<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=99+Malek+mohammadi</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=99+Malek+mohammadi"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/99_Malek_mohammadi"/>
		<updated>2026-06-04T21:34:28Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%82%D8%B1%DB%8C%D8%B4%DB%8C</id>
		<title>شهید حسن قریشی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%82%D8%B1%DB%8C%D8%B4%DB%8C"/>
				<updated>2021-06-13T02:14:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;سید حسن قریشی&lt;br /&gt;
فرزند: رضا&lt;br /&gt;
متولد: 1335/02/۰۷&lt;br /&gt;
شهادت: ۱۰/۱۲/۱۳۶۱&lt;br /&gt;
اهل: اصفهان&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
قطعه: محرم 2&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: فرمانده کل قوا- خمینی روح خدا&lt;br /&gt;
شغل: کارمند بانک ملت&lt;br /&gt;
سرباز: زمینی ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید حسن در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد و از همان کودکی با نماز و قرآن آشنا شد. بعد از طی دوران طفولیت برای تحصیل وارد دبستان شد ولی به دلیل مشکلات عدیده در یک کارگاه مشغول به کار گردید. در حین کار شبانه درسش را ادامه داد. با سپری شدن ایام زندگی او نیز بزرگتر می شد و آگاه تر نسبت به مسائل روز و جنایت های رژیم پهلوی به گونه ای که وقتی زمان سربازی وی فرا رسید مایل به خدمت در رژیم پهلوی نبود ولی مجبور به رفتن شد اما هرگز زیر بار فرماندهان نظامی نمی رفت و طی دوران سربازی چند بار گرفتار شد و شدیداً مواخذه اش نمودند و او با صبر و متانت برخورد می کرد. بعد از خدمت در بانک ملت استخدام شد و در سال 1357 ازدواج نمود و دو فرزند از او به یادگار ماند. با شروع انقلاب او فعالانه در این امر مقدس شرکت نمود و زمانی که مردم در میدان انقلاب اصفهان درصدد پائین کشیدن مجسمه شاه بودند سربازان مردم را محاصره نمودند که سید حسن را نیز مورد بازجوئی قرار دادند و او با زیرکی خاصی توانست از این معرکه نجات یابد. بعد از پیروزی انقلاب و با شروع جنگ نیروهای منقضی 56 مجدداً به سربازی فرا خوانده شدند و سید حسن داوطلبانه به مناطق جبهه اعزام شد و در آن میادین متوجه خیانت بنی صدر گردید که جهت رسوائی آن در هر مرخصی قضایا را مطرح می نمود و هفت ماه به اینگونه در جبهه ها ماند و پس از آن مدتی مشغول کار شد اما طاقت ماندن نداشت و دوباره به جبهه اعزام شد که در تاریخ 10/12/1361 در جبهه [[دارخوین]] به آرزوی دیرینه اش دست یافت و به صف شهداء پیوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
راوی علی قریشی&lt;br /&gt;
در سال 1357 همرا شهید سید حسن قریشی به یکی ازمیدانهایی که مجسمه شاه خائن «سبزه میدان» بود، رفته بودیم عده ای از جوانان جمع شده بودند که مجسمه را به پائین بیاورند و همه به کاری مشغول بودند که ناگهان چند خودرو که پر از نیروی نظامی بود اطراف میدان رامحاصره کردند و هرکسی به نوعی محل را ترک نمود. اینجانب که سن کمی داشتم به همراه دیگران از محل فرار نمودم در همین حال برادرم به دنبال اینجانب می گشته و توسط مأمورین نظامی مورد بازجویی قرار می گیرد و نهایتاً به هر طریق ممکن خود را از دست مأمورین رها می سازد. اینجانب به منزل برگشتم. پدر و مادر، از برادرم سوال نمودند ماجرا را برایشان گفتم آنها ناراحت شدند تا اینکه ساعاتی از شب گذشته بود برادرم به منزل برگشت و بیان نمود که به همت بچه ها این مأ موریت هم تمام شد. ناگهان همه اعضاء خانواده از خداوند به خاطره سلامتی و برگشت برادرم «سید حسن قریشی» شکرگزاری نمودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=4&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین قریشی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اصفهان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85_%D9%85%DB%8C%D8%B1_%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8%DB%8C</id>
		<title>شهید سید هاشم میر طالبی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85_%D9%85%DB%8C%D8%B1_%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8%DB%8C"/>
				<updated>2021-06-13T02:12:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;سید هاشم میر طالبی&lt;br /&gt;
متولد: 1343/08/ ۲۴&lt;br /&gt;
شهادت: ۲/۳/۱۳۶۵&lt;br /&gt;
فرزند: رضا&lt;br /&gt;
اهل: اصفهان&lt;br /&gt;
قطعه: بستان&lt;br /&gt;
شغل: دانش آموز&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: طریق القدس&lt;br /&gt;
سرباز: زمینی سپاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید هاشم میر طالبی در روز بیست و چهارم آبان ماه سال یکهزار و سیصد و چهل و سه در آبادان متولد شد. پس از طی دوران کودکی به همراه خانواده به اصفهان عزیمت نمود و زندگی جدید را در شهر اصفهان آغاز نمود. هاشم از بدو کودکی فعال و پر کار بود. در پایان هر سال تحصیلی مشغول کار می شد و تابستان را بیکار نمی گذرانید. اندک اندک دوران نوجوانی را به جوانی رسانید و برای خود دریچه ای دیگر رو به جهان هستی باز نمود. در ادامه تحصیلات خود به رشته صنعت روی آورد و در رشته مکانیک هنرستان [[شهید احمد خوانساری فر]] ثبت نام نمود. یک سال بیشتر در این رشته کسب علم ننموده بود که او را حالت دگرگون شد و به سوئی دگر خوانده شد. آری به سوی عشق ...! به هر ترتیب سال تحصیلی را به پایان رسانید ولی عشق حق و وجدان بیدارش آرام نمی گذاشتند. جوانی شده بود منقلب. از خود خبر نداشت گوئی به جانان می رسید. بیشتر اوقات خود را در مسجد محل می گذرانید. به راستی یک بسیجی مخلص شده بود. از عشق می سوخت و دَم بر نمی آورد. سال دوم هنرستان را به انجام نرسانید و راهی جبهه جنگ شد. چند بار رفت و بازگشت و هر بار که می آمد می دیدیم که از قسمتی از بدن مجروح شده است. آخرین دفعه که از جبهه بازگشت گفت ما را گفته اند که شما دین تان را ادا کرده اید و دیگر جبهه آمدن تان نیاز نیست. اهل منزل را دل شاد بود از این که جوان شان به دامان خانواده بازگشته است. و جمع خانواده جمع آمده است. چندی گذشت تا اینکه روزی از طریق رادیو اعلام شد که آنان که می توانند در جبهه حاضر شوند باز آیند که حمله سختی فرا راه رزمندگان است. شهید سید هاشم خیلی زود آماده عزیمت به جبهه جنگ شد. قبل از رفتن به جبهه به یک عکاسی رفته عکس گرفت. متقاعد بود که خانواده اش را به این عکسها نیاز بود... آری سید هاشم رفت و دیگر باز نیامد. در [[عملیات طریق القدس]] آر.پی.جی زن بود. گویا با شلیک گلوله های [[آر.پی.جی]] دوازده تانک از تانکهای عراق را منهدم می نماید که ناگهان گلوله [[خمپاره]] ای در سنگری فرود می آید و چند خانواده و یک امت را داغدار می نماید که یکی از خانواده های داغ دیده خانواده سید هاشم میرطالبی بود. آری سید هاشم به ملکوت اعلی پیوست و دیگر بازنیامد. به راستی که شهید سیدهاشم مصداق صادق این بیت شعر است که می گوید: این مدعیان در طلبت بی خبرانند آن را که خبر شد خبری باز نیامد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
دو روز مانده به شهادتش من داخل بیمارستان بودم و بالای سرش میدیدم که زجر میکشد، رو به قبله کردم و به خدا گفتم که اگر برای گناهان من میخواهی این فرزندم زجر بکشد من این را نمیخواهم که زجر بکشد. سپس از بیمارستان خارج شدم و پس از چند ساعت خبر شهادتش را شنیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=9&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:هاشم میر طالبی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اصفهان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87</id>
		<title>شهید سید مهدی مدینه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87"/>
				<updated>2021-06-13T02:11:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;سید مهدی مدینه&lt;br /&gt;
فرزند: مدینه&lt;br /&gt;
متولد: 1345/01/01&lt;br /&gt;
شهادت: ۰۱/۰۱/۱۳۶۱&lt;br /&gt;
اهل: اصفهان&lt;br /&gt;
قطعه: محرم ۲&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: محرم&lt;br /&gt;
سرباز: زمینی سپاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
راوی علی خادمی&lt;br /&gt;
اعزام نیرو شلوغ ترین قسمت [[سپاه]] [[سنندج]] بود کمتر کسی توان ماندن در آنجا را داشت یک روز که تعدادی از نیروها می خواستند پایان ماموریت بروند اما نیروهای جایگزین آنها هنوز نیامده بودند من چندبار گفتم که شما با.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابر واجب بودن نوشتن وصیت نامه بر هر فرد مسلمان بنده سید مهدی مدینه فرزند عباس متولد 1345 وصیت می کنم که این انقلاب یک انقلاب حسینی است و خون پاک جوانان به پای آن ریخته شده است پس از آن پاسداری کامل را بنمایید ودر این راه که می رویم سرنوشت هر کس معلوم نیست و کسانی که در این راه می روند و جان خود را به بهای بهشت می دهند شهیدند و من که در این راه می روم خیلی کوچکتر از آنم که لیاقت [[شهادت]] را داشته باشم اما اگر خدا بر من منت گذارد و شهادت نصیبم شد از شما می خواهم که برای من ناراحت نشوید و گریه و زاری نکنید زیرا مگر شهیدان پیش خدا نمی روند پس چه جای ناراحتی است و باید خوشحال باشید و با این کار تیری بر قلب ضد انقلاب زده باشید از شما می خواهم در زیر لطف و عنایات خدا در امر خیر ثابت قدم باشید از برادرانم می خواهم به تحصیل خود ادامه دهند و در آینده فردی مثمر ثمر برای این انقلاب باشند به این انقلاب کمک کنند و دانشگاه ها را پر کنند تا جایی برای ضد انقلاب نماند و درآخر وصیت می کنم که7 [[روزه]] از سال گذشته برایم بگیرند و18 تومان [[کفاره]] آن را بدهند و 15 روزه از امسال برایم بگیرند ومقداری که پول دارم و هر چه که دارم برای خود خانواده مان خرج کنید و بگذارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=5&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مهدی مدینه}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اصفهان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%85%D8%B1%D8%B2%DB%8C</id>
		<title>شهید علی رضا مرزی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%85%D8%B1%D8%B2%DB%8C"/>
				<updated>2021-06-01T08:33:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6312792	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	علیرضا	محل تولد :	بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	مرزی‌	تاریخ شهادت :	1363/02/13&lt;br /&gt;
نام پدر :	غلامرضا	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
موضوع	اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طلبه شهید على مرزى، همان کسى بود که اگر هر وقت کسى نامى از امام خمینى )ره( در جلویش مى‏برد مى‏ایستاد و زار زار گریه مى‏کرد. آرى عشق و علاقه او به امام و انقلاب بى نظیر بود&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19127 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی رضا مرزی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%87_%D9%85%D8%B1%D8%B4%D8%AF_%D9%84%D9%88</id>
		<title>شهید شکراله مرشد لو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%87_%D9%85%D8%B1%D8%B4%D8%AF_%D9%84%D9%88"/>
				<updated>2021-06-01T08:32:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6534362	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	شکراله‌	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	مرشدلو	تاریخ شهادت :	1365/10/28&lt;br /&gt;
نام پدر :	احمد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	احمد مرشدلو&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که یک آقا سیدی به طرفم آمد و کلید درب حیاطی را به من داد و گفت: همین ساختمان را می بینید برای شماست، اما تکمیل نیست و بعداً کامل می شود و کلید را به من داد و خداحافظی کرد و رفت که از خواب بیدار شدم و فردای آن روز خبر شهادت پسرم شکرالله را به من دادند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19134 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:شکراله مرشد لو}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%DA%AF%DB%8C%D9%84%DA%A9%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر گیلکی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%DA%AF%DB%8C%D9%84%DA%A9%DB%8C"/>
				<updated>2021-06-01T08:30:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6221645&lt;br /&gt;
نام :علی‌اکبر&lt;br /&gt;
محل تولد :تربت ‌حیدریه&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :گیلکی&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1362/04/11&lt;br /&gt;
نام پدر :رمضان‌&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
:گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع:عشق  به جهاد&lt;br /&gt;
راوی :محمد گیلکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که علی اکبر می خواست به جبهه برود به او گفتم: علی جان تو هنوز خیلی کوچک هستی و اگر عراقیها تو را اسیر کنند به تو می خندند و مسخره ات می کنند که با این سن و سالی که داری به جبهه رفته ای. ولی ایشان در جواب گفت: من تا لحظه آخر از خود و میهن اسلامی دفاع می کنم و اگر آنها را از نزدیک ببینم در دست خودم مچاله شان می کنم&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18078 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی اکبر گیلکی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تربت حیدریه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%AF%DA%A9</id>
		<title>شهید علی‌ اکبر خدک</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%AF%DA%A9"/>
				<updated>2021-06-01T08:29:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : علی‌اکبر 	             محل تولد : نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : خدک‌ 	تاریخ شهادت : 1362/12/15&lt;br /&gt;
نام پدر : محمد 	&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌فضل‌&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
ما از مجروحیت ایشان اطلاع نداشتیم یک روز به منزل زنگ زدند و گفتند که منخرمشهر هستم در صورتی که در بیمارستان تهران بستری بودند پرستار که آنجا بود با خودش فکر کرد که شاید او در حالت بی هوشی یا موج گرفتگی است که این حرفها را می زند رو به او کرده و گفته بود برادر شما در تهران هستید نهدر خرمشهر علی اکبر گفت: بله می دانم برای اینکهخ خانواده ناراحت نشوند این حرفها را زدم .&lt;br /&gt;
یک بار که مجروح شده بود دکتر به ایشان گفته بود اگر دوباره به جبهه بروی کوچکترین موج به شما برسد به شهادت خواهی رسید. ولی او چون عاشق شهادت بود به جبهه رفت.&lt;br /&gt;
یک روز که با هم مهمانی رفته بودیم . میزبان دو نوع غذا درست کرده بود، علی اکبر ناراحت شد و گفت: با یک نوع غذا هم می شود پذیرایی کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7987 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی اکبر خدک}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B3_%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86%E2%80%8C</id>
		<title>شهید الیاس خدادادیان‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B3_%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86%E2%80%8C"/>
				<updated>2021-06-01T08:25:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : الیاس‌ 	                          محل تولد : تربت ‌حیدریه&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : خدادادیان‌      	تاریخ شهادت : 1367/03/05&lt;br /&gt;
نام پدر : علی‌ 	&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
به خاطر دارم در آخرین مرخصی که پسرم الیاس آمده بود به من گفت: پدر فردا با هم به شهر برویم، یک عکس بزرگ از خودم بگیرم و بعد از قاب کردن آن را به شما بدهم تا خوب نگهداری کنید. من پرسیدم: مگر خبری هست؟ گفت: بله، این آخرین باری است که من شما را می بینم، مرا حلال کنید. با خود فکر کردم شوخی می کند تا اینکه او به جبهه اعزام شد و با الهاماتی که به او شده بود دیگر برنگشت و به آرزویش که شهادت در راه خدا بود نائل گشت.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7962 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:الیاس خدادادیان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تربت حیدریه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AE%D8%AF%D8%A7_%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%E2%80%8C</id>
		<title>شهید حسین خدا دوست‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AE%D8%AF%D8%A7_%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%E2%80%8C"/>
				<updated>2021-06-01T08:20:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : حسین‌ 	                محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : خدادوست‌ 	   تاریخ شهادت : 1361/04/23&lt;br /&gt;
نام پدر :	ابراهیم‌ 	&lt;br /&gt;
مکان شهادت : شلمچه&lt;br /&gt;
شغل : کارمند 	&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
یادم هست پانزدهم رمضان سال 61 بود که همسرم حسین خدادوست با من تماس گرفت و گفت : بیا به اهواز تا شما را ببینم . وقتی علت را پرسیدم گفت : دیگر برنمی گردم . این موضوع را در خواب دیده ام که به شهادت می رسم . من این حرف او را جدی نگرفتم و به اهواز نرفتم . مجدداً روز بعد تماس گرفت و گفت : چرا نیامدی ؟ این آخرین فرصت دیدار من با شما بود. سپس خداحافظی کرد و شب بیست و دوم ، 22 رمضان خبر شهادتش را برای ما آوردند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7963 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین خدا دوست}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%E2%80%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید علی ‌رضا خدادادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%E2%80%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2021-06-01T08:16:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : علی‌رضا 	              محل تولد : گناباد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : خدادادی‌ 	تاریخ شهادت : 1365/07/04&lt;br /&gt;
نام پدر : حسین‌ 	&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
خاطرات :&lt;br /&gt;
زمانی که فرزندم علیرضا 6 ماهه بود دچار اسهال شد . آن زمان دکتر زیاد نبود . یک دکتر روحانی بود و ماشینی هم نبود . من این بچه را برداشتم روی شانه ام گذاشتم و به گناباد رفتم . وقتی دکتر طبابت کرد و می خواستند به بچه آمپول بزنند . آمپول زن گفت : ما شنیده ایم که گفته اند بر مرده هم لگد شما چطور گذاشته اید این بچه را که از بین رفته الان آورده اید . گفتم : چکار می توانستم بکنم . وقتی او را آمپول زدند و او را بغل کردم و با سختی زیاد به خانه برگشتم و رویش را به قبله کردم و خواباندم . چند تا از زنهای همسایه به خانه ی ما آمده بودند و می گفتند این بچه می خواهد بمیرد و از حرف همسایه ها خیلی ناراحت شدم . گفتم : من همین یک پسر را دارم یک قالیچه نذر کردم که خوب شود .&lt;br /&gt;
روزی به باغ می رفتیم در کوچه باغ ما یک درخت زردآلو بود که هنوز تازه میوه هایش رسیده بود . بچه ی کوچک ما گریه می کرد و می گفت : من از زردآلوها ی این درخت می خواهم . اما فرزندم علیرضا که همراهمان بود گفت : راه خودتان رابروید . مگر شما نمی دانید چه یک ارزن یا بیشتر از مال مردم بخورید فرقی نمی کند . شاید صاحب درخت راضی نباشد که کسی از میوه های درختش بچیند و بخورد بچه را به باغ خودمان ببرید و از باغ خودمان به ایشان آلو بدهیم . همین کار را هم کردیم .&lt;br /&gt;
بار آخری که فرزندم علیرضا می خواست خداحافظی کند و به [[جبهه]] برود تا سر کوچه رفتم و او را از زیر [[قرآن]] رد کردم و آب پشت سرش ریختم . اما ایشان راه می رفت و نگاهش را از پشت سر بر نمی داشت . تا زمانی که دیگر دیده نمی شد و حال آنکه دفعه های دیگر ساکش را بر می داشت و می رفت با خودم گفتم چرا این دفعه این قدر به پشت سرش نگاه می کند . مثل این که به ایشان الهام شده بود گفتم : ای کاش با ایشان می رفتم تا جای ماشین .&lt;br /&gt;
فرزندم علیرضا قبل از این که سرباز شود به سربازی رفت . ایشان را برگردانده بودند و گفته بودن شما یک سال دیگر باید به سربازی بیایی . وقتی برگشت آمد به خانه و گفت مرا برگردانید . شما راضی هستید که من جبهه بروم . گفتم : بله ما دلمان می خواهد که شما بروید و با دشمنان بجنگید . رفت و خودش را به [[سپاه]] معرفی کرد و در آنجا هم گفته بودند شما چون تک فرزند پسر هستی می توانی بروی خودت را معاف کنی گفت : نه واجب است امروز بروند و از مملکت دفاع کنند . امروز روزی است که همه باید بروند و از میهن خود دفاع کنند و اگر هم [[شهید]] شدی همه ی ما سرافراز هستیم . چون جانت را در راه اسلام فدا کردی و از دین و ناموست دفاع کردی .&lt;br /&gt;
مدتی که از [[شهادت]] فرزندم علیرضا گذشت به دلیل این که خیلی گریه و زاری می کردم در خواب دیدم یک زنی اطراف خانه ی ما را جاروب می کند . به من گفتند : مادر شهید برخیزید که علیرضا آمده است . من به ایشان گفتم : علیرضای ما شهید شده است . به این نشانی که از گوشش خون آمده بود و دهانش پرخنده بود . هنوز از خواب بیدار نشد بودم که دیدم شهید ما آمدند با ایشان روبوسی کردم . نمی دانید چه لب های نرم و سفیدی داشتند . به ایشان گفتم : مادرجان تو که شهید شده بودی . اما ایشان در جواب من گفت : نه مادر من شهید نشده ام من زنده هستم . شما باید کمی صبر و استقامت داشته باشید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب برای شب نشینی به خانه ی دوست شهید برادرم علیرضا رفته بودیم . یادم است مادر شهید محکم به پای علیرضا زد و گفت : علیرضا دیدی محمود هم رفت و شهید شد . یک دفعه علیرضا زد زیر گریه و شروع به گریستن کرد و همه با هم گریه کردیم . بعد خواهر شهید به مادرش گفت : مادر چرا این کار را کردی . ببین علیرضا را ناراحت کردی . بعد مادر شهید رو به علیرضا کرد و گفت : علیرضا تو نمی خواهی به جبهه بروی . دوباره خواهر شهید ناراحت شد و به مادرش گفت : این بنده های خدا آمده اند شب نشینی تا غمی از دلتان بردارند آن وقت شما این کارها را می کنید . علیرضا گفت از همان روزی که محمود را آوردند و دفن کردند انگار دلم می خواهد از جا کنده شود و من هم باید بروم .&lt;br /&gt;
بعد از شهادت برادم علیرضا یک شب خواب دیدم که قسمت مزار شهدا [[کربلا]] است و من خیلی گریه می کردم . همه ی شهدا دور حرم بودند و حتی شهدایی که زخمی شده بودند زخم هایشان بسته بود . گفتم : آخر شما ها که کشته شده بودید و ما هم شما را دفن کردیم برادرم گفت : من هیچ آسیبی ندیده ام و ادامه داد که من زنده هستم و تمام کارهای شما را می بینم . چرا مادر این قدر سر و صدا می کند ؟&lt;br /&gt;
وقتی برادرم علیرضا شهید شده بود مادرم خیلی جزع و فزع و سر و صدا می کرد . بعد از چند شب خواب دیده بود که شهید آمده و می گوید که من زنده ام این قدر گریه نکنید . مرا امشب وادار کردند که بیایم وبه شما بگویم جای خوبی دارم .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7949 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علیرضا خدادادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان گناباد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%85%D8%B2%D8%AF%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید غلامرضا مزددستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%85%D8%B2%D8%AF%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2021-06-01T08:13:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6718273 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : غلامرضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : مزدستان‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : غلامحسین‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : فردوس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1367/05/02&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌اکبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناظر و شاهد بودن شهید برامور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : ناظر و شاهد بودن شهيد برامور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : فاطمه شاه محمدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر ذبیح یک شب خواب دیده بود که غلامرضا سر تا پا سیاه پوش است و با ساکی در دست آمده است . مادر ذبیح وقتی غلامرضا را با این اوضاع واحوال می بیند می پرسد چرا سیاه پوشیدی ؟غلامرضا گفته بود : ما باید سیاه پوش باشیم . مادر ذبیح صبح که از خواب بیدار میشود می بیند که تلویزیون خبر فوت امام را دارد اعلام می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تولد و کودکی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : تولد و کودکي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : فاطمه شاه محمدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی که غلامرضا می خواست متولد شود من از صبح تا غروب مشغول قالی بافی بودم . بعد از اینکه افطاری را حاضر کردم او را به صورت طبیعی به دنیا آوردم و چونکه در ماه مبارک [[رمضان]] بود اسمش را غلامرضا گذاشتیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقید به انجام کامل ماموریت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : تقيد به انجام کامل ماموريت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : قیومی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدتی قبل از [[شهادت]] [[شهید]] غلامرضا با او در [[جزیره مجنون]] بودم . او در آنجا مسئول محور اطلاعات عملیات بود و عده ای از برادران [[گردان]] همراه او به این محور مأمور شده بودند . یک شب، خیلی شلوغ و خطرناک بود و عراقی ها به شدت روی سرمان [[گلوله]] می ریختند . غلامرضا عده ای از برادران را برداشت و همراه خود به خط برد و خودش برای کاری دوباره برگشت . وقتی دوباره می خواست پیش بچه ها برگردد با موتور رفت . چون نزدیکی خط دشمن بود چراغ خاموش حرکت می کرد که ناگهان موتور در دست انداز افتاده و به شدت زمین می خورد و پای غلامرضا شدیداً مجروح می شود، اما با همان پای مجروح خود را به نیروها رسانده و سعی کرد کسی متوجّه جراحتش نشود ولی بچه ها متوجه ناراحتی او شدند و از وی خواستند به اورژانس برود و کارها را به آنها محول کند ولی او قبول نکرد و گفت پایم یک خراش کوچک برداشته و تا صبح همراه بچه ها با همان پای دردناک همکاری می کرد . شب بعد دوباره بچه ها را راهی خط کرد . بچه ها لباس غواصی به تن کردند . چون خودش پایش درد می کرد نمی توانست داخل آب شود . بچه ها آن شب به آب زدند و خودشان تنها رفتند و غلامرضا همانجا منتظرشان ماند . آن شب تا صبح نخوابید سرجایش طاقت نداشت . هر لحظه بلند می شد و بیرون را نگاه می کرد که ببیند آمدند یا نه دیر کردند . هی سر تکان می داد . گاه کناری می رفت و به فکر فرو می رفت که یا رب چه شد که نیامدند . هر چه دلداریش می دادم فایده ای نداشت . با آنکه فرمانده گردان هم در آنجا حضور داشت ایشان جوش می زد، چون مسئول مستقیم بچه ها بود . با وجود انیکه فرمانده گردان هم مرتبا او را دلداری می داد که ناراحت نشود او گویی هر لحظه لاغرتر و ضعیف تر می شد . فرمانده گردان هم می گفت : من به خوبی احساس می کنم که هر چه زمان می گذرد برادر مزدستان از غصه گویی آب می شود بالاخره بچه ها آمدند و او خیلی خوشحال شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقید به انجام کامل ماموریت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : تقيد به انجام کامل ماموريت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : ن . م غلامرضا نژاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات [[کربلای 4]] غلامرضا ، هدایت یکی از گردانهای عقبه را به سمت خز به عهده داشت . او گروهی از بچه ها را از گردان جدا می کرد و آنها را تا محل مأموریتشان هدایت می کرد و برمی گشت و گروهی دیگر را می برد . در این میان تیری به سمت او اصابت کرد . غلامرضا به هیچکس نگفت که دستش تیر خورده است و کارش را به طور عادی ادامه داد ، تا وقتی که تمامی بچه ها را هدایت کرد . وقتی کارش تمام شد ، در اثر خونریزی زیاد بیحال شده و وارد سنگری گردید و رنگ پریده و بیحال گوشه ای نشست و بچه ها دور او جمع شدند و از او سئوال کردند که چه شده است؟ _ چون بادگیر ضد شیمیایی به تن داشت خون از لباسش بیرون نمی زد، بلکه از آرنج سرازیر شده و از مچ دست از آستین لباس بیرون می آمد . بچه ها متوجه خونریزی نشده بودند و او هم مچ دستش را پنهان کرده بود _ با بیحالی جواب داد که بروید کارتان را ادامه دهید . طوری نشده است . تا اینکه مسئول واحد آمد و خواست او را به عقب بفرستند ولی او قبول نمی کرد و سرانجام با اصرار زیاد او را به اورژانس فرستادند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : علیرضا مزدستان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی در کنار پیکر پاکش زانو زدم، از خودم خجالت کشیدم . بغض گلویم را فشرد و اشک در چشمانم حلقه زد و از همه کسانیکه تحقیرش می کردند و او را سرزنش می نمودند و مدرک گرفتن و به دانشگاه رفتن دوستانش را به رخش می کشیدند متنفر شدم . دلم می خواست در آن لحظه یکایکشان حاضر بودند و تبسم رضایت او را از حماسه اش و فداکاریش و به جوار حق شنافتنش، در چهره اش می یافتند . می دیدند که چگونه به دنیا و دنیاپرستان طعنه زد و دیدار معشوق را بر هر چه ظواهر متعلقات دنیاییست ترجیح داد . او هادی بود و سبب هدایت خیلی از ما ... او آموخت که چگونه باید زندگی کرد و چگونه مردانه و عاشقانه باید جنگید و به سوی او صعود کرد . او ساکت بود و آرام گویی در خوابی خوش فرو رفته بود . خیلی طبیعی و عادی دراز کشیده بود و تمام متملقان و منافقان و فرصت طلبانیکه دین و آخرت خود را بر سر چهار روز ریاست و آقایی دنیا می نهند می خندید . هادی بسیار شجاع و دلاور بود . هادی بسیار ساکت و آرام بود . هادی همیشه در داخل میدان مین بی باک و صبور بود . شجاعت او زبانزد تمامی همرزمان در مأموریتهای شناسایی بود . به خاطر صبر، استقامت و بی باکیش همه او را دوست می داشتند و به او محبت می کردند . راز دلشان را به او می گفتند و او چهره اش همیشه بشاش و خندان بود . هادی جوادی در بین دوستان و خصوصاً در شهرستان مظلوم بود و بسیار گمنام . چه کسی او را می شناخت؟ چه کسی از روح بلند و مقام والای معنوی او اطلاع داشت؟ چه کسی ایثار و فداکاریش را در نصر 8 و فتح ها و پیروزیهای دیگر دیده بود؟ چه کسی در دل شبهای سیاه، در مأموریتها، دلیری و شجاعت و بی باکیش را دیده بود؟ چه کسی او را شناخته بود؟ و فردا همین شهید جاوید ... دست نوشته شهید مزدستان درباره [[شهید هادی جوادی]] .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناظر و شاهد بودن شهید برامور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : ناظر و شاهد بودن شهيد برامور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : فاطمه شاه محمدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب مادر غلامرضا در خواب دیده بود غلامرضا در حالی که پاکتی در دست دارد آمده است . مادر ذبیح گفته بود آقا غلامرضا ، چرا اینقدر عجله داری مگر خبری شده ؟ غلامرضا گفته بود مادرم مریض است و دارم این داروها را برایش می برم . به همین دلیل عجله دارم . صبح روز بعد که مادر ذبیح به دیدنم آمد متوجه شد که از روزقبل من مریض بوده ام .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محبت و مهربانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : محبت و مهرباني&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : غلامرضا مزدستان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدتی بود که در پی فرصتی بودم تا بر بالین یکی از بهترین دوستانم حاضر شوم و بار دیگر از نزدیک و پس از چندین ماه دوری حرف دلش را بشنوم و از سخنان شیرینش لذت ببرم . در پی ملاقات با امام امت فرصتی پیش آمد و بر آن شدیم که با یکی از دوستان که به شدت مشتاق ملاقات او بودند عازم تبریز شدیم . حدود ساعت 5/15 روز 28 /11/ بود که واگن های قطار به حرکت در آمد . در طول راه آنچه ذهنم را به خود مشغول داشت خاطراتی بود که همچون فیلمی بر پرده سینما در ذهنم می گذشت، چون سالها بود که او را می شناختم، از دوران تحصیل در راهنمایی اصلا &amp;quot; با هم مانوس بودیم . به هم انس گرفته بودیم، به هم عادت کرده بودیم . بی پرده حرفهایمان را می گفتیم و می شنیدیم . چندین بار با هم به جبهه آمده بودیم و در یک سنگر ماهها زندگی کرده بودیم . خاطرات چه بسیار تلخ و شیرین داشتیم چه بسیار شبها که تا نیمه های شب در خانه اش به صحبت می نشستیم . چه کارها و تلاشهایی، چه ایثار و فداکاریهایی، چه عشق و علاقه و ذوقی که از او بیاد داشتیم و اکنون او را در یکی از دور دست ترین شهرها یعنی در تبریز یکی از شهرهای استان آذربایجان شرقی بر روی تخت در بیمارستان شهدا می جستیم . از زبان یاران هم سنگرش شنیده بودم که در هنگام صدمه دیدنش همراهانش را به مقاومت و کار بیشتر، به جای ناله و فریاد می خوانده است . ساعت 9 الی 9/5 بود که در ایستگاه راه آهن تبریز پیاده شدیم و بسوی بیمارستان حرکت کردیم فاصله نسبتا &amp;quot; زیادی بود . دلم می خواست ماشین پرواز کند و زودتر ما را برساند . پس از مدتی تاکسی در مقابل بیمارستان شهدا تبریز ترمز کرد، ولی هنوز یک چند صد متری پیاده روی بود . اشتیاق ملاقات بیش از اندازه بود . در بین راه مجروحان را بر روی تخت با اندامهای نحیف و چهره های رنگ پریده بارها تصور کردم . به سرعت وارد محوطه بیمارستان و بعد از آن به سالن استراحت مجروحان جنگی و سپس به سویی بخش یک حرکت کردیم . نگاهمان از تابلوهای راهنمای سالن ها و راهها و جلو اتاقها گرفته نمی شد . در یک لحظه خود را جلو خانم پرستاری که روی صندلی جلوی بخش نشسته بود و یک دستگاه تلفن رومیزی هم کنار دستش بود دیدم . پس از عرض سلام و سئوال و جواب از همدیگر، ایشان یکی از دفترهایی را که جلویش بود برداشت و به آرامی شروع به ورق زدن آن کرد در حالی که ضربان قلبم شدید شده بود و علتش هم انتظار و اضطرابی بود که به خاطر دیدن علی داشتم و ساعتها به او فکر می کردم و بارها هم لحظان ملاقات را در ذهنم تصور می کردم و انگار لبخند رضایتش را بر چهره بشاشش می دیدم و خودم را در کنار تختش تجسم می کردم و دستش را به آرامی می فشردم چون می دانستم که صحبتهای ناگفته فراوان دارد و این را به خوبی و با تمام وجود حس می کردم که در این مدت بستری بودن بر او چه گذشته است . چه انتظارها که نکشیده و چه روزها که تحمل نکرده و اکنون که خود را در کنار تختش می دیدم دقیقا &amp;quot; نشاط و شادیش را می دیدم و لذت می بردم . همچنان نگاهم به دفتر اسامی مجروحین بود و خانم پرستار در جستجوی نام و نشانش، خود را برای احوالپرسی و پرس و جو آماده می کردم و سئوالهایی را آماده کرده و بی صبرانه منتظر مطرح کردنش بودم . درحالی که غرق در این افکار بودم صدای خانم پرستار مرا تکان داد . گویی که ظرف آب سردی را بر سرم ریخت . احساس عجیبی داشتم . ناامیدی و شادی در هم آمیخته بود . شادی از اینکه دوستی فداکار و دلسوز بر بالینش نازل شده و پرده غم و تنهاییش را دریده بود و نوید پیروزی و امیدواری و محبت را به ارمغانش آورده بود و یقینا &amp;quot; اشک شوق و شادی را بر گونه های علی جاری کرده و قلبش را شاد و از تنهایی و غریبی آزادش کرده بود . بله، پس از پایان ماموریتش قبل از اینکه به خانه برود یکسره به سراغ علی رفته و این اوج محبت و ایثار دوست همراهم را می دیدم و از خودم خجالت می کشیدم . به راستی که در زمان گرفتاری اگر به فریاد دوستی رسیدی، دوست هستی . به یکباره خانم پرستار رشته افکارم را پاره کرد و گفت که یکی از دوستان ایشان پس از به عهده گرفتن مسئولیت انتقال و رضایت شخصی خود و مجروح که امضایش در دفتر محفوظ است مقدمات کار را فراهم کرده و در تاریخ 27 / 11 - درست دو روز پیش - به شهر مقدس مشهد رفتند . سپس تصمیم گرفتیم که به دیدن هم اتاقی های علی برویم . وقتی وارد اتاق شدیم متوجه شدیم که اکثر مجروحان داخل اتاق در اثر، بمباران خود شهر تبریز بودند به جز چند نفر برادر [[بسیجی]] که از مجروحان جنگی بودند . در بین این برادران بسیجی، یک برادر بسیجی دلباخته و سرتا پا عشق و خلوص به نام شکرا ... رضایی که در جریان عملیات [[کربلای 5]] یک پایش را از دست داده بود اما پای دیگرش را تکان می داد و می گفت : پایم زودتر از من به بهشت رفته است . در ادامه از نحوه مجروحیتش و چگونگی قطع شدن پایش گفت که در جلوی خودم شاهد جان دادن پای قطع شده ام بودم . بعد هم سخنان علی را تکرار می کرد و می خندید در این هنگام خانم پرستاری که همچون پروانه ای بر گرد شمع فروزان می چرخید و از ابتدا به سخنان این برادر گوش می داد همراه با لبخندی گفت : همان برادری که آژیر آمبولانس می کشید ( منظور علی ) را می گویید . - مثل این که آژیر آمبولانس نشانی خوبی از علی بود - به هرحال پس از شنیدن صحبتهای آنان چند عدد سیب را که از بیت امام به عنوان تبرک برای علی آورده بودیم تقدیمشان کردیم . پس از خداحافظی از آنان به اتفاق همان دوست راهی اهواز شدیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : ذبیح اله خلیلی اول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود سال 68 یا 70 بود که یک روز خیلی متاثر شده بودم و دلم گرفته بود . شب که خوابیدم شهید غلامرضا مزدستان را در عالم خواب دیدم و ایشان به من گفت : از دنیا بگو؛ من هم به ایشان می گفتم : شما از آخرت بگو . خیلی به همدیگر تعارف می کردیم تا اینکه شهید لب به سخن گشود و گفت : حساب پس دادن خیلی سخت است و ادامه داد همین مهری (مهر شهادت) را که روی پرونده ما زدند کسی دیگر پرونده مان را باز نکرد و همین امر باعث شد تا ما بتوانیم این مسیر سخت و دشوار را بدون مشکل طی کنیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : غلامحسین مزدستان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ایام کودکی غلامرضا روزی که بدستور بختیار فرودگاه مهر آباد را بسته بودند و جلوی ورود [[امام خمینی]] (ره) را بسته بودند غلامرضا شعار می داد و می گفت :(وای به حالت بختیار ، اگر امام فردا نیاد) و همان روز هم یک تیروکمان درست کرد که با آن به بختیار بزند ولی ما او را مسخره کردیم اما غلامرضا گفت : مطمئن باشید از همین جا که بزنم به چشمش خواهد خورد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : غلامرضا مزدستان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از اینکه [[نماز]] ظهر را در مسجد پنچ ظبقه خواندیم و نهار را صرف کردیم برای استراحت به همراه یکی از برادران به بالکن یکی از اطاقهای طبقه سوم که هنوز مقداری آفتاب داشت رفته بودیم که صدای آرام ولی با عجله برادران ما را از خواب پراند . بلی، برنامه دیدار امام بود که همه را به وجد آورده بود و بی تابشان کرده بود . پس از آماده شدن حدود ساعت 3/5 الی 4 بعد از ظهر در تاریخ 27/ 11 /65 بسوی نقطه امید رزمندگان و امت حزب الله حرکت کردیم . در طول مسیر آنچه را همواره به خودم مشغول داشت تصور وترسیم لحظه دیدار با امام بود و بس . حدود ساعت 9 صبح بود که در محدودة جماران از اتوبوسها پیاده شدیم . ستونهای بچه های بسیج در خیابان موج می زد و عمق عش و علاقه شان و وجود نشاط در چهره های نورانی شان جلوگر بود هوا کاملاُ ابری بود و گاهگاهی برف شروع به باریدن می کرد . ولی با وجود بارش برف و هوای نسبتاً سرد، لبخند شادی و رضایت، لحظه ای از چهره های بشاش ای یاوران حقیقی امام و عاشقان بی تاب جد بزرگوارش کنده نمی شد . هر چند عشق ملاقات معشوق عاشقان دلباخته را وسوسه به سبقت از یکدیگر می کرد و سعی هر یک در رسیدن زودتر از دیگر مشکلاتی را بدنبال داشت ولی از همه در مقابل این توفیق بزرگ ناچیز و قابل تحمل بود . در حالیکه داخل حسینیه جماران سرریز از عشق و انتظار بود انبوه رزمندگان که اکثراً در عملیات پیروزمند کربلای 5 شرکت فعال داشتند همچون موج را به هر طرف می کشید و تمام سعی و کوششم در این میان این بود که روبروی در ورودی بیت امام قرار بگیرم که تا حدودی موفق شدم . صدای تکبیر و صلوات بر محمد و آل محمد، حسینیه را می لرزاند و برای مشاهده این آیت بزرگ الهی همه ثانیه شماری می کردیم . قلبم به شماره افتاده بود . گاهی صدای ضربان قلبم را می شنیدم . زمان به کندی می گذشت . گویی تمام قدرت و توانم در چشمانم خلاصه شده بود . گویی این نور خدا را از پشت دیوار می دیدم و چندین بار در این لحظه های انتظار ورود امام را به صورتهای گوناگون تصور می کردم . احساس خاصی داشتم، کم کم لحظه موعود فرا می رسید درب کشویی به آرامی عقب کشیده شد . سکوت مطلق بر حسینیه حاکم شد و آرام آرام چهرة پرتو نور افشان مبارک امام خمینی رحمت اله علیه هویدا شد و به ناگاه حسینیه غرق در نور و صفا و نشاط شد و بوی عطر بر فضای حسینیه سایه افکند . این همه شور و هیجان، این همه عشق و علاقه، این همه شادی و شاط و وجود مبارک امام در مقابل دیدگان و طنین فریاد الله اکبر و صوات بر محمد وآل محمد صحنه ای وصف ناشدنی بود و امام با قامتی استوار چهره ای شاداب و مملو از محبت و مهربانی به آرامی به موج احساسات دلباختگانش دادن دست و نگاههای با نفوذ و پر معنیش پاسخ می گفت : گویی که تمام این حوادث و این همه تبادل احساسات را به خواب می دیدیم . ولی این دقایق خیلی سریع گذشت و رزمندگان با دعای خیر به جانش و دادن شعارهای آتشین که از اعماق قلبشان می جوشید امام را بدرقه کردند . ولی خاطره این ملاقات تا زنده هستم در خاطرم زنده و تازه است و تصویری را که از امام به چشم دیدم با هیچ عکس و پوستری اگر چه فیلمی بر صحنه تلویزیون باشد قابل قیاس نمی دانم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2019174 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: غلامرضا مزدستان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان جنوبی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان فردوس]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D9%86%D9%88%D8%B1_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید محمدنور یزدانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D9%86%D9%88%D8%B1_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2021-06-01T08:09:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید :6621149&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمدنور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : یزدانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‌ نام پدر : نوری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1366/01/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‌مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : کشاورز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان : پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد نور که شهادتش به او اعلام شده بود در آخرین دفعه ای که به مرخصی آمد به همه اعلام نمود که این دفعه که به [[جبهه]] برود دیگر برنخواهد گشت و به [[شهادت]] خواهد رسید .&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22106 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد نور یزدانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد خراسانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2021-06-01T08:06:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : محمد 	               محل تولد : فردوس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : خراسانی‌ 	تاریخ شهادت : 1364/11/21&lt;br /&gt;
نام پدر : حسین‌ 	&lt;br /&gt;
مسئولیت : تخریب‌&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
محمد خراسانی یکبار برای من تعریف می کرد و می گفت : در عملیات رمضان وقتیکه برادرها حمله را آغاز کردند و خط اول دشمن را شکستند و به خط دوم رسیدند . من ناگهان چشمم به یک پیرمرد افتاد که در خرمشهر به اسارت عراقیها در آمده بود و در این عملیات بدست رزمندگان اسلام آزادشده بود و دیدم که ایشان گریه می کند و هیچ توجه به اینکه آزاد شده است ندارد . با چند تن از برادران دور پیرمرد را گرفتیم و علت را پرسیدم او در حالیکه بلند بلند گریه می کرد . گفت : برادران چگونه گریه نکنم در حالیکه این از خدا بی خبران عراقی جلوی چشم خودم به دختر هفت ساله ام تجاوز کردند . که این مسئله مارا بسیار ناراحت کرد.&lt;br /&gt;
یادم می آید صبح عملیات [[عاشورا]] در منطقة [[میمک]] ارتفاعات گرگنی یکی از دوستان آمد و با گریه گفت: محمد خراسانی [[شهید]] شده است. من توی آن وضعیت خیلی توجه نکردم، گفتم: کجا شهید شده است؟ گفت: کمی جلوتر. من هم پیش رفتم تا او را پیدا کنم. در حالی که دشمن هم خیلی آتش می ریخت یعنی بعد از خاکریزی زیر آتش مستقیم دشمن بود. جلوتر از برادر دیگری پرسیدم، آقای خراسانی را ندیده اید؟ گفت: چرا الان اینجا بود. برو جلوتر مقداری که آمدم، دوباره از فرد دیگری پرسیدم. گفت: چرا کمی جلوتر برو. خلاصه هی پرسان پرسان رفتم تا رسیدم به محل [[شهادت]] ایشان، یادم هست کنار جناره ی [[شهید محمد خراسانی]] [[شهید محمد منتظرین]] از بچه های [[گردان]] کوثر نیز آنجا بود. یک گلوله ی [[خمپاره120]] اصابت کرده بود وسط این دو بزرگوار. وقتی بالای سر این دو شهید رسیدم. شاید چند دقیقه ای گذشت تا توانستم به خودم مسلط شوم. بدن مطهر این دو شهید قطعه قطعه شده بود. دستایشان قطع شده بود، حتی پاهایشان هم جدا شده بود. اسلحه کلاشنکفی که به همراه داشتند نیز تکه تکه شده بود. محمد خراسانی را شناختم. روی زمین نشستم و شروع به جمع کردن این بزرگوار کردم. شاید الان اگر یک همچین حادثه ای پیش آید، نتوانم خودم را کنترل کنم. با محمد صحبت می کردم. محمد تکه کلامش کشمش بود. می گفتم: چطوری کشمش؟ دو تا پا را برداشتم رنگ بادگیرهاشان فرق می کرد. باد گیر آقای منتظری سبز بود و بادگیر آقای خراسانی آبی. دو تکه قطع شده با هم آنجا بود. می گفتم: خوب این مال تو این یکی مال تو. دو تکه دست هم برداشتم یکی سفیدتر بود و آن یکی کمی تیره تر. از روی بادگیرها تشخیص می دادم کدام دست و پا مربوط به کیست؟ خیلی وضعیت رقت باری بود. در آن وضعیت خداوند به انسان یک جسارتی می دهد که آدم تعجه نمی کند، چه کاری دارد انجام می دهد به هر شکل این ها را جمع کردم و بقیه را هم صدا کردم تا کمک کنند و جنازه ها را به عقب انتقال دهیم. یادم است برای مراسم هفت این بزرگوار مرخصی گرفتم و به مشهد آمدم. پدر ایشان به قدری مقاوم و محکم بود که ما از ایشان خجالت می کشیدیم. یک دفعه یکی جلو آمد و گفت: پدر شهید خراسانی با تو کار دارد. ناگهان بدنم لرزید. حتی می ترسیدم پیشش بروم. به هر صورت رفتم پیش ایشان، احوالپرسی کردم. گفت: شنیده ام جنازة پسرم را تو جمع کردی؟ گفتم: بله حاج آقا. پدر آقای خراسانی گفت: بگو ببینم محمد یک پایش نیست، آن پای دیگرش کجاست؟ گفتم: حاج آقا هر چه بوده آورده ایم. گفت: نه یک پای محمد نیست. حالا واقعاً من در آن لحظات که جنازة ایشان را جمع می کردم نمی دانم به من چه می گذشت. ایشان متوجه لرزیدن بدنم شد، من را بوسید. گفت: فکر نکن که می گویم چرا پایش نیست من این را هدیه کردم به علی اکبر امام حسین (ع) چون یک پایش نیست خواستم ببینم که یک وقت توی راه گم نشده باشد. گفتم: نه حاج آقا خاطر جمع باشید، هر چه بوده آورده ام الان می فهمم آن صبری که آن زمان داشتم صبری خدایی بوده است. این هم از خاطره های جانسوز من در جبهه بود.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7998 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد خراسانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان جنوبی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان فردوس]]	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1_%D8%AF%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید علی جان خاور داد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1_%D8%AF%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2021-05-29T04:32:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : علی‌جان‌ 	                      محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : خاورداد 	         تاریخ شهادت : 1365/06/11&lt;br /&gt;
نام پدر : خداداد 	&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
یادم هست یک بار پسرم علی جان به مرخصی آمده بود به او گفتم چرا اینقدر دوست داری شهید شوی؟ او در جواب به من گفت: مادر جان اگر خداوند به من عمر نوح پیامبر را بدهد، در آخر هم ماندنی نخواهم بود. و در این سالهایی که عمر خواهم کرد احتمال اینکه شکر نعمتهای خدا را نکنم و در عوض آن گناه هم انجام دهم ، خیلی است. پس چه بهتر است در همین جوانی تا گناهانم هنوز کم است در راه خدا و برای جنگ شرکت کنم و شهید شوم و یکی از مقربان درگاه الهی باشم . دلم می خواهم در این دنیا که نتوانستم به زیارت آقایم ابا عبدالله امام حسین (ع) بروم در آنجا یکی از افراد ایشان باشم.&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که همیشه برادرم علی جان را از رفتن به سربازی منع می کرد من بودم. چون می دانستم با رفتن او پدر و مادرم غم وغصه زیادی را تحمل خواهند کرد به همین خاطرهمیشه از خطرات جنگ برای او می گفتم. ولی او در عوض حرفهای مرا گوش می داد و در آخر می گفت: چه خوب است که انسان در راه خدا جان فدا کند من اگر شهید شوم خیلی خوب است و این آرزوی من است وهیچ دوست ندارم که در خانه یا در اثر سانحه ای بمیرم پس به جبهه می روم و انشاءالله خدا در عوض شهادت را نصیب من می کند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7859 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی جان خاور داد}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C_%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF</id>
		<title>شهید سید محسن خاوری‌ فرید</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C_%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF"/>
				<updated>2021-05-29T04:31:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : سیدمحسن‌ 	               محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : خاوری‌فرید 	تاریخ شهادت : 1363/10/14&lt;br /&gt;
نام پدر : سیدعبدل‌	&lt;br /&gt;
شغل :کارگر 	&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
یادم هست وقتی پسرم شهید سیدمحسن خاوری فرید به مرخصی آمده بود چهره ای نورانی داشت و حالت روحانی پیدا کرده بود. وقتی دوباره قصد رفتن کرد به او گفتم : من تنها هستم به جبهه نرو . ایشان در جواب به من گقت : اگر من در نزد شما نیستم جدّم که با شماست . شما هیچ وقت تنها نیستی . از من خداحافظی کرد و به جبهه رفت و در حدود پانزده روز بعد از اعزامش طوری که یکی از همرزمانش تعریف می کرد در ساعت 5 در منطقه شوش دانیال مشغول خواندن نماز بوده که هواپیماهای دشمن منطقه را بمباران می کنند و ایشان در حال نماز به شهادت می رسد .&lt;br /&gt;
بعد از شهادت فرزندم سیدمحسن خاوری فرید خیلی احساس تنهایی و دلتنگی می کردم . یک شب در خواب پسرم را دیدم که همراه یک گروه از سبزپوشان و حضرت امام (ره) به خانه ی ما وارد شدند . من بلند شدم و به طرف پسرم دویدم تا او را در آغوش بگیرم اما نتوانستم چون هر چه با آنها نزدیک می شدم فاصله ی آنها بیشتر می شد . در آن لحظه پسرم گفت : مادرجان ببین شما تنها نیستید همه ی این سادات اجداد شما هستند که همیشه در نزد شمایند . و من هم همیشه با شمایم . هر وقت به کمک من احتیاجی داشتید مرا خبر کنید در همان لحظه از خواب بیدار شدم و دیگر احساس تنهایی نمی کردم و همیشه فکر می کردم او در خانه است .&lt;br /&gt;
یادم هست یک سال برادرم سید محسن خاوری فرید مریضی سختی گرفت و دکترها از معالجه او ناامید شدند . ایشان به حرم مطهر امام رضا (ع) رفتند و پس از راز و نیاز با خدای خویش نیت کردند که اگر خوب شوند به جبهه بروند و جلوی دشمن غاصب را بگیرند . بعد از چند مدتی که از آن روز گذشت به دکتر رفته بود و دکتر به او گفته بود : هیچ گونه مریضی در تو دیده نمی شود . در آن موقع آقا امام رضا (ع) ایشان را شفا داده بود و ایشان به خاطر وفای به عهد به جبهه رفت و بعد از چند وقت شهید شد.&lt;br /&gt;
یادم هست قبل از رفتن برادرم سیدمحسن خاوری فرید به جبهه ، ایشان از نظر اخلاقی و عقیدتی خیلی عوض شده بود و یک حالت روحانی به خود گرفته و چهره اش نورانی شده بود . روز قبل از اعزام به جبهه به همراه هم به عکاسی رفتیم و عکسی گرفت و سفارش داد تا عکس را بزرگ کنند . بعد قبض عکاسی را به من داد و گفت : این عکس را برای مجلس من استفاده کنید . او چنان از شهادت صحبت می کرد که گویی به او الهام شده است . او به جبهه رفت و بعد از چند روز من برای گرفتن عکس به عکاسی رفتم و بعد از گرفتن آن وقتی به خانه رسیدم خبر شهادتش را برایم آوردند .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7875 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محسن خاوری فرید}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C_%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF</id>
		<title>شهید سید محسن خاوری‌ فرید</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C_%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF"/>
				<updated>2021-05-29T04:31:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : سیدمحسن‌ 	               محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : خاوری‌فرید 	تاریخ شهادت : 1363/10/14&lt;br /&gt;
نام پدر : سیدعبدل‌	&lt;br /&gt;
شغل :کارگر 	&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
یادم هست وقتی پسرم شهید سیدمحسن خاوری فرید به مرخصی آمده بود چهره ای نورانی داشت و حالت روحانی پیدا کرده بود. وقتی دوباره قصد رفتن کرد به او گفتم : من تنها هستم به جبهه نرو . ایشان در جواب به من گقت : اگر من در نزد شما نیستم جدّم که با شماست . شما هیچ وقت تنها نیستی . از من خداحافظی کرد و به جبهه رفت و در حدود پانزده روز بعد از اعزامش طوری که یکی از همرزمانش تعریف می کرد در ساعت 5 در منطقه شوش دانیال مشغول خواندن نماز بوده که هواپیماهای دشمن منطقه را بمباران می کنند و ایشان در حال نماز به شهادت می رسد .&lt;br /&gt;
بعد از شهادت فرزندم سیدمحسن خاوری فرید خیلی احساس تنهایی و دلتنگی می کردم . یک شب در خواب پسرم را دیدم که همراه یک گروه از سبزپوشان و حضرت امام (ره) به خانه ی ما وارد شدند . من بلند شدم و به طرف پسرم دویدم تا او را در آغوش بگیرم اما نتوانستم چون هر چه با آنها نزدیک می شدم فاصله ی آنها بیشتر می شد . در آن لحظه پسرم گفت : مادرجان ببین شما تنها نیستید همه ی این سادات اجداد شما هستند که همیشه در نزد شمایند . و من هم همیشه با شمایم . هر وقت به کمک من احتیاجی داشتید مرا خبر کنید در همان لحظه از خواب بیدار شدم و دیگر احساس تنهایی نمی کردم و همیشه فکر می کردم او در خانه است .&lt;br /&gt;
یادم هست یک سال برادرم سید محسن خاوری فرید مریضی سختی گرفت و دکترها از معالجه او ناامید شدند . ایشان به حرم مطهر امام رضا (ع) رفتند و پس از راز و نیاز با خدای خویش نیت کردند که اگر خوب شوند به جبهه بروند و جلوی دشمن غاصب را بگیرند . بعد از چند مدتی که از آن روز گذشت به دکتر رفته بود و دکتر به او گفته بود : هیچ گونه مریضی در تو دیده نمی شود . در آن موقع آقا امام رضا (ع) ایشان را شفا داده بود و ایشان به خاطر وفای به عهد به جبهه رفت و بعد از چند وقت شهید شد.&lt;br /&gt;
یادم هست قبل از رفتن برادرم سیدمحسن خاوری فرید به جبهه ، ایشان از نظر اخلاقی و عقیدتی خیلی عوض شده بود و یک حالت روحانی به خود گرفته و چهره اش نورانی شده بود . روز قبل از اعزام به جبهه به همراه هم به عکاسی رفتیم و عکسی گرفت و سفارش داد تا عکس را بزرگ کنند . بعد قبض عکاسی را به من داد و گفت : این عکس را برای مجلس من استفاده کنید . او چنان از شهادت صحبت می کرد که گویی به او الهام شده است . او به جبهه رفت و بعد از چند روز من برای گرفتن عکس به عکاسی رفتم و بعد از گرفتن آن وقتی به خانه رسیدم خبر شهادتش را برایم آوردند .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7875 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محسن خاوری فرید}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهذ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%AF%D9%87%D9%86%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهید شکراله خانی دهنوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%AF%D9%87%D9%86%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2021-05-29T01:53:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : شکراله‌ 	                    محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : خانی‌دهنوی‌ 	       تاریخ شهادت : 1364/12/08&lt;br /&gt;
نام پدر :علی‌اصغر 	&lt;br /&gt;
مکان شهادت : خاک عراق&lt;br /&gt;
یگان خدمتی : تیپ ویژه شهداء&lt;br /&gt;
مسئولیت : فرمانده‌یگان‌دریائی‌&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
یک روز در حالی شهید خانی دستة ویلچرم را گرفته بود و در مزار شهداء راه می رفتیم ، ناگهان چشمش به مزار شهید بزرگوار [[عبّاس ولی نژاد]] افتاد . پس از اندکی تأمّل به من گفت : پس جای ما کجاست ؟&lt;br /&gt;
در عملیات [[والفجر 9]] بنده به عنوان مسئول پشتیبانی یکی از محور های عملیاتی منصوب شده بودم . روز سوم عملیات با برادر شکر اله خانی جهت شناسایی و بعضی امورات دیگر به خط مقدم رفته بودیم . فاصله ما چون با دشمن خیلی نزدیک بود و دشمن روی منطقه کوهستانی قرار داشت بر ما مسلط بودند و ما را زیر نظر گرفته بودند . همین جور که در حال حرکت بودیم توسط توپ مستقیم دشمن که به ماشین ما اصابت کرد شکر اله خانی به فیض عظیم [[شهادت]] نایل گردید و من هم دستم قطع شد .&lt;br /&gt;
یک شب از گشت شب یک آدرسی به شکر اله خانی دادند آقای خانی هم به اتفاق چند نفر دیگر به آدرس که میدان سعدآباد بود حرکت کردیم در آنجا داروخانه ای بود به نام فرخ یکی از دانشجویان پزشکی به عنوان کمک دکتر مشغول خدمت بود آقای شکر الله خانی به عنوان جلو دار وارد دارو خانه شد و با اسلحه ای که در دست داشت آن دانشجو را دستگیر کرد دکتر داروخانه هم از این که دانشجوی دکترای دارو سازی دستگیر شده بود تعجب کرده بود ایشان عضو گروهک منافقین بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم است منزلی بود در حاشیه ی جاده ی سنتو که مافقین از آنجا تمام اطلاعیه ها و شبنامه ها را پخش می کردند در رابطه با این خانه شکر اله خانی خیلی زحمت کشید از تیرهای برق بالا می رفت و عرق می ریخت و از این خانه گزارش تهیه می کرد نوع رفت و آمدها و افرادی که داخل بودند کنترل می شد که چه کسانی به آنجا رفت و آمد می کنند بعد از چند روز طرح عملیاتی توسط خانی تهیه شد و افراد عمل کننده مشخص شدند خانه در یک شرایط خاصی در محاصره قرار گرفت و بعد ایشان شخصاً وارد عمل شد درب خانه را زد افرادی که در خانه بودند متوجه حضور پاسدارها شدند به همین دلیل مقاومت نشان دادند در را باز نکردند ایشان از دیوار بالا رفت که در را باز کند در حالی که به طرفش تیراندازی می شد ولی ایشان خودش را داخل حیاط انداخت و در را باز کرد و وارد منزل شدیم بعد از کلی تلاش و کوشش توانستیم افراد منافق را دستگیر کنیم .&lt;br /&gt;
یادم است برادرم شکر اله یک روز به خانه ی ما آمد و گفت : خواهر توی خانه ات جا داری که من چند تا کتاب بگذارم آمد توی خانه و کتابهای خودش را توی لانه ای که درست کرده بود از خشت گذاشت و روی خشت ها را کاه گل کرد و یک پارچه انداخت من نفهمیدم آن کتابها چیست بعدها که از ایشان سئوال کردم گفت : آنها کتابهایی علیه رژیم شاه بودند&lt;br /&gt;
یک روز وقتی برادرم شکر اله به خانه آمد دیدم تمام لباسهایش نفتی است و بوی نفت می دهد و چروک شده بود از ایشان علت این کار را سئوال کردم گفت: چیزی نیست داخل اتوبوس بودم که یک نفری گالن نفت دستش بود مقداری روی لباسم ریخت و لی بعدها که شهید شده بود یکی از همسایه هایمان آمده بود و می گفت : خدا ان شاءالله پسرتان را بیامرزد من همسایه ی شما هستم توی انقلاب در موقع سردی هوا این پسر شما برای ما نفت می آورد.&lt;br /&gt;
یک روز رفتم خانه ی مادرم دیدم همه ناراحت هستند . پرسیدم چی شده است؟ گفتند دو تا برادرت دعوا کرده اند.پرسیدم چرا ؟ گفتند داداش بزرگت علی آقا می گوید عکس شاه را توی خانه بزنیم ولی شکر اله می گوید عکس امام را بزنید سر این موضوع دعوا کردند آخر به این نتیجه رسیدند که عکس شاه و امام را در خانه نصب کنند به محض اینکه انقلاب پیروز شد شکر اله عکس شاه را پاره کرد و عکس امام نصب بود وقتی داداش بزرگم آمده بود شکر اله به ایشان گفته بود داداش جان راضی باش من عکس شاه را پاره کردم ریختم داخل سطل آشغال .&lt;br /&gt;
یک روز به اتفاق شکراله خانی برای شناسایی محلی می رفتیم یک کیف سامسونتی داشت که داخلش یک [[مسلسل برتا]] بود با با موتور سیکلت از مقر حرکت کردیم به طرف عدل خمینی - این روز همزمان شده بود با سخنرانی دکتر بهشتی در مشهد - از چهارراه که عبور کردیم یک تعدادی از بچه ها ی منافق وسط چهاراه دور پلیس حلقه زده بودند و شعار مرگ بر بهشتی می دادند سر چهاراه پیاده شدیم و موتور را پارک کرد کیف را روی ویترین مغازه ی ساعت فروشی گذاشت و به صاحب مغازه گفت این کیفم را نگهدار اسلحه را برداشت و رفت وسط چهار راه اول یک سیلی توی گوش آن پلیس زد و گفت مردک تو پلیس جمهوری اسلامی هستی که یک عده منافق دور تو جمع شده وشعار می دهند تو چیزی نمی گویی بعد هم یک رگبار هوایی گرفت منافقین فرار کردند یک تعدادشان را تعقیب کردیم و حدود 8 نفرشان را گرفتیم وآوردیم تحویل مقر دادیم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7852 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:شکر اله خانی دهنوی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید علی خانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2021-05-29T01:52:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : علی‌                           	محل تولد : بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : خانی‌ 	           تاریخ شهادت :1363/12/22&lt;br /&gt;
نام پدر : 	بابا 	&lt;br /&gt;
شغل : نجار 	&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : خواجه‌ربیع‌&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
یک شب برادرم علی را در خواب دیدم که در یک باغ بزرگ با درختان میوه بسیار که سایه برگلها انداخته بود راه می رود از ایشان پرسیدم شما اینجا چه می کنید مگر شما شهید نشدید ایشان در جوابم گفت مگر نمیدانید که اینجا جای من است و من در این مکان زندکی می کنم در همین لحظه از خواب بیدار شدم و خیلی خوشحال شده بودم که برادرم در چنین جایی زندگی می کند.&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان شوهرم علی تعریف میکرد که وقتی ایشان می خواست غسل شهادت بگیرد گفته است که برای همسرم سارا نگرانم چون او مادر ندارد زمانی که ایشان تیر خورده و مجروح شده بود فقط اسم مهدی را برده و حضرت مهدی عج را صدا می زده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7842 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی خانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7_%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%A6%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید میرزا ختائی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7_%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%A6%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2021-05-29T01:51:00Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
نام : میرزا 	                &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : ختائی‌ 	  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : علی‌اصغر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : درگز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1367/01/24&lt;br /&gt;
 	&lt;br /&gt;
مسئولیت : فرمانده گروهان-ادوات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وفای به عهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلاس چهارم ابتدایی بودم که برادر عزیز شهیدم میرزا مرا تشویق به خواندن نماز و روزه می کرد و می گفت: اگر نمازت را بخوانی و روزه ات را بگیری و در درسهایت هم موفق باشی برایت یک دوچرخه می خرم من هم به گفته ی ایشان عمل کردم و او هم به قول خودش عمل کرد و یک شب ناگهان دوچرخه را برایم خرید و آورد من هم در حضور خانواده یک دور با دوچرخه ام در داخل حیاط منزل زدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرزوی شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دوران دفاع مقدس که فرزند عزیز شهیدم میرزا جبهه بود برای سلامتی اش یک گوسفند نذر زیارتگاه علی بلاغ کردم که پسرم به سلامتی به آغوش خانواده برگردد وقتی به مرخصی آمد برای ادای نذرم به زیارتگاه رفتیم به اتفاق اقوام و همسایه ها نذرم را ادا کردم و شب را هم در همان جا خوابیدیم نصف های شب بیدار شدم دیدم فرزندم میرزا نیست حرکت کردم رفتم دیدم که در زیارتگاه نشسته و مشغول دعا و راز و نیاز با خداوند و متعال است پرسیدم چه حاجتی داری؟ گفت: مادرم من از خداوند طلب شهادت کرده ام وقتی دیدم آرزوی قلبی اش شهادت است گفتم: خدایا راضی ام به رضای تو. &amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7891 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt; &lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:میرزا ختائی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان درگز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید مهدی خاوری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2021-05-29T01:49:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : مهدی‌ 	             محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : خاوری‌ 	تاریخ شهادت : 1363/07/28&lt;br /&gt;
نام پدر : 	حسین‌ 	&lt;br /&gt;
مکان شهادت : میمک&lt;br /&gt;
مسئولیت : معاون‌فرمانده‌گردان‌ ـ ادوات&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
در عملیات میمک در خدمت شهید بزرگوار علی خاوری بودم. در اتفاعات چون بچه های اطلاعات راه را گم کرده بودند، اشتباهاً ما را به مکانی دیگر برده بودند که خودشان هم نمی دانستند کجاست. من با یک دسته، از ارتفاعات بالا رفتم ولی هر چه اطراف را نگاه کردم عراقی ندیدم. سیم خاردار هم کشیده شده بود و نمی دانستیم عراقیها در سمت چپ هستند یا درسمت راست. خلاصه پیش آقای بصیر فرمانده گردان رفتم، گفتم: معلوم نیست عراقیها کجا هستند گفت: با آقای خاوری بروید وبیشتر بررسی کنید. دوباره با مهدی بالای ارتفاعات رفتیم ولی باز هم تلاشمان بی نتیجه ماند. دوباره بیش آقای بصیر بازگشتم تا ببینم نظر ایشان چیست؟ قرار شد من و آقای خاوری یک یا دو دسته همراه خود ببریم و از دو طرف سیم خاردار اینقدر حرکت کنیم تا به عراقیها برسیم، اما آقای خاوری نظرش این بود که آرپی جی بزنیم تا اگر عراقیها عکس العمل نشان دادند موقعیتشان مشخص شود، به هر حال یکی از برادراها آر پی جی زد و عراقیها شروع به تیر اندازی موقعیت عراقیها مشخص شد. بقیه بچه های گردان هم بالا آمدند و درگیری شروع شد. خوشبختانه تعداد زیادی از عراقیها تسلیم شدند و عده ای هم کشته شدند. منطقه پاکسازی شد و ما روی ارتفاعات مستقر شدیم. هوا در حال روشن شدن بود.سریع نماز را همانجا خواندیم حدود نیم ساعت بعد از نماز آقای خاوری را دیدم که با یک دست لباس به سمت من در حال حرکت است. وقتی رسید گفت: لباسهای نو را بپوش لباسهایم در اثر سینه خیز پاره شده بود لباسهایی را که ایشان داد گرفتم و روی همان لباسهای پاره پوشیدم سپس روبوسی کردیم. خداحافظی کردیم، هنگام رفتن به من گفت مهدی حلالم کن و رفت. ده دقیقه بعد خبردار شدم که آقای خاوری به شهادت رسیده است. بلافاصله به محل شهادتش رفتم تا بار دیگر جنازه اش را ببینم ولی گفتند جنازه آقای خاوری به عقب منتقل شده است. 1- تدبیر نظامی و مدیریت 2- تقید به نماز 3-آخرین وداع از دوستان&lt;br /&gt;
بعد از شهادت مهدی یکشب او را خواب دیدم در منزل باز شد و مهدی وارد شد. سکی را که همیشه با خود به جبهه می برد همراهش بود. کنار دیوار ایستاد. در عالم خواب می دانستم که مهدی شهید شده است. گفتم: مهدی می خواهم دورت بگردم. تا به سمت مهدی رفتم. نیرویی غیبی جلوی من را گرفت. دیگر نمی توانستم به مهدی نزدیک شوم. ناراحت شدم گفتم: مهدی روز تشییع جنازه ات هم نگذاشتند دور تابوتت بچرخم الان هم نمی توانم دورت بگردم. مهدی گفت: خواهر نمی خواهد این کار را انجام دهی درست نیست که بخواهی دور من بچرخی. بعد گفت تشنه ام و برایش آب آوردم و همانطور که نگاهش می کردم از خواب بیدار شدم به نظرم برادرم راضی نبود که کسی دور او بگردد برای همین آن نیروی غیبی مانع انجام کارم شد. 1-خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
قسمتی از عملیات عاشورا بر عهده دو گردان کوثر و رعد بود. گردان رعد روی ارتفاعات بانتل خواه رفت و گردان کوثر هم آزادسازی ارتفاعات گرگنی را بر عهده گرفته بود. آقای خاوری معاون گردان کوثر بودند و آقای بصیر هم فرمانده ایشان بودند که کمی عقب تر حرکت می کردند و عقبه های یگان را جمع و جور می کرد. گردان هر چه پیش می رفت دشمن خودش را نشان نمی داد. آقای خاوری با قرارگاه تماس گرفت و گفت: اینجا چیزی دیده نمی شود آقای اسماعیل مسئول قرارگاه در جواب آقای خاوری گفتهبود چرا عراقیها هستند ممکن است در سنگر هایشان مخفی شده اند و شما آنها را نمی بینید آقای خاوری پس از اطمینان از وجود عراقیها آر پی جی را برداشت و مکانهایی را که احتمال می داد سنگر عراقی باشد را مورد هدف قرار داد. اولین تیراندازی عملیات را خود آقای خاوری انجام داد. با شلیک آر پی جی عراقیها نیز شروع به تیر اندازی کردند و در گیری آغاز شد. آقای خاوری هم با مشکلاتی که بود بخوبی توانست گردان را جمع و جور کند و از مسئولیت خود برآید. خوشبختانه گرگنی اولین قسمتی بود که درعملیات عاشورا سقوط کرد و آقای خاوری از خود گذشتگی بسیاری نشان داد. با فتح ارتفاعات گرگنی راه برای ادامه عملیات عاشورا باز شد.. 1- شجاعت و شهامت 2- تدبیر نظامی و مدیریت&lt;br /&gt;
جنازه برادرم در معراج شهدا بود. همه اقوام برای زیارت پیکر برادرم به معراج رفته بودند. در انجا مانع می شوند تا پسر خواهرم که سن کمی داشت جناره را ببیند. خلاصه پسر خواهرم گریه و زاری می کند و خیلی دوست داشته که داخل معراج را شود، براردم که ناراحتی او را می بیند می گوید؛ عیبی ندارد بگذارید او هم جنازه را مشاهده کند. خلاصه دوباره در تابوت را که بسته بودند باز می کنند تا در تابوت باز می شود پسر خواهرم جیغ می زند برادرم هم که آنجا بود با چشم خود می بیند که مهدی چشمهایش را باز می کند و لبخند می زند و بعد دوباره به حالت قبل باز می گردد. 1- وقایع غیر طبیعی&lt;br /&gt;
برادرم علاقه شدیدی به حضرت امام خمینی داشت. زمان انقلاب نوارهای ایشان را تکثیر می کرد و به دوستانش می داد. با وجود سن کمی که در آن دوران داشت سعی می کرد به انقلاب خدمت کند یک عکسی از حضرت امام به من داده بود. حضرت امام پای در خت سیبی نشسته بودند. عکس بسیار زیبایی بود. عکس را به مدرسه برده بودم تا به دوستانم نشان دهم. دوستانم با حسرت به عکس نگاه می کردند. افسوس می خوردند که چنین عکسی را آنها ندارند. خلاصه آن روز یکی عکس را از داخل کیفم برداشت یا شاید هم گمش کردم.خانه که آمدم متوجه شدم عکس نیست گریه ام گرفته بود. همانطور که اشکم سرازیر بود به مهدی گفتم عکسی را که به من دادی گم کرده ام. دلداریم داد و گفت: عیبی ندارد. یکی دیگر برایت تهیه می کنم ولی دیگر چنین عکسی را به من نداد. برادرم چون خودش عاشق امام بود، ما را هم دوستدار ایشان بار آورده بود. برایم جالب بود که در مدرسه از من هم مشتاقتر وجود دارد که دوست دارند عکس رهبرشان را داشته باشند. 1- اعتقاد به ولایت و عشق به امام&lt;br /&gt;
موتوری از طرف سپاه تحویل پسرم بود. یک شب به ایشان گفتم پسرم من را با موتورت تا کارخانه ببر. شب بود گفت: پدرجان این موتور امانت دست من است. مال بیت المال است شما تاکسی بگیر برو. من نمی توانم با موتور شما را ببرم. خلاصه مهدی بسیار به حرام و حلال معتقد بود و دقت بسیاری در بیت المال داشت تا ذره ای از بیت المال در امور شخصی مصرف نشود. 1- دقت در بیت المال 2- دقت در حلال و حرام&lt;br /&gt;
یکبار مهدی در سنین نوجوانی رفته بود روی بام منزل. مادرش گفت: مهدی بیا پایین ولی پسرم گوش نکرد. مادرش دوباره گفت بیا پایین و گرنه شیرم را حرامت می کنم. مهدی تا شنید فوراً پایین آمد و پشت پای مادرش را بوسید و گفت: مادر من آتش جهنم نمی خواهم از من راضی باش. 1- روابط عاطفی و حرمت والدین 2- اعتقاد به معاد&lt;br /&gt;
یادم است هر وقت به زیارت حضرت رضا رفتیم پسرم اشک می ریخت و گریه می کرد و مدام می گفت: آقا شهادت می خواهم یکبار مادرش به او گفت: پسرم در زندگی چه کم داری؟ مهدی جواب داد: مادر فقط شهادت می خواهم بالاخره هم ایشان به آرزویش رسید و جام شیرین شهادت را نوشید. 1- خ عشق به شهادت 2- توسل و عشق به ائمه&lt;br /&gt;
مهدی از همان سنین جوانی که مصادف با انقلاب شکوهمند اسلامی بود در زمینه های مذهبی و سیاسی بسیار فعال بود. یادم است با عده ای از منافقین خلقدوست شده بود. به آنها گفته بود من هم پیرو راه شما هستم. روزنامه هایشان را می گرفت می آورد خانه و آتش می زد. بعد از مدتی آنها متوجه موضوع شده بودند و پسرم همیشه از دست آنها فراری بود. فهمیده بودند که هدف مهدی از وارد شدن به جمع آنها برای آنست که از کارشان سر در آورد خلاصه با این که سن کمی داشت ولی بسیار شجاع نترس بود. 1- مبارزه با ضد انقلاب و منافقین 2- هوش و استعداد 3- شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
پسرم مهدی در زمینه انقلاب و دفاع آن از حساسیت خاصی برخوردار بود. هر جا که موردی پیش می آمد سعی می کرد به بهترین نحوه انجام وظیفه کند یکشب که به منزل آمد، دیدم دستش باندپیچی شده است. گفتم: چه شده است؟ گفتک چیزی نشده است مادر. گفتم: بگو دستت چه شده است؟ گفت: ده تا خودکار زدم یکی هم خوردم. همیشه یک خودکار همراهش بود به جای چاقو از خودکار استفاده می کرد. آنروز هم با مجاهدین خلق برخورد کرده بود و با کدیگر درگیر شده بودند از هیچ چیز حتی جانش در راه انقلاب دریغ نداشت و مانند یک سرباز همیشه آماده بود. 1- مبارزه با ضد انقلاب و منافقین&lt;br /&gt;
مدتی بود از مهدی خبر نداشتم نه نامه ای فرستاده بود نه پیغامی. به منزل دو سه نفر از دوستانش رفتم ولی آنها هم خبری از پسرم نداشتند. به معراجشهدا مراجعه کردم گفتم شاید با آنجا تماس گرفته باشد، به مسئولش گفتم: مهدی اینجا زنگ نزده است. گفت نه کسی تماس نگرفته است. هنگامی که می خواستم خارج شوم مسئول آنجا گفت: مادرجان خدا صبرت دهد. تا این حرف را شنیدم دلم ریخت پایین نگران شدم. ناچاراً لبخندی زدم و گفتم ممنون خانه که آمدم حال و هوای دیگری حاکم بود. همه گریه می کردند آن وقت متوجه شدم که مهدی شهید شده است. 1- خبر شهادت&lt;br /&gt;
پسرم مهدی درس طلبگی می خواند و شاگرد آقای طباطبایی بود. بعد از شهادت مهدی برای ایشان مراسم تعزیه ای برگزار کردهبودیم که آقای طباطبایی هم در آن شرکت کرده بودند. گریه می کردم که آقای طباطبایی پیش من آمدند و گفتندک مادرجان گریه نکن. من باید گریه کنم کهیک علامه برجسته را از دست دادم. مهدی کس نبود که بشود با زبان وصفش کنید او شاگرد اول من بود. شهیدخاوری درآنزمان در قرآن بسیار پیشرفت کرده بود و از لحاظ قرائت قرآن رتبه اول را در مشهد به دست آورده بود. 1- محبوبیت شهید نزد دیگران 2- انس با قرآن – قرائت&lt;br /&gt;
پسرم خانه های مستمندان را شناسایی می کرد و برایشان از سپاه غذا می برد. یک شب که 0سطل غذا را به منزل آورده بود تا به خانه های مستمندان ببرد با خودم گفتم امشب که مهدی غذا آورده است، دیگر برای شام غذایی درست نکنم. به محض اینکه در سطل را برداشتم. گفت: مادرچه کار می کنید؟ این غذا برای شما حرام است. مال مستمندان است نه برای شما. خلاصه پسرم خیلی به حرام و حلال مقید بود. حتی من که مادرش بودم را توصیه می کرد و در این مورد به من گوشزد می نمود. 1- دقت در حلال و حرام 2- دستگیری از ضعیفان&lt;br /&gt;
قرار بود از طرف سپاه به پسرم موتوری بدهند مهدی دو هزار تومان کم داشت. من دو هزار تومان از خواهرم قرض گرفتم و به مهدی دادم. مهدی گفت مادر پول را از کجا آورده ای؟ گفتم قرض گرفته ام. گفت: مادر من این پول را نمی گیرم، می خواهم به جبهه بروم، دوست ندارم زیر دین کسی باشم. خلاصه هر کاری کردم پول را قبول نکرد و ناچار شدم دوباره پول را به خواهرم بازگردانم. پسرم می ترسید که به جبهه برود و شهید شود و دیگر نتواند پول را باز گرداند خیلی معتقد به اینگونه مسائل بود. 1- احساس مسئولیت&lt;br /&gt;
شبی که مهدی شهید شده بود خواب دیدم وارد خانه شد. من و پسر دیگرم خواب بودیم بیدارمان کرد و گفت: مادر نگاهم کن سالم هستم هیچ کارم نشده است. بعد صورتش سفید شد. گفتم: یا ابوالفضل و مهدی خنده کنان از خانه خارج شد. می لرزیدم و گریه می کردم به پسر دیگرم گفتم دیدی مهدی رفت. بعداً ‌خبر شهادت مهدی را به ما دادند گفتند که بیست و هفتم محرم به شهادت رسیده است. دقیقاً همان شبی که آن خواب را دیدم پسرم شهید شده بود. 1- خواب و رویای دیگران در مورد شهید&lt;br /&gt;
یادم است از طرف سپاه سکه ای به عنوان هدیه به پاسداران اهدا کرده بودند. به مهدی گفتم: ان شاءالله این سکه برای دامادیت باشد. مهدی گفت: مادر از این فکرها نکن. من از خدا خواسته ام شهادت را نصیبم کند. مادر به فکر دامادی من نباش. خودم را فقط برای شهادت آماده کرده ام. پسرم کاملاً از تمام لذتهای دنیا بریده بود و فقط فکر و ذکرش شهادت بود. بالاخره هم این توفیق عظیم نصیبش شد و جام شهادت را نوشید. 1- خ- عشق به شهادت 2- پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
پسرم مهدی علاقه زیادی به دروس دینی داشت بعد از کلاسهای درسی اش به حوزه علمیه می رفت متوجه شدم که علاقه زیادی به درس طلبگی دارد. خلاصه با وجود اینکه در پایان دوره متوسطه اش سه یا چهار رشته را نمره آورده بود او حوزه علمیه را انتخاب کرد. حتی دبیرانش تماس می گرفتند که چرا مدرسه نمی آید. حیف این دانش آموز است ولی او راهش را انتخاب کرده بود. 1- علاقمندی به خدمتگزارن نظام و روحانیت 2- نوجه به تحصیل و علم آموزی&lt;br /&gt;
پسرم مهدی از همان اوایل سنین جوانی درفعالیتهای انقلابی شرکت می کرد.بسیار فرد شجاع و بی پروایی بود و در تمامی تظاهرات و کارهایی مانند پخش اعلامیه شرکت می نمود. یکشب مهدی خانه نیامد نگران شده بودم. به پدرش گفتم: مهدی نیامده است کاری بکن. گفت: چه کار کنم خانم؟ حکومت نظامی بر قرار است. هرکجا باشد تا صبح بر می گردد. تا صبح خوابم نبرد. پسرم در مدرسه علمیه شاگرد آقای طباطبایی بود. گفتم: شاید ایشان از مهدی خبر داشته باشد نزدیکهای صبح پیاده تا بحر آباد- منزل آقای طباطبایی- رفتم. به خانه ایشان که رسیدم در زدم آقای طباطبایی در را باز کرد. مشغول وضو گرفتن بودند گفتم: حاج آقا مهدی دیشب نیامده است نگران هستم. گفت: کسی به شما خبر نداده است؟ گفتم: نه. گفت: مهدی از ناحیه کمر ضربه کوچکی خورده است به همین خاطر دیشب نتواسته است به منزل بیاید. من به دوستش حسن گفتم که به ششما اطلاع بدهد. الان هم منزل آنهاست گفتم کسی به من اطلاع نداده بود. بعد آقای طباطبایی متوجه اضطرابم شده بود به منزل دوست پسرم حسن زنگ زد تا من با مهدی صحبت کنم. مهدی تا صدای من را شنید گفت: مارد چرا این وقت صبح آمدی؟ من خیلی شما را اذیت می کنم. گفتم: نه مهدی جان خدا را شکر می کنم که سالم هستی. همین که صدایت را می شنوم برایم کافی است. گفتم: مادر بالاخره یا اعدامت می کنند یا شکنجه ات می کنند. گفت: مادر همه اینها را به خود دیده ام هر کاری می خواهند بکنند. پسرم خیلی شجاع بود و همیشه گوش به فرمان حضرت امام (ره) بود. 1- خاطرات مبارزات سیاسی 2- شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
مهدی از همان زمان بچگی از هوش و ذکاوت بالایی برخوردار بود نمره هایش همیشه بیست بود. یکبار از طرف مدرسه به ما اعلام کردند که جایزه ای برای مهدی بگیریم و به عنوان شاگرد اول ازطرف مدرسه به او اهدا شود تا در درسهایش بیشترتشویق شود. ما هم یک جعبه مداد رنگی گرفتیم و به خانم معلمش دادیم تا به او بدهند ظهر که به خانه آمد با خنده به من گفت: مادر این مداد رنگی را در خانه به من می دادید. چرا این همه راه به مدرسه آمدید! پسرم خیلی بچه زرنگی بود، نمی دانم از کجا فهمیده بود. 1- نوجوانی و جوانی 2- هوش و استعداد&lt;br /&gt;
مهدی در جبهه بود. یکروز حال چندان مساعدی نداشتم. حواسم به مهدی در جبهه بود. از پله ها افتادم و پایم شکست دو سه روز بعد مهدی به خانه تلفن کرده و جویای حال من شده بود. پسر دیگرم گفته بود برادر، مادر پایش شکسته است. خلاصه پسرم به محض شنیدن خبر شکسته شدن پایم فوراً از جبهه برگشت وقتی رسید مرا دید که زیر پتو خوابیده ام چون پتو روی پایم بود گچ را ندید خلاصه چیزی نگفت و از منزل بیرون رفت به خانه خواهرش رفت و گفته بود چون شما مطلع شدید که در جبهه قرار است حمله کنیم به بهانه مادر به من زنگ زده اید، تا من در حمله شرکت نکنم که دخنرم گفته بود نه مادر پایش شکسته است. دوباره به منزل آمد و گفت مادر مرا ببخش. فکر کردم چون قصد داشته اید من را از حمله باز دارید گفته اید پایتان شکسته است. گریه اش گرفته بود. گفتم مادر گریه نکن. پایم شکسته است زود خوب می شود. سپس مهدی گفت مادر خیلی دوست دارم کنار شما باشم اما بچه های جبهه منتظرم هستند اگر نروم بچه ها مردم روی مین می روند آیا تو راضی هستی؟ گفتم نه مادر راضی نیستم. گفت پس بگذار بروم و همان بعد از ظهر با هواپیما دوباره به جبهه برگشت. مهدی احترام خاصی برای من و پدرش قائل بود و همچنین از تعهد خاصی نسبت به جبهه برخوردار بود که نشان از مسئولیت پذیری مهدی داشت. 1-روابط عاطفی و حرمت والدین 2- عشق به جهاد 3- احساس مسئولیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکروزی تظاهرات بود. مهدی خیلی اصرار داشت که ما هم در تظاهرات شرکت کنیم خلاصه من و خواهر مهدی همراهش به تظاهرات رفتیم. آنجا درگیری شدیدی شد به مهدی گفتم: مادر بگردیم خانه درگیری شده است. گفت شما بروید من هستم. گفتم: تو هم بیا. گفت:نه مادر الان وقت امتحان است، می خواهم خودم را امتحان کنم ببینم اگر تظاهرات از هم بپاشد و مسئله اسلام پیش بیایید من چگونه فردی هستم می توانم حمایت کنم یا از معرکه فرار می کنم. خلاصه آنروز تا غروب مهدی به خانه باز نگشت. پدرش به مسجد رفت ولی باز هم خبری نشد خلاصه شب که آمد دیدم می لنگد گفتم پایت چه شده است؟ گفت: هیچی در شلوغی تظاهرات کفشهایم از پایم در آمد و گم شد خلاصه با همان وضعیت ادامه داده بود و پاهایش ورم کرده بود تا چند روز می لنگید گفتممادر حقت است کمتر در تظاهرات شرکت کن. گفت: مادر اگر من نروم کی می خواهد برود و از اسلام دفاع کند سپس خیلی جدی گفت: مادر ما اسلام را پیروز می کنیم. 1- خاطرات مبارزات سیاسی&lt;br /&gt;
وقتی پسرم مجروح می شود او را به داخل آمبولانس می برند ولی متاسفانه شش ساعت در آمبولانس می ماند وکسی به او رسیدگی نمی کند و بالاخره پسرم شهید می شود. خیلی از این موضوع ناراحت بودم از این که پسرم از همه چیز زندگیش ، زن وبچه و خانه اش گذشته بود و جانش را برای اسلام فدا کرده بود ولی شش ساعت در آمبولانس بوده و به او رسیدگی نمی شود. شب در خواب مهدی را دیدم کنار دیواری ایستاده بود و تسبیحی دستش بود. گفت مادر تو ناراحت هستی که من شهید شده ام/ گفتم: مادر چرا به تو رسیدگی نکردند؟ گفت مادر شهادت نصیبم شده است. این لیاقت نصیب هر کس نمی شود. قسمت من شهادت بوده است و تقصیر هیچ کس نیست شما هم ناراحت نباش. 1- خواب و زویای دیگران در مورد شهید&lt;br /&gt;
مهدی در جبهه مسموم شده بود به همین دلیل مرخصی گرفته و به مشهد آمده بود قرار شد با پدرش به دکتر برویم. سوار تاکسی شدیم. دربین راه بین پدر مهدی و راننده تاکسی بحث سیاسی پیش آمده بود، بعد رو به شوهرم گفت: آقا این پسرت است؟ پدر مهدی گفت: بله پسرم است از جبهه آمده است. راننده تاکسی گفت: پدرجان پسرت را نصیحت کن، بگو دست از این کارش بردارد، بالاخره بچه ات را می کشند. پدرش گفت: این چه حرفیست که می زنید. مهدی که تا آن موقع ساکت بود گفت: اگر راست میگویی اسلحه بگیر و صدام را بکش. ما همه باید علیه صدام بسیج شویم. راننده تاکسی که از دشمنان پسرم به شمار می رفت توصیه می کرد که دفاع از کشور مهمتر است از مسائل داخلی کشور. منظورش این بود که شما هم به عنوان یک ایرانی وظیفه داری که از کشورت دفاع کنی حتی اگر با نظام اسلامی هم مخالف باشید باز هم این وظیفه از شما برداشته نمی شود. 1- خ- بعد از مجروحیت 2- دیدگاه شهید (با توجه به قسمت توضیحات داخل برگه در خط اول جمله راننده تاکسی گفت: درود بر بنی صدر حذف شده است ) (با توجه به قسمت توضیحات داخل برگه در خط پنجم بعد از شویم ، جمله پسرم مهدی با وجود اینکه بسیار مخالف بنی صدر و طرفدارانش بود باز هم تجاوز عراق به ایران را واجبتر می دانست حتی به حذف شده است) &lt;br /&gt;
. مهدی خاوری پسرم مهدی از همان بچگی اعتقاد خاصی به نماز داشت یادم است یک روز وقتی که هنوز تازه به مدرسه می رفت در هوای سرد زمستان وضو گرفت و به نماز ایستاد در دلم با خود گفتم: نمازی را که این بچه می خواند چه فایده دارد ؟ یادم است هنگامی که وضو گرفته بود دست و پاهایش از شدت سرما می لرزید ، الان متوجه می شوم که او چه ایمانی داشت و بالاخره راه خودش را پیدا کرد و به فیض عظیم شهادت رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار برادر مهدی با ماشین سپاه به خانه آمده بود.مهدی وبرادرش در منزل مشغول صحبت کردن بودند،ماشین هم روشن بود.مهدی گفت:برادر این ماشین سپاه است،بنزینش اصراف نشود .برادرش گفت:بنزینی که مصرف می شود کم است وارزش ندارد.مهدی با ناراحتی گفت:این چه حرفیست که می زنی نباید مال بیت المال را بیخودی مصرف کرد.&lt;br /&gt;
آقای خاوری در انتخاب نیروهایش حساسیت خاصی به خرح می داد. یک بار که نیروهای تازه به جبهه آمده بودند آقای خاوری به ععنوان نماینده گردان کوثر وارد جمعیت بسیجی ها شد. از یکی یکی می پرسید دلت می خواهد شهید شوی؟ سپس از سابقه آنها سؤال می کرد. اگر به نظرش نیروی خوبی می آمد می گفت: ‌شما آن طرف بایست. ایشان دوست داشت نیروهایش از لحاظ قد و قامت در شرایط خوبی باشد برای همین در انتخاب نیروها به هیکل افراد توجه خاصی داشت. روزی به مهدی گفتم: بی‌رحم این همه نیروی خوب در گردانت داری کمی هم از این نیروهای خوب برای من بگذار. آقای خاوری گفت: تو یاد نداری، تجربه ات کم است. گردان آقای خاوری همیشه خط شکن بود و خود آقای خاوری نیز از شجاعت خاصی بهره می برد و نیروهایش را نیز شجاع بار می آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7865 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مهدی خاوری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد خانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2021-05-29T01:48:20Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : محمد 	              محل تولد : نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : خانی‌ 	تاریخ شهادت : 1365/10/19&lt;br /&gt;
نام پدر : صفرعلی‌ &lt;br /&gt;
مکان شهادت : مفقودالاثر&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز 	&lt;br /&gt;
مسئولیت : مسئول‌مخابرات‌&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌فضل‌&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
یکی از خاطرات به یاد ماندنی و در واقع آخرین خاطره من از فرزندم محمد این است که دردی ماه سال 65 بود که بار دیگر ایشان می خواست به جبهه برود ویک روز از مشهد به منزل زنگ زد و گفت: قطار حامل رزمند گان حدودا ًساعت 3 از نیشابور عبور می کند اگر دوست دارید به ایستگاه بیائید . من ودخترم به ایستگاه رفتیم . وقتی که قطار ایستاد دخترم به دنبال محمد گشت و اورا پیدا کرد وگفت:محمد از همه رزمنده ها بلند تر است من شروع به گریه کردم ومحمد گفت:بی بی جان به خدا قسم این دفعه آخر است، قول می دهم که دیگر به جبهه نروم و سپس با لبخند به دخترم گفت:آبجی بخدا راست می گویم . متاسفانه آن زمان ما نمی دانستیم که منظورش این است که این دفعه به شهادت می رسد و این آخرین مرتبه ای بود که ایشان را دیدیم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7846 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد خانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%AF</id>
		<title>شهید جواد خانی بیدابید</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%AF"/>
				<updated>2021-05-29T01:47:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : جواد 	                     محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : خانی‌بیدابید            تاریخ شهادت : 1365/11/05&lt;br /&gt;
نام پدر : رمضان‌ 	&lt;br /&gt;
مکان شهادت : شلمچه&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : خواجه‌ربیع‌&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
یادم هست یکسال مریضی سختی گرفته بودم و چند وقتی را در بیمارستان بستری شده بودم و به خاطر این مریضی پیش خدا شکوه و گلایه می کردم در همان شبها یک شب خواب دیدم که برادرم جواد خانی به همراه یک سید نورانی به داخل اتاقم آمد به او گفتم برادرجان کجا بودی؟ اینجا چکار میکنی؟ گفت: شنیده بودم مریض هستی به دیدنت آمده ام. پرسیدم این آقا چه کسی است؟ چرا او را به همراه خود آورده ای؟ گفت: این آقا فرمانده من است و لطف کرده به همراه من به عیادت شما آمده است بعد از گذشت نیم ساعت که در کنار من بود و با او صحبت می کردم ایشان یک لیوان آب از آن سید بزرگوار گرفت و به من داد و گفت:این آب را بخور. انشاءالله خوب می شوی. بعد هم اینقدر عجز و ناله نکن قسمت هر کس را خدا بهتر می داند که چیست و اوست که داناترین دانایان است. و به همه امور آگاه است آب را خوردم و از خواب بیدار شدم از آن شب به بعد روز به روز بهتر شدم و چند روز بعد از بیمارستان مرخص شدم و دیگر ناراحت نبودم.&lt;br /&gt;
به خاطر دارم قبل از پیروزی انقلاب و هنگام تظاهرات مردم بر علیه رژیم پهلوی برادرم جواد خانی نیز فعالیت زیادی در این مورد داشت یک روز که درگیری شدیدی بین مردم مزدوران رژیم روی داده بود ایشان نیز به تظاهرات رفته بود من نگرانش شده بودم و درب حیاط منتظر او بودم که یکدفعه متوجه شدم از سر کوچه وارد کوچه شد تا او را دیدم به طرف او دویدم که ناگهان او را در حالی که لباسهایش غرق در خون بود دیدم خیلی شوکه شده بودم و فکر می کردم که مجروح شده او را در آغوش گرفته و گریه می کردم و او نیز می گفت این خون من نیست . من هم باور نمی کردم برادرم مرا از خودش جدا کرد و گفت :خواهر جان اگر اینقدر خون از من رفته بود که تا به حال مرده بودم کمی آرام شدم و به او گفتم پس زخمی شده ای گفت :نه طی درگیری چند نفر مجروح شدند و من آنها رابه بیمارستان انتقال دادم به همین خاطر لباسهای من خونی شده است . بعد خندید و راه افتاد به طرف خانه ومن به دنبالش حرکت کردم ولی هنوز باور نمی کردم و به قد و بالای او نگاه می کردم وارد حیاط شدیم و در کنار حوض نشست و من برایش آب گرم آوردم و لباسها و دست و صورتش را شست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از شهادت دایی ام شهید جواد خانی یک شب در خواب دیدم که با کت و شلوار سفید با دسته گلی در یک دست و جعبه ی شیرینی در دست دیگرش بود در جلوی در خانه ایستاده به او گفتم چرا داخل نمی شوید گفت :منتظر اجازه ی شما بودم آن زمان یک هفته بعد از مجلس عروسی ما بود رو به دایی ام کردم گفتم:شما برای مجلس عروسی ام نیامدید حال برای چه آمدی ؟گفت :من در مجلس عروسی ات بودم ولی شما آنقدر غرق در مجلس بودی که مرا نمی دیدی . بعد جعبه ی شیرینی را به من داد و گفت باز کن تا شیرینی بخوریم و گذشته را فراموش کنیم من که این حالت را دیدم بغض گلویم باز شد و شروع کردم به گریه و از خواب بیدار شدم بعد که خوابم را برای مادرم تعریف می کردم . زن دایی ام و عمه ام نیز حرفهای مرا می شنیدند در همان لحظه همه شروع کردیم به گریه و چند دقیقه ای گریه می کردیم تا اینکه ساکت شدیم و مادرم گفت :شما از دست شهید گل و شیرینی گرفته ای و ایشان برای تبریک به تو آمده حتما خوشبخت می شوی . و همین طور هم شد.&lt;br /&gt;
یادم هست یکی دو شب به عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه مانده بود که به برادر خانمم جواد خانی گفتم جواد جان شما مجروحیت جنگی داشتی و جانباز محسوب می شوی لازم نیست که در این عملیات شرکت کنی و می توانی در خط عقب به سربازان خدمت کنی او با گفتن این حرف من ناراحت شد و گفت من تا آخرین نفسم برای وطن و اعتقاداتم می جنگم و این مجروحیت را به حساب نمی آورم. موضوع گذشت و عملیات شروع شد و حجم آتش دشمن دقیقه به دقیقه بیشتر می شد و تداخل نیروها با هم خیلی کار را سخت کرده بود. من در کنار ایشان بودم و قصد پیش روی را داشتیم به او گفتم می توانی در همین جا بنشینی تا ما برگردیم. گفت من نیامده ام که اینجا بنشینم و اصلا صحیح نیست که من بنشینم و بچه های دیگر تلاش کنند. بلند شد وبه جلو رفت. در آن لحظه درگیری بالا گرت و دیگر او را ندیدم تا اینکه بعد از نیم ساعت یا چهل دقیقه خبر شهادتش را از نیروهای دیگر شنیدم.&lt;br /&gt;
دو روز بعد از خاکسپاری برادر شهیدم جواد خانی با همسرم به مزار ایشان واقع در خواجه ربیع رفتیم. در آن زمان چون شهیدان را می آوردند و به خاک می سپردند خیلی شلوغ بود و به همین خاطر هر چه گشتیم آرامگاه او را پیدا نکردیم. همسرم گفت بیا همین جا می ایستیم و فاتحه می خوانیم. حتما که نباید در سر مزارش بنشینی. گفتم برادرم برای من خیلی فداکاری کرده است و من نمی خواهم بی تفاوت به او باشم. او همیشه وقتی من ناراحت بودم دست در گردن من می انداخت و مرا دلداری می داد. بالاخره آنقدر گشتیم که خسته شدیم و به خانه برگشتیم. همان شب در خواب دیدم که بر سر مزارش نشسته ام و گریه می کنم یکدفعه متوجه شدم دهانه قبر باز شد و برادرم جواد از قبر بیرون آمد و درست مثل همان عکسی بود که چند وقت پیش گرفته و من آن را خیلی دوست داشتم و لباسهای زیبا نیز بر تن دارد. از قبر که بیرون آمد کنار من نشست و دستم را گرفت و گفت خواهر جان چرا گریه می کنی گفتم: من صبح هر چه دنبالت گشتم نتوانستم پیدایت کنم گفت: من صدای تو را شنیدم ولی گرفتار بودم و نتوانستم پیشت بیایم. حالا که آمده ام بیا تا با هم به خانه ام برویم. از پله های قبر پایین رفتیم دیدم داخل آن خیلی زیبا فرش شده و در کناره آن همه تمیز و رنگ شده است. به من گفت این خانه موقت من است. بعد به خانه اصلی ام می روم شما بگویید که چرا اینقدر گریه می کنی و ناراحتی. گفتم نمی توانم دوری شما را تحمل کنم. گفت شما را اینجا آورده ام تا خانه موقت من را ببینی و دیگر ناراحتی نکنی و ببینی که جای بسیار خوبی دارم در همین حال بود که از خواب بیدار شدم و سعی کردم دیگر ناراحت نباشم و گریه نکنم.&lt;br /&gt;
یادم هست بعد از شهادت برادر خانم و همرزمم جواد خانی حدود 10 روزی طول کشید تا عملیات تمام شود و نیروها را ترخیص کردند. من نیز مستقیم به مشهد آمدم. وقتی از راه رسیدم متوجه شدم که جنازه را تازه به مشهد آوردند و فرصتی از آن نگذشته بود. من با خودم فکر می کردم که طی این ده روز حتما جنازه از هم متلاشی شده است. روز بعد وقتی برای تحویل جنازه به معراج شهدا رفتیم با کمال تعجب دیدم که جنازه سالم است و هیچ مشکلی برای او پیش نیامده است و درست مثل اینکه چند ساعتی بیشتر از شهادتش نگذشته است. اما این موضوع باور کردنی نبود چون در آن موقع به خاطر اینکه دشمن از گازهای شیمیایی استفاده می کرد بچه ها بادگیرهای مخصوصی تن می کردند که جلوی نفوذ مواد شیمیایی را می گرفت. این شهید با وجود بر تن داشتن بادگیر و هوای گرم و کشنده اهواز در برج 5 و 6 جنازه اش سالم مانده بود و حتی بو هم نگرفته بود. حتی هنوز خونش تازه بود و او را که بلند می کردیم دستمان خونی می شد و انگار که تازه تیر به سر مبارکش برخورد کرده است. این یک معجزه بود که من تا بحال چنین چیزی ندیده بودم و برایم معلوم شد که خداوند جهادگران و شهیدان را دوست دارد و این گفته که خون شهید هیچ وقت خشک نمی شود صحیح است.&lt;br /&gt;
روزی که برادرم قصد داشت تا برای آخرین بار به جبهه برود در راه آهن مرا در آغوش گرفت و گفت پیشانی ام را ببوس که محل برخورد تیر دشمن است. من که این گفته ها را از او شنیدم نتوانستم خودم را کنترل کنم و اشک از چشمانم جاری شد و هر لحظه که به رفتن ایشان نزدیک می شد گریه من نیز بیشتر می شد تا اینکه به جبهه رفت و بعد از چند وقت که شهید شد و جنازه را برای ما آوردند درست در همان جایی که خودش گفته بود تیر خورده بود و باعث شهادتش شده بود.&lt;br /&gt;
یادم هست برادرم جواد خانی زمانی که مجروح شده بود نحوه مجروحیتش را اینگونه برای من تعریف کرد که تانک مورد هدف آر پی جی دشمن قرار گرفت و در حال انفجار بود من هر طور بود خودم را بالا کشیدم و از تانک پایین پریدم ولی در همان لحظه تانک منفجر شد و چند ترکش به بدم خورد ولی چشم درد شدیدی را حس می کردم و احساس می کردم داغ شده است ناگهان متوجه شدم خون مثل فواره از چشمم بیرون می زند. دستم را روی چشمم گذاشتم و از جا بند شدم و به طرف خاکریزهای خودی رفتم که توسط نیروهای دشمن به تیر بسته شدم دو تا تیر به شانه هایم خورد ولی از رفتن منصرف نشدم و هر طور بود خودم را به خاکریز خودم رساندم و دیگر چیزی متوجه نشدم تا اینکه چشم باز کردم و دیدم در بیمارستان هستم و لطف خدا بود که من از آنجا نجات یافتم.&lt;br /&gt;
یادم هست در آخرین اعزام برادرم جواد خانی همراه خانواده به بدرقه او رفتیم در آنجا با هم عکس می گرفتیم و شوخی می کردیم. زمانی که حرکت کاروان می خواست انجام شود مرا در آغوش گرفت و گریه می کردیم. به من گفت: هر چه می خواهی مرا نگاه کن که این دفعه آخر است. به او گفتم این چه حرفی است که می زنی؟ می خواهی من را اذیت کنی؟ گفت نه قصد آزارت را ندارم ولی حقیقت است مواظب همسر و فرزندانم باش من گریه ام بلندتر شد او مرا به یک کناری برد و گفت نمی خواهم حالا مادر از این موضوع چیزی بفهمد. بعد دوباره مرا بوسید و خداحافظی کرد و سوار بر قطار شد. حال و هوای دیگری داشت من تا به آن وقت او را آن طور ندیده بودم و به یقین رسیده بودم که حرفهایش درست است و دیگر بازگشتی ندارد. به همین خاطر دویدم به طرف قطار ولی قطار دربهایش را بسته بود و در حال حرکت بود. با خودم تکرار می کردم خدا کند پشیمان شود و از رفتن منصرف گرد. ولی کار از کار گذشت و از ایستگاه دور شد و این دیدار تبدیل به آخرین دیدار من با ایشان شد.&lt;br /&gt;
چند سالی بعد از شهادت برادرم جواد خانی می گذشت که یک شب در خواب دیدم که در یک جاده تاریک و ظلمانی راه می روم و به خاطر پیدا نکردن مسیر خود گریه می کردم و با خدای خود می گفتم چگونه راه را پیدا کنم که ناگهان دستی بر شانه ام احساس کردم. برگشتم و برادرم جواد را دیدم و چون دیدن او برایم غیر منتظره بود جیغ کشیدم. برادرم با لبخندی به من گفت ببخشید که تو را ترساندم همدیگر را در آغوش گرفتیم . گفت اینجا چه کار می کنی؟ گفتم دنبال شما می گشتم. گفت: من که گم نشده ام من همیشه در کنارتان هستم چرا اینقدر گریه می کنید من که نمرده ام شهید شده ام و شهیدان همیشه زنده هستند. بعد دست من را گرفت و به یک مکان زیبا و دیدنی برد و در آنجا مشغول صحبت شدیم بعد از کمی گفتگو به من گفت خواهرم من همیشه در کنارت هستم هر وقت دلتنگی و کاری داشتی مرا صدا کن کمکت می کنم در همان لحظه از خواب بیدار شدم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7849 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:جواد خانی بیدابید}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF</id>
		<title>شهید علی اکبر خاوند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF"/>
				<updated>2021-05-29T01:44:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
نام : 	علی‌اکبر 	                                &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : خاوند 	                 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : 	حسن‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : فردوس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1363/12/23&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌اکبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همزمان با حضور فرزند علی اکبر در جبهه های حق علیه باطل، خواب دیدم فرزندم با موتورش آمده درب حیاطمان و یک خانم چادر مشکی هم پشت سرش سوار بود. می خواستم صورت فرزندم را ببوسم گفت مادر جان، دست و صورتم خاکی است، لطفا آب بیاورید تا دست و صورتم را بشویم. تا می خواستم آب ببرم دیدم همان خانم چادر مشکی آب آورده و دست و صورت فرزندم را داشت می شست. تا داد زدم که او نامحرم است از خواب پریدم. با خودم حدس زدم که فرزندم شهید می شود و از ما نیست. &amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7879 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt; &lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: علی اکبر خاوند}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان جنوبی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان فردوس]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87_%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید اسداله نودهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87_%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2021-05-28T01:46:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;مشخصات&lt;br /&gt;
کد شهید:	6538586	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	اسداله‌	محل تولد :	بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	نودهی‌	تاریخ شهادت :	1365/10/04&lt;br /&gt;
نام پدر :	نورمحمد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	پاسدار	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	تخریب‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
عنوان	آخرین وداع با دوستان&lt;br /&gt;
موضوع	آخرين وداع با دوستان&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
به یاد دارم آخرین باری که می خواست به جبهه برود اصلاً آرام وقرارنداشت و مکرراً وارد اتاق می شد و بیرون می رفت .چند بار به کوچه رفت و دوباره وارد اتاق می شد و می پرسید خواهرم نیامد ؟ دخترم همان روز به خاطر جلسه ای که داشتند دیرتر به منزل برگشت .نمی دانم اسدا… با او می خواست خداحافظی کند یا رازی را به او بگوید بالاخره موفق به دیدن خواهرش نشد و لذا بدون اینکه خواهرش را ببیند به جبهه رفت .&lt;br /&gt;
عنوان	صله رحم&lt;br /&gt;
موضوع	آخرين وداع با دوستان&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
یادم می آید وقتی اسداله مجروح شده بود همسر یکی از اقوام خواست به عیادت ایشان بیاید ، اما بخاطر اینکه میانه ی خوبی با امام و [[انقلاب]] نداشتند به او اجازه ملاقات ندادند . وقتی اسداله از این ماجرا با خبر شد بعد از اینکه حالش کمی خوب شده بود یک تفنگ بادی خریدو برای پسر همان قوم برده بود .چون ایشان به صله ی رحم خیلی اهمیت می داد.&lt;br /&gt;
عنوان	ساده زیستی و پرهیز از تجمل&lt;br /&gt;
موضوع	ساده زيستي و پرهيز از تجمل&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
یادم می آید در زمان جنگ من با ایشان به مسافرت رفتم یک روز اسدا… یک مقداری پول به من داد. من با آن پولها دو جفت کفش خریدم .به ایشان گفتم : اسدا… جان هرکدام از کفشها را دوست داری بردار و بپوش .اسدا… قبول نمی کرد ولی با اصرارمن کفشها را پوشید من گفتم : این جفت را برای خودت بردار گفت : خواهر جان برای اینکه دلت را نشکنم می پوشم وگرنه هنوز کفشهای خودم سالم است . انگاز از همان ایتدا یه او الهام شده بود که متعلق به این دنیا نیست.&lt;br /&gt;
عنوان	آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
موضوع	آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
آخرین باری که می خواست به جبهه برود ، بی قرار منتظر خواهرم بود تا با اوخداحافظی نماید .ولی خواهرم نیامد و او بدون خداحافظی با او رفت.از من که خداحافظی کرد و رفت، هنوز دور نشده بود که صدایش کردم اسدا… گفت : مگر خداحافظی نکردی ؟ به او گفتم زمانیکه حضرت زینب (س) با امام حسین خداحافظی کرد ، می دانست که با رآخری است که او را می بیند من هم فکر می کنم این آخرین باری است که تو را می بینم سرش را پائین انداخت و در حالیکه گریه می کرد گفت : می خواهم بروم پیش [[شهید کریمی]] . من متوجه نشدم که منظور ایشان به شهادت رسیدن است.&lt;br /&gt;
عنوان	عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
چند ماهی بودکه خبری از اسد اله نداشتیم به همین خاطر نذر کردیم که اگر اسدا… سالم برگردد آش نذری بدهیم .وقتی اسدا… از جبهه آمد به او گفتم : من نذر کرده بودم که اگر شما برگردی ،آش نذری بدهم .اسداله درجوابم گفت : کار خوبی نکردی که برایم نذر کردی گفتم : برادر جان این عوض تشکر است ؟ اسداله گفت : من در جبهه خواب دیدم عملیاتی شروع شد و رمز آن عملیات &amp;quot;&amp;quot; یازهرا&amp;quot;&amp;quot; بود .سیدی را دیدم که با اسب سفیدی آمد و درحالی که پرچمی در دست داشت گفت: یک نفر بیاید واین پرچم را از دست من بگیرد .شما از پشت سر پیراهن مرا گرفتی وگفتی : یا نرو و اگر هم می روی من هم با شما می آیم ، پیراهنم پاره شد .دوستم زود رفت و پرچم را گرفت و شما باعث شدی که به آررویم نرسم .ازخواب بیدارشدم و در حال فکر کردن به خوابی که دیدم بودم ، که ناگهان فرمانده ی عملیاتمان بیدار باش زد و گفت: آماده باشید که حمله است درست مطابق همان خوابی که دیده بودم ، رمز عملیات یا زهرا بود .و همان دوستم که در خواب دیده بودم به فیض [[شهادت]] نائل شد و من ماندم .و تو با این نذر خود باعث شدی که به آرزویم نرسم . اسدا…. تاکید کرد : دیگر برایم نذر نکن من این راه را انتخاب کردم ، و اگر مرا دوست داری از این نذرها نکن .&lt;br /&gt;
عنوان	عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
یک روز ایشان به من گفت : شهادت نصیب هر کس نمی شود مگر اینکه امام زمان (عج) را ببیند تمام [[شهدا]] قبل از شهادت به گونه ای با امام زمان(عج) رابطه پیدا می کنند سپس گفت در یکی از عملیات ها قبل از حمله ، یکی از روحانیون برای ما سخنرانی کرد و گفت : هرکسی از شما به فکر [[حضرت زهرا (س)]] باشد [[امام زمان]] را خواهد دید . آن شب چنان دلم گرفته بود و گریه می کردم که این امر برایم به واقعیت پیوست همان طور که درفکر حضرت زهرا بودم احساس کردم که تکانی خوردم به پشت سرم نگاه کردم سیدی را دیدم که از من جدا شد و رفت .من تا آن زمان متوجه نشدم که ایشان که بود ولی بعد فهمیدم که چه کسی را از دست داده بودم.&lt;br /&gt;
عنوان	عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
بعد از شهادت مجید کریمی و شرکت در مراسم آن شهید، با اینکه مرخصی داشت بلافاصله به جبهه برگشت و آنطور که تعریف می کنند، لباسهای مجید را پوشیده و لباسهای خودش را در ساک مجید می گذارد و وقتی دوستانش از او می پرسندکه چرا این کار را انجام می دهی؟ می گوید: « شاید به برکت لباس شهید، شهادت نصیب من هم بشود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان	اخلاص عمل&lt;br /&gt;
موضوع	اخلاص عمل&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
موقعی که اسدالله مجروح شده بود، و در خانه استراحت می کرد. یک روز ساعت 4 آقای کریمی یکی از دوستانش با یک شیشه عسل به عیادت اسدالله آمد. و قتی به اسدالله گفت: « از کدام ناحیه آسیب دیده ای؟» اسدالله از نشان دادن محل جراحت و زخم خودداری کرد و گفت: « چیز مهمی نیست.» اسدالله نمی خواست کسی بفهمد که چگونه زخمی شده است حتی دوستش مجید کریمی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان	عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
وقتی مجید مان شهید شده بود، و هنوز خبر شهادت را به ما نداده بودند، اسدالله به خانه ما آمد و از ما پرسید: که مجید آمده یا نه؟ گفتیم: نه، هنوز نیامده است. از همانجا به خانه شان برمی گردد و از مادرشان خداحافظی می کند. و یکسره به جبهه می رود. وقتی که به اهواز می رسد، ساک مجید را از دوستانش می گیردو لباسهای خودش را در ساک مجید می گذارد و لباسهای مجید را می پوشد و غسل شهادت می کند. و به همرزمانش می گوید که: « من دوست دارم با لباسهای مجید به شهادت برسم.» در همان عملیات با لباسهای شهید مجید کریمی به فیض شهادت نائل می شود.&lt;br /&gt;
عنوان	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
اسدا… برای دوره ی آموزش به پادگان رفته بود . یک شب که جهت تمرینان آموزشی به بیرون از پادگان می رود در یک لحظه مربیان متوجه می شوند که اسدا… نیست بعد از جستجو او را در میان برفها پیدا می کنند که به دلیل جثه ی کوچکش نتوانسته بود از برفها بگذرد . آنقدر کم سن و سال و ضعیف بود که حتی در دویدن درمراحل آموزشی از دیگران عقب می ماند .&lt;br /&gt;
عنوان	خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
بعد از شهادت دوستش مجید کریمی ، ایشان به جبهه رفتند . عملیات کربلای 4 شروع شده بود درهمان روها شبی خواب دیدم که با اسدا… در کنار آب هستیم . ایشان از آب گذشتند ولی من در میان آب ماندم . وقتی ازخواب بیدار شدم برای مادرم آنچه را که خواب دیدم تعریف کردم مادرم گفت : اسداله یا اسیر شده و یا شهید شده است . حدس ایشان درست بود وایشان شهید شده بودند و بعد از 12 سال چشم انتظاری پیکر مطهرش به آغوش خانواده بازگشت .&lt;br /&gt;
عنوان	حالات معنوی خاص&lt;br /&gt;
موضوع	حالات معنوي خاص&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
شبی خواب دیدم که صدایی مرا متوجه خود کرده خوب که گوش کردم صدای دلنشین بود متوجه شدم که اسداله است ولی نمی دانم که نماز شب می خواند یا دعای کمیل یا دعای توسل ، هم می خواند هم گریه می کرد با حال معنوی عجیبی راز و نیاز می کرد . گفتم : اسداله جان اگر می خوانی پس چرا گریه می کنی ؟ در جوابم گفت : مادر ، مادر ، مادر تو را به جدت حضرت زهرا قسمت می دهم مرا از راهی که می روم برنگردان فردای قیامت چه جوابی به حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) خواهی داد ؟ چگونه سرت را بلند خواهی کرد و چگونه به آنها نگاه خواهی کرد ؟ مبادا حضرت زهرا و زینب (س) به تو بگویند چرا انقلاب شد و این همه شهید شدند تو هم دو تا پسر داشتی چرا یک نفر از آنها را نفرستادی ؟ گفتم : کسی پیش دخترانم نیست و من در روستا تنها هستم اگر به جبهه بروی دخترانم تنها می مانند به این علت از رفتن او به جبهه ممانعت می کردم. اسداله گفت : خیلی از رزمنده ها وقتی به جبهه می آیند می گویند مادرشان دستشان را حنا می کند . گفتم : تا به حال نمی دانستم که چه راه خوبی را انتخاب کرده ای از این به بعد برو خدا پشت و پناهت باشد . حنا هم پشت دستش بستم و ازهمین زمان که رفت دیگر نیامد تا 12 سال مفقود بود و بعد از گذشت این همه سال پیکر پاکش را برای ما هدیه آوردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان	حالات معنوی خاص&lt;br /&gt;
موضوع	حالات معنوي خاص&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
اسدا… در حیاط منزلمان گودالی به صورت قبر کنده بود یادم می آید یک شب دو از چشم دیگران در آن گودال رفت و با خدای خویش به راز و نیاز پرداخت و همانجا خوابید وقتی از ایشان پرسیدم که چرا این کارها را می کنی؟ جواب داد : می خواهم تمرین خواب در قبر کنم . یکی از همسایه ها که رابطه ی خوبی با انقلاب نداشت بعد از اطلاع از این کار او گفت : این حرکات و اعمال از افراد دیوانه سر می زند. و براستی که ایشان عاشق و دلباخته ی خداوند بود او دیوانه ی حق بود .&lt;br /&gt;
عنوان	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
شهید نودهی عاشق جبهه بود یادم می آید یک دفعه که به مرخصی آمده بود سه روز بیشتر پیش خانواده نبود آنهم به اصرار مسئولین به مرخصی آمده بود . حتی موقعی که زخمی شده بود و دکتر استراحت مطلق به او داده بود طاقت نیاورد و به جبهه برگشت .&lt;br /&gt;
عنوان	اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
موضوع	اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
یک روز با عجله و شتاب تمام به طرف منزل آمد پرسیدم چرا اینقدر عجله داری ؟ گفت : می خواهم با عده ای از برادران پاسداز به دیدار امام برویم . اکنون آمده ام تا از شما خداحافظی کنم . خداحافظی کرد و با ذوق و شوق تمام به دیدار امام رفتند .&lt;br /&gt;
عنوان	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
مدتی برای رفتن به جبهه رضایت اولیاء شرط بود و ایشان به همین خاطر و نیز به علت کم سن و سال بودنش از طرق مختلف می خواست رضایت ما را بگیرد . یک بار جهت رسیدن به هدفش نامه ای را بگونه ای تنظیم کرده بود و از من خواست آنرا امضا بزنم پرسیدم چرا ؟ گفت : مربوط به مدرسه ست و من چون سواد نداشتم آنرا نگشت زدم اصلاً طاقت نداشت از کاروان جبهه عقب بماند از سن 11، 12 سالگی برای اعزام اقدام نمود و بالاخره در سن 14 سالگی موفق شد برای اولین بار به جبهه اعزام شود .&lt;br /&gt;
عنوان	تدبیر نظامی و مدیریت&lt;br /&gt;
موضوع	تدبير نظامي و مديريت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
یک دفعه یکی از اقوام ما که معلم بود به اسداله گفت: اسداله تو زیاد به جبهه رفته ای حالا نوبت درست است که درس خود را ادامه دهی . اسداله گفت : کدام درجه از جهاد در راه خدا بالاتر است شما بگویید تا من انتخاب کنم . معلم با شنیدن این حرفت سکوت کرد و دیگر حرف نزد .&lt;br /&gt;
عنوان	اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
موضوع	اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
زمانی که مجروح شده و در بستر بیماری بودند یکی از اقوام به عیادت ایشان آمدنو نزد اسداله به [[امام خمینی (ره)]] توهین کردند . اسداله چنان رختخواب را ترک نمودند که ما ترسیدیم اوضاعش وخیم تر شود آنقدر عصابانی بود از حرف ملاقات کننده که با آن حالت زخمی اش از اتاق خارج شد .&lt;br /&gt;
عنوان	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
یک روز گفت : سه راه برای من باقی مانده است شهادت ، اسارت یا مفقودی و ادامه دادند از این سه راه یکی به من تعلق دارد . او می گفت : برادر اگر جنگ ایران خاتمه یابد آتش فلسطین ما را در می یابد و اگر از ما خواسته شود بخاطر فلسطین با اسرائیل نیز خواهیم جنگید و تا راه کربلا را نگشاییم برنمی گردیم .&lt;br /&gt;
عنوان	حالات معنوی خاص&lt;br /&gt;
موضوع	حالات معنوي خاص&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
یک شب صدای ضعیفی مرا از خواب بیدار کرد وقتی خوب گوش دادم متوجه شدم صدای روحانی اسداله است . ایشان در حال خواندن نماز شب بود و چنان العفو ، العفو می گفت و اشک می ریخت که اصلاً متوجه بیدار بودن من نشده و من برای اینکه حالت روحانی او را بر هم نزنم چشمانم را بستم گویی که خوابم . اسداله اصلاً به اطراف خود توجهی نداشت و چنان گریه می کرد و العفو ، العفو می گفت که همانجا یاد نماز خواندن حضرت علی (ع) افتادم که درحال نماز تیر را از پایش بیرون آوردند ولی اصلاً متوجه آن نشد .&lt;br /&gt;
عنوان	پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
یک روز اسداله بسته ای را به من داد که روی آن نوشته شده بود کاملاً محرمانه استفاده ممنوع حتی شما . و گفت : این امانت را نگه دار. وقتی پرسیدم اسداله جان این بسته چیست ؟ گفت : تو کارت نباشد که چیست فقط آن را نگه دار. گفتم : حالا تا کی باید این بسته را نگه دارم اسداله در جواب گفت : تا ظهور امام زمان (عج) برای بار دوم که تکرار کردم گفت : تا قیامت . من این بسته را به امانت نگه داشتم . در طول مدت مفقودی او که دوازده سال طول کشید با یکی از پرسنل سپاه مشورت کردم و او هم گفت: شاید در این بسته چیزی یا نوشته ای باشد که در پیدا کردن او کمک کند . من هم بدون اینکه کسی از افراد خانواده متوجه این کار شود بسته را باز کردم . در آن بسته ، یک نوار که محتوی آن راز و نیاز با خدا با صدای خودش بود ویک دفتری که نوشته هایش همان محتوی نوار بود وجود داشت . من این امنت را نگه داشتم تا زمانیکه خبر شهادتش را به ما دادند . بعد از دوازده سال در مراسم خود شهید از این نوار استفاده کردیم و موضوع را برای خانواده ام تعریف کردم . روز اول ما از این نوار استفاده کردیم در روز دوم مراسم شهید که از این نوار استفاده کردیم همسایه ی ما که اهل تهران بود گفت : من شهید را در خواب دیدم که با چهره نورانی آمد و پرسید ؟ آقای باور و خواهرم نیستند ؟ من برادر خانم آقای باور هستم . در دلم گفتم : عکسی که از شهید درمراسم دیدم اینقدر نورانی نبود ایشان که خیلی نورانی است . همسایه به شهیدمان گفته بود : بله آنها هستند حتماً سر کار هستند . شهید دوباره برگشت و گفت: من آمده ام به شما بگویم که به خواهرم بگویید آن امانت را به هیچ کس ندهد . در ضمن به او بگویید که کسالت ایشان برطرف شده است . به یاری خداوند وبه برکت مراسم شهید در منزلمان درمدت کوتاهی کسالت ناعلاج من برطرف شد و من فهمیدم که شهید ناظر بر اعمال ماست . لذا تصمیم گرفتم که امانت ایشان را به هیچ کس ندهم چون هیچ کسی غیر از من و شهید از وجود امانت خبری نداشت .&lt;br /&gt;
عنوان	تقید در حضور در مزار شهدا&lt;br /&gt;
موضوع	تقيد در حضور در مزار شهدا&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
یک بار شب جمعه بعد از دعال کمیل با اسداله به گلزار شهدا رفتیم و کلی با من صحبت کرد و گفت : خواهرم من و مجید کریمی شبها به اینجا آمده و با شهدا صحبت می کنیم . من عقیده ام نزدیک به عقاید او بود با این حال به گفته های او شک و تردید داشتم . ایشان می گفت : هر که باطنش پاک باشد شهید را می بیند و با او حرف می زند در ادامه صحبت خود گفت : [[شهید میرقراچلو]] به مجیدگفته است : این قبر خاکی که در ردیف قبر من است برای شما نگه داشته ام . من بعد از شهادت مجید به مزار ایشان رفتم و دیدم که مزار ایشان چند قبر بعد تر از قبر شهید میرقراچلو است و آنجا به یادم افتاد که اسدا… این موضوع را قبلاً اشاره کرده بود .&lt;br /&gt;
عنوان	تولد و کودکی&lt;br /&gt;
موضوع	تولد و کودکي&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
4- فرزند اول ما پسر بود و بعد از آن خداوند پنج دختر به ما داد . اهل روستا می گفتند : فلانی فقط یک پسر دارد و خداوند پسری دیگری به او نمی دهد . این موضوع مرا بسیار اذیت و آزار می داد . در دل خود نذر کردم اگر خداوند به من یک پسر عطا کند . هر ساله به اسم حضرت زهرا (س) سمنو در مسجد پخش کنم . هنوز یک سال از آن جریان سپری نشده بود که خداوند حاجت من را برآورده کرد . وپسری به من داد که اسم او را اسدالله نامیدیم ، و هر ساله در ماه محرم سمنوی نذری را در مسجد بین مردم پخش می کردم . البته نذر دیگری نیز داشتم . در روستا مردم زمانی که حاجت خود را از خداوند می گرفتند در روز عاشورا روسری یا پارچه ای بر عکس امام حسین (ع) می بستند من نیز این نذر را کردم که اگر خداوند به من پسری بدهد . پارچه ای سبز به عکس امام حسین (ع) ببندم . و خداوند بعد از مدتی (کمتر از یکسال ) اسدالله را به من داد . و من نیز در روز عاشورا نذر خود را ادا نمودم .&lt;br /&gt;
عنوان	تقید در حضور در مزار شهدا&lt;br /&gt;
موضوع	تقيد در حضور در مزار شهدا&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
3- در زمستان نفت کافی در اختیار نداشتیم لذا مجبور بودیم در یک اتاق با رختخواب کم بخوابیم . یک شب نصفه های شب احساس کردم پاهایم خیلی سرد شده است . وقتی علت را جویا شدم مشاهده کردم پاهای اسدالله است که سرد بوده و با پاهای من تماس داشته است . هر چه پرسیدم که تا به حال کجا بودی ؟ چیزی نگفت . بعد از شهادتش مادر شهید مجید کریمی به من گفت : &amp;quot; اسدالله با مجید در شبهای چله به گلزار شهداء می رفته اند . &amp;quot; مادر شهید مجید کریمی می گفت : &amp;quot; یک شب وقتی که مجید به خانه برگشت ا زاو پرسیدم کجا بودی ؟ او گفت : با اسدالله به گلزار شهداء رفته بودیم تا با شهید میرقراچلوصحبت کینم . &amp;quot; من تازه فهمیدم که آن شب او با دوستش در گلزار شهداء با روح شهید میر قراچلو صحبت می نمودند .&lt;br /&gt;
عنوان	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
2- برای اعزام به جبهه به سن قانونی نرسیده بود و از طرفی از نظر جثه هم خیلی ضعیف بود ند به همین خاطر مسئولین مربوطه اجازه اعزام به آموزش و جبهه را به ایشان نمی دادند . و چون علاقه شدیدی جهت رفتن به جبهه داشتند شناسنامه اش را دستکاری کرده و از آن فتو گرفت ، تا از این طریق اعزام شود ، ولی موفق نشد که اعزام شود ، یکی از مسئولین اعزام نیرو گفته بود : &amp;quot; شما برای رفتن به جبهه خیلی کوچک هستید. &amp;quot; اسدالله گفته بود :&amp;quot; اگر مرا اعزام نکنید خودم را می کشم .&amp;quot; ایشان با مشاهدة عشق و علاقه اسدالله به جبهه ، قول داده بودند : که در اعزام بعدی شما را نیز اعزام خواهیم کرد . &amp;quot; اسدالله تا زمان اعزام نیروی بعدی در منزل خیلی بی قراری می کرد. آن برادر گفت :&amp;quot; وقتی کارتهای بسیجیها را تحویل می دادیم و لیست اسامی را قرائت می کردم اسم اسدالله نبود ، او را از اتومبیل پیاده می کنند . &amp;quot; مسئولین مربوطه می گفتند : اسدالله بقدری گریه کرد و دنبال اتومبیل دوید که همه برادران حاضر در آن مکان گریه کردند . اسدالله هر چه دوید نتوانست به اتومبیل برسد .&lt;br /&gt;
عنوان	عشق به ائمه اطهار&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به ائمه اطهار&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
1- همه بچه های من تا سن دو سالگی راه نمی رفتند . زمانی که اسدالله 9 ماهه بود . یک رو زکه پدرش درحال نماز بود و اسدالله در همان اتاق نشسته بود ، در یک لحظه بقدری تند و سریع و با یک علاقه شدیدی به طرف مهر پدرش حرکت کرد که برای من مایة تعجب بود ، چون اولین حرکتش بود . مهر را برداشت و همانجا نشست . پدرش بعد از اینکه نمازش را تمام کرد به من گفت : &amp;quot; در این بچه نشانه عجیبی از عشق و علاقه به [[امام حسین (ع)]] می بینم ، زیرا که اولین حرکت او به سوی مهر کربلا بود . و لازم به ذکر است که آخرین حرکتش نیز به سوی سر زمین کربلا بود . بطوریکه 12 سال در [[شلمچه]]مفقودالاثر بود .&lt;br /&gt;
عنوان	احساس مسؤلیت&lt;br /&gt;
موضوع	احساس مسؤليت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
ما چون در روستا ساکن بودیم . آگاهی کامل نیست به اخبار و رسانه های گروهی و غیره نداشتیم . از شناخت کافی از انقلاب و شهید و جبهه نداشتیم . روزی اسدالله به منزل ما آمد من به خاطر اینکه ایشان را از رفتن به جبهه منع کنم به او گفتم : اسدالله جان اگر به یک نفر یک خانه پر از پول بدهند و به او بگویند یک ساعت برو داخل آتش آیا می رود ؟ و ادامه دادم . چرا شما انیهمه به جبهه می روی و با تانکهای دشمن و تیرهای آنها رو به رو می شوی ؟ دیگر به جبهه نرو ؟ بگذار خود مسئولین رده بالا به جبهه بروند . چرا خودشان نمی روند ؟ آن وقت تو می روی ! اسدالله گفت : در شما که خبر نداری در جبهه چه می گذرد . اگر چند نفر ظالم پیش روی خودت بیایند و بچه هایت را قتل عام کنند . چه حالی به شهادت می دهد ؟ اسلام در خطر است و بخاطر [[اسلام]] و قران باید از کشور اسلامی دفاع کرد .&lt;br /&gt;
عنوان	توجه به امور معنوی&lt;br /&gt;
موضوع	توجه به امور معنوي&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
در دوران کوچکی ما خانم سیدی در روستای ما فوت کرده بود . و چون اسدالله به سیدها اهمیت و ارزش خاصی می داد گفت : &amp;quot; خواهرجان بیا برویم مزار این مرحومه و اخلاص بخوانیم . &amp;quot; من چون سوادم کم بود فکر می کردم او نیز نمی تواند اخلاص بخواند ، برای همین به او گفتم : مگر تو هم بلدی اخلاص بخوانی ؟ اسدالله گفت : بیا برویم . من به گفته او اهمیت تداوم و با خود گفتم : او سوادش کم است و نمی تواند اخلاص بخواند . بعد از چند دقیقه متوجه شدم اسدالله نیست . به خانه آن مرحومه رفتم دیدم که اسدالله سرش را پایین گرفته و اخلاص می خواند ولی متوجه حضور من نشد . بعد از خواندن اخلاص برخاست و رفت &amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=21157 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:اسداله نودهی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%85%D9%84%DA%A9%DB%8C</id>
		<title>شهید حسن ملکی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%85%D9%84%DA%A9%DB%8C"/>
				<updated>2021-05-28T01:44:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6223989	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
نام :	حسن‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	ملکی‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :	علی‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :	بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :	1362/12/08	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل :	دام‌پزشک	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: وطن دوستي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی که حسن می خواست به جبهه برود وقتی با مخالفت برادرش مواجه شد خیلی قاطع و کوبنده در جواب برادرش گفت:&amp;quot; برادرم تو خود می بینی که کشور ما امروز در حال جنگ است و اگر من وتو و امثال ما به جبهه نرویم پس تکلیف کشورمان چه می شود، چه کسی می خواهد از آن دفاع کند؟ اکنون که پس از سالها، مبارزات ملت ما به نتیجه رسیده و از زیر بار ظلم و ستم استکبار رهایی یافته ایم، نباید بگذاریم که باری دیگر استکبار بر ما سلطه یابد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای ملکی در آن روزهایی که مبارزات مردمی علیه رژیم ستم شاهی به اوج خودش رسیده بود نذر کرد که اگر به زودی زود شاه و حکومت پهلوی سرنگون شود 10 روز روزه بگیرد که با پیروزی انقلاب اسلامی به نذرش عمل کرد و 10 روز، روزه به جا آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن بعد از گذشت پانزده روز از اتمام دورة خدمت سربازی وارد بسیج شد و به جبهه رفت. روزی که می خواست به جبهه برود به او گفتم: تو که تازه آمده ای پس چرا به این زودی می خواهی بروی. گفت:&amp;quot; تا کنون که در جبهه بودم اجباری بود و ارزشی نداشت حالا که داوطلب هستم ارزش دارد ، بالأخره وطنی گفتن، دینی گفتن، ناموسی گفتن. به هر حال من که رفتم شما هم سعی کنید این فرصت را از دست ندهید و از جنگ، جهاد و شهادت غافل نشوید.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای ملکی در یکی از مرخصی هایش تعریف کرد که:&amp;quot; یک شب قبل از عملیات خواب دیدم که در باغی هستم، گویا باغ متعلق به پسر خاله ام شهید ابراهیم کاظمی بود. نزدیک شهید رفتم، سیبی ازدرخت چید و به من داد. سیب را که خوردم به شهید گفتم: من می خواهم همین جا پیش شما در این باغ بمانم. شهید گفت:&amp;quot; نمی شود، تو باید دوباره به همانجایی که بودی برگردی.&amp;quot; گفتم: چرا ؟ گفت:&amp;quot; آمدن به این باغ تذکره می خواهد، البته ناراحت نباش چون دفعة بعد که بیایی به تو تذکره می دهند آن وقت می توانی برای همیشه در این باغ بمانی.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: احساس مسؤليت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از دوستان پدرم برایم نقل کرد که:&amp;quot; چند روزی به عملیات مانده بود. فرمانده نیروها را جمع کرده و مشغول صحبت برای آنها بود. گویا به چند نفر آرپی جی زن نیاز بود چرا که ایشان در پایان صحبتهایش خطاب به نیروها گفت: آیا از بین شما برادران کسی حاضر است که آر پی جی زن باشد؟ بعد از اینکه فرمانده چند دفعه این مطلب را تکرار کرد همگی دیدیم که تنها کسی که اعلام آمادگی کرد پدر تو بود.&amp;quot;&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: خواب و رویای شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن قبل از شهادتش خواب دیده بود که پسر خاله اش، شهید ابراهیم کاظمی به او خبر می دهد که:&amp;quot; می خواهند او را داماد کنند.&amp;quot; وقتی بیدار شده بود می گفت:&amp;quot; من که ازدواج کرده ام پس چرا باز دوباره می خواهم داماد شوم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: دعا وتوسل- انفرادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی دیدم حسن در حالی که رادیو خریده بود به خانه آمد. با تعجب پرسیدم چرا رادیو خریدی؟ خیلی جدی گفت:&amp;quot; اگر یک بار دعای کمیلی که از رادیو پخش می شود را بشنوی خون گریه می کنی و آن وقت دیگر نمی گویی چرا خریده ای.&amp;quot; از آن روز به بعد حسن تمام هفته را منتظر شب جمعه می ماند تا دعای کمیل از رادیو پخش شود و او گوش کند و من می توانم قسم یاد کنم که او هنگام شنیدن دعای پر فیض کمیل خون می گریست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19655 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسن ملکی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%B7%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%A8%D8%A7%D8%A6%DB%8C</id>
		<title>شهید سید ابوالقاسم طباطبائی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%B7%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%A8%D8%A7%D8%A6%DB%8C"/>
				<updated>2021-05-28T01:42:52Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;سید ابوالقاسم  طباطبائی&lt;br /&gt;
فرزند: عبدالحسین&lt;br /&gt;
متولد: 1344/01/۰۱&lt;br /&gt;
شهادت: ۰۲/۰۳/۱۳۶۰&lt;br /&gt;
اهل: اصفهان&lt;br /&gt;
شغل: تراشکار&lt;br /&gt;
قطعه بستان&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: طریق القدس &lt;br /&gt;
سرباز: زمینی سپاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات &lt;br /&gt;
خاطره از همرزم:او همیشه از آغاز دوستیش با من میگفت آرزویم این است که در فلسطین باشم ودر آنجا مبارزاتم را ادامه دهم تا اینکه جنگ تحمیلی آغاز شد و او با علاقه تمام در این جنگ شرکت کرد و پس از چندی در 19 مهر به همراه فرمانده عملیات به اهواز رفت و پس از40 روز به خاطر ماموریت و آماده کردن مواد انفجاری به اصفهان آمد و در ملاقات با او، محسن را شخص دیگری دیدم و به من گفت در جبهه های این جنگ آدمی دست قدرت خدا را کاملا میبیند.&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملت غیور و شهید پرور ایران اسلامی امید است بعد از ما راهمان را گرامی داشته و از خون شهیدان حفاظت نموده و به فرمان رهبر گوش فرا داده و قلب امام را از کارهای ناشایسته آزار ندهید و تا آخرین لحظه و آخرین قطره خون خود به فرمان امام باشید و دعای به امام را فراموش نکنید و تا میتوانید به امام دعا کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لطفا به بخش گالري مراجعه شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=10&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ابوالقاسم طباطبائی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اصفهان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید براتعلی یزدانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2021-05-28T01:41:12Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید :6227208&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : براتعلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : یزدانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: رمضانعلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‌محل تولد : بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1362/03/23&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‌ مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : کشاورز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‌گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : حیدرعلی یزدانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دفعه آخری که برادرم براتعلی یزدانی به مرخصی آمده بود اخلاق و رفتارش به کلی تغییر کرده بود و یک حالت نورانی و شادابی به خود گرفته بود هنگامی که خواست با ما خداحافظی کند و برود گفت برادر عزیزم این آخرین باری است که همدیگر را در آغوش می گیریم ان شاء الله اگر خداوند مرا لایق بداند شهادت نصیبم خواهد شد دیگر بر نمی گردم به امید دیدار تا قیامت و با هم خداحافظی کردیم و رفت بعد از چند روز به ما خبر دادند که ایشان به درجه عظیم شهادت نائل گشته است و همان طور که خودش گفته بود به ایشان الهام شده بود به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : رمضان علی یزدانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دفعه ی آخری که فرزندم براتعلی یزدانی به مرخصی آمده بود همراه خود مقداری پارچه ی مشکی و لوازم برای مسجد محل خریده بود . به ایشان گفتم ، پسرم چرا این پارچه ها را خریدی؟ چرا این رنگی ؟ گفت : پدر جان بالاخره برای مسجد لازم است . وقتی به جبهه رفت بعد از چند روز به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد و از همان پارچه های مشکی و لوازمی که خریده بود در مراسم تعزیه اش استفاده کردیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22083 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:براتعلی یزدانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهید محمدرضا مردان پور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86_%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2021-05-28T01:39:52Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6414354 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمدرضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : مردان پور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : قربانعلی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/11/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون گمان مبريدکسانيکه کشته ودر راه خدا مرده اند بلکه زنده اند و نزد خداوند خويش روزي مي خورند بنام الله پاسدار حرمت خون شهيدان وبا درود وسلام بيکران بر مهدي موعود (عج) و نائب بر حقش امام خميني و امت قهرمان پرور و سلحشورايران و سلام خدمت پدر ومادر گرامي خودم ودرود بر مسلمانان جهان جنگ ايران وعراق جنگ بين اسلام وکفر جهاني مي باشد و اين جنگ تحميلي عراق عليه ايران تنها مربوط به خود ايرانيان نمي باشد لذا بر تمامي مسلمين جهان واجب است از ايرانيان پشتيباني کنند تا اينکه ريشه از کربلا حسين (ع) و قدس عزيز و بطور کلي از سرزمين هاي اسلامي بر طرف کنند و من در اين برهه از زمان بر خود وظيفه مي دانستم که در جبهه هاي حق عليه باطل حضور برسانم و گمان نمي کنم که اين بسيجيها بخاطر جاه و مقام و شهرت بدينجا آمده باشند اينست که دست خدا روي بازوي پرتوان اين رزمندگان قراردارد و امام عزيزمان بر اين بازوي پرتوان اين رزمندگان قراردارد و امام عزيزمان بر اين بازوها بوسه مي زند و بر اين بوسه افتخار مي ورزد انالله وانا اليه راجعون بازگشت همه به سوي اوست باري شهادت نصيبم شد از پدر و مادرم مي خواهم که اولا مرا در بهشت رضا دفن کنند و ثانيا از دوستان وخويشاوندان حلاليت مي طلبم وثالثا از دوستان و خويشاوندان مي خواهم که پشتيبان امام امت تا آخرين قطره خون باشند وراه بنده را ادامه دهند رابعا از کسانيکه مخالف با انقلاب اسلامي ايران و ادامه جنگ تا پيروزي نهايتا مي باشند در خاتمه مي خواهم برايم يکسال نماز و يکماه روزه بدهيد انجام دهند والسلام عليکم ورحمه الله وبرکاته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2019107 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد رضا مردان پور}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید احمد مرزانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2021-05-28T01:38:20Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6223204 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : احمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : مرزانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : ابراهیم‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : نیشابور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362:12/06&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : کشاورز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : ابراهیم مرزانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان او تعریف می کرد که به قدری شجاعت داشت که از دشمن هیچ هراسی نداشت و تا دلتان بخواهد عراقی کشته بود . پسرم با یکی از دوستانش به نام احمد طالبی در قسمت پدافند مشغول دفاع بوده است که ناگهان رزمنده ها داد می زنند که چرا پدافند کار نمی کند در آن لحظه شهید شده بود . او تا آخرین لحظه مشغول تیراندازی بوده و از پشت پدافند بلند نشده بود تا به درجه رفیع شهادت رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی فاطمه مرزانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی کاظم برادر دیگرم در جبهه بود احمد از فرمانده اش می خواهد که اجازه دهد او داوطلبانه به خط مقدم جبهه برود . فرمانده اش می گوید : تو کوچک هستی ، بگذار برادر بزرگترت بیایید بعد شما ، ایشان خیلی اصرار کرده بود و عاقبت هم به عملیات نرفته بود . سید اصغر داماد خانواده هم آنجا بود . او می گفت : دیدم که احمد اشک می ریخت . فرمانده اش دلش را نشکست و پذیرفت . سید اصغر گفت : داخل چادر بودیم دیدم فرمانده در حالی که او را نگاه می کند گفت : آقا سید بیا و ببین ، معلوم است که احمد شهید می شود . من هم دیدم که احمد روی تختی نشسته و چادر روشن شده بود و در سیمایش نور شهادت موج می زند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : فاطمه مرزانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم روزی که احمد می خواست به جبهه برود به او گفتم به محض اینکه رسیدی برای ما نامه بنویس که بعدا نامه اش همراه جنازه اش رسید . وقتی که از آموزش آمد یک جفت کفش نو خریده بود با دوستانش شب در حرم امام رضا (ع) خوابیده بودند . کفشهایش را زیر سرش گذاشته بود . صبح که از خواب بیدار شد دید که یک لنگ از کفشهایش نیست گفت من تعجب کردم که چرا در حرم یک جفت کفشم گم شد . گفتم شاید دوستانت با تو شوخی کرده اند گفت : اتفاقا ساکهای آنها را را هم با شرمندگی تمام گشتم اما پیدا نکردم . با خودم گفتم حتما شهید می شود که همین طور هم شد و به آرزویش رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2019117 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد مرزانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید یوسف یزدانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2021-05-28T01:37:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ک د شه ی د :6133133&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : یوسف‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : یزدانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : اکبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‌ تاریخ شهادت :1361/08/19&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‌گلزار : انصارالحسین ‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : علی اکبر یزدانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان یوسف نقل می کرد و می گفت : پس از اینکه از عملیات مسلم ابن عقیل باز می گشتیم یوسف و 3 نفر از همرزمانش جهت نجات ماشین تدارکات به جلو رفته بودند که مورد حمله دشمن قرار گرفته و دوستانش به شدت مجروح و ایشان نیز به درجه رفیع شهادت نائل آمد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : علی اکبر یزدانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یوسف خیلی دوست داشت که به جبهه برود ولی چون سن و سال او کم بود من به او اجازه رفتن به جبهه را ندادم و ایشان بدون اجازه به مشهد رفته و از آنجا به جبهه اعزام شده بود و پس از چند روز که ما هیچ گونه اطلاعی از او نداشتیم از جبهه تماس گرفت، و ما متوجه شدیم که به جبهه رفته است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : علی اکبر یزدانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از پیروزی انقلاب یک روز یوسف عکس امام خمینی (ره) را به مدرسه برده روی در دفتر مدرسه نصب کرده بود وقتی مدیر مدرسه متوجه این عمل او شده بود او را از مدرسه اخراج کرده و گفته بود اگر از مدرسه بیرون نرود او را می کشم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : علی اکبر یزدانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از دوستان یوسف نقل می کرد و می گفت : قبل از پیروزی انقلاب یک روز به همراه ایشان مشغول پخش اعلامیه های حضرت امام (ره) بودیم که مورد تعقیب مأموران شاه قرار گرفتیم و یوسف قبل از دستگیری یکی از اعلامیه ها را که مهمتر بود بلعید .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22082 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:یوسف یزدانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%AF%D9%88%D9%87%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد گوهری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%AF%D9%88%D9%87%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2021-05-28T01:36:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:6221636&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام :محمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :گوهری‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : علبرضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1362/03/11&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :مهاباد  تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل :محصل گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
م سئولیت :رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدف من برپايي اسلام و قرآن و زنده نگهداشتن آنها و سرنگوني کفر و استبداد مي‌باشد. اعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحيم کساني که در راه ما جهاد کردند هر آينه آنان را در راهمان هدايت مي‌کنيم. اکنون که قرار است کاروان عشق راهي کربلاي خونين امام حسين (ع) شود و زمان، زماني است که قرنها قبل موقع انجام مناسک حج، حضرت اباعبدالله صحراي عرفات را بقصد ديار عشق، نينوا، ترک نمود ما نيز به پيروي از او و با آواي يا ليتنا کنا معک فأفوز فوزاً عظيما به ديدار معشوق مي‌رويم باشد که اگر در روز عاشورا در رکاب امام سوم شيعيان نبوده‌ايم اکنون راه او را ادامه داده و با باز کردن راه کربلا و نابودي متجاوزين، جمله کل ارض کربلا و کل شهر محرم و کل يوم عاشورا را تحقيق ببخشيم. با درود و سلام بي کران به مهدي موعود(عج) و نايب بر حق او امام خميني و با درود و سلام بي پايان به کليه مردم دلير ايران بخصوص مردم شهيد پرور خليل آباد، بنده مطلبي براي نوشتن يا گفتن ندارم ولي بعنوان يک مسلمان که بايد وصيت نامه‌اي داشته باشد چند کلامي عرض مي‌نمايم. در اول از مردم هميشه در صحنه و شهيد پرور خليل آباد مي‌خواهم که جبهه‌ها را هميشه پر نگهدارند و نگذارند که دشمنان اسلام تجديد قوا کنند و بايد مردم همچون گذشته‌ها که نيروي عظيمي از اين شهرستان و مخصوصاً خليل آباد تأمين مي‌شدند فراهم نموده و به جبهه بفرستند در مرحله اول اميدوارم که خداوند باريتعالي از گناهان کليه ما درگذرد و ما را مورد عفو و بخشش قرار دهد و همه ما را به راه مستقيم هدايت و راهنمايي کند. ان شاءالله در اينجا من از تو اي مادر قهرمان و شهيدپرورم تقاضا دارم که شيرتان را بر من حلال گردانيد و مرا به بزرگواري خود ببخشيد و در سر نمازها و دعاهاي کميل و ديگر دعاها از خدا بخواهيد که مرا مورد عفو خود قرار دهد و از شما مي‌خواهم که برادرم حسين را با تربيت و ادب و اخلاق اسلامي آشنا کنيد و او را از همان کوچکي به نماز، دعا و خواندن قرآن عادت دهيد تا او در آينده پاسدار اسلام و قرآن باشد و اين را بايد بدانيد که او خواهد بود که راه ما را ادامه دهد و در اينجا پيامي دارم به مادراني که جلو فرزندان خود را مي‌گيرند و نمي‌گذارند که آنها به جبهه بروند من از اين مادران مي‌خواهم که فرزند خود را تشويق به پاسداري از اسلام کنند زيرا اينها خواهند بود که روز قيامت موجب سرافرازي شما شوند و اگر خداي ناکرده مانع آنها شوند حضرت فاطمه زهرا(س) روز قيامت جلوشان را خواهد گرفت و به آنها خواهد فرمود که چرا جلو فرزندانشان را گرفته‌اند و از ورود اين گونه مادران به بهشت جلوگيري خواهند کرد. و در اينجاست که اين مادران افسوس مي‌خورند و با خود مي‌گويند :اي کاش دهها فرزند مي‌داشتيم و آنها را به جبهه‌ها روانه مي‌کرديم. ولي افسوس که برگشت آنها امکان‌پذير نيست. لازم مي‌دانم که متذکر شوم که اگر لطف خدا به من هم رسيد و نداي ارجعي خداوند بلند شد، و من شهيد شدم قبر من در هر کجا باشد، فرقي ندارد و هر کجا که مادرم صلاح دانستند من به همانجا راضي هستم و از خانواده‌ام مي‌خواهم که در تشييع جنازه‌ام گريه نکنند. بلکه خوشحال باشند که من به معشوقم پيوستم و در مراسمهاي عزاداري نقل و شيريني پخش کنند تا ضد انقلاب از اين اعمالشان ناراحت شوند و همچنين در تشييع جنازه‌ام گريه نکنند زيرا اگر گريه کنند من ناراحت مي‌شوم و گريه براي مظلوميت سرور شهيدان حضرت سيد الشهدا بکنند و بعضي از مردم هي نگويند که حيف فلاني که رفت و شهيد شد. از قول مولا امير المؤمنين دنيا براي مؤمن زندان است. و شهيد در نزد پروردگارش رزق و روزي مي‌طلبد و زنده و جاويدان مي‌باشد. اي مادرم اگر مفقود اعلام نمودند : صبر و پايداري نمائيد و بياد قبر گمشده حضرت زهرا(ع)بيفتند و اگر هم اسير شدم از دوستانم مي‌خواهم که براي آزادي کليه اسرا به جبهه‌ها بيايند و آنها را از زندانهاي صدام آزاد گردانند و اما اگر جنازه من را به کاشمر آورده بودند ديگر جمله مفقودالاثر را لازم نيست بخوانند. در اينجا نيز بعنوان يک دانش آموز به محصلان پيامي عرض مي‌نمايم و از همکلاسي‌هايم مي‌خواهم که درسهايشان را درست و صحيح و براي رضاي پروردگار يکتا بخوانند، زيرا که اينان هستند که بايد خدمتگذاري آينده اين مملکت را به عهده بگيرند و چرخهاي اين مملکت را بچرخانند و اميدوارم که آنهايي که مي‌توانند به جبهه بيايند چون مسئله اصلي ما به قول امام عزيزمان اکنون جنگ است و آنهايي که نمي‌توانند به جبهه بيايند با درس خواندن خود در سنگر مدارس با جهل و بيسوادي بجنگند و در اينجا از کليه حزب الله مي‌خواهم که اگر وقت آنها گرفته شده است ببخشند و از بنده حقير راضي باشند. و اگر بدي ازمن مشاهده نموده‌اند به بزرگواري خودشان زير پا بگذارند و من از همه آنها راضي مي‌باشم. و باز مجدد از آنها مي‌خواهم که جبهه‌ها را خالي نگذارند و در فکر اسلام و قرآن باشند و امام عزيزمان را تنها نگذارند و از دستورات او اطاعت لازم را بنمايند. التماس دعا دارم محمد گوهري&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع:عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید وقتی محمد می خواست به جبهه برود من بخاطر اینکه سنش کم بود با رفتن او به جبهه مخالفت می کردم وگفتم: پسرم صبر کن وقتی که به سربازی رفتی بعد به جبهه برو .ولی محمد به حرف من گوش نکرد وگفت: پدر جان جبهه الان به ما نیاز دارد ما باید الان جبهه های جنگ را پر کنیم و نگذاریم دشمن بیشتر از این جرات پیشروی به خاک میهنمان را پیدا کند پس من به جبهه می روم ودر برابر آنها ایستادگی می کنم و یا پیروز می شویم یا به شهادت می رسم&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18062 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد گوهری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%AC%D8%A8_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%AB%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید رجب علی جان نثاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%AC%D8%A8_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%AB%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2021-05-28T01:34:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;رجبعلی جان نثاری&lt;br /&gt;
متولد 1343/01/۰۱&lt;br /&gt;
شهادت: ۲۰/۰۲/۱۳۶۱&lt;br /&gt;
اهل: اصفهان &lt;br /&gt;
قطعه: بیت المقدس&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: بیت المقدس&lt;br /&gt;
شغل: بنایی و کشاورزی&lt;br /&gt;
سرباز: زمینی نیروی انتظامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
او بسیار آرام و کم حرف بود یک بار من بلند خندیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید رجبعلی جان نثاری در سال 1343 در یک خانواده ی مذهبی و زحمت کش به دنیا آمد. تا کلاس سوم راهنمایی تحصیل کرد .او به کار بنایی مشغول شد و به پدرش در کشاورزی کمک می کرد. بعد از انقلاب وارد بسیج شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه در نماز جماعت شرکت کنید و از امام امت پشتیبانی کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=3&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:رجب علی جان نثاری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اصفهان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید سعید روشن روان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2021-05-21T16:36:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6517719&lt;br /&gt;
نام :سعید&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :روشن‌روان&lt;br /&gt;
نام پدر :علی‌اصغر&lt;br /&gt;
محل تولد :مشهد&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1365/01/۱۱&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :دانش آموز&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده&lt;br /&gt;
‌گلزار :بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم رب الشهدا والصديقين (اشهدان لا اله الا وحده لا شريک له و اشهد ان محمداً عبده و رسوله) هيچ قطره اي در مقياس حقيقت در نزد خدا از قطره خوني که ريخته شود بهتر نيست و من مي خواهم با اين قطره خون به معشوقم برسم. شکر خداي را که توفيق يافتم در راه مبارزه حق عليه باطل شرکت کنم و آنچه را که دارم در طبق اخلاص نهاده تقديم ايزد منان کنم. و آنچه را که حسين (ع) و يارانش و تمام رزمندگان صدر اسلام پروانه وار دور آن مي گشتند من هم آنرا باز يابم که او شهادت است من هم الآن به سوي سنگر خالي هم رزمم به سوي لانه باصفاي جبهه جنگ پرواز مي کنم که دشمن بداند هيچ موقع سنگر خالي نمي ماند و اما بايد از رهبرم، امامم، حجت عصرم خميني بت شکن قدرداني کنم که مرا از سياهچالهاي زندگي و گردابهاي روزگار که مرا به سوي پرتگاه روانه داشت نجات داده و هادي و راهنمايم شد و تو اي همرزمم و دوستم خود بهتر مي داني که اين انقلاب به چه نحوه اي به پيروزي رسيد با کشته شدن علي اکبرها، علي اصغرها و حبيب بن مظاهرهاو ... نکند خداي نکرده بي تفاوت بنشيني و دنيا را بر آخرت ترجيح بدهي و شما اي دانش آموزان اميدوارم با تقوي و پرهيزکار باشيد دنيا را هدف خويش قرار ندهيد و در تحصيل ثروت دنيا در تلاش نباشيد و براي از دست دادن ثروت و مقام دنيا اندوهگين نشويد. همواره طالب حق باشيد و حق را بگوييد. با يتيمان دلسوز و مهربان باشيد و در اجراي دستورهاي الهي استوار باشيد و شما اي مادرم نکند از مرگم بي‌تابي کنيد و تا آخر عمر خودتان را در آتش ناراحتي بسوزانيد و شما اي پدرم وصي من شما هستيد و دوست دارم از مرگ من ناراحت نشويد بلکه خوشحال هم باشيد که در راههاي ديگر کشته نشدم و حضرت رسول اکرم (ص) فرمودند : در برابر هر عمل نيکي عمل برتر و بالاتري نيز هست مگر شهادت در راه خدا که از هر عملي بالاتر و برتر و ارزشمندتر است و هيچ عملي بهتر از آن وجود ندارد. اي خانواده عزيزم و بخصوص شما اي مادرم اميدوارم از من راضي باشيد و مرا حلال کنيد. اگر جنازه اي داشتم غير از خواجه ربيع هر جاي ديگر که صلاح بود مرا به خاک بسپاريد و دوست دارم از پولهايم يک سوم را در راه مستضعفين خرج کنيد و بقيه چيزها را به عهده خودتان مي گذارم. «از دعا براي امام و رزمندگان فراموش نکنيد».&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10598 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سعید روشن روان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86</id>
		<title>شهید حسین روشن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86"/>
				<updated>2021-05-21T16:34:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6306581&lt;br /&gt;
نام :حسین‌&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :روشن‌&lt;br /&gt;
نام پدر :غلامرضا&lt;br /&gt;
محل تولد :گناباد&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1363/08/۰۴&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده&lt;br /&gt;
‌گلزار :کلات‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
موضوع آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی زهرا روشن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید آخرین خداحافظی و وداع برادرم حسین بود که می خواست به سربازی برود و می گفت می خواهم بروم شهید شوم . رفتن ایشان همزمان بود با جمع آوری گل های زعفران . آمد به خانه ی ما و گفت : این دفعه که بروم شهید می شوم . با خواهرما خداحافظی کرد . انگار به ایشان الهام شده بود که اگر برود شهید می شود و چنین نیز شد .&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10594 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین روشن}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان گناباد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86</id>
		<title>شهید احمد روشن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86"/>
				<updated>2021-05-21T16:33:31Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6211752&lt;br /&gt;
نام :احمد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :روشن&lt;br /&gt;
نام پدر :محمد&lt;br /&gt;
محل تولد :مشهد&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1362/12/08&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده&lt;br /&gt;
‌گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان گذشت و اغماض&lt;br /&gt;
موضوع گذشت و اغماض&lt;br /&gt;
راوی کبری روشن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم یکروز یک موتوری به برادرم زد این موتوری دستپاچه شده بود وبرادرم را به بیمارستان رسانده بود و به آن بنده خدا گفته بود من شکایتی ندارم می توانی بروی که من به پدرم اعتراض کردم و گفتم چرا گذاشتی برود؟ گفت او هم مثل ما آدم است و باید گذشت داشته باشی تا گذشت کنند در حق تو، دنیا را بر کسی سخت نگیرکه برایت سخت بگیرند و اینگونه بود کهاز حق خود گذش وآن فرد را بخشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
موضوع اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
راوی جواد روشن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم شهیدیم احمد روشن عشق وعلاقه خاصی نسبت به حضرت امام داشتند. به خاطر دارم یکسری که ایشان از بجنورد به منزل آمدند خیلی ناراحت بودند گفتم:پدر جان چرا ناراحتی ؟گفت قرار بود ما را ببرند دیدار امام، اما وقتی دیدند ما مرخصی هستیم گفتند که خانواده واجب تر است و ما را به دیدن امام نبردند. بعد از چند روزی که به بجنورد برگشت و در سری بعد که مرخصی آمد دیدم با روحیه شاد وخوشحال آمد و گفت: دیدی که قسمت ما بود که برویم و حضرت امام را از نزدیک ببینیم و حتی دست مبارکشان را هم ببوسیم، گفتم چطوری؟ گفت: گویا ماشین خراب بود و تا آن را تعمیر کرده بودند چند روزی به طول انجامیده بود که من هم رسیدم وهمراه آنها رفتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی کبری روشن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم وقتی عده ای از اسرای ایرانی می خواستند به خاک وطن باز گردند، یک هفه قبل از آن خواب دیدم که کربلا رفته ام و دارن مرقد مطهر امام حسین (ع)را که گردوخاک گرفته است تمیز میکنم که یکدفعه دیدم آنطرف عدهای نشسته اند ،دقیقا که نگاه کردم دیدم پدرم احمد روشن وآقای اخلاقی هستند که جلو رفتم وگفتم: خدا مرگم بدهد من اینقدر بالا پایین رفتم و چشم انتظار شما بودم آنموقع شما اینجا نشسته اید،کمی باهم صحبت کردیم که پدرم از نظرم محو شد و با حالتی مضطرب از خواب پریدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10593 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد روشن}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین روحی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C"/>
				<updated>2021-05-21T16:32:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6609234&lt;br /&gt;
نام :حسین‌&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :روحی&lt;br /&gt;
نام پدر :ابراهیم&lt;br /&gt;
محل تولد: بجنورد&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1366/12/۲۸&lt;br /&gt;
‌مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده&lt;br /&gt;
‌گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از انقلاب ایشان به مدرسه می رفت .که یک با رسرا به مدرسه خواستند وقتی رفتم و قضیه را سوال کردم به من گفتند : ایشان عکس شاه را پاره کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که رفته بود تا برای جمعه ثبت نام کند به ایشان گفته بودند قد تو کوتاه است .و ایشان را ثبت نام نکرده بودند.دفعه بعد که رفته بود زیر پایش آجر گذاشته بود تا قدش بلند شود و بالاخره ثبت نام کرده بود .ابتدا ایشان را به مشهد و سپس به جبهه برده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان احساس مسؤلیت&lt;br /&gt;
موضوع احساس مسؤليت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که می خواست به جبهه برود، من به بسیج رفتم ت او را بینم. او فکر کرده بود من می روم تا نگذارم او به جبهه برود. وقتی به بسیج رفتم. تا مرا دید گریه کرد. من رفتم او را در آغوش گرفتم و گفتم: شما که می خواهی بروی پول داری یا نه؟ حسین خوشحال شد و گفت: بله، پول دارم. بعد گفتم: « من به جبهه می روم تا انتقام خون دوستان شهیدم را بگیرم و تا این کار را نکنم دست بردار نیستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دفعه آخر که می خواست به جبهه برود به من و برادرانم گفت: « دیگر به بدرقه من نیایید که احتمالاً این مرتبه آخر است، که من به جبهه می روم، اگر خداوند مرا قبول کند به فیض شهادت می رسم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خبر شهادت&lt;br /&gt;
موضوع خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که بالای کوه رفته ام و آنجا حاجی شاکری را دیدم که نماز می خواند و گریه می کرد. بعد به من گفت:&amp;quot; همانجا بایست.&amp;quot; که من به طرف روستا فرار کردم و از بالای یک بلندی پائین پریدم. وقتی به پائین رسیدم دیدم که دست و پایم شکسته است ولی سرپا ایستاده ام، در اینجا بود که از خواب بیدار شدم. بعد از 2 الی 3 روز خوابم را برای حاجی شاکری تعریف کردم که او گفت:&amp;quot; هر چه خدا بخواهد، خیر است.&amp;quot; خوابم را برای مردم تعریف کردم. گفتند:&amp;quot; تو باید صدقه بدهی.&amp;quot; بعد از چند روز از این موضوع خبر شهادت فرزندم حسین را به من رساندند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خواب و رویای شهید&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزندم حسین چند دفعه خواب حضرت ابوالفضل را دیده بود که آن حضرت به حسین گفته بود:&amp;quot; حسین بلند شو، برویم.&amp;quot; دفعة آخر حضرت ابوالفضل را دیده بود که سوار بر اسب سفیدی است و در حال حرکت بوده است. فردای آن روز هر کاری که کردیم که به جبهه نرود، رفت و بعد از مدتی به فیض شهادت نائل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان اخلاص عمل&lt;br /&gt;
موضوع اخلاص عمل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک مرتبه که مجروح شده بود من به عیادت ایشان رفتم در حین صحبت پرسیدم که شما چگونه مجروح شدید؟ ایشان آنقدر شکسته نفسی می کرد که حاضر نبود بگوید توسط تیربار دشمن و گفت: دو پایم یر خورده است و به این وضع افتادم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10562 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین روحی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%82%D9%87</id>
		<title>شهید محمد روحی فروتقه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%82%D9%87"/>
				<updated>2021-05-21T16:29:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6517627&lt;br /&gt;
نام :محمد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :روحی‌فروتقه&lt;br /&gt;
نام پدر :غلامرضا&lt;br /&gt;
محل تولد :کاشمر&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1365/10/۲۳&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده&lt;br /&gt;
‌گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان: لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع: لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوست عزیز شهیدم محمد روحى چندین بار به جبهه رفت و نهایتاً به آرزویش رسید و شهید شد وقتیکه جنازه محمد را براى شناسائى آورده بودند و خانواده ‏اش رفته بودند چون محمد سر نداشت شناسایى براى خانواده مشکل شده بود و تو را از انگشترش شناخته بودند یک شب خواب دیدم که با شهید روبوسى مى‏کنیم در عالم خواب به محمد گفتم گفته ‏اند که تو سر در بدن ندارى او گفت نخیر جون موقع جان دادن هیچ وقت از یادم نمى‏رود که من از خواب بیدار شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان: خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع: خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانیکه فرزند عزیز شهیدم محمد جبهه بود تقریبا دو سه روز قبل از شهادتش یک شب در خواب دیدم که یکى از دوستانش آمده درب منزل و من هم رفتم درب حیاط دیدم یک دسته گل بزرگى در دست دارد و دسته گل را به من داد و گفت این دسته گل را محمد داده که من بدهم به شما و شما هم بدهید به به پدر بزرگ محمد گفتم مگر محمد خودش نمى‏ آید گفت: چرا او هم چند روز دیگر مى ‏آید گفتم شما کى مى‏ روید گفت وقتى خواستم برگردم به جبهه مى ‏آیم اگر نامه داشتید مى ‏برم تا مى‏ خواستم تعارف منزل کنم از خواب بیدار شدم و بعداز چند روز خبر شهادت محمد را برایمان آوردند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10566 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد روحی فروتقه}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید محمد رضا یوسفیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2021-05-21T16:27:48Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:6540727&lt;br /&gt;
نام :محمدرضا&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :یوسفیان&lt;br /&gt;
نام پدر :یوسف‌&lt;br /&gt;
محل تولد :تربت ‌حیدریه&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1365/03/۳۰&lt;br /&gt;
مکان شهادت :کامیاران&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :قرارگاه حمزه&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :مسئول واحد&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی فاطمه یوسفیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از یکی از اعزام ها برادرم محمدرضا دستش مجروح بود در هنگام اعزام مادرم با ایشان گفتند شما دستتان مجروح است صبر کنید تا خوب شود برادرم در جواب ایشان گفت دشمن درون کشور ما آمده و خاک ما را تصرف کرده است و ناموس ما در خطر است اگر من به بهانه ی دستم نروم و دیگری به بهانه ی چیز دیگری نرود پس چه کسی باید از مملکت دفاع کند من رفتم و قرآن را آوردم و پدرم دعایی در گوش ایشان خواند و او را بغل کرد و بوسید و ما به بدرقه ی او رفتیم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22315 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد رضا یوسفیان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تربت حیدریه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B1%D9%88%D8%AF_%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C</id>
		<title>شهید رضا رود سرابی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B1%D9%88%D8%AF_%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C"/>
				<updated>2021-05-21T16:26:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6211710&lt;br /&gt;
نام :رضا&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :رودسرابی&lt;br /&gt;
نام پدر :حسین&lt;br /&gt;
محل تولد :سبزوار&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1362/05/۲۳&lt;br /&gt;
‌مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده&lt;br /&gt;
‌گلزار :بهشت‌شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
عنوان عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار که من نماز خوانده بودم آمد و گفت:مادر جان در حق من دعا کن. گفتم:من همیشه تو را دعا می کنم.حاجتت چیست؟گفت:شهادت.از خدا بخواه که من شهید شوم.به او گفتم:من تو را دعا نمی کنم.دیدم که گریه کرد و گفت:اگر من در بستر بمیرم روز قیامت پیش حضرت زهرا(س)شکایت شما را می کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10574 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:رضا رودسرابی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%B1</id>
		<title>شهید برات یوسفیان موخر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%B1"/>
				<updated>2021-05-21T16:24:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6540721&lt;br /&gt;
نام :برات‌&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :یوسفیان ‌موخر&lt;br /&gt;
نام پدر :محمدحسن&lt;br /&gt;
محل تولد :مشهد&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1365/12/۲۱&lt;br /&gt;
‌مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی سید مرتضی باشی ازغندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برات را که در کربلای 4 مجروح شده بود با دست مجروح و باند پیچی شده در حالی که عازم جبهه بودیم به او گفتم : تو که خدمت سربازیت تمام شده است . گفت : سربازیم تمام شد خدمت که تمام نشده یک ماه بعد در کربلای 5 خدمت را به آخر رساند و رفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22309 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:برات یوسفیان موخر}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C_%E2%80%8C%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88</id>
		<title>شهید علی اصغر روحی ‌زیدانلو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C_%E2%80%8C%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88"/>
				<updated>2021-05-21T16:23:29Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6211704&lt;br /&gt;
نام :علی‌اصغر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :روحی‌زیدانلو&lt;br /&gt;
نام پدر :رمضان‌علی&lt;br /&gt;
محل تولد :بجنورد&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1362/05/۲۸&lt;br /&gt;
‌مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان امر به معروف و نهی از منکر&lt;br /&gt;
موضو عامر به معروف و نهي از منکر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی اصغر روحی زیدانلو یادم می آید روزی یکی از دوستان علی اصغر به من گفت : بالاخره یک روز ایشان را ترور می کنند گفتم : برای چه ؟ مگر خطایی از علی اصغر سر زده است ؟ گفت : نه ، ایشان دیگران را جمع می کند وبه آنان می گوید که به راه خطا وقاچاق نروید وآنان را به راه اسلام راهنمایی می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید وقتی علی اصغر می خواست به جبهه برود به برادر دیگرم علی گفت : برادر جان من که می روم شهید می شوم ولی از شما می خواهم اسلحه مرا زمین نگذارید وسنگر مرا خالی نکنید وشما باید جای مرا در سنگر پر کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از شهادت علی اصغر یک شب خواب دیدم که به همراه حضرت امام و پسرم جایی رفتیم .بعد یک نفر گفت : اینجا خاک عراق است بعد حضرت امام فرمودند که من برای راهنمایی مردم آمده ام .خوابم را برای پسرم علی اصغر تعریف کردم .علی اصغرگفت : پدر من شهید می شوم وبعد از چند روز علی اصغر شهید شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم به مکه مشرف شدیم و دور خانه ی خدا در حال طواف هستیم .آنجا خیلی شلوغ بود .کفشهای خود را که در آوردیم دیدیم کنارچشمه زمزم هستیم .گفتم : علی اصغر جان بیا ما را یک یا دو دور ، دور خانه ی خدا طواف بده ، زیرا اینجا خیلی شلوغ است .گفت: نه من اجازه ندارم نمی شود بعد پول در آورد وگفت : بیا برای بچه ها خرید کن .گفتم : من نمی توانم بیا با هم برویم. گفت : نه من نگهبان هستم نمی توانم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی علی اصغر به شهادت رسیده بود .هنوز خبر شهادتش را نیاورده بودندکه شب خواب دیدم یک ماشینی درب منزلمان آمد ویک روشنی در حیاط ما دیده شد گفتم : علی اصغر آمد، باماشین بسیج ، بعد دیدم یک پایش را از ماشین در آورد ودوسه نفر همراهش بودند وهمه اسلحه داشتند زمانی که با ماشین دور زد که بروند گفتم : علی اصغر کجا می روی ؟ بیا چایی بخور خسته ای .گفت : الان می رویم وبعد برمی گردیم که روز بعد از این خواب به ما گفتند علی اصغر شهید شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید برای دومین بار که علی اصغر می خواست به جبهه برود به وی گفتم : پسرم بیا برایت همسری بگیرم گفت : نه پدرمن ازدواج نمی کنم چون من شهید می شوم و من باید درراه اسلام شهید شوم وحتی چند تا گوسفند گرفته بودم ونگه داشتم که برای ازدواجش خرج نمایم ولی ایشان گفت : اینها را نگه دارید زمانی که من شهید شدم برای شهادتم خرج نمایید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
موضوع اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید زمانی که شاه از ایران فرار کرده بود چند نفری از بجنورد حرکت کردند و برعلیه امام خمینی شعار دادند علی اصغر ازاین موضوع خیلی ناراحت بود وغصه می خورد بعد من به وی گفتم : پسر جان آن چند نفری که آمدند بر علیه امام شعار دادند ضد خط حضرت امام هستند ولی همه مردم امام خمینی را دوست دارند .&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10564 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی اصغر روحی زیدانلو}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%D8%B2%D9%87_%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C</id>
		<title>شهید حمزه روحی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%D8%B2%D9%87_%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C"/>
				<updated>2021-05-21T16:18:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6211692&lt;br /&gt;
نام :حمزه&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :روحی&lt;br /&gt;
نام پدر :فضل‌اله&lt;br /&gt;
‌محل تولد :مشهد&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1362/04/۰۳&lt;br /&gt;
‌مکان شهادت :جاده‌کامیاران&lt;br /&gt;
‌تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :کارگر&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
عنوان عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی فاطمه عملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین مرتبه ای که حمزه می خواست به جبهه برود پدرش برای او قرآن را باز کرد و سوره یوسف آمد. پدرش به او گفت پسرم نمی خواهد به جبهه بروی اگر بروی اسیر می شوی و به شهادت می رسی و ما از غم نبودن تو مریض می شویم و عمرمان تمام می شود. حمزه در جواب پدرش گفت: پدر جان شاید قسمت من هم همین است که مانند یوسف که سرنوشتش آن طور بود بشوم پس من باید بروم چه شهید شوم و چه سالم برگردم. به هر حال او رفت و جام شیرین شربت شهادتش را نوشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی فاطمه عملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم یک شب همسرم به حسینیه رفته بود و هنگام بازگشت به خانه متوجه سه تابوت شده بود که به خانه همسایه می بردند. هنگامی که به خانه آمد رنگش پریده بود از او پرسیدم چه شده است؟ گفت: سه تابوت را به خانه همسایه بردند. گفتم: حتماً خیالاتی شده ای و باید صدقه بدهی او هم 500 تومان صدقه داد. فردای آن شب بود که خبر شهید شدن حمزه و دو تن از دوستانش را که اهل همان روستا بودند برای ما آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی فاطمه عملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم یک روز پدر حمزه به او گفت: تو نباید به جبهه بروی، هنوز خیلی کوچک هستی و باید درست را ادامه بدهی من بجای تو به جبهه می روم. او گفت: نه پدر جان هر کس برای خودش آرزویی دارد و شما هم برای من آرزو کن که در راه خدا شهید شوم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10559 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حمزه روحی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81%DB%8C</id>
		<title>شهید موسی یوسفی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81%DB%8C"/>
				<updated>2021-05-21T16:16:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6621300&lt;br /&gt;
نام :موسی‌&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :یوسفی&lt;br /&gt;
نام پدر :قربانعلی‌&lt;br /&gt;
محل تولد :بجنورد&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1366/11/۱۶&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده&lt;br /&gt;
‌گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی محمد علی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می گویند زمانی که در جبهه فرمانده گروهان بود وقتی اسامی رزمنده ها را می خوانده به اسم یکی از هم محلی ها یش برمی خورد وهر چه او را صدا می زند جوابی نمی شنود سپس به دنبال او می رود تا پیدایش نماید که در بین راه ترکش می خورد وبه شهادت می رسد .&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22297 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:موسی یوسفی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد علی خدادادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2021-05-15T21:15:45Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : محمدعلی‌ 	               محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : خدادادی‌ 	تاریخ شهادت : 1363/08/01&lt;br /&gt;
نام پدر : غلامرضا 	&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
آن روزها که پدرم به جبهه می رفت من ده، یازده ساله بودم و خیلی دوست داشتم با پدرم به جبهه بروم . آخرین باری که پدرم به مرخصی آمدند به من قول داد که من را هم با خودش به جبهه ببرند . دفعه آخر که پدرم به جبهه رهسپار شدند خیلی عجیب بود هیچ کس پدرم را تا ایستگاه راه آهن - مانند دفعات قبل - بدرقه نکرد چون پدرم خواسته بود کسی بدرقه اش نکند حتی همسر و فرزنداش. اما من بهمراه مادرم به راه آهن رفتیم من هیچ وقت دنبال پدرم گریه نمی کردم اما این دفعه گویا به من الهام شده بود که پدرم دیگر بر نمی گردند . وقتی قطار حرکت کرد پدرم دستش را از پنجره قطار بیرون آورده بودند و با ما خداحافظی می کردند. من دیگر تحمل نکردم و هراسان به دنبال قطار می دویدم و با صدای بلند گریه می کردم، پدرم نیز گریه می کردند و لحظه به لحظه از من دور می شدند. ناگهان پدرم تا کمر خودش را از پنجره قطار بیرون آورد و با چشمان اشک آلود گفتند : باباجان ! گریه نکن نمی خواهم صدای گریه ات را صدام بشنود . مرد که گریه نمی کند . هنوز یادم هست فاصله 5 یا 6 کیلو متر تا خانه را که در مسیر راه آهن بود گریه کردم و پیاده رفتم . آری این آخرین بدرقه پدرم بود - دیگر نگاه مهربان او را ندیدم و حسرت یک نگاه پدرانه بر دلم ماند تا لحظه ای که رهبر عزیزم را از نزدیک دیدم و نگاههای مهربان و بوسه هایی که در گونه هایم نشاند یاد پدرم را زنده کرد.&lt;br /&gt;
عید قربان سال 1373 بود. یعنی، چند ماه به شهادت پدرم مانده، یکی از اقوام نزدیک فوت کرده بود و پدرم یک گوسفند برای مراسم او کشته بود. درست یادم هست وقتی پدرم گوسفند ذبح می کردند، چشمانشان پر از اشک شده بود و حال عجیبی داشتند. همه اشکهای پدرم را دیدم. او با لحنی آرام گفت: انشاء ا... گوسفند بعد را برای من بکشید! با این دعای پدرم همگی ساکت شدیم، پدرم دستهایش را شست و جمع را ترک کرد. گویا او می دانست که شهید می شود. آری آنها از دنیا بریده بودند که به حقیقت بپیوندند.&lt;br /&gt;
هر وقت تلویزیون سخنرانی حضرت امام (ره) را پخش می کرد ، در منزل ما هیچکس حق نداشت صحبت کند ، چون پدرم سرا پا گوش بود و به صحبتهای حضرت امام (ره) گوش می کردند و گاهی نیز هنگام استماع سخنان ایشان اشک از چشمانش جاری می شد و بر گونه های گرمش می غلتید . و همیشه عکس امام (ره) همراهش بود . مدّتی هر وقت پدر م از جبهه باز می گشت ، لباس رزم را تن بیرون نمی آورد و همیشه اوقات لباس بسیجی بر تن داشت و کفش های کتانی می پوشید . ایشان می فرمودند : من این لباس ها را بیشتر از کت و شلوارهای اتو کشیده دوست دارم .&lt;br /&gt;
محمّدعلی خدادای هنوز جبهه نرفته بود ، در خانه نشسته بودیم که ناگهان صدای رادیو همة ما را مات و مبهوت کرد . آری خبر شهادت عالم جلیل القدر شهید هاشمی نژاد پخش شد و این پدر من بود که با چشمانی اشک آلود ناگهان فریاد کشید که خمینی پدر همة شما را در خواهد آورد و زانوهایش را در آغوش گرفته بود و مانند یک کودک خردسال اشک می ریخت . آن زمان پدرم حدود 44 سال سن داشتند&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7947 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد علی خدادادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%85%D8%B1%D8%B4%D8%AF_%D9%84%D9%88</id>
		<title>شهید حسین مرشد لو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%85%D8%B1%D8%B4%D8%AF_%D9%84%D9%88"/>
				<updated>2021-05-15T21:14:29Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	7100808	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	حسین‌	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	مرشدلو	تاریخ شهادت :	1371/09/02&lt;br /&gt;
نام پدر :	خلیل‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌فضل‌&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
موضوع	اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
راوی	زهرا شیخ زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی که ایران آتش بس را پذیرفت و امام پذیرفتن آتش بس را به نوشیدن زهر تشبیه کردند خیلی ناراحت شد مانند سپندی بر روی آتش می سوخت و بی قراری می کرد و می گفت: مگر ما مرده ایم که امام این طوری می گویند جان من فدای یک تار موی امام.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19136 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین مرشد لو}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%E2%80%8C%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید علی ‌اکبر یزدانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%E2%80%8C%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2021-05-15T21:10:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6540394&lt;br /&gt;
نام :علی‌اکبر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :یزدانی&lt;br /&gt;
نام پدر :علی‌&lt;br /&gt;
محل تولد :تربت ‌حیدریه&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1365/01/۰۳&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :راننده&lt;br /&gt;
‌گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان توصیه به نماز&lt;br /&gt;
موضوع توصيه به نماز&lt;br /&gt;
راوی غلامرضا براتی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم درباره نماز و مخصوصاً نماز صبح بسیار تأکید می نمود . مثلاً می گفت : هر کس صبح زودتر از خواب بلند شده نماز بخواند یک جایزه پیش من دارد . و به این صورت ما را تشویق می کرد تا نماز بخوانیم .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22096 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی اکبر یزدانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تربت حیدریه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید رمضان یزدانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2021-05-15T21:09:17Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6621134&lt;br /&gt;
نام :رمضان‌&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :یزدانی‌&lt;br /&gt;
نام پدر :احیاءمحمد&lt;br /&gt;
محل تولد :بجنورد&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1366/07/۱۶&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :انصارالحسین‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پیچ مایلر منطقه جزیره مجنون چند تا از برادران بسیجی بر اثر اصابت ترکش زخمی شده بودند آقای یزدانی با شنیدن این خبر با تعدادی از نیروهای خود بنام حسن زبمی و مصطفی حسین زاده و ارحامی  و چند نفر دیگر به کمک آنها رفتند و دستور داد مجروحین را به سنگرها ببرید و در اینجا تجمع نکنید. در همین لحظه خمپاره ی 60 به زمین اصابت کرد و ترکش های آن به ایشان اصابت کرد که روی زمین افتادند که مصطفی حسین زاده سر ایشان را روی زانویش گذاشت و گفت : رمضانعلی چیزی نشدی ؟ که رمضانعلی در آن لحظه یک نگاه مظلومانه ای به ایشان کرد و با یک آه کشیدن ایشان به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان دستگیری از ضعیفان&lt;br /&gt;
موضوع دستگيري از ضعيف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید یک روز داشتیم برای دو سه گاو شیرده که در کنار منزلمان پرورش می دادیم یک کامیون کاه خالی می کریم که جوان هیجده ساله ای نیز برای ما کار می کرد و کاه خالی می کرد بعد رمضانعلی از احوالات او جویا شد و فهمید که وی از خانواده مستضعفی می باشد بعد از اینکه از کار فارغ گردید رمضانعلی آن جوان را به حمام برد و بعد یک دست لباس را که برای خودش دوخته بود همراه با جوراب و کفش خودش به او داد و همچنین مقداری پول نیز به وی داد و آن جوان رفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
موضوع آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید روزی که ایشان می خواست به جبهه برود تمام همسایگان برای بدرقه ایشان در کوچه جمع شده بودند این مرتبه حالات ما با دفعات قبل فرق داشت همگی این مرتبه گریه می کردیم ایشان به سر کوچه که رسید یک لحظه ایستاد و به کوچه و به ما نگاه کرد . انگار این آخرین نگاه اوست و دستش را به علامت خداحافظی تکان داد انگار به ایشان الهام شده بود که دیگر به این کوچه برنمی گردد .&lt;br /&gt;
عنوان عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید اولین دفعه که می خواست در سن 14 سالگی به جبهه برود ایشان را ثبت نام نکرده بودند ایشان وقتی به منزل بازگشت خیلی ناراحت بود و ما ایشان را دلداری می دادیم که شما هنوز خیلی کوچک هستید . ان شاءالله کمی بزرگتر شدید شما نیز می روید . گفت : نه من باید الان بروم شاید تا آن زمان جنگ تمام شود . سه روز بعد برگشت و گفت: که من ثبت نام کرده ام و به جبهه می روم بعد که ما جویا شدیم فهمیدیم ایشان توسط یک نفر توانسته بود که شناسنامه اش را دو سال بزرگتر بگیرد تا بتواند زودتر به جبهه برود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع خاطرات سیاسی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید یک روز هنگامی که ایشان به منزل برگشت دیدیم صورتش کبود شده است . از ایشان سوال کردیم که چه شده است . گفت : من امروز در خیابان هنگام تظاهرات شعار مرگ بر شاه را سر دادم که بعد یک نفر که اسمش علی اکبر بود مرا کتک زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان ایثار و فداکاری&lt;br /&gt;
موضوعايثار و فداکاري&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید وقتی که من مجروح شده بودم ایشان برای نجات من آمده بودند که شهید شدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در منطقه جنگی مجنون در خطی بنام کاله و پیچ مایلر مستقر بودیم که از فرماندهی کل گردان پیغام رسید که سنگرهای کمین از نظر آذوقه در مضیقه هستند بیشتر آنان مجروح و با کمبود نیرو مواجه شده بودند من و رمضانعلی آذوقه را برداشته و به طرف سنگرهای کمین حرکت کردیم به علت نبودن خاکریز و دید کامل دشمن مورد شلیک خمپاره 60 و تیر مستقیم دشمن قرار گرفتیم . در حال پیشروی بودیم که خمپاره بین ما اصابت کرد و برادر حسن زهیری مقدم از قسمت پا مجروح که من و رمضانعلی به کمک ایشان رفتیم . تا ایشان را به طرف سنگر کمین ببریم که در حال حرکت چند خمپاره به طرف ما شلیک شد که ما ناچار زمین گیر شدیم . برادر یزدانی چفیه خود را به من داد تا پای مجروح شده ی برادر زهیری مقدم را ببندم که در همان لحظه متوجه شدم که رمضانعلی هم مجروح شده است ولی به من گفت : شما آذوقه را بردار و به سنگر کمین ببر که در همین موقع خمپاره ای دیگر درست در سمت چپ ما اصابت کرد که برادر یزدانی خودش را بر روی ما پرت نمود و کلیه ترکش های خمپاره به بدن آن شهید بزرگوار اصابت کرد که موجب شد آن عزیز به سوی خالق خود پرواز کند . روحش شاد باد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان بدون موضوع&lt;br /&gt;
موضوع بدون موضوع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همرزمان رمضانعلی نقل می کردن که : نیمه های شبی ایشان با چند نفر دیگر از همرزمانش برای شناسایی یا کمین جاده به جزیره مجنون می روند مسئولیت گروه هم به عهده ی ایشان بوده است . که بر اثر اصابت گلوله خمپاره 60 ایشان و یکی از دوستانش مجروح می شوند . ایشان بی توجه به مجروحیتش به سمت دوست مجروحش می رود که در همین حین از ناحیه سر و قلب مورد اصابت تی سیمینوف قرار می گیرد و به درجه رفیع شهادت نائل می شود .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22101 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:رمضان یزدانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید سید محمد رضا خدادادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2021-05-15T21:07:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : سیدمحمدرضا 	                محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : خدادادی‌ 	تاریخ شهادت : 1362/12/12&lt;br /&gt;
نام پدر : سیداحمد 	&lt;br /&gt;
مسئولیت : امدادگر-بهیار-پرستار&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
چهل روز از فوت پدر محمد رضا گذشته بود. هر چه پس انداز داشتیم برای مراسم تغذیه ی پدرش خرج کردیم. در همین ایام بود که خبر شهادت محمد رضا را آوردند نگران این بودیم که با چه پولی مراسم ایشان را برگزار کنیم اما روح خود شهید یاری مان کرد و مراسم او را به نحو احسن و آبرومندانه برگزار کردیم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7942 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد رضا خدادادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1</id>
		<title>شهید علی اصغر خدمتگزار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1"/>
				<updated>2021-05-15T21:06:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : علی‌اصغر 	               محل تولد : کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : خدمتگزار 	  تاریخ شهادت : 1363/06/19&lt;br /&gt;
نام پدر : حسن‌ 	&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : شهیدمدرس‌&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
روزیکه عصر آن روز خبر شهادت همسر عزیزم علی اصغر خدمتگزار را به من دادند ساعت نه صبح خانم همسایه مان به منزلمان آمد و گفت: یک خواب خوبی دیده ام بیا بشین تا برایت تعریف کنم خواب دیدم که در خانه ی شما رفت و آمدهای زیادی است زن و مرد در حال آمد و رفت هستند و می آیند و می روند با خودم گفتم چه خبر است ؟ آمدم داخل منزلتان در یکی از اتاقهای خانه شما یکی از چهل چراغی که در حرم امام رضا علیه السلام است به سقف خانه آویزان بود و خانه بسیار نورانی شده بود و در وسط خانه سفره ای پهن بود و می گفتند سفره ی ابوالفضل است که چند شمع هم اطراف سفره روشن بود و همه چیز در سر سفره گذاشته شده بود بعد از خواب بیدار شدم بعد از اینکه خانم همسایه مان رفت برادرم آمد و خبر به شهادت رسیدن همسرم علی اصغر را داد.&lt;br /&gt;
بعد از این که با علی اصغر ازدواج کردم تقریبا از همان سال اول ما دعای ندبه برگزار می کردیم بعد از اینکه همسرم علی اصغر برای آخرین مرتبه عازم جبهه شد صبح جمعه خواب دیدم می خواهم روضه خوانی بگیرم اما هیچ کار نکرده ام حتی چایی هم درست نکرده ام مادرم هم منزل ما بود به مادرم گفتم نگاه کن مادر میهمانها آمدند ولی من هنوز هیچ کاری انجام نداده ام چند تا خانم آمدند و نشستند یکی از آن خانم ها قد بلندی داشت و صورتهای هیچ کدامشان را نمی دیدم فقط با چادرهای مشکی سرشان می فهمیدم که خانم هستند در حالیکه جوش می زدم که چایی ام اماده نیست به مادرم گفتم برایشان چایی بیاورید بعد همین طور که از کنارشان عبور می کردم متوجه شدم که می گویند این زن مقاومی است و در راه خدا و ناموسش مقاوم است برگشتم و با خودم گفتم: یعنی چه؟ چرا این ها این طوری می گفتند در همان شب که من این خواب را دیدم علی اصغر به درجه ی رفیع شهادت نائل می گردد.&lt;br /&gt;
بعد از شهادت همسرم علی اصغر خدمتگزار مدتی از خانه بیرون نمی رفتم چون من یک زن جوان با سه بچه ی کوچک و زخم زبان مردم، نمی توانستم از خانه بیرون بروم یک روز جمعه خیلی دلم گرفته بود و به یاد ایامی افتادم که با علی اصغر به باغ مزار و سید مرتضی می رفتیم شب خواب دیدم علی اصغر آمده و بچه ی کوچکمان هم در بغلش است و ملیحه دختر دیگرم در پشت سرش و من نیز در کنارش ایستاده ام و سیدمرتضی را زیارت کردیم و با ماشین به میدان باغ مزار آمدیم و همراه علی اصغر از پیاده رو خیابان بع سمت منزل حرکت کردیم در همان حالت خواب یک دفعه یادم آمد که علی اصغر شهید شده. پرسیدم: علی اصغر جان شما که شهید شده ای چه طور شده که آمده اید؟ و سالم هستید که بعد گفت: من شهید شده ام اما آمدم که شما را به زیارت ببرم. پرسیدم: جایتان چگونه است؟ گفت: بسیار خوب اگر ببینید دل نمی کنید. گفتم: مرا ببر تا ببینم گفت: نه. هنوز زود است و هر چه اصرار کردم فایده ای نداشت با هم راه می رفتیم که به مزار مدرس برویم به کنار درختی رسیدیم به درخت تکیه کردم و به محض این که آن طرف را نگاه کردم دیدم همسرم علی اصغر نیست و تا آمدم که به دنبالش بگردم از خواب بیدار شدم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7992 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی اصغر خدمتگذار}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد خدادادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2021-05-15T21:05:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;99 Malek mohammadi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : محمد 	              محل تولد : اسفراین&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : خدادادی‌ 	تاریخ شهادت : 1362/10/30&lt;br /&gt;
نام پدر : علی‌اکبر&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
یک شب در جبهه که بودیم قصد کردم تا برای نماز شب بلند شوم و اوایل شب خوابیدم وقتی بیدار شدم همه خوابیده بودند و من به خاطر این که آنها بیدار نکنم یواش از چادر خارج شدم و به پشت یک تپه که در آن نزدیکی بود رفتم یکدفعه صدای گریه و راز و نیاز را شنیدم وقتی کمی نزدیک شدم شهید خدادادی را دیدم که با شور عجیبی نماز شب می خواند و با خدا راز ونیاز می کرد آنقدر در این کار غرق شده بود که متوجه حضور من نشد من هم نمی خواستم خلوت او را به هم بزنم پس از آنجا دور شدم و نماز شبم را خواندم چند ساعتی گذشت و نزدیکی های اذان صبح بود من بلند شدم تا خودم را آمده کنم برای نماز صب که دیدم او بلند شده و تا مرا دید سریع خودش را به پشت تپه رساند تا من او را نبینم روز بعد وقتی او را دیدم صدایش زدم و به او گفتم شما را دیشب در پشت آن تپه دیدم چه کار می کردید چیزی نگفت و گفت کار خاصی انجام نمی دادم چیزی را گم کرده بودم به دنبال آن رفتم وقتی به او گفتم من فهمیده ام که چه کاری می کردید خیلی ناراحت شد و من آن لحظه فهیمدم که او از خلوص و پاکی قلبش نماز شبش را می خواند و از همین راه به آرزویش که شهادت بود رسید.&lt;br /&gt;
یادم است در شب عملیات والفجر 4 بود که رمز عملیات او رفت و ما در بدترین شرایط زمانی و مکانی قرار گرفتیم بر ما تسلط کافی داشت ولی با همان اوضاع وخیم شهید خدادادی دست از پیشروی بر نمی داشت او از من اجازه خواست تا به خط دشمن بزند ولی من به او اجازه ندادم تا اینکه من مجروح شدم و ایشان کمی به جلوتر رفته بود که نیروهای عراقی او را و چند نفر دیگر را محاصره کرده و مورد هدف قرار دادند . آنها درشرایطی بودند که نمی شد آنها را جابه جا کرد چون در تیرس تک تیرانداز های آنها قرار داشتند و او وضع خیلی بدی داشت و درد زیادی را تحمل می کرد تا ساعت پنج صبح که عراقی ها منطقه را کامل تحت اختیار گرفتند و با تیر خلاص او را به شهادت رساندند.&lt;br /&gt;
یادم هست زمانی که با شهید محمد خدادادی در جبهه بودیم و درست قبل از شروع عملیاتی که ایشان در آن به شهادت رسید ما آماده می شدیم تا به عملیات برویم که یک دفعه متوجه شدم ایشان با لباس سبزرنگی که پوشیده است جلوی چادر آمده و به او گفتم: مگر شما در این عملیات شرکت نمی کنید گفت چرا ، شرکت میکنم گفتم پس چرا مثل بقیه لباس نپوشیده ای گفت من خواب دیده ام که با لباس سبز به شهادت می رسم و دوست دارم با این لباس که آغشته به عطر گل محمدی است به استقبال شهادت بروم و این لباس کفن است گفته او درست از کار در آمد و باهمان لباس شهید شد و به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
یادم هست درمنطقه که بودیم یک روز که بیکار بودیم با شهید محمد خدادادی نشسته و صحبت می کردیم به او گفتم : من برای گذراندن دوره سربازی و خدمت وظیفه به سپاه آمده ام شما چطور شد که به اینجا آمدید؟ شما که تک فرزند خانواده هستید و تمام امید خانواده ات به شماست، چرا آنها را تنها گذاشته اید؟ در جواب به من گفت : دشمن به ما حمله کرده و از زمین و آسمان بر روی سر خانواده های ما بمب می اندازد و نمی گوید که من تک پسرم و فلانی چطور او همه ما را مورد هدف قرار داده است پس ما هم باید دست به دست هم بدهیم و او را از مملکت خود بیرون کنیم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7943 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد خدادادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اسفراین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>99 Malek mohammadi</name></author>	</entry>

	</feed>