<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=AhmadAlipour98</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=AhmadAlipour98"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/AhmadAlipour98"/>
		<updated>2026-06-05T09:59:17Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D9%82%DB%8C%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهید سید محمد علی عقیلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D9%82%DB%8C%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-16T03:15:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;د شهید:    6305430    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    علی‌اکبر    محل تولد :    سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    دلبری‌    تاریخ شهادت :    1363/08/29&lt;br /&gt;
نام پدر :    رجبعلی‌    مکان شهادت :    دیواندره‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    دانش آموز    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
علی اکبر بچه ای بود که هیچ وقت حرف مرا کنار نمی گذاشت فقط یک بار اینکار را انجام داد آن هم موقع رفتن جبهه بود که بعد از چند دفعه رفتن به محل اعزام برادران پاسدار به علت کمبودشان او را ثبت نام کرده بودند یک روز به پیش من و پدرش آمد و گفت : شما اگر شناسنامه مرا بزرگ کنید من می توانم به جبهه بروم من به او گفتم : شما بهتر است درستان را بخوانید که او یک نگاه خشمگین به من و پدرش کرد و گفت : باید از ناموس و دینمان دفاع کنید و من باید به فرمان رهبرم لبیک بگویم و متاسفم که نمی توانم حرف شما را قبول کنم .&lt;br /&gt;
خاطره خوبی که از علی اکبر دارم از زمان قبل از انقلاب است که مردم به تظاهرات می رفتند علی اکبر همراه چند تن از دوستانش پنهانی به جمع مردم می پیوستند در یکی از روزها نیروها به مردم حمله کرده بودند هراسان به خانه آمد و دهانش خونی بود پرسیدم چی شده ؟ گفت : یکی از نیروهای شاه سیلی محکمی به من زد و من به خاطر اینکه به یک بچه 10-12ساله رحم نکرده بودند خیلی ناراحت بودم .&lt;br /&gt;
خواب دیدم که علی اکبر به نزد من آمد و گفت پدر جان غصه نخور جای من خیلی خوب است عموهم که شهید شده اینجاست و من تنها نیستم پدر جان شما هم غصه نخور شما هم عاقبت پیش من می آیید.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8909 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید محمد علی عقیلی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D9%84%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1</id>
		<title>شهید محمد رضا علمدار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D9%84%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1"/>
				<updated>2020-06-16T03:14:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6009223    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمدرضا    محل تولد :    فردوس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علمدار    تاریخ شهادت :    1360/09/09&lt;br /&gt;
نام پدر :    حسین‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    محمد ابراهیم عسگران&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاریخ5/9/1360 من با دو نفر از بستگانم که در گرگان بودند شب خوابی دیدم که محمدرضا و من و چند نفر از دوستان که با ایشان به جبهه رفته بودند قصد رفتن به زیارت را دادیم در همان عالم خواب تصمیم گرفتم اول به حمام برویم و غسل زیارت بکنیم سپس به زیارت برویم من و محمدرضا و سه نفر دیگر وارد حمام شدیم من در عالم خواب گفتم حمام خیلی تاریک است من به حمام نمی آیم به محض این که من این حرف را زدم دو نفر از برادران دیگر هم با من هم عقیده شدند و گفتند ما هم به حمام نمی آییم حمام تاریک است محمدرضا علمدار در جواب گفت: برای شما تاریک است ولی برای من روشن است . من می روم داخل حمام نیمه شب از خواب بیدار شدم و گفتم ای وای بر ما که از غافله عقب ماندیم محمدرضا علمدار به فیض شهادت نائل خواهد شد چون به خواب هایم اعتقاد داشتم صبح به بستگانم گفتم باید به آیسک برویم و هنگامی که به آیسک رسیدیم مراسم تشییع آن شهید در تاریخ 9/9/1360 بود .&lt;br /&gt;
    دقت در حلال و حرام&lt;br /&gt;
موضوع    دقت در حلال و حرام&lt;br /&gt;
راوی    محمد ابراهیم عسگران&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 1345 که اصلاحات ارضی به دستور شاه خائن به تصویب رسید چون طبق این قانون زمین های مالکین عمده را بین زارعین به مدت نود سال واگذار می کردند من و محمدرضا علمدار هر دو مخالف این کار بودیم که این اصلاحات ارضی از نطر ما بر خلاف دستورات اسلامی بود که این که مقداری از این زمین ها را به پدر ایشان داده بودند اما محمدرضا با ناراحتی به پدرشان صحبت کردند که این ملک حرام می باشد و من در این ملک کشاورزی نمی کنم .&lt;br /&gt;
    خواب و رویای شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
راوی    غلامرضا جهانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از اعزام به جبهه در پادگان دارخوین اهواز مستقر بودیم یک شب که با محمدرضا بیرون خوابیده بودم نیمه شب به خاطر سردی هوا از خواب پریدم دیدم محمدرضا هم بیدار شده است پرسیدم چه شده است؟ گفتند: خواب دیدم در یک باغ بسیار سبز و خرم که یک رودخانه هم از میانش می گذرد هستیم و من به اتفاق شما در این باغ مشغول تفریح هستیم ناگهان از درب باغ یک سیدروحانی وارد شدند و به طرف من آمدند و با دست بر پشت من زدند و گفتند: احسنت آفرین عجب باغ زیبایی برای خود درست کرده ایی؟ گفتم : باغ مال من نیست آن سید جواب داد چرا باغ متعلق به شماست هر کاری می خواهید انجام دهید ناگهان از خواب بیدار شدم چون هوا سرد بود به داخل اتاق رفتیم که سرما نخوریم و خوابیدیم یک ساعت بعد ناگهان صدای موشک ما را از خواب بیدار کرد بیرون که رفتیم دیدیم دقیقا همانجایی که ما سر شب بیرون خوابیده بودیم موشک اصابت کرده است چند نفر هم شهید شده بودند و ایشان گفتند: دیدید چه فرصتی را از دست دادیم چه جای خوب و باغ سر سبزی در انتظار ما بود .&lt;br /&gt;
    اولین اعزام&lt;br /&gt;
موضوع    اولين اعزام&lt;br /&gt;
راوی    غلامرضا جهانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از این که جنگ عراق علیه ایران شروع شده بود روزی محمدرضا به من گفت: می خواهم به جبهه بروم اگر شما هم مایل هستید بیایید با هم برویم دوست دارم اما کار خانواده و فرزندانم را به چه کسی بسپارم بعد ایشان گفتند: مگر من کار خانواده ندارم که می خواهم به جبهه بروم بالاخره هر طور بود ایشان مرا راضی کردند تا با ایشان همسفر شوم و به اتفاق هم در سال 1360 اولین کاروانی بودیم که از آیسک به جبهه اعزام می شوند و اکثر افراد جوان بودند.&lt;br /&gt;
    اولین اعزام&lt;br /&gt;
موضوع    اولين اعزام&lt;br /&gt;
راوی    فاطمه علمدار&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهر کوچکم مریم زمان شهادت پدرم سه سال بیشتر نداشت وقتی پدرم در جبهه بود ایشان بهانه ی پدرم را می گرفت و مادرم به او می گفت: پدرت به جبهه رفته و می خواهد از اهواز برای تو یک پیراهن قشنگ سوغاتی بیاورد اما مریم بدون این که از شنیدن این حرف خوشحال شود گفت بابا رفته جبهه شهید بشه! دوباره مادرم حرف اولش را تکرار کرد و به مریم گفت: این حرفت درست نیست اما من و مادرم تا لحظه ی شهادت پدرم به این حرف مریم فکر می کردیم که یک بچه ی سه ساله آن هم زمانی که هنوز هیچ شهیدی به آیسک نیاورده بودند و معنای شهادت در روستا جا نیفتاده بود چه طور چنین حرفی را بر زبان جاری می کرد.&lt;br /&gt;
    توجه به خانواده&lt;br /&gt;
موضوع    توجه به خانواده&lt;br /&gt;
راوی    فاطمه علمدار&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین لحظاتی که پدرم محمدرضا می خواست به جبهه برود من در اتاق کنارش نشسته بودم و خواهر کوچکم روی زانویش و پد برای مان صحبت می کرد و مثل همیشه می خواست با خنده و شوخی ما را از ناراحتی بیرون بیاورد از منزل که بیرون رفت به ما شیرینی داد و منزل را ترک کرد.&lt;br /&gt;
    زندگی مشترک&lt;br /&gt;
موضوع    زندگي مشترک&lt;br /&gt;
راوی    خیرالنساء بشروگی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یک سفری که به اتفاق محمدرضا به زیارت امام رضا علیه السلام رفته بودیم به من پیشنهاد داد که طلایی برایم بخرد اما من اظهار داشتم همین حلقه ای که دارم بس است و قبول نکردم برایم گردنبند بخرد و گفتم تمایلی به طلاجات ندارم اما محمدرضا دور از چشم من گردنبند را خریده بود وقتی که به آیسک رسیدیم آن را به من هدیه داد و گفت: این را مخفیانه خریده ام زیرا نمی خواستم شما بفهمی و مانع خرید آن شوی چون فکر کردم شما برای این که من دچار مشکل مالی نشوم با این کار مخالفت کردید.&lt;br /&gt;
    خواب و رویای شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
راوی    خیرالنساء بشروگی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب که محمدرضا در منزل خواب بودند یک دفعه دیدم با حالت عجیبی از خواب پریدند ابتدا فکر کردم که خواب وحشتناکی دیده اند وقتی حالت اضطراب ایشان را سئوال کردم ابتدا از گفتن امتناع می کرد بعدا که اصرار کردم خوابی را که دیده بودند برایم تعریف کردند گفتند در خواب دیدم که به اتفاق جمعی از دوستان و آشنایان هستیم و در جایی گرد آمدیم و قرار است همگی به صورت رسمی به جایی برویم و کسی هم برای ما سخنرانی می کند ما را به صف کردند و به همراه جمع به راه افتادیم و به نقطه ای خشک و پهناور رسیدیم در آنجا حدود پانزده نفری را جدا کردند و بقیه ماندند من به همراه این گروه بودم که انتخاب شدم به دنبال این جمع راه افتادیم بعد از مدتی راهپیمایی نوبت به انتخاب دیگر رسید و در آنجا فقط من انتخاب شدم و ناگهان دیدم که به هوا بلند شدم گویی پرنده ای بودم و سبکبال به هوا پریدم بعد در نقطه ای سر سبز و خوش آب و هوا پیاده شدم محمدرضا می گفت: آن جا قابل توصیف با باغهای جهان مادی نبود آبی گوارا جاری بود و آواز پرندگان به گوش می رسید مکان بسیار خرم و سر سبزی بود از لب جوی آب آن طرف پریدم آن وقت به من گفتند اگر دوست داری شهید بشوی از این آن بنوش من هم بی درنگ از آن آب نوشیدم آبی بود که هیچ وقت نظیر آن را نخورده بودم و هیچ آبی به خوش طعمی آن نبود- بعد از خوردن آب من را در تابوت گذاشت و به قبرستان آیسک که در آن زمان هنوز مزار شهدا نبود بردند و در کنار حوض آبی که آنجا بود به خاک سپردند این خواب را حدود دو ماه قبل از شهادت دیدند دقیقا بعد از شهادت در همان محلی که خواب دیده بود ایشان را دفن کردند که هم اکنون زیارتگاه عاشقان است.&lt;br /&gt;
    وطن دوستی&lt;br /&gt;
موضوع    وطن دوستي&lt;br /&gt;
راوی    رقیه آراسته&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدرضا در هنگام جبهه رفتن به یکی از همسایه ها که گفته بود شما صلاح نیست که فرزند و کارهای خود را رها کنید و به جبهه بروید بگذارید دیگرانی هم که می توانند بروند. محمد رضا در جواب ایشان گفته بود مرگ و زندگی دست خداست و گفته بود ما در این گوشه ی دور افتاده از وقایع بی خبریم و هموطنان ما در جنوب و غرب کشورمان جان خود را از دست داده اند پس بر من واجب است که به جبهه بروم و اگر خداوند مرا بطلبد که این جان ناقابل را تقدیم اسلام و انقلاب می کنم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14912 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمدرضا علوی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان فردوس ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهید سید غلامرضا علوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-16T03:12:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6309692    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    سیدغلامرضا    محل تولد :    فردوس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علوی‌    تاریخ شهادت :    1363/07/25&lt;br /&gt;
نام پدر :    سیدمهدی‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    اخلاص عمل&lt;br /&gt;
موضوع    اخلاص عمل&lt;br /&gt;
راوی    محمد فاطمی پور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم تعریف می کرد که در آن زمان آب لوله کشی موجود نبود و مردم می بایست برای تامین آب مورد نیاز خود در روز دفعات بسیاری به حوض انبار بروند. ساختمان حوض انبار طوری بود که حدود بیست پله به داخل زمین بود و مردم بوسیله کوزه آب بیرون می آوردند و این دو عامل کار را مشکل می کرد . روزی پدرم به همراه مادر از شب نشینی بر می گشتند که به شهید غلامرضا بر می خورند که با کوزه ای آب از حوض انبار بالا می آید. پدر از وی سؤال می کند: این وقت شب آب را به کجا می بری؟ ایشان جواب می دهد: آب را برای سپاه می برم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14929 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید غلامرضا علوی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان فردوس]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید علی دهبان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-06-16T03:11:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6514987    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    علی‌    محل تولد :    نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    دهبان‌    تاریخ شهادت :    1365/10/21&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
= =خاطرات==&lt;br /&gt;
یکبار خواب دیدم که در مراسم عزاداری امام حسین (ع) هستم .دیدم یک جوانی نورانی روی یک بلندی ایستاده است و مرثیه خوانی می کند خوب نگاه کردم دیدم علی است تا دویدم به طرف او تا او را از نزدیک تر ببینم از خواب بیدار شدم .&lt;br /&gt;
یادم هست یک روز از کوچه مان عبور می کرد . تا دید بچه ها مشغول قمار بازی هستند .با رفتاری مهربانانه و ایثارگرانه آن را از این کار منع کرده و تشویق کرد .تا همراه با ا و به مسجد بروند و در کلاس قرآن شرکت کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8984 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی دهبان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید اسماعیل دلبری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-16T03:09:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6305429    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    سیداسماعیل‌    محل تولد :    سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    دلبری‌    تاریخ شهادت :    1363/07/26&lt;br /&gt;
نام پدر :    سیدمحمد    مکان شهادت :    میمک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    تیپ21امامرضا&lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    مسئول‌مخابرا&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
هنوز یک ماه وخورده ای از رفتن به جبهه ی همسرم سید اسماعیل نگذشته بودکه نصف شب دختر خانم یکساله ونیمه ام از خواب بیدار شد وبابا بابا می کرد.آن شب خواهر شوهر کوچکم وخواهر خودم خانه ما بودند دیگر من برخاستم ساعت حدود 2نیمه شب بود دعا می کردم میگفتم خوب است الان همسرم بیاید واین خواسته بچه ام را برآورده کند راز ونیاز می کردم ومی گفتم چه خوب است الان در بزندبیاید وما برویم پشت در ببینیم اسماعیل است همینطور داشتیم دعا می کردید وبا خودمان صحبت می کردیم که دیدیمیک سنگی خورد به پنجره ی که از بیرون دید داشت اول جا خوردم وگفتم : خدایا کیست؟ بعد دیدم یک زنگ کوچک زد رفتم جلوی پنجره دیدم همسرم است که آمده آن شب تا صبح نخوابید وبچه را برداشت ونوازش کرد.&lt;br /&gt;
یک ماه از میزان گذشته بود که ما به صحرا بودیم و آبیاری میکردیم ، آمدند به ما گفتند از جهاد آمده اند به قلعه شما را کار دارند ما آب گیری زمین شما را انجام می دهیم شما بروید به قلعه ، ما از صحرا به قلعه آمدیم دیدیم برادرزنمان است و ماشین هم دارد دو نفر دیگر هم آمدند و گفتند سید اسماعیل مجروح شده است و به سبزوار آوردیمش ناراحت نباشید او باید آنجا تحت درمان باشد گفته است بروید پدرم را بگوئید بیاید ما بدون استثناء گفتیم اسماعیل شهید ما استقامتش را داریم و شما هم این طور نگوئید اگر اسماعییل آمده باشد یک نشانه ای ، یک چیزی به شما می داده است همین طور صبور رفتیم به شهر دیدیم که جنازه اش را به سردخانه برده اند شب ما را بردند و صبح می خواستیم تشییع کنیم هفت جراحت بر بدنش بود گفتیم خدایا ازما این دو شهید را قبول کن.&lt;br /&gt;
روزی سه چها رتا دوست و رفیق بودیم یک روز در همان سنین کوچکی که بازی می کردیم یک گودالی بود که سگی گوسفندی را که مرده بود داشت می خورد. همینطور که می رفتیم یکی از بچه ها یک سنگی برداشت وبه سگ زد. آن موقع می گفتند اگر سگی که درحال خوردن لاشه است را اذیت کنید هار می شود. همینکه سنگ به طرفش پرتاب شد سگ لاشه را رها کرد ودنبال ما افتاد وما فرار کردیم حدود 20نفر از روستایان در بالای روستا که جاده مانند بود به ردیف نشسته بودند ومی دیدند که این سگ دنبال ما سه چهار نفر کرذده است ولی کسی جرات نمی کرد که برای مقابله بیاید و یا اینکه نسبت به موضوع بی تفاوت بودند. چشم ما به طرف مردم بود وفرار می کردیم یک دفعه چشمم به سید اسماعیل افتاد که دارد می آید تا نگاهش به سگ افتاد که دارد دنبال ما می کند بعد که جلوآمد گفتم چون من داخل بچه ها بودم آمدی؟ گفت: نه اصلا متوجه شما نبودم. فقط دیدم سگ به دنبال سه چهار تا بچه است گفتم هرکدامشان را سگ بگیرد شکمشان را پاره پاره می کند. یک چوبی هم دستش بود از این چوبهای گره گره. باور کنید نمی دانم با چه شتابی خودش را رساند به این سگ یک چوب به سر سگ زد که باهمان چوب خیلی محکم وسفت این سگ همانطوری که به دنبال ما میآمد با دوبرابرسرعت فرار کرد.&lt;br /&gt;
وقتِی برادرم مِی خواست به جبهه برود من در سپاه خدمت مِی کردم . به اِیشان گفتم : من حاظرم خدمت جبهه شما را هر چقدر است من قبول مِی کنم چون شما زن وبچه و مشکلات دارِی اما اِیشان در پاسخ من گفت:هر کس مسئول اعمال خودش است.&lt;br /&gt;
سال 79 سوم دبیرستان بودم بعد سر کلاس با یکی از بچه‌ها سر مسأله‌ی شهادت و رهبری بحث شده بود مسلماً آنها رهبری را قبول نداشتند و معتقد بودند که جامعه‌ی امورز ما دیگر نیاز به رهبری ندارد ما از این طرف از رهبری دفاع می‌کردیم بعد من خیلی ناراحت شدم چون کوچکترین توهینی که به پدرم بشود خیلی ناراحت می‌شوم بعد به خانه آمدم و هیچکس در خانه نبود روبروی ستون هالمان نشسته بودم و همینطوری داشتم فکر می‌کردم که چرا باید این طوری باشد همین‌طور که داشتم به ستون نگاه می‌کردم و با خودم حرف می‌‌زدم این ستون شکافته شد و یک نوری بیرون آمد من توی آن نور پدرم را دیدم که به من یک جمله گفت که ناراحت نباش و صبر داشته باش بعدش هم آن نور محو شد.&lt;br /&gt;
یادم است با یکی از بچه‌های روستا توی میدان فوتبال حرفمون شده بود که به بگو مگو انجامیده بود سیداسماعیل جالب برخورد می‌کرد در آن مثل بزرگترها برخورد می‌کرد ما دو نفر را به کناری کشید نواقص هر کدام ما را گفت و اختلافات ما در بازی حل شد.&lt;br /&gt;
وقتِی همسرم سِداسماعِل میِ‌خواست جبهه برود من حامله بودم به اِشان گفتم بعد از زاِمان من برو همان موقع که داشتم صحبت مِ‌کردم ِک چِزِ از پله‌ها افتاد پائِن بلافاصله اِشان گفت: ببِن بگذار بروم گفت حالا بِا بروِم سپاه ببِنِم چِی میِ‌شود؟ همانطور که داشتِم به طرف سپاه مِی‌رفتِم در حالِ که سوار موتور بودِم یک دفعه دیِدِم ِیک کامِون ده تنِ روبروِمان ظاهر شد نزدیک بود با هم برخورد کنِم همسرم گفت ببِن من باید به جبهه بروم یکسره دارد برایِمان بد می أید دِگر به جبهه رفت.&lt;br /&gt;
حاجی آقای مادر زمان رژیم گذشته مدتی از عمرش را کدخدا بود و آنهایی که کدخدا بودند می‌بایست عکس شاه به صورت آرم بر سر در حیاط کدخدا نصب می‌شد یا در میان راهروی منزل دقیقاً یادم است آن زمان سیداسماعیل در تهران بود وقتی به روستا آمد با حاج آقا و ما احوالپرسی کرد و اولین کاری که کرد عکس شاه را از راهرو کند ـ در صورتی که آن موقع این کار خیلی جرأت می‌خواست ـ حاجی آقا پرسید به عکس‌ چکار داری؟ گفت این عکس دیگر فاتحه‌اش خوانده است گفت: الآن مردم این رژیم را نمی‌خواهند و شما در ده هستید و سروگوشتان بسته است آن موقع حاجی آقا گفت: شاه توپ و تانک دارد برادرم در جواب حاجی آقا گفت: تانکها تو خالی است و در برابر سیل مردم هیچ کاری نمی‌توانند انجام دهند خاطرم است همزمان با همان مسأله‌‌ی کندن عکس شاه دوستانی داشت که شبانه رفتند و هر جا عکسی از شاه بود بخصوص در مدرسه همه را آتش زدند.&lt;br /&gt;
یک روز فرزند سیداسماعیل در ایام گندم درو آمد و سری به ما زد وقتی دید ما داریم آب گرم می‌خوریم گفت شما با این وضع چطور می‌توانید درو کنید غروب رفت سبزوار و شب دیدیم دو قالب یخ از سبزوار گرفته و روی موتورش بسته بود و آورد گفتیم یخ‌ها آب می‌شود گف: در خانه در زیر کاه پنهان می‌کنیم همین قالب یخ را تا دو سه روز می‌توانیم نگهداریم.&lt;br /&gt;
قبل از عملیات عاشورا ـ میمک ـ دعای توسلی بود که کنار حجره‌ای نشسته بود و با خودش داشت راز و نیاز می‌کرد و به هر صورت بچه‌ها در کنارش بودند حالتی خاص داشت موقعی که در بین دعا به ایشان توجه می‌کردم می‌دیدم که از خود بی‌خود شده و یک حالت روحانی و گریه‌کنان بودکه ما واقعاً از گریه و حالات ایشان اشک می‌ریختیم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8908 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:اسماعیل دلبری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C</id>
		<title>شهید مجتبی عباسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-21T23:17:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6612873    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    مجتبی‌    محل تولد :    سرخس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    عباسی‌    تاریخ شهادت :    1366/11/01&lt;br /&gt;
نام پدر :    حسین‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌هاجر&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی    حسن داد پیروز&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم هنگامی که من و مجتبی در منطقه بودیم، روز قبل از این که ایشان به شهادت برسد پیش من آمد و گفت: حسن حلقه ی نامزدیم گم شده است. در جواب به او گفتم: خوب گم شده که گم شده فدای سرت. گفت: گم شدن حلقه علامت چیزی است. گفتم: نه چیزی نیست. گفت: علامت این است که موقع آن فرا رسیده که حلقه ی دنیا را باید دور انداخت و مشخص بود که به او الهام شده به شهادت می رسد و همین طور هم شد و در عملیاتی که شرکت کردیم بر اثر اصابت ترکش به فیض عظیم شهادت نائل گشت.&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی    منیره ترکمن&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجتبی در عملیات منطقه ماووت شرکت کرده بود و آن منطقه را به همراه همرزمانش به تصرف درآوردند. در همان جا با یکی از دوستانش به بالای تیر چراغ می روند که پرچم یا حسین (ع) را نصب کنند بعد در همان جا دو رکعت نماز هم می خوانند. هر چه همراهانشان می گویند مجتبی برگرد پایین الان شما را میزنند. می گفت نه من باید این پرچم را محکم ببندم تا دشمن بداند که این منطقه را ما از آنها گرفته ایم. در حین اینکه پرچم را محکم می کردند مورد اصابت ترکش خمپاره قرار می گیرند و در همان جا به شهادت رسیدند.&lt;br /&gt;
آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
موضوع    آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی    منیره ترکمن&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهر بزرگ مجتبی تعریف کرد که روز آخری که مجتبی می خواست به جبهه برود، موقع خداحافظی سه مرتبه برگشت و گفت: خواهر جان شاید این بار آخرین دفعه ای باشد که مرا می بینی چون به من الهام شده که این بار به آرزویم که همان شهادت است خواهم رسید پس خوب مرا نگاه کن. که همین طور هم شد و پس از چند روز که از رفتنش گذشت خبر شهادتش را برایمان آوردند و حتی خواهرش جنازه ی مجتبی را ندید.&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی    منیره ترکمن&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که یک مرغی از روی دیوار به داخل حیاط افتاد. خوب که مشاهده کردم دیدم که مرغ سر ندارد و دور حیاط پرپر می زند و ناگهان حیاط روشن شد و مرغ هم در حال پر زدن بود. صبح که از خواب بیدار شدم خیلی نگران بودم و برایم واضح بود که مجتبی به شهادت رسیده است که همین طور هم شد و پس از چند دقیقه خبر شهادت او را برایمان آوردند.&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی    صفر فداکار&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به همراه همرزمم مجتبی عباسی در عملیات بیت المقدس 2 در منطقه ماووت عراق حضور داشتیم. در مرحله ی دوم عملیات شب اول در ارتفاعات الاغ لو وارد عمل شدیم وقتی که سه مورد تک دشمن را دفع کردیم توانستیم تعدادی از عراقی ها را اسیر و تعدادی را هم به هلاکت برسانیم و ارتفاعات الاغ لو را فتح کردیم. ایشان تلاش زیادی کردند و همیشه جلوتر از ما حرکت می کردند. شب دوم عملیات که با برف و بوران شدیدی همراه بود ما در ارتفاعات گوجار مستقر بودیم و چون روز قبل برف می بارید ما نتوانستیم برای خود سنگری محکم بسازیم. ناگهان نیمه های شب بود که عراقی ها شروع کردند به شلیک گلوله های خمپاره زمانی که این خمپاره ها روی هوا منفجر می شد و ترکش های آن رزمنده ها را هدف قرار می داد. و ایشان هم ساعت یک شب مورد هدف این ترکش ها قرار گرفت و به علت نبودن وسیله ی نقلیه جهت انتقال ایشان به عقب بر اثر خونریزی شدید و سردی هوا یخ زد و به دیار باقی شتافت و شربت شیرین شهادت را نوشید.&lt;br /&gt;
ایثار و فداکاری&lt;br /&gt;
موضوع    ايثار و فداکاري&lt;br /&gt;
راوی    منیره ترکمن&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار که فرزندم مجتبی عباسی به مرخصی آمده بود. یک شب که همه دور هم نشسته بودیم دیدم ایشان بلند شد و رفت بیل و کلنگ برداشت و خواست از حیاط بیرون برود. گفتم: کجا می خواهی بروی؟ گفت: مادر جان می خواهم بروم سنگر درست کنم. گفتم: مگر در سرخس هم سنگر می سازند؟ گفت: بله و از خانه بیرون رفت. نزدیک صبح بود که ایشان با لباسهای خاکی وارد خانه شد. گفتم: کجا بودی چقدر دیر آمدی؟ گفت: رفتم سنگر درست کنم. صبح که شد آقای حسن شیر محمدی که الان مشهد است آن زمان خانه شان کنار خانه ما بود و با همدیگر همسایه بودیم در خانه ما آمد و گفت: مادر مجتبی نمی دانید که این کانال را چه کسی کنده است. چون من می خواستم این کانال را بکندم و لوله ی آب بگذارم ولی صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که کانال کنده شده است. گفتم: نمی دانم وقتی به خانه آمدم و با خودم فکر کردم فهمیدم که فرزندم مجتبی دیشب برای کندن کانال بیرون رفته است نه برای ساختن سنگر&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    زهرا عباسی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از این که برادرم مجتبی عباسی به شهادت رسید. چند روز قبل از سال تحویل 1380 بود یک شب خواب دیدم. در حال رفتن به مزار برادرم هستم. در راه که می رفتم همه جا سر سبز بود و نزدیکی های مزار به خانه ای رسیدم که تمام آن سنگ مرمر بود و در آن آئینه قرار داشت طوری که وقتی از آنجا عبور می کردی عکست در آینه ها می افتاد و قبر برادرم هم در وسط خانه بود. دیدم سیدی در کنار قبر ایشان نشسته است و گریه می کند و قرآن می خواند. جای باصفایی بود. من هم سر خاکش نشستم و شروع کردم به گریه کردن همانطور در حال گریه کردن بودم ناگهان دیدم ایشان روی قبر نشست و چهره اش سفید و نورانی شده بود و بدنش برق می زد و می درخشید . و به من گفت: چرا گریه می کنی خواهر؟ من که زنده ام و جایم هم راحت است و هیچگونه مشکلی ندارم. دیگر نبینم که برای من گریه می کنی. گفتم: داداش جان می خواهم سر و پایت را ببوسم. دستش را روی پهلویم گذاشت و گفت: من باید بروم چون منتظرم هستند و او را بوسیدم و خداحافظی کرد و رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14342 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مجتبی عباسی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سرخس ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%B1%D8%A8_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87</id>
		<title>شهید محمد عرب نظرگاه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%B1%D8%A8_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87"/>
				<updated>2020-05-19T01:39:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمد عرب نظرگاه&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[نیشابور]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  =[[۱۳۶۳/۵/۱۳]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = محصل&lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[محمدعلی]]  &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی صدیقه عرب برزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از شهادت فرزندم محمد، یک شب خواب دیدم که در حیاط خانه ایستاده ام و به افق آسمان خیره شده بودم . همین طور که به آسمان نگاه می کردم ناگهان چشمم به اسبی سفید افتاد که توجه من را به خودش جلب کرد ،نزدیک تر که رفتم مشاهده کردم که از اطراف آن اسب گلهایی و به رنگ زنبق و گلهای رنگارنگ دیگر به چشم می خورد و آن اسب را زیبا تر کرده بود . سپس محمد را دیدم که بر آن اسب سوار بود و دختری هم پشت اسب ایشان نشسته بود از او سوال کردم این دختر خانم کیست ایشان در جواب من گفت : فرشته است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014581 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمدعرب نظرگاه}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%B1%D8%A8_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87</id>
		<title>شهید محمد عرب نظرگاه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%B1%D8%A8_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87"/>
				<updated>2020-05-19T01:39:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمد عرب نظرگاه&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[نیشابور]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  =[[۱۳۶۳/۵/۱۳]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = محصل&lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[محمدعلی]]  &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی صدیقه عرب برزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از شهادت فرزندم محمد، یک شب خواب دیدم که در حیاط خانه ایستاده ام و به افق آسمان خیره شده بودم . همین طور که به آسمان نگاه می کردم ناگهان چشمم به اسبی سفید افتاد که توجه من را به خودش جلب کرد ،نزدیک تر که رفتم مشاهده کردم که از اطراف آن اسب گلهایی و به رنگ زنبق و گلهای رنگارنگ دیگر به چشم می خورد و آن اسب را زیبا تر کرده بود . سپس محمد را دیدم که بر آن اسب سوار بود و دختری هم پشت اسب ایشان نشسته بود از او سوال کردم این دختر خانم کیست ایشان در جواب من گفت : فرشته است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014581 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمدعرب نظر گاه}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید قاسم عربخانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-19T01:37:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = قاسم عربخانی &lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[نیشابور]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  =[[۱۳۶۴/۱۲/۳]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = [[سلیمانی]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[جان محمد]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی یاسر عربخانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از شب ها پدرم را که فرمانده گروه پشت خط بود در خواب دیدم ایشان به همراه همسنگرش شجاعانه به دشمن حمله ور شدند و دلاوری های بیش از حدی از خود نشان دادند و سرانجام چون دو شمع فروزان مسیر دیگر رزمندگان را روشن کردند و رد نهایت به فیض عظیم شهادت نائل شدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی یاسر عربخانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی پدرم شهید شده بود پارچه ی سیاهرنگی بر سر در خانه مان نصب شده بود و فضایی پر از معنویت کوچه و محله را عطرآگین ساخته بود مادرم گریه می کرد و همه ما مات و مبهوت مانده بودیم در حالی که پدرم به افتخار والائی دست یافته بود که تمام رزمندگان اسلام آرزوی رسیدن به آن مقام را داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014593 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:قاسم عربخانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B3%DA%A9</id>
		<title>شهید علیرضا عربی ایسک</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B3%DA%A9"/>
				<updated>2020-05-19T01:36:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = علیرضا عربی ایسک&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[مشهد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۵/۵/۲۲]]،[[حاج عمران]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = تیپ ویژه شهدا&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = فرمانده محور &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = یگان&lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[میرزا]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی علی اکبر ایماندوست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3 یا 4 شب قبل از شهادت علیرضا، دیدم ایشان یک کت و شلوار زرد رنگ شیکی پوشیده است . از او پرسیدم ، چه خبر شده ، باز به خود رسیده ای، خبری هست؟ ایشان با همان لب پر خندة همیشگی گفت : نه خبری نیست ، فقط من خودم را برای عروسی با حوریه های بهشتی آماده کرده ام ، من 3 یا 4 شب دیگر به وصال حوریه های بهشت خواهم رسید . من ابتدا جدّی نگرفتم ، گفتم : چطور شما که ده روز مرخصی گرفته اید و این ده روز را اینجا خواهید بود، از کجا می دانید که چهار روز دیگر شهید می شوید . علیرضا گفت : بهر حال من می دانم که شهید می شوم . بعد از چند روزی که در مرخصی بود ،تلگرام زده بودند که در جبهه به وجود ایشان احتیاج می باشد، به همین خاطر 3 یا 4 روز بیشتر از مرخصی اش نگذشته بود که دوباره به جبهه اعزام شد و در همان روزهای اول به شهادت رسید، درست همان 4 روزی که خودش گفته بود، شهید خواهد شد، به درجه رفیع شهادت نائل شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی غلامرضا عربی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات والفجر 3 شهید فرماندهی گردان نازعات را بر عهده داشتند . ایشان از شهادت نهراسید . شهادت برای من مانند خوردن یک لیوان آبسرد است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات نحوه مجروحیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خاطرات نحوه مجروحيت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی غلامرضا عربی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار که ایشان بر اثر موج انفجار به سختی مجروح شده بود، شب که من ایشان را دیدم با خودم فکر کردم من چگونه می توانم با ایشان که فلج شده به شهرستان برگردم، صبح همانروز دیدم ایشان کاملا &amp;quot; سالم هستند . به سنگری که ما بودیم آمد و به من گفت : من دیشب امام زمان را خواب دیدم، ایشان مرا شفا دادند، ولی خوابش را برای من هرگز تعریف نکرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی حجه بی بی نادری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موقع شهادت برادرشان از طرف سپاه آمدند و علیرضا را صدا زدند ،ایشان رفت و بعد از مدتی آمد،آنشب را بدون اینکه هیچ چیزی به من بگوید وهیچ عکس العملی نشان دهد تا صبح برای چه می پرسید ایشان گفت : حسن رضا برادر کوچکترم شهید شده و دست به درگاه خدا بلند کرد و گفت : الهی شکر که من هم برادری در راه خدا دادم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی علی پردل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در محور کردستان، مسئول محور بود، که بر اثر ترکش خمپاره به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی مشترک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع زندگي مشترک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی غلامرضا عربی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید همیشه در مجالس عزاداری اباعبدا ... از هوش می رفت . بعد از ازدواج یک شب در مجلس عززاداری از هوش می رود، همسر ایشان به شهید اعتراض می کند که چرا کوقع خاستگاری این موضوع را به من نگفتید ؟ و از شهید کمی مکدر می شود همسر ایشان شب خواب می بیند که بانویی به ایشان می گوید علیرضا فقط بخاطر من غش می کند . من فاطمة زهرا ( س ) هستم . شما اصلا ناراحت مباش .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محبوبیت شهید نزد دیگران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع محبوبيت شهيد نزد ديگران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی غلامرضا عربی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اواخر سال 1375 مقام معظم رهبری بطور ناگهانی و بدون اطلاع قبلی به دیدار خانواده شهیدان عربی رفته بودند بعد از آنکه مقام معظم رهبری به خانه ایشان در مشهد شرفیاب شده بود و چنددقیقه ای گرم احوالپرسی کردند مادر شهید تعدادی از عکسها و مدارک دیگر شهید مخصوصا نامه ای که به دفتر ریاست جمهوری همان زمانی که مقام معظم رهبری رئیس جمهور بودندو در جواب نامه شهید بر اینکه شهید درخواست کرده بود که دست خودش را به آقا هدیه کند را به مقام معظم نشان دادند و آقا نامه را خواند و اشک درچشمان آقا جمع می شد و آن یاد و خاطره در ذهنشان زنده می شود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایجاد روحیه در رزمندگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع ايجاد روحيه در رزمندگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی غلامرضا عربی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات والفجر 3 ، دشمن آتش زیادی روی نیروهایمان می ریخت ، در حین عملیات الیشان بر اثر موج خمپاره، زخمی شدند، با همین وجود بدون هیچگونه استراحتی، عصا دستش گرفته و در گردان راه می رفت و از بچه ها سرکشی می کرد و به بچه ها روحیه می داد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات بعد از مجروحیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خاطرات بعد از مجروحيت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی عبدالله هروی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار علیرضا عربی در حین عملیات شناسایی مجروح شده بودند . بنده برای عیادت ایشان به بیمارستان رفتم، یکی از برادران دیگر بنام آقای اسکندری نیز مجروح شده بودند و دو پای خودش را از دست داده بود، وقتی من خدمت آقای عربی رسیدم ایشان به من گفت : نگران نباشید خواست خدا این بوده من آرزوی شهادت داشتم . ولی فعلاً خدا تا این حد نصیبم کرده است . ایشان به من گفتند : مجروحیّت من زیاد مهم نیست، ای کاش شما اول به عیادت آقای اسکندری می رفتید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انتخاب اسم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع انتخاب اسم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی ماندگار براقی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانیکه همسر شهید زایمان کرده بود شب خواب می بیند که علیرضا به او می گوید که اسم بچه را زینب بگذارد و به همین خاطر هم اسم بچه را زینب انتخاب کردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14612&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علیرضا عربی ایسک }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B3%DA%A9</id>
		<title>شهید حسن رضا عربی ایسک</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B3%DA%A9"/>
				<updated>2020-05-19T01:32:31Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = حسن رضا عریی ایسک&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[مشهد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۲/۱۲/۷]]،[[بصره]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = [[بهشت رضا]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          =&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = پاسدار&lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[ میرزا]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
. تلاش و پشتکار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع تلاش و پشتکار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی محمدعلی بابائیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درگیری خیلی شده بود و از زمین و آسمان گلوله می بارید و من و حسن مجروحان را سوار آمبولانس می کردیم و به پشت خط می بردیم و بر می گشتیم . حسن با سرعت رانندگی می کرد تا آمبولانس را که پر از مجروح بود از خط موشک ها و راکت هایی که در اطراف آن به زمین می خورد نجات دهد یک بار در مسیر بازگشت به خط، دو مجروح را دیدم که روی زمین افتاده بودند . حسن از من پرسید : جا داری؟ گفتم : شاید به زور بتوانیم یکی شان را با خودمان ببریم . حسن آمبولانس را نگه داشت و به آن دو گفت : یکی تان بیایید بالا . یکی از مجروحان که جوان بود با لهجه ی نیشابوری به دیگری گفت : شما برو من می مانم . و دیگری که پیرمرد بود با لهجه ی ترکی گفت : نه شما جوان تری شما برو . هیچ کدام حاضر نشدند سوار شوند حسن گفت : وقت نداریم باید برویم مجروحان باید به بیمارستان منتقل شوند . ممکن است ماشین را هدف قرار دهند . دوباره حرکت کرد : مجروحین را به پشت خط رساندیم . حسن گفت : حالا برویم آن دو نفر را بیاوریم . وقتی به محلی که آن دو روی زمین افتاده بودند رفتیم . دیدیم که هر دو شهید شده اند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14611&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسن رضا عربی ایسک}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C</id>
		<title>شهید برات محمد عربی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-19T01:28:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = برات محمد عربی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[بجنورد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۷۶/۹/۱۱]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          =&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =  &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[غلامرضا]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احساس مسؤلیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع احساس مسؤليت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید یکروز یکی از همراهانش به منزل ما آمد و در مورد اتفاقاتی که در جبهه افتاده بود برای ما صحبت می کرد همسرم آن اتفاقات را برای ما بازگو نکرده بود به دوستش گفت : خلاصه کنید من پرسیدم شما چرا این مسائل را مطرح نکردید ؟ همسرم گفت : اسراد جبهه را نباید نزد افراد حتی افراد درجه یک خانواده باز گو کنیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انتخاب اسم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع انتخاب اسم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که بار دار بودم برای دختر و پسر شدن فرزندم اسم انتخاب کردم همسرم گفتند که : اسم دختر انتخاب نکنید چون فرزندمان پسر است . و اسمش را رضا می گذاریم . من سوال کردم شما از کجا می دانید ؟ گفتند : من خواب دیدم و چنین هم شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاقه مندی به خدمتگذاران نظام و روحانیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع علاقه مندي به خدمتگذاران نظام و روحانيت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید روز هفتم تیر که شهادت 72 تن بود ایشان به همراه همکارانش مشغول درو کردن بودند که یکی از دوستانش خبر شهادت 72 تن را به آنان داد و ما به اتفاق تمام دوستان و همکاران جهت مراسم عزاداری به سپاه رفتیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صله رحم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع علاقه مندي به خدمتگذاران نظام و روحانيت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید هنگامی که سرباز بودم و درخوزستان خدمت می کردم من سرپرست نگهبانی بودم که یک دفعه به من اطلاع دادند که شما ملاقاتی دارید و ایشان به صورت ماموریتی به اهواز آمده بودند و هنگامی که به دژبانی آمدم دیدم برادرم برات محمد به ملاقات من آمده است و من از دیدن برادرم در ولایت غریب خیلی خوشحال شدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی ایشان مجروح شده بود به ما خبر دادند که پسرتان برات محمد در بیمارستان تهران بستری است وما به ملاقاتشان رفتیم ایشان در اثر مواد شیمیایی تمام موی سرش ریخته بود بطوری که خواهرش می گفت : این برادر من نیست و ایشان بعد از مدتی بستری در بیمارستان به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان زمانی که شیمیایی شده بود پس از درمان چند روزی بود که حالش بهبود پیدا کرده بود در بجنورد مشغول کار بود یک دفعه حالش به هم می خورد و ایشان به مشهد منتقل و از آنجا می خواهند به تهران منتقل نمایند هنگامی که ایشان را سوار هواپیما می کنند در همان لحظه به شهادت می رسد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولیاء و مربیان مدرسه ازایشان راضی بودند و در حین تحصیل ایشان عشق و علاقه فراوانی به جبهه رفتن پیدا کرده بود ویادم می آید یک روز آمد و گفت : من باید به جبهه بروم واگر شما رضایت ندهید خودم را به زیر ماشین می اندازم تا کشته شوم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اخلاص عمل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع اخلاص عمل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان در منطقه عملیاتی شیمیایی شده بود و در این مورد چیزی به من نگفته بود تا زمانی که در بیمارستان بستری و بعد من متوجه شدم که ایشان شیمیایی شده است . و هنگامی که در بیمارستان امام رضا ( ع ) مشهد بستری بود به شهادت رسید و من به رضای خداوند متعال راضی شدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید روز قبل از شهادت پدرم ما را به منزل اقوام بردند و فردای آن روز برف زیادی باریده بود و مدارس تعطیل شده بود و هنگامی که برگشتی ماشینهای سپاه را دیدیم که آمده بودند زمانی که پیاده شدند به ما گفتند : پدرتان شهید شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین دیدار من با پدرم صبح قبل از شهادتش بود و هنگامی که رفت حالش بسیار خوب بود . پدرم در محل کارش حالش بهم می خورد و ایشان را برای مداوا به بیمارستان امام رضا ( ع ) در مشهد مقدس اعزام می کنند ماخبر نداشتیم هنگامی که می خواستند پدرم را از مشهد به بجنورد بیاورند من وبرادرم را به منزل یکی از اقوام بردند . صبح روز بعد برف زیادی باریدو ما قصد رفتن به مدرسه را داشتیم که گفتند : مدارس تعطیل است و همه اقوام به منزل ما آمدند و من شک کردم و هنگامی که به منزل آمدیم پرچمهای سیاه را بر در و دیوار دیدم و آن زمان متوجه شدم که پدمر به شهادت رسیده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14610&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:برات محمد عربی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B9%D8%B1%D8%A8_%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2</id>
		<title>شهید علی اکبر عرب سرافراز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B9%D8%B1%D8%A8_%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2"/>
				<updated>2020-05-19T01:00:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = علی اکبر عرب سرافراز&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[مشهد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۳/۱۲/۲۵]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = [[بهشت رضا]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          =&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[محمد]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی کنیز عرب سرافراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی اکبر وقتی می خواست به جبهه برود از پله ها پایین رفت و من جلو تر از ایشان می رفتم . و به او گفتم : که شما به جبهه نروید تا خانمتان رایمان کند وبعدا برو اما او گفت : مگر همسرم خدا ندارد ؟ مگر حضرت زهرا و حضرت زینب ندارد؟ من به او گفتم : برادرم شما از موقعی که ازدواج کرده ای هیچ عیدی را در خانه نبودی امسال من می خوتاهم سر سفره هفت سین همراه شما بنشینم . ایشان گفتند : که من 8 روز قبل از عید می آیم . و 8 روز قبل از عید خبر شهادتش را برای من آوردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14574&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی اکبر عرب سرافراز}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C</id>
		<title>شهید حبیب الله عربی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-19T00:57:49Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = حبیب الله عربی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[مشهد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۴/۱۱/۲۴]]،[[فاو]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = [[خواجه الربیع]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          =&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = دانش آموز&lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[موسی الرضا]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحيم ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل امواتا بل احياء عندربهم يرزقون حمد وسپاس خداوند متعال را که جهان هستي وموجودات آنرا آفريد وبراي راهبري انسانهابسوي سعادت وکمال پيامبران خويش را فرو فرستاده وبراي هر زمان حجت وامامي قرار داد تا ايمان آورندگان به حق را امامت و راهبري نمايند وهيچگاه زمين را جهت خويش خالي نکنند شکر آن خداي راکه نعمت جمهوري اسلامي را بر امت مسلمان ايران ارزاني داشت واز اين طريق اسلام جان تازه اي به خود گرفت وهمچنين راهبري پيامبر گونه عنايت فرمود تا زمينه ظهور آخرين حجت خدامهدي موعود ( عج ) را مهيا سازند وبا درود وسپاس به انبياءامامان وشهدا ء منت خداي را که نعمت عنايتش توانستم راه زندگي انساني وسعادتمندي را دريابم وبراي تکميل ايمان وکسب تقوي و اخلاق وبراي جهاد درراهش گام بردارم اگر چه تااين زمان باگذشت عمر خويش نتوانستنم آنچه مورد رضاي خدا بود انجام دهم ازخداي بزرگ خواستارم که مرگم را همواره با آمورزش وشهادت قراردهد تابتوانيم روزي که مي بايست سرافراز باشيم انگيزه وهدفم از شرکت درصحنه هاي نبرد صرفا جهاد اصغر نبوده ونيست من براي خودسازي ومبارزه بانفس خويش با اينجا آمده ام تا در اين مکان مقدس خود را از آنچه غير خداست برهانم وخود را براي لقاء وپيوستن به خدا مهيا سازم وچونکه امروز آن چيز که مارا مي تواند به پيروزي برساند گسستن ورهاشدن از خود وپيوستن به خداست آن چيزي که امروز مارا خرسند و خوشحال نموده وما رااميد وار مي سازد اين است که شمانيز ادامه دهنده را ه شهدا باشيد مابراي ياري اسلام ومسلمين به اينجا آمده ايم وپيروآيه شريفه وقاتلو هم حتي لا تکون فته مي باشيم از شماهم نيز همين انتظار را داريم يعني به محض فتح کربلا وقدس عزيزمان به پايان نمي رسد آنروزي که جنگ پايان مي يابد که فته پايان يافته باشد تا آنجا که به ياد مي آورم در طول زندگيم تنها کارنيک وخيري براي مردم جهت رضاي خدا انجام نداده ام بلکه موجب آزوردن آنهاوغيبت ودورغ ومعصيتهاي ديگر شده ام لذا تک تک افراد مخصوصا دوستان وآشتايان عاجزانه مي خواهم که مرا به بزرگي خود ببخشند چرا که اداي حقوق مردم ( حق الناس ) را برايم سنگين تر از اداي حق ا … است در ضمن از شما مي خواهم که اين اشتباه را به صاحبان آن تحويل دهيد 1. مبلغ 500 ريال ازطرف مادرم به موکت فروشي چهاراه سيلو 2. مبلغ 120 ريال به قربان آب باريکي 3. ناخنگيري کوچک ( دورن ساک ) به برادر اکبر شريفي 4. فانسقه به برادر اکبر شريفي 5. کتاب بينش اسلامي به تعاون سپاه 6. شلوار پلنگي نظامي داخل ساک به تعاون سپاه والسلام عليکم ورحمته الله وبرکاته.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014609 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حبیب الله عربی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%B1%D8%A8_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87</id>
		<title>شهید غلامرضا عرب نظرگاه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%B1%D8%A8_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87"/>
				<updated>2020-05-19T00:56:29Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = غلامرضا عرب نظرگاه&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[مشهد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۶/۵/۱۵]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = [[بهشت رضا]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          =&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =  &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = دانش آموز&lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[ابوالحسن]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رب الشهداء و الصديقين يا ايها الذين آمنوا زعمتم انکم اولياء الله من دون الناس فتموالموت ان کنتم الصادقين . با درود وسلام بريگانه منجي عالم بشريت امام زمان ( عج ) . و با درود و سلام بر نائب برحقش پير جماران و قلب تپنده مستضعفان امام خميني . و با درود و سلام بر شهداي راه حق و حقيقت از صدر اسلام تا کربلاي حسيني تا عاشوراهاي سرخ ايران . و با درود و سلام بر رزمندگان اسلام در کوههاي سر به فلک کشيده و سرد کردستان و صحراهاي جنوب و سوزان و باتلاقهاي عميق حورالعظيم و جزاير مجنون . سلام بر خانواده عزيزم مخصوصاً پدر و مادر عزيزتر از جانم که با رنج مشقت بسيار در تعليم و تربيت من کوشيدند ومن توانستم جوابگوي زحماتشان باشم . پدر جان شما زحمات فراواني براي اين بنده حقير کشيده ايد مرا به اين حد رسانده ايد و انتظاراتي داريد ، اين را من مي دانم که بايد مي ماندم به شما مي کردم اما مسئله جنگ خيلي مهم تر از است انشاء ا … که خداوند ياريتان کند . شما اگر پدر شهيد باشيد در پيش گاه خداوند و خلق پيامبر سرافراز خواهيد . و شما مادر عزيزم که خيلي باعث نگراني و ناراحتي شما شده ام و چه بسا شبها و روزهايي که برايم خواب نداشته ايد شما را به خون شهدا قسم شيرتان را حلالم کنيد . چون طاقت سوختن را ندارم . و مادرم هيچوقت شما را فراموش نمي کنم و خواهران و برادرانم حرف با شما نيز دارم ، خواهرانم از شما مي خواهم که با حجاب خود زينب وار پاسدار حرمت خون شهدا باشيد . برادرانم شما نيز پيرو راه حسين ( ع ) باشيد تا زماني که مسلمين بر هدفهاي خود که ريشه کن کردن ظلم وستم مي باشد برسند پيامي براي آشنايان و فاميل . از شما مي خواهم که دست از ياري امام برنداريد و از کمبود دم نزنيد چون ما با عرقا در جنگ نيستيم بلکه با تمامي ابرقدرتها و دولتهايي که از اسلام بيمناکند در جنگ و ستيزيم . جبهه ها را خالي نکنيد چون تمامي مسايل کشورمان وابسته به جنگ است . عزيزان اميد امام و مسئولين به شما است با وحدشان در برابر توانمندهاي ضد انقلابيون داخلي و خارجي ايستادگي کنند انشاء ا … که خدا شما را ياري نمايد . و اما شما اي کوردلان سياه دل که چون عروسکي در دست اجانب هستيد بدانيد که نبايد همگي بر فناست شما سپيدي صبح آزادي را در تيرگي وجودمان سياهي مي بينيد . در خاتمه سخناني دارم به کليه آشنايان اگر از من خطايي در گذشته سرزده بود و يا بعلتهايي مرتکب خلاف شده ام اميدوارم که مرا ببخشيد و به بزرگواريتان مرا حلال کنيد و در آخرين لحظه از شما خانواده ام خواستارم که در روز تشيع جنازه ام را به مسجد محلمان بياوريد - و سينه نزنيد و اگر جنازه من نيامد به ياد بزرگ مادر سادات فاطمه زهرا ( ع ) گريه کنيد چون که تمامي سادات بياد مادر بزرگوارشان که مظلومانه دفن شد و مزارش مخفي گشت مي گريند . و اما مادر عزيزتر از جانم از شما تقاضاي کوچکي دارم که مبادا در مرگ من گريه و زاري کني چون گريه شما باعث شادي دشمنان است و اما امانتي بوديم در دست شما که آن را بخوبي به صاحب اصلي اش خداوند بزرگ باز گردانيد . « به اميد پيروزي اسلام و طول عمر رهبر انشاء ا … خداوند اين قرباني ناقابل را از شما بپذيرد . عصر روز 29/4/1366 اهواز - غلامرضا عرب نظرگاه يقين دارم که حق با اينهمه گمراهي ام بخشد گنه کارم ولي هر که نگين شاهي ام بخشد گنه کارم ولي ديوانه عشق حسينم من خداشايد گناهم را بخاطر خواهي ام بخشد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014582 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:غلامرضا عرب نظر گاه }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید احمد عربخانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-19T00:55:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = احمد عربخانی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[سبزوار]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۲/۹/۱۳]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = [[بهشت شهدا]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          =&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =  &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = محصل&lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[ صفر علی]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی صاحب عرب خانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین باری که احمد می خواست به جبهه برود چون به من و بچه هایم علاقه زیادی داشت به من یک دعایی داد و گفت : این را یادگاری پیش خودت نگهدار، چیز دیگری ندارم که به تو بدهم، این دعا را هیچ وقت از خود و بچه هایت دور نکن .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی مسعود فروزان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانیکه احمد می خواست به جبهه برود گفتم : کجا می روی؟ تو با این جثة کوچکت کجا می خواهی بروی؟ گفت : من جزء این مرز و بوم هستم عضوی از این مملکت هستم باید به اندازة خودم وظیفه ام را انجام دهم . او همچنین گفت : شما مرا دوباره خواهید دید . گفتم : کجا؟ چگونه؟ گفت : اگر اینجا دیگر مرا ندیدید در مصلی دوباره من را خواهید دید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی مرضیه محمودی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار من به احمد گفتم : مادر جان دیگر نمی خواهد به جبهه بروی اینقدر که رفته ای خسته نشده ای؟ برای خواهرانت خواستگار می آیند کسی نیست که به عنوان بزرگتر حضور داشته باشد . گفت : داماد دیگرمان که هست پس به وجود من نیاز نیست . وجود من در جای دیگر ( جبهه ) واجبتر است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی مرضیه محمودی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از شهادت احمد خواب دیدم که در بیابانهای اطراف بهشت زهرا احمد را تشییع جنازه می کنند . تشییع جنازة با شکوه و شلوغی بود . جنازة او را روی شتر قرار داده بودند . وقتی محوطة بزرگی رسیدیم یکباره احمد به سخن آمد و گفت : من را همین جا پیاده کنید . تابوت را روی زمین گذاشتند . احمد گفت : مادر بنشین، نشستم . سرش را روی زانویم گذاشت و گفت : اینجا چه کار می کنی برای چه آمده ای؟ گفتم : مادر به تشییع جنازة شما آمدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی مرضیه محمودی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما حدود 40 تا 50 متری از زمین منزلمان را به همسایه پهلوی مان فروخته بودیم . او هم بیشتر از حقش از زمین ما را تصرف کرده بود و ماهم نمی توانستیم از او حقمان را پس بگیریم . یک شب خواب دیدم : احمد آمده و به ستون وسط خانه تکیه داده و به من می گوید : مادر حقت را از همسایه مان گرفتی، اگر نگرفتی من خودم بروم و بگیرم؟ گفتم : نه مادر ما همین قدر زمین برای مان کافی است . بالاخره یک جایی هم ما حقمان را از او خواهیم گرفت . گفت : نه مادر حق گرفتنی است نبایستی آن را به آن دنیا واگذار کنی در همین دنیا بایستی حقت را بگیری .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی صاحب عرب خانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک شب خواب دیدم که داخل باغ بزرگی هستم . پدرم هم همراه من است . در کنار جویی در حال حرکت بودیم . ناگهان احمد را دیدم آن طرف جوی بود . من پدرم چون کثیف بود، خواستم بشویم . متوجه آبی که روی ایشان می ریختم نبودم آن آب کثیف بود . احمد به من گفت : چرا از آب گل آلود روی بابا می ریزی؟ من گفتم : ای وای چرا من متوجه نشدم . او به من گفت : از آب این نهر بریز و ایشان را بشور که تمیز است . من هم این کار کردم . بعد از انجام این کار احمد به من گفت : دست پدر را بگیر و به این طرف جوی هدایت کن . من خواستم پایم را آن طرف جوی بگذارم و پدرم را رد کنم که احمد گفت : شما حق ندارید این طرف بیایید فقط بابا را بفرست این طرف، و برو . وقتی پدرم را به آن طرف بردم آنها با هم رفتند و دیگر من اثری از آنها ندیدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی مرضیه محمودی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که احمد به من گفت : مادر امسال سالگرد شهادت من با شهادت امام حسین ( ع ) و پیغمبر ( ص ) مصادف گردیده است . اگر برای من نمی خواهی سالگرد بگیری برای آن دو عزیز بایستی یک مراسم عزاداری بگیری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی مرضیه محمودی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد خیلی به امام علاقه داشت مطیع محض اوامر ایشان بود و خود را ملزم می دانست در اینکه فرامین امام را سریعاً اجرا کند . هنگامی که امام در مورد آزاد سازی بستان صحبت کرد و گفت : بستان باید پس گرفته شود . محمود با اینکه تازه از منطقه برگشته بود ولی با شنیدن این پیام به من گفت : مادر ساک من را آماده کنید می خواهم بروم . گفتم : تو هنوز تازه آمده ای کجا می خواهی بروی؟ گفت : مادر مگر پیام امام را گوش نکردی من باید بروم اگر دیر کنم به جمله نمی رسم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی مرضیه محمودی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب به احمد گفتم : تو چقدر به جبهه می روی، نرو دیگر خسته نشده ای؟ گفت : مادر من که تنها بچه شما نیستم، فرزند این مرز و بوم هستم . آن خواهر را که در جنوب زنده زنده زیر خاک کردند آنها خواهران من هم هستند من هم باید اندازة خودم در دفاع از آنها تلاش کنم و به فرمان رهبر گردن نهم و باید در عمل ثابت کنیم که مطیع امر رهبریم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014589 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد عربخانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد عربخانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-19T00:53:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمد عربخانی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[سبزوار]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۱/۵/۲]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          =&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده  &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = یگان&lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[حسینعلی]]  &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعاون و همکاري&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی رحمت الله کاشکی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوایل [[انقلاب]] بود که با همیاری مردم و جوانان روستا دست به احداث مسجدی برای روستائیان زدیم، بیشتر وقت ها جوانان خسته می شدند ولی [[محمد عربخانی]] با روحیه ای که داشت می گفت : می دانید برای که دارید کار می کنید که خسته شدید می گفتیم : نه می گفت : این خانه ی خداست و این مسجدی را که شما درست می کنید نسل به نسل در این روستا می گردد و برای ما اسم و یادی خواهد ماند و این سنگ ها و آجر هایی که ما برای ساختن مسجد به کار بردیم و عرقهایی که ریختیم در آخرت برای ما ثواب خواهد شد و هر کاری که برای خدا باشد خستگی ندارد . با این دلداری که محمد به ما داد خستگی را از تن ما بیرون می کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014588 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد عربخانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید سید عبدالله حسینی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-11T01:30:52Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = سید عبدالله حسینی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای 12مهر|1328/07/12]] ، [[همدان]] ، [[بروجن]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 12 تیر|1364/04/12]] ، [[ اورامانات کردستان]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = [[گلزارشهدای فرادنبه]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = جهاد سازندگی&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =  فرمانده گردان مهندسی رزمی تیپ قمر بنی هاشم&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                =  &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید سید عبدالله حسینی : مسئول ستاد پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی(سابق)استان «چهارمحال وبختیاری » &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال 1328 شهر« فرادنبه» دراستان «چهارمحال وبختیاری» شاهد تولد کودکی مبارک از سلالة پیامبر(ص) بود. او کسی نبود جز «سیدعبدالله» که در یک خانواده مذهبی چشم به جهان گشود و زیر نظر پدری متدین و در دامان مادری مؤمنه پرورش یافت . &lt;br /&gt;
دوران کودکی را پشت سرگذاشت و بعد از اتمام تحصیلات ابتدایی به دلیل مشکلاتی که خانواده اش داشت، از ادامه تحصیل منصرف گردید و به کارهای فنی روی آورد . &lt;br /&gt;
هوش و ذکاوت بالای وی موجب شد که در شغل ساختمان و راه‌سازی که اوانتخاب کرده بود، سریعاً پیشرفت نماید. توجه خاص او به فرایض دینی و رعایت مسائل شرعی زبانزد خاص و عام بود .به گونه‌ای که به عنوان الگویی برای جوانان و همشهریان خود تبدیل شده بود . &lt;br /&gt;
همزمان با شروع انقلاب اسلامی در بسیج مردم محل علیه ستمگریهای نظام منحوس پهلوی نقش مؤثری داشت و ساماندهی راهپیمائیها و تظاهرات علیه رژیم طاغوت، غالباً بر عهده این شهید بزرگوار بود. با توجه به مسئولیتی که نسبت به انقلاب احساس می‌کرد پس از تشکیل نهاد مقدس جهادسازندگی در سال 1358 به جمع جهادگران پیوست و با توجه به سوابق کاری در کمیته عمران این نهاد در استان مشغول به کار گردید و پس از مدت کوتاهی مسئولیت این بخش را در جهاد استان برعهده گرفت . &lt;br /&gt;
با شروع جنگ تحمیلی این سید وارسته درنگ را جایز نشمرد و برای یاری رساندن به رزمندگان دلیر اسلام راهی جبهه‌ها گردید. تمام قله های سربه فلک کشیده کردستان و مردم زحمت کشیده کرد و خطه‌های خونرنگ جنوب، خاطره ی رشادتها و ایثارگریهای این شهید بزرگوار را در سینه خود به خاطر داشته و دارند . &lt;br /&gt;
به عنوان نمونه یکی از کارهای خطیر این شهید مسیریابی جادة بزرگ سیدالشهدا در جزایر مجنون بود که بسیاری انجام آنرا غیرممکن می‌دانستند . &lt;br /&gt;
به دلیل همین رشادتها به عنوان فرمانده گردان مهندسی رزمی تیپ44قمر بنی هاشم(ع) برگزیده شد . این مسئولیت وپست برای او که به دنبال گمشدة خویش می‌گشت، اموری بی‌ارزش بود.بعد از این عملیات بودکه به خانة خدا تشرف یافت وتوفیق راهیابی به مقام عندالهی را ازمعبودش دریافت نمود . &lt;br /&gt;
پس از بازگشت از مراسم حج، مجدداً عاشقانه به جبهه‌ها شتافت و در تاریخ 13/4/64 به آرزوی دیرینه خود که شهادت بود، رسید .او در منطقة اورامانات از توابع کردستان به مولایش امام حسین(ع) اقتدا نمود و به خیل عظیم شهدای گرانقدر انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی پیوست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:776 (1).jpg&lt;br /&gt;
Image:776.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه &lt;br /&gt;
بسم‌الله‌الرحم‌الرحیم &lt;br /&gt;
در مورّخه سوم شهریور یکهزارو سیصد و شصت‌وسه وصیّت‌نامه اینجانب سید عبداله‌حسینی فرزند حاج سید ابوتراب حسینی ساکن فردانبه با حضور امضاءکنندگان زیر تنظیم گردید . &lt;br /&gt;
اَشهَدُاَنْ ‌لا ‌الهَ ‌‌اِلاّ ‌الله ‌وَ ‌اَشهدُ ‌اَن ‌مُحَمّداً ‌عَبْدُهُ ‌وَ ‌رَسُولُه و‍ ‌َاشهَدُ‌ اَنَّ‌ ‌عَلیُِ و ‌اولاد‌ِ المَعصومین‌حُججُ ‌الله . &lt;br /&gt;
اکنون که عازم زیارت بیت‌الله‌الحرام می‌باشم عموی خودم حاج سید‌محمود بخشایش را وصّی خودم و برادرم حاج سید مهدی حسینی را وکیل خودم قرار می‌دهم . &lt;br /&gt;
سرپرستی فرزندانم به عهده همسرم می‌باشد . &lt;br /&gt;
در مورد شغل فرزندانم در مواقع غیرتحصیل ، فقط برادرم سید‌علی محمد حسینی حق دارد تصمیم بگیرد . &lt;br /&gt;
مبلغ پنجاه‌پنج هزار تومان از برادرم سید‌علی محمد‌حسینی طلب دارم که آنرا به همسرم پرداخت کند و در مورد شراکت کارگاه تراشکاری که برادرم سید‌علی محمد ده درصد شریک نموده و در دفتر ثبت است هیچ‌گونه وجهی پرداخت نکرده‌ام و اختیار با برادرم می‌باشد که در صورت پرداخت پول سهمیه شرکت حقی برای من یا فرزندانم مشخص نماید . &lt;br /&gt;
اختیاری که مرحوم پدرم در وصیّت نامه خود بمن داده است عمویم بجای من صاحب اختیار است &lt;br /&gt;
در بقیه موارد از مجریان احکام اسلام می‌خواهم که حکم خدا را در مورد همسر و فرزندانم جاری کنند . &lt;br /&gt;
سیدعبدالله حسینی 3/6/63&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;منبع: [http://khayyen.ir/shahid/776 سایت خین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:776 (1).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید عبدالله حسینی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان همدان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بروجن]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین عباسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-11T01:28:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = حسین عباسی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[نیشابور]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۴/۴/۱]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده  &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = قالی باف&lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[رمضان]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی سکینه بی یاک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزندم حسین سه سال قبل از شهادتش خوابی دیده بود که دریک باغ پر از گل وگیاه با خانه های آینه کاری شده ورودی به طرف قبله درجریان است ودر کنار آن رود مردی با جامه سپید درحال کندن قبری است . حسین از او می پرسد که این قبر متعلق به کیست؟ ان مرد می گوید این قبرمتعلق به توست که به شهادت خواهی رسید . حسین از همان موقع که این خواب را دید گفت : من حتما شهید خواهم شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14315&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین عباسی }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AD%D8%A7%D9%82_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C</id>
		<title>شهید اسحاق عباسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AD%D8%A7%D9%82_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-11T01:26:42Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = اسحاق عباسی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[مشهد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۴/۱۱/۲۱]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = [[بهشت رضا]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[اکبر]]  &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی کوچک درخشان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسحاق چند شب مانده به عملیات برایم زنگ زد، به اسحاق گفتم : مادر جان مگر نمی خواستی 75 روزه برگردی؟ اسحاق گفت : چرا مادر جان برمی گردم نگران نباش و از پشت تلفن با هم خداحافظی کردیم یکی از دوستانش آمده بود مرخصی من کمی بادام ، تخمه و پسته به دوستش دادم تا برای او ببرد بعداً دوستش برای من تعریف کرد که اسحاق همانروز که شب عملیات بود همه بادامها و تخمه ها و پسته ها را بین بچه ها تقسیم کرد من گفتم : این ها را نگه دارید تا شب موقع عملیات اگر گرسنه شدیم بخوریم . اسحاق گفت : من می خواهم برای آخرین بار دست رنج مادرم را بخورم شب عملیات دیدم اسحاق دارد اسمش را روی یقه ، سر آستین لباسش می نویسد وقتی علتش را از او پرسیدم گفت : می خواهم اگر شهید شدم مرا بشناسند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی فاطمه عباسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که مسئول بیمارستان به من یک هدیه داد . صبح همان روز مجروح زیادی به بیمارستان آوردند احساس عجیبی داشتم مرتب به مجروحین سر می زدم . با خودم فکر می کردم که اسحاق بین این مجروحین است یکی از برادران مجروح که متوجه شده بود من نگران هستم . پرسید : خواهر چه شده است؟گفتم : برادر من در جبهه بوده است، بین مجروحین نیست نمی دانم شهید شده است . یکی دو روز بعد وقتی از بیمارستان آمدم گفتند : به ما خبر دادند که اسحاق مجروح شده است ما باید 2 قطعه عکس برای بسیج ببرم . من تعجب کردم برای مجروحیت که عکس لازم نیست . که بعدا &amp;quot; فهمیدم اسحاق شهید شده است . و بعد از 14 روز جنازه اش را آوردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی فاطمه عباسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی او می خواست به جبهه اعزام شود و سن وی هم اقتضاء نمی کرد مادر به او توصیه میکرد که شما سنگر مدرسه خود را حفظ کنید مثل آن است که به جبهه رفته ای اما او می گفت مادر شما که می روید و در مجلس امام حسین شرکت می کنید و برای امام حسین اشک می ریزد فردا قیامت چطور میخواهید جواب مادرتان حضرت زهراء ( س ) را بدهید مگر امام حسین برای چه به شهادت رسید غیر از این بود که برای یاری اسلام بود پس امروز هم پیام امام بزرگوار این است رفتن به جبهه واجب است و باید بروم تا خون شهیدان که در این انقلاب به شهادت رسیدند پایمال نشود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوافل و نماز شب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع نوافل و نماز شب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی کوچک درخشان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز که من سر مزار شهید رفته بودم جوانی آمد و سر مزار او نشست . مدتی به عکس نگاه کرد و گفت : اسحاق خوش به حالت آن هنگام که تو نماز شب می خواندی و من در خواب بودم تو شهید شدی و من لیاقت شهادت نداشتم . به من گفت : شما مادر اسحاق هستید .. گفتم : بلی &amp;amp; از او خواستم اگر خاطره ای از اسحاق دارد برایم بگوید . گفت : چه بگویم او هر شب دعا و نماز می خواند . یکی از همرزمان که مسن تر از همه بود گفت : من می خواهم امشب از اسحاق زودتر برای نماز بیدار شدم اما وقتی بیدار شدم دید که اسحاق نماز می خواند او خیلی ناراحت شده بود که از جوان 16 ساله ای عقب مانده بود و می گفت : من یک عصر در خواب غفلت بودم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14313&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:اسحاق عباسی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C</id>
		<title>شهید محمود عباسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-11T01:25:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمود عباسی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[مشهد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۱/۱/۱۷]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = [[بهشت رضا]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده  &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[علی]]  &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی رقیه ایوبی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی فرزندم محمود را حامله بودم، یک شب در خواب آقایی نورانی و سبزپوش را دیدم که به من گفتند ‹‹ فرزندت محمود ستوده شده خداست او از یاران ماست او را عزیز بدار ›› وقتی از خواب بیدار شدم فهمیدم فرزندم پسر است وقتی دنیا آمد نامش را محمود گذاشتم سال‌ها بعد محمود در تنگه چزابه غسل شهادت می‌کند و به دوستانش می‌‌گوید : من امشب شهید می‌شوم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14297&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمود عباسی }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C</id>
		<title>شهید مختار عباسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-11T01:24:12Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = مختار عباسی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[گناباد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۱/۱/۷]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده  &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[حبیب]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی حبیب عباسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از فرماندهان مختار که اهل بیرجند بود یک مرتبه به خانه ی ما آمد تعریف کرده در این عملیات آخرکه منجر به شهادت او گردید قرار نبود ایشان در عملیات شرکت کند . ولی ایشان خیلی اصرار کرد که همین یک عملیات را شرکت کند و حتی گفت : این آخرین عملیاتی است که در آن حضور می یابم . برداشت ما از آخرین عملیات این بود که حتما ایشان به ای دیگر منتقل گردیده است ولی بعدا متوجه شدیم که به او الهام شده که به شهادت می رسد و در همان عملیات بود که مورد اصابت خمپاره ی دشمن قرار گرفت و به فیض عظیم شهادت نائل گردید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احساس مسؤلیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع احساس مسؤليت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی حبیب عباسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه خاطر دارم وقتی که مختار از خط برگشته بود و در مرخصی به سر می برد یکی از بستگان به خانه ی ما آمد و گفت : مختار با توجه به موقعیت خطر ناک و فعلی و حمله ی دشمن از خدمت سربازی فرار کن و به جبهه نرو . مختار هنگامی که این حرف را شنید خیلی ناراحت شد و با عصبانیت پاسخ داد مگر فرق من با بقیه فرزندان این کشور چیست . اگر مردم همه این طرز فکر را داشته باشند پس چه کسی کی خواهد از این کشور دفاع کند این را گفت و از خانه بیرون رفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احساس مسؤلیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع احساس مسؤليت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی حبیب عباسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم وقتی که تحصیلات مختار به پایان رسید، جنگ تحمیلی شروع شد و برابر قوانین ایشان مشمول بود و بایستی که به خدمت مقدس سربازی اعزام می شد . در آن موقع من به او پیشنهاد دادم که ازدواج کند و فعلا خود را به حوضه ی نظام وظیفه معرفی نکند ولی ایشان خیلی ناراحت شد و مخالفت خود را با این موضوع اعلام کرد و گفت : تا وضعیت جنگ در اسلام مشخص نشده و تا پیروزی کامل اسلام رفتن به خدمت و جبهه وظیفه است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی فاطمه منصوری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم چند شب قبل از اینکه خبر شهادت مختار را برایمان بیاورند خواب دیدم که مراسم عروسی با شکوهی برای ایشان گرفته ایم و همه ی مردم و بستگان در مراسم شرکت دارند و خیلی مراسم خوب و جالبی بود، تا اینکه در روز دوازده فروردین سال شصت و یک خبر شهادت او را به ما دادند و به یاد دارم صحنه ی مراسم تشیع جنازه وی همانند مراسم عروسی اش که در خواب دیده بودم با شکوه و همه ی مردم در مراسم شرکت داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014298 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مختارعباسی }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان گناباد ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%87%DB%8C%D8%A8%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C</id>
		<title>شهید هیبت الله عباسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%87%DB%8C%D8%A8%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-11T01:23:00Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6309217 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : هیبت‌الله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : سبزوار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : عباسی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1363/10/23&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : نورعلی‌ مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی هاجر شعبان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار خواب دیدم که یک نفر گوسفند گشت و یک دستش را به من داد یک باره از خواب بلند شدم و وضو گرفتم . گفتم : یا امام هشتم چه خبر شده است که من این خواب را دیدم وقتی که حبیب الله آمد من به او گفتم : خواب دیدم تو شهید شدی حبیب الله گفت : خدا کند که من شهید شوم آرزوی من این است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014312 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:هیبت الله عباسی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامرضا عباسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-11T01:21:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6216487 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : غلامرضا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : کاشمر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : عباسی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/04/05&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمد مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : شهیدمدرس‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدرت روح و کرامت نفس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع قدرت روح و کرامت نفس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکى از همسایگان آقاى عباسى از روستاى هفت خانه به نام طاهریان نقل مى‏کرد که من در جبهه مجروح شدم و به دلیل شدت جراحات مدت زیادى در بیمارستان تهران بسترى بودم و برحسب اتفاق یک آقایى از استان فارس که معلول جنگ بود و از اسارت عراقى‏ها تازه آزاد شده بود و براى مداوا به بیمارستان که ما بودیم آمده بود و بعد از چند روز از آشنائیت ما مى‏گذشت که وقتى فهمید ما از کاشمر هستیم گفت من به اتفاق آقاى عباسى در بیمارستان در بصره بسترى بودیم و با هردوى ما نیز مصاحبه شد و صدایمان را پخش کردند مدتى بود که نوارهاى مبتذل مى‏آوردند و از تلویزیون بیمارستان پخش مى‏کردند هر چه آقاى عباسى را اذیت و آزار مى‏دادند که بیاید و فیلم تماشا کند ولى او نمى‏آمد و سرانجام نیروهاى بعثى از او خیلى عصبانى شدند و او را در بیمارستان شکنجه و بوسیله زهر به شهادت رساندند و سپس در عراق دفن کردند و خودم شاهد بودم و سالها بعد در هنگام تبادل اجساد شهداء ایرانى با جنازه‏هاى عراقى این قضیه را براى خانواده شهید عباسى نقل کردم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکى از زنان همسایمان که با هم رفت و آمد داشتیم برایم نقل مى‏کرد : دیشب در عالم خواب غلامرضا را دیدم که در یک باغ بسیار بزرگى است و گلها را آب مى‏دهد گفتم عجب جاى قشنگى خاله جان شهید شده‏اى این جا چه کار مى‏کنى؟ گفت : من مسئول آب دادن گلها هستم گفتم : آن خانمى که در آن طرف باغ است کیست؟ خندید و گفت مثل اینکه او همسرم است و اسمش هم آمنه است آخر وقتیکه در آن دنیا بودم مى‏خواستم با دختر فلانى که اسمش آمنه است ازدواج کنم بنابراین بلافاصله بعد از شهادت او را به عقدم درآوردند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014306 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:غلامرضا عباسی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامرضا عبدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-11T01:17:52Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6524736 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : غلامرضا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : عبدی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمدعلی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: سبزوار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1365/11/09&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند عزیز شهیدم قبل از اینکه به جبهه اعزام شود یک روز صبح به منزل ما آمد و بسیار هم خوشحال بود و دست به شانه‏ام زدو گفت مادر مژده ‏اى برایت دارم گفتم : چه شده چه مژده‏ اى؟ گفت : من از این به بعد پیش شما دست به سینه مى ‏ایستم گفتم : چرا گفت : خواب دیدم که درب حیاط را مى ‏زنند رفتم درب را باز کردم دیدم شخصى نامه ‏اى به من داد گفتم : این نامه از کیست؟ گفت این نامه را حضرت فاطمه زهرا(س) براى مادرت فرستاده است تو هم بده به مادرت بعد از خواب بیدار شدم .&amp;lt;ref&amp;gt;سایت یاران رضا&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:غلامرضا عبدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%DB%8C_%D9%82%D8%B1%D9%87_%DA%86%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر عبدی قره چمانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%DB%8C_%D9%82%D8%B1%D9%87_%DA%86%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-11T01:15:04Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6613074 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : علی‌اکبر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : عبدی‌قره‌چمانی‌رونجی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : ابراهیم‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: تربت جام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1366/10/25&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در آن زمان مدرسه ی راهنمایی می رفتم یکروز ظهر از مدرسه تعطیل شدم درحال رفتن به خانه بودم که یکی از دوستان پدرم را دیدم که ازجبهه برمی گشت دویدم به طرف او وگفتم : پدرم همراه شما نیامده است ؟ او گفت : پدرت رفته به عملیات و همین روزها برمی گردد بعد از گذشت چند روزدیدم که از پدرم خبری نشد و من ناراحت شدم پیش عمویم رفتم وگفتم : پدرم نیامده بیایید با هم برویم به سپاه شاید از او خبری داشته باشند صبح روز بعد با عمویم رفتیم سپاه عموی من رفت و با مسئولان آن جا صحبت کرد وقتی آمد به من گفت : شما فردا به مدرسه نرو تا با هم به اصفهان برویم مثل اینکه پدرت مجروح شده آن جا در بیمارستان بستری شده است وقتی که مابه راه افتادیم در بین راه عمویم رو به من کرد و گفت : عمو جان پدرت شهید شده است و الان می رویم به بیمارستان اصفهان تا جسد ایشان را شناسایی کنیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14495&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی اکبر عبدی قره چمانی رومانجی }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تربت حیدریه ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D9%82%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید عباسقلی عبدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D9%82%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-11T01:13:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6524725 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : عباسقلی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : عبدی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : عبداله‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/10/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالات معنوی قبل از شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع حالات معنوي قبل از شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی نورمحمد شیردل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم هنگامی که به همراه عباسقلی در عملیات کربلای 5 شرکت کرده بودیم ایشان در یک حمله مورد اصابت ترکش خمپاره دشمن قرار گرفت و به شدت زخمی شد . در آن لحظه من به ایشان گفتم آقای عبدی به عقب برگردید خون زیادی از شما می رود . در جواب من گفت : آقای شیردل اگر من را به عقب برگردانید روز قیامت پیش بی بی فاطمه (س) جلوی شما را خواهم گرفت . همین که ایشان اسم بی بی فاطمه (س) را بر زبان آورد من دیگر چیزی نگفتم و بعد از یک ساعت به درجه رفیع شهادت ناتل گشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی نورمحمد شیردل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم شب قبل از اینکه قرار بود در عملیات شرکت کنیم ساعت 12 شب بود که دیدم عباسقلی با آب سرد غسل می کند . رفتم نزدیک ایشان و گفتم : آقای عبدی چه کار می کنید ؟ گفت : دارم غسل شهادت می کنم چون می دانم که فردا شهید خواهم شد و همین طور هم شد و هنگام عملیات در حین درگیری با دشمن مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت و به فیض عظیم شهادت نائل گشت .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014482 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:عباس قلی عبدی }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد عبیری فرزند محمداسماعلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-11T01:11:31Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6309393 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : عبیری‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمداسمعیل‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : نیشابور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1363/12/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی محمد طیبی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر بزرگ شهید سحرخیز است . روزی برای نماز بیدار می شود در حالی که حسن برادر عقب مانده شهید خوابیده است . مادر بزرگ می بیند که گنجشکی پرواز می کند با خود می گوید : معلوم نیست محمد شهید شده یا مفقود شده است . گنجشک کوچک روی حسن می نشیند و دوباره روی بام می رود و دور بچه ها پرواز کرده و روی حسن می نشیند . سه بار این کار تکرار می شود . مادر بزرگ می گوید : این روح محمد است که شهید شده ، دیگر پرنده را نمی بیند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی محمد اسماعیل مروی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حمله بدر در اواسط روز رزمندگان با پاتک سنگین دشمن روبرو شدند . و به علت کمبود مهمات و نیرو و خستگی از شب گذشته برادران قادر به دفاع به دفاع نبودند از طرفی فرمانده نیز در میان رزمندگان دیده می شه در همین گیر ودار یکی از دوستان با صدای بلند فریاد زد فرمانده از دور می آید محمد به اتفاق دوستش به طرف فرمانده دویدند به یک متری فرمانده نرسید بودند که یک گلوله خمپاره متقیما روی فرمانده فرود آمد و او شهید شد و محمد در اثر اصابت ترکش ناشی از اصابت گلوله خمپاره به شهادت رسید و به سبب شدت آتش بچه ها نتوانستند ایشان را به عقب برگردانند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی نرجس قادری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم می گفت : من می خواهم برای پیروزی اسلام به جبهه بروم . من شهادت را افتخار می دانم . همسایه ها می گفتند : تو سن زیادی نداری . می خواهی مادر و پدرت را رها کنی ؟ و به جبهه بروی ؟ او می گفت : خدا هست و نگهدار پدر و مادرم است . من امام را تنها نمی گذارم . می خواهم در رکاب امام حسین (ع) شهید شوم . و هدفم اسلام و پیروزی اسلام است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی علی عبیری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار من به محمد گفتم : این جبهه رفتن تو برای تو خطر دارد و شاید یک طوری شدی او در جواب گفت : خوب عیبی ندارد مگر خون من از دیگران که رفتند و جانشان را دادند رنگین تر است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی محمد اسماعیل عبیری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد خیلی علاقه به رفتن به جبهه داشت . من می گفتم : نرو می گفت : من نروم چه کسی برود او گفت : برای پیروزی اسلام و یاری امام به جبهه می روم و افتخار من رفتن به جبهه است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی سید علی نژاد هاشمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد خواب دیده بود که در آن به حضور امام زمان (عج) شرفیاب شده و ایشان فرموده بودند از میان چندین تسبیح (که آنجا آویزان بود) اگر دستش به تسبیح سبز رنگ برسد به مقام شهادت نائل می شوی و این مقدمه ای برای شهادت طلبی وی بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی نرجس قادری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که در خانه نشسته ام و محمد وارد شد و به او گفتم : کجا بودی ! دنبالت می گشتم؟او گفت : جبهه بودم . گفتم : چرا ما را رها گردی و رفتی؟گفت : باید می رفتم . برای چه ناراحتی؟اگر من نمی رفتم پس چه کسی می رفت . این جمله را سه بار تکرار کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی نرجس قادری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که محمد در یک جای با صفا و سر سبزی است و روی یک بلندی ایستاده به او گفتم : رسم رفاقت این نیست که من را با خودت نبری او گفت : من نمی توانستم ترا ببرم هر چه دستم را دراز کردم که محمد دستم را بگیرد دستم به او نرسید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی نرجس قادری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که محمد را درون تابوتی نزدیک حرم گذاشته اند . رفتم جلو داخل تابوت را نگاه کردم،صورتش را دیدم که نورانی و سفید است . فهمیدم که محمد شهید شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حرمت والدین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع حرمت والدين&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی نرجس قادری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی محمد را به مشهد برای آموزش غواصی آورده بودند به نیشابور برای دیدن ما آمد . شیرینی خریده بود و برای دیدن پدرش که نگهبان بیمارستان بود به بیمارستان رفته بود . پدرش به برو و مادرت را هم ملاقات کن . خیلی نگران توست . پیش من آمد و قتی او را دیدم گفتم مجروح شده ای که آمدی ؟ او گفت نه مارا برای زیارت به مشهد آورده بودند . برای همین گفتم : بیا یم و از شما خبر بگیرم . او صبح می رفت به مشهد و بعد از ظهر می آمد نیشابور . وقتی می آمد من می دیدم که لباس هایش خیس است . از خودش می گفت : با بچه ها آب بازی می کردیم لباسهایم را خیس کردند اما بعد ها متوجه شدم او برای آموزش غواصی به مشهد آمده بوده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14506&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمدعبیری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7</id>
		<title>شهید محمد عبدی فرزند رضا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7"/>
				<updated>2020-05-11T01:10:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6309368 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : عبدی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : رضا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : قاین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1363/12/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : تک‌تیرانداز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی رضا عبدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که فرزندم محمد از جبهه برگشته بود . هیچ صحبتی از جبهه و جنگ نمی کرد . یادم هست یکی از همرزمانش به نام آخوندی خاطره ای را از قول فرزندم محمد شنیده بود این گونه برایم نقل کرد : عملیات به انجام رسیده بود و بچه ها به سنگرهایشان برگشته بودند و از فرط خستگی تا صبح خوابم برده بود در عالم خواب دیدم یک نفر با لباس سبز در جلوی من ظاهر شد و به من وعده شهادت داد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تولد و کودکی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع تولد و کودکي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی رضا عبدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم یک روز که از سرزمین کشاورزی به خانه برگشتم دیدم در روستا زلزله شده است و همسرم که آن موقع فرزندم محمد را باردار بود با پای برهنه و در حال گریه جلوی درب حیاط ایستاده بود . با خود گفتم خدا به خاطر ایشان به آنها رحم کرده بود و از بلای آسمانی نجاتش داده بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مظلومیت شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع مظلوميت شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی رضا عبدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم زمانی که فرزندم محمد از جبهه برگشته بود روحیه اش عوض شده بود و صورتش تغییر کرده بود وقتی علتش را پرسیدم چیزی نگفت . تا اینکه دایی اش تلفن زد و گفت : ایشان را موج انفجار گرفته و 25 روز در بیمارستان سمنان بستری بوده اند . که هیچ یک از ما اطلاعی نداشتیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تولد و کودکی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع تولد و کودکي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی زری ماه غلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست زمانی که فرزندم محمد را 7 ماه باردار بودم . در بیابان از بالای الاق به زمین خوردم . با خود گفتم حتماً بچه آسیب دیده است ولی به امر خدا به خیر گذشت و هیچکداممان آسیب ندیدیم . بعد از شهادتشان فهمیدم که چون می خواست شهید شود خداوند او را زنده نگه داشته بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوجوانی و جوانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع نوجواني و جواني&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی زری ماه غلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم فرزندم محمد نوجوان بود و از بیابان که برگشت خودش را حاضر کرد : به او گفتم کجا می خواهی بروی گفت : می خواهم به مشهد بروم برای اینکه دلم برای امام رضا (ع) تنگ شده است و جلویش را نگرفتم وقتی پدرش آمد جویای حالش شد گفتم : ایشان دلش برای امام رضا (ع) تنگ شده بود و برای زیارت به مشهد رفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات نحوه مجروحیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خاطرات نحوه مجروحيت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی حسن اکبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست همرزم محمد در عملیاتی موج انفجار او را گرفته بود و هیچ چیز متوجه نمی شد او را به بیمارستان سمنان منتقل کردند و حدود 25 روز در آنجا بستری بود . خانواده اش از این موضوع اطلاع نداشتند و بعد که به مرخصی آمده بود حالش کمی بهتر شده بود ولی به قدری ضعیف شده بود و روحیه اش تغییر کرده بود که هیچ کس او را نمی شناخت تا اینکه خودش را معرفی کرد آنوقت او را شناختند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14478&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد عبدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان قاین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%AC%D9%85</id>
		<title>شهید محمد عجم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%AC%D9%85"/>
				<updated>2020-05-11T01:08:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6524812 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : عجم‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : حسین‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : گناباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/10/27&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحيم و بسم رب الشهداء والصديقين بعد از اقرار به وحدانيت خدا . برادران من مي دانم که وقتي درميان شما بودم فرد خوبي نبودم اما برادران خاضعانه و متواضعانه از شما مي خواهم که مرا عفو کنيد و مي دانم که کساني از شما از من رنجيده باشيد اما برادران انسان موجودي است که گاهي اشتباه ميکند پس اميد دارم که مرا ببخشيد زيرا من تحمل عذاب حق الله را ندارم چه رسد به اينکه حق الناس نيز به گردنم بماند . اميد است که بعد از عفو شما خداي احل و اعلا نيز از اين حقير درگذرد . از خانواده عزيز مي خواهم که 15 روز روزه بگيرند و يک ماه نماز بخوانيد اگر توانستيد بيشتر از اين ها هم انجام دهيد و کفاره سه روز روزه قضا شده نيز بپردازيد . اي مادرم اي که در شبهاي تاريک و در سکوت شب از خواب خود مي گذشتي و با لطف خدا مرا به اين حال رساندي تو در اين حال حتماً از من اميدي داشتي لکن وضع زمانه طوري است که خداوند چنين مي پسندد که من در ميان شما نباشم و رضاي خدا افضل همه رضاها است و تو نيز بي گمان به رضاي خدا رضايي . اي پدرم اي رنجکش خسته اي که هروقت شما را ملاقات مي کردم آثار خستگي در چهره شما مشخص بود شما نيز شايد با خود مي گفتي روزي من به درد شما بخورم و باري از روي دوش بردارم اما من هميشه بار شما بودم و خدمتي به شما نکردم از پيشگاه شما مغذرت مي خواهم اما در مورد دفن هرکجا که خانواده عزيزم دوست دارند . خودم ريبد را انتخاب مي کنم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014516 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد عجم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان گناباد ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%AC%D9%85%DB%8C_%D8%AE%D8%A7%D9%84%D8%B5%DB%8C</id>
		<title>شهید محمدرضا عجمی خالصی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%AC%D9%85%DB%8C_%D8%AE%D8%A7%D9%84%D8%B5%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-11T01:07:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6524829 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمدرضا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : عجمی‌خالصی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : غلامرضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : کاشمر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/09/29 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر اسلام نباشدو اگر امام نمي‌آمد ما براي چندين سال ديگر از لشگريان ابن سعد لعين هم بدتر بوديم . ؟؟؟ شهيد : جبهه رفتن دستور امام است امام مي‌گويد که نماز واجب تر است بايد به اين جنگ خاتمه داد و بايد خون بدهيم تا وقتي که پيروز شويم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند سال بعد از به شهادت رسیدن فرزند عزیزم محمد رضا یکشب خواب دیدم محمد رضا به منزلمان آمده است با دیدنش خوشحال شدم و به سویش دویدم غرق در بوسه ‏اش کردم بعد از احوال پرسى (چون هنگامى که در معراج براى پیکرش رفته بودیم از ناحیه سه مجروح و پانسمان شده بود) پرسیدم محمد رضا سرت چطور است خوب شده یا نه؟ دیدم دستمالى بر پیشانى اش بسته و با شنیدن سؤالم دستمال پیشانش را باز کرد و گفت : ببین مادر حالم خوب خوب است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقید به انجام کامل ماموریت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع تقيد به انجام کامل ماموريت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز در حال تمیز کردن اسلحه ‏ام بودم که آقاى عجمى نزد من آمدو بعد از احوال پرسى صحبت از انگیزه جبهه آمدن به میان آمد پرسیدم آقاى عجمى انگیزه شما از آمدن به جبهه چه بود؟ گفت انگیزه شما چه بوده؟ گفتم من ناگهان عاشق جبهه شدم گفت : من هم همین طور من هر جایى از این منطقه را که می بینم فکر میکنم در یک فضاى سر سبز و با نشاط وارد شدم و هرگز حاضر نخواهم شد این منطقه را ترک کنم مگر اینکه جنگ به اتمام برسد و یا خداوند شهادت را نصیبم کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به ائمه اطهار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع عشق به ائمه اطهار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب تعدادى از شهدا را به منطقه ما آورده بودندواز من خواستند برایشان مداحى و نوحه سرایى کنم از فرمانده مان خواستم تا محمد رضا نیزدر این مراسم شرکت کند چرا که هرگاه ایشان در کنارم قرار مى‏ گرفت با آرامش خاطر روضه مى‏خواندم اما آن شب محمد رضا نبود و به منطقه‏ اى به نام کاسه در جزیره طبنون رفت بود فرمانده مان گفت : متأسفانه این دو میسر نیست چرا که در شب امکان جایگزین کردن براى ایشان را نداریم به هر حال وقتى دیدم امکان حضور آقاى عجمى نیست به محل شهداء رفتم و همین که مى‏خواستم مجلس را شروع کنم دیدم محمد رضا نفس زنان به کنارم آمد و در پهلویم نشست هیجان زده شده بودم پرسیدم محمد رضا چگونه آمدى؟ گفت : حکایت دارد هنگامى که براى شهداء با قایق خاک مى‏آوردند قایق ران نیز به شهادت رسید و از من خواستند که با قایق برگردم و در آوردن خاک کمک همینکه اینجا رسیدم یکى از برادران گفت : آقاى عجمى شما خسته شده اید مقدارى استراحت کنید به جاى شما من میروم که بعد هم متوجه که شما طلبس دارى و قرار است که مداحى کنى فرصت را غنیمت شمردم و به اینجا آمدم در دل با خود گفتم خداوند به انسان چقدر لیاقت مى‏ دهد که در این شرایط چگونه بنده مخلص را به مجالس سینه زنى و مداحى مى ‏رساند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالات معنوی خاص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع حالات معنوي خاص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار قرار بود چند حلقه فیلم را براى تبلیغات به اهواز ببرم چون همیشه در سفرها با آقاى عجمى راحت‏تر از دیگران بودم نزد ایشان رفتم و از ایشان خواستم تا همراه من بیاید و قبول که قرار شد فردا بعداز ظهر حرکت کنیم فرداى آن روز وقتیکه به محل قرار درمان حاضر شدم قدرى معطل شدم و دیدم از آقاى عجمى خبرى نیست و مینی بوسى که قرار بود با آن به سمت اهواز حرکت کنیم من هر بار با بهانه‏ اى معطلش مى‏ کردم تا بلکه محمد رضا بیاید بالاخره در حالی که ساکى به دست داشت و چشمهایش از گریه زیاد قرمز و متورم شده بود آمد سلام کرد و وارد مینى بوس شد موقعیت را مناسب ندیدم تا در مورد ناراحتى سؤال کنم از طرفى هم با خود گفتم شاید از دعا مى ‏آید چون هرگاه دعا مى‏ خواند اشک چشمهایش جارى مى ‏شد و حالت خاصى پیدا مى‏ کرد به هر حال به اهواز رسیدیم و باب صحبت را باز کردم پرسیدم محمد رضا انگار حالت خوب نیست؟ گفت : راستش را بخواهى قبل از این که پیش شما بیایم صحنه ‏اى را دیدم که واقعاً منقلب شدم از ایشان خواستم تا جریان را برایم تعریف کند گفت : در منطقه ما پدر و پسرى بودند که هر دو به عنوان بسیجى آمده بودند پسر به عنوان دیده بان در حال انجام وظیفه بود که بعثى‏ ها توسط اسلحه سیینوف او را هدف قرار دادند و جا به جا به شهادت رسید وقتى پدرش بر سر پیکر آن جوان حاضر شد سر جوان را بر روى زانوهایش گذاشت و پسر شهیدش را غرق در بوسه کرد و فریاد مى ‏زد خدایا این امانت را که به من دادى در راه خودت دادم هر چند همین یک پسر را داشتم و به مادرش قول داده بودم که سالم برگردانمش واقعاً با دیدن این صحنه یاد کرده افتادم و زار زار گریه کردم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14523&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمدرضا عجمی خالصی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید احمد عبدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-09T01:54:42Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = احمد عبدی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[کاشمر]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۱/۱/۱۹]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                =نام پدر[[عباسعلی]]  &lt;br /&gt;
}}	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید احمد عبدی گوینده:معصومه روحانی - مادر مدتی بود که فرزند عزیزم احمد جبهه بود و اطلاعی از او نداشتم وناراحت ودلواپس بودم نذر کردم و خوابیدم خواب دیدم در خانه نشسته ام یکباره احمد وارد خانه شد گفتم مادر جان آمدی دیدم مانند شب ازدواجش کت وشلوار مشکی اش تنش است خوب نگاهش کردم دیدم بدنش زخمی و خون آلود است چشمهایش پاره شده گفتم خدا مرگم بده مادر جان چه شده چرا اینطوری شدی دادبلندی زدم فرزندم بیدارم کرد و روز بعد جنازه و خبر شهادت احمد را محمودمان که همراه او بود آورد و درست پیشانی و چشمهایش به وسیله ترکش پاره شده بود&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوینده:فاطمه عبدی ـ خواهر برادرم احمدو هعمسرم هر دو جبهه بودند قبل از اینکه خبر شهادت برادرم احمد را بیاورند دیدنم که احمد از در خانه داخل شد من لباس سفید رنگ تنم بود گفت خواهر جان چرا لباست را عوض نکردی و سفید پوشیده ای گفتم چرا نپوشم مگر اشکالی دارد گفت نه اشکال شرعی ندارد اما لباست را عوض کن بعد از گذشت دو روز همسرم از جبهه آمد و خبر شهادت برادر عزیزم احمد را آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14473 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد عبدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر عبدالهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-09T01:53:23Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = علی اکبر عبدالهی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[فردوس]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۵/۱۱/۶]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =  رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[حسن]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
خاطرات &lt;br /&gt;
	تولد و کودکی&lt;br /&gt;
موضوع	تولد و کودکي&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند سالی بود که ما بچه ای نداشتیم به پابوس امام رضا (ع) رفتیم و ازایشان خواستیم که واسطه شوند تا خدا به ما بچه ای بدهد بعد از دوسال خداوند همین پسر را به ما داد که نامش را علی اکبر گذاشتیم .&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار خواب دیدم که همسرم همراه دیگر دوستانش در یک جای سرسبز و با صفایی هستند وقتی به پیش آنها رفتم همگی با هم سوار ماشین شدیم و به طرف روستا راه افتادیم وقتی به روستا رسیدیم همگی درنزدیکی حسینیه پیاده شدیم همان طورکه ایستاده بودیم ناگهان دیدم که آنها بصورت لوزی شدند وبه طرف مزار رفتند ودیگر آنها را ندیدم .&lt;br /&gt;
	پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل ازاینکه هسرم به جبهه برود یک شب خوابی دیده بود و اینگونه برایم تعریف کرد: که اگر من به جبهه بروم حتماً شهید می شوم من اصرار زیادی داشتم که خوابش را به من بگوید . اما اوحاضر نشد خوابش را برای من تعریف کند وفقط می گفت : من شهید می شوم ووقتی خبرشهادتم را شنیدی نارحت نشوی و گریه نکنی و به خدا توکل کنی مواظب بچه ها باش وسعی کن آنها را طوری تربیت کنی که برای جامعه مفید باشند.&lt;br /&gt;
	ناظر و شاهد بودن شهید برامور&lt;br /&gt;
موضوع	ناظر و شاهد بودن شهيد برامور&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکروز که اذان می گفتند به یاد همسرم افتادم و قلبم شکست ووضو گرفتم که نماز بخوام به اتاق آمدم و به نماز ایستادم همین که نیت کردم دیدم که علی اکبر در مقابل من ایستاده با تعجب گفتم : علی اکبر خودت هستی اوگفت : بله خیلی دلم برای شما تنگ شده بود آمدم حالتان را بپرسم گفتم : شما چه کار می کی کجا هستی ؟ اوگفت : من درخانه ی خودم هستم وجای خیلی خوبی دارم همین که دستم را دارز کردم که ببینم واقعاً خودش است یانه که یکه دفعه دیدم غیب شد .&lt;br /&gt;
	خبر شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از اینکه من از شهادت همسرم با خبر شوم دیگران با خبر بودند ولی به من چیزی نمی گفتند من احساس می کردم که آنها از علی اکبر خبر دارند ولی به من چیزی نمی گویند وقتی به خانه مان رفتم پدرشوهرم درحیاط بود تا اورا دیدم احساس عجیبی پیدا کردم و با خودم گفتم : که علی اکبر یا مجروح شده ویا شهید بعداً پدرشوهرم به من گفت :دخترم علی اکبر مجروح شده است آماده شو می خواهیم به ملاقات برویم من گفتم : نه حتماً شهید شده است به اتاق رفتم رادیو را روشن کردم وقتی اسامی شهدا رااعلام می کرد اسم علی اکبر را هم شنیدم ودر همان لحظه از حال رفتم .&lt;br /&gt;
	آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
موضوع	آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین مرتبه ای که علی اکبر می خواست به جبهه برود وقتی با من خداحافظی می کرد یک حالت عجیبی داشت و درهمان حال به من گفت: پدرجان من می روم ولی دوست دارم که اگرشهید شوم گریه نکنی .&lt;br /&gt;
	توکل به خداوند&lt;br /&gt;
موضوع	توکل به خداوند&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آیدوقتی دخترمان به دنیا آمد خیلی خوشحال بود و خدارا شکر می کرد که فرزندمان سالم به دنیا آمده است و بعدش به من گفت : دوستداری اسم بچه را چه بگذاریم. گفتم : هر چه شما بگویید من هم دوست دارم گفت: من دوست دارم نام ائمه اطهار (ع)را بگذاریم وبعد نام مبارک حضرت زهرا(س) را روی فرزندمان گذاشتیم&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به من گفته بودند که اگر چهل شب سرخاک شهید بخوابی اورا می بینی من هم همین کار را کردم شب چهلم سر خاک علی اکبر خوابیده بودم خواب دیدم که جلوی حسینیه مراسم عزاداری است و علی اکبر هم درآن عزاداری شرکت کرده بعد از پایان عزاداری به او گفتم : پسرم بیا تا به خانه برویم اوبا من همراه شد یک مقداری که رفتیم دیدم ایستاد وگفت : من از خودم خونه دارم وبه خانه خودم می روم گفتم : پس من هم با تو می آیم تا خانه تورا ببینم گفت : نه شما صبر کن هر وقت که موقعش رسید با خودم می برم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14449 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی اکبر عبداللهی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان فردوس ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید علی عبدالهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-09T01:51:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = علی عبدالهی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[بجنورد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۶/۱۱/۲۲]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                =  نام پدر[[عیدمحمد]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی	حسین جهانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خط مقدم مشغول تیراندازی به طرف دشمن بودیم که علی از جایش بلند شد و شروع به تیراندازی می کرد. هر چه اصرار کردم داخل سنگر رفته و یا نشسته تیراندازی کند. توجهی به صحبتهای من نکرد و با تمام توان به مبارزه با دشمن مشغول بودند. در همین هنگام ناگهان تیر مستقیم به ایشان اصابت کرد. با دیدن این صحنه فوراً او را به پشتم انداختم و داخل سنگر بردم که در سنگر به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
	خواب و رویای شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
راوی	مریم قربانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید علی یک شب خوابی دیده بود که برای ما تعریف کرد و می گفت : در خواب دیدم در جبهه در حال عملیات هستیم و بر دشمن یورش آوردیم و در جمع ما حضرت ابا عبد ا...الحسین (ع) حضور دارند ومن یک مقدار دلهره و ترس داشتم و با نگرانی به طرف دشمن می رفتم اما در همین موقع امام حسین (ع) به طرف من آمدند و فرمودند : نترسید و حمله کنید من همراه شما هستم وسپس خطاب به من فرمودند : شما به زودی صاحب یک فرزند پسر خواهید شد که بر روی بدنش یک خال وجود دارد که آن خال اثر انگشت من می باشد و شما اسم این پسر را حسین بگذارید و از خواب بیدار شدم و او گفت : چون در خواب حضرت امام حسین (ع) را دیدم من حتماً شهید می شوم وبچه ها را به شما می سپارم . البته وقتی این خواب خود را برایم تعریف کرد هنوز خبری از بچه دار شدن من نبود و حتی شهید سؤال کرد که شما بچه دارید و من گفتم : خیر ولی او اصرار کرد که شما بچه دارید و پس از مدتی من بچه دار شدم و موقعی که بچه به دنیا آمد من اول از خال بچه سؤال کردم گفتند : یک خال بر روی پای راست بچه مثل یک اثر انگشت وجود دارد. و من فوراً به یاد تعبیر خواب شهید افتادم و الان هم خال وجود دارد و اسم پسرم حسین می باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14455 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی عبداللهی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%86_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B3%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامرضا عبدالهیان یونسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%86_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B3%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-09T01:50:29Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6524652	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	غلامرضا	محل تولد :	کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبدالهیان‌یونسی‌	تاریخ شهادت :	1365/06/10&lt;br /&gt;
نام پدر :	اسمعیل‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	دانش آموز	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	مدرس‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	دوران تحصیل&lt;br /&gt;
موضوع	دوران تحصيل&lt;br /&gt;
راوی	قاسم محمدیان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از حضور دوست عزیز شهیدم غلام رضا عبداللهیان در جبهه، سال 1364 که مصادف ورود من و شهید غلامرضا از مدرسه راهنمایی به دبیرستان بود و چون در آن سال ها هر دانش آموزی موظف بود قبل از شروع سال تحصیلی برای خود حرفه ای در نظر بگیرد و در طی سال هفته ای یک روز در آن جا به عنوان طرح بگذراند هر دو به جستجو و دنبال حرفه ی مورد نظر پرداختیم. تا این که بالاخره پس از چند روز پیگیری و جستجو موفق به پیدا نمودن حرفه شدیم و آن حرفه دکور سازی با چوب بود که مغازه اش در خیابان شهید بهبودی می باشد و الان هر موقع از آن جا عبور می کنم دقیقا آن خاطرات شیرین روزهایی که با غلامرضا در آن جا بودیم در ذهنم مرور می شود، خلاصه چند هفته ای از کارمان در آن جا می گذشت و تقریبا با یک سری وسایل و ابزار مورد نیاز آشنا شده بودیم یک روز که به گمانم سه شنبه بود و به عنوان روز طرح کارمان رفته بودیم استاکار مشغول به کار دیگری شده بود و دستگاه برش الوار را روشن گذاشته بود که غلامرضا برای برش یک تکه نئوپان به پای دستگاه رفت و من هم این طرف مشغول سمباده زدن چوب بودم که ناگهان غلامرضا آمد و گفت انگشتم را نگاه کن زخم شده وقتی نگاه کردم دیدم دو بند انگشتش قطع شده و پوست آن مانده سریعا به استاکار خبر دادم و ایشان هم سریعا با موتورش غلامرضا را به بیمارستان رساند من هم رفتم داخل خاک اره ها را نگاه کردم که انگشتانش را پیدا کنم و به محض این که پیدا کردم سریع به بیمارستان رساندم که پیوند دهند اما متاسفانه امکان پذیر نبود و دست غلامرضا را بخیه زدند و بانداژ نمودند و او را به خانه بردیم و چند ماهی دست غلامرضا بانداژ بود تا به مرور بهتر و بهتر شد اما از داشتن دو بند انگشت کوچکش محروم شده بود این ماجرا گذشت تا این که با توجه به فرمان امام خمینی(ره) مبنی بر حضور گسترده ی جوانان در جبهه ها آماده ی اعزام و حضور در جبهه شد و پس از گذراندن یک دوره ی آموزش موفق به حضور در جبهه شد و در جبهه های غرب مشغول به خدمت گردید تا این که در شهریور ماه 1365 پس از چند ماه حضور در جبهه به درجه ی رفیع و پرفیض شهادت نائل گردید و تقریبا بیش تر از یکسال هم مفقود الاثر بود و بعد از گذشت این مدت جنازه ی ایشان شناسایی شد و پیش خانواده اش برگشت، برای من از دست دادن غلامرضا خیلی سخت بود و یادم هست وقتی در آن روزهای آخر دیدمش گفتم که مواظب خودت باش اما غلامرضا گفت: رفتن و ماندن ما به دست خداوند است اگر لایق باشیم خداوند ما را می برد در غیر این صورت معلوم می شود که لیاقت شهادت را نداریم خلاصه وقتی من و پدر غلام رضا برای دیدن جنازه ی متبرکش به سردخانه رفتیم همین که چشممان به جنازه اش افتاد اشک هایمان جاری گشت و پدرش گفت این جنازه ی فرزند من نیست، چون فقط اسکلت شهید مانده بود و هیچ مشخصه ای برای شناسایی نبود تا این که یک دفعه به یاد انگشت قطع شده ی غلامرضا افتادم و وقتی اسکلت انگشتانش را نگاه کردم متوجه شدم درست است و انگشت کوچکش نیست و همان باعث شد که شناسایی شود و همین که انگشت قطع شده را به پدر شهید نشان دادم فریاد برآورد که درست است این پسرم غلامرضا است و این بود که قطع شدن یک انگشت درست چند ماه قبل از شهادت باعث شد که اسکلت مانده از آن به راحتی شناسایی شود.&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	اسماعیل عبداللهیان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همسایه هایمان خواب دیده بود که یک نفر از نیروهای شهربانی دنبالش می کند و می خواهد او را بگیرد بعد می گفت به خانمم در همان عالم خواب گفتم که زن من دیگر کاشمر نمی مانم اگر کسی با من کار داشت می گوئید به مسافرت رفته بعد ادامه داد که: سوار ماشین شدم و همان طور که می رفتیم به شهری زیبا پر از درخت و گل و... رسیدیم گفتم مرا همین جا پیاده کن وقتی پیاده شدم دیدم هیچ کس در خیابان های شهر نیست و شهر هم آذین بندی شده بالاخره سمت راست را گرفتم و تا انتهای خیابانش پیش رفتم متوجه شدم که دری باز است رفتم داخل یک صندلی در این طرف در و یک صندلی در آن طرف در گذاشته شده بود که بر روی آن ها حاج آقا فخر و حاج آقا علی اکبری سر هیئت های تکیه نشده اند از من پرسیدند این جا چکار می کنی؟ همین طوری گفتم دنبال کار آمده ام گفتند این شهر که شهر کار نیست بعد داخل را نگاه کردم دیدم یک باغ بسیار بزرگی است. گفتم حاج آقا اجازه می دهی بروم داخل باغ یک دوری بزنم که گفتند: این باغ مال ما نیست این باغ متعلق به شهید غلامرضا عبداللهیان از کاشمر است در حال التماس کردن بودم که یک دفعه غلامرضا پرسید اصغر این جا چه کار می کنی؟ بیا تو رفتم داخل. متوجه شدم یک گل با ابریشم روی سینه راست غلامرضا کشیده اند و یک شلوار بسیجی هم پایش است و پیراهن سفیدی هم به تن داشت به همراه یک جفت دمپایی سفید پرسیدم غلامرضا این گل روی سینه ات برای چیست؟ گفت: این علامتی است که به ما داده اند پرسیدم این باغ متعلق به چه کسی است؟ گفت: این باغ مال من است بعد برای دومین بار پرسیدم که نگفتی این گل برای چیست؟ گفت: شهیدانی که در منطقه در همان وهله ی اول به شهادت می رسند روی سینه ی شان یک گل می کشند و آن ها با شهیدانی که در داخل بیمارستان ها بعد از مدتی از گذشت مجروحیت به شهاد می رسند علامتش فرق می کند و این نشانه ی این است که ما در سر تیر به شهادت رسیده ایم بعد پرسیدم که حاج فخر که پیش نمازمان بود این جا چه کار می کند؟ گفت: او باغبان ما است و گفت: این به را به مادرم بده که بخورد و مریضی اش خوب شود نگاه کردم دیدم درخت به بسیار بزرگی آن جا نمایان شد و گفت: به خاله ام بگو دخترش را که به ما جواب داده بودند به زودی عروس می شود و ناراحت نباشد و یک شاخه گل بسیار زیبا هم به خودم داد و آمدم که از در باغ خارج شوم که حاج آقا فاطمی پرسید گل را به کجا می بری گفتم: این گل را غلامرضا عبداللهیان داده که برای پدرش ببرم. گفت: اگر راست می گویی برو بگو گلدانش را هم بدهد آمدم جای آقای عبداللهیان و ایشان خم شد گلدان را برداشت و با کلی گل که در آن بود به من داد و از خواب بیدار شدم چون احساس می کردم گلدان سنگین است زود از خواب بیدار شدم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14467 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:غلامرضا عبداللهیان یونسی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF_%D9%86%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید عبدالحسین عبد نصر الهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF_%D9%86%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-09T01:48:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6410364	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	عبدالحسین‌	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبدنصرالهی‌	تاریخ شهادت :	1364/11/23&lt;br /&gt;
نام پدر :	احمدعلی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌فضل‌&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	زندگی مشترک&lt;br /&gt;
موضوع	زندگي مشترک&lt;br /&gt;
راوی	نیره سلیمانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عکس یادگاری ! صبح زود بود ، درب به صدا در آمد . چادر را برداشته و بطرف درب حیاط رفتم . در را که باز کردم با خوشحالی تمام با صورت مهربان همسرم روبرو شدم . پس از سلام و احوالپرسی بطرف بچه ها که خواب بودند ، رفت و یک یک آنها را بوسید . بعدازظهر شد . اقوام کم کم از این موضوع با خبر شده و به خانه ما می آمدند . یکی از آنها ( خواهر زاده ) که به خانه ما آمد ، پس از دیده بوسی به وی گفت : دایی جان چقدر نورانی شده ای بهتر است یک عکس یادگاری بگیری . و او در جواب گفت : هر کس مرا می خواهد همینجا ببیند . عکس را می خواهم چه کار کنم . و من در نگاه و چهره نورانی اش ، شهادت را خواندم و یک لحظه تکان بخصوصی خوردم و در ته دلم او را به خدا سپردم و جمله حقه ( لا اله الا الله ) بر زبان جاری شد . او رفت و دیگر برنگشت و ما هم عکس هیجده سال قبل وی را در شهادتش چاپ کردیم . چرا که وی عکس دیگری نداشت .)&lt;br /&gt;
	خبر شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی	نیره سلیمانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الهام ! « آن شب مانند همیشه بچه ها زود به خواب رفتند و من تنها در خانه بودم . ناگهان احساس عجیبی به من دست داد .احساس کردم که کسی به من گفت : بلند شو و لباس سیاه بدوز ! من چادری داشتم . فورأ آن را به هم زده . شروع به بریدنش نمودم . کمی از آن را که دوختم ، به خود آمدم و شیطان را لعنت گفتم . ترس به خصوصی در دلم راه افتاد و چاره ای نداشتم جزء آنکه به رختخواب رفته و به زور به خواب روم ! صبح زود که از خواب بیدار شدم ، نگرانی بخصوصی در دلم بود . رفتم تا کارهای همیشگی خانه را انجام دهم ، اما نتوانستم . دست بچه ها را گرفته و به طرف خانه همسایه رفتم تا شاید بهتر شوم . به همسایه گفتم زینب خانم بچه ها اینجا باشند تا من به خیابان بروم . نمی دانم چرا امروز اینقدر دلم گرفته نگرانم ! او نصیحتم کرد ولی فایده نداشت . به طرف خیابان رفتم . و اسامی شهدا را می خواندند. 57 تن شهید شده بودند ! اما چون غرق در افکار خودم بودم اسم شهیدم را نشنیدم . به طرف خانه آمدم و قوم و خویشان را دیدم . و این اضطراب به حقیقت پیوست!» « تکلیف تو دیروز تو رفتن بود تا امروز بماند ، و وظیفه ما امروز ماندن تا دیروز بماند ».&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14470 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:عبد الحسین عبد نصراللهی }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید عباس عبدالهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-09T01:47:01Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6410331	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	عباس‌	محل تولد :	کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبدالهی‌	تاریخ شهادت :	1364/06/20&lt;br /&gt;
نام پدر :	علی‌مراد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب با هم صحبت مى‏کردیم من و عباس که کدامیک به جبهه برود و کدامیک در خانه بماند من گفتم: من اول مى‏روم و ایشان اصرار داشت که نه من مى‏روم و بالاخره تصمیم گرفتیم استخاره بگیریم و از قرآن کمک بخواهیم و هر راهى که قرآن جلوى پایمان گذاشت بى چون و چرا عمل کنیم استخاره عباس خوب آمد و تصمیم گرفتیم که او به جبهه برود و من در روستا بمانم و از پدر و مادر و خانواده خودم و او مراقبت کنم.&lt;br /&gt;
	نوافل و نماز شب&lt;br /&gt;
موضوع	نوافل و نماز شب&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب که قرار بود چند روز دیگر عباس عازم جبهه شود تا صبح بیدار بود و مشغول به نماز و دعا کردن بود گفتم: مادر جان تو که دیشب تا صبح نخوابیدى اما او فقط خندید&lt;br /&gt;
	خواب و رویای شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقریباً دو روز قبل از به شهادت رسیدنش عباس نقل مى‏کرد: &amp;quot;دیشب خواب دیدم بر اسب سفید بال دارى هستم آن شب با تمام سرعت مرا در خانه‏اى که خیلى بزرگ بود و اطرافش جنگل را پوشانده بود پیاده کرد وارد خانه شدم در یکى از اتاق‏ها تعداد زیادى دختران زیباروى وجود داشت به محض اینکه چشمم به آنها افتاد ابتدا خود را به واسطه زیبایى آنها باختم اما از بعضى رفتارهاى آنها به وحشت افتادم به محض اینکه ترس برمن غلبه کرد حیوانى به شکل مترسک وارد اتاق شد و مرا به پشت خویش سوار کرد و از نزد آنان برد و به این وسیله احساس رضایت کردم در عالم خواب با خود گفتم ممکن است زنان زیبا روى حایلى بود بین من و معبودم و آن مترسک فرشته نجاتم و ناگهان از خواب بیدار شدم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14445 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:عباس عبداللهی }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85_%D8%A8%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید اکبر عبدالهی مقدم بجستانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85_%D8%A8%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-09T01:45:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = اکبر عبدالهی مقدم بجستانی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[گناباد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۱/۲/۱۰]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = [[شهدای بجستان]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =  رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = دانش آموز&lt;br /&gt;
|خانواده                =  نام پدر[[عباسعلی]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحيم نترسم زمرگي که خدا زندگي است شهادت سرآغاز پايندگي است به نام ايزد يکتا و درود فراوان به رهبر کبير انقلاب امام خميني و با سلام به شما پدر و مادر مهربانم و خواهر و برادر عزيزم . اينک که در جبهه هستم و سرنوشتم را به خدا سپردم قلم در دست گرفته تا با شما سخن آخرم را بگوييم پدر و مادرم بدانيد آنها که رفتند (شهيدان ) کربلا را باور کردند و حسين را در آغوش کشيدند و رفتند و پروازشان معراج بود معراجي که هميشه سپيده را مي بويد و سرخ افروزيده گشته است و اکنون که اين راه را با شناخت کامل انتخاب نمودم و در آن قدم نهاده ام اگر در راه الله افتخار شهادت نصيبم شد تنها به آرزوي ديرينه ام رسيدهام . زيرا به درستي به ملاقات پروردگارم هر اينه مشتاقم پدر و خواهر و برادر عزيزم از شما همگي اميد عفو و بخشش دارم و اگر از من خطابي سرزده ان را زير پا بگذاريد و دعاي خيرتان همراه و بدرقه راهم باشد و از شما مي خواهم که در فقدان من اشک ماتم نريزيد و جلسه ختم مرا با کمترين خرجي به اتمام رسانيد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14463 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:اکبر عبداللهی مقدم بجستانی }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان گناباد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید غلام محمد عبدالهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-09T01:44:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = غلام محمد عبدالهی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[بیرجند]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۴/۱۱/۲۸]]،[[بشیرگوار]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = جهاد سازندگی&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =  &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[غلام رسول]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
		&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	قدرت روح و کرامت نفس&lt;br /&gt;
موضوع	قدرت روح و کرامت نفس&lt;br /&gt;
راوی	سکینه زیتوانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دفعه ی آخری که غلام محمد از جبهه به مرخصی آمد، جنازه ی شهیدهایی را همراه خودش به بیرجند آورده بود که آن را به گزیک انتقال دهد از او پرسیدم که چطور جرات کردی این جنازه را همراه خودت به این جا بیاوری؟ گفت: ممکن است فردا کس دیگری جنازه ی مرا بیاورد. که چنین هم شد و بعد از این که به جبهه برگشت، دیری نگذشت که به درجه ی رفیع شهادت رسید و جنازه اش را به بیرجند آوردند.&lt;br /&gt;
	تولد و کودکی&lt;br /&gt;
موضوع	تولد و کودکي&lt;br /&gt;
راوی	سکینه زیتوانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند سالی بود که من بچه دار نمی شدم. بالاخره بعد از چندین سال خدا به ما فرزندی عطا کرد. وقتی که غلام محمد خواست متولد شود خانه را نور فرا گرفت و روشن شد. پس از این که کارهای اولیه ی بعد از تولد او انجام شد آن نور خاموش گردید و به روی کتف محمد لکه ای سبز رنگ پدید آمد. با تولد او زندگی ما رنگ و بویی بهتر گرفت و ما نام حضرت محمد(ص) را بر او گذاشتیم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14447 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:غلام محمد عبداللهی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بیرجند]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین عبدلی جامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-09T01:43:01Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = حسین عبدلی جامی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[تربت جام ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده  &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[عباس]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	محبت و مهربانی&lt;br /&gt;
موضوع	محبت و مهرباني&lt;br /&gt;
راوی	حسین عبدلی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهار بود _ راستش نمی دانم بهار 60 بود یا بهار 61 می دانم هوای بهاری بود. با او راز دل می کردیم و حرف از جبهه آمد و گفت: یک شب در سنگر نشسته بودیم و می خواستیم شام بخوریم. ناگهان دو تا مجروح بسیار صدمه دیده را آوردند. همه می گفتند که این دو تا رفتنی هستند اما من گفتم: نه. دست خداست که اگر خدا عاشق آنها شده باشد. آنها را شهید می کند و به طرف خود می کشد ولی خوب شاید هنوز زود باشد که خدا بخواهد آنها را به طرف خود بخواند. بالاخره آن دو تا مجروح را به بیمارستان رساندند. آن شب من شام خوردم اما اصلاً از گلویم پایین نرفت. به فکر آن دو تا مجروح بودم و فکر می کردم الان جلوی چشمم قرار گرفته اند. بالاخره شب صبح شد و من از خدا می خواستم که آن دو تا بهبود یابند. به این فکر بودم که آنها پدر و مادر برادر و خواهر دارند که انتظار این دو تا را می کشند و چشم به در دوخته اند که کسی آنها از جبهه بیایند.فکرم یکسره مشغول به آن دو بود بالاخره آن روز هم گذشت و روزی دیگر از روزهای خدا آغاز شد. همانطور روز و شب می گذشت. من هرگز این دو را فراموش نکرده بودم. یک روز نزدیک سنگر ایستاده بودم. دیدم یک ماشین آمد و سه نفر پیاده شدند. من فکر کردم مثل همیشه بچه ها هستند و آب آورده اند. اما ناگهان دلم مثل یک کبوتر به هوا پرواز کرد و مثل این بود که گویی دنیا را به من داده اند. آن دو مجروح را که قبلاً آورده بودند دیدم که آن دو با یک نفر دیگر کنار ماشین ایستاده اند و منتظر هستند. رفتم جایشان و با آنها دست دادم و احوالپرسی کردم و جریان را برایم تعریف کردند که بعد از مجروح شدن به بیمارستان رفتیم و در آنجا آدرم زیاد بود. یعنی عاشق خدایی زیاد بود که به دیار باقی شتافته بودند. منظورش شهیدان آنجا بود. بالاخره آن دو نفر بهبود یافته بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14469 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین عبدلی جامی }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تربت جام ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D8%AC%DA%A9%D9%88%D9%87</id>
		<title>شهید اسفندیار عبدالهی تاجکوه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D8%AC%DA%A9%D9%88%D9%87"/>
				<updated>2020-05-09T01:41:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = اسفندیار عبدالهی تاجکوه&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[سبزوار]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۷۰/۴/۱]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = [[شهدای روستا]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = جهاد سازندگی&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =  رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[عبدالرحیم]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	گوهر مهربان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوزفرزندم اسفندیار به جبهه نرفته بود. خواب دیدم ایوانهای خانه مان را گچ نکردیم و امام خمینی درخانه ما نشسته بود و به من گفت: چرا ایوانهای خانه ات را گچ نکردی؟ گفتم: پول ندارم. ایشان فرمودند: ایوانهای خانه را گچ کن پولش را خدا می رشاند وپسرت هم به جبهه می رود که ازعالم خواب بیدارشدم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14457 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:اسفندیار عبداللهی تاجکوه }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85</id>
		<title>شهید محمدهادی عباسی مقدم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85"/>
				<updated>2020-05-05T02:03:09Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6524359	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمدهادی‌	محل تولد :	سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عباسی‌مقدم‌	تاریخ شهادت :	1365/10/20&lt;br /&gt;
نام پدر :	رمضانعلی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	تخریب‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	حسین صبور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ وقت یادم نمی رود وقتی به حج رفتیم . بعد از محرم شدن در مسجد شجره و آمدن به مکه قرار شد تا زمانی که کاروان مستقر می شود ، ساعتی استراحت کرده و بعد به مسجد الحرام برویم . وقتی که به اتاق رفتم ، همین که خوابیدم شهید هادی عباسی مقدم را در عالم خواب دیدم . به من گفت : بدون خداحافظی می روی . بلند شدم و یقه اش را گرفتم و گفتم : آخر تو کجایی که من از تو خداحافظی کنم ؟ خندید و دستم را از یقه اش جدا کرد و گفت : شوخی کردم . هنوز می خواستم بگویم هادی کجائی ؟ که از من فاصله گرفت با فریادی از خواب پریدم . برادرهائی که من در اتاق بودند از صدای فریاد من بلند شدند . وقتی که خوابم را تعریف کردم یکی از برادرها گفت : وقتی به طواف خانه خدا می روی یادی از شهید هادی بکن .&lt;br /&gt;
	استقامت و پایداری&lt;br /&gt;
موضوع	استقامت و پايداري&lt;br /&gt;
راوی	حسین صبور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مدت 15 روز که در فاو بودیم به جرات می توانم بگویم که 15 دقیقه نخوابید چشمانش بسته بود و راه می رفت . وقتی به داخل سنگر رسید هنوز کمتر از یک دقیقه نگذشته بود که خوابیده یکی از بچه ها با هادی کار داشت آمد داخل سنگر هنوز نگفته بود برادرهائی را که من با انگشت اشاره کردم که تازه خوابیده اما ناگهان متوجه شدم که هادی گفت : بله واقعا جای تعجب بود. در حالی که خواب بود حضورش در بین بچه ها بود.&lt;br /&gt;
	بدون موضوع&lt;br /&gt;
موضوع	بدون موضوع&lt;br /&gt;
راوی	حسین صبور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید در عملیات کربلای 4 که لشگر 5 نصر از محور شلمچه شروع کرده به سمت جاده شهید صبوری پیش می رفت . خط شکست و دشمن هر چه خمپاره و کاتیوشا و توپ داشت در سمت همان خاکریزی که بچه ها زده بودند و شکسته بود می ریخت . آنچه باعث تجب ما شده بود این بود که آن شب هادی اصلا ننشست و با شهامت می دوید و بچه ها را جمع می کرد . حاجی آخوندی فرمانده تخریب می گفت : در شب عملیات از هادی سستی و ضعف ندید .&lt;br /&gt;
	حالات معنوی قبل از شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	حالات معنوي قبل از شهادت&lt;br /&gt;
راوی	حسین صبور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هادی از سه روز قبل از شهادتش می دانست که شهید می شود . 2 روز قبل از شهادت من با او شوخی کردم به این نحو که وقتی رفتم داخل سنگر هادی خواب بود . به او گفتم هادی چرا خوابیده ای ؟ بلند شد نیروهایت را خط ببر . هادی بلند شد از اینکه ماشین برای تخریب نفرستاده بودند ناراحت شد . تماس گرفت و گفت : چرا ماشین نفرستادید . آنها هم گفته بودند که امشب تخریب نیست .سپیده دم صبح که من برای شستن دست و صورتم از سنگر بیرون آمدم گفتند آقای عباسی با تو کار دارد . با خود گفتم حتما از شوخی دیشب ناراحت شده است . وقتی نزد هادی رفتم گفتم به خاطر شوخی دیشب با من کار داری ؟ هادی در حالیکه تعجب کرده بود گفت : شوخی دیشب ؟ در چه موردی داری صحبت می کنی ؟ آن وقت فهمیدم من کجا و هادی کجا . حال و هوای ما در بوی پرواز داشت . عشق چشمانش را نورانی کرده بود . نگاهش غریب ، صدایش نزدیک شده ، خنده هایش بوی پرواز پرستوهای پائیزی را می داد . گفت : دو سفارش دارم . گفتم : وصیت می کنی ؟ من هیچ کاری انجام نمی دهم . هدی با لبخندی پر از صبر به من فهماند حاجی باید بروم . بعد از شهادتش همان سفارش ها را در دفتر یاداشت دیدم .&lt;br /&gt;
	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی	حسین صبور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سنگر بچه های تخریب شلوغ شده بود . حاجی اجازه نده هادی برود خط ، حاجی نگاهی انداخت به چهره آشنای دوست و با یک نگاه به او فهماند هادی به یقین شهادت رسیده است و این حرفها در واقع چیزی جز خاطره نیست . خلاصه آن شب تصمیم گرفته شد که هادی را صبح آن روز به اهواز بفرستیم اما هیچ کس جرات گفتن این مسئله را به هادی نداشت . به همین دلیل آقای قاآنی فرمانده لشگر به هادی و دو نفر دیگر دستور داد که به خط نیایند و بروند . شب شده و بچه های گردان تا صبح خط را شکستند . هادی صورتش بر افروخته شده است و کناری نشسته است . گفتم هادی چه خبره ؟ گفت : حسن شهید شده است . هوز می خواستم صحبت کنم که مرا گرفت و گفت : بیا بچه های قائم را به خط ببریم . در حالی که ساعت 5 بعد از ظهر تقریبا خط بوارین را تخلیه کرده بودیم . وقتی که به عقب برگشتیم به سنگر بچه های تخریب رفتم . از زنده بودن هادی خوشحال شدم . چون عملیات خط بوارین تمام شده بود ، بایستی به کمک بچه ها به شلمچه می رفتیم . هادی گفت : مقداری مین هست برای کشت ببریم جلوی .هوا که تاریک شد ، بر می گردیم. تیری از سوی دشمن به هادی اصابت می کند و فریاد یا مولا حسین را او در حالی که خم شده بود همیشه به او آرامش می بخشد و در غربتی که منور شده ، از لحظه پاک مناجات بچه ها بود . من داخل سنگر بودم . از بیرون آقای محدثی مرا صدا زد گفت : بیا با هادی خداحافظی کن . به سمت ماشین تخریب رفتم . از زمانی که رفته بود ترس عجیبی سراسر دلم را گرفته بود گفتم هادی بلند شو . این موقع کسی می خوابد . هادی : نزدیکتر رفتم متوجه شدم هادی شهید شده است . بعد از شهادتش بچه ها خاطره های جالب تعریف می کردند که حاج اقا قاآنی گفته بود بروید ، گلوله ای که اجزاه یافت به قلب هادی اصابت کرده بود در بیاورید . خدا اسم هادی را روی آن نوشته و هادی را انتخاب کرده است .&lt;br /&gt;
	شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
موضوع	شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی	حسین صبور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلوت حاجیان سبز پوش آهنگ مناجات چهل کاروان و بوی سپند با ذکر یک صلوات امواج طوفان زده شب را روشن ساخته بود . طوفان خمپاره های لشگر شیطان از هر سوئی خاکریزهای پاک لشگر ایمان ، بیهوده شب را روشن می شکافت . راه شهادت باز بود ، پیشتازان به سمت وصال آماده نوشیدن عسل مصفی . جاده خندق که تا دو ساعت قبل از آن دست عراق بود ، در زیر آتش توپخانه دشمن روشن شده بود . ما با هادی جلو می رفتیم . خط آتش بسیار ترسناک شده بود . آنقدر وحشتناک بود که شجاع ترین انسانها هم خود را بر روی زمین می انداختند ، ولی هادی خونسرد به جلو می رود و ناگهان ایستاد. هادی اینجا جای ایستادن نیست . ناگهان متوجه شدم بادگیری از روی زمین برداشت و با آرامش غمناک گفت : این بادگیر را روی بادگیر خودم پوشیدم. حیف که اینجا افتاده است . هادی گفت : حاجی تمام بچه ها را به پشت خاکریز منتقل سازید تا ببینم وضعیت چه می شود . همه بچه ها را فرستاده و گوئی اسراری و صحنه هائی قرار بود اتفاق بیفتد که هر چشمی لیاقت دیدن آن را ندارد. به یکی از بچه ها گفت : پیکر شهید مهدی نیک نفس را هم به عقب ببرید . گوئی دیگر پیکری نمانده بود . در واقع در عملیات بدر واحد تخریب که هادی مسئول بود موفق به آوردن پیکرها به عقب شده بود . هادی همه را به عقب فرستاد و رفت . گفتم کجا ؟ گفتا به خون گفتم چرا ؟ گفتا به جون گفتم که کی ؟ گفتا کنون گفتم مرد : خندید و رفت - خندید و رفت محمد هادی رفت بالهایش را باز کرد در شکوه آن شب ، شب قدری که یاد آور شهادتش بود . از خود به یادگار گذاشت . در واقع هادی با رفتنش شجاعت و اخلاص را تفسیر کرد.&lt;br /&gt;
	خاطرات بعد از مجروحیت&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات بعد از مجروحيت&lt;br /&gt;
راوی	رمضانعلی عباسی مقدم&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکدفعه که محمد هادی از جبهه آمده بود مجروح بود .از ایشان سوال کردم چون از ناحیه پا مجروح شده بود که بابا پایت چه شده است . گفت چیزی نیست با بچه ها شوخی می کردم ، ضربه خورده است .&lt;br /&gt;
	خاطرات بعد از مجروحیت&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات بعد از مجروحيت&lt;br /&gt;
راوی	رمضانعلی عباسی مقدم&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکدفعه دیگر هم وقتی مرخصی آمده بود دیدم صورت محمد هادی سوخته است . پرسیدم صورتت چه شده است . نمی دانم کشتی گرفته ایم . یا با بچه ها شوخی کرده ایم . اصلا وانمود نمی کرد که مجروح شده است .&lt;br /&gt;
	خاطرات بعد از مجروحیت&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات بعد از مجروحيت&lt;br /&gt;
راوی	رمضانعلی عباسی مقدم&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکدفعه دیگر هم وقتی مرخصی آمده بود دیدم صورت محمد هادی سوخته است . پرسیدم صورتت چه شده است . نمی دانم کشتی گرفته ایم . یا با بچه ها شوخی کرده ایم . اصلا وانمود نمی کرد که مجروح شده است .&lt;br /&gt;
	پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی	فاطمه آهنگر&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتبه آخری که می خواست به جبهه برود دستش را روی سر همسرش گذاشته بود و گفته بود که خدا به شما صبر بدهد. بعدا این موضوع را عروسم برایم تعریف کرد که محمد هادی چنین کاری کرد . من به ایشان گفتم : می خواستی به من بگوئی . بعد عروسم گفت : می خواستی چه کار کنی . مثل اینکه به هادی الهام شده بود که این سری که برود شهید می شود .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14373&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمدهادی عباسی مقدم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF</id>
		<title>شهید حسن عبد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF"/>
				<updated>2020-05-05T02:01:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6309240	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	حسن‌	محل تولد :	گناباد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبد	تاریخ شهادت :	1363/12/21&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌قاسم‌&lt;br /&gt;
	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	ابراهیم عبد&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدت شش ماه در ستاد شهدا در اهواز و مدت یک سال در مخابرات لشکر 5 نصر و تیپ 21 امام رضا به مسئولیت برادر جلیلیان به عنوان یک بسیجی حضور داشتم. بعد از آمدن برادرم از طرف کردستان به جبهه های جنوب در گردان اطلاعات عملیات حضور یافت و فعالیت می نمود. من هم دلم می خواست در کنار او باشم و بعد از اصرارهای زیاد از برادر جلیلیان و معاون ایشان برادر مظلوم توانستم به گردان اطلاعات عملیات بروم. در این مدت در عملیاتهای زیادی مانند عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یک و عملیات بدر حضور فعال داشتم. زمانی که از طرف غرب یعنی ایلام تیپ 21 امام رضا (ع) برای عملیات به جبهه های جنوب اعزام شدیم و در کنار هور مستقر شدیم در این عملیات به تعدادی غواص و تعدادی بلم چی (بلم های سه نفره) نیاز داشتند من به خاطر آشنا بودن به فن شنا و اصرار مسئول گردان مسئولیت اعزام افرادی که برای غواصی انتخاب شده بودند را بر عهده گرفتم. لیست غواص را برداشته و مروری کردم که ناگهان متوجه نام برادرم حسن عبد شدم با خود گفتم که صلاح نیست ما دو برادر با همدیگر در این عملیات شرکت کنیم نام او حذف کردم و با دیگر برادران به طرف زیبا کنار حمل آموزش غواص های اعزامی از تیپ 21 امام رضا (ع) به راه افتادیم. ایشان وقتی متوجه شده بودند که اسمشان از لیست غواص ها حذف شده دیگر با ما نیامدند و خود را برای آموزش بلم زنی آماده می کرد، مدت آموزش غواص ها یک ماه بود که به پایان رسید و عملیات ساعت به ساعت نزدیکتر می شد. به قرارگاه رسیدیم و غواص ها را به بلم زنان معرفی کردند. کار بلم زنها این بود که در هر بلم یک غواص و دو بلم زن به طرف خط مقدم در آب (حور) حرکت کنند و بعد از 48 ساعت بلم زنی در آب خود را به خط مقدم یعنی جاده خندق برسانند، بعد از نزدیک شدن به خط به فاصله 100 متری غواص خود را به آب بیندازد و خط را بشکند تا بعد نیروهای عملیاتی بتوانند عملیات خود را از آن نقطه آغاز کنند. وقتی که آموزش غواصی برگشتیم در قرارگاه غواص ها را به بلم زنها معرفی می کردند. متوجه شدم که برادرم یکی از بلم زنها می باشد و جز خط شکن است و باز هم بر خلاف نظرم در کنارم حضور دارد. این بار هم دور از چشم خودش به فرماندهی تیپ 21 امام رضا (ع) برادر قاآنی مراجعه نمودم و از ایشان خواهش کردم که برادرم را از لیست بلم زنها حذف کنید که مورد موافقت فرماندهی قرار گرفت و نظر ایشان هم این بود که شما دو برادرید و لازم است که فعلا یک نفر در عملیات شرکت داشته باشد. برادرم حسن از این موضوع خیلی ناراحت شد و ارام نگرفت و خود را به مسئول گردان اطلاعات و عملیات رساند و با ایشان صحبت نمود و خواهش کرد که من مدت دو ماه است که آموزش بلم زنی می بینم دلم می خواهد که در این عملیات شرکت کنم چیزی نگذشت که مسئول گردان با برادرم نزد من آمدند و مرا متقاعد کردند که در این عملیات برادر شما هم حضور داشته باشد. قبول کردن فرمایشات مسئول گردان آن قدر برایم سنگین بود که تحمل آنرا نداشتم و با خود به فکر فرو رفتم و به مادر و پدر و ... بعد از عملیات می اندیشم دقائق آنقدر سخت می گذشت که توصیف کردن آن لحظات و موقعیت برایم ممکن نیست. به طرف خط حرکت کردیم و بعد از 48 ساعت به خط رسیدیم (در حورالعظیم) ضمنا شهید پیله وران و شهید روحانی عاشوری و تعدادی از بچه های مشهدی در این عملیات همراه ما بودند. عملیات ساعت چهار صبح شروع شد و من بلم خود را به آب انداختم و به طرف خط که در چند قدمی ما بود حرکت کردیم. مدتی نگذشت که با همکاری غواص های دیگر خط را شکستیم و منتظر گردان های عملیاتی شدیم. قرار بر این بود که بلم زنها و گردان های عملیاتی بعد از شکستن خط عملیات را آغاز کنند و عملیات آغاز شد و بعد از عملیات به دنبال برادرم می گشتم. از هر کس با او در عملیات بود سئوال کردم هر کس به نحوی و برای مصلحت من می گفت: نه ما از او اطلاع نداریم. از دوستان نزدیک او پرسیدم آنها هم موقعیت را طوری می دیدند که راستش را نگویند و می گفتند نفهمیدیم حسن چه شد و به کجا رفت و ... دیگر خودم حواسم پرت شده بود و نمی دانستم کجایم و در بدر به دنبالش می گشتم. صبح روز بعد ساعت یازده صبح با قایق به عقب جبهه برگشتم و به دو بیمارستان صحرایی مراجعه کردم در آنجا هم نبود بین زخمیها رفتم در بین آنها هم نبود و به واحد آمار مراجعه کردم و در آنجا یکی از برادران گنابادی که مسئول واحد بود و از شهادت او اطلاع داشت به من چیزی نگفت و از من پنهان کرد. ساعت عملیات نزدیک بود و به خاطر اینکه می خواستم در عملیات شرکت داشته باشم از جستجوی دست کشیدم و در عملیات شرکت کردم خدا می داند چه حالی داشتم و چگونه قدم به جلو می گذاشتم. ساعت به کندی می گذشت و موقعیت حساس تر می شد. دو روز بعد مسئول گردان با در دست داشتن دو بلیط هواپیما که یکی برای من و یکی برای شهید چراغچی بود نزد ما آمد و بلیط را به ما داد و به من گفت: شما فردا باید در شهرستان باشید چون قرار است پیکر برادر شما و چند شهید دیگر در گناباد تشییع شود و متأسفانه وقتی که من به شهرستان رسیدم مراسم تشییع به پایان رسید و بعد پیکر پاکش را به خاک سپرده بودند و من نتوانستم برای آخرین بار با برادرم وداع کنم.&lt;br /&gt;
	تواضع و فروتنی&lt;br /&gt;
موضوع	تواضع و فروتني&lt;br /&gt;
راوی	شهر بانو کامیاب&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او برای مرخصی ار منطقه به گناباد آمده بود نیمه شب به گناباد رسیده بود شبی از شبهای سرد و طاقت فرسای زمستان به درب خانه که رسیده بود به خود اجازه نداد که درب بزند با خود گفته بود که اینها خواب هستند همین جا می نشینم تا صبح شود و آن وقت به خانه خواهم رفت. بعد از اذان صبح من برای خواندن نماز بیدار شدم تا بنابر سنت قدیم درب حیاط را باز کنم و آب بپاشم و اسپند دود کنم درب خانه را باز کردم چشمم به حسن افتاد که در آن هوای سرد جلو درب حیاط خوابیده است او را بیدار کردم خیلی ناراحت شدم وقتی که از او پرسیدم کی آمدی چرا در نزدی در جواب گفت نمی خواستم که شما را از خواب بیدار کنم و باعث آزار و اذیت شما بشوم.&lt;br /&gt;
	شرح عملیات&lt;br /&gt;
موضوع	شرح عمليات&lt;br /&gt;
راوی	ابراهیم عبد&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست زمانی که از طرف غرب یعنی ایلام، تیپ 21 امام رضا علیه السلام برای عملیات به جبهه های جنوب اعزام شد من و برادرم حسن عبد همراه هم در یکی از گردان های آن حضور داشتیم در این عملیات به تعدادی غواص و تعدادی بلم زن(قایق چوبی بدون موتور) نیاز داشتند در آن موقع به خاطر این که من شنا بلد بودم مرا مسئول آموزش غواصان گردان قرار دادند و عده ای را که داوطلب بود ثبت نام کرده تا جهت آموزش به زیبا کنار اعزام کنیم وقتی نام غواصان را به من دادند در بین آنها چشمم به نام برادرم حسن عبد افتاد و با خودم گفتم درست نیست هر دوی ما در یک عملیات شرکت کنیم پس نام او را خط زدم و یک نفر دیگر را جایگزین او نمودم ما که برای آموزش حدود یکماه از آن جا دور بودیم وقتی که برگشتم متوجه شدم او برای بلم زنی آموزش دیده است. کار بلم زنها این بود که در هر بلم( قایق بدون موتور) یک غواص و دو بلم زن در آب باتلاق هور حرکت می کردند و خود را بعد از چهل و هشت ساعت بلم زنی به خط مقدم یعنی جاده ی خندق برسانند بعد از نزدیک شدن به خط به فاصله ی صد متری غواص خود را به آب بیندازد و خط را بشکند تا بعد نیروهای عملیاتی بتوانند عملیات خود را از آن نقطه آغاز کنند وقتی غواص ها را به بلم زنها معرفی می کردم متوجه اسم برادرم شدم که جزو نیروهای خط شکن است. و باز هم بر خلاف نظرم در کنارم حضور داشت. این بار هم دور از چشم او به فرماندهی تیپ 21 امام رضا علیه السلام رفتم و از آقای قاآنی که فرمانده ی آن جا بود خواهش نمودم که برادرم را از لیست بلم زنها حذف کند که مورد موافقت قرار گرفت و نظر ایشان هم این بود که باید یک نفر از ما دو برادر در این عملیات شرکت داشته باشیم. وقتی برادرم از این موضوع مطلع شد خیلی ناراحت شد و آرام نگرفت و خودش را به مسئول گردان اطلاعات رسانده و با ایشان صحبت نموده و خواهش کرده و گفته بود که من دو ماه آموزش دیده ام و دلم می خواهد که در این عملیات شرکت داشته باشم. چیزی نگذشت که مسئول گردان اطلاعات عملیات به همراه برادرم حسن به پیش من آمدند و مرا متقاعد نمودند که او در این عملیات شرکت کند. قبول کردن این موضوع برایم خیلی سخت بود و مرا در فکر فرو برده بود که اگر برای او اتفاقی بیفتد من چگونه خبر را به پدر و مادرم بگویم. موضوع گذشت و نیروها به طرف خط حرکت کردند و بعد از چهل و هشت ساعت به منطقه ی هورالعظیم محل انجام عملیات رسیدیم ساعت چهار صبح عملیات شروع شد و من از بلم خود را به آب انداختم و به طرف خط که در چند قدمی ما بود حرکت کردم و مدتی نگذشت که با همکاری غواص های دیگر خط را شکستیم و منتظر گردان های عملیاتی شدیم و قرار بود که بلم زن ها و گردان های عملیاتی بعد از شکستن خط عملیات را آغاز کنند و طبق قرار عملیات شروع شد و با موفقیت به پایان رسید. بعد از پایان عملیات به دنبال برادرم گشتم و از هر کس که همراه او بود سئوال کردم اظهار بی اطلاعی می کرد و می گفتند نفهمیدیم کجا رفت و چه شد. صبح روز بعد ساعت یازده صبح با قایق به عقب جبهه برگشتم و در بیمارستان صحرایی بین شهیدان و مجروحان را هم گشتم و نتوانستم او را پیدا کنم ناامید شده بودم و چون روز بعد عملیات دیگری در حال وقوع بود و من دوست داشتم در آن شرکت کنم، به منطقه و خط مقدم رفتم بعد از آن عملیات مسئول گردان با در دست داشتن دو بلیط هواپیما که یکی برای من و دیگری برای برادر شهید چراغچی بود به پیش ما آمد و بعد از خبر دادن در رابطه با شهادت برادرم بلیط ها را به من داد و گفت: شما باید فردا در شهرتان باشید چون قرار است پیکر برادرتان تشییع شود. متاسفانه وقتی ما به گناباد رسیدیم پیکر پاکش را دفن کرده بودند و نتوانستم برای آخرین بار با ایشان وداع کنم.&lt;br /&gt;
	حرمت والدین&lt;br /&gt;
موضوع	حرمت والدين&lt;br /&gt;
راوی	ابراهیم عبد&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست یک دفعه که برادر شهیدم حسن عبد به مرخصی آمده بود. نیمه های شب به گناباد رسیده و وقتی به در خانه رسیده بود با این که هوا خیلی سرد و یخ بندان بود دلش نیامده بود که درب بزند و با خود گفته بود آنها خوابیده اند به همین خاطر در جلوی درب حیاط خوابیده بود. صبح که مادرم برای نماز بیدار شده بود طبق عادت همیشه به درب حیاط رفته بود تا آب پاشی و جاروب کند که دیده بود حسن آنجا خوابیده است او را بیدار کرده و به داخل خانه آورده بود و وقتی علت این کارش را سئوال کرده بود، حسن گفته بود: شما خواب بودید و نخواستم شما را از خواب بیدار کنم.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14389&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسن عبد}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان گناباد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد جواد عبدالله ابادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-05T02:00:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6216630	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمدجواد	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبداله‌ابادی‌	تاریخ شهادت :	1362/01/23&lt;br /&gt;
نام پدر :	قاسم‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	زری عبدلله آبادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامِی که شهِید سِید جواد مِی خواستند به جبهه بروند به نزد من براِی خدا حافظِی آمدند .منم به اِیشان گفتم چراعجله مِی کنِید .صبر کن سال دِیگر هم مِیروِی سربازِی وهم به جبهه اِیشان گفتند من در تهران سر هر کوچه را نگاه مِی کنم عکس شهِیدِی است پس چرا من نروم به جبهه .مگر من غِیر از آن ها هستم ِیا خون من رنگِین تر از خون آن هاست&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14414&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد جواد عبدالله ابادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%86%D9%88%DA%A9%D8%B1</id>
		<title>شهید محمود عباسی نوکر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%86%D9%88%DA%A9%D8%B1"/>
				<updated>2020-05-05T01:59:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6120065	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمود	محل تولد :	گناباد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عباسی‌نوکر	تاریخ شهادت :	1361/08/12&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمدحسین‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	فرمانده‌تانک‌(نفربر)&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	حسین عباسی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از اینکه فرزندم محمود متولد شود یک روز سر زمین کشاورزی بودم که از شدت خستگی خوابم برد . درخواب دیدم : یک سید نورانی به سمت من می آید وقتی به من رسید از ایشان پرسیدم شما کی هستید ایشان فرمودند من حضرت علی (ع) هستم. ایشان فرمودند : یکی از فرزندان شما به جبهه خواهد رفت و به شهادت می رسد . بعد یک اسلحه ای به من داد و بعد از چند لحظه دوباره از من گرفت . که یک مرتبه از خواب بیدار شدم . وقتی به خانه آمدم دیدم که همسرم فرزندی به دنیا آورده است که پسراست و متوجه شدم که منظور آن آقا همین فرزندم است که بعدها به جبهه رفت و به درجه رفیع شهادت نائل آمد و به سوی خداوند برگشت.&lt;br /&gt;
	اصلاح بین دیگران&lt;br /&gt;
موضوع	اصلاح بين ديگران&lt;br /&gt;
راوی	امان الله عباسی نوکر&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همرزمم محمود عباسی فرد بسیار با منطق و خوش صحبت بود و به مشکلات مردم رسیدگی می کرد یک روز که بین روستای حاجی آباد و روستای هم جوارش در سر مسئله ی آب با هم درگیر شده بودند و هر کسی که پادرمیانی می کرد نمی توانست مسئله ی آنها را حل کند. ایشان به من گفت: من می روم و مشکل آنها را حل می کنم. وقتی همراه ایشان به روستای حاجی آباد رفتیم ایشان با ریش سفیدان و بزرگان آنها با ملایمت و مهربانی صحبت کرد و با منطقی که در سخن گفتن داشت آنها را راضی کرد که دیگر با هم درگیر نشوند و هر دو روستا را با هم آشتی داد و مسئله ی آنها را حل کرد.&lt;br /&gt;
	نفوذ و تاثیر کلام&lt;br /&gt;
موضوع	نفوذ و تاثير کلام&lt;br /&gt;
راوی	حاج نعمت الله عباسی نوکر&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم یک دفعه که برادر زاده ام محمود از جبهه برگشته بود وقتی فهمید که من با عمویش قهر هستم خیلی ناراحت شد و به من گفت عمو جان شما بزرگترید نباید با هم قهر کنید و بلافاصله موتورش را سوارش شد و رفت و بعد از نیم ساعتی با عمو محسنش برگشت و ما را با هم آشتی داد کار بسیار بزرگی انجام داد که هیچکس نتوانسته بود انجام دهد.&lt;br /&gt;
	امدادهای غیبی&lt;br /&gt;
موضوع	امدادهاي غيبي&lt;br /&gt;
راوی	مرضیه عباسی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم سالها پیش زمانی که برادرم محمود کوچک بود در گناباد زلزله ای شدید اتفاق افتاد و خانه مان به کلی ویران شد ولی ما و برادرم محمود به طور معجزه آسایی نجات پیدا کردیم و قسمت برادرم محمود این بود در آن زلزله سالم بماند و به جبهه برود و بعد از هشت ماه جنگ به درجه رفیع شهادت نائل گردد .&lt;br /&gt;
	حرمت والدین&lt;br /&gt;
موضوع	حرمت والدين&lt;br /&gt;
راوی	محمد حسین عباسی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که فرزندم محمود در جبهه بود من به مریضی سختی گرفتار شدم و در بیمارستان بستری بودم به محض اینکه به ایشان خبر دادن که من مریض هستم روز بعد به دیدن من آمد و گفت پدر جان مرا ببخش که در کنار تو نیستم و نمی توانم کارهایتان را انجام دهم تا زمانی که من در بیمارستان بستری بودم پیش من ماند تا اینکه یک روز که من را از بیمارستان مرخص کردند و حالم بهتر شد ایشان به من گفت پدر جان این چند روزی که شما مریض بودید من مرخصی گرفته بودم و حالا که بهتر شدید می خواهم دوباره به جبهه بر گردم چون منتظرم هستند من هم به ایشان گفتم برو پسرم به امان خدا...&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14376&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمود عباسی نوکر}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان گناباد ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%A7%D9%84%D9%87_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85</id>
		<title>شهید احمد عبدااله زاده مقدم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%A7%D9%84%D9%87_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85"/>
				<updated>2020-05-05T01:57:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6612985	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	احمد	محل تولد :	فردوس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبدالله‌ زاده ‌مقدم‌	تاریخ شهادت :	1366/07/09&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمدحسن‌	مکان شهادت :	شلمچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	تیپ21امامرضا&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	فرمانده‌گردان‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	خواب و رویای شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي شهادت&lt;br /&gt;
راوی	محمد عبدالله زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم(احمد عبدالله زاه مقدم)در دفترچه خاطراتش چنین نوشته است: اینجانب احمد عبدالله زاده مقدم در مورخه 64/11/14 در پاسگاه شریف که بودم در عالم خواب دیدم که در یک حسینیه مجلل و با شکوه تعدادی زن مؤمنه برای رزمندگان اسلام آشپزی می کنند. تاکنون چنین حسینیه ای را در عالم بیداری به چشم نظاره نکرده بودم از چهره زنان پیدا بود که از عالم دیگری آمده اند. زن ها از من سئوال کردند و من نیز پاسخ آنها را دادم تا اینکه چراغهای حسینیه روشن شد و نکته جالب این بود که من تا بحال چنین نور زیبایی مشاهده نکرده بودم و مبهوت و سرگردان بودم. درهمین هنگام به یک باره زنهایی را دیدم که با چادرهای سفید در حالیکه بچه های زیبایی به بغل داشتند. که گویی پنداشتم فرزندان شهدا هستند. همراه با یک روحانی بلند قامت به سوی من می آیند. وقتی به من رسیدنن از ان روحانی پرسیدم: اینها چه کسانی هستندکه چهره هایشان انسان را از خود بی خود می کند ودر اینجا چه می کنند؟آن روحانی گفت: اینها مهر مواد غذایی را بروی شناسنامه ها می زنند. من میز جلو رفتم و شناسنامهام را درآوردم که آنها برایم مهر بزنند. آن روحانی گفت: برادر عبدالله زاده مقدم،اینها فقط شناسنامه های شهدا را مهر می زنند. همان کسانی که به سوی عشق مراجعت نموده اند و خداوند نیز آنها را به سوی خود فرا خوانده است. و این زنان نیز زنان معمولی نیستند، پس هنوز تو را قبول نمی کنند. و اینقدر عجله نکن، شناسنامه شما را در اربعین مهر می خورد. وقتی پدرم به شهادت رسید متوجه شدنم او درست در اربعین به شهادت رسیده است.&lt;br /&gt;
	خواب و رویای شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي شهادت&lt;br /&gt;
راوی	محمد عبدالله زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم(احمد عبدالله زاه مقدم)در دفترچه خاطراتش چنین نوشته است: اینجانب احمد عبدالله زاده مقدم در مورخه 64/11/14 در پاسگاه شریف که بودم در عالم خواب دیدم که در یک حسینیه مجلل و با شکوه تعدادی زن مؤمنه برای رزمندگان اسلام آشپزی می کنند. تاکنون چنین حسینیه ای را در عالم بیداری به چشم نظاره نکرده بودم از چهره زنان پیدا بود که از عالم دیگری آمده اند. زن ها از من سئوال کردند و من نیز پاسخ آنها را دادم تا اینکه چراغهای حسینیه روشن شد و نکته جالب این بود که من تا بحال چنین نور زیبایی مشاهده نکرده بودم و مبهوت و سرگردان بودم. درهمین هنگام به یک باره زنهایی را دیدم که با چادرهای سفید در حالیکه بچه های زیبایی به بغل داشتند. که گویی پنداشتم فرزندان شهدا هستند. همراه با یک روحانی بلند قامت به سوی من می آیند. وقتی به من رسیدنن از ان روحانی پرسیدم: اینها چه کسانی هستندکه چهره هایشان انسان را از خود بی خود می کند ودر اینجا چه می کنند؟آن روحانی گفت: اینها مهر مواد غذایی را بروی شناسنامه ها می زنند. من میز جلو رفتم و شناسنامهام را درآوردم که آنها برایم مهر بزنند. آن روحانی گفت: برادر عبدالله زاده مقدم،اینها فقط شناسنامه های شهدا را مهر می زنند. همان کسانی که به سوی عشق مراجعت نموده اند و خداوند نیز آنها را به سوی خود فرا خوانده است. و این زنان نیز زنان معمولی نیستند، پس هنوز تو را قبول نمی کنند. و اینقدر عجله نکن، شناسنامه شما را در اربعین مهر می خورد. وقتی پدرم به شهادت رسید متوجه شدنم او درست در اربعین به شهادت رسیده است.&lt;br /&gt;
	خواب و رویای شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي شهادت&lt;br /&gt;
راوی	زهرا عبدالله زاده مقدم&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دشب آخری بود که پدرم خانه بود همه اقوام از جمله دائی و پدر بزرگم و دیگران خانه ما بودند و چون از خوابی که پدرم در رابطه با شهادتش دیده بود خبر داشتند به پدرم می گفتند ما نمی گذاریم شما ( عبدا... زاده ) به جبهه بروید ولی ما در ابتدا هیچ اطلاعی نداشتیم اما بعدا که مطلع شدیم من خیلی گریه کردم و به پدرم گفتم : پدرجان کجا می خواهی بروی ؟ همین جا و در کنار ما بمان ! پدرم گفت : من فقط می خواهم به جبهه بروم که جنازه دائی ات را بیاورم . قول می دهم خودم هم زودتر بیایم . چند روز از رفتن پدرم که گذشت جنازه دائی ام را آوردند و پس از شش ماه جنازه پدرم را آوردند .&lt;br /&gt;
	خبر شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی	حسن عبدالله زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب توی سرا (حیاط ) ایستاده بودم ، یک وقت دیدم که یک کبوتر سفیدی آمد و روی پشت بام ما نشست . بعد رو به همسرم کردم گفتم: چه شده که این کبوتر سفید آمده و روی بام نشسته است .حتما اتفاقی افتاده است .چند روز بعد متوجه شدم که پسرم احمد در همان شب به شهادت رسیده است .&lt;br /&gt;
	آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
موضوع	آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی	محمد عبدالله زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانیکه کلاس چهارم ابتدایی بودم یک روز سر کلاس نشسته بودم درب کلاسمان را یکی زد همان موقع فهمیدم پدرم آمده است. پدرم وقتی درب کلاس را باز کرد گفت: سلام برسانید ، مزاحمتان نمی شوم . پدرم بعداز اینکه از مدیر مدرسه و دیگر معلمها خداحافظی کرد رفت .&lt;br /&gt;
	بدون موضوع&lt;br /&gt;
موضوع	بدون موضوع&lt;br /&gt;
راوی	علی محمدی نیک نژاد&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب در جزیره هورالهویزه روی آب بودیم. داخل پاسگاه آبی دیدم از گوش وی خون می آید. (رفته بود نماز شب بخواند) پرسیدم چرا گوش شما خونی است؟ گفت: نمی دانم ترکش خورده است. چون دیدم یک مرتبه می سوزد و بچه ها خنده می کردند و می گفتند: لابد موش صحرایی گاز گرفته است.&lt;br /&gt;
ابتکار و طرحهای نظامی&lt;br /&gt;
موضوع	ابتکار و طرحهاي نظامي&lt;br /&gt;
راوی	عباس حاجی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در موقع عملیات می خواستم از خط پدافندی جزیره به خط کاسه غذا و مهمات برسانیم و چون تنها راه ارتباتی یک جاده بود و دشمن آمجا را بشدت می کوبید به همین خاطر نیروهای ما هر روز مجروح و شهید می شدند . دریکی از روزها برادر عبد ا... زاده طرح یک کانال را داد و بعد از اینکه کانال آماده شد از آن به بعد دیگر خطری نیروها را تهدید نکرد .&lt;br /&gt;
	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	محمد عبدالله زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک خاطره ای که به یاد دارم این است که در جبهه با موتور در گل و لای فرو رفته بودند و صورتشان زخمی شده بود. موقعی که می آمدند و تلویزیون روشن بود. با این که خودشان مدتها در جبهه بودند باز می گفتند ای کاش من هم آنجا بودم.&lt;br /&gt;
	فعالیتهای مذهبی&lt;br /&gt;
موضوع	فعاليتهاي مذهبي&lt;br /&gt;
راوی	محمد رضا مدبر&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رمضان سال 63-62 روزیکه بسیج فردوس افتتاح شد برادر عبدالله زاده از بلندگوی سپاه با یک سوزگداز خاصی مناجات کرد.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14402&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد عبدالله زاده مقدم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان فردوس]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید محمد حسین عباسیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-05-05T01:56:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6410268	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمدحسین‌	محل تولد :	طبس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عباسیان‌	تاریخ شهادت :	1364/11/23&lt;br /&gt;
نام پدر :	حسنعلی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی	حسن علی عباسیان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او مرتبه آخری که به مرخصی آمد گفت: من یک ماه دیگر به کربلا میروم نزد امام حسین(ع) و در جوار ایشان خواهم بود&lt;br /&gt;
	حالات معنوی قبل از شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	حالات معنوي قبل از شهادت&lt;br /&gt;
راوی	عزیزا.. ذبیحی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات والفجر 8 من و چند نفر دیگر از دوستان را صدا زد و گفت: بیائید تا از هم خداحافظی کنیم .من گفتم : نه اتفاقاً خبر شهادت بر پیشانی تو حک خورده است ژخوش به حالت ولی اوئ گفت: نه من لیاقت شهادت را ندارم . و با ما خداحافظی کرد .همانجا من به دوستانم گفتم : با زبان بی زبانی با ما خداحافظی کرد و همین طور هم شد که در همان عملیات هم به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
	حالات معنوی قبل از شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	حالات معنوي قبل از شهادت&lt;br /&gt;
راوی	قربانعلی مرادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حسین خواب کربلا را دیده بود چهره اش در آخرین بار که به مرخصی آمد مشخص بود که او شهید می شود. به آرزویش هم رسید، &lt;br /&gt;
	تولد و کودکی&lt;br /&gt;
موضوع	تولد و کودکي&lt;br /&gt;
راوی	حسن علی عباسیان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حسین در 2 سالگی دچار سوختگی حادی شد آنقدر وضعیت سوختگی وی وخیم بود که احتمال از بین رفتن او زیاد بود ولی قسمت او بوده که در راه خدا جان بدهد و شهید شود.&lt;br /&gt;
	عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	حسن علی عباسیان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یادم هست که بنایی داشتم و همین خانه ای که الان در آن نشسته ایم داشتیم می ساختیم من به او گفتم : که این خانه مال توست ولی او گفت: من به این چیزها نخواهم رسید. گفتم: این چه حرفی است می زنی هنوز می خواهیم برایت زن بگیریم . او گفت: انشاء ا... در آن دنیا.&lt;br /&gt;
	توجه به خانواده&lt;br /&gt;
موضوع	توجه به خانواده&lt;br /&gt;
راوی	صدیقه مرادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون خانه هایمان گلی و قدیمی بود و برای زندگی دیگر مناسب نبود حسین گفت : من خودم این خانه را خراب می کنم و خودم برایتان سر پا می کنم. پشتکار عجیبی داشت تمام خانه های گلی را خراب کرد و از نو خانه جدید برایمان ساخت.&lt;br /&gt;
	توجه به خانواده&lt;br /&gt;
راوی	صدیقه مرادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انس با قرآن را از زمان کودکی شروع کرد. حتی یک بار که مجروح شده بود با همان حال خواندن قرآن راترک نمی کرد.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14383&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد حسین عباسیان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان طبس ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید محمد علی عباسی مایوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-05-05T01:55:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6309210	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمدعلی‌	محل تولد :	قوچان&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عباسی‌مایوان‌	تاریخ شهادت :	1363/07/27&lt;br /&gt;
نام پدر :	عباس‌	مکان شهادت :	میمک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	معاون‌تیپ‌قائم‌مقام‌&lt;br /&gt;
گلزار :	شهدا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	خاطرات بعد از مجروحیت&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات بعد از مجروحيت&lt;br /&gt;
راوی	قربانعلی عباسی مایون&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات رمضان با شهید بودم. ما گردان زرهی بودیم. ایشان پیاده و آتش مورد نیاز ایشان را ما می ریختیم. از طریق بی سیم شنیدم که زخمی شده است تصور کردم شهید شده است. خودم صبح بعد نزدیک پاسگاه زید مجروح شدم و در فرودگاه اهواز به هوش آمدم. احساس کردم اینجا منطقه نیست. خنک است. هوای پاسگاه زید کجا و سالن انتظار فرودگاه کجا. یک لحظه صدای خنده ای را شنیدم. دیدم برادرم (شهید) است. شاید هیچ موقع در زندگی اینقدر شاد نشده بودم. چون فکر می کردم شهید شده است. دست در گردن هم انداختیم و از خوشحالی هر دو گریه کردیم. به تهران منتقل شدیم و هر دو در یک جا بستری شدیم. و در روستا شایعه شده بود که محمد علی سرش قطع شده و من هم شهید شده ام. فرمانده سپاه قوچان حجت الاسلام رفیعی تماس گرفت و از ما خواست هر چه زودتر به قوچان بیاییم. وقتی به قوچان آمدیم ما را با ماشین بدون اطلاع قبلی به روستا آوردند. هیچ کس مطللع نبود در درب منزل وقتی از ماشین پیاده شدیم و درب حیاط را باز کردیم ناگهان چشم پدرم به ما افتاد و غافلگیر شد. در حالی که دگرگون شده بود گفت: پسرهایم را با دو پا به جبهه فرستادم اما هر کدام با چهار پا آمده اند.&lt;br /&gt;
	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	قربانعلی عباسی مایون&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قوچان مانوری برگزار شد. ایشان را از جبهه دعوت کردند بیاید و مانور را رهبری کند. ایشان آمد و بعد از اتمام مانور اعلام کردند مدارکش را تحویل دهد تا برای زیارت حج ثبت نام کند و همان سال اعزام شود. در همین روزها بود که از جبهه خبر رسید سریع بیا جبهه و ایشان با عجله تمام از من خواست تا به قوچان برسانمش تا به جبهه برود. گفتم: مدارکت را بده برای حج ثبت نام کنم. گفت: «جبهه در رأس امور است.»&lt;br /&gt;
	شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
موضوع	شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی	قربانعلی عباسی مایون&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنده فرمانده گردان بودم و ایشان مسئول محور عملیاتی تیپ بود. به من بی سیم زدند که فرمانده محور پرواز کرد. (شهید شد). دنبال ایشان رفتم، دیدم زیر محور عملیاتی دشمن میان میدان مین افتاده است. خودم را مجهز کردم که سراغ ایشان بروم. در سنگر آخری دیدم نشسته و از ناحیه شانه تیر خورده است. گفتم: محمد علی! شنیدم پرواز کردی؟ بلند شو برو. گفت: من نمی روم شما برو. اینجا منطقه ناامن است. عراق پاتک می کند. اگر بنده بروم و منطقه را ترک کنم سقوط خواهد کرد. هر کار کردم منطقه را ترک نکرد. با من سر و صدا کرد و گفت: پا شو برو سر گردانت. من از بابت اطاعت رفتم. بعد از ساعاتی دیدم ایشان را آورده اند و به علت جریان خون زیاد بیهوش شده بود. او را به کردستان بردند و از آنجا به مشهد منتقل کردند و نهایتاً شهید شد.&lt;br /&gt;
	خواب و رویای شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
راوی	امان ا... حامدی فر&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند روز به عملیات عاشورا ( میمک ) مانده بود و رزمندگان لشکر 5 نصر خود رابرای رزم آماده می کردند . شب برادر عزیزم شهید میرزا زاده را در خواب دیدم که با گلایه به من گفت : چرا از من یاد نمی کنید ؟ بنده با شرمندگی جوابی نداشتم که بدهم فقط از او خواستم ما را دعا کند . ایشان فرمودند : همین چند روز دیگر تعدادی از برادران نزد ما می آیند و شما هم پیامی دارید می توانید برایمان بفرستید . روز بعد در محل پادگان ظفر ( ایلام ) سرداران شهید محمد علی عباسی معاون تیپ امام صادق ( ع ) را دیدم که سوار بر موتور ترل چفیه به سر و صورتش بسته بود . پس از احوال پرسی معمول ماجرای خواب را برایش تعریف کردم و از وی خواستم اگر شهید شد سلام مرا برساند و قسم بدهد که ما را شفاعت کند . وقتی خوابم و پیامم را دادم شهید عباسی گریه اش گرفت و فرمود : من هم دیشب خواب دیدم که خداوند به من فرزندی داده است و خانواده از من خواستند که نامش را مشخص کنم . من جواب دادم تا چند روز دیگر من شهید می شوم و نامش را خودتان انتخاب کنید . در حالیکه من اکنون از مخابرات می آیم و با تماس گرفتن به خانواده ام شنیدم همسرم زایمان کرده است ، لذا یقین پیدا کردم که در این عملیات به شهادت می رسم . شهید عباسی در عملیات عاشورا ( میمک ) به درجه رفیع شهادت نائل گردید .&lt;br /&gt;
	اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
موضوع	اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
راوی	ن .م رمضانیان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز شهید عباسی به من گفت: دوست داری برویم ملاقات ضرت امام. گفتم: بله. رفتیم مشهد بعد متوجه شدم که فقط فرماندهان عملیاتی به دیدار امام می برند. گفتم: عباسی پس مرا نمی برند. گفت: تو چکار داری من تو را می برم. فکر می کنم شهید چراغچی ثبت نام می کرد. به شهید چراغچی گفت: ایشان معلم دوست و همرزم و معاون بنده در جبهه هستند. می خواهم بیاورم دیدار حضرت امام. شهید چراغچی گفت: مانعی ندارد و خطاب به شهید عباسی گفت: عباسی کسی را که تو تأیید کنی افضل همه است. غرض که چقدر فرماندهان و مسئولین سپاه به شهید عباسی عنایت و لطف داشتند.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14372&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد علی عباسی مایوان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان قوچان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%A7%D8%BA%D9%88%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامرضا عبدالله زاده اغویی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%A7%D8%BA%D9%88%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-05T01:54:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6120279	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	غلامرضا	محل تولد :	تربت ‌حیدریه&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبداله‌زاده‌اغویی‌	تاریخ شهادت :	1361/01/09&lt;br /&gt;
نام پدر :	غلامحسین‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	جهادگر&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی	آمنه عبدالله زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست برادرم غلامرضا عبدالله‌زاده قبل از انقلاب دانشجوی دانشگاه فردوسی مشهد بود و وقتی به تربت می‌آمد شبها تا دیروقت از منزل بیرون می‌رفت و با چندین تن از دوستانش ملاقات می‌کرد و فعالیتهایی را انجام می‌داد که ابتدا از دید ما پنهان بود ولی بعد از مدتی یک روز جلوی غلامرضا را گرفتم و از او پرسیدم این کارها را که انجام می‌دهی چه معنایی دارد شما بر علیه رژیم قیام کرده‌اید و اگر شما را بگیرند حتماً اعدام می‌کنند. ایشان به من گفتند که شما خیلی بی‌خبر هستید همه شهرها قیام کرده‌اند و امام دارد می‌آید. من تازه آن موقع فهمیدم چه اتفاقی افتاده و از آن روز با او به شهر می‌رفتم و در فعالیتهای آنها شرکت می‌کردم.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14423&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:غلامرضا عبدالله زاده اغویی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تربت حیدریه ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید محمد عبدالله زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2020-05-05T01:52:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;AhmadAlipour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6120222	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمد	محل تولد :	طبس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبدالله‌زاده‌	تاریخ شهادت :	1361/02/12&lt;br /&gt;
نام پدر :	عباس‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	شهدا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	امدادهای غیبی&lt;br /&gt;
موضوع	امدادهاي غيبي&lt;br /&gt;
راوی	سید اسماعیل رضوی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من وقتی از شهرستان بجنورد برای عزیمت به مناطق جنگی خارج شدم ، به مشهد مقدس رفتم تا به کاروان بزرگ یاران امام بپیوندم ، طبق معمول همیشه رزمندگان اسلام که از شهر مقدس مشهد به جبهه اعزام می شوند ، به پابوس حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا (ع) رفتم و طلب یاری و کمک و پیروزی از آن امام بزرگوار کردم . اولین صحنه ای که مرا به خود واداشت در صحن امام رزمنده ای را دیدم که به کمک مادرش سمت پنجرهء طلایی در حرکت بود . حس انساندوستی و کنجکاوی من باعث شد که به سمت ویلچر او راه افتادم و علت بستری بودن و اوضاع وخیم او را سئوال کردم که خوشبختانه مادرش با آن خلوص قلبی جریان را برایم توضیح داد که فرزندم در جبهه ترکش به جمجمه اش اصابت کرده و استخوان جمجمه وهر دو پایش شکسته و و در سرش شکافی فرو رفته . بعد از مدتها بستری در بیمارستان پزشکان قطع امید کرده اند ، بخاطر اینکه دچار ضایعه مغزی شده و حالت روانی دارد . به هر حال این رزمنده مجروح توسط مادرش به پشت پنجره برده شد تا جزء دخیل شدگان حضرت باشد من در این لحظه قلبم جریحه دار شد و از خداوند طلب شفاعت وی را کردم و اندکی آن طرفتر نشستم و به فکر فرو رفتم و با خودم گفتم با توجه به روحیات اولین بار اعزام به جبهه اگر برای من چنین اتفاقی بیفتد و دکترها قطع امید کنند آیا امکانش هست با روی آوردن به حرم ائمه و شفاعت همه چیز یک دفعه عوض شود. درست پنج دقیقه از این فکر نگذشته بود ناگهان دیدم که همه مردم داخل صحن به طرفی می دوند و تا آن لحظه نمی دانستم عده ای از بیماران آسایشگاهی در کنار پنجره هستند و شبها اقامت می کنند تا فرجی شود . به طرف جمعیت رفتم ناگهان در بالکان طبقه دوم جوانی شانزده ساله که اهل کردستان بود و مدت 6 سال قطع نخاع گردن بود شفا یافته بود . بغض گلویم را گرفته و بسیار گریه کردم و به طرف ضریح رفتم و طلب استغفار کردم ، تا شب در حرم امام رضا (ع) به راز و نیاز مشغول شدم و شبانه برگشتم به اردوگاه و از آنجا با قطار به سمت تهران و از آنجا به مقصد اهواز رفتم . لرزش خاصی بر بدن و دستام وارد شد ، روحیه ام متحول شد ، وارد پادگان اهواز شدیم پس از دو روز داخل قطار بودن آن هم در سال 61 که به خاطر خطرات هواپیماهای دشمن ، قطار شب هنگام وارد اهواز شد . بعد از اینکه ما در پادگان مستقر شدیم ، همگی بچه ها را جمع کردند و اولین مژده که به ما دادند ، این بود که 3 روز دیگر عملیات بیت المقدس شروع می شود آگاه باشید چرا که دشمن هم این جریان را می داند و تدارکات بزرگی فراهم آورده است ما همگی با صلوات و ا...اکبر شور و شوق فراوان خود را اعلام کردیم . بعد از اینکه سخنان فرمانده تیپ مستقل 21 امام رضا (ع) پایان یافت یکی از برادران دستور برپا داد و با صدای از جلو نظام همگی نظام گرفتند ، عده ای با قضیه شل برخورد کردند ، آن برادر اعلام کرد اگر خوب عملیات نظامی را انجام ندهید به خط مقدم نمی برم شما را و بعد گروهها را تقسیم کردند و برای هر گروهان فرماندهی معرفی شد . اتفاقا معاون گروهان ما از همشهریان خودمان بود از این ساعت هر لحظه برایم خاطره بود که قلم و کاغذ قاصر است از بیانش . نکته قابل توجه این که من و دوستم غلام حسین کمک آر پی جی یک رزمنده عزیز به نام محمد عبدا... زاده _ اهل طبس _ شدیم . ایشان چندین بار در جبهه ها و عملیات حضور داشته، شخصی بود با صورتی نورانی _ تیپی ساده و بی آلایش و یک انسان مخلص و پاک بود ، روحیات اخلاقی ایشان من و دوستم را به خود معطوف کرد و بسیار به او انس گرفته بودم . ایشان با توجه به اینکه از نظر سازمانی با ما همسنگر بود ولی هیچوقت شبها به سنگر ما نمی آمد . بعدا ما کنجکاو شدیم و علت را جستجو کردیم دیدیم در فاصله ای از سنگر ما یک سنگر تکی ساخته و شبها را در آنجا به راز و نیاز با خدا می پرداخت . با توجه به سابقه ورزشی من و دوستم و آشنایی معاون گروهانمان ، من مسئول ورزش صبحگاهی بودم و ایشان خیلی خوشحال بود و با لبخند و شادی می گفت : این بار کمک های ورزیده ای دارم . اگر خدای ناخواسته به دفاع شخصی پرداختیم ، موفق می شویم ولی افسوس که نمی توانم این دفعه خیلی از تانکها را به درک واصل کنم من همیشه می گفتم چرا این مطلب را بیان می کنی ؟ لبخند می زد و می گفت که حتی این بار من از پدر و مادر ، دوستانم خداحافظی کرده ام . دست راستش زخمی بود و درد می کشید و اصلا به ما نمی گفت : یک روز هنگام عوض کردن بلوزش متوجه شدم دست راستش باند پیچی است . کنجکاو شدم ، جلو رفتم گفتم چرا باندش را عوض نمی کنی اینکه خیلی کثیف است با نگاهی عمیق رو به من کرد و گفت ، فردا پس فردا که عملیات شروع شود انشاءا... اگر قابل باشم شهید می شوم پس این دستم زیاد مهم نیست . من بسیار ناراحت شدم ، اصرار کردم باید باند دستت را عوض کنی او هم با اصرار من و دوستم باندها را باز کرد که ناگهان چرکها بیرون زد ، بسیار منقلب شدم و او را وادار کردم که باید برویم پیش دکتر او راضی نمی شد تا بالاخره او را راضی کردیم و به طرف بهداری صحرایی ( اورژانس) راه افتادیم . دکتر تا زخم را دید ، توضیح خواست در آنجا متوجه شدیم ، مرحله قبل از عملیات بوسیله راکت هواپیما زخمی شده و هنوز در بیمارستان خوب بهبودی پیدا نکرده بوده که با پدر و مادر و اقوام خداحافظی کرده بلافاصله رهسپار جبهه شده است . دکتر بعد از شستشو و تعویض باندها به ایشان تاکید کرد که وضع دستش بسیار بد است اگر رعایت نکنی دستت سیاه شده ، باید قطع گردد. اتفاقا در همان شب رزم شبانه داشتیم . جهت آمادگی رزمی برای عملیات شب بعد . بعد از کلی سینه خیز و راهپیمایی باید در مسیر راهمان از داخل رودخانه ای عبور می کردیم در شرایطی که اسلحه ها و تجهیزات انفرادی را هم بالای سرمان حمل کنیم تا خیس نشود . من بمحض اینکه داخل آب شدم به یاد گفته دکتر افتادم که گفته بود . رطوبت به محل زخم و دستت نباید برسد و با دوستم صحبت کردم و جریان را قرار شد با فرمانده در جریان بگذاریم تا شاید ایشان را از عبور از رودخانه منع کند که خودش متوجه شد و بسیار ناراحت گشت . ما هم به خاطر اینکه از ما ناراحت نشود این کار را انجام ندادیم . شب تاریکی بود ، چشمهایمان خوب جلو را نمی دید ، به این دلیل در آب افتادیم . محمد عبدا... زاده هم جلو ما در حرکت بود بسیار نگران حال او بودم . به هر حال آخر های شب برگشتیم و لباسهایمان را تعویض کردیم و وارد سنگرهایمان شدیم . طبق معمول ایشان به سنگر تکی خودش رفت تا صبح آنجا بود من صبح زود به سراغ او رفتم ، دیدم دراز کشیده است ولی چشمهایش باز است و تا مرا دید خیلی سریع بلند شد و قبلا کمتر به دست زخمی اش تکیه می زد ولی این مرتبه به دو دستش تکیه کرده بود بلند شد و موجب تعجب من شد . به او گفتم مگر قرار نشد آب به دستت نرسد که زخم دستت بدتر نشود ، سکوت کرد دوباره من گفتم : چطور شده دستت را خوب تکان می دهی اما انگار دستور پزشک برعکس شده است نه ؟ لبخند با معنی زد و گفت : همینطور است اصرار کردم که باید زخم را نشان بدهی . اول مقاومت کرد و با اصرار من قبول کرد اما گفت : یک شرط دارد و آنکه به کسی چیزی نگویی . من هم قبول کردم . پس آستین را بالا زد و باند را باز کرد ، دیدم که اصلا آثاری از زخمهای روزهای قبل در دست نیست من هم گفتم ا... اکبر و او گفت : مگر نگفتم اگر خدا من را قابل بداند خودش زخم را خوب می کند و مرا به سویش می خواند یک بار دیگر دست و پایم لرزید و همانجا کنارش نشستم کلی با همدیگر صحبت کردیم ، روحیه عجیبی گرفتم ، شب دیگر عملیات داشتیم ، صبح زود آماده شدی ، آخر اردیبهشت ماه بود صبح دل انگیزی بود تا خط مقدم بوسیله کامیون رفتیم و در انتظار فرا رسیدن تاریکی شب بودیم که عملیات شروع شد ، قبل از سوار شدن فرمانده ما را جمع کرد و شروع به سخنرانی نمود که : برادران شروع عملیات توسط گروهان ما خواهد بود از طرف کرخه نور ، حالا می خواهم بگویم اگر شانس بیاوریم گوشتهای شما بوسیله پلاستیک جمع خواهند شد و حالا هرکس امید بازگشت و یا مسائل دیگر دارد از صف بیرون بشود در پشت جبهه هم ما نیاز داریم چهره ها شاداب باشد . اصلا کسی تکان نخورد . بالا خره پس از کلی انتظار به منطقه جنگی رسیدیم از چپ و راست بوسیله انفجار گلوله های خمپاره تهدید می شدیم . نزدیک خط سوم از کامیونها پیاده شدیم تا شب آنجا ماندیم و به ستون یک در حالی که از زمین و آسمان آتش می بارید و سکوت را انفجارهای گلوله های خمپاره 60_80_120_میلیمتری در هم می شکست . در همین حال چند نفر از برادران بسیجی ستون ما توسط ترکش خمپاره ها مصدوم شدند تا به خطی رسیدیم که لودر و بولدزرها داشت خاکریز می زد ما در پناه خاکریزها پیش روی می کردیم ، جلوتر از ما گردان رزمنده های اصفهانی بود که واقعا شجاعت آنها مورد تحسین همگان بود داخل معبر مین اولین کسانی که وارد شدند اصفهانی ها بودند در این لحظه برادر محمد عبدا... زاده گفت : از این ساعت با من اصلا صحبت نکنید ، چون من صدای خمپاره شصت را کاملا می شناسم تا شما را خبر بدهم که خیز بروید در همین لحظه آرپی چی را مسلح کرد ، آخر معبر بودم که ناگهان کنار ما خمپاره 60 به زمین خورد ما سریع خیز رفتیم ، ناگهان متوجه شدم برادر محمدعبدا... زاده در حالی که دستش را به دلش گرفته بود به طرف من برگشت و باز با لبخند گفت نگفتم ، و به ملکوت اعلی پیوست ترکش درست به قلبش خورده بود و انگار خداوند به او امانی داد تا آخرین لحظه حرف آخرش را به من بزند .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14404&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد عبدالله زاده}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان طبس]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>AhmadAlipour98</name></author>	</entry>

	</feed>