<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Ahmadzade98</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Ahmadzade98"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Ahmadzade98"/>
		<updated>2026-06-05T07:52:33Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%DA%A9%D9%81%D8%A7%D8%B4%E2%80%8C_%D8%A8%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید ابوالقاسم کفاش‌ بجستانی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%DA%A9%D9%81%D8%A7%D8%B4%E2%80%8C_%D8%A8%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-09-29T21:00:52Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6011060	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
نام :	ابوالقاسم‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	کفاش‌بجستانی‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمد	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :	گناباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :	1360/12/03&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
شغل :	دانش آموز	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :	شهداء&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و النصرنا علي اقوم الکافرين با درود فراوان به رهبر کبير انقلاب امام خميني که توانست اينچنين جوانان را به خروش آورد و آنان را از گمراهي نجات دهد و با سلام به تمام رزمندگان در تمام جبهه هاي حق عليه باطل . پدر ارجمندم درراه الله اسماعيل هايت را آماده کن مبادا اگر فرزندت در راه الله حرکت کرد و شهيد شد غمي به چهره مردانه ات بنشيند . شاد باش و بدان شهادت يکي از اعضاي خانواده باعث سربلندي و عزت و شرف خانواده بلکه اسلام مي گردد . مادر مهربان وصيت به تو اين است که فرزندات را آنچنان تربيت کني که فقط در راه الله بروند که اجر تو بيشتر خواهد بود . محمدپسر عمويم دوست نداشتم به اين زوديي از شما جدا شوم ولي مي دانيد که وقتي پائيز فرا مي رسد برگ درختان بر زمين مي ريزد و از درخت جدا مي شود و عشق به خدا وقتي انسان را فرا مي گيرد مثل برگ درخت از دوستان و پدر و مادر جدا مي شود و به طرف معشوق خود پرواز مي کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی	زهرا برزگران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که در خانه نشسته ایم که یک دفعه صدای در آمد و من در را که باز کردم متوجه حضور یک مرد قد بلند با چشمان زیبا و چهره ای نورانی شدم که یک کیف آبی در دستش بود کیف را به من داد و گفت این لوازم ابوالقاسم است و دیگر آن ها را لازم ندارد. تا این را گفت از خواب بیدار شدم و خیلی نگران بودم چند روز از آن موقع نگذشته بود که خبر شهادت او را برای ما آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تولد و کودکی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی	زهرا برزگران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست ابوالقاسم سه ساله بود که مریضی سختی گرفت و او را به بیمارستان امام رضا علیه السلام در مشهد بردیم پزشکان بعد از معالجه گفتند که باید عمل شود و ابوالقاسم نمی گذاشت تا آن ها کارشان را انجام دهند و گریه می کرد بعد از ظهر آن روز خیلی دلم شکست و نمی توانستم درد کشیدن او را تحمل کنم. به حرم مطهر امام رضا علیه السلام رفتم و شفای پسرم را از ایشان خواستم. روز بعد که دکتر خواست برای عمل آماده شود و آزمایش گرفت گفت: که نیازی به عمل ندارد و با دارو رفع می شود. اما در اصل امام رضا علیه السلام او را شفا داده بود. و من در آن لحظه خدا را شکر کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولین اعزام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی	زهرا برزگران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز که ابوالقاسم به پایگاه بسیج رفته بود وقتی به خانه آمد گفت که می خواهم به جبهه بروم ما قبول نکردیم و گفتیم که سن شما کم است و هنوز چند سال تا سربازی شما مانده و زود است که به جبهه بروی ولی او گفت: حضرت قاسم علیه السلام که در کربلا شهید شد یکی از کوچکترین یاران امام حسین علیه السلام بود و حبیب بن مظاهر پیرترین آنها. پس ما نمی توانیم که برای سن و سالمان از وظایفی که بر دوشمان است شانه خالی کنیم. با این حرف ها ما را راضی کرد و به جبهه رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی	زهرا برزگران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست روز اعزام ابوالقاسم پدرش همه ی فامیل را دعوت کرد تا بعد از دید و بازدید از او خداحافظی کنند و ابوالقاسم به خاطر این کار پدرش خیلی خوشحال بود و در پوست خودش نمی گنجید وقت خداحافظی که فرا رسید پدرش اسپند دود می کرد و بر روی سرش پول می ریخت به او گفتم چرا این کار را می کنی برای کسی که به جبهه می رود که این کارها را انجام نمی دهند و پدرش گفت که این رفتن پسرم مثل دامادی اوست. مثل این که پدرش هم می دانست که این رفتن ابوالقاسم دیگر برگشتی ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی	زهرا برزگران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبی در خواب سید بزرگواری را دیدم که به نزد من آمد و گفت: به مسجد صاحب الزمان(عج) بروید و در آن جا دو رکعت نماز به جا آورید از خواب که بیدار شدم نزدیک اذان صبح بود وضو گرفتم و به مسجد صاحب الزمان(عج) رفتم و بعد از خواندن نماز صبح دو رکعت نماز دیگر به جا آوردم و به خانه برگشتم هنوز آرام نگرفته بودم که در به صدا در آمد وقتی در را باز کردم یکی از دوستان ابوالقاسم بود که به من گفت یکی از عکس های او را می خواهد هر چه گفتم برای چه کار می خواهید جواب درستی به من نداد عکس را گرفت و رفت. بعد از ظهر آن روز وقتی پدر ابوالقاسم به خانه آمد خیلی ناراحت و گرفته بود علت ناراحتی او را که جویا شدم چیزی نگفت و بعد از اصرار زیاد شروع کرد به گریه کردن و من فهمیدم که پسرم شهید شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحیه بسیجی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی	زهرا برزگران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان ابوالقاسم برای ما تعریف می کرد که قرار بود در سال 61 عملیات گسترده ای در غرب و جنوب کشور اتفاق بیفتد و لازم بود چند محور برای انجام این عملیات پاکسازی شود و نیاز به نیروی خط شکن بود که از لشکری که ما در آن بودیم داوطلب گرفتند و ده نفر بیشتر برای خط شکنی داوطلب نشدند . ابوالقاسم هم جو آنها بود . ایشان در آن زمان خمپاره انداز بود و کار ایشان طوری بود که موقع شلیک بدنشان در تیر رس دشمن قرار می گرفت ولی با وجود خطراتی که داشت با رشادت کامل آن کار را انجام داد و در تنگه چزابه بعد از آزادسازی آنجا مجروح شد و او را به بیمارستانی در اهواز انتقال دادند ولی بعلت خونریزی زیاد، ایشان به مقام والای شهادت نائل شدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اخلاص عمل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی	زهرا برزگران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست موقع اعزام به جبهه که ابوالقاسم می خواست به جبهه برود پدر بزرگش مقداری پول به او داد و گفت: آنجا لازمت می شود و می توانی برای خودت چیزی بگیری اما ابوالقاسم پول را قبول نکرد و گفت من برای خرج کردن پول به جبهه نمی روم. این پول را به مستمندان و نیازمندان بدهید تا امرار معاش کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توجه به تحصیل و علم آموزی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی	حسین کفاش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از گذراندن دوره راهنمایی به خاطر نبود امکانات تحصیلی در بجستان ابوالقاسم به مشهد رفت تا در آنجا ادامه تحصیل دهد هنوز یکماه از مدرسه ها نگذشته بود که جنگ شروع شد و ایشان تحصیل را رها کرد و از اینجا به منطقه رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی	حسین کفاش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که برادرم ابوالقاسم به شهادت رسید من 12 سال بیشتر نداشتم و در مدرسه راهنمایی درس می خواندم صبح روز تشییع جنازه برادرم من خواب بودم که با صدای گریه مادرم از خواب بیدار شدم وقتی علت را جویا شدم خواهرم گفت ابوالقاسم مجروح شده و پدر و مادر به گناباد می روند تا او را ببینند. خیلی ناراحت شده بودم . آماده شدم و به طرف مدرسه راه افتادم . مدرسه ما بعد از بنیاد شهید بود و هر وقت شهیدی را می آوردند عکس او را بر روی دیوار آنجا نصب می کردند . آن روز با اینکه ناراحت بودم و می دانستم که عکس را برای چه آنجا می فرستند ولی وقتی چشمم به عکس برادرم افتاد بی تفاوت از آنجا رد شدم. به مدرسه که رسیدم دیدم مثل هر دفعه که شهیدی را می آوردند و بچه ها را صف می کردند تا تشییع جنازه ببرند بچه ها به صف بودند من توی صف ایستادم و از یکی از بچه ها سوال کردم این شهیدی که آوردند کیست؟ گفت : مگر نمی دانی که برادرت شهید شده . تا این حرف را گفت اشکم جاری شد و خودم را به پشت مدرسه رساندم و شروع کردم به گریه کردن. یکی از معلمین به پیش من آمد و گفت شما می توانید به خانه بروید ولی من قبول نکردم و همراه معلمین و دانش آموزان مدرسه به تشییع جنازه برادرم رفتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قران و نیایش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی	علی ایرانپاک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کلاس اول دبیرستان با ابوالقاسم همکلاس بودیم. یک روز در سر کلاس درس متوجه شدم که ایشان به درس گوش نمی دهد و دارد چیزی جدا از مساله ای که در کلاس مطرح است می نویسید بعد از کلاس به او گفتم حواست به درس نبود چه می نوشتی؟ او از جواب دادن طفره رفت و با اصرار زیاد من گفت که وصیت نامه ام را تنظیم می کردم. هر چه پا فشاری کردم تا بتوانم از متن آن با خبر شوم نشد و بعد از آن موضوع، طولی نکشید که درس را رها کرد و به جبهه رفت. او از همان موقع می دانست که شهید می شود و گویی به او الهام شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17546&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ابولقاسم کفاش بجستانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان گناباد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%DB%8C%DA%A9%E2%80%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C</id>
		<title>شهید بیک‌ محمد کلابی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%DB%8C%DA%A9%E2%80%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C"/>
				<updated>2020-09-29T20:59:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6616283	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
نام :	بیک‌محمد	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	کلابی‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :	احمد	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :	بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :	1366/07/10	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی او برای اولین بار از طریق بسیج می خواست به جبهه برود مادرم به او گفت: &amp;quot; اگر شما به جبهه نروی ، فکر می کنم کار خلافی نکرده ای . چون من پیر شده ام و نیازمند به کمک شما هستم . &amp;quot; برادرم در جواب مادرم گفت: &amp;quot; مادرجان شما اصلاً برای من ناراحت نباشید نگهبان همه ما و شما خداست انشاءالله به سلامتی برمی گردم . تازه اگر من نروم و دیگری نرود پس چه کسی باید از کشور و انقلاب اسلامی دفاع کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات بعد از مجروحیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او یک مرتبه از ناحیه پا مجروح شد . و هنوز به طور کامل بهبود نیافته بود و مرخصی اش تمام نشده بود که به جبهه برگشت تا بتواند با دیگر رزمندگان و همرزمانش در عملیات شرکت نماید . و از اسلام و میهنش دفاع نماید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توصیه های شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکروز من به شوخی به او گفتم : محمد شما به اندازة کافی به جبهه رفته اید . مادرمان هم که پیر شده و احتیاج به نگهداری و مواظبت دارد . نوبتی که باشد به شما بیشتر از این نمی رسد . محمد گفت: &amp;quot; ما که به خاطر نوبت به جبهه نمی رویم . ما برای دفاع از اسلام ، میهن و ناموسمان به جبهه می رویم . و این وظیفه به پایان نمی رسد تا اسلام پیروز شود . &amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17565&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:بیک محمد کلابی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%DB%8C%DA%A9%E2%80%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C</id>
		<title>شهید بیک‌ محمد کلابی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%DB%8C%DA%A9%E2%80%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C"/>
				<updated>2020-09-29T20:58:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6616283	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
نام :	بیک‌محمد	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	کلابی‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :	احمد	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :	بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :	1366/07/10	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی او برای اولین بار از طریق بسیج می خواست به جبهه برود مادرم به او گفت: &amp;quot; اگر شما به جبهه نروی ، فکر می کنم کار خلافی نکرده ای . چون من پیر شده ام و نیازمند به کمک شما هستم . &amp;quot; برادرم در جواب مادرم گفت: &amp;quot; مادرجان شما اصلاً برای من ناراحت نباشید نگهبان همه ما و شما خداست انشاءالله به سلامتی برمی گردم . تازه اگر من نروم و دیگری نرود پس چه کسی باید از کشور و انقلاب اسلامی دفاع کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات بعد از مجروحیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او یک مرتبه از ناحیه پا مجروح شد . و هنوز به طور کامل بهبود نیافته بود و مرخصی اش تمام نشده بود که به جبهه برگشت تا بتواند با دیگر رزمندگان و همرزمانش در عملیات شرکت نماید . و از اسلام و میهنش دفاع نماید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توصیه های شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکروز من به شوخی به او گفتم : محمد شما به اندازة کافی به جبهه رفته اید . مادرمان هم که پیر شده و احتیاج به نگهداری و مواظبت دارد . نوبتی که باشد به شما بیشتر از این نمی رسد . محمد گفت: &amp;quot; ما که به خاطر نوبت به جبهه نمی رویم . ما برای دفاع از اسلام ، میهن و ناموسمان به جبهه می رویم . و این وظیفه به پایان نمی رسد تا اسلام پیروز شود . &amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17565&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد کلابی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%DA%A9%D9%81%D8%B4_%DA%AF%D8%B1</id>
		<title>شهید علی‌ اصغر کفش گر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%DA%A9%D9%81%D8%B4_%DA%AF%D8%B1"/>
				<updated>2020-09-29T20:55:29Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; ’&lt;br /&gt;
کد شهید:	6530837	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	علی‌اصغر	محل تولد :	تربت ‌حیدریه&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	کفشگر	تاریخ شهادت :	1365/01/11&lt;br /&gt;
نام پدر :	مسلم‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌عسکری‌&lt;br /&gt;
خطرات&lt;br /&gt;
توصیه های شهید&lt;br /&gt;
موضوع	توصيه هاي شهيد&lt;br /&gt;
راوی	کفشگر&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین باری که برادرم شهید علی اصغر از جبهه آمده بود و به من گفت:ببین خواهر جان مبادا ناراحت شوی بعد از دیدن پدر و مادر اولین جایی که می آیم خانه شماست-موقع خداحافظی تا دم در او را بدرقه کردم او تا نیمه کوچه رفت ولی دوباره برگشت و به من گفت خواهر اگر برنگشتم ناراحت نباش شاید من قابل باشم شربت شهادت را بنوشم و دوست دارم زینب وار رندگی کنی و دشمن را شاد نکنی.گفتم چرا این حرف را می زنی ؟ ان شاءا... میروی و باز می گردی.گفت نه خواهر این بار شهید می شوم.گفتم :حالا همین امروز می خواهی بروی گفت :نه یکبار دیگر برای خداحافظی می آیم.روزی که خواست راهی جبهه شود آن روز من برای معالجه به مشهد رفتم و ایشان آمده بود ولی من نبودم.یک روز رفتنش را به خاطر من به تاخیر انداخت ، صبح روز بعد آمد و باز هم من نبودم و دوباره رفتنش را به تاخیر انداخت و روز سوم خواست که برود گفته بود من که رفتم ولی دیدار با خواهرم به قیامت افتاد.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17560&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی اصغر کفش گر}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تربت حیدریه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%DA%A9%D8%B4%DA%A9%DB%8C%E2%80%8C_%D9%88%D8%A7</id>
		<title>شهید جواد کشکی‌ وا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%DA%A9%D8%B4%DA%A9%DB%8C%E2%80%8C_%D9%88%D8%A7"/>
				<updated>2020-09-29T20:53:43Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6011050	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	جواد	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	کشکی‌وا	تاریخ شهادت :	1360/11/15&lt;br /&gt;
نام پدر :	غلامرضا	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	خواجه‌ربیع‌&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
پرهیز از گناه&lt;br /&gt;
موضوع	پرهيز از گناه&lt;br /&gt;
راوی	غلامرضا کشکی وا&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در طول سربازی اش دوازده هزار و هشصد تومان خرجش کردیم ششصد تومان از آن را به ما داد یک دفعه ما می خواستیم به ملاقاتش برویم مدتی معطل شدیم و بعد او را پیدا کردیم که او تعمیر کار ماشین بود که ماشیبن افسران را تعمیر می کرد .بعد از احوال پرسی فهمیدیم که چهار تیغ به او داده اند که ریشش را بتراشد .گفتم این کار خوبی نیست گفت:گه کار کنم دستور از بالاست گفتم برایت درست می کنم .یک حلب روغن به افسر مربوطه دادم و او را از آنجا به جای دیگر انتقال دادند .جواد می گفت : دخترهای امریکایی را اینجا لخت کرده اند و به ما نشان می دهند .باز یک حلب روغن به یک افسر دیگر دادم و جواد را از آنجا به جای دیگری انتفال دادند .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17528&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:جواد کشکی وا}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%DA%A9%D8%B4%DA%A9%DB%8C</id>
		<title>شهید جواد کشکی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%DA%A9%D8%B4%DA%A9%DB%8C"/>
				<updated>2020-09-29T20:51:12Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6221105	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	جواد	محل تولد :	سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	کشکی‌	تاریخ شهادت :	1362/05/11&lt;br /&gt;
نام پدر :	حسن‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌شهداء&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
موضوع	آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی	صدیقه کشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی که می خواست به جبهه برود هنگام رفتن صورتش را بوسیدم و یک سینی برداشته و یک پارچ آب و قرآن و آینه در آن گذاشتیم که جواد نگاهی به آن انداخت و گفت: مادر جان چرا این کارها را می کنی ، سینی را برگردان ، نمی خواهم همسایه ها ببینند فقط از زیر قرآن ردم کن ولی پشت سرم آب نریز.اما وقتی که خیلی اصرار مرا دید ، گفت: آرزوی من شهادت است، سپس قرآنی از جیبش بیرون آورد و گفت: قرآن همیشه همراه من است ، ما برای قرآن می جنگیم تا پیروز شویم. دلم آرام نگرفت گونه هایش را بوسیدم و گفتم: مادر جان بخدا سپردمت. هنگام رفتن به طوری که متوجه نشود پشت سرش آب ریختم وگفتم: برو بخدا سپردمت . هنگام رفتن با همسایه ها و دو سه تا مرد که با او کار می کردند خداحافظی کرد ورفت. در ماه رمضان به فیض شهادت نایل آمد.&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی	حسن کشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که شهید کوشکی همراه بچه ها برای شناسایی منطقه کله قندی رفته بودند در راه برگشت دشمن آنها را زیر نظر می گیرد. در حالیکه جواد تشنه اش می شود و از دوستانش آب طلب می کند یک قوطی کمپوت بر می دارد تا داخل آن آب بریزد. همین که می خواهد آب بخورد ترکش به او اصابت می کند و او فرصت آب خوردن هم پیدا نمی کند و به شهادت می رسد.&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	عصمت کوشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین دفعه ای که از جبهه به مرخصی آمده بود ، آخرین سحرگاه ماه رمضان بود که به من گفت : دعا کن این دفعه که رفتم شهید شوم . نمی دانم دفعه قبل چرا همه شهید شدند ولی من به شهادت نرسیدم. وی علاقه شدیدی به شهادت داشت.&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	صدیقه کوشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز جواد تعدادی از کتابهای آیت الله دستغیب را که درمورد شهید وشهادت بود برایم آورد وگفت : مادرجان این کتابها را مطالعه کن که خیلی مفید است در ضمن خودش هم مطالعه می کرد اودر بین صحبتهایش دائم می گفت : آیا زمانی فرا می رسد که شربت گوارای شهادت را بنوشم وبه فیض شهادت برسم می گفت : چگونه است که همه شهید شدند به غیر از من یقینا&amp;quot; تو ازمن راضی نیستی من در جوابش می گفتم : نه مادر راضی به رضای خدا هستم هر چه قسمت باشد اگر در طالعت شهادت باشد نصیبت خواهد شد .&lt;br /&gt;
تقید به انجام کامل ماموریت&lt;br /&gt;
موضوع	تقيد به انجام کامل ماموريت&lt;br /&gt;
راوی	حسن کوشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواد تصمیم گرفته بود که برای شناسایی منطقه کله قندی برود اما عده ای از دوستانش که در حفاظت اطلاعات بودند از این کار او ممانعت به عمل آورند.اما او با اصرار گفت: من حتماً باید بروم .وقتی آنها متوجه اصرارهای بیش از حد شدند تلفنی با مسئولانش تماس گرفته وجریان را به آنها گفتند : مسئولان وی سریعاً گفته بودند حتی اگر کار به بازداشت وی کشید نگذارید او برود حیف است از حالا او به شهادت برسد هنوز به وجود او نیازمندیم اما جواد گفته بود که اگر نگذارید هم اکنون لباسهایم را از تن بیرون می کنم وبه خانه می روم ودیگر پا به جبهه نخواهم گذاشت ولی جواد بلاخره به آنجا رفت و به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	صدیقه کوشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامیکه در خانه مشغول نماز خواندن بودم جواد به خانه آمد وبرگه ای را به من داد وگفت : مادر این رضا یتنامه اعزام به جبهه است خواهش می کنم آن را امضا کنید سر دوراهی مانده بودم با خود گفتم با این سن کم فکر نمی کنم او را قبول کنند سپس رو به او کرده وگفتم صبر کن بگذار پدرت بیاید او بهتر می تواند تصمیم بگیرد وقتی این را گفتم خیلی ناراحت شد وبه زیر زمین رفت وزانوی غم به بغل گرفت وقتی دیدم خیلی افسرده شده وبه حالش غصه خوردم وگفتم : خوب ببرش بابایت تا امضا کند اوگفت نه ، اول رضایت مادر شرط بعد پدر گفتتم اشکالی ندارد بیاور تا امضا کنم وقتی امضا کردم صورتش گل انداخت واز خوشحالی چشمانش برق می زد صورتم را بوسید وگفت حالا که راضی شدی اگر پدر هم رضایت بدهد انشا الله به جبهه خواهم رفت رضایت پدر را هم جلب کرد وراهی جبهه شد .&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی	صدیقه کوشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از انقلاب جواد از دوستانش تعدادی عکس فرح وشاه گرفته بود وداخل کشوی آهنی گذاشته بود بعدها آنها را از کشو بیرون آورد وبه من نشان داد وگفت : مادرجان آنها را دوست داری ؟ گفتم : من اینها را دوست ندارم از همان اول دوستشان نداشتم حقیقت را می گویم چون می دانستم چه جنایتهای می کردند بعد گفت : اگر مایلی آنها را برایت مخفی کنم وگرنه آنها را زیر پا له کرده وپاره کنم گفتم : هر طور دوست داری که دیدم قاب عکس فرح را شکست وعکسش را پاره کرد سپس گفت : مادر هر چه فکر می کنم کسی متوجه این انقلاب که امام خمینی (ره) به پا کرد نخواهد شد من گفتم : مادر چقدر ساده ای مطمئنا&amp;quot; همگی متوجه هستند ما باید به امید خدا این رژیم را سرنگون می کنیم .&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی	حسن کوشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام انتخابات ریاست جمهوری بنی صدر و آقای حبیبی هم کاندیدا شده بودند جواد به من گفت : پدر هر کدام از اقوام و آشنایان خواستند در انتخابات شرکت کنند تأکید کنید که فقط به آقای حبیبی رأی بدهند وقتی علت را پرسیدم گفت: به حرفهایم گوش کنید شما به اوضاع مملکت واقف نیستید من بهتر می دانم چه کسی شایسته تر است .&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی	حسن کوشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار حدوداً ساعت 8/5بود که جواد از مدرسه به خانه آمد وقتی به او گفتم چقدر زود از مدرسه برگشتی ؟ گفت : تاج گذاری کره خر بود . من هم فرار کردم و آمدم . من که متوجه حرفهایش نشدم گفتم : منظورت چیست ؟ گفت : به مناسبت تاج گذاری پسر شاه می خواستند از ما در مدرسه پذیرایی کنند که من بر گشتم بچه های مدرسه به او می گفتند چرا این حرفها را می گویی ؟ کره خر یعنی چه ؟ او پسر شاه است چرا توهین می کنی گفت: شاه برای خودش شاه است من از هیچ کس هراسی ندارم و روی حرفم هستم و خواهم بود .&lt;br /&gt;
مبارزه با ضد انقلاب و منافقین&lt;br /&gt;
موضوع	مبارزه با ضد انقلاب و منافقين&lt;br /&gt;
راوی	عصمت کوشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست که یک روز جواد با شلوار خونی به منزل آمد . هیچ کس در خانه نبود و او از این بابت خوشحال بود. به خواهرزاده ام گفت: اگر می شود شلوار مرا بشوی . خواهرزاده ام: مگر چی شده؟ جواد گفت: طوری نشده- البته خواهر بزرگترم از جریان خبردار بود- بعد از اینکه او شلوارش را شست خواهر بزرگم به من گفت: گویا جواد با منافقی درگیر شده و پس از درگیری فرار می کند و چون اطلاعاتی بوده ، عده ای به دنبال او می روند و قبل از دستگیری به او تیراندازی می کنند که باعث جراحات پای او می شود.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17527&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:جواد کشکی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D8%B1_%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد عطار خراسانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D8%B1_%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-18T13:56:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6309617 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : عطار خراسانی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1363/07/20&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمدصادق‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : خواجه‌ربیع‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهمین مبارکین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع مهمين مبارکين&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست یک شب به خانه ی عموی محمد رفته بودیم . عموی او خمس و زکات نمی داد . محمد هم از این موضوع باخبر بود و آن شب هم که به خانه آنها رفته بودیم هر چه به او تعارف کردند که چای و میوه بخورد اونخورد و حتی نماز هم نخواند بعد از اینکه از خانه بیرون آمدیم علت را از او پرسیدم او گفت : چون خمس و زکات نمی دهند به همین دلیل چیزی نخوردم . بعد از اینکه محمد شهید شد به عمویش ماجرای آن شب را گفتم و آنها هم از آن به بعد خمس و زکات خود را دادند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد عطار خراسانی در عملیات میمک جانشین گروهان بود . وقتی مشغول چیدن نیروها در پشت سنگر بود مقداری جلوتر رفته بود تا از وضعیت سنگرها و کمین دشمن کسب اطلاع کند که در همین حین خمپاره ای کنار ایشان به زمین اصابت کرده و بر اثر متلاشی شدن بدن به شهادت می رسد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14806&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد عطار خراسانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید امیر حسین علی آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-18T13:33:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6525583 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : امیرحسین‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : علی‌آبادی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/11/10&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : انصارالحسین‌ ( ع‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بعد از شهادت امیر حسین تا مدتی از این موضوع خیلی ناراحت بودم . و از دوری او احساس دلتنگی می کردم . تا اینکه شبی در خواب دیدم امیر حسین آمده کنارم و به ن گفت : « مادر جان نگران من نباش ! من جایم خوب است . هیچ ناراحتی ندارم .» از همان زمان به بعد سعی کردم دیگر ناراحت دوریش نباشم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر حسین خیلی دوست داشت که به جبهه برود . بخصوص وقتی پدرش به جبهه رفت این علاقه او دو چندان شد . به طوریکه یک روز به من گفت : « چرا پدرم با آن سن زیاد به جبهه برود، ولی من نروم؟ » به همین خاطر تصمیم گرفت که به جبهه برود، رفت و بعد از مدتی به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به ائمه اطهار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع عشق به ائمه اطهار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم است یک سال برای شرکت درمراسم چهل وهشتم وزیارت امام رضا به مشهد رفته بودیم امیر حسین به چنین مراسمهایی عشق می ورزید . امیرحسین را در حال زنجیر زدن برای امام حسین ( ع ) دیدم خیلی محکم زنجیر می زد بطوریکه از پشتش خون می آمد گفتم : برادر کمی آرامتر بزن درد می کند اما او گفت : برای امام حسین ( ع ) هر قدرمحکم بزنی درد نمی کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از شهادت امیر حسین شبی اورا در خواب دیدم که با لباس سفیدی به منزل ما آمد و به من گفت : برای من قرآن بخوانید بر سرمزارم گریه نکنید مواظب مادرباشید وبه او کمک کنید و اورا تنها نگذارید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون پدرم رزمنده بود وقتی از جبهه می آمد برایمان از حضور پرشور جوانان می گفت : به همین خاطر بود که امیر حسین عاشق جبهه شد و خود را آماده کرد تا به جبهه برود من ودیگر خواهرانم به اوگفتیم : پدر درجبهه است تودیگر نرو . گفت : نه من باید به جبهه بروم چون امام دستور داده که به جبهه بروید اینگونه بود که او عاشق جبهه شد وکارش را رها کرد وعازم جبهه شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14965&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:امیر حسین علی آبادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد علی اکبر خانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-18T13:31:04Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6601707&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : سرخس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : علی‌اکبرخانی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/04/27&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : میرزا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی بی بی جان علی اکبر خانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم یک شب خواب دیدم که خلائق زیادی هستند که در کوچه و خیابان ریخته اند برادرم محمد علی اکبر نیز وسط این خلائق بود که لباسهای شیک پوشیده بود و سر و صورتش آرایش کرده بود . گفتم : برادر کجا می روید؟ گفت : من شهید شده ام به پدر بگویید جشن خوبی برایم بگیرد و مادر دیگر غصه نخورد و ناراحت من نباشد من جایم خوب است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14982&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد علی اکبر خانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سرخس]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید عید محمد علی آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-18T13:28:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6525588 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : عیدمحمد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : نیشابور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : علی‌ابادی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/10/21&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : نورمحمد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی فاطمه علی آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که عید محمد می خواست به جبهه برود من به او گفتم : برای بدرقه ات تا نیشابور می آیم . گفت نه شما نمی خواهد بیایی ولی من حرف ایشان را گوش نکردم و بعد از او به نیشابور رفتم . من در شهر مقداری سیب برایش گرفتم و هنگامی که ایشان را دیدم گفت : من لیاقت شهادت را ندارم و انسانهای پاک به شهادت می رسند من هم خندیدم و گفتم : آیا از شما پاک تر هم هست . آن روز آنها را به مشهد بردند قرار شد که روز بعد از مشهد به طرف جبهه حرکت کنند . هنگام ظهر بود که ما منتظر بودیم اتوبوسها از طرف مشهد حرکت کنند . من در طرفی که ایستاده بودم ایشان را ندیدم و یکی از فامیلها که در طرف خیابان ایستاده بود ایشان را داخل اتوبوس دیده بود و به من اشاره کرد و این آخرین دیدار ما با او بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی فاطمه علی آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبی که قرار بود برای عملیات بروند محمد تلگرافی برای من فرستاد و در همان شب خواب دیدم که مثل طاووسی است و آمد روی شانة راستم نشست . او را دور کردم ولی دوباره برگشت و روی شانة چپم نشست و هرچه او را دور کردم دوباره برمی گشت و روی شانه ام می نشست . صبح که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم عید محمد شهید شده است و گویی به من الهام شده است و من مشغول آماده کردن مراسم عزاداری بودم که بعد از پنج روز جنازة محمد را آوردند و یک ماشین از طرف سپاه آمده بود و از خانة برادرش عکس ایشان را گرفته بود و در همان موقع ایشان را تشیع کردیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی معصومه علی آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنجرة اتاق باز بود و من کنار پنجره ایستاده بودم و بیرون را نگاه می کردم . مسجد روبروی خانة ما بود . همان طور که ایستاده بودم ناگهان ماشینی از سپاه را دیدم که جلوی مسجد توقف کرد . دلشورة عجیبی به من دست داد چون نزدیک به یک ماه بود که پدرم نامه ای برای ما نفرستاده بود و یکی از افراد روستا را به داخل ماشین بردند و بعد از چند دقیقه آن مرد با حالتی نگران و مضطرب از ماشین پیاده شد و مادرم مرا فرستاد و گفت بیا برو و ببین چه خبر است؟ از آن مرد پرسیدم ماشین سپاه چه خبر آورده است او گفت خبری نیست بعد آن مرد به خانة عمویم رفته بود و یک عکس از عید محمد گرفته بود و عمویم برای ما خبر آورد ولی ما باورمان نمی شد و خبر مجروحیت را به ما داد و همان روز مادرم با فامیل به نیشابور رفتند . در آنجا جنازة پدرم را شناسایی و روز بعد در روستا تشیع کردند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی فاطمه علی آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم در آخرین شبی که عید محمد می خواست عازم جبهه شود . در همان شب مادرش به رحمت خدا رفت . بعد از آن می خواستند که ارث پدرش را تقسیم کنند ولی او هیچ حرفی نزد . به او گفتم : عید محمد تو چرا حرفی نمی زنی . گفت اگر من حرفی بزنم به خاطر مال دنیا است و من نمی خواهم برای مال دنیا حرف بزنم . من فقط همین امشب را میهمان شما هستم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاقه مندی ها و آرزوها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع علاقه مندي ها و آرزوها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی علی نظام دوست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکمرتبه خواب دیدم که برادرم از طرف مرقد شهدا می آید از من پرسید کجا می روی؟ گفتم : به استقبال شما می آیم . گفت : به استقبال من تنها می آیی . گفتم : بله بعد گفت افراد دیگری هم هستند که باید به استقبال آنها بروی همانند عید محمد علی آبادی و اسم چند نفر دیگر را هم برد . بعد از اینکه از خواب بیدار شدم خوابم به حقیقت پیوست و خبر شهادت عید محمد را برایم آوردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی جعفر علی آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از دوستان پدرم تعریف می کرد که هنگامی که عملیات شروع شد ایشان در پشت خاکریز در حال تیراندازی به سوی دشمن بود و روی تیربار کار می کرد . در همان شرایط ما به علت سختی جنگ عقب نشینی کردیم ولی ایشان همچنان تیراندازی می کرد . چند لحظه ای گذشت . دیگر صدای تیربار را نشنیدم و هنگامی که به او رسیدم صدایش زدم ولی جواب نداد . وقتی که نزدیکش شدم دیدم که در همان حالت تیراندازی بدون اینکه تیرباز از دستش بیفتد، همچنان استوار ایستاده بود و تیری به پیشانی اش خورده بود ولی او اصلاً تکان نخورده بود و همچنان حالت قبلی خود را حفظ کرده بود . و در همانجا شربت شهادت را نوشید و به فیض عظیم شهادت نائل گشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی معصومه علی آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم پدرم شب وصیت هایش را انجام داده بود و صبح که می خواست برود غسل شهادت کرد . هوا هم خیلی سرد بود و ما پای کرسی نشسته بودیم . آن موقع من خیلی کوچک بودم و نمی دانستم که اگر پدرم برود دیگر معلوم نیست که بیاید . لباس بسیجی اش را پوشید ما را بوسید و هنگامی که به در منزل رسید به من که دختر بزرگ خانه بودم گفت : دخترم به امام خمینی و جمهوری اسلامی وفادار باش و مادرت را هرگز اذیت نکن من هم به او قول دادم . خداحافظی کرد و رفت و دیگر او را ندیدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاقه مندی ها و آرزوها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع علاقه مندي ها و آرزوها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی علی نظام دوست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم من با عید محمد در گردان جندا ... بودیم و در عملیات والفجر 5 شبانه به طرف دشمن حرکت کردیم . به منطقه ای رسیدیم که دشمن آنجا آب انداخته بود که منطقة شلمچه بود . شب به میدان مین و سیم خاردار برخورد کردیم هنگامی که از میان سیم خاردار عبور کردیم شلوار عید محمد سیم خاردار گیر کرد و پاره شد . از او پرسیدم چه شد؟ چرا ایستادی گفتم شلوارم پاره شده است . دنبال نخی می گردم که آن را ببندم . من به او گفتم وقتی من و تو جلوتر از همه حرکت بکنیم این مشکلات را هم دارد . ایشان در جوابم گفت : برای رسیدن به هدف و آرزو باید تمام سختی ها و مشکلات را پشت سر گذاشت و گفت : من حتماً به هدفم خواهم رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14967&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:عید محمد علی آبادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C_%D9%85%D9%88%D8%B4%DA%A9%DB%8C</id>
		<title>شهید محمود علی اکبری موشکی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C_%D9%85%D9%88%D8%B4%DA%A9%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-18T13:26:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6121089 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : کاشمر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : علی‌اکبری‌موشکی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/04/23&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : علی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : امدادگر - بهیار - پرستار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استقامت و پایداری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع استقامت و پايداري&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی حسن قاسمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در منطقه بودیم که بین ما و نیروهای خودی رودخانه ای قرار داشت زمانی که باران می آمد آب رودخانه زیاد می شد به طوری که غذا رساندن به ما مشکل می شد . منطقه در دید دشمن و عبور و مرور به سختی انجام می شد . یکبار به مدت 48 ساعت به ما غذا نرسید و برادران از فرط گرسنگی نای راه رفتن را نداشتند . با این حال خدا را مد نظر داشتند و از خدا یاری می خواستند . ناگهان چشممان به آهویی افتاد که از داخل آب رودخانه بیرون می آمد ودر گل فرورفته بود برادران دویدند و آهو را گرفتند و بعد از پختن بطور عادلانه بین همدیگر تقسیم و از گرسنگی و مرگ احتمالی نجات پیدا کردیم . براستی که این یکی از امدادهای غیبی بود که در جبهه های حق علیه باطل اتفاق افتاد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14989&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی اکبری موشکی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر علی اکبری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-18T13:24:05Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 5800577 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : علی‌اکبر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : تربت ‌ حیدریه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : علی‌اکبری‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1358/02/28&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : عطا محمد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : سایر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دقت در حلال و حرام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع دقت در حلال و حرام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی علی اصغر علی اکبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست زمانی که من کوچک بودم و هنوز 10 سال بیشتر نداشتم یک روز به همراه برادرم علی اکبر علی اکبری به سر زمین کشاورزی خود رفته بودیم و در راه برگشت وقتی از کنار جالیز خربزه عبور می کردیم من به او گفتم : برادر بروم و یک خربزه از این زمین بکنم و با هم بخوریم ایشان در جواب من با لحن محکمی گفت : نه مگر نمی بینی زمین مردم است . و اگر صاحب این زمین راضی نباشد ما مال حرام خورده ایم سپس به خاطر اینکه من موضوع را بفهمم سنگ داغی که در اثر آفتاب داغ شده بود برداشت و بر روی دستم گذاشت و گفت : اگر مال حرام بخوریم جزای ما آتش جهنم است که داغی این سنگ یک هزارم آن آتش هم نیست سپس دست مرا گرفت و به خانه رفتیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14985&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی اکبر علی اکبری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تربت حیدریه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید حسن علی آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-18T13:21:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6217334 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : حسن‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : کاشمر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : علی‌ابادی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/05/25&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : نصرالله‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر شهیدم حسن آقا دو مرتبه به جبهه رفت و هردو بار سالم به مرخصی آمد مرتبه سوم که در حال رفتن بود بسیار متحول شده بود و میگفت این دفعه آخر من است که به جبهه می روم و همین دفعه به شهادت میرسم پرسیدم از کجا میدانی که به شهادت میرسی ؟ گفت من خواب دیدم که شهید شده ام و در حال تشییع جنازه من هستند و اطرافیان به شما تسلیت میگویند دوعدد شمع بالای سرم روشن است و هرچه مردم می گویند میفهمم فقط نمی توانم از سر جایم تکان بخورم بالاخره من یقین دارم که این دفعه جام شیرین شهادت را می نوشم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز از به شهادت رسیدن همسر عزیزم حسن خبر نداشتم یک شب خواب دیدم که به قم رفته ام برای زیارت حضرت معصومه ( سلام الله علیها ) و دو نفر را درجلوی درب یک زیرزمینی دیدم که از طرف یزید و معاویه ( لعنه الله علیه ) در حال نگهبانی هستند ومیگفتند سر مبارک اباعبدالله الحسین ( علیه السلام ) اینجاست رفتم که داخل زیر زمین شوم اما نمیگذاشتند من تلاش میکردم که بروم زیارت کنم اما آنها مرا میزدند بالاخره موفق شدم و رفتم سر مبارک امام حسین ( ع ) را زیارت کردم دیدم سر مقداری سوختگی دارد و بعد از خواب بیدار شدم و وقتی همسرم حسن به شهادت رسید و برای زیارت جنازه رفتم دیدم سر شهید مقداری سوختگی دارد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14961&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسن علی آبادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید جواد علی آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-17T19:53:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6613497 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : جواد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : بیرجند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : علی‌ابادی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/11/20&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمدحسین‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : پایگاه‌هنرستان‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : سایر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی غلامرضا علی آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز جهت انجام کاری می خواستم به تربت حیدریّه بروم و با برادرم غلامرضا خداحافظی کنم گویا به ایشان الهام شده بود که به شهادت می رسند با چهره ای خندان مرا تا کنار اتوبوس بدرقه نمود و در آخرین لحظه هنگام خداحافظی این جمله را چند بار تکرار کرد که شاید دیگر همیدیگر را نبینیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی محمد حسین علی آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز 19 بهمن ساعت حدود 9 صبح در منزل بودیم که پسر دایی جواد به درب منزل آمد . دیدیم منزل لباس سیاه پوشیده گفت : بیایید برویم بیمارستان که جواد مجروح شده وقتی می رفتیم بین راه به ما گفت : جواد تیر خورده و شهید شده .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی رقیه علی آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز برادرم جواد به تشییع جنازه دوست و همکلاسی خودم شهید محمّدرضا حکمت شرکت کرد و بعد از مراسم به من گفت : آیا روزی می شود که عکس مرا هم در کنار دوستانم بگذارند . چند روز بعد از این موضوع به درجه رفیع شهادت نائل آمد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی محمد حسین علی آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب 19 بهمن ماه سال 63 بعد از ظهر فرزندم جواد گفت : به من شام بدهید که می خواهم به پایگاه مدرسه بروم ما آماده باش هستیم شام خورد و رفت و گفت : اگر دیرتر آمدم منتظر نباشید روز بعد ساعت 9 صبح خبر شهادت او را به ما دادند اینطور برای ما تعریف کردند که اینها 3 نفر دانش آموز بودند که اسلحه برای نگهبانی تحویل گرفتند یکی از این 3 نفر در حال امتحان اسلحه ناخودآگاه شلیک می کند و جواد شهید می شود و یکی دیگر از دانش آموزان که همراه جواد بوده مجروح می شود که ایشان پس از رساندن به بیمارستان و عمل جراحی خوشبختانه بهبود یافت ولی جواد بلافاصله شهید شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی محمد حسین علی آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان انقلاب یک روز که مأمورین شاه به تظاهرکنندگان حمله کرده بودند جواد یک پلاکارد که روی آن نوشته شده بود جاوید شاه از دست طرفداران شاه گرفته بود آورد سر کوچه منزل ما روی آن نوشت مرگ بر شاه . طرفداران شاه او را گرفتند و کتک زدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی رقیه علی آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 1357 یک روز در مدرسه بودم . مدرسه ما پهلوی مدرسه راهنمایی بود که جواد در آن درس می خواند . حدود ساعت 9 صبح بود که دیدم یک گروه از دانش آموزان مدرسه راهنمایی از دیوار یکی یکی پایین می پرند و داخل کلاسها می شوند و کلیه عکسهای شاه را می شکستند که ناگهان دیدم جواد نیز در بین آنهاست و دیدم جلو آمد و گفت : نترس ما فقط قاب عکسهای شاه را می شکنیم و می رویم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی احمد علی آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یکی از روزهایی که رژیم شاهنشاهی حکومت نظامی اعلام کرده بود با برادرم جواد طبق معمول در راهپیمایی شرکت کرده بودیم و در خیابان شهرداری بودیم که مأمورین شروع به تیراندازی کردند که همه ما متفرق شدیم و از یکدیگر جدا شدیم . پس از بازگشت به خانه و انتظار زیاد جواد بلاخره آخرین نفری بود که وارد خانه شد و با وجود اینکه خیابانها پر از مأمور بود پارچه ای در دست داشت که روی آن نوشته بود مرگ بر شاه .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همت در رفع مشکل دیگران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع همت در رفع مشکل ديگران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی غلامرضا علی آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دوران انقلاب یک روز بابرادرم جواد به راهپیمایی رفته بودیم که نیروی ارتش در مقابل مردم قرار گرفت و شروع به تیر اندازی به سمت مردم نموده و در این موقع چون مردم سراسیمه پراکنده می شدند به جمع آوری اشیاء ریخته شده مردم نموده بود که در آن زمان از توان او خارج بود . یادم می آید که با چشم گریان با اشیاء جمع آوری در کنار بیمارستان امام رضا ( ع ) ایستاده بود که شاید بتواند اشیاء گم شده مردم را به صاحبانش بر گرداند و در راهپیمایی به یاد دارم که هیچ کس جرأت نداشت به صورت علفی پلاکارت حمل کند . در پایان راهپیمایی همان روز با پلاکارتی که روی آن نوشته بود مرگ بر شاه به خانه برگشت که موجب اعجاب کلیه اعضای خانواده و همسایگان شده بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14970&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:جواد علی آبادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بیرجند]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C_%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%84_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید سید هاشم علوی خلیل آباد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C_%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%84_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2020-08-17T19:51:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6525555 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : سیدهاشم‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : کاشمر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : علوی‌خلیل‌آباد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/10/04&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : علی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : &lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : تخریب‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصيتنامه غواص شهيد انّ الله الشْتَري مِنَ المْؤمنينَ اَنفُسَهم وَ اَموالَهُم بِاَنّ لهَمُ الْجَنة همانا خداوند از مؤمنين جانهات و مالهايشان را مي‌گيرد و در عوض بهشت مي‌دهد . با درود بر تمام انبياء و مرسلين، بالاخص پيامبر اکرم ( ص ) و با درود به اوصيا و خاصه حسين ابن علي سرور شهيدان و امام زمان ارواحنا فدا و تمام شهدا و صديقين و رهبر عظيم‌الشأن حضرت امام خميني ( روحي له الفدا ) و با سلام بر شما شنوندگان بدانيد و بدانند اينجانب با آگاهي و شناخت کامل به جبهه‌هاي حق عليه باطل و نور عليه ظلمت شتافته و هيچ نگراني و اکراهي ندارم چرا؟ براي اينکه اگر صد سال هم عمر داشته باشيم عاقبت فناست و قرآن کريم مي‌فرمايد ( وَ مَاالْحياة الدُّنيا الاّ لهَوٌ وَ لَعْبٌ ) و امام حسين مي‌فرمايد ( ان لم يستقم دين محمد جدي رسول ا 000 الا بقتلي فيا سيوف خذيني ) اگر دين جدم رسول ا 000 پايدار نمي‌ماند مگر با ريختن خون من، پس اي شمشيرها جان مرا بگيريد و من که به يقين دريافتم که دين جدش در خطر است و من ادعا مي‌کنم که از ذريه مادرش فاطمه زهرا ( س ) مي‌باشم چرا نگويم اگر قرار است اين ابرنکبتها و ابر جنايتکارها احکام قرآن را از بين ببرند و با شهيد شدن داريم مگر نه اينست که من و شما در زيارت نامه مي‌خوانيم يا لَيْتَني کُنْتُ مَعَکَ پس تا آخرين قطره خوني که در بدن دارم از پاي نخواهم نشست و در راه او جهاد خواهم کرد، بکشم پيروزم، کشته شوم در راه الله است، چون به خاطر اعتلاي کلمه خودش که کلمه توحيد است راضيم . من الان که اين وصيت نامه را مي‌نويسم خدا شاهد است اصلاً در خودم لياقت شهادت را نمي‌بينم چون وقتي به جلوترهاي خودم فکر مي‌کنم خيلي گناه کرده‌ام و باز خدا را شکر مي‌کنم مرا از لجنزار تاريخ نجات داد و اين توفيق را به من داد تا که به جبهه بروم وباز هم از رحمت واسعه حضرت حق عزوجل غافل نبودم و بدان اميد فراوان دارم و گفتم شايد خداوند به بخشندگي و بزرگي خودش را سر تقصيرات من بگذارد و مرا عفو نمايد . و اگر لطف خدا شامل حالم شد و درجه شهادت نصيبم گرديد حتماً به فوز عظيم رسيده‌ام چونکه شهادت را بالاترين مرگها مي‌دانم . پدر و مادر و برادر و خواهر، از همه شما عذر و پوزش مي‌طلبم چون مدتي شما مادر از شيره جانت به من ارتزاق کردي و شبها برايم نخوابيدي به اميد اين که شايد در بزرگي معاون تو و پدرم باشم ولي مادر و پدر وبرادر و خواهرجان دنيا دون است، با کفار و منافقين خيلي ميانه‌اش خوب است ولي با کسانيکه ايمان به خدا و روز بازپسين بياورند خوب تا نمي‌کند . شما پيرو جدمان حضرت ابراهيم باشيد . که اسماعيل را خودش به قرباني برد . شما بر من گريه نکنيد بر قاسم و علي اکبر امام حسين ( ع ) بگرييد که از من بهتر بودند و فداي کلمه توحيد شدند . مادر و پدر عزيزم دنيا براي مؤمن زندان است و براي کافر بهشت، شما صبر کنيد و خيلي خوشحال باشيد که خدا با صابران است و در تمام مشکلات صبر را پيشه خود سازيد و شما خوشبختي مرا مي‌خواستيد و من هم خوشبخت شدم چون در راه خدا و در راه هدفي مقدس جان خويش را فدا خواهم نمود و برادر جان از تو مي‌خواهم اسلحه مرا به زمين نگذاري و در هر کجائي که داد مظلومي بلند باشد به کمک او بشتاب، که علي ( ع ) مي‌فرمايد : کونو للمظلوم عونا و لظالم خصماً و پيام من به شما شنوندگان محترم اين است : اولاً براي امام و مسئولين محترم جمهوري اسلامي دعا کنيد و براي شهداي صدر اسلام و براي من گنهکار و برايم طلب مغفرت نمائيد و ديگر بدانيد و آگاه باشيد که در دنيا دو حزب بيشتر نيست . حزب الله و حزب شيطان، خداوند هشدار مي‌دهد : الان ان حزب ا 000 هم المفلحون : يعني آگاه باشيد بدرستي که حزب يعني گروهي که ايمان آورده و در صراط مستقيم که در سوره حمد نماز مي‌خوانيم قرار گرفته و آن هم به احکام و قوانين آن عمل نمايد رستگار است . و من فکر مي‌کنم کسي که ادعا مي‌کند من در حزب الله قرار گرفته‌ام خداوند به حزب خودش مي‌فرمايد : کتب عليکم القتال و هو کره لکم : بلي گو اينکه از جنگ و قتال کراهت داريم اين امتحاني است که خدا مي‌خواهد ما را بنمايد و بر ما و شماها است که در راه خدا قتال کنيم واز هيچ چيزي جز خدا نهراسيد . اگر بخواهيد به نيکي و خوبي و رستگاري در آخرت نائل آئيد شجاعت و شهامت و از جان گذشتن در راه الله نص محض است . قرآن کريم نمونه‌اش را ميفرمايد ( لن تنال البر حتي تنفقوامما تحبون ) بل يکي از نمونه‌هاي نصي که جدمان حضرت ابراهيم داشت و جدمان هاشم ابن عبد مناف آورده وبخاطر حضرت هاشم خداند لشکر ابرهه را بوسيله ابابيل در تصميم گيري کوبيدن مکه دفع نمود . از شما مي‌خواهم دنباله رو راه شهدا باشيد و تا مي‌توانيد اتحاد و يکپارچگي خودتان را حفظ کنيد و نکند يک وقتي خداي نکرده بين شما اختلاف بياندازند و اتحاد شما بر هم بخورد که آن روز، روز شادي منافقين خواهد بود و در آخر از همه شما مي‌خواهم به بزرگي خودتان از سر تقصيرات من بگذريد و حلالم نمائيد و برايم در درگاه خدا دعا نمائيد و در پايان پدر و مادر عزيزم چند سفارش بود که خواستم خدمتتان عرض کنم . حدود 45 الي 50 روز روزه قرض دارم لطف کنيد ادا نمائيد و هر کس آمد و از من طلبکار بود حقش را بدهيد و از همه برايم حلاليت بطلبيد از همه شما التماس دعا دارم و ببخشيد چون نتوانستم فرزند خوبي براي شما باشم حتماً برايم دعا کنيد . العبد الحقير : سيد هاشم علوي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تولد و کودکی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع تولد و کودکي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید سید هاشم علوی خلیل آباد گوینده : عالیه سلمانیان ـ مادر سید هاشم در سن ده سالگی از روی یک درخت به زمین افتاد و بی هوش شد و سریعاً‌ به بیمارستان اعزامش کردیم و در بیمارستان به وضع او رسیدگی کردند و دکتر گفت که ضربه به سرش خورده اما خوشبختانه آسیب زیادی ندیده بود و فقط یک مقدار دچار ناراحتی عصبی شده بود بالاخره شفا پیدا کرد و قسمت او شهادت بوده است و الا در همان حادثه خطرناک باید از بین می رفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14937&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید هاشم علوی خلیل آباد}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید علی علی آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-17T19:48:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6613502 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : علی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : علی‌آبادی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/11/09&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : حسن‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : انصارالحسین(‌ع‌)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تلاش و پشتکار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع تلاش و پشتکار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب، ساعت 3 نیمه شب آتش دشمن خیلی زیاد بود، و قرار بود که روز بعد پاتک بزنند . دشمن بین ما و کاسه ـ منطقه ای در شلمچه ـ تعدادی کیسه ریخته بود . به دستور آقای محمد صفری کیسه ها را از آنجا برداشتیم و فقط چند کیسه باقی ماند که آقای محمد صفری گفت : &amp;quot; بچه ها این چند کیسه که در این قسمت مانده ( اشاره به جایی ) را بردارید .&amp;quot; چون آتش دشمن زیاد بود کسی حاضر نشد . ولی آقای علی آبادی بلند شد و گفت :&amp;quot; من الآن آن ها را برمی دارم .&amp;quot; رفت و کیسه ها را برداشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تواضع و فروتنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع تواضع و فروتني&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب برادرها داخل سنگر دور هم نشسته بودیم که من با مزاح به آقای علی آبادی گفتم :&amp;quot; شما امشب که عملیات است خیلی نورانی شدی، احتمالاً به شهادت می رسی .&amp;quot; با لبخند گفت : من لیاقت شهادت را ندارم وگرنه تا به حال به شهادت رسیده بودم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای علی آبادی در بهمن سال 66 در خط پدافندی جزیرة مجنون در ساعت 8 الی 9 صبح در سنگر کمین در نقطة صفر با اصابت گلولة خمپارة 60 به دست چپ در حالی که خنده بر لب داشت به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی که خبر شهادت علی را آوردند من خدا را شکر کردم چون او در راهی رفت که به آرزویش رسید و حتی قبل از این که به جبهه برود به من گفت : عمو، من این بار که بروم شهید می شوم . و من از شهادت او خوشحال هستم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید یک بار که برای مرخصی از جبهه آمدیم به ما اطلاع دادندکه باید به جبهه برگردیم . روز اعزام در میدان کارگران، آن طرف ترمینال فلکة شهربانی منتظر اتوبوس بودیم که دیدم آقای علی آبادی ساک به دست سریع می آید . گفتم : آقای علی آبادی، چقدر عجله داری ! گفت : اصلش همین است . من سه شب است که از جبهه آمده ام ولی حالا می خواهم برگردم و باعشق می روم . گفتم :&amp;quot; آقای علی آبادی این حکم است .&amp;quot; گفت : بله به ما تکلیف کردند وقتی خودمان آمدیم این لباس را پوشیدیم کسی به ما زور نکرد، خودمان به سپاه آمدیم و باید وظیفه مان را انجام دهیم . حالا اگر در خانه یک ساعت بمانیم همان است که یک سال بمانیم فرقی نمی کند . چون حالا تکلیف است باید تکلیف را انجام دهیم . اتفاقاً من خیلی خوشحالم چون می خواهم به یک مأموریت دیگر بروم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 66 در جزیرة مجنون، عراق در حال آماده شدن برای پاتک بود . از حرکت و آرایش نیروها مشخص بود که می خواهد عملیاتی را با آتش سنگین بر روی نیروهای ما شروع کند . این کار باعث شده بود که روحیة نیروهای ما تضعیف شود . آقای علی آبادی در سنگری که پنج متر با سنگر ما فاصله داشت نشسته بود . ایشان با دیدن این وقایع بلافاصله آر پی جی را برداشت و به داخل سنگری که جلوتر از همة سنگرها، و نقطة مقابل عراقی ها بود و کمتر از 60 متر با آن ها فاصله داشت رفت و من هم پشت سر ایشان حرکت کردم . ایشان چندین آر پی جی شلیک کرد و چند تا از سنگرهای آنان را منهدم کرد . با این کار آرامش نسبی به نیروهای خودی برگشت . من همانجا به سنگر فرماندهی گردان برگشتم که خبر آوردند بی سیم با شما کار دارد . وقتی صحبت کردم، گفتند که آقای علی آبادی با خمپارة 60 که به داخل سنگر ایشان خورده به شهادت رسیده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فعالیت در بسیج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع فعاليت در بسيج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی معصومه علی آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوایلی که جنگ شروع شده بود ما با برادر شوهرم حسن آقا در یک حیاط زندگی می کردیم و ایشان بیکار بود . یک روز همسرم به علی آقا گفت :&amp;quot; شما الآن 19 سال عمر داری تا کی می خواهی بیکار بگردی؟ به دنبال کار و کاسبی برو . نمی بینی پدرت نمی تواند کار کند، شما زندگی دارید باید از لحاظ خرجی زندگی به پدرت کمک کنی .&amp;quot; ایشان گفت :&amp;quot; عموجان، شما که نمی دانی من روزها کجا می روم . من روزها سر کار قنادی و شب ها به مسجد می روم . ایشان دو سه شب به خانه نیامد . نگران او شدیم و به دنبالش از همه سراغ گرفتیم که یکی از دوستانش گفت : علی در بسیج اسمش را برای جبهه نوشت و به جبهه رفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی معصومه علی آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرداد ماه سال 66 در جزیرة مجنون بودیم که عراق دست به پاتک زد و قصد داشت ادامة جاده ای که جزیرة مجنون جنوبی و شمالی را به هم متصل می کرد و ما در آن قسمت مستقر بودیم، تصرف کند . اولین گروهی که روی جاده نزدیک عراقی ها بود، گروهان آقای علی آبادی بود که از طرف عراق بیشترین آتش روی سر آن ها اجرا شد . ولی ایشان با گروهانش با شهامت خاصی پایداری کرد و حتی یک وجب از منطقه ای که در آن مستقر بود عقب نشینی نکرد . تا اینکه گروهان ما توانست وارد عمل شود و نیروهایی که آسیب دیده بودند را از معرکه نجاتشان دادیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی مشترک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع زندگي مشترک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی معصومه علی آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب آقای علی آبادی با همسرش در اتاق بعد از صرف شام نشسته بودند و ایشان کتابی را برداشت که مطالعه کند . همسرش گفت :&amp;quot; علی آقا، نمی شود برای یک بار هم که شده شب وقتی به خانه می آیی از من بپرسی که امروز در خانه چکار می کردم . وقتی از راه می آیی بعد از غذا و چای، کتابی را برمی داری و شروع به خواندن آن می کنی .&amp;quot; ایشان درحالیکه کمی ناراحت شدن بود گفت :&amp;quot; پس باید چکار کنم؟ شما از مطالعه کردن چیزی نمی دانی . من نمی توانم بدون مطالعه وقتم را بیهوده بگذرانم . شما هم بنشین و هر چه من می خوانم گوش کن تا یاد بگیری .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی معصومه علی آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یکی از عملیات ها قرار شد که گردان ما نیز در عملیات شرکت کند . آقای علی آبادی بیماری سختی داشت و خیلی هم اذیت و ناراحت بود . پزشکان به ایشان توصیه کردند برای مداوا در بیمارستان اهواز بستری شود . او هم پیش فرماندة گردان رفت و وضعیت خودش را بازگو کرد . فرماندهی هم به ایشان اجازه داد و در بیمارستان اهواز بستری شد . در بیمارستان وقتی متوجه شد که گردان ما قرار است در عملیات شرکت کند با آن وضعیت بیماری که داشت به گردان برگشت و در کنار همرزمان خود به رزم ایستاد و در عملیات شرکت کرد و با وجود بیماری به خواست خدا با مشکلی مواجه نشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14972&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی علی آبادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید ابوالحسن علی آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-17T19:45:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6309696 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : ابوالحسن‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : نیشابور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : علی‌آبادی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1363/12/25&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : نورالله‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر عملیات والفجر 1 با همدیگر بودیم اوسمت تک تیرانداز را داشت در حین حمله گلوله ی آمد از کنار کلاه اورد شد و به سر او اصابت نکرد بعداً که از عملیات برگشتیم اوگفت : این دفعه دشمن کلاه مراهدف قرار داد دفعه ی دیگر مطمئناً خودم را هدف قرار داهد و به شهادت می رساند اتفاقاً همین طور هم شد مرحله بعد در جزیره مجنون با هم بودیم در روی آب بود که خمپاره آمد و به قایق ایشان اصابت کرد و او به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی ابوالحسن برای بار اول از جبهه آمده بودگفت : این بار که رفته بودم دشم کلاهم را با گلوله سوراخ کرده و این دفعه که بروم گلوله به پایین تر ( پیشانی ) می زند ومن به شهادت می رسم من گفتم : این چه حرفی است که می زنی خوب به جبهه نرو خدا نکند که به شهادت برسی او گفت : نه همه این رزمندگان که به جبهه می روند مانند من خواهر وبرادر دارند پس باید صبر واستقامت داشته باشی و در برابر مشکلات مقاوم باشی وهمواره ازاسلام دفاع کنی همان دفعه هم که رفت به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14964&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ابوالحسن علی آبادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C_%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید قاسم علمی نژاد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C_%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2020-08-17T19:43:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6121024    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    قاسم‌    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علمی‌نژاد    تاریخ شهادت :    1361/05/02&lt;br /&gt;
نام پدر :    حسین‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    دانش آموز    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    شهدا&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
الذين امنو وها جرو ا وجاهدوا في سبيل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله ا و الئک هم الفائزون کساني که ايمان آوردند به خدا ي خود و هجرت کردند در راه خدا وباملهايشان وجانهايشان در راه خدا جهاد کردند درجه عظمي پيش خدا دارند حمد وسپاس خداراکه رامستقيم رابرايم نماياند ومرا نصرت عنايت کرد که بتوانم درراهش گام بردارم واز گناهها و معصيتها دوري گزينم خدايا تورا شکر مي کنم که به من قدرت دادي تا بتوانم درراهت به جهاد برخيزم واز دينت سند رهايي تمام مستضعفان جهان ازيوق مستکبران زورگو است به دفاع برخيزم درشرايطي کهاستکبار جهاني به سر کردگي آمريکاي جهانخوار انقلاب اسلامي ما را مورد حمله هاي شديد تبليغاتي - سياسي نظامي قرار داده است که براي جانشين کردن قامون ا… در تمامي جهان شده بود بار ديگر امپرياليسم براي سرنگوني انقلاب وجمهوري اسلامي ايران نقشه مي کشد و مي خواهد بوسيله يکي از عمال سر سپرده اش يعني صدام نکريتي اين انقلاب بوده هست ومن باتشخيص خودم به اين راه که راه اسلام وخدا مي باشد قدم نهادم من مي خواستم بهناي هل من ينسرني اباعبدالله لبيک بگويم من مي خواستم به فرمان رهبر عزيزم قائد اعظم ابراهيم زمان باور مستضعفان جهان دشمن ظالمان نايب امام زمانمان يعني خميني کبير لبيک گويم واگر سعادت رادشتم دراين راه کشته شوم چه بسا افتخارمي کنم واين آرزوي من است واينک تواي مادرم تو هم بايد به من افتخار کني ومن دردست توامانتي هستم از طرف خدا وهروقت خدا بخواهد بايد با دل وجان تقديم کني مادرم نمي داني که چقدر خوشحالم از اينکه توانستم راه خوب را تشخيص دهم ودراين راه کشته شوم اين آرزوي من است که دران راه کشته شوم چه بسا افتخار مي کنم و اين آرزوي من است واينک تو اي مادرم تو هم بايد به من افتخار کني ومن دردست تو امانتي هستم از طرف خد وهر وقت خدا بخواهد بايد با دل وجان تقديم کني مادرم نمي داني که چقدر خوشحالم ازاينکه توانستم راه خوب راتشخيص دهم ودراين راه کشته شوم اين آرزوي من است که دراين راه کشته مادرجان الان که اين وصيت نامه رامي نويسم خيلي دلم برايت تنگ شده ومي خواهم که ترا ببينم ولي چه کنم که اين جهاد واجب تر است ازتو مي خواهم مرا ببخشي که اذيتت کرده ام واين رابدان تاتو از من راضي نباشي اگر من کشته شوم شهيد نيستم مادر جان الان برخيزي مادر جان درمرگ من اشک نريز وهيچ ناراحت نباش چون اگر لازم شد خود تو هم بايد سلاح بردوش گيري وبه دفاع از اسلام برخيزي مادر جان آخرين وصيتي که دارم اينست به مردم بگوييد که من قدرامام عزيزمان رابدانيد قدر اين مرد بزرگ رابدانيد اورا تنها نگذاريد وبه رهنمود هاي انسان ساز او گوش فرادهيد و عمل کنيد منافقان داخلي رااز بين ببريد مادر جان ازتو خيلي راضي هستم مادرجان تو همچون زينب بودي براي من مراآگاهي دادي قرآن آموختي و مرا بزرگ کردي وبه ميدان جنگ فرستادي مادرم اگر شهيد شدم افتخار کن که توانستي فرزندي بزرگ کني تا در راه احياء کلمه اسلام و حفظ دين خداشهيد شود امروز شما مادران ازدست دادن فرزندتان را تحمل کنيد فردا که قانون خدا حاکم شد ديگر مادران شاهد نابودي تدريجي فرزندانشان نخواهند بود ديگر مادران بجاي اشک برچشم خنده بر لبها خواهند داشت و مادرم اني رابدان که اگر شهيد شوم اجرش راتنها نمي برم بلکه تو هم دراين اجر سهيم هستي چون توبودي که توانستي مرا اينطور تربيت کني وباز هم وصيت آخرين من اين است که امام عزيزمان راخميني بزرگ راتنها نگذاريد و براي سلامتي او دعا کنيد والسلام عليکم ورحمته الله وبرکاته التماس دعا دارم - قاسم علمي نژاد بسيج مسجد امام حسين ( ع) پايگاه شهيد حميد حداد طوسي منطقه 2 ناحيه 4&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14921&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:قاسم علمی نژاد}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86_%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%A7%D9%86%E2%80%8C</id>
		<title>شهید رمضان قالیبافان‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86_%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%A7%D9%86%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-16T19:38:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6715202	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	رمضان‌	محل تولد :	گناباد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	قالیبافان‌	تاریخ شهادت :	1367/01/15&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمدرضا	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	دانش آموز	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌قاسم‌&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
باسمه تعالي بسم رب الشهداء والصديقين گمان مبريد کساني که در راه خدا کشته مي شوند مردگانند بلکه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزي مي خورند . به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا درد اين جهان باشد براي من مگري و مگو دريغ دريغ بدام ديو درافتي دريغ آن باشد جنازه ام چو بيني مگو فراق فراق مرا وصال ملانت آن زمان باشد به نام الله پاسدار خون شهيدان ، پيامبر اکرم فرمود براي هر عمل نيکي عمل بالاتر و بهتر وجود دارد مگر شهادت در راه خدا با درود و سلام به يگانه منجي بشريت حضرت مهدي (عج) و نايب برحقش امام خميني و درود و سلام بر شهيدان گلگون کفن اسلام از کربلاي حسيني گرفته تا کربلاي ايران و با درود و سلام به رزمندگان اسلام و به اميد پيروزي اين عزيزان درجبهه هاي حق عليه باطل و به اميد آزادي اسرا و پيدايش مفقودين و با سلام به شما امت هميشه در صحنه با حضور خود چه در صحنه انقلاب . چه در صحنه جهاد با کفار بعثي مشت محکمي در دهان آمريکا و اياديش از جمله صدام زده ايد . به عنوان اولين سخن هدف خودم را از آمدن به جبهه برايتان بازگو مي کنم . هدفم از آمدن به جبهه براي احياء اسلام براي اينکه به کمک همرزمانم ريشه صدام را از زمين برکنيم&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16489&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:رمضان قالیبافان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان گناباد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%86%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید احمد قاینی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%86%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-16T19:36:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6219299	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	احمد	محل تولد :	سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	قاینی‌	تاریخ شهادت :	1362/08/30&lt;br /&gt;
نام پدر :	گل‌محمد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی	سکینه مریم جامی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش از رسیدن خبر شهادت احمد، من خواب دیدم که حضرت امام به خانه ما آمده اند و نشستند، همه اقوام و خویشان هم بودند. ایشان گفتند: شما افتخار همسری شهید را دارید. همسر شما شهید می شود. روز بعد از این خواب بود که خبر شهادت احمد را به ما اطّلاع دادند.&lt;br /&gt;
اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
موضوع	اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
راوی	گل محمد قائنی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد تا سن 18 سالگی با من بر سر کوره کار می کرد یک روز گفت می خواهم به جبهه بروم و بعد از آموزش او را به اراک بردند بعد از چند وقت برای آوردن او به آنجا رفتم در موقع برگشتن گفت پدر جان بیا به قم برویم و امام را ملاقات کنیم به او گفتم کارهایم مانده و نمی توانم بیایم ولی قبول نکرد تا اینکه به قم رفتیم و وقتی امام در مدرسه فیضیه سخنرانی داشت به سخنان امام گوش دادیم و از آنجا به روستا برگشتیم.&lt;br /&gt;
حالات معنوی خاص&lt;br /&gt;
موضوع	حالات معنوي خاص&lt;br /&gt;
راوی	ماه بی بی فوزابی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی احمد برای اولین بار به مرخصی آمد شب اول تا صبح نخوابید و فقط نماز می خواند و گریه می کرد می گفت در کردستان رفیقانم را کشتند و همه آنها شهید شدند ولی قسمت من شهادت نشد.&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	رضا قائنی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 61 که من سرباز بودم احمد به محل خدمتم تماس گرفت و گفت من می خواهم به جبهه بروم گفتم : من در حال حاضر در حال خدمت کردن هستم شما هم اگر بروید کسی نمی ماند که به پدر و مادر کمک کند بهتر است شما کمی صبر کنید من که آمدم شما می توانید بروید هر چه اصرار کردم قبول نکرد و رفت . حدود شش ماه در کردستان بود و یک روز که من مرخصی آمده بودم او نیز آمد به او گفتم . شما دیگر لازم نیست که بروید وقت تشکیل خانواده است و باید زن بگیری او گفت : حرف زن گرفتن را نزن من فقط می خواهم به جبهه بروم و تنها راه جهاد و شهادت در راه خداست.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16509&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد قاینی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF_%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%AD%DB%8C%D9%85_%D9%82%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C_%D9%85%D8%AD%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید عبد الرحیم قبادی‌ محبی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF_%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%AD%DB%8C%D9%85_%D9%82%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C_%D9%85%D8%AD%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-16T19:34:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6412044	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	عبدالرحیم‌	محل تولد :	فردوس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	قبادی‌محبی‌	تاریخ شهادت :	1364/12/21&lt;br /&gt;
نام پدر :	حجی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	فرمانده گروهان-ادوات&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
ایثار و فداکاری&lt;br /&gt;
موضوع	ايثار و فداکاري&lt;br /&gt;
راوی	عبد الرحیم قبادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در میان مجروحان عده ای بودند که تقاضای آب می کردند و می گفتند: آب، آب. من هم برای اینکه کمکی کرده باشم ظرفی را پر از آب کردم و بالای سر ایشان بردم. در این میان مجروحی بود که دستش از بدن جدا شده بود لبانش خشکیده بود و تمام بدنش غرق خون بود و رنگ و رویی نداشت. لیوان آب را نزدیک لبانش بردم که ناگهان در آن طرف تر صدای بلند به گوش رسید: آب، آب. در صورتی که مجروح تاب و نوایی نداشت به من گفت: به همرزم دیگر آب برسان. به او گفتم: تو کمی آب بنوش بعد بر بالین او می روم و به او هم آب می دهم ولی او اصرار داشت آب را به فرد دیگری برسانم. من هم گفته او را انجام دادم و آب را به کسی که ناله می کرد رساندم. پس از این کار وقتی بر سر بالین آن مجروحی که قبلاً آب می خواست رفتم، دیدم که ضربان قلبش از کار افتاده بود و دیگر روحش به عالمی دیگر پرواز کرده بود، عالمی که در آن جنبه های ایثار و از خودگذشتگی در آنجا جلوه گر بود.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16526&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:عبد الرحیم قبادی محبی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان فردوس]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%86%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید حسین قاینی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%86%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-16T19:32:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6219300	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	حسین‌	محل تولد :	بیرجند&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	قاینی‌	تاریخ شهادت :	1362/05/11&lt;br /&gt;
نام پدر :	احمد	مکان شهادت :	قلاویزان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	لشکر 5 نصر&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	فرمانده‌گردان‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی	فاطمه عبیدی زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جریان عملیات والفجر 3 شنیدم حسین قاینی مجروح شده است. ولی به دلیل اینکه در طول عملیات مسئولیت داشتم نتوانستم خودم را به او برسانم سه چهار روز بعد از عملیات در فکه مخابرات ایلام آقای عربی را دیدم که مشغول تلفن زدن است. چون می دانستم شهید قاینی مجروح شده است جلو رفتم و از ایشان سئوال کردم: حسین آقای قاینی کجاست؟ می خواهم او را ببینم. آقای عربی به یک باره گفت: حسین شهید شد. چون ما گاهی اوقات با همدیگر شوخی می کردیم و این اصطلاحات را به کار می بردیم فکر کردم که آقای عربی به خاطر رابطه دوستی و نزدیکی من با حسین بهر حال دارد شوخی می کند. دوباره گفتم: آقای عربی من خودم می دانم که حسین مجروح شده، اما می خواهم بدانم الان او کجاست تا هر چه سریعتر او را ببینم. دومرتبه ایشان گفت: قاینی شهید شد. من باور نکردم. برای سومین بار و چهارمین بار هم سئوال کردم که در نهایت آقای عربی با تأکید و جدیت گفت: عرض کردم که حسین شهید شد و جنازه اش را هم به عقب بردند. گفتم: راست می گویید. گفت: بله. آن لحظه سخت ترین و تلخترین لحظه زندگیم بود چون بعد از 15 سال صمیمی ترین دوستم را از دست دادم.&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی	سید حسین حسینی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در منطقة مهران معاون گردانی بنام حسین قائنی از بیرجند بود . نام گردانش نازعات و فرماندة گردانش آقای عربی بود که در یکی از عملیّاتها شهید شد . دشمن در حالیکه پاتک می کرد و سعی داشت از بچّه های ما مهمّات بگیرد و روحیّه شان را تضعیف کند و با مانوری که می داد می خواست مهمّات بچّه ها را از آنها بگیرد . به طوریکه در فاصلة دورتری می ایستاد تا بچّه ها شلّیک کنند و مهمّاتشان را از دست بدهند آنجا دشمن یکی از تانکها را رها کرد و به طرف خاکریز فرستاد . شهید قائنی و یکی دیگر از بچّه ها بالا رفتند و فکر کردند که توی تانک کسی هست . رفتنتد تا اسیر بگیرند . تانک آمد و به خاکریز خورد و ایستاد . اینها هم بر روی تانک رفتند تا اسیر بگیرند که دیدند کسی نیست دشمن هم برنامة گاز و دندة تانک را طوری میزان کرده بود که آهسته می آمد و آنموقع که بچّه ها روی تانک بودند . دشمن یک توپ مستقیم زد و این بندة خدا شهید شد و تانک هم از بین رفت و فهمیدم که به ما کلک زده اند .&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی	سید حسین حسینی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در منطقة مهران معاون گردانی بنام حسین قائنی از بیرجند بود . نام گردانش نازعات و فرماندة گردانش آقای عربی بود که در یکی از عملیّاتها شهید شد . دشمن در حالیکه پاتک می کرد و سعی داشت از بچّه های ما مهمّات بگیرد و روحیّه شان را تضعیف کند و با مانوری که می داد می خواست مهمّات بچّه ها را از آنها بگیرد . به طوریکه در فاصلة دورتری می ایستاد تا بچّه ها شلّیک کنند و مهمّاتشان را از دست بدهند آنجا دشمن یکی از تانکها را رها کرد و به طرف خاکریز فرستاد . شهید قائنی و یکی دیگر از بچّه ها بالا رفتند و فکر کردند که توی تانک کسی هست . رفتنتد تا اسیر بگیرند . تانک آمد و به خاکریز خورد و ایستاد . اینها هم بر روی تانک رفتند تا اسیر بگیرند که دیدند کسی نیست دشمن هم برنامة گاز و دندة تانک را طوری میزان کرده بود که آهسته می آمد و آنموقع که بچّه ها روی تانک بودند . دشمن یک توپ مستقیم زد و این بندة خدا شهید شد و تانک هم از بین رفت و فهمیدم که به ما کلک زده اند&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	حسن قاینی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین مرتبه ای که برادرم حسین قاینی می خواست به جبهه برود همسرش چندین بار به ایشان گفت : حسین آقا ، زمینی را که جهت ساختن خانه گرفته ایم حداقل به پوشش برسان و به اصطلاح یک خانه ای برای خودمان درست کنیم . ایشان در جواب گفت : الان وقت خانه درست کردن نیست . ما باید به فکر درست کردن خانه ای در آخرت باشیم . شما دعا کن من شهید شوم خانه ای در آنجا برایت ساخته می شود .&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	ربابه جعفری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین مرتبه ای که همسرم (حسین قاینی ) از ناحیه سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت و مجروح شد، وقتی دوستانش به دیدارش آمدند ، شدیداً اشک می ریخت و می گفت : چرا من لیاقت شهادت نداشتم . ای کاش این ترکش یک ذره پایین تر خورده بود و من شهید می شدم و به آرزویم می رسیدم .&lt;br /&gt;
آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
موضوع	آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی	ربابه جعفری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین مرتبه ای که همسرم (حسینی قاینی) می خواست به جبهه اعزام شود . وقتی در میدان امام جلو رفتم تا با او خداحافظی کنم دیدم یک چیزی را از جیبش در آورد و به من داد . نگاه کردم دیدم عکس من و بچه هاست . گفتم: چرا این عکس را به من می دهی ؟ گفت : می ترسم اگر این عکس را با خود ببرم مانع رفتنم به خط مقدم بشود . پس از مدتی خبر شهادتش را آوردند .&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی	محمد علی ذاکریانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز از طرف خیابان شهید منتظری فعلی شروع به راهپیمایی به سمت سینما قدس فعلی (سینما پارس سابق) که آن زمان فروشی کلّی شهر و مرکز فساد هم بود ، کردیم . وقتی به آنجا رسیدیم درب قفل بود . هنوز در حال فکر کردن بودیم که به چه نحوی ردب را باز کنیم که یک دفعه حسین قاینی جلو رفت و قفل را گرفت بعد هم به بقّیة بچّه ها گفت : بیایید این قفل را بگیرید تا درب را درآوریم . پس از اینکه درب را درآوردند تمام شیشه ها را شکستیم و مشروبات را هم بیرون ریختیم و آنجا را هم نیروهای انقلاب در اختیار گرفتند&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی	احمد قنبری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانیکه در دبیرستان روستای درخشش با حسین قاینی همکلاس بودم . روز جشن 2500 سالة شاهنشاهی مسئولین دبیرستان به حسین گفتند : یک بلندگو برای مراسم امروز لازم داریم بروید و بلندگوی مسجد را بیاورید . حسین گفته بود که من اطّلاع ندارم بلندگوی مسجد کجاست . حسین بلافاصله به نزد من آمد و گفت : احمد ، مسئولین دیبرستان می خواهند از بلندگوی مسجد برای مقاصد خودشان استفاده کنند ، اگر به شما هم گفتند بلندگوی مسجد را بیاورید به آنها بگوئید من خبر ندارم بلندگوی مسجد کجاست ! چون اینها از بلندگوی مسجد که هر روز اذان و قرآن پخش می شود می خواهند ترانه های مختلف و مبتذل پخش کنند . زشت است با بلندگوی مسجد چنین کارهایی را بکنند .&lt;br /&gt;
تقید به انجام کامل ماموریت&lt;br /&gt;
موضوع	تقيد به انجام کامل ماموريت&lt;br /&gt;
راوی	محسن عباسی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در میانه پاتک تعدادی از برادران ارتشی به کمک ما آمده بودند و دلیل آن هم این بود که مانیروی کمی داشتیم . وقتی که پاتک دشمن شدت یافت و پاتکهای بعدی شروع شده بود ، برادران ارتشی به خدمت ایشان که معاون گردان بودند آمدند و گفتند که به ما دستو داده شده است . که برگردیم و عقب نشینی کنیم . شهید بسیار تند با آن برخورد کرد و گفت : در اینجا من مسئول هستم و تنها من دستور می دهم و از هیچ کس دیگری دستور نمی گیرم . مادام که پاتک دشمن تمام دفع نشده ،هیچکس به هیچ عنوان حق ترک منطقه و عقب نشینی را ندارد . این بود که آنان هم به محل پست های خود برگشتند و جنگ تا غروب همان روز ادامه داشت و شهید قاینی در آخرین لحظات آن روز به خدا پیوست . لیکن ما به مدد استقامت ها و رشادت های ایشان پاتکهای دشمن را دفع کردیم و برای اولین بار در طول جنگ پنج دستگاه تانک تی 72 دشمن را در آنجا غنیمت گرفتیم .&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	سید حسین محتشمی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 61 بعد از اینکه عملیات مسلم بن عقیل تمام شد . نیروها خودشان را برای پاتکها ی احتمالی دشمن آماده می کردند . در آن زمان من تازه به عنوان نیروی بسیجی از شهرستان بیرجند به خط مقدم اعزام شده بودم . منطقه ای که برادران در جریان عملیات به تصرف در آورده بودند درست مقابل نفت شهر بود و نیروی عراقی در تپه های شهر (نفت شهر ) مستقر بودند و ما کلاً در تیررس آنها قرار داشتیم . دشمن آتش سنگینی را بعد از عملیات بر روی نیروهای ما تدارک دیده بود بطوریکه در آن روز با توجه به گرد و خاک زیاد از انفجارات قادر نبودیم که اطراف خودمان را بخوبی ببینیم . در همین هنگام دیدم برادر حسین قاینی از سنگر فرماندهی خارج شد که به قسمتهای دیگر سرکشی کند . اما ناگهان ترکش به سر ایشان اصابت نمود و برادران کمک کردند و ایشان را سریع به بیمارستان قرارگاه منتقل نمودند. چیزی نگذشت دیدم ایشان مجدداً به خط برگشت.&lt;br /&gt;
شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
موضوع	شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی	حسن قاینی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همزمان برادرم حسین قاینی تعریف می کردند که در آخرین لحظات قبل از شهادتش تانکهای دشمن در حال پیشروی بودند و حسین هم نیروهای گردان را هدایت می کرد. یکی از تانکها به سنگر بچه های ما نزدیک شده بود. حسین لحظه شماری می کرد تا تانک هر چه بیشتر به سنگر نزدیک شود. در همین هنگام حسین بالای تانک پریده و درب تانک را باز کرد و بلافاصله نارنجک را داخل تانک انداخت. در لحظات آخر قبل از شهادت هم حسین می گفت: (السلام علیک یا ابا عبدا...) و بعد هم به فیض عظیم شهادت نائل شد.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16510&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین قاینی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بیرجند]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D8%A7%D9%86%D8%B9%DB%8C%E2%80%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B9%E2%80%8C</id>
		<title>شهید رضا قانعی‌ زارع‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D8%A7%D9%86%D8%B9%DB%8C%E2%80%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B9%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-16T19:30:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6528485	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	رضا	محل تولد :	کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	قانعی‌زارع‌	تاریخ شهادت :	1365/03/01&lt;br /&gt;
نام پدر :	رحمت‌اله‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	باغمزار&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که دندان جلویم افتاده است و به کاشمر جاى مادرم آمدم دیدم دائى ام کاغذى در دستش است مى‏گوید بى بى صغرى این یک چیزى است من مى‏خوانم شما گریه نکنید متنى است مى‏خوانم در همان عالم خواب مى‏خواستم به مادرم بگویم من یک خوابى دیده‏ام گفتم بگذار صحبتهایش با دائى تمام شود بعداً مى‏گویم که ناراحت نشود اما مى‏دانستم خوابى که دیده‏ام شهادت یا مرگ جوان است، چیزى نگفتم در همین حال در حیاط را زدند زنگ که خورد از خواب بیدار شدم. قاصد خبر شهادت برادرم رضا را آورده بود شوهرم رفت بیرون بعد از ده دقیقه‏اى که برگشت گفت بلند شو مى‏خواهیم برویم کاشمر بعد همان متوجه تعبیر خواب شدم.&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان روزیکه پسر عزیزم رضا به شهادت رسیده بود خواب دیدم که در خانه دراز کشیده‏ام و ماه مبارک رمضان هم بود رضا با یک کارتن بزرگ کشمش وارد خانه شد گفت: بى‏بى جان این کشمش‏ها را در سه کارتن کن گفتم: براى چه مى‏خواهى؟ گفت: مى‏خواهم ببرم جبهه گفتم در یک کارتن باشد بهتر است. گفت: نه مادر سه کارتن جا بده سپس کارتن کشمش را روى زمین گذاشت دیدم کشمشهاى بسیار خوبى است دو تا برداشتم که در دهانم بگذارم گفت: مگر روزه ندارید یادم آمد گفتم چرا مادر خوب شد گفتى کشمش‏ها را در کارتن گذاشتم او هم زیر بغلش گرفت و رفت همینکه از در خارج شد از خواب بیدار شدم. یکى از همسایه هایمان مقدارى سبزى آش مى‏خواست به او سبزى دادم و دوباره خوابیدم در خواب دیدم دختر کوچکم از راه آمده است و شصت دستانش قطع شده است و دستش هم اصلاً خونى نبود گفتم مادر شصت دستت چه کار شده است؟ همان طور گریه مى‏کرد و چیزى نمى‏گفت تا بیدار شدم با خودم گفتم امروز رضا شهید مى‏شود و پس از چند روز خبر شهادتش را آوردند و متوجه شدم که او در همان روز به فیض عظیم شهادت نائل گشته است.&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار خواب دیدم که وارد خانه شدم و رضا را دیدم که لباسهاى سفید بر تن دارد و مشغول به خواندن نماز است وقتى نمازش را سلام داد و تمام کرد گفت: مادر کجا بودى؟ گفتم: در خانه همسایه رفته بودم گفت: بیا برویم و خانه‏ام را نگاه کن دستم را گرفت به محض اینکه از خانه خارج شدیم دیگر رضا را ندیدم و از خواب بلند شدم.&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکدفعه که پسر عزیزم به مرخصى آمده بود و در حال استراحت در خانه بود رادیو مرتباً اعلام حمله مى‏کرد ناگهان رضا بلند شد و گفت مى‏خواهم بروم جبهه و مرخصى اش را لغو کرد و عازم جبهه شد و در عملیات والفجر به درجه رفیع پر فیض و افتخار شهادت نائل گشت و حدود هفت روز بعدش جنازه او را آوردند.&lt;br /&gt;
بسلیم بودن در برابر پروردگار&lt;br /&gt;
موضوع	بسليم بودن در برابر پروردگار&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز جمعه بود که رضا آمد دنبالم و گفت: بیا برویم یک دورى بزنیم به زیارت سید مرتضى و سید محمد برویم از خیابان قائم که رد شدیم به کوچه دکترنى رسیدیم این کوچه به پشت بازارچه متصل مى‏شه اگر موتورى وارد کوچه شود موتور دیگرى نمى‏توانست عبور کند به هر حال وارد کوچه شدیم من هم راننده بودم و رضا در پشت سرم بود همین طور که در حال حرکت بودیم یک موتورى از روبرویمان آمد و تصادف کردیم و من و رضا به شدت از روى موتور پرتاب شدیم. و در حدود چهار الى پنج متر آن طرف‏تر از موتور افتادیم چون شدت تصادف بالا بود گفتم حتما کارمان تمام است هنگامیکه روى هوا بودم وقتى به زمین خوردم احساس کردم بر روى ابر نرمى افتاده‏ام چون هیچ صدمه‏اى ندیدم و ناگهان صداى رضا را از پشت سر شنیدم که مى‏گفت تو کارى نشده‏اى؟ گفتم: نه مثل اینکه معجزه شده چون با این شدت حداقل دست و پایمان باید مى‏شکست رضا گفت شاید مصلحت خداوند بر این نیست که ما به این طریق از دنیا برویم فکر مى‏کنم مصلحت ما در جبهه است خلاصه دوباره سوار شدیم و به زیارت رفتیم.&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین دفعه‏اى که برادرم رضا از جبهه آمده بود ازدواج کرده بودم و در خلیل آباد بودم که براى دیدن من آمد و دو تا عکس به خانه ما آورد گفتم این عکسها چیست؟ وقتى عکسها را مشاهده کردم که عکس گل و پروانه و تنگ آب است که در وسط آن عکس خودش که فقط از چهره گرفته بود گفتم این چه مدل عکسى است که گرفته‏اى گفت این عکس را برایتان آورده‏ام و یکى هم براى خانواده خودمان این عکس‏ها را بزرگ کنید و بر روى دیوار نصب کنید که در آینده به کارتان خواهد آمد در آن زمان نفهمیدم منظورش چیست؟ وقتى که به شهادت رسید بعد فهمیدم که چرا این کار را کرده بود.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16502&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:رضا قانعی زارع}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%A7%D9%86%D8%B9%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C%E2%80%8C_%D9%81%D8%AF%D8%A7%D9%81%D9%86%E2%80%8C</id>
		<title>شهید علی قانعی‌ الحسینی‌ فدافن‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%A7%D9%86%D8%B9%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C%E2%80%8C_%D9%81%D8%AF%D8%A7%D9%81%D9%86%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-16T19:29:12Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6528475	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	علی‌	محل تولد :	کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	قانعی‌الحسینی‌فدافن‌	تاریخ شهادت :	1365/11/03&lt;br /&gt;
نام پدر :	حسین‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	باغ‌مزار&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرش نقل مى‏کرد: &amp;quot;دیشب خواب دیدم على را با کفشهایش دفن کرده‏اند همان چکیده‏هاى پر خون که روز تشییع جنازه دیده بودم خواب دیدم در باغزار هستم و تکیه‏اى بود که همه ساله ایام محرم آن را آزین بندى مى‏کردند در کنار تکیه دیدم یک آقاى نورانى دم در ایستاده گفتم على ام کجاست؟ گفت کلام على؟ گفتم على قانع الحسینى، مى‏خواهم احوالش را بپرسم گفت مى‏توانى بروى داخل تا وارد شدم دیدم از همین سر تا آن سر دم پایى سبز و تسمه را در سبز چیده‏اند على یکى از دم پاییها را به پا کرد و آمد در تکیه احوالش را پرسیدم گفتم پدر جان تو که به شهادت رسیده بودى مى‏گویند با کفشهاى پر خونت رفنت کردند گفت نگاه کنید تمام این لباسهاى سربازى را شسته‏اند مال ماست همین کفشها و لباسهاى سبز دیگر مال ماست من را تا کنار حوض تکیه باغزار برد از ترس اینکه در آب حوض نیفتم از خواب بیدار شدم و حساب کردم دیدم چهلم على امشب است نه به حساب خودمان که فردا شب مى‏خواستیم برایش مجلس بگیریم.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16499&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی قانعی الحسینی فدافن}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%A7%D9%86%E2%80%8C</id>
		<title>شهید سید علی قالیبافان‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%A7%D9%86%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-16T19:27:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6219259	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	سیدعلی‌	محل تولد :	بیرجند&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	قالیبافان‌	تاریخ شهادت :	1362/12/06&lt;br /&gt;
نام پدر :	سیدعبدالرحیم‌	مکان شهادت :	جزیره مجنون عملیات خیبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	خدمه‌توپ‌ـ ادوات&lt;br /&gt;
گلزار&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
موضوع	آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی	سید رضا قالیبافان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که سیدعلی برای آخرین بار می خواست به جبهه برود به خانه ی ما امد و بعد از کمی صحبت و گفت و گو حوله ای که از طرف بسیج سپاه به او داده بودند روی سر پسر من انداخت و گفت این را از عمو یادگاری نگه دار من به او گفتم این را به شما داده اند تا در جبهه از او استفاده کنید چرا او را به ما می دهید گفت بخاطر این که من نمی توان از او استفاده کنم و سریع به خانه بر می گردم من منظور او را از به خانه برگشتن نفهمیدم از ما خداحافظی کرد و رفت و طولی نکشید خبر شهادت او را آوردند وقتی به من خبر دادند آن موقع متوجه شدم که منظور او از برگشتن شهید شدن بود و جنازه اش برگشت.&lt;br /&gt;
ایثار و فداکاری&lt;br /&gt;
موضوع	ايثار و فداکاري&lt;br /&gt;
راوی	بی بی فاطمه قالیبافان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبی که سیدعلی را می خواستیم داماد کنیم لباس نو برای او تهیه کردیم وقتی آنها را به او دادیم تا بپوشد و سر مجلس حاضر شود آنها را به یکی از دوستانش داد وقتی علت این کار او را سئوال کردیم گفت او هیچ کس را ندارد و چند وقت دیگر دامادیش است او بیشتر به این لباس ها احتیاج دارد تا به من. به او گفتم شما امشب را می پوشیدید فردا لباس ها را به او می دادیم به من گفت خواهر جان ارزش کمک کردن به ان است که بهترین و نو ترین آنها را ببخشی و من این کار را کردم&lt;br /&gt;
خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی	بی بی فاطمه قالیبافان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیدعلی در بیشتر تظاهراتی که علیه رژیم شاه برگزار می شد شرکت می کرد. در یکی از تظاهرات ها زخمی شده بود و وقتی به خانه آمد دیدم گوشش زخمی است و او را باند پیچی کرده است از او پرسیدم چه شده است گفت خواهر جان تا از جا بلند شدم تیری از کنار سرم رد شد و گوشم را گرفت و گوشه ای از گوشم جدا شد ولی سعادت نداشتم شهید بشوم&lt;br /&gt;
تواضع و فروتنی&lt;br /&gt;
موضوع	تواضع و فروتني&lt;br /&gt;
راوی	بی بی فاطمه قالیبافان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند سال بود که سید علی کارمند فرمانداری بود و بعلت پشتکار زیادی که داشت مدارج بالای را هم به او داده بودند. یادم هست اواخری که می خواست به جبهه برود فرماندهی نهبندان را به او پیشنهاد داده بودند ولی او قبول نکرده بود و گفته بود که من بسیجی ام و لباس رزم پوشیده ام و می خواهم در جبهه به مردم کمک کنم و به جبهه ی حق علیه باطل شتافت.&lt;br /&gt;
تواضع و فروتنی&lt;br /&gt;
موضوع	تواضع و فروتني&lt;br /&gt;
راوی	بی بی فاطمه قالیبافان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست قبل از فوت مادرم یک شب در خواب دیدم که در یک مکان زیبا در بزرگی وجود دارد و دو طرف درب دو سید بزرگواری ایستاده اند بعد سیدعلی را دیدم که از ان جا خارج شد با همان لباس های بسیجی. درست وضعی بود که برای آخرین بار او را دیده بودم به او گفتم این جا چه میکنی و این جا کجاست؟ گفت این خانه ی من است من در حال حاضر منتظر مادر هستم تا او را به خانه خود ببرم و به من خبر دادند که او را می آورند و من خیلی خوشحال هستم در همان لحظه من از خواب بیدار شدم بعد از دو روز که از خواب گذشت مادرم نیز به رحمت ایزدی پیوست.&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی	بی بی فاطمه قالیبافان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک دفعه که در خانه نشسته بودم علی سراسیمه وارد خانه شد و متوجه شدم پیراهنش پاره شده است پرسیدم چه شده؟ گفت: با دو نفر ماموران ساواک درگیر شدم و بعد از کتک کاری فرار کردم لحظه ای طول نکشید که زنگ خانه به صدا در آمد من رفتم درب را باز کردم که پاسبان جلو درب بود به من گفت: منزل قالیبافان همین جاست؟ من هم که می دانستم آنها به دنبال علی آمده اند گفتم نه اشتباه آمدید گفت: یک نفر را ندیدی که این جا بیاید؟ نه. در همین لحظه صدای همسایه بلند شد که این پسر قالیبافان چکار کرده که پاسبان به درب خانه آنها آمده؟ آن مامور هم متوجه شد که من دروغ می گویم من را کنار زد و داخل منزل شد ولی خوشبختانه علی از روی پشت بام فرار کرده بود و انها نتوانستند او را دستگیر کنند وقتی آن پاسبان علی را پیدا نکرد به من گفت: حیف زن هستی اگر نه می دانستم با تو چکار کنم. در همان لحظه همسایه ها بیرون امدند و آن پاسبان ترسید و فرار کرد.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16488&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید علی قالیبافان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%E2%80%8C</id>
		<title>شهید علی قبادی‌ حاجی‌ ابراهیم‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-16T19:25:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6123420	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	علی‌	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	قبادی‌حاجی‌ابراهیم‌	تاریخ شهادت :	1361/01/22&lt;br /&gt;
نام پدر :	احمد	مکان شهادت :	چزابه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	حرم‌مط‌هرامام‌ر&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
اولین اعزام&lt;br /&gt;
موضوع	اولين اعزام&lt;br /&gt;
راوی	منصور آریا&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی در محل کار به من گفت : می خواهم به جبهه بروم. در جواب گفتم: بهتر است اول از همسرت اجازه بگیری شب به خانه من آمد می گفت: که اجازه گرفته و به شوخی گفت: به او گفتم اگر اجازه بدهی بروم، از آنجا آن طرف مرزها از خاک دشمن یک کنیز سیاه برایت هدیه می آورم. آن شب چند ساعت باهم صحبت کردیم. آخرین حرفم این بود که: علی در چهره ات تازه ای می بینم. انگار نورانی شد نکند بروی. گفت: خودم هم می دانم. وقتی بوسیدمش و دستش را گرفتم: که خداحافظی کنم، احساس کردم دستش می لرزد. شاید از شوق دیدار معبود بود. او رفت از اهواز به من زنگ زد که خداحافظ و بعد هم به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16525&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی قبادی حاجی ابراهیم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D9%82%D8%A8%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86%E2%80%8C</id>
		<title>شهید محمد کاظم قبیدیان‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D9%82%D8%A8%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-16T19:23:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6010279	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمدکاظ‌م‌	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	قبیدیان‌	تاریخ شهادت :	1360/09/03&lt;br /&gt;
نام پدر :	علی‌اصغر	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
تشییع جنازهش&lt;br /&gt;
موضوع	تشييع جنازه&lt;br /&gt;
راوی	مهدی قبیدیان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من چون آن زمان که پدرم به شهادت رسیده بود بچه بودم و معنای شهادت را نمی فهمیدم. خیلی در فراق پدرم و از اینکه دیگر پدر ندارم گریه می کردم. دایی ام مرا دلداری می داد، موقعی که پدرم را در تابوت گذاشتند و می خواستند او را به خاک بسپرند به من گفتند: بیا و روی پدرت را ببوس، من چون سر پدرم خونی بود ترسیدم رویش را ببوسم، ولی پاهایش را بوسیدم و این آخرین وداع من با پدرم بود.&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	جعفر قبیدیان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم مریض بود و حالش وخیم. محمد که جهت آموزش نظامی به تهران رفته بود از این موضوع خبر نداشت. من از طریق تلفن با ایشان تماس گرفتم و موضوع را به اطلاع او رساندم و گفتم: سریع بیا تا پدر را ببینی. اما متأسفانه وقتی ایشان آمد پدرم فوت کرده بود. در تشییع جنازه شرکت کرد تا مراسم سوم پیش ما بود بعد گفت: من می خواهم بروم، ما گفتیم: برای مراسم هفتم هم باشید بعد از چند روز خبر شهادت ایشان به ما رسید&lt;br /&gt;
اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
موضوع	اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
راوی	مرضیه داورزنی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان محمد تعریف می کرد: یکبار که باهم در منطقه غرب بودیم، رفتیم تا برای بچه ها آب بیاوریم. در بین راه عکس امام را دیدیم که افتاده بود. محمد عکس را برداشت و بوسید و گفت: من نمی توانم این عکس را ببینم که روی زمین افتاده است. به من گفت: تا شما ظروف را آب می کنی من فکری به حال این عکس می کنم. و رفت عکس را بین سنگها پنهان کرد تا در بین دست و پا نباشد و بعد گفت: حالا خیالم راحت شد.&lt;br /&gt;
همت در رفع مشکل دیگران&lt;br /&gt;
موضوع	همت در رفع مشکل ديگران&lt;br /&gt;
راوی	مرضیه داورزنی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من مادر بزرگی داشتم که در مشهد زندگی می کرد. یک مرتبه به من گفت: دوست داشتم یک تلوزیون داشته باشم. تا اوقات خودم را با آن سپری کنم. شوهرم برای او یک تلوزیون خرید و برایش برد.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16527&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:کاظم قبیدیان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%85%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید حمید قایمی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%85%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-16T19:22:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6528525	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	حمید	محل تولد :	کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	قایمی‌	تاریخ شهادت :	1365/10/04&lt;br /&gt;
نام پدر :	غلامعلی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	دانش آموز	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	فرمانده گروهان-ادوات&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکروز حمید به پیش من آمد و گفت: پدرجان مى‏خواهم به جبهه بروم گفتم پسرم تاکنون سه بار به جبهه رفته‏اى و دیگر بس است و بگذار آنهایى که نرفته‏اند بروند. گفت: بابا جان حضرت امام فرمودند جبهه بر همه واجب کفایى است بر کسیکه استعداد جبهه رفتن داشته باشد واجب است که به منطقه برود من اگر نروم معصیت کرده‏ام گفتم خوب بابا تو الان سه مرتبه رفته‏اى هنوز یک ماه است که از جبهه آمده‏اى باز دارى مى‏روى و دل مارا مى‏سوزانى گفت پدر جان دل شما بسوزد بهتر است تا اینکه در آتش جهنم بسوزم ناچار قبول کردم و پسرم عازم جبهه شد و آخرین بار بود که به منطقه رفت و پس از آن نیز خبر مفقودالاثرش را برایمان آوردند.&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین بارى که پسر عزیز شهیدم حمید مى‏خواست به جبهه برود روز چهل و هشتم بود خانه پسر عمه‏اش سفره داشتند از آخر که همه رفته بودند به بچه‏هاى فامیل گفتند بیائید خلاصه همه سرسفره نشسته بودند و غذا خوردند و آن شب از همه خداحافظى کرد صبح دیدم حمید در فکر است یکى تلفن زد و گفت که رزمندگان مى‏خواهند بروند حمید آقاى شما هم مى‏خواهند برود یا نه؟ گفتم نمى‏دانم و زنگ زدم مغازه گفتم حمید مى‏خواهد برود یا نه؟ گفته مثل اینکه مى‏خواهد برود بعدش گفت حمید به من گفته مى‏خواهم با تمام در و دیوار کاشمر خداحافظى کنم خلاصه پسرم با تمام اقوام و آشنایان خداحافظى کرد و عازم منطقه شد و هنگامیکه لباسش را تنش کرد به من چیزى الهام شد و بعد از چند روز خبر مفقودالاثر شدنش را برایم آوردند.&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار خواب دیدم که پسرم در حالیکه لباس بسیجى بر تن دارد و شالى نیز بر دور گردنش یک جفت دمپایى پلاستیکى نیز پایش کرده و در سالن بسیار بزرگى قرار دارد گفتند این سالن مربوط به اردوگاه عراقى‏ها است حمید پشت شیشه‏اى رفت که اسیران دیگر نیز آن جا بودند و دست همدیگر را گرفته بودند و از خواب بیدار شدم.&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین دفعه که حمید مى‏خواست عازم جبهه شود من مریض بودم و بسترى شده بودم ایشان آمده بود تا با من خداحافظى کند بعد از اینکه ساعتى نشست و صحبت کرد اتاق که خلوت شد و جز من و او کس دیگرى نبود گفت: این بار که مى‏روم دیگر برنمى گردم و توصیه‏اى هم مرا کرد و گفت: آرزو دارم جنازه‏ام نیاید و همان طور هم شد زمانیکه خبردار شدیم به شهادت رسیده فهمیدیم که مفقودالاثر هم نیز هست&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16507&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حمید قایمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید عبدالله قاسمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-14T19:58:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6411931&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : عبدالله &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : قاسمی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : براتعلی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : سبزوار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/07/27&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی :  ن . م قاسمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دوست عبدالله به جبهه رفته بود،او هم می خواست برود . گفتم : برادر بزرگتر ما زبح الله و همچنین برادران دیگر تو محمد و حسین هم به جبهه رفته اند بگذار آنها بیایند بعد شما برو گغت : نه وقت می گذرد . خنده ای کردم و گفتم : تو خواب دیده ای می خواهی شهید شوی . گفت : تو این جوری فرض کن .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع :  خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : ن . م قاسمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*یک شب خواب دیدم که در حال نماز خواندن هستم و گریه می کنم با خودم گفتم : خدایا من یک بار ایمن را در خواب ندیدم مگر تو چه بدی از من دیده ای تو که به من علاقه داشتی که در همین لحظه دیدم از در وارد شد و از پنجره بیرون رفت وقتی او را صدا زدم برگشت یک لبخندی به من زد و رفت . با صدای بلند او را صدا زدم و گفتم : برادر کجا که با سرو صدای من بچه هایم از خواب بیدار شدند و گفتند چه خبر شده است؟گفتم : خواب دایی تان را دیدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستگیری از ضعیفان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع :  دستگيري از ضعيفان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : علی اکبر قاسمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*عبدالله شبها گاهی دیر وقت به منزل می آمد دنبال این بودم که ببینم او چه کار می کند؟ یک شب مشاهده کردم چند تا هنداونه توی یک کیسه ای کرده و آنها را به خانه پیرزن فقیری که در همسایگی ما بود برد و آنجا گذاشت او نمی خواست کسی این موضوع مطلع شود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایثار و فداکاری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع :  ايثار و فداکاري&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : علی مجتیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بعضی وقتها برای کمک آمادگی بیشتر در مورد برخورد با مواد شیمیایی ما را داخل آسایشگاه جمع می کردند و در پنچره ها را می بستند و گاز اشک آور می زدند عبدالله از قبل دستمال خیس را آماده کرد و وقتی گاز اشک آور می زدند او دستمال خیس را به من می داد و می گفت : چلو دهان وبینی ات بگیر که تو را اذیت نکند خودش با دست جلوی بینی و دهانش می گرفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 16397&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:عبد الله قاسمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید رضا قلی قائمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-14T19:54:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6123397	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	رضاقلی‌	محل تولد :	بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	قائمی‌	تاریخ شهادت :	1361/08/25&lt;br /&gt;
نام پدر :	اسماعیل‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
خواب و رویای شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید یک روز سهمیه ی پوتین راگرفته بود چون پوتینهایش پاره شده بود چهار ماه بودکه بین پیرانشهر وسردشت بودیم . همان شبی که می خواستیم از آنجا برویم اوبه من گفت : من خواب دیده ام که چند تا از شهدا جایشان مشخص شده جای من را هم به عنوان شهید مشخص کرده اند به من گفتند : شما هم به زودی به اینجا خواهی آمد این جای توست . ایشان پوتینهایش را که تازه گرفته بود رفت و تحویل داد من به او گفتم چرا این کار را می کنی؟ شما که پوتین نداری و پوتینهایت پاره شده است چرا این کاررا می کنی ؟ گفت : نه این پوتینها هم خوب است فعلاً خوب است. ولی یقین داشت و گفت ک من فکر نمی کنم از این عملیات سالم برگردم . حتی نامه ای که برای خانواده اش نوشت پست نکرد و نامه را توی کیفش گذاشت می گفت ک پیش از من نامه نرود که بچه هایم ناراحت شوند گفتیم : بابا این حرفها چیست که می زنی ؟ می خواهیم بعد از این همه سختی ومشکلات که در طول این چهار ماه کشیده ایم به دیدار امام برویم چرا این حرفها را می زنی ؟ گفت: من خواب دیده ام که در این عملیات به شهادت می رسم .&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقریباً آخرین عملیاتی بود که جاده ی پیرانشهر و سردشت جاده بازرگان در جنگل آلواتان آزاد می شد و ازوجود حزب منحله ی کومله و دمکرات پاکسازی می شد . ما در روستای کچل آباد توی ارتفاعات بودیم که دشمن روی قله بود و ما از پایین به بالامی رفتیم . ما درسنگری مخالف شیب زده بودیم آنها از بالا تیراندازی می کردند یک گروه ازآنها بودند که روی ارتفاعات تیراندازی می کردند و ما هم داشتیم خودمان را بالامی کشیدیم. طوری قرار گرفته بودیم که یک قدم به جلو می رفتیم و دو قدم به عقب برمی گشتیم چون زیر پایمان سنگریزه بود . برای بچه ها واقعاً مشکل بود که بالا بروند بک دفعه گفتم : بچه ها سنگر بگیرید برای خودتا ضد شیب بزنید که بتوانید مبارزه کنید. درهمان حین خودم از ناحیه دست مجروح شدم ایشان به طرف من دویدند وگفتند : آقای خوشدل چی شده است . گفتمک چیزی نشده خیالت راحت باشد دستم را بستم ایشان با دلسوزی به دست من نگاه می کردند و همان طور که درحال کندن سنگر بودند تیری به قلبش اصابت کرد . من اولین کسی بودم که بالای سرش رسیدم ایشان درهمان جا به رحمت ایزدی پیوستند .&lt;br /&gt;
ایجاد روحیه در رزمندگان&lt;br /&gt;
موضوع	ايجاد روحيه در رزمندگان&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در 45 کیلومتری سردشت بودیم که تیر اسلحه تیربار گرینوف به سر ایشان اصابت کرد من در فاصله چهار الی پنج کیلومتری ازایشان بودم و اولین کسی بودم که روی سر ایشان رسیدم خونریزی شدیدی داشت و دو یا سه دقیه بیشتر طول نکشید که در اثرخونریزی به شهادت رسید . ایشان درهمان عملیات با زبان کردی به بچه ها گفته بود هی کسی که شهید شد افتخار کنید که در راه اسلام شهید شده است و اسلحه آن را روی زمین نگذارید . آخرین حرفی که من از ایشان شنیدم این بود که با زبان خنده می گفت : اسلحه هر کسی که افتاد نفر بعد شرعاً موظف است که آن را بردارد .&lt;br /&gt;
توجه به خانواده&lt;br /&gt;
موضوع	توجه به خانواده&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان شب که خدا به ما یک دختر داد صبح زود به ملاقاتم آمد اول حال خودم را پرسید بعد بچه را بغل کرد و بوسید و گفت : من این بچه را خیلی دوست دارم و دوست دارم به جبهه بروم واگر رفتم و در این راه شهید شدم این بچه را تو باید خیلی مواظبش باشی . و در هر موقعیتی از خودت او را دور نکن و در راه اسلام و قرآن تربیت کن&lt;br /&gt;
ایجاد روحیه در رزمندگان&lt;br /&gt;
موضوع	ايجاد روحيه در رزمندگان&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی در منطقه کردستان جاده ی پیرانشهر و سردشت داخل جنگل آلواتان که با حزب صخله دمکرات وکومله درگیر جنگ بودیم مدتی در محاصره ی آنها بودیم . من شاهد این بودم که این برادر عزیزمان بچه ها را دلداری می داد نمازش را می خواند ومی گفت : صبور باشید ما آماده ایم اینجا که برای اسلام بجنگیم و درمقابل گرسنگی وتشنگی وفشارها باید تحمل داشته باشیم خونسردی خودمان را باید حفظ کنیم. من با گوش خود شنیدم و دیدم که این برادر عزیز با این که سواد کمی داشت چطور بچه ها را دلداری می داد . من از این بابت خیلی خوشحال بودم که چنین نیروهایی در گردان ما هست .&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یکی از عملیاتها وقتی که پیکر شهید روحانی را آوردند رضا قلی گفت : کی باشد که یک روز جنازه مرا هم همینطور پایین بیاورند همچنان هم شد . زمستان بود هوا سرد و بارندگی بود وقتی که پیکر پاک ایشان را از ارتفاعات پایین آوردیم حرف ایشان یادم آمد که گفت : کی شود که یکروز جنازه مرا هم همینطور پایین بیاورند . وقتی پیکر او را دیدم و حرف او یادم آمد حالت دیگری پیدا کردم و دگرگون شدم .&lt;br /&gt;
دقت در حلال و حرام&lt;br /&gt;
موضوع	دقت در حلال و حرام&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما بین سردشت و پیرانشهر شهرکی به نام امیر آباد بود در آنجا باغ انگوری وجود داشت . فرمانده به علت خستگی و گرسنگی بچه ها به آنها اجازه داد که از آن انگورها استفاده نمایند و به آنها گفت : خوردن آنها اشکالی ندارد . ایشان می گفت : ما هر چه اینجا بخوریم آنها را یادداشت کنیم تا وقتی رفتیم وزنده ماندیم حق اینها را بدهیم چون این انگورها مال مردم است . و باید حساب آن را بپردازیم .&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در منطقه خواب دیده بود که مرخصی گرفته و به مشهد آمده وبچه ها را برای زیارت به حرم امام رضا (ع) برده است. و بعد از بازگشت از حرم همدیگر جدا شدیم . همینطور هم شد چون او پس از چهار ماه که او تولد فرزندمان گذشته بود برای دیدنش از جبهه آمد و ما را به حرم مطهر امام رضا (ع) برد . همان دفعه که به جبهه رفت دیگر تا موقعی که جنازه اش را آوردند او را ندیدم&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من قبل از همان شبی که او شهید شده بود خواب دیدم که رضا قلی شهید شد و دارند تشییع جنازه می کنند من هر چه دویدم به تابوت نرسیدم ونتوانستم دستم را به تابوت بزنم بعد دیدم در کنار تنور نان ایستاده ام ونان می پزم که ناگهان آتشی از تنور دردامنم افتاد و لباسم سوخت اما بدنم نسوخت . وقتی از خواب بیدار شدم با خود گفتم : حتماً رضا قلی به شهادت رسیده است. همین طور هم بود فردی به نام محمد علی کرامتی که پاسدار هم بود می خواست عکسی از آقای قائمی از ما بگیرد اطرافیان سعی می کردند که ازمن پنهان کنند اما من گفتم : شما دروغ می گویید من خودم خواب دیدم ومطمئن هستم که او شهید شده است .&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن روزهای آخر ایشان حالت دیگری پیدا کرده بود . قبل از شروع عملیات آخر او گفت : من شهید می شوم پس از درگیری با دشمن ما عملیاتمان را در بین سردشت پیرانشهر به اتمام رساندیم . درحال برگشت از عملیات بودیم که به روستای کچل آباد رسیدیم به رضا قلی گفتم : شما که گفتید شهید می شوی ! پس چرا شهید نشدی ؟ دیدی که من گفتم سالم برمی گردیم . در همان محل یک رودخانه پایین تر از ما بود که ناگهان به ما دستور دادند دشمن از آن طرف حمله کرده و شما باید سریعاً نیروهایتان را به عقب بکشید وبه آنها کمک کنید . ما به کمک آنها رفتیم ایشان در آنجا یک لقمه نان خوردند وبلند شدند و مشغول کندن سنگر شدند که ناگهان صدای آه و ناله اش برخاست . پرسیدم چه شده؟ گفت : من تیر خوردم و درهمانجا به فیض شهادت نائل شد .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16247&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:رضا قلی قائمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین قائمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-14T19:53:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6310758	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	حسین‌	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	قائمی‌	تاریخ شهادت :	1363/10/14&lt;br /&gt;
نام پدر :	علی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
حسن برخورد&lt;br /&gt;
موضوع	حسن برخورد&lt;br /&gt;
راوی	حسین پیرزاد&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« یک روز بعدازظهر از منزل خارج شدم و به سر کوچة محلّة خودمان در روستای سرحوضک رفتم . آنجا محلّی بود که معمولاً آقایان محل جمع می شدند و اوقات فراغت در آنجا احوال پرس هم می شدند . اتّفاقاً حسین هم به همراه چند نفر از دیگر دوستان آنجا بودند . رفتم جلو سلام و احوال پرسی کردم . بچّه ها در مورد رفتن حسین صحبت می کردند و از او خداحافظی می کردند . حسین خیلی متواضعانه جواب سلام مرا داد ، بچّه ها یکی یکی از او خداحافظی می کردند . حسین گفت : سلام علیکم مؤمن کجایی ، کم پیدایی ؟ من به او گفتم شما کم پیدایی یا من ؟ یا اینکه داری تعنه می زنی حسین آقا ؟ به قول بچّه ها ما که هر وقت سراغ بچّه های جبهه را می گیریم به ما آدرس می دهند : شهر عشق ، خ جنگ ، کوچة دفاع ، پلاک شهادت . حسین لبخندی زد و گفت : انشاءاللّه از این پلاک هایی که شما می فرمائید نصیب ما هم بشود . من گفتم این حرفها چیست که می زنی ؟ حالا بگو ببینم زردآلو دوست داری ؟ حسین گفت : نکند این هم جزء آدرس آقا . گفتم : نه حسین جان ، می خواستم ببینم اگر دوست داری بیا باهم برویم باغ ما فکر می کنم هنوز سر شاخه های درخت زردآلو داشته باشد . حسین قبول کرد و با هم راه افتادیم . اتّفاقاً درخت شاخ و برگهای بلندی داشت و بیشتر شاخه های درخت روی پشت بام خانه های باغ قرار گرفته بود . من به حسین پیشنهاد کردم بیا حسین جان برویم پشت بام چون از آنجا می توانیم راحت تر می توانیم میوه بچینیم . رفتیم پشت بام منظرة جالبی بود . از اون بالا مزرعه های سر سبز و باغات خصوصاً غروب خورشید خیلی نمای قشنگی داشت ولی انگار حسین در فکر فرو رفته بود به چیز دیگری فکر می کرد و زیاد متوجّه حرفهای من نبود . گفتم : حسین ، حسین آقا چی شده ؟ برادر به چه فکر می کنی ؟ او بعد از لحظه ای با یک حالت خوشحالی که گویی این خوشخالی از عمق دلش بود گفت : هیچی - هیچی. من گفتم : نکند مسئله یا مشکلی هست و نمی خواهی به من بگویی . آری دیگه حالا ما غریبه شدیم حسین آقا . حسین برای اینکه جوابی به من داده باشد گفت: « دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی کز عکس روی او شب هجران سرآمدی » من هم گفتم : خوب بگو آقا برای چه در فکر فرو رفته و خوشخال است . پس خواب خوبی دیده ای انشاء اللّه خیر است حسین پاسخ داد : اگر خدا بخواهد . راستی محمّد به غروب نگاه کن خیلی قشنگه مگه نه ؟ گفتم : آره خوب . او گفت : محمّد جان حلالم کن . اگر خدا بخواهد این آخرین غروبی است که من از زادگاهم به آن می نگرم . گفتم : حسین جان این حرفها چه است . انشاء اللّه می روی به سلامتی بر می گردی و شیرینی عروسی شما را می خوریم . انشاء اللّه امّا حسین در جوابم چنین گفت : انشاء اللّه شیرینی شهادت را می خوری . فکر می کنم شیرینی شهادت هم کمتر از شیرینی ازدواج نباشد . من به حسین گفتم : ای بابا ما که هرچه می گوییم شما حرف خودت را می زنی . حسین خیلی مهربان گفت : محمّد جان حلالم کن و برایم دعا کن . گفتم : حسین جان شما خوبان برای ما دعا کنید و این چنین بود که حسین بعد از آن مرخّصی رفت و دیگه بر نگشت و شربت شهادت را نوش کرد . روحش شاد یادش گرامی »&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	حسین پیرزاد&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
26. زمانی که حسین می خواست به جبهه برود مصادف بود با شهادت عموی کوچکم در تهران به همین خاطر پدر و مادرم با رفتن حسین به جبهه مخالفت کردند. آنها می گفتند:ما مجبوریم به تهران برویم وتو باید در کنار خواهر وبرادرانت بمانی و مراقبشان باشی تا ما برگردیم بعد به جبهه بروی.وقتی پدر ومادرم برای تشییع جنازه به تهران رفتند، صبح روز بعد حسین وسایل خود را جمع و از ما خداحافظی کرد و به جبهه رفت بعد از مدتی پیکر پاکش را آوردند.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16253&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین قائمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87_%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید سعیداله قائمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87_%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-14T19:51:29Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6123398	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	سعیداله‌	محل تولد :	بیرجند&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	قائمی‌	تاریخ شهادت :	1361/04/23&lt;br /&gt;
نام پدر :	علی‌اصغر	مکان شهادت :	پاسگاه زید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	لشکر 5 نصر&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	فرمانده‌گردان‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
حالات معنوی قبل از شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	حالات معنوي قبل از شهادت&lt;br /&gt;
راوی	محمد حسن حسین زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه وارد سپاه شده بودم . ولی چون قبلاً در بسیج مشغول خدمت بودم ، با شهید بزرگوار سعیدا... قائمی آشنایی داشتم . برادر قائمی به من گفت : جبهه به چند نفر که بتوانند مسئولیّت قبول کنند نیاز دارد . آیا حاضری با ما بیایی ؟ گفتم : بله این آرزوی من بود . روز بعد همین که وارد سپاه شدم ، شهید قائمی بطرف من آمد و با خوشحالی گفت : قرار است به جبهه برویم . اسم شما را هم نوشتم . گفتم : کار خوبی کردی . رفتم ساکم را برداشتم و برگشتم موقعی که حکم مأموریّت را نوشتند به ما گفتند : ماشین بنیاد شهید می خواهد به مشهد برود . من ، شهید قائمی ، شهید زند و برادر پیرامی باهمدیگر به مشهد رفتیم . برادر عزیز ،‌شهید قائمی ، گفت : بوی شهادت می آید چه خوب است که هر سه نفر با هم شهید شویم و جنازة ما را با همین ماشین بنیاد شهید برگردانند . شهید فایده بعنوان فرماندة گردان ، شهید قائمی بعنوان فرماندة گردان و من به عنوان دستیار گروهان شهید قائمی برگزیده شدم . موقعی که می خواستیم به خطّ مقدّم جبهه اعزام شویم ،‌شهید قائمی پولهایش را به من داد و گفت : اگر من شهید شدم ، آنرا به خانواده ام برگردان . پوتینهایش را به شهید جان احمدی داد و پیراهنی را که در مشهد خریده بود به برادر پیرامی داد . در آخرین لحظات حساس با شهید قائمی در یک سنگر بودیم که فرمان حمله را کی صادر می کنند . شهید قائمی در سنگر نشست و وصیّت نامه اش را نوشت . نزدیک غروب مسئولین خط و فرماندهان آمده بودند تا از بچّه ها سرکشی کنند و از روحیّات بچّه ها مطّلع گردند . گفتند : آماده باشید که امشب حمله می کنیم . در سنگر نشسته بودیم و با یکدیگر شوخی و صحبت می کردیم . شهید قائمی گفت : برادر حسین زاده تو شهید می شوی . گفتم : نه برادر من شایستگی شهادت را ندارم ولی تو از چهره ات مشخّص است که شهید خواهی شد . اگر شهید شدی مرا هم پیش خدا شفاعت کنی . پس از مدّتی ناگاه شهید سعید داخل سنگر شد و گفت : بچّه ها ، خودتان را آماده کنید که می خواهیم جلوتر از بچّه ها برویم تا محوری را که می خواهیم در آن عملیّات انجام دهیم ، شناسایی کنیم . پس از شناسایی برگشتیم و هرکس به سنگری رفت . ساعت شش و نیم ، هفت بود که دستور حرکت صادر شد . من به شهید قائمی گفتم : در کجای محور باشم ؟ گفت : بیا جلوتر و پشت سر بی سیم چی حرکت کن . چون دشمن از حرکت ما آگاه شده بود ،‌ ما را زیر آتش توپخانه گرفت . پشتت سرهم منوّر می زدند و هوا از نور منوّرها روشن شده بود ولی بچّه ها بدون اینکه حتّی کوچکترین ترسی به خود راه بدهند ، بطرف جلو حرکت می کردند . شهید فایده (فرماندة گردان) به بچّه ها گفته بود :‍ اگر کسی حتّی روی مین رفت و دست و پایش قطع شد نباید صدای خود را بلند بکند ، زیرا دشمن ممکن است متوجّه شود و ما را هدف بگیرد . اگر کسی که سر و صدا می کند ، کشته شود شهید نیست چون او باعث ریخته شدن خون چند نفر دیگر هم می شود و چنین کسی مثل یک جاسوسی است که به دشمن اطّلاع می دهد . و به همین جهت بچّه ها با سکوت هرچه تمامتر حرکت می کردند . شهید قائمی در حالیکه با سرنیزه اش سیم خارداری را که سر راه رزمندگان بود قطع می کرد ، ‌ناگهان تیری خورد و به زمین افتاد ، گویی این تیر از طرف صدّامیان مأموریّت داشت که او را بطرف معشوق به پرواز درآورد . شهید فایده درست در پشت همان سیم ها ،‌از ناحیّة پا مجروح شده بود و کسی متوجّه نشده بود و از آنجا صدا می زد . جلو بروید . فایده اینجاست . بروید جلو که عراقیها فرار کرده اند . بچّه ها داخل کانال رسیده بودند ولی گویی مسی را گم کرده بودند و به دنبالش می گشتند . گفتم : برادرها بروید جلو . یک نفر گفت :‍ فرمانده شهید شد . من خودم دیدم . ما دیگر فرمانده نداریم . صداها داخل کانال پیچید و همه متوجّه شدند . گفتم : برادران بروید جلو ، فرماندة واقعی امام زمان است . امام زمان فرماندهی را به عهده دارد . با گفتن این جمله ، بچّه ها قدرت قلبی گرفتند و از کانال سیم خاردار که مین هم داشت گذشتند . برای من جای تعجّب بود که چگونه از کانال گذشتیم . وقتی از کانال گذشتیم و به خاکریز رسیدیم ، عراقیها فرار کرده بودند و کسی آنجا نبود . اینجا بود که من یقین پیدا کردم که امام زمان کمکمان کرده است .&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی	محمد حسن حسین زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یکی از عملیّاتها که به طرف دشمن در حال حرکت بودیم ، به خندقی رسیدیم که دشمن کنده بود و از آنجایی که احمق بودند خاک خندق را به طرف نیروهای ما ریخته بودند . ما پشت آن خاکریز مستقر شدیم و منتظر فرمان حمله شدیم . عملیّات با رمز یا امام زمان (عج) شروع شد و بچّه ها به طرف دشمن هجوم بردند و از آنجایی که دشمن از حمله ما آگاه شده بود ، ما را زیر آتش سنگین گرفت . دشمن در جلوی ما دیواری از سیم خاردار کشیده بود و یک خندقی کنده بود که ما باید از این موانع عبور می کردیم . سعیدالله قائمی در حال قطع سیم خاردار بود تا راه را برای بچّه ها باز کند که ناگهان تیری به او اصابت کرد و او به طرف معشوق خویش به پرواز درآمد .&lt;br /&gt;
خاطرات نحوه مجروحیت&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات نحوه مجروحيت&lt;br /&gt;
راوی	علیجان اصالتی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مراسم سالگرد اولین شهید آهنی آقای اصالتی خاطره ای را درباره شهید آهنی تعریف کردند و گفتند: شبی که عملیات شروع شد ما به طرف دشمن حمله کردیم ولی خطوط ایزایی دشمن که شامل سیم خاردار ، میدان مین ، و موانع دیگر بود برخورد کردیم و مجبور بودیم که از این موانع عبور کنیم . برادر آهنی با تفنگش سیم خاردار را بالا گرفته بود و به بدنش فشار می آورد و نیروها داشتند از سیم خاردار عبور می کردند . در این موقع صدای انفجاری شنیدم . وقتی نگاه کردم تعدادی از رزمندگان از جمله برادر آهنی مجروح شده بودند . من به برادر آهنی گفتم: من برگردم تا شما را به پشت جبهه برسانم ولی اوقبول نکرد و گفت: شما جلو بروید کسی هم به کمک شما خواهد آمد . وقتی داشتم جلو می رفتم ، دیدم ، چند قدم آنطرف تر سعیدا... مجروح شده و بر زمین افتاده است. من فرصتی نداشتم بالای سرش بروم و بعداً متوجه شدم که سعیدا... در همانجا به شهادت رسیده بود.&lt;br /&gt;
خاطرات بعد از مجروحیت&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات بعد از مجروحيت&lt;br /&gt;
راوی	سلمه خسروی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که سعیدا... مجروح و دستش را گچ گرفته بودند یک ماه استراحت به او داده بودند. او شبانه روز ناله می کرد. وقتی می گفتم: مادر دستت درد می کند می گفت: نه مادر من نمی توانم حقوق بگیرم و در خانه بشینم و این قضیه مرا رنج می دهد. و بعد از ان با دست شکسته می رفت و به بچه ها آموزش می داد&lt;br /&gt;
بدون موضوع&lt;br /&gt;
موضوع	بدون موضوع&lt;br /&gt;
راوی	علیجان اصالتی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات رمضان قبل از اینکه به میدان مین برسیم برادری سرش را بلند کرده بود و داشت نگاه می کرد. عراقی ها از کدام طرف می آیند برادر سعید ا... به او گفت: برادر سرت را بلند نکن ممکن است تیر بخورد او در جواب گفت: من دیگر هرگز سرم را بلند نخواهم کرد. در همین هنگام تیری بر پیشانیش خورد او نقش بر زمین شد و وقتی که داشت جان می داد من تازه معنی حرفش را که هرگز سرم را بلند نخواهم کرد فهمیدم.&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	محمد قائمی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که سعید ا... مسئول تربیت بدنی سپاه بیرجند بود ، هر وقت فرماندهی سپاه آقای رحیمی از او می خواست که اسامی افرادی را که می خواهند به جبهه اعزام شوند به او بدهد ، او در اول لیست اسم خودش را می نوشت ولی آقای رحیمی قبول نمیکرد و میگفت : لیستی که در آن اسم شما باشد قابل قبول نیست چون به وجود شما بیشتر نیاز هست .&lt;br /&gt;
خواب و رویای شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
راوی	جواد رضا قائمی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آنکه برادرم سعید ا...مجروح شده بود ، به او مرخصی داده بودند و او به خانه آمده بود . برادرهای دیگرم هیچکدام درآن موقع در روستا نبودند . یکی در مشهد طلبه بود و دیگری در جبهه تنها کسی که از او می کرد م بودم . شبی دیدم سعید ا... در خواب فریاد می کشد ، مثل کسی که بغضش گرفته باشد . رفتم واو را صدا زدم . او از خواب بیدار شد . گفتم : چه شده است ؟ گفت : خوب شد از خواب بیدارم کردی . گفتم : مگر چه شده است ؟ گفت : داشتم خواب می دیدم که در منطقه بستان مشغول دفاع هستیم تا دشمن داخل شهر نشود و تعداد پاسدارهایی که آنجا بودیم تعدادمان انگشت شمار بود و در هر خیابان چند نفر بیشتر نبودیم . من ناگهان در محاصرة عراقیها قرار گرفتم و عرصه چنان تنگ شده بود که چند قدمی بیشتر با عراقیها فاصله نداشتیم . من چون دیدم اسیر عراقصها می شوم ، لباس سپاه را در می آوردم که عراقیها متوجه شغلم نشوند و مرا کمتر اذیت کنند و در این هین شما مرا از خواب بیدار کردی.&lt;br /&gt;
	حمایت از حق و توصیه به ان&lt;br /&gt;
موضوع	حمايت از حق و توصيه به ان&lt;br /&gt;
راوی	سلمه خسروی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی پسر کوچکم به خانه آمد و داشت گریه می کرد پرسیدم چه شده است ؟ گفت : چند نفری جلو ام را گرفتند و مرا اذیت کردند . سعید ا... فردای آن روز رفته بود و با ان افرادی که برادرش را اذیت کرده بودند دعوا کرده بود و آنها را تنبیه کرده بود .&lt;br /&gt;
دقت در حلال و حرام&lt;br /&gt;
موضوع	دقت در حلال و حرام&lt;br /&gt;
راوی	شیر علی رمضانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز با چند نفر از دوستان وارد اتاق کار سعید ا... قائمی شدیم . چند میز و صندلی خالی داخل اتاق بود ولی ایشان در گوشه اتاق موکت پهن کرده بود و روی زمین کارهای اجرائی و ماموریتی خویش را انجام می داد و ما از این تعجب کردیم و وقتی علت را پرسیدیم او دو جواب گفت : می ترسم هوای نفس بر من غلبه کند و خوی ریاست طلبی بر من تاثیر بگذارد و غافل از این شوم که در چه مکان مقدس خدمت می کنم .&lt;br /&gt;
توکل به خداوند&lt;br /&gt;
موضوع	توکل به خداوند&lt;br /&gt;
راوی	جواد رضا قائمی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از انقلاب زمانی که می خواست شورای محل روستا تعین شود شبی جلسه ای تشکیل شده بود و چند نفر برای انتخابات نامزد شده بودند و سعید ا... یک نفری را که آدمی درستی بود برای نامزد شدن معرفی کرده بود ولی افراد زیادی با او مخالفت کرده بودند ولی سعیدا... قاطعانه در مقابل انها ایستاده بود . و با آنها درگیر شده بود و با وجود اینکه عضو رسمی سپاه بود و همیشه مسلح بود اسلحه اش را مخفی می کرد تنا مردم فکر نکنند او می خواهداز زور استفاده کند و اوئ با منطق با مردم بحث و گفتگو می کرد . به هر حال آن شب بر اثر همین درگیریها جلسه به هم خرده بود . همان شب وقتی سعید ا... به خانه آمد ناراحت به نظر می رسید . مادرم گفت : سعیدا... این کارهخا را نکن ، کار دستت می دهند . او گفت : مادر من نه از تهدیدهای آنها می ترسم و نه از تهدید آنها می ترسم و تا بتوانم جلو اینها می ایستم و بعد اسلحه اش را از کمرش بیرون کشید و گفت: اول امام زمان (عج) حامی من است و اگر نیاز بود از این اسلحه استفاده می کنم&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=162489&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سعید اله قائمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بیرجند]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد قائمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-14T19:48:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	1267	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمد	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	قائمی	تاریخ شهادت :	1365/08/26&lt;br /&gt;
نام پدر :		مکان شهادت :	مریوان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	سایر&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*محمد در سن 15 سالگى مى‏خواست به جبهه برود ولى من اجازه نمى‏دادم و مى‏گفتم: وقتى توانستى مثل یک مرد کار کنى آن وقت اجازه مى‏دهم که به جبهه بروى و نکته قابل توجه این بود که محمد روزبروز از نظر جسمى و هم از نظر فکرى بزرگتر مى‏شد. تا اینکه یک شب بمن گفت: حالا من بزرگ شدم و مثل یک مرد کار مى‏کنم و شما هم باید امضا بدهید من هم کاغذى که قبلاً خود محمد نوشته را امضاء کردم. محمد فردا صبح به دنبال کارهاى ادارى اش رفت و براى رفتن به آموزش در بجنورد آماده شده و در آنجا 25 روز بود و بعد به کردستان اعزام شد و با همان سن کم فرمانده یک دسته بود. آخرین مرخصى 15 مهر ماه 1365 بود به خانه آمد من پرسیدم چرا زودتر آمدى و محمد گفت: مى‏خواستم شهید بشوم ولى شهید نشدم و مى‏خواستم اگر شهید بشوم شما را دیده باشم و ببینم چه کسى راضى نبود که شهید بشوم.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16242&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد قائمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید عباس قاسمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-14T19:46:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6528306 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : عباس‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : قاسمی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : علی‌اصغر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/12/12&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : خانم جان امانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عباس خواب دیده بود که باید به جبهه برود و شهید شود وقتی به او گفتم : عباس جان به جبهه نرو چون همسرت حامله است،پس زن و فرزندانت را رها نکن او گفت : زن و فرزند برای من جبهه نمی شود،من آنها را به خدا می سپارم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تولد و کودکی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : تولد و کودکي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : خانم جان امانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سن 7 سالگی فرزندم عباس چوپانی می کرد که سیلی آمد و من بسیار نگران حال او بودم که در همین لحظه سیدی از جلوی من رد شد و گفت : برای عباس غصه نخورید زیرا نامش را در خرمشهر نوشته ام و برای ایشان مشکلی به وجود نمی آید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی مشترک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : زندگي مشترک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : خانم جان امانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز 6 روز از رفتن عباس به جبهه نگذشته بود که خداوند به او فرزندی عطا کرد ،نظر به این که نام سپاهی که او به همراهش اعزام شده بود سپاه مهدی (عج) بود ما نام فرزند او را که پسر هم بود مهدی گذاشتیم و در نامه ای خبر تولد و نام فرزندش را به ایشان اطلاع دادیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : علی اکبر قاسمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی عباس قاسمی آمد و گفت : دیشب از طریق صدا و سیما شنیدم که سپاه مهدی (عج)‌ راهی جبهه ها است و من هم باید بروم . هر چه به ایشان اصرار کردیم که الآن وقت زاییدن گوسفندان است بایستید و به ما کمک کنید اما ایشان نپذیرفت و به جبهه اعزام گردید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقید به مسائل شرعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : تقيد به مسائل شرعي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : علی قاسمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یکی از روزها گوسفندی اشتباها وارد گله عباس قاسمی شده بود ایشان هر چه دنبال صاحب گوسفند گشته بود او را پیدا نکرده بود . گوسفند را حدود یکسال در گله اش نگهداشته بود تا این که صاحب آن پیدا شده و گوسفند را به همراه بره اش طی یکسال زاییده بود تحویلش داد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 16401&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:عباس قاسمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%81%DB%8C%D8%B6%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد مهدی فیضی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%81%DB%8C%D8%B6%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-14T19:43:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6528085	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمدمهدی‌	محل تولد :	تربت جام&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	فیضی‌	تاریخ شهادت :	1365/10/23&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمدجمعه‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی	محمد جمعه فیضی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار خواب دیدم رفته ام به جبهه تتا از مهدی خبر بگیرم در حال رفتن بودم که یک مرد عرب را دیدم که یک شال سبز در گردن داشت من سلام کردم او پرسید کجا می روی گفتم می خواهم بروم جبهه گفت: برای چه می خواهی بروی؟ گفتم: می خواهم از پسرم مهدی خبری بگیرم گفت برگرد و برو چون این منطقه در اختیار و تحویل من است و کسی حق ندارد به این منطقه بیاید گفتم: خوب پس من چکار کنم گفت: اسم پسرت چیه؟ گفتم:مهدی است گفت: برگرد و برو من خودم اسمم مهدی است. چند قدمی که برگشتم دیدم شخصی از پشت سر و از داخل سنگر مرا صدا می زند دیدم پسرم مهدی است بعد از احوالپرسی در حال صحبت بودیم که یک مرتبه صدای خمپاره آمد ما خوابیدیم روی زمین بعد از مدتی از زمین بلند شدم دیدم تفنگ پسرم از وسط شکسته است و یک مرتبه از خواب بیدار شدم.&lt;br /&gt;
امر به معروف و نهی از منکر&lt;br /&gt;
موضوع	امر به معروف و نهي از منکر&lt;br /&gt;
راوی	محمد رضا قدیری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند جوان در مورد بعضی مسایل انقلاب و اسلام حرفهایی می زدند. مهدی خیلی تلاش می کرد که با اینها وارد مشاجره شویم اما احتمال داشت که درگیر شویم و او خیلی تلاش می کرد که با اینها یک طوری وارد صحبت شود تا اینکه یک شب در ایام ماه محرم از مسجد که برمی گشتیم و آن چند جوان سر کوچه ایستاده بودند و بعد از دیدن ما به ما چند حرف رکیک زدند و ایشان از فرصت استفاده کرد و با آنها وارد صحبت شد آن شب تا دیروقت با آنها صحبت کرد تا اینکه آنها راضی شدند از آن زمان به بعد آن چند جوان با ما دوست شدند و همیشه به مسجد می رفتند و حتی یکی از آنها چند بار به جبهه اعزام شدند.&lt;br /&gt;
نیکوکاری&lt;br /&gt;
موضوع	نيکوکاري&lt;br /&gt;
راوی	محمد جمعه فیضی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره ای که به یاد دارم این است که در زمانیکه در نجاری کار می کرد نزدیک محل زندگی ما مسجدی می ساختند و مهدی از نجاری حقوق ناچیزی می گرفت ولی نذر کرده بود تا زمانیکه بنایی مسجد تمام نشده است حقوقش را به مسجد پرداخت نماید و در این خصوص نظر بنده را پرسید و من گفتم: حقوق متعلق به شماست هر چه می خواهی بکن و این تصمیم را هم گرفته ای خیلی پسندیده است چون در راه خدا خرج می کنی .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16229&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد مهدی فیضی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تربت جام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید موسی الرضا قائمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-14T19:41:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6219294	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	موسی‌الرضا	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	قائمی‌	تاریخ شهادت :	1362/12/12&lt;br /&gt;
نام پدر :	حیدرعلی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی	علی عبادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر موسی الرضا قبل از اینکه ما به جبهه برویم تاکید می کرد که ما هر دو همیشه با هم باشیم.و من سعی می کردم که حتماً با ایشان باشم.لذا در شب عملیات ایشان به عنوان تیر بار چی قرار بود افراد کمین دشکمن را که روی تپه قرار داشتند هدف قرار دهیم با تیر بار موفق نشدیم لذا با آرچی جی هر دو نفر به طرف سنگر شلیک کردیم.ولی متاسفانة باز هم موفق نشدیم.من از ناحیة دست مجروح شدم،لذا به پایین خاکریز رفتیم و از او خواستیم که حتماً در جای خود بایستد تا من برگردم.وقتی برگشتم،دیدم ایشان نیست.وضعیت بحرانی شده بود . ما مجبور به عقب نشینی شدیم.من با خودم گفتم:که او حتماً در تاریکی شب به عقب برگشته برای اطمینان از همه دیرتر عقب رفتم.تا شاید او را ببینم ولی موفق نشدم.گویا که ایشان می خواستند به هر نحو شده سنگر کمین را از بین ببرد که در همانجا شهید شد.&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	سکینه خسروی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موسی الرضا همرزم شهید کاوه بود . آنها آماده می شوند تا به ارتفاعی حمله ببرند و آن را پس بگیرند . قبل از حمله شهید کاوه ایشان را صدا می زند ووقتی که موسی الرضا می آید ، دست به کمر بند ت را خوب محکم بسته ای و برای شهادت آماده ای ایشان هم جواب می دهد که من برای دفاع از ناموس و میهن و اسلام و قرآن از همه چیزدل بردیم و آماده شهادت هستم . که در حال عملیات به همراه شهید کاوه به شهادت می رسند . «روحش شاد »&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی	سکینه خسروی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موسی الرضا بعد از اینکه مفقود شده بود مدت زیادی بود که از او خبری نداشتیم.می رفتیم و می آمدیم ولی به ما چیزی نمی گفتند.تا اینکه سه ماه بعد به ما گفتند:که او شهید شده است.ما مراسم عزاداری گرفتیم.ولی باز این طرف و آن طرف می شنیدیم که موسی الرضا زنده است و باز منتظر می ماندیم تا شاید بیاید ولی بعد از 9 ماه بالاخره جنازه او را برای ما آوردند.&lt;br /&gt;
آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
موضوع	آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی	سکینه خسروی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موسی الرضا آخرین باری که می خواست به جبهه برود از من حلالیت و رضایت طلبید و به من گفت:شاید این با از منطقه بر نگردم.گویا میدانست که دیگ بر نمی گردد.&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	سکینه خسروی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چندین بار برای اعزام نیرو رفته بود تا او را اعزام کنند اما او را نمی بردند.یک روز برگشت ضعف و بی حالی ناشی از ایستادن زیاد و التماس کردن برای اعزامش کرده بود و روی زمین افتاده بود.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16251&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:موسی الرضا قائمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF</id>
		<title>شهید محمد قاسمی روشناوند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF"/>
				<updated>2020-08-14T19:38:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6123222 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : قاسمی‌روشناوند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : ابراهیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : گناباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/07/2&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الذين آمنوا صابروا و جاهدو في سبيل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه و اولئک هم الفائزون حمد وسپاس خداي را که ما را آفريد . با درود فراوان به حضرت محمد (ص) که به راستي پيامبر ما مسلمين و خاتم النبيين مي باشد درود بر تمامي شهيدان از صدر اسلام تا به امروز درود بر امام امت اين چراغ هدايت خميني کبير . درود بر روحانيت پيشتاز و پرچمدار ميدان نبرد - و السلام عليکم و رحمه الله و برکاته - پدر ومادر و خواهر و برادرم ، مي دانم که براي آمدن من ثانيه شماري مي کنيد . ولي چه کنم در زمانيکه خدا مرا به ميهماني خويش دعوت کرده است و من عاشقانه به ميهماني خدا مي روم و بدانيد که من آگاهانه خونم را رد اين راه نثار کردم . چرا که خون سرخ تمامي شهيدان از هابيل تا کربلاي حسين (ع) و از کربلاي حسين (ع) تا کربلاي جنوب و غرب کشور ايران و کربلاي 72 تن سرچشمه تهران . صدايم مي زنند که چيست ترا چرا ننشسته اي پدر و مادرم بدان که دنيا زنداني بيش نيست و تو اي مادرم بدان که اين زندان خيلي کوچک است و شما برادر و خواهرم بدانيد که تنها و فقط مي توان در راه خدا اين دنيا را ترک کرد و به ديدار خداي خود شتافت و آن هم با شهادت و تنها وصيتم عمل به آيات قرآن و نهج البلاغه و ديگر سخنان امامان و نايب برحق امام زمان (عج) خميني کبير مي باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 16434&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد قاسمی روشناوند}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان گناباد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%87_%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید نوراله قائمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%87_%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-14T19:37:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6310763	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	نوراله‌	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	قائمی‌	تاریخ شهادت :	1363/12/24&lt;br /&gt;
نام پدر :	علی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	فرمانده‌دسته‌ـ ادوات&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	علی قائمی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات بدر ایشان در خواب دیده بود که شهید می شود برای همین بلافاصله به اعزام شد و در همان عملیات اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسیده بود&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16255&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:نور اله قائمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%87_%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید نوراله قائمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%87_%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-14T19:35:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6310763	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	نوراله‌	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	قائمی‌	تاریخ شهادت :	1363/12/24&lt;br /&gt;
نام پدر :	علی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	فرمانده‌دسته‌ـ ادوات&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	علی قائمی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات بدر ایشان در خواب دیده بود که شهید می شود برای همین بلافاصله به اعزام شد و در همان عملیات اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسیده بود&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16255&lt;br /&gt;
Z.shams:&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:نور اله قائمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF</id>
		<title>شهید محمد قاسمی روشناوند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF"/>
				<updated>2020-08-14T19:33:23Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: /* وصیتنامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6123222 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : قاسمی‌روشناوند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : ابراهیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : گناباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/07/2&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*الذين آمنوا صابروا و جاهدو في سبيل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه و اولئک هم الفائزون حمد وسپاس خداي را که ما را آفريد . با درود فراوان به حضرت محمد (ص) که به راستي پيامبر ما مسلمين و خاتم النبيين مي باشد درود بر تمامي شهيدان از صدر اسلام تا به امروز درود بر امام امت اين چراغ هدايت خميني کبير . درود بر روحانيت پيشتاز و پرچمدار ميدان نبرد - و السلام عليکم و رحمه الله و برکاته - پدر ومادر و خواهر و برادرم ، مي دانم که براي آمدن من ثانيه شماري مي کنيد . ولي چه کنم در زمانيکه خدا مرا به ميهماني خويش دعوت کرده است و من عاشقانه به ميهماني خدا مي روم و بدانيد که من آگاهانه خونم را رد اين راه نثار کردم . چرا که خون سرخ تمامي شهيدان از هابيل تا کربلاي حسين (ع) و از کربلاي حسين (ع) تا کربلاي جنوب و غرب کشور ايران و کربلاي 72 تن سرچشمه تهران . صدايم مي زنند که چيست ترا چرا ننشسته اي پدر و مادرم بدان که دنيا زنداني بيش نيست و تو اي مادرم بدان که اين زندان خيلي کوچک است و شما برادر و خواهرم بدانيد که تنها و فقط مي توان در راه خدا اين دنيا را ترک کرد و به ديدار خداي خود شتافت و آن هم با شهادت و تنها وصيتم عمل به آيات قرآن و نهج البلاغه و ديگر سخنان امامان و نايب برحق امام زمان (عج) خميني کبير مي باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 16434&lt;br /&gt;
Z.shams:&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد قاسمی روشناوند}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان گناباد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد علی عباسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-05T20:14:01Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6120061 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمدعلی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : عباسی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/05/07&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : غلامرضا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : کارون‌ ( کامیاران )&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی فاطمه مشهدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره ای که ازاو به یاد دارم از زمان قبل از انقلاب است . زمانیکه طبق معمول به راهپیمائی می رفت ظهر که برگشت دیدم می لنگد . پرسیدم که چه شده است؟ گفت : امروز در خانه آقای شیرازی جمع بودیم که ازدحام جمعیت باعث شد که دژخیمان حمله کنند و من یک چوب باتون خوردم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14296&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد علی عباسی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C</id>
		<title>شهید غلام رضا عباسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-05T20:12:14Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6120061 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمدعلی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : عباسی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/05/07&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : غلامرضا مکان شهادت : کارون‌ ( کامیاران )&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی فاطمه مشهدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره ای که ازاو به یاد دارم از زمان قبل از انقلاب است . زمانیکه طبق معمول به راهپیمائی می رفت ظهر که برگشت دیدم می لنگد . پرسیدم که چه شده است؟ گفت : امروز در خانه آقای شیرازی جمع بودیم که ازدحام جمعیت باعث شد که دژخیمان حمله کنند و من یک چوب باتون خوردم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14296&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:غلامرضا عباسی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%84%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C</id>
		<title>شهید التماسعلی عباسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%84%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-05T20:10:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6410175 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : التماسعلی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : عباسی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/11/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : حسینعلی‌ مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبی قبل از شهادت همسرم خواب دیدم که همسرم به منزل ما آمده است وپیشانی اش زخمی شده است . او به من گفت : سرم درد می کند پارچه ای بیاور وسرم را ببند . ومن این کار را کردم بعد به من گفت : سرم خیلی درد می کند . وقتی دست بر سرش کشیدم متوجه زخم روی سرش شدم . فهمیدم که همسرم به شهادت رسیده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
424. التماسعلی عباسی چند شب قبل از شهادت همسرم او را خواب دیدم که به منزلمان آمد . همسرم به من گفت : بیا باهم به کربلا برویم . گفتم : بچه ها را چه کار کنیم ؟ گفت : خدا بزرگ است آنها را به او بسپار . من که نگران بچه ها بودم گفتم : من پیش بچه ها هستم وبعد شهید خداحافظی کرد ورفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
423. التماسعلی عباسی چند شب قبل از رفتن پسرم به جبهه خواب دیدم که دندانهایم همه ریخته است از خواب بیدار شدم و برای پسرم ناراحت شدم . به همین خاطر برای دیدن او به خانه ی اورفتم . در آنجا به من گفتند : جهت اعزام به جبهه به بجنورد رفته است . به بجنورد رفتم و پسرم را در آنجا دیدم . به او گفتم : فرزندم به جبهه نرو . گفت : انشا ء ا … می روم و به سلامتی می آیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محبت و مهربانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع محبت و مهرباني&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار که پدرم از مسافرت برگشت، برای ما میوه خریده بود . او در حالی که میوه ها را در دست داشت و به سمت خانه می آمد، من به سمت او دویدم و او را بوسیدم . در آن زمان یکی از اقوام ما به نام علی اکبر قلیان شهید شده بود . او فرزندی داشت که با من همبازی بود . وقتی من به سمت پدرم رفتم و او را بوسیدم او نیز به سمت پدرم آمد، و پدرم او را هم بوسید و در بغل گرفت . وقتی به خانه رفتیم پدرم، برادرم را روی یک پای خود و فرزند شهید را روی پای دیگر خود گذاشت . پدرم مدتی با هردوی آنها بازی کرد . بعد از اتمام بازی وقتی فرزندش شهید می خواست به خانة خودش برگردد، پدرم یک پاکت میوه را به او داد . من نسبت به این عمل او ناراحت شدم . ولی پدرم در برابر این عکس العمل من با مهربانی موضوع دوست داشتن یتیمان را فهماند . و مرا توصیه کرد که : با یتیمان به خوبی رفتار نمایم و آنها را دوست داشته باشم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از اینکه خبر شهادت پدرم را به من و خانواده ام اطلاع دهند، یک شب خواب دیدم شلوار بسیجی که به تن دارد پاره و پر از خون شده است . صبح که از خواب بیدار شدم خیلی ناراحت بودم، خوابم را برای مادربزرگم تعریف کردم . مادر بزرگم ناراحت شو و گفت : انشاء الله خیر است . هنگام غروب همان روز چند نفر از دوستان به منزل ما آمدند و اطلاع دادند که : پدرم زخمی شده است . با شنیدن این سخن مادرم شروع به گریه کردن نمود، و گفت : نه، من می دانم که او شهید شده است !&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14314&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:التماسعلی عباسی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85</id>
		<title>شهید محمدهادی عباسی مقدم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85"/>
				<updated>2020-05-05T20:07:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6524359	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمدهادی‌	محل تولد :	سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عباسی‌مقدم‌	تاریخ شهادت :	1365/10/20&lt;br /&gt;
نام پدر :	رمضانعلی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	تخریب‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	حسین صبور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ وقت یادم نمی رود وقتی به حج رفتیم . بعد از محرم شدن در مسجد شجره و آمدن به مکه قرار شد تا زمانی که کاروان مستقر می شود ، ساعتی استراحت کرده و بعد به مسجد الحرام برویم . وقتی که به اتاق رفتم ، همین که خوابیدم شهید هادی عباسی مقدم را در عالم خواب دیدم . به من گفت : بدون خداحافظی می روی . بلند شدم و یقه اش را گرفتم و گفتم : آخر تو کجایی که من از تو خداحافظی کنم ؟ خندید و دستم را از یقه اش جدا کرد و گفت : شوخی کردم . هنوز می خواستم بگویم هادی کجائی ؟ که از من فاصله گرفت با فریادی از خواب پریدم . برادرهائی که من در اتاق بودند از صدای فریاد من بلند شدند . وقتی که خوابم را تعریف کردم یکی از برادرها گفت : وقتی به طواف خانه خدا می روی یادی از شهید هادی بکن .&lt;br /&gt;
	استقامت و پایداری&lt;br /&gt;
موضوع	استقامت و پايداري&lt;br /&gt;
راوی	حسین صبور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مدت 15 روز که در فاو بودیم به جرات می توانم بگویم که 15 دقیقه نخوابید چشمانش بسته بود و راه می رفت . وقتی به داخل سنگر رسید هنوز کمتر از یک دقیقه نگذشته بود که خوابیده یکی از بچه ها با هادی کار داشت آمد داخل سنگر هنوز نگفته بود برادرهائی را که من با انگشت اشاره کردم که تازه خوابیده اما ناگهان متوجه شدم که هادی گفت : بله واقعا جای تعجب بود. در حالی که خواب بود حضورش در بین بچه ها بود.&lt;br /&gt;
	بدون موضوع&lt;br /&gt;
موضوع	بدون موضوع&lt;br /&gt;
راوی	حسین صبور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید در عملیات کربلای 4 که لشگر 5 نصر از محور شلمچه شروع کرده به سمت جاده شهید صبوری پیش می رفت . خط شکست و دشمن هر چه خمپاره و کاتیوشا و توپ داشت در سمت همان خاکریزی که بچه ها زده بودند و شکسته بود می ریخت . آنچه باعث تجب ما شده بود این بود که آن شب هادی اصلا ننشست و با شهامت می دوید و بچه ها را جمع می کرد . حاجی آخوندی فرمانده تخریب می گفت : در شب عملیات از هادی سستی و ضعف ندید .&lt;br /&gt;
	حالات معنوی قبل از شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	حالات معنوي قبل از شهادت&lt;br /&gt;
راوی	حسین صبور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هادی از سه روز قبل از شهادتش می دانست که شهید می شود . 2 روز قبل از شهادت من با او شوخی کردم به این نحو که وقتی رفتم داخل سنگر هادی خواب بود . به او گفتم هادی چرا خوابیده ای ؟ بلند شد نیروهایت را خط ببر . هادی بلند شد از اینکه ماشین برای تخریب نفرستاده بودند ناراحت شد . تماس گرفت و گفت : چرا ماشین نفرستادید . آنها هم گفته بودند که امشب تخریب نیست .سپیده دم صبح که من برای شستن دست و صورتم از سنگر بیرون آمدم گفتند آقای عباسی با تو کار دارد . با خود گفتم حتما از شوخی دیشب ناراحت شده است . وقتی نزد هادی رفتم گفتم به خاطر شوخی دیشب با من کار داری ؟ هادی در حالیکه تعجب کرده بود گفت : شوخی دیشب ؟ در چه موردی داری صحبت می کنی ؟ آن وقت فهمیدم من کجا و هادی کجا . حال و هوای ما در بوی پرواز داشت . عشق چشمانش را نورانی کرده بود . نگاهش غریب ، صدایش نزدیک شده ، خنده هایش بوی پرواز پرستوهای پائیزی را می داد . گفت : دو سفارش دارم . گفتم : وصیت می کنی ؟ من هیچ کاری انجام نمی دهم . هدی با لبخندی پر از صبر به من فهماند حاجی باید بروم . بعد از شهادتش همان سفارش ها را در دفتر یاداشت دیدم .&lt;br /&gt;
	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی	حسین صبور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سنگر بچه های تخریب شلوغ شده بود . حاجی اجازه نده هادی برود خط ، حاجی نگاهی انداخت به چهره آشنای دوست و با یک نگاه به او فهماند هادی به یقین شهادت رسیده است و این حرفها در واقع چیزی جز خاطره نیست . خلاصه آن شب تصمیم گرفته شد که هادی را صبح آن روز به اهواز بفرستیم اما هیچ کس جرات گفتن این مسئله را به هادی نداشت . به همین دلیل آقای قاآنی فرمانده لشگر به هادی و دو نفر دیگر دستور داد که به خط نیایند و بروند . شب شده و بچه های گردان تا صبح خط را شکستند . هادی صورتش بر افروخته شده است و کناری نشسته است . گفتم هادی چه خبره ؟ گفت : حسن شهید شده است . هوز می خواستم صحبت کنم که مرا گرفت و گفت : بیا بچه های قائم را به خط ببریم . در حالی که ساعت 5 بعد از ظهر تقریبا خط بوارین را تخلیه کرده بودیم . وقتی که به عقب برگشتیم به سنگر بچه های تخریب رفتم . از زنده بودن هادی خوشحال شدم . چون عملیات خط بوارین تمام شده بود ، بایستی به کمک بچه ها به شلمچه می رفتیم . هادی گفت : مقداری مین هست برای کشت ببریم جلوی .هوا که تاریک شد ، بر می گردیم. تیری از سوی دشمن به هادی اصابت می کند و فریاد یا مولا حسین را او در حالی که خم شده بود همیشه به او آرامش می بخشد و در غربتی که منور شده ، از لحظه پاک مناجات بچه ها بود . من داخل سنگر بودم . از بیرون آقای محدثی مرا صدا زد گفت : بیا با هادی خداحافظی کن . به سمت ماشین تخریب رفتم . از زمانی که رفته بود ترس عجیبی سراسر دلم را گرفته بود گفتم هادی بلند شو . این موقع کسی می خوابد . هادی : نزدیکتر رفتم متوجه شدم هادی شهید شده است . بعد از شهادتش بچه ها خاطره های جالب تعریف می کردند که حاج اقا قاآنی گفته بود بروید ، گلوله ای که اجزاه یافت به قلب هادی اصابت کرده بود در بیاورید . خدا اسم هادی را روی آن نوشته و هادی را انتخاب کرده است .&lt;br /&gt;
	شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
موضوع	شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی	حسین صبور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلوت حاجیان سبز پوش آهنگ مناجات چهل کاروان و بوی سپند با ذکر یک صلوات امواج طوفان زده شب را روشن ساخته بود . طوفان خمپاره های لشگر شیطان از هر سوئی خاکریزهای پاک لشگر ایمان ، بیهوده شب را روشن می شکافت . راه شهادت باز بود ، پیشتازان به سمت وصال آماده نوشیدن عسل مصفی . جاده خندق که تا دو ساعت قبل از آن دست عراق بود ، در زیر آتش توپخانه دشمن روشن شده بود . ما با هادی جلو می رفتیم . خط آتش بسیار ترسناک شده بود . آنقدر وحشتناک بود که شجاع ترین انسانها هم خود را بر روی زمین می انداختند ، ولی هادی خونسرد به جلو می رود و ناگهان ایستاد. هادی اینجا جای ایستادن نیست . ناگهان متوجه شدم بادگیری از روی زمین برداشت و با آرامش غمناک گفت : این بادگیر را روی بادگیر خودم پوشیدم. حیف که اینجا افتاده است . هادی گفت : حاجی تمام بچه ها را به پشت خاکریز منتقل سازید تا ببینم وضعیت چه می شود . همه بچه ها را فرستاده و گوئی اسراری و صحنه هائی قرار بود اتفاق بیفتد که هر چشمی لیاقت دیدن آن را ندارد. به یکی از بچه ها گفت : پیکر شهید مهدی نیک نفس را هم به عقب ببرید . گوئی دیگر پیکری نمانده بود . در واقع در عملیات بدر واحد تخریب که هادی مسئول بود موفق به آوردن پیکرها به عقب شده بود . هادی همه را به عقب فرستاد و رفت . گفتم کجا ؟ گفتا به خون گفتم چرا ؟ گفتا به جون گفتم که کی ؟ گفتا کنون گفتم مرد : خندید و رفت - خندید و رفت محمد هادی رفت بالهایش را باز کرد در شکوه آن شب ، شب قدری که یاد آور شهادتش بود . از خود به یادگار گذاشت . در واقع هادی با رفتنش شجاعت و اخلاص را تفسیر کرد.&lt;br /&gt;
	خاطرات بعد از مجروحیت&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات بعد از مجروحيت&lt;br /&gt;
راوی	رمضانعلی عباسی مقدم&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکدفعه که محمد هادی از جبهه آمده بود مجروح بود .از ایشان سوال کردم چون از ناحیه پا مجروح شده بود که بابا پایت چه شده است . گفت چیزی نیست با بچه ها شوخی می کردم ، ضربه خورده است .&lt;br /&gt;
	خاطرات بعد از مجروحیت&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات بعد از مجروحيت&lt;br /&gt;
راوی	رمضانعلی عباسی مقدم&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکدفعه دیگر هم وقتی مرخصی آمده بود دیدم صورت محمد هادی سوخته است . پرسیدم صورتت چه شده است . نمی دانم کشتی گرفته ایم . یا با بچه ها شوخی کرده ایم . اصلا وانمود نمی کرد که مجروح شده است .&lt;br /&gt;
	خاطرات بعد از مجروحیت&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات بعد از مجروحيت&lt;br /&gt;
راوی	رمضانعلی عباسی مقدم&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکدفعه دیگر هم وقتی مرخصی آمده بود دیدم صورت محمد هادی سوخته است . پرسیدم صورتت چه شده است . نمی دانم کشتی گرفته ایم . یا با بچه ها شوخی کرده ایم . اصلا وانمود نمی کرد که مجروح شده است .&lt;br /&gt;
	پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی	فاطمه آهنگر&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتبه آخری که می خواست به جبهه برود دستش را روی سر همسرش گذاشته بود و گفته بود که خدا به شما صبر بدهد. بعدا این موضوع را عروسم برایم تعریف کرد که محمد هادی چنین کاری کرد . من به ایشان گفتم : می خواستی به من بگوئی . بعد عروسم گفت : می خواستی چه کار کنی . مثل اینکه به هادی الهام شده بود که این سری که برود شهید می شود .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14373&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد هادی عباسی مقدم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF</id>
		<title>شهید حسن عبد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF"/>
				<updated>2020-05-05T20:05:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6309240	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	حسن‌	محل تولد :	گناباد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبد	تاریخ شهادت :	1363/12/21&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌قاسم‌&lt;br /&gt;
	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	ابراهیم عبد&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدت شش ماه در ستاد شهدا در اهواز و مدت یک سال در مخابرات لشکر 5 نصر و تیپ 21 امام رضا به مسئولیت برادر جلیلیان به عنوان یک بسیجی حضور داشتم. بعد از آمدن برادرم از طرف کردستان به جبهه های جنوب در گردان اطلاعات عملیات حضور یافت و فعالیت می نمود. من هم دلم می خواست در کنار او باشم و بعد از اصرارهای زیاد از برادر جلیلیان و معاون ایشان برادر مظلوم توانستم به گردان اطلاعات عملیات بروم. در این مدت در عملیاتهای زیادی مانند عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یک و عملیات بدر حضور فعال داشتم. زمانی که از طرف غرب یعنی ایلام تیپ 21 امام رضا (ع) برای عملیات به جبهه های جنوب اعزام شدیم و در کنار هور مستقر شدیم در این عملیات به تعدادی غواص و تعدادی بلم چی (بلم های سه نفره) نیاز داشتند من به خاطر آشنا بودن به فن شنا و اصرار مسئول گردان مسئولیت اعزام افرادی که برای غواصی انتخاب شده بودند را بر عهده گرفتم. لیست غواص را برداشته و مروری کردم که ناگهان متوجه نام برادرم حسن عبد شدم با خود گفتم که صلاح نیست ما دو برادر با همدیگر در این عملیات شرکت کنیم نام او حذف کردم و با دیگر برادران به طرف زیبا کنار حمل آموزش غواص های اعزامی از تیپ 21 امام رضا (ع) به راه افتادیم. ایشان وقتی متوجه شده بودند که اسمشان از لیست غواص ها حذف شده دیگر با ما نیامدند و خود را برای آموزش بلم زنی آماده می کرد، مدت آموزش غواص ها یک ماه بود که به پایان رسید و عملیات ساعت به ساعت نزدیکتر می شد. به قرارگاه رسیدیم و غواص ها را به بلم زنان معرفی کردند. کار بلم زنها این بود که در هر بلم یک غواص و دو بلم زن به طرف خط مقدم در آب (حور) حرکت کنند و بعد از 48 ساعت بلم زنی در آب خود را به خط مقدم یعنی جاده خندق برسانند، بعد از نزدیک شدن به خط به فاصله 100 متری غواص خود را به آب بیندازد و خط را بشکند تا بعد نیروهای عملیاتی بتوانند عملیات خود را از آن نقطه آغاز کنند. وقتی که آموزش غواصی برگشتیم در قرارگاه غواص ها را به بلم زنها معرفی می کردند. متوجه شدم که برادرم یکی از بلم زنها می باشد و جز خط شکن است و باز هم بر خلاف نظرم در کنارم حضور دارد. این بار هم دور از چشم خودش به فرماندهی تیپ 21 امام رضا (ع) برادر قاآنی مراجعه نمودم و از ایشان خواهش کردم که برادرم را از لیست بلم زنها حذف کنید که مورد موافقت فرماندهی قرار گرفت و نظر ایشان هم این بود که شما دو برادرید و لازم است که فعلا یک نفر در عملیات شرکت داشته باشد. برادرم حسن از این موضوع خیلی ناراحت شد و ارام نگرفت و خود را به مسئول گردان اطلاعات و عملیات رساند و با ایشان صحبت نمود و خواهش کرد که من مدت دو ماه است که آموزش بلم زنی می بینم دلم می خواهد که در این عملیات شرکت کنم چیزی نگذشت که مسئول گردان با برادرم نزد من آمدند و مرا متقاعد کردند که در این عملیات برادر شما هم حضور داشته باشد. قبول کردن فرمایشات مسئول گردان آن قدر برایم سنگین بود که تحمل آنرا نداشتم و با خود به فکر فرو رفتم و به مادر و پدر و ... بعد از عملیات می اندیشم دقائق آنقدر سخت می گذشت که توصیف کردن آن لحظات و موقعیت برایم ممکن نیست. به طرف خط حرکت کردیم و بعد از 48 ساعت به خط رسیدیم (در حورالعظیم) ضمنا شهید پیله وران و شهید روحانی عاشوری و تعدادی از بچه های مشهدی در این عملیات همراه ما بودند. عملیات ساعت چهار صبح شروع شد و من بلم خود را به آب انداختم و به طرف خط که در چند قدمی ما بود حرکت کردیم. مدتی نگذشت که با همکاری غواص های دیگر خط را شکستیم و منتظر گردان های عملیاتی شدیم. قرار بر این بود که بلم زنها و گردان های عملیاتی بعد از شکستن خط عملیات را آغاز کنند و عملیات آغاز شد و بعد از عملیات به دنبال برادرم می گشتم. از هر کس با او در عملیات بود سئوال کردم هر کس به نحوی و برای مصلحت من می گفت: نه ما از او اطلاع نداریم. از دوستان نزدیک او پرسیدم آنها هم موقعیت را طوری می دیدند که راستش را نگویند و می گفتند نفهمیدیم حسن چه شد و به کجا رفت و ... دیگر خودم حواسم پرت شده بود و نمی دانستم کجایم و در بدر به دنبالش می گشتم. صبح روز بعد ساعت یازده صبح با قایق به عقب جبهه برگشتم و به دو بیمارستان صحرایی مراجعه کردم در آنجا هم نبود بین زخمیها رفتم در بین آنها هم نبود و به واحد آمار مراجعه کردم و در آنجا یکی از برادران گنابادی که مسئول واحد بود و از شهادت او اطلاع داشت به من چیزی نگفت و از من پنهان کرد. ساعت عملیات نزدیک بود و به خاطر اینکه می خواستم در عملیات شرکت داشته باشم از جستجوی دست کشیدم و در عملیات شرکت کردم خدا می داند چه حالی داشتم و چگونه قدم به جلو می گذاشتم. ساعت به کندی می گذشت و موقعیت حساس تر می شد. دو روز بعد مسئول گردان با در دست داشتن دو بلیط هواپیما که یکی برای من و یکی برای شهید چراغچی بود نزد ما آمد و بلیط را به ما داد و به من گفت: شما فردا باید در شهرستان باشید چون قرار است پیکر برادر شما و چند شهید دیگر در گناباد تشییع شود و متأسفانه وقتی که من به شهرستان رسیدم مراسم تشییع به پایان رسید و بعد پیکر پاکش را به خاک سپرده بودند و من نتوانستم برای آخرین بار با برادرم وداع کنم.&lt;br /&gt;
	تواضع و فروتنی&lt;br /&gt;
موضوع	تواضع و فروتني&lt;br /&gt;
راوی	شهر بانو کامیاب&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او برای مرخصی ار منطقه به گناباد آمده بود نیمه شب به گناباد رسیده بود شبی از شبهای سرد و طاقت فرسای زمستان به درب خانه که رسیده بود به خود اجازه نداد که درب بزند با خود گفته بود که اینها خواب هستند همین جا می نشینم تا صبح شود و آن وقت به خانه خواهم رفت. بعد از اذان صبح من برای خواندن نماز بیدار شدم تا بنابر سنت قدیم درب حیاط را باز کنم و آب بپاشم و اسپند دود کنم درب خانه را باز کردم چشمم به حسن افتاد که در آن هوای سرد جلو درب حیاط خوابیده است او را بیدار کردم خیلی ناراحت شدم وقتی که از او پرسیدم کی آمدی چرا در نزدی در جواب گفت نمی خواستم که شما را از خواب بیدار کنم و باعث آزار و اذیت شما بشوم.&lt;br /&gt;
	شرح عملیات&lt;br /&gt;
موضوع	شرح عمليات&lt;br /&gt;
راوی	ابراهیم عبد&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست زمانی که از طرف غرب یعنی ایلام، تیپ 21 امام رضا علیه السلام برای عملیات به جبهه های جنوب اعزام شد من و برادرم حسن عبد همراه هم در یکی از گردان های آن حضور داشتیم در این عملیات به تعدادی غواص و تعدادی بلم زن(قایق چوبی بدون موتور) نیاز داشتند در آن موقع به خاطر این که من شنا بلد بودم مرا مسئول آموزش غواصان گردان قرار دادند و عده ای را که داوطلب بود ثبت نام کرده تا جهت آموزش به زیبا کنار اعزام کنیم وقتی نام غواصان را به من دادند در بین آنها چشمم به نام برادرم حسن عبد افتاد و با خودم گفتم درست نیست هر دوی ما در یک عملیات شرکت کنیم پس نام او را خط زدم و یک نفر دیگر را جایگزین او نمودم ما که برای آموزش حدود یکماه از آن جا دور بودیم وقتی که برگشتم متوجه شدم او برای بلم زنی آموزش دیده است. کار بلم زنها این بود که در هر بلم( قایق بدون موتور) یک غواص و دو بلم زن در آب باتلاق هور حرکت می کردند و خود را بعد از چهل و هشت ساعت بلم زنی به خط مقدم یعنی جاده ی خندق برسانند بعد از نزدیک شدن به خط به فاصله ی صد متری غواص خود را به آب بیندازد و خط را بشکند تا بعد نیروهای عملیاتی بتوانند عملیات خود را از آن نقطه آغاز کنند وقتی غواص ها را به بلم زنها معرفی می کردم متوجه اسم برادرم شدم که جزو نیروهای خط شکن است. و باز هم بر خلاف نظرم در کنارم حضور داشت. این بار هم دور از چشم او به فرماندهی تیپ 21 امام رضا علیه السلام رفتم و از آقای قاآنی که فرمانده ی آن جا بود خواهش نمودم که برادرم را از لیست بلم زنها حذف کند که مورد موافقت قرار گرفت و نظر ایشان هم این بود که باید یک نفر از ما دو برادر در این عملیات شرکت داشته باشیم. وقتی برادرم از این موضوع مطلع شد خیلی ناراحت شد و آرام نگرفت و خودش را به مسئول گردان اطلاعات رسانده و با ایشان صحبت نموده و خواهش کرده و گفته بود که من دو ماه آموزش دیده ام و دلم می خواهد که در این عملیات شرکت داشته باشم. چیزی نگذشت که مسئول گردان اطلاعات عملیات به همراه برادرم حسن به پیش من آمدند و مرا متقاعد نمودند که او در این عملیات شرکت کند. قبول کردن این موضوع برایم خیلی سخت بود و مرا در فکر فرو برده بود که اگر برای او اتفاقی بیفتد من چگونه خبر را به پدر و مادرم بگویم. موضوع گذشت و نیروها به طرف خط حرکت کردند و بعد از چهل و هشت ساعت به منطقه ی هورالعظیم محل انجام عملیات رسیدیم ساعت چهار صبح عملیات شروع شد و من از بلم خود را به آب انداختم و به طرف خط که در چند قدمی ما بود حرکت کردم و مدتی نگذشت که با همکاری غواص های دیگر خط را شکستیم و منتظر گردان های عملیاتی شدیم و قرار بود که بلم زن ها و گردان های عملیاتی بعد از شکستن خط عملیات را آغاز کنند و طبق قرار عملیات شروع شد و با موفقیت به پایان رسید. بعد از پایان عملیات به دنبال برادرم گشتم و از هر کس که همراه او بود سئوال کردم اظهار بی اطلاعی می کرد و می گفتند نفهمیدیم کجا رفت و چه شد. صبح روز بعد ساعت یازده صبح با قایق به عقب جبهه برگشتم و در بیمارستان صحرایی بین شهیدان و مجروحان را هم گشتم و نتوانستم او را پیدا کنم ناامید شده بودم و چون روز بعد عملیات دیگری در حال وقوع بود و من دوست داشتم در آن شرکت کنم، به منطقه و خط مقدم رفتم بعد از آن عملیات مسئول گردان با در دست داشتن دو بلیط هواپیما که یکی برای من و دیگری برای برادر شهید چراغچی بود به پیش ما آمد و بعد از خبر دادن در رابطه با شهادت برادرم بلیط ها را به من داد و گفت: شما باید فردا در شهرتان باشید چون قرار است پیکر برادرتان تشییع شود. متاسفانه وقتی ما به گناباد رسیدیم پیکر پاکش را دفن کرده بودند و نتوانستم برای آخرین بار با ایشان وداع کنم.&lt;br /&gt;
	حرمت والدین&lt;br /&gt;
موضوع	حرمت والدين&lt;br /&gt;
راوی	ابراهیم عبد&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست یک دفعه که برادر شهیدم حسن عبد به مرخصی آمده بود. نیمه های شب به گناباد رسیده و وقتی به در خانه رسیده بود با این که هوا خیلی سرد و یخ بندان بود دلش نیامده بود که درب بزند و با خود گفته بود آنها خوابیده اند به همین خاطر در جلوی درب حیاط خوابیده بود. صبح که مادرم برای نماز بیدار شده بود طبق عادت همیشه به درب حیاط رفته بود تا آب پاشی و جاروب کند که دیده بود حسن آنجا خوابیده است او را بیدار کرده و به داخل خانه آورده بود و وقتی علت این کارش را سئوال کرده بود، حسن گفته بود: شما خواب بودید و نخواستم شما را از خواب بیدار کنم.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14389&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسن عبد}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان گناباد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد جواد عبدالله ابادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-05T20:04:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6216630	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمدجواد	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبداله‌ابادی‌	تاریخ شهادت :	1362/01/23&lt;br /&gt;
نام پدر :	قاسم‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	زری عبدلله آبادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامِی که شهِید سِید جواد مِی خواستند به جبهه بروند به نزد من براِی خدا حافظِی آمدند .منم به اِیشان گفتم چراعجله مِی کنِید .صبر کن سال دِیگر هم مِیروِی سربازِی وهم به جبهه اِیشان گفتند من در تهران سر هر کوچه را نگاه مِی کنم عکس شهِیدِی است پس چرا من نروم به جبهه .مگر من غِیر از آن ها هستم ِیا خون من رنگِین تر از خون آن هاست&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14414&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد جواد عبدالله ابادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%86%D9%88%DA%A9%D8%B1</id>
		<title>شهید محمود عباسی نوکر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%86%D9%88%DA%A9%D8%B1"/>
				<updated>2020-05-05T20:02:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6120065	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمود	محل تولد :	گناباد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عباسی‌نوکر	تاریخ شهادت :	1361/08/12&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمدحسین‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	فرمانده‌تانک‌(نفربر)&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	حسین عباسی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از اینکه فرزندم محمود متولد شود یک روز سر زمین کشاورزی بودم که از شدت خستگی خوابم برد . درخواب دیدم : یک سید نورانی به سمت من می آید وقتی به من رسید از ایشان پرسیدم شما کی هستید ایشان فرمودند من حضرت علی (ع) هستم. ایشان فرمودند : یکی از فرزندان شما به جبهه خواهد رفت و به شهادت می رسد . بعد یک اسلحه ای به من داد و بعد از چند لحظه دوباره از من گرفت . که یک مرتبه از خواب بیدار شدم . وقتی به خانه آمدم دیدم که همسرم فرزندی به دنیا آورده است که پسراست و متوجه شدم که منظور آن آقا همین فرزندم است که بعدها به جبهه رفت و به درجه رفیع شهادت نائل آمد و به سوی خداوند برگشت.&lt;br /&gt;
	اصلاح بین دیگران&lt;br /&gt;
موضوع	اصلاح بين ديگران&lt;br /&gt;
راوی	امان الله عباسی نوکر&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همرزمم محمود عباسی فرد بسیار با منطق و خوش صحبت بود و به مشکلات مردم رسیدگی می کرد یک روز که بین روستای حاجی آباد و روستای هم جوارش در سر مسئله ی آب با هم درگیر شده بودند و هر کسی که پادرمیانی می کرد نمی توانست مسئله ی آنها را حل کند. ایشان به من گفت: من می روم و مشکل آنها را حل می کنم. وقتی همراه ایشان به روستای حاجی آباد رفتیم ایشان با ریش سفیدان و بزرگان آنها با ملایمت و مهربانی صحبت کرد و با منطقی که در سخن گفتن داشت آنها را راضی کرد که دیگر با هم درگیر نشوند و هر دو روستا را با هم آشتی داد و مسئله ی آنها را حل کرد.&lt;br /&gt;
	نفوذ و تاثیر کلام&lt;br /&gt;
موضوع	نفوذ و تاثير کلام&lt;br /&gt;
راوی	حاج نعمت الله عباسی نوکر&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم یک دفعه که برادر زاده ام محمود از جبهه برگشته بود وقتی فهمید که من با عمویش قهر هستم خیلی ناراحت شد و به من گفت عمو جان شما بزرگترید نباید با هم قهر کنید و بلافاصله موتورش را سوارش شد و رفت و بعد از نیم ساعتی با عمو محسنش برگشت و ما را با هم آشتی داد کار بسیار بزرگی انجام داد که هیچکس نتوانسته بود انجام دهد.&lt;br /&gt;
	امدادهای غیبی&lt;br /&gt;
موضوع	امدادهاي غيبي&lt;br /&gt;
راوی	مرضیه عباسی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم سالها پیش زمانی که برادرم محمود کوچک بود در گناباد زلزله ای شدید اتفاق افتاد و خانه مان به کلی ویران شد ولی ما و برادرم محمود به طور معجزه آسایی نجات پیدا کردیم و قسمت برادرم محمود این بود در آن زلزله سالم بماند و به جبهه برود و بعد از هشت ماه جنگ به درجه رفیع شهادت نائل گردد .&lt;br /&gt;
	حرمت والدین&lt;br /&gt;
موضوع	حرمت والدين&lt;br /&gt;
راوی	محمد حسین عباسی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که فرزندم محمود در جبهه بود من به مریضی سختی گرفتار شدم و در بیمارستان بستری بودم به محض اینکه به ایشان خبر دادن که من مریض هستم روز بعد به دیدن من آمد و گفت پدر جان مرا ببخش که در کنار تو نیستم و نمی توانم کارهایتان را انجام دهم تا زمانی که من در بیمارستان بستری بودم پیش من ماند تا اینکه یک روز که من را از بیمارستان مرخص کردند و حالم بهتر شد ایشان به من گفت پدر جان این چند روزی که شما مریض بودید من مرخصی گرفته بودم و حالا که بهتر شدید می خواهم دوباره به جبهه بر گردم چون منتظرم هستند من هم به ایشان گفتم برو پسرم به امان خدا...&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14376&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمود عباسی نوکر}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان گناباد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%A7%D9%84%D9%87_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85</id>
		<title>شهید احمد عبدااله زاده مقدم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%A7%D9%84%D9%87_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85"/>
				<updated>2020-05-05T20:00:35Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6612985	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	احمد	محل تولد :	فردوس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبدالله‌ زاده ‌مقدم‌	تاریخ شهادت :	1366/07/09&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمدحسن‌	مکان شهادت :	شلمچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	تیپ21امامرضا&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	فرمانده‌گردان‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	خواب و رویای شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي شهادت&lt;br /&gt;
راوی	محمد عبدالله زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم(احمد عبدالله زاه مقدم)در دفترچه خاطراتش چنین نوشته است: اینجانب احمد عبدالله زاده مقدم در مورخه 64/11/14 در پاسگاه شریف که بودم در عالم خواب دیدم که در یک حسینیه مجلل و با شکوه تعدادی زن مؤمنه برای رزمندگان اسلام آشپزی می کنند. تاکنون چنین حسینیه ای را در عالم بیداری به چشم نظاره نکرده بودم از چهره زنان پیدا بود که از عالم دیگری آمده اند. زن ها از من سئوال کردند و من نیز پاسخ آنها را دادم تا اینکه چراغهای حسینیه روشن شد و نکته جالب این بود که من تا بحال چنین نور زیبایی مشاهده نکرده بودم و مبهوت و سرگردان بودم. درهمین هنگام به یک باره زنهایی را دیدم که با چادرهای سفید در حالیکه بچه های زیبایی به بغل داشتند. که گویی پنداشتم فرزندان شهدا هستند. همراه با یک روحانی بلند قامت به سوی من می آیند. وقتی به من رسیدنن از ان روحانی پرسیدم: اینها چه کسانی هستندکه چهره هایشان انسان را از خود بی خود می کند ودر اینجا چه می کنند؟آن روحانی گفت: اینها مهر مواد غذایی را بروی شناسنامه ها می زنند. من میز جلو رفتم و شناسنامهام را درآوردم که آنها برایم مهر بزنند. آن روحانی گفت: برادر عبدالله زاده مقدم،اینها فقط شناسنامه های شهدا را مهر می زنند. همان کسانی که به سوی عشق مراجعت نموده اند و خداوند نیز آنها را به سوی خود فرا خوانده است. و این زنان نیز زنان معمولی نیستند، پس هنوز تو را قبول نمی کنند. و اینقدر عجله نکن، شناسنامه شما را در اربعین مهر می خورد. وقتی پدرم به شهادت رسید متوجه شدنم او درست در اربعین به شهادت رسیده است.&lt;br /&gt;
	خواب و رویای شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي شهادت&lt;br /&gt;
راوی	محمد عبدالله زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم(احمد عبدالله زاه مقدم)در دفترچه خاطراتش چنین نوشته است: اینجانب احمد عبدالله زاده مقدم در مورخه 64/11/14 در پاسگاه شریف که بودم در عالم خواب دیدم که در یک حسینیه مجلل و با شکوه تعدادی زن مؤمنه برای رزمندگان اسلام آشپزی می کنند. تاکنون چنین حسینیه ای را در عالم بیداری به چشم نظاره نکرده بودم از چهره زنان پیدا بود که از عالم دیگری آمده اند. زن ها از من سئوال کردند و من نیز پاسخ آنها را دادم تا اینکه چراغهای حسینیه روشن شد و نکته جالب این بود که من تا بحال چنین نور زیبایی مشاهده نکرده بودم و مبهوت و سرگردان بودم. درهمین هنگام به یک باره زنهایی را دیدم که با چادرهای سفید در حالیکه بچه های زیبایی به بغل داشتند. که گویی پنداشتم فرزندان شهدا هستند. همراه با یک روحانی بلند قامت به سوی من می آیند. وقتی به من رسیدنن از ان روحانی پرسیدم: اینها چه کسانی هستندکه چهره هایشان انسان را از خود بی خود می کند ودر اینجا چه می کنند؟آن روحانی گفت: اینها مهر مواد غذایی را بروی شناسنامه ها می زنند. من میز جلو رفتم و شناسنامهام را درآوردم که آنها برایم مهر بزنند. آن روحانی گفت: برادر عبدالله زاده مقدم،اینها فقط شناسنامه های شهدا را مهر می زنند. همان کسانی که به سوی عشق مراجعت نموده اند و خداوند نیز آنها را به سوی خود فرا خوانده است. و این زنان نیز زنان معمولی نیستند، پس هنوز تو را قبول نمی کنند. و اینقدر عجله نکن، شناسنامه شما را در اربعین مهر می خورد. وقتی پدرم به شهادت رسید متوجه شدنم او درست در اربعین به شهادت رسیده است.&lt;br /&gt;
	خواب و رویای شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي شهادت&lt;br /&gt;
راوی	زهرا عبدالله زاده مقدم&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دشب آخری بود که پدرم خانه بود همه اقوام از جمله دائی و پدر بزرگم و دیگران خانه ما بودند و چون از خوابی که پدرم در رابطه با شهادتش دیده بود خبر داشتند به پدرم می گفتند ما نمی گذاریم شما ( عبدا... زاده ) به جبهه بروید ولی ما در ابتدا هیچ اطلاعی نداشتیم اما بعدا که مطلع شدیم من خیلی گریه کردم و به پدرم گفتم : پدرجان کجا می خواهی بروی ؟ همین جا و در کنار ما بمان ! پدرم گفت : من فقط می خواهم به جبهه بروم که جنازه دائی ات را بیاورم . قول می دهم خودم هم زودتر بیایم . چند روز از رفتن پدرم که گذشت جنازه دائی ام را آوردند و پس از شش ماه جنازه پدرم را آوردند .&lt;br /&gt;
	خبر شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی	حسن عبدالله زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب توی سرا (حیاط ) ایستاده بودم ، یک وقت دیدم که یک کبوتر سفیدی آمد و روی پشت بام ما نشست . بعد رو به همسرم کردم گفتم: چه شده که این کبوتر سفید آمده و روی بام نشسته است .حتما اتفاقی افتاده است .چند روز بعد متوجه شدم که پسرم احمد در همان شب به شهادت رسیده است .&lt;br /&gt;
	آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
موضوع	آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی	محمد عبدالله زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانیکه کلاس چهارم ابتدایی بودم یک روز سر کلاس نشسته بودم درب کلاسمان را یکی زد همان موقع فهمیدم پدرم آمده است. پدرم وقتی درب کلاس را باز کرد گفت: سلام برسانید ، مزاحمتان نمی شوم . پدرم بعداز اینکه از مدیر مدرسه و دیگر معلمها خداحافظی کرد رفت .&lt;br /&gt;
	بدون موضوع&lt;br /&gt;
موضوع	بدون موضوع&lt;br /&gt;
راوی	علی محمدی نیک نژاد&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب در جزیره هورالهویزه روی آب بودیم. داخل پاسگاه آبی دیدم از گوش وی خون می آید. (رفته بود نماز شب بخواند) پرسیدم چرا گوش شما خونی است؟ گفت: نمی دانم ترکش خورده است. چون دیدم یک مرتبه می سوزد و بچه ها خنده می کردند و می گفتند: لابد موش صحرایی گاز گرفته است.&lt;br /&gt;
ابتکار و طرحهای نظامی&lt;br /&gt;
موضوع	ابتکار و طرحهاي نظامي&lt;br /&gt;
راوی	عباس حاجی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در موقع عملیات می خواستم از خط پدافندی جزیره به خط کاسه غذا و مهمات برسانیم و چون تنها راه ارتباتی یک جاده بود و دشمن آمجا را بشدت می کوبید به همین خاطر نیروهای ما هر روز مجروح و شهید می شدند . دریکی از روزها برادر عبد ا... زاده طرح یک کانال را داد و بعد از اینکه کانال آماده شد از آن به بعد دیگر خطری نیروها را تهدید نکرد .&lt;br /&gt;
	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	محمد عبدالله زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک خاطره ای که به یاد دارم این است که در جبهه با موتور در گل و لای فرو رفته بودند و صورتشان زخمی شده بود. موقعی که می آمدند و تلویزیون روشن بود. با این که خودشان مدتها در جبهه بودند باز می گفتند ای کاش من هم آنجا بودم.&lt;br /&gt;
	فعالیتهای مذهبی&lt;br /&gt;
موضوع	فعاليتهاي مذهبي&lt;br /&gt;
راوی	محمد رضا مدبر&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رمضان سال 63-62 روزیکه بسیج فردوس افتتاح شد برادر عبدالله زاده از بلندگوی سپاه با یک سوزگداز خاصی مناجات کرد.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14402&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد عبد الله زاده مقدم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان فردوس]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید محمد حسین عباسیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-05-05T19:58:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6410268	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمدحسین‌	محل تولد :	طبس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عباسیان‌	تاریخ شهادت :	1364/11/23&lt;br /&gt;
نام پدر :	حسنعلی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی	حسن علی عباسیان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او مرتبه آخری که به مرخصی آمد گفت: من یک ماه دیگر به کربلا میروم نزد امام حسین(ع) و در جوار ایشان خواهم بود&lt;br /&gt;
	حالات معنوی قبل از شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	حالات معنوي قبل از شهادت&lt;br /&gt;
راوی	عزیزا.. ذبیحی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات والفجر 8 من و چند نفر دیگر از دوستان را صدا زد و گفت: بیائید تا از هم خداحافظی کنیم .من گفتم : نه اتفاقاً خبر شهادت بر پیشانی تو حک خورده است ژخوش به حالت ولی اوئ گفت: نه من لیاقت شهادت را ندارم . و با ما خداحافظی کرد .همانجا من به دوستانم گفتم : با زبان بی زبانی با ما خداحافظی کرد و همین طور هم شد که در همان عملیات هم به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
	حالات معنوی قبل از شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	حالات معنوي قبل از شهادت&lt;br /&gt;
راوی	قربانعلی مرادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حسین خواب کربلا را دیده بود چهره اش در آخرین بار که به مرخصی آمد مشخص بود که او شهید می شود. به آرزویش هم رسید، &lt;br /&gt;
	تولد و کودکی&lt;br /&gt;
موضوع	تولد و کودکي&lt;br /&gt;
راوی	حسن علی عباسیان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حسین در 2 سالگی دچار سوختگی حادی شد آنقدر وضعیت سوختگی وی وخیم بود که احتمال از بین رفتن او زیاد بود ولی قسمت او بوده که در راه خدا جان بدهد و شهید شود.&lt;br /&gt;
	عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	حسن علی عباسیان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یادم هست که بنایی داشتم و همین خانه ای که الان در آن نشسته ایم داشتیم می ساختیم من به او گفتم : که این خانه مال توست ولی او گفت: من به این چیزها نخواهم رسید. گفتم: این چه حرفی است می زنی هنوز می خواهیم برایت زن بگیریم . او گفت: انشاء ا... در آن دنیا.&lt;br /&gt;
	توجه به خانواده&lt;br /&gt;
موضوع	توجه به خانواده&lt;br /&gt;
راوی	صدیقه مرادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون خانه هایمان گلی و قدیمی بود و برای زندگی دیگر مناسب نبود حسین گفت : من خودم این خانه را خراب می کنم و خودم برایتان سر پا می کنم. پشتکار عجیبی داشت تمام خانه های گلی را خراب کرد و از نو خانه جدید برایمان ساخت.&lt;br /&gt;
	توجه به خانواده&lt;br /&gt;
راوی	صدیقه مرادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انس با قرآن را از زمان کودکی شروع کرد. حتی یک بار که مجروح شده بود با همان حال خواندن قرآن راترک نمی کرد.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14383&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد حسین عباسیان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان طبس]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید محمد علی عباسی مایوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-05-05T19:43:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ahmadzade98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6309210	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمدعلی‌	محل تولد :	قوچان&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عباسی‌مایوان‌	تاریخ شهادت :	1363/07/27&lt;br /&gt;
نام پدر :	عباس‌	مکان شهادت :	میمک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	معاون‌تیپ‌قائم‌مقام‌&lt;br /&gt;
گلزار :	شهدا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	خاطرات بعد از مجروحیت&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات بعد از مجروحيت&lt;br /&gt;
راوی	قربانعلی عباسی مایون&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات رمضان با شهید بودم. ما گردان زرهی بودیم. ایشان پیاده و آتش مورد نیاز ایشان را ما می ریختیم. از طریق بی سیم شنیدم که زخمی شده است تصور کردم شهید شده است. خودم صبح بعد نزدیک پاسگاه زید مجروح شدم و در فرودگاه اهواز به هوش آمدم. احساس کردم اینجا منطقه نیست. خنک است. هوای پاسگاه زید کجا و سالن انتظار فرودگاه کجا. یک لحظه صدای خنده ای را شنیدم. دیدم برادرم (شهید) است. شاید هیچ موقع در زندگی اینقدر شاد نشده بودم. چون فکر می کردم شهید شده است. دست در گردن هم انداختیم و از خوشحالی هر دو گریه کردیم. به تهران منتقل شدیم و هر دو در یک جا بستری شدیم. و در روستا شایعه شده بود که محمد علی سرش قطع شده و من هم شهید شده ام. فرمانده سپاه قوچان حجت الاسلام رفیعی تماس گرفت و از ما خواست هر چه زودتر به قوچان بیاییم. وقتی به قوچان آمدیم ما را با ماشین بدون اطلاع قبلی به روستا آوردند. هیچ کس مطللع نبود در درب منزل وقتی از ماشین پیاده شدیم و درب حیاط را باز کردیم ناگهان چشم پدرم به ما افتاد و غافلگیر شد. در حالی که دگرگون شده بود گفت: پسرهایم را با دو پا به جبهه فرستادم اما هر کدام با چهار پا آمده اند.&lt;br /&gt;
	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	قربانعلی عباسی مایون&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قوچان مانوری برگزار شد. ایشان را از جبهه دعوت کردند بیاید و مانور را رهبری کند. ایشان آمد و بعد از اتمام مانور اعلام کردند مدارکش را تحویل دهد تا برای زیارت حج ثبت نام کند و همان سال اعزام شود. در همین روزها بود که از جبهه خبر رسید سریع بیا جبهه و ایشان با عجله تمام از من خواست تا به قوچان برسانمش تا به جبهه برود. گفتم: مدارکت را بده برای حج ثبت نام کنم. گفت: «جبهه در رأس امور است.»&lt;br /&gt;
	شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
موضوع	شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی	قربانعلی عباسی مایون&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنده فرمانده گردان بودم و ایشان مسئول محور عملیاتی تیپ بود. به من بی سیم زدند که فرمانده محور پرواز کرد. (شهید شد). دنبال ایشان رفتم، دیدم زیر محور عملیاتی دشمن میان میدان مین افتاده است. خودم را مجهز کردم که سراغ ایشان بروم. در سنگر آخری دیدم نشسته و از ناحیه شانه تیر خورده است. گفتم: محمد علی! شنیدم پرواز کردی؟ بلند شو برو. گفت: من نمی روم شما برو. اینجا منطقه ناامن است. عراق پاتک می کند. اگر بنده بروم و منطقه را ترک کنم سقوط خواهد کرد. هر کار کردم منطقه را ترک نکرد. با من سر و صدا کرد و گفت: پا شو برو سر گردانت. من از بابت اطاعت رفتم. بعد از ساعاتی دیدم ایشان را آورده اند و به علت جریان خون زیاد بیهوش شده بود. او را به کردستان بردند و از آنجا به مشهد منتقل کردند و نهایتاً شهید شد.&lt;br /&gt;
	خواب و رویای شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
راوی	امان ا... حامدی فر&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند روز به عملیات عاشورا ( میمک ) مانده بود و رزمندگان لشکر 5 نصر خود رابرای رزم آماده می کردند . شب برادر عزیزم شهید میرزا زاده را در خواب دیدم که با گلایه به من گفت : چرا از من یاد نمی کنید ؟ بنده با شرمندگی جوابی نداشتم که بدهم فقط از او خواستم ما را دعا کند . ایشان فرمودند : همین چند روز دیگر تعدادی از برادران نزد ما می آیند و شما هم پیامی دارید می توانید برایمان بفرستید . روز بعد در محل پادگان ظفر ( ایلام ) سرداران شهید محمد علی عباسی معاون تیپ امام صادق ( ع ) را دیدم که سوار بر موتور ترل چفیه به سر و صورتش بسته بود . پس از احوال پرسی معمول ماجرای خواب را برایش تعریف کردم و از وی خواستم اگر شهید شد سلام مرا برساند و قسم بدهد که ما را شفاعت کند . وقتی خوابم و پیامم را دادم شهید عباسی گریه اش گرفت و فرمود : من هم دیشب خواب دیدم که خداوند به من فرزندی داده است و خانواده از من خواستند که نامش را مشخص کنم . من جواب دادم تا چند روز دیگر من شهید می شوم و نامش را خودتان انتخاب کنید . در حالیکه من اکنون از مخابرات می آیم و با تماس گرفتن به خانواده ام شنیدم همسرم زایمان کرده است ، لذا یقین پیدا کردم که در این عملیات به شهادت می رسم . شهید عباسی در عملیات عاشورا ( میمک ) به درجه رفیع شهادت نائل گردید .&lt;br /&gt;
	اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
موضوع	اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
راوی	ن .م رمضانیان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز شهید عباسی به من گفت: دوست داری برویم ملاقات ضرت امام. گفتم: بله. رفتیم مشهد بعد متوجه شدم که فقط فرماندهان عملیاتی به دیدار امام می برند. گفتم: عباسی پس مرا نمی برند. گفت: تو چکار داری من تو را می برم. فکر می کنم شهید چراغچی ثبت نام می کرد. به شهید چراغچی گفت: ایشان معلم دوست و همرزم و معاون بنده در جبهه هستند. می خواهم بیاورم دیدار حضرت امام. شهید چراغچی گفت: مانعی ندارد و خطاب به شهید عباسی گفت: عباسی کسی را که تو تأیید کنی افضل همه است. غرض که چقدر فرماندهان و مسئولین سپاه به شهید عباسی عنایت و لطف داشتند.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14372&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد علی عباسی مایوان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان قوچان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ahmadzade98</name></author>	</entry>

	</feed>