<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Andalibiyan97</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Andalibiyan97"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Andalibiyan97"/>
		<updated>2026-06-05T09:59:33Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A7%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C</id>
		<title>شهید رضا اعرابی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A7%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-08T03:17:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید [[رضا اعرابی]]&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : [[1347/03/15]]    &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : [[1367/01/21]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
[[شهید]] [[رضا اعرابی]] ، در تاريخ، 1347/03/15 در [[تهران]] دیده به جهان گشود، دوران طفولیت را پشت سر گذاشت و به دلیل عدم علاقه، تحصیلاتش را تا مقطع سیکل ادامه داد و به پایان رساند، او از همان زمان مشغول به کار شد و در تراشکاری فعالیت می کرد، از همان دوران کودکی، درس ایمان را آموخت و در نمازهای جماعت و جمعه، در سخنرانی ها و جلسات [[مذهبی]] شرکت می کرد.&lt;br /&gt;
او می دید که استعمار تمامی راه های آگاهی را بسته است و عفریت شب چادرش را بر سر خورشید کشیده است و لب ها را به زور بسته یا به زور دوخته و یا به تزویر و ریا خاموش نگاه داشته است، در چنین موقعیتی صلاح دانست که برخیزد، او می دید که چگونه دید گوهرشناسی مردم را گرفته اند و بدل ها را به جای گوهر، به مردم معرفی می کنند؛ می دید که چگونه مردم را از اندیشیدن محروم کرده اند، عقل هایشان را در چشم هایشان در آورده اند و گوش هایشان را کر کرده اند.... این ها را می دید، ظلم و [[ستم شاهی]] را می دید، به همین دلیل فعالیت های سیاسی خویش را شروع کرد.&lt;br /&gt;
در [[راهپیمایی]] ها شرکت، با [[ساواک]] مبارزه می کرد، او همواره دوست و یار مهربان و شهیدش مسلم شهرابی که پسر عمویش بود، در سخنرانی های علیه [[شاه]] شرکت می کرد و بسیار فعال بود، از وانت پدر بنزین برداشته و [[مواد منفجره]] برای مبارزه با ایادی [[شاهنشاهی]] می ساخت، دوست دیگرش [[شهید]] مدبر بود که پا به پای همدیگر مبارزه می کردند.&lt;br /&gt;
[[شهید]] مدبر، در یکی از [[تظاهرات]] ها و درگیری هاي خیابانی با [[گاردی های شاهنشاهی]] زخمی شده و در [[بیمارستان]] به فیض [[شهادت]] نائل می شود، شاید اگر انسان، خوب در حرکاتش دقت می کرد می دید که واقعاً &amp;quot; مرغ باغ ملکوت است و از این عالم خاکی نیست&amp;quot; این دنیا برایش قفس بود و به خصوص بعد از [[شهادت]] دوستش می خواست پر بکشد و به سوی جايگاه خودش هجرت کند.&lt;br /&gt;
با شروع [[جنگ تحمیلی]] ، [[شهید]] سعي مي كرد پدر را راضی کند که به [[جبهه]] برود و از طریق [[سپاه]] و [[بسیج]] آموزش ببیند و در [[جنگ های نامنظم]] شرکت کند که پدر اجازه نمی دهد، چون اعتقاد پدر این بود که آنها برنامه منظمی ندارند و برای تو خطرناک است، ولی او آرام نگرفت و به پدر گفت: اگر اجازه ی اعزام به جبهه نمی دهید پس اجازه دهید با [[ارتش]] که منظم تر هستند اعزام شوم که پدر اجازه می دهند و او به عنوان [[سرباز]] ، و داوطلبانه عازم [[جبهه های نبرد حق علیه باطل]] می شود، به مدت 3 ماه آموزش های اولیه را فرا گرفته و بعد به [[کردستان]] اعزام شد که به عنوان [[تکاور]] خدمت می کردند و بعد از آن به [[سنندج]] ، و سپس به [[مریوان]] عزیمت کرد.&lt;br /&gt;
او بسیار مهربان، خوش اخلاق و خونسرد و باتقوا بود، به نماز اول وقت اهمیت بسیار می داد، او در نمازهای جمعه شرکت می کرد و در اوقات فراغت به [[بهشت زهرا]] می رفت، او در جبهه های نبرد حق علیه باطل، عاشقانه، مردانه و دلاورانه جنگید و از وطن و ناموسش دفاع کرد، قلبش مالامال از عشق به خدا بود، بعد از مدت ها انتظار بالاخره به آرزوی دیرینه اش رسید، سرود عشق را زیر لب زمزمه می کرد.&lt;br /&gt;
او در تاريخ، 1367/01/21 در [[عملیات بیت المقدس 5]] ، در [[پنجوین]] بر اثر اصابت [[ترکش]] [[خمپاره]] ، به فیض [[شهادت]] نائل شد و با آغوشی باز آن را پذیرفت، جسمش از رنج های دنیايی آسوده شد و روحش به ملکوت اعلی پیوست تا به دیدار یاران شهیدش برود.&lt;br /&gt;
آری او ثابت کرد که پیروزی از آن [[متقین]] است و متقین نیز باید با نثار جان و با صفای دل و پاک کردن آن از زنگارهای گناه، نور خدا را در قلوبشان منعکس سازند و به میهمانی خدا روند، سلام بر تو و بر تمامی [[شهیدان]] ، سلام بر تو و بر رهروانت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: رضا_اعرابی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B3%D8%B9%D9%88%D8%AF_%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید مسعود ارشادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B3%D8%B9%D9%88%D8%AF_%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-08T03:08:05Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =  مسعود ارشادی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = masoud-ershadi.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای 12 اردیبهشت|1341/02/12]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 23 اردیبهشت|1365/02/23]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:	6501897	تاریخ تولد :	1341/02/12&lt;br /&gt;
نام :	مسعود	محل تولد :	فریمان&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	ارشادی‌	تاریخ شهادت :	1365/02/23&lt;br /&gt;
نام پدر :	جواد	مکان شهادت :	مجنون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	دیپلم	منطقه شهادت :	جنوب غرب&lt;br /&gt;
شغل :	پاسدار انقلاب اسلامی	یگان خدمتی :	تیپ21امام رضا علیه‌السلام - گردان الحدید&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	فرماندهان شهید خراسان&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	فرمانده هان رده دو	مسئولیت :	معاون‌فرمانده‌گردان‌ ـ ادوات&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌رضا(ع‌) مشهد مقدس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
فرمانده گروهان فیاض از گردان الحدید تیپ 21 امام رضا (ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)&lt;br /&gt;
دوازدهم اردیبهشت ماه سال 341  در خانواده ای متوسط و مذهبی در شهرستان فریمان پا به عرصه ی وجود گذاشت. پدرش کارمند کارخانه قند فریمان بود. بیش از چهار بهار از عمرش نگذشته بود که همراه خانواده به شهر مقدس مشهد عزیمت کردند. وی پس از گذراندن دوران ابتدایی، در دبستان استاد شهریار و اتمام تحصیلات راهنمایی در مدرسه پارت سابق، برای ادامه تحصیل به دبیرستان دکتر شریعتی رفت.  سومین سال تحصیل او در دبیرستان همزمان بود با اوج گیری نهضت انقلاب اسلامی. در راه اندازی برخی اعتصابات، تظاهرات و پخش اعلامیه  در مدرسه نقش مهمی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از صفات پسندیده مسعود ، روح عبادی او بود، که باعث می شد تا با صداقت به راز و نیاز شبانه بپردازد. حتی الامکان دوشنبه ها و پنج شنبه ها و گاهی تمام ماه را روزه         می گرفت. همواره با وضو بود و در جلسات قرآن شرکت می کرد. علاقه ی خاصی به امامان معصوم (ع) ( به ویژه امام حسین (ع) ) داشت و روزانه زیارت عاشورا و مناجات های صحیفه سجادیه را تلاوت می کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به مطالعه ی کتب به ویژه آثار شهید مطهری، شهید دستغیب و شهید بهشتی بسیار علاقه داشت. کتابخانه ای در منزل تشکیل داده بود، که دوستان و جوانان محل، از کتاب های آن استفاده می کردند،  که جهاد سازندگی پس از مدتی با اطلاع از موضوع، مجموعه ای از کتاب به او هدیه کرد،  تا کتابخانه اش غنی تر شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 1359 پس از اخذ دیپلم در رشته ی ریاضی ـ فیزیک، در بسیج مسجد محل (پنج تن آل عبا(ع)) ثبت نام کرد و به فعالیت در مراکز اسلامی به خصوص «انجمن اسلامی راه شهید»  پرداخت و در آن جا مسئولیت تبلیغات و کارهای فرهنگی شهدا را بر عهده گرفت. از جمله کسانی بود که برای شکستن محاصره سوسنگرد به آن دیار شتافت. چندین بار هم از طریق جهاد سازندگی به صورت افتخاری به کمک کشاورزان روستایی، برای درو گندم رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پاییز 1360 عضو رسمی سپاه شد و در و احد برنامه ریزی و نظارت مشغول شد. شرکت در جلسات سخنرانی و تماس با افراد آگاه و مطالعات مداوم در تقویت روحیه ای ایشان تاثیر به سزایی داشت. به گونه ای که باعث شد در مدتی اندک سمت های مختلفی به ایشان واگذار شود، از جمله: مسئولیت آماد لشکر 5 نصر در تاریخ 27/10/1361 تا 28/1/1362، مسئول هماهنگی واحدهای لشکر 5 نصر در تاریخ 16/11/1362، معاونت فرماندهی گردان الحدید در تاریخ 7/7/1363، مدیریت داخلی تیپ 21 امام رضا (ع) در تاریخ 24/1/1365 و در نهایت فرماندهی گروهان فیاض،  از گردان الحدید تیپ 21 امام رضا (ع).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر موارد مذکور حضور وی در عملیات های مختلف از جمله: والفجرهای 1،2، 3،4، رمضان، خیبر و میمک نیز بسیار چشمگیر بود. او ضمن حضور در سنگر جبهه،  خود را برای حضور در سنگر علم و دانش نیز آماده می ساخت و سرانجام در سال 1363 پس از موفقیت در کنکور سراسری در رشته ی مهندسی عمران دانشگاه فردوسی مشهد به تحصیل مشغول شد. تعطیلات تابستان 1364 را در جبهه گذراند و پس از آن به دانشگاه بازگشت. او رفتن به جبهه را وظیفه خود می دانست و این مطلب را در یکی از نامه هایش این گونه بیان می کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« این احساس وظیفه به دنبال یک اشاره و یک جمله حضرت امام به وجود آمد و آن این که ( تا رفع نیاز، رفتن به جبهه ها از اهم واجبات است ) این جمله، تکلیف را بر هر مسلمانی روشن می کند که در آن عمل به وظیفه مطرح است، نه مقام و موقعیت ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر روحیه ی عبادی ـ مذهبی، حسن خلق و خوش قلبی از دیگر خصایص بارز آن بزرگوار بود. طوری که مادرش او را «مونس تنهایی» خود می خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خانه که برمی گشت، همراه با دوستان خود به سرکشی از مجروحین و خانواده های شهدا می پرداخت و نامه های رزمندگان را به بستگان آن ها می رساند. در یکی از نامه های خود چنین نوشته است:  «اگر در سنگر جنوب و غرب نیستید، می توانید به سراغ کسانی بروید که از سنگر با بدنی مجروح بازگشته اند و یا حداقل آنان که اکنون در زاغه های جنوب در کلبه های خویش نشسته اند و با عزمی آهنین و با سلاح الله اکبر به جنگ کفر می روند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ارشادی، فردی مومن و معتقد بود و در هر امری و هر مکانی جزو فعال ترین افراد بود و از این جهت الگویی برای همرزمانش به شمار می رفت. صبر، استقامت و خویشتن داری او در مقابل مشکلات زبانزد بود. پیوسته خواهرانش را به کسب علم و معرفت تشویق و ترغیب می کرد و می گفت: «توجه داشته باش، که برای مدرک کار نکنی یا به مدرک کسی اعتماد نکنی. زیرا آن چه عامل سنجش اعمال نزد خداست، تقواست، نه علم بشری بدون معرفت الهی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین در وصیت نامه اش به آن ها این گونه توصیه کرده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خواهران عزیزم، زندگی زنان اسلام، حضرت خدیجه (س)، حضرت فاطمه (س) و حضرت زینب (س) را سرمشق خود قرار دهید و به خود ببالید که در جهان پیرو مکتب اسوه هایی چون فاطمه (س) هستید. زینب وار رسالت خویش را به پایان برسانید که بتوانید در نزد پروردگار خویش سربلند و سرافراز باشید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاقه وافر او به تحصیل نیز نتوانست مانع رفتن او به جبهه شود، چرا که او جبهه را نیز به نوعی دانشگاه می دانست و عقیده داشت: «حتی اگر جنگ تمام شود کارها تمام نشده است. ما باید برویم و خرابی ها را آباد کنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام نیز بعد از 2 سال دانشگاه را رها کرد و همراه با گروهی دیگر از دانشجویان به سوی جبهه ی شتافت. این بار کارهای دفتری جبهه، روح عظیمش را سیراب نمی کرد و بنابه درخواست خودش به یکی از یگان های رزمی منتقل و در حالی که فرماندهی گروهان شهید فیاض از گردان الحدید تیپ 21 امام رضا (ع) را برعهده داشت، به ستیز با دشمنان حق و حقیقت شتافت و در نیمروز 23/2/1365 در جزیره ی مجنون بر اثر اصابت ترکش به چشم ها و قلبش به شهادت رسید. پیکر پاکش طبق وصیت خودش در گلزار شهدای بهشت رضا (ع) به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
*شهید در یکی از نامه هایش می گوید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اگر نبود خیل جانبازانی که شب و روز برای شهادت لحظه شماری می کنند، اگر نبود جسم چاک چاک عزیزان ما از آتش کینه ی دشمن، اگر نبود سرهای بریده ی جگر گوشه های ما از تیغ ستم سیاهکاران و بد اندیشان، اگر نبود جسم پاک شهیدی، که گلوله خصم کافر از او کوچک ترین اثری هم به جای نگذاشته و اگر نبود فریاد رسا و استوار برادران اسیر که در چنگال رژیم بعث عراق، دنیا را از رشادت و پای مردی خود به تحیر وا داشته اند، هرگز قامت جمهوری اسلامی ایران در جهان چنین برافراشته نمی شد و شعله قیام اسلامی در بین ملت های محروم چنین فراگیر نمی گشت.»&amp;lt;ref&amp;gt;فرهنگنامه جاودانه های تاریخ(زندگینامه فرماندهان شهیداستان خراسان)- نوشته ی سید سعید موسوی,نشر شاهد,تهران-1385&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
بسم‌الله‌الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الحمدالله رب‌العالمین والصلوه والسلام علی محمد و آله الطاهرین وصحبه المنتجبین ولعن الله اعدائهم اجمعین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قال الله تعالی فی محکم کتابه: من المومنین رجال صدقوا ماعاهدوالله علیه فمنهم من قضی نحبه ومنهم من ینتظر وما بدلوا تبدیلا. (احزاب:23)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مؤمنین مردانی هستند که صادقانه به آنچه باخدای خویش عهد بسته بودند وفا کرند پس برخی از آن‌ها شربت شهادت نوشیدند و شهید شدند و برخی دیگر در انتظار شهادت و لقاءالله هستند و تغییری در عهد ندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنام او که همه‌چیزم از اوست. بنام او که زندگی‌ام در جهت اوست. بنام او که زندگی‌ام از اوست بنام. او که به اویم زندگی‌ام به‌ خاطر اوست، بودنم از اوست، رفتنم به اوست، یادم اوست، جانم اوست، معشوقم اوست، معبودم اوست، مقصودم اوست، مرادم اوست، امیدم اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سلام و درود به امام زمان (عج) با سلام و درود به کلیه شهدای اسلام از ابتدای خلقت تا ظهور اسلام محمدی و از ظهور اسلام تا انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی و با درود و سلام بر تمامی رهروان و عاشقان راه حسین(ع) بالأخص رهبر و قائد و مرجع، ابراهیم بت‌شکن زمان امام خمینی  و با سلام و درود بر تمامی سلحشوران و دلاوران و شیران روز و زاهدان شب در سنگرهای نبرد حق علیه باطل.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون در انجام مأموریتی خطیر بود. به فکر این افتادم که وصیت‌نامه‌ام را تجدیدنظر نمایم ابتدا تصمیم گرفتم که در این وصیت‌نامه علاوه بر مسائل شخصی پیامی به خانواده سپس به دوستان و آشنایان بدهم، لذا بعد دیدم که من حقیر کوته‌نظر گنه‌کار که درراه اسلام و انقلاب نتوانسته‌ام خدمتی بکنم چگونه می‌توانم پیامی بدهم، لذا بنا را بر این گذاشتم که پس نکاتی چند را که در این برهه از زمان اهمیت داشت، بر روی کاغذ برشته تحریر درآورم شاید که مثمر ثمر علاقه‌مندان واقع گردد. ان‌شاءالله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما بعد! می‌دانید که در این موقعیت حساس حفظ اسلام و جنگ مهم‌ترین مسئله است و همه می‌دانیم که هدف ابرقدرت‌ها از جنگ چند چیز بود 1-از بین بردن اسلام و حکومت اسلامی 2-تسلیم و مهار کردن مجدد ملت ما در برابر آمریکا و شوروی 3-وابسته کردن کشور ما در ابعاد اقتصادی و نظامی 4-احیای آبروی ازدست‌رفته آمریکا 5- همزمان با جنگ و توطئه‌های دیگر به روی کار آوردن خطوط غرب‌زده و از صحنه خارج کردن خطوط خط امامی. اما می‌بینیم که جنگ برعکس دیدگاه‌های آن‌ها به نفع ما تمام شد. مانند 1- تثبیت و صدور انقلاب اسلامی در جهان 2- آبدیدگی مردم و درآمدن از حالت راحت‌طلبی 3- شناسایی چهره نفاق و شیطانی قدرت‌های بزرگ همچنین آزمایش کشورهای منطقه 4- آشنایی به قدرت خداوند و امدادهای غیبی 5- انسجام ملت 6- همدلی مردم 7- جوشیدن استعداد و شکوفایی و خلاقیت و سازندگی درزمینهٔ صحت و فرهنگ که این‌ها ازجمله اثرات جنگ می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس در این صورت وظیفه خطیری بر دوش ما نهاده شده است زیرا ما باید این انقلاب را ان‌شاءالله به صاحب اصلی‌اش امام زمان (عج) تحویل دهیم. لذا از دوستان و آشنایان و برادرانی که می‌خواهند عاشقانه در این راه گام بردارند تقاضا دارم که به تهذیب نفس بپردازند لیکن چه سعادتمندند آنان که در طول زندگی خود کمر همت به تهذیب و جهاد اکبر بسته و پایان عمر خویش را درراه هدف الهی با سرافرازی به خیل شهدای درراه حق پیوستند همچنان که خداوند در قرآن کریم می‌فرماید وَ قاتِلُوا فی‏ سَبیلِ اللَّهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ سَمیعٌ عَلیمٌ* مَنْ ذَا الَّذی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً کَثیرَةً وَ اللَّهُ یَقْبِضُ وَ یَبْصُطُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ(بقره 244 و 245)جهاد کنید درراه خدا و بدانید که خدا به گفتار و کردار خلق شنوا و داناست. کیست که خدا را وام دهد تا خدا بر او به چندین برابر بیفزاید خداست که می‌گیرد و می‌دهد و همه به‌سوی او بازمی‌گردند. پس چه مشتری‌ای بالاتر از پروردگار عالمیان؟ درراه خدا جهاد کنید و شکست به‌ خود راه ندهید، همان‌طور که امام عزیزمان می‌فرماید راهی است که باید پیمود و سفری است که باید رفت، چه‌بهتر که در حال خدمت به اسلام و ملت شریف اسلامی شربت شهادت نوشیدن و با سرفرازی به لقاءالله رسیدن و این همان است که اولیاءالله آرزوی آن را می‌کردند و از خدای بزرگ در مناجات خود طلب می‌کردند. و یا در جای دیگر از سخنان گهربار خود می‌فرماید شما باکی از این‌که شکست بخورید نداشته باشید، برای اینکه برای لشکر اسلام هیچ‌وقت شکست نیست، شما یا پیروز می‌شوید و یا شهید؛ در هر دو جهت پیروزی با شماست. در حقیقت هیچ قطره‌ای در قیاس حقیقت در نزد خدا از قطره خونی که درراه خدا ریخته شود، بهتر نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما تذکراتی دیگر. برادران سپاه! ای نور چشمان امام، مواظب خود باشید و این را بدانید که شیاطین به‌خصوص شیطان بزرگ آمریکا زیا روی شما کارمی کند، لذا لازم است که شما بالباس تقوا به مبارزه برخیزید و دقیقاً به گوش باشید که عشق و علاقه‌های مادی دنیایی شما را نفریبد، لذا پاسداری را به‌عنوان یک شغل ننگرید بلکه به آن به‌عنوان یک تعهد نگاه کنید و ازخودراضی نباشید و غرور پیدا نکنید و خود را مدیون و بدهکار اسلام و انقلاب و امام و سپاه بدانید، در غیر این صورت نخواهیم توانست جواب شهیدانمان، این برگزیدگان الهی، آنان که گستردگی روحشان در قالب جسمشان نمی‌گنجد و با حضور در غرورانگیزترین و حماسی‌ترین و عارفانه‌ترین صحنه‌ها لبیک‌گویان به جوار رحمت حق پیوستند و اسلام و انقلاب را استحکام بخشیدند را بدهیم. لذا عذاب و مصیبت سخت در انتظارمان خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادران بسیج و انجمن اسلامی و دوستان عزیز!ز کلیه کارهایی که می‌خواهید انجام دهید سعی شود که ابتدا آهنگ عبادت داشته و آن کار با یک تشکیلات و نظم و اتحاد خاصی برخوردار باشد. از تفرقه و پراکندگی جلوگیری کنید زیرا همان‌طور که پیامبر اکرم (ص) می‌فرماید «الجماعه الرحمه والفرقه عذاب» پس همگی چنگ بزنید به ریسمان الهی و از تفرقه و جدائی بپرهیزید و به‌صورت یک امت واحد درآیید تا بتوانید سد راه دشمنان اسلام و انقلاب و مشت محکمی بر دهان یاوه‌گویان باشید. درصحنه حضورداشته باشید که حضور شما برادران عزیز و مسلمان است که توطئه‌های ستمگران و حیله گران تاریخ را خنثی می‌کند و کرده است. 1- معلوماتتان را با مطالعات اسلامی بالا ببرید 2- ارتباطاتتان را با یکدیگر بیشتر و قوی‌تر کنید و متوجه باشید که دیگران از رفتار و کردار و گفتار و اخلاقتان الگو می‌گیرند 3- انتقاد از خویشتن را جزو برنامه‌های خود قرار دهید 4- نگذارید ایمان شما خدای‌نکرده پژمرده و ضعیف شود، بلکه باید روزبه‌روز تقویت گردد و اگر ضایعه‌ای برایتان پیش آمد، زود دچار تأسف نشوید و به آینده امید کامل داشته باشید 5- در برخوردهای خود گرم و مهربان باشید و با صدایی بلند به پیشواز از یکدیگر بروید و به یادآورید حدیث محبت حضرت رسول اکرم(ص) را که فرمود به خدایی که جان محمد (ص) در قبضه اختیار اوست، به بهشت نمی‌روید مگر مؤمن باشید و مؤمن نخواهید بود مگر دوست بدارید. آیا می‌خواهید اصلی یاد بدهم که اگر بکار بستید یکدیگر رادوست بدارید؛ لذا فرمودند که با صدای بلند به‌هم سلام کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر و مادر عزیزم! سلام و درودتان باد. می‌دانم که در رهگذر تاریخ برایم رنج‌ها و مشقت‌ها متحمل شدید لیکن هیچ‌گونه ناراحتی به خود راه ندهید. به یاد مظلومیت علی (ع)- امام حسین (ع)...علی‌اکبرها و علی‌اصغرها و مظلومان شیعه باشید و برای آن‌ها گریه کنید و به یاد خدا باشید تا قلب‌هایتان تسکین یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر و مادر عزیزم! همچنان کوه استوار باشید. المومن کالجیل الراسخ. و شکرخدای را بجای آورید. میدانم که با رفتن من به جبهه سخت مخالف و از این بابت زیاد نگران بودید به‌خصوص حرف‌های ناآگاهانه و گاهی مغرضانه بعضی از اقوام و اطرافیان که باعث افزودن این ناراحتی‌ها می‌شد لذا همان‌طور که قبلاً هم گفتم همچنان محکم و استوار بایستید و صبر پیشه کنید که یقین دارم خداوند در برابر این عمل شما را بدون پاداش نخواهد گذاشت و خوشحال باشید که توانستید امانت خداوندی را بجا آورید که به فرزندتان شهادت را نصیب فرمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهران و برادران عزیزم! بهترین هدف الله است  و کسی که می‌تواند ما را به این مقصد رهنمون سازد ولایت‌فقیه است، لذا پشتیبان ولایت‌فقیه باشید تا رستگار شوید و به این نسل که مثل شمع می‌سوزند و به این نسل که مقام والایی دارند و شما را به شهدا قسم مسئولیت بس خطیر بر دوشتان است که باید به نحو احسن انجام دهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادران عزیزم! لباس تقوی و زره محکم ایمان را بپوشید و سپر مطمئن توکلت‌علی‌الله را به دست بگیرید و بر قلب کافر خصم دون بنشانید و او را در خون سیاهش غوطه‌ور سازید. جبهه‌های نبرد اسلام با کفر را از چهره‌های گلگون خود پرکنید و این را مدنظر داشته باشید که جبهه میدانگاه موحدان و میعادگاه خودشناسان، عبادتگاه عابدان شب و پایگاه اخوت و برادری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهران عزیزم! ای بانوان و دختران حق‌جوی مملکت اسلام! زندگی زنان اسلام؛ حضرت خدیجه، فاطمه زهرا، زینب سلام‌الله علیهن را سرمشق زندگی خود قرار دهید و از آن‌ها چگونه به مقام والای انسانیت زن رسیدن را بیاموزید و قله‌های عزت و شرف و استقلال و شرافت و حیثیت و کمال تعالی را فتح کنید و در وادی نور قدم نهید و به خود ببالید و افتخار کنید که در جهان پیرو مکتب انسان‌ها و اسوه‌هایی چون فاطمه عزیز سلام‌الله علیها هستید. خواهرانم! همچون زینب، زینب‌وار رسالت خویش را به ‌پایان برسانید که بتوانید در نزد پروردگار خویش سربلند و سرافراز باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بارالها! بیش از هفت سال از انقلاب نور و تجلی اسلام می‌گذرد، هنوز وجود دارند افرادی که همان‌طور که در قرآنت فرمودی صم بکم عمی فهم لا یعقلون، دقیقاً این آیه در رابطه با آن‌ها صادق است؛ بارالها چشم و گوش و دل آن‌ها را به این حقایق و نعماتی که بر آن‌ها ارزانی داشته‌ای و قدر ندانسته و کفران نعمت کرده‌اند بازگردان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! حال که در انجام مأموریت الهی هستم، تو را به یاری می‌طلبم و به تو سوگند یاد می‌کنم که همیشه و تاآخرین‌نفس درراه مقدس تو مستحکم و جان‌برکف درراهت فداکاری کنم. الهی! یاریم ده که بتوانم این سهم را آن‌چنان‌که شایسته مقام باری‌تعالی است بجای آورم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پایان لازم می‌دانم که از کلیه دوستان و آشنایان و اقوام بالأخص پدر و مادر و خواهران و برادران عزیزم که حق بزرگی به گردنم دارند طلب بخشش‌کنم. لذا عاجزانه طلب عفو و بخشش می‌کنم و التماس دعا دارم. خداوند یار و مددکار همه مؤمنین باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در رابطه با مسائل مادی و پیگیری کارها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین‌وسیله برادران، محمد ارشادی و حسین ارشادی به‌عنوان وکیل تام‌الاختیار معرفی می‌نمایم و آن‌ها اجازه دارند که هر کار که به صلاح اسلام و جامعه و خانواده می‌دانند در امور مادی و قانونی اقدامات لازم را مبذول دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موجودی این‌جانب هم مقداری پول در بانک‌های استان شعبه پنج‌تن، بانک ملت شعبه مدرس و قرض‌الحسنه شهید بهشتی می‌باشد و کلیه حساب‌های بدهی و...مسائل در برگ‌های ضمیمه پیوست. می‌بایست یک کلکسیون تمبرموجود است که خمس موجودی امسال به علت حضور در جبهه پرداخت نگردیده است. در رابطه با محل دفن اگر جنازه‌ام به دست شما رسید در بهشت رضا دفن نمایید.&lt;br /&gt;
والسلام&lt;br /&gt;
ومن الله توفیق وعلیه التکلان&lt;br /&gt;
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی حتی کنار مهدی خمینی را نگهدار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این وصیت‌نامه مشتمل برشش برگ در تاریخ 24/1/1365 در ساعت 45/11 دقیقه تنظیم گردیده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%201%20973 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: مسعود_ارشادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان فریمان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D8%A6%DB%8C</id>
		<title>شهیدحسن پارسائی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D8%A6%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-08T03:02:49Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 1346/11/07&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : حسن‌ محل تولد : بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : پارسائی‌ تاریخ شهادت : 1363/12/21&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : علی‌ مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     شب قبل از اینکه خبر شهادت پسرم را برایمان آوردند به من الهام شه بود که پسرم حسن شهید شدهاست و همان شب خواب دیدم که ایشان شهید شده صبح که ازخواب بیدار شدم خود بخود اشک از چشمانم جاری و گریه می کردم که بعد از چند لحظه ماشین بنیاد شهید به درب منزلمان آمد و خبر شهادت حسن را دادند و من خیلی گریه کردم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یادم می آید قبل از شهادت پسرم یک شب خواب دیدم که گفتند : شما فرزندت حسن را دوست داری تا خواستم پاسخ بدهم که وی نذری است اگر دوست نداشته باشم شاید آقا امام حسن مجتبی (ع) مرا از شفاعت خود محروم کند بیدار شدم و از خوابم بسیار ناراحت شدم و بعد از گذشت نه روز از این خواب خبر شهادت پسرم حسن را آوردند .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4649منبع سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: حسن_پارسائی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%A2%D9%88%DB%8C%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید مرتضی آوینی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%A2%D9%88%DB%8C%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-08T02:58:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پایان تابستان سال 1326 بود، که صدای گریه‌ی سید مرتضی در فضای خانه پیچید چشم که به دنیا باز کرد، گنبد طلائی شاه عبدالعظیم مقابل دیدگانش قرار گرفت. سید مرتضی دوران کودکی را در کوچه‌های تنگ و باریک شهرری سپری کرد اما چندی بعد به علت شغل ویژه پدر به شهر زنجان مهاجرت کرد، و مدتی بعد به کرمان و تهران رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید پس از اخذ مدرک دیپلم در رشته معماری دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران تحصیلاتش را ادامه داد او که از کودکی علاقه بسیاری به ادبیات و نقاشی داشت، مجموعه وسیعی از آثار خود را در زمینه شعر، داستان و مقاله به رشته تحریر درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما با پیروزی انقلاب اسلامی تحولی عظیم در جان سید مرتضی شکل گرفت.  او تمام آثار خویش را سوزاند و راهی نو را برای رسیدن به قرب الهی انتخاب کرد. آوینی در سال 1357 با دوشیزه ای از خانواده امینی ازدواج کرد سپس در جهادسازندگی تهران کار خود را آغاز کرد اما ضرورت موجود در جامعه او را به حرفه فیلمسازی کشاند و او مجموعه‌ی بسیار ارزنده ای را از زندگی محرومان ایران و صحنه‌های پرشور دفاع مقدس به یادگار نهاد. آوینی در ضمن فعالیت‌های سینمائی خود، کار مطبوعات را از سال 1362 با انتشار مقالاتی در ماهنامه اعتصام، جهاد، فارابی و ادبیات داستانی اغاز نمود. تا اینکه در فروردین ماه سال 1368 ماهنامه سوره به سردبیری سید منتشر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اواخر سال 1370 با تشکیل مؤسسه فرهنگی روایت فتح به فرمان مقام معظم رهبری فیلمسازی درباره دفاع مقدس را سرلوحه کار خویش قرار داد. آوینی که چندی قبل به تنهایی و به یاری تعدادی از دوستان اندکش فیلم‌های روایت فتح را می‌ساخت دوربین و قلم خود را در دست گرفت تا شیدایی عاشقان ثارالله (ع) را بار دیگر به تصویر کشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام سرباز فداکار رهبر معظم انقلاب در بیستم فروردین ماه سال 1372 در منطقه فکّه بر اثر انفجار مین در 46 سالگی به آسمان پر کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=4428&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دست نوشته===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...آه از رنجی که در این گفته نهفته است! و اما سرّالاسرار این خطبه [خطبه امام حسین (ع)] در این عبارت است که «لیرغب المؤمن فی لقاء الله»؛ دوتا مؤمن به لقاء خدا مشتاق شود یعنی دهر بر مراد سفلگان می‌چرخد، تا تو در کشاکش بلاامتحان شوی و این ابتلائات نیز پیوسته می‌رسد تا رغبت تو در لقاء خدا افزون شود ..... پس ای دل شتاب کن تا خود را به کربلا برسانیم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
.....این تویی که این جا، بر کرانه آسمان در شب دریغ نور، وامانده ای و بال شکسته، و جز سوسویی دور به تو نمی‌رسد اما در باطن، این نقمت نیز فرزند رحمتی است که از میان رنج و خون، پای بر سیاره زمین می‌نهد... سیاره رنج! و این تویی اکنون مسافر سفر بلند شب که در اشتیاق روز چشم به افق طلوع دوخته ای و انتظار می‌کشی. اگر شب نبود و اگر شب، آن همه بلند و ژرف نبود، این اشتیاق نبود، گل وجود آدمی خاک فقر است که با اشک آمیخته‌اند و در کوره رنج پخته‌اند. زینب کبری (س) گنجینه دار عالم رنج است. او را این چنین بشناس! او محمل گرانبارترین رنج‌هایی است که در این مبارکه نهفته. «ولقد خلقنا الانسان فی کبد» او وارث بیت الاحزان فاطمه است و بیت الاحزان قبله رنج آدمی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=4428&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-25 07-14-39.jpg|300px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات مرتبط با شهید مرتضی آوینی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فرزندی از سلاله کوثر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از صبح عصبانی بودم خشم سراپای وجودم را فرا گرفته بود کاغذی را برداشتم، قلم در دستم می‌لرزید فوراً متنی گلایه آمیز برای سید نوشتم و آن را روی میز او در مجله سوره گذاشتم. وقتی به خانه رسیدم دیگر توان ایستادن نداشتم سعی کردم برای آرامش خود کمی استراحت کنم. ساعتی نگذشت که در عالم رؤیا بانویی سبزپوش را دیدم، احساس کردم او زهرای اطهر (س) است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلو رفتم و با تأمل از سختی‌های مجله سوره گفتم. یک لحظه حضرت (س) برگشتند و به من فرمودند: «با فرزند من چه کار داری؟» چیزی نگفتم، سه مرتبه صدیقه طاهره (س) این سوال را از من پرسید. ناگهان از خواب بیدار شدم قلبم به شدت می‌تپید نفسم بند آمده بود از خودم بدم می‌آمد. چند روز بعد سید نامه ای برایم فرستاد که در آن نوشته بود: «یوسف جان! دوستت دارم. هرجا می خواهی برو، هرکاری می خواهی انجام بده» ولی بدان برای من پارتی بازی شده اجدادم هوایم را دارند، با مطالعه نامه عرق شرم بر پیشانی‌ام نشست به مجله سوره بازگشتم مرتضی داخل اتاقش بود کنار در ایستادم و گفتم: «سیدجان! پیش از رسیدن نامه ات خبر پارتی بازی ات را داشتم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: یوسف میرشکاک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فقط لباس=== &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان ما هم مثل همیشه، رسم و رسوم ازدواج زیاد بود. ریخت و پاش هم که بیداد می کرد.&lt;br /&gt;
ولی ما از همان اول ساده شروع کردیم؛ خریدمان یک بلوز و دامن برای من بود و یک کت وشلوار برای مرتضی. چیز دیگری را لازم نمی دانستیم. به حرف و حدیث ها و رسم و رسوم هم کاری نداشتیم؛ خودمان برای زندگیمان تصمیم می گرفتیم.&lt;br /&gt;
همین ها بود که زندگیمان را زیباتر می کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید سید مرتضی آوینی، بانوی ماه 2، ص12&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برات عشق===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنگ که به پایان رسید مرتضی خیلی بی قراری می‌کرد. دلش هوای حریم کوی دوست را داشت به همین علت راهی سفر حج شد. سفر سختی بود مرتضی در عرفات گم شده بود. با خنده گفت: «آنقدر گشتم تا توانستم کاروان خودمان را پیدا کنم، خیلی برایم عجیب بود من که گم بشوم دیگر چه توقعی از آن پیرمرد روستایی است. بعد یادم آمد که ای بابا ! حدیث داریم که هرکس در عرفات گم بشود خدا او را پذیرفته است». چه زیباست که ملائک در آسمان نام عاشقی را صدا بزنند و بگویند معشوق تو را به بارگاه خویش پذیرفته، مرتضی در کوی دوست برات عشق را دریافت کرد، و از فکّه به آسمان پر کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: شهید سیدمرتضی آوینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فرزندی از سلاله عشق===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تالار اندیشه مملو از هنرمندان، فیلمسازان و نویسندگان بود. یکی از فیلم‌های ایرانی آن روز به روی پرده رفت. این فیلم از وزارت فرهنگ و ارشاد اجازه اکران در سینما را نداشت آن را فقط برای نقد گذاشته بودند من کنار سعید رنجبر نشستم در میان متن فیلم غیرمستقیم به صدیقه طاهره (س) توهین شد. اما کسی اعتراضی نکرد. همه پیش خود گفتیم: «حتماً انتقادی است بر فرهنگ عامه مردم»، ناگهان مردی با عصبانیت برخاست و فریاد زد: «خدا لعنتت کند چرا توهین می کنی؟» شگفت زده به او نگاه کردم، درتمام آن جمع فقط یک نفر اعتراض کرد سید، فرزند امیرمؤمنان (ع) بود و سلاله عشق با خودم گفتم: «چرا فاطمه (س) در تمام اعصار مظلوم است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: رضا رهگذر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تمام هستی مرتضی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید مرتضی اهل ولایت بود، تمام هستی مرتضی در کلام رهبر خلاصه می‌شد، هیچ گاه بر خلاف میل آقا قدم برنداشت و از این صراط به بی راهه نرفت. وقتی حرکتی ضدنظر مقام معظم رهبری می‌دید بغض گلویش را می‌گرفت. سعی داشت به صورتی موجه آن‌ها را توجیه نماید. یک بار در جمع دوستان خویش گفت: «صدای من که به جایی نمی‌رسد، اما اگر می‌شد برسد، می‌گفتم «باید در این مملکت برای سریان و نفوذ گسترده تر رأی ولایت فقیه، تلاش کرد نباید راضی شد و گذاشت که اوامر آقا در پیچ و خم توجیهات و تفسیرهای غلط معطل بماند». وادی عشق وادی سکوت است و مرتضی مهر بر لب دست ارادت بر سینه نهاد و تا پای جان به فرمان رهبرش گوش داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شهادت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاجی تصمیم گرفته بود در فکّه یک فیلم عاشورایی بسازد. پنج شنبه شب همراه بچه‌ها دعای کمیل را خواند، سپس تا صبح کنار پیکرهای شهدای تفحص با خدا راز و نیاز کرد. آن شب سید حال عجیبی داشت. صبح بچه‌ها را صدا زد، همگی سوار ماشین شدیم. یکی از دوستان زیر لب زمزمه کرد کجایید ای شهیدان خدایی، .... اشک پهنای صورت مرتضی را پوشاند. اصرار داشت حتماً کنار قتلگاه شهدای والفجر، فیلم را تهیه کند. تمام منطقه پر از مین بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راهنماها آرام جلو می‌رفتند و بچه‌ها هریک پای خود را بر جای پای دیگری می‌گذاشتند. قدم‌های سید تند بود. ناگهان صدای انفجاری مهیب تمام دشت فکّه را فرا گرفت. مرتضی بر زمین افتاد. سعید نیز در گوشه ای دیگر آرام بر خاک نشست. همه هراسان به طرفشان دویدیم و به سختی آن‌ها را به عقب انتقال دادیم. اما ملائک زودتر از ما رسیدند، روز بیستم فروردین ماه سید مرتضی و سعید هردو به آسمان پر کشیدند و مهمان عزیز پروردگار شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: دوستان شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===وداع رهبر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت 9 صبح بود، آقا با دفتر تماس گرفته و فرمودند: «من دلم گرفته، دلم غم دارد، می خواهم بیایم تشییع پیکر پاک شهید آوینی. جداً افتخار می کنم به وجود این بروبچه های نویسنده و هنرمندی که در این مجموعه حوزه هنری تلاش می کنند. این آقای آوینی را آدم وقتی سیما و چهره نورانی اش را می بیند به ایشان علاقمند می شود».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقام معظم رهبری آن روز خود را سریع به حوزه رساند. خیابان سمیه مملو از جمعیت بود. آقا از ماشین پیاده شد و بدون توجه به مسائل امنیتی به جایگاه تشریف بردند، سپس کنار پیکر خسته آوینی نشستند، پس از قرائت فاتحه صحبتی با خانواده شهید نمودند. آن روز رهبر انقلاب غربت عجیبی داشت، او بار دیگر سالاری از لشکریانش را از دست داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=4428&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داد زد: خدا لعنتت کند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احتمالاً زمستان سال 68 بود که در تالار اندیشه فیلمی را نمایش دادند که اجازه اکران از وزارت ارشاد نگرفته بود. سالن پر بود از هنرمندان، فیلمسازان، نویسندگان و ... در جایی از فیلم آگاهانه یا ناآگاهانه، داشت به حضرت زهرا سلام الله علیها بی ادبی می‌شد. من این را فهمیدم. لابد دیگران هم همین طور، ولی همه لال شدیم و دم بر نیاوردیم. با جهان بینی روشنفکری خودمان قضیه را حل کردیم. طرف هنرمند بزرگی است و حتما منظوری دارد و انتقادی است بر فرهنگ مردم اما یک نفر نتوانست ساکت بنشیند و داد زد: خدا لعنتت کند! چرا داری توهین می‌کنی؟! همه سرها به سویش برگشت در ردیف‌های وسط آقایی بود چهل و چند ساله با سیمایی بسیار جذاب و نورانی. کلاهی مشکی بر سرش بود و اورکتی سبز بر تنش. از بغل دستی‌ام (سعید رنجبر) پرسیدم: «آقا را می‌شناسی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مفهوم زیبای آزادی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای گنجشک‌ها فضای حیاط را پر کرده بود, بابای مدرسه جارو به دست از اتاقش بیرون آمد. مرتضی! مرتضی! حواست کجاست؟ زنگ کلاس خورده و مرتضی هراسان وارد کلاس شد. آقای مدیر نگاهی به تخته سیاه انداخت. روی آن با خطی زیبا نوشته شده بود: «خلیج عقبه از آن ملت عرب است.» ابروانش به هم گره خورد. هر کس آن را نوشته, زود بلند شود. مرتضی نگاهی به بچه‌های کلاس کرد. هنوز گنجشک‌ها در حیاط بودند. صدای قناری آقای مدیر هم به گوش می‌رسید. دوباره در رویا فرو رفت. یکی از بچه‌ها برخاست: «آقا اجازه! این را «آوینی» نوشته.» فریاد مدیر «مرتضی» را به خود آورد: «چرا وارد معقولات شده‌ای؟ بیا دم دفتر تا پرونده‌ات را بزنم زیر بغلت و بفرستمت خانه.» معلم کلاس جلو آمد و آرام به مدیر چیزی گفت. چشمان مدیر به دانش‌آموزان دوخته شد. قلیان احساسات کودکانه گویای صداقت باطنی‌اش بود و مدیر ... . «سید مرتضی» آرام و بی‌صدا سرجایش بازگشت. اما هنوز صدای گنجشکان حیاط و قناری آقای مدیر به گوش می‌رسید. آزادی مفهوم زیبای ذهن کودک شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تعلقات سید مرتضی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتابچه دل سید پر بود، آن را که می‌گشودی، صدف عشق را می‌دیدی که درونش مروارید محبت اباعبدالله (ع) و ایمان به خدا می‌درخشید. همه وجودش را به امام عشق بخشیده بود. خانه، ماشین و مال، چیزهایی بودند که در مخیله‌اش نمی‌گنجید. سرانجام دنیا را رها کرد و فریاد زنان با پای برهنه در برهوت کربلا دوید. فقط برای سالار شهیدان خواند و نوشت. آسمانی بود، متواضع و بلندنظر، در برنامه دانشجویی «رقص علم» به خواهش دانشجویی، از مولایش نوشت. برق سکه‌ها چشمانش را خیره نکرده بود، این عشق بود که قلبش را بی‌تاب ساخته و قلمش را لرزان. اعتراض کردم، سید سالهاست که می‌نویسی و می‌خوانی اما هنوز ... . کلامش سردی سخنم را قطع کرد: «اصلاً تعلقی غیر از این موضوعات ندارم...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: کتاب همسفر خورشید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: آقای همایونفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ندامت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه سپید تقدیر ورق خورد، اما سیاهی گناهان من هر ساعت پاکی و صداقت این دفتر را تیره می‌ساخت. سرخی افق دل آسمان را خونین ساخته بود. که من دل سید را شکستم. از شدت ناراحتی به حیاط آمدم. نگاه هراسان، دل بیقرار و لبان لرزان من، همه گویای ندامت بود. قدمی بر جلو راندن و سه فرسخ از دل به عقب بازگشتن. سید مرتضی در را بست، به نماز ایستاد. او هنوز دفتر اخلاصش سپید بود. ساعتی بعد در خیابان در آغوشش بودم. گویی اتفاقی نیفتاده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: کتاب همسفر خورشید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: محمدی نجات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زندگی و نماز===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نماز سید که نگاه می‌کردم، ملائک را می‌دیدم که در صفوف زیبای خویش او را به نظاره نشسته‌اند. رو به قبله ایستادم. اما دلم هنوز در پی تعلقات بود. گفتم: «نمی‌دانم, چرا من همیشه هنگام اقامه نماز حواسم پرت است.» به چشمانم خیره شد. «مواظب باش! کسی که سرنماز حواسش جمع نباشد، در زندگی نیز حواسش اصلاً جمع نخواهد شد.» گفت و رفت. اما من مدت‌ها در فکر ارتباط میان نماز و زندگی بودم. «نماز مهمترین چیز است، نمازت را با توجه بخوان» (از سخنان سید مرتضی آوینی). بار دیگر خواندم, اما نماز سید مرتضی چیز دیگری بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: کتاب همسفر خورشید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: اکبر بخشی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دفتر سپید, قلمی سرخ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به چشمانش که نگاه کردم، تبلور ایمان را یافتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر بر خاک که می‌نهاد، هق‌هق اشک بود و ناله‌های بی‌قرار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست از همانجا حضور خدا را حس می‌کردی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه لحظه رسیدن به قرب الهی را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاکی و متواضع با لباس ساده بسیج دست در دست دلاوران از حماسه سازان گفت، زمان گذشت و زمانه عوض شد. اما سید هنوز با دهان روزه و دعای زیر لب از سفرهای سبز آسمانی شاهدان جان بر کف، بر دفاتر سپید با قلم‌های سرخ می‌نوشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: کتاب همسفر خورشید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: دالایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفر حج===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سفر حج، میقات با خدای عشق با پای دل راه سخت صفا و مروه را پیمودن کار عاشقان است. بین آنکه دلش مشتاق باشد،‌ آنکه پایش مشتاق باشد فاصله‌ای است به وسعت آسمان تا زمین. مرتضی که از این سفر بازگشت،‌ دیدارش رفتیم، در عرفات گم شده بود، می‌گفت: «آنقدر گشتم تا توانستم کاروان خودمان را پیدا کنم. خیلی برایم عجیب بود. من که گم بشوم دیگر چه توقعی ازآن پیرمرد روستایی است.» لبخندی بر لبانش نشست و ادامه داد:«بعد یادم آمد که ای بابا! حدیث داریم که هرکس در عرفات گم بشود خدا او را پذیرفته است.» صحرای عرفات، حضور صاحب‌الزمان (عج) و دل بی‌قرار آوینی، اگر تمام اشک‌هایش در جبهه بی‌شاهد بود،‌ که دیگر مولایش دل بی تاب سید را می‌دید. آنجا که حجه‌بن‌الحسن (عج) اشک را از روی گونه‌های مردان خدا پاک می‌کند، دستانش را می‌گیرد،‌ راه را گم نکند سیدی دست در دست سیدی والامقام هفت وادی عشق را با پای جان می‌دود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: همسفر خورشید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی:‌ سید مرتضی آوینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خضر زمان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگران بود و امیدوار. شاید آیندگان عاشق‌تر باشند. عشق یعنی همانند موسی (ع) به دنبال خضر (ع) زمانت، مهر سکوت برلب، با چشمانی بسته، دل به جاده سپردن. در این وادی چرا؟ معنا ندارد ناگهان شکوه‌های دیرینه سید مرتضی سرباز کرد. «صدای من به جایی نمی‌رسد، اما اگر می‌شد برسد، باید در این مملکت برای سریان و نفوذ گسترده‌تر رأی ولایت فقیه تلاش کرد. نباید راضی شد و گذاشت که اوامر آقا در پیچ و خم توجیهات و تفسیرهای غلط معطل بماند. این آخرین سفارش بود. پس اگر برای لحظه‌ای مردد شدی، بدان تو مرد میدان و عمل نیستی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: کتاب همسفر خورشید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مرد بارانی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تالار اندیشه مملو از هنرمندان،‌،‌ و ... بود. به سختی وارد سالن شدم. فیلم اجازه اکران نداشت. آرام در کنار سعید رنجبر نشستم. ناگهان در میان متن فیلم آگاهانه یا ناآگاهانه (غیر مستقیم) به صدیقه طاهره توهین شد. سکوت تلخی بر فضا حاکم گشت. در خیا ل خود با روشنفکری قضیه را حل کردیم:‌«حتماً انتقادی است بر فرهنگ عامه مردم».. در همین لحظه مردی با کلاه مشکی و اورکت سبز برخاست. نگاه‌ها به طرف او برگشت. «خدا لعنت کند چرا توهین می کنی؟» سید مرتضی بود که می‌خواست بر سر جهان فریاد بزند،‌ تنها ایستاده بود. از ذهنم گذشت چرا؟ چرا فاطمه (س) در تمام اعصار مظلوم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: همسفر خورشید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: رضا رهگذر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داروی درد وصال===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی خیلی خسته بود، خسته عشق و همه می‌دانند که نوشداروی این درد، وصال است. در عملیات طریق‌القدس علی به شهادت رسید و در آغوش آوینی آخرین نفس را کشید، این‌بار خون بود که از دیدگان مرتضی می‌چکید، برایش سخت بود، علی در نزدیکی او شهید شود و او که کمی جلوتر بود... . وقتی عشق حسین (ع) در جانت ریشه کرد،‌ قدرت ماندن نداری، در قافله حسین (ع) کسی قصد ماندن ندارد همه بار سفر بسته‌اند،روز که رضا در کنار او به شهادت رسید، قریب دو ساعت مرتضی بی‌تاب و سرگردان در شلمچه راه می‌رفت، بی‌قرار بود گمان می‌کرد از قافله جا مانده است،‌ اینکه قافله سالار او را در کاروان خویش نپذیرفته است. آرام پرسیدم:«مرتضی جان چرا پریشانی؟» بغض گلویش را فشرد:‌«من نمی‌فهمم چرا در این مدت من شهید نشده‌ام.درست می‌دیدم که درآخرین لحظه تیر به افراد نزدیک من می‌خورد و من سالم از کنار آنها بلند می‌شوم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: همسفر خورشید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===در باغ شهادت باز است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روزگار اتاق بچه‌های سوره تنها محفل انس کسانی بود که «هنر دیانت مدار» را بر «دئانت هنرمدار» ترجیح می‌دادند. آن روز تازه خبر شهادت سفیر فرهنگ ولایت «صادق گنجی» را در روزنامه‌ها نوشته بودند. وارد اتاق که شدم بوی خوش عطر «تی‌رز» به مشامم رسید، فهمیدم که سید آنجاست. مقابل پنجره ساکت و منتظر ایستاده بود. جلو رفتم. دانه‌های درشت اشک گونه‌هایش را نوازش می‌کرد، با صدای بلند گفتم: «خدا قوت آقا مرتضی!» یکی از بچه‌ها سریع مرا به سکوت دعوت کرد، همانجا سر جایم نشستم نمی‌دانستم حالش بد است». ناگهان برگشت و با بغض گفت: «می‌بینی حسین؟ می‌بینی چه جوری داریم در جا می‌زنیم؟ هفته پیش با او بودیم. کاش او را می‌شناختی. گل بود! به خدا گل بود، اونم چه گلی!... خوش به حالش کی فکر شو می‌کرد به این قشنگی اونم بعد از این همه مدت که از قطعنامه می گذره بره؟» دیگر چیزی نگفت. هق هق گریه امانش را برید. او عاشق رفتن بود و بالاخره پر کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: گفتگو با آقای حسین بهزاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===در حضور غربت یاران====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید دل پرخونی داشت، همراهانش با صدای «یارب»های او در نیمه‌شب آشنا بودند. پاسی از شب که می‌گذشت، در انتظار صدای ناله‌های آوینی چشمانشان را باز می‌کردند مرتضی مرثیه‌سرا بود، دلی عاشورایی داشت قصه وصال، روح بی‌تابش را عاشق می‌ساخت. یکبار در دوکوهه به او گفتم: شهید داوود یکبار در زمین خیس پادگان به زمین افتاد و گریه کرد وقتی علت گریه‌اش را پرسیدم، پاسخ داد: «یاد عباس (ع) افتادم که هنگام به زمین افتادن دست نداشت، حتماً سخت به زمین افتاده است. با شنیدن این سخن گریه مجال صحبت را از مرتضی گرفت، همانجا در پادگان نشست، ساعت‌ها به یاد غربت عباس‌بن‌علی (ع) و داوود گریست. گوئی پرده‌های غیب را از چشمانش گرفته بودند، داوود را در زمین صبحگاه می‌دید. لب به سخن گشود، داوود باید می‌رفت. برخاست،‌ برجای گام‌های داوود نهاد. مرتضی مردی آسمانی بود که پای بر خاک داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: کتاب هسفر خورشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: برادر رضا برجی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مروارید گم شده یقین===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات کربلای پنج،‌ مرتضی مسئول اکیپ بود. از آسمان آتش می‌بارید. از شدت سرما بدنمان می‌لرزید. آوینی گفت:«باید به جاده فاطمه الزهرا (س) که زیر آتش عراقیهاست، برویم.» مدتی بعد «مرادی نسب»، «والایی» و «عباسی» هر سه نفر از جاده باز گشتند. از سر و صدا چشمانم را باز کردم؛ اما دوباره بی هوش افتادم. یک ساعت بعد بیدار شدم، مرتضی بیرون سنگر نماز شب می‌خواند، با خودم گفتم: «این مرد خستگی ندارد» برای نماز صبح همه بچه‌ها را بیدار کرد، بعد از اقامه نماز دوباره به خط رفتیم. حاجی فقط تا رسیدن به خط خوابید. در خط مقدم شجاعانه می‌دوید، اصلا لزومی نداشت کارگردان آنجا باشد، مسئولیت‌هایی که در شهر داشت باید مانع حضور او در جبهه می‌شد، ترس و خستگی در قاموس مرتضی راه نداشت، او در جبهه به دنبال چیز دیگری بود. «مروارید گم شده یقین که سخت پیدا می شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: کتاب هسفر خورشید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: آقای همایونفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گل سرخ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی چون گلی سرخ میان بچه‌های روایت می‌درخشید، همه از تلألو وجود او جان می‌گرفتند، امید حرف اول چشمان بغض آلودش بود، با وجود تمام غصه‌های سالهای جنگ و شهادت دوستان بر روی دو پایش ایستاده بود. اما هنوز در سر سودایی داشت،‌ نمی‌خواست مردم اسطوره‌های ایمان را به فراموشی بسپارند. «روایت فتح» دوباره به راه افتاد. اما همه گله داشتند که آن روح و نوای قبلی در فیلم‌ها نیست. کار «روایت» پس از جنگ سخت تر شده بود،‌ با عصبانیت به بچه‌ها گفت: «شما را به خدا در مورد من هر فکری می‌خواهید بکنید اما در مورد این یکی دیگر قضاوت نکنید، روایت فتح اصلا از من نیست، از یک جای دیگر است. مشکل ما این است که مقدار فیلم‌هایی که در دسترس داریم، محدود است و برای اجرای امر آقا مجبوریم برای زنده نگهداشتن و استمرار روایت فتح،‌ را کمی طولانی تر کنیم،‌ در حال حاضر دستمان به فیلم‌های جنگ در آرشیو صدا و سیما نمی‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: کتاب همسفر خورشید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: دوست شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===معنای زندگی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی دل‌بسته بود، ناله‌های شبانه‌اش دردی جانکاه در دل داشت، که با هق‌هق گریه می‌آمیخت. سید بارها و بارها بر ایمان از شهادت گفت: از رفتن به سوی نور، پرواز کردن، بی‌دل شدن، سجده‌گاه خویش را با خون، سرخ نمودن، و راهی بی‌پایان تا اوج هستی انسان گشودن. به یاد دارم که در مورد زندگی و مرگ گفت: «زندگی کردن با مردن معنی می‌یابد، کلید ماجرا در مردن است، نه زندگی کردن». چگونه مردن برایش مهم بود؛ و خداوند آرزویش را به سر منزل مقصود رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: کتاب همسفر خورشید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: دوست شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برهوت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سعید با عجله وراد سالن شد، گله‌مند بود فیلم خنجر و شقایق (1) را می‌خواست، قرار شد به منزل حاجی برویم، مقابل در، که رسیدیم،‌ پشت ما پنهان شد، سجاد در را باز کرد، حاجی با نگاهی خندان به کوچه آمد، سعید فیلم‌ها را خواست، سید پس از چند لحظه سکوت گفت: «سعید جان! فعلاً تنها نسخه فیلم‌ها دست من است. من اکثر شب‌ها آن‌ها را در جایی نمایش می‌دهم، اگر فیلم‌ها را امشب به شما بدهم باید بیست و چهار ساعت بعد برگردانی». با عهد و میثاق شدید فیلم را به قاسمی داد، با شوخی گفتم: «آقا مرتضی نگفتی! فیلم‌ها را برای چه کسی نمایش می‌دهی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاجی نگاهش را به زمین دوخت و با خنده گفت: «بیشتر شب‌ها آنها را در پایگاهای بسیج محلات نشان می‌دهم،‌ امشب عذر آنها را می‌خواهم،اما آقا سعید فردا شب حتماً با فیلم‌ها بیا». آوینی جوانان را از دریچه دوربین به معرکه عشق می‌کشاند؛ آنگاه آن‌ها را در برهوت رها می‌کرد؛ تا خود چاره این زخم بی‌هنگام را بیابند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1- این فیلم در مورد بوسنی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: کتاب همسفر خورشید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: بهزاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گلچین بیقراری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپیده صبح رسید، جاده هویزه غوغایی داشت،سراب بیابان انسان را در ورطه حیرت می‌کشاند، حاجی و آهنگران همراهم بودند، حاج صادق از گذشته‌ها می‌گفت و مرتضی مثل ابر بهار می‌گریست. چون ابری بر سر خاکی، آن روز فهمیدم بی‌سبب نیست که حسین (ع) سید فاتحان خون از میان شیعیانش اندک نفراتی را برگزید. گزینش امام عشق (ره) گزینش بی‌قراری است. او به دنبال دل شیدا، در میان رسوایان تاریخ گل‌چین می‌کند، مرتضی نیز گل سرخی در میان گلستان شوریدگان بود. مردی آسمانی که عصاره روح دردمندش، خدا بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: کتاب همسفر خورشید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: دوست شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===قداست اشک===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراسم نماز جمعه به پایان رسید، در حوالی چهار راه لشگر با حاجی و بچه لشگر بیست و هفت ایستادیم. صدای شادی و خنده همگی به آسمان بلند شد؛ قبل از خداحافظی یکی از نیروها یاد گردان «سیف» را زنده کرد. خاطرات آخرین شب فروغ ستارگان گردان سیف، دل همه را لرزاند، هنوز سخنان او به پایان نرسیده بود که سید آرام و بی‌صدا اشک‌هایش جاری شد. پرسیدم حاجی چرا گریه می‌کنی؟» گونه‌هاش تر گشت، بغضش را فرو خورد و گفت: «شما نمی‌دانید چه کاری کرده‌اید، شما نمی‌دانید آن شب بر این بچه‌ها چه گذشته!» اشک‌های مرتضی صداقت بی‌ریایش بود، که گونه‌های لرزانش را متبرک می‌ساخت. قطراتی به قداست تمام عبادت‌های یک زاهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: کتاب راز خون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تشییع با شکوه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اواخر فروردین ماه بود، پیکر خونین و خسته سید مرتضی بر دوش امت حزب‌الله در مقابل حوزه هنری تشییع می‌شد،‌ همین لحظه اتومبیل حامل مقام معظم رهبری در خیابان سمیه ایستاد،‌ برای ادای احترام به شهید علی‌رغم مسائل امنیتی از ماشین پیاده شد،‌ پیکر سرباز دلخسته خویش ایستاد، و زیر لب زمزمه نمود، «انا لله و انا الیه راجعون» نگاهی به اطراف انداخت، در جست و جوی خانواده شهید بود. آقا آرام و بی‌صدا در حالیکه چشم به تابوت سید مرتضی دوخته بود، به راه افتاد خیابان سمیه هنوز صدای گام‌های آهسته مقام معظم رهبری را به دنبال پیکر سربازش در ذهن دارد. و چه سخت است،‌ سربازی را در مقابل چشمان مولا و مقتدایش به خاک بسپاری، و چه بغضی در دل دارد، سالاری که فرزند،‌ و سردار فاتح قلبش را به خاک می‌سپرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: کتاب راز خون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مروارید گم شده رهبر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه می‌دانستند آن روز مراسم خاکسپاری سید مرتضی آوینی است، قرار نبود آیت‌الله سید علی خامنه‌ای در این مراسم باشکوه شرکت کنند، در اولین ساعات روز آقا تماس گرفتند و فرمودند: «من دلم گرفته، دلم غم دارد، می‌خواهم بیایم تشییع پیکر پاک شهید آوینی. من افتخار می‌کنم به وجود این بچه‌های نویسنده و هنرمندی که در این مجموعه حوزه هنری تلاش می کنند. این آقای آوینی را آدم وقتی سیما و چهره نورانی‌اش را می‌بیند، همین‌طور دوست دارد به ایشان علاقمند بشود». دل بی‌قرار رهبر در جست و جوی مروارید گم شده سپاهش بود، که اینک بر دوش هزاران ایرانی مسلمان به سمت بهشت‌زهرا می‌رفت، و باز هم آقا صبور،‌ و سرافراز غم فراق یکی دیگر از مرواریدانش را به جان می‌خرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: کتاب راز خون صفحه 30&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===راز چشمان سید مرتضی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی دلخسته بود. این اواخر خنده‌های همیشگی‌اش را نداشت، در سال‌های بعد از انقلاب جز پس از رحلت حضرت امام (ره) هرگز او را اینچنین در پیله تنهایی و اندوه ندیده بودم، ما به حسب گمگشتگی در عادات عالم ظاهر، او را که اهل عادت نبود نشناختیم، خودیتهای ما حجاب‌هایی بودند که «بی‌خودی او را از چشمانمان پنهان می‌کردند، ما ضعف‌های خود را در آینه وجود او به تماشا نشستیم و زبان به ملامت او گشودیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عافیتطلبان توهمات خویش را متظاهر در وجود کسی تشخیص دادند که نه فقط در روزگار جنگ فرزند جبهه بود که در این روزگار هم که از ارزش‌های جنگ جز خاطره‌ای گنگ نماند،روایت فتح» می‌ساخت. و وای بر ما اگر با این شتاب به چنبره عقل‌های عادت‌زده خود گرفتار آییم و بار دیگر به بهانه آشنایی با او،‌ خود بگوئیم و به بهانه بیان رنج او،‌ خود را بازگوئیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: راز خون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: همسر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آخرین لبیک===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از شنیدن خبر شهادت سید مرتضی خواستم خودم این خبر را به بچه‌ها بدهم، به همین علت ظهر در راه بازگشت از مدرسه به آن‌ها گفتم: «پدر هست، همیشه هست، فقط ما توانائی دیدنش را نداریم و این می‌تواند زیاد مهم نباشد». انسان حقیقی در فناست که حیات می‌یابد، و به دیگران نیز حیات می‌بخشد،‌ چنین مقدر است که در قید حیات ظاهر جز برای تنی چند از اهل دل ناشناس بماند، تنهایی و غربت او نیز تا واپسین روز مؤید همین معنا بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روز تشییع جنازه از دیدن آن خیل دلسوختگان بر خود لرزیدم. چگونه او در تنهایی خود این همه عاشق داشت؟ بسیار گفتند و شنیدیم که او لیاقت شهادت داشت. شهادت حقش بود. باب شهادت به روی شایستگان باز است. چگونه باور کنم؟ این روزگار که روزگار شهادت نیست. او همواره در پی جاودانگی بود. از مرگ نمی‌هراسید و باور داشت که این تن نه جای پروراندن کرم است، پیله‌ای است تا که پروانه آن را بشکافد و آن همه بر گرد شمع ولایت طواف کند، تا خود شمع صفت شود و در مدح عشق، کربلا، ندای هل من ناصر ینصرنی، را ندای حق‌طلبی تمام اعصار را لبیک گوید،‌ کربلا را در فکّه یافت و از همان جا نیز به یاران امام حسین (ع) پیوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: کتاب راز خون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: همسر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفر به کوی دوست===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ره دوست سفر باید کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خویشتن خویش گذر باید کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر معرفتی که بوی هستی تو داد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیوی است به ره، از آن حذر باید کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===امام خمینی (ره)====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت 6:30 صبح شنبه خبر مجروحیت آوینی را به من دادند، اما دلم گواهی می‌داد او به شهادت رسیده است با این همه برای چند لحظه سخن عقلم را باور کردم: «هنوز می‌تواند بیندیشد و قلم بزند، هنوز می‌تواند با صدایش که در چند ماه اخیر گرفته بود، روایت فتح را بخواند، پس مهم نیست. با خود اندیشیدم:«چرا هرچه معالجه کرد، گرفتگی صدایش برطرف نشد،‌ با اینکه دکتر قول داده بود که حنجره‌ای را که در خدمت اسلام است خیلی زود مداوا خواهد کرد». تنها آن زمان که خبر شهادتش را شنیدم، دریافتم که حضرت امام (ره) چگونه با زبان شعر این خبر را شب قبل به من داده بود، و من نفهمیدم و این چه حکایتی است که حضرت امام (ره) منادی سفر او به کوی دوست بودند؟ عادات، بندهایی هستند که ما را زمین گیر کرده‌اند و حتی آنگاه که نشانه‌هایی اینچنین بر ما نازل می‌شود، باز در پرده‌ایم و غافل.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: کتاب هسفر خورشید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: همسر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شناخت مرتضی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه که دل مرتضی را به درد می‌آورد شناخت رنج انسان بود، انسانی که با دور شدن از مبدأ وحی خود را تنها و سرگردان در این کره خاکی یافته است، انسانی که عهد ازلی خود را به فراموشی سپرده و مقام خلیفه‌اللهی خویش را از یاد برده است. او حتی برای لحظه‌ای از معنای «انالله‌واناالیه‌راجعون» غافل نبود، مبدأ و مقصد را می‌شناخت،‌ خود را در نسبت با این شناخت معرفی می‌کرد، درد او، غفلت ما بود، لحظه‌ای بر او نمی‌گذشت، مگر اینکه خود را حاضر در پیشگاه حق و حق را ناظر بر خویش بیابد. اگر با شهادت او خود را می‌شناختیم و به قضاوت می‌نشستیم چگونه می‌توانستیم مدعی شناخت رنج او باشیم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما کجا و دامن دوست کجا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سینه تنگ من و بار غم او هیهات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد این بار گران نیست دل مسکینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: کتاب مرتضی و ما&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مرده اوئیم و بدو زنده‌ایم===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراسم عید بود مرتضی حال عجیبی داشت،‌ و بازدید آن سال برای او جلوه‌ای دیگر داشت. همه ما متوجه تغییر روحیات او شده بودیم. نگران شدم اماسعی کردم کسی از این موضوع مطلع نشود. یک شب همینطور که با هم صحبت می‌کردیم. گفت: «نمی دانم این روزها چه خوبی کرده‌ام که خدا این حال خوب را به من داده است». مرتضی ماه‌ها بود که آسمانی شده بود اما عقل زمینی، قدرت درک عشق او را نداشت، عاشقان زمین را تنگنای محبس درد می‌دانند و زمانی که پیک وصال فرا می‌رسد از شادی و شعف در پوست خود نمی‌گنجند و ذکر قلب و روحشان این است که: «مرده اوئیم و بدو زنده‌ایم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: کتاب همسفر خورشید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شهید آشنا===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی که به پاکستان رسیدیم سید عجیب دلشاد بود، یک روز به کنار مزار عارف حسینی رفتیم. آقا مرتضی نشست، کنارمزار و برای ساعتی گریه کرد معاون شهید عارف حسینی آنجا بود. با چشمانی شگفت‌زده به او نگریست! با تعجب پرسید: «شما قبلاً ایشان را دیده بودید» سید مرتضی اشک‌هایش را پاک کرد و از کنار مزار برخاست و گفت: «خیر،‌ من قبلاً ایشان را ندیده بودم». مرتضی تمام شهدا را می‌شناخت، خون همه آن‌ها در رگ‌های او می‌جوشید. چهره هر شهیدی را که می‌دید می‌گفت: «فکر کنم روزی من او را دیده‌ام اما همه آنان را مرتضی به چشم یقین دیده بود. شب‌های سید شب‌های نجوا با شهیدان بود».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: کتاب همسفر خورشید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حج و تولدی دوباره===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه جنگ به پایان رسیده بود با اصرار دوستان حاجی برای مراسم حج به مکه رفت. وقتی بازگشت از او پرسیدم:«آقا مرتضی آنجا چطور بود؟» با ناراحتی گفت: «بسیار بد بود، چه خانه خدایی، غربی‌ها پدر را در آوردند. کاخ ساخته‌اند، آنجا دیگر خانه خدا نیست. تمام محله بنی‌هاشم را خراب کرده‌اند. کاش نرفته بودم. مدتی بعد دوباره او را عازم حجاز دیدم؛ با خنده گفتم: «حاجی تو که قرار بود دیگر به آنجا نروی؟ نگاهش را به زمین دوخت و پاسخ داد: «نمی‌دانم اما احساس می‌کنم این‌بار باید بروم. وقتی بازگشت. دوباره از اوضاع سفر پرسیدم. این‌بار هیجان عجیبی داشت. با خوشحالی گفت: «این دفعه با گروه جانبازان رفته بودم، چنان درسی از آن‌ها گرفتم که ای کاش قبلاً با این‌ها آشنا شده بودم بارها و بارها گریستم، به خاطر تحول و حماسه‌ای که در این‌ها می‌دیدم. به یکی از جانبازانی که نابینا بود گفتم: «دوست نداشتی یک بار دیگر دنیا را ببینی؟ حداقل انتظار داشتم بگوید: «چرا یک‌بار دیگر می‌خواستم دنیا را ببینم. اما او پاسخ داد: «نه» پرسیدم: «چطور؟» گفت: «در مورد چیزی که به خدا دادم و معامله کردم نمی‌خواهم فکر بکنم. بدنم می لرزید، فهمیدم که عجب آدم‌هایی در این دنیا زندگی می‌کنند ما کجا، اینها کجا»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: کتاب همسفر خورشید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بال در بال ملائک===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یازدهم فروردین ماه سال 1372 حاجی را در اهواز دیدم، حاجی برای ادامه حقیقت جنگ به آنجا آمده بود. به خنده گفت: «تهران دنبالت می‌گشتم. اهواز گیرت آوردم! خودت را آماده کن، با عکس‌هایت، برای روایت خرمشهر... . صحبت به درازا کشید. حاجی گفت: «این تلخی‌ها همیشه مثل شهادت شیرین است و این طبیعت حیات انسان می‌باشد که با غلبه به رنج‌ها و آرمان‌ها زنده بماند و من هم مظلومیت بسیجیان را غریبانه می‌بینم و خودم نیز در این مظلومیت قرار گرفته‌ام اما زمانی که آقا دوباره موتور روایت فتح را روشن کرد من دوباره جان گرفتم و امید آقا به دل‌ها است که در این خانه وجود دارند. اشک‌های رهبر با اشک‌های بسیجیان مخلوط شد مرتضی بال در بال ملائک پرواز کرد. سرود لاله‌ها دوباره جان گرفت و دوربین من پس از چهار سال با ریختن اشک به کار افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: کتاب همسفر خورشید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.aviny.com/Aviny/khaterat.aspx#1&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: مرتضی_آوینی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان ری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهیدمحمدحسین الهدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-08T02:54:17Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
سال 1337 سید حسین در خانواده‌ای معتقد و با ایمان در اهواز در آغوش پدرش آیت‌الله حاج مرتضي علم الهدي چشم به جهان گشود. او از همان ابتدا تربیت مذهبی او با مبارزات سیاسی توأم گشت. کودکی 8-7 ساله بود که صوت خوش قرآن او تحسین همگان را برانگیخت.&lt;br /&gt;
در 11 سالگی مسئولیت تدریس قرآن به همسالانش را در مسجد محل به عهده گرفت. او با انتخاب آیاتی از قرآن که بیشتر در مورد جهاد فی سبیل الله بود، شوری دیگر به جلسات می‌بخشید. سید حسین در دوران رژیم شوم و ستمگر پهلوی به فعالیت‌های سیاسی، نظامی بسیار چشمگیری می‌پرداخت و همواره برای بیدارسازی جوانان و مردم ایران و مقابله با ظلم و اغواگری طاغوتیان تلاش می‌کرد. او همیشه در اقداماتی از قبیل راه‌اندازی راهپیمایی‌ها، ترور مزدوران رژیم و تخریب و نابودی مراکز فساد پیش‌قدم بود و با تشکیل گروه موحدین به مبارزات خود انسجام و نظم بیشتری بخشید. در سال 1356 وارد دانشگاه فردوسی مشهد شد و در رشته تاریخ ادامه تحصیل داد. او در طی دوران دانشجویی در کنار مبارزاتش به مطالعه عمیق و موضوعی نهج‌البلاغه پرداخت. در روز بازگشت امام امت به وطن، حسین از معدود افرادی بود که حفاظت مسلحانه از ایشان را برعهده داشت.&lt;br /&gt;
وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی هر جا خلائی احساس می‌کرد، فوراً خود را برای خدمت به اسلام و میهن اسلامی‌اش آماده می‌نمود. با شروع جنگ تحمیلی به اهواز بازگشت و در تجهیز سازمان‌دهی نیروها نقش فعالی ایفا نمود و همزمان به تهیه برنامه «جنگ‌های پیامبر» در رادیو اهواز پرداخت. دی ماه سال 1359 ندای خوش الرحیل، سید حسین را به جانب عرش فراخواند و او که در آن هنگام فرماندهی سپاه هویزه را بر عهده داشت در شانزدهمین روز از این ماه شربت شیرین شهادت نوشید و به دیدار یار شتافت. او درحالی‌که 22 سال داشت بر اثر انفجار گلوله تانک زمين هويزه را خون رنگ کرد و در گلزار شهداي همين شهر آرام گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=107&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-24 13-21-43.jpg|500px|بی‌قاب|وسط|شهید محمد حسین علم الهدی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* مطالعات وسيع حسين و یادداشت‌برداری کتب تاريخ، سبب شده بود که او ديدگاهى عميق در تاريخ داشته باشد. به همین جهت هر گاه اساتيد دانشگاه سخنى از مورخين غربى نقل مى‏کردند. بلافاصله، حسين ديدگاه صحيح را مطرح مى‏کرد و پيرامون موضوعات مختلف تاريخى کنفرانس مى‏داد. حسين با اساتيدى که برداشت صحيح از تاريخ اسلام نداشتند، آن‌قدر بحث و گفتگو مى‏کرد که بعضى از این‌گونه اساتيد گفته بودند: اگر حسين، در کلاس باشد، ما به کلاس نمى‏آييم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* حسين در مشهد اتاق کوچکى کرايه کرده بود که اين اتاق کوچک، روزها محل رفت‌وآمد مکرر دانشجويان بود، به طوری که پس از چند ماه، مجبور مى‏شد، براى رفع مزاحمت از صاحب‌خانه، به جايى ديگر برود. چراغ اتاق حسين، معمولاً از شب تا صبح روشن بود و در مدت کوتاهى که در مشهد بود، بسيارى از کتب معتبر تاريخ اسلام به زبان عربى و فارسى را مطالعه و یادداشت‌برداری کرده بود. شبى ميهمان او بودم و چون از تهران به مشهد رفته بودم، ابتداى شب خوابيدم، نيمه شب، حسين با حالتی عجيب، مرا صدا زد و گفت، بلند شو، بلند شو. گفتم چه شده؟ حسن با حالت خاصى مى‏گفت: بلندشو، ببین در اين کتاب چه مطالب جایی از پيامبر (ص) نوشته...!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* روزى به همراه حسين به اطراف مشهد رفتيم. بعد از طرقبه، به چشمه‏اى رسيديم که آبى صاف و خنک داشت و از ارتفاع چند مترى، به صورت آبشار به پايين مى‏آمد. حسين پيراهنش را درآورد و کمرش را زير آبشار قرار داد، و سعى مى‏کرد که بتواند فشار آب و سردى آن را تحمل کند. به او گفتم، چرا چنين مى‏کنى؟ گفت: بايد خودمان را بسازيم تا بتوانيم در مقابل شکنجه‏هاى ساواک مقاومت کنيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* حسين در راه‏اندازى تظاهرات ضد رژيم شاه در مشهد مقدس، نقش بسيار فعال داشت. اولين تظاهرات وسيع مشهد، در تشييع جنازه حجةالاسلام کافى بود، که حسين در طراحى و راه‌اندازی آن تظاهرات، نقش بسزايى داشت. پس از فاجعه سينما رکس آبادان (سال 56) خیابان‌های اطراف حرم، پراز تانک، نفربر و نيروى نظامى بود و کسى جرئت راه‌اندازی تظاهرات نداشت. در اولين روز که خبر سينما رکس اعلام شد، حسن پرچم سياهى به دست مى‏گرفت و در فاصله حدود صد متری از سربازان رژيم فرياد «الله‌اکبر» سر مى‏داد، مردم با ديدن اين شهامت، او را همراهى مى‏کردند و همين که جمعيتى حدود 30 الى 40 نفر جمع مى‏شدند. مأموران نظامى با گاز اشک‌آور و تيراندازى، آن‌ها را متفرق مى‏کردند. در آن روز من شاهد بودم که چندین بار با فرياد حسين، تظاهرات خيابانى شکل گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* حسين در سال 1365 در کنکور شرکت کرد و در رشته انتخابى و مورد علاقه‏اش يعنى تاريخ دانشگاه فردوسى مشهد پذيرفته شد. با اين که دانشجوى سال اول بود و از اهواز به شهر جديدى وارد شده بود، اما در همان چند ماه اول، چهرهاى سرشناس گرديد و غالب دانشجويان او را به عنوان فردى انقلابى و پرتلاش مس شناختند. در اين سال که اوج تظاهرات دانشجويى عليه رژيم شاه بود، روزى به دنبال تظاهرات، گارد دانشگاه وارد محوطه مى‏شود. يکى از مأمورين، به يکى از خواهران چادرى که در حال عبور از سالن دانشکده بودند، پرخاش مى‏کند. حسين که شاهد اين جسارت بوده، به مأمور، پاسخى تند مى‏دهد و مأمور، حسين را دستگير و پس از ضرب و شتم به داخل کاميون پرتاب مى‏کند. عده‏اى از خواهران دانشجو که شاهد ماجرا بودند، عليه آن مأمور شعار مى‏دهند و بعد همگى جلوى کامیون مى‏نشينند و مى‏گويند تا حسين را آزاد نکنيد، از اينجا حرکت نمى‏کنيم. سرانجام با آزادى حسين، اعتصاب خواهران به پايان رسيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در سال 53، که حسين، در رابطه با آتش زدن سيرک مصرى، در چنگال دژخيمان ساواک اسير شده بود، او را بسيار شکنجه کردند، از جمله شکنجه‏ها، استفاده از صندلى الکتريکى، ضرب و شتم شديد با کابل برق آويزان کردن پاها از سقف بود. حسين همه شکنجه‏ها را تحمل مى‏کرد و هرگز اطلاعاتى به ساواکی‌ها نمى‏داد. پس از گذشت مدت‌ها روزى اجازه ملاقات به يک نفر داده شد، و سيد کاظم، براى ملاقات برادرش به ساواک رفت. وقتى حسين وارد اتاق شد، کاظم با کمال تعجب ديد که حسين بلند قد شده است. بعد از آزادى که مسئله را جويا شد، حسين گفت: کف پايم بر اثر شکنجه‏ها، به شدت زخمى شده بود و براى اينکه بتوانم به اتاق ملاقات بيايم، کفش مخصوص به من دادند که در کف آن حدود 10 سانتيمتر ابر و پنبه قرار داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* مأموران زندان به ساواک گزارش دادند که حسين، نوجوانان بزهکار زندان را نماز خوان کرده است بلافاصله مأمور ساواک وارد زندان شد و حسين را زير مشت و لگد قرار داد و بعد او را از بند بيرون برده و به درختى که در حياط زندان بود، ريسمان پيچ و او را در هواى سرد زمستان رها کرد. پس از گذشت چندين ساعت، نيمه‏هاى شب مأمور ديگرى ريسمان را باز کرد و حسين را که از حال رفته بود، به سلول زندانيان سياسى منتقل کرد. در ميان تاريکى سلول، يکى از برادران از خواب برخاسته و نام زندانى تازه وارد را سئول کرد همين که حسين خودش را معرفى کرد، آن برادر جاى خودش را به حسين داد تا استراحت کند و خودش نشست. زيرا آن سلول به حدى تنگ بوده که بايد چند نفر بنشينند تا ديگران بتوانند بخوابند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در سال 53 که حسين را دستگير کردند، او را به بند نوجوانان زندان بردند. زندانيان اين بند، نوجوانانى بزه‌کار بودند که جرم دزدى و دعوا و... به زندان افتاده بودند. وقتى حسين وارد اين بند شد، بعضى از زندانيان او را مسخره مى‏کردند و مى‏گفتند: باکى دعوا کردى؟ چى دزديدى؟ و... اما حسين با صبر و حوصله بزودى توانست چند نفر از آن‌ها را نمازخوان کند. چند روز بعد مأموران زندان ناگهان متوجه شدند که همان نوجوانان بزه‌کار، به امامت حسين، نماز جماعت مى‏خوانند و جلسه قرائت قرآن بر پا کرده‏اند. به دنبال گزارش مأموران، حسين را از اين بند، خارج کردند. تا چند سال بعد هر چند وقت یک‌بار يکى از آن نوجوانان بزه‌کار به سراغ حسين آمده و مى‏گفتند، حسين آقا در زندان ما را هدايت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در اولين دستگيرى حسين، او را در بند نوجوانان زندانى کردند. پس از مدتى که به ملاقاتش رفتيم، مشاهده کرديم که زندان داراى اتاق‌های بسيار کوچک و قديمى و کاملاً غیربهداشتی است. از حسين سئول کرديم چه چيز لازم دارى که برايت بياوريم. گفت: فقط يک جلد قرآن برايم بياوريد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در اوج پيروزى انقلاب، يکى از دانشجويان انقلابى توسط رژيم شاه دستگير شد. برادر خلقانى نقل مى‏کنند، به سيد حين گفتم: فلانى را دستگير کرده‏اند، آيا فکر مى‏کنى مى‏تواند در برابر شکنجه‏ها، مقاومت کند؟ حسين گفت: آيا قرآن مى‏خواند؟ گفتم منظورت چيست؟ گفت: اگر با قرآن انس داشته است، مى‏تواند مقاومت کند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* حسين در اتاق 9 مترى خود در طبقه فوقانى نهضت سوادآموزى مطالعه مى‏کرد و غالب شب‌ها، روى کتاب، خوابش مى‏برد. در نيمه يک شب يکى از دوستان به اتاق مراجعه مى‏کند و مى‏بيند که حسين روى کتاب، خواب رفته است، ايشان آرامى چراغ را خاموش مى‏کند. بلافاصله حسين از خواب برخاسته و مى‏گويد چراغ را روشن کن. آن برادر مى‏گويد، چرا نمى‏خوابيد، نزديک صبح است. حسين مى‏گويد فردا امتحان دارم. به او گفتم: چه امتحانى؟ چه درسى؟ گويا خواب هستى. حسين چشمانش را باز کرد و گفت، امتحان دارم، آرى هر روز خداوند از ما امتحان مى‏گيرد. چراغ را روشن کرد و باز به مطالعه خود ادامه داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* روزى حسين به کلاس نهج‌البلاغه وارد شد و از خواهرى درخواست نمود که تحقيق خود را ارائه دهند، لکن ايشان آمادگى نداشت. نفر دوم و سوم نيز اعلام نمودند که متأسفانه فرصت مطالعه نداشته‏اند. حسين با ناراحتى شديد، از کلاس بيرون رفت و در حيات تربيت معلم قدم مى‏زد. شهيد على جمالپور که استاد فلسفه بود، حسين را ديد که بسيار نگران و ناراحت است و چيزى نگفت. خواهران کلاس سراسيمه از آقاى جمالپور خواستند که واسطه شود و از حسين معذرت‌خواهی نمايند. وقتى جمالپور از حسين معذرت‌خواهی کرد، ناگهان اشک‏هاى حسين از چشم سرازير شد. حسين با گريه گفت: من از خواهران ناراحت نيستم، من بر مظلوميت حضرت على (ع) گريه مى‏کنم که چرا حتى ما شيعيان، او را درک نمى‏کنيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پس از پيروزى انقلاب، حسين در عرصه فرهنگى تلاش چشمگيرى داشت و هر روز چندين کلاس را در سپاه، جهاد، نهضت سوادآموزى و شکرت نفت اداره مى‏کرد. دران زمان ماشین‌هایی در اختيار نهادهاى انقلابى بود، اما حسين از آن ماشين‏ها استفاده نمى‏کرد و با پولى که قرض کرده بود، يک دستگاه موتورگازی خريده بود و در گرمای تابستان اهواز با همان موتورگازی به کلاس‏ها مى‏رفت. وقتى که جنگ شروع شد و حسين فرماندهى اعزام نيروها را برعهده‌گرفته بود با موتورگازی به راديو اهواز مى‏رفت و سخنرانى جنگ‌های پيامبر را اجرا مى‏نمود و با همان موتور به جلسه فرماندهان مى‏رفت تا در جريان وضعيت جبهه قرار گيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نهج البلاغه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیمه هاى شب بود كه نهج البلاغه میخواند. من نگاه كردم به ایشان، دیدم چهره اش برافروخته شده و دارد اشك میریزد. من با زیر چشم، شماره صفحه نهج البلاغه را نگاه كردم و به ذهن سپردم پس از مدتى، سید حسین نهج البلاغه را بست و براى استراحت به بیرون رفت. من صفحه نهج البلاغه را باز كردم، دیدم همان خطبهاى است كه حضرت على (ع) در فراق یاران باوفایش ناله میكند و مبفرماید :أین َ عمار؟ أین َ ذوالشهادتین؟ كجاست عمار؟ كجاست...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات شهید علم الهدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهید آوینی&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
https://old.aviny.com/Rahiyan_Noor/revaiat-eshgh/khatere/20.aspx&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*انس با قرآن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اوج پیروزی انقلاب، رژیم شاه، یکی از دانشجویان انقلابی را دستگیر کرد. برادر خلقانی نقل می کند به سید حسین گفتم: فلانی را دستگیر کرده اند؛ ایا فکر می کنی بتواند در برابر شکنجه ها مقاومت کند. حسین گفت: ایا قرآن می خواند؟ گفتم: منظورت چیست؟ گفت: اگر با قرآن انس داشته است، می تواند مقاومت کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت اطلاع رسانی حوزه علمیه خراسان&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
http://www.hozehkh.com/OneEntry?entryID=24011&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
===نامه===&lt;br /&gt;
*خواهر عزیز پس از اهداء سلام و درود، رسيدن به فلاح را برايتان آرزو مى‏کنم. چون در آغاز قدم گذاشتن در سال جديد از شما دور بودم و نتوانستم خود را به اين راضى کنم که سال نو را آغاز کنيم و در اين لحظات حساس از عمر با شما سخن نگويم ناچار قلم به دست گرفتم تا با شما حرف بزنم. ساعتى پيش داشتم مطالعه مى‏کردم که به يک جمله رسيدم در مورد اين جمله زيبا فکر کردم و مناسب ديدم که نتيجه اين ساعات فکر را در آستانه شروع سال جديد بود، برايتان بنويسم. شاندل SHANDEL متفکر بزرگ اروپايى قرن بيستم در مورد چگونگى زندگى انسان در قرن بيستم مى‏گويد: «انسان اين عصر زندگى را وقف تهيه وسایل زندگى مى‏کند.» ما زندگى را در رنج مى‏گذرانيم تا راحتی و آسايش ايجاد کنيم تمام عمر مى‏دويم با این اميد که لحظاتى بنشينيم. تمام عمر زحمت مى‏کشيم تا استراحت کنيم و البته عمر مى‏گذرد و راحتى و نشستن و آرامش را لمس نمی‌کنیم و نمی‌یابیم زیرا مرتباً از طريق اجتماع به ما نيازهاى جديد تلقين مى‏شود. نيازهاى کاذب و مصنوعى که دائماً در انسان بوجود مى‏آورند به وسیله تبليغات است تلويزيون را روشن مى‏کنيد بعد از دو ساعت خاموش مى‏کنيد به خودتان نگاه مى‏کنيد مى‏بينيد هفت، هشت احتياج خريد تازه به وجود آمده که قبلاً لازم نداشتيم که قبلاً مثلاً با خاکستر ديگر را مشستيد امروز حتماً بايد پودر... بخريد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بوردا مى‏خريد، زن روز مى‏خريد، نگاه مى‏کنيد، در فکر تهيه لباس‌ها و مدل‌های آن مى‏افتيد. استعمار فرهنگى و فرهنگ زدايى از طريق تقليد، تشبيه رقابت مصرف‌های مصنوعى و سمبليک و جلب توجه است و اينجاست که به سخن عميق محمد (ص) «من يتشبه بقوم فهومنه» پى مى‏بريم که از کلمه شبيه استفاده‌شده اگر زندگى ما مثل اروپایی‌ها شد اگر وضع لباس ما مثل مدل‌های ارائه داده شده زن روز و بوردا و خانمو... شد خود نيز از نظر خصوصيات انسانى و درک و انتخاب راه زندگى به سوی او شدن ميل کرده‏ايم. يکنواختى قالبى شدن انسان‌ها در جوامع گوناگون مخصوصاً در ملت ما مرتباً به وسیله برنامه‌های فرهنگی‌مان در سطح وسيعى از طرف مسئولان امر پياده مى‏شود همه در قالب‌های ماشينيسم، به خاطر بالا بردن مصرف جهانى مخصوصاً جهان سوم، که دنياى صنعتى به ما تحميل مى‏کند. غارت اصالت‌ها در منابع معنوى از بين رفته خصوصيات زندگى شرقى و يا اسلامى که عبارت است از: مصرف هر چه کمتر و توليد هر چه بيشتر، بوسیله عوامل آموزشى دگرگون می‌شود. چرا که اروپا اروپاى صنعتى مى‏بايست براى توليدات اضافى خود مصرف‌کننده پيدا کند و چه کند که بتواند کالاى مصرفى بدهد و موارد توليدى بگیرد و منت هم بگذاريد و خود را هم بالاتر و متمدن قلمداد کند و اگر هم سوارى خواست خرخوبى تربيت کرده باشد و...&lt;br /&gt;
ابتدا با استعمار فرهنگى کار خود را آغاز مى‏کند سپس از يک خصيصه پاک و اصيل خدايى که به رسم امانت به انسان داده شده استفاده مى‏کند و آن تنوع به شکلى از تکامل است. ما مى‏بينيم (همراه با درد) که تمام فلسفه‏ها و مذهب‌ها و ايده آل‌ها و عشق‌ها و خواستن‌ها و... خلاصه‌شده در اين اصالت مال زندگى مادى است. وقتى زندگى مادى اصالت دارد، هدف رفاه است. پس براى چه بايد کار کرد؟ براى ساختن وسایل آسايش. به نظر شما آيا انسان امروز بيشتر آسايش دارد یا انسان ديروز؟ پس همه نيروهايمان صرف فدا کردن آسايش زندگى، براى تهيه وسايل آسايش زندگى.&lt;br /&gt;
داستان شازده کوچولو را خوانده ‏ايد؟ آيا قربانى شدن آسايش زندگى براى چه؟ براى تکامل؟ براى تعالى؟ براى رفتن به حقيقت؟ براى رسيدن به ایده‌آل‌های مقدس انسانى، براى تقرب و نزديکى به بهترين دوست و ياور او (الله)؟ نه براى به دست آوردن وسایل زندگى. زيستن براى مصرف، مصرف براى زيستن. يک دور باطل - دور حماقت - کار - استراحت- خوردن - خوابيدن همين و بس!!! بهتر است کمى فکر کنيم ملاکت ما براى شناختن افراد چيست؟ مثال مى‏زنم، آيا وقتى مثلاً به خواستگارى مى‏رويد چه مى‏پرسيد؟ مى‏پرسيد که، آيا شما آدم باهوشى هستى؟ با شهامت هستى؟ چه مقدار وقار و اصالت داريد؟ چه مقدار قرآن را درک کرده‏ايد؟ چه مقدار در تاريخ و اقتصاد و جامعه‏شناسى و تفسير و فهم سخنان ائمه مطالعه داريد؟ معلوماتتان چقدر است؟ و... هرگز! &lt;br /&gt;
درست همان‌گونه مى‏انديشيم و همان‌گونه انتخاب مى‏کنيم که فرهنگ مادى بورژوازى غرب به ما تحميل کرده و معيار ارزش هامان بسته‌بندی‌شده از غرب مى‏آيد، اما خود نمى‏دانيم و نمى‏فهميم و خيال می‌کنیم که انديشه و فکرمان اسلامى است در صورتى که انديشه‏اى که قران به ما مى‏خواهد بدهد، درست عکس آن است و با آن در تضاد کامل است و اصلاً انديشه تربيتى قرآن براى از بين بردن چنين ارزش‌ها و معيارها و طرز فکرها و برداشت‌ها و چنين شناختى است نسبت به زندگى و وسايل مادى، نيازها، آرزوها، خواست‌ها، ایده‌آل‌ها، و... . و ما تلاشمان و ناراحتی‌هایمان و رنج‌ها و حتى نوع احساس هامان در اين است که بهتر زندگى کنيم و چرا؟ زندگى يعنى چه؟ تلاش براى چه؟ اصلاً چرا زندگى کنيم؟ و به این‌ها توجه نداريم چرا که نتوانستيم خود را از لجن فرهنگ بورژوازى نجات دهيم از لجن مصرف بدون توليد.&lt;br /&gt;
از لجن زندگى خلاصه‌شده در ماديان، و تمام نيروهاى خلاق و نبوغ‌های سرشار را در وسيله خلاصه کردن. درست مثل کسى که پله‏اى گذاشته خود را به پشت‌بام برساند، اما همين که پا روى پلکان اول گذاشت آن‌قدر راجع به خود پله فکر کند، سوراخ سنبه‌های آن، رنگ آن و غيره که لحظه‏اى خواهد رسيد و گريبان مرگ او را فراگرفت و هنوز در فکر اين است که پله چوبى را تبديل به پله فلزى يا فلزى را تبديل به کائوچو و کائوچو يا طلا و يا... کند و در نتيجه عمر تمام مى‏شود و خود را به پشت‌بام نرسانده. خواهش مى‏کنم اين جمله را با دقت بخوان و فکر کن تا عظمت آن را درک کنى «الناس نيام اذا ما توانتبهو» (مردم خوابند وقتى که مردند متنبّه مى‏شوند، بيدار مى‏شوند) که حدس مى‏زنم اين جمله زيبا از فاطمه بزرگ باشد. آن الگوى دلاور، شاهد اسوه در همه زمان‌ها براى همه نسل‌ها و همه دختران و مادران تاريخ، آن چهره زنده‏اى که جز از وقايع مرگ او از تاريخ زندگی‌اش چيزى نمى‏دانيم و او که بايد در لحظه‏هاى زندگى در تصمیم‌ها، در انتخاب‌ها، در جلو چشمانمان باشد تا بياموزيم که چگونه زندگى کنيم و چگونه بميريم. نتايجى که من از اين جلمه گرفته‏ام به شما ارائه مى‏دهم چه بسا که شما فکر کنيد و به نتايج عمیق‌تری دست يابيد مردم خوابند:&lt;br /&gt;
1-خواب معمولاً در شب است و از خصوصيات شب تاريکى و سياهى است و ظلمات است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2-کسى که خواب است از وقايعى که در اطرافش اتفاق مى‏افتد بی‌خبر است.&lt;br /&gt;
3-کسى که خواب است از خود نيز بی‌خبر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4-اگر دشمنى داشته باشد به سادگى مى‏تواند او را از بين ببرد يا در دام بياندازد.&lt;br /&gt;
5-هنگامی‌که خورشيد که مظهر نور است و روشنايى، طلوع مى‏کند، از خواب بيدار مى‏شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6-کلمه ناس بکار رفته به معنای توده مردم.&lt;br /&gt;
7-کسى متنبه و پشيمان مى‏شود که بيدار شود.&lt;br /&gt;
کسى که مى‏فهمد مى‏داند که استعداد و نيروهاى بسيار در وجود داشته، سرمايه‏هاى عظيمى خدا به او عطا کرده است و نبايد آن‌ها را راکد در عالم خواب و ناآگاهى قرار دهد، همانند آب راکدى که مى‏گندد و بوى بد مى‏دهد و ناگهان کار از کار گذشته و مرگ فرا رسيده و راه بازگشتى نيست. هدف او (الله) از آفرينش انسان تکامل به سوی اوست و سرمايه‏هاى مادى را در اختيار انسان گذارده تا در خدمت آن هدف به کار بريم. اما... چگونه به دست خود استعدادها و نبوغ‌هایمان را دفن مى‏کنيم و در گورستان فراموشى رها مى‏کنيم و به قول قرآن زندگی‌مان کافرانه مى‏شود.&lt;br /&gt;
«زين للذين کفرو الحيوة الدنيا و يسخرون من الذين آمنوا و الذين ابقو فوقهم يوم القيامه»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی که کفر ورزيدند و حيات دنيا براى آنان زينت داده شده و ايمان آورندگان را مسخره مى‏کند ولى کسانی که تقوی پيشه کردند روز قيامت و حيات اخروى برايشان بسيار برتر و مهتر است. به آيه 14 سوره آل عمران مراجعه کنيد و در يابيد که در اين آيه نقش زن در تعيين جهت فکری و مسير زندگى مرد و اجتماع چگونه مطرح‌شده. الدنيا مزرعه آخره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
12-يونس، هر چه که نداشمى از خدا مى‏خوايم و هنگاميکه خدا آنرا به ما داد او را فراموش مى‏کنيم پس جزو مسرفين هستيم زيرا آنچه را از نعمت‌ها که خدا به ما داده، تا در راه رسيدن به او بکار بريم و اگر به کار نگرفتيم مسرفيم. کذالک زين للمسرفين ما کانوا يعملون، ان الله لا يحب القوم المسرفين.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
21-اعراف، اين آيه بسيار عميق، زيبا و رسا است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خطاب به بنى اسرائيل (همان قومى که پيامبر ما را به آن‌ها تشبيه مى‏کند) متاع و زينت دنيا را حرام نکرديم بر مردم بلکه این‌ها وسيله‏اى است براى مردم باايمان و این‌ها فقط در دنياست و البته در آخرت بهتر از این‌ها را به مردم با ايمان خواهيم داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوره کهف آيه 7- سوره اعراف آيه 31 - سوره حديد آيه 20- سوره کهف آيه 28- سوره قصص آيه 78 و 79 - سوره احزاب آيه 28- سوره توبه آيه 38- سوره نسا آيه 77- سوره آل عمران آيه 185- سوره نحل آيه 117- سوره يونس آيه 33 و 70- سوره رعد آيه 26- سوره شورى آيه 36- سوره زخروف آيه 35- مراجعه کنيد با دقت به سخن خدا گوش کنيد تا چگونه زندگى و راه و هدف و نوع نيازها و خواتهايمان را از فرهنگ و ايدئولوژى قرآن بگيريم و به جهانيان ثابت کنيم که قرآن براى همه زمانهاست و عملکرد آن براى همه نسل‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منتظر پاسخ شما به سخن من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرتان از مشهد - حسين&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نرم‌افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/25al-ashena.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دست‌ نوشته شهید&lt;br /&gt;
من در سنگر هستم در اين خانه محقر در اين خانه فرياد و سکوت&lt;br /&gt;
فرياد عشق و سکوت تنهايي. در اين خانه سرد و گرم. سردي زمستان و گرماي خون. در اين خانه ساکن و پرجوش و خروش&lt;br /&gt;
سکون در کنار رودخانه و هيجان قلب و شور شهادت&lt;br /&gt;
خانه نمناک و شيرين نم آب باران و طعم شيريني و لذت شهادت&lt;br /&gt;
خانه بی‌شکل و زيبا بيشکلي ساختنان و زيبايي ايمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانه کوچک و باعظمت کوچکي قبر و عظمت آسمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب پاس دارم ساعت 1 تا 3 چه شب باشکوهي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه شب باشکوه است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به ياد انس علي بن ابيطالب با تاريکي شب و تنهايي او ميافتم او با اين آسمان پرستاره سخن می‌گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر در چاه نخلستان می‌کرد می‌گریست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستي فاصله‌اش با من زياد نيست از دشت آزادگان تا کوفه و کربلا 20 کيلومتر است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدايا اين سرزمين پاک در دست اين ناپاکان است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همين 20 کيلومتري من در همين تاريکي شب علي برميخاست به نخلستان می‌رفت. فاطمه وضو می‌گرفت، پيامبر به مسجد می‌رفت حسن و حسين به عبادت می‌پرداختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اين دل شب ابوذر برمی‌خیزد نماز شب می‌خواند، سلمان برمی‌خیزد قرآن می‌خواند، صداي او را می‌شنوی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اين ياران در درگاه هيچ سخني ندارند جز آنکه ميگويند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ما کان قولهم الایان قالوا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ربّنا اغفرلنا ذنوبنا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اسرافنا في امرنا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ثبت اقدامنا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وانصرنا علي القوم الکافرين&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلال - ابوذر - صهيب - کميل - مالک اشتر - مصعب و ... . اينان ياران پيامبر بودند. دوشادوش او جهاد کردند تا پيروز شدند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدايا مرا به آنان نزديک کن؛ علي (ع) در نهج‌البلاغه در وصف آنان سخن می‌گوید. خدايا مرا متصف به اوصاف آنان گردان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/a-dast-11.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-23 07-05-13.jpg|300px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دست‌ نوشته شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمق غربت و اوج عزت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در سنگر هستم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اين تنهايي در اين خانه جديد با خود، با خدا و با شهدا سخن ميگويم سنگر من در کنار رودخانه کرخه است. سوز دل و آرامش قلب، خوف و رجاء&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتي به آب می‌نگرم به ياد سنگرهاي در کنار کارون ميافتم با خود ميگويم که آن برادرانم که در خونین‌شهر می‌جنگند در چه حال‌اند و نگران آنانم. خدايا آن برادرانم که در فاسيات و دارخوين در سنگرند در چه حال‌اند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اينجا دشت‌آزادگان است من در سنگر هستم در کنار کرخه. دشمن در آن طرف رودخانه شهر را می‌کوبد وحشيانه جنابت می‌کند. هزار متر جلوتر کانالي هست که دوستم عزيزم منصور به شهادت رسيد. شايد هنوز خون پاکش و جاي آر. پي. جي او که بر زمين کنار جسد پاکش افتاده بود باشد. سمت چپ تقريباً در فاصله سيصد متري آن طرف درخت‌ها برادر عزيزم رضا شهيد شده و باز در همان سمت کمي پایین‌تر برادرم عزيزم اصغر شهيد شده. آن طرف رودخانه محمدرضا شهيد شده. در دهلاويه 30 تن از پاسداراني که هیچ‌کدام را نمی‌شناختم به شهادت رسیده‌اند در سمت شرقي شهر در اين کانال 22 تن از برادراني که چند بار به آن‌ها شبیخون شبانه رفته‌ام شهيد شده‌اند. در گردش زمين به دور خورشيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در لحظه بيش لحظات ديگر داغ اين خاطره‌ها را زنده می‌کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرخي شفق و سرخي غروب در پشت نخلستان‌ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خورشيد عظمت قطره خون شهيد را می‌یابد و پاکي و عصمت قطره‌قطره خون آن عزيزان را فرياد می‌کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدايا اين خانه کوچک در کنار رودخانه که در اطرافش گل‌ها پرپر شده کدام خانه است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمي در دل زمين شکافته چند گویی شن و... در کنار رودخانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رو به سوی دشمن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسط مکان شهادت بهترين دوستانم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين خانه محقر براي من يک قطب طپنده شده يک دل پر از سوز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوز فراق ياران و عزيزان از دست رفته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصور اصغر رضا....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره‌ها مانند ورق خوردن صفحات يک دفتر يک کتاب در ذهنم پشت هم صف گونه می‌گذرد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/a-dast-12.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: محمدحسین_علم_الهدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خوزستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اهواز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%AA%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید محمدجواد تندگویان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%AA%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2018-12-08T02:48:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپیده دم 26 خردادماه سال 1329، محمدجواد در جنوب تهران به دنیا آمد. قدومش مایه برکت و وجودش روشنی بخش محفل خانواده بود. دوران کودکی‌اش مصادف بود با یکی از بحرانی‌ترین سال‌های تاریخ ایران. جواد قبل از اینکه به مدرسه برود، شب‌ها همراه پدر به مسجد می‌رفت و با قرآن آشنا می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او که قبل از ورود به مدرسه نام شهید نواب صفوی را شنیده بود، با نام «غلام رضا تختی» نیز در دبستان آشنا گردید. و این دو عزیز الگوی محمدجواد شدند. دوران تحصیل جواد رنگی از رفاه نداشت، و او بیشتر مخارج تحصیلش را از راه تدریس ریاضی، عربی و زبان انگلیسی تأمین می‌نمود. در سال 1342 اعلامیه ای از سوی حضرت امام (ره) تحولی عظیم در روحیه این نوجوان 13 ساله ایجاد کرد. جواد به آسانی از سد کنکور گذشت و در دانشگاه‌های تهران، شیراز و صنعت نفت قبول شد و به دلیل علاقه به رشته مهندسی پالایش، با جلب رضایت خانواده راهی آبادان گشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی با جستجو در میان دانشجویان، توانست با جوانان مسلمان و مذهبی مرتبط گردد و روحی تازه به انجمن اسلامی دانشکده نفت بخشد. به دلیل فعالیت‌های اسلامی و تشکیل جلسات محرمانه به منظور مبارزه با رژیم طاغوت از سوی ساواک تحت نظر گرفته شد و مأمورین پس از 5 سال تلاش برای جمع آوری مدرک علیه او توانستند در سال 1352 او را دستگیر کنند و به مدت یکسال تحت سخت‌ترین شکنجه‌ها قرار دهند. اما او در زندان هم دست از مبارزه برنداشت و ضمن اینکه سطح مطالعه‌اش را بالا برد به آموزش زندانیان و زندانبانان روی آورد. پس از آزادی از زندان باز هم به فعالیت‌های پنهانی‌اش ادامه داد تا روزی که پرچم نظام جمهوری اسلامی ایران برافراشته شد و عمال رژیم دستشان از کشور کوتاه شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پیروزی او را به مدیریت کارخانه پارس توشیبا برگزیدند و یازده ماه بعد به وزارت نفت بازگشت. سرانجام اراده خداوند بر این قرار گرفت که از جانب رئیس جمهور وقت محمد علی رجایی به عنوان وزیر نفت به مجلس معرفی گردد. جواد در دوران وزارت از هیچ کوششی برای رفع نیاز کشور از کمک‌های بیگانگان کوتاهی نکرد و همیشه سعی داشت به جای تصمیم گیری از راه دور در صحنه باشد. همین روحیه‌اش او را به مناطق نفتی جنوب که مورد حمله نظامیان رژیم عراق بود کشاند، در همان سفر به اسارت بعثیان درآمد و پس از تحمل سال‌ها اسارت و سخت‌ترین شکنجه‌ها به شهادت رسید. یازده سال بعد یعنی در 29 آذر سال 1375 پیکر پاک و رنجدیده‌اش بر دوش مردم داغدار تشییع شد و در آرامگاه 72 تن بهشت زهرا (س) به خاک سپرده شد و هنوز هم تاریخ شهادت او در پرده ای از ابهام قرار دارد. از ایشان 4 فرزند به یادگار باقی ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=324&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات مرتبط با شهید محمدجواد تندگویان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نماز صبح===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از روزهای تابستان بود که از سوی رئیس زندان قصر اعلام شد: «از این پس تنها کسانی حق دارند برای نماز صبح برخیزند که بیشتر از 45 سال سن داشته باشند» بامداد روز بعد جواد از نخستین افرادی بود که برای اقامه نماز صبح از جای برخاست و به سمت دستشویی رفت تا وضو بگیرد. مأموران تذکر دادند که به سلولش بازگردد اما او و عده ای دیگر که همراهش بودند به نماز ایستادند، چند ساعت بعد آنان احضار شدند و به سختی مورد شکنجه و آزار قرار گرفتند، به نظر می‌رسید رئیس زندان در عملی کردن تصمیمش جدی است اما اراده بچه‌ها محکم تر از دستور او بود، آنشب جواد پیشنهاد کرد برای عملی نشدن طرح زندان، بهتر است زندانیان، حتی آنانکه به نماز اعتقاد ندارند، موقع اذان صبح برخیزند و برای گرفتن وضو به سمت دستشویی حرکت کنند، صبح روز بعد تقریباً تمام زندانیان سر موقع از خواب برخاستند و ولوله ای برپا نمودند. دیگر کاری از دست مأمورین ساخته نبود و بدین ترتیب قانون جلوگیری از اقامه نماز صبح در زندان منتفی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: دکتر احمد پورنجاتی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زنده عشق===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهترین و رنگین‌ترین شبهای خانه ما شب‌های عید و شب‌های تولد ائمه اطهار بود، در آن شب‌ها محال بود که جواد فراموش کند، شیرینی، بستنی، میوه یا گل بخرد. حتماً بسیاری از جوانانی که جواد را می‌شناختند خاطرات شیرینی از او به خاطر دارند. چون با آن‌ها ارتباط نزدیکی داشت و نسبت به آنان احساس مسئولیت زیادی می‌کرد. خودش مشتاق مطالعه بود و اکثر کتاب‌هایی را که به دستش می‌رسید می‌خواند و آن‌هایی را که مفید تشخیص می‌داد، به دیگران معرفی می‌نمود. همیشه اوقاتی را به گردش‌های دسته جمعی با جوانان اختصاص می‌داد و در طول این گردش‌ها با صحبت‌های متنوع آنان را با انقلاب و اسلام آشنا می‌نمود. خیلی از آن‌ها متحول می‌شدند زیرا جواد با شوخی و خنده و طرح مسائل موردعلاقه شان، آنان را با اسلام ناب آشنا می‌نمود. او از همان نوجوانی نسبت به اسلام و معرفی آن احساس دین می‌کرد. زمانیکه محمدجواد تصمیم گرفت برای تأمین هزینه تحصیلش، به تدریس خصوصی بپردازد، شاگردانش را با هر نوع عقیده و مسلکی می‌پذیرفت و در پایان دوره تدریس این معلم نوجوان چنان تأثیری در شاگردان خود می‌گذاشت که به تأسی از او نماز می‌خواندند و در ماه مبارک رمضان روزه می‌گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: خواهر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===وزیر نفت یک مملکت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرگاه به منزل پدر می‌آمد، مادر با اصرار او را نگاه می‌داشت تا از غذایشان بخورد و او قبل از اینکه لب به غذا بزند، راننده و محافظین خود را به خانه دعوت می‌کرد تا به اتفاق آنان غذا بخورد. و اگر آنان از آمدن به خانه امتناع می‌کردند، برادرم غذای خودش را به داخل اتومبیل می‌برد و همراه آنان در کوچه غذا می‌خورد. تصور آن لحظات که وزیر نفت یک مملکت در اتومبیل با راننده و محافظینش غذا بخورد، بسیار جالب و به یاد ماندنی است. گاهی اوقات همراه مادرم زنبیل به دست می‌گرفت و برای خرید از این مغازه به آن مغازه می‌رفت و در پاسخ به اعتراض مردم که می‌گفتند: «جواد آقا، شما دیگر وزیر هستید، نباید زنبیل به دست برای خرید در خیابان قدم بزنید!» می‌خندید و می‌گفت: «مگه وزیر نباید خرید کنه؟!» مرحوم شهید رجایی که تحت تأثیر روحیه جواد قرار گرفته بود، همیشه می‌گفت: «جواد گل سرسبد کابینه من بود».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: خواهر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تسلی بخش قلوب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در وقتیکه جواد به سمت وزارت نفت منصوب شد، مرتب به مناطق نفت خیز سفر می‌کرد، حتی شرایط فوق العاده جنگی و خطرات و مشکلات موجود هم نمی‌توانست مانع حضورش در منطقه شود، در آخرین سفری که به اطراف آبادان داشتیم، از سوی عراقی‌ها غافلگیر شدیم و به اسارتشان درآمدیم. آن‌ها ما را به گودالی بردند که حدود 40 نفر دیگر هم آنجا بودند، چشمهایمان را بستند و صدای رگبار بلند شد، ما شهادتین را بر لب جاری ساختیم که ناگهان صدایی مانع ادامه رگبار شد. «من محمد جواد تندگویان» وزیر نفت ایران هستم! این بار هم او بود که رنج سالها مظلومیت و گمنامی را به جان خرید تا عده ای بی گناه کشته نشوند...» در راه انتقالمان به بغداد، هرجا که با فرماندهان نظامی صحبت می‌کردیم، مواضع جمهوری اسلامی ایران، بی هیچ واهمه و تردیدی از سوی جواد اعلام می‌شد، از همان ابتدای ورود به زندان هرکدام از ما را به سلول جداگانه ای بردند، در آنجا نیز این مرد خدا از خروش باز نایستاد صدای شعارها و تلاوت قرآن و دعای هر روز او که در راهروها می‌پیچید، تسلی بخش قلوب دیگر زندانیان بود. جواد هر روز سه بار قرآن را با صدای بلند تلاوت می‌کرد و هرگاه شکنجه‌اش می‌کردند، فریاد برمی آورد: «هیهات من الذله ....خمینی عزیزم، بگو تا خون بریزم...» . سرنوشت چنین بود که ما هردو دست در دست یکدیگر وارد عراق شویم و سال‌ها بعد، پیکر مطهر جواد برروی شانه‌های من به میهن بازگردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: برادر یحیوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=324&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دعاها را حفظ بودم:===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولین چیزی که برای من جلب توجهم یک‌اند و برای جوا نهای ما خیلی اهمیت دارد این هست که شهید تندگویان با وجود اینکه یک جوان مذهبی بود و قرآن می‌دانست، دعا می‌خواند. خیلی از این دعاها و بخ شهایی از قرآن را حفظ بود چون حتی در اسارت این‌ها را از حفظ با صدای بلند می‌خواند که زندان یها می‌شنیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهد یاران شماره 47 ص 17&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: مهندس بهروز بوشهری،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نماز جمعه در دانشگاه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از فعالی تهای مهمی که داش تیم، این بود که در روزهای جمعه، نماز جمعه برپا می‌کردیم. خطبه همم یخواندیم. خود بچه‌ها بودند، معمولاً یک کسی پیش نماز بود و کس دیگری خطبه را اجرا می‌کرد یا اینکه خود امام جمعه خطبه را اجرا می‌کرد. البته برگزاری نماز جمعه بیشتر حالت نمادین داشت. به نوعی جا افتاده بود، کاری نداشتند. گو اینکه ساواک این فعالیت را کنترل می‌کرد، ولی رو یه مرفته بچه‌ها آزاد بودند. این یکی از فعالی تهای ما بود که روزهای جمعه بعد از ناهار، نماز جمعه خوانده‌ام یش د - با همان شکل خودش- منتها خطب هها را هر کسی که می‌شد می‌آمد و به عنوان مقاله طرح می‌کرد و مهم بیش تر، نماد نماز جمعه بود، به خاطر اینکه ما نمیتوانس تیم نماز جمعه بخوانیم و در حقیقت به آن شکل و تشریفات خاص، نمی‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که خوانده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهد یاران 47 ص 31&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی اصغر لوح&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: محمدجواد_تندگویان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%A8%D8%B5%DB%8C%D8%B1</id>
		<title>شهیدحسن بصیر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%A8%D8%B5%DB%8C%D8%B1"/>
				<updated>2018-12-08T02:44:00Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: /* زندگی‌نامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
معرفی شهید حسن بصیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شام غریبان عاشورای حسینی سال ۱۳۲۲ در یکی از روستاهای «فریدون کنار» به دنیا آمد. او اولین فرزند زوج «محمد حسن بصیر» و سیده «سکینه طیبی نژاد» بود که در دورة ارباب و رعیتی به عنوان یک رعیت در زمین‌های ارباب کشاورزی می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
مادرش می‌گوید: «در آن دوره ما رعیت مردم بودیم و گندم و پنبه می‌کاشتیم. ما کار می‌کردیم و ارباب می‌برد. حتی خانه ای که زندگی می‌کردیم مال ارباب بود.» «حسین» در مهر ماه ۱۳۲۹ در سن ۷ سالگی به مدرسه فرستاده شد و دوره شش ساله ابتدایی نظام قدیم را در مدرسه «سنایی» فریدون کنار گذراند. بعد از اتمام دوره ششم ابتدایی نظام قدیم ترک تحصیل کرد و نزد یکی از بستگانش در بابل به آهنگری مشغول شد. در کنار این کار در امور کشاورزی به پدرش کمک می‌کرد. اول شهریور ۱۳۴۱ برای انجام خدمت وظیفه به «تهران» اعزام شد و در آنجا به دلیل فعالیت‌های سیاسی و پخش اعلامیه‌های امام خمینی (ره) به پادگان منظریه قم تبعید گردید. شرایط سخت و دشوار خدمت سربازی را در اول شهریور ۱۳۴۳ به پایان رساند. در سال ۱۳۴۶ در بیست و چهار سالگی ـ با خانم «آمنه براری» ازدواج کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دوم مرداد ۱۳۵۰ در شرکت باطری سازی وزارت جنگ در تهران مشغول به کار شد ولی به علت فعالیت‌های سیاسی در اول مهر ۱۳۵۳ اخراج گردید. به دنبال آن به زادگاهش «فریدون کنار» بازگشت و مشغول آهنگری شد. مدتی بعد به کمک پدرش یک کارگاه ساخت در و پنجره آلومینیومی راه اندازی کرد و مشغول کار شد. او در رژیم پهلوی به طور گسترده و همه جانبه مبارزه می‌کرد به همین خاطر چند بار دستگیر و روانه زندان شد در سال ۱۳۵۷ برنامه راهپیمایی «فریدون کنار» را با تظاهرات مردم در «تهران» هماهنگ می‌کرد و در شهر هسته مبارزه و راهپیمایی را سازمان داد. تا ۳۰ دی ماه ۱۳۵۹ در جبهه حضور داشت و بعد از دو ماه مراجعت به زادگاهش بار دیگر در اول فروردین ۱۳۶۰ به جبهه اعزام شد. مدتی در منطقه «گیلان غرب» مسئول حفاظت از قله‌های «صدفی»، «ابرویی» و «کرجی» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
حسین از اول فروردین تا پنجم تیرماه ۱۳۶۰ در مناطق مرزی بود و در عملیات طریق‌القدس و فتح بستان شرکت داشت. پس از عملیات‌ها برای مدت کوتاهی بازگشت. اما بار دیگر در ۸ بهمن ۱۳۶۰ به جبهه اعزام و تا شهریور ۱۳۶۲ به عنوان بسیجی و به طور مستمر در جبهه‌ها بود. در این مدت به عنوان جانشین فرمانده گردان در لشکر ۲۵ کربلا انجام وظیفه می‌کرد و در عملیات فتح المبین، بیت‌المقدس، رمضان، محرم و والفجر مقدماتی شرکت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بیست و هشت شهریور ماه ۱۳۶۲ در منطقه جنگی به عضویت رسمی سپاه پاسداران در آمد. از آن پس فرماندهی گردان یا رسول (ص) لشکر کربلا را عهده دار شد. یکی از هم رزمانش می‌گوید: به ندرت لباس فرم سپاه را می‌پوشید و اکثر وقت‌ها لباس خاکی بسیجیان بر تن داشت. روزی در قرارگاه با فرماندهان عالی رتبه جنگ مانند محسن رضایی و علی شمخانی جلسه داشت. مشاهده کردم که با همان لباس خاکی بسیج می‌رود تا در جلسه شرکت کند. گفتم بهتر نیست تا لباس فرم سپاه را بپوشید؟ در جوابم گفت: فرزندم! من این لباس را دوست دارم و به آن افتخار می‌کنم و از خدا می‌خواهم که همین لباس را کفنم قرار دهد. دوست دارم لباس رزم کفنم شود و در آن روز بزرگ که همه در پیشگاه محبوب سرافکنده می‌ایستیم در قافله پر شور شهیدان سربلند بر حریر خویش مباهات کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات والفجر ۴ به سمت جانشینی تیپ یکم ویژه ۲۵ کربلا منصوب شد. پس از عملیات الف جر ۴در عملیات والفجر ۶ نیز با همین مسئولیت شرکت کرد و بر اثر اصابت ترکش مجروح گردید. در سال ۱۳۶۳ با تقلیل بعضی از تیپ‌های لشکر فرماندهی گردان یا رسول (ص) را به عهده گرفت. در همین سال به زیارت بیت اللّه الحرام مشرف شد. او همچون تمامی سرداران گمنام جنگ متواضع و فروتن بود. وقتی که عنوان و سمت وی در جبهه سؤال شد، گفت: «مثل رزمندگان بسیجی من هم دارم می‌جنگم.» وقتی ضرورت جبهه و عملیات اقتضاء می‌کرد آن را با هیچ چیزی عوض نمی‌کرد. حتی در جریان ازدواج دختر اولش با «مرتضی جباری» ـ که رزمنده دایم الحضور جبهه بود و بعدها شهید شد ـ شرکت نکرد و در جبهه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج بصیر نسبت به حفظ بیت‌المال بسیار حساس بود. یکی از هم رزمانش می‌گوید: قبل از عملیات بدر حاجی برای سرکشی به نیروهای پادگان بی گلو آمده بود و مشغول صحبت کردن با مسئولان گردان بود. ناگهان لامپ کوچکی را مشاهده کرد که در خاک‌ها افتاده بود خم شد و آن را برداشت و نگاهی به آن کرد و متوجه شد که سالم است و مسئول تدارکات گردان را خواست و به او گفت چرا لامپ را دور می‌اندازید. اگر چه این لامپ کوچک است ولی بیت‌المال است و باید در روز قیامت جواب دهید. در حفظ بیت‌المال کوشا باشید تا خدای ناکرده در روز قیامت سرافکنده نباشید. حاج بصیر در گردان تاکید داشت که در موقع اذان نیروها اذان دسته جمعی بگویند. او با نیروهای تحت امر بسیار صمیمی بود و گاهی اتفاق می‌افتاد نیروهای گردان اگر خواب می‌دیدند برای تعبیر آن به نزد حاجی می‌رفتند و او با صبر و حوصله خواب آن‌ها را تعبیر می‌کرد. یکی از هم رزمانش می‌گوید: صبح روزی در چادر فرماندهی مشغول خوردن صبحانه بودیم که به حاجی گفتم: یکی از دوستان خواب دید که یکی از انگشتان دستم قطع می‌شود. حاجی در تعبیر آن گفت: «یکی از بهترین دوستانت را از دست خواهی داد.» دیری نپایید که دوست عزیزم محمد تیموریان در عملیات بدر به شهادت رسید. وقتی حاجی خبر شهادت تیموریان را شنید گفت: «شهید تیموریان فرزند من بود و شهادت او کمرم را شکست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج حسین بصیر بعد از شرکت در عملیات بدر در عملیات‌های زنجیره ای قدس در سال ۱۳۶۴ شرکت داشت و با هدایت نیروهایش توانست پاسگاه «بلالیه» و «ابولیله» عراق را تصرف کند. پس از عملیات قدس، گردان یا رسول (ص) به عنوان گردان نمونه مأمور ادغام در لشکر ۷۷ خراسان شد. بعد از اتمام مأموریت، نیروهای گردان برای آموزش غواصی و کسب آگاهی برای انجام عملیات والفجر ۸ به منطقه «بهمن‌شیر» انتقال یافتند و بصیر شخصاً آموزش نیروها در رودخانه را به عهده داشت. در همین زمان به فران دهی یکی از تیپ‌های عملیاتی لشکر ویژه ۲۵ کربلا منصوب شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از تصرف شهر فاو به فرماندهی محور عملیاتی منصوب شد و در حالی که شبانه روز دوشادوش رزمندگان در منطقه عملیاتی حضور داشت بر اثر اصابت ترکش به قفسه سینه و بازو مجروح شد. در سال ۱۳۶۴ در مازندران و فریدون کنار شایع شد که حاج بصیر به شهادت رسیده است. مطرح شدن این موضوع در صبحگاه سپاه مازندران به این شایعه قوت بخشید. اما بسیجیان فریدون کنار در یک شب که برای اقامه نماز مغرب و عشا به مسجد جامع شهر رفته بودند با خبر شدند که حاجی به فریدون کنار آمده است. آن‌ها با سردادن شعارهای حماسی به سوی منزل حاجی حرکت می‌کنند. در بین راه عده ای از مردم نیز به آن‌ها پیوستند تا به خانه حاجی رسیدند و شعار می‌دادند «حاجی سرت سلامت.» جمعیت گرداگرد حیاط خانه به یاد شهیدان جنگ اقدام به نوحه سرایی کردند. سپس حاجی شروع به سخنرانی کردند و با ذکر آیه ای از قرآن مجید تشکر از حضار در حالی که قطرات اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت: «ای عزیزان من! نور چشمان من! چرا شعار سرت سلامت می‌دهید. من خسته و تنها شده‌ام؛ دلم گرفته؛ دوستانم همه رفتند و عزیزانم مرا تنها گذاشتند. شما نمی‌گذارید که به آنان ملحق شوم. همین شعارها و دعاهای شماست که مرا از آنان جدا کرده است. شما انسان‌های بزرگی هستید و خدا به شما نظر دارد و حرف شما را اجابت می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات صاحب‌الزمان (عج) که در منطقه فاو در سال ۱۳۶۵ انجام گرفت حضور داشت. دشمن که با شروع عملیات متوجه حضور نیروهای ایرانی شده بود اقدام به آتش سنگین روی مواضع رزمندگان کرد به طوری که نیروها در دویست متری خاک ریز دشمن زمین گیر شدند و تلاش فرماندهان گردان برای به حرکت در آوردن و پیشروی نیروها ثمری نداشت. وضعیت با بی سیم به حاجی گزارش شد و او به سرعت خود را به خط مقدم رساند و با صدای خوش و ملایم اما استوار گفت: «فرزندان من، کربلا رفتن خون می‌خواهد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد یا حسین گویان نیروهای زمین گیر شده را تشویق به پیشروی کرد و آنان که با حضور حاجی در جمع جانی دوباره گرفته بودند با ندای یا حسین (ع) به خاک ریزه‌های دشمن یورش بردند و مواضع آنان را به تصرف در آوردند. بعد از اتمام عملیات که با شب نوزدهم ماه مبارک رمضان مصادف بود، حاجی به مقر پشتیبانی برگشت و وارد چادر تدارکات شد و تا صبح مشغول عبادت بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات کربلای ۱ در سال ۱۳۶۵ و فتح مهران حاج بصیر خواب می‌بیند که در عالم رویا سیبی شیرین به او داده‌اند که مانند آن را هرگز نخورده بود. خودش این خواب را به شهادت تعبیر می‌کرد. در عملیات کربلای ۱ بعد از فتح قله قلاویزان مشاهده کرد که بعضی از رزمندگان با اسرا با عصبانیت رفتار می‌کنند. با دیدن این منظره بسیار ناراحت شد و گفت: «اسرا هیچ وسیله دفاعی ندارند، پس با برخوردی مناسب با آن‌ها رفتار کنید و کاری نکنید که خداوند ورق جنگ را برگرداند و پیروزی را به شکست مبدل نماید.» حاج بصیر در عملیات کربلای ۴ نیز حضور داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ادامه عملیات کربلای ۵ یک دسته شانزده نفری به اتفاق حاجی که فرمانده محور عملیات بود برای نجات گردان نصر از محاصره دشمن به سوی نوک شمشیری دریاچه ماهی حرکت کردند. آن‌ها در داخل کانال که عرض آن حدود سی سانتی‌متر بود با تمام توان جنگیدند تا اینکه مهماتشان به تمام رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این عملیات مرتضی جباری ـ داماد حاجی، فرمانده گردان عاشورا ـ در شلمچه به شهادت رسید. حاجی در مراسم بزرگداشت سومین روز شهادت در مجلس عزای او حضور یافت و در سخنان کوتاهی اعلام کرد: «خدا را شاهد می‌گیرم که به خاطر شرکت در این مجلس عزا برای اینکه در مراسم بزرگداشت دامادم شرکت کنم جبهه را ترک نکرده‌ام، بلکه به امر فرمانده لشکرم در اینجا حضور یافتم تا شما مردم شهید پرور و دوستان مرتضی و جوانان غیور این سامان را به سوی جبهه حماسه و شرف فراخوانم.» این سخنان باعث شد تا جمع کثیری از بسیجیان فریدون کنار به سوی جبهه اعزام شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج بصیر در ۱۹ فروردین ۱۳۶۶ به قائم مقامی فرمانده لشکر ۲۵ کربلا منصوب شد و در عملیات کربلای ۸ شرکت کرد. در این عملیات دو هم رزم او سردار محمد حسن قاسمی طوسی و سردار حمیدرضا نوبخت به شهادت رسیدند. حاج حسین بصیر قبل از هر عملیات موهای سر و صورت را اصلاح می‌کرد و گفت: «عملیات سعی در صفای مستی و طواف کعبه عشق است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقل است که روزی حاج بصیر از مادرش خواست به وی اجازه دهد بر سجاده‌اش دو رکعت نماز حاجت بخواند و پس از نماز خواندن به دعایش آمین بگوید. مادرش با قبول این درخواست بر دعای او آمین می‌گوید. حاجی بعد از دعا رو به مادرش کرده و پرسید مادر آیا می‌دانی دعایی که کردم چه بود؟ مادر گفت: «حتماً پیروزی رزمندگان.» جواب داد: «بله آن به جای خودش ولی من از خدا طلب شهادت کردم و چون می‌دانم دعایت مانع شهادتم می‌شود امروز خواستم آمین تو را بر شهادتم بشنوم.» مادر در جواب فرزند می‌گوید: «پسرم من به خدا از شهادت تو باک ندارم همچنان که برادرت اصغر شهید شد و هادی در جبهه است. دوست دارم شما زنده بمانید و از امام و انقلاب دفاع کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از شروع عملیات کربلای ۱۰ شبی که با نیمه شعبان مصادف بود، حاج بصیر خطاب به رزمندگان گفت: «انتظار یعنی حرکت و انتظار یعنی ایثار، یعنی خون؛ انتظار یعنی ادامه دادن راه شهیدان، انتظار برای این است که انسان در سکون آب گندیده نباشد، انتظار خیمه خروشان است و دریای مواج.» نقل است که حاجی قبل از هر عملیات یکی از معصومین را در خواب می‌دید و برای تقویت روحیه بسیجیان و رزمندگان آن خواب را برای آنان تقویت می‌کرد. بعد از آن نوحه ای می‌خواند تا رزمندگان با معنویت بیشتری در عملیات شرکت نمایند. قبل از عملیات کربلای ۱۰ برادرش هادی به حاجی می‌گوید: «چرا در این عملیات برای رزمندگان خوابی را تعریف نکردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاجی گفت: «قبل از این عملیات هیچ خوابی ندیدم و این نشانه آن است که این بار می‌خواهم خودم به کنار امام حسین (ع) بروم و برای این لحظه روز شماری می‌کنم.» غروب عملیات حاجی به اتفاق تنی چند از رزمندگان در سنگر نشسته بود. دستی به محاسنش کشید. گفت: دیگر پیر و خسته شده‌ام و نیاز به استو راحت دراز مدت دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرش هادی می‌گوید: «من که هیچ گاه کلمه خستگی را از حاجی نشنیده بودم با تعجب گفتم: ان‌شاءالله بعد از عملیات به شمال بروید و کمی استو راحت کنید.» در شب عملیات شیشة عطری از جیبش بیرون آورد و به سر و صورت تک تک افرادی زد که با او وداع می‌کردند. به آن‌ها می‌گفت: «اگر به فیض شهادت نائل شدید ما را فراموش نکنید؛ ما از شما التماس دعا داریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج بصیر در سال ۱۳۶۶ در عملیات کربلای ۱۰ در ارتفاعات برف گیر ماووت حضور داشت. سرانجام در دوم اردیبهشت ۱۳۶۶ در شب عملیات کربلای ۱۰ بر فراز ارتفاعات ماووت خمپاره ای بر سنگر او فرود آمد و حاج حسین بصیر در سن چهل و پنج سالگی بعد از هفت سال حضور مستمر در جبهه‌های نبرد به شهادت رسید. پیکر شهید حاج حسین بصیر در میان انبوه جمعیت سوگوار تشییع و در گلزار شهدای «فریدون کنار» به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع اصلی: کتاب فرهنگنامه جاودانه‌های تاریخ (زندگی نامه فرماندهان شهید مازندران)/ نویسنده: یعقوب توکلی / ناشر: نشر شاهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345173&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آثار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه سردار شهید حاج حسین بصیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنام خدا خدایی که به ما جان داد، حیات بخشید و ما را به وجود آورد. شکر می‌کنم در این مقطع زمانی، فردی هستم که گر چه شاید گناهکار باشم ولی در جایی هستم که رزمندگان عزیزمان در این مکان مقدس حضور دارند. شهدایمان هم در اینجا حضور داشته‌اند. ما در کنار رزمندگان عزیز هستیم و من خودم را قطره ای می‌دانم از دریای بیکران رزمندگان. خود را رزمنده به حساب نمی‌آورم؛ چرا؟ برای اینکه جرأت ندارم که بگویم یک رزمنده هستم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خطاب به همسرم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شمایی که در مدت زندگی با سختی و راحتی ساختید، با مشکلات، خنده و گریه‌هایمان همراه بودید و من افتخار می‌کنم همسری مثل شما دارم. امیدوارم به لطف خداوند که فردای قیامت پیش حضرت زهرا (س) شما را روسفید ببینم ... امیدوارم که دعای خیر این حقیر بدرقه راه شما و دیگر عزیزانی باشد که همسرانشان را در راه خدا به جبهه فرستاده و می‌فرستند. من زبانم قاصر از بیان فداکاری و گذشت شماست، با اینکه به علت مشکلات ـ نتوانستید معلومات لازم را کسب نمایید ولی شما گاهی استاد من بودید، گاهی به من درس می‌دادید ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر شما مخالفت می‌کردید شاید من هم چه روزی، هم چنین وضعیتی نداشتم و اگر شما مانع حرکت من بودید شاید نمی‌توانستم این طور موفق بشوم که بتوانم وضعیت خود را در اینجا درک کنم، شاید اگر مانع بودید نه تنها از نظر توفیق حضور در جبهه، بلکه در بیشتر چیزها عقب می‌افتادم ... این گذشت شما و فداکاری شما باعث شد که ما را در اینجا ثابت قدم نگه دارد و خداوند یا ریمان کرد و تحویلمان گرفت ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینکه اینجا ماندن نظم خداست شکی نیست. اینجا ماندن، سعادت می‌خواهد و شکی در آن نیست ولی اگر همه سعادت‌ها را بررسی کنیم بیش‌ترین مانعی که انسان می‌تواند جلویش داشته باشد خانواده‌اش است اگر توانست موفق شود اولین مانع را پشت سر بگذارد، دومین مانع نقش خودش است، خواسته‌های درو نیش است. اگر توانست این را پشت سر بگذارد، سومین مانع گرفتاری‌ها و وضعیت روزگارش است. و اگر آن را پشت سر گذاشت چهارمین مانع خود خط و ماندن در خط و مواجهه با مشکلات جبهه است و همه این مشکلات را برای رضای خدا به امید اینکه بتوانیم قیامت نزد ائمه اطهار (ع) سربلند باشم تحمل کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودت می‌دانی که به اسلام بدهکار هستیم. خودت می‌دانی که چقدر به این انقلابمان بدهکار هستم. انقلابی که از شروعش شهدای زیادی در راه خدا داده است. کوچه پس کوچه‌های کشورمان از خون عزیزانمان رنگین شده است، از محله خود گرفته تا محله‌های دیگر، شهر و شهرستان‌های دیگر و سایر نقاط کشورمان همه از خون بدن‌های مطهر شهدایمان رنگین شده است. من نمی‌توانم در مقابل آن‌ها اظهار وجود بکنم، چرا؟ برای اینکه این شهدا بودند که خونشان را در راه خدا داده‌اند، ما می‌توانیم موقعیتی را خلق کنیم که در جبهه بمانیم و از حقوق حقه خود که همان اسلام هست دفاع کنیم. اگر این شهدا نبودند، علما نبودند اماممان نبود ما نمی‌توانستیم وضعیت خود را در اینجا آن چنان که هست شکل بدهیم که بتوانیم قد علم کنیم، در میان این همه دشمنان اسلام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند این عزت و آبرو را با قیمت زیادی به ما داد با قیمت خیلی زیاد. اگر خوب حساب کنیم از قیمت خون علی بن ابیطالب در محراب گرفته تا خون امام حسین (ع) و همه یارانش در کربلا و همه اطهار علی هم السلام و تا جنگ‌های بعد از آن که مجاهدین حرکت می‌کردند و جهاد می‌نمودند نواب صفوی‌ها، چمران‌ها، شهید بهشتی‌ها، شهید صدوقی و دستغیب‌ها، و حال همه شهیدانی که خونشان خاک‌های غرب و جنوب کشورمان را رنگین نموده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس این عزت را شهدایمان به ما داده‌اند پس این حرکت را شهدایمان به ما داده‌اند پس این شوکت، جلال و استقامت را شهدایمان به ما درس داده‌اند، پس خود هیچی نداریم و هیچی نداشتیم، اگر هم داریم مال شهداست؛ این است ما به این انقلاب بدهکاریم، این است که ما به این اسلام بدهکاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینکه من خود را بدهکار می‌دانم و نمی‌توانم خودم را قانع کنم یک رزمنده باشم برای این است که می‌دانم همه آن عزیزانی که جلوتر رفتند کسانی بودند که به ما عزت دادند، چون عزت از آن‌هاست پس من کاره ای نیستم، آنان در راه خدا به شهادت رسیدند تا استقلال و آزادی و جمهوری اسلامی امضا شود. اگر الآن ناموس من و شما حفظ است به خاطر شهادت‌هایشان است؛ این است که من خود را بدهکار می‌دانم و نتوانستم هنوز خور را تطبیق بدهم، مگر اینکه به آن‌ها ملحق بشوم تازه آن موقع می‌توانم بگویم من شریک آنان هستم ... و تو هم همچنین ... اگر می‌خواهی یک فردی باشی که خدا از تو راضی باشد، اگر می‌خواهی فردی باشی که فردای قیامت حضرت زهرا (س) تو را نگاه کند باید همچون گذشتی داشته باشی، داری، بیشتر داشته باشی وضعیت و نصیحت خودم را به شما عرض می‌کنم تا صبر، شکیبایی و پرهیزگاری را که داشتی من بعد دخترهایت را نیز همین طور بار بیاوری، صبر و شکیبائی را به آنان هم بیاموزی ... نگذار فرزندی ناراحت شود، نگذار فرزندی دلخور شود، با آنان به مهربانی و خوش رویی رفتار کن این نیست که هر کس شهید شود و یا هر کس بمیرد همه مطالب به هدر رفته، نادیده گرفته شود مگر اینکه در راه باطل باشد که ما بر حقیم، ما که حق با ماست، ما که خدا با ماست چرا قاطعانه صحبت نکنیم وقتی بر حقّیم، وقتی خدا با ماست چه باکی از دشمن داریم ـ چه دشمن داخلی چه دشمن خارجی ـ چه دشمن درونی چه دشمن بیرونی، به خدا اتکاء کنید، به خدا دل ببندید و متکی به هیچ کس نباشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خطاب به فرزندم فرشته:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما فرزندم فرشته، تو دختر بزرگم هستی، امیدوارم که خوشبخت که هستی خوشبخت‌تر شوی. امیدوارم تو و فرزندت محمد جواد که ندیدمش و دوست دارم یک لحظه هم که شده زیارتش کنم و شوهرت مرتضی که فرزند آن خیابان، کوچه و آن محله است فردی است که دارای خصوصیات خوب و ارزنده یک رزمنده است؛ یک فردی است که نیاز به توضیح و توصیف من نیست، همه او را می‌شناسند این را باید به تو بگویم که رضایت او را از جنبه معنوی که در جبهه است جلب کن؛ نکند مانع حرکت او بشوی که می‌دانم نمی‌شوی او برای رفتن به جبهه خواسته همیشه بر این است که در جبهه باشد؛ آفرین بر تو دخترم، درود بر تو که مثل مادرت فداکار و با گذشت هستی و با اینکه تازه ازدواج کردی، شوهرت را به جبهه فرستادی، من خوشحالم ـ امیدوارم که خداوند از تو راضی باشد که هست انشاء ا... فردای قیامت پیش حضرت زهرا (س) رو سفید باشی و آنجا شفاعت ما را هم بکنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صحبتی دارم با دخترم زهرا، دخترم حجاب را سرلوحه زندگی خود قرار بده، امی داورم کارهای دینی و مذهبی را به خوبی انجام بدهی چون همه این حرکت‌ها و جاده‌ها، در راه خدا، برای پیاده کردن احکام اسلامی است و همه شهیدان خون داده‌اند تا ظالمی نباشد، ستمکاری نباشد، فاسدی نباشد که در کره زمین فساد کند بی‌بندوباری را از خود دور کنید، دروغ گفتن را از خود دور کنید حرف‌هایی که می‌زنید رضایت خداوند را در نظر بگیرید آن گونه که همه کارها و برنامه‌هایتان با احکام الهی تطبیق کند زیرا شما هستید که می‌توانید آینده را در وضعیتی قرار دهید که واقعیت بیشتری را در خود داشته باشد و شما که اینجا (اهواز) هستی می‌توانی مسایل و مطالبی را که دیدید ـ فداکاری رزمندگان اسلام ـ در آنجا نشر بدهید شما رسالتی سنگین را بر دوش دارید، گریه کردن اگر در راه خدا و برای امام حسین (ع) و اهل بیتش باشد خوب است، گریه کردن برای مظلومیت امام حسین (ع)، گریه کردن برای مظلومیت حضرت زهرا (س) شایسته است ... گریه برای کسی نیست مگر اینکه انسان به مراد مطلوب خود نرسد انسان باید برای خودش گریه کند چون که وضعیت خودش معلوم نیست که، چطور می‌میرد؟ باید از خداوند طلب آمرزش کند و از او بخواهد طوری به شهادت برسد که خداوند قبولش نماید یا اقلاً طوری بمیرد که خدا قبولش داشته باشد مردن مو من باید مردن خدایی باشد انسان وقتی می‌میرد باید طوری زندگی کرده باشد که نه از کسی آزار ببیند و نه به کسی آزار برساند، مردم از او راضی باشند. دخترم با خانواده شهدا بیشتر رفت و آمد کن. با فرزندان شهدا ارتباط بیشتری داشته باش، چرا؟ برای اینکه ممکن است آنان در دل احساس کمبودی بنمایند ولی اگر به حقیقت شهید و ارزش شهادت آشنا شوند می‌فهمند که پیش خداوند رو سفید و سربلند هستید آنان چیزی را از دست ندادند بلکه چیزی را به دست آورده‌اند که دنیا و آخرت را با هم دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محدثه، دختر خوب و مهربان من باش، دختری باش که به حرف‌های مادر، خواهر و برادرت گوش می‌کند. سعی کن در زندگی‌ات احکام اسلام را بیشتر در نظر داشته باشی. سعی کن زندگی خود را بر آنچه که ائمه اطهارمان حضرت زینب (س) و حضرت معصومه (س) فرمودند تطبیق بدهی حجاب و عفت را سرمشق زندگی خود قرار بدهید کاری نکنید که خدای نکرده کسی از شما رنجیده شود، خوش رو و خوش اخلاق باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زینب دخترم من تو را ندیدم ولی دوست دارم تو را ببینم. شما هم می‌توانید یک دختر خوب باشید. بعد از اینکه بزرگ شدی نگویی که بابایم را ندیدم، من شاید ظاهراً تو را ندیده باشم ولی باطناً تو را دیدم، من در خواب تو را دیدم که دنیا آمده بودی؛ انشاء ا... امیدوارم که همدیگر را ملاقات کنیم و با حجاب و عفت باشی، وقتی که بزرگ شدی؛ برای خود خانمی باش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما مهدی فرزندم، پسرم امیدوارم که فرزندی صالح و پاک در جامعه باشی، امیدوارم که از پلیدی‌ها و ناپاکی‌ها دوری کنی و آنچه اسلام می‌پسندد آن را پیاده کنی، الآن ما نیاز به شعور بیشتر و منطق بیشتر و کار بهتر و پربارتر داریم؛ فکر شما می‌تواند خدمت زیادی به اسلام بکند شما جوانید می‌توانید هم عقیده و اراده ای که بنمایید به آن دست پیدا کنید شما الآن می‌توانید وضعیت زندگی خود را طوری تطبیق کنید ک وضعیت زندگی صدر اسلام باشد برای الگو گرفتن شما میثم تمارها را در نظر بگیرید، عمار و یاسرها را در نظر بگیرید، شما بلال حبشی و سلمان فارسی را در نظر بگیرید شما اباذر غفاری را در نظر بگیرید در آن زمان خفقان، آن چنان به حضرت علی (ع) بودند که حاضر بودند همه وجودشان فدای اسلام شود حتی یک کلمه بر علیه علی (ع) حرف نمی‌زدند شما هم همین طور باشید سفت و خیلی محکم، استوار، وفادار به انقلاب و اسلام و وفادار به امام عزیز، گوش به فرمان امام و گوش به حرف روحانیت و گوش به حرف مسئولین مملکتی داشته باشید شما می‌توانید آینده را طوری برای خودتان رقم بزنید و جامعه ای برای خودتان درست کنید آن گونه که جنگ را لمس کرده‌اید ... از کوچکی وارد عرصه جنگ شده ای، تو را به آبادان آوردمت تا بفهمی جنگ یعنی چه؟ و پدرت برای چه دارد می‌جنگد؟ و رزمندگان برای چه می‌جنگند تو باید این مطلب را درک کنی که جنگ با کفر، جنگ با الحاد و جنگ با کافران همه جنگ‌ها و عملیات کوچکی هستند که انسان انجام می‌دهد ولی آن چه عملیات بزرگ است نقش مهمی است که انسان دارد. ما اگر توانستیم این نقش مهم را خوب ایفاء کنیم آن وقت یک نیروی جنگی هستیم؛ آن موقع می‌توانیم سربلند کنیم و بگوییم یک رزمنده هستیم؛ من که پدر تو هستم هنوز نتوانستم خود را با این وضع تطبیق بدهم. انسان موقعی می‌تواند خود را یک رزمنده به حساب آورد که بتواند واقعاً با درون خودش بجنگد یک آ رپی زن اول باید آر پی جی را به نفس خود بزند. یک آ رپی زن اولین شلیک را باید به خودش، نفسش، بکند تا بتواند شلیک‌های بعدی را به دشمن نابکار، بعثی متجاوز، داشته باشد آن موقع است که آر پی جی زن یک رزمنده است و این‌هایی که بیش‌ترین تلاش را در جبهه می‌کنند و انشاء ا... توانستند سرباز واقعی امام زمان (عج) باشند همین کار را کرده‌اند. اولین شلیک را بر نفسشان انجام داده‌اند؛ اولین گلوله را بر نفسشان زدند آری این گونه عمل کردند تا به مطلب رسیدند، شهید باقری را می‌گویم، شهید اسماعیل شیرزاد را می‌گویم، شهید اسماعیل نجات بخش را می‌گویم. محسن آقا برابر نژاد را می‌گویم. امینی را می‌گویم، محمد عباس زاده و محمد تیموری و دیگر شهیدانمان را می‌گویم ... ما باید ادامه دهنده واقعی راه این عزیزانمان باشیم ما باید پیرو واقعی مکتبشان باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی راضی شدی برای خواندن درس طلبگی، من خوشحال شدم و امیدوارم که درست را ادامه بدهی، طلبگی‌ات را ادامه بدهی که بهترین کارهاست، هم رضایت خداوند را بد نبال دارد و هم مورد رضایت ماست؛ همه ائمه اطهار (ع) انشاءا... نظرشان به شماست. توکلت را به خداوند بیشتر کن، حالا که در این وضعیت قرار گرفتی طوری عمل کن که بیشتر فکرت خدا باشد بیشتر ذکرت ذکر خدا باشد، اول کارت را با زندگی ائمه علی هم السلام تطبیق ده ... خوش پوشیدن، خوش رفتن، خوش خوردن مطلبی را درست نمی‌کند؛ خوش گشتن و خوش رویی با بعضی‌ها نمی‌تواند به انسان آگاهی بدهد ولی انسان می‌تواند با توکل به خدا و توسل به ائمه اطهار (ع) هم دنیا را داشته باشد و هم آخرتش را تأمین کند. تو می‌توانی آینده ای را برای خودت ترسیم کنی که همه کارهایت در جای خود مهیا شده باشد. اگر وضعیت زندگی پدرت را خواستی مطالعه کنی و شاید هم مطالعه کردی کار سختی نیست وضع زندگی پدر بزرگ، مادر بزرگ و فامیل‌هایت را اگر خواستی می‌توانی مطالعه کنی، این وضع بهتر می‌تواند انسان را امیدوار کند چون با این مطالعه بن و ریشه شناخته می‌شود و انسان پایه‌اش محکم تر می‌گردد و اگر بنیه‌اش قوی شود قادر خواهد بود به مسئله های دیگری هم دسترسی پیدا کند، به این ترتیب تو راه‌های خوبی را برای خودت مهیا خواهی نمود؛ بهترین کار این است که همان درس طلبگی را پی بگیری و آن را دنبال کنی که انشاءا... هم رضایت خداوند و هم رضایت ائمه اطهار (ع) بد نبال دارد. مبادا وقتی رفتی حرف این و آن را گوش کنی در مکتب مطالبی را یاد بگیر که به سود اسلام است. آنی را که امام فرمود ـ همان را دنبال کن مطالب نامأنوسی را که بعضی عنوان می‌کنند و خلاف است از یک گوش در کن و از گوش دیگر دروازه، از دایی عزیزت که یک روحانی خوب، مبارز و واقعاً دوست داشتنی است کمک بگیر، با کمک او می‌توانی از وضعیت خوب و بهتری برخوردار شوی حاج آقا براری، جناب عبد الحق، استاد عزیزم امیدوارم که شما هم در زندگی‌تان موفق باشی و اگر بدی از من دیدی با بزرگی خودتان مرا عفو کنید، همچنین پدر بزرگوار شما حاج آقا براری، حسین آقا و آقا محمود، احمد آقا و دیگر برادران و خواهران، انشاء ا... امیدوارم که مرا عفو کنند و خصوصاً مادر عزیز شما امیدوارم که مرا به بزرگی خودشان عفو کنند اگر اشتباهی از من در طول زندگی سرزده، حرفی از من شنیده‌اند که رنجیده‌شان کرد امیدوارم به بزرگی خود مرا ببخشید امیدوارم فردای قیامت پیش ائمه اطهار (ع) رو سفید باشیم و در آنجا پیش شهیدانمان و مومنین رو سفید باشیم انشاء ا... خدا یار و نگهدار همه شما باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما رزمندگان هستید که باید در آینده این جنگ را به پیروزی برسانید؛ شهدایمان که رفته‌اند، ارزش آنان را خدا می‌داند و بس، مقامشان را هم خدا می‌داند و بس. و ما اگر لیاقت داشتیم که در کنارشان باشیم، سعادتی بود که خداوند نصیب مان کرد. اگر با شما هم سنگر بودیم باز هم این سعادت بزرگی بود که خداوند نصیب ما کرد و جز این چیز دیگری نبود؛ من وصیتی برای شما ندارم و صحبت خاصی هم برای شما ندارم ولی خاطراتتان در ذهنم هست؛ به یاد می‌آورم وقتی در حمله بودیم دوش به دوش هم جنگ می‌کردیم، همدیگر را تنها نمی‌گذاشتیم، با درد و رنج همدیگر آشنا بودیم، دلسوز همدیگر بودیم، نسبت به هم گذشت و فداکاری داشتیم؛ همه این‌ها را به یاد دارم و به آن‌ها عشق می‌ورزم، شما جوانید و نیرو دارید و شما می‌توانید تا سال‌های بعد مبارزه کنید با اینکه بدنه ای عزیز شما مجروح است تا آن اندازه که گاهی از حرکت باز می‌افتید. با این همه عشق خدایی شما را به وجد می‌آورد و شما را حرکت می‌دهد، شما را به سوی جبهه روانه می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات زیادی از شما دارم، از خاطرات آبادان، گیلان غرب، سرپل ذهاب، کردستان، جبهه‌های جنوب و غرب سرزنده‌ام، از جفیر ، از هور الهویزه، هور العظیم، از تبور، از عملیات والفجر 4، عملیات والفجر 6، عملیات ثامن الائمه (ع)، عملیات بدر، عملیات قدس، عملیات والفجر 8، عملیات یا صاحب‌الزمان (عج) ادرکنی، کربلای 4، همه این‌ها برایمان خاطره است و در هر کدام دنیایی مطلب نهفته است، فداکاری‌های شما که لحظه به لحظه بود در عملیات مختلف مردانگی، شرف و اسلام خواهی را به ذهن متبادر می‌سازد ولیکن قدرت بیان را از انسان سلب می‌کند. وقتی برادر یزدان خواه پدرش را شهید می‌بیند در حین عملیات پیش من می‌آید و می‌گوید پدرم به شهادت رسید آن گونه که احساس کردم که خوابیده است، گفتم کجا؟ گفت همین جا، گفتم چرا به عقب نبرده ای؟ گفت چطور ببرم؟ هستند می‌برند. او راهش را رفت، من باید کار خودم را انجام بدهم او مأموریتش تمام شد، من باید مأموریت خود را تمام کنم، من چون توی عملیات بودم در حرف‌هایش دقیق نشده بودم که چه می‌گوید؟ بعد از مدتی شنیدم که او هم به شهادت رسید حتی جن ازهایشان را نگرفتند و به عقب نیاوردند. مطلب زیاد است کسی در حال تیراندازی به دشمن، هدف گلوله قرار می‌گیرد، دیگری می‌آید جایش را پر کند. چون سنگر نبود، شهید را از سنگر خارج می‌کند و خودش داخل سنگر می‌شود، شروع به تیراندازی می‌کند تا بتواند نیروهای بعثی را به جهنم بفرستد و آن هم به شهادت می‌رسد. این نوع فداکاری و گذشت را در جبهه زیاد دیدیم، در عملیات والفجر 8 وقتی بچه‌ها زخمی می‌شوند با بدن زخمی نارنجک به دست می‌گیرند تا بتوانند اقلاً یک سنگر دشمن را به هوا بفرستند می‌روند تا شاید بتوانند سنگرهایی از دشمن را منهدم کنند دوباره گلوله دشمن به آنان اصابت کرده، به شهادت می‌رسند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این فداکاری‌های شما را نمی‌توانم از یاد ببرم. امیدوارم هر چه زودتر راه بسته شده کربلا به همت شما و باز وان پرتوانتان باز شود و خانواده شهدا را به کنار قبر شش گوشه امام حسین (ع) ببرید تا عرض ادب نمایند و غم‌های خودشان را فراموش کنند سفارشم این است که امام را که پشتیبان بوده‌اید بیشتر پشتیبانی کنید، گوش به حرف رهبرتان باشید و سنگر را خالی نگذارید انشاءا... با تشویق برادران دیگر سنگرها را گرم نگه دارید خودتان هم بیش از گذشته سنگرها را گرم نگهدارید و همان طوری که امام عزیز فرمودند سنگرها را گرم نگه دارید شما هم بیش از این‌ها حفظش کنید. سنگر نه این است که انسان چهار تا کیسه خاک را روی هم بگذارد و الوار و پلیت رویش بگذارد و رویش را خاک بریزد و این را فقط سنگر بداند، سنگر، همان سنگر دفاع از اسلام است همان دفاع از قرآن است همان سنگری است که شهید چمران با همه وجود حفاظتش می‌کرد، همان سنگری است که شهید بهشتی با تمام وجودش این سنگر را حفظ می‌کرد همان سنگری که شهید صدوقی و شهید دستغیب پیر مرد ولی قوی و محکم از این سنگر حفاظت می‌کردند سنگری که حافظش شهید مدنی بزرگوار بود که وقتی نماز را اقامه می‌فرمود می‌لرزید، گریه می‌کرد آن هم برای ترس از خدا و ترس از اینکه نکند نتواند مسئولیتی را که به او واگذار شده است انجام وظیفه بکند، آن سنگر، سنگر اسلام است سنگر اسلام باید در وجود انسان باشد در فکر و ذهن انسان باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما، مسئولین و برادران عزیزی که در این لشکر با آنان بودیم و افتخار در خدمت آنان بودن را داشتیم، از همه و از تک تک آنان عذر می‌خواهم خصوصاً برادر بسیار بزرگوارمان مرتضی قربانی فرماندهی لشکر 25 کربلا و برادران دیگر حاج آقا نوریان و حاج آقا بابایی و برادر کسائیان و برادر طوسی و برادر کمیل نور چشم همه ما، و تک تک برادرها که اگر بخواهم اسم ببرم و همه عزیزانی را که با آنان بودیم و افتخار حضور در خدمتشان را داشتیم فراوان ندو خداوند به ما توفیقی داد تا در رکابشان باشیم، سرداران بسیار بزرگ سپاه اسلام، خصوصاً فرماندهان عزیز گردان‌ها، تیپ‌ها و گروهان ها، دسته‌ها و نیروهای رزمنده لشکر 25 کربلا، همه واحدها و همه عزیزانی که در این جنگ زحمت‌های فراوانی را کشیده‌اند تا جنگ را به اینجا رسانیده‌اند؛ امیدوارم که با برنامه ریزی‌های بهتر، با فکری بازتر، با قوت و قدرت بیشتر بر علیه کفر بتازیم تا بتوانیم این آخرین جرثومه فساد را در منطقه خفه کنیم به فرمایش حضرت امام آخرین سیلی را بر بدن کثیف و بی ارزش صدام بزنیم تا ظالمان دیگر و زورگویان اندیشه نکنند که مظلومان را تحت فشار خودشان قرار بدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حامیان صدام باید بدانند که ملت ما، مکتب دارد، قرآن دارد، اسلام دارد، خدا دارد و امام زمان (عج) پشتیبان اوست. قدرت‌ها اگر اسلحه دارند مغرورند. در عملیات کربلای 5 مشاهده شد که تانک‌های دشمن چطور با پرتاب یک آر پی جی به هوا رفت یک آر پی جی شاید 14000 تومان یا 7000 تومان باشد ولی قیمت یک تانک دشمن 50000 تومان است با یک آر پی جی 50000 تومان به هوا می‌رود؛ این قدرت را چه کسی به این رزمنده داده است جز اینکه خداوند داده است جز این است که به برکت فرماندهی، فرمانده کل سپاه اسلام حضرت امام زمان (عج) است جز این است که ائمه اطهار (ع) نظر دارند همه ابر جنایتکاران باید بدانند که کلک همه‌شان کنده می‌شود و همه به گور سیاه می‌روند و شاید هم در تاریخ اسمی از آنان برده نشود همان طوری که شاه رفت ... سادات رفت ایادی‌شان هم رفتند و اثری از آنان باقی نماند، این قدرت اسلام است این قدرت قرآن است این حکومت عدل الهی است که باید در کره زمین گسترش یابد و انشاءا... شما رزمندگان اسلام کسانی باشید که وقتی امام زمان (عج) ظهور می‌فرماید و حکومت اسلامی تشکیل می‌دهد پشت سر حضرت حرکت می‌کنید انشاء ا... به زودی خداوند لباس فرج را بر اندام مبارکش بپوشاند و همه ما را سربازان واقعی آن حضرت قرار دهد و ما را نیروی واقعی مکتب سرخ تشیع قرار دهد و خداوند امام عزیزمان را تا ظهور حضرتش و در کنار ایشان نگه دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صحبتی است با امام عزیزمان، امام ای قلب تپنده همه ملت مظلوم، ای کسی که همه محرومین چشم به تو دوخته‌اند، بنام تو و به نگاه تو و صحبت‌های تو امید بسته‌اند امام عزیز اگر این حقیر اکنون چیزی دارم مال من نیست مال شهید است از وجود مبارک و رهبری تو بوده است از وجود راهنمایی‌ها و ارشادات تو بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام عزیز از تو خیلی ممنون هستم خداوند را شکر می‌کنم که خداوند تو را مأمور بر این نموده است که ما را نجات بدهی، ما به کجا می‌رفتیم، چه بودیم و حال در کجا هستیم؟ عزت پیدا کردیم، شوکت پیدا کردیم، عظمت پیدا کردیم، همه این‌ها اول از وجود خداست و دوم از رهنمودهای تو امام عزیز بوده است از تو خیلی ممنون هستیم و انشاء ا... امیدوارم که خداوند تبارک و تعالی وجودت را همیشه در پناه خودش محفوظ بدارد و فردای قیامت شفیع ما بنماید و ما در آن زمان دامن تو را بگیریم و از تو استمداد بخواهیم و از تو یاری بجوییم و از تو کمک بگیریم و تو آنجا دستمان را بگیری و آنجا ما را کمک کنی همان گونه که اینجا ما را کمک کردی، رهبر ما بودی، آنجا هم پیش جدت کمک کنی و از جدت بخواهی که ما در آنجا شرمنده نباشیم، رو سفید باشیم. امام عزیز من با چه زبانی از تو تشکر کنم که لیاقت تشکر کردن را هم ندارم من نمی‌توانم خودم را به عنوان یک شاکر آن هم در مقابل وجودت، در مقابل خوبی‌هایت مقاومتت، استواریت و گذشتت قرار بدهم، آن قدر آقایی و آن قدر مولایی که حتی به آن افرادی که منافق بودند و بر علیه اسلام قیام کردند فرمودی اسلحه هایتان را تا جنایت نکردید بر زمین بگذارید و به آغوش مردم بازگردید؛ این قدر مهربانی و این قدر عفو می‌کنی، امام عزیز تو ما را حیات بخشیدی خداوند به ما منت گذاشت که تو را به هدایت ما فرستاد ما خدا را شکر می‌کنیم و او را شاکریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی حتی کنار مهدی خمینی را نگهدار.......&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما صحبتی است با خانواده معظم شهدا، سلام علیکم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای کسانی که در راه خدا شهید داده‌اید چه یک نفر، چه چند نفر، همه‌تان الآن خون‌هایتان با هم یکی شد شما خانواده‌های شهدا خو نهایتان با هم عجین شده است خداوند لطفی به شما نمود که این لطف را به همه کس نکرد خداوند شما را در وضعیت ارزشمندی قرار داد ارزشمندی همان بود که عزیزتان را در راه خدا هدیه کردید، حضرت ابراهیم (ع) وقتی حضرت اسماعیل را به قربانگاه می‌برد آن موقعی ارزشش پیش خدا زیاد می‌شود که خنجر بر گردن اسماعیلش می‌گذارد چرا خداوند گوسفندی فرستاد تا حضرت اسماعیل در آنجا قربانی نشود برای اینکه از نسل حضرت ابراهیم بماند و حضرت اسماعیل خود پیغمبر است، امام و رهبر است این امتحانی از جانب خداوند برای حضرت ابراهیم (ع) بوده است و شما هم در این راه امتحان شده‌اید، قربانی در راه خدا دادید این قربانی را به عنوان یک قربانی که امام حسین (ع) در روز عاشورا در راه خدا داد قبول کنید، وقتی مادر وهب فرزندش را به جبهه می‌فرستد خیلی فرزندش را دوست داشت به خاطر اینکه دشمن دل مادر را به درد بیاورد و بشکند وقتی وهب جنگید سر مبارکش را از بدن جدا می‌کنند و پیش مادرش می‌آورند می‌گویند بیا این هم فرزندت، مادر وهب نگاهی به سر فرزندش می‌کند و سر را جلویشان پرت می‌کند و می‌گوید من سری را که در راه خدا داده‌ام پس نخواهم گرفت من هدیه در راه خدا داده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادران، خواهران، همسران شهیدان، پدر شهید، مادر شهید خداوند امانتی به شما داد که وظیفه داشتید حفظ کنید اکنون وضعیتی را خداوند به شما داد که باید تا زمانی که جان در بدن دارید برای رضای خدا محفوظ دارید نکند شیطان شما را گول بزند، نکند هم مطلبی را که می‌خواهید مطرح کنید بگویید من شهید داده‌ام هر مسئله و مشکلی دارید بگویید من شهید داده‌ام این حرف‌ها و کلمات را نزنید چون شما صاحب دارید، صاحب شما امام زمان (عج) است شما تحت تکفل خدا هستید و امام زمان به شما عنایت دارد خودتان را مواظبت کنید نکند خدای نکرده اعمالی از ما سر بزند که خداوند ناراحت شود و اعمالمان نزد او مقبول نباشد باید سعی کنیم اعمال ما پیش خداوند ارزش داشته باشد درست است که هدیه در راه خدا داده‌ایم ولی هنوز هم بدهکاریم اگر شوهر، فرزند پدر یا برادرت در راه خدا به شهادت رسید اگر کشته می‌شد آن موقع هم داد و فریاد می‌کردیم که خدایا چرا او را از ما گرفتی؟ یا طلبکار بودیم؟ آن‌هایی که می‌میرند وضعیت زندگی‌شان را بررسی کنید وضعیت شما ـ خودتان ـ را هم بررسی کنید ببینید واقعاً ما پیش خدا و پیش ائمه اطهار (ع) و پیش قرآن و انقلاب ارزش داریم تا که این طور نیست؛ عزیزان همه ما باید بمیریم چه بزرگ، چه کوچک، پیر یا جوان، فقیر یا غنی؟ سرمایه دار یا بی پول، بهتر این است انسان در راه هدفی بمیرد که مقدس باشد. خدا گونه باشد و خداپسندانه باشد پس ما چیزی را نباختیم و چیزی را از دست ندادیم بلکه عزت پیدا کردیم شما به یاد امام حسین (ع) باشید. امام تمام یارانش را در راه خدا هدیه کرد همه یارانش را در راه خدا فدا کرد؛ وقتی زن و بچه‌اش را در راه خدا به اسارت بردند ما باید خودمان را با زندگی آن امام عزیز تطبیق بدهیم و برگردیم به زندگی امام حسین (ع) و حضرت زینب (س) که آن‌ها بیشتر رنج دیده‌اند یا ما؟ ببینیم آنان بیشتر شکنجه دیدند یا ما؟ ببینیم آنان بیشتر در به دری کشیدند یا ما؟ بی بنیم آنان بیشتر به اسارت رفته‌اند یا ما؟ ما اگر کسی را اسیر داده‌ایم، خودمان که اسیر نشدیم ... اگر کسی از ما به شهادت رسید ما عزت پیدا کردیم آبرو پیدا کردیم نکند خدای نکرده زبان و عمل ما طوری باشد که بعضی‌ها سوء استفاده بکنند، این مطالب را نمی‌خواستم به شما عرض کنم چون علاقه و اطمینان به شما دارم این چند کلمه را فضولی کردم مرا ببخشید، من خیلی به شما علاقمند. بعضی هاتون را که بیشتر می‌شناسم خیلی به شما علاقمندم و خدا می‌داند که چنین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدوارم که خداوند تبارک و تعالی فردای قیامت پیش ائمه اطهار (ع) انشاء ا... رو سفید باشیم و آنجا سربلند و سرافراز باشیم فرزندانتان را خوب تربیت کنید و نگذارید فرزندانتان ناراحتی بکشند گریه نکنید و اگر هم خواستید گریه کنید درجای خلوت و برای امام حسین (ع) و حضرت زینب (س) و یارانش و به اسارت رفتن بچه‌های امام حسین (ع) گریه کنید که آن گریه ارزش دارد اون گریه به حساب شما نوشته می‌شود نه گریه ای که شوهرم را از دست داده‌ام یا فرزندم را از دست دادم این گریه هست دوری درست است ولی آن گریه ـ گریه بر حسین (ع) ـ ارزش بیشتری دارد امیدوارم که خداوند همه شما را تأئید کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین (ع) پس از اینکه خودش را معرفی می‌کند لحظه‌هایی که اراده فرمود تا خود را فدای اسلام کند از اهل بیتش خداحافظی می‌کند، با زن و بچه‌هایش خداحافظی می‌کند؛ با دخترش خداحافظی می‌کند یک وقت می‌بیند حجت را تمام کند حجت‌های او ـامام حسین (ع) ـ برادرش بچه‌هایش بودند آوردن زن و فرزندش در میدان جنگ بود، خودشان همه برادرزاده‌ها و خواهر زاده‌ها و همه عزیزانی بود که اعضاء و یاران امام بودند ـ حبیب بن مظاهر ها، مسلم بن عوسجه ها، زهیرها و همه آن‌هایی که مدتی زیاد با امام عزیزشان بودند و فدا شدند حالا باید خودش وارد میدان شده، وارد کارزار شود در این زمان به در خیمه خواهرش زینب (س) می‌آید و صدا می‌زند زینب جان، خواهرم فرزندم را بیاور، علی اصغر را بیاور ... فرزند را در آغوش می‌گیرد. نظاره ای به او می‌کند و قنداقش را به دست مبارک می‌گیرد و به سوی میدان حرکت می‌کند امام قبلاً خود را معرفی کرده بود. فرمود من پسر پیغمبرم، من پسر زهرایم من پسر علی مرتضی‌ام. وقتی وارد میدان شد لشکر کفر به او نگاه می‌کنند چیزی را در دستش می‌بینند حسین (ع) اصغرش را روی دست می‌گیرد و می‌گوید: مردم این فرزند کوچک از خاندان من است مدتی است که آب نخورده و تشنه است لبش خشکیده، می‌خواهم بگویم اگر به نظر شما ما گناهکاریم، اگر به نظر شما کشتن ما حلالتان است، این فرزند که گناهی نکرده است می‌خواهم سیرابش کنید آن شیطان‌ها و بچه شیطان‌های بزدل و ترسوهایی که منتظر بودند تا جنگ تمام شود و هر کدام فرمانده و زمامدار بشوند، رئیس بشوند و زندگی خودشان را بکنند، بروند دنبال خوش گذرانی و لذا میل داشتند جنگ را هر چه زودتر به نفع خودشان خاتمه دهند تا چند صباحی خون ملت را مکیده، حکومت کنند و حکومت شیطانی خود را پیاده کنند هر مله را ما مور کردند و او جلو آمد خوش دستی کرده، خودی نشان داد تا در دنیا بگوید بله من می‌توانم فرزند امام حسین (ع) را نشانه بگیریم با نشانه به گلوی مبارکش تیر انداخت و علی اصغر روی دست بابا پر زد و به شهادت رسید. این آخرین صحبت امام در میدان عمل بود که به مانور گذاشت به نمایش عمومی گذاشت این اقدام پیامی بود به همه انسان‌ها و آیندگان که ای کسانی که دم از اسلام می‌زنید، ای همه آن‌هایی که پیرو واقعی خدا هستید و خود را مسلمان می‌دانید آگاه باشید که من آخرین حجت خود را در میدان عمل فدا کرده‌ام شما حواستان جمع باشد نیایی فردای قیامت بگویی تو چه دادی؟ که من بدهم این هشدار به من و تو مسلمان است که من و تو شیعه علی (ع) که فردای قیامت نگوییم حسین (ع) چه داده است از امام حسین طلبکار نباشیم باید طوری عمل کنیم که بتوانیم بگوئیم حسین جان یک سال، دو سال، سه سال، پنج سال و، جنگیدیم. در مقایسه با آن امام ما چه در این جنگ داده‌ایم امام حسین (ع) امام است امامت در وجودش مبارکش است رسالت از جانب خدا دارد که باید به مردم برساند او وجودش و بدن مطهرش را فدای اسلام کرده است او این درس را داده است که باید تمام وجودمان را فدای اسلام بن مائیم زن و بچه‌هایمان، پدر و مادرمان، دوستان و رفقایمان را فدای اسلام نماییم و ناراحت نباشیم از اینکه از آنان دوریم ناراحت باشیم ولی از اینکه به شهادت رسیده‌اند ناراحت نباشیم. خوشا به حال آن کسانی که اسلام را درک نمودند و توانستند در این موقعیت حساس خدمتی به اسلام بنمایند قدمی برای اسلام بردارند، ما که بودیم؟ چه کار می‌کردیم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کجا می‌رفتیم، امام عزیزمان به ما جان و روح جدیدی بخشید به ما حرکت داد و مکتب رهایی بخش را به ما نشان داد و هدف را برای ما مشخص کرد دشمنان را به ما نشان داد و دوستانمان را به ما نشان داد و هدف را برای ما مشخص کرد دشمنان را به ما نشان داد و دوستانمان را به ما معرفی نمود سختی‌ها و مشکلات را به ما گفت همه این درس‌ها را به ما داد و ما هم حرکت امام را قبول کردیم و به جان و دل خریدیم و مشت‌هایمان را در میدان عمل بلند کردیم میدان عملی که از کوچه‌ها و خیابان‌ها شروع شده بود به امام گفتیم اگر همه وجودمان را در راه اسلام از دست بدهیم تو را تنها نخواهیم گذاشت ما مردمان کوفه نیستیم که بخواهیم امام خود را تنها بگذاریم گفتیم ما تو را تنها نخواهیم گذاشت امام. فرمان تو فرمان پیامبر گونه است، امام گونه و نشأت‌گرفته از اندیشه خدایی است با دل و جان خریدار پیام تو هستیم پیام را که قبول کردیم حرکت را شروع کردیم عده ای در حرکت ثابت قدم ماندند وعده ای در میانه راه بازماندن برگشتند و یا در جا زدند مثل غربال کردن، نیم دانه‌ها و آشغال‌ها افتادند ... آن‌هایی که دروغ می‌گفتند که ما با شما هستیم، ما مردمی هستیم، ما مرد عمل هستیم، همه آن‌ها در وسط راه بریدند کمونیست‌ها (اکثریت یا اقلیت) منافقین همه چهره‌هایشان را لعاب مسلمانی دادند و عاقبت رسوا شدند آنان از راه بازماندن و دست بیعت با ابر جنایتکاران دادند شیطان بزرگ و کوچک ـ همه آن‌هایی که منافعشان در خطر بود، خواستند سر سپرده‌ها، معدومی‌ها، ملی‌گراها چهره خودشان را به صورت مسلمان نشان دادند دستشان رو شد آن‌ها فکر می‌کردند اگر وارد میدان شوند منافع آنان حفظ می‌شود به زودی فهمیدند که اسلام به فکر منافع اسلام و آنانی که در خط اسلام هستند می‌باشد، کاری کردند که چهره هاشان مشخص شد وضعیت آنان بر مردم معلوم گردید و مردم آنان را شناختند یکی پس از دیگری طرد گردیدند، رشته همبستگی، دوستی و محبت خودی‌ها در جبهه ظاهر شد، جنگی که آمریکا برای ما به وجود آورد از طریق عراق بر ما تحمیل کرد. در جریان جنگ آنانی که حزب ا... بودند، در خط امام بودند حرکت کردند و هم آن عزیزان در این جا گرد هم جمع شدند دست به دست هم دادند و عهد کردند از هم قول می‌گرفتند وقتی به بهشت می‌روند در جوار ائمه اطهار (ع) سفارش دیگران را بنمایند رفاقت فقط در اینجا نباشد اگر در اینجا هم سنگر و دوست هستیم وقتی در جوار ائمه (ع) رفتیم یکدیگر را به یاد بیاوریم این نحوه همدلی در جبهه یک حرکت درونی برای نیروها ایجاد نمود خودشناسی و خداشناسی معیار گردید وقتی خود و امام خود را شناختند و خدا را شناختند فهمیدند جبهه یعنی چه؟ جنگ یعنی چه؟ و همه این‌ها یک حرکت درونی بود و وقتی در جبهه بودند به فکر پشت جبهه نبودند که وضعیت خانواده و زن و بچه‌هایشان چگونه است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا با زن و بچه‌هایشان وداع کرده بودند آنانی که پدر و مادر داشتند و فرزند یکی یک دانه آنان بودند با پدرشان و مادرشان وداع کردند آنانی که مادری پیر داشتند به او فهماندند مادر امام ما ـ امام حسین (ع) ـ فدای اسلام شد و همه زندگی‌اش را فدا کرد تو باید راضی بشوی و از خدایت بخواهی که من بتوانم در جبهه و جنگ از دین خدا حمایت کنم و برایم طلب آمرزش نمایی ... او مادر پیرش را راضی می‌کرد و به جبهه می‌رفت پدری که فقط یک فرزند داشت او را در راه خدا هدیه نمود خانمی که فقط چند روزی با شوهرش زندگی نمود بعد از چهارده روز زندگی مشترک، وی را به جبهه فرستاد این‌ها همه سندهای زنده و تاریخی عصر ما هستند این همه سندهای زنده حرکت‌های اسلامی در سرتاسر جبهه‌های جنگ هستند من چون مقداری در اینجا ـ داخل ماشین ـ صحبت کردم و با اینکه گلویم اجازه نمی‌دهد این گونه سخن بگویم ولی احساسات و عاطفه باعث می‌شود که بلند صحبت کنم و البته دور و بر من کسی نیست جز خدا و ملائکه‌هایی که همه ما به همراهمان داریم ... باید این ملائکه را واسطه قرار بدهیم و از خدا بخواهیم که از ما راضی باشد و آنان عمل صالح ما را به خدمت امام زمان (عج) ببرند و بتوانیم پیش امام خودمان سربلند باشیم و رضایتش را جلب نماییم. امام زمان (عج) منجی عالم بشریت، پناه بی پناهان، یاور مظلومان، نجات دهنده محرومان جهان، حامی مظلومان، انتقام گیرنده از همه ستمکاران و همه آن‌هایی است که به اسلام ظلم کرده‌اند به ائمه اطهار (ع) ظلم کرده‌اند... امام زمان قیام می‌کند تا انتقام همه آنان را بگیرد. و همین امام کسی را می‌خواهد که پیروش باشد خود را عملاً وارد مرحله کارزار کرده، و با شیطان صفتان بجنگد: جنگ عملی داشته باشد بعضی منتظر آقا هستند که بیاید و جنگ را شروع کند و به همین دلیل وارد جنگ نمی‌شود امام زمان (عج) به کسی که این عقیده را دارد نگاه نمی‌کند منتظر آقا کسی باید باشد که الآن در غربت اسلام و مظلومیتی از آن که سراسر جهان را فرا گرفته است، مسلمان را شکنجه می‌کنند و او زیر چکمه ابرقدرت‌ها له می‌شود بپا خیزید! ای مسلمان، کسی که دم از شیعه می‌زنی بلند شو حرکت کن، تو مرد مبارزه و عمل باش، تو مرد مبارزه در میدان جنگ باش مرد مبارزه میدان کارزار باش، تفنگ و اسلحه‌ات را به دست بگیر و در دست دیگر قرآن را بگیر، پیرو مکتب اسلام و دنباله رو امامت باش ... امام عزیزمان در جماران ندای هل من ناصر ینصرنی سر می‌دهد و می‌گوید گوش‌هایت را باز کن اگر نشنوی صدای مظلومانه‌اش را و حرکت نکنی آن وقت دیگر در صف شیعیان و مسلمین نیستی ... تو باید خود را آماده کنی ـ تو باید خود را مهیا کنی برای عملی که امروز جهان درگیرش است یعنی همه کفر به میدان آمد و تو باید با همه وجودت اسلامت را دریابی و با همه زندگی، قوت، قدرت که داری در معرض عمل حاضر شوی، باید اسلحه‌ات را پر از فشنگ کنی مهماتت را برداری، چه مهمات معنوی و چه مهمات تدارکاتی و تسلیحاتی، باید مهمات برگیری، فردا به خانواده شهدا جوابی نداری که بگویی چرا که فردای قیامت خانواده شهدا جلوی ما حاضر می‌شوند و با شهدایشان که سندهایشان است...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزانی، رزمندگانی، که بدون هم جایی نمی‌رفتند اگر می‌خواستند مرخصی بروند، استراحت کنند، زیارت بروند حتی در عملیات شرکت کنند با هم بودند، با هم می‌جنگیدند ولی حال عزیزان برگشتند و بدون دوستان و رفقا، امروز روز شهادت حضرت زهرا (س) است و من در داخل ماشین نشسته‌ام و از هفت تپه به اهواز در حرکت هستم مأموریتی دارم به همراه خود ضبط صوتی آوردم و می‌خواهم حرف‌هایم را ضبط کنم تا برای آیندگان بماند شاید لیاقت شهادت را نداشته باشم ولی می‌خواهم داشته باشم که اگر یک وقتی دلم گرفت این صداها خیلی چیزها را به خاطرم بیاورد، رفقا و دوستان را به یاد بیاورم که در عملیات چه می‌کردند چه عملی را در خط مقدم از خود بروز می‌دادند چه ایثارگری‌ها و فداکاری‌هایی داشته‌اند چطور می‌جنگیدند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم بیاید آموزش دیدن، نیروی ویژه شدن، خط شکن شدن و دقت کردن آنان در آموزش و یادگیری‌شان. مسایلی است که باید ضبط شود فداکاری برادران باید گفته شود شاید یک روزی ما نبودیم خانواده‌های معظم شهدا خاصه شهدایی که با هم بیشتر بودیم بیشتر تماس داشتیم صدای گنه کاری مثل من را بشنوند و به فرزندان معصومشان که این همه فداکاری نموده‌اند توجه بیشتری بفرمایند بدانند چقدر موفق بودند و در مورد آنان حرف و مطلب زیاد است زیرا هفت سال از جنگ می‌گذرد و آنان با رشادت‌های پی در پی و شرکت در عملیات متعدد، متحدانه، با یکپارچگی، اخوت و محبت منطقه جنگی و جنگیدن را لمس کردند به یاد زندگی و دنیایشان نبودند به یاد همه آن‌هایی که در پشت جبهه است پدر، مادر، تحصیل، کارگاه، دانشگاه، مدرسه، اداره، مزرعه نبودند معلم، دانشجو، محصل، کارگر، کشاورز همه بودند کلاس و مدرسه، کارگاه و. مزرعه را رها نمودند فقط گفتند حسین و خواستند حسین (ع) را یاری دهند خواستند راهش را ادامه بدهد خواستند شجاعت‌ها، ایثارها و حرکت شهادت گونه امام حسین و یارانش را به نمایش گذاشته، امتحان پس بدهند هر چند این حقیر لیاقت وصف وضعیت رزمندگان را ندارم و شناخت لازم را برای وصف رزمندگان ندارم و نمی‌توانم یک پاسدار واقعی اسلام را شناسایی کنم و واقعیت را از دور نشان دریافت کنم تا برای خودم درس باشد. و برای زندگی خودم برنامه ریزی کنم. اسرار زیادی در میان بسیجیان نهفته است که هر کدام از آنان خط درست را فهمیده‌اند انقلاب را فهمیده‌اند، اسلام را شناختند امامشان را درک کردند ارتباط خود و خدایشان را درک کردند صحبت کردن پیرامون تک تک این عزیزان مشکل است در خط بودنشان، در عملیاتشان، آموزششان، مطیع و گوش به فرمان بودنشان. همه‌اش هوش بودند و حافظه که مطلب را بگیرند و در جایش مصرف کنند هدف این بود که تجربه چند سال جنگ به عزیزان دیگر انتقال داده شود روحانیون در خط امام و مبارز بی وقفه در جبهه‌ها هستند عمامه به سر می‌گیرند، سلاح بر دوش و قرآن در دست جلوی صف‌ها حرکت می‌کنند و مثل ستاره می‌درخشند آنان از خدا، ائمه، بهشت و رستگاری سخن می‌گویند و در خط مقدم از وعده‌های خداوند به مؤمنین و مجاهدین سخن می‌گویند همه رزمندگان به گوش هستند اینجا همه مطالب را می‌گیرند وقتی از جهنم و خشم خدا صحبت می‌شود سر را به زان وان می‌چسبانند، گریه می‌کنند، ناله می‌کنند و با خدایشان العفو العفو می‌گویند خدا مگر می‌شود انسان گناه نکند من گناهکار آمدم در این جبهه آدم بشوم آمدم در دانشگاه امام حسین (ع) ثبت نام کردم تا در صف مجاهدین قرار گیرم رزمنده می‌گوید خدایا می‌شود من آن فردی باشم که توبه‌اش را قبول کنی؟ می‌شود کسی باشم که بتوانم تو را از خود راضی کنم... همه‌اش در دلش راز و نیاز است و استغاثه به درگاه خدا دارد با خدایش ناله و گریه می‌کند مثل آدمی که یک دنیا گناه کرده باشد مثل آدمی که تمام وجودش گناه است ضجه می‌زند به سجده می‌افتد و حسابی گریه و ناله می‌کند آن قدر که چشمانش از گریه ای که می‌کند پر از خون می‌شود در همین حال اگر فرمانده دستور دهد که بلند شو رزم شبانه است باید حرکت کنیم در دل شب حرکت می‌کند لباس رزم می‌پوشد و گوش به فرمان فرمانده‌اش است چند ساعت با کوله بار مهمات، اسلحه و ... حرکت می‌کند پشتش به درد می‌آید ولی اظهار خستگی نمی‌کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا؟ برای اینکه عشقی در دل دارد که عشق رزمندگی و دفاع از اسلام است دفاعی که از حضرت آدم (ع) تاکنون به پای اسلام صرف شد و خون‌های فراوانی ریخته شد. در این راه همه ائمه اظهار (ع) ما شکنجه دیده‌اند. زندان رفتند و به شهادت رسیدند تا اینکه اسلام باقی بماند همه پیغمبران به عناوین مختلف به دست جلادان شکنجه شدند و همه آنان را به دردها و رنج‌ها مبتلا مردند ولی آنان فقط خدا را صدا می‌زدند... فقط خدا را داشتند هدفشان فقط خدا بود فقط الله بود هدفشان پیاده کردن احکام الهی بوده است، خواستند حاکمیت خداوند را در کره زمین پیاده کنند حاکمیت خداوند و قرآن را در زمین گسترش بدهند پرچم توحید را به اهتزاز در بیاورند چون حرکت، حرکت الهی و خدایی بود معلوم است که دشمن دارد این حرکت موانع زیادی دارد که شیطان در جلویش می‌گستراند همه بچه شیطان‌ها دنبال شیطان بزرگ حرکت می‌کنند تا بتوانند این حرکت الهی را توقف بدهند و این همان حرکتی بوده است که انبیاء الهی و ائمه اطهار شروع کرده بودند و خدا و قرآن به آن فرمان داده بود نوری درخشیدن گرفت خواستند نور هدا را بپوشانند و خاموش کنند ولی مجاهدین راه خدا، آن‌هایی که جهادگر فی سبیل ا... هستند حرکت کردند دنباله روی روحانیت و امامشان بودند نگذاشتند نور خدا خاموش شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌ها خود را آماج گلوله‌های دشمن، شیطان بزرگ و بچه شیطان‌ها، کردند و فدا شدند. سینه‌هایشان را به امواج گلوله‌ها سپردند و به شهادت رسیدند. آن چنان غریدند و جنگیدند که روح قوی و الهی آنان که بر بدن سواری می‌گرفت رو به ضعف رفت. تا نفس داشت، می‌خواست اعلام کند که فدایی اسلام است در گوشه ای می‌نشست تا نفسی تازه کند تا بتواند دوباره جنگ کند همان جنگ و دفاعی که سفارش خدا و پیغمبر بوده است و امام خمینی به پیروی از رسول گرام (ص) توصیه‌اش فرمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبران در این راه فرزندانشان را فدا می‌کردند. خانواده‌شان را فدا می‌کردند، امام حسین (ع) همه هستی خودش را به میدان آورده همه خانواده‌اش، زن، بچه، برادر، برادرزاده‌ها، خواهرش، دخترش، طفل شیرخوارش را به میدان آورد این منتهای درسی بود که می‌خواست به ما شیعیان بدهد درس بدهد که ای شیعه نباید زیر بار ظلم بروی، تو نباید زیر بار ستم، تجاوز کاران بروی، تو نباید گول شیطان و شیطان بچه‌ها را بخوری، تو انسانی، آزاده ای، باید در دنیا سربلند باشی، باید در دنیا سرت را بلند کنی و به همه مسلمین بگویی من خود را فدای اسلام کردم باید همه ما فدای اسلام بشویم امام حسین (ع) با کفار، مشرکین و نابکاران ـ آن‌هایی که کشتن وی را حلال می‌دانستند و می‌گفتند که اگر امام حسین را بکشیم بهشت را برای خود خریده‌ایم ـ جنگید همان‌هایی که به قول خودشان تسبیح و سبحان ا.. می‌گفتند ولی کمر به قتل امام حسین (ع) بسته بودند. امام حسین حجت خود را در کربلا تمام کرد موقعیت کربلا را بپا نمود مردانگی، شرافت، حریت و آزادگی را در آنجا پیاده کرد. قدرت اسلام را در معرض دید همگان قرار داد. همه وجودش را در راه اسلام در معرض نمایش گذاشت امام حسین وقتی وارد میدان می‌شد سخنرانی می‌کرد ... مردم اگر مرا نمی‌شناسید بشناسید اگر کسی تا به حال مرا نشناخت، بشناسد اگر هم می‌شناختید بهتر بشناسید من فرزند زهرای مرضیه هستم من فرزند کسی هستم که پدرش پیغمبر است من فرزند کسی هستم که پدرش ـ پدر من ـ علی مرتضی است و برادرم امام حسن مجتبی (ع) است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند ما را یاری فرماید تا مسایلی را مطرح کنیم که به نفع اسلام و جامعه اسلامی باشد. قطعه شعری است که یادم آمد برای همه مایی که باید در میدان عمل و نبرد با دشمن کارزار کنیم و در این میدان که نمایانگر حقایقی ارزنده است، مفید خواهد بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با بیرق خون بیا به میدان نبرد درهم بشکن سپاه دشمن ای مرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردانه به پیش چشم هر چه نامرد بشوی با سرخی خون خویش، گونه زرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل می‌تپد از ترانه خون شهید بر خاک ببین گونه گلگون شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دفتر روزگار از روز نخست با جوهر خون نوشته قانون شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنام خدا و بنام هستی بخش دانا و به یاد شهدای گران قدر اسلام و به یاد شهدای کربلای امام حسین (ع) و شهدای کربلاهای ایران. امشب در این خانه به خاطر ضبط وصیت نامه خود تنها هستم و پیش بینی قبلی هم نداشتم که چه مطالبی را عنوان نمایم ولی امیدوارم خداوند کمک فرماید تا بتوانم همه مطالبی را که لازم است عنوان کنم تا همان طور که عرض شد آن مطالب به نفع اسلام باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حقیر حسین بصیر متولد 1322 شماره شناسنامه 108&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ جنگ در اسلام تاریخی است که برای ما و آیندگان درس است و مکتبی است برای همه انسان‌های در خط خدا و مسلمانان جهان، و یک حرکتی است که نوع نگاه و حرکت انسان را در صحنه کارزار معین می‌نماید و هدف‌ها را در آن حرکت‌ها معلوم می‌دارد. چه هدف آن کسی که هدف نام قدس و پلید و شیطانی، برای خود درست می‌کند، هدف مقدس ندارد. بلکه اندیشه‌های شومی در سر دارد که آن هم زور گفتن و تعدی کردن به مال و نوامیس مردم است. حرکت اسلامی، حرکتی انسان ساز است و برای آینده و بشریت درس و کلاسی آموزنده است که انسان می‌تواند با این حرکت و جنگ، با این جهاد، همه مسائل انسانی را تأمین کند. این است که خداوند بر ما جهاد فی سبیل الله را واجب کرده است. همه ارزش‌ها را در مقام مجاهدین به انسان داده است که بهشت جاودان است. مجاهدین فی سبیل الله افضل بر مردمی هستند که دائم به عبادت خداوند مشغولند از همه آن‌هایی که به خداوند ایمان دارند افضل هستند. این است که باید نواری را پر کنم که برخی از مسایل جبهه در آن ضبط شود و برخی از مسایل خودمان هم گفته شود این حرف‌ها را با یاد خدا شروع می‌کنم و با یاد خدا و یاد امام زمان (عج) به اتمام می‌رسانم. حدود 6 سال و خرده ای شاید حدود 7 سال است که ما در جنگ هستیم و در این مدت جوانان رزمنده فراوانی به جبهه آمدند و رفتند مجاهدین راه خدا برای رضای خدا دست از خانه و زندگی‌شان دست کشیدند و در این میدان عمل حاضر شدند تا بتوانند وظایف دینی خود را به انجام رساند به امام عزیزشان لبیک بگویند بتوانند پرچم لا اله الا الله را به اهتزاز در آورده حسین وار خود را در معرض خطرات، شداید و سختی‌ها و آزمایشات قرار دهند شاید بتوانند در زمره پیروان واقعی امام حسین (ع) قرار بگیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من عذر می‌خواهم از اینکه این نوار را پر می‌کنم، به خاطر اینکه قدرت بیان و قدرت حرف ندارم که بتوانم مسایل را مطرح کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول اینکه این بسیجیان و پاسدارانی را که در خط مقدم و جبهه و پشت جبهه عاشقانه جهاد می‌کنند و احکام اسلامی را اجرا می‌نمایند بشناسیم آنان شیفتگان حقیقت هستند می‌خواهند همیشه صداقت، پاکی و درستی در وجودشان و محل کارشان موج بزند اگر پلیدی و ناپاکی را ببینند آزرده خاطر می‌شوند. آن قدر نسبت به این ارزش‌ها حساس هستند که حاضرند تمام وجودشان را در این راه بدهند، تا دیگران را صادق، پاک و درستکار ببینند متأسفانه عده ای صداقت آنان را درک نکرده‌اند تا حمایت لازم را از آنان داشته باشند آنانی که درک کرده‌اند همان مسئولان مستقیمشان است که ارزش آنان را می‌دانند و نظرشان به آنان است و همه و رد زبانشان این است که وجود این عزیزان، رزمندگان، سالم باشد باید شرایطی حاصل شود که به زندگی و کارهایشان رسید هنوز هستند کسانی که آنان را درک نکرده‌اند و نتوانستند بفهمند بسیجی یعنی چه؟ بسیجی‌ها وقتی به جبهه اعزام می‌شوند واحدها را خودشان اعلام می‌کنند وقتی از آنان می‌خواهی در فلان واحد کار کن می‌گوید من در ادوات ورزیده‌ام آنجا باید مشغول بشوم یا در گردان آر پی جی زن باید باشم یا فلان و این عشق توی دلش هست از همان جایی که دارد می‌آید به عشق همان واحد حرکت می‌کند وقتی واحد مورد علاقه‌اش را انتخاب نمود شروع به آموزش و یادگیری می‌کند آموزش‌های مختلف را یاد می‌گیرد شب تا صبح و صبح تا شب به کار و آموزش امور جنگی مشغولند اگر در کارش نواقصی است سعی دارد آن‌ها را برطرف نماید اگر در آموزش چیزی را جا گذاشته است سعی می‌کند یاد بگیرد تا قادر باشد کار بهتری را عرضه کند چون عملیات کوهستانی، دشت باز و دیگر عملیات به یک صورت نیست هر کدام تاکتیک‌های مربوط به خود را دارد باید از تجربیات گذشته استفاده شود و آن‌ها را با شرایط جدید تطبیق داد و در این صورت می‌تواند خود را به خوبی برای عملیات آینده آماده سازد مثلاً زمانی عملیات ما آبی خاکی شد از این جهت خیلی از امور لازم برای خودمان روشن نبود ولی الحمدلله روشن شد خیلی از مسائل بود که ما متوجه آن‌ها نبودیم ولی وقتی در عملیات قرار گرفتیم متوجه شدیم که این جنگ برایمان منفعت داشت منفعت‌های زیاد، ما قرار شد روز اول به تبور برویم و آنجا را تحویل بگیریم کیلومترها با بلم راه رفتیم در داخل هور العظیم متوجه شدیم که در اینجا باید یک طور دیگر جنگید تاکتیک‌هایی را به کار ببندیم که بتوانیم مقاومت کنیم حداکثر مقاومت را داشته باشیم روزهای اول وضعیت داخل آب برایمان مأنوس نبود شاید هم فکر می‌کردیم که نتوانیم در اینجا خوب بجنگیم نتوانیم خوب مقاومت کنیم ولی با رفتن و حضور یافتن در آنجا و با آموزش‌هایی که برادران ما دیدند باورمان شد که می‌توانیم دو عملیات انجام شد آن قدر اعتماد به نفس و قدرت یافتیم که می‌توانستیم ادعا کنیم در اقیانوس‌ها هم می‌شود جنگید با همین امکانات کم خود می‌توانیم خیلی کارها بکنیم. حتی کشتی‌های دشمن را ساقط کنیم حتی ناوگان‌های دشمن را از کار بی اندازیم حتی در مقابل همه قدرت‌هایی که بر علیه اسلام بلند شدند قد علم کنیم این را دشمن هم فهمیده بود، دشمن قدرت اسلام را فهمید موقعیت و وضعیت اسلام را و خلوص بچه‌های بسیجی را متوجه شد در وجود بسیجی‌ها عشقی زبانه می‌کشد که همه چیزشان را فرا می‌گیرد ایثارشان، فداکاری‌هایشان همه و همه به عشق به مکتب وابسته است که انسان را عاشق می‌کند این مکتب است که انسان را امیدوار می‌کند؛ او را پا بر جا و استوار نگه می‌دارد یادآوری جنگ‌های گذشته در صدر اسلام برای نیروهای مان لازم است ما می‌توانیم با یادآوری جنگ‌های بدر، احد، خیبر و دیگر جنگ‌های صدر اسلام که در بیشتر آن‌ها مولایمان علی مرتضی (ع) شرکت کرده بود پیامبر اکرم (ص) در آن جنگ‌ها حضور داشته اعتقادشان را ریشه دار کنیم و بگوییم بعد از آن نبردها، امام حسین (ع) در کربلا حماسه ای بپا نمود و بر علیه ظلم قیام جانانه کرد؛ او بر علیه ستم پیشگان و ستمگران قیام کرد مظلومیت خود را به عالم نشان داد. به ما درس داد که چگونه باید در آینده زندگی کنیم و قدرت مکتب خود را به عالم بشناسانیم امام حسین (ع) در روز عاشورا یک عملیات نکرد چندین هزار عملیات انجام داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات امام (ع) جنبه‌های معنوی، اقتصادی، اجتماعی، رزمی، تاکتیکی و ... را در خود داشت وضعیت خود، موقعیت خود و مشخصات خود به مردم و مردم را به آینده ای که در پیش دارند آگاه نمود گذشته و جا داد خود را معرفی فرمود. با همه آن‌هایی که کمر به قتل او بسته بودند اتمام حجت نمود تا نگویید نمی‌دانستیم چه کسی را کشته‌ایم وقتی توطئه‌های آنان در قتل امام حسین (ع) در خانه خدا برملا شد و رسوا شدند جنگ روی در روی را آغاز نمودند و امام حسین (ع) همه یاران خود را یکی پس از دیگری فدای اسلام کرد و زن‌ها و بچه‌ها را به صحنه آورد تا به آیندگان بیاموزد وقتی اسلام در خطر است اهل و عیال ارزش ندارند و باید خدا شوند ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زینبی که در دامان پر مهر و محبت چون دامن پاک فاطمه زهرا (س) پرورش یافت و از او درس‌ها آموخت از پیامبر اکرم (ص) و از پدرش علی مرتضی (ع) درس گرفته بود از برادرانش حسن و حسین (ع) چیزهای فراوانی آموخت در عاشورا حضور یافت و همه آن دانسته‌ها را در صحنه عاشورا و در اسارتش پیاده کرد؛ اسارتش یک کلاس درس بود رشادت و بزرگواریش و قدرت بیانش درس بود، خطبه‌اش دانشگاه بود این‌ها همه اهدافی هستند که رزمنده به آن‌ها عشق می‌ورزد، و مفتخر است که آن درس‌ها را از ائمه گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حرکتی که یک رزمنده در جبهه می‌کند این است که آر پی جی بر دوش به دنبال شکار تانک می‌رود چون مکتب دارد و به خاطر مکتب آر پی جی بر دوش می‌گیرد تا شکارش نکند آرام نمی‌گیرد این رشادت، جسارت و قدرت را مکتبش به او داده است دلیری به او داده است. مکتب به او قدرت و جسارت داد تا بتواند از حریم مقدس اسلام دفاع کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات والفجر 8 مسایلی را در عملیات آبی خاکی داشته‌ایم که همه‌اش را نمی‌شود بیان کرد ولی گوشه ای از آموزش‌های را که آنان دیده‌اند نقل می‌کنم برای اولین بار در آب بهمن‌شیر افتادند وقتی اولین بار داخل آب شدند تصور نمی‌کردند که بتوانند از این طرف آب به آن طرف بروند با آموزش‌هایی که دیدند بعد از چند روز توانستند علیرغم جزر و مدی که آب داشت به آن طرف آب بروند روزهای بعد رفتن و آمدن‌ها چندین بار تکرار شد و همین تمرین در شب و شب‌هایی که هوا تاریک بود انجام می‌شد. آنان در آب سردی که جزر و مد هم داشت تمرین می‌کردند، می‌لرزیدند ولی با این همه امید به چیزی داشتند، امید به پیروزی، امید به رسیدن هدف، امید به اینکه حرف امامشان اطاعت کرده باشند امید به اینکه حرف و فرمان خدا را اطاعت کرده باشند و وعده‌هایی را که خداوند داده است تحقق یابد ... آنان این تلاش را داشتند تا بلکه خانواده شهدا را خوشحال کنند روح هم رزمان شهیدشان را آنان راضی و خشنود باشد چون پیمان‌هایی بسته بودند که آنان که مانده‌اند راه را ادامه بدهند و شوق ادامه دادن راه است که آنان این همه خطرها را پشت سر می‌گذارند و بعد از آموزش خسته و کوفته برمی گردد به سنگرهای خودشان، همان جایی که گرد هم می‌آیند با هم غذا می‌خورند، حرف می‌زنند دعا و مناجات می‌کنند، نماز اقامه می‌کنند همان جا آقایی بلند می‌شود نوحه می‌خواند و بقیه به سینه می‌زنند البته نوحه خواندن و سینه زدن در آنجا حالت دیگری دارد چون نوحه و سینه در میدان عمل است و با شرایط عادی فرق دارد حالتی که یک رزمنده در محوطه جنگش دارد نمی‌تواند با بیرون از این حالت یکی باشد چون در میدان عمل حالتی پیش می‌آید که خود رزمنده متوجه نیست حتی چشم نیز بین دوربین‌ها قادر به ثبت دقیق آن حالت نیستند صداها قادر به برداشتن همه صداها نیستند حتی نویسندگان قاصرند که این حرکت‌ها و حرف‌ها و صحبت‌هایشان را روی کاغذ بیاورند این مسایل و حد ارزش آن‌ها را فقط خدا می‌داند غیر از خدا کسی نمی‌داند که حرکت معنوی آنان چه اندازه بالاتر از حرکت عملی آنان است آن حرکت معنوی انسان است که می‌تواند حرکت عملی‌اش را جهت بدهد اگر رزمنده حرکت معنوی نداشته باشد حرکت عملی‌اش ارزشی ندارد. اگر دقت کنیم همین حرکت عملی و عملیاتی را دشمن هم دارد ولی سؤال این است که چرا به او مقاومت و استواری نمی‌دهد؟ ولی ما مقاوم هستیم چه فرقی است؟ فرق این است که ما در سنگرهایمان قرآن داریم مناجات داریم، دعا داریم، یاد و خاطره شهدا را داریم، امام حسین (ع) و عشق به ولایت را داریم به یاد مظلومیت علی (ع) زهرا (س) هستیم ولی دشمن این حرکت را ندارد. وقتی سنگرهای دشمن را تصرف می‌کردیم داخل آن‌ها عکس، روزنامه ناجور و شیشه‌های مشروبات الکلی را می‌دیدیم ورق‌های مار و عکس‌ها مبتذلی که به دیوار زده بودند!! عکس‌ها و نقاشی‌های مبتذل روی دیوارهای سنگرهایشان کشیده بودند ولی در سنگرهای ما عکس‌های امام امت نصب شده بود. مطالب ارزنده و آموزنده نوشته شده بود آنچه که رزمندگان ما به همراه دارند قرآن، نهج‌البلاغه، مفاتیح و کتاب‌های شهید مطهری و ...است ولی دشمن و سنگرهایش این وضعیت را ندارد این است که ما پیروزیم، این است که ما استوار و مقاوم هستیم و می‌توانیم ادعا کنم همه وجودمان صرف اسلام می‌شود باکی نداریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مقدمه ای بود از وضعیت ما و نیروهایمان وقتی که وارد عمل می‌شدند. وقتی عملیات والفجر 8 شروع شده بود و نیروهای ما داخل آب افتادند غواص‌ها که همان نیروهای خط شکن ما بودند کار را آغاز نمودند. نیروهای موج بعدی آن‌هایی بودند که در قایق‌ها نشسته و آماده بودند تا اینکه غواص‌ها به سنگرهای دشمن حمله کنند این عمل آنان با ما امکان می‌داد تا نیروهای دوم ـ داخل قایق‌ها ـ را حرکت بدهیم می‌بایست حرکت زمانی و مکانی را دقیقاً محاسبه می‌کردیم باشید مشخص می‌شد که چه ساعتی باید این نیرو را حرکت داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شب مقداری باران آمد ابر روی آسمان پیدا شد دشمن متوجه نشد که ما قصد حمله داریم اطلاعی نداشت. نیروهای عمل کننده همچنان به پیش می‌رفتند چون عرض اروند زیاد بود و نیروها می‌بایست وقت زیادی صرف می‌کردند با وضعیت سرد هوا این حرف تو دل نیروها بود که آیا می‌توانند خوب عمل کنند آنان می‌خواستند پیروز شوند و پیروزی را برای خانواده‌های شهدا به ارمغان ببرند بتوانند با این پیروزی امام خودشان را شاد کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بتوانند با این پیروزی ملت محروم دنیا را امیدوار کنند حرکت شروع شد وقتی به وسط آب رسیدند عده ای از برادرها، چند نفری، با صدای یا حسین و یا علی و یا زهرا از پا می‌افتند گویا آب آنان را گرفته بود ولی حرکتشان را ادامه می‌دادند و جلو می‌رفتند سر و صدای آب این صداها را به گوش دشمن نرساند و آنان نتوانستند از موضع رزمندگان سر در بیاورند تا اینکه به پای کار رسیدند. تخریب چی ها یکی پس از دیگری معبرها را باز کردند نیروها وارد معبر شدند آمادگی خودشان را اعلام کردند تا دستور عملیات با رمز یا زهرا (س) داده شد و نیروها در آن وهله اول با نارنجک‌ها و سلاح‌هایی که داشته‌اند به دشمن حمله کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اولین برخورد با دشمن، نیروهای خودی روی سنگرهای آنان رفتند زمان زیادی طول نکشید که قایق‌ها به حرکت در آمدند و معبرهایی را که از پیش تعیین شده بود باز کردند. قایق‌ها با دریافت علامت چراغ دستی به سمت معبرها رفتند و جنگ را شروع کردند. دشمن تا آن زمان متوجه این مسئله نشد که این طور غافلگیر بشود قبل از رسیدن غواص‌ها به سنگرها و باز کردن معبرها دشمن چند بار چراغ روشن و خاموش کرد با نور افکن‌های خیلی قوی این کار را کرد. اول خیال کردیم دشمن از حمله ما آگاه شد بعد فهمیدیم دشمن متوجه مسئله نشد. برادران با اطمینان کامل معبرهایشان را باز کردند منورها یکی پس از دیگری زده شد تیراندازی آن‌ها به چپ و راست می‌شد باز خیال کردیم حمله لو رفت در این عملیات بعد از این غافلگیری برادران بالا رفتند و دشمن را به عقب راندند یک نفر از دشمن قادر به فرار نشد همه را به هلاکت رساندند فرماندهی گردانشان به فرماندهی تیپ پیام داد که ما داریم اسیر می‌شویم ما داریم اینجا کشته می‌شویم رزمندگان ایرانی خیلی به سرعت آمدند و ما را غافلگیر کردند فرمانده تیپ می‌گوید مقاومت کن فرمانده گردان می‌گوید من نمی‌توانم مقاومت کنم رسیدند، دیگر تمام شد صدا قطع می‌شود و بعد از چند لحظه خود فرمانده تیپ به فرمانده لشکرش مخابره می‌کند که من هم دارم اسیر می‌شوم باورشان نشد که این اندازه سرعت عمل داشته باشیم و بتوانیم دشمن را غافلگیر کنیم این از عظمت روح این رزمندگان است این رزمندگان خداجو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این گوشه ای است از وضعیت والفجر 8، همین طور بودند عملیات یا صاحب‌الزمان ادرکنی از داخل آب عبور کردیم با اینکه دشمن می‌دانست و می‌توانست عزیزان ما را درو کند ولی اینجا خدا نخواست و برادران رفتند و کار دشمن را یکسره کردند و دشمنان را به جهنم فرستادند. بعد از آن عملیات‌های دیگر آبی شروع می‌شود که در گوشه و کنار خلیج یا در جاهای دیگر بود. تنها چیزی که به این عزیزان دلگرمی می‌دهد عشق به خداست و عشق به لقای پروردگار و عشق به ائمه اطهار (ع) است عشق به حقوق حقه اسلام است و هدف پیاده کردن احکام مقدس اسلام و برافراشتن پرچم افتخار اسلام است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این عزیزان ـ این پاک بازان در همه عملیات‌ها، پرشور و پرطراوت و با عشقی مملو از ایمان، ایثار، فداکاری و گذشت شرکت نموده، مردانه ایستادند و جنگیدند. خدا ما را موفق گرداند تا بتوانیم سرباز خوب و واقعی اسلام باشیم و بتوانیم فردای قیامت نزد ائمه اطهار علی هم السلام سربلند باشیم. والسلام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345175&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات مرتبط با شهید حسن بصیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب شب عاشوراست!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات والفجر 8 یکی از عملیات‌های مهم و سختی بود که طی دوران دفاع مقدس اتفاق افتاد و محور کارخانه نمک نیز یکی از سخت‌ترین محورهایی بود که بچه‌های ما توانستند آن را با چنگ و دندان حفظ کنند. شهید حاج حسین بصیر که آن وقت فرمانده گردان یا رسول (ص) بود، در همین محور با نیروهایش حضور داشت. از کل نیروهایش 53 یا 54 نفر بیش‌تر نمانده بودند. پشت بی سیم به من گفت: «دو تا اسیر گرفتیم، بیا آن‌ها را ببر عقب»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن وقت من مسئول محور اطلاعات بودم. حاج حسین اصرار داشت که من حتماً بروم. من هم یک نفربر گرفتم و رفتم. وقتی به آن جا رسیدم تنها چیزی که مرا متعجب ساخت شرایط سختی بود که رزمنده‌های ما در آن به سر می‌بردند. تا زانو در آب بودند و پشت سنگرهایی سنگر گرفته بودند که با کلوخ و گونی‌های پاره پاره ساخته شده بودند!.... یادم نمی‌رود که شهید بصیر وقتی تعدادی از بچه‌ها آمدند و گفتند: «شرایط سخت شده و ما نمی‌توانیم مقاومت کنیم» برگشت به آن‌ها گفت: «امشب، شب عاشورای ماست این جا جنگ احد است، ما را در این تنگه گذاشته‌اند تا دشمن از آن عبور نکند، پس ما مقاومت می‌کنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345188&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بانگ الله اکبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال 1365 در عملیات کربلای 4 در گروهان 2 گردان یا رسول (ص) بودم. شب عملیات، ما از گمرک خرمشهر به طرف اروندرود حرکت کردیم. سوار قایق شدیم تا به آن طرف اروند کنار برویم. وقتی بالای خشکی رسیدیم، پیکر بسیاری از رزمنده‌ها را روی زمین دیدیم. با حرکت به راست، به یک سه راهی برخوردیم که مستقیم به جزیره‌ام البابی ختم می‌شد. در بین راه، تیربارهای دشمن جلوی پیشروی نیروهای ما را گرفتند. حاج بصیر که فرمانده تیپ بود، در خط مقدم جنگ حضور داشت و به ما گفت که با سلاح نمی‌توانیم بجنگیم. در آن لحظه، با هم با صدای بلند الله اکبر گفتیم. عراقی‌ها از سنگرهای خود بیرون می‌آمدند و فرار می‌کردند. در آنجا فهمیدم حاجی با روحیه معنوی بالایی که دارد، کمک کرد آن منطقه را آزاد کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: محمد شالی کار، هم رزم شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345184&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعبیر خواب پیرمرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیروهای گردان حضرت یا رسول ا... به فرماندهی سردار شهید حاج بصیر آماده عملیات به پاسگاه ابوذر بودند (عملیات قدس 1). قبل از حرکت، تمام نیروها به وظایف خود در عملیات توجیح شدند و قرار شد چند نفری به عنوان چاد ربان در منطقه بمانند. یک دفعه رو به من کرد و گفت: به حاجی بگو من دیشب خواب مادرم (حضرت زهرا (س)) را دیدم و حتماً بایستی در این عملیات شرکت کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به حاجی گفتم، او دوباره گفت که فرمانش اطاعت شود و من هم ابلاغ حاجی را برای بار دوم به پیرمرد سید رساندم، ولی با چشمان اشک آلود رو به من کرد و گفت: اگر شما مرا نبرید، روز قیامت پیش جدم (فاطمه زهرا (س)) شکایت شما و حاجی را می‌کنم. من که روحیه‌اش را این گونه دیدم، دوباره پیش حاجی رفتم و جریان را دوباره بازگو کردم. ولی باز حاجی قبول نکرد که او را به خط مقدم ببریم. پیرمرد سید پیش حاجی رفت و گفت: تو را به خدا و به پهلوی شکسته مادرم قسم می‌دهم که مرا با خودتان ببرید. او دوباره رو به حاج حسین کرد و ادامه داد: من با شما شرط می‌بندم قبل از عملیات، رمز عملیات را به شما بگویم و اگر دیدید رمز عملیات شما با گفتار من یکی است، مرا با خودتان ببرید. حاجی فهمید که جریانی پشت اصرار سید بزرگوار وجود دارد و قبول کرد. سید رمز عملیات را چند ساعت قبل از عملیات به حاجی گفت که اتفاقاً درست بود. حاجی بعد از پایان رمز عملیات، با چشمان اشک آلود آن سید بزرگوار را در آغوش گرفت. چند لحظه با یکدیگر خلوت کردند. آن پیرمرد اولین شهید گردان در این عملیات بود. گلوله دشمن بر پیشانی پینه بسته او اصابت کرد و بس وی مادرش بی بی فاطمه زهرا (س) شتافت. آنجا فهمیدم که دلیل اصرارش چیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: شعبان محمدیان، هم رزم شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345190&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضور موثر حاجی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات کربلای 5 لشکر 25 کربلا از پلی که در غرب کانال ماهی قرار داشت پشتیبانی می‌شد؛ به طوری که تدارک از آنجا به خط مقدم می‌رسید. چون دشمن از این موضوع با خبر بود، تصمیم داشت آن را نابود کند و منطقه در اختیارمان را دوباره باز پس گیرد. به همین دلیل، تمام توانایی‌های عملیاتی خود از جمله نیروهای گارد ویژه ریاست جمهوری و کمان دوهای ارتش بعث در آن منطقه متمرکز کرده و پست سر هم کرده و بدون هیچ وقفه ای پل و منطقه را با خمپاره، آتشبارهای توپخانه، هلی‌کوپتر و گاهی هم عملیات‌های هوایی، زیر آتش خود گرفته بود. تنها جان پناهی را که می‌توانستیم در آن منطقه از آن به عنوان دفاع از خود استفاده کنیم، کانالی بود که در دژ غرب دریاچه ماهی احداث شده بود. در آن موقعیت عرصه بر ما خیلی تنگ شده بود و اغلب نیروهای ما شهید یا مجروح شده بودند. دشمن هم از سمت راست خط (کانال زوجی) شروع به پیشروی کرد و بخشی از خط را تصرف نموده و هر لحظه در صدد بود که خود را به کانال ماهی و پل روی کانال نزدیک کند... در این شرایط بسیار سخت که هیچ امیدی برای حفظ کردن آن منطقه و حتی زنده ماندن نداشتیم، یک باره صدای دل نشین و گرم حاج بصیر را از آن سوی بی سیم شنیدم که می‌گفت: من دارم می‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی صدای حاجی را شنیدم، چنان امیدوار شدم که اصلاً فراموش کردم از او بپرسم با چند تا نیرو می‌آید؟ با صدای بلند به بچه‌ها گفتم: حاج بصیر داره میاد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه‌ها با شنیدن این خبر خوشحال شدند و با صدای بلند به یکدیگر خبر دادند. مدتی نگذشت که حاجی از راه رسید اما نیروی زیادی همراهش نبود، چون تعدادی از آن‌ها در مسیر زخمی یا شهید شده بودند. وقتی او رسید، فاصله بین ما و دشمن به حداقل رسیده و جنگ به نبرد نارنجک تبدیل شده بود. من سریع منطقه را برای حاجی توجیه کردم و او وقتی در جریان اوضاع منطقه قرار گرفت، رو به نیروها کرد و گفت: «5 تا نیرو می‌خواهم» هنوز حرف حاجی به پایان نرسیده بود که 5 تا از بچه‌ها از جمع نیروهایی که در اطراف ما بودند بلند شدند و پشت سر حاجی (که ذکر مقدس یا فاطمه الزهرا (س) بر لبش جاری بود) نیم خیز از داخل کانال رو به سوی دشمن حرکت کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی حاجی حرکت کرد نه تنها آن 5 نفر بلکه بقیه نیروها به جز یک بی سیم چی به همراه او رفتند. بیش از 15 دقیقه نگذشته که آن‌ها، بخشی از خط سمت راست ما، که به اشغال دشمن در آمده بود را تصرف کردند و کل خطی که ما از دست داده بودیم را مجدداً باز پس گرفته و 23 نفر از نیروهای دشمن را به اسارت در آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: کمیل کهن سال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345198&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجروحان دیگر واجب‌ترند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات والفجر 8 در بهداری لشکر 25 کربلا فعالیت می‌کردم. در یکی از بمباران دشمن در آبادان، تعداد زیادی از رزمنده‌ها مجروح شدند اما نیروی کمی برای کمک به آن‌ها بودند. در آن لحظه، رزمنده‌ها کمک کردند تا مجروحان را به اورژانس ببریم. در آن میان، حاج بصیر را دیدم که سرش ترکش خورده بود و با این حال، مجروحی را در دست گرفته بود و به داخل آمبولانس می‌گذاشت. اشک از چشمانم سرازیر شد و پیشش رفتم و گفتم: حاجی شما خودتان مجروح شدید و نیاز به کمک دارید. شما چرا؟ در جواب گفت: این برادرها (همان مجروحین) از من واجب‌ترند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: محمد یوسف کریم پور، هم رزم شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345202&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رزمنده اسلام احساس تنهایی نمی‌کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احساس تنهایی تمام وجودم را گرفته بود. همین تنهایی و احساس غربت سبب شد تا در این مدت حضورم در منطقه، آرام و قرار نداشته باشم. خودم را به ستاد تیپ رساندم. می‌خواستم با فرمانده تیپ صحبت کنم. چند روزی منتظرش بودم. به زیارت خانه خدا رفته و حالا برگشته بود. بچه‌ها گفته بودند، فقط چند ساعتی رفت به خانواده‌اش سر زد و به منطقه آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من هم تا شنیدم، آمدم تا مشکلم را با او در میان بگذارم. مشکل که نبود. همان احساس تنهایی و دوری از دوستانم که در گردان یا رسول (ص) بود. نیم ساعتی زیر آفتاب سوزان بعد از ظهر، کنار سنگر ستاد به کیسه‌های شنی تکیه داده بودم که ناخودآگاه صدای فرمانده تیپ را شنیدم. از جایم بلند شدم. حاج حسین بصیر داشت از سنگر بیرون می‌آمد. فرمانده گردان‌ها هم با او بودند. صبر کردم تا آن‌ها بروند و حاجی تنها شود. لحظه ای دیگر انتظار کشیدم، همه رفتند. حاجی تنها شده بود. به سمتش رفتم. سلام کردم. حاجی به رویم لبخند زد و من بی هیچ مقدمه ای اصل ماجرا را گفتم: حاج آقا! من مدت زیادی است منتظر شما بودم. راستش من در گردان مسلم هستم حال آنکه اکثر دوستانم و همشهریانم در گردان یا رسول (ص) هستند. بعد نامه درخواستم را که تا آن لحظه در دستم بود به سمت حاجی گرفتم و ادامه دادم: خواستم اگر برای شما مقدور است، دستور بفرمایید تا به گردان یا رسول (ص) بروم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نظرم این گونه تصور کرده بودم که حاجی به خاطر شناختی که از من دارد، همین الآن خودکارش را درمی آورد و به فرمانده گردان دستور می‌دهد تا انتقال هرچه زودتر انجام گیرد. امّا دور از انتظار، حاجی دست‌هایش را باز کرد و مرا در آغوش خود جای داد و گفت: پسرم! شما برای چه احساس تنهایی می‌کنید. شما که تنها نیستید. شما 4 نفرید. خودتان، خدا و دو ملک آسمانی. تازه از همه مهم‌تر، در جای جای این منطقه که فرشتگان روی زمین زندگی می‌کنند، امام زمان (عج) هم حضور دارند. یک رزمنده اسلام هیچ وقت نباید احساس تنهایی کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345212&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل پدر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال 64 جهت آموزش غواصی به منطقه بهمن‌شیر رفته بودیم. حاج بصیر که فرمانده گردان یا رسول (ص) بود، هنگام آموزش غواصی در فصل زمستان، خودش برای همدردی با ما، گاهی لباس غواصی می‌پوشید و داخل آب می‌رفت. مهم‌تر اینکه، آن بزرگوار پس از اتمام آموزش، به محل تعویض لباس و استحمام می‌رفت و آنجا آب گرم درست می‌کرد؛ سپس آن را با دستان مبارک خود بر سر و تن ما می‌ریخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات انجام شد. پس از اینکه خط را شکستیم، یک سنگر عراقی در سمت راست ما (هم جوار با لشکر 31 عاشورا) با پدافند قایق‌ها را تهدید می‌کرد. حاجی با یک آر پی چی، آن بعثی را از نابود کرد و جان بچه‌ها را نجات داد. پس از اینکه کار ما غواص‌ها تمام شد، ماموریت گردان یا رسول (ص) هم به اتمام رسید. حاجی احساس کرد که غواص‌ها به علت وجود آب در لباسشان سردشان شده است. به همین دلیل، خودش چراغ قوه برداشت و به سنگرهای اجتماعی عراقی‌ها سرکشی کرد و لباس عراقی‌ها را برای ما آورد تا بپوشیم و سرما نخوریم. او می‌گفت: «لباس را بپوشید، فدای شما بشوم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: رضا آزادی، هم رزم شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345206&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: حسن_بصیر}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان مازندران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان فریدون کنار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86_%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1</id>
		<title>رده:شهدای شهرستان فریدون کنار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86_%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1"/>
				<updated>2018-12-08T02:43:09Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: صفحه‌ای جدید حاوی «در این صفحه می توانید فهرست شهدای شهرستان فریدون کنار را مشاهده کنید» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;در این صفحه می توانید فهرست شهدای شهرستان فریدون کنار را مشاهده کنید&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%A8%D8%B5%DB%8C%D8%B1</id>
		<title>شهیدحسن بصیر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%A8%D8%B5%DB%8C%D8%B1"/>
				<updated>2018-12-08T02:40:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
معرفی شهید حسن بصیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شام غرین عاشورای حسینی سال ۱۳۲۲ در یکی از روستاهای «فریدون کنار» به دنیا آمد. او اولین فرزند زوج «محمد حسن بصیر» و سیده «سکینه طیبی نژاد» بود که در دورة ارباب و رعیتی به عنوان یک رعیت در زمین‌های ارباب کشاورزی می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
مادرش می‌گوید: «در آن دوره ما رعیت مردم بودیم و گندم و پنبه می‌کاشتیم. ما کار می‌کردیم و ارباب می‌برد. حتی خانه ای که زندگی می‌کردیم مال ارباب بود.» «حسین» در مهر ماه ۱۳۲۹ در سن ۷ سالگی به مدرسه فرستاده شد و دوره شش ساله ابتدایی نظام قدیم را در مدرسه «سنایی» فریدون کنار گذراند. بعد از اتمام دوره ششم ابتدایی نظام قدیم ترک تحصیل کرد و نزد یکی از بستگانش در بابل به آهنگری مشغول شد. در کنار این کار در امور کشاورزی به پدرش کمک می‌کرد. اول شهریور ۱۳۴۱ برای انجام خدمت وظیفه به «تهران» اعزام شد و در آنجا به دلیل فعالیت‌های سیاسی و پخش اعلامیه‌های امام خمینی (ره) به پادگان منظریه قم تبعید گردید. شرایط سخت و دشوار خدمت سربازی را در اول شهریور ۱۳۴۳ به پایان رساند. در سال ۱۳۴۶ در بیست و چهار سالگی ـ با خانم «آمنه براری» ازدواج کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دوم مرداد ۱۳۵۰ در شرکت باطری سازی وزارت جنگ در تهران مشغول به کار شد ولی به علت فعالیت‌های سیاسی در اول مهر ۱۳۵۳ اخراج گردید. به دنبال آن به زادگاهش «فریدون کنار» بازگشت و مشغول آهنگری شد. مدتی بعد به کمک پدرش یک کارگاه ساخت در و پنجره آلومینیومی راه اندازی کرد و مشغول کار شد. او در رژیم پهلوی به طور گسترده و همه جانبه مبارزه می‌کرد به همین خاطر چند بار دستگیر و روانه زندان شد در سال ۱۳۵۷ برنامه راهپیمایی «فریدون کنار» را با تظاهرات مردم در «تهران» هماهنگ می‌کرد و در شهر هسته مبارزه و راهپیمایی را سازمان داد. تا ۳۰ دی ماه ۱۳۵۹ در جبهه حضور داشت و بعد از دو ماه مراجعت به زادگاهش بار دیگر در اول فروردین ۱۳۶۰ به جبهه اعزام شد. مدتی در منطقه «گیلان غرب» مسئول حفاظت از قله‌های «صدفی»، «ابرویی» و «کرجی» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
حسین از اول فروردین تا پنجم تیرماه ۱۳۶۰ در مناطق مرزی بود و در عملیات طریق‌القدس و فتح بستان شرکت داشت. پس از عملیات‌ها برای مدت کوتاهی بازگشت. اما بار دیگر در ۸ بهمن ۱۳۶۰ به جبهه اعزام و تا شهریور ۱۳۶۲ به عنوان بسیجی و به طور مستمر در جبهه‌ها بود. در این مدت به عنوان جانشین فرمانده گردان در لشکر ۲۵ کربلا انجام وظیفه می‌کرد و در عملیات فتح المبین، بیت‌المقدس، رمضان، محرم و والفجر مقدماتی شرکت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بیست و هشت شهریور ماه ۱۳۶۲ در منطقه جنگی به عضویت رسمی سپاه پاسداران در آمد. از آن پس فرماندهی گردان یا رسول (ص) لشکر کربلا را عهده دار شد. یکی از هم رزمانش می‌گوید: به ندرت لباس فرم سپاه را می‌پوشید و اکثر وقت‌ها لباس خاکی بسیجیان بر تن داشت. روزی در قرارگاه با فرماندهان عالی رتبه جنگ مانند محسن رضایی و علی شمخانی جلسه داشت. مشاهده کردم که با همان لباس خاکی بسیج می‌رود تا در جلسه شرکت کند. گفتم بهتر نیست تا لباس فرم سپاه را بپوشید؟ در جوابم گفت: فرزندم! من این لباس را دوست دارم و به آن افتخار می‌کنم و از خدا می‌خواهم که همین لباس را کفنم قرار دهد. دوست دارم لباس رزم کفنم شود و در آن روز بزرگ که همه در پیشگاه محبوب سرافکنده می‌ایستیم در قافله پر شور شهیدان سربلند بر حریر خویش مباهات کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات والفجر ۴ به سمت جانشینی تیپ یکم ویژه ۲۵ کربلا منصوب شد. پس از عملیات الف جر ۴در عملیات والفجر ۶ نیز با همین مسئولیت شرکت کرد و بر اثر اصابت ترکش مجروح گردید. در سال ۱۳۶۳ با تقلیل بعضی از تیپ‌های لشکر فرماندهی گردان یا رسول (ص) را به عهده گرفت. در همین سال به زیارت بیت اللّه الحرام مشرف شد. او همچون تمامی سرداران گمنام جنگ متواضع و فروتن بود. وقتی که عنوان و سمت وی در جبهه سؤال شد، گفت: «مثل رزمندگان بسیجی من هم دارم می‌جنگم.» وقتی ضرورت جبهه و عملیات اقتضاء می‌کرد آن را با هیچ چیزی عوض نمی‌کرد. حتی در جریان ازدواج دختر اولش با «مرتضی جباری» ـ که رزمنده دایم الحضور جبهه بود و بعدها شهید شد ـ شرکت نکرد و در جبهه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج بصیر نسبت به حفظ بیت‌المال بسیار حساس بود. یکی از هم رزمانش می‌گوید: قبل از عملیات بدر حاجی برای سرکشی به نیروهای پادگان بی گلو آمده بود و مشغول صحبت کردن با مسئولان گردان بود. ناگهان لامپ کوچکی را مشاهده کرد که در خاک‌ها افتاده بود خم شد و آن را برداشت و نگاهی به آن کرد و متوجه شد که سالم است و مسئول تدارکات گردان را خواست و به او گفت چرا لامپ را دور می‌اندازید. اگر چه این لامپ کوچک است ولی بیت‌المال است و باید در روز قیامت جواب دهید. در حفظ بیت‌المال کوشا باشید تا خدای ناکرده در روز قیامت سرافکنده نباشید. حاج بصیر در گردان تاکید داشت که در موقع اذان نیروها اذان دسته جمعی بگویند. او با نیروهای تحت امر بسیار صمیمی بود و گاهی اتفاق می‌افتاد نیروهای گردان اگر خواب می‌دیدند برای تعبیر آن به نزد حاجی می‌رفتند و او با صبر و حوصله خواب آن‌ها را تعبیر می‌کرد. یکی از هم رزمانش می‌گوید: صبح روزی در چادر فرماندهی مشغول خوردن صبحانه بودیم که به حاجی گفتم: یکی از دوستان خواب دید که یکی از انگشتان دستم قطع می‌شود. حاجی در تعبیر آن گفت: «یکی از بهترین دوستانت را از دست خواهی داد.» دیری نپایید که دوست عزیزم محمد تیموریان در عملیات بدر به شهادت رسید. وقتی حاجی خبر شهادت تیموریان را شنید گفت: «شهید تیموریان فرزند من بود و شهادت او کمرم را شکست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج حسین بصیر بعد از شرکت در عملیات بدر در عملیات‌های زنجیره ای قدس در سال ۱۳۶۴ شرکت داشت و با هدایت نیروهایش توانست پاسگاه «بلالیه» و «ابولیله» عراق را تصرف کند. پس از عملیات قدس، گردان یا رسول (ص) به عنوان گردان نمونه مأمور ادغام در لشکر ۷۷ خراسان شد. بعد از اتمام مأموریت، نیروهای گردان برای آموزش غواصی و کسب آگاهی برای انجام عملیات والفجر ۸ به منطقه «بهمن‌شیر» انتقال یافتند و بصیر شخصاً آموزش نیروها در رودخانه را به عهده داشت. در همین زمان به فران دهی یکی از تیپ‌های عملیاتی لشکر ویژه ۲۵ کربلا منصوب شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از تصرف شهر فاو به فرماندهی محور عملیاتی منصوب شد و در حالی که شبانه روز دوشادوش رزمندگان در منطقه عملیاتی حضور داشت بر اثر اصابت ترکش به قفسه سینه و بازو مجروح شد. در سال ۱۳۶۴ در مازندران و فریدون کنار شایع شد که حاج بصیر به شهادت رسیده است. مطرح شدن این موضوع در صبحگاه سپاه مازندران به این شایعه قوت بخشید. اما بسیجیان فریدون کنار در یک شب که برای اقامه نماز مغرب و عشا به مسجد جامع شهر رفته بودند با خبر شدند که حاجی به فریدون کنار آمده است. آن‌ها با سردادن شعارهای حماسی به سوی منزل حاجی حرکت می‌کنند. در بین راه عده ای از مردم نیز به آن‌ها پیوستند تا به خانه حاجی رسیدند و شعار می‌دادند «حاجی سرت سلامت.» جمعیت گرداگرد حیاط خانه به یاد شهیدان جنگ اقدام به نوحه سرایی کردند. سپس حاجی شروع به سخنرانی کردند و با ذکر آیه ای از قرآن مجید تشکر از حضار در حالی که قطرات اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت: «ای عزیزان من! نور چشمان من! چرا شعار سرت سلامت می‌دهید. من خسته و تنها شده‌ام؛ دلم گرفته؛ دوستانم همه رفتند و عزیزانم مرا تنها گذاشتند. شما نمی‌گذارید که به آنان ملحق شوم. همین شعارها و دعاهای شماست که مرا از آنان جدا کرده است. شما انسان‌های بزرگی هستید و خدا به شما نظر دارد و حرف شما را اجابت می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات صاحب‌الزمان (عج) که در منطقه فاو در سال ۱۳۶۵ انجام گرفت حضور داشت. دشمن که با شروع عملیات متوجه حضور نیروهای ایرانی شده بود اقدام به آتش سنگین روی مواضع رزمندگان کرد به طوری که نیروها در دویست متری خاک ریز دشمن زمین گیر شدند و تلاش فرماندهان گردان برای به حرکت در آوردن و پیشروی نیروها ثمری نداشت. وضعیت با بی سیم به حاجی گزارش شد و او به سرعت خود را به خط مقدم رساند و با صدای خوش و ملایم اما استوار گفت: «فرزندان من، کربلا رفتن خون می‌خواهد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد یا حسین گویان نیروهای زمین گیر شده را تشویق به پیشروی کرد و آنان که با حضور حاجی در جمع جانی دوباره گرفته بودند با ندای یا حسین (ع) به خاک ریزه‌های دشمن یورش بردند و مواضع آنان را به تصرف در آوردند. بعد از اتمام عملیات که با شب نوزدهم ماه مبارک رمضان مصادف بود، حاجی به مقر پشتیبانی برگشت و وارد چادر تدارکات شد و تا صبح مشغول عبادت بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات کربلای ۱ در سال ۱۳۶۵ و فتح مهران حاج بصیر خواب می‌بیند که در عالم رویا سیبی شیرین به او داده‌اند که مانند آن را هرگز نخورده بود. خودش این خواب را به شهادت تعبیر می‌کرد. در عملیات کربلای ۱ بعد از فتح قله قلاویزان مشاهده کرد که بعضی از رزمندگان با اسرا با عصبانیت رفتار می‌کنند. با دیدن این منظره بسیار ناراحت شد و گفت: «اسرا هیچ وسیله دفاعی ندارند، پس با برخوردی مناسب با آن‌ها رفتار کنید و کاری نکنید که خداوند ورق جنگ را برگرداند و پیروزی را به شکست مبدل نماید.» حاج بصیر در عملیات کربلای ۴ نیز حضور داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ادامه عملیات کربلای ۵ یک دسته شانزده نفری به اتفاق حاجی که فرمانده محور عملیات بود برای نجات گردان نصر از محاصره دشمن به سوی نوک شمشیری دریاچه ماهی حرکت کردند. آن‌ها در داخل کانال که عرض آن حدود سی سانتی‌متر بود با تمام توان جنگیدند تا اینکه مهماتشان به تمام رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این عملیات مرتضی جباری ـ داماد حاجی، فرمانده گردان عاشورا ـ در شلمچه به شهادت رسید. حاجی در مراسم بزرگداشت سومین روز شهادت در مجلس عزای او حضور یافت و در سخنان کوتاهی اعلام کرد: «خدا را شاهد می‌گیرم که به خاطر شرکت در این مجلس عزا برای اینکه در مراسم بزرگداشت دامادم شرکت کنم جبهه را ترک نکرده‌ام، بلکه به امر فرمانده لشکرم در اینجا حضور یافتم تا شما مردم شهید پرور و دوستان مرتضی و جوانان غیور این سامان را به سوی جبهه حماسه و شرف فراخوانم.» این سخنان باعث شد تا جمع کثیری از بسیجیان فریدون کنار به سوی جبهه اعزام شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج بصیر در ۱۹ فروردین ۱۳۶۶ به قائم مقامی فرمانده لشکر ۲۵ کربلا منصوب شد و در عملیات کربلای ۸ شرکت کرد. در این عملیات دو هم رزم او سردار محمد حسن قاسمی طوسی و سردار حمیدرضا نوبخت به شهادت رسیدند. حاج حسین بصیر قبل از هر عملیات موهای سر و صورت را اصلاح می‌کرد و گفت: «عملیات سعی در صفای مستی و طواف کعبه عشق است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقل است که روزی حاج بصیر از مادرش خواست به وی اجازه دهد بر سجاده‌اش دو رکعت نماز حاجت بخواند و پس از نماز خواندن به دعایش آمین بگوید. مادرش با قبول این درخواست بر دعای او آمین می‌گوید. حاجی بعد از دعا رو به مادرش کرده و پرسید مادر آیا می‌دانی دعایی که کردم چه بود؟ مادر گفت: «حتماً پیروزی رزمندگان.» جواب داد: «بله آن به جای خودش ولی من از خدا طلب شهادت کردم و چون می‌دانم دعایت مانع شهادتم می‌شود امروز خواستم آمین تو را بر شهادتم بشنوم.» مادر در جواب فرزند می‌گوید: «پسرم من به خدا از شهادت تو باک ندارم همچنان که برادرت اصغر شهید شد و هادی در جبهه است. دوست دارم شما زنده بمانید و از امام و انقلاب دفاع کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از شروع عملیات کربلای ۱۰ شبی که با نیمه شعبان مصادف بود، حاج بصیر خطاب به رزمندگان گفت: «انتظار یعنی حرکت و انتظار یعنی ایثار، یعنی خون؛ انتظار یعنی ادامه دادن راه شهیدان، انتظار برای این است که انسان در سکون آب گندیده نباشد، انتظار خیمه خروشان است و دریای مواج.» نقل است که حاجی قبل از هر عملیات یکی از معصومین را در خواب می‌دید و برای تقویت روحیه بسیجیان و رزمندگان آن خواب را برای آنان تقویت می‌کرد. بعد از آن نوحه ای می‌خواند تا رزمندگان با معنویت بیشتری در عملیات شرکت نمایند. قبل از عملیات کربلای ۱۰ برادرش هادی به حاجی می‌گوید: «چرا در این عملیات برای رزمندگان خوابی را تعریف نکردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاجی گفت: «قبل از این عملیات هیچ خوابی ندیدم و این نشانه آن است که این بار می‌خواهم خودم به کنار امام حسین (ع) بروم و برای این لحظه روز شماری می‌کنم.» غروب عملیات حاجی به اتفاق تنی چند از رزمندگان در سنگر نشسته بود. دستی به محاسنش کشید. گفت: دیگر پیر و خسته شده‌ام و نیاز به استو راحت دراز مدت دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرش هادی می‌گوید: «من که هیچ گاه کلمه خستگی را از حاجی نشنیده بودم با تعجب گفتم: ان‌شاءالله بعد از عملیات به شمال بروید و کمی استو راحت کنید.» در شب عملیات شیشة عطری از جیبش بیرون آورد و به سر و صورت تک تک افرادی زد که با او وداع می‌کردند. به آن‌ها می‌گفت: «اگر به فیض شهادت نائل شدید ما را فراموش نکنید؛ ما از شما التماس دعا داریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج بصیر در سال ۱۳۶۶ در عملیات کربلای ۱۰ در ارتفاعات برف گیر ماووت حضور داشت. سرانجام در دوم اردیبهشت ۱۳۶۶ در شب عملیات کربلای ۱۰ بر فراز ارتفاعات ماووت خمپاره ای بر سنگر او فرود آمد و حاج حسین بصیر در سن چهل و پنج سالگی بعد از هفت سال حضور مستمر در جبهه‌های نبرد به شهادت رسید. پیکر شهید حاج حسین بصیر در میان انبوه جمعیت سوگوار تشییع و در گلزار شهدای «فریدون کنار» به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع اصلی: کتاب فرهنگنامه جاودانه‌های تاریخ (زندگی نامه فرماندهان شهید مازندران)/ نویسنده: یعقوب توکلی / ناشر: نشر شاهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345173&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آثار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه سردار شهید حاج حسین بصیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنام خدا خدایی که به ما جان داد، حیات بخشید و ما را به وجود آورد. شکر می‌کنم در این مقطع زمانی، فردی هستم که گر چه شاید گناهکار باشم ولی در جایی هستم که رزمندگان عزیزمان در این مکان مقدس حضور دارند. شهدایمان هم در اینجا حضور داشته‌اند. ما در کنار رزمندگان عزیز هستیم و من خودم را قطره ای می‌دانم از دریای بیکران رزمندگان. خود را رزمنده به حساب نمی‌آورم؛ چرا؟ برای اینکه جرأت ندارم که بگویم یک رزمنده هستم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خطاب به همسرم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شمایی که در مدت زندگی با سختی و راحتی ساختید، با مشکلات، خنده و گریه‌هایمان همراه بودید و من افتخار می‌کنم همسری مثل شما دارم. امیدوارم به لطف خداوند که فردای قیامت پیش حضرت زهرا (س) شما را روسفید ببینم ... امیدوارم که دعای خیر این حقیر بدرقه راه شما و دیگر عزیزانی باشد که همسرانشان را در راه خدا به جبهه فرستاده و می‌فرستند. من زبانم قاصر از بیان فداکاری و گذشت شماست، با اینکه به علت مشکلات ـ نتوانستید معلومات لازم را کسب نمایید ولی شما گاهی استاد من بودید، گاهی به من درس می‌دادید ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر شما مخالفت می‌کردید شاید من هم چه روزی، هم چنین وضعیتی نداشتم و اگر شما مانع حرکت من بودید شاید نمی‌توانستم این طور موفق بشوم که بتوانم وضعیت خود را در اینجا درک کنم، شاید اگر مانع بودید نه تنها از نظر توفیق حضور در جبهه، بلکه در بیشتر چیزها عقب می‌افتادم ... این گذشت شما و فداکاری شما باعث شد که ما را در اینجا ثابت قدم نگه دارد و خداوند یا ریمان کرد و تحویلمان گرفت ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینکه اینجا ماندن نظم خداست شکی نیست. اینجا ماندن، سعادت می‌خواهد و شکی در آن نیست ولی اگر همه سعادت‌ها را بررسی کنیم بیش‌ترین مانعی که انسان می‌تواند جلویش داشته باشد خانواده‌اش است اگر توانست موفق شود اولین مانع را پشت سر بگذارد، دومین مانع نقش خودش است، خواسته‌های درو نیش است. اگر توانست این را پشت سر بگذارد، سومین مانع گرفتاری‌ها و وضعیت روزگارش است. و اگر آن را پشت سر گذاشت چهارمین مانع خود خط و ماندن در خط و مواجهه با مشکلات جبهه است و همه این مشکلات را برای رضای خدا به امید اینکه بتوانیم قیامت نزد ائمه اطهار (ع) سربلند باشم تحمل کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودت می‌دانی که به اسلام بدهکار هستیم. خودت می‌دانی که چقدر به این انقلابمان بدهکار هستم. انقلابی که از شروعش شهدای زیادی در راه خدا داده است. کوچه پس کوچه‌های کشورمان از خون عزیزانمان رنگین شده است، از محله خود گرفته تا محله‌های دیگر، شهر و شهرستان‌های دیگر و سایر نقاط کشورمان همه از خون بدن‌های مطهر شهدایمان رنگین شده است. من نمی‌توانم در مقابل آن‌ها اظهار وجود بکنم، چرا؟ برای اینکه این شهدا بودند که خونشان را در راه خدا داده‌اند، ما می‌توانیم موقعیتی را خلق کنیم که در جبهه بمانیم و از حقوق حقه خود که همان اسلام هست دفاع کنیم. اگر این شهدا نبودند، علما نبودند اماممان نبود ما نمی‌توانستیم وضعیت خود را در اینجا آن چنان که هست شکل بدهیم که بتوانیم قد علم کنیم، در میان این همه دشمنان اسلام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند این عزت و آبرو را با قیمت زیادی به ما داد با قیمت خیلی زیاد. اگر خوب حساب کنیم از قیمت خون علی بن ابیطالب در محراب گرفته تا خون امام حسین (ع) و همه یارانش در کربلا و همه اطهار علی هم السلام و تا جنگ‌های بعد از آن که مجاهدین حرکت می‌کردند و جهاد می‌نمودند نواب صفوی‌ها، چمران‌ها، شهید بهشتی‌ها، شهید صدوقی و دستغیب‌ها، و حال همه شهیدانی که خونشان خاک‌های غرب و جنوب کشورمان را رنگین نموده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس این عزت را شهدایمان به ما داده‌اند پس این حرکت را شهدایمان به ما داده‌اند پس این شوکت، جلال و استقامت را شهدایمان به ما درس داده‌اند، پس خود هیچی نداریم و هیچی نداشتیم، اگر هم داریم مال شهداست؛ این است ما به این انقلاب بدهکاریم، این است که ما به این اسلام بدهکاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینکه من خود را بدهکار می‌دانم و نمی‌توانم خودم را قانع کنم یک رزمنده باشم برای این است که می‌دانم همه آن عزیزانی که جلوتر رفتند کسانی بودند که به ما عزت دادند، چون عزت از آن‌هاست پس من کاره ای نیستم، آنان در راه خدا به شهادت رسیدند تا استقلال و آزادی و جمهوری اسلامی امضا شود. اگر الآن ناموس من و شما حفظ است به خاطر شهادت‌هایشان است؛ این است که من خود را بدهکار می‌دانم و نتوانستم هنوز خور را تطبیق بدهم، مگر اینکه به آن‌ها ملحق بشوم تازه آن موقع می‌توانم بگویم من شریک آنان هستم ... و تو هم همچنین ... اگر می‌خواهی یک فردی باشی که خدا از تو راضی باشد، اگر می‌خواهی فردی باشی که فردای قیامت حضرت زهرا (س) تو را نگاه کند باید همچون گذشتی داشته باشی، داری، بیشتر داشته باشی وضعیت و نصیحت خودم را به شما عرض می‌کنم تا صبر، شکیبایی و پرهیزگاری را که داشتی من بعد دخترهایت را نیز همین طور بار بیاوری، صبر و شکیبائی را به آنان هم بیاموزی ... نگذار فرزندی ناراحت شود، نگذار فرزندی دلخور شود، با آنان به مهربانی و خوش رویی رفتار کن این نیست که هر کس شهید شود و یا هر کس بمیرد همه مطالب به هدر رفته، نادیده گرفته شود مگر اینکه در راه باطل باشد که ما بر حقیم، ما که حق با ماست، ما که خدا با ماست چرا قاطعانه صحبت نکنیم وقتی بر حقّیم، وقتی خدا با ماست چه باکی از دشمن داریم ـ چه دشمن داخلی چه دشمن خارجی ـ چه دشمن درونی چه دشمن بیرونی، به خدا اتکاء کنید، به خدا دل ببندید و متکی به هیچ کس نباشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خطاب به فرزندم فرشته:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما فرزندم فرشته، تو دختر بزرگم هستی، امیدوارم که خوشبخت که هستی خوشبخت‌تر شوی. امیدوارم تو و فرزندت محمد جواد که ندیدمش و دوست دارم یک لحظه هم که شده زیارتش کنم و شوهرت مرتضی که فرزند آن خیابان، کوچه و آن محله است فردی است که دارای خصوصیات خوب و ارزنده یک رزمنده است؛ یک فردی است که نیاز به توضیح و توصیف من نیست، همه او را می‌شناسند این را باید به تو بگویم که رضایت او را از جنبه معنوی که در جبهه است جلب کن؛ نکند مانع حرکت او بشوی که می‌دانم نمی‌شوی او برای رفتن به جبهه خواسته همیشه بر این است که در جبهه باشد؛ آفرین بر تو دخترم، درود بر تو که مثل مادرت فداکار و با گذشت هستی و با اینکه تازه ازدواج کردی، شوهرت را به جبهه فرستادی، من خوشحالم ـ امیدوارم که خداوند از تو راضی باشد که هست انشاء ا... فردای قیامت پیش حضرت زهرا (س) رو سفید باشی و آنجا شفاعت ما را هم بکنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صحبتی دارم با دخترم زهرا، دخترم حجاب را سرلوحه زندگی خود قرار بده، امی داورم کارهای دینی و مذهبی را به خوبی انجام بدهی چون همه این حرکت‌ها و جاده‌ها، در راه خدا، برای پیاده کردن احکام اسلامی است و همه شهیدان خون داده‌اند تا ظالمی نباشد، ستمکاری نباشد، فاسدی نباشد که در کره زمین فساد کند بی‌بندوباری را از خود دور کنید، دروغ گفتن را از خود دور کنید حرف‌هایی که می‌زنید رضایت خداوند را در نظر بگیرید آن گونه که همه کارها و برنامه‌هایتان با احکام الهی تطبیق کند زیرا شما هستید که می‌توانید آینده را در وضعیتی قرار دهید که واقعیت بیشتری را در خود داشته باشد و شما که اینجا (اهواز) هستی می‌توانی مسایل و مطالبی را که دیدید ـ فداکاری رزمندگان اسلام ـ در آنجا نشر بدهید شما رسالتی سنگین را بر دوش دارید، گریه کردن اگر در راه خدا و برای امام حسین (ع) و اهل بیتش باشد خوب است، گریه کردن برای مظلومیت امام حسین (ع)، گریه کردن برای مظلومیت حضرت زهرا (س) شایسته است ... گریه برای کسی نیست مگر اینکه انسان به مراد مطلوب خود نرسد انسان باید برای خودش گریه کند چون که وضعیت خودش معلوم نیست که، چطور می‌میرد؟ باید از خداوند طلب آمرزش کند و از او بخواهد طوری به شهادت برسد که خداوند قبولش نماید یا اقلاً طوری بمیرد که خدا قبولش داشته باشد مردن مو من باید مردن خدایی باشد انسان وقتی می‌میرد باید طوری زندگی کرده باشد که نه از کسی آزار ببیند و نه به کسی آزار برساند، مردم از او راضی باشند. دخترم با خانواده شهدا بیشتر رفت و آمد کن. با فرزندان شهدا ارتباط بیشتری داشته باش، چرا؟ برای اینکه ممکن است آنان در دل احساس کمبودی بنمایند ولی اگر به حقیقت شهید و ارزش شهادت آشنا شوند می‌فهمند که پیش خداوند رو سفید و سربلند هستید آنان چیزی را از دست ندادند بلکه چیزی را به دست آورده‌اند که دنیا و آخرت را با هم دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محدثه، دختر خوب و مهربان من باش، دختری باش که به حرف‌های مادر، خواهر و برادرت گوش می‌کند. سعی کن در زندگی‌ات احکام اسلام را بیشتر در نظر داشته باشی. سعی کن زندگی خود را بر آنچه که ائمه اطهارمان حضرت زینب (س) و حضرت معصومه (س) فرمودند تطبیق بدهی حجاب و عفت را سرمشق زندگی خود قرار بدهید کاری نکنید که خدای نکرده کسی از شما رنجیده شود، خوش رو و خوش اخلاق باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زینب دخترم من تو را ندیدم ولی دوست دارم تو را ببینم. شما هم می‌توانید یک دختر خوب باشید. بعد از اینکه بزرگ شدی نگویی که بابایم را ندیدم، من شاید ظاهراً تو را ندیده باشم ولی باطناً تو را دیدم، من در خواب تو را دیدم که دنیا آمده بودی؛ انشاء ا... امیدوارم که همدیگر را ملاقات کنیم و با حجاب و عفت باشی، وقتی که بزرگ شدی؛ برای خود خانمی باش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما مهدی فرزندم، پسرم امیدوارم که فرزندی صالح و پاک در جامعه باشی، امیدوارم که از پلیدی‌ها و ناپاکی‌ها دوری کنی و آنچه اسلام می‌پسندد آن را پیاده کنی، الآن ما نیاز به شعور بیشتر و منطق بیشتر و کار بهتر و پربارتر داریم؛ فکر شما می‌تواند خدمت زیادی به اسلام بکند شما جوانید می‌توانید هم عقیده و اراده ای که بنمایید به آن دست پیدا کنید شما الآن می‌توانید وضعیت زندگی خود را طوری تطبیق کنید ک وضعیت زندگی صدر اسلام باشد برای الگو گرفتن شما میثم تمارها را در نظر بگیرید، عمار و یاسرها را در نظر بگیرید، شما بلال حبشی و سلمان فارسی را در نظر بگیرید شما اباذر غفاری را در نظر بگیرید در آن زمان خفقان، آن چنان به حضرت علی (ع) بودند که حاضر بودند همه وجودشان فدای اسلام شود حتی یک کلمه بر علیه علی (ع) حرف نمی‌زدند شما هم همین طور باشید سفت و خیلی محکم، استوار، وفادار به انقلاب و اسلام و وفادار به امام عزیز، گوش به فرمان امام و گوش به حرف روحانیت و گوش به حرف مسئولین مملکتی داشته باشید شما می‌توانید آینده را طوری برای خودتان رقم بزنید و جامعه ای برای خودتان درست کنید آن گونه که جنگ را لمس کرده‌اید ... از کوچکی وارد عرصه جنگ شده ای، تو را به آبادان آوردمت تا بفهمی جنگ یعنی چه؟ و پدرت برای چه دارد می‌جنگد؟ و رزمندگان برای چه می‌جنگند تو باید این مطلب را درک کنی که جنگ با کفر، جنگ با الحاد و جنگ با کافران همه جنگ‌ها و عملیات کوچکی هستند که انسان انجام می‌دهد ولی آن چه عملیات بزرگ است نقش مهمی است که انسان دارد. ما اگر توانستیم این نقش مهم را خوب ایفاء کنیم آن وقت یک نیروی جنگی هستیم؛ آن موقع می‌توانیم سربلند کنیم و بگوییم یک رزمنده هستیم؛ من که پدر تو هستم هنوز نتوانستم خود را با این وضع تطبیق بدهم. انسان موقعی می‌تواند خود را یک رزمنده به حساب آورد که بتواند واقعاً با درون خودش بجنگد یک آ رپی زن اول باید آر پی جی را به نفس خود بزند. یک آ رپی زن اولین شلیک را باید به خودش، نفسش، بکند تا بتواند شلیک‌های بعدی را به دشمن نابکار، بعثی متجاوز، داشته باشد آن موقع است که آر پی جی زن یک رزمنده است و این‌هایی که بیش‌ترین تلاش را در جبهه می‌کنند و انشاء ا... توانستند سرباز واقعی امام زمان (عج) باشند همین کار را کرده‌اند. اولین شلیک را بر نفسشان انجام داده‌اند؛ اولین گلوله را بر نفسشان زدند آری این گونه عمل کردند تا به مطلب رسیدند، شهید باقری را می‌گویم، شهید اسماعیل شیرزاد را می‌گویم، شهید اسماعیل نجات بخش را می‌گویم. محسن آقا برابر نژاد را می‌گویم. امینی را می‌گویم، محمد عباس زاده و محمد تیموری و دیگر شهیدانمان را می‌گویم ... ما باید ادامه دهنده واقعی راه این عزیزانمان باشیم ما باید پیرو واقعی مکتبشان باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی راضی شدی برای خواندن درس طلبگی، من خوشحال شدم و امیدوارم که درست را ادامه بدهی، طلبگی‌ات را ادامه بدهی که بهترین کارهاست، هم رضایت خداوند را بد نبال دارد و هم مورد رضایت ماست؛ همه ائمه اطهار (ع) انشاءا... نظرشان به شماست. توکلت را به خداوند بیشتر کن، حالا که در این وضعیت قرار گرفتی طوری عمل کن که بیشتر فکرت خدا باشد بیشتر ذکرت ذکر خدا باشد، اول کارت را با زندگی ائمه علی هم السلام تطبیق ده ... خوش پوشیدن، خوش رفتن، خوش خوردن مطلبی را درست نمی‌کند؛ خوش گشتن و خوش رویی با بعضی‌ها نمی‌تواند به انسان آگاهی بدهد ولی انسان می‌تواند با توکل به خدا و توسل به ائمه اطهار (ع) هم دنیا را داشته باشد و هم آخرتش را تأمین کند. تو می‌توانی آینده ای را برای خودت ترسیم کنی که همه کارهایت در جای خود مهیا شده باشد. اگر وضعیت زندگی پدرت را خواستی مطالعه کنی و شاید هم مطالعه کردی کار سختی نیست وضع زندگی پدر بزرگ، مادر بزرگ و فامیل‌هایت را اگر خواستی می‌توانی مطالعه کنی، این وضع بهتر می‌تواند انسان را امیدوار کند چون با این مطالعه بن و ریشه شناخته می‌شود و انسان پایه‌اش محکم تر می‌گردد و اگر بنیه‌اش قوی شود قادر خواهد بود به مسئله های دیگری هم دسترسی پیدا کند، به این ترتیب تو راه‌های خوبی را برای خودت مهیا خواهی نمود؛ بهترین کار این است که همان درس طلبگی را پی بگیری و آن را دنبال کنی که انشاءا... هم رضایت خداوند و هم رضایت ائمه اطهار (ع) بد نبال دارد. مبادا وقتی رفتی حرف این و آن را گوش کنی در مکتب مطالبی را یاد بگیر که به سود اسلام است. آنی را که امام فرمود ـ همان را دنبال کن مطالب نامأنوسی را که بعضی عنوان می‌کنند و خلاف است از یک گوش در کن و از گوش دیگر دروازه، از دایی عزیزت که یک روحانی خوب، مبارز و واقعاً دوست داشتنی است کمک بگیر، با کمک او می‌توانی از وضعیت خوب و بهتری برخوردار شوی حاج آقا براری، جناب عبد الحق، استاد عزیزم امیدوارم که شما هم در زندگی‌تان موفق باشی و اگر بدی از من دیدی با بزرگی خودتان مرا عفو کنید، همچنین پدر بزرگوار شما حاج آقا براری، حسین آقا و آقا محمود، احمد آقا و دیگر برادران و خواهران، انشاء ا... امیدوارم که مرا عفو کنند و خصوصاً مادر عزیز شما امیدوارم که مرا به بزرگی خودشان عفو کنند اگر اشتباهی از من در طول زندگی سرزده، حرفی از من شنیده‌اند که رنجیده‌شان کرد امیدوارم به بزرگی خود مرا ببخشید امیدوارم فردای قیامت پیش ائمه اطهار (ع) رو سفید باشیم و در آنجا پیش شهیدانمان و مومنین رو سفید باشیم انشاء ا... خدا یار و نگهدار همه شما باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما رزمندگان هستید که باید در آینده این جنگ را به پیروزی برسانید؛ شهدایمان که رفته‌اند، ارزش آنان را خدا می‌داند و بس، مقامشان را هم خدا می‌داند و بس. و ما اگر لیاقت داشتیم که در کنارشان باشیم، سعادتی بود که خداوند نصیب مان کرد. اگر با شما هم سنگر بودیم باز هم این سعادت بزرگی بود که خداوند نصیب ما کرد و جز این چیز دیگری نبود؛ من وصیتی برای شما ندارم و صحبت خاصی هم برای شما ندارم ولی خاطراتتان در ذهنم هست؛ به یاد می‌آورم وقتی در حمله بودیم دوش به دوش هم جنگ می‌کردیم، همدیگر را تنها نمی‌گذاشتیم، با درد و رنج همدیگر آشنا بودیم، دلسوز همدیگر بودیم، نسبت به هم گذشت و فداکاری داشتیم؛ همه این‌ها را به یاد دارم و به آن‌ها عشق می‌ورزم، شما جوانید و نیرو دارید و شما می‌توانید تا سال‌های بعد مبارزه کنید با اینکه بدنه ای عزیز شما مجروح است تا آن اندازه که گاهی از حرکت باز می‌افتید. با این همه عشق خدایی شما را به وجد می‌آورد و شما را حرکت می‌دهد، شما را به سوی جبهه روانه می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات زیادی از شما دارم، از خاطرات آبادان، گیلان غرب، سرپل ذهاب، کردستان، جبهه‌های جنوب و غرب سرزنده‌ام، از جفیر ، از هور الهویزه، هور العظیم، از تبور، از عملیات والفجر 4، عملیات والفجر 6، عملیات ثامن الائمه (ع)، عملیات بدر، عملیات قدس، عملیات والفجر 8، عملیات یا صاحب‌الزمان (عج) ادرکنی، کربلای 4، همه این‌ها برایمان خاطره است و در هر کدام دنیایی مطلب نهفته است، فداکاری‌های شما که لحظه به لحظه بود در عملیات مختلف مردانگی، شرف و اسلام خواهی را به ذهن متبادر می‌سازد ولیکن قدرت بیان را از انسان سلب می‌کند. وقتی برادر یزدان خواه پدرش را شهید می‌بیند در حین عملیات پیش من می‌آید و می‌گوید پدرم به شهادت رسید آن گونه که احساس کردم که خوابیده است، گفتم کجا؟ گفت همین جا، گفتم چرا به عقب نبرده ای؟ گفت چطور ببرم؟ هستند می‌برند. او راهش را رفت، من باید کار خودم را انجام بدهم او مأموریتش تمام شد، من باید مأموریت خود را تمام کنم، من چون توی عملیات بودم در حرف‌هایش دقیق نشده بودم که چه می‌گوید؟ بعد از مدتی شنیدم که او هم به شهادت رسید حتی جن ازهایشان را نگرفتند و به عقب نیاوردند. مطلب زیاد است کسی در حال تیراندازی به دشمن، هدف گلوله قرار می‌گیرد، دیگری می‌آید جایش را پر کند. چون سنگر نبود، شهید را از سنگر خارج می‌کند و خودش داخل سنگر می‌شود، شروع به تیراندازی می‌کند تا بتواند نیروهای بعثی را به جهنم بفرستد و آن هم به شهادت می‌رسد. این نوع فداکاری و گذشت را در جبهه زیاد دیدیم، در عملیات والفجر 8 وقتی بچه‌ها زخمی می‌شوند با بدن زخمی نارنجک به دست می‌گیرند تا بتوانند اقلاً یک سنگر دشمن را به هوا بفرستند می‌روند تا شاید بتوانند سنگرهایی از دشمن را منهدم کنند دوباره گلوله دشمن به آنان اصابت کرده، به شهادت می‌رسند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این فداکاری‌های شما را نمی‌توانم از یاد ببرم. امیدوارم هر چه زودتر راه بسته شده کربلا به همت شما و باز وان پرتوانتان باز شود و خانواده شهدا را به کنار قبر شش گوشه امام حسین (ع) ببرید تا عرض ادب نمایند و غم‌های خودشان را فراموش کنند سفارشم این است که امام را که پشتیبان بوده‌اید بیشتر پشتیبانی کنید، گوش به حرف رهبرتان باشید و سنگر را خالی نگذارید انشاءا... با تشویق برادران دیگر سنگرها را گرم نگه دارید خودتان هم بیش از گذشته سنگرها را گرم نگهدارید و همان طوری که امام عزیز فرمودند سنگرها را گرم نگه دارید شما هم بیش از این‌ها حفظش کنید. سنگر نه این است که انسان چهار تا کیسه خاک را روی هم بگذارد و الوار و پلیت رویش بگذارد و رویش را خاک بریزد و این را فقط سنگر بداند، سنگر، همان سنگر دفاع از اسلام است همان دفاع از قرآن است همان سنگری است که شهید چمران با همه وجود حفاظتش می‌کرد، همان سنگری است که شهید بهشتی با تمام وجودش این سنگر را حفظ می‌کرد همان سنگری که شهید صدوقی و شهید دستغیب پیر مرد ولی قوی و محکم از این سنگر حفاظت می‌کردند سنگری که حافظش شهید مدنی بزرگوار بود که وقتی نماز را اقامه می‌فرمود می‌لرزید، گریه می‌کرد آن هم برای ترس از خدا و ترس از اینکه نکند نتواند مسئولیتی را که به او واگذار شده است انجام وظیفه بکند، آن سنگر، سنگر اسلام است سنگر اسلام باید در وجود انسان باشد در فکر و ذهن انسان باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما، مسئولین و برادران عزیزی که در این لشکر با آنان بودیم و افتخار در خدمت آنان بودن را داشتیم، از همه و از تک تک آنان عذر می‌خواهم خصوصاً برادر بسیار بزرگوارمان مرتضی قربانی فرماندهی لشکر 25 کربلا و برادران دیگر حاج آقا نوریان و حاج آقا بابایی و برادر کسائیان و برادر طوسی و برادر کمیل نور چشم همه ما، و تک تک برادرها که اگر بخواهم اسم ببرم و همه عزیزانی را که با آنان بودیم و افتخار حضور در خدمتشان را داشتیم فراوان ندو خداوند به ما توفیقی داد تا در رکابشان باشیم، سرداران بسیار بزرگ سپاه اسلام، خصوصاً فرماندهان عزیز گردان‌ها، تیپ‌ها و گروهان ها، دسته‌ها و نیروهای رزمنده لشکر 25 کربلا، همه واحدها و همه عزیزانی که در این جنگ زحمت‌های فراوانی را کشیده‌اند تا جنگ را به اینجا رسانیده‌اند؛ امیدوارم که با برنامه ریزی‌های بهتر، با فکری بازتر، با قوت و قدرت بیشتر بر علیه کفر بتازیم تا بتوانیم این آخرین جرثومه فساد را در منطقه خفه کنیم به فرمایش حضرت امام آخرین سیلی را بر بدن کثیف و بی ارزش صدام بزنیم تا ظالمان دیگر و زورگویان اندیشه نکنند که مظلومان را تحت فشار خودشان قرار بدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حامیان صدام باید بدانند که ملت ما، مکتب دارد، قرآن دارد، اسلام دارد، خدا دارد و امام زمان (عج) پشتیبان اوست. قدرت‌ها اگر اسلحه دارند مغرورند. در عملیات کربلای 5 مشاهده شد که تانک‌های دشمن چطور با پرتاب یک آر پی جی به هوا رفت یک آر پی جی شاید 14000 تومان یا 7000 تومان باشد ولی قیمت یک تانک دشمن 50000 تومان است با یک آر پی جی 50000 تومان به هوا می‌رود؛ این قدرت را چه کسی به این رزمنده داده است جز اینکه خداوند داده است جز این است که به برکت فرماندهی، فرمانده کل سپاه اسلام حضرت امام زمان (عج) است جز این است که ائمه اطهار (ع) نظر دارند همه ابر جنایتکاران باید بدانند که کلک همه‌شان کنده می‌شود و همه به گور سیاه می‌روند و شاید هم در تاریخ اسمی از آنان برده نشود همان طوری که شاه رفت ... سادات رفت ایادی‌شان هم رفتند و اثری از آنان باقی نماند، این قدرت اسلام است این قدرت قرآن است این حکومت عدل الهی است که باید در کره زمین گسترش یابد و انشاءا... شما رزمندگان اسلام کسانی باشید که وقتی امام زمان (عج) ظهور می‌فرماید و حکومت اسلامی تشکیل می‌دهد پشت سر حضرت حرکت می‌کنید انشاء ا... به زودی خداوند لباس فرج را بر اندام مبارکش بپوشاند و همه ما را سربازان واقعی آن حضرت قرار دهد و ما را نیروی واقعی مکتب سرخ تشیع قرار دهد و خداوند امام عزیزمان را تا ظهور حضرتش و در کنار ایشان نگه دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صحبتی است با امام عزیزمان، امام ای قلب تپنده همه ملت مظلوم، ای کسی که همه محرومین چشم به تو دوخته‌اند، بنام تو و به نگاه تو و صحبت‌های تو امید بسته‌اند امام عزیز اگر این حقیر اکنون چیزی دارم مال من نیست مال شهید است از وجود مبارک و رهبری تو بوده است از وجود راهنمایی‌ها و ارشادات تو بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام عزیز از تو خیلی ممنون هستم خداوند را شکر می‌کنم که خداوند تو را مأمور بر این نموده است که ما را نجات بدهی، ما به کجا می‌رفتیم، چه بودیم و حال در کجا هستیم؟ عزت پیدا کردیم، شوکت پیدا کردیم، عظمت پیدا کردیم، همه این‌ها اول از وجود خداست و دوم از رهنمودهای تو امام عزیز بوده است از تو خیلی ممنون هستیم و انشاء ا... امیدوارم که خداوند تبارک و تعالی وجودت را همیشه در پناه خودش محفوظ بدارد و فردای قیامت شفیع ما بنماید و ما در آن زمان دامن تو را بگیریم و از تو استمداد بخواهیم و از تو یاری بجوییم و از تو کمک بگیریم و تو آنجا دستمان را بگیری و آنجا ما را کمک کنی همان گونه که اینجا ما را کمک کردی، رهبر ما بودی، آنجا هم پیش جدت کمک کنی و از جدت بخواهی که ما در آنجا شرمنده نباشیم، رو سفید باشیم. امام عزیز من با چه زبانی از تو تشکر کنم که لیاقت تشکر کردن را هم ندارم من نمی‌توانم خودم را به عنوان یک شاکر آن هم در مقابل وجودت، در مقابل خوبی‌هایت مقاومتت، استواریت و گذشتت قرار بدهم، آن قدر آقایی و آن قدر مولایی که حتی به آن افرادی که منافق بودند و بر علیه اسلام قیام کردند فرمودی اسلحه هایتان را تا جنایت نکردید بر زمین بگذارید و به آغوش مردم بازگردید؛ این قدر مهربانی و این قدر عفو می‌کنی، امام عزیز تو ما را حیات بخشیدی خداوند به ما منت گذاشت که تو را به هدایت ما فرستاد ما خدا را شکر می‌کنیم و او را شاکریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی حتی کنار مهدی خمینی را نگهدار.......&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما صحبتی است با خانواده معظم شهدا، سلام علیکم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای کسانی که در راه خدا شهید داده‌اید چه یک نفر، چه چند نفر، همه‌تان الآن خون‌هایتان با هم یکی شد شما خانواده‌های شهدا خو نهایتان با هم عجین شده است خداوند لطفی به شما نمود که این لطف را به همه کس نکرد خداوند شما را در وضعیت ارزشمندی قرار داد ارزشمندی همان بود که عزیزتان را در راه خدا هدیه کردید، حضرت ابراهیم (ع) وقتی حضرت اسماعیل را به قربانگاه می‌برد آن موقعی ارزشش پیش خدا زیاد می‌شود که خنجر بر گردن اسماعیلش می‌گذارد چرا خداوند گوسفندی فرستاد تا حضرت اسماعیل در آنجا قربانی نشود برای اینکه از نسل حضرت ابراهیم بماند و حضرت اسماعیل خود پیغمبر است، امام و رهبر است این امتحانی از جانب خداوند برای حضرت ابراهیم (ع) بوده است و شما هم در این راه امتحان شده‌اید، قربانی در راه خدا دادید این قربانی را به عنوان یک قربانی که امام حسین (ع) در روز عاشورا در راه خدا داد قبول کنید، وقتی مادر وهب فرزندش را به جبهه می‌فرستد خیلی فرزندش را دوست داشت به خاطر اینکه دشمن دل مادر را به درد بیاورد و بشکند وقتی وهب جنگید سر مبارکش را از بدن جدا می‌کنند و پیش مادرش می‌آورند می‌گویند بیا این هم فرزندت، مادر وهب نگاهی به سر فرزندش می‌کند و سر را جلویشان پرت می‌کند و می‌گوید من سری را که در راه خدا داده‌ام پس نخواهم گرفت من هدیه در راه خدا داده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادران، خواهران، همسران شهیدان، پدر شهید، مادر شهید خداوند امانتی به شما داد که وظیفه داشتید حفظ کنید اکنون وضعیتی را خداوند به شما داد که باید تا زمانی که جان در بدن دارید برای رضای خدا محفوظ دارید نکند شیطان شما را گول بزند، نکند هم مطلبی را که می‌خواهید مطرح کنید بگویید من شهید داده‌ام هر مسئله و مشکلی دارید بگویید من شهید داده‌ام این حرف‌ها و کلمات را نزنید چون شما صاحب دارید، صاحب شما امام زمان (عج) است شما تحت تکفل خدا هستید و امام زمان به شما عنایت دارد خودتان را مواظبت کنید نکند خدای نکرده اعمالی از ما سر بزند که خداوند ناراحت شود و اعمالمان نزد او مقبول نباشد باید سعی کنیم اعمال ما پیش خداوند ارزش داشته باشد درست است که هدیه در راه خدا داده‌ایم ولی هنوز هم بدهکاریم اگر شوهر، فرزند پدر یا برادرت در راه خدا به شهادت رسید اگر کشته می‌شد آن موقع هم داد و فریاد می‌کردیم که خدایا چرا او را از ما گرفتی؟ یا طلبکار بودیم؟ آن‌هایی که می‌میرند وضعیت زندگی‌شان را بررسی کنید وضعیت شما ـ خودتان ـ را هم بررسی کنید ببینید واقعاً ما پیش خدا و پیش ائمه اطهار (ع) و پیش قرآن و انقلاب ارزش داریم تا که این طور نیست؛ عزیزان همه ما باید بمیریم چه بزرگ، چه کوچک، پیر یا جوان، فقیر یا غنی؟ سرمایه دار یا بی پول، بهتر این است انسان در راه هدفی بمیرد که مقدس باشد. خدا گونه باشد و خداپسندانه باشد پس ما چیزی را نباختیم و چیزی را از دست ندادیم بلکه عزت پیدا کردیم شما به یاد امام حسین (ع) باشید. امام تمام یارانش را در راه خدا هدیه کرد همه یارانش را در راه خدا فدا کرد؛ وقتی زن و بچه‌اش را در راه خدا به اسارت بردند ما باید خودمان را با زندگی آن امام عزیز تطبیق بدهیم و برگردیم به زندگی امام حسین (ع) و حضرت زینب (س) که آن‌ها بیشتر رنج دیده‌اند یا ما؟ ببینیم آنان بیشتر شکنجه دیدند یا ما؟ ببینیم آنان بیشتر در به دری کشیدند یا ما؟ بی بنیم آنان بیشتر به اسارت رفته‌اند یا ما؟ ما اگر کسی را اسیر داده‌ایم، خودمان که اسیر نشدیم ... اگر کسی از ما به شهادت رسید ما عزت پیدا کردیم آبرو پیدا کردیم نکند خدای نکرده زبان و عمل ما طوری باشد که بعضی‌ها سوء استفاده بکنند، این مطالب را نمی‌خواستم به شما عرض کنم چون علاقه و اطمینان به شما دارم این چند کلمه را فضولی کردم مرا ببخشید، من خیلی به شما علاقمند. بعضی هاتون را که بیشتر می‌شناسم خیلی به شما علاقمندم و خدا می‌داند که چنین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدوارم که خداوند تبارک و تعالی فردای قیامت پیش ائمه اطهار (ع) انشاء ا... رو سفید باشیم و آنجا سربلند و سرافراز باشیم فرزندانتان را خوب تربیت کنید و نگذارید فرزندانتان ناراحتی بکشند گریه نکنید و اگر هم خواستید گریه کنید درجای خلوت و برای امام حسین (ع) و حضرت زینب (س) و یارانش و به اسارت رفتن بچه‌های امام حسین (ع) گریه کنید که آن گریه ارزش دارد اون گریه به حساب شما نوشته می‌شود نه گریه ای که شوهرم را از دست داده‌ام یا فرزندم را از دست دادم این گریه هست دوری درست است ولی آن گریه ـ گریه بر حسین (ع) ـ ارزش بیشتری دارد امیدوارم که خداوند همه شما را تأئید کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین (ع) پس از اینکه خودش را معرفی می‌کند لحظه‌هایی که اراده فرمود تا خود را فدای اسلام کند از اهل بیتش خداحافظی می‌کند، با زن و بچه‌هایش خداحافظی می‌کند؛ با دخترش خداحافظی می‌کند یک وقت می‌بیند حجت را تمام کند حجت‌های او ـامام حسین (ع) ـ برادرش بچه‌هایش بودند آوردن زن و فرزندش در میدان جنگ بود، خودشان همه برادرزاده‌ها و خواهر زاده‌ها و همه عزیزانی بود که اعضاء و یاران امام بودند ـ حبیب بن مظاهر ها، مسلم بن عوسجه ها، زهیرها و همه آن‌هایی که مدتی زیاد با امام عزیزشان بودند و فدا شدند حالا باید خودش وارد میدان شده، وارد کارزار شود در این زمان به در خیمه خواهرش زینب (س) می‌آید و صدا می‌زند زینب جان، خواهرم فرزندم را بیاور، علی اصغر را بیاور ... فرزند را در آغوش می‌گیرد. نظاره ای به او می‌کند و قنداقش را به دست مبارک می‌گیرد و به سوی میدان حرکت می‌کند امام قبلاً خود را معرفی کرده بود. فرمود من پسر پیغمبرم، من پسر زهرایم من پسر علی مرتضی‌ام. وقتی وارد میدان شد لشکر کفر به او نگاه می‌کنند چیزی را در دستش می‌بینند حسین (ع) اصغرش را روی دست می‌گیرد و می‌گوید: مردم این فرزند کوچک از خاندان من است مدتی است که آب نخورده و تشنه است لبش خشکیده، می‌خواهم بگویم اگر به نظر شما ما گناهکاریم، اگر به نظر شما کشتن ما حلالتان است، این فرزند که گناهی نکرده است می‌خواهم سیرابش کنید آن شیطان‌ها و بچه شیطان‌های بزدل و ترسوهایی که منتظر بودند تا جنگ تمام شود و هر کدام فرمانده و زمامدار بشوند، رئیس بشوند و زندگی خودشان را بکنند، بروند دنبال خوش گذرانی و لذا میل داشتند جنگ را هر چه زودتر به نفع خودشان خاتمه دهند تا چند صباحی خون ملت را مکیده، حکومت کنند و حکومت شیطانی خود را پیاده کنند هر مله را ما مور کردند و او جلو آمد خوش دستی کرده، خودی نشان داد تا در دنیا بگوید بله من می‌توانم فرزند امام حسین (ع) را نشانه بگیریم با نشانه به گلوی مبارکش تیر انداخت و علی اصغر روی دست بابا پر زد و به شهادت رسید. این آخرین صحبت امام در میدان عمل بود که به مانور گذاشت به نمایش عمومی گذاشت این اقدام پیامی بود به همه انسان‌ها و آیندگان که ای کسانی که دم از اسلام می‌زنید، ای همه آن‌هایی که پیرو واقعی خدا هستید و خود را مسلمان می‌دانید آگاه باشید که من آخرین حجت خود را در میدان عمل فدا کرده‌ام شما حواستان جمع باشد نیایی فردای قیامت بگویی تو چه دادی؟ که من بدهم این هشدار به من و تو مسلمان است که من و تو شیعه علی (ع) که فردای قیامت نگوییم حسین (ع) چه داده است از امام حسین طلبکار نباشیم باید طوری عمل کنیم که بتوانیم بگوئیم حسین جان یک سال، دو سال، سه سال، پنج سال و، جنگیدیم. در مقایسه با آن امام ما چه در این جنگ داده‌ایم امام حسین (ع) امام است امامت در وجودش مبارکش است رسالت از جانب خدا دارد که باید به مردم برساند او وجودش و بدن مطهرش را فدای اسلام کرده است او این درس را داده است که باید تمام وجودمان را فدای اسلام بن مائیم زن و بچه‌هایمان، پدر و مادرمان، دوستان و رفقایمان را فدای اسلام نماییم و ناراحت نباشیم از اینکه از آنان دوریم ناراحت باشیم ولی از اینکه به شهادت رسیده‌اند ناراحت نباشیم. خوشا به حال آن کسانی که اسلام را درک نمودند و توانستند در این موقعیت حساس خدمتی به اسلام بنمایند قدمی برای اسلام بردارند، ما که بودیم؟ چه کار می‌کردیم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کجا می‌رفتیم، امام عزیزمان به ما جان و روح جدیدی بخشید به ما حرکت داد و مکتب رهایی بخش را به ما نشان داد و هدف را برای ما مشخص کرد دشمنان را به ما نشان داد و دوستانمان را به ما نشان داد و هدف را برای ما مشخص کرد دشمنان را به ما نشان داد و دوستانمان را به ما معرفی نمود سختی‌ها و مشکلات را به ما گفت همه این درس‌ها را به ما داد و ما هم حرکت امام را قبول کردیم و به جان و دل خریدیم و مشت‌هایمان را در میدان عمل بلند کردیم میدان عملی که از کوچه‌ها و خیابان‌ها شروع شده بود به امام گفتیم اگر همه وجودمان را در راه اسلام از دست بدهیم تو را تنها نخواهیم گذاشت ما مردمان کوفه نیستیم که بخواهیم امام خود را تنها بگذاریم گفتیم ما تو را تنها نخواهیم گذاشت امام. فرمان تو فرمان پیامبر گونه است، امام گونه و نشأت‌گرفته از اندیشه خدایی است با دل و جان خریدار پیام تو هستیم پیام را که قبول کردیم حرکت را شروع کردیم عده ای در حرکت ثابت قدم ماندند وعده ای در میانه راه بازماندن برگشتند و یا در جا زدند مثل غربال کردن، نیم دانه‌ها و آشغال‌ها افتادند ... آن‌هایی که دروغ می‌گفتند که ما با شما هستیم، ما مردمی هستیم، ما مرد عمل هستیم، همه آن‌ها در وسط راه بریدند کمونیست‌ها (اکثریت یا اقلیت) منافقین همه چهره‌هایشان را لعاب مسلمانی دادند و عاقبت رسوا شدند آنان از راه بازماندن و دست بیعت با ابر جنایتکاران دادند شیطان بزرگ و کوچک ـ همه آن‌هایی که منافعشان در خطر بود، خواستند سر سپرده‌ها، معدومی‌ها، ملی‌گراها چهره خودشان را به صورت مسلمان نشان دادند دستشان رو شد آن‌ها فکر می‌کردند اگر وارد میدان شوند منافع آنان حفظ می‌شود به زودی فهمیدند که اسلام به فکر منافع اسلام و آنانی که در خط اسلام هستند می‌باشد، کاری کردند که چهره هاشان مشخص شد وضعیت آنان بر مردم معلوم گردید و مردم آنان را شناختند یکی پس از دیگری طرد گردیدند، رشته همبستگی، دوستی و محبت خودی‌ها در جبهه ظاهر شد، جنگی که آمریکا برای ما به وجود آورد از طریق عراق بر ما تحمیل کرد. در جریان جنگ آنانی که حزب ا... بودند، در خط امام بودند حرکت کردند و هم آن عزیزان در این جا گرد هم جمع شدند دست به دست هم دادند و عهد کردند از هم قول می‌گرفتند وقتی به بهشت می‌روند در جوار ائمه اطهار (ع) سفارش دیگران را بنمایند رفاقت فقط در اینجا نباشد اگر در اینجا هم سنگر و دوست هستیم وقتی در جوار ائمه (ع) رفتیم یکدیگر را به یاد بیاوریم این نحوه همدلی در جبهه یک حرکت درونی برای نیروها ایجاد نمود خودشناسی و خداشناسی معیار گردید وقتی خود و امام خود را شناختند و خدا را شناختند فهمیدند جبهه یعنی چه؟ جنگ یعنی چه؟ و همه این‌ها یک حرکت درونی بود و وقتی در جبهه بودند به فکر پشت جبهه نبودند که وضعیت خانواده و زن و بچه‌هایشان چگونه است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا با زن و بچه‌هایشان وداع کرده بودند آنانی که پدر و مادر داشتند و فرزند یکی یک دانه آنان بودند با پدرشان و مادرشان وداع کردند آنانی که مادری پیر داشتند به او فهماندند مادر امام ما ـ امام حسین (ع) ـ فدای اسلام شد و همه زندگی‌اش را فدا کرد تو باید راضی بشوی و از خدایت بخواهی که من بتوانم در جبهه و جنگ از دین خدا حمایت کنم و برایم طلب آمرزش نمایی ... او مادر پیرش را راضی می‌کرد و به جبهه می‌رفت پدری که فقط یک فرزند داشت او را در راه خدا هدیه نمود خانمی که فقط چند روزی با شوهرش زندگی نمود بعد از چهارده روز زندگی مشترک، وی را به جبهه فرستاد این‌ها همه سندهای زنده و تاریخی عصر ما هستند این همه سندهای زنده حرکت‌های اسلامی در سرتاسر جبهه‌های جنگ هستند من چون مقداری در اینجا ـ داخل ماشین ـ صحبت کردم و با اینکه گلویم اجازه نمی‌دهد این گونه سخن بگویم ولی احساسات و عاطفه باعث می‌شود که بلند صحبت کنم و البته دور و بر من کسی نیست جز خدا و ملائکه‌هایی که همه ما به همراهمان داریم ... باید این ملائکه را واسطه قرار بدهیم و از خدا بخواهیم که از ما راضی باشد و آنان عمل صالح ما را به خدمت امام زمان (عج) ببرند و بتوانیم پیش امام خودمان سربلند باشیم و رضایتش را جلب نماییم. امام زمان (عج) منجی عالم بشریت، پناه بی پناهان، یاور مظلومان، نجات دهنده محرومان جهان، حامی مظلومان، انتقام گیرنده از همه ستمکاران و همه آن‌هایی است که به اسلام ظلم کرده‌اند به ائمه اطهار (ع) ظلم کرده‌اند... امام زمان قیام می‌کند تا انتقام همه آنان را بگیرد. و همین امام کسی را می‌خواهد که پیروش باشد خود را عملاً وارد مرحله کارزار کرده، و با شیطان صفتان بجنگد: جنگ عملی داشته باشد بعضی منتظر آقا هستند که بیاید و جنگ را شروع کند و به همین دلیل وارد جنگ نمی‌شود امام زمان (عج) به کسی که این عقیده را دارد نگاه نمی‌کند منتظر آقا کسی باید باشد که الآن در غربت اسلام و مظلومیتی از آن که سراسر جهان را فرا گرفته است، مسلمان را شکنجه می‌کنند و او زیر چکمه ابرقدرت‌ها له می‌شود بپا خیزید! ای مسلمان، کسی که دم از شیعه می‌زنی بلند شو حرکت کن، تو مرد مبارزه و عمل باش، تو مرد مبارزه در میدان جنگ باش مرد مبارزه میدان کارزار باش، تفنگ و اسلحه‌ات را به دست بگیر و در دست دیگر قرآن را بگیر، پیرو مکتب اسلام و دنباله رو امامت باش ... امام عزیزمان در جماران ندای هل من ناصر ینصرنی سر می‌دهد و می‌گوید گوش‌هایت را باز کن اگر نشنوی صدای مظلومانه‌اش را و حرکت نکنی آن وقت دیگر در صف شیعیان و مسلمین نیستی ... تو باید خود را آماده کنی ـ تو باید خود را مهیا کنی برای عملی که امروز جهان درگیرش است یعنی همه کفر به میدان آمد و تو باید با همه وجودت اسلامت را دریابی و با همه زندگی، قوت، قدرت که داری در معرض عمل حاضر شوی، باید اسلحه‌ات را پر از فشنگ کنی مهماتت را برداری، چه مهمات معنوی و چه مهمات تدارکاتی و تسلیحاتی، باید مهمات برگیری، فردا به خانواده شهدا جوابی نداری که بگویی چرا که فردای قیامت خانواده شهدا جلوی ما حاضر می‌شوند و با شهدایشان که سندهایشان است...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزانی، رزمندگانی، که بدون هم جایی نمی‌رفتند اگر می‌خواستند مرخصی بروند، استراحت کنند، زیارت بروند حتی در عملیات شرکت کنند با هم بودند، با هم می‌جنگیدند ولی حال عزیزان برگشتند و بدون دوستان و رفقا، امروز روز شهادت حضرت زهرا (س) است و من در داخل ماشین نشسته‌ام و از هفت تپه به اهواز در حرکت هستم مأموریتی دارم به همراه خود ضبط صوتی آوردم و می‌خواهم حرف‌هایم را ضبط کنم تا برای آیندگان بماند شاید لیاقت شهادت را نداشته باشم ولی می‌خواهم داشته باشم که اگر یک وقتی دلم گرفت این صداها خیلی چیزها را به خاطرم بیاورد، رفقا و دوستان را به یاد بیاورم که در عملیات چه می‌کردند چه عملی را در خط مقدم از خود بروز می‌دادند چه ایثارگری‌ها و فداکاری‌هایی داشته‌اند چطور می‌جنگیدند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم بیاید آموزش دیدن، نیروی ویژه شدن، خط شکن شدن و دقت کردن آنان در آموزش و یادگیری‌شان. مسایلی است که باید ضبط شود فداکاری برادران باید گفته شود شاید یک روزی ما نبودیم خانواده‌های معظم شهدا خاصه شهدایی که با هم بیشتر بودیم بیشتر تماس داشتیم صدای گنه کاری مثل من را بشنوند و به فرزندان معصومشان که این همه فداکاری نموده‌اند توجه بیشتری بفرمایند بدانند چقدر موفق بودند و در مورد آنان حرف و مطلب زیاد است زیرا هفت سال از جنگ می‌گذرد و آنان با رشادت‌های پی در پی و شرکت در عملیات متعدد، متحدانه، با یکپارچگی، اخوت و محبت منطقه جنگی و جنگیدن را لمس کردند به یاد زندگی و دنیایشان نبودند به یاد همه آن‌هایی که در پشت جبهه است پدر، مادر، تحصیل، کارگاه، دانشگاه، مدرسه، اداره، مزرعه نبودند معلم، دانشجو، محصل، کارگر، کشاورز همه بودند کلاس و مدرسه، کارگاه و. مزرعه را رها نمودند فقط گفتند حسین و خواستند حسین (ع) را یاری دهند خواستند راهش را ادامه بدهد خواستند شجاعت‌ها، ایثارها و حرکت شهادت گونه امام حسین و یارانش را به نمایش گذاشته، امتحان پس بدهند هر چند این حقیر لیاقت وصف وضعیت رزمندگان را ندارم و شناخت لازم را برای وصف رزمندگان ندارم و نمی‌توانم یک پاسدار واقعی اسلام را شناسایی کنم و واقعیت را از دور نشان دریافت کنم تا برای خودم درس باشد. و برای زندگی خودم برنامه ریزی کنم. اسرار زیادی در میان بسیجیان نهفته است که هر کدام از آنان خط درست را فهمیده‌اند انقلاب را فهمیده‌اند، اسلام را شناختند امامشان را درک کردند ارتباط خود و خدایشان را درک کردند صحبت کردن پیرامون تک تک این عزیزان مشکل است در خط بودنشان، در عملیاتشان، آموزششان، مطیع و گوش به فرمان بودنشان. همه‌اش هوش بودند و حافظه که مطلب را بگیرند و در جایش مصرف کنند هدف این بود که تجربه چند سال جنگ به عزیزان دیگر انتقال داده شود روحانیون در خط امام و مبارز بی وقفه در جبهه‌ها هستند عمامه به سر می‌گیرند، سلاح بر دوش و قرآن در دست جلوی صف‌ها حرکت می‌کنند و مثل ستاره می‌درخشند آنان از خدا، ائمه، بهشت و رستگاری سخن می‌گویند و در خط مقدم از وعده‌های خداوند به مؤمنین و مجاهدین سخن می‌گویند همه رزمندگان به گوش هستند اینجا همه مطالب را می‌گیرند وقتی از جهنم و خشم خدا صحبت می‌شود سر را به زان وان می‌چسبانند، گریه می‌کنند، ناله می‌کنند و با خدایشان العفو العفو می‌گویند خدا مگر می‌شود انسان گناه نکند من گناهکار آمدم در این جبهه آدم بشوم آمدم در دانشگاه امام حسین (ع) ثبت نام کردم تا در صف مجاهدین قرار گیرم رزمنده می‌گوید خدایا می‌شود من آن فردی باشم که توبه‌اش را قبول کنی؟ می‌شود کسی باشم که بتوانم تو را از خود راضی کنم... همه‌اش در دلش راز و نیاز است و استغاثه به درگاه خدا دارد با خدایش ناله و گریه می‌کند مثل آدمی که یک دنیا گناه کرده باشد مثل آدمی که تمام وجودش گناه است ضجه می‌زند به سجده می‌افتد و حسابی گریه و ناله می‌کند آن قدر که چشمانش از گریه ای که می‌کند پر از خون می‌شود در همین حال اگر فرمانده دستور دهد که بلند شو رزم شبانه است باید حرکت کنیم در دل شب حرکت می‌کند لباس رزم می‌پوشد و گوش به فرمان فرمانده‌اش است چند ساعت با کوله بار مهمات، اسلحه و ... حرکت می‌کند پشتش به درد می‌آید ولی اظهار خستگی نمی‌کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا؟ برای اینکه عشقی در دل دارد که عشق رزمندگی و دفاع از اسلام است دفاعی که از حضرت آدم (ع) تاکنون به پای اسلام صرف شد و خون‌های فراوانی ریخته شد. در این راه همه ائمه اظهار (ع) ما شکنجه دیده‌اند. زندان رفتند و به شهادت رسیدند تا اینکه اسلام باقی بماند همه پیغمبران به عناوین مختلف به دست جلادان شکنجه شدند و همه آنان را به دردها و رنج‌ها مبتلا مردند ولی آنان فقط خدا را صدا می‌زدند... فقط خدا را داشتند هدفشان فقط خدا بود فقط الله بود هدفشان پیاده کردن احکام الهی بوده است، خواستند حاکمیت خداوند را در کره زمین پیاده کنند حاکمیت خداوند و قرآن را در زمین گسترش بدهند پرچم توحید را به اهتزاز در بیاورند چون حرکت، حرکت الهی و خدایی بود معلوم است که دشمن دارد این حرکت موانع زیادی دارد که شیطان در جلویش می‌گستراند همه بچه شیطان‌ها دنبال شیطان بزرگ حرکت می‌کنند تا بتوانند این حرکت الهی را توقف بدهند و این همان حرکتی بوده است که انبیاء الهی و ائمه اطهار شروع کرده بودند و خدا و قرآن به آن فرمان داده بود نوری درخشیدن گرفت خواستند نور هدا را بپوشانند و خاموش کنند ولی مجاهدین راه خدا، آن‌هایی که جهادگر فی سبیل ا... هستند حرکت کردند دنباله روی روحانیت و امامشان بودند نگذاشتند نور خدا خاموش شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌ها خود را آماج گلوله‌های دشمن، شیطان بزرگ و بچه شیطان‌ها، کردند و فدا شدند. سینه‌هایشان را به امواج گلوله‌ها سپردند و به شهادت رسیدند. آن چنان غریدند و جنگیدند که روح قوی و الهی آنان که بر بدن سواری می‌گرفت رو به ضعف رفت. تا نفس داشت، می‌خواست اعلام کند که فدایی اسلام است در گوشه ای می‌نشست تا نفسی تازه کند تا بتواند دوباره جنگ کند همان جنگ و دفاعی که سفارش خدا و پیغمبر بوده است و امام خمینی به پیروی از رسول گرام (ص) توصیه‌اش فرمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبران در این راه فرزندانشان را فدا می‌کردند. خانواده‌شان را فدا می‌کردند، امام حسین (ع) همه هستی خودش را به میدان آورده همه خانواده‌اش، زن، بچه، برادر، برادرزاده‌ها، خواهرش، دخترش، طفل شیرخوارش را به میدان آورد این منتهای درسی بود که می‌خواست به ما شیعیان بدهد درس بدهد که ای شیعه نباید زیر بار ظلم بروی، تو نباید زیر بار ستم، تجاوز کاران بروی، تو نباید گول شیطان و شیطان بچه‌ها را بخوری، تو انسانی، آزاده ای، باید در دنیا سربلند باشی، باید در دنیا سرت را بلند کنی و به همه مسلمین بگویی من خود را فدای اسلام کردم باید همه ما فدای اسلام بشویم امام حسین (ع) با کفار، مشرکین و نابکاران ـ آن‌هایی که کشتن وی را حلال می‌دانستند و می‌گفتند که اگر امام حسین را بکشیم بهشت را برای خود خریده‌ایم ـ جنگید همان‌هایی که به قول خودشان تسبیح و سبحان ا.. می‌گفتند ولی کمر به قتل امام حسین (ع) بسته بودند. امام حسین حجت خود را در کربلا تمام کرد موقعیت کربلا را بپا نمود مردانگی، شرافت، حریت و آزادگی را در آنجا پیاده کرد. قدرت اسلام را در معرض دید همگان قرار داد. همه وجودش را در راه اسلام در معرض نمایش گذاشت امام حسین وقتی وارد میدان می‌شد سخنرانی می‌کرد ... مردم اگر مرا نمی‌شناسید بشناسید اگر کسی تا به حال مرا نشناخت، بشناسد اگر هم می‌شناختید بهتر بشناسید من فرزند زهرای مرضیه هستم من فرزند کسی هستم که پدرش پیغمبر است من فرزند کسی هستم که پدرش ـ پدر من ـ علی مرتضی است و برادرم امام حسن مجتبی (ع) است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند ما را یاری فرماید تا مسایلی را مطرح کنیم که به نفع اسلام و جامعه اسلامی باشد. قطعه شعری است که یادم آمد برای همه مایی که باید در میدان عمل و نبرد با دشمن کارزار کنیم و در این میدان که نمایانگر حقایقی ارزنده است، مفید خواهد بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با بیرق خون بیا به میدان نبرد درهم بشکن سپاه دشمن ای مرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردانه به پیش چشم هر چه نامرد بشوی با سرخی خون خویش، گونه زرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل می‌تپد از ترانه خون شهید بر خاک ببین گونه گلگون شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دفتر روزگار از روز نخست با جوهر خون نوشته قانون شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنام خدا و بنام هستی بخش دانا و به یاد شهدای گران قدر اسلام و به یاد شهدای کربلای امام حسین (ع) و شهدای کربلاهای ایران. امشب در این خانه به خاطر ضبط وصیت نامه خود تنها هستم و پیش بینی قبلی هم نداشتم که چه مطالبی را عنوان نمایم ولی امیدوارم خداوند کمک فرماید تا بتوانم همه مطالبی را که لازم است عنوان کنم تا همان طور که عرض شد آن مطالب به نفع اسلام باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حقیر حسین بصیر متولد 1322 شماره شناسنامه 108&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ جنگ در اسلام تاریخی است که برای ما و آیندگان درس است و مکتبی است برای همه انسان‌های در خط خدا و مسلمانان جهان، و یک حرکتی است که نوع نگاه و حرکت انسان را در صحنه کارزار معین می‌نماید و هدف‌ها را در آن حرکت‌ها معلوم می‌دارد. چه هدف آن کسی که هدف نام قدس و پلید و شیطانی، برای خود درست می‌کند، هدف مقدس ندارد. بلکه اندیشه‌های شومی در سر دارد که آن هم زور گفتن و تعدی کردن به مال و نوامیس مردم است. حرکت اسلامی، حرکتی انسان ساز است و برای آینده و بشریت درس و کلاسی آموزنده است که انسان می‌تواند با این حرکت و جنگ، با این جهاد، همه مسائل انسانی را تأمین کند. این است که خداوند بر ما جهاد فی سبیل الله را واجب کرده است. همه ارزش‌ها را در مقام مجاهدین به انسان داده است که بهشت جاودان است. مجاهدین فی سبیل الله افضل بر مردمی هستند که دائم به عبادت خداوند مشغولند از همه آن‌هایی که به خداوند ایمان دارند افضل هستند. این است که باید نواری را پر کنم که برخی از مسایل جبهه در آن ضبط شود و برخی از مسایل خودمان هم گفته شود این حرف‌ها را با یاد خدا شروع می‌کنم و با یاد خدا و یاد امام زمان (عج) به اتمام می‌رسانم. حدود 6 سال و خرده ای شاید حدود 7 سال است که ما در جنگ هستیم و در این مدت جوانان رزمنده فراوانی به جبهه آمدند و رفتند مجاهدین راه خدا برای رضای خدا دست از خانه و زندگی‌شان دست کشیدند و در این میدان عمل حاضر شدند تا بتوانند وظایف دینی خود را به انجام رساند به امام عزیزشان لبیک بگویند بتوانند پرچم لا اله الا الله را به اهتزاز در آورده حسین وار خود را در معرض خطرات، شداید و سختی‌ها و آزمایشات قرار دهند شاید بتوانند در زمره پیروان واقعی امام حسین (ع) قرار بگیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من عذر می‌خواهم از اینکه این نوار را پر می‌کنم، به خاطر اینکه قدرت بیان و قدرت حرف ندارم که بتوانم مسایل را مطرح کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول اینکه این بسیجیان و پاسدارانی را که در خط مقدم و جبهه و پشت جبهه عاشقانه جهاد می‌کنند و احکام اسلامی را اجرا می‌نمایند بشناسیم آنان شیفتگان حقیقت هستند می‌خواهند همیشه صداقت، پاکی و درستی در وجودشان و محل کارشان موج بزند اگر پلیدی و ناپاکی را ببینند آزرده خاطر می‌شوند. آن قدر نسبت به این ارزش‌ها حساس هستند که حاضرند تمام وجودشان را در این راه بدهند، تا دیگران را صادق، پاک و درستکار ببینند متأسفانه عده ای صداقت آنان را درک نکرده‌اند تا حمایت لازم را از آنان داشته باشند آنانی که درک کرده‌اند همان مسئولان مستقیمشان است که ارزش آنان را می‌دانند و نظرشان به آنان است و همه و رد زبانشان این است که وجود این عزیزان، رزمندگان، سالم باشد باید شرایطی حاصل شود که به زندگی و کارهایشان رسید هنوز هستند کسانی که آنان را درک نکرده‌اند و نتوانستند بفهمند بسیجی یعنی چه؟ بسیجی‌ها وقتی به جبهه اعزام می‌شوند واحدها را خودشان اعلام می‌کنند وقتی از آنان می‌خواهی در فلان واحد کار کن می‌گوید من در ادوات ورزیده‌ام آنجا باید مشغول بشوم یا در گردان آر پی جی زن باید باشم یا فلان و این عشق توی دلش هست از همان جایی که دارد می‌آید به عشق همان واحد حرکت می‌کند وقتی واحد مورد علاقه‌اش را انتخاب نمود شروع به آموزش و یادگیری می‌کند آموزش‌های مختلف را یاد می‌گیرد شب تا صبح و صبح تا شب به کار و آموزش امور جنگی مشغولند اگر در کارش نواقصی است سعی دارد آن‌ها را برطرف نماید اگر در آموزش چیزی را جا گذاشته است سعی می‌کند یاد بگیرد تا قادر باشد کار بهتری را عرضه کند چون عملیات کوهستانی، دشت باز و دیگر عملیات به یک صورت نیست هر کدام تاکتیک‌های مربوط به خود را دارد باید از تجربیات گذشته استفاده شود و آن‌ها را با شرایط جدید تطبیق داد و در این صورت می‌تواند خود را به خوبی برای عملیات آینده آماده سازد مثلاً زمانی عملیات ما آبی خاکی شد از این جهت خیلی از امور لازم برای خودمان روشن نبود ولی الحمدلله روشن شد خیلی از مسائل بود که ما متوجه آن‌ها نبودیم ولی وقتی در عملیات قرار گرفتیم متوجه شدیم که این جنگ برایمان منفعت داشت منفعت‌های زیاد، ما قرار شد روز اول به تبور برویم و آنجا را تحویل بگیریم کیلومترها با بلم راه رفتیم در داخل هور العظیم متوجه شدیم که در اینجا باید یک طور دیگر جنگید تاکتیک‌هایی را به کار ببندیم که بتوانیم مقاومت کنیم حداکثر مقاومت را داشته باشیم روزهای اول وضعیت داخل آب برایمان مأنوس نبود شاید هم فکر می‌کردیم که نتوانیم در اینجا خوب بجنگیم نتوانیم خوب مقاومت کنیم ولی با رفتن و حضور یافتن در آنجا و با آموزش‌هایی که برادران ما دیدند باورمان شد که می‌توانیم دو عملیات انجام شد آن قدر اعتماد به نفس و قدرت یافتیم که می‌توانستیم ادعا کنیم در اقیانوس‌ها هم می‌شود جنگید با همین امکانات کم خود می‌توانیم خیلی کارها بکنیم. حتی کشتی‌های دشمن را ساقط کنیم حتی ناوگان‌های دشمن را از کار بی اندازیم حتی در مقابل همه قدرت‌هایی که بر علیه اسلام بلند شدند قد علم کنیم این را دشمن هم فهمیده بود، دشمن قدرت اسلام را فهمید موقعیت و وضعیت اسلام را و خلوص بچه‌های بسیجی را متوجه شد در وجود بسیجی‌ها عشقی زبانه می‌کشد که همه چیزشان را فرا می‌گیرد ایثارشان، فداکاری‌هایشان همه و همه به عشق به مکتب وابسته است که انسان را عاشق می‌کند این مکتب است که انسان را امیدوار می‌کند؛ او را پا بر جا و استوار نگه می‌دارد یادآوری جنگ‌های گذشته در صدر اسلام برای نیروهای مان لازم است ما می‌توانیم با یادآوری جنگ‌های بدر، احد، خیبر و دیگر جنگ‌های صدر اسلام که در بیشتر آن‌ها مولایمان علی مرتضی (ع) شرکت کرده بود پیامبر اکرم (ص) در آن جنگ‌ها حضور داشته اعتقادشان را ریشه دار کنیم و بگوییم بعد از آن نبردها، امام حسین (ع) در کربلا حماسه ای بپا نمود و بر علیه ظلم قیام جانانه کرد؛ او بر علیه ستم پیشگان و ستمگران قیام کرد مظلومیت خود را به عالم نشان داد. به ما درس داد که چگونه باید در آینده زندگی کنیم و قدرت مکتب خود را به عالم بشناسانیم امام حسین (ع) در روز عاشورا یک عملیات نکرد چندین هزار عملیات انجام داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات امام (ع) جنبه‌های معنوی، اقتصادی، اجتماعی، رزمی، تاکتیکی و ... را در خود داشت وضعیت خود، موقعیت خود و مشخصات خود به مردم و مردم را به آینده ای که در پیش دارند آگاه نمود گذشته و جا داد خود را معرفی فرمود. با همه آن‌هایی که کمر به قتل او بسته بودند اتمام حجت نمود تا نگویید نمی‌دانستیم چه کسی را کشته‌ایم وقتی توطئه‌های آنان در قتل امام حسین (ع) در خانه خدا برملا شد و رسوا شدند جنگ روی در روی را آغاز نمودند و امام حسین (ع) همه یاران خود را یکی پس از دیگری فدای اسلام کرد و زن‌ها و بچه‌ها را به صحنه آورد تا به آیندگان بیاموزد وقتی اسلام در خطر است اهل و عیال ارزش ندارند و باید خدا شوند ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زینبی که در دامان پر مهر و محبت چون دامن پاک فاطمه زهرا (س) پرورش یافت و از او درس‌ها آموخت از پیامبر اکرم (ص) و از پدرش علی مرتضی (ع) درس گرفته بود از برادرانش حسن و حسین (ع) چیزهای فراوانی آموخت در عاشورا حضور یافت و همه آن دانسته‌ها را در صحنه عاشورا و در اسارتش پیاده کرد؛ اسارتش یک کلاس درس بود رشادت و بزرگواریش و قدرت بیانش درس بود، خطبه‌اش دانشگاه بود این‌ها همه اهدافی هستند که رزمنده به آن‌ها عشق می‌ورزد، و مفتخر است که آن درس‌ها را از ائمه گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حرکتی که یک رزمنده در جبهه می‌کند این است که آر پی جی بر دوش به دنبال شکار تانک می‌رود چون مکتب دارد و به خاطر مکتب آر پی جی بر دوش می‌گیرد تا شکارش نکند آرام نمی‌گیرد این رشادت، جسارت و قدرت را مکتبش به او داده است دلیری به او داده است. مکتب به او قدرت و جسارت داد تا بتواند از حریم مقدس اسلام دفاع کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات والفجر 8 مسایلی را در عملیات آبی خاکی داشته‌ایم که همه‌اش را نمی‌شود بیان کرد ولی گوشه ای از آموزش‌های را که آنان دیده‌اند نقل می‌کنم برای اولین بار در آب بهمن‌شیر افتادند وقتی اولین بار داخل آب شدند تصور نمی‌کردند که بتوانند از این طرف آب به آن طرف بروند با آموزش‌هایی که دیدند بعد از چند روز توانستند علیرغم جزر و مدی که آب داشت به آن طرف آب بروند روزهای بعد رفتن و آمدن‌ها چندین بار تکرار شد و همین تمرین در شب و شب‌هایی که هوا تاریک بود انجام می‌شد. آنان در آب سردی که جزر و مد هم داشت تمرین می‌کردند، می‌لرزیدند ولی با این همه امید به چیزی داشتند، امید به پیروزی، امید به رسیدن هدف، امید به اینکه حرف امامشان اطاعت کرده باشند امید به اینکه حرف و فرمان خدا را اطاعت کرده باشند و وعده‌هایی را که خداوند داده است تحقق یابد ... آنان این تلاش را داشتند تا بلکه خانواده شهدا را خوشحال کنند روح هم رزمان شهیدشان را آنان راضی و خشنود باشد چون پیمان‌هایی بسته بودند که آنان که مانده‌اند راه را ادامه بدهند و شوق ادامه دادن راه است که آنان این همه خطرها را پشت سر می‌گذارند و بعد از آموزش خسته و کوفته برمی گردد به سنگرهای خودشان، همان جایی که گرد هم می‌آیند با هم غذا می‌خورند، حرف می‌زنند دعا و مناجات می‌کنند، نماز اقامه می‌کنند همان جا آقایی بلند می‌شود نوحه می‌خواند و بقیه به سینه می‌زنند البته نوحه خواندن و سینه زدن در آنجا حالت دیگری دارد چون نوحه و سینه در میدان عمل است و با شرایط عادی فرق دارد حالتی که یک رزمنده در محوطه جنگش دارد نمی‌تواند با بیرون از این حالت یکی باشد چون در میدان عمل حالتی پیش می‌آید که خود رزمنده متوجه نیست حتی چشم نیز بین دوربین‌ها قادر به ثبت دقیق آن حالت نیستند صداها قادر به برداشتن همه صداها نیستند حتی نویسندگان قاصرند که این حرکت‌ها و حرف‌ها و صحبت‌هایشان را روی کاغذ بیاورند این مسایل و حد ارزش آن‌ها را فقط خدا می‌داند غیر از خدا کسی نمی‌داند که حرکت معنوی آنان چه اندازه بالاتر از حرکت عملی آنان است آن حرکت معنوی انسان است که می‌تواند حرکت عملی‌اش را جهت بدهد اگر رزمنده حرکت معنوی نداشته باشد حرکت عملی‌اش ارزشی ندارد. اگر دقت کنیم همین حرکت عملی و عملیاتی را دشمن هم دارد ولی سؤال این است که چرا به او مقاومت و استواری نمی‌دهد؟ ولی ما مقاوم هستیم چه فرقی است؟ فرق این است که ما در سنگرهایمان قرآن داریم مناجات داریم، دعا داریم، یاد و خاطره شهدا را داریم، امام حسین (ع) و عشق به ولایت را داریم به یاد مظلومیت علی (ع) زهرا (س) هستیم ولی دشمن این حرکت را ندارد. وقتی سنگرهای دشمن را تصرف می‌کردیم داخل آن‌ها عکس، روزنامه ناجور و شیشه‌های مشروبات الکلی را می‌دیدیم ورق‌های مار و عکس‌ها مبتذلی که به دیوار زده بودند!! عکس‌ها و نقاشی‌های مبتذل روی دیوارهای سنگرهایشان کشیده بودند ولی در سنگرهای ما عکس‌های امام امت نصب شده بود. مطالب ارزنده و آموزنده نوشته شده بود آنچه که رزمندگان ما به همراه دارند قرآن، نهج‌البلاغه، مفاتیح و کتاب‌های شهید مطهری و ...است ولی دشمن و سنگرهایش این وضعیت را ندارد این است که ما پیروزیم، این است که ما استوار و مقاوم هستیم و می‌توانیم ادعا کنم همه وجودمان صرف اسلام می‌شود باکی نداریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مقدمه ای بود از وضعیت ما و نیروهایمان وقتی که وارد عمل می‌شدند. وقتی عملیات والفجر 8 شروع شده بود و نیروهای ما داخل آب افتادند غواص‌ها که همان نیروهای خط شکن ما بودند کار را آغاز نمودند. نیروهای موج بعدی آن‌هایی بودند که در قایق‌ها نشسته و آماده بودند تا اینکه غواص‌ها به سنگرهای دشمن حمله کنند این عمل آنان با ما امکان می‌داد تا نیروهای دوم ـ داخل قایق‌ها ـ را حرکت بدهیم می‌بایست حرکت زمانی و مکانی را دقیقاً محاسبه می‌کردیم باشید مشخص می‌شد که چه ساعتی باید این نیرو را حرکت داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شب مقداری باران آمد ابر روی آسمان پیدا شد دشمن متوجه نشد که ما قصد حمله داریم اطلاعی نداشت. نیروهای عمل کننده همچنان به پیش می‌رفتند چون عرض اروند زیاد بود و نیروها می‌بایست وقت زیادی صرف می‌کردند با وضعیت سرد هوا این حرف تو دل نیروها بود که آیا می‌توانند خوب عمل کنند آنان می‌خواستند پیروز شوند و پیروزی را برای خانواده‌های شهدا به ارمغان ببرند بتوانند با این پیروزی امام خودشان را شاد کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بتوانند با این پیروزی ملت محروم دنیا را امیدوار کنند حرکت شروع شد وقتی به وسط آب رسیدند عده ای از برادرها، چند نفری، با صدای یا حسین و یا علی و یا زهرا از پا می‌افتند گویا آب آنان را گرفته بود ولی حرکتشان را ادامه می‌دادند و جلو می‌رفتند سر و صدای آب این صداها را به گوش دشمن نرساند و آنان نتوانستند از موضع رزمندگان سر در بیاورند تا اینکه به پای کار رسیدند. تخریب چی ها یکی پس از دیگری معبرها را باز کردند نیروها وارد معبر شدند آمادگی خودشان را اعلام کردند تا دستور عملیات با رمز یا زهرا (س) داده شد و نیروها در آن وهله اول با نارنجک‌ها و سلاح‌هایی که داشته‌اند به دشمن حمله کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اولین برخورد با دشمن، نیروهای خودی روی سنگرهای آنان رفتند زمان زیادی طول نکشید که قایق‌ها به حرکت در آمدند و معبرهایی را که از پیش تعیین شده بود باز کردند. قایق‌ها با دریافت علامت چراغ دستی به سمت معبرها رفتند و جنگ را شروع کردند. دشمن تا آن زمان متوجه این مسئله نشد که این طور غافلگیر بشود قبل از رسیدن غواص‌ها به سنگرها و باز کردن معبرها دشمن چند بار چراغ روشن و خاموش کرد با نور افکن‌های خیلی قوی این کار را کرد. اول خیال کردیم دشمن از حمله ما آگاه شد بعد فهمیدیم دشمن متوجه مسئله نشد. برادران با اطمینان کامل معبرهایشان را باز کردند منورها یکی پس از دیگری زده شد تیراندازی آن‌ها به چپ و راست می‌شد باز خیال کردیم حمله لو رفت در این عملیات بعد از این غافلگیری برادران بالا رفتند و دشمن را به عقب راندند یک نفر از دشمن قادر به فرار نشد همه را به هلاکت رساندند فرماندهی گردانشان به فرماندهی تیپ پیام داد که ما داریم اسیر می‌شویم ما داریم اینجا کشته می‌شویم رزمندگان ایرانی خیلی به سرعت آمدند و ما را غافلگیر کردند فرمانده تیپ می‌گوید مقاومت کن فرمانده گردان می‌گوید من نمی‌توانم مقاومت کنم رسیدند، دیگر تمام شد صدا قطع می‌شود و بعد از چند لحظه خود فرمانده تیپ به فرمانده لشکرش مخابره می‌کند که من هم دارم اسیر می‌شوم باورشان نشد که این اندازه سرعت عمل داشته باشیم و بتوانیم دشمن را غافلگیر کنیم این از عظمت روح این رزمندگان است این رزمندگان خداجو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این گوشه ای است از وضعیت والفجر 8، همین طور بودند عملیات یا صاحب‌الزمان ادرکنی از داخل آب عبور کردیم با اینکه دشمن می‌دانست و می‌توانست عزیزان ما را درو کند ولی اینجا خدا نخواست و برادران رفتند و کار دشمن را یکسره کردند و دشمنان را به جهنم فرستادند. بعد از آن عملیات‌های دیگر آبی شروع می‌شود که در گوشه و کنار خلیج یا در جاهای دیگر بود. تنها چیزی که به این عزیزان دلگرمی می‌دهد عشق به خداست و عشق به لقای پروردگار و عشق به ائمه اطهار (ع) است عشق به حقوق حقه اسلام است و هدف پیاده کردن احکام مقدس اسلام و برافراشتن پرچم افتخار اسلام است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این عزیزان ـ این پاک بازان در همه عملیات‌ها، پرشور و پرطراوت و با عشقی مملو از ایمان، ایثار، فداکاری و گذشت شرکت نموده، مردانه ایستادند و جنگیدند. خدا ما را موفق گرداند تا بتوانیم سرباز خوب و واقعی اسلام باشیم و بتوانیم فردای قیامت نزد ائمه اطهار علی هم السلام سربلند باشیم. والسلام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345175&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات مرتبط با شهید حسن بصیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب شب عاشوراست!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات والفجر 8 یکی از عملیات‌های مهم و سختی بود که طی دوران دفاع مقدس اتفاق افتاد و محور کارخانه نمک نیز یکی از سخت‌ترین محورهایی بود که بچه‌های ما توانستند آن را با چنگ و دندان حفظ کنند. شهید حاج حسین بصیر که آن وقت فرمانده گردان یا رسول (ص) بود، در همین محور با نیروهایش حضور داشت. از کل نیروهایش 53 یا 54 نفر بیش‌تر نمانده بودند. پشت بی سیم به من گفت: «دو تا اسیر گرفتیم، بیا آن‌ها را ببر عقب»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن وقت من مسئول محور اطلاعات بودم. حاج حسین اصرار داشت که من حتماً بروم. من هم یک نفربر گرفتم و رفتم. وقتی به آن جا رسیدم تنها چیزی که مرا متعجب ساخت شرایط سختی بود که رزمنده‌های ما در آن به سر می‌بردند. تا زانو در آب بودند و پشت سنگرهایی سنگر گرفته بودند که با کلوخ و گونی‌های پاره پاره ساخته شده بودند!.... یادم نمی‌رود که شهید بصیر وقتی تعدادی از بچه‌ها آمدند و گفتند: «شرایط سخت شده و ما نمی‌توانیم مقاومت کنیم» برگشت به آن‌ها گفت: «امشب، شب عاشورای ماست این جا جنگ احد است، ما را در این تنگه گذاشته‌اند تا دشمن از آن عبور نکند، پس ما مقاومت می‌کنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345188&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بانگ الله اکبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال 1365 در عملیات کربلای 4 در گروهان 2 گردان یا رسول (ص) بودم. شب عملیات، ما از گمرک خرمشهر به طرف اروندرود حرکت کردیم. سوار قایق شدیم تا به آن طرف اروند کنار برویم. وقتی بالای خشکی رسیدیم، پیکر بسیاری از رزمنده‌ها را روی زمین دیدیم. با حرکت به راست، به یک سه راهی برخوردیم که مستقیم به جزیره‌ام البابی ختم می‌شد. در بین راه، تیربارهای دشمن جلوی پیشروی نیروهای ما را گرفتند. حاج بصیر که فرمانده تیپ بود، در خط مقدم جنگ حضور داشت و به ما گفت که با سلاح نمی‌توانیم بجنگیم. در آن لحظه، با هم با صدای بلند الله اکبر گفتیم. عراقی‌ها از سنگرهای خود بیرون می‌آمدند و فرار می‌کردند. در آنجا فهمیدم حاجی با روحیه معنوی بالایی که دارد، کمک کرد آن منطقه را آزاد کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: محمد شالی کار، هم رزم شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345184&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعبیر خواب پیرمرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیروهای گردان حضرت یا رسول ا... به فرماندهی سردار شهید حاج بصیر آماده عملیات به پاسگاه ابوذر بودند (عملیات قدس 1). قبل از حرکت، تمام نیروها به وظایف خود در عملیات توجیح شدند و قرار شد چند نفری به عنوان چاد ربان در منطقه بمانند. یک دفعه رو به من کرد و گفت: به حاجی بگو من دیشب خواب مادرم (حضرت زهرا (س)) را دیدم و حتماً بایستی در این عملیات شرکت کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به حاجی گفتم، او دوباره گفت که فرمانش اطاعت شود و من هم ابلاغ حاجی را برای بار دوم به پیرمرد سید رساندم، ولی با چشمان اشک آلود رو به من کرد و گفت: اگر شما مرا نبرید، روز قیامت پیش جدم (فاطمه زهرا (س)) شکایت شما و حاجی را می‌کنم. من که روحیه‌اش را این گونه دیدم، دوباره پیش حاجی رفتم و جریان را دوباره بازگو کردم. ولی باز حاجی قبول نکرد که او را به خط مقدم ببریم. پیرمرد سید پیش حاجی رفت و گفت: تو را به خدا و به پهلوی شکسته مادرم قسم می‌دهم که مرا با خودتان ببرید. او دوباره رو به حاج حسین کرد و ادامه داد: من با شما شرط می‌بندم قبل از عملیات، رمز عملیات را به شما بگویم و اگر دیدید رمز عملیات شما با گفتار من یکی است، مرا با خودتان ببرید. حاجی فهمید که جریانی پشت اصرار سید بزرگوار وجود دارد و قبول کرد. سید رمز عملیات را چند ساعت قبل از عملیات به حاجی گفت که اتفاقاً درست بود. حاجی بعد از پایان رمز عملیات، با چشمان اشک آلود آن سید بزرگوار را در آغوش گرفت. چند لحظه با یکدیگر خلوت کردند. آن پیرمرد اولین شهید گردان در این عملیات بود. گلوله دشمن بر پیشانی پینه بسته او اصابت کرد و بس وی مادرش بی بی فاطمه زهرا (س) شتافت. آنجا فهمیدم که دلیل اصرارش چیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: شعبان محمدیان، هم رزم شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345190&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضور موثر حاجی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات کربلای 5 لشکر 25 کربلا از پلی که در غرب کانال ماهی قرار داشت پشتیبانی می‌شد؛ به طوری که تدارک از آنجا به خط مقدم می‌رسید. چون دشمن از این موضوع با خبر بود، تصمیم داشت آن را نابود کند و منطقه در اختیارمان را دوباره باز پس گیرد. به همین دلیل، تمام توانایی‌های عملیاتی خود از جمله نیروهای گارد ویژه ریاست جمهوری و کمان دوهای ارتش بعث در آن منطقه متمرکز کرده و پست سر هم کرده و بدون هیچ وقفه ای پل و منطقه را با خمپاره، آتشبارهای توپخانه، هلی‌کوپتر و گاهی هم عملیات‌های هوایی، زیر آتش خود گرفته بود. تنها جان پناهی را که می‌توانستیم در آن منطقه از آن به عنوان دفاع از خود استفاده کنیم، کانالی بود که در دژ غرب دریاچه ماهی احداث شده بود. در آن موقعیت عرصه بر ما خیلی تنگ شده بود و اغلب نیروهای ما شهید یا مجروح شده بودند. دشمن هم از سمت راست خط (کانال زوجی) شروع به پیشروی کرد و بخشی از خط را تصرف نموده و هر لحظه در صدد بود که خود را به کانال ماهی و پل روی کانال نزدیک کند... در این شرایط بسیار سخت که هیچ امیدی برای حفظ کردن آن منطقه و حتی زنده ماندن نداشتیم، یک باره صدای دل نشین و گرم حاج بصیر را از آن سوی بی سیم شنیدم که می‌گفت: من دارم می‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی صدای حاجی را شنیدم، چنان امیدوار شدم که اصلاً فراموش کردم از او بپرسم با چند تا نیرو می‌آید؟ با صدای بلند به بچه‌ها گفتم: حاج بصیر داره میاد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه‌ها با شنیدن این خبر خوشحال شدند و با صدای بلند به یکدیگر خبر دادند. مدتی نگذشت که حاجی از راه رسید اما نیروی زیادی همراهش نبود، چون تعدادی از آن‌ها در مسیر زخمی یا شهید شده بودند. وقتی او رسید، فاصله بین ما و دشمن به حداقل رسیده و جنگ به نبرد نارنجک تبدیل شده بود. من سریع منطقه را برای حاجی توجیه کردم و او وقتی در جریان اوضاع منطقه قرار گرفت، رو به نیروها کرد و گفت: «5 تا نیرو می‌خواهم» هنوز حرف حاجی به پایان نرسیده بود که 5 تا از بچه‌ها از جمع نیروهایی که در اطراف ما بودند بلند شدند و پشت سر حاجی (که ذکر مقدس یا فاطمه الزهرا (س) بر لبش جاری بود) نیم خیز از داخل کانال رو به سوی دشمن حرکت کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی حاجی حرکت کرد نه تنها آن 5 نفر بلکه بقیه نیروها به جز یک بی سیم چی به همراه او رفتند. بیش از 15 دقیقه نگذشته که آن‌ها، بخشی از خط سمت راست ما، که به اشغال دشمن در آمده بود را تصرف کردند و کل خطی که ما از دست داده بودیم را مجدداً باز پس گرفته و 23 نفر از نیروهای دشمن را به اسارت در آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: کمیل کهن سال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345198&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجروحان دیگر واجب‌ترند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات والفجر 8 در بهداری لشکر 25 کربلا فعالیت می‌کردم. در یکی از بمباران دشمن در آبادان، تعداد زیادی از رزمنده‌ها مجروح شدند اما نیروی کمی برای کمک به آن‌ها بودند. در آن لحظه، رزمنده‌ها کمک کردند تا مجروحان را به اورژانس ببریم. در آن میان، حاج بصیر را دیدم که سرش ترکش خورده بود و با این حال، مجروحی را در دست گرفته بود و به داخل آمبولانس می‌گذاشت. اشک از چشمانم سرازیر شد و پیشش رفتم و گفتم: حاجی شما خودتان مجروح شدید و نیاز به کمک دارید. شما چرا؟ در جواب گفت: این برادرها (همان مجروحین) از من واجب‌ترند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: محمد یوسف کریم پور، هم رزم شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345202&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رزمنده اسلام احساس تنهایی نمی‌کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احساس تنهایی تمام وجودم را گرفته بود. همین تنهایی و احساس غربت سبب شد تا در این مدت حضورم در منطقه، آرام و قرار نداشته باشم. خودم را به ستاد تیپ رساندم. می‌خواستم با فرمانده تیپ صحبت کنم. چند روزی منتظرش بودم. به زیارت خانه خدا رفته و حالا برگشته بود. بچه‌ها گفته بودند، فقط چند ساعتی رفت به خانواده‌اش سر زد و به منطقه آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من هم تا شنیدم، آمدم تا مشکلم را با او در میان بگذارم. مشکل که نبود. همان احساس تنهایی و دوری از دوستانم که در گردان یا رسول (ص) بود. نیم ساعتی زیر آفتاب سوزان بعد از ظهر، کنار سنگر ستاد به کیسه‌های شنی تکیه داده بودم که ناخودآگاه صدای فرمانده تیپ را شنیدم. از جایم بلند شدم. حاج حسین بصیر داشت از سنگر بیرون می‌آمد. فرمانده گردان‌ها هم با او بودند. صبر کردم تا آن‌ها بروند و حاجی تنها شود. لحظه ای دیگر انتظار کشیدم، همه رفتند. حاجی تنها شده بود. به سمتش رفتم. سلام کردم. حاجی به رویم لبخند زد و من بی هیچ مقدمه ای اصل ماجرا را گفتم: حاج آقا! من مدت زیادی است منتظر شما بودم. راستش من در گردان مسلم هستم حال آنکه اکثر دوستانم و همشهریانم در گردان یا رسول (ص) هستند. بعد نامه درخواستم را که تا آن لحظه در دستم بود به سمت حاجی گرفتم و ادامه دادم: خواستم اگر برای شما مقدور است، دستور بفرمایید تا به گردان یا رسول (ص) بروم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نظرم این گونه تصور کرده بودم که حاجی به خاطر شناختی که از من دارد، همین الآن خودکارش را درمی آورد و به فرمانده گردان دستور می‌دهد تا انتقال هرچه زودتر انجام گیرد. امّا دور از انتظار، حاجی دست‌هایش را باز کرد و مرا در آغوش خود جای داد و گفت: پسرم! شما برای چه احساس تنهایی می‌کنید. شما که تنها نیستید. شما 4 نفرید. خودتان، خدا و دو ملک آسمانی. تازه از همه مهم‌تر، در جای جای این منطقه که فرشتگان روی زمین زندگی می‌کنند، امام زمان (عج) هم حضور دارند. یک رزمنده اسلام هیچ وقت نباید احساس تنهایی کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345212&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل پدر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال 64 جهت آموزش غواصی به منطقه بهمن‌شیر رفته بودیم. حاج بصیر که فرمانده گردان یا رسول (ص) بود، هنگام آموزش غواصی در فصل زمستان، خودش برای همدردی با ما، گاهی لباس غواصی می‌پوشید و داخل آب می‌رفت. مهم‌تر اینکه، آن بزرگوار پس از اتمام آموزش، به محل تعویض لباس و استحمام می‌رفت و آنجا آب گرم درست می‌کرد؛ سپس آن را با دستان مبارک خود بر سر و تن ما می‌ریخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات انجام شد. پس از اینکه خط را شکستیم، یک سنگر عراقی در سمت راست ما (هم جوار با لشکر 31 عاشورا) با پدافند قایق‌ها را تهدید می‌کرد. حاجی با یک آر پی چی، آن بعثی را از نابود کرد و جان بچه‌ها را نجات داد. پس از اینکه کار ما غواص‌ها تمام شد، ماموریت گردان یا رسول (ص) هم به اتمام رسید. حاجی احساس کرد که غواص‌ها به علت وجود آب در لباسشان سردشان شده است. به همین دلیل، خودش چراغ قوه برداشت و به سنگرهای اجتماعی عراقی‌ها سرکشی کرد و لباس عراقی‌ها را برای ما آورد تا بپوشیم و سرما نخوریم. او می‌گفت: «لباس را بپوشید، فدای شما بشوم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: رضا آزادی، هم رزم شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345206&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: حسن_بصیر}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان مازندران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان فریدون کنار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%A2%D9%85%D9%84_(%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86)</id>
		<title>رده:شهدای شهرستان آمل (استان مازندران)</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%A2%D9%85%D9%84_(%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86)"/>
				<updated>2018-12-07T16:12:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: صفحه‌ای جدید حاوی «در زیر، فهرست شهدای شهرستان آمل (استان مازندران) را مشاهده می‌فرمایید.» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;در زیر، فهرست شهدای شهرستان آمل (استان مازندران) را مشاهده می‌فرمایید.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84_%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1</id>
		<title>رده:شهدای شمال کشور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84_%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2018-12-07T16:11:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: صفحه‌ای جدید حاوی «در زیر، فهرست شهدای شمال کشور را مشاهده می‌فرمایید.» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;در زیر، فهرست شهدای شمال کشور را مشاهده می‌فرمایید.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86</id>
		<title>رده:شهدای ایران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2018-12-07T16:11:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;در زیر، فهرست شهدای ایران را مشاهده می‌فرمایید.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اسدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-07T16:09:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6502151	تاریخ تولد :	1347/09/10&lt;br /&gt;
نام :	علی‌	محل تولد :	بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	اسدی	تاریخ شهادت :	1365/01/11&lt;br /&gt;
نام پدر :	عباسعلی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	دانش آموز	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
بسم ا… الرحمن الرحيم و من حيث خرجت قول وجهک شطرالمسجد الحرام و حيث ما کنتم قولوا اوجوهکم شطره لئلا يکون للناس عليکم حجة و لا تقولوا لمن يقتل في سبيل ا… اموات بل احياء و لاکن لا تشعرون و لنبلونکم بشئ من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و يبشر الصابرين الذين اذا اصابتهم مصيبه قالوا انا لل… و انا اليه راجعون اولئک صلوات من ربهم و رحمة و اولئک هم المهتدون «سوره بقره آيات157 -149» و اي رسول از هر جا و هر ديار بيرون شدي روي به جانب کعبه کن و شما مسلمين هم به هر کجا بوديد روي بدان جانب کنيد تا مردم به حجت و مجادله بر شما زبان نگشايند و جز گروه ستمکار&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=2099 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: علی_اسدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید علی بابایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-05T03:22:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;علی بابایی&lt;br /&gt;
فرزند : عباس&lt;br /&gt;
متولد : 1330/02/01 در گرگان&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : متاهل&lt;br /&gt;
یگان: جهاد سمنان-ستاد حمزه&lt;br /&gt;
مدت حضور : 15 روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : راننده خودروی حمل سوخت&lt;br /&gt;
نوع عضویت : جهادگر&lt;br /&gt;
نوع شغل : راننده&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/05/07&lt;br /&gt;
محل شهادت : شرق بصره&lt;br /&gt;
عملیات : رمضان&lt;br /&gt;
محل دفن : سمنان روستای خیرآباد&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
 « والعصر* ان الانسان لفی خسر * الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا با لحق و تواصوا بالصبر»  « الاسلام یعلوا ولا یعلی علیه »  « فان حزب الله هم الغالبون »&lt;br /&gt;
 به نام خداوند عزیزی که ما را آفرید و همه چیز از اوست و بازگشت به سوی او می باشد. و با درود بر پیامبران و پیامبر اکرم (ص) و امامان و فاطمه زهرا (س) و امام زمان( عج) که دنیا در انتظار ظهور او می باشد و با سلام بر امام خمینی ، بزرگ ترین مردجهان، رهبر مستضعفان، امید محرومان، نور چشم ملت ایران و با درود به روان پاک شهدای انقلاب اسلامی از هابیل تا ابراهیم و از ابراهیم تا حسین (ع) و از حسین (ع) تا شهدای مظلوم سرچشمه ، شهدای مظلوم حزب جمهوری اسلامی شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی عزیز و شهدای محراب و تمامی شهدای کربلاهای ایران ، کربلای جنوب و غرب کشور . اولا باید از خانوادة خود بگویم که اگر چنانچه خداوند سعادتی نصیب نمود به شهادت رسیدم، سرپرستی کل خانواده ام [ را] به عهدة جناب آقای حاج محمود طنانی می سپارم و ایشان اختیار تام دارند که از خانوادة من سرکشی کنند و اگر همسرم خواست زوج اختیار کند ، با ایشان همکاری کنند و قیم بچه های خودم را نیز حاجی آقای طنانی[را] انتخاب می نمایم و اگر چنانچه همسر بنده زوج اختیار کردند و خواستند در آن حیاط بمانند، عیبی ندارد ولکن احترام فرزندان من حفظ شود و کاملاً از آنها مواظبت شود ولی اگر نخواستند بمانند ، این خانه باشد تا پسرهایم بزرگ شوند و عیال اختیار کنند و استفاده کنند و اگر نخواستند بمانند که صلاح خودشان و کلیه بدهکاری های من را بدهید و مبلغ دو هزار تومان به امام رضا (ع) بدهکارم و یک سفرة حضرت ابوالفضل (ع) نیز نذر  کرده بودم که اگر چنانچه پولی به دست ایشان رسید در این مورد اقدام نماید . لکن من مبلغی پول از برادر بزرگم طلبکارم که اگر چنانچه دریافت کردند، می توانند بابت قرض امام رضا (ع) و سفره خرج نمایند و مبلغی هم به آقای سیدعباس شریعت پناهی بدهکارم که مبلغ آن را همسرم می داند و مبلغی را هم به حاج عبدالحسین کاظمی بدهکارم که هرچه قدر ایشان گفتند مورد قبول است . اگر بخشیدند که هیچ و اگر نبخشیدند ، به طور اقساط به او بپردازند [...] برای گوسفند نیز دارم که پیش آقای اسماعیل قریب می باشد و برای عید قربان در نظر گرفته ام که انشاءالله در این مورد نیز اقدام شود و اگر بابت نگه داشتن این مدت چیزی خواست به وی بدهند و اگر چنانچه به فیض شهادت نایل شدم، وصیت می کنم که مرا در خیرآباد دفن نمایید . و اگر چنانچه شب جمعه بود، برادران جمع شوند و یک دعای کمیل بر جنازة من بخوانند و حتی المقدور سعی شود که مادرم و برادرهایم و خواهرم مرا ببینند و سپس دفن نمایند . و اگر مادر عزیزم پافشاری کرد که مرا به وطن اصلی ام ببرند که دهاتم می باشد و مرا برادرانم که راه مرا بپیمایید و درک کنید که من چرا رفتم و انشاءالله این راه [ را]، که چیزی جز الله نیست ، ادامه دهند. باشد که خداوند همگی ما را به صراط مستقیم هدایت کند و شما ای پسرانم، [...]یک خواهش هم از شما دارم: انشاءالله خواه ناخواه بزرگ می شوید. اولاً مسجد را ترک نکنید . مادرتان را ترک نکنید و به مادرتان اذیت نرسانید . نیز سعی کنید به درس خواندن، [...] تا آنجا که بتوانید از اسلام حمایت کنید. خط سرخ حسین (ع) را ادامه دهید . می دانید حسین (ع) عزیزچه می گفت. ببینید پدرتان چرا رفت و شما ای برادران هم روستایی ، سعی بکنید سنگر مسجد را ترک نکنید . منافقان را از خودتان برانید . اسلام عزیز و امام عزیز را دعا کنید . اسلام را درک کنیدو [...]. خیال کن که حسین (ع) را از دست دادی باید زینب گونه  باشی و در آخر بار دیگر کلامم را به شما امت حزب الله می گویم که امام را فراموش نکنید، امام را دعا کنید، مسجد را ترک نکنید. این حاج آقای عزیز [...] را تنها نگذارید.&lt;br /&gt;
 « والسلام علی عبادالله الصالحین »&lt;br /&gt;
 علی بابایی&lt;br /&gt;
 مورخه 26/4/61&lt;br /&gt;
 و یک توضیح در مورد اینکه گفتم [ اگر] مادرم پافشاری کرد که مرا در دهات خودم ببرند، این است چون زمان زمان جنگ است و خرج زیاد دارد و باید صرفه جویی نمود و مخارج زیاد برمی دارد، گفتم همین جا مرا دفن نمایند ولی [ مادر]، اگر تو می خواهی به خاطر بچه ها اینجا بمانی ، می توانی در پهلوی بچه های من همین جا باشی و مادر جان اگر من تو را در جریان نگذاشتم به خاطر این بود که [...] و نخواستم تو را اذیت کنم . انشاءالله مرا می بخشی. توضیح اینکه چنانچه از طرف بنیاد و یا محل دیگری [ چنانچه ] مخارج خا نواده ام تأمین نشد ، سیف الله برادر خانمم مخارج زن و بچه مرا بدهد و بعد از این که پسرانم بزرگ شدند، از آنها بگیرد و قسط بانکی بنده را هم پرداخت بکند [...] بعدها از بچه های من بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/1327&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: علی_بابایی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان گلستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان گرگان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید رضا علی اعرابیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2018-12-05T03:20:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;رضا علی اعرابیان&lt;br /&gt;
فرزند : قاسم&lt;br /&gt;
متولد : 1345/01/01 در سمنان-دلازیان&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
یگان: سپاه سمنان-تیپ21-گردان موس ابن جعفر(ع)&lt;br /&gt;
مدت حضور : 23ماه و10روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : معاون گروهان&lt;br /&gt;
نوع عضویت : پاسدار&lt;br /&gt;
نوع شغل : نظامی&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/11/21&lt;br /&gt;
محل شهادت : اروندرود جزیره ام الرصاص&lt;br /&gt;
عملیات : والفجر8&lt;br /&gt;
محل دفن : سمنان روستای دلازیان&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 به نام خداوند بخشنده و مهربان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 « ان الله له ملک السموات والارض یحیی و یمیت و مالکم من دون الله من ولی ولا نصیر »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 « به درستی که خدای راست پادشاهی زمین و آسمان و زنده می کند و می میراند و نیست  شما را غیر از خدا دوستی و نه یاری کننده ای ».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 با درود و سلام خدمت پیامبر اکرم حضرت محمد و با درود به تمام اولیاء و انبیاء خداوند بزرگوار و با سلام به یگانه منجی عالم بشریت حضرت مهدی( عج) و با درود بر نایب برحقش، امام امت و بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران، امام خمینی و با سلام به ارواح پاک و طیبه شهدا، از شهدای صدر اسلام تا شهدای کربلاهای ایران و با درود بر تمامی سلحشوران و جان برکفان سپاه حق علیه باطل و با سلام به تمامی امت مسلمان و شهیدپرور ایران و اجر عظیم باد بر تمامی خدمتگزاران جمهوری اسلامی ایران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 سخن را با نام و به یاد و برای خدا آغاز می کنم چرا که خداوند در همه جا و در همۀ کارها ما را سرآغاز است و نام مبارک او همیشه در قلب های بی نور ما جا دارد و از بارگاه متعالش خواهانم که بنده را در نوشتن این وصیتنامه یاری نمایند. ( انشاءالله ) هرچند که بنده نه نویسنده خوب و نه اندرزگوی خوبی هستم، ولی برحسب تکلیف شرعی شروع به نوشتن این وصیت نامه می کنم و همان طور که گفتم از خداوند منان خواستارم که حقیر را یاری کند ( انشاءالله) البته باید این را پیش از سخن برای عزیزان یادداشت نماییم که بنده هیچ قصد نصیحت و خدای نکرده قصد موعظه به کسی را ندارم و همان طور در اول سخن گفته ام این وصی تنامه را برحسب تکلیف شرعی می نویسم و آن را با چند جمله به عنوانتذکر ادامه می دهم. اما در اول سخن باید آرزوی شهدا را بازگو کرد و حقی را که آنها بر گردن ما دارند ادا نماییم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 آرزوی بنده و کلیه شهدا این بود که روزی کنار قبر آقا اباعبدالله الحسین عرض ادب نمایم و همچنین ظلم و ستم را از سر مستضعفان جهانی کم کنیم و دست ظالمین را کوتاه سازیم و همچنین بیت المقدس عزیز را از چنگال دژخیمان به در آوریم و این را بدانید که نکند یک موقع این در ذهنتان خطور کند که شهدا به آرزوهایشان نرسیده اند. بلکه اولین آرزوی همگی آنها شهید شدن در راه خداوند بوده است که با رسیدن به آن به تمامی آرزوهایشان رسیده اند. و اما [...] از آنها بر گردن ما است: 1- اسلحه به زمین افتاده آنها را برداریم و این بار با رشادت بیشتری به دشمنان آنها، که دشمنان اسلام هستند، هجوم ببریم. 2- امام عزیز را تنها نگذاریم و تا آخرین نفس و آخرین قطره خون از او ( امام امت ) و از اسلام دفاع کنیم و نکند که خدای نکرده به اهداف آنها و مقاصد آنها عمل نکنیم و خون آنها را پایمال بکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 اما جمله ای با امام عزیز و بزرگوارمان: هرچند بنده کوچکتر از آنم که با امام بزرگوار سخنی داشته باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 ای امام و ای رهبر عزیز و بزرگوار، ای کسی که سال ها زحمت و رنج و مشقت را تحمل نمودی تا نهال انقلاب اسلامی را در وجود انسا نها بکاری، ولی طاغوتیان از خدا بی خبر نمی گذاشتند که این نهال در دل مردم بروید و هرجا سراغی از اسلام و خدمتگزاری به قرآن را می یافتند یا او را نابود می کردند و یا او را از کشورش تبعید می کردند. اما نام تو و سخن تو آنچنان در قلب مردم اثر گذاشت که تمام خائنین به اسلام را نابود کردند و پرچم اسلام را برافراشته کردند. اما ای امام، اکنون که این سعادت بنده را یاری کرد و حقیر به آرزوی دیرینه خود رسیده ام، بدان که اگر خداوند هزارها جان به بنده می داد، بنده تمامی آنها را فدای انقلاب و اسلام و قرآن و تو می کردم که هدف تو غیر از هدف انبیا نیست و اجازه نخواهم داد که منافقین به این انقلاب ضربه ای وارد سازند و امیدوارم که روزی پرچم جمهوری اسلامی بر قله های مرتفع جهان به اهتزار درآید و همچنین مسلمانان جهان با رهبری امام گونه شما بر مستکبرین به پیروزی نهایی برسند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 ای امت شهیدپرور انقلاب اسلامی ایران و خصوصاً امت شهیدپرور سمنان و قریه دلازیان از شما خواستارم که امام عزیز را تا آخرین لحظه جان یاری نمایید و از شما می خواهم که آنچه در توان دارید از رزمندگان و دلیران اسلام و قرآن یاری کنید و آنان را یاری نمایید که به اهداف عالی اسلام برسند. ( انشاءالله)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 از اینکه این فیض بزرگ و سعادت بزرگ نصیب اینجانب گردیده است بسیار خوشحالم و امیدوارم که پدر و مادر و دیگر اقوام و دوستان هم خوشحال باشند. البته بنده آرزوی شهادت را اینگونه کرده ام که خدایا در راه تو، برای تو، برای اسلام تو می جنگم و در راه تو می رزمم و اگر در این راه شهادت نصیب بنده شد، این سعادت را مشتاقانه به دنیا آغوش می کشم، چون پیامبر گرامی می فرماید : « الدنیا سجن المؤمن و جنۀ الکافر » زندان مؤمن و بهشت کافر است. پس باید هرچه سریع تر بار سفر را بست و خود را برای مرگ آماده ساخت و چه خوب است که این مرگ در راه خدا و برای رضای او فدا کنیم جانمان را و مرگ با عزت را بهتر بدانیم از ماندن با لذت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 اما سخن بنده با خانواده شهدا که امام عزیزمان فرمود : خانواده شهدا چشم و چراغ این ملتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 ای پدر و ای مادر و ای همسر و ای فرزند شهید، مقاوم و استوار و صابر باشید که فتح&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 بزرگ و نهایی نزدیک است و شماها فردای قیامت نزد پیامبر و فاطمه و علی و فرزندانشان روسپید هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 اما در آخر سخن بنده با پدر و مادر عزیز و مهربانم: پدر و مادر گرامی و عزیز، شاید در طول عمرم و در این مدتی که خدمت شما بوده ام نتوانستم خدمتی به شما بکنم و نتوانسته ام ذره ای از آن زحمات شما را ادا نمایم و شما بودید که همیشه در کارها و سخن ها بنده را یاور بودید و همیشه بنده را با پندها و نصیحت های پدر و مادرگونه یتان موعظه می کردید و بنده آنقدر شایسته نبودم که به نصیحت های شما گوش فرا دهم و از این جهت از شما طلب بخشش و حلالیت را دارم و امیدوارم که فرزند حقیر و کوچک خودتان را ببخشید. پدرم، از اینکه شما برای بنده بسیار زحمت کشیده اید و بنده نتوانسته ام این زحمات شما را جبران نمایم متأثرم و شاید شما به امید آن بودید که بنده همگام با شما برای تأمین طعام و مائده خانواده به شما کمک نمایم. اما اجل یاری نکرد و بنده نتوانستم به امیدها و آرزوهای شما پاسخ مثبت بدهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 اما شما ای مادرم، از اینکه فرزندت شهید شده است، ناراحت نباش و غمگین مشو که این آرزوی بنده بوده است و تو باید خوشحال باشی و اگر شما نتوانستید بنده را در حجله دامادی ببینی و اکنون فرزندت را در حجله شهادت می بینی، خوشحال باش و به مردم شیرینی بده، چرا که بنده به دامادی حقیقی رسیده ام. و شاید بنده با انتخاب شغل پاسداری توانسته بودم ذره ای از زحمات شما را جبران نمایم و از تو می خواهم که در مرگ من گریه نکنی و عزا نگیری که دشمنان اسلام خوشحال خواهند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
  بنده از خداوند منان می خواهم که به شما صبر و اجر جزیل عنایت کند و همیشه استوار و مقاوم باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 و سخنی با همکاران و برادران بسیار عزیز خودم دارم: ای برادر پاسدار و بسیار عزیز، مبادا خدای نکرده با عملی و سخنی این شغل گرانبها را لکه دار کنی و این جان بسیار عزیز خود را به راه دیگری فدا کنی که غیر از اسلام باشد و این را بدان از زمانی که وارد سپاه شده ای و جان خود را بر کف دست نهاده ای و لباس شهادت را به تن کرده ای و این را بدان که راه ما در آخر به جز شهادت در راه اسلام به چیز دیگری ختم نخواهد شد . پس خود را آماده شهادت کن و از این لباس مقدس، که از خون شهدا به دست آمده است، به خوبی پاسداری کن و سعی کنید که اعمالتان خالص برای رضای خدا باشد . از تمام دوستان، اقوام، آشنایان- همشهریان و دیگر امت حزب الله طلب بخشش و حلالیت دارم و امیدوارم که حقیر را عفو نمایید. ( انشاءالله)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 الحقیر، رضاعلی اعرابیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 در قسمت آخر وصیت نامه لازم بر این دانستم که چند جمله در رابطه با خودم و اثاثیه ای که متعلق به بنده است سخنی بگویم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 در رابطه با خودم باید خدمتتان عرض شود که به مدت (5/1) یک سال ونیم نماز مقروضم و حدود 5 ماه هم روزه. اگر توانستید اینها را برای بنده بگیرید و فکر نکنم که چیزی و یا پولی به کسی مقروض باشم و اگر کسی آمد و گفت که پولی و یا چیزی از ایشان می خواهم به او بدهید و ایشان را راضی کنید و از همگی برای بنده طلب عفو و بخشش نمایید.و در حدود یک دانگ و یک سوم دانگ خانه، که در حدود 85 متر است، به اسم بنده است و آن هم تعلق به پدرم دارد و یک موتور، که در حدود 32 هزار تومان قیمت شده است، آن هم به اسم بنده است که آن هم متعلق به پدرم هست و دیگر چیزی ندارم غیر از چند عدد کتاب. اگر کتاب ها را احتیاج ندارید به کتابخانه ای بدهید تا از آنها استفاده شود. در آخر، اگر جنازه بنده به دست شما رسید، آن را در قبرستان روستای دلازیان به خاک بسپارید و اگر به دست شما نرسید، هیچ ناراحت نباشید و بنده می خواستم که همیشه شهید گمنام باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 خداوندا، گناهان ما را ببخش و ما را بیامرز. به ما توفیق بندگی و اطاعت از خودت را بده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 خدایا، مرگ ما را شهادت در راهت قرار بده. « آمین یا رب العالمین »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 به امید فتح و پیروزی کامل تمامی رزمندگان و سلحشوران جان بر کف سپاه حق علیه باطل و به امید زیارت و فتح کربلا و بیت المقدس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 الحقیر و بنده کوچک خدا، رضاعلی اعرابیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 63/ 4/ 8&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/1448&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: رضا_علی_اعرابیان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سمنان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید علیرضا حاج اسماعیل زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2018-12-05T03:18:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;علیرضا حاج اسماعیل زاده&lt;br /&gt;
فرزند : حسن&lt;br /&gt;
متولد : 1344/11/10 در دامغان&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
یگان: ارتش-لشگر64 ارومیه-تیپ4&lt;br /&gt;
مدت حضور : 6ماه&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سرباز&lt;br /&gt;
نوع شغل : مکانیک&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/02/24&lt;br /&gt;
محل شهادت : حاج عمران&lt;br /&gt;
عملیات : پدافندی&lt;br /&gt;
محل دفن : دامغان گلزار شهدای فردوس رضا(ع)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نام او که دل ها پروانۀ اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما در ره عشق نقض پیمان نکنیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گر جان طلبد دریغ از جان نکنیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دنیا اگر از یزیدیان لبریز شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما پشت به سالار شهیدان نکنیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر گردم شهید راه میهن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بماند تا قیامت شهرت من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه حفظ ملک دین از واجبات است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نباید پس دمی غافل نشستن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سلام [ و] درود بر مهدی موعود، منجی عالم و هدایت کنندة بشر، و نایب برحقش رهبر مستضعفین جهان، رهرو انبیا، بت شکن زمان، خمینی . و با سلام و درود بر تمامی رزمندگان اسلام در جبهه های حق علیه با طل؛ به امید پیروزی هر چه سریع تر آنها . و با سپاس و ستایشِ خداوندی که انسان را آفرید و به فضیلت نطق و بیان و مزیت عقل و کمال از دیگر مخلوقات ممیز گردانید و برای هدایت و ارشاد انسان رسولانی با کتاب  فرستاد تا خلق را از ظلمت جهل و ضلالت نفس برهانند و صحن گیتی را به سوی علم و معرفت و کمالات انسانی هدایت سازند و به این بندة حقیر و ناتوان توانایی داده تا چند کلمه ای به عنوان وصیت برای دوستان و هم رزمانم و پدر و مادر و خواهر و برادران بنویسم. شهادت. شهادت این واژة وصف ناکردنی، این رمز پیروزی و این برگزیده ترین و پرافتخارترین راه سربازی را [ با] دلی مملو از عشق به اسلام و وطن انتخاب می کنم. می روم به جبهۀ حق تا فریاد حق طلبانۀ این ملت مظلوم را با رگبار گلوله بر گوش این کافران بعثی، این منافقین ، این خون خواران و جنایتکاران و آن اربابان به اصطلاح ابرقدرتش [ان] برسانم، می روم تا خط سرخ شهادت را رنگین تر کنم، میروم تا سر ببازم. « یا ولی المؤمنین یا غایت آمال العارفین یا غیاث المستغیثین یا حبیب قلوب الصادقین و یا اله العالمین» « ای صاحب اختیار مؤمنان، ای نهایت آرزوی عارفان، ای فریادرس فریادخواهان، ای محبوب دل های راستگویان و ای خدای جهانیان » گواه باش که در این  دنیا به ظاهر در تنهایی زیستم ولی تو را بهترین دوست ها، عشق ها و آمال ها یافتم. پس مرا به سوی خودت فراخوان . خدایا شاهد باش که از تمام مظاهر مادی و از تمامی عشق های دنیوی دل بریدم تا به تو بپیوندم . خدایا شاهد باش به عشق تو در راه تو حرکت کردم و اینک فقط رسیدن به تو را انتظار دارم . بارالها من خواهان شهادتم، اما نه به آن معنی که از دنیا و زندگی خسته شده ام بلکه می خواهم با رنج کشیدن در راه تو و ریختن خونم به خاطر تو ذره ای از گناهانم پاک گردد. بارالها درخت نوپای انقلاب تشنۀ خون است . می خواهم شهید شوم تا اگر در زنده بودنم موجب رشد دیگران نشده ام، خونم بتواند در آبیاری این نهال سهمی داشته باشد، می خواهم شهید شوم تا خونم بر حسین (ع) گواهی دهد که رهرو راهش بوده ام. ای بهترین عشق ها و امیدها، من آخرین پروازم را به سوی تو آغاز می کنم و از دیار عاشقان می آیم تا شاید مرا بپذیری . چه سخت است آن دم که بین عاشق و معشوق فاصله می افتد و چه سخت است آن موقعی که یک رهرو به مقصدش نمی رسد. خدایا این سختی ها را از دوش من بردار و شهادت را نصیبم کن. پدر و مادر عزیزم خواهران و برادران مهربانم، از شما میخواهم که هرچه استوارتر و مقاوم تر شوید . به جای ختم برایم جشن عروسی به پا کنید، بخندید و شادی کنید تا دشمن گریه کند . امام را دعا کنید و نمازهای جماعت را هرچه باشکوه تر برگزار کنید و در راه اسلام از هیچ کاری دریغ نکنید.و اما دوستان و همرزمانم هرچند که دوست و همرزم خوبی برای شما نبودم ، ولی از شما عاجزانه تقاضا می کنم که ملت رنج دیده و محروم ایران را هرگز فراموش نکنید . چرا که ما امروز به این ملت محروم مدیون هستیم و باید بجنگیم و بمیریم . و این گونه مردن برای ما افتخار است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/2610 سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان] &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: علیرضا_حاج_اسماعیل_زاده}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان دامغان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1</id>
		<title>شهید محمود امیدوار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1"/>
				<updated>2018-12-05T03:16:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;محمود امیدوار&lt;br /&gt;
فرزند : محمد&lt;br /&gt;
متولد : 1342/05/01 در دامغان&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
یگان: سپاه دامغان&lt;br /&gt;
مدت حضور : 65روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
نوع شغل : محصل&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/02/20&lt;br /&gt;
محل شهادت : دارخوین&lt;br /&gt;
عملیات : بیت المقدس&lt;br /&gt;
محل دفن : دامغان گلزار شهدای فردوس رضا(ع)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« انالله و انا الیه راجعون » با درود به بندگان خوب خدا ( صالحین، صدیقین ، انبیا ء، شهدا) و با درود بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی، امام امت، خمینی بت شکن. اینجانب، محمود امیدوار ، فرزند محمد ، دارای شماره شناسنامه 144 ، با اعتقاد به وحدانیت و یگانگی خداوند بدین راه ، که راهی جز مسیر الله و جهت حرکت محمد (ص) و علی (ع) نیست، قدم گذاشته ام ( انشاءالله) و از خداوند متعال می خواهم و  که ما را بنده ای مخلص و بی ریا  قرار دهد و از امت مؤمن درخواست میکنم دعا کنید تا شاید مورد قبول حق تعالی قرار گیرد وگرنه معرکه را پاک باخت هایم. امت مؤمن همیشه از پیشتازان این لطف الهی یعنی انقلاب اسلامی بوده تا انقلاب  مهدی موعود (عج) و همیشه خداوند را سپاسگزار بوده، به خاطر وجود این استاد الهی سپاس گویید، دعا کنید تا خداوند وجود مقدسش را تا انقلاب مهدی نگه دارد. از خدا بخواهید تا کشته شدگان در میدان جنگ با شهیدان عاشورا و احُد محشور گردند. انشاءالله آنچه پولی دارم به حساب جنگ واریز کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« والسلام علیکم و رحمۀ الله و برکاته »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمود امیدوار 9/2/1361&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
HYPERLINK &amp;quot;http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/2613&amp;quot; http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/2613&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: محمود_امیدوار}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان دامغان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AE%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%DB%B2%DB%B8/%DB%B0%DB%B4/%DB%B1%DB%B3%DB%B4%DB%B2</id>
		<title>شهید حسن خادمیان-تاریخ تولد ۲۸/۰۴/۱۳۴۲</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AE%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%DB%B2%DB%B8/%DB%B0%DB%B4/%DB%B1%DB%B3%DB%B4%DB%B2"/>
				<updated>2018-12-05T03:13:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;	حسن خادمیان&lt;br /&gt;
فرزند : بشیر&lt;br /&gt;
متولد : 1342/04/28 در دامغان&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
یگان: سپاه دامغان-تیپ 27-گردان پیاده&lt;br /&gt;
مدت حضور : 100روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : ار پی جی زن&lt;br /&gt;
نوع عضویت : پاسدار&lt;br /&gt;
نوع شغل : نظامی&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/01/05&lt;br /&gt;
محل شهادت : دشت عباس&lt;br /&gt;
عملیات : فتح المبین&lt;br /&gt;
محل دفن : دامغان گلزار شهدای فردوس رضا(ع)&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
« و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیاء ولکن لا تشعرون »&lt;br /&gt;
« نگویید به آنان که در راه خداوند کشته شدند مردگان بلکه ز ندگانند ولیکن شما آنان را درنمی یابید.»&lt;br /&gt;
درود بر پیامبر و عترت طاهرینش و امام زمان (عج) و نایب او خمینی کبیر سلام بر امت همیشه در صحنه و شهیدپرور اسلام بر تمام شهیدان از شهدای بدر و احد و کربلا تا شهدای انقلاب اسلامی ایران حال که این بدن ها آفریده شد و بعد می میرد پس چه بهتر که این مرگ در راه خدا باشد . پدرم و برادران و خواهرانم امیدوارم که در شهادتم ناراحت نباشید. چون راهی را که انتخاب کردم با قلبی پر از عشق به الله و دوست دار انقلاب اسلامی و امام بوده شهادت نهایت آرزوی من بوده . پدرم وقتی خبر شهادتم را به شما می دهند خدا را شکر کنید توکل به خدا کنید. خدمت برادران و خواهران حزب اللهی و مسلمانم سلام می رسانم. برادران و خواهران گرامی همه کارهایتان و قدم هایتان و کلامتان برای رضای خدا باشد پشتیبان ولایت فقیه [ و] روحانیت مبارز باشید که اینان منادیان اسلام هستند. دعای فرج امام زمان (عج) را زیاد بخوانید. امام را دعا کنید. در آخر در تشییع جنازه ام حاج آقا نعیم آبادی درباره فلسفه شهادت سخنرانی نماید . از همه دوستان و آشنایان حلالیت می طلبم. 24 روز روزه از سال گذشته مانده چون در جبهه بودم و یک سال نماز بدهکار هستم.&lt;br /&gt;
 مرا در دامغان کنار قبور شهدا دفن کنند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/2171 سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان] &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: حسن_خادمیان_تاریخ_تولد_۲۸/۰۴/۱۳۴۲}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان دامغان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%AA%DB%8C_%D8%AA%DB%8C_%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهیدسلیمان تی تی یان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%AA%DB%8C_%D8%AA%DB%8C_%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2018-12-05T03:10:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;سلیمان تی تی یان&lt;br /&gt;
فرزند : حسن&lt;br /&gt;
متولد : 1324/05/26 در سمنان&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : متاهل&lt;br /&gt;
یگان: سپاه تهران-سپاه اهواز-جنگهای نامنظم شهید چمرا&lt;br /&gt;
مدت حضور : 1ماه و10 روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیجی&lt;br /&gt;
نوع شغل : کارمند بانک&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1359/10/16&lt;br /&gt;
محل شهادت : هویزه&lt;br /&gt;
عملیات : پدافندی&lt;br /&gt;
محل دفن : هویزه گلزار شهدای&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
هر نفسی چشندة مرگ است نفس ذائقۀ الموت&lt;br /&gt;
وظیفۀ شرعی خود دانستم اینجانب سلیمان تیتی فرزند حسن شماره شناسنامه 540صادره از سمنان متولد 1324 در صحت و سالم بودن جسمانی و بدون کوچکترین ناراحتی وظیفۀ شرعی خود را در این برهه و زمان حساس بهعنوان یک مسلمان ادا نمایم: من داراي زن و سه فرزند میباشم بهنام علی، مرتضی، سمیه. بعد از مرگ من اولاً تجملات قائل نشوید، انسان چیزي که باید به دردش بخورد و در آن دنیا جوابگو باشد، با خودش میبرد و آن نتیجۀ حاصل عمر دوران زندگی که پرونده بسته میشود و با خودش حمل مینماید، چون انسان در رحم مادر ساخته میشود، براي دنیاي امروز و در دنیا ساخته میشود، براي دنیاي ابدیت. پس بنابراین هر کار خوب و بد برمیگردد به خود انسان. پس چه خوب است که راهی را انتخاب نماید که اجرِ اخروي داشته باشد و از زن و فرزندانم میخواهم که ازپیروي کردن از قرآن و پیغمبر و ائمه طاهرین و دستورات رهبر عظیم الشأن و نایب امام زمان عج امام خمینی  را سرپیچی نکنند و به دستورات آنان کاملاً عمل نمایند و این تقاضا را دارم که در تعلیم و تربیت بچه ها کوتاهی نکنند، تا آنجایی که برایش مقدور است. باید در تعلیم و تحصیل آنها بیشتر توجه داشته باشد و از برادرها این خواهش را دارم که در انحرافات بچه هایم احساس مسئولیت کنند و نگذارند که خداي ناکرده به راهی  که غیر از اسلام و موازین دینی میباشد، کشیده شوند و در امر اسلامی و دینی به آنها کمک نمایند و من از خدا میخواهم که در راه جهاد فی سبیلالله بمیرم و مرگ در بستر یا مریضی هیچ ارزشی ندارد، مگر اینکه جان انسان هدیۀ خدا شود و امیدوارم  ازخدا که شهادت را نصیب من روسیاه گرداند و در پایان به عرض تمام فامیلان نزدیک و دور، دوستان، آشنایان به خصوص پدر و مادر، خواهر، برادر و از بستگان زنم از همۀ اینها معذرت میخواهم و از همۀ اینها تقاضا میکنم که مرا ببخشند، چون انسان مرده، دستش از دنیا کوتاه است و مجدداً از پدر و مادرم میخواهم که بچه حقیر خود را ببخشید، چون رضایت پدر و مادر خیلی اثر دارد و اما اگر انشاالله شهادت نصیب من شد، هیچکس گریه نکند و حتی برایم جشن بگیرند و لباسهاي نو بر تن فرزندانم بپوشند و ممکن است که خداوند، نظر لطفش شامل حالم شود و بتوانم یک سرباز براي 1 امام زمان و نایب عظیمالشأن ایشان باشم، یعنی امام خمینی و در اول سخن را با نام خدا شروع کردم و در خاتمه با نام رهبرم، جانم، عمرم، قلبم، امام خمینی خداحافظی مینمایم. &lt;br /&gt;
 والسلام&lt;br /&gt;
سلیمان تی تی یان&lt;br /&gt;
1359/7/27&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/1810&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: سلیمان_ تی_تی_یان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سمنان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید سعید حسنان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2018-12-05T03:07:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;سعید حسنان&lt;br /&gt;
فرزند : ابوالقاسم&lt;br /&gt;
متولد : 1344/12/01 در سرخه&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
یگان: سپاه سرخه-لشکر17-گردان موسی بن جعفر (ع)&lt;br /&gt;
مدت حضور : 7ماه و20روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : کمک تیربارچی&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
نوع شغل : محصل&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1363/12/25&lt;br /&gt;
محل شهادت : شرق دجله&lt;br /&gt;
عملیات : بدر&lt;br /&gt;
محل دفن : جاویدالاثر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان.&lt;br /&gt;
خط سرخ شهادت خط آل محمد (ص) و علی (ع) است.  ( امام خمینی)&lt;br /&gt;
« من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلاً »&lt;br /&gt;
با درود بیکران به پیشگاه آقا امام زمان ( عج) و نایب برحقش امام خمینی، و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران؛ و سلام خداوند متعال به شهدای صدر اسلام از هابیل تا کربلای حسین(ع) و رسیده به کربلای خونین ایران، آن شهیدانی که فقط برای خدا به پیش  رفتند و با خون خویش درخت اسلام را آبیاری کردند؛ و سلام و درود خدا به رزمندگان ایثارگرمان که به ندای حسین زمان امام امت لبیک گفتند و به سوی جبهه های نبرد شتافتند؛ و سلام به شما امت حزب الله سرخه که همیشه در صحنه بودید و انقلاب را به اینجا رساندید و روی آن ایستاده اید و حفظ می کنید. با سلام به شما امت حزب الله، می خواهم چند کلمه ای با شما صحبت کنم . ای امت شهیدپرور، انقلاب اسلامی ایران به دست شما ایثارگران شروع شد و به پیروزی کامل رسید . پس باید در ادامه دادن آن بکوشیم و مال ها و جانهای خود را فدا کنیم و در ادامه دادن آن بکوشیم؛ چه بسا مشکلاتی وجود دارد باید تحمل کرد . انقلاب اسلامی ما یک انقلاب الهی بود که شرق و غرب را به لرزه درآورد . مردم، [ انقلاب] ما برای اسلام و کلمۀ توحید بود که از امام حسین (ع) آموختیم . ای مردم، راه شهدا را ادامه دهید . ادامه دادن راه شهدا  همان ادامۀ راه اسلام است . و این جنگ برای ما یک نعمت بود که به ابرقدرت ها بفهمانیم که دیگر نقش ژاندارم منطقه [ را] برای پاسداری از مناطق امپریالیسم به کار نبرند. و جبهه را به هیچ عنوان خالی نمی کنید چون این جبهه اسلام با کفر است . و شما ای زنان مسلمان، که پیشاپیش مردم در صحنه بودید، حجاب خود را کاملاً حفظ کنید و گول منافقان را نخورید که باعث از بین رفتن عبادت های خداوند می شود. حفظ حجاب شما باعث کوری دشمنان اسلام می شود. ای زنانی که با دادن جواهرات خود خدمت بزرگی به اسلام کردید، پس، حفظ حجاب شما از خون ما شهدا رنگین تر می باشد . و ای مردم مسلمان، عبادات اسلامی، نماز جمعه، جماعت، دعای کمیل و توسل را ترک نکنید چون دشمن از جمع شدن ما مسلمانان وحشت دارد. ای مادرم ، از شهید شدن من هیچ گونه ناراحت نباش و در مرگ من شیون نکن؛ چون مصلحت خداوندی این بوده است که انسان به سوی کمال خود که همان شهادت باشد برسد. ای مادرم، پیغمبر اکرم (ص) فرمود امانت ها را سالم به صاحبانش برگردانید . پس  مادر، شما همان امانتداری بودید که خداوند این امانت را سالم به شما داد و سالم به او تحویل دادی . و انسان هم یک مرگ بیشتر ندارد، پس خوب است شهادت را در زندگی خود انتخاب کند . و خدای را شکر کن که همچون فرزندی داشتی و برای اسلام فدا کردی . و آن شیری که به من دادی و مرا با روح اسلام پرورش دادی حلالم کن. ای پدر گرامی من . همچنان که فرزندت را با فقر و تنگدستی بزرگ کردی و به اینجا رساندی با آن زندگی دشوار [ می خواهم]، مرا ببخشی . پس هیچ گونه ناراحت نباش و همچون مادر صبر و شکیبایی را شعار خود قرار بده و پیش مردم آن چنان باش که : همۀ مردم را به سوی اسلام دعوت کن . و این ضرب المثلی است که می گویند شتر مرگ در خانۀ همه می خوابد اما فرشتۀ حق سراغ هر کسی نمی رود. پس باید افتخار کنی. ای برادران من، شما هم هیچ گونه ناراحت نباشید و پدر و مادر خود را تشویق به اسلام کنید و هم سن و سال خود را به سوی اسلام بیاورید . و ای برادران من، رفتم من به سوی خدا با خدای خویش ملاقات کردم . پشت جبهه را خالی نگذارید . در همان جا که هستید مشت محکمی به دهان شرق و غرب بزنید. اما خواهرم . شما هم پیشاپیش زنان مسلمان دیگر سنگر حجاب خود را حفظ کن که دشمن از حجاب شما وحشت دارد . و شما هم در پشت جبهه زنان مسلمان دیگر را به سوی اسلام دعوت کن. و در مرگ من هیچ گونه ناراحتی نداشته باش و به مادر خود صبر و شکیبایی بده. و اما دانش آموزان، شما هم به تحصیل خود ادامه دهید که آیندة مملکت به دست شما دانش آموزان می باشد. و گول دشمنان اسلام را نخورید . و برادران انجمن، که شماها به عنوان نمونه در مدارس هستید، دیگران را به انجمن دعوت کنید باشد که خداوند متعال شما را حفظ کند . و ای معلمان عزیز، اگر از من ناراحتی دیده اید ببخشید . و شما معلمان در تربیت کردن دانش آموزان کاملاً بکوشید و آنها را الگو و نمونه به بار آورید و در کلاس های خود آنها را به سوی اسلام و جبهه دعوت کنید. والسلام. در خاتمه، مقدار پولی که دارم به جبهۀ جنگ و حسینیه شهدا کمک کنید . برای امام دعا کنید.&lt;br /&gt;
خدایا خدایا/ تا انقلاب مهدی/ خمینی را نگه دار&lt;br /&gt;
از عمر ما بکاه بر عمر رهبر افزا.&lt;br /&gt;
 62/ 11/ 28&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; [http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/1547 سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: سعید_حسنان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سرخه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86_%D8%AE%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B4</id>
		<title>شهید رمضان خارکش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86_%D8%AE%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B4"/>
				<updated>2018-12-05T03:05:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام:رمضان خارکش&lt;br /&gt;
فرزند : رجبعلی&lt;br /&gt;
متولد : 1348/09/19 در شاهرود- روستای کلاته خیج&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
یگان: سپاه شاهرود-تیپ 12-گردان ادوات&lt;br /&gt;
مدت حضور : 15ماه و 8 روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : نیروی مخابرات گردان ادوات&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سرباز&lt;br /&gt;
نوع شغل : کارگر&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/11/17&lt;br /&gt;
محل شهادت : ماووت عراق&lt;br /&gt;
عملیات : پدافندی&lt;br /&gt;
محل دفن : شاهرود کلاته خیج&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*وصیتنامه اول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
 اینجانب رمضانعلی خارکش فرزند رجبعلی متولد 1348 شماره 15 صادره از کلاته خیج با اعتقاد به اینکه خدایی به جز الله خالق جهان نیست و محمد (ص) فرستاده اوست و علی (ع) و یازده فرزندش امامان شیعیان و جانشینان رسول خدا هستند و با درود بر ارواح مطهر شهدای اسلام از صدر اسلام تا زمان حاضر و سلام بر آخرین پیشوای معصوم حضرت حجت ابن حسن العسکری (عج) و درود بر نایب برحقش امام یعنی حضرت آیت الله العظمی امام خمینی بزرگ مرجع تقلید شیعیان و رهبر عظیم الشأن دنیای اسلام در زمان حاضر به اطلاع شما خانواده محترمم می رسانم که برای ادای تکلیف و انجام وظیفه و به فرمان امام امت به جبهه آمدم و آمدن به جبهه نبرد علیه باطل برای من یک سعادت بزرگ محسوب می شود آمدم تا به ندای فرزند حسین (ع) سید اولاد پیغمبر روح الله خمینی امام عزیز لبیک بگویم چرا که ندایی را که امروز سر داده همان ندایی است که حضرت اباعبدالله الحسین (ع) در روز عاشورا سر داد که « هل من ناصر ینصرنی » و اگر آن روز امام معصوم امام سوم شیعیان لبیک گوی کمی داشت اما امروز مردم مسلمان ما همه لبیک گوی ندای حسینی اند و پیرو امام خمینی اند . خوشا به حال این مردم که وفاداری خویش را به اسلام و قرآن و ائمه اطهار و روحانیت متعهد نشان دادند آفرین بر این مردم که گوش به فرمان خمینی کبیر رسوایی و بیچارگی و ذلّت و خواری دشمنان دین خدا را امضا کرده اند و باعث سربلندی و سرافرازی اسلام شدند خدا موفقشان بدارد. پدر و مادر عزیزم می دانم آن گونه [ که] وظیفه داشتم در حق شما وظیفه ام را انجام ندادم و شرمنده هستم اگر بدی از من دیده اید مرا ببخشید و از خداوند بخواهید مرا ببخشد اگر توفیق شهادت را خدا به من داد افتخار کنید و شکر خدا را کنید و به جای من برای امام حسین(ع) آن شهید مظلوم تاریخ و اصحاب و یارانش که مظلومانه در کربلا شهید شدند گریه کنید و اگر خواستید روضه بخوانید روضه قاسم ابن الحسن را بخوانید تا نام حسین(ع) و یارانش برای همیشه زنده بماند و ما هم برای زنده ماندن نام ائمه و برای زنده ماندن اسلام و قرآن خون می دهیم آنها خون دادند و دین را زنده کردند و به دست ما رساندند و ما باید با خون خودمان درخت دین را آب دهیم تا سربلند و سرافراز بماند از برادرانم تقاضا دارم که در خط امام باشند و راه شهدا را ادامه دهند و اسلحۀ ما را از زمین برداشته با دشمنان اسلام بجنگند و از خواهرانم می خواهم که با حفظ حجاب و عفت و پاکی خودشان به جنگ با فتنه و بی بند و باری بروند و نگذارند منافقین پلید و افراد فاسد و بی غیرت جامعه را خراب کنند.&lt;br /&gt;
 خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار.&lt;br /&gt;
 « والسلام »&lt;br /&gt;
 رمضانعلی خارکش&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
*وصیت نامه دوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
 بسم رب الشهداء و الصدیقین&lt;br /&gt;
 به نام الله پاسدار خون شهدا و به نام یاری دهنده روح الله و هدایت کننده جندالله به سوی سبیل الله.&lt;br /&gt;
 اینجانب رمضانعلی خارکش فرزند رجبعلی ساکن روستای کلاته خیج می باشم و هدف من از آمدن به جبهه اطاعت از فرمان امام و ادای تکلیف الهی بوده است و آن چیزی که باعث شد به جبهه بیایم احساس مسئولیت شرعی بوده و اینکه نگذاریم دین خدا تنها بماند و دین خدا را یاری کنیم. از آنجا که وظیفه شرعی خود دانستم به سوی جبهه شتافتم و اگر لایق آن بودم که در راه خدا شهید شوم به این شهادت افتخار می کنم و اما پیام من به امت حزب الله این است که اولاً در مرحله نخست امام را تنها نگذارید و از ولایت فقیه یعنی مقام رهبری و قائم مقام رهبری حضرت آیت الله منتظری پیروی کنید. اینطور نباشد که خدایی ناکرده قضیۀ خوارج در صدر اسلام تکرار شود که اگر اینطور شد نباید امیدوار باشیم که رستگار شویم و از امت شهیدپرور به خصوص امت شهید پرور کلاته خیج می خواهم که به دستورات اسلام تا جایی که در توان دارند عمل کنند . جای شهدا را در جبهه ها خالی نگذارند، همیشه از حق پشتیبانی کنند. با هم اخوت بیشتری داشته باشند و جنگ را تا سرنگونی و غلبه حق بر باطل ادامه بدهند. و اما پیام من به خانواده ام، این است که صبر پیشۀ خود سازند و بدانند که در نزد خدا اجر و مزدی والا دارند و بدانند که چیزی را از دست ندادند بلکه خیلی چیزها در آخرت به دست خواهند آورد. از پدرم تشکر می کنم که مرا بزرگ کرد و برایم زحمت کشید و به عنوان هدیه ای به پیشگاه خداوند تقدیم کرد امیدوارم مرا حلال کند . و نیز از مادرم که به من شیر داد و برایم زحمت کشید تا مرا تقدیم پروردگار بنماید تشکر می کنم و از برادرانم می خواهم آنطور باشند که خداوند می خواهد و رضای خدا در آن است و از همۀ اقوام می خواهم که در تشییع جنازه ام فعال باشند و مراسم تمامی شهدا را گرم نگهدارند و با هم مهربانی زیادتری داشته باشند. و در آخر از امت حزب الله وطنم می خواهم که مرا ببخشند و اگر از من بدی دیده اند مرا حلال نمایند و باز هم تأکید می کنم قدر امام امت را بدانند. من ماه مبارک رمضان [...] است که به علت بودن در جبهه نتوانسته ام روزه های خود را بگیرم و بدهکار هستم و نماز هم یک ماه بدهکار هستم . من به کسی بدهکاری ندارم و از کسی بگیر هم نیستم و اگر جنازه من به دستتان رسید مرا در مزار شهداء کلاته خیج دفن کنید و مراسم عزاداری مرا به دلخواه پدرم برگزار کنند . وصی من پدرم می باشد. مرا حلال نمایید و برای شادی ارواح تمامی شهدا صلوات بفرستید.&lt;br /&gt;
 الاحقیر رمضانعلی خارکش&lt;br /&gt;
 مورخ 27/2/65 ه- ش مطابق با هفتم رمضان المعظم 1406 ه- ق&lt;br /&gt;
 خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/2210&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: رمضان_خارکش}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شاهرود]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B0%D8%A8%DB%8C%D8%AD_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید ذبیح الله اخوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B0%D8%A8%DB%8C%D8%AD_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2018-12-05T03:02:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;    ذبیح الله اخوان&lt;br /&gt;
    فرزند : خیرالله&lt;br /&gt;
    متولد : 1323/01/14 در جاجرم-امیرآباد&lt;br /&gt;
    تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
    تاهل : متاهل&lt;br /&gt;
    یگان: سپاه شاهرود-سپاه بانه&lt;br /&gt;
    مدت حضور : 3 ماه 15 روز&lt;br /&gt;
    مسئولیت : تیربارچی&lt;br /&gt;
    نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
    نوع شغل : راننده&lt;br /&gt;
    تاریخ شهادت : 1363/04/14&lt;br /&gt;
    محل شهادت : منطقه بانه دوسینه&lt;br /&gt;
    عملیات : درگیری با ضد انقلاب&lt;br /&gt;
    محل دفن : میامی روستای امیرآبادجاجرم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
« یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ر بک راضیۀ مرضیۀ فادخلی فی عبادی وادخلی جنّتی »&lt;br /&gt;
با درود فراوان به امام ا مت و شهدای به خون خفته از صدر اسلام تا کنون و با درود بر مهدی صاحب زمان( عج) و با درود به خانواده های شهدا و با درود به رزمندگان اسلام . همسرم نبات اکبری: می خواهم که زینب وار از فرزندانم عباس، مهدی، هادی، زری و مرضیه نگه داری کنید. برادرزاده خودم، علی اکبر اخوان، بعد از من میخواهم که از مادرت و برادرهای خود عباس و مهدی و هادی و خواهرها زری و مرضیه نگه دارینمایید که امید آینده آنها شما هستید. اکبر می خواهم که شما مثل محمد نباشید، که امید بچه ها شما هستید و امید من هم شما هستید. خدا می داند که غیر شما دلسوزی نخواهم داشت. از شما فرزندانم می خواهم که سنگر اسلام را ترک نکنید و پیرو خط امام باشید که تنها راه پیروزی خط امام است. و همسرم، شما حساب سال را راجع به اموالم بکنید و هرچه بدهکار بودم بدهید . همسرم و فرزندانم و برادرها و همشیره ها اگر از این سفر برنگشتم ، دیدار من و شما می افتد به قیامت. من را ببخشید و رضایت داشته باشید. &lt;br /&gt;
« السلام یا اباعبدالله الحسین یا مظلوم یا غریب »&lt;br /&gt;
 ذبیح الله اخوان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/1943&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: ذبیح_الله_اخوان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان جاجرم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید سعید علیزاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2018-12-05T02:57:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: /* رده‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید سعید علیزاده از پاسداران انقلاب اسلامی اهل شهرستان دامغان در سن 26 سالگی در دفاع از حرم حضرت زینب (ع) در عملیات مستشاری حومه حلب سوریه به شهادت رسید. پس از شهادت شهید سید علی اصغر روشنایی، شهید مهدی خراسانی، شهید محمد رضا دهقان، شهید سعید علیزاده چهارمین شهید مدافع حرم شهرستان دامغان می باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
خیلی وقت بود نفس کشیدن در این هوا برایم سخت شده بود؛ هوایی پر از ریا، نفاق، دورویی و دروغ که برای کمال و رسیدن به معبود راهی جز رفتن نیست که اگر بمانی اسیرنفس می شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خسته شده ام از نشستن بر جا وقتی روز به روز خبر شهادت دوستان و هم لباسی هایم به گوشم می رسید تا امروز که این مجال فراهم شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چه را خواستم از فضل تو گیرم آمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مانده بی سر شدنم در ره زینب جانت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سربازان سردار/شجاعت ها و رشادت های سردار قاسم سلیمانی و شهدای مدافع حرم/مرتضی کرامتی/1395&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده‌ها==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: سعید_علیزاده}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای مدافع حرم]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان دامغان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C</id>
		<title>شهیداسماعیل بهروزی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-05T02:55:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;اسماعیل بهروزی&lt;br /&gt;
فرزند : ابراهیم&lt;br /&gt;
متولد : 1348/10/9 در علی اباد&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
یگان: سپاه شاهرود-تیپ 21-گردان کربلا&lt;br /&gt;
مدت حضور : 5ماه 2 روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیجی&lt;br /&gt;
نوع شغل : محصل&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/2/29&lt;br /&gt;
محل شهادت : مهران باغ کشاورزی&lt;br /&gt;
عملیات : مقابله با تک دشمن(مهران)&lt;br /&gt;
محل دفن : شاهرود گلزار شهدا&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
« اشهد ان لا اله الا الله و اشهد أنّ محمداً رسول الله و اشهد أنّ امیرالمؤمنین علیاً ولی الله و اولاده المعصومین( حجج) »&lt;br /&gt;
« من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهد وا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ی نتظر و ما بدلوا تبدیلا »&lt;br /&gt;
با سلام و درود بر پیشگاه مقدس آقا امام زمان (عج) و نایب برحقش حضرت روح الله و با آرزوی سلامتی برای قائم مقام رهبری آیت الله منتظری و با سلام بر خانواده محترم شهدا، اسرا، مفقودین و با آرزوی پیروزی برای کفر ستیزان و لشکریان توحید و با سلام و درود به شما امت حزب الله و شما پدر و مادرم. وصیت نامۀ بنده حقیر اسماعیل بهروزی ، فرزند ابراهیم، شناسنامه 1551 ، متولد 1348 : با سلام و درود و تهیت فراوان بر خاتم اولیاء و اصفیاء ، ختم المرسلین و شفیع المذنبین ، حضرت محمد امین (ص) و با سلام و درود به مولای متقیان حضرت علی ابن ابیطالب(ع) و با سلام و درود به پیشگاه مقدس حضرت حجت ابن الحسن عسگری(عج) که دنیا در انتظار برای فرج حضرتش در انتظار است و با سلام و درود به حضرت روح الله، نایب برحق امام زمان ( عج) و با سلام بر قائم مقام رهبری حضرت آیت الله منتظری و با سلام به پیشگاه مقدس شهدای جنگ و انقلاب . ما الآن در بر هِو ایی زندگی می کنیم که مسئولیت بس سنگین تر می شود و بار مسئولیت بر دوش ما سنگینی می کند . طبق معمول باز می خواهم به جبهه بروم و گفتم برای چندمین بار وصیت نامه ای بنویسیم ، شاید این بار فرجی باشد . داشتم فکر می کردم که انسان فقط یک بار است که خوب به جبهه می رود و آن وقت است که به شهادت می رسد، هر چند سال ها که در جبهه باشد و اجر شهید را هم بگیرد ولی آن یک بار است که انسان با همۀ اخلاص پا را به جبهه می گذارد و فکر می کنم که همه جبهه رفتن ها برای پاک سازی کاملی هست که برای یک لحظه آخر به وجود می آید و من این مطلب را با ماندن در جبهه و حسرت بردن به رفتن شهیدان برای خودم به اثبات می رسانم. طبق معمول انشاءالله نزدیک عملیات است و من می خواهم وصیت نامه بنویسم ، اما چه باید وصیت کنم تا حق تمام مردم را ادا کرده باشم ؛ الا وصیت به حفظ اسلام و دل را با غلطاندن در برنامه های مکتب به اطمینان رساندن بعضی از شما ای انسان های قالبی ، به کجا می روید. شما که بندهای دلتان را با بندهای دنیا محکم گره کرده اید و با آرزوهای دور [ و] دراز عمر را برای خود محاسبه کرده اید و خود را در قالب هایی محکم کرده اید که هیچ دردی از دردها و رنج های انسان های محروم را درک نمی کنید و گوش خود را گرفته اید تا ندای پی درپی امام و گریه های دردآلود مادران شهید داده و کودکان یتیم را نشنوید و چشم هایتان را بسته اید تا مصیبت های مردم را به چشم نبینید . دیگر بار بایستید که به قول علی (ع) هیچ چیز این بندهای دنیا را از جان  شما پاره نمی کند الا استقامت و مبارزه با نفس و شیطان درون و بیرون که خداوند همۀ ما را در راه عشق به خود آزمایش می کند.&lt;br /&gt;
 این نمی زیبد که در بستر بمیرد شیر نر&lt;br /&gt;
 مرگ یک بار است در سنگر بسی فرخنده تر&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/2557منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: اسماعیل_بهروزی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شاهرود]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهیدحسین پریمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-05T02:53:00Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حسین پریمی&lt;br /&gt;
فرزند : یحیی&lt;br /&gt;
متولد : 1340/06/10 در دامغان - روستای فخرآباد&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
یگان: ارتش-نیروی هوایی-پایگاه4شکاری&lt;br /&gt;
مدت حضور : -&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سرباز&lt;br /&gt;
نوع شغل : جوشکار&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/09/09&lt;br /&gt;
محل شهادت : بستان دهلاویه&lt;br /&gt;
عملیات : طریق القدس&lt;br /&gt;
محل دفن : دامغان گلزار شهدای فردوس رضا(ع)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
بسم رب الشهداء و الصدیقین&lt;br /&gt;
سلام بر خمینی کبیر&lt;br /&gt;
« ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفا ک انهم بنیان مرصوص »&lt;br /&gt;
« خدا آن مؤمنان را که در صف جهاد با کافران مانند سد آهنین همدست و پایدارند بسیار دوست می دارد .»&lt;br /&gt;
و امروز این آیه شریفه مصداق پیدا کرده و خلق مسلمان ایران در برابر دشمنان خدا چون صف آهنین ایستادگی می کنند و از هیچ ایثاری فروگذار نیستند [ و] در میدان حق و شهید شدن در میدان حق علیه باطل. نام: حسین، نام خانوادگی : پریمی، شهرستان : دامغان، شماره شناسنامه : 3 ، تاریخ تولد : 1340 ، نام پدر : یحیی، درجه: سرباز نیروی هوایی جمهوری اسلامی ایران ، پایگاه وحدتی دزفول&lt;br /&gt;
وصیتنامه:&lt;br /&gt;
 تنها وصیتی که دارم این است که انشاءالله در این نبرد تاریخی و سرنوشت ساز به رهبری امام خمینی کبیر شرکت می جوییم، تنها حرفی که این فرزند کوچک و حقیرتان به ملت شهیدپرور ایران و به برادران و خواهرانم دارم این است که به شایعات گوش نکنید و مبادا خدای ناکرده شک کنید که این جنگ و جنگ های دیگر به ضرر ما است و باعث شکست ما می شود چون الحمدالله این طور هم نیست و نخواهد بود و تمام این اتفاقات باعث اتحاد بیشتر در بین امت قهرمان و بیدار ماست که انقلاب ما تا نابودی امپریالیسم و جوجه هایش ادامه خواهد یافت. تنها وصیتی که به پدرم و مادرم و برادرانم و خواهرانم و دوستانم دارم این است که تا سرحد امکان از گریه و زاری و ناراحتی های دیگر خودداری کنید و خود را مثل هزاران مادران و پدران بدانید که فرزندان خود را در راه خدا از دست دادند و از خدا بخواهید که باشد و بعد از مرگم که این یکی از آرزوهایم بود ، مرا در کنار « فی سبیل الله » مرگ من دیگر شهیدان بهشت رضای دامغان به خاک بسپارید ، چون آنجا گوشه ای از کربلای حسین (ع) می باشد و روی قبرم را لالۀ سرخ بکارید که آن رهگذر خام بداند که این  لاله های سرخ پیکر شهیدان گلگو ن کفن است و هیچ گاه این شعار را از یاد نبرید که شهیدان زنده اند الله اکبر، به خون غلطیده اند الله اکبر، روحتان شاد و راهتان جاوید باد.&lt;br /&gt;
حسین پریمی&lt;br /&gt;
این وصیت نامۀ را در تاریخ 6/3/1360 نوشته ام که اگر اتفاقی افتاد و به درجۀ رفیع  شهادت رسیدم ، جنازة من را در دامغان ، دزجوب شمالی خوریا ، میدان خواجه شهاب برسانید و به دست پدر و مادر بدهید. باری، در صندوق پس انداز مدرسه مبارزان مقداری پول به حساب گذاشته ام و مقداری هم در بانک عمران یا بازرگانی دارم . این مقدار پول را 25 روز روزه برای من بگیرید و چهار ماه هم برایم نماز بخوانید و هزار تومان آن را به حساب 100 امام واریز نمایید. این بود وصیت اینجانب، حسین پریمی&lt;br /&gt;
 « والسلام »&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/2428&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: حسین_پریمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان دامغان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید حسینعلی حسنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-04T03:17:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حسینعلی حسنی&lt;br /&gt;
فرزند : سعدالله&lt;br /&gt;
متولد : 1348/02/02 در کلاته&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
یگان: نیروی انتظامی (ژاندارمری سابق)&lt;br /&gt;
مدت حضور : -&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سرباز&lt;br /&gt;
نوع شغل : تعمیرات لوازم صوتی&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/10/16&lt;br /&gt;
محل شهادت : ارومیه&lt;br /&gt;
عملیات : پدافندی&lt;br /&gt;
محل دفن : دامغان روستای کلاته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
 « و بسم الله المتنعم الجبار »&lt;br /&gt;
 « اللّهم اهدنی من عندک و افض علی من فضلک و انشر علی من رحمتک و انزل علی من برکاتک »&lt;br /&gt;
 به نام الله که حی است و قادر قهار است و توانا؛ و با ذکر او، که هر مریض را شفا می دهد و هر شقی را به انسانیت سوق می دهد و صیقل دل عارفان است و عاشق معشوقان و طالب عارفان؛ و با درود و سلام بر امامان و ائمۀ معصوم که نعمتی بسی اعظم برای هدایت امت های بعد از 1400 [ و] اندی سال می باشند؛ و با درود و سلام برکلیۀ شهداء راه حق و فضیلت که آرمان آنها جز حاکمیت الله و استقرار حکومت حق و مظلومیت جمهوری اسلامی و به رسمیت شناختن دین مبین اسلام نمی باشد و خداوند آنها را با شهدای بدر و حنین و خندق، تبوک و کربلای حسین محشور بفرماید و آنها را در جوار خود مرزوق  نماید؛ و با درود و سلام بر کلیۀ امت حزب الله که نمونه خارق العاده ای در ایران می باشند و با [ هدایای] ایثارگری های خود عظمت اسلام را به نمایش گذاردند؛ و با درود و سلام بر یاران باوفای امام و خود امام که نمونۀ بارز تقوی و آئینۀ مجذوبیت انسان های مؤمن و باتقوی می باشد. اینک که اینجانب حسینعلی حسنی قلم به دست گرفته و آنچه را که مرضی خداوند در آن می باشد جز آن چیز دیگر را به ترسیم در نیاورم، آتش عشق خود را در کالبد محزون خود شعله ور سازم تا ابرقدرت هایی که همچون کف بر روی خلیج ناپایدار و سست می باشد درس عبرت و شهامت بگیرند و انقلاب را یک معجزه ای بسی عظیم در ایران و کشورهای خارج بدانند و نسبت به اسلام در اثر مظلومیت آن جزیه دهند و به خود آیند. خدایا این بنده حقیر که سراپا گناهم؛ ولی اولاً از تو پوزش می طلبم. و معتقدم که تامهاجر نشوم نمی توانم مجاهد شوم زیرا تا در کورة عشق، ایمان من خالص نشود و آن صیقلیت خود را به دست نیاورد هرگز [...] می خواهم تا مرا عفو نمایی زیرا تا مرا عفو ننمایی آن فیض عظیم را نسبت به من افاضه نمی نمایی. پس تو را به خون به ناحق و مظلوم ریختۀ علی اصغر حسین (ع) قسمت می دهم که گناهان این حقیر را ببخشی و بر  علو درجۀ من که شهادت در راه تو می باشد بیفزایی . و مرا در بهشت و جنت رضوان مرزوق نما و مرا روزی خور درگاه خود نما. و حقیقت اسلام و مکتب اسلام را بر من آشکار و مبین ساز، که تا شناخت اسلام نباشد شهادت میسر نمی شود و حاصل این همه راز و نیازهای شبانه به خاطر شناخت اسلام و راضی بودن تو از این بنده حاصل نمی گردد . پس آن روزنۀ عشق و محبت به خود را بر روی این گناه کار باز بفرما تا در جوار حسین(ع) آتش عشق خود نسبت به حسین (ع) را آشکار نمایم . پیامی به امت حزب الله و همیشه در صحنه؛ ولی من کوچکتر از آنم که پیام دهم زیرا شما مصداق « و قاتلوهم حتّی لا تکون فتنۀ » هستید . پس من باب تذکر، اولاً صابر باشید و  از امام و رهبری اطاعت نمایید زیرا امام قلب اسلام و اسلام آئینه شهادت و شهامت و ایثار است. از تفرقه و جدایی دوری فرمایید و پیرو آیۀ « و اعتصموا بحبل الله جمیعاً و لا تفرّقوا » باشید. و جنگ را به مرحلۀ سرنوشت ساز برسانید و بعد از جنگ قدس عزیز را هم نجات دهید. و پیامی به خانوادة عزیز : هر چند که این حقیر فرزند خوبی برای آن خانوادة عزیز نبودم، مرا ببخشید و عفو نمایید و در مورد اینجانب از پروردگار طلب عفو نمایید . و 1000 تومان رد مظلمه دهید. و هر جایی که پدر و مادرم می دانند مرا دفن کنند.&lt;br /&gt;
« والسلام علی من اتبع الهدی »&lt;br /&gt;
خدایا خدایا/ تا انقلاب مهدی( عج)/ حتی کنار مهدی( عج)/ خمینی را نگه دار&lt;br /&gt;
مورخۀ 30/9/95  حسینعلی حسنی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/2359&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: حسینعلی_حسنی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان دامغان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید حمید انصاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-04T03:15:00Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حمید انصاری&lt;br /&gt;
فرزند : جمشید&lt;br /&gt;
متولد : 1340/08/01 در سنندج&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : متاهل&lt;br /&gt;
یگان: ارتش-لشکر21حمزه-تیپ1-گردان138&lt;br /&gt;
مدت حضور : 2 ماه و 15 روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
نوع عضویت : کادر&lt;br /&gt;
نوع شغل : نظامی&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/04/22&lt;br /&gt;
محل شهادت : شلمچه&lt;br /&gt;
عملیات : رمضان&lt;br /&gt;
محل دفن : سنندج گلزار شهدای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
مادر عزیزم سلام، امیدوارم حالت خوب باشد . این وصیت نامه را مورخۀ 15/4/61  در جبهه شلمچه در حضور چند نفر از همسنگرهایم نوشتم، چون قرار است چند روز دیگر به بصره حمله کنیم و این وصیت نامه را دادم به گروهان، اگر من شهید شدم، برایتان بفرستد . پدرجان، نگران نباش . من این راه را خودم انتخاب کردم و راه درست است . اگر من شهید شدم قبرم [ را] در سنندج باشد، چون مادرم خیلی دوست دارد من آنجا باشم . برای من گریه نکنید . من خیلی به شماها زحمت دادم . مرا حلال کنید . سمیرا و سیما و مژگان و دخترعمو عشرت و آقاجعفر و ارسلان و خاله نسرین و خاله پروین و نه نه را سلام برسانید. پدر عزیزم ، زهرا و رامین را پیش خودتان بیاورید و از آن ها مواظبت کنید . حقوق مرا تحت نظر خودتان برای آن ها خرج کنید . پدرجان، بدهی مرا بدهید . مادرم برای من گریه نکند ، چون اگر من در این راه شهید شدم، بدانید این راه الله است . بیشتر دوستان من در این راه شهید شدند. پدرجان، شما قلبت ناراحت است، برای من گریه نکن . اگر توانستی برای من قرآن بخوان . مواظب مادرم ، زهرا و رامین باش . نگذار آنها غصه بخورند . اگر زهرا خواست شوهر کند ، مانع او نشوید ، چون او جوان است . خیلی مواظب رامین عزیزم باشید . پدرجان، من می دانم شما رامین [ را] خیلی دوست دارید . من خیالم راحت است. زهرا را بیاورید پیش خودتان، از تمام خداحافظی می کنم. آن کس که همیشه به یاد شما است.&lt;br /&gt;
 پسرت حمید انصاری، 15/4/61&lt;br /&gt;
 پدرجان امام را دعا کنید، به امید پیروزی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/2484&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: حمید_انصاری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان کردستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سنندج]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AE%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد خادمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AE%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-04T03:12:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;محمد خادمی&lt;br /&gt;
فرزند : علی اکبر&lt;br /&gt;
متولد : 1347/01/04 در صالح آباد&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
یگان: سپاه دامغان-تیپ21گردان موسی ابن جعفر(ع)&lt;br /&gt;
مدت حضور : 8 ماه و 14 روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
نوع شغل : جوشکار(محصل)&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/11/21&lt;br /&gt;
محل شهادت : اروند رود جزیره ام الرصاص&lt;br /&gt;
عملیات : والفجر8&lt;br /&gt;
محل دفن : دامغان گلزار شهدای فردوس رضا(ع)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه1==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
« و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون »&lt;br /&gt;
« کسانی که در راه خدا کشته می شوند مرده نپندارید بلکه زندگانی هستند که نزد پروردگار خویش روزی می خورند».&lt;br /&gt;
 به نام خداوند قادر و قهار جبار و عادل بخشنده و مهربان و به نام نامی حضرت خاتم پیامبران و به نام مهدی موعود (عج) و به نام بنیان گذار جمهوری محمد اسلامی ایران امام خمینی.&lt;br /&gt;
 وصیت نامه خود را ابتدا با چند کلامی با پدر عزیزم شروع می کنم. پدرجان می دانم که شهادت من برای تو خیلی سنگین است ولی همین بس برای تو ارزشمند است که پیش روی حسین آن سالار شهیدان رو سفیدی که به نظر من بزرگ ترین سعادت است.  پدرجان چاره ای نداشتم ، مگر می شود به ندای خمینی که همان ندای جدش حسین (ع) که فرمود: « هل من ناصر ینصرنی » لبیک نگویم، راستی که جواب فاطمه زهرا (س) را چه  می توانستم بدهم. تو باید افتخار بکنی که توانستی امانتی را که خدا به دستت سپرده بود، همان گونه که رضایش بود تحویل و تقدیم نمایی. افتخار کن پدرم، چرا که مشت محکمی بر دهن ضد خمینی ها است و هرچه محکم تر این مشت را بزن و استوار باش . چرا که « حق پیروز است و باطل سرنگون این وعده الهی است و خلاف پذیر نیست » و بدان و آگاه باش که به گفته علی (ع) امام اول ما شیعیان « دنیا بهشت کافران و جهنم مؤمنین است » و در آخرت برعکس اینها چرا که ما دنیا را فدای آخرت می کنیم و سعادتمند هستیم. پدرجان فقط پیرو امام که خلاصه ای از روحانیون است باش و به حرف ضد روحانیون اصلاً گوش نده « چرا که ایشان وسوسه گرند و در واقع یاران شیطان هستند » و به امام بگو ای امام عزیز رحمت الله [ این] که چیزی نبود خود و خانواده ام را فدا میکنم که این شعار همۀ حزب الله است و به صدام آن نوکر آمریکا و شوروی و دیگر ابرقدرت ها بگو حزب الله می میرد سازش نمی پذیرد و تو خود بهتر می دانی که حسین (ع) عزیز، فرزند فاطمه زهرا (س) با یزید جد صدام بیعت نکرد و در کربلای عراق درخت اسلام را آبیاری نمود و ما نیز در کربلا [ در جنگ ] با فرزند خلف یزید خون خود را فدای اسلام نمودیم و چه افتخار بزرگیشما هستید که باید در خط حسین با یزیدیان بجنگید. پدرجان مبادا بگذاری که برای من کسی گریه کند برای اینکه دشمنان خوشحال می شوند پس شما این مسئله را جشن بگیرید تا دشمنان بیشتر آزرده شوند پدرجان مرا ببخش که نتوانستم حق فرزندی را به جای آورم چرا که من آن زمان آگاه نبودم و من شرمنده ات هستم تو خیلی بزرگواری برای من شکر خدا را کن که خدا اجر شهید را به تو عطا بفرماید. پدرجان حسن را من خیلی دوست دارم نمی خواهم که او مثل بعضی ها باشد و هرچه می توانی او را تربیت کن که بهتر از من برای اسلام عزیز خدمتگزاری کند و من از او درخواست می کنم که مطیع امر پدر باشد. و اما خواهران عزیزم از شما می خواهم که همیشه این حرف من را در گوش حفظ و در ذهن بسپارید و آن حفظ حجاب است که این مسئله از خون شهیدان و برادران در جامعه مؤثرتر می باشد و من آرزوی سعادت برای شما دارم و در ضمن خواهرانم مبادا در فراق من بی تابی کنید و اگر گریه می کنید به خاطر حسین (ع) و یارانش باشد چون من به راهی رفتم که جز راه حسین (ع) و یارانش راهی دگر نیست سعی کنید زینب وار رسالت مرا بر دوش بکشید و به منافقین و کوردلان بگویید « مکتبی که شهادت دارد اسارت ندارد » مبادا با فغان و زاری دشمنان کوردل و منافقین را شاد نمایید. و اما چند کلامی به امت شهیدپرور روستای کلاته خیج همشهریان عزیزم من در بین شما کارهای خلافی را ممکن است انجام داده باشم ، از همۀ شما درخواست می کنم که مرا به بزرگی خودتان ببخشید و در ضمن مبادا بعد از اینکه بعضی از اقوام و بعضی از خویشان و نزدیکان شما کسی به شهادت رسید ، خودتان را ببازید . نه ، استوار و پابرجا و شجاع استقامت کنید و اگر جبهه نیاز به نیروی بیشتری داشت ، بر دوش همۀ شماست که جبهه ها را پر کنید و به ندای امام عزیزمان لبیک بگویید. « والسلام علیکم و رحمۀ الله و برکاته »&lt;br /&gt;
 65/ 9/ 7&lt;br /&gt;
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار&lt;br /&gt;
 در پایان بنده یک ماه روزه نگرفته ام از شما درخواست به عمل می آید که این را ادا کنید.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==وصیت نامه2==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
 به نام رب عالمیان به نام امید دل های شکسته و بی حجاب درگاه الهی با سلام به محضر اقدس الهی که این دل ها با تمسک به منبع عظیم الهی در شب های عملیات و سختی ها بر این سختی ها چیره می شوند خداوندی که مبدأ و مقصد تمام عالم است. و با سلام به محضر اولین رسول و آخرین رسول پیامبر اکرم محمد (ص) و اولین امام مظلوم آقا علی (ع) که درد دل هایش را بعد از زهرا (س) آن مادر مطهر به چاه می گفت. و با سلام به محضر آقا امام زمان (عج) که در شب ها به سنگر سربازانش سرکشی می کند و دست نوازش بر سرشان می کشد و در هنگام شهادت با مادرش بر بالین سرشان می نشیند و دست نوازشش را بر سرشان می کشد. و با سلام به رزمنده عزیز این عزیزانی که قدم جای پای امام زمان (عج) بگذارند مقامش کم نیست عزیزان رزمنده شما باید خودتان را در راستای کربلا ببینید حال کسی که این گونه باشد باید کمتر از یاران امام حسین(ع) نباشد.  عزیزانِ پشت جبهه شما نیز مظهر امید مردم هستید تقاضا دارم بیایید جبهه ها را پر کنید. همان گونه که تا اکنون پر کرده اید. همچنین این پیام که به روی خون شهیدان به دستمان رسید که قدر امام را بدانید قدر انقلاب اسلامی را بدانید. و تو ای مادرم باید در مقابل سختی ها مقاومت کنی و گریه برای من نکنی تا دل دشمن خوشحال شود و تو ای خواهرم باید زینب وار در صحنه باشی و مقاومت کنی و با حجاب خود نشان بدهی که تو خواهر شهید هستی. و تو ای برادرم باید در هنگام شهید شدن من سلاح را برگیری و بر قلب دشمنان بزنی تا دشمنان اسلام و تو آن را نابود کنی و در آخر از تمام قومان و خویشان که ذکر نامشان ممکن نیست حلالیت طلبیده و چشم امیدم به دعاهای شماست.&lt;br /&gt;
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار.&lt;br /&gt;
« والسلام علیکم و رحمۀ الله و برکاته »&lt;br /&gt;
 64/ 11/ 18&lt;br /&gt;
 محمد خادمی&lt;br /&gt;
 التماس دعا&lt;br /&gt;
گردان موسی بن جعفر&lt;br /&gt;
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست&lt;br /&gt;
در صورتی که به فیض شهادت نائل شدید محل دفن خود را بنویسید . در هر محلی که مادرم رضایت داد دفن کنید.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/2452 سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان] &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: محمد_خادمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان دامغان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DA%A9%D9%88%DB%8C</id>
		<title>رده:شهدای شهرستان کردکوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DA%A9%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-04T03:10:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: صفحه‌ای جدید حاوی «دراین صفحه میتوانید فهرست شهدای شهرستان کردکوی رامشاهده کنید» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;دراین صفحه میتوانید فهرست شهدای شهرستان کردکوی رامشاهده کنید&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد حسین تولی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-04T03:09:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;محمد حسین تولی&lt;br /&gt;
فرزند : ذوالفقار&lt;br /&gt;
متولد : 1346/01/01 در کردکوی&lt;br /&gt;
تحصیلات : دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
یگان: سپاه مازندران-لشکر25کربلا&lt;br /&gt;
مدت حضور : 9 ماه و 10 روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
نوع شغل : محصل&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/01/01&lt;br /&gt;
محل شهادت : شلمچه&lt;br /&gt;
عملیات : پدافندی&lt;br /&gt;
محل دفن : دامغان گلزار شهدای فردوس رضا(ع)&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم ا... الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
اللهم انی رضیت بهم ائمۀ فارضنی لهم انک علی کل شی قدیر&lt;br /&gt;
من مرگ و شهادت را بر زندگی با ظالمان ترجیح میدهم و این شهادت را جز سعادت امام حسین نمیدانم  خدایا بر محمد و آل او درود فرست و آنها را از ما راضی و خشنود بگردان که رضایت آنها رضایت توست و غضب آنها نیز غضب توست. خدایا به ما توفیق انسان کامل شدن،انسانی که خلیفهالله است عنایت فرما. خدایا شکر نعمات تو را نمیتوانم بگذارم و از کثرت نعمت، عاصی و نافرمان بردار شدهام، پروردگارا حب دنیا جلوي چشمانم را گرفته و مانع از دیدن عالم ملکوت تو شده، بار الها هواي هاي نفسانی و نفس ام اره بر من غالب معبودا با ما نه به » ، گشته و چشمانم را گرفته و مانع از توفیق به دیدار تو شتافتن میشود که طاقت عدالت تو را نداریم و گناهان من آنقدر زیاد « عدالت که با فضلت رفتار کن است که اگر به عدالت رفتار کنی گرفتار دوزخ میشوم پروردگارا، تا ما را نیامرزیدهاي از این دنیا نبر و لحظه مرگمان را لحظه شهادتمان قرار بده. خدایا دلهاي ما را از انوار ایمانت روشن بگردان. بارالها رهبر انقلابمان این جان 4 جانان و قهرمان قهرمانان و روح روحها را تا ظهور حضرت مهدي(عج) نگهدار و دولت مردان ما را در کارهاي اسلامیشان موفق بدار و اگر خطایی از آنها سر میزند توفیق جبران نمودن آن خطا را به آنها عطا بفرما. و پدر و مادرم که بعد از تو بیشترین محبتها را به من داشتهاند، خدایا خیر و سعادت دنیا و آخرت و صبر جزیل به ایشان عطا بفرما و صبر و استقامت در کارهاي حق و نصرت پیروزي را بر قوم ما عطا بفرما.  پروردگارا به مردم ما شرف و شجاعت و آگاهی و استقامت عطا نمودي خدایا این نعمتها را افزون بفرما و آن را از ملت ما مگیر. ملت عزیز! اي ملت قدردان عزمتان را در رسیدن به اهداف الهی و اسلامی آهنینتر نمایید جوانان سلحشور در دو سنگر رزم و دانش حضور داشته باشید و شهید چمران را الگوي رفتار خود در این زمینه قرار دهید.  پدر و مادرم، برادران و خواهران مبادا وقتی که شهید شدم براي شهادت من گریه کنیداگر گریه میکنید، گریهتان براي جدایی ظاهري ما باشد و آن هم طوري نباشد که دشمن ازآن سو استفاده نماید و صبر و استقامت را پیشه خود سازید که هر کس خود را به گروهی شبیه کنند، امید است که از آنان باشد. و همچنین از شما حلالیت میطلبم انشاالله بنده را حلال نمایید و نیز از همه فامیل ودوستان و آشنایان طلب حلالیت دارم.  و اما سخنی با مسلمانان دیر فهم و بی تفاوت دارم: شما اي کسانی که وقتی سوال میکنند از شما که چه دینی را دارید میگویید مسلمانیم و زمانی از شما سوال میکنند اصول دین شما چند تا است میگویید توحید، نبوت، معاد، امامت، عدل، آیا به این اصول دین واقعا معتقدید آیا سخن خدا را در قرآن نمیبینید که میفرماید: جهاد کنید چه بسا چیزهایی که شما از آن خوشتان میآید و آن به ضرر شما است و چه بسا چیزهایی که از آن بدتان میآید اما به نفع شماست پس سخن شما مسلمانان سطحی و ظاهري از اینکه صلح تحمیلی را خواستارید چه معنایی جز همان آیه قرآن دارد که به ظاهر خوب و مفید است، اما در واقع نابود کننده تر در جنگ صفین  آن را است. صلح با صدام  همانند صلحی است که به امام علی تحمیل کردند و ما دیگر به ابوموسی اشعري ها و عمر و عاص هاي زمانمان اجازه این رسول کار نمیدهیم و اما از نبوت از شما سوال میکنند و پیامبران اسلام محمدخدا و او را راستگو و امین وحی میدانید ولی آیا به این سخن آن حضرت که در جنگ احد یا بدر فرمودند اعتقاد دارید آن هم از قول جبرئیل و جبرئیل از قول خداوند که هیچکس در این جهان نمیمیرد مگر آنکه آخرین ذره روزي خود را بخورد. شما اي مسلمانان دیر فهم براي چه از جنگیدن با جانوران موذي  آدم نما، جنایتکار وابسته به عوامل استکبار جهانی و ارتجاع منطقه هراس دارید؟ آیا از مردن میترسید پس سخن را چگونه قبول دارید؟ و از معاد از شما سوال میکنند میگویید آن را پیامبر اسلام قبول دارم میگویم چگونه و چطور به بهشت میروید و از جهنم خلاصی مییابید ؟ بعضی از شماها کتاب دعا را در میآورید و فلان دعا را نشان میدهید که هر کس فلان دعا را بخواند بهشت از آن او میشود و آتش جهنم بر او سرد میشود و عده دیگري هم تسبیح چرخان و ورد گویان و بعضها نماز بدون علم خواندن بهشت را تصاحب میکنید و خیلی راحت از برزخ رهایی مییابید و به قول خودتان آدمهاي زرنگی هم هستید و این را فراموش میکنید و سخن خدا بهشت در زیر سایه شمشیرهاست سخن معصومین که  از یاد میبرید و از آن سخن خدا که میفرماید تا رفع فتنه جهاد کنید: را که میفرمایددر راه خدا و در راه مردان و زنانی که مورد ظلم واقع شدند و مظلوم میباشند قیام واظهار بی اطلاعی میکنید و یا خود را به بیاطلاعی میزنید و البته بهانه هایی جهاد کنیدبهشت را به بها میدهند نه ، هم ممکن است داشته باشید. ولی به قول شهید مظلوم بهشتی و از امامت از شما سوال میکنند میگویید آنها را قبول داریم و جان ما فداي به بهانه را داریم که زمین و آسمان به هم برسد ما را باکی نیست. آري فقط آنها، حب علی شرکت جسته و در جنگ احدکه در اکثر جنگهاي پیامبر اسلام حب علی که چهار هزار نفر را در یک جنگ از دم تیغ هفتاد زخم کاري برداشته همان علی از دنیاي شما سه چیز را دوست دارم ضربت  ومیگذراند و اوست که میفرمایدبه  آري ضربت با شمشیر و اکرام به ضعیف، علی شمشیر، اکرام به ضعیف و دستبندي از زنی که مسلمان هم نمیباشد که عدهاي یاغی به غارت میبرند  خاطر اینکه یا تو اي مسلمانی که بی  میفرماید: اگر کسی از غصه این کار بمیرد مورد ملامت نیست را داري آیا به آن چیزي  اعتنا به مسائل جامعه هستی و اي کسی که فقط حب علی که امام علاقه دارد و آن را دوست دارد، علاقه داري؟ آیا جوابت آري است آیا نمیبینی که چه غارتهایی صدام  و صدامیان در کشورت کردند؟ آیا نمیبینی چه ظلم و ستمهایی درکشورهاي اسلامی توسط سران خائن به اسلام به مستضعفین میشود؟ آیا این همه خفت و نکبت و ذلت و اسارت براي شما عدهاي که الحمد الله اندك و معدود میباشید، براي تکان دادن و بیدار شدن از این خواب غفلت کافی نیست؟ آیا این سخن رهبر کبیر انقلاب پس تن به ذلت دادن مکتبی که شهادت دارد اسارت ندارد  اسلامی ایران را نشنیدهاید که شما براي چیست؟ این بندهاي اسارت دنیوي که به دست و پاهاي شما بسته شده و مانع از جهاد شما شده براي چیست؟ وقتی از عدل خداوند سوال میکنیم میگویید قبول دارم اما در عمل باور ندارید. اگر فقط همان یک آیه خداوند را قبول داشتید و در مرحله اولش هر کس ذرهاي خوبی کند » به معاد و توحید اعتقاد راسخ داشتید که خداوند میفرمایداین همه تردید، شک و سزایش را میبیند و حتی ذرهي بدي کند سزایش را میبینددودلی در آنها وجود نمیداشت و راحت کارهاي خیر را انجام میدادید. خلاصه کلام اینکه کسی که از مرگ آن هم مرگ شرافتمندانه شهادت میترسد باید یک تجدیدنظر در اعتقادش به اصول دین به توحید، نبوت، معاد، عدل، امامت، بکند. در پایان اگر از کسی حقی دارم آن را میبخشم و اگر کسی از من حقی دارد اگر ببخشید چه بهتر و اگر. نبخشید آن را از خانوادهام طلب نماید پدر ومادر صبر و استقامت را پیشه خود کنید&lt;br /&gt;
محمد حسین تولی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/2434&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: محمد_حسین_تولی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان گلستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کردکوی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد حاج قاسمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-04T03:07:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;محمد حاج قاسمی&lt;br /&gt;
فرزند : علی اکبر&lt;br /&gt;
متولد : 1346/01/01 در شاهرود - بسطام&lt;br /&gt;
تحصیلات : حوزوی&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
یگان: سپاه شاهرود-لشکر17-گردان کربلا&lt;br /&gt;
مدت حضور : 7 ماه&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
نوع شغل : طلبه&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1363/12/25&lt;br /&gt;
محل شهادت : شرق بصره&lt;br /&gt;
عملیات : بدر&lt;br /&gt;
محل دفن : شاهرود بسطام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
بسم الله الرّحمن الرّحیم&lt;br /&gt;
 با سلام و درود به پیشگاه مقدس امام زمان (عج) و نایب برحقش امام خمینی؛ این مرد بزرگ که با قیام خود قیود کفر [و] استکبار شرق و غرب را در هم شکست. و سلام و درود بر شهیدان به خون خفتۀ اسلام که با نثار خون خود درخت اسلام عزیز را بارور نمودند. و سلام بر خانوادة شهدا و اسرا و مفقودین انقلاب و جنگ تحمیلی . من از همگی عزیزان عذر می خواهم که چند نکته ای را به عنوان تذکر بیان می کنم، ولی آنچه که روی کاغذ می آید تنها از ثمرات اسلام و انقلاب اسلامی است. همان طور که همۀ شما خواهران و برادران می دانید مدتی قریب 4 سال است که ابرجنایتکاران شرقی و غربی نوکر جیره خوارشان صدام را تشویق کردند تا به سرزمین اسلامی مان حمله کند، ولی با همت رزمندگان دلیر اسلام و به یاری خداوند متعال و کمک امام زمان (عج) تمامی نقشه های شوم آنها نقش بر آب شده رزمندگان ما با حملات پی در پی خود جنگ را به پیروزی نهایی نزدیک کرده اند . ولی این را باید بدانید که این پیروزی های بزرگ به همین سادگی به دستمان نرسیده بلکه خون های زیادی در این راه مقدس ریخته شده است . ما باید تداوم بخش راه این شهیدان باشیم . من به سهم خودم توفیق نصیبم شد و به جبهه آمدم؛ و تا آخرین قطرة خونم در راه اسلام و قرآن فداکاری می کنم. امیدوارم که مورد رضای خداوند منّان واقع گردد. پدر و مادرم این وصیت نامه را قبل از اینکه این سعادت شهادت نصیبم شود نوشته ام و امیدوارم بتوانم برای خدا و اسلام و قرآن جان بی ارزشم را به خدای خود تسلیم کنم . امیدوارم که برای شما یک فرزند نیکو و صالح بوده باشم . از شما می خواهم پس از شهادتم هیچ گونه بی تابی نکنید و خوشحال باشید زیرا من پیروز شده و به آرزوی خود رسیده ام. و این بر عهدة برادران و دوستان من است که بعد از من با پایداری مرز و بوم کشور اسلامی را از دست دشمنان پلید و کافر، همچون بعثیون عراق و حزب دموکرات و حزب توده و بقیه احزاب، پاک گردانند . مادر جان، هر موقعی که به یاد من افتادی و خواستی گریه کنی و یا اینکه بر سر جنازة من بیایی آن لحظه به فکر کربلای حسین (ع) باش، که در آن زمان با کافران و ستمگران برای بر پا ماندن اسلام و آزادی تمام مسلمانان از زیر سلطۀ یزید جنایتکار و جانی چگونه جان خود و فرزندان عزیزشان را دو دستی تقدیم حق تعالی نمودند. مادر، مگر علی اکبر (ع) و حضرت قاسم (ع) و سرباز شش ماهه اش در  عاشورا در کربلای امام حسین (ع) شهید نشدند و مگر حضرت عباس (ع) دو دستش را از بدن جدا نکرده اند؟ من از آن بزرگواران که بهتر نیستم ! و من آن قدر در جبهه می مانم و می جنگم تا شهید شوم. ای جوانان عزیز، نکند در رختخواب ذلت بمیرید که حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد، مبادا در غفلت بمیرید که علی (ع) در محراب  عبادت شهید شد، مبادا در حال بی تفاوتی بمیرید که علی اکبر حسین (ع) در راه حسین(ع) و با هدف شهید شد . و ای امت شهیدپرور و شریف، مبادا از رفتن فرزندانتان  به جبهه جلوگیری کنید که فردا در محضر خدا نمی توانید جواب آن را بدهید . مثل خاندان وهب جوانانتان را به جبهۀ نبرد بفرستید و حتی انتظار نداشته باشید که جسد آنها را تحویل بگیرید زیرا مادر وهب گفت: من سری را که در راه خدا دادم پس نم یگیرم. برادران، نیایش به درگاه خدا و دعا را از یاد نبرید که این بهتر ینِ درمان ها برای تسکین درد است.&lt;br /&gt;
 خدا نگه دار همۀ شما باشد.&lt;br /&gt;
 وصیت نامه برادر محمد حاج قاسمی&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
*وصیت نامه ای دیگر&lt;br /&gt;
 بسم الله الرّحمن الرّحیم&lt;br /&gt;
 حضور محترم پدر زحمت کشم: امیدوارم که حالت خیلی خوب باشد و هیچ نوع کسالتی را در خود نداشته باشی . اینجانب، فرزند شما محمد، اگر شهید شدم برایم گریه نکنید. و با براد رانم و خواهرم خوب باشید و راه ما را ادامه بدهید . سلام به مادر عزیز و بزرگوار و خوبم؛ که امیدوارم حال همگی شما خوب باشد . مادر جان، اگر شهید شدم اگر برایم گریه کنید مرا ناراحت می کنید. همیشه خوشحال باشید که منافقین سوء استفاده نکنند و همیشه با پدر و برادرانم و خواهرم خوب باشید . به خواهرم : خواهر جان، اگر شهید شدم شما برایم گریه نکنید و بگویید یک برادر داشتم در راه خدا دادم . ای برادر عزیزم برادر جان، اگر شهید شدم تو درست را ادامه بده و هر موقعی که درست تمام شد راه من را ادامه بده . عزیزم، با علیرضا خوب باش و هر موقعی که او را م یخواستی بزنی به یاد این حقیر محمد حاج قاسمی بیفت. اینجا تقریبا 4500 ریال پول دارم که به تعاونی دادم و آن را بدهکارهایم را بدهید. [بدهی] من به این حدود است : 30 تومان به حاج یعقوب بدهید، 35 تومان به همکار داش احمد، برادر اسماعیلی. دیگر عرضی ندارم و همگی شما را به خدای بزرگ می سپارم. و اگر شهید شدم هر چه لباس دارم به جبهه کمک کنید.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
*وصیت نامه ای دیگر&lt;br /&gt;
 بسم الله الرّحمن الرّحیم&lt;br /&gt;
 با سلام به پیشگاه مقدس حق تعالی، مهدی موعود (عج) و نایب برحقش امام امت و با سلام به تمامی شهدای از صدر اسلام تاکنون. آن قدر به جبهه می روم و می جنگم تا شهید شوم و بعد از شهید شدنم امیدوارم که پدر و مادرم برایم گریه نکنند و همیشه خوشحال باشند . و مادرم از زینب (س) بیاموزد، که تحمل 72 شهید را نمود . و امام حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد و فرزندش علی اکبر (ع) در راه حسین (ع) و با هدف شهید شد .  و همین طور مادر وهب گفت :  من سری را که در راه خدا دادم نخواهم پس گرفت . و مادر جان، تو هم بگو : من هم بچه ام را دادم حتی جسد او را هم پس نخواهم گرفت . و با سلام به برادر عزیزم . برادرجان، این حرف بی قابل من را گوش کن؛ درست را ادامه بده و هر موقعی که درست تمام شد به جبهه بیا، و با برادرم علی رضا خوب باش . همینطور، پدرم و مادرم باید با برادرانم خوب باشند و اگر این طور نباشد من از هیچ کدام شما راضی نیستم.&lt;br /&gt;
 خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدی، خمینی را نگه دار&lt;br /&gt;
 این حقیر محمد حاج قاسمی&lt;br /&gt;
 63/ 12/ 13&lt;br /&gt;
 برادر ج ان، بدهکاری هایی که دارم تقریبا 30 تومان به حاج یعقوب هست که باید بدهید و دیگر 35 تومان به همکار داش احمد پول قاب عکس به برادر اسماعیلی . دیگر عرضی ندارم و همگی شما را به خدای بزرگ می سپارم.&lt;br /&gt;
 مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک&lt;br /&gt;
 چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم&lt;br /&gt;
 ای خوش آن روزی که پرواز کنم [ در] بر دوست&lt;br /&gt;
 [به هوای] سر کویش پر [و] بالی بزنم&lt;br /&gt;
 روزها فکر من این است و همه شب سخنم&lt;br /&gt;
 که چرا غافل از احوال دل خویشتنم&lt;br /&gt;
 محمد حاج قاسمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/2377&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: محمد_حاج_قاسمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شاهرود]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%A2%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید مجید آخوندی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%A2%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-04T03:05:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;مجید آخوندی&lt;br /&gt;
فرزند : محمد علی&lt;br /&gt;
متولد : 1332/07/03 در شاهرود - بسطام&lt;br /&gt;
تحصیلات : فوق دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : متاهل&lt;br /&gt;
یگان: سپاه شاهرود-تیپ امام حسین (ع)&lt;br /&gt;
مدت حضور : 3 ماه و 8 روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : تیربارچی&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
نوع شغل : معلم&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/04/25&lt;br /&gt;
محل شهادت : شلمچه&lt;br /&gt;
عملیات : رمضان&lt;br /&gt;
محل دفن : شاهرود بسطام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
« الذین آمنوا یقاتلون فی سبیل الله والذین کفروا یقاتلون فی سبیل الطاغوت و قاتلوا اولیاء الشیطان ان کید الشیطان کان ضعیفا »&lt;br /&gt;
اهل ایمان در راه خدا و کافران در راه شیطان جهاد می کنند، پس شما مؤمنان با دوستان شیطان بجنگید&lt;br /&gt;
و از آنها هیچ بیم و اندیشه مکنید که مکر و سیاست شیطان بسیار ضعیف است .&lt;br /&gt;
 سلام بر مهدی( عج)، فرمانده نیروی اسلام در جنگ با کفر و کسی که رمز حمله پیروزی ما به نام اوست یا مهدی( عج)&lt;br /&gt;
و سلام بر نایب برحقش، امید مستضعفان جهان خمینی بت شکن، ابراهیم زمان و سلامتان باد ای ملت بیدار و همیشه د ر صحنه و شهیدپروران با ایمان و همیشه در خط امام و سلامتان باد ای شهیدان راستین اسلام، سرور شهیدان کربلا، ای امام ما، ای حسین ابن علی و درودتان باد ای بهشتی ها ای رجایی ها  و ای منتظر یها و دروتان باد ای شهدای گمنام کربلاهای ایران، سپاستان ای لشکر الله، ای بازوان پرتوان انقلاب اسلامی و ای در هم کوبندگان کفر و شرک ( مورخ 22/4/60 مطابق با سه شنبه 21رمضان،&lt;br /&gt;
شهرک دارخوین ساعت یک بعدازظهر).&lt;br /&gt;
امروز که کاملا تجهیز شده و آماده ایم برای حمله به خط برویم و انشاءالله امشب حمله می شود امشب شبی است که ما دو ماه است آرزویش را داریم و امشب کربلا و عاشورا تکرارمی شود و امروز روزی است که همه برادران با چشم نگاه می کنند.&lt;br /&gt;
آخه 1 فردا صبح معلوم نیست که چند نفر مهمان خدا باشند و امروز است که وصیت خود را می نویسم .&lt;br /&gt;
روی سخنانم فقط با مردم ( خواهرها و برادران حزب الله است) و با منافقین و سازشکارها و رنگ عوض کن ها&lt;br /&gt;
و کسانی که قاشق هر آشی می شوند صحبتی ندارم. فقط با آنان سخن می گویمکه کاملاً در خط امام و پیرو ولایت فقیه هستند.&lt;br /&gt;
 اولین وصیتم این است که در تشییع جنازه ام و در مجالسی که ب ه خاطر شهدا برپا می شود&lt;br /&gt;
فقط برادران و خواهران حزب الله شرکت کرده و با تمام وجود بکوشند و نگذارند که افراد غیرمکتبی و سازشکاران و منافق شرکت کرده و سوءاستفاده کنند.&lt;br /&gt;
حتی این افراد اگر از اقوام بسیار نزدیک ما باشند و همچنین از برادران روحانی و متعهد و پیرو ولایت فقیه در برنامه ها&lt;br /&gt;
استفاده شود نه از روحانی نماهایی که آبروی اسلام و روحانیت را برده اند ودر این لباس مقدس به اسلام و انقلاب ضربه می زنند.&lt;br /&gt;
 ای برادران و ای خواهران حزب الله،&lt;br /&gt;
نگذارید که منافقین در هر شکل و لباسی و در هر گروه و فرقه ای با عناوین مختلف و با زدن ماسک اسلام بر چهره هایشان فعالیت کنند،&lt;br /&gt;
« یحلفون لکم لترضوا عنهم  فان ترضوا عنهم فان الله لا یرضی عن القوم الفاسقین »&lt;br /&gt;
آن مردم منافق برای اینکه شما از آنها راضی شوید قسم ها یاد می کنند، پس اگر شما فریب آنها را خورده و از آنها راضی شوید،&lt;br /&gt;
خدا هرگز از آن گروه فاسق راضی نخواهد شد .&lt;br /&gt;
 و این منافقین و کسانی که ضدولایت فقیه هستند بدانند و آن کسانی که با اسلام&lt;br /&gt;
 هر که با حق « من صارع الحق صرعه » : درمی افتند بدانند که بنا به فرموده مولای متقیان کشتی گرفت&lt;br /&gt;
و درافتاد حق پوزه اش را به خاک مالید.&lt;br /&gt;
توصیه و وصیت بعدی من به مسئولین عزیز و برادران حزب اللهی و پیرو اسلام&lt;br /&gt;
 فقاهتی آموزش و پرورش است به [خوانا نیست] شما بیشتر از این حقیر اطلاع دارید که ما چه وظیفه خطیری به عهده گرفته ایم&lt;br /&gt;
و چه امان تهای ارزنده در رکاب کاروانی به ما سپرده شده و ما قافله سالار آن هستیم که متاع های گرانبهایی را حمل می کند&lt;br /&gt;
 و این ما هستیم که [خوانا نیست]               &lt;br /&gt;
 باشید این قافله را به صراط مستقیم هدایت کرده و به نور برسانیم یا اینکه آنها را از کوره راه ها برده                                                                                                                         &lt;br /&gt;
و در ظلمت رها سازیم.&lt;br /&gt;
شما سعی کنید این امان ت ها و این کاروان را تحویل کسانی بدهید که در روشنایی حرکت کرده و راه نور میپیمایند&lt;br /&gt;
و به کسانی که درظلمت قدم برمی دارند شما باید قاطع باشید و بکوشید رهروان تاریکیها را بیرون کنید وعده ای را نجات بخشید.&lt;br /&gt;
 پیروزی کامل انقلاب اسلامی و صدور آن بستگی مستقیم به فرهنگ ما دارد و رابطه مستقیم با نسل آینده&lt;br /&gt;
( نوجوانانی که مشغول تحصیل هستند ).&lt;br /&gt;
پس این ما هستیم که سازنده و خط دهنده به نسل جدید می باشیم و در این راه باید نسبت به وظیفه و مسئولیتی که در جامعه اسلامی به عهده ما واگذار شده از هستی مایه بگذاریم و از ناملایمات نهراسیم.&lt;br /&gt;
 و صحبتی دارم با دانش آموزان، این غنچه های کوچک و نشکفته:&lt;br /&gt;
عزیزان من، لابد یادتان هست که با هم چه برنامه ها و هدف هایی را داشتیم و دنبال می کردیم&lt;br /&gt;
و شاید تنی چند از شما عزیزان گفته های مرا هنوز به یاد داشته باشید.&lt;br /&gt;
مخصوصا در رابطه با نماز که با هم پیمان بسته بودیم نمازها را با جماعت خوانده و در نماز جماعت نیز شرکت فعالی&lt;br /&gt;
داشته باشیم.&lt;br /&gt;
حال که من نیستم برای شادی و خشنودی خدا و شادی روح من آن برنامه ها را ادامه دهید و یادتان باشد&lt;br /&gt;
حتماً در آخر نماز که دست دعا به سوی پروردگار بزرگ و بی نیاز بلند می کنید،&lt;br /&gt;
حتما امام را دعا کنید و هم چنین روحانیت در خط امام و رزمندگان را و در آخر این حقیر فراموشتان نشود&lt;br /&gt;
که خداوند بزرگ خشنود می شود&lt;br /&gt;
وقتی که می بیند دست های کوچکی برای استغاثه به درگاهش بلند شده و ناامیدتان نخواهد کرد&lt;br /&gt;
و دعای شما را مورد اجابت قرار خواهد داد. باز هم تکرار می کنم دعا یادتان نرود .&lt;br /&gt;
به خصوص برای امام عزیزمان.&lt;br /&gt;
معلم دیگری که بعد از من سر کلاستان خواهد آمد بگویید که همه اش ب ه فکر بازی و توپ نباشد.&lt;br /&gt;
به او بگویید معلم شهید ما برنامه ای دیگر داشت . بگویید که ما به ورزش روحی بیشتر احتیاج داریم تا به ورزش جسمی.&lt;br /&gt;
اول غذای روح ما را تأمین کن، بعد غذای جسممان را، که ورزش باید وسیله باشد نه هدف.&lt;br /&gt;
بنا به گفته رئی سجمهور عزیز و در خط امام ما ( ورزش باید مقدمه سپاهیگری در اسلام باشد).&lt;br /&gt;
در رابطه با ورزش روحی با شما دانش آموزان عزیز حرف ها زده بودم و شما خوب یادتان هست.&lt;br /&gt;
 ملت عزیز تقوا پیشه کنید و از گناه بپرهیزید و چنان زندگی کرده و فکر کنید که هر آن خواهید مرد و باید برای آخرت توشه ای&lt;br /&gt;
داشته باشید.&lt;br /&gt;
 نماز را سبک نشمارید و آن را سر وقت و با جماعت بخوانید. مخصوصاً در نمازهای جمعه شرکت کنید که همه کارهای ما به خاطر نماز است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
به حر فهای امام عزیز دقیقاً و&lt;br /&gt;
عمیقاً توجه کنید که امروز اسلام در وجود او خلاصه شده و ضربه خوردن به او یعنی ضربه خوردن به اسلام.&lt;br /&gt;
برادران عزیز در خط امام نگذارید سنگر من خالی بماند و اسلحه ام&lt;br /&gt;
جهاد کنید در راه خدا و بدانید « و قاتلوا فی سبیل الله واعلموا ان الله سمیع علیم » .&lt;br /&gt;
« بر زمین که خدا به گفتار و کردار خلق دانا و شنواست »&lt;br /&gt;
 پدر و مادر و خانوادة عزیزم: چند سال قبل از انقلاب در یکی از عاشوراهای حسینی که تعزیه می خواندند،&lt;br /&gt;
وقتی که تمام یاران امام حسین شهید شدند و امام تنها ماند ، سر داد ولی کسی نبود که به ندایش « هل من ناصر ینصرنی »&lt;br /&gt;
به شمشیرش تکیه زد و ندای لبیک گوید.&lt;br /&gt;
من آن روز آرزو می کردم کاشکی من در آنجا بودم و به ندای امام پاسخ می گفتم و هزار جان می داشتم و در راهش فدا می کردم.&lt;br /&gt;
این بزر گترین آرزویم بود و حال من به آن آرزو رسیده ام و در کنار حسین زمان و در رکاب او آنقدر می جنگم که به معبودم&lt;br /&gt;
بپیوندم و از این نظر خوشحال و سعادتمندم و شما نیز اگر سعادت مرا می خواهید&lt;br /&gt;
خوشحال باشید که فرزندتان به آرزویش رسید و ناراحتی نکنید که راضی نیستم.&lt;br /&gt;
شاید بسیاری از جوانان آرزویی همچون من داشتند ولی حال آنها را چه می شود کهنمی خواهند به آرزویشان جامۀ عمل بپوشانند.&lt;br /&gt;
برای جبهه رفتن بهانه های گوناگون برای خودشان می آورند.&lt;br /&gt;
چنانچه دو سری جدید اعزام شدند و از برادران بسطامی ما خبری نشد.&lt;br /&gt;
انشاءالله که بیشتر توجه داشته باشند که امروز به گفته امام همۀ هم و غم ما باید جنگ باشد و قرآن نیز می فرماید :&lt;br /&gt;
« و لقد کنتم تمنون الموت من قبل ان تلقوه فقد رأیتموه و انتم تنظرون »&lt;br /&gt;
« شما همان کسانی هستید که پیش از آنکه دستور جهاد برای مسلمین بیاید با کمال شوق آرزوی جهاد و کشته شدن در راه خدا&lt;br /&gt;
می کردید، پس چگونه امروز به جهاد درامور سخت و شدید از مرگ نگران می شوید .»&lt;br /&gt;
در خاتمه همه شما عزیزان را به خدا می سپارم و امیدوارم که همه تان را خداوند به صراط مستقیم هدایت کند&lt;br /&gt;
« ربنا انّنا امنا فاغفرلنا ذنوبنا وقنا عذاب النار » .&lt;br /&gt;
« پروردگارا به کرم خود گناهان ما ببخش و ما را از عذاب آتش جهنم نگه دارازهمگی التماس دعا دارم&lt;br /&gt;
 بردارتان مجید&lt;br /&gt;
 ( خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار)&lt;br /&gt;
 [ وصیت نامه ای دیگر]&lt;br /&gt;
 بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
 به نام الله، در هم کوبنده طاغوت و طاغوتیان. سلام بر حضرت مهدی صاحب الزمان ( عج )&lt;br /&gt;
 منجی بشریت، چراغ هدایت انسا نها و درود بر نایب برحقش امام خمینی، این قلب تپنده&lt;br /&gt;
 میلیون ها مسلمان مستضعف در سراسر جهان و درود به رزمندگان اسلام، این شیران پرتوان&lt;br /&gt;
و بازوان پرقدرت انقلاب اسلامی و درود به روان پاک شهدای گلگون کفن اسلام، از&lt;br /&gt;
 شهدای کربلا تا شهدای کربلاهای ایران، به خصوص سرور شهیدان حضرت حسین&lt;br /&gt;
 و سیدالشهدای ایران، شهید مظلوم آیت الله بهشتی.&lt;br /&gt;
« اللهم برحمتک فی الصالحین فادخلنا وفی علیین فارفعنا و قتلاً فی سبیلک مع ولیک فوق لنا »&lt;br /&gt;
« خدایا به من آن توفیق  را عطا فرما که در راه تو و به همراه ولی تو کشته شوم »&lt;br /&gt;
 درود بر پدر و مادر مهربانم. درود بر شیر پاک مادرانی که فرزندانی شهید پرورش&lt;br /&gt;
 می دهند. و درود بر پدرانی که شیرانی شهید تربیت می کنند.&lt;br /&gt;
 پدر و مادرم و خانواده عزیزم، اگر لطف خداوند بزرگ شامل این بنده گناهکار شد و به&lt;br /&gt;
 درجه رفیع شهادت نائل آمدم، شما خدا را شکر کنید و هیچ ناراحت نباشید. مطمئن باشید&lt;br /&gt;
 که من کاملاً خوشبخت شده و به درجه انسانی کامل نائل گردیدم.&lt;br /&gt;
 همان طور که قبلا بارها گفته ام زندگی و لذت ها و هو سهای این دنیا همه اش گذرا و فانی است.&lt;br /&gt;
وای به حال کسانی که در این دنیا و با این عمر کوتاه، که آزمایش خداوندی است، مردود شوند.&lt;br /&gt;
وای به حال انسان هایی که به این دنیا با این همه فریب هایش دل ببندند.&lt;br /&gt;
اینها دیگر در بهشت جایی ندارند و عذاب جهنم در انتظار آنهاست .&lt;br /&gt;
ولی پدر ومادرم، ملت عزیزم، من با آگاهی کامل از تمام لذت ها و نعمت های دنیایی چشم میپوشم و تمام هستی خود را در راه معبود فدا می کنم و در رابطه با آیه شریفه :&lt;br /&gt;
« ان الله اشتری من المؤمنین به انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه »&lt;br /&gt;
 همه هستی خود را به خدای خودم می فروشم و با او معامله می کنم و معبودم در عوض به من بهشت عطا خواهد کرد.&lt;br /&gt;
 پدر و مادر و خانواده عزیزم، اگر من به افتخار شهادت نائل آمدم مطمئن باشید در ازاین خدمت هایی که به من کردید&lt;br /&gt;
به خدا عاجزانه التماس خواهم کرد که شما را نیز نزد من به بهشت بیاورد.&lt;br /&gt;
امیدوارم کلیه ملت عزیز، همشهریان و آشنایان، اگر چنانچه از من خطایی دیدند در طول این مدت کم زندگانی مرا ببخشند.&lt;br /&gt;
پیام من به همۀ دوستان و جوانان و ملت عزیز این است که سنگرهای مسجد، نماز جمعه و سنگر جبه هها را خالی نگذارند و راهم&lt;br /&gt;
 را ادامه بدهند.&lt;br /&gt;
از همکاران آموزش و پرورش می خواهم به این غنچ ههایی که برای تربیت به دست آنها سپرده شده بیشتر توجه کنند و آنها را هرچه بیشتر تحت تربیت روحی قرار دهند و از تمام دانش آموزانم می خواهم که سنگر نماز جمعه را خالی نگذارند و راهم راادامه بدهند.&lt;br /&gt;
 پدرم اختیار کامل دارد، تمام چیزهایی را که مربوط به من است ، هرطور که صلاح می دانند استفاده کند و خانم من هم هرچه زودتر به زندگی خودش برسد و به خاطر من و برای من زندگی خودش را تباه نسازد.&lt;br /&gt;
فقط انتظار دارم از فرزندانم به نحو احسن نگهداری کنند تا اینکه آنها نیز بعد از بزرگ شدن راهم را ادامه دهند.&lt;br /&gt;
ملت عزیزم ، عاجزانه از شما می خواهم به حرف های امام خمینی کاملاً توجه کنید و همیشه پشتیبان و پیشمرگ او باشید که او در عصر ما اسلام است.&lt;br /&gt;
اگر خدای نکرده به او صدمه برسد اسلام صدمه دیده است.&lt;br /&gt;
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار، از عمر ما بکاه و به عمر او بیفزا.&lt;br /&gt;
خدایا در نبود من به پدر و مادرم صبر عطا فرما و در ادامه راهم آنها را ثابت قدم بدار.&lt;br /&gt;
 « والسلام علیکم و رحمۀ الله و برکاته »&lt;br /&gt;
  مورخ 4/3/61&lt;br /&gt;
 مجید آخوندی&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/2475&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: مجید_آخوندی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شاهرود]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C1347/9/10</id>
		<title>شهید مجید اخلاقی1347/9/10</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C1347/9/10"/>
				<updated>2018-12-04T03:04:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;مجید اخلاقی&lt;br /&gt;
فرزند : عبدالمحمد&lt;br /&gt;
متولد : 1347/09/10 در سمنان&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
یگان: سپاه سمنان-تیپ12-گردان موسی ابن جعفر(ع)&lt;br /&gt;
مدت حضور : 9ماه و 10روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : ار پی جی زن&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
نوع شغل : محصل&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/10/23&lt;br /&gt;
محل شهادت : شلمچه&lt;br /&gt;
عملیات : کربلای5&lt;br /&gt;
محل دفن : سمنان امام زاده یحیی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
 با سلام بر قائم آل محمد، مهدی موعود( عج)، شمع هدایت و نور ولایت و نایب برحق ش امام امت که بی عشق او، عاشق مهدی شدن محال است و با سلام به رزمندگان پرتوان اسلام و درود فراوان به ارواح مطهر و تابناک تمامی شهدای تاریخ اسلام علی الخصوص شهدای مظلوم جنگ تحمیلی. با سلام مخلصانه بر حزب الله و با سلام بر شما پدر و مادر و برادران و خواهران و کلیۀ فامیل.&lt;br /&gt;
 بدانید که روزی مرگ همۀ شما را در برمی گیرد پس چه مرگی بهتر از مرگ سرخ خونین و با عزت که در راه خدا باشد. مبادا که مرگ به هنگام غفلت گریبانگیر شما شود . به دنیا دل نبندید که دنیا زودگذر و فانی است. استغفار و دعا را از یاد ن برید که بهترین درمان ها برای تسکین دردها دعا است. در بسیج، نمازجمعه و مجالس مذهبی و حتماً در نماز جماعت شرکت کنید و وحدت کلمه را حفظ کنید و نگذارید خدا نکرده دشمنان اسلام با حیله های گوناگون بین شما و روحانیت متعهد تفرقه بیندازند، که اگر چنین کردند آن روز، روز جشن ابرقدرت ها و بدبختی مسلمانان می باشد.  بنا بر آیۀ صریح قرآن که می فرماید :« و قاتلوهم حتی لاتکون فتنۀ »  بر ما واجب است تا رفع هر فتنه ای به جنگ ادامه بدهیم. شما را به تقوی سفارش می کنم. باید حق بگو یید و برای قیامت و پاداش های الهی کار کنید و در کارهایتان رضایت خداوند را درنظر بگیرید. برادران و خواهران عزیزم، از شما انتظار دارم دنباله رو راه شهدا باشید و نگذارید که خون این همه شهیدان پایمال شود، به پدر و مادر کمک کنید و عاجزانه از شما تقاضا دارم که ناراحتی و اذیتی را که از من دیده اید ببخشید و حلالم کنید.&lt;br /&gt;
ای پدر و مادر گرامی و عزیزم که با تمام هستی تان در راه بزرگ کردن فرزندان خود کوشیده اند و مرا ای نگونه تربیت کرده اید، از شما قدردانی می کنم و امیدوارم که خداوند به شما اجر اخروی عطا فرماید. اگر توفیق شهادت نصیبم شد، ناراحت نشوید، زیرا من ای ن راه را آگاهانه انتخاب کردم و من امانتی از جانب خدا نزد شما بودم و می بایست شما این امانت را روزی به او برگردانید و برای من گریه نکنید و برای مظلومیت امام حسین  و دیگر شهدا گریه کنید. مقابل مصیبت ها همچون کوه استوار باشید، تا دشمنان اسلام خوشحال نشوند. از شما خواهش می کنم که مرا حلال کنید و ببخشید که شما را در این مدت عمر کوتاهم اذیت و ناراحت کردم. پدر و مادر عزیزم در ضمن از تمام اهل فامیل و آشنایان و همسایگان برایم حلالیت بطلبید و اگر کسی از من طلبی داشت به او بدهید در ضمن 23 روز روزه قضا دارم قضای آن را برایم بگیرید و 200 تومان پول به عنوان رد مظالم نیز بدهید.&lt;br /&gt;
 هرکه شد از روز ازل آشنای دوست&lt;br /&gt;
 باید که رنج کشد همیشه از برای دوست&lt;br /&gt;
 باید که گردن از دم شمشیر بگذرد&lt;br /&gt;
 در هر سری که هست درآن سرهوای دوست&lt;br /&gt;
 « والسلام »&lt;br /&gt;
 گردان موسی بن جعفر&lt;br /&gt;
 دعا به جان امام و آیت الله منتظری را فراموش نکنید.&lt;br /&gt;
 مجید اخلاقی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/2338&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: مجید_اخلاقی_متولد_سال1347}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سمنان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C_%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهید ماشاالله حاجی کمالی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C_%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-04T03:01:31Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ماشاالله حاجی کمالی&lt;br /&gt;
فرزند : رحمت الله&lt;br /&gt;
متولد : 1345/07/01 در دامغان&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
یگان: سپاه دامغان-تیپ 12-گردان قمر بنی هاشم(ع)&lt;br /&gt;
مدت حضور : 6 ماه و 2 روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
نوع شغل : محصل&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/12/24&lt;br /&gt;
محل شهادت : ماووت عراق ارتفاعات گوجار&lt;br /&gt;
عملیات : بیت المقدس3&lt;br /&gt;
محل دفن : دامغان گلزار شهدای فردوس رضا(ع)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
 « انا لله و انا الیه راجعون »&lt;br /&gt;
 « به درستی که از سوی خدا آمده ایم و به سوی او خواهیم رفت »&lt;br /&gt;
 اول چیزی که مهم است، مادرم؛ که از او می خواهم که اگر بدی و ناراحتی از من دیده است مرا به بزرگی خودش عفو کند و مرا ببخشد . از تو مادرم می خواهم که طلب آمرزش برای من بکنی و مرا دعا کنی . مادر جان، مرا ببخشید که نتوانستم زحمات شما را جبران کنم. به بزرگی خودت مرا ببخش . از دیگر اعضای خانواده ام می خواهم که اگر ناراحتی از من دیده اید مرا عفو کنند . مادر جان، من چیزی ندارم به آن صورت که ببخشم ولی به عنوان اینکه چیزی از زبانم و از گفته ام ناگفته نماند می خواهم بگویم که چرخ مرا به اکبر بدهید و اثاث زندگیم را به برادرم اکبر بدهید . مادر جان و ای خانواده ام، از شما می خواهم که برای من خیلی ناراحتی نکنید و از خدا بخواهید که مرا ببخشد. آخرین صحبتم به مردم شهیدپرور است که از آنها می خواهم که امام را یاری کنند و او را تنها نگذارند و جبهه را پر نمایند تا اسلام در جهان زنده بماند انشاءالله . اگر دین شما از بین برود آبرو و حیثیت شما از بین رفته است. از دوستان و همسایگان میخواهم که اگر از [ من] ناراحتی دیده اند مرا به بزرگی خودشان عفو کنند. دیگر عرضی ندارم. خداحافظ. مادر جان برای من گریه و زاری نکن که دشمن [ خوشحال می شود ]. راه من راه حق است، پس در راه حق و خدا [ مردن ناراحتی] ندارد.&lt;br /&gt;
 از خون جوانان وطن لاله دمیده&lt;br /&gt;
 ماشاالله حاجی کمالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/2427&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: ماشاالله_حاجی_کمالی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان دامغان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%B2_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AD%D9%85%D8%B2%D9%87</id>
		<title>شهید فریبرز ابوحمزه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%B2_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AD%D9%85%D8%B2%D9%87"/>
				<updated>2018-12-04T03:00:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;فریبرز ابوحمزه&lt;br /&gt;
فرزند : نصرت ا...&lt;br /&gt;
متولد : 1347/08/14 در دامغان&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
یگان: سپاه دامغان-تیپ 12-گردان قمر بنی هاشم(ع)&lt;br /&gt;
مدت حضور : 11 ماه و 6 روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : بیسم چی گردان&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
نوع شغل : محصل&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/10/03&lt;br /&gt;
محل شهادت : شلمچه&lt;br /&gt;
عملیات : کربلای 4&lt;br /&gt;
محل دفن : دامغان گلزار شهدای فردوس رضا(ع)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
 « ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملا ئکۀ الاتخافوا ولاتحزنوا وابشروا بالجنۀ التی کنتم توعدون »&lt;br /&gt;
 « همه آنان که گفتند الله پروردگار ماست و در این راه استقامت ورزیدند ملائک بر آنها نازل می شود و اینکه اینها ترس وحزن و اندوهی ندارند و بشارت  باد شما را به بهشتی که وعده داده شدید»&lt;br /&gt;
 السلام علیک یا ابا عبدالله، السلام علیکم یا انصار الخمینی.&lt;br /&gt;
حمد و ثناء خداوندی را که ما را در بهترین ساعات آفرید و نعمت بزرگ جمهوری اسلامی و رهبری را به ما ارزانی داشت. پس جای شکر این نعم باقی ست.&lt;br /&gt;
 سلام بر انبیا و اولیاء برحق بالاخص بر حضرت مهدی( عج)، ریشه کن کننده کاخ های ستم و بر نایب برحقش، خمینی عزیزم، یاری دهندة مظلومان و با سلام بر شهدا و اسرا و مفقودین و جانبازان و بر خانواده های معظمشان و با سلام بر قدم های استوار عاشقان کربلا که عارفانه و خالصانه برای رضای حق و آزادی حرم مطهر ابی عبدالله بر کفار بعثی می تازند. امید است امت حزب الله کما فی السابق، پیوسته، یاری دهنده این رزم آوران باشند و بدانید که اگر در این امر مهم کوتاهی کنید، هر آیینه ع ذابی دردناک به دنبال خواهید داشت.&lt;br /&gt;
 بنده، خدا و رسولان و ملائک و ائمه اطهار و تمام موجودات را گواه می گیرم که هدف و مقصودم از اینکه به سوی جبهه حق علیه باطل شتافتم، فقط و فقط برای رضای حق تبارک و تعالی و انجام دادن وظیفه ای که برعهده ام بود و لبیک گفتن به ن دای ملکوتی ابراهیم زمان و در پایان برای آزادی کعبه د لها و حرم با صفای ابی عبدالله می باشد . امیدوارم خداوند منان بر ما منت نهد و توفیق شهادت را رفیق این بنده نالایق بگرداند. زیرا این مقام مقامی است بس بزرگ، تا جایی که شهید ثانی رحمۀ الله علیه یک سال شبها نخوابید تا شب قدر را درک کند و در آن شب که امورات مسلمین مقدر می شود، از خدای خویش طلب این نعمت بزرگ شهادت در راهش را نصیب خود فرماید. البته ناگفته نماند که هدف ما پیروزی اسلام بر جهان کفر است. ولی اگر این چنین است که برای برقراری اسلام باید جا نهای ما فدا شود، پس ما این کالای ناچیز را، که از خود اوست، در طبق اخلاص نهاده و عاشقانه تقدیم حضرت حق می نماییم.&lt;br /&gt;
 برادر حقیر شما، فریبرز ابوحمزه&lt;br /&gt;
 65/ 10/ 1&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/2354&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: فریبرز_ابوحمزه}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان دامغان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهید علی اکبر حسین پور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2018-12-04T02:58:49Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;علی اکبر حسین پور&lt;br /&gt;
فرزند : خدابخش&lt;br /&gt;
متولد : 1323/02/07 در پرو&lt;br /&gt;
تحصیلات : سایر&lt;br /&gt;
تاهل : متاهل&lt;br /&gt;
یگان: سپاه شاهرود-لشکر17-گردان کربلا&lt;br /&gt;
مدت حضور : 5 ماه و 9 روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
نوع شغل : کشاورز - کارگر&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1363/12/25&lt;br /&gt;
محل شهادت : شرق بصره&lt;br /&gt;
عملیات : بدر&lt;br /&gt;
محل دفن : شاهرود روستای پرو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 « اشهد ان لا اله الّا الله و اشهد انّ محمداً رسول الله و اشهد انّ علیاً ولی الله »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 و شهادت می دهم که قرآن کتاب آسمانی من و مرگ و معاد حق است و ما همه از اوییم و  به سوی او می رویم. اینجانب علی اکبر حسین پور فرزند خدابخش ساکن پرو وصیت می کنم پس از مرگ من جهت خرج کفن و دفن به اندازة معمول از دارائیم برایم خرج کنید . و قرض هایی که بدهکار هستم : مبلغ 38000 ریال سه هزار و هشتصد تومان و مبلغ 10000 ده هزار ریال بابت چوب و اجاره زمین که جمعا 48000 ریال چهارهزار و هشتصد تومان می شود به حاجی دایی اسماعیل حسین پور بدهکار هستم؛ بپردازید . و از حاج مسلم هم یک رأس بزغاله گرفتم و مبلغ پانصد تومان از او طلبکار بودم؛ و بقیه آن را که طلبکار می شود به او بدهید. و مبلغی، 1750 ریال، بابت تخته های خانه به حبیب حاج غلامرضا بدهکار هستم؛ به او بدهید . و از حسین شکرالله هم سؤال کنید، اگر از من طلبکار بود به او بدهید . و اگر، احتیاطاً ، کسی ادعای طلبی کرد به او بدهید . و مبلغ 1500 تومان رد مظالم اگر توانستید برای من بدهید و مقدار یک سال نماز و روزه برای بنده بگیرید. و دیگر اینکه، پسر بزرگم محمدرضا قیم است بر صغیرها و ناظر بر کارهای فرزندم هم همسرم می باشد. و وصی بنده هم پدرم خدابخش است . و همسرم تا زمانی که خودش دوست دارد در خانه ام باشد سرپرست بچه ها است و آنها را بزرگ کند و خداوند انشاءالله او را اجر و صبر بدهد . و اگر هم نخواست طبق عرف معمول ارثیه خودش را بردارد و قباله اش را بگیرد و برای بچه ها هم هر یک نسبت به سهم خودش طبق معمول بردارد از مال بنده از هر چه موجود است . و مرا هم تا آنجا که ممکن بود در کنار شهدای پرو دفن نمایید. و بنده از حاج دایی تمنا دارم از مال خودم برای بنده مجلسی در حکیم آباد بگیرد . و زمینی را هم که میان دامن دارم؛ حاج مسلم جای آن را می داند و از حاج مسلم خواهشمندم جای آن را به فرزندانم نشان بدهد تا آنها کشت و کار کنند . و چهار سهم از چاهی که تازه زده اند سهم دارم؛ روی همان زمین ببرند . از همۀ شما التماس دارم اگر چیزی را فراموش کردم طبق موازین شرعی عمل کنید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/2367&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: علی_اکبر_حسین_پور}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شاهرود]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C</id>
		<title>شهید علی الیاسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-04T02:48:45Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;علی الیاسی&lt;br /&gt;
فرزند : صادق علی&lt;br /&gt;
متولد : 1344/07/02 در تویه&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
یگان: سپاه دامغان-تیپ18 الغدیر-گردان حضرت زهرا (س)&lt;br /&gt;
مدت حضور : 7 ماه&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سرباز&lt;br /&gt;
نوع شغل : دامداری&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/02/01&lt;br /&gt;
محل شهادت : شلمچه&lt;br /&gt;
عملیات : پدافندی&lt;br /&gt;
محل دفن : دامغان گلزار شهدای فردوس رضا(ع)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
 « ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون »&lt;br /&gt;
 با درود بر امام امت خمینی کبیر و سلام بر شهدای عزیز اسلام و درود بر امت شهیدپرور ایران و با امید به پیروزی نهایی رزمندگان اسلام بر کفر جهانی و فتح کربلای حسینی.&lt;br /&gt;
 امت شهیدپرور، چند کلمه در مورد رفتن به جبهه دارم که خدمت شما عرض می کنم . برادران عزیز ، امروز شرعاً تکلیف است و باید تمام افراد به مقامات مسئول مراجعه کنند و اگر مقامات مسئول تشخیص دادند که می توانند به جبهه بروند، بروند. زیرا که الان جبهه احتیاج به شما دارد . نگویید که از دست ما دیگر برنمی آید، من می بینم در جبهه پیرمردهایی هستند که کمر آنها خم شده است . آیا شما از آنها کمتر هستید؟ حتما نباید اسلحه به دست بگیرید و بجنگید و اگر می توانید بجنگید و اگر نمی توانید کار خیلی زیاد است . مسئله دیگری که سفارش می کنم کمک به رزمندگان است . برادران عزیز ، من و تو که اینجا نشسته ایم و راحت زندگی می کنیم، رزمندگان اسلام در غرب و جنوب مشغول حفاظت از میهن اسلامی هستند، پس ما باید پشت جبهه را محکم نگه داریم نگویید ما نمی توانیم و باید تابع اسلام باشیم تا خداوند هم پشتیبان ما باشد و چرا در اتیوپی قحطی می آید و مردم از گرسنگی جان می دهند. اینها همه اش از شرق زدگی و غرب زدگی است . چون غربی ها و شرقی ها در سازمان ملل دور هم می نشینند و صحبت های بیخودی می کنند و میلیاردها خرج می کنند که توطئه بر علیه ایران و لبنان و ملت های مستضعف دیگر بکنند وبه آنها حمله کنند و مهم تر از همه آنچه که ما در جبهه می بینیم جای این سئوال است که چرا یک بسیجی به جبهه می آید و برای چه می جنگد و موقعی که یک خبرنگار انگلیسی در جبهه با یک برادر بسیجی ما مصاحبه می کند و می گوید برای چه می جنگی؟ می گوید : برای اسلام و ما اینجا از خدا فقط شهادت می خواهیم و این خود خیلی مسئله بزرگی  است. به کلیه برادران و خواهران سفارش می کنم در نمازهای جمعه و جماعت و دعاها شرکت کنید و امام را تنها نگذارید و از روحانیت در خط امام پشتیبانی کنید و در پایان از خانوادة محترم خود ، پدر و مادرم ، به خاطر زحمت هایی که کشیده اید، حلالیت می طلبم و در شهادتم ناراحت نباشید و صبر کنید که خدا با صابرین است . از هم ۀ دوستان می خواهم که جبهه ها را محکم نگه دارند و از برادران بسیجی می خواهم که بسیج را همیشه پر کنید و فعالیت خود را بیشتر کنید.&lt;br /&gt;
 « والسلام و علیکم و رحمۀ الله و برکاته »&lt;br /&gt;
 به امید فتح کربلای امام حسین&lt;br /&gt;
 علی الیاسی 30/10/63&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/2402&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: علی_الیاسی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان دامغان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید سید محسن حیدرهایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-04T02:42:29Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;سید محسن حیدرهایی&lt;br /&gt;
فرزند : سید مجید&lt;br /&gt;
متولد : 1348/12/23 در تهران&lt;br /&gt;
تحصیلات : دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
یگان: سپاه دامغان-تیپ 12-گردان روح ا..&lt;br /&gt;
مدت حضور : 8 ماه و 21 روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : ار پی جی زن&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
نوع شغل : محصل&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/04/29&lt;br /&gt;
محل شهادت : جزیره مجنون&lt;br /&gt;
عملیات : تک جزیره مجنون&lt;br /&gt;
محل دفن : دامغان گلزار شهدای فردوس رضا(ع)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
 « و قاتلوهم حتی لا تکون فتنه »&lt;br /&gt;
 با سلام و درود بر یگانه منجی بشریت امام زمان ( عج) و با سلام و درود بر نایب برحقش امام خمینی و با سلام بر روح پاک شهیدان و با سلام بر خانواده بزرگوار شهیدان و مفقودین و با سلام بر امت حزب الله ... .&lt;br /&gt;
 من سید حسن حیدرهایی فرزند سیدمجید به شماره شناسنامه 25211 متولد 1348 صادره از تهران با اختیار خود و با عشق به خدا و میهنم به جبهه های حق علیه باطل آمده ام و هدف از آمدنم به این راه این است که برای حفظ آرمان های اسلامی میهنم و انقلابم به اینجا آمده ام و در این راه از همه چیزم می گذرم و هیچ باکی ندارم. و پیام من به امت حزب الله و همیشه در صحنه این است که به خاطر خدا به خاطر نبی اکرم(ص) و به خاطر انقلاب اسلامی ایران امام را تنها نگذارند و تا به آخر عمر از او حمایت کنند و از اینکه گاهی چیزی کم می شود ناراحت نشوند و به ناگاه و ناخواسته غر نزنند. و تقاضایی که از پدر و مادر خود دارم اینکه یک سال نماز و یک ماه روزه برایم بگیرند و تمام مال و اموالی که به من تعلق دارد پس از شهادتم در صورتی که بدانها در خانه نیاز نمی باشد به جبهه بفرستند . مقدار 5000 ریال در بانک استان پول دارم که پدرم می تواند پس از شهادتم تحویل بگیرد. به تمام همکلاسی هایم می گویم که من به اراده خود به جبهه آمدم و آن را حق می دانم و از شما هم می خواهم که راه مرا ادامه بدهید و به خدا قسم اگر خدا ما را قبول کرد و به درگاهش راه داد از کسانی که به این انقلاب ضرر زده اند نمی گذرم و روز قیامت جلویشان را خواهم گرفت و از خدا می خواهم که حقم را از ایشان بگیرد.&lt;br /&gt;
 گر مرد رهی میان خون باید رفت&lt;br /&gt;
 از پای فتاده سرنگون باید رفت&lt;br /&gt;
 در راه وصال دوست با چهره باز در یاد دریا خون جگر باید خورد&lt;br /&gt;
 « والسلام و من الله توفیق »&lt;br /&gt;
 سیدمحسن حیدرهایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/2497&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: سید_محسن_حیدرهایی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهید سید حسین تقوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-03T03:15:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;سید حسین تقوی&lt;br /&gt;
فرزند : سید جواد&lt;br /&gt;
متولد : 1346/06/20 در حسن آباد&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
یگان: سپاه دامغان-تیپ21گردان موسی ابن جعفر(ع)&lt;br /&gt;
مدت حضور : 7 ماه&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
نوع شغل : محصل&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/05/16&lt;br /&gt;
محل شهادت : جزیره مجنون جاده خندق&lt;br /&gt;
عملیات : پدافندی&lt;br /&gt;
محل دفن : دامغان گلزار شهدای فردوس رضا(ع)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
اللهم اجعلنی من جندك فان جندك هم الغالبون و اجعلنی من حزبک فان حزبک هم المفلحون واجعلنی من اولیائک فان اولیائک لا خوف علیهم و لا هم یحزنون&lt;br /&gt;
با درود و سلام به پیشگاه مقدس آقا امام زمان عج روحی له الفدا و نایب برحقش بزرگرهبر انقلاب اسلامی ایران، یار و یاور مستضعفان، این قلب تپنده امت حزبالله ایران، او که با پیامش روحی تازه به بدنهاي بیروح ما میبخشد و نوید فتح و پیروزي به سربازان آقا امام زمان عج میدهد و با درود فراوان به روان پاك و طیب شهداي اسلام تا کربلاي ایران و با درود و)و از کربلاي حسین بدر و حنین تا کربلاي حسین(سلام بر تمامی کفرستیزان اسلام در سراسر گیتی. حمد و سپاس بیکران خداوند را که بر ما منت نهاد و ما را به راه انبیاء و اولیائش هدایت کرد تا بتوانیم در راه او و براي رضاي او گام برداریم و در این راه جان به جان آفرین تسلیم کنیم. قصد ندارم مطلبی را به عنوان وصیت بنویسم، چون خیلی کوچکتر ازآنم که شما را سفارشی کنم؛ فقط میخواهم چند نکته کوتاه را متذکر شوم. پدر و مادر عزیزم، از اینکه شما را در این مدت زندگی خیلی ناراحت کردم، واقعاً ازشما معذرت میخواهم و از زحماتی که در این مدت براي من کشیدهاید، بسیار تشکرمیکنم و از شما میخواهم که مرا ببخشید تا اینکه خداوند هم مرا ببخشد. اجر شما پیش خدا و خداوند در آخرت اجر شما را خواهد داد. انشاءالله&lt;br /&gt;
و شما اي برادرانم و خواهرانم، از شما هم خیلی معذرت میخواهم که نتوانستم دراین مدت رضایت شما را نسبت به خودم جلب کنم. امیدوارم که به بزرگواري خودتان مراببخشید آمین و شما اي بستگان مهربانم که براي من زحمت زیادي کشیدید تا اینکه به این روز رسیدم، از شما تشکر میکنم بهخاطر زحماتتان و امیدوارم که مورد لطف پروردگار قرار گیرید آمین و شما اي دوستان عزیزم که هر کدامتان معلم اخلاق و پند واندرزدهندة خوبی براي من بودید ولی افسوس که من ارزش شما را ندانستم و در مدتی که با شما بودم، ایجاد مزاحمت براي شما میکردم و موجب ناراحتی شما میشدم. از شماخیلی پوزش میطلبم و امیدوارم که به بزرگواري خویش مرا ببخشید. از شماوکلیه برادرانی که مرا میشناسید التماس دعا دارم. انشاءالله که مورد عنایت حق تعالی قرار گیرید. کلامی با شما پدران و مادران عزیز: اگر دوست دارید در زیر پرچم اسلام و حکومت اسلامی زندگی کنید، از رفتن فرزندانتان به جبه ها جلوگیري نکنید، چرا که باید فرداي قیامت جواب فاطمه زهرا و ربابه را دهید، آیا میتوانید؟ را دهید جواب زینب اسلام امروز به وجود چنین جوانانی افتخار میکند و از وجود چنین جوانانی استفاده میکند. باید خون این جوانان در راه اهداف واقعی اسلام و قرآن ریخته شود. میدانید که اسلام در آغاز با خون رشد کرده و مادام که پا بر جاي است، باید براي آن خون ریخته شود تا زمانی که پرچم پرافتخار آن سراسر گیتی را در برگیرد. دیگر نمیخواهم مطلبی رابنویسم. به امید فتح نهایی کفرستیزان اسلام در سراسر گیتی.&lt;br /&gt;
التماس دعا از همگی شما. امام را دعا کنیددر ضمن من دو ماه روزه قرضدارم).&lt;br /&gt;
رزمندگان اسلام را دعا کنید.&lt;br /&gt;
 64/3/18 &lt;br /&gt;
سیدحسین تقوي، فرزند سیدجواد&lt;br /&gt;
متولد 1346 ، شماره شناسنامه 986 ، صادره از دامغان&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; [http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/2444  سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان] &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: سید_حسین_تقوی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان دامغان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AD%DB%8C%DB%8C_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید یحیی حیدری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AD%DB%8C%DB%8C_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-03T03:12:09Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;یحیی حیدری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند : مهدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متولد : 1338/01/08 در دامغان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : دیپلم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان : ارتش - لشکر 64 ارومیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدت حضور :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : مسئول تدارکات گروه پیاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سرباز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع شغل :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1358/07/30&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : سردشت به پیرانشهر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات : درگیری با ضد انقلاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل دفن : دامغان گلزار شهدای فردوس رضا ( ع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
 خطاب به پدر ومادر، آری به خدایی که من و تو را آفرید سوگند که خدا را حس می کنم و می روم به سویش خداوند به شما دو وظیفه داده و شما هر طوری که آن دو وظیفه را انجام دهید، خداوند شما را امتحان می کند. امانتی به شما می دهد شما باید آن امانت را بزرگ کنید و راه الله را به آن بیاموزید و آن را تحویل جامعه دهید تا قدمی استوار برای اسلام بردارد که الحمدالله پیروز و سربلند شدید و من در لباس مقدس سربازی تا آخرین قطره خون خود مبارزه خواهم کرد علیه ظلم و دومین آزمایش این است : اگر من لیاقت شهادت داشتم و شهید شدم [و] شما در موقع پس دادن امانت ناراحت نشوید، به خدا نزدیک شده اید و در این آزمایش هم پیروز شده اید.&lt;br /&gt;
 خطاب به دوستان و همرزمان.&lt;br /&gt;
 امیرمؤمنان علی (ع) می فرماید:« خود را از تن دادن به پستی برکنار دار اگرچه تو را به  مقصود برساند زیرا هیچ گاه سرمایه ای را که در این راه از کف می دهی به چیزی جبران نتوانی کرد و بنده دیگری مباش که خدا تو را آزاد آفرید.»&lt;br /&gt;
 « والسلام »&lt;br /&gt;
 یحیی حیدری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www. 3000 shahid.ir/martyr/bio/ 2173&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: یحیی_حیدری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان دامغان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AD%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهید یحیی باشی پور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AD%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2018-12-03T03:07:05Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;یحیی باشی پور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند : اسماعیل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متولد : 1340/04/02 در شیراز - داراب - روستای حسن آباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاهل : متاهل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان : نیروی انتظامی ( ژاندارمری سابق )&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدت حضور :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سرباز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع شغل : -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1367/02/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : سوسنگرد جانبازمیشود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات : سایر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل دفن : شیراز روستای حسن آباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
 با سلام و درود به شهدای راه حق فضیلت و با درود به رهبر و امام بزرگوار امام خمینی، وصیت نامۀ خود را شروع می کنم:&lt;br /&gt;
 حال که مدت 3 سال [ و] دو ماه می باشد که در راه اسلام و در راه مکتب و قرآن، ناموس و میهن اسلامی ام ایران دو پای خود را فدا کردم، هیچ گونه نگران نبوده و نیستم . بارخدایا، همان طور که در دلم شور انداختی که به جبهۀ حق علیه باطل بروم، حال از تو می خواهم که مرا بیامرزی. بارخدایا، تو را به جان مولا علی (ع) قسمت می دهم مرا سرباز حسین (ع) قرار دهی و چون یاران  حسین (ع) یاری ام کنی تا با بیان خود به منافقان کوردل بفهمانم که راه اسلام چنین است. را داشته باشی یار غمخوارم [...] قبلاً هم گفتم امیدوارم که زندگی فاطمه [...] و چون حبیبه و سوده مقاومت کنی تا م نافقان از خدا بی خبر نتوانند به اسلام ضربه بزنند . تا آنجا که می دانم شما برایم یک فرشته بودی، چه در بیمارستا ن و چه در خانه . تو همانا مانند زینب باید الگو باشی . دیگر حرفی برای تو ندارم . الان که زندگی من و تو بعد از مرگ من برای [...] فایده ندارد هر چه خواستی و میلت بود [...]به مادرم سلام برسان و بگو که یحیی [...] نمی کند و چون خانواده خودت بگو که یحیی فراموشکا ر نیست . بلی ، من به جبهه رفتم تا چون منافقان از خدا بی خبر نتوانند قدرت را در دست بگیرند و چند کلمه ای 70 هزار تومان پول دارم به خودت می رسد کسی حق دخالت [...] دربارة [...]  امضاء حقیقی است&lt;br /&gt;
 یحیی باشی پور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www. 3000 shahid.ir/martyr/bio/ 1730&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: یحیی_باشی_پور}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان فارس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان داراب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید مهدی اردکانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-03T03:04:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;مهدی اردکانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند : رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متولد : 1340/07/01 در دامغان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : دیپلم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان : ارتش - لشگر 77 پیاده - تیپ 1&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدت حضور : 11 ماه و 5 روز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سرباز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع شغل : -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/12/03&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : چزابه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات : مولای متقیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل دفن : دامغان گلزار شهدای فردوس رضا ( ع )&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
به نام خداوندی که ما را آفرید و انسا ن ها را از نعمات خویش برخورد ار ساخت و روزی ما به دنیا می آییم و یک روز از دنیا .    « بازگشت همه به سوی اوست » خداوندی که می رویم، و با سلام و درود به رهبر عالیقدر و عظیم الشأن انقلاب اسلامی و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران امام خمینی که هدایت کننده ما انسانهای گمراه می باشد . همه ما به سوی الله رجعت می کنیم و چه خوبست که مسئولیتی را که خداوند بر دوش ما گذاشته است و آن را پذیرفته ایم، این بار سنگین را هرچه بهتر بر دوش بکشیم و در قبال الله و جامعه، بطور کامل به انجام رسانیم. مرگ روزی ما را در آغوش م یکشد و روح را از بدن ما جدا خواهد کرد. هر انسانی به یک نحو از این دنیا خواهد رفت . یکی در اثر سانحه دیگری در بستر بیماری و یکی هم در جهاد فی سبیل الله. چه با شمشیر و چه با قلم و چه با زبان جهاد در راه الله و مقابله با کفر و باطل و با هر ستمگری. این گونه افراد شهید، شاهد زمان خویش می باشند و از خون آنها ریشه اسلام و ریشه حق تنومند میشود. و دیگران را به این روش دعوت می کند و هر روز بر تعدادشان افزوده می گردد. امروز ملت ما در برابر کفر و باطل ایستادگی می کند و می جنگد و من از خداوند قادر متعال، این آرزو را دارم که بتوانم هرچه زودتر به جبهه بروم و با کفر بجنگم و اگر لیاقت داشتم، شاید در جبهه کشته شوم و کشته شدنم گامی باشد در راه الله و به سوی تکامل، و از خداوند می خواهم که در بستر بیماری و یا در اثر سانحه، عمر خود را به پایان نرسانم و کشته شدنم در راه الله باشد . به هر صورت که باشد. و بیشتر آرزو می کنم که در جبهه نبرد اسلام با کفر و حق علیه باطل و نبرد بی امان ملت ایران با دشمن، کفار بعث عراق با از بین بردن مزدوران عراقی کشته شوم. امیدوارم که شیعیان اسلام را و علی را و حسین را بشناسند و دیگران را آگاه کنند. اگر ما علی را نشناسیم دوست علی و حسین نخواهیم بود. در پایان، از مادر خویش می خواهم که اگر من لیاقت کشته شدن در جبهه را داشتم، هیچ ناراحت و گریان و غم زده نباشد و باید خیلی خوشحال شود که فرزند او لااقل در اثر سانحه و بیماری از دنیا نرفته است و من افتخار می کنم که در جبهه با نابودی کفار کشته شوم و چون من لیاقت شهید شدن را ندارم، برای آنکه هنوز گناهانم بسیار است و تا پاک شوم، راه بسیار زیاد و پرپیچ و خمی را باید طی کنم.&lt;br /&gt;
« والسلام علیکم و رحمۀ الله و برکاته »&lt;br /&gt;
 مهدی اردکانی&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; [http://%20http://www.%203000%20shahid.ir/martyr/bio/%202130 سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان] &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: مهدی_اردکانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان دامغان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%AD%D8%AC%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد مهدی حجی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%AD%D8%AC%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-03T03:01:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;محمدمهدی حجی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند : علی اکبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متولد : 1346/09/09 در شاهرود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان : جهاد شاهرود - تیپ 12- گردان سیدالشهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدت حضور : 24 ماه 26 روز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : فرمانده گروهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع شغل : کارمند جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1367/02/26&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : منطقه عمومی سلیمانیه عراق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات : بیت المقدس 6&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل دفن : شاهرود گلزار شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
«من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدو ا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلاً»&lt;br /&gt;
« برخی از مؤمنان بزرگ مردانی هستند که به عهد و پیمانی که با خدا بستند کاملا وفا کردند  پس برخی بر آن عهد ایستادگی کردند تا در راه خدا شهید شدند و برخی به انتظار فیض شهادت مقاومت کردند و هیچ عهد خود را تغییر ندادند».&lt;br /&gt;
 با عرض ادب به محضر ملکوتی امام زمان ( عج ) و با درود بر نایب برحقش امام عاشقان، عارف زنده دل و شمع سوختۀ مکتب اسلام، امام امت، خمینی بیدار. و با سلام بر حسینیان زمان و عاشقان جان بر کف امام، رزمندگان ایثارگر جبهه های حق علیه باطل و با عرض ارادت بر تمامی مجروحین، معلولین، جانبازان، اسرا، مفقودین و شهدای گرانقدرمان و خانواده های معظمشان . عزیزان شهیدمان، آنها که به عهد خود پایدار بودند، صادقانه در راه هدف جان را به جانان تسلیم نمودند و اینان ادای تکلیف کردند. و اما اگر خدا بخواهد، ما از آن گروهیم که به پاس خون آن عزیزان و به فرمان اماممان و عنایت خاص خداوند از گروه حسینیان قرار گرفته و برای مقابله با یزیدیان به حجله گاه ایثار و جهاد و شهادت آمده ایم و در گروه منتظران شهادت قرار گرفته ایم. باشد که توانسته باشیم ندای حسین زمانمان در طول مراحل زمان را لبیک گفته باشیم. انشاءالله. و اما در این واپسین لحظات و آخرین ساعاتی که قبل از عملیات باقی مانده است بنابر حسب ادای تکلیف بر آن شدم تا چند سطری را با قلمی هر چند شکسته و بیانی نارسا برای امت بیدار دل نوشته و با شما عزیزان درد دلی داشته باشم. تاریخ گواه این مطلب هست که، همیشه و در همه حال، هرگاه از امتی جمعی برای خدا قیام کنند و در آن راه کشته شوند کشته شدگان آن قیام همیشه در دل و اذهان آن امت جای دارند و خاطرة آنها برای امتشان همیشه زنده است. ناگفته پیداست که این مطلب برای ملت ما نیز صادق است و خاطرة شهیدانمان شیرین ترین و به یادگار ماندنی ترین خاطره هاست. ولی آنچه که مهمتر و مقدم تر بر خاطرة شهیدان است راه و روش و خط آنها، که همانا خط اصیل امام است، می باشد؛ و این همان نکته ای است که باید در دل و ذهن ما همیشه مطرح باشد. و مطلب در اینجاست که: ای عزیزان، در این برهه از زمان و در این موقعیت حساس که اسلام و مسلمین در خطر است و هر جمع از خدا بی خبری برای اسلام به اصطلاح خودشان خط گرو می کشند و ندای تعیین سرنوشت برای مسلمین را با وقاحت هرچه تمامتر سر می دهند باید توجه بیشتری داشته باشیم به فرامین تعیین کنندة حقیقی سرنوشت اسلام، که همانا امام و ولایت فقیه است، و ببینیم آن برای ما چه تکلیفی مشخص می کند و همان را انجام دهیم؛ دقت داشته باشیم به نحوة برخورد شهیدان با فرامین امام و سرعت عمل این عزیزان در اجرای دستورات امام. امت اسلام، آگاه باشید که اگر به فرمان امام با دید تعبدی نگاه کنیم و اجرای فرمان را لازم و واجب برشمریم و هیچ مطلب دیگری را برای اجرای آن مقدم ندانیم پیروزیم . و بدانید که فرمان امام نیاز به تجزیه و تحلیل ندارد و نیاز به سنجش ندارد و بلا شک و تردید لازم و واجب الاجرا است . نباشد که بیایند عده ای به اسم ها و عنوان های مختلف مسائلی را عنوان کنند و بخواهند دستورات امام را تحت الشعاع قرار دهند و با توجیهات خود مسائل دیگر را مقدم بر امر امام جلوه دهند . امروز و همه روزها باید حرف و خط امام حاکم باشد بر جامعه و هر حرف و یا خطی غیر از خط امام باطل و خارج از مدار توحید است.  اگر امام می فرماید : « جنگ در رأس امور است » ، باید برای کسانی که ادعا می کنند در خط امام هستند جنگ در رأس اموراتشان باشد و غیر در کنار و یا اگر به جنگ لطمه می زند برای بعد از جنگ باشد. امروز بدانید ادعای در خط امام داشتن ولی پشت میز نشستن و این ریاست ها را حق خود دانستن و جبهه و جنگ را خارج از محدودة وظایف خود دیدن گزافی بیش نیست. خط جبهه خط امام است خط شهیدان خط امام است. خط امام خط رسول الله و خط سرخ و خونین حسین (ع) است.&lt;br /&gt;
 در خط امام آن کسانی هستند که اسلام را می خواهند و آن هم نه هر چیزی را به اسم اسلام؛ بلکه اگر صلاح و برادری اسلام را می خواهند جنگ و دشمن کُشی اسلام را نیز بخواهند. اسلام را بخواهند و اسلام را با تمام ابعاد اسلامیش بخواهند . اسلام را با خون بخواهند و بدانند اسلام با خون رشد کرده است و خون عزیزان شهیدمان بوده که امروز به حریم ما حرّیت داده است و این امت شهیدپرور ماست که باید از این حرّیت حریم اسلام دفاع کند و به فرمودة امام دفاع از اسلام بر همۀ مسلمین واجب است . و همین امام عزیز بود که در پیام اخیر خود (10/1/67 )فرمود:&lt;br /&gt;
 حسینیان آماده باشید، امروز عاشورا و ایران کربلاست . جوان ها آماده باشید و کمربندهای خود را محکم ببندید برای دفاع از اسلام. حال، آنان که اطاعت امر امام کردند و ندای مظلومیت اسلام را لبیک گفتند در خط حسین اند و از خط حسینیان و یزیدیان ، راه حسین (ع) را، انتخاب کردند . مواظب باشیم که اگر هم در خط حسین (ع) نباشیم نام ما را به علت عدم توجه به دستورات امام و  عمل به آن در طومار یزیدیان می نویسند.&lt;br /&gt;
 ای بیداردلان، آگاه باشید که درنگ امروز فردای اسارت را به دنبال دارد. عاشقان حسین (ع) درنگ دیگر جایز نیست ، بیایید تا کمرهای محکم بسته شدة خود  را برای دفاع از حریت حریم اسلام با خون سرخ خود رنگین کنیم تا نباشد در فردای اسارت طناب سیاه اسارت را بر گردن ما بیندازند. با شعار و عمل به شعار:&lt;br /&gt;
 ما اهل کوفه نیستیم امام تنها بماند&lt;br /&gt;
 مگر امت بمیرد امام تنها بماند&lt;br /&gt;
 برویم و همۀ ما در راهش فدا شویم و نگذاریم مظلومیت حسین (ع) و اسارت زینب(س) بعد از شهادت یاران حسین (ع) دوباره تکرار شود . آنها که امام را رها کنند همان اند که حسین (ع) را رها کردند و اسارت زینب (س) و عترت پاک پیامبر  را به دنیای فانی فروختند و ترجیح دادند.&lt;br /&gt;
 مبادا خویشتن را واگذاریم&lt;br /&gt;
 امام خویش را تنها گذاریم&lt;br /&gt;
 ز خون هر شهیدی لاله روید&lt;br /&gt;
 مبادا روی لاله پا گذاریم&lt;br /&gt;
 شهیدانی که از میان ما رخت بربستند، رفتند تا امام بماند . ما نیز میرویم بلکه به عنایت خدا در راه آنها قرار بگیریم. قلم را حرکت و فرصت را درنگ دیگر جایز نیست . در این آخر از تمامی کسانی که با آنها برخورد داشتم و یکدیگر را می شناختیم عاجزانه تقاضای دعای خیر و طلب عفو و بخشش دارم . من شخصاً از همۀ دوستان و آشنایان رضایت داشته و اگر موردی هم احیانا بوده می بخشم؛ بلکه خدا عنایتی کرده و این عبد روسیاه و گنهکار را ببخشد . و اما آن کسانی که در خط امام نباشند و با اعمال و کردارشان خون به ناحق ریخته شدة آن عزیزان را پایمال کنند نه تنها شهدا بلکه خداوند نیز از آنها رضایت نخواهد داشت و مطمئن باشند در قیامت باید جوابگوی خدا و تمامی آن عزیزان و بازماندگان آنها باشند.&lt;br /&gt;
 67/ 2/ 24&lt;br /&gt;
 مصادف با 27 رمضان 1408 ( ه . ق)&lt;br /&gt;
 محمدمهدی حجی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www. 3000 shahid.ir/martyr/bio/ 1747&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: محمد_مهدی_حجی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شاهرود]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد علی خداوردی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-03T02:59:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;محمد علی خداوردی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند : شیرعلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متولد : 1317/01/01 در شاهرود - روستای ابر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاهل : متاهل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان : سپاه شاهرود - سپاه باته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدت حضور : 5 ماه و 27 روز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع شغل : کشاورز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1363/04/14&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : بانه دوسینه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات : درگیری با ضد انقلاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل دفن : شاهرود روستای علی آباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
 با سلام و درود بی پایان به امام زمان (عج) و نایب برحقش خمینی عزیز و با سلام به همگی شهدای اسلام و امت اسلامی ایران اینجانب محمدعلی خداوردی فرزند شیرعلی که لطف خداوند شامل حال اینجانب شد و راهی جبهۀ نور علیه ظلمت شدم خواستم چند موضوعی را در رابطۀ با وصیت خود به اطلاع برسانم.&lt;br /&gt;
 یک: در مورد کفن و دفن هرچه مخارج گرفت از ثروت خودم برداشت نمایید. دو: تمام ثروت خودم تعلق به خودم دارد لذا همسرم سلیمه گرگانی را وکیل وصی خود می دانم که در هر مورد خواست به مصرف برساند. سه : شخصی حق ندارد به اموال اینجانب نظر داشته باشد جز همسرم. چهار: سه دختر به نام زهرا و سمیه و مژگان را فرزندان تنی اینجانب هستند به همسرم سپردم و مانند فرزندان خودش به یک دیده نگاه کند. پنج: مبلغ بیست هزار تومان پول نقد دارم که آن هم تعلق دارد به همسرم سلیمه گرگانی توضیح که مبلغ 10,000 ده هزار تومان در بانک صادرات می باشد و ده هزار تومان هم به حسین کاظمی قرض داده ام . در ضمن فرزندان ناتنی سه پسر به نام های نقی قاسمی و عبدالرضا و حسن میباشد که اصلا با فرزندان تنی خودم هیچ فرق نمی کنند. از رونوشت وصیت خط یک برگ داخل پرونده محمدعلی خداوردی نزد سپاه می باشد .&lt;br /&gt;
 محمدعلی خداوردی&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
  ] وصیت نامه ای دیگر [&lt;br /&gt;
 بسم رب الشهداء&lt;br /&gt;
 به نام او که خدای شهیدان است&lt;br /&gt;
 با سلام و درود فراوان به رهبر کبیر انقلاب و بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران و با سلام و درود بر سالار شهیدان حسین بن علی (ع) سلام به شهیدان گلگون کفن ایران و با سلام  و درود به معلولین و مجروحین جنگ تحمیلی و با سلام به خانواده های شهدا . با سلام و درود بر آنانکه در وجب به وجب جبهه ای به طول بیش از هزار کیلومتر برای پاسداری از انقلاب اسلامی و دفاع از خاک میهن خون پاکشان بر تخته سنگ های غرب و در بیابان های گرم جنوب ریخته شد . و در حالی که صدها امید و آرزو بر دل داشته اند و به عشق الله و به عشق انجام وظیفه و به عشق اطاعت از امام دیده نازنین خویش را فرو بستند و با سلام بر شهیدان که پیکر پاکشان هرگز به سوی زادگاهشان حمل نشد و بر دوش یاران و نزدیکانشان قرار نگرفت . اینک که چندین سال است که از جنگ تحمیلی با دشمن صهیونیستی می گذرد می روم تا به ندای امام امت لبیک گفته و ادامه دهنده راه شهیدان باشم می رویم تا از قافلۀ سالار حسین (ع) جا نمانم و به دشمن صهیونیستی بفهمانیم که ما از کشته شدن هراسی  نداریم حال که می روم خواه با پیروزی خواه با بدنی معلول و خواه با بدنی به خون آغشته برگردم هر سه برای من مقدس است و از هیچ کدام هراسی ندارم فریب این منافقین از خدا بی خبر را نخورید که می خواهند بین شما و اسلام جدایی ایجاد کنند. پس ای مردم شهیدپرور، متحد شوید و این منافقین و دیگر ابر قدرت ها را از بین ببرید خانم عزیزم مبادا از شهید شدن من ناراحت شوید زیرا ما جانمان را در راه خدا و دفاع از اسلام و خاک میهن اسلامی و دفاع از خون شهیدان فدا نموده ایم پس جای هیچ ناراحتی نیست از تمام فامیل ها و اهل محل می خواهم که اگر بدی از من دیده اند مرا ببخشند زیرا انسان جایزالخطاست و من هم می دانم که کم و بیش خطا کرده ام. همسر عزیزم اگر من شهید شدم فرزندان مرا به خوبی نگهداری کنی و به آنها [ را] بگویید ادامه دهنده راه پدرشان باشند . پسر بزرگم تقی جان رضا جان حسن جان مژگان عزیزم، زهرا جان و مادر گرامی ام و همسر عزیزم همه شما را به خداوند بزرگ می سپارم.&lt;br /&gt;
 به امید پیروزی اسلام بر کفر جهانی.&lt;br /&gt;
 محمدعلی خداوردی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www. 3000 shahid.ir/martyr/bio/ 2106&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: محمد_علی_خداوردی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شاهرود]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A2%D8%B4%D9%88%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید علیرضا آشوری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A2%D8%B4%D9%88%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-03T02:54:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;علیرضا آشوری&lt;br /&gt;
فرزند : حبیب ا...&lt;br /&gt;
متولد : 1345/01/20 در روستای ابر&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : متاهل&lt;br /&gt;
یگان: سپاه شاهرود-تیپ ویژه شهدا-گردان امام علی (ع)&lt;br /&gt;
مدت حضور : 7 ماه8 روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سرباز&lt;br /&gt;
نوع شغل : موزائیک ساز&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/04/24&lt;br /&gt;
محل شهادت : غرب منطقه سیدگان عراق (گل زرد)&lt;br /&gt;
عملیات : قادر&lt;br /&gt;
محل دفن : جاویدالاثر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
« اللهم اجعلنی من جندک فان جدت هم الغالبون واجعلنی من حزبک فان حزبک هم المفلحون و اجعلنی من اولیایک فان اولیائک&lt;br /&gt;
لاخوف علیهم و لاهم یحزنون »&lt;br /&gt;
« خدایا مرا از سپاه خویش قرار ده، زیرا سپاه تو پیروزند و بگردان مرا از حزب خود ، زیرا حزب تو رستگارند&lt;br /&gt;
و مرا از دوستان خویش قرار ده، زیرا که دوستان تو  را نه بیمی بر آنان است و نه آنان اندوهگین می شوند .»&lt;br /&gt;
 به نام الله، پاسدار حرمت خون شهیدان اسلام، یاری دهنده مظلومان و در هم کوبنده ستمگران و با سلام بر امام عزیزم،&lt;br /&gt;
خمینی بت شکن، آن پیر جماران، آن خورشید تابان، آن زاهد شب و شیر درندة روز که راه فراموش شده  اسلام محمدی را به ما&lt;br /&gt;
آموخت و سلام بر شهیدان، شعله افروزان جامعه بشریت، که چگونه زیستن را به ما آموختند.&lt;br /&gt;
حضور محترم پدر و مادر عزیزم را سلام می رسانم وامیدوارم که این سلام من را بپذیرید  و پدر&lt;br /&gt;
 و مادرجان، شما من را بزرگ کردید و من را خدا به شما داده است و خدا هم از شما می گیرد&lt;br /&gt;
و انتظار من این است که بعد از مرگ من برای من گریه نکنید و افتخار کنید که  چنین جوانی را تربیت کردید و در راه اسلام دادید&lt;br /&gt;
و پدرجان و مادر عزیزم، من اگر شهید شدم و لیاقت آن را اگر داشتم من را باید ببخشید و حلالم کنید و من را توی ابرهمان&lt;br /&gt;
جایی که برادران جای شهدا انتخاب کردند که توی درانها 1 هست آنجا دفن کنید و زیاد خرج برای مجلس من نکنید و شما نباید برای&lt;br /&gt;
من گریه کنید، چون من در راه خدا رفتم&lt;br /&gt;
 و مادر عزیزم و خواهر مهربانم حجابتان را حفظ کنید و از بهر من شیون نکنید و بیرون شیون نکنید،&lt;br /&gt;
ولی توی خانه هر کاری می کنید کنید و همسر عزیزم، من از تو خواهش که دارم بعد از مرگ من حجابت را حفظ کن&lt;br /&gt;
و به زندگانی خودت مشغول باش و نباشد که  بعد از من زندگانی نکنی و من از تو انتظار دارم که بعد از مرگ من با پدر و مادر من&lt;br /&gt;
 مشغول زندگی باش و پدر مادر من را نگهداری کن و تا آنها بوی تو را از من بگیرند و&lt;br /&gt;
 اگر این کار را نکنی، من از تو راضی نیستم و روز قیامت جلوی تو را می گیرم و پدر و مادرجان، من از شما می خواهم که بعد از&lt;br /&gt;
من با همسر من زندگی کنید و به خاطر خون شهدا و به خاطر خون من با هم زندگانی کنید و اگر همسرم نخواست زندگانی کند و&lt;br /&gt;
 خواست برود جای دیگر زندگانی کند، وسیله هایی که پدر و مادر خودش به آن داده اند سوا می کنید می دهید به همسر.&lt;br /&gt;
بعد اگر خواست  برود که برود و شما چیزی به آن نگویید و برای من هم ناراحت نباشید و وسیله هایی که من برای زندگی خودم&lt;br /&gt;
خریداری کردم، آنها را به تک تک برادرانم تقسیم می کنید و برای خود آنها می دهید تا  از من یک یادگاری داشته باشند و هر دم&lt;br /&gt;
مرا یاد کنند و تقسیم کنید تا بخورند نوش جان آنها باشد و پدر و مادر عزیزم، آن مقدار پولی که من از یحیی آشوری می خواهم به&lt;br /&gt;
مبلغ 2500 تومان آن را بگیرید خرج من بکنید و دیگر عرضی ندارم، به جز سلامتی امام و پیروزی رزمندگان&lt;br /&gt;
 اسلام و شما برادران عزیزم و مهربانم. من از شما برادر محرم خودم ، آقای محمدرضا ، می خواهم که بعد از من راه من را ادامه&lt;br /&gt;
بدهی و سنگر من را خالی نگذاری و انتقام خون شهدای ایران و خون من را از ستمگران بگیری و بعد از شما از برادران عزیزم،&lt;br /&gt;
غلامرضا و حسین و حسن و صادق، می خواهم که راه شهدا را ادامه بدهند و کربلا را از چنگ کافران آزاد کنید و می کنید و&lt;br /&gt;
برادرجان محمد به همین زودی پیروز م یشویم و کربلا می گیریم.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
اگر من به کربلا نرسیدم که زیارت کنم، تو می روی سلام من را به اباعبدالله الحسین می رسانی و از عوض من زیارت می کنی و&lt;br /&gt;
من دیگر عرضی ندارم به جزسلامتی شما. خداحافظ، به امید دیدار در روز قیامت و مادرم و خواهرم حجابت را، پدرم&lt;br /&gt;
 و برادرم نگاهت را به خاطر خون شهدا حفظ کن.&lt;br /&gt;
« الجلوس فی المسجد ...الصلوه عباده ... »&lt;br /&gt;
« نشستن  در مسجد به انتظار نماز عبادت است ، تا حدث نباشد غیبت نباشد »&lt;br /&gt;
 (پیامبر اکرم)&lt;br /&gt;
 پدر عزیزم و مادر مهربانم و برادرانم و خواهران عزیزم به مسجد بروید و انتظار نمازبکشید چون عبادت است، ولی در مسجد&lt;br /&gt;
غیبت نکنید چون گناه بزرگی است.&lt;br /&gt;
 «والسلام »&lt;br /&gt;
 خداحافظ&lt;br /&gt;
 علیرضا آشوری تاریخ 23/12/1363 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
HYPERLINK &amp;quot;http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/2091&amp;quot; http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/2091&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: علیرضا_آشوری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شاهرود]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامحسن باقری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-03T02:51:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;غلامحسن باقری&lt;br /&gt;
فرزند : محمد&lt;br /&gt;
متولد : 1340/08/11 در شاهرود بیارجمند&lt;br /&gt;
تحصیلات : دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : متاهل&lt;br /&gt;
یگان: سپاه تهران&lt;br /&gt;
مدت حضور :&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
نوع عضویت : پاسدار&lt;br /&gt;
نوع شغل : نظامی&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/02/20&lt;br /&gt;
محل شهادت : منطقه خرمشهر&lt;br /&gt;
عملیات : بیت المقدس&lt;br /&gt;
محل دفن : تهران بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
 بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
 حال که این وصیت نامه را می نویسم با آگاهی کامل به اسلام و هدفی که دارم چند جمله ای روی کاغذ می نویسم تا بعد از شهادتم تسلایّ دل خانواده و دوستانم باشد.&lt;br /&gt;
 « بسم الله الرحمن الرحیم و لنبلونکم بشیء من الخوف والجوع و نقصٍ من الاموال والانفس  والثمرات و بشر الصابرین* الذین اذا اصابتهم مصیبۀ قالوا انالله و انا الیه راجعون »&lt;br /&gt;
 و البته شما ر ا به سختی هایی چون ترس و گرسنگی و نقصان اموال و نفوس ( از بین بردن  یکی از افراد خانواده تان) و آفات زراعت می آزماییم و بشارت و مژده آسایش به آن کسانی که هرگاه مصیبتی بر آنان وارد می شود و حادثۀ ناگواری برایشان پیش می آید صبر می کنند و می گویند ما همه از خداییم و به سوی او میرویم. حال که معنی آیه را فهمیدید ، برایتان چند کلمه می نویسم : قبل از هر سخنی و یا نوشته ای از همۀ شما عذرخواهی و خداحافظی می کنم. ( خدا نگهدارتان) مادر عزیزم، برادران گرامی ام و خواهرانم و همسرم و دوستان و آشنایان، خداوند به شما صبر جلیل عطا فرماید تا بتوا نید مصیبت ها را تحمل کنید و از اینکه در طول عمرم باری بر دوش شما بودم و نتوانستم برایتان تلافی کنم ، مرا ببخشید . مبادا فکر کنید پناه بردنم به شهادت فرار از زندگی ( یا فرار از شما ) باشد. خیر ، چنین نیست بلکه فرصتی است که به دست آمده که بتوانم به ندای حسین زمانمان، خمینی بزرگ ، لبیک گویم و فرصت دستیابی به فوز عظیم ر ا، که عین سعادت است ، غنیمت بشمارم . بنده که نتوانستم زحمات شما را جبران کنم ، شاید شهادتم باعث افتخارتان گردد و هدیه ای را که در راه اسلام داده اید مورد قبول خداوند قرار گیرد و باز هم همان طور که بارها برایتان تعریف کرده ام وقتی یکی از بهترین افراد یک خانواده مریض می شود و احتیاج به عمل جراحی دارد و خون می خواهد، سعی می کنیم که هرطور شده و حتی از خون بدنمان به او تزریق کنیم تا زنده بماند و خلاصه هر کاری که از دستمان برآید انجام می دهیم و حال انقلاب اسلامی ما هم حالت همان مریض را دارد که در مقابل ضربات دشمنان احتیاج به خون دارد، پس چرا برای خون دادن به اسلام از یکدیگر سبقت نگیریم و جان های بی قابلمان را با خدا به بهای بهشت به معامله نگذاریم. اول، از همگی شما به خصوص مادر عزیزم و برادرانم و خواهرانم و آشنایان سپاسگزارم که سال ها برایم زحمت کشیدید و مرا بزرگ کردید و به راه اسلام هدایت نمودید و برای همۀ شما آرزوی سعادت و موفقیت و صبر می کنم و دختر خالۀ مهربان، از اینکه نتوانستم در اوایل زندگی مان همسر خوبی برایت باشم ، امیدوارم مرا ببخشید و از شما میخواهم که رسالت رساندن پیام شهید را بر دوش خود بکشی و در راه رساندن ندای اسلام به گوش جهانیان کوشش بنمایی . خواهرانم و مادرم ، از شما می خواهم همانند زینب باشید و صبر داشته باشید و از امام بت شکن مان، خمینی بزرگ ، درس بیاموزید که وقتی خبرشهادت  حاجی مصطفی را به او می دهند فقط می گوید « انالله و انا الیه راجعون » و می گوید همه از خداییم و به سوی او می رویم و در جلوی دیگران گریه نمی کند که دشمنان شاد شوند . از شما هم می خواهم که خود را کنترل کنید و گریه نکنید چون شهید گریه نمی خواهد، بلکه ادامه دهندة راه می خواهد و همان طور که می دانید بنده امانتی از طرف خدا در نزد شما بودم که حال خود او امانتش را پس می گیرد و من از شما می خواهم که برایم طلب آمرزش و مغفرت بکنید و دعا کنید که خداوند گناهان مرا ببخشد . باز هم از همۀ شما می خواهم که صبر کنید و برایم گریه نکنید چون خون من در مقابل شهدایی چون بهشتی ، رجایی ، باهنر و دیگر شهدا ارزشی ندارد که بخواهید گریه کنید . از شما می خواهم که امام عزیزمان را تنها نگذارید و او را، که امانتی از طرف خداوند در نزد ما می باشد تا انقلاب اسلامی ایران را رهبری کند، یاری کنید.خانوادة عزیزم ، اگر بنده جنازه ای داشتم ، آن را در بهشت زهرا دفن کنید و اگر جنازه ای هم نداشتم ، ناراحت نباشید و خود را جای دیگر خانواده های شهدا قرار دهید که جنازة عزیزشان بر اثر گلوله های خمپاره خاکستر شده و عوض من بر سر قبر دیگر شهدا بروید و بگویید خدایا، جوان مان را در راه تو داده ایم، او را از ما بپذیر و برایم طلب آمرزش کنید. برادرانم، از مقدار لوازم و احیاناً پولی که دارم اگر چیزی از آن اضافه آمد ( بعد از پول هایی که بدهکارم، چه به همسرم یا کسانی که طلبکارند ) آنها را به دولت جمهوری اسلامی کمک کنید. البته مقدار کمی از آن را خرج روزه و نماز و خمس و زکات کنید و تا زمانی که دختر خاله ام در منزل مان بود حقوقم را بگیرید و بعد از آن حقوقم را ببندید و از خرج های اضافه بپرهیزید . باز هم از زحمات همگی شما متشکرم و از طرف بنده به هر کس که اذیت و آزاری رسیده مرا حلال کنید. « والسلام علیکم و رحمۀ الله و برکاته » بارخدایا، شاهد باش ما خون مان را به پای درختی ریختیم که ریشۀ آن ولایت فقیه می باشد. به امید پیروزی حق بر باطل و به امید روزی که پرچم لااله الاالله در سرتاسر جهان برافراشته شود و همیشه شعارتان باشد : خدایا خدایا تو را به جان مهدی تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار.&lt;br /&gt;
 به امید ادامه راه تمام شهدای اسلام&lt;br /&gt;
 پاسدار شهید راه اسلام و قرآن&lt;br /&gt;
 غلامحسین باقری&lt;br /&gt;
 1361/ 2/ 10&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
 HYPERLINK &amp;quot;http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/1955&amp;quot; http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/1955&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: غلامحسن_باقری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شاهرود]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A2%D8%B4%D9%88%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامرضا آشوری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A2%D8%B4%D9%88%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-03T02:46:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;غلامرضا آشوری&lt;br /&gt;
فرزند : نادعلی&lt;br /&gt;
متولد : 1345/04/01 در روستای ابر&lt;br /&gt;
تحصیلات : دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
یگان: سپاه شاهرود-تیپ 21-گردان کربلا&lt;br /&gt;
مدت حضور : 2 ماه 1 روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : بیسم چی&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
نوع شغل : محصل&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/11/21&lt;br /&gt;
محل شهادت : اروند رود-جزیره بوارین&lt;br /&gt;
عملیات : والفجر8&lt;br /&gt;
محل دفن : شاهرود روستای ابر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
« ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکۀ اَلاّ تخافوا و لا تحزنوا وابشروا بالجنۀ الّتی کنُتم توعدون&lt;br /&gt;
وصیت نامه غلامرضا آشوری، فرزند نادعلی 3/11/1364&lt;br /&gt;
حمد و سپاس بی پایان بر خداوند جان آفرین . سپاس و ستایش مخصوص خداوند است که یکتاست. یگانه و دارای صفات عظیم والایی است که هیچ قدرتی توانایی او را نداشته و نخواهد داشت. او را می ستایم به صفت ستارالعیوبش و مهربانی و بخشندگی اشدرود و سلام بر پیام آوران الهی و امامان معصوم و تمامی علمای اسلام و اصیل در خط رهبری صحیح. درود و سلام خالصانه ام بر وجود مقدس رزمجویان عزیز و تمامی شهدای آگاه و بیداردل.&lt;br /&gt;
وصیتی که من به جوانان دارم:&lt;br /&gt;
 ای جوانان نکند در رختخواب ذلت بمیرید که حسین در میدان نبرد شهید شد . ای جوانان مبادا در غفلت بمیرید که علی در محراب عبادت شهید شد. مبادا در حال  بی تفاوتی بمیرید که علی اکبر حسین در راه حسین و با هدف شهید شد و ای مادران، مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیری کنید که فردا در محضر خدا نمی توانیدجواب زینب را بدهید که تحمل 72 شهید را نمود . همه مثل خاندان وهب جوانانتان را به جبهه های نبرد بفرستید و حتی جسد او را هم تحویل نگیرید . زیرا مادروهب فرمود سری را که در راه خدا داده ام پس نمی گیرم. برادران، استغفار و دعا را از یاد نبرید که بهترین درمان ها و تسکین دردهاست و همیشه به یاد خدا باشید و در راه او قدم بردارید و هرگز دشمنان بین شما تفرقه نیندازد، شما را از روحانیت متعهد جدا نکنند، که اگر چنین کردند روز بدبختی مسلمان و روز جشن ابرقدرت هاست . حضورتان  را درجبهه های حق بر علیه باطل ثابت نگه دارید. در امام بیشتردقیق شوید و سعی کنید عظمت او را بیابید و خود را تسلیم او سازید و صداقت و اخلاص خود را همچنان حفظ کنید. اگر فیض شهادت نصیبم گشت، آنها که پیرو خط سرخ امام خمینی نیستند و به ولایت او اعتقاد ندارند و رهبر آینده را قبول ندارند بر من نگریند ، بر جنازه من حاضر نشوند. اما باشد که دماء شهداء آنان را نیز متحول سازد و به رحمت الهی نزدیکشان کند سلام مرا بر رهبر عزیزم برسانید و بگویید تا آخرین قطرة خونم سنگر اسلام را ترک نخواهم کرد. با خداوند پیمان می بندم که در تمام عاشوراها و در تمام کربلاها با حسین همراه باشم و سنگر او را خالی نکنم تا هنگام یکه همه احکام اسلام در زیرپرچم اسلام امام زمان به اجرا درآید. سلام بر پدر مهربانم که چنین فرزندی تربیت کرده ای و در راه اسلام و قرآن فدا کردی و سلام بی پایان من بر مادر گرانقدرم که مرا بزرگ کرد با آن سختی ها و مشکلات و مادر و پدرم، مرا حلال کنید که نتوانستم خوبی های شما را جبران کنم. امیدوارم اگر در آخرت شفاعت بتوانم بکنم، شما را شفاعت خواهم کرد و ای برادران من امیدوارم که شما هم اگر بدی از من دیدید ببخشید و م&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/2039&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: غلامرضا_آشوری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شاهرود]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86_%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%AE%D8%AA%DB%8C</id>
		<title>شهید قاسمعلی امین بیدختی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86_%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%AE%D8%AA%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-03T02:45:17Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;قاسمعلی امین بیدختی&lt;br /&gt;
فرزند : حسن&lt;br /&gt;
متولد : 1327/12/01 در سمنان&lt;br /&gt;
تحصیلات : لیسانس&lt;br /&gt;
تاهل : متاهل&lt;br /&gt;
یگان: ارتش-گروه 44 توپخانه اصفهان&lt;br /&gt;
مدت حضور : 1ماه 9روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : دیدبان توپخانه&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سرباز&lt;br /&gt;
نوع شغل : مهندس برق و تاسیسات&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1359/12/01&lt;br /&gt;
محل شهادت : بانه&lt;br /&gt;
عملیات : درگیری با ضد انقلاب&lt;br /&gt;
محل دفن : سمنان امام زاده اشرف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
 همسر عزیزم، پیش از آنکه بیندیشی تا چه بگویی، بیندیش که چه میگویم؟&lt;br /&gt;
 « الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجۀ عندالله و اولئک هم  الفائزون »&lt;br /&gt;
« و کسانی که به پروردگارشان ایمان می آورند برای برقراری دین الله و  حکومت توحید از دیارشان هجرت می کنند و برای بقا و پایداری قرآن با جان و مالشان در راه خدا جهاد می کنند، بزرگ ترین درجه و مقام را در نزد خداوند کریم دارند و به راستی که آنان رستگاران دو عالمند. » سرتاسر زندگی یک مسلمان توأم با جهاد و مبارزه است . جهاد با طبیعت برای به دست آوردن روزی جهت خود و خانو اده اش، جهاد با نفس جهت تزکیه جسم و روحش ، جهاد با دشمنان خدا و رسول خدا و کسانی که سد راه تکامل جامعه می باشند. در این زمانی که همه ابرقدرت ها سعی و کوشش می کنند تا انقلاب اسلامی ایران را به نابودی و نیستی بکشانند، در این زمانی که دشمنان خدا سعی دارند خون سرخ شهدای اسلام را به تباهی را « لا اله الا الله » بکشانند، وظیفه ما جوانان مسلمان است که با ایثار خون خود پرچم سرخ در اقصی نقاط عالم به اهتزاز درآوریم. کدام مسلمانی حاضر است که در رختخواب بمیرد و در میدان جنگ با کفار و منافقین  خون سرخش ریخته نشود؟ کدام مسلمانی حاضر است که مرگ با ذلت را به مرگ با عزت ترجیح دهد . من با آغوش باز به استقبال شهادت می روم تا بلکه خون کثیفم همراه خون پاک شهدای اسلام و در راه الله ریخته شود و پاک گردد. و اما تو همسرم، از تو می خواهم که صبر و تحمل داشته باشی. وظیفۀ تو می دانم که پس از مرگم به جای اینکه نگران و ناراحت باشی ، خوشحال باشی. وظیفۀ تو می دانم که در این برهه از زمان برای یاری دین الله و حکومت توحید تو هم راه زینبی را در پیش گیری و به قول استادمان آنها که شهید شدند و رفتند راه حسینی را پیمودند ولی آنهایی که باقی مانده اند باید راه زینبی را در پیش گیرند وگرنه یزیدی اند&lt;br /&gt;
 این جهان زندان و ما زندانیان حفره کن زندان و خود را وارهان&lt;br /&gt;
 « والسلام علیکم و رحمۀ الله و برکاته »&lt;br /&gt;
 قاسمعلی امین بیدختی&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; [http://%20%20http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/1630 سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان]  &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: قاسمعلی_امین_بیدختی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سمنان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D9%85%D9%86%DB%8C_%DA%AF%D8%B1%D9%85%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید مجتبی ایمنی گرمنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D9%85%D9%86%DB%8C_%DA%AF%D8%B1%D9%85%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-02T03:16:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;مجتبی امینی گرمنی&lt;br /&gt;
فرزند : علی اصغر&lt;br /&gt;
متولد : 1349/01/01 در قلعه نوخرقان&lt;br /&gt;
تحصیلات : حوزوی&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
یگان: سپاه شاهرود-تیپ21-گردان پیاده&lt;br /&gt;
مدت حضور : 2 ماه و 9 روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
نوع شغل : طلبه&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/12/13&lt;br /&gt;
محل شهادت : فاو عراق&lt;br /&gt;
عملیات : پدافندی&lt;br /&gt;
محل دفن : شاهرود قلعه نو خرقان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
 حمد و سپاس آن خدائی را سزاست که به ما نعمت عقل عطا فرمود تا تمییز بین حق و باطل دهیم و راه صواب را از راه عقاب فرق بگذاریم. و با درود و سلام بر تمام انبیاء عظام، از آدم تا خاتم (ص) و بر همۀ ائمه کرام مخصوصا امام حی حاضر حضرت مهدی ( عج) و بر تمام شهیدان گلگو ن کفن، از هابیل تا حسین (ع) تا شهدای کربلای ایران.  از روزی که خداوند متعال انسان را خلق کرد، دو جبهۀ ضد هم به وجود آمد : یکی را هابیل عهده دار بود و دیگری را قابیل به عهده داشت و این دو جبهه تا به امروز هم هست . جنگی که مابین ایران و عراق هست، جبهۀ ما جبهۀ حق و جبهۀ بعثیون باطل است ؛ این جبهه را نایب امام زمان ( عج) اداره می کند و آن جبهه را یک فرد کثیف و پلید ، که دستش به خون جوانان آغشته است، اداره می کند و در این زمان که اسلام در خطر است، تمام ابرقدرت ها دس ت به دست هم داده اند که این انقلاب ر ا، که شعار « لااله الا الله و محمد رسول الله و علی ولی الله » را شعار خود قرار داده، از بین ببرند. لذا وظیفۀ ماست که طبق  گفتۀ امام عزیزمان به جبهه ها هجوم ببریم و این دشمن غدار را از میان برکنیم . ما باید خون شهیدان را پاسداری کنیم . این یک وظیفه است . باید سختی ها را تحمل کنیم ، زیرا بعد از هر سختی آسانی است. باید به احکام خدا همیت دهیم و آنها را به حد توان عمل کنیم. این حقیر هم بنا به وظیفه، چون دیگر حال درس خواندن را نداشتم، به جبهه ها شتافتم تا ضمن لبیک به ندای رهبرم، وظیفه خود را عمل کرده باشم و طبق آیه « فالذین هاجروا و اخرجوا من د یارهم و اوذو ا فی سبیلی... » شاید خدا اشتباهاتم را ببخشد و از من راضی شود. پیام من به هموطنانم این است که دست از حمایت انقلاب برندارند و امام عزیز را تنها نگذارند و همیشه پیرو او بوده و فرمایشاتش را به گوش جان بشنوند و همچنین جبهه ها را پر کرده و اسلحۀ به زمین افتادة ما را بردارند تا روح شهیدان از ما راضی باشد. در خاتمه از پدر و مادرم کمال تشکر را می کنم که در راه بزرگ کردن و تربیت کردن من زحمت ها کشیده اند و از آنها می خواهم که اگر این امانت الهی از آنها گرفته شد، هیچ ناراحت نباشند و انشاءالله همدیگر را د ر قیامت ملاقات خواهیم کرد و از تمام اقوام و خویشان و دوستان می خواهم که اگر از من قصوری یا سوء ادبی دیده اند، مرا عفو کرده و برایم از خداوند متعال طلب مغفرت کنند.&lt;br /&gt;
 « والسلام علی من اتبع الهدی »&lt;br /&gt;
 خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار&lt;br /&gt;
 اقل الطلاب مجتبی امینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
HYPERLINK &amp;quot;http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/1742&amp;quot; http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/1742&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: مجتبی_ایمنی_گرمنی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شاهرود]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1_%D8%A8%D8%B1%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D9%87_%D9%85%D9%84%DA%A9%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد باقر برجسته ملکی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1_%D8%A8%D8%B1%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D9%87_%D9%85%D9%84%DA%A9%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-02T03:11:40Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Andalibiyan97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;محمد باقر برجسته ملکی&lt;br /&gt;
فرزند : محمد حسین&lt;br /&gt;
متولد : 1334/01/01 در شاهرود - روستای مجن&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : متاهل&lt;br /&gt;
یگان: سپاه شاهرود-تیپ21-گردان کربلا-گروهان ابوالفظل&lt;br /&gt;
مدت حضور : 11 ماه و 4 روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : فرمانده دسته&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
نوع شغل : کشاورز&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/11/23&lt;br /&gt;
محل شهادت : اروند رود-جزیره بوارین&lt;br /&gt;
عملیات : والفجر8&lt;br /&gt;
محل دفن : شاهرود مجن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
 « یا ایها الّذین آمنوا قاتلوا الذین یلونکم من الکفار و لیجدوا فیکم غلظۀ و اعلموا ان الله مع المتقین »&lt;br /&gt;
 ای اهل ایمان با کافران از هر که با شما نزدیک تر است شروع به جهاد کنید و باید کفار در شما درشتی و نیرومندی و قوت و پایداری حس کنند ( تا از سپاه اسلام بیمناک شوند و شما مؤمنان هیچ گاه نترسید) و بدانید که خدا همیشه یار پرهیزکاران است . با درود و سلام به پیشگاه ولی عصر حجت ابن الحسن عسگری ( عج) و نایب برحقش، رهبر کبیر انقلاب ، امام امت و ابراهیم زمان ، درهم شکننده همۀ بتان بزرگ یعنی امام خمینی (ره)، آن بزرگ مرد که جامعۀ ما را از منجلاب کثافات به یاری خدا و امام زمان( عج) نجات داده و به وادی نور کشید . آن بزرگ مرد که راه سعادت و خوشبختی دنیا و آخرت را بر ملت ایران و جهان نشان داد و آن قائد عظیم که پشت این جنایتکاران را به لرزه درآورده و به نابودی کشاند و دست کثیف جنایتکار آنها را از سر این ملت مظلوم دو هزار و سی صد سال ستم دیده برداشت و آنها را به خاک ضلالت نشاند . این قدرت خدا بود و دست توانای خدا بود و این جانباز حقیر هم دعاگوی چنین رهبری است و فرمانبر چنین رهبری است و اطاعت از چنین رهبری می کنم که وجودش از خداست و نور خدا. ما به چنین رهبری افتخار می کنیم و با درود و سلام به روان پاک شهیدان صدر اسلام و درود و سلام به روان پاک شهیدان انقلاب اسلامی ایران که راه سعادت را بر ما نشان داده اند . اکنون که سعادت سربازی امام زمان (عج) در این موقعیت نصیب این بنده حقیر گردید ، اینجانب ، بنده کوچک تر از همه ، محمدباقر برجسته ملکی چند کلمه از باب یادبود روی کاغذ نوشته و امیدوارم که مورد لطف و عنایت خدا قرار گیرد.اول سخنم را با مادر خود آغاز می کنم. مادرم ، امیدوارم که در مدت زندگی از من بدی ندیده باشی و اگر هم بنا به وسوسۀ شیطان از من موقعی رنجشی دیده ای به دل نگیر و برای رضای خدا مرا ببخش و بعد مادر عزیزم ، اگر سعادت شهادت فی سبیل الله در راه خدا نصیب من و افتخار مادر شهید بودن نصیب شما گردید ، تمنا دارم که در سوگ من گریه نکنید و اگر خواستید بگریید برای علی اکبر و ابوالفضل العباس (ع) و حسین(ع) گریه کنید. مادرم، صبر و بردباری را در هیچ وقت از دست مده. خدا پنج پسر  به تو عطا کرده و افتخار کن و دعا کن که یکی را در راه خدا بدهی و سعادت نصیبت شود. مادرم، راه اهل بیت حسین (ع) را می پیمایم و راه خود را آگاهانه یافتم و در این راه قدم برداشتم و نه اینکه کورکورانه باشد این راه راه اهل بیت حسین(ع) است و امروز با وضع فعلی کشور ایران مرگ در بستر صورت خوشی ندارد و مرگ هم حتمی است و چه خوب است که در راه دین خدا چند قطره خون ناچیز انسان ریخته شود و این شهادت هم نصیب هر کس نمی شود مگر آن کس که محبوب خدا باشد. مادرم، خدا نگه دارت باشد و اجرت با خدا. و از برادران عزیز خود می خواهم که در خط اسلام و ادامه دهنده راه شهدا باشند و از حاج شیخ ابراهیم ، که لباس پیغمبر بر تن دارد ، می خواهم که در راه تبلیغ دین اسلام و دست آورد های انقلاب کوتاهی نکند و از خواهرانم یک تمنا دارم که با حفظ حجاب اسلامی خود باعث آبروی اسلام [ شوند ] و از خواهرانم می خواهم که در راه اسلام و پیشرفت اسلام کوشش کنید. اگر مرا دوست دارید ، صبر و شکیبایی داشته باشید و بعد همسرم، ای یاور اسلام ، مسئولیت بزرگ به عهده تو است . امیدوارم که چهار فرزندم ، که در امن شماست ، آنها را خوب بسازید که از خدمتکاران به اسلام و ادامه دهنده راه شهدا باشند . از شما می خواهم که محمدحسین و مرتضی و مجید را طوری بسازی که اسلحۀ به زمین افتاده پدر خود را بگیرند و دخترم فاطمه را، که من به اسم این دختر افتخار میکنم ، کاملا او را اسلامی و با آئین اسلام تطبیق کنید و خودت هم در مشکلات زینب گونه باش و صبر اختیار کن که خدا با صابران است . این چند روز عمر کوتاه زود می گذرد و فریفته زرق و برق دنیا نشوید . همسرم، فقط توکل بر خدا کن و بر این عقیده پایدار باش، حتما خدا کمکت می کند و هیچ کمک دهنده ای به جز خدا نیست . برای شما دیگر بیشتر از این سفارش نمی کنم و شما را به خدا واگذار کردم و سعادت دنیا و آخرت را از خدا مسئلت دارم و در آخر از کلیۀ مردم شهیدپرور مجن حلالیت می طلبم و هر کس از ما رنجشی دیده، برای رضای خدا مرا ببخشد و من هم اگر پیش کسی حقی داشتم بخشیدم. خدا یار و نگه دار همه شما. اگر فیض شهادت نصیب بنده حقیر گردید ، در گلزار شهدای مجن حقیر را به خاک بسپارید.&lt;br /&gt;
 « والسلام علیکم و رحمۀ الله و برکاته »&lt;br /&gt;
 بندة حقیر ناچیز، محمدباقر برجسته ملکی&lt;br /&gt;
 تیپ 21 امام رضا، گردان کربلا، گروهان ابوالفضل&lt;br /&gt;
 64/ 11/ 11&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
HYPERLINK &amp;quot;http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/2185&amp;quot; http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/2185&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: محمد_باقر_برجسته_ملکی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شاهرود]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Andalibiyan97</name></author>	</entry>

	</feed>