<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Azadi99</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Azadi99"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Azadi99"/>
		<updated>2026-06-05T00:05:20Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%DA%AF%D8%B0%D8%B1_%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C</id>
		<title>شهید غلام حسن گذر خراستانه‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%DA%AF%D8%B0%D8%B1_%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-11-18T21:05:09Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadi99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6125776	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	غلامحسن‌	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	گذرخراستانه‌	تاریخ شهادت :	1361/01/11&lt;br /&gt;
نام پدر :	غلامرضا	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌شهدابحرابا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	حسین بزنجانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اسفند سال 60 بعد از جمع آوری کمک های مردمی برای جبهة جنگ ، تعداد پانزده نفر از بچه های محلة بحرآباد به نامهای شهید گذری ، حاج عباس صالحی و ... و شهیدان دلاور حسن نوری ، شهید عزیز احمد یزدی و خودم (حسیین بزنجانی ) به استان خوزستان اعزام شدیم . تعدادی از بچه های شهر مقدس مشهد که یکی از آن ها سردار شهید محمد پلیان بود ، بعد از چند روز به پادگان 92 زرهی اهواز اعزام و ر آنجا مستقر شدیم . بعد از استراحت کوتاهی به شهر بستان اعزام شدیم و یک هفته مشغول آموزش نظامی و آشنا شدن با خط مقدم ( به نام شهید دینوی که دست راست تنگة چزابه قرار داشت ) شدیم . اکنون می خواهم چگونگی شهادت شهید گذری را برای شما تعریف نمایم . روحانی شهید گذری برای همة ما وصیت نامه نوشت . فرماندهان در ابتدا با اعزام ایشان به خط مقدم موافق نبودند و خودم با چشمانم دیدم که شهید گذری به خاطر عدم موافقت فرماندهان با اعزام ایشان به خط در وسط جاده خوابید . گفت : یا باید به خط اعزام شوم یا ماشین ها از روی من عبور کنند . با صدای بلند ادامه داد و گفت : مگر من با این جونان چه فرقی دارم؟ خلاصه به خط مقدم رسیدیم و ما را از یکدیگر جدا کردند و در سراسر خط تقسیم شدیم . من ، حاج عباس صالحی و شهید گذری از هم صد متر فاصله داشتیم . بنده بعد از دو روز که شهادت نصیب غلامحسن گذری شد ، اطلاع یافتم . فرمانده گروهان به من گفت : یکی دیگر از بچه های محله تان بنام حاج عباس صالحی در آن تپّه مستقر است . فاصله اش با سنگر ما صد متر بود . بقدری آتش زیاد بود که نمی شد از سنگر بیرون بیاییم . فاصلة ما با عراقی ها هفتاد متر بود . شهید گذری به داخل سنگرها می رفت و مسئلة دینی برای رزمنده ها می گفت . روز دوم به اتّفاق فرمانده گروهان به طرف سنگرها می آمدند ، که عراقی ها با خمپارة شصت، روحانی عزیز را به شهادت می رسانند و فرمانده دست راستش مجروح می شود و پیکر مطهر آن عزیز را به عقب منتقل کردند . آنجا فهمیدم عباس صالحی فاصله ای با من نداشته ایشان رفتم . حاجی گفت : چی شده چرا رنگت پریده است؟ گفتم : هیچی یکی از هم سنگریهایم شهید شده است . به حاج عباس گفتم موضوع مربوط به شهید شدن شهید گذری است من را بغل گرفت و گریه کردیم . سه روز برای ایشان داخل سنگرها تعذیه گرفتیم .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17836&lt;br /&gt;
Fatemeh:&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:غلام-حسن-گذرخراسانه}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadi99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D9%81%D8%B1%D8%AC%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد روح بخش فرجی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D9%81%D8%B1%D8%AC%DB%8C"/>
				<updated>2020-11-17T14:04:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadi99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد :     &lt;br /&gt;
نام :     محمد     محل تولد :     مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :     روح‌بخش‌فرجی‌     تاریخ شهادت :     1365/07/24&lt;br /&gt;
نام پدر :     غلامرضا     مکان شهادت :     &lt;br /&gt;
تحصیلات :     نامشخص     منطقه شهادت :     &lt;br /&gt;
شغل :         یگان خدمتی :     &lt;br /&gt;
گروه مربوط :     گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :     سایر شهدا     مسئولیت :     رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :     بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
قبل از عملیات کربلای 1، عراقی ها پاتکی را در منطقه مهران به اجرا درآوردند. ایشان همسنگر ما بودند. یعنی آنها جزء دسته ما بودند و ما به گردانی رفته بودیم تا از آنجا با اینها به خط بزنیم. وقتی آن سه قلّه را گرفتیم، تیر به پشتش خورد و مجروح شد. در آن لحظه کار ما تمام شد و می خواستیم به عقب بیاییم. ولی یکدفعه دیدم که او مجروح است. او را می خواستیم به عقب بکشیم ولی او نمی گذاشت و می گفت: من رفتنی هستم. من به او گفتم: نه محمّد جان من تو را به عقب می برم. خلاصه هر طوری بود او را به عقب کشیدم و به پشت خط بردم.&lt;br /&gt;
به خاطر دارم زمانیکه که من تصمیم گرفتم به جبهه بروم، محمد اصرار کرد که با من به جبهه بیاید. از او خواستم که رضایت مادرش را جلب کند و سپس همراه من عازم شود. او هم نزد مادرش رفت و گفت: مادر جان، اگر رضایت ندهید، روز قیامت جلوی شما را خواهم گرفت و با شنیدن این حرف مادرش رضایت داد و محمد هم با خوشحالی به من گفت: پدر جان تو مرا از قید دنیا رها کردی.&lt;br /&gt;
هنگامی که محمد برای آخرین بار عازم جبهه شد، یکی از بستگان در خواب می‌بیند که محمد با دو نفر آقای نورانی سیاحت می‌کند. ایشان از محمد می‌پرسد این دو آقا کیستند؟ او می‌گوید: این دو برادر بزرگوار امام حسین و امام حسن (ع) می‌باشند که من افتخار سیاحت با ایشان را داشته‌ام و بعد از چند روز که از رفتنش گذشت خبر آوردند که به درجه رفیع شهادت نائل گشته است.&lt;br /&gt;
به یاد دارم محمد در آخرین مرخصی و در حین بازگشت به جبهه به یکی از دوستان گفته بود، دیشب من در خواب حضرت فاطمه (س) را دیدم که سر مرا به زانو گرفته و دعایی را زیر لب ذکر می‌کنند. محمد از حضرت سؤال می‌کند، زیر لب چه می‌خوانید ایشان می‌فرمایند به همین زودی نزد حسینم خواهی آمد. محمد تا سر بلند می‌کند از بینیش خون می‌آید و از خواب بیدار می‌شود.&lt;br /&gt;
به خاطر دارم هنگامی که محمد تصمیم گرفت به جبهه برود شانزده ساله بود و موقعی که به بسیج محل رفت تا برای اعزام به جبهه ثبت‌نام کند برادران بسیجی مانع ثبت‌نام ایشان شده بودند و به او گفتند شما در سن نیستید که به جبهه بروید باید از پدر و مادرت رضایت‌نامه بیاوری محمد با چشم گریان به خانه آمد و به مادرم گفت آیا شما اجازه می‌دهید که من به جبهه بروم. و در همان لحظه گفت مادر اگر اجازه ندهید من در روز قیامت دامن شما را خواهم گرفت و به خدا عرض می‌کنم مادرم به من اجازه رفتن به جبهه را نداد. مادرم هم با شنیدن این جمله صورت محمد را بوسید و به او اجازه رفتن داد.&lt;br /&gt;
به خاطر دارم یکی از همرزمان فرزندم محمد نقل کرد: شب 65/7/21 جهت مأموریت انهدام یکی از جاده‌ها به طرف خط حرکت کردیم و نزدیک ظهر سه‌شنبه محل رسیدیم و پس از شناساندن منطقه قرار شد شب پنج‌شنبه 65/7/23 جاده‌ای را که در صدمتری مزدوران عراق بود منهدم کنم. عصر چهارشنبه من بالای سنگر نشسته بودم و غروب خورشید را نگاه می‌کردم که محمد آمد و پس از چند لحظه گفت: چقدر خورشید قشنگ است. دوست دارم امروز شب نشود، با شوخی گفتم: نکند امشب که قرار است به خط برویم، تو می‌ترسی؟ خندید و گفت: نه من خیلی وقت است که آرزوی چنین شبی را می‌کردم. نماز مغرب و عشا را به جماعت خواندیم و بعد از نماز محمد حدود یک ساعت به سجده رفت و گریه کرد. وقت خوردن شام یا اینکه شام خوبی بود ولی او جلوی درب ورودی سنگر نشست. هر چه اصرار کردیم که بیا شام بخور نیامد و گفت: دوست دارم امشب شکمم خالی باشد. خلاصه شب حرکت کردیم و پس از رسیدن به محل انفجار کارمان را آغاز کردیم. نزدیک صبح بود که کارمان تمام شد و جاده را منفجر کردیم. کار به نحو احسن انجام شد و ما بایستی به عقب بر می‌گشتیم. موقع برگشت خمپاره‌ای جلوی محمد و دو تن دیگر از برادران تخریب به زمین خورد و منفجر شد که ایشان و یک نفر دیگر شهید و دیگری هم مجروح شد. شهادت ایشان در صبح 5 شنبه، 65/7/24 ساعت 30: 5 در بهترین لحظات بین طلوعین صبح به وقوع پیوست که به نظر من که از همسنگران ایشان هستم هر کس لیاقت شهادت در چنین ساعت و لحظه‌ای را ندارند. وقتی به محل شهادت رسیدیم او را در حالی که سر به سجده گذاشته بود دیدیم. یکی از برادران که فکر می‌کرد او در سجده است سرش را که بلند کرد متوجه شدیم که به شهادت رسیده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10541 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد-روح-بخش-فرجی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadi99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B1%D9%88%D8%A6%DB%8C%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید رضا روئینی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B1%D9%88%D8%A6%DB%8C%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-11-17T14:00:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadi99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد :     &lt;br /&gt;
نام :     رضا     محل تولد :     اسفراین&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :     روئینی‌     تاریخ شهادت :     1366/04/24&lt;br /&gt;
نام پدر :     علی‌     مکان شهادت :     &lt;br /&gt;
تحصیلات :     نامشخص     منطقه شهادت :     &lt;br /&gt;
شغل :         یگان خدمتی :     &lt;br /&gt;
گروه مربوط :     گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :     سایر شهدا     مسئولیت :     رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :     شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
به یاد دارم آخرین دفعه که به مرخصی آمدند بعد از اتمام مرخصی که می خواستند عازم جبهه شوند آخرین شب پیش من آمدند و گفتند :دایی به من الهام شده است که شهید می شوم اگر امکان دارد یک دفعه دیگر به روستا برویم تا دوباره پدر و مادرم را زیارت کنم بلافاصله همراه ایشان با موتور به روستا رفتیم و برای آخرین بار از خانواده خداحافظی نمود و به منطقه عملیاتی سومار برگشت .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10526 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:  رضا -روئینی   }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اسفراین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadi99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_1366</id>
		<title>ایجاد شهید حسن محمدی-شهادت 1366</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_1366"/>
				<updated>2020-11-17T13:37:45Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadi99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6617450	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	حسن‌	محل تولد :	بیرجند&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	محمدی‌	تاریخ شهادت :	1366/01/27&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	شماره‌2&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	علی محمدی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید هنگامی که برادرم حسن محمدی می خواست به جبهه اعزام شود سنش کم بود و به خاطر این که او را قبول کنند پانصد تومان پول داد که شناسنامه اش را بزرگ کنند تا بتواند به جبهه برود.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18687&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:  حسن -محمدی  }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان جنوبی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بیرجند]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadi99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C_%D8%AA%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%B2%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید محمد حسن مختاری‌ ترشیزی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C_%D8%AA%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%B2%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-11-17T13:30:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadi99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6012145	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمدحسن‌	محل تولد :	کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	مختاری‌ترشیزی‌	تاریخ شهادت :	1360/09/08&lt;br /&gt;
نام پدر :	علی‌اکبر	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	دانش آموز	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	باغمزار&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر سال در ماه مبارک رمضان‏ها براى خودمان دوره قرآن داشتیم در شب آخر که قرآن را ختم کردیم قل هو اللَّه احد به برادرم افتاد به او گفتم که شما آرزویتان برآورده مى‏شود و انشاء اللَّه تا سال آینده ازدواج خواهى کرد گفت: مگر تمام آرزوهاى جوانان ازدواج است پرسیدم پس آرزوى شما چیست؟ گفت من آرزویم شهادت است و طولى نکشید که ایشان به جبهه رفت و به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از فوت مادرمان فقط پدرم و حسن و برادر کوچکترم در خانه پدرى ام زندگى مى‏کردندکه دو برادرم در یک اتاق مى‏خوابیدند در یکى از شبها که حسن به جبهه رفته بود خواب دیدم که در همالن اتاق دو کبوتر سفید هستند زمانى که در را باز کردم یکى از کبوترها پرواز کرد هر چه سعى کردم او را بگیرم نتوانستم هر چه دنبالش دویدم تلاشم بى ثمر ماند و آن کبوتر سفید از نظرم پنهان گشت صبح که از خواب بیئار شدم قضیه را براى یکى از همسایگان مان تعریف کردم او گفت آیا کبوترى که پرواز کرد سالم بود؟ گفتم بله گفت حتماً برادرت حسن خواهد آمد پس از گذشت مدتى خبر شهادت برادرم حسن را آوردند و بعداً متوجه شدم تاریخ شهادت برادرم با تاریخ خوابى که دیدم یکى بوده است.&lt;br /&gt;
روزه&lt;br /&gt;
موضوع	روزه&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرم عزیزم حسن تقریباً 8 سال بیشتر سن نداشت که درماه مبارک رمضان تمامى روزه هایش را گرفته بود زمانى که پدرم هدیه‏اى به عنوان اولین سال که روزه گرفته به ایشان داد او قبول نکرد و گفت این روزه گرفتن من تنها وظیفه است که مى‏بایست انجام مى‏دادم.&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانى که برادرم حسن دفترچه نمرات اعزام به خدمت گرفت تاریخ شروع خدمتش براى پنج دى ماه بعدخورده بود اما ایشان از شوقى که براى رفتن به جبهه داشت مى‏خواست زودتر برود. مادرم علاقه زیادى به او داشت و به او مى‏گفت تو که تاریخ اعزامت پنج شش ماه دیگر است صبر کن همان موقع برو اما او مى‏گفت: مادر جان این یک وظیفه سرعى است و امام گفته است و باید زودتر بروم. تا اینکه موفق شد از طریق بسیج به جبهه اعزام شود و در منطقه بستان در همان بار اول که به منطقه رفته بود به درجه رفیع شهادت نائل گردد.&lt;br /&gt;
دستگیری از ضعیفان&lt;br /&gt;
موضوع	دستگيري از ضعيفان&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان بود و ما به محله‏اى رفته بودیم که مقدارى وسایل بین مردم فقیر تقسیم کنیم در حین تقسیم متوجه شدیم که دو بسته ماکارونى کم است با رد پاییکه آنجا مانده بود متوجه شدیم کار بچه‏اى ده دوازده ساله است خواستم بروم و آن دو بسته را پس بگیرم اما حسن گفت: نمى‏خواهد برودى کسى که این دو بسته را برداشته حتماً احتیاج داشته و گرنه بر نمى‏داشت و ثانیاً برویم چه بگوئیم و یقه یک بچه را بگیریم؟!&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18937&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:  محمد _حسن-مختاری-ترشیزی  }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای کاشمر]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadi99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید علی محمد محمدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-11-17T13:22:35Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadi99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6533259	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	علی‌محمد	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	محمدی‌	تاریخ شهادت :	1365/11/11&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمدعلی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1- گردان من و علی محمد از هم جدا بود ابتدا آنها به عملیات می رفتند سپس ما به عملیات می رفتیم ، دو شب به عملیات مانده بود که همدیگر را دیدیم و دیگر ایشان را ندیدم تا اینکه برای عملیات همه تیپ و لشکرها را جمع کردند و بعد از اینکه برای همه لشکرها سخنرانی کردند ؛ بچه ها متفرق شدن دکه من به یکی از بچه های گردان علی محمد که ایشان را می شناخت گفتم : بروید به ایشان بگویید که من اینجا منتظرش هستم . برای اینکه علی محمد را غافلگیر کنم که فرمانده آماده باش داد و همگی حاضر شدند و ما همدیگر را ندیدیم شبی که به عملیات رفتیم در بین راه در کانالها جنازه های زیادی را پیدا کردیم که فکر می کردیم که جنازه عراقی ها است ولی وقتی منور زدند و همه جا روشن شد دیدیم که همه آنها پیشانی بند دارند و همگی هم جزء گردان روح الله بودند همان گردانی که علی محمد در آن شرکت داشت وقتی جنازه علی محمد را پیدا کردم گلوله ای به پیشانی اش اصابت کرده بود و ایشان به شهادت رسیده بود .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18672&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: علی -محمد _محمدی }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadi99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84_%DA%AF%D9%86%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%B1</id>
		<title>شهید جلیل گندمکار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84_%DA%AF%D9%86%D8%AF%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%B1"/>
				<updated>2020-11-15T13:50:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadi99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6716967    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    جلیل‌    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    گندمکار    تاریخ شهادت :    1367/03/10&lt;br /&gt;
نام پدر :    ناصر    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی    علیرضا رضایی نژاد جو لایی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اواخر جنگ که به ما مأموریت داده شد جاده ای را در جزیره مجنون منهدم نماییم و چون خط دست لشکر 21 امام رضا (ع) بود، انهدام این جاده را به واحد تخریب لشکر 21 امام رضا (ع) سپردند و از خوش شانسی، مأموریت به گروه ما محول گردید. من و جلیل گندمکار و علیرضا یوسفیان و تعدادی دیگر بودیم که می خواستیم جاده را منهدم کنیم یک روز مانده به آخر که می خواست جاده تمام شود ما مواد انفجاری را جلو می بردیم. تا برای انفجار بکار ببریم. در این لحظه یک خمپاره جلوی جاده اصابت کرد که برادر نورالهیان گفتند: بروید ببینید سیمهای ابتدای جاده پاره نشده باشد. ما همانطور که جلیل صحبت می کردیم و می خندیدیم. آنها به ما می گفتند: آهسته صحبت کنید- چون احتمال اینکه واحدهای غواصی عراقی تا نزدیک جاده هم بیایند بود- جلیل گفت: ما که اینطور می خندیم. آخرش یک ترکش هم نصیب ما می شود (به شوخی) او باز خودش را به من نزدیک کرد و گفت: عیبی ندارد و بگذار با هم ترکش بخوریم و جلیل رفت به ابتدای جاده تا سیمها را چک کند. من دیدم یک خمپاره 60 ابتدای جاده خورد و خاک بلند شد. پس از برطرف شدن گرد°و خاک دیدم أه زیر نورےمهتاب جلیل&amp;amp;روی{م‡ن دراز کشیده گفتم: خوب حتماً دارد کارش را ÷«جام می دهد. پس از چند دقیقه ُ دیدیم خبری نشد و تکان‡نمی خورد، بلند شدیم و رفتی*[دtدم اXتادک • ”زîگوش چپش خون میSآید او را صدا&lt;br /&gt;
    ادای دین&lt;br /&gt;
موضوع    اداي دين&lt;br /&gt;
راوی    علیرضا رضایی نژاد جو لایی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
34- هنگامی که ما در جبهه بودیم، چادر تدارکات در نزدیکی ما بود. مسئول تدارکات بسیار سختگیر و دقیق بود. بطوریکه سهم خود نیروها در داخل چادر تدارکات خراب می شد و به دست نیروها نمی رسید. یکروز که حواس مسئول تدارکات پرت شد ما رفتیم و 7 الی 8 عدد کمپوت و یکی دو کیلو پسته برداشتیم. یادم می آید که قبل از شهادتش جلیل در وصیت نامه اش نوشته بود که این حق را از گردن من ادا کنید و از طرف من رو خطا لم بدهید.&lt;br /&gt;
    نوافل و نماز شب&lt;br /&gt;
موضوع    نوافل و نماز شب&lt;br /&gt;
راوی    علیرضا رضایی نژاد جو لایی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- زمانی که در ایلام در گردان ویژه یامین بودیم گفتند: می خواهیم به عملیات برون مرزی برویم. هوا در آن زمان خیلی سرد بود. و داخل چادر یک چراغ والور روشن کرده بودند و بچه ها در همان چادر نماز شب می خواندند. یکشب که در چادر خوابیده بودم، وقتی بلند شدم دیدم جلیل نیست. در حال پیدا کردن او بودم که متوجه شدم در حال نماز شب است. هنگامی که در عملیات شهید شد با خود گفتم: تو یک چیزهایی را قبل از شهادت فهمیده بودی و مسایل برایت حل شده بود.&lt;br /&gt;
    عشق به ائمه اطهار&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به ائمه اطهار&lt;br /&gt;
راوی    علیرضا رضایی نژاد جو لایی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بعد از مجروحیت جلیل، یک مرتبه دیدم که او آینه در دست گرفته و موهایش را شانه می زند و به صورتش نگاه می کند. به او گفتم: مادر جان این مختصر مجروحیت و اثر ترکش که روی صورتت مانده چیزی نیست. کمی که بزرگتر و چاق شوی خوب می شودو اصلاً ناراحت نباش که زشت شده ای. او گفت: مادر، من اتفاقاً خیلی خوشحال هستم که همین یک ذره مجروحیت و اثر ترکش روی بدنم هست. که فردای قیامت نزد حضرت زهرا(س) سر بلند باشم.&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    علیرضا رضایی نژاد جو لایی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- یک شب خواب دیدم که جلیل را به صورت بچه کوچک روی پاهای خودم گذاشته ام و همین طور در خواب صورت و زیر گلوی او را می بوسیدم. جلیل به من گفت: « مجید هم شهید شده است. » تا سه مرتبه این حرف را تکرار کرد . صبح که از خواب بیدار شدم به مجیدم گفتم: مادر جان ناراحت نباش، که شهید نشده ای، بلکه جانبازی تو در راه خداوند مورد قبول واقع شده است. چون جلیل در خواب به من گفت: (مجید هم شهید شده است ).&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    علیرضا رضایی نژاد جو لایی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دخترهای آقای مظلوم هر دو یک شب خواب دیده بودند که: دو تا پیکر در داخل اتاق هست، که یکی از آن پیکرها مربوط به جلیل است و پیکر مطهر دیگر بدن امام حسین (ع) بود. مردم که همان طور پیکرهای مطهر را نظاره کردند و به سر و صورت خود می زدند و می گفتند: حسین جان، جلیل جان. صبح این خواب را در روضه ماهانه برای ما تعریف کردند و گفتند: خوشبحال جلیل که شهید شده است و آن هم در نزد امام حسین (ع) بوده است. و مادر شهید خوشحال شد و گفت: الحمدالله که پسرم در راه اسلام شهید شده است.&lt;br /&gt;
    دقت در بیت المال&lt;br /&gt;
موضوع    دقت در بيت المال&lt;br /&gt;
راوی    طیبه فاضل الحسینی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-هنگامی که در عملیات قرار شد به عقب برگردیم، باید وسایل ومهمات را داخل کامیون می گذاشتیم تا به عقب ببریم. ولی در آن لحظه اکثر نیروهابه عقب فرار می کردند. جلیل را دیدم که در حال کمک کردن وجمع کردن مهمات است. به او گفتم:شما بیا برویم .دیگران هستند که این کار را انجام دهند. او گفت: (من هم مثل دیگران باید کار کنم و وظیفه خویش را انجام دهم. ما به جبهه آمدیم تا هر کاری که می توانیم برای اسلام و مملکتمان انجام دهیم. حالا به فرض که ما رفتیم وکاری انجام ندادیم، آخرش که چی، جنگ تمام می شود و ما از این کار افسوس می خوریم&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    طیبه فاضل الحسینی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
34-یکی از بستگان جلیل خواب دیده بود که:شب جمعه است و او با شهید صحبت می کند جلیل به او گفته بود: (می خواهم برای زیارت امام حسین (ع) به کربلا بروم&lt;br /&gt;
    دقت در بیت المال&lt;br /&gt;
موضوع    دقت در بيت المال&lt;br /&gt;
راوی    طیبه فاضل الحسینی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-هنگامی که در عملیات قرار شد به عقب برگردیم، باید وسایل ومهمات را داخل کامیون می گذاشتیم تا به عقب ببریم. ولی در آن لحظه اکثر نیروهابه عقب فرار می کردند. جلیل را دیدم که در حال کمک کردن وجمع کردن مهمات است. به او گفتم:شما بیا برویم .دیگران هستند که این کار را انجام دهند. او گفت: (من هم مثل دیگران باید کار کنم و وظیفه خویش را انجام دهم. ما به جبهه آمدیم تا هر کاری که می توانیم برای اسلام و مملکتمان انجام دهیم. حالا به فرض که ما رفتیم وکاری انجام ندادیم، آخرش که چی، جنگ تمام می شود و ما از این کار افسوس می خوریم&lt;br /&gt;
    خاطرات نحوه مجروحیت&lt;br /&gt;
موضوع    خاطرات نحوه مجروحيت&lt;br /&gt;
راوی    طیبه فاضل الحسینی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-یکی از همرزمان جلیل نحوه مجروحیت ایشان را چنین نقل می کرد که: نزدیکهای غروب بود که پشت تپه ای با عراقیها درگیر شدیم. و در آن عملیاتهمه رزمندگان به غیر از چهار نفر که مجروح شده بودندشهید شدند و جلیل هم جزءمجروحین بود. و بر اثر اصابت ترکش به جلیل،فک پایین، زبان و دندانهایش مجروح شده بود وخون زیادی از او رفته بود. تا صبح او آنجا بود. هوا که خنک شده بود او به هوش آمد وخودش را به جاده رسانده بود. و او را به باختران منتقل کردند. دکتر زبانش را که پاره پاره شده بود شستشو داد. و او را بهمراه تعدادی از مجروحین بوسیله هواپیما به مشهد آوردند .درون هواپیما به مجروحین آبمیوه می دادند ولی جلیل زبانش زخمی شده بود و نمی توانست چیزی بخورد. و بالاخره او را به بیمارستان امام رضا (ع) بودند و در آنجا بستری نمودند.&lt;br /&gt;
    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی    طیبه فاضل الحسینی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اواخر جنگ بود، قرار شد که بعضی از مناطق را که در تصرف عراق بود تحویل بدهند. در جزیره مجنون جاده ای به نام پاشنه بود که به سمت خاک عراق می رفت. شهر فاو را عراق گرفته بود. و بقیه جاده ها را می خواستند نگه دارند. یکی جزیره مجنون و دیگری شهر حلبچه بود. برای گرفتن جزیره مجنون، عراقی ها باید از جاده ای عبور می کردند که وسطش برش خورده بود و در آن آب افتاده بود. و عراقی ها اگر می خواستند به این طرف بیایند باید از چند پل می گذشتند و ما برای اینکه بتوانیم جلوی آنها را بگیریم باید چند پل را منهدم می کردیم. و چون خط دست لشکر 21 امام رضا (ع) بود انهدام این جاده را به گروه تخریب لشکر 21 امام رضا (ع) سپردند. از خوش شناسی ما، مأموریت به گروه ما محول گردید. من و چند نفر از برادران قرار شد که پلهای جاده را منهدم کنیم. یک روز مانده بود به آخر که جاده تمام شود، ما مواد منفجره را بردیم و در داخل گودالها ریختیم و یر آنها را بستیم. چاشنی و سیم ها را بستیم و از سر جاده که طرف عراق بود شروع به آمدن کردیم. من و جلیل آخرین نفراتی بودیم که داشتیم می آمدیم. ما بطور نشسته سیم ها را می بستیم و عقب می آمدیم. که ناگهان یک خمپاره جلوی جاده اصابت کرد. برادر نوراللهیان گفت: بروید ببینید که سیمهای ابتدای جاده پاره شده یا نه. من و برادر جلیل همانطور که می رفتیم می خندیدیم. که یکی از مسئولان گفت: آهسته صحبت کنید، چون احتمال دارد واحدهای غواص عراق تا نزدیکیهای جاده هم بیایند. جلیل گفت: « ما که اینطور می خندیم آخرش یک ترکش نصیب ما می شود.» من گفتم: حالا که شما بلند می خندی برو جلو، سیمها را امتحان کن، و اگر ترکشی می خواست به تو بخورد بلایش نصیب ما نشود. جلیل رفت ابتدای جاده تا سیمها را چک کند. که در همان لحظه یک خمپاره 60 ابتدای جاده خورد و خاک بلند شد. دیدم جلیل زیر نور مهتاب روی زمین دراز کشیده است و تکان نمی خورد و از کنار گوش چپش خون می آمد. آقای نوراللهیان، سریع خودش را به ما رساند و فانسقه اش را باز کرد و جلیل را به داخل قایق آوردیم. او را به طرف بیمارستان منتقل کردیم. بدن او کمی سرد شده بود و دکتر به او تنفس مصنوعی می داد. و بعد از چند لحظه دکتر گفت: او به شهادت رسیده است.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18033&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: جلیل_گند_مکار}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadi99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%A8%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد اسماعیل گرمابی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%A8%DB%8C"/>
				<updated>2020-11-14T18:45:52Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadi99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6221366    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمداسماعیل‌    محل تولد :    نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    گرمابی‌    تاریخ شهادت :    1362/12/06&lt;br /&gt;
نام پدر :    عبداله‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    کشاورز    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    زلیخا گرمابی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی پسرم محمد برای دفعه اول بر جبهه رفت، من یک شب خواب دیدم که ایشان آمده است در حالیکه عصا هم در زیر بغل دارد. رو به من کرد و گفت: مادر تو نمی‌آیی؟ گفتم: کجا؟ گفت: با پدر می‌خواهیم سفر برویم. بعد بیرون رفتم و دیدم که کنار مسجد روستا یک ماشین که با پارچه مخمل قرمز تزیین شده ایستاده است و جلوی درب مسجد دو تا عَلَم گذاشته‌اند. صبح که از خواب بیدار شدم خیلی ناراحت بودم و با خود می‌گفتم: آن ماشین قرمزپوش حاکی از یک خبر بد است. ولی آن دو تا عَلَم خیر است. همان روز برایم خبر آوردند که محمد مجروح شده است و در رباطی است. نمی‌دانم چطوری خودم را به رباطی رساندم. وقتی به خانه‌اش رسیدم محمد را دیدم که در چارچوب در خانه ایستاده‌ است. و گفت: مادر چرا ناراحتی من که کاریم نشده است سالم هستم.&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    زلیخا گرمابی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب یکی از زنان روستا که سیده هم هست در خواب پسرم محمد را دیده بود و از او پرسیده بود: آقا محمد شما کجائید؟ محمد گفته بود مابین مرزان و گرماب پایگاه داریم و شب جمعه می‌آییم و دعای کمیل می‌خوانیم. آن خانم گفته بود: پسرم خیلی تشنه است، مقداری آب می‌دهی محمد گفته بود: چرا زودتر نگفتی؟ بیا و از این آب برای پسرت ببر. آن خانم خودش از آب می‌خورد و می‌گفت: عجب آب گوارایی که شهید هم می‌گوید: این آب از شط فرات است.&lt;br /&gt;
    توسل و عشق به ائمه اطهار بعد از شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    توسل و عشق به ائمه اطهار بعد از شهادت&lt;br /&gt;
راوی    زلیخا گرمابی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از شهادت فرزندم محمد خیلی ناراحت بودم که چرا خواب او را نمی‌بینم و با خود گفتم: خدایا چرا خواب پسرم را نمی‌بینم بعد رو به امامزاده کردم و گفتم: اگر امشب خواب پسرم را نبینم هر چه زوار برایت بیاید وسایلشان را بر می‌دارم و پس نمی‌دهم. تا اینکه شب در خواب دایی‌ام را دیدم که گفت: چرا اینقدر بی‌تابی می‌کنی؟ در حال صحبت‌کردن بودیم که محمد را دیدم که در یک گوشه ایستاده و با خودش نوحه‌سرایی می‌کند. می‌خواند &amp;quot;قربان تربت خونبارت یا حسین این همه لشگر آمده برای دیدارت یا حسین&amp;quot; بعد مرا دلداری داد که ناراحت نباشم که از خواب بیدار شدم و دیگر ناراحت نبودم.&lt;br /&gt;
    علاقه به مراسم عزاداری اهل بیت&lt;br /&gt;
موضوع    علاقه به مراسم عزاداري اهل بيت&lt;br /&gt;
راوی    زلیخا گرمابی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ایام ماه محرم در امامزاده‌ای که در نزدیکی روستایمان واقع شده، مراسم تعذیه خوانی و شبیه‌خوانی اجرا می‌گردد. یک مرتبه که با پسرم محمد به امامزاده رفته بودیم، آنجا تعزیه خوانی بود که بعد از اتمام تعزیه‌خوانی ایشان مبلغ دویست تومان که آن زمان پول فراوانی بود به تعزیه‌خوانها داد. هر چه گفتم: چه خبر است چرا این همه پول دادی گفت: انسان باید پولش را در چنین راههایی خرج کند.&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    زلیخا گرمابی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست شبی که فرزندم محمد به شهادت رسیده بود من خواب پدر مرحومم را دیدم که یک بشقاب غذا جلویش بود و دیوانه‌وار و تند تند غذاها را می‌خورد. هر چه بر پدرم گفتم: این چه طور غذا خوردن است، اعتنایی نکرد و بعد مشاهده کردم که یک مرتبه شروع کرد از روی زمین چیزهایی را تند تند جمع‌کردن و آنها را در دامنش می‌گذارد. پرسیدم: پدر اینها چه هستند که جمع می‌کنی؟ گفت: اینها گلهای انقلابند که پرپر شده‌اند، جمعشان می‌کنم که لگدمال نشوند که از خواب بیدار شدم و بعد از سه روز خبر آوردند که محمد به فیض عظیم والای شهادت نائل گردیده است و اینگونه خبر شهادتش را به ما دادند.&lt;br /&gt;
    عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی    زلیخا گرمابی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم قبل از اینکه اولین شهید را به مرزان بیاورند پسرم محمد رفته بود و قبر آن شهید را که آماده کرده بودند را از نزدیک دیده بود . برایم تعریف می کرد که کنار قبر شهید ایستاده بودم که یک بلبل آمد و داخل قبر شد و بعد بیرون آمد و از حس کنجکاوی به داخل قبر رفتم و احساس کردم که عطرو بوی خوشی دارد همانجا از خدا خواستم که یک چنین جایی و قبری را هم برای من قرار دهد.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17866&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: محمد_اسماعیل _گرمابی_}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadi99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد حسن مجیدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-11-14T18:16:42Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azadi99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6126583 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمدحسن‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : مجیدی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : ابراهیم‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/08/07&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : سومار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صله رحم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : میرزا محمد کبیری شاه آباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من وقتی در جبهه ، حاج نوروز (از برادران هم محله ای مان) را دیدم ، سراغ برادر حسن مجیدی (از دوستان) را از ایشان گرفتم . او گفت : حسن مجیدی هفته ای یک مرتبه از تیپ اینجا می آمد و با هم به دیدار دیگر برادران آشنا می رفتیم . اما دو هفته است که ازاو خبری ندارم . در پی این قضیه به همراه آقای نوروزی به دیدار دیگر دوستان رفتیم و سراغ آقای مجیدی را از آنها گرفتیم ، گفتند : برادر مجیدی همراه یکی دیگر ار برادران مجروح شد و آنها را به مشهد برده اند . پس از دیدار برادران به همراه نوروزی به گردان خودمان برگشتیم . فردای همان روز مرا از اورژانس خواستند من گفتم هنوز دو روز است که به خط آمده ام . چرا عوض شوم ؟ ! گفتند : فرمانده گفته به ارژانس بروی . پس از رسیدن به ارژانس با دیدن برادرعلی قاسمی (ازآشنایان) فهمیدم که ایشان مرا خواسته است . پس از اینکه برادر علی قاسمی مرخصی گرفت و به مشهد رفت به فرمانده گفتم : اجازه بدهید تا من به خط برگردم . سرپرست گفت : فعلاً وسیله نداریم من اصرار کردم که پیاده می روم . پس ازکسب موافقت فرمانده پیاده به سوی خط مقدم راه افتاد . در راه به این فکر افتادم که به دیدار برادران آشنا و دوستان هم محله ای در گردان سیف الله بروم . هنگامی که رسیدم برادران مشغول خوردن صبحانه بودند به من نیز تعارف کردند ، میل ندارم . همینطور که در کنار برادران نشسته بودم و سنگرشان را تماشا می کردم چشمم افتاد به جبهه مهمات کنار سنگر که روی آن نوشته بودند « شهید حسن مجیدی » به برادران گفتم . حسن طوری شده ؟ گفتند نه . پرسیدم : پس چرا بقل جبهه اینطوری نشسته اید ؟ دیدم به یکدیگر نگاه کردند فهمیدم که حسن مجیدی شهید شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 18314Fatemeh:&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: محمد_حسن _مجیدی_}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azadi99</name></author>	</entry>

	</feed>