<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Azizi</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Azizi"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Azizi"/>
		<updated>2026-06-04T21:07:38Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_-_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_1366</id>
		<title>شهید محمد قربانی - شهادت 1366</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_-_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_1366"/>
				<updated>2020-08-30T15:41:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمد قربانی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =  &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ اسفراین ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۶/۸/۲۲]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = گلزار&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ لطف الله ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی که شهید را به اسفراین آورده بودند، روز پنجم آذرماه 66 بود. اول به برادرش حسن قربانی که در سپاه کار می کرد خبر داده بودند. حسن رفته بود جنازه برادرش را دیده بود و برگشت خانه، و بدون این که چیزی بگوید و یا ناراحتی از خود نشان بدهد، عکس شهید را برداشت. پرسیدم چه می خواهی؟ جواب داد:&amp;quot; عکس را برای پرونده می خواهم.&amp;quot; درحال رفتن از خانه پدرش را می بیند که در حال رفتن به راهپیمایی روز بسیج بود. به پدرش می گوید:&amp;quot; پدر بیا شما را کار دارم.&amp;quot; وقتی پدرش حال نگران او را می بیند می گوید:&amp;quot; چیزی نگو، إنا لله و انا إلیه راجعون.&amp;quot; و می فهمد که پسرش به شهادت رسیده است. می گوید:&amp;quot; الآن کجاست؟&amp;quot; حسن می گوید:&amp;quot; در سردخانه بیمارستان و با هم به دیدن او می روند. ولی پدرش با صبر و تحمل زیاد وقتی جنازه شهیدش را می بیند دست به آسمان بلند می کند و می گوید:&amp;quot; خدایا این هدیه ناقابل را به کرمت از من قبول کن و او را با شهدای صدراسلام و شهدای کربلا محشور گردان&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند شب به عملیات و شهادت محمد مانده بود که من ایشان را درخواب دیدم که به سنگر من آمد وبه من سلام داد و روبوسی کرد . محمد از من پرسید رفیق دیگرم کجاست ؟ من گفتم : رفته بیرون . بعد اسلحه و وسایل خود را به من داد و گفت: این اسلحه را به شما می دهم و از شما می خواهم این اسلحه را روی زمین نگذارید وسایل مرا به خانواده ام بده و سلام مرا برسان . من گفتم : کجا می روید ؟ گفت : به دیدار رفقای خودم می روم .&lt;br /&gt;
توکل به خداوند&lt;br /&gt;
موضوع	توکل به خداوند&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درعملیات کربلای 5 محمد قربانی در گردان به عنوان آرپی جی زن مشغول خدمت بود . آنها در مرحله ی اول عملیات شرکت کردند و من که درگردان امام حسین بودم می خواستم در مرحله ی دوم شرکت کنم گردان ما در دژ خرمشهر مستقر بود. وقت نماز ظهر بود بعد از اینکه نماز ظهر و عصر را خواندم متوجه شدم که گردان آنها برمی گردند تا استراحت کنند . من دوان دوان رفتم جلوی گردان و از همرزمان سوال کردم که برادرم را ندیده اید گفتند: چرا از پشت سر می آید . بعد از نیم ساعت چشم انتظاری چشمانم با آمدنش روشن شد . دستش را گرفتم دیدم از بس که آرپی جی زده از گوشهایش خون جاری است اول سوال کردم آیا توانستی تانکی شکار کنی ؟ با لبخند شیرین خود گفت: گلوله های آرپی جی را من مامور بودم شلیک کنم وکسی دیگر آنها را هدایت می کرد می گفت : در لحظه های آخر تانکی با سرعت زیاد به طرف ما آمد که گلوله ای را با فریاد یا مهدی (عج) شلیک کردم و با هدایت او این گلوله به زیر برجک تانک اصابت نمود و در قهر آتش خدا سوخت .&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز پنجم آذرماه بود که خبرشهادت برادرم محمد قربانی را در داخل سپاه به من اعلام کردند رفتم سرد خانه و پیکر مطهرش را زیارت نموده و برگشتم منزل و عکس او را برداشتم تا برای تشییع آماده کنم داخل خیابان ولی عصر بود که پدرم را دیدم که به طرف بسیج برای راهپیمایی می رفت رفتم پیش او و بعد ازسلام کردن از حالات من فهمید که خبری است گفت : چی شده آیا برادرت شهید شده است؟ گفتم : بله . یکباره دست به دعا برداشت و گفت : خدایا این قربانی را از من قبول کن . بعد از دیدن شهید در سردخانه دوباره دست به سوی آسمان بلند کرد و گفت : خدایا این هدیه را قبول کن تو او را روزی به من دادی و امروز از من گرفتی او را به درگاه و پیشگاهت قبول کن واو را با شهدای صدر اسلام و شهدای کربلامحشور گردان . پدرم واقعاً می دانست که فرزندش با چه هدفی به جبهه رفته ودر راه چه آرمان بزرگی به شهادت رسیده است و لذا با تمام توان صبر را پیشه راه خود نمود و همیشه بعد از شهادت این سه عزیر (عبدا… ، محمد الهی ، محمد قربانی ) که هر سه جز فامیل بودند به ما دلداری می داد و می گفت : صبر کنید تا خدا به شما اجر دهد .&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان? که ما اعزام شدیم ما را به اهواز اردوگاه شهید بروجرد? بردند. من اطلاع نداشتم که محمد قربان? هم آنجاست. روز? من تو? پادگان مشغول قدم زدن بودم، که یک دست لباس بسیج? شسته شده رو? طناب پهن بود، پشت لباس بسیج? انواع عکسها? تانک و عکس شهید فهمیده کشیده شده بود و نوشته ? یا زیارت یا شهادت نوشته شده بود. من این لباس را برداشتم و بدون آنکه بدانم مال چه کس? است، چون به عکسها? رو? آن علاقه مند شده بودم، با خود به گردان آوردم. روز بعد همه ? بچه ها? گردان ما، این عکسها را رو? لباس خودشان کشیدند. محمد قربان? دیده بود که بچه ها این تصاویر را رو? لباس خود کشیده اند، و فهمیده بود که این تصاویر از رو? عکسها? لباس او چاپ شده است. سراغم را گرفته بود تا مرا پیدا کند. وقت? مرا پیدا کرد گفت:&amp;quot; شنیده ام این عکسها از رو? لباس شما کشیده شده، اگر امکان دارد برا? لباس من هم این تصاویر را نقاش? کن.&amp;quot; بدون اینکه به من بگوید این لباس مال من است و چون ایشان را دیده بودم خیل? خوشحال شده بودم، همان لباس خودش را به خودش هدیه کردم. در ضمن نم? دانستم که این لباس مال خود اوست. بعد از دو روز ماجرا? لباس را تعریف کردم او گفت:&amp;quot; آن لباس مال من بوده است.&amp;quot; به او گفتم: چرا همان اول نگفت?؟ گفت:&amp;quot; چون شما برداشته بودید نم? خواستم پیش دوستانت شرمنده شو? و بعد شروع به کشیدن تصاویر? رو? لباسم کرد&amp;quot; و گفت:&amp;quot; وقت? من این عکسها را م? کشیدم خودم را برا? شهادت صددرصد در راه خدا آماده م? کردم و با این عکسها پیمان شهادت با خدا بستم.&amp;quot; بعد از یکسال و چند ماه که از این ماجرا گذشت، در محور? که ایشان و 4 نفر تخریب چ? رفته بودند تا محور را باز کنند با همان لباس به شهادت رسید. وقت? من رفتم کنارش دیدم با همان لباس به شهادت رسیده است.&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7- در شهریور ماه سال 66 خبر شهادت برادران شهید عزیزمان عبدالله الهی که از زمان عملیات بدر مفقود شده بود، و محمد الهی که در منطقه ایلام به شهادت رسیده بود به خانواده اعلام شد که آنها را بعد از تشییع در گلزار شهدای روستای کلات شهرستان اسفراین به خاک سپردیم. حدود چهل روز از شهادت آن عزیزان گذشته بود که محمد قربانی از جبهه آمده بود، و در منزل متوجه شهادت آن دو عزیز شده بود، که در حضور جمعی از خانواده دست به طرف آسمان بلند کرد و گفت: &amp;quot; خدایا مرا هم به همین زودی جزء شهدا قرار بده و با همان تابوتی که شهید محمد الهی تشییع شده، مرا هم تشییع کنند.&amp;quot; چند روزی در شهرستان ماند، و مجدداً به منطقه اعزام شد و طولی نکشید به شهادت نائل آمد و خداوند دعای او را قبول نمود. و در تاریخ پنجم آذر ماه 66 خبر شهادتش را به خانواده دادند، و در ششم آذر ماه پیکر مطهر او تشییع گردید. ولی وقتی که تابوت شهید روی دست مردم بود، من یک لحظه به یاد دعای شهید که در منزل کرده بود افتادم که گفت: &amp;quot; خدایا مرا هم به همین زودی جزء شهدا قرار بده و با همان تابوتی که شهید محمد الهی را تشییع کردند مرا هم تشییع کنند.&amp;quot; لذا متوجه شدم که خداوند تبارک و تعالی دعای او را استجاب کرده و ضمن شهید شدن با همان تابوتی که دوست مهربان و دلباخته با آن تشییع شده بود، پیکرش تشییع گردید.&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7- یادم می آید وقتی از جبهه آمده بود، از میدان جنگ صحبت می کرد و می گفت: &amp;quot; عملیات و جنگ انسان را به یاد صحرای کربلا و محشر و قیامت می اندازد.&amp;quot; رفتن به جبهه در ایشان چنان تحولی ایجاد کرده بود که بعد از آن همیشه برای مظلومیت امام حسین( علیه السلام ) در صحرای کربلا گریه می کرد&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7- وقتی که در سن 16 سالگی برای اولین بار می خواست به جبهه برود، چون از نظر جسمی هنوز بالغ نشده بود، ما فکر کردیم برای جبهه رفتن زود است، به همین خاطر از رفتن او به جبهه جلوگیری کردیم. روزی نامه ای از طرف بسیج برای رضایت والدین به او داده بودند. رضایت نامه را آورد خانه، در مقابل پدرش و من، مودب دو زانو نشست و گفت: &amp;quot; پدرجان این رضایت نامه را امضاء کن. من می خواهم برای دفاع از اسلام و قرآن و مرز و بوم خودمان و برای لبیک گفتن به ندای رهبر حضرت امام ‹ره› به جبهه بروم. &amp;quot; در حالی که این سخنان را بر زبان جاری می کرد، اشک از چشمانش جاری شد و بغض گلویش را می فشرد، که شاید پدرش رضایت ندهد. ولی وقتی پدرش حالت روحانی او را دید، ضمن امضاء رضایت نامه گفت: &amp;quot; آفرین پسرم. برو، تو را به خدای بزرگ می سپارم. و در جبهه به دیگر رزمندگان اسلام سلام مرا هم برسان.&amp;quot; او در این لحظه می خواست از خوشحالی پرواز کند و حرکت کرد و به طرف بسیج و نهایتاً به جبهه اعزام شد.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16712&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%E2%80%8C_%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید محمد علی قربانی‌ شعبانی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%E2%80%8C_%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-30T15:39:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمد علی قربانی شعبانی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =  &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ چناران ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۳/۱۲/۲۴]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = بهشت زینب &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ علی ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
موضوع	آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی	بتول رضایی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دفعه ی آخری که همسرم محمد علی می خواست به جبهه برود وبه من اصرار کرد که کیفش را آماده کرده و ببندم . اما من قبول نکردم و وسایلش را آوردم و خودش کیفش را آماده کرد و از این که آماده شده بود خوشحال بود . آن روز به من تعارف صبحانه کرد و چای خودش را به من داد ولی من نتوانستم بخورم . چون به من الهام شده بود که این دفعه شهید می شود&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16731&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%E2%80%8C_%D9%85%D9%86%D8%B8%E2%80%8C%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر قربانی‌ منظ‌ری‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%E2%80%8C_%D9%85%D9%86%D8%B8%E2%80%8C%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-30T15:37:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =  علی اکبر قربانی منظری &lt;br /&gt;
|تصویر                  =  &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ تربت حیدریه ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۱/۲/۲۴]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ علی اصغر ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
خواب و رویای شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي شهادت&lt;br /&gt;
راوی	زبیده شجاعی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب که فرزندم علی اکبر قربانی در خانه بود و به مرخصی آمده بود متوجه شدم در آخرهای شب در خانه حضور ندارد به بیرون رفتم و دیدم در حیاط دور حوض می چرخد از او پرسیدم چه شده پسرم؟ چرا بیرون آمدی؟ گفت : خواب شهید حاتمی را دیدم که با لباسهای سفید و زیبایی به نزد من آمد و مرا بوسید و گفت: تو تا چند وقت دیگر به پیش ما می آیی. وقتی این خواب را تعریف می کرد قطره های اشک از چشمانش فرو می ریخت. او را به خانه بردم و خوابیدم. چند روز بعد وقتی به جبهه می رفت بعد از خداحافظی به ما گفت که این سفر آخر من است و دیگر برگشتی برای من وجود ندارد. حرف او درست بود و دیگر برنگشت و شهید شد.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16741&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%E2%80%8C_%D8%B3%D8%B9%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید غلام حسین قربانی‌ سعد اباد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%E2%80%8C_%D8%B3%D8%B9%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2020-08-30T15:19:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = غلام حسن قربانی سعد آباد&lt;br /&gt;
|تصویر                  =  &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ مشهد ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۳/۱۲/۲۵]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ قربانعلی]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
اولین اعزام&lt;br /&gt;
موضوع	اولين اعزام&lt;br /&gt;
راوی	زهرا قربانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبی از شبها تلوزیون تصاویر خرمشهر را نشان می داد . غلامحسین پس از تماشای تصاویر به پایگاه رفته و برگ رضایت نامه والدین را آورد و ابراز داشتند که بایستی برای دفاع از مملکت و دین و ایمان به جبهه برویم . رضایت نامه را به پدر ارائه داد و گفت : که من می خواهم به جبهه بروم پدر گفت :دوتابیاور یکی برای من و یکی برای خوت و او گفت:فعلا&amp;quot;من بروم بعد نوبت شماست بلاخره موافقت پدر را گرفت . بعد گفت . من می روم به آمادگاه برای دوره برای دوره آمورش به ما نیاز می باشد ما را اعزام خواهند کردو رفت . پس از مدتی برگشت و کت و شلوار نو داشت که تهیه کرده بودتا با آن به روستا برود آن را نیز در خانه گذاشت و گفت :به هر کس که صلاح دانستید بدهید. بعد به جبهه رفت و بعداز چند روز به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16728&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید رمضان علی‌ قربانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-30T15:17:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = رمضان علی قربانی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =  &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ مشهد ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۷/۴/۴]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = گلزار خواجه الربیع &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ علی اصغر ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
موضوع	اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
راوی	مریم قربانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود هفده سال پیش در سال 61 همین منزلی که اکنون در آن سکونت داریم را می ساختیمدر قسمت سرویس پله که به طبقه بالا راه داشت و الان برداشته شده بر روی یک تیر آهن که در قسمت سقف نصب شده بود با خط زیبا و درشت و رنگ کرم این جمله زیبا نوشته شده بود: (امام را دعا کنید.)‌ ابتدا پدرم که مشاهده نمود فکر می کرد که اکنون یکی از ما آن را نوشته ایم چون بقدری تازه و براق بود که انگار همین الان آن را بر روی آهن نوشته اند. من که باورم نمی شد از برادرم حمید و علیرضا پرسیدم: شما نوشته اید؟ ولی آنها گفتند که نه، برادرم علیرضا پس از کمی تأمل و فکر کردن، ماجرا را تعریف کرد و گفت: زمانی که من کلاس اول دبستان بودم و چیزی از امام و رهبر به آن صورت نمی فهمیدم رمضانعلی این جمله را نوشت و به ما که کوچکتر بودیم می گفت: هر وقت این نوشته را دیدید سه بار با صدای بلند این جمله را تکرار کنید. (خدایا، خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار.)&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16720&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_-_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_1365</id>
		<title>شهید علی قربانی - شهادت 1365</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_-_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_1365"/>
				<updated>2020-08-30T15:15:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = علی قربانی &lt;br /&gt;
|تصویر                  =  &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ اسفراین ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۵/۱۲/۱۴]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = گلزار&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ زین العابدین ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
تولد و کودکی&lt;br /&gt;
موضوع	تولد و کودکي&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سن 5 سالگی خواندن قرآن را به خوبی یاد داشت. ما از مردم عشایر کوچ نشین بودیم. چادر ما در سر کوه بود یک روز آنجا آتش گرفته بود چون ما آنجا موقتی زندگی می کردیم وقتی رفتم آنجا دیدم که ز وسایل داخل چادر هیچ چیز باقی نمانده به جز همان قرآنی که علی آن را هر روز تلاوت می کرد واین معجزه بود .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16699&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_-_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_1365</id>
		<title>شهید محمد قربانی - شهادت 1365</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_-_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_1365"/>
				<updated>2020-08-30T15:13:17Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمد قربانی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =  &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ بجنورد ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۵/۳/۳]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = گلزار&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ قربان ]]&lt;br /&gt;
}}	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک هفته قبل از اینکه خبر شهادت ایشان را به ما بدهند عمویش برای وی نامه فرستاد که بعد از چند روز، نامه برگشت خورد من احساس کردم باید خبری باشد و گفتم : حتماً محمد شهید شده است و خیلی نگران بودم .همسایه ها گفتند: نگران نباشید شاید جای ایشان را عوض کرده اند ولی به من الهام شده بود که محمد شهید شده است و بعد از سه روز که از بازگشت نامه ایشان گذشت خبر شهادت ایشان را به ما دادند.&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید ایشان یک دفعه مرا به زیارت آقا علی بن موسی الرضا به مشهد مقدس برد آنجا برایم یک چادر نماز خرید وباهم به حرم مطهر رفتیم وهمان روز پس از زیارت به بجنورد بازگشتیم وایشان به من گفت : می خواهم از همین جا به جبهه بروم من به وی گفتم : اول به روستا برویم ولی ایشان گفت : نه ، شما به روستا بروید ومن هم عازم جبهه می شوم ایشان مرا سوار ماشین کرد وضمن خداحافظی گفت : که از عمو و زن عمو خداحافظی کن و بگو مرا حلال کنند من گریه ام گرفت وگفتم : عمو این حرف را نزن انشاءا… صحیح و سالم به منزل برمی گردی ولی ایشان گفت: به هر حال جنگ است و من یقین دارم که شهید می شوم وآن لحظه آخرین دیدار من با ایشان بود و پس از مدت کوتاهی ایشان به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید موقع رفتن به جبهه بخاطر اینکه پدر و مادرم ایشان را بزرگ کرده بودند ابتدا از آنها اجازه خواست که به جبهه برود ولی پدر و مادرم موافقت نکردند ولی ایشان با اصرار زیاد آنها را راضی نمود وبه جبهه رفت.&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که خبر شهادت محمد را به ما دادند البته ابتدا نگفتند که شهید شده است . گفتند : محمد مجروح شده است ولی من فهمیدم که ایشان به شهادت رسیده است .وبه خاطر شوکی که به من وارد شد از روی پله های ساختمان به پائین افتادم و مدت زیادی بی هوش بودم وموقعی که به خودم آمدم دیدم تمام اهالی روستا به منزل ما آمدند واطراف مرا گرفتند ولی بعد از آن احساس ناراحتی نکردم و سعی کردم با توجه به هدفی که شهید داشت و عشقی که به شهادت در راه خداوند داشت صبر پیشه کنم .&lt;br /&gt;
محبت و مهربانی&lt;br /&gt;
موضوع	محبت و مهرباني&lt;br /&gt;
راوی	اسدالله قربانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم یک دفعه که محمد برای کار به تهران رفته بود همزمان بود با ایام نوروز و چون ایشان نتوانسته بود به روستا بیاید مقداری لباس برای تمام اعضا خانواده خریده و فرستاده بود و نامه ای هم نوشته بود که چون من نمی توانم بیایم ولی از شما می خواهم که این لباس ها را بپوشید تا در بین مردم سر افراز باشید.&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	اسدالله قربانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید که پسرم محمد می خواست به جبهه برود به روستا آمد و یک شب پیش من بود و گفت : مادر من می خواهم به جبهه بروم من به وی گفتم : پسرم ما تنها هستیم وغیر از شما کسی را نداریم به جبهه نرو امید من به شماست اما ایشان گفت : مادرم امیدت به خدا باشد و ازشما می خواهم که اجازه بدهید تا من به جبهه بروم و از اسلام وکشورم دفاع نمایم به هر حال ایشان مرا راضی نمود و من به پسرم محمد گفتم : بروپسرم در پناه خدا باشی .&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی	اسدالله قربانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی خبر شهادت ایشان را به من دادند من به بجنورد رفتم وصبح روزی که ایشان را تشییع می کردند من به مسجد انقلاب رفتم ودرآنجا جنازه ی پسرم را شناسایی کردم وخیلی ناراحت بودم زمانیکه جنازه پسرم را دیدم به قدری گریه کردم که ازهوش رفتم و زمانی به هوش آمدم که خودم را در فرار روستا دیدم ودرآنجا فرزندم را به خاک سپردم .&lt;br /&gt;
شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
موضوع	شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی	اسدالله قربانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید محمد پنج سال داشت که دختر دو ساله ام مریض شد و چون درآن زمان وسیله ای وجود نداشت به همراه محمد دخترم را جهت مداوا بوسیله حمار به شهرستان بجنورد منتقل وسپس مقداری آذوقه و بیسکویت برای محمد گرفتم و با وجود اینکه محمد کودکی بیش نبود از او خواستم که به روستا نزد زن عمویش برگردد و محمد به روستا آمده بود و درمحلی در اطراف روستا که همسرم مشغول کار درو بوده محمدبه آنجا رفته وتمام آذوقه وبیسکویت ها را به همسرم داده بود ودر طول راه ومسیر طولانی بدون اینکه مقداری بیسکویت هارا خورده باشدراه را طی کرده بود .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16706&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید محمد ابراهیم قربانی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-30T15:11:04Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمد ابراهیم قربانی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =  &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ اسفراین ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۵/۱۱/۴]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = قالی باف&lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ محمدرضا ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
همت در رفع مشکل دیگران&lt;br /&gt;
موضوع	همت در رفع مشکل ديگران&lt;br /&gt;
راوی	علی اکبر خانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز فرزندم مریض شده بود و به سراغ محمد ابراهیم رفتم. ((آن موقع در خانه بود و کمی کسالت داشت گفتم،بچه ام مریض هست،بیا با موتورت مرا ببر دکترگفت:با عرض معذرت من مریض هستم . موتور را بردارو بچه ات را خودت به دکتر ببر)) مادرش کمی نق نق کرد و گفت (موتور خراب است)،ولی او گفت ((حتما باید موتور را ببری و هر جا خراب شد همانجا آنرا آتش بزن))&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	علی اکبر خانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 1365 بیست و پنجم بهمن بود من به جلسه قرآن می رفتم و در آنجا رادیو اخبار ساعت 8 شب را گفت که خبر از عملیات کربلای 5 می داد . من هم نحوه ی عملیات رزمندگان خودمان و پیشروی آنها را همه را یاد گرفته بودم موقع برگشت به خانه یک لباس نظامی که برادرم برایم هدیه آورده بود پوشیدم و وارد اتاق شدم و با همان لحن رادیو شروع کردم به گفتند که رزمندگان دلیر اسلام تا چند کیلومتری خاک عراق پیشروی کرده اند و چند هواپیمای دشمن نیز درخاک ایران سرنگون شده است تا اینها را خواندم برادرم گفت : چی ؟ زحمت عملیات را بچه های گردان ما می کشند بقیه لذتش را می برند هنوز دو روز بود که از جبهه آمده بود و با توجه به اینکه 17 روزمرخصی داشت صبح روز بعد عازم جبهه های نبرد شد که پنج شش روز بعد به درجه ی رفیع شهادت نائل شدند .&lt;br /&gt;
زیرکی و هوشمندی&lt;br /&gt;
موضوع زيرکي و هوشمندي&lt;br /&gt;
راوی	علی اکبر خانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
92. محمد ابراهیم حدوداً پنج یا شش سال داشت که می دیدم ساعت 7 تا 8 صبح گم می شود. یک روز دنبالش را گرفتم و رفتم پشت باغ، دیدم در آنجا چند گودال کوچک کنده بود و انگور از باغمی برد و آبش را می گرفت. گفتم: &amp;quot; چه کار می کنی؟ &amp;quot; گفت: &amp;quot; دارم تمرین می کنم چگونه می شود شیره انگور درست کنم. که ارگ خدای ناکرده پدرم فوت کرد دنبال کسی نروم که این کار را برای ما انجام دهد. &amp;quot;&lt;br /&gt;
تولد و کودکی&lt;br /&gt;
موضوع	تولد و کودکي&lt;br /&gt;
راوی	علی اکبر خانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
92. در موقع نوزاد بودن محمد ابراهیم در کلاته ای بنام پیر زاویه توی باغ زندگی می کردیم و من در بیرون از خانه مشغول کارکردن بودم که سیدی وارد خانه شده بود. نوزاد را برداشته بود و او را بوسیده بود و دستش را از پیشانی ایشان تا انگشت پای محمد ابراهیم کشیده بود و گفته بود: &amp;quot; سه دانه انگور بیاور. &amp;quot; همسرم یک خوشه آورده بود و مرد سید سه دانه انگور خورده بود و بلند شده بود که برود. همسرم خواسته بود بقیه انگور را به ایشان بدهد، ولی او سوار بر اسبی شده و دیگر هیچ اثری از او ندیده بود.&lt;br /&gt;
دقت در حلال و حرام&lt;br /&gt;
موضوع	دقت در حلال و حرام&lt;br /&gt;
راوی	علی اکبر خانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
92. در روستا تازه لوله کشی آب شده بود. کشاورزها آب شیرین را باز می کردند و از آن برای آبیاری محصولات خو استفاده می کردند. محمد ابراهیم رفت و به آنها گفت: &amp;quot; شما از این آب که برای خانواده ها است نباید برای آبیاری محصولات کشاورزی استفاده کنید، چون آب مال همه است و استفاده شخصی حرام و خلاف شرع است. &amp;quot;&lt;br /&gt;
تقید به مسائل شرعی&lt;br /&gt;
موضوع	تقيد به مسائل شرعي&lt;br /&gt;
راوی	علی اکبر خانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
92. یادم می آید هنوز روزه گرفتن براو واجب نشده بود. در یکی از روزهای تابستان روزه گرفته بود، به بیابان برای جمع آوری گندم رفته بودند. آفتاب جلگه خیلی گرم بود، نزدیک ظهر که سید، دیدم تشنگی بر رویش خیلی تاثیر کرده، چون از راه رسید خودش را به میان حوض آب انداخت و خیس شد با خودم گفتم: پیشنهاد کم که روزه اش را باز کند، ممکن است از شدت عطش غش کند یا مریض شود. تا گفتم: دیدم با یک حالت خاصی جوابم را داد و گفت: &amp;quot; مادر من دیگر بچه نیستم. تکلیف بر من واجب شده. چون اگر عمداً روزه ام را بخورم گناه بزرگی را مرتکب شده ام.&lt;br /&gt;
حالات معنوی خاص&lt;br /&gt;
موضوع	حالات معنوي خاص&lt;br /&gt;
راوی	علی اکبر خانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
92. یک شب ایشان مرا به منزل خود دعوت کردند. بعد از اینکه خوابیده بودیم، صدای گریه به گوشم رسید، فکر کردم دارمخواب می بینم، بیدار شدم دیدم که شهید نماز می خواند و گریه می کند، از او پرسیدم نماز می خوانید پس چرا گریه می کنید. گفت: &amp;quot; شما نمی دانید که الان در جبهه چه خبر است، من برای رزمندگان گریه می کنم نه برای خودم. &amp;quot;&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	علی اکبر خانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
92. موقعی که از عملیات چهارم برگشته بود همزمان با عملیات او را موج گرفته بود. شبها گریه می کرد علتش را پرسیدم گفت: &amp;quot; چقدر زحمت کشیدم ولی دیگران شهید شدند و ما لایق شهادت نبودیم. &amp;quot;&lt;br /&gt;
همت در رفع مشکل دیگران&lt;br /&gt;
موضوع	همت در رفع مشکل ديگران&lt;br /&gt;
راوی	علی اکبر خانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
92. یک روز من در خانه بودم، بچه ام مریض شده بود و شوهرم در خانه نبود. ایشان به دیدن من آمده بودند، وقتی دیدند بچه ام مریض است گفت: &amp;quot; چرا او را به بیمارستان نمی بری! &amp;quot; گفتم که پول ندارم. مرا برداشت همراه بچه ام با موتورش به بخش صفی آباد برد و از آنجا به شهر نیشابور رفتیم. در آنجا به سراغ صاحب کار خود رفت و پول خود را در قبال قالی که قبلاً بافته بود را تحویل گرفت، و بچه ام را به دکتر برد و او در آنجا درمان شد و ما همگی خوشحال برگشتیم.&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی	علی اکبر خانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
92. در آخرین دیداری که من با ایشان داشتم، ایشان به من گفت:&amp;quot; شما به امید خدا خواهر شهید خواهید شد. &amp;quot; من در لا به لای صحبتهای ایشان گریه می کردم، که ایشان به من گفت: &amp;quot; تو باید افتخار کنی چون خواهر شهید می شوی. شهید شدن سعادت می خواهد، این سعادت را هر کسی پیدا نخواهد کرد که در راه جهاد خدا شهید شود. تو باید زینب وار عمل کنی و حرکات، حجاب و رفتارت باید الگو باشد و در صبر و پایداری سعی کنی زینب گونه باشی. &amp;quot;&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16707&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D9%82%D8%B1%DB%8C%D8%B4%DB%8C%E2%80%8C_%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید سید مرتضی قریشی‌ نژاد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D9%82%D8%B1%DB%8C%D8%B4%DB%8C%E2%80%8C_%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2020-08-30T15:08:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = مرتضی قریشی نژاد&lt;br /&gt;
|تصویر                  =  &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ سبزوار ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۵/۱۱/۱۰]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = بهشت شهدا&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    =  دانش آموز&lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ سید علی ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	سید حسین فیض آبادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات کربلای 5 ما حدود چهار روز در میان پاتک دشمن قرار گرفته بودیم و به حول قوه الهی بعد از رهایی از محاصره دشمن تصمیم برگشتن به عقب برای استراحت و جایگزین شدن نیروهای دیگر به جای ما شد. سیّد مرتضی همراه ما به عقب برگشت و دوباره به صورت داوطلبانه به خط بازگشت.&lt;br /&gt;
اعتقاد به معاد&lt;br /&gt;
موضوع	اعتقاد به معاد&lt;br /&gt;
راوی	سید علی قریشی نژاد&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب زمستان که به خانه آمدم دیدم سیّد مرتضی کنار کرسی نشسته است و مشغول خواندن کتاب استاد مطهری است. به من گفت: آقا بفرمائید اینجا بنشینید .من کنار او نشستم به من گفت : پدرجان چرا انسانی که 1 سال یا 10 سال یا 100 سال هم که عمر می کند آخرش بایستی از این دنیا برود . من یادم نیست در جواب او چه گفتم : ولی یادم است که جوابی به او دادم. «در عین بی سوادی ».او در جواب من گفت : چه خوب است که انسان در آن حالت پاک و بدون ازکناه ازدنیا برود&lt;br /&gt;
احساس مسؤلیت&lt;br /&gt;
موضوع	احساس مسؤليت&lt;br /&gt;
راوی	سید علی قریشی نژاد&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب من او را که در مصلّی مشغول نگهبانی بود دیدم، اسلحه ای که دوش او بود به قدری سنگین بود که قندان آن به زمین اصابت می کرد. گفتم: آخر بابا جان تو کوچک هستی. گفت: به کوچکی من کاری نداشته باش این ادای تکلیف است و این وظیفه من است.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16788&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%B4%D9%85%D8%B4%D9%85</id>
		<title>شهید محمد قشمشم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%B4%D9%85%D8%B4%D9%85"/>
				<updated>2020-08-30T15:06:42Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمد قشمشم&lt;br /&gt;
|تصویر                  =  &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ قوچان ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۲/۵/۱۸]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = باغ بهشت&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = محصل&lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ براتعلی ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	محمدعلی موهبتی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت 2 نیمه شب 23/ 5/ 62 بود که تازه از گشت شبانه برگشته بودم. برادر حسین عبدالحسینی یکی از همرزمان برادرم تازه از منطقه عملیاتی مهران به شهرستان قوچان آمده بود مرا به داخل مسجد بناها کشید و گفت: اگر خسته نیستی می خواهم خاطره ای بگویم، گوشه ای از مسجد نشستیم و شروع کرد و گفت: شب 18 مرداد بود من و محمود و سه نفر دیگر در سنگر اطلاعات و عملیات بین خط اول و دوم نشسته بودیم، محمود از سنگر خارج شد دور از چشم ما مشغول مناجات با خدا شد. ما بازگشتیم معلوم نیست امشب محمود را چه شده است. حالت دیگری دارد همیشه شوخی می کرد، ما را به خنده می آورد، به ما روحیه می داد، خلاصه گرد تنهایی و دوری از خانواده را از روی ما می تکاند ولی امشب حالت دیگری دارد شام آماده شد، او را صدا زدم. حالت محمود ما را هم تحت تأثیر قرار داده بود با آرامش خاصی شام صرف شد. مجدداً محمود به بیرون سنگر رفت هر وقت شب بیدار شدم، دیدم محمود مشغول مناجات است، حدود ساعت 2 نیمه شب بود با بلند شدن نور فانوس داخل سنگر از خواب بیدار شدم_ دیدم محمود نشسته و به دستانش حنا می بندد گفتم چه خبر شده در این نیمه شب چه می کنی بیا بخواب فردا کار زیادی داریم. او آهسته و لبخند زنان گفت شاید قسمت ما عروسی با حوریان بهشتی باشد و مجدداً مشغول کارش شد، گویا تا صبح نخوابیده بود. با صدای اذان او، از خواب بیدار شدیم. پس از نماز همگی به استراحت پرداختیم. بعدازظهر دیدم محمود یکسره دور و بر فرمانده می چرخد، جلو رفتم گفتم چه شده؟ گفت فرمانده اجازه نمی دهد جلو بروم می گوید، تو درد گوش هستی. مقداری استراحت کن تا خوب شوی، فردا عازم شو، شما به او بگویید که من دیگر گوشم درد نمی کند. با اصرار زیاد، فرمانده موافقت کرد، محمود خود را آماده کرد با بچه ها خداحافظی کرد و از همگی حلالیت می طلبید، بوسیله ماشین همراه سه نفر دیگر عازم شدند، همینطور به فکر کارهای شب گذشته محمود بودم و با چشمانم او را بدرقه می کردم، حدود 500 متر نرفته بود، هنوز ماشین از چشمانم دور نشده بود که گلوله توپی به ماشین اصابت کرد و ماشین آتش گرفت. تا آنجا دویدم اما زمانی رسیدم که محمود عزیز با دیگر همرزمانش به درجه رفیع شهادت نایل آمده بودند. تازه فهمیدم که برادر عبدالحسینی از منطقه آمد، تا خبر شهادت محمود را به ما برساند شیون عجیبی در مسجد به راه افتاد بچه ها همه در مسجد گریه می کردند و از خبر شهادت محمود متأثر بودند. بالاخره او همچون همرزمان دیگرش به آرزوی دیرینه خود یعنی به فیض عظیم شهادت نایل آمد.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16815&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%82%D8%B2%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید مهدی قزازانی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%82%D8%B2%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-30T15:01:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = مهدی قزازانی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =  &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ سبزوار ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۵/۶/۱۱]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = بهشت زهرا&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ محمد ابراهیم ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
حالات معنوی خاص&lt;br /&gt;
موضوع	حالات معنوي خاص&lt;br /&gt;
راوی	زهرا لطیفی نیا&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب مهدی تا صبح نخوابید و نماز شب خواند بعد به آشپزخانه رفت و ظرف ها را شست ، صبح که از خواب بیدارشدم دیدم ظرف ها را شسته .گفتم : الان می خواهی بروی به مغازه و چشم هایت قرمز و خوابت می آید . گفت : مادر اگر خدا قبول کند دیگر همه عمرم را خواهم خوابید و آن موقع من متوجه حرفش نشدم اما بعد از این که به شهادت رسید توجه حرفش شدم.&lt;br /&gt;
دقت در بیت المال&lt;br /&gt;
موضوع	دقت در بيت المال&lt;br /&gt;
راوی	زهرا لطیفی نیا&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که مهدی در کرمان خدمت می کرد هفته ای یکی ، دو مرتبه به او زنگ می زدم. یک روز گفت : مادر چرا اینقدر زنگ می زنی . مگر بچه های دیگر پدر و مادر ندارند. چرا اینقدر به این دنیا دل بسته اید . دنیا ارزش ندارد و من نمی توانم از مال بیت المال با شما صحبت کنم یا زنگ بزنم.&lt;br /&gt;
پرهیز از گناه&lt;br /&gt;
موضوع	پرهيز از گناه&lt;br /&gt;
راوی	زهرا لطیفی نیا&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب یکی از فامیل ها ما را دعوت کرد به منزلشان و ما هم به اتفاق خانواده به آنجا رفتیم . در منزلشان فیلم ویدئو گذاشته بودند. پیر و جوان به تماشای آن نشسته بودیم . یک وقت دیدم مهدی نیست . پاشدم این طرف و آن طرف رفتم بعد دیدم رفته اتاق پایین و دارد نماز می خواند. گفتم : چرا نیامدی بالا، گفت : می خواهم نماز بخوانم . من هم دانستم که نماز بهانه است و آلان وقت نماز نیست و می خواست به بهانه نماز خواندن از مکروهات خودداری کند.&lt;br /&gt;
توجه به خانواده&lt;br /&gt;
موضوع	توجه به خانواده&lt;br /&gt;
راوی	محمد ابراهیم قزازانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب پسرم مهدی خواب بود که برادر کوچکش آمد و او را بیدار کرد و گفت : داداش چرخم را نوار پیچ می کنی . مهدی هم از خواب بیدار شد. گفتم : بابا برو بخواب . این بچه چیزی نمی فهمد که این موقع شب آمده و می خواهد چرخش را نوار پیچ کن . اما مهدی گفت : نه بابا گناه دارد بچه نمی داند رفت و تا ساعت دو ،‌سه بعد از نصف شب چرخ برادرش را نوار پیچ کرد.&lt;br /&gt;
مبارزه با ضد انقلاب و منافقین&lt;br /&gt;
موضوع	مبارزه با ضد انقلاب و منافقين&lt;br /&gt;
راوی	محمد ابراهیم قزازانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک دفعه صبح زود هنوز آفتاب نزده بود مهدی نمازش را خواند و رفت بیرون . گفتیم : جوان است می رود ورزش کند. بعد که برگشت مشتی کاغذ را با خود آورد و سوزاند . گفتم :‌چه خبر است . گفت : هیچ چی بابا ، اینها زحمت می کشند اعلامیه می چسبانند و من زحمت می کشم و جمع می کنم . بعد که اعلامیه ها را از دستش گرفتم دیدم که این منافقین اعلامیه ها را می چسبانند و پسرم مهدی صبح زود می رود آنها را جمع می کند. در صورتی که ما خیال می کردیم او به ورزش کردن رفته است.&lt;br /&gt;
ایثار و فداکاری&lt;br /&gt;
موضوع	ايثار و فداکاري&lt;br /&gt;
راوی	محمد ابراهیم قزازانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز یک شالگردن برای مهدی خریدم بعد از مدتی دیدم که شالگردنش نیست . گفتم :‌بابا خوب هوا سرد شده شالگردنت کو؟ گفت: بابا ، دوستم سردش بود به او دادم . ولی بعد ها متوجه شدم که آن را به یک بچه یتیم که پدر ندارد داده است و به من چیزی نگفته است.&lt;br /&gt;
شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
موضوع	شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی	محمد ابراهیم قزازانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم درگیری با کوموله ها در ارتفاعات بانه کی از همرزمان پسرم مهدی شهید شده بودو او را در آمبولانس در شکسته گذاشتد و تا صبح او را پایین از پایگاه بردند . مهدی می رود و کنار آن شهید می خوابد . یکی از همرزمانش از او پرسید. تو نترسیدی که رفتی و کنار آن شهید تا صبح خوابیدی ؟ مهدی گفت : او خواب بود و من بیدار رفتم کنار او تا مبادا حیوانی بیایدو این شهید را بخورد . چون آمبولانس در نداشت . وقتی مهدی به مرخصی آمداین خاطره را برایمان تعریف کرد.&lt;br /&gt;
دقت در بیت المال&lt;br /&gt;
موضوع	دقت در بيت المال&lt;br /&gt;
راوی	محمد ابراهیم قزازانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که مهدی در کرمان خدمت می کرد به او تلفن زدیم ولی جوابی نمی آمد . رفتیم تلفنخانه تا با کرمان تماس بگیریم . وقتی زنگ زدیم گفتند: آقا شماره عوض شده ، ما ناراحت شدیم که چه طور به ما یک زنگی نزده بعد از چند مرتبه زنگ زدن آخر تلفن جواب داد به او گفتیم :‌چرا یک زنگ نمی زنی ، گفت : شما با من مار دارید و می خواهید حال من را بپرسید ،‌ من حالم خوب است . من نمی توانم از مال بیت المال تماس بگیرم و به شما زنگ بزنم .&lt;br /&gt;
دستگیری از ضعیفان&lt;br /&gt;
موضوع	دستگيري از ضعيفان&lt;br /&gt;
راوی	محمد ابراهیم قزازانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک دفعه بنایی داشتیم و من رفته بودم کارگر گرفته بودم . یکی از کارگرها بچه سال بود ، مهدی رفت آجر از دست او گرفت و گفت : این بچه است ، جسته ظعیفی دارد ، گفتم : بابا ،‌به او پول داده اند گفت : باشد من به جای او کار میکنم .&lt;br /&gt;
تقید به جماعت&lt;br /&gt;
موضوع	تقيد به جماعت&lt;br /&gt;
راوی	محمد ابراهیم قزازانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرم است به مشهد می آمدیم. دیدم به سرعت می آید گفتم : چرا تند می روی ؟ چیزی نگفت. باز دوباره پرسیدم که چرا تند می روی ؟ گفت : آخر می خواهم خودم را به نماز جمعه برسانم ونمازم را تو حرم آقا امام رضا (ع) بخوانم .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16791&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%82%D8%B2%DB%8C</id>
		<title>شهید مهدی قزی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%82%D8%B2%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-30T14:59:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = مهدی قزی &lt;br /&gt;
|تصویر                  =  &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ سبزوار ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۶/۸/۱۲]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = گلزار شهدا&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = جهادگر&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ صفر ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی	علی اکبر قزی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان مهدی برایم تعریف کرد که ایشان در جزیره ی مجنون همراه من در یک سنگر بود. یادم هست موقع ناهار ظهر بود و ایشان مسئول توضیح کنسروها بین بچه ها بود وقتی آن ها را توضیح کرد و به سنگر برگشت یکی اضافه آمد. آن را نگه داشت و گفت: شاید یکی از بچه ها غذا نداشته باشد به بیرون از سنگر رفت بعد از چند لحظه صدای صوت خمپاره را شنیدم وقتی به بیرون رفتم متوجه شدیم که خمپاره به نزدیکی ایشان اصابت کرده و ایشان به شهادت رسیده است.&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی	خدیجه قزی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همرزمان مهدی این طور برای ما تعریف می کردند که مهدی در حال تقسیم کردن کنسروها بود که یکی از آن ها اضافه مانده و او می خواسته تا او را به یکی از دوستانش که بیرون سنگر بوده بدهد از سنگر که خارج می شود گلوله ی خمپاره به نزدیکی او اصابت می کند و ایشان در اثر ترکش خمپاره به شهادت می رسد&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16807&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D9%82%D9%84%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهید اسماعیل قلی پور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D9%82%D9%84%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2020-08-25T14:48:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = اسماعیل قلی پور&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[گناباد ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۳/۳/۲۱]]،[[مهاباد]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[محمد ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
موضوع    آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی    شهربانو قلی پور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبی که برادرم می خواست از زیبد حرکت کند آمد به خانه ی ما و گفت: من نمی توانم به جبهه بروم حالم خوب نیست صبح که هنوز خواب بودیم دیدم برادرم در می زند، گفت&amp;quot; من می خواهم به جبهه بروم حالم خوب شده است یک قرآنی داشت آن را به من داد و گفت: خواهر جان این قرآن را بخوان و هر وقتی که به دوره قرآن می روی یاد من هم باشید من گفتم: ان شاء ا... بر می گردید این حرفها را نزنید صبح به مسجد رفتم و آنها را بدرقه کردم و آنها رفتند و بعد از دو روز خبر آمد که برادرتان شهید شده است.&lt;br /&gt;
    تعاون و همکاری&lt;br /&gt;
موضوع    تعاون و همکاري&lt;br /&gt;
راوی    اسماعیل قلی پور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من همیشه سعی می کردم به رزمندگانی که در جبهه مشغول جنگ بودند کمک کنم از جمله ی این کمک ها نان پختم برای رزمندگان بود یک روز برادرم اسماعیل به خانه ی ما آمد در حالی که یک کیسه آرد هم همراه داشت کیسه ی آرد را به من داد و گفت: خواهر این آردها را هم از طرف من برای رزمنده ها نان بپز و بده تا به جبهه ببرم.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16866&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%B5%D8%A7%D8%A6%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%AC</id>
		<title>شهید علی قصائی ایرج</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%B5%D8%A7%D8%A6%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%AC"/>
				<updated>2020-08-25T14:46:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = علی قصائی ایرج&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[بجنورد ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۲/۱۲/۶]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ حسن ]] &lt;br /&gt;
}}  &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی    علی اصغر کریمی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یادم دارم دفعه آخری که دوستم علی قصایی قصد رفتن به جبهه داشت به در مغازه ما آمد و عکس را که از قبل تهیه کرده بود به من داد . به او گفتم : عکس از تودارم دیگر نیازی به عکس نیست او گفت: این عکس را برایت آورده ام تا در موارد ضروری آن را به خانواده ام برسانی تا از آن استفاده کنند. مثل اینکه به ایشان الهام شده بود که شهید می شود و به من گفت این دفعه آخری است که به جبهه می روم و دیگر بر نخواهم گشت من این حرف او را به شوخی گرفتم و به او خندیدم او خداحافظی کرد و رفت و دیگر او را ندیدم تا اینکه خبر شهادتش را به من دادند و آنجا متوجه شدم مادرش دنبال عکس می گردد تا برای تشیع جنازه اش تکثیر کند و من آن عکس را که خود شهید به من داده بود به آنها دادم و به یاد گفته اش افتادم که می گفت در موقع ضروری این عکس را به خانواده ام بده . آن لحظه فهمیدم که او آگاه بوده است .&lt;br /&gt;
    اثر شهادت بر اشیاء و عالم موجودات&lt;br /&gt;
موضوع    اثر شهادت بر اشياء و عالم موجودات&lt;br /&gt;
راوی    محمد علی عاقلی مقدم&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست پسر خواهرم علی قصائی چند کبوتر داشت که در آخرین اعزامش به ما می گفت این دفعه که برگشتم میخواهیم این کبوتر ها را به حرم امام رضا (ع) ببرم و آنجا رها کنم که به منطقه رفت و تا چند وقت از او خبری نداشتیم تا اینکه یک روز من کبوتر ها را به گفته خودش به حرم امام رضا (ع) بردم و در آنجا رها کردم بعد از چند روز که در حیاط خانه نشسته بودیم متوجه شدم که یکی از کبوترهای علی که به حرم برده بودم برگشته است همزمان با آن درب خانه به صدا در آمد وقتی در را بازکردم چند نفر از افراد سپاه به منزل ما آمدند و خبر شهادت علی را بای ما آوردند وقتی آنها از خانه خارج شدند همزمان با رفتن آنها کبوتر هم پرواز کرد و رفت و دیگر برنگشت.&lt;br /&gt;
    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی    ملک محمد عاقبتی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست در عملیات خیبر که در منطقه جزیره مجنون و بین خشکی و آب واقع شده بود با شهید علی قصائی همراه بودم با ایشان بر علیه دشمن غاصب می جنگیدم حدود ساعتهای سه و چهار صبح بود که در آن هنگام پیش روی به سمت مواضع دشمن بودیم که گلوله خمپاره ای به نزدیکی ما به زمین خورد من تا سوت خمپاره را شنیدم خودم را روی زمین انداختم ولی علی چند لحظه بعد دراز کشید وقتی خمپاره منفجر شده من سریع بلند شدم تا به راهم ادامه دهم که متوجه شدم او پشت سرم نیست وقتی برگشتم او را در همان جا دراز کشیده بود دیدم سریع خودم را به او رساندم و او را صدا زدم هیچ عکس العملی از او ندیدم تا او را برگرداندم دیدم که چند ترکش به سینه ایشان اصابت کرده است و خون زیادی از او می رود تاامداد گر را صدا زدم او دیگر جانی در تن نداشت و به مقام والای شهادت نائل گشت .&lt;br /&gt;
    پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی    احیاء محمد عامری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست قبل از شروع عملیات مرخصی گرفته بودم و قصد رفتن به خانه را داشتم که شهید علی قصائی مرا صدا زد و گفت : تعدادی عکس گرفته ام از شما می خواهم اینها را به خانواده ام بدهی . به او گفتم : مگر بعد از عملیات مرخصی نمی روی ؟ مکث کرد و گفت : شاید دیگر نتوانم به خانه برگردم و شهید شوم . من حرف او را به شوخی برداشت کردم و عکسها را از او گرفتم و بعد از خداحافظی به اسفراین آمدم وقتی مرخصی ام تمام شد و به منطقه رفتم هر چه دنبال او گشتم پیدایش نکردم و وقتی از همرزمان سراغ او را گرفتم . متوجه شدم که او به مقام والای شهادت دست یافته است .&lt;br /&gt;
    توجه به امر ازدواج&lt;br /&gt;
موضوع    توجه به امر ازدواج&lt;br /&gt;
راوی    حسن قصائی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست پسرم علی قصائی حدود یک سال و شش ماه از خدمت سربازی اش را گذرانده بود که به مرخصی آمد یک روز به من گفت : من قصد دارم ازدواج کنم . من به او گفتم شما بهتر است شش ماه دیگر که از خدمت سربازیت مانده تمام کنی بعد فکری به حالت میکنیم ولی او قبول نکرد و می گفت : آن موقع خیلی دیر است . بالاخره ما را مجبور کرد تا به خواستگاری دختر خواهرم بروم ما بعد از تمام کردن کار آنها را به عقد یکدیگر در آوردیم . ایشان حدود چهار روز را ماند بعد به منطقه رفت و دیگر بر نگشت و به شهادت رسید و من علت اینکه می گفت دیر است را فهمیدم که به او الهام شده که شهید می شود .&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    حسین قصائی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که برادرم علی قصائی مفقود الاثر شده بود یک شب او را در خواب دیدم که به همراه من در یک باغ بزرگ و زیبایی قدم می زنیم که به یک بلندی رسیدیم و از آنجا بالا رفتیم در بالای بلندی دو فرشته را دیدم که به طرف ما آمدند و به ما اشاره کردند که پرواز کنید من خیلی سعی کردم که از جا بلند شوم ولی نتوانستم علی را دیدم که پرواز کنان در جلوی من مرا تشویق می کند بعد از چند لحظه به من گفت : شما نمی توانید پرواز کنید پس بمان و از پدر و مادر مواظبت کن بعد پرواز کرد و همراه آن فرشته ها دور شد و من در آن لحظه از خواب بیدار شدم و خیلی گریه کردم و تصمیم گرفتم که در که به منطقه بروم و دنبال او بگردم . صبح که موضوع را به مادرم اطلاع دادم مادرم موافقت نکرد و مثل اینکه او خبر دار شده بود که علی شهید شده است.&lt;br /&gt;
    آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
موضوع    آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی    طاهره قصائی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست آخرین مرتبه که برادرم علی قصائی قصد رفتن به جبهه را داشت موقع خداحافظی وقتی رفت که با پدرم خداحافظی کند دید که او خواب است و دلش نیامد او را بیدار کند چند بار تا حیاط رفت و دوباره برگشت به او گفتم چه شده ؟ چرا نمی روی؟ گفت دلم نمی آید بدون خداحافظی با پدر به جبهه بروم بالاخره به اتاق او رفت و او را بوسید و از او خداحافظی کرد و رفت.&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    ملک محمد عاقبتی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از شهادت دوستم علی قصائی خوابی دیدم که در یک مکان بسیار زیبا که دیوارهای آن پوشیده از گلهای زیبا که همه آنها طبیعی بودند و در آن مکان حوض آبی بود که فواره های آب در آن می ریخت حضور دارم و علی در کنار آن حوض نشسته است. من نزدیک او رفتم او بلند شد و همدیگر را در آغوش گفتیم و او را بوسیدم . در حال قدم زدن با ایشان بودم که از خواب بیدار شدم .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16818&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی قصائی ایرج}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D9%82%D9%84%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%86%D8%B3%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد اسماعیل قلی زاده نسری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D9%82%D9%84%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%86%D8%B3%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-25T14:42:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمد اسماعیل قلی زاده نسری&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ تربت حیدریه ]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۲/۱۲/۸]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[حسن ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    قناعت و صرفه جویی&lt;br /&gt;
موضوع    قناعت و صرفه جويي&lt;br /&gt;
راوی    بی بی طاهره عباس زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطردارم یک روز که همراه همسر شهیدم محمداسماعیل قلی‌زاده از روستا به تربت حیدریه رفته بودیم، نزدیکی‌های ظهر شد و شهید رفت و برای نهار 10 تومان نان خرید و خوردیم و سیر شدیم بعد از انجام کار در تربت به روستا برگشتیم، که مادر شهید گفت: حتماً ناهار را در تربت‌حیدریه خورده‌اید و نیز به چلوکبابی رفته و غذای مفصلی خورده‌اید، که شهید گفت: نه، مادر، شکم چیزی نیست که حتماً باید با چلوکباب سیر شود بلکه با یک تکه نان هم نیز سیر می‌گردد. چرا پولمان را بی‌خود حیف و میل کنیم و بلکه باید قدر نعمات الهی را بدانیم و اسراف نکنیم.&lt;br /&gt;
    احترام به بزرگتر ها&lt;br /&gt;
موضوع    احترام به بزرگتر ها&lt;br /&gt;
راوی    بی بی طاهره عباس زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانیکه بنی‌صدر رئیس‌جمهور بود یک روز همسر شهیدم محمداسماعیل به زیارت حرم بارگاه ملکوتی ثامن‌الحجج علی‌ابن موسی الرضا رفته بود وقتی از زیارت برگشت متوجه شدم که بسیار ناراحت است از او پرسیدم چرا ناراحتی؟گفت: ما تا همین امروز به بنی‌صدر اعتقاد داشتم ولی از امروز به بعد دیگر هیچ اعتقادی به او ندارم. گفتم: چرا؟ گفت: الان که به حرم رفته بودم همزمان با من بنی‌صدر هم می‌خواست وارد حرم شود، حرم شلوغ بود و ازدحام جمعیت بسیار بود مأمورین برای اینکه بنی‌صدر راحت داخل حرم شود همه را پراکنده کردند و جمعیت به روی هم ریختند که در این ازدحام پیرمردی زیر پای مردم له شد و جان باخت. وقتی من این صحنه را دیدم بسیار ناراحت شدم و با خود گفتم: اگر این رئیس‌جمهور است نباید به این شکل داخل حرم شود، هر چه باشد او هم مثل ما یک انسان است و چه فرقی با آن پیرمرد می‌کند که اینگونه زیر پای مردم جان باخت.&lt;br /&gt;
    خواب و رویای شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
راوی    حسن قلی زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانیکه پسرم محمداسماعیل در جبهه بودند، دایی ایشان هم به نام علی‌اکبر محمدی نیز در جبهه حضور داشت. شب قبل از عملیات همدیگر را می‌بینند و با هم تا صبح صحبت می‌کنند و می‌خوابند صبح زود که شهید از خواب بیدار می‌شود به دایی‌اش می‌گوید: دایی‌جان، امام حسین (ع) منتظر من است، من دیشب خواب دیدم که در حرم شش گوشه‌ی اباعبدا... الحسین هستم و دارم جارو می‌زنم که یک مرتبه امام حسین (ع) مرا صدا زد و گفت: همه جا را تمیز کنید که ما فردا شب مهمان داریم و اشاره به من کرد که یکی از مهمانها من هستم و از خواب بیدار شدم. پس سلام مرا به همه دوستان و آشنایان برسانید زیرا من در این عملیات شهید می‌شوم و به آرزویم می‌رسم.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16883&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: محمد اسماعیل قلی زاده نسری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تربت حیدریه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D9%84%D9%85_%D8%AF%D8%B3%D8%AA</id>
		<title>شهید رضا قلم دست</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D9%84%D9%85_%D8%AF%D8%B3%D8%AA"/>
				<updated>2020-08-25T14:40:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = رضا قلم دست&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[مشهد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۶/۴/۲۲]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = دانش آموز&lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ غلامحسن ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
رب الشهداءوالصديقين اي خوش آنکوزيربارمنت گردون نرفت تانشدآزرده،***زيردارفنابيرون نرفت رازهاچون غنچه خونين جگردرپرده داشت تاچوگل پرپرنشد، دربزم دل گلگون نرفت درسرابستان هستي رنگ بيرنگي گرفت جلوه حق رلپي افسانه وافسون نرفت عشق رادرکشورجان يافت، باسوداي دوست همچون مجنون روز و شب سرگشته در هامون نرفت راه در درياي رحمت کن بود همچون شهيد آنکه همچون قطره سرتاپا به خون نرفت ؟ زآتش سوز ودرون فرسا به **** رضا جز شرار درد و غم از دل بجاي خون نرفت ؟ سخني با برادران دانش آموز دبيرستان طالقاني : همسنگران عزيزم ، شما الان داريد در سنگرهاي علم و ايمان و تقوي با جهل و ناداني مبارزه مي کنيد شما بايد با درس خواندن خود مشت محکمي بر دهان کساني بزنيد که هميشه مي خواهند با علم خود ضربه اي به اين انقلاب وارد کنند . پس از مکالمه بيشتر در دانشگاه ها و موسسات ديگر کوشش کنيد که جاي جاي کشور را با حضور خود پر کنيد تا افراد خارجي و مخالفتها در آن مکانها نباشند . سعي کنيد با برادران خود در انجمن اسلامي و بسيج دانش آموزي همکاري داشته و با ياري يکديگر ، کوردلان مخالف که دم از صلح ميزنند را به خاک مذلت بنشانيد. سخني با برادران انجمن اسلامي مالک اشتر مشهد وگروه نوجوان : تنها و تنها بخدا تقرب داشته باشيد و مال ومنال دنيا باعث نشود که شما روي از خدا برگردانيد و دل به دنيا ببنديد. سعي کنيد در تشکيلات خود افراد فاسد و بي را راه نداده اجازه کار به آنها ندهيد که محيط را در آتش فساد خود مي سوزانندکوشش خود را در پر کردن جاي خالي شهداي انجمن اسلامي گذرانده ومانند شکري ها ، سهيلي ها ، رحماني ها وديگر شهداي گلگون کفن مسحد سعي کنيد هميشه در صحنه هميشه جدي بوده و با کمترين احساس نسبت به نياز جبهه به شما حتما بياري برادران خود بشتابيد . هميشه حدي بوده و از شوخي کردن بيخود خودداري کرده که باعث سبکي انسان مي شوود احساس مسئوليت پذيري را سعي کنيد در خود براي هميشه زنده نگه داشته و با مسئولان قسمتها با احترام و ادب صحبت نموده ومطيع باشيد ازبرادران و نوجوان جلسه قراآن مي خواهم که نگذارند جلسه ک کم با عدم حضور بچه ها ب رکود بيانجامد و تا جوانيد و ذهنت آماده پذيرش معارف قرآن است به کسب آن بپردازيد و از دعا براي پيوزي رزمندگان و آزادي اسرا و مشخص شدن وضع مفقودين و سلامتي و طول عمر رهبر فراموش نکنيد و آخر از از يکايک بچه ها بخصوص کسانيکه شايد در مدت کمي با يکديگر بوده ايم از طرف من جسارتي شده است حلاليت مي طلبم . خداوند همگي شما را براي اسلام نگه دارد و آنها که با پشتکار بيشتر درس خواندن خود و همچنين کمک در کارهاي مسجد و لغايت در انجمن اسلامي ادامه دهيد . سخني با دوستان و آشنايانم در کوچه و بازا ر، از شما مي خواهم که راه شهيد انمان را ادامه داده و نگذاريد که شايعه اي کنند راجع به انقلاب و جنگ تحميلي اظهار نظر کرده و روحيه مردم را تضعيف نمايند محکم و قوي در برابر ضد انقلاب و کسانيکه دم از صلح ميزنندبايستيد و همچنين نگذاريد که افرادي فاسد و بي بندوبار در سر کوچه و بازار شب تا صبح بايستند به ناموس مردم بنگرند که اين خود هتکم حرمتي است بخون پاک شهداء و کمکي است به منافقين و ضد انقلاب ازدوستان خود در انجمن اسلامي الغدير مي خواهم که مرا عفو کرده و همچنان به فعاليت و کوشش خود ادامه دهيد که انشاء ا.. پيروزي نهائي نزديک است&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16852&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%82%D9%84%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهید حسین قلی پور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%82%D9%84%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2020-08-25T14:38:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = حسین قلی پور&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[مشهد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۵/۶/۱۱]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =  رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[غلامرضا]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی    غلامعباس سالاری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات کربلای 2 هنگامی که در یک منطقه کوهستانی صعب العبور در غروب کشور بودیم ،شرایط برای وصال حق برای این شهید بزرگوار تحقق یافت و این در حالی بود که که این شهید در شرایط کاملا بهرانی با لحن رسای عربی و با صدای بلند ، دشمن زبون را به تسلیم دعوت کرد با شاید در دل این سنگ دلان کور دل روزنه ای از ایمان عشق به ا... پیدا شود . در چنین شرایطی من به همراه چند نفر از بچه ها رو کردیم به این شهید بزورگوار و شرایط را برایشان تشریح کردیم و این خود و این حاکی از عقب نشینی ما بود . اینجا بود که رشادت و دلیری این مرد مرد بزرگ نمایان گشت و گفت : من به هیچ عنوان عقب نشیمی نمی کنم ، و این در حالی بود که دو راه بیشتر پیش روی ما نبود چرا که ما بر بلندی صخره ای قرار داشتیم که یا باید به آرامی از پرتگاهی که پیش رویمان بود ، پایین می رفتیم که این متصمن زمان زیادی بود و یقینأ دشمن به ما می رسید و یا اینکه می ماندیم و مقاومت می کردیم و به قول شهید اگر مقاومت می کردیم شاید فرجی از سوی خدا شکل میگرفت وموفق به تسخیر چند ارتفاع می شدیم . به هر حال از سوی ما اصرار برای عقب نشینی و از سوی او ماندن مقاومت که سرانجام به اتفاق چند مفر از برادران زیر پوشش آتش برادر شهید قلی پور به آرامی از پرتگاه پایین آمدیم . در حالی که حسین از بالای سر ما دیده می شد و به ما اشاره می کرد که سریعتر از منطقه خارج شوید . ناگهان صدای زوزه گلوله خمپاره دشمن به گوشمان رسید که متأسفانه گلوله درست بر روی حسین اصابت کرده و چیزی از آن شهید بزرگوار باقی نگذاشت .&lt;br /&gt;
    ایثار و فداکاری&lt;br /&gt;
موضوع    ايثار و فداکاري&lt;br /&gt;
راوی    غلامرضا قلی پور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای غلامعلی علیزاده همرزم حسین تعریف می کرد عملیات ساعت 12شب شروع شد .حسین که با برادران تخریب چی د رحرکت بودیم به مانع سیم خاردار برخوردند که زمان عملیات تنگ بود و باید سریع معبر باز می شد .آنها از بردران خواستند چند نفرداوطلب شوند تا روی سیم خاردار بخوابند تا رزمنده ها عبور کنند و از برادران داوطلب برای این کار یکی حسین بود و روی سیم خاردار خوابید تا رزمنده ها از روی بدن این برادران عبور کردند و سپس برادر حسین با بدن مجروح حرکت کردند و همراه بر ادران رزمنده در عملیات شرکت نموده بعد در حلقه محاصره دشمن قرار گرفتیم او که بالای پرتگاه بود و به زبان عربی هم مسلط بود به عراقی ها به زبان عربی گفت : تسلیم شوید .بعد به طرف فرمانده دستور عقب نشینی داده و دیگر من حسین را ندیدم حسین به وسیله یک خمپاره که به او اصابت کرده بود به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16868&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین قلی پور}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D8%B7%D8%A8%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85</id>
		<title>شهید احمدرضا قطبی مقدم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D8%B7%D8%A8%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85"/>
				<updated>2020-08-23T15:12:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;   {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = احمدرضا قطبی مقدم&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ نیشابور ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ حبیب الله ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
   &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    حرمت والدین&lt;br /&gt;
موضوع    حرمت والدين&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب که احمدرضا تازه از مأموریت یک هفته‏اى برگشته بود، پس از سلام و احوالپرسى با پدر و مادر و خانواده تصمیم گرفت که با پدر کشتى بگیرد. بدین ترتیب شروع به کشتى گرفتن کردند و از آنجا که پدرم از نیروى جسمانى خوبى برخوردار بود و احمدرضا هم در اوقات بیکارى همراه با دوستان خود به باشگاه مى‏رفت و به ورزش کشتى مى‏پرداخت هر دو نفرشان کشتى گیران خوبى بودند، ولى از آنجا که احمدرضا جوانتر بود و تمرینات زیادى هم داشت مى‏توانست پدر را شکست دهد ولى اینطور نشد و پدر احمدرضا را شکست داد. وقتى روز بعد از ایشان سؤال کردم که چرا شکست خورده است، مگر در باشگاه کشتى نمى‏گیرد در جوابم گفت: خداوند در قرآن سفارش زیادى در مورد احترام به پدر و مادر کرده است. من هم بخاطر اینکه احترام پدر را نگهداشته باشم و غرورش شکسته نشود حاضر به شکست شدم.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16831&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85_%D9%82%D9%84%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید مسلم قلندرابادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85_%D9%82%D9%84%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-23T15:10:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = مسلم قلندرابادی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ مشهد ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۱/۱۱/۹]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =  گلزار خواجه الربیع &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ علی اکبر]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی    علی اکبر قلندر آبادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند شب قبل از حرکت او به جبهه در خواب دیدم که در حال غذا دادن به چند کبوتر هستم پس کبوتران به پرواز درآمدند و به سوی آسمان رفتند و چند دستهء کبوتر از طرف دیگر پرواز می کردند و من برای اینکه با کبوتران دیگر هم دسته نشوند برای آنها دانه ریختم از کبوتران خودمان یکی نیامد و بقیهء کبوتران آمدند و بعد از آن که پسرم رفت من در دلم با توجه به آن خواب آگاهی پیدا کردم که اتفاقی خواهد افتاد و بعد از مدتی خبر شهادت چند نفر را آوردند که همرزمان او بودند و بعد از مدتی نیز خبر شهادت او را آوردند و این همان کبوتر پیوسته به جمع کبوتران بود.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16855&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87_%D9%86%D9%88%D8%A6%DB%8C</id>
		<title>شهید محمدرضا قلعه نوئی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87_%D9%86%D9%88%D8%A6%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-23T15:08:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمدرضا قلعه نوئی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ سبزوار ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۴/۱۲/۲]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = آرپی جی زن - ادوات &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ حسینعلی ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع    خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی    حمید رضا قلعه نویی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید در روزهای که تظاهرات می شد ما به همراه محمد رضا وعده ای دیگر چوب دستیهایی رابرداشته وبه سمت پادگان محل مان می رفتیم . یک روز رئیس پاسگاه آقای جمالی ، که بعدا در تصادف فوت کرد ، جلو مارا گرفت وبه پدرم گفت : اگر جلوی بچه هایتان را نگیرید مجبور به تیر اندازی می شویم . که پدرم در جواب او گفت : هر کاری می خواهید بکنید . فرزندان ما راهشان را انتخاب کرده وادامه خواهد داد واز امثال شما هراسی ندارند.&lt;br /&gt;
    اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
موضوع    اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
راوی    حمید رضا قلعه نویی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار که محمد رضا به ملاقات امام خمینی (ره ) رفته بود .حضرت امام یک عدد سکه یک ریالی به عنوان تبرک به او هدیه می دهند . که ایشان آن رابه من داد وگفت : می توانی از او استفاده کنی .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16841&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد قدمیاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-23T15:05:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =محمد قدمیاری&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ نیشابور ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۱/۱/۱]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =  نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ اسماعیل ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    صدیقه حیدری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من خودم سه بار خواب ایشان را دیدم که می آمد و می گفت:من با شما را می بینم اما شما من را نمی بینید&lt;br /&gt;
    خواب و رویای شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي شهادت&lt;br /&gt;
راوی    معصومه قدمیاری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد یک روز گفت: من خواب دیدم که شهید می شوم. برای همین رفت به مسجد روستا و پشت بلند گو از مردم حلالیت طلبید. چون م گفت: اگر من شهید شدم مدیون از این دنیا نروم&lt;br /&gt;
    خواب و رویای شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
راوی    معصومه قدمیاری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب محمد به من گفت:مادر من خواب دیدم که امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع) به من می گفتند:باید از اسلام دفاع کنید و نگذارید دشمنان بر شما پیروز شوند بعد به من گفت:شما باید رضایت بدهید تا من به جبهه بروم.&lt;br /&gt;
    احساس مسؤلیت&lt;br /&gt;
موضوع    احساس مسؤليت&lt;br /&gt;
راوی    صدیقه حیدری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار با هم برای درمان به کلینیک رفته بودیم در آن جا زنی را دیدم که خیلی گریه می کرد که از آن زن پرسید که چرا این قدر گریه می کنی؟آن زن گفت:ما از خرمشهر می آییم صدام به ماحمله کرده خانه و کاشانه ما را ویران کرده است زنان را به اسارت برده و کودکان را از بین برده است من همان لحظه دیدم که محمد رنگش پریده است و حالش تغییر کرد و بعد گفت:ما چطور مسلمانی هستیم که صدام به ما جمله کرده و ناموس و وطن ما را مورد نجاوز قرار داده است و ما بی توجه باشیم باید به جبهه برویم و از ناموس و وطن خود دفاع کنیم همین مسائل باعث رفتن او به جبهه شد و او در نهایت به جبهه رفت و در این راه هم به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
    انس با قران-قرائت&lt;br /&gt;
موضوع    احساس مسؤليت&lt;br /&gt;
راوی    معصومه قدمیاری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر محمد یک قرآن کوچکی داشت. او قرآن را از همسرش گرفت و گفت: قرآن را بده دست من باشد تا با او آرامش بیشتری داشته باشم و اگر من شهید شدم، به خاطر همین قرآن دیگران را شفاعت کنم.&lt;br /&gt;
    همت در رفع مشکل دیگران&lt;br /&gt;
موضوع    همت در رفع مشکل ديگران&lt;br /&gt;
راوی    سمانه قدمیاری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر محمد یک روز برای من تعریف کرد که من می خواستم به همراه محمد به نیشابور بروم کنار ماشین که می خواستیم سوار شویم یک زن با بچه اش ایستاده بود محمد روبه من کرد و گفت:برای چه سوار نمی شوید آن زن گفت:منتظر شوهرم هستم رفته پول قرض کند تا بیاید برویم بچه ام را ببریم دکتر محمد وقتی این را شنید دست در چیبش کرد تا به آن زن پول بدهد اما دید خودش هم پول ندارد بعد رفت و از یکی از اهالی مقداری پول قرض کرد و به آن زن داد آن زن از او تشکر کرد و رفت.&lt;br /&gt;
    وطن دوستی&lt;br /&gt;
موضوع    وطن دوستي&lt;br /&gt;
راوی    صدیقه حیدری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار محمد به من گفت:حالا که صدام به وطن ما تجاوز کرده من از جبهه برنمی گردم تا آنها را از خاک میهنمان بیرون کنیم و تا زمانی که و تا زمانی که جان در بدن داشته باشم جلوی این غاصبین خاک کشورمان می ایستم و با آنها مبارزه می کنم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16580 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید رمضانعلی قربانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-23T15:03:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = رمضانعلی قربانی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ مشهد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۷/۴/۴]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = گلزار خواجه الربیع&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =  نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ علی اصغر ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : مریم قربانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود هفده سال پیش در سال 61 همین منزلی که اکنون در آن سکونت داریم را می ساختیم در قسمت سرویس پله که به طبقه بالا راه داشت و الان برداشته شده بر روی یک تیر آهن که در قسمت سقف نصب شده بود با خط زیبا و درشت و رنگ کرم این جمله زیبا نوشته شده بود : (امام را دعا کنید)‌ ابتدا پدرم که مشاهده نمود فکر می کرد که اکنون یکی از ما آن را نوشته ایم چون بقدری تازه و براق بود که انگار همین الان آن را بر روی آهن نوشته اند . من که باورم نمی شد از برادرم حمید و علیرضا پرسیدم : شما نوشته اید؟ ولی آنها گفتند که نه، برادرم علیرضا پس از کمی تأمل و فکر کردن، ماجرا را تعریف کرد و گفت : زمانی که من کلاس اول دبستان بودم و چیزی از امام و رهبر به آن صورت نمی فهمیدم رمضانعلی این جمله را نوشت و به ما که کوچکتر بودیم می گفت : هر وقت این نوشته را دیدید سه بار با صدای بلند این جمله را تکرار کنید .خدایا، خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2016720 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D9%86%D9%82%D9%86%D8%AF%D8%B1</id>
		<title>شهید محمدرضا قدیری نقندر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D9%86%D9%82%D9%86%D8%AF%D8%B1"/>
				<updated>2020-08-23T14:57:00Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمدرضا قدیری نقندر&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ مشهد ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۷۰/۲/۱۲]]،[[چنانه]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = گلزار خواجه الربیع&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = فرمانده گروهان - ادوات&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ محمد]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    تولد و کودکی&lt;br /&gt;
موضوع    تولد و کودکي&lt;br /&gt;
راوی    مجید موسوی نژاد&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دوران کودکی، محمّدرضا طرحی ریخته و ابتکاری به خرج داد، بدین صورت که خود را به درجه سرگروهبانی ارتقاء داده و به من نیز نقش سرباز خود را سپرد. او از کامواهای مادر بزرگش سیم برای بی سیم و از عصا پدربزرگم اسلحه ای برای خود و از نی قلیان مادر مرحومه ام هم اسلحه کوچکتری برای من ترتیب داد. سپس به من دستور داد که به بالای درخت سپیدار بروم. چون در صحن حیاط منزل ما چندین درخت سپیدار بود که اکثر سرگرمیهای من و محمّدرضا در اطراف آنها بود و من هم که طبق تمرینات قبلی از عهده بالا رفتن از درخت برمی آمدم دستور را اطاعت کرده و در بالای درخت مستقر شدم. از قضا درخت بلندتری را انتخاب کرده بودم که بر حرکات دشمن بیشتر مسلط باشم. در هر صورت، بنده وظیفه داشتم که همه حرکات دشمن فرضی را به سرگروهبان که در پایین درخت نشسته بود گزارش دهم. عملیات شروع شد: الو، الو.... از عقاب به شاهین، شاهین صدای من را می شنوی؟که ناگهان شاخه زیر پایم شکست و به طرف پایین سقوط نمودم دیگر نفهمیدم که چه شد،فقط احساس کردم که روی شانه های سرگروهبان محمدرضا افتاده ام و او که سرش به زانوهایش خورده و لبهایش خون شده بود زار زار گریه می کردو نمی دانستم که سرگروهبان چه توبیخ و تنبیهی برایم درنظر خواهد گرفت. و بالاخره پس از شنیدن غرزدنهای سرگروهبان، قرار شد که شب را در خانه ما بماند، چرا که اگر پدرش می فهمید ماجرا بدتر می شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16607 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF_%D9%84%D8%B7%D9%81_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87</id>
		<title>شهید محمد قربانی فرزند لطف الله</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF_%D9%84%D8%B7%D9%81_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87"/>
				<updated>2020-08-23T14:52:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمد قربانی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ اسفراین ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۶/۸/۲۲]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =  رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ لطف الله ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی که شهید را به اسفراین آورده بودند، روز پنجم آذرماه 66 بود . اول به برادرش حسن قربانی که در سپاه کار می کرد خبر داده بودند . حسن رفته بود جنازه برادرش را دیده بود و برگشت خانه، و بدون این که چیزی بگوید و یا ناراحتی از خود نشان بدهد، عکس شهید را برداشت . پرسیدم چه می خواهی؟ جواب داد :&amp;quot; عکس را برای پرونده می خواهم .&amp;quot; درحال رفتن از خانه پدرش را می بیند که در حال رفتن به راهپیمایی روز بسیج بود . به پدرش می گوید :&amp;quot; پدر بیا شما را کار دارم .&amp;quot; وقتی پدرش حال نگران او را می بیند می گوید :&amp;quot; چیزی نگو، إنا لله و انا إلیه راجعون .&amp;quot; و می فهمد که پسرش به شهادت رسیده است . می گوید :&amp;quot; الآن کجاست؟ &amp;quot; حسن می گوید :&amp;quot; در سردخانه بیمارستان و با هم به دیدن او می روند . ولی پدرش با صبر و تحمل زیاد وقتی جنازه شهیدش را می بیند دست به آسمان بلند می کند و می گوید :&amp;quot; خدایا این هدیه ناقابل را به کرمت از من قبول کن و او را با شهدای صدراسلام و شهدای کربلا محشور گردان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند شب به عملیات و شهادت محمد مانده بود که من ایشان را درخواب دیدم که به سنگر من آمد وبه من سلام داد و روبوسی کرد . محمد از من پرسید رفیق دیگرم کجاست ؟ من گفتم : رفته بیرون . بعد اسلحه و وسایل خود را به من داد و گفت : این اسلحه را به شما می دهم و از شما می خواهم این اسلحه را روی زمین نگذارید وسایل مرا به خانواده ام بده و سلام مرا برسان . من گفتم : کجا می روید ؟ گفت : به دیدار رفقای خودم می روم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توکل به خداوند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : توکل به خداوند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درعملیات کربلای 5 محمد قربانی در گردان به عنوان آرپی جی زن مشغول خدمت بود . آنها در مرحله ی اول عملیات شرکت کردند و من که درگردان امام حسین بودم می خواستم در مرحله ی دوم شرکت کنم گردان ما در دژ خرمشهر مستقر بود . وقت نماز ظهر بود بعد از اینکه نماز ظهر و عصر را خواندم متوجه شدم که گردان آنها برمی گردند تا استراحت کنند . من دوان دوان رفتم جلوی گردان و از همرزمان سوال کردم که برادرم را ندیده اید گفتند : چرا از پشت سر می آید . بعد از نیم ساعت چشم انتظاری چشمانم با آمدنش روشن شد . دستش را گرفتم دیدم از بس که آرپی جی زده از گوشهایش خون جاری است اول سوال کردم آیا توانستی تانکی شکار کنی ؟ با لبخند شیرین خود گفت : گلوله های آرپی جی را من مامور بودم شلیک کنم وکسی دیگر آنها را هدایت می کرد می گفت : در لحظه های آخر تانکی با سرعت زیاد به طرف ما آمد که گلوله ای را با فریاد یا مهدی ( عج ) شلیک کردم و با هدایت او این گلوله به زیر برجک تانک اصابت نمود و در قهر آتش خدا سوخت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز پنجم آذرماه بود که خبرشهادت برادرم محمد قربانی را در داخل سپاه به من اعلام کردند رفتم سرد خانه و پیکر مطهرش را زیارت نموده و برگشتم منزل و عکس او را برداشتم تا برای تشییع آماده کنم داخل خیابان ولی عصر بود که پدرم را دیدم که به طرف بسیج برای راهپیمایی می رفت رفتم پیش او و بعد ازسلام کردن از حالات من فهمید که خبری است گفت : چی شده آیا برادرت شهید شده است؟ گفتم : بله . یکباره دست به دعا برداشت و گفت : خدایا این قربانی را از من قبول کن . بعد از دیدن شهید در سردخانه دوباره دست به سوی آسمان بلند کرد و گفت : خدایا این هدیه را قبول کن تو او را روزی به من دادی و امروز از من گرفتی او را به درگاه و پیشگاهت قبول کن واو را با شهدای صدر اسلام و شهدای کربلامحشور گردان . پدرم واقعاً می دانست که فرزندش با چه هدفی به جبهه رفته ودر راه چه آرمان بزرگی به شهادت رسیده است و لذا با تمام توان صبر را پیشه راه خود نمود و همیشه بعد از شهادت این سه عزیر (عبدالله ، محمد الهی ، محمد قربانی ) که هر سه جز فامیل بودند به ما دلداری می داد و می گفت : صبر کنید تا خدا به شما اجر دهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که ما اعزام شدیم ما را به اهواز اردوگاه شهید بروجردی بردند . من اطلاع نداشتم که محمد قربانی هم آنجاست . روزی من توی پادگان مشغول قدم زدن بودم، که یک دست لباس بسیجی شسته شده روی طناب پهن بود، پشت لباس بسیجی انواع عکسهای تانک و عکس شهید فهمیده کشیده شده بود و نوشته ی یا زیارت یا شهادت نوشته شده بود . من این لباس را برداشتم و بدون آنکه بدانم مال چه کسی است، چون به عکسهای روی آن علاقه مند شده بودم، با خود به گردان آوردم . روز بعد همه ی بچه های گردان ما، این عکسها را روی لباس خودشان کشیدند . محمد قربانی دیده بود که بچه ها این تصاویر را روی لباس خود کشیده اند، و فهمیده بود که این تصاویر از رو ? عکسها ? لباس او چاپ شده است . سراغم را گرفته بود تا مرا پیدا کند . وقتی مرا پیدا کرد گفت :&amp;quot; شنیده ام این عکسها از روی لباس شما کشیده شده، اگر امکان دارد برای لباس من هم این تصاویر را نقاشی کن .&amp;quot; بدون اینکه به من بگوید این لباس مال من است و چون ایشان را دیده بودم خیلی خوشحال شده بودم، همان لباس خودش را به خودش هدیه کردم . در ضمن نم ? دانستم که این لباس مال خود اوست . بعد از دو روز ماجراکد شهید : 6615166 تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمد محل تولد : اسفراین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : قربانی‌ تاریخ شهادت : 1366/08/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : لط‌ف‌اله‌ مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی که شهید را به اسفراین آورده بودند، روز پنجم آذرماه 66 بود . اول به برادرش حسن قربانی که در سپاه کار می کرد خبر داده بودند . حسن رفته بود جنازه برادرش را دیده بود و برگشت خانه، و بدون این که چیزی بگوید و یا ناراحتی از خود نشان بدهد، عکس شهید را برداشت . پرسیدم چه می خواهی؟ جواب داد :&amp;quot; عکس را برای پرونده می خواهم .&amp;quot; درحال رفتن از خانه پدرش را می بیند که در حال رفتن به راهپیمایی روز بسیج بود . به پدرش می گوید :&amp;quot; پدر بیا شما را کار دارم .&amp;quot; وقتی پدرش حال نگران او را می بیند می گوید :&amp;quot; چیزی نگو، إنا لله و انا إلیه راجعون .&amp;quot; و می فهمد که پسرش به شهادت رسیده است . می گوید :&amp;quot; الآن کجاست؟ &amp;quot; حسن می گوید :&amp;quot; در سردخانه بیمارستان و با هم به دیدن او می روند . ولی پدرش با صبر و تحمل زیاد وقتی جنازه شهیدش را می بیند دست به آسمان بلند می کند و می گوید :&amp;quot; خدایا این هدیه ناقابل را به کرمت از من قبول کن و او را با شهدای صدراسلام و شهدای کربلا محشور گردان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند شب به عملیات و شهادت محمد مانده بود که من ایشان را درخواب دیدم که به سنگر من آمد وبه من سلام داد و روبوسی کرد . محمد از من پرسید رفیق دیگرم کجاست ؟ من گفتم : رفته بیرون . بعد اسلحه و وسایل خود را به من داد و گفت : این اسلحه را به شما می دهم و از شما می خواهم این اسلحه را روی زمین نگذارید وسایل مرا به خانواده ام بده و سلام مرا برسان . من گفتم : کجا می روید ؟ گفت : به دیدار رفقای خودم می روم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توکل به خداوند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع توکل به خداوند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درعملیات کربلای 5 محمد قربانی در گردان به عنوان آرپی جی زن مشغول خدمت بود . آنها در مرحله ی اول عملیات شرکت کردند و من که درگردان امام حسین بودم می خواستم در مرحله ی دوم شرکت کنم گردان ما در دژ خرمشهر مستقر بود . وقت نماز ظهر بود بعد از اینکه نماز ظهر و عصر را خواندم متوجه شدم که گردان آنها برمی گردند تا استراحت کنند . من دوان دوان رفتم جلوی گردان و از همرزمان سوال کردم که برادرم را ندیده اید گفتند : چرا از پشت سر می آید . بعد از نیم ساعت چشم انتظاری چشمانم با آمدنش روشن شد . دستش را گرفتم دیدم از بس که آرپی جی زده از گوشهایش خون جاری است اول سوال کردم آیا توانستی تانکی شکار کنی ؟ با لبخند شیرین خود گفت : گلوله های آرپی جی را من مامور بودم شلیک کنم وکسی دیگر آنها را هدایت می کرد می گفت : در لحظه های آخر تانکی با سرعت زیاد به طرف ما آمد که گلوله ای را با فریاد یا مهدی ( عج ) شلیک کردم و با هدایت او این گلوله به زیر برجک تانک اصابت نمود و در قهر آتش خدا سوخت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز پنجم آذرماه بود که خبرشهادت برادرم محمد قربانی را در داخل سپاه به من اعلام کردند رفتم سرد خانه و پیکر مطهرش را زیارت نموده و برگشتم منزل و عکس او را برداشتم تا برای تشییع آماده کنم داخل خیابان ولی عصر بود که پدرم را دیدم که به طرف بسیج برای راهپیمایی می رفت رفتم پیش او و بعد ازسلام کردن از حالات من فهمید که خبری است گفت : چی شده آیا برادرت شهید شده است؟ گفتم : بله . یکباره دست به دعا برداشت و گفت : خدایا این قربانی را از من قبول کن . بعد از دیدن شهید در سردخانه دوباره دست به سوی آسمان بلند کرد و گفت : خدایا این هدیه را قبول کن تو او را روزی به من دادی و امروز از من گرفتی او را به درگاه و پیشگاهت قبول کن واو را با شهدای صدر اسلام و شهدای کربلامحشور گردان . پدرم واقعاً می دانست که فرزندش با چه هدفی به جبهه رفته ودر راه چه آرمان بزرگی به شهادت رسیده است و لذا با تمام توان صبر را پیشه راه خود نمود و همیشه بعد از شهادت این سه عزیر ( عبدا … ، محمد الهی ، محمد قربانی ) که هر سه جز فامیل بودند به ما دلداری می داد و می گفت : صبر کنید تا خدا به شما اجر دهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که ما اعزام شدیم ما را به اهواز اردوگاه شهید بروجردی بردند . من اطلاع نداشتم که محمد قربانی هم آنجاست . روزی من توی پادگان مشغول قدم زدن بودم، که یک دست لباس بسیجی شسته شده روی طناب پهن بود، پشت لباس بسیجی انواع عکسهای تانک و عکس شهید فهمیده کشیده شده بود و نوشته ی یا زیارت یا شهادت نوشته شده بود . من این لباس را برداشتم و بدون آنکه بدانم مال چه کسی است، چون به عکسهای روی آن علاقه مند شده بودم، با خود به گردان آوردم . روز بعد همه ی بچه های گردان ما، این عکسها را روی لباس خودشان کشیدند . محمد قربانی دیده بود که بچه ها این تصاویر را روی لباس خود کشیده اند، و فهمیده بود که این تصاویر از روب عکسهای لباس او چاپ شده است . سراغم را گرفته بود تا مرا پیدا کند . وقتی مرا پیدا کرد گفت :&amp;quot; شنیده ام این عکسها از روی لباس شما کشیده شده، اگر امکان دارد برای لباس من هم این تصاویر را نقاشی کن .&amp;quot; بدون اینکه به من بگوید این لباس مال من است و چون ایشان را دیده بودم خیلی خوشحال شده بودم، همان لباس خودش را به خودش هدیه کردم . در ضمن نمیدانستم که این لباس مال خود اوست . بعد از دو روز ماجرای لباس را تعریف کردم او گفت :&amp;quot; آن لباس مال من بوده است .&amp;quot; به او گفتم : چرا همان اول نگفتی ؟ گفت :&amp;quot; چون شما برداشته بودید نمی خواستم پیش دوستانت شرمنده شوی و بعد شروع به کشیدن تصاویری روی لباسم کرد &amp;quot; و گفت :&amp;quot; وقتی من این عکسها را می کشیدم خودم را برای شهادت صددرصد در راه خدا آماده می کردم و با این عکسها پیمان شهادت با خدا بستم .&amp;quot; بعد از یکسال و چند ماه که از این ماجرا گذشت، در محوری که ایشان و 4 نفر تخریب چی رفته بودند تا محور را باز کنند با همان لباس به شهادت رسید . وقتی من رفتم کنارش دیدم با همان لباس به شهادت رسیده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7- در شهریور ماه سال 66 خبر شهادت برادران شهید عزیزمان عبدالله الهی که از زمان عملیات بدر مفقود شده بود، و محمد الهی که در منطقه ایلام به شهادت رسیده بود به خانواده اعلام شد که آنها را بعد از تشییع در گلزار شهدای روستای کلات شهرستان اسفراین به خاک سپردیم . حدود چهل روز از شهادت آن عزیزان گذشته بود که محمد قربانی از جبهه آمده بود، و در منزل متوجه شهادت آن دو عزیز شده بود، که در حضور جمعی از خانواده دست به طرف آسمان بلند کرد و گفت : &amp;quot; خدایا مرا هم به همین زودی جزء شهدا قرار بده و با همان تابوتی که شهید محمد الهی تشییع شده، مرا هم تشییع کنند .&amp;quot; چند روزی در شهرستان ماند، و مجدداً به منطقه اعزام شد و طولی نکشید به شهادت نائل آمد و خداوند دعای او را قبول نمود . و در تاریخ پنجم آذر ماه 66 خبر شهادتش را به خانواده دادند، و در ششم آذر ماه پیکر مطهر او تشییع گردید . ولی وقتی که تابوت شهید روی دست مردم بود، من یک لحظه به یاد دعای شهید که در منزل کرده بود افتادم که گفت : &amp;quot; خدایا مرا هم به همین زودی جزء شهدا قرار بده و با همان تابوتی که شهید محمد الهی را تشییع کردند مرا هم تشییع کنند .&amp;quot; لذا متوجه شدم که خداوند تبارک و تعالی دعای او را استجاب کرده و ضمن شهید شدن با همان تابوتی که دوست مهربان و دلباخته با آن تشییع شده بود، پیکرش تشییع گردید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7- یادم می آید وقتی از جبهه آمده بود، از میدان جنگ صحبت می کرد و می گفت : &amp;quot; عملیات و جنگ انسان را به یاد صحرای کربلا و محشر و قیامت می اندازد .&amp;quot; رفتن به جبهه در ایشان چنان تحولی ایجاد کرده بود که بعد از آن همیشه برای مظلومیت امام حسین ( علیه السلام ) در صحرای کربلا گریه می کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7- وقتی که در سن 16 سالگی برای اولین بار می خواست به جبهه برود، چون از نظر جسمی هنوز بالغ نشده بود، ما فکر کردیم برای جبهه رفتن زود است، به همین خاطر از رفتن او به جبهه جلوگیری کردیم . روزی نامه ای از طرف بسیج برای رضایت والدین به او داده بودند . رضایت نامه را آورد خانه، در مقابل پدرش و من، مودب دو زانو نشست و گفت : &amp;quot; پدرجان این رضایت نامه را امضاء کن . من می خواهم برای دفاع از اسلام و قرآن و مرز و بوم خودمان و برای لبیک گفتن به ندای رهبر حضرت امام ‹ ره › به جبهه بروم . &amp;quot; در حالی که این سخنان را بر زبان جاری می کرد، اشک از چشمانش جاری شد و بغض گلویش را می فشرد، که شاید پدرش رضایت ندهد . ولی وقتی پدرش حالت روحانی او را دید، ضمن امضاء رضایت نامه گفت : &amp;quot; آفرین پسرم . برو، تو را به خدای بزرگ می سپارم . و در جبهه به دیگر رزمندگان اسلام سلام مرا هم برسان .&amp;quot; او در این لحظه می خواست از خوشحالی پرواز کند و حرکت کرد و به طرف بسیج و نهایتاً به جبهه اعزام شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2016712 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید محمد قربانی فرزند قربان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-08-23T14:49:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمد قربانی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ بجنورد ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۵/۳/۳]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ قربان ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک هفته قبل از اینکه خبر شهادت ایشان را به ما بدهند عمویش برای وی نامه فرستاد که بعد از چند روز، نامه برگشت خورد من احساس کردم باید خبری باشد و گفتم : حتماً محمد شهید شده است و خیلی نگران بودم . همسایه ها گفتند : نگران نباشید شاید جای ایشان را عوض کرده اند ولی به من الهام شده بود که محمد شهید شده است و بعد از سه روز که از بازگشت نامه ایشان گذشت خبر شهادت ایشان را به ما دادند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید ایشان یک دفعه مرا به زیارت آقا علی بن موسی الرضا به مشهد مقدس برد آنجا برایم یک چادر نماز خرید وباهم به حرم مطهر رفتیم وهمان روز پس از زیارت به بجنورد بازگشتیم وایشان به من گفت : می خواهم از همین جا به جبهه بروم من به وی گفتم : اول به روستا برویم ولی ایشان گفت : نه ، شما به روستا بروید ومن هم عازم جبهه می شوم ایشان مرا سوار ماشین کرد وضمن خداحافظی گفت : که از عمو و زن عمو خداحافظی کن و بگو مرا حلال کنند من گریه ام گرفت وگفتم : عمو این حرف را نزن انشاءا … صحیح و سالم به منزل برمی گردی ولی ایشان گفت : به هر حال جنگ است و من یقین دارم که شهید می شوم وآن لحظه آخرین دیدار من با ایشان بود و پس از مدت کوتاهی ایشان به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید موقع رفتن به جبهه بخاطر اینکه پدر و مادرم ایشان را بزرگ کرده بودند ابتدا از آنها اجازه خواست که به جبهه برود ولی پدر و مادرم موافقت نکردند ولی ایشان با اصرار زیاد آنها را راضی نمود وبه جبهه رفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که خبر شهادت محمد را به ما دادند البته ابتدا نگفتند که شهید شده است . گفتند : محمد مجروح شده است ولی من فهمیدم که ایشان به شهادت رسیده است . وبه خاطر شوکی که به من وارد شد از روی پله های ساختمان به پائین افتادم و مدت زیادی بی هوش بودم وموقعی که به خودم آمدم دیدم تمام اهالی روستا به منزل ما آمدند واطراف مرا گرفتند ولی بعد از آن احساس ناراحتی نکردم و سعی کردم با توجه به هدفی که شهید داشت و عشقی که به شهادت در راه خداوند داشت صبر پیشه کنم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محبت و مهربانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع محبت و مهرباني&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی اسدالله قربانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم یک دفعه که محمد برای کار به تهران رفته بود همزمان بود با ایام نوروز و چون ایشان نتوانسته بود به روستا بیاید مقداری لباس برای تمام اعضا خانواده خریده و فرستاده بود و نامه ای هم نوشته بود که چون من نمی توانم بیایم ولی از شما می خواهم که این لباس ها را بپوشید تا در بین مردم سر افراز باشید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی اسدالله قربانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید که پسرم محمد می خواست به جبهه برود به روستا آمد و یک شب پیش من بود و گفت : مادر من می خواهم به جبهه بروم من به وی گفتم : پسرم ما تنها هستیم وغیر از شما کسی را نداریم به جبهه نرو امید من به شماست اما ایشان گفت : مادرم امیدت به خدا باشد و ازشما می خواهم که اجازه بدهید تا من به جبهه بروم و از اسلام وکشورم دفاع نمایم به هر حال ایشان مرا راضی نمود و من به پسرم محمد گفتم : بروپسرم در پناه خدا باشی .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی اسدالله قربانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی خبر شهادت ایشان را به من دادند من به بجنورد رفتم وصبح روزی که ایشان را تشییع می کردند من به مسجد انقلاب رفتم ودرآنجا جنازه ی پسرم را شناسایی کردم وخیلی ناراحت بودم زمانیکه جنازه پسرم را دیدم به قدری گریه کردم که ازهوش رفتم و زمانی به هوش آمدم که خودم را در فرار روستا دیدم ودرآنجا فرزندم را به خاک سپردم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی اسدالله قربانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید محمد پنج سال داشت که دختر دو ساله ام مریض شد و چون درآن زمان وسیله ای وجود نداشت به همراه محمد دخترم را جهت مداوا بوسیله حمار به شهرستان بجنورد منتقل وسپس مقداری آذوقه و بیسکویت برای محمد گرفتم و با وجود اینکه محمد کودکی بیش نبود از او خواستم که به روستا نزد زن عمویش برگردد و محمد به روستا آمده بود و درمحلی در اطراف روستا که همسرم مشغول کار درو بوده محمدبه آنجا رفته وتمام آذوقه وبیسکویت ها را به همسرم داده بود ودر طول راه ومسیر طولانی بدون اینکه مقداری بیسکویت ها را خورده باشد راه را طی کرده بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2016706 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید حسن قربانی فرزند قربان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-08-23T14:47:31Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = حسن قربانی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[بجنورد ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۵/۱۱/۲]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ مراد علی ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انتخاب اسم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : انتخاب اسم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن قربانی در راز خدمت می کرد و من در شهرستان بودم . خداوند به ایشان دختری داده بود . تلفنی با حسن تماس گرفتم و این خبر خوش را به او دادم حسن گفت : پس شما به خانواده بگویید نام او را زهرا بگذارند . گفتم : پس شیرینی مژدگانی چه می شود . گفت : اگر پسر بود یک کیلو شیرینی می گرفتم ولی چون دختر است سه کیلو شیرینی می گیرم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن قبل از انقلاب مخفیانه اعلامیه می آورد و بین مردم پخش می کرد یک روز عکسی از امام خمینی (ره) به خانه آورده بود گفت : امام می خواهد به ایران بیاید ما هم می خواهیم دنباله رو راه ایشان باشیم . گفتم : کجا می خواهی بروی تو که خدمتت را انجام داده ای گفت : نه من دست بردار نیستم و دنبال همین کارها می روم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مبارزه با ضد انقلاب و منافقین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : مبارزه با ضد انقلاب و منافقين&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روستایمان یکی دو نفر ضد انقلاب فعالیت می کردند . حسن قربانی وقتی از بجنورد آمد حکمی برای بازداشت این دو نفر گرفته بود . او به اتفاق برادران اطلاعات سپاه آن دو ضد انقلاب را دستگیر و روانه زندان کردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مبارزه با ضد انقلاب و منافقین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : مبارزه با ضد انقلاب و منافقين&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 64 یک روز در منزل حسن قربانی منتظر او نشسته بودیم که حسن با لباس کثیف ودستهای خون آلود وارد منزل شد از او سوال کردیم که چه اتفاقی افتاده است؟ بعد از اصرار فراوان گفت : یکی از افراد منافق وکور دل را اعدام کردیم وبرای دفن او را به بیرون از شهر انتقال دادیم . این نشان از شجاعت او بود چراکه بعضی از نیروها در این موارد کمتر شرکت می کردند و می گفتند ما نیروهای بومی هستیم وهمه ما را می شناسند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن علاقه زیادی به جبهه داشت ودائماً در جبهه بود یک روز به او گفتم : برادرجان شما خیلی در جبهه بوده ای دیگر نرو . بگذار دوستانت به جبهه بروند . گفت : من به جای خودم می روم ودیگران هم به جای خودشان می روند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال 64 برای اینکه پایم درد می کرد دنبال معافیت سربازی بودم . حسن یک روز به من گفت : چه کار کردی تو که سه ماه هم آموزش دیدی . دوستانت هم به خدمت رفتند . گفتم : برای معاینه پیش دکتر رفتم اما او قبول نکرد وگفت : پایت موردی ندارد حسن گفت : اگر من و تو به جبهه نرویم پس چه کسی برود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات نحوه مجروحیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : خاطرات نحوه مجروحيت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن قربانی در عملیات کربلای 5 مجروح شد او را به اهواز آوردند ولی به دلیل جراحتی که در گردن و گلویش بود او را به اصفهان انتقال دادند حسن قربانی در بیمارستانی که بستری می شود به علت جراحتی که داشته به شهادت می رسد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات نحوه مجروحیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : خاطرات نحوه مجروحيت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات کربلای 5 حسن قربانی در غیاب فرمانده گردان مسئولیت هدایت عملیات را بر عهده داشت . در حین درگیری با تیر مستقیم مجروح شد او را به بیمارستانی در اصفهای انتقال دادند ولی در بین راه به آرزویش رسید و به جمع شهدا پیوست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات نحوه مجروحیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : خاطرات نحوه مجروحيت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن قربانی در جزیره مجنون مجروح شد او را به پشت جبهه انتقال دادند یک هفته ای را بجنورد استراحت کرد . او مجدداً قصد رفتن به جبهه را داشت اقوام و آشنایان به او گفتند : شما الان مجروح هستی و بهتر است چند روزی را اینجا بمانی تا حالت بهتر شود حسن گفت : الان جبهه به من نیاز دارد و من باید برگردم تا گردان بدون من بی سرپرست نماند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهیدی را برای تشییع آورده بودند حسن کوچه را چراغانی کرده بود یکی از اهالی محل به او گفت : تو که برای این شهید اینقدر تلاش وفعالیت می کنی . ان شاءالله خودت هم روزی شهید شوی تا برای تو نیز چراغانی کنند حسن گفت : خدا از دهانت بشنود که من شهید شوم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2016692 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%A7_%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید عباسعلی قربانی حسن آبا دی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%A7_%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-23T14:43:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = عباسعلی قربانی حسن آبادی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[تربت حیدریه ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۴/۱۲/۸]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ حسن ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : بی بی طاووس حسینی حسن آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از دوستان همسرم عباسعلی یک شب در خواب می بیند که مردم همه سر مزار شهید قربانی می روند زیارتش می کنند . از شخصی می پرسد چرا این مزار شهید را زیارت می کنید؟ آن شخص درجواب می گوید : چون شهید قربانی در نزد خدا به اندازه امام زاده ها عزیز و محترم است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2016726 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد ابراهیم قربانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-23T14:41:00Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمد ابراهیم قربانی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[اسفراین ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۵/۱۱/۴]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = قالی باف  &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ محمدرضا ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همت در رفع مشکل دیگران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : همت در رفع مشکل ديگران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : علی اکبر خانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز فرزندم مریض شده بود و به سراغ محمد ابراهیم رفتم . آن موقع در خانه بود و کمی کسالت داشت گفتم،بچه ام مریض هست،بیا با موتورت مرا ببر دکترگفت : با عرض معذرت من مریض هستم . موتور را بردارو بچه ات را خودت به دکتر ببر. مادرش کمی نق نق کرد و گفت : موتور خراب است ولی او گفت: حتما باید موتور را ببری و هر جا خراب شد همانجا آنرا آتش بزن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : علی اکبر خانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 1365 بیست و پنجم بهمن بود من به جلسه قرآن می رفتم و در آنجا رادیو اخبار ساعت 8 شب را گفت که خبر از عملیات کربلای 5 می داد . من هم نحوه ی عملیات رزمندگان خودمان و پیشروی آنها را همه را یاد گرفته بودم موقع برگشت به خانه یک لباس نظامی که برادرم برایم هدیه آورده بود پوشیدم و وارد اتاق شدم و با همان لحن رادیو شروع کردم به گفتند که رزمندگان دلیر اسلام تا چند کیلومتری خاک عراق پیشروی کرده اند و چند هواپیمای دشمن نیز درخاک ایران سرنگون شده است تا اینها را خواندم برادرم گفت : چی ؟ زحمت عملیات را بچه های گردان ما می کشند بقیه لذتش را می برند هنوز دو روز بود که از جبهه آمده بود و با توجه به اینکه 17 روزمرخصی داشت صبح روز بعد عازم جبهه های نبرد شد که پنج شش روز بعد به درجه ی رفیع شهادت نائل شدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرکی و هوشمندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : زيرکي و هوشمندي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : علی اکبر خانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
92. محمد ابراهیم حدوداً پنج یا شش سال داشت که می دیدم ساعت 7 تا 8 صبح گم می شود . یک روز دنبالش را گرفتم و رفتم پشت باغ، دیدم در آنجا چند گودال کوچک کنده بود و انگور از باغمی برد و آبش را می گرفت . گفتم : &amp;quot; چه کار می کنی؟ &amp;quot; گفت : &amp;quot; دارم تمرین می کنم چگونه می شود شیره انگور درست کنم . که ارگ خدای ناکرده پدرم فوت کرد دنبال کسی نروم که این کار را برای ما انجام دهد . &amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تولد و کودکی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : تولد و کودکي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : علی اکبر خانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
92. در موقع نوزاد بودن محمد ابراهیم در کلاته ای بنام پیر زاویه توی باغ زندگی می کردیم و من در بیرون از خانه مشغول کارکردن بودم که سیدی وارد خانه شده بود . نوزاد را برداشته بود و او را بوسیده بود و دستش را از پیشانی ایشان تا انگشت پای محمد ابراهیم کشیده بود و گفته بود : &amp;quot; سه دانه انگور بیاور . &amp;quot; همسرم یک خوشه آورده بود و مرد سید سه دانه انگور خورده بود و بلند شده بود که برود . همسرم خواسته بود بقیه انگور را به ایشان بدهد، ولی او سوار بر اسبی شده و دیگر هیچ اثری از او ندیده بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دقت در حلال و حرام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : دقت در حلال و حرام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : علی اکبر خانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
92. در روستا تازه لوله کشی آب شده بود . کشاورزها آب شیرین را باز می کردند و از آن برای آبیاری محصولات خو استفاده می کردند . محمد ابراهیم رفت و به آنها گفت : &amp;quot; شما از این آب که برای خانواده ها است نباید برای آبیاری محصولات کشاورزی استفاده کنید، چون آب مال همه است و استفاده شخصی حرام و خلاف شرع است . &amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقید به مسائل شرعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : تقيد به مسائل شرعي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : علی اکبر خانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
92. یادم می آید هنوز روزه گرفتن براو واجب نشده بود . در یکی از روزهای تابستان روزه گرفته بود، به بیابان برای جمع آوری گندم رفته بودند . آفتاب جلگه خیلی گرم بود، نزدیک ظهر که سید، دیدم تشنگی بر رویش خیلی تاثیر کرده، چون از راه رسید خودش را به میان حوض آب انداخت و خیس شد با خودم گفتم : پیشنهاد کم که روزه اش را باز کند، ممکن است از شدت عطش غش کند یا مریض شود . تا گفتم : دیدم با یک حالت خاصی جوابم را داد و گفت : &amp;quot; مادر من دیگر بچه نیستم . تکلیف بر من واجب شده . چون اگر عمداً روزه ام را بخورم گناه بزرگی را مرتکب شده ام .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالات معنوی خاص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : حالات معنوي خاص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : علی اکبر خانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
92. یک شب ایشان مرا به منزل خود دعوت کردند . بعد از اینکه خوابیده بودیم، صدای گریه به گوشم رسید، فکر کردم دارمخواب می بینم، بیدار شدم دیدم که شهید نماز می خواند و گریه می کند، از او پرسیدم نماز می خوانید پس چرا گریه می کنید . گفت : &amp;quot; شما نمی دانید که الان در جبهه چه خبر است، من برای رزمندگان گریه می کنم نه برای خودم . &amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : علی اکبر خانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
92. موقعی که از عملیات چهارم برگشته بود همزمان با عملیات او را موج گرفته بود . شبها گریه می کرد علتش را پرسیدم گفت : &amp;quot; چقدر زحمت کشیدم ولی دیگران شهید شدند و ما لایق شهادت نبودیم . &amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همت در رفع مشکل دیگران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : همت در رفع مشکل ديگران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : علی اکبر خانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
92. یک روز من در خانه بودم، بچه ام مریض شده بود و شوهرم در خانه نبود . ایشان به دیدن من آمده بودند، وقتی دیدند بچه ام مریض است گفت : &amp;quot; چرا او را به بیمارستان نمی بری ! &amp;quot; گفتم که پول ندارم . مرا برداشت همراه بچه ام با موتورش به بخش صفی آباد برد و از آنجا به شهر نیشابور رفتیم . در آنجا به سراغ صاحب کار خود رفت و پول خود را در قبال قالی که قبلاً بافته بود را تحویل گرفت، و بچه ام را به دکتر برد و او در آنجا درمان شد و ما همگی خوشحال برگشتیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : علی اکبر خانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
92. در آخرین دیداری که من با ایشان داشتم، ایشان به من گفت :&amp;quot; شما به امید خدا خواهر شهید خواهید شد . &amp;quot; من در لا به لای صحبتهای ایشان گریه می کردم، که ایشان به من گفت : &amp;quot; تو باید افتخار کنی چون خواهر شهید می شوی . شهید شدن سعادت می خواهد، این سعادت را هر کسی پیدا نخواهد کرد که در راه جهاد خدا شهید شود . تو باید زینب وار عمل کنی و حرکات، حجاب و رفتارت باید الگو باشد و در صبر و پایداری سعی کنی زینب گونه باشی.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2016707 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%86</id>
		<title>شهید علی قربانی فرزند زین العابدین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%86"/>
				<updated>2020-08-23T14:38:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = علی قربانی &lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ اسفراین ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۵/۱۲/۱۴]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[زین العابدین ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تولد و کودکی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع ؛ تولد و کودکي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سن 5 سالگی خواندن قرآن را به خوبی یاد داشت . ما از مردم عشایر کوچ نشین بودیم . چادر ما در سر کوه بود یک روز آنجا آتش گرفته بود چون ما آنجا موقتی زندگی می کردیم وقتی رفتم آنجا دیدم که ز وسایل داخل چادر هیچ چیز باقی نمانده به جز همان قرآنی که علی آن را هر روز تلاوت می کرد واین معجزه بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2016699 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید خسرو مرادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-23T14:36:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = خسرو مرادی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ مشهد ]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[ ۱۳۶۶/۵/۳]]،[[اشنویه ]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19000 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>محمد مرادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-23T14:33:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمد مرادی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[مشهد ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۰/۳/۲۲]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = گلزار خواجه ربیع&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[اسحق]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19003 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%A7%D9%86%E2%80%8C</id>
		<title>شهید سید علی قالیبافان‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%A7%D9%86%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-21T14:24:23Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = سید علی قالیبافان &lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ بیرجند ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۲/۱۲/۶]] ،[[ جزیره مجنون عملیات خیبر ]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = خدمه توپ _ ادوات&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ سید عبدالرحیم ]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
گلزار&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
موضوع	آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی	سید رضا قالیبافان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که سیدعلی برای آخرین بار می خواست به جبهه برود به خانه ی ما امد و بعد از کمی صحبت و گفت و گو حوله ای که از طرف بسیج سپاه به او داده بودند روی سر پسر من انداخت و گفت این را از عمو یادگاری نگه دار من به او گفتم این را به شما داده اند تا در جبهه از او استفاده کنید چرا او را به ما می دهید گفت بخاطر این که من نمی توان از او استفاده کنم و سریع به خانه بر می گردم من منظور او را از به خانه برگشتن نفهمیدم از ما خداحافظی کرد و رفت و طولی نکشید خبر شهادت او را آوردند وقتی به من خبر دادند آن موقع متوجه شدم که منظور او از برگشتن شهید شدن بود و جنازه اش برگشت.&lt;br /&gt;
ایثار و فداکاری&lt;br /&gt;
موضوع	ايثار و فداکاري&lt;br /&gt;
راوی	بی بی فاطمه قالیبافان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبی که سیدعلی را می خواستیم داماد کنیم لباس نو برای او تهیه کردیم وقتی آنها را به او دادیم تا بپوشد و سر مجلس حاضر شود آنها را به یکی از دوستانش داد وقتی علت این کار او را سئوال کردیم گفت او هیچ کس را ندارد و چند وقت دیگر دامادیش است او بیشتر به این لباس ها احتیاج دارد تا به من. به او گفتم شما امشب را می پوشیدید فردا لباس ها را به او می دادیم به من گفت خواهر جان ارزش کمک کردن به ان است که بهترین و نو ترین آنها را ببخشی و من این کار را کردم&lt;br /&gt;
خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی	بی بی فاطمه قالیبافان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیدعلی در بیشتر تظاهراتی که علیه رژیم شاه برگزار می شد شرکت می کرد. در یکی از تظاهرات ها زخمی شده بود و وقتی به خانه آمد دیدم گوشش زخمی است و او را باند پیچی کرده است از او پرسیدم چه شده است گفت خواهر جان تا از جا بلند شدم تیری از کنار سرم رد شد و گوشم را گرفت و گوشه ای از گوشم جدا شد ولی سعادت نداشتم شهید بشوم&lt;br /&gt;
تواضع و فروتنی&lt;br /&gt;
موضوع	تواضع و فروتني&lt;br /&gt;
راوی	بی بی فاطمه قالیبافان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند سال بود که سید علی کارمند فرمانداری بود و بعلت پشتکار زیادی که داشت مدارج بالای را هم به او داده بودند. یادم هست اواخری که می خواست به جبهه برود فرماندهی نهبندان را به او پیشنهاد داده بودند ولی او قبول نکرده بود و گفته بود که من بسیجی ام و لباس رزم پوشیده ام و می خواهم در جبهه به مردم کمک کنم و به جبهه ی حق علیه باطل شتافت.&lt;br /&gt;
تواضع و فروتنی&lt;br /&gt;
موضوع	تواضع و فروتني&lt;br /&gt;
راوی	بی بی فاطمه قالیبافان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست قبل از فوت مادرم یک شب در خواب دیدم که در یک مکان زیبا در بزرگی وجود دارد و دو طرف درب دو سید بزرگواری ایستاده اند بعد سیدعلی را دیدم که از ان جا خارج شد با همان لباس های بسیجی. درست وضعی بود که برای آخرین بار او را دیده بودم به او گفتم این جا چه میکنی و این جا کجاست؟ گفت این خانه ی من است من در حال حاضر منتظر مادر هستم تا او را به خانه خود ببرم و به من خبر دادند که او را می آورند و من خیلی خوشحال هستم در همان لحظه من از خواب بیدار شدم بعد از دو روز که از خواب گذشت مادرم نیز به رحمت ایزدی پیوست.&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی	بی بی فاطمه قالیبافان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک دفعه که در خانه نشسته بودم علی سراسیمه وارد خانه شد و متوجه شدم پیراهنش پاره شده است پرسیدم چه شده؟ گفت: با دو نفر ماموران ساواک درگیر شدم و بعد از کتک کاری فرار کردم لحظه ای طول نکشید که زنگ خانه به صدا در آمد من رفتم درب را باز کردم که پاسبان جلو درب بود به من گفت: منزل قالیبافان همین جاست؟ من هم که می دانستم آنها به دنبال علی آمده اند گفتم نه اشتباه آمدید گفت: یک نفر را ندیدی که این جا بیاید؟ نه. در همین لحظه صدای همسایه بلند شد که این پسر قالیبافان چکار کرده که پاسبان به درب خانه آنها آمده؟ آن مامور هم متوجه شد که من دروغ می گویم من را کنار زد و داخل منزل شد ولی خوشبختانه علی از روی پشت بام فرار کرده بود و انها نتوانستند او را دستگیر کنند وقتی آن پاسبان علی را پیدا نکرد به من گفت: حیف زن هستی اگر نه می دانستم با تو چکار کنم. در همان لحظه همسایه ها بیرون امدند و آن پاسبان ترسید و فرار کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16488 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید_علی_قالیبافان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بیرجند]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%A7%D9%86%D8%B9%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C%E2%80%8C_%D9%81%D8%AF%D8%A7%D9%81%D9%86%E2%80%8C</id>
		<title>شهید علی قانعی‌ الحسینی‌ فدافن‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%A7%D9%86%D8%B9%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C%E2%80%8C_%D9%81%D8%AF%D8%A7%D9%81%D9%86%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-21T14:21:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = علی قانعی الحسین فدافن&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ کاشمر ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۵/۱۱/۳]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = [[ باغمزار ]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ حسین ]]  &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرش نقل مى‏کرد: &amp;quot;دیشب خواب دیدم على را با کفشهایش دفن کرده‏اند همان چکیده‏هاى پر خون که روز تشییع جنازه دیده بودم خواب دیدم در باغزار هستم و تکیه‏اى بود که همه ساله ایام محرم آن را آزین بندى مى‏کردند در کنار تکیه دیدم یک آقاى نورانى دم در ایستاده گفتم على ام کجاست؟ گفت کلام على؟ گفتم على قانع الحسینى، مى‏خواهم احوالش را بپرسم گفت مى‏توانى بروى داخل تا وارد شدم دیدم از همین سر تا آن سر دم پایى سبز و تسمه را در سبز چیده‏اند على یکى از دم پاییها را به پا کرد و آمد در تکیه احوالش را پرسیدم گفتم پدر جان تو که به شهادت رسیده بودى مى‏گویند با کفشهاى پر خونت رفنت کردند گفت نگاه کنید تمام این لباسهاى سربازى را شسته‏اند مال ماست همین کفشها و لباسهاى سبز دیگر مال ماست من را تا کنار حوض تکیه باغزار برد از ترس اینکه در آب حوض نیفتم از خواب بیدار شدم و حساب کردم دیدم چهلم على امشب است نه به حساب خودمان که فردا شب می‏خواستیم برایش مجلس بگیریم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16499 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی قانعی الحسینی فدافن}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D8%A7%D9%86%D8%B9%DB%8C%E2%80%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B9%E2%80%8C</id>
		<title>شهید رضا قانعی‌ زارع‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D8%A7%D9%86%D8%B9%DB%8C%E2%80%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B9%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-21T14:19:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = رضا قانعی زارع &lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ کاشمر ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[ ۱۳۶۵/۳/۱]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = [[ باغمزار ]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ رحمت اله ]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که دندان جلویم افتاده است و به کاشمر جاى مادرم آمدم دیدم دائى ام کاغذى در دستش است مى‏گوید بى بى صغرى این یک چیزى است من مى‏خوانم شما گریه نکنید متنى است مى‏خوانم در همان عالم خواب مى‏خواستم به مادرم بگویم من یک خوابى دیده‏ام گفتم بگذار صحبتهایش با دائى تمام شود بعداً مى‏گویم که ناراحت نشود اما مى‏دانستم خوابى که دیده‏ام شهادت یا مرگ جوان است، چیزى نگفتم در همین حال در حیاط را زدند زنگ که خورد از خواب بیدار شدم. قاصد خبر شهادت برادرم رضا را آورده بود شوهرم رفت بیرون بعد از ده دقیقه‏اى که برگشت گفت بلند شو مى‏خواهیم برویم کاشمر بعد همان متوجه تعبیر خواب شدم.&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان روزیکه پسر عزیزم رضا به شهادت رسیده بود خواب دیدم که در خانه دراز کشیده‏ام و ماه مبارک رمضان هم بود رضا با یک کارتن بزرگ کشمش وارد خانه شد گفت: بى‏بى جان این کشمش‏ها را در سه کارتن کن گفتم: براى چه مى‏خواهى؟ گفت: مى‏خواهم ببرم جبهه گفتم در یک کارتن باشد بهتر است. گفت: نه مادر سه کارتن جا بده سپس کارتن کشمش را روى زمین گذاشت دیدم کشمشهاى بسیار خوبى است دو تا برداشتم که در دهانم بگذارم گفت: مگر روزه ندارید یادم آمد گفتم چرا مادر خوب شد گفتى کشمش‏ها را در کارتن گذاشتم او هم زیر بغلش گرفت و رفت همینکه از در خارج شد از خواب بیدار شدم. یکى از همسایه هایمان مقدارى سبزى آش مى‏خواست به او سبزى دادم و دوباره خوابیدم در خواب دیدم دختر کوچکم از راه آمده است و شصت دستانش قطع شده است و دستش هم اصلاً خونى نبود گفتم مادر شصت دستت چه کار شده است؟ همان طور گریه مى‏کرد و چیزى نمى‏گفت تا بیدار شدم با خودم گفتم امروز رضا شهید مى‏شود و پس از چند روز خبر شهادتش را آوردند و متوجه شدم که او در همان روز به فیض عظیم شهادت نائل گشته است.&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار خواب دیدم که وارد خانه شدم و رضا را دیدم که لباسهاى سفید بر تن دارد و مشغول به خواندن نماز است وقتى نمازش را سلام داد و تمام کرد گفت: مادر کجا بودى؟ گفتم: در خانه همسایه رفته بودم گفت: بیا برویم و خانه‏ام را نگاه کن دستم را گرفت به محض اینکه از خانه خارج شدیم دیگر رضا را ندیدم و از خواب بلند شدم.&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکدفعه که پسر عزیزم به مرخصى آمده بود و در حال استراحت در خانه بود رادیو مرتباً اعلام حمله مى‏کرد ناگهان رضا بلند شد و گفت مى‏خواهم بروم جبهه و مرخصى اش را لغو کرد و عازم جبهه شد و در عملیات والفجر به درجه رفیع پر فیض و افتخار شهادت نائل گشت و حدود هفت روز بعدش جنازه او را آوردند.&lt;br /&gt;
بسلیم بودن در برابر پروردگار&lt;br /&gt;
موضوع	بسليم بودن در برابر پروردگار&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز جمعه بود که رضا آمد دنبالم و گفت: بیا برویم یک دورى بزنیم به زیارت سید مرتضى و سید محمد برویم از خیابان قائم که رد شدیم به کوچه دکترنى رسیدیم این کوچه به پشت بازارچه متصل مى‏شه اگر موتورى وارد کوچه شود موتور دیگرى نمى‏توانست عبور کند به هر حال وارد کوچه شدیم من هم راننده بودم و رضا در پشت سرم بود همین طور که در حال حرکت بودیم یک موتورى از روبرویمان آمد و تصادف کردیم و من و رضا به شدت از روى موتور پرتاب شدیم. و در حدود چهار الى پنج متر آن طرف‏تر از موتور افتادیم چون شدت تصادف بالا بود گفتم حتما کارمان تمام است هنگامیکه روى هوا بودم وقتى به زمین خوردم احساس کردم بر روى ابر نرمى افتاده‏ام چون هیچ صدمه‏اى ندیدم و ناگهان صداى رضا را از پشت سر شنیدم که مى‏گفت تو کارى نشده‏اى؟ گفتم: نه مثل اینکه معجزه شده چون با این شدت حداقل دست و پایمان باید مى‏شکست رضا گفت شاید مصلحت خداوند بر این نیست که ما به این طریق از دنیا برویم فکر مى‏کنم مصلحت ما در جبهه است خلاصه دوباره سوار شدیم و به زیارت رفتیم.&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین دفعه‏اى که برادرم رضا از جبهه آمده بود ازدواج کرده بودم و در خلیل آباد بودم که براى دیدن من آمد و دو تا عکس به خانه ما آورد گفتم این عکسها چیست؟ وقتى عکسها را مشاهده کردم که عکس گل و پروانه و تنگ آب است که در وسط آن عکس خودش که فقط از چهره گرفته بود گفتم این چه مدل عکسى است که گرفته‏اى گفت این عکس را برایتان آورده‏ام و یکى هم براى خانواده خودمان این عکس‏ها را بزرگ کنید و بر روى دیوار نصب کنید که در آینده به کارتان خواهد آمد در آن زمان نفهمیدم منظورش چیست؟ وقتى که به شهادت رسید بعد فهمیدم که چرا این کار را کرده بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16502 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:رضا قانعی زارع}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%86%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید حسین قاینی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%86%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-21T14:17:14Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = حسین قاینی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ بیرجند ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[ ۱۳۶۲/۵/۱۱]] ،[[ قلاویزان ]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = لشکر ۵ نصر&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = فرمانده گردان&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                =نام پدر [[احمد ]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی	فاطمه عبیدی زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جریان عملیات والفجر 3 شنیدم حسین قاینی مجروح شده است. ولی به دلیل اینکه در طول عملیات مسئولیت داشتم نتوانستم خودم را به او برسانم سه چهار روز بعد از عملیات در فکه مخابرات ایلام آقای عربی را دیدم که مشغول تلفن زدن است. چون می دانستم شهید قاینی مجروح شده است جلو رفتم و از ایشان سئوال کردم: حسین آقای قاینی کجاست؟ می خواهم او را ببینم. آقای عربی به یک باره گفت: حسین شهید شد. چون ما گاهی اوقات با همدیگر شوخی می کردیم و این اصطلاحات را به کار می بردیم فکر کردم که آقای عربی به خاطر رابطه دوستی و نزدیکی من با حسین بهر حال دارد شوخی می کند. دوباره گفتم: آقای عربی من خودم می دانم که حسین مجروح شده، اما می خواهم بدانم الان او کجاست تا هر چه سریعتر او را ببینم. دومرتبه ایشان گفت: قاینی شهید شد. من باور نکردم. برای سومین بار و چهارمین بار هم سئوال کردم که در نهایت آقای عربی با تأکید و جدیت گفت: عرض کردم که حسین شهید شد و جنازه اش را هم به عقب بردند. گفتم: راست می گویید. گفت: بله. آن لحظه سخت ترین و تلخترین لحظه زندگیم بود چون بعد از 15 سال صمیمی ترین دوستم را از دست دادم.&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی	سید حسین حسینی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در منطقة مهران معاون گردانی بنام حسین قائنی از بیرجند بود . نام گردانش نازعات و فرماندة گردانش آقای عربی بود که در یکی از عملیّاتها شهید شد . دشمن در حالیکه پاتک می کرد و سعی داشت از بچّه های ما مهمّات بگیرد و روحیّه شان را تضعیف کند و با مانوری که می داد می خواست مهمّات بچّه ها را از آنها بگیرد . به طوریکه در فاصلة دورتری می ایستاد تا بچّه ها شلّیک کنند و مهمّاتشان را از دست بدهند آنجا دشمن یکی از تانکها را رها کرد و به طرف خاکریز فرستاد . شهید قائنی و یکی دیگر از بچّه ها بالا رفتند و فکر کردند که توی تانک کسی هست . رفتنتد تا اسیر بگیرند . تانک آمد و به خاکریز خورد و ایستاد . اینها هم بر روی تانک رفتند تا اسیر بگیرند که دیدند کسی نیست دشمن هم برنامة گاز و دندة تانک را طوری میزان کرده بود که آهسته می آمد و آنموقع که بچّه ها روی تانک بودند . دشمن یک توپ مستقیم زد و این بندة خدا شهید شد و تانک هم از بین رفت و فهمیدم که به ما کلک زده اند .&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی	سید حسین حسینی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در منطقة مهران معاون گردانی بنام حسین قائنی از بیرجند بود . نام گردانش نازعات و فرماندة گردانش آقای عربی بود که در یکی از عملیّاتها شهید شد . دشمن در حالیکه پاتک می کرد و سعی داشت از بچّه های ما مهمّات بگیرد و روحیّه شان را تضعیف کند و با مانوری که می داد می خواست مهمّات بچّه ها را از آنها بگیرد . به طوریکه در فاصلة دورتری می ایستاد تا بچّه ها شلّیک کنند و مهمّاتشان را از دست بدهند آنجا دشمن یکی از تانکها را رها کرد و به طرف خاکریز فرستاد . شهید قائنی و یکی دیگر از بچّه ها بالا رفتند و فکر کردند که توی تانک کسی هست . رفتنتد تا اسیر بگیرند . تانک آمد و به خاکریز خورد و ایستاد . اینها هم بر روی تانک رفتند تا اسیر بگیرند که دیدند کسی نیست دشمن هم برنامة گاز و دندة تانک را طوری میزان کرده بود که آهسته می آمد و آنموقع که بچّه ها روی تانک بودند . دشمن یک توپ مستقیم زد و این بندة خدا شهید شد و تانک هم از بین رفت و فهمیدم که به ما کلک زده اند&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	حسن قاینی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین مرتبه ای که برادرم حسین قاینی می خواست به جبهه برود همسرش چندین بار به ایشان گفت : حسین آقا ، زمینی را که جهت ساختن خانه گرفته ایم حداقل به پوشش برسان و به اصطلاح یک خانه ای برای خودمان درست کنیم . ایشان در جواب گفت : الان وقت خانه درست کردن نیست . ما باید به فکر درست کردن خانه ای در آخرت باشیم . شما دعا کن من شهید شوم خانه ای در آنجا برایت ساخته می شود .&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	ربابه جعفری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین مرتبه ای که همسرم (حسین قاینی ) از ناحیه سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت و مجروح شد، وقتی دوستانش به دیدارش آمدند ، شدیداً اشک می ریخت و می گفت : چرا من لیاقت شهادت نداشتم . ای کاش این ترکش یک ذره پایین تر خورده بود و من شهید می شدم و به آرزویم می رسیدم .&lt;br /&gt;
آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
موضوع	آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی	ربابه جعفری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین مرتبه ای که همسرم (حسینی قاینی) می خواست به جبهه اعزام شود . وقتی در میدان امام جلو رفتم تا با او خداحافظی کنم دیدم یک چیزی را از جیبش در آورد و به من داد . نگاه کردم دیدم عکس من و بچه هاست . گفتم: چرا این عکس را به من می دهی ؟ گفت : می ترسم اگر این عکس را با خود ببرم مانع رفتنم به خط مقدم بشود . پس از مدتی خبر شهادتش را آوردند .&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی	محمد علی ذاکریانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز از طرف خیابان شهید منتظری فعلی شروع به راهپیمایی به سمت سینما قدس فعلی (سینما پارس سابق) که آن زمان فروشی کلّی شهر و مرکز فساد هم بود ، کردیم . وقتی به آنجا رسیدیم درب قفل بود . هنوز در حال فکر کردن بودیم که به چه نحوی ردب را باز کنیم که یک دفعه حسین قاینی جلو رفت و قفل را گرفت بعد هم به بقّیة بچّه ها گفت : بیایید این قفل را بگیرید تا درب را درآوریم . پس از اینکه درب را درآوردند تمام شیشه ها را شکستیم و مشروبات را هم بیرون ریختیم و آنجا را هم نیروهای انقلاب در اختیار گرفتند&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی	احمد قنبری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانیکه در دبیرستان روستای درخشش با حسین قاینی همکلاس بودم . روز جشن 2500 سالة شاهنشاهی مسئولین دبیرستان به حسین گفتند : یک بلندگو برای مراسم امروز لازم داریم بروید و بلندگوی مسجد را بیاورید . حسین گفته بود که من اطّلاع ندارم بلندگوی مسجد کجاست . حسین بلافاصله به نزد من آمد و گفت : احمد ، مسئولین دیبرستان می خواهند از بلندگوی مسجد برای مقاصد خودشان استفاده کنند ، اگر به شما هم گفتند بلندگوی مسجد را بیاورید به آنها بگوئید من خبر ندارم بلندگوی مسجد کجاست ! چون اینها از بلندگوی مسجد که هر روز اذان و قرآن پخش می شود می خواهند ترانه های مختلف و مبتذل پخش کنند . زشت است با بلندگوی مسجد چنین کارهایی را بکنند .&lt;br /&gt;
تقید به انجام کامل ماموریت&lt;br /&gt;
موضوع	تقيد به انجام کامل ماموريت&lt;br /&gt;
راوی	محسن عباسی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در میانه پاتک تعدادی از برادران ارتشی به کمک ما آمده بودند و دلیل آن هم این بود که مانیروی کمی داشتیم . وقتی که پاتک دشمن شدت یافت و پاتکهای بعدی شروع شده بود ، برادران ارتشی به خدمت ایشان که معاون گردان بودند آمدند و گفتند که به ما دستو داده شده است . که برگردیم و عقب نشینی کنیم . شهید بسیار تند با آن برخورد کرد و گفت : در اینجا من مسئول هستم و تنها من دستور می دهم و از هیچ کس دیگری دستور نمی گیرم . مادام که پاتک دشمن تمام دفع نشده ،هیچکس به هیچ عنوان حق ترک منطقه و عقب نشینی را ندارد . این بود که آنان هم به محل پست های خود برگشتند و جنگ تا غروب همان روز ادامه داشت و شهید قاینی در آخرین لحظات آن روز به خدا پیوست . لیکن ما به مدد استقامت ها و رشادت های ایشان پاتکهای دشمن را دفع کردیم و برای اولین بار در طول جنگ پنج دستگاه تانک تی 72 دشمن را در آنجا غنیمت گرفتیم .&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	سید حسین محتشمی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 61 بعد از اینکه عملیات مسلم بن عقیل تمام شد . نیروها خودشان را برای پاتکها ی احتمالی دشمن آماده می کردند . در آن زمان من تازه به عنوان نیروی بسیجی از شهرستان بیرجند به خط مقدم اعزام شده بودم . منطقه ای که برادران در جریان عملیات به تصرف در آورده بودند درست مقابل نفت شهر بود و نیروی عراقی در تپه های شهر (نفت شهر ) مستقر بودند و ما کلاً در تیررس آنها قرار داشتیم . دشمن آتش سنگینی را بعد از عملیات بر روی نیروهای ما تدارک دیده بود بطوریکه در آن روز با توجه به گرد و خاک زیاد از انفجارات قادر نبودیم که اطراف خودمان را بخوبی ببینیم . در همین هنگام دیدم برادر حسین قاینی از سنگر فرماندهی خارج شد که به قسمتهای دیگر سرکشی کند . اما ناگهان ترکش به سر ایشان اصابت نمود و برادران کمک کردند و ایشان را سریع به بیمارستان قرارگاه منتقل نمودند. چیزی نگذشت دیدم ایشان مجدداً به خط برگشت.&lt;br /&gt;
شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
موضوع	شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی	حسن قاینی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همزمان برادرم حسین قاینی تعریف می کردند که در آخرین لحظات قبل از شهادتش تانکهای دشمن در حال پیشروی بودند و حسین هم نیروهای گردان را هدایت می کرد. یکی از تانکها به سنگر بچه های ما نزدیک شده بود. حسین لحظه شماری می کرد تا تانک هر چه بیشتر به سنگر نزدیک شود. در همین هنگام حسین بالای تانک پریده و درب تانک را باز کرد و بلافاصله نارنجک را داخل تانک انداخت. در لحظات آخر قبل از شهادت هم حسین می گفت: (السلام علیک یا ابا عبدا...) و بعد هم به فیض عظیم شهادت نائل شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16510 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF_%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%AD%DB%8C%D9%85_%D9%82%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C_%D9%85%D8%AD%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید عبد الرحیم قبادی‌ محبی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF_%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%AD%DB%8C%D9%85_%D9%82%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C_%D9%85%D8%AD%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-21T14:14:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = عبد الرحیم قبادی محبی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ فردوس ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[ ۱۳۶۴/۱۲/۲۱]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = فرمانده گروهان _ ادوات &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                =نام پدر [[ حجی ]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
ایثار و فداکاری&lt;br /&gt;
موضوع	ايثار و فداکاري&lt;br /&gt;
راوی	عبد الرحیم قبادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در میان مجروحان عده ای بودند که تقاضای آب می کردند و می گفتند: آب، آب. من هم برای اینکه کمکی کرده باشم ظرفی را پر از آب کردم و بالای سر ایشان بردم. در این میان مجروحی بود که دستش از بدن جدا شده بود لبانش خشکیده بود و تمام بدنش غرق خون بود و رنگ و رویی نداشت. لیوان آب را نزدیک لبانش بردم که ناگهان در آن طرف تر صدای بلند به گوش رسید: آب، آب. در صورتی که مجروح تاب و نوایی نداشت به من گفت: به همرزم دیگر آب برسان. به او گفتم: تو کمی آب بنوش بعد بر بالین او می روم و به او هم آب می دهم ولی او اصرار داشت آب را به فرد دیگری برسانم. من هم گفته او را انجام دادم و آب را به کسی که ناله می کرد رساندم. پس از این کار وقتی بر سر بالین آن مجروحی که قبلاً آب می خواست رفتم، دیدم که ضربان قلبش از کار افتاده بود و دیگر روحش به عالمی دیگر پرواز کرده بود، عالمی که در آن جنبه های ایثار و از خودگذشتگی در آنجا جلوه گر بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16526 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%86%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید احمد قاینی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%86%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-21T14:11:04Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = احمد قاینی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ سبزوار ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[ ۱۳۶۲/۸/۳۰]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ گل محمد ]] &lt;br /&gt;
}}	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی	سکینه مریم جامی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش از رسیدن خبر شهادت احمد، من خواب دیدم که حضرت امام به خانه ما آمده اند و نشستند، همه اقوام و خویشان هم بودند. ایشان گفتند: شما افتخار همسری شهید را دارید. همسر شما شهید می شود. روز بعد از این خواب بود که خبر شهادت احمد را به ما اطّلاع دادند.&lt;br /&gt;
اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
موضوع	اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
راوی	گل محمد قائنی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد تا سن 18 سالگی با من بر سر کوره کار می کرد یک روز گفت می خواهم به جبهه بروم و بعد از آموزش او را به اراک بردند بعد از چند وقت برای آوردن او به آنجا رفتم در موقع برگشتن گفت پدر جان بیا به قم برویم و امام را ملاقات کنیم به او گفتم کارهایم مانده و نمی توانم بیایم ولی قبول نکرد تا اینکه به قم رفتیم و وقتی امام در مدرسه فیضیه سخنرانی داشت به سخنان امام گوش دادیم و از آنجا به روستا برگشتیم.&lt;br /&gt;
حالات معنوی خاص&lt;br /&gt;
موضوع	حالات معنوي خاص&lt;br /&gt;
راوی	ماه بی بی فوزابی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی احمد برای اولین بار به مرخصی آمد شب اول تا صبح نخوابید و فقط نماز می خواند و گریه می کرد می گفت در کردستان رفیقانم را کشتند و همه آنها شهید شدند ولی قسمت من شهادت نشد.&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	رضا قائنی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 61 که من سرباز بودم احمد به محل خدمتم تماس گرفت و گفت من می خواهم به جبهه بروم گفتم : من در حال حاضر در حال خدمت کردن هستم شما هم اگر بروید کسی نمی ماند که به پدر و مادر کمک کند بهتر است شما کمی صبر کنید من که آمدم شما می توانید بروید هر چه اصرار کردم قبول نکرد و رفت . حدود شش ماه در کردستان بود و یک روز که من مرخصی آمده بودم او نیز آمد به او گفتم . شما دیگر لازم نیست که بروید وقت تشکیل خانواده است و باید زن بگیری او گفت : حرف زن گرفتن را نزن من فقط می خواهم به جبهه بروم و تنها راه جهاد و شهادت در راه خداست.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16509 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد قاینی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D9%82%D8%A8%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86%E2%80%8C</id>
		<title>شهید محمد کاظم قبیدیان‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D9%82%D8%A8%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-21T14:07:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمد کاظم قبیدیان &lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ نیشابور ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[ ۱۳۶۰/۹/۳]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ علی اصغر ]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
تشییع جنازهش&lt;br /&gt;
موضوع	تشييع جنازه&lt;br /&gt;
راوی	مهدی قبیدیان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من چون آن زمان که پدرم به شهادت رسیده بود بچه بودم و معنای شهادت را نمی فهمیدم. خیلی در فراق پدرم و از اینکه دیگر پدر ندارم گریه می کردم. دایی ام مرا دلداری می داد، موقعی که پدرم را در تابوت گذاشتند و می خواستند او را به خاک بسپرند به من گفتند: بیا و روی پدرت را ببوس، من چون سر پدرم خونی بود ترسیدم رویش را ببوسم، ولی پاهایش را بوسیدم و این آخرین وداع من با پدرم بود.&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	جعفر قبیدیان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم مریض بود و حالش وخیم. محمد که جهت آموزش نظامی به تهران رفته بود از این موضوع خبر نداشت. من از طریق تلفن با ایشان تماس گرفتم و موضوع را به اطلاع او رساندم و گفتم: سریع بیا تا پدر را ببینی. اما متأسفانه وقتی ایشان آمد پدرم فوت کرده بود. در تشییع جنازه شرکت کرد تا مراسم سوم پیش ما بود بعد گفت: من می خواهم بروم، ما گفتیم: برای مراسم هفتم هم باشید بعد از چند روز خبر شهادت ایشان به ما رسید&lt;br /&gt;
اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
موضوع	اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
راوی	مرضیه داورزنی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان محمد تعریف می کرد: یکبار که باهم در منطقه غرب بودیم، رفتیم تا برای بچه ها آب بیاوریم. در بین راه عکس امام را دیدیم که افتاده بود. محمد عکس را برداشت و بوسید و گفت: من نمی توانم این عکس را ببینم که روی زمین افتاده است. به من گفت: تا شما ظروف را آب می کنی من فکری به حال این عکس می کنم. و رفت عکس را بین سنگها پنهان کرد تا در بین دست و پا نباشد و بعد گفت: حالا خیالم راحت شد.&lt;br /&gt;
همت در رفع مشکل دیگران&lt;br /&gt;
موضوع	همت در رفع مشکل ديگران&lt;br /&gt;
راوی	مرضیه داورزنی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من مادر بزرگی داشتم که در مشهد زندگی می کرد. یک مرتبه به من گفت: دوست داشتم یک تلوزیون داشته باشم. تا اوقات خودم را با آن سپری کنم. شوهرم برای او یک تلوزیون خرید و برایش برد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16527 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_کاظم_قبیدیان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد قدمیاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-21T14:05:05Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمد قدمیاری&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ نیشابور ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۱/۱/۱]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[اسماعیل ]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من خودم سه بار خواب ایشان را دیدم که می آمد و می گفت:من با شما را می بینم اما شما من را نمی بینید.راوی    صدیقه حیدری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع    خواب و روياي شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد یک روز گفت: من خواب دیدم که شهید می شوم. برای همین رفت به مسجد روستا و پشت بلند گو از مردم حلالیت طلبید. چون م گفت: اگر من شهید شدم مدیون از این دنیا نروم.راوی    معصومه قدمیاری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع    خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب محمد به من گفت:مادر من خواب دیدم که امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع) به من می گفتند:باید از اسلام دفاع کنید و نگذارید دشمنان بر شما پیروز شوند بعد به من گفت:شما باید رضایت بدهید تا من به جبهه بروم.راوی    معصومه قدمیاری&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
* موضوع    احساس مسؤليت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار با هم برای درمان به کلینیک رفته بودیم در آن جا زنی را دیدم که خیلی گریه می کرد که از آن زن پرسید که چرا این قدر گریه می کنی؟آن زن گفت:ما از خرمشهر می آییم صدام به ماحمله کرده خانه و کاشانه ما را ویران کرده است زنان را به اسارت برده و کودکان را از بین برده است من همان لحظه دیدم که محمد رنگش پریده است و حالش تغییر کرد و بعد گفت:ما چطور مسلمانی هستیم که صدام به ما جمله کرده و ناموس و وطن ما را مورد نجاوز قرار داده است و ما بی توجه باشیم باید به جبهه برویم و از ناموس و وطن خود دفاع کنیم همین مسائل باعث رفتن او به جبهه شد و او در نهایت به جبهه رفت و در این راه هم به شهادت رسید.راوی    صدیقه حیدری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع    احساس مسؤليت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر محمد یک قرآن کوچکی داشت. او قرآن را از همسرش گرفت و گفت: قرآن را بده دست من باشد تا با او آرامش بیشتری داشته باشم و اگر من شهید شدم، به خاطر همین قرآن دیگران را شفاعت کنم.راوی    معصومه قدمیاری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع    همت در رفع مشکل ديگران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر محمد یک روز برای من تعریف کرد که من می خواستم به همراه محمد به نیشابور بروم کنار ماشین که می خواستیم سوار شویم یک زن با بچه اش ایستاده بود محمد روبه من کرد و گفت:برای چه سوار نمی شوید آن زن گفت:منتظر شوهرم هستم رفته پول قرض کند تا بیاید برویم بچه ام را ببریم دکتر محمد وقتی این را شنید دست در چیبش کرد تا به آن زن پول بدهد اما دید خودش هم پول ندارد بعد رفت و از یکی از اهالی مقداری پول قرض کرد و به آن زن داد آن زن از او تشکر کرد و رفت.راوی    سمانه قدمیاری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع    وطن دوستي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار محمد به من گفت:حالا که صدام به وطن ما تجاوز کرده من از جبهه برنمی گردم تا آنها را از خاک میهنمان بیرون کنیم و تا زمانی که و تا زمانی که جان در بدن داشته باشم جلوی این غاصبین خاک کشورمان می ایستم و با آنها مبارزه می کنم.راوی    صدیقه حیدری&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16580 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: محمد_قدمیاری‌}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%AC%D8%A8%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید رجبعلی قدیمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%AC%D8%A8%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-21T14:02:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = رجبعلی قدیمی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ قاین ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۶/۲/۴]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[دلاورجان ]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع    اولين اعزام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزندم رجبعلی قدیمی در حوزه ی علمیه مشغول تحصیل بود که جنگ تحمیلی ایران و عراق شروع شد با شروع جنگ ایشان به خانه آمد و گفت : می خواهم به جبهه بروم . اما پدرش گفت : درس تو واجب تر است . بهتر است درست را بخوانی و به این کارها کاری نداشته باشی . ایشان در مقابل حرف پدر سکوت کرد و به حوزه بازگشت . بعد از15 روز دوباره به خانه آمد و گفت : من این دفعه تصمیم خودم را گرفته ام و می خواهم به جبهه بروم چون دستور امام است و ایشان فتوا داده اند و این امر برمن واجب شده است و نیازی به اجازه ی پدر و مادر ندارم . سپس وسایلش را جمع کرده و با ما خداحافظی کرد و به جبهه رفت.راوی    خدیجه طاهری.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16617 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: رجبعلی‌_قدیمی‌}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان قائنات]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%81%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید فیروز قدیمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%81%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-21T13:59:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;  {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = فیروز قدیمی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ بجنورد ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۵/۱۲/۱۲]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = کشاورز&lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ محمد ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
   &lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
* موضوع    شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان عملیات کربلای 5 ، ما در خط دوم مستقر بودیم . شهید قدیمی و همراهانش جهت خاموش کردن کمین دشمن به خط مقدم رفتند و بعد از مدتی از ناحیه سر به شدت مجروح گردیده بود که قابل شناسایی نبود و مدتی جنازه اش در ستاد معراج شهدا مانده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16614 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: فیروز_قدیمی‌}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86_%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%A7%D9%86%E2%80%8C</id>
		<title>شهید رمضان قالیبافان‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86_%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%A7%D9%86%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-21T13:57:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = رمضان قالیبافان &lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ گناباد ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[ ۱۳۶۷/۱/۱۵]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = [[ بهشت قاسم ]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = دانش آموز &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ محمدرضا ]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
باسمه تعالي بسم رب الشهداء والصديقين گمان مبريد کساني که در راه خدا کشته مي شوند مردگانند بلکه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزي مي خورند . به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا درد اين جهان باشد براي من مگري و مگو دريغ دريغ بدام ديو درافتي دريغ آن باشد جنازه ام چو بيني مگو فراق فراق مرا وصال ملانت آن زمان باشد به نام الله پاسدار خون شهيدان ، پيامبر اکرم فرمود براي هر عمل نيکي عمل بالاتر و بهتر وجود دارد مگر شهادت در راه خدا با درود و سلام به يگانه منجي بشريت حضرت مهدي (عج) و نايب برحقش امام خميني و درود و سلام بر شهيدان گلگون کفن اسلام از کربلاي حسيني گرفته تا کربلاي ايران و با درود و سلام به رزمندگان اسلام و به اميد پيروزي اين عزيزان درجبهه هاي حق عليه باطل و به اميد آزادي اسرا و پيدايش مفقودين و با سلام به شما امت هميشه در صحنه با حضور خود چه در صحنه انقلاب . چه در صحنه جهاد با کفار بعثي مشت محکمي در دهان آمريکا و اياديش از جمله صدام زده ايد . به عنوان اولين سخن هدف خودم را از آمدن به جبهه برايتان بازگو مي کنم . هدفم از آمدن به جبهه براي احياء اسلام براي اينکه به کمک همرزمانم ريشه صدام را از زمين برکنيم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16489 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:رمضان قالیبافان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان گناباد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد قدرآبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-21T13:53:52Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمد قدرآبادی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ سبزوار ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[ ۱۳۶۵/۲/۲۹]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = تیر بار چی _ ادوات&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ سیف اله ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : علی رضا قدرآبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یکی از روزها بچه همسایمان داخل چاه افتاده بود و همه اقوامش روی چاه جمع شده بودند و کسی جرات نمی کرد که او را نجات دهد وقتی برادرم محمد دید مردم روی چاه جمع شده اند او هم وارد جمع شد و از دوستان پرسید چه خبر شده ؟ وقتی ماجرا را برایش تعریف کردند گفت : یک طناب بیاورید وقتی طناب را آوردند گرفت و به کمرش بست و داخل چاه رفت و بچه را گرفت و گفت طناب را بکشید و مردم طناب را کشیدند وقتی بیرون آمد بیهوش شد و به روی زمین افتاد که مردم او را به خانه آوردند وقتی مادرم فهمید که محمد بیهوش شده بسیار ناراحت شد که برادرم در جواب مادرم گفت خودم داخل چاه رفتم وکسی مرا به زور نفرستاده در ضمن برای نجات بچه همسایه رفته بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2016532 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%82%D8%AF%D8%B3%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد صادق قدسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%82%D8%AF%D8%B3%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-21T13:50:12Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمد صادق قدسی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ نیشابور ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۵/۴/۲۰]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = [[ بهشت فضل]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = فرمانده گردان &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ اکبر ]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : امر الله کابلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شب بعد از اینکه غذا خوردیم، یکی از معاونین گردان به نام شهید قدسی گفت : شما دو، سه شب است توی خط هستی . امشب من می روم شما استراحت کن بعد فرمانده گردان هم قبول کرد و گفت : شما امشب بمان بگذار قدسی برود . قدسی هم حرکت کرد، زمانی که می خواست برود، ما غذا می خوردیم . غذا نخورد . یک دو لقمه غذا خورد و حرکت کرد . گفتیم خوب حالا که می روی ماشین را یا موتور ببر تا صبح از آن طرف که برمی گردی گزارش هم از خط بیاوری تا ببینیم در خط چه خبر بوده است . گفت : اشکال ندارد حالا من می روم ولی صبح من را می آوردند . دو شب قبل از اینکه خط را تحویل بگیرم در خواب زمزمه ای به گوشم رسید با خودم گفتم خدایا این چیست آیا خوابم یا بیدارم . بعد که از خواب پا شدم، دیدم همین برادر شهید قدسی هستند که در نیمه های شب ساعت 2 و سه بعد از نصف شب بعد از اینکه نماز شبش را خوانده، شروع کرده به زمزمه کردن قسمتهایی از دعای کمیل و با خودش راز و نیاز می کند و گریه سر داده است . بعد آن شب به من گفت : می خواهم بروم جلو . ایشان وقتی جلو رفتند با خودم حس کردم که یک حالت دیگری است . در سنگر داشتم استراحت می کردم، البته بی سیم آنجا بود، تلفن هم کنار دستم بود، چون خط پدافندی را بیشتر با بی سیم کار می کردیم، تلفن کنار دستم بود، همانطور که استراحت می کردم دیدم حرکت دشمن فرق کرد . دیدم که دشمن کالیبر می بندد و همراه با کالیبر خمپاره شصت می زند که صدا ندارد . گفتم امشب تلفات از ما نگیرد با این تاکتیک خیلی خوب است . هنوز می خواستیم تماس بگیریم، دیدم بچه ها زنگ می زدند از گروهانی که توی خط داشتیم تماس گرفتند که شهید قدسی زخمی شده است . بلند شدم فرمانده گردان که خواب بود را بیدار کردم و گفتم : از پشت خط اینطوری گفته اند . در جواب گفتند : خیلی خوب، بلند می شوم، می روم آنجا، بلند شدند و رفتند اورژانس وقتی برگشتند قدسی شهید شده بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالات معنوی قبل از شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : سید مرتضی حسینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید جانشین گردان یدالله بود . خط را می خواستیم به گردان یدالله تحویل دهیم بنابراین برای شناسایی خط آمده بود . به من گفت : بیا برویم خط را ببینیم . از مقرمان حرکت کردیم به سمت خط که می رفتیم دیدم چهره شهید قدسی کلی با قلبش متفاوت است . شهید قدسی از نظر چهره سبزه بود ولی حالا آنقدر نورانی شده بود که نور از پیشانی ایشان منعکس می شد . گفتم : قدسی مواظب باش که خیلی نورانی شده ای . این خاکریزی که ما آمدیم فاصله مان با عراقیها بیشتر از 20 متر نیست و در معرض دید عراقیها هستیم . شهید گفت ما اتفاقاً آرزوی شهادت داریم . من به شوخی گفتم : پس مواظب باش این یکی دو روزی که باهم هستیم به شهادت نرسی ، به هر صورت خط را تحویل دادیم و به عقب برگشتیم به پایگاه شهید برنسی که رسیدیم تلفن زنگ زد ، گفتیم : چه خبر است . گفتند : که قدسی شهید شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : ربابه قدسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از پیروزی انقلاب با محمد صادق به مشهد رفتیم . من به ایشان گفتم : بیا دو کفن برای خودمان بخریم . ایشان فرمودند من که بمیرم همین لباسم کفن است که همین طور هم شد ، چون وی در خط مقدم به شهادت رسیده بود او را با لباسش دفن کردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : امر الله کابلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خط پدافندی شلمچه که فاصله ما با دشمن به اندازه یک رودخانه بود در آن شب محمد صادق برای شناسایی منطقه از سنگر خارج شده بود و به طرف خط رفت ساعت 12 نیمه شب بودچون با خط تماس بی سیم داشتیم و با تلفن صحرائی بیشتر صحبت می کردیم تلفن را بر روی سینه ام قرار دادم و مشاهده کردم دشمن نسبت به شبهای قبل حرکات دیگری دارد در زمان شناسایی ترکش خمپاره شصت به جلوی محمد صادق به زمین می خورد و وی به شهادت می رسد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات نحوه مجروحیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : حسین سبیانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 63 بود که محمد صادق مجروح شد و تیر به دستش اصابت کرده بود ،ولی بعد متوجه شدیم که محمد صادق از 2 نقطه از پا و دستش مورد اصابت گلوله قرار گرفته بوده .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات بعد از مجروحیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : ربابه قدسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدت طولانی بود که محمد صادق به مرخصی نیامده بود تا اینکه علی دریافت تلگرافی متوجه شدم که پایش مجروح شده و به بیمارستان تهران منتقل گردیده است . خودم را به بیمارستان رساندم و از پرستاران آن بخش شنیدم که محمد صادق بعد از عمل جراحی در حین بیهوشی مدام نام حضرت علی (ع) بر زبانش جاری بود . بعد از مرخصی از بیمارستان 9 ماه از محمد صادق پرستاری کردم . و در موقع عمل که ترکش پایش را بیرون آوردند قبل از عمل خودش با تیغ ترکش را در آورده بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : عباس بلوتی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدودا 65/4/20 بود که در منطقه شلمچه توسط مزدوران عراقی (ستون پنجم) بواسط اصابت خمپاره به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : امر الله کابلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه چهار روز قبل از شهادت محمد صادق بود که خط را تحویل بگیریم نیمه های شب از صدای خمپاره بیدار شدم مشاهده کردم که محمد صادق است که خمپاره می زند و بعد با صدای دوشکا و تیربار صدای خمپاره را مخفی میکرد که بچه ها با صدای خمپاره آسیب نبینندو خمپاره ای به کنار دست وی به زمین می خورد وبه آرزویش می رسد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین جملات شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : امر الله کابلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب شهادت محمد صادق قدسی بود و بعد از نماز جماعت چون همه رفته بودند به صحبت با وی نشستم ایشان گفتند : مردم سه دسته اند : 1- بی تفاوتند . 2- همرنگ جماعتند . 3- رنج می برند و آرزوی مرگ دارند . او در آن شب عذایی نخورد و لقمه ای نان را برداشت و به راه افتاد تا ساعت 1 نیمه شب بود که خبر شهادت ایشان را دادند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالات معنوی قبل از شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : امر الله کابلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی دو شب قبل از شهادت ایشان بود که من در حالت خواب بودم و ناگهان در ساعت 3 نیمه شب زمزمه ای به گوشم رسید، فکر کردم که خواب می بینم از خواب بیدار شدم ایشان را دیدم که در گوشه ای خلوت کرده و با پروردگار خویش راز و نیاز می کند . شب قبل از شهادت محمد صادق من خط را تحویل گرفتم و شب دوم ایشان به من گفتند : تو خسته هستی من امشب به خط می روم و ایشان در آن شب حتی شام نخورند چون می خواستند به خط مقدم بروند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2016558 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D9%82%D8%AF%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید سید علی اصغر قدمگاهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D9%82%D8%AF%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-21T13:47:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = سید علی اصغر قدمگاهی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ نیشابور ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۵/۳/۱]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ سید حسین ]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : سیدتقی هاشمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید علی اصغر یکی از افرادی بود که داوطلب شد تا تعدادی بی سیم و کد رمز را به دیده بانها مستقر در خط مقدم برساند . او در یک مسیری که شدیداً زیر آتش عراقیها و در دید مستقیم دشمن قرار داشت باید می رفت که در همان جا مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به آرزوی دیرینه خود که همانا شهادت در راه خدا بود نائل شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : سیدتقی هاشمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحانی گردان علی اصغر بعد از شهادت سید علی اصغر تعریف می کرد که علی اصغر یک شب قبل از شهادتش خواب دیده بود که داخل باغ بسیار بزرگ مصفّایی است . من در همان جا فهمیدم که ایشان به شهادت می رسند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : سید محمد عیسی هاشمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی اصغر یک روز با ماشین رفته بود به خاطر نصب تمثال مبارک حضرت امام روی شیشه جلوی ماشین از دست مأموران رژیم کتک خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2016572 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%AF%D8%B3_%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%81_%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید احمد قدس شعرباف نژاد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%82%D8%AF%D8%B3_%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%81_%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2020-08-21T13:44:48Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = احمد قدس شعرباف نژاد&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ مشهد ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[ ۱۳۶۵/۱۶/۴ ]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ علی اکبر ]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : سید مرتضی باشی ازغندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد در حالی که لبخندی بر لب داشت ، می گفت : تو که از کار افتادی ، جواد و مرتضی و محمّد هم که شهید شدند ، بقیّه بچّه های غوّاص والفجر 8 هم یا مجروحند یا در منطقه نیستند و اگر هم در منطقه حاضر باشند در واحد تخریب نیستند با این حساب نان ما تو روغن است . در عملیّات آبی آینده ما جزء غوّاصان خط شکن خواهیم بود . آری او در عملیّات آبی بعد - کربلای 4 - نانش تو روغن شد و به این ترتیب او هم بسوی معشوق شتافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2016553 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
==کدگزاری==&lt;br /&gt;
   jabe&lt;br /&gt;
gallery&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%DB%8C</id>
		<title>شهید محمود قدرتی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-21T13:41:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمود قدرتی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[مشهد ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[ ۱۳۶۲/۵/۱۷]]،[[ مهران]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = [[ گلزار بهشت رضا ]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                =  نام پدر [[ رجبعلی ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرکشی از خانواده شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی محمود اسماعیلیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی دیگر از رزمندگان واقعی که حرکات به نماز، وضو، برخورد و جنگیدنش با هم فرق داشت،محمود قدرتی بود . در زمانیکه شدت آتش اجازه حتی خواندن را به کسی نمی داد و همگی مجبور بودیم بصورت نشسته و با پوتین نماز می خواندیم این عزیز به دنبال آب می گشت تا وضو بگیرد و پس از آن در پناه تانکی سعی می کرد تا نمازش را بصورت عادی و ایستاده بخواند . او جوانی حدود 17 ساله بود، با برخوردی گرم و صمیمی با همه . در هوای گرم و گرد و خاک فراوان کیسه ها را خاک کرده و روی هم می گذاشت . در این موقع که تشنگی همه ار عذاب می داد . از محمود قدرتی پرسیدم : آیا آب داری؟ او بلافاصله قمقمه اش را به من داد . در این فاصله دو نفر دیگر هم در کنار من ایستاده و منتظر بودند تا آنها هم آب بخوردند ، اما در قمقمه فقط یک جرعه آب بود و آن هم در یک ثانیه تمام شد . با تمام شدن آن یک جرعه آب، متوجه نگاه حیرت آمیز قدرتی شدم . او می خواست همان مقدار کم آب را به هر سه نفرمان بدهد . در دل از گذشت و ایثار این مرد درس گرفتم . ساعتی بعد برای آوردن آب هر کدام به یک طرف حرکت کردیم . قدرتی به چپ و من به راست خاکریز حرکت کردیم . از پیدا کردن آب منصرف شده و برگشتیم، اما قدرتی در آوردن آب هم از من پیشی گرفته بود و کی کلمن اب یخ در دست آمد و با خنده گفت : بخوردید و بجنگید . بعدازظهر آن روز محمود قدرتی خود را به پشت خط رسانده حمام کرد . لباس نو پوشید، برگشت و در حالیکه به ما روحیه می داد و می گفت : بیایید در برابر اینها مردانه بایستیم . او در حالیکه با تیربار به طرف افراد پیاده دشمن رگبار می زد از ناحیه پیشانی مورد اصابت قرار گرفت و شهید شد . خون تازه او بر روی کیسه های خاک به زیبایی لاله بود که ما را به مقاومت وا می داشت . در حالیکه جنگ شدید ادامه داشت . تعداد تانکهای منهدم عراق از حد شمارش گذشته بود و در دشت وسیع روبرو به طور نامنظم از کار افتاده بود . در پاتکهای بعدی تانکهای شان حتی تا روی خاکریز ما نیز آمدند و توسط همان رزمندگان که با پای برهنه می دویند و تکبیر گویان آرپی چی می زدند، به آتش کشیده شدند . اجساد بعثی ها بوی گندی گرفته بود و دیگر برای نفس کشیدن هم مشکل داشتیم . شب هنگام چند نفر کیسه های خاک بر دوش به طرف این اجساد رفته تا خاک رویشان بریزند، اما فایده ای نداشت، بر روی خاکهای نرم چیزی پرده مانند پراکنده بود . بعد از فکر زیاد متوجه شدم آن پرده مانند که بر روی خاک پف کرده بود . چیزی نیست بجر پوست و گوشت قطعه قطعه شهیدان که به من توصیه می کردند را ما ، هدف ما و ولایتمان را نگهدارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2016538 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%DB%8C_%D8%AC%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D9%85</id>
		<title>شهید غلامحسین قدرتی جاجرم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%DB%8C_%D8%AC%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D9%85"/>
				<updated>2020-08-21T13:38:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = غلامحسین قدرتی جاجرم&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[بجنورد ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۶/۶/۲۱]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = [[گلزار شهدا ]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[ قادر ]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم است وقتی که پسر خواهرش رحمت الله باقری را آوردند و در جاجرم تشییع جنازه نمودند . گفت : قسم به خون پاک شما شهیدان راهتان ادامه خواهم داد و با دشمنان اسلام تا آخرین نفس مبارزه خواهم نمود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین وداع با دوستان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید وقتی که پسر خواهرش به شهادت رسید، تصمیم گرفت تا به جبهه برود و از اسلام و مملکت خود دفاع نماید، و ادامه دهنده راه شهدا باشد . موقع اعزام به من گفت :&amp;quot; حسن جان، این سفر آخر من است و دیگر برنمی گردم .&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2016544 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C_%D8%AF%D9%88%DB%8C%D9%86</id>
		<title>شهید علی قدیمی دوین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C_%D8%AF%D9%88%DB%8C%D9%86"/>
				<updated>2020-08-20T19:55:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = علی قدیمی دوین&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[شیروان ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۱/۴/۲۴]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = بهداری&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[عید محمد ]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
    &lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع    عشق به ائمه اطهار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب در منطقه نشسته بودیم و دعای می خواندیم که یکدفعه علی روبه من کرد و گفت همین الان آقا امام زمان (عج) را دیدم ،ایشان در کنارم نشسته بود نمی دانم چگونه این اتفاق افتاد ولی به شدت هم گریه می کرد وزار می زد و می گفت الان آقا را دیدم .راوی    علی اکبر حمیدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چندین بار پسرم علی را در یک باغ زیبا و سرسبز خواب دیدم یکبار در خواب به او گفتم اینجا چه کار می کنی و بعد کجا می روی ؟ گفت : پدر جان من می روم مشهد من جایم در مشهد است آن زمان به او گفتم مگر تو نمردی ؟ گفت : نه بابا من نمردم من و دوستانم در مشهد هستیم .راوی    عید محمد قدیمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع    پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از اینکه علی به منطقه برود یک روز رفته بود و عکسش را بزرگ کرده و آورده بود و آن را به من داد و گفت : مادر جان این عکسم را بزرگ کردم که بعد از شهادتم آن را در موقع تشییع جنازه ام جلوی جنازه ام بگیرد .راوی    رقیه سلطان برزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع    فکاهي وقايع خنده دار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی یک روز به خانه ما آمد و از او سئوال کردم چه می خوری که درست کنم گفت : دوغ رفتم دوغ گرم درست کردم و روغن زرد بسیار ی هم در آن زدم بعد که آوردم همگی بخوریم من ظرف را که گذاشتم ایشان رو به من کرد و گفت زن عمو این طرف بشنید ،من گفتم نه همین جا خوب است اما اسرار کرد و من نشستم زمانیکه غذا تمام شد دیدم علی می خندد پرسیدم برای چه می خندی ؟ گفت زیرا من به این خاطر به شما گفتم آن طرف بشنید که روغن زرد کمتری داشت و این طرف بیشتر داشت و من با این کلک روغن زرد بیشتری می خوردم.راوی    ستاره محبی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع    خواب و روياي شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز که شبش عملیاتی انجام شد ناهار را دیر آوردند یعنی حدود ساعت 30/5 الی 6 بعدظهر ناهار آوردند من به علی گفتم مثل اینکه خبری است که ناهار این موقع آوردند ،بعد از اینکه ناهار را آوردند نوبت من بود که ظرفها را بشویم ،وقتی رفتم که ظرفها را بشویم دیدم که ایشان آمدند و به اسرار ظرفها را گرفت که بشوید وگفت می خواهم این را بشوییم تا هر دفعه آمدی ظرف بشویی یاد من بیفتی و بگویی خدا بیامورزدش و من هم شروع به شوخی با او کردم که برگشت و گفت : من خودم خواب دیدم شهید می شوم و فردا شب هم پیش امام حسین (ع) هستم و سلامتان را به امام حسین (ع) می رسانم . داخل سنگر اینقدر خوشحال بود که اینگار دوست داشت برقصد و به همه می گفت : سلامتان را به امام حسین می رسانم و بعد از نماز صبح که عملیات شروع شد در همان اوایل کار شهید شد .راوی    غلام خالقی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع    پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانیکه عملیات می خواست شروع بشود و برویم خط ،علی آمد و به من گفت : غلام می شود یک سطل آب رویم بریزی ؟ می خواهم غسل شهادت کنم من هم در جواب گفتم که نوکرت هم هستم علی جان بالاخره بعد از اینکه غسل کرد گفت فقط خواهش می کنم از شما که بعد از شهادتم مواظب باشید که جنا زه ام به دست دشمن نیفتد و قول بدهید جنازه ام را به عقب دهید جنازه ام را به عقب بر گر دانید .راوی    غلام خالقی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع    تولد و کودکي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر ومادر علی در زمان ازدواجشان تا 7 الی 8 سال بچه دار نشدند ، خیلی این طرف وآنطرف رفتند اما فایده ای برایشان نداشت تا اینکه نذر کردند که به حرم امام حسین علیه السلام بروند تا خداوند بچه ای به آنها بدهد بعد این زن وشوهر با پای پیاده رفتند کربلا وقتی از زیارت برگشتند بعد از گذشت مدتی خداوند تبارک و تعالی بچه ای به نام علی به آنان عنایت کرد .راوی    علی اکبر زراعتکار&lt;br /&gt;
    &lt;br /&gt;
* موضوع    خواب و روياي شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب در منطقه من ساعت یک نیمه شب ایشان را بیدار کردم و گفتم علی جان بلند شو می خواهیم هندوانه ای گذاشته بودیم در کلمن تا حسابی سرد بشود را با دیگر بچه ها بخوریم قبل از اینکه دیگران به او تک بزنند بعد با خنده گفتم هر چند که قابل دیگران را ندارد اگر آنها بخورند انگار ما خوردیم اما حیف است خلاصه علی بیدار شد اما دیدم ناراحت است وبه من گفت : ای کاش من را از خواب بیدار نمی کردی تا بقیه خوابم را ببینم ،پرسیدم مگر چه خوابی می دیدی گفت : خواب می دیدم در حال خواندن دعا هستم و بعد رسیدم خدمت ابا عبد الله امام حسین علیه السلام و از امام حسین (ع) در خواست کردم که به کربلا بروم و از یاران امام حسین بشوم ودر کربلا شهید شوم که یکدفعه شما مرا از خواب بیدار کردی .راوی    علی اکبر حمیدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* راوی    علی اکبر حمیدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب عملیات علی یک مقداری درد داشت چون تازه آپاندیسش را عمل کرده بود من وچند تن از دوستان هر چه به او اسرار کردیم که نیا گفت نه من باید به عملیات بیایم زیرا من عاشق هستم ،اگر امشب پیروز شدیم و سالم برگشتم که هیچ ولی اگر شید شدم سلامم را به خا نواده ام برسانید و به آنها بگوئید که علی به آرزویش رسید .راوی    علی اکبر حمیدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع    ايثار و فداکاري&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب عملیات به ستون یک به طرف دشمن در حال حرکت بودیم که ناگهان بارانی از گلوله بر سر ما ریخت و به شدت در زیر آتش دشمن گیر کردیم که یکدفعه علی از من رد شد و رفت به طرف جلوی ستون پرسیدم کجا میروی تو عقب تر از منی اما علی گفت : خودم می دانم ولی میروم در جلوی ستون حرکت کنم که اگر تیری به سمت بچه ها آمد به من اثابت کند و دوستانم زخمی نشوند .راوی    علی اکبر حمیدی &amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16622 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: علی‌_قدیمی‌دوین‌}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شیروان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D9%82%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید جهانبخش قدوسیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D9%82%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-08-20T19:53:14Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Azizi: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;  {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = جهانبخش قدوسیان&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[بجنورد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۱/۱۰/۹]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[غلامحسین ]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
    &lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یکی از ورزها بطور ناگهانی متوجه حجم زیاد آتش دشمن شدم . با خود گفتم چه خبر شده بالای تپه رفتم نگاهی به خط انداختم مشاهده کردم از تپه کوچکی که در جلو خاکریز قرار داشت در یک لحظه تعداد 6 گلوله آرپی چی از یک نقطه به سمت دشمن شلیک شد عراقی ها هم گرای آنجا را گرفته و باشد آنجا را زیر آتش خمپاره 60 گرفته بودند با سرعت سعی کردم خودم را به بچه ها برسانم تا به آنها بگویم از یک نقطه اینقدر پشت سر هم شلیک نکنید بلکه پص از هر شلیک جای خودتان را عوض کنید و همچنین همگی از یک نقطه شلیک نکنید اما متأسفانه زمانی که من به نزدیک آنها رسیدم یک گلوله خمپاره 60 به وسط آنها خورد و اولین نفر از گروهان ما برادر بسیجی مخلص جهانبخش قدوسیان از بچه های راز بود که به شهادت رسید و بقیه دوستانش هم مجروح شدند اینها چند گلوله آرپی چی را باهم آماده می کردند شمارش می دادند یک دو سه و بعد همزمان باهم شلیک می کردند روحیه بسیجی ها و کادر خیلی بالا بود همه نیروها مخلص و عاشق شهادت بودند دعاها و زمزمه های شبانه خط را معطر کرده بود.راوی    محمد صفری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع    ايثار و فداکاري&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم زمانی که فررندم جهانبخش در بجنورد تحصیل می کرد. در کلاس درس نشسته بود که ناگهان خانومی درمانده با صدای لرزان وارد کلاس درس شد و به دانش آموزان گفت: پسر بچه من در بیمارستان بستری است و احتیاج به خون دارد محض رضای خدا هم که شده کمک کنید. سکوتی کلاس را فرا گرفته بود ناگهان شهید سکوت را می شکند و همراه با آن خانوم نیازمند به بیمارستان می رود و خون اهدا می کند و برای اینکه کسی نفهمد و ریا نشود به کسی حرفی نزده بود. که بعدها از برادرش شنیدیم.راوی    غلامحسین قدوسیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع    خواب و روياي شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم خوابی که شهید جهانبخش در مورد شهادتش دیده بود را اینگونه نقل کرد: خواب دیدم که در باغی هستم و جویبارهای قشنگ و درختان سرسبز وزیبایی دارد و یکی از همرزمان شهیدم نیز آنجاست که با هم به بحث و گفتگو پرداختیم که همرزمم ازمن درخواست کرد که نزد آنها بیایم و من هم قبول کردم وگفتم: حتماً خواهم آمد. که همانگونه هم شد و ایشان به درجه رفیع و والای شهادت نائل گردیدند.راوی    مجید خسروی&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16596 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: جهانبخش‌_قدوسیان‌}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Azizi</name></author>	</entry>

	</feed>