<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Babaee9704</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Babaee9704"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Babaee9704"/>
		<updated>2026-06-05T09:42:39Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%DB%8C(%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%AC%DB%8C)</id>
		<title>شهید علی صادقی(دراجی)</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%DB%8C(%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%AC%DB%8C)"/>
				<updated>2018-07-15T15:47:00Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Babaee9704: صفحه‌ای جدید حاوی «شهید علی صادقی (دراجی)   زندگینامه  شهید صادقی معروف به «ابومیثم» بود. ابومیثم...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید علی صادقی (دراجی)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید صادقی معروف به «ابومیثم» بود. ابومیثم یکی از فرماندهان برجسته ی سپاه بدر بود که سالها مجاهدت فراوان در جبهه های غرب و جنوب کشورمان داشت و در عملیات های متعدد سپاه پاسداران علیه رژیم بعثی صدام حضور چشمگیر داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابومیثم بعد از پایان جنگ نیز برای ضربه زدن به رژیم بعث عراق عملیات های زیادی را طراحی و اجرا کرد. سرانجام این مجاهد راه خدا در سال 1379 هجری شمسی در راه زدودن عتبات عالیات از لوث حکومت رژیم خوانخوار عراق، به دست مزدوران صدام به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از نابودی رژیم بعث خانواده او راهی عراق شدند. سالها بعد یک باره کشور سوریه مورد حمله ی تروریست های تکفیری قرار گرفت. علی صادقی (دراجی) فرزند برومند ابومیثم راه پدر را در پیش گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او نیز به عنوان داوطلب دفاع از حرم حضرت زینب علیه السلام دمشق رفت. سرزمین شام باید از لوث وجود وهابیون و تروریست های سلفی پاکسازی می شد. گردان های مدافعان حرم تشکیل شد. کتائب ذوالفقار، حزب الله و ... توسط شیعیان عراق منسجم شد و به دفاع از حرمین پرداختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در مقابل حملات عناصر وابسته به گروهک های تکفیری، به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او یکی از جوانان پرشور عراقی بود که دانشجوی رشته ی حقوق ورودی سال 1391 دانشگاه شهید بهشتی تهران هم بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Babaee9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D8%B3%DA%AF%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید علی عسگری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D8%B3%DA%AF%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2018-07-15T15:43:45Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Babaee9704: صفحه‌ای جدید حاوی « پذیرفته باشد.»   شهید به روایت برادر:  ایشان بسیجی داوطلبی بود که به رغم همه ی...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; پذیرفته باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید به روایت برادر:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان بسیجی داوطلبی بود که به رغم همه ی موانعی که در این راه داشت، همه ی این موانع را دور زد و از درآمد خودش یک حقوق معمولی و کارگری بود، همه ی هزینه ها را پرداخت کرد و به جبهه ی سوریه اعزام شد تا اینکه به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان به عنوان بسیجی داوطلب به سوریه رفتند و با نیروهای مدافع حرم تشکیل یک گردان دادند. ده سال پیش از شهادت ایشان، ما منتظر شهادتش بودیم! در ابتدای حمله ی آمریکا به عراق!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست یک شب با هم داشتیم یک برنامه ی تلویزیونی می دیدیم که در آن نشان می داد که سربازان آمریکایی در عراق به زنان مسلمان و غیرمسلمان عراقی توهین می کنند. ایشان وقتی با این صحنه ها مواجه شد، تنش لرزید و عراقی توهین می کنند. ایشان وقتی با این صحنه ها مواجه شد، تنش لرزید و اصلا دچار یک حالت عجیبی شد! این مسئله را در وصیتنامه اش نیز قید کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان به من گفتند که برادر! رسول الله علیه السلام فرموده است که هر کس ندای کمک خواهی مسلمانی را بشنود و به فریاد او نرسد، مسلمان نیست! ما اسم خودمان را مسلمان گذاشته ایم و به این بی توجه هستیم. این را گفت و بلند شد. ده سال پیش ایشان به عراق رفت و در کنار گروه های شیعه به جنگ با آمریکا پرداخت. در عراق آرپی جی زن بود. هم ه ی هزینه های اعزام و سفرش به عراق را نیز از هزینه ی شخصی خودش پرداخت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی معتقد بود که حکم جهاد و شهادتش را بلاواسطه از دست امام حسین علیه السلام دریافت کرده! صبح روزی که می خواست به جبهه ی سوریه اعزام شود، به مادرش گفت که وعده ی نهایی به من داده شده، امام حسین علیه السلام دیشب در خواب به من وعده جهاد و شهادت داده اند. همه ی کارها و حساب و کتاب هایش را انجام داد و تنها یک فیش حج تمتع داشت که به مادر و پدرشان داده و راهی سوریه می شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان به خاطر ولایت راهی سوریه شد و یکی از خصوصیات با ارزش، ولایتمداری ایشان بود. در زمان فتنه در بندرعباس در پروژه ای عهده دار امور ولایتمداری ایشان بود. در زمان فتنه در بندرعباس در پروژه ای عهده دار امور جوشکاری بود. وقتی مطرح شد که رهبری می خواهد در نماز جمعه حاضر شود و به بررسی نکاتی درباره ی فتنه بپردازد، ایشان از بندرعباس به تهران آمد و در نماز جمعه شرکت کرد. هنگامی که حضرت آقا در خطبه های نماز جمعه خطاب به حضرت ولیعصر (عج) فرمودند که مولای من! آقای من! جسم ناقصی دارم که آن را هم تقدیم به انقلاب می کنم، شهید عسگری به پهنای صورت اشک می ریخت و ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جریان فتنه به یاری رهبر می شتابد. این یعنی دقیقا خود را با منویات آقا منطبق کردن. شهید عسگری هنگامی که صحبت های آقا پخش می شد سکوت می کرد و سرتاپا گوش می شد به استماع کامل سخنان ایشان می پرداخت و دیگران را نیز به سکوت و گوش دادن ترغیب می کرد. اگر می خواهید بدانید که چه چیزی شهید عسگری رابه اینجا رساند، باید بگویم که صداقت، ایمان، ولایتمداری و نماز شب های ایشان بود که وی را به این درجه رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما یادم هست یادواره ی تجلیل از بازیگران سریال شهید بابایی از تلویزیون در حال پخش بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در خانه بودم و در حال نگاه کردن آن برنامه بودم. در همین هنگام بود که مجری برنامه گفت به احترام خانواده ی شهید بابایی بایستید، من نشسته بودم و به احترام ایشان و خانواده شان ایستادم. وقتی از جای خودم برخاستم، تلفنم زنگ زد! از سوریه تماس گرفته بودند و خبر شهادت آقای علی عسگری را به من دادند. ما ده سال بود انتظار شهادت او را می کشیدیم. شهادت در رفتار و چهره ی او نمایان بود. ن پس از شنیدن این خبر خدا را شکر کردم. اگر جز این بود باید افسوس می خوردیم. اکنون هم خدارا شاکریم که شهیدی در راه خدا دادیم و برای شفاعت امیدواریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید علی عسگری در سن 29 سالگی در نهم بهمن 1391 در سوریه، طی عملیات دفاعی در مقابل تکفیری های مزدور که قصد تخریب حرم حضرت زینب علیه السلام را داشتند، به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قسمت هایی از وصیت نامه ی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم... من علی عسگری، فرزند بهروز، پس از سپاس خداوند عزوجل و نثار درود بر محمد و آل محمد شهادت می دهم که خدایی به جز خدای یگانه نیست شهادت می دهم که محمد علیه السلام پیامبر و آخرین فرستاده ی خداست و ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اکنون که این وصیتنامه را می خوانید نمی دانم که خداوند مرگم را چگونه رقم زده است ولی همه آرزویم و تلاش شبانه روزی ام بر این بوده که شامل آیه ی شهدا عند ربهم یرزقون باشم اما خدا می داند که برای شامل شدن بر این آرزو با همه توان تلاش کرده ام، امید است که خداوند قبولم کرده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادران و خواهران آیا نشنیده اید که رسول الله علیه السلام فرمود: هر کس ندای فریادخواهی مسلمانی را بشنود و به کمک او نشتابد مسلمان نیست؟ آیا ندای فریاد خواهی ملت های مظلوم و مسلمان را نمی شنوید؟ شاید تصویر کنید که می گویم بیشتر از توان خود را هزینه کنید اما آیا به کمترین میزان نیز که حفظ حرمت و ابهت انقلاب و مملکتمان می باشد نمی توانید هزینه کنید؟ آیا اگر مقداری از مایحتاج زندگی بر ما کاسته شد باید سراسیمه شده به جان هم بیفتیم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزانم راه را غلط نروید، راه همان است که رهبر فرزانه ی انقلاب حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای ما را بر آن هدایت می کند هوشیار باشید که دشمن ریشه ی ما را هدف گرفته، چشم دشمن را هدف بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنده همیشه آرزو داشتم که در زمان سیدالشهدا بودم و در رکابش جهاد می کردم اما دیدم الان هم فرق با آن زمان نمی کند شیعیان در سرزمین شام در ظلم و ستم هستند. حتی بارگاه احیاگر عاشورا حضرت زینب کبری علیه السلام مورد تعرض لشکر کفر واقع شد. الان که این وصیتنامه را می خوانید امیدوارم حضرت زینب علیه السلام مرا به عنوان پاسدار حرمت بارگاه مبارکش و مدافع شیعیان پذیرفته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادران و خواهران به شما وصیت می کنم از رهنمودهای رهبر والامقام و فرزانه امام خامنه ای راه را بجویید. برای مادیات زیاد خود را به زحمت نیندازید و قدری به فکر آخرت باشید. این مشکلات به قول مرج عالی قدر آیت الله بهجت که روحش قرین رحمت خدا باد! گرفتاری های قبل از ظهور امام زمان برای مسلمانان می باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزانم اندکی صبر، سحر نزدیک است. اما همشهریان گرامی، دوستان و آشنایان و اقوام، در این مدت در زندگی فراز و نشیب های زیادی کشیده ام که غالباً براساس بعضی سوء تفاهم هایی بوده که بعضی عزیزانم مرتکب شده اند، همه ی شما را حلال می کنم اما تعدادی از شما نیز بر گردن من حق داشتید، با همه ی توان و امکان تلاش کردم که رضایت شما حاصل شود و به نظر خودم توانستم بیشتر دین ها را ادا کنم و رضایت حاصل کنم اما آنهایی که بر گردن من حق دارند به یگانگی خدا سوگندتان می دهم که یا حلالم کنید یا از پدر و برادرانم بخواهید تا جبران کنند؛ چون قصدم بدی نبوده که دینی بر گردنم باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجودتان را شامل این حدیث کنید که می فرماید در روز قیامت منادی فریاد می زند کسانی که از خدا طلبکار هستند برخیزند، تعدادی از مردم بر می خیزند از آنها سوال می شود که شما چه کار کرده اید که از خداوند طلبکارید؟ می گویند: ما بندگانش را به خاطر خدا حلال کردیم و اکنون از خدا طلبکاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما پدر و مادر عزیزم، اگر خونم در راه خدا ریخته شد اندوهگین نباشید، شادی کنید که این آرزوی اولیای خدا بود آیا نه این است که همه دیر یا زود خواهند رفت؟ پس فقط صبر کنید و به یاد اهل بیت علیه السلام سید الشهدا علیه السلام سوگواری کنید و برای آمرزش من هم دعا کنید و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Babaee9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D9%82%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید قاسم مکاری قمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D9%82%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2018-07-15T15:40:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Babaee9704: صفحه‌ای جدید حاوی «شهید قاسم مکاری قمی  زندگینامه  شهید قاسم مکاری قمی (پوررحیمی) سال 1314در قم متو...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید قاسم مکاری قمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید قاسم مکاری قمی (پوررحیمی) سال 1314در قم متولد شد. تحصیلات خود را تا پایه چهارم ابتدایی ادامه داد. این شهید به شغل نجاری همت گماشت و اواخر دهه 30 ازدواج کرد. او در روز پانزدهم خرداد 1342 در کوچه آبشار قم مورد هدف دژخیمان قرار گرفت و با اصابت تیر به سینه به شهادت رسید. پیکر شهید به تهران منتقل و قبرستان مسگرآباد به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از گذشت چندین سال از شهادت شهید قاسم مکاری قمی (پوررحیمی)، برادر ایشان، شهید عباس پوررحیمی، در چهاردهم تیرماه سال 1366 در شلمچه به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانواده شهید بعد از شهادت ایشان تصمیم به تغییر نام خانوادگی گرفته و نام خانوادگی آنها از «مکاری قمی» به «پوررحیمی» تغییر می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید به روایت برادر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان یک جوان بسیار مومن و معتقد بود. تا قبل از سال 1342 در تهران زندگی می کرد. سال 38، 39 بود که به قم مراجعت و ازدواج کرد. سال 1342 پس از دستگیری امام خمینی (ره) طبعا مردم می ریزند در خیابان ها. تهران هم همین طور بوده است. ایشان هم یکی از آنهایی بود که صبح از خانه بیرون آمده و به سمت خیابان حرم رفته بود. ظاهرا بعد از آن که از خیابان حرم بیرون می آید و سمت خیابان تهران و نزدیک آبشار می رود، به وسیله تیراندازی ماموران از ناحیه سینه به شهادت می رسد. بعد ایشان را با 14 نفر دیگر به تهران برده و در مسگرآباد بالا، نزدیک جاده ژاندارمری و جاده مشهد دفن می کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود یک هفته ای بود که از وضعیت قاسم بی اطلاع بودیم در این مدت به دنبال او می گشتیم. من آن زمان در تهران زندگی می کردم. یک روز دامادمان گفت که برادرت مریض و در بیمارستان است. باید به قم برویم. آنجا متوجه شدم که قاسم شهید شده است و قاسم را در مسگرآباد دفن کرده اند. با احتیاط مراسمی گرفتیم. نمی دانم برای مراسم هفتم بود یا برای چهلم که حضرت امام خمینی (ره) به اتفاق آقا مصطفی برای مراسم تشریف آوردند و حدود نیم ساعتی آنجا بودند. این موضوع برای خانواده ما باعث افتخار بود. بعد از آن حضرت امام (ره) یک نفر را مامور کرده بودند که برای تامین مخارج مادر و زندگی شهید. ما کمک را قبول نکردیم زیرا شهید فرزندی نداشت و مادر هم تحت تکفل ما بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز از طرف بنیاد شهید به ما اطلاع دادند که عکس های برادر شهیدمان در بنیاد است. من به اتفاق خواهرها و دیگر برادرم به بنیاد شهید رفتیم. حدود 14 عکس به ما نشان دادند. و از ما پرسیدند که کدامیک از این شهیدان را می شناسید. عکس برادرمان و دیگر شهیدان را شناسایی کردیم اما از آنجایی که بیست و چند سال از شهادت گذشته بود و اکثر خانواده ها نقل مکان کرده بودند، آدرس آن ها را نمی دانستیم. آن روز به مسولان بنیاد شهید گفتیم حالا که شما عکس ها را پیدا کردید، شهادت این شهیدان مشخص است پس لطفا فکری به حال مزار آن ها کنید زیرا قبرستان را خاکبرداری کردند، جاده مشهد را دارند می ریزند و پُر می کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداروشکر از طرف بنیاد شهید دیواری کشیدند و قبرستان شهدا را جدا کردند و روی تابلویی نوشتند «وادی عشق شهدای 15 خرداد 1342».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Babaee9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%B9%D8%A8%D8%AF_%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1</id>
		<title>شهید کاظم عبد الامیر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%B9%D8%A8%D8%AF_%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1"/>
				<updated>2018-07-15T15:38:20Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Babaee9704: صفحه‌ای جدید حاوی «شهید کاظم عبدالامیر  خاطرات:  -     در اردوگاه تکریت 5  مسئول شکنجه اسرای ایرانی...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید کاظم عبدالامیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در اردوگاه تکریت 5  مسئول شکنجه اسرای ایرانی جوانی بود به نام «کاظم عبدالامیر مزهر النجار» معروف به کاظم عبدالامیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از برادران کاظم، اسیر رزمندگان ایرانی بود، برادر دیگرش در جنگ کشته شده بود و خودش نیز بچه دار نمی شد، با این اوصاف کینه ی خاصی نسبت به اسرای ایرانی داشت. انگار مقصر همه مشکلات خود را اسرای ایرانی می دانست!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این میان آقای ابوترابی را بیشتر اذیت می کرد. او می دانست آقای ابوترابی فرمانده و روحانی انقلابی است، از این رو ضربات کابلی که نثار آن مجاهد می کرد، شدت بیشتری نسبت به دیگر اسرا داشت، اما هیچ گاه مرحوم ابوترابی شکایت نکرد و همواره به او احترام می گذاشت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاظم از هر فرصتی برای شکنجه ی روحی، روانی و جسمی اسرا به ویژه آقای ابوتراپی استفاده می کرد. ما هم به جسارت های او عادت داشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها حُسن کاظم عبدالامیر شیعه بودنش بود. از خانواده ی خوبی بهره برده بود. خانواده ی او به روحانیون و سادات احترام می گذاشتند. اما آقای ابوترابی آنجا حکم یک اسیر را داشت. نه یک روحانی سید. تا ا ینکه یک روز کاظم با حالت دیگری وارد اردوگاه شد! یک راست به سمت سید آزادگان آقای ابوترابی رفت و گفت: بیا اینجا کارت دارم! ما تعجب کردیم. گفتیم لابد شکنجه های جدید و ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما از آن روز رفتار کاظم با ما و خصوصاً آقای ابوترابی تغییر کرد! دیگر ما را کتک نمی زد. حتی به آقای ابوترابی احترام می گذاشت. برای همه ی ما این ماجرا عجیب بود، تا اینکه از خود آقای ابوترابی سوال کردیم چرا از آن روز که کاظم با شما صحبت کرد رفتارش تغییر کرده؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان هم ماجرای آن روز را نقل کرد و گفت: کاظم الامیر در آن روز به من گفت: خانواده ی ما شیعه هستند و مادرم بارها سفارش سادات را به من کرده بود. بارها به من گفته بود مبادا ایرانی ها را اذیت کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما مادرم دیشب خواب حضرت زینب علیه السلام را دیده و حضرت زینب علیه السلام نسبت به کارهای بنده در اردوگاه به مادرم شکایت کرده!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح مادرم بسیار از دستم ناراحت بود و از من پرسید: آیا در اردوگاه ایرانی ها را اذیت می کنی؟ حلالت نمی کنم. حالا من آمده ام که حالالیت بطلبم. کم کم به مروز زمان محبت حاج آقا ابوترابی در دل او جا باز کرد. او فهمید بود آقای ابوترابی روحانی و از سادات است برای همین حتی مسائل شرعی خود و خانواده اش را از حاج آقا می پرسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای اوحدی ادامه دادند: بعد از آن روز رفتار کاظم با اسرای ایرانی به ویژه شهید ابوترابی بسیار خوب بود تا اینکه روزی قرار شد آقای ابوترابی را به اردوگاه دیگر منتقل کنند. کاظم بسیار دلگیر و گریان بود، به هر نحوی بود سوار ماشینی شد که آقای ابوترابی را به اردوگاه دیگری منتقل می کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعدها جویای احوال کاظم از آقای ابوترابی شدیم که ایشان گفت: آقاجان کاظم فرد بسیار مومن و محترمی است، در طول مسیر راجع به اهل بیت علیه السلام، قرآن و احکام سوالات متعددی کرد، بنده هم پاسخ هایش را دادم. در واقع کاظم می خواست در طول مسیر تا اردوگاه بعدی نیز از حضور مرحوم ابوترابی بهره مند شود، او شدیداً علاقه مند به این سید بزرگوار شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاظم عبدالامیر یک شیعه ی عراقی بود که گذر زمان از او یک شیفته ی حقیقی ساخت. مرید حاج آقا ابوترابی شد. تحولات عجیبی در او به وجود آمد و گرایشش به سید آزادگان از او شخصیت دیگری خلق کرد. او یکی از تاثیرات شگرف اخلاقی سید آزادگان بود که افراد را جذب خود می کرد و افراد بی آنکه خود متوجه وضعیت باشند شیفته ی او می شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزها گذشت تا اینکه اسرای ایرانی آزاد شدند. کاظم برای خداحافظی با آنان به خصوص سید آزادگان تا مرز ایران آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او پس از مدتی نتوانست دوری حاج آقا  را تحمل کند و به هر سختی بود راهی ایران شد. او برای دیدن حاج آقا به تهران آمد. وقتی فهمید حاج آقا ابوترابی در مسیر مشهد و در یک سانحه ی رانندگی مرحوم شده اند به شدت متاثر شد. برای همین به مشهد و سرمزار آقای ابوترابی رفت و مدت ها آنجا بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاظم از خدا می خواست تا از گناهانش نسبت به اسرای ایرانی بگذرد. او سراغ برخی دیگر از اسرای ایرانی رفت و از آنها بابت شکنجه ها و ... حلالیت طلبید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت نویدشاهد rId6م&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Babaee9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84_%D8%B4%DB%8C%D8%B1_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید کمال شیر خوانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84_%D8%B4%DB%8C%D8%B1_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2018-07-15T15:35:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Babaee9704: صفحه‌ای جدید حاوی «شهید کمال شیرخوانی   زندگینامه  از زبان مادر شهید: کمال سال 1355 به دنیا آمد. گل...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید کمال شیرخوانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از زبان مادر شهید: کمال سال 1355 به دنیا آمد. گل سرسبد خانمان بود. هوش و فعالیت زیادی داشت. هر وقت از تلویزیون قرآن پخش می کردند، می نشست پای آن و سعی می کرد شیوه های قرائت را یاد بگیرد. آن قدر به قرآن و احکام علاقه داشت که تند تند از روی برنامه یادداشت برمیداشت و در دفترچه هایش جمع می کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دقیقاً نمی دانستم چه کار می کند. اما از اینکه فرزند صالحی داشتم که این قدر به یادگیری قرآن علاقه داشت، از ته دل خوشحال بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمال همیشه احترام من و پدرش را نگه می داشت. بعدها که بزرگتر شد و از طرف کارش به اصفهان مامور شد، به من قول داده بود نگذارد غم دوری بکشم و هر هفته رنج راه را به جان می خرید تا به من سر بزند و نگذارد دلتنگش شوم. واقعاً این بچه دل خدایی داشت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمال شیر خانی در کنار فراگیری علوم مختلف قرآن کریم اعم از قرائت و تجوید، به خاطر عشق و علاقه ای که به اهل بیت علیه السلام داشت، به فراگیری مداحی نیز می پرداخت و مادر به یاد می آورد روزهایی که فرزندش برایش مداحی می کرد و از او می خواست صدایش را ارزیابی کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر شهید می گوید: «کمال صدای خوبی داشت. سوزی در مداحی اش بود که از عشق و علاقه اش به امام حسین علیه السلام و اهل بیت علیه السلام سرچشمه می گرفت. خیلی وقت ها تمرین مداحی می کرد و از من می خواست بگویم صدایش چطور است. چه داشتم به او بگویم؟ وقتی می دیدم این جوان این قدر عاشق امام حسین علیه السلام است، حرفی برای گفتن نداشتم جز آنکه بگویم صدایش هر چه است سوزش را از عشق به مولایش حسین علیه السلام هدیه دارد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بررسی زندگی شیرخانی نشان می دهد که توجه به امر به معروف و نهی از منکر یکی از ویژگی های بارز او بوده است. این صفت گاه باعث می شد کمال به دردسر بیفتد و یک بار نیز از سوی تعدادی از اوباش محله مورد ضرب و شتم قرار می گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهر بزرگتر شهید در این رابطه می گوید:« کمال همیشه به ما که خواهرش بودیم توصیه ی حجاب می کرد. البته ما خانواده ی مذهبی هستیم و حجاب در خانواده ی ما رعایت می شود. اما برادرم کمال جوان غیرتی بود و خیلی روی این مسائل حساسیت داشت. من گاهی با او سر این مسئله بحث می کردم. اما او استدلال می آورد که اگر خدا از ما خواسته مراقب مسائل دینیمان باشیم، ما هم وظیفه داریم که همدیگر را به رعایت اصول دعوت کنیم. وقتی هم که به شهادت رسید، من از شدت ناراحتی می خواستم فریاد بزنم. اما دختر شهید جلو آمد و گفت: عمه جان پدرم وصیت کرده نباید صدای ما را نامحرم بشنود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسرشهید نیز می گوید: «کمال روی امر به معروف و نهی از منکر حساسیت خاصی داشت. گاهی در ماشین بودیم و می دید خانمی حجابش را رعایت نمی کند، ولو شده با زدن بوق سعی می کرد او را متوجه اشتباهش کند. می گفتم کمال جان او که متوجه نمی شود تو برای چه بوق می زنی. می گفت اگر اهل باشد خودش متوجه می شود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مسجد سبو کوچک» همان مکانی که دوران کودکی کمال، محلی برای تعلیم و تربیت او بود، در سال های پایانی عمر شریفش به محفلی برای آموزش قرآن به کودکان و نوجوانان از سوی این شهید تبدیل شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر چند به خاطر مسائل کاری و ماموریت هایی که پیش می آمد وقت کمی برای حضور در خانه داشت، ولی از فرصت های پیش آمده به نحو احسن استفاده می برد و با جمع کردن حتی بچه های شش هفت ساله به آنها قرآن آموزش می داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر شهید می گوید: «کمال سعی می کرد با آموزش سوره های کوچک قرآن به کودکان آنها را از دوران خردسالی با قرآن و مسائل دینی آشنا کند. در خانه هم به فرزندانمان محمد حسین و فاطمه قرآن یاد می داد. محمدحسین سن کمی دارد، اما با فاطمه که الان یازده سالش شده، قرآن و احکام کار می کرد و مشوقش در حفظ و قرائت قرآن بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کار فرهنگی او ادامه داشت تا اینکه موضوع تعرض سلفی ها به مرقد حجربن عدی در سوریه پیش آمد. بعد ادعای آنها برای تعرض به حرم حضرت زینب کبری علیه السلام خون جوانان شیعه ی سراسر جهان را به جوش آورد، کمال داوطلبانه راهی سوریه شد تا به عنوان محافظ حرم آل الله به نبرد با سلفی ها بپردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب چندین ماه در سوریه ماند و در درگیری با گروه های سلفی از ناحیه ی پا مجروح شد. بعد از آن در 25 فروردین ماه سال 1393 به ایران بر می گردد و چون از حساسیت مادرش درباره ی خودش مطلع بود، مجروحیتش را مخفی می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اندکی بعد موضوع هجوم تکفیری های داعش به کشور همسایه مان عراق همگان را متعجب می سازد. احتمال حمله ی سلفی ها به سامرا به عنوان مدفن دو تن از امامان شیعه مجال ماندن را از کمال می گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او پس از دو ماه و نیم حضور در ایران، دوباره آهنگ رفتن می کند. این بار کمال عازم عتبات عالیات می شود تا پس از زیارت قبور مقدس امام علی، امام حسین و حضرت ابوالفضل عباس علیه السلام برای پاسداری از حرم امامان عسکریین علیه السلام رهسپار سامرا شود. در این زمان که چند روزی از شروع ماه مبارک رمضان گذشته بود، مسجد سبو کوچک، دیگر از صورت قرآن کمال بی بهره بود. اما کمی آن سوتر، مرقد مطهر امامان سامرا شاهد راز و نیازهای شیرمردی بود که برای حراست از حرم آل الله کمر همت بسته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمال شیرخانی در یکی از آخرین تماس های خود با خانواده از سلامت خود خبر می دهد اما او که هفتم تیرماه راهی عراق شده بود، تنها یک هفته بعد در 14 تیر ماه 1393 در درگیری با گروهک منحوس داعش به شهادت می رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیکر مطهر این قاری قرآن و مداح اهل بیت علیه السلام دو روز بعد به میهن اسلامیمان باز می گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Babaee9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهید سید محمدرضا علوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2018-07-15T11:39:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Babaee9704: صفحه‌ای جدید حاوی «شهید سید محمدرضا علوی   خاطرات:  -     همسر شهید: برای آخرین بار که می رفت به او گ...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید سید محمدرضا علوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     همسر شهید: برای آخرین بار که می رفت به او گفتم: آسید رضا؛ تو دوبار برای دفاع از حرم عمه ات زینب علیه السلام رفتی این بار رو پیش ما بمان. دخترها خیلی به تو وابسته اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او گفت: خانم؛ حرم عمه جان ما در خطر است! تو راضی می شوی من باشم و جسارتی به حرم عمه مان بشود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را که گفت دهانم بسته شد و گفتم برو خدا نگهدارت باشد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین باری که برای سوریه رفت باردار بودم. برای به دنیا آمدن دخترمان مرخصی گرفت و آمد. وقتی بچه به دنیا آمد به عشق خانم رقیه نامش را رقیه گذاشت. رقیه سادات پانزده روزه بود که ساکش رو برداشت و رفت و امروز که پیکر پدرش به خاک رفت، سه ماهه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId6&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت نویدشاهد&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Babaee9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهید سید علی اصغر موسوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2018-07-15T11:31:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Babaee9704: صفحه‌ای جدید حاوی «شهید سید علی اصغر موسوی   زندگینامه:  شهید سید علی اصغر موسوی  فرزند سید ابراه...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید سید علی اصغر موسوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید سید علی اصغر موسوی  فرزند سید ابراهیم از خانواده مجاهدان افغانی است. سال ها پیش، با آنکه دوازده سال بیشتر نداشت در برابرتهاجم شوروی به افغانستان لباس رزم پوشیده و سلاح به دست می گیرد. بعد از سال ها بسیار و بنا به شرایط دشواری که طالبان به آنها تحمیل می کند، شبانه به ایران فرار می کنند و در خم پستویی در یکی از محله های شهر ری سکنی می گزینند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما علی اصغر که حالا در سن 33 سالگی قرار داشت این بار دفاع از حرم حضرت زینب علیه السلام در سوریه را مقصد بعدی خود برای جهاد در برابر وهابیت انتخاب می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیمای شهید از زبان پدر:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی اصغر در ولایت بغلان به دنیا آمد. زمانی که دوازده سال بیشتر نداشت با شوروی وارد جهاد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا هفده سالگی رشادت های بی شماری را در جبهه ی افغانستان علیه شوروی انجام داد تا جایی که به او درجه ی ژنرالی دادند! فرماندهی هشتصد نفر به این جوان هفده ساله واگذار شد. در زمان جهاد در افغانستان علیه روس ها، در سنگری گیر می افتد. قریب به سیصد نفر سرباز روس او را محاصره می کنند. اما سید علی اصغر یکه و تنها با یاری خدا می تواند خود را از چنگ آنها نجات دهد و از معرکه ی نبرد سربلند بیرون بیاید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از سقوط افغانستان در کام وهابیت و دشمنان اسلام یعنی حدود بیست سال پیش به صورت مخفیانه، همراه با ترسی که طالبان و وهابیت به جان شیعیان افغانستان انداخته بودند؛ شبانه به پاکستان و سپس به ایران فرار کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا زمانی که افغانستان در کام وهابی ها سقوط نکرده بود، در آنجا مشغول پیکار بود. از زمانی که با ما به ایران مهاجرت کرد و بعد از گذشت چند سال، دوباره فرار کرد و بدون اجازه ی من برای جهاد به افغانستان برگشت. بعدها که من خبردار شدم اعتراضی نکردم و گفتم که مسئله ی جهاد هم مانند نماز و روزه واجب است و هیچ اشکالی ندارد که پسر من هم در این راه شرکت داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این چند سال آخر را به ایران بازگشته بود که شنید در سوریه جنگ داعش با شیعیان و اهل تسنن است. به سوریه اعزام شد. گفته بود که اگر خداوند توفیق عنایت کند می خواهم به سوریه بروم تا از حرم مطهر عمه ام زینب علیه السلام دفاع کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود 25 نفر از افراد نیز در سوریه تحت سرپرستی او بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به اصطلاح فرمانده این 25 نفر بود که همه ی آنها از بچه ها افغان بودند. پسرم مرد جنگ و جهاد بود و به همین خاطر حرفه ی خاصی در طی این سالها نیاموخته بود. گاهی اوقات به کار ساختمانی و کارگری روی می آورد اما با این همه دل در گرو جهاد در راه خدا داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که همه ی ما توانستیم در ایران کارت مهاجرت بگیریم علی اصغر به خاطر اینکه این بار در افغانستان مشغول نبرد با طالبان بود نتوانست این کارت را دریافت کند. تا روزی که از ایران به سوریه اعزام شد از داشتن کارت اقامت مهاجران افغان محروم بود. وقتی که شنید در همین محله ی خومان نام نویسی می کنند، برای اعزام به سویه ثبت نام کرد. بدون اینکه به من و یا خانمش چیزی بگوید به آنجا اعزام شد. در همان افغانستان به من گفت دوست دارد که در سنگر بمیرد نه در جاهای دیگر و یا خانه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به همین خاطر زمانی که به سوریه رسید از پشت حرم حضرت زینب علیه السلام با من تماس گرفت و گفت که شما بزرگ من هستی جهاد بدون اجازه ی شما فایده ای ندارد و قبول نمی شود. شما ا جازه می دهید و از جهاد من در برابر کفار و دفاع از حرم حضرت زینب علیه السلام راضی هستید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من هم گفتم که بله. چرا راضی نباشم. امروز هم حاضرم همه فرزندانم را برای دفاع از حرم زینب علیه السلام به سوریه بفرستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما در روزهای آخر آنها برای فتح یک سنگر بسیار خطرناک در گوشه و کنار حرم حضرت زینب علیه السلام بسیار مجاهدت می کنند و هم زمان با تلاش برای فتح آن سنگر تیر مستقیم تک تیراندازان داعشی از میان یک ساختمان به قلبش برخورد می کند و به شهادت می رسد. درست در زمانی که هنوز روح از بدنش مفارقت نکرده بود، یکی از دوستانش که در صحنه حاضر بود می گفت: علی اصغر از ما خواست نگذارید جنازه من به دست داعشی ها بیفتد و به هر صورتی که می توانید مرا از معرکه بیرون بکشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستانش به هر زحمتی که بود او را از میان آن همه دشمن خونخوار بیرون می کشند و به هر ترتیبی که هست او را به پشت خط خودی می آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی اصغر دو پسر و یک دختر از خودش به یادگار گذاشت که یکی از پسرهایش به نام سید محمد هفت سال بیشتر ندارد. پسر بزرگترش سید علی اکبر پانزده سال است و دخترش هم سیزده ساله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنازه ی علی اصغر این افتخار را می یابد که به دور ضریح عمه ی سادات به طواف درآید و با عزاداری و مرثیه خوانی پیکرش را به ایران انتقال دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از طرف بنیاد شهید به ما گفتند که می خواهیم جنازه ی علی اصغر را در مصلای ری تجهیز کنیم و نماز بخوانیم. از ستاد معراج شهدا با بهشت زهرا علیه السلام تماس گرفتند برای هماهنگی قبر. همان روز هم به قطعه ی 50 بهشت زهرا علیه السلام انتقال دادیم. در مراسمش ارگان های مختلفی مانند برادران سپاه، بسیج، بنیاد شهید و ستاد معراج شهدا حضور داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست از همان روزی که در ایالت ما در بغلان فهمیدند که پسر در سوریه به شهادت رسیده مدام ما را تهدید می کنند. گروه های بسیار تندرو و وهابیت و طالبان مدام بقیه ی پسرانم را تهدید می کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعلامیه هایی چاپ کرده اند و با توزیع آنها در سرتاسر آن منطقه می گویند که خانواده ی موسوی کافر است و باید سزای این عملشان را ببینند. دو تا از پسرهایم که آنجا بودند را به خانه ی یکی از اقواممان در پاکستان فرستاده ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر نمی دانیم باید چکار کنیم. اما با این همه خدا را شاکریم که لااقل یکی از فرزندانم را در دفاع از حرم عمه زینب علیه السلام فدا کرده ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId6 منبع:سایت نویدشاهد&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Babaee9704</name></author>	</entry>

	</feed>