<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Bahrakani98</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Bahrakani98"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Bahrakani98"/>
		<updated>2026-06-05T00:05:19Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B9%D9%88%D8%A7%D9%85%D9%84_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%88_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C_%D9%85%D9%88%D8%AB%D8%B1_%D8%AF%D8%B1_%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1_%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D9%86%D9%87%D8%B6%D8%AA_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%AE%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C</id>
		<title>عوامل سیاسی و فرهنگی موثر در حضور زنان در نهضت امام خمینی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B9%D9%88%D8%A7%D9%85%D9%84_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%88_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C_%D9%85%D9%88%D8%AB%D8%B1_%D8%AF%D8%B1_%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1_%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D9%86%D9%87%D8%B6%D8%AA_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%AE%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-17T13:26:12Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عوامل سیاسی و فرهنگی مؤثر در حضور زنان در نهضت امام خمینی(رحمة الله علیه)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(اقدامات رژیم)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_کشف حجاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشف حجاب در سال 1314 رضا شاه پس از سفر به ترکیه و مشاهده وضع زنان در آن کشور فرمان کشف حجاب را صادر کرد و دستورداد روز 17 دی تمام معلمان پایتخت بدون حجاب در دانشسرای مقدماتی قرآن در خیابان روزولت شوند. خود نیز در موعد با همسرش که بدون حجاب بود در آنجا حاضر شد. همگام با او وزرا و امرای لشکر نیز زنان خود را بدون حجاب همراه آوردند. سپس رضا شاه در یک سخنرانی آن روز را روز &amp;quot;اصلاح اجتماعی زنان ایران&amp;quot; نامید و دستور داد زنان چادر را ترک کنند و به جای روسری نیز از کلاه فرنگی استفاده نمایند. این اقدام رضا شاه با واکنش بسیار شدیدی از سوی مردم روبه رو شد زیرا برای آنان غیرقابل تصور بود که زنان شان بدون حجاب باشند؛ آن هم برای مردان جامعه ای که غیرت و تعصب زیادی نسبت به زنان خود داشتند. آیة الله پسندیده درباره ی تعصب مردم به زنان خود در آن زمان می گوید: وقتی قانون سجل احوال را تصویب کردند و مامورین برای صدور شناسنامه به خمین آمدند مردم به نوشتن نام زنانشان اعتراض می کردند که او آمده و میخواهد اسم زن های مارا بنویسد. ما اسم زن های خود را نمی گوییم چون گفتن اسم زن و مادر خود به نامحرم جایز نیست. در این فضا رضا شاه می خواست بی حجابی را به اجرا بگذارد و چون می دانست مردم به آن تن در نمی دهند برای پیشبرد آن به خشونت متوسل شد؛ ماموران شهربانی در خیابان چادر را از سر زنان می کشیدند. یکی از ناظران در این باره می نویسد: و پاسبانان همچون لشکر مغول معترض زنان می شدند و چادر از سرشان بر می داشتند و یا آن را پاره می کردند حال تصور کنید زنان ایرانی که تا آن روز چنین مناظر وحشتناکی را ب خواب هم ندیده بودند چه حالی داشته اند و چقدر از زنان حامله از ترس بچه ی خود را سقط و چقدر سکته کرده بودند. برای تحت فشار گذاشتن زنان محجبه مقرر شد که زنان محجبه حق ورود به اماکن عمومی و تفریحی مانند سینما، تئاتر، کافه و رستوران را ندارند. حتی از ورود زنان محجبه به صحن امام رضا ممانعت کردند. حضرت امام در اشاره به این واقعه در نتایج منفی می فرمایند: بهانه ی دومی که رضا خان باز به تقلید از اتاتورک بی صلاحیت، آتاتورک مسلح غیر صالح انجام داد قضیه ی کشف حجاب با آن فصاحت بود خدا می داند که به این ملت ایران چه گذشت در این کشف حجاب حجاب انسانیت را پاره کردند. خدا می داند که چه مخدراتی را اینها هتک کردند. وچه اشخاصی را هتک کردند علما را وادار کردند و با سرنیزه که با زن هایشان در مجالس جشن یک همچو جشنی که با خون دل مردم با گریه تمام می شد شرکت کنند. مردم دیگر هم به همین ترتیب دسته دسته را دعوت کردند والزام می کردند که با زن هایتان باید جشن بگیرید آزادی زن این بود که الزام می کردند، اجبار می کردند با سرنیزه و... مردم محترم را بازرگان های محترم را علما را، اصناف را به اسم اینکه خودشان می گرفتند. ایشان درباره ی نتایج منفی کشف حجاب می فرمایند: در آن زمان به اسم اینکه می خواهیم نیمی از جمعیت ایران را فعال کنیم آن جنایتکار دست به یک جنایت زد و آن جنایت کشف حجاب بود و به جای اینکه نیمی از جمعیت ایران را فعال کند آن نیم دیگری هم نیمه ی مردان بود به طور بسیار زیادی از فعالیت انداختند و این عروسک هایی که درست کردند و در همه ی ادارات جای دادند و در همه ی خیابان ها به راه انداختند آن هایی که در ادارات بودند سایر افرادی که در ادارات بودند را هم از کارهای خودشان بازداشتند و آن هایی که در خیابان ها رها بودند جوان های ما را به فساد کشاندند و فعالیت جوان های ما را از دست آن ها گرفتند. به اصطلاح خودشان می خواستند تمدن غرب را وارد ایران کنند با آن وضعی که درست کردند تمدن بزرگ اسلامی را هم از بین بردند و به حمدالله در شهر مقدس قم آنچنان خانم ها و بانوان پایداری کردند که مشت به دهان آنها زدند. در تهران و سایر شهرستان ها هم اکثریت زن ها اکثریت بانوان با آن مخالفت کردند و تو دهنی زدند و همان مقدار از عروسک هایی که خودشان مهیا کرده بودند برای اینکه ایران را به فساد بکشانند کافی بود که جوان های مارا چه دختر و چه پسرها را منحرف کنند. رضا شاه برای ترویج بی حجابی دستور داد که فرماندهان واحدهای ارتش در سراسر کشور مجالس مهمانی ترتیب دهند و زنانشان نیز بدون حجاب در آن حضور یابند و در پایان مهمانی زنان بی حجاب در شهر به طور دسته جمعی گردش کنند. انان نیز ناچار این کار را انجام می دادند و سپس راپورتی در این باره به تهران می فرستادند. برای نمونه فرمانده لشکر نمره ی 4 شمال غرب چنین راپورت می دهد: ساعت 17 یوم 28 دی ماه جاری افسران ارشد فرماندهان گردان و همچنین والی و عده ای از رؤسای ادارات با خانم هایشان برای صرف چای به کانون افسران لشکر دعوت و پس از ساعتی مجلس به سلامتی اعلی حضرت همایون شاهنشاهی خاتمه یافت. علاوه بر فرماندهان ارتش رؤسای ادارات نیز موظف به برقراری این جشن ها و مجالس شدند. یکی از سازمان هایی که رضاشاه برای تبلیغ و گسترش بی حجابی از آن بسیار استفاده کرد سازمان پرورش افکار بود که در سال 1317 برای انجام چنین اموری تاسیس کرده بود. یکی از اقدامات اساسی این سازمان ترتیب یک سری جلسات سخنرانی در سراسر کشور بود که مقرر شده بود کارمندان دولت به همراه خانم های بدون حجاب خود در این جلسات حاضر شوند. یکی دیگر از سازمان هایی که رضاشاه برای این منظور از ان استفاده می کرد &amp;quot;کانون بانوان&amp;quot; بود. کانون بانوان در سال 21 تردیبهشت 1314 به دستور رضا شاه و با نظارت وزیر معارف &amp;quot;علی اضغر حکمت&amp;quot; تشکیل و ریاست عالیه ی آن به شمس پهلوی داده شد. اعضای دیگر آن ها هاجر تربیت &amp;quot; بدرالملوک بامداد&amp;quot; و &amp;quot; پروین اعتصامی&amp;quot; بودند کانون بانوان با تشکیل مجالس سخنرانی، نمایش، باشگاه ورزشی و... به اجرای برنامه های فرهنگی رضاشاه درباره ی زنان که مهم ترین آنها کشف حجاب بود می پرداخت. و برای این منظور شعبه هایی نیز در سراسر کشور تاسیس کرده بود. رؤسای شهربانی، رؤوسای ارتش و سایر ادارات هر چندوقت یکبار گزارشی تهیه می کردند و تلاش می نمودند که میزان رشد بی حجابی در حیطه ی نفوذ خود را روزافزون و زیاد نشان دهند و بدین وسیله نظر مساعد رضا شاه را جلب کنند. زیرا اگر او متوجه می شد که آنان برای پیشرفت بی حجابی فعالیت نمی کنند مجازات می شدند. برای نمونه شهربانی کرمانشاه گزارش می دهد که کشف حجاب در آنجا رشد کرده و 60 درصد بانوان بدون حجاب هستند. در ادامه ی این سیاست حجاب زدایی مقرر شد که روز 17 دی ماه سال بعد در تهران و سایر شهرستان ها به مناسبت کشف حجاب جشن برپا شود و زنان و دختران بدون حجاب رژه بروند. در مقابل این روند و با وجود فساد اختناقی که رضاشاه به وجود آ ورده بود مردم و و روحانیون حاج شیخ عیدالکریم حائری در مخالفت با این مسأله فعالیت بسیار کرد و با فرستادن تلگرافی به رضا شاه رسماً به او اعتراض کرد. مردم مشهد در اعتراض به کشف حجاب در مسجد گوهرشاد اجتماع نموده دست به تظاهترات زدند که با هج وم ماموران رژیم تعداد زیادی از آنان به شهادت رسیدند و این جریان به صورت نقطه ی عطفی در مبارزات مردم با استبداد رضاشاهی درآمد. از برخی شهرستان ها هم گزارش های در دست است؛ مثلاً در سبزوار خانواده ی شریعتی محمود شریعتی و برادرزاده ی او خانم شریعتی که مدیر دبیرستان بود علیه کشف حجاب فعالیت می کردند. در بیرجند روحانیون و مردم به شدت با این مسأله مخالفت کردند و فرهنگ بیرجند را تهدید نمودند که اگر دولت بخواهند در آنجا دست به کشف حجاب بزند شورش می کنند. در سردشت کردستان عشایر به فکر شورش افتادند. از سراسر کشور و از سوی قشرهای مختلف مردم تلگراف هایی در مخالفت با کشف حجاب به تهران مخابره شد. در قم معلمان زن تهدید به استعفا کردند و حتی پاره ای از مردم دختران خود را از مدارس بیرون آوردند. یکی از اقدامات جالب توجه مردم قم به منظور مخالفت با بی حجابی این بود که وقتی همسرشاه و دو دخترش – اشرف و سمش- که بی حجاب برای زیارت حرم حضرت معصومه به قم رفته بودند &amp;quot; حاج شیخ محمدتقی بافقی&amp;quot; مباشر و کارگزار حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی به شدت با آنان برخورد کرد. رضاشاه پس از اطلاع از این قضیه به قم آمد و حاج شیخ محمدتقی را شخصاً مورد ضرب و جرح قرار داد و دستور دستگیری و تبعید او را صادر کرد. پس از شهریور 1320 و تبعیدرضاشاه زنان فرصت یافتند که علناً علیه بی حجابی وارد عمل بشوند و دوباره به حجاب روی اورند. آنان تمام قوانین و محدودیت های را که برای زنان محجبه معین شده بود نادیده گرفتند. موج بازگشت به حجاب و در واقع بی اعتنایی به گذشته ای که سعی داشت در آینده سیر نماید یکی از عوامل سیاسی شدن بخش های مهمی از جماعه ی زنان شد. در این مقطع تلاش های مراجعی چون ایه الله قمی را که در مخالفت با کشف حجاب دوره ی رضاشاه از ایران تبعید شد نباید فراموش کرد. وزیر کشور در سال 1322 شکایت می کرد که چرا شهربانی دیگر از ورود زنان محجبه به سینما، اتوبوس و ... جلوگیری نمی کند. گزارش هایی پی در پی ای که از شهرستان ها میرسید حکایت از آن داشت که زنان دوباره به حجاب روی آورده اند و با بی حجابی مخالفت می کنند. سیر جامعه به گونه ای سامان یافت که داشتن حجاب نوعی مخافتبا برنامه ها و سیاست های فرهنگی رژیم تلقی می شد و در حقیقت نیز این پتانسیل مخالق وجود داشت تا در یک زمان ظهور کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ انقلاب سفید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئله ی اعطای حق رأی به زنان از همان بدو حکومت محمدرضا شاه مطرح شد. از سویی احزاب چپ برای کسب اعتبار و نفوذ در میان زنان در پی این کار بودند و از سوی دیگر خود رژیم نیز برای تکمیل برنامه های رضاشاه به منظور تحمیل فرهنگ غربی بر زنان در پی اجرای آن بود. این مسأله از همان ابتدا با مخالفت روحیانیون مخصوصاً آیة بروجردی روبه رو شد. در سال 1336 علمای نجف برای آیة الله بروجردی نامه ای نوشتند و به ایشان یادآوری کردند که عناصر افراطی چپ در ایران به صورت مخفی مشغول فعالیت هایی هستند تا برای شرکت زنان در انتخابات کسب اجازه کنند و از طرف دیگر دولت نیز در کنگره ی مجلسین در صدد است تا درباره ی شرکت زنان در انتخابات تصمیماتی اخذ کند. آیة الله بروجردی و به تبع ایشان به گمان تضعیف شدن اینکه جامعه ی روحانیت مصمم شد تا طرح هایی را که آمریکایی ها دیکته کرده بودند به اجرا درآورد. شاه برای کنترل ناآرامی های داخلی و هم سو شدن با اهداف دولت آمریکا و نیز برای نشان دادن چهره ای مترقی از خود در 19 دی ماه 1341 اصول شش گانه ی خود را مطرح کرد که به انقلاب سفید یا اتقلاب شاه و مردم موسوم شد. در ششم بهمن بعضی از این برنامه های به رفراندوم گذاشته شد و به گفته ی دولت به تصویب مردم رسید. طبق لایحه ی انجمن های ایالتی که در 16 مهر1341 به طور رسمی انتشار یافت مقرر شد به منظور اجرای اصول 29.90.91.92.93 متمم قانون اساسی در مراکز شهرستان ها انجمن ولایتی و در مراکز استان ها و فرمانداری های کل ، انجمن ایالتی تشکیل شود. در این لایحه مقرر شده بود که قید اسلام از شرایط انتخاب کنندگان و انتخاب شوندگان حذف و به زنان حق انتخاب شدن داده شود. مردم و روحانیون که هدف شاه را از این لایحه فرصات جولان دادن به فرقه ی ضاله ی بهائیت و بازیچه قرار دادن و منحرف کردن زنان می دانستند به مخالفت با آن قد علم کردند. امام خمینی(قدس سره الشریف) رهبری مخالفان را برعهده گرفت و در اولین قدم در منزل آیه الله العظمی مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری جلسه ای تشکیل دادند و به تبادل نظر درباره ی شیوه ها و راه های مبارزه با این سیاست رژیم پرداختند. در جلسات بعدی تعداد دیگری از روحانیون و ایات عظام مانند &amp;quot; آیت الله نجفی&amp;quot; نیز به جمع ایشان پیوستند و پس از پایان مذاکرات تصمیم گرفتند تا پایان کار و لغو تصویب نامه ی دولت جلسات را هفته ای یک شب و یا بیشتر در منزل یکی از آیات عظام تشکیل دهند و به مبارزه ادامه دهند. اما با فرستادن پیام اعلامیه و تلگراف برای روحانیون و سایر قشرهای جامعه مخالفت خویشتن را با طرح کذایی حق رأی زنان اعلام کردند و خواستار مقاومت در برابر ان شدند. در ابتدای نامه ای که ایشان همراه آیت عظام دیگر منتشر کردند مردم را از مضرات این طرح آگاه نمودند و از آنان خواستند در مقابل ان به پا خیزند و سپس به ایراد هایی که از نظر قانون اساسی اسلامی بران وارد بود اشاره کردند. در ابتدای نامه چنین امده است: چون دولت آقای علم شتاب زدگی عجیبی بدون تفکر در اصول قانون اساسی و در لوازم مطالبی که اظهار کرده اند زن ها را در انتخاب شدن و در انتخاب کردن به صورت نامه حق دخالت داده لازم شد به ملت مسلمان تذکراتی داده شود که بدانند مسلمین ایران در چه شرایطی و با چه دولت هایی ادامه ی زندگی می دهند. پس از شمردن ایرادهایی که بر این طرح وارد است در پایان نامه چنین امده است: روحانیون با صراحت میگویند:تصویب نامه ی اخیر دولت راجع به شرکت نسوان در انتخابات از نظر شرع بی اعتبار و از نظر قانون اساسی لغو است و با اختناق مطبوعات و فشارهای قوای انتظامی و جلوجگیری از طبع و نشر امثال این نصایح و حقایق اقدام به نشر آن به مقدار مقدور می کنند تا دولت ها نگویند ما تصویب نامه صادر کردیم و علما مخالفت نکردند و به خواست خدواند متعال در موقع خود اقدام برای جلوگیری می کنند. سایر روحانیون نیز به تبعیت از امام به مخالفت با لایحه پرداختند. در مشهد آیات عظام میلانی و قمی اعلامیه هایی در مخالفت با لایحه منتشر کردند. و آیة الله حکیم فتوایی علیه ان صادر کرد. آیة الله روحانی اعلامیه ای به این مضمون در مخالفت با این مسأله منتشر نمود: موضوع تساوی حقوق زنان و مردان و زمزمه ی امتیازات جدید بانوان که در این چند هفته ی اخیر پا به مرحله ی خطرناکی گذرده اند و خشم و نفرت عموم متدینین سراسر کشور را برانگیخته است و متأسفانه به نام اجرای احکام واقعی اسلام وانمود می شود و درست مصداق واقعی بدعت در دین و علیه مصالح عالیه ی اسلام و مسلمین و تجاوز صریح به حقوق ملت و هجوم به قانون اساسی است. در تهران به پیشنهاد آیة الله خسروشاهی پیش نماز مسجد سعدالدوله واقع در سرپل جوادیه عده ای از علما و روحانیون جلساتی به منظور مقابله با اقدامات دولت در شرکت دادن زنان در انتخابات در منزل علما از جمله آیة غفاری و آیة الله سید مرتضی علم تشکیل دادند. آیة الله سید محمد علی قاضی طباطبایی اعلام داشت که مردم باید در مخافت با لایحه از شرکت در انتخابات خودداری کنند. شاه در مقابل این مخالفت ها و اعتراض ها ژست خشونت آمیز گرفت و برای اینکه جامعه ی روحانیت را از عقب نشینی و انعطاف پذیری رژیم ناامید سازد اعلام کرد: چرخ زمان به عقب برنمی گردد دولت از برنامه ی اصلاحی که در دست اجرا دارد عقب نشینی نمی کند. رژیم پهلوی با وجود این ژست قلدرانه، با ورود علما، مراجع و مردم مهمان به صحنه ی مبارزه متوجه شد که نمی تواند در مقابل مخالفت های موجود مقاومت کند. پس به ناچار عقب نشینی کرد و در 7 اذر اعلام کرد که قانون انجمن های ایالتی و ولایتی اجرا نخواهد شد. شاه برای اینکه افکار مردم را از عقب نشینی فضاحت بار خود منصرف سازد تصمیم گرفت پاره ای از زنان وابسته را در روز 17 دی ماه به رژه ی خیابانی و تظاهرات وادارد. امما در مقابل این مسأله با قدرت موضع گرفتند و اعلام کردند در صورت انجام این کار آن روز را به مناسبت سالگرد فاجعه ی &amp;quot; مسجد گوهرشاد&amp;quot; عزای ملی اعلام می کند و از عموم ملت می خواهد دست از کار بکشند و به تظاهرات کذایی منصرف شد. شاه برای رسمیت دادن به اصلاحات خود تصمیم گرفت رفراندوم برگزار کن د. روحانیت و مردم به مخالفت با آ ن قیام کردند و زنان نبز به آنان پیوستند. در دوم بهمن تعدادی از کسبه ی تهران که در میان آنان تعداد قابل توجهی از زنان نیز حضور داشتند در منزل آیة الله بهبهانی حضور یافتند و سپس به دستور ایشان به طرف بازار راه افتادند و از بازاریان خواستند بازار را ببندند مردم هم بازار را بستند. زنان وقتی به درب مغازه ها می رسیدند می گفتند که ما خواهران شما هستیم ما را اسیر کردند دین از دست رفت. جمعیت شعار می دادند. &amp;quot; رفراندوم برخلاف اسلام است.&amp;quot; این اولین نمونه از شرکت زنان در مبارزات علیه رژیم است که زمینه ساز حرکت های بعدی انان شد. با وجود این مخالفت شاه در 6 بهمن رفراندوم را برگزار کرد و بر خلاف آنکه قبلاً اعلام کرده بود حق رأی را نادیده گرفته است در رفراندوم و به زنان نیز حق رای دادند و بنابر اضهارات دولت 271179 نفر از زنان به اصلاحات رای دادند. ولی در همان روز اعلام شد که رأی زنان به حساب نخواهد امد. بدین ترتیب شرکت زنان در انتخابات تایید نشد. سرانجام در هشتم اسفند با سخنان شاه در کنفرانس اقتصادی تهران شرکت زنان در انتخابات به طور قطع تایید شد؛ شاه گفت: این آخرین ننگ را در انتخابات اینده برطرف خواهیم کرد و تمام زن ها می توانند در انتخابات شرکت کنند. برای تبلیغ و ایجاد جنجال پیرامون این قضیه روز 8 اسفند روز آزادی زنان معرفی گشت و دستور داده شد که ر سراسرکشور مراسمی برای تجلیل از این اقدام برگزار شود. بدین ترتیب با وجود تمام مخالفت ها و اعتراض های مردم به زنان حق رأی داده شد و این امر زمینه ساز سوء استفاده از زنان و بازیچه قرار دادن انان در مسایل سیاسی گردید. پس از اینکه حق رأی کذایی به زنان داده شد برای فریب مردم به خصوص زنان تصمیم بر آن شد تا تعدادی از آنان که از وابستگان به دربار بودند به صورت نماینده وارد مجلس شوند. بدین منظور برای انتخابات مجلس شورای ملی سیزده زن و برای مجلس سنا یک زن نامزد شدند. انتخابات دم مجلس بیست و یکم روز 26 شهریور 1342 در حالی برگزار شد که تعدادی از روحانیون در زندان و تبعید بودند و خانواده های زیادی در اثر جنایات اخیر رژیم عزادار شدند و دانشگاه تهران در دست نیرو های تظامی بود. پس در یک انتاخبات فرمایشی و ناصالح – برای اولین بار- هفت زن به مجلس شورای ملی و یک زن به مجلس سنا راه یافتند که همگی از وابسگان دربار بودند و از ان پس مجری برنامه های رژیم در هر چه بیشتر به فساد کشاندن و گمراه کردن زن مسلمان ایرانی شدند. انان بیشتر لوایحی در مجلس مطرح و تصویب می کردند که به طور کامل با قوانین اسلام منافات داشت مانند لایحه حمایت از خانواده. امام خمینی (قدس سره الشریف) در پیام به واعظ گویندگان دینی و هیأت های مذهبی فرمودند: مگر با فرستادن چهار تا زن به مجلس ترقی حاصل می شود؟ ما می گوییم اینها را فرستادن به این مراکز جز فساد چیزی ندارد شما بعد تجربه کنید ببینید بعد از ده سال بیست سال سی سال دیگر چه نتیجه خواهد داد؟ اینها را بفرستید اگر شما جز فساد چیزی دیگری دیدید؟ ما با ترقی زنها مخالف نیستیم با این فحشا مخالفیم. با این کارهای غلط مخا ل فیم مگر مردها در این مملکت آزادی دارند که زن ها داشته باشند؟ مگر آ زادی زن و آزادی مرد با لفظ درست می شود؟ زنها مردها آزادند؟ در این مم لکت مردها الآن آزادند؟ درچه چیزی آزادی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ جشم 17 دی ماه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در 17 دی ماه هر سال به مناسبت سالگرد کشف حجاب و به منظور حفظ این فرهنگ مبتذل در دوران محمدرضا پهلوی جشمی برپا می شود که با غیر اخلاقی ترین مبتذل ترین رژه ها و حرکات همراه بود. در این روز ر وزنامه ها مقالاتی با لحن توهین آمیز برضد اسلام و حجاب اسلامی چاپ می کردند و چادر را کیسه ی سیاهی می دانستند که زنان را در خود اسیر و محبوس می کند. برگزار کننده ی این جشن سازمان زنان بود. در این روز ابتدا اشرف رئیس سازمان زنان به همراه چند تن دیگر از زنان درباری در مکانی گرد می آمدند و پس از نثار گل به مجسمه ی رضا شاه مراسم و رژه مبتذل دختران شروع می شد. مردم و روحانیون در مقابل این ابتذال به اعتراض و مخالفت می پرداختند. برای مثال در زمان نخست وزیری اقبال وی دستور داد که در این روز دختران دبیرستانی سراسر کشور با لباس کوتاه و شوارک سفید و آرایش کرده در خیابا ن ها رژه بروند. اعلام این خبر به قدری مردم را ناراحت کرد که با تلفن تلگراف و حض ور در منزل آیت الله بروجردی به آن اعتراض کردند و واکنش شدید ایشان در مقابل این دستور به لغو ان انجامید. سپس روزنامه ی کیهان نوشت: به خاطر سردی هوا و نظر به دستور صریح نخست وزیر رژه ی دختران در روز 17 دی ملغی شد. در یک مورد دیگر طلاب قم در اعتراض به این جشن دست به تظاهرات زدند و به سوی فرمانداری راه افتادند که در آنجا با حمله ی ماموران رژیم چند تن از آنان کشته شدند. پس از درگذشت آیت الله بروجردی رژیم دست خود را در هر چه مبتذل تر برگزار کردن این جشن باز دید ولی با شروع نهضت امام خمینی بار دیگر مخالفت ها با این جشن شدت یافت؛ به گونه ای که در سال 1341 امام علاوه بر مخالفت با حق رای کذایی زنان با چنین مراسم مبتذلی هم مخالفت کرد و مراسم در ان سال برگزار نشد. امام در مخالفت با این جشن چنین فرمودند: امروز هفده دی است من یادم هست که هفده دی چه شرارتی کرد این آدم. چقدر به این ملت فشار آورد. چه اختناقی ایجاد کرد. چه محترماتی را هتک کرد. چقدر سقط جنین شد در هفده دی و این اطراف هفده دی. چقدر ماموران این و دزخیمان این به مردم تعدی کردند و به زن ها تعدی کردند و زن ها را از توی خانه ها بیرون کشیدند. این مال پدرت که من نمی توانم شرحش را بدهم. آن کارهایی را که کرده است نمیشود شرحش را داد. این در ان عالم معلوم می شود این عالم نمی توانیم ما بفهمیم نمیتوانیم بفهمیم چه جانوری بود. در جای دیگر چنین می فرمایند: چرا جشن هفده دی را آزاد می گذارند؟ این ها وسیله ی منفوریت است... ما نصیحت می کنیم این هفده دی را به وجود نیاورید. ما مفاسد را می دانیم؟ حفظ کنید این مملکت به فهده دی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ فعالیت های شورای عالی جمعیت های زنان ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یازدهم اسفند 1337 پنجاه نماینده ی سازمان های بانوان نخستین جلسه ی شورای عالی جمعیت زنان را برگزار کردند. شورای یاد شده کار خود را با هجده جمعیت عضو اغاز کرد. این جمعیت ها شامل انجمن های صنفی، خیریه، فرهنگی، و چند تشکل دیر بودند. شورای عالی جمعیت های زنان دارای شعبه هایی در سراسر کشور بود که زیر نظر شورای مرکزی فعالیت می کردند. طبق اساسنامه هر سازمان عضو دارای دو نماینده ی اصلی و علی البدل در شورای مذکور بود و هر ساله از میان نمایندگان اصلی جمعیت ها، یک نائب رئیس(مدیر عامل) دودبیر، یک سخنگو، یک خزانه دار و یک حسابدار انتخاب می شدند. اساسنامه برای رئیس دبیران و سخن گو را از بین کاندیداها برگزیدند. شورای عالی جمعیت های زنان دارای چند کمیسیون فرعی با اهداف و کارکردهای متفاوت بود؛ بدین گونه که کمیسیون حقوقی، قوانینخانواده را بررسی می کرد و کوشش می کرد با تقدیم پیشنهادهایی به دولت به این قوانین رنگ غربی دهد. کمیسیون بین المللی وظیفه ی همکاری با اتحادیه های زنان دیگر کشورها و شرکت می کرد که هدف آن نیز وارد کردن فرهنگ غربی به حیات زنان مسلمان بود. یکی از اقدامات شورا که واکنش منفی بسیاری در میان مردم داشت دعوت از خوانندگان و هنرپیشگان زن غربی برای شرکت در مراسم جشم ها و مجالس زنان بود. در سال 1342 اشرف که ریاست عالیه ی شورا را عهده دار بود از جینالولو برجیدا هنرپیشه ی زن ایتالیایی که در فساد شهره بود دعوت کرد تا به ایران بیاید و در جشن 17 دی شرکت کند. این قضیه باعث خشم مردم و روحانیون شد و به آن اعتراض کردند. سرانجام شورای عالی زنان با تشکیل سازمان زنان منحل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ مجله های مبتذل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی دیگر از اقدامات ضد فرهنگی رژیم برای انحراف زنان انتشار مجله های مبتذل و غیراخلاقی مربوط به زنان بود که مهم ترین آن ها &amp;quot;اطلاعات بانوان&amp;quot; ، &amp;quot;بهداشت و زندگی&amp;quot;، &amp;quot;ندای زنان&amp;quot; ، &amp;quot;پست ایران&amp;quot; و &amp;quot;زن روز&amp;quot; بودند. از میان ا ین جمله ها مجله ی اطلاعات بانوان مبتذل ترین و غیر اخلاقی ترین بود. این مجله ی مذکور که به موسسه ی اطلاعات واسته بود. از سال 1336 منتشر می شد و به چاپ داستان ها و تصاویر مبتذل درباره ی مسائل جنسی و مقاله های متعدد در انتقاد از قوانین اسلام درباره ی زنان می پرداخت. این مجله با تیراژ بالا منتشر می شد و نقش زیادی در انحراف زنان داشت. به همین سبب مردم روحانیون همیشه با آن مخالفت می کردند. مجله ی زن روز نیز در این زمیه ها فعالیت زیادی داشت و اصولا! رقابت میان این دو مجله باعث می شد هر کدام سعی کنند با درج بیشتر مطالب مبتذل تیتراژ خود را بالا ببرند. روحانیون همیشه در سخنرانی های خود از این مجلات انتقاد می کرد و سعی می کردند مردم را از روی اوردن به آنها باز دارند. همین طور برخی از زنان متدین و تحصیل کرده با نوشتن مقالات سعی می کردند به مقالات انان جواب دهند. اما در ذکر مفاسد و انحرافات این مجله های مبتذل می فرمایند: پس اولی ان که از یان وادی شگفت درگذریم و به فضایل زن رو آوریم که قلم های مسمومم خطاکار و گفتار گویندگان بی فرهنگ در این قرن سیاه اسارت بار عصر ننگین پهلوی زن را به منزله ی کالایی خواستند درآوردند و آنان را که آسیب پذیر بودند به مراکزی کشیدند که قلم را یارای ذکر آن نیست. هرکس بخواهد از تهران از آن جنایات مطلع شود به روزنامه ها و مجله ها و شعرهای اوباش و اراذل زمان رضاخان از روزگار تباه کشف حجاب الزامی به بعد، مراجعه کند. در جای دیگر فرمودند: این همه مراکز فحشا که اینها درست کردند و دامن به آنها زدند ، تبلیغات کردند، روزنامه ها و مجلات شان رادیو و تلویزیون شان دامن زد به این مراکز و به این فساد این همه همچو نبود که بدون توطئه ای باشد. اینکه به نظر می رسد این بود که یک توطئه ای بود برای اینکه جوان ها را وادار کنند به این مراکز و از آن قدرت فعاله ای که دارند اینها را خلع کنند. شما نمی دانید که خوب جوان ها در ان غرور جوانی که دارند به دام مراکز تهرانی و مراکز فساد کشیده می شوند.&amp;lt;ref&amp;gt; نرم افزار زن و دفاع مقدس | بسیج جامعه زنان&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید محمدصادق انبارلویی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-17T13:23:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام شهید: شهید محمد صادق انبارلویی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بین مصیبت های امام حسین(ع) بیشتر از همه برای سه ساله امام حسین اشک می ریخت و عاقبت هم وقتی دخترش سه سال بیشتر نداشت به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این قسمت به مطالعه قسمتی از زندگی نامه سردار شهید &amp;quot; محمد صادق انبارلویی&amp;quot; می پردازیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر شهید انبارلویی، مرد با ایمان و زحمت کشی بود. بعد از ازدواج خانه کوچکی تهیه و از راه کارگری مخارج زندگی را تامین کرد. محمد صادق چهارمین فرزند خانواده بود، که 20 مهر 1334 در قزوین به دنیا آمد. دو- سه سال بیشتر نداشت که بشدت بیمار شد.یک ماه کار ما در شده بود دوا و درمان فرزندش، اما هیچکدام افاقه نمی کرد و دکترها هم به علت ضعف بیش از حد کودک در اثر بیماری از او قطع امید کرده بودند. پدر هر شب که به خانه می آمد با دیدن کودک بیمارش خستگی تمام روز در جانش می ماند تنها کاری که از دستش بر می آمد اشک ریختن و دعا برای شفا کودک بود تا در نهایت در یک شب خوابی دید، به او عنایتی شد و محمد صادق شفا یافت. دوباره صدای شادی و بازی های کودکانه او دل پدر و ما در را پر از شادی و نشاط کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزهای کودکی و نوجوانی را سپری کرد. دوران سربازی را در حالی گذراند که هر نقطه از کشور آبستن حوادث انقلاب بود، او حتی در طی این دو سال هم دست از کارهای انقلابی اش برنداشت. هر بار که برای مرخصی که به قزوین می آمد در تکثیر اعلامیه ها به برادرش کمک می کرد و با اتمام مرخصی، وقتی برای ادامه خدمت به شیراز برمی گشت تعدادی اعلامیه هم با خود می برد و در واقع رابطی بین این دو شهر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از پایان دوران سربازی ازدواج کرد، شرطش برای ازدواج این بود که همسرش دستگیری، شکنجه و شهادت او را بپذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز زمانی از پیروزی انقلاب نگذشته بود که دشمنان جنگ تحمیلی هشت ساله را پیش آوردند.محمدصادق که جوانی 25 ساله بود جزء اولین گروهها از طرف بسیج به سومار اعزام شد. در سال 61 خداوند به او فرزند پسری عنایت نمود و در سال 63 صاحب دختری شد. هر سال ماه محرم که می آمد حال و هوایش جور دیگری بود در بین مصیبت های امام حسین (ع) بیشتر از همه برای سه ساله اما م حسین اشک می ریخت و عاقبت هم وقتی دخترش سه سال بیشتر نداشت به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه شهید انبارلویی برای رسیدن به شهادت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در امامزاده اسماعیل دعا می خواندیم و در آن اوج دعا من از خدا شهادت خواستم و برگشتم به دل خودم رجوع کردم که آیا در دلم نیز این را می خواهم یا فقط در زبان است که می گویم و دیدم که زبان و دلم یکی نیست و زبانم بخاطر اینکه همه دارند این را می گویند و مجلسی است عمومی در جهت این مسائل و بچه های بسیجی شهادت طلب در بین ما می گویند زبان من هم این را می گوید: به خودم گفتم تو ضعف داری و باید این ضعف را از بین ببری و این بود که در این جهت کوشش کردم و الحمدالله به این مرحله رسیدم که شهادت در تمام وجودم باشد و قلب وزبان یکی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره هاشم ذوالقدر هم رزم شهید محمدصاد ق انبارلویی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان به مسائل مذهبی مقید بودند و عشق و علاقه بسیاری به آقا امام زمان داشت، حتی اسم بچه هایش را مهدی و مهدیه گذاشت.می گفت میخواهم هر چه قدر خدا به من بچه بدهد اسم امام زمان را روی آنها بگذارم. هر کس به مظلوم کمک می کرد مورد علاقه ایشان بود و نسبت به بیت المال بسیار حساس بود.ما حالت عصبانیت در ایشان ندیدیم. اگر کاری را به بچه ها دستور می داد اول خودش دست به کار می شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال 64 در طلائیه مجروح شد. زمانی که خانواده به عیادتش رفتند، پدر که همیشه نگران خانواده و فرزندان او بود گفت خداروشکر تو دیگر مجروح شدی و به جبهه نمی روی. محمدصادق در جواب پدر لبخندی زد و گفت: اگر شما به همراه من به جبهه بیایید و معجزات و معنویتی که در جبهه هست ببینید دیگر این حرف را نمی زنید و ادامه داد: این بار پایم را در جبهه جا گذاشتم، و برای آوردن آن باید بروم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با ان وضعیت به جبهه برگشت. معاون لجستیک تیپ الهادی بود که در 22/12/66 در منطقه بندیخان (ارتفاعات بالامکو) و در عملیات والفجر 10 بر اثر برخورد ترکش خمپاره به درجه رفیع شهادت نائل گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره ای از زبان هم رزم شهید جابرالله شیخ:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در منطقه عملیاتی بارندگی شده بود شهید انبارلویی هم آنجا فعالیت می کرد. مجروح بود و پایش از مچ قطع شده بود و پای مصنوعی داشت، برای راه رفتن عادی هم درد زیادی تحمل می کرد چه برسد به آن هوای بارانی و زمینی که پر از گل بود. هر بار که قدم بر می داشت پای مصنوعی از پایش جدا می شد و همین که او پای مصنوعی را محکم می کرد. دوباره این اتفاق تکرار می شد اما هیچ به روی خودش نمی آورد و به کارش ادامه می داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید محمد عبد حسینی لحظات قبل از شهادت او را اینگونه روایت می کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظات قبل از عملیات بود. من با فرزند یکی از شهدا، تجهیزاتمان را کاملا بستیم و داشتیم می رفتیم، در حال رفتن بودیم که انبارلویی ما را صدا کرد، او به خاطر سادات بودنم، علاقه زیادی به من داشت.گفت: عبدحسینی بیا اینجا، سپس آن فرزند شهید را هم صدا کرد.دوتایی رفتیم پیش او، گفت: یک خواهش از شما دارم. گفتم: چه خواهشی گفت: بایستید رو به قبله و دستهاتونو بالا بگیرید، من یک دعایی می کنم ، شما هم آمین بگویید و هیچ سوالی هم نکنید. ما هم دو تایی رو به قبله ایستادیم و دستهایمان را بلند کردیم و منتظر شنیدن دعایش شدیم. انبارلویی گفت: یا فاطمه زهرا (س) به حرمت دست این فرزندت و این بچه شهید، دیگه منو خلاص کن. این دعا را که کرد ما موضوع را انداختیم به شوخی و گفتیم: ما شما رو حالا حالا ها نیاز داریم، تو به این زودی ها شهید نمی شوی. گفت: نه شما را به خدا آمین بگویید، محکم هم بگویید، دست هایتان را هم پایین نیاورید. ما هم آمین را گفتیم و راه افتادیم.حدود نیم ساعت بعد عملیات شروع شد و همه بچه ها وارد صحنه نبرد شدند،درست نیم ساعت دیگر بی سیم دوستم جاوید مهر مرا صدا کرد و گفت: امیر امیر، سید؟ گفتم: به گوشم. گفت: انبارلویی برات مفهومه؟ گفتم: آره. گفت: همین الان رفت بهشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت شهید انبارلویی:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راهی که امام حسین رفت، اگر ما نرویم، شیعه نیستیم. سوگند یاد می کنم نائب حضرت مهدی (عج)، حضرت روح الله خمینی است او بر حق است او بر همه ولی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او بر همه ولایت دارد هر که از او سرپیچی کند انگار از مهدی (عج) و محمد(ص) و خدا سرپیچی کرده است. خدایا تو گواه باش من اسلامت را دوست دارم. امام زمانت را دوست دارم و امام خمینی را دوست دارم و با دوستان او دوست و با دشمنانشان دشمن هستم. خدایا تو گواه باش من او را ولی خودم می دانم و او را اطلاعت می کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز در حالی وصیت می نویسم که اسلام عزیز و غریب است. در زمانی وصیت می نویسم که اسلام در حال جنگ با کفار است و هر که در این موقعیت اسلام را کمک کند یعنی جنگ را ادامه و یاری کند انگار زمان پیامبر گرامی شمشیر زده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به عنوان یک سرباز اسلام خدمت هم مسلکان خود عرضه می دارم که مبادا این نعمت الهی را شکرگذار نباشید و خدای بزرگ بر شما سخت گیرد و ظالمی را بر همه ما مسلط سازد. راهی که امام حسین (ع) رفت، همگی ما اگر نرویم شیعه نیستیم. مگر خون حسین (ع) و اصحابش از ما سوال نمی کند. مگر زمین کربلا فریاد بر نمی آورد که چه شد که درک خون فرزند پیغمبر را نکردید؟...&amp;lt;ref&amp;gt;فرازی از خاطرات شهدا 2&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_صادق_انبار_لویی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید حاج احمد سلیمانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-17T13:21:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام شهید: حاج احمد سلیمانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست تقدیر این بود که من که از دوران کودکی با احمد بودم، در زمان شهادتش هم بالای سرش حاضر شوم و اگر بخواهم کلمه ای را اختصاصا و حقیقتا به عنوان مشخصه این شهید ذکر کنم، باید بگویم« انسان پاک» لایق این شهید بزرگوار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهار سال 1336 در روستای عشایر قنات ملک شهرستان بافت،گل وجود احمد به شکوفه نشست. تحصیلات ابتدایی را در محل تولد خود گذراند و به منظور ادامه تحصیل روانه شهر کرمان شد. کار و تحصیل در کنار هم از او فردی سخت کوش ساخت. شرکت در جلساتی مذهبی موجب آشنایی او با روحانیون مبارز کرمان شد. با فرا رسیدن بهارستان 1357 او یکی از برگزار کننده گان تظاهرات مردمی در کرمان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و آغاز جنگ تحمیلی، احمد راهی جبهه های حق علیه باطل شد.از آنجا که در سنگر علم و تحصیل نیز سخت می کوشید در یکی از رشته های مهندسی دانشگاه اصفهان پذیرفته شد. اما دفاع از میهن او را ملزم به ماندن در جبهه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات بیت المقدس مجروح شد اما بعد از بهبودی باز هم به جبهه نبرد بازگشت. احمد سلیمانی با عنوان های معاون اطلاعات و عملیات و جانشین لشکر 41 ثارالله در عملیات های مختلف شرکت کرد و زمینه ساز پیروزی های بزرگ شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام در مهرماه 1363 روح احمد سلیمانی جانشین ستاد و معاون اطلاعات و عملیات لشکر 41 ثارالله از ارتفاعات میمک به سوی آسمان پر گشود و نامش بر بلندترین قله ها درخشیدن آغاز کرد. روحش شاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام او و دیگر یارانش بر روی بلندترین ارتفاعات تا ابد خواهد درخشید. از سردار شهید &amp;quot;احمد سلیمانی&amp;quot; یادگاری به نام &amp;quot; زینب&amp;quot; مانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخشی از وصیتنامه شهید حاج احمد سلیمانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«... این دنیا سرایی است که ما در آن چند روزی بیش نیستیم. این دنیا پر از رنگها و نیرنگها و دلبستگی های پوچ می باشد که مانند ماری خوش خط و خال انسان را به خود مشغول می کند و ما دو راه بیشتر نداریم یا ماندن و غوطه ور بودن در این منجلاب دو روزه و یا دل کندن و جهش کردن و روح را پرواز دادن به ملکوت اعلی و کمک خواستن از معبود که ما را از این غربت و تنهایی نجات دهد...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید حاج احمد سلیمانی به روایت از سردار سرلشکر حاج قاسم سلیمانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«... دست تقدیر این بود که من که از دوران کودکی با احمد بودم، در زمان شهادتش هم بالای سرش حاضر شوم و اگر بخواهم کلمه ای را اختصاصا و حقیقتا به عنوان مشخصه این شهید ذکر کنم، باید بگویم« انسان پاک» لایق این شهید بزرگوار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در واقع کسانی می توانند این مفهوم را داشته باشند که بعد از معصوم، به درجه ای از صالح بودن برسند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد علاقه ویژه ای به جلسات آیت الله حقیقی داشت و در همان جلساتی که در مسجد کرمان برگزار می شد، به انقلاب اتصال پیدا کرد و حقیقتا از همان دوران روح حاکم بر احمد روح شهادت بود که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی این حس شدیدتر شد و او را یک انقلابی درجه یک کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید سلیمانی از موثرترین فرماندهان لشکر ثارالله بود. در عملیات طریق القدس در کانالی که کنده بودیم، شهید سلیمانی هم حضور داشت ؛ وقتی من در نیمه شب به آن کانال رفتم او را دیدم و وقتی او مرا دید؛ بلافاصله پشت بوته ها پنهان شد و بعدا من متوجه شدم که او بخاطر اینکه مبادا من او را از آنجا برگردانم، پشت بوته رفته بود. و در طول جانشینی فرماندهی لشکر ثارالله هیچ گاه خود را در جایگاه فرمانده نشان نداد و هیچ کس احساس نکر که او مسئولیتی در جبهه دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با همه فرمانده ها ارتباط داشت و حتی برای اینکه بتواند در عملیاتها به جبهه و صحنه جنگ نزدیک باشد، یک موتور سیکلت داشت که پیوسته خود را به آتش ها می رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که در شب شهادتش مشغول خواندن دعای کمیل بود، حال عجیبی داشت. از اول تا آخر دعا سر به سجده بود و انگار الهام شده بود که قرار است فردا 10 صبح به شهادت برسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهره او را که پس از شهادت دیدم، نصف صورتش را خون پوشانده بود و نصف صورتش مثل مهتاب می درخشید و حقیقتا آرامش خاصی در چهره او پیدا بود که باعث شد دیدن این صحنه جزو دیدنی ترین صحنه های عمرم در دوران مقدس باشد...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت یکی از فرماندهان لشکر 41 ثارالله استان کرمان در ایام دفاع مقدس درباره سردار شهید احمد سلیمانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جایگزین یکی از فرمانده واحدها شده بودم. نیروها بی نظمی می کردند و خواستم قاطعیت را به آنها نشان دهم. دستور دادم در نقطه بادگیری برایم چادر بزنند با امکانات کامل. داشتم حکومت می کردم که یک روز احمد سلیمانی جانشین ستاد لشکر وارد چادر من شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: آقا بد که نمی گذره!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: ای برادر مسئولیت سنگینه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با ناراحتی گفت: خجالت نمی کشی برای خودت کاخ سبز معاویه درست کردی؟ تا عصر که برمیگردم خبری از این اوضاع نباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با خودم گفتم به راستی که فرماندهی بسیجیان برازنده این چنین آدمهایی است...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطراتی از شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز عروسی او&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم احمد جان، حالا دیگر وقتش است یک آبگوشتی به قوم و خویش بدهی! گفت« علی تمام دارایی من سیصد تومان است اگر عروس سیصد تومانی پیدا کردی من آماده ام.» خلاصه با چند نفر از دوستان آنقدر در گوشش خواندیم تا رضایت داد.گفت:« از دختر عمه ام فاطمه خواستگاری کنید.» فردای روز خواستگاری با ماشین محمد سازمند به رابر رفتند و به عقد همدیگر درآمدند. آشپزی عروسی با من بود.خیلی سرحال بودم. دیگ ها جلوی خانه پدرش روی آتش بود. وقتی دست زدند و کل کشیدند فهمیدیم داماد را آورده اند. ملاقه به دست به پیشواز دویدم و دیدم ای داد و بی داد! داماد با همان لباس جبهه است. با پیراهن فرم سپاه و شلوار خاکی! داد زدم«مرد حسابی این دیگه چه وضعیه؟ من تمام هنر آشپزی ام را امروز رو کرده ام آن وقت تو یک دست کت و شلوار پیدا نکردی بپوشی؟» لبخند ملیحی زد و گفت:« چکار کنم علی آقا، پاسدارم دیگه!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توسل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیماری سختی داشتم، دیگر از دکترها نا امید شده بودم. همسرم علی در تدارک سفر به تهران بود تا پیش دکترهای آنجا برویم. اما خودم می دانستم بی فایده است.گفتم:«من نمی آیم» گفت:« پس می خواهی چکار کنی؟ من که نمی توانم دست روی دست بگذارم و همینطوری شاهد آب شدنت باشم؟» گفتم: « من را ببر قنات ملک. اگر شفا نگرفتم دیگر بی خودی پولت را خرج دوا و دکتر نکن. بدان که دیگر خوب شدنی نیستم.» به هر زحمتی بود خودم را رساندم مزار شهدا و رفتم سر قبر احمد. گفتم:« احمد منم زهرا میشناسی؟ یادت هست آن روز که مجروح بودی و آمدی خانه ما، قرار شد من ، خواهر تو باشم . تو هم برادر من؟ احمد دکترها جوابم کرده اند ، بچه کوچک دارم، تو از خدا برای خواهرت شفا بخواه!» وقتی که دلم خالی شد و خواستم برگردم، خودم فهمیدم، حالم دارد خوب می شود. الان که 10 سال از آن روز گذشته حتی یکبار هم به دکتر مراجعه نکرده ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روز گرم تابستان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از ظهر یک روز گرم تابستان بود، در عقبه بودیم، همه پادگان در خواب بودند چون با آتشی که از آسمان می بارید غیر از خواب کار دیگری نمی شد کرد.اما دیدم جلوی ستاد شلوغ است و بچه ها پا برهنه در بیرون ایستاده اند. کسی گفت:« رضایی دیر رسیدی؟ بچه های ستاد همه خواب بوده اند، یکی شان که بیدار می شود می بیند یک مار بزرگ روی شکم احمد آقا چنبر زده. بقیه را بیدار می کند. عقل هایشان را روی هم کنار می گذارند تا کارهایی بکنند. نه جرات می کنند احمد آقا را بیدار کنند و نه جرات می کنند مار را بکشند. در هر دو صورت احتمال خطر برای احمد آقا بود. تا این مار خوابش را می کند می آید پایین و جلوی چشمان از حدقه درآمده اینها می خزد و می رود بیرون!» احمد آقا هم که حالا بیدار شده بود وقتی حال و روزم را دید خندید. گفتم:« تو نیز دیدی» گفت:« از چه ترسم؟ حافظ جان من کسی است که مرگ و زندگی مار هم در دست اوست!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوید شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی خوشحال بودم. بعد از مدتها باز هم چهره اش می خندید. فهمیدم که باید خبری باشد. بلاخره آنقدر از زیر زبانش حرف کشیدم که دانستم در جزیره خواب می بیند که یک منطقه نیزاری است هر جا که قدم می گذارد متوجه آدمهایی می شود که فقط سر اسلحه شان پیداست. خیال می کند در محاصره دشمن است.اما یک تعداد جوان خوش سیما بلند می شوند و می گویند:« ما محافظ توییم!» می گوید:« من محافظ می خواهم چکار؟ من آمده ام شهید شوم!» یکی از آنها می گوید:« آرام باش، به موقعش شهید هم می شوی. اما الان وقتش نیست.» می گفت به پای جوان افتادم و دامنش را گرفتم و گفتم :«راستش را بگو.» گفت:« تو شهید میشوی اما نه تو این عملیات.» احمد خیلی خوشحال شد رو کرد و گفت:«آقا فرود، آن روز یعنی می رسد.»&amp;lt;ref&amp;gt;فرازی از خاطرات شهدا 2&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد_سلیمانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان کرمان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B7%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85</id>
		<title>شهید حسن طهرانی مقدم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B7%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85"/>
				<updated>2020-03-17T12:14:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام شهید: حسن طهرانی مقدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر شهید طهرانی مقدم با اشاره به حضور سرزده رهبر انقلاب در منزل شهید پس از شهادت ایشان گفت: حضرت آقا آمدند و در این دیدار گفتند که 25 سال حاج حسن را از نزدیک می شناختند و فرمودند:« من خودم مصیبت زده ام و این جمله خیلی ها را به یاد جمله امام خمینی (ره) در مورد شهادت شهید مطهری با همین مظنون انداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرچشمه تهران و آن روز واقعه که به نام شهید بهشتی و هفتاد و دو تن ثبت شده است. محله ای که شاید نامش با شهدای بزرگ انقلاب گره خورده ...اما سرچشمه، نام مردان بزرگ دیگری را هم در شناسنامه خود ثبت کرده است.16 آبان سال 1338 بود که در همین محله قدیمی تهران پسری به دنیا آمد که نامش را حسن نامیدند. پسری که والدینش فکر نمی کردند روزی یکی از تاثیرگذارترین مردان تاریخ خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوران جوانی حسن همراه با دوران مبارزات مردم با رژیم ستمشاهی بود و حسن هم مانند تمامی مردم در تظاهرات و فعالیت های انقلابی حضور داشت. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی وارد کمیته انقلاب و قبل از آغاز جنگ در سال 1359 عضو رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری این پسر نامش حسن طهرانی مقدم است. سرداری که دیگر نام و خدماتش جهانی شده است و او را به عنوان پدر موشکی ایران می شناسند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوش به حال آبان ماه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امان از آبان ماه...ماهی آشنا برای حسن و خانواده اش...حسن طهرانی مقدم 6 آبان ماه 38 به دنیا آمد، آبان ماه 63 برای دوره آموزشی پرتاب موشک به سوریه رفت و 18 آبان ماه 1390 هم به شهادت رسید...خوش به حال آبان ماه...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براساس این گزارش حسن طهرانی مقدم نامی نیست که بتوان به همین راحتی از آن عبور کرد.زندگی این مرد بزرگ سراسر تحرک، محبت، عشق،بصیرت، شجاعت و تخصص است. به مناسبت سالگرد شهادت این شهید بزرگ میهمان خانه شهید شدیم. خانه ای که وقتی وارد حسینه اش می شوید انگار سالهاست که آنجا را می شناسی و حس گرمی به تو دست می دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانم حیدری همسر شهید طهرانی مقدم به همراه دختر و نوه هایش به استقبال ما می آیند و کلی هم با نوه های شهید بازی کردیم...جای شما خالی...از شیطانی های محمد حسن کوچولو تا نجابت زهرا خانم و هیبت محمد طاها...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانم حیدری زیاد اهل مصاحبه نبود و می گفت، اصل خود حسن آقاست. با زندگی اش سخن گفت و با شهادتش سخن را به پایان رساند...با این حال از زندگی همسر شهید طهرانی مقدم شروع کردیم ؛« ما 5 خواهر و یک برادر بودیم که یک خواهرم سال 70 فوت کرد، پدرم رئیس یکی از شبهات بانک رهنی سابق(مسکن فعلی) و مادرم خانه دار بود.دوران راهنمایی را در مدرسه مرجان و مدرسه ملی گذراندم اما برای دوران دبیرستان به دلیل بیماری پدر به کرج رفتیم و آن سالها دیگر انقلاب شده بود و سالهای جنگ هم همزمان با سالهای تحصیل من در دبیرستان بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولین دیدار حسن طهرانی مقدم با همسرش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مورد آشنایی خود با حسن طهرانی مقدم گفت: در دوران تحصیل خیلی فعال بودم، انجمن اسلامی، امداد و جهاد سازندگی و اول دبیرستان بعنوان بسیجی به استخدام سپاه درآمدم. همسر خواهرم و حاج حسن دوست مشترکی داشتند به نام شهید عبدالرضا لشگریان و به واسطه این آشنایی مادر ایشان من را در عروسی خواهرم دیدند و همان شب برای پسرشان خواستگاری کردند. دو ماه بعد در اواخر تابستان به خواستگاری ام آمدند و آنجا بود که برای اولین بار حاج حسن را دیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت 10 دقیقه حرف حساب حسن آقا با همسرش در شب خواستگاری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مراسم خواستگاری مادرمن، همراه با مادر و خواهر حاج حسن و خود حاج حسن آقا بودیم و کل صحبت من و حسن آقا در مورد ازدواج 10 دقیقه بیشتر نشد. خوب به یاد دارم که حاج حسن سخت ترین شرایط دنیا را برایم ترسیم کرد و گفت: من 6 ماه، 6 ماه جبهه هستم و ممکن است شهید شوم، کار و خانه ندارم و خیلی چیزهای دیگر که بعدها خودش می گفت هرکاری کردم که نه بگویی قبول نکردی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه داماد؛ پسرک موفرفری و نمکی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانم حیدری گفت:حاج حسن آن روز یک پسر نمکی،موفرفری، خوش اندام بود. با شلوار چهار جیب و کتانی با گلهای گلایل و شیرینی خشک...دیگر خودتان تصور کنید! مهریه ام را 300 هزار تومان مثل خواهرم تعیین کردند که خود حاج حسن یک حج هم به آن اضافه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی حسن به مراسم نامزدی اش نیامد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر شهید طهرانی مقدم در مورد مراسم نامزدی و عروسی هم گفت: خب مانند تمام رسم و رسومات ایرانی ها ما هم مراسم نامزدی داشتیم. اما چه مراسمی بیا و تماشا کن...فقط می توانم بگویم که مراسم نامزدی اول ما به هم خورد و حاج حسن آنقدر دیر آمد که انگار نیامد و تمام مهمانها رفتند. وقتی آمد فقط عذرخواهی کرد و گفت:کار مهمی پیش آمده و نتوانستم زودتر بیایم! البته خیلی پدرم از این موضوع ناراحت و عصبانی بود. بعد از چند روز آمد و به پدرم گفت که عازم جبهه هستم و برای حلالیت گرفتن آمده ام.البته تنها هم نبود آنقدر گفتند و شوخی کردند تا پدرم تبسم کرد و بعد دوباره آمدند و مراسم نامزدی برگزار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خطبه عقد در محضر حضرت امام (ره)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4یا 5 ماه دوران نامزدی محرم بودیم و حاج حسن این مدت را جبهه بودند و فقط تلفن تنها راه ارتباط و با خبر بودن ازاحوالات همسرم بود آن هم به سختی انجام می شد . بعد به تهران آمدند تا خطبه عقد انجام شود. البته خواندن خطبه عقدمان هم ماجرایی دارد. قرار بود حضرت امام (ره) خطبه عقد را جاری کنند اما من دیر رسیدم و شهید محلاتی وکیل من شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر جان؛ شب نامزدی خدمت آیت الله خامنه ای بودم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانم حیدری گفت: پدرم تا همین ده سال پیش نمیدانست شب نامزدی حاج حسن کجا بود و چرا دیر آمد...! تا اینکه 10 سال پیش تصویری با حضور فرماندهان در دفتر رئیس جمهور وقت در رسانه ها منتشر شد. حاج حسن عکس را آورد و به پدرم نشان داد و گفت: یادتان هست آن شب دیر آمدم ؟ من آن شب به دیدار آیت الله خامنه ای رئیس جمهور وقت رفته بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماشین عروس: شورلت با گلهای قرمز...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ادامه ازدواح شهید حسن طهرانی مقدم و همسرشان بانو حیدری به اینجا رسیدیم که آقا داماد بعد از یکبار بدقولی بالاخره نامزدی گرفتند و بعد هم خدمت امام(ره) خطبه عقد جاری شد. و اما ادامه داستان...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانم حیدری می گوید: سال 62 عروسی گرفتیم و برخلاف عروسی های آن زمان عروسیمان مفصل بود و شام مفصل دادند. ماشن عروسمان شورلت با گلهای قرمز تزیین شده بود. البته به دلیل اینکه تعداد جمعیت زیاد بود و باید از کرج به تهران می آمدیم مادر و خواهرم هم در ماشین ما بودند. هزینه های مراسم را هم خود حاج حسن و خانواده اش دادند چون پدرشان پیش از ازدواج ما فوت کرده بوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی که حاج حسن صاحب زینب شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانم حیدری می گفت: من با مادر شوهرم در اتاقی 12 متری در نیاوران زندگی را آغاز کردم و سر یک سفره غذا می خوردیم و چند روز بعد از عروسی حاج حسن به عملیات خیبر رفت. تا اینکه سال 65 در اوج جبهه و جنگ و موشک باران تلفنی به او اطلاع دادم که احتمالا پدر می شود و وقتی حاج حسن آمد دیگر مطمئن بودم که باردار هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان تولد زینب هم آمد و خودش مرا به بیمارستان نجمیه برد و در گوش زینب اذان و اقامه گفت و با توجه به اینکه زینب اول محرم به دنیا آمده بود، بدون هیچ صحبتی هر دو موافق بودیم که اسمش را با خودش آورده است. و در سال 66 هم حسین به دنیا آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر شهید طهرانی مقدم در مورد علاقه شهید طهرانی مقدم به همسر و زندگی اش گفت: یادم هست که سال 63 یک بار حساب کردم و نوشتم که در این سال حاج حسن 10 ماه و چند روز در خانه نبوده است و در تمام این مدت تنها یک عکس که خودش از من گرفته بود در کیفش گذاشته که بعد از شهادتش خودم عکس را از کیفش در اوردم. حاج حسن در یکی از نامه هایش نوشته است که یک چشمم به این عکس است و یک چشمم به خط مقدم جبهه...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همسر شهید طهرانی مقدم سوال کردیم آیا از حساسیت و شغل موشکی حاج حسن باخبر بودید پاسخ داد: حاج حسن خیلی اهل صحبت نبود و کارش هم ایجاب می کرد که خیلی صحبت نکند. من هم کنجکاوی نمی کردم. اما سال 63 از رفت و آمد ها و صحبت هایی که می شد فهمیدم در کار موشکی است. با این حال از این گوش میشنیدم و از آن گوش در می کردم و هیچوقت نگفتم که کارت را عوض کن چون در زمان ازدواج می دانستم پاسدار است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضور حاج حسن در خانه کم اما با کیفیت بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنگ هم که تمام شد گفت جنگ دیگری آغاز شده است و برای گرفتن لیسانس به دانشگاه رفت و با اینکه کم درس می خواند بهترین نمره ها را می گرفت. اما بچه ها خیلی بهانه می گرفتند چون اصلا پدرشان را نمی دیدند ولی با اینکه کم خانه بود همان کم را هم با کیفیت بود و بهترین امکانات را فراهم می کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر شهید طهرانی مقدم گفت: در خانه به بچه ها نمی گفتیم که پدرشان کیست تا اینکه بزرگ شدند و خودشان فهمیدند؛ همیشه می گفتیم که مهندس کارخانه است و فقط در مراسم ها لباس پدرشان را می دیدند و بعدها فهمیدند که در صنایع دفاعی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیش از 5 یا 6 کشور برای آموزش رفت. و اولین کشور سوریه بود. آن روزها روزهای جنگ تحمیلی بود که حاج حسن با 16 نفر برای آموزش دوره های پرتاب موشک رفتند و قرار بود 6 ماه آموزش طول بکشد ولی شبانه روزی زحمت کشیدند چون از رادیو می شنیدند که موشک می زنند و 3 ماهه آموزششان تمام شد. اما وقتی به ایران آمدند تا بر پایه علم آنها کار کنند دیدند که جواب نمی دهد و با خودشان تمرین و تلاش کردند تا سلاح ها را بومی سازی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن روز تلخ سوال کردیم که آیا لرزش انفجار موشک که موجب شهادت حاج حسن بود را حس کردید گفت: آن روز روزه بودم و بعد از نماز مغرب و عشا یکی از بستگان به من گفت که حاج حسن شهید شده است. البته من همیشه آمادگی شنیدن این خبر را داشتم حتی سالی که صیاد شیرازی شهید شد می خواستند ایشان را هم ترور کنند و بعد از شهادتشان خیلی از دانشجوهایی که در خارج از کشور تحصیل کرده بودند می گفتند که اساتیدشان در کلاسها هم در مورد حاج حسن صحبت می کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدار خانواده شهید طهرانی مقدم با سید حسن نصرالله/ حاج حسن استاد عماد مغنیه بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی ادامه داد: بعد از شهادت حاج حسن حتی سید حسن نصرالله با ما دیدار داشتند و گفتند اگر هر زن لبنانی در لبنان راحت قدم می زند به خاطر خون این شهید است.سید حسن نصرالله پرچمی از حرم امام حسین (ع) را که به گفته خودشان بهترین هدیه و دارایی ایشان بود را به ما اهدا کردند و بعدها فهمیدیم که حاج حسن استاد شهید مغنیه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقام معظم رهبری گفتند: من خودم هم مصیبت زده ام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانم حیدری گفت: هفتمین روز شهادت حاج حسن در همه جای محله ما مراسم بود و آمدند و گفتند که از خانه بیرون نیایید! قرار است حجت الاسلام محمدی گلپایگانی رئیس دفتر مقام معظم رهبری به خانه شما بیایند. تدابیر امنیتی زیادی انجام شد که فهمیدیم که شخصی بالاتر از آقای گلپایگانی در راه منزل ما هستند که ناگهان حضرت آقا آمدند و در این دیدار گفتند که 25 سال حاج حسن را از نزدیک می شناختند و من خودم مصیبت زده ام و این جمله خیلی ها را به یاد جمله امام خمینی (ره) در مورد شهادت شهید مطهری با همین مظنون انداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی افزود: آقا برای تشییع پیکر حاج حسن آمدند و بعد از آن یکی دوبار دیگر هم آمدند و 2 ساعتی در منزل ما بودند و همسرشان هم آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر شهید طهرانی مقدم آرام با همان لبخندی که از آغاز دیدار روی لب هایش بود از ما جدا شد و کمی آن طرفتر در حسینیه شهید طهرانی مقدم با میهمانان دیگر خوش و بش می کرد و خیر مقدم می گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی اشک در چشمان مقام معظم رهبری جاری شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زینب طهرانی مقدم دختر شهید هم در طول مصاحبه سرگرم آرام کردن بچه ها بود در مورد دیدار حضرت آقا با خانواده اش گفت: در این دیدار من دوبار دیدم که اشک در چشمان حضرت آقا حلقه بست؛ یکبار وقتی مادربزرگم گفتند از دوری حسن دارم می میسوزم و بار دوم وقتی زهرا خواهرم را که آن موقع 5 سال داشت بغل گرفتند و در مورد پدرم گفتند این شهید سراپا اخلاص بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزهای سخت خانواده شهید بعد از شهادت بعد از شهادت صیاد شیرازی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر شهید طهرانی مقدم ادامه داد: بعد از شهادت شهید صیاد شیرازی خاطرم هست که دو سال لواسان نقل مکان کردیم چون می خواستند پدرم را هم ترور کنند اما در همان زمان هم با پدرم مرتب به خانه مادر بزرگم می رفتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزندان شهید طهرانی مقدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زینب طهرانی مقدم در مورد خواهر و برادرانش گفت: من کارشناس ارشد علوم قرآنی هستم و بعد از من برادرم حسین است و پس از آن فاطمه خواهرم که حالا در دوره دبیرستان است و پس از آن زهرا که سوم دبستان است و من و حسین همیشه می گوییم که فاطمه و زهرا فرزندان دوره سرداری بابا هستند چون ما خیلی کم پدر را می دیدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از او می پرسیم که حرفی برای گفتن دارد، گفت: بله یک مطلب خیلی مهم که تا حالا جایی نگفته ام؛برای من خیلی جالب است، پدر من در پیروزی غزه نقش صددرصدی داشتند اما یکبار که تلویزیون در مورد پیروزی لبنان برنامه پخش می کرد و همه نشسته بودیم اصلا چیزی نگفت. هنوز هم به این مطلب فکر می کنم چون ما کاری را که خودمان نقشی نداشته ایم را سعی می کنیم نشان دهیم که موثر بودیم و چطور می شود که پدر من اینگونه سکوت کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتگو به سرعت تمام شد. اما یک ساعت بعد از پایان مصاحبه در حسینیه شهید طهرانی مقدم ماندیم. اصلا انگار دلت نمی خواهد از این خانه دل بکنی... با نوه های شهید کلی بازی کردیم و عکس یادگاری گرفتیم. آری اینجا خانه استاد عماد مغنیه است. خانه شهیدی است که مقام معظم رهبری به او عنایت داشتند و به این خانه پا نهادند. اینجا خانه پدر موشکی ایران است. اینجا خانه شهید طهرانی مقدم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقویم زندگی شهید طهرانی مقدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6ابان 1338؛ روز تولد شهید حسن طهرانی مقدم در محله سرچشمه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیرماه 1359: ماه رمضان بود و حاج حسن به روستاهای محروم موفنات رفت تا برای اهالی روستا حمام و مدرسه بسازد. البته در کنار آن هم وظیفه غنی سازی کتابهای درسی مدارس را با همکاری آموزش و پرورش برعهده داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
21 تیرماه 1359: در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی رسمی شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2 آبان ماه 1363: اعزام به سوریه برای گذراندن دوره آموزش پرتاب موشک های دوربرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
18 ابان ماه 1359: شهادت برادرش شهید علی طهرانی مقدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
21 اسفند ماه 1363: پرتاب اولین موشک از طرف ایران به عراق یا همت شهید طهرانی مقدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
16 شهریور ماه 1364: انتصاب به عنوان فرماندهی موشکی نیروی هوایی سپاه پاسداران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
31 شهریور ماه 1381: بهره برداری از 4 سکوی موشکی در رژه دفاع مقدس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول مهر ماه 1384: انتخاب حسن طهرانی مقدم بعنوان جانشین نیروی هوایی سپاه پاسداران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
21 تیرماه 85/سید حسن نصرالله: در جنگ 33 روزه لبنان اگر کمک های حاج حسن طهرانی مقدم نبود قادر به مقابله با اسرائیل نبودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
22 آبان 1387: بهره برداری از موشک سجیل نسل جدید موشک های دفاعی ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
21 آبان ماه 1390: شهادت سردار بزرگ و پدر موشکی ایران شهید حسن طهرانی مقدم.&amp;lt;ref&amp;gt;فرازی از خاطرات شهدا 2&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسن_طهرانی_مقدم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید مصطفی مرادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-17T12:11:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام شهید: مصطفی مرادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با خدا عهد بسته بود که بعد از دیدن فرزندش از دنیا برود و همین طور هم شد، با تولد فرزندش چند روزی کنارش بود و دوباره راهی جبهه شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند ساعتی از ظهر نخستین روز مرداد 1339 گذشته بود و آفتاب،در گوشه ای از آسمان هر چه گرما داشت،مشت مشت بر سر ابراهیم آباد - از روستاهای اراک- می پاشید.در چوبی خانه ای باز بود،زن های همسایه مشغول تدارک ولیمه شب بودند.توی یکی از این اتاق های خانه،نوزادی در میان گهواره با دستهای زنی تاب میخورد. پسر درشت و پر مو،با چشم های مشکی و دستهای مردانه،عجیب در دل زن جا باز کرده بود.مادر می دانست که باید پسرش را مصطفی صدا بزند.خواب دیده بود؛ درست مثل احمد و محمد و محمود و ابوالقاسم که نام هرکدام را از روی خواب هایش گذاشته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مش عزیزالله- پدر مصطفی قصاب بود و اگر چه سواد چندانی نداشت،اما از احکام دین خوب سر در می آورد.اطرافیان سوالات شرعی شان را از او می پرسیدند و قبولش داشتند.مقید بود لقمه ای حرام وارد زندگیش نشود.بین گوشتی که دست نزدیکترین اقوام می رساند با گوشتی که رهگذر غریبه از او می خرید، فرقی نمی گذاشت.حسابش،حساب بود و قرآنی این طرف و آن طرف نمی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر همه بچه ها برایش عزیز بودند اما این یکی را جور دیگری دوست داشت.شاید برای همین بود که او را مصطفی جون صدا می زد.خودش هم نمی دانست چرا! شاید بخاطر نمک هایی بود که از حرکات و حرفهای مصطفی می ریخت،شاید هم بخاطر این بود که بیشتر از بقیه بچه ها دنبالش دویده بود،از این و آن حرف شنیده بود و کار خرابی هایش را راست و ریست کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تهران و روزهای انقلاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد و محمد چندسالی بود که به تهران آمده و در طبقه بالای خانه دایی شان جا گرفته بودند.کم کم محمود و بعد هم ابوالقاسم از پی قبولی در دانشگاه،راهی تهران شدند.مصطفی هم آمد تا دوره دبیرستان را در تهران ادامه دهد.حالا یک سالی از آمدن او به این شهر می گذشت.خیلی زود با حال و هوای این شهر خو گرفتند و تهرانی شدند؛اما نه آنقدر که صفا و صمیمیت روستایی از یادشان برود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اخبار مبارزات مردم،نقل مجالس شده و دهان به دهان میگشت. خیلی از خبرهای مملکت را لازم نبود از رادیو بشنوی.یک روز این کارخانه اعتصاب می کرد،یک روز آن راهپیمایی به خاک و خون کشیده می شد.هر روز بگیر و به بند ها زیادتر می شد و رژیم از کشیدن اسلحه به روی مردم هیچ ابایی نداشت.تهران شده بود مرکز مبارزات علیه رژیم.مصطفی و برادرانش هم اهل مبارزه بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سربازی مصطفی و شروع جنگ تحمیلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصطفی با پیروزی انقلاب و اتمام دوره دبیرستان راهی روستا شد. اما این بار سربازیش مصادف شد با جنگ تحمیلی و مناطق جنگی بیش از هر جای دیگری به نیروی نظامی احتیاج داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر که دل تو دلش نبود،گفت: عجب شانسی داشتی تو! حالا چرا باید وقت سربازی تو با این جنگ همراه بشه؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصطفی روی مادر را بوسید و گفت: فقط من یکی که نیستم، هزاران نفر مثل من.مگر خودت همیشه پای سجاده بعد نماز دستات رو بالا نمی گیری و میگی که خدایا!تکیه به تو راضی ام به رض ای تو،تن ما و تقدیر الهی.حالا چه شده؟ کبری خانم !همه اون حرفات فیلم بود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر گفت:وسایلت رو تو ساک بستم.یه زیرپوش و جوراب نو هم برات گذاشتم.هوای خودت رو داشته باش،مادر!جایی که تو میری،زمستان همیشه برف و کولاکش به راهه. لباس بافتنی هم گذاشتم تو ساک.خدا بخواد یه لباس بافتنی نخودی رنگ هم برات سر انداختم.ان شاءالله تا مرخصی بیای،آماده میشه.مصطفی برخواست، دست مادر را بوسید و آهسته روی چشم گذاشت و در حالی که به طرف در خانه می رفت بلند گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلا قول می دم گلوله نخورم؛ اگه هم خوردم ،یه دونه از اون درست و حسابی هاش بخورم،خوبه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را گفت و از خانه بیرون رفت،خنده تلخی روی لبهای مادر نقش بست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مریوان تا مناطق جنگی جنوب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شش ماه بیشتر از سربازی مصطفی و سید احمد حسینی (دوست و هم رزم وی) نگذشته بود که یک روز اتفاقی نصرت الله دوست دوران کودکی و نوجوانی را دیدند.نصرت الله پس از پذیرفته شدن توی دانشگاه به جبهه آمده و حالا مسئول جهاد سازندگی مریوان بود،به درخواست نصرت الله به جهاد منتقل شدند و بقیه خدمت را در آنجا گذراندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند ماه از پایان خدمتش می گذشت ولی به پای دل،توی مریوان مانده بود.می توانست در میان سلام و صلوات اهالی ابراهیم آباد به خانه برگردد،دنبال کسب و کاری برود و برای ازدواج آستین بالا بزند،اما فهمیده بودند که اینجا کار مهمتری دارد.جهادگران در مریوان با کمبود امکانات و در شرایطی که کشور با بحران جنگ روبرو بود،برای روستاهای دور افتاده برق می کشیدند،پل و جاده می زدند و آب آشامیدنی می آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی دو سال سربازی،حسابی پاک و صیقلی شده بود؛ همان مصطفی بود،با همان قد رشید،هیکل تنومند،چهره گشاد،چشم و ابروهای مشکی،رک بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام شهید: مصطفی مرادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با خدا عهد بسته بود که بعد از دیدن فرزندش از دنیا برود و همین طور هم شد، با تولد فرزندش چند روزی کنارش بود و دوباره راهی جبهه شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند ساعتی از ظهر نخستین روز مرداد 1339 گذشته بود و آفتاب،در گوشه ای از آسمان هر چه گرما داشت،مشت مشت بر سر ابراهیم آباد - از روستاهای اراک- می پاشید.در چوبی خانه ای باز بود،زن های همسایه مشغول تدارک ولیمه شب بودند.توی یکی از این اتاق های خانه،نوزادی در میان گهواره با دستهای زنی تاب میخورد. پسر درشت و پر مو،با چشم های مشکی و دستهای مردانه،عجیب در دل زن جا باز کرده بود.مادر می دانست که باید پسرش را مصطفی صدا بزند.خواب دیده بود؛ درست مثل احمد و محمد و محمود و ابوالقاسم که نام هرکدام را از روی خواب هایش گذاشته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مش عزیزالله- پدر مصطفی قصاب بود و اگر چه سواد چندانی نداشت،اما از احکام دین خوب سر در می آورد.اطر افیان سوالات شر عیشان را از او می پرسیدند و قبولش داشتند.مقید بود لقمه ای حرام وارد زندگیش نشود.بین گوشتی که دست نزدیکترین اقوام می رساند با گوشتی که رهگذر غریبه از او می خرید، فرقی نمی گذاشت.حسابش،حساب بود و قرانی این طرف و آن طرف نمی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر همه بچه ها برایش عزیز بودند اما این یکی را جور دیگری دوست داشت.شاید برای همین بود که او را مصطفی جون صدا می زد.خودش هم نمی دانست چرا! شاید بخاطر نمک هایی بود که از حرکات و حرفهای مصطفی می ریخت،شاید هم بخاطر این بود که بیشتر از بقیه بچه ها دنبالش دویده بود،از این و آن حرف شنیده بود و کار خرابی هایش را راست و ریست کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تهران و روزهای انقلاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد و محمد چندسالی بود که به تهران آمده و در طبقه بالای خانه دایی شان جا گرفته بودند.کم کم محمود و بعد هم ابوالقاسم از پی قبولی در دانشگاه،راهی تهران شدند.مصطفی هم آمد تا دوره دبیرستان را در تهران ادامه دهد.حالا یک سالی از آمدن او به این شهر می گذشت.خیلی زود با حال و هوای این شهر خو گرفتند و تهرانی شدند؛اما نه آنقدر که صفا و صمیمیت روستایی از یادشان برود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اخبار مبارزات مردم،نقل مجالس شده و دهان به دهان میگشت. خیلی از خبرهای مملکت را لازم نبود از رادیو بشنوی.یک روز این کارخانه اعتصاب می کرد،یک روز آن راهپیمایی به خاک و خو ن کشیده می شد.هر روز بگیر و به بند ها زیادتر می شد و رژیم از کشیدن اسلحه به روی مردم هیچ ابایی نداشت.تهران شده بود مرکز مبارزات علیه رژیم.مصطفی و برادرانش هم اهل مبارزه بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سربازی مصطفی و شروع جنگ تحمیلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصطفی با پیروزی انقلاب و اتمام دوره دبیرستان راهی روستا شد. اما این بار سربازیش مصادف شد با جنگ تحمیلی و مناطق جنگی بیش از هر جای دیگری به نیروی نظامی احتیاج داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر که دل تو دلش نبود،گفت: عجب شانسی داشتی تو! حالا چرا باید وقت سربازی تو با این جنگ همراه بشه؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصطفی روی مادر را بوسید و گفت: فقط من یکی که نیستم، هزاران نفر مثل من.مگر خودت همیشه پای سجاده بعد نماز دستات رو بالا نمی گیری و میگی که خدایا!تکیه به تو راضی ام به رض ای تو،تن ما و تقدیر الهی.حالا چه شده؟ کبری خانم !همه اون حرفات فیلم بود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر گفت:وسایلت رو تو ساک بستم.یه زیرپوش و جوراب نو هم برات گذاشتم.هوای خودت رو داشته باش،مادر!جایی که تو میری،زمستان همیشه برف و کولاکش به راهه. لباس بافتنی هم گذاشتم تو ساک.خدا بخواد یه لباس بافتنی نخودی رنگ هم برات سر انداختم.ان شاءالله تا مرخصی بیای،آماده میشه.مصطفی برخواست، دست مادر را بوسید و آهسته روی چشم گذاشت و در حالی که به طرف در خانه می رفت بلند گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلا قول می دم گلوله نخورم؛ اگه هم خوردم ،یه دونه از اون درست و حسابی هاش بخورم،خوبه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را گفت و از خانه بیرون رفت،خنده تلخی روی لبهای مادر نقش بست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مریوان تا مناطق جنگی جنوب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شش ماه بیشتر از سربازی مصطفی و سید احمد حسینی (دوست و هم رزم وی) نگذشته بود که یک روز اتفاقی نصرت الله دوست دوران کودکی و نوجوانی را دیدند.نصرت الل ه پس از پذیرفته شدن توی دانشگاه به جبهه آمده و حالا مسئول جهاد سازندگی مریوان بود،به درخواست نصرت الله به جهاد منتقل شدند و بقیه خدمت را در آنجا گذراندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند ماه از پایان خدمتش می گذشت ولی به پای دل،توی مریوان مانده بود.می توانست در میان سلام و صلوات اهالی ابراهیم آباد به خانه برگردد،دنبال کسب و کاری برود و برای ازدواج آستین بالا بزند،اما فهمیده بودند که اینجا کار مهمتری دارد.جهادگران در مری وان با کمبود امکانات و در شرایطی که کشور با بحران جنگ روبرو بود،برای روستاهای دور افتاده برق می کشیدند،پل و جاده می زدند و آب آشامیدنی می آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی دو سال سربازی،حسابی پاک و صیقلی شده بود؛ همان مصطفی بود،با ه مان قد رشید،هیکل تنومند،چهره گشا د،چشم و ابروهای مشکی،رک گو و حالات داش-مشدی توی حرف زدن و راه رفتن؛اما انگار مصطفای جدیدی در بطن همین مصطفی پا گرفته بود: ریش های پر پشت و موهای به یک طرف خوابیده و عینکی فلزی بر روی چشمانش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها یک چیز می توانست مصطفی را از ماندن در مریوان منصرف کند؛هر روز خبرهایی از جبهه می رسید و همه را نگران می کرد.حال و هوای جنگ او را هم هوایی کرده بود بویژه از زمانی که حاج نصرت الله کاشانی مسئولیت جهاد مریوان را واگذار کرد و به شوش رفت تا به تیپ تازه تاسیس 27 محمدرسول الله کمک کند.دل مصطفی یک بام بود و دو هوا،مردد مانده بود بین ماندن در غرب و خدمت به مردم محروم و رفتن به جنوب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر آخر، راهی جنوب شد،خودش را به تیپ 27 رساند و کار پشتیبانی آن را بر دوش گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک سالی از آمدن مصطفی به جنوب می گذشت،حالا دیگر تیپ 27 هم تبدیل به یک لشکر مکانیزه شده بود.شرکت توی چندین حمله و نبرد پیاپی والفجر مقدماتی و والفجرهای 1تا4 با عنوان فرمانده پشتیبانی و تدارکات،از او یک مرد جنگی کارآزموده و تمام عیار ساخته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان سال 1362 از نیمه گذشته و مصطفی فرمانده تدارکات قرارگاه نجف اشرف شده بود و در تکاپو برای فراهم نمودن امکانات مورد نیاز جبهه،یک سر بود و هزار سودا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصطفی مرد کارهای بزرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تجربه نبردهای گذشته و بررسی علل موفقیت و شکست،فرمانده سپاه را به این نتیجه رسانده بود که وجود یک لشکر مستقل مهندسی- رزمی در جنگ،ضروری است.عملی کردن این ایده کار آسانی نبود،بالاخره با پیگیری های مصطفی و سید احمد و چند تن دیگر،لشکر مهندسی 42 قدر تاسیس شد. با اینکه خودش جزء موسیسن لشکر بود،اما به همان فرماندهی تدارکات و پشتیبانی اکتفا کرد.سید احمد هم قائم مقام لشکر شد و همچنان در کنار هم کار می کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یکی از جلسات فرمانده سپاه موضوع ساخت یک بیمارستان مجهز با چندین اتاق عمل و محل شست و شوی و معالجه بیماران شیمیایی در جزیره آبادان را مطرح کرد تا از زمان و خطرات انتقال مجروحین زیر آتش دشمن بکاهد.محسن رضایی جملاتش را گفت و منتظر جواب فرماندهان شد.همهمه ای توی جمع فرماندهان قرارگاه پیچید.این کار آنقدر دشوار و حتی غیرممکن به نظر می آمد که هیچ لشکری به راحتی داوطلب انجام آن نمی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصطفی به درخواست و پیشنهاد فرمانده سپاه،به فکر فرو رفت،بعد از کمی فکر رو به فرمانده لشکر 42 قدر کرد:حاج عطار!یا علی،بزن بریم،بابا! خودمان انجامش می دیم. با اعلام آمادگی حاج عطار صدای صلوات از جمع فرماندهان بلند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اتمام جلسه حاج عطار دست روی شانه مصطفی انداخت و گفت:دارم به پشتیبانی تو جلو میرم.می دونم که اگه کاری رو قبول کنی، اون کار حتما شدنیه و نتیجه می ده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصطفی ایستاد و گفت:مرد اگر مرد باشه،باید زیر بار سنگین خودش رو نشون بده.این کار هم کار مردونه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی زود دست به کار شد،به هرجایی که به فکرش می رسید سر می زد و به هر زبانی بودجه مورد نیاز را تامین کرد.کم کم کمک های نقدی و غیر نقدی،کامیون کامیون از راه رسید و مرحله اجرایی آغاز شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره یک بار که مصطفی به مرخصی آمده بود، مادر به آرزویش برای مصطفی رسید: برایش زن گرفت؛ اما مصطفی نتوانست خودش را از متن جبهه و جنگ جدا کند. این را با عروس جوان اش هم طی کرده بود که تا جنگ هست و دشمن بیدار،نمی تواند ردای رزمندگی را از تنش بیرون بیاورد.به گفته خودش با خدا عهد بسته بود تا بعد از دیدن فرزندش از دنیا برود و همین طور هم شد، با تولد فرزندش چند روز کنارش ماند و دوباره راهی جبهه شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام در روز هشتم اسفند ماه سال 1365 هم پرواز با دیگر شهیدان نبرد تاریخی کربلای 5 در منطقه شلمچه ایران و شرق بصره عراق،در حالی که مسئولیت تدارکات لشکر 42 قدر را بر عهده داشت، به مراد دل رسید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرازی از وصیتنامه سردار شهید مصطفی مرادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا تو می دانی با همه لغزش هایی که داشتم ولی همیشه سعی شد که رضای تو را در کارها مد نظر داشته باشم و حضو ر در جبهه برای ادای تکلیف بود که امام امت ما بر همه واجب کفائی دانسته است،پس من به اصرار کسی به جبهه نرفته ام بلکه وظیفه شرعی و تکلیف الهی بوده که بر دوش امت اسلام افتاده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به شما امت حزب الله تذکر میدهم که نکند خدایی نکرده با دست خود را به هلاکت کشید و اسلام عزیز را یاری نکنید و امام عزیز را تنها بگذارید تا کفار ضربان سنگین تری به اسلام عزیز وارد نمایند و بر همه است که همیشه در مقابل اشرار و ضد انقلاب و دشمنان داخلی و خارجی آماده باشیم و از هیچ نهراسیم، و در راه اسلام جان و مال و عزیزترین کسان خود را باید بدهیم تا اسلام پابرجا بماند .این مملکت متعلق به امام زمان(ع) می باشد و حافظ هم خود خداست و وعده نصرت داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این محیط و جو معنوی مملکت اسلامی استفاده نمایید در مدرسه و دانشگاه سعی نمایید از ضد انقلاب سبقت بگیرید که این مملکت بعدها نیاز به افراد متخصص و حزب اللهی دارد.خود را با موازین قرآن و اسلام آشنا نمایید. از این فرصتی که به شما روی آورده است که این فرصت و محیط خیلی گران تمام شده و خون صدها هزار شهید عزیز به زمین ریخته و اگر بخ واهیم و از این فرصت استفاده صحیح نکنیم خیانت کرده ایم به خون شهدای عزیزی که با آرزو ها رفتند و جان و خون را نثار کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;نرم افزار خاطرات شهدا 2&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کربلا رفتید ما را فراموش نکنید...&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مصطفی_مرادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان مرکزی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اراک]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید مصطفی مرادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-17T12:09:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام شهید: مصطفی مرادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با خدا عهد بسته بود که بعد از دیدن فرزندش از دنیا برود و همین طور هم شد، با تولد فرزندش چند روزی کنارش بود و دوباره راهی جبهه شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند ساعتی از ظهر نخستین روز مرداد 1339 گذشته بود و آفتاب،در گوشه ای از آسمان هر چه گرما داشت،مشت مشت بر سر ابراهیم آباد - از روستاهای اراک- می پاشید.در چوبی خانه ای باز بود،زن های همسایه مشغول تدارک ولیمه شب بودند.توی یکی از این اتاق های خانه،نوزادی در میان گهواره با دستهای زنی تاب میخورد. پسر درشت و پر مو،با چشم های مشکی و دستهای مردانه،عجیب در دل زن جا باز کرده بود.مادر می دانست که باید پسرش را مصطفی صدا بزند.خواب دیده بود؛ درست مثل احمد و محمد و محمود و ابوالقاسم که نام هرکدام را از روی خواب هایش گذاشته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مش عزیزالله- پدر مصطفی قصاب بود و اگر چه سواد چندانی نداشت،اما از احکام دین خوب سر در می آورد.اطرافیان سوالات شرعی شان را از او می پرسیدند و قبولش داشتند.مقید بود لقمه ای حرام وارد زندگیش نشود.بین گوشتی که دست نزدیکترین اقوام می رساند با گوشتی که رهگذر غریبه از او می خرید، فرقی نمی گذاشت.حسابش،حساب بود و قرآنی این طرف و آن طرف نمی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر همه بچه ها برایش عزیز بودند اما این یکی را جور دیگری دوست داشت.شاید برای همین بود که او را مصطفی جون صدا می زد.خودش هم نمی دانست چرا! شاید بخاطر نمک هایی بود که از حرکات و حرفهای مصطفی می ریخت،شاید هم بخاطر این بود که بیشتر از بقیه بچه ها دنبالش دویده بود،از این و آن حرف شنیده بود و کار خرابی هایش را راست و ریست کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تهران و روزهای انقلاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد و محمد چندسالی بود که به تهران آمده و در طبقه بالای خانه دایی شان جا گرفته بودند.کم کم محمود و بعد هم ابوالقاسم از پی قبولی در دانشگاه،راهی تهران شدند.مصطفی هم آمد تا دوره دبیرستان را در تهران ادامه دهد.حالا یک سالی از آمدن او به این شهر می گذشت.خیلی زود با حال و هوای این شهر خو گرفتند و تهرانی شدند؛اما نه آنقدر که صفا و صمیمیت روستایی از یادشان برود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اخبار مبارزات مردم،نقل مجالس شده و دهان به دهان میگشت. خیلی از خبرهای مملکت را لازم نبود از رادیو بشنوی.یک روز این کارخانه اعتصاب می کرد،یک روز آن راهپیمایی به خاک و خون کشیده می شد.هر روز بگیر و به بند ها زیادتر می شد و رژیم از کشیدن اسلحه به روی مردم هیچ ابایی نداشت.تهران شده بود مرکز مبارزات علیه رژیم.مصطفی و برادرانش هم اهل مبارزه بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سربازی مصطفی و شروع جنگ تحمیلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصطفی با پیروزی انقلاب و اتمام دوره دبیرستان راهی روستا شد. اما این بار سربازیش مصادف شد با جنگ تحمیلی و مناطق جنگی بیش از هر جای دیگری به نیروی نظامی احتیاج داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر که دل تو دلش نبود،گفت: عجب شانسی داشتی تو! حالا چرا باید وقت سربازی تو با این جنگ همراه بشه؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصطفی روی مادر را بوسید و گفت: فقط من یکی که نیستم، هزاران نفر مثل من.مگر خودت همیشه پای سجاده بعد نماز دستات رو بالا نمی گیری و میگی که خدایا!تکیه به تو راضی ام به رض ای تو،تن ما و تقدیر الهی.حالا چه شده؟ کبری خانم !همه اون حرفات فیلم بود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر گفت:وسایلت رو تو ساک بستم.یه زیرپوش و جوراب نو هم برات گذاشتم.هوای خودت رو داشته باش،مادر!جایی که تو میری،زمستان همیشه برف و کولاکش به راهه. لباس بافتنی هم گذاشتم تو ساک.خدا بخواد یه لباس بافتنی نخودی رنگ هم برات سر انداختم.ان شاءالله تا مرخصی بیای،آماده میشه.مصطفی برخواست، دست مادر را بوسید و آهسته روی چشم گذاشت و در حالی که به طرف در خانه می رفت بلند گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلا قول می دم گلوله نخورم؛ اگه هم خوردم ،یه دونه از اون درست و حسابی هاش بخورم،خوبه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را گفت و از خانه بیرون رفت،خنده تلخی روی لبهای مادر نقش بست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مریوان تا مناطق جنگی جنوب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شش ماه بیشتر از سربازی مصطفی و سید احمد حسینی (دوست و هم رزم وی) نگذشته بود که یک روز اتفاقی نصرت الله دوست دوران کودکی و نوجوانی را دیدند.نصرت الله پس از پذیرفته شدن توی دانشگاه به جبهه آمده و حالا مسئول جهاد سازندگی مریوان بود،به درخواست نصرت الله به جهاد منتقل شدند و بقیه خدمت را در آنجا گذراندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند ماه از پایان خدمتش می گذشت ولی به پای دل،توی مریوان مانده بود.می توانست در میان سلام و صلوات اهالی ابراهیم آباد به خانه برگردد،دنبال کسب و کاری برود و برای ازدواج آستین بالا بزند،اما فهمیده بودند که اینجا کار مهمتری دارد.جهادگران در مریوان با کمبود امکانات و در شرایطی که کشور با بحران جنگ روبرو بود،برای روستاهای دور افتاده برق می کشیدند،پل و جاده می زدند و آب آشامیدنی می آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی دو سال سربازی،حسابی پاک و صیقلی شده بود؛ همان مصطفی بود،با همان قد رشید،هیکل تنومند،چهره گشاد،چشم و ابروهای مشکی،رک بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام شهید: مصطفی مرادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با خدا عهد بسته بود که بعد از دیدن فرزندش از دنیا برود و همین طور هم شد، با تولد فرزندش چند روزی کنارش بود و دوباره راهی جبهه شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند ساعتی از ظهر نخستین روز مرداد 1339 گذشته بود و آفتاب،در گوشه ای از آسمان هر چه گرما داشت،مشت مشت بر سر ابراهیم آباد - از روستاهای اراک- می پاشید.در چوبی خانه ای باز بود،زن های همسایه مشغول تدارک ولیمه شب بودند.توی یکی از این اتاق های خانه،نوزادی در میان گهواره با دستهای زنی تاب میخورد. پسر درشت و پر مو،با چشم های مشکی و دستهای مردانه،عجیب در دل زن جا باز کرده بود.مادر می دانست که باید پسرش را مصطفی صدا بزند.خواب دیده بود؛ درست مثل احمد و محمد و محمود و ابوالقاسم که نام هرکدام را از روی خواب هایش گذاشته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مش عزیزالله- پدر مصطفی قصاب بود و اگر چه سواد چندانی نداشت،اما از احکام دین خوب سر در می آورد.اطر افیان سوالات شر عیشان را از او می پرسیدند و قبولش داشتند.مقید بود لقمه ای حرام وارد زندگیش نشود.بین گوشتی که دست نزدیکترین اقوام می رساند با گوشتی که رهگذر غریبه از او می خرید، فرقی نمی گذاشت.حسابش،حساب بود و قرانی این طرف و آن طرف نمی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر همه بچه ها برایش عزیز بودند اما این یکی را جور دیگری دوست داشت.شاید برای همین بود که او را مصطفی جون صدا می زد.خودش هم نمی دانست چرا! شاید بخاطر نمک هایی بود که از حرکات و حرفهای مصطفی می ریخت،شاید هم بخاطر این بود که بیشتر از بقیه بچه ها دنبالش دویده بود،از این و آن حرف شنیده بود و کار خرابی هایش را راست و ریست کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تهران و روزهای انقلاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد و محمد چندسالی بود که به تهران آمده و در طبقه بالای خانه دایی شان جا گرفته بودند.کم کم محمود و بعد هم ابوالقاسم از پی قبولی در دانشگاه،راهی تهران شدند.مصطفی هم آمد تا دوره دبیرستان را در تهران ادامه دهد.حالا یک سالی از آمدن او به این شهر می گذشت.خیلی زود با حال و هوای این شهر خو گرفتند و تهرانی شدند؛اما نه آنقدر که صفا و صمیمیت روستایی از یادشان برود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اخبار مبارزات مردم،نقل مجالس شده و دهان به دهان میگشت. خیلی از خبرهای مملکت را لازم نبود از رادیو بشنوی.یک روز این کارخانه اعتصاب می کرد،یک روز آن راهپیمایی به خاک و خو ن کشیده می شد.هر روز بگیر و به بند ها زیادتر می شد و رژیم از کشیدن اسلحه به روی مردم هیچ ابایی نداشت.تهران شده بود مرکز مبارزات علیه رژیم.مصطفی و برادرانش هم اهل مبارزه بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سربازی مصطفی و شروع جنگ تحمیلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصطفی با پیروزی انقلاب و اتمام دوره دبیرستان راهی روستا شد. اما این بار سربازیش مصادف شد با جنگ تحمیلی و مناطق جنگی بیش از هر جای دیگری به نیروی نظامی احتیاج داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر که دل تو دلش نبود،گفت: عجب شانسی داشتی تو! حالا چرا باید وقت سربازی تو با این جنگ همراه بشه؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصطفی روی مادر را بوسید و گفت: فقط من یکی که نیستم، هزاران نفر مثل من.مگر خودت همیشه پای سجاده بعد نماز دستات رو بالا نمی گیری و میگی که خدایا!تکیه به تو راضی ام به رض ای تو،تن ما و تقدیر الهی.حالا چه شده؟ کبری خانم !همه اون حرفات فیلم بود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر گفت:وسایلت رو تو ساک بستم.یه زیرپوش و جوراب نو هم برات گذاشتم.هوای خودت رو داشته باش،مادر!جایی که تو میری،زمستان همیشه برف و کولاکش به راهه. لباس بافتنی هم گذاشتم تو ساک.خدا بخواد یه لباس بافتنی نخودی رنگ هم برات سر انداختم.ان شاءالله تا مرخصی بیای،آماده میشه.مصطفی برخواست، دست مادر را بوسید و آهسته روی چشم گذاشت و در حالی که به طرف در خانه می رفت بلند گفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلا قول می دم گلوله نخورم؛ اگه هم خوردم ،یه دونه از اون درست و حسابی هاش بخورم،خوبه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را گفت و از خانه بیرون رفت،خنده تلخی روی لبهای مادر نقش بست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مریوان تا مناطق جنگی جنوب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شش ماه بیشتر از سربازی مصطفی و سید احمد حسینی (دوست و هم رزم وی) نگذشته بود که یک روز اتفاقی نصرت الله دوست دوران کودکی و نوجوانی را دیدند.نصرت الل ه پس از پذیرفته شدن توی دانشگاه به جبهه آمده و حالا مسئول جهاد سازندگی مریوان بود،به درخواست نصرت الله به جهاد منتقل شدند و بقیه خدمت را در آنجا گذراندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند ماه از پایان خدمتش می گذشت ولی به پای دل،توی مریوان مانده بود.می توانست در میان سلام و صلوات اهالی ابراهیم آباد به خانه برگردد،دنبال کسب و کاری برود و برای ازدواج آستین بالا بزند،اما فهمیده بودند که اینجا کار مهمتری دارد.جهادگران در مری وان با کمبود امکانات و در شرایطی که کشور با بحران جنگ روبرو بود،برای روستاهای دور افتاده برق می کشیدند،پل و جاده می زدند و آب آشامیدنی می آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی دو سال سربازی،حسابی پاک و صیقلی شده بود؛ همان مصطفی بود،با ه مان قد رشید،هیکل تنومند،چهره گشا د،چشم و ابروهای مشکی،رک گو و حالات داش-مشدی توی حرف زدن و راه رفتن؛اما انگار مصطفای جدیدی در بطن همین مصطفی پا گرفته بود: ریش های پر پشت و موهای به یک طرف خوابیده و عینکی فلزی بر روی چشمانش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها یک چیز می توانست مصطفی را از ماندن در مریوان منصرف کند؛هر روز خبرهایی از جبهه می رسید و همه را نگران می کرد.حال و هوای جنگ او را هم هوایی کرده بود بویژه از زمانی که حاج نصرت الله کاشانی مسئولیت جهاد مریوان را واگذار کرد و به شوش رفت تا به تیپ تازه تاسیس 27 محمدرسول الله کمک کند.دل مصطفی یک بام بود و دو هوا،مردد مانده بود بین ماندن در غرب و خدمت به مردم محروم و رفتن به جنوب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر آخر، راهی جنوب شد،خودش را به تیپ 27 رساند و کار پشتیبانی آن را بر دوش گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک سالی از آمدن مصطفی به جنوب می گذشت،حالا دیگر تیپ 27 هم تبدیل به یک لشکر مکانیزه شده بود.شرکت توی چندین حمله و نبرد پیاپی والفجر مقدماتی و والفجرهای 1تا4 با عنوان فرمانده پشتیبانی و تدارکات،از او یک مرد جنگی کارآزموده و تمام عیار ساخته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان سال 1362 از نیمه گذشته و مصطفی فرمانده تدارکات قرارگاه نجف اشرف شده بود و در تکاپو برای فراهم نمودن امکانات مورد نیاز جبهه،یک سر بود و هزار سودا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصطفی مرد کارهای بزرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تجربه نبردهای گذشته و بررسی علل موفقیت و شکست،فرمانده سپاه را به این نتیجه رسانده بود که وجود یک لشکر مستقل مهندسی- رزمی در جنگ،ضروری است.عملی کردن این ایده کار آسانی نبود،بالاخره با پیگیری های مصطفی و سید احمد و چند تن دیگر،لشکر مهندسی 42 قدر تاسیس شد. با اینکه خودش جزء موسیسن لشکر بود،اما به همان فرماندهی تدارکات و پشتیبانی اکتفا کرد.سید احمد هم قائم مقام لشکر شد و همچنان در کنار هم کار می کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یکی از جلسات فرمانده سپاه موضوع ساخت یک بیمارستان مجهز با چندین اتاق عمل و محل شست و شوی و معالجه بیماران شیمیایی در جزیره آبادان را مطرح کرد تا از زمان و خطرات انتقال مجروحین زیر آتش دشمن بکاهد.محسن رضایی جملاتش را گفت و منتظر جواب فرماندهان شد.همهمه ای توی جمع فرماندهان قرارگاه پیچید.این کار آنقدر دشوار و حتی غیرممکن به نظر می آمد که هیچ لشکری به راحتی داوطلب انجام آن نمی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصطفی به درخواست و پیشنهاد فرمانده سپاه،به فکر فرو رفت،بعد از کمی فکر رو به فرمانده لشکر 42 قدر کرد:حاج عطار!یا علی،بزن بریم،بابا! خودمان انجامش می دیم. با اعلام آمادگی حاج عطار صدای صلوات از جمع فرماندهان بلند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اتمام جلسه حاج عطار دست روی شانه مصطفی انداخت و گفت:دارم به پشتیبانی تو جلو میرم.می دونم که اگه کاری رو قبول کنی، اون کار حتما شدنیه و نتیجه می ده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصطفی ایستاد و گفت:مرد اگر مرد باشه،باید زیر بار سنگین خودش رو نشون بده.این کار هم کار مردونه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی زود دست به کار شد،به هرجایی که به فکرش می رسید سر می زد و به هر زبانی بودجه مورد نیاز را تامین کرد.کم کم کمک های نقدی و غیر نقدی،کامیون کامیون از راه رسید و مرحله اجرایی آغاز شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره یک بار که مصطفی به مرخصی آمده بود، مادر به آرزویش برای مصطفی رسید: برایش زن گرفت؛ اما مصطفی نتوانست خودش را از متن جبهه و جنگ جدا کند. این را با عروس جوان اش هم طی کرده بود که تا جنگ هست و دشمن بیدار،نمی تواند ردای رزمندگی را از تنش بیرون بیاورد.به گفته خودش با خدا عهد بسته بود تا بعد از دیدن فرزندش از دنیا برود و همین طور هم شد، با تولد فرزندش چند روز کنارش ماند و دوباره راهی جبهه شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام در روز هشتم اسفند ماه سال 1365 هم پرواز با دیگر شهیدان نبرد تاریخی کربلای 5 در منطقه شلمچه ایران و شرق بصره عراق،در حالی که مسئولیت تدارکات لشکر 42 قدر را بر عهده داشت، به مراد دل رسید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرازی از وصیتنامه سردار شهید مصطفی مرادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا تو می دانی با همه لغزش هایی که داشتم ولی همیشه سعی شد که رضای تو را در کارها مد نظر داشته باشم و حضو ر در جبهه برای ادای تکلیف بود که امام امت ما بر همه واجب کفائی دانسته است،پس من به اصرار کسی به جبهه نرفته ام بلکه وظیفه شرعی و تکلیف الهی بوده که بر دوش امت اسلام افتاده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به شما امت حزب الله تذکر میدهم که نکند خدایی نکرده با دست خود را به هلاکت کشید و اسلام عزیز را یاری نکنید و امام عزیز را تنها بگذارید تا کفار ضربان سنگین تری به اسلام عزیز وارد نمایند و بر همه است که همیشه در مقابل اشرار و ضد انقلاب و دشمنان داخلی و خارجی آماده باشیم و از هیچ نهراسیم، و در راه اسلام جان و مال و عزیزترین کسان خود را باید بدهیم تا اسلام پابرجا بماند .این مملکت متعلق به امام زمان(ع) می باشد و حافظ هم خود خداست و وعده نصرت داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این محیط و جو معنوی مملکت اسلامی استفاده نمایید در مدرسه و دانشگاه سعی نمایید از ضد انقلاب سبقت بگیرید که این مملکت بعدها نیاز به افراد متخصص و حزب اللهی دارد.خود را با موازین قرآن و اسلام آشنا نمایید. از این فرصتی که به شما روی آورده است که این فرصت و محیط خیلی گران تمام شده و خون صدها هزار شهید عزیز به زمین ریخته و اگر بخ واهیم و از این فرصت استفاده صحیح نکنیم خیانت کرده ایم به خون شهدای عزیزی که با آرزو ها رفتند و جان و خون را نثار کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;نرم افزار خاطرات شهدا 2&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کربلا رفتید ما را فراموش نکنید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مصطفی_مرادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان مرکزی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اراک]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%A6%DB%8C</id>
		<title>شهید محمود زنگوئی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%A6%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-26T15:05:00Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6115030    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمود    محل تولد :    بیرجند&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    زنگوئی‌    تاریخ شهادت :    1361/02/10&lt;br /&gt;
نام پدر :    رمضان‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    پاسدار    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    شماره‌یک‌&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
دوستم محمود زنکویی برای کنترل یک خانه تیمی چندین شب به داخل یک کارتن یخچال که در کنار خیابان گذاشته شده بود می رفت و یک سوراخ ریزی کرده بود و از آن سوراخ ریز رفت و آمدها را کنترل می کرد و البته چندین شب طول کشید و داخل کارتن تا صبح صبر می کرد . چندین دفعه منافقین متوجه شده بودند که آقای محمود زنکویی در حال شناسایی آنها است و قصد ترور ایشان را داشته اند که موفق نشدند و با تیزبینی خودشان و رفقا از معرکه نجات داده شدند .&lt;br /&gt;
دقایقی قبل از مراسم تشییع پیکر ، یکی از برادرانی که از جبهه برگشته بودند ، بسته ای ار از شهید محمّد زنگویی دادند که شما فکر می کنید که این انسان بخدا پیوسته ، چه برای شما پیام دارد ؟ در این بسته آن چیز قابل ذکرش سفارش به خواندن نماز شب بودیک شب من مریض شدم و برادرم محمود پای برهنه رفت منزل همسایه زنگ زد به بیمارستان سپاه. آمبولانس آمد و مرا به بیمارستان بردند و برادرم یازده پزشک بر بالین من آورد و من زندگی خود را از ایشان می دانم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%A6%DB%8C</id>
		<title>شهید محمود زنگوئی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%A6%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-24T13:20:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6115030    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمود    محل تولد :    بیرجند&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    زنگوئی‌    تاریخ شهادت :    1361/02/10&lt;br /&gt;
نام پدر :    رمضان‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    پاسدار    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    شماره‌یک‌&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
دوستم محمود زنکویی برای کنترل یک خانه تیمی چندین شب به داخل یک کارتن یخچال که در کنار خیابان گذاشته شده بود می رفت و یک سوراخ ریزی کرده بود و از آن سوراخ ریز رفت و آمدها را کنترل می کرد و البته چندین شب طول کشید و داخل کارتن تا صبح صبر می کرد . چندین دفعه منافقین متوجه شده بودند که آقای محمود زنکویی در حال شناسایی آنها است و قصد ترور ایشان را داشته اند که موفق نشدند و با تیزبینی خودشان و رفقا از معرکه نجات داده شدند .&lt;br /&gt;
دقایقی قبل از مراسم تشییع پیکر ، یکی از برادرانی که از جبهه برگشته بودند ، بسته ای ار از شهید محمّد زنگویی دادند که شما فکر می کنید که این انسان بخدا پیوسته ، چه برای شما پیام دارد ؟ در این بسته آن چیز قابل ذکرش سفارش به خواندن نماز شب بودیک شب من مریض شدم و برادرم محمود پای برهنه رفت منزل همسایه زنگ زد به بیمارستان سپاه. آمبولانس آمد و مرا به بیمارستان بردند و برادرم یازده پزشک بر بالین من آورد و من زندگی خود را از ایشان می دانم.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx|سایت یاران رضا]]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%A6%DB%8C</id>
		<title>شهید محمود زنگوئی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%A6%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-19T16:01:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6115030    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمود    محل تولد :    بیرجند&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    زنگوئی‌    تاریخ شهادت :    1361/02/10&lt;br /&gt;
نام پدر :    رمضان‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    پاسدار    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    شماره‌یک‌&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
دوستم محمود زنکویی برای کنترل یک خانه تیمی چندین شب به داخل یک کارتن یخچال که در کنار خیابان گذاشته شده بود می رفت و یک سوراخ ریزی کرده بود و از آن سوراخ ریز رفت و آمدها را کنترل می کرد و البته چندین شب طول کشید و داخل کارتن تا صبح صبر می کرد . چندین دفعه منافقین متوجه شده بودند که آقای محمود زنکویی در حال شناسایی آنها است و قصد ترور ایشان را داشته اند که موفق نشدند و با تیزبینی خودشان و رفقا از معرکه نجات داده شدند .&lt;br /&gt;
دقایقی قبل از مراسم تشییع پیکر ، یکی از برادرانی که از جبهه برگشته بودند ، بسته ای ار از شهید محمّد زنگویی دادند که شما فکر می کنید که این انسان بخدا پیوسته ، چه برای شما پیام دارد ؟ در این بسته آن چیز قابل ذکرش سفارش به خواندن نماز شب بودیک شب من مریض شدم و برادرم محمود پای برهنه رفت منزل همسایه زنگ زد به بیمارستان سپاه. آمبولانس آمد و مرا به بیمارستان بردند و برادرم یازده پزشک بر بالین من آورد و من زندگی خود را از ایشان می دانم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید سید سعید ساری زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2020-02-17T11:47:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6518980 تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : سیدسعید محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : ساری‌زاده‌ تاریخ شه ادت : 1365/01/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : سیدمحمد مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : قوچان‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نام الله پاسدار حرمت خون دشهيدان و با درود و سلام به خميني کبير و با سلام به خانواده هاي شهداء و مفقودالاثرها و با سلام به خانواده هاي رزمنده و شهيدپرور و با سلام به مادر عزيزم . اميدوارم که حال شريفتان خوب بوده باشد و هيچ گونه کسالتي نداشته باشيد، مادر خوب و مهربان من اگر من در راه اسلام به شوق شفيع شهادت رسيدم جنازه مرا در بهشت زهراي قوچان در شهري که متولد شده ام دفن کنيد و براي من هرگز گريه و زاري نکنيد من مي دانم که برايتان خيلي سخت است اما باز هم تحمل بياوريد و وقتي که من شهيد شدم از برادران بنياد تقاضا مي کنم که به مادر تا جايي که مي توانند کمک و همکاري کنيد چون که مادرم کسي را ندارد و دو فرزندش را در راه اسلام و دين داده و تحمل کار کردن را ندارد . به اميد پيروزي حق بر باطل . خدا يار و نگهدار رزمندگان اسلام باشد . خداحافظتان.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11146 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%B2%D9%88%D8%B2%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد زنگویی زوزنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%B2%D9%88%D8%B2%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-17T11:45:20Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6212431 تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمد محل تولد : تربت ‌ حیدریه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : زنگوئی‌زوزنی‌ تاریخ شهادت : 1362/08/02&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : شهسوار مکان شهادت : سردشت‌تپه‌نوری‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     من با دوستم محمد زنگویی زوزنی همکلاس بودیم و بعد از اتمام کلاس به پایگاه بسیج می رفتیم و نگهبانی می دادیم یک روز ایشان به مدرسه نیامد و من کمی نگران شدم نزدیکی های زنگ آخر کلاس بود که به بهانه ی آب خوردن از کلاس بیرون آمدم و چون مدرسه ی ما نزدیک پایگاه بسیج بود از دیوار کوتاه مدرسه به پایگاه نگاه کردم دیدم ایشان در حالی که یک پوشه در دست دارد به طرف پایگاه می رود به نزدیکی ایشان رفتم و گفتم این پوشه برای چیست؟ گفت : در میان این پوشه رضایت نامه ی پدر و مادرم است که با رفتن من به جبهه موافقت کرده اند گفتم : پس درس و مدرسه ات را چکار می کنی؟ گفت : در این شرایط به جبهه رفتن واجب تر است از درس خواندن و مدرسه رفتن .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     وقتی که فرزندم محمد به مرخصی آمده بود یک روز که در خانه نشسته بودیم ایشان وارد خانه شد بعد از چند دقیقه ای دیدم صدایش نمی آید . رفتم داخل اتاقش دیدم در حال عوض کردن شیشه ی قاب عکسش است چون شکسته بود . از ایشان پرسیدم چرا شیشه ی قاب عکس را عوض می کنی؟ گفت : می خواهم یک شیشه ی نو برای آن بگذارم تا روزی که مرا تشییع می کنند شاید وقت نداشته باشند که قاب عکسم را شیشه کنند ! ناراحت شدم و گریه کردم گفتم : این چه حرفی است که تو می زنی گفت : پدر جان به شهادت رسیدن من هم لیاقت می خواهد و نصیب هر کس هر کس نمی شود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     نحوه ی شهادت فرزندم محمد را یکی از همرزمانش این گونه برایم نقل می کند؛ گفت : به یاد دارم به همراه همرزمم محمد زنگویی زوزنی در تاریخ 1364/8/2 در عملیات والفجر چهار در منطقه ی عملیاتی سر دشت در حال جنگ بودیم که ایشان آرپی جی زن بودند و در حال نبرد با دشمن ناگهان بر اثر اصابت گلوله ی قناسه ( سیمینف ) به ناحیه ی گلویشان به فیض عظیم شهادت نائل آمدند و به آرزوی دیرینه اش دست پیدا کردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     پس از این که فرزندم محمد به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد یک روز یکی از کارمندان کمیته ی امداد به خانه ی ما آمد و خاطره ای از ایشان را این گونه برایمان نقل می کند : در حالی که گریه می کرد و می گفت قبل از این که محمد به شهادت برسد یک روز به کمیته آمد و گفت : یک روز من به خاطر شرکت در مراسم تشییع جنازه ی یکی از دوستانم مجبور شدم روزه ام را بخورم و الان آمده ام تا کفاره ی آن را بپردازم لطفا بگویید چه قدر می شود تا پرداخت کنم؟ حساب کردیم و گفتیم صد و هشتاد تومان می شود . ایشان دویست تومان از جیبش بیرون آورد و به ما داد وقتی که خواستیم بقیه اش را بدهیم قبول نکرد و گفت : این پیش شما بماند شاید به کسی بدهکار باشم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     به خاطر دارم یک روز فرزندم محمد دیرتر از روزهای دیگر به خانه آمد . وقتی که وارد خانه شد به ایشان گفتم : چرا این قدر دیر آمدی ؟ گفت : به پایگاه بسیج رفته بودم ولی بعدا متوجه شدم که به محل کار پدرش رفته است تا از او اجازه ی جبهه رفتن را بگیرد . شب شد بعد از صرف شام ایشان پیش من و پدرش آمد و گفت : شما راضی هستید که من به جبهه بروم . مادر جان از شما خواهش می کنم که اجازه بدهید من به جبهه بروم ما با رفتن ایشان به جبهه مخالفت کردیم . ایشان از جواب ما ناراحت شد و بلند شد و با مشتی به دیوار می کوبانید و گریه می کرد و روز بعد هم از خانه بیرون رفت از طریق اقوام و خویشان بالاخره ما را راضی کرد و ما رضایت دادیم ولی به ایشان گفتیم من راضی هستم که به جبهه بروی ولی فقط اسیر نشوی چون من تحمل اسارت را ندارم وگرنه هم شهید شدی خوشا به حالت . ایشان بسیار خوشحال شد و مرا نوازش کرد و روز بعد به همراه دوستش حسن محمدزاده به جبهه رفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     به خاطر دارم روزی که قرار بود فرزندم محمد به جبهه اعزام شود ماشین های روستا اعتصاب کرده بودند و هیچ کدامشان به خواف نمی رفتند و چون رزمنده ها را از خواف به جبهه می فرستادند ایشان باید خودش را به خواف می رساند یک دفعه شروع کرد به گریه کردن . گفتم چه شده است محمد جان؟ گفت : دیدی مادر من لیاقت به جبهه رفتن را ندارم ! و وسیله ای نیست که من تا خواف بروم . و الان خیلی دیر شده است . به ایشان گفتم ماشین بسیج هم قرار است به روستا بیاید و رزمنده ها را ببرد ولی ایشان طاقت صبر کردن را نداشت و می گفت معلوم نیست که ماشین بسیج بیاید یا نه . خلاصه از شانس خوبی که ایشان داشت پیکان وانتی از روستا می خواست به خواف برود و ایشان را هم با آن ماشین به خواف فرستادیم، وقتی که سوار ماشین شد خیلی خوشحال بود و به راننده می گفت : از شما خواهش می کنم هر چه سریعتر مرا به خواف برسان تا از بقیه رزمنده ها عقب نمانم تا با آن ها به جبهه اعزام شود و با ما خداحافظی کرد و رفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک بار که فرزندم محمد به مرخصی آمده بود به ایشان گفتم در خانه بمان دیگر لازم نیست تا به جبهه بروی . ولی ایشان گفت : من تازه وارد جبهه و جنگ شده ام و حالا حالها می خواهم در جبهه شرکت کنم تا وقتی زنده هستم بجنگم . به ایشان گفتم شما هنوز نامزد نداری کمی صبر کن تا دامادت کنم می خواستم از رفتن به جبهه صرف نظر کند ولی گفت : مادر جان تا سی و پنج روز دیگر برگشتم که دیگر نمی روم و ازدواج می کنم ولی من تا سی و پنج روز دیگر نخواهم برگشت و شما در تربت حیدریه به دیدنم خواهی آمد و مرا دیگر نمی بینی . وقتی به جبهه رفت درست بعد از سی و پنج روز به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد و طبق گفته هایش به آرزوی دیرینه اش رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     وقتی که فرزندم اسماعیل به درجه ی رفیع شهادت نائل شد خیلی گریه می کردم و اصلا باورم نمی شد که ایشان به شهادت رسیده است و حدود سه روز بود که چیزی نمی خوردم تا این که یک شب در خواب دیدم جوانی از دور به سمت من می آید و وقتی که نزدیک من شد دیدم فرزندم اسماعیل است او را در بغل گرفتم و گفتم کجایی مادر جان؟ دلم برایت تنگ شده بود . ایشان به من گفت : مادر جان از شما خواهش می کنم دیگر برای من گریه نکن و حداقل یک استکان شیر بخور تا از بین نروی . دو سه روز است که غذا نخورده ای وقتی که کنار پای اسماعیل را نگاه کردم جوی آبی پدیدار شد که به جای آب شیر در آن جاری بود و با دستانش شیر را درون استکانی ریخت که از خواب پریدم . وقتی که از خواب بیدار شدم احساس گرسنگی کردم و رفتم به طرف یخچال و دربش را باز کردم و یک لیوان شیر خوردم و حالم به کلی تغییر کرد . از آن روز دیگر برای ایشان گریه نکردم .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11015 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%B2%D9%88%D8%B2%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد زنگویی زوزنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%B2%D9%88%D8%B2%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-17T11:43:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6212431 تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمد محل تولد : تربت ‌ حیدریه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : زنگوئی‌زوزنی‌ تاریخ شهادت : 1362/08/02&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : شهسوار مکان شهادت : سردشت‌تپه‌نوری‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     من با دوستم محمد زنگویی زوزنی همکلاس بودیم و بعد از اتمام کلاس به پایگاه بسیج می رفتیم و نگهبانی می دادیم یک روز ایشان به مدرسه نیامد و من کمی نگران شدم نزدیکی های زنگ آخر کلاس بود که به بهانه ی آب خوردن از کلاس بیرون آمدم و چون مدرسه ی ما نزدیک پایگاه بسیج بود از دیوار کوتاه مدرسه به پایگاه نگاه کردم دیدم ایشان در حالی که یک پوشه در دست دارد به طرف پایگاه می رود به نزدیکی ایشان رفتم و گفتم این پوشه برای چیست؟ گفت : در میان این پوشه رضایت نامه ی پدر و مادرم است که با رفتن من به جبهه موافقت کرده اند گفتم : پس درس و مدرسه ات را چکار می کنی؟ گفت : در این شرایط به جبهه رفتن واجب تر است از درس خواندن و مدرسه رفتن .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     وقتی که فرزندم محمد به مرخصی آمده بود یک روز که در خانه نشسته بودیم ایشان وارد خانه شد بعد از چند دقیقه ای دیدم صدایش نمی آید . رفتم داخل اتاقش دیدم در حال عوض کردن شیشه ی قاب عکسش است چون شکسته بود . از ایشان پرسیدم چرا شیشه ی قاب عکس را عوض می کنی؟ گفت : می خواهم یک شیشه ی نو برای آن بگذارم تا روزی که مرا تشییع می کنند شاید وقت نداشته باشند که قاب عکسم را شیشه کنند ! ناراحت شدم و گریه کردم گفتم : این چه حرفی است که تو می زنی گفت : پدر جان به شهادت رسیدن من هم لیاقت می خواهد و نصیب هر کس هر کس نمی شود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     نحوه ی شهادت فرزندم محمد را یکی از همرزمانش این گونه برایم نقل می کند؛ گفت : به یاد دارم به همراه همرزمم محمد زنگویی زوزنی در تاریخ 1364/8/2 در عملیات والفجر چهار در منطقه ی عملیاتی سر دشت در حال جنگ بودیم که ایشان آرپی جی زن بودند و در حال نبرد با دشمن ناگهان بر اثر اصابت گلوله ی قناسه ( سیمینف ) به ناحیه ی گلویشان به فیض عظیم شهادت نائل آمدند و به آرزوی دیرینه اش دست پیدا کردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     پس از این که فرزندم محمد به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد یک روز یکی از کارمندان کمیته ی امداد به خانه ی ما آمد و خاطره ای از ایشان را این گونه برایمان نقل می کند : در حالی که گریه می کرد و می گفت قبل از این که محمد به شهادت برسد یک روز به کمیته آمد و گفت : یک روز من به خاطر شرکت در مراسم تشییع جنازه ی یکی از دوستانم مجبور شدم روزه ام را بخورم و الان آمده ام تا کفاره ی آن را بپردازم لطفا بگویید چه قدر می شود تا پرداخت کنم؟ حساب کردیم و گفتیم صد و هشتاد تومان می شود . ایشان دویست تومان از جیبش بیرون آورد و به ما داد وقتی که خواستیم بقیه اش را بدهیم قبول نکرد و گفت : این پیش شما بماند شاید به کسی بدهکار باشم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     به خاطر دارم یک روز فرزندم محمد دیرتر از روزهای دیگر به خانه آمد . وقتی که وارد خانه شد به ایشان گفتم : چرا این قدر دیر آمدی ؟ گفت : به پایگاه بسیج رفته بودم ولی بعدا متوجه شدم که به محل کار پدرش رفته است تا از او اجازه ی جبهه رفتن را بگیرد . شب شد بعد از صرف شام ایشان پیش من و پدرش آمد و گفت : شما راضی هستید که من به جبهه بروم . مادر جان از شما خواهش می کنم که اجازه بدهید من به جبهه بروم ما با رفتن ایشان به جبهه مخالفت کردیم . ایشان از جواب ما ناراحت شد و بلند شد و با مشتی به دیوار می کوبانید و گریه می کرد و روز بعد هم از خانه بیرون رفت از طریق اقوام و خویشان بالاخره ما را راضی کرد و ما رضایت دادیم ولی به ایشان گفتیم من راضی هستم که به جبهه بروی ولی فقط اسیر نشوی چون من تحمل اسارت را ندارم وگرنه هم شهید شدی خوشا به حالت . ایشان بسیار خوشحال شد و مرا نوازش کرد و روز بعد به همراه دوستش حسن محمدزاده به جبهه رفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     به خاطر دارم روزی که قرار بود فرزندم محمد به جبهه اعزام شود ماشین های روستا اعتصاب کرده بودند و هیچ کدامشان به خواف نمی رفتند و چون رزمنده ها را از خواف به جبهه می فرستادند ایشان باید خودش را به خواف می رساند یک دفعه شروع کرد به گریه کردن . گفتم چه شده است محمد جان؟ گفت : دیدی مادر من لیاقت به جبهه رفتن را ندارم ! و وسیله ای نیست که من تا خواف بروم . و الان خیلی دیر شده است . به ایشان گفتم ماشین بسیج هم قرار است به روستا بیاید و رزمنده ها را ببرد ولی ایشان طاقت صبر کردن را نداشت و می گفت معلوم نیست که ماشین بسیج بیاید یا نه . خلاصه از شانس خوبی که ایشان داشت پیکان وانتی از روستا می خواست به خواف برود و ایشان را هم با آن ماشین به خواف فرستادیم، وقتی که سوار ماشین شد خیلی خوشحال بود و به راننده می گفت : از شما خواهش می کنم هر چه سریعتر مرا به خواف برسان تا از بقیه رزمنده ها عقب نمانم تا با آن ها به جبهه اعزام شود و با ما خداحافظی کرد و رفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک بار که فرزندم محمد به مرخصی آمده بود به ایشان گفتم در خانه بمان دیگر لازم نیست تا به جبهه بروی . ولی ایشان گفت : من تازه وارد جبهه و جنگ شده ام و حالا حالها می خواهم در جبهه شرکت کنم تا وقتی زنده هستم بجنگم . به ایشان گفتم شما هنوز نامزد نداری کمی صبر کن تا دامادت کنم می خواستم از رفتن به جبهه صرف نظر کند ولی گفت : مادر جان تا سی و پنج روز دیگر برگشتم که دیگر نمی روم و ازدواج می کنم ولی من تا سی و پنج روز دیگر نخواهم برگشت و شما در تربت حیدریه به دیدنم خواهی آمد و مرا دیگر نمی بینی . وقتی به جبهه رفت درست بعد از سی و پنج روز به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد و طبق گفته هایش به آرزوی دیرینه اش رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     وقتی که فرزندم اسماعیل به درجه ی رفیع شهادت نائل شد خیلی گریه می کردم و اصلا باورم نمی شد که ایشان به شهادت رسیده است و حدود سه روز بود که چیزی نمی خوردم تا این که یک شب در خواب دیدم جوانی از دور به سمت من می آید و وقتی که نزدیک من شد دیدم فرزندم اسماعیل است او را در بغل گرفتم و گفتم کجایی مادر جان؟ دلم برایت تنگ شده بود . ایشان به من گفت : مادر جان از شما خواهش می کنم دیگر برای من گریه نکن و حداقل یک استکان شیر بخور تا از بین نروی . دو سه روز است که غذا نخورده ای وقتی که کنار پای اسماعیل را نگاه کردم جوی آبی پدیدار شد که به جای آب شیر در آن جاری بود و با دستانش شیر را درون استکانی ریخت که از خواب پریدم . وقتی که از خواب بیدار شدم احساس گرسنگی کردم و رفتم به طرف یخچال و دربش را باز کردم و یک لیوان شیر خوردم و حالم به کلی تغییر کرد . از آن روز دیگر برای ایشان گریه نکردم .&amp;lt;ref&amp;gt;[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11015|سایت یاران رضا]]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید علیرضا زیبایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-17T11:40:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 7200183 تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : علیرضا محل تولد : بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : زیبائی‌ تاریخ شهادت : 1372/03/08&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : دردی‌ مکان شهادت : نفت‌شهر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : سایر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از تولد علیرضا یک سید بزرگواری آمده بود و یک انگشتر به همسرم داده بود ، و گفته بود که اگر خداوند فرزندی به شما داد نام او را علیرضا بگذارید و ما نیز اینکار را کردیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید آخرین باری که می خواست عازم جبهه شود ما ایشان را تا آخرین لحظه که سوار ماشین شد بدرقه اش نمودم . و از آنجا نزد مادر برزگش رفته بود و مادر برزگش موهای علیرضا را شانه زده بود و به وی گفته بود که : پسرم کی بر می گردی ؟ گفته بود : « مادر برزگ ، من این دفعه بر نمی گردم و شهید می شوم . از شما می خواهم که مرا حلال کنید . » مادر برزگش از او خواسته بود که به جبهه نرود . علیرضا در جواب گفته بود : « ما باید دین خود را به اسلام ادا کنیم . و باید در راه اسلام پایدار بود . و وظیفه من است که در این راه جهاد نمایم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1.     یکدفعه پسرم را خواب دیدم که به من گفت : « پدرجان ، من شهید شده ام چرا خبر من را نمی گیری . » به بجنورد رفتیم تا از موقعیت او خبری بگیریم . ولی کسی خبری نداشت . بعد از یک هفته از شهادت علیرضا مطلع شدیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2.     یکدفعه خواب دیدم که پسرم از ماشین افتاد . و بعد رو به من کرد و گفت : « مادر جان ، ببین با اینکه از ماشین افتاده ام ، اما هیچکارم نشده است و بدنم سالم است .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11061 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید محمد رضا زین العابدین زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2020-02-17T11:37:35Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6227501 تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمدرضا محل تولد : فردوس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : زین‌العابدین‌زاده‌ تاریخ شهادت : 1362/01/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : غلامحسین‌ مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌اکبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم ا … الرحمن الرحيم ما فرزندان توحيديم و از شهادت هيچ هراسي ندايم . امام خميني ( رض ) تنها آرزويم شرکت در جبهه و شهادت در راه ا ... است و بعد پيروزي اسلام بر کفر جهاني . اماما به خون شهيدان بهشتت قسم مي‌خورم که تا جان در بدن دارم از پاي ننشينم . اماما به خون خداييت قسم مي‌خورم که هميشه يار و پشتيبانت باشم چون ياري تو ياري اسلام و مسلمين عالم است . بارالها ياريم ده که اين مسئوليت بزرگي که بر گردنم هست يعني جنگيدن با کفار را آنچنان که شايسته مقام تو باشد بجاي آورم . بارخدايا تو را شکر مي‌گويم که چنين قدرتي به من عطا نمودي که بتوانم به يک امري واجب عمل نمايم . خدايا من به جبهه حق عليه باطل مي‌روم تا جان خود را بفروشم اميدوارم که خريدار جان من تو باشي نه کس ديگر . در تشيع جنازه‌ام شعار مرگ بر آمريکا و مرگ بر اسرائيل را تکرار کنيد . از شما امت شهيد پرور تقاضا مي‌کنم که اگر روز جمعه تشيع جنازه‌ام بود شب جمعه‌ها دعاي کميل و توسل بر سر قبرم برگزار کنيد . و اما پيامي که براي خانواده‌ام دارم مبادا به خاطر شهادت من گريه کنيد چون با گريه شما ضد انقلاب خوشحال خواهد شد . اي مادر و اي پدر بزرگوارم که با بازوان قدرتمند خود اين چنين فرزندي داشتي که فداي اسلام شده است افتخار کنيد و ديگر تقاضايي که از سه تا برادر ديگرم دارم، اول من را حلال کنيد، دوم اينکه يک نصيحت از برادر کوچکتان اين است که جبهه را خالي نگذاريد چون جبهه رفتن افتخار است چنان که مي‌‌گويم، حسين حسين شعار ماست شهادت افتخار ماست و ديگر پيامي که دوباره به مادرم دارم اين است که اي مادرم اي تاج سرم من را حلال کن اگر چه موجب ناراحتي تو شدم من را ببخش و ديگر پيامي که به استادان عزيزم دارم اين است که اگر گاهي از اوقات موجب ناراحتي آنان شده‌ام من را حلال کنيد و اگر کسي از من پول طلب کار است از خانواده‌ام مطالبه نمايد و ديگر پيامي که به ملت شهيد پرور ايران دارم اين است که وحدت را حفظ کنند و جبهه‌ها را خالي نگذارند . والسلام محمدرضا زين العابدين زاده 20/10/1361&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی محمد رضا به صحرا رفت تا هیزم بیاورد موقع رفتن یادش می رود با خودش نان ببرد در حالی که دیگر توانش کم می شود و گرسنگی بر او غلبه می کند ناگهان سفره ای آماده ای نظرش را به خود جلب می کند و ما بقی محتویات سفره را می آورد که شاید مال کسی باشد اما صاحبی برایش پیدا نمی شود و دوستانش به او می گویند این سفره از جای دیگری رسیده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی داخل سالن منزل نشته بودم، عصر بود و آفتاب هم به داخل سالن نمی تابید یک دفعه در همان لحظه دیدم نوری آمد از جلوی من عبور کرد و رفت به خانه ای که عکس شهید در آن نصب شده بود و در همان جا نور ناپدید شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از این که اعلام کردند که برادر شما محمدرضا مفقود شده است و تمام جستجوها به نتیجه ای نرسید نامه ای دادند تا برای پیدا کردن جنازه ی مطهرش عازم تهران شویم از این سفر خاطرات زیادی برای من به جای مانده است و آن این که من به اتفاق یکی از برادرانم عازم تهران شدم تا از سردخانه ی تهران بازدیدی داشته باشم ولی گفتند به سپاه مشهد هم سری بزنید وقتی به سپاه مشهد مراجعه کردیم به ما گفتند از سردخانه ی بیمارستان قائم هم بازدید کنید وقتی به بیمارستان قائم رفتیم آن جا نگهبان ما را به سمت سردخانه هدایت کرد صحنه ی به یاد ماندنی که در سرد خانه دیدم یک زن جوانی بود که نصف جنازه ی فرزند خود را از داخل جعبه بیرون اورده و با دستمال سر و صورت او را نوازش می دهد و گریه می کند به محض این که چشم این زن جوان به ما افتاد گفت : آقا شما هم گمشده ای دارید گفتیم بله . گفت : آقا من گمشده ی خود را پیدا کردم و من قبل از این که داخل سردخانه بشوم از دیدن این صحنه بر خود لرزیدم و در داخل سردخانه چون فقط ما دو برادر بودیم خیلی برایمان سخت بود و در تهران هم با همین صحنه روبرو شدیم با تمام زحماتی که متحمل شدیم به هیچ نتیجه ای نرسیدیم و دست خالی برگشتیم سرانجام بعد از نزدیک به ده سال از شهادت با جنازه ی کاملا شناسایی شده ی او روبرو شدیم و مدارک خیلی خوبی از داخل جیب او برداشتیم که به عنوان سند هنوز هم نزد من نگهداری می شود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدرضا ابتدا حدود ده سال مفقودالاثر بود هر کسی چیزی می گفت اما آنچه بیشتر مورد تایید است این است که در ضمن عملیات والفجر یک در حال پیشروی بوده اند و تعدادی از بچه ها او را دیده بودند که از ناحیه ی ساق پا تیر خورده است و با بستن بند پوتین جلوی زخم را می بندد همرزمانش به او می گویند شما برگردد ولی او بر نمی گردد و می گوید اسلام نیاز به خون دارد در آخرین لحظات هم صدای یا مهدی یامهدی او را بعضی از بچه ها شنیده بودند که این صدا به تدریج رو به ضعف می رود در آن گیر و داد بعضی فکر می کنند جنازه اش را به عقب منتقل می کنند بعضی دیگر می گویند جسدش باقی مانده است ولی آن چه مسلم است این که بعد از مجروح شدند همانجا شهید می شود حتی جسدش را که بعد از نه سال آوردند پوتین هایش همانگونه که گفته بودند مشاهده کردیم با خود گفتیم ایشان همان جان که مجروح می شود بخاطر این که به دست نیروهای عراقی اسیر نشود به عقب بر می گردد و تا این که به شهادت می رسد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان محمدرضا خاطره ای را این گونه نقل می کرد : نیمه شبی با صدای پای محمدرضا از خواب بلند شدم دیدم محمدرضا بیدار است پرسیدم چکار می کنی؟ گفت : می خواستم آب بخورم بالاخره با اصرار زیاد فهمیدم که نماز شب را تمام کرده و می خواسته بخوابد و نیز گفته بود بلند شدم در این دل شب دو رکعت نماز بخوانم که مورد رضای خداوند متعال قرار گیرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از پیروزی انقلاب هنوز در اکثر خانه ها عکس شاه پیدا می شد محمدرضا روزی به خانه ی برادرش رفته بود عکس شاه را در منزل برادرش دیده بود که درون قاب بر روی دیوار نصب است در غیاب برادر رفته بود و عکس را از داخل قاب بیرون آورده بود و در محل دستشویی کنار باغ نصب کرده بود وقتی برادرش آمده بود دیده بود عکس نیست پرسیده بود رضا عکس کجاست؟ به برادرش گفته بود جای این عکس این جا نبود و در جای خودش نصب کردم که می بینی . وقتی برادرش به محل دستشویی رفته بود با کمال تعجب دیده بود که محمدرضا رفته و عکس را با میخ به دیوار دستشویی نصب کرده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11074 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین زینلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-17T11:34:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = حسین زینلی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_بهنام_محمدی.jpeg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[مشهد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۳/۱۱/۷]]،[[پادگان شهید غیور]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                =&lt;br /&gt;
}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لباسهایی را که برای محمد حسین خریده بودیم با ذوق و شوق به تنش می کردیم اما با تعجب می دیدیم که همه آنها برایش گشاد است . نمی توانستیم جلوی خنده خود را بگیریم که ناگهان متوجه مریم شدیم . او به یکباره دلش را گرفت و ناله ای زد وسپس گفت : زهرا دستم را بگیر ، دستم به شدت درد گرفته ، به خدا قسم که چیزی در دستان حسین منفجر شده است ! با ناباوری وی را دلداری می دادم و از عشق صفای زندگی حسین می گفتم . حسین که صفایش زبانزد خاص و عام بود و همان کارتُنهایی که به جای کمد استفاده می کرد برای اثبات صدق و صفایش بس ... . هر چه دلداریش دادم فایده ای نکرد و بالاخره مرا واداشت تا با محل کارش تماس بگیرم . خسته و نگران به مغازه رفتم با هر چه که خواستم با حسین تماس بگیرم اجازه ندادند و مرا به دلائل واهی از سر باز کردند . کم کم نگران شدم . نکند آنچه که مریم می گوید حقیقت باشد . به خانه آمدم و مادرم را دیدم . شَکَّم تبدیل به یقین شد و او به آرامی من و مریم را به خانه دعوت کرد . متوجه نگاه دزدانه و غمگین او به سوی مریم شدم اما دلم نخواست که چیزی را باور کنم . با آمدن برادران سپاه به خانه همه چیز را متوجه شدیم . از آنها پرسیدم : چگونه این اتفاق افتاد ؟ گفتند : در حین خنثی کردن بمب در دستش منفجرشد و نیمی از بدنش آسیب دیده و به دیار معبود شتافت .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11088 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین زینلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-17T11:31:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = حسین زینلی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_بهنام_محمدی.jpeg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[مشهد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۳/۱۱/۷]]،[[پادگان شهید غیور]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                =&lt;br /&gt;
}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لباسهایی را که برای محمد حسین خریده بودیم با ذوق و شوق به تنش می کردیم اما با تعجب می دیدیم که همه آنها برایش گشاد است . نمی توانستیم جلوی خنده خود را بگیریم که ناگهان متوجه مریم شدیم . او به یکباره دلش را گرفت و ناله ای زد وسپس گفت : زهرا دستم را بگیر ، دستم به شدت درد گرفته ، به خدا قسم که چیزی در دستان حسین منفجر شده است ! با ناباوری وی را دلداری می دادم و از عشق صفای زندگی حسین می گفتم . حسین که صفایش زبانزد خاص و عام بود و همان کارتُنهایی که به جای کمد استفاده می کرد برای اثبات صدق و صفایش بس ... . هر چه دلداریش دادم فایده ای نکرد و بالاخره مرا واداشت تا با محل کارش تماس بگیرم . خسته و نگران به مغازه رفتم با هر چه که خواستم با حسین تماس بگیرم اجازه ندادند و مرا به دلائل واهی از سر باز کردند . کم کم نگران شدم . نکند آنچه که مریم می گوید حقیقت باشد . به خانه آمدم و مادرم را دیدم . شَکَّم تبدیل به یقین شد و او به آرامی من و مریم را به خانه دعوت کرد . متوجه نگاه دزدانه و غمگین او به سوی مریم شدم اما دلم نخواست که چیزی را باور کنم . با آمدن برادران سپاه به خانه همه چیز را متوجه شدیم . از آنها پرسیدم : چگونه این اتفاق افتاد ؟ گفتند : در حین خنثی کردن بمب در دستش منفجرشد و نیمی از بدنش آسیب دیده و به دیار معبود شتافت .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11088 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید امیرجان درتورمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-17T09:52:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6514402 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : امیرجان‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : درتومی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : عیدقلی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1365/10/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : کشاورز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   یادم می آید یک روز به همراه پسرم امیر جان برای دروی محصول رفته بودیم که موقع برگشتن به من گفت : پدر جان آرزویم این است که در امام حسین (ع) و در راه خدا به شهادت برسم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   - مدت هشت ماه بود که ایشان همسرش را عقد کرده بود و به او گفتیم : که بیا و همسرت را بیاور ولی ایشان در جواب گفت : نه من باید سربازیم را به اتمام برسانم و در راه خدا به شهادت برسم و همین طور هم شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   زمانی که در تیپ 2 قوچان آموزش می دید بعد از سه ماه به روستا برگشت و ما جلوی ایشان گوسفند قربانی کردیم و مردم را دعوت کردیم و ایشان قصد داشت که به جبهه برود که عده ای از مهمانان به امیر جان گفتند : که بخاطر اینکه منطقه شلوغ است به جبهه نرود و او در جواب گفت : من باید به جبهه بروم و در راه خدا اگر توفیق پیدا کنم شهید شوم ، ایشان رفت و به آروزی خود که شهادت بود رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    یک شب خواب دیدم که خانه ام آتش گرفته به طوری که آتش و دود از منزل خارج می شد . بعد من از خواب بیدار شدم بعد از دیدن آن خواب نامه ای از امیرجان به دست ما نرسید و بعد از چند ماه یکی از بچه های قوچان آمد و گفت : که پسر شما تیر خورده و حتی ما مسافتی از راه را نیز همراه خودمان آوردیم ولی بعد از چند ساعت امیر گفت : که شما بروید من دیگر نمی توانم بیایم . و ما او را جا گذاشتیم . که بعد از یک سال بنیاد شهید به ما اطلاع داد که فرزند شما مفقود الاثر است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    یادم می آید دهم محرم بود که از پاسگاه انتظامی چند مأمور وارد مسجد شدند و چند نفر از سربازان فراری را دستگیر کردند و به داخل مینی بوس بردند . آنهایی که دستگیر شده بودند از داخل مینی بوس فرار کردند و امیر جان، به آنها گفت : برگردید و باید همه به خدمت بروند و باید به وطن خدمت کرد . اگر ما به جبهه نرویم چه کسی باید از کشور عزیزمان دفاع کند . و ایشان ما را خیلی نصیحت کرد و برای رفتن به جبهه و شرکت در جنگ تشویق نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8679 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:شهید امیر جان درتورمی }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%A6%DB%8C</id>
		<title>شهید محمود زنگوئی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%A6%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-13T03:25:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6115030    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمود    محل تولد :    بیرجند&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    زنگوئی‌    تاریخ شهادت :    1361/02/10&lt;br /&gt;
نام پدر :    رمضان‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    پاسدار    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    شماره‌یک‌&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
دوستم محمود زنکویی برای کنترل یک خانه تیمی چندین شب به داخل یک کارتن یخچال که در کنار خیابان گذاشته شده بود می رفت و یک سوراخ ریزی کرده بود و از آن سوراخ ریز رفت و آمدها را کنترل می کرد و البته چندین شب طول کشید و داخل کارتن تا صبح صبر می کرد . چندین دفعه منافقین متوجه شده بودند که آقای محمود زنکویی در حال شناسایی آنها است و قصد ترور ایشان را داشته اند که موفق نشدند و با تیزبینی خودشان و رفقا از معرکه نجات داده شدند .&lt;br /&gt;
دقایقی قبل از مراسم تشییع پیکر ، یکی از برادرانی که از جبهه برگشته بودند ، بسته ای ار از شهید محمّد زنگویی دادند که شما فکر می کنید که این انسان بخدا پیوسته ، چه برای شما پیام دارد ؟ در این بسته آن چیز قابل ذکرش سفارش به خواندن نماز شب بودیک شب من مریض شدم و برادرم محمود پای برهنه رفت منزل همسایه زنگ زد به بیمارستان سپاه. آمبولانس آمد و مرا به بیمارستان بردند و برادرم یازده پزشک بر بالین من آورد و من زندگی خود را از ایشان می دانم.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx|سایت یاران رضا]]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D8%AF%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B4%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد سعید درویشی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D8%AF%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B4%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-13T03:20:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام :	محمدسعید	محل تولد :	بیرجند&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	درویشی‌	تاریخ شهادت :	1365/10/26&lt;br /&gt;
نام پدر :	حسین‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بیرجند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
بعد از عملیات فتح المبین به منطقه بستان و چزابه به اتفاق برادرم محمد سعید درویشی اعزام شده بودیم . در کنار رودخانه بستان تختخواب فنری بزرگی گذاشته بودیم . رویش هم یک پشه بند کشیده بودم و در آنجا استراحت می کردم. برادرم به اتفاق شهید فایده شبها تا صبح به عملیات گشت و شناسایی ادامه می دادند و نزدیکی صبح می آمدند . و روی تخت من می خوابیدند یک شب محمد سعید مرا از خواب بیدار کرد و گفت : امشب ما زودتر آمده ایم و چون وقت نماز نشده می خوابیم . صبح ما را برای نماز بیدار کنید . من در حقیقت سفارش آنها یادم رفت و به تنگه چزابه رفتم و ساعت 9/5 صبح که آمدم آنها را بیدار کردم . هر دو نفر با ناراحتی زیاد به من اعتراض کردند که چرا ما را برای نماز بیدار نکردی . از هر دو نفر عذر خواهی کردم اما در جواب من گفتند: ما برای نماز و ترویج احکام اسلام زحمت می کشیم و به شهادت می رسیم .&lt;br /&gt;
یک روز ظهر که از مدرسه تعطیل شده و به سوی منزل در حرکت بودیم . در کنار روستای ما جوی آبی بود و همین طور که بازی کنان در حال حرکت بودیم و با هم دیگر شوخی می کردیم . یک دفعه چشم برادرم محمد سعید درویشی به یک کودک 3 ساله ای افتاد که در جوی آب افتاده بود و روی آب بال بال می زد . محمد سعید وقتی آن وضعیت را مشاهده کرد سریعاً خودش را به درون آب انداخت و فوری آن کودک را از آب بیرون آورد . من به او گفتم : سعید این بچه مرده است . بگذار روی زمین و من چون بچه را می شناختم فوراً به خانه همسایه رفته و آنها را خبر کردم وقتی آمدند دیدم برادرم سر کودک را سرازیر گرفته و آب از دهان و بینی کودک می آمد و صدای ضعیفی از دهان کودک به گوش می رسید . مادر کودک هم خبر دار شده بود آمد و بچه را سریعاً به بیرجند بردند و بهبودی کامل حاصل شد .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8794 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;	&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_سعید_درویشی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D8%AF%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B4%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد سعید درویشی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D8%AF%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B4%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-13T03:17:43Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام :	محمدسعید	محل تولد :	بیرجند&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	درویشی‌	تاریخ شهادت :	1365/10/26&lt;br /&gt;
نام پدر :	حسین‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بیرجند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
بعد از عملیات فتح المبین به منطقه بستان و چزابه به اتفاق برادرم محمد سعید درویشی اعزام شده بودیم . در کنار رودخانه بستان تختخواب فنری بزرگی گذاشته بودیم . رویش هم یک پشه بند کشیده بودم و در آنجا استراحت می کردم. برادرم به اتفاق شهید فایده شبها تا صبح به عملیات گشت و شناسایی ادامه می دادند و نزدیکی صبح می آمدند . و روی تخت من می خوابیدند یک شب محمد سعید مرا از خواب بیدار کرد و گفت : امشب ما زودتر آمده ایم و چون وقت نماز نشده می خوابیم . صبح ما را برای نماز بیدار کنید . من در حقیقت سفارش آنها یادم رفت و به تنگه چزابه رفتم و ساعت 9/5 صبح که آمدم آنها را بیدار کردم . هر دو نفر با ناراحتی زیاد به من اعتراض کردند که چرا ما را برای نماز بیدار نکردی . از هر دو نفر عذر خواهی کردم اما در جواب من گفتند: ما برای نماز و ترویج احکام اسلام زحمت می کشیم و به شهادت می رسیم .&lt;br /&gt;
یک روز ظهر که از مدرسه تعطیل شده و به سوی منزل در حرکت بودیم . در کنار روستای ما جوی آبی بود و همین طور که بازی کنان در حال حرکت بودیم و با هم دیگر شوخی می کردیم . یک دفعه چشم برادرم محمد سعید درویشی به یک کودک 3 ساله ای افتاد که در جوی آب افتاده بود و روی آب بال بال می زد . محمد سعید وقتی آن وضعیت را مشاهده کرد سریعاً خودش را به درون آب انداخت و فوری آن کودک را از آب بیرون آورد . من به او گفتم : سعید این بچه مرده است . بگذار روی زمین و من چون بچه را می شناختم فوراً به خانه همسایه رفته و آنها را خبر کردم وقتی آمدند دیدم برادرم سر کودک را سرازیر گرفته و آب از دهان و بینی کودک می آمد و صدای ضعیفی از دهان کودک به گوش می رسید . مادر کودک هم خبر دار شده بود آمد و بچه را سریعاً به بیرجند بردند و بهبودی کامل حاصل شد .&amp;lt;ref&amp;gt;[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8794|سایت یارا رضا]]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;	&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_سعید_درویشی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%AC%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد حسینی جامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%AC%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-12T17:48:48Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید سید محمد حسینی جامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : سید محمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حسینی‌ جامی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : سیدحسن‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : تایباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/05/16&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از شهادت همرزم عزیزم سید محمدحسینی خواب دیدم که به کنارم آمده و ایستاده و یک شال سبزی به گردنش انداخته و خیلی هم نورانی شده بود بعد از احوالپرسی گفت: یادت هست زمانی که با همدیگر بودیم هر شب یا تو خانه ی ما بودی و یا من خانه ی شما بودم گفتم بله یادم هست خیلی خوش گذشت آن ایام گفت: تا جایی که در توانت هست از پدر و مادرم سر بزن و آنان را دلداری بده و بگو اصلا برای من ناراحت نباشند بسیار جای خوبی هست و هیچ ناراحتی ندارم ای کاش زودتر به شهادت می رسیدم بعد بلند شدم که او را ببوسم، یک دفعه از خواب بیدار شدم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7258 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید امیرجان درتورمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-12T17:43:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6514402 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : امیرجان‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : درتومی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : عیدقلی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1365/10/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : کشاورز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   یادم می آید یک روز به همراه پسرم امیر جان برای دروی محصول رفته بودیم که موقع برگشتن به من گفت : پدر جان آرزویم این است که در امام حسین (ع) و در راه خدا به شهادت برسم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   - مدت هشت ماه بود که ایشان همسرش را عقد کرده بود و به او گفتیم : که بیا و همسرت را بیاور ولی ایشان در جواب گفت : نه من باید سربازیم را به اتمام برسانم و در راه خدا به شهادت برسم و همین طور هم شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   زمانی که در تیپ 2 قوچان آموزش می دید بعد از سه ماه به روستا برگشت و ما جلوی ایشان گوسفند قربانی کردیم و مردم را دعوت کردیم و ایشان قصد داشت که به جبهه برود که عده ای از مهمانان به امیر جان گفتند : که بخاطر اینکه منطقه شلوغ است به جبهه نرود و او در جواب گفت : من باید به جبهه بروم و در راه خدا اگر توفیق پیدا کنم شهید شوم ، ایشان رفت و به آروزی خود که شهادت بود رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    یک شب خواب دیدم که خانه ام آتش گرفته به طوری که آتش و دود از منزل خارج می شد . بعد من از خواب بیدار شدم بعد از دیدن آن خواب نامه ای از امیرجان به دست ما نرسید و بعد از چند ماه یکی از بچه های قوچان آمد و گفت : که پسر شما تیر خورده و حتی ما مسافتی از راه را نیز همراه خودمان آوردیم ولی بعد از چند ساعت امیر گفت : که شما بروید من دیگر نمی توانم بیایم . و ما او را جا گذاشتیم . که بعد از یک سال بنیاد شهید به ما اطلاع داد که فرزند شما مفقود الاثر است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    یادم می آید دهم محرم بود که از پاسگاه انتظامی چند مأمور وارد مسجد شدند و چند نفر از سربازان فراری را دستگیر کردند و به داخل مینی بوس بردند . آنهایی که دستگیر شده بودند از داخل مینی بوس فرار کردند و امیر جان، به آنها گفت : برگردید و باید همه به خدمت بروند و باید به وطن خدمت کرد . اگر ما به جبهه نرویم چه کسی باید از کشور عزیزمان دفاع کند . و ایشان ما را خیلی نصیحت کرد و برای رفتن به جبهه و شرکت در جنگ تشویق نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8679 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید براتعلی در میانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-12T17:39:31Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6305329 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : براتعلی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : درمیانی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : رمضان‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: تایباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1363/03/19&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز که به مرخصی آمده بود یک صندوق بزرگ برای وسایلمان گرفته بودیم . برای چند لحظه شهید غیبش زد همه جا به دنبال او گشتیم ولی او را ندیدیم . ناگهان نگاهم به صندوق افتاد فوراً درب آن را باز کردم، دیدم درون صندوق دراز کشیده بود . وقتی که گفتم : چرا این کار را کردی؟ با خونسردی گفت : شما باید برای چنین روزی آمادگی پیدا کنید، هر وقت که جسدم را بیاورند آن را داخل جعبه می گذارند و من نمی خواهم شما ناراحت شوید . من را همیشه روی کول خود سوار می کرد . و وقتی اعتراض می کردم می گفت : من باید شما را تا مکّه با پای پیاده ببرم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید به پدرش می گفت : بیا سر مزار من درخت میوه و گل بکارید . بخاطر اینکه هر کس گل را بویید و یا میوه درخت را خورد به یاد شهدا باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« همیشه می گفتند که علاقة شدیدی به شهادت و وصال به حق دارم و اگر من در این راه شهید شدم پیکر مرا از خیابان جامی به سمت مزار شهدا حرکت دهید و مرا در همان مکان مقدّس دفن نمایید .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می گفت : مادر جان باید زودتر مرا داماد کنی در مراسم دامادی من باید بچه های سپاه و ارتش با لباسهایشان باشند . دامادی من باید اسلامی و مذهبی باشد . تمام وسایل را که برای خرید ازدواج آن لازم بود تهیه کرده ام وقتی آنها را دید گفت چرا این کار را کردید . من می دانم که همه این وسایل بعد از من می ماند چون که من خواب دیده ام که شهید می شوم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در منطقه ای که با هم اعزام شده بودیم به عنوان راننده ماشین حمل مهمات ایفای نقش می کردم . او باید ماشین پر از مهمات را تا جبهه می رساند تحویل می داد . یک روز که من با شهید همراه بودم و با مهمات بسوی جبهه می رفتیم به او گفتم : براتعلی اگر از سوی دشمن یک تیر بیاید و به مهمات اصابت کند آن وقت چه می کنی ؟ در آن لحظه برق مخصوصی چشمانش را روشن کرد و صورتش حالت عرفانی خاصی به خود گرفت . رو به من کرد و گفت : من می شوم شهید براتعلی در میانی و تو می شوی شهید باطری ساز . همیشه با صحبتهایش همه را مسرور و شاد می کرد همانطوری که خودش می گفت : ما باید به همدیگر روحیه بدهیم و به پاس رنجها و مصبیتهای وارد بر امام سر افراز از میدانهای جنگ بر گردیم . به جرات می توان گفت که در آن شرایط سخت حرفهایش مسکنی بود که به ما تزریق می کرد و بالاخره شهید نتیجه آن همه صبر و استقامت خود را در منطقه زاهدان بعد از حدود دو سال به دست آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8728 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%AF%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B4%DB%8C</id>
		<title>شهید جواد درویشی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%AF%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B4%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-12T17:33:45Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6209620 تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : جواد   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : درویشی‌   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : اسماعیل‌  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1362/01/23&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت: شرهانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحيم سلام به تمامي شهداي اسلام از صدر اسلام تاکنون ، بايد بگويم که من اين راهي را که انتخ « و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون » مپنداريد که آنان که در راه خدا کشته شده اند مرده گانند بلکه زنده اند و در نزد پروردگارشان روزي مي خورند . با درود و سلام به پيشگاه مقدس حضرت حجه بن الحسن (عج) و نايب برحقش خميني کبير و با اب کرده و در آن قدم نهاده ام آگاهانه بوده واگر من دراين راه به شهادت برسم به آرزوي ديرينه خود رسيده ام از اين رو از پدر و مادرم مي خواهم که در سوگ من گريه نکنند زيرا همانطور که آيه شريفه قرآن مي فرمايد : زنده اند و در نزد خدا مرزوقند . اگر پدر و مادر من در سوگ من بگريند دليل براين است که به من مي گويند که چرا اين راه را انتخاب نمودي ولي همانطوري که پدر و مادر برگردن فرزند حق دارند فرزند نيز برگردن پدر و مادر حق دارد و حق من اينست که راه مرا ادامه داده و هيچگاه دست از پيروي از رهبري امام خميني برنداشته و در فکر آن باشيد که چگونه اسلام را صادر کنيد . و من يک وصيت هم به خواهرانم دارم که حجاب اسلامي را صددرصد حفظ نموده و در سنگر چادر مشتي محکم بر دهان ابر جنايتکاران بزنيد در هر حال بار ديگر به پدر و مادرم توصيه مي کنم که در غم من نگرييد و در شهادت من شيريني تقسيم کنيد و از شما مي خواهم که مرا ببخشيد . اين خون که در رگ ماست هديه به مکتب ماست و السلام عليکم و رحمه الله و برکاته جواد درويشي.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8790 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D8%B1%D8%B2%DA%AF%D8%B1_%DA%AF%D9%86%D8%AC%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین برزگر گنجی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D8%B1%D8%B2%DA%AF%D8%B1_%DA%AF%D9%86%D8%AC%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-12T17:24:05Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام: حسین برزگرگنجی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: رجبعلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام مادر: آمنه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: قزوین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد: ۱۳۴۷/۱۲/۱۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت: فاو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: ۱۳۶۴/۱۱/۲۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استان محل شهادت: بصره &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهر محل شهادت: فاو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل: مجرد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درجه نظامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات: سوم متوسطه رشته تجربی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات سال تفحص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل کار بنیاد تحت پوشش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مزار شهید قزوین – قزوین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برزگرگنجی، حسین : هجدهم اسفند ۱۳۴۷ ، در شهر قزوین به دنیا آمد . پدرش رجبعلی و مادرش آمنه ( فوت ۱۳۶۳) نام داشت . دانش‌آموز سوم متوسطه در رشته تجربی بود . به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت . بیست و دوم بهمن ۱۳۶۴ ، در فاو عراق بر اثر اصابت ترکش به کتف و گوش، شهید شد . مزار او در گلزار شهدای زادگاهش قرار دارد . برادرش محمدحسن نیز به شهادت رسیده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید، حسین برزگرگنجی : می شکند قلم، زمانی که بخواهد واژه های زیبای کلمات را در دفتر سفید کاغذ بنگارد و نیز بیان، توان ندارد که بیانگر شود اوصاف و الطاف حق تعالی را که همیشه نعمت بی کرانش بر بندگان پُر از گناهش، بی کران است و باب رحمتش به سوی حقیقت پرستانِ حقجو گشوده است . آری ! واژه ی عرفان - که رسیدن به حق تعالی است - کجا می تواند کلمات زیبا و عاشقانه ی عاشق را از اعماق وجود این لحظات، دیوانه ای که عقلش به راه هدف پریده و روحش زمانی که یاد خالق می کند، پروازکنان بر اوج بلندی های معرفت پَر می کشد، بر انسانها بفهماند . آری ! کجاست عقلی که عاقلان کوی عشق، حقیقت را بفهمند و بیان این عزیزان حقجو را در عقل خود بگنجاند . وای بر ما انسانهای نادان که اینچنین ناتوان در بیشه ی دنیای فانی و در خانه ی تفکر، به سرمنزل نرسیم و خود را چون پرنده ای محبوس در قفس های فولادین، احساس کنیم، در حالی که روحی به بلندای عظمت جهانیان داریم . بگذریم عزیز من ! که دنیا به آخر می رسد؛ ولی کلمات پُر از معنای عاشقان خداپرست، پایانی ندارد . زمانی که گلوله ی سرخ دژخیم اهریمن بر قلب روشن شهید می نشیند و خون سرخ او را بر صحنه ی کربلای خونین ایران و در سرزمین کربلاهای مکرر دنیا می چکاند، گناهان او از دفتر اعمالش پاک گردیده و آن زمانی است که شاهدِ خلوت نشین فریاد بر می دارد که : « اشهدان لا اله الا الله و اشهدان محمداً رسول الله و اشهدان علیاً ولی الله » . بر انسانهای فهمیده ی جهان، می فهماند که شهادت می دهم جز خدای قادر، خالقی نیست؛ زیرا که او تنهای مطلق است و فلسفه و حکمت بیانگر این امر می باشد و یا زمانی که با خون خود می نویسد « محمد رسول الله » ، بر کل جهان هستی می فهماند که محمد ( ص ) فرستاده ی حقیقی حق است و شکی نیست که محمد ( ص ) رسول خداست و تنها علی ( ع ) این مرد عدالت است که نایب اوست و بعد از او می تواند با عقل سلیم خود، بر جهان اسلام حکومت کند و آن را به هدف مشخصی - که رسیدن به خداست - ببرد که هدف مقدس این عالم فرزانه هم، جز خدا نمی باشد . عالمی که فقط خدای تبارک و محمد ( ص ) او را شناختند و بس و هنوز کسی نیست که او را بشناسد . اری ! علی ( ع ) مظهر آزادی، عدالت، حقیقت، معرفت، شجاعت و یگانه ابرمرد جهان اسلام که خود عارفی بود به بلندای عرفان، عرفانش به مانند عشقش همراه رسول خدا ( ص ) به معراج رفت و چنان عشق سوزانش بلندمرتبه است که جز او هیچکس نتوانست به معراج حق، همراه حضرت برود . چه خوب است انسان، علی ( ع ) را سرلوحه ی زندگی قرار دهد و او را به مانند پیر سالک خود قرار داده، آن گاه در راه خدا سلوک کند . زمانی که انسان به معرفت رسید، تازه به سر کوچه ی سلوک حقیقت رسیده و تازه خود را شناخته است و کسی که خدا را نشناسد، خود را هم نمی شناسد . بگذریم؛ زمانی که عارفی علی گونه زندگی کرد، می فهمد علی ( ع ) چه بود؟ معرفت بود و علی ( ع ) خلاصه ای از کمال بود . آری ! کسی که زادگاهش کعبه دلها و آمال و محل مرگش مسجد حقیقت پرستان عاشق باشد، عیان است که چه هست و چه منزلتی و چه تقربی نزد خدای قادر دارد . باری، عزیزان ! گذشته از سخنان بالا که از اعماق قلبم برخاسته و همراه قلم و جوهر، عجین گشته و بر روی کاغذ نشسته، سخنانی بیش نیز دارم؛ ولی از زمانی که خود را شناختم هرگز نتوانستم احساس خود را بر دفتر بنگارم و برای همین است که گیجم و سخنانم معنی و مفهومی ندارد و جز خودم، کسی نمی داند چه می گویم ! من، این کلمات را - که حاکی از نقص سخنانم است - برای این می نویسم که فردا اگر آن را به عنوان وصیت به جای گذاشتم، نگویید که اگر نمی توانست چرا قلم به دست گرفت و بیهوده آن را حرکت داد و نیز اگر فهمیدید، بدانید که این وصایا، نه به عنوان دستورالعمل بلکه به عنوان پندی از یک انسان نادان دلشکسته است که فکر می کند می داند . زمانی که انسانی خدا را شناخت دیگر سر از پای نمی شناسد و دوست دارد که خود را به معبود حقیقی خود - که همانا خداوند قادر است - برساند . مقتضای زمان نشان دهنده ی راهی است که انسان حق شناس، باید در آن راه قدم نهد و سالک کوی دوست شود . این زمان که حکم جهاد از پیر سالک حقیقت، رسیده است، سلاح به دوش می گیرد و همانند همرزمان کفن پوش خود به نبرد با خصم بیایمان می رود و خون راه خویش را بر صفحه ی دنیای سیاه می ریزد و زمینه را برای ظهور منجی دلها آماده می سازد . معبودا ! هرگاه که غمگین می شوم، تو را یاد می کنم و هرگاه که تو را یاد می کنم، دلم آرام می گیرد؛ زیرا تو خود فرمودی : « الا بذکر الله تطمئن القلوب » ؛ آری ! تو تنها و یگانه سرپرست عاشقان دیوانه ای و دستگیر ضعیفان و یتیمان و گناهکاران . تویی که دلم به نامت آرام گشته و در پهنای گیتی بر سر شوق آمده است . تو آنی که رحمی بر دلم آوردی و نیز تویی که خود رحم می کنی بر من . زمانی که در پرتگاه رسیدم، تویی که دستم را گرفته، مرا از لغزش می رهانی؛ ای که جانم فدای تو باد و قلبم به راه تو باد که همیشه جاوید و زنده ای ! در این دم آخر - که قلم به دستم استوار است - بیانگر می شوم که : زندگی پنج تن آل عبا را سرلوحه ی زندگی خود قرار دهید . شما، فاطمه و زینب ( س ) را و شما حسن و حسین و علی ( ع ) را و بدانید که اگر چنین باشید همیشه پیروزید و صبر را پیشه کنید که صبر، خود زندگی ساز است و پشتیبانی کنید اسلام را در هر زمان، خصوصاً این زمان که هنگامه ی فتح نهایی و جهانی اسلام به آقایی، آقا امام عصر ( عج ) و جانشین این معصوم، فقیه، حضرت امام خمینی ، این عارف مقتدر و این شیر پیر می باشد . باشد که همیشه پیروز و سرفراز باشید و با اتحاد منسجم خود بر کفر جهانی به پیروزی نایل آمده، آن گاه پرچم پر افتخار « لا اله الا الله » را بر پهنای گیتی بیفرازید و جهانیان و ستمدیدگان جهان و محرومان و ضعیفان را از قلب اسلام گرفته تا قلب ابرقدرت ها نجات داده، آن را به سوی هدف مولا علی ( ع ) - که فقط خدا بود و بس - ببرید و تا آخرین نفس جنگیده تا مظلومی در جهان باقی نماند . سرباز اسلام؛ حسین برزگر گنجی ۱۶/۰۴/۱۳۶۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دست نوشته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج علی خان، حالت چطوره، خوبی؟ خوشی؟ ای مرغ خوش خوان سحر از حال خودم حرف نمی زنم و تو هم فکر نکنی که دارم حال ظاهرم را می گویم، از اینکه به فکر ما نیز هستید خوشحال شدم . سلام مرا به حاج امیر آقای دیوانه برسان و از طرف من یه دونه بزن توی سرش و بگو : اما تو هم رفیقی ها، تا قزوین آمدی اما یک سر پیش ما نیامدی . سلام مرا به همه ی بچه ها برسان، علی ضیایی، شعبان مسکین، چوکوزوکی جولا، حسین شکوهی، عمو صفر و همه بچه ها . در ضمن یه آمپول بی خیالی بزن توی رگ . دیگه بیشتر از این وقت تو را نمی گیرم .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1458 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000شهید استان قزوین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D8%B1%D8%B2%DA%AF%D8%B1_%DA%AF%D9%86%D8%AC%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین برزگر گنجی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D8%B1%D8%B2%DA%AF%D8%B1_%DA%AF%D9%86%D8%AC%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-12T17:15:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام: حسین برزگرگنجی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: رجبعلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام مادر: آمنه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: قزوین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد: ۱۳۴۷/۱۲/۱۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت: فاو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: ۱۳۶۴/۱۱/۲۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استان محل شهادت: بصره &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهر محل شهادت: فاو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل: مجرد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درجه نظامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات: سوم متوسطه رشته تجربی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات سال تفحص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل کار بنیاد تحت پوشش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مزار شهید قزوین – قزوین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برزگرگنجی، حسین : هجدهم اسفند ۱۳۴۷ ، در شهر قزوین به دنیا آمد . پدرش رجبعلی و مادرش آمنه ( فوت ۱۳۶۳) نام داشت . دانش‌آموز سوم متوسطه در رشته تجربی بود . به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت . بیست و دوم بهمن ۱۳۶۴ ، در فاو عراق بر اثر اصابت ترکش به کتف و گوش، شهید شد . مزار او در گلزار شهدای زادگاهش قرار دارد . برادرش محمدحسن نیز به شهادت رسیده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید، حسین برزگرگنجی : می شکند قلم، زمانی که بخواهد واژه های زیبای کلمات را در دفتر سفید کاغذ بنگارد و نیز بیان، توان ندارد که بیانگر شود اوصاف و الطاف حق تعالی را که همیشه نعمت بی کرانش بر بندگان پُر از گناهش، بی کران است و باب رحمتش به سوی حقیقت پرستانِ حقجو گشوده است . آری ! واژه ی عرفان - که رسیدن به حق تعالی است - کجا می تواند کلمات زیبا و عاشقانه ی عاشق را از اعماق وجود این لحظات، دیوانه ای که عقلش به راه هدف پریده و روحش زمانی که یاد خالق می کند، پروازکنان بر اوج بلندی های معرفت پَر می کشد، بر انسانها بفهماند . آری ! کجاست عقلی که عاقلان کوی عشق، حقیقت را بفهمند و بیان این عزیزان حقجو را در عقل خود بگنجاند . وای بر ما انسانهای نادان که اینچنین ناتوان در بیشه ی دنیای فانی و در خانه ی تفکر، به سرمنزل نرسیم و خود را چون پرنده ای محبوس در قفس های فولادین، احساس کنیم، در حالی که روحی به بلندای عظمت جهانیان داریم . بگذریم عزیز من ! که دنیا به آخر می رسد؛ ولی کلمات پُر از معنای عاشقان خداپرست، پایانی ندارد . زمانی که گلوله ی سرخ دژخیم اهریمن بر قلب روشن شهید می نشیند و خون سرخ او را بر صحنه ی کربلای خونین ایران و در سرزمین کربلاهای مکرر دنیا می چکاند، گناهان او از دفتر اعمالش پاک گردیده و آن زمانی است که شاهدِ خلوت نشین فریاد بر می دارد که : « اشهدان لا اله الا الله و اشهدان محمداً رسول الله و اشهدان علیاً ولی الله » . بر انسانهای فهمیده ی جهان، می فهماند که شهادت می دهم جز خدای قادر، خالقی نیست؛ زیرا که او تنهای مطلق است و فلسفه و حکمت بیانگر این امر می باشد و یا زمانی که با خون خود می نویسد « محمد رسول الله » ، بر کل جهان هستی می فهماند که محمد ( ص ) فرستاده ی حقیقی حق است و شکی نیست که محمد ( ص ) رسول خداست و تنها علی ( ع ) این مرد عدالت است که نایب اوست و بعد از او می تواند با عقل سلیم خود، بر جهان اسلام حکومت کند و آن را به هدف مشخصی - که رسیدن به خداست - ببرد که هدف مقدس این عالم فرزانه هم، جز خدا نمی باشد . عالمی که فقط خدای تبارک و محمد ( ص ) او را شناختند و بس و هنوز کسی نیست که او را بشناسد . اری ! علی ( ع ) مظهر آزادی، عدالت، حقیقت، معرفت، شجاعت و یگانه ابرمرد جهان اسلام که خود عارفی بود به بلندای عرفان، عرفانش به مانند عشقش همراه رسول خدا ( ص ) به معراج رفت و چنان عشق سوزانش بلندمرتبه است که جز او هیچکس نتوانست به معراج حق، همراه حضرت برود . چه خوب است انسان، علی ( ع ) را سرلوحه ی زندگی قرار دهد و او را به مانند پیر سالک خود قرار داده، آن گاه در راه خدا سلوک کند . زمانی که انسان به معرفت رسید، تازه به سر کوچه ی سلوک حقیقت رسیده و تازه خود را شناخته است و کسی که خدا را نشناسد، خود را هم نمی شناسد . بگذریم؛ زمانی که عارفی علی گونه زندگی کرد، می فهمد علی ( ع ) چه بود؟ معرفت بود و علی ( ع ) خلاصه ای از کمال بود . آری ! کسی که زادگاهش کعبه دلها و آمال و محل مرگش مسجد حقیقت پرستان عاشق باشد، عیان است که چه هست و چه منزلتی و چه تقربی نزد خدای قادر دارد . باری، عزیزان ! گذشته از سخنان بالا که از اعماق قلبم برخاسته و همراه قلم و جوهر، عجین گشته و بر روی کاغذ نشسته، سخنانی بیش نیز دارم؛ ولی از زمانی که خود را شناختم هرگز نتوانستم احساس خود را بر دفتر بنگارم و برای همین است که گیجم و سخنانم معنی و مفهومی ندارد و جز خودم، کسی نمی داند چه می گویم ! من، این کلمات را - که حاکی از نقص سخنانم است - برای این می نویسم که فردا اگر آن را به عنوان وصیت به جای گذاشتم، نگویید که اگر نمی توانست چرا قلم به دست گرفت و بیهوده آن را حرکت داد و نیز اگر فهمیدید، بدانید که این وصایا، نه به عنوان دستورالعمل بلکه به عنوان پندی از یک انسان نادان دلشکسته است که فکر می کند می داند . زمانی که انسانی خدا را شناخت دیگر سر از پای نمی شناسد و دوست دارد که خود را به معبود حقیقی خود - که همانا خداوند قادر است - برساند . مقتضای زمان نشان دهنده ی راهی است که انسان حق شناس، باید در آن راه قدم نهد و سالک کوی دوست شود . این زمان که حکم جهاد از پیر سالک حقیقت، رسیده است، سلاح به دوش می گیرد و همانند همرزمان کفن پوش خود به نبرد با خصم بیایمان می رود و خون راه خویش را بر صفحه ی دنیای سیاه می ریزد و زمینه را برای ظهور منجی دلها آماده می سازد . معبودا ! هرگاه که غمگین می شوم، تو را یاد می کنم و هرگاه که تو را یاد می کنم، دلم آرام می گیرد؛ زیرا تو خود فرمودی : « الا بذکر الله تطمئن القلوب » ؛ آری ! تو تنها و یگانه سرپرست عاشقان دیوانه ای و دستگیر ضعیفان و یتیمان و گناهکاران . تویی که دلم به نامت آرام گشته و در پهنای گیتی بر سر شوق آمده است . تو آنی که رحمی بر دلم آوردی و نیز تویی که خود رحم می کنی بر من . زمانی که در پرتگاه رسیدم، تویی که دستم را گرفته، مرا از لغزش می رهانی؛ ای که جانم فدای تو باد و قلبم به راه تو باد که همیشه جاوید و زنده ای ! در این دم آخر - که قلم به دستم استوار است - بیانگر می شوم که : زندگی پنج تن آل عبا را سرلوحه ی زندگی خود قرار دهید . شما، فاطمه و زینب ( س ) را و شما حسن و حسین و علی ( ع ) را و بدانید که اگر چنین باشید همیشه پیروزید و صبر را پیشه کنید که صبر، خود زندگی ساز است و پشتیبانی کنید اسلام را در هر زمان، خصوصاً این زمان که هنگامه ی فتح نهایی و جهانی اسلام به آقایی، آقا امام عصر ( عج ) و جانشین این معصوم، فقیه، حضرت امام خمینی ، این عارف مقتدر و این شیر پیر می باشد . باشد که همیشه پیروز و سرفراز باشید و با اتحاد منسجم خود بر کفر جهانی به پیروزی نایل آمده، آن گاه پرچم پر افتخار « لا اله الا الله » را بر پهنای گیتی بیفرازید و جهانیان و ستمدیدگان جهان و محرومان و ضعیفان را از قلب اسلام گرفته تا قلب ابرقدرت ها نجات داده، آن را به سوی هدف مولا علی ( ع ) - که فقط خدا بود و بس - ببرید و تا آخرین نفس جنگیده تا مظلومی در جهان باقی نماند . سرباز اسلام؛ حسین برزگر گنجی ۱۶/۰۴/۱۳۶۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دست نوشته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج علی خان، حالت چطوره، خوبی؟ خوشی؟ ای مرغ خوش خوان سحر از حال خودم حرف نمی زنم و تو هم فکر نکنی که دارم حال ظاهرم را می گویم، از اینکه به فکر ما نیز هستید خوشحال شدم . سلام مرا به حاج امیر آقای دیوانه برسان و از طرف من یه دونه بزن توی سرش و بگو : اما تو هم رفیقی ها، تا قزوین آمدی اما یک سر پیش ما نیامدی . سلام مرا به همه ی بچه ها برسان، علی ضیایی، شعبان مسکین، چوکوزوکی جولا، حسین شکوهی، عمو صفر و همه بچه ها . در ضمن یه آمپول بی خیالی بزن توی رگ . دیگه بیشتر از این وقت تو را نمی گیرم .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1458 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و  3000شهید استان قزوین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید امیرجان درتورمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-12T17:09:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6514402 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : امیرجان‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : درتومی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : عیدقلی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1365/10/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : کشاورز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   یادم می آید یک روز به همراه پسرم امیر جان برای دروی محصول رفته بودیم که موقع برگشتن به من گفت : پدر جان آرزویم این است که در امام حسین (ع) و در راه خدا به شهادت برسم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   - مدت هشت ماه بود که ایشان همسرش را عقد کرده بود و به او گفتیم : که بیا و همسرت را بیاور ولی ایشان در جواب گفت : نه من باید سربازیم را به اتمام برسانم و در راه خدا به شهادت برسم و همین طور هم شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   زمانی که در تیپ 2 قوچان آموزش می دید بعد از سه ماه به روستا برگشت و ما جلوی ایشان گوسفند قربانی کردیم و مردم را دعوت کردیم و ایشان قصد داشت که به جبهه برود که عده ای از مهمانان به امیر جان گفتند : که بخاطر اینکه منطقه شلوغ است به جبهه نرود و او در جواب گفت : من باید به جبهه بروم و در راه خدا اگر توفیق پیدا کنم شهید شوم ، ایشان رفت و به آروزی خود که شهادت بود رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    یک شب خواب دیدم که خانه ام آتش گرفته به طوری که آتش و دود از منزل خارج می شد . بعد من از خواب بیدار شدم بعد از دیدن آن خواب نامه ای از امیرجان به دست ما نرسید و بعد از چند ماه یکی از بچه های قوچان آمد و گفت : که پسر شما تیر خورده و حتی ما مسافتی از راه را نیز همراه خودمان آوردیم ولی بعد از چند ساعت امیر گفت : که شما بروید من دیگر نمی توانم بیایم . و ما او را جا گذاشتیم . که بعد از یک سال بنیاد شهید به ما اطلاع داد که فرزند شما مفقود الاثر است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    یادم می آید دهم محرم بود که از پاسگاه انتظامی چند مأمور وارد مسجد شدند و چند نفر از سربازان فراری را دستگیر کردند و به داخل مینی بوس بردند . آنهایی که دستگیر شده بودند از داخل مینی بوس فرار کردند و امیر جان، به آنها گفت : برگردید و باید همه به خدمت بروند و باید به وطن خدمت کرد . اگر ما به جبهه نرویم چه کسی باید از کشور عزیزمان دفاع کند . و ایشان ما را خیلی نصیحت کرد و برای رفتن به جبهه و شرکت در جنگ تشویق نمود .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8679 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%A6%DB%8C</id>
		<title>شهید محمود زنگوئی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%A6%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-12T17:01:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6115030    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمود    محل تولد :    بیرجند&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    زنگوئی‌    تاریخ شهادت :    1361/02/10&lt;br /&gt;
نام پدر :    رمضان‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    پاسدار    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    شماره‌یک‌&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
دوستم محمود زنکویی برای کنترل یک خانه تیمی چندین شب به داخل یک کارتن یخچال که در کنار خیابان گذاشته شده بود می رفت و یک سوراخ ریزی کرده بود و از آن سوراخ ریز رفت و آمدها را کنترل می کرد و البته چندین شب طول کشید و داخل کارتن تا صبح صبر می کرد . چندین دفعه منافقین متوجه شده بودند که آقای محمود زنکویی در حال شناسایی آنها است و قصد ترور ایشان را داشته اند که موفق نشدند و با تیزبینی خودشان و رفقا از معرکه نجات داده شدند .&lt;br /&gt;
دقایقی قبل از مراسم تشییع پیکر ، یکی از برادرانی که از جبهه برگشته بودند ، بسته ای ار از شهید محمّد زنگویی دادند که شما فکر می کنید که این انسان بخدا پیوسته ، چه برای شما پیام دارد ؟ در این بسته آن چیز قابل ذکرش سفارش به خواندن نماز شب بودیک شب من مریض شدم و برادرم محمود پای برهنه رفت منزل همسایه زنگ زد به بیمارستان سپاه. آمبولانس آمد و مرا به بیمارستان بردند و برادرم یازده پزشک بر بالین من آورد و من زندگی خود را از ایشان می دانم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B2%D9%87%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید ابراهیم زهدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B2%D9%87%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-12T16:57:42Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6407743    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    ابراهیم‌    محل تولد :    بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    زهدی‌    تاریخ شهادت :    1364/12/04&lt;br /&gt;
نام پدر :    حسن‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
روزهای اول ازدواجمان بود که روزی پیکر مطهرشهیدی را به روستا آوردند به اتفاق ابراهیم شاهد و نظاره گر مراسم تشیع و تدفین این شهید بودیم . در همین هنگام آقای زهدی به من گفت: &amp;quot; آیا روزی می رسد که جنازة مرا هم مثل همین شهید به روستا بیاورند . &amp;quot;&lt;br /&gt;
یک روز به آقای زهدی گفتم : شما که همیشه در عملیاتها شرکت می کنید خطرناک است گفت : اولاً اگر انسان اجلش برسد و بخواهد بمیرد هر جا که باشد رفتنی است پس ای کاش شهادت نصیب ایشان شود اگر لایق باشم شهید می شوم من به شما توصیه می کنم بعد از من فرزندانم را همانند بچه های امام حسین (ع) تربیت کنی و خود همانند زینب (س) زندگی کنی .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11025 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1</id>
		<title>شهید ناصر سازگار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1"/>
				<updated>2020-02-12T16:50:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6518991    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    ناصر    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سازگار    تاریخ شهادت :    1365/10/23&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمدرضا    مکان شهادت :    شلمچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    لشکر 5 نصر&lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    جانشین گردان&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
بعد از عملیات آقای سازگار را دیدم سلام و احوالپرسی کردیم .ایشان دست مرا گرفت .دستش خون آلود بود .پرسیدم زخمی شدی ؟ گفت : نه اطراف بدنش را نگاه کردم دیدم پشتش خیس است.دست زدم دیدم خون است.گفتم : مرد حسابی پشت شما خون آلود است .ایشان گفتند :چیزی نشده یک خراش کوچک است .من گفتم : تمام لباسهایت خونی شده او می خواست به نحوی از دست من فرار کند خلاصه با اصرار زیاد او را به داخل چادر بردم .لباسهایش را در آوردم. ترکشی به پشتش اصابت کرده بود و خونریزی داشت. امدادگر راصدا زدم بلافاصله آمد و زخم ایشان را پانسمان کرد ایشان با آن وضعیت هم از کار دست بردار نبود از چادر بیرون رفت .مثل اینکه اصلاً برایش اتفاقی نیفتاده بود.آقای سازگار آنقدر در حال و هوای جبهه و جنگ غرق شده بود که زخمی شدن هم نمی توانست جلوی او را بگیرد&lt;br /&gt;
در عملیات فتح المبین در حال پیشروی به سمت دشمن بودیم .نیروها خسته شده بودند .گرما همه را آزار می داد .در بین راه تانکی رادیدم که سایه خوبی داشت به آقای سازگار گفتم : من می روم چند لحظه ای در سایه ی تانک می نشینم تا استراحتی کنم گفت : این تانک عراقی است من گفتم : عیبی ندارد دوسه دقیقه بیشتر نمی نشینم .خلاصه ایشان مانع شد .به راه خود ادامه دادیم هنوز چند قدمی از تانک دور نشده بودیم که گلوله ی توپی به تانک خورد و آن را تکه تکه کرد.به آقای سازگارگفتم :شما ازجا فهمیدید که قراراست چنین اتفاقی بیفتد گفت : به من الهام شد که قرار است اتفاقی بیفتد احساس کردم توقف ما صلاح نیست .&lt;br /&gt;
قبل از انقلاب یک روز مطلع شدیم که نیروهای گارد شاهنشاهی به بیمارستان امام حمله کرده اند .آن موقع آقای سازگار یک موتور سیکلت داشت .سوار بر آن شدیم و به کوچه های اطراف رفتیم .موتور را درگوشه ی یکی از کوچه ها به ستونی بستیم .و خودمان را به بیمارستان رساندیم .ما جزو اولین نفراتی بودیم که خود را به بیمارستان رساندیم بلافاصله به بخش کودکان رفتیم گاز اشک آوری آنجا انداخته بودند دود همه جا را گرفته بود .ما رفتیم مقداری دستمال کاغذی جمع کردیم و دروسط راهرو آتش زدیم تا شاید کمی وضعیت بهتر شود داشتیم بچه ها را یکی یکی از بخش خارج می کردیم که نیروهای گارد شروع به تیر اندازی کردند ما هیچ وسیله دفاعی نداشتیم . به اتفاق آقای سازگار رفتیم برای خود چوب دستی تهیه کردیم کم کم مردم به بیمارستان آمدند دیروقت بود من به ایشان گفتم : بهتر است شما بروید منزل و به خانواده هایمان خبر بدهید .حتماً تا الان آنها نگران ما شده اند ابتدا ایشان از رفتن امتناع کرد اما با اصرار زیاد من رفت. من چوب به دست از بخش کودکان بیرون رفتم تا به بخشهای دیگر سر بزنم وقتی به میدان وسط بیمارستان رسیدم یکدفعه آقای سازگار را دیدم گفتم : مرد حسابی مگر قرار نبود شما بروید گفت: اینجا به من بیشتر نیاز دارند خلاصه دو سه ساعتی در بیمارستان بودیم تا کمی اوضاع آرام شد بعد به اتفاق یکدیگر به خانه هایمان برگشتیم.&lt;br /&gt;
ازتهران با قطار به اهوار رفتیم که بچه ای از بیرون سنگی به سمت قطار پرتاب کرد .این سنگ به شکم آقای سازگار برخورد کرد.ایشان در یکی از عملیات ها از این ناحیه دچار مجروهیت شدیدی شده بود .خلاصه وقتی سنگ به شکم آقای سازگار برخورد کرد ، حالشان بد شد و دائماً بالا می آورد مقدار قرصی درون کیفش داشت .قرص ها را به او دادیم ، کمی حالش بهتر شد .وقتی به اهواز زسیدیم به خاطر این وضعیتی که ایشان داشت گفتم : شما اینجا بمان کارهای عقب را انجام بده کمی استراحت کن تا حالت بهتر شود گفت : من می خواهم بیایم جلو . گفتم : با این وضعیتی که شما داری فعلاً آمدنت صلاح نیست .بدون تعارف بگویم آنجا برای ما درد سر درست می کنی .آقای سازگار خیلی ناراحت شد ایشان رفت و آقای قاآنی را به عنوان واسطه آورد و بالاخره با آن وضعیتی که داشت همراه ما به منطقه آمد&lt;br /&gt;
4ـ آقای ستاری خاطره ای را برای من این گونه نقل کرد: شبی که جنازه آقای سازگار را به معراج آورده بودند من در آنجا نگهبان بودم. نزدیک نماز صبح خانمی به معراج آمد و گفت: می خواهم جنازه آقای سازگار راببینم. من چون با خانواده ایشان آشنا بودم پرسیدم شما چه نسبتی با آقای سازگار دارید؟ اما آن خانم جواب من را نداد. گفت: می خواهم قبل از این که مادر شهید بیاید صورتش را از خون و گل پاک کنم. او آمد بالای سر جنازه شیشه گلابی از زیرچادرش بیرون آورد و سر و صورت آقای سازگار را شست. یک دفعه به خود آمدم، به خود گفتم: این خانم کیست؟ این موقع صبح اینجا چه کار می کند؟ که متوجه شدم آن خانم نیست. صبح وقتی درب تابوت را باز کردم تا خانواده ایشان جنازه را ببینند، تعجب کردم! چون سر و صورت آن کاملاً تمیز و آراسته بود. اصلاً باورم نمی شد که او شهید شده است 0 خواب دیدم که کسی در می زند رفتم در را باز کردم دیدم عباس پشت در ایستاده است گفتم عباس جان امدی دیدم سرش را تکان داد گفتم بیا تو جلورفتم تا پیشانیش را ببوسم که از خواب بیدار شدم وقتی از خواب بیدار شدم0 گفتم عباس یاشهید شده است یا این که زخمی شده است تا این که بعد از ظهر ان روز خبر شهادت عباس را به ما دادند 0&lt;br /&gt;
یک دفعه یادم است ناصر سازگار به شدت مجروح شده بود . به نحوی که پهلویش گوشت نداشت و روده هایش بیرون زده بود و در یک کیسه طبی روده هایش را جمع کرده بودند که من خودم شاهد بودم که به کمرش بسته بودند تا پرده شکم گوشت بیاورد و روی این ها را بپوشاند . هر کس دیگری بود با این وضعیت دیگر پا به جبهه نمی گذاشت اما ایشان مقداری که بهبود پیدا کرد دوباره به جبهه رفت .&lt;br /&gt;
ناصر روزی خاطره ای این گونه برایم نقل کرد: روزی برای گشت وشناسایی به منطقه ای که در دست عراقی ها بود رفتیم در حین انجام وظیفه بودیم که عراقی ها متوجه حضور ما شدند بلافاصله از آن محل دور شده و درمکانی مخفی شدیم نیروهای عراقی درتعقیب ما می آمدند بخاطر این که ازدید آنها مخفی شویم لباسهایمان را درآوردیم و از خاک های رملی روی بدنمان ریختیم به نحوی که فقط سرما زیر خاک نرفته بود همزمان با رسیدن عراقی ها به نزدیک ماتعدادی کبوتر آمده بودند ودراطراف ما نشسته بودند نیروهای عراقی با اینکه از کنار ما عبور کردند اما متوجه حضور ما نشدند .&lt;br /&gt;
2-ما همسایه ای داشتیم به نام آقا مصطفی او یک ضد انقلاب بود . وقتی آقای سازگار به سپاه رفت آقا مصطفی خیلی ایشان را اذیت می کرد . چند بار هم قصد داشت با آقای سازگار در گیر شود . بعد از مدتی آقا مصطفی به خاطر حضور در گروهک های منافقین دستگیر و به 10 سال زندان محکوم شد . آقای سازگار مدتی مسئول بازرسی زندانها بود . یک روز وقتی به بازرسی زندانها می رود به طور اتفاقی آقا مصطفی را می بیند. وقتی به خانه آمد به من گفت : در زندان آقا مصطفی راد یدم به درب منزل آنها برو از طرف او به مادرش سلام برسان همچنین به او بگو در زندان هوا سرد است گناه دارد اگر امکانش هست مقداری لباس گرم بدهد تا برای او ببرم . من گفتم : او شما را خیلی اذیت می کرد چرا می خواهید به او کمک کنید . ایشان گفت : او مثل ما یک مسلمان است درست است او مرا خیلی اذیت کرده اما من می خواهم جواب بدی را با خوبی کرد ن بدهم .&lt;br /&gt;
4-یک روز صبح سر سفرة صبحانه نشسته بودیم که آقای سازگار گفت: دیشب خوابی دیدم . گفتم: چه خوابی دیدی ؟ گفت : خواب دیدم به بهشت رضا رفته ام برای زیارت مزار شهداء ، آنجا برادرم راد یدم که ا ز دور به سمت من می آید و می خندد . کمی جلوتر که رسید با هم سلام و احوالپرسی کردیم ا زاو پرسیدم مگر تو شهید نشدی ؟ گفت : مگر نشنیده ای که شهدا همیشه زنده اند . گفتم : حالا اینجا چه کار می کنی ؟ گفت : من تنها هستم آمده ام یک نفر را برای تنهائی خودم ببرم. گفتم : که من با شما می آیم . موقعی که ناصر می خواست به جبهه برود گفت : این دفعه دیگر بر نمی گردم . ایشان رفت و بعد از مدتی خبر شهادتش را برای ما آوردند .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11149 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید امیرجان درتورمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-12T16:45:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6514402 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : امیرجان‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : درتومی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : عیدقلی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1365/10/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : کشاورز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   یادم می آید یک روز به همراه پسرم امیر جان برای دروی محصول رفته بودیم که موقع برگشتن به من گفت : پدر جان آرزویم این است که در امام حسین (ع) و در راه خدا به شهادت برسم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   - مدت هشت ماه بود که ایشان همسرش را عقد کرده بود و به او گفتیم : که بیا و همسرت را بیاور ولی ایشان در جواب گفت : نه من باید سربازیم را به اتمام برسانم و در راه خدا به شهادت برسم و همین طور هم شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   زمانی که در تیپ 2 قوچان آموزش می دید بعد از سه ماه به روستا برگشت و ما جلوی ایشان گوسفند قربانی کردیم و مردم را دعوت کردیم و ایشان قصد داشت که به جبهه برود که عده ای از مهمانان به امیر جان گفتند : که بخاطر اینکه منطقه شلوغ است به جبهه نرود و او در جواب گفت : من باید به جبهه بروم و در راه خدا اگر توفیق پیدا کنم شهید شوم ، ایشان رفت و به آروزی خود که شهادت بود رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    یک شب خواب دیدم که خانه ام آتش گرفته به طوری که آتش و دود از منزل خارج می شد . بعد من از خواب بیدار شدم بعد از دیدن آن خواب نامه ای از امیرجان به دست ما نرسید و بعد از چند ماه یکی از بچه های قوچان آمد و گفت : که پسر شما تیر خورده و حتی ما مسافتی از راه را نیز همراه خودمان آوردیم ولی بعد از چند ساعت امیر گفت : که شما بروید من دیگر نمی توانم بیایم . و ما او را جا گذاشتیم . که بعد از یک سال بنیاد شهید به ما اطلاع داد که فرزند شما مفقود الاثر است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    یادم می آید دهم محرم بود که از پاسگاه انتظامی چند مأمور وارد مسجد شدند و چند نفر از سربازان فراری را دستگیر کردند و به داخل مینی بوس بردند . آنهایی که دستگیر شده بودند از داخل مینی بوس فرار کردند و امیر جان، به آنها گفت : برگردید و باید همه به خدمت بروند و باید به وطن خدمت کرد . اگر ما به جبهه نرویم چه کسی باید از کشور عزیزمان دفاع کند . و ایشان ما را خیلی نصیحت کرد و برای رفتن به جبهه و شرکت در جنگ تشویق نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8679 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:شهید امیر جان درتورمی }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید امیرجان درتورمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-12T16:43:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6514402 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : امیرجان‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : درتومی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : عیدقلی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1365/10/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : کشاورز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   یادم می آید یک روز به همراه پسرم امیر جان برای دروی محصول رفته بودیم که موقع برگشتن به من گفت : پدر جان آرزویم این است که در امام حسین (ع) و در راه خدا به شهادت برسم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   - مدت هشت ماه بود که ایشان همسرش را عقد کرده بود و به او گفتیم : که بیا و همسرت را بیاور ولی ایشان در جواب گفت : نه من باید سربازیم را به اتمام برسانم و در راه خدا به شهادت برسم و همین طور هم شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   زمانی که در تیپ 2 قوچان آموزش می دید بعد از سه ماه به روستا برگشت و ما جلوی ایشان گوسفند قربانی کردیم و مردم را دعوت کردیم و ایشان قصد داشت که به جبهه برود که عده ای از مهمانان به امیر جان گفتند : که بخاطر اینکه منطقه شلوغ است به جبهه نرود و او در جواب گفت : من باید به جبهه بروم و در راه خدا اگر توفیق پیدا کنم شهید شوم ، ایشان رفت و به آروزی خود که شهادت بود رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    یک شب خواب دیدم که خانه ام آتش گرفته به طوری که آتش و دود از منزل خارج می شد . بعد من از خواب بیدار شدم بعد از دیدن آن خواب نامه ای از امیرجان به دست ما نرسید و بعد از چند ماه یکی از بچه های قوچان آمد و گفت : که پسر شما تیر خورده و حتی ما مسافتی از راه را نیز همراه خودمان آوردیم ولی بعد از چند ساعت امیر گفت : که شما بروید من دیگر نمی توانم بیایم . و ما او را جا گذاشتیم . که بعد از یک سال بنیاد شهید به ما اطلاع داد که فرزند شما مفقود الاثر است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    یادم می آید دهم محرم بود که از پاسگاه انتظامی چند مأمور وارد مسجد شدند و چند نفر از سربازان فراری را دستگیر کردند و به داخل مینی بوس بردند . آنهایی که دستگیر شده بودند از داخل مینی بوس فرار کردند و امیر جان، به آنها گفت : برگردید و باید همه به خدمت بروند و باید به وطن خدمت کرد . اگر ما به جبهه نرویم چه کسی باید از کشور عزیزمان دفاع کند . و ایشان ما را خیلی نصیحت کرد و برای رفتن به جبهه و شرکت در جنگ تشویق نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8679|سایت یاران رضا]]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:شهید امیر جان درتورمی }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B3%D8%AC%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D9%86%DB%8C%D8%A7</id>
		<title>شهید مهدی سجادی نیا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B3%D8%AC%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D9%86%DB%8C%D8%A7"/>
				<updated>2020-02-12T12:00:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6519367    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    مهدی‌    محل تولد :    سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سجادی‌نیا    تاریخ شهادت :    1365/12/12&lt;br /&gt;
نام پدر :    علی‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    دانش آموز    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    پیک‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
سید مهدی یک روز کارتنی به خانه آورده بود و گفت : من تا خودم نیامدم در این کارتن را باز نکنید بعد متوجه شدیم که به هوای فروش که می گفت : داخل کارتن گذاشتم و می خواهم ببرم بازار بفروشم اعلامیه ها را در داخل کارتن می گذاشت و در روستاها پخش می کرد و می گفت : این وظیفه ی من است که این کار را انجام دهم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11362 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 ==بانویس==  &lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AD%DB%8C%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید سید یحیی حسینی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AD%DB%8C%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-12T11:57:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید سید یحیی حسینی &lt;br /&gt;
نام : سیدیحیی‌ 	&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حسینی‌ 	&lt;br /&gt;
محل تولد : چناران&lt;br /&gt;
نام پدر : سیدهاشم‌&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/03/01&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
*در عملیات والفجر 8 بعد از عبور از اروند رود و مسیرهای تعیین شده به طرف جاده بصره _ فاو حرکت کردیم . در این مسیر برخوردهای متعددی با عراقیها داشتیم که هر کدام به جای خود شنیدنی است. ساعت یک بامداد به جاده بصره رسیدیم . موقعیت ما طوری بود که دشمن از سه طرف ما را زیر آتش می گرفت آنجا سه راهی مرگ نام داشت . سید یحیی در همان سه راهی به شدت مجروح شد و او را با برانکارد به پشت خط فرستادیم. در روی برانکارد لبهای سید یحیی در حرکت بود . نمی دانم چه می گفت.مدتی در بیمارستان بستری بود . بعد او را به منزل آوردند . بعد از بهبودی دو مرتبه به جبهه آمد و با همان مسؤلیت و با کیفیت بسیار خوب برای عملیات تک مهران که عراق برای دفعه دوم آنجا را گرفته بود ، آماده شدیم. در این عملیات در دامنه کوه کله قندی در نزدیکی صبح به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ما قبل از عملیاتها و در حین عملیات شوخی می کردیم . او به من می گفت: تو نورانی شده ای در این عملیات به شهادت می رسی و من هم این مطلب را به او می گفتم. بعد از مجروح شدن که مجدد به جبهه آمد به من گفت: من از مرگ فرار کردم حالا نوبت شماست بنده هم جوابهایی مثل همیشه به او می دادم . نهایتا قرار گذاشتیم هرکدام به شهادت رسیدیم دیگری در مراسم او شرکت کند . بعد از شهادت سید یحیی چند روزی عملیات ادامه داشت بعد از مدتی از منطقه به مشهد آمدم و به گلمکان رفتم. روز هفتم آن شهید بود که در آن مراسن شرکت کردم و به در خواست بستگان آن شهید چند دقیقه ای هم در مسجد در مورد خصوصیات آن بزرگوار صحبت کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://	http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7189 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==بانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%AC%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد حسینی جامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%AC%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-09T10:39:49Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید سید محمد حسینی جامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : سید محمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حسینی‌ جامی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : سیدحسن‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : تایباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/05/16&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از شهادت همرزم عزیزم سید محمدحسینی خواب دیدم که به کنارم آمده و ایستاده و یک شال سبزی به گردنش انداخته و خیلی هم نورانی شده بود بعد از احوالپرسی گفت: یادت هست زمانی که با همدیگر بودیم هر شب یا تو خانه ی ما بودی و یا من خانه ی شما بودم گفتم بله یادم هست خیلی خوش گذشت آن ایام گفت: تا جایی که در توانت هست از پدر و مادرم سر بزن و آنان را دلداری بده و بگو اصلا برای من ناراحت نباشند بسیار جای خوبی هست و هیچ ناراحتی ندارم ای کاش زودتر به شهادت می رسیدم بعد بلند شدم که او را ببوسم، یک دفعه از خواب بیدار شدم.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7258|سایت یاران رضا]]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%B1%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید محمد حسینی راد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%B1%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2020-02-09T10:33:43Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید سید محمد حسینی راد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : سید محمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حسینی‌ راد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمدرضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : بیرجند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :کرخه‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : شغل : دانش آموز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : جهادگر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی نامه:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد سيد محمد حسيني‌راد، فرزند سيد محمد رضا، سال 1347 در روستاي خراشاد از توابع شهرستان بيرجند در خانواده‌اي مذهبي ديده به جهان گشود. پس از گذراندن دوران کودکي، به کسب علم و دانش مشغول شد. وي دوم دبيرستان مشغول به تحصيل بود که با توجه به نياز جبهه، از طريق جهاد سازندگي بيرجند، به عنوان نقشه بردار به جبهه اعزام گرديد. که در تاريخ 21/4/1364 بر اثر خرابي پل (سيار) و پاره شدن سيم به داخل آب سقوط کرد و غرق شد «روحش شاد»&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7268 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید محمدرضا زین العابدین زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2020-02-06T20:26:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; ==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:	6227501	 &lt;br /&gt;
تاریخ تولد :	20/10/1361&lt;br /&gt;
نام نام شهید:	محمدرضا	&lt;br /&gt;
نام خانوادگی: زین العابدین زاده&lt;br /&gt;
محل تولد :	فردوس&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :	1362/01/22&lt;br /&gt;
نام پدر :	غلامحسین‌	&lt;br /&gt;
مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
تحصیلات :	دانش آموز&lt;br /&gt;
نامشخص	&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع  عضویت :	سایر شهدا  مسئول:	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌اکبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم ا… الرحمن الرحيم ما فرزندان توحيديم و از شهادت هيچ هراسي ندايم. [[امام خميني]](رض) تنها آرزويم شرکت در جبهه و شهادت در راه ا... است و بعد پيروزي اسلام بر کفر جهاني. اماما به خون شهيدان بهشتت قسم مي‌خورم که تا جان در بدن دارم از پاي ننشينم. &lt;br /&gt;
اماما به خون خداييت قسم مي‌خورم که هميشه يار و پشتيبانت باشم چون ياري تو ياري اسلام و مسلمين عالم است. بارالها ياريم ده که اين مسئوليت بزرگي که بر گردنم هست يعني جنگيدن با کفار را آنچنان که شايسته مقام تو باشد بجاي آورم. بارخدايا تو را شکر مي‌گويم که چنين قدرتي به من عطا نمودي که بتوانم به يک امري واجب عمل نمايم. خدايا من به جبهه حق عليه باطل مي‌روم تا جان خود را بفروشم اميدوارم که خريدار جان من تو باشي نه کس ديگر. در تشيع جنازه‌ام شعار مرگ بر آمريکا و مرگ بر [[اسرائيل]] را تکرار کنيد. از شما امت شهيد پرور تقاضا مي‌کنم که اگر روز جمعه تشيع جنازه‌ام بود شب جمعه‌ها دعاي کميل و توسل بر سر قبرم برگزار کنيد. و اما پيامي که براي خانواده‌ام دارم مبادا به خاطر شهادت من گريه کنيد چون با گريه شما [[ضد انقلاب]] خوشحال خواهد شد. اي مادر و اي پدر بزرگوارم که با بازوان قدرتمند خود اين چنين فرزندي داشتي که فداي اسلام شده است افتخار کنيد و ديگر تقاضايي که از سه تا برادر &lt;br /&gt;
ديگرم دارم، اول من را حلال کنيد، دوم اينکه يک نصيحت از برادر کوچکتان اين است که جبهه را خالي نگذاريد چون جبهه رفتن افتخار است چنان که مي‌‌گويم، حسين حسين شعار ماست شهادت افتخار ماست و ديگر پيامي که دوباره به مادرم دارم اين است که اي مادرم اي تاج سرم من را حلال کن اگر چه موجب ناراحتي تو شدم من را ببخش و ديگر پيامي که به استادان عزيزم دارم اين است که اگر گاهي از اوقات موجب ناراحتي آنان شده‌ام من را حلال کنيد و اگر کسي از من پول طلب کار است از خانواده‌ام مطالبه نمايد و ديگر پيامي که به ملت شهيد پرور ايران دارم اين است که [[وحدت]] را حفظ کنند و جبهه‌ها را خالي نگذارند. والسلام محمدرضا زين العابدين زاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطره==&lt;br /&gt;
روزی محمد رضا به صحرا رفت تا هیزم بیاورد موقع رفتن یادش می رود با خودش نان ببرد در حالی که دیگر توانش کم می شود و گرسنگی بر او غلبه می کند ناگهان سفره ای آماده ای نظرش را به خود جلب می کند و ما بقی محتویات سفره را می آورد که شاید مال کسی باشد اما صاحبی برایش پیدا نمی شود و دوستانش به او می گویند این سفره از جای دیگری رسیده است .&lt;br /&gt;
روزی داخل سالن منزل نشته بودم، عصر بود و آفتاب هم به داخل سالن نمی تابید یک دفعه در همان لحظه دیدم نوری آمد از جلوی من عبور کرد و رفت به خانه ای که عکس شهید در آن نصب شده بود و در همان جا نور ناپدید شد.&lt;br /&gt;
بعد از این که اعلام کردند که برادر شما محمدرضا مفقود شده است و تمام جستجوها به نتیجه ای نرسید نامه ای دادند تا برای پیدا کردن جنازه ی مطهرش عازم تهران شویم از این سفر خاطرات زیادی برای من به جای مانده است و آن این که من به اتفاق یکی از برادرانم عازم تهران شدم تا از سردخانه ی تهران بازدیدی داشته باشم ولی گفتند به سپاه مشهد هم سری بزنید وقتی به سپاه مشهد مراجعه کردیم به ما گفتند از سردخانه ی بیمارستان قائم هم بازدید کنید وقتی به بیمارستان قائم رفتیم آن جا نگهبان ما را به سمت سردخانه هدایت کرد صحنه ی به یاد ماندنی که در سرد خانه دیدم یک زن جوانی بود که نصف جنازه ی فرزند خود را از داخل جعبه بیرون اورده و با دستمال سر و صورت او را نوازش می دهد و گریه می کند به محض این که چشم این زن جوان به ما افتاد گفت: آقا شما هم گمشده ای دارید &lt;br /&gt;
 گفتیم بله. گفت: آقا من گمشده ی خود را پیدا کردم و من قبل از این که داخل سردخانه بشوم از دیدن این صحنه بر خود لرزیدم و در داخل سردخانه چون فقط ما دو برادر بودیم خیلی برایمان سخت بود و در تهران هم با همین صحنه روبرو شدیم با تمام زحماتی که متحمل شدیم به هیچ نتیجه ای نرسیدیم و دست خالی برگشتیم سرانجام بعد از نزدیک به ده سال از شهادت با جنازه ی کاملا شناسایی شده ی او روبرو شدیم و مدارک خیلی خوبی از داخل جیب او برداشتیم که به عنوان سند هنوز هم نزد من نگهداری می شود.&lt;br /&gt;
محمدرضا ابتدا حدود ده سال مفقودالاثر بود هر کسی چیزی می گفت اما آنچه بیشتر مورد تایید است این است که در ضمن عملیات والفجر یک در حال پیشروی بوده اند و تعدادی از بچه ها او را دیده بودند که از ناحیه ی ساق پا تیر خورده است و با بستن بند پوتین جلوی زخم را می بندد همرزمانش به او می گویند شما برگردد ولی او بر نمی گردد و می گوید اسلام نیاز به خون دارد در آخرین لحظات هم صدای یا مهدی یامهدی او را بعضی از بچه ها شنیده بودند که این صدا به تدریج رو به ضعف می رود در آن گیر و داد بعضی فکر می کنند جنازه اش را به عقب منتقل می کنند بعضی دیگر می گویند جسدش باقی مانده است ولی آن چه مسلم است این که بعد از مجروح شدند همانجا شهید می &lt;br /&gt;
شود حتی جسدش را که بعد از نه سال آوردند پوتین هایش همانگونه که گفته بودند مشاهده کردیم با خود گفتیم ایشان همان جان که مجروح می شود بخاطر این که به دست نیروهای عراقی اسیر نشود به عقب بر می گردد و تا این که به شهادت می رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان محمدرضا خاطره ای را این گونه نقل می کرد: نیمه شبی با صدای پای محمدرضا از خواب بلند شدم دیدم محمدرضا بیدار است پرسیدم چکار می کنی؟ گفت: می خواستم آب بخورم بالاخره با اصرار زیاد فهمیدم که نماز شب را تمام کرده و می خواسته بخوابد و نیز گفته بود بلند شدم در این دل شب دو رکعت نماز بخوانم که مورد رضای خداوند متعال قرار گیرد.&lt;br /&gt;
قبل از پیروزی انقلاب هنوز در اکثر خانه ها عکس شاه پیدا می شد محمدرضا روزی به خانه ی برادرش رفته بود عکس شاه را در منزل برادرش دیده بود که درون قاب بر روی دیوار نصب است در غیاب برادر رفته بود و عکس را از داخل قاب بیرون آورده بود و در محل دستشویی کنار باغ نصب کرده بود وقتی برادرش آمده بود دیده بود عکس نیست پرسیده بود رضا عکس کجاست؟ به برادرش گفته بود جای این عکس این جا نبود و در جای خودش نصب کردم که می بینی. وقتی برادرش به محل دستشویی رفته بود با کمال تعجب دیده بود که محمدرضا رفته و عکس را با میخ به دیوار دستشویی نصب کرده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11074 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:شهید محمدرضا زین العابدین زاده}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان فردوس]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید عبدالرضا داوری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-06T10:03:20Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6607549	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	عبدالرضا	محل تولد :	بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	داوری‌	تاریخ شهادت :	1366/02/04&lt;br /&gt;
نام پدر :	عیدمحمد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان عبدالرضا نحوه شهادت او را این چنین نقل کرد : در عملیات کربلای 10 و هنگام پاتک دشمن که در ارتفاعات قرار داشتند عبدالرضا فعالیت زیادی می کرد تا در مقابل حمله ی دشمن ایستادگی کند و ارتفاع را بگیرند که در یک لحظه هدف ترکش مینی کاتیوشا قرار می گیرد و در همان جا به فیض عظیم شهادت نائل می گردد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8636 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:عبد_الرضا_داوری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید امیرجان درتورمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-06T04:45:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6514402 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : امیرجان‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : درتومی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : عیدقلی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1365/10/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : کشاورز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   یادم می آید یک روز به همراه پسرم امیر جان برای دروی محصول رفته بودیم که موقع برگشتن به من گفت : پدر جان آرزویم این است که در امام حسین (ع) و در راه خدا به شهادت برسم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   - مدت هشت ماه بود که ایشان همسرش را عقد کرده بود و به او گفتیم : که بیا و همسرت را بیاور ولی ایشان در جواب گفت : نه من باید سربازیم را به اتمام برسانم و در راه خدا به شهادت برسم و همین طور هم شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   زمانی که در تیپ 2 قوچان آموزش می دید بعد از سه ماه به روستا برگشت و ما جلوی ایشان گوسفند قربانی کردیم و مردم را دعوت کردیم و ایشان قصد داشت که به جبهه برود که عده ای از مهمانان به امیر جان گفتند : که بخاطر اینکه منطقه شلوغ است به جبهه نرود و او در جواب گفت : من باید به جبهه بروم و در راه خدا اگر توفیق پیدا کنم شهید شوم ، ایشان رفت و به آروزی خود که شهادت بود رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    یک شب خواب دیدم که خانه ام آتش گرفته به طوری که آتش و دود از منزل خارج می شد . بعد من از خواب بیدار شدم بعد از دیدن آن خواب نامه ای از امیرجان به دست ما نرسید و بعد از چند ماه یکی از بچه های قوچان آمد و گفت : که پسر شما تیر خورده و حتی ما مسافتی از راه را نیز همراه خودمان آوردیم ولی بعد از چند ساعت امیر گفت : که شما بروید من دیگر نمی توانم بیایم . و ما او را جا گذاشتیم . که بعد از یک سال بنیاد شهید به ما اطلاع داد که فرزند شما مفقود الاثر است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    یادم می آید دهم محرم بود که از پاسگاه انتظامی چند مأمور وارد مسجد شدند و چند نفر از سربازان فراری را دستگیر کردند و به داخل مینی بوس بردند . آنهایی که دستگیر شده بودند از داخل مینی بوس فرار کردند و امیر جان، به آنها گفت : برگردید و باید همه به خدمت بروند و باید به وطن خدمت کرد . اگر ما به جبهه نرویم چه کسی باید از کشور عزیزمان دفاع کند . و ایشان ما را خیلی نصیحت کرد و برای رفتن به جبهه و شرکت در جنگ تشویق نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8679|سایت یاران رضا]]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید امیرجان درتورمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-06T04:42:01Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6514402 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : امیرجان‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : درتومی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : عیدقلی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1365/10/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : کشاورز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   یادم می آید یک روز به همراه پسرم امیر جان برای دروی محصول رفته بودیم که موقع برگشتن به من گفت : پدر جان آرزویم این است که در امام حسین (ع) و در راه خدا به شهادت برسم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   - مدت هشت ماه بود که ایشان همسرش را عقد کرده بود و به او گفتیم : که بیا و همسرت را بیاور ولی ایشان در جواب گفت : نه من باید سربازیم را به اتمام برسانم و در راه خدا به شهادت برسم و همین طور هم شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   زمانی که در تیپ 2 قوچان آموزش می دید بعد از سه ماه به روستا برگشت و ما جلوی ایشان گوسفند قربانی کردیم و مردم را دعوت کردیم و ایشان قصد داشت که به جبهه برود که عده ای از مهمانان به امیر جان گفتند : که بخاطر اینکه منطقه شلوغ است به جبهه نرود و او در جواب گفت : من باید به جبهه بروم و در راه خدا اگر توفیق پیدا کنم شهید شوم ، ایشان رفت و به آروزی خود که شهادت بود رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    یک شب خواب دیدم که خانه ام آتش گرفته به طوری که آتش و دود از منزل خارج می شد . بعد من از خواب بیدار شدم بعد از دیدن آن خواب نامه ای از امیرجان به دست ما نرسید و بعد از چند ماه یکی از بچه های قوچان آمد و گفت : که پسر شما تیر خورده و حتی ما مسافتی از راه را نیز همراه خودمان آوردیم ولی بعد از چند ساعت امیر گفت : که شما بروید من دیگر نمی توانم بیایم . و ما او را جا گذاشتیم . که بعد از یک سال بنیاد شهید به ما اطلاع داد که فرزند شما مفقود الاثر است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    یادم می آید دهم محرم بود که از پاسگاه انتظامی چند مأمور وارد مسجد شدند و چند نفر از سربازان فراری را دستگیر کردند و به داخل مینی بوس بردند . آنهایی که دستگیر شده بودند از داخل مینی بوس فرار کردند و امیر جان، به آنها گفت : برگردید و باید همه به خدمت بروند و باید به وطن خدمت کرد . اگر ما به جبهه نرویم چه کسی باید از کشور عزیزمان دفاع کند . و ایشان ما را خیلی نصیحت کرد و برای رفتن به جبهه و شرکت در جنگ تشویق نمود .&amp;lt;ref&amp;gt;[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8679سایت یاران رضا]]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید برات دانایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-06T04:38:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6111467 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : برات‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : دانائی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : قربان‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: اسفراین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت:1361/06/30&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     116. در هنگام برگشت ازعملیات به پادگان پیرانشهر، تا عملیات دیگر دو روزی فرصت برای استراحت و نافت شخصی داشتیم . ایشان موی سر خود را با تیغ تراشیده بود، وقتی از او سئوال کردم که چرا ابتکار را کردی؟ به من پاسخ داد : &amp;quot; این عملیاتی که می خواهیم برویم، آخرین عملیاتی است که من می توانم در آن شرکت کنم و می خواهم سرم نیز تمیز باشد . &amp;quot; و همانطور هم شد و ایشان در آن عملیات به درجه رفیع شهادت نائل شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     116. یک شب خواب دیدم که بدون آنکه من مطلع باشم دستم حنا شده است، صبح که برای نماز بیدار شدم دیدم که دستم حنایی شده است و هر چه می شویم پاک نمیشود . به همسرم گفتم : که چه اتفاقی افتاده است و او نیز اظهار بی اطلاعی کرد . تا چند روز اثر این حنا بر دستم بود، و این خاطره را به زیاد داشتم تا زمانیکه پسرم شهید شد و برات را که می خواستند در خاک بگذارند دستم به خون شهید خورد و یاد آن خواب و آن حادثه افتادم و روزی که دستم با خون شهید آغشته شد، به خدا این اثر تا چند روز بردستم بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     . یک بار آن زمانی که در روستا بودیم، برات از جبهه آمده بود . هر چند وقت یکبار سر درد بسیار شدیدی می شد و گاهی مواقع به حدی می رسید که دچار حالت تهوع می شد . یک روز من خواهرم بالای سرش نشستم و خیلی گریه کردیم، وقتی چشمهایش را باز کرد ما را خیلی نصیحت کرد و گفت : &amp;quot; چرا گریه می کنید؟ هیچ کاری بدون اراده خداوند صورت نخواهد گرفت . &amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     116. یک بار وقتی که از جبهه آمده بودند، حال خوبی نداشتند و مریض شده بود . به او گفتم : برات جان ! اگر می شود تو به جبهه نرو و من به جای تو می روم و شما استراحت کن . و او با لبی پر از خنده گفت : &amp;quot; فرهاد جان مگر می شود تو به جای من به جبهه بروی؟ هر کس برای خودش می رود و خدا از هر کسی هدیه خودش را قبول می کند . تو هم می توانی برای انجام وظیفه، برای خودت به جبهه بروی . &amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8563 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید امیرجان درتورمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-06T04:21:29Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6514402 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : امیرجان‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : درتومی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : عیدقلی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1365/10/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : کشاورز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   یادم می آید یک روز به همراه پسرم امیر جان برای دروی محصول رفته بودیم که موقع برگشتن به من گفت : پدر جان آرزویم این است که در امام حسین (ع) و در راه خدا به شهادت برسم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   - مدت هشت ماه بود که ایشان همسرش را عقد کرده بود و به او گفتیم : که بیا و همسرت را بیاور ولی ایشان در جواب گفت : نه من باید سربازیم را به اتمام برسانم و در راه خدا به شهادت برسم و همین طور هم شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   زمانی که در تیپ 2 قوچان آموزش می دید بعد از سه ماه به روستا برگشت و ما جلوی ایشان گوسفند قربانی کردیم و مردم را دعوت کردیم و ایشان قصد داشت که به جبهه برود که عده ای از مهمانان به امیر جان گفتند : که بخاطر اینکه منطقه شلوغ است به جبهه نرود و او در جواب گفت : من باید به جبهه بروم و در راه خدا اگر توفیق پیدا کنم شهید شوم ، ایشان رفت و به آروزی خود که شهادت بود رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    یک شب خواب دیدم که خانه ام آتش گرفته به طوری که آتش و دود از منزل خارج می شد . بعد من از خواب بیدار شدم بعد از دیدن آن خواب نامه ای از امیرجان به دست ما نرسید و بعد از چند ماه یکی از بچه های قوچان آمد و گفت : که پسر شما تیر خورده و حتی ما مسافتی از راه را نیز همراه خودمان آوردیم ولی بعد از چند ساعت امیر گفت : که شما بروید من دیگر نمی توانم بیایم . و ما او را جا گذاشتیم . که بعد از یک سال بنیاد شهید به ما اطلاع داد که فرزند شما مفقود الاثر است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    یادم می آید دهم محرم بود که از پاسگاه انتظامی چند مأمور وارد مسجد شدند و چند نفر از سربازان فراری را دستگیر کردند و به داخل مینی بوس بردند . آنهایی که دستگیر شده بودند از داخل مینی بوس فرار کردند و امیر جان، به آنها گفت : برگردید و باید همه به خدمت بروند و باید به وطن خدمت کرد . اگر ما به جبهه نرویم چه کسی باید از کشور عزیزمان دفاع کند . و ایشان ما را خیلی نصیحت کرد و برای رفتن به جبهه و شرکت در جنگ تشویق نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8679|سایت یاران رضا]]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:شهید امیر جان درتورمی }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%AF_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA</id>
		<title>شهید سید ابوالحسن حسینی فرند میربرات</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%AF_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA"/>
				<updated>2020-02-05T14:45:45Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید سید ابوالحسن حسینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام :سید ابوالحسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی: حسینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: میربرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :نیشابور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت:رزمنده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت:1361/01/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     قبل از اینکه به جبهه برود به همسرش گفته بود که من فقط یک ماه دیگر زنده ام و باید به جبهه بروم و بالا خره ما را با گریه راضی کگرد که اجازه بدهیم به جبهه برود .حتی برای یک روز هم اینجا نماند و به جبهه رفت و درستت رأس یک ماه به شهادت رسدی .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب ایشان را در خواب دیدم که به همراه چند نفر دیگرلباس رزم پوشیده اند بعد دیدم که وارد خاکریزی شدند .گرد و خاکی بلند شد و دیگر ابولحسن دیده نشد .بعد از چند روز بود که خبر شهادت ایشان را آوردند .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7023 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D8%B1%D8%B2%DA%AF%D8%B1_%DA%AF%D9%86%D8%AC%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین برزگر گنجی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D8%B1%D8%B2%DA%AF%D8%B1_%DA%AF%D9%86%D8%AC%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-05T14:40:48Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام: حسین برزگرگنجی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: رجبعلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام مادر: آمنه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: قزوین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد: ۱۳۴۷/۱۲/۱۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت: فاو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: ۱۳۶۴/۱۱/۲۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استان محل شهادت: بصره &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهر محل شهادت: فاو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل: مجرد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درجه نظامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات: سوم متوسطه رشته تجربی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات سال تفحص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل کار بنیاد تحت پوشش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مزار شهید قزوین – قزوین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برزگرگنجی، حسین : هجدهم اسفند ۱۳۴۷ ، در شهر قزوین به دنیا آمد . پدرش رجبعلی و مادرش آمنه ( فوت ۱۳۶۳) نام داشت . دانش‌آموز سوم متوسطه در رشته تجربی بود . به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت . بیست و دوم بهمن ۱۳۶۴ ، در فاو عراق بر اثر اصابت ترکش به کتف و گوش، شهید شد . مزار او در گلزار شهدای زادگاهش قرار دارد . برادرش محمدحسن نیز به شهادت رسیده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید، حسین برزگرگنجی : می شکند قلم، زمانی که بخواهد واژه های زیبای کلمات را در دفتر سفید کاغذ بنگارد و نیز بیان، توان ندارد که بیانگر شود اوصاف و الطاف حق تعالی را که همیشه نعمت بی کرانش بر بندگان پُر از گناهش، بی کران است و باب رحمتش به سوی حقیقت پرستانِ حقجو گشوده است . آری ! واژه ی عرفان - که رسیدن به حق تعالی است - کجا می تواند کلمات زیبا و عاشقانه ی عاشق را از اعماق وجود این لحظات، دیوانه ای که عقلش به راه هدف پریده و روحش زمانی که یاد خالق می کند، پروازکنان بر اوج بلندی های معرفت پَر می کشد، بر انسانها بفهماند . آری ! کجاست عقلی که عاقلان کوی عشق، حقیقت را بفهمند و بیان این عزیزان حقجو را در عقل خود بگنجاند . وای بر ما انسانهای نادان که اینچنین ناتوان در بیشه ی دنیای فانی و در خانه ی تفکر، به سرمنزل نرسیم و خود را چون پرنده ای محبوس در قفس های فولادین، احساس کنیم، در حالی که روحی به بلندای عظمت جهانیان داریم . بگذریم عزیز من ! که دنیا به آخر می رسد؛ ولی کلمات پُر از معنای عاشقان خداپرست، پایانی ندارد . زمانی که گلوله ی سرخ دژخیم اهریمن بر قلب روشن شهید می نشیند و خون سرخ او را بر صحنه ی کربلای خونین ایران و در سرزمین کربلاهای مکرر دنیا می چکاند، گناهان او از دفتر اعمالش پاک گردیده و آن زمانی است که شاهدِ خلوت نشین فریاد بر می دارد که : « اشهدان لا اله الا الله و اشهدان محمداً رسول الله و اشهدان علیاً ولی الله » . بر انسانهای فهمیده ی جهان، می فهماند که شهادت می دهم جز خدای قادر، خالقی نیست؛ زیرا که او تنهای مطلق است و فلسفه و حکمت بیانگر این امر می باشد و یا زمانی که با خون خود می نویسد « محمد رسول الله » ، بر کل جهان هستی می فهماند که محمد ( ص ) فرستاده ی حقیقی حق است و شکی نیست که محمد ( ص ) رسول خداست و تنها علی ( ع ) این مرد عدالت است که نایب اوست و بعد از او می تواند با عقل سلیم خود، بر جهان اسلام حکومت کند و آن را به هدف مشخصی - که رسیدن به خداست - ببرد که هدف مقدس این عالم فرزانه هم، جز خدا نمی باشد . عالمی که فقط خدای تبارک و محمد ( ص ) او را شناختند و بس و هنوز کسی نیست که او را بشناسد . اری ! علی ( ع ) مظهر آزادی، عدالت، حقیقت، معرفت، شجاعت و یگانه ابرمرد جهان اسلام که خود عارفی بود به بلندای عرفان، عرفانش به مانند عشقش همراه رسول خدا ( ص ) به معراج رفت و چنان عشق سوزانش بلندمرتبه است که جز او هیچکس نتوانست به معراج حق، همراه حضرت برود . چه خوب است انسان، علی ( ع ) را سرلوحه ی زندگی قرار دهد و او را به مانند پیر سالک خود قرار داده، آن گاه در راه خدا سلوک کند . زمانی که انسان به معرفت رسید، تازه به سر کوچه ی سلوک حقیقت رسیده و تازه خود را شناخته است و کسی که خدا را نشناسد، خود را هم نمی شناسد . بگذریم؛ زمانی که عارفی علی گونه زندگی کرد، می فهمد علی ( ع ) چه بود؟ معرفت بود و علی ( ع ) خلاصه ای از کمال بود . آری ! کسی که زادگاهش کعبه دلها و آمال و محل مرگش مسجد حقیقت پرستان عاشق باشد، عیان است که چه هست و چه منزلتی و چه تقربی نزد خدای قادر دارد . باری، عزیزان ! گذشته از سخنان بالا که از اعماق قلبم برخاسته و همراه قلم و جوهر، عجین گشته و بر روی کاغذ نشسته، سخنانی بیش نیز دارم؛ ولی از زمانی که خود را شناختم هرگز نتوانستم احساس خود را بر دفتر بنگارم و برای همین است که گیجم و سخنانم معنی و مفهومی ندارد و جز خودم، کسی نمی داند چه می گویم ! من، این کلمات را - که حاکی از نقص سخنانم است - برای این می نویسم که فردا اگر آن را به عنوان وصیت به جای گذاشتم، نگویید که اگر نمی توانست چرا قلم به دست گرفت و بیهوده آن را حرکت داد و نیز اگر فهمیدید، بدانید که این وصایا، نه به عنوان دستورالعمل بلکه به عنوان پندی از یک انسان نادان دلشکسته است که فکر می کند می داند . زمانی که انسانی خدا را شناخت دیگر سر از پای نمی شناسد و دوست دارد که خود را به معبود حقیقی خود - که همانا خداوند قادر است - برساند . مقتضای زمان نشان دهنده ی راهی است که انسان حق شناس، باید در آن راه قدم نهد و سالک کوی دوست شود . این زمان که حکم جهاد از پیر سالک حقیقت، رسیده است، سلاح به دوش می گیرد و همانند همرزمان کفن پوش خود به نبرد با خصم بیایمان می رود و خون راه خویش را بر صفحه ی دنیای سیاه می ریزد و زمینه را برای ظهور منجی دلها آماده می سازد . معبودا ! هرگاه که غمگین می شوم، تو را یاد می کنم و هرگاه که تو را یاد می کنم، دلم آرام می گیرد؛ زیرا تو خود فرمودی : « الا بذکر الله تطمئن القلوب » ؛ آری ! تو تنها و یگانه سرپرست عاشقان دیوانه ای و دستگیر ضعیفان و یتیمان و گناهکاران . تویی که دلم به نامت آرام گشته و در پهنای گیتی بر سر شوق آمده است . تو آنی که رحمی بر دلم آوردی و نیز تویی که خود رحم می کنی بر من . زمانی که در پرتگاه رسیدم، تویی که دستم را گرفته، مرا از لغزش می رهانی؛ ای که جانم فدای تو باد و قلبم به راه تو باد که همیشه جاوید و زنده ای ! در این دم آخر - که قلم به دستم استوار است - بیانگر می شوم که : زندگی پنج تن آل عبا را سرلوحه ی زندگی خود قرار دهید . شما، فاطمه و زینب ( س ) را و شما حسن و حسین و علی ( ع ) را و بدانید که اگر چنین باشید همیشه پیروزید و صبر را پیشه کنید که صبر، خود زندگی ساز است و پشتیبانی کنید اسلام را در هر زمان، خصوصاً این زمان که هنگامه ی فتح نهایی و جهانی اسلام به آقایی، آقا امام عصر ( عج ) و جانشین این معصوم، فقیه، حضرت امام خمینی ، این عارف مقتدر و این شیر پیر می باشد . باشد که همیشه پیروز و سرفراز باشید و با اتحاد منسجم خود بر کفر جهانی به پیروزی نایل آمده، آن گاه پرچم پر افتخار « لا اله الا الله » را بر پهنای گیتی بیفرازید و جهانیان و ستمدیدگان جهان و محرومان و ضعیفان را از قلب اسلام گرفته تا قلب ابرقدرت ها نجات داده، آن را به سوی هدف مولا علی ( ع ) - که فقط خدا بود و بس - ببرید و تا آخرین نفس جنگیده تا مظلومی در جهان باقی نماند . سرباز اسلام؛ حسین برزگر گنجی ۱۶/۰۴/۱۳۶۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دست نوشته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج علی خان، حالت چطوره، خوبی؟ خوشی؟ ای مرغ خوش خوان سحر از حال خودم حرف نمی زنم و تو هم فکر نکنی که دارم حال ظاهرم را می گویم، از اینکه به فکر ما نیز هستید خوشحال شدم . سلام مرا به حاج امیر آقای دیوانه برسان و از طرف من یه دونه بزن توی سرش و بگو : اما تو هم رفیقی ها، تا قزوین آمدی اما یک سر پیش ما نیامدی . سلام مرا به همه ی بچه ها برسان، علی ضیایی، شعبان مسکین، چوکوزوکی جولا، حسین شکوهی، عمو صفر و همه بچه ها . در ضمن یه آمپول بی خیالی بزن توی رگ . دیگه بیشتر از این وقت تو را نمی گیرم .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1458 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000شهید استان قم]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D8%B1%D8%B2%DA%AF%D8%B1_%DA%AF%D9%86%D8%AC%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین برزگر گنجی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D8%B1%D8%B2%DA%AF%D8%B1_%DA%AF%D9%86%D8%AC%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-05T14:34:04Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام: حسین برزگرگنجی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: رجبعلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام مادر: آمنه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: قزوین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد: ۱۳۴۷/۱۲/۱۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت: فاو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: ۱۳۶۴/۱۱/۲۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استان محل شهادت: بصره &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهر محل شهادت: فاو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل: مجرد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درجه نظامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات: سوم متوسطه رشته تجربی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات سال تفحص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل کار بنیاد تحت پوشش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مزار شهید قزوین – قزوین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برزگرگنجی، حسین : هجدهم اسفند ۱۳۴۷ ، در شهر قزوین به دنیا آمد . پدرش رجبعلی و مادرش آمنه ( فوت ۱۳۶۳) نام داشت . دانش‌آموز سوم متوسطه در رشته تجربی بود . به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت . بیست و دوم بهمن ۱۳۶۴ ، در فاو عراق بر اثر اصابت ترکش به کتف و گوش، شهید شد . مزار او در گلزار شهدای زادگاهش قرار دارد . برادرش محمدحسن نیز به شهادت رسیده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید، حسین برزگرگنجی : می شکند قلم، زمانی که بخواهد واژه های زیبای کلمات را در دفتر سفید کاغذ بنگارد و نیز بیان، توان ندارد که بیانگر شود اوصاف و الطاف حق تعالی را که همیشه نعمت بی کرانش بر بندگان پُر از گناهش، بی کران است و باب رحمتش به سوی حقیقت پرستانِ حقجو گشوده است . آری ! واژه ی عرفان - که رسیدن به حق تعالی است - کجا می تواند کلمات زیبا و عاشقانه ی عاشق را از اعماق وجود این لحظات، دیوانه ای که عقلش به راه هدف پریده و روحش زمانی که یاد خالق می کند، پروازکنان بر اوج بلندی های معرفت پَر می کشد، بر انسانها بفهماند . آری ! کجاست عقلی که عاقلان کوی عشق، حقیقت را بفهمند و بیان این عزیزان حقجو را در عقل خود بگنجاند . وای بر ما انسانهای نادان که اینچنین ناتوان در بیشه ی دنیای فانی و در خانه ی تفکر، به سرمنزل نرسیم و خود را چون پرنده ای محبوس در قفس های فولادین، احساس کنیم، در حالی که روحی به بلندای عظمت جهانیان داریم . بگذریم عزیز من ! که دنیا به آخر می رسد؛ ولی کلمات پُر از معنای عاشقان خداپرست، پایانی ندارد . زمانی که گلوله ی سرخ دژخیم اهریمن بر قلب روشن شهید می نشیند و خون سرخ او را بر صحنه ی کربلای خونین ایران و در سرزمین کربلاهای مکرر دنیا می چکاند، گناهان او از دفتر اعمالش پاک گردیده و آن زمانی است که شاهدِ خلوت نشین فریاد بر می دارد که : « اشهدان لا اله الا الله و اشهدان محمداً رسول الله و اشهدان علیاً ولی الله » . بر انسانهای فهمیده ی جهان، می فهماند که شهادت می دهم جز خدای قادر، خالقی نیست؛ زیرا که او تنهای مطلق است و فلسفه و حکمت بیانگر این امر می باشد و یا زمانی که با خون خود می نویسد « محمد رسول الله » ، بر کل جهان هستی می فهماند که محمد ( ص ) فرستاده ی حقیقی حق است و شکی نیست که محمد ( ص ) رسول خداست و تنها علی ( ع ) این مرد عدالت است که نایب اوست و بعد از او می تواند با عقل سلیم خود، بر جهان اسلام حکومت کند و آن را به هدف مشخصی - که رسیدن به خداست - ببرد که هدف مقدس این عالم فرزانه هم، جز خدا نمی باشد . عالمی که فقط خدای تبارک و محمد ( ص ) او را شناختند و بس و هنوز کسی نیست که او را بشناسد . اری ! علی ( ع ) مظهر آزادی، عدالت، حقیقت، معرفت، شجاعت و یگانه ابرمرد جهان اسلام که خود عارفی بود به بلندای عرفان، عرفانش به مانند عشقش همراه رسول خدا ( ص ) به معراج رفت و چنان عشق سوزانش بلندمرتبه است که جز او هیچکس نتوانست به معراج حق، همراه حضرت برود . چه خوب است انسان، علی ( ع ) را سرلوحه ی زندگی قرار دهد و او را به مانند پیر سالک خود قرار داده، آن گاه در راه خدا سلوک کند . زمانی که انسان به معرفت رسید، تازه به سر کوچه ی سلوک حقیقت رسیده و تازه خود را شناخته است و کسی که خدا را نشناسد، خود را هم نمی شناسد . بگذریم؛ زمانی که عارفی علی گونه زندگی کرد، می فهمد علی ( ع ) چه بود؟ معرفت بود و علی ( ع ) خلاصه ای از کمال بود . آری ! کسی که زادگاهش کعبه دلها و آمال و محل مرگش مسجد حقیقت پرستان عاشق باشد، عیان است که چه هست و چه منزلتی و چه تقربی نزد خدای قادر دارد . باری، عزیزان ! گذشته از سخنان بالا که از اعماق قلبم برخاسته و همراه قلم و جوهر، عجین گشته و بر روی کاغذ نشسته، سخنانی بیش نیز دارم؛ ولی از زمانی که خود را شناختم هرگز نتوانستم احساس خود را بر دفتر بنگارم و برای همین است که گیجم و سخنانم معنی و مفهومی ندارد و جز خودم، کسی نمی داند چه می گویم ! من، این کلمات را - که حاکی از نقص سخنانم است - برای این می نویسم که فردا اگر آن را به عنوان وصیت به جای گذاشتم، نگویید که اگر نمی توانست چرا قلم به دست گرفت و بیهوده آن را حرکت داد و نیز اگر فهمیدید، بدانید که این وصایا، نه به عنوان دستورالعمل بلکه به عنوان پندی از یک انسان نادان دلشکسته است که فکر می کند می داند . زمانی که انسانی خدا را شناخت دیگر سر از پای نمی شناسد و دوست دارد که خود را به معبود حقیقی خود - که همانا خداوند قادر است - برساند . مقتضای زمان نشان دهنده ی راهی است که انسان حق شناس، باید در آن راه قدم نهد و سالک کوی دوست شود . این زمان که حکم جهاد از پیر سالک حقیقت، رسیده است، سلاح به دوش می گیرد و همانند همرزمان کفن پوش خود به نبرد با خصم بیایمان می رود و خون راه خویش را بر صفحه ی دنیای سیاه می ریزد و زمینه را برای ظهور منجی دلها آماده می سازد . معبودا ! هرگاه که غمگین می شوم، تو را یاد می کنم و هرگاه که تو را یاد می کنم، دلم آرام می گیرد؛ زیرا تو خود فرمودی : « الا بذکر الله تطمئن القلوب » ؛ آری ! تو تنها و یگانه سرپرست عاشقان دیوانه ای و دستگیر ضعیفان و یتیمان و گناهکاران . تویی که دلم به نامت آرام گشته و در پهنای گیتی بر سر شوق آمده است . تو آنی که رحمی بر دلم آوردی و نیز تویی که خود رحم می کنی بر من . زمانی که در پرتگاه رسیدم، تویی که دستم را گرفته، مرا از لغزش می رهانی؛ ای که جانم فدای تو باد و قلبم به راه تو باد که همیشه جاوید و زنده ای ! در این دم آخر - که قلم به دستم استوار است - بیانگر می شوم که : زندگی پنج تن آل عبا را سرلوحه ی زندگی خود قرار دهید . شما، فاطمه و زینب ( س ) را و شما حسن و حسین و علی ( ع ) را و بدانید که اگر چنین باشید همیشه پیروزید و صبر را پیشه کنید که صبر، خود زندگی ساز است و پشتیبانی کنید اسلام را در هر زمان، خصوصاً این زمان که هنگامه ی فتح نهایی و جهانی اسلام به آقایی، آقا امام عصر ( عج ) و جانشین این معصوم، فقیه، حضرت امام خمینی ، این عارف مقتدر و این شیر پیر می باشد . باشد که همیشه پیروز و سرفراز باشید و با اتحاد منسجم خود بر کفر جهانی به پیروزی نایل آمده، آن گاه پرچم پر افتخار « لا اله الا الله » را بر پهنای گیتی بیفرازید و جهانیان و ستمدیدگان جهان و محرومان و ضعیفان را از قلب اسلام گرفته تا قلب ابرقدرت ها نجات داده، آن را به سوی هدف مولا علی ( ع ) - که فقط خدا بود و بس - ببرید و تا آخرین نفس جنگیده تا مظلومی در جهان باقی نماند . سرباز اسلام؛ حسین برزگر گنجی ۱۶/۰۴/۱۳۶۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دست نوشته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج علی خان، حالت چطوره، خوبی؟ خوشی؟ ای مرغ خوش خوان سحر از حال خودم حرف نمی زنم و تو هم فکر نکنی که دارم حال ظاهرم را می گویم، از اینکه به فکر ما نیز هستید خوشحال شدم . سلام مرا به حاج امیر آقای دیوانه برسان و از طرف من یه دونه بزن توی سرش و بگو : اما تو هم رفیقی ها، تا قزوین آمدی اما یک سر پیش ما نیامدی . سلام مرا به همه ی بچه ها برسان، علی ضیایی، شعبان مسکین، چوکوزوکی جولا، حسین شکوهی، عمو صفر و همه بچه ها . در ضمن یه آمپول بی خیالی بزن توی رگ . دیگه بیشتر از این وقت تو را نمی گیرم .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1458 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000شهید استان قزوین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید امیرجان درتورمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-05T13:47:20Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6514402 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : امیرجان‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : درتومی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : عیدقلی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1365/10/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : کشاورز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   یادم می آید یک روز به همراه پسرم امیر جان برای دروی محصول رفته بودیم که موقع برگشتن به من گفت : پدر جان آرزویم این است که در امام حسین (ع) و در راه خدا به شهادت برسم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   - مدت هشت ماه بود که ایشان همسرش را عقد کرده بود و به او گفتیم : که بیا و همسرت را بیاور ولی ایشان در جواب گفت : نه من باید سربازیم را به اتمام برسانم و در راه خدا به شهادت برسم و همین طور هم شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-   زمانی که در تیپ 2 قوچان آموزش می دید بعد از سه ماه به روستا برگشت و ما جلوی ایشان گوسفند قربانی کردیم و مردم را دعوت کردیم و ایشان قصد داشت که به جبهه برود که عده ای از مهمانان به امیر جان گفتند : که بخاطر اینکه منطقه شلوغ است به جبهه نرود و او در جواب گفت : من باید به جبهه بروم و در راه خدا اگر توفیق پیدا کنم شهید شوم ، ایشان رفت و به آروزی خود که شهادت بود رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    یک شب خواب دیدم که خانه ام آتش گرفته به طوری که آتش و دود از منزل خارج می شد . بعد من از خواب بیدار شدم بعد از دیدن آن خواب نامه ای از امیرجان به دست ما نرسید و بعد از چند ماه یکی از بچه های قوچان آمد و گفت : که پسر شما تیر خورده و حتی ما مسافتی از راه را نیز همراه خودمان آوردیم ولی بعد از چند ساعت امیر گفت : که شما بروید من دیگر نمی توانم بیایم . و ما او را جا گذاشتیم . که بعد از یک سال بنیاد شهید به ما اطلاع داد که فرزند شما مفقود الاثر است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    یادم می آید دهم محرم بود که از پاسگاه انتظامی چند مأمور وارد مسجد شدند و چند نفر از سربازان فراری را دستگیر کردند و به داخل مینی بوس بردند . آنهایی که دستگیر شده بودند از داخل مینی بوس فرار کردند و امیر جان، به آنها گفت : برگردید و باید همه به خدمت بروند و باید به وطن خدمت کرد . اگر ما به جبهه نرویم چه کسی باید از کشور عزیزمان دفاع کند . و ایشان ما را خیلی نصیحت کرد و برای رفتن به جبهه و شرکت در جنگ تشویق نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8679|سایت یاران رضا]]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:شهید امیر جان درتورمی }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%A6%DB%8C</id>
		<title>شهید محمود زنگوئی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%A6%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-05T12:40:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6115030    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمود    محل تولد :    بیرجند&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    زنگوئی‌    تاریخ شهادت :    1361/02/10&lt;br /&gt;
نام پدر :    رمضان‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    پاسدار    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    شماره‌یک‌&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
دوستم محمود زنکویی برای کنترل یک خانه تیمی چندین شب به داخل یک کارتن یخچال که در کنار خیابان گذاشته شده بود می رفت و یک سوراخ ریزی کرده بود و از آن سوراخ ریز رفت و آمدها را کنترل می کرد و البته چندین شب طول کشید و داخل کارتن تا صبح صبر می کرد . چندین دفعه منافقین متوجه شده بودند که آقای محمود زنکویی در حال شناسایی آنها است و قصد ترور ایشان را داشته اند که موفق نشدند و با تیزبینی خودشان و رفقا از معرکه نجات داده شدند .&lt;br /&gt;
دقایقی قبل از مراسم تشییع پیکر ، یکی از برادرانی که از جبهه برگشته بودند ، بسته ای ار از شهید محمّد زنگویی دادند که شما فکر می کنید که این انسان بخدا پیوسته ، چه برای شما پیام دارد ؟ در این بسته آن چیز قابل ذکرش سفارش به خواندن نماز شب بودیک شب من مریض شدم و برادرم محمود پای برهنه رفت منزل همسایه زنگ زد به بیمارستان سپاه. آمبولانس آمد و مرا به بیمارستان بردند و برادرم یازده پزشک بر بالین من آورد و من زندگی خود را از ایشان می دانم.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx|سایت یارا رضا]]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%A6%DB%8C</id>
		<title>شهید محمود زنگوئی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%A6%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-05T12:39:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6115030    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمود    محل تولد :    بیرجند&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    زنگوئی‌    تاریخ شهادت :    1361/02/10&lt;br /&gt;
نام پدر :    رمضان‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    پاسدار    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    شماره‌یک‌&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
دوستم محمود زنکویی برای کنترل یک خانه تیمی چندین شب به داخل یک کارتن یخچال که در کنار خیابان گذاشته شده بود می رفت و یک سوراخ ریزی کرده بود و از آن سوراخ ریز رفت و آمدها را کنترل می کرد و البته چندین شب طول کشید و داخل کارتن تا صبح صبر می کرد . چندین دفعه منافقین متوجه شده بودند که آقای محمود زنکویی در حال شناسایی آنها است و قصد ترور ایشان را داشته اند که موفق نشدند و با تیزبینی خودشان و رفقا از معرکه نجات داده شدند .&lt;br /&gt;
دقایقی قبل از مراسم تشییع پیکر ، یکی از برادرانی که از جبهه برگشته بودند ، بسته ای ار از شهید محمّد زنگویی دادند که شما فکر می کنید که این انسان بخدا پیوسته ، چه برای شما پیام دارد ؟ در این بسته آن چیز قابل ذکرش سفارش به خواندن نماز شب بودیک شب من مریض شدم و برادرم محمود پای برهنه رفت منزل همسایه زنگ زد به بیمارستان سپاه. آمبولانس آمد و مرا به بیمارستان بردند و برادرم یازده پزشک بر بالین من آورد و من زندگی خود را از ایشان می دانم.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11007|سایت یاران رضا]]&amp;lt;/ref&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%A6%DB%8C</id>
		<title>شهید محمود زنگوئی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%A6%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-05T12:39:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6115030    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمود    محل تولد :    بیرجند&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    زنگوئی‌    تاریخ شهادت :    1361/02/10&lt;br /&gt;
نام پدر :    رمضان‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    پاسدار    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    شماره‌یک‌&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
دوستم محمود زنکویی برای کنترل یک خانه تیمی چندین شب به داخل یک کارتن یخچال که در کنار خیابان گذاشته شده بود می رفت و یک سوراخ ریزی کرده بود و از آن سوراخ ریز رفت و آمدها را کنترل می کرد و البته چندین شب طول کشید و داخل کارتن تا صبح صبر می کرد . چندین دفعه منافقین متوجه شده بودند که آقای محمود زنکویی در حال شناسایی آنها است و قصد ترور ایشان را داشته اند که موفق نشدند و با تیزبینی خودشان و رفقا از معرکه نجات داده شدند .&lt;br /&gt;
دقایقی قبل از مراسم تشییع پیکر ، یکی از برادرانی که از جبهه برگشته بودند ، بسته ای ار از شهید محمّد زنگویی دادند که شما فکر می کنید که این انسان بخدا پیوسته ، چه برای شما پیام دارد ؟ در این بسته آن چیز قابل ذکرش سفارش به خواندن نماز شب بودیک شب من مریض شدم و برادرم محمود پای برهنه رفت منزل همسایه زنگ زد به بیمارستان سپاه. آمبولانس آمد و مرا به بیمارستان بردند و برادرم یازده پزشک بر بالین من آورد و من زندگی خود را از ایشان می دانم.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11007|سایت یاران رضا]]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%A6%DB%8C</id>
		<title>شهید محمود زنگوئی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%88%D8%A6%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-05T12:38:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bahrakani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6115030    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمود    محل تولد :    بیرجند&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    زنگوئی‌    تاریخ شهادت :    1361/02/10&lt;br /&gt;
نام پدر :    رمضان‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    پاسدار    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    شماره‌یک‌&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
دوستم محمود زنکویی برای کنترل یک خانه تیمی چندین شب به داخل یک کارتن یخچال که در کنار خیابان گذاشته شده بود می رفت و یک سوراخ ریزی کرده بود و از آن سوراخ ریز رفت و آمدها را کنترل می کرد و البته چندین شب طول کشید و داخل کارتن تا صبح صبر می کرد . چندین دفعه منافقین متوجه شده بودند که آقای محمود زنکویی در حال شناسایی آنها است و قصد ترور ایشان را داشته اند که موفق نشدند و با تیزبینی خودشان و رفقا از معرکه نجات داده شدند .&lt;br /&gt;
دقایقی قبل از مراسم تشییع پیکر ، یکی از برادرانی که از جبهه برگشته بودند ، بسته ای ار از شهید محمّد زنگویی دادند که شما فکر می کنید که این انسان بخدا پیوسته ، چه برای شما پیام دارد ؟ در این بسته آن چیز قابل ذکرش سفارش به خواندن نماز شب بودیک شب من مریض شدم و برادرم محمود پای برهنه رفت منزل همسایه زنگ زد به بیمارستان سپاه. آمبولانس آمد و مرا به بیمارستان بردند و برادرم یازده پزشک بر بالین من آورد و من زندگی خود را از ایشان می دانم.&amp;lt;ref&amp;gt;[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11007|سایت یاران رضا]]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bahrakani98</name></author>	</entry>

	</feed>