<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Barkhordari</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Barkhordari"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Barkhordari"/>
		<updated>2026-06-04T22:33:33Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%B3%D9%82%D8%A7%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهیدبرات سقایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%B3%D9%82%D8%A7%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2021-07-10T09:35:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برات سقایی&lt;br /&gt;
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ازحرکاتش فهمیدم که از کار من ناراضی است و می خواهد که ما هم به نوبت بایستیم .گفتم :ببین برات !تو زخمی هستی ،هوا هم خیلی گرم است خدای ناکرده ممکن است دچار ناراحتی شویم .گفت :نه اگر هوا داغ است ،برای همه اینهایی که ساعت ها به نوبت ایستاده اند نیز هست . اگر ممکن است مشکلی پیش بیاید ،باز برای همه است .تازه ما ادعا داریم که رزمنده اسلام هستیم اول باید از قانون تبعیت کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تولد&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومين فرزند خانواده سقايي در ۱ خرداد ۱۳۴۱ در شهرستان« اردبيل» متولد شد. پدرش از كاركنان شوراي اصناف شهرستان «اردبيل» بود كه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد. وي درباره انتخاب نام &amp;quot;برات&amp;quot; براي فرزندش مي گويد :&lt;br /&gt;
در روز تولد حضرت مهدي (عج) متولد شد. چون مولود،پسر بود بچه ها مژدگاني خواستندو من هم دعا كردم كه خداوند به خاطر حضرت ولي عصر (عج) اين بچه را سعادت دهد كه در خط ائمه باشد . لذا اسمش را برات گذاشتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برات تحصيلات ابتدايي را در مدرسه ي« رشديه » در سالهاي۱۳۵۲-۱۳۴۷ گذراند و مقطع راهنمايي را در مدرسه ي شهيد« ايادي»(فعلی) به پايان رساند،در سالهای (۱۳۵۵-۱۳۵۲).سپس دوره متوسطه را آغاز كرد و تا سال سوم به تحصيل ادامه داد و بعد از آن ترك تحصيل نمود.&lt;br /&gt;
او در محيطي آكنده از صفا و صميميت پرورش يافت . در سنين نوجواني اوقات خود را بيشتر در خانه مي گذراند و در كارگاه فرش بافي كه در خانه داير كرده بودند كار مي كرد.با اوجگيري مبارزات مردم عليه رژيم پهلوي،«برات» نيز وارد صحنه هاي مبارزاتي شد و از اين زمان تغيير و تحولاتي در رفتارش پديدار شد. او در تمام صحنه ها و راهپيمايي هاي اردبيل حضوري فعال داشت. محمد سليمي اصل در اين باره مي گويد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مبارزات دوران انقلاب&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دوران انقلاب بود كه برات سقايي در كلية راهپيمايي ها شركت مي كرد و شبها به تنهايي به پخش اعلاميه و نصب تراكت و شعار نويسي مشغول بود و يادم هست كه در يكي از روزهاي سخت دوران انقلاب به من گفت : پسر عمو ، &amp;quot; بعد از ظهر درخانه باش با تو كار دارم .&amp;quot; حدود ساعت ۴ بعد ظهر بود كه آمد و گفت : &amp;quot; راديو ضبط را بردار و اتاق ديگر برويم. &amp;quot; به اتاق ديگري رفتيم . از جيب خود نواري را در آورد و با هم به نوار سخنراني امام ( ره ) در فرانسه گوش داديم . سپس آن را تكثير و در بين جوانان پخش كرد&lt;br /&gt;
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در سال ۱۳۵۷ در سن ۱۶ سالگي به عضويت سپاه« اردبيل »در آمد و در سمت هاي مختلف همچون مربي آموزشي نظامي و كادر اطلاعات سپاه به ايفاي وظيفه پرداخت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضوردرجبهه&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران جهت مقابله با گروهك هاي ضد انقلاب به«كردستان» اعزام شد . در اين منطقه بود كه در اثر اصابت گلوله از ناحيه دست به شدت مجروح شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهادت&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب مرحله چهارم عمليات رمضان بود . وقتي كه من به طرف خط مي رفتم برات را ديدم . زخمي شده بود و لنگان لنگان برمي گشت . گفتم تو را با ماشين به بهداري برسانم . گفت كه : &amp;quot; برو جلوتر اوضاع بد تر است . من برمي گردم . &amp;quot; هرچه اسرار كردم نپذيرفت . ظاهرا در راه مجددا در اثر تركش يا گلوله به شهادت رسيد . شب ، نيروها عقب نشيني كردند و حدود دويست نفر از شهدا و مجروحين جا ماندند كه شهيد برات سقايي از جملة آنها بود .&lt;br /&gt;
سرانجام بعد از گذشت ۱۳ سال در سال ۱۳۷۴ پیکر شهيد« برات سقايي» از روي پلاك شماره« ۵۰۲-۲۱۲-jj »توسط گروح جستجوی مفقودین ،‌كشف و به« اردبيل» انتقال يافت و در گلشن زهرا ( ع ) به خاك سپرده شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات شفاهی همرزمان&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از گردنه زینل گذشتیم ،گرمای طاقت سوز کویر ،کلافه ام کرده بود .زیر چشمی از آیینه به چهره معصومش نگاه کردم .احساس نمودم لبهای خشکیده اش از کویر تفتیده ،تمنای آب دارد .گفتم :برات !خیلی ناراحتی ؟تبسمی کرد و شانه با لا انداخت :&lt;br /&gt;
نه ،خوبم .کمی سرعت گرفتم .به پدرش قول داده بودم که فردا در اردبیل خواهیم بود .او خیلی نگران بود و شنیده بود پسرش در یکی از عملیات ها ی ایذایی دشمن ،جراحاتی برداشته و به یکی از بیمارستان های یزد منتقل شده است .برای اینکه خانواده بویی از قضیه نبرده باشند ،از من خواست تا سری به او بزنم و اگر مقدور باشد به اربیل انتقالش دهم . سلامت برات را تلفنی به وی خبر دادم . وبا رضایت شخصی از بیمارستان مرخص کرده ،به راه افتادیم .اتومبیل با تمام سرعت جاده را می بلعید ،اما این رشته سری ناپیدا داشت .مسیر این جاده به این زودی ها تمام نشدنی بود .چشمم به آمپر بنزین افتاد .عقربه نزدیک نقطه قرمز بود و این مشکلی دیگر !اوایل جنگ بود .پالایشگاه آبادان تعطیل شده بود .صف طویل اتومبیل ها در نوبت بنزین ایستاده بودند .به سرعت پیچیدم .&lt;br /&gt;
با صدای پیچش ماشین چشمانش را باز کرد ،دست نحیفش را بر شانه ام گذاشت :چکار می کنی ؟گفتم :بنزین می زنم .با انگشت به صف طولانی اتومبیل ها اشاره کرد .از حرکاتش فهمیدم که از کار من ناراضی است و می خواهد که ما هم به نوبت بایستیم .گفتم :ببین برات !تو زخمی هستی ،هوا هم خیلی گرم است خدای ناکرده ممکن است دچار ناراحتی شویم .گفت :نه اگر هوا داغ است ،برای همه اینهایی که ساعت ها به نوبت ایستاده اند نیز هست . اگر ممکن است مشکلی پیش بیاید ،باز برای همه است .تازه ما ادعا داریم که رزمنده اسلام هستیم اول باید از قانون تبعیت کنیم .ما باید حقوق مردم را رعایت کنیم .تو فکر می کنی به صلاح است که تنها به خاطر من قانون و حقوق مردم زیر پا گذاشته شود ؟سخنی نداشتم .از پمپ بنزین بیرون آمدم و به انتهای صف رفتم .&lt;br /&gt;
دیر وقت شده بود .لازم بود پانسمان زخمهایش عوض شود .به یکی از درمانگاه های بندر انزلی رفتیم از من خواست از اتاق بیرون بروم .چیزی متوجه نشدم .گفتم :چه فرقی می کند ،بگذار بمانم .اصرار کرد که بهتر است بیرون بروی .به خاطر اصرارش دلم شور زد ،دانستم حتما اتفاقی افتاده .گفتم :رازداری می کنم .دیگر چیزی نگفت . پزشکیار باند زخمهایش را باز کرد .دیدم دو انگشت پایش قطع شده است .گفتم :به من نگفته بودی انگشتانت قطع شده اند !گفت قرار نبود اعلامیه صادر کنم .از تو خواهش می کنم به کسی نگویی .فکر می کنم حتی مدتها پدر و مادرش نیز از قطع شدن انگشتانش بی خبر بودند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← عملیات رمضان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبی تاریک ،دود و باروت و صدای انفجار همه جا پیچیده بود . حاج «دده کیشی» قناسه چی هم با ما بود .همه اورا دوست داشتیم، مثل پدری مهربان برای بچه ها بود .وقتی او را دیدیم مانند کودکی می شدیم که همراه پدر به رزم آمده است .دلمان می خواست شیطنت بکنیم و حاجی فقط می خندید .او قناسه را برای گذشته های دور ،آن روزهایی که هنوز جوانی بیش نبود یاد گرفته بود .مرد رزم و عمل بود .و آن را در کوران زمان آزموده و به تجربه های قابل اعتماد ،تبدیل کرده بود .سقایی هم او را دوست داشت دیروز که مسموم شده بود ،حاجی او را به درمانگاه برده ،تیمارش می کرد .سقایی وقتی حاجی را می دید ،سر به سرش می گذاشت و به یاد بازی گولن گولن (بخند بخند )کودکان ولایت ،می گفت :حاجی بخندم یا می خندی ؟و او فقط تبسم می کرد و دیگر هیچ نمی گفت .در لحظه عملیات همراه حاجی بودیم .از خاکریز اول گذشتیم ،سقایی در بلندای خاکریز ایستاده بود ،دیدم دست راست خود را بر سینه گذاشته ،خون از لای انگشتانش بر زمین می ریخت .فهمیدم مجروح شده است اما جای توقف نبود .او را به امان خدا رها کردیم و از خاکریز گذشتیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← بچه شیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید اوایل تشکیل سپاه ارد بیل روزی که وی را برای آموزش ویژه به پادگان امام علی (ع) فرستاده بودند و آن روز ها خیلی کم سن و سال بود او را نپذیرفته ،گفته بودند که هنوز کودک است .مسئولین اردبیل توضیح داده بودند که سقایی توانایی خوبی برای این کار دارد و با هزار مکافات قبولانده بودند که برات هم همان دوره را طی کند .&lt;br /&gt;
در مراسم پایانی آن دوره من هم همراه یکی از مسئولین سپاه اردبیل شرکت داشتم .فرمانده پادگان به شوخی گفت :تا می توانید از این دسته کودکان پیدا کنید !اردبیل واقعا بیشه شیران است .و در حالی که با دست پشت برات می زد گفت :و این ،بچه شیر !&lt;br /&gt;
تازه فهمیدم که فرمانده خوب شناخته است .او شیر بیشه غیرت بود .مرد رزم و ستیز بود .مرد ایثار و حماسه بود .با خدایش پیمان بسته بود که در راه او جهاد کند و مرگ شرافتمندانه را بر زندگی ننگین ترجیح دهد .&lt;br /&gt;
عملیات به پایان رسید .با بچه ها باز گشتیم دیگر هیچ کس از برات خبری نداشت .او چه غریبانه شهادت را سر کشیده .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آثارباقی مانده از شهید&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← نامه به پسر عمو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پيامبر اكرم(ص) مى‌فرمايد: به زيارت قبرها برويد كه آخرت را بياد شما مى‌آورد. &lt;br /&gt;
[۱]  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الهى هركس تو را شناخت هر چه غير تو بود بينداخت&lt;br /&gt;
هركس كه ترا شناخت جان را چه كند&lt;br /&gt;
فرزند و عيال و خانمان را چه كند&lt;br /&gt;
ديوانه كنى هر دو جهانش بخشى&lt;br /&gt;
ديوانه تو هر دو جهان را چه كند&lt;br /&gt;
الهى دلى ده كه در شكر تو جان بازيم وجانى ده كه كار آن جهان سازيم&lt;br /&gt;
خدمت پسرعمويم ،نامه از كربلاى خوزستان ايران ملاحظه فرمايد.&lt;br /&gt;
پسرعموجان تنها آرزوى ما اين است كه امام را دعا كرده و به وصيت شهدا عمل كنيد اميدوارم در صحنه هميشه باقى بمانى و به گريه و زارى مادران شهيدان بيشتر توجه كنید. حداقل هفته‌اى چند بار به خانه عزيز از دست رفته و مهمان خداوند متعال رفته باشید. به پدر و مخصوصا مادرم دلگرمى بيشتر دهى كه پيروزى از آن ماست. فتح يا شهادت در مكتب اسلام هر دو پيروزى محسوب مى‌شود. پدرم را نگذاريد بيشتر ناراحت شود، چنانكه در شهادت على برادرم ناراحتى بيشترى مى‌كشد. خوشا به حال آن پدر و مادرى كه بند قلبش را فداى خدا مى‌كند. اگر سعادت نصيبم گرديد اگر خداوند متعال عذر گناهانم را قبول كرد به درجه شهادت نايل گشتم در سمت راست برادرم على دفن کنید. اگر جايى نباشد كه انشاالله مى‌شود بغل دست شهيد عسگر الطافى آن مرد باايمان دفن مى‌كنيد. انشاالله وصيتى كه برايت دارم هديه‌اى كه مى‌فرستم به منزل خود نصب كنى تا اگر برگشتم ببينم . اگر شهيد شدم روحم مى‌بيند و اميد دارم شما و مشهدى سلام ،برادر بزرگم هيچ بهانه‌اى براى ترك نماز نياورد.&lt;br /&gt;
به اميد پيروزى حق بر باطل در تمام جبهه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پانویس&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. ↑  وبگاه تبیان      &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رده‌های این صفحه : شهیدان اردبیل | شهیدان استان اردبیل | شهیدان سپاه | شهیدان عملیات رمضان | شهیدان عملیات رمضان | شهیدان لشکرعاشورا | شهیدان متولد1341 | شهیدان1361 | فرماندهان شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:برات_سقایی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان اردبیل]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اردبیل]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D9%81%D8%B6%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهید قنبرعلی افضلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D9%81%D8%B6%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2021-07-10T09:33:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید قنبرعلی افضلی&lt;br /&gt;
فرزند : علی اکبر&lt;br /&gt;
متولد : 1321/01/03 در روستای تویه دروار&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : متاهل&lt;br /&gt;
یگان: سپاه دامغان-تیپ 12-گردان روح ا..&lt;br /&gt;
مدت حضور : 19 ماه و 11 روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
نوع شغل : کارگر ذوب آهن&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/09/09&lt;br /&gt;
محل شهادت : جزیره مجنون&lt;br /&gt;
عملیات : پدافندی&lt;br /&gt;
محل دفن : دامغان دشتبو امامزاده محمدطاهر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*وصیت نامه اول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« کل نفس ذائقۀ الموت »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« تمامی موجودات از چشیدن شربت مرگ ناگزیر بوده حیات ابدی و بقای سرم دی منحصر  به ذات اقدس باری تعالی می باشد. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قال رسول الله:« سزاوار نیست برای مرد مسلمانی شبی را سحر کند، مگر اینکه وصیت او  زیر سرش باشد. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 حدیث از امیرمؤمنان : « الوصیۀ تمام ما نقص من الزکاة » وصیت جبران آن چیزی است که از  حقوق مالی فانی به فوت رفته است. کسی که بدون وصیت بمیرد به نادانی از دنیا رفته. « و قاتلوهم حتی لاتکون فتنۀ و یکون الدین لله فان انتهوا فلا عدوان الا علی الظالمین » « با کافران جهاد کنید تا فتنه و فساد از روی زمین برطرف شود و همه را آئین دین خدا باشد و  اگر از فتنه و جنگ دست کشیدند با آنها عدالت کنید که ستم جز بر ستمکاران روا نیست.» ای برادران و خواهران عزیز ، اگر مسلمان و مؤمنید باید به گفتۀ این آیه قرآن عمل کنید . اگر مخالف این آیه و قرآن باشید ، بدانید نه مسلمان هستید و نه مؤمن . نه جوابگوی به پیشگاه خدا هستید و سزاوار عذاب خواهید بود . اول سلام و درود بر خداوندی که به وسیله پیامبران و امامان خودش ما را از گمراهی نجات داد و سلام و درود بر پیامبران و امامان که انسان می تواند با پیرو بودن آن بندگان معصوم خداوند به درجه کمال برسد و هر دستوری و حدیثی که از طرف آن بزرگواران به ما داده شد ، بدون عذر عمل نماییم که با عمل و تابع دستور بودن و عمل به وظیفه ثابت کنیم پیروان آنان خواهیم بود که آبرویی که انسان می تواند برای آخرت کسب کند قبول نمودن دستور قرآن و عمل نمودن به آن و سلام و درود بر امام زمان ( عج) و بر نایب برحقش خمینی بت شکن که بعد از هزار وچهارصد سال اسلام عزیز را زنده نمود و ثابت کردند که انسان می تواند آزاد باشد از دست حکومت شاهنشاهی و طاغوت ها  و می تواند خودش مستقل باشد و وابسته به هیچ حکومتی نباشد جز حکومت اسلام حقه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و سلام و درود به تمام شهدا و مفقودین و اسرا و مجروحین و سلام و درود بر تمام ملت شهیدپرور کشورمان و سلام و درود بر آن مادران و همسرانی که با صبر زینب گونه استقامت کردند و در شهادت عزیزانشان صبر را پیشه خود قرار دادند که اسلام عزیز با خون بهترین فرزندان ملت مسلمان ایران آبیاری شد . برادران و خواهران عزیز و همشهریان با یارانش شهید نمی شد و اگر اهل محترم، می دانید و قبو ل دارید که اگر امام حسین  بیت و [...] اسیر نمی شدند و خیمه و اموالشان به آتش کشیده نمی شد، از همه مهم تر، اگر بعد از شهادت آن بندگان شریف خداوند روی نعش عزیزشان اسب نمی تاختند و به وسیله  نرم نم یشد، اسلام وجود نداشت سم ستوران ظالمان استخوان ها و بدن امام حسین  و همۀ ما و همه بندگان خداوند متابعان طاغوت ها و همه پیروان یزیدیان زمان بودیم و از نعمات خداوند بی بهره بودیم . برادران و خواهران عزیز آنچنان[...] ملت کوفه با امام عزیزمان و رهبر بزرگوارم بیعت نمودیم با خداوند و اسلام و قرآن همین بود . این قیام ملت ایران و مقاوم بودن ما در مقابل شیطان های بزرگ مثل آمریکای جنایتکار و شوروی ستمگر، زمینه ساز حکومت حضرت مهدی خواهد بود و بیعت خودشان را شکستند و امام را نه تنها تنها گذاشتند بلکه در قتل آن رهبر عزیز شیعیان شرک ت داشتند و از حسین هیچ جنایتی خودداری نکردند ، ولی ما ملت ایران به عهد خود وفا خواهیم کرد و امام عزیز و رهبر عظیم الشأن خود [ را] را در قلب خود جای خواهیم داد و تا آخرین قطره خونمان از ایشان جدا نخواهیم شد و تمام فرامین ایشان را از جان و دل پذیرا خواهیم بود و اگر جدا شدیم که خدای نکرده از ایشان جدا بشویم مثل اینکه از امام حسین  بزرگ ترین ضربه از جانب دشمنان به اسلام وارد خواهد آمد که سال های سال جبران کردن آن زحمت دارد . برادر و خواهرم ، اگر برای پیشبرد انقلاب یعنی اسلام از جانب ما ملت مسلمان کوتاهی شود ، همه ما در پیشگاه خداوند تبارک و تعالی و شهدا مسئول خواهیم بود و برای رهایی خودمان هیچ عذری نخواهیم داشت . برادران و خواهران، تا دیر نشده برای نابود کردن طاغوت ها و صدام از هیچ کوشش کوتاهی نکنید و سلام و درود بر تمام روحانیت پیرو خط امام که واقعاً پاسدار واقعی اسلام و تشیع می باشند. عزیزان، به این دلیل عرض کردم که روحانیت و مجتهدین پاسدار واقعی اسلام هستند که اگر بعد از غیبت کبرای امام زمان ( عج)، روحانیت نمی شدند، از اسلام خبری نبود. من جمله همین انقلاب که امروز از برکت و عظمت آن دشمنان در هراس و وحشت می باشند و ما مردم ایران که در مقابل کفر ایستادگی نموده ایم و آبروی تمام ستمگران [را] برملا کرده و آنان را رسوا نموده ایم. [...] از بیداری رهبر عظیم الشأن و روحانیت پیرو خط امام بودند که در اوایل سال 142 بر علیه محمدرضای ملعون قیام کردند و تمام مصیبت ها و زندان ها و 15 هزار ، شکنجه ها [ و] شهادت ها را به جان خریدند. در یک روز سال 42 ، روز 15 خرداد 2 شهید دادیم باعث سرنگونی و زمینه سازی برای شاه مخدوم شد . همین رهبر عزیز و روحانیت اصیل بودند که اسلام نیمه جان را با خونشان ، با قلمشان ، با بیانشان زنده نمودند. پس برادران و خواهران ، [...]تا آنجایی که خون در بدن داریم ، قدر رهبر و روحانیت را باید بدانیم . اگر ستمگران روحانیت را از ما جدا کنند، اسلام را از ما می گیرند و همان اسلامی که در زمان شاه معدوم به ما ارث رسیده بود باز هم همان اسلام را برای ما پیاده می کنند. پس برادر ان و خواهران ، بیدار باشید. این انقلاب یعنی اسلام که امروز ما ملت مسلمان جهان در پناه آل محمد ( صلوات الله علیهم اجمعین ) می باشیم، خون ها برایش و ریخته شد، اسیر داده شده . ما مردم بایستی پاسدار خون شهدا یعنی امام حسین  یاران باوفایش و دیگر شهدا باشیم که در روز قیامت روسفید و سرفراز باشیم و برادران و عزیزان، مگر نه اینکه سا ل های سال در ایام ماه محرم ورد زبان ما این بود یا حسین  ای کاش در کربلایت بودیم و شما را یاری می کردیم، یعنی اسلام را یاری می کردیم . پس را نشنیده می گیرید و خودتان را در مقابل چطور شد که این همه پیام فرزند زهر ا اسلام بیگانه می دانید. مثل اینکه به ملت ایران گفتید، نه تجاوزی به ناموس ما شده و نه به مملکت ما تجاوز شده، نه شهیدی برای رها شدن مملکت از دست دشمن داده ایم . آیا می توان گفت آنانی که جنگ بین اسلام و کفر را نادیده گرفته اند و خود شان را مسئول نمی دانند، مسلمان نیستند؟ آیا در زمان امام حسین که مردم می گفتند ما مسلمان هستیم، ولی امامشان را یاری نکردند و در قتل آن حضرت شرکت کردند ، مسلمان بودند یا کافر؟ آیا در روز قیامت جوابی دارند در مقابل خداوند تبارک و تعالی و در مقابل امام حسین و یاران باوفایش ، شما هم جواب دارید؟ ولی برادران دیر نشده ، هرچه  زودتر جلوی ضرر گرفته شود استفاده است. خداوند را به تمام مقربان درگاهش سوگند می دهم همه مسلمین جهان بالاخص شما برادر و خواهران عزیز و همشهریان گرامی را به راه راست هدایت کند که مورد غضب الهی اش قرار نگیریم . سروران بنده حقیر، می دانید که جنگ خانمان سوز و تحمیلی را، ماکه خواستار آن نبودیم، دشمن ما را به مبارزه و جنگ وادار کرد . حالا ما باید چکار بکنیم . بعد از اینکه [ این] همه جنایت را به ما روا داشتند باید صلح کنیم یا باید به دستور قرآن و خداوند و پیامبر رفتار کنیم، چنانچه در سورة بقره آیه 191 می فرماید: « و اقتلوهم حیث ثقفتموهم و اخرجوهم من حیث اخرجوکم و الفتنۀ اشد من القتل » آنان ( کافران و مشرکان ) را هر جا که بیابید بکشید و ( و بقتل برسانید ) و از شهرهاشان » « برانید، چنان که آنان شما را از وطن آواره کردند برادران و خواهران عزیز ، اگر مسلمان هستیم باید به دستور قرآن عمل کنیم و اگر دستور قرآن ر ا عمل نکردیم خدا را هم قبول نداریم . بدون تعارف عرض می کنم، شاید خوشتان نیاید . چنانچه [ از] قول معصومین می فرمایند: حق را باید گفت اگرچه به هلاکت انسان واقع بشود . عزیزان، جهاد مگر یکی از واجبات فروع دین نیست؟ حتماً می فرمایید بله. اگر می فرمایید بله، چرا اکثر برادران دینی خودمان در رابطه با جنگ تحمیلی بی توجه هستند و یک سفارش دیگر به برادران و خواهران عزیز می نمایم تا آنجایی که ممکن می باشد و می توانید در نمازهای جمعه شرکت کنید. و نمازهای جمعه را هرچه می توانید بهتر و باشکوه تر با حضور خودتان برگزار نمایید . شما عزیزان به سفارشی که برای نمازجمعه در سورة جمعه برای برپایی نماز جمعه شده است مراجعه کنید . ببینید نماز جمعه چقدر اهمیت دارد و با حضور فرزندانتان ، که شیره جان شما می باشند ، جبهه حق علیه باطل را پر کنید و نگذارید جای شهدا خالی بماند و اسلحه آن بندگان شریف خداوند بی صاحب بماند که شهدا روز قیامت از ما آزرده خاطر باشند. اگر شهدا از ما راضی باشند، خداوند و پیامبر گرامی و ائمه معصومین بلکه خانواده شهدامان از ما ناراحت نمی باشند. برادران و خواهران ، اگر دوست دارید اسلام زنده بماند [ و] مورد توجه امام زمان ( عج ) قرار بگیریم و به دست آن حضرت کشته نشویم و همنشین یزید نباشیم، باید همه چیزمان از جانش ، از جوانانش ، از اهل بیت اطهرین [ را] فدای اسلام کنیم . چنانچه امام حسین و تمام هستی خود گذشت، برای اینکه دین جدش از بین نرود و از برادران و خواهران عزیز می خواهم مرا ببخشند و از خداوند بخواهند از گناهان من درگذرد و مرا در آتش قهرش نسوزاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*وصیت نامه دوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدف از آمدن به جبهه : این بود که به « هل من ناصر » حسین زمان لبیک گفته تا از خون شهدا پاسداری کنم و راه آنان را ادامه دهم تا خون در بدن دارم پیام برای ملت شهید پرور این است که اگر عاشق امام حسین هستید تا آخرین نفس، تا آخرین قطره خون از امام امت و انقلاب دست بر ندارید. « ما ینبغی الا مر مسلم ان ابیت لیلۀ الا وصیۀ تحت راسه » « سزاوار نیست که هر مسلمان شبی را سپری کند، مگر اینکه وصیت نامه او زیر سرش  باشد.» « انالله و انا الیه راجعون »« ما همه از خداییم و به سوی او میرویم »   سلام و درود بر سرور و سالار شهیدان و سرور آزادگان امام حسین و سلام و درود بر امام زمان منجی عالم بشریت و سلام و درود بر نایب برحقش، امام امت خمینی بت شکن، درهم کوبنده کفر و الحاد و مأیو س کنندة همه ظالمان که تمام مسلمانان جهان را از زیر یوغ جهان استبداد و استکبار و مشکلات شاهنشاهی آزاد نمود و از خواب غفلت بیدار نمود و علیه طاغوتیان فراخواند . درود بر این ملت شهیدپرور که شجاعانه و آگاهانه به ندای « هل من ناصر » امام امت و رهبر آگاه و بیدارشان لبیک گفتند و در صحنۀ حق  علیه باطل آماده و مجهز شدند و دشمن داخلی و خارجی را از مملکت ایران اسلامی بیرون کردند . سلام و درود بر تمام شهیدان از صدر اسلام تاکنون که با خون پاکشان اسلام عزیز را آبیاری نمودند . سلام و درود بر تمام اسرای انقلاب [ که ] با مقاومت روحی و جسمی دشمنان بعثی را دیوانه کردند و با پایمردی در برابر شکنجه های طاقت فرسا استقامت نمودند و سلام و درود بر تمام مفقودین و مجروحین و معلولین و درود و سلام بر تمام خانواده عزیزشان که چنین فرزندانی [ را] در دامن پاکشان پرورش دادند و با عمل ثابت کردند که در راه حسین و عاشق واقعی آن حضرت هستند و دین خود را به  اسلام ادا نمودند که ما آزاد باشیم و آزادانه زندگی کنیم . پس این جنگ برای ملت اسلام که بر ما تحمیل شد یک برکت عظیم و سرنوشت ساز می باشد و شهدا بزرگ ترین مسئولیت را به ما واگذار نمودند . پس امروز بر همه ملت مسلمان واجب است در جبهه حق علیه باطل حضور پیدا کنند که جهاد یکی از فروع دین اسلام است به آن عمل کنند و درود و سلام بر تمام رزمندگان اسلام و مردم . درود بر تمام روحانیت پیرو خط امام که با تبلیغات شجاعانه و آگاهانه مردم را قبل از ورود امام از پاریس به ایران با مسائل روز آشنا نمودند و دشمنان اسلام و قرآن و مردم را معرفی نمودند که بدانند از صدر اسلام تاکنون مخالف اسلام و مردم چه قشر و گروهی بودند و چه کسانی تاکنون پاسدار اسلام و قرآن بودند . و دیگر معصومین حتماً خواهید گفت پاسدار اسلام و قرآن و پیرو خط امام حسین  روحانیت بودند که بعد از غیبت صغرا و غیبت کبر ای امام زمان ( عج ) اسلام را از تمام خطرات با خون خودشان و پیروانشان حفظ نمود ند. چنانچه امام عزیز ، خمینی بت شکن ، فرمودند اگر روحانیت را از مردم جدا کنند اسلام در خطر حتمی است . و دشمن می تواند به هدف پلید خودش برسد . انشاء [ الله] از برکت خون شهیدان ، مردم را از روحانیت نخواهند توانست جدا نمود . این یک واقعیت است که بعد از 5 سال جنگ ، رو ز به روز طرفدار انقلاب و امام و روحانیت بیشتر شد . هرچه دشمنان خونخوار تبلیغات کردند با  یأس و ناامیدی مواجه شدند . لذا از تمام اقشار ملت شهیدپرور ، از تمام همشهریان عزیز ، به ویژه از خانواده عزیزم ، استدعا دارم با تمام وجود دست از امام عزیز برندارند و قدر این نعمت را بدانند و از خداوند بخواهند که رهبر کبیر انقلاب را تا ظهور حضرت مهدی ( عج )حتی در کنار آن حضرت حفظ نماید . اگر کوچک ترین سستی از خودتان نشان بدهید به خشم خداوند و شهدا گرفتار خواهید شد و خدا را شکر بر این حقیر منت نهاد و از خواب غفلت بیدارم کرد و لیا قت پیدا کردم که در سال 1360 به ندای « هل من ناصر » رهبرم ، که  مقلد ایشان هستم ، لبیک گفتم و برخود واجب دانستم که به جبهه حق علیه باطل بروم و به وصایای شهیدان به خون خفته جامه عمل بپوشم و اسلحه یکی [ از] آن عزیزان را به دست بگیرم و در سنگر آن عاشقان الله ، [ به عنوان] پاسداری از میهن و اسلام و ناموس مشغول انجام وظیفه باشم و با عمل ثابت کنم که عاشق امام حسین هستم و این درس را از شهدا آموختم ، تا حتی دوبار از ناحیه بدن مجروح شدم ، ولی جبهه را ترک نکردم و دانستم که مرگ از جانب خداست.همچون مولایم علی بارها، چندبار، از خداوند درخواست می کردم که مرگ را شهادت در راهش قرار دهد . در این حال ، با اعتقاد و ایمان و آگاهی و آزادی کامل راه حق خط امام را انتخاب کردم و به این مأموریت می روم تا از اسلام و انقلاب و ناموس و میهن دفاع کنم . اگر خریدار خون شهدا- الله- خریدار خون بی ارزشم شد و شربت شهادت و سعادت اخروی را نصیبم فرمود و به آرزویم رسیدم، شما ای مادر و همسرم و فرزندان عزیزم، ای برادر و ای خواهر و خویشاوندانم ، اگر لیاقت شهادت و افتخار آن را نصیبم فرمود خداوند ، به جای گریه ، بر من افتخار کنید . زیرا سعادتی بس عظیم نصیبتان شده و اجر بزرگی خواهید داشت . مبادا راهی را که این حقیر خدا، انتخاب نمودم و به هدف اصلی رسیدم، شک و تردیدی در وجود شما پیدا بشود و خدای ناکرده نسبت به انقلاب و رهبر عظیم آن، نور چشم امت شهیدپرور ، امام خمینی ، که دشمن حتی از نام مبارکش وحشت دارد ، ذره ای بدبین نشوید. بلکه هرچه قو ی تر و صابر باشید و همت کنید تا فرزندان مرا در این راه تشویق کنید که در راه خداوند قیام کنند و بجنگند و فدا شوند و فدا شوید . این یک وصیت شهید می باشد، مادرم و پدرم فرزندان خودتان را هم در راه حق [...] برایتان مشکل نباشد ، ولی چه می شود کرد اسلام در خطر ؟ است. آیا بنشینیم و شاهد تجاوز به ناموس و شرف خود باشیم« هیهات من الذله » چرا که ما پیروان امام حسین هستیم. پس از شهادتم لباس سیاه نپوشید و عزاداری نکنید و مخالفان را شاد نکنید و خرج زیاد برایم ندهید . باز هم تکرار می کنم مخصوصاً پسرانم موظف هستند بعد از شهادتم سنگرم را خالی نکنند و اسلحه را به دست بگیرند ، اگرچه هر سه آنان شهید شوند . این یک وظیفه شرعی است که به فروع دین عمل کنیم و عمل بکنید . اگر به وصیت من عمل نکنید ، پیرو شیطان خواهید بود . چند نکته را یادآور می شوم :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1 - اگرمفقود نشدم که مر ا پهلوی قبر نه نه بزرگ پدری دفن کنید . 2 - هر کدام از پسرانم استعداددرس خواندن را داشتند بروند در حوزه علمیه مشغول تحصیل شوند . دیگر اینکه فرزندانم و امام امت موظف هستند تا خون در رگ هایشان می باشد پیرو خط امام حسین باشند. 3 - بعد از شهادتم مزاحم بنیاد شهید نشوند . به خدا توکل کنید که بندگان را بهترین یار و یاور است . 4 - دخترانم با بی نماز ازدواج نکنند که این یک وظیفه شرعی می باشد. در بند ثروت نباشید و به قیافۀ شخص نگاه نکنید که غلام امام حسین یک جوان سیاه پوست بود . ببنید تقوایشان را5 - هرکس با مدرک ، پول [ از من ] طلبکار بود بدهید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مبلغی که در وصیت نامه های قبلی تذکر دادم ، 15 هزار تومان از مالم برای حمام بدهید و مبلغ هزار تومان بابت خواروبار و غیره از سال 63 بدهید و مبلغ پانصد تومان رد مظلمه و 500 تومان کفاره و دو ماه روزه و شش ماه نماز برعهده اینجانب می باشد، او را ادا نمایید و هرچه پول که طلبکارم همسرم می تواند چه [ از] بانک و غیره بگیرد و اشخاصی که به بندهبدهکار می باشند، یکی اخوی هایم و خواهران و دوم مشهدی یزدان افضلی خودشان می دانند چقدر بدهکار هستند . بدهکاری به صندوق قرض الحسنه انبار معدن ذوب آهن و دفترچه تعاونی شرکت ذوب آهن معدن هرچه طلبکارم ، نوشتند و مبلغ بدهکاری [...]به صندوق قرض الحسنه انبار معدن دست مشهدی داود و قاسم می باشد که قرار بود  ایشان بدهند. وصی بنده دخترم صغرا با کمک اخوی مشهدی صدرافضلی . بقیه در صفحه بعدی که نیم برگ دفترچه چهل برگ نوشته شد و بقیه هم در دفتر خصوصی میباشد.&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:400_ghanbarali-afzali-personeli.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/929&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:قنبر_علی_افضلی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان دامغان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D9%81%D8%B6%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهید قنبرعلی افضلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D9%81%D8%B6%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2021-07-10T09:33:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید قنبرعلی افضلی&lt;br /&gt;
فرزند : علی اکبر&lt;br /&gt;
متولد : 1321/01/03 در روستای تویه دروار&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : متاهل&lt;br /&gt;
یگان: سپاه دامغان-تیپ 12-گردان روح ا..&lt;br /&gt;
مدت حضور : 19 ماه و 11 روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
نوع شغل : کارگر ذوب آهن&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/09/09&lt;br /&gt;
محل شهادت : جزیره مجنون&lt;br /&gt;
عملیات : پدافندی&lt;br /&gt;
محل دفن : دامغان دشتبو امامزاده محمدطاهر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*وصیت نامه اول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« کل نفس ذائقۀ الموت »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« تمامی موجودات از چشیدن شربت مرگ ناگزیر بوده حیات ابدی و بقای سرم دی منحصر  به ذات اقدس باری تعالی می باشد. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قال رسول الله:« سزاوار نیست برای مرد مسلمانی شبی را سحر کند، مگر اینکه وصیت او  زیر سرش باشد. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 حدیث از امیرمؤمنان : « الوصیۀ تمام ما نقص من الزکاة » وصیت جبران آن چیزی است که از  حقوق مالی فانی به فوت رفته است. کسی که بدون وصیت بمیرد به نادانی از دنیا رفته. « و قاتلوهم حتی لاتکون فتنۀ و یکون الدین لله فان انتهوا فلا عدوان الا علی الظالمین » « با کافران جهاد کنید تا فتنه و فساد از روی زمین برطرف شود و همه را آئین دین خدا باشد و  اگر از فتنه و جنگ دست کشیدند با آنها عدالت کنید که ستم جز بر ستمکاران روا نیست.» ای برادران و خواهران عزیز ، اگر مسلمان و مؤمنید باید به گفتۀ این آیه قرآن عمل کنید . اگر مخالف این آیه و قرآن باشید ، بدانید نه مسلمان هستید و نه مؤمن . نه جوابگوی به پیشگاه خدا هستید و سزاوار عذاب خواهید بود . اول سلام و درود بر خداوندی که به وسیله پیامبران و امامان خودش ما را از گمراهی نجات داد و سلام و درود بر پیامبران و امامان که انسان می تواند با پیرو بودن آن بندگان معصوم خداوند به درجه کمال برسد و هر دستوری و حدیثی که از طرف آن بزرگواران به ما داده شد ، بدون عذر عمل نماییم که با عمل و تابع دستور بودن و عمل به وظیفه ثابت کنیم پیروان آنان خواهیم بود که آبرویی که انسان می تواند برای آخرت کسب کند قبول نمودن دستور قرآن و عمل نمودن به آن و سلام و درود بر امام زمان ( عج) و بر نایب برحقش خمینی بت شکن که بعد از هزار وچهارصد سال اسلام عزیز را زنده نمود و ثابت کردند که انسان می تواند آزاد باشد از دست حکومت شاهنشاهی و طاغوت ها  و می تواند خودش مستقل باشد و وابسته به هیچ حکومتی نباشد جز حکومت اسلام حقه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و سلام و درود به تمام شهدا و مفقودین و اسرا و مجروحین و سلام و درود بر تمام ملت شهیدپرور کشورمان و سلام و درود بر آن مادران و همسرانی که با صبر زینب گونه استقامت کردند و در شهادت عزیزانشان صبر را پیشه خود قرار دادند که اسلام عزیز با خون بهترین فرزندان ملت مسلمان ایران آبیاری شد . برادران و خواهران عزیز و همشهریان با یارانش شهید نمی شد و اگر اهل محترم، می دانید و قبو ل دارید که اگر امام حسین  بیت و [...] اسیر نمی شدند و خیمه و اموالشان به آتش کشیده نمی شد، از همه مهم تر، اگر بعد از شهادت آن بندگان شریف خداوند روی نعش عزیزشان اسب نمی تاختند و به وسیله  نرم نم یشد، اسلام وجود نداشت سم ستوران ظالمان استخوان ها و بدن امام حسین  و همۀ ما و همه بندگان خداوند متابعان طاغوت ها و همه پیروان یزیدیان زمان بودیم و از نعمات خداوند بی بهره بودیم . برادران و خواهران عزیز آنچنان[...] ملت کوفه با امام عزیزمان و رهبر بزرگوارم بیعت نمودیم با خداوند و اسلام و قرآن همین بود . این قیام ملت ایران و مقاوم بودن ما در مقابل شیطان های بزرگ مثل آمریکای جنایتکار و شوروی ستمگر، زمینه ساز حکومت حضرت مهدی خواهد بود و بیعت خودشان را شکستند و امام را نه تنها تنها گذاشتند بلکه در قتل آن رهبر عزیز شیعیان شرک ت داشتند و از حسین هیچ جنایتی خودداری نکردند ، ولی ما ملت ایران به عهد خود وفا خواهیم کرد و امام عزیز و رهبر عظیم الشأن خود [ را] را در قلب خود جای خواهیم داد و تا آخرین قطره خونمان از ایشان جدا نخواهیم شد و تمام فرامین ایشان را از جان و دل پذیرا خواهیم بود و اگر جدا شدیم که خدای نکرده از ایشان جدا بشویم مثل اینکه از امام حسین  بزرگ ترین ضربه از جانب دشمنان به اسلام وارد خواهد آمد که سال های سال جبران کردن آن زحمت دارد . برادر و خواهرم ، اگر برای پیشبرد انقلاب یعنی اسلام از جانب ما ملت مسلمان کوتاهی شود ، همه ما در پیشگاه خداوند تبارک و تعالی و شهدا مسئول خواهیم بود و برای رهایی خودمان هیچ عذری نخواهیم داشت . برادران و خواهران، تا دیر نشده برای نابود کردن طاغوت ها و صدام از هیچ کوشش کوتاهی نکنید و سلام و درود بر تمام روحانیت پیرو خط امام که واقعاً پاسدار واقعی اسلام و تشیع می باشند. عزیزان، به این دلیل عرض کردم که روحانیت و مجتهدین پاسدار واقعی اسلام هستند که اگر بعد از غیبت کبرای امام زمان ( عج)، روحانیت نمی شدند، از اسلام خبری نبود. من جمله همین انقلاب که امروز از برکت و عظمت آن دشمنان در هراس و وحشت می باشند و ما مردم ایران که در مقابل کفر ایستادگی نموده ایم و آبروی تمام ستمگران [را] برملا کرده و آنان را رسوا نموده ایم. [...] از بیداری رهبر عظیم الشأن و روحانیت پیرو خط امام بودند که در اوایل سال 142 بر علیه محمدرضای ملعون قیام کردند و تمام مصیبت ها و زندان ها و 15 هزار ، شکنجه ها [ و] شهادت ها را به جان خریدند. در یک روز سال 42 ، روز 15 خرداد 2 شهید دادیم باعث سرنگونی و زمینه سازی برای شاه مخدوم شد . همین رهبر عزیز و روحانیت اصیل بودند که اسلام نیمه جان را با خونشان ، با قلمشان ، با بیانشان زنده نمودند. پس برادران و خواهران ، [...]تا آنجایی که خون در بدن داریم ، قدر رهبر و روحانیت را باید بدانیم . اگر ستمگران روحانیت را از ما جدا کنند، اسلام را از ما می گیرند و همان اسلامی که در زمان شاه معدوم به ما ارث رسیده بود باز هم همان اسلام را برای ما پیاده می کنند. پس برادر ان و خواهران ، بیدار باشید. این انقلاب یعنی اسلام که امروز ما ملت مسلمان جهان در پناه آل محمد ( صلوات الله علیهم اجمعین ) می باشیم، خون ها برایش و ریخته شد، اسیر داده شده . ما مردم بایستی پاسدار خون شهدا یعنی امام حسین  یاران باوفایش و دیگر شهدا باشیم که در روز قیامت روسفید و سرفراز باشیم و برادران و عزیزان، مگر نه اینکه سا ل های سال در ایام ماه محرم ورد زبان ما این بود یا حسین  ای کاش در کربلایت بودیم و شما را یاری می کردیم، یعنی اسلام را یاری می کردیم . پس را نشنیده می گیرید و خودتان را در مقابل چطور شد که این همه پیام فرزند زهر ا اسلام بیگانه می دانید. مثل اینکه به ملت ایران گفتید، نه تجاوزی به ناموس ما شده و نه به مملکت ما تجاوز شده، نه شهیدی برای رها شدن مملکت از دست دشمن داده ایم . آیا می توان گفت آنانی که جنگ بین اسلام و کفر را نادیده گرفته اند و خود شان را مسئول نمی دانند، مسلمان نیستند؟ آیا در زمان امام حسین که مردم می گفتند ما مسلمان هستیم، ولی امامشان را یاری نکردند و در قتل آن حضرت شرکت کردند ، مسلمان بودند یا کافر؟ آیا در روز قیامت جوابی دارند در مقابل خداوند تبارک و تعالی و در مقابل امام حسین و یاران باوفایش ، شما هم جواب دارید؟ ولی برادران دیر نشده ، هرچه  زودتر جلوی ضرر گرفته شود استفاده است. خداوند را به تمام مقربان درگاهش سوگند می دهم همه مسلمین جهان بالاخص شما برادر و خواهران عزیز و همشهریان گرامی را به راه راست هدایت کند که مورد غضب الهی اش قرار نگیریم . سروران بنده حقیر، می دانید که جنگ خانمان سوز و تحمیلی را، ماکه خواستار آن نبودیم، دشمن ما را به مبارزه و جنگ وادار کرد . حالا ما باید چکار بکنیم . بعد از اینکه [ این] همه جنایت را به ما روا داشتند باید صلح کنیم یا باید به دستور قرآن و خداوند و پیامبر رفتار کنیم، چنانچه در سورة بقره آیه 191 می فرماید: « و اقتلوهم حیث ثقفتموهم و اخرجوهم من حیث اخرجوکم و الفتنۀ اشد من القتل » آنان ( کافران و مشرکان ) را هر جا که بیابید بکشید و ( و بقتل برسانید ) و از شهرهاشان » « برانید، چنان که آنان شما را از وطن آواره کردند برادران و خواهران عزیز ، اگر مسلمان هستیم باید به دستور قرآن عمل کنیم و اگر دستور قرآن ر ا عمل نکردیم خدا را هم قبول نداریم . بدون تعارف عرض می کنم، شاید خوشتان نیاید . چنانچه [ از] قول معصومین می فرمایند: حق را باید گفت اگرچه به هلاکت انسان واقع بشود . عزیزان، جهاد مگر یکی از واجبات فروع دین نیست؟ حتماً می فرمایید بله. اگر می فرمایید بله، چرا اکثر برادران دینی خودمان در رابطه با جنگ تحمیلی بی توجه هستند و یک سفارش دیگر به برادران و خواهران عزیز می نمایم تا آنجایی که ممکن می باشد و می توانید در نمازهای جمعه شرکت کنید. و نمازهای جمعه را هرچه می توانید بهتر و باشکوه تر با حضور خودتان برگزار نمایید . شما عزیزان به سفارشی که برای نمازجمعه در سورة جمعه برای برپایی نماز جمعه شده است مراجعه کنید . ببینید نماز جمعه چقدر اهمیت دارد و با حضور فرزندانتان ، که شیره جان شما می باشند ، جبهه حق علیه باطل را پر کنید و نگذارید جای شهدا خالی بماند و اسلحه آن بندگان شریف خداوند بی صاحب بماند که شهدا روز قیامت از ما آزرده خاطر باشند. اگر شهدا از ما راضی باشند، خداوند و پیامبر گرامی و ائمه معصومین بلکه خانواده شهدامان از ما ناراحت نمی باشند. برادران و خواهران ، اگر دوست دارید اسلام زنده بماند [ و] مورد توجه امام زمان ( عج ) قرار بگیریم و به دست آن حضرت کشته نشویم و همنشین یزید نباشیم، باید همه چیزمان از جانش ، از جوانانش ، از اهل بیت اطهرین [ را] فدای اسلام کنیم . چنانچه امام حسین و تمام هستی خود گذشت، برای اینکه دین جدش از بین نرود و از برادران و خواهران عزیز می خواهم مرا ببخشند و از خداوند بخواهند از گناهان من درگذرد و مرا در آتش قهرش نسوزاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*وصیت نامه دوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدف از آمدن به جبهه : این بود که به « هل من ناصر » حسین زمان لبیک گفته تا از خون شهدا پاسداری کنم و راه آنان را ادامه دهم تا خون در بدن دارم پیام برای ملت شهید پرور این است که اگر عاشق امام حسین هستید تا آخرین نفس، تا آخرین قطره خون از امام امت و انقلاب دست بر ندارید. « ما ینبغی الا مر مسلم ان ابیت لیلۀ الا وصیۀ تحت راسه » « سزاوار نیست که هر مسلمان شبی را سپری کند، مگر اینکه وصیت نامه او زیر سرش  باشد.» « انالله و انا الیه راجعون »« ما همه از خداییم و به سوی او میرویم »   سلام و درود بر سرور و سالار شهیدان و سرور آزادگان امام حسین و سلام و درود بر امام زمان منجی عالم بشریت و سلام و درود بر نایب برحقش، امام امت خمینی بت شکن، درهم کوبنده کفر و الحاد و مأیو س کنندة همه ظالمان که تمام مسلمانان جهان را از زیر یوغ جهان استبداد و استکبار و مشکلات شاهنشاهی آزاد نمود و از خواب غفلت بیدار نمود و علیه طاغوتیان فراخواند . درود بر این ملت شهیدپرور که شجاعانه و آگاهانه به ندای « هل من ناصر » امام امت و رهبر آگاه و بیدارشان لبیک گفتند و در صحنۀ حق  علیه باطل آماده و مجهز شدند و دشمن داخلی و خارجی را از مملکت ایران اسلامی بیرون کردند . سلام و درود بر تمام شهیدان از صدر اسلام تاکنون که با خون پاکشان اسلام عزیز را آبیاری نمودند . سلام و درود بر تمام اسرای انقلاب [ که ] با مقاومت روحی و جسمی دشمنان بعثی را دیوانه کردند و با پایمردی در برابر شکنجه های طاقت فرسا استقامت نمودند و سلام و درود بر تمام مفقودین و مجروحین و معلولین و درود و سلام بر تمام خانواده عزیزشان که چنین فرزندانی [ را] در دامن پاکشان پرورش دادند و با عمل ثابت کردند که در راه حسین و عاشق واقعی آن حضرت هستند و دین خود را به  اسلام ادا نمودند که ما آزاد باشیم و آزادانه زندگی کنیم . پس این جنگ برای ملت اسلام که بر ما تحمیل شد یک برکت عظیم و سرنوشت ساز می باشد و شهدا بزرگ ترین مسئولیت را به ما واگذار نمودند . پس امروز بر همه ملت مسلمان واجب است در جبهه حق علیه باطل حضور پیدا کنند که جهاد یکی از فروع دین اسلام است به آن عمل کنند و درود و سلام بر تمام رزمندگان اسلام و مردم . درود بر تمام روحانیت پیرو خط امام که با تبلیغات شجاعانه و آگاهانه مردم را قبل از ورود امام از پاریس به ایران با مسائل روز آشنا نمودند و دشمنان اسلام و قرآن و مردم را معرفی نمودند که بدانند از صدر اسلام تاکنون مخالف اسلام و مردم چه قشر و گروهی بودند و چه کسانی تاکنون پاسدار اسلام و قرآن بودند . و دیگر معصومین حتماً خواهید گفت پاسدار اسلام و قرآن و پیرو خط امام حسین  روحانیت بودند که بعد از غیبت صغرا و غیبت کبر ای امام زمان ( عج ) اسلام را از تمام خطرات با خون خودشان و پیروانشان حفظ نمود ند. چنانچه امام عزیز ، خمینی بت شکن ، فرمودند اگر روحانیت را از مردم جدا کنند اسلام در خطر حتمی است . و دشمن می تواند به هدف پلید خودش برسد . انشاء [ الله] از برکت خون شهیدان ، مردم را از روحانیت نخواهند توانست جدا نمود . این یک واقعیت است که بعد از 5 سال جنگ ، رو ز به روز طرفدار انقلاب و امام و روحانیت بیشتر شد . هرچه دشمنان خونخوار تبلیغات کردند با  یأس و ناامیدی مواجه شدند . لذا از تمام اقشار ملت شهیدپرور ، از تمام همشهریان عزیز ، به ویژه از خانواده عزیزم ، استدعا دارم با تمام وجود دست از امام عزیز برندارند و قدر این نعمت را بدانند و از خداوند بخواهند که رهبر کبیر انقلاب را تا ظهور حضرت مهدی ( عج )حتی در کنار آن حضرت حفظ نماید . اگر کوچک ترین سستی از خودتان نشان بدهید به خشم خداوند و شهدا گرفتار خواهید شد و خدا را شکر بر این حقیر منت نهاد و از خواب غفلت بیدارم کرد و لیا قت پیدا کردم که در سال 1360 به ندای « هل من ناصر » رهبرم ، که  مقلد ایشان هستم ، لبیک گفتم و برخود واجب دانستم که به جبهه حق علیه باطل بروم و به وصایای شهیدان به خون خفته جامه عمل بپوشم و اسلحه یکی [ از] آن عزیزان را به دست بگیرم و در سنگر آن عاشقان الله ، [ به عنوان] پاسداری از میهن و اسلام و ناموس مشغول انجام وظیفه باشم و با عمل ثابت کنم که عاشق امام حسین هستم و این درس را از شهدا آموختم ، تا حتی دوبار از ناحیه بدن مجروح شدم ، ولی جبهه را ترک نکردم و دانستم که مرگ از جانب خداست.همچون مولایم علی بارها، چندبار، از خداوند درخواست می کردم که مرگ را شهادت در راهش قرار دهد . در این حال ، با اعتقاد و ایمان و آگاهی و آزادی کامل راه حق خط امام را انتخاب کردم و به این مأموریت می روم تا از اسلام و انقلاب و ناموس و میهن دفاع کنم . اگر خریدار خون شهدا- الله- خریدار خون بی ارزشم شد و شربت شهادت و سعادت اخروی را نصیبم فرمود و به آرزویم رسیدم، شما ای مادر و همسرم و فرزندان عزیزم، ای برادر و ای خواهر و خویشاوندانم ، اگر لیاقت شهادت و افتخار آن را نصیبم فرمود خداوند ، به جای گریه ، بر من افتخار کنید . زیرا سعادتی بس عظیم نصیبتان شده و اجر بزرگی خواهید داشت . مبادا راهی را که این حقیر خدا، انتخاب نمودم و به هدف اصلی رسیدم، شک و تردیدی در وجود شما پیدا بشود و خدای ناکرده نسبت به انقلاب و رهبر عظیم آن، نور چشم امت شهیدپرور ، امام خمینی ، که دشمن حتی از نام مبارکش وحشت دارد ، ذره ای بدبین نشوید. بلکه هرچه قو ی تر و صابر باشید و همت کنید تا فرزندان مرا در این راه تشویق کنید که در راه خداوند قیام کنند و بجنگند و فدا شوند و فدا شوید . این یک وصیت شهید می باشد، مادرم و پدرم فرزندان خودتان را هم در راه حق [...] برایتان مشکل نباشد ، ولی چه می شود کرد اسلام در خطر ؟ است. آیا بنشینیم و شاهد تجاوز به ناموس و شرف خود باشیم« هیهات من الذله » چرا که ما پیروان امام حسین هستیم. پس از شهادتم لباس سیاه نپوشید و عزاداری نکنید و مخالفان را شاد نکنید و خرج زیاد برایم ندهید . باز هم تکرار می کنم مخصوصاً پسرانم موظف هستند بعد از شهادتم سنگرم را خالی نکنند و اسلحه را به دست بگیرند ، اگرچه هر سه آنان شهید شوند . این یک وظیفه شرعی است که به فروع دین عمل کنیم و عمل بکنید . اگر به وصیت من عمل نکنید ، پیرو شیطان خواهید بود . چند نکته را یادآور می شوم :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1 - اگرمفقود نشدم که مر ا پهلوی قبر نه نه بزرگ پدری دفن کنید . 2 - هر کدام از پسرانم استعداددرس خواندن را داشتند بروند در حوزه علمیه مشغول تحصیل شوند . دیگر اینکه فرزندانم و امام امت موظف هستند تا خون در رگ هایشان می باشد پیرو خط امام حسین باشند. 3 - بعد از شهادتم مزاحم بنیاد شهید نشوند . به خدا توکل کنید که بندگان را بهترین یار و یاور است . 4 - دخترانم با بی نماز ازدواج نکنند که این یک وظیفه شرعی می باشد. در بند ثروت نباشید و به قیافۀ شخص نگاه نکنید که غلام امام حسین یک جوان سیاه پوست بود . ببنید تقوایشان را5 - هرکس با مدرک ، پول [ از من ] طلبکار بود بدهید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مبلغی که در وصیت نامه های قبلی تذکر دادم ، 15 هزار تومان از مالم برای حمام بدهید و مبلغ هزار تومان بابت خواروبار و غیره از سال 63 بدهید و مبلغ پانصد تومان رد مظلمه و 500 تومان کفاره و دو ماه روزه و شش ماه نماز برعهده اینجانب می باشد، او را ادا نمایید و هرچه پول که طلبکارم همسرم می تواند چه [ از] بانک و غیره بگیرد و اشخاصی که به بندهبدهکار می باشند، یکی اخوی هایم و خواهران و دوم مشهدی یزدان افضلی خودشان می دانند چقدر بدهکار هستند . بدهکاری به صندوق قرض الحسنه انبار معدن ذوب آهن و دفترچه تعاونی شرکت ذوب آهن معدن هرچه طلبکارم ، نوشتند و مبلغ بدهکاری [...]به صندوق قرض الحسنه انبار معدن دست مشهدی داود و قاسم می باشد که قرار بود  ایشان بدهند. وصی بنده دخترم صغرا با کمک اخوی مشهدی صدرافضلی . بقیه در صفحه بعدی که نیم برگ دفترچه چهل برگ نوشته شد و بقیه هم در دفتر خصوصی میباشد.&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:400_ghanbarali-afzali-personeli.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/929&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:قنبر_علی_افضلی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان دامغان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84_%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید عبدالرسول افشارملایری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84_%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2021-07-10T09:29:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید عبدالرسول افشارملایری&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1339/09/28&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/01/15&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
سرباز شهید، عبدالرسول افشار ملایری، در تاریخ، 1339/09/30 شمع وجودش در خانواده اهل ایمان و شیعه جعفری فروزان یافت و به نور جمالش، خانه را روشن و چشمان والدینش را نور بخشید؛ از همان روزهای كودكی گویا برای فیض بزرگ شهادت، زاده شده بود، بازیش با خردسالان، نشانه وقار و ایثار و فداكاری بود و در چهره اش، آثار شجاعت و شهامت نمودار بود …&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفقای خود را به حق می خواند و به فرائض دینی و فرا گرفتن قرآن مجید دعوت می نمود و خود در این راه مقدس پیشگام بود؛ انگار زاده شده بود تا به مقام پر افتخار شهادت كامیاب شود، زیرا عشق سوزانی به سرور شهداء ابا عبدالله الحسین علیه السلام داشت و پیوسته در ایام عزا اشكش ریزان و سوزان و نالان بود…&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری این زمینه هاست كه انسانی را به آن مقامات عالیه مفتخر می گرداند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اجمالاً شهید عبد الرسول، كه به فرمان روح الله، و تاییدات الهی به پا خواسته بود، الفبای شهادت را در مكتب با شكوه دین مقدس اسلام و پرورش صحیح پدر و مادر، و آموختن راه و رسم خدمتگذاری و فداكاری به دین را بیاموخت و كلام روح بخش قرآن مجید، و سخنان دلنواز مولای متقیان امیرمومنان علی علیه السلام چنان اثری در روح و روانش به جای گذاشت كه هنوز پنج ساله بود كه به نماز می ایستاد و با خدای خود به راز و نیاز می نشست، آن گاه كه توان بیشتری گرفت و دوران جوانی را پشت سر گذارد، الهام دیگری از كلام خدا و دعوت روح بخش رهبر انقلاب، نائب امام زمان (عج)، روح الله دریافت كه فریاد می زند احكام خدا باید در كشور اسلامی اجرا شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این كلام با سرشت وجود عبدالرسول هماهنگ بود و چون عسل مصفا، جانش را نوازش می داد، از اینجا بود كه او پیوسته در صف اول راه پیمایان قرار می گرفت و شمار كوبنده مرگ بر شاه، و مشت های گره كرده، پیشاپیش امت حزب الله حركت می كرد و او نخستین فردی بود كه مورد ضرب و شتم دشمنان قرار می گرفت، آری آن است نشانه و راز رسیدن به فیض عظمای شهادت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید عبدالرسول، همه جا پیشاپیش انقلابیون بود، در مسجد، خیابان، كوچه، خانه و در دبیرستان هم به تبلیغ و ارشاد خفته گان می پرداخت؛ در پخش اعلامیه های امام، كه از راه دور (فرانسه) به دست او می رسید كوشا بود، هرگاه به اوگفته می شد این ها چیست؟ عرضه می داشت: این ها فرمان رهبر انقلاب، روح الله خمینی كبیر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب هایی كه قرار بود ندای تكبیر (الله اكبر) سر داده شود، پیش از همه بر بام می رفت و با ندای تكبیر (الله اكبر، خمینی رهبر) خفته گان، را از خواب غفلت بیدار، و متوجه انقلاب می كرد، پس از اخذ دیپلم، برای پرواز در محیطی بازتر و تحصیل دانش، راهی كشور فرانسه شد ولی خیلی زود دریافت كه آنجا نیز چون قفسی است از این رو بازگشت تا در كنار سایر برادران خود در خدمت انقلاب باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمد تا آمادگی خود را برای رزم با خصم كافر، اعلام كند، بعد از مدتی وقت را غنیمت شمرده و به پیروی از رهنمود رهبر انقلاب به خدمت سربازی، برای فرا گرفتن فنون نظامی شتافت و خدمت سربازی را چون سایر عبادات، بلكه مهمتر می شمارد، چه باور داشت كه در پرتو نیروی توانای دفاعیه است كه پرچم اسلام در بلاد اسلام به احتزاز در می آید و چشم طمع كار دشمن كور می گردد و حریم قرآن و عترت طاهره علیهم السلام پایدار و استوار می ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این كه او تنها فرزند ذكور خانواده بود، به سربازی و جان نثاری در راه مقدس دین افتخار می كرد، آموزش سربازی را در پادگان عجب شیر فراگرفت و چون شیری ژیان به جبهه های حق رهسپار شد، سیزده ماه خدمت مقدس سربازی را گذراند كه در نبردی سهمگین با كفار (صدامیان) به لقاء حق سبحانه شتافت و دعوت او را لبیك گفت؛ خون پاكش با سایر جانبازان در آمیخت و از كربلای ایران تا كربلای حسین (ع) راه یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهادتش در تاریخ، 1360/01/15 در هنگامه ای كه سربازان دلاور اسلام در كنار كرخه به پا كرده بودند اتفاق افتاد؛ لباس شهادت پوشید و تن به گلوله دشمن داد تا كه گلوله خصم به فرزندان عزیز اسلام ننشیند؛ هنوز ریگ های داغ و سوزان خوزستان، نام عبدالرسول و هزاران شهید مانند او را به خاطر دارد و با زبان بی زبانی آواز بر می دارد كه خاك مقدس اسلام برای مسلمانان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از احوالات او چه بگویم؟ شهید عبدالرسول جوانی، متین، موقر، فداكار و پاسدار اسلام و مقاوم و پایدار، در راه مقدس نهضت پر افتخار جمهوری اسلام جان فدا كرد تا اسلام و قرآن شكوفا شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامه های با اخلاص و پر محبت و نشاط او بهترین گواه است كه از خود به جای گذارده و نشانه روح و روان سالمی است كه برخوردار بوده، درود ما به روح و روانش باد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خون گرم عاشقان بارید این خاك و آب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از داغ گلگون لاله ها شرمنده گردید آفتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دارد صفای باغ ها هر صفحه ای از این كتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنگر چه روح افزا بود گل های سرخ انقلاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خصایص و روش های اخلاقی او این بود كه در برخوردهایش با دوست و دشمن آثار شفقت، مهر، صداقت و خیرخواهی دیده می شد و هیچ گاه از راهنمایی و نصیحت، تا جایی كه امكان داشت دریغ نمی ورزید، و تا آخرین لحظات حیات، وفادار انقلاب و عاشق رهبر انقلاب بود، در مقابل دشمنان اسلام سرسخت، مقاوم، شجاع و دلیر بود و چنان عشق شهادت، روح و روانش را فروزان كرده بود كه آثارش در چهره اش نمایان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام در میعادگاه الهی (كرخه) برای آزاد ساختن پل كرخه، از وجود خبیث پلید صدامیان كافر، شربت شهادت نوشید و با خون خود درخت تنومند اسلام را آبیاری نمود، در لحظات آخر كه خون در اثر گلوله دشمن بر شكمش خورده شده بود، نیروهای امدادی برای نجاتش او را خواستند بر دارند گفت: برادرم، از من مهم تر هم هست او را دریابید و چون بازگشتند دیدند به عالم عقبی شتافته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدن نازنینش پس از ده روز به زادگاهش (تهران) انتقال یافت و در میان انبوه جمعیت ملت، تشییع، و در بهشت زهرا (س) به خاك سپرده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
*وصیت نامه اول&lt;br /&gt;
نصر من الله و فتح قریب، یارى و نصرت خدا، و پیروزى نهایى نزدیك است.&lt;br /&gt;
به نام خداوند مهربان و در هم كوبنده جباران ...&lt;br /&gt;
با سلام بر حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه الشریف و ناجى بزرگ عالم بشریت، و با سلام به نایب بر حق او، روح الله الموسوى الخمینى كبیر، و با سلام و درود فراوان به تمامى رزمندگان و شهیدان گلگون كفن اسلام، و دلاوران جان بر كف ایران، و با سلام بر امت به پا خاسته ی شهید پرور ایران، كه سهمى به سزا در قیام و نهضت با شكوه اسلامى دارید، بلكه خود عامل آن، و سازنده و شكوفا كننده ی آن هستید و شمایید كه همه روزه در میدان مبارزه به شهادت می رسید و شمایید كه پشت جبهه را تقویت می نمایید و با اجتماع خود، و صرف نیروهاى خود، دشمنان اسلام را به خشم می آورید و توطئه‌هایشان را خنثى می كنید.&lt;br /&gt;
امروز كه تاریخ، 1360/01/13 (روز پنجشنبه) است، در این ساعت، یعنى ساعت پنج بعد از ظهر، در سنگر دیده‌بانى به پاسدارى مشغولم و به قرارى كه گفته شده، قرار است امشب حمله را آغاز نماییم و كانالى را كه در دست دشمن كافر منش بعثى است بگیریم، به ما دستور داده شده كه چون شما واحد ادوات هستید، در عقب بمانید و از رزمندگان پیش گام پشتیبانى كنید، ولى من تصمیم گرفته‌ام با اجازه فرمانده، داوطلب به خط مقدم حمله، روم چون امروز حالى دیگرى پیدا كرده‌ام و عشق شهادت در من به اوج خود رسیده و بى قرارى و بى صبرى زمامم ربوده و می خواهم انتقام خون شهداء و جانبازان بى شمار راه حق را، مخصوصاً خون شهید ساجدى را از بعثیان بگیرم.&lt;br /&gt;
پس هرگاه در این راه مقدس به فیض شهادت مفتخر شدم، از دوستان و هم قطارانم تقاضا دارم راه مرا مستدام دارند و تا تحقق حكومت اسلامى به مبارزه با كفار ملال و خستگى به خود راه ندهند، از خداوند سبحان خواهانم ما را به آرزوى خود، كه لقاء خودش «شهادت» گرامى دارد و پدر و مادر و خواهرانم را در این راه صابر و شكیبا بفرماید.&lt;br /&gt;
والسلام علیكم و رحمه الله و بركاته&lt;br /&gt;
به امید دیدار&lt;br /&gt;
قربانت، مادر گرامى و پدر مهربان، عبدالرسول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*وصیت نامه دوم&lt;br /&gt;
با سلام به ناجی بزرگ بشریت حضرت مهدی (ع)، و نایب به حق و حاضر او حضرت  امام خمینی کبیر، و با سلام و درود فراوان به شهیدان گلگون کفن میهن اسلامی عزیزمان، به ویژه شهدای خوزستان.&lt;br /&gt;
و سلام بر شما پدر و مادر بسیار عزیز و ارجمندم و خواهران گرامیم، امیدوارم که در ظل توجهات ایزد یکتا و فرامین نایب امام زمان (عج)، خمینی کبیر حالتان خوب بوده و به وظایف شرعی خویش تا حد امکان عمل کنید از جمله آگاه کردن خود و شاهد و ناظر حق و باطل جامعه تان، چرا که به گفته معلم شهید علی شریعتی:&lt;br /&gt;
اگر شاهد و ناظر حق و باطل جامعه ای نباشی چه به نماز ایستاده باشی و چه به شراب نشسته باشی هر دو یکی است، اگر از حال و احوال من بخواهید به حمدالله نعمت سلامتی موجود، و جای هیچ گونه نگرانی نیست. این که می گویم نگران، فقط از جهت شماست و الّا من در این جا لحظه ها برایم خاطره است و امیدوارم که هر چه زودتر به سعادت برسم. صحبت از سعادت شد و بد نیست که کمی در این مورد صحبت کنیم، همه این را خوب می دانیم که کلاً هر انسان، ذاتاً به دنبال سعادت است حتی آن کسی که دست به خودکشی می زند نیز دنبال سعادت است و سعادت را در مرگ می بیند.&lt;br /&gt;
البته این در صورتی است که پوچی مطرح شود و پوچی وقتی مطرح می شود که این نیرو و این استعداد عظیم شأن بلا استفاده قرار گیرد و زمینه ای برای به جریان انداختن نداشته باشد، خوب از این جا یک نتیجه می گیریم که عقاید مختلف است و هر کس سعادت را در یک چیز، می بیند و این اختلاف عقیده از اختلاف در تفکر سرچشمه می گیرد، مثلاً غالب پدرها و مادرها، سعادت فرزندانشان را در این می بینند که فرزندشان بزرگ شود و درس بخواند و اگر دختر باشد هر چه زودتر با یک مرد پولدار، خوش هیکل، خوش تیپ و خوش قیافه ازدواج كند و ضمناً مهر دخترشان هر چه زیادتر باشد بهتر، و فقط فکر و ذکر و بحثشان بر سر چانه زدن بر روی کم و زیادی مهریه است و دیگر هیچ، انگار که بقالی باز کرده اند و می خواهند یام یام بفروشند و اگر هم پسر باشد دوست دارند که به دانشگاه برود، دکتر یا مهندسی از آب در آید تا این ها به قول خودشان، در میان فامیل سربلند باشند و پز بدهند، این را ملاک افتخار بگیرند و بعد هم زنی بگیرد و به قول خودشان یک عروسی حسابی، و بچه دار شود؛ خوب این دیدی است بسیار سطحی و دید غالب پدرها و مادرهاست و این دید از آنجا ناشی می شود که هنوز انسان، و در نتیجه استعدادها و نیازهای عظیم او شناخته شده اند و در یک هست مجهول زندگی می کنند که بهتر است اسمش را زندگی نگذاریم چرا که در این زمینه انسان مجهول، و هست مجهول و نقش انسان در هست نیز مجهول است و از همه مهم تر نقش گرداننده این نظام و این هستی مجهول است.&lt;br /&gt;
در اول نامه صحبت از آگاهی کردم و این که واجب شرعی است بر هر کس که خودش را آگاه کند چرا که مسئول است چون از او سوال نمی شود که چرا توان آگاه شدن را نداشته ای بلکه سوال می شود هلا تعلمت؟ چرا آگاه نشده ای؟ از او سوال می شود چرا بازده نعمت ها را که به تو دادیم پس ندادی؟ که لتسئلن یومئذ عن النعیم (سوره تکاثر)؛ نعمتها مسئولیت دارند.&lt;br /&gt;
از همه مهم تر، ما در دنیای رابطه ها زندگی می کنیم و برای این که در این جا در جا نزنیم و بی گدار به آب نزنیم، باید به ضابطه ها و قانون های حاکم بر طبیعت آگاه باشیم تا در مسیر باد، خانه نساخته و به موج تکیه نزنیم و دلمان را به این چیزهای کم ارزش که در بالا گفتم خوش نکنیم، کمی عمیق تر فکر کنیم، ولی متاسفانه شما پدر و مادر بسیار بسیار عزیزم، از آن دسته ای كه نام بردم هستید، البته من زیاد به شما خرده نمی گیرم که چرا چنین نظری دارید، چون سال هاست که این طور بوده اید و دیده اید و تجربه کرده اید و از جهتی به شما خرده می گیرم که شما چرا نمی خواهید عوض شوید؟ چرا شما با این که مقایسه می کنید (منظورم با دیگران است) و فاصله ها را احساس می کنید و تضادها را می بینید حرکت نمی کنید؟&lt;br /&gt;
مثلاً در این جا من دوستانی دارم که وقتی از والدینشان صحبت می کنند می گویند که والدین من برایم همیشه آرزوی شهادت می کنند و این همان طوری که گفتم از دیدی سرچشمه می گیرد که آنها دارند، من منظورم توهین به شما نیست، من خوب و خیلی خوب می دانم که شما خوبی و سعادت من را می خواهید و مطمئن هستم که اگر از فلسفه شهادت خبر داشتید شما هم حتماً برای من آرزوی شهادت می کردید و این جز از راه مطالعه امکان پذیر نیست، البته زیاد کردن دانش ها بلکه زیاد کردن بینش ها، چرا که امثال ابوذر و بلال حبشی، حتی سواد خواندن و نوشتن را هم نداشته و با درک فاصله بین آنچه که هستند و آنچه که باید باشند به چنان بینشی رسیده بودند که حکومت نسبتاً عادلانه از ابوبکر را طاغوت، و غصب می دانستند.&lt;br /&gt;
مثلاً  بهمن زمان، خودمان مطالعه و دانش دارد اما متاسفانه از خط امام و در نتیجه از خط اسلام خارج شده است و این به دلیل نداشتن تقوا و ظرفیت است، شما ممکن است بگویید این حرف ها که می زنی ما خیلی بهتر از تو می دانیم، ولی علاقه چیزی است که این وسط اشکال ایجاد کرده است.&lt;br /&gt;
ولی بگذارید چیزی را به شما بگویم، شما اگر ادعای مسلمان دارید باید بدانید که مکتبی را انتخاب کرده اید و در راهی که پا گذاشته اید اگر در راه باشید ابوذرید و رستگار، و اگر از راه خارج شوید هلاک می گردید؛ باید بدانید که راه دیگری هم ندارید چرا که تنها و تنها قوانین اسلام است که می تواند راهگشا باشد و به هر جای دیگر رو بیاورید نابودی صد درصد است؛ وقتی اسلام را قبول کردید باید با همه ابعادش قبولش کنید، وقتی با همه ابعادش قبولش کردید آن وقت است که تولدی تازه کرده اید. هنگامی که تو از خودت متولد شدی با این تولد تازه و با این ولادت میمون تو دو تا می شوی، تو صاحب دومی می شوی.&lt;br /&gt;
جهاد با نفس، یعنی همین دو تا شدن انسان، مبارزه، جهاد، دو طرف می خواهد، تو که هنوز متولد نشده ای بیش از یکی نیستی و این است که مبارزه معنا ندارد و این هر دو، من آموزش های دارند از یک طرف شیطان است که وسوسه می کند، دنیا را جلوه می دهد، غریزه ها و علاقه ها را تحریک می کند و از طرف دیگر رسول است که عشق بزرگتر و علاقه بزرگتر را نشان می دهد، مگر این یک قانون قطعی نیست که همیشه خوب فدای خوب تر و مهم فدای مهم تر، خوب اگر این رابطه را قلباً درک کنیم و این قانون را قلباً قبول داشته باشیم دیگر مسئله خیلی ساده است مثال برایتان می زنم.&lt;br /&gt;
حضرت ابراهیم (ع) را حتماً می شناسید، او چندین سال بود که دوست داشت فرزندی داشته باشد تا بالاخره پس از چند سال خداوند بزرگ به او پسری به نام اسماعیل عطا کردی ابراهیم، از خدای خود شب و روز تشکر می کرد و کم کم به فرزنش دلبند شد ولی همنی که علاقه اش به اوج رسید دستور آمد که ای ابراهیم، اسماعیل را در راه خدا قربانی کن، ابراهیم بدون هیچ گونه تردیدی دست به این اقدام زد، اسماعیل را از قضیه آگاه کرد و با کاردی تیز به خارج از شهر برد، وقتی که به قربانگاه رسیدند اسماعیل را همچون گوسفندی گذاشت و کارد را بر روی گلویش فشرد ناگهان مشاهده که کرد که کارد نمی برد، چند بار امتحان کرد و بعد کارد را با عصبانیت به زمین زد، از جانب پروردگار وحی رسید که ای ابراهیم، تو امتحانت را دادی چرا که حتی اعمال مقدمه هستند و اگر که مقدمه را بیاورد و به آزادی نرسد کاری نکرده، اگر ابراهیم می کشت و اسیر این کشتن می ماند کاری نکرده بود.&lt;br /&gt;
اما خدای ابراهیم نمی خواهد که اسماعیل کشته شوند او می خواهد که ابراهیم ها آزاد شوند و رشد کنند و به قرب و رضوان دست یابند، ابراهیم کارش را تمام کرده بود و به آزادی رسیده بود و جز این کاری نیست. و این فقط و فقط از آنجا شروع می شود که عشق بزرگتر که همان عشق به الله باشد در دل جای گیرد و مهمتر عشق رسیدن به اوست در نتیجه وقتی که ضرورت رفتن را احساس کردی و فهمیدی که ماندن کندیدن است آن وقت دنیا می شود، راه و پاها آماده می گردد با رنج و فشار و درد، در آن سو سخت می تازیم تا مقصدی بی مرز، چرا که مرگ پایان نیست، آغاز دویدن شماست و در این راه باید هر چه بیشتر سبک تر بشوی تا آنجا که خواب و خوراک و حتی خون رگ هایت را باید بریزی که در این راه این گونه راحت تر می روند و این جاست که بینوایان برای تو غنیمت هستند و شهادت فوز، و مرگ تولدی دیگر و حیاتی بزرگتر، تو اکنون با خودت همراه هستی، بر خودت نظارت داری، محرکهایت را کنترل می کنی، به علاقه ها کاری نداری، برایت مهم نیست که به کارت علاقه داشته باشی، تو مهمترین کار را انتخاب می کنی هرچند که مورد علاقه تو نباشد.&lt;br /&gt;
راستی کسانی که شوق شهادت داشتند و عشق به مرگ، همین ها بودند که فریادها را شنیدند و می دیدند که اگر خود به دست نیاورند به زیر آوار می روند و یا روی آب می مانند و این اوست که قلعه توحید و ولایت را برپا نموده و رسولان را به دعوت وا داشته و خودش با درد و رنج و گرفتاری های دنیا ما را آواز داده که رو به او بیاوریم و با او باشیم.&lt;br /&gt;
این اوست که صدا زده و در انتظار است تا لبیک بگوییم، آخر پدرجان خودت بگو من می توانم او را که این چنین در انتظار است منتظر بگذارم و به آغوش گرم خانواده و این دنیا برگردم؛ این جاست که شما معنی پیدا می کنید و اما بلاها و ضربه ها، هنگامی که می خواهی در کشاکش مبارزه و جهاد از وابستگی ها و علاقه ها آزاد شوی.&lt;br /&gt;
امتحان و بلاء و فتنه همان طور که از اسمشان پیداست، محبت پذیرفتن و گرفتاری دیدن و در کوره نشستن است، چرا که در این کوره هاست افراد خاص خدا پخته می شوند و از خامی در می آیند و راه می افتند. این بلاء در یک مرحله با ترس، تدریس، فقر، ترس آبرو، ترس ذلت است با این ترس ها زیر و رو می شود. با گرسنگی ها و هجران ها، انسان فشار می بیند و در یک مرحله با از دست دادن ثروت ها و آدم های محبوب (مانند فرزندشان) به کوره می نشیند و بالاتر از همه او (الله)، میوه ها و نتیجه های کارش را بر باد می دهد. یک عمر کو شنیده است، محرابی و مریدی و کلاسی راه انداخته است (همچون امام بزرگوارمان امام خمینی عزیز)، درختی را همچون مصطفی و مظهری از آب و گل بیرون کشیده است و به بار رسانیده است و میوه هایش آن چنان شاداب چشمک می زنند و آن چنان قند در دلت آب می کنند که دلت نمی آید حتی دست به آنها بزنی این میوه ها را می گیرد و این گونه از ثمرات و نتیجه های کارت محرومت می کند و این امتحان سختی است. این بلاء زندگی است و خیلی خوب دیدیم که چگونه امام بر حقمان، خمینی بت شکن، این امتحان را خوب پس داد و از آن سربلند بیرون آمد و توانست قیامی به این بزرگی به راه بیاندازد.&lt;br /&gt;
هزار خروار ادعا را نمی توان با بحث و گفتگو و تو بمیری و من بمیرم درمان کرد، آنها که ادعای توحید و معارف اسلامی دارند نمی توان از توحید و شرک برایشان گفت، که آنها بهتر می دانند و می گویند. این جا باید زیر فشار بروند و صدمه ببینند، فرزند دلبندشان، و محبوب و نور چشمشان را زیر تازیانه ببینند و ظرفیت خود را بشناسند (همچون طالقانی) و عمق و حجم فاجعه را احساس کنند.&lt;br /&gt;
این خداست که می پرسد: آیا خیال می کنید که با ادعای ایمان رهایتان می کنند، در حالی که به کوره نرفته اید و حرارت ندیده اید که خالص شوید و ناخالصی ها را از دست بدهید.&lt;br /&gt;
و آن گاه از یک سنت حکایت می کند و لقد فتنا الذین من قبلهم، همه را به این فتنه و به این محک دچار کردیم، چرا تا این که خدا علامت بگذارد و شانه بگذارد، آنهایی را که صادق بوده اند و آنهایی که را که دروغگو هستند: فلیعلمن الله الذین صدقوا ولیعلمن الکاذبین؛ و پس از چند آیه تاکید می کند آنچه که نفاق و ایمان، که صدق و ادعا را مشخص می کند همین فتنه، همین کوره همین بلاء است و امتحان است.&lt;br /&gt;
و البته باید یک نکته را بازگو کنم و آن این که من مثال هایی را که زدم بسیار بسیار در سطح بالا بود منظورم از نظر تقوا و اشخاص است، چون نه شما امام خمینی هستید و نه من مصطفی، حداقل می توانید به این شعارمان که پیرو خط رهبر هستیم تا اندازه توانایی مان جامه عمل بپوشانیم و از پس این امتحان های کوچک درآییم، پس پدرجان، اگر من سعادت داشته باشم که شهادت نصیبم شود، باید بدانید که این بهترین بلاء و موفقیت است و شما هم از بندگان خاص هستید که مورد امتحان قرار گرفته اید، همین طور مادر عزیزم، امیدوارم که موفق باشید و قدر این بلاها را بدانید و همیشه شکرگزار باشید.&lt;br /&gt;
در خاتمه به تمامی خواهرانم سلام فراوان برسان و یک یک آنان را از سوسن گرفته تا مسی بسیار بسیار عزیزم، ببوس و از دور به تمامی شما این عید خون را تبریک و تسلیت عرض می نمایم. ضمناً نامه را به یکی از درجه دارانمان می دهم که در تهران پست کند.&lt;br /&gt;
والسلام و علی من التبع هدی&lt;br /&gt;
قربانتان عبدالرسول 1359/12/26.&amp;lt;ref&amp;gt;سایت شهدای ارتش&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:عبدالرسول_افشار_ملایری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان ملایر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید عباس بابایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2021-07-10T09:25:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
*زندگینامه اول&lt;br /&gt;
[[عباس بابایی]] در [[14 آذرماه سال 1329]] در شهر قزوین دیده به جهان گشود و تحصیلات خود را تا پایان دبیرستان در همان شهر گذراند. پس از اخذ دیپلم درحالی‌که در رشته پزشکی پذیرفته شده بود اما به دلیل علاقه بسیاری که به پرواز داشت در رشته خلبانی ادامه تحصیل داد.&lt;br /&gt;
تحصیلات خود را در این رشته در ایالات‌متحده آمریکا گذراند و پس از اخذ مدرک کارشناسی ارشد به ایران بازگشت. خلوص و سادگی بارزترین ویژگی شخصیتی او بود.با رسیدن به درجه [[سرهنگ دومی]] فرمانده پایگاه هوایی اصفهان شد و پس از آن به دلیل لیاقت و توانایی بسیار با اخذ درجه سرهنگی به سمت معاونت عملیات فرماندهی نیروی هوایی منصوب گردید و پس از عمری تلاش مداوم و ثبت خاطراتی شیرین و افتخار آفرین عقاب تیز پرواز جمهوری اسلامی در روز [[جمعه پانزدهم مرداد سال 1366]] مصادف با عید قربان بار سفر بست و به علت اصابت گلوله به پیکرش در حین انجام عملیات برون مرزی در سن 37 سالگی پر کشید و در دل تاریخ ایران جاودانه شد. پیکر پاکش را در [[گلزار شهدای قزوین]] به خاک سپردند. از او 3 فرزند به یادگار ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-24 23-34-49.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوجواني شهيد عباس بابايي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يک روز با عباس سوار موتور سيکلت بوديم. تا مقصد، چند کيلومتري مانده بود. يک دفعه عباس گفت:«دايي نگه‌دار !»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متوجه پيرمردي شدم که با پاي پياده تو مسير مي‌رفت. عباس پياده شد، از پيرمرد خواست که پشت سر من سوار موتور شود. بعد از سوار شدن پيرمرد، به من گفت: دايي جان، شما ايشان را برسون؛ من خودم پياده بقيه راه رو ميام. پيرمرد را گذاشتم جايي که مي‌خواست بره. هنوز چند متري دور نشده بودم که ديدم عباس دوان دوان رسيد؛ نگو براي آن‌که من به زحمت نيفتم، همه‌ي مسير را دويده بود .&amp;lt;ref&amp;gt; کتاب علمدار آسمان، صفحه:27&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران ‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*زندگینامه دوم&lt;br /&gt;
تولد&lt;br /&gt;
عباس سال ۱۳۲۹ در قزوين ديده به جهان گشود . دوره ابتدايي را در دبستان دهخدا و دوره متوسطه را در دبيرستان نظام وفاي اين شهر طي کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ورودبه دانشکده خلبانی&lt;br /&gt;
سال ۱۳۴۸ به دانشكده خلباني نيروي هوايي راه يافت و پس از گذرانيدن دوره آموزش مقدماتي خلباني براي تكميل دوره آموزشي به كشور آمريكا اعزام گرديد .وي با پشتوانه مذهبي قوي و ايمان نيرومندي كه داشت،در مدت اقامت در امريكا هرگز جذب مظاهر پرفساد غرب نگرديد و با موفقيت دوره آموزش خلباني هواپيماي شكاري را به اتمام رسانيد و پس از مراجعت به وطن در سال ۱۳۵۱ با درجه ستواندومي در پايگاه هوايي دزفول به خدمت مشغول شد .با ورود هواپيماهاي پيشرفته اف ـ ۱۴ به نيروي هوايي ایران،عباس جزء خلبانان تيزهوش و ماهر در پرواز با هواپيماي اف ـ ۱۴ انتخاب و به پايگاه هوايي اصفهان منتقل شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مبارزات انقلاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اوج گيري مبارزات مردم قهرمان كشورمان عليه نظام ستمشاهي ، شهيد بابايي به عنوان يكي از خلبانان انقلابي نيروي هوايي،در جمع کارکنان متعهد ارتش به مبارزه عليه نظام شاهنشاهي پرداخت . با دارا بودن تعهد،ايمان و تخصص و مديريت اسلامي،چنان درخشيد كه شايستگي فرماندهي وي بر پايگاه هوايي اصفهان در تاريخ ۷/۵/۱۳۶۰ و ارتقا درجه او از درجه سرواني به درجه سرهنگ دومي،مبين اين امر مي باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمانده عملیات نیروی هوایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با كفايت،لياقت و تعهد بي پاياني كه در زمان تصدي فرماندهي پايگاه هوايي اصفهان از خود نشان داد در مورخه ۹/۹/۶۲ با ارتقا به درجه سرهنگ تمامي به سمت فرمانده عمليات نيروي هوايي منصوب و به ستاد فرماندهي در تهران منتقل گرديد .او با روحيه شهادت طلبي به همراه شجاعت و ايثاري كه در طول سالهاي بعد،در جبهه هاي نور و شرف به نمايش گذاشت،صفحات نوين و زريني بر تاريخ انقلاب دفاع مقدس و نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران افزود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳۰۰۰ ساعت پروازجنگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عباس با بيش از ۳۰۰۰ ساعت پرواز با انواع هواپيماهاي جنگنده،قسمت اعظم عمرش را در طول اين سالها در پروازهاي عملياتي و يا قرارگاهها و جبهه هاي جنگ در غرب و جنوب كشور سپري کرد . او به همين خاطر او چهره آشناي ( بسيجيان ) و يار وفادار فرماندهان قرارگاههاي عملياتي بود .تنها از سال ۱۳۶۴ تا هنگام شهادت ، بيش از شصت ( ۶۰ ) مأموريت جنگي را با موفقيت كامل به انجام رساند .شهيد بابايي به علت لياقت و رشادتهايي كه در دفاع از آرمانهاي نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران و سركوب و دفع تجاوزات دشمنان انقلاب اسلامي متجلي ساخت . عباس در ۸ اردیبهشت ۱۳۶۶ به درجه سرتيپي مفتخر شد،گرچه همكاران و اطرافيان او را كمتر با اين درجه مشاهده نمودند !&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهادت&lt;br /&gt;
چندروز قبل از شهادت در پاسخ پافشاری‌های بیش از حد همسر و دوستانش برای عزیمت به مراسم حج گفته بود :« تا عید قربان خودم را به شما می‌رسانم .»و او سرانجام در روز عید قربان،به آروزی بزرگ خود که مقام شهادت بود نائل شد و نام پرآوازه‌اش در تاریخ پرا فتخار ایران جاودانه ماند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت‌نامه==&lt;br /&gt;
بسم‌الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
انا لله و انا الیه راجعون&lt;br /&gt;
خدایا خدایا تو را به جان مهدی (عج) تا انقلاب مهدی (عج) خمینی را نگهدار.&lt;br /&gt;
به خدا قسم من از شهدا و خانواده‌های شهدا خجالت می‌کشم تا وصیت‌نامه بنویسم. حال، سخنانم را برای خدا در چند جمله ان شاء الله خلاصه می‌کنم:&lt;br /&gt;
خدایا! مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده.&lt;br /&gt;
خدایا! همسر و فرزندانم را به تو می‌سپارم.&lt;br /&gt;
خدایا! من در این دنیا چیزی ندارم و هر چه هست از آن توست.&lt;br /&gt;
پدر و مادر عزیزم ما خیلی به این انقلاب بدهکاریم.&lt;br /&gt;
22/4/1361 بیست و یکم ماه رمضان - عباس بابایی&amp;lt;ref&amp;gt;[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=22 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نامه شهید&lt;br /&gt;
(بسم الله الرحمن الرحیم) همسرم! راه خدا را انتخاب کن که جز این، راه دیگری برای خوشبختی وجود ندارد. ...ملیحه جان همان طوری که می‌دانی احترام مادر واجب است. اگر انسان کوچک‌ترین ناراحتی داشته باشد اولین کسی که سخت ناراحت می‌شود مادر است که همیشه به فکر فرزند یعنی جگرگوشه‌اش می‌باشد...&lt;br /&gt;
... ملیحه جان اگر مثلانیم ساعتی فکر کردی راجع به موضوعی هرگز به تنهایی فکر نکن حتماً از قرآن مجید و سخنان پیامبران-امامان استفاده کن و کمک بگیر- نترس هرچه می‌خواهی بگو. البته درباره هر چیز اول فکر کن. هرچه که بخواهی در قرآن مجید هست مبادا ناراحت باشی همه چیز درست می شه ولی من می‌خواهم که همیشه خوب فکر کنی. مثلاً وقتی یک نفر به تو حرفی می‌زند زود ناراحت نشو درباره‌اش فکر کن ببین آیا واقعاً این حرف درسته یا نه. البته به وسیله ایمانی که به خدا داری. ملیحه جان به خدا قسم مسلمان بودن تنها فقط به نماز و روزه نیست البته انسان باید نماز بخواند و روزه هم بگیرد. اما برگردیم سر حرف اول اگر دوستت تو را ناراحت کرد بعد پشیمان شد و به تو سلام کرد و از تو کمک خواست حتماً به او کمک کن. تا می‌توانی به دوستانت کمک کن و به هر کسی که می‌شناسی و یا نمی‌شناسی خوبی کن. نگذار کسی از تو ناراحت بشود و برنجد. هرکسی که به تو بدی می‌کند حتماً از او کناره بگیر و اگر روزی از کار خود پشیمان شد از او ناراحت نشو. هرگز به خاطر مال دنیا از کسی ناراحت نشو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملیحه جان در این دنیا فقط پاکی، صداقت، ایمان، محبت به مردم، جان دادن در راه وطن، عبادت باقی می‌ماند. تا می‌توانی به مردم کمک کن. حجاب، حجاب را خیلی زیاد رعایت کن. اگر شده نان خشک بخور ولی دوستت، فامیلت را که چیزی ندارد، کسی که بیچاره است او را از بدبختی نجات بده. تا می‌توانی خیلی خیلی عمیق درباره چیزی فکر کن. همیشه سنگین باش. زود از کسی ناراحت نشو از او بپرس که مثلاً چرا این کار را کردی و بعد درباره آن فکر کن و تصمیم بگیر...&lt;br /&gt;
... ملیحه به خدا قسم به فکر تو هستم ولی می‌گویم شاید من مُردم باید ملیحه‌ام خوشبخت باشد. هرگز اشتباه فکر نکند. همیشه فقط راه خدا را انتخاب بکند. چون جز این راه، راه دیگری برای خوشبختی وجود ندارد.&lt;br /&gt;
ملیحه باید مجدداً قول بدهی که همیشه باحجاب باشی. همیشه با ایمان باشی. همیشه به مردم کمک کنی. به همه محبت کنی. در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است و راه خداست...&lt;br /&gt;
... اگر می‌خواهی عباس همیشه خوشحال باشد باید به حرف‌هایم گوش کنی. ملیحه هرچقدر می تونی درس بخوان. درس بخوان. درس بخوان. خوب فکر کن. به مردم کمک کن. کمک کن خوب قضاوت کن. همیشه از خدا کمک بخواه. حتماً نماز بخوان. راه خدا را هرگز فراموش نکن...&lt;br /&gt;
...همیشه به خاطرت این کلمات بسیار شیرین و پرارزش را به خاطر بسپار «کسی که به پدر و مادرش احترام بگذارد، یعنی طوری با آن‌ها رفتار کند که رضایت آن‌ها را جلب نماید، همیشه پیش خداوند عزیز بوده و در زندگی خوشبخت خواهد بود... .&lt;br /&gt;
ملیحه مهربانم هر وقت نماز می خونی برام دعا کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
*خاطره ای از زبان مقام معظم رهبری&lt;br /&gt;
سال ۶۱ شهید بابایی را گذاشتیم فرمانده پایگاه هشتم شکاری اصفهان. درجه این جواب حزب‌اللهی سرگردی بود که او را به سرهنگ تمامی ارتقا دادیم. آن وقت آخرین درجه ما، سرهنگ تمامی بود. مرحوم بابایی سرش را می‌تراشید و ریش می‌گذاشت. بنا بود او این پایگاه را اداره کند. کار سختی بود. دل همه می‌لرزید دل خود من هم که اصرار داشتم، می‌لرزید، که آیا می‌تواند؟ اما توانست. وقتی بنی‌صدر فرمانده بود، کار مشکل‌تر بود.&lt;br /&gt;
افرادی بودند که دل صافی نداشتند و ناسازگاری و اذیت می‌کردند حرف می‌زدند، اما کار نمی‌کردند؛ اما او توانست همان‌ها را هم جذب کند. خودش پیش من آمد و نمونه‌ای از این قضایا را نقل کرد. خلبانی بود که رفت در بمباران مراکز بغداد شرکت کرد، بعد هم [[شهید]] شد. او جزو همان خلبان‌هایی بود که از اول با نظام ناسازگاری داشت. شهید عباس بابایی با او گرم گرفت و محبت کرد حتی یک شب او را با خود به مراسم دعای کمیل برده بود؛ با این که نسبت به خودش ارشد هم بود. شهید بابایی تازه سرهنگ شده بود اما او سرهنگ تمام چند ساله بود؛ سن و سابقه خدمتش هم بیشتر بود. در میان نظامی‌ها این چیزها مهم است. یک روز ارشدیت تأثیر دارد؛ اما او قلباً و روحاً تسلیم بابایی شده بود. شهید بابایی می‌گفت دیدم در دعای کمیل شانه‌هایش از گریه می‌لرزد و اشک می‌ریزد. &lt;br /&gt;
بعد رو کرد به من و گفت: عباس دعا کن من شهید بشوم! این را بابایی پس از شهادت آن خلبان به من گفت و گریه کرد. او الآن در اعلی علیین الهی است؛ اما بنده که سی سال قبل از او در میدان مبارزه بودم هنوز در این دنیای خاکی گیر کرده‌ام و مانده‌ام! ما نرفتیم؛ معلوم هم نیست دستمان برسد. تأثیر معنوی این گونه است خود عباس بابایی هم همین طور بود او هم یک انسان واقعاً مؤمن و پرهیزگار و صادق و صالح بود.&amp;lt;ref&amp;gt;(بیانات در دیدار مسئولان عقیدتی، سیاسی نیروی انتظامی ۲۳/۱۰/۸۳)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آرامش بعد نماز&lt;br /&gt;
یه روز که خسته از محل کار به خونه بر میگشتم دیدم بچه ها دعواشون شده و صداشون تا دم در میاد.&lt;br /&gt;
عباس که نمازش تموم شد، با عصبانیت گفتم:شما خونه ای و بچه ها آنقدر شلوغ می کنن؟&lt;br /&gt;
با مظلومیت خاصی معذرت خواهی کرد، بعد که آروم شدم.&lt;br /&gt;
فهمیدم بچه ها از نماز خوندن عباس سو استفاده کرده بودن و سرو صدا به راه انداخته بودن.&amp;lt;ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
راز و نیاز شهدا ص 68 &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ورزش شبانه&lt;br /&gt;
«دانشجو بابایی ساعت دو بعد از نیمه شب می دود  تا شیطان را از خودش دور کند! »این جمله یکی از داغ‌ترین خبر‌هایی بود که بولتن خبری پایگاه &amp;quot;ریس&amp;quot; آمریکا چاپ کرده بود.عباس گفت:  چند شب پیش، کلنل &amp;quot;باکستر&amp;quot; فرمانده پایگاه و همسرش که از یه مهمونی شبونه بر می‌گشتند، من رو در حال دویدن توی میدون چمن پایگاه دیدند و برای دویدن در اون موقع شب توضیح خواستند. منم گفتم: «خوابم نمی اومد؛ خواستم ورزش کنم تا خسته بشم.»&lt;br /&gt;
هر دو با تعجب نگاهم کردند. فهمیدم جوابم قانع کننده نبوده. ادامه دادم: «مسائلی که اطرافم می گذره باعث می‌شه شیطان با وسوسه هاش من رو به گناه بکشه. در دین ما سفارش شده این وقت ها بدویم یا دوش آب سرد بگیریم».حرفم که تموم شد، تا چند دقیقه بهم می‌خندیدند. طبیعی هم بود. با ذهنیتی که اون ها در مورد مسائل جنسی داشتند، نمی تونستند رفتار من رو درک کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;فلش کارت فرار از گناه، مرکز فرهنگی مطاف عشق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تلویزیون رنگی&lt;br /&gt;
شهید بابایی در منزل یک تلویزیون ۱۴ اینچ سیاه و سفید داشت. دکتر روحانی، جانشین فرمانده قرارگاه خاتم‌الانبیا (ص) از این موضوع آگاه بود. ایشان به منظور ارج نهادن به زحمات سرهنگ بابایی در زمانی که ایشان در خانه نبودند، یک دستگاه تلویزیون رنگی به منزلشان می‌فرستد. فرزندان بابایی با دیدن تلویزیون رنگی خوشحال می‌شوند، ولی همسر ایشان علی‌رغم اصرار بچه‌ها از باز کردن کارتن تلویزیون خودداری می‌کند. چند روز از این ماجرا می‌گذرد و شهید بابایی از مأموریت بازمی‌گردد. بچه‌ها با ورود پدر خبر خوش رسیدن تلویزیون رنگی را به او می‌دهند و ایشان ماجرا را از همسرش جویا می‌شود. &lt;br /&gt;
شهید بابایی از این که خانمش بدون اجازه او تلویزیون را قبول کرده ناراحت می‌شود. چون بچه‌ها منتظر بودند تا پدر از راه برسد و اجازه باز کردن کارتن تلویزیون رنگی را بدهد، شهید بابایی با شگرد خاصی، سر بچه‌ها را گرم می‌کند و در اوج بازی و خوشحالی، از آن‌ها می‌پرسد: بچه‌ها بابا را بیشتر دوست دارید یا تلویزیون رنگی را؟ بچه‌ها دسته‌جمعی می‌گویند: بابا را. سپس شهید بابایی به آن‌ها می‌گوید: فرزندانم! در این شرایط، خانواده‌هایی هستند که پدرانشان را از دست داده‌اند و تلویزیون هم ندارند. چون خداوند به شما نعمت پدر را داده، پس بهتر است این تلویزیون را به بچه‌هایی بدهیم که پدر ندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خاطرات خواهر شهید (خانم اقدس بابایی)&lt;br /&gt;
بعد از ظهر یکی از روزهای پاییزی، که تازه چند ماهی از شروع اولین سال تحصیلی ابتدایی عباس می‌گذشت، او را به محل کارم در بهداری شهرستان قزوین برده بودم. در اتاق کارم به عباس گفتم: پسرم پشت این میز بنشین و مشق‌هایت را بنویس. سپس جهت تحویل دارو به انبار رفتم و پس از دریافت و بسته‌بندی، آن‌ها را برای جدا کردن و نوشتن شماره به اتاق کارم آوردم. روی میز به دنبال مداد می‌گشتم. دیدم عباس با مداد من مشغول نوشتن مشق است. پرسیدم: عباس! مداد خودت کجاست؟ گفت: در خانه جا گذاشتم. به او گفتم: پسرم! این مداد از اموال اداری است و با آن باید فقط کارهای مربوط به اداره را انجام داد. اگر مشق‌هایت را با آن بنویسی، ممکن است در آخر سال رفوزه شوی. او چیزی نگفت. چند دقیقه بعد دیدم بی‌درنگ مشق خود را خط زد و مداد را به من برگرداند.&lt;br /&gt;
راوی: مرحوم حاج اسماعیل بابایی (پدر شهید)&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.shahid-babaei.com/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%b4%d9%8%db%8c%d8%af-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%d8%a7%d9%88%d9%84/ شهید بابایی]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از شهادت عباس، خانمی گریان و نالان به منزل ما آمد و از ماجرایی که ما تا آن روز از آن بی خبر بودیم پرده برداشت. این خانم که خود را «سیم یاری» معرفی می‌کرد، گفت: ـ «در سال ۱۳۴۱ من و شوهرم هر دو سرایدار مدرسه‌ای بودیم که عباس آخرین سال دوره ابتدایی را در آن مدرسه می‌گذراند. چند روزی بود که همسرم از بیماری کمردرد رنج می‌برد؛ همین خاطر آن گونه که باید، توانایی انجام کار در مدرسه را نداشت و من هم به تنهایی قادر به نظافت مدرسه و کارهای منزل نبودم. این مسئله باعث شده بود تا همسرم چند بار در حضور شاگردان مورد سرزنش مدیر قرار گیرد. با این حال هر بار به کم کاری خود اعتراف و در برابر پرخاش مدیر سکوت اختیار می‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما از این موضوع که نکند مدیر به خاطر ناتوانی همسرم سرایدار دیگری استخدام کند و ما را از تنها، اتاق شش متری، که تمام دارایی و اثاثیه‌هایمان در آن خلاصه می‌شد اخراج کند، سخت نگران بودیم؛ تا اینکه یک روز صبح، هنگام بیدار شدن از خواب، حیاط مدرسه و کلاس‌ها را نظافت شده و منبع‌ها را پر از آب دیدم. تعجب کردم، بی‌درنگ قضیه را از همسرم جویا شدم. او نیز اظهار بی‌اطلاعی کرد. باورم نمی‌شد. با خود گفتم، شاید همسرم از غفلت من استفاده کرده و صبح زود از خواب بیدار شده و پس از انجام نظافت خوابیده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا هم می‌خواهد من از کار او آگاه نشوم. از طرف دیگر مطمئن بودم که او با آن کمردرد توانایی انجام چنین کاری را ندارد. به هر حال تلاش کردم تا او را وادار به اعتراف کنم؛ اما واقعیت این بود که او نظافت را انجام نداده بود. شوهرم از من خواست تا موضوع را به دقت پی‌گیری کنم و خود نیز، با آنکه به شدت از کمردرد رنج می‌برد، تماشاگر اوضاع بود. آن روز هر چه بیشتر اندیشیدیم کمتر به نتیجه مثبت رسیدیم؛ به همین خاطر تا دیروقت مراقب اوضاع بودیم تا راز این مسئله را بیابیم.&lt;br /&gt;
اما آن روز صبح، چون تا پاسی از شب را بیدار مانده بودیم، خوابمان برد و پس از برخاستن از خواب دوباره مدرسه را نظافت شده یافتیم، مدرسه، نما و چهره دیگری به خود گرفته بود. همه چیز خوب و حساب شده بود؛ به همین خاطر مدیر از شوهرم ابراز رضایت می‌کرد. غافل از اینکه ما از همه چیز بی‌خبر بودیم. به هر حال بر آن شدیم که تا هر طور شده از ماجرا سر در آوریم و تمام طول روز در این فکر بودیم که فردا صبح چگونه به هنگام نظافت، آن شخص ناشناس را غافلگیر کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز بعد، وقتی که هوا گرگ و میش بود، درحالی‌که چشمانمان از انتظار و بی‌خوابی می‌سوخت، ناگهان با شگفتی دیدیم که یکی از شاگردان مدرسه از دیوار بالا آمد. به درون حیاط پرید و پس از برداشتن جاروب و خاک‌انداز مشغول نظافت حیاط شد. جلوتر رفتم. خیلی آشنا به نظر می‌رسید. لباس ساده و پاکیزه‌ای به تن داشت و خیلی با وقار می‌نمود. وقتی متوجه حضور من شد، خجالت کشید. سرش را به زیر انداخت و سلام کرد. سلامش را پاسخ دادم و اسمش را پرسیدم؛ گفت: عباس بابایی.&lt;br /&gt;
درحالی‌که بغض گلویم را بسته بود و گریه امانم نمی‌داد، ضمن تشکر از کاری که کرده بود، از او خواستم تا دیگر این کار را تکرار نکند؛ چون ممکن است پدر و مادرش از این کار آگاه شوند و از اینکه فرزندشان به جای درس خواندن به نظافت مدرسه می‌پردازد، او را سرزنش کنند. عباس درحالی‌که چشمان معصومش را به زمین دوخته بود، پاسخ داد: ـ من که به شما کمک می‌کنم، خدا هم در خواندن در سهایم به من کمک خواهد کرد. لبخندی حاکی از حجب و آرامش بر گونه‌هایش نشسته بود. چشمانش را به چشمان من دوخت و ادامه داد: اگر شما به پدر و مادرم نگویید، آن‌ها از کجا خواهند فهمید؟ ما دیگر حرفی برای گفتن نداشتیم و آن روز هم مثل روزهای دیگر گذشت.»&lt;br /&gt;
راوی: اقدس بابایی (خواهر شهید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*در حال عبور از خیابانِ منتهی به دبستان دهخدا بودم که زنگ مدرسه به صدا درآمد و عباس، که آن زمان در کلاس پنجم ابتدایی درس می‌خواند، همراه با دانش‌آموزان از مدرسه خارج شد. او با دیدن من به طرفم آمد. پس از احوال‌پرسی به سوی منزل به راه افتادیم. هنگام گذشتن از خیابان سعدی، گروهی از کارگران را دیدیم که در حال کندن کانال بودند. در میان کارگران پیرمردی بود. پیرمرد آن گونه که باید، توانایی انجام کار را نداشت و بعداً معلوم شد که به ناچار برای گذراندن زندگی خود و خانواده‌اش کارگری می‌کند. عباس با دیدن پیرمرد که به سختی کلنگ می‌زد و عرق از سر و رویش می‌چکید، لحظه‌ای ایستاد. سپس نزد پیرمرد رفت و گفت: پدر جان! باید چند متر بکنی؟ پیرمرد با ناتوانی گفت: سه متر به گودی یک متر.&lt;br /&gt;
عباس بی درنگ کتاب‌هایش را که در زیر بغل داشت به پیرمرد داد و از او خواست تا کلنگ را به او بدهد و در گوشه‌ای استراحت کند. عباس شروع کرد به کندن زمین. من که با دیدن این صحنه سخت تحت تأثیر قرارگرفته بودم، بیلی را که روی زمین افتاده بود، برداشتم و در خاک‌برداری به عباس کمک کردم. پس از یک ساعت کار، مقداری را که پیرمرد می‌بایست حفر می‌کرد، کنده بودیم. از او خداحافظی کردیم و به منزل رفتیم. از آن روز به بعد، هر روز پس از تعطیل شدن از مدرسه عباس را می‌دیدم که به یاری پیرمرد می‌رود. این کار عباس تا پایان حفاری و لوله گذاری خیابان سعدی قزوین ادامه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: علی خوئینی&lt;br /&gt;
*پدرم، مرحوم حاج اسماعیل بابایی، باغ کوچک انگوری در شهرستان قزوین داشت. یک روز جهت برداشت محصول باغ، همراه خانواده به باغ رفته بودیم. عباس که در آن روزها نوجوانی بیش نبود، با مشاهده خوشه انگور که بر روی ساقه یکی از تاک‌ها خودنمایی می‌کرد، از پدرم خواست تا لحظه‌ای خوشه انگور را از ساقه‌اش جدا نکند. درحالی‌که همه از خواسته او شگفت‌زده شده بودیم، بی‌درنگ رفت، وضو گرفت و دو رکعت نماز شکر به جا آورد. پس از لحظه‌ای به آرامی آن خوشه را چید و در سبد گذاشت. او به هنگام جدا کردن انگور از ساقه‌اش به ما گفت: نگاه کنید! خداوند چقدر زیبا و دیدنی دانه‌های انگور را در کنار هم قرار داده است! بوته انگوری که در زمستان خشک به نظر می‌رسد در فصل بهار چهره‌ای سبز و شاداب به خود می‌گیرد و میوه آن به این زیبایی رنگ‌آمیزی می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینجاست که باید به عظمت و قدرت خداوند بی‌همتا پی برد. این عادت عباس بود که هنگام خوردن انواع میوه‌ها آن‌ها را به دقت نگاه می‌کرد و برای این کارش توجیه زیبایی داشت. او می‌گفت: ببینید؛ میوه‌ها انواع گوناگونی دارند؛ ترش، شیرین، تلخ و هر یک خاصیت‌هایی برای انسان دارند که هنوز بشر از درک همه آن‌ها ناتوان است. پس ما باید بر روی نعمت‌های الهی به طور عمیق فکر کنیم و از آن‌ها سطحی نگذریم.&lt;br /&gt;
راوی: اقدس بابایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*طبقه دوم آسایشگاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۸، شبی همراه با خانواده جهت خواستگاری همشیره عباس به منزل مرحوم حاج اسماعیل بابایی رفته بودیم. من آن روزها در پایگاه هوایی [[دزفول]] مشغول انجام وظیفه بودم. در آن شب لباس گروهبانی به تن داشتم و به محض ورود، ساکت و آرام در کناری نشستم. بزرگان خانواده مشغول بحث پیرامون ازدواج و ذکر ویژگی‌های اخلاقی، حقوق و مزایای من بودند. گویا آن روزها عباس به تازگی دیپلم گرفته و در جست و جوی کار بود. او که نگاهش را به من دوخته بود، ناگهان از جایش برخاست و آمد در کنار من نشست. &lt;br /&gt;
با حجب و حیایی که همیشه در چهره‌اش بود گفت: می‌خواهم وارد دانشکده خلبانی شوم؛ باید چه کارکنم؟ من او را راهنمایی کردم و گفتم: به نظر من بهتر است پس از گذراندن دوره سربازی در ادارات دیگر مشغول به کار شوی، که هم حقوق مکفی دارد و هم محدودیتی در کار نیست. از این که بگذریم نظامی بودن روحیه‌ای خاص می‌خواهد. و به هر حال از او خواستم تا با پسر عمویش هم که در نیروی هوایی خدمت می‌کرد، مشورت کند؛ ولی او قانع نشد و گفت: نه. من به این کار علاقه‌مند هستم و پس از مشورت‌هایی که داشته‌ام و بررسی‌هایی که کرده‌ام تصمیم دارم وارد دانشکده خلبانی شوم. به او گفتم که به شعبه استخدام مرکز آموزش‌های هوایی مراجعه کند. &lt;br /&gt;
بعدها عباس مراحل استخدام را پشت سر گذاشت و پس از قبولی در معاینات پزشکی وارد دانشکده خلبانی شد و به استخدام نیروی هوایی درآمد. در همان روزها مراسم ازدواج ما هم انجام شد و به همراه همسرم، یعنی همشیره عباس، راهی پایگاه هوایی دزفول شدیم. عباس هم پس از دریافت سردوشی در دانشکده خلبانی مشغول به تحصیل بود؛ تا اینکه روزی به پایگاه دزفول زنگ زد و گفت: اگر امکان دارد به تهران بیابید. با شما کار دارم. گفتم: ـ خیر است انشاء الله. آیا مشکل خاصی پیش‌آمده که نمی‌توانی از طریق تلفن بگویی؟ مشکل خاصی نیست، ولی حتماً بیایید. من هم دو سه روزی مرخصی گرفتم و به تهران رفتم. وقتی نزد او رفتم، گفت: آسایشگاهی که من در آن هستم در طبقه دوم ساختمان است، من می‌خواهم به طبقه اول منتقل شوم. تعجب کردم و گفتم: ـ شما که یک سال در این آسایشگاه بیشتر نخواهی ماند؛ پس چه دلیلی داره که می‌خواهی به آسایشگاه طبقه اول بیایی؟ او گفت: این آسایشگاه مُشرف به آسایشگاه دختران است و من می‌خواهم نماز بخوانم. خوب نیست که نمازم باطل شود و مرتکب گناهی شده باشم. شما که مسئول خوابگاه را می‌شناسی از او بخواه تا مرا به طبقه اول منتقل کند. به شوخی گفتم: برای همین موضوع مرا از دزفول به اینجا کشانده‌ای؟ سپس رفتم و از مسئول آسایشگاه خواستم تا در صورت امکان اتاق او را تغییر دهد. مسئول آسایشگاه درحالی‌که می‌خندید با لحن خاصی گفت: آسایشگاه بالا کلی سرقفلی دارد، ولی به روی چَشم. او را به طبقه اول منتقل می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: محمد سعی دنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*می‌دوید تا شیطان را از خود دور کند&lt;br /&gt;
در دوران تحصیل در آمریکا، روزی در بولتن خبری پایگاه «ریس» که هر هفته منتشر می‌شد، مطلبی نوشته شده بود که توجه همه را به خود جلب کرد. مطلب این بود: «دانشجو بابایی ساعت ۲ بعد از نیمه شب می‌دود تا شیطان را از خودش دور کند.» من و بابایی هم اتاق بودیم. ماجرای خبر بولتن را از او پرسیدم. او گفت: چند شب پیش بی‌خوابی به سرم زده بود. رفتم میدانِ چمن پایگاه و شروع کردم به دویدن. از قضا کلنل «باکس تر» فرمانده پایگاه با همسرش از میهمانی شبانه بر می‌گشتند. آن‌ها با دیدن من شگفت‌زده شدند. &lt;br /&gt;
کلنل ماشین را نگه داشت و مرا صدا زد. نزد او رفتم. او گفت: در این وقت شب برای چه می‌دوی؟ گفتم: خوابم نمی‌آمد خواستم کمی ورزش کنم تا خسته شوم. گویا توضیح من برای کلنل قانع کننده نبود. او اصرار کرد تا واقعیت را برایش بگویم. به او گفتم: مسایلی در اطراف من می‌گذرد که گاهی موجب می‌شود شیطان با وسوسه‌هایش مرا به گناه بکشاند و در دین ما توصیه شده که در چنین موقعی بدویم و یا دوش آب سرد بگیریم.» آن دو با شنیدن حرف من، تا دقایقی می‌خندیدند، زیرا با ذهنیتی که نسبت به مسایل جنسی داشتند نمی‌توانستند رفتار مرا درک کنند.&lt;br /&gt;
راوی: امیر اکبر صیاد بورانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دو وعده غذا&lt;br /&gt;
در طول مدتی که من با عباس در آمریکا هم اتاق بودم او همیشه روزانه دو وعده غذا می‌خورد، صبحانه و شام. هیچ‌وقت ندیدم که ظهرها ناهار بخورد. من فکر می‌کردم عباس از این عمل دو هدف را دنبال می‌کرد؛ یکی خودسازی و تزکیه نفس و دیگری صرفه‌جویی در مخارج و فرستادن پول برای دوستانش که بیشتر در جاهای دوردست کشور بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پپسی&lt;br /&gt;
بعضی وقت‌ها عباس همراه با شام نوشابه می‌خورد؛ اما نه نوشابه‌هایی مثل پپسی و … که در آن زمان موجود بود؛ بلکه او همیشه فانتای پرتقالی می‌خرید. چند بار به او گفتم که برای من پپسی بگیرد؛ ولی دوباره می‌دیدم که فانتا خریده است. یک بار به او اعتراض کردم که چرا پپسی نمی‌خری؟ مگر چه فرقی می‌کند و از نظر قیمت که با فانتا تفاوتی ندارد، آرام و متین گفت: حالا نمی‌شود شما فانتا بخورید؟ گفتم: ـ خوب عباس جان آخر برای چه؟ سرانجام با اصرار من آهسته گفت: کارخانه پپسی متعلق به اسرائیلی‌هاست، به همین خاطر مراجع تقلید مصرف آن را تحریم کرده‌اند. به او خیره شدم و دانستم که او تا چه حد از شعور سیاسی بالایی برخوردار است و در دل به عمق نگرش او به مسایل، آفرین گفتم. نکته دیگر این که همه تفریح عباس در آمریکا در سه چیز خلاصه می‌شد، ورزش، عکّاسی و دیدن مناظر طبیعی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بند رخت&lt;br /&gt;
برای گذراندن دوره خلبانی در پایگاه «ریس» واقع در شهر «لاواک» از ایالت تگزاس آمریکا بودیم. فرهنگ غرب بر روی اکثریت دانشجویان اثر گذاشته بود. مدت زمانی که عباس در «ریس» حضور داشت با علاقه فراوانی دوست‌یابی می‌کرد، آن‌ها را با معارف اسلامی آشنا می‌کرد و می‌کوشید تا در غُربت غرب از انحرافشان جلوگیری کند. به یاد دارم که در آن سال، به علت تراکم بیش از حد دانشجویان اعزامی از کشورهای مختلف، اتاق‌هایی با مساحت تقریبی سی متر را به دو نفر اختصاص داده بودند. هم‌سویی نظرات و تنهایی، از علت‌های نزدیکی و دوستی من با عباس بود؛ به همین خاطر بیشتر وقت‌ها با او بودم. &lt;br /&gt;
یک روز هنگامی که برای مطالعه و تمرین در سها به اتاق عباس رفتم، در کمال شگفتی «نخی» را دیدم که به دو طرف دیوار نصب شده و مساحت اتاق را به دو نیم تقسیم کرده بود. نخ در ارتفاع متوسط بود؛ به طوری که مجبور به خم شدن و گذر از زیر نخ شدم. به شوخی گفتم: عباس! این چیه؟ چرا بند رخت را در اتاقت بسته ای؟ او پرسش مرا با تعارف میوه، که همیشه در اتاقش برای میهمانان نگه می‌داشت، بی پاسخ گذاشت. &lt;br /&gt;
بعداً دریافت که هم اتاقی عباس جوانی بی بند و بار است و در طرف دیگر اتاق، دقیقاً رو به روی عباس، تعدادی عکس از هنرپیشه‌های زن و مرد آمریکایی چسبانده و چند نمونه از مشروبات خارجی را بر روی میزش قرار داده است. با پرسش‌های پی در پی من، عباس توضیح داد که با هم اتاقی‌اش به توافق رسیده و از او خواهش کرده چون او مشروب می‌خورد لطفاً به این سوی خط نیاید؛ بدین ترتیب یک سوی اتاق متعلق به عباس بود و طرف دیگر به هم اتاقی‌اش اختصاص داشت و آن نخ هم مرز بین آن دو بود. روزها از پس یکدیگر می‌گذشت و من هفته‌ای یکی، دو بار به اتاق عباس می‌رفتم و در همان محدودة او به تمرین درس‌های پروازی مشغول می‌شدم. هر روز می‌دیدم که به تدریج نخ به قسمت بالاتر دیوار نصب می‌شود؛ به طوری که دیگر به راحتی از زیر آن عبور می‌کردم. &lt;br /&gt;
یک روز که به اتاق عباس رفتم او خوشحال و شادمان بود و دریافتم که اثری از نخ نیست. علت را جویا شدم. عباس به سمت دیگر اتاق اشاره کرد. من با کمال شگفتی دیدم که عکس‌های هنرپیشه‌ها از دیوار برداشته شده بود و از بطری‌های مشروبات خارجی هم اثری نبود. عباس گفت: دیگر احتیاجی به نخ نیست؛ چون دوستمان هم با ما یکی شده. روز گذشته عباس و دوستش تمام مو کت‌ها را شسته بودند و اتاق رنگ و بوی دیگری پیدا کرده بود. عباس همین قدر که شخصی را شایسته هدایت می‌یافت، می‌کوشید تا شخصیت او را دگرگون سازد. آن نخ، آن مرزبندی و مشاهده اخلاق و رفتار عباس، آن چنان در روحیه آن شخص تأثیر گذاشته بود که به پوچ بودن و ضرر و زیان‌کار حرامش آگاه شد و آن را ترک کرد. گرچه آن شخص نتوانست دوره خلبانی را با موفقیت طی کند و به ایران باز گردانیده شد؛ ولی هر با که بابایی را می‌دید، با لبخندی خاطره آن روز را یادآور می‌شد و خطاب به شهید بابایی می‌گفت که بر عهد خود پایدار است.&lt;br /&gt;
راوی: امیر روح الدین ابوطالبی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*در معرض گناه &lt;br /&gt;
با اصرار می خواست از طبقه ی دومِ آسایشگاه به طبقه‌ اول منتقل شود.&lt;br /&gt;
با تعجب گفتم: «به خاطر همین من رو از دزفول کشوندی تهران!» گفت: «طبقه‌ دوم مشرف به خوابگاه دخترانه است. دوست ندارم در معرض گناه باشم».وقتی خواسته اش را با مسئول آسایشگاه در میان گذاشتم نیش خندی زد و با لحن خاصی گفت: «آسایشگاه بالا کُلی سرقفلی داره، ولی به روی چشم منتقلش می‌کنم پایین&amp;lt;ref&amp;gt;فلش کارت فرار از گناه_مرکز فرهنگی مطاف عشق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-24 23-35-15.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مدرک خدایی&lt;br /&gt;
شهید بابایی در سال ۱۳۴۹ برای گذراندن دوره خلبانی به آمریکا رفت. طبق مقررات دانشکده می‌بایست هر دانشجوی تازه‌وارد به مدت دو ماه با یکی از دانشجویان آمریکایی هم اتاق می‌شد. آمریکائی‌ها، در ظاهر، هدف از این برنامه را پیشرفت دانشجویان در روند فراگیری زبان انگلیسی عنوان می‌کردند؛ ولی واقعیت چیز دیگری بود. چون عباس در همان شرایط نه تنها تمام واجبات دینی خود را انجام می‌داد بلکه از بی بند و باری موجود در جامعه غرب پرهیز می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم اتاقی او در گزارشی که از ویژگی‌ها و روحیات عباس می‌نویسد، یادآور می‌شود که بابایی فردی منزوی و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهای اجتماعی بی‌تفاوت است و از نوع رفتار او بر می‌آید که نسبت به فرهنگ غرب دارای موضع منفی می‌باشد و شدیداً به فرهنگ و سنت ایرانی پایبند است. به هر حال شخصی است «غیر نرمال»؛ و پیداست که منظور از آداب و هنجارهای اجتماعی در غرب چه چیزهایی است. همچنین گفته بود که او به گوشه‌ای می‌رود و با خودش حرف می‌زند؛ که منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است. گزارش‌های آن آمریکایی بعدها باعث شد تا گواهینامه خلبانی به او اعطا نشود، و این در حالی بود که او بهترین نمرات را در رده پروازی به دست آورده بود. روزی در منزل یکی از دوستان راجع به چگونگی گذراندن دوره خلبانی‌اش از او سؤال کردم. او پاسخ گفت: خلبان شدن ما هم عنایت خداوند بود. گفتم: ـ چطور؟&lt;br /&gt;
گفت: ـ دوره خلبانی ما در آمریکا تمام شده بود؛ ولی به خاطر گزارش‌هایی که در پرونده خدمتی‌ام درج شده بود تکلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی‌دادند؛ تا سرانجام روزی به دفتر مسئول دانشکده، که یک ژنرال آمریکایی بود احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست که بنشینم. پرونده من در جلو او، روی میز بود. ژنرال آخرین فردی بود که می‌بایستی نسبت به قبول و یا رد شدنم در امر خلبانی اظهار نظر می‌کرد. او پرسش‌هایی کرد که من پاسخش را دادم. از سؤال‌های ژنرال بر می‌آمد که نظر خوشی نسبت به من ندارد. این ملاقات ارتباط مستقیمی با آبرو و حیثیت من داشت؛ زیرا احساس می‌کردم که رنج دو سال دوری از خانواده و شوق برنامه‌هایی که برای زندگی آینده‌ام در دل داشتم، همه در یک لحظه در حال محو و نابودی است و باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین فکر بودم که درِ اتاق به صدا درآمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا برای کار مهمی به خارج از اتاق برود. با رفتن ژنرال، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم به ساعتم نگاه کردم؛ وقت نماز هر بود. با خود گفتم کاش در اینجا نبودم و می‌توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد. گفتم که هیچ کار مهمی بالاتر از نماز نیست. همین جا نماز را می‌خوانم. ان‌شاءالله تا نمازم تمام شود او نخواهد آمد. به گوشه‌ای از اتاق رفتم و روزنامه‌ای را که در آنجا بود به زمین انداختم و مشغول خواندن نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم که متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه کنم؟ نماز را ادامه بدهم و یا بشکنم؟ بالاخره گفتم نمازم را ادامه می‌دهم و هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام کردم و درحالی‌که بر روی صندلی می‌نشستم از ژنرال عذرخواهی کردم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال پس از چند لحظه سکوت، نگاه معناداری به من کرد و گفت: چه کردی؟ گفتم: عبادت می‌کردم. گفت: بیشتر توضیح بده. گفتم: در دین ما دستور بر این است که در ساعت‌هایی معین از شبانه‌روز، باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعت زمان آن فرا رسیده بود؛ من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم. ژنرال با توضیحات من سری تکان داد و گفت: ـ همه این مطالبی که پرونده تو آمده مثل این که راجع به همین کارهاست. این‌طور نیست؟ پاسخ دادم: آری همین طور است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او لبخندی زد. از نوع نگاهش پیدا بود که از صداقت من خوشش آمده بود. با چهره‌ای بشّاش خودنویسش را از جیبش بیرون آورد و پرونده‌ام را امضا کرد. سپس با حالتی احترام‌آمیز از جا برخاست و دستش را به سوی من دراز کرد و گفت: به شما تبریک می‌گویم. شما قبول شدید. برای شما آرزوی موفقیت دارم. من هم متقابلاً از او تشکر کردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولین محل خلوتی که رسیدم به پاس این نعمت بزرگی که خداوند به من عطا کرده بود، دو رکعت نماز شکر خواندم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: ولی‌الله کلاتی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*هنوز روزه‌ام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۳ همراه همسرم (آقای سعی دنیا)، که از کارکنان نیروی هوایی است، در منازل سازمانی پایگاه دزفول زندگی می‌کردیم. حدود دو سال می‌شد که عباس از آمریکا برگشته بود و به منظور گذراندن دوره تکمیلی خلبانی [[هواپیمای «F-5»]] به پایگاه دزفول منتقل شده بود. در آن زمان او هنوز ازدواج نکرده و بیشتر وقت‌ها در کنار ما بود. به یاد دارم روزی از روزهای ماه مبارک رمضان بود و طبق معمول عباس صبح قبل از رفتن به محل کار به خانه ما آمد. چهره‌اش را غم و اندوه پوشانده بود و ناراحت به نظر می‌رسید. وقتی دلیل آن را جویا شدم. با افسردگی گفت: نمی‌دانم چه کار کنم؟ به من دستور داده‌اند که امروز را روزه نگیرم. با شگفتی پرسیدم: برای چه؟ عباس ادامه داد: یکی از ژنرال‌های آمریکایی به پایگاه آمده و قرار گذاشته است تا امروز ناهار را در باشگاه و با خلبانان بخورد؛ به همین خاطر فرمانده پایگاه به خلبانان دستور داده تا امروز را روزه نگیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او را دلداری دادم و گفتم: عباس جان! خدا بزرگ است. شاید تا ظهر تصمیمشان عوض شد. او درحالی‌که افسرده و غمگین خانه را ترک می‌کرد، رو به من کرد و گفت: خدا کند همان طور که تو می‌گویی بشود. ساعت سه بعد از ظهر بود که عباس به منزل ما آمد. او خیلی خوشحال به نظر می‌رسید. با دیدن من گفت: آباجی هنوز روزه هستم. من شگفت‌زده از او خواستم تا قضیه را برایم تعریف کند. عباس کمی به فکر فرو رفت و درحالی‌که از پنجره به دوردست می‌نگریست، آهی کشید و گفت: آباجی! ژنرالی که قرار بود ناهار را با خلبانان بخورد، قبل از ظهر، به هنگام پرواز با کایت در سد دز سقوط کرد و کشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: اقدس بابایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پرواز انقلابی&lt;br /&gt;
عباس نسبت به احکام شرع بسیار پایبند بود. وقتی به منزل ما می‌آمد، می‌پرسید: خمس مالتان را داده‌اید یا نه؟ و می‌گفت: ـ گرچه من می‌دانم به شما خمس تعلّق نمی‌گیرد؛ چرا که یک فرش دارید و آن هم مورد استفاده است. برنج و روغن هم از مصرف سالتان کم می‌آید؛ ولی با تمام این وجود باید از یک روحانی آگاه بخواهید تا خمس مالتان را حساب کند. ممکن است هیچ‌چیز هم به شما تعلق نگیرد؛ ولی این وظیفه همه ماست. او می‌گفت: چنانچه خمس مالتان را نپردازید مالتان پاک نیست و از نظر شرع هم اشکال دارد و از این گذشته مالتان برکت ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: اقدس بابایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*من معمولاً چند النگوی طلا در دست داشتم و عباس هر وقت النگوهای طلا را می‌دید ناراحت می‌شد و می‌گفت:  ممکن است زنان یا دخترانی باشند که این طلاها را در دست تو ببینند و توان خرید آن را نداشته باشند؛ آنگاه طلاهای تو آنان را به حسرت وامی‌دارد و در نتیجه تو مرتکب گناه بزرگی می‌شوی. این کار یعنی فخرفروشی. می‌گفت: در جامعه ما فقیر زیاد است؛ مگر حضرت زینب (س) النگو به دست می‌کردند و یا... . حقیقت این است که روحیه زنانه و علاقه‌ای که به طلا داشتم باعث شده بود نتوانم از آن‌ها دل بکنم؛ تا اینکه یک روز بیمار بودم و النگوها در دستم بود. عباس به عیادتم آمده بود. عباس را که دیدم، دستم را در زیر بالش پنهان کردم تا النگوها را نبیند. او گفت: چرا بالش را از زیر سرت برداشته‌ای و روی دستت گذاشته‌ای؟ چیزی نگفتم و فقط لبخندی زدم. او بالش را برداشت و ناگهان متوجه النگوهای من شد و نگاه معنی‌داری به من کرد. از این که به سفارش او توجهی نکرده بودم، خجالت کشیدم. بعد از شهادت عباس به یاد گفته‌های او در آن روزها افتادم و تمام طلاهایم را به رزمندگان اسلام هدیه کردم.&lt;br /&gt;
راوی: زهرا بابایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*هر ساله بنا به رسم دیرینه‌ای که در خانواده ما بوده است، به مناسبت‌های گوناگون، در منزل، جلسة تلاوت قرآن و ذکر احکام برگزار می‌شود. در این جلسات که ویژه خواهران است، پس از صرف آش نذری، جلسه به پایان می‌رسد. در یکی از همین روزها، عباس به منزل ما آمد. گفتم: عباس! به موقع آمدی. بیا یک کاسه از این آش نذری بخور. درحالی‌که قصد داشتم تا او را به اتاقی خلوت راهنمایی کنم، او عذر خواست و گفت که باید برود. کاسه‌ای آش برایش آماده کردم. چند قاشق از آن خورد. وقتی هیاهوی خانم‌ها را در خانه شنید، قرآن کوچکی را که همیشه با خود همراه داشت از جیبش بیرون آورد و آیه‌ای از آن را به من نشان داد و گفت: این آیه را برایشان بخوان و معنی کن تا آن را بفهمد و وقتی از اینجا خارج می‌شوند چیزی از قرآن یاد گرفته باشند و این‌گونه با حرف زدن‌های بیخود وقت خود را بیهوده تلف نکرده باشند.&lt;br /&gt;
راوی: اقدس بابایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ابتدا باید این نکته را یادآوری کنم که در زمان حیات این شهید بزرگوار، به او قول داده بودم تا این موضوع را برای کسی نگویم. حال بنا بر وظیفه جهت نشان دادن یکی از زوایای پنهانی شخصیت آن شهید عزیز، این خاطره را عنوان می‌کنم. من شهید بابایی را برای نخستین بار در منزل شوهر خواهرشان در دزفول دیده بودم و فقط با او یک آشنایی مختصر داشتم؛ تا اینکه در سال ۱۳۵۶ به پایگاه اصفهان منتقل و در کارگزینی ستاد پایگاه مشغول به کار شدم. یک سال از پیروزی انقلاب می‌گذشت و من در قسمت اداری [[گردان ۸۲ شکاری]] مشغول انجام وظیفه بودم. شهید بابایی هم با درجه سروانی، عضو خلبانان شکاری گردان بود. او هر وقت مرا می‌دید احوال خود و خانواده‌ام را جویا می‌شد. &lt;br /&gt;
در یکی از روزهای که وقت اداری به پایان رسیده بود، دفتر کارم با همکارانم پیرامون مسایل مختلف روز، از جمله مشکل رفت و آمد و نداشتن ماشین صحبت می‌کردیم. آن روزهای برای رفت و آمد به شهر که تا پایگاه فاصله زیادی داشت، می‌باید از اتوبوس‌های شرکت واحد استفاده می‌کردم. تمام دارایی نقدی من، با داشتن چند سر عایله، پانزده هزار تومان که این مبلغ برای خرید یک ماشین پول کمی بود؛ ولی در هر حال به همکاران سفارش کرده بودم که اگر ماشینی به صورت اقساط سراغ داشتند به من اطلاع دهند. چند روزی از این ماجرا گذشت. یک روز که جناب سروان بابایی تازه از پرواز آمده بود، درحالی‌که چک لیست پروازش را به نفر مسئول پروازی می‌داد، مرا دید و پس از احوال‌پرسی گفت: اگر کاری نداری بیا با هم برویم یک چای بخوریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حین صحبت‌ها گفت: آقای قلهکی شنیده‌ام که تصمیم داری ماشین بخری. گفتم: ‌جناب سروان! به قول قدیمی‌ها «دست ما کوتاه و خرما بر نخیل» با این حقوق و داشتن چند سر عایله فکر خریدن ماشین رؤیایی بیش نیست. گفت: خدا بزرگ است. انشاء الله مشکل شما رفع می‌شود. آنگاه رو به من کرد و گفت: شما ماشین را که می‌پسندید پیدا کنید؛ باقی کارهایش با من. البته من گفته‌های او را در حد تعارف پنداشتم و جدّی نگرفتم؛ تا اینکه پس از یک هفته، یک روز بعد از ظهر زنگ خانه به صدا درآمد. در را که باز کردم سروان بابایی پشت در ایستاده بود. گفت: آقای قلهکی! بیا ببین این ماشین را می‌پسندی؟ رفتم بیرون. یک دستگاه پژو ۵۰۴ که خیلی نو به نظر می‌آمد در مقابل ساختمان بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از اینکه حرفی بزنم، او گفت: ماشین سالمی است؛ ولی قیمتش شصت و پنج هزار تومان است و به نظر من ده هزار تومان گران‌تر از قیمت روز است. گفتم: جناب سروان! ماشین سالم و خوبی است؛ ولی من توان خریدش را ندارم. او چیزی نگفت. بعد از خداحافظی سوار ماشین شد و رفت. هفته بعد با یک اتومبیل پیکان جوانان به منزل ما آمد و گفت: این ماشین شش ماه بیشتر کار نکرده و در حد «صفر» است. قیمتش چهل و دو هزار تومان و خیلی مناسب است. متعلق به یکی از دوستان خلبان است. اگر می‌پسندی فردا برویم محضر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به دقت ماشین را بررسی کردم وضع ماشین با توجه به قیمت آن بسیار مناسب بود. درحالی‌که سوئیچ ماشین را به من می‌داد، گفت: برای اطمینان خاطر سوار شو و تصمیم بگیر. پس از اینکه از سلامت ماشین مطمئن شدم، گفتم: از هر نظر خوب است، فقط... . حرفم را قطع کرد و با لبخندی که بر صورتش بود گفت: می‌دانم می‌خواهی چه بگویی. اصلاً فکر پولش را نکن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس ادامه داد: چقدر پول داری؟ گفتم: پانزده هزار تومان. ده هزار تومان از من گرفت و گفت: شب در خانه نشسته بودم و با خود فکر می‌کردم که نکند بابایی دلال ماشین است و قصد دارد تا با پرداخت کامل پول ماشین بهره آن را بگیرد؛ اما دوباره فکر کردم که شاید مشتری بهتری پیدا نکرده و می‌خواهد مرا طعمه خود کند. آن شب گذشت و فردا به همراه سروان بابایی و صاحب اتومبیل به یکی از دفترهای ثبت اسناد واقع در خیابان شیخ بهایی اصفهان رفتیم. منشی محضر کارهای مقدماتی را انجام داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منتظر شدیم تا سرپرست دفترخانه نام فروشنده و خریدار را بخواند؛ در این لحظه شهید بابایی گفت: من جایی کار دارم. می‌روم تا شما کارهایتان را انجام بدهید بر می‌گردم. آنگاه نزدیک من آمد و آرام گفت: شما حق الثبت را بپردازید و دیگر کاری نداشته باشید. تردید داشتم که آیا دوباره راجع به پول ماشین از او سؤال کنم یا نه؟ حدود ده دقیقه از رفتن او می‌گذشت که سرپرست دفترخانه ما را صدا کرد. از صاحب اتومبیل پرسید: آیا تمام مبلغ ماشین را دریافت کرده‌اید؟ او پاسخ داد: بله! وقتی جواب را شنیدم خیالم راحت شد. رفتم و مقابل جمله «ثبت با سند برابر است» را امضا کردم. داشتم از دفترخانه خارج می‌شدم که بابایی آمد و پرسید: کارها تمام شد؟ گفتم: بله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فروشنده سوئیچ را به من داد و خداحافظی کرد و رفت. من پشت فرمان نشستم و با شهید بابایی به سمت پایگاه حرکت کردیم. در این فکر بودم که پول ماشین را چگونه باید بپردازم؟ که صدای شهید بابایی مرا به خود آورد: آقای قلهکی فکر پول ماشین را نکن. باقی مانده پول ماشین را هر وقت از حقوقت اضافه آمد و هر مقدار بود به من بده. فقط خواهش دارم این ماجرا به کسی نگویید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از شنیدن حرف های شهید بابایی از شرم آن تصورات که در مورد آن داشتم همه وجودم آتش گرفته بود و احساس می‌کردم در برابر عظمت، بزرگواری و سخاوت او حرفی برای گفتن ندارم. بعد از اینکه به مقابل بلوکی که منزل شهید بابایی در آن بود رسیدیم، گفتم: اگر اجازه بدهید، من یک سفته و یا چک به شما بدهم. او خندید و گفت: ‌مدرکی مورد نیاز نیست و این مبلغ را هر وقت که چیزی از حقوقت باقی ماند برای من بیاور. ضمناً هر وقت هم پول لازم داشتی حساب وقت را نکن. به منزل ما بیا من در خدمتت هستم. آنگاه خداحافظی کرد و رفت. از این همه جوانمردی شگفت‌زده بودم. برایم باورکردنی نبود که با ده هزار تومان صاحب یک ماشین مدل‌بالا شده‌ام. نمی‌دانستم چگونه از او تشکر کنم؛ فقط او را دعا می‌کردم. سرانجام پس از گذشت دو سال تمام بدهی‌ام را به ایشان پرداخت کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: احمد رحمان قلهکی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عباس نمازش را بسیار با آرامش و خشوع می‌خواند. در بعضی وقت‌ها که فراغت بیشتری داشت آیه «ایّاکَ نَعبُدُ و ایّاکَ نَستَعینْ» را هفت بار با چشمانی اشک‌بار تکرار می‌کرد. به یاد دارم از سن هشت سالگی روزه‌اش را به طور کامل می‌گرفت. او به قدری نسبت به ماه رمضان مقیّد و حساس بود که مسافرت‌ها و مأموریت‌هایش را به گونه‌ای تنظیم می‌کرد تا کوچک‌ترین لطمه‌ای به روزه‌اش وارد نشود. او همیشه نمازش را در اول وقت می‌خواند و ما را نیز به نماز اول وقت تشویق می‌کرد. فراموش نمی‌کنم، آخرین بار که به خانه ما آمد، سخنانش دل نشین تر از روزهای قبل بود. از گفته‌های او در آن روز یکی این بود که: وقتی اذان صبح می‌شود، پس از اینکه وضو گرفتی، به طرف قبله بایست و بگو ای خدا! این دستت را بروی سر من بگذار و تا صبح فردا بر ندار. به شوخی دلیل این کار را از او پرسیدم. او در پاسخ چنین گفت: اگر دست خدا روی سرمان باشد، شیطان هرگز نمی‌تواند ما را فریب دهد. از آن روز تا به حال این گفته عباس بی‌اختیار در گوش من تکرار می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: اقدس بابایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از پیروزی انقلاب در پایگاه اصفهان در سمت فرمانده [[گردان «F-14»]] در یک مانور هوایی به مناسبت روز ۲۴ اسفند شرکت کنند. من به عنوان فرمانده گردان هماهنگی‌های لازم را انجام دادم و در روز مقرر به پرواز درآمدیم. فرمانده دستة اول من بودم و عباس هم در دستة من پرواز می‌کرد. باید بگویم که رژه در حضور شاه برگزار می‌شد. از شروع پرواز چند دقیقه‌ای می‌گذشت و ما در حال نزدیک شدن به فضای جایگاه بودیم. آرایش هواپیماها از قبل هماهنگ شده بود و چشمان حاضران و خبرنگاران در جایگاه در انتظار مانور ما بر فراز جایگاه بودند که ناگهان صدای عباس در رادیو پیچید او گفت: من در وضع عادی نیستم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی‌توانم دسته را همراهی کنم. مضطربانه پرسیدم: چه مشکلی پیش آمده؟ گفت: سیستم هیدرولیک هواپیما از کار افتاده است. می‌خواهم از دسته جدا شوم و باید به برج مراقبت اعلام وضعیت اضطراری کنم. من فقط گفتم: شنیدم تمام. در این لحظه عباس از دسته جدا شد. مانوری کرد و در جهت مخالف دسته‌های پروازی، به سمت باند رفت. آن لحظه آرایش هواپیماها در هم ریخت و باعث در هم پاشیدن مراسم شد پس از انجام پرواز به پایگاه برگشتیم. یک پرسش ذهن مرا به خود مشغول کرده بود که با توجه به اینکه سیستم هیدرولیک در جنگنده «F-14» دوبله است، چرا عباس از سیستم دوم استفاده نکرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمانده پایگاه مرا تحت فشار قرار داد که درباره اعلام «وضع اضطراری» عباس اظهار نظر کنم. من پاسخ دادم که وقتی هواپیما در هوا دچار اشکال یا نقص فنی می‌شود، در آن لحظه تصمیم گیرنده خلبان است؛ بنابراین او باید تصمیم بگیرد که فرود بیاید یا به پرواز خود ادامه دهد. البته این نظر برای خودم قابل قبول نبود؛ ولی با توجه به علاقه‌ای که عباس داشتم و تا حدودی از هدف او آگاه بودم بر روی این موضوع سرپوش گذاشتم. حال اینکه او می‌توانست با استفاده از سیستم دوم به راحتی پرواز را تا پایان ادامه دهد. سپس به طور کتبی و رسماً به مسئولین اعلام کردم که تصمیم بابایی مبنی بر فرود، در آن لحظه کاملاً منطقی بوده و سرپیچی از فرمان محسوب نمی‌شود. چند روز بعد، هنگام خروج از اتاق عملیات، عباس را دیدم. او درحالی‌که به من ادای احترام می‌کرد، نگاهش به نگاه من دوخته شده بود. هیچ نگفت؛ ولی در عمق چشمانش خواندم که می‌گفت: «متشکرم». بعدها حدسم به یقین تبدیل شد و دانستم که عباس در آن روز نمی‌خواست رژه انجام شود و در حقیقت عمل او در آن روز یک حرکت انقلابی و پروازش یک پرواز انقلابی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: امیر حبیب صادق پور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*هدیه ماشین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب همراه با عباس به قصد دیدار با آیت الله صدوقی از اصفهان به یزد می‌رفتیم. پس از چهار ساعت رانندگی، سرانجام به یزد رسیدیم و بی درنگ به منزل آیت‌الله صدوقی رفتیم. با کمال شگفتی ایشان را در مقابل در منزل دیدیم. عباس سلام کرد و خواست دست آقا را ببوسد که ایشان عباس را در آغوش گرفتند و لحظاتی بعد هم سر عباس را بر روی سینه گذاشتند و گفتند: آقای بابایی! می‌دانستم که شما تشریف می‌آورید. عباس گفت: حاج آقا ما خدمت‌گزار شما هستیم. همگی به داخل منزل رفتیم، تعدادی از اطرافیان آیت‌الله صدوقی در داخل اتاق حضور داشتند. عباس با حاج آقا صحبت‌های زیادی کردند؛ ولی آن مقدار که من متوجه شدم صحبت دربارة کارگران پایگاه و افراد بی بضاعت و نبودن بودجه کافی برای آنان بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان خداحافظی که فرا رسید، حاج آقا سوئیچ سواری پیکان را در مقابل عباس گذاشتند و گفتند: این هم مال شماست؛ گر چه در مقایسه با زحمات شما در طول جنگ ناقابل است. عباس گفت: حاج آقا! ما اگر کاری کرده‌ایم وظیفة ما بوده؛ در ثانی من احتیاج به ماشین ندارم. آن زمان عباس یک ماشین دوج اوراق داشت که هر روز در تعمیرگاه بود. حاج آقا گفتند: شنیده‌ام که خلبانان پایگاه ماشین گرفته‌اند؛ ولی شما نگرفته‌اید. حالا من می‌خواهم این ماشین را به شما بدهم. عباس گفت: نمی‌خواهم دست شما را رد کنم، ولی شما لطف بفرمایید و این ماشین را به پایگاه هدیه کنید؛ آن وقت ما هم سوار آن خواهیم شد. حاج آقا فرمودند: آقای بابایی! پایگاه خودش سهمیه ماشین دارد. این ماشین برای شماست. عباس درحالی‌که سر به زیر انداخت بود، گفت: مرا ببخشید؛ اگر ماشین را به پایگاه هدیه کنید من بیشتر خوشحال می‌شوم. حاج آقا گفتند: حالا که شما اصرار دارید، من این ماشین را به پایگاه هدیه می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بچه ها بابا را بيشتر دوست داريد يا تلويزيون رنگي را ؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه ها دسته جمعي مي گويند : بابا را .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس شهيد بابايي به آنها مي گويد : فرزندانم ! در اين شرايط،خانواده هايي هستند كه پدرانشان را از دست داده اند و تلويزيون هم ندارند . چون خداوند به شما نعمت پدر را داده،پس بهتر است اين تلويزيون را به بچه هايي بدهيم كه پدر ندارند واین کار را می کند !&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتي اذان صبح مي شود،پس از اين كه وضو گرفتي، به طرف قبله بايست و بگو اي خدا ! دستت را روي سر من بگذار و تا فردا برندار . به شوخي دليل اين كار را از او پرسيدم . او در پاسخ چنين گفت : اگر دست خدا روي سرمان باشد،شيطان هرگز نمي تواند ما را فريب دهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← رهبرمعظم انقلاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين شهيد عزيزمان انساني مومن و متقي و سربازي عاشق و فداكار بود و در طول اين چند سالي كه من ايشان را مي شناختم،هميشه بر همين خصوصيات ثابت و پابرجا بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← پدر شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زماني كه كوچكتر بود معمولاً در تعزيه هاي ما به اتفاق يكي از دوستانش نقش دو طفلان مسلم را بازي مي كرد و بعد كه بزرگتر شد نقش حضرت علي اكبر ( ع ) و ديگران را اجرا مي كرد و در مراسم سوگواري اباعبدالله الحسين ( ع ) مداحي مي كرد و اين كار تا آخرين روزهاي شهادتش ادامه داشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بزرگترين افتخار او اين بود كه نوكر امام حسين ( ع ) است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← سرهنگ خليل صراف&lt;br /&gt;
عباس در منزل يك تلويزيون ۱۴ اينچ سياه و سفيد داشت . دكتر حسن روحاني،جانشين فرمانده قرارگاه خاتم الانبيا ( ص ) از اين موضوع آگاه بود . ايشان به منظور ارج نهادن به زحمات سرهنگ بابايي در زماني كه ايشان در خانه نبودند ، يك دستگاه تلويزيون رنگي به منزلشان مي فرستد . فرزندان بابايي با ديدن تلويزيون رنگي خوشحال مي شوند،ولي همسر ايشان علي رغم اصرار بچه ها از باز كردن كارتن تلويزيون خودداري مي كند . چند روز از اين ماجرا مي گذرد و شهيد بابايي از مأموريت بازمي گردد . بچه ها با ورود پدر خبر خوش رسيدن تلويزيون رنگي را به او مي دهند و ايشان ماجرا را از همسرش جويا مي شود . شهيد بابايي از اين كه خانمش بدون اجازه او تلويزيون را قبول كرده ناراحت مي شود . چون بچه ها منتظر بودند تا پدر از راه برسد و اجازه باز كردن كارتن تلويزيون رنگي را بدهد ، شهيد بابايي با شگرد خاصي،سر بچه ها را گرم مي كند و در اوج بازي و خوشحالي،از آنها مي پرسد : بچه ها بابا را بيشتر دوست داريد يا تلويزيون رنگي را ؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه ها دسته جمعي مي گويند : بابا را .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس شهيد بابايي به آنها مي گويد : فرزندانم ! در اين شرايط،خانواده هايي هستند كه پدرانشان را از دست داده اند و تلويزيون هم ندارند . چون خداوند به شما نعمت پدر را داده،پس بهتر است اين تلويزيون را به بچه هايي بدهيم كه پدر ندارند واین کار را می کند !&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← خواهر شهيد&lt;br /&gt;
عباس نمازش را بسيار با آرامش و خشوع مي خواند . در بعضي وقتها كه فراقت بيشتري داشت آيه ( اياك نعبد و اياك نستعين ) را هفت بار با چشماني اشكبار تكرار مي كرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به ياد دارم از سن هشت سالگي روزه اش را به طور كامل مي گرفت . او به قدري نسبت به ماه رمضان مقيد و حساس بود كه مسافرتها و مأموريتهايش را به گونه اي تنظيم مي كرد تا كوچكترين لطمه اي به روزه اش وارد نشود . او هميشه نمازش را در اول وقت مي خواند و ما را نيز به نماز اول وقت تشويق مي كرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فراموش نمي كنم،آخرين بار كه به خانه ما آمد،سخنانش دلنشين تر از روزهاي قبل بود . از گفته هاي او در آن روز اين بود كه : وقتي اذان صبح مي شود،پس از اين كه وضو گرفتي، به طرف قبله بايست و بگو اي خدا ! دستت را روي سر من بگذار و تا فردا برندار .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به شوخي دليل اين كار را از او پرسيدم . او در پاسخ چنين گفت : اگر دست خدا روي سرمان باشد،شيطان هرگز نمي تواند ما را فريب دهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن روز تا به حال اين گفته عباس بي اختيار در گوش من تكرار مي شود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:15671.jpg&lt;br /&gt;
Image:8696.jpg&lt;br /&gt;
Image:8694.jpg&lt;br /&gt;
Image:Photo_2018-11-24_23-34-49.jpg&lt;br /&gt;
Image:Photo_2018-11-24_23-35-15.jpg&lt;br /&gt;
Image:8693.jpg&lt;br /&gt;
Image:8692.jpg&lt;br /&gt;
Image:8690.jpg&lt;br /&gt;
Image:970.jpg&lt;br /&gt;
Image:1-(3).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:عباس_بابایی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید عباس بابایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2021-07-10T09:22:49Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
*زندگینامه اول&lt;br /&gt;
[[عباس بابایی]] در [[14 آذرماه سال 1329]] در شهر قزوین دیده به جهان گشود و تحصیلات خود را تا پایان دبیرستان در همان شهر گذراند. پس از اخذ دیپلم درحالی‌که در رشته پزشکی پذیرفته شده بود اما به دلیل علاقه بسیاری که به پرواز داشت در رشته خلبانی ادامه تحصیل داد.&lt;br /&gt;
تحصیلات خود را در این رشته در ایالات‌متحده آمریکا گذراند و پس از اخذ مدرک کارشناسی ارشد به ایران بازگشت. خلوص و سادگی بارزترین ویژگی شخصیتی او بود.با رسیدن به درجه [[سرهنگ دومی]] فرمانده پایگاه هوایی اصفهان شد و پس از آن به دلیل لیاقت و توانایی بسیار با اخذ درجه سرهنگی به سمت معاونت عملیات فرماندهی نیروی هوایی منصوب گردید و پس از عمری تلاش مداوم و ثبت خاطراتی شیرین و افتخار آفرین عقاب تیز پرواز جمهوری اسلامی در روز [[جمعه پانزدهم مرداد سال 1366]] مصادف با عید قربان بار سفر بست و به علت اصابت گلوله به پیکرش در حین انجام عملیات برون مرزی در سن 37 سالگی پر کشید و در دل تاریخ ایران جاودانه شد. پیکر پاکش را در [[گلزار شهدای قزوین]] به خاک سپردند. از او 3 فرزند به یادگار ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-24 23-34-49.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوجواني شهيد عباس بابايي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يک روز با عباس سوار موتور سيکلت بوديم. تا مقصد، چند کيلومتري مانده بود. يک دفعه عباس گفت:«دايي نگه‌دار !»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متوجه پيرمردي شدم که با پاي پياده تو مسير مي‌رفت. عباس پياده شد، از پيرمرد خواست که پشت سر من سوار موتور شود. بعد از سوار شدن پيرمرد، به من گفت: دايي جان، شما ايشان را برسون؛ من خودم پياده بقيه راه رو ميام. پيرمرد را گذاشتم جايي که مي‌خواست بره. هنوز چند متري دور نشده بودم که ديدم عباس دوان دوان رسيد؛ نگو براي آن‌که من به زحمت نيفتم، همه‌ي مسير را دويده بود .&amp;lt;ref&amp;gt; کتاب علمدار آسمان، صفحه:27&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران ‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*زندگینامه دوم&lt;br /&gt;
تولد&lt;br /&gt;
عباس سال ۱۳۲۹ در قزوين ديده به جهان گشود . دوره ابتدايي را در دبستان دهخدا و دوره متوسطه را در دبيرستان نظام وفاي اين شهر طي کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ورودبه دانشکده خلبانی&lt;br /&gt;
سال ۱۳۴۸ به دانشكده خلباني نيروي هوايي راه يافت و پس از گذرانيدن دوره آموزش مقدماتي خلباني براي تكميل دوره آموزشي به كشور آمريكا اعزام گرديد .وي با پشتوانه مذهبي قوي و ايمان نيرومندي كه داشت،در مدت اقامت در امريكا هرگز جذب مظاهر پرفساد غرب نگرديد و با موفقيت دوره آموزش خلباني هواپيماي شكاري را به اتمام رسانيد و پس از مراجعت به وطن در سال ۱۳۵۱ با درجه ستواندومي در پايگاه هوايي دزفول به خدمت مشغول شد .با ورود هواپيماهاي پيشرفته اف ـ ۱۴ به نيروي هوايي ایران،عباس جزء خلبانان تيزهوش و ماهر در پرواز با هواپيماي اف ـ ۱۴ انتخاب و به پايگاه هوايي اصفهان منتقل شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مبارزات انقلاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اوج گيري مبارزات مردم قهرمان كشورمان عليه نظام ستمشاهي ، شهيد بابايي به عنوان يكي از خلبانان انقلابي نيروي هوايي،در جمع کارکنان متعهد ارتش به مبارزه عليه نظام شاهنشاهي پرداخت . با دارا بودن تعهد،ايمان و تخصص و مديريت اسلامي،چنان درخشيد كه شايستگي فرماندهي وي بر پايگاه هوايي اصفهان در تاريخ ۷/۵/۱۳۶۰ و ارتقا درجه او از درجه سرواني به درجه سرهنگ دومي،مبين اين امر مي باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمانده عملیات نیروی هوایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با كفايت،لياقت و تعهد بي پاياني كه در زمان تصدي فرماندهي پايگاه هوايي اصفهان از خود نشان داد در مورخه ۹/۹/۶۲ با ارتقا به درجه سرهنگ تمامي به سمت فرمانده عمليات نيروي هوايي منصوب و به ستاد فرماندهي در تهران منتقل گرديد .او با روحيه شهادت طلبي به همراه شجاعت و ايثاري كه در طول سالهاي بعد،در جبهه هاي نور و شرف به نمايش گذاشت،صفحات نوين و زريني بر تاريخ انقلاب دفاع مقدس و نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران افزود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳۰۰۰ ساعت پروازجنگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عباس با بيش از ۳۰۰۰ ساعت پرواز با انواع هواپيماهاي جنگنده،قسمت اعظم عمرش را در طول اين سالها در پروازهاي عملياتي و يا قرارگاهها و جبهه هاي جنگ در غرب و جنوب كشور سپري کرد . او به همين خاطر او چهره آشناي ( بسيجيان ) و يار وفادار فرماندهان قرارگاههاي عملياتي بود .تنها از سال ۱۳۶۴ تا هنگام شهادت ، بيش از شصت ( ۶۰ ) مأموريت جنگي را با موفقيت كامل به انجام رساند .شهيد بابايي به علت لياقت و رشادتهايي كه در دفاع از آرمانهاي نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران و سركوب و دفع تجاوزات دشمنان انقلاب اسلامي متجلي ساخت . عباس در ۸ اردیبهشت ۱۳۶۶ به درجه سرتيپي مفتخر شد،گرچه همكاران و اطرافيان او را كمتر با اين درجه مشاهده نمودند !&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهادت&lt;br /&gt;
چندروز قبل از شهادت در پاسخ پافشاری‌های بیش از حد همسر و دوستانش برای عزیمت به مراسم حج گفته بود :« تا عید قربان خودم را به شما می‌رسانم .»و او سرانجام در روز عید قربان،به آروزی بزرگ خود که مقام شهادت بود نائل شد و نام پرآوازه‌اش در تاریخ پرا فتخار ایران جاودانه ماند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت‌نامه==&lt;br /&gt;
بسم‌الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
انا لله و انا الیه راجعون&lt;br /&gt;
خدایا خدایا تو را به جان مهدی (عج) تا انقلاب مهدی (عج) خمینی را نگهدار.&lt;br /&gt;
به خدا قسم من از شهدا و خانواده‌های شهدا خجالت می‌کشم تا وصیت‌نامه بنویسم. حال، سخنانم را برای خدا در چند جمله ان شاء الله خلاصه می‌کنم:&lt;br /&gt;
خدایا! مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده.&lt;br /&gt;
خدایا! همسر و فرزندانم را به تو می‌سپارم.&lt;br /&gt;
خدایا! من در این دنیا چیزی ندارم و هر چه هست از آن توست.&lt;br /&gt;
پدر و مادر عزیزم ما خیلی به این انقلاب بدهکاریم.&lt;br /&gt;
22/4/1361 بیست و یکم ماه رمضان - عباس بابایی&amp;lt;ref&amp;gt;[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=22 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نامه شهید&lt;br /&gt;
(بسم الله الرحمن الرحیم) همسرم! راه خدا را انتخاب کن که جز این، راه دیگری برای خوشبختی وجود ندارد. ...ملیحه جان همان طوری که می‌دانی احترام مادر واجب است. اگر انسان کوچک‌ترین ناراحتی داشته باشد اولین کسی که سخت ناراحت می‌شود مادر است که همیشه به فکر فرزند یعنی جگرگوشه‌اش می‌باشد...&lt;br /&gt;
... ملیحه جان اگر مثلانیم ساعتی فکر کردی راجع به موضوعی هرگز به تنهایی فکر نکن حتماً از قرآن مجید و سخنان پیامبران-امامان استفاده کن و کمک بگیر- نترس هرچه می‌خواهی بگو. البته درباره هر چیز اول فکر کن. هرچه که بخواهی در قرآن مجید هست مبادا ناراحت باشی همه چیز درست می شه ولی من می‌خواهم که همیشه خوب فکر کنی. مثلاً وقتی یک نفر به تو حرفی می‌زند زود ناراحت نشو درباره‌اش فکر کن ببین آیا واقعاً این حرف درسته یا نه. البته به وسیله ایمانی که به خدا داری. ملیحه جان به خدا قسم مسلمان بودن تنها فقط به نماز و روزه نیست البته انسان باید نماز بخواند و روزه هم بگیرد. اما برگردیم سر حرف اول اگر دوستت تو را ناراحت کرد بعد پشیمان شد و به تو سلام کرد و از تو کمک خواست حتماً به او کمک کن. تا می‌توانی به دوستانت کمک کن و به هر کسی که می‌شناسی و یا نمی‌شناسی خوبی کن. نگذار کسی از تو ناراحت بشود و برنجد. هرکسی که به تو بدی می‌کند حتماً از او کناره بگیر و اگر روزی از کار خود پشیمان شد از او ناراحت نشو. هرگز به خاطر مال دنیا از کسی ناراحت نشو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملیحه جان در این دنیا فقط پاکی، صداقت، ایمان، محبت به مردم، جان دادن در راه وطن، عبادت باقی می‌ماند. تا می‌توانی به مردم کمک کن. حجاب، حجاب را خیلی زیاد رعایت کن. اگر شده نان خشک بخور ولی دوستت، فامیلت را که چیزی ندارد، کسی که بیچاره است او را از بدبختی نجات بده. تا می‌توانی خیلی خیلی عمیق درباره چیزی فکر کن. همیشه سنگین باش. زود از کسی ناراحت نشو از او بپرس که مثلاً چرا این کار را کردی و بعد درباره آن فکر کن و تصمیم بگیر...&lt;br /&gt;
... ملیحه به خدا قسم به فکر تو هستم ولی می‌گویم شاید من مُردم باید ملیحه‌ام خوشبخت باشد. هرگز اشتباه فکر نکند. همیشه فقط راه خدا را انتخاب بکند. چون جز این راه، راه دیگری برای خوشبختی وجود ندارد.&lt;br /&gt;
ملیحه باید مجدداً قول بدهی که همیشه باحجاب باشی. همیشه با ایمان باشی. همیشه به مردم کمک کنی. به همه محبت کنی. در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبری است و راه خداست...&lt;br /&gt;
... اگر می‌خواهی عباس همیشه خوشحال باشد باید به حرف‌هایم گوش کنی. ملیحه هرچقدر می تونی درس بخوان. درس بخوان. درس بخوان. خوب فکر کن. به مردم کمک کن. کمک کن خوب قضاوت کن. همیشه از خدا کمک بخواه. حتماً نماز بخوان. راه خدا را هرگز فراموش نکن...&lt;br /&gt;
...همیشه به خاطرت این کلمات بسیار شیرین و پرارزش را به خاطر بسپار «کسی که به پدر و مادرش احترام بگذارد، یعنی طوری با آن‌ها رفتار کند که رضایت آن‌ها را جلب نماید، همیشه پیش خداوند عزیز بوده و در زندگی خوشبخت خواهد بود... .&lt;br /&gt;
ملیحه مهربانم هر وقت نماز می خونی برام دعا کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
*خاطره ای از زبان مقام معظم رهبری&lt;br /&gt;
سال ۶۱ شهید بابایی را گذاشتیم فرمانده پایگاه هشتم شکاری اصفهان. درجه این جواب حزب‌اللهی سرگردی بود که او را به سرهنگ تمامی ارتقا دادیم. آن وقت آخرین درجه ما، سرهنگ تمامی بود. مرحوم بابایی سرش را می‌تراشید و ریش می‌گذاشت. بنا بود او این پایگاه را اداره کند. کار سختی بود. دل همه می‌لرزید دل خود من هم که اصرار داشتم، می‌لرزید، که آیا می‌تواند؟ اما توانست. وقتی بنی‌صدر فرمانده بود، کار مشکل‌تر بود.&lt;br /&gt;
افرادی بودند که دل صافی نداشتند و ناسازگاری و اذیت می‌کردند حرف می‌زدند، اما کار نمی‌کردند؛ اما او توانست همان‌ها را هم جذب کند. خودش پیش من آمد و نمونه‌ای از این قضایا را نقل کرد. خلبانی بود که رفت در بمباران مراکز بغداد شرکت کرد، بعد هم [[شهید]] شد. او جزو همان خلبان‌هایی بود که از اول با نظام ناسازگاری داشت. شهید عباس بابایی با او گرم گرفت و محبت کرد حتی یک شب او را با خود به مراسم دعای کمیل برده بود؛ با این که نسبت به خودش ارشد هم بود. شهید بابایی تازه سرهنگ شده بود اما او سرهنگ تمام چند ساله بود؛ سن و سابقه خدمتش هم بیشتر بود. در میان نظامی‌ها این چیزها مهم است. یک روز ارشدیت تأثیر دارد؛ اما او قلباً و روحاً تسلیم بابایی شده بود. شهید بابایی می‌گفت دیدم در دعای کمیل شانه‌هایش از گریه می‌لرزد و اشک می‌ریزد. &lt;br /&gt;
بعد رو کرد به من و گفت: عباس دعا کن من شهید بشوم! این را بابایی پس از شهادت آن خلبان به من گفت و گریه کرد. او الآن در اعلی علیین الهی است؛ اما بنده که سی سال قبل از او در میدان مبارزه بودم هنوز در این دنیای خاکی گیر کرده‌ام و مانده‌ام! ما نرفتیم؛ معلوم هم نیست دستمان برسد. تأثیر معنوی این گونه است خود عباس بابایی هم همین طور بود او هم یک انسان واقعاً مؤمن و پرهیزگار و صادق و صالح بود.&amp;lt;ref&amp;gt;(بیانات در دیدار مسئولان عقیدتی، سیاسی نیروی انتظامی ۲۳/۱۰/۸۳)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آرامش بعد نماز&lt;br /&gt;
یه روز که خسته از محل کار به خونه بر میگشتم دیدم بچه ها دعواشون شده و صداشون تا دم در میاد.&lt;br /&gt;
عباس که نمازش تموم شد، با عصبانیت گفتم:شما خونه ای و بچه ها آنقدر شلوغ می کنن؟&lt;br /&gt;
با مظلومیت خاصی معذرت خواهی کرد، بعد که آروم شدم.&lt;br /&gt;
فهمیدم بچه ها از نماز خوندن عباس سو استفاده کرده بودن و سرو صدا به راه انداخته بودن.&amp;lt;ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
راز و نیاز شهدا ص 68 &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ورزش شبانه&lt;br /&gt;
«دانشجو بابایی ساعت دو بعد از نیمه شب می دود  تا شیطان را از خودش دور کند! »این جمله یکی از داغ‌ترین خبر‌هایی بود که بولتن خبری پایگاه &amp;quot;ریس&amp;quot; آمریکا چاپ کرده بود.عباس گفت:  چند شب پیش، کلنل &amp;quot;باکستر&amp;quot; فرمانده پایگاه و همسرش که از یه مهمونی شبونه بر می‌گشتند، من رو در حال دویدن توی میدون چمن پایگاه دیدند و برای دویدن در اون موقع شب توضیح خواستند. منم گفتم: «خوابم نمی اومد؛ خواستم ورزش کنم تا خسته بشم.»&lt;br /&gt;
هر دو با تعجب نگاهم کردند. فهمیدم جوابم قانع کننده نبوده. ادامه دادم: «مسائلی که اطرافم می گذره باعث می‌شه شیطان با وسوسه هاش من رو به گناه بکشه. در دین ما سفارش شده این وقت ها بدویم یا دوش آب سرد بگیریم».حرفم که تموم شد، تا چند دقیقه بهم می‌خندیدند. طبیعی هم بود. با ذهنیتی که اون ها در مورد مسائل جنسی داشتند، نمی تونستند رفتار من رو درک کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;فلش کارت فرار از گناه، مرکز فرهنگی مطاف عشق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تلویزیون رنگی&lt;br /&gt;
شهید بابایی در منزل یک تلویزیون ۱۴ اینچ سیاه و سفید داشت. دکتر روحانی، جانشین فرمانده قرارگاه خاتم‌الانبیا (ص) از این موضوع آگاه بود. ایشان به منظور ارج نهادن به زحمات سرهنگ بابایی در زمانی که ایشان در خانه نبودند، یک دستگاه تلویزیون رنگی به منزلشان می‌فرستد. فرزندان بابایی با دیدن تلویزیون رنگی خوشحال می‌شوند، ولی همسر ایشان علی‌رغم اصرار بچه‌ها از باز کردن کارتن تلویزیون خودداری می‌کند. چند روز از این ماجرا می‌گذرد و شهید بابایی از مأموریت بازمی‌گردد. بچه‌ها با ورود پدر خبر خوش رسیدن تلویزیون رنگی را به او می‌دهند و ایشان ماجرا را از همسرش جویا می‌شود. &lt;br /&gt;
شهید بابایی از این که خانمش بدون اجازه او تلویزیون را قبول کرده ناراحت می‌شود. چون بچه‌ها منتظر بودند تا پدر از راه برسد و اجازه باز کردن کارتن تلویزیون رنگی را بدهد، شهید بابایی با شگرد خاصی، سر بچه‌ها را گرم می‌کند و در اوج بازی و خوشحالی، از آن‌ها می‌پرسد: بچه‌ها بابا را بیشتر دوست دارید یا تلویزیون رنگی را؟ بچه‌ها دسته‌جمعی می‌گویند: بابا را. سپس شهید بابایی به آن‌ها می‌گوید: فرزندانم! در این شرایط، خانواده‌هایی هستند که پدرانشان را از دست داده‌اند و تلویزیون هم ندارند. چون خداوند به شما نعمت پدر را داده، پس بهتر است این تلویزیون را به بچه‌هایی بدهیم که پدر ندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خاطرات خواهر شهید (خانم اقدس بابایی)&lt;br /&gt;
بعد از ظهر یکی از روزهای پاییزی، که تازه چند ماهی از شروع اولین سال تحصیلی ابتدایی عباس می‌گذشت، او را به محل کارم در بهداری شهرستان قزوین برده بودم. در اتاق کارم به عباس گفتم: پسرم پشت این میز بنشین و مشق‌هایت را بنویس. سپس جهت تحویل دارو به انبار رفتم و پس از دریافت و بسته‌بندی، آن‌ها را برای جدا کردن و نوشتن شماره به اتاق کارم آوردم. روی میز به دنبال مداد می‌گشتم. دیدم عباس با مداد من مشغول نوشتن مشق است. پرسیدم: عباس! مداد خودت کجاست؟ گفت: در خانه جا گذاشتم. به او گفتم: پسرم! این مداد از اموال اداری است و با آن باید فقط کارهای مربوط به اداره را انجام داد. اگر مشق‌هایت را با آن بنویسی، ممکن است در آخر سال رفوزه شوی. او چیزی نگفت. چند دقیقه بعد دیدم بی‌درنگ مشق خود را خط زد و مداد را به من برگرداند.&lt;br /&gt;
راوی: مرحوم حاج اسماعیل بابایی (پدر شهید)&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.shahid-babaei.com/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%b4%d9%8%db%8c%d8%af-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%d8%a7%d9%88%d9%84/ شهید بابایی]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از شهادت عباس، خانمی گریان و نالان به منزل ما آمد و از ماجرایی که ما تا آن روز از آن بی خبر بودیم پرده برداشت. این خانم که خود را «سیم یاری» معرفی می‌کرد، گفت: ـ «در سال ۱۳۴۱ من و شوهرم هر دو سرایدار مدرسه‌ای بودیم که عباس آخرین سال دوره ابتدایی را در آن مدرسه می‌گذراند. چند روزی بود که همسرم از بیماری کمردرد رنج می‌برد؛ همین خاطر آن گونه که باید، توانایی انجام کار در مدرسه را نداشت و من هم به تنهایی قادر به نظافت مدرسه و کارهای منزل نبودم. این مسئله باعث شده بود تا همسرم چند بار در حضور شاگردان مورد سرزنش مدیر قرار گیرد. با این حال هر بار به کم کاری خود اعتراف و در برابر پرخاش مدیر سکوت اختیار می‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما از این موضوع که نکند مدیر به خاطر ناتوانی همسرم سرایدار دیگری استخدام کند و ما را از تنها، اتاق شش متری، که تمام دارایی و اثاثیه‌هایمان در آن خلاصه می‌شد اخراج کند، سخت نگران بودیم؛ تا اینکه یک روز صبح، هنگام بیدار شدن از خواب، حیاط مدرسه و کلاس‌ها را نظافت شده و منبع‌ها را پر از آب دیدم. تعجب کردم، بی‌درنگ قضیه را از همسرم جویا شدم. او نیز اظهار بی‌اطلاعی کرد. باورم نمی‌شد. با خود گفتم، شاید همسرم از غفلت من استفاده کرده و صبح زود از خواب بیدار شده و پس از انجام نظافت خوابیده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا هم می‌خواهد من از کار او آگاه نشوم. از طرف دیگر مطمئن بودم که او با آن کمردرد توانایی انجام چنین کاری را ندارد. به هر حال تلاش کردم تا او را وادار به اعتراف کنم؛ اما واقعیت این بود که او نظافت را انجام نداده بود. شوهرم از من خواست تا موضوع را به دقت پی‌گیری کنم و خود نیز، با آنکه به شدت از کمردرد رنج می‌برد، تماشاگر اوضاع بود. آن روز هر چه بیشتر اندیشیدیم کمتر به نتیجه مثبت رسیدیم؛ به همین خاطر تا دیروقت مراقب اوضاع بودیم تا راز این مسئله را بیابیم.&lt;br /&gt;
اما آن روز صبح، چون تا پاسی از شب را بیدار مانده بودیم، خوابمان برد و پس از برخاستن از خواب دوباره مدرسه را نظافت شده یافتیم، مدرسه، نما و چهره دیگری به خود گرفته بود. همه چیز خوب و حساب شده بود؛ به همین خاطر مدیر از شوهرم ابراز رضایت می‌کرد. غافل از اینکه ما از همه چیز بی‌خبر بودیم. به هر حال بر آن شدیم که تا هر طور شده از ماجرا سر در آوریم و تمام طول روز در این فکر بودیم که فردا صبح چگونه به هنگام نظافت، آن شخص ناشناس را غافلگیر کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز بعد، وقتی که هوا گرگ و میش بود، درحالی‌که چشمانمان از انتظار و بی‌خوابی می‌سوخت، ناگهان با شگفتی دیدیم که یکی از شاگردان مدرسه از دیوار بالا آمد. به درون حیاط پرید و پس از برداشتن جاروب و خاک‌انداز مشغول نظافت حیاط شد. جلوتر رفتم. خیلی آشنا به نظر می‌رسید. لباس ساده و پاکیزه‌ای به تن داشت و خیلی با وقار می‌نمود. وقتی متوجه حضور من شد، خجالت کشید. سرش را به زیر انداخت و سلام کرد. سلامش را پاسخ دادم و اسمش را پرسیدم؛ گفت: عباس بابایی.&lt;br /&gt;
درحالی‌که بغض گلویم را بسته بود و گریه امانم نمی‌داد، ضمن تشکر از کاری که کرده بود، از او خواستم تا دیگر این کار را تکرار نکند؛ چون ممکن است پدر و مادرش از این کار آگاه شوند و از اینکه فرزندشان به جای درس خواندن به نظافت مدرسه می‌پردازد، او را سرزنش کنند. عباس درحالی‌که چشمان معصومش را به زمین دوخته بود، پاسخ داد: ـ من که به شما کمک می‌کنم، خدا هم در خواندن در سهایم به من کمک خواهد کرد. لبخندی حاکی از حجب و آرامش بر گونه‌هایش نشسته بود. چشمانش را به چشمان من دوخت و ادامه داد: اگر شما به پدر و مادرم نگویید، آن‌ها از کجا خواهند فهمید؟ ما دیگر حرفی برای گفتن نداشتیم و آن روز هم مثل روزهای دیگر گذشت.»&lt;br /&gt;
راوی: اقدس بابایی (خواهر شهید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*در حال عبور از خیابانِ منتهی به دبستان دهخدا بودم که زنگ مدرسه به صدا درآمد و عباس، که آن زمان در کلاس پنجم ابتدایی درس می‌خواند، همراه با دانش‌آموزان از مدرسه خارج شد. او با دیدن من به طرفم آمد. پس از احوال‌پرسی به سوی منزل به راه افتادیم. هنگام گذشتن از خیابان سعدی، گروهی از کارگران را دیدیم که در حال کندن کانال بودند. در میان کارگران پیرمردی بود. پیرمرد آن گونه که باید، توانایی انجام کار را نداشت و بعداً معلوم شد که به ناچار برای گذراندن زندگی خود و خانواده‌اش کارگری می‌کند. عباس با دیدن پیرمرد که به سختی کلنگ می‌زد و عرق از سر و رویش می‌چکید، لحظه‌ای ایستاد. سپس نزد پیرمرد رفت و گفت: پدر جان! باید چند متر بکنی؟ پیرمرد با ناتوانی گفت: سه متر به گودی یک متر.&lt;br /&gt;
عباس بی درنگ کتاب‌هایش را که در زیر بغل داشت به پیرمرد داد و از او خواست تا کلنگ را به او بدهد و در گوشه‌ای استراحت کند. عباس شروع کرد به کندن زمین. من که با دیدن این صحنه سخت تحت تأثیر قرارگرفته بودم، بیلی را که روی زمین افتاده بود، برداشتم و در خاک‌برداری به عباس کمک کردم. پس از یک ساعت کار، مقداری را که پیرمرد می‌بایست حفر می‌کرد، کنده بودیم. از او خداحافظی کردیم و به منزل رفتیم. از آن روز به بعد، هر روز پس از تعطیل شدن از مدرسه عباس را می‌دیدم که به یاری پیرمرد می‌رود. این کار عباس تا پایان حفاری و لوله گذاری خیابان سعدی قزوین ادامه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: علی خوئینی&lt;br /&gt;
*پدرم، مرحوم حاج اسماعیل بابایی، باغ کوچک انگوری در شهرستان قزوین داشت. یک روز جهت برداشت محصول باغ، همراه خانواده به باغ رفته بودیم. عباس که در آن روزها نوجوانی بیش نبود، با مشاهده خوشه انگور که بر روی ساقه یکی از تاک‌ها خودنمایی می‌کرد، از پدرم خواست تا لحظه‌ای خوشه انگور را از ساقه‌اش جدا نکند. درحالی‌که همه از خواسته او شگفت‌زده شده بودیم، بی‌درنگ رفت، وضو گرفت و دو رکعت نماز شکر به جا آورد. پس از لحظه‌ای به آرامی آن خوشه را چید و در سبد گذاشت. او به هنگام جدا کردن انگور از ساقه‌اش به ما گفت: نگاه کنید! خداوند چقدر زیبا و دیدنی دانه‌های انگور را در کنار هم قرار داده است! بوته انگوری که در زمستان خشک به نظر می‌رسد در فصل بهار چهره‌ای سبز و شاداب به خود می‌گیرد و میوه آن به این زیبایی رنگ‌آمیزی می‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینجاست که باید به عظمت و قدرت خداوند بی‌همتا پی برد. این عادت عباس بود که هنگام خوردن انواع میوه‌ها آن‌ها را به دقت نگاه می‌کرد و برای این کارش توجیه زیبایی داشت. او می‌گفت: ببینید؛ میوه‌ها انواع گوناگونی دارند؛ ترش، شیرین، تلخ و هر یک خاصیت‌هایی برای انسان دارند که هنوز بشر از درک همه آن‌ها ناتوان است. پس ما باید بر روی نعمت‌های الهی به طور عمیق فکر کنیم و از آن‌ها سطحی نگذریم.&lt;br /&gt;
راوی: اقدس بابایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*طبقه دوم آسایشگاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۸، شبی همراه با خانواده جهت خواستگاری همشیره عباس به منزل مرحوم حاج اسماعیل بابایی رفته بودیم. من آن روزها در پایگاه هوایی [[دزفول]] مشغول انجام وظیفه بودم. در آن شب لباس گروهبانی به تن داشتم و به محض ورود، ساکت و آرام در کناری نشستم. بزرگان خانواده مشغول بحث پیرامون ازدواج و ذکر ویژگی‌های اخلاقی، حقوق و مزایای من بودند. گویا آن روزها عباس به تازگی دیپلم گرفته و در جست و جوی کار بود. او که نگاهش را به من دوخته بود، ناگهان از جایش برخاست و آمد در کنار من نشست. &lt;br /&gt;
با حجب و حیایی که همیشه در چهره‌اش بود گفت: می‌خواهم وارد دانشکده خلبانی شوم؛ باید چه کارکنم؟ من او را راهنمایی کردم و گفتم: به نظر من بهتر است پس از گذراندن دوره سربازی در ادارات دیگر مشغول به کار شوی، که هم حقوق مکفی دارد و هم محدودیتی در کار نیست. از این که بگذریم نظامی بودن روحیه‌ای خاص می‌خواهد. و به هر حال از او خواستم تا با پسر عمویش هم که در نیروی هوایی خدمت می‌کرد، مشورت کند؛ ولی او قانع نشد و گفت: نه. من به این کار علاقه‌مند هستم و پس از مشورت‌هایی که داشته‌ام و بررسی‌هایی که کرده‌ام تصمیم دارم وارد دانشکده خلبانی شوم. به او گفتم که به شعبه استخدام مرکز آموزش‌های هوایی مراجعه کند. &lt;br /&gt;
بعدها عباس مراحل استخدام را پشت سر گذاشت و پس از قبولی در معاینات پزشکی وارد دانشکده خلبانی شد و به استخدام نیروی هوایی درآمد. در همان روزها مراسم ازدواج ما هم انجام شد و به همراه همسرم، یعنی همشیره عباس، راهی پایگاه هوایی دزفول شدیم. عباس هم پس از دریافت سردوشی در دانشکده خلبانی مشغول به تحصیل بود؛ تا اینکه روزی به پایگاه دزفول زنگ زد و گفت: اگر امکان دارد به تهران بیابید. با شما کار دارم. گفتم: ـ خیر است انشاء الله. آیا مشکل خاصی پیش‌آمده که نمی‌توانی از طریق تلفن بگویی؟ مشکل خاصی نیست، ولی حتماً بیایید. من هم دو سه روزی مرخصی گرفتم و به تهران رفتم. وقتی نزد او رفتم، گفت: آسایشگاهی که من در آن هستم در طبقه دوم ساختمان است، من می‌خواهم به طبقه اول منتقل شوم. تعجب کردم و گفتم: ـ شما که یک سال در این آسایشگاه بیشتر نخواهی ماند؛ پس چه دلیلی داره که می‌خواهی به آسایشگاه طبقه اول بیایی؟ او گفت: این آسایشگاه مُشرف به آسایشگاه دختران است و من می‌خواهم نماز بخوانم. خوب نیست که نمازم باطل شود و مرتکب گناهی شده باشم. شما که مسئول خوابگاه را می‌شناسی از او بخواه تا مرا به طبقه اول منتقل کند. به شوخی گفتم: برای همین موضوع مرا از دزفول به اینجا کشانده‌ای؟ سپس رفتم و از مسئول آسایشگاه خواستم تا در صورت امکان اتاق او را تغییر دهد. مسئول آسایشگاه درحالی‌که می‌خندید با لحن خاصی گفت: آسایشگاه بالا کلی سرقفلی دارد، ولی به روی چَشم. او را به طبقه اول منتقل می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: محمد سعی دنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*می‌دوید تا شیطان را از خود دور کند&lt;br /&gt;
در دوران تحصیل در آمریکا، روزی در بولتن خبری پایگاه «ریس» که هر هفته منتشر می‌شد، مطلبی نوشته شده بود که توجه همه را به خود جلب کرد. مطلب این بود: «دانشجو بابایی ساعت ۲ بعد از نیمه شب می‌دود تا شیطان را از خودش دور کند.» من و بابایی هم اتاق بودیم. ماجرای خبر بولتن را از او پرسیدم. او گفت: چند شب پیش بی‌خوابی به سرم زده بود. رفتم میدانِ چمن پایگاه و شروع کردم به دویدن. از قضا کلنل «باکس تر» فرمانده پایگاه با همسرش از میهمانی شبانه بر می‌گشتند. آن‌ها با دیدن من شگفت‌زده شدند. &lt;br /&gt;
کلنل ماشین را نگه داشت و مرا صدا زد. نزد او رفتم. او گفت: در این وقت شب برای چه می‌دوی؟ گفتم: خوابم نمی‌آمد خواستم کمی ورزش کنم تا خسته شوم. گویا توضیح من برای کلنل قانع کننده نبود. او اصرار کرد تا واقعیت را برایش بگویم. به او گفتم: مسایلی در اطراف من می‌گذرد که گاهی موجب می‌شود شیطان با وسوسه‌هایش مرا به گناه بکشاند و در دین ما توصیه شده که در چنین موقعی بدویم و یا دوش آب سرد بگیریم.» آن دو با شنیدن حرف من، تا دقایقی می‌خندیدند، زیرا با ذهنیتی که نسبت به مسایل جنسی داشتند نمی‌توانستند رفتار مرا درک کنند.&lt;br /&gt;
راوی: امیر اکبر صیاد بورانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دو وعده غذا&lt;br /&gt;
در طول مدتی که من با عباس در آمریکا هم اتاق بودم او همیشه روزانه دو وعده غذا می‌خورد، صبحانه و شام. هیچ‌وقت ندیدم که ظهرها ناهار بخورد. من فکر می‌کردم عباس از این عمل دو هدف را دنبال می‌کرد؛ یکی خودسازی و تزکیه نفس و دیگری صرفه‌جویی در مخارج و فرستادن پول برای دوستانش که بیشتر در جاهای دوردست کشور بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پپسی&lt;br /&gt;
بعضی وقت‌ها عباس همراه با شام نوشابه می‌خورد؛ اما نه نوشابه‌هایی مثل پپسی و … که در آن زمان موجود بود؛ بلکه او همیشه فانتای پرتقالی می‌خرید. چند بار به او گفتم که برای من پپسی بگیرد؛ ولی دوباره می‌دیدم که فانتا خریده است. یک بار به او اعتراض کردم که چرا پپسی نمی‌خری؟ مگر چه فرقی می‌کند و از نظر قیمت که با فانتا تفاوتی ندارد، آرام و متین گفت: حالا نمی‌شود شما فانتا بخورید؟ گفتم: ـ خوب عباس جان آخر برای چه؟ سرانجام با اصرار من آهسته گفت: کارخانه پپسی متعلق به اسرائیلی‌هاست، به همین خاطر مراجع تقلید مصرف آن را تحریم کرده‌اند. به او خیره شدم و دانستم که او تا چه حد از شعور سیاسی بالایی برخوردار است و در دل به عمق نگرش او به مسایل، آفرین گفتم. نکته دیگر این که همه تفریح عباس در آمریکا در سه چیز خلاصه می‌شد، ورزش، عکّاسی و دیدن مناظر طبیعی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بند رخت&lt;br /&gt;
برای گذراندن دوره خلبانی در پایگاه «ریس» واقع در شهر «لاواک» از ایالت تگزاس آمریکا بودیم. فرهنگ غرب بر روی اکثریت دانشجویان اثر گذاشته بود. مدت زمانی که عباس در «ریس» حضور داشت با علاقه فراوانی دوست‌یابی می‌کرد، آن‌ها را با معارف اسلامی آشنا می‌کرد و می‌کوشید تا در غُربت غرب از انحرافشان جلوگیری کند. به یاد دارم که در آن سال، به علت تراکم بیش از حد دانشجویان اعزامی از کشورهای مختلف، اتاق‌هایی با مساحت تقریبی سی متر را به دو نفر اختصاص داده بودند. هم‌سویی نظرات و تنهایی، از علت‌های نزدیکی و دوستی من با عباس بود؛ به همین خاطر بیشتر وقت‌ها با او بودم. &lt;br /&gt;
یک روز هنگامی که برای مطالعه و تمرین در سها به اتاق عباس رفتم، در کمال شگفتی «نخی» را دیدم که به دو طرف دیوار نصب شده و مساحت اتاق را به دو نیم تقسیم کرده بود. نخ در ارتفاع متوسط بود؛ به طوری که مجبور به خم شدن و گذر از زیر نخ شدم. به شوخی گفتم: عباس! این چیه؟ چرا بند رخت را در اتاقت بسته ای؟ او پرسش مرا با تعارف میوه، که همیشه در اتاقش برای میهمانان نگه می‌داشت، بی پاسخ گذاشت. &lt;br /&gt;
بعداً دریافت که هم اتاقی عباس جوانی بی بند و بار است و در طرف دیگر اتاق، دقیقاً رو به روی عباس، تعدادی عکس از هنرپیشه‌های زن و مرد آمریکایی چسبانده و چند نمونه از مشروبات خارجی را بر روی میزش قرار داده است. با پرسش‌های پی در پی من، عباس توضیح داد که با هم اتاقی‌اش به توافق رسیده و از او خواهش کرده چون او مشروب می‌خورد لطفاً به این سوی خط نیاید؛ بدین ترتیب یک سوی اتاق متعلق به عباس بود و طرف دیگر به هم اتاقی‌اش اختصاص داشت و آن نخ هم مرز بین آن دو بود. روزها از پس یکدیگر می‌گذشت و من هفته‌ای یکی، دو بار به اتاق عباس می‌رفتم و در همان محدودة او به تمرین درس‌های پروازی مشغول می‌شدم. هر روز می‌دیدم که به تدریج نخ به قسمت بالاتر دیوار نصب می‌شود؛ به طوری که دیگر به راحتی از زیر آن عبور می‌کردم. &lt;br /&gt;
یک روز که به اتاق عباس رفتم او خوشحال و شادمان بود و دریافتم که اثری از نخ نیست. علت را جویا شدم. عباس به سمت دیگر اتاق اشاره کرد. من با کمال شگفتی دیدم که عکس‌های هنرپیشه‌ها از دیوار برداشته شده بود و از بطری‌های مشروبات خارجی هم اثری نبود. عباس گفت: دیگر احتیاجی به نخ نیست؛ چون دوستمان هم با ما یکی شده. روز گذشته عباس و دوستش تمام مو کت‌ها را شسته بودند و اتاق رنگ و بوی دیگری پیدا کرده بود. عباس همین قدر که شخصی را شایسته هدایت می‌یافت، می‌کوشید تا شخصیت او را دگرگون سازد. آن نخ، آن مرزبندی و مشاهده اخلاق و رفتار عباس، آن چنان در روحیه آن شخص تأثیر گذاشته بود که به پوچ بودن و ضرر و زیان‌کار حرامش آگاه شد و آن را ترک کرد. گرچه آن شخص نتوانست دوره خلبانی را با موفقیت طی کند و به ایران باز گردانیده شد؛ ولی هر با که بابایی را می‌دید، با لبخندی خاطره آن روز را یادآور می‌شد و خطاب به شهید بابایی می‌گفت که بر عهد خود پایدار است.&lt;br /&gt;
راوی: امیر روح الدین ابوطالبی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*در معرض گناه &lt;br /&gt;
با اصرار می خواست از طبقه ی دومِ آسایشگاه به طبقه‌ اول منتقل شود.&lt;br /&gt;
با تعجب گفتم: «به خاطر همین من رو از دزفول کشوندی تهران!» گفت: «طبقه‌ دوم مشرف به خوابگاه دخترانه است. دوست ندارم در معرض گناه باشم».وقتی خواسته اش را با مسئول آسایشگاه در میان گذاشتم نیش خندی زد و با لحن خاصی گفت: «آسایشگاه بالا کُلی سرقفلی داره، ولی به روی چشم منتقلش می‌کنم پایین&amp;lt;ref&amp;gt;فلش کارت فرار از گناه_مرکز فرهنگی مطاف عشق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-24 23-35-15.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مدرک خدایی&lt;br /&gt;
شهید بابایی در سال ۱۳۴۹ برای گذراندن دوره خلبانی به آمریکا رفت. طبق مقررات دانشکده می‌بایست هر دانشجوی تازه‌وارد به مدت دو ماه با یکی از دانشجویان آمریکایی هم اتاق می‌شد. آمریکائی‌ها، در ظاهر، هدف از این برنامه را پیشرفت دانشجویان در روند فراگیری زبان انگلیسی عنوان می‌کردند؛ ولی واقعیت چیز دیگری بود. چون عباس در همان شرایط نه تنها تمام واجبات دینی خود را انجام می‌داد بلکه از بی بند و باری موجود در جامعه غرب پرهیز می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم اتاقی او در گزارشی که از ویژگی‌ها و روحیات عباس می‌نویسد، یادآور می‌شود که بابایی فردی منزوی و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهای اجتماعی بی‌تفاوت است و از نوع رفتار او بر می‌آید که نسبت به فرهنگ غرب دارای موضع منفی می‌باشد و شدیداً به فرهنگ و سنت ایرانی پایبند است. به هر حال شخصی است «غیر نرمال»؛ و پیداست که منظور از آداب و هنجارهای اجتماعی در غرب چه چیزهایی است. همچنین گفته بود که او به گوشه‌ای می‌رود و با خودش حرف می‌زند؛ که منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است. گزارش‌های آن آمریکایی بعدها باعث شد تا گواهینامه خلبانی به او اعطا نشود، و این در حالی بود که او بهترین نمرات را در رده پروازی به دست آورده بود. روزی در منزل یکی از دوستان راجع به چگونگی گذراندن دوره خلبانی‌اش از او سؤال کردم. او پاسخ گفت: خلبان شدن ما هم عنایت خداوند بود. گفتم: ـ چطور؟&lt;br /&gt;
گفت: ـ دوره خلبانی ما در آمریکا تمام شده بود؛ ولی به خاطر گزارش‌هایی که در پرونده خدمتی‌ام درج شده بود تکلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی‌دادند؛ تا سرانجام روزی به دفتر مسئول دانشکده، که یک ژنرال آمریکایی بود احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست که بنشینم. پرونده من در جلو او، روی میز بود. ژنرال آخرین فردی بود که می‌بایستی نسبت به قبول و یا رد شدنم در امر خلبانی اظهار نظر می‌کرد. او پرسش‌هایی کرد که من پاسخش را دادم. از سؤال‌های ژنرال بر می‌آمد که نظر خوشی نسبت به من ندارد. این ملاقات ارتباط مستقیمی با آبرو و حیثیت من داشت؛ زیرا احساس می‌کردم که رنج دو سال دوری از خانواده و شوق برنامه‌هایی که برای زندگی آینده‌ام در دل داشتم، همه در یک لحظه در حال محو و نابودی است و باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین فکر بودم که درِ اتاق به صدا درآمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا برای کار مهمی به خارج از اتاق برود. با رفتن ژنرال، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم به ساعتم نگاه کردم؛ وقت نماز هر بود. با خود گفتم کاش در اینجا نبودم و می‌توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد. گفتم که هیچ کار مهمی بالاتر از نماز نیست. همین جا نماز را می‌خوانم. ان‌شاءالله تا نمازم تمام شود او نخواهد آمد. به گوشه‌ای از اتاق رفتم و روزنامه‌ای را که در آنجا بود به زمین انداختم و مشغول خواندن نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم که متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه کنم؟ نماز را ادامه بدهم و یا بشکنم؟ بالاخره گفتم نمازم را ادامه می‌دهم و هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام کردم و درحالی‌که بر روی صندلی می‌نشستم از ژنرال عذرخواهی کردم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال پس از چند لحظه سکوت، نگاه معناداری به من کرد و گفت: چه کردی؟ گفتم: عبادت می‌کردم. گفت: بیشتر توضیح بده. گفتم: در دین ما دستور بر این است که در ساعت‌هایی معین از شبانه‌روز، باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعت زمان آن فرا رسیده بود؛ من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم. ژنرال با توضیحات من سری تکان داد و گفت: ـ همه این مطالبی که پرونده تو آمده مثل این که راجع به همین کارهاست. این‌طور نیست؟ پاسخ دادم: آری همین طور است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او لبخندی زد. از نوع نگاهش پیدا بود که از صداقت من خوشش آمده بود. با چهره‌ای بشّاش خودنویسش را از جیبش بیرون آورد و پرونده‌ام را امضا کرد. سپس با حالتی احترام‌آمیز از جا برخاست و دستش را به سوی من دراز کرد و گفت: به شما تبریک می‌گویم. شما قبول شدید. برای شما آرزوی موفقیت دارم. من هم متقابلاً از او تشکر کردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولین محل خلوتی که رسیدم به پاس این نعمت بزرگی که خداوند به من عطا کرده بود، دو رکعت نماز شکر خواندم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: ولی‌الله کلاتی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*هنوز روزه‌ام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۳ همراه همسرم (آقای سعی دنیا)، که از کارکنان نیروی هوایی است، در منازل سازمانی پایگاه دزفول زندگی می‌کردیم. حدود دو سال می‌شد که عباس از آمریکا برگشته بود و به منظور گذراندن دوره تکمیلی خلبانی [[هواپیمای «F-5»]] به پایگاه دزفول منتقل شده بود. در آن زمان او هنوز ازدواج نکرده و بیشتر وقت‌ها در کنار ما بود. به یاد دارم روزی از روزهای ماه مبارک رمضان بود و طبق معمول عباس صبح قبل از رفتن به محل کار به خانه ما آمد. چهره‌اش را غم و اندوه پوشانده بود و ناراحت به نظر می‌رسید. وقتی دلیل آن را جویا شدم. با افسردگی گفت: نمی‌دانم چه کار کنم؟ به من دستور داده‌اند که امروز را روزه نگیرم. با شگفتی پرسیدم: برای چه؟ عباس ادامه داد: یکی از ژنرال‌های آمریکایی به پایگاه آمده و قرار گذاشته است تا امروز ناهار را در باشگاه و با خلبانان بخورد؛ به همین خاطر فرمانده پایگاه به خلبانان دستور داده تا امروز را روزه نگیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او را دلداری دادم و گفتم: عباس جان! خدا بزرگ است. شاید تا ظهر تصمیمشان عوض شد. او درحالی‌که افسرده و غمگین خانه را ترک می‌کرد، رو به من کرد و گفت: خدا کند همان طور که تو می‌گویی بشود. ساعت سه بعد از ظهر بود که عباس به منزل ما آمد. او خیلی خوشحال به نظر می‌رسید. با دیدن من گفت: آباجی هنوز روزه هستم. من شگفت‌زده از او خواستم تا قضیه را برایم تعریف کند. عباس کمی به فکر فرو رفت و درحالی‌که از پنجره به دوردست می‌نگریست، آهی کشید و گفت: آباجی! ژنرالی که قرار بود ناهار را با خلبانان بخورد، قبل از ظهر، به هنگام پرواز با کایت در سد دز سقوط کرد و کشته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: اقدس بابایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پرواز انقلابی&lt;br /&gt;
عباس نسبت به احکام شرع بسیار پایبند بود. وقتی به منزل ما می‌آمد، می‌پرسید: خمس مالتان را داده‌اید یا نه؟ و می‌گفت: ـ گرچه من می‌دانم به شما خمس تعلّق نمی‌گیرد؛ چرا که یک فرش دارید و آن هم مورد استفاده است. برنج و روغن هم از مصرف سالتان کم می‌آید؛ ولی با تمام این وجود باید از یک روحانی آگاه بخواهید تا خمس مالتان را حساب کند. ممکن است هیچ‌چیز هم به شما تعلق نگیرد؛ ولی این وظیفه همه ماست. او می‌گفت: چنانچه خمس مالتان را نپردازید مالتان پاک نیست و از نظر شرع هم اشکال دارد و از این گذشته مالتان برکت ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: اقدس بابایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*من معمولاً چند النگوی طلا در دست داشتم و عباس هر وقت النگوهای طلا را می‌دید ناراحت می‌شد و می‌گفت:  ممکن است زنان یا دخترانی باشند که این طلاها را در دست تو ببینند و توان خرید آن را نداشته باشند؛ آنگاه طلاهای تو آنان را به حسرت وامی‌دارد و در نتیجه تو مرتکب گناه بزرگی می‌شوی. این کار یعنی فخرفروشی. می‌گفت: در جامعه ما فقیر زیاد است؛ مگر حضرت زینب (س) النگو به دست می‌کردند و یا... . حقیقت این است که روحیه زنانه و علاقه‌ای که به طلا داشتم باعث شده بود نتوانم از آن‌ها دل بکنم؛ تا اینکه یک روز بیمار بودم و النگوها در دستم بود. عباس به عیادتم آمده بود. عباس را که دیدم، دستم را در زیر بالش پنهان کردم تا النگوها را نبیند. او گفت: چرا بالش را از زیر سرت برداشته‌ای و روی دستت گذاشته‌ای؟ چیزی نگفتم و فقط لبخندی زدم. او بالش را برداشت و ناگهان متوجه النگوهای من شد و نگاه معنی‌داری به من کرد. از این که به سفارش او توجهی نکرده بودم، خجالت کشیدم. بعد از شهادت عباس به یاد گفته‌های او در آن روزها افتادم و تمام طلاهایم را به رزمندگان اسلام هدیه کردم.&lt;br /&gt;
راوی: زهرا بابایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*هر ساله بنا به رسم دیرینه‌ای که در خانواده ما بوده است، به مناسبت‌های گوناگون، در منزل، جلسة تلاوت قرآن و ذکر احکام برگزار می‌شود. در این جلسات که ویژه خواهران است، پس از صرف آش نذری، جلسه به پایان می‌رسد. در یکی از همین روزها، عباس به منزل ما آمد. گفتم: عباس! به موقع آمدی. بیا یک کاسه از این آش نذری بخور. درحالی‌که قصد داشتم تا او را به اتاقی خلوت راهنمایی کنم، او عذر خواست و گفت که باید برود. کاسه‌ای آش برایش آماده کردم. چند قاشق از آن خورد. وقتی هیاهوی خانم‌ها را در خانه شنید، قرآن کوچکی را که همیشه با خود همراه داشت از جیبش بیرون آورد و آیه‌ای از آن را به من نشان داد و گفت: این آیه را برایشان بخوان و معنی کن تا آن را بفهمد و وقتی از اینجا خارج می‌شوند چیزی از قرآن یاد گرفته باشند و این‌گونه با حرف زدن‌های بیخود وقت خود را بیهوده تلف نکرده باشند.&lt;br /&gt;
راوی: اقدس بابایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ابتدا باید این نکته را یادآوری کنم که در زمان حیات این شهید بزرگوار، به او قول داده بودم تا این موضوع را برای کسی نگویم. حال بنا بر وظیفه جهت نشان دادن یکی از زوایای پنهانی شخصیت آن شهید عزیز، این خاطره را عنوان می‌کنم. من شهید بابایی را برای نخستین بار در منزل شوهر خواهرشان در دزفول دیده بودم و فقط با او یک آشنایی مختصر داشتم؛ تا اینکه در سال ۱۳۵۶ به پایگاه اصفهان منتقل و در کارگزینی ستاد پایگاه مشغول به کار شدم. یک سال از پیروزی انقلاب می‌گذشت و من در قسمت اداری [[گردان ۸۲ شکاری]] مشغول انجام وظیفه بودم. شهید بابایی هم با درجه سروانی، عضو خلبانان شکاری گردان بود. او هر وقت مرا می‌دید احوال خود و خانواده‌ام را جویا می‌شد. &lt;br /&gt;
در یکی از روزهای که وقت اداری به پایان رسیده بود، دفتر کارم با همکارانم پیرامون مسایل مختلف روز، از جمله مشکل رفت و آمد و نداشتن ماشین صحبت می‌کردیم. آن روزهای برای رفت و آمد به شهر که تا پایگاه فاصله زیادی داشت، می‌باید از اتوبوس‌های شرکت واحد استفاده می‌کردم. تمام دارایی نقدی من، با داشتن چند سر عایله، پانزده هزار تومان که این مبلغ برای خرید یک ماشین پول کمی بود؛ ولی در هر حال به همکاران سفارش کرده بودم که اگر ماشینی به صورت اقساط سراغ داشتند به من اطلاع دهند. چند روزی از این ماجرا گذشت. یک روز که جناب سروان بابایی تازه از پرواز آمده بود، درحالی‌که چک لیست پروازش را به نفر مسئول پروازی می‌داد، مرا دید و پس از احوال‌پرسی گفت: اگر کاری نداری بیا با هم برویم یک چای بخوریم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حین صحبت‌ها گفت: آقای قلهکی شنیده‌ام که تصمیم داری ماشین بخری. گفتم: ‌جناب سروان! به قول قدیمی‌ها «دست ما کوتاه و خرما بر نخیل» با این حقوق و داشتن چند سر عایله فکر خریدن ماشین رؤیایی بیش نیست. گفت: خدا بزرگ است. انشاء الله مشکل شما رفع می‌شود. آنگاه رو به من کرد و گفت: شما ماشین را که می‌پسندید پیدا کنید؛ باقی کارهایش با من. البته من گفته‌های او را در حد تعارف پنداشتم و جدّی نگرفتم؛ تا اینکه پس از یک هفته، یک روز بعد از ظهر زنگ خانه به صدا درآمد. در را که باز کردم سروان بابایی پشت در ایستاده بود. گفت: آقای قلهکی! بیا ببین این ماشین را می‌پسندی؟ رفتم بیرون. یک دستگاه پژو ۵۰۴ که خیلی نو به نظر می‌آمد در مقابل ساختمان بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از اینکه حرفی بزنم، او گفت: ماشین سالمی است؛ ولی قیمتش شصت و پنج هزار تومان است و به نظر من ده هزار تومان گران‌تر از قیمت روز است. گفتم: جناب سروان! ماشین سالم و خوبی است؛ ولی من توان خریدش را ندارم. او چیزی نگفت. بعد از خداحافظی سوار ماشین شد و رفت. هفته بعد با یک اتومبیل پیکان جوانان به منزل ما آمد و گفت: این ماشین شش ماه بیشتر کار نکرده و در حد «صفر» است. قیمتش چهل و دو هزار تومان و خیلی مناسب است. متعلق به یکی از دوستان خلبان است. اگر می‌پسندی فردا برویم محضر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به دقت ماشین را بررسی کردم وضع ماشین با توجه به قیمت آن بسیار مناسب بود. درحالی‌که سوئیچ ماشین را به من می‌داد، گفت: برای اطمینان خاطر سوار شو و تصمیم بگیر. پس از اینکه از سلامت ماشین مطمئن شدم، گفتم: از هر نظر خوب است، فقط... . حرفم را قطع کرد و با لبخندی که بر صورتش بود گفت: می‌دانم می‌خواهی چه بگویی. اصلاً فکر پولش را نکن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس ادامه داد: چقدر پول داری؟ گفتم: پانزده هزار تومان. ده هزار تومان از من گرفت و گفت: شب در خانه نشسته بودم و با خود فکر می‌کردم که نکند بابایی دلال ماشین است و قصد دارد تا با پرداخت کامل پول ماشین بهره آن را بگیرد؛ اما دوباره فکر کردم که شاید مشتری بهتری پیدا نکرده و می‌خواهد مرا طعمه خود کند. آن شب گذشت و فردا به همراه سروان بابایی و صاحب اتومبیل به یکی از دفترهای ثبت اسناد واقع در خیابان شیخ بهایی اصفهان رفتیم. منشی محضر کارهای مقدماتی را انجام داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منتظر شدیم تا سرپرست دفترخانه نام فروشنده و خریدار را بخواند؛ در این لحظه شهید بابایی گفت: من جایی کار دارم. می‌روم تا شما کارهایتان را انجام بدهید بر می‌گردم. آنگاه نزدیک من آمد و آرام گفت: شما حق الثبت را بپردازید و دیگر کاری نداشته باشید. تردید داشتم که آیا دوباره راجع به پول ماشین از او سؤال کنم یا نه؟ حدود ده دقیقه از رفتن او می‌گذشت که سرپرست دفترخانه ما را صدا کرد. از صاحب اتومبیل پرسید: آیا تمام مبلغ ماشین را دریافت کرده‌اید؟ او پاسخ داد: بله! وقتی جواب را شنیدم خیالم راحت شد. رفتم و مقابل جمله «ثبت با سند برابر است» را امضا کردم. داشتم از دفترخانه خارج می‌شدم که بابایی آمد و پرسید: کارها تمام شد؟ گفتم: بله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فروشنده سوئیچ را به من داد و خداحافظی کرد و رفت. من پشت فرمان نشستم و با شهید بابایی به سمت پایگاه حرکت کردیم. در این فکر بودم که پول ماشین را چگونه باید بپردازم؟ که صدای شهید بابایی مرا به خود آورد: آقای قلهکی فکر پول ماشین را نکن. باقی مانده پول ماشین را هر وقت از حقوقت اضافه آمد و هر مقدار بود به من بده. فقط خواهش دارم این ماجرا به کسی نگویید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از شنیدن حرف های شهید بابایی از شرم آن تصورات که در مورد آن داشتم همه وجودم آتش گرفته بود و احساس می‌کردم در برابر عظمت، بزرگواری و سخاوت او حرفی برای گفتن ندارم. بعد از اینکه به مقابل بلوکی که منزل شهید بابایی در آن بود رسیدیم، گفتم: اگر اجازه بدهید، من یک سفته و یا چک به شما بدهم. او خندید و گفت: ‌مدرکی مورد نیاز نیست و این مبلغ را هر وقت که چیزی از حقوقت باقی ماند برای من بیاور. ضمناً هر وقت هم پول لازم داشتی حساب وقت را نکن. به منزل ما بیا من در خدمتت هستم. آنگاه خداحافظی کرد و رفت. از این همه جوانمردی شگفت‌زده بودم. برایم باورکردنی نبود که با ده هزار تومان صاحب یک ماشین مدل‌بالا شده‌ام. نمی‌دانستم چگونه از او تشکر کنم؛ فقط او را دعا می‌کردم. سرانجام پس از گذشت دو سال تمام بدهی‌ام را به ایشان پرداخت کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: احمد رحمان قلهکی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عباس نمازش را بسیار با آرامش و خشوع می‌خواند. در بعضی وقت‌ها که فراغت بیشتری داشت آیه «ایّاکَ نَعبُدُ و ایّاکَ نَستَعینْ» را هفت بار با چشمانی اشک‌بار تکرار می‌کرد. به یاد دارم از سن هشت سالگی روزه‌اش را به طور کامل می‌گرفت. او به قدری نسبت به ماه رمضان مقیّد و حساس بود که مسافرت‌ها و مأموریت‌هایش را به گونه‌ای تنظیم می‌کرد تا کوچک‌ترین لطمه‌ای به روزه‌اش وارد نشود. او همیشه نمازش را در اول وقت می‌خواند و ما را نیز به نماز اول وقت تشویق می‌کرد. فراموش نمی‌کنم، آخرین بار که به خانه ما آمد، سخنانش دل نشین تر از روزهای قبل بود. از گفته‌های او در آن روز یکی این بود که: وقتی اذان صبح می‌شود، پس از اینکه وضو گرفتی، به طرف قبله بایست و بگو ای خدا! این دستت را بروی سر من بگذار و تا صبح فردا بر ندار. به شوخی دلیل این کار را از او پرسیدم. او در پاسخ چنین گفت: اگر دست خدا روی سرمان باشد، شیطان هرگز نمی‌تواند ما را فریب دهد. از آن روز تا به حال این گفته عباس بی‌اختیار در گوش من تکرار می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: اقدس بابایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از پیروزی انقلاب در پایگاه اصفهان در سمت فرمانده [[گردان «F-14»]] در یک مانور هوایی به مناسبت روز ۲۴ اسفند شرکت کنند. من به عنوان فرمانده گردان هماهنگی‌های لازم را انجام دادم و در روز مقرر به پرواز درآمدیم. فرمانده دستة اول من بودم و عباس هم در دستة من پرواز می‌کرد. باید بگویم که رژه در حضور شاه برگزار می‌شد. از شروع پرواز چند دقیقه‌ای می‌گذشت و ما در حال نزدیک شدن به فضای جایگاه بودیم. آرایش هواپیماها از قبل هماهنگ شده بود و چشمان حاضران و خبرنگاران در جایگاه در انتظار مانور ما بر فراز جایگاه بودند که ناگهان صدای عباس در رادیو پیچید او گفت: من در وضع عادی نیستم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی‌توانم دسته را همراهی کنم. مضطربانه پرسیدم: چه مشکلی پیش آمده؟ گفت: سیستم هیدرولیک هواپیما از کار افتاده است. می‌خواهم از دسته جدا شوم و باید به برج مراقبت اعلام وضعیت اضطراری کنم. من فقط گفتم: شنیدم تمام. در این لحظه عباس از دسته جدا شد. مانوری کرد و در جهت مخالف دسته‌های پروازی، به سمت باند رفت. آن لحظه آرایش هواپیماها در هم ریخت و باعث در هم پاشیدن مراسم شد پس از انجام پرواز به پایگاه برگشتیم. یک پرسش ذهن مرا به خود مشغول کرده بود که با توجه به اینکه سیستم هیدرولیک در جنگنده «F-14» دوبله است، چرا عباس از سیستم دوم استفاده نکرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمانده پایگاه مرا تحت فشار قرار داد که درباره اعلام «وضع اضطراری» عباس اظهار نظر کنم. من پاسخ دادم که وقتی هواپیما در هوا دچار اشکال یا نقص فنی می‌شود، در آن لحظه تصمیم گیرنده خلبان است؛ بنابراین او باید تصمیم بگیرد که فرود بیاید یا به پرواز خود ادامه دهد. البته این نظر برای خودم قابل قبول نبود؛ ولی با توجه به علاقه‌ای که عباس داشتم و تا حدودی از هدف او آگاه بودم بر روی این موضوع سرپوش گذاشتم. حال اینکه او می‌توانست با استفاده از سیستم دوم به راحتی پرواز را تا پایان ادامه دهد. سپس به طور کتبی و رسماً به مسئولین اعلام کردم که تصمیم بابایی مبنی بر فرود، در آن لحظه کاملاً منطقی بوده و سرپیچی از فرمان محسوب نمی‌شود. چند روز بعد، هنگام خروج از اتاق عملیات، عباس را دیدم. او درحالی‌که به من ادای احترام می‌کرد، نگاهش به نگاه من دوخته شده بود. هیچ نگفت؛ ولی در عمق چشمانش خواندم که می‌گفت: «متشکرم». بعدها حدسم به یقین تبدیل شد و دانستم که عباس در آن روز نمی‌خواست رژه انجام شود و در حقیقت عمل او در آن روز یک حرکت انقلابی و پروازش یک پرواز انقلابی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: امیر حبیب صادق پور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*هدیه ماشین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب همراه با عباس به قصد دیدار با آیت الله صدوقی از اصفهان به یزد می‌رفتیم. پس از چهار ساعت رانندگی، سرانجام به یزد رسیدیم و بی درنگ به منزل آیت‌الله صدوقی رفتیم. با کمال شگفتی ایشان را در مقابل در منزل دیدیم. عباس سلام کرد و خواست دست آقا را ببوسد که ایشان عباس را در آغوش گرفتند و لحظاتی بعد هم سر عباس را بر روی سینه گذاشتند و گفتند: آقای بابایی! می‌دانستم که شما تشریف می‌آورید. عباس گفت: حاج آقا ما خدمت‌گزار شما هستیم. همگی به داخل منزل رفتیم، تعدادی از اطرافیان آیت‌الله صدوقی در داخل اتاق حضور داشتند. عباس با حاج آقا صحبت‌های زیادی کردند؛ ولی آن مقدار که من متوجه شدم صحبت دربارة کارگران پایگاه و افراد بی بضاعت و نبودن بودجه کافی برای آنان بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان خداحافظی که فرا رسید، حاج آقا سوئیچ سواری پیکان را در مقابل عباس گذاشتند و گفتند: این هم مال شماست؛ گر چه در مقایسه با زحمات شما در طول جنگ ناقابل است. عباس گفت: حاج آقا! ما اگر کاری کرده‌ایم وظیفة ما بوده؛ در ثانی من احتیاج به ماشین ندارم. آن زمان عباس یک ماشین دوج اوراق داشت که هر روز در تعمیرگاه بود. حاج آقا گفتند: شنیده‌ام که خلبانان پایگاه ماشین گرفته‌اند؛ ولی شما نگرفته‌اید. حالا من می‌خواهم این ماشین را به شما بدهم. عباس گفت: نمی‌خواهم دست شما را رد کنم، ولی شما لطف بفرمایید و این ماشین را به پایگاه هدیه کنید؛ آن وقت ما هم سوار آن خواهیم شد. حاج آقا فرمودند: آقای بابایی! پایگاه خودش سهمیه ماشین دارد. این ماشین برای شماست. عباس درحالی‌که سر به زیر انداخت بود، گفت: مرا ببخشید؛ اگر ماشین را به پایگاه هدیه کنید من بیشتر خوشحال می‌شوم. حاج آقا گفتند: حالا که شما اصرار دارید، من این ماشین را به پایگاه هدیه می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بچه ها بابا را بيشتر دوست داريد يا تلويزيون رنگي را ؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه ها دسته جمعي مي گويند : بابا را .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس شهيد بابايي به آنها مي گويد : فرزندانم ! در اين شرايط،خانواده هايي هستند كه پدرانشان را از دست داده اند و تلويزيون هم ندارند . چون خداوند به شما نعمت پدر را داده،پس بهتر است اين تلويزيون را به بچه هايي بدهيم كه پدر ندارند واین کار را می کند !&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتي اذان صبح مي شود،پس از اين كه وضو گرفتي، به طرف قبله بايست و بگو اي خدا ! دستت را روي سر من بگذار و تا فردا برندار . به شوخي دليل اين كار را از او پرسيدم . او در پاسخ چنين گفت : اگر دست خدا روي سرمان باشد،شيطان هرگز نمي تواند ما را فريب دهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← رهبرمعظم انقلاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين شهيد عزيزمان انساني مومن و متقي و سربازي عاشق و فداكار بود و در طول اين چند سالي كه من ايشان را مي شناختم،هميشه بر همين خصوصيات ثابت و پابرجا بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← پدر شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زماني كه كوچكتر بود معمولاً در تعزيه هاي ما به اتفاق يكي از دوستانش نقش دو طفلان مسلم را بازي مي كرد و بعد كه بزرگتر شد نقش حضرت علي اكبر ( ع ) و ديگران را اجرا مي كرد و در مراسم سوگواري اباعبدالله الحسين ( ع ) مداحي مي كرد و اين كار تا آخرين روزهاي شهادتش ادامه داشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بزرگترين افتخار او اين بود كه نوكر امام حسين ( ع ) است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← سرهنگ خليل صراف&lt;br /&gt;
عباس در منزل يك تلويزيون ۱۴ اينچ سياه و سفيد داشت . دكتر حسن روحاني،جانشين فرمانده قرارگاه خاتم الانبيا ( ص ) از اين موضوع آگاه بود . ايشان به منظور ارج نهادن به زحمات سرهنگ بابايي در زماني كه ايشان در خانه نبودند ، يك دستگاه تلويزيون رنگي به منزلشان مي فرستد . فرزندان بابايي با ديدن تلويزيون رنگي خوشحال مي شوند،ولي همسر ايشان علي رغم اصرار بچه ها از باز كردن كارتن تلويزيون خودداري مي كند . چند روز از اين ماجرا مي گذرد و شهيد بابايي از مأموريت بازمي گردد . بچه ها با ورود پدر خبر خوش رسيدن تلويزيون رنگي را به او مي دهند و ايشان ماجرا را از همسرش جويا مي شود . شهيد بابايي از اين كه خانمش بدون اجازه او تلويزيون را قبول كرده ناراحت مي شود . چون بچه ها منتظر بودند تا پدر از راه برسد و اجازه باز كردن كارتن تلويزيون رنگي را بدهد ، شهيد بابايي با شگرد خاصي،سر بچه ها را گرم مي كند و در اوج بازي و خوشحالي،از آنها مي پرسد : بچه ها بابا را بيشتر دوست داريد يا تلويزيون رنگي را ؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه ها دسته جمعي مي گويند : بابا را .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس شهيد بابايي به آنها مي گويد : فرزندانم ! در اين شرايط،خانواده هايي هستند كه پدرانشان را از دست داده اند و تلويزيون هم ندارند . چون خداوند به شما نعمت پدر را داده،پس بهتر است اين تلويزيون را به بچه هايي بدهيم كه پدر ندارند واین کار را می کند !&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← خواهر شهيد&lt;br /&gt;
عباس نمازش را بسيار با آرامش و خشوع مي خواند . در بعضي وقتها كه فراقت بيشتري داشت آيه ( اياك نعبد و اياك نستعين ) را هفت بار با چشماني اشكبار تكرار مي كرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به ياد دارم از سن هشت سالگي روزه اش را به طور كامل مي گرفت . او به قدري نسبت به ماه رمضان مقيد و حساس بود كه مسافرتها و مأموريتهايش را به گونه اي تنظيم مي كرد تا كوچكترين لطمه اي به روزه اش وارد نشود . او هميشه نمازش را در اول وقت مي خواند و ما را نيز به نماز اول وقت تشويق مي كرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فراموش نمي كنم،آخرين بار كه به خانه ما آمد،سخنانش دلنشين تر از روزهاي قبل بود . از گفته هاي او در آن روز اين بود كه : وقتي اذان صبح مي شود،پس از اين كه وضو گرفتي، به طرف قبله بايست و بگو اي خدا ! دستت را روي سر من بگذار و تا فردا برندار .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به شوخي دليل اين كار را از او پرسيدم . او در پاسخ چنين گفت : اگر دست خدا روي سرمان باشد،شيطان هرگز نمي تواند ما را فريب دهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن روز تا به حال اين گفته عباس بي اختيار در گوش من تكرار مي شود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:15671.jpg&lt;br /&gt;
Image:8696.jpg&lt;br /&gt;
Image:8694.jpg&lt;br /&gt;
Image:Photo_2018-11-24_23-34-49.jpg&lt;br /&gt;
Image:Photo_2018-11-24_23-35-15.jpg&lt;br /&gt;
Image:8693.jpg&lt;br /&gt;
Image:8692.jpg&lt;br /&gt;
Image:8690.jpg&lt;br /&gt;
Image:970.jpg&lt;br /&gt;
Image:1-(3).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%DA%AF%DB%8C%D9%88%D9%87_%DA%A9%DB%8C</id>
		<title>شهید محسن گیوه کی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%DA%AF%DB%8C%D9%88%D9%87_%DA%A9%DB%8C"/>
				<updated>2020-10-01T15:31:17Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید محسن گیوه کی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1346/10/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1367/04/21&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
بسمه تعالی زندگی‌نامه شهید شهید معظم محسن گیوه‌کی فرزند محمد‌قربان در اول بهمن 1346 در شهر اراک در خانواده‌ای متدین و مذهبی پای به عرصه‌ی هستی نهاد. پس از طی دوران طفولیت در آغوش گرم خانواده وارد دبستان شد و تا کلاس چهارم ابتدایی ادامه تحصیل داد. وی از همان دوران کودکی از یاد خدا غافل نبود و به فرائض دینی اهمیت خاصی می‌داد. با قوت گفتن زمزمه‌های انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی، او نیز به همراه مردم مسلمان در تظاهرات خیابانی و مبارزات علیه رژیم منحوس پهلوی پرداخت. بعد از پیروزی انقلاب و آغاز جنگ تحمیلی، ایشان پس از گذراندن دوره‌ی آموزش لازم عازم جبهه شد و نبرد با دشمن بعثی را آغاز نمود تا اینکه در تاریخ 21/04/1367 در کردستان بر اثر اصابت ترکش خمپاره جان به جان آفرین تسلیم کرد. یادش گرامی باد &lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/23496&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محسن_گیوه_کی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان مرکزی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اراک]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید محسن پهلوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-10-01T15:29:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;محسن پهلوان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند : عبدالمحمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متولد : 1346/03/13 در تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان : سپاه سمنان - لشکر 17- گردان موس کلیم ا ..&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدت حضور : 6 ماه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع شغل : محصل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/12/21&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : جزیره مجنون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات : خیبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل دفن : سمنان امام زاده یحیی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
اين جانب محسن پهلوان جهت عشق به خدا و شهادت در راه او و زيارت کربلا و نابودي دشمنان راهي جبهه‌هاي حق عليه باطل شدم تا شايد بتوانم مختصر کمکي به انقلاب اسلامي بنمايم و خود را به قافله سالار شهيدان که از آن دور افتاده‌ام، برسانم.اي خانواده من! در نبودن من ناراحت نباشيد، چون امانتي بودم از خداوند در دست شما. افتخار کنيد که فرزندتان در راه خدا به اين مقام بزرگ رسيده است&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.%203000%20shahid.ir/martyr/bio/1005 سایت شهدای سمنان]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محسن _پهلوان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%DA%A9%D9%84%D9%87%D8%B1</id>
		<title>شهید محسن کلهر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%DA%A9%D9%84%D9%87%D8%B1"/>
				<updated>2020-10-01T15:27:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید   محسن کلهر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1341/10/26 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1363/07/04&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص &lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید محسن کلهر یکی دیگر از شهدای گرانقدر دفاع مقدس می باشد که آسمان شهادت را چون دیگر شهدا پر فروز نمود.&lt;br /&gt;
او در تاریخ 1341/10/26 در منزلی بسیار ساده و متعهد به دنیا آمد و ضمن این که مشغول ادامه ی تحصیل بود چگونگی روند جنگ تحمیلی را نیز دنبال می کرد و به جان و دل خطر دشمن را احساس کرده بود که این جنگ در حقیقت بین اسلام و کفر است و در یک طرف کشور اسلامی در طرف دیگر کلیه کشورهای کفر جهانی حضور داشتند، لذا همواره منتظر بود که در اولین فرصت به خدمت سربازی اعزام و دین خود را ادا نماید. تا که در تاریخ 1361/07/18 این فرصت پیش آمد و به خدمت سربازی اعزام گردید.&lt;br /&gt;
شهید کلهر با توجه به نیاز و علاقه اش در رسته ی پیاده آموزش دید و در جبهه ی عراق در یکی از یگان های عملیاتی 21 حمزه مشغول نبرد با دشمن تا دندان مسلح گردید و رشادت های خوبی از خود نشان داد و در تاریخ 1363/07/04 دعوت حق را لبیک گفت و به خیل شاهدان حق پیوست.&lt;br /&gt;
روحش شاد و راهش پر رهرو باد  &lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:6311600 (2).jpg&lt;br /&gt;
Image:6311600 (1).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/Martyrdetails/22817&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محسن_کلهر}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%88%D8%B2%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید محسن وزوایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%88%D8%B2%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2020-10-01T15:25:23Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محسن وزرایی در روز هشتم مردادماه سال 1339 در شهر تهران دیده به جهان گشود دوران کودکی را در میان کوچه پس کوچه‌های صمیمی زادگاهش سپری کرد. او تحصیلاتش را تا پایان مقطع دبیرستان ادامه داد، و به علت علاقه‌اش به زبان انگلیسی آموزش آن را نیز آغاز نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محسن پس از اخذ مدرک دیپلم در رشته شیمی دانشگاه صنعتی شریف رتبه اول را کسب نمود وزوایی در دانشگاه به انجمن اسلامی دانشجویان پیوست و مسئولیت هدایت و جهت‌دهی مبارزات دانشجویی را بر عهده گرفت او در تمام صحنه‌های مبارزات مسلحانه فرهنگی انقلاب شرکت نمود و نقش عمده‌ای در تصرف پادگان‌های جمشیدیه و عشرت‌آباد ایفا کرد. پس از پیروزی انقلاب به نیروهای جهاد سازندگی پیوست و به کردستان رفت. چندی بعد در پاوه به یاری پاسداران شتافت و در فتح لانه جاسوسی آمریکا شجاعانه درخشید و مسئولیت سخنگویی دانشجویان مسلمان پیرو خط امام (ره) را در مصاحبه‌ها پذیرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محسن پس از آموزش فنون چریکی به عضویت نهاد مقدس سپاه پاسداران درآمد و مسئولیت‌های بسیاری را بر عهده گرفت. گردان 9، گردان حبیب، لشگر 10، گیلانغرب، گردان ولی‌عصر (عج) و ... خاطرات زیبایی از حضور او را در طول سال‌های دفاع مقدس به یاد دارند. (1) وزوایی پس از شرکت در عملیات‌های مختلف برای شرکت در عملیات بیت‌المقدس عازم جبهه‌های جنوب شد و در همین عملیات مسئولیت محور عملیاتی تیپ محمد رسول‌الله (ص) را بر عهده گرفت. سرانجام پیک وصل برشانه های خسته محسن نشست و نوید عروجی خونین را به او داد، انفجار گلوله توپ در تاریخ 10 اردیبهشت‌ماه سال 1361 فرمانده گردان حبیب بن مظاهر (ع) را به شهادت رساند. پیکر پاک وزرایی را در بهشت‌زهرا (س) به خاک سپردند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=270 صفحه شهید محسن وزوایی در سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===وصیت‌نامه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای امت شهیدپرور ایران امروز در شرایطی هستیم که لحظه‌ای غفلت خیانت به اسلام و قرآن است. باید با هم برای خدا تا آنجا که جان در توان داریم کوشش کنیم. امروز تمامی مزدوران و طاغوتیان به مقابله با انقلاب عزیز اسلامی پرداخته‌اند، و در رأس آن به تعبیر امام، شیطان بزرگ آمریکا و در دنبال او تمامی وابستگان دیگرش. پس از خدا غافل نشوید که پشیمانی سودی ندارد، این منافقان از خدا بی خبر باید بدانند که ملت آن‌ها را شناخته است. شما نامردان تاریخ هستید که روی تمامی جباران تاریخ را از یزید گرفته تا هیتلر سفید کرده‌اید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...شما امت مسلمان ایران در تاریخ جهان نمونه هستید. شما فرزندانی تربیت نموده‌اید که شهادت را بالاترین سعادت خود می‌دانند و فقط روی پشتوانه الهی حساب می‌کنند و شکست در راه چنین حرکتی مفهومی ندارد، خدا را شکر می‌کنم که نعمت زجر کشیدن در راهش را نصیبم نمود. خدا را شکرمی کنم که نعمت شرکت در عملیات به منظور روشن کردن سرزمین‌های سرد و بی روح گشته از وجود صدامیان به نور خدایی نصیبم شد و از خدا می‌خواهم که شهادت در راهش را نصیبم گرداند و آنگاه که به مشیت الهی از این دنیای فانی رفتم در زمره شهدا به حساب آیم و از خدا می‌خواهم که مرا به حال خود وا نگذارد که بنده‌ای حقیر و زبون هستم و به درگاه کسی غیر از تو نمی‌توانم روی بیاورم. اگر نتوانستید جنازه‌ام را به عقبه بیاورید آن را به روی مین‌های دشمن بگذارید تا اقلاً جنازه من کمکی به حاکمیت اسلام کرده باشد. انشا الله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اللهم الرزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
26/12/1360&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت 11 شب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دزفول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سخن شهید===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید بر مکتب تکیه کرد و دقیقاً روی موازین مکتبی حرکت نمود. دشمن می‌خواهد با توطئه‌های گوناگون مردم را خانه‌نشین کند و با بعضی مصلحت کارها و سیاست‌بازی‌ها ضربه به انقلاب بزند. باید اجازه این کار را به او نداد. باید به وظیفه الهی و اسلامی که روی دوش ما گذاشته شده است عمل کنیم و اصلاً نباید فکر کنیم که شاید شکست بخوریم. باید رابطه خود را با ملل جهان به خصوص مسلمانان و نهضت‌های آزادی‌بخش برای صدور انقلاب افزایش دهیم و از آنان پشتیبانی کنیم و کانال‌های انحرافی از قبیل ملی گرایان و امثال آن‌ها را بشناسیم و نگذاریم به انقلاب ضربه بزنند.... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من کربلا را برای خود نمی‌خواهم بلکه برای انسان بعدی می‌خواهم ما برای خودمان فعالیت و مبارزه نمی‌کنیم. برای نسل‌های بعدی این مملکت می‌جنگیم برای هفت هشت سال دیگر. یک پیام برای امت مسلمان دارم امت ما بدانند که تا موقعی که فرزندان اسلام زنده باشند همان طوری که امام گفته‌اند تا آخرین قطره خون در راه اسلام، دفاع می‌کنیم چه کشته شویم و چه بکشیم، پیروزیم مرگ در اینجا مفهومی ندارد. بنابراین با اعتقاد به اسلام و ولایت‌فقیه تا آخرین قدم پیش می‌رویم تا جائیکه قدرت اسلام با متصل شدن به حکومت مهدی (عج) در سرتاسر جهان مستقر شود و عدل الهی برقرار شود بنابراین بدانند که این گروه‌ها و لیبرال‌ها! به هیچ‌وجه نمی‌توانند خلل به اسلام وارد کنند چون این نیروها در خدمت اسلام هستند و جز اسلام و خدا پناه دیگری ندارند این پناهگاه بهترین پناهگاه برایشان است. پس بیایید همگی با هم با اعتقاد به ولایت‌فقیه، حکومت واحد را با صدور انقلابمان به تمام جهان &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=270 صفحه مربوط به شهید محسن وزوایی در سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات مرتبط با شهید محسن وزوایی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هادی غیب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان عملیات آزادسازی ارتفاعات بازی دراز فرماندهی محور تیپ حمله را محسن بر عهده داشت. بچه‌ها در وضعیت سختی قرار داشتند. از تمام نیروهای گردان 9 تنها 6 نفر به ارتفاع 1050 رسیدند. محسن با گلوی تیرخورده به مبارزه ادامه داد. خون آرام آرام از جراحتش بیرون می‌ریخت. نگاهی به پنج هم‌رزمش انداخت. صورت بچه‌ها خسته خسته بود. بلند شد و توانست به یاری دوستانش گردان کماندویی دشمن را به اسارت درآورد. افسر بعثی به اصرار می‌خواست فرمانده نیروهای ایرانی را ببیند بچه‌ها یکی از بسیجی‌ها را به عنوان فرمانده به او معرفی کردند. (1) افسر عراقی در میان حیرت نیروها گفت: «نه این فرمانده شما نیست، او سوار بر اسبی سپید بود اما هرچه به طرفش تیراندازی کردیم اثری نداشت؛ من می‌خواهم او را ببینم.» اشک از چشمان همه سرازیر شد هادی غیب بار دیگر آن‌ها را از میان کینه و آتش دشمن نجات داده بود محسن پس از اتمام عملیات در مصاحبه‌ای این مسئله را امداد و عنایت ائمه هدی به رزمندگان اعلام کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خدا با توست===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات بازی دراز قربانگاه بچه‌های گردان 9 بود. هلی‌کوپترهای عراقی در آسمان می‌چرخیدند. و به صورت مستقیم به سمت سنگرهای بچه‌ها شلیک می‌کردند. هر لحظه قامت جوانی بر خاک می‌افتاد. ناگهان یکی از نیروها به طرف محسن رفت و با ناراحتی گفت: «پس آن‌هایی که قرار بود ما را پشتیبانی کنند» کجا هستند کجاست نیروهایی که قرار بود بیایند؟ چرا بچه‌ها را به کشتن می‌دهی؟ وزوایی سرش را برگرداند نگاهی به آسمان انداخت همه را صدا زد صدایش در فضا پیچید «الم ترکیف فعل ربک باصحاب الفیل .....» بچه‌ها شروع به خواندن کردند در همین لحظه یکی از هلی‌کوپترها به اشتباه تانک عراقی را به آتش کشید و دو هلی‌کوپتر دیگر به یکدیگر برخورد نمودند. آن مرد عصبانی شرم‌زده از محسن عذرخواهی کرد. آری ایمان آن است که مطمئن باشی همه جا خدا با توست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===یاور مهربان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای زوزه باد نیمه‌های شب در فضا پیچید همه نیروها امیدشان به گردان &amp;quot;حبیب بن مظاهر (س)&amp;quot; بود. اما گردان در تاریکی شب ناپدید شد. سرنوشت کل عملیات به خطر افتاد حاج احمد متوسلیان آرام و قرار نداشت. &amp;quot;محسن وزوایی&amp;quot; در آن گردان بود وحشت عجیبی سراپایشان را فراگرفت. محسن به گوشه‌ای رفت و به نماز عشق ایستاد و زیر لب زمزمه نمود: «اگر می‌دانی نیت‌های ما خالص و فقط برای توست یاری‌مان کن! راه را نشانمان بده! خدایا تو برای موسی دریا را شکافتی و به امر تو عنکبوتی در مقابل غاری که حضرت محمد (ص) در آن پنهان شده بود تار تنید. خدایا به حق امام زمان (عج) به حق نیایش خمینی به حق حسین (ع) قسمت می‌دهیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما بندگان حقیر را از این درماندگی نجات بده.» سپس برخاست. بچه‌ها را صدا زد و خود به راه افتاد. همه مطمئن از تصمیم او آماده شدند. ساعتی بعد گردان حبیب مقابل تپه «تانک» بود. محسن بارها و بارها دست امداد الهی را دیده بود، هنوز به خاطر داشت در عملیات بازی دراز که از ناحیه فک و دست راست به سختی مجروح شده بود. در یک شب ده عدد والیوم به او تزریق کردند. پرستار به او گفت: «برای چه کسی این کارها را می‌کنی؟ به خمینی بگو تا بیاید معالجه‌ات کند» محسن خندید، نباید سخن منافق در او تأثیری می‌گذاشت. آرام پاسخ داد: «خدا خودش درست می کند» سپس با خود گفت: «هنگامی‌که زجرمی کشم، از لحاظ معنوی و روحی لذت می‌برم». پزشکان تصمیم گرفتند از استخوان لگن برای پر کردن جای خالی استخوان‌های فک و دست استفاده نمایند. اما قبل از عملیات شگفت‌زده متوجه شدند استخوان فک و دست محسن ترمیم‌شده و مقداری گوشت هم اطرافش را احاطه نموده. قدرت خدا لایزال است، هرچه به او توکل کنی پاسخش را خواهی گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خدانگهدار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساکش را بست، و مقابل در ایستاد نگاهی به قامتش انداختم دلم لرزید نمی‌خواستم بار دیگر از او جدا شوم، گفتم: «محسن جان! تو دوباره از خطر نجات یافتی من خیلی دلم شور می‌زند این دفعه دیگر نرو. با این وضعیت که نمی‌توانی کربلا را آزاد کنی، محسن آرام پاسخ داد: «مادرجان! ناراحت نباش، هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. مادر ما کربلا را برای خودمان نمی‌خواهیم، کربلا را برای سال‌های بعد می‌خواهیم. همسر برادرش جلو آمد، او هم نگران بود. با ناراحتی گفت: «آقا محسن مادرت راضی نیست نرو! با پدرش صحبت کردم بلکه او را راضی نماییم، این بار به جبهه نرود. هر دو مصرانه گفتیم. تو به علت جراحتت خیلی ناتوان شده ای، پوتین‌ها را پایش کرد، نگاهش را از من دزدید و گفت: «مادر هر دستوری بدهی انجام می دهم اما از من نخواه که بمانم، من عهد کرده‌ام که تا آخرین لحظه باشم.» فایده‌ای نداشت باید می‌رفت دلش جای دیگری بود. بغضی در سینه داشت که اینجا نمی‌شکست. با بغض و گریه گفتم:«برو مادر! خدا نگهدار...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: مادر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شهادت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اردیبهشت ماه بود، هوا نسبتاً خوب به نظر می‌رسید عملیات بیت‌المقدس آغاز شد، وزوایی و شهبازی مسئولیت دو محور را بر عهده داشتند. سحرگاه حاج احمد متوسلیان دستور داد، وزوایی دو گردان از نیروهای خود را روانه غرب کارون نماید. گردان‌های میثم تمار و مقداد به راه افتادند. جاده خرمشهر - اهواز به زیر دو پایشان می‌لرزید. گردان‌ها در میان جاده‌ها با موانع روبه رو شدند. حاج احمد محسن را به آنجا فرستاد. خورشید کم‌کم به آسمان می‌آمد ناگهان هواپیماهای دشمن در بالای سر رزمنده‌ها به پرواز درآمدند. باران آتش پاتک سنگین بعثی‌ها تمام مواضع تیپ 27 محمد رسول‌الله (ص) را به خطر انداخته بود. هوا روشن شد،وزوایی تمام تلاش خود را مصروف نجات گران میثم تمار از میان آتش کرد. نگران بچه‌ها بود. باید آن‌ها را از منطقه بیرون می‌کشید. ناگهان گلوله‌ای به زمین اصابت کرد. محسن بر خاک افتاد. کمی چشمانش را باز کرد گرد و غبار مقابل دیدنش را گرفت. بوی دود و باروت آزارش می‌داد. چشمانش را بست. پیکر خون‌آلود محسن در میان نوحه و ناله بچه‌ها به عقبه منتقل شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=270 صفحه شهید محسن وزوایی در سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:6027 (1).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (2).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (3).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (4).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (5).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (6).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (7).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (8).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (9).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (10).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (11).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محسن_وزوایی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%87</id>
		<title>شهید محسن نامی امامیه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%87"/>
				<updated>2020-10-01T15:23:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید محسن نامی امامیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1346/06/20&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/10/14&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : سومار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه== &lt;br /&gt;
شهید والامقام محسن نامی امامیه، در تاريخ 1346/06/20 در تهران دیده به جهان گشود و در آغوش پدر و مادری مؤمن و متعهد پرورش یافت. با شروع جنگ تحمیلی مانند هزاران جوان دلیر و شجاع ایرانی عازم جبهه های نبرد حق علیه باطل شد.&lt;br /&gt;
سرانجام آن شهید بزرگوار، پس از رشادت های فراوان در تاريخ 1365/11/14 در منطقه ی سومار به همراه همرزمان خود در محاصره دشمن بعثی گرفتار شدند و در اثر اصابت خمپاره، سر مبارکش از بدنش جدا شد و مانند اربابش حسین (علیه السلام) بدون سر به دیدار حق تعالی شتافت. در تاريخ 1365/10/14 پیکر پاکش را به مادر و برادرانش تحویل دادند و در بهشت زهرا به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم &lt;br /&gt;
با سلام به پیشگاه مهدی موعود (عجل الله فرجه) حضرت بقیة الله الاعظم و نائب بر حقش خمینی بت شکن و با درود بر روان پاک پر فتوح شهدای اسلام. حال که برای نبرد با کفار صدامی عازم جبهه هستم، از پروردگار عزّ وجلّ سپاسگزارم که به من توفیق داد تا به ندای هل من ناصر ینصرنی حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) لبیک گویم.&lt;br /&gt;
الهی! نعمت شهادت را بر من عنایت کن تا با نثار خون خود، خدمتی هر چند کوچک به اسلام و قرآن کرده باشم.&lt;br /&gt;
مادر! درود بی پایان بر تو، گاهی ممکن است تو را رنجیده خاطر کرده باشم ولی حالا که در راه اسلام و برای سرافرازی پرچم پر افتخار لا اله الا الله و حراست از خاک میهن اسلامیان گام بر می دارم، می دانم که مرا مورد عفو قرار داده ای پس مرا حلال کن.&lt;br /&gt;
مادرم! به خدا پناه ببر تا در تحمل دوری فرزندت یاورت باشد.&lt;br /&gt;
برادران و خواهران عزیز! می دانید که هدف همه رزمندگان از رفتن به جبهه به جز رضای خدا چیز دیگری نیست؛ شهادت، حاصل یأس از زندگی نیست بلکه مبارزه ای است مقدس با خمودگی و بطالت. شهادت، سرنوشت امتی است که بر زمان و مکان خود آگاه بوده و در تحقق آرمان های توحیدی در تلاش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر با عنایت پروردگار شهید شدم هرگز برایم گریه نکنید و پرچم سبز رنگی بر سر خانه مان نصب کنید که ما آگاهانه در این راه قدم گذاردیم و آگاهانه شهید شدیم. این را بدانید که مقاومت کردن شما در مقابل شهادت فرزندتان، لرزه بر اندام دشمنان زبون می افکند.&lt;br /&gt;
ای ملت شهید پرور ایران! پیام امام، این بت شكن زمان را به جان خریدار باشید که مانند این است که از خدا و رسول (صلي الله علیه و آله) او را اطاعت کرده اید.&lt;br /&gt;
در آخر وصیت نامه ام از همه دوستان و آشنایان طلب حلالیت می کنم و از همه خانواده ام طلب حلالیت دارم.&lt;br /&gt;
خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی (عجل الله فرجه) تو را به جان مهدی، خمینی را نگهدار.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/40039 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1773746KAKA013-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1773746KAKA010-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1773746KAKA005-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:امامیه.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محسن_نامی_امامیه}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جمهوری اسلامی ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%86%DB%8C%DA%A9%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87_%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B4%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید محسن نیکخواه کلاشمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%86%DB%8C%DA%A9%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87_%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B4%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-10-01T15:22:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید   محسن نیکخواه کلاشمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1344/01/01 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1364/04/07&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص &lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید محسن نیکخواه کلاشمی فرزند احمد در سال 1342 در شهر تهران در یک خانواده مذهبی چشم به جهان گشود و تا سن شش سالگی به شیطنت پرداخت و در سن هفت سالگی شروع به تحصیل کرد و پس از دوره ابتدایی به راهنمایی رفت و سپس به دبیرستان رفت و در رشته برق تحصیل کرد و با کسب دیپلم در بیت امام مشغول به کار شد تا اینکه تصیمیم گرفت به جبهه برود هر چه به او گفتیم که شما در بیت رهبری هستید و لازم نیست بروید اما با عشق فراوان طاقت نیاورد و از طریق ارتش نیروی زمینی لشگر 77 خراسان به جبهه اعزام شد وبه مدت 3 سال به میهن خدمت کرد و در این مدت یک بار مجروح شد و در آخرین عملیات خود که آر پی جی زن بود بر اثر اصابت گلوله در تیرماه سال 1364 در جزیرخ مجنون به دیدار معبود شتافت و ایشان انقدر سوخته که شناسایی نمی شد ویکی از دوستان او از لباس زیرش شهید را شناخته بود و از خاک عراق آورده بود اگر او نمی آورد شهید مفقودالاثر می شد ودر ضمن شهید آنقدر سوخته بود که نتوانستند آن را بشورند و غسل دهند و با همان لباسها به خاک سپردند . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر و مادرم! مرا حلال كنيد و براى من گريه نكنيد چون من خوشحال هستم كه توانستم چون كوه جلوى دشمنان خدا بايستم و اين را مديون فداكارى شما هستم. و اما خواهرم! حجاب تو زنده‌ نگه دارنده خون شهيدان است و اما شما برادرم! نماز و دين تو باعث كورى دشمنان خداست. اميدوارم كه همه شما مرا حلال كنيد.&lt;br /&gt;
همسرم! اگر من شهيد شدم سياه بر تن من مكن، زينب وار با مشكلات مبارزه كن و صبر داشته باش. بچه   ها را خوب تربيت كن كه براي اسلام و كشورمان افراد مفيدي باشند.&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره ای از زبان همسر شهید:&lt;br /&gt;
در طول زندگي مشتركمان، همسري فداكار و پدري مهربان بود. قبل از شهادتش مثل هر شهيد ديگري، از شهادتش باخبر شد. چنان كه قبل از رفتن به مأموريت، به من گفت: دارم مي روم و شما هم اميدي به بازگشت من نداشته باشيد. مثل خانم حضرت زينب (سلام الله عليها)، شجاع باش چون خون من رنگين   تر از خون شهيدان ديگر نيست.&lt;br /&gt;
مادر پيرش كه اكنون به رحمت ايزدي پيوسته است، از او نقل مي   كرد: شبي خواب ديدم كه محسن را در حالي تشييع جنازه مي   كنيم كه خودش در بلندي ايستاده است. من تعجّب كردم و صدايش زدم. اما او دو انگشتش را بالا برد و گفت: مادر! من دو درجه گرفته   ام، ناراحت نباش.&lt;br /&gt;
سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/28434&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1805751KAKA002-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1805751KAKA001-001.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محسن_نیکخواه_کلاشمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%85%DB%8C%D8%B1_%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید محسن میر زایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%85%DB%8C%D8%B1_%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2020-10-01T15:21:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1341/09/03&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�تاریخ شهادت : 1367/02/15&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�محل آرامگاه :لرستان - خرم آباد - بهشت رضافاز2&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محسن_میر_زایی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محسن محمدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-10-01T15:19:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
شهید محسن محمدی  :&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 19/03/1345&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 20/03/1367&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه: قم – امامزاده ابراهیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محسن&lt;br /&gt;
نام خانوادگى : محمدى&lt;br /&gt;
نام پدر: حسين&lt;br /&gt;
تاريخ‌ تولد : 19/05/1345&lt;br /&gt;
ش. ش : 19&lt;br /&gt;
محل‌ صدور شناسنامه : قم&lt;br /&gt;
 تاريخ شهادت : 20/03/1367&lt;br /&gt;
نوع حادثه : حوادث‌ مربوط به ‌جنگ‌ تحميلى&lt;br /&gt;
شرح حادثه : حوادث ناشى از درگيرى مستقيم بادشمن ـ توسط دشمن ‌در جبهه&lt;br /&gt;
استان : بنياد شهيد استان ‌قم&lt;br /&gt;
شهر: اداره ‌بنياد شهيد قم&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
انا لله و انا اليه راجعون؛&lt;br /&gt;
همانا همه از خداييم و به سوى خدا خواهيم رفت. (بقره/156) &lt;br /&gt;
ان الله اشترى من المؤمنين ‌انفسهم ‌و اموالهم بان لهم الجنة؛&lt;br /&gt;
همانا خداوند جان ها و مال ها ى مؤمنين را به قيمت بهشت از آنان مي خرد. (توبه/111)&lt;br /&gt;
به نام الله پاسدار حرمت خون شهيدان، و با درود و سلام بر رهبر كبير انقلاب اسلامى ايران. آرى پدر و مادر عزيزم، من از اين دشت خونين خوزستان سلام گرم خود را بر شما مى فرستم و پدر و مادر عزيزم ديگر وقت رفتن است. &lt;br /&gt;
باز آمد و بهارى تازه از راه رسيد و من هم اكنون قدم گذاشته ام در اين راه كه راه خداوند و انبياء است &lt;br /&gt;
مادر عزيزم، به آن شير حلالى كه تو به من دادى قسمت مى دهم كه من را حلال كن مى دانم كه من خيلى به شما اذيت كرده ام همچنين پدر عزيزم، مى دانم كه براى تو فرزند خوبي نبودم ولى از تو مى خواهم كه مرا حلال كنى و مرا ببخشى شايد كه خدا هم مرا ببخشد و برادر عزيز، حسن من از تو هم حلاليت مى طلبم اميدوارم كه مرا حلال كنيد و برادران كوچكتر هم مرا حلال كنيد. &lt;br /&gt;
و تو اى خواهر عزيز، مى دانم كه در اين مدت عمرم براى تو برادر خوبى نبودم و تو را اذيت كردم و مرا ببخش و حجابت كه تنها آرزوى من است حفظ كن تا دشمنان شاد نشوند. خواهرم، هم اكنون من در سنگر حفاظت از ناموس و دين و وطنم هستم و تو هم در سنگر حجاب هستى. &lt;br /&gt;
پدر و مادر و برادران و خواهر عزيزم،&lt;br /&gt;
اگر شهادت نصيب من شد مرا در امام زاده ابراهيم دفن كنيد و بر سر مزار من اشك نريزيد تا دشمنان شاد شوند و من نماز قضا دارم برايم بخوانيد و خودتان مى دانيد كه چقدر روزه قضا هم دارم اگر مشكلى نيست برايم بگيريد. &lt;br /&gt;
و از طرف من از همه حلاليت بطلبيد مادر. &lt;br /&gt;
چه شب هايى زگهواره و قنداقه نشستى مادر &lt;br /&gt;
 هرگز نكنم مهر وفاى تو فراموش تا بكشد جسم مرا خاك در آغوش &lt;br /&gt;
 به هر دردى كه گشتم مبتلا تو مداوا كردى مادر &lt;br /&gt;
 بگو مادر در آن وحشت سرا گناهان مرا حاشا مى كنى يا نه &lt;br /&gt;
به خدا هرگز نكنم مهر وفاى تو فراموش تا بكشد جسم مرا خاك در آغوش &lt;br /&gt;
من هستم و من اميد مادر، آن مادر از فرشته بهتر &lt;br /&gt;
از هر نگهش درست پيداست از من به دلش چه آرزوهاست &lt;br /&gt;
خواهد همه چيز خوب عالم باشد همه بهر من فراهم &lt;br /&gt;
خواهد كه بيافتم از همه پيش، بهتر شوم از غريبه و خويش &lt;br /&gt;
خواهد كه تمام روز هر سال، باشم سر حال و شاد و خوشحال &lt;br /&gt;
مردم همه كار من پسندند، تا مهر به من زنند لبخند &lt;br /&gt;
اين آروزى هميشه اوست هر كس همه جا بداردم دوست &lt;br /&gt;
«« پدر »»&lt;br /&gt;
پدر مهربانم سلام به تو، هميشه شايسته احترام به تو &lt;br /&gt;
تو بر سر خانواده اي، تو به خانه بزرگ و بابايى &lt;br /&gt;
چشم اميد اهل خانه توى، شمع تابنده در ميان كويى &lt;br /&gt;
چه نشانه خوبى تو را بهتر، كه تويى ياور و همسر مادر &lt;br /&gt;
آن چه نامى است همچون نام پدر، به پدر گفته اند نان آور&lt;br /&gt;
زن و فرزند در كنار پناه تواند، همه شب چشم و دل به راه تواند &lt;br /&gt;
پدرم اى مرا تو اصل وجود، به تو از من هميشه باد درود &lt;br /&gt;
پدر و مادر عزيزم، من در اين جا سخنانم به پايان مى رسد و به اميد ديدار از همه دوستان و آشنايان حلاليت مى طلبم، خداحافظ. &lt;br /&gt;
محسن محمدى &lt;br /&gt;
در تاريخ  22/11/1364 &amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/44330 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1678489KAKA022-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1678489KAKA007-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1678489KAKA006-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:محمدی.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محسن_محمدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید محسن ماندنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-10-01T15:17:49Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[شهیدمحسن ماندنی]]&lt;br /&gt;
نام پدر:  -&lt;br /&gt;
محل تولد: اردکان فارس&lt;br /&gt;
[[تاریخ تولد: ۵۶/۷/۱]]&lt;br /&gt;
[[تاریخ شهادت: ۹۵/۱/۱]]&lt;br /&gt;
محل شهادت: حلب، سوریه&lt;br /&gt;
محل دفن: اردکان فارس&lt;br /&gt;
وصعبت تاهل: متاهل&lt;br /&gt;
تعداد فرزندان: -&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
سرهنگ پاسدار شهید محسن ماندنی دومین شهید مدافع حرم شهرستان سپیدان است که [[فرمانده نیروی مخصوص تیپ فاطمیون]] بوده است.&lt;br /&gt;
شهید محسن ماندنی  متولد اول مهرماه سال ۵۶ ودارای مدرک کارشناسی ارشد بود. به تعبیرهمرزمش زندگی‌ شهید محسن از جایی به صورت جدی‌تر شروع می‌شود که  برای  پوشیدن لباس پاسداری وارد سپاه می شود .&lt;br /&gt;
صبح روز یکم فروردین ماه ۹۵ در دفاع از حرم حضرت زینب (س) در کشور [[سوریه]] به فیض [[شهادت]] نائل آمد . این شهید روز پنجم فروردین ماه در اردکان فارس ( سپیدان ) تشییع و در شهرک شهداء اردکان فارس خاکسپاری شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
1.به گفته دوستان وهمسن وسالان شهید محسن؛از همان کودکی راهش مشخص بود. آنهامی‌گویند کسی که همه‌اش زمزمه یا حسین(ع) روی لب دارد عشقش به اهل بیت مشخص می‌شود. به همین خاطر شهید محسن ماندنی رهروان شهدا و عاشق هیئت امام حسین بود. بیشتر وقتش برای بسیج و کار فرهنگی برای شهدا بود. و آخر عشقش به [[شهادت]] ختم شد. سوریه را انتخاب کرد و از این راه به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2.ابوذرصالحی همرزم  شهید مدافع حرم در گفتگوبا خبرنگار ما می گوید:&lt;br /&gt;
همه ما شهید محسن را به مهربانی و رأفت می‌شناسیم و می‌گوید: نمی‌گذاشت کسی از دستش ناراحت شود یا اگر دلخوری پیش می‌آمد سریعا از دل طرف درمی‌آورد. شهید محسن به ما می‌گفت تا می توانید خدمت کنید به مردم وقدر این نظام وانقلاب ورهبری رابدانید  هیچ‌وقت ناراحتی کسی از ذهنش بیرون نمی‌رفت و دوست نداشت کسی با دلخوری از او، جدا شود.&lt;br /&gt;
 همرزم  شهیدمی‌گوید:ای کاش با ما حرفی می‌زد. می‌گفت چه چیز در سر دارد. این فکرها مرا اذیت می‌کند. می‌گویند شهدا اسراری را در دلشان نگه می‌دارند و هیچکس از آن باخبر نمی‌شود مگر بعد از شهادتشان. شهید محسن مثل ما نبود که تا یک اتفاقی می‌افتد بیاید برای همه تعریف کند. هیچ وقت از اتفاقات نگران‌کننده حرف نمی‌زد. آرامش در کلامش جاری بود.&lt;br /&gt;
از مشقت و سختی‌های زندگی اش برای هیچکس چیزی نگفت و ما تازه الان فهمیده‌ایم. همه‌اش ناراحتم که چرا از سختی‌هایش حرف نزد. کاش می‌گفت و ما شریک سختی‌هایش می‌شدیم. وقتی به سپیدان وگردان ۱۱۰ می‌آمد آنقدر دلش برای منطقه تنگ می‌شد و برای بازگشت لحظه شماری می‌کرد فکر هم نمی‌کردیم آنجا شرایط سختی داشته باشد.&lt;br /&gt;
شهید ماندنی با هیچکس از رفتن به سوریه صحبتی نکرده بود. می‌گفت که قرار است برای دفاع از حرم اهل بیت(ع) به سوریه برود. اما اشک و دلتنگی همسر ومادر وفرزندش مانع می‌شد تا همه چیز را برای آن‌ها بگوید.&lt;br /&gt;
 همرزم شهید می‌گوید: خیلی دوست داشت به سوریه برود و از حرم حضرت زینب(س) دفاع کند حتی یکبار اسم مرا هم برای رفتن نوشت اما نشد روزی‌اش [[شهادت]] در جوار حرم عمه زینب(س) بود.&lt;br /&gt;
از علاقه‌اش به اهل بیت(ع) خبر داشتم. شور عجیبی داشت کسی جلودارش نبود. بعداز شهادت شهید قدرت ماندنی خیلی بیشتر دعا می کرد تا از این قافله شهدا جانماند. می‌گفت نباید بگذاریم حرم دست نااهلان بیفتد. از آخرین باری که به من گفت می‌خواهم بروم تا شهادتش چندهفته ای طول کشید.&lt;br /&gt;
او می گوید:ارادت خاص شهید محسن به حضرت زهرا(س) وامام حسین (ع) نام فرزاندش را برهمین اساس نام نهاده است .الان می‌فهمم چقدر به حضرت زهرا(س) ارادت داشت.&lt;br /&gt;
او همیشه حرف‌هایش را با لخند خاصی بیان می‌کرد خود شهید محسن انگار می‌دانست که شهید می‌شود چون تاریخ وصیت‌نامه‌اش ۲۳ بهمن بود. انگار می‌دانست به تاریخ شهادتش نزدیک شده است.  همزمان با سالروز رحلت مادر آقا ابوالفضل (ع) پیکرش را به خاک سپردند و همه ما این را نشانه‌ای از علاقه ویژه شهید محسن به علمدار کربلا می‌دانیم.&lt;br /&gt;
او به وصیت‌نامه‌ شهید اشاره می‌کند و می‌‌گوید:  قبل از رفتن  به سوریه یک سررسید به من داد ومن بعدااز شهادت متوجه شدم که وصیت‌نامه شهید است  خیلی تعجب کردیم و گفتیم یعنی شهید محسن قبل از رفتنش هم می‌دانسته قرار است چه بشود؟ یک وصیت‌نامه‌ با یک دست خط کاملا معمولی که پاک‌نویس هم نشده بود. در آن تمامی صحبتهای ناگفته با خانواده وهمرزمانش رانوشته بود نوشته بود. پیرو خط ولایت فقیه باشید. اگر دنبال این مسیر باشید به آن چیزی که می‌خواهید می‌رسید همانطور که من رسیدم.&lt;br /&gt;
شهید محسن خیلی‌ تودار بود. وقتی برای شهید محسن مراسم گرفته بودیم یک مردی از سیستان آمده بود ومی گفت شهید ماندنی به مردم منطقه ما کمک زیادی کرده است. ما اوضاع مالی خوبی نداشتیم اما این شهیدخیلی به  مردم ما کمک می‌کرد. خیلی برایم سخت است که الان می‌فهمیم انقدر کم شهید محسن را شناختم.&lt;br /&gt;
 این همکار وهمرزم شهید باافتخار به عکس او نگاه می‌کند و می‌گوید: غم از دست دادن شهید محسن باعث نشد از حمایت شهید محسن در این راه پشیمان باشم. اگر مرگ طبیعی بود غم ما سنگین‌تر بود. چه رفتنی بهتر از شهادت؟ آن هم به خاطر دفاع از اهل بیت(ع) و حرم اهل بیت(ع). این رفتن خیلی بهتر است. خیلی‌ها جوان‌هایشان را به طور طبیعی از دست می‌دهند اینطوری خیلی بد است. اما وقتی بهترین رفیق آدم انقدر خوب شهید شود صبرش هم بیشتر است و خدا کمک می‌کند.&lt;br /&gt;
 سپیدان میزبان یکی از اهالی بهشت است، محسن ماندنی که فرماندهی گردان ۱۱۰ حضرت رسول (ص) شهرستان وگردان فاطمیون در سوریه را بر عهده داشت، به کاروان شهدا پیوست تا پیکر مطهرش بر روی دست مردمان دیار شهید پرور و ولایت مدارسپیدان تا درخانه ابدی ارام بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3.پیام فرمانده [[لشکر عملیاتی ۱۹ فجر]] در پی [[شهادت]] مدافع حرم محسن ماندنی:&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
«مِنَ المُؤمِنینَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیهِ فَمِنهُم مَن قَضىٰ نَحبَهُ وَمِنهُم مَن یَنتَظِرُ وَ ما بَدَّلوا تَبدیلًا»   (۲۳ – احزاب)&lt;br /&gt;
خانواده معظم [[شهید والامقام مدافع حرم سرهنگ پاسدار محسن ماندنی]]&lt;br /&gt;
سلام علیکم&lt;br /&gt;
چه زیبا خدای مقلب القلوب در آغازین لحظه تحویل سال نو حال محسن ماندنی ما را به احسن الحال تغییرداد. “حول حالنا الی احسن الحال”&lt;br /&gt;
آن گاه که فریاد ” هل من ناصر ینصرنی ” حسین (علیه السلام) این بار از کربلای سوریه به گوش جهانیان رسید و حریم عقیله بنی هاشم، زینب (سلام الله علیها) در تهدید یزیدیان زمان قرار گرفت، جوانان عاشورایی ایران اسلامی به تاسی از فرامین ولی امر مسلمین جهان امام خامنه ای (مدظله العالی) به یاری دین خدا شتافتند.&lt;br /&gt;
جوانان رشید و رزمندگان لشکر ۱۹ فجر در صف مجاهدان راه دین و پویندگان خط سرخ شهادت حماسه های ماندگار در جبهه های مقاومت اسلامی خلق نمودند و در این کارزار شهید محسن ماندنی، مردی از تبار آلاله های دفاع مقدس، فرمانده ای شجاع که در جبهه های شمال غرب و جنوب شرق، رشادت هایش را شاهد بودیم و بسیجیان شهرستان های شیراز و سپیدان نیز خدمات ارزنده و تلاش های شبانه روزی اش را در [[گردان های ۱۱۰ حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم)]] و ۱۰۵ علی بن حمزه (ع) هیچ گاه فراموش نخواهند نمود به یاران آسمان اش شهیدان عبدالله نژاد، قدرت الله ماندنی و موسی نصیری بیات پیوست.&lt;br /&gt;
اینک به پاس رزم شجاعانه آن رزمنده دلاور و خستگی ناپذیر، فرماندهان، رزمندگان، بسیجیان استان فارس، پیشکسوتان عرصه جهاد و مدافعان حرم اهل بیت (علیهم السلام) این عروج عارفانه و شهادت پر افتخار را به محضر امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و نایب بر حقش حضرت آیت الله العظمی خامنه ای (مدظله العالی)، خانواده شهید و مردم شهیدپرور شهرستان سپیدان تبریک و تسلیت عرض نموده و اعلام می دارند که در راه تحقق آرمان های الهی امام خمینی (ره)، انقلاب اسلامی و منویات مقام معظم رهبری (مدظله العالی) و شهدای عزیزمان لحظه ای از پای ننشسته و تا آخرین نفس ایستاده ایم. &lt;br /&gt;
راه امام (ره) و سایه مقام معظم رهبری (مدظله العالی) مستدام باد.&lt;br /&gt;
سرتیپ دوم پاسدار اسکندر دانشمندی&lt;br /&gt;
فرمانده لشکر عملیاتی ۱۹ فجر&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:11750_861.jpg&lt;br /&gt;
Image:download-2.jpg&lt;br /&gt;
Image:2014-01-24-565.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:&lt;br /&gt;
http://www.takrimeshahid.ir/2017/01/08/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D9%80-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3/&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محسن_ماندنی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای مدافع حرم]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان فارس ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سپیدان ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D9%88%DA%86%D9%87%D8%B1_%D9%84%D8%B1%DA%A9%DB%8C</id>
		<title>شهید منوچهر لرکی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D9%88%DA%86%D9%87%D8%B1_%D9%84%D8%B1%DA%A9%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-29T05:55:14Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید   منوچهر لرکی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1339/11/02 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1360/03/12&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید در سال 1339 در آبادان به دنیا آمد. شهید تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم ادامه داد شهید در جریان انقلاب مثل همه مردم تظاهر ات شرکت مینمود شهید در سال 1360 در جبهه دارخویین به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/23534 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:منوچهر_لرکی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خوزستان ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان ابادان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D9%88%DA%86%D9%87%D8%B1_%D9%84%D8%B1%DA%A9%DB%8C</id>
		<title>شهید منوچهر لرکی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D9%88%DA%86%D9%87%D8%B1_%D9%84%D8%B1%DA%A9%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-29T05:54:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید   منوچهر لرکی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1339/11/02 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1360/03/12&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید در سال 1339 در آبادان به دنیا آمد. شهید تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم ادامه داد شهید در جریان انقلاب مثل همه مردم تظاهر ات شرکت مینمود شهید در سال 1360 در جبهه دارخویین به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/23534 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:منصور_لرکی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خوزستان ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان ابادان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید منصور فرساد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2020-08-29T05:52:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید منصور فرساد&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1339/02/15&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/02/09&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :آذربایجان غربی - میاندوآب - گلشن زهرا&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:منصور_فرساد}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید منصور سلیمانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-29T05:47:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : سلیمانی / منصور&lt;br /&gt;
نام پدر : علیرضا&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۷-۶-۱۵&lt;br /&gt;
محل تولد : براآن شمالى- روستاى تیمیارت&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۵-۱۰-۲۴&lt;br /&gt;
محل شهادت : شلمچه - کربلاى 5&lt;br /&gt;
شهرستان : اصفهان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه علمیه ذوالفقار اصفهان&lt;br /&gt;
گلزار : گلستان حضرت زینب(س) –روستاى تیمیارت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شلمچه قطعه اى از کربلاست و شعبه اى از عاشورا. محل تموّج خون حسینیان است و مکانى براى شیدایى دل هاى عاشقان ... و کربلاى پنج فرصتى براى عروج خونین و عاشقانه شهید سلیمانى در سومین اعزام !&lt;br /&gt;
منصور هنگامى که «پرستو شدن» را بر«ارسطو شدن» برگزید تاب ماندن در این خاکدان را نداشت تا در بیست و چهارم دى ماه 65 به ملکوت پر کشید. به مدت دو سال و نیم ، از شنبه تا پنجشنبه را در حوزه اصفهان در محضر استادان فاضل، شاگردى و از خرمن معارف اهل بیت (ع) خوشه چینى مى کرد. پنجشنبه و جمعه ها به کار کشاورزى مى پرداخت تا با نان حلال خدا به خانواد ه اش کمک کند. سرانجام هم وظیفه الهى او و حال و هواى حماسى و معنوى جبهه ها منصور را به سوى دیار نور برد تا درکنار رزمندگان دفاع مقدس به مصاف کفتاران بعثى برود. این شهید بزرگوار داراى جلوه هاى اخلاقى و ابعاد معنوى از جمله تقیّد به نماز شب و آراستگى اخلاق بود؛ چنانکه همسرش مى گوید: «چهار ماه از ازدواجمان مى گذشت، آنقدر خوب بود که مشخص بود شهید مى شود و من مى دانستم شهید می شود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
ما افتخار م ىکنیم که در راه خدا به خون آغشته شویم... هر کجا انسان برود مرگ به سراغش می آید، چه چیز بهتر که انسان در راه خدا کشته شود و به این مرگ هم افتخار کند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khayyen.ir/shahid/373 سایت شهدای خین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:منصور_سلیمانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان اصفهان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%82</id>
		<title>شهید منصور دهقانی مطلق</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%82"/>
				<updated>2020-08-29T05:45:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید منصور دهقانی مطلق &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1334/11/26&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/10/26&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :خوزستان – اهواز – اهواز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام شهید:منصور دهقانی مطلق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر:مصطفی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد:اهواز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:1334/11/26&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدرك تحصیلی:دیپلم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رشته تحصیلی:طبیعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضعیت تأهل: متأهل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد فرزندان: یك پسر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل شهید:راننده تاكسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل كار:ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت:1360/10/26&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نحوه شهادت: اصابت تیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت:كرخه دشت آزادگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشانی مزار:اهواز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارگان اعزام كننده:ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی: لشگر 92زرهی تیپ یك گردان 145&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین مسئولیت در جبهه: رزمنده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید منصور دهقانی مطلق به تاریخ 1334/11/26 در اهواز دیده به جهان گشود وی پس از سپری نمودن دوره كودكی خود در آغوش پر مهر و محبت خانواده تحصیلات خود را آغاز نموده و موفق به اخذ دیپلم در رشته طبیعی می گردد وی پس از اخذ دیپلم مشغول به كار می شوند و در سال 1354 به خدمت سربازی اعزام و در سال 1356 به پایان می رساند و به شغل رانندگی بر روی تاكسی روی می آورد در سال 1359 طبق سنت پیامبر ازدواج نموده كه ثمره ازدواجش یك فرزند پسر می باشد و با شروع جنگ تحمیلی كلیه نیروهای منقضی 56 می بایست دوباره به خدمت بر گردند نامبرده برگشته كه در تاریخ 1360/10/26 در منطقه كرخه نور ـ دشت آزادگان به درجه رفیع شهادت نائل می گردد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/11094 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:منصور_دهقانی_مطلق}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خوزستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اهواز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%AB%D8%A8%D9%88%D8%AA%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهید منصور ثبوتی پور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%AB%D8%A8%D9%88%D8%AA%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2020-08-29T05:43:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید منصور ثبوتی پور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1333/01/17 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/12/29&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : آسمان ایران &lt;br /&gt;
محل آرامگاه  rId5 : گلزار شهدای کرمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
در فروردین ماه 1333 در یکی از محلات قدیمی کرمان (خواجو) در خانواده ای مومن و متوسط دیده به جهان گشود و والدین نام منصور را بر وی نهادند.منصور در دامان مادری مومنه و پدری زحمتکش رشد و نمو نمود و از همان اوان کودکی مادر وی را با شعائر اسلامی آشنا می نمودند، تا اینکه به سن ورود به دبستان رسیدند . &lt;br /&gt;
پدر نام وی را در دبستان پسرانه صفاری ثبت نام نمودند.دوران ابتدایی را در آن دبستان با موفقیت طی نمودند و جهت ادامه تحصیل در مقطع دبیرستان،مرحله اول دبیرستان را در دبیرستان امیرکبیر با موفقیت طی نمودند و جهت ادامه تحصیل در رشته ریاضی در دبیرستان پهلوی سابق (امام خمینی فعلی) در خرداد ماه 1353 با معدل بالا فارغ التحصیل شدند . &lt;br /&gt;
ایشان عشق و علاقه وصف ناشدنی به پرواز و خلبان شدن داشتند.پس از اخذ دیپلم در آزمون دانشکده خلبانی نیروی هوایی شرکت نمودند و  کلیه آزمون های علمی و عملی و تست مقاومت جسمانی و معاینات پزشکی را با موفقیت طی نمودند و کسوت مقدس دانشجویی خلبانی را به تن نمودند و مدت دو سال در ایران آموزش های تئوری و عملی را فرا گرفتند و سپس جهت تکمیل تخصص و ادامه تحصیل به آمریکا ( ایالت تگزاس) اعزام شدند و مدت دو سال نیز در آمریکا آموزش دیدند و موفق به اخذ وینگ خلبانی F 5 شدند و در همان مقطع زمانی در دانشکده خلبانی تکزاس آمریکا ایشان جزء دانشجویان ممتاز بودند و پس از اتمام دوره خلبانی به ایران آمدند و با توجه به تخصص خلبانی اش (F5) به پایگاه دوم شکاری تبریز اختصاص یافتند و در ماموریت های محوله شرکت می نمودند  و با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران اسلامی ایشان در روز اول مهرماه 1359 جزء آن خلبانان یکصد و چهل فروند هواپیمایی بودند که به خاک عراق هجوم و تاسیسات حیاتی و نقاط حساس و استراتژیک عراق را بمباران نمودند و نیروی هوایی عراق را فلج نمودند.منصور در اکثر ماموریت های محوله داوطلب بودند و عاشق پرواز در دفاع از کیان اسلامی و ملی خویش بودند. سرانجام در خرداد ماه سال 1361 ازدواج نمودند و به اتفاق همسر عازم محل خدمت(تبریز) شدند.ایشان از آن خلبانانی بودند که نفرت و انزجار عجیبی نسبت به استکبار جهانی داشتند و با توجه به اینکه در آمریکا تحصیل کرده بودند و اهداف شوم و استعماری آمریکا را کاملا اطلاع و آگاهی داشتند و یقین داشتند که جنگ تحمیلی عراق علیه ایران را آمریکا و استکبار جهانی به ملت ایران و انقلاب نو پای آن تحمیل نموده است.بهرحال ایشان عاشقانه پرواز می نمودند و در آن روز 29 /1362/12 در اجرای ماموریت محوله برون مرزی ضمن انهدام اهداف از پیش تعیین شده در خاک دشمن،در حین بازگشت مورد اصابت موشک واقع می شوند و روحشان به ملکوت اعلی پرواز می نماید.پس از شهادت پیکر مطهرش از تبریز به کرمان انتقال و سپس از معراج الشهداء تا گلزار شهدای شهر کرمان توسط همرزمان و نیروهای انتظامی و آحاد مردم شهید پرور کرمان تشییع و سپس در گلزار شهدای شهر کرمان در جوار سایر همرزمان شهیدش به خاک سپرده می شود .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/6477 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:منصور_ثبوتی_پور}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان کرمان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA</id>
		<title>شهید منصور بهاردوست</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA"/>
				<updated>2020-08-29T05:42:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید منصور بهاردوست&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1337/11/29&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/11/30&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید منصور بهار دوست فرزند علي در سال 1337 در تهران در یک خانواده مذهبی و متدين دیده به جهان گشود. او پس از اخذ مدرک دیپلم در رشته ریاضیات، به خدمت مقدس سربازی رفت.&lt;br /&gt;
اين شهيد گرامي سرباز وظیفه ای بود که توسط ارتش جمهوری اسلامی به غرب کشور اعزام گشت، مدتی در آنجا مقابل دشمن جنگید و سرانجام در تاریخ 1360/12/03 مورد اصابت ترکش خمپاره در ناحیه سینه قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت نائل گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/4541 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:منصور_بهار_دوست}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84%DB%8C_%DB%B1%DB%B3%DB%B4%DB%B1</id>
		<title>شهید منصور اسماعیلی ۱۳۴۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84%DB%8C_%DB%B1%DB%B3%DB%B4%DB%B1"/>
				<updated>2020-08-29T05:41:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید منصور اسماعیلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1341/01/02&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/02/05&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید منصور اسماعیلی، در سال 1341 در خانواده اي مذهبی، در روستای احمد آباد، بخش مرکزی ساوه، دیده به جهان گشود و در آغوش پر مهر و محبت پدر و مادر، پرورش یافت؛ دوران تحصیلات ابتدایی را در روستا با موفقیت پشت سر گذاشت و دوران دبیرستان خود را با تلاش و کوششي که داشت در ساوه ادامه داد، در سال 1360 موفق به اخذ مدرک دیپلم شد، در سال 1361 برای انجام خدمت به نظام مقدس جمهوری اسلامی وارد دانشکده افسری شد و پس از 24 ماه خدمت عاشقانه در جبهه های جنوب و غرب کشور، در منطقه عملیاتی شلمچه بر اثر اصابت ترکش در تاريخ، 1365/02/05 سر بر آستان دوست نهاد و به دیدار افلاکیان شتافت.&lt;br /&gt;
فرازهایی از وصیت نامه شهید:&lt;br /&gt;
از تمام ملت شریف ایران خواهشمندم بیش از پیش پشتیبان خط امام و خود امام که خط خدا و حزب الله است باشند و تا آنجا که در توان دارند به دولت جمهوری اسلامی کمک کنند چرا که این دولت، تداوم بخش راه شهیدان و ثمره خون حسین علیه السلام است.&lt;br /&gt;
روحش شاد و يادش گرامي باد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحيم&lt;br /&gt;
و لاتحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون؛&lt;br /&gt;
آنان را كه در راه خدا كشته شدند، مرده مپنداريد بلكه آنان زنده اند و نزد خداى خود رزق و روزى مى خورند.  (سوره آل عمران/آيه 169)&lt;br /&gt;
سخنى چند بعد از شهادتم به امت شهيد پرور و اهالى روستاى احمد آباد و خانواده گرامى ام دارم و به تمام رزمندگان جمهورى اسلامى، سپاهى، ارتشى، بسيجى و ... سلام مى رسانم.&lt;br /&gt;
و تقاضا دارم كه فقط و فقط با خدا معامله كنند و براى خدا بجنگند و به شما ارتشى سپاهى دو لشكر الهى ؟؟؟ از پيش جامه عمل بپوشانند.&lt;br /&gt;
از تمام ملت شريف ايران خواهشمندم بيش از پيش پشتيبان خط امام و خود امام كه خط او حزب الله است باشند و تا آنجا كه در توان دارند به دولت جمهورى اسلامى كمك كنند چرا كه اين دولت تداوم بخش راه شهيدان و ثمره خون حسين عليه السلام است.&lt;br /&gt;
از مردم زادگاهم، روستاى احمد آباد از توابع ساوه خواهشمندم دلشان به جوانى من نسوزد، اگر راست مى گويند خودشان و جوانانشان را بيش از پيش به پشتيبانى از انقلاب اسلامى تشويق كنند و سربازان اسلامى تربيت كنند و به سربازى بفرستند و هميشه و در همه حال همه چيز را براى خدا بخواهند و بس.&lt;br /&gt;
از تمام مقامات و دست اندركاران جمهورى اسلامى مى خواهم كه در كارهاى خود ملاك را خدا قرار دهند و هر كارى كه اسلام دستورش را داده و بلافاصله بايد انجام گيرد و فقط آدم هاى انقلابى و اسلامى و متعهد را به رأس كارها بگمارند نه وابستگان را.&lt;br /&gt;
سخنى با پدر و مادر و برادرم و خواهرم دارم: و آن اين كه از شما مى خواهم اگر شهادت نصيب من شد نمى خواهم بر مزارم گريه كنيد، استقامت داشته باشيد و صبر را پيشه كنيد كه خداوند با صابران است، بردبار باشيد و افتخار كنيد كه چنين فرزندى داشتيد كه در راه اسلام و قرآن شهيد شده است.&lt;br /&gt;
بعد از شهادتم، هرگز ناراحت نباشيد، بلكه خوشحال باشيد چون فرزندتان به آرزوى خود رسيده است، و اگر خواستيد برايم اشكى بريزيد سعى كنيد هر قطره اشكتان مشت محكمى باشد بر دهان امپرياليسم و مزدورانش؛ امام را يارى كنيد و به حرف هاى اين بت شكن زمان و حجت خدا در روى زمين گوش فرا دهيد و عمل كنيد.&lt;br /&gt;
ان شاء الله پيروزمندانه بر دشمن زبون غلبه خواهيم كرد و به سوى كربلا به پيش، خداوند ما را در زندگى سعادتمند كند و مرگمان را شهادت در راه خودش قرار دهد.&lt;br /&gt;
بعد از شهادتم مرا به زادگاهم ببريد تا در اين مقام شايسته، بار ديگر آنجا را زيارت كنم، سپس مرا در كنار پسر عمه عزيزم كاظم و يا ابراهيم صفرى دفن كنيد؛ من اسلحه كاظم و ابراهيم و قاسم و ديگر شهيدان را بر زمين نخواهم گذاشت بلكه اسلحه آنها را بر داشته و بر قلب دشمن زبون خواهم زد.&lt;br /&gt;
اگر جنازه ام به دستتان نرسيد و گمنام باقى ماندم اسم مرا به هيچ در و ديواري، سر هيچ چيز ننويسيد و بگذاريد گمنام باقى بمانم، چون ابراهيم گمنام است و راه ابراهيم را من تا آخرين قطره خونم ادامه خواهم داد.&lt;br /&gt;
در ضمن از هم ولايتي هايم به خصوص اقوام و فاميل هايم مى خواهم بعد از هفتمين روز شهادتم، لباس عزا را از تن در آورند و لباس هاى معمولى خودشان را بپوشانند.&lt;br /&gt;
والسلام&lt;br /&gt;
دعا براى امام فرا موش نشود.&lt;br /&gt;
خدايا خدايا تا انقلاب مهدى خمينى را نگهدار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
آخرین باري که به مرخصی آمده بود ضمن این که حال و احوال گرمی از اهل خانواده پرسید، خیلی محبت آمیز برخورد می کرد، و در بین صحبت های خود می گفت: این بار مجبور بودم خیلی فوری به شما سر بزنم، شب که شد گرچه شب هایي که در منزل بود نماز شب می خواند ولی آن شب دیدیم چیزی هم می نویسد بعد از چند روز که به طرف جبهه ها رفت دیدیم وصیت نامه ای نوشته و برايمان گذاشته است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;سایت شهدای ارتش&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:منصور_اسماعیلی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان مرکزی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان ساوه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%84%DA%A9_%DA%86%D8%A7%DA%A9%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید ملک چاکری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%84%DA%A9_%DA%86%D8%A7%DA%A9%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-29T05:39:20Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید ملک چاکری&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1341/08/01&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/02/16&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :سیستان وبلوچستان - سراوان - زنگیان&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ملک_چاکری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%84%DA%A9_%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید ملک سالمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%84%DA%A9_%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-29T05:37:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید ملک سالمی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد 13410110&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت  13620729&lt;br /&gt;
محل شهادت  نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه خوزستان - شادگان – بوزی&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از شهدای والامقام جنگ تحمیلی مستکبران بر کشور اسلامیان شهید سرباز وظیفه ملک است این شهید در تاریخ 1341/01/10 متولد یافته وا زاهالی شهر شادگان می باشد. پدر بزرگوارش صالح نیز از مسلمانان متعهد آن منطقه می باشد این شهید بلافاصیله زمانی که از جرائد اعلام گردید که متولدین 1341/01/01 به خدمت احضار شوند شتابان و با علاقه خود را معرفی و بعد از سه ماه آموزش در رسته پیاده به جبهه اعزام گردید چون مهارت و شجاعت ازخود نشان میداد مود توجه فرمانده مربوطه اش بود در جبهه شرهانی رودروی دشمن بعثی با روحیه ایثارگرانه و روح والایی که داشت همچنان راه دراعتلای کلمه طیبه لا اله الا الله جان شیرین خود را طبق اخلاص قرار داد قبر مطهر این شهید درگلستان شهدای شادگان مایه خیر و برکت آن دیار می باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/36905 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ملک_سالمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خوزستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شادگان ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C_%D9%81%D8%B1</id>
		<title>شهیداحمد ترابی فر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C_%D9%81%D8%B1"/>
				<updated>2020-08-14T08:18:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید احمد ترابی فر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1314/10/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1359/06/26&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :آذربایجان غربی - ارومیه - باغ‌رضوان&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
سرگرد پیاده، شهید احمد ترابی فر، در سال 1314، در خانواده ای مذهبی، از شهرستان ارومیه، دیده به جهان گشود. وی در سال 1338، موفق به اخذ مدرک ششم ادبی شد و در تاریخ 1338/07/01، به استخدام نیروی زمینی ارتش در آمد.&lt;br /&gt;
او پس از موفقیت در تمامی مراحل مقدماتی و تخصصی، به طور مداوم، چه قبل از انقلاب و چه بعد از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی، برای دفاع و صیانت از این مرز و بوم، از هیچ کوشش و تلاشی دریغ نکرد. از آن جمله، می توان تجربه چندین سال حضور در لشکر 64 پیاده ارومیه و تیپ های آن، لشکر 16 زرهی قزوین و لشکر 28 پیاده کردستان را ذکر کرد. وی در تاریخ 1359/01/01، به تیپ 3 مرند، منتقل و به عنوان فرمانده گردان 118 پیاده، منصوب شد.&lt;br /&gt;
سرانجام، در تاریخ 1359/06/26، این افسر دلیر ارتش، جهت انجام عملیات شناسایی در منطقه تکاب، مورد هجوم گروهک های مسلح ضد انقلاب قرار گرفت و با اصابت گلوله مستقیم، شربت گواراي شهادت را نوشید.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/Martyrdetails/5991 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد_ترابی_فر}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان آذربایجان غربی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان ارومیه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%86%DB%8C</id>
		<title>شهیداحمد بلوچی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-14T08:17:29Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 	1343/02/15&lt;br /&gt;
نام : 	احمد 	محل تولد : 	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	بلوچی‌ 	تاریخ شهادت : 	1360/07/08&lt;br /&gt;
نام پدر : 	علی‌محمد 	مکان شهادت : 	سوسنگرد (جبهه ا... اکبر)&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	نامشخص 	منطقه شهادت : 	&lt;br /&gt;
شغل : 		یگان خدمتی : 	&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	مسئولیت : 	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : 	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید در اولین مرحله اعزام به جبهه در قله های میمک از ناحیه شکم دچار آسیب دیدگی شدند وقتی پدر شهید برای ملاقات ایشان به بیمارستان می روند با مشاهده شهید در آن وضعیت دچار تأثر شدید می شوند و شروع به گریستن می کنند شهید با مشاهده این عمل پدرش لبخندی می زند و می گوید پدر جان به هنگامی که به شدت مجروح شده بودم و پزشکان برای ترمیم جراحت ناحیه شکم 12 بخیه به آن محل زدند گریه نکردم و از خود ضعف نشان ندادم اکنون باعث تعجب من است که شما بدون علت گریه می کنید.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4228منبع سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد_بلوچی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DB%8C</id>
		<title>شهیداحمد براتی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-14T08:15:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 	1346/12/25&lt;br /&gt;
نام : 	احمد 	محل تولد : 	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	براتی 	تاریخ شهادت : 	1367/03/12&lt;br /&gt;
نام پدر : 	ابراهیم‌ 	مکان شهادت : 	&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	نامشخص 	منطقه شهادت : 	&lt;br /&gt;
شغل : 		یگان خدمتی : 	&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	مسئولیت : 	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : 	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	در زمان سه سالگی پسرم احمد خواب دیدم که در کنار شط فرات هستیم که یک دفعه متوجه شدم احمد نیست وقتی کمی این طرف و آن طرف را گشتم دیدم که در بین آب دست و پا می زد و در حال غرق شدن است هر چه تلاش کردم تا او را نجات دهم نتوانستم همان جا متوسل به حضرت ابوالفضل علیه السلام شدم و نذری کردم که بعد از نجات فرزندم آن را ادا کنم ناگهان احمد را دیدم که با لباس های خشک به طرف من می آید از خواب بیدار شدم. دو روز بعد از آن خواب در روز پنج شنبه می خواستم روضه ی ابوالفضل را بر پا کنم. به دنبال روضه خوانی می گشتم که در این مجلس روضه ای قرائت کند. همین طور که دنبال یک نفر می گشتم تا بیاید روضه بخواند که رو به روی درب صحن حرم مطهر امام موسی بن جعفر علیه السلام به آقایی که سید باریک اندامی با چهره ای نورانی رسیدم که کتابی در زیر بغل داشت به او گفتم: آقا به روی منبر می روید؟ ایشان گفتند: من به همین منظور در این جا حاضرم وقتی به خانه رفتیم آقا بدون این که کسی به او تذکری بدهد شروع کرد به خواندن روضه ی حضرت ابوالفضل علیه السلام . من که از این صحنه متعجب و حیران شده بودم چیزی نگفتم تا این که مجلس تمام شد و آقا قصد رفتن داشت. ناگفته نماند که ایشان به قدری نوحه را با سوز و گداز خواند که مجلس به شور و هیجان آمده بود و همه اشک می ریختند و ضجعه می زدند. من بلند شدم و مقداری پول به ایشان دادم ولی ایشان پول را قبول نکرد و گفت: من برای پول روضه نخوانده ام و آن جا را ترک کرد. وقتی ایشان از منزل خارج شد انگار که از خواب بیدار شده باشم بلند شدم و به دنبال ایشان دویدم ولی دیگر نتوانستم او را پیدا کنم در آن جا پی به مقام و منزلت حضرت ابوالفضل علیه السلام بردم.&lt;br /&gt;
•	آخرین مرتبه ای که احمد قصد رفتن به جبهه را داشت به پیش من آمد و گفت: مادر جان می خواهم از این به بعد شما را مادر شهید براتی صدا کنم و اسمت را این بگذارم. من سکوت کردم و او ادامه داد ناراحت نشو مادر جان می خواستم شما را امتحان کنم و گفت: آن دفعه می خواستم با هواپیما بیایم نشد ولی این دفعه حتما با هواپیما می آیم و در لحظه ی رفتن یک چیزی به در گوش پدرش گفت که پدرش گفت: راضی ام به رضای خدا و او که خوشحال شده بود دست و صورت پدرش را بوسید و خداحافظی کرد و رفت بعد از شهادتش پدرش گفت فهمیدی که در موقع رفتن چه چیزی به من گفت. گفتم: نه. گفت: می خواهم شهید شوم شما راضی هستید یا نه؟ و من گفتم: راضی ام به رضای خدا. درست همان طور که خودش گفته بود جنازه اش را با هواپیما به مشهد آوردند.&lt;br /&gt;
•	زمانی که برادرم احمد در منطقه حضور داشت من هم در یک گردان دیگر در همان جا بودم که یک شب در خواب شهید سیدمحمد سیرتی را دیدم که در حال بنایی در یک باغ بزرگ و زیبا بود از کنار او که عبور می کردم به من گفت: علی آقا چرا به کمک من نمی آیی؟ گفتم: من کار زیادی دارم و باید بروم ولی به جای خود یک نفر را برای کمک به شما می فرستم. وقتی از خواب بیدار شدم نزدیک اذان صبح بود، بعد از نماز ما را به ماموریت فرستادن و بعد از چند روز که ماموریت تمام شد با خبر شدم که قرار است مرا به مرخصی اضطراری بفرستند و من در همان جا متوجه شدم که برادرم احمد براتی به فیض عظیم شهادت نائل آمده است.&lt;br /&gt;
•	بعد از شهادت برادرم احمد براتی یک شب در خواب او را دیدم که به من گفت : خواهر جان این قدر گریه نکن. و چرا این قدر ناراحت هستی؟ گفتم: شما از پیش ما رفته اید و شما را در زیر خاک دفن کرده اند. او گفت: نه. این طور نیست، من در بهترین جای بهشت حضور دارم . شما می دانید خانه ی من در مقابل خانه ی چه کسی است؟ گفتم: نمی دانم. گفت: من در رو به روی ، کمی مکث کرد و ادامه داد: منزل مولایم امام هادی علیه السلام سکونت دارم. و از این موضوع در پوست خود نمی گنجم. سپس از من قول گرفت که این قدر برایش گریه نکنم و من از آن پس دیگر گریه نکردم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3853منبع سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد_براتی }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهیداحمد باقری شیروانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-14T08:13:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید احمد باقری شیروانی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1344/04/15&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1367/04/28&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :خراسان رضوی - مشهد - حرم مطهر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
شهید احمد باقری شیروانی در تاریخ 15/04/1344 در شیروان متولد شد. از همان کودکی از نظر اخلاقی با دیگر اعضاء خانواده و همسالان خود دارای تفاوت‌های محسوسی بود و همیشه چهره‌ای خندان داشت و رفتار و کردارش موید روح بلند او بود. او ‌ بگونه‌ای احترام پدر ومادر خود را داشت، که گاهاً آنها شرمنده اینهمه صفا ومحبت او ‌می‌شدند. در دوران تحصیلی از هوش وفراست و استعداد بالایی برخوردار بود. به ورزش کشتی علاقه‌ی فراوانی داشت و در چندین نوبت ‌در مسابقات آموزشگاههای شیروان شرکت داشت. لیکن بلحاظ بیماری پس از مهاجرت خانوادگی به شهر مقدس مشهد ‌در مسیر شغل آزاد قرار گرفت و با وجود استعداد سرشار به درس خود ادامه نداد. او که در یک خانواده‌ی مذهبی متولد شده بود و پدر بزرگوارش نیز از روحانیون سر‌شناس منطقه‌ی شیروان بود، بطبع از همان کودکی به مسایل مذهبی و دینی ‌علاقه‌مند بود و با اوج‌گیری انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی او نیز همچون دیگر هم‌مسلکان در جهت ادای دین خود پیوسته در تظاهرات و فعالیت‌هایی نظیر پخش اعلامیه و شعار نویسی و غیره شرکت داشت. با وجود اینکه هنوز نوجوانی بیش نبود لیکن در تمامی صحنه‌ها حضور فعال داشته و فعالیتی چشمگیر در این رابطه انجام می‌داد. او ‌همراه دیگر برادرانش در مبارزه با طاغوت پیشقدم بودند و لازم بذکر است که در همان ایام یکی از برادران وی نیز آماج گلوله‌های دژخیمان طاغوت واقع و از ناحیه‌ی ران و شکم بشدت مجروح شد، بطوری که کسی تصور زنده ماندن او را نداشت. لیکن بلطف حق از مرگ نجات پیدا ‌کرد و توانست کماکان در ضدیت با حکومت شاه با انقلاب و اسلام همگام باشد. احمد نیز در تمام مدت همچون پرستاری دلسوز از او مراقبت می‌نمود. ‌ بعد از اینکه انقلاب اسلامی به پیروزی رسید و نظام جمهوری اسلامی به استقرار رسید، شهید در تمامی زمینه‌هایی که می‌توانست برای حفظ نظام کاری کند، فعالیت می‌کرد ‌و در درگیریهای مهم انقلاب نیز شرکت داشت. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی هم کار می‌کرد و هم از کشورش حفاظت می‌کرد و در گشت شبانه نیز شرکت می‌کرد. ‌در اوایل انقلاب که گروهک‌های منافق و ضدانقلاب با اسامی ‌مختلف شروع به موضع‌گیری علیه انقلاب نمودند، برخورد جدی نموده و در حد توان خود‌ به مباحثه و بحث سیاسی می‌پرداخت و در صورت مشاهده‌ی موضع خصمانه یا منافقانه‌ی آنان ‌عکس‌العمل انقلابی مناسب از خود نشان می‌داد. با شروع جنگ تحميلي رژیم بعث علیه ایران و رسیدن سن سربازی شهید فرصت را غنیمت شمرده و داوطلبانه راهی سربازی شد . پس از طی دوران آموزشی عازم جبهه هاي نبرد حق برعليه باطل در منطقه‌ی عملیاتی ‌گرديد. تمامی ریگ‌ها، شن‌ها وسنگ‌های آن منطقه گواه رشادت‌ها و جانفشانی‌های شهید در راه دفاع از ناموس وطن هستند. سرانجام ‌حین درگیری با دشمن روبه‌صفت بر اثر اصابت گلوله‌ی دشمن ‌به درجه‌ی رفیع شهادت نائل آمد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/3754 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد_باقر_شیروانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شیروان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهیداحمد باقرزاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2020-08-14T08:11:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید احمد باقرزاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1342/07/25&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/08/11&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : خراسان رضوی - قوچان - اینجه سابلاغ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروهبان یکم شهید احمد باقر زاده در سال 1342 در شهرستان قوپان در یک خانواده کشاورز و مذهبی به دنیا امد و تصیلات ابتدایش را در زاذگاهش سپری نمود و در سال 1364 به استخدام ارتش جمهوری اسلامی در امد و ا ز همان اغاز به جبهه جنگ اعزام شد و پس از یکسال و چند ماه که مشغول دفاع از مرزهای غرب ایران بود در ترایخ 1365/08/11 که از منطقه عملیاتی باز میگشت بر اثر سقوط هواپیمای ارتش به فیض شهادت نائل امد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید باقر زاده فردی مومن و با تقوا بود و هیشه سفارش به نماز خواندن و قران می نمود و اخلاق و رفتار پسندیده ای داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/3659 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد_باقرزاده}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان قوچان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهیداحمد ایمانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-14T08:10:23Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = احمد ایمانی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Ahmad-imani.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای 4 فروردین|1350/01/04]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 23 آبان|1366/08/23]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
===زندگینامه 1:===&lt;br /&gt;
شهادت در یک کلمه و بر خلاف تاریخ های دیگر که میگویند حادثه یا درگیری است و یا مرگ تحمیلی بر قهرمان در فرهنگ ما اصلی است مقدس.&lt;br /&gt;
شهید احمد ایمانی اقتلال در تاریخ 1350/01/04 در خانواده ای متوسط و مذهبی در خلخال چشم به جهان گشود و از همان کودکی با احکام دین مقدس اسلام آشنا گشته تا به نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران وارد و پس از اتمام دوره آموزشهای لازم به لشگر 21 حمزه اختصاص داده شد که در منطقه جنوب کشور دوش به دوش دیگر رزمندگان اسلام در نبرد با دشمنان قسم خورده کشورمان بود تا اینکه در تاریخ 1366/08/23 که روز وصالش با یار بود در همان منطقه جنوب کشور توسط دشمن جان به جان آفرین تسلیم کرد.&lt;br /&gt;
مزار این شهید بزرگوار در گلستان شهدای [[خلخال]] موجب افتخار آن وادی میباشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زندگینامه 2:===&lt;br /&gt;
سرباز شهید احمد ایمانی اقتلال در تاریخ 1350/01/04 در خانواده ای بسیار ساده در شهر خلخال دیده به جهان گشود از همان اوان کودکی یاور پدرش در انجام امور روزانه و تحصیل معشیت زندگی بود و مراتبی از تحصیل خود را توام با کار و زحمت و شرکت در برنامه های سرنگونی [[رژیم شاهنشاهی]] در سال 1365 به اتمام رسانید در تداوم انقلاب و احتیاج به نیروهای انسانی در ارتش جمهوری اسلامی خود را معرفی و پس از گذراندن دوران آموزشی در لشکر 21 حمزه به جبهه جنوب کشور محل شاهدان عاشق شتافت و در راه اعتلای کلمه لااله الا الله مردانه جانبازی نمود و بالاخره در تاریخ 1366/08/23 در همان منطقه جنوب کشور به ندای پروردگارش لبیک گفت و خون خود را به پای درخت اسلام ریخت و به دیگر شهدای هموطن خود در گلستان شهدای خلخال پیوست.&amp;lt;ref&amp;gt;منبع سایت شهدای ارتش&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد_ایمانی }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان اردبیل]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان خلخال]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D9%85%D9%86%D8%B4</id>
		<title>شهیداحمد ایران منش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D9%85%D9%86%D8%B4"/>
				<updated>2020-08-14T08:08:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = احمد ایران منش&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Ahmad-iranmanesh.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای 27 تیر|1341/04/27]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 15 آبان|1362/08/15]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه :==&lt;br /&gt;
شهيد احمد ايران منش، در تاريخ، 1341/07/20 در [[سبزوار]] ، از توابع شهرستان [[مشهد]] ، چشم به جهان گشود، پدرش محمدعلی ارتشی بود و مادرش پوران نام داشت، تا سال چهارم متوسطه درس خواند، در تاريخ، 1362/08/15 در [[سومار]] بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید، پیکر وی مدت ها در منطقه برجا ماند و پس از تفحص، سال 1368 در گلزار شهدای شهرستان [[کرمان]] به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد.&amp;lt;ref&amp;gt;منبع سایت شهدای ارتش&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد_ایران_منش}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیداحمد انتشاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-14T08:06:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : انتشاری / احمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمدعلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۲-۴-۱۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : نجف آباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۲-۱۲-۱۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : جزیره مجنون- خیبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرستان : نجف آباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان : بسیج - گردان انبیاء لشکر 8 نجف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمی تبلیغی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : سطح دو حوزه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تحصیل : حوزه علمیه قم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : جنت الشهدای نجف آباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
در روزهای گرم تابستان و درست در یکی از گرمترین روزهای تیر ماه 1342، وجود فرزندی دلبند به خانوادة ‌ انتشاری گرمای بیشتری بخشید. او «احمد» نام گرفت و در خانواده ‌ ای کاملا مذهبی چشم به جهان گشود. درست در همان زمانی که رهبر کبیر انقلاب فرموده بود: یاران من، اکنون در گهواره ‌ ها هستند. احمد از همان کودکی فهمیده بود که برای لهو و لعب، به دنیا نیامده و آمدنش را حکمتی است بس ژرف، لذا در همان سنین کودکی هم، به بازیها و سرگرمیهای کودکانه، علاقه ‌ ای نشان نمی ‌ داد و سعی می ‌ کرد در کارهای منزل، به خصوص قالی بافی، همراه خانواده باشد. بالاخره زمان به مدرسه رفتن احمد فرا رسید و او وارد دبستان پولاد چنگ شد. سپس وارد مقطع راهنمایی شد و در تمام این مدت، علاقه زیادی نسبت به درس داشت و جزء شاگردان ممتاز مدرسه به حساب می ‌ آمد. او تحصیلاتش را در دبیرستان در رشتة ریاضی ـ فیزیک ادامه داد. درست در همین زمان بود که به همراه گروه دیگری از دوستانش، شروع به مبارزه با رژیم منفور شاهنشاهی نمود، سرانجام با اتمام تحصیلات متوسطه، راه نورانی حوزه را برای ادامة تحصیل و خدمت به اسلام برگزید و بدین گونه، به حوزة علمیة قم آمد و در آنجا هم جزء طلاب ساعی و پرتلاش بود. آن هنگام که بانگ الرحیل جنگ، به صدا در آمد و یاران خالص را برای نبردی جوان مردانه فرا خواند، احمد نیز این ندا را لبیک گفت و مکرراً در جبهه ‌ های حق علیه باطل، حضور یافت. در این مدت سه سالی که در جبهه بود چه شبها و روزهایی که به عنوان امام جماعت، نماز عشق را بر پا می ‌ نمود. او پس از هر عملیات، دوباره به سنگر علم ودانش بر می ‌ گشت و در این جبهه به مبارزه می ‌ پرداخت. آنچنان عاشق و شیفته شهادت بود، که هر وقت از عملیات بر می ‌ گشت، نوعی احساس شرم در چهرة او نمایان بود، شرم از اینکه سالم از عملیات برگشته است. تواضع او چنان بود که هر کس او را می ‌ دید، در همان برخورد اول به خلوص و روح پاکش پی می ‌ برد و او را لایق شهادت می ‌ دانست. احمد تحصیلات حوزه را تا سطح دو ادامه داد و در کنار دروس حوزه، علاقه وافری به مطالعة ‌ کتب غیر درسی داشت، تا جائی ‌ که حتی برای تهیة کتب مفید و سودمند، به کار بنائی، مشغول می ‌ شد و در آمد آن را صرف خرید این کتب می ‌ کرد. ثمرة این کار هم این شد که او فردی فهیم و آگاه و دارای بار علمی بسیار فراوانی شده بود. این دلباختة کوی جانان در سفر آخری که به منزل برگشته بود، گویی می ‌ دانست سفر بعدی را دیگر، بازگشتی نیست چون کاملا به خانواده، سفارش ‌ هایی را که لازم می ‌ دید می ‌ کرد و آخرین خداحافظی ‌ اش، گویای رفتن بی بازگشتش شد. سرانجام این لالة زیبا و عاشق به همراه یکی دیگر از یاران مخلصش شهید غلامرضا صالحی حاجی ‌ آبادی ندای حق را لبیک گفت و در 11/12/1362 در عملیات خیبر -منطقه جزیره مجنون- دلنشین ‌ ترین نغمة وصال را سر داد و به لقای یار شتافت و روح پاکش در اعلی علیین جای گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khayyen.ir/shahid/215 سایت شهدای خین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد_انتشاری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نجف آباد ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهیداحمد امی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-14T08:04:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = احمد امی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Ahmad-omi.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای 25 فروردین|1336/01/25]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 15 دی|1359/10/15]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
* فرازی از وصیت نامه شهید:&lt;br /&gt;
مرگ برای آدمی حلاوت است و شهادت اوج عظمت انسان؛ یعنی معراج اوست. پس چه زیباست آن زمان که جامه‌ی سرخ به تن کنم.&lt;br /&gt;
سلام گرم و پر التهابم را از کربلای ایران به تمامی دوستان و هم قطارانم به ویژه آقای خیرخواه برسانید. (تاریخ 02/10/1359)&lt;br /&gt;
الا ای مـــادر خـــوب و عــزیـــزم&lt;br /&gt;
چــراغ قـلـب و شـمــع پــر فــروزم&lt;br /&gt;
مـبادا در غم هجران من اشـکی بریزی&lt;br /&gt;
چرا که من شدم مأمور قتل کفار یزیدی&lt;br /&gt;
ز چــشـمـان تــو گـر اشـکـی بـبـارد&lt;br /&gt;
چـه شـادی‌هـا کـه دشمـن مـی‌نـماید&amp;lt;ref&amp;gt;منبع سایت شهدای ارتش&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد_امی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%87%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید علی بوالهوسی داریان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%87%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-07-09T09:57:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید علی بوالهوسی داریان&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1344/06/30&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1367/08/20&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید علی بوالهوسی ( هدایتی ) در تاریخ 30/6/1344در استان تهران شهر تهران متولد شد . پدرش جعفر قلی و مادرش صفر اعظیمی نام داشت وی تا مقطع دیپلم تحصیل کرد و قبل از شهادت محصل بود نامبرده مجرد بود. با عضویت ارتشی به جبهه اعزام شد و در تاریخ 20/8/1367بر اثر اصابت آتش به ماشین در منطقه عملیاتی بین مریوان و سنندج گردنه آریز توسط دشمن بعثی به شهادت رسید. مزار این شهید در بهشت زهرا قطعه 40واقع می باشد&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/4783 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگار خانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1123410KAKA015-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1123410KAKA008-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1123410KAKA005-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1123410KAKA003-001.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی_بوالهوسی_داریان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1</id>
		<title>شهید علی بهار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1"/>
				<updated>2020-07-09T09:56:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید علی بهار&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1339/01/01&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/11/29&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :آذربایجان شرقی - شبستر - شبستر2&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید علی بهار یکی از قهرمانان میدان نبرد حق درتاریخ 1339/01/01 در شهر شبستر چشم به جهان گشود به دنبال نیاز از سوی مسئولین کشور به وجود جوانان و رزمندگان در جبهه های نبرد به نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران پیوست و پس ا زطی دوره اموزش های مقدماتی و مورد نیاز به لشکر قهرمان 92 زرهی اختصاص یافت و همراه سایر همنسگران خود مشغول دفاع از سرزمنین اسلامیمان بود که بدنبال شرکت یگان جمعی خود یعنی تیپ 4 د رعملیات جنوب کشور به علت توسط دشمن درجبهه به فیض شهادت نائل آمد. و هم اکنون گلزار شهدای شبستر به وجود جنازه مطهر وی مفتخر است&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/4536 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگار خانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:6002151.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی_بهار}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان آذربایجان شرقی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شبستر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%86%DB%8C</id>
		<title>شهید علی بلوچی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-07-09T09:54:01Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 1343/05/15&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : علی‌ محل تولد : نیشابور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : بلوچی‌ تاریخ شهادت : 1366/02/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمد مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : تدارکات‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌فضل‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
rId6&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
-     در غربت غروبی غمناک که خورشید فلک آهنگ بر بستر خونرنگ شفق را داشت و رنگ بیرنگ شب آهسته و آرام جامه مشکین فام خویش را بر پهنه خاک می کشید و کران تا کران را در سیاهی ابهام آمیزی غرق می کرد، او با صلابت و قاطعیت آر پی جی بر دوش گام در راه نهاد . راهی پر از نشیب و فراز در عمق خاک عراق، راهی که هر از گاهی رگباری فضا می شکافت و در دور دستها بوسه بر چکاد صخره ها می زد . آری ، آن شب او بود و دلی آکنده از صفا و عشق به لقا ا... او بود و مناجات که تبلور آن با تبسمی پر رمز و راز بر لبهایش می نشست چرا که عاشق صادقی بود به میهمانی محبوب می رود و ساعتی بعد که غرش سلاحش کالیبر دشمن را از کار انداخت خود نیز در بزم یاران نشست . آری، همان دم تیر سفاکان بعثی قامت استوارش را نقش بر زمین کرد و روح متعالیش به معراج پر کشید و چه جانکاه که جسم بیجانش هم رحم نکردند و در پاتک روز بعد آماج گلوله ها قرارش دادند و با باران خمپاره ها بدن مطهرش را پاره پاره کردند ... و چه باک که خودش چنین می خواست ... . از شهید بزرگوارمان می گویم ، از دلاور مرد جبهه های نور ، مجاهد فی سبیل ا.. علی بلوچی . رزمنده ای که در والفجر 9 حماسه ها آفرید و نهایتاً در همان منطقه در ارتفاعات سلیمانیه با عملیات مقدماتی کربلای 10 به شهادت رسید و به لقا حق شتافت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     توی اتاق نشسته بودم که ناگهان برادرم با عجله وارد شد و قصه خداحافظی و اعزام به جبهه را داشت پرسیدم داداش جان شما 45روز در منطقه بوده اید و هنوز 5 روز بیشتر نیست که اینجا هستید کجا میخواهید بروید گفت خواهرم ما در طی این 45 روز عملیاتی نداشته ایم و مرخصی گرفته ایم چهار پنچ روز از خانواده ها خبر بگیریم و برگردیم برای عملیات دیشب تماس گرفتند که عملیات در پیش است و باید برای جانفشانی بروم برادرم این بار خداحافظی دیگری کردند انگار همه دیگر را نمی بینیم دو روز به ماه رمضان مانده رفتند و پنجم ماه رمضان جنازه اش را آوردن .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4232 سایت شهدای یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگار خانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:4232 (1).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی_بلوچی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%86%D8%AF_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%D8%B3%D8%A7%D9%84_1341</id>
		<title>شهید علی برومند متولد سال 1341</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%86%D8%AF_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%D8%B3%D8%A7%D9%84_1341"/>
				<updated>2020-07-09T09:51:35Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 1341/06/05&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : علی‌ محل تولد : بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : برومند تاریخ شهادت : 1363/07/29&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : حسین‌ مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     - بعد از شهادت ایشان نامه ای توسط یکی از دوستانش بدستمان رسید. نحوه شهادتش را همسنگرش اینچنین نقل می کرد:«وقتی می خواستیم برویم عملیات هوا ابری بود و در طی مسیر از رودخانه که خواستیم عبور کنیم برادر برومند گفت : بیایید من می خواهم غسل شهادت کنم. گفتم: برادر برومند وضعیت هوا نامناسب است. گفت: نه من باید غسل کنم. ایشان غسل شهادت کرد. ما رفتیم عملیات و برگشتم. داخل سنگر بودیم که ایشان رفتند وضو بگیرند که یک دفعه صدای خمپاره به گوشمان رسید من از سنگر بیرون آمدم و رفتم بالای سر برادر برومند. که دیدم ایشان به شهادت رسیدند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     4- به یاد دارم وقتی ایشان به شهادت رسیده بود من خیلی ناراحت بودم تا این که یک شب خواب دیدم که به منزلمان آمد. من از ایشان سئوال کردم. شما از کجا آمدید؟ شما که شهید شده اید و حتی جنازه تان را هم تشییع کردند؟ گفت: « نه من شهید نشوم.» گفتم: پس چرا برایتان مراسم عزاداری گرفته اند؟ بیا برویم تا مراسم عزاداری را به شما نشان دهم. گفت:«نه من زنده ام» و حتی در عالم خواب به همراه ایشان به سر مزارش رفتم و گفتم: این جا هم محل دفن شماست که در همان لحظه ایشان ناپدید شدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     4- یادم می آید قبل از انقلاب، علی عکس شاه را که در منزلمان بود کند و عکس امام را در اتاق منزلمان زد. مادرم به ایشان گفت:« علی این کار را نکن من می ترسم.» علی گفت:« نه مادر، وقتی امام هست و تا وقتی که ما امام داریم هیچ حرفی نداریم شما نترسید» و ایشان واقعاً خیلی شجاع و نترس بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     4- یادم می آید قبل از انقلاب برادرم علی، عکس شاه و روی خارهای دیوار همسایه مان زد و بعد عکس حضرت امام را آورد و روی دیوار اتاق زد. مادرم تا آمد و دید که ایشان عکس شاه را پاره کرده و عکس حضرت امام را آورده داخل اتاق زده خیلی نگران شد و به علی گفت: « که این کارها را نکن، می آیند ما را می گیرند می برند زندان و ما را کتک می زنند.» علی گفت:« مادر جان، نگران نباش هیچ مشکلی پیش نمی آید .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     4- آخرین باری که من ایشان را دیدم، لحظه حرکت به خط مقد بود جهت شرکت در عملیات میمک و مصادف با ماه محرم بود. می خواستیم بطرف خط حرکت کنیم که من پیش ایشان رفتم و برادر برومند به من گفت: « انشاء الله به سلامتی بر می گردیم ولی اگر برنگشتیم انشاء الله هر کدام از ما که زنده ماندیم واقعاً را شهداء را ادامه دهیم و این عملیات ها و مجالس و برخوردهای روحی شهداء و رزمندگان برای همیشه در ذهنمان باقی بماند .» .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     4- یادم می آید هفت ساله بودم که می خواستم به مدرسه بروم. آن زمان پسران و دختران در یک کلاس با هم درس می خواندند و علی با رفتن من به مدرسه مخالفت کرد و ایشان خیلی به مسائل حجاب و .. اهمیت می داد و نگذاشت که من آن زمان به مدرسه بروم بعد که انقلاب شد نهضت سواد آموزی که به روستا آمد علی از من خواست تا در نهضت سواد آموزی ثبت نام نمایم و با راهنمایی ایشان توانستم تا سال پنجم تحصیل کنم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     4- یادم می آید شب اول یا دوم عملیات در ارتفاعات میمک در سال 63 بود که ایشان به همراه دیگر رزمندگان وارد عملیات شدند و گروهان ایشان بصورت آفندی وارد عملیات و بعد از عبور از میادین مین در حین پیشروی از طرف دشمن مورد اصابت تیر قرار گرفته و ایشان به شهادت می رسند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     به یاد دارم در دوران انقلاب که در روستا راهپیمایی برگزار می شد توسط پاسگاه نامه ای بوسیله یکی از دوستان به دست برگزار کنندگان و شرکت کنندگان رسید و از آنها خواسته بودند که راهپیمایی نکنند. علی به اتفاق یکی از دوستانش نامه را گرفت و پاره کردند و گفتند:« ما از این نامه ها زیاد دریافت کرده ایم ما از هدفمان دست بر نمی داریم و به راه امام «ره» ادامه می دهیم .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     قبل از اینکه علی به خدمت سربازی برو از من خواست تا موافقت نمایم تا وی به جبهه برود. گفتم: پسرم، صبر کن هر وقت اسمتان را برای سربازی اعلام کردند بعد برو. علی گفت:« نه پدر، من باید قبل از خدمت سربازی در سپاه استخدام و بعد به جبهه بروم و به اسلام و قرآن کمک نمایم» که بنده رضایت دادم و علی به عضویت سپاه در آمد و بعد به جبهه رفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یادم می آید قبل از انقلاب یکدفعه علی عکس حضرت امام را به منزل آورد و مادرش خیلی ترسیده بود و نسبت به آوردن عکس حضرت امام به منزل به ایشان اعتراض نمود. علی گفت:« مادر جان، این محمد رضا قلدر از اسلام بویی نبرده و مملکتمان را به بیگانه فروخته. ما باید هدف امام را در نظر بگیریم و راهش را ادامه دهیم .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     بعد از ازدواج یکروز به منزلشان رفتم، دیدم یک قاب عکس در منزلشان است. از ایشان سئوال کردم این قاب عکس مال کیست؟ ایشان گفت:« قبل از پیروزی انقلاب عکس شاه در کلاس مدرسه مان بود. من چندتن مرتبه به معلم تذکر دادم که این عکس را از دیوار مدرسه بر دارد، ولی معلم قبول نکرد. من هم یک شب رفتم و عکس را از دیوار مدرسه کندم و عکس را پاره و قابش را به منزل آوردم. این را نگه داشتم تا به معلم بگویم به شما گفتیم و عمل نکردید. اما من این کار را کردم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     آخرین دفعه ایشان می خواست به جبهه برود انگار به ایشان الهام شده بود که دیگر بر نمی گردد. وقتی از منزل خارج شد فاصله ای نشد که دیدم مجدداً برگشت لحظه خداحافظی از من خواست که اگر بد اخلاقی و یا بد رفتاری نسبت به من داشته ایشان را ببخشم. گفتم: نه، این حرفها چیه که شما می زنید؟ من هیچگونه بد رفتاری و بر اخلاقی از شما ندیدم. بعد علی آقا گفت:« این آخرین دیوار من و شماست من می روم و دیگر بر نمی گردم. ناراحت نباشید.» و همانطور هم شد و همان دفعه که ایشان رفت به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یادم می آید در سال 1353 یک روز دو نفر از برادران روحانی پیش من آمدند و از من خواستند تا که حساب سال داشته باشم من نیز با توجه به اینکه سواد نداشتم به آن صورت با این مسائل آشنایی نداشتم از آن برادران روحانی خواستم تا بعدا به منزل ما بیایند تا حساب سال را تعیین نمایند. وقتی خواستم. بعد آنها گفتند:&amp;quot; حاج آقا علی آقا تان از ما خیلی بهتر از شما پذیرایی کردند &amp;quot; من نیز با توجه به اینکه علی 13،14 سال من بیشتر نداشتم خیلی خوشحال شدم . به خاطر پذیرایی که از میهمانان کرده بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 4101&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی_برومند}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید علی برقبانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-07-09T09:47:00Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 	1332/06/15&lt;br /&gt;
نام : 	علی‌ 	محل تولد : 	سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	برقبانی‌ 	تاریخ شهادت : 	1362/12/09&lt;br /&gt;
نام پدر : 	محمد 	مکان شهادت : 	مجنون&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	نامشخص 	منطقه شهادت : 	جنوب غرب&lt;br /&gt;
شغل : 	پاسدار انقلاب اسلامی 	یگان خدمتی : 	سپاه پاسداران&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	فرماندهان شهید خراسان&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	فرمانده هان رده دو 	مسئولیت : 	جانشین گردان&lt;br /&gt;
گلزار : 	بهشت‌شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
به امام رحمه الله علیه بسیار علاقه داشتند مثلاً هر زمانیکه به سبزوار می آمدند اعلامیه ها و نوارهای سخنرانی حضرت امام را می آوردند و همگان را به دور خود جمع می کردند تا اعلامیه و یا نوار را برای آنها بگذارند تا مردم از متن آن آگاه شوند و لیکن هرگاه شهید این چنین می کرد پیرمردان و بزرگان فرار می کردند شهید می گفت چرا شماها از سخنان رهبرتان گریزانید.&lt;br /&gt;
در اوایل چون می دیدم که او به طور مستمر در تظاهرات و ... شرکت می کند، هر بار که می رفت من از او خواهش می کردم که مرا هم با خود ببرد در نهایت او به پیش حاج آقای شهرستانی رفته بود و گفته بود که همسرم می گوید مرا هم همراه خودت به تظاهرات ببر، نمی دانم چه بکنم. حاج آقای شهرستانی به شهید گفته بود که او را با خودت نبر به چند دلیل: اول اینکه آنجا مکانیست شلوغ، ثانیاً در تظاهرات ممکن است ضد انقلاب دست به اعمالی بزند که خانمت اگر نباشد بهتر است و هم اینکه خیالت راحت تر است که بلایی سرش نمی آید. ولی من دوست داشتم که پا به پای علی باشم.&lt;br /&gt;
فرزند اولم دو سال بیشتر نداشت تازه شروع به صحبت کردن نموده بود ، توی خانه مشعول بازی کردن بود که دستمالی در دستش بود ، در میان اتاق چراقی روشن قرار داشت یکباره فریادی کشید ، وقتی نگاه کردم دیدم دستمال در میان آتش می سوزد ، گفتم : چه کردی ؟ گفت نه ، بابایم را شهید می آورند ، این را آشکارا گفت : در حالتی که بسیاری از سخنانش به صورت دست و پا شکسته بود ولیکن این کلمه را بدون هیچ لکنتی به آسانی تلفظ کرد من دیگر فهمیدم که علی شهیدشده ویا شهید خواهد شد گریه امانم را بریده بود حتی به صورت مخفیانه گریه می کردم که کسی متوجه غم من نشود .&lt;br /&gt;
شهید درشب حمله در حالی که خود را برای جلو رفتن آماده می نمود، با دیگر دوستانش هم سخن می گفت: نمی دانم چگونه حرکت را آغاز کرده بود که وصیت نامه اش در همان ابتدا افتاده بود آن را برداشتم و گفتم برای چه وصیت نامه ات را بیرون انداختی، چرا لباسهایت اینقدر کثیف است چرا آنها را نمی شویی شهید جواب داد چیزی نمانده است می شویم آنها را و در حالی که این سخنان را می گفت از من جدا شد و به دنبال دیگر برادران عازم میدان کار زار شد.&lt;br /&gt;
زمانیکه خبر شهادتش را به ما دادند بچه بزرگم که دو سالش بود خیلی گریه می کرد، من گفتم مادرجان چه می کنی چرا گریه می کنی مگر قرار نبود که گریه نکنی گفت خوب عکس بابایم را بده تا من آرام شوم، گفتم عکس را می خواهی چه کنی چند بار که نگاه کرده ای، گفت این دفعه می خواهم با پدرم نماز بخوانم، گفتم: پس مهر را هم بدهم عکس را هم بدهم؟ او گفت نه فقط عکس را بدهید با او می خواهم نماز بخوانم، وقتی که عکس را از من گرفت چون بزرگ بود آن را بر زمین گذاشت و پیشانیش را درست بر روی پیشانی پدرش در روی عکس گذاشت این قدر طولانی سجده ای ندیده بودم او چنان اشک می ریخت و فبحه می کرد و با زبان بی زبانی سخن می گفت که من می خواستم سکته کنم. به ناگاه به یاد مرثیه حضرت رقیه افتادم آنجا بیشتر باور کردم که اینگونه سخنان و حرکات راست و حسینی است. می گویند در خواب دیده (حضرت رقیه) که پاسداران پیکر پاک پدرش را می آورند و او سر پدرش را بر بالین می گیرد و می گوید (بلا تشبیه) این فرزندم هم اینگونه شده بود با گرفتن عکس بعد از مدتی ساکت شد.&lt;br /&gt;
زمانیکه شهید به مرخصی می آمد بی تابی می کرد ، می خواست هرچه زودتر به منطقة جنگی باز گردد ، در آخرین اعزامش من به او گفتم : این بار نرو خودت می دانی که حامله هستم ولی چون حمله نزدیک بود شهید می خواست دوباره عازم جبهه گردد ، باز من به او گفتم : این بار نرو مرا تنها نگذار ، خلاصه شهید مرا به بیمارستان برد و در آنجا بستریم کرد و خودش به سوی جبهه رفت در آنجا شهید باغانی را فرستاده بود که از من خبر بگیرد که آیا هنوز در بیمارستان بستری هستم یا که نه به خانه رفته ام خلاصه شهید باغانی سلامتی من و بچّه را به جبهه نزد سیّدعلی برد ولی قبل از اینکه او موفّق به دیدن فرزندش شود به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
شب عملیات جناب شهرآینی فرمانده مان شروع به سخنرانی کردند، گفتند: که برادران امشب می خواهیم عملیات کنیم. همین که سخن از انجام عملیات به میان آمد سید علی اکبر دستهایش را بالا برد وندای ا... اکبر سر داد و گفت: خدایا، شکرت، شرکت می کنم از اینکه می خواهیم دست به عملیات بزنیم، زیرا حدود 45 الی 50 روز بود که ما را برای عملیات در اهواز نگه داشته بودند و چون صحبت از عملیات شده بود گویی که سید علی بال درآورده بود و در حال پرواز بود. (شب انجام عملیات فاو)&lt;br /&gt;
15 روز بایستی آموزش می دیدیم تا به جبهه اعزام شویم در سبزوار هنگام اعزام اسم ما را خط زدند و گفتند چون شما آموزش ندیده اید معذوریم شماها بایستی اول آموزش ببینید بعداً به جبهه بیایید من هم که دیگر ناراحت شده بودم گفتم بابا ما اصلا نیازی به آموزش نداریم می خواهیم همینطوری به جبهه برویم ولیکن به ما گفتند تا آموزش نبینید محال است خلاصه به روستا نیامدیم و از همانجا به اردوگاهی واقع در سبزوار جهت آموزش رفتیم و بعد از 15 روز اجازه رفتن به جبهه را به ما دادند.&lt;br /&gt;
شهید می فرماید: شبی در عالم خواب دیدم، در میدانگاهی روستا، مردم بسیاری نشسته اند و در وسط میدانگاهی منبری نمایان است که بر روی آن منبر بانویی با جمال و دو سید بزرگوار در طرفین او ایستاده بودند. و یکی از آنها بزرگواران مشغول سخنرانی بود، عده ای در پشت منبر قرار گرفته بودند. من در میان آنها نشسته بودم که دیدم حال آقا متغیر شد و ناگاه مشتی خاک از زمین برداشت و بر روی آنهایی که در پشت منبر نشسته بودند ریخت، و در همان حال که به آنان می نگریست اشک از چشمان مبارکش سرازیر گردید، این صحنه را که دیدم سریعاً از میان جمع، خودم را به منبر رساندم ولی او تا مرا دید برمن لبخندی زد و مرا دعا کردند و در این حال بود که از خواب بیدار شدم به خدا قسم او کسی جز حضرت آیت الله خمینی نبود.&lt;br /&gt;
بحبوحه زایمانم بود .هیچکس نبود که مرا کمک کند .دردم شروع شده بود . بسیار درد داشتم بگونه ای که نمی توانستم حتی فریاد بکشم . از درد بسیار خوابم برد در خواب دیدم که شهید آمده است و بالای سرم نشسته و برای من سوره یس را می خواند و خانمی هم بچه ام را قنداق می کند . بچه ام هنوز بدنیا نیامده بود ولی او در حال قنداق کردن بچه ام بود خلاصه او را بروی سینه ام گذاشت و به بیرون رفت یک مرتبه یادم آمد که از او تشکر نکرده ام حتی او را نمی شناختم همینکه بلند شدم تا از او تشکر کنم و بگویم تو کیستی نه بچه ام بود پیشم و نه آن خانم ، خلاصه درد دوباره به سراغ من آمده بود به هر زحمتی که بود خود را به خانه همسایه رساندم و به کمک آنها به بیمارستان منتقل شدم. دکتر قبلا به من گفته بود که بایستی هنگام زایمان من بالای سر تو باشم زیرا نیاز به عمل داری ، حتی چند دکتر که رفته بودم آنها هم می گفته بودند تو نیاز به عمل داری من با گریه بر روی تخت خوابیدم و هر چه گفتم : دکترم چنین گفته ولی آنها گوش به حرفم نکردند بعد همانجا گفتم خدایا تو که می دانی پدر این بچه ها بالای سرشان نیست اگر می خواهی مادرشان را هم بگیری بگیر ولی می دانم که تو ارحم الراحمین هستی خلاصه بچه سالم و بدون هیچ عیبی بدنیا آمد و دکترم زمانیکه من و بچه را دید که هر دو سالم هستیم گفت : این کار خداست من هم که می دانستم این امر از الطاف الهی است و لیکن من تعبیر خوابم را می دانستم چونکه شهید برایم قرآن خوانده بود و در حقم بدرگاه الهی دعا فرموده بود که اینگونه گردید .&lt;br /&gt;
خاطره ای که میتوانم نقل کنم مربوط به تولد سیدعلی می باشد .ما چون فرزندی نداشتیم هنگامی که به زیارت کربلا رفته بودیم مادر شهید بعد از زیارت قبور دست به دامن حضرت علی اکبر شدند ، گفتند : یا علی اکبر نظری بنما و فرزندی بما عطا کن تا اسمش را علی اکبر بگذارم و او راه جدم را ادامه دهد .آنجا حالتی به من دست داد گویی بر من وحی شده بود که فرزند دار خواهم شد بعد از اینکه به روستایمان برگشتیم پس از مدتی فهمیدم که همسرم باردار است هنگامی که شهید به دنیا آمد من در صحرا بودم . هر کسی اسمی برای شهید انتخاب نموده بود در مهمانی که به افتخار تولدش داده بودیم اسم مورد نظرش را عنوان می نمود ولی من گفتم نذرکرده ایم اسمش را علی اکبر بگذاریم تا اینکه راه جدم را ادامه دهد .&lt;br /&gt;
شبی که امام را تبعید کرده بودند شهید مداوم می گریست ، آنقدر گریست که خوابش برد ، پس از آن که از خواب بیدار شد گفتند : از خدا خواستم که تا حضرت زنده هستند من شهید شوم وگرنه بعد از امام دیگر نمی توانم به شهادت برسم ، زیرا تحمل دوری امام برایم سخت و زجر آمد است و همینگونه که می خواست شد و قبل از رحلت حضرت امام او به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
در بحث اطاعت از فرماندهی چون فرماندهان به دلیل بالا بردن آمادگی جسمانی در نیروها به آنان سخت می گرفتند بچه ها می گفتند : ای بابا چه خبر است ما برای جنگ آمده ایم نه برای اینکه اذیت شویم ولی شهید می گفت : اطاعت از فرماندهی واجب است ، امام خمینی فرموده است اطاعت از فرماندهی همانند نماز خواندن واجب است وشروع به نصیحت کردن بچه ها می نمود.&lt;br /&gt;
زمانیکه امام حکم جهاد دادند دیگر او طاقت نیاورد وچون علی اکبر از من بزرگتر بود بچه ها را به دور خود جمع می کرد وبرای آنان سخن می گفت ، می گفت که امام چه دستوری داده است می گفت بیایید جبهه ها را پر کنید ودستورات رهبری را بادل وجان بشنوید واطاعت کنید .&lt;br /&gt;
شهید می گفت من می خواهم به جبهه بروم و نمی دانم که آیا بازگشتی برایم وجود دارد یا که ندارد پس بهتر است مسئله ای را حل کنم. او گفت : اگر بدانم که تو ازدواج می کنی (بعداز شهادتم ) من بسیار خوشحال و راحت می شوم . ولی اگر بدانم که تو می خواهی به زندگی بعداز من با فرزندانم ادامه بدهی نگران خواهم شد . چون تو 19سال بیشتر نداری من هر چه می گفتم این سخنان را نگو ولی او به حرف من توجهی نمی کرد و تکرار می کرد . به همین خاطر همیشه چشمانم گریان بود .می گفت تو موافقت کن تا من در وصیت نامه ام آن را قید کنم . و من فقط در قبال سخنانش گریه می کردم و سکوت اختیار کرده بودم .&lt;br /&gt;
پسر خاله شهید روزی آمد و گفت من برای عروسی تو کمک کردم باید تو هم بیایی. شهید گفت ببین عروسی من چگونه بود نه ساز و نه آوازی، همه اش صلوات و آهنگهای مذهبی بود که در مورد حضرت علی (ع) و در روز عید غدیر بوده است که تازه آن را گذاشته بودیم (آهنگ های مذهبی) و گرنه آهنگ هم نمی گذاشتم اگر تو هم قبول کنی همان نوار را برای تو می آورم و می گذارم پسر خاله گفت: نه بابا پس حداقل چراغ توریتان را بدهید ببرم. البته اگر نو هست (به شوخی). شهید گفت: چراغ را می دهم خودم هم می آیم. ولی حرف من را گوش کن، این بساط را به پا نکن، اینها را نیاور به مجلست، بعد شهید به من گفت: که چراغ را بیاورم، من هم چراغ را به او دادم، خواهرش هم آنجا بود، لامپ چراغ توری همانجا ریخت، گفت: ببین چراغ ما هم نمی آید به عروسی شما، چگونه آخر من بیایم به آن عروسی که تو می خواهی در آن ساز و دهل و رقص بپا کنی، شهید اگرچه شوخی کرد و گفت: چراغ من نمی آید ولی درست می گفت چراغی که در هوا گرفته است و به هیچ کس و چیزی اصابت نکرده بود چگونه خود به خود بایستی بریزد.&lt;br /&gt;
شهید یک روز بسیار ناراحت بود و می گفت : زمانیکه از عملیات برگشتیم رزمنده 14 ساله ای را دیدم که تشنه بر زمینی بی آب و علف در زیر آفتاب داغ و سوزان افتاده بود ( در صحرا )شهید خود را تحقیر می نمود از اینکه چرا نتوانسته است به او کمک کند به دلیل اینکه شهید صبحها ( از صبح تا غروب ) با بلدوزر کار می کرد . و شبها بی وقفه به مناطق عملیاتی می رفت و شهدا را ( پیکر شهدا )به همراه خود به عقب می آورد و تا می توانست نمی گذاشت که کسی درمنطقه بماند ولی او این بار با خود می گفت : من چه ارزشی پیش خدا دارم که نتوانسته ام حتی او را به عقب برگردانم ، گردش چون پروانه ای چرخیدم ، رویش را بوسیدم ، زیارتش کردم و اشک ریختم ، گفتم خدایا مرا ببخش ، در این اثنا او چشمانش را گشود و تصور می کرد که عراقی هستم ولیکن به او گفتم : راحت باش ، بخواب من در کنار توهستم او با چهره ای نورانی ، سن و سالی کم ، در سرزمینی سوزان با آن آفتاب کشنده بر زمین افتاده بود و من نیز برای او نمی توانستم کاری بکنم خدایا مرا ببخش .&lt;br /&gt;
به خانه شهید که رفتیم او خودش را برای خواندن نماز آماده می کرد .او رفت تا نمازش را بخواند مدتی که گذشت دیدم نیامد . گفتم : چه کنم ؟ خلاصه به بهانه ای وارد اتاق او شدم ، دیدم نمازش را تمام کرده و همان جور نشسته و اشک می ریزد کلا کارش این بود که بعد از نماز می نشست و گریه میکرد زمانی که می خواست برود برای خداحافظی پیش ما آمده بود و لی نبودیم او در مهندسی رزمی بود و بایستی در عقبه فعالیت می کرد یکی از دوستانش می گفت : هز چه گفتم نرو ، گفت : باید همین امشب بروم و او رفت . در این عملیات هر 5 تا برادرم در عملیات بودند که سه نفرشان زخمی و علی اکبر مجروح شد .&lt;br /&gt;
شهید با توجّه به اینکه از نظر مالی در مضیقه بودند ولیکن به دیگران بسیار کمک می کردند و از انجام هر کمکی رویگردان نبودند. می گفتیم تو خودت نداری چگونه (چرا) کمک می کنی؟ می گفت : خدا می رساند خدا را شکر و واقعاً هم خداوند هیچ گاه او را تنها نگذاشت و همیشه یار و یاور او بود.&lt;br /&gt;
هنگامی که برای شهید گریه می کردیم ( در زمان رفتن به جبهه هایش) می گفت: اول اسلام بایستی تشکیل شود تا اینکه حفظ گردد ثانیاً نبایستی با گریه کردن روحیه برادران نظامی و رزمنده دیگر را تضعیف کنیم بلکه بایستی برویم و کمک کنیم تا اسلام زنده بماند.&lt;br /&gt;
وقتی یکروز می خواست به جبهه برود چون من حامله بودم مرا در بیمارستان گذاشت و چون عملیات شده بود و ادامه داشت مرا رها کرد و رفت جبهه وقتی یکی از همسنگرانش مرخصی می آید به او می گوید ببین همسرم را مرخص کرده اند یا نه. تا این که خودش مرخصی آمد و گفت حالا که پسر است برای ختنه کردنش ببر نزد دکتر غلامعلی باغانی من رفتم پیش آقای باغانی و گفتم آقا برقبانی چنین گفته است ایشان هم گفتند آن پسر شما را در تهران ختنه کردم سبزوار این طور نیست لااقل باید 6 ماهه شود برگشتم خانه آقا برقبانی رفت وشهید شد بعد از 6 ماه که به بیمارستان مراجعه کردم و سراغ آقای باغانی را گرفتم تا بچه را ختنه کند دیدم در بیمارستان نیست تا این که یک روز رفتم به مصلی عکس دکتر باغانی را آنجا دیدم که بعنوان شهید چاپ کرده و نصب نموده اند .&lt;br /&gt;
یک مرتبه که علی آقا جبهه بود وقتی رفقایش آمدند ایشان حدود یک ماه دیرتر آمد. بخاطر این که یکی از بستگانش مفقود شده بود و ایشان این یک ماه را دنبال او می گشته شاید پیدایش کند یک روز من روضه بودم که یکی از فامیل هایمان آمد و گفت آقات آمده می گوید بیا برویم با خوم گفتم ایشان هر وقت از جبهه می آمد اول باید پدر و مادرش را می دید پس چرا الان که من می گوید بیا برویم؟ رفتم گفتم مادرت در حسینیه است تو چرا می گویی برویم؟ گفت می ترسم پدر و مادرش بیایند از من سوال کنند هیچ جوابی ندارم که بگویم ایشان مفقود شده است هر جا را گشتم از همسنگرهایش هم پرسیدم چی شده است چیزی به دست نیاوردم اگر بیایند می میرم بیا برویم با این که روزه بودم با دهن روزه سر ظهر رفتیم کنار جاده ایستادیم تا ماشین آمد.&lt;br /&gt;
یک شب علی آمد خانه مان گفت: مادر یک چیزی شنیده ام از رادیو! گفتم چه شنیده ای؟ گفت: رادیو گفت دیشب امام را از نجف به طرف کویت حرکت دادند به نزدیکی کویت که رسیدند نگذاشتند که امام وارد کویت شوند دیشب را در بیابان ماندن فردا شب می گوید که چکار شده است. همسرش هم آن زمان عقد بود. رفتند به آن خانه که بخوابند یک دفعه دیدم همسرش دارد می گوید ساکت باش گریه نکن من هم رفتم دیدم دارد گریه می کند می گوید آقا الهی بمیرم که شما دیشب در بیابان مانده ای الهی بمیرم که از کویت نگذاشتند رد شوی گفتم علی جان صبر کن دیدم خیلی گریه می کند من هم ناراحت شدم از خانه بیرون رفتم رو به قبله ایستادم و گفتم ای خدا ای امام زمان می بینی که این بچه می خواهد دل بترکاند یا امام زمان خودت گواهی بده دیدم صبر آمد رفتم گفتم علی جان صبر آمد انشاا... صبر کن هر چه خدا بخواهد گفتم صبر کن خدا با ماست خدا با مسلمانها است گریه نکن آن شب تا نیمه شب گریه کرد که امام را نگذاشتند به کویت برود از کویت بر گرداندند.&lt;br /&gt;
در یکی از سرکشی هایی که به خانواده محترم شهیدی داشتیم همسر شهید می خواستند به مکه مشرف بشود از ما تقاضا داشتند که مثلا از طریق تعاون کمکی به ایشان بشود این که بلاعوض می گفت از مکه که برگشتم پول را تهیه و می دهم. آقای علی برقبانی گفتند تعاون چنین بودجه ای را در اختیار ندارد و ما شرمنده هستیم بعد ایشان رفتند بیرون و مرا صدا کرد وقتی بیرون رفتم گفت آقا پرواسی برای من مقدور نیست که این پول را بدهم اگر شما می توانید این کار را بکنید. بعد من گفتم مشکلی نیست من در خدمت شما هستم که این پول را بدهم بعد انشاا... از مکه برگشت پول ما را بدهد.&lt;br /&gt;
در سال 62 بنده وقتی به عضویت سپاه در آمدم، ابتدا رفتم به تعاون با علی برقبانی که مسئول امور شهدا بودند آشنا شدم بنده را هم روز اول معرفی به ایشان کردند تا با هم همکاری کنیم. اتفاقا همان روز اول ایشان جهت سرکشی از خانواده های معظم شهدا قرار بودند به روستا بروند من هم همراه ایشان رفتم در مسیری که رفتیم حتی در برخورد با خانواده های معظم شهدا من مراقب بودم ببینم ایشان چکار می کنند که اگر یک وقتی نبودند بنده بتوانم این ماموریت را انجام بدهم وقتی به روستا رسیدیم ایشان وقتی با خانواده شهید مواجه می شد خیلی احترام می کرد مخصوصا اگر شهیدی بچه داشت بجه را در آغوش می کشید و روی زانویش می گذاشت و نوازش می کرد و از کم و کیف مشکلاتشان سوال می کرد خانواده مشکلاتش را مطرح می کرد و ایشان یادداشت می کرد و خیلی هم گرم و صمیمانه با این خانواده برخورد می کرد. بعد که برگشتیم ایشان برای هر شهیدی گزارشی می نوشت وقتی با نوع گزارش نویسی ایشان آشنا شدم من هم در گزارش نوشتن دخالت کردم و آقای برقبانی به قدری بزرگوار بودند که کار گزارش نویسی را به من دادند چون خط من از ایشان بهتر بود و چون یک گزارش تهیه کرده بودم و ایشان دیده بود که خوب نوشته ام این کار را به من واگذار کرد.&lt;br /&gt;
روزی روستا بودیم و داشتیم از تریلی هندوانه خالی می کردیم پدر علی و یکی از دوستان هم بود. که دیدیم ایشان با لباس فرم سیاه آمدند و با همان وضعیت مشغول کار شدند و مقداری هندوانه که باقی مانده بود به اتفاق ایشان خالی کردیم به ما و پدرش و دیگر دوستانی که آنجا بودند اجازه ندادند که ته تریلی را جمع کنیم و باهمان لباسی که به تن داشتند شروع کردند به تمیز کردن ته تریلی.&lt;br /&gt;
سال 62 بود که اینجانب در روستای برقبان در منزل علی برقبانی رفتم و پایگاه بسیج را تشکیل دادم و مدتی در منزل ایشان بسیج به عنوان مستاجر سکونت داشت روزی که می خواست عازم جبهه شود در حالی که برف می بارید به روستا آمده بود تا به بچه ها خداحافظی کند به پایگاه بسیج که در خانه خودش بود آمدند و با ما چند دقیقه ای صحبت از جبهه و عملیات و آموزش کردند و گفتند من عازم جبهه هستم و گفت: این خانه مال خوتان است در نگهداری آن سعی و کوشش کنید از پدر و مادرش هم خداحافظی کرد و رفت و در عملیات خیبر به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
یک روز گفتند فردا راهپیمایی با شکوهی قرار است در سبزوار برپا شود شبانه پلاکارد نوشتیم و فردایش ما از روستا حدود 300الی 400نفر با ماشین ها و کمپرسی و مینی بوس به سمت شهر سبزوار حرکت کردیم در فلکه زند پیاده شدیم آن زمان کلانتری در بیهق بود و ما پرچم ها را بازکردیم و یک عده از همان شهری ها آمدند و گفتند که آقای برقبانی شما پرچم ها را باز نکنید شما می خواهید از جلوی کلانتری عبور کنید خطرناک است ایشان گفتند ما نوشته ایم و از کسی هم ترسی نداریم و به دست دو تا پیرمرد ها دادند که یکی از این محاسن سفید ها در سن 72 سالگی شهید شد جمعیت حرکت کردند تا این که جلوی کلانتری رسیدیم و یک سبزواری تا آنجا به جمع ما اضافه نشد به ما چیزی نگفتند و ما عبور کردیم کم کم به جمعیت ما افزوده شد جمعیت زیادی در آنجا جمع شدند و مردم شروع به شعار دادن کردند من رفتم به شهید گفتم که اینها شعار می دهند ما چه بگوییم. ایشان در جواب ما گفت شما هم بگوئید تا خون در رگ ماست خمینی رهبر ماست وقتی این شعار را به ما داد گفتم برای اینکه اشتباه نکنم یکی را من میگویم و دیگری را شما تکرار کنید و در حالی که شعار می دادیم وارد مسجد جامع شدیم.&lt;br /&gt;
شبی که قرار بود فردایش علی آقا به جبهه برود تعدادی از فامیلها به خانه ما آمده بودند ایشان خودش بلند شد و از مهمانها پذیرایی می کرد. مهمانها به ایشان گفتند بشین یک دقیقه چرا خودت پا شدی گفت امشب آخرین شبی است که اینجا هستم بعد فردایش رفت و بعد از مدتی شهید شد وقتی ایشان جبهه بود یک شب خیلی گریه کردم گفتم اگر دردم بگیرد (چون حامله بودم ) چکار کنم شب خواب دیدم که من را علی آقای از خواب بیدار کرد و با 2 انگشت شکمم را گرفت و گفت پاشو همین که پاشدم فهمیدم که می خواهم وضع حمل کنم بعد گریه ام گرفت گفتم خدایا این وقت شب به چه کسی بگویم هی راه می رفتم و گریه می کردم در ضمن بچه بزرگم وقتی باباش شهید شده دو ساله بود دائم گریه می کرد به او نگفته بودم پدرت شهید شد همش می گفت عکس بابام را بده می گفتم عکس پدرت را میخواهی چکار کنی؟ می گفت می خواهم نماز بخوانم گفتم مهر بدهم گفت مهر می خواهم چکار کنم عکس بابا م را بده وقتی عکس را دادم گفتم با عکس نماز نمی خوانند با مهر نماز می خوانند عکس را گذاشت جلوی پیشانیش روی پیشانی باباش همین جوری نیم ساعت واستاد مثلا داشت نماز می خواند هیچ کس در خانه نبود به جز خدا تنهای تنها بودم گفتم خدایا چه جوابی دارم نمی دانستم چه جوابی دارم بگویم بابات میاد بگم یا بگم نمیاد آن موقع حرف آقای برقبانی را که می گفت هر وقت می روم درب خانه مفقودین را می زنم دل خون هستند را فهمیدم و می گفت دلم نمی خواهد بروم دم خانه شان خوب من به این بچه چه جوابی بدهم از من سوال کند بگویم است بگویم نیست خدایا چکار کنم نه جنازه اش آمده نه نامه آمده نه کسی آمده پیش من حامله بایستد همان شب یکی از فامیلهایمان خواب دیده بود صبح زود هنگام نماز آمد دم در گفت شوهرت را خواب دیده ام که گفت همسرم را تنها نگذارید حامله است همین که صدایش را می شنود بلند می شود و می گوید مگر خودت کجا می روی می بینید که نیست فورا آمد و در زد قبل از طلوع آفتاب گفت فورا در را بازکن پرسیدم برای چی این وقت آمدی گفت : یک خواب دیدم بلند شو ببینم چی شده گفتم : هیچی نشده گفت : چیزی شده به من می گویی ؟ گفت :گفتم هیچی نشده دیشب گریه کردم پرسید برای چی ؟ گفت خواب دیدم که شهید برقبانی آمده می گوید برو همسر من را تنها نگذارید که حامله است گفت من شب هامی آیم پهلویت می خوابم . دو شب آمد و خوابید گفتم : خودت که می دانی چه خبر است نمی خواهم بیایی تاکی می خواهی بیایی نگذاشتم که بیاید . گفتم خود ت هم بچه کوچک داری نمی خواهد بیائید .&lt;br /&gt;
شبی که امام خمینی را از ترکیه اخراج کرده بودند. علی آقا با تراکتور رفت که برای کسی کار کند. وقتی آمد ما هم که رادیو لندن را گوش کرده بودیم و شنیده بودیم که چی گفته وقتی وارد خانه شد پرسید رادیو چه گفته است؟ مادرش هم نمی دانم بهش گفته بود یا نه اما خودش شنیده بود رختخواب پهن کردم که ایشان بخوابد و من یواشکی بلند شوم چون دلم می خواست گریه کنم به خاطر این که دیدم امام با زن و بچه اش توی صحرا مانده است فکر کردم ایشان می خواهد بخوابد در را بست و من هم پنجره را بستم یکدفعه دیدم دارد بلند بلند گریه می کند در را بستم و پرده را کشیدم که صدا بیرون نرود اما مادرش فهمید و آمد و گفت چه خبر است ؟ گفتم هیچی . دیگر او گریه کرد و من گریه کردم آنقدر گریه کرد که به خواب رفت موقعی که خوابیده بود بلند شد صبح گفت یک خواب دیدم پرسیدم چه خوابی؟ خوابش را اینگونه تعریف کرد: خانه ای را که الان برای مادرست کرده اند در روستا آن زمان زمین خالی بود. گفت خواب دیدم یک سید آمده آنجا سخنرانی می کند. 5 الی 6 سید دیگری هم هستند یکی رفت بالای منبر جمعیت زیادی نشسته بودند منبر را وسط زمین گذاشته بودند وقتی رفت بالای منبر سخنرانی کند من رفتم جلوی منبر این سید بزرگوار نشستم وقتی به من نگاه کرد دست به دعا برداشت و به روی من خندید الان که این خواب را تعریف می کنم بدنم یک جوری می شود یک مشت شن از روی زمین برداشت و بر سر آنها که پشت منبر نشسته بودند ریخت با خودم گفتم پشت منبر که می نشیند؟ گفت همانهایی بودند که می گفتند اعلامیه های امام را خودش - علی برقبانی - می نویسد و می آورد از کجا آقا به ایشان اعلامیه می دهد خیلی به ایشان تهمت می زند فکر کنم آن چیزی را که خدا از ایشان خواسته بود داد خدا انشاالله قبول کرده .&lt;br /&gt;
سری آخر که می خواست جبهه برود از ما و خواهرش خداحافظی کرد و گفت بروم از عمو رضا که بچه ندارد خداحافظی کنم وقتی این حرف را زد من گفتم خدایا این دفعه چرا این جوری خداحافظی میکند من از این کارش خیلی تعجب کرده بودم بعد رفت جبهه و پس از مدتی گفتند شهید و مفقود الاثر است با خودم گفتم خدایا می شود ایشان را خواب ببینم آن موقه در خانه بالا می نشستیم از پله ها بالا رفت و همچنین پسر بزرگش دستش را گرفته بود آورد بالاگفت پسر جان خواهرت را اذیت نکن او هم گفت باشه دیدم امام خمینی (ره) کنارش است آمدند باهم گفتم آقا بیایید خانه گفت : نه آقا نمی آید به خانه مادر و از خواب بیدار شدم .&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=405&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی_برقبانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D8%AF%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید علی بدری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D8%AF%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-07-09T09:44:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام علی بدری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر احمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام مادر صغری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت اروندرود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد تهران تاریخ تولد ۱۳۴۶/۰۸/۰۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت اروندرود تاریخ شهادت ۱۳۶۴/۱۱/۲۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استان محل شهادت خوزستان شهر محل شهادت آبادان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل مجرد درجه نظامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات سوم راهنمائی رشته -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات سال تفحص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل کار بنیاد تحت پوشش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مزار شهید قزوین - قزوین - شریف آباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدری، علی : یکم آبان ۱۳۴۶ ، در شهر تهران به دنیا آمد . پدرش احمد، راننده بود و مادرش صغرا نام داشت . تا پایان دوره راهنمایی درس خواند . به عنوان پاسدار وظیفه در جبهه حضور یافت . بیست و دوم بهمن ۱۳۶۴ ، در اروندرود بر اثر اصابت ترکش به سر و سینه، شهید شد . مزار او در گلزار شهدای روستای شریف‌آباد از توابع شهر قزوین واقع است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید، علی بدری : در طول تاریخ، دو چهره همیشه در مقابل یکدیگر قرار داشته اند؛ چهره ی هابیل و قابیل . هابیل که مظهر حق و عدالت و مساوات و نماینده ی خدا بر روی زمین و قابیل که مظهر ظلم و ستم و جفا و نماینده ی شیطان بر روی زمین بوده اند . این دو چهره کاملاً مخالف یکدیگر بودند و هر دوی آنها پیروز شدند؛ اما فرق بین پیروزی های آنها، ظاهری و باطنی بودنشان بود . مانند همین جریان را ما در کربلای خونبار و در آن زمینی که نام خدا را بر خود گرفت، سراغ داریم . آنجا هم هر دو گروه پیروز شدند و فرق پیروزی های آنها هم همان بود . اما روزی خواهد رسید که صاحب ما خواهد آمد؛ آن وقت است که هر دو پیروزی از آن ما خواهد شد . آری ! رمز پیروزی ما در برابر تمامی دشمنان اسلام، عشق به شهادت است؛ پس، برادران ! سعی کنید نفستان را تزکیه کنید و قلبهایتان را به راز و نیاز خدا مشغول سازید و با راز و نیاز خداوند، نور معنویت را در قلب هایتان روشن سازید و از کشته شدن در راه خدا نهراسید تا رستگار شوید . در مجالس دعا و نماز و صف نمازجمعه و نماز جماعت ها شرکت کنید و به عبادت، عشق بورزید و دعا کنید که خداوند ما را با شهدای صدر اسلام محشور کند . مطلب و وصیت دیگرم این است که : همیشه در خط ولایت فقیه حرکت کنید؛ یعنی با امام خمینی باشید و بدانید که اگر شما از ولایت فقیه جدا شوید، حتماً هلاک خواهید شد ! ای پدر و مادر عزیز ! می دانم که داغِ فرزند جوان از دست دادن، سخت است؛ ولی از شما می خواهم که قهرمانان صدر اسلام را الگوی خود قرار دهید و ببینید که آنها در روز عاشورا وقتی جوانانشان در جلوی چشمانشان پَر پَر میزدند، برای اسلام و کوری چشم منافقان و کفار، چگونه تحمل کردند؛ پس شما نیز تحمل کنید .۱ (۱۱۰۹۴۱۷)&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1456 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و3000شهیداستان قزوین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی_بدری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین معصومی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-07-06T19:42:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید حسین معصومی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1341/10/01�تاریخ شهادت : 1360/09/21&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص�محل آرامگاه :گیلان - رودسر - گیلاکجان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید حسین معصومی در سال 1341 در روستای کوچکی به نام گیلاکجان پا به عرصه وجود نهاد و با شروع انقلاب شکوهمند اسلامی او نیز همچون دیگر برادران مسلمان فداکار فعالیت های خویش را آغاز نمود. تحصیلات خود را تا کلاس سوم متوسطه ادامه داد و پس ازآن به تحصیل علوم الهی در دانشگاه جبهه پرداخت. او که انقلاب را به خوبی درک کرده بود خود را وقف انقلاب و اسلام کرد. حتی یک بار در جریان تظاهرات تهران توسط مأمورین مزدور شاه به سختی مجروح شد و به مدت بیست روز در بیمارستان بستری شد. از جمله فعالیت های وی پس از انقلاب حضور در انجمن اسلامی و کمیته های انقلاب را می توان نام برد. &lt;br /&gt;
با شروع جنگ تحمیلی جزو اولین گروه هایی بود که برای مقابله با کفار بعثی راهی جبهه های حق علیه باطل شد. وی پس از یک دوره آموزش های فشرده در چالوس و مرزن آباد به کردستان رفت و با مزدوران به مبارزه پرداخت در این مأموریت شاهد شهادت چند تن از بهترین دوستان خود بود.&lt;br /&gt;
شهید حسین معصومی به بسیج عشق می ورزید و مدت زیادی از اوقات خود را صرف خدمت به این نهاد انقلابی کرد. پس از مدتی به خدمت سربازی فرا خوانده شد و دوران آموزشی را پشت سر گذاشت و از آنجایی که در طول زندگی علاقه بسیاری به ورزش داشت دارای قدرت بدنی بالایی بود به همین دلیل سرباز نمونه شناخته و به عنوان تکاور برگزیده شد. &lt;br /&gt;
پس از گذشت چند ماه و اندی در جبهه شیاکوه گیلانغرب به خیل شهیدان اسلام پیوست. ولی جسد مطهرش مانند صدها لاله به خون خفته دیگر همچنان بی اثر ماند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/25503 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1712910KAKA002-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1712910KAKA001-001.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین_معصومی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان گیلان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان رودسر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%85%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین مزینانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%85%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-07-06T19:41:09Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید حسین مزینانی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1347/07/01&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1367/01/21&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :خراسان رضوی - سبزوار – مزینان&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید والامقام حسین مزینانی در اول اردیبهشت 1347 در شهر سبزوار و از خانواده‌ای مؤمن و متدین دیده به جهان گشود و در محیطی مذهبی و سرشار از صفا و صمیمیت پرورش یافت. از همان کودکی عشق به ائمه‌ی اطهار به ویژه امام حسین(ع) را در دل داشت. همین علاقه باعث شکل‌گیری روحیه‌ا‌ی آزاده در ایشان گردید که در دوران جوانی باعث شد، ایشان به ندای هَل مِن ناصر یَنصُرنی خمینی کبیر پاسخ گفته و راهی جبهه های نبرد شود. شهید گرانقدر سرانجام در تاریخ 21/01/1367 در طی عملیات بیت المقدس 5 شربت شهادت را گوارا نوشید و به خیل شهدای اسلام پیوست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملت حزب‌الله و شهید‌پرور ایران من از شما می‌خواهم که از جا برخیزید و به ندای رهبر لبیک بگویید، به شما خواهران و برادران گرامیم توصیه می‌کنم حسین‌وار و زینب‌وار زندگی کنید و شما خواهران گرامیم سنگر حجاب را مستحکم‌تر کنید و راه معنویت را که بهترین راه کمال است طی کنید. ان شاءالله.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/25166 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:0792455053.jpg&lt;br /&gt;
Image:1702816KAKA001-001.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین_مزینانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%AE%D8%B1%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%87</id>
		<title>رده:شهدای شهرستان خرمدره</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%AE%D8%B1%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%87"/>
				<updated>2020-07-06T19:39:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: صفحه‌ای جدید حاوی «در این صفحه میتوانید فهرست شهدای شهرستان خرمدره را دنبال کنید» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;در این صفحه میتوانید فهرست شهدای شهرستان خرمدره را دنبال کنید&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_1345/6/4</id>
		<title>شهید حسین محمدی-متولد 1345/6/4</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_1345/6/4"/>
				<updated>2020-07-06T19:39:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید حسین محمدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1345/06/04&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/06/30&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :زنجان - خرمدره - قلعه حسینیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید حسین محمدی فرزند اسحق در تاریخ 1345/06/04 در روستای قلعه حسینیه از توابع شهرستان خرمدره در یک خانواده کشاورز مذهبی دیده به جهان گشود او دومین فرزند خانواده بود که در کنار مادری با ایمان و مومنه تحت تربیت قرار گرفت تا به سن مدرسه رسید او در مدرسه ابتدایی دکتر معین ثبت نام نمود و موفق به اخذ مدرک پنجم گردید و بعد در مدرسه راهنمایی روستا ثبت نام نمود و تا کلاس دوم راهنمایی درس خواند و ترک تحصل نمود چون عشق رفتن به جبهه داشت او را از تحصیل جدا ساخت و عازم جبهه نبرد حق علیه باطل کرد تا در دانشگاه واقعی که شهادت بهترین مدرک آن است تحصیل نماید او دفاع از کشورش و ناموس و جان و مال همه ایرانیان را بر خود واجب می دانست او از لحاظ اخلاقی بسیار صبور و مهربان و مطیع دستورات پدر و مادرش بود و به مسئله حجاب اهمیت زیادی می داد او همیشه آرزوی شهادت داشت تا اینکه به خدمت سربازی رفت و از طریق گروه55 توپخانه اصفهان عازم جبهه شد و در امیدیه اهواز و در مکان(؟) به آرزوی دیرینه اش رسید و شهد شهادت نوشید.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/24273 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین_محمدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان زنجان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان خرمدره]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%86%D8%B3%D8%A8</id>
		<title>شهید حسین محمد نسب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%86%D8%B3%D8%A8"/>
				<updated>2020-07-06T19:37:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید حسین محمدنسب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1334/10/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1359/08/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :مازندران - بابل - اکتیچ کلا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
نام: حسین&lt;br /&gt;
نام خانوادگى: محمدنسب&lt;br /&gt;
نام پدر: رمضان&lt;br /&gt;
تاریخ‌تولد: 1334/10/01&lt;br /&gt;
ش.ش: 275&lt;br /&gt;
محل‌صدورشناسنامه: بابل&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1359/08/22&lt;br /&gt;
شرح حادثه: حوادث ناشى ازدرگیرى مستقیم بادشمن - توسطدشمن‌درجبهه&lt;br /&gt;
استان: بنیادشهیداستان‌مازندران&lt;br /&gt;
شهر: اداره‌بنیادشهیدبابل&lt;br /&gt;
پدر و مادر و فرزند مهربانم و برادران و خواهران عزیزم. من امروز در بین شماها نیستم. خون گرم خود را نثار كرده ام تا همه ى شما ها با غرور و سربلندى در این مملكت اسلامى زندگى كنید. اینك چند كلمه اى مى خواهم با پدر ومادر مهربانم صحبت كنم. پدر عزیزم همانطور كه شما زحمت كشدید و مرا بزرگ كردید و براى اسلام و وطن به سنگرهاى اسلام فرستادید. اینك با زحمتهاى من براى شما پدر بزرگوارم انباشته شده است. پدر عزیزم اگر چیزى به من تعلق مى گیرد همه ى آن‌ها را عینا به بچه ام و زنم تا زمانى كه در پیش شما زندگى مى‌كند و شوهر نكرده واگذار كنید.&lt;br /&gt;
اگر او شوهر كرد سرپرستى بچه ام را خود شما انجام دهید. در بابت مهریه پروانه كه 0 0 0 0 2 تومان مى باشد اگر طلب كرد بپردازید و در غیر این صورت ایشان را راضى نگه دارید.&lt;br /&gt;
پدر و مادر عزیزم مبادا روزى برایم گریه و زارى كنید تا دشمن از گریه شما لذت ببرد. پدر جان بنده مبلغ 0 0 5 2 تومان در بانك پول دارم آن را بگیرید.&lt;br /&gt;
پدر و مادر جان مرا در سالدوزكلاه بخاك بسپارید.&lt;br /&gt;
منصوره اى دختر نازدانه من&lt;br /&gt;
مـنصـوره اى چـراغ خـانـه مـن&lt;br /&gt;
نـدیـدم روى تـو را دختر من&lt;br /&gt;
در سنگر اسلام هستم دختر من&lt;br /&gt;
پدر جان از منصوره من نگهدارى كنید. نگذارید غم بى پدرى بكشد.&lt;br /&gt;
جان تو و جان منصوره من.&lt;br /&gt;
دوستان من خواهر - برادر - مادر - پدر - همسر و فرزند عزیزم، با خواست خداوند نمى شود مبارزه كرد.&lt;br /&gt;
تقدیر چنین بوده كه فراموش كنید. قربان همگى شما حسین&lt;br /&gt;
در تپه هاى مهران در سنگرهاى اسلام.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/24195 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:5909405.jpg&lt;br /&gt;
Image:oo.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین_محمد_نسب}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان مازندران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بابل]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین مجاوری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-07-06T19:35:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید حسین مجاوری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1342/06/17&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/06/02&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :خراسان رضوی - مشهد - بهشت رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
بسمه تعالی زندگینامه شهید شهید حسین مجاوری در سال 1343 در روستای حسین آباد از توابع شهرستان تربت حیدریه متولد شد در سن نه سالگی به همراه خانواده برای زندگی به مشهد مقدس نقل مکان نمود. شهید از همان کودکی فردی کوشا و دوستدار علم و دانش بود اما به علت مشکلات اقتصادی متاسفانه نتوانست به هدف نهایی‌خود برسد. اما با این حال از مطالعه علم و دانش بخصوص در اصول فقه‌ اسلامی روی‌گردان نبود بعد از به پایان رساندن دوره‌ی ابتدایی تصمیم گرفت روی پای خود بایستد و وارد بازار کار شود٬ لذا در یک ‌کارگاه مشغول به کار گردید. همزمان با کار به مطالعه در مسائل اسلامی می‌پرداخت و در اجرای آن مقید بود. نماز و روزه را بطور مرتب حتی قبل از رسیدن به سن شرعی شروع کرد و حتی دیگران را نیز تشویق به اجرای اصول دین می‌نمود. علاقه‌ی زیاد به مسائل اسلامی باعث شده وارد مدرسه علمیه گردد و حدود سه الی چهار سال متوالی را مشغول مطالعه دروس فقهی شد و درس طلبگی را آموخت. با شروع انقلاب با شکوه اسلامی فعالیت شدیدی را در جریان انقلاب شروع کرد و در کلیه تظاهرات و راهپیمایی‌‌ها شرکت کرد و دیگران را نیز تشویق به این کار می‌نمود و در پخش اطلاعیه‌های امام خمینی فعالیت چشمگیری داشت. پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی فعالیتهای خود را در انجمن‌ها و امور مربوط به انقلاب ادامه داد تا اینکه کشور اسلامی از طرف دشمنان مورد حمله قرار گرفت. در این زمان حضور خود در جبهه و نبرد مستقیم با دشمن را مهمتر از هر کاری دانست و برای اثبات آن در نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران ثبت نام کرد و به عنوان گروهبان استخدام گردید و وارد ارتش شد. آموزش نظامی را در یک دوره‌ی کوتاه مدت بطور فشرده در تهران سپری کرد و پس از آن دوره‌ی سه ماهه وارد جبهه و نبرد مستقیم با دشمن شد و در عملیات‌های گوناگون شرکت و در رسته‌ی زرهی می‌جنگید. سرانجام در عملیات ثامن الائمه (شکست حصر آبادان) در تاریخ 12/06/1360 بر اثر اصابت گلوله‌ی توپ دشمن به خودروی زرهی به درجه‌ی رفیع شهادت نائل آمد و دین خود را همانگونه که خود مشتاق بود ادا نمود. روحش شاد و قرین رحمت الهی.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/23818 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1661475KAKA001-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1661475KAKA004-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1661475KAKA002-001.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین_مجاوری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%84%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید حسین لردان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%84%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-07-06T19:33:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید حسین لردان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1347/05/30&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/11/28&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :فارس - شیراز - دارالرحمه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
شهید حسین لردان فرزند حاجی آقا در تاریخ 1347/05/30 در محله حمام بهارستان در شیراز در خانواده ای مذهبی و متدین بدنیا آمد. پدر و مادرش هر دو اهل شیراز می باشد و پدرش در سال 1378 فوت نمودند. شهید دارای 4 خواهر و 5 برادر می باشد که خودش فرزند نهم و پسر ششم خانواده می باشد. شهید دوره ابتدایی کلاس اول را در مدرسه سعادت و کلاس دوم و سوم و چهارم ابتدایی را در دبستان ناصر خسرو و پایه پنجم را در دبستان ریاحی تحصیل می کرد و برای ادامه تحصیل در دوره راهنمایی وارد مدرسه دکتر حسین فاطمی شد و تا کلاس اول راهنمایی بیشتر تحصیل نکرد و به علت علاقه شدید به جبهه و جنگ با اصرار و گریه و زاری به جبهه رفت. ایشان از همان دوره جوانی وارد بسیج محله شد و طی آموزشی که در بسیج دید به عنوان محافظ بانک ملی مرکزی از طرف بسیج انتخاب شد و در سال 1362 به استخدام ارتش ( نزاجا ) با درجه گروهبان 3 در آمد ( مرکز پیاده شیراز) و حدود 3 سال در ارتش خدمت می کرد تا اینکه در سال 1365 به جبهه اعزام شد و حدود 5 ماه آنجا بود که سرانجام در زاهدان در تاریخ 1365/11/28 به شهادت رسیدند و مزار ایشان در دارالرحمه شیراز می باشد. شهید فردی مؤمن و مهربان و با گذشت بود و به گفته زن داداش شهید تمام اوقات فراغتش را در مسجد و گروه مقاومت مسجد و با حاج غنی می گذراند. شهید بسیار کم حرف بود و همیشه اهل گوش دادن بود.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/23530 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین_لردان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان فارس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شیراز ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%BA%DB%8C%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهید علی غیور اصلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%BA%DB%8C%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-29T19:10:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سردار شهید علی غیور اصلی چهارم بهمن ۱۳۳۱ شب اربعین حسینی در مشهد به دنیا آمد. طفلی آرام، خوش روزی و خوش چهره بود. خانواده علی از نظر اقتصادی در وضعیت مطلوبی قرار نداشت و او در ۴ سالگی با متارکه پدر و مادرش، ناملایمات بیشتری متحمل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند سالی را نزد مادر رشد یافت و سپس تحت سرپرستی پدرش قرار گرفت. اعتمادبه‌نفس خصوصیتی دایمی در وی بود که از دوران کودکی به مدد آن مشکلات را از میان برمی‌داشت و همیشه این ویژگی در کنار ادب و مهربانی‌اش باعث جذب دیگران می‌شد و این‌گونه حس محبت و احترام افراد را نسبت به خود برمی‌انگیخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۶ سالگی فرایض دینی را به خوبی انجام می‌داد. پیش از دبستان مدتی به مدرسه ملی رفت و سپس در ۷ سالگی درس و مدرسه را به طور جدی آغاز کرد. با علاقه درس می‌خواند و از قدرت درک خوبی برخوردار بود. روحیه فعال و اجتماعی داشت و علاوه بر این که کمک موثری در کارهای منزل به حساب می‌آمد، در اوقات فراغت حرفه نجاری را فرا گرفت. در کنار این فعالیت‌ها به ورزش فوتبال (که بسیار مورد علاقه‌اش بود) می‌پرداخت و در نوجوانی مدتی در باشگاه ورزشی بود. علی غیور اصلی پس از اتمام دوره راهنمایی به تهران عزیمت کرد و در واحد تیپ نیروهای ویژه هوابرد ارتش استخدام شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او بسیار زیرک و سخت‌کوش بود و پس از این که دوره‌های متعددی را در داخل کشور گذراند، برای تکمیل تجربیات نظامی به چند سفر خارج از کشور از قبیل آلمان، ایتالیا، مصر و اردن فرستاده شد و علاوه بر آشنایی هر چه بیشتر با مسائل و تاکتیک‌های نظامی این فرصت را یافت تا فرهنگ‌های مختلف را از نزدیک مشاهده کند. با تواضع و متانت در رفع مشکلات دیگران از تجربیات خود سود می‌جست و از هیچ تلاشی فروگذار نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۲ به سبب شناختی که به واسطه رابطه فامیلی از خانم طاهره دانشمندی داشت، ایشان را برای ازدواج انتخاب کرد و زندگی مشترک را در منزلی استیجاری در تهران آغاز کردند. حاصل این ازدواج دو فرزند به نام‌های شادی (متولد سال ۱۳۵۴) و محمدعلی (متولد سال ۱۳۵۹) بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدتی در برخی کشورهای عربی علیه رژیم دست به فعالیت‌هایی زد. سرانجام در جریان جشن‌های ۲۵۰۰ ساله رژیم شاهنشاهی، به همراه یک تشکیلات مذهبی- اسلامی قصد ترور شاه را داشتند، که موضوع فاش شد و علی موفق به فرار گردید. پس از آن به مدت یک سال با وانت در بین شهرهای مختلف به کار مشغول بود و خانواده‌اش تا مدتی از وی بی‌خبر بودند. تا این که در اوایل سال ۱۳۵۷ دستگیر و به بازداشتگاه دژبان اهواز منتقل شد. طی مدتی که محاکمه می‌شد، در بند مشترک بود. به دلیل تأثیرگذاری بر نظامیان و تشویق آنان به فرار از ارتش برای پیوستن به نیروهای انقلابی به بند انفرادی انتقال یافت. وی در طی آن دوران دفتری از اشعار خود تهیه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از چند ماه حکم اعدام غیور اصلی صادر شد اما با پیروزی انقلاب اسلامی به همراه دیگر زندانیان سیاسی، آزاد شد و مدتی بعد به همراه علی شمخانی، انجمن اسلامی را تشکیل دادند. او که استوار دوم نیروی زمینی لشکر ۹۲ اهواز بود به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست و مسئول آموزش نظامی کل استان خوزستان شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاقه زیادی به امام خمینی (ره) داشت. از ایشان به عنوان هدیه‌ای آسمانی نام می‌برد و سعی می‌کرد هدف امام خمینی (ره) را از انقلاب و مبارزه با استکبار بهتر درک کند و به دیگران هم انتقال دهد. با آغاز شورش‌های ضدانقلاب در کردستان و شرارت‌های ضد انقلاب علیه مردم به فرمان امام خمینی (ره) به همراه بقیه نیروها به منطقه شتافت و با عارف شهید (دکتر مصطفی چمران) با سعی و تلاش بی‌وقفه، نقشه‌های جنگی را طرح می‌کردند و به اجرا می‌گذاشتند. پس از این که تا حدودی امنیت در منطقه برقرار شد، غیور اصلی بلافاصله به اهواز برگشت و بدون لحظه‌ای استراحت، دوباره به کار پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او استراحت را در آن شرایط بحرانی جایز نمی‌دانست و می‌گفت: «کار براي خدا ساعت مشخصي ندارد. بايد همگي خالص و مخلص باشيم و فقط براي او کار کنيم و براي تداوم اين انقلاب اسلامي، همه از زن و مرد و کوچک و بزرگ بکوشيم و از جان و مالمان براي آن سرمایه‌گذاری کنيم.» پس از مدتی به عنوان فرمانده عملیات سپاه اهواز، با حفظ مسئولیت قبلی (فرمانده آموزش نظامی استان) منصوب شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی موفق شد تعدادی از عوامل نفوذی گروه‌های ضدانقلاب را، از جمله مهندسی که در کنار لوله‌های نفت اقدام به بمب‌گذاری می‌کرد، به دام بیندازد. در روزهای آغازین جنگ تحمیلی نقطه عطفی را در تمام فعالیت‌های خود به وجود آورد. زمانی که دشمن بعثی به آسانی وارد خاک ایران شد و به نزدیکی شهر اهواز رسید، با توجه به این که تمام پشتوانه‌های شهرهای دیگر از جمله انبار مهمات در اهواز مستقر بودند، سقوط این شهر به منزله سقوط بقیه مناطق بود. در این شرایط غیور اصلی با روحیه قوی و تزلزل‌ناپذیر به منطقه شتافت. هم‌رزم شهید در خصوص نحوه عملکرد وی می‌گوید: من با غیور اصلی، نیروها را سازمان‌دهی کردیم و او از زیر پل نیروها را اداره می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم‌رزم دیگری می‌گوید: «آن شب او صحبت عجيبي براي بچه‌ها کرد و حال و هواي خاصي داشت. می‌گفت: برگشتي در کار ما نيست. اگر هيچ کس نيايد، خودم تنها مي روم. همان تعداد کم نيروهاي بسيجي و پاسدار (که در محل بودند) همگي با او همراه شدند، با چند قبضه آر.پي.جي ، مهمات اندک و نقشه‌اي که غيوراصلي طراح آن بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی دیگر از هم‌رزمان، از قول شهید جواد داوری وقوع عملیات را این‌گونه نقل می‌کند: غیور اصلی آرام بالای تپه‌ها قدم می‌زد و دشمن لحظه به لحظه نزدیک تر می‌شد. اما هنوز دستور آتش نداده بود. یک لحظه در من تزلزل ایجاد شد. با خود گفتم، شاید غیور اصلی با دشمن تبانی کرده باشد. بعد شروع کردم به داد و بیداد و سر و صدا. اما او همچنان روی تپه قدم می‌زد، شاید می‌خواست به ما روحیه بدهد. دشمن که به ۱۰ متری رسید، دستور شلیک داد. دشمن غافلگیر شده بود و به گمان این که با لشکری مجهز و عظیم رو به رو شده، ۹۰ کیلومتر عقب نشینی کرد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غیور اصلی، با باز کردن لوله‌های آب، تانک‌هایی را که در زمین‌های مزروعی پراکنده شده بودند در گل نشاند. در آن عملیات (که اولین شبیخون به دشمن به شمار می‌رفت) غافلگیری نیروهای بعثی به حدی بود که اسرای عراقی بعد در اظهارات خود اشاره کرده بودند: ما گمان کردیم نیروهای شما اجازه دادند که سهل و آسان به نزدیک اهواز برسیم، اما ما را در این تله به دام انداختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منافقین که غیور اصلی را، تهدیدی عظیم برای پیشبرد اهداف خود در خاک ایران یافته بودند صبح روز بعد از عملیات، که ۴۰ تن از نیروها را برای عملیات بعدی سازمان‌دهی کرد و عازم سوسنگرد شد تا تدارکات نیروها را آماده کند، با منفجر کردن بمبی در ماشین حامل وی، باعث شدند از ناحیه سر، شکم و پا به شدت آسیب ببیند که در تاریخ 1359.7.9 در بیمارستان سوسنگرد به فیض عظیم شهادت نائل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سخن شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او استراحت را در آن شرایط بحرانی جایز نمی‌دانست و می‌گفت: «کار براي خدا ساعت مشخصي ندارد. بايد همگي خالص و مخلص باشيم و فقط براي او کار کنيم و براي تداوم اين انقلاب اسلامي، همه از زن و مرد و کوچک و بزرگ بکوشيم و از جان و مالمان براي آن سرمایه‌گذاری کنيم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.sajed.ir/detail/11253&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*همسر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متانت، وقار، ایمان و درایت او باعث رضایت من برای این ازدواج شد. همفکری و تفاهم رمز موفقیت زندگی ما بود. کمتر عصبانی می‌شد. همیشه با رفتار خود ما را راهنمایی می‌کرد، به طوری که الآن احساس می‌کنم یک معلم بزرگ را از دست داده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فرزند شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ‌وقت با صدای بلند حرف نمی‌زد. رفتار و عمل خوب او بود که همیشه مرا متوجه اشتباهاتم می‌کرد. مثلاً اگر می‌خواست بگوید، حجابت را حفظ کن، از میان عکس‌هایم آن یکی را که با چادر گرفته بودم، انتخاب می‌کرد ومی گفت: این خوب است. این جا خیلی قشنگ شده‌ای. همان مدت کمی که در خانه بودند، اختصاص داشت به خانه و خانواده و با توجه به این که مادرم تنها دختر خانواده‌شان بودند، پدرم با درک شرایط زندگی گذشته مادرم، اجازه نمی‌دادند ایشان برای انجام کارهای منزل زیاد متحمل سختی بشوند و اکثر کارها را خودشان انجام می‌دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*برادر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی همیشه سفارش می‌کرد: سعادت این دنیا و آخرت در گرو اطاعت از اوامر انسان‌ساز امام امت است که نه تنها برای ایران، بلکه برای تمام مستضعفان جهان رهایی‌بخش و سعادت آفرین است. به یاد دارم، بعد از جریان حمله نظامی آمریکا (که در صحرای طبس ناکام ماند) زمانی که سخنرانی امام خمینی (ره) از تلویزیون پخش شد و ایشان فرمودند: آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند» آن قدر هیجان‌زده شده بود که برخاست و چندین بار تکبیر گفت و با صدای بلند چندین بار حرف امام را تکرار کرد. سپس در تشریح این سخنان برای من می‌گفت: امید و تکیه امام به اسلام به خاطر خدمت و تلاش افرادی مثل من و توست که دیگر آمریکا نتواند در این کشور کاری بکند. وقتی در سخنرانی می‌گوید، تاریخ حسینی تکرار می‌شود، همه را تشویق به نبرد بی امان و گذشت و ایثار می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.sajed.ir/detail/11253&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (2).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (3).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (4).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (5).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (6).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (7).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (8).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (9).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (10).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی_غیور_اصلی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C</id>
		<title>شهید علی عاشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-29T19:06:01Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید علی عاشقی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1346/09/20&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1367/01/21&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :خراسان رضوی - درگز - رمضان قلعه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم رب الشهداء و الصدیقین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نام الله پاسدار حرمت خون [[شهیدان]] و ساقى درخت انقلاب. حضور پدر و مادر مهربانم سلام عرض مى‌كنم و از خدا مى‌خواهم كه فرزند عزیزتان را بخشیده باشید و شما پدر مهربانم! زحمت هاى بى‌ دریغ خود را بر من ببخشید و در روز حساب از من راضى و خشنود باشید. شما مادر مهربانم ! امیدوارم كه شیرت را بر من حلال كنى و در روز عدل و داد از فرزندت راضى باشى اگر خدا بخواهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر و مادر عزیزم ! از شما مى‌خواهم كه بعد از مرگم برایم گریه نكنبد و نماز و روزه بر پا دارید و یك لحظه از درگاه خداوند رئوف غافل نباشید . مبادا خلافى از شما سر بزند. از شما مى‌خواهم كه با دیگر برادران و خواهرانم مهربان باشید و در پى موفقیت آنها باشید . بعد از شهادتم هیچ نذرى ندهید كه بگویید من برمى‌گردم. من مى‌خواهم به مهمانى امام حسین (علیه السلام)، برادران و اولیاءاش بروم. مثلا بگویید یک قربانى بدهیم و در ایام محرم از امام حسین (علیه السلام) خیلى یاد كنید و بر آل حسین بگریید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از شهادتم مبادا گریه كنید خود را با حضرت زینب (سلام الله علیها ) مقایسه كنید و این بانو را الگو و اسوه خود قرار دهید . باز هم مى‌گویم مادرم! شیرت را به من قربت كن و خیلى مواظب خواهرانم باش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره ای از زبان مادر شهید :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتى كه فرزندم مى‌خواست از من جدا شود، یعنى لحظه خداحافظى سه بار از در حیاط برگشت و از دست و پاهایم زیارت كرد و گفت: من مى‌دانم این آخرین دیدار من با شما مى‌باشد.&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1493532KAKA003-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1493532KAKA004-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1493532KAKA001-001.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/42156&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی_عاشقی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B5%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%D8%B3%D8%A7%D9%84_1348</id>
		<title>شهید علی صفری-متولد سال 1348</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B5%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%D8%B3%D8%A7%D9%84_1348"/>
				<updated>2020-06-29T19:01:42Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Barkhordari: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید علی صفری 1 :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 20/11/1348&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 05/05/1367&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران – بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
شهید علی صفری، فرزند چهارم خانواده در تاریخ [[20/11/1348]] در [[تهران]] به دنیا آمد. او تحصیلاتش را تا مقطع سوم ابتدایی ادامه داد و بعد از آن به کار مکانیکی مشغول شد. با فرا رسیدن موعد [[سربازی]] به خدمت اعزام شد. دوره آموزشی را در تهران و بعد از آن به [[بانه]] و [[اسلام آباد غرب]] اعزام شد. سرانجام با اصابت [[ترکش]] [[خمپاره]] دشمن در میدان نبرد با رشادت تمام به شهادت رسید .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/42084 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:6712236 (4).jpg&lt;br /&gt;
Image:6712236 (1).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی_صفری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Barkhordari</name></author>	</entry>

	</feed>