<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Bazi9802</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Bazi9802"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Bazi9802"/>
		<updated>2026-06-04T20:14:06Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%A7%D9%86%E2%80%8C</id>
		<title>شهید سید علی قالیبافان‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%A7%D9%86%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-18T14:11:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6219259	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	سیدعلی‌	محل تولد :	بیرجند&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	قالیبافان‌	تاریخ شهادت :	1362/12/06&lt;br /&gt;
نام پدر :	سیدعبدالرحیم‌	مکان شهادت :	جزیره مجنون عملیات خیبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	خدمه‌توپ‌ـ ادوات&lt;br /&gt;
گلزار&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
موضوع	آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی	سید رضا قالیبافان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که سیدعلی برای آخرین بار می خواست به جبهه برود به خانه ی ما امد و بعد از کمی صحبت و گفت و گو حوله ای که از طرف بسیج سپاه به او داده بودند روی سر پسر من انداخت و گفت این را از عمو یادگاری نگه دار من به او گفتم این را به شما داده اند تا در جبهه از او استفاده کنید چرا او را به ما می دهید گفت بخاطر این که من نمی توان از او استفاده کنم و سریع به خانه بر می گردم من منظور او را از به خانه برگشتن نفهمیدم از ما خداحافظی کرد و رفت و طولی نکشید خبر شهادت او را آوردند وقتی به من خبر دادند آن موقع متوجه شدم که منظور او از برگشتن شهید شدن بود و جنازه اش برگشت.&lt;br /&gt;
ایثار و فداکاری&lt;br /&gt;
موضوع	ايثار و فداکاري&lt;br /&gt;
راوی	بی بی فاطمه قالیبافان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبی که سیدعلی را می خواستیم داماد کنیم لباس نو برای او تهیه کردیم وقتی آنها را به او دادیم تا بپوشد و سر مجلس حاضر شود آنها را به یکی از دوستانش داد وقتی علت این کار او را سئوال کردیم گفت او هیچ کس را ندارد و چند وقت دیگر دامادیش است او بیشتر به این لباس ها احتیاج دارد تا به من. به او گفتم شما امشب را می پوشیدید فردا لباس ها را به او می دادیم به من گفت خواهر جان ارزش کمک کردن به ان است که بهترین و نو ترین آنها را ببخشی و من این کار را کردم&lt;br /&gt;
خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی	بی بی فاطمه قالیبافان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیدعلی در بیشتر تظاهراتی که علیه رژیم شاه برگزار می شد شرکت می کرد. در یکی از تظاهرات ها زخمی شده بود و وقتی به خانه آمد دیدم گوشش زخمی است و او را باند پیچی کرده است از او پرسیدم چه شده است گفت خواهر جان تا از جا بلند شدم تیری از کنار سرم رد شد و گوشم را گرفت و گوشه ای از گوشم جدا شد ولی سعادت نداشتم شهید بشوم&lt;br /&gt;
تواضع و فروتنی&lt;br /&gt;
موضوع	تواضع و فروتني&lt;br /&gt;
راوی	بی بی فاطمه قالیبافان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند سال بود که سید علی کارمند فرمانداری بود و بعلت پشتکار زیادی که داشت مدارج بالای را هم به او داده بودند. یادم هست اواخری که می خواست به جبهه برود فرماندهی نهبندان را به او پیشنهاد داده بودند ولی او قبول نکرده بود و گفته بود که من بسیجی ام و لباس رزم پوشیده ام و می خواهم در جبهه به مردم کمک کنم و به جبهه ی حق علیه باطل شتافت.&lt;br /&gt;
تواضع و فروتنی&lt;br /&gt;
موضوع	تواضع و فروتني&lt;br /&gt;
راوی	بی بی فاطمه قالیبافان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست قبل از فوت مادرم یک شب در خواب دیدم که در یک مکان زیبا در بزرگی وجود دارد و دو طرف درب دو سید بزرگواری ایستاده اند بعد سیدعلی را دیدم که از ان جا خارج شد با همان لباس های بسیجی. درست وضعی بود که برای آخرین بار او را دیده بودم به او گفتم این جا چه میکنی و این جا کجاست؟ گفت این خانه ی من است من در حال حاضر منتظر مادر هستم تا او را به خانه خود ببرم و به من خبر دادند که او را می آورند و من خیلی خوشحال هستم در همان لحظه من از خواب بیدار شدم بعد از دو روز که از خواب گذشت مادرم نیز به رحمت ایزدی پیوست.&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی	بی بی فاطمه قالیبافان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک دفعه که در خانه نشسته بودم علی سراسیمه وارد خانه شد و متوجه شدم پیراهنش پاره شده است پرسیدم چه شده؟ گفت: با دو نفر ماموران ساواک درگیر شدم و بعد از کتک کاری فرار کردم لحظه ای طول نکشید که زنگ خانه به صدا در آمد من رفتم درب را باز کردم که پاسبان جلو درب بود به من گفت: منزل قالیبافان همین جاست؟ من هم که می دانستم آنها به دنبال علی آمده اند گفتم نه اشتباه آمدید گفت: یک نفر را ندیدی که این جا بیاید؟ نه. در همین لحظه صدای همسایه بلند شد که این پسر قالیبافان چکار کرده که پاسبان به درب خانه آنها آمده؟ آن مامور هم متوجه شد که من دروغ می گویم من را کنار زد و داخل منزل شد ولی خوشبختانه علی از روی پشت بام فرار کرده بود و انها نتوانستند او را دستگیر کنند وقتی آن پاسبان علی را پیدا نکرد به من گفت: حیف زن هستی اگر نه می دانستم با تو چکار کنم. در همان لحظه همسایه ها بیرون امدند و آن پاسبان ترسید و فرار کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16488 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید_علی_قالیبافان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بیرجند]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%E2%80%8C</id>
		<title>شهید علی قبادی‌ حاجی‌ ابراهیم‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-18T14:10:12Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6123420	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	علی‌	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	قبادی‌حاجی‌ابراهیم‌	تاریخ شهادت :	1361/01/22&lt;br /&gt;
نام پدر :	احمد	مکان شهادت :	چزابه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	حرم‌مط‌هرامام‌ر&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
اولین اعزام&lt;br /&gt;
موضوع	اولين اعزام&lt;br /&gt;
راوی	منصور آریا&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی در محل کار به من گفت : می خواهم به جبهه بروم. در جواب گفتم: بهتر است اول از همسرت اجازه بگیری شب به خانه من آمد می گفت: که اجازه گرفته و به شوخی گفت: به او گفتم اگر اجازه بدهی بروم، از آنجا آن طرف مرزها از خاک دشمن یک کنیز سیاه برایت هدیه می آورم. آن شب چند ساعت باهم صحبت کردیم. آخرین حرفم این بود که: علی در چهره ات تازه ای می بینم. انگار نورانی شد نکند بروی. گفت: خودم هم می دانم. وقتی بوسیدمش و دستش را گرفتم: که خداحافظی کنم، احساس کردم دستش می لرزد. شاید از شوق دیدار معبود بود. او رفت از اهواز به من زنگ زد که خداحافظ و بعد هم به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16525 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی_قبادی_حاجی_ابراهیم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D9%82%D8%A8%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86%E2%80%8C</id>
		<title>شهید محمد کاظم قبیدیان‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D9%82%D8%A8%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-18T14:08:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6010279	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمدکاظ‌م‌	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	قبیدیان‌	تاریخ شهادت :	1360/09/03&lt;br /&gt;
نام پدر :	علی‌اصغر	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
تشییع جنازهش&lt;br /&gt;
موضوع	تشييع جنازه&lt;br /&gt;
راوی	مهدی قبیدیان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من چون آن زمان که پدرم به شهادت رسیده بود بچه بودم و معنای شهادت را نمی فهمیدم. خیلی در فراق پدرم و از اینکه دیگر پدر ندارم گریه می کردم. دایی ام مرا دلداری می داد، موقعی که پدرم را در تابوت گذاشتند و می خواستند او را به خاک بسپرند به من گفتند: بیا و روی پدرت را ببوس، من چون سر پدرم خونی بود ترسیدم رویش را ببوسم، ولی پاهایش را بوسیدم و این آخرین وداع من با پدرم بود.&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	جعفر قبیدیان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم مریض بود و حالش وخیم. محمد که جهت آموزش نظامی به تهران رفته بود از این موضوع خبر نداشت. من از طریق تلفن با ایشان تماس گرفتم و موضوع را به اطلاع او رساندم و گفتم: سریع بیا تا پدر را ببینی. اما متأسفانه وقتی ایشان آمد پدرم فوت کرده بود. در تشییع جنازه شرکت کرد تا مراسم سوم پیش ما بود بعد گفت: من می خواهم بروم، ما گفتیم: برای مراسم هفتم هم باشید بعد از چند روز خبر شهادت ایشان به ما رسید&lt;br /&gt;
اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
موضوع	اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
راوی	مرضیه داورزنی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان محمد تعریف می کرد: یکبار که باهم در منطقه غرب بودیم، رفتیم تا برای بچه ها آب بیاوریم. در بین راه عکس امام را دیدیم که افتاده بود. محمد عکس را برداشت و بوسید و گفت: من نمی توانم این عکس را ببینم که روی زمین افتاده است. به من گفت: تا شما ظروف را آب می کنی من فکری به حال این عکس می کنم. و رفت عکس را بین سنگها پنهان کرد تا در بین دست و پا نباشد و بعد گفت: حالا خیالم راحت شد.&lt;br /&gt;
همت در رفع مشکل دیگران&lt;br /&gt;
موضوع	همت در رفع مشکل ديگران&lt;br /&gt;
راوی	مرضیه داورزنی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من مادر بزرگی داشتم که در مشهد زندگی می کرد. یک مرتبه به من گفت: دوست داشتم یک تلوزیون داشته باشم. تا اوقات خودم را با آن سپری کنم. شوهرم برای او یک تلوزیون خرید و برایش برد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16527 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_کاظم_قبیدیان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%85%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید حمید قایمی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%85%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-18T14:04:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6528525	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	حمید	محل تولد :	کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	قایمی‌	تاریخ شهادت :	1365/10/04&lt;br /&gt;
نام پدر :	غلامعلی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	دانش آموز	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	فرمانده گروهان-ادوات&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکروز حمید به پیش من آمد و گفت: پدرجان مى‏خواهم به جبهه بروم گفتم پسرم تاکنون سه بار به جبهه رفته‏اى و دیگر بس است و بگذار آنهایى که نرفته‏اند بروند. گفت: بابا جان حضرت امام فرمودند جبهه بر همه واجب کفایى است بر کسیکه استعداد جبهه رفتن داشته باشد واجب است که به منطقه برود من اگر نروم معصیت کرده‏ام گفتم خوب بابا تو الان سه مرتبه رفته‏اى هنوز یک ماه است که از جبهه آمده‏اى باز دارى مى‏روى و دل مارا مى‏سوزانى گفت پدر جان دل شما بسوزد بهتر است تا اینکه در آتش جهنم بسوزم ناچار قبول کردم و پسرم عازم جبهه شد و آخرین بار بود که به منطقه رفت و پس از آن نیز خبر مفقودالاثرش را برایمان آوردند.&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین بارى که پسر عزیز شهیدم حمید مى‏خواست به جبهه برود روز چهل و هشتم بود خانه پسر عمه‏اش سفره داشتند از آخر که همه رفته بودند به بچه‏هاى فامیل گفتند بیائید خلاصه همه سرسفره نشسته بودند و غذا خوردند و آن شب از همه خداحافظى کرد صبح دیدم حمید در فکر است یکى تلفن زد و گفت که رزمندگان مى‏خواهند بروند حمید آقاى شما هم مى‏خواهند برود یا نه؟ گفتم نمى‏دانم و زنگ زدم مغازه گفتم حمید مى‏خواهد برود یا نه؟ گفته مثل اینکه مى‏خواهد برود بعدش گفت حمید به من گفته مى‏خواهم با تمام در و دیوار کاشمر خداحافظى کنم خلاصه پسرم با تمام اقوام و آشنایان خداحافظى کرد و عازم منطقه شد و هنگامیکه لباسش را تنش کرد به من چیزى الهام شد و بعد از چند روز خبر مفقودالاثر شدنش را برایم آوردند.&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار خواب دیدم که پسرم در حالیکه لباس بسیجى بر تن دارد و شالى نیز بر دور گردنش یک جفت دمپایى پلاستیکى نیز پایش کرده و در سالن بسیار بزرگى قرار دارد گفتند این سالن مربوط به اردوگاه عراقى‏ها است حمید پشت شیشه‏اى رفت که اسیران دیگر نیز آن جا بودند و دست همدیگر را گرفته بودند و از خواب بیدار شدم.&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین دفعه که حمید می‏خواست عازم جبهه شود من مریض بودم و بسترى شده بودم ایشان آمده بود تا با من خداحافظى کند بعد از اینکه ساعتى نشست و صحبت کرد اتاق که خلوت شد و جز من و او کس دیگرى نبود گفت: این بار که مى‏روم دیگر برنمى گردم و توصیه‏اى هم مرا کرد و گفت: آرزو دارم جنازه‏ام نیاید و همان طور هم شد زمانیکه خبردار شدیم به شهادت رسیده فهمیدیم که مفقودالاثر هم نیز هست.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16507 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حمید_قایمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%B9%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید موسی عمرانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%B9%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-07-05T16:05:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6526137  &lt;br /&gt;
    &lt;br /&gt;
نام :    موسی‌   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی: عمرانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: گل‌محمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :    تربت جام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :    1365/10/21&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
    &lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
    &lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    محمد تقی عزیزی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 65 که عملیات کربلای 4 پاین گرفت برادرم به مرخصی آمد و من در چهره او چیزی را ملاحظه کردم که تا به حال ندیده بودم . چهره او نورانی و تبسم بر لب داشت به برادرم گفتم : برادر تو بچه داری و دارای همسر هستی به من اجازه بده که جای تو به جبهه بروم . در جوابم گفت : آیا روز قیامت من می توانم به صورت تو نگاه کنم تو بیایی و به جای من جبهه بروی و عملیات شروع شود و من در خانه باشم هرگز این چنین معامله نمی کنم من راه خودم را انتخاب کرده ام و باید به پایان برسانم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15235 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:موسی_عمرانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تربت جام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید احمد علی زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2020-07-05T16:04:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6217498    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    احمد    محل تولد :    بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علیزاده‌    تاریخ شهادت :    1362/12/08&lt;br /&gt;
نام پدر :    غلامحسن‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    جوشکار    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
15- به یاد دارم زمانی که احمد از جبهه آمد از او خواستم که دامادش کنم اما احمد گفت: پدر جان، تا حالا هر چه به جبهه رفته ام برای رضای خدا بوده است اما بعد از این سربازی در پیش دارم و وظیفه من است که به جبهه بروم. و ما هر کسی را پیش کردیم که ایشان را راضی نماید تا به جبهه نرود راضی نشد و گفت که: من باید به جبهه بروم و بعد از چند روز وی برای خدمت در سربازی در سپاه ثبت نام کرد او بعد عازم منطقه شد و در عملیات خیبر شرکت نمود و در همان عملیات مفقودالاثر شد.&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع    خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
15- یادم می آید قبل از انقلاب احمد در دوران ابتدایی تحصیل می نمود که یک دفعه در سر کلاس کتابش از دستش افتاده بود. بعد معلمش به احمد گفته بود که چرا بی احترامی کردی؟ چرا کتابت را انداختی؟ عکس شاه روی آن است. بعد احمد هم در مقابل چشمان معلمش عکس شاه را پاره می کند که معلمش وی را کتک می زند و جریمه اش می کند. احمد درباره این موضوع به ما چیزی نگفته بود.&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد پانزده ساله بود که یک روز آمد وگفت : پدرجان امام فرمودند که جوانها به جبهه بروند حال شما اجازه می دهید که من به جبهه بروم گفتم : پسرجان شما که هنوز جوان نیستی نیمچه جوانی هنوز شما پانزده سال سن داری ؟ گفت : پدر اگر اجازه بدهید من دوست دارم که به جبهه بروم و با توجه به اینکه من تازه ازکار بیابان آمده بودم او شروع به التماس و درخواست کرد که من به جبهه نروم گفتم: پسرجان جبهه رفتن شرط دارد هینطور که نمی شود بلند شوی بروی این اسلحه مال بیت المال است که به شما می دهند باید توان نگهداری آن را داشته باشی گفتم : پسرم جبهه رفتن گمنام شدن دارد ، دست و پا قطع شدن دارد کور شدن دارد اینها را گفتم وقتی این حرفها را شنید گفت: پدرجان آیاشما تشییع جناز نمی روید ؟ گفتم : چرا گفت : آنها می روند جانشان را فدا می کنند و من اینجا باشم روی دستت جنازه این جوانان نازنین را می بینی ؟ گفتم : بله گفت : پدرجان خون من از خون اینها قرمز تر نیست گفتم : پسرجان همینطوراست که شمامی گویید و از من اجازه خواست که رضایت بدهم تا به جبهه برود بعد من پیشانی اش را بوسیدم و گفتم : شما آزادی و موقع صرف نهار بود که دیدم احمد نیست از برادر کوچکترش خواستم که ببیند احمد کجاست اوبه بجنورد رفته بود تا برای حضوردر جبهه در بسیج ثبت نام نماید و بعد فرم رضایت والدین را آورد تا من امضا نمایم و بعد من رویش را بوسیدم و به شوخی گفتم : پسرم یک امضا بزنم یا دوتا گفت : پدرجان یک امضا هم کافی است و من برگه اش را امضا کردم و احمد فردای آن روز اعزام جبهه شد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15122 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد_علی_زاده}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید صفر علی علی زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2020-07-05T16:01:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6410861    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    صفرعلی‌    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علیزاده‌    تاریخ شهادت :    1364/08/29&lt;br /&gt;
نام پدر :    رجبعلی‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    دانش آموز    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
خدايا تو شاهد باش که من هدفي جز تو مقصودي جزراهي که توخودت توسط پيامبر اکرم وامامان معصومت بمن نشان دادي ندارم وعشق جز شهادت درراه تو راندارم واميد م به توست وعير تو پناهگاهي ندارم هرچند بنده اي معصيت کارم وبارگناهانم بردوشم سنگيني مي کند منتها از درگاه لطف و کرمت ناميدهم نيستم وبه فضل وکرمت چشم دوخته ام و اميدوارم که اينبار هديه اي که خودت بمن ارزاني داشته اي تقديمت کنم جوانان مابا يد قدر اين نعمت بزرگ رابدانند و پيش از آنکه مرگ سياه دامنگيرشان شود مرگ سرخ را استقبال نمايند وهر کس دراين معامله نافع پشيمان گرديد بدانيد که بطور حتم ضررکرده است از آنجايي که برهر مرد مکلف لازم است که هنگام فراغت از اين دنياي فاني وصيتي نمايد لذا به چند توصيه از برادري که هم اکنون ميان شمانيست وروحش ناظر اعمال وکردار شماست خدمت پدر ومادر وبرادران هادي وحسين وخواهرانم سکينه وآسيه سلام مخصوص مي رسانم واميدوارم از اين که من خدمت خواهرانم آسيه جان وسميه جان توصيه اي که بر شما دارم فقط يک کلام اس حجاب خود رزمندگان راياري مي کنيد وآسيه هم که بزرگ شد از شما ياد مي گيرد وبا حجاب باشيد خدمت برادرم هادي جان مرا حلال کن واز من راضي باشند که اگر خدا بخواهد درآن دنيا يک جاي که بتوانم داشته باشم پدرجان مرا دربهشت رضا دفن کنيد راستي پدرجان رحمان اصغر پور از من صد وپنجاه تومان مي خواهد خواهش مي کنم بدهي مرا بدهيد واز او حلاليت بطلبيد انشاء ا… که از من راضي باشد واسلام عليکم ورحمه الله وبرکاته سرباز شهيد اصغر علي عليزاده بادعاي شماعزيزان ان شاءالله.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15132 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:صفر_علی_علی_زاده}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید غلام رضا علی زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2020-07-05T15:59:35Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6525886    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    غلامرضا    محل تولد :    اسفراین&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علیزاده‌    تاریخ شهادت :    1365/10/24&lt;br /&gt;
نام پدر :    عیدمحمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    محصل    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    شهداء&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی    حسن گرامی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات کربلای پنج در منطقه ی شلمچه بود که غلامرضا بعد از ساختن سنگر دوشیکا را آماده کرد تا به طرف دشمن تیراندازی کند ولی گلوله ی خمپاره درست کنار سنگر ایشان فرود آمد و باعث فرو ریختن سنگر بر روی علیزاده شد و همین علت باعث شد که ایشان به شهادت برسند.&lt;br /&gt;
محبوبیت شهید نزد دیگران&lt;br /&gt;
موضوع    محبوبيت شهيد نزد ديگران&lt;br /&gt;
راوی    شاه جان توحیدی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست یکبار که به منزل یکی از دوستان رفته بودیم بر روی دیوار خانه ی آنها برنامه ی هفتگی فرزندشان را نصب کرده بودند وقتی دقت کردم متوجه شدم که عکس غلامرضا را در زمینه ی برنامه ی هفتگی چاپ کرده و بین بچه های روستا پخش کرده بود وقتی علت را جویا شدم در جواب به من گفتند به خاطر اخلاقیات خوب و خداپسندانه غلام رضا و درس خوان بودن ایشان عکس را در زمینه ی برنامه ی هفتگی چاپ کرده تا برای دانش آموزان اولگویی باشد و بچه ها دنباله رو راه ایشان باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی    صدیقه علیزاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان غلام رضا برای ما تعریف می کرد که از عملیات بر می گشتیم که دوباره درخواست نیرو کردم. غلام رضا با این که خیلی خسته بود و توان راه رفتن نداشت دوباره ثبت نام کرد و با وجود ترکشی که در ناحیه ی شانه حمل میکرد در عملیات دیگر شرکت نمود در آن موقع و در آن عملیات هواپیماهای دشمن منطقه را بمباران کردند که ایشان در حال برگشتن ترکش دیگری به بدنشان اصابت می کند و شهید می شود.&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی    حیدر علی یوسف آبادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات کربلای پنج در منطقه ی شلمچه من و غلام رضا با نیروهای دیگر بعنوان نیروهای کمکی به آنجا اعزام شدیم و منطقه ی ما در دید کامل دشمن بود آن موقع دشمن تازه حمله ی خود را شروع کرده و منطقه را محاصره کرده بود وقتی ما به آنجا رسیدیم شهید علیزاده مشغول ساختن سنگر شد و گفت: اجازه بدهید دوشیکا را آماده کنم می دانم چه پدری از این دشمن در بیاورم وقتی ایشان سنگر را درست کرد و دوشیکا را آماده کرد خمپاره ای به کنار سنگر ایشان اصابت کرد و پس از فرو ریختن سنگر بر رویش ایشان به شهادت رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15138 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:غلام_رضا_علی_زاده}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اسفراین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D9%84_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید جمشید علی دادی عبدل آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D9%84_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-07-05T15:51:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6217472    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    جمشید    محل تولد :    تربت ‌حیدریه&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علیدادی‌عبدل‌ابادی‌    تاریخ شهادت :    1362/01/24&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
انس با قران-قرائت&lt;br /&gt;
موضوع    بدون موضوع&lt;br /&gt;
راوی    فاطمه علیدادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست زمانی که فرزندم جمشید در جبهه حضور داشت یک روز که در خانه نشسته بودم صدای در را شنیدم. وقتی درب خانه را باز نمودم متوجه معلم قرآن پسرم در جلو در شدم. بعد از سلام و احوال پرسی اییشان گفتند هنوز جمشید به مرخصی نیامده است؟ گفتم خیر. گفت: ایشان در مسابقات قرآنی که در مدرسه برگزار کرده بودیم مقام اول را گرفته و من به خاطر اینکه ایشان در مدرسه حضور نداشتند جایزه اش را به خانه شما آوردم. سپس گفت: انشا الله به خوشی به آغوش گرم خانواده اش برگردد. بعد خداحافظی کرد و رفت. این موضوع گذشت و شب شد در حال صرف شام بودیم که پسرم تماس گرفت و وقتی صدای جمشید را از درون گوشی شنیدم خیلی خوشحال شدم و با او احوال پرسی کردم و به ایشان خبر اول شدنش را در مسابقات قرآنی مدرسه گفتم خیلی خوشحال شد. و بعد از اینکه با من کمی صحبت کرد گفت که مادر جان از همه حلالیت بطلب و امید وارم مرا حلال کنید چون شب عملیاتی در پیش داریم. سپس گفت: به برادرم بگویید یک عکس مرا به عکاسی ببرد و آن را بزرگ کند تا چند وقت دیگر لازم می شود. ما که منظور او را نفهمیدیم ولی بعد اینکه به شهادت رسید ما عکسی را که بزرگ کرده بودیم جلو تابوت او قرار دادیم. آن موقع منظورش را فهمیده بودیم که او جلو تر می خواست به ما خبر شهادتش را بدهد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15094 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:جمشید_علی_دادی_عبدل_آبادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تربت حیدریه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%82%DB%8C</id>
		<title>شهید مهدی علی خانی بینقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%82%DB%8C"/>
				<updated>2020-07-05T15:49:35Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6410827    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    مهدی‌    محل تولد :    سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علیخانی‌بینقی‌    تاریخ شهادت :    1364/11/25&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    دانش آموز    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌شهدا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    معصومه علیخانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همان روزهایی که مراسم عزاداری مهدی را می گرفتیم یک شب خواب دیدم مهدی به من می گوید مادر زینب صبر کنید و عزاداری کنید و اینقدر گریه و زاری نکنید.&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    سکینه کریمی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم مهدی آمد و به من گفت:بیابریم به طرف قبله برگشتم.او به من گفت:آن خط قرآن را در سمت قبله می بینی خطی مثل قرآن دیدم پسرم به من گفت:آنجا را برای تو خریده ام.گفتم:پس بیا برویم.همچنین او به من گفت:مثل من هزار هزار شهید شده اند شما حق نداری بگویی پسرم زود از دنیا رفت و از جوانی اش چیزی نفهمید.&lt;br /&gt;
اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
موضوع    اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
راوی    سکینه کریمی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهدی از بعضی از همسایگان خوشش نمی آمد چون آنها از امام خمینی بدگویی می کردند او یکبار از یکی از دوستانش خواست تا به جبهه برود مادر او به در خانه ما آمد و با من خیلی سر و صدا کرد که اگر پسرم را فرزندت به جبهه ببرد بد خواهید دید من به مهدی جریان را گفتم:او گفت:خودش می خواهد بیاید مهدی بعد از این جریان به جبهه رفت وقتی از جبهه آمد همان روز دوستش در مدرسه با شروع یک سردرد ناگهانی شود.الان مادر او هر وقت به من می رسه می گوید ای کاش پسر من هم مثل پسر تو به جبهه می رفت و شهید می شد.&lt;br /&gt;
محبت و مهربانی&lt;br /&gt;
موضوع    محبت و مهرباني&lt;br /&gt;
راوی    معصومه علیخانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند برادر بزرگم کوچک بوئد و مهدی او را خیلی دوست داشت دفعه اول که او به جبهه رفته بود در مرخصی اولی که آمد از اهواز در حالی که گرسنه بود و غذا هم نخورده بود ولی از پولش که 80 تومان بود برای فرزند برادرم یک تفتگ خرید و به او گفت:بزرگ شدی تو هم به جبهه بروی.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15092 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مهدی_علی_خانی‌_بینقی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA</id>
		<title>شهید حبیب الله علی دوست</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA"/>
				<updated>2020-07-05T15:48:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6410835    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حبیب‌الله‌    محل تولد :    بیرجند&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علیدوست‌    تاریخ شهادت :    1364/12/06&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    فرمانده گروهان-ادوات&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    خدیجه برزگران&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبها اوقات فراغت را تا پاسی از شب مطا لعه می نمود و خلاصه آنرا برایم تعریف می کرد . او بعضی از شبها برایم سخنرانی می کرد و من هم گرم گوش کردن می شدم و بدقت آنها را در ذهنم ضبط می کردم ، چون فکر میکردم که برای مدتی مهمان من است . او از شهید و شهادت می گفت . از زینب می گفت : از اباعبد الله الحسین، از فاطمه ( س) از خدیجه کبری . همینطور از انقلاب در باره برخورد با منافقین ، از آخرت و از دنیای فانی ، می گفت : همسرم ! به این دنیا معتقد نباش چرا که فانی است ، در حالیکه ما دنیای باقی را پیش رو داریم . از شهادت نترس، ما می رویم و می جنگیم و انشاا.. که پیروزیم ، می کشیم و کشته می شویم ، تا امثال بهشتیها و مطهریها به آسانی از دست نروند . همسرم ! تو خودت میدانی و به دیگران هم بگو که ما از آمریکا نمی ترسیم ، از اسرائیل نمی ترسیم و حاضریم یک تنه مقابل تمام قدرتها بجنگیم و بایستیم و هیچ احساس ضعف نکنیم ولی از فساد جامعه، از بی حجابیها و از بی عفتیها واز بی تفاوتیها ننگ داریم و اگر خدای ناکرده اینا دامنگیر ملتی شوند آنها را به نوکری قدرتهای شیطانی در می آورند و سعی کنید امید ضد انقلاب نشوید. سختیها را تحمل کنید نق نزنید با توکل به خدا ما پیروزیم بر تمام تو طئه ها ......&lt;br /&gt;
دعا وتوسل- انفرادی&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    خدیجه برزگران&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبها نماز نافله شب می خواند . یکی از شبها ،حدود ساعت دو بعد از نیمه شب که با هم مشغول خواندن نماز شب بودیم و از خداوند طلب مغفرت می کردیم . او آنچنان گریست و از خداوند طلب شهادت و توفیق خدمت خالصانه به اسلام و مسلمین نمود که من ، بعد از اتمام نماز به وی گفتم : تو شهید می شوی و حتماً هم همینطور است زیرا امشب بیشتر از شبهای دیگر طلب نمودی و گریستی ! گفت : نه همسرم ! تو خدای ناکرده از این بابت ناراحت نباش . هر دو با همخ از دنیا می رویم . پس از شهادتش به خوابم آمد و من پرسیدم : مگر نگفتی با هم می روید ؟ پس چرا رفتی بد قولی کردی ؟ گفت : همسرم ! تو چرا اینفدر به دل گرفته ای ؟ من گفتم هر وفت به عمر طبیعی از دنیا رفتم با هم می رویم ولی حالا که شهید شده ام و با چشم خودت می بینی که زنده ام و نمرده ام و من از این عقده در آمدم!&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    خدیجه برزگران&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1-شبها اوقات فراغت را تا پاسی از شب مطالعه می نمود و خلاصة آن را برایم تعریف می کرد . او بعضی از شبها برایم سخنرانی می کرد و من هم گرم گوش کردن می شدم و به دقت آنها را در زهنم ضبط می کردم ، چون فکر می کردم که برای مدتی مهمان من است . ا واز شهید و شهادت می گفت . از زینب (س) می گفت . از اباعبدالله الحسین (ع) ، از فاطمه زهرا (س) ، از خدیجه کبری (س) و. . . همین طور از انقلاب در بارة برخورد با منافقین ، از آخرت و از این دنیای فانی می گفت : همسرم ! به این دنیا معتقد نباش چرا که فانیا ست در حالیکه ما دنیایی باقی پیس رو داریم . از شهادت من نترس ، ما می رویم و می جنگیم و انشا الله که پیروزیم . می کشیم و کشته می شویم تا امثال مطهری ها ، دستغیبها ، بهشتی ها و . . . به آسانی از دست نروند . همسرم ! توخودت می دانی و به دیگران هم بگوکه ما از آمریکا نمی ترسیم ، از اسرائیل نمی ترسیم و حاضریم یک تنه مقابل تمام این قدرتها بجنگیم و بایستیم و هیچ احساس ضعف نکنیم ، ولی از فساد جامعه از بی حجابیها و از بی عفتیها و از بی تفاوتیها ننگ داریم و اگر خدای ناکرده اینها دامنگیر ملتی شوند ، آنها را به نوکری قدرتهای شیطانی در می آورند . سعی کنید امید ضد انقلاب نشوید . سختیها را تحمل کنید . نق نزنید . با توکل به خدا ما پیروزیم بر تمام توطئه ها.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15097 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حبیب_الله_علی_دوست}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بیرجند]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید غلام علی علی زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2020-07-05T15:45:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6408470    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    غلامعلی‌    محل تولد :    تایباد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علیزاده‌    تاریخ شهادت :    1364/11/21&lt;br /&gt;
نام پدر :    اسماعیل‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
عشق به ائمه اطهار&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به ائمه اطهار&lt;br /&gt;
راوی    مریم صالحی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین باری بود که با هم به مشهد مقدّس رفته بودیم و آخرین سفر زیارتی بود که با ایشان داشتیم. وقتی برای زیارت مرقد مطهر وارد حرم شدیم بر لبانش خنده و بر چشمانش گریه بود گویی بهترین دوست خود را می دید و از من فراموش کرده بود. وارد حرم شدیم و روانه ضریح مطهر شدیم. حرم خیلی خلوت بود و من بعد از خواندن نماز بیرون آمدم. ولی ایشان را ندیدم و برگشتم و ضریح را دیدم و متوجه راز و نیاز او با امامش شدم غرق عبادت بود وحدود نیم ساعت بود که سر از سجده بر نمی داشت . وقتی بلند شد دیدم دستها را به طرف معبود خود دراز کرد و گریه کنان چیزهایی را از خدا می خواست. بعد از دعا به طرف ضریح رفت و گریه می کرد که ناگهان از هوش رفت و افتاد . بعد خدّام او را بیرون آوردند بعد از اینکه به هوش آمد با هم به کنار پنجره رفتیم دوباره پنجره ها را محکم گرفت و گفت : امام رضا شهادت را نصیبم کن و دوباره شروع به گریه کرد. با من هیچ صحبتی نکرد تا از حرم بیرون آمدیم هرچه از او پرسیدم او چیزی نگفت و نمی دانست که من نظاره گر رفتار او هستم. او اتفاقاً همین که به محل سکونتمان روستای قلعه نو رفتیم او به جبهه رفت و ضمن خداحافظی از تمام فامیلها به جبهه اعزام گشت. و این آخرین باری بود که او را دیدم زیرا بعد از 6 هفته خبر مفقود شدنش را شنیدم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15130 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:غلام_علی_علی_زاده}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید عباس علی زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2020-07-05T15:43:35Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6217530    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    عباس‌    محل تولد :    قاین&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علیزاده‌    تاریخ شهادت :    1362/12/15&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمدعلی‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    شایک‌&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غروب جمعه ای بود و من هم سر قابلمه ای را برداشتم و کمی انار آوردم تا بچه ها بخورند - آن شب قرار شده بود که برادران عباسعلی علیزاده - محمد بهاری ، امید فرمانبر- ودو نفر دیگر از بچه ها که متاسفانه اسمشان در خاطرم نیست از بچه های تخریب به اتفاق یک آر پی جی زن از بچه های گردان به عنوان کمک برای انجام کار بروند - سر قابلمه به دست وارد سنگر شدم بچه ها همگی مشغول آماده کردن مواد منفجره بودند که هنگام کار در منطقه از سرعت عمل بیشتری برخوردار باشند. به شوخی به آنها گفتم : بیایید انار بخوریدکه امشب شهید می شوید محمد گفت :من که لیاقت شهادت را ندارم ، اما بلافاصله عباسعلی قاطع و مصمم گفت : اما امشب همگی شهید می شویم . چنان صریح و بدون شبهه این حرف را زد که انگار از سرنوشت خود و همراهانشان در آن شب قبلا توسط کسی مطلع شده بود . عباسعلی و بقیه آن شب وضو گرفتند و به راه افتادند . چند ساعت از رفتن آنها نگذشته بود که معاون فرمانده با بچه های خط تماس گرفت. در حین صحبت ایشان متوجه شدم که بچه ها کارشان را تمام کرده و با موفقیت انجام داده مسرور شدم و با وجدآمدم بعد از مکالمه شان دیدم معاون فرمانده سرش را زیر پتو برد و هیچ نگفت و من هنوز سر مست و خوشحال از موفقیت آنها بودم که شنیدم زیر پتو معاون با صدای بغض کرده و دلتنگ که طنین غربتش قابل لمس بود گفت : برادر هادی یادت زنده شد . با شنیدن این جمله به خودم آمدم و ماجرا را فهمیدم. برادر هادی یکی از رزمندگان بود که در اثر انفجار مواد منفجره بدنش پودر شده بود و جنازه ای نداشت . بعدا که از جریان بطور دقیق تر مطلع شدم فهمیدم که بچه ها در حین کار گذاشتن مواد در وسط جاده بوده اند که خمپاره عراقی ها به آنها اصابت کرده و از قرار معلوم شهید عباسعلی علیزاده جنازه ای هم نداشت و بقیه نیز تکه تکه شده بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15123 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:عباس_علی_زاده}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان قاین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید محمد مهدی علی رضا زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2020-07-05T15:40:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6217481    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمدمهدی‌    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علیرضازاده‌    تاریخ شهادت :    1362/07/30&lt;br /&gt;
نام پدر :    غلام‌رضا    مکان شهادت :    سردشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
تولد و کودکی&lt;br /&gt;
موضوع    تولد و کودکي&lt;br /&gt;
راوی    سرور علی محمدی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهدی پنچ ماهه بود که سخت مریض شد وبراثر این عارضه مرده بود در هنگام دفن او متوجه شدیم جسد تکان می خورد وازتوی قبر برداشتیمش واین بود که خوا به او عمر دوباره داد تا به شهادت برسد .&lt;br /&gt;
تشییع جنازه&lt;br /&gt;
موضوع    تشييع جنازه&lt;br /&gt;
راوی    سرور علی محمدی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره ای که دارم این است که وقتی اشتباها&amp;quot; اورا در کاشمر دفن کرده بودند به جای احمد مختاری من گفتم : که باید یکبار دیگر پسرم را ببینم وپس ازدستور امام قبر را شکافتند وجسد ایشان را از قبر بیرون آوردند وقتی کفن را باز کردند اوهیچ تغییری نکرده بود با اینکه 2تا3 هفته در قبر بود اصلا&amp;quot; نه بدنش باد کرده بود ونه هیچ تغییر دیگر وهمه تعجب کرده بودند&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع    خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی    سرور علی محمدی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مورد فعالیتهای مذهبی او باید بگویم همیشه در نماز جمعه شرکت می کرد و همیشه در مسجد و پایگاه بسیج فعال بود . در مورد فعالیتهای سیاسی اش هم باید بگویم ، قبل از اتقلاب اعلامیه حضرت امام (ره)را پخش می کرد یک شب مأموران رژیم متوجه شده بودند و او را تعقیب کرده بودند او هم فرار کرده بود او هم فرار کرده بود و رفته بود زیر پل راه آهن تا صبح بدون غذا صبر کرده بود ما از او خبری نداشتیم تا اینکه فردای آن روز نزدیک ظهر به خانه آمد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15100 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_مهدی_علی_رضا_زاده}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA</id>
		<title>شهید عیدی علی دوست</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA"/>
				<updated>2020-07-05T15:38:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6121223    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    عیدی‌    محل تولد :    قاین&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علیدوست‌    تاریخ شهادت :    1361/11/20&lt;br /&gt;
نام پدر :    غلامحسین‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام به امام امت و ملت شهيد پرور ايران که من فرزند اين ملت هستم . خانواده من در ميان اين ملت . شما مادر عزيز که خيلي هم شما را دوست دارم اگر فرزند حقيرتان سعادت شهادت را داشته هيچ آزرده نباشيد . و افتخار نمائيد که چنين فرزندي تحويل اين جامعه اسلامي داده ايد که مي تواند در مقابل ظلم و ستم ايستادگي نمايد و در اين راه از تقديم جانش باکي نداشته باشد . مگر خون ما از خون بهشتي ها و رجايي ها و باهنرها رنگين تر مي باشد؟&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15096 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:عیدی_علی_دوست}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان قاین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF</id>
		<title>شهید علی اصغر علیپوروحید</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF"/>
				<updated>2020-06-25T15:11:09Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6525736    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    علی‌اصغر    محل تولد :    بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علیپوروحید    تاریخ شهادت :    1365/10/04&lt;br /&gt;
نام پدر :    عبدالحسین‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    ایثار و فداکاری&lt;br /&gt;
موضوع    ايثار و فداکاري&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات کربلای 5 درمنطقه شلمچه یکی از دوستانش بنام جواد رحمانی مجروح شده بود و از علی اصغر کمک می خواست علی اصغر رفت و در حالی که برادر رحمانی را پشت کرد و آورد درهمین حین یک تیر به شکمش اصابت کرد و شهید شد.&lt;br /&gt;
    عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید آخرین دفعه روزی که می خواست به جبهه برود قرآن را بوسید و گفت : یا قرآن مجید انشاء ا… این دفعه که به جبهه می روم برنگردم و شهید شوم.&lt;br /&gt;
    عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
650. علی اصغر علیپور وحید یادم می آید آخرین دفعه که علی اصغر می خواست به جبهه اعزام شود برای خداحافظی به منزل ما آمد موقع خداحافظی من ایشان را تا درب منزل بدرقه و پشت سرش گریه می کردم . گفت : چه شده چرا گریه می کنی ؟ مگر من چه شده ام که برایم گریه می کنی ؟ گفتم : اگر به جبهه بروی شهید می شوی با خنده به من گفت : اگر برای این گریه می کنی پس دعا کن که من شهید شوم وبه آرزویم برسم.&lt;br /&gt;
    احساس مسؤلیت&lt;br /&gt;
موضوع    احساس مسؤليت&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
651. علی اصغر علیپور وحید یادم می آید دفعه آخری که علی اصغر می خواست به جبهه برود آمد پیش پدرش گفت : پدر جان، من می خواهم به جبهه بروم پدرش گفت : پسر جان ، بچه هایت را چه کار می کنی ؟ گفت : پدر جان اول فرزندانم را به خدا می سپارم و بعد هم دست مادرم و رفت به جبهه و شهید شد .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15084&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی_اصغر_علیپور_وحید}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهید حسن علیپور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2020-06-25T15:09:52Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6525673    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حسن‌    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علیپور    تاریخ شهادت :    1365/10/19&lt;br /&gt;
نام پدر :    موسی‌    مکان شهادت :    شلمچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    لشکر 21 امام رضا&lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    مسئول واحد&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی    فاطمه نشمیه&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دفعة آخری که آقای علیپور به مشهد برای مرخصی آمده بود ، یک روز با هم به زیارت شهدای بهشت رضا (ع) رفتیم و در آخر بر سر مزار برادرم رضا رفته و پس از خواندن فاتحه ای به من فرمودند : بیایید از این سمت برویم . خودشان جلو راه افتادند و من هم پشت سر ایشان حرکت کردم . رفت تا رسید به قبرهایی که آماده کرده بودند و سپس بر یک قبر مکث و داخل آن را نگاهی کردند و بعد گفتند : به همین زودی ها مرا می آورند و اینجا دفن می کنند . من خیلی ناراحت شدم و گفتم : من را به اینجا آورده ای که از این حرفها بزنی ؟ گفت : تو باید این آمادگی را داشته باشی و من در ابتدای ازدواج به شما گفتم که نهایت راه من شهادت است و تو باید پذیرای این امر باشی . وقتی هم شهید شد نگاه کردم دیدم دقیقاً در همان قبری که به من نشان داد دفنش کردند .&lt;br /&gt;
    شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
موضوع    شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی    محمد حسن نظر نژاد&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات بدر وقتی که جاده خندق را در داخل خاک عراق مورد حمله قرار دادیم.علی پور با چند نفر از برادران مهندسی آمدند وگفت:بابا نظرمن برادران مهندسی در خدمت شما هستیم. گفتم اگر یک بولدزر بیاوری خیلی خوب است.گفت:از عراقی ها می گیریم. گفتم:یک بولدزر لازم دارم .خنده ای کردوگفت:چشم و روبه آنها کردوگفت شنیدید باید این کارراهمین امشب انجام دهیم همگی رفتند چند ساعت بعد آمد وکنارم ایستادوگفت کجا را خاکریز بزنم.چون فرمانده لگشر سردار قاآنی همان روز زخمی شده بود ومن بسیار ناراحت بودم.دشمن نیز پاتک سنگینی راآغاز کرده بودآتش بسیار هماهنگی را روی نیروهای خودی داشت.با ناراحتی گفتم نمی دانم از شریفی سوال کن.او بسیار آرام گفت:چشم ، وروبه شریفی کرد وگفت:چه باید کرد؟ دوباره من گفتم :بروید جلوی دشمن یک خاکریز درست کنید.اوبا یارانش حرکت کردند وخود را به جلوی نیروهای خودی رساندند که فرمانده آن نیروها شهید جواد جامی بود.جواد با بیسیم به من گفت:دست شما درد نکند گفتم:چه شده است؟ گفت:الان علی پور دارد خاکریز در جلوی نیروها درست می کند.گفتم:باچی؟ گفت با بولدزر تعجب کرد از جواد پرسیدم از کجا؟ دیدم علی پور گفت:مگر خودتان نگفتید یک بولدزر می خواهم من هم رفتم وآوردم.گفتم:از کجا آوردی؟ گفت:از عراقی ها گرفتم.خلاصه این جوان رشید اسلام از پیشروی نیروهای دشمن جلوگیری کرد وما جاده خندق را در کنترل خود در آوردیم.&lt;br /&gt;
    نوجوانی و جوانی&lt;br /&gt;
موضوع    نوجواني و جواني&lt;br /&gt;
راوی    کبری عباسی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر حسن یک اسب قرمزی داشت که حسن به آن خیلی علاقه داشت یک روز دیدم رفته و کنار آخر اسب نشسته و اسب را نگاه می کند که چگونه کاه می خورد به او گفتم: پسر جان، از این جا بلند شو کثیف است. گفت: مادر من نگاه می کنم ببینم چگونه کاه و علف می خورد و از این نگاه کردن چاق می شوم.&lt;br /&gt;
    پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی    فاطمه نشمیه&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند شب قبل از اینکه برای آخرین بار به جبهه برود ، برادرم محمد رضا را خواب دیده بود که با هم داخل یک ماشین قرار دارند و از مسیری که به سمت بهشت رضا می رود به حرکتند - برادرم محمد رضا قبلاً شهید شده بود . می گفت در بین راه با محمد رضا صحبت می کردم و می گفتم : شما خبر داری که من داماد شما شده ام ؟ برادرم می گوید : بله چطور خبر ندارم . من در تمام مراسم شما حضور داشته ام ، علیپور می گفت : وقتی به بهشت رضا رسیدیم ، محمد رضا آنجا پیاده شد . گفتم : چرا اینجا پیاده شدی ؟ گفت : می خواهم اینجا بروم و دست مرا هم گرفت و پیاده کرد . گفتم : من می خواهم به خانه بروم ، کار دارم . گفت : نه پیاده شو ، بیا برویم . تو باید نزد من بیایی و زندگی کنی . گفتم : مگر شما اینجا زندگی می کنی ؟ گفت : آری . من اینجا هستم . بعد به من گفت : مثل اینکه محمد رضا می خواهد مرا پیش خودش ببرد .&lt;br /&gt;
    خبر شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی    فاطمه نشمیه&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانه ما با خانه مادر شهید نزدیک هم بود . من وسط حیاط ایستاده بودم که یک مرتبه صدای جیغ مادر علیپور را شنیدم . با عجله به طرف خانه آنها دویدم . وقتی رفتم ، دیدم همه اقوام جمع هستند و خبر شهادت علیپور را داده اند . اگر چه از این خبر به طور ناگهانی مطلع شدم ولی اصلاً برایم غیر منتظره نبود و هر آن آمادگی شنیدن خبر شهادت ایشان را داشتم .&lt;br /&gt;
    خاطرات نحوه مجروحیت&lt;br /&gt;
موضوع    خاطرات نحوه مجروحيت&lt;br /&gt;
راوی    علی حاجی پور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیّات کربلای پنج آقای علی پور به من گفتند : بروم جلو و در یک قسمت خط خاکریزی احداث کنم که جلوی دید دشمن گرفته شود . ما رفتیم و نیروها را مشغول کار کرده ، در حین آمدن به نزد علی پور بودم بولدزری را دیدم که می خواهد وارد جزیره بوارین بشود . یک دفعه زیر شنی بولدوزر یک انفجاری صورت گرفت ابتدا فکر نمی کردم که علی پور همراه این بولدوزر باشد . وقتی جلو رفتم دیدم علی پور روی زمین افتاده و یک پایش روی مین رفته و مورد اصابت آر پی جی هم قرار گرفته بود . بلافاصله با چفیه هایی که همراه داشتیم به هر پایش یک چفیه بستیم و به همراه آقای قدرتی و یک نفر از بچّه های روستای جیم آباد رفته و یک برانکاردی آوردیم . اتّفاقاً در همین حین سردار قاآنی فرماندة لشکر را دیدم که پرسید علی پور چی شده است ؟ گفتم : مجروح شده اند ایشان گفتند : سریع او را به اورژانس برسانید . ما علی پور را داخل آمبولانس گذاشتیم تا سریع به اورژانس منتقل کنند . در همین هنگام در حالی که خون زیادی از علی پور رفته بود امّا روحیّه به ما ، از ما خواست که هرچه سریعتر به محلّ مأموریّت رفته و ضمن روحیّه دادن به بچّه ها ادامة کار را انجام دهیم و از ما خداحافظی کرد و رفت .&lt;br /&gt;
    تولد و کودکی&lt;br /&gt;
موضوع    تولد و کودکي&lt;br /&gt;
راوی    موسی علی پور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه شنبه شب قبل از اینکه حسن علی پور بدنیا بیاید خواب دیدم که تمام مردم روستا علیه ما حرکت کرده اند و ما را تعقیب می کردند . به تپه سلام که رسیدم دیدم یک زیر زمینی باز شد و من هم به داخل این زیر زمین رفتم و در آنجا زیارتگاهی را مشاهده کردم . اطراف این زیارتگاه افرادی عمامه های سفید نشسته بودند . از این زیارتگاه دریچه ای باز شد بعد سرم را جلوی پنجره بردم دیدم یکی از بزرگان آنجا نشسته است سوال کردم ایشان کیست ؟ این ابراهیم خلیل ا... است . گفتم : قربان ایشان بشوم چطور شده پنجره های امام رضا (ع) به این بزرگی ولی ایشان پنجره کوچکی دارند بعد همه آنها خندیدند و گغتند : شما نجات یافتی .&lt;br /&gt;
    پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی    کبری عباسی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبی که عملیّات شروع شده بود به دلیل اینکه تلویزیون نداشتیم به منزل عمّة خانم شهید رفته و تلویزیون تماشا می کردم و آن شب را تا صبح گریه می کردم ، صبح بلند شدم مقداری آش نذری برای رفع بلای رزمندگان پخته بودم . وقتی آش ها روی اجاق در حال پختن بود ، دیدم یک کبوتر قشنگی به منزل ما آمد و سه چهار چرخ دور دیگ آش زد . همسایه ها گفتند : عجب کبوتری ! محمّدمان دوید که کبوتر را بگیرد . کبوتر روی زمین راه می رفت . بعد پر زد و رفت روی دیوار منزلمان نشست . همان جا با خودم گفتم : این روح حسن است که به پرواز در آمده است . حسن شهید شده است . این کبوتر روح حسن است که نزد مادرش آمده است . همسایه ها گفتند : این حرفها را کنار بگذار ، شما همیشه از این حرفها می زنی . گفتم : حالا معلوم خواهد شد . آش ها را که در بین همسایه ها تقسیم کردیم و تمام شد . نمازم را خواندم و کمی آش خوردیم و نشستیم با همسایه ها قلیان می کشیدم که دیدم عمویش به خانة ما آمد . به عموی حسن گفتم چه خبر آورده ای ؟ خبر خوش آورده ای ؟ گفت : بلی ، خبر خوش آورده ام ، حسن شهید شده است . اگر عکس در خانه دارید بدهید . گفتم : خدا قبول کند . عکس ها را به او دادم و از حیاط بیرون رفت .&lt;br /&gt;
    پشتیبانی نیرو مالی و فرهنگی&lt;br /&gt;
موضوع    پشتيباني نيرو مالي و فرهنگي&lt;br /&gt;
راوی    عیسی حسینی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیّات کربلای 4 ، علی پور موقعیّت و منطقة عملیّاتی کربلای 4 را برای ما توضیح می داد و می گفت که : با نیروهایتان با تدبیر صحبت کنید . موقعیّتی که ما می رویم ، جایی نیست که کسی برگردد . سعی کنید یک حالت دعا و نیایشی داشته باشید . هر قسمتی برای خودش مراسم برگزار کند شاید انشاءا... در این عملیّات پیروز بشویم . من در عملیّات کربلای 4 مجروح شدم و در بیمارستان شیراز بستری شدم . علی پور با من تماس گرفت و گفت : چه زمان خوب می شوی که برگردی ؟ شهید جوان بخت گفته بود ، بابا این آقای علی پور از جنازة این بچّه ها هم می خواهد کار بکشد . گفتم : فعلاً که مجروح هستم امّا هر وقت شما بگویی برگرد برمی گردم .&lt;br /&gt;
    بدون موضوع&lt;br /&gt;
موضوع    بدون موضوع&lt;br /&gt;
راوی    حسن علیپور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن علی پور می گفت : یک روز رفتم تا از رانندة بولدوزری که در خط کار می کرد سرکشی کنم . وقتی که نزدیک خط رسیدیم ، دیدم بولدوزر خاموش است و کار نمی کند . رفتم کنار بولدوزر تا راننده را پیدا کنم و از ایشان سؤال کنم که چرا کار نمی کنی ؟ گفت : وقتی بالای بولدوزر رفتم ، دیدم یک گلولة تانک به رادیاتور آن اصابت کرده و قسمت بالای تنة این رانندة بولدوزر را هم جدا کرده و راننده شهید شده است . می گفت : ما یک مقداری غنایم را داخل ساکی گذاشته و روی باک بولدزر جاسازی کرده بودیم تا در فرصتی مناسب مورد بهره برداری قرار گیرد امّا وقتی دیدم مقداری از خون شهید روی کیسة غنایم ریخت ،‌ از آن موقع به بعد تأثیر و تنفّر خاصّی نسبت به جمع آوری غنایم پیدا کردم به نحوی که حتّی یک دانه سیخ هم برنداشتم .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15069&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسن_علیپور}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF_%DA%A9%D9%88%D8%B4%D9%87</id>
		<title>شهید قاسم علی نژاد کوشه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF_%DA%A9%D9%88%D8%B4%D9%87"/>
				<updated>2020-06-25T15:08:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6613754    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    قاسم‌    محل تولد :    کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علی‌نژادکوشه‌    تاریخ شهادت :    1366/11/14&lt;br /&gt;
نام پدر :    قربان‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی    حلیمه صحرایی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روزهای آخری که فرزند شهیدم قاسم علی‌نژاد در جبهه بود یک شب در خواب دیدم که وارد صحرایی شده‌ام و طوفان شدیدی در آنجا روی داده است و گردوخاک جلوی دید مرا گرفته است ناگهان متوجه شدم که پسرم قاسم به طرف من می‌آید ولی باد برای یک لحظه شدیدتر شد و او را از زمین بلند کرد و در هوا سرگردان ساخت دستم را دراز کردم تا او را بگیرم که از خواب بیدار شدم صبح آن روز وقتی خوابم را برای پدرش تعریف کردم به او گفتم: فرزندم شهید شده پدرش گفت: بد به دلت راه نده انشاءا... که اتفاقی نیفتاده است او تازه نامه فرستاده است هنوز چند روزی نگذشته بود که خبر شهادت او را برای ما آوردند.&lt;br /&gt;
    خواب و رویای شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي شهادت&lt;br /&gt;
راوی    قربان علی نژاد&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مرخصی آخری که پسرم قاسم علی‌نژاد به خانه آمده بود یک روز صبح که از خواب بیدار شد خوابی دیده بود که برای ما اینگونه نقل کرد: در خواب دو تن از همرزمانم که شهید شده‌اند به نام‌های شهید نیک‌نژاد و شهید علی‌آبادی در یک باغ وسیع نشسته‌اند و هر کدام یک خانم در کنارشان است در عالم خواب حیا مانعم شد و سرم را پائین انداختم و در همان حال سئوال کردم این خانمها که در کنارتان هستند چه کسانی هستند؟ که آن بزرگواران جواب دادند همسران ما هستند. و آن خانم که در آنجا نشسته همسر شماست و منتظر است تا شما بیایید. در همین لحظه از خواب بیدار شدم. او بعد از چند وقت به جبهه رفت و طولی نکشید که به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
    خواب و رویای شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي شهادت&lt;br /&gt;
راوی    غلامرضا علی نژاد&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مرحله آخری که برادرم قاسم علی‌نژاد به مرخصی آمده بود پدر و مادرمان خیلی اصرار کردند که یکی دو روز بیشتر بمان او هم به هر ترتیب بود قبول کرد بعد از اینکه روز اول گذشت صبح که از خواب بیدار شد درباره خوابی که دیده بود برای ما تعریف کرد که دو تن از دوستانم که در جبهه شهید شدند به نامهای شهید علی‌آبادی و شهید نیک‌نژاد را در خواب دیدم که در یک باغ زیبا و مجللی هستند و هر کدام یک خانم در کنارشان است. به آنها گفتم شما که زن نداشتید این خانمها چه کسانی هستند. آنها گفتند: همسران ما هستند و آن خانمی که گوشه نشسته همسر توست و منتظر است که بیایی این خواب را که تعریف کرد از جا بلند شد و لوازمش را جمع کرد و گفت: من باید به جبهه برگردم.چون با این خوابی که دیده‌ام عمرم تمام شده است و اگر به جبهه نروم حتماً در یک تصادف و یا حادثه‌ای می‌میرم پس چه بهتر که در راه خدا و در راه جهاد با کفار این امر صورت گیرد. لوازمش را برداشت و راهی جبهه شد و دیگر برنگشت.&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    زهرا علی نژاد&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست قرار بود سالگرد برادر شهیدم قاسم علی‌نژاد را بگیریم. مادرم به من گفت: فردا زودتر بیا می‌خواهم برای مراسم برادرت نان پخت کنم. همان روز به خانه رفتم و خیلی ناراحت بودم و با خود می‌گفتم: ما باید برای عروسی او نان پخت می‌کردیم ولی حالا برای سالگردش این کار را می‌کنیم. شب وقتی خوابیدم در خواب دیدم مادرم به خانه‌ی ما آمد و به من گفت: زهرا میدانی برادرت قاسم به مرخصی آمده است. به مادرم گفتم پس چرا زودتر به من خبر ندادید. من خیلی دلم برایش تنگ شده است. با مادرم در حال صحبت بودم که قاسم با یک موتورسیکلت وارد حیاط شد. از موتور پیاده شده و به نزد من آمد و بعد از احوالپرسی به من گفت: خواهر جان ناراحت نباش مادر برایم سفره‌ عقد پهن کرده است. در همان لحظه از خواب بیدار شدم.&lt;br /&gt;
http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15055&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:قاسم_علی_نژاد_کوشه}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%86%DB%8C%D8%A7_%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA%D9%87</id>
		<title>شهید علیرضا علی نیا کلاته</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%86%DB%8C%D8%A7_%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA%D9%87"/>
				<updated>2020-06-25T15:07:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6613762    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    علیرضا    محل تولد :    بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علی‌نیاکلاته‌    تاریخ شهادت :    1366/06/12&lt;br /&gt;
نام پدر :    علی‌اکبر    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    انصارالحسین‌&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5- شب تاسوعای حسینی که ایشان به شهادت رسیده بود، من خواب دیدم؛ که جمعیت زیادی آمده و پرچم های سیاهی در دستشان بود. آمدند و به من گفتند: بیا برویم به تشییع جنازه علیرضا من تا آماده شدم، آنها رفتند به سمت کوه و من به آنها نرسیدم. ناراحت شدم و بر سرم زدم، که همان هنگام همسرم من را برای نماز صبح بیدار کرد. همان روز پدر علیرضا آمد و خیلی ناراحت بود. گفت: یکی بلایی به سر علیرضا آمد. من یک خواب بدی دیده ام. خواب دیدم پسرم علیرضا سر در بدن ندارد. من و همسرم او را دلداری دادیم و خواب خودم را برای او تعریف نکردم. و موقعی که پیکر پاک شهید را آوردند رفتم به سردخانه و دیدم که همان خوابی که پدرش دیده بود درست است و ترکش به سر ایشان اصابت کرده بود&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- یکی از همسایه هایمان که علیرضا را قبل از شهادت ندیده بود او را در خواب می بیند. فرزندم خودش را به او معرفی می کند و می گوید: «این دسته گل را به مادرم بدهید و بگویید گریه نکند، جای من خوب است.»&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15062&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علیرضا_علی_نیا_کلاته}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید مرتضی علی مرادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-25T15:00:20Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6613736    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    مرتضی‌    محل تولد :    کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علی‌مرادی‌    تاریخ شهادت :    1366/08/29&lt;br /&gt;
نام پدر :    چراغعلی‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    ناظر و شاهد بودن شهید برامور&lt;br /&gt;
موضوع    ناظر و شاهد بودن شهيد برامور&lt;br /&gt;
راوی    صغری علی مرادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکدفعه در کلاس اول راهنمایی با سایر فرزندان شهدا درس می خواندیم و هر کدام خوابهای که درباره پدرشان دیده بودند تعریف می کردند من خیلی ناراحت شدم چون خواب پدرم را ندیده بودم آخر موقع شهادت پدرم من 9 ساله بودم بعد شب خواب دیدم که پدرم آمد و گفتند خوابهایتان را برای هم تعریف می کردید گفتم بله گفت من هم که شهید هستم تو گفتی من اصلا خواب با با یم را ندیده ام گفت حالا آمده ام به خوابت چه می خواهی بگویی گفتم من ناراحتی دارم و آن اینکه چرا موقع تشییع جنازه است . من را نبردند که شما را ببینم من که چیزی زیادی نمی خواستم فقط می خواستم شما را ببینم گفت حالا که داری خودم را می بینی چه می خواهی دستم را گرفت و از خواب بیدار شدم .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15048&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مرتضی_علی_مرادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهید محمد علیپور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2020-06-25T14:59:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6525710    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمد    محل تولد :    بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علیپور    تاریخ شهادت :    1365/11/02&lt;br /&gt;
نام پدر :    عبدالحسین‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    جهاد سازندگی    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع    خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بیادم دارم در زمان تحصیلش در بجنورد یکروز ایشان عکس شاه را از دیوار کلاس می کند . مدیر مدرسه متوجه می شود و قضیه را به ساواک گزارش می دهد . ساواک فوری می آیند و او را می برند و چند ساعت او را باز داشت و بعد آزاد می کنند ولی مدت یکسال وی را از خواندن درس محروم نمودند&lt;br /&gt;
    عهد و نذر&lt;br /&gt;
موضوع    عهد و نذر&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-یادم می آید یک روز در منزل بودم که یک نفر آمد و گفت که : محمد سردرد شدیدی داشت و او را به بیمارستان برده اند و گفته اند که سرطان مغز دارد و من شبانه با قطار به مشهد رفتم و صبح زود به مشهد مقدس رسیدم و به حرم امام رضا (ع) رفتم و خیلی گریه و زاری کردم و گفتم که : آقاجان ، از شما می خواهم که محمد پسرم را شفا بدهی تا وی در رکاب شما قدم بردارد و بعد از آنجا به نزد پسرم رفتم و خودش درب را به برویم باز کرد و پرسید : پدرجان ، شما برای چه به اینجا آمدید ؟ گفتم : پسرم ، برای عیادت ، شما آمده ام . گفت: پدر جان ، دیشب آقا امام رضا (ع) مرا شفا داد و هیچگونه کسالتی ندارم&lt;br /&gt;
    آخرین وداع با دوستان&lt;br /&gt;
موضوع    آخرين وداع با دوستان&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3-یادم می آید قبل از شهادتش در قرارگاه ثامن الائمه جهاد با ایشان ملاقات داشتم که وی از من حلالیت خواستند و گفت که: شاید آخرین دیدار ما باشد که پس از دو روز از خداحافظی حاج محمد به درجه بلند شهادت نائل آمد . بنده بعد از 15 روز از منطقه ترخیص شدم که همزمان با تشیع پیکر مطهر شهید بود . من همانروز در مراسم تشیع شرکت کردم .&lt;br /&gt;
    خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع    خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4-در دوران انقلاب یکروز برادرم در محضر آیت الله شیرازی بودند که ارتش به آن محل حمله و همه را زیر رگبار و ضرب و شتم قرار می دهند که در آنجا برادرم حاج محمد ضربه ای از چوب یا قنداق تفنگ به پایش زده بودند که پایش کبود شده بود .&lt;br /&gt;
    احساس مسؤلیت&lt;br /&gt;
موضوع    احساس مسؤليت&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1- یادم می آید موقع جشن ازدواجش به مشهد رفتیم و شب عقد به همسرش گفت : همسرم احتمال دارد فردا مرا به هر نقطه کشور مأموریت بفرستند و از شما می خواهم که مانع رفتن من نشوید و من باید به تکلیف خود اداء کنم . که ایشان هم قبول کرد .&lt;br /&gt;
    تولد و کودکی&lt;br /&gt;
موضوع    تولد و کودکي&lt;br /&gt;
راوی    عبدالحسین علیپور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزندم محمد دوساله بود سرخک در آورد تا نزدیک ظهر منزل بودیم که دیدیم از پا در می آید و مجبور شدم او را برای مداوا به جایی برسانیم یک قاطر داشتم او را سوار قاطر کردم و به طرف اسفراین را هافتادیم در بین راه باران شدیدی باریدن گرفت و تعدادی خانه خرابه بود در بین را به آن جا پناهنده شدیم و باران که ایستاد مجددا حرکت کردیم هوا که تاریک شد در بین را یک مرد سیاه پوش را دیدم که گفت به کجا می روی؟ گفتم:امشب به فلان روستا می روم که استراحت کنم پرسید محمد را چه شده است ؟ گفتم سرخک در آورده و بی طاقت است گفت: امشب به خانه فلان حاجی برو و محمد را لازم نیست به دکتر ببری صبح که شد محمد را برداشتم و به اسفراین بردم و دکتر آمپول به وی تزریق کرد که در حالت زدن آمپول سر سرنگ کج شد و از پای او در نیامد به نحوی که مجبور به جراحی پایش گردیدند خلاصه محمد بهبود یافت و او را به روستا بر گرداندند و فکر کردم که خدایا آن مرد سیاه پوش چه کسی بود که اسم محمد را بلد بود و گفت او را به دکتر نبرید بعدا حدس زدم که شاید یکی از بزرگان صالح خدا باشد.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15072&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_علیپور}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%AC%D9%81_%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محسن علیان نجف ابادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%AC%D9%81_%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-25T14:57:52Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6410959    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محسن‌    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علیان‌نجف‌ابادی‌    تاریخ شهادت :    1364/11/23&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمدعلی‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    بدون موضوع&lt;br /&gt;
موضوع    بدون موضوع&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید: محسن علیان نجف‌آبادی گوینده: علیرضا کاظمی در میان نخل‌ها به اتفاق فرماندهان گردان مشغول تجزیه و تحلیل مأموریت گردان بودیم که ناگهان برادری وارد شد -فکر می‌کنم سه روز به عملیات مانده بود که به ما ملحق شد- چهره‌ی نورانی و دوست داشتنی او برای همه عجیب بود همه به احترام او بلند شدند و برایش احترام خاصی قائل شدند او را برادر محسن خطاب می‌کردند احتمالاً همراه او سید بزرگواری به نام سطوتی هم بود من که آنها را نمی‌شناختم خیلی حساس شدم تا بدانم چه کسی است هنوز چند لحظه‌ای نگذشته بود که متوجه شدم او هم مثل محمدشهاب انسان عجیبی است که به طور ویژه برای عملیات و کمک به سخترین مأموریت لشکر به گردان ما آمده است در میان جمع من و شهاب که سنخیت بیشتری با او داشتیم همیشه با هم بودیم و کمتر از هم جدا می‌شدیم عجیب بود متانت، آرامش، وقار، تواضع، اخلاص و شجاعت بی منتهای او بگذریم که در این دو، سه روز چه گذشت تصور و به تصویر درآوردنش آرزو با قلم‌کاری است بس مشکل و از انسانی همچو من عاجز آماده شدیم برای عملیات به حاشیه‌ی اروند رفتیم در سنگر بتونی در کنار نهر که قایق‌ها آماده بودند که دهم آمدیم شب عاشورای عجیبی بود فکر می‌کنم روایت فتح گوشه‌هایی از آن سنگر را به تصویر کشیده است عده‌ای ناله می‌کردند و عده‌ای همدیگر را در آغوش می‌کشیدند و عده‌ای با خدای خود راز و نیاز می‌کردند آقا شهاب در این میان نوحه سرایی می‌کرد و برادر محسن علیان در گوشه‌ای از سنگر محو تماشا و حرکات بچه‌ها شده بود هر کدام با خدای خود زمزمه می‌کرد عملیات آغاز شد و خط شکسته شد غواص‌ها از آب گذر کردند و ما هم بر قایق‌های تندرو سوار شدیم تا عرض اروند را طی کنیم و به عملیات ادامه دهیم قایقی در بین مورد هدف قرار گرفت و واژگون شد و تعدادی در امواج متلاطم اروند غوطه‌ور شدند و به بیکران پیوستند و روح ملکوتیشان به آسمان عرج کرد و اجسامشان را خلیج فارس در آغوش کشید -روحشان شاد- به ساحل دشمن رسیدیم و از سیم خاردارها خورشیدی‌ها و همه موانع عبور کردیم تا که در گل و لای فرو رفته بودیم و به جلو حرکت می‌کردیم وارد منطقه‌ی دشمن شدیم و مأموریت سخت ما آغاز شد مسیری را که قبلاً با نقشه‌های هوایی مشخص شده بود ادامه دادیم تا در مقر تیپ پدافندی دشمن به شدت درگیر شدیم پس از شهادت و مجروح شدن عده‌ای از بچه‌ها مقر تیپ دشمن تصرف شد وبه عقب رانده شدند به سوی نقطه‌ی اصلی که هدف تصرف جاده بصره فاوجود حرکت کردیم و به تیم‌ها و متفاوتی تقسیم شدیم و از چند جناح عملیات را مجدداً آغاز کردیم پای پیاده و پا برهنه در میان گل ولای از میان نخها عبور کردیم تا به دست صافی رسیدیم تاریک‌ترین شب ماه بود و در تاریکی شب هیچکس را نمی‌توانستیم ببینیم فقط گلوله‌ها که شلیک می‌شد و منورها که زده می‌شد شناسایی می‌کردیم و به پیشروی ادامه می‌دادیم بهترین نقطه‌ی استراتژیک عملیات والفتجر 8 جاده‌ی بصره بود با درگیری نسبتاً سنگینی جاده هم تصرف شد پانصد متر آن سوی جاده خاکریز بود که پشت آن خاکریز پدافند کردیم و شروع به استحکام مواضع کردیم بچه‌های تخریب هم بلافاصله جاده را با فاصله‌ی حدود یکصدمتر با تی‌ان‌تی به کلی ویران کردند که قابل تردد نبود بولدوزرهایی که از آن سوی آب بادرست آمده بودند به ما کمک کردند و خاکریز مهمی بود و حفاظت ما ایجاد نمودند اما دشمن که متوجه غافل گیری عتجیبی شده بود با سرعت مقداری نیرو سازماندهی و روانه منطقه کرد اولین کاروان دشمن که اکرام و چراغ خاموش به سمت ما و می‌آمد با ما برخورد کرد درست به نقطه‌ی انهدام جاده که رسیدند متوجه شدند که چه مشکلی پیش آمده است هنوز به خود نیامده بودند که آنها را زیر آتش سنگین گلوله‌های آر.پی.جی و تیربار گرفتیم حمام خون به راه افتاد عراقی بود که کشته می‌شد درگیری تا صبح ادامه داشت صبح که شد با سرعت شروع به سازماندهی و استحکام موضع کردیم تا با پاتک‌های سنگین دشمن مقابله کنیم در ضمن سراغ یکایک بچه‌ها را می‌گرفتیم ببینیم چی شده است تعدادی شهید و مجروح شده بودند اما آقای شهاب و علیان را خوشحال و ذوق زده دیدم عملیات را با موفقیت کامل انجام داده بودیم و حالا باید الز آنچه بدست آورده‌ایم دفاع کنیم دور هم جمع شدیم و به اتفاق معاونین گردان شروع به تجزیه و تحلیل عملیات و پدافند آن روز کردیم با فرمانده گردان تماس گرفتیم تا هر چه سریعتر به ما ملحق شود -هنوز که هنوز است و بیست سال از آن واقعه می‌گذرد قیافه‌ی رعنا، رشید و دلاورانه‌ی حسین‌زاده فرمانده‌ی گردان سیف‌اله که همراه تعدادی از روی جاده‌ی بصره عبور می‌کردند و به طرف ما می‌آمدند را به خاطر دارم- به ما ملحق شدند چه لحظه‌ی شعف‌انگیزی بود آن لحظه‌ی دیدار دوست ساعت 10 صبح 22 بهمن 1364 بود حسین‌زاده دوربین را برداشت تا به اتفاق دو سه نفر به گنج برویم و وضعیت دشمن را بررسی کنیم دوربین را به گردن انداخت و روی خاکریز درازکش شد تا وضعیت دشمن را ببیند در حال نگاه کردن بود که گلوله‌ای فرق سرش را شکافت و اولین شهید خاکریز تقدیم شد ولوله‌ای به راه افتاد و حکایت از روز سختی داشت علیرغم آرامش منطقه این اتفاق افتاد دوربین عکاسی که به همراه داشتم همانجا از جنازه‌ی مطهرش عکس گرفتم و در سوگ او اشک ریختم روحیه‌ی بچه‌های گردان که متزلزل شده بود و کمی مضطرب به نظر می‌رسیدند اما آی شهاب و محسن علیان در اطراف خاکریز به راه افتادند تا به بچه‌ها روحیه بدهند هنوز شهاب به انتهای مسیر گردان نرسیده بود که گلوله‌ای سر او را هم نشانه رفت و به ملکوت اعلی پیوست ساعت به ساعت آتش دشمن سنگین‌تر می‌شد و بر تلاش دشمن برای عقب راندن ما و تصرف جاده و خاکریز و افزوده می‌شد شب سختی را پشت سر گذاشتیم نیروهای کماندوی عراقی درنیمه‌های شب به خاکریز ما نفوذ کردند و عده‌ای از بچه‌ها را قتل عام کردند صبح روز بعد شاید سخترین روز دوران زندگی و عمرم بود از زمین، هوا، جلو و عقب بر سرمان گلوله می‌بارید گلوله‌ی خمپاره‌ها و توپها دقیقه‌ به دقیقه، وجب به وجب منفتجر می‌شد هلی‌کوپترها و هواپیماهای دشمن از آسمان موشک بود که روانه خاکریز می‌کردند عده‌ی زیادی از بچه‌ها درهمان ساعت اولیه به شهادت رسیدند هر کس بر خاکریز بالا می‌رفت تا گلوله‌ای به سمت دشمن بزند غلطان غلطان با پیکر خون آلود به پایین خاکریز غلط می‌خورد یادم نمی‌رود که تانک‌ها حمله را آغاز کردند هیچ کار نمی‌توانستیم بکنیم فقط دعا می‌کردیم تانک‌ها از خاکریز بالا آمدند و ما از زیر تانک‌ها پشت کیسه‌های شنی خم شده بودیم و منتظر شهادت بودیم یکی از بچه‌ها گلوله آر.پی.جی به سمت یکی از تانک‌ها که از خاکریز بالا می‌آمد در فاصله‌ی بیست متری شلیک کرد و تانک منهدم شد خدا کمکمان کرد و همین باعث شد که تانک‌ها به عقب برگردند هیچ کس نمیدانست دیگری چه می‌کند همه در سنگرها خمیده بودند و در کوچکترین فرصت به دشمن حمله می‌کردند ظهر که شد کمی آتش دشمن کمرنگ شد بچه‌ها به تکاپو افتادند و ضمن این که جویای احوال دوستان می‌شدیم بچه‌ها را سر و سامان می‌دادیم درست موقع نماز بود من که با عجله نمی‌دانم وضو گرفتم یا تیمم به داخل سنگر پریدم و نماز خواندم که همه‌اش ایماء و اشاره بود و سنگر کوچکی که از چند کیسه گونی خاک تشکیل می‌شد خم نمی‌شدم اگر چه که رکوع و سجودش قلبی بود اما صفای عجیبی داشت چشمانم متوجه خاکریز بود و گوشهایم متوجه سوت گلوله‌ها و با قلبم خدا را می‌خواندم نمازم تمام شد محسن که در یکی دو سنگر آن طرف‌تر از من مشغول دفاع بود از سنگر بیرون آمد قمقمه‌ی آبی به دست داشت از سنگر فاصله گرفت فشار دشمن لحظه به لحظه زیاد می‌شد خاکریز و سنگرها تلی از آتش و خون شده بود کمتر کسی بود که دست و لباسش در رسیدگی به مجروحین و شهداء خون آلود نباشد با آرامش عجیبی با فاصله‌ی دو متری از خاکریز نشست و خمیده وضو گرفت علیرغم تیرهای دشمن و انفجار گلوله‌ها آرام روی زمین نشست رو به قبله کرد و نماز عجیبی خواند از همه چیز فراموش کرده بودم و محو تماشای او شده بودم هر چه گفتم این کار را نکن بیا داخل سنگر نماز بخوان گوشش بدهکار نبود نه این که من و همه‌ی بچه‌هایی که بودند به او نگاه می‌کردند گویا می‌دانست که آخرین نماز اوست و باید با تمام و کمال بخواند چه زیبا نماز نشته‌ای خواند هنوز تصویر آن نماز نشسته‌ی عاشورایی او که من را به یاد نماز روز عاشورای امام حسین(ع) انداخته بود در ذهنم مجسم است که محو شجاعت و آرامش او شده بودم خمپاره‌ها و گلوله‌ها در اطرافش به زمین می‌خورد اما او تکان نمی‌خورد او ملکوتی بود خدا می‌داند در آخرین نمازش با خدای خود چه راز و نیازی می‌کرد او برای شنیدن یا ایتها‌النفس‌المطمئنه باید از امتحان الهی سر بلند بیرون می‌آمد و ثابت می‌کرد که در راه او و برای او تمام وجودش آرامتر از اسماعیل قربانی می‌کند و چونان سرور و سالار شهیدان آقا اباعبداله‌الحسین علیه‌السلام الهی رضاً برضائک و تسلیماً لامرک را زمزمه می‌کرد تا خدای منان با آهنگ دلنشین ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی به او خوش آمد بگوید نمازش تمام و به کار خود ادامه داد به سنگرش آمد و اسلحه را برداشت من که با آقای خلخالی که فعلاً به جای حسین‌زاده فرمانده‌ی گردان بود مشغول صحبت و برنامه‌ریز دوتاس با عقبه بودیم ناگهان رگبار گلوله‌ی کالیبری به سوی ما آمد و دو گلوله شانه و صورت را غرقه در خون کرد فریاد یا مهدی او هنوز در گوشم مانده است خاکریز مجدداً آتش گرفته شد و هر لحظه سقوط می‌رفت برای دفاع از یک گوشه‌ی خاکریز به اتفاق یکی از بچه‌ها که بعداً شهید شد به سمت تانک‌های دشمن آر.پی.جی می‌زدیم وقتی از آن گوشه برگشتیم دیگر نه وقتی داشتیم و نه روحیه‌ای سراغ محسن را گرفتم که تنها امید آن لحظه‌های سخت بود و در نبود و محرومیت معاون گردان اما او سفرش را آغاز کرده بود و به دیدار معبود شتافته بود اشک چشمانم را گرفت دیگر نمی‌خواستم به آن نقطه برگردم بهترین دوستانم را در آن نقطه از دست داده بودم نمی‌دانستم به کجا بروم غروب شده بود و اندوه سراسر وجودم را فرا گرفت برای نماز آماده شدم به سنگر یکی از بچه‌ها رفتم که خود او هم جا نمی‌گرفت تیمم کردم تا نماز بخوانم نماز مغرب و عشا را خواندم با خود گفتم امشب سخترین شب ماست باید کار کرد باید دفاع کرد شاید ما هم به شهداء ملحق شدیم اما آنها کجا و ما کجا همین که پایم را از سنگر بیرون گذاشتم خمپاره‌ای به زمین آمد و دیگر نفهمیدم چه شد غرق در خون بودم و همسنگرم نیز کنارم غوطه‌ور در خون. محسن عزیز شهادت حقت و بهشت گوارای وجودت باد.&lt;br /&gt;
    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از عملیات والفجر 8 خبر دار شدیم که شهید علیان در این عملیات به شهادت رسیده اند . مدت یک هفته تمام معراج های شهدا و سردخانه ها را سر زدیم ولی پیکر مطهر ایشان را پیدا نکردیم . روزی به گردان ایشان و محلی که د ر آنجا عملیات صورت گرفته بود رفتیم . وقتی با مسئول تسلیحات گردان صحبت کردم و اسم و مشخصات شهید را دادم ، اشک در چشمانش جمع شد و نحوة شهادت شهید علیان را این طور نقل کرد . روزهای اول عملیات بود و اوج درگیری ، آتش دشمن به شدت می بارید ، گویی زمین و آسمان آتش بود . مهمات رو به اتمام بود . من که مسئول تسلیحات گردان بودم، باید به نیروها مهمات می رساندم . لذا اعلام کردم دو نفر داوطلب با من بیایند تا مهمات بیاوریم. شهید علیان بلند شد و از آنجا که فردی مسئو ل و وظیفه شناس بود گفت: اگر فرمانده گردان اجازه بدهند من با شما می آیم . فرمانده گردان شهید حسین زاده بود. اجازه دادند و ما راه افتادیم . وقتی به پیچ مرگ رسیدیم جایی که در تیر رس مستقیم دشمن بود و دشمن وجب به وجب آن را با خمپاره و توپ می زد ، زمین گیر شدیم و تصمیم گرفتیم یک نفر، یک نفر بچه ها را از این منطقه عبور دهیم . نوبت شهید علیان که رسید حالت اطاعت پذیری او آنقدر قوی بود که هر گاه می گفتم : بدو، با آن همه آتش دشمن بی محابا می دوید و هر گاه می گفتم : بخواب ، سریع وضعیت می گرفت . به او گفتم : هر طور شده باید خودمان را به آن خاکریز برسانیم و او همانطور که با سرعت به طرف خاکریز در حرکت بود ، خمپاره ای د رکنارش به زمین اصابت کرد و تر کش آن سرش را از بدن جدا کرد . چیز ی که تعجب ما را بسیار بر انگیخت این بود که شهید با توجه به اینکه سر در بدن نداشت اما حدود ده متر بدون سر دوید تا خود را به آن نقطه ای که گفته بودم رساند و در آنجا پیکر پاکش به زمین افتاد . با مشخصاتی که مسئول تسلیحات داده بود به معراج شهدا مراجعه کردم و در بین شهدای بی سر شهید علیان را پیدا کرده و به مشهد منتقل کردیم .&lt;br /&gt;
    عهد و نذر&lt;br /&gt;
موضوع    عهد و نذر&lt;br /&gt;
راوی    علیان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست یک روز قبل از شهادتش ، شهید علیان برایم نقل می کرد که من نذر کرده بودم چند گوسفند بگیرم و جلوی رزمندگان که عازم جبهه هستند قربانی کنم وقتی به اهواز رسیدم دیدم رزمنده ها حرکت کرده اند و من نتوانسته ام به موقع برسم . خیلی ناراحت شدم . در همین حال دیدم چند نفر از برادران سپاه با عجله دنبال کسی می گردند گفتم : چی شده ؟ گفتند : قرار بوده ما چند گوسفند جهت قربانی جلوی رزمندگان خریداری کنیم . اما مقداری پول کم آورده ایم و دنبال مسؤلان می گردیم تا پول بگیریم . اشک در چشمانم جمع شده بود پول را در آوردم و تقدیم کردم و گفتم : من این پول را برای همین کار آورده ام و خوشحال بودم از این که خدا این هدیه را از من قبول کرده است .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15063&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محسن_علیان_نجف_آبادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AA%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D9%88%D9%84</id>
		<title>شهید تیمور علیپور اول</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AA%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D9%88%D9%84"/>
				<updated>2020-06-25T14:56:04Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6713746    &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نام :    تیمور    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی: علیپوراول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: کامران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :    اسفراین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :    1367/01/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص  &lt;br /&gt;
   &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :    شهدا&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
خواب و رویای شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    کامران علیپور اول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب تیمور خواب می بیندکه بال در آورده وبه سوی آسمان پرواز می کند که در اوج ناگهان بالهایش از کار می ا فتد ،که در همین هنگام فرشته ای به طرف او می رود وشانه اش را گرفته وبه سمت بالا می برد .از خواب که بیدار می شود در همان لحظه احساس می کند که دیر یا زود شهید خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تولد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    کامران علیپور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانیکه همسرم تیمور را حامله بود، به سختی مریض شد که دکترها علت آن را حاملگی همسرم می دانستند، من نیز بخاطر همین مسأله تصمیم گرفتم که اگر فرزندم سالم متولد شود و هیچ گونه مشکلی برای همسرم بوجود نیاید گوسفندی در مشهد نذر امام رضا(ع) بکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کودکی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    صغری خالق پناه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدودا&amp;quot; سه ساله بود که روزی به من گفت: مادر من باید درس بخوانیم و با سواد شدم که در جواب به او گفتم : در روستای ما مدرسه نیست و اگر خواسته باشی برای درس خواندن به روستای دیگر بروی تو را گرگها خواهند خورد او در جواب من گفت:اگر گرگ بخورد بهتر است از اینکه نتوانم یک نامه بنویسم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    صغری خالق پناه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از اینکه به جبهه اعزام شود به او گفتم :مادر می خواهم برایت زن بگیرم که در جواب گفت : اگر زن بگیرم هر وقت که خواسته باشم نمی توانم به جبهه بروم چون مشکلات زیاد می شود و در ضمن اگر شهید هم بشوم آن زن بیوه خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مبارزه با ضد انقلاب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    کامران علیپور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از انقلاب زمانی که از روستا به شهر اسفراین مهاجرت کردیم، در منزلمان یک مستأجر داشتیم که یک روز در بین صحبتهایش به امام(ره) توهین کرد، در همین هنگام تیمور از شدت ناراحتی بشقابی را که در دستش بود به سمت او پرتاب کرد و از من خواست تا او را از خانه بیرون کنم ومن نیز این کار را انجام دادم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    علی صحرایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم یک نفر در حالیکه لباس سفید رنگی به تن دارد پیش من آمده و سراغ دوستم تیمور را می گیردمن در عالم خواب به او گفتم : او به مرخصی رفته و تا چند روز دیگر نمی آید که او گفت: من می خواهم او را به مهمانی دعوت کنم ، در حال صحبت کردن بودیم که ناگهان از خواب بیدار شدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    کامران علیپور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز سیزدهم نوروز سال 1366 بود که خبردار شدیم فرزندمان مجروح شده است همگی ناراحت و دلواپس بودیم و هر چه سعی می کردیم که بدانیم در کدام بیمارستان بستری شده فایده ای نداشت ،تا اینکه یک شب خواب دیدم که تیمور در حالیکه لبخندی بر لب داشت سوار بر اسب سفیدی از کنار ما گذشت، در آن لحظه احساس کردم که او شهید خواهد شد و همین گونه نیز شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حرمت والدین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    کامران علیپور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیمور همیشه به من و مادرم احترام می گذاشت. یادم می آید یک روز یکی از فرزندانم به نام محمود با مادرش بحث کرد و به او بی احترامی نمود که تیمور به خاطر این مسأله تا یک ماه با برادرش صحبت نمی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15076&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:تیمور_علیپور_اول}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اسفراین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85(%D8%A8%D9%84%D8%A7%D9%84)_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید قاسم(بلال) علیایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85(%D8%A8%D9%84%D8%A7%D9%84)_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-25T14:54:09Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    7052   &lt;br /&gt;
    &lt;br /&gt;
نام :    قاسم(بلال)   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی: علیایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: حسین    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :    سایر&lt;br /&gt;
   &lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
    توصیه به نماز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب ما براى خواندن نماز به مسجد روستایمان مى‏رفتم. در آن زمان نماز خواندن را بلد نبودم. شهید بلال را مى‏شناختم. ایشان دست مرا گرفتند و کنار خود نشاندند و آن وقت گفتند: من بلند نماز مى‏خوانم و تو نیز همین چیزهایى که من مى‏گویم بگو و همین حرکت هایى که من انجام مى‏دهم انجام بده. من نیز همین اذکار را مى‏گفتم و حرکت‏ها را انجام مى‏دادم که بالاخره توسط ایشان نماز خواندن را فرا گرفتم بدون اینکه از او خواهش کرده باشم تا به من نماز یاد بدهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
    زندگی مشترک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    محمد خارستانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز با برادرم حسن خارستانى قصد رفتن به مزرعه و کمک به پدر را داشتیم. مزرعه ما از کنار مزرعه شهید قاسم )بلال( علیایى مى‏گذشت و چون ما مقدارى دیر حرکت کرده بودیم، نزدیک به اذان ظهر به مزرعه شهید بلال علیایى رسیدیم. ایشان آن روز با تیلر کشاورزى کار مى‏کردند که وقت اذان فرا رسید. تیلر را خاموش کرد و روى آن ایستاد و با وجودى که پدر و برادرانش مشغول خوردن نهار شدند، شروع به گفتن اذان نمود و به حرفهاى دیگران هیچ توجهى نمى‏کرد و کار خودشان را انجام مى‏دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15064&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:قاسم(بلال)_علیایی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%82%DB%8C%D9%84_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%86%DB%8C%D8%A7</id>
		<title>شهید عقیل علی نیا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%82%DB%8C%D9%84_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%86%DB%8C%D8%A7"/>
				<updated>2020-06-25T14:52:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6713936    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام :    عقیل‌    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی: علی‌نیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: مسلم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :    بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :    1367/03/02   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالات معنوی قبل از شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1-یادم می آید آخرین دفعه که می خواست به جبهه برود شبش را تا صبح نخوابید و هنگام رفتن از همه حلالیت طلبید و بچه ها را بوسید و از من خواست که مراقب آنها باشم و به برادرش هم سفارش کرده بود که بعد از شهادتش من مراقب فرزندانم باشید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15060&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:عقیل_علی_نیا}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%AF_%D8%AC%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C%D8%B2%D8%B1%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید داود جاویدی‌زرمهری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%AF_%D8%AC%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C%D8%B2%D8%B1%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-25T14:51:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6303197	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	داود	محل تولد :	تربت ‌حیدریه&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	جاویدی‌زرمهری‌	تاریخ شهادت :	1363/12/21&lt;br /&gt;
نام پدر :	غلامرضا	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	فرمانده‌گردان‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
بعد از آنکه مجروح شدند پدر شهید به او گفت: دیگر به جبهه نرو. اما ایشان در پاسخ گفت: من خواب دیده ام که از ما دو برادر، یکی شهید خواهد شد و من حتما باید در جبهه حضور داشته باشم.&lt;br /&gt;
در عملیات پیروزمندانه خیبر بود که خبردار شدم ایشان از ناحیه پا مورد اصابت تیر قرار گرفته اند و ماجرا از این قرار بود که داود بعد از زخمی شدن یکی از همرزمان و همسنگراش می خواهد او را به پشت جبهه منتقل کند که در بین راه از ناحیه پا مورد اصابت تیر قرار می گیرد و پس از منتقل کردن برادرم به پشت جبهه و به بیمارستان از پای برادرم جهت بیرون آوردن تیر عکسبرداری می کنند ولی در عین ناباوری متوجه چیز جالب و باورنکردنی می شوند به طوری که شگفتی پزشکان را بر می انگیزد ؟! تیر با اینکه پا را مجروح کرده پیدایش نیست و مانند این می ماند که اصلا تیری نبوده . بعد از آن ایشان را به بیمارستان لشگر 77 مشهد منتقل کردند پس از چند روزاستراحت در بیمارستان و بهبودی در بیمارستان دوباره از بیمارستان مرخص می شوند. ولی با وجود اینکه دو ماه دیگر استراحت داشت و هنوز توانایی حضور در جبهه را نداشت باز هم مثل مرغ از قفس پریده هوای جبهه برسر زد و باز هم راهی میادین جنگ علیه کفر شد.&lt;br /&gt;
کلاس دوم دبستان را هنوز به پایان نبرده بود که به علت عدم وجود دکتر و کمبود دارو به مرض روماتیسم مبتلا شد . بطوری که تمام بدنش فلج شد و قادر به ایستادن و راه رفتن نبود و همه دکترها از او قطع امید کردند و خوب شدن او را به لطف و عنایت خداوند واگذار کردند . به غیر از این موضوع در این بیماری روماتیسم خیلی شایع شده بود و بویژه اینکه پسر یکی از هم ولایتی ها نیز از این مرض مرده بود و دیگر هیچ امیدی به زنده ماندن داوود نبود.&lt;br /&gt;
در سال 62 داود ( ره ) مجروح شده بود - در عملیات خیبر و جزیره مجنون - و نحوه مجروح شدن ایشان به گفته خودش به این صورت بود که ایشان در حین عملیات وارد کانالی می شوند که نزدیک یکی از پاسگاههای دشمن می باشد بر روی این پاسگاه تیر باری را نصب کرده بودند و آن تیر بار به تور مداوم به طرف نیروهای ایران شلیک می کرد قرار می شد جهت انهدام آن تیر بار به صورت کمین عمل کنند و چند تن از نیروهای خودی با پرتاب نارنجک آتش تیر بار را خاموش می کنند تا اینکه چندتن از نیروهای خودی مجروح می شوند که با تعدادی زیادی از پرسنل جهت تخلیه آن عزیزان به عقبه اقدام کردیم و به پیشنهاد من قرار شد هر نفر یکی از مجروهین را به دوش بگیرد و از منطقه نبرد خارج کند و ایشان خدش یک نفر را به دوش می گیرد و از خاک ریز بالا رفته که ناگهان پایش مجروح می شود و به طور سینه خیز خودش را تا پائین خاک ریز می کشد اظهار می دارد که فقط یادم می آید که مرا سوار قایق کردند وقتی به هوش آمدم « بیمارستان اهواز تبری هستم .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 59 پدر شهید تصادف می کند . در این موقع شهید داود جاویدی زرمهری که در خدمت سربازی بوده است به محض مطلع شدن به عیادت پدر شتافته و تنها وسیلة نقلیه اش را که موتور سیکلتی بوده است به معرض فروش می گذارد و از این.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5652 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:داود_جاویدی_زرمهری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تربت حیدریه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید سید احمد جعفری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-25T14:47:01Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6509122	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	سیداحمد	محل تولد :	اسفراین&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	جعفری‌	تاریخ شهادت :	1365/05/17&lt;br /&gt;
نام پدر :	حبیب‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
یادم می آید پس از شهادت احمد شبی ایشان را درخواب دیدم که با اسب درحالی که دو لیوان در دست داشت به خانه آمده بود . لیوان ها رابه من داد و گفت : این ها را به عبدا… (برادرش ) بدهید وبگویید این قدر گریه نکند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5768 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید_احمد_جعفری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%AB%D8%A7%D8%B1</id>
		<title>شهید غلامحسین جان نثار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%AB%D8%A7%D8%B1"/>
				<updated>2020-06-25T14:43:52Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6205879	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	غلامحسین‌	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	جان‌نثار	تاریخ شهادت :	1362/12/12&lt;br /&gt;
نام پدر :	غلامرضا	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
یکی از دوستان پدرم غلامحسین جان‌نثار خاطره‌ای از ایشان را اینگونه برایم نقل می‌کند. گفت: من به همراه دوستم غلامحسین جان‌نثار در منطقه‌‌ی هورالعظیم در جنوب غرب کشور حضور داشتیم. یادم هست آن زمان ما برای تدارک عملیات خیبر فعالیت می‌کردیم.ما هیچ‌گونه امکانات بهداشتی نداشتیم و شرایط خیلی سخت بود. و یکی از ضروری‌ترین امکانات آنجا حمام بود. روزی دیدم ایشان در حال ساختن حمام صحرایی است. و با چند تکه لوله و تانکر حمام را ساخت که تمام بچه‌ها از آن استقبال کردند و خیلی خوشحال شدند. و هیچ موقع این خاطره از ذهنم خارج نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5608 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:غلام_حسین_جان_نثار}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D8%AC%D8%B4%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_1361</id>
		<title>شهید قربانعلی جلیلی‌ جشن آباد تاریخ شهادت 1361</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D8%AC%D8%B4%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_1361"/>
				<updated>2020-06-25T14:42:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6133458	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	قربانعلی‌	محل تولد :	درگز&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	جلیلی‌ جشن آباد	تاریخ شهادت :	1361/01/15&lt;br /&gt;
نام پدر :	عزیزاله‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
یک دفعه فرزند عزیز شهیدم قربانعلی به من گفت: مادر برایم دعا کن که شهید شوم اگر در لبنان به شهادت رسیدم و جنازه ام را نیاوردند ناراحت نباش گفتم: چه طوری من ناراحت نباشم شاید اصلا هیچ کس جنازه ات را به خاک نسپرد و حیوانات تکه پاره ات کردند، قربانعلی می گفت: مهم نیست برای شما چه فرقی می کند من که شهید شوم بدنم که به دردتان نمی خورد اصلا هم گریه و زاری نکنید و اهمیت ندهید که جنازه ام باز گردد یا نه فقط از من راضی باش!&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که در حیاط خانه چاهی است و قربانعلی از چاه آب می کشد و به پشت سرش می ریزد رفتم جلو گفتم قربانعلی: مردم که می گویند تو به شهادت رسیدی تو که داری از چاه آب می کشی گفت: مادر مگر هر حرفی را که مردم شما باید باور کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان انتخابات که بنی صدر هم جزء کاندیدها بود وقتی برای رای گیری به روستا آمدند ظاهرا یکی از مسئولین در جمع آوری رای ها تقلب کرده بود آن هم به نفع بنی صدر خائن. قربانعلی،‌فرزند شهیدم متوجه می شود و به آن شخص اخطار می دهد که چرا به نفع کسی کار می کنید که شایسته انتخاب نیست بعد وقتی آن شخص به حرف قربانعلی توجه نمی کند و گوش نمی دهد طوری با او برخورد می کند که دیگران از شدت برخوردش جلوگیری می کنند.&lt;br /&gt;
آخرین باری که قربانعلی به مرخصی آمد به خاطر این که به مجروحان خون داده بود حالش کمی بد بود پب کنارش خوابیدم گفت: مادر امشب تا صبح نخواب بیا بیدار باشیم و با یکدیگر حرف بزنیم بعد گفت: مادر جان بعد از شهادت من این لحظات را به یاد آور که چه طور در کنار هم خوابیدیم و با هم صحبت کردیم تمام این لحظه ها همه یادگاری در ذهنت می ماند همین طور که در حال صحبت کردن با پسرم قربانعلی بودم ناگهان خوابم برد و خواب دیدم که دیوار خانه روی دو تایی ما خراب شد فورا از خواب پریدم قربانعلی گفت: مادر چه شد؟ گفتم هیچ چی خواب دیده ام. دوباره دستهایش را به دور گردنم گره زد و کلی با هم حرف های زیادی زدیم .صبح که شد گفتم قربانعلی نمی شود حالا نروی؟ دفعه ی بعد برو، گفت: چرا؟ گفتم هیچی همین طوری چون نمی خواستم فکر کند که مخالف غیبتش هستم گفتم اگر دفعه ی بعد بروی بهتر است گفت: نه مادر الان وقتش است شما اشتباه می کنی؟&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5921 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:قربان_علی_جلیل_جشن_آباد}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C%D8%A8%D8%B2%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد جباری‌بزدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C%D8%A8%D8%B2%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-25T14:40:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6704726	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمد	محل تولد :	تربت جام&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	جباری‌بزدی‌	تاریخ شهادت :	1367/05/02&lt;br /&gt;
نام پدر :	احمد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بک شب خواب دیدم که تعدادی گوسفند را برای چرا نزدیک مزار شهدا برده ام . بزرگترین گوسفند را به نام صادق صدا می زد . در حین چرادیدم که همان گوسفند بزرگ (صادق) گم شده و هر چه دنبال او گشتم پیدا نکردم حدس زدم احتمالاً فرزندم محمد صادق که در جبهه خدمت می کرد مفقود شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5665 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_جباری_بزدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85</id>
		<title>شهید محمد حیدری مقدم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85"/>
				<updated>2020-06-10T13:31:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : محمد          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : درگز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حیدری‌ مقدم‌    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/05/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : حیدر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند عزیز شهیدم محمد، زمانی که به جبهه می رفت به من سفارش و تاکید کرد که: در وقت شهادتم تمام پولی را که در بانک دارم را شیرینی بخرید و در بین مردم پخش کنید من هم به سفارشش عمل کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7671&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_حیدری_مقدم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان درگز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C_%D9%86%D9%82%D9%86%D8%AF%D8%B1</id>
		<title>شهید اکبر حیدری نقندر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C_%D9%86%D9%82%D9%86%D8%AF%D8%B1"/>
				<updated>2020-06-10T13:30:17Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : اکبر                                                محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حیدری‌نقندر                    تاریخ شهادت : 1365/10/19&lt;br /&gt;
نام پدر : اسماعیل‌     &lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز     &lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : خواجه‌ربیع‌&lt;br /&gt;
وصیت نامه:&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحيم وصيتنامه‌ام به اين نحو شروع مي‌کنم که به تمام اقشار مردم و اقوام و دوستان و حشرها عرائض دارم که نقل مي‌کنم وصيتم به کل برادران رزمنده بازمانده پس از من که راه مرا که راه راستين حسين است ادامه مي‌دهند اين است که من با اين که بسيار قاصر درگاه خدا بودم باز هم خدا پذيرفت و شما که با خلوص و اشتياق خاص در حال نبرد هستند همچنان به رزم خود ادامه داده و به حرفهاي غصبانه دشمنان داخلي روحيه خود را از دست ندهيد و راه خدا را که راهي بس جاويدي است ادامه دهيد زيرا دشمنان قصد زير و رو کردن وضع انقلاب هستند برادران عزيز رزمنده همچنان که تا به حال به نداي امام عزيزتان لبيک گفته‌ايد بر حرفتان استوار نماييد و آنقدر پيش برويد و ديگران را هم باخود ببريد يک بار با اين خلوص که داريد نگذاريد که هواي بر شما غلبه کند اگر هم دنيا زير و رو شود باز هم بر سر هدف خود مصلم باشيد. که خدا همواره با شماست رزمندگان عزيز شما قلوب پاک و مطهري داريد از امام يادتان نرود و براي طول عمر وي دعا کنيد و براي تداوم انقلاب و استوار ماندن رهروان راه انقلاب اسلامي دعا کنيد ودر پشت جبهه پس از اينکه از جبهه برگشتيد مردم را به انقلاب وانقلابيون اعمال ناگهاني خود آقاي از ما بسيجيان سرزند بدبين نکنيد. وصيتم به نام کساني که خود را مسلمان مي‌شمارند و اسمشان در ميان مردم مسلمان است سعي مي‌کنند با اعمال خود که عمل هر کس معرف شخصيت اوست سعي کند اعمالي مثل جبهه رفتن و تبليغات صحيح براي جبهه رفتن و تبليغات صحيح براي اسلام وصيتم به خانواده عزيزيم :مادرم پس از اينکه من شهيد شدم زياد ساکت ننشين و زياد هم گريه نکن کو همچنان که يک مادر گريه کن و کت و شلوارم را اتوبزن و بده امير بپوشد توقعات خود از وي بخواه که انشاء الله انجام خواهد داد. مادرم مبادا گريه کني چون دشمن خوشحال مي‌شود و از طرفي مادر که شب دامادي پسرش گريه نمي‌کند و با تمام مردم همچنان که يک دل و يک رنگ باش. از مهمات سخنم اينست که مرا حلال کن و هيچگاه پيش همگان از خوبي‌هاي من اگر داشتم نگو ديگر با شما عرضي ندارم (راستي تمام طلاها را به امير بده) و تمام لباسهاي مرا با لباسهاي امير يکي کن وهر هفته يک لباس مرا بپوشد زيرا من و امير فرقي نداريم. مادرم هر کدام از پسرهاي خود را و فاطمه خانم، عزت خانم را داماد مي‌کنيد عکس مرا هم در آنجا روي سينه و يا بغل عروس وداماد بزنيد و از من فراموش نکنيد و من هم شما را شفاعت خواهم کرد و براي من تا 40 روز جلسه روزه خواني و قرآن براي عفوم برگذار کنيد. وصيتم به پدرم، تمام عرائضم در مورد مادرم براي شما هم همچنان صدق مي‌کند و بعضي از آنها را مجدداً عرض مي‌کنم مرا حلال کن و من پيش آقايم ابولفضل وامام حسين از شما شفاعت مي‌طلبم و اگر در موقع شهادتم از لحاظ مالي د رمضيقه بودي زياد برايم خرج نکن و از اين حرف نارحت نشو وک شب دامادي پسرت از خود راضي باش و تمام عيالها را يکي کرده و اگر اين خود شود من روحم شاد خواهد بود و به اميد هيچ آزاري نرسيده و با کمال احترام و با آرزوي کامل داماد کن و در تمام امور زندگي او را مددکار باش . انشاءالله در تمامي امور موفق باشيد. وصيتم به تمام قومان و خويشان و برادان و خواهران که مرا حلال کرده و در راه تدا وم انقلاب کوشا باشيد و اگر کسي نکته‌اي از دهانش سر عليه انقلاب و اسلام بيرون بيايد من از او راضي نيستم و خدا بر او نفرين خواهد کرد و من هم اميدوارم که کمر کسي که ضد انقلاب است بشکند. ديگر عرضي ندارم. خدانگهدار. مرا در خواجه ربيع به خاک بسپاريد و يک ماه بريم روزه بگيريد و برايم دو سال نماز عدا کنيد. خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7676 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:اکبر_حیدری_نقندر}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید علیرضا حیدریان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-06-10T13:28:35Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : علیرضا                   محل تولد : نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حیدریان‌     تاریخ شهادت : 1361/07/22&lt;br /&gt;
نام پدر : فتح‌علی‌     &lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
من و علیرضا مشغول درست کردن دیوار باغ بودیم و چند روزی بود که شروع به این کار کرده بودیم که برادران سپاه جهت ثبت نام اعزام افراد به جبهه به روستا آمده بودند علیرضا گفت من چون مرحله اول نتوانسته ام بروم ، این دفعه می روم . به او گفتم : این بار به جبهه نرو و کمکم کن تا دیوار باغ را تمام کنیم . در جواب گفت: کار دنیا زیاد است و تمامی ندارد ، من باید به جبهه بروم.&lt;br /&gt;
یک روز در تابستان که انگورهای باغ ما رسیده بود علی رضا سبدی را پر از انگور کرد ه بود و به درب خانه دوستان مدرسه خود برده بود که بعداً به من گفت : پدر از من راضی باش که بدون اجازه شما این کار را کردم . من به این خاطر این کار را کردم که دوستانم بر گردن من حق دارند .&lt;br /&gt;
بعد از شهادت فرزندم یک شب در باغ خوابیده بودم خواب دیدم که یک سیدی آمد و حال من را جویا شد و گفت : پدرم چرا غمگین و ناراحت هستی ؟ آیا از شهادت فرزندت ناراحت هستی ؟ گفتم : نه ، من خیلی خوشحال و راضی هستم . به او گفتم : آقا من که درب باغ را بسته ام شما چه کسی هستید و از کجا آمده اید ؟ در حالیکه دست او را بوسیدم و او نیز دستی به سرم کشید گفت : ناراحت نباش جای فرزندت بسیار خوب است ، و به طرف آخر باغ حرکت کرد و رفت و من در حالیکه گریه می کردم دنبال او می رفتم که از خواب بیدار شدم .&lt;br /&gt;
بعد از شهادت فرزندم علیرضا، یک شب در باغ خوابیدم، که در خواب دیدم سیدی به نزد من آمد و حال مرا جویا شد و گفت: پدرم چرا غمگین و ناراحتی هستی آیا از شهادت فرزندت ناراحتی گفتم نه من افتخار می کنم و خوشحال و راضی هستم که پدر چنین شهیدی هستم. سپس به آن سید گفتم: آقا من که در باغ را بسته ام شما چه کسی هستید و از کجا آمده اید در حالیکه دست او را بوسیدم او نیز دستی بر سرم کشید و گفت: ناراحت نباش فرزندت جایش بسیار خوب است و به طرف آخر باغ حرکت کرد و رفت و من در حالیکه گریه می کردم به دنبال او رفتم که ناگهان از خواب بیدار شدم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7680 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علیرضا_حیدریان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%AD%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامعباس حیرانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%AD%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-10T13:22:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : غلامعباس‌                   محل تولد : بردسکن&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حیرانی‌     تاریخ شهادت : 1365/02/31&lt;br /&gt;
نام پدر :محمدحسیم‌     مکان شهادت :     &lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : شهداء&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
شهید غلامعباس حیرانی گوینده:رضا تای ـ دوست وهمررزم یکی از ویژگی های دوست وهمرزم شهید ما روحیات معنوی و الهی او بود شهید غلام عباس حیرانی هیچگاه ذکرخدا را فراموش نمی کرد به خاطر دارم در بحبوحه عملیات که غلام عباس شدیداً مجروح شده بود ومن هم از ناحیه پا مجروح شده بودم به من گفت رضا بیا مرا رو به قبله کن من خودم را به سمت او کشیدم و دیدم نام ائمه وذکر خداوند برلب دارد و به سختی اورا رو به قبله کردم و گفتم انشاالله طوری نمی شود اما بعد از روبه قبله کردن جان به جان آفرین تسلیم نمود و به درجه رفیع پرفیض شهادت نائل گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7683 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:غلام_عباس_حیرانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بردسکن]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید علی اصغر حیدریان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-06-10T13:20:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : علی‌اصغر                   محل تولد : شیروان&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حیدریان‌     تاریخ شهادت : 1361/05/02&lt;br /&gt;
نام پدر : ابوالفضل‌     &lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : زیارت‌&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
خاطره ای که از شهید علی اصغر حیدریان به یاد دارم این است که روز قبل از اعزام ایشان به جبهه، به داخل مغازه ی آرایشگری من آمد تا سر و صورتش را اصلاح کند. یک نفر دیگر هم نیز در مغازه بود. که به علی اصغر گفت: شما الآن مستاجر هستید فعلا به جبهه نروید . یک مقداری صبر کنید تا اوضاع مالی تان، کمی بهتر شود، بعد به جبهه بروید . ولی شهید گفت: الآن مملکت به وجود ما احتیاج دارد و باید بروم. جنگ خدایی است و من باید به جنگ با دشمن بروم .&lt;br /&gt;
به خاطرم دارم همراه شهید علی اصغر حیدریان در عملیات رمضان در سال 1361در منطقه شلمچه حضور داشتیم . شب عملیات که ساعت نه شب بود و حمله شروع شده بود ما با نردبان از روی کانالی که عراقی ها کنده بودند عبور کردیم . ولی نیروهای پشت سر در کانال گرفتار شدند چون عراقی ها در کانال قیر ریخته بودند تا ایرانیان در قیر گیر کنند که در راه برگشت از، عملیات متوجه شدم که علی اصغر حیدریان به درجه ی رفیع شهادت نائل گردیده است و هیچ گونه اثری از او نمی باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7679 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی_اصغر_حیدریان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شیروان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید جواد دلبری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-10T13:19:29Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6514757    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    جواد    محل تولد :    سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    دلبری‌    تاریخ شهادت :    1365/04/10&lt;br /&gt;
نام پدر :    عزیزاله‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
وقتی که خبر شهادت شهید بهشتی و هفتاد و دو تن را پسرم جواد فهمید، یک حال دیگری شد و موهای سرش را کند. هر چه ایشان گفتم این چه کاری است که می کنی به من گفت مادر جان آنها برای ما و ملت ما خیلی با ارزش هستند. هر هزار نفر از ما برابر یک نفر از آنهاست و آنها آدم های متدین و با گذشتی بودند و دوباره شروع به کندن موهای سرش کرد و دو دستی بر سرش می زد و گریه می کرد.&lt;br /&gt;
یک بار خواهرم ما را دعوت کرد که به خانه اش که در سبزوار بود برویم. در آن زمان پسرم جواد کلاس پنجم بود. که ایشان به من و مادرش گفت شما بروید و من پشت سر شما می آیم وقتی ما رسیدیم خانه خواهرم بعد از چند مدتی دیدم که ایشان نیامده اند. خیلی نگران شدیم و با خودمان گفتیم نکند اتفاق بدی برای ایشان افتاده باشد. بعد از چند ساعتی رسید. به او گفتم کجا بودی ما نگران شما بودیم. ببین عمه ات را چقدر اذیت کردی و دیر آمدی دلمان به هزار راه رفته بود. که ایشان در جواب ما گفت در راه که می آمدم پنج تا شش زن عشایری دیدم که داد و بیداد می کردند و می گفتند ما پومی نداریم و خیلی گرسنه هستیم و با چهل تومانی که داشتم رفتم برایشان نان گرفتم وآنها را به خانه حاج آقا بردم و به حاج آقا گفتم که الان نزدیک شب است واین ها هم شش زن هستند و من به خاطر اینکه جوان هستم نمی توانم این ها را به خانه مان ببرم امشب پیش شما باشند و فردا صبح راهیشان کنید تا بروند و حاج آقا هم قبول کرد ومن به خاطر همین دیر رسیدم.&lt;br /&gt;
یک روز عموی پسرم جواد به مدرسه جواد می رود تا از درس و مشق جواد با خبر شود. وقتی در مدرسه را باز می کند. می بیند که همه ی بچه ها وسط محوطه جمع شده اند و ایشان بالای سکو ایستاده است و برای بچه ها از جبهه و جنگ صحبت می کند و آنها تشویق به رفتن جبهه می کند.&lt;br /&gt;
یکی از دوستان فرزندم جواد نحوه شهادتش را اینطوری برایم نقل کرد: در اهواز بودیم که به ما گفتند به مهران حمله شده است و نیرو کم است وهر کس که دوست دارد و داوطلب است ماشین ها آماده اند که شما را به مهران ببرند. جواد هم خواست برود به مهران به او گفتم مگر نمی خواهی به مرخصی بروی؟ پدر و مادرت منتظرت هستند. به آنها قول دادی. به من گفت شرکت دراین عملیات از قولی که به پدر ومادرم داده ام واجب تر است و با هم به مهران رفتیم ایشان شدند معاون فرمانده عملیات وسیصد چهارصد نفر هم نیرو داشت که یکی از فرماندهان مافوق ایشان به او می گوید شما همین جا بایست و در همین سنگر آمار زخمی ها و شهیدان را بگیر برای اینکه خسته هستی و دو سه روز است که غذا هم نخوردی و نخوابیدی در همین جا هم آمار بگیر و هم استراحت کن. که به حالت گریه رو به فرمانده اش کرد و گفت من باید در این عملیات شرکت کنم وگرنه به مرخصی می رفتم. چون دیشب در خواب دیدم که کبوتری آمد و روی پایم نشست و از روی پایم افتاد و پایش شکست و بنا بر همین خوابی که دیدم باید بروم همینطور که در حال بحث بودند خمپاره ای نزدیک اینها فرود آمد و جواد ترکش خورد و وقتی او را بلند کردیم به ما گفت: سلام مرا به مادرم برسانید و به مادرم بگوئید مثل حضرت زینب (س) صبر داشته باشد و گریه نکند و چشمانش را بست و به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
یک روز صبح که از خواب بیدار شدم نماز بخوانم، دیدم صدای خواندن قرآن و گریه می آید. گفتم چه کسی است که دارد قرآن می خواند؟ و گریه می کند وقتی در اطاق را باز کردم دیدم پسرم جواد است و یک حالت دیگری دارد وگریه و زاری می کند. که آخرین مرخصی او بود که آمد به خانه و دیگر باز نگشت.&lt;br /&gt;
یادم هست پسرم جواد یک فرش بافته بود و رفت آن را فروخت. وقتی برگشت خانه به ایشان گفتم چقدر فروختی؟ گفت شصت هزار تومان وقتی پولش را از او خواستم گفت پولش را به چند نفر مستضعف داده ام. چون خیلی به پول احتیاج داشتند و وقتی به شهادت رسید به همان چند نفری که پول داده بود آمدند و برای عزایش به پول من دادند.&lt;br /&gt;
یادم هست روزی که پسرم جواد خواست به جبه برود، به ایشان گفتم شما درست را بخوان چون به درس خواندن خیلی علاقه داری و هنوز کوچک هستی. که در جواب به من گفت پدر جان اگر صبر کنم که درس هایم تمام شود شاید دیدی که جنگ هم تمام شد و در این موقعیت رفتن به جبه واجب تر است برای اینکه کشورمان بدست بیگانگان نیفتد و باید همه برویم در جنگ شرکت کنیم تا در جنگ پیروز شویم.&lt;br /&gt;
من تصمیم گرفتم به جبهه بروم و کسی خبر نداشت و سنم خیلی کم بود. از برادرم جواد یاد گرفتم که مخفیانه ثبت نام کنم. که یک روز برادرم جواد آمد و جلویم را گرفت و به من گفت سنت خیلی کم است وهنوز کوچک هستی. برو و درست را ادامه بده. من فقط یک جمله برایش گفتم و به ایشان گفتم: یادت هست زمانی که خواستی به جبه بروی به پدر ومادر گفتی در این شرایط درس واجب نیست و جنگ مهمتر است من هم راه شما را ادامه می دهم وقتی این جمله را گفتم دیگر چیزی نگفت و ساکت شد.&lt;br /&gt;
به خاطر دارم هنگام درو بود که فرزندم جواد به ما زنگ زد و به من گفت چکار می کنید؟ به او گفتم الان وقت جو درو کردن است و پدرت هم الان به درو رفته که به من گفت تا زمانی که جوها را درو کنید برای گندم درو خودم را می رسانم و بیست برج می آیم که بیستم نیامد وبعد از چند روز به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
هنگام درو بود و سر زمین بودیم که رادیو آهنگ حمله را نواخت که همان جا دراز کشیدم و با خود گفتم که جنگ مهران شروع شده. وقتی پدر جواد آمد سر زمین به من گفت چرا دراز کشیده ای و حالت تغییر کرده است؟ گفتم الان جنگ مهران شروع شده است و حتما پسرمان را به مهران بردند. گفت تواز کجا می دانی گفتم الان 7 روز است که زنگ نزده است صد در صد رفته است به مهران اگر نمی رفت تا الان حتما زنگ زده بود. روز بعد که پدر جواد رفت سر زمین برای درو کردن من هم دختر کوچکم را پیش همسایه مان گذاشتم و به همسایه گفتم که به حاج آقا چیزی نگوید که من کجا رفتم من یکی دو ساعت دیگر بر می گردم رفتم سر جاده که بروم سبزوار ببینم چه شده است. یک ماشین نگه داشت و سوار شدم و داخل ماشین شنیدم که دارن به هم می گویند که بچه اش شهید شده است و به من چیزی نگفتند که من ناراحت نشوم. وقتی به سبزوار رسیدیم از ماشین پیاده شدم و رفتم به منزل برادر حاج آقا، به ایشان گفتم یک زنگ به خط بزنید ببینید حال پسرم جواد خوب است یا نه؟ وقتی که تماس گرفت و گوشی تلفن را گذاشت رنگش تغییر کرد به او گفتم چه شده حالش خوب است یا نه؟ گفت آره جواد حالش خوب است گفتم راستش را بگو او شهید شده است یا نه؟ به من گفت همینجا بمان می روم الان برمیگردم که ایشان رفته بود و با یکی از همسایه هایشان به من کلک بزنند و به خانه همسایشان زنگ بزند انگار که به خط زنگ زده و او هم بگوید که حالش خوب است وقتی آمد به اوکفتم چه شده به من دروغ نگو وکلک نزن و راستش را بگو. جواد شهید شده است یا نه؟ به من گفت بلی پسرت جواد به درجه رفیع شهادت نائل آمده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8910 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:جواد_دلبری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد دلبری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-10T13:17:17Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6005189    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمد    محل تولد :    سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    دلبری‌    تاریخ شهادت :    1360/09/09&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمدتقی‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    آرپی‌جی‌زن‌ ـ ادوات&lt;br /&gt;
گلزار :    شهدا&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
یادم هست سیدمحمد مرتبه ی اولی که می خواست به جبهه برود برادرش نیز همراه او رفت وقتی آن ها به منطقه رفتند برای سلامتی آن ها دو گوسفند نذر کردم تا وقتی آمدند گوشت گوسفندان را بین فقیران و مستمندان تقسیم کنم چند وقت که گذشت و آن ها به مرخصی آمدند گوسفندها را ذبح کردم و بین فقیران پخش کردم سر سفره نشسته بودیم و شام می خوردیم که دیدم بچه ها می خندند وقتی علت خنده ی آن ها را پرسیدم گفتند که شما فکر کرده اید که ما همین یک بار رفته ایم و جنگ تمام شده است. تازه حالا جنگ شروع شده و ما اول راه هستیم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8904 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_دلبری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزاوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%AC%D8%B4%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید براتعلی دلاوری جشن آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%AC%D8%B4%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-10T13:15:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6111914    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    براتعلی‌    محل تولد :    درگز&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    دلاوری‌جشن‌ابادی‌    تاریخ شهادت :    1361/03/04&lt;br /&gt;
نام پدر :    گل‌محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
یک روز دائی مرحوم شده ی فرزند عزیز شهیدم برات علی به منزل ما آمد بعد از سلام و احوال پرسی از جبهه و جنگ صحبت به میان آمد و آن زمان برات علی تقریبا هفده ساله بود بعد از صحبت هایی که در مورد امام و انقلاب کرد رو به فرزندانم نمود و فرمود حالا کدام یک از شما چند برادر حاضرید که سر نوشتتان همانند حضرت علی اکبر علیه السلام شود؟ ناگهان براتعلی از جایش بلند شد و با خوشحالی گفت: من. از آن روز به بعد هم این قدر بی تاب بود تا بالاخره به جبهه اعزام شد.&lt;br /&gt;
دوستان و همرزمان فرزند عزیز شهیدم براتعلی نقل می کردند: در عملیات بیت المقدس براتعلی به وسیله آر.پی.جی سه تانک دشمن را از کار انداخت و با این حرکت محل استقرارش توسط دشمن شناسایی شد و با ریزش بارانی از تیرهای مستقیم تیربار و گلوله با اصابت گلوله به درجه ی رفیع و پرفیض شهادت نائل گردید و حدودا 28شبانه روز جنازه ی مبارکش در خط به خاطر این که قبل از شهادت در منطقه ی استقرار دشمن نفوذ کرده بود و محل شهادتش در تیر راس دشمن قرار داشت ، ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب براتعلی رفته بود مسجد و چون شهید نوروزیان را تازه آورده بودند تابوت خالی را داخل مسجد گذاشته بودند براتعلی هم به داخل تابوت رفته بود و آنرا می بوسید و گریه می کرد در همین هنگام یکی از آقایان روستا سر می رسد و به براتعلی می گوید این تابوت اشکال دارد این ها همه خونیست بیا از تابوت بیرون بعد براتعلی به آن فرد می گوید: حاج آقا این چه حرف احمقانه ایست که می زنی این تابوت ها زیارتگاه است بعد شما می گویی اشکال دارد.&lt;br /&gt;
به یاد دارم یک شب براتعلی برای خواندن نماز به مسجد رفت و چون شهید نوروزیان را تازه آورده بودند تابوت خالی او را داخل مسجد گذاشته بودند براتعلی هم وقتی آن تابوت را می بیند داخل آن رفته و تابوت را می بوسد و گریه می کرد در همین هنگام یکی از آقایان روستا سر می رسد و به شهید می گوید نجس است همه جای آن خونی است هرچه سریعتر بیرون بیا براتعلی هم در جواب آن فرد می گوید حاج آقا این چه حرف احمقانه ای است که میزنی این تابوت ها زیارت گاه ماست و بعد شما می گویید نجس است.&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان فرزندم براتعلی نحوه ی شهادت او را این گونه برایم نقل کرد: هنگامیکه در عملیات بیت المقدس شرکت کرده بودیم براتعلی در درگیری با دشمن توسط آر پی جی سه عدد تانک دشمن را منهدم کرد و با این حرکت وی محل استقرار او توسط دشمن کشف شد و آنان وی را آماج تیر های تیر بارگرفتند که ایشان در همان جا به فیض عظیم شهادت نائل می گردد. و بعد از حدود بیست و هشت روز جنازه ی او را به پشت خط منتقل کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8898 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:براتعلی_دلاوری_جشن_آبادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان درگز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AF%D9%87_%D8%AD%D8%A8%D9%87</id>
		<title>شهید احمد ده حبه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AF%D9%87_%D8%AD%D8%A8%D9%87"/>
				<updated>2020-06-10T13:14:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6112074    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    احمد    محل تولد :    نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    ده‌حبه‌    تاریخ شهادت :    1361/05/02&lt;br /&gt;
نام پدر :    ابراهیم‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    شهدا&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
قبل از اینکه خبر شهادت فرزندم احمد را به من بدهند خواب دیدم یک سرباز وارد خانه ما شد. ولی لباس پزشکان در تن داشت. من از او سوال کردم شما برای زنده نگه داشتن اسلام خون می گیرید؟ جواب داد بله . بعد دست راستم را بالا زدم و گفتم بیایید از من برای اسلام خون بگیرید. سرباز گفت بس است و بعد از اینکه سرباز خون گرفت و رفت امام خمینی آمدند و احوال مرا پرسیدند و من هم امام را زیارت کردم و خیلی از ایشان تشکر کردم. امام گفتند خوب می شوید قبول شدید. از خواب پریدم با خود گفتم بازوهایم پسران من هستند که در جبهه اسلامند پس از دو روز خبر شهادت احمد و سپس ابوالقاسم را آوردند.جنازه احمد اشتباهی در گرگان و جنازه ابوالقاسم پیدا نشد. ولی من دو صورت قبر برای آنها درست کردم و آنها را زیارت می کنم و راضی هستم به رضای خدا.&lt;br /&gt;
بعد از اینکه خبر شهادت احمد را آوردند و جنازه اش نیامد مادرم گفت فرزندانم بروید اهواز و شلمچه و شهید را پیدا کنید .من به اتفاق یکی از دوستانم و همرزم برادرم در عملیات رمضان به نام رمضان ماروئسی عازم جبهه شدیم قطار در شاهرود تا نماز خواندیم بعد از آن در حال ذکر گفتن بودم و به برادرم فکر می کردم قطار حرکت کرد بعد از لحظه ای همانطور که در کوپه نشسته بودم یک وقت دیدم برادرشهیدم احمد آمد و در کوپه را باز کرد پرسیدم برادر جان شما کجا هستید؟ پرسید شما کجا می روید؟ گفتم بدنبال شما می گردم شما کجا هستید؟ چرا خانه نمی آیید؟ شهید در جواب گفت شما بدنبال من نگردید مرا پیدا نمی کنید بعداً قبر مرا پیدا خواهید کرد. دیگر برادرم را ندیدم به رفقا گفتم الان احمد اینجا بود شما هم دیدید گفتند نه خیال می کنی من در جواب آنها گفتم ما شهید را پیدا نمی کنیم همین طور هم شد بعد از 6 سال قبر برادرم را در گالیکش گرگان پیدا کردیم.&lt;br /&gt;
بعد از اینکه خبر شهادت احمد را آوردند و جنازه اش نیامد ، مادرم گفت : فرزندانم به اهواز و شلمچه بروید و جنازه احمد را پیدا کنید . من به اتفاق یکی از دوستانم و همرزم برادرم به نام رمضان عازم جبهه شدم . قطار در شاهرود توقف نمود تا نماز بخوانیم . بعد از نماز در حالی که ذکر می گفتم و به برادرم فکر می کردم قطار حرکت کرد بعد از لحظه ای همین طور که در کوپه قطار نشسته بودم ناگهان مشاهده کردم برادر شهیدم آمد و در کوپه را باز کرد . پرسیدم احمد جان شما اینجا چکار می کنید ؟ او پرسید شما کجا می روید ؟ گفتم : ما برای پیدا کردن شما عازم جبهه می شویم . شما کجا هستید چرا به خانه نمی آئید . شهید در جواب گفت : شما به دنبال من نگردید چون مرا پیدا نمی کنید . بعدا مرا پیدا خواهید کرد . در یک لحظه برادرم را ندیدم. به بچه ها گفتم : الان احمد اینجا بود شما هم او را دیدید. گفتند نه تو خیال می کنی . در جواب آنها گفتم : برادرم را پیدا نمی کنیم و همین طور هم شد و بعد از حدود 6 سال قبر برادرم را در گالیکش گرگان پیدا کردیم . روحش شاد و یادش گرامی باد .&lt;br /&gt;
قبل ازاینکه خبر شهادت فرزندم احمد را به من بدهند، خواب دیدم یک سرباز وارد منزل ما شد ، ولی لباس پزشک ها را بر تن داشت . از او سوال کردم شما برای زنده نگه داشتن اسلام خون می گیرید ؟ جواب داد : بله ، سپس دست راستم را بالا زدم و گفتم : بیایید از دستم برای اسلام خون بگیرید . سرباز گفت : بس است گفتم نه مادر از دست چپم هم خون بگیرید . بعد از اینکه کارش تمام شد و رفت ، امام خمینی (ره) آمدم و احوال مرا پرسیدند و من هم امام را زیارت کردم و از ایشان تشکر کردم . امام فرمودند شما قبول شدید. در همان لحظه از خواب پریدم . با خودم گفتم : بازوهایم پسران من هستند که در جبهه اسلام هستند . پس از دو روز بود که خبر شهادت احمد را برایم آوردند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8977 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد_ده_حبه}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AF%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87</id>
		<title>شهید حسین دلخواه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AF%D9%84%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87"/>
				<updated>2020-06-10T13:13:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;6607760    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حسین‌    محل تولد :    فردوس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    دلخواه‌    تاریخ شهادت :    1366/01/18&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمدعلی‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌اکبر&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
حسین بعد از عملیات میمک به مرخصی آمد ما با هم برای ادامه ی تحصیل به مدرسه رفتیم یکی از دبیران که دلخوشی از انقلاب نداشت به حسین گفت: بچه های رزمنده جزء شاگردان تنبل هستند فقط برای فرار از درس است که جبهه می روند آن سال حسین آن قدر درس خواند که با معدل بالا قبول شد و بعد هم به دانشگاه رفت.&lt;br /&gt;
حسین مجروح شده بود بعد از این که او را از بیمارستان مرخص کردند راهی فردوس شدیم. نزدیکی های شهر حسین باند دستش را باز کرد و او را زیر کتش پنهان ساخت پرسیدم چرا این کار را می کنی؟ گفت: نمی خواهم رزمندهایی که عازم جبهه هستند با دیدن دست بانداژ شده ی من روحیه شان ضعیف شود.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8920 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین_دلخواه}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان فردوس]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AF%D9%84%D8%B4%D8%A7%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید حسن دلشاد غلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AF%D9%84%D8%B4%D8%A7%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-10T13:11:09Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6514777    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حسن‌    محل تولد :    بردسکن&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    دلشادغلامی‌    تاریخ شهادت :    1365/04/13&lt;br /&gt;
نام پدر :    عباس‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    شهداء&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
بل از پیروزى انقلاب پدرم به حج مشرف شده بود و به عنوان سوغات یک عدد رادیو ضبط براى حسن آقا که آن زمان دامادش بود آورده بود چون آن موقع نوارهاى موسیقى و ترانه زیاد بود و یکسره رادیو ترانه پخش مى‏کرد حسن ضبط را قبول نکرد و گفت ممکن است همسرم یا بچه هایم ترانه گوش کنند و در اخلاق و کردار آنها تاثیر بگذارد و از پدرم عذرخواهى کرد و ضبط را برگرداند و بعد پدرم سوغات دیگرى به ما داد و از آن به بعد هر وقت چشمم به رادیو ضبط می‏فتد به یاد این برخورد شهید حسن دلشاد غلامى میفتم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8942 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسن_دلشاد_غلامی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%AF%D9%87%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید مهدی دهستانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%AF%D9%87%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-10T13:09:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    5700927    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    مهدی‌    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    دهستانی‌    تاریخ شهادت :    1357/10/10&lt;br /&gt;
نام پدر :    علی‌اصغر    مکان شهادت :    شهربانی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    دانش آموز    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    سایر&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
مادر ممکن است روزي خبردار شوي که پسرت زير شکنجه دژخيمان است روزي برايت خبر بياورند که مهدي گلوله به پهلويش خورده ! ممکن است خبر بياورند که مغز مهدي متلاشي شده است . تو بايد استقامت داشته باشي ، در اين صورت مادر برايم عزاداري نکن . براي من گريه نکن . هفتم و چهلم و سال به صورت معمولي برايم برپا کن . مادر اميدوارم تو و پدرم از من راضي باشيد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8989 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مهدی_دهستانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد دماوندی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-10T13:06:14Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;    کد شهید:    6005205    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمد    محل تولد :    تربت ‌حیدریه&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    دماوندی‌    تاریخ شهادت :    1360/05/15&lt;br /&gt;
نام پدر :    براتعلی‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌عسکری‌&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
یکی از همسایه ها تعریف می کرد که یک شب نیمه های شب بود که از خواب بیدار شدم چون تابستان بود ، توی حیاط خوابیده بودیم . با صدای که از خانه ی ایشان آمد ما بیدار شدیم . وقتی نگاه کردم دیدم پسرت محمد است . که توی حیاط نشسته و دارد نماز شب می خواند و گریه می کند . خیلی بر انجام فرایض اش تاکید داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8969 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_دماوندی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تربت حیدریه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AF%D9%84%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A7%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84_%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید اکبر دلیری ابدال ابادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AF%D9%84%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A7%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84_%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-10T13:03:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6005201    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    اکبر    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    دلیری‌ابدال‌ابادی‌    تاریخ شهادت :    1360/11/08&lt;br /&gt;
نام پر :    غلام‌محمد    مکان شهادت :    بستان‌-چزابه‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    محصل    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
== خاطرات==&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان فرزند شهیدم اکبر ، نحوه ی شهادتش را اینگونه برایمان نقل می کند : برادر اکبر دلیری با دیگر همرزمانش در سنگر خوابیده بودند که سنگرشان در اثر اصابت خمپاره دشمن تخریب می شود . در اثر این تخریب ، برادر اکبر دلیری و چند نفر دیگر از همرزمان به فیض عظیم شهادت نائل می گردند .&lt;br /&gt;
شهید اکبر دلیری ابداع آبادی خیلی به جبهه و جنگ علاقه داشتند و خاطره ای از انگیزه شهید برای رفتن به جبهه به یاد دارم این است که قبل از اینکه با هم به جبهه برویم . یک روز در منزل ایشان نشسته بودیم و تلویزیون تماشا می کردیم ، امام داشتند برای بسیجیان سخنرانی می کردند . امام در صحبتهایش خطاب به بسیجیان فرمودند من بازوی شما بسیجیان را می بوسم . وقتی برادر اکبر دلیری این صحبت های امام را شنید همانجا به گریه افتاد و اشک از چشمانش سرازیر شد و بعد از مدتی او به نزد من آمد و گفت : اکبر جان ، بیا برویم به جبهه ولی من به او گفتم : درست را بخوان واو گفت : امام گفتند جبهه ها را پر کنید و این یک امر الهی است باید برویم که بعد ها راهی جبهه شد و در راه خدا به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
به یاد دارم سری آخری که فرزندم اکبر می خواست به جبهه برود به تهران رفت و از همه فامیل و خاله هایش خداحافظی و حلالیت طلبیده بود ، گویا می دانست و یا به او الهام شده بود که دیگر بر نمی گردد و شهید می شود و همانگونه هم شد .&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که پارچه سیاهی در منزل ما انداختند و یک روحانی در حال روضه خواندن است ومن هم در آن مجلس حضور دارم ، صبح که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم : حتما اکبر شهید شده است و دیگر بر نمی گردد که بعد از چند روز خبر شهادتش را برای ما آوردند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8961 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:اکبر_دلیری_ابدال_ابادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%AF%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید حسین اصغر دلیرزاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%AF%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2020-06-10T13:02:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6707830    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حسین‌اصغر    محل تولد :    سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    دلیرزاده‌    تاریخ شهادت :    1367/01/01&lt;br /&gt;
نام پدر :    یداله‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌شهدا&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
حسین اصغر یک روز آمد و گفت: مادرمن می خواهم بروم به یک روز و زود برمی گردم وقتی که رفت به من زنگ زد که من درتربت جام درحال آموزش نظامی هستم من بعد ازچهل روز رفتم آنجا به فرمانده شان گفتم : دو تا بچه صغیر دارم وکسی ندارم که در زندگی ام مرا یاری کند او گفت : حاج خانم اگر خودش رضایت دارد ببرش به خودش گفتم او گفت : با یک شرط با تو می آیم یکی اینکه من را اول زن بدهی و دیگر اینکه خواهرم را عروس کنی گفتم : عیب ندارد تو بیا برویم هر وقت خواهرت را عروس کنم برو جبهه بعد ازاینکه ازدواج کرد و خواهرش هم عروس کرد گفت : دیگر مسئولیتها از گردنم برداشته شد ومن آزاد شدم تا به جبهه بروم و آن موقع خیلی خوشحال شده بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز حسین اصغر وقتی به خانه آمدگفت : لباسهایم را بده عوض کنم که می خواهم جایی بروم وقتی از خانه بیرون رفت دیدم به سمت مسجد رفت و دارد برای اعزام به جبهه ثبت نام می کند جلو رفتم و به ایشان گفتم : اگر به جبهه بروی خودم را می کشم ایشان گفت : نمی روم ومرا خانه آورد در خانه من زیاد گر یه کردم و گفتم : تحمل داغ تو را ندارم اما حسین اصغر می خندید و چکمه هایش را درآورد و صورتم را بوسید گفت : به جبهه نمی روم بعد از چند لحظه گفت : ابراهیم خلیل اسماعیل را خواست قربانی کند یا مادرش را گفتم : می خواست اسماعیل را قربانی کند گفت : تو نمی خواهی مرا به عنوان قربانی بفرستی چطور می خواهی در روز قیامت جلوی مادران شهدا و ائمه اطهار سرت را بلند کنی . شیطان از من دور شد و راضی شدم که به جبهه برود حسین اصغر وقتی می خواست برود گفت : من سه ماه بیشتر در جبهه نمی مانم و شهید می شوم سعی کن در فراق من خیلی شیون و زاری نکنی فقط بگو خدایا این هدیه را از من قبول کن.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8954 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین_اصغر_دلیر_زاده}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید محمدرضا دلبری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-10T13:01:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6005188    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمدرضا    محل تولد :    سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    دلبری‌    تاریخ شهادت :    1360/09/09&lt;br /&gt;
نام پدر :    سیدبابا    مکان شهادت :    بستان طریق القدس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    لشکر 5 نصر&lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    مسئول‌مخابرات‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌شهدا ـسبزوار دلبر&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
آخرین باری که محمد رضا می خواست به جبهه برود به خانه ما آمد و گفت : مقداری پول برای همسرم در خانه گذاشته ام به او بگوئید در نبود من از آن استفاده کند سپس گفت : این بار که به جبهه می روم دیگر برنگردم و به شهادت برسم . تقریبا&amp;quot; یک ماه که از رفتنش گذشت خبر شهادتش آمد و پس از مدتی نیز جنازه اش را آوردند.&lt;br /&gt;
یک روز پدر بزرگش به سید رضا گفت : بابا جان من پیر شده ام ولی آرزوی داشتن نوه ای را دارم . بیا و ازدواج کن تا آرزو به دل از دنیا نروم . سید رضا گفت : عمر ما پاسداران سه ماه است و ارزش زن گرفتن ندارد .من زن نمی خواهم . اما پس از سعی و تلاش فراوان او را راضی کردیم تا ازدواج کند و لی هنگام رفتن به خواستگاری سید رضا گفت : هنگامی که رفتید باید تمام شرایط را با خانم در میان بگذارید . ما قبول کردیم و به خواستگاری رفتیم . او به دختری که برایش خواستگاری رفته بودیم گفت : من می خواهم بگویم که عمر پاسدار سه ماه است امکان دارد وقتی به منطقه رفتم دستم قطع شود پایم قطع شود یا کور شوم شما باید دستم را بگیرید . باید همه این مسائل را در نظر بگیرید . که بعد خانمش قبول کرد و ازدواج کردند .&lt;br /&gt;
یک روزکه به خانه سید محمدرضا رفتم دیدم روی پله کان در حیاط نشسته است.گفتم:رضا چه کارمی کنی؟ در حالی که عکسی در دستش بودبه آن نگاه می کردگفت:این عکس را برای تشییع جنازه ام گرفته ام ومی خواهم آن رابه تو بدهم.من به او گفتم: وقتی این حرفها را می گویی نمی دانی چه حالی به من دست می دهد، من طاقت ندارم. گفت: مادر جان ، شما هفت تا بچه داری حالا اگر یکی از آنها درراه دفاع از میهن شهید شودتا شش تای دیگر آزادانه زندگی کنند مگر بد است؟ گفتم: نه. سپس گفت: اگر نمی خواهی ناموست بدست آمریکا بیفتد، باید من وامثال من به جبهه بروند تا همه در امان باشند.&lt;br /&gt;
اوایل جنگ برای اعزام به جبهه ثبت نام می کردند اسم محمد رضا در هنگام قرائت اسامی خوانده شده ولی در عوض اسم یکی از دوستانش را برای اعزام به جبهه خواندند محمد رضا به دوستش پیشنهاد کرد که با نام او به جبهه برود و او به این طریق به نام دوستش اعزام جبهه شد . روزی که قرار بود به جبهه برود به خانه ما آمد که برای رفتن به جبهه از من خداحافظی کند من به او گفتم تو تازه ازدواج کرده ای و حالا وقت رفتن تو نیست او گفت: نه من به جای دوستم می خواهم به جبهه بروم سپس ما هم به خانه رفتیم تا لباسهایش را برای عزیمت به جبهه بردارد . که خله با دیدن این وضعیت شروع به گریه کرد سپس محمدرضا رو به من کرد و گفت: خواهر یک کاغذ و قلم به من بده می خواهم وصیت نامه ام را بنویسم من به او کاغذ و قلم دادم و او هم در کنار درب ایستاد و وصیت نامه اش را نوشت و به جبهه رفت .&lt;br /&gt;
خواب دیدم که به سید محمد رضا گفتم:چگونه با یک تیر به شهادت رسیدی ؟ در حالی که دستش در دستم بود گفت: مادر جان این گونه نبود مرا به رگبار بستندکه تیرها به سنگ خورد و برگشت به قلب من اصابت کرد و من با یک تیر برگشتی شهید شدم.&lt;br /&gt;
پس از گذشت چند وقت از شهادت سید رضا یک شب خواب دیدم که مردم به پشت بام رفته و شعار ا... اکبر سر می دادند و همسرم با شنیدن شعار ا... اکبر به پشت بام رفتند تا با بقیه مردم همصدا شوند. در همین حال رادیو را روشن کردم و همین که متوجه شدم عملیات شده و شهرستان بستان آزاد شده شروع به کریه کردم. همسرم که از پشت بام پائین آمد به من گفت: چرا گریه می کنی؟ گفتم: نمی دانم چرا قلبم درد می کند و دلشوره دارم. در همین حال از خواب بیدار شدم و شروع به گریه کردم. صبح مادربزرگ به خانه مان آمد وگفت: دیشب یکنفر آمد وگفت که یک عدد عکس از سید رضا را بدهید برای اینکه ایشان در مسابقه برنده شده است. من گفتم: کجا؟ برای چی برنده شده؟ منتظر جواب شده و فورا&amp;quot; به منزل پدرم رفتم و دیدم که همسایه ها در کوچه باهم صحبت می کنند و من متوجه شدم که خبری شده است. باهم به مصلی رفتیم . در آنجا متوجه شدم برادرم شهید شده است و پیکر مطهرش را در آنجا دیدم که به رگبار بسته شده بود و بعد هم پیکر پاک و مطهر پسرم را به من نشان دادند که یک تیر به بازو و قلبش خورده بود.&lt;br /&gt;
خواب دیدم که سید محمدرضا گفت : مادر چرا اینقدر نگران هستی ؟ گفتم : چون شهید شده ای و از بین ما رفته ای . گفت : مادر هر وقت خیلی ناراحت هستی ، صد بار بگو الله اکبر ، الله اکبر ، خمینی رهبر تا دلت آرام شود.&lt;br /&gt;
یک شب که به منزل پدر بزرگ رفته بودیم . نیمه های شب به علتهای گوناگون از جمله شیر دادن فرزندم از خواب بیدار شدم متوجه محمد رضا می شدم که در آن موقع مشغول خواندن نماز شب است.&lt;br /&gt;
یک شب که از خواب بیدار شدم دیدم سید محمدرضا با کبریت می خواهد دستش را بسوزاند. گفتم : چرا چنین کاری می کنی؟ گفت: می خواهم ببینم آتش جهنم چگونه است؟ آیا می توانم آنرا تحمل کنم؟&lt;br /&gt;
در منطقه هشت متری ، زنی دوقلو آورده و در حال مرگ بوده و گفته بودند به خون احتیاج دارد. سید محمدرضا که از آنجا می گذشته سریعا&amp;quot; سوار موتور شده و خودش را به سازمان خون می رساندو دو واحد خون میدهد و آن زن را از مرگ نجات می دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8903 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_رضا_دلبری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA_%D8%AD%D8%A7%D8%A6%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید مهدی دهشت حائری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%AF%D9%87%D8%B4%D8%AA_%D8%AD%D8%A7%D8%A6%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-10T12:59:43Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6112106    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    مهدی‌    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    دهشت‌حائری‌    تاریخ شهادت :    1361/01/04&lt;br /&gt;
نام پدر :    مسلم‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    حرم‌مط‌هرامام‌ر&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
منزل مسکونی کوچکی داشتیم.چون روضه داشتیم وبا توجه به اینکه تعداد افراد خانواده زیاد بود، خیلی در مضیقه بودیم. مهدی برای زیارت به شهر قم رفته بود و در مسجد جمکران نماز امام زمان (عج)خوانده بود. مخصوصا&amp;quot;برای خانه دعا کرده بود. وقتی از مسافرت برگشت گفت: در مسجد جمکران نماز خواندم وازامام زمان خواستم ، وسیله ای چیزی فراهم کند و خانه بزرگی نصیب شما بشود وهمین طور هم شد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8992 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مهدی_دهشت_حائری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D8%A7%D8%B3%DB%8C</id>
		<title>شهید حیدر داسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D8%A7%D8%B3%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-05T08:39:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6305214    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حیدر    محل تولد :    نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    داسی‌    تاریخ شهادت :    1363/12/22&lt;br /&gt;
نام پدر :    موسی‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
آخرین باری که پدرم حیدر می خواست به جبهه برود، او را تا سر کوچه با خانواده همراهی کردیم و بعد از اینکه با او خداحافظی کردیم او به راه افتاد و هر قدم که به جلو برمی داشت نگاهی به پشت سر می کرد و دوباره به راه خود ادامه می داد انگار با نگاه خود می خواست چیزی بگوید وقتی به انتهای کوچه رسید دستی تکان داد و دیگر او را ندیدم تا موقع خاکسپاری.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8534 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حیدر_داسی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%87_%D8%AF%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B4%DB%8C</id>
		<title>شهید رحمت اله درویشی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%87_%D8%AF%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B4%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-05T08:39:00Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6721790    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    رحمت‌اله‌    محل تولد :    گناباد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    درویشی‌    تاریخ شهادت :    1367/04/11&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    تیربارچی‌ـ ادوات&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرت:&lt;br /&gt;
یکبار که فرزندم رحمت الله به مرخصی آمده بود،یک حالت دیگری داشت و خیلی کسل و بی رمق بود و با کسی صحبت نمی کرد؛ به ایشان گفتم: چه شده است رحمت؟این بار که آمدی مثل دفعه ی قبل شاد و سرحال نیستی؟ مشکلی پیش آمده است؟گفت: نه پدر جان از این ناراحتم که چرا من اینجا هستم . گفتم: پس می خواستی کجا باشی؟ گفت:من و دوستم علی اکبر احمدی با هم بودیم و با هم قرار گذاشتیم که با همدیگر به شهادت برسیم.ولی ایشان به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد ولی من لیاقتش را نداشتم.برای همین خیلی ناراحت هستم.گفتم: وانشاء الله شما هم به آرزویت می رسی.&lt;br /&gt;
به خاطر دارم در آخرین مرخصی که فرزندم رحمت الله به دیدن ما آمده بود ما در قاسم آباد نبودیم و به خاطر کوچ دادن گوسفندان به جای دیگر رفته بودیم.ما را هر طوری که بود پیدا کرد و به من گفت : پدر جان ؛تمام بجستان را زیر پا گذاشتم تا اینکه شما را پیدا کردم. به ایشان گفتم: لازم نبود دنبال ما بیایی و خودت را اذیت کنی،چون می توانستی دفعه ی بعدی که می آمدی من را ببینی.ولی ایشان در جواب گفت: اگر دفعه ی بعد می آمدم از من شکایت می کردید که چرا به دیدن شما نیامدم . چون دفعه ی بعد من زنده بر نمی گردم و این مرخصی هم آخرین مرخصی است که به دیدن شما آمدم ؛ و با ما خداحافظی کرد و رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8797 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:رحمت_الله_درویشی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان گناباد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87_%D9%86%D8%B2%D9%84_%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید رضا داورپناه نزل اباد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87_%D9%86%D8%B2%D9%84_%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2020-06-05T08:37:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Bazi9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6405898    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    رضا    محل تولد :    سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    داورپناه‌نزل‌اباد    تاریخ شهادت :    1364/12/07&lt;br /&gt;
نام پدر :    عباسعلی‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    پاسدار    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
یک روز در منطقه رضا به من گفت: اگر یک وقت من شهید شدم . شما همیشه روزهای جمعه بیا کنار مزار من واگر تو شهید شدی من می آیم . بعداز اینکه او شهید شد به سفارش او عمل کردم .تااینکه مدتی بود جمعه ها سرمزارش نرفتم . یک شب خواب رضا رادیدم . که در زیرزمین مسجدی مشغول به کاربود . رفتم جلو وسلام کردم ، اما او جواب سلام من رانمی داد .بعد خواستم که کمکش کنم ، اما او اجازه نداد و به من بی اعتنایی کرد.تااینکه ازخواب بیدارشدم وبعدمتوجه خوابش شدم ،از من مرتب سرمزارش می رفتم تا اینکه دوباره خوابش رادیدم . در همان جای قبلی بود . این بارکه از او خواستم که اجازه دهد کمکش کنم او با خوشرویی به من سلام کرد و از این عمل من استقبال کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب قبل از شهادتش به خانه تلفن زد گوشی را برداشتم به او گفتم مادر جان همیشه اول شب تلفن می کردی چرا این بار این وقت شب تلفن کردی رضا گفت : مادر جان می خواهم مسئله ای را با شما در میان بگذارم من گفتم : مادر مگر چی شده می خواهند جایت را عوض کنند ؟ پس آدرس جدیدت را بده تا برایت نامه بنویسم اوگفت : نه مادرجان این بار دیگر برنمی گردم منتظر من نباش ومادر پسرم را به شما می سپارم این آخرین باری بود تا صدای او را شنیدم و بعد از چند روز خبر شهادتش را برایم آوردند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8614 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:رضا_داور_پناه_نزل_آباد}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Bazi9802</name></author>	</entry>

	</feed>