<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Beiranvand97</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Beiranvand97"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Beiranvand97"/>
		<updated>2026-06-04T22:33:33Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%BA%DB%8C%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهید علی غیور اصلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%BA%DB%8C%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2019-07-11T12:41:48Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سردار شهید علی غیور اصلی چهارم بهمن ۱۳۳۱ شب اربعین حسینی در مشهد به دنیا آمد. طفلی آرام، خوش روزی و خوش چهره بود. خانواده علی از نظر اقتصادی در وضعیت مطلوبی قرار نداشت و او در ۴ سالگی با متارکه پدر و مادرش، ناملایمات بیشتری متحمل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند سالی را نزد مادر رشد یافت و سپس تحت سرپرستی پدرش قرار گرفت. اعتمادبه‌نفس خصوصیتی دایمی در وی بود که از دوران کودکی به مدد آن مشکلات را از میان برمی‌داشت و همیشه این ویژگی در کنار ادب و مهربانی‌اش باعث جذب دیگران می‌شد و این‌گونه حس محبت و احترام افراد را نسبت به خود برمی‌انگیخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ۶ سالگی فرایض دینی را به خوبی انجام می‌داد. پیش از دبستان مدتی به مدرسه ملی رفت و سپس در ۷ سالگی درس و مدرسه را به طور جدی آغاز کرد. با علاقه درس می‌خواند و از قدرت درک خوبی برخوردار بود. روحیه فعال و اجتماعی داشت و علاوه بر این که کمک موثری در کارهای منزل به حساب می‌آمد، در اوقات فراغت حرفه نجاری را فرا گرفت. در کنار این فعالیت‌ها به ورزش فوتبال (که بسیار مورد علاقه‌اش بود) می‌پرداخت و در نوجوانی مدتی در باشگاه ورزشی بود. علی غیور اصلی پس از اتمام دوره راهنمایی به تهران عزیمت کرد و در واحد تیپ نیروهای ویژه هوابرد ارتش استخدام شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او بسیار زیرک و سخت‌کوش بود و پس از این که دوره‌های متعددی را در داخل کشور گذراند، برای تکمیل تجربیات نظامی به چند سفر خارج از کشور از قبیل آلمان، ایتالیا، مصر و اردن فرستاده شد و علاوه بر آشنایی هر چه بیشتر با مسائل و تاکتیک‌های نظامی این فرصت را یافت تا فرهنگ‌های مختلف را از نزدیک مشاهده کند. با تواضع و متانت در رفع مشکلات دیگران از تجربیات خود سود می‌جست و از هیچ تلاشی فروگذار نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۲ به سبب شناختی که به واسطه رابطه فامیلی از خانم طاهره دانشمندی داشت، ایشان را برای ازدواج انتخاب کرد و زندگی مشترک را در منزلی استیجاری در تهران آغاز کردند. حاصل این ازدواج دو فرزند به نام‌های شادی (متولد سال ۱۳۵۴) و محمدعلی (متولد سال ۱۳۵۹) بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدتی در برخی کشورهای عربی علیه رژیم دست به فعالیت‌هایی زد. سرانجام در جریان جشن‌های ۲۵۰۰ ساله رژیم شاهنشاهی، به همراه یک تشکیلات مذهبی- اسلامی قصد ترور شاه را داشتند، که موضوع فاش شد و علی موفق به فرار گردید. پس از آن به مدت یک سال با وانت در بین شهرهای مختلف به کار مشغول بود و خانواده‌اش تا مدتی از وی بی‌خبر بودند. تا این که در اوایل سال ۱۳۵۷ دستگیر و به بازداشتگاه دژبان اهواز منتقل شد. طی مدتی که محاکمه می‌شد، در بند مشترک بود. به دلیل تأثیرگذاری بر نظامیان و تشویق آنان به فرار از ارتش برای پیوستن به نیروهای انقلابی به بند انفرادی انتقال یافت. وی در طی آن دوران دفتری از اشعار خود تهیه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از چند ماه حکم اعدام غیور اصلی صادر شد اما با پیروزی انقلاب اسلامی به همراه دیگر زندانیان سیاسی، آزاد شد و مدتی بعد به همراه علی شمخانی، انجمن اسلامی را تشکیل دادند. او که استوار دوم نیروی زمینی لشکر ۹۲ اهواز بود به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست و مسئول آموزش نظامی کل استان خوزستان شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاقه زیادی به امام خمینی (ره) داشت. از ایشان به عنوان هدیه‌ای آسمانی نام می‌برد و سعی می‌کرد هدف امام خمینی (ره) را از انقلاب و مبارزه با استکبار بهتر درک کند و به دیگران هم انتقال دهد. با آغاز شورش‌های ضدانقلاب در کردستان و شرارت‌های ضد انقلاب علیه مردم به فرمان امام خمینی (ره) به همراه بقیه نیروها به منطقه شتافت و با عارف شهید (دکتر مصطفی چمران) با سعی و تلاش بی‌وقفه، نقشه‌های جنگی را طرح می‌کردند و به اجرا می‌گذاشتند. پس از این که تا حدودی امنیت در منطقه برقرار شد، غیور اصلی بلافاصله به اهواز برگشت و بدون لحظه‌ای استراحت، دوباره به کار پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او استراحت را در آن شرایط بحرانی جایز نمی‌دانست و می‌گفت: «کار براي خدا ساعت مشخصي ندارد. بايد همگي خالص و مخلص باشيم و فقط براي او کار کنيم و براي تداوم اين انقلاب اسلامي، همه از زن و مرد و کوچک و بزرگ بکوشيم و از جان و مالمان براي آن سرمایه‌گذاری کنيم.» پس از مدتی به عنوان فرمانده عملیات سپاه اهواز، با حفظ مسئولیت قبلی (فرمانده آموزش نظامی استان) منصوب شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی موفق شد تعدادی از عوامل نفوذی گروه‌های ضدانقلاب را، از جمله مهندسی که در کنار لوله‌های نفت اقدام به بمب‌گذاری می‌کرد، به دام بیندازد. در روزهای آغازین جنگ تحمیلی نقطه عطفی را در تمام فعالیت‌های خود به وجود آورد. زمانی که دشمن بعثی به آسانی وارد خاک ایران شد و به نزدیکی شهر اهواز رسید، با توجه به این که تمام پشتوانه‌های شهرهای دیگر از جمله انبار مهمات در اهواز مستقر بودند، سقوط این شهر به منزله سقوط بقیه مناطق بود. در این شرایط غیور اصلی با روحیه قوی و تزلزل‌ناپذیر به منطقه شتافت. هم‌رزم شهید در خصوص نحوه عملکرد وی می‌گوید: من با غیور اصلی، نیروها را سازمان‌دهی کردیم و او از زیر پل نیروها را اداره می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم‌رزم دیگری می‌گوید: «آن شب او صحبت عجيبي براي بچه‌ها کرد و حال و هواي خاصي داشت. می‌گفت: برگشتي در کار ما نيست. اگر هيچ کس نيايد، خودم تنها مي روم. همان تعداد کم نيروهاي بسيجي و پاسدار (که در محل بودند) همگي با او همراه شدند، با چند قبضه آر.پي.جي ، مهمات اندک و نقشه‌اي که غيوراصلي طراح آن بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی دیگر از هم‌رزمان، از قول شهید جواد داوری وقوع عملیات را این‌گونه نقل می‌کند: غیور اصلی آرام بالای تپه‌ها قدم می‌زد و دشمن لحظه به لحظه نزدیک تر می‌شد. اما هنوز دستور آتش نداده بود. یک لحظه در من تزلزل ایجاد شد. با خود گفتم، شاید غیور اصلی با دشمن تبانی کرده باشد. بعد شروع کردم به داد و بیداد و سر و صدا. اما او همچنان روی تپه قدم می‌زد، شاید می‌خواست به ما روحیه بدهد. دشمن که به ۱۰ متری رسید، دستور شلیک داد. دشمن غافلگیر شده بود و به گمان این که با لشکری مجهز و عظیم رو به رو شده، ۹۰ کیلومتر عقب نشینی کرد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غیور اصلی، با باز کردن لوله‌های آب، تانک‌هایی را که در زمین‌های مزروعی پراکنده شده بودند در گل نشاند. در آن عملیات (که اولین شبیخون به دشمن به شمار می‌رفت) غافلگیری نیروهای بعثی به حدی بود که اسرای عراقی بعد در اظهارات خود اشاره کرده بودند: ما گمان کردیم نیروهای شما اجازه دادند که سهل و آسان به نزدیک اهواز برسیم، اما ما را در این تله به دام انداختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منافقین که غیور اصلی را، تهدیدی عظیم برای پیشبرد اهداف خود در خاک ایران یافته بودند صبح روز بعد از عملیات، که ۴۰ تن از نیروها را برای عملیات بعدی سازمان‌دهی کرد و عازم سوسنگرد شد تا تدارکات نیروها را آماده کند، با منفجر کردن بمبی در ماشین حامل وی، باعث شدند از ناحیه سر، شکم و پا به شدت آسیب ببیند که در تاریخ 1359.7.9 در بیمارستان سوسنگرد به فیض عظیم شهادت نائل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سخن شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او استراحت را در آن شرایط بحرانی جایز نمی‌دانست و می‌گفت: «کار براي خدا ساعت مشخصي ندارد. بايد همگي خالص و مخلص باشيم و فقط براي او کار کنيم و براي تداوم اين انقلاب اسلامي، همه از زن و مرد و کوچک و بزرگ بکوشيم و از جان و مالمان براي آن سرمایه‌گذاری کنيم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.sajed.ir/detail/11253&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات مرتبط با شهید علی غیور اصلی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*همسر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متانت، وقار، ایمان و درایت او باعث رضایت من برای این ازدواج شد. همفکری و تفاهم رمز موفقیت زندگی ما بود. کمتر عصبانی می‌شد. همیشه با رفتار خود ما را راهنمایی می‌کرد، به طوری که الآن احساس می‌کنم یک معلم بزرگ را از دست داده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فرزند شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ‌وقت با صدای بلند حرف نمی‌زد. رفتار و عمل خوب او بود که همیشه مرا متوجه اشتباهاتم می‌کرد. مثلاً اگر می‌خواست بگوید، حجابت را حفظ کن، از میان عکس‌هایم آن یکی را که با چادر گرفته بودم، انتخاب می‌کرد ومی گفت: این خوب است. این جا خیلی قشنگ شده‌ای. همان مدت کمی که در خانه بودند، اختصاص داشت به خانه و خانواده و با توجه به این که مادرم تنها دختر خانواده‌شان بودند، پدرم با درک شرایط زندگی گذشته مادرم، اجازه نمی‌دادند ایشان برای انجام کارهای منزل زیاد متحمل سختی بشوند و اکثر کارها را خودشان انجام می‌دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*برادر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی همیشه سفارش می‌کرد: سعادت این دنیا و آخرت در گرو اطاعت از اوامر انسان‌ساز امام امت است که نه تنها برای ایران، بلکه برای تمام مستضعفان جهان رهایی‌بخش و سعادت آفرین است. به یاد دارم، بعد از جریان حمله نظامی آمریکا (که در صحرای طبس ناکام ماند) زمانی که سخنرانی امام خمینی (ره) از تلویزیون پخش شد و ایشان فرمودند: آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند» آن قدر هیجان‌زده شده بود که برخاست و چندین بار تکبیر گفت و با صدای بلند چندین بار حرف امام را تکرار کرد. سپس در تشریح این سخنان برای من می‌گفت: امید و تکیه امام به اسلام به خاطر خدمت و تلاش افرادی مثل من و توست که دیگر آمریکا نتواند در این کشور کاری بکند. وقتی در سخنرانی می‌گوید، تاریخ حسینی تکرار می‌شود، همه را تشویق به نبرد بی امان و گذشت و ایثار می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.sajed.ir/detail/11253&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%DB%8C</id>
		<title>شهید علی غریبی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%DB%8C"/>
				<updated>2019-07-11T12:37:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید علی غریبی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید علی غریبی فرزند حاجی، در تاریخ 1343/03/15 در روستای زاهد شهر یکی از توابع شهرستان فسا دیده به جهان گشود. او در خانواده ای پرورش یافت كه پدر و مادرش با تلاش و كوشش از راه کارگری مخارج خود و فرزندانش را تأمین می کردند. در شش سالگی راهی دبستان شد و توانست دوره ی ابتدایی را با موفقیت پشت سر بگذارد. پس از دوره ی ابتدایی، دوره ی راهنمایی را آغاز نمود و تا کلاس دوم راهنمایی درسش را ادامه داد. پس از مدتی به سیرجان رفت و در آن جا کارش را آغاز کرد.&lt;br /&gt;
در زمان اوج گیری انقلاب، فعالیت های چشم گیری را انجام داد، در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت می نمود و تنفر خود را علیه رژیم شاه نشان می داد. پس از مدتی که از شروع جنگ تحمیلی می گذشت تصمیم گرفت که داوطلبانه به خدمت سربازی برود که به غیر از سه ماه دوره ی آموزشی، بقیه را در جبهه گذرانید. اما او نتوانست همه 24 ماه دوره ی سربازی خود را به پایان برساند و در ماه دهم به آرزویش رسید و در تاریخ 1364/11/21 به شرف شهادت نائل شد.&lt;br /&gt;
این شهید گرامی از نظر ایمان و اعتقاد، بهترین فرد خانواده بود، همیشه نمازش را اول وقت می خواند و برای نمازش اهمیت قائل بود، به پدر و مادرش احترام می گذاشت و راز خوشبختی خود را احترام به والدین می دانست. سرانجام پیکر پاک و مطهرش در تاریخ 1364/11/27 طی مراسم باشکوهی در گلزار شهدای زاهدشهر به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نامه اول شهید (خطاب به خواهرش)&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
خدمت خواهر خودم پروین غریبی، اول سلام. ضمن عرض سلام، سلامتی شما را از درگاه خداوند متعال خواستارم باری اگر بخواهی از راه لطف و مرحمت جویای حال این جانب بوده باشی حالم خوب و سلامت هستم. امیدوارم که حال همگی شما خوب باشد و هیچ ناراحت نیستم به جز دوری شما که آن هم خدا کریم است. خواهرجان! روزی که می خواستم از خانه بروم آن قدر ناراحت شدم که حدّ نداشت، خدا شاهد است آن میوه که برای من گذاشتی باور کن آن قدر ناراحت بودم که نمی توانستم بخورم.&lt;br /&gt;
خواهرجان! اصلاً برای من ناراحت نباشید، من حالم خوب است از خط برگشتیم. خواهرجان! به ما عملیات نمی خورد چون که ما خط بودیم 6 ماه عقب استراحت هستیم. ناراحت نباشید من جایم خوب است و این نامه که برایت می نویسم یک نامه هم برای اسفندیار می دهم تا از حال من باخبر باشد. خواهرجان! از قول من به خانه ی خودمان هم بگو که به ما عملیات نمی خورد. بگو برای من ناراحت نباشند. سلام و دعای من به مسعود، سعید، محسن و پروانه، پریسا سلام و دعا می رسانم و تمام اقوام و خویشان سلام می رسانم. پدر و مادر، تقی، ابراهیم، عباس، رسول، عصمت، فرح، شهناز و مهناز سلام و دعا می رسانم. دیگر عرضی ندارم جواب نامه فوری فوری فوری.&lt;br /&gt;
خداحافظ. 1364/11/09 علی آقا. والسلام.&lt;br /&gt;
* نامه دوم شهید (خطاب به پدرش)&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
خدمت پدر خودم حاجی عزیز، پس از تقدیم عرض سلام، سلامتی شما را از درگاه خداوند متعال خواستارم. باری اگر از راه لطف و مرحمت جویای حالم باشید حالمان خوب است و سلامتی برقرار است. باری پدرجان! به همین زودی به ما مرخصی می دهند و می آیم. پدرم خیلی سلام می رسانم و مادر خوب و مهربانم سلام می رسانم. باقر هم آمده و نامه و 200 تومان پول برایم آورده است. عباس از کویت آمده خیلی خوشحال شدم. سلام من خیلی به او برسان و اگر چیزی برایم آورده برایم بذار تا بیایم، فرح خیلی سلام می رسانم و برادر خودم تقی، ابراهیم، رسول و عباس سلام می رسانم، اسفندیار با خانواده سلام می رسانم، خانواده بی بی و آنها خیلی سلام می رسانم و تمام اقوام و خویشان خیلی خیلی سلام می رسانم، خانواده کل محمد سلام می رسانم، خانواده ابراهیم سلام می رسانم. دیگر عرضی ندارم. جواب فوری فوری صبح پنج شنبه ساعت ده صبح.&lt;br /&gt;
1364/05/17 والسلام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* نامه سوم (شهید خطاب به پدرش)&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
خدمت پدر خودم کربلا حاجی غریبی اول سلام، پدر مهربان خودم، پس از تقدیم عرض سلام، سلامتی شما را از درگاه ایزد متعال خواهان و خواستارم. باری پدرجان! لازم شد چند کلمه از حال و سرگذشت خودم را برایت بنویسم تا بدانی فراموشی در کار نیست و نخواهد بود. امیدوارم که نامه را از من بپذیری، ان شاء الله حال همگی خیلی خوب باشد و ناراحتی در کار نباشد.&lt;br /&gt;
از کرمان توی 8 تا گروهان من یک نفر به گردان 21 حمزه افتادم. اصلاً ناراحت نباشید و خدا خودش کریم است و هر 45 روز، 15 روز مرخصی به ما می دهند ولی اگر مرخصی لغو نشود. من حالم خوب است فعلاً داخل ترک و عرب و لر، من و یک نفر دیگر فسایی هستیم، داخل یک سنگریم، ما همان روز که به آنجا رسیدیم فردایش برای گشت به خط رفتیم که یک دفعه یک آر پی چی هفت به 300 متری من خورد و ما روی زمین پخش شدیم ولی آسیبی به ما نرسید.&lt;br /&gt;
حتماً آدرس اسفندیار را توی نامه برایم بنویسید که کجا هم افتاده، یادتان نرود. من دیگر با شما خداحافظی می کنم، سلام به برادر خودم تقی و عباس ابراهیم و رسول می رسانم، خواهر خودم عصمت، فرح، شهناز، پروین و مهناز سلام می رسانم. خانواده ی محمدرضا با بچه ها سلام می رسانم، خانواده ی اسفندیار با بچه ها سلام می رسانم، خانواده ی عباس و ابراهیم با بچه ها سلام می رسانم و خانواده ی صمد با بچه کوچولو سلام می رسانم، از طرف من به غلام سلام برسان و خانواده ی خاله با بچه ها سلام می رسانم و خانواده ی آغا و بی بی سلام می رسانم و تمام قوم خویشان سلام می رسانم، خانواده ی عموی کل اکبر با خانواده سلام می رسانم، مادر مهربان خودم سلام می رسانم.&lt;br /&gt;
مادر! خدا خودش بهتر می داند خیلی خیلی دلم برات تنگ شده و هر شب برایت گریه می کنم، باور کن دروغ نمی گویم. یک به یک دوستان سلام و دعا می رسانم. زیاده عرضی ندارم، جواب نامه هر چه زودتر، فوری فوری فوری فوری فوری فوری.&lt;br /&gt;
به صحـرا می روم با کوله پشتی&lt;br /&gt;
غذای من شده یک نون خشکی&lt;br /&gt;
به صحرا می روم با چند تا افسر&lt;br /&gt;
بـرای خـوانـدن درس مسلسـل&lt;br /&gt;
اگـر افـسـر دهـد دستـور آتـش&lt;br /&gt;
درازکش می شوم پشت مسلسل&lt;br /&gt;
قربان شما علی غریبی 1364/06/20&lt;br /&gt;
والسلام&lt;br /&gt;
* نامه چهارم شهید (خطاب به خواهرش)&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
خدمت عموی خودم اسفندیار صفار، پس از تقدیم عرض سلام، سلامتی شما را از درگاه خداوند متعال خواهانم. اول سلام، باری خواهرجان! نامه ای که نوشته بودی به دست من رسید خیلی خوشحال شدم. خدا کند که حال همگی خوب باشد، اصلاً خواهرجان ناراحت من نباشید و به مادر و پدر هم بگو که من حالم خوب است و توی کرمان تو گروهان ما 200 نفر، من یک نفر به لشکر 21 حمزه افتادم.&lt;br /&gt;
جعفر و باقر به تهران افتادند، آنجا من تنها و غریب هستم، ولی خواهرجان! خدا بزرگ است، اگر بخواهم به این چیزها فكر كنم پیر می شوم. ما در این جا خواب نداریم، صبح ها ساعت سه و نیم برپا است تا ساعت یازده و نیم می رویم برای سنگر کندن، شب ها برای رزم شبانه به صحرا می رویم و حالا آمده باش هستیم. ممکن است به همین زودی به سومار برویم، اصلاً ناراحت نشوید، اگر دشمن تیر مستقیمی به من بزند به جایی از بدن من نمی خورد، چون که من سحرگر هستم.&lt;br /&gt;
خواهر! خیلی دلم برایت تنگ شده است، به سعید و مسعود و محسن بگو علی آقا خیلی سلام می رساند و اگر مرخصی لغو شود برای 15 روز دیگر به مرخصی می آیم و به اسفندیار بگو اگر کاری از دستش بر می آید برایم بکند و از قول من خیلی سلام به او برسان. نامه ی شما به دست من رسید، خیلی خوشحال شدم.&lt;br /&gt;
مطمئن باش که مهرت نرود از دل من&lt;br /&gt;
مگر آن روز که در خاك شود منزل من&lt;br /&gt;
تن من گِل شود و گُل شکفد از گِل من&lt;br /&gt;
تا ابـد مهـر تـو بیرون نرود از دل مـن&lt;br /&gt;
نـشـسـته بـلبل بـا گــل بـه خــارش&lt;br /&gt;
مهـر که دور از گل بود چون من ننالم&lt;br /&gt;
خانواده ی عباس و براهیم با بچه ها سلام می رسانم، خانواده ی کل محمدرضا با بچه ها سلام می رسانم، خانواده ی بی بی و آغا سلام می رسانم و به بی بی بگو زیارت قبول باشد ولی چه بد که پای او شکسته است و ناراحت شدم، تمام اقوام و خویشان سلام می رسانم، برادر خودم تقی، رسول و خواهرم مهناز، شهناز و فرح سلام و دعا می رسانم، مادر و پدر خیلی خیلی سلام می رسانم و فعلاً پول لازم ندارم چون که به اون صورت خرجی نمی کنم.&lt;br /&gt;
ما توی منطقه هستیم، توی شهر نیستیم که خرج کنم. خواهرجان پروین غریبی! من خیلی عاقل شدم و خواهر به مادر بگو که اون وزنه ها مال مردم است به کسی نده تا خودم بیایم، به مادر بگو یک هندوانه خیلی خوب و یک خربزه توی یخچال بذار تا بیایم بخورم. خواهر! سینمای شیراز چه فیلمی زده؟ برایم بنویسید و به مادر بگو مادر خوبی هستی ولی علی آقا قدر شما را نمی داند و حالا قدر شما را خیلی خوب می داند، اگر من شهید شدم زمین مال رسول است و مقداری پول دارم برای رسول است، این را نوشتم که بخندی.&lt;br /&gt;
نامه ای بدست من رسید خیلی خوشحال شدم از این نامه ای كه برای من دادید، شاید 20 بار خواندم هرچه می خواندم سیرم نمی شدم. فقط تا می توانی برایم نامه بفرست یکی از سربازهای هم سنگری که مسئول نامه است گفت: غریبی نامه داری، من 3 متر بلندتر شدم، اندازه خودم را گرفتم، 3 متر بلند شدم. دیگر عرضی ندارم جواب فوری فوری.&lt;br /&gt;
یه روزی روزگاری بود كه با من قهر می کردی.&lt;br /&gt;
به تو ای گلشن جانان چه نویسم؟ من موری ضعیفم ز سلمان چه نویسم؟ ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد، با این دل غمگین به عزیزان چه نویسم. 1364/07/08 علی غریبی. والسلام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* نامه پنجم شهید (خطاب به پدرش):&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
خدمت پدر خودم سربلد حاجی غریبی، پس از تقدیم عرض سلام، سلامتی شما را از درگاه خداوند متعال خواستارم. امیدوارم که حال همگی خوب باشد، باری پدر خواستم چند کلمه از حال و سرگذشت خودم برایتان بنویسم، پدر! ما فعلاً این طور كه معلوم است تا عید، پشت خط هستیم اصلاً ناراحت نباشید من فعلاً جایم خوب است و توی سنگر با دوستان می گوییم و می خندیم و شب ها دوره هم هستیم. شام خوردیم که من این نامه را نوشتم و من برای 30 روز دیگر به مرخصی می آیم. و اما، ساعت 5 صبح برای ورزش، برپا می زنند، تا ساعت هفت، از ساعت هفت تا ساعت هشت صبحانه می خوریم و به خط می شویم، از هشت تا یازده به گردان برای کلاس و درس می رویم مثل مدرسه که می رفتیم. ما فعلاً این جا می خوریم می خوابیم، همین کار ماست فعلاً نه خطی می رویم.&lt;br /&gt;
تمام اقوام و خویشان سلام می رسانم، به خانواده ببی سلام می رسانم و به ببی بگو ناراحت نباشد، خانواده ی کل محمدرضا و عصمت با بچه ها سلام می رسانم، خانواده ی عباس و ابراهیم با بچه ها سلام می رسانم، خانواده ی اسفندیار سلام می رسانم، یک به یک دوستان سلام می رسانم، برادرم تقی و رسول و خواهرم مهناز سلام می رسانم و خانواده ی صمد و خواهرم فرح، با بچه ها سلام می رسانم.&lt;br /&gt;
مادرجان! من هنوز نرفته، دلم خیلی برای تو تنگ شده و سلام به مادر خود خیلی زیاد می رسانم و تمام قوم خویشان یک به یک سلام می رسانم و دیگر عرضی ندارم. جواب نامه هرچه زودتر، فوری فوری فوری فوری فوری فوری و من حالم خیلی خوب است خداحافظ مادرجان و پدرجان.&lt;br /&gt;
1364/08/29 علی غریبی.&lt;br /&gt;
والسلام&lt;br /&gt;
==ـــــــ « خاطرات شهید » ـــــــ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خاطره از زبان مادر شهید:&lt;br /&gt;
در راه آهن کرمان کار می کرد، ماه رمضان بود که به خانه آمد گفت: مادر! می خواهم فرمان امام را اطاعت کنم و به عنوان سرباز به جبهه بروم و در آنجا خدمتم را بگذرانم. گفتم: مادر تو که هنوز اسمت برای سربازی در نیامده نرو، صبر کن تا جنگ تمام شود. چند روزی از آن موضوع می گذشت که گفت: می خواهم با یکی از دوستانم به فسا بروم تا ظهر بر می گردم. ظهر شد ولی علی نیامد تا عصر منتظرش ماندم ولی او نیامد، نگران شدم نزد خانه یکی از دوستانش رفتم که با هم به فسا رفته بودند گفتم: پسرم با پسر شما فسا رفته بود و قرار بود تا ظهر برگردد اما نیامده است، گفت: آنها رفتند عکس بگیرند و به جایی که سربازها را اعزام می كنند، بروند.&lt;br /&gt;
زود به خانه آمدم با پدر و برادرش به فسا، به پادگان رفتیم سراغ علی را گرفتیم روی تخت خوابیده بود تا ما را دید تعجب کرد و گفت: شما کجا بودید؟ گفتم: مادر می خواستی بدون خداحافظی بروی؟ علی خندید و گفت: مادر گرسنه ام هنوز چیزی نخورده ام گفتم: مادر الان به خانه می روم برایت غذا درست می کنم با برادرش به خانه آمدم غذا درست کردم و زود آمدم سرباز هایی که با او بودند گفتند: ما هم غذا نخورده ایم به آنها هم غذا دادم. مقداری از غذا اضافه بود که به نگهبان دادیم بعد از آن از علی خداحافظی کردیم و گفتم: مادر برو خدا نگهدارت باشد، بعد ما به خانه آمدیم.&lt;br /&gt;
همان شب آنها را به کرمان فرستاده بودند، 3 ماه در کرمان بود بعد نامه نوشت که ما را به تهران فرستادند، بعد از آنجا آنها را به جبهه انتقال داده بودند. علی حدود 1 ماه در جبهه بود که به خانه آمد، 15 روز مرخصی اش تمام نشده بود که رفت، حدود 10 ماه در جبهه بود. آخرین بار که به مرخصی آمد گفت: مادر! من 15 روز مرخصی دارم می خواهم بروم خانه خواهرم که قشم است. او رفت یک شب بیشتر نماند و به خانه آمد گفتم: چرا به این زودی آمدی؟ گفت: مادر طاقت نیاوردم. روز قبل از این که به جبهه برود به سرش حنا بستم گفتم: مادر دیگر وقت آن رسیده که ازدواج کنی، گفت: مادر ان شاء الله این دفعه که آمدم برایم برو خواستگاری.&lt;br /&gt;
هنوز مرخصی اش تمام نشده بود که آماده رفتن شد، گفتم: مادر هنوز 15 روز مانده، گفت: نه مادر، باید بروم. با همه اقوام خداحافظی کرد و موقع رفتن گفت: مادر می روم یک ماه دیگر می آیم. علی را از زیر قرآن رد کردیم و رفت دوازده روز از رفتنش می گذشت که خبر شهادتش را دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;سایت شهدای نویدشاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%85%D9%88%D8%AD%D8%AF%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4</id>
		<title>شهید علیرضا موحدی دانش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%85%D9%88%D8%AD%D8%AF%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4"/>
				<updated>2019-07-11T12:30:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:علیرضا موحدی دانش 06.jpg|350px|thumb|left|شهید علیرضا موحدی دانش]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
علیرضا اولین فرزند خانواده «موحد» در 27 شهریور ماه سال 1337 در تهران چشم به جهان گشود و در محیطی با صفا، مذهبی و در سایه پدر و مادری زحمتکش، پرورش یافت. پس از اخذ دیپلم در سال 1355 وارد دانشگاه تبریز شد و در رشته مهندسی برق به کسب علم مشغول گشت. هنگامی که مبارزات [[انقلاب اسلامی ایران|انقلابی]] مردم اوج گرفت علیرضا نیز به جمع مبارزین پیوست و ادامه تحصیل را به آینده موکول کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با شکفتن شکوفه‌های [[جمهوری اسلامی ایران]]، او در کمیته [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]]، اولین فعالیت‌هایش را در [[کشور ایران|ایران]] اسلامی آغاز نمود و پس از آن در سال 1358 به [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|سپاه پاسداران]] پیوست و حراست از بیت حضرت [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام خمینی]] (ره) را به عهده گرفت. غائله [[کردستان]]، آغاز سفر بی پایان علیرضا به صحنه پیکار با دشمنان اسلام و ایران بود. در ع[[عملیات بازی دراز|ملیات بازی دراز]] که به عنوان جانشین عملیات حضور داشت، همچون سردار رشید کربلا - حضرت ابوالفضل العباس (ع) - دستش را به پیشگاه حق تقدیم کرد و پس از شرکت در [[عملیات فتح المبین]] و [[عملیات بیت المقدس|بیت المقدس]] به عنوان فرمانده گردان حبیب بن مظاهر، به لبنان سفر نمود و مدتی را در آنجا همپای برادران مسلمان به مبارزه با [[صهیونیست]] پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامیکه از سفر بازگشت موعد [[عملیات والفجر 1]] بود و پس از آن زمان وصل. آری در [[عملیات والفجر 2]] در [[منطقه‌ی حاج عمران]] که علیرضا فرماندهی [[تیپ ده سید الشهدا سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|تیپ 10 سید الشهدا]] را برعهده داشت، ندای ملکوتی یار او را به سوی بهشت برین دعوت کرد و شهید موحد دانش، در تاریخ سیزدهم مرداد سال 1362 در سن 25 سالگی به بزرگ‌ترین آرزوی عاشقان رسید. مزار پاکش در بهشت زهرا (س) قطعه‌ی 24 واقع است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot;&amp;gt;[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=213 وبگاه صبح www.sobh.org]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ی تصاویر ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:علیرضا موحدی دانش 01.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علیرضا موحدی دانش 02.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علیرضا موحدی دانش 03.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علیرضا موحدی دانش 04.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علیرضا موحدی دانش 05.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علیرضا موحدی دانش 06.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علیرضا موحدی دانش 07.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علیرضا موحدی دانش 08.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علیرضا موحدی دانش 09.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علیرضا موحدی دانش 10.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علیرضا موحدی دانش 12.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علیرضا موحدی دانش 13.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علیرضا موحدی دانش 14.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علیرضا موحدی دانش 15.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== آثار شهید ==&lt;br /&gt;
*وصیت‌نامه &lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشهد ان لا اله الا الله - اشهد ان محمد رسول الله (ص) - اشهد ان علیا ولی الله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام علیکم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمانی قلم به نیت وصیت بر کاغذ می‌لغزانم که هیچگونه لیاقت [[شهادت]] را در خود نمی‌بینم. وقتی به قلبم رجوع می‌کنم غیر از سیاهی و تباهی چیزی نمی‌یابم و به همین دلیل است که از پروردگار توانا عاجزانه می‌خواهم که تا مرا نیامرزیده است از دنیا نبرد. پروردگارا با گناهی زیاد از تو که لطف و کرامتت را نهایتی نیست، تقاضای عفو و بخشش دارم و الهی بنده ای که تحمل از دست دادن یک دست را ندارد چگونه بر آتش دوزخت توان دارد.  خدایا توبه‌ام را بپذیر و ازگناهانم درگذر که غیر از تو کسی را ندارم و غیر از تو امیدی ندارم.  مردم بدانید راهی را که در آن گام نهاده‌ایم که همانا راه حسین علیه ‌السلام است با اختیار انتخاب کرده و تا آخرین نفس و آخرین رمقی که به تن داریم در سنگر رضای خدا خواهیم ماند و به دشمن زبون کافر خواهیم فهماند که ملتی که پشتیبانش خداست و پیشاپیش امام زمان علیه‌السلام، فی سبیل ا.. در مقابل تمامی متحدان کفر خواهد ایستاد و انشاء الله پیروز خواهد شد. پدر و مادر عزیزم همانگونه که در [[شهادت]] برادرم صبر کردید و استقامت ورزیدید اکنون نیز صبر پیشه کنید. در حدیث است که هرگاه پدر و مادری در مرگ دو فرزندشان استقامت کنند خداوند کریم اجری عظیم (بهشت) نصیبشان می‌کند. شما خوب می‌دانید که شهید عزادار نمی‌خواهد رهرو می‌خواهد، من ادامه دهنده راه برادرم بودم و شما هم با قلم و قدم و زبانتان پشتیبان [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] و [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام]] عزیز باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر عزیزم به مادران بگو همانطور که من رهرو خون مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیری کنید که فردا در محضر خدا نمی‌توانید جواب زینب سلام‌الله‌علیها را بدهید که تحمل [[شهادت]] 72 تن شهید نمود.  پدر و مادر عزیزم به خاطر تمام بدی‌ها و ناسپاسی‌هایی که به شما کردم مرا ببخشید و حلالم کنید و از همه برای من حلالیت بخواهید از همسرم که امانت من است نزد شما، خوب حفاظت کنید که مونس آخرین روزهایم بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادران عزیزم! برادری داشتم که در راه خدا فدا شد قبلاً در وصیت نامه‌ام با او صحبت و درددل می‌کردم اکنون به شما توصیه می‌کنم که نکند در رختخواب ذلت بمیرید که حسین علیه‌السلام در میدان نبرد شهید شد. مبادا در غفلت بمیرید که علی علیه‌السلام در محراب عبادت شهید شد و مبادا در بی تفاوتی بمیرید که علی اکبر حسین در راه حسین علیه‌السلام و با هدف شهید شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر و مادر و همسر عزیزم مراقبت کنید آنان که پیرو خط سرخ [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام خمینی]] نیستند و به [[ولایت مطلقه فقیه|ولایت]] او اعتقاد ندارند بر من نگریند و بر جنازه من حاضر نشوند در زنده بودنمان که نتوانستیم درشان اثری بگذاریم شاید در مرگمان فرجی باشد و بر وجدان بی انصافشان اثر گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
والسلام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علیرضا موحد دانش - تاریخ نگارش 17/11/61 &amp;lt;ref name=&amp;quot;shahed&amp;quot;&amp;gt;نرم افزار شاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
*[[عملیات مطلع الفجر]] - 20 آذر 60&lt;br /&gt;
وقتی [[شهید محسن وزوایی|وزوایی]] گفت «علی و [[شهید غلامعلی پیچک|پیچک]] شهید می شن» تصمیم گرفتیم نگذاریم آن‌ها در این عملیات جلو بروند. حرف [[شهید محسن وزوایی|وزوایی]]، برای ما حجت شده بود. تا آن موقع، پیش بینی‌های او درباره‌ی [[شهادت]] بچه‌ها، همه به واقعیت پیوسته بود. آخرین باری که علی را دیدم، با [[شهید غلامعلی پیچک|پیچک]] همراه شده بود تا برای عملیات حرکت کند. برای خداحافظی بوسیدمش و در گوشش دعا خواندم. «فالله حافظاً یا ارحم الرحمین». علی کلامم را قطع کرد و گفت: چه کار می‌کنی؟ این به جای اینه که دعا کنی شهید بشم؟! برای بار دوم و سوم هم که دعا خواندم، دعا را قطع کرد و گفت: دعا کن شهید بشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بادوستان گرداگردش را گرفتیم. از هر چیزی که فکر می‌کردیم ممکن است مانع جلو رفتنشان شود گفتیم. افراد ورزیده و مجربی مانند او، نباید به راحتی از دست بروند. آن موقع هنوز قرارگاه تاکتیکی به وجود نیامده بود. اما حرف‌هایمان بی اثر بود. علی اسلحه‌اش را روی دوشش انداخت و با سرعت رفت. از وقتی که دست راستش قطع شده بود، اسلحه‌اش عوض شد. به جای ژ-3 که همه بچه‌ها دستشان می‌گرفتند، او اسلحه‌ی MP40 1 حمل می‌کرد. اسلحه‌ی نسبتاً راحتی بود. بندش را می‌انداخت گردنش و می‌توانست با آن به صورت رگبار، تیراندازی کند. بعدها این اسلحه را هم کنار گذاشت و تنها به در دست گرفتن چوب اکتفا کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان زیادی نگذشت که خبر رسید علی و [[شهید غلامعلی پیچک|پیچک]]0 در منطقه‌ی برآفتاب 2 مورد هدف دشمن قرار گرفته‌اند. یک تک تیرانداز با تیر کلاشینکف [[شهید غلامعلی پیچک|پیچک]] را زد که او در جا شهید شد. علی هم به فاصله‌ی چند ثانیه از [[شهادت]] [[شهید غلامعلی پیچک|پیچک]]، هدف تیر مستقیم تانک قرار گرفت و دست کم سیصد ترکش به بدنش اصابت کرد. او از ناحیه سر، صورت، سینه، ریه، پا و دست به شدت مجروح شد. دست مصنوعی‌اش هم کاملاً سوراخ سوراخ شده بود. علی خودش تعریف می‌کرد: با خودم گفتم حتماً این جا آخر خطه رو به قبله دراز کشیدم و منتظر ماندم. بعد فکر کردم یک لبخندی بزنم تا بعداً کسی آمد دید، بگه این شهید چه تبسم قشنگی هم داشته. حدود نیم ساعت، سه ربع به همان حال بودم. دیدم نه، خبری نیست. به خودم گفتم بلند شو بابا لیاقت نداری. تا بلند شدم، دیدم با هر نفسی که می‌کشم، هوا همراه باخون از دهنم بیرون می زنه. چفیه را باز کردم و بستم دور دهانم و یواش یواش راه افتادم به طرف پایین. علی با همان حال توانسته بود چهار ساعت پای پیاده از کوه پایین بیاید. بالاخره یک نفر برادر [[ارتش جمهوری اسلامی ایران|ارتشی]] که از آنجا می‌گذشته، او را می‌بیند، سوارش می‌کند و به [[سرپل ذهاب]]، [[پادگان ابوذر]] می‌رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی به بیمارستان پادگان می‌رود. همان دکتری که چند ماه پیش دستش را عمل کرده بود، او را معاینه می‌کند. دکتر با دیدن علی، او را به خاطر می اورد و می‌گوید: باز هم که تو هستی؟ علی جواب می‌دهد: بله، اون دفعه که اومدم پیش شما خوب عمل کردید، ما هم مشتری شدیم. دو روز در این بیمارستان بستری بود. بعد به بیمارستانی در تبریز فرستاده شد. از تبریز هم به بیمارستانی در تهران منتقل شد. بعد از بهبودی نسبی‌اش مجدداً به مرکز ارتوپدی مراجعه کردیم و دست مصنوعی دیگری برایش سفارش دادیم. &amp;lt;ref&amp;gt;کتاب من و علی و جنگ&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اعزام نیرو به [[شهر مریوان|مریوان]] - مرداد 59&lt;br /&gt;
قرار بود یک ستون از تهران به [[شهر مریوان|مریوان]] برود. [[شهید علی صیاد شیرازی|شهید صیاد شیرازی]] هم به عنوان فرمانده ستون [[ارتش جمهوری اسلامی ایران|ارتش]] با ما بود. من و علی گردان [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|سپاه]] را حرکت دادیم. محمدرضا هم با ما آمد. آن موقع هنوز وارد [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|سپاه]] نشده بود. در [[شهر سنندج|سنندج]] توقف کردیم. علی من را تا جایی که می‌توانستم با دو عصای زیر بغلم راه بروم به این طرف و آن طرف برد، جاهایی را که در بلوای [[شهر سنندج|سنندج]]، درگیری پیش آمده بود، برایم شرح می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهر ساکت بود. روز تعطیلی بود و کرکره مغازه‌ها پایین بود. از سوراخ‌های کوچکی که در کرکره بعضی از مغازه‌ها تعبیه شده بود، به طرف ما تیراندازی شد. یکی از بچه‌ها به [[شهادت]] رسید و من از ناحیه دست مورد اصابت قرار گرفتم و مجروح شدم. به ناچار از همان جا به تهران آمدم و در بیمارستان بستری شدم. علی ستون را به [[شهر مریوان|مریوان]] برد و برگشت. هنوز در بیمارستان بودم که جنگ شروع شد. جنگ که شروع شد، علی در تهران بود. گردانش را برداشت تا به [[سرپل‌‌ذهاب]] ببرد. قبل از رفتن با وانت سیمرغی که گل آلودش کرده بود به بیمارستان آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: خیلی کلافه‌ام. من هم باهات می یام. عصایم را برداشتم. علی مانع شد و گفت: صبر کن، این جا با قضیه [[کردستان]] فرق می کنه. این جا[[توپ]] و خمپارست. جنگ کلاسیکه. من که آن چیزها را ندیده بودم، درک نمی‌کردم و اصرار به رفتن داشتم. علی قبول نکرد و گفت: الان وقتش نیست، برمی گردم. خداحافظی کرد و رفت. گردان را به سمت غرب هدایت کرد. نزدیک [[سرپل‌ذهاب]]، در سه راهی کلی داوود با اتوبوس به سمت چپ می‌پیچند. علی، بلدچی همراه نداشت و نمی‌دانست آن منطقه را[[ارتش رژیم بعث عراق|عراقی‌]]ها گرفته اند. نیروهای خودی که به صورت پراکنده در آن منطقه حضور داشته‌اند، با داد و فریاد علی را متوجه اشتباه خود می‌کنند. علی از راننده می‌خواهد تا هر چه سریع تر دور بزند. اتوبوس دور می‌زند و راه آمده را برمی گردد و این درست زمانی اتفاق می‌افتد که ع[[ارتش رژیم بعث عراق|راقی‌]]ها اتوبوس را می‌بینند و شروع به تیراندازی می‌کنند. خوشبختانه اتوبوس به سرعت فرار می‌کند و مورد اصابت قرار نمی‌گیرد. &amp;lt;ref name=&amp;quot;shahed&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[عملیات بیت المقدس]] - 10 اردیبهشت 60&lt;br /&gt;
دم در خانه ایستاده بودیم. محمدرضا خم شده بود و بندهای پوتین علی را - که بستنش با یک دست مشکل بود - برایش می‌بست. علی عازم [[شهر اهواز|اهواز]] بود. می‌خواست برای شرکت در [[عملیات بیت المقدس]] به آن جا برود. محمدرضا هم آماده رفتن بود. به علی گفتم: بذار منم باهات بیام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی گفت: نه تو زن داری، مسؤولیت داری. بی خود نیا اون جا، علاف میشی. بگذار کارهای مقدماتی انجام به شه، موقع عملیات خبرت می‌کنم. همان موقع مادر علی با قرآن از درب خانه بیرون آمد تا فرزندش را بدرقه کند به علی گفت: محمدرضا می گه منم می‌خوام برم جنوب، تو بهش بگو نیاد. علی گفت: چشم مامان اگه شما بخواهید منم نمی‌رم. اونم نمی‌ره، اگه شما تو اون دنیاجواب حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها رو می تونید بدید، ما نمی ریم و رو حرف شما حرف نمی‌زنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرش منقلب شد. لحظه‌ای مکث کرد و گفت: من کی گفتم نره؟ فقط گفتم الان نره. آن روز علی بعد از خداحافظی به [[شهر اهواز|اهواز]] و از آن جا به منطقه رفت. همیشه جایی می‌رفت که عملیاتی در پیش باشد. او در شناسایی منطقه استاد بود. قبل از هر عملیاتی حکم کیمیا را داشت. روز هشتم اردیبهشت (سال 61) وقتی مقابل مغازه بقالی سرکوچه مان در صف پنیر کوپنی ایستاده بودم، ماشین فرمانده پادگان ولی عصر (عج) - ذبیح الله ابراهیم - به داخل کوچه پیچید و مقابل من توقف کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از سلام و احوالپرسی گفت: دیشب حاج علی از منطقه زنگ زد و خواست تو رو سریع بفرستیم اونجا. پنیر را از مغازه دار گرفتم، به خانه بردم و از همسرم خداحافظی کردم. بعد با فرمانده به پادگان رفتم و از آن جا هم راهی منطقه شدم. موقعی که به [[منطقه دارخوین|دارخوین]] رسیدم، شب بود. چراغ‌ها همه خاموش یا رنگ شده بودند. چادرها و افراد را در سایه روشن می‌دیدم. [[لشگر بیست‌وهفت محمد رسول ا... صلی‌الله‌علیه‌وآله سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|تیپ محمد رسول الله (ص)]] در [[انرژی اتمی]] مستقر بود. آن قدر نیرو آمده بود و چادر برپا شده بود که اگر [[هواپیما]]های دشمن فقط سنگ از بالا می‌انداختند به شکل وسیعی شهید می‌دادیم. علی، فرماندهی گردان حبیب بن مظاهر از این تیپ را به عهده داشت. سرش خیلی شلوغ بود. بعداز ارتباط با قرارگاه‌های موردنظرش، بچه‌ها را کنار جاده بیرون از محل [[انرژی اتمی]] جمع کرد تا برایشان از وضعیت عملیات صحبت کند. اواسط صحبتش، دو خمپاره همزمان به فاصله صد متر از او، به زمین خورد. علی در همان حالتی که ایستاده بود، خود را سریع به زمین انداخت و بعد از چند لحظه با همان حالت ایستاد. غیر از او، همه‌ی بچه‌ها بدون استثنا زمین گیر شدند. علی گفت: شهامت شما اینه؟! این طوری می‌خواهید برید دفاع کنید؟ حدود ساعت دوازده شب بود که بچه‌ها را برای گشت تقسیم بندی کرد و به قسمت‌های مختلف فرستاد. هنوز ساعتی از رفتن آن‌ها نگذشته بود که برای سرکشی و کنترل بچه‌ها به خط رفت. وقتی برگشت نزدیک صبح شده بود. باید بعد از نماز، نیروها را برای آموزش می‌برد. علی به آمادگی دفاعی بچه‌ها اهمیت فوق العاده‌ای می‌داد و از هر فرصت برای آموزش آن‌ها استفاده می‌کرد. آن قدر برنامه‌ی کاری‌اش فشرده بود که نگران سلامتی‌اش شدم. پرسیدم: علی، در این مدت شده که یادت باشه یه وقت هم بخوابی؟ خندید و گفت: وقت برای خوابیدن زیاده!&amp;lt;ref name=&amp;quot;shahed&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[کشور لبنان|لبنان]] - خرداد 61&lt;br /&gt;
عراق بعد از دو شکست سنگینی که در [[عملیات فتح المبین]] و [[عملیات بیت المقدس|بیت المقدس]] از ایران خورده بود، دنبال فرصتی می‌گشت تا به ترمیم قوای ازدست رفته‌اش بپردازد و اسرائیل این فرصت را با حمله به لبنان، برای کشور عراق ایجاد کرد. مردم مظلوم جنوب لبنان مورد تهاجم اسرائیل قرار گرفتند و به ناچار بخشی از نیروهای ما راهی لبنان شدند. از جمله فرماندهانی که این نیروها را تحت امر داشتند علی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عصر بود که برای سوار شدن به هواپیما در فرودگاه بودیم. قرار بود ابتدا به [[کشور سوریه|سوریه]] و سپس از آنجا به [[کشور لبنان|لبنان]] برویم. [[سرلشگر]] زهیرنژاد رئیس ستاد مشترک [[ارتش جمهوری اسلامی ایران|ارتش جمهوری اسلامی]] - برای بدرقه بچه‌ها آمده بود. پای پلکان هواپیما ایستاده بود و یکی یکی با افراد دست می‌داد و روبوسی می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من پشت علی ایستاده بودم و می‌دانستم علی بی شوخی ازاینجا نمی‌گذرد. نوبت به او رسیده بود. سرلشگر دستش را دراز کرد تا دست بدهد. علی دست مصنوعی‌اش را درآورد توی دست سرلشگر گذاشت. یک دفعه سرلشگر تکانی خورد. صدای خنده همه بلند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرلشگر هم خندید. از روبوسی ای که با علی کرد، متوجه شدیم همدیگر را خوب می‌شناسند. او بااستفاده از دستش زیاد شوخی می‌کرد، مثلاً هنگام خداحافظی با دوستان، دستش را درمی آورد و می‌گذاشت توی دستا آن‌ها و می‌گفت: دست علی به همراهت. روز اول که به سوریه رسیدیم، قرار شد به صورت رسمی به حرم حضرت زینب سلام‌الله‌علیها برویم. شروع به سینه زنی کردیم و به طرف حرم راه افتادیم. اطراف زینبیه شیعیان بسیاری سکونت دارند. با این کار ما همه بیرون آمدند. علی شعار می‌داد و بچه‌ها سینه می‌زدند. یک فضای معنوی عجیبی حاکم شد. بچه‌ها علی را روی دوش گرفتند و علی فریاد می‌زد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هذا نداءالامام، یا ایهالامسلمون التزموابالاسلام/&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(این ندای امام است. ای مسلمان به داد اسلام برسید.)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرایط جسمی علی معنویت مضاعفی به فضا می‌بخشید. سوریان به شدت به گریه افتاده بودند. با همان حال و هوا وارد صحن شدیم و دعای توسل خواندیم. هیجان و احساساتی که در شیعیان سوری به وجود آمده بود، تاحدی بود که مسؤولان آنجا را نگران کرد. در جلسه‌ای که بعدها با آن‌ها داشتیم به ما گفتند: شما آمده‌اید با [[رژیم غاصب صهیونیستی|اسرائیل]] بجنگید یا با ما؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد به [[کشور لبنان|لبنان]] رفتیم. یک شب علی دو تااز بچه‌ها را برای همراهی‌اش انتخاب کرد. تعدادی از عکس‌های [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام خمینی (ره)]] و همین طور یک پرچم پارچه‌ای [[جمهوری اسلامی ایران|جمهوری اسلامی]] را نیز با خودش برداشت و به طرف یکی از پادگان‌های [[رژیم غاصب صهیونیستی|اسرائیل]]ی رفتند. [[رژیم غاصب صهیونیستی|اسرائیل]]ی‌ها با این اطمینان که کسی جرأت نزدیک شدن به پادگان آن‌ها را ندارد، با خیال راحت خوابیده بودند. تعداد کمی از نگهبانان از محوطه و اطراف پادگان محافظت می‌کردند. علی و بچه‌ها، با سرعت توانستند نگهبانان را خلع سلاح کنند. بعد پرچم اسرائیل را پایین آوردند و به جای آن، پرچم پارچه ای جمهوری اسلامی را بالا بردند. عکس‌های امام (ره) و پرچم‌ها را نیز روی ماشین‌ها، تانک‌ها و دیوارهای پادگان چسباندند و به سرعت ازآن جا فرار کردند. روز بعد وقتی با دوربین به آن پادگان نگاه کردیم، وحشت [[رژیم غاصب صهیونیستی|اسرائیل]]ی‌ها را از اوضاع به هم ریخته‌شان، کاملاً احساس کردیم. به علی خبر رسید که در ایران به زودی عملیاتی [1] انجام می‌گیرد. به همین دلیل تصمیم گرفت باز گردد و در عملیات شرکت کند. بانیروهای تحت امرش صحبت کرد و یکی از برادرها به نام سلمان طُرفی را به عنوان مسؤول گردان و جانشین خودش معرفی کرد. بچه‌ها همگی اعتراض کردند و گفتند: یا شما یا هیچ کس. علی میان همه‌ی کسانی که او را می‌شناختند و مخصوصاً نیروهایی که با او کار کرده بودند. محبوبیت زیادی داشت. او سعی کرد بچه‌ها را راضی کند اما آن‌ها زیر بار نمی‌رفتند و می‌گفتند: اصلاً گردان را منحل کن. بالاخره بعد از صحبت با بچه‌ها، قبول کردند و علی توانست به طرف ایران حرکت کند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;shahed&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== عملیات‌های مرتبط ==&lt;br /&gt;
شهید علیرضا موحد دانش در [[عملیات والفجر 2]] در [[منطقه‌ی حاج عمران]]  در حالی که فرماندهی [[تیپ ده سید الشهدا سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|تیپ 10 سید الشهدا]] را برعهده داشت، ندای ملکوتی یار او را به سوی بهشت برین دعوت کرد و در تاریخ سیزدهم مرداد سال 1362 در سن 25 سالگی به بزرگ‌ترین آرزوی عاشقان رسید.&amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:موحدی دانش - علیرضا}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای غرب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات والفجر 2]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای عملیات‌های زمینی 8 سال دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تهران (استان تهران)]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF_%D8%AF%DB%8C%D8%B2%D8%AC_%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید عمران بهزاد دیزج یکان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF_%D8%AF%DB%8C%D8%B2%D8%AC_%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2019-07-11T12:26:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید عمران بهزاددیزج یکان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1342/08/02&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1363/11/30&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :آذربایجان شرقی - مرند - دیزج یکان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==                                                                                               &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی درهم بخشد آن دیگری دینار ولی در میان بخشندگان آنکس که پروانه صفت جان خود را فدا میکند و هستی خود را درراه عشق حق از دست میدهد بالاتر از اوج تخیلات قرار گرفته است.از لبیک گویان رب الشهدا والصدیقین شهید عمران بهزاد فرزند یدالله است که هم اکنون یکی از شهدای پر افتخار گلزار شهدای مرند می باشد او در تاریخ 1342/08/02 در مرند در خانواده ای متدین به دنیا آمد پس از ورود به ارتش با عشق و علاقه آموزشهای مختلف را در رسته مربوطه طی نمود و بتا شجاعت و دلاوری به نبرد با دشمنان بعثی در منطقه غرب کشور که دفاع از آن تیپ سوم لشگر 28 پیاده کردستان واگذار گردیده بود پرداخته و در عملیات مورخه 1363/11/30 بر علیه دشمن جان شیرین خود را فدای اسلام نمود و آرامگاه آن بزرگوار در گلستان شهدای مرند همچون خورشید درخشانی خود نمایی میکند.&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/36552&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF_%D8%AF%DB%8C%D8%B2%D8%AC_%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید عمران بهزاد دیزج یکان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF_%D8%AF%DB%8C%D8%B2%D8%AC_%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2019-07-11T12:26:09Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید عمران بهزاددیزج یکان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1342/08/02&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1363/11/30&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :آذربایجان شرقی - مرند - دیزج یکان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==                                                                                               &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
                                   یکی درهم بخشد آن دیگری دینار ولی در میان بخشندگان آنکس که پروانه صفت جان خود را فدا میکند و هستی خود را درراه عشق حق از دست میدهد بالاتر از اوج تخیلات قرار گرفته است.از لبیک گویان رب الشهدا والصدیقین شهید عمران بهزاد فرزند یدالله است که هم اکنون یکی از شهدای پر افتخار گلزار شهدای مرند می باشد او در تاریخ 1342/08/02 در مرند در خانواده ای متدین به دنیا آمد پس از ورود به ارتش با عشق و علاقه آموزشهای مختلف را در رسته مربوطه طی نمود و بتا شجاعت و دلاوری به نبرد با دشمنان بعثی در منطقه غرب کشور که دفاع از آن تیپ سوم لشگر 28 پیاده کردستان واگذار گردیده بود پرداخته و در عملیات مورخه 1363/11/30 بر علیه دشمن جان شیرین خود را فدای اسلام نمود و آرامگاه آن بزرگوار در گلستان شهدای مرند همچون خورشید درخشانی خود نمایی میکند.&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/36552&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%B5%DB%8C%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید علیرضا برادران نصیری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%B5%DB%8C%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-07-11T12:24:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید علیرضا برادران نصیری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید علیرضا برادران نصیری، در سال 1342 در روستای مهویزان، از توابع شهرستان صومعه سرا، در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود، او دوران تحصیلی را تا سطح دیپلم با موفقیت به پایان رساند، سپس به خدمت سربازی اعزام شد و دوره آموزشی خود را در پادگان شاهرود سپری کرد، پس از آن به ستاد مشترک ارتش منتقل شد، و سپس به طور داوطلب به جبهه های حق علیه باطل اعزام گردید، و در تاريخ، 1362/02/06 در منطقه سومار، به درجه رفیع شهادت نائل گشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;سایت شهدای ارتش&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید علی هاشمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2019-07-11T12:22:23Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 1340، کودکی در شهر اهواز چشم به جهان گشود که نامش را علی نهادند. کودکی او مصادف با دوران سیاه ستم شاهی بود، و علی هاشمی از همان زمان با افکار سبز و روشن اسلام پیوندی عاشقانه یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی ارتباط تنگاتنگ خویش را با کوثر زلال وحی از همان سنین حفظ نمود و تفسیر قرآن و درس اخلاق را از برنامه‌های مهم خویش قرار داده و با علاقه و ارادتی که به نماز داشت مرید و مؤذن مسجد شد. هاشمی پس از پیروزی انقلاب با تکیه بر مطالعات عمیق و آگاهی‌های دینی خود در بحث‌های گروهک‌های مختلف شرکت کرده و با بحث‌های منطقی آنان را به تسلیم در برابر اسلام وامی داشت. وی از همان زمان ابتدا عاشق و دلباخته امام (ره) و پیشتاز مبارزه بود و به همین دلیل به قصد خدمت به نظام وارد کمیته انقلاب شد و سپس به همراه حسین علم الهدی، آقایی و .... جهت تشکیل بسیج و سپاه تلاش‌های بسیاری نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی در جنگ مرحله نوینی از دوران پرتلاطم حضور حاج علی در دنیای خاکی بود اوج ایثار و رشادت او در شناسایی‌هایش نمایان بود. آنچنان که تمام طرح‌های عملیاتی‌اش را با تعداد اندکی نیرو با موفقیت به انجام می‌رساند. با گسترش محورهای عملیاتی، حاج علی تیپ 37 نور را در محور حمیدیه تشکیل داد. و پس از عملیات بیت‌المقدس توانست سپاه بستان و هویزه را تشکیل دهد. ایجاد پاسگاه‌های مرزی و مسئولیت پدافندی کل منطقه از فعالیت‌های دیگر او بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی پس از تشکیل قرارگاه «نصرت» و ارائه طرح کلی عملیات خیبر و بدر، مسئولیت سپاه ششم امام جعفر صادق (ع) را عهده دار شد که حاصل آن سازمان‌دهی 13 یگان رزمی و پشتیبانی در استان خوزستان بود. و شاید به همین دلیل او را سردار هور نامیدند. سرانجام قرارگاه نصرت در محاصره‌ی دشمن قرار گرفت و تعدادی از نیروهای اسلام به اسارت نیروهای بعثی درآمدند و علی هاشمی چهره محبوب و خندان عرصه‌های عشق و ایمان سرانجام در چهارم تیرماه سال 1367 در سن 27 سالگی به آسمان پیوست و نامش ستاره درخشانی شد بر تارک تاریخ ملت ایران تا نسل فردای ایران راه درست زیستن را از او بیاموزند. مزار پاکش در گلزار شهدای اهواز قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*وصیت‌نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما این لباس سبز را برای پایبندی به انقلاب پوشیده‌ایم و باید با خونمان سرخ گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شجاعت و ایثار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج علی پس از تشکیل تیپ 37 نور، به جهت هوش سرشارش طراحی برخی عملیات ها را بر عهده گرفت او با شناسایی دقیق خود پایه گذار عملیات خیبر و بدر بود. یک‌بار قرار بود برای شناسایی با حاجی برویم چون ایشان بسیار خسته بود. به او گفتم: «شما استراحت کنید ما می‌رویم». تبسمی کرده و آماده شد تا با هم کار را شروع نماییم. میدان مینی که در جلوی ما قرار داشت سرعت رفتنمان را کند می‌کرد. اما حاجی که از میدان مین نفس خویش عاشقانه عبور کرده بود سیم‌های رابط را با دقت تشخیص می‌داد و با سیم‌چین قطع می‌کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان‌گونه که آرام در پشت حاج علی حرکت می‌کردیم وارد شیب تندی شدیم که تیغ‌های خارگونه آنجا بدنمان را زخمی کرد، سینه‌خیز و آرام در تاریکی مطلق در دل دشمن، پیش می‌رفتیم که ناگهان من گرفتار گودال عمیقی شدم و تا سینه در آب و لجن فرو رفتم. حاجی همان‌گونه که همیشه من را از گرداب بسیاری از مشکلات روانی بیرون کشیده بود اینبار هم مردانه‌تر از همیشه به یاری من شتافت. بازوانم را گرفت و من را بیرون کشید البته مثل همیشه پوسته‌ای از لجن بدنم را خشک و کم تحرک کرده بود، اما حضور سبز و پویای حاج علی حیاتی دوباره به من بخشید و عازم شدیم. به محل مورد نظر رسیدیم حاجی به من گفت که منتظر باشم و خودش به تنهایی جلو رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیاهی از اطراف به من هجوم می‌آورد مثل همیشه با توسل به ائمه و دعا و ذکر آرامش یافتم. از خدا می‌خواستم که هم کار شناسایی به طور دقیق انجام شود و هم مراد زمینی من سالم برگردد. فردای آن روز حاجی به من گفت که: «شناسایی دقیق شب گذشته کمک زیادی به رزمندگان کرده است». من هم در دل، شجاعت و ایثار او را که اینبار شاهد آن بودم تحسین کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: دوست شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*توسل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دی ماه سال 1360 بود که دستور تشکیل یگان‌های سپاه صادر شد. به دنبال این فرمان تیپ‌های امام حسین (ع)، نجف اشرف، بیت‌المقدس... تشکیل شد. سپاه حمیدیه نیز باید به تیپ تبدیل می‌شد. دنبال نام خاصی بودم. قرآن را باز کردم. سوره‌ی نور آمد. نام تیپ 37 نور شد و محل استقرار آن منطقه طراح، سید جابر و کرخه تعیین گردید. نزدیک عملیات بود، عملیات امّ الحسنین که قرار بود به صورت عملیات ایذایی چند روز قبل از عملیات بزرگ فتح المبین در منطقه‌ی کرخه نور انجام شود، سراغ حاج آقا شوشتری روحانی سپاه رفتم و گفتم: «دوست دارم این عملیات را به نام حضرت فاطمه (س) نام‌گذاری کنم. آن حضرت چه صفات و القابی داشت؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ حضرت فاطمه القاب زیادی دارند بتول، صدیقه، مرضیه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ دیگه چی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ راضیه، زکیه، ام الحسنین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی گفت، ام الحسنین خیلی به دلم نشست. گفتم: «این خیلی جالبه، ام الحسنین، اسم عملیات باشه که هم اسم بی‌بی فاطمه‌ی زهرا (س) است و هم نام امام حسن (ع) و امام حسین (ع). رمز عملیات هم یا فاطمه‌ی زهرا باشه.» به خانم فاطمه‌ی زهرا ارادت خاصی داشتیم، الآن هم داریم. به بچه‌ها هم توصیه کردم که رمز عملیات فتح المبین را یا زهرا (س) بگذارند، آن‌ها هم قبول کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: شهید هاشمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*حرمت رزمندگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز که با یکی از بچه‌ها به نام سید صباح از منطقه برمی‌گشتیم، داشتم دم سپاه سوسنگرد از ماشین پیاده می‌شدم که 3، 4 نفر از بچه‌های بومی منطقه که جزو بسیج بودند، با گریه جلو آمدند. کنار ماشین ایستاده بودم. گفتم: «بفرمایید، چیزی شده؟» یکی از آن‌ها با چهره‌ای درهم و ناراحت گفت: «آقای هاشمی ما یک مشکلی داریم و یک گله».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_بفرمایید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_آیا سزاواره که ما در جبهه بجنگیم اون وقت زن و بچه هامون رو در سوسنگرد بازداشت کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_موضوع چیه؟ یعنی چی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ما زندگی‌مان در بستان بوده و الآن از بین رفته. آمده‌ایم نزدیک پل سابله چادر زده‌ایم و خانواده‌هایمان در آن چادرها زندگی می‌کنند. ما هم گاه‌گاهی به آن‌ها سرمی زنیم. الآن که آمده‌ایم دیدیم آن‌ها را بازداشت کرده‌اند. ظاهراً به خاطر سیم برق‌هایی بود که ما از تیر چراغ برق برای چادرها کشیده بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را که شنیدم، عرق شرم بر پیشانی‌ام نشست. گفتم: «من جداً شرمنده‌ی شما هستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید صباح را فرستادم دنبال رئیس دادگاه تا هرکجا هست پیدایش کند و بیاورد. سید گفت: «برم دنبالش بگردم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_ بله، برو دنبالش بگرد. خونه باشد، محل کار... هر کجا باشد ایشون رو بردار به یار سپاه که ببینم موضوع چیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت 5 بعدازظهر بود و دادگاه تعطیل شده بود. نگهبان در جواب سیدصباح گفته بود که همین الآن رییس با خانواده به سمت بازار سوسنگرد رفته‌اند. او هم به بازار رفته بود و رییس دادگاه را در یک مغازه در حال بستنی خریدن پیدا کرده بود و گفته بود: «علی هاشمی فرمانده‌ی سپاه سوسنگرد گفته‌اند هرچه سریع‌تر باید بیایید سپاه تا مشکلی که پیش آمده حل شود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رییس دادگاه هم گفته بود: «شما بروید من خانواده را به منزل می‌رسانم و می‌آیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا رییس داخل آمد، گفتم: «چرا زن و بچه‌ی این بسیجی‌ها رو بازداشت کردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالتی به خودش گرفت که انگار اصلاً روحش خبر ندارد و گفت: «من نمی‌دانم موضوع چیست؟» این‌ها خودشان در جبهه هستند، زندگی‌شان از بین رفته، وظیفه‌ی ماست چون بسیجی هستند و در حال جنگ، جا و مکانی برایشان تهیه کنیم. حالا که این‌ها حجب و حیا داشتند و دنبال این کار نیامدند و رفتند در بیابان چادر زدند، سزاواره که حرمت این‌ها شکسته بشه و خانواده‌شان بازداشت شند؟» نگاهش را بالا انداخت و با بی‌تفاوتی گفت: «جرم، جرمه» تا این را گفت از کوره در رفتم. اصلاً فکر نمی‌کرد ما در موقعیت جنگی هستیم. جلو رفتم و یک سیلی توی گوشش خواباندم و گفتم: تو باید درست تشخیص بدهی؟ عقل نداری؟ همین الآن به کلانتری زنگ می زنی و این‌ها را آزاد می‌کنی وگرنه تصمیم انقلابی می‌گیرم.» رییس دیگر چیزی نگفت و بیرون رفت بعد از چند ساعت خبر دادند که زن و بچه‌ها از زندان آزاد شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: شهید علی هاشمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج علی تمام فرماندهان را به قرارگاه نصرت فرا خواند وی به آن‌ها گفت: «دشمن تک سنگینی را در محورهای طلاییه و مجنون اجرا می‌کند، به نیروهای تحت امرتان دستور عقب‌نشینی بدهید». آتش سنگینی از آسمان می‌بارید صدای بی‌سیم برای یک لحظه قطع نمی‌شد، از منطقه خندق اطلاع دادند که دشمن حمله شیمیایی کرده است. حاجی سردرگم بود مانند پرنده‌ای که قلبش زخمی باشد به همه بچه‌ها نگاه می‌کرد دستی به شانه‌ام زد و گفت: «برادر گرجی دوست ندارم ناراحتتان کنم ولی همه شما باید به عقب برگردید.» همه به یکدیگر خیره شدند انتظار چنین دستوری را نداشتیم. تمام بچه‌ها که فرماندهان رده بالای منطقه هور و مجنون بودند، یکدل شده بودند که بدون حاجی به عقب برنگردیم. نیزار در هجوم گلوله‌ها می‌لرزید، صدای هلی کوپترها نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. سبک‌بار از دنیا و تعلقاتش آماده نماز شدیم. نمازی در ملکوت قرارگاه نصرت به اتفاق سردار هور خواندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه در آتش و دود فرو رفته بود. حاجی به پشتیبانی دستور داد که آتششان را شدید تر کنند. لبخند تلخی بر لبانش نشست و گفت: «بچه‌ها را هلی برد کرده‌اند، فکر نمی‌کنم دیگر بتوانیم به جزایر دسترسی پیدا کنیم». ما به رضای خدا راضی هستیم شکست در راه او هم پیروزی است. تا ظهر نبرد ادامه داشت. زمانی که حاجی مطمئن شد هیچ نیرویی در جناحین جزیره نمانده است، دستور داد که قرارگاه را تخلیه کنیم. می‌خواستیم سوار خودرو شویم. که تیربار هلی برد ما را وادار به فرار در نیزار کرد. هر کدام به سویی رفتیم حاجی آخرین فردی بود که از قرارگاه خارج شد. من مجدد به داخل قرارگاه رفتم و متأسفانه به اسارت دشمن درآمدم. سردار هور در خلوت تنهایی خود در موجی از نور ناپدید شد و ما هنوز چشم‌به‌راه او مانده‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: برادر آزاده گرجی&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=6179 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خاطره تفحص و شناسایی شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سردار باقرزاده رئیس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس می‌گوید: در منطقه قرارگاه «خاتم 4» 3 سنگر اصلی داریم؛ همین الآن هم آثارش آنجاست و بنا داریم که آنجا را به عنوان نقطه یادمانی به نام «دلاور هور» احیاء کنیم. اکنون هم پیمانکار در حال کار است و کارهای مقدماتی را با یاد حماسه شهید علی هاشمی و هم‌رزمانش شروع کرده‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا آنجا که ما اطلاع داشتیم، تقریباً 15 نفر از جمله بچه‌های رابط لجستیکی، رابط مخابرات، مسئول مخابرات، شهید نویدی و چند نفر دیگر در آنجا بودند و سردار گرجی در آنجا اسیر شد؛ شرایط خاصی در آن نقطه به وجود آمد و حضور شهید هاشمی تا لحظات آخر در آن نقطه، نشانه این است که او می‌خواست به هر شکلی جزایر را حفظ کند و عقب‌نشینی نکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از چند سال گذشته، کار گسترده‌ای را در منطقه مجنون، جاده سیدالشهدا (ع) و جاده قمر، در چند مرحله شروع کردیم. در گام نخست 90 شهید را پیدا کردیم و این کار همین طور ادامه پیدا کرد تا به سمت منطقه انتهایی جاده شهید همت رسیدیم. به سمت قمر و یک مقداری هم به سمت مجنون رفتیم که تعداد قابل‌توجهی شهید پیدا شد؛ در استمرار کار به این نقطه رسیدیم، در این نقطه 3 قرارگاه اصلی قرارگاه «خاتم 4»، اورژانس بیمارستان صحرایی و سنگری که در حال حاضر مقر بچه‌های تفحص است، مواضع توپخانه بود. این 3 قرارگاه مانند دانه‌های تسبیح پشت سر هم قرار گرفته‌اند و فاصله آن‌ها نیز کم است. این نقطه که دقیقاً محل پیدا شدن پیکر طیبه شهداست، در کنار همین سنگر اورژانس است که چیزی در حدود 200 متر از قرارگاه فاصله دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از شروع شناسایی، به دلیل وجود آب در این نقطه، ماهیگیری نیز صورت می‌گرفت و به جز بچه‌های ارتش، یگان دیگری آنجا حضور نداشت. آن زمان به اتفاق 2 نفر از بچه‌های بسیجی و یک برادر عراقی از مجاهدین لشگر بدر اینجا آمدیم که وضعیت نامناسبی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عراقی‌ها یک مهندس زن ایتالیایی را برای ساخت یک دژ مرزی در امتداد مرز آورده بودند؛ برای اینکه هور را خشک کنند و بتوانند مجاهدان عراقی را سرکوب کنند؛ به این نقطه رفتیم و بچه‌ها شروع به کار کردند؛ یکی از اهداف ما از روز اول پیدا کردن پیکر شهید هاشمی و هم‌رزمانشان بود. با توجه به سابقه درگیری شهید هاشمی و هم‌رزمانش با بالگرد عراقی در این نقطه می‌دانستیم که آن‌ها در این منطقه حضور داشتند زیرا عراقی‌ها بالگرد را برای دستگیری و اسیر کردن شهید علی هاشمی بلند کرده بودند لذا باید پیکر آن‌ها را در آن اطراف پیدا می‌کردیم؛ عراقی‌ها مختصات قرارگاه را داشتند شنود می‌کردند و اطلاعاتشان دقیق بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی وارد صحنه شدیم، در ابتدا چیزی دیده نشد، جاده پاک‌سازی شده بود و اثری از آن‌ها نبود ولی کاوش که شروع شد، در کنار سنگر اورژانس، چسبیده به سنگر، در یک فضای تقریباً مثلثی شکل، در حدود 100 مترمربع، شهدا پیدا شدند و جالب اینجاست که آثار و بقایای بالگرد و ماشین هم دیده می‌شد. از ظواهر این‌طور بر می‌آمد که نیروهای دشمن قصد هلی‌برن داشتند به همین دلیل با بالگرد روی جاده نشستند و نیروهایشان را پیاده کردند تا بتوانند راه را ببندند. از طرفی راه دیگری هم برای گریز نبود؛ شهید علی هاشمی بر اساس همان منطق «هیهات من الذله» با ماشین به این بالگرد عراقی زد و آن‌ها را به هلاکت رساند و خود به همراه هم‌رزمانش به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این صحنه نشان می‌دهد که ایشان برای اینکه به اسارت در نیاید، این عملیات شجاعانه و شهادت‌طلبانه را انجام داده است و این نکته بسیار مهم است البته عراقی‌ها اجساد خودشان را برده و از صحنه خارج کرده بودند. بر اساس آن چیزی که پیدا کردیم، حدود 5 شهید را دوستان تأیید کردند. طبیعی است با توجه به گل، خاک، آب، هور و جابه‌جایی‌ها، یک مقداری از این استخوان‌ها باهم مخلوط شود؛ پس از پیدا شدن پیکر مطهر این شهدای گران‌قدر در مرحله اول با اقداماتی که در پزشکی قانونی و کارهای آناتومی و بعد هم کار تکمیلی DNA انجام گرفت، خوشبختانه جواب گرفتیم و حتی با آخرین نظریه‌ای که مرکز تحقیقات ژنتیک سپاه اعلام کرد ما توانستیم 2، 3 استخوانی را که اضافه با بدن ایشان مخلوط شده بود را جدا کنیم؛ در حال حاضر ما بر اساس اطلاعاتی که داریم در آستانه شناسایی چند شهید دیگر از این سانحه هستیم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=125731 سایت تبیان]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1</id>
		<title>شهید علی نفری افشار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C_%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1"/>
				<updated>2019-07-11T12:17:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید علی نفری افشار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
روزی که علی به دنیا آمد، شانزدهم شهریور ماه سال 1361 و برابر با سالروز تولد حضرت امام مهدی ( عج) بود. او در دامان پر مهر مادرش «زهرا» و در آغوش گرم پدرش « غلام عباس» دوران کودکی را پشت سر گذاشت. او در کنار دو برادر و دو خواهر دیگرش زندگی را در بین اعضای خانواده که در محله میدان ابوذر تهران ساکن بودند، آموخت.&lt;br /&gt;
دوران تحصیلات ابتدایی علی در دبستان احرار که در نزدیک خانه آنها قرار داشت، گذشت. اما پایان تحصیلات او با واقعه بزرگی در زندگی اش همراه بود. علی پدرش را در سن یازده سالگی از دست داد. پدر او که به شغل آشپزی اشتغال داشت به علت بیماری در گذشت و با در گذشت پدر، زندگی آنها سخت تر از گذشته ادامه یافت.&lt;br /&gt;
غم مرگ پدر علی را می آزرد. اما با هر شرایط او به تحصیل ادامه داد و برای تحصیلات متوسطه به دبیرستان حافظ که در حوالی محله امامزاده حسن قرار داشت، رفت. او با وجود تنگدستی خانواده تحصیل را با کمک دیگر اعضای خانواده ادامه داد تا این که در رشته علوم انسانی مدرک دیپلم را گرفت.&lt;br /&gt;
با پایان یافتن تحصیلات متوسطه، علی راهی انجام خدمت نظام وظیفه شد و با پایان یافتن خدمت نظام وظیفه، زمان کار کردن او فرا رسید. برادر علی در پژوهشکده مهندسی وزارت جهاد کشاورزی کار می کرد و با معرفی وی، علی به پژوهشکده وارد شد و پس از گذراندن مراحل اداری و گزینشی او را برای همکاری در پژوهشکده پذیرفتند.&lt;br /&gt;
علی از کودکی به دلیل شرایط خانواده در محیطی مذهبی پرورش یافت. او پایبند احکام دینی بود. نمازش را اهمیت می داد و بیشتر اوقات نمازش را به جماعت و در مسجد محل برپا می داشت. او در اعتقادات خود راسخ بود. علاقه و آشنایی خوبی با قرآن کریم و تفسیر و تلاوت آن داشت و در مراسم و مجالس مذهبی به ویژه مراسم عزاداری حضرت اباعبداله الحسین (ع)، از کودکی فعالانه شرکت می کرد.&lt;br /&gt;
علی در محیط کار و بیرون از خانه نیز مورد احترام بود چرا که به مسایل دنیایی اهمیتی نمی داد و در حد توان به دیگران برای حل مشکلاتشان کمک می کرد . همواره در سلام کردن به دوستان و همکارانش پیشدستی می کرد و همین خصوصیات بود که خیلی زود جای او را در حلقه محبت همکارانش باز کرد.&lt;br /&gt;
با گذشت روزهای اول، علی با کارهای پژوهشکده آشنا شد. او دوست داشت در اولین فرصت مادرش را که پس از فوت پدر برای او زحمت زیادی کشیده بود را به زیارت خانه خدا و کربلا روانه کند.&lt;br /&gt;
علی از روز دوم تیر ماه سال 1384 که در پژوهشکده مهندسی جهاد کشاورزی واقع در جاده مخصوص کرج کارش را شروع کرد، در کنار مهندسین پژوهشکده، با علاقه و اشتیاق کارهای روزانه را انجام می داد.&lt;br /&gt;
روز قبل از سالروز تولد حضرت امام مهدی (عج) بود که علی طبق معمول روانه پژوهشکده شد. او به همراه مهندس رجایی که مسئول وی بود، مشغول انجام فعالیت های تحقیقاتی و آزمایشی بودند که ناگهان دستگاه مورد آزمایش منفجر شد. علی به همراه مهندس رجایی بر اثر سوختگی تمام قسمت های بدن و مسمومیت شدید بر اثر گاز کُلُر روانه بیمارستان شدند.&lt;br /&gt;
واقعه آن روز همه همکاران جهاد کشاورزی و پژوهشکده را اندوهناک ساخت. سوختگی شدید باعث شهادت مهندس رجایی شد و علی نیز پس از ده روز که در بیمارستان سوانح و سوختگی تهران بستری بود، چشم از جهان فرو بست.&lt;br /&gt;
روز هشتم مهر ماه سال 1384 علی در بیمارستان به شهادت رسید. پیکر پاک وی در همان روز با حضور انبوه همکاران پژوهشکده و مردم محلّه و جوانانی که هنوز وجود علی را در کنار خود احساس می کردند، با عزت و افتخار تشییع شد و پیکر پاک «شهید علی نفری افشار» که در هنگام انجام وظیفه به شهادت رسید، در قطعه50 بهشت زهرا، ردیف 58 شماره 21، در جوار شهدای انقلاب اسلامی به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
« شهید علی نفری افشار» با بدنی سوخته اما با چهره ای شادمان و سپید در اوج جوانی در راه انجام وظیفه به شهادت رسید و دست روزگار چنین در سرنوشت او نوشت که در شب میلاد حضرت امام مهدی عج (ع) به دنیا آمده و پس از 23 سال در شب میلاد آن حضرت دعوت حق را لبیک گوید تا نام او در زمره شهدای انقلاب اسلامی جاودانه بماند. &lt;br /&gt;
 rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت نویدشاهد&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D9%88%D9%86%D8%AF</id>
		<title>شهید علی محمود وند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D9%88%D9%86%D8%AF"/>
				<updated>2019-07-11T12:16:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی (امیر) در سال 1343 در روز هفدهم صفر ماه قمری در تهران پا بر خاک نهاد، تحصیلاتش را تا پایان دوره راهنمایی ادامه داد، با آغاز جنگ تحمیلی به عضویت بسیج مسجد درآمد و با شوری وصف ناشدنی به فعالیت مذهبی پرداخت. تابستان سال 1361 هم زمان با شروع عملیات رمضان در هفده سالگی به جبهه رفت و کارش را در گردان تخریب لشگر 27 محمدرسول الله (ص) آغاز نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات والفجر مقدماتی همراه گردان حنظله به منطقه فکّه رفت و از ناحیه دست مجروح شد. در عملیات والفجر 8 برای همیشه پایش را از دست داد و با وجود 70 درصد جانبازی (شیمیایی، موجی، قطع پا و 25 ساچمه در دست) باز هم از میهن اسلامی دفاع نمود. او در سال 1367 با دوشیزه ای پارسا ازدواج کرد و صاحب دو فرزند شد، علی به علت علاقه به نظام مقدس جمهوری اسلامی به عضویت نهاد مقدس سپاه درآمد و توانست با تلاش بسیار مدرک دیپلم خود را دریافت نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمودوند در سال 1371 بعد از شهادت سیدعلی موسوی به یاری برادران گروه تفحص شتافت و 8 سال در میان خاک‌های تفتیده جنوب برای یافتن پیکر شهدا تلاش نمود، به طوری که دو مرتبه پای مصنوعی خود را بر اثر کار زیاد از دست داد، فرمانده دلیر گروه تفحص لشگر 27 محمدرسول الله (ص) سرانجام در تاریخ 22/11/1379 در منطقه فکّه بر اثر انفجار مین در جرگه شاهدان قرار گرفت. علی در سن 36 سالگی تنها پسرش عباس را که نابینا و فلج بود، به همراه دخترش در نزد ما به یادگار گذاشت. پیکر پاکش را در قطعه 27 بهشت زهرا طبق وصیت او به خاک سپردند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=1361 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات مرتبط با شهید علی محمودوند==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اولین اعزام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انقلاب که به پیروزی رسید، علی سر از پا نمی‌شناخت، با خوشحالی در بسیج مسجد ثبت نام نمود، بیشتر اوقات در مسجد بود، و هر بار که به خانه بازمی‌گشت، یک دمپایی پاره به پا داشت، وقتی معترضانه به او می‌گفتم: «این چه وضعی است» نگاهش را به زمین می‌دوخت و می‌گفت: «مامان اشکالی نداره، آن بنده خدایی که کفش‌هایم را برده، احتمالاً احتیاج داشته است» 17 سال بیشتر نداشت که شناسنامه‌اش را برداشت تا به جبهه برود، گفتم: «علی این کار را نکن در جبهه از تو کاری ساخته نیست» کنار در ایستاد و پاسخ داد: «مادرجان! شما به من بگویید، بمیر، می‌میرم ولی نگویید نرو من آنجا آب که می‌توانم بدهم» بالأخره تابستان سال 1361 راهی جبهه شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: مادر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فریاد الله‌اکبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات والفجر مقدماتی عراق تعدادی از تیپ‌های کماندویی اردنی و سودانی را به منطقه آورد، بعد از محاصره شدن ما در منطقه آتشبارهای سنگین و نیمه سنگین عراق (گرای) کانال ما را گرفتند چند ساعت متوالی بچه‌ها زیر باران آتش خمپاره، کاتیوشا، رگبار و توپ بودند، عوامل جنگی عراق نیز با بلندگو به ما فحش می‌دادند و می‌گفتند: «راه فرار ندارید». وضع خیلی بد بود، بچه‌ها توی خاک به دنبال چهار تا فشنگ می‌گشتند، یک هفته مقاومت کردیم، مختصر آب و کمپوت باقی‌مانده جیره‌بندی شد، گرسنگی و تشنگی بیداد می‌کرد، اما با این وجود صدای بلندگوی دشمن که بلند می‌شد، بچه‌ها با تمام وجود فریاد می‌زدند: «الله‌اکبر»، علی می‌گفت: «من تا زنده‌ام، صدای درهم‌پیچیده دعوت به تسلیم بلندگوهای دشمن و تکبیرهایی را که از لب‌های قاچ قاچ شده نیروها بیرون می‌آمد، فراموش نمی‌کنم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: شهیدعلی محمودوند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اعجاز زیارت عاشورا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عید سال 1374 هر روز صبح تا شب با نام خدا به دنبال پیکر شهیدی می‌گشتیم اما تلاش ما بی فایده بود، تا اینکه کاروانی از تهران به میهمانی ما آمد. چند جانباز فداکار در این گروه حضور داشتند، صبح روز بعد حاج محمودوند از میان مهمانان برخاست و با صوت زیبایش زیارت عاشورا را قرائت کرد، صدایی حزین که می‌گفت: «بابی انت و امی...» زیارت عاشورا که به پایان رسید، حاجی دو رکعت نماز خواند، و شاد و خندان از مقر خارج شد. با تعجب پرسیدم، کجا با این عجله؟ او درحالی‌که می‌خندید، پاسخ داد: «استارت کار خورد، دیگر تمام شد، رفتم که شهید پیدا کنم». نزدیک ظهر با صدای بوق ماشین از سوله‌ها بیرون آمدیم، باورمان نمی‌شد، علی پیکر شهیدی را همراه داشت، با این کار بیشتر به اعجاز زیارت عاشورا ایمان آوردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: حمید داوودآبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*صبور و بردبار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای علی از نوار کاست به گوش می‌رسد: «سال 1364 بود، در عملیات والفجر8 در جاده فاو – ام القصر قرار داشتیم، حدود 700-800 مین را خنثی کردم، چاشنی‌های آن‌ها را در یک جوراب گذاشتم و به راه افتادم، تا به سراغ مین‌های والمری بروم اما ناگهان پایم روی مین رفت، بچه‌ها ابتدا فکر کردند در کنارم خمپاره منفجر شده است، اما بعد متوجه قضیه شدند، با انفجار مین هشت‌صد چاشنی هم منفجر شد، و من از ناحیه پا به سختی مجروح شدم».بعد از شهادتش مادر گفت: «همان روز با من تماس گرفتند مردی گفت علی پایش قطع‌شده اما علی با خنده گوشی را گرفت و ادامه داد: مامان شوخی می‌کند». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک هفته بعد دوباره تماس گرفت، پرسیدم، کجایی؟ گفت: «مامان من در بیمارستان آریا هستم. یک ذره ترکش خورده به سرانگشت پام، اگر می توانی بیا». با عجله به بیمارستان رفتم با دیدن او روی تخت با پای قطع شده دلم لرزید، با وجودی که تمام بدنم آرتروز داشت، اما اگر شب تا صبح هم درد می‌کشیدم، ناله نمی‌کردم به خاطر اینکه می‌دیدم علی با پای قطع شده و با آن وضعیتش همه کاری انجام می‌داد، چند مرتبه پایش را عمل کردند اول انگشت‌های پایش و بعد تا پاشنه و هر بار تکه‌ای از پایش را قطع نمودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز سوم بهمن ماه بود علی از استراحتگاه که خارج شد، نگاهی به آسمان انداخت، و گفت: «تو به من قول دادی، تو ده روز دیگر فرصت داری، به قولی که به من دادی عمل کنی وگرنه می روم و دیگه پشت سرم را نگاه نمی‌کنم» پای مصنوعی‌اش شکسته بود، با خنده کمی لی لی رفت و به ما گفت: «این پا روی مین رفتن داره» بالأخره یوم‌الله 22 بهمن‌ماه از راه رسید علی به میدان مین رفت، و حدود 62 الی 63 مین را پیدا کرد. من نیز کنارش بودم، به آخرین مین که رسیدیم، کسی مرا صدا زد. حدود 7 متر از علی دور شدم، ناگهان صدای انفجاری مهیب در دشت پیچید، به طرف محمودوند دویدم، او با پیکری خونین روی زمین افتاده بودم باورم نمی‌شد اما خدا هیچ‌گاه خلف وعده نمی‌کند. حسین شریفی‌نیا با شنیدن خبر شهادت او به سراغ مهر متبرک حاجی رفت، بهترین یادگاری از علی مهری که خاک پیکر 100 شهید را با خود به همراه داشت، حالا هر بار که سر بر سجده می‌گذارد، عطر حضور او را میان سجاده‌اش احساس می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: آقای منافی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پیام مقام معظم رهبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به ارواح طیبه همه شهدا به خصوص شهیدان این راه پر ارزش (تفحص) که شما در آن مشغول حرکت هستید و این شهید عزیز شهید محمودوند به خصوص، برای ارواح طیبه همه‌شان از خداوند متعال علو درجات و هم‌نشینی با صالحان و اولیاء و ائمه را مسألت می‌کنم، شما باب شهادت را باز نگه داشتید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید علی خامنه‌ای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
20/12/1379&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=1361 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال 73 بود که همراه بچه‌ها در منطقه والفجر مقدماتی فکّه کار می‌کردیم. ده روزی بود که برای کار، از وسط یک میدان مین وسیع رد می‌شدیم. میان آن میدان، یک درخت بود که اطراف آن را مین‌های زیادی گرفته بودند. روز یازدهم بود که هنگام گذشتن از آنجا، متوجه شدم یک چیزی مثل توپ از کنار درخت غلت خورد و در سراشیبی افتاد پایین. تعجب کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مین‌های جلوی پا را خنثی کردیم و رفتیم جلو. نزدیک که رفتیم، متوجه شدیم جمجمه یک شهید است آن را که برداشتیم، در کمال حیرت دیدیم پیکر اسکلت شده دو شهید پشت درخت افتاده و این جمجمه متعلق به یکی از آن‌هاست. دوازده سال از شهادت آنان می‌گذشت و این جمجمه در کنارشان بود ولی آن روز که ما آمدیم از کنارش رد شویم و نگاهمان به آنجا بود، غلت خورد و آمد پایین که به ما نشان دهد آنجا، وسط میدان مین، دو شهید کنار هم افتاده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: شهید علی محمودوند&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20http://www.fatehan.ir/page.aspx?pid=171&amp;amp;postid=3293 سایت فاتحان]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%B2%DA%AF%D8%B1</id>
		<title>شهید علی محمد برزگر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%B2%DA%AF%D8%B1"/>
				<updated>2019-07-11T12:12:20Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید علی محمد برزگر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1345/11/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/09/04&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : البرز - کرج – چهارصددستگاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید علی محمد برزگر بناد کوکی فرزند نصرالله، در سال 1345 در شهرستان کرج در یک خانواده مذهبی دیده به جهان گشود . دوران ابتدایی و راهنمايي را در همان شهرستان با موفقیت به پایان رسانید و بعد از سوم راهنمایی ترک تحصیل كرد و همراه پدرش در چهارصد دستگاه مشغول به کار شد . وی در تظاهرات ضد رژیم پهلوی شرکت داشت . بسیار مهربان و نسبت به همنوعان خود دلسوز بود و به پدرش احترام می گذاشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در سال 1364 به خدمت مقدس سربازی رفت و بعد از گذراندن دوره آموزشی در ارتش جمهوری اسلامی ایران، عازم جبهه های نبرد شد . مسئولیت وی در جبهه، رانندگی بود . اين شهید گرامي از همان کودکی پیرو دین اسلام و یکی از عاشقان امام حسین ( عليه السلام ) بود که در نهایت در راه حسین بن علی ( عليه السلام ) به اين سعادت بزرگ دست يافت و در تاريخ 1365/09/05 زمانی که مهمات به خط جبهه می برد بر اثر حمله هوایی در اندیمشک و اصابت ترکش به بدنش به فیض شهادت نائل گردید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/ 4182&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%BE%D8%A7%DA%A9_%D8%B2%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید علی رضا پاک زاد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%BE%D8%A7%DA%A9_%D8%B2%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2019-07-11T12:09:43Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید علی رضا پاک زاد&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1340/07/28&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/12/04&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :خراسان رضوی - مشهد - خواجه ربیع&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
زندگی‌نامه شهید شهید والامقام علی‌رضا پاک‌زاد به سال 1341 در شهر طبس در خانواده‌ای مذهبی متولد شد. پس از چندی به اتفاق خانواده‌اش به مشهد مهاجرت کرد. در سن هفت سالگی شروع به نماز خواندن و در سن نه سالگی علاوه بر نماز خواندن به روزه گرفتن نیز مبادرت ورزید و در مدرسه شاگرد بسیاری خوبی بود، وی در دوران انقلاب با وجود اینکه در ابتدای جوانی بود، در کلیه راهپیمایی‌ها و تظاهرات شرکت و اعلامیه‌های امام را بین مردم پخش می‌کرد. پس از پیروزی انقلاب در برخورد با ضد‌انقلاب و هواداران گروهک‌ها رویکردی ارشادی داشت و به این اصل معتقد بود که از این طریق بهتر می‌شود آنها را به راه آورد. وی در این زمان علاوه بر تحصیل، اوقات بیکاری خود را در بسیج محل و هم چنین در مساجد محل به فعالیت مشغول بود. با شروع جنگ تحمیلی برای دفاع از آرمان‌های انقلاب و تمامیت ارضی جمهوری اسلامی راهی جبهه‌های نبرد شد و بالاخره در جبهه‌ی سر‌پل‌ذهاب به شهادت رسید و به لقاءالله پیوست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/Martyrdetails/5145&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86_%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید فریدون رشیدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86_%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-07-11T10:16:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید فریدون رشیدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند: محمد  &lt;br /&gt;
ولادت: 5/6/1348  &lt;br /&gt;
شهادت: 15/4/1367  &lt;br /&gt;
محل شهادت: [[چناره مریوان]]  &lt;br /&gt;
نحوه شهادت: اصابت ترکش خمپاره دشمن بعثی  &lt;br /&gt;
محل دفن: قبرستان [[روستای سرخ موسی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
میان خانواده ای مذهبی و معتقد به دین مبین اسلام دیده به جهان گشود پدرش کشاورز بود و از طریق کشاورزی زندگی خانواده را اداره می‌کرد. هفت سال بیشتر نداشت که همراه پدر در صف نماز جماعت مسجد روستا به نماز می‌ایستاد و بعدها این عادت زیبا در وجود او نهادینه شد و نمازش ترک نمی‌شد.&lt;br /&gt;
جانماز مخصوص به خود را داشت و در کمال پاکی و در سن نوجوانی با خدای خویش به راز و نیاز می‌پرداخت. بعد از دوران تحصیل در مقطع ابتدائی به شهر سقز آمد و به دور از خانواده و به تنهایی زندگی کردن عادت کرده بود . فردی با تقوا و اهل مدارا بود و با اخلاق نیک دیگران را به خود جذب می‌کرد و درعین حال در کمال شجاعت از نظام و انقلاب اسلامی دفاع می‌نمود و خود را فدایی و پیشمرگ اسلام می‌دانست و همواره می‌گفت: من پیرو خط ولایت هستم و دوستان را نیز به حمایت از خط ولایت تشویق می‌کرد یکی از معلمین وی نقل می‌کند: در دبیرستان اقبال لاهوری با فریدون رشیدی آشنا شدم پاییز سال 1367 سال آخر دبیرستان در رشته علوم تجربی بود و از همان نگاه اول دیدم که خصوصیات رفتاری او متمایز از سایر دانش‌آموزان بود من هم با او دوست شدم و این دوستی ادامه داشت تا با هم به جبهه اعزام شدیم و در جبهه هم او بود که به دیگران روحیه می‌داد و در شرایط سخت می‌خندید و هیچگاه به خود ترس و واهمه راه نمی‌داد و بعدها از هم جدا شدیم تا اینکه شنیدم در میان نیروهای اعزامی در قالب تیپ 39 بیت المقدس گردان انصار الرسول او به عنوان بیسیم چی در [[عملیات والفجر ده]] شربت گوارای شهادت را نوشیده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*راوی پدر شهید&lt;br /&gt;
زمانی که به عنوان کارورز در یکی از داروخانه‌های شهر کار می کرد با وجود اینکه محصل بود و درآمد مستقلی نداشت هزینه دارو افراد نیازمند و بی بضاعت را شخصاً عهده‌دار می‌شد و بعد از شهادت افراد به من رجوع می‌کردند و با تبریک شهادت وی از خوبی‌های که در حق آنها روا دیده بود به نیکی یاد می‌کرند.&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نوید شاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهید قاسم ترابی پور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2019-07-11T10:13:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید قاسم ترابی پور&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1342/05/01&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1367/01/29&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :هرمزگان - بندرعباس - بندرعباس&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ناو استوار دوم موتور قاسم ترابی پور از روزی که پا به زندگی آنها گذاشت، خداوند نور ایمان را در کاشانه ي محقرشان روشن کرد. پدر، درجه داری صادق و وظیفه شناس بود که پس از بازنشستگی، خانواده اش را به روستای حاجی آباد، از توابع استان هرمزگان برده بود. او اصرار می ورزید که پسرش به تحصیل ادامه دهد؛ در حالی که قاسم باری بر دوش احساس می کرد که جز او کسی نمی توانست آن را به مقصد برساند.&lt;br /&gt;
با اخذ مدرک سیکل وارد شرکت برق منطقه ای شد و هر ماه حقوق ناچیز ماهیانه ي خود را به پدر مي داد تا این که در سال 1361، به نیروی دریایی پیوست و درجه ي مهناوی دومی در رسته ي موتوري را اخذ کرد.&lt;br /&gt;
قاسم، از عاشقان انقلاب و امام بود؛ به همین خاطر، بارها همراه با پدرش، به پاسگاه محل احضار، و در مورد عکسی که قاسم از حضرت امام در اتاقش نصب کرده بود، بازخواست شد.&lt;br /&gt;
قاسم، از بچه های فعال ناوشکن «سهند» بود و با همین اخلاق و روحیه، در آخرین سفر خود در تاریخ 1367/01/29 به دریا، جای یکی از همکارانش که نتوانسته بود به مأموریت برود، از مرخصی خود چشم پوشید و عازم دیار دوست گردید. قاسم از این سفر دریایی خود دیگر بازنگشت و امروز تنها، از او خاطره اش و عکسی از امام که بر دیوار نصب کرده بود، بر جای مانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/Martyrdetails/5985&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D9%86%D9%88%D8%A8%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید قدرت الله ورزیان نوبندگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D9%86%D9%88%D8%A8%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-07-11T10:11:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[شهید قدرت الله ورزیان نوبندگی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
در سال 1336 در نوبندگان در خانواده ای مذهبی و ساده چشم به جهان گشود. تحصیلات دوران ابتدایی در نوبندگان و مقطع راهنمایی در مدرسه ذوالقدر [[فسا]] را به پایان رساند و بعد از آن در سال 1351 وارد نیروی زمینی ارتش شد. به دلیل مهاجرت، علاقه و سخت کوشی، به عنوان راننده نمونه تانک انتخاب شد. با تعهد و تعصبی که نسبت به نظام و انقلاب و کشور داشت مدت ها در جبهه های جنگ خدمت نمود.&lt;br /&gt;
اين شهید گرامي حالات درونی اش را همیشه مخفی نگه می داشت، او نمونه کامل خضوع، خشوع در نماز و عبادات بود، در کارهایش نظم و انضباط را رعایت می کرد، و تا حدي كه در توان داشت صله رحم را به جا می آورد.&lt;br /&gt;
سرانجام شهيد ورزيان در تاريخ 1360/06/08 ساعت شش صبح، در [[عملیات طریق القدس]] ، در [[منطقه عملیاتی بستان]] ، بر اثر اصابت گلوله تانک دشمن به شهادت رسید. از الطاف بزرگ الهی و ائمه معصومین (علیهم السلام)، بر اين شهيد اين كه پیکر مطهرش به اشتباه به [[مشهد]] مقدس منتقل شد و بعد از دو روز میهمانی نزد آقا علي بن موسي الرضا (عليه السلام) دوباره به زادگاهش بازگشت و در گلزار شهدای نوبندگان آرام گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خاطره از زبان خواهر شهيد:&lt;br /&gt;
خاطره ای که از شهید بزرگوار به یاد می آورم و هرگاه به آن فکر می کنم مرا به یاد نیت پاک و روح بلند آن عزیز می اندازد اين كه در زمان جنگ زندگي به سختی می گذشت. مدت ها بود که برادرم را ندیده بودم و خیلی دلم برایش تنگ شده بود. چند وقتي بود که من در فکر خرید یک قالی بودم اما مشکلاتم مجال خرید آن را نمی داد و این موضوع تا حدی مرا ناراحت کرده بود. تا این که یک شب در عالم خواب برادرم قدرت الله ديدم او گفت: خواهرم! چی شده؟ چرا این قدر نگران هستی؟ و من در عالم رویا به او گفتم: چند وقت است دلم می خواهد یک قالی بخرم اما توانایی خرید آن را ندارم. بعد از این حرف من، شهید لبخند زد و گفت: که ان شاء الله درست می شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردای آن روز مادرم به خانه آمد و گفت: برادرت قدرت الله از اهواز پانصد تومان پول برایت فرستاده است و گفته به خواهرم بگو اگر چیزی نیاز دارد بخرد. من از تعجب نمی توانستم چیزی بگویم، خیلی خوشحال شدم بلافاصله پول ها را برداشتم و به بازار رفتم و یک قالی خریدم و سال های متمادی است که یادگار آن بزرگوار را با خاطره عزیزش نگه داشته ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت نویدشاهد&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D9%82%D8%A7%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید مجید بقایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D9%82%D8%A7%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2019-07-11T10:09:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهر زیبای بهبهان از توابع استان خوزستان در بهمن‌ماه سال 1337 شاهد تولد کودکی آسمانی به نام مجید شد. او از خردسالی مکبر مسجد محل بود و هرگز پا از مسیر اسلام و روحانیت بیرون نگذاشت. بعد از اتمام دوره دبیرستان با دیپلم ریاضی در رشته شیمی دانشگاه اهواز پذیرفته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما به علت علاقه به این رشته بار دیگر در آزمون ورودی دانشگاه با دیپلم تجربی شرکت نمود و این بار در رشته فیزیوتراپی دانشگاه اهواز پذیرفته شد. در سال‌های 1354-1353 به مبارزه علیه شاه پرداخت و در رشته پزشکی دانشگاه جندی‌شاپور (دانشگاه چمران) به تحصیل پرداخت و با وارد شدن به گروه منصورون به همراه برادر محسن رضائی اقدام به هلاکت رساندن افسر وفادار شاه در بهبهان نمود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی ابتدا به عضویت جهاد سازندگی درآمد و فعالیت‌های بی‌شماری همچون حضور در دادگاه انقلاب و مبارزه با خلق عرب، حضور در کمیته انقلاب اسلامی و شهربانی، کوشش در جهت تأسیس کانون نشر فرهنگ اسلامی، عرضه کارهای تبلیغاتی در قالب هنرهایی مانند خطاطی، نقاشی، تشکیل نمایشگاهی از اسناد ساواک، فعالیت تبلیغاتی در سپاه امیدیه، همکاری با شهید دقایقی در دفتر هماهنگی و تحقیق و بازرس سپاه پاسداران انجام داد. وی بعد از مدتی به عضویت سپاه پاسداران درآمد و در واحد روابط عمومی مشغول به کار شد. با آغاز جنگ تحمیلی به عنوان نماینده سپاه در اتاق جنگ انتخاب شد و مسئولیت‌های بی‌شماری را بر عهده گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی از آن‌ها عبارت‌اند از: فرماندهی سپاه شوش، فرماندهی قرارگاه فجر، معاونت فرماندهی قرارگاه کربلا، فرماندهی قرارگاه قوای یکم کربلا و هدایت و مدیریت چند تیپ و لشکر» حضور دلاورانه او در عملیات های جبهه‌های غرب و جنوب باعث تقویت نیروها می‌شد، بقایی با زیرکی حرکات بنی‌صدر را به مقامات سپاه گزارش داد. او سرانجام در تاریخ 9 بهمن‌ماه 1361 در منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی درحالی‌که پایش قطع شده بود، بر اثر اصابت گلوله توپخانه در سن 24 سالگی در فکّه شربت شیرین شهادت را نوشید. پیکر پاک او را در گلزار شهدای شهر بهبهان به خاک سپردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...خدایا! بار پروردگارا آن کسانی که حافظ انقلاب‌اند، حفظ و دشمنان انقلاب را نابود گردان خدایا! شاکرم از اینکه تا این حد هدایتم کردی، خدایا اگر در راهت قدمی برداشتم از من بپذیر خدایا ملتمسانه می‌گویم بارها گفته‌ام که جگرگوشه امت امام عزیز را تا ظهور حضرت مهدی (عج) برای امت نگهدار. خدایا دیگر دعایم سلامتی مجروحین و صبر به معلولین می‌باشد (شوش دانیال-3/2/1360 مجید بقایی) ...قدر جمهوری اسلامی را بدانید، که نعمت بزرگی است و کوچک‌ترین کفران نعمت محاکمه دارد و زمان امتحان شما برترید اگر مؤمن باشید از رهبر، عصاره مکتب بیاموزیم که چون کوه استوار در مقابل دشمن و همچون کاه در مقابل خدا می‌ایستد و ما هم در مقابل مصائب باید مثل کوه محکم باشیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
.... ما هم می‌جنگیم و تن به هیچ‌گونه سازش نمی‌دهیم. و با شعار همیشگی یا فتح یا شهادت می‌جنگیم و بر سیاست «نه شرقی نه غربی» سرسختانه پا می‌فشاریم. چون معتقد به خداییم، خانواده عزیز پدر و مادر خوبم، خدا به شمار صبر می‌دهد، صبور باشید که درجه اجر انسان صبور و صابر زیاد بالاست، مادر اگر صبر کردی فاطمه زهرا (س) به تو مرحبا می‌گوید و ملائک تو را دلداری می‌دهند انشا الله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-24 22-39-15.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سخن شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک مسئله بسیار دقیق، مسئله معنویت و روحانیت انقلاب ماست، مسئله‌ای که آمریکا و همچنین روسیه روسیاه در تمام معادلات سیاسی و جامعه شناسیشان اصلاً نمی‌توانند تحلیل کنند، به خدا من بارها گفته‌ام این خاک‌ها که برادرانمان بر آن زندگی می‌کنند، باید بعداً به عنوان محل متبرکی از آن‌ها بازدید کنیم، خون شهدا اینجا ریخته شده است، و این قدر نماز و دعا توی این خاک‌ها خوانده‌شده این قدر ملائک به این خاک‌ها آمده‌اند و سر زده‌اند که واقعاً متبرک‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از جاهای دیگر به عهده برادران دیگر است که بگویند حالا من از شورش برای شما می‌گویم ارتش، سپاه، و فرزندان آن شهر دارند عاشقانه در کنار حضرت دانیال آن پیغمبر گرامی می‌جنگند و از خاک پاک و مذهبشان دفاع می‌نمایند. در جبهه جنگ تخصص نیست، جنگ مسلک است و ما عملاً آن را در حمله حضرت مهدی (عج) در روز 25 فروردین می‌بینیم، برادران فشار می‌آورند که ما دیگر خسته شده‌ایم، مردم از ما انتظار دارند، به خدا گریه می‌کردند که ما باید به عراق حمله کنیم و بالأخره طرحی را با نام حضرت مهدی (عج) شروع می‌کند، یعنی حمله همه‌جانبه به این مزدوران عراقی.... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپاه پاسداران و روحانیت به عنوان محافظ انقلاب به کمک مردم نمی‌گذارند انقلابی که به وسیله خون و تکه‌تکه شدن استخوان این مردم رنگ گرفته است، به وسیله یک مشت افراد مزدوری رنگ ببازد، کار سپاه پاسداران انقلاب اسلامی مشخص است که پاسدار این همه خون‌اند. پاسداری که شوخی نیست یک انقلاب است، نسل‌های آینده ما را به محاکمه می‌کشند، و این‌ها که سهل است، پاسدار انقلاب است یعنی هر جا دید که انقلاب دارد منحرف می‌شود جلویش را می‌گیرد، ...والسلام علیکم و رحمه‌الله و برکاته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات مرتبط با شهید مجید بقایی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بیت‌المال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما برای کارهائیکه انجام می‌دادیم احتیاج به باروت داشتیم. مقداری باروت از راه‌های مختلف تهیه می‌کردیم اما کفاف کار را نمی‌داد و ضمناً تهیه آن نیز مشکل بود. روزی مجید به من پیشنهاد کرد که از شوره‌های موجود در مغازه عطاری پدرم برای تهیه باروت استفاده کنیم. برای خرید این شوره‌ها باید کاری می‌کردیم که پدرم نمی‌فهمید و از طرفی مجید تاکید داشت که مسایل شرعی آن رعایت شود و بدون اجازه چیزی از مغازه پدرم برنداریم، من به راحتی می‌توانستم مقداری از این شوره‌ها را در هنگامی‌که پدرم در مغازه نبود بردارم و پولش را بگذارم اما مجید به این راضی نبود و افرادی را می‌فرستاد تا در هنگام حضور پدرم در مغازه شوره‌ها را بخرند تا مبادا خدای نخواسته برخی مسایل شرعی زیر پا گذاشته نشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: هم‌رزم شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجید اوایل بهمن‌ماه جهت دیدار با پدر و مادر به طرف بهبهان رفت. اما پس از طی 40 کیلومتر راه از ادامه سفر منصرف شد. بچه‌ها پرسیدند: «چه اتفاقی افتاده؟» احساس کردم، اگر پیش شما بسیجی‌ها باشم، بهتر است، شب از نیمه گذشته بود که به قرارگاه رسیدیم، بقائی تا صبح به مناجات پرداخت، صبح عازم قرارگاه نجف اشرف شدیم. در میان راه فقط قرآن می‌خواند و اشک می‌ریخت، از مناظر سرسبز که می‌گذشتیم ناگهان گفت: آقا جعفری بوی بهشت را احساس نمی‌کنی؟ با خنده گفتم: «این جا زیبا هست، ولی نمی‌دانم شما چه منظوری داری؟» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قطرات درشت اشک گونه‌هایش را تر کرد و ادامه داد: «بله به خدا بوی بهشت می‌آید و من بهشت را به چشم خود می‌بینم و دلیل و نشانه‌اش همین بسیجی‌هایی است که می‌بینی، در میان تپه‌ها به ستون راهپیمائی می‌کنند، به قرارگاه رسیدیم، از من خواست به «حسن باقری» اطلاع بدهم باید برای شناسایی به فکّه برویم، سپس قرآن کوچکش را در آورد و شروع به قرائت نمود (یا ایتهاالنفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه، فادخلی فی عبادی، ودخلی جنتی او سعی داشت این آیه را حفظ کند). ساعتی بعد مجید و حسن به فکّه رفتند، پایان روز که به مقر بازگشتم، هرکدام از بچه‌ها در گوشه‌ای نشسته بودند، دلم نمی‌خواست باور کنم برای آن‌ها اتفاقی افتاده است؟ به سراغ معاون قرارگاه رفتم، با شنیدن خبر شهادت مجید و حسن سریع خود را به بیمارستان اندیمشک رساندم، پیکر پاره‌پاره مجید بر روی تخت بیمارستان بود صدایش در گوشم پیچید،: «آقا! جعفر بوی بهشت می‌آید».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: جعفر رنجبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مصرف روزانه&lt;br /&gt;
یک حلب 17 کیلویی روغن خریده بودیم. به مجید گفتم روغن رو از بازار به خانه بیاورد.&lt;br /&gt;
گفت: «شما این‌همه روغن خریدید، اونوقت از من می‌خواهید اون رو بر دوشم بذارم و بیارم؟ من از این کار عار دارم، چرا می‌خواهید احتکار کنید؟»&lt;br /&gt;
من که نمی‌دانستم احتکار یعنی چی.گفتم: مادر برای مصرف روزمره ماست.&lt;br /&gt;
گفت: خب دو کیلو ... سه کیلو ...، نه 17 کیلو ...&lt;br /&gt;
امام خمینی (ره) فقط برای مصرف روزانه‌اش مواد خوراکی دارد، شما چرا؟!!!!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید بقایی &lt;br /&gt;
سایت ساجد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*زیارت کربلا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوق عجیبی برای زیارت امام رضا (ع) داشت، سال 1360 که به مشهد رفتیم، با شوری وصف‌ناشدنی زیارت‌نامه می‌خواند، علاقه خاصی به زیارت اهل‌بیت (ع) پیامبر داشت، بعد از عملیات رمضان بچه‌ها آماده زیارت حضرت زینب (ع) در سوریه شدند، مجید نیز تمام وسایلش را آماده نمود، اما زمان حرکت به علت برنامه‌های شناسایی و طرح عملیات محرم و والفجر مقدماتی نتوانست بارگاه حضرت رقیه (ع) را از نزدیک ببیند. اعتقاد داشت جاده فکّه نزدیک‌ترین راه به کربلاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست حتی ازدواج هم نکرد. برای من این کار خیلی جالب بود. وقتی علت این کار را پرسیدم، پاسخ داد: «من چیزهایی را می‌دانم که شما در نظر نمی‌گیرید شما ازدواج کنید، تا نسل انقلاب و جنگ زیاد شود، مسئله‌ای که ناراحتم می‌کند این است که اگر حالا شهید شوم یک خانواده را داغدار می‌کنم، اما اگر متأهل باشم چند خانواده را». و بالأخره به زیارت کربلا رفت، فکّه میعادگاه او برای دیدن حسین بن علی (ع) شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: عبدالله جاویدان و ابراهیم شهید زاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نور خدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجید در سپاه شوش فعالیت داشت، از اتاق جنگ ایشان را خواستند، به همراه یکدیگر با یک ماشین استیشن راهی اهواز شدیم، در نزدیکی پلیس‌راه اهواز-اندیمشک پیاده شدیم. نگاهی به مجید انداختم، سالم بود من از شدت ترس و وحشت در گوشه‌ای نشستم بقایی با آرامش کنار من نشست و گفت: ما برای عمل به تکلیف به اینجا آمده‌ایم، حال در این میان کشته شویم یا در جبهه، فرقی ندارد». او مطمئن بود که میعادگاه شهادتش آنجا نیست، یادم هست هرگاه می‌خواستیم بدانیم چه کسی شهید می‌شود، از او می‌پرسیدیم مجید ابتدای نگاهی به چهره افراد می‌انداخت، سپس با مهربانی او را از شهادتش مطمئن می‌ساخت. (آن‌قدر به خدا ایمان داشت که در زلال چشمانش نور خدا را می‌دیدی).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: جعفر عادل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دیدار از شکوفه‌های ایثار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجید همیشه برای امام (ره) و خانواده معظم شهدا ارزش زیادی قائل بود. مدام به ما می‌گفت: امام (ره) را فراموش نکنید. در این مملکت خطوط و سلیقه‌ها زیاد است. فقط ببینید، امام چه می‌گوید ببینید چه چیزی منطبق به سخنان و فرامین این بزرگوار است. تأکید او در خصوص رسیدگی فرزندان شهدا بی‌حد بود. اما خودش توان مشاهده آنان را نداشت. یک‌بار با اصرار او را به منزل شهیدی در شوش بردم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی‌که سه دختر خردسال شهید به اتاق آمدند. چهره مجید از ناراحتی سرخ شد، با مشاهده صورت او از کار خود پشیمان گشتم. بعد از این دیدار بقائی به اتاقش رفت و تا نیمه‌های شب به کسی اجازه نداد نزد او برود، بعد از چند روز حالش بهتر شد، و گفت: من تحمل دیدن خانواده‌های شهدا را ندارم، سعی کنید خودتان از خانواده‌های آنان سرکشی کنید و مشکلاتشان را برطرف نمایید. من از انجام کارهای ضروری آن‌ها هیچ دریغی ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: احمد خنیفر&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=24 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86</id>
		<title>شهید مجید زین الدین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86"/>
				<updated>2019-07-11T10:04:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در سال 1343 در تهران متولد شد و در خانواده ای مبارز و منتظر که در روزگار دراز ستم شاهی زندگی را در حال تعب و شدائد گذرانده و چشم به راه انقلابی بودند که به این دوران خمودی و سیاهی پایان بخشد تربیت گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجید بیش از سیزده سال نداشت که در کوران حوادث انقلاب علیه طاغوت قرار گرفت و با کمک برادرش شهید مهدی زین الدین به انتشار اعلامیه‌ها و نوارهای امام مدظله که پدرش در اختیارش قرار می‌داد پرداخته و در درگیری‌های خیابانی و تظاهرات در شهر مقدس قم شرکت فعال می‌نمودند. حوادث فشرده پس از به ثمر رسیدن انقلاب خونین اسلامی یکی پس از دیگری فرا رسیدند. حوادثی که هرکدام برای یک قرن زمان کافی بود و در مدتی کوتاه خود را نمایاند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یوزگان استکبار و غلامان حلقه به گوش استعمار در صبح پیروزی انقلاب بر سینه ملت بپا خاسته تاختند و نیزه‌های خود را بر قلب امت ما و بر خاک شهرهای بی دفاع ما فروبردند. شهید مجید زین الدین که از یکسو سازنده انقلاب بود نتوانست نسبت به مسائل انقلاب بی تفاوت بماند و از این روی دوره دبیرستان را با دغدغه جنگ و حضور در جبهه‌های مختلف گذرانده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن به عضویت سپاه پاسداران در لشگر علی ابن ابیطالب (ع) که برادرش مهدی فرماندهی آن را بعهده داشت درآمد و به واسطه آن جوش و خروش و استعدادی که در وی بود به سرعت مراحل کمال را در ابعاد مختلف خصوصا در بعد رزمی طی کرد و در قسمت اطلاعات و عملیات مشغول فعالیت گردیده و در لشگر 17 مسئولیت فرماندهی یکی از تیپ‌ها را بعهده گرفت. او در بین رزمندگان چهره ای محجوب،موثر، و در بین دوستان و خویشان و خانواده مایه آرامش وغمخوار دیگران بشمار می‌رفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدرت بدنی و بازوان پرقدرتش، تبحر وی در فنون مختلف رزمی انفرادی وی را از دیگران متمایز ساخته بود و همه این صفات همراه با شجاعت و تقوی و ایمان قلبی‌اش از او مجاهدی ساخته بود که یک تنه تا عمق مواضع دشمن نفوذ می‌کرد، از جنگل‌ها و کوه‌ها و دشت‌ها در زیر دید دشمن عبور می‌نمود و به جمع آوری اطلاعات و شناسایی مواضع دشمن می‌پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید مجید زین‌الدین در پی شرکت در بسیاری از عملیاتها که آخرین آن‌ها عملیات غرورآفرین خیبر بود ایثار و اخلاص خود را به اوج مراتب رساند و عاقبت به منزلگه مقصود شتافت و به همراه برادرش مهدی زین‌الدین بسوی دیار قرب الهی پر گشود و به جمع محفل عاشقان الله پیوستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=definition&amp;amp;UID=259377&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات مرتبط با شهید مجید زین‌الدین==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بی نهایت عشق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلش نمی‌خواست کارهایش جلوی دید باشد. مدتی را که در جبهه بود، اجازه نداد حتی یک عکس یا فیلم از او تهیه شود. آخرین بار که به مرخصی آمده بود، قبل از رفتن همه عکس‌هایش را از بین برد تا پس از شهادت چیزی از او باقی نماند. همین طور هم شد و برای شهادتش حتی یک عکس هم در خانه نداشتیم. همیشه پنهان کار بود. حتی زخمی شدنش را هم از دیگران پنهان می‌کرد. یک بار که به مرخصی آمده بود، احساس کردم هنگام بلند شدن به سختی حرکت می‌کند، ولی چیزی را بروز نداد. وقت نماز شد. وضو که گرفت، رفت توی اتاق و در را قفل کرد. از این کارش تعجب کردم. خواهرش که کنجکاو شده بود، از بالای در، داخل اتاق را نگاه کرد و متوجه شد که مجید نماز را به صورت نشسته می‌خواند. مجید از ناحیه پا مجروح شده بود، اما اجازه نداد حتی ما که خانواده‌اش بودیم متوجه شویم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ترجمان شجاعت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب، مجید به همراه شش نیروی دیگر برای شناسایی وارد خاک عراق می‌شود. در حین شناسایی، نیروهای عراقی سرمی رسند. به محض پیدا شدن سر و کله نیروهای عراقی، همراهان مجید سلاح‌های خود را می‌گذارند و فرار می‌کنند، اما مجید برای این که هم سلاح‌ها به دست دشمن نیفتد و هم این که کار شناسایی را تمام کند، می‌ماند. برای این که از چشم دشمن پنهان بماند، وارد کانالی که در همان نزدیکی بوده می‌شود. کانالی که پر بوده از آب گندیده و جسدهای بوگرفته عراقی‌ها. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش را در کانال نگه می‌دارد و بالأخره عراقی‌ها دور می‌شوند. مجید هم پس از پایان کار شناسایی به همراه سلاح‌ها برمی‌گردد، اما به خاطر قرار گرفتن در آب آلوده کانال تمام بدنش زخم می‌شود. زمانی که به خانه برگشت دهان و حتی روده‌هایش تاول زده بود. به طوری که نمی‌توانست هیچ نوع غذایی را وارد دهانش کند و تنها مایعات را، آن هم با سختی زیاد وارد دهانش می‌کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.sahebzaman.org/shohada/shohada-zendeginameh/626-sh-majid-zeynoddin.html&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادمان‌ها و عملیات‌های مرتبط با شهید مجید زین‌الدین==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید مجید زین‌الدین در پی شرکت در بسیاری از عملیاتها که آخرین آن‌ها عملیات غرورآفرین خیبر بود ایثار و اخلاص خود را به اوج مراتب رساند و عاقبت به منزلگه مقصود شتافت و به همراه برادرش مهدی زین‌الدین بسوی دیار قرب الهی پر گشود و به جمع محفل عاشقان الله پیوستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=definition&amp;amp;UID=259377&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87</id>
		<title>شهید محدرضا دستواره</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87"/>
				<updated>2019-07-11T10:02:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوچه‌های جنوب شهر تهران در سال 1338 کودکی از سلاله زهراي اطهر (س) را در آغوش خویش جای داد، سید محمدرضا دوران کودکی را در کنار خانواده‌ای مذهبی سپری کرد، هنوز نوجوانی بیش نبود که اعضای خانواده را به انجام تکالیف الهی توصیه می‌نمود. وی پس از اخذ مدرک دیپلم ضمن تحصیل در دانشگاه به جمع سربازان روح‌الله پیوست، مبارزات او بر علیه رژیم پهلوی باعث شد، مأموران ساواک او را چندین مرتبه دستگیر نمایند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همزمان با ورود امام (ره) به کشور او از زندان آزاد شد و در مراسم استقبال شرکت کرد. وي پس از پیروزی انقلاب وارد کمیته انقلاب اسلامی شد و مدتی بعد به عضویت سپاه درآمد و به مقابله با ضدانقلاب در کردستان پرداخت. دستواره به علت توانایی و سرعت عمل بسیارش فرماندهی پاسگاه شهدا (در محور مریوان) را بر عهده گرفت. با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه‌های جنوب شتافت و مأمور تشکیل واحد پرسنلی تیپ محمد رسول‌الله‌(ص) شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرکت در عملیات‌های بیت المقدس، خیبر و والفجر 8 از او مردی ساخته بود، به استقامت کوه و به زلالی دریا، سید یازده بار زخم عشق را بر جان خرید و در اواخر خرداد سال 1361 به یاری مسلمانان غیور انسانی شتافت، پس از بازگشت به ایران فرماندهی تیپ سوم ابوذر را به او سپردند. سرانجام قائم‌مقام لشگر 27 محمد رسول‌الله (ص) سه روز پس از شهادت برادر بزرگوارش در عملیات کربلای 1 مورخ سيزدهم تیرماه 1365 در 27 سالگي بر اثر اصابت ترکش خمپاره خاک پاک مهران را به خون خویش آراست. مزار پاک دستواره در قطعه بیست و شش، رديف 89 بهشت‌زهرا (س) آسمان دل سوختگان را بارانی کرد. حسين و محمد دو برادر دستواره بودند که در راه حق و حقيقت به ملاقات خدا شتافتند. از اين شهيد عزيز فرزندی به نام محمدمهدي به يادگار ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=312&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سخن شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
.... من نتوانستم آن طوری که می‌خواستم به اسلام خدمت کنم از امام پیروی کنید و به نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران خدمت نمایید، من به سپاهی بودن به چشم شغل نگاه نمی‌کنم. سپاهی بودن را تل کیف و افتخار می‌دانم و معتقدم تا وقتی زنده‌ام، باید راه حاج احمد متوسلیان را ادامه دهم. سپاهی بودن برای من به معنای ادامه راهی است که حاج احمد نشانم داد. مهم‌ترین فعل و بالاترین عبادت در راه رضای خدا همانا جهاد فی سبیل الله است، چرا که در جهاد فی سبیل الله ما خالصانه‌ترین اعمال را می‌بینیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...دنیا برای دنیاپرستان تمام می‌شود، اما زندگی جاویدان برای آن‌هایی است که در رابطه با آخرت کار می‌کنند. ...آنچه که برای ما مطرح است، خدمت خالصانه و خدمت زیاد و پرکار و فعال بودن در راه رضای خداوند و در راه رساندن پیام شهدا، به گوش جهانیان است.... در مقابل ابرقدرت‌ها هیچ نیازی به ناوگان نداریم، هیچ نیازی به هواپیما نداریم، البته تا آنجایی که باشد، از آن استفاده می‌کنیم. اما اصل این‌ها نیستند، وسیله اصلی و سلاح اصلی که امروز باید در دست ما باشد، پایداری استقامت و صبر درازمدت است. اگر لحظه‌ای درنگ کنیم، قطعاً دچار تزلزل خواهیم شد و به قول شهید بزرگوارمان سردار رشید اسلام حاج همت از خوارج نهروان بدتر خواهیم بود. همان طور که تا به حال ثابت کردیم و هم تن گونه که تا به حال تو دهن این مزدوران کثیف زده‌ایم و در دهان این یاوه سرایان شرق و غرب‌زده‌ایم. باید از این به بعد هم بزنیم و به یاری خداوند این استقامت ما نتیجه‌اش حکومت الله خواهد بود، هیچ حکومتی بهتر از حکومت الله نیست، چه بهتر اگر ما شهید می‌شدیم، در رابطه با این استقامتمان و در رابطه با حکومت الله باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دست‌نوشته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...در عصر و زمانه‌ای که محمد (ص) را با پرچم لااله‌الاالله در پیشاپیش امتش می‌یابیم، علی (ع) را بر بالای منبر در حال اظهار حق و در محراب عبادت با فرق شکافته در دل نخلستانت به کار و کوشش، در میدان کارزار در حال نبرد و مبارزه با ذوالفقارش در می‌یابیم که بر سر خصم جهول فرود می‌آورد، و هرگز تن به ذلت و سازش با عدو در نمی‌دهد، و در عصر و زمانه‌ای که حسین (ع) را در هجرت از مدینه منوره به مکه و از آنجا به کربلا و عاشورا مظلومانه با 72 یار در مقابل نهایت کفر و ظلم، پس آنگاه به زیر سم اسب ظالم و سر به بالای نیزه خصم می‌بینیم و زینب را به ادامه راه او و کودکانش را در بیابان‌های نینوا و گوشه‌های خرابه می‌یابیم،آری تمام این واقعیت‌های سرخ و خونین تاریخ را در زمانه خود متجلی و ظاهر می‌یابیم، بسیار دلم بر آن است تا از آنان بگویم، لکن لحظه‌ای تفکر عمیق متوجه‌ام می‌سازد، که بسیار کوچک‌تر و ناتوان‌تر از آنم که بتوانم لب به سخن باز کنم، یا قلم به حرکت درآورم زیرا من در کوچکی و ناتوانی محض و آن‌ها در نهایت و غایت کمال. پس هرگز در خود چنین نمی‌بینم و جز آنکه از خدای بخواهم جرعه‌ای نیز از گوارا شربت آنان به من نیز عنایت فرماید، چیز دیگر نمی‌توانم بگویم. و سلام به رزمندگانی که امام امت (ره) در موردشان می‌فرماید: «جز اینکه بگویم السلام علیکم یا خاصه اولیاء الله مرا دیگر توان وصفی نیست». پس من چه کنم که هیچم و هیچ ندانم به خدا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
والسلام علی من التبع الهدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید محمدرضا دستواره 16/9/1363&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=312&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات مرتبط با شهید سید محمدرضا دستواره==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*منم سید محمدرضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باران گلوله بود که از آسمان می‌بارید. مجال تکان خوردن نداشتیم، صد انقلاب‌ها مقر سپاه مریوان را محاصره کردند، سه نفر داخل یکی از سنگرها نشستیم، بر اثر اصابت گلوله سنگرمان خراب شد، گونی‌ها را آرام درست کردیم، سید محمدرضا دستواره با تبسم همیشگی گفت: «بچه‌ها می‌خواهید حال همه ضدانقلاب‌ها را بگیرم؟». با تعجب پرسیدیم: «چطوری؟» ناگهان بلند شد و با خنده فریاد زد: «این منم سید محمدرضا دستواره فرزند سید نقی....» سریع نشست رگبار تیربارها شدت گرفت: «همگی خندیدیم، اما سید راضی نشد، گفت: «حالا بدتر حالشان را می‌گیرم؟» هرچه اصرار کردیم که دست از این شوخی خطرناک بردارد، ثمری نبخشید دوباره برخاست و فریاد زد: «این سید محمدرضا دستواره است که با شما صحبت می‌کند... شما ضدانقلاب‌های احمق هیچ غلطی نمی‌توانید بکنید».... رگبار گلوله شدید تر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: هم رزم شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مزار آماده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات کربلای یک سید حسین برادر سید محمدرضا به شهادت رسید، سید برای انجام مراسم خاک‌سپاری برادرش به تهران رفت، همه فکر می‌کردیم او مدت ده روز حتماً کنار خانواده می‌ماند، اما سه روز بعد به جبهه بازگشت. بچه‌ها به او گفتن: «لااقل تا شب هفت برادرت می‌ماندی؟» سرش را به زیر انداخت، در نگاهش چیزی غریب موج می‌زد، با متانت گفت: «به آن‌ها گفته‌ام، کنار قبر حسین، قبری برای من خالی نگه‌دارند». ده روز گذشت هنوز عملیات کربلای یک ادامه داشت، سید در میان باران آتش گلوله و خمپاره جلو می‌رفت، باید مهران را آزاد می‌کردیم، سید محمدرضا می‌دوید، ناگهان بر زمین افتاد. پیکرش غرق در خون بود، ... کنار قبر حسین ایستادیم، زمین را کندند، باورمان نمی‌شد که سردار دلاورمان را به خاک می‌سپاریم، اشک پهنای صورتم را پوشاند، «من کنار پیکر فرمانده‌ام ایستاده بودم و اشکم را فرومی‌خوردم او خود می‌دانست که خیلی زود به شهادت می‌رسد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دیدارمون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال 1362 بود، سید اصرار داشت، امام باید خطبه عقد را جاری نمایند، به منظور قرائت خطبه عقد و زیارت امام (ره) به بیت رفتیم، حال عجیبی داشتم، باورم نمی‌شد. سید در مقابل امام (ره) مؤدبانه نشست. دستان ایشان را در دستانش گرفت، سپس خم شد، و دستان آقا را بوسید، با دیدن این صحنه اشک در چشمانش جمع شد، اشک دیگر امان حاجی را برید، گونه‌هایش از ترنم این لطافت آسمانی‌تر گشت، با شرمندگی عرض کرد: «آقا! برای شهادتم دعا کنید». لبخند بر چهره زیبای امام (ره) نشست، ایشان فرمودند: «من شما را دعا می‌کنم». قاب عکس امام (ره) در چشمان بارانی سید، ماند و او تا آخرین لحظه هیچ‌گاه دیدار با مولا و مقتدای خویش را از یاد نبرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: همسر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فرزندی به نام مهدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدرضا قلبی به وسعت دریا داشت، پاک بود و زلال. در عمق چشمانش عشق را می‌دیدی که در هوای دیاری آسمانی پرپر می‌زند، یک روز مشغول صحبت بودیم گفت: «تا من بچه‌دار نشوم، شهید نخواهم شد». از سخنش تعجب کردم». آن روز گذشت اما هر بار سید این کلام را تکرار می‌کرد، کنجکاوی من زیاد شد پرسیدم: «بر چه اساسی این حرف را می‌زنید؟» حاجی با خنده گفت: «یک شب! آقایی نورانی را در عالم رؤیا دیدم، با عجز و لابه از ایشان زمان شهادت خود را پرسیدم. همان لحظه ایشان کودکی را در دامن گذاشتند، و گفتند: «حالا تو شهید می‌شوی، به همین علت احساس می‌کنم خداوند به ما پسری می‌دهد که نامش مهدی است، زیرا این فرزند را از دستان مبارک صاحب‌الزمان (عج) گرفته‌ام». با تولد اولین فرزندمان روحیه محمدرضا عوض شد و دو سال بعد وعده حق محقق گشت، و سید آن گونه که خواب دیده بود به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=312&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسیار به رعایت بیت‌المال حساس بود. وقتی ما از همان اول زندگی مهاجرت‌های مداوم خود را شروع کردیم. یک چراغ والور، دو قابلمه و مقداری وسایل آشپزخانه از سپاه به امانت به ما دادند. حاجی اصرار داشت که حدود استفاده از این امانات تا وقتی است که آنجا هستیم. یعنی سفارش می‌کرد که بعد از شهادتش آن وسایل را به سپاه برگردانیم. خودش هم از بیت‌المال جز یک لباس خاکی چیزی نداشت یک ماشین استیشن به او داده بودند اما استفاده نمی‌کرد همیشه سوار وانت می‌شد. تازه در جبهه و شهر هم که به بسیجی‌ای برخورد می‌کرد از اتاق وانت پیاده می‌شد و می‌رفت عقب می‌نشست و جای خود را به رزمندگان می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر سردار شهید محمدرضا دستواره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=29137&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید برای بچه‌ها از نحوه و نقشه عملیات صحبت کرد. سخنان او که به پایان رسید، به طرف رودخانه «گاوی» حرکت کردیم، مرحله اول عملیات کربلای 1 با تلاش بچه‌ها با موفقیت به پایان رسید. چند روز بعد مسرور از این شادی به منطقه آزاد شده رفتیم. اطراف امام‌زاده حسن مملو از تانک‌های سوخته دشمن بود، مرحله دوم عملیات ساعت 7:30 نیمه شب شروع شد، سید مقابل همه ما حرکت می‌کرد. پاهایش را محکم و استوار بر زمین نهاد. روی خاک ریز نشست زیر لب چیزی زمزمه نمود، گویی خدا را صدا می‌زد، بچه‌ها یکی‌یکی آرام و بی‌صدا از مقابلش می‌گذشتند. وقتی در محل مورد نظر مستقر شدیم. دستواره شروع به صحبت نمود. «الهی من بدم! اما تو خوبی.. یقین دارم که ستارالعیوبی». بغض گلوی نیروها را گرفت. هرکس سعی داشت اشکش را فروخورد. سپس سوار بر «پی‌ام پی» شد. شنی تانک سنگریزه‌ها را خرد می‌کرد و جلو می‌رفت تا کار شناسایی را به پایان برساند، ناگهان صدای انفجار، زمین را لرزاند، پی‌ام پی در آتش سوخت. پیکرش را به عقبه منتقل کردیم. چهره‌اش خسته به نظر می‌رسید. سخت بود، اما مادر سرش را روی زان وان بی توانش گذاشت، دستی بر چشمان سدی محمدرضا کشید، از خانه تا بهشت‌زهرا برایش سخن گفت. سید! مادر بدون روی عطر تو و حسین تاب ماندن در خاک را ندارد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;مصاحبه با مادر شهید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید محمد حسن برادران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2019-07-11T07:01:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;6104450 تاریخ تولد : 1341/10/20&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمدحسن‌ محل تولد : فردوس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : برادران‌ تاریخ شهادت : 1361/12/10&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : غلامحسین‌ مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم ا… الرحمن الرحيم ان ا… اشتري عن المومنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه يقاتلون في سبيل ا… فيقتلون و يقتلون ذلک هو الفوز العظيم همانا خداوند جان و مال مؤمنين را به بهاي بهشت از ايشان خريداري نموده که در راه خدا جهاد مي‌کنند پس مي کشند و خود کشته مي شوند و اين خود سعادت و پيروزي عظيمي است. « قرآن مجيد » درود فراوان به پيامبران الهي و به ويژه پيامبر اسلام و درود به امامان پاک و معصومين محترم، درود بر امام زمان (عــــج) و مهدي منتظر که همه ما انتظار آمدنش را مي کشيم و درود بر رهبر کبير انقلاب امام خميني و درود بر رهروان راه امام که با دستورات پيامبر گونه امام امت مي رود که پرچم توحيد را به سرتاسر جهان بگسترانند و با خون سرخ خويش نهال تشنه اسلام را سيرآب گردانند و مستضعفين را بر مستکبرين پيروز گردانند و سلام بر پدر و مادر مهربان که مرا با مشقت بزرگ کرده اند و از آنها نهايت تشکر را مي نمايم که به من اجازه دادند که به جبهه بيايم و با صدام که [رفيق] آمريکا است مبارزه نمايم و خون ناچيز خود را در راه اسلام بريزم . از خداوند مي خواهم که هيچ وقت من را به حال خود وا نگذارد تا به من لغزشي روي نياورد و بتوانم آنچه را که اسلام از من مي‌خواهد ايفا نمايم زيرا اين يک امتحان الهي است که از ما به عمل مي آيد تا خداوند بر همه اعمال ما ناظر است و هر کسي که از اين امتحان الهي پيروز درآيد در دنيا و آخرت روزي خواهد داشت پس در برابر اماماني که چندين قرن پيش بخاطر اسلام قيام کردند و جان خود را از دست داده اند بايستد و اگر بي تفاوت باشيم در روز قيامت از ما سئوال خواهد شد که چرا در جامعه اسلامي فساد رواج دارد و کسي نيست که به فکر برطرف کردن آن باشد . از شما پدر و مادر و برادرانم مي خواهم در مورد مسائلي که رخ مي دهد بي تفاوت نباشيد زيرا شما در برابر خون شهيدان مسئول هستيد و اکنون که اين نامه را مي نويسم موقع نماز است و عجله دارم و من اکنون در پادگان لشکر 92 زرهي اهواز مي‌باشم و ممکن است تا چند روز ديگر اعزام شوم و از مکان اعزام نمي دانم کجاست و از شما مي خواهم جواب نامه را ننويسيد زيرا ما بزودي اعزام خواهيم شد و نامه شما به دست من نخواهد رسيد . خدمت برادر و خواهر کوچکم سلام دارم، خدمت برادرم محمد علي برادران سلام مي رسانم خدمت شيخ محمد علي حکيمي با همشيره و بچه ها را سلام مي رسانم خدمت عمو غلامرضا برادران، حاجي حکيمي، حاجي حسيني حکيمي، کرمعلي گرجي،محمرحسين عمراني، برات برادران، محمدحسين برادران و اکبر عمراني را با خانواده سلام مي رسانم خدمت رضا عمراني را سلام مي رسانم. اکبر شهابي نيز با من است و خدمت شما سلام مي رساند، کليه قومان و خويشان را سلام برسانيد . ضمناً حسين مبارکي از تهران از ما جدا شده است و از روزي که از تهران حرکت کرده ايم از وي خبري نداريم زيرا او در تهران مانده است و نمي دانم که به جبهه آمده است يا خير . خداحافظ، به اميد ديدار : محمدحسن برادران&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%203907 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AE%D9%88%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد حسن خویی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AE%D9%88%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2019-07-11T06:59:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید محمدحسن خویی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1319/04/01&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/01/21&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :خراسان رضوی - مشهد - خواجه ربیع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه تعالی زندگی‌نامه شهید ‌ شهید محمد‌حسن خویی در سال 1319 در یکی از ‌روستاهای شهرستان گناباد در خانواده‌ای کشاورز دیده به جهان گشود. استثماری که در سراسر کشور به روستاییان اعمال می‌شد، سبب گردید که وی از همان اوان کودکی به همراه دیگر برادرانش بار امرار معاش خانواده را بر دوش کشیده و به فعالیت‌های کشاورزی بپردازد. ‌در همین ایام وی به سمت تحصیل روی آورده و با رنج فراوان تحصیلات خود را تا کلاس ششم ابتدایی ادامه ‌ داد. اما ‌ فعالیت‌های سخت و طاقت‌فرسای شبانه‌روزی، او را از ادامه‌ی تحصیل باز داشت. طی ‌گذر عمر از کودکی به نوجوانی‌ او سختی زندگی در روستا با را با تمام وجود ‌ لمس کرده بود و شانزده سال زندگی پرکار ‌و مشقت‌بار از او جوانی با‌تجربه و فعال ساخته بود. او ‌در جستجوی موقعیت بهتر زندگی ‌برای خود به سوی شهر مشهد روی آورد. ولی بعلت عشق به نظام و نظامی‌گری و دفاع از استقلال کشور ‌به استخدام ارتش درآمد. او معتقد بود که در همه حال باید از کشور و تمامیت ارضی آن دفاع کرد. پس از طی دوره‌ی مقدماتی در دانشکده به درجه‌ی گروهبان دومی نائل آمد و ‌زندگی نظامی خود را آغاز نمود. به ‌سبب شایستگی، لیاقت، کاردانی، درستکاری و صداقتی ‌که سرمش و راهنمای خود در زندگی قرار داده بود مکرراً مورد تشویق و تکریم قرار گرفت‌ و به سرعت ‌مدارج ترقی را طی کرد. به همین سبب بعد از دوره‌ی آموزشی در مشهد برای تکمیل دوره‌ی نظامی به اصفهان و بعد شیراز منتقل گردید. در همین زمان تصمیم به ازدواج گرفت. او در سال 1347 به این تصمیم خود جامعه عمل پوشانید. بعد از ‌ازدواج هشت سال در شهرهای اصفهان و شیراز به سر برد و بعد از آن با کوله‌باری از تجربه و مهارت به مشهد مراجعت نمود. در سال 1357 ‌با اوج گیری اعتراضات مردمی در حمایت از انقلاب اسلامی ،‌ رژیم سعی کرد بوسیله‌ی ارتش جلوی این حرکت را گرفته و صدای حق‌طلبی مردم را ‌خاموش کند. بدین منظور ارتش سراپا مسلح خود را در خیابانها در مقابل مردم بی‌دفاع قرار داد. اما وجود افرادی همچون شهید خویی که حاضر نشد حتی برای یک بار هم پا به خیابان بگذارد، ‌باعث شد که هسته‌های مخالفت با رژیم در خود ارتش ‌شکل بگیرد و هر روز گرایش ارتش به سمت مردم ‌بیشتر شود. در مدتی کمتر از یک سال ارتشی که کورکورانه ‌اطاعت می‌کرد به جانب حق گرویده و خود رکن نظامی گسترش انقلاب را تشکیل دهد. شهید در این ایام بارها گفته بود که من حاضر نیستم برای مقابله با مردم به خیابانها بروم. ‌ارتش حافظ حدود و حامی جان و مال مردم است نه دشمن آنها و آنگاه که در برابر سرسختی فرماندهان خود قرار گرفت، می‌گفت : ‌گلوله ای را که با پول مردم خرید‌اری شده است به سمت خود آنها شلیک نخواهم کرد. ولی شهید در نخستین رژه‌ی ارتش بعد از پیروزی انقلاب شرکت نموده و عکس او ‌ با لبخندی ‌شیرین، ‌سوار بر خودرویی که بر آن شعار ارتش فدای ملت نقش بسته است یاد‌آور‌ آن دوران و یادگار همت والا و عاطفه‌ی عالی انسانی اوست. در تاریخ 29/06/1359 با آغاز یورش ددمنشانه‌ی ارتش تا بن دندان مسلح رژیم عراق در ادامه‌ی توطئه‌های استکبار جهانی برای سرنگونی ‌نظام جمهوری اسلامی، ‌شهید همراه با فوجی دیگر از سربازان اسلام جزء اولین گروه‌هایی بودند که برای دفاع مقدس به جبهه اعزام گردیدند. وی از ‌روز آغازین جنگ به مدت 54 ماه در جبهه‌های نبرد به سربرد و در حمله‌های بسیاری شرکت نمود. او پس از 44 سال زندگی سخت و طاقت‌فرسا ‌در زمانی که آرزو داشت ثمره‌ی 54 ماه زندگی سنگرنشینی خود را ببرد و در کنار خانواده در فضای عطر‌آگین پیروزی آرام و قرار یابد. دشمن مهلتش نداد و در روز 21/01/1364 در جزیره‌ی مجنون درسنگری که چند سال خانه و سرپناهش گشته بود، ‌بوسیله‌ی بمب‌های شیمیایی شدیداً مسموم گردید و قبل از رسیدن به بیمارستان به خیل دیگر شهدا پیوسته و به درجه‌ی رفیع شهادت نائل آمد. پیکر پاکش در روز 26/01/1364 بر دوش ‌امت مسلمان شهر مشهد تشییع و در گورستان خواجه ربیع در کنار تنی چند از دیگر جان باختگان راه حق به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش &lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/10276&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%DA%A9%D9%88%D9%87%DB%8C_%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DA%A9%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد حسن کوهی رستمکلایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%DA%A9%D9%88%D9%87%DB%8C_%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85%DA%A9%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2019-07-11T06:58:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ابسمه تعالی&lt;br /&gt;
شهید محمد حسن کوهی رستمکلایی:&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 01/08/1346&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 21/04/1367&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشحص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه: مازندران – قائم شهر - رستمکلا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید محمد حسن کوهی در سال 1346 در روستای رستمکلای شهرستان بهشهردر یك خانواده مذهبی چشم به جهان گشودند. &lt;br /&gt;
پدر ایشان فتاح، کشاورز و مادرش ماه بهار نام داشت. ایشان مجرد بودند وتا مقطع چهارم متوسطه تحصیل کردند.. &lt;br /&gt;
از خصوصیات این شهید والامقام می توان احترام به خانواده، رعایت حق الناس، رعایت ادب و احترام، ساده زیستی، اهمیت به واجبات، شرکت در نماز جمعه، احترام به روحانیت و امام خمینی، سفارش به رعایت حجاب، ناموس پرستی و غیرت، وطن دوستی را نام برد.&lt;br /&gt;
پس از شروع جنگ ایشان به ژاندارمری بهشهر پیوستند. و درتاریخ21/04/1367در منطقه ی جنگی شرهانی در خوزستان براثر اصابت ترکش به بدنش به شهادت رسید. پیکرش در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سایت شهدای ارتش &lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/44593&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D8%B4%D8%A7%D9%84%DA%A9%D9%88%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد دیانت پور شالکوهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D8%B4%D8%A7%D9%84%DA%A9%D9%88%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2019-07-11T06:55:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
شهید محمد دیانت پور شالکوهی :&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 06/05/1347&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 21/04/1367&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه: تهران – بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
نام و نام خانوادگی: محمد دیانت پور                      &lt;br /&gt;
نام پدر: علی &lt;br /&gt;
تاریخ تولد: 1347                                                     &lt;br /&gt;
محل تولد: رشت &lt;br /&gt;
وضعیت تاهل: مجرد                                       &lt;br /&gt;
شغل: آبکاری داشته اند&lt;br /&gt;
مدرک تحصیلی: سیکل                                             &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 21/04/1367&lt;br /&gt;
محل شهادت: نهر عنبر                                             &lt;br /&gt;
مزار شهید: بهشت زهرا ق 26&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
شهید محمد دیانت پور سال 1347 در شهرستان رشت متولد شدند. در همان سنین طفولیت به تهران آمدند و مقطع ابتدایی را در دبستان مترجم الدوله سپری کردند و همزمان انقلاب به پیروزی رسید و ایشان با همان سن کم در تظاهراتهای علیه رژیم شرکت می کردند و بعد از ورود به مقطع راهنمایی و شروع جنگ تحمیلی ایشان علاقه بسیاری به حضور در جبهه جنگ داشتند و در سال 1363 برای اولین بار ایشان به عنوان بسیجی به جبهه رفتند.&lt;br /&gt;
و تا سال 1365 به صورت متناوب به عنوان بسیجی رفت و آمد داشتند و پس از آن داوطلبانه عازم خدمت مقدس سربازی شدند و در ارتش جمهوری اسلامی ایران در لشگر 21 حمزه سیدالشهداء به عنوان نیروی پدافند مشغول خدمت شده و عازم موسیان شدند و در سال 1367 همزمان با آخرین ماههای خدمت و آخرین ماه جنگ تحمیلی به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.&lt;br /&gt;
- ایشان بسیار مهربان و با گذشت بودند. به ضعفاء و فقرا بسیار کمک میکردند و اندک حقوق خود را از کار در کارگاه آبکاری به جبهه ها و مجروحین کمک می کردند.&lt;br /&gt;
- به علت اینکه ایشان مدت یک سال مفقودالاثر بوده اند تنها محل اصابت یک گلوله به پیشانی ایشان مشخص بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سایت شهدای ارتش &lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/44152&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%AC%D8%A8%DB%8C_%D9%87%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد رجبی همدانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%AC%D8%A8%DB%8C_%D9%87%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-07-11T06:52:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شهید محمد رجبی همدانی» سال 1360 در سن 37 سالگی و عملیات آزادسازی بستان شهید شد. او از حول و حوش آبان 59، یعنی همان اوایل جنگ به جبهه رفت و در ستاد جنگ‌های نامنظم شهید چمران حضور داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو فرزند به نام‌های محمدحسن و حوریه دارد. که امروز نام پدر را زنده نگه می‌دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.farhangnews.ir/content/21171&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات مرتبط با شهید محمد رجبی همدانی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*برای اولین بار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«محمد‌حسن رجبی همدانی» پسر شهید رجبی همدانی، متولد 1350 و فرزند ارشد خانواده است. او 10 ساله بوده که پدرش شهید می‌شود. هم‌اکنون یک پزشک است و برای ما از خاطرات کودکی خود و پدرانه‌های شهید رجبی همدانی تعریف می‌کند. او می‌گوید: یک‌بار که پدر نمی‌توانست برای مرخصی بیاید خانه، ما برای دیدنش رفتیم و در جبهه عباسیه او را دیدیم که با شهید چمران و شهید رستمی نشسته بودند و نقشه‌ای را بررسی می‌کردند. من آنجا حضورا و برای اولین بار شهید چمران را دیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*به اسم حج می‌رفت لبنان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید رجبی همدانی در فعالیت‌های سیاسی علیه رژیم شاه آبدیده شده بود. و تمام روش‌های مبارزاتی را خوب می‌دانست. پسرش می‌گوید: چون قبل از انقلاب علیه رژیم طاغوت فعالیت می‌کرد. به ما یاد می‌داد که اگر از ساواک آمدند خانه یا کسی در مورد پدر چیزی از ما پرسید به او حرفی نزنیم. مثلا اگر کسی پرسید بابا کجاست؟ کی می‌آید؟ و با کی رفته؟ چیزی نگوییم. به اسم حج می‌رفت لبنان ملاقات امام موسی صدر و شهید چمران و ما یاد گرفته بودیم این مسئله را نگوییم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سرباز فراری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک‌بار نزدیکی‌های پیروزی انقلاب، چند سرباز فراری را آورده و در خانه پناه داده بود. یکی دو ماهی را این‌ها در خانه ما بودند تا انقلاب پیروز شد و رفتند. اما تا وقتی در خطر بودند، پدر آن‌ها را در خانه پناه داده بود و ما نباید در مورد آن‌ها به کسی چیزی می‌گفتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*می‌روم سینما&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناشناخته ماندن از دید ساواک، همیشه لباس‌های متعددی داشت و دائماً چهره عوض می‌کرد و بیرون می‌رفت. او می‌گوید: بارها به من گفته بود که می‌رویم سینما، ولی هیچ‌گاه به سینما نمی‌رفتیم، بلکه پدر در پوشش این عنوان بیرون می‌آمد و به اقدامات سیاسی‌اش می‌رسید و به ملاقات آدم‌های مبارز و مهم می‌رفت. این‌گونه وانمود می‌کرد تا اگر کسی جلویمان را گرفت و پرسید کجا می‌رویم بگوییم سینما.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دوست داشت چریک شوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بابا وقتی به خانه می‌آمد برای ما وقت می‌گذاشت، صحبت می‌کرد. بازی می‌کردیم. قبل از انقلاب علاقه داشت چریک بشوم. گاهی صحبت‌ها و بازی‌هایمان هم در همین جهت بود. وقتی بازی می‌کردیم به ما یاد می‌داد که فردا روز اگر بزرگ‌تر شدیم بدانیم چگونه زندگی کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*کارگر کارخانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال‌ها قبل، کارخانه‌ای داشتیم که داشت ورشکست می‌شد. وقتی کارگر آن کارخانه را جواب کردیم و گفتیم برو گفت من حاضرم مجانی برایتان کار کنم اما به من نگویید برو چون پدر شما به من خیلی کمک کرد تا خانه‌دار شدم درحالی‌که خودش هنوز مستأجر بود و خانه نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خاطره شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نحوه شهادتش را یکی از هم‌رزمانش که از بستگانمان هست برایمان گفته که تیر از پشت به طحالش خورده و مجروح شده است. او را به بیمارستان منتقل می‌کنند و همان روز زیر عمل دوام نمی‌آورد و به شهادت می‌رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.farhangnews.ir/content/21171&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A7%D8%B9%D8%B8%D9%85_%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد رضا اعظم نظامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A7%D8%B9%D8%B8%D9%85_%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2019-07-11T06:48:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[شهید]]  [[محمدرضا اعظم نظامی]]&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :[[1340/04/12]] �تاریخ شهادت : [[1363/02/02]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه :==&lt;br /&gt;
*خلاصه‌ای از زندگی نامه شهید:&lt;br /&gt;
[[شهید]] محمدرضا فرزند غلامرضا در سال 1342در محل گلوبندك [[تهران]] ، در خانواده‌ای [[مذهبی]] چشم به جهان گشود. دوران كودكی او با بقیه بچه‌ها فرق می‌كرد، از آن شیطنت‌های بچگانه خبری نبود. او از همان كودكی به مسجد انصار الحجت می‌رفت و از همان جا نماز خواندن را یاد گرفت، در هفت سالگی به مدرسه رفت، دبستان و راهنمایی را در مدرسه ابوریحان و دبیرستان را در معماری قصری پشت سر گذاشت و دیپلم خود را در رشته اقتصاد گرفت.&lt;br /&gt;
سپس از طریق [[لشكر 81 زرهی]] به [[باختران]] اعزام شد، از آنجا به [[سرپل ذهاب]] رفت و دو سال به طور كامل در آنجا خدمت كرد، در این مدت تقریباً هر دو ماه یكبار برای مرخصی به [[تهران]] می‌آمد. یك ماه از خدمت او باقی مانده بود كه به [[جبهه]] برگشت. در منطقه، حدود سه روز آب نبوده و یك [[تانكر]] آب به منطقه می‌فرستند، بچه‌ها و محمدرضا وقتی [[تانكر]] آب را می‌بینند، به سمت تانكر می‌روند ولی غافل از این كه دشمن [[تانكر]] را منفجر خواهد كرد، ایشان در 2ذظ/2/1363 براثر اصابت [[گلوله]] در [[كوشك]] به درجه رفیع [[شهادت]] نائل گردید و پيكر پاكش را در [[بهشت زهرا]] قطعه 27 به خاك سپردند.&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نكات برجسته در زندگی شهید:==&lt;br /&gt;
*الف) فعالیت های مهم عبادی و معنوی:&lt;br /&gt;
اهتمام به خواندن نماز و گرفتن روزه.&lt;br /&gt;
*ب) فعالیت های مهم سیاسی و اجتماعی:&lt;br /&gt;
شركت در [[تظاهرات]] زمان انقلاب و پخش [[اعلامیه‌های امام]]&lt;br /&gt;
*ج) فعالیت های مهم علمی، فرهنگی و هنری:&lt;br /&gt;
حضور پررنگ در مراسمات [[مذهبی]] و هنری [[مسجد]] به صورت دائم &lt;br /&gt;
*د) ویژگیهای بارز اخلاقی:&lt;br /&gt;
 بسیار مهربان و دلسوز، و همیشه مشتاق كمك به دیگران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه :==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم‌الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
« قالوا امنا برب العالمین ؛و گفتند به خداى عالم ایمان آوردیم»&lt;br /&gt;
     اینجانب [[محمدرضا اعظم نظامى]] فرزند غلامرضا، در كمال سلامتى وصیت مى كنم وقتى كه به ‌سوى‌خداى یكتا و بزرگ و بخشنده بازگشتم، خانواده‌ام در تمام طول زندگانى در سختى و مشقت به همدیگر كمك كنند، دلم مى خواهد همه از من راضى باشند زیرا نمى خواهم در آن دنیا در درگاه پروردگار خجل و عذاب بكشم. پدر و مادر عزیز، از من كه پسرتان هستم راضى باشید، اگرخطایى مرتكب شدم مرا ببخشید تا خدا مرا بیامرزد. دلم مى‌خواهد شب هاى جمعه بر سر قبر من بیایید و برایم فاتحه بخوانید، اگر مى خواهید خیالم در آن دنیا راحت باشد، مثل گذشته در برابر ظلم ساكت ننشینید و پشتیبان این [[انقلاب]]  پرشكوه باشید. پدر و مادر عزیز و خانواده عزیزم، آرزویم این‌است موقعى كه از این دنیا مى روم هیچ گناهى نداشته و امیدوارم به حق خدا، [[شهید]] بشوم نه این كه در اثر بیمارى یا از این قبیل مرگ ها بميرم، آرزویم این است كه [[شهید]] بشوم و موقعى كه [[شهید]] شدم به من افتخار كنید كه درراه [[انقلاب]] و امام عزیزم [[شهید]] شدم، مى دانم كه افتخار مى كنید.&lt;br /&gt;
هر چه از من باقى ماند خودتان هر طور صلاح مى دانید، مصرف كنيد و مرا در [[بهشت زهرا]] كنار شهداى [[كربلا]] دفن كنید. باز هم مى گویم با هم خوب باشید و در سختى و خوشى، همديگر را كمك و يارى كنید.&lt;br /&gt;
امیدوارم این امام عزیز، تا [[انقلاب حضرت مهدى (عج الله)]] زنده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 ==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمدرضا_اعظم_نظامی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد علی جعفری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-07-11T06:31:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;محمدعلی جعفری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند : نصرا ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متولد : 1341/04/01 در باغزندان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : دیپلم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاهل : متاهل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان : سپاه شاهرود - تیپ 12- گردان کربلا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدت حضور : 14 ماه و 9 روز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : فرمانده گروهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : پاسدار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع شغل : نظامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/10/04&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : شلمچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات : کربلای 4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل دفن : شاهرود باغزندان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
به نام خداوند بخشندة مهربان وصیتنامۀ خود را شروع میکنم .&lt;br /&gt;
. ما همه از خداییم و بازگشتمان به سوي اوست انا لله و انا الیه راجعون یا ایها الذین آمنوا  هل ادلکم علی تجارة تنجیکم من عذاب الیم تؤمنون بالله و رسوله و تجاهدون فی سبیل الله باموالکم و انفسکم ذلکم خیر لکم ان کنتم تعلمون درود بر تمامی مستضعفین روي زمین که رهبرشان خمینی بتشکن است . سلام بر این امام مبارز، سلام بر تمامی پیروان خط امام، سلام بر برادران و خواهرانی که برادران خود را در راه تداوم بخشیدن به انقلاب از دست دادند . اگر من شهید شدم، برمزارم گریه نکنید و اگر اسیر شدم، انتظار آمدن یک اسیر را نکشید و اگر مجروح شدم، به ملاقاتم هجوم نیاورید و اگر ناپدید شدم، فراموشم کنید و به یاد شهید گمگشته در قبرستان که رفتید براي من فاتحهاي بخوانید .&lt;br /&gt;
و اما پدرم :&lt;br /&gt;
آیا از اینکه از وجود پرثمر عمرت یک شهید پرورش یافته در مکتب الهی بیرون آمده است، افتخار نمیکنی؟ آیا از اینکه توانستهاي در مهمترین برهه از زمان و آن هم در زمانیکه اسلام عزیز مورد حملات گوناگون گرگهاي عصر و شب قرار گرفته است، قربانی ناقابل را اهدا کنی خرسند نیستی؟ اگر جواب مثبت است که درود خدا و رسول خدا بر تو باد که چه خوب اسلام را شناختهاي و از امتحان الهی سربلند بیرون آمدهاي . شما با فرستادن من به جبهه قدم بزرگی در راه اسلام برداشتید . اسلام فعلاً خون میخواهد و این ماییم که باید براي این انقلاب خون بدهیم و شما وظیفه دارید که رهرو راه شهیدان باشید و راه این شهیدان را ادامه دهید و من این راه را که انتخاب کردهام، از در این راه جان  روي منطق و عقل قبول کردهام و میدانم راهی را رفتهام که حسین خود را فدا کرده است . چون میدانم که مرگ با شرافت بهتر از زندگی با خواري و ذلت است . ما که وارث راه حسینیم، نباید مرگ با خواري را انتخاب کنیم . در شرایطی این وصیتنامه را مینویسم که سرتاسر وجود من از گناه پر شده است ومن را چنان در چهارچوب خود قرار داده است که نمیگذارد یک لحظه به فکر خدا باشم،ولی میروم تا در شرکت کردن و جنگ کردن با کفار بعثی بتوانم لحظهاي به فکر خدا وآخرت و روز جزا باشم . میروم تا لحظهاي خود را فراموش کنم و به فکر معشوق خودباشم و باز وصیت میکنم به پدر عزیزم که مبادا در شهادت من ناراحت باشد و طوري خود را نشان دهد که دشمنان داخلی سوء استفاده کنند . باید طوري استقامت کنی که به دیگر پدران درس استقامت و شجاعت بدهی و سخنی دارم با مردم حزبالله و من کوچکتر از آنم که حرفی براي شما بزنم ولی بهعنوان یک برادر کوچکتر از تمام شماهامیخواهم که وقتی در تشییع جنازة من شرکت میکنید، باید هیچ شیون و زاري نکنید وشعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر شوروي و مرگ بر صدام و مرگ بر منافقین  و دیگرابرجنایتکاران یادتان نرود و گفتارهاي پیر جماران، یوسف زمان، بتشکن دوران و این ابرمرد تاریخ را از صمیم دل پذیرفته و کاملاً از او پیروي کنید و رهبر و مرجع خود را هیچ وقت تنها نگذارید و فقط در خط ولایت فقیه که خط امام زمان و خط امام زمان عج که که خط پیامبر همان خط خداست باشید و هیچ وقت از  خط امامان و خط پیامبراین خط انحراف پیدا نکنید . و وصیتی دارم به برادرانم که شهادت من باید افتخاري باشد براي شما و افتخار کنیداگر خدا شهادتم را قبول کند و مورد قبول ولی عصرعج قرار بگیرد و تو برادر عزیزم،حسن، تو باید فرزند خود یعنی یاسر را طوري تربیت کنی که ادامه دهندة راه شهیدان باشد . و چند نکتهاي با برادر عزیز و مهربان و خوبم، حسین، که تو باید در خدمت اسلام ومسلمین باشی . نباشد که یکوقت حرفی برخلاف قرآن و امام بزنی و به مجید، پسر عموي خوب، بگو که او اگر میخواهد خیر دنیا و آخرت را ببیند، سعی کند که در خط امام واسلام باشد و هیچ راه دیگر را در مغز خود راه ندهد . و از آن برادرانی که من با ایشان رفتار خوبی نداشتم و آنها را ناراحت کردم، میخواهم که من را ببخشند و براي من دعا کنند و بر سر مزار این گنهکار بیایند و دعاي توسل وسمات را بخوانید را پیشه کنی و من از تو  و تو خواهر، اي خواهر، باید راه و روش زینب میخواهم که به هیچوجه از اینکه من به پیش معشوق خود رفتم، ناراحت نباشی اگر خداقبول کند این بندة حقیر و گنهکارش را . و از خانوادهام میخواهم که هرچه دارم در راه اسلام بدهند، چون از خود چیزي ندارم و نداشتم . هرچه دارم از آن بیتالمال میباشد و از برادران پاسدار، که در خط امام هستند، میخواهم که در این خط باشند، نه خط دیگر افراد و آن کسانی که در سپاه باعث تفرقه و اختلاف میشدند و برادران را سعی میکردند هر کدام را به جایی فرستند که خودراحت باشند و هرچه میخواهند انجام دهند، میگویم که توبه کنند و دست از این کارهاکه مخالف اسلام است بردارند که باشد دستتان روخواهد شد .&lt;br /&gt;
یادتان نرود هر شب جمعه بر مزارم بیایید و به فکر باشید و این شعار را به سر لوحه قبر من بنویسید: خدایا خدایا تا انقلاب مهدي خمینی را نگهدار . به امید دیدار در روز قیامت . خداحافظ .&lt;br /&gt;
التماس دعا - التماس دعا .&lt;br /&gt;
برادر حقیر شما&lt;br /&gt;
محمدعلی جعفري&lt;br /&gt;
63/7/24&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
به نام خداوند بخشندة مهربان وصیتنامۀ خود را شروع میکنم .&lt;br /&gt;
. ما همه از خداییم و بازگشتمان به سوي اوست انا لله و انا الیه راجعون یا ایها الذین آمنوا  هل ادلکم علی تجارة تنجیکم من عذاب الیم تؤمنون بالله و رسوله و تجاهدون فی سبیل الله باموالکم و انفسکم ذلکم خیر لکم ان کنتم تعلمون درود بر تمامی مستضعفین روي زمین که رهبرشان خمینی بتشکن است . سلام بر این امام مبارز، سلام بر تمامی پیروان خط امام، سلام بر برادران و خواهرانی که برادران خود را در راه تداوم بخشیدن به انقلاب از دست دادند . اگر من شهید شدم، برمزارم گریه نکنید و اگر اسیر شدم، انتظار آمدن یک اسیر را نکشید و اگر مجروح شدم، به ملاقاتم هجوم نیاورید و اگر ناپدید شدم، فراموشم کنید و به یاد شهید گمگشته در قبرستان که رفتید براي من فاتحهاي بخوانید .&lt;br /&gt;
و اما پدرم :&lt;br /&gt;
آیا از اینکه از وجود پرثمر عمرت یک شهید پرورش یافته در مکتب الهی بیرون آمده است، افتخار نمیکنی؟ آیا از اینکه توانستهاي در مهمترین برهه از زمان و آن هم در زمانیکه اسلام عزیز مورد حملات گوناگون گرگهاي عصر و شب قرار گرفته است، قربانی ناقابل را اهدا کنی خرسند نیستی؟ اگر جواب مثبت است که درود خدا و رسول خدا بر تو باد که چه خوب اسلام را شناختهاي و از امتحان الهی سربلند بیرون آمدهاي . شما با فرستادن من به جبهه قدم بزرگی در راه اسلام برداشتید . اسلام فعلاً خون میخواهد و این ماییم که باید براي این انقلاب خون بدهیم و شما وظیفه دارید که رهرو راه شهیدان باشید و راه این شهیدان را ادامه دهید و من این راه را که انتخاب کردهام، از در این راه جان  روي منطق و عقل قبول کردهام و میدانم راهی را رفتهام که حسین خود را فدا کرده است . چون میدانم که مرگ با شرافت بهتر از زندگی با خواري و ذلت است . ما که وارث راه حسینیم، نباید مرگ با خواري را انتخاب کنیم . در شرایطی این وصیتنامه را مینویسم که سرتاسر وجود من از گناه پر شده است ومن را چنان در چهارچوب خود قرار داده است که نمیگذارد یک لحظه به فکر خدا باشم،ولی میروم تا در شرکت کردن و جنگ کردن با کفار بعثی بتوانم لحظهاي به فکر خدا وآخرت و روز جزا باشم . میروم تا لحظهاي خود را فراموش کنم و به فکر معشوق خودباشم و باز وصیت میکنم به پدر عزیزم که مبادا در شهادت من ناراحت باشد و طوري خود را نشان دهد که دشمنان داخلی سوء استفاده کنند . باید طوري استقامت کنی که به دیگر پدران درس استقامت و شجاعت بدهی و سخنی دارم با مردم حزبالله و من کوچکتر از آنم که حرفی براي شما بزنم ولی بهعنوان یک برادر کوچکتر از تمام شماهامیخواهم که وقتی در تشییع جنازة من شرکت میکنید، باید هیچ شیون و زاري نکنید وشعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر شوروي و مرگ بر صدام و مرگ بر منافقین  و دیگرابرجنایتکاران یادتان نرود و گفتارهاي پیر جماران، یوسف زمان، بتشکن دوران و این ابرمرد تاریخ را از صمیم دل پذیرفته و کاملاً از او پیروي کنید و رهبر و مرجع خود را هیچ وقت تنها نگذارید و فقط در خط ولایت فقیه که خط امام زمان و خط امام زمان عج که که خط پیامبر همان خط خداست باشید و هیچ وقت از  خط امامان و خط پیامبراین خط انحراف پیدا نکنید . و وصیتی دارم به برادرانم که شهادت من باید افتخاري باشد براي شما و افتخار کنیداگر خدا شهادتم را قبول کند و مورد قبول ولی عصرعج قرار بگیرد و تو برادر عزیزم،حسن، تو باید فرزند خود یعنی یاسر را طوري تربیت کنی که ادامه دهندة راه شهیدان باشد . و چند نکتهاي با برادر عزیز و مهربان و خوبم، حسین، که تو باید در خدمت اسلام ومسلمین باشی . نباشد که یکوقت حرفی برخلاف قرآن و امام بزنی و به مجید، پسر عموي خوب، بگو که او اگر میخواهد خیر دنیا و آخرت را ببیند، سعی کند که در خط امام واسلام باشد و هیچ راه دیگر را در مغز خود راه ندهد . و از آن برادرانی که من با ایشان رفتار خوبی نداشتم و آنها را ناراحت کردم، میخواهم که من را ببخشند و براي من دعا کنند و بر سر مزار این گنهکار بیایند و دعاي توسل وسمات را بخوانید را پیشه کنی و من از تو  و تو خواهر، اي خواهر، باید راه و روش زینب میخواهم که به هیچوجه از اینکه من به پیش معشوق خود رفتم، ناراحت نباشی اگر خداقبول کند این بندة حقیر و گنهکارش را . و از خانوادهام میخواهم که هرچه دارم در راه اسلام بدهند، چون از خود چیزي ندارم و نداشتم . هرچه دارم از آن بیتالمال میباشد و از برادران پاسدار، که در خط امام هستند، میخواهم که در این خط باشند، نه خط دیگر افراد و آن کسانی که در سپاه باعث تفرقه و اختلاف میشدند و برادران را سعی میکردند هر کدام را به جایی فرستند که خودراحت باشند و هرچه میخواهند انجام دهند، میگویم که توبه کنند و دست از این کارهاکه مخالف اسلام است بردارند که باشد دستتان روخواهد شد .&lt;br /&gt;
یادتان نرود هر شب جمعه بر مزارم بیایید و به فکر باشید و این شعار را به سر لوحه قبر من بنویسید: خدایا خدایا تا انقلاب مهدي خمینی را نگهدار . به امید دیدار در روز قیامت . خداحافظ .&lt;br /&gt;
التماس دعا - التماس دعا .&lt;br /&gt;
برادر حقیر شما&lt;br /&gt;
محمدعلی جعفري&lt;br /&gt;
63/7/24&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www. 3000 shahid.ir/martyr/bio/ 2215&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%AA%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید محمدجواد تندگویان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%AA%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2019-07-11T06:28:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپیده دم 26 خردادماه سال 1329، محمدجواد در جنوب تهران به دنیا آمد. قدومش مایه برکت و وجودش روشنی بخش محفل خانواده بود. دوران کودکی‌اش مصادف بود با یکی از بحرانی‌ترین سال‌های تاریخ ایران. جواد قبل از اینکه به مدرسه برود، شب‌ها همراه پدر به مسجد می‌رفت و با قرآن آشنا می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او که قبل از ورود به مدرسه نام شهید نواب صفوی را شنیده بود، با نام «غلام رضا تختی» نیز در دبستان آشنا گردید. و این دو عزیز الگوی محمدجواد شدند. دوران تحصیل جواد رنگی از رفاه نداشت، و او بیشتر مخارج تحصیلش را از راه تدریس ریاضی، عربی و زبان انگلیسی تأمین می‌نمود. در سال 1342 اعلامیه ای از سوی حضرت امام (ره) تحولی عظیم در روحیه این نوجوان 13 ساله ایجاد کرد. جواد به آسانی از سد کنکور گذشت و در دانشگاه‌های تهران، شیراز و صنعت نفت قبول شد و به دلیل علاقه به رشته مهندسی پالایش، با جلب رضایت خانواده راهی آبادان گشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی با جستجو در میان دانشجویان، توانست با جوانان مسلمان و مذهبی مرتبط گردد و روحی تازه به انجمن اسلامی دانشکده نفت بخشد. به دلیل فعالیت‌های اسلامی و تشکیل جلسات محرمانه به منظور مبارزه با رژیم طاغوت از سوی ساواک تحت نظر گرفته شد و مأمورین پس از 5 سال تلاش برای جمع آوری مدرک علیه او توانستند در سال 1352 او را دستگیر کنند و به مدت یکسال تحت سخت‌ترین شکنجه‌ها قرار دهند. اما او در زندان هم دست از مبارزه برنداشت و ضمن اینکه سطح مطالعه‌اش را بالا برد به آموزش زندانیان و زندانبانان روی آورد. پس از آزادی از زندان باز هم به فعالیت‌های پنهانی‌اش ادامه داد تا روزی که پرچم نظام جمهوری اسلامی ایران برافراشته شد و عمال رژیم دستشان از کشور کوتاه شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پیروزی او را به مدیریت کارخانه پارس توشیبا برگزیدند و یازده ماه بعد به وزارت نفت بازگشت. سرانجام اراده خداوند بر این قرار گرفت که از جانب رئیس جمهور وقت محمد علی رجایی به عنوان وزیر نفت به مجلس معرفی گردد. جواد در دوران وزارت از هیچ کوششی برای رفع نیاز کشور از کمک‌های بیگانگان کوتاهی نکرد و همیشه سعی داشت به جای تصمیم گیری از راه دور در صحنه باشد. همین روحیه‌اش او را به مناطق نفتی جنوب که مورد حمله نظامیان رژیم عراق بود کشاند، در همان سفر به اسارت بعثیان درآمد و پس از تحمل سال‌ها اسارت و سخت‌ترین شکنجه‌ها به شهادت رسید. یازده سال بعد یعنی در 29 آذر سال 1375 پیکر پاک و رنجدیده‌اش بر دوش مردم داغدار تشییع شد و در آرامگاه 72 تن بهشت زهرا (س) به خاک سپرده شد و هنوز هم تاریخ شهادت او در پرده ای از ابهام قرار دارد. از ایشان 4 فرزند به یادگار باقی ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=324&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات مرتبط با شهید محمدجواد تندگویان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نماز صبح&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از روزهای تابستان بود که از سوی رئیس زندان قصر اعلام شد: «از این پس تنها کسانی حق دارند برای نماز صبح برخیزند که بیشتر از 45 سال سن داشته باشند» بامداد روز بعد جواد از نخستین افرادی بود که برای اقامه نماز صبح از جای برخاست و به سمت دستشویی رفت تا وضو بگیرد. مأموران تذکر دادند که به سلولش بازگردد اما او و عده ای دیگر که همراهش بودند به نماز ایستادند، چند ساعت بعد آنان احضار شدند و به سختی مورد شکنجه و آزار قرار گرفتند، به نظر می‌رسید رئیس زندان در عملی کردن تصمیمش جدی است اما اراده بچه‌ها محکم تر از دستور او بود، آنشب جواد پیشنهاد کرد برای عملی نشدن طرح زندان، بهتر است زندانیان، حتی آنانکه به نماز اعتقاد ندارند، موقع اذان صبح برخیزند و برای گرفتن وضو به سمت دستشویی حرکت کنند، صبح روز بعد تقریباً تمام زندانیان سر موقع از خواب برخاستند و ولوله ای برپا نمودند. دیگر کاری از دست مأمورین ساخته نبود و بدین ترتیب قانون جلوگیری از اقامه نماز صبح در زندان منتفی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: دکتر احمد پورنجاتی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*زنده عشق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهترین و رنگین‌ترین شبهای خانه ما شب‌های عید و شب‌های تولد ائمه اطهار بود، در آن شب‌ها محال بود که جواد فراموش کند، شیرینی، بستنی، میوه یا گل بخرد. حتماً بسیاری از جوانانی که جواد را می‌شناختند خاطرات شیرینی از او به خاطر دارند. چون با آن‌ها ارتباط نزدیکی داشت و نسبت به آنان احساس مسئولیت زیادی می‌کرد. خودش مشتاق مطالعه بود و اکثر کتاب‌هایی را که به دستش می‌رسید می‌خواند و آن‌هایی را که مفید تشخیص می‌داد، به دیگران معرفی می‌نمود. همیشه اوقاتی را به گردش‌های دسته جمعی با جوانان اختصاص می‌داد و در طول این گردش‌ها با صحبت‌های متنوع آنان را با انقلاب و اسلام آشنا می‌نمود. خیلی از آن‌ها متحول می‌شدند زیرا جواد با شوخی و خنده و طرح مسائل موردعلاقه شان، آنان را با اسلام ناب آشنا می‌نمود. او از همان نوجوانی نسبت به اسلام و معرفی آن احساس دین می‌کرد. زمانیکه محمدجواد تصمیم گرفت برای تأمین هزینه تحصیلش، به تدریس خصوصی بپردازد، شاگردانش را با هر نوع عقیده و مسلکی می‌پذیرفت و در پایان دوره تدریس این معلم نوجوان چنان تأثیری در شاگردان خود می‌گذاشت که به تأسی از او نماز می‌خواندند و در ماه مبارک رمضان روزه می‌گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: خواهر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*وزیر نفت یک مملکت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرگاه به منزل پدر می‌آمد، مادر با اصرار او را نگاه می‌داشت تا از غذایشان بخورد و او قبل از اینکه لب به غذا بزند، راننده و محافظین خود را به خانه دعوت می‌کرد تا به اتفاق آنان غذا بخورد. و اگر آنان از آمدن به خانه امتناع می‌کردند، برادرم غذای خودش را به داخل اتومبیل می‌برد و همراه آنان در کوچه غذا می‌خورد. تصور آن لحظات که وزیر نفت یک مملکت در اتومبیل با راننده و محافظینش غذا بخورد، بسیار جالب و به یاد ماندنی است. گاهی اوقات همراه مادرم زنبیل به دست می‌گرفت و برای خرید از این مغازه به آن مغازه می‌رفت و در پاسخ به اعتراض مردم که می‌گفتند: «جواد آقا، شما دیگر وزیر هستید، نباید زنبیل به دست برای خرید در خیابان قدم بزنید!» می‌خندید و می‌گفت: «مگه وزیر نباید خرید کنه؟!» مرحوم شهید رجایی که تحت تأثیر روحیه جواد قرار گرفته بود، همیشه می‌گفت: «جواد گل سرسبد کابینه من بود».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: خواهر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تسلی بخش قلوب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در وقتیکه جواد به سمت وزارت نفت منصوب شد، مرتب به مناطق نفت خیز سفر می‌کرد، حتی شرایط فوق العاده جنگی و خطرات و مشکلات موجود هم نمی‌توانست مانع حضورش در منطقه شود، در آخرین سفری که به اطراف آبادان داشتیم، از سوی عراقی‌ها غافلگیر شدیم و به اسارتشان درآمدیم. آن‌ها ما را به گودالی بردند که حدود 40 نفر دیگر هم آنجا بودند، چشمهایمان را بستند و صدای رگبار بلند شد، ما شهادتین را بر لب جاری ساختیم که ناگهان صدایی مانع ادامه رگبار شد. «من محمد جواد تندگویان» وزیر نفت ایران هستم! این بار هم او بود که رنج سالها مظلومیت و گمنامی را به جان خرید تا عده ای بی گناه کشته نشوند...» در راه انتقالمان به بغداد، هرجا که با فرماندهان نظامی صحبت می‌کردیم، مواضع جمهوری اسلامی ایران، بی هیچ واهمه و تردیدی از سوی جواد اعلام می‌شد، از همان ابتدای ورود به زندان هرکدام از ما را به سلول جداگانه ای بردند، در آنجا نیز این مرد خدا از خروش باز نایستاد صدای شعارها و تلاوت قرآن و دعای هر روز او که در راهروها می‌پیچید، تسلی بخش قلوب دیگر زندانیان بود. جواد هر روز سه بار قرآن را با صدای بلند تلاوت می‌کرد و هرگاه شکنجه‌اش می‌کردند، فریاد برمی آورد: «هیهات من الذله ....خمینی عزیزم، بگو تا خون بریزم...» . سرنوشت چنین بود که ما هردو دست در دست یکدیگر وارد عراق شویم و سال‌ها بعد، پیکر مطهر جواد برروی شانه‌های من به میهن بازگردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: برادر یحیوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=324&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دعاها را حفظ بودم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولین چیزی که برای من جلب توجهم یک‌اند و برای جوا نهای ما خیلی اهمیت دارد این هست که شهید تندگویان با وجود اینکه یک جوان مذهبی بود و قرآن می‌دانست، دعا می‌خواند. خیلی از این دعاها و بخ شهایی از قرآن را حفظ بود چون حتی در اسارت این‌ها را از حفظ با صدای بلند می‌خواند که زندان یها می‌شنیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهد یاران شماره 47 ص 17&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: مهندس بهروز بوشهری،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نماز جمعه در دانشگاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از فعالی تهای مهمی که داش تیم، این بود که در روزهای جمعه، نماز جمعه برپا می‌کردیم. خطبه همم یخواندیم. خود بچه‌ها بودند، معمولاً یک کسی پیش نماز بود و کس دیگری خطبه را اجرا می‌کرد یا اینکه خود امام جمعه خطبه را اجرا می‌کرد. البته برگزاری نماز جمعه بیشتر حالت نمادین داشت. به نوعی جا افتاده بود، کاری نداشتند. گو اینکه ساواک این فعالیت را کنترل می‌کرد، ولی رو یه مرفته بچه‌ها آزاد بودند. این یکی از فعالی تهای ما بود که روزهای جمعه بعد از ناهار، نماز جمعه خوانده‌ام یش د - با همان شکل خودش- منتها خطب هها را هر کسی که می‌شد می‌آمد و به عنوان مقاله طرح می‌کرد و مهم بیش تر، نماد نماز جمعه بود، به خاطر اینکه ما نمیتوانس تیم نماز جمعه بخوانیم و در حقیقت به آن شکل و تشریفات خاص، نمی‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که خوانده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهد یاران 47 ص 31&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی اصغر لوح&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: محمدجواد_تندگویان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C_%DB%B3</id>
		<title>عملیات کربلای ۳</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C_%DB%B3"/>
				<updated>2019-07-11T06:23:14Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایده انجام عملیات نظامی در دریا ـ پس از عدم موفقیت عملیات والفجر مقدماتی ـ با سفر دریایی فرماندهان یگان‌های زمینی سپاه پاسداران و بررسی وضعیت تعرض به منافع عراق در شمال خلیج فارس طرح شد. این امر موجب شد که فرماندهان لشکرها و تیپ‌ها به آموزش یگان‌های خود جهت عملیات در آب بپردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر همین اساس، به موازات آماده سازی یگان‌ها برای عملیات در هور، اندیشه عملیات در دریا علیه منافع عراق بارور شد و در نتیجه مأموریت تعرض به اسکله های نفتی العمیه و البکر به [[نیروی دریایی سپاه پاسداران]] (قرارگاه نوح) واگذار گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به منظور انجام عملیات ایذایی و محدود، طراحی جهت حمله به اسکله الامیة عراق در خلیج فارس تصویب و اجرای این مأموریت به نیروی دریایی سپاه واگذار شد و یکی از یگان‌های با تجربه نیروی زمینی سپاه از [[لشکر 14 امام حسین (ع)]]، برای انجام این عملیات، به قرارگاه نوح مأمور گردید و در ساعت 1:30 دقیقه بامداد روز سه شنبه 11/6/1365، با رمز مقدس حسبنا الله و نعم الوکیل آغاز شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اهداف عملیات==&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
انگیزه اصلی عملیات تصرف و انهدام دو اسکله العمیه و البکر بود. در کنار هدف اصلی، اهداف دیگری نیز دنبال می‌شد که عبارت بودند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- تکمیل [[عملیات والفجر 8]] با ساقط کردن مهم‌ترین پایگاه دریایی دشمن و کوتاه کردن دست او از [[شمال خلیج فارس.]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- ایجاد فضا و منطقه سالم دریایی برای کشتی‌رانی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اجرای یک عملیات دریایی و نشان دادن حضور مقتدرانه نیروی دریایی سپاه در خلیج فارس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منطقه عملیات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو [[اسکله نفتی الامیه و البکر]] در آب‌های خلیج فارس و در [[جنوب شرقی رأس البیشه]] با فاصله 12 کیلومتر از یکدیگر، در یک راستا ـ نسبت به خط شمال ـ واقع شده‌اند. سواحل جمهوری اسلامی، در شمال این اسکله‌ها و بندر فاو، خورعبدالله و بوبیان نیز در غرب آن قرار دارند. محل تعبیه این سکوها، نقطه تلاقی آب‌های اروندرود و خورعبدالله با خلیج فارس است. عمق آب در اطراف این اسکله‌ها در حال مد، 34 متر و در حالت جزر، بین 30 تا 31 متر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاصله این دو سکو تا مواضع خودی (در نهر قاسمیه)، به ترتیب، 25 و 35 کیلومتر است و طی مسافت میان این اسکله‌ها تا ام‌القصر، 3 ساعت به طول می‌انجامد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوهای البکر و الامیه، قبل از شروع جنگ، از عمده‌ترین محل‌های صدور نفت عراق بودند که کشتی‌های بزرگ با تناژ بیش از 300 هزار تن، با پهلو گرفتن در کنار این سکوها، بارگیری می‌کردند و به دلیل موقعیت جغرافیایی خاص این دو اسکله (عمیق بودن آب در این منطقه و ...) یک سوم نفت عراق از این منطقه صادر می‌شد. علاوه بر این، با قرار گرفتن این دو اسکله بر سر راه ام‌القصر و بندر بصره، کشتی‌های بازرگانی عراق، در کنار آن‌ها لنگر می‌انداختند و پس از فرا رسیدن موعد تخلیه و یا بارگیری، راهی بنادر مذکور می‌شدند. با شروع جنگ و تلاش عراق برای افزایش صدور نفت، فعالیت این سکوها زیاد و در نتیجه، به صورت یکی از اهداف مورد حمله ایران درآمد. با وجود همه موانع و مشکلات موجود، تصرف سکوها ـ به دلیل اهمیت این منطقه برای جمهوری اسلامی مزایای زیر را در بر داشت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ارزش سیاسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصرف این دو اسکله، تسلط بر شمال خلیج فارس را به دنبال داشت. و لازم به یادآوری است بعد از عملیات والفجر 8 ـ که جمهوری اسلامی اعلام کرد بر شمال خلیج فارس مسلط شده است ـ عراق تعدادی خبرنگار و فیلم‌بردار به روی اسکله‌ها آورده بود، تا بدین وسیله نشان دهد که هنوز این منطقه، دارای فعالیت است. این عملیات مقارن با تشکیل کنفرانس سران غیر متعهدها در حراره بود و لذا قبل از این که آن را عملیات نظامی صرف محسوب کنیم، می‌بایستی به عنوان یک عملیات سیاسی نظامی قلمداد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زمینه سازی برای تصرف و تهدید ام القصر==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با گذشتن امکانات وسیعی روی اسکله‌ها، رفتن به سوی ام القصر به راحتی انجام می‌گرفت. از طرف دیگر، نیروهای خودی می‌توانستند، روزها در این منطقه مستقر و شب‌ها جهت انجام عملیات، به سوی بوبیان حرکت و مجدداً به این منطقه باز گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==استعداد دشمن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترکیب قوای دشمن روی هر یک از سکوها، شامل یک گروهان تقویت شده از تیپ 440 دریایی بود. گردان 4، حفاظت از سکوی العمیه و گردان 1، حفاظت از سکوی البکر را بر عهده داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==قوای خودی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدایت و فرماندهی عملیات بر عهده[[ قرارگاه نوح (ع)]] بود که جهت اجرای عملیات یگان‌های زیر را تحت امر داشت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- لشکر 14 امام حسین (ع) با 2 گردان احتیاط.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دو ناو [[تیپ 14 کوثر و 13 امیرالمؤمنین (ع)]] به عنوان پشتیبان عملیات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==طرح عملیات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر اساس طرح مانور عملیات، دو ناو تیپ کوثر و امیرالمؤمنین (ع) باید دهانه خور عبدالله را برای جلوگیری از پشتیبانی نیروهای دشمن مستقر روی اسکله‌ها مسدود می‌کردند. نیروهای غواص لشکر امام حسین (ع) نیز توسط قایق به نقطه رهایی انتقال می‌یافتند و سپس با تاریک شدن آسمان، از سه محور به سوی اسکله العمیه روانه شده و آن را تصرف می‌کردند. آن گاه، نیروهای سوار بر شناور وارد عملیات شده و روی اسکله مستقر می‌شدند. در صورت امکان، اسکله البکر نیز باید مورد هجوم قرار می‌گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شرح عملیات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود ساعت 21 مورخ 10/6/1365 نیروهای غواص به سمت هدف حرکت کردند؛ لیکن به دلیل مشکلاتی همچون مغایرت جهت وزش باد با جهت حرکت غواص‌ها، قطع تماس آنان با فرماندهی و نیروهای پشتیبانی و ... موجب تأخیر در رسیدن به هدف تعیین شده گردید. حدود ساعت 4 بامداد نیروهای غواص محور راست موفق شدند به سمت چپ اسکله العمیه رسیده و خود را به بالای اسکله و روی پَد هلی‌کوپتر برسانند و با محرز شدن درگیری روی اسکله، رمز عملیات (حسبناالله و نعم الوکیل) توسط فرماندهی قرارگاه قرائت شد. نیروها به سرعت عملیات پاک‌سازی پَد و آماده کردن محل برای ورود دیگر نیروها را انجام دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ساعت 05:30 یکی از گروهان های سوار شناور به اسکله رسید و متقابلاً دشمن نیز که سمت راست اسکله را در اختیار داشت، به سوی قایق‌های این گروهان شلیک کرد و همین امر موجب شد فشار وارد بر غواص‌های مستقر در اسکله کاهش یابد. با روشن شدن آسمان، نیروهای غواص محورهای دیگر موقعیت خود را یافته و به طرف اسکله حرکت کردند. به این ترتیب، حدود ساعت 8 صبح اسکله العمیه به طور کامل به تصرف درآمد. سپس، اسکله البکر مطابق طرح به آتش کشیده شد. نخستین فشار دشمن به العمیه در ساعت 10 با پرتاب یک موشک آغاز شد و به دنبال آن نیروی هوایی عراق به بمباران منطقه پرداخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرتاب [[موشک‌های دوربرد]] تا به هنگام شب نیز ادامه یافت؛ به گونه ای که تا صبح روز دوم عملیات، چهار فروند دیگر به سوی اسکله شلیک شد. هم چنین، دشمن توانست حوالی نیمه شب، 8 فروند شناور خود را به طرف اسکله بیاورد. با فرا رسیدن روشنایی روز دوم عملیات، هواپیمای دشمن در منطقه حضور یافته و اسکله را بمباران کردند. سپس، [[ناوچه]] های عراقی آرایش گرفته و با حمایت هلی‌کوپترها به سمت اسکله پیشروی کردند. فشار روی نیروهای خودی هر لحظه بیشتر می‌شد و بدیهی بود که بدون عملیات پشتیبانی و تکمیلی ـ که انجام آن به دلایلی صورت نگرفت ـ عملیات می‌بایست در همین حد ایذایی خاتمه یافته و نیروها منطقه را ترک کنند. به همین دلیل نیروها عقب نشستند و نزدیک ظهر اسکله العمیه در حالی که تأسیسات و تجهیزات آن کاملاً منهدم شده بود، مجدداً به تصرف دشمن درآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نتایج عملیات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تلفات و ضایعات وارده به دشمن در این عملیات به شرح ذیل می‌باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشته شدن 63 نفر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به اسارت درآمدن بیش از 100 نفر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساقط شدن دو [[هواپیمای جنگنده]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انهدام یک ناوچه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انهدام 15 قبضه ضد هوایی و 2 دستگاه رادار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به غنیمت درآمدن 4 دستگاه [[رادار]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خلاصه گزارش عملیات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام عملیات: [[کربلای 3 - ایذایی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان اجرا: 11/6/1365&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدت اجرا: 2 روز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان اجرا: جنوب شرقی رأس البیشه ـ شمال غربی خلیج فارس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رمز عملیات: حسبنا الله و نعم الوکیل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارگان‌های عمل کننده: نیروی دریایی سپاه پاسداران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تلفات دشمن (کشته، زخمی و اسیر): 550نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اهداف عملیات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انهدام سکوهای نفتی بر روی اسکله البکر عراق و کاهش توان اقتصادی و نظامی دشمن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.dsrc.ir/View/article.aspx?id=2306&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادمان‌های مرتبط با عملیات کربلای 3==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات کربلای 3 شهرستان شادگان برای آموزش رزمندگان شد.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C_%DB%B3</id>
		<title>عملیات کربلای ۳</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C_%DB%B3"/>
				<updated>2019-07-11T06:21:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایده انجام عملیات نظامی در دریا ـ پس از عدم موفقیت عملیات والفجر مقدماتی ـ با سفر دریایی فرماندهان یگان‌های زمینی سپاه پاسداران و بررسی وضعیت تعرض به منافع عراق در شمال خلیج فارس طرح شد. این امر موجب شد که فرماندهان لشکرها و تیپ‌ها به آموزش یگان‌های خود جهت عملیات در آب بپردازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر همین اساس، به موازات آماده سازی یگان‌ها برای عملیات در هور، اندیشه عملیات در دریا علیه منافع عراق بارور شد و در نتیجه مأموریت تعرض به اسکله های نفتی العمیه و البکر به [[نیروی دریایی سپاه پاسداران]] (قرارگاه نوح) واگذار گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به منظور انجام عملیات ایذایی و محدود، طراحی جهت حمله به اسکله الامیة عراق در خلیج فارس تصویب و اجرای این مأموریت به نیروی دریایی سپاه واگذار شد و یکی از یگان‌های با تجربه نیروی زمینی سپاه از [[لشکر 14 امام حسین (ع)]]، برای انجام این عملیات، به قرارگاه نوح مأمور گردید و در ساعت 1:30 دقیقه بامداد روز سه شنبه 11/6/1365، با رمز مقدس حسبنا الله و نعم الوکیل آغاز شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اهداف عملیات==&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
انگیزه اصلی عملیات تصرف و انهدام دو اسکله العمیه و البکر بود. در کنار هدف اصلی، اهداف دیگری نیز دنبال می‌شد که عبارت بودند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- تکمیل [[عملیات والفجر 8]] با ساقط کردن مهم‌ترین پایگاه دریایی دشمن و کوتاه کردن دست او از [[شمال خلیج فارس.]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- ایجاد فضا و منطقه سالم دریایی برای کشتی‌رانی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- اجرای یک عملیات دریایی و نشان دادن حضور مقتدرانه نیروی دریایی سپاه در خلیج فارس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منطقه عملیات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو [[اسکله نفتی الامیه و البکر]] در آب‌های خلیج فارس و در [[جنوب شرقی رأس البیشه]] با فاصله 12 کیلومتر از یکدیگر، در یک راستا ـ نسبت به خط شمال ـ واقع شده‌اند. سواحل جمهوری اسلامی، در شمال این اسکله‌ها و بندر فاو، خورعبدالله و بوبیان نیز در غرب آن قرار دارند. محل تعبیه این سکوها، نقطه تلاقی آب‌های اروندرود و خورعبدالله با خلیج فارس است. عمق آب در اطراف این اسکله‌ها در حال مد، 34 متر و در حالت جزر، بین 30 تا 31 متر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاصله این دو سکو تا مواضع خودی (در نهر قاسمیه)، به ترتیب، 25 و 35 کیلومتر است و طی مسافت میان این اسکله‌ها تا ام‌القصر، 3 ساعت به طول می‌انجامد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوهای البکر و الامیه، قبل از شروع جنگ، از عمده‌ترین محل‌های صدور نفت عراق بودند که کشتی‌های بزرگ با تناژ بیش از 300 هزار تن، با پهلو گرفتن در کنار این سکوها، بارگیری می‌کردند و به دلیل موقعیت جغرافیایی خاص این دو اسکله (عمیق بودن آب در این منطقه و ...) یک سوم نفت عراق از این منطقه صادر می‌شد. علاوه بر این، با قرار گرفتن این دو اسکله بر سر راه ام‌القصر و بندر بصره، کشتی‌های بازرگانی عراق، در کنار آن‌ها لنگر می‌انداختند و پس از فرا رسیدن موعد تخلیه و یا بارگیری، راهی بنادر مذکور می‌شدند. با شروع جنگ و تلاش عراق برای افزایش صدور نفت، فعالیت این سکوها زیاد و در نتیجه، به صورت یکی از اهداف مورد حمله ایران درآمد. با وجود همه موانع و مشکلات موجود، تصرف سکوها ـ به دلیل اهمیت این منطقه برای جمهوری اسلامی مزایای زیر را در بر داشت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ارزش سیاسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصرف این دو اسکله، تسلط بر شمال خلیج فارس را به دنبال داشت. و لازم به یادآوری است بعد از عملیات والفجر 8 ـ که جمهوری اسلامی اعلام کرد بر شمال خلیج فارس مسلط شده است ـ عراق تعدادی خبرنگار و فیلم‌بردار به روی اسکله‌ها آورده بود، تا بدین وسیله نشان دهد که هنوز این منطقه، دارای فعالیت است. این عملیات مقارن با تشکیل کنفرانس سران غیر متعهدها در حراره بود و لذا قبل از این که آن را عملیات نظامی صرف محسوب کنیم، می‌بایستی به عنوان یک عملیات سیاسی نظامی قلمداد کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*زمینه سازی برای تصرف و تهدید ام القصر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با گذشتن امکانات وسیعی روی اسکله‌ها، رفتن به سوی ام القصر به راحتی انجام می‌گرفت. از طرف دیگر، نیروهای خودی می‌توانستند، روزها در این منطقه مستقر و شب‌ها جهت انجام عملیات، به سوی بوبیان حرکت و مجدداً به این منطقه باز گردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*استعداد دشمن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترکیب قوای دشمن روی هر یک از سکوها، شامل یک گروهان تقویت شده از تیپ 440 دریایی بود. گردان 4، حفاظت از سکوی العمیه و گردان 1، حفاظت از سکوی البکر را بر عهده داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*قوای خودی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدایت و فرماندهی عملیات بر عهده[[ قرارگاه نوح (ع)]] بود که جهت اجرای عملیات یگان‌های زیر را تحت امر داشت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- لشکر 14 امام حسین (ع) با 2 گردان احتیاط.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دو ناو [[تیپ 14 کوثر و 13 امیرالمؤمنین (ع)]] به عنوان پشتیبان عملیات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==طرح عملیات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر اساس طرح مانور عملیات، دو ناو تیپ کوثر و امیرالمؤمنین (ع) باید دهانه خور عبدالله را برای جلوگیری از پشتیبانی نیروهای دشمن مستقر روی اسکله‌ها مسدود می‌کردند. نیروهای غواص لشکر امام حسین (ع) نیز توسط قایق به نقطه رهایی انتقال می‌یافتند و سپس با تاریک شدن آسمان، از سه محور به سوی اسکله العمیه روانه شده و آن را تصرف می‌کردند. آن گاه، نیروهای سوار بر شناور وارد عملیات شده و روی اسکله مستقر می‌شدند. در صورت امکان، اسکله البکر نیز باید مورد هجوم قرار می‌گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شرح عملیات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود ساعت 21 مورخ 10/6/1365 نیروهای غواص به سمت هدف حرکت کردند؛ لیکن به دلیل مشکلاتی همچون مغایرت جهت وزش باد با جهت حرکت غواص‌ها، قطع تماس آنان با فرماندهی و نیروهای پشتیبانی و ... موجب تأخیر در رسیدن به هدف تعیین شده گردید. حدود ساعت 4 بامداد نیروهای غواص محور راست موفق شدند به سمت چپ اسکله العمیه رسیده و خود را به بالای اسکله و روی پَد هلی‌کوپتر برسانند و با محرز شدن درگیری روی اسکله، رمز عملیات (حسبناالله و نعم الوکیل) توسط فرماندهی قرارگاه قرائت شد. نیروها به سرعت عملیات پاک‌سازی پَد و آماده کردن محل برای ورود دیگر نیروها را انجام دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ساعت 05:30 یکی از گروهان های سوار شناور به اسکله رسید و متقابلاً دشمن نیز که سمت راست اسکله را در اختیار داشت، به سوی قایق‌های این گروهان شلیک کرد و همین امر موجب شد فشار وارد بر غواص‌های مستقر در اسکله کاهش یابد. با روشن شدن آسمان، نیروهای غواص محورهای دیگر موقعیت خود را یافته و به طرف اسکله حرکت کردند. به این ترتیب، حدود ساعت 8 صبح اسکله العمیه به طور کامل به تصرف درآمد. سپس، اسکله البکر مطابق طرح به آتش کشیده شد. نخستین فشار دشمن به العمیه در ساعت 10 با پرتاب یک موشک آغاز شد و به دنبال آن نیروی هوایی عراق به بمباران منطقه پرداخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرتاب [[موشک‌های دوربرد]] تا به هنگام شب نیز ادامه یافت؛ به گونه ای که تا صبح روز دوم عملیات، چهار فروند دیگر به سوی اسکله شلیک شد. هم چنین، دشمن توانست حوالی نیمه شب، 8 فروند شناور خود را به طرف اسکله بیاورد. با فرا رسیدن روشنایی روز دوم عملیات، هواپیمای دشمن در منطقه حضور یافته و اسکله را بمباران کردند. سپس، [[ناوچه]] های عراقی آرایش گرفته و با حمایت هلی‌کوپترها به سمت اسکله پیشروی کردند. فشار روی نیروهای خودی هر لحظه بیشتر می‌شد و بدیهی بود که بدون عملیات پشتیبانی و تکمیلی ـ که انجام آن به دلایلی صورت نگرفت ـ عملیات می‌بایست در همین حد ایذایی خاتمه یافته و نیروها منطقه را ترک کنند. به همین دلیل نیروها عقب نشستند و نزدیک ظهر اسکله العمیه در حالی که تأسیسات و تجهیزات آن کاملاً منهدم شده بود، مجدداً به تصرف دشمن درآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نتایج عملیات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تلفات و ضایعات وارده به دشمن در این عملیات به شرح ذیل می‌باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشته شدن 63 نفر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به اسارت درآمدن بیش از 100 نفر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساقط شدن دو [[هواپیمای جنگنده]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انهدام یک ناوچه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انهدام 15 قبضه ضد هوایی و 2 دستگاه رادار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به غنیمت درآمدن 4 دستگاه [[رادار]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خلاصه گزارش عملیات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام عملیات: [[کربلای 3 - ایذایی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان اجرا: 11/6/1365&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدت اجرا: 2 روز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان اجرا: جنوب شرقی رأس البیشه ـ شمال غربی خلیج فارس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رمز عملیات: حسبنا الله و نعم الوکیل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارگان‌های عمل کننده: نیروی دریایی سپاه پاسداران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تلفات دشمن (کشته، زخمی و اسیر): 550نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اهداف عملیات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انهدام سکوهای نفتی بر روی اسکله البکر عراق و کاهش توان اقتصادی و نظامی دشمن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.dsrc.ir/View/article.aspx?id=2306&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادمان‌های مرتبط با عملیات کربلای 3==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات کربلای 3 شهرستان شادگان برای آموزش رزمندگان شد.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87</id>
		<title>میدان کشتارگاه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86_%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87"/>
				<updated>2019-07-10T10:03:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
==معرفی مختصر یادبود میدان کشتارگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[میدان کشتارگاه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میدان کشتارگاه در [[غرب خرمشهر]] محل اتصال و الحاق دو فلش هجوم دشمن به خرمشهر بود. نیروهایی که از پلیس راه و پل نو هجوم می‌آوردند؛ می‌بایست در این منطقه با یکدیگر هماهنگ می‌شدند و سپس به سوی شهر پیش‌روی می‌کردند. قوای دشمن چندین بار به این میدان دست یافتند اما هر بار عقب رانده شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاریخ 9/7/1359 نیروهای عراقی از سمت پل نو، بعد از اجرای آتش سنگین روی مناطق مسکونی تا کشتارگاه پیش‌روی کردند و به گمان آنکه مانعی بر سر راه نیست، به حرکت خود شتاب دادند، اما پنج رزمنده شهادت طلب به [[تانک‌ها]] هجوم بردند و دشمن را به عقب راندند. فردای آن روز کشتارگاه از دو سوی [[پل نو]] و [[پلیس راه]] به طور گازانبری مورد هجوم واقع شد ولی تانک جلودار دشمن هدف قرار گرفت و هراسان عقب نشست. بدین ترتیب نبرد روزانه در کشتارگاه با فراز و نشیب ادامه داشت تا آنکه بعد از 12 روز مقاومت، میدان کشتارگاه در تاریخ 21/7/1359 سقوط کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب اطلس جغرافیای حماسی، ص 27&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D9%88%DA%A9%D9%88%D9%87%D9%87</id>
		<title>پادگان دوکوهه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D9%88%DA%A9%D9%88%D9%87%D9%87"/>
				<updated>2019-07-10T10:00:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:پادگان دوکوهه 07.jpg|400px|thumb|left|پادگان دوکوهه]]&lt;br /&gt;
پادگان [[دوکوهه]] نام منطقه و پادگانی است در 4 کیلومتری شمال‌غربی شهر [[اندیمشک]]، در مجاورت جاده اندیمشک - خرم آباد که دهستان دوکوهه در شرق جاده و پادگان پادگان دوکوهه در غرب جاده واقع شده است. این پادگان از شمال و غرب به رودخانه‌ی فصلی بالارود منتهی می‌شود و بخش جنوبی آن نیز با عوارض مصنوعی محدود شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این منطقه به علت وجود دو ارتفاع 316 و 288 متری در کنار هم که مانند دو کوه دوقولو در این منطقه مسطح خود نمایی می‌کنند، دوکوهه نام گرفته است. مساحت این پادگان با حواشی آن 15 کیلومتر مربع مي‌باشد که وسعت بخش اصلی آن کمتر از پنج کیلومتر مربع است. بخش اصلی پادگان که شامل ساختمان‌های گردان‌ها، ساختمان‌های اداری، دژبانی و انبار و ادوات و همچنین  زمین صحبگاه است، در کنار جاده و ایستگاه راه‌آهن موقت دوکوهه قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوکوهه قبل از انقلاب پادگان پشتیبانی [[لشگر 92 زرهی]] و [[یگان‌های نظامی]] جنوب‌غرب کشور بود و ساختمان‌هایی نیمه‌ساز برای نیروهای پادگان وجود داشت. با شروع جنگ این پادگان در اختیار [[سپاه پاسداران]] قرار گرفت و در دوران دفاع مقدس به مهم‌ترین پادگان عملیاتی [[خوزستان]] مبدل شد. این پادگان که عقبه [[یگان‌های عمل کننده]] در [[عملیات فتح‌المبین]] بود، پس از این عملیات به پادگان [[تیپ 27 محمد رسول الله (ص)]] تبدیل شد. همچنین [[لشگر 10 سیدالشهدا (ع)]] نیز در همین پادگان تشکیل و راه‌اندازی شد که بعدها مقر اصلی آن به نزدیکی همین پادگان (پادگان شهید کلهر) منتقل شد. دوکوهه به عنوان بزرگ‌ترین منزلگاه برای تجهیز و سازماندهی نیروهای جبهه جنوب، و مثل یک شهر، مملو از جمعیت، تحرک، نشاط و زندگی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نوع ساختمان در دوکوهه بود؛ ساختمان‌های یک طبقه که در قسمت شمال و غرب پادگان قرار داشتند که واحدهای اداری بودند و کارهای ستادی و خدماتی می‌کردند و دیگر، ساختمان‌های پنج طبقه‌ای که آسایشگاه نیروهای رزمنده بود و در بخش جنوبی پادگان قرار داشت و هر کدام به نام یک [[گردان پیاده]] نظیر انصار، مالک اشتر، حبیب بن مظاهر، مقداد و عمار نام گرفته بود. از آنجا که پیش از تکمیل کارهای تأسیساتی پادگان، جنگ شروع شده بود، ساختمان‌ها در ابتدا فاقد امکانات تهویه، شیشه، دستشویی و لوله‌کشی آب مناسب بودند و خیابان‌های پادگان، شنی بود. زمین صبحگاه، حمام و بعضی از واحدها مثل مخابرات، حسینیه شهید همت، آرایشگاه و سایر سرویس‌های خدماتی بعدها به وجود آمد. در بخش مرکزی دوکوهه حسینیه شهید همت قرار دارد که قلب این پادگان و سال‌ها شاهد شب زنده‌داری‌ها و مناجات رزمندگان اسلام بود. حوضی نیز که در مقابل این حسینیه وجود دارد وضوخانه بسیاری از شهدا بوده است. در ضلع شمالی حسینیه دو ساختمان پنج طبقه دیگر به نام‌های ذوالفقار و القارعه وجود دارد که مقر گردان‌های زرهی بود. کمی بالاتر از ساختمان گردان ذوالفقار، محوطه وسیعی وجود دارد که نمادی از قدس در آن خود نمایی می‌کند. این محوطه زمین صبحگاه و محل تمرین‌ها و اجتماع بسیجیان دوکوهه بود. در بخش جنوبی زمین صبحگاه، حمام‌های دوکوهه و در بخش شمالی آن ساختمان‌های اداری قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در فاصله 2 کیلومتری جنوب‌غربی  دوکوهه، حسینه [[گردان تخریب]] واقع است که حسینه‌ی حضرت زهرا (س) نام گرفته و چادرهای رزمندگان تخریب‌چی در کنار آن مستقر بود. مقر این رزمندگان به علت تمرین‌های ویژه و سخت‌تر، دور از سایر گردان‌ها قرار داشته است. پس از ربوده شدن [[حاج احمد متوسلیان]] فرمانده تیپ محمد رسول‌الله (ص) در [[لبنان]]، پادگان دوکوهه به نام پادگان حاج احمد متوسلیان تغییر نام یافت. اکنون دوکوهه حالتی دو بخشی پیدا کرده است که با فنس و دیوار از هم جدا شده است، بخش شرقی آن در اختیار لشگر 27 محمد رسول‌الله (ص) قرار دارد که این بخش بیشتر حالت یادمانی دارد و یکی از محل‌های بازدید راهیان نور است. بخش غربی پادگان در اختیار [[ارتش]] است که ساختمان‌های پنج طبقه آن مسکونی شده و قسمت‌های دیگر به صورت انبار مهمات و ... در آمده است. &amp;lt;ref&amp;gt;کتاب اطلس جغرافیای حماسی، ص 235 ـ 236&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ی تصاویر ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 01.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 02.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 03.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 04.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 05.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 06.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 07.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 08.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 09.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 10.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 11.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 12.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 13.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 14.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 15.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 16.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 17.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 18.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 19.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 20.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 21.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 22.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 23.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 24.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 25.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 26.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== بانک صوت ==&lt;br /&gt;
[http://wiki.mataf.ir/images/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C_%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C_%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D9%88%DA%A9%D9%88%D9%87%D9%87.ogg معرفی صوتی پادگان دوکوهه]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مختصات جغرافیایی ==&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot;&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! طول جغرافیایی !! عرض جغرافیایی&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 48.307026 || 32.536376&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://maps.google.com/maps?q=32.536376,48.307026&amp;amp;hl=en&amp;amp;sll=30.457258,48.187214&amp;amp;sspn=0.023047,0.027595&amp;amp;t=h&amp;amp;z=16 تصویر ماهواره‌ای مکان]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://maps.google.com/maps?q=32.536376,48.307026&amp;amp;hl=en&amp;amp;sll=30.457258,48.187214&amp;amp;sspn=0.023047,0.027595&amp;amp;t=m&amp;amp;z=16 نقشه مکان با استفاده از نقشه Google]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[http://www.bing.com/maps/?v=2&amp;amp;where1=32.536376,48.307026 نقشه مکان با استفاده از نقشه bing]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وقایع خاص ==&lt;br /&gt;
راه اندازی لشگر 10 سیدالشهدا (ع) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دوکوهه یعنی...==&lt;br /&gt;
اینجا شمال اندیمشک است. مهم‌ترین پادگان در شمال خوزستان. پادگان عقبه‌ی یگان‌ها. عمل کننده در عملیات فتح‌المبین. پادگان اختصاصی لشگر 27 محمد رسول الله (ص). از دور که نگاه می‌کنی ساختمان‌هایی را می‌بینی که کنار هم ایستاده‌اند. شانه به شانه‌ی هم با غرور و سرافرازی در برابر دشمن، آماده باش و گوش به فرمان. پوتین به پا و اسلحه بر دوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما از صبحگاه دوکوهه خبری نیست که نیست. نه اشتباه کردم، ببخشید، صبحگاه هست ولی ما نمی‌بینیم. شهداء خودشان را از چشم ما پنهان کرده‌اند. ما بصیریم و سمیعیم و هوشیم با شما نامحرمان ما خاموشیم. شهداء هر روز صف می‌کشند و برای فرج ولی عصر (عج) دعا می‌کنند، برای همه دعا می‌کنند. من مطمئنم هنوز هم حاج احمد متوسلیان توی دوکوهه راه می‌رود، حرف می‌زند و سان می‌بیند. من صدای پای همت را می‌شنوم، من شب‌های پر ستاره‌ی دوکوهه را دوست دارم. صدای تار زدن جیرجیرک‌ها را دوست دارم. صدای أمن یجیب های بچه‌ها را می‌شنوم. من حس می‌کنم فردا عملیات است. چه زیبا گفته سید شهیدان اهل قلم، [[مرتضی آوینی]]: «شرف المکان بالمکین، اعتبار مکان‌ها به انسان‌هایی است که در آن زیسته‌اند»، و چه خوب گفته‌اند دوکوهه پادگانی است که سال‌های سال با شهداء زیسته است». دوکوهه پایگاه عشاق و پادگانی برای منتظران شهادت است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوکوهه با ساختمان‌های نیمه کاره و مخروبه‌اش دست نوشته‌ی شهداء را خوب حفظ و نگهداری کرده. دوکوهه امانت دار خوبی است. دوکوهه دانشگاه محبوبان خداست. شاگرد اول‌های مکتب سرخ شهادت که بیش‌ترشان با معدل بالا فارغ التحصیل شدند و رفتند و به آنجا که دلشان می‌خواست رسیدند. دوکوهه محل پرورش گل‌های آفتاب گردان است. در واقع گلخانه امام زمان(عج) است. دوکوهه هنوز هم پر است از ذوالفقارهای از نیام در آمده، و گردان ها هنوز آماده نبردند. دوکوهه ! سلام ای خانه‌ی بهترین انسان‌ها. ای شریف‌ترین مکان‌ها. دوکوهه ! سلام به قبور شهدای گمنامت، به سقاخانه‌ی گلی و ساده‌ات، به حوض با صفایت، به سنگ ریزه های پر از راز و رمزت، به ذره ذره‌ی وجودت. ای کاش می‌شد با تمام سنگ ریزه‌هایت تسبیح درست کرد و ذکر گفت: «یا سُبوح و یا قُدوس».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای کاش می‌شد، ای کاش می‌شد با سنگ ریزه‌هایت تسبیح درست کرد و هی صلوات نذر سلامتی امام زمان (عج) کرد و یا تسبیحات حضرت زهرا (س) گفت. دوکوهه! ای خانه لاله‌ها و شقایق‌ها دوستت دارم. تو را دوست دارم. تو را دوست دارم چرا که آفتاب هر روز رو به تو طلوع می‌کند و در مقابل تو غروب می‌نماید. از اینجا باید مُحرِم شد و به مناطق عملیاتی و قربانگاه و قتلگاه و میعادگاه رفت. از اینجا همه چیز شروع می‌شود و در میدان عمل همه چیز تمام می‌شود. در میدان عمل است که کارنامه‌ها امضا می‌شود و تذکره‌های بهشت به مهر خدا مزین می‌شود. ظهر که می‌شود خورشید وضو می‌گیرد و وسط دوکوهه نماز می‌خواند. روی پیراهن خورشید نوشته: «وضو در فرات و نماز در کربلا». خورشید هر روز آسمان را می‌دود تا به مقصد برسد؛ و مقصد را کسی تعیین نمی‌کند جز خدا. خورشید مثل سکه ای زرد وسط آسمان می‌درخشد و با حسرت به دوکوهه نگاه می‌کند. شاید می‌خواهد جایش را با او عوض کند و یا آرزو می‌کند جای او باشد. دوکوهه پر است از خاطرات پرستوهای مهاجر. دوکوهه شهید پرور است. دوکوهه چون مادری است که سال‌ها در انتظار بازگشت فرزندانش با عصایی در دست و مویی به سفیدی برف کنار ریل قطار چشم انتظار ایستاده است و هر از چند گاهی آهی از ته دل می‌کشد و چشم‌هایش را می‌بندد. دوکوهه جوانیش را در کنار ریل قطار به پیری رسانده. دوکوهه یعنی ابتداء جاده و مبداء حرکت، کانون جوشش و خروش. دوکوهه خانه‌ی هزار مجنون و فرهاد است. دوکوهه یعنی فتوکپی بهشت، یعنی بهانه ای برای گریه کردن، یعنی راهی ساده برای آشتی با خدا. دوکوهه یعنی مکانی دنج و عالی برای ملاقات با خدا. دوکوهه یعنی عشق بازی با خدا. دوکوهه یعنی حسینیه‌ی بچه های گردان تخریب؛ یعنی [[محمدرضا شفیعی]] که بعد از شانزده سال، سالم و بدون هیچ تغییری بدن مطهرش از عراق به ایران و بعد به شهر مقدس قم انتقال داده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوکوهه یعنی عشق، صفا، صمیمیت. دوکوهه یعنی همیشه آماده باش، خبردار، همیشه اعزام، همیشه مهمانی. روی دیوار های دوکوهه پر است از یادگاری‌های پرنده های مهاجر؛ چشم که می‌گردانی می‌بینی نوشته شده: «غسل شهادت یادت نرود برادر!». «سفر به خیر»، «التماس دعا»، «حلال کن»، «کجا با این عجله»، «سلام ما را به شهداء برسان» و ... . همه‌ی آن‌ها که یادگاری نوشتند و ننوشتند، نوشتنی شدند؛ بدون اینکه بخواهند و خواسته باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینجا مردانی می‌زیستند که نشانی خدا را می‌دانستند و سرانجام به مهمانی او رفتند. « شهداء شمع محفل بشریتند». سلام بر همه‌ی کسانی که به عشق حثییت و اعتبار بخشیدند. سلام بر شهداء. «سلام ما بر این پاره های دل ملت که دل از زندگی راحت کندند تا آرامش دل امت و امام تضمین شود. مرگ را استقبال کردند تا اسلام زنده بماند، داوطلبانه به خاک افتادند تا ایران سربلند گردد. سلام بر آنهایی که چراغ راه شدند و به جامعه روشنایی دادند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوکوهه ! آمده‌ام تا اسمم را در گردان کمیل یا مالک یا ... بنویسی. هنوز ته صف جا هست. دوکوهه اگر چه دیر آمده‌ام ولی آن زمان، زمان من نبود. حالا که آمده‌ام مرا بپذیر؛ هنوز دفاع باقی است، هنوز جنگ است، هنوز باید گردان ساخت، اعزام کرد و آموزش دید، ولی این بار با قالب و فرم دیگری. دوکوهه! این بار شیوه و روش جنگ عوض شده. این بار جنگ مغزها و قلم‌هاست؛ جنگ بیان‌ها و عقیده‌هاست. این بار دشمن شبیخون فرهنگی زده است؛ باید دست به کار شد و حمله کرد. دوکوهه! اسم مرا بنویس تا فردا، نه فردا دیر است، همین الان اعزام شوم. دوکوهه! کمکم کن تا زیر نور منور تا خدا پر بزنم. کمک کن تا در این فضای تاریک، نشانی خدا را پیدا کنم. می‌ترسم از قافله عقب بمانم. دوکوهه ! از اینکه تو را به اسم کوچکت صدا می‌زنم عذر می‌خواهم؛ نام تو را بی وضو بردن کمال بی ادبی است. دوکوهه! این روزها به نحو عجیبی حس پریدن دارم ولی میله های قفس، نفس را در سینه زندانی کرده و مانع پریدن است. دوکوهه! این روزها که باورهای مردم کپک زده است، من دلم می‌خواهد آفتابی باشم. مردم هر روز که از خواب بر می‌خیزند به میوه‌ی گناه ناخنک می‌زنند. از چشم‌های هیز خیابان باران گناه می‌ریزد و من خیس خیس شده‌ام. دوکوهه! دست‌هایت را دراز کن تا چتری شود و مرا پناه دهد، شاید مانع غرق شدنم گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوکوهه! من خوب می‌دانم آسمانی و عرشی شدن کار سختی نیست، ولی من همیشه کارهای سهل و آسان را سخت می‌پندارم و این یعنی همان زندگی مردابی و راکد. دوکوهه! من چشم‌هایم را توی حوض کنار حسینیه شستشو می‌دهم تا دنیا را بهتر ببینم، نفس عمیق می‌کشم تا ریه‌هایم از بوی تنت پر می‌شود. دوکوهه! قطار دارد می‌رسد و من باید بروم، نمی‌دانم کجای این داستان پیاده می‌شوم، نمی‌دانم آیا تو تا آخر داستان با من هستی یا نه؟! چه باشی و چه نباشی من هر روز تو را در ذهنم مرور می‌کنم، و چشم‌هایت را به خاطر می‌سپارم. دوکوهه! می‌خواستم سال‌ها پیش بیایم، ولی «همیشه برای به تو رسیدن زود دیر می‌شود ». خداحافظ و به امید دیدار.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب سفر به سرزمین نور ص 32-39&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*متن شهید آوینی راجع به دوکوهه &lt;br /&gt;
با من سخن بگو دوکوهه ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر بپرسی دوکوهه کجاست چه جوابی بدهیم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بگوییم دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که بسیجی‌ها را در خود جای می‌داد و بعد سکوت کنیم؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس کاش نمی‌پرسیدی که دوکوهه کجاست، چرا که جواب گفتن به این سؤال بدین سادگی‌ها ممکن نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاش تو خود در دوکوهه زیسته بودی که دیگر نیازی به این سوال نبود، اگر آنچنان بود، شاید تو هم امروز با ما به دوکوهه می‌آمدی؛ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه‌ها بعد از ختم جنگ، روز تحویل سال. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته‌اند، شرف المکان بالمکین ـ اعتبار مکانها به انسانهایی است که در آن‌ها زیسته‌اند ـ و چه خوب گفته‌اند دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که سال‌های سال با [[شهدا]] زیسته است، با [[بسیجی‌ها]]، و همه سر مطلب در همین جاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر شهدا نبودند و بسیجی‌ها، آنچه می‌ماند پادگانی بود درندشت، با زمین‌هایی آسفالته، خشک و کم دار و درخت، ساختمان‌های معمولی، کوتاه و بلند، و تیرک‌هایی که بر آن پرچم نصب کرده‌اند. اما دوکوهه سال‌ها با شهدا زیسته است. با بسیجی‌ها، و از آن‌ها روح گرفته است؛ روحی جاودانه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوکوهه مغموم است، اما اشتباه نکنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او جنگ را دوست ندارد، جمع باصفای بسیجی‌ها را دوست دارد، جمع شهدا را، آرزومند آن عرصه ای است که در آن کرامات باطنی انسان‌ها بروز می‌یابند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار دیگر سلام، دوکوهه . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قطارها دیگر در کنار دوکوهه نمی‌ایستند و بسیجی‌ها از آن بیرون نمی‌ریزند. قطارها دوکوهه را فراموش کرده‌اند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و حتی برای سلامی هم نمی‌ایستند. بی رحمانه می‌گذرند، اما شهدا انسی دارند با دوکوهه که مپرس. با ذره ذره خاکش، با زمینش، با دیوارهایش، با ساختمان‌هایش، با همه آنچه در چشم ما هیچ نمی‌آید. می‌گویی نه؟ از حوض رو به روی حسینیه حاج همت باز پرس که همه شهدای دوکوهه با آب آن وضو ساخته‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حاشیه اطراف حوض تابلوهایی هست که به یاد شهدا روییده‌اند. اما الفت شهدا با این حوض نه فکر کنی که به سبب تابلوهاست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من چه بگویم؟ این‌ها سخنانی نیست که بتوان گفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو خودت باید دریابی و اگر نه دیگر چه جای سخن؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمین صبحگاه نیز هنوز در جستجوی رازداران خویش است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر زبان خاک را بدانی، توجه اش را در فراق آن‌ها خواهی شنید، هر چند او همه لحظات آنچه را که دیده است و شنیده، به خاطر دارد؛ صدای آسمانی [[شهید گلستانی]] را گاه خواندن دعای صبحگاه : «اللهم اجعل صباحنا صباح الصالحین ... .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 نهرهای رحمات خاص حق جاری می‌شد و باغ‌هایی از اشجار بهشتی لا اله الا الله می‌رویید و زمین صبحگاه بقعه ای می‌شد از بقاع رضوان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنان که در دوکوهه زیسته‌اند، طراوت این جنات را در جان خویش آزموده‌اند و هنوز از سکران چهار نهر آب و عسل و شیر و شراب سرمستند. جا دارد که دوکوهه مزار عشاق باشد، زیارتگاه عشاقی که از قافله شهداء جا مانده‌اند. ای قدمگاه بسیجی‌ها، ای قدمگاه عاشق‌ترین عاشقان، تو خوب می‌دانی که چه سایه بلندی را از کف داده ای. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بوسه های تو بر قدم‌هایی می‌نشسته است که استوارتر از عزم آنان را زمین به یاد ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادهایت را در خود تجدید کن؛ تا آنجا که اگر هزارها سال نیز از این روزها بگذرد تو را با این نام بشناسند که قدمگاه بسیجیان بوده ای. شب را به یاد بیاور که انیس عشاق است؛ آن شب را، بعد از [[عملیات والفجر یک]]. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای دوکوهه، تو را به خدا چه عهدی بود که از این کرامت برخوردار شدی و خاک زمین تو سجده‌گاه یاران خمینی شد؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و حال چه می‌کنی، در فراق پیشانی‌هایشان که سبب متصل ارض و سما بود، و آن نجواهای عاشقانه؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوکوهه، می‌دانم که چقدر دل تنگی، می‌دانم که دلت می‌خواهد باز هم خود را به حبل دعای شهدا بیاویزی و با نمازشان تا عرش اعلی بالا روی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌دانم که چه می‌کشی دوکوهه! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر تو هزارها سال است و شاید هم میلیون‌ها سال. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما از آن روز که انسان بر این خاک زیسته است، آیا جزء اصحاب عاشورایی سیدالشهداء کسی را می‌شناسی که بهتر از شهدای ما خدا را عبادت کرده باشد؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو چه کرده ای که سزاوار کرامتی این همه گشته ای که سجده گاه یاران خمینی باشی؟ چه پیوندی است میان تو و کربلا؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدام رسول بر خاک تو زیسته است؟ تو کهف اعتکاف کدام عارف بوده ای؟ اشک کدام عزدار حسینی بر تو چکیده است؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه کرده ای دوکوهه؟ با من سخن بگو... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسینیه‌ات نیز سکوت کرده است و دم برنمی آورد. ما که می‌دانیم، زمان، بستر جاری عشق است تا انسان‌ها را در خود به خدا برساند و حقیقت تمامی آنچه در زمان حدوث می‌یابد باقی است. پس، از حسینیه حاج همت بخواه که مهر سکوت از لب برگیرد و با ما سخن بگوید. اینجا حرم راز است و پاسداران حریم آن، شهدایند؛ شهدایی که در آن نماز شب اقامه کرده‌اند و با خدا راز و نیاز گفته‌اند؛ شهدایی که در حسینیه، چشم بر جهان غیب گشوده‌اند؛ شهدایی که همسفران عرشی امام بوده‌اند و اکنون میزبان او هستند. عمق وجود من با این سکوت رازآمیز آشناست؛ سکوت که در باطن، هزارها فریاد دارد. من هرگز اجازه نمی‌دهم که صدای حاج همت در درونم گم شود. این سردار خیبر، قلعه قلب مرا نیز فتح کرده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای اینکه خدا لطف و رحمت و آمرزشش شامل حال ما به شه، باید اخلاص داشته باشیم، و برای اینکه ما اخلاص داشته باشیم، سرمایه می خواد که از همه چیزمون بگذریم، و برای اینکه از همه چیزمون بگذریم، باید شبانه روز دلمون و وجودمون و همه چیزمون با خدا باشه، این قدر پاک باشیم که خدا کلاً از ما راضی باشه، قدم برمی داریم، برای رضای خدا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلم برمی داریم روی کاغذ، برای رضای خدا، حرف می‌زنیم. برای رضای خدا، شعار می‌دهیم، برای رضای خدا، می‌جنگیم. برای رضای خدا، همه چی، همه چی، همه چی خاص خدا باشه، که اگر شد، پیروزی درش هست، چه بکشیم چه کشته بشیم، اگه اینچنین بشیم پیروزیم و هیچ ناراحتی نداریم و شکست معنا نداره برای ما. چه بکشیم چه کشته بشیم پیروزیم اگه اینچنین باشیم، و خدا غضب خواهد کرد اگر خدای نکرده، یک ذره و یک جور هوای نفس در فرمانده گردان و گروهان و دسته و یا خدای نکرده در افراد بسیج ما پیدا به شه و ما حس کنیم که امکانات مادی و این جنگ افزارها و این آلات، اینها می تونه کمک کنه به ما. نه عزیزان، نصرت دست خداست.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوش بسپار تا ناله‌های [[حاج عباس کریمی]] را نیز در سوگ شهادت او بشنوی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همت واقعاً برای ما یک فرمانده بود و برای ما مولا بود. همت عزیزی بود که از میان ما هجرت کرد و به دیار عاشقان پیوست. همت عاشق بود و همراه با یاران خود به دیار عاشقان روی آورد.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسینیه حاج همت قلب دوکوهه بوده است. حیات دوکوهه از این جا آغاز می‌شد و به همین جا بازمی گشت. وقتی انسان عزادار است، قلب بیش از همه در رنج است و اصلاً رنج بردن را همه وجود از قلب می‌آموزند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوکوهه قطعه ای از خاک کربلاست. اما در این میان، حسینیه را قدری دیگر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسی می‌گفت: کاش حسینیه را زبانی بود تا با ما بگوید از آن سِرّی که میان او و کربلاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: حسینیه را آن زبان هست، کو محرم اسرار؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که می‌خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند، اگر چه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه بگوییم در جواب اینکه حسین کیست و کربلا کدام است؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه بگوییم در جواب اینکه چرا داستان کربلا کهنه نمی‌شود؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از باب استعاره نیست اگر عاشورا را قلب تاریخ گفته‌اند، زمان هر سال در محرم تجدید می‌شود و حیات انسان هر بار در سیدالشهدا، نه این حیات دنیایی که جانوران نیز از آن برخوردارند؛ حیاتی که در خور انسان است. حیات طیبه، حیاتی آن سان که امام داشت، زیستنی آن سان که امام زیست. حسینیه شهداء نیز اکنون در جستجوی گم کرده خویش است. او امام را ندید، اما یاران امام را دید و از آنان بوی خمینی را شنید، از آنان که در حقیقت خمینی فانی شدند و از این طریق، بقایشان نیز به بقای او پیوند خورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوکوهه خاک و آب و در و دیوارهایش، همه وجودش با این حضور آن همه انس داشته است که اکنون در این روزهای تنهایی، جایی مغموم‌تر از آن نمی‌یابی. دوکوهه مغموم است و در انتظار قیامت، دلش برای شهدا تنگ شده است. برای بسیجی‌ها همین جا بود، در همین میدان رو به روی ساختمان گردان مالک، از همین جا بود که خون حیات یک بار دیگر در رگ‌های زمین و زمان می‌دوید، همین جا بود که عاشورا تکرار می‌شد. اما این بار امام حسین غریب و تنها نبود؛ خمینی بود، یاران خمینی هم بودند، همین جا بود که عاشورا تکرار می‌شد، اما این بار دیگر امام حسین به شهادت نمی‌رسید؛ بسیجی‌ها بودند، فداییان امام، گردان گردان، لشگر لشگر، [[جواد صراف]] و [[اسماعیل زاده]] هم بودند. باقی شهدا را نمی‌شناسم، تو بگو، هر جا که هستی، هر شهیدی که می‌بینی نام ببر و به فرزندانت بگو که چهره او را به خاطر بسپارند تا علم خمینی بر زمین نماند، علم خمینی بر زمین نمی‌ماند؛ مگر ما مرده‌ایم؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امسال عید هم گروهی از بچه‌ها آمده‌اند تا دوکوهه از غصه دق نکند. «...تو را دوست دارم ای دوکوهه، تو را دوست دارم که بوی بهشت می‌دهی، تو را دوست دارم که دامنت برای یک بار هم آلوده نشد، تو را دوست دارم که به بودنم هستی دادی، تو را دوست دارم که تو با حسینم آشنا کردی، تو را دوست دارم که زندگی را تو برایم تفسیر کردی.» این همه مغموم مباش دوکوهه، امام رفت، اما راه او باقی است. دیر نیست آن روز که روح تو عالم را تسخیر کند و نام تو و خاک تو و پرچم‌هایت، مظهر عدالت خواهی شوند. دوکوهه، آیا دوست داری که پادگان یاران امام مهدی(عج) باشی؟ پس منتظر باش... .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.aviny.com/article/aviny/Chapters/Matnefilm/part_7/01.aspx سایت جامع فرهنگی مذهبی شهید آوینی]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
*شعر معروف دوکوهه &lt;br /&gt;
{|&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| دوکوهه السلام ای خانه عشق || سلام ما به تو میخانه‌ی عشق!&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| دوکوهه منزل و مأوای عشاق || دگر خالی شده از جای عشاق&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| دوکوهه با صفا بودی و زیبا || چرا حالا شدی تنهای تنها&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| دوکوهه از چه چون ویرانه هستی || تو خالی از گل و پروانه هستی &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| دوکوهه صبحگاهت با صفا بود || کلاس درس ایثار و وفا بود&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| دوکوهه گو که گردان ها کجایند || مگر نزد شهید کربلایند&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| دوکوهه آن حسینیه‌ی همت || دگر پرگشته است از خاک غربت &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| دوکوهه کو یگان ذوالفقارت || کجایند عاشقان بی قرارت&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== موقعیت‌ها ==&lt;br /&gt;
دو ساختمان پنج طبقه دیگر به نام‌های ذوالفقار و القارعه &lt;br /&gt;
حسینیه حاج همت: نامگذاری حسینیه دوکوهه و افتتاح آن به نام سردار خیبر حاج ابراهیم همت در سال 63 توسط فرماندة جدید لشگر 27 حضرت رسول، حاج عباس کریمی، صورت گرفت.&lt;br /&gt;
مزار شهدای گمنام&lt;br /&gt;
ساختمان گردان‌های کمیل، مقداد و انصار، مالک اشتر، حبیب ابن مظاهر، و عمار &lt;br /&gt;
حسینیه شهدای تخریب&lt;br /&gt;
میدان صبحگاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
*همدلی با یاران &lt;br /&gt;
ساعت یک و نیم شب با شهید همت از منطقه به دوکوهه آمدیم. آن جا ما با حضور چند نفر از دوستان، جلسه‌ای داشتیم. قبل از شروع جلسه به یکی از بچه‌ها گفتم: «ما شام نخورده‌ایم». او چند دقیقه‌ای از حاج همت اجازه خواست و به مقر رفت و بعد از مدتی با دو ظرف باقالی پلو و قوطی کنسرو ماهی بازگشت. حاج همت وقتی خواست شام را بخورد به آن دوستمان گفت: «بچه‌ها شام چی داشتند؟» او گفت: «همین غذا را، آن‌ها هم باقالی پلو خوردند». حاجی گفت: «تن ماهی هم؟». گفت: «کنسرو تن ماهی را فردا ناهار به آن‌ها می‌دهیم». حاجی هم قوطی کنسرو را کنار گذاشت و فقط باقالی پلو خورد و گفت: «دوست ندارم غذای من با بسیجی‌ها فرق داشته باشد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دوکوهه همه چیز یک شکل شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لباس، غذا، محل استراحت، هدف و .... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خستگی ناپذیری و خدمت خالصانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از بچه‌های روحانی بود که روزها با لباس خاکی می‌گشت و عمامه سرش می‌گرفت، شب‌ها هم عبا می‌پوشید و عمامه را کنار می‌گذاشت. خواب نداشت. روزها از این سنگر به آن سنگر می‌رفت و به امور بچه‌ها می‌رسید. شب هم که تا صبح، نماز می‌خواند و عبادت می‌کرد و ... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم انتظار بودم ببینم که چه وقت خستگی از پا درش می‌آورد و یک شب خوابش می‌برد؛ اما به این حرف‌ها نرسید. دم دمای صبح، داشت تجدید وضو می‌کرد، یک [[خمپاره]] تکی وسط آن سکوت از راه رسید و او را به آرامش ابدی فرو برد.  &amp;lt;ref&amp;gt;کتاب سرزمین مقدس، موسسه روایت سیره شهداء، ص 118&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;با راویان نور 3، ص139-138&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
*عشق به شهادت &lt;br /&gt;
یکی از بچه‌های با صفای گردان بود که هر روز بعد از نماز صبح، زیارت عاشورا می‌خواند تا خدا دعایش را اجابت کند و [[شهید]] شود. می‌گفت: «نذر کرده‌ام که چهل روز زیارت عاشورا بخوانم تا شهید شوم. اگر در این عملیات شهید نشوم. باز از فردا شروع می‌کنم. این قدر چهل روز می‌خوانم تا شهید شوم». اما روز چهلم کار فیصله پیدا کرد و دعایش مستجاب شد و به دور دوم نکشید.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب سرزمین مقدس، موسسه روایت سیره شهداء، ص 118&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== شهدای مرتبط ==&lt;br /&gt;
دوکوهه برای مدتی پادگان تیپ 27 محمد رسول الله بود. که به همین خاطر محل حضور فرماندهان تیپ بود. شهدایی مثل حاج محمدابراهیم همت ، عباس کریمی، احمد متوسلیان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام‌هایی را که دوکوهه هیچ گاه از یاد نمی‌برد را این چنین می توان خواند: حاج احمد متوسلیان، حاج محمد ابراهیم همت ، [[رضا چراغی]]، عباس کریمی، [[رضا دستواره]]، [[مهدی زین الدین]]، [[حاج حسین خرازی]]، [[حاج احمد کاظمی]]، عمو حسن و... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:پادگان دوکوهه}}&lt;br /&gt;
[[رده: یادمان‌های جنوب غرب کشور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D9%88%DA%A9%D9%88%D9%87%D9%87</id>
		<title>پادگان دوکوهه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D9%88%DA%A9%D9%88%D9%87%D9%87"/>
				<updated>2019-07-10T09:59:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:پادگان دوکوهه 07.jpg|400px|thumb|left|پادگان دوکوهه]]&lt;br /&gt;
پادگان [[دوکوهه]] نام منطقه و پادگانی است در 4 کیلومتری شمال‌غربی شهر [[اندیمشک]]، در مجاورت جاده اندیمشک - خرم آباد که دهستان دوکوهه در شرق جاده و پادگان پادگان دوکوهه در غرب جاده واقع شده است. این پادگان از شمال و غرب به رودخانه‌ی فصلی بالارود منتهی می‌شود و بخش جنوبی آن نیز با عوارض مصنوعی محدود شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این منطقه به علت وجود دو ارتفاع 316 و 288 متری در کنار هم که مانند دو کوه دوقولو در این منطقه مسطح خود نمایی می‌کنند، دوکوهه نام گرفته است. مساحت این پادگان با حواشی آن 15 کیلومتر مربع مي‌باشد که وسعت بخش اصلی آن کمتر از پنج کیلومتر مربع است. بخش اصلی پادگان که شامل ساختمان‌های گردان‌ها، ساختمان‌های اداری، دژبانی و انبار و ادوات و همچنین  زمین صحبگاه است، در کنار جاده و ایستگاه راه‌آهن موقت دوکوهه قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوکوهه قبل از انقلاب پادگان پشتیبانی [[لشگر 92 زرهی]] و [[یگان‌های نظامی]] جنوب‌غرب کشور بود و ساختمان‌هایی نیمه‌ساز برای نیروهای پادگان وجود داشت. با شروع جنگ این پادگان در اختیار [[سپاه پاسداران]] قرار گرفت و در دوران دفاع مقدس به مهم‌ترین پادگان عملیاتی [[خوزستان]] مبدل شد. این پادگان که عقبه [[یگان‌های عمل کننده]] در [[عملیات فتح‌المبین]] بود، پس از این عملیات به پادگان [[تیپ 27 محمد رسول الله (ص)]] تبدیل شد. همچنین [[لشگر 10 سیدالشهدا (ع)]] نیز در همین پادگان تشکیل و راه‌اندازی شد که بعدها مقر اصلی آن به نزدیکی همین پادگان (پادگان شهید کلهر) منتقل شد. دوکوهه به عنوان بزرگ‌ترین منزلگاه برای تجهیز و سازماندهی نیروهای جبهه جنوب، و مثل یک شهر، مملو از جمعیت، تحرک، نشاط و زندگی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نوع ساختمان در دوکوهه بود؛ ساختمان‌های یک طبقه که در قسمت شمال و غرب پادگان قرار داشتند که واحدهای اداری بودند و کارهای ستادی و خدماتی می‌کردند و دیگر، ساختمان‌های پنج طبقه‌ای که آسایشگاه نیروهای رزمنده بود و در بخش جنوبی پادگان قرار داشت و هر کدام به نام یک [[گردان پیاده]] نظیر انصار، مالک اشتر، حبیب بن مظاهر، مقداد و عمار نام گرفته بود. از آنجا که پیش از تکمیل کارهای تأسیساتی پادگان، جنگ شروع شده بود، ساختمان‌ها در ابتدا فاقد امکانات تهویه، شیشه، دستشویی و لوله‌کشی آب مناسب بودند و خیابان‌های پادگان، شنی بود. زمین صبحگاه، حمام و بعضی از واحدها مثل مخابرات، حسینیه شهید همت، آرایشگاه و سایر سرویس‌های خدماتی بعدها به وجود آمد. در بخش مرکزی دوکوهه حسینیه شهید همت قرار دارد که قلب این پادگان و سال‌ها شاهد شب زنده‌داری‌ها و مناجات رزمندگان اسلام بود. حوضی نیز که در مقابل این حسینیه وجود دارد وضوخانه بسیاری از شهدا بوده است. در ضلع شمالی حسینیه دو ساختمان پنج طبقه دیگر به نام‌های ذوالفقار و القارعه وجود دارد که مقر گردان‌های زرهی بود. کمی بالاتر از ساختمان گردان ذوالفقار، محوطه وسیعی وجود دارد که نمادی از قدس در آن خود نمایی می‌کند. این محوطه زمین صبحگاه و محل تمرین‌ها و اجتماع بسیجیان دوکوهه بود. در بخش جنوبی زمین صبحگاه، حمام‌های دوکوهه و در بخش شمالی آن ساختمان‌های اداری قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در فاصله 2 کیلومتری جنوب‌غربی  دوکوهه، حسینه [[گردان تخریب]] واقع است که حسینه‌ی حضرت زهرا (س) نام گرفته و چادرهای رزمندگان تخریب‌چی در کنار آن مستقر بود. مقر این رزمندگان به علت تمرین‌های ویژه و سخت‌تر، دور از سایر گردان‌ها قرار داشته است. پس از ربوده شدن [[حاج احمد متوسلیان]] فرمانده تیپ محمد رسول‌الله (ص) در [[لبنان]]، پادگان دوکوهه به نام پادگان حاج احمد متوسلیان تغییر نام یافت. اکنون دوکوهه حالتی دو بخشی پیدا کرده است که با فنس و دیوار از هم جدا شده است، بخش شرقی آن در اختیار لشگر 27 محمد رسول‌الله (ص) قرار دارد که این بخش بیشتر حالت یادمانی دارد و یکی از محل‌های بازدید راهیان نور است. بخش غربی پادگان در اختیار [[ارتش]] است که ساختمان‌های پنج طبقه آن مسکونی شده و قسمت‌های دیگر به صورت انبار مهمات و ... در آمده است. &amp;lt;ref&amp;gt;کتاب اطلس جغرافیای حماسی، ص 235 ـ 236&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ی تصاویر ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 01.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 02.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 03.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 04.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 05.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 06.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 07.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 08.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 09.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 10.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 11.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 12.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 13.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 14.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 15.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 16.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 17.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 18.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 19.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 20.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 21.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 22.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 23.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 24.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 25.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:پادگان دوکوهه 26.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== بانک صوت ==&lt;br /&gt;
[http://wiki.mataf.ir/images/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C_%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C_%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D9%88%DA%A9%D9%88%D9%87%D9%87.ogg معرفی صوتی پادگان دوکوهه]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مختصات جغرافیایی ==&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot;&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! طول جغرافیایی !! عرض جغرافیایی&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 48.307026 || 32.536376&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://maps.google.com/maps?q=32.536376,48.307026&amp;amp;hl=en&amp;amp;sll=30.457258,48.187214&amp;amp;sspn=0.023047,0.027595&amp;amp;t=h&amp;amp;z=16 تصویر ماهواره‌ای مکان]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://maps.google.com/maps?q=32.536376,48.307026&amp;amp;hl=en&amp;amp;sll=30.457258,48.187214&amp;amp;sspn=0.023047,0.027595&amp;amp;t=m&amp;amp;z=16 نقشه مکان با استفاده از نقشه Google]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[http://www.bing.com/maps/?v=2&amp;amp;where1=32.536376,48.307026 نقشه مکان با استفاده از نقشه bing]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وقایع خاص ==&lt;br /&gt;
راه اندازی لشگر 10 سیدالشهدا (ع) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== روایتگری و متن ادبی ==&lt;br /&gt;
*دوکوهه یعنی... &lt;br /&gt;
اینجا شمال اندیمشک است. مهم‌ترین پادگان در شمال خوزستان. پادگان عقبه‌ی یگان‌ها. عمل کننده در عملیات فتح‌المبین. پادگان اختصاصی لشگر 27 محمد رسول الله (ص). از دور که نگاه می‌کنی ساختمان‌هایی را می‌بینی که کنار هم ایستاده‌اند. شانه به شانه‌ی هم با غرور و سرافرازی در برابر دشمن، آماده باش و گوش به فرمان. پوتین به پا و اسلحه بر دوش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما از صبحگاه دوکوهه خبری نیست که نیست. نه اشتباه کردم، ببخشید، صبحگاه هست ولی ما نمی‌بینیم. شهداء خودشان را از چشم ما پنهان کرده‌اند. ما بصیریم و سمیعیم و هوشیم با شما نامحرمان ما خاموشیم. شهداء هر روز صف می‌کشند و برای فرج ولی عصر (عج) دعا می‌کنند، برای همه دعا می‌کنند. من مطمئنم هنوز هم حاج احمد متوسلیان توی دوکوهه راه می‌رود، حرف می‌زند و سان می‌بیند. من صدای پای همت را می‌شنوم، من شب‌های پر ستاره‌ی دوکوهه را دوست دارم. صدای تار زدن جیرجیرک‌ها را دوست دارم. صدای أمن یجیب های بچه‌ها را می‌شنوم. من حس می‌کنم فردا عملیات است. چه زیبا گفته سید شهیدان اهل قلم، [[مرتضی آوینی]]: «شرف المکان بالمکین، اعتبار مکان‌ها به انسان‌هایی است که در آن زیسته‌اند»، و چه خوب گفته‌اند دوکوهه پادگانی است که سال‌های سال با شهداء زیسته است». دوکوهه پایگاه عشاق و پادگانی برای منتظران شهادت است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوکوهه با ساختمان‌های نیمه کاره و مخروبه‌اش دست نوشته‌ی شهداء را خوب حفظ و نگهداری کرده. دوکوهه امانت دار خوبی است. دوکوهه دانشگاه محبوبان خداست. شاگرد اول‌های مکتب سرخ شهادت که بیش‌ترشان با معدل بالا فارغ التحصیل شدند و رفتند و به آنجا که دلشان می‌خواست رسیدند. دوکوهه محل پرورش گل‌های آفتاب گردان است. در واقع گلخانه امام زمان(عج) است. دوکوهه هنوز هم پر است از ذوالفقارهای از نیام در آمده، و گردان ها هنوز آماده نبردند. دوکوهه ! سلام ای خانه‌ی بهترین انسان‌ها. ای شریف‌ترین مکان‌ها. دوکوهه ! سلام به قبور شهدای گمنامت، به سقاخانه‌ی گلی و ساده‌ات، به حوض با صفایت، به سنگ ریزه های پر از راز و رمزت، به ذره ذره‌ی وجودت. ای کاش می‌شد با تمام سنگ ریزه‌هایت تسبیح درست کرد و ذکر گفت: «یا سُبوح و یا قُدوس».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای کاش می‌شد، ای کاش می‌شد با سنگ ریزه‌هایت تسبیح درست کرد و هی صلوات نذر سلامتی امام زمان (عج) کرد و یا تسبیحات حضرت زهرا (س) گفت. دوکوهه! ای خانه لاله‌ها و شقایق‌ها دوستت دارم. تو را دوست دارم. تو را دوست دارم چرا که آفتاب هر روز رو به تو طلوع می‌کند و در مقابل تو غروب می‌نماید. از اینجا باید مُحرِم شد و به مناطق عملیاتی و قربانگاه و قتلگاه و میعادگاه رفت. از اینجا همه چیز شروع می‌شود و در میدان عمل همه چیز تمام می‌شود. در میدان عمل است که کارنامه‌ها امضا می‌شود و تذکره‌های بهشت به مهر خدا مزین می‌شود. ظهر که می‌شود خورشید وضو می‌گیرد و وسط دوکوهه نماز می‌خواند. روی پیراهن خورشید نوشته: «وضو در فرات و نماز در کربلا». خورشید هر روز آسمان را می‌دود تا به مقصد برسد؛ و مقصد را کسی تعیین نمی‌کند جز خدا. خورشید مثل سکه ای زرد وسط آسمان می‌درخشد و با حسرت به دوکوهه نگاه می‌کند. شاید می‌خواهد جایش را با او عوض کند و یا آرزو می‌کند جای او باشد. دوکوهه پر است از خاطرات پرستوهای مهاجر. دوکوهه شهید پرور است. دوکوهه چون مادری است که سال‌ها در انتظار بازگشت فرزندانش با عصایی در دست و مویی به سفیدی برف کنار ریل قطار چشم انتظار ایستاده است و هر از چند گاهی آهی از ته دل می‌کشد و چشم‌هایش را می‌بندد. دوکوهه جوانیش را در کنار ریل قطار به پیری رسانده. دوکوهه یعنی ابتداء جاده و مبداء حرکت، کانون جوشش و خروش. دوکوهه خانه‌ی هزار مجنون و فرهاد است. دوکوهه یعنی فتوکپی بهشت، یعنی بهانه ای برای گریه کردن، یعنی راهی ساده برای آشتی با خدا. دوکوهه یعنی مکانی دنج و عالی برای ملاقات با خدا. دوکوهه یعنی عشق بازی با خدا. دوکوهه یعنی حسینیه‌ی بچه های گردان تخریب؛ یعنی [[محمدرضا شفیعی]] که بعد از شانزده سال، سالم و بدون هیچ تغییری بدن مطهرش از عراق به ایران و بعد به شهر مقدس قم انتقال داده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوکوهه یعنی عشق، صفا، صمیمیت. دوکوهه یعنی همیشه آماده باش، خبردار، همیشه اعزام، همیشه مهمانی. روی دیوار های دوکوهه پر است از یادگاری‌های پرنده های مهاجر؛ چشم که می‌گردانی می‌بینی نوشته شده: «غسل شهادت یادت نرود برادر!». «سفر به خیر»، «التماس دعا»، «حلال کن»، «کجا با این عجله»، «سلام ما را به شهداء برسان» و ... . همه‌ی آن‌ها که یادگاری نوشتند و ننوشتند، نوشتنی شدند؛ بدون اینکه بخواهند و خواسته باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینجا مردانی می‌زیستند که نشانی خدا را می‌دانستند و سرانجام به مهمانی او رفتند. « شهداء شمع محفل بشریتند». سلام بر همه‌ی کسانی که به عشق حثییت و اعتبار بخشیدند. سلام بر شهداء. «سلام ما بر این پاره های دل ملت که دل از زندگی راحت کندند تا آرامش دل امت و امام تضمین شود. مرگ را استقبال کردند تا اسلام زنده بماند، داوطلبانه به خاک افتادند تا ایران سربلند گردد. سلام بر آنهایی که چراغ راه شدند و به جامعه روشنایی دادند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوکوهه ! آمده‌ام تا اسمم را در گردان کمیل یا مالک یا ... بنویسی. هنوز ته صف جا هست. دوکوهه اگر چه دیر آمده‌ام ولی آن زمان، زمان من نبود. حالا که آمده‌ام مرا بپذیر؛ هنوز دفاع باقی است، هنوز جنگ است، هنوز باید گردان ساخت، اعزام کرد و آموزش دید، ولی این بار با قالب و فرم دیگری. دوکوهه! این بار شیوه و روش جنگ عوض شده. این بار جنگ مغزها و قلم‌هاست؛ جنگ بیان‌ها و عقیده‌هاست. این بار دشمن شبیخون فرهنگی زده است؛ باید دست به کار شد و حمله کرد. دوکوهه! اسم مرا بنویس تا فردا، نه فردا دیر است، همین الان اعزام شوم. دوکوهه! کمکم کن تا زیر نور منور تا خدا پر بزنم. کمک کن تا در این فضای تاریک، نشانی خدا را پیدا کنم. می‌ترسم از قافله عقب بمانم. دوکوهه ! از اینکه تو را به اسم کوچکت صدا می‌زنم عذر می‌خواهم؛ نام تو را بی وضو بردن کمال بی ادبی است. دوکوهه! این روزها به نحو عجیبی حس پریدن دارم ولی میله های قفس، نفس را در سینه زندانی کرده و مانع پریدن است. دوکوهه! این روزها که باورهای مردم کپک زده است، من دلم می‌خواهد آفتابی باشم. مردم هر روز که از خواب بر می‌خیزند به میوه‌ی گناه ناخنک می‌زنند. از چشم‌های هیز خیابان باران گناه می‌ریزد و من خیس خیس شده‌ام. دوکوهه! دست‌هایت را دراز کن تا چتری شود و مرا پناه دهد، شاید مانع غرق شدنم گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوکوهه! من خوب می‌دانم آسمانی و عرشی شدن کار سختی نیست، ولی من همیشه کارهای سهل و آسان را سخت می‌پندارم و این یعنی همان زندگی مردابی و راکد. دوکوهه! من چشم‌هایم را توی حوض کنار حسینیه شستشو می‌دهم تا دنیا را بهتر ببینم، نفس عمیق می‌کشم تا ریه‌هایم از بوی تنت پر می‌شود. دوکوهه! قطار دارد می‌رسد و من باید بروم، نمی‌دانم کجای این داستان پیاده می‌شوم، نمی‌دانم آیا تو تا آخر داستان با من هستی یا نه؟! چه باشی و چه نباشی من هر روز تو را در ذهنم مرور می‌کنم، و چشم‌هایت را به خاطر می‌سپارم. دوکوهه! می‌خواستم سال‌ها پیش بیایم، ولی «همیشه برای به تو رسیدن زود دیر می‌شود ». خداحافظ و به امید دیدار.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب سفر به سرزمین نور ص 32-39&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*متن شهید آوینی راجع به دوکوهه &lt;br /&gt;
با من سخن بگو دوکوهه ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر بپرسی دوکوهه کجاست چه جوابی بدهیم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بگوییم دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که بسیجی‌ها را در خود جای می‌داد و بعد سکوت کنیم؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس کاش نمی‌پرسیدی که دوکوهه کجاست، چرا که جواب گفتن به این سؤال بدین سادگی‌ها ممکن نیست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاش تو خود در دوکوهه زیسته بودی که دیگر نیازی به این سوال نبود، اگر آنچنان بود، شاید تو هم امروز با ما به دوکوهه می‌آمدی؛ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه‌ها بعد از ختم جنگ، روز تحویل سال. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته‌اند، شرف المکان بالمکین ـ اعتبار مکانها به انسانهایی است که در آن‌ها زیسته‌اند ـ و چه خوب گفته‌اند دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که سال‌های سال با [[شهدا]] زیسته است، با [[بسیجی‌ها]]، و همه سر مطلب در همین جاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر شهدا نبودند و بسیجی‌ها، آنچه می‌ماند پادگانی بود درندشت، با زمین‌هایی آسفالته، خشک و کم دار و درخت، ساختمان‌های معمولی، کوتاه و بلند، و تیرک‌هایی که بر آن پرچم نصب کرده‌اند. اما دوکوهه سال‌ها با شهدا زیسته است. با بسیجی‌ها، و از آن‌ها روح گرفته است؛ روحی جاودانه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوکوهه مغموم است، اما اشتباه نکنید! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او جنگ را دوست ندارد، جمع باصفای بسیجی‌ها را دوست دارد، جمع شهدا را، آرزومند آن عرصه ای است که در آن کرامات باطنی انسان‌ها بروز می‌یابند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار دیگر سلام، دوکوهه . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قطارها دیگر در کنار دوکوهه نمی‌ایستند و بسیجی‌ها از آن بیرون نمی‌ریزند. قطارها دوکوهه را فراموش کرده‌اند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و حتی برای سلامی هم نمی‌ایستند. بی رحمانه می‌گذرند، اما شهدا انسی دارند با دوکوهه که مپرس. با ذره ذره خاکش، با زمینش، با دیوارهایش، با ساختمان‌هایش، با همه آنچه در چشم ما هیچ نمی‌آید. می‌گویی نه؟ از حوض رو به روی حسینیه حاج همت باز پرس که همه شهدای دوکوهه با آب آن وضو ساخته‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حاشیه اطراف حوض تابلوهایی هست که به یاد شهدا روییده‌اند. اما الفت شهدا با این حوض نه فکر کنی که به سبب تابلوهاست! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من چه بگویم؟ این‌ها سخنانی نیست که بتوان گفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو خودت باید دریابی و اگر نه دیگر چه جای سخن؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمین صبحگاه نیز هنوز در جستجوی رازداران خویش است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر زبان خاک را بدانی، توجه اش را در فراق آن‌ها خواهی شنید، هر چند او همه لحظات آنچه را که دیده است و شنیده، به خاطر دارد؛ صدای آسمانی [[شهید گلستانی]] را گاه خواندن دعای صبحگاه : «اللهم اجعل صباحنا صباح الصالحین ... .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 نهرهای رحمات خاص حق جاری می‌شد و باغ‌هایی از اشجار بهشتی لا اله الا الله می‌رویید و زمین صبحگاه بقعه ای می‌شد از بقاع رضوان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنان که در دوکوهه زیسته‌اند، طراوت این جنات را در جان خویش آزموده‌اند و هنوز از سکران چهار نهر آب و عسل و شیر و شراب سرمستند. جا دارد که دوکوهه مزار عشاق باشد، زیارتگاه عشاقی که از قافله شهداء جا مانده‌اند. ای قدمگاه بسیجی‌ها، ای قدمگاه عاشق‌ترین عاشقان، تو خوب می‌دانی که چه سایه بلندی را از کف داده ای. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بوسه های تو بر قدم‌هایی می‌نشسته است که استوارتر از عزم آنان را زمین به یاد ندارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادهایت را در خود تجدید کن؛ تا آنجا که اگر هزارها سال نیز از این روزها بگذرد تو را با این نام بشناسند که قدمگاه بسیجیان بوده ای. شب را به یاد بیاور که انیس عشاق است؛ آن شب را، بعد از [[عملیات والفجر یک]]. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای دوکوهه، تو را به خدا چه عهدی بود که از این کرامت برخوردار شدی و خاک زمین تو سجده‌گاه یاران خمینی شد؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و حال چه می‌کنی، در فراق پیشانی‌هایشان که سبب متصل ارض و سما بود، و آن نجواهای عاشقانه؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوکوهه، می‌دانم که چقدر دل تنگی، می‌دانم که دلت می‌خواهد باز هم خود را به حبل دعای شهدا بیاویزی و با نمازشان تا عرش اعلی بالا روی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌دانم که چه می‌کشی دوکوهه! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمر تو هزارها سال است و شاید هم میلیون‌ها سال. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما از آن روز که انسان بر این خاک زیسته است، آیا جزء اصحاب عاشورایی سیدالشهداء کسی را می‌شناسی که بهتر از شهدای ما خدا را عبادت کرده باشد؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو چه کرده ای که سزاوار کرامتی این همه گشته ای که سجده گاه یاران خمینی باشی؟ چه پیوندی است میان تو و کربلا؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدام رسول بر خاک تو زیسته است؟ تو کهف اعتکاف کدام عارف بوده ای؟ اشک کدام عزدار حسینی بر تو چکیده است؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه کرده ای دوکوهه؟ با من سخن بگو... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسینیه‌ات نیز سکوت کرده است و دم برنمی آورد. ما که می‌دانیم، زمان، بستر جاری عشق است تا انسان‌ها را در خود به خدا برساند و حقیقت تمامی آنچه در زمان حدوث می‌یابد باقی است. پس، از حسینیه حاج همت بخواه که مهر سکوت از لب برگیرد و با ما سخن بگوید. اینجا حرم راز است و پاسداران حریم آن، شهدایند؛ شهدایی که در آن نماز شب اقامه کرده‌اند و با خدا راز و نیاز گفته‌اند؛ شهدایی که در حسینیه، چشم بر جهان غیب گشوده‌اند؛ شهدایی که همسفران عرشی امام بوده‌اند و اکنون میزبان او هستند. عمق وجود من با این سکوت رازآمیز آشناست؛ سکوت که در باطن، هزارها فریاد دارد. من هرگز اجازه نمی‌دهم که صدای حاج همت در درونم گم شود. این سردار خیبر، قلعه قلب مرا نیز فتح کرده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برای اینکه خدا لطف و رحمت و آمرزشش شامل حال ما به شه، باید اخلاص داشته باشیم، و برای اینکه ما اخلاص داشته باشیم، سرمایه می خواد که از همه چیزمون بگذریم، و برای اینکه از همه چیزمون بگذریم، باید شبانه روز دلمون و وجودمون و همه چیزمون با خدا باشه، این قدر پاک باشیم که خدا کلاً از ما راضی باشه، قدم برمی داریم، برای رضای خدا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلم برمی داریم روی کاغذ، برای رضای خدا، حرف می‌زنیم. برای رضای خدا، شعار می‌دهیم، برای رضای خدا، می‌جنگیم. برای رضای خدا، همه چی، همه چی، همه چی خاص خدا باشه، که اگر شد، پیروزی درش هست، چه بکشیم چه کشته بشیم، اگه اینچنین بشیم پیروزیم و هیچ ناراحتی نداریم و شکست معنا نداره برای ما. چه بکشیم چه کشته بشیم پیروزیم اگه اینچنین باشیم، و خدا غضب خواهد کرد اگر خدای نکرده، یک ذره و یک جور هوای نفس در فرمانده گردان و گروهان و دسته و یا خدای نکرده در افراد بسیج ما پیدا به شه و ما حس کنیم که امکانات مادی و این جنگ افزارها و این آلات، اینها می تونه کمک کنه به ما. نه عزیزان، نصرت دست خداست.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوش بسپار تا ناله‌های [[حاج عباس کریمی]] را نیز در سوگ شهادت او بشنوی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«همت واقعاً برای ما یک فرمانده بود و برای ما مولا بود. همت عزیزی بود که از میان ما هجرت کرد و به دیار عاشقان پیوست. همت عاشق بود و همراه با یاران خود به دیار عاشقان روی آورد.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسینیه حاج همت قلب دوکوهه بوده است. حیات دوکوهه از این جا آغاز می‌شد و به همین جا بازمی گشت. وقتی انسان عزادار است، قلب بیش از همه در رنج است و اصلاً رنج بردن را همه وجود از قلب می‌آموزند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوکوهه قطعه ای از خاک کربلاست. اما در این میان، حسینیه را قدری دیگر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسی می‌گفت: کاش حسینیه را زبانی بود تا با ما بگوید از آن سِرّی که میان او و کربلاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: حسینیه را آن زبان هست، کو محرم اسرار؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر که می‌خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند، اگر چه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه بگوییم در جواب اینکه حسین کیست و کربلا کدام است؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه بگوییم در جواب اینکه چرا داستان کربلا کهنه نمی‌شود؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از باب استعاره نیست اگر عاشورا را قلب تاریخ گفته‌اند، زمان هر سال در محرم تجدید می‌شود و حیات انسان هر بار در سیدالشهدا، نه این حیات دنیایی که جانوران نیز از آن برخوردارند؛ حیاتی که در خور انسان است. حیات طیبه، حیاتی آن سان که امام داشت، زیستنی آن سان که امام زیست. حسینیه شهداء نیز اکنون در جستجوی گم کرده خویش است. او امام را ندید، اما یاران امام را دید و از آنان بوی خمینی را شنید، از آنان که در حقیقت خمینی فانی شدند و از این طریق، بقایشان نیز به بقای او پیوند خورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوکوهه خاک و آب و در و دیوارهایش، همه وجودش با این حضور آن همه انس داشته است که اکنون در این روزهای تنهایی، جایی مغموم‌تر از آن نمی‌یابی. دوکوهه مغموم است و در انتظار قیامت، دلش برای شهدا تنگ شده است. برای بسیجی‌ها همین جا بود، در همین میدان رو به روی ساختمان گردان مالک، از همین جا بود که خون حیات یک بار دیگر در رگ‌های زمین و زمان می‌دوید، همین جا بود که عاشورا تکرار می‌شد. اما این بار امام حسین غریب و تنها نبود؛ خمینی بود، یاران خمینی هم بودند، همین جا بود که عاشورا تکرار می‌شد، اما این بار دیگر امام حسین به شهادت نمی‌رسید؛ بسیجی‌ها بودند، فداییان امام، گردان گردان، لشگر لشگر، [[جواد صراف]] و [[اسماعیل زاده]] هم بودند. باقی شهدا را نمی‌شناسم، تو بگو، هر جا که هستی، هر شهیدی که می‌بینی نام ببر و به فرزندانت بگو که چهره او را به خاطر بسپارند تا علم خمینی بر زمین نماند، علم خمینی بر زمین نمی‌ماند؛ مگر ما مرده‌ایم؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امسال عید هم گروهی از بچه‌ها آمده‌اند تا دوکوهه از غصه دق نکند. «...تو را دوست دارم ای دوکوهه، تو را دوست دارم که بوی بهشت می‌دهی، تو را دوست دارم که دامنت برای یک بار هم آلوده نشد، تو را دوست دارم که به بودنم هستی دادی، تو را دوست دارم که تو با حسینم آشنا کردی، تو را دوست دارم که زندگی را تو برایم تفسیر کردی.» این همه مغموم مباش دوکوهه، امام رفت، اما راه او باقی است. دیر نیست آن روز که روح تو عالم را تسخیر کند و نام تو و خاک تو و پرچم‌هایت، مظهر عدالت خواهی شوند. دوکوهه، آیا دوست داری که پادگان یاران امام مهدی(عج) باشی؟ پس منتظر باش... .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.aviny.com/article/aviny/Chapters/Matnefilm/part_7/01.aspx سایت جامع فرهنگی مذهبی شهید آوینی]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
*شعر معروف دوکوهه &lt;br /&gt;
{|&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| دوکوهه السلام ای خانه عشق || سلام ما به تو میخانه‌ی عشق!&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| دوکوهه منزل و مأوای عشاق || دگر خالی شده از جای عشاق&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| دوکوهه با صفا بودی و زیبا || چرا حالا شدی تنهای تنها&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| دوکوهه از چه چون ویرانه هستی || تو خالی از گل و پروانه هستی &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| دوکوهه صبحگاهت با صفا بود || کلاس درس ایثار و وفا بود&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| دوکوهه گو که گردان ها کجایند || مگر نزد شهید کربلایند&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| دوکوهه آن حسینیه‌ی همت || دگر پرگشته است از خاک غربت &lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| دوکوهه کو یگان ذوالفقارت || کجایند عاشقان بی قرارت&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== موقعیت‌ها ==&lt;br /&gt;
دو ساختمان پنج طبقه دیگر به نام‌های ذوالفقار و القارعه &lt;br /&gt;
حسینیه حاج همت: نامگذاری حسینیه دوکوهه و افتتاح آن به نام سردار خیبر حاج ابراهیم همت در سال 63 توسط فرماندة جدید لشگر 27 حضرت رسول، حاج عباس کریمی، صورت گرفت.&lt;br /&gt;
مزار شهدای گمنام&lt;br /&gt;
ساختمان گردان‌های کمیل، مقداد و انصار، مالک اشتر، حبیب ابن مظاهر، و عمار &lt;br /&gt;
حسینیه شهدای تخریب&lt;br /&gt;
میدان صبحگاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
*همدلی با یاران &lt;br /&gt;
ساعت یک و نیم شب با شهید همت از منطقه به دوکوهه آمدیم. آن جا ما با حضور چند نفر از دوستان، جلسه‌ای داشتیم. قبل از شروع جلسه به یکی از بچه‌ها گفتم: «ما شام نخورده‌ایم». او چند دقیقه‌ای از حاج همت اجازه خواست و به مقر رفت و بعد از مدتی با دو ظرف باقالی پلو و قوطی کنسرو ماهی بازگشت. حاج همت وقتی خواست شام را بخورد به آن دوستمان گفت: «بچه‌ها شام چی داشتند؟» او گفت: «همین غذا را، آن‌ها هم باقالی پلو خوردند». حاجی گفت: «تن ماهی هم؟». گفت: «کنسرو تن ماهی را فردا ناهار به آن‌ها می‌دهیم». حاجی هم قوطی کنسرو را کنار گذاشت و فقط باقالی پلو خورد و گفت: «دوست ندارم غذای من با بسیجی‌ها فرق داشته باشد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دوکوهه همه چیز یک شکل شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لباس، غذا، محل استراحت، هدف و .... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خستگی ناپذیری و خدمت خالصانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از بچه‌های روحانی بود که روزها با لباس خاکی می‌گشت و عمامه سرش می‌گرفت، شب‌ها هم عبا می‌پوشید و عمامه را کنار می‌گذاشت. خواب نداشت. روزها از این سنگر به آن سنگر می‌رفت و به امور بچه‌ها می‌رسید. شب هم که تا صبح، نماز می‌خواند و عبادت می‌کرد و ... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم انتظار بودم ببینم که چه وقت خستگی از پا درش می‌آورد و یک شب خوابش می‌برد؛ اما به این حرف‌ها نرسید. دم دمای صبح، داشت تجدید وضو می‌کرد، یک [[خمپاره]] تکی وسط آن سکوت از راه رسید و او را به آرامش ابدی فرو برد.  &amp;lt;ref&amp;gt;کتاب سرزمین مقدس، موسسه روایت سیره شهداء، ص 118&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;با راویان نور 3، ص139-138&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
*عشق به شهادت &lt;br /&gt;
یکی از بچه‌های با صفای گردان بود که هر روز بعد از نماز صبح، زیارت عاشورا می‌خواند تا خدا دعایش را اجابت کند و [[شهید]] شود. می‌گفت: «نذر کرده‌ام که چهل روز زیارت عاشورا بخوانم تا شهید شوم. اگر در این عملیات شهید نشوم. باز از فردا شروع می‌کنم. این قدر چهل روز می‌خوانم تا شهید شوم». اما روز چهلم کار فیصله پیدا کرد و دعایش مستجاب شد و به دور دوم نکشید.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب سرزمین مقدس، موسسه روایت سیره شهداء، ص 118&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== شهدای مرتبط ==&lt;br /&gt;
دوکوهه برای مدتی پادگان تیپ 27 محمد رسول الله بود. که به همین خاطر محل حضور فرماندهان تیپ بود. شهدایی مثل حاج محمدابراهیم همت ، عباس کریمی، احمد متوسلیان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام‌هایی را که دوکوهه هیچ گاه از یاد نمی‌برد را این چنین می توان خواند: حاج احمد متوسلیان، حاج محمد ابراهیم همت ، [[رضا چراغی]]، عباس کریمی، [[رضا دستواره]]، [[مهدی زین الدین]]، [[حاج حسین خرازی]]، [[حاج احمد کاظمی]]، عمو حسن و... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:پادگان دوکوهه}}&lt;br /&gt;
[[رده: یادمان‌های جنوب غرب کشور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%B2%D9%87</id>
		<title>هویزه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%B2%D9%87"/>
				<updated>2019-07-10T09:54:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:هویزه 04.jpg|400px|thumb|left|هویزه]]&lt;br /&gt;
'''هویزه'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام این شهر در مقطعی هوزگان بود در سال ۱۳۶۲ خورشیدی با دستور دولتی به [[هویزه]] تغییر یافت. جمعیت این شهر در سرشماری سال ۸۵ بالغ بر ۱۴۴۲۲ نفر بوده است. هویزه یکی از شهرهای شهرستان هویزه در غرب این استان است که به‌خاطر جنگ [[ایران]] و [[عراق]] شهرت دارد. این شهر با یورش نیروهای عراقی تصرف شد و به‌طور صد درصد تخریب گردید. تنها آثار باقی مانده از شهر، قدم‌گاه حضرت عباس و خرابه‌های چند ساختمان است. این شهر قدمت زیاد دارد و ابن بطوطه درمورد آن در کتابش می‌نویسد و زمانی در این شهر حوزه علمیه بزرگی بود که قریب به چهارصد مجتهد داشت و از اندلس و نجف در آن درس می‌خواندند و اخیراً حضرت آیت الله جزایری هویزه را به‌عنوان پایتخت فرهنگی استان خوزستان معرفی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهر هویزه جنوبی‌ترین شهر [[دشت‌آزادگان]] و مرکز بخش هویزه یا هوزگان است و در 10 کیلومتری جنوب‌غربی [[سوسنگرد]] قرار دارد. هویزه کلمه‌ای عربی است و از «هیازت» به معنی آبادکردن مشتق شده است. این شهر و حومه آن در دوره خلفای اسلامی، آباد و سرسبز بود و کوشک هویزه و کوشک بصره دو قلعه محکم و دژ دفاعی این سرزمین به شمار می‌آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخش هویزه با رودخانه [[کرخه‌نور]] آبیاری می‌شود و آب و هوای آن گرم و خشک است. نژاد مردم هویزه آریایی و سامی است و به زبان فارسی و عربی سخن می‌گویند و اغلب شیعه دوازده‌امامی هستند. از اوایل سال 1358 حکومت بعث عراق علاوه بر ایجاد تحرکات در مرزهای مشترک دو کشور اقدامات گسترده‌ای نیز در داخل ایران آغاز کرد. در این میان منطقه عرب‌نشین هویزه از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با آغاز جنگ، هویزه آخرین شهر در دشت‌آزادگان بود که به اشغال ارتش عراق درآمد. نیروهای عراقی پس از پیشروی در منطقه سوسنگرد و کرخه‌نور، عملاً هویزه را در محاصره داشتند لیکن برای اشغال آن تعجیل نمی‌کردند تا اینکه [[عملیات نصر]] در 15/10/1359 آغاز و در اولین مرحله آن یک تیپ عراقی منهدم شد. اما مراحل بعدی عملیات با ناکامی روبه‌رو شد و با کاهش تدریجی توان مدافعان، دشمن در روز 18/10/1359 خود را به کرخه‌نور رساند و نیروهای خودی برای جلوگیری از نفوذ دشمن به شمال کرخه‌نور، ناچار شدند حین عقب‌نشینی پل واقع در روستای حمودی فردوس را تخریب کنند. دشمن با تجاربی که از جریان مقاومت مدافعان سوسنگرد و [[خرمشهر]] کسب کرده بود، قصد داشت با پیش‌روی گام به گام و محتاطانه، محاصره شهر را از چهار طرف کامل کند و هنگامی که شهر کاملاً تخلیه شده و دیگر مقاومتی در آن نباشد، وارد هویزه شود. لذا در روز 21/10/1359 حدود پنجاه [[تانک]] دشمن در نزدیکی روستای ساریه موضع گرفتند و در جنوب‌شرقی هویزه نیز نیروهای دشمن تا 2 کیلومتری شهر پیش‌روی نموده و شهر را زیر آتش خود قرار دادند. در روز 23/10/1359 یک گردان تانک و یک [[گردان پیاده]] از ارتش عراق نیز در یک کیلومتری شرق هویزه محاصره را کامل‌تر کردند. نیروهایی هم که از دو روز قبل در نزدیکی روستای ساریه مستقر بودند، پیش‌روی کرده و جاده را در اختیار گرفتند. در روز 25/10/1359 در حالی که هویزه زیر آتش قوای دشمن بود، یک گردان پیاده عراق نیز خود را به روستای ساریه رساند و در آنجا مستقر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ترتیب هویزه علاوه بر شرق و جنوب، از سمت شمال و غرب نیز محاصره شد و دشمن در تاریخ 27/10/1359 وارد شهر شد و با استقرار چند تانک برای تأمین در داخل شهر، افراد پیاده با اطمینان از نبودن نیروهای مقاومت، به غارت منازل مردم مشغول شدند. این شهر در طی دوران محاصره به طور کلی تخریب شد و به نحوی که قدم‌گاه حضرت عباس (ع) و ساختمان مقابل آن تنها آثار باقی‌مانده از شهر قدیم هویزه است. از آن زمان هویزه در اشغال دشمن بود تا آن که در تاریخ 19/2/1361 با عقب‌نشینی دشمن، در مرحله دوم [[عملیات بیت المقدس]] آزاد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این عملیات، قوای قرارگاه قدس به پنج گروه تقسیم شد و قدس 1 در غرب هویزه و قدس‌های 2، 3، 4 و 5 در شرق هویزه وارد عمل شدند. در نتیجه تلاش‌هایی که باعث عقب‌نشینی دشمن از این منطقه شد، حدود 4100 کیلومتر مربع از منطقه اشغالی شمال جفیر، پادگان حمید و به خصوص هویزه آزاد شد. بلافاصله پس از آزادی هویزه، آستان قدس رضوی به فرمان حضرت امام خمینی (ره) کار ساخت شهر جدید هویزه را که سه برابر شهر ویران شده قبل بود را آغاز نمود که تا سال 1364 همچنان ادامه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادمان شهدای هویزه که در سال 1362 احداث شد در 25 کیلومتری جنوب‌غربی شهر هویزه و جنوب رودخانه کرخه‌نور قرار دارد. در این یادمان، مزار [[شهید سیدحسین علم‌الهدی]] و یارانش که پیکرهای مطهرشان پس از آزادسازی این منطقه، شناسایی و به خاک سپرده شد، قرار دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب اطلس جغرافیای حماسی، ص 123 ـ 124&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ی تصاویر ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:هویزه 01.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:هویزه 02.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:هویزه 03.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:هویزه 04.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:هویزه 05.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:هویزه 06.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:هویزه 07.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:هویزه 08.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:هویزه 09.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:هویزه 10.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:هویزه 11.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:هویزه 12.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:هویزه 13.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:هویزه 14.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:هویزه 15.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:هویزه 16.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:هویزه 17.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:هویزه 18.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:هویزه 19.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:هویزه 20.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ی ویدئو ==&lt;br /&gt;
[http://www.aparat.com/v/GEyv8 شهید استاد روایتگری است - مشاهده در آپارات]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[http://www.aparat.com/v/gDMSn معرفی - مشاهده در آپارات]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== بانک صوت ==&lt;br /&gt;
[http://wiki.mataf.ir/images/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C_%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C_%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%B2%D9%87.ogg معرفی صوتی هویزه]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== مختصات جغرافیایی ==&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot;&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! طول جغرافیایی !! عرض جغرافیایی&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 48.074456 || 31.461908&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://maps.google.com/maps?q=31.461908,48.074456&amp;amp;hl=en&amp;amp;sll=30.351917,48.249657&amp;amp;sspn=0.011536,0.013797&amp;amp;t=h&amp;amp;z=16 تصویر ماهواره‌ای مکان]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://maps.google.com/maps?q=31.461908,48.074456&amp;amp;hl=en&amp;amp;sll=30.351917,48.249657&amp;amp;sspn=0.011536,0.013797&amp;amp;t=m&amp;amp;z=16 نقشه مکان با استفاده از نقشه Google]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[http://www.bing.com/maps/?v=2&amp;amp;where1=31.461908,48.074456 نقشه مکان با استفاده از نقشه bing]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وقایع خاص ==&lt;br /&gt;
*حضور امام خامنه‌ای در هویزه &lt;br /&gt;
ایشان درباره گروه علم الهدی می‌گوید: «دو روز پیش از آن عاشورای خونین، من، خود، در دل بیابان‌های جنوبی و شرقی هویزه این عزیزان را دیدم که شجاعانه و عاشقانه به قلب عرصه‌ی جنگ و به سوی خط تماس پیش می‌رفتند. تجهیزات ابتدایی، کمبودهای تدارکاتی و حتی دل‌سوزی‌ها و توصیه‌ها در همت بلند و عزم راسخ آنان فتوری پدید نمی‌آورد و در مؤمن، مشتاق، خونگرم و جوشانشان همه‌ی سختی‌ها را بر آنان هموار می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب ویرانه‌های آباد، جلد ششم از مجموعه کتاب راوی، ص 37&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== حماسه شهدای هویزه ===&lt;br /&gt;
*3 مهر  1359 &lt;br /&gt;
صبح زودد، چند [[هواپیمای]] عراقی تعدادی عروسک در اطراف شهر ریختند. وقتی دو نوجوان به جایی که عروسک‌ها افتاده بود رفتند، ناگهان صدای انفجار آمد. یکی از دو نوجوان براثر انفجار عروسک تکه تکه شده بود. اسم آن جوان سقراط بود. قرار بود چند روز دیگر رخت دامادی به تن کند. اما عروسک اهدایی صدام حسین همه را در عروسی سقراط سیاه‌پوش کرد...&amp;lt;ref name=&amp;quot;av&amp;quot;&amp;gt;[http://www.aviny.com/Occasion/Enghelab_Jang/RahianeNoor/Hoveize.aspx سایت جامع فرهنگی مذهبی شهید آوینی] - حماسه شهدای هویزه&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
*9 مهر 1359 &lt;br /&gt;
عده‌ای از دختران هویزه، برای آوردن آب به کنار رودخانه می‌روند. مزدوران عراقی نشانه‌گیری کرده و کوزه سفالیِ روی سر آن‌ها را با گلوله می‌شکنند. دختر بچه‌ای به نام سهام با شجاعت جلو می‌رود و اعتراض می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامردها چرا نمی‌گذارید آب ببریم؟ مگر شما شمر هستید؟! هنوز حرف سهام تمام نشده که گلوله‌ای به پیشانی‌اش می‌خورد و خون صورتش را می‌پوشاند. خبر [[شهادت]] سهام، مانند صاعقه بر غیرت و وجدان مردم فرود می‌آید. دختر بچه شهیده را بر سر گرفته و عزاداری می‌کنند. جوانان سلاح‌هایی را که مخفی کرده‌اند در می‌آورند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;av&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آذرماه 1359   &lt;br /&gt;
در آذر 1359، پس از شکست بیش از دو گردان از نیروهای عراقی در جنوب سوسنگرد به وسیله سربازان اسلام، یک گروهان از برادران سپاه [[اهواز]] جهت محافظت و پدافند شهر هویزه، از سوسنگرد به آن شهر اعزام شدند. افراد این گروهان، پس از رسیدن به منطقه و استقرار، عهده دار حفاظت از جنوب تا جنوب غربی شهر هویزه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیروهای عراقی در این منطقه متشکل از واحدهای تانک از نوع « 62T»، «55T»، [[موشک‌های زمین به زمین]] و امکانات نظامی پیشرفته و بیش از 6 هزار نفر پیاده بودند. ولی همین نیروهای اندک مدافع شهر، از کمترین امکانات دفاعی هم بی بهره بودند. دشمن در آغاز هجوم سراسری خود، ظرف 48 ساعت از محور هویزه تا کرخه پیشروی کرده و در امتداد آن مستقر شده بود، به طوری که فاصله‌ی آن‌ها تا هویزه حدود 10 کیلومتر بود. تاکتیک دشمن این بود که با تصرف سوسنگرد، هویزه خود به خود سقوط می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در چنین شرایطی 50 تا 60 نفر از برادران سپاه برای جلوگیری از پیشروی دشمن مسؤولیت مین‌گذاری جاده‌ها را به عهده گرفتند. زیرا این جاده‌ها و راه‌های عبور، برای دشمن به مانند رگ‌های حیاتی برای ادامه‌ی تجاوز محسوب می‌شد. دو هفته قبل از آن که عملیات مدافعان اسلام علیه نیروهای عراقی در این منطقه انجام گیرد، بنی صدر دستور تخلیه‌ی هویزه را از برادران [[بسیج]] و پاسدار صادر و دستور داد که در سوسنگرد مستقر شدند. این دستور بنی صدر، با مخالفت جدی شهید سید محمد حسین علم الهدی و دیگر برادران مواجه شد. بعد از آن که علم الهدی با حضرت آیت الله خامنه‌ای تماس گرفت، دستور بنی صدر لغو شد و برادران پاسدار در هویزه باقی ماندند.     یک هفته بعد، تصمیم بر آن شد که از محور هویزه و سوسنگرد حمله انجام گیرد. این عملیات را می‌توان نقطه‌ی عطف عملیات منظم برادران ارتش و سپاه دانست. بار دیگر بنی صدر، شعار جدائی ارتش از سپاه را سر داد و گفت: &amp;quot;سپاه نباید در این عملیات شرکت کند.&amp;quot; برادران بسیجی و سپاه که در منطقه بوده و اغلب آن‌ها به منطقه آشنایی داشتند، این ترفند بنی صدر را ضربه شدیدی بر پیکر عملیات می‌دانستند. بار دیگر، این مسأله با تلاش برادر علم الهدی و تماس‌های مکرر ایشان با مسؤولان در تهران، حل شد و قرار شد که سپاه به عنوان پیاده ارتش در عملیات شرکت کند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;av&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*15 دی 1359 &lt;br /&gt;
روز آغاز عملیات بود. برای این عملیات دو تیپ از [[لشگر 16 زرهی]] قزوین و یک تیپ از لشگر 92 زرهی اهواز در نظر گرفته شده بود، که دو گردان از نیروهای سپاه و عده‌ای هم از نیروهای جنگ‌های نامنظم ([[شهید چمران]]) نیروهای ارتش را یاری می‌دادند. از جمله هدف‌های این عملیات، پاکسازی شمال و جنوب کرخه کور از وجود نیروهای متجاوز ارتش عراق و آزاد سازی پادگان حمید و منطقه‌ی جفیر بود. نتایج عملیات در این روز موفقیت آمیز بود. اما هنوز عقبه‌های اصلی دشمن در پادگان حمید و سه راهی جفیر آسیب ندیده بود. رزمندگان اسلام، پس از تصرف مرزهای کرخه و حاج بدر، قصد پیشروی به سوی پادگان حمید را داشتند. اما بنا به دلایلی، مانند نرسیدن مهمات، قرار بر این شد که ادامه‌ی عملیات در 16 دی ماه انجام شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;av&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*16 دی 1359 &lt;br /&gt;
برادران سپاه در جلو تانک‌های ارتش مستقر شده و منتظر دریافت رمز حمله بودند، که رفت و آمد تانک‌های دشمن زیاد شد و پس از آن، هواپیماهای دشمن جهت بمباران ظاهر شدند. از طرف دیگر نیروهای اسلام زیر آتش توپخانه، [[کاتیوشا]] و [[خمپاره]] قرار گرفتند. با شناخت دقیقی که عراقی‌ها از منطقه داشتند، موجب شهادت عده‌ای از رزمندگان اسلام گردید. لشگر 9 مکانیزه ارتش عراق دست به عملیات زده بود و چون نیروهای خودی انتظار این حمله را نداشتند، فرماندهی دستور عقب نشینی به طول 500 متر را به صورت تاکتیکی صادر کرد. این دستور باعث شد که تانک‌ها عقب نشینی کنند و عراقی‌ها با این تصور که نیروهای اسلام شکست خورده و فرار کرده‌اند، وارد منطقه شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این ضد حمله‌ی سنگین دشمن که نیروهای ایرانی مجبور به عقب نشینی شدند، بیش از یکصد تن از برادران پاسدار، جهاد و دانشجویان پیرو خط امام از جمله حسین علم الهدی [[مفقود الاثر]] و [[شهید]] شدند. در پی این حادثه نیروهای دشمن در تاریخ 18 دی 1359، هویزه را اشغال کردند و پس از آن فرماندهی نیروهای عراقی ([[خلیل الدوری]]) دستور داد تعدادی از مردم بی گناه، را دست بسته در یک گودال قرار داده و به شهادت برسانند و سپس عراقی‌ها تمام شهر را با دینامیت و بلدوزر نابود کردند. بدین ترتیب 1800 واحد مسکونی و تجاری و سه مسجد و دو حسینیه و شهر به تپه‌ای خاک مبدل شد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;av&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== روایتگری و متن ادبی ==&lt;br /&gt;
نام این شهر در مقطعی هوزگان بود در سال ۱۳۶۲ خورشیدی با دستور دولتی به هویزه تغییر یافت. جمعیت این شهر در سرشماری سال ۸۵ بالغ بر ۱۴۴۲۲ نفر بوده است. هویزه یکی از شهرهای شهرستان هویزه در غرب این استان است که به‌خاطر جنگ ایران و عراق شهرت دارد. این شهر با یورش نیروهای عراقی تصرف شد و به‌طور صد درصد تخریب گردید. تنها آثار باقی مانده از شهر، قدم‌گاه حضرت عباس و خرابه‌های چند ساختمان است. این شهر قدمت زیاد دارد و ابن بطوطه درمورد آن در کتابش می‌نویسد و زمانی در این شهر حوزه علمیه بزرگی بود که قریب به چهارصد مجتهد داشت و از اندلس و نجف در آن درس می‌خواندند و اخیراً حضرت آیت الله جزایری هویزه را به‌عنوان پایتخت فرهنگی استان خوزستان معرفی کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب سفر به سرزمین نور (بهزاد پودات) صفحه 54-60&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== موقعیت‌ها ==&lt;br /&gt;
قدم‌گاه حضرت عباس(ع)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==فواصل==&lt;br /&gt;
* بیمارستان امام رضا علیه السلام 35  کیلومتر&lt;br /&gt;
* شهدای هویزه 25  کیلومتر&lt;br /&gt;
* پل سابله 26  کیلومتر&lt;br /&gt;
* سوسنگرد 14 کیلومتر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
*شهادت حسین &lt;br /&gt;
قامت حسین از میان دود و گرد و غبار، پشت خاکریز پیدا شد. یک تانک دیگر با گلوله حسین به آتش کشیده شد. پیدا بود که از همه افرادِ گروه، اکنون فقط حسین زنده مانده است. حسین از جا بلند شد و خود را به خاکریز دیگر رساند. غیر از گلوله‌ای که در آرپی‌جی بود، یک گلوله دیگر هم داشت. دوباره پیشروی تانک‌ها شروع شد. به قصد تصرف خاکریز پیش می‌آمدند. حسین پشت خاکریز خوابیده بود. تانک به چند متری خاکریز که رسید، حسین گلوله‌اش را شلیک کرد. دود غلیظی از تانک بلند شد. چهار تانک دیگر به ده متری حسین رسیده بودند. حسین از جا بلند شد و آخرین گلوله را رها کرد. سه تانک باقیمانده در یک زمان به طرف حسین شلیک کردند و محل استقرار حسین را دود و گرد و خاک پوشاند، گرد و خاک که فرو نشست توانستیم اول آرپی‌جی و سپس حسین را ببینیم. جسد حسین به پشت، روی ته مانده‌ی خاکریز افتاده و چفیه بلند گردنش، صورت او را کاملاً پوشانده بود. &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
*غیرتکده &lt;br /&gt;
هویزه با نام شهید علم الهدی عجین است؛ با خاطرات نبرد نابرابر عده‌ای محدود در مقابل لشگر تانک‌ها و به خون غلتیدن‌های جوانان مومن. [[محمدحسین قدوسی]]، فرزند شهید قدوسی و نوه علامه طباطبایی بود. به سینه‌اش تیر خورده بود و داشت دست و پا می‌زد. رفتم کمکش کنم که دیدم دارد با خون سینه‌اش وضو می‌گیرد... مبهوت مانده بودم. گفت کمکم کن به حالت سجده بروم. پیشانی‌اش را بر خاک گذاشت و پر کشید. محمد را دیدم که ناگهان بلند شد و از خاکریز بالا رفت. گفتم کجا؟ گفت: خدمه تانک دارد می‌سوزد. گفتم: خودت زدی. گفت: تکلیف من زدن تانک بود، اما حالا می‌بینم یک انسان دارد می‌سوزد و تکلیف من نجات اوست!&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.rahiyannoor.ir/index.aspx?siteid=4&amp;amp;pageid=644 پایگاه موسسه طلایه داران نور آفاق - راهیان نور] - غيرتكده&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*چرا غذا نمی‌دهید! &lt;br /&gt;
یک سرباز عراقی می‌گوید: «در محله‌ای که ما مستقر بودیم،‌ یک پیرزن و پیرمرد باقی مانده بودند و روزی یک بار برای گرفتن غذا نزد ما می‌آمدند. یک روز که به مقر آمده بودند یکی از افسران ضد اطلاعات وارد مقر شد و آن دو را دید. پرسید: «چرا به این‌ها غذا نمی‌دهید؟» از مقر یک گالن نفت آورد و روی پیرزن خالی کرد. بعد کبریت زد. پیرزن در آتش می‌سوخت، جیغ می‌کشید و سرانجام بر زمین افتاد و ذره ذره سوخت. پیرمرد ضجه می‌زد. ستوان او را کشان‌کشان تا رودخانه برد. دست و پایش را با سیم تلفن بست و او را در رودخانه انداخت. آخرین بار پیرمرد را دیدم که چند بار در رودخانه بالا و پایین رفت و بعد ناپدید شد.» با عزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا، [[عملیات بیت‌المقدس]] با رمز «یا علی بن ابی طالب» شروع شد و روز هجدهم اردیبهشت ۶۱، رزمندگان اسلام دشمن را مجبور به عقب نشینی کردند. هویزه خیلی خوشحال شد که به دامان سرزمین ایران بازگشت و امروز هویزه خوشحال است که در آغوش خود پیکر قطعه قطعه شده حماسه آفرینانی چون علم الهدی را دارد که اجسادشان را پس از هفده ماه از زیر آوار بیرون کشیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خدایا این شهدای ما را قبول کن &lt;br /&gt;
پس از شهادت برادران در هویزه به دلیل وظیفه شرعی که باید اخبار را خدمت امام بدهیم، خدمتشان رسیدیم و ضمن گزارشی از آبادان، هویزه و غرب گفتیم که البته در این جریانات شماری از برادران ما شهید شده‌اند. ما در جریان هویزه برادران بسیار خوبی را از دست دادیم. از جمله برادر حسین علم الهدی که من از پیش از انقلاب با ایشان آشنایی داشتم. ایشان فرد صادق و با تقوایی بود. زحمت بسیاری برای اسلام کشید. بی‌خوابی بسیار داشت و از نظر فقهی و فلسفی هم اطلاعاتی وسیع داشت و در حقیقت ایشان، سرمایه‌ای برای خوزستان و ستونی بود برای گسترش مکتب در خوزستان. وقتی این سخنان را گفتم امام شروع کرد به اشک ریختن. در اینجا من ناراحت شدم که چرا امام را ناراحت کردم. امام با حال ناراحتی دست‌هایشان را بلند کرده و دعا کردند: &amp;quot;خدایا این شهدای ما را قبول کن!&amp;quot; من به قدری تحت تأثیر این حالت امام قرار گرفتم که همیشه این خاطره در نظرم هست و هیچ گاه از یادم نمی‌رود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;mardak&amp;quot;&amp;gt;[http://mardak.parsfa.com/post-280432.html وبلاگ مردی رفته] - در اين چند روز با خاك انس گرفته‌ام، بوي خاك گرفته‌ام!&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دست‌نوشته‌ای از شهید علم الهدی &lt;br /&gt;
من در سنگر هستم، در این خانه محقر. در این خانه فریاد و سکوت، فریاد عشق و سکوت، در این سرد و گرم، سردی زمستان و گرمای خون، در این خانه‌ی ساکن پر جوش و خروش، سکون در کنار رودخانه و هیجان قلب و شور شهادت، خانه نمناک و شیرین. کوچکی قبر و عظمت آسمان. امشب پاس دارم. ساعت یک و سی و نه دقیقه، چه شب با شکوهی است. من به یاد انس علی ابن ابیطالب با تاریکی شب و تنهایی او می‌افتم. او با آسمان پر ستاره سخن می‌گفت، سر، در چاه نخلستان می‌کرد و می‌گریست. در همین تاریکی شب علی بر می‌خواست و به نخلستان می‌رفت. فاطمه وضو می‌گرفت، پیامبر به سجده می‌رفت و حسن و حسین به عبادت می‌پرداختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این خانه کوچک است، این سنگر، این گودی در دل زمین، این گونی‌های بر هم تکیه داده شده، پر از حرف است. فریاد است، غوغاست، صدای پر محبت اصغر و حرف زدن آرام رضا و خوش زبانی منصور؛ بغض گلویم را گرفته، قطرات اشکم هدیه‌تان باد. تنهایی عمیق‌ترین لحظات زندگی یک انسان است. خدایا! این خانه‌ی کوچک را برای من مبارک گردان. در این چند روز با خاک انس گرفته‌ام. بوی خاک گرفته‌ام. حال می‌فهمم که علی ابن ابیطالب چگونه می‌فرماید: &amp;quot;سجده‌ی نماز، حرکت اول، خم شدن روی مهر، این معنا را می‌دهد که خاک بوده‌ایم، حرکت دوم این معنا را دارد که از خاک بر خواسته‌ایم، متولد شده‌ایم، حرکت سوم، رفتن دوباره به خاک، به این معناست که دوباره به خاک بر می‌گردیم، مرگ. و حرکت چهارم، به این معناست که دوباره زنده می‌شویم، حیات قیامت.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما در این سنگر همیشه در کنار این خاکیم و خاک پناهگاهمان است. درون سنگر با خود سخن می‌گویم. راستی چه خوب است از این فرصت استفاده کنم و با قرآن آشنا شوم، آیات خدا را بخوانم، حفظ کنم و سپس زمزمه کنم. و بعد شعار زندگی قرار دهم، باشد که این دل پر هیجان و تپش را آرامش دهد. و بعد با آن برای خود توشه سازم و توشه را راهی سفرم گردانم و در انتظار شهادت بمانم. آیات جهاد، شهادت، تقوی، ایمان، ... همه را پیدا کنم و سنگر، کلاس درسم باشد، و میعادگاه ملاقاتم با خدا بشود. سنگر، محرابم گردد، خانه امیدم شود و قبله دومم. از فردا حتماً بیشتر قرآن خواهم خواند. در این خانه‌ی کوچک که انتخاب کرده‌ام، روزها به گونه‌ای می‌گذرد و شب‌ها به گونه‌ای دیگر. روزها در تنهایی با خود سخن می‌گویم و با دوستانم، در جمع. در لحظاتی که اسلحه را بر دوش دارم به فکر ذوالفقار می‌افتم؛ به فکر ابوذر و دست پر توان او... خدایا! این اسلحه را در دست من به سرنوشت آن شمشیرها نزدیک گردان... .&amp;lt;ref name=&amp;quot;mardak&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== شهدای مرتبط ==&lt;br /&gt;
شهید محمد حسین علم الهدی به همراه گروهی از دانشجویان پیرو خط امام در این منطقه در زمان انجام عملیات نصر به شهادت رسیدند. در میان شهدای دانشجو نام فرزند آیت الله قدوسی «محمد حسین قدوسی» نیز دیده می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== عملیات‌های مرتبط ==&lt;br /&gt;
عملیات نصربا حضور دانشجویان پیرو خط امام در این منطقه انجام شد. در عملیات بیت المقدس نیز این منطقه آزاد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:هویزه}}&lt;br /&gt;
[[رده: یادمان‌های جنوب غرب کشور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%A7%D8%B2_%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87_%D9%87%D8%A7_%D8%A8%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF</id>
		<title>کتاب از پروانه ها بپرسید</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%A7%D8%B2_%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87_%D9%87%D8%A7_%D8%A8%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF"/>
				<updated>2019-07-03T08:39:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;از پروانه ها بپرسید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدیدآورنده: علی اکبر بقایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوبت چاپ: اول/ 1392&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قیمت: 6000 تومان&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==معرفی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که می­داند عشق را درد نوشته ­اند یا دوا؟ ویرانگر ساخته­ اند یا آبادگر؟ آب آفریده ­اند یا آتش؟ اگر دواست، چرا درد می­ آورد و اگر درد است، چرا دوا می­دهد؟ اگر آبادگر است، چرا خراب می­کند و اگر ویرانگر، چرا می‌سازد؟ اگر آب است، چرا می­سوزاند و اگر آتش است، چرا زنده می­کند؟ اگر نمی­دانید یا حتی می­دانید این بار از پروانه­ ها بپرسید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب «از پروانه­ ها بپرسید» کتابی است سرشار از نکته همراه با تصاویری زیبا از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس که گویا پروانه‌هایی هستند گرداگرد رهبرشان که این تصاویر با جملات زیبایی همراه و جذاب‌تر شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نمونه محتوا==&lt;br /&gt;
اینجا سرزمین گل و بلبل نیست تا عشق را فقط لفاظی کنند و در ترانه‌ها تهلیل زنند. اینجا سرزمین گل و شمع و پروانه است. گواه این مدعا گلستان این شهر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پروانه باش! و مدعیان دروغین عشق را رسوا کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کم‌فروشان همیشه در خسران‌اند. آنان را که جان نمی‌دهند، مگر جز مرگ چه می‌دهند؟ لذت [[شهادت]] را پروانگان می‌دانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پروانه‌ها را چنان شیدای شمع ساخته‌اند که حتی شهد را هم به عشق شمع می‌نوشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بهشت هم آیا می‌سوزانند؟ نمی‌دانم! ولی هرچه هست، بهشتی که شعله عشق در آن نیست، بهشت نیست. بهشتی که برای پروانه‌هاست گلستان است، ولی می‌سوزاند.&lt;br /&gt;
منبع سايت نشر شهيد کاظمي&lt;br /&gt;
http://nashreshahidkazemi.ir&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%B9%D9%82%DB%8C%D9%82</id>
		<title>کتاب عقیق</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%B9%D9%82%DB%8C%D9%82"/>
				<updated>2019-07-03T08:36:43Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
پدیدآورنده: نصرت الله محمودزاده&lt;br /&gt;
نوبت چاپ: اول/ 1397&lt;br /&gt;
قیمت: 12000 تومان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معرفی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی نامه داستانی [[شهید حسین خرازی]]؛ سرداری که با یک دست لشکری را فرماندهی می‌کرد. این کتاب به بیان زندگی و خاطرات همرزمان و سخنرانی‌های شهید حاج حسین خرازی و مراحل ورود وی به جنگ و شکل‌گیری [[لشکر ۱۴ امام حسین(ع)]] و موفقیت‌هایش می‌پردازد. کتابی که در سومین دوره کتاب سال دفاع مقدس، رتبه نخست را از آن خود کرد و موسسه سیما فیلم با اقتباس از این کتاب، زندگی نامه شهید خرازی را به تصویر کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نمونه محتوا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیپ امام حسین در میان دود و آتش وارد خط شد و از همان محور به سمت [[خرمشهر]] حرکت کرد.&lt;br /&gt;
حسین برای رسیدن به شهر سر از پا نمی‌شناخت. این را هم می‌دانست که درصورت مقاومت عراقی‌ها در محور [[شلمچه]]، خرمشهر آزاد نخواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آغاز عملیات، مردم در انتظار آزادی خرمشهر بودند. پس از نبرد سنگین [[تیپ محمد رسول الله]]، رادیو ایران محاصره خرمشهر را اعلام کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگرانی تمام وجود حسین را فرا گرفته بود. موحد که کنار دستش بود، این نگرانی را حس می‌کرد، اما کاری از دستش ساخته نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسین که از همان فاصله دور ساختمان‌های ویران شده شهر را می‌دید، به موحد گفت: «اگر خرمشهر آزاد نشود، چه جوابی برای مردم چشم انتظار داریم؟ ما در برابر آن‌ها شرمنده می‌شویم. زمانی که خبر آزادی خرمشهر به امام برسد، چه خواهد شد؟ خوشحالی امام خستگی را از تن‌مان بیرون خواهد کرد.» هنوز دژ مستحکم خرمشهر در برابر حسین خودنمایی می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منا در نظر حسین به محشری می‌مانست؛ جماعتی یک پارچه سفید پوش در صحرا دنبال گمشده خود می‌گشتند و او در دل این جمعیت، اعمال حج را انجام می‌داد. از کنار قربانگاه که گذشت، چشمش افتاد به گوسفندهای سر بریده که پشته پشته روی هم افتاده بودند. رفت تا سنگ‌هایی را که شب گذشته در بیابان جمع کرده بود، به سمت شیطان پرتاب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او حضور فریبنده شیطان را در تمام مراحل زندگی لمس می‌کرد. سنگ‌ها را همراه با تنفری که از نفس خود داشت، پرت می‌کرد. دستی به سر تراشیده خود کشید و آن‌جا را ترک کرد تا به سوی کعبه رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دور کعبه می‌دوید تا آخرین اعمال حج را انجام دهد؛ رفتن به صفا و برگشتن به مروه. احساس می‌کرد یکی از آرزوهایش تحقق یافته. او اکنون به فلسفه هاجر می‌اندیشید؛ به سعی و به ابراهیم و اسماعیل. این همه فکروخیال دور سرش می‌چرخیدند که اعمال تقصیر را انجام داد و باز هم به سوی کعبه شتافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از کنار حجرالاسود که می‌گذشت، همه دنیا را در آن نقطه خلاصه می‌کرد. هر دوری که می‌زد، به خود واقعی خودش نزدیک‌تر می‌شد. در شوط هفتم از حال رفت؛ خودش را که بهتر می‌شناخت، رب را با تمام وجود درک می‌کرد... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز بدن فرمانده‌ی لشگر امام حسین پشت دژ [[طلاییه]] در خون می‌غلتید و سایه‌ی مرگ را به چشم می‌دید. فهمید که شهادت چقدر با مرگ فاصله دارد و متعجب از امتحان خدا، دانست که انتخاب شهادت با اوست، اما چگونگی انجام آن، نه. در رمز و راز خلقت پروردگار پی به عظمت شهدا برد؛ [[ردانی‌پور]]، [[حبیب‌اللهی]] و... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان نگرانی گره [[عملیات خیبر]]، فرماندهی را در نظرش به شکلی دیگر مجسم کرد؛ مظلومیت و وفاداری بسیجی‌ها در شرایط سخت جنگ که اکنون نزدیک‌تر از ملائک دورش حلقه زده و التماس می‌کردند که بماند. هرلحظه فاصله‌ی بین جسم و روحش بیشتر می‌شد؛ از آن بالا، جنگ خودی و دشمن، انفجار، شهدا و مقاومت دژ طلاییه را نیز می‌دید. دوباره نگاهش افتاد به دست قطع شده‌ی خودش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدایی در گوشش پیچید: «می‌خواهی بمانی یا قصد عروج داری؟» خیلی تلاش کرد پاسخش به ملائک چکیده‌ی اعتقاداتش باشد که... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت نشر شهید کاظمی&lt;br /&gt;
http://nashreshahidkazemi.ir&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3_%D8%AF%D8%B1_%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>کتاب کابوس در بیداری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3_%D8%AF%D8%B1_%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-07-03T08:30:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدیدآورنده: جواد موگویی&lt;br /&gt;
نوبت چاپ: اول/ 1397&lt;br /&gt;
قیمت: 40000 تومان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معرفی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حادثه دلخراشی که [[مهرماه۱۳۹۴]] در سرزمین [[منا]] رخ داد، منجر به [[شهادت]] بیش از ۷ هزار تن از حاجیان در حریم امن الهی، برای ما ایرانی‌ها خاطرات تلخ کشتار حجاج را در جمعه، [[نهم مرداد۱۳۶۶]] زنده کرد. در هر دو حادثه، حجاج ایرانی و غیر ایرانی به شهادت رسیدند. در بحبوحه اخبار منا برخی از رسانه‌ها به یادآوری این کشتار نیز پرداختند، اما مانند بسیاری از حوادث و اتفاقات دهه شصت، تنها چند عکس، خاطره و مصاحبه از این واقعه به جا مانده بود که همان‌ها منتشر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت جمعه سیاه مرداد۱۳۶۶، بخش مهمی از تاریخ پس از انقلاب است؛ زیرا این واقعه تأثیر مستقیمی بر چگونگی پایان جنگ تحمیلی گذاشت؛ پس از این واقعه بر آتش جنگ نفت‌کش‌ها در [[خلیج فارس]] افزوده شد، ایران برای عملیات تلافی‌جویانه به [[ناوها]] و کشتی‌های هم‌پیمانان عربستان حمله کرد، آمریکایی‌ها نیز به حمایت از هم‌پیمانان سعودی به کشتی‌ها، پایانه‌های نفتی و [[ناوچه‌]]های ایران حمله نمود. در نهایت، این حملات دوجانبه با حمله ناجوانمردانه ناو وینسنس به هواپیمای مسافربری ایرانی پایان یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واقعه کشتار حجاج، چنان برای ایرانی‌ها تلخ و سنگین بود که امام خمینی (ره) فرمود: «اگر از صدام بگذریم، از آل سعود نمی‌گذریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کتاب در سه بخش، روایت مستندی است از حج خونین سال 1366 که با تکیه بر اسناد و خاطرات شاهدان عینی نگارش شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نمونه محتوا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نهم مرداد سال 1366 حجاج ایرانی بی‌خبر از حضور «اولریش وگنر» وارد خیابان‌های مکه شدند تا به سیاق سال‌های گذشته در مراسم برائت از مشرکین شرکت کنند. وگنر، افسر یهودی آلمانی، مؤسس یگان ویژه ضدتروریستی پلیس آلمان، مؤسس یگان ویژه ضدتروریستی پلیس آلمان، از دو سال قبل برای تأسیس پلیس ضدشورش وارد عربستان شده بود. او ایرانی‌ها را خوب می‌شناخت. هم‌قطارانش 7سال قبل در حمله به طبس، طعم تلخ شکست را چشیده بودند. وقتی بعدازظهر جمعه خونین، حجاج ایرانی وارد خیابان‌های مکه شدند، او نیز سوار بر بالگرد بر فراز آسمان مکه آمد... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ترس گلوله خم شده بودم. غافل از این‌که گلوله‌ها از بالا به روی مردم شلیک می‌شد، ناگهان فشنگی از کنار سرم گذشت و به برادری که با من می‌دوید اصابت کرد و در جا جان سپرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست و پایم را گم کرده‌ بودم، عده زیادی از حجاج محاصره شده بودند، فرصت فکرکردن نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به جمعی پیوستم که آن طرف خیابان بودند. همه بیمناک و نگران پشت ماشین‌هایی سنگر گرفتیم که پارک شده بود تا از گلوله‌ها در امان باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[تیربار]]ی بالای سر ما را نشانه گرفته بود و ساختمان‌ها و سردر مغازه‌ها را سوراخ می‌کرد، طوری که تکه‌های سیمان بر سر ما می‌ریخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میان ما که حدود ۴۰ نفر بودیم، گاز خفه‌کننده انداختند و گاز اشک‌آور هم که در فضا بود. چشم‌هایمان می‌سوخت، اما گازهای خفه‌کننده نفس را می‌گرفت، سروگردن را می‌سوزاند و همه را دچار سرفه عجیبی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۵دقیقه روی زمین افتاده بودیم. کم‌کم هوا تاریک می‌شد. خودمان را بلند کردیم و مثل نابینایان دست هم را می‌گرفتیم و راه می‌رفتیم. عده‌ای قصد عبور از کوچه باریکی را داشتند که منتهی به کوه می‌شد. ضربه چوب به سر چند نفر خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه کوه را بالا رفتیم. در خانه‌ای به روی ما باز شد و مسلمانان ساکن کوه‌ها، برادر مجروحی را بردند و سر او را پانسمان کردند. مدتی بالای کوه ماندیم. فقط صدای آژیر آمبولانس و رفت‌وآمد ماشین‌ها می‌آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت نشر شهید کاظمی&lt;br /&gt;
http://nashreshahidkazemi.ir&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A8%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید موسی الرضا بتویی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A8%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2019-03-02T20:43:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 1340/06/15&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : موسی‌الرضا محل تولد : نیشابور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : بتوئی‌ تاریخ شهادت : 1361/04/23&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : قاسم‌ مکان شهادت : شلمچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : ابتدایی منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : خراسان نیشابور گلزار شهدای روستای بتو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصادف با 23/4/61 شب حمله بود به نام رمضان با رمز صاحب الزمان ادرکني شروع شده بعد از نماز مغرب و عشا حرکت کرديم که از دژ عراق حدود سه کيلومتر بود که حمله اصلي از ساعت نه شروع شد موسي الرضا مسئوليت يک گروه 22 نفري را برعهده داشت حدود 300 متر ميدان مين و سيم خاردار از قبيل مدوّري شکل و ضربدري و غيره، که بعد از ميدان مين خندقي به عمق 5/2 الي سه متر و به عرض 5 الي چهار متر بود در داخل اين خندق سيم خاردار ضربدري و نيم متر آب با مين هاي شناور بعد از خندق سيم خاردار و بعد مينهاي جهندة نارنجکي و سه کاليبر 50 و 75 در روبروي اين عزيزان مستقر بود، با اين همه مشکلات تا 35 متري دشمن رفتند ولي دشمن خبردار نشد و تا برادران به 35 متري خاکريز دشمن رسيدند و تا شروع به آرپي چي زدن نکردند دشمن از آمدن ما خبر نداشت . برادران رزمنده براي اينکه عراقي ها اين مزدوران بعثي صداي ما را نشنوند اگر تيري مي خوردند سر و صدا نمي کردند و حتي ديده مي شد که برادري دوست پهلويش شهيد شده ولي او اصلاً متوجه نشده است و حتي بعضي از برادران که دستشان قطع مي شد براي اينکه سر و صدا نکنند دست خود را به دهان مي گرفتند و همانطور به شهادت مي رسيدند آري اين برادران با اين ايثار و شجاعت دژ عراق که خاکريز آن به ارتفاع سه متر و عرض 15 متر بود گرفتند و مي گويند که حملات ما هميشه از سمت چپ و راست و جلو بوده و هميشه موفقيت آميز و مي گويند که ما در نقشه نظامي نداريم که از روبرو حمله بشود و موفقيت آميز باشد ولي برادران با ايثار خود اين حمله را با موفقيت کامل به پيش بردند و شهيد موسي الرضا در ساعت 11 الي 12 شب بود که تير مستقيم دمشن در بازو و ران او اثابت کرد و ترکش خمپاره نيز بر سرش که 5 الي 6 دقيقه بيشتر طول نکشيد که به لقاإ الله يعني آرزوي ديرينه اش که همان شهادت بود رسيد و به کاروان حسينيان اين شيفتگان شهامت پيوست . او مي گفت که مادرم ما پنج برادر هستيم اميدوارم که همگي در راه اسلام جهادگري نمونه باشيم و در اين راه به شهامت برسيم و اگر لياقت نداشتيم يک پنجم که خمس است من خمس ديگر برادرانم باشم. وي گفت مادرم تو همانند ابراهيم بايد اسماعيل قرباني بدهي و در اين سري آخر که مي خواست برود به پسر خاله ام گفته بود اين دفعه که ميروم ولي براي بازگشت بدن قطعه قطعه ام خواهد آمد شهادت براي او ثابت شده بود و مي دانست اگر برود بر نمي گردد و بر اکثر دوستان گفته بود که من ديگر بر نمي گردم و مي گفن من دوست دارم با جعبه برگردم گوئي براي او ندائي رسيده بود . و تازه مي خواست که ازدواج بکند که دوباره به جبهه رفت و با حورالعين هاي بهشتي ازدواج کرد. اين جهادگر هميشه در در سنگر پنج بار به جبهه رفت بار اوّل در جبهة ايلام به مدت سه ماه بار دوّم ؟؟/ سه ماه دفعه سوم آبادان ـ خرمشهر سه ماه بار چهارم اهواز دو ماه و پنجمين بار و آخرين بار شلمچه 25 روز که در همانجا به شهادت رسيد، هر چه از خصوصيات و فعاليتهاي موسي الرضا خواسته باشم بگويم باز هم کم گفته ام ناگفته نماند که زندگي نامة اين شهيد عزيز از زبان مادر و برادرش و سنگرانش نقل شده است . انشاء الله که با شهداي صدر اسلام محشور شود روحش شاد . مشخصات دانش آموز شهيد موسي الرضا بتوئي فرزند قاسم متولد روستاي بتو 1340 ؟؟؟ مجرّد از طريق بسيج سپاه به جبهه اعزام شد و در عمليات رمضان منطقه شلمچه به تاريخ 23/4/61 که در ساعت 11 شب بر اثر تير مستقيم دشمن به ؟؟؟ اطابت ترکش خمپاره به ناحيه سر به لقاء الله پيوست . شرح زندگاني شهيد: موسي الرضا بتوئي در 15 شهريور 1340 در يک خانواده مستضعف و تهيدست در روستاي بتو چشم به جهان گشود در سن 5 سالگي پدرش را از دست داد و فقر و تهيدستي با دين و خدا و عظيم بر خانواده اش بيشتر چيره شد . ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ در سال 1346 دبستان روستاي بتو تأسيس شد که ايشان درسهاي سال وارد دبستان شد و بعد از تکميل دوره ابتدايي با وجود اينکه شاگردي ممتاز بود براي ادامه تحصيل در شهرستان نيشابور مدرسه راهنمايي فارابي مشغول شد بعد از موفقيت ؟؟؟ سال ؟؟؟ فقر و تنگدستي به روستاي معدن فيروزه در 18 کيلومتري روستاي خودشان برگشت و به ادامه تحصيل پرداخت بعد از اتمام دوران راهنمائي مجدداً به شهر نيشابور برگشت و تحصيلات متوسطه را از دبيرستان کمال الملک شروع کرد که مواجه با سال 57 بود همان اوايل انقلاب که مدارس يکي از برنامه هايشان به راه انداختن تظاهرات بود که شهيد نقش قابل توجهي داشت از جمله پخش عکسها و اعلاميه هاي امام. شرکت فعّالانه در انجمن اسلامي دبيرستان بود. همه اين عوامل درگيري او راه ؟؟؟ شکل داد تا جايي که او را شکنجه کرد و ؟؟؟ مي گفتند براي اينکه ؟؟؟ او را شکنجه ؟؟/ بدهند ولي مقاومت او بيشتر از اين ها بود. با گذشت زمان شهيد به فکر تشکيل کتابخانه در روستاي محل افتاد تعدادي کتاب از ؟؟؟ گرفت مقداري قم از ؟؟/ و اندکي پول از بين مردم جمع آوري کرد و کتابخانه اي در روستاي را تشکيل داد که حدود 300 تا 350 جلد کتاب در آن موحود است و وسايل ديگر کتابخانه را ؟؟؟؟؟ خلاصه مؤسس کتابخانه همين شهيد بزرگوار است . بعد از شکل گيري ارتش بيست ميليوني بفرمان امام (ره) ايشان به عقوبت بسيج درآمد و آموزش هاي اوليه را در نيشابور گذراند و بعد از پايان رساندن سال تحصيلي مورخه 19/4/60 براي آموزش اعزام به مشهد شد و 15 روز آموزش را در پادگان نيروي هوايي مشهد ديد و در تاريخ 7/5/60 از مشهد عازم غرب شد و مدت 48 روز در ايلام خدمت کرد و به نيشابور برگشت و براي دوم با برادر نور علي شوشتري ؟؟؟ عمليات سپاه نيشابور در مورخ 24/9/60 براي اعزام به مشهد رفتند و از مشهد شب به روستا برگشت و يک ميني بوس را کرايه کرد که موسي الرضا بقيه همسنگرانش را به مشهد ببرد خلاصه ساعت 3 نيمه شب بقيه خوانده نمي شود؟؟؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحيم ولاتحسبن الذين قتلوفي سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون درود بر تمام شهداي راه حق که با خون خود نهال اسلام را آبياري نموده اند و خون خود را به پاي درختي ريختند که ميوه آن ولايت فقيه است. هموطنان عزيز ! دوستان گرامي!نگذاريد خون شهدا پايمال شود و مزدوران خارجي وارد مملکت ايران شوند. برادران عزيز!موقع امتحان است. زمان، زمان امام حسين (ع) است و عاشورا فرا رسيده است، به سرو کله زدن فايده اي ندارد عمل لازم دارد. من براي ايت به جبهه ميروم که وظيفه اسلامي خود را انجام داده باشم و من اين را يک وظيفه شرعي مي دانم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر هنگامی که موسی الرضا برای آخرین بار می خواست به جبهه برود ،به عکاسی رفته بود ویک عکس4*3 از خودش گرفت و به من نشان داد و گفت : عکسم خوب است گفتم بله گفت اگر شهید شدم این عکس را بزرگ کنید و جلوی ماشین بزنید من گریه کردم و گفتم این حرفها را نزن ان شاءالله می روی و مثل دفعات قبل سالم بر می گردی . گفت : خواهر جان ناراحت نباش شوخی کردم . به هر حال عازم جبهه شد و طبق گفته خودش به آرزویی که داشت رسید و همان عکس را جلوی ماشین زدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 3723&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D8%A6%DB%8C</id>
		<title>شهید رضا نژاد رضائی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D8%A6%DB%8C"/>
				<updated>2019-03-02T20:41:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید رضا نژادرضائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1334/01/01 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/08/04&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص &lt;br /&gt;
محل آرامگاه : کرمانشاه - اسلام آبادغرب - کله جوب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد رضا نژادرضايي در سال 1334 در قريه ي «دله جوب علياي» اسلام آباد غرب به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي خود را در زادگاهش به پايان رساند و براي طي تحصيلات دبيرستان به اسلام آباد غرب رفت.&lt;br /&gt;
قبل از اين كه تحصيلات متوسطه را به پايان برساند، در آبان ماه 1352 به استخدام هوانيروز درآمد. دوره خلباني و خلباني هلي كوپتر شكاري را با موفقيت طي نمود و پس از اخذ مدرك با درجه ي ستوانيار سومي كار خود را شروع كرد. دو سال بعد، يعني در سال 1356 ازدواج و حاصل آن دو فرزندش شكوفه و شهاب مي باشد.&lt;br /&gt;
شهید نژاد رضایی در ارديبهشت ماه 1358 به پايگاه هوانيروز باختران منتقل و در آنجا به درجه ي ستوانيار سومي نائل آمد. با شروع جنگ تحميلي كافران صدامي عليه ايران، به جبهه شتافت و از همان ابتدا در بسيج عشايري شركت كرد و به جبهه ي گيلانغرب رفت. به اين ترتيب به نبرد با دشمنان ميهن پرداخت. او با علاقه ي فراوان راهي جبهه شده و مأموريت هاي متعددي انجام مي داد. در آخرين مأموريت در تاریخ 1360/08/04 در نزديكي سرپل ذهاب، هلي كوپتر او مورد اصابت گلوله ي دشمن قرار گرفت و به درجه ي رفيع شهادت رسيد.&lt;br /&gt;
خانواده اش از شوخ طبعي و خوش رفتاري او به عنوان يكي از بارزترين خصوصيات اخلاقيش ياد مي كنند.&lt;br /&gt;
مزار اين شهيد بزرگوار در اسلام آباد غرب قرار دارد.&lt;br /&gt;
منبع سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/27533&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان کرمانشاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اسلام آباد غرب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدرحمان نظری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-03-02T20:40:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید   رحمان نظری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1340/04/16 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1360/09/08&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص &lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد رحمان نظري در تاریخ 1340/04/26 در شهر زنجان ديده به جهان گشود. او در خانواده‌اي مذهبي رشد يافت و در دوران كودكي به همراه خانواده‌ به شهر تهران نقل مكان نمود. او بسيار به پدر خويش وابسته بود و زماني كه پدر به دليل شغل رانندگي به شهرهاي ديگر مي‌رفت با او همراه مي‌شد و اين گونه بود كه شهيد رحمان تحصيلات خويش را تا سال سوم راهنمايي ادامه داد. همزمان بعد از تحصيل به كار مشغول شد و با شروع انقلاب در راهپيمايي‌ها شركت و فعاليت زيادي داشت. بيشتر در نماز جماعت شركت مي‌كرد و بسيار خوش رفتار و مهربان بود.&lt;br /&gt;
شهید نظری با رسيدن به سن سربازي و با آغاز جنگ تحميلي  نيز براي دفاع از ميهن و دين خود به جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل شتافت و سرانجام در عمليات طريق القدس در سال 1360 به درجه رفيع شهادت نائل گشت.&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ايشان در وصيت‌نامه خود از پدر و برادر خود خواسته بودند كه بيشتر مراقب و مواظب مادرشان باشند.   &lt;br /&gt;
منبع سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/27754&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان زنجان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان زنجان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدالله بخش نظری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-03-02T20:39:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید   اله بخش نظری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1339/08/09 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1361/01/09&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص &lt;br /&gt;
محل آرامگاه : ایلام - ایوان - حاجی حاضرایوان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید الله بخش   نظری فرزند فتاح و خاور امیری در نهمین روزاز آبان ماه   سال 1339 شمسی در شهر ایوان غرب دیده به جهان گشود وی به دلیل فقر و محرومیت منطقه موفق به انجام تحصیل نشد ه بود برای پیشبرد زندگی و تامین معاش خانواده به شغل آزاد روی آورد وی در زمان جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ملت انقلابی و مسلمان ایران به عنوان رزمنده به لشکر 92 زرهی ارتش جمهوری اسلامی ایران پیوست و راهی جبهه های نبرد علیه باطل شد تا آنکه سرانجام به تاریخ نهم فروردین ماه سال 1361   در جبهه شوش مورد اصابت گلوله قرار گرفت   به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
مزار این شهید در گلزار شهدای ایوان قرار دارد.&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
قسمتی از وصیت نامه سرباز شهید الله بخش نظری&lt;br /&gt;
برادران هیچگاه دست انصاری از   دین اسلام برندارید و با امام امت خمینی کبیر پیوندتان را مستحکم تر نمائید انشاءالله بیاری خدای متعال و به رهبری امام امت خمینی بت شکن این انقلاب را از مرزهای کشور به کشورهای دیگر مخصوصآ به کشورهای اسلامی صادر خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
شهادت را تولدی دوباره می دانم و شهادت را آغاز یک زندگی نوین همراه با سعادت ابدی میدانم پس چرا بسوی سعادت ابدی نشتابم و افتخار این دنیا و آن دنیا را نصیب خود نگردانم %&lt;br /&gt;
منبع سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/27733&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان ایلام]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان ایوان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیداکبر نظری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-03-02T20:38:40Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید   اکبر نظری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1344/08/20 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1365/04/06&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص &lt;br /&gt;
محل آرامگاه : گیلان - رشت - رشت (تازه اباد )&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهرم: مواظب حجاب و زینت خود باش که وصیت شهیدان است، خود را به بهای اندک مفروش.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/27731 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان گیلان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان رشت]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%85%D9%84%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید علیرضا ملکیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%85%D9%84%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2019-03-02T20:37:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید علی رضا ملکیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1346/10/03�تاریخ شهادت : 1366/08/17&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص�محل آرامگاه :مرکزی - شازند - بازنه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید علیرضا ملکیان در سال 1346 در زمستان به دنیا آمد. در زمانی که چشم به جهان گشود. در سن هفت سالگی به مدرسه پا نهاد و تا سال دوم راهنمایی درس را ادامه داد. در سن 16 سالگی ترک تحصیل کرد و جهت کار به تهران به سنگ کاری نزد پسرخاله حجت رفت. یک سال بعد به خرج علیرضا در تاریخ 28 صفر (شهادت امام رضا علیه السلام) به همراه خانواده اش به مشهد الرضا رفتند. او از مشهد یک رادیو ضبط خرید که هنوز به عنوان یادگاری از آن شهید گرانقدر باقی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره پس از یک سال کار کردن مبلغی جهت درست کردن دندان های مادرش فرستاد. در اردیبهشت سال 1365 دفترچه آماده به خدمت گرفت و آموزشی خود را در پادگان کرمان (که فقط 5 نفرشان بازنه‌ای بودند) در ماه مبارک رمضان گذراند. در آن موقعیت روزه‌های خود را نمی‌خورد و به انجام فرایض بسیار اهمیت می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ملکیان در اسفند ماه 1365 در منطقه سومار زخمی شد و چشم چپش کمی آسیب دید و بعد از مدتی دوباره سلامتی خود باز یافت و در اوایل تابستان به مرخصی آمد. بعد از آن به مدت 90 روز به مرخصی نیامد که بنا به قول خودش 72 روز آن در منطقه جنگی بود و در مهرماه 1366 به مدت پانزده روز به مرخصی آمد که آخرین دیدارش با خانواده در نیمه شعبان (بهار سال 1366) بود. خانواده اش در این ایام جهت خواستگاری برایش به منزل خاله‌زا اسد رفتند و همسرش را برای او عقد کردند و قرار شد در اواخر پاییز عروسی کنند که آرزوی عروسی او بر دل خانواده اش باقی ماند و به مجلس عزای او در تاریخ 1366/08/17 تبدیل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه خوش اخلاق، مهربان، خندان و خوش برخورد بود، صبر بالایی داشت و برای استاد، پدر و مادر و بزرگتر خود احترام قائل می شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اشعار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
� HYPERLINK &amp;quot;http://ajashohada.ir/Home/MartyrDescriptive/25927/7&amp;quot; �اشعار شهید علی رضا ملکیان�&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
� HYPERLINK &amp;quot;http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/25927&amp;quot; �پروفایل شهید��&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید علی رضا ملکیان در صفحات آخر تقویم سال 1366 که از طرف کمیته ی فرهنگی ستاد امور جنگ به کلیه رزمندگان اسلام هدیه شده بود به دست خط خودش نوشته: شعرهای عاشقانه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مزار کربلا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب آمد باز تنها شد دل من       به دشت سینه پیدا شد گل من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کبوتر وار رفتم از پس عشق          مزار کربلا شد حاصل من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*کتاب من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم از غصه لبریزه کجایی             ز خونم قصه می‌ریزه کجایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب سبز من از عشق و ایمان       چو عشق شمس تبریزه کجایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ای مؤمن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دین خدا عشق خدا باید جست        در عشق خدا جام بلا باید جست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جام بلا کرببلا باید دید                      در کرببلا خون خدا باید جست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آهنگ خدایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو آهنگ خدایی ساز کردی                   مرا با مرغ حق همراز کردی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چو دیدی سنگرم را در دل خاک             سلامم را به او ابراز کردی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*گل عشق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوز هجران مرا سامان باش                درد پنهان مرا درمان باش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای صفای سبز یاران گل عشق             ابر چشمان مرا باران باش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*رنج کشیدگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دردی دردی به سینه دارم که نگو              دردی همگی قرینه دارم که نگو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما رنج کشیدگان حق پوی زمان                   از خصم هزار کینه داریم که نگو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نسیم بهار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز باغ لاله نسیم بهار می‌آید                       بنال قمری عاشق که یار می‌آید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز پیک قدسی آن کاروان را نجات               رسیده ده که آن تکسوار می‌آید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرود سبز بخوانید آل سپاهی نور              که دلبری ز سفر با وقار می‌آید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوش آن دمی که سفر کرده بلاکش ما       کنار امت چشم انتظار می‌آید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پیشواز گل سبز نور از سر شوق           ستاره‌های سحری شمار می‌آید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بزرگ قافله تا شهر خشم و خون وقیام              به روز حادثه پروانه‌وار می‌آید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/home/MartyrDetails/25927&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D9%85%D9%85%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید عباس ممی زاده پریخان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D9%85%D9%85%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2019-03-02T20:35:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید عباس ممی زاده پریخان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1349/04/01�تاریخ شهادت : 1369/11/17&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص�محل آرامگاه :اردبیل - مشگین شهر - پریخان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید عباس ممی زاده در روزیکم تیرماه سال 1349در خانه ای محقر درروستای پریخان از توابع مشگین شهر کودکی پا به عرصه وجود نهاد که پدر خانواده قدرت ممی زاده به سبب عشق و علاقه ای که به علی (ع)و خاندانش داشت نام عباس را برای فرزندش انتخاب نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر شهید کشاورز بود و مادرش خانه دار که در بسیاری از مواقع و مراحل زندگی مجبور بود برای امرار معاش فرزندانش به کار کشاورزی و دامپروری بپردازد.گر چه شهید ممی زاده در خانواده ای ضعیف از لحاظ مادی به دنیا آمد امّا با وجود فقر و تنگدستی در دامان پدر و مادری پاک و فداکار از مخلصان و مریدان اباعبدالله الحسین (ع)و فاطمه زهرا(ص) و با امرار معاش پاک و طیب پرورش یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ممی زاده دوران طفولیت را در محرومیت سپری نمود گرچه زندگی آنان با امکانات متوسط می گذشت امّا قلبها در آن خانه محقر و خاکی بسیار بزرگ و رئوف پرورش می یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این امر را در خصوص شهید ممی زاده می توان از گفته های تمامی اعضاء خانواده اش و دوستانش و همرزمانش در یافت. او در خانه ای پرورش یافته بود که ذکر دعا و درس قرآن و مصیبت اباعبدالله(ع)در آن طنین انداز بود. این امر در شکل گیری شخصیت مذهبی ایشان کاملاًموثر بود بطوری که پدرش در ذکر خاطره می گوید من که بیماری کلیه داشتم عباس از دیدن این وضع من همیشه ناراحت بود یک روز به من گفت از خدا شفای شما را خواسته ام و نذر می کنم 7 سال در روز عاشورا به عشق امام حسین(ع)به سرم قمه بزنم (آن موقع قمه زدن ممنوع نبود)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید عباس تحصیلات ابتدایی را در مدرسه ابتدایی روستا گذرانید، نمرات تحصیلی ایشان در این دوره از توانایی و استعداد درخشان او حکایت می کند. معلمان همه از او راضی بودند این امر نشانگر آن است که شهید ممی زاده در ایا م کودکی از تعادل روحی و روانی و توانایی های قابل توجهی برخوردار بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانواده او را کودکی با استقامت، صبور،با گذشت، پر تحمل،مهربان نسبت به خانواده و همسالان معرفی می نمایند و اذعان دارند که شهید نسبت به همسالان خود بسیار کم توقع و مهربان وباگذشت بود. این صفات را در دوران جوانی وی بیشتر می توان دیدو اکثر دوستا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ن دوران جوانی او به خصوص همرزمانش از روحیه عیاری. جوانمردی شهید صحبت می کنند و عنوان می نمایند که او در دوستی یک دل و یکرنگ و صمیمی بود.نسبت به دوستانش ناجوانمردی روا نمی داشت واز دروغ پرهیز می کرد لذا مورد توجه محبوب دیگران بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید عباس ممی زاده از کودکی با فرهنگ و معارف اسلامی مأنوس بود.از پنج سالگی سوره ها ی کوچک قرآن توسط خانواده به ایشان تعلیم داده می شد و در مجالس مذهبی در روزهای عاشورا و تاسوعای حسینی و مراسم دهه اول محرم همراه خانواده شرکت می کرد. قرآن را در خانه و مسجد فرا گرفت واز همان کودکی سعی داشت با فرهنگ نماز آشنا گردد. در کودکی نماز را کامل فرا گرفته بود براین اساس فرهنگ و روحیه مذهبی از خردسالی در وی نشو و نما یافته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ممی زاده در دامان پدر ومادری مومن و مسلمان پرورش یافته واز کودکی به خوبی با وظایف خود در قبال امور مسلمین آشنا گردیده بود. لذا در ایام جوانی با حضور در فعالیتهای فرهنگی،ورزشی وفعالیت در بسیج نشان داد که از شخصیت اجتماعی سالمی برخوردار است.او خود را در مقابل جامعه مسئول می دانست و تلاش وی در رابطه با جبهه وجنگ از دوران نوجوانی آغاز شده بوددر ایام جوانی با شدت و مردانگی وجان فشانی بیشتر ادامه می یابداز همان اوایل تشکیل بسیج به همکاری با این نهاد خود جوش وبرخاسته از بطن ملت برخواست و عموماً اوقات فراغت خود را در بسیج و حمام که پدرش کار می کرد می گذرانید.عباس می دانست انقلاب ارزان به دست نیامده،بلکه برای تحکیم و تثبیت آن خونهای بسیاری ریخته شده است با عشق و علاقه یی که به این مملکت و خدمت به وطن اسلامی داشت قبل از رسیدن موعد سربازی اش داوطلبانه به خدمت سربازی اعزام گشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او که در دشتهای سوخته جنوب سینه بر آفتاب داغ کرمانشاه نهاده بود. زمانی که از جبهه بر می گشت خود را رسول سنگر داران بی سنگر و سنگر نشینان عارف و پاکباز می دانست ودر منطقه باختران به تاریخ 1367/11/17 در نتیجه انفجار مین و اصابت ترکش بر قلبش به فیض شهادت نایل آمد و چون مقتدایش حضرت عباس علمدار کربلا وفاداری خود به پیمان و عهدی که با خدا بسته بود نشان داد و به کبریّایشان پیوست. وجنازه مطهرشان در مزار شهدای پریخان آرام یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/home/MartyrDetails/25942&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8_%D9%81%D8%A7%D9%85</id>
		<title>شهید علی اکبر مناسب فام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8_%D9%81%D8%A7%D9%85"/>
				<updated>2019-03-02T20:34:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید علی اکبر مناسب فام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1325/02/01�تاریخ شهادت : 1360/07/25&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص�محل آرامگاه :آذربایجان شرقی - مراغه - گلشن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید علی اکبر مناسب فام در سال 1325/02/01 در خانواده ای مذهبی در محله دروازه شهرستان مراغه دیده به جهان گشود. دوره ی تحصیل خود را تا کلاس ششم سپری کرد و بعد از اتمام آن دوره تحصیل مدتی تا زمان سربازی در کنار برادر بزرگ در مغازه کفاشی فنون کسب و کار را آموخت و سپس رهسپار سربازی شد. در حالی که یکسال و 3 ماه از سربازی اش گذشته بود که به مدت چند روز برای مرخصی از کرمانشاه به شهر خود برگشت و در مدت مرخصی نامزد کرد. بعد از اتمام سربازی همراه همسرشان در خانه پدری مستقر شدند. بعد از تولد فرزند اولشان یک مغازه کوچک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای گذران دخل و خرج زندگی راه انداخت. بعد از سالها تلاش به استخدام ارتش در آمد و وارد عرصه نظامی گشت. آن موقع فرزند سومش نیز به دنیا آمده بود. ایشان کار پر خطری را انتخاب کرده بود و باید برای مأموریت به مناطق پر خطر کردستان می رفت. طی چند سال چندین بار جهت مأموریت به سردشت رفت. بعد از مدتی خانه کوچکی در محله سبزیچیها خریداری کرد. اکنون 5 فرزند داشت و حدود 9 ماه از آمدن به خانه جدید نگذشته بود که باید رهسپار مأموریتی دیگر می شد. در این مأموریت آنها سوار هلیکوپتر نظامی در منطقه ای نزدیک سقز مورد حمله کردنشینان منطقه شده و هلیکوپتر سقوط کرده بود. تا مدتی جنازه شهدا دست کردها مانده بود که بعد از مدتی با تلاش ارتش جنازه ها تحویل گرفته شد. تاریخ شهادتشان 1360/07/17 می باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/home/MartyrDetails/25946&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_%D9%85%D9%84%DA%A9%DB%8C_%D9%82%D8%B1%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%BA</id>
		<title>شهید قدرت ملکی قره باغ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_%D9%85%D9%84%DA%A9%DB%8C_%D9%82%D8%B1%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%BA"/>
				<updated>2019-03-02T20:33:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید قدرت ملکی قره باغ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1336/01/15�تاریخ شهادت : 1359/08/19&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص�محل آرامگاه :آذربایجان غربی - ارومیه - باغ‌رضوان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 «درباره ی شهيد آن قدر از اسلام و از اولياء اسلام روايت وارد شده است که در فضل شهادت، انسان متحير مي شود.» امام خميني (ره)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدايت خداوند، ‌نعمت بزرگي براي بندگان است و هر كس كه به دريافت چنين موهبتی مفتخر گردد، بايد براي هميشه طوق بندگي خالق متعال را به گردن داشته باشد و خدا نكند كه بنده اي از بندگان خدا پس از هدايت گمراه گردد. مي توان گفت شهداي عزيز همان هایي هستند كه قدر نعمت هدايت خدا را به درستي دانسته اند و چه دليل از اين محكم تر و قاطع تر كه راه عبوديت را تا انتها مي پيمايند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد قدرت ملكي از چنين انسان هاي وارسته اي است كه علاوه بر اعتقادات قلبي در زمينه مقدسات ديني خود، در محافل و مجامع و در جمع خانواده نيز انساني مذهبی بود كه خاطرات نيكويي از او در قلب اطرافيانش مانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدرت در سال 1343 در روستاي قره باغ، بخش انزل اروميه چشم به جهان گشود. او كه فرزند كوچك خانواده بود تا سوم راهنمایي تحصيل نمود. با فرا رسیدن موعد سربازی به خدمت ارتش درآمد، ازدواج كرد و يك محيط گرم خانوادگي تشكيل داد و صاحب دو فرزند گرديد. در دوران پيروزي انقلاب فعاليت هاي زيادي داشت ولي پس از تكوين انقلاب وجود خود را وقف پيشبرد اهداف انقلاب كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ملکی تجربيات و آموخته هاي نظامي خود را در اختيار دوستانش قرار مي داد و جوانان را براي حمايت از انقلاب و دستاوردهاي آن تشويق مي كرد. اعتقاد محكمي به اسلام، قرآن و نظام جمهوري اسلامي داشت و هدفش تحكيم قدرت نظام و اعتلاي پرچم توحيد بود. قبل از شروع جنگ ايران و عراق در مأموريت هاي نبرد با گروهك ها در مهاباد و كردستان شركت مي كرد. نسبت به خانواده، دوستان و آشنايان مهربان بود و برای ماديات هيچ ارزشي قائل نبود و همواره به زيردستان خود محبت و مهرباني مي كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ابتدای جنگ تحميلي در صحنه هاي نبرد حق بر عليه باطل درخشيد و چندین بار مجروح شد، ولي باز به لحاظ احساس مسئوليت به جبهه بازگشت و در راه هدفش كه پايداري و تحكم قدرت اسلام و جمهوري اسلامي بود در تاريخ 1359/08/19 در خط مقدم جبهه ی دزفول كه عراق قصد تصرف شهر قهرمان پرور دزفول را داشت، ‌مردانه ايستاد و پس از بارش بي امان گلوله هاي توپ بر سر دژخيمان خون آشام، بر اثر اصابت تير به لقاء الله پيوست و پيكر پاكش در كنار ديگر دوستانش در روستاي زادگاهش به خاك سپرده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/home/MartyrDetails/25917&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%B2_%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%81_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید فریبرز مناف زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%B2_%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%81_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2019-03-02T20:32:20Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید فریبرز مناف زاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1346/03/01�تاریخ شهادت : 1365/02/19&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص�محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه ای از زندگی شهید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید فریبرز مناف زاده، در اولین روز از خرداد ماه سال 1346 در شهر تهران در خانواده ای مومن و متدین به دنيا آمد، پدرش اسماعیل و مادرش فاطمه نام داشت، او تحصیلات خود را تا مقطع سیکل ادامه داد و در شغل تراشکاری در رودهن مشغول به کار شد، در سن 18 سالگي برای خدمت سربازی اقدام کرد و به جبهه های جنگ فرستاده شد، او به مدت 45 روز در جبهه بی سیم چی بود هنوز برای دیدار با خانواده نیامده بود (فقط یکبار) که خبر مفقود شدنش به آنها رسيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت او را 19/2/1365 ذکر کرده اند، او در منطقه شهرهانی در عملیات ذوالفقار مفقود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شده و نحوه شهادتش نامشخص است، برای ایشان مقبره ای در بهشت زهرا، قطعه 52 ردیف 176 و شماره 7 در نظر گرفته اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نکات برجسته در زندگی شهید==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*الف) فعالیت های مهم عبادی و معنوی: &lt;br /&gt;
خواندن نماز شب، گرفتن روزهای غیر واجب، تلاوت قرآن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ب) فعالیت های مهم سیاسی و اجتماعی: &lt;br /&gt;
شرکت در تظاهرات خیابان انقلاب و میدان آزادی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ج) فعالیت های مهم علمی، فرهنگی و هنری: &lt;br /&gt;
نقاش زبر دستي بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*د) ویژگی های بارز اخلاقی: &lt;br /&gt;
بسیار با غیرت، مهربان، سر به زیر، متین، خودجوش    .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/home/MartyrDetails/25949&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%85%D9%86%D8%A8%D8%B1%DB%8C_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%88%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید محسن منبری اسکویی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%85%D9%86%D8%A8%D8%B1%DB%8C_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%88%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2019-03-02T20:30:40Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید محسن منبری اسکویی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1339/10/01�تاریخ شهادت : 1361/01/17&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص�محل آرامگاه :آذربایجان شرقی - اسکو - پیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام: محسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگى: منبرى‌اسكویى&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: حسین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ‌تولد: 1339/10/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ش.ش: 204&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل‌صدورشناسنامه: اسكو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 تاریخ شهادت: 1361/01/17&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرح حادثه: حوادث ناشى ازدرگیرى مستقیم بادشمن-برخوردبامین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استان: بنیادشهیداستان‌آذربایجان‌شرقى&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهر: اداره‌بنیادشهیدتبریز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم رب الشهداء&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنام پروردگار ,بنام آفریننده آسمان ,بنام پروردگار محمد (ص ) و على (ع ) و بنام پروردگار حسین سیدالشهدا و خمینى بت شكن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قسم بخداى حسین من را هم یافتم چون حسین جارى است و مكتب حسین ایثار و خون میخواهد خونى كه با آن مكتب زنده می‌شود و براى سیراب بوته ء نونهال انقلاب اسلاى , عزاداران مرد و زن جوان و حتى بچه هاى شش ماهه از جان خود گذشتند اما مكتب حسین و حماسه كربلا را زنده كنند.آرى بقول امام مكتبى كه شهادت دارد اسارت ندارد و پدر و مادر عزیز من با خودسازى و خودآگاهى این مكتب را انتخاب كردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این راه تحمیلى بر من نیست چنانكه خود می‌دانى كه من زندگیم چنین بوده و پایانش همچنین شد.پس بر من نگریى ,گریه براى حسین و یارانش لازم نیست گریه براى كسى است كه روى تختخواب گوشه خانه اش بمیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسین كه در مقابل كفار ایستاد دم آخر كفار را كشت و سپس راهى بهشت موعود گردید.دیگر براى این گریه و زارى نیست ,باید در چنین مواقعى هر انسان با ایمان به چنین مكتبى ببالد كه چنین افرادى را در دامن فاطمه پرورش داد و تحویل جامعه داد.از چنین پدر چون على (ع ) و مادرى مثل فاطمه انتظار چنین اولادى را باید داشت كه حسین كربلا باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس پدر و مادر گرامی‌از شماها می‌خواهم كه چنین باشید ,برایم مبادا گریه كنید تنها مسئولیتى كه شماها بعد از من دارید ادامه راه حسین و خمینى است مبادا در مقابل منافقان خم به ابرو بیاورید تا آنها شما را پریشان حال ببینند.پدر و مادر باید افتخار كنى ممكن است حتى جسد من نیز بدستتان نیفتد چون جنگ است و جنگ این چیزها را هم دارد.باز باید كوچكترین ضعفى بخود راه ندهى كه پریشانى تو روح مرا در بهشت عذاب خواهد داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر و مادر باید افتخار كنى كه توانستى پسرى پرورش دهى كه با خود آگاهى كامل راه شهادت را پیموده و خانواده تو نیز قربانى به پیشگاه خداوند كرد و خداوند عادل است مواقعى كه انقلاب در ایران شروع شد خداوند پسرى بر تو داد كه جاى پسر بزرگت را در آینده خالى نگذارد ,یعنى خداوند قبلا زمینه سازى كرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر جان میدانم تو بر من زحمت زیادى كشیده اى ولى باید حلالم كنى چون دین خدا در خطر است و خداوند از شما راضى باشد و خواهران عزیزم امیدوارم شماها چون زینب عمل كنید و بعد از برادرتان شما ها نیز ادامه دهنده راه او باشید و در راه هدفتان استوار و محكم باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و تو اى مصطفى برادرم ,امیدوارم در نبود برادرت راه او را ادامه دهى و همواره مطیع اوامر پدر و مادر باشى و خداوند ترا در هدفت یارى دهد و در آخر تنها توصیه اى كه به نزدیكان و فامیلها و دوشتان و آشنایان دارم این است كه راه سرخ حسین را ادامه دهنده باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 شهید قلب تاریخ است شهید شمع تاریخ است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسین و خمینى سازنده تاریخ هستند شهید محسن منبرى دائره سیاسى ایدئولوژیك پادگان تبریز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدانید كه در تن قطعه گوشتى است كه اگر صالح بر تمام تن اصلاح آید و اگر فاسد بود تن به فاسد گردید بدانید كه آن قلب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/home/MartyrDetails/25961&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%AC%D8%B2%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد منجزی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%AC%D8%B2%DB%8C"/>
				<updated>2019-03-02T20:29:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید محمد منجزی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1341/04/07�تاریخ شهادت : 1363/05/10&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص�محل آرامگاه :خوزستان - شوشتر - شوشتر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید درسال 1341 در یک خانواده مذهبی و متدین به دنیا آمد. شهید از همان دوران کودکی علاقه زیادی به تحصیل داشت ولی به خاطر شرایط خانواده مجبور به ترک تحصیل شد. شهیداز نظر اخلاقی فردی بسیار مهربان و خوش برخورد بود و واجبات را به جا می آورد شهید در زمان انقلاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مانند دیگر مردم در تظاهرات شرکت کرد. شهید در زمان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران نشستن و نرفتن به جبهه را برخود ننگ می دانست و تصمیم گرفت به جبهه برود و خدمت سربازی رفت و پس از دوره آموزشی به جبهه اعزام شد. شهید در طول حضور درجبهه دچار موج انفجار شد ولی خدارا شکر حالش خوب شد و یک بار دیگر در منطقه تصادف می کند و بدنش مجروح می شود ولی خدا راشکر دوباره خوب می شود تا اینکه پس از رشادت های فراوان در تاریخ 1361/05/10 بر اثر ترکش خمپاره به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/home/MartyrDetails/25978&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D9%85%D9%85%D8%AA%D8%AD%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید محمود ممتحنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D9%85%D9%85%D8%AA%D8%AD%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-03-02T20:28:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید محمود ممتحنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1340/07/01�تاریخ شهادت : 1361/03/03&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص�محل آرامگاه :خراسان رضوی - سبزوار - مرکزی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه تعالی زندگی‌نامه شهید شهید گرامی محمود ممتحنی در سپیده دم آذرماه 1340 در شهرستان سبزوار در کانون گرم خانواده‌ای مسلمان چشم به جهان گشود. در سن هفت سالگی جهت تحصیل وارد مدرسه شد. بعد از یک سال به همراه خانواده عازم تهران گردید و در یکی از مناطق تهران ساکن شد و به تحصیل ادامه داد. پس از چندی خانواده‌ی ایشان به دلیل مناسب نبودن شرایط زندگی در تهران تصمیم به بازگشت به سبزوار گرفتند. وی پس از سپری کردن دوران ابتدایی تحصیل وارد هنرستان شد و در رشته‌ی اتومکانیک مدرک دیپلم خود را با موفقیت دریافت کرد. بعد از ا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام تحصیل در 15 بهمن 1359 خود را به مقامات قانونی معرفی کرد و در 23 بهمن ماه همان سال به مرکز آموزشی 04 بیرجند فرستاده شد و از آنجا به مشهد اعزام گردید. در 17 فروردین 1360 به همراه دیگر سربازان به ماهشهر اعزام و در منطقه‌ی جراحی استقرار یافت. بعد از مدتی به منطقه‌ی ذوالفقاریه آبادان اعزام و در تسخیر تپه‌های مدن در شمال آبادان شرکت نمود. ایشان سرانجام پس از شرکت در عملیات غرورآفرین بیت‌المقدس که منجر به آزادی‌سازی خرم‌شهر گردید، در تاریخ 03/03/1361 پس از نمایش عظمت و قدرت نیروی ایمان در برابر کفر، بر اثر اصابت ترکش قامت استوارش نقش بر زمین گردید و شربت شیرین شهادت را نوشید. یادش گرامی و راهش پررهرو باد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/home/MartyrDetails/25934&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D9%85%D9%85%D8%AF%D9%88%D8%AD%DB%8C_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید موسی ممدوحی طبرستانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D9%85%D9%85%D8%AF%D9%88%D8%AD%DB%8C_%D8%B7%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-03-02T20:27:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید موسی ممدوحی طبرستانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1341/08/06�تاریخ شهادت : 1361/07/04&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص�محل آرامگاه :مازندران - بابل - معتمدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید موسی ممدوحی درسال 1341 در خانواده ای مذهبی و متدین و زحمت کش به دنیا آمد.شهید پس از گذراندن دوره ابتدایی و راهنمایی بخاطر علاقه ای که به رشته ساختمان سازی داشت. در هنرستان نوشیروانی بابل ثبت نام که این دوره را هم باموفقیت به اتمام رساند. او تنها پسر خانواده بود دارای پنج خواهد بزرگترویک خواهر کوچکتر از خود داشت. او عاشق خانواده اش بود بخصوص نسبت به پدر ومادرش عشق می ورزید آرام وسر بزیر بود نسبت به مال دنیا تمایلات دنیایی علاقه ای نداشت و همیشه در صدد جلب رضایت والدینش بود اعتقاد داشت رضایت خداوند در را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنمایی بودن و پدر ومادر است آخر او پسری مذهبی و متعقد به اسلام بود بهتر بگویم او عاشق اسلام بود بخاطر همین عشق ورزیده بود که داوطلبانه درتاریخ 1361/02/20 به خدمت مقدس سربازی رفت ودر جبهه کردستان درخدمت مملکت واسلام قرار گرفت در وصیت نامه اش آمده است که من به جنگ حق و باطل میروم تا بشورم برستکاران وامید شهادت دارم. در تاریخ 1361/07/06 در سن بیست سالگی به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/home/MartyrDetails/25936 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==بانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید قربانعلی محمدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-01-12T12:16:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید قربان علی محمدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1340/01/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/02/17&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :مرکزی - دلیجان - مزوش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
بسمه تعالی &lt;br /&gt;
زندگی نامه شهید&lt;br /&gt;
شهید قربانعلی محمدی نام پدر شیرمحمد      &lt;br /&gt;
شهید در شهرستان کاشان در یک خانواده مذهبی و متدین به دنیا آمد. پدرش مداح اهل بیت بود و سالها مداحی می کرد /&lt;br /&gt;
شهید دوران دبستان را درهمان روستای خودشان به پایان برد و چون وضع اقتصادی خانواده خوب نبود برای کار به شهرستان کاشان و بعد به تهران آمد. و درنجاری مشغول به کار شد و بعد از جریانات انقلاب و پیروزی جمهوری اسلامی و با شروع جنگ تحمیلی به خدمت مقدس سربازی رفت و در عملیات های مختلف شرکت داشت. شهید سه مرتبه مجروح گشت که هر بار پس از بهبودی مجدداٌ به جبهه رفت و سرانجام درعملیات بیت المقدس و آزادی سازی خرمشهر باتفاق تکاوران هوابرد شیراز پس از آزادسازی پادگان حمید و پیشروی برای آزادسازی خرمشهر به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
1-      فعالیت های مذهبی شهید ازسال 1354 با شرکت در مجالس مذهبی و سخنرانی روحانیون مبارز و شرکت در مراسم مهدیه تهران شکل گرفت. و بعد درسالهای 1356 و 1357 شرکت فعال درمبارزات علیه رژیم شاه و تظاهرات و راهپیمای و نوشتن شعار و پخش علامیه ها تا اینکه به یاری خداوند انقلاب پیروز شد&lt;br /&gt;
2-      ایشان در کمک و یاری رسانی به مردم کوتاهی نمی کرد. شهید با توجه به اخلاق خوبی که داشت همه شیفته ایشان شده بودند به طوری که شهادت ایشان همه را ماتم زده و غمگین نمود شهید درخانواده و فامیل زبانزد بود و همین حس مردم دوستی و کمک ایشان باعث شد خود را سریعاً برای خدمت سربازی آماده کند&lt;br /&gt;
3-      شهید به علت اینکه خود طمع فقر را چشیده بود لذا نسبت به فقرا بسیار مهربان بود شهید دست مزد ناچیزش را بین فقرا تقسیم می کرد و نسبت به پدر ومادر و خویشاوندان بی نهایت مهربان بود شهید درنماز جمعه شرکت گسترده داشت&lt;br /&gt;
4-      شهید وقتی به جبهه رفت در عملیات منطقه جنوب از جمله آزادسازی سوسنگرد شکست محاصره آبادان پل کرخه ؛ ارتفاعات الله اکبر، تنگه رقابیه، بیت المقدس آزادسازی خرمشهر شرکت داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه بعدی&lt;br /&gt;
بسمه تعالی ‌زندگی‌نامه شهید شهید در شهرستان کاشان در یک خانواده‌ی مذهبی و متدین به دنیا آمد . پدرش مداح اهل بیت بود و سالها در مجالس ومراسم سرور وسالار شهیدان نوحه‌خوانی و مداحی می کرد. شهید دوران دبستان را در همان روستای خودشان به پایان برد و چون وضع اقتصادی خانواده خوب نبود، برای کار از شهرستان کاشان ‌ به تهران آمد . او در یک مغازه‌ی نجاری مشغول به کار شد. فعالیت‌های مذهبی شهید ازسال 1354 با شرکت در مجالس مذهبی و سخنرانی روحانیون مبارز و شرکت در مراسم مهدیه‌ی تهران شکل گرفت . درسالهای 1356 و 1357 شرکت فعال در مبارزات علیه رژیم شاه و تظاهرات و راهپیمایی و نوشتن شعار و پخش اعلامیه‌های حضرت امام(ره) داشت، تا اینکه به یاری خداوند انقلاب پیروز شد. ایشان در کمک و یاری رسانی به مردم کوتاهی نمی‌کرد . شهید با توجه به اخلاق خوب و پسندیده‌ای که داشت، همه را شیفته‌ی خود کرده بود به طوری که شهادت ایشان همه را ماتم زده و غمگین نمود. ایثار‌گری و از خودگذشتگی شهید درخانواده و فامیل زبانزد بود و همین حس مردم دوستی و وطن‌پرستی ایشان باعث شد خود را سریعاً برای خدمت سربازی آماده کند. با شروع جنگ تحمیلی به خدمت مقدس سربازی رفت و در چندین عملیات مختلف شرکت داشت. شهید در اکثر عملیات‌های منطقه‌ی جنوب از جمله آزادسازی سوسنگرد، شکست محاصره‌ی آبادان، پل کرخه، ارتفاعات الله‌اکبر، تنگه‌ی رقابیه، بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر شرکت داشت . شهید سه مرتبه مجروح گشت که هر بار پس از بهبودی مجدداٌ به جبهه رفت. سرانجام درعملیات بیت ‌لمقدس و آزادی سازی خرمشهر باتفاق تکاوران هوابرد شیراز پس از آزادسازی پادگان حمید و پیشروی برای آزادسازی خرمشهر به درجه‌ی رفیع شهادت نائل آمد. روحش قرین رحمت الهی و یادش جاویدان باد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
بسمه تعالی&lt;br /&gt;
خاطره از شهید:&lt;br /&gt;
شهید روزی سر پست درحال قدم زدن بودند و گویا از طرف تک تیراندازهای دشمن مورد شناسائی قرار میگیرند درهمین حال متوجه تکه نانی خشک می شوند که روی زمین افتاده خم می شود که تکه نان را از زمین بردارد که گلوله دشمن که ایشان را مورد هدف قرار داده بود از بالای سرش عبور می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات بعدی&lt;br /&gt;
بسمه تعالی خاطره ‌ شهید روزی سر پست درحال قدم زدن بود. گویا وی از طرف تک تیراندازهای دشمن مورد شناسائی قرار می‌گیرد. در همان حال که گام به گام جلو می‌رفت متوجه تکه نان خشکی می شود که جلوی پایش روی زمین افتاده است. از آنجایی‌که از کودکی به او یاد داده‌بودند که نان حتی خشکیده‌اش حرمت دارد، برکت خداست، نباید لگدمال شود و بایستی برکت خدا را از زیر پا برداشت و با احترام در کناری گذاشت. او این مورد را که در وجودش نهادینه بود، حتی در جبهه‌ی جنگ نیز مد نظر داشت. او خم می شود که تکه نان خشکیده را از زمین بردارد که گلوله ی تک تیرانداز دشمن که ایشان را مورد هدف قرار داده بود از بالای سرش عبور می‌کند. شهید از این مهلکه جان سالم بدر می‌برد. اینچنین است که آموزه‌های ساده‌ی دین مبین اسلام انسان را از مهلکه های هولناک می‌رهاند.&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/24392&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D9%86%D8%A8%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید رضا قنبری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D9%86%D8%A8%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-11T06:49:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Beiranvand97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید رضا قنبری&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
در تاریخ 16/6/1331 در خر ّ م آباد استان لرستان دی ده به جهان گشود. دوران متوس ّ طه را در کرمانشاه گذرانید و س پس وارد دانشگاه علوم و فنون نظامی تهران شد . پس از پایان دوره ی نظامی در شیراز ، به کرمانشاه منتقل شد و در همان سال ازدواج کرد. رضا در گردان 217 لش ک ر 81 کرمانشاه، فرمانده ی تانک نفربر بود . او سرانجام در تاریخ 27/10/1359 ، در تپّه ی میمک ایلام به درجه ی رفیع شهادت نایل گردید. پیکر مطه ّ رش را در گلزار شهدای شهر کرمانشاه به خاک سپردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سازمان بس ی ج دانشجو یی استان کرمانشاه&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Beiranvand97</name></author>	</entry>

	</feed>