<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Dorostkar98</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Dorostkar98"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Dorostkar98"/>
		<updated>2026-06-05T09:42:36Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D8%A8%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد رضا غلامی بربری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D8%A8%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-07-08T10:47:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6614060    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمدرضا    محل تولد :    تربت جام&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    غلامی‌بربری‌    تاریخ شهادت :    1366/11/25&lt;br /&gt;
نام پدر :    موسی‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
موضوع    شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی    برات علی نظری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از ویژگی های شهید غلامی با اینکه سن و سال کمی داشت شجاعت و شهامت بالای او بود به یاد دارم که شهید در منطقه سرچین کامیاران در کردستان بود و من در منطقه ی دیگری در همان حدود خدمت می کردم در یک روز زمستانی نزدیکی غروب با اینکه هوا خیلی سرد بود شهید غلامی را دیدم که به طرف ما می آید وقتی به ما رسید دیدم که از سرما به خود می لرزد به او گفتم: اینجا چه می کنی؟ منطقه نا امن است و تو هم تأمین نداری چطور به اینجا آمدی. گفت: از راه فرعی به اینجا آمدم چون بچه های ما آذوقه تمام کردند و نیاز به آذوقه دارند آمده ام تا از تدارکات شما مقداری آذوقه برای آنها ببرم، به او گفتم: هوا سرد است و راه نا امن، شب را بخواب و صبح آذوقه ها را ببر، او قبول نکرد و گفت: بچه ها گرسنه اند و چشم به راه باید آذوقه ها را به آنها برسانم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15563 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید محمود غلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-07-08T10:45:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6614063    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمود    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    غلامی‌    تاریخ شهادت :    1366/11/10&lt;br /&gt;
نام پدر :    ذبیح‌اله‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌رضا(ع‌)&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
    نوجوانی و جوانی&lt;br /&gt;
موضوع    نوجواني و جواني&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتى مى‏خواست به مدرسه برود. ما هنوز او را ختنه نکرده بودیم. یک روز آمد و گفت: مامان کِى مى‏خواهید مرا ختنه کنید. من مى‏خواهم بروم مدرسه گفتم: باشه یکى دو روز دیگر مى‏رویم. دو سه روز بعد رفتیم بیمارستان داخل بیمارستان بچه هایى که ختنه مى‏کردند. وقتى از اتاق بیرون مى‏آمدند گریه مى‏کردند. محمود از من پرسید چرا اینها گریه مى‏کنند مگر گریه دارد. گفتم: تو برو داخل اتاق ببین گریه دارد یا نه بعد نوبت ما شد و محمود رفت داخل اتاق وقتى بیرون آمد گریه نمى‏کرد و داشت با پرستار مى‏خندید و پرستار یک قبض لباس به دست محمود داد و گفت: بروید برایش لباس بخرید من قبول نکردم اما محمود گفت: بگیر مادر برویم این لباس‏ها را براى على ببریم. على پول نداشت و این نشانه مهربانى محمود را و احساس مسئولیتش را نشان مى‏داد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15542 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید محسن غلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-07-08T10:43:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6614057    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محسن‌    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    غلامی‌    تاریخ شهادت :    1366/02/02&lt;br /&gt;
نام پدر :    غلام‌حیدر    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    دانش آموز    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
اين وصيتنامه ها انسان را مي لرزاند و انسان را بيدار مي کند . « امام خميني » بسم الله الرحمن الرحيم با درود و سلام بر يگانه منجي عالم بشريت اين تنها يادگار از خاندان عصمت و طاهرين و با درود و سلام بر نايب برحقش پير جماران اين قلب تپنده مستضعفان امام خميني و با درود و سلام بر تمام خانواده معظم شهداء و مفقودين و اسرا و جانبازان و رزمندگان و درود و سلام بر تمامي ملت شهيد پرور ايران به ويژه به مردم محله و اطراف ما وصيتنامه ام را شروع مي کنم برادر و خواهر قلمت را با خون من رنگين کن و آنچه را مي گويم بنويس اي ملت ايران دين اسلام و انقلاب اسلامي مان ××× دشمنان نشويد چونکه خداوند براي شما اجر و پاداش قرار داده است . اي مردم من در آن موقعيت که به بسيج رفته ام و ثبت نام کرده ام يعني با خدا عهد و پيمان بستم که اگر سعادت ياري نکند به جبهه نروم سپس لااقل در دعاهاي کميل و توسل شرکت کنم و براي سلامتي امام و پيروزي لشکريان حق بر تمامي کفر جهاني دعا بکنم تا شايد دين خود را اداء کرده باشم دلم براي جبهه شور مي زد يعني در انتظار بودم تا اينکه پدر و مادر گرامي ام به من اجازه آموزشي داده اند و گفته اند برو خدا پشتيبان شماست و من در هنگاميکه به آموزشي رفتم خيلي خوشحال شده و بعد از پايان آموزشي به منزل برگشتم بعد از آن من هميشه در فکر جبهه بودم چونکه آن شور و عشقي که من به خدا داشتم اجازه نداد که بيکار بمانم موقع اعزام به جبهه بود و من از مادر و پدرم اجازه جبهه رفتنم را گرفتم و به جبهه امدم مادرم گريه مکن سر قبر من گريه کردن تو باعث نگراني و خوشحالي دشمنان است . مادر شجاع و بردبار و صبور و همچون کوه استوار باش پدرم مرا ببخش که اگر اذيتت کرده ام و اگر از من بدي ديديد مرا عفو کن و اي دوستان و فاميلانم اگر در بين شما بدي کردم مرا عفو کنيد اي مردم ايران تا پيروزي نهائي اسلام و نابودي دشمنان اسلامي از پاي ننشينيد و امام را تنها نگذاريد . خدايا ، خدايا ، تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار . آمين يا رب العالمين . (والسلام ) اين بود وصيتنامه شهيد محسن غلامي تاريخ شهادت 4/6/66 به شهادت رسيده محل شهادت ماووت.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15540 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامرضا غلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-07-08T10:41:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;]&lt;br /&gt;
کد شهید:    6526685    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    غلامرضا    محل تولد :    فریمان&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    غلامی‌    تاریخ شهادت :    1365/04/12&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    دانش آموز    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحيم ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون هرگز مپنداريد کساني که درراه خدا کشته شده اند مرده اند بلکه آنها زنده اند در پيش خدا روزي مي خورند . هدفم از به جبهه امدن بخاطر فرار زا ناراحتيهاي زندگي به منظور غنائم بردن از جبهه و بخاطر هيچ چيز و وسيله اي نبود بلکه فقط براي خدا بوده است . به جبهه امدم تا با خون سرخ خود نهال اسلام و اين انقلاب را آبياري نموده و بتوانم از احکام اسلام و قرآن دفاع مي نمايم و در راه خدا شهيد شوم يا بتوانم با اين عمل خدا را از خود راضي نمايم . خدايا تو خودت شاهد هستي که من فقط به خاطرتو آمده ام در اين راه شهيد بشوم و با اين شهيد شدنم بسوي تو پرواز کنم خدايا تو خودت شاهد باش که من آمده ام با دشمنان تو بجنگم و راه حسين (ع) را ادامه دهم تو اي مادر مهربان همچون زينب وار (ع) راهت را ادامه بده و هرگز با مردن من از هدفي که داري منحرف نشوي و به هر طريق که مي تواني به اسلام خدمت کني و هرگز خدا را از ياد مبر و تو اي پدر عزيز به فرزندانت مسائل ديني بياموز و انها را در راه اسلام تشويق کن وهرگز فرزندانت را اذيت نکن و هيچوقت به فکر مال و ثروت نباشي که خدا از تو راضي نباشد . و شما اي برادران و خواهران شما خوشحال باشيد چون من با مردنم به معبود خود رسيده ام و شما از اسلام روي گردان نشويد و هدفتان را دنبال کنيد از خانواده عزيزم مي خواهم که مرا حلاتل کنند و از اقوام و خويشان ازمن حلاليت بطلبيد . از شما تقاضا دارم که براي اما دعا کنيد و هرگز اسلام و روحانيت را هرگز درک نکنيد .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15521 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D8%A8%D8%B4%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%87</id>
		<title>شهید مهدی غلامی بشرویه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D8%A8%D8%B4%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%87"/>
				<updated>2020-07-08T10:40:12Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6121963    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    مهدی‌    محل تولد :    کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    غلامی‌بشرویه‌    تاریخ شهادت :    1361/01/07&lt;br /&gt;
نام پدر :    حسین‌    مکان شهادت :    رقابیه فتح المبین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    تیپ21امامرضا&lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    مخابرات‌وبی‌سیم‌&lt;br /&gt;
گلزار :    شهیدمدرس‌ کاشمر&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام خداحافظی که برادرم مهدی میخواست به منطقه اعزام شود فرزند دخترش که هنوز در قنداق بود بغل کرده بودم هنگامیکه خواستم دخترش را نزد او ببرم که فرزندش را ببیند به من گفت:برادر این کار را نکن زیرا میترسم که علاقه ام نسبت به او با دیدنش تحریک شود و مانع رفتن من گردد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15566 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D8%A8%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%AF</id>
		<title>شهید غلام حیدر غلامی بمرود</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D8%A8%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%AF"/>
				<updated>2020-07-08T10:38:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6310071    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    غلام‌حیدر    محل تولد :    قاین&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    غلامی‌بمرود    تاریخ شهادت :    1363/04/06&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    حسن غلامی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که برادرم غلام حیدر از طرف بالای قلعه ی بمرود می آید به من که رسید با هم احوالپرسی کردیم به او گفتم چرا نمی آیی؟ همه منتظر تو هستند؟ در جوابم گفت: این ها نمی گذارند گرفتار این ها شده ام دیگر نخواهم آمد بعد نگاه کردم چه کسانی هستند دیدم عده ای عراقی عقب تر ایستاده اند و همراه و مواظب غلام حیدر هستند. از خواب پریدم و دیگر برادرم غلام حیدر را ندیدم زیرا او مفقودالاثر شد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15567 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامعلی غلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-07-08T10:36:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6526686    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    غلامعلی‌    محل تولد :    بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    غلامی‌    تاریخ شهادت :    1365/10/04&lt;br /&gt;
نام پدر :    عزیزمحمد    مکان شهادت :    سلماس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    شهداء&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    خواب و رویای شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از شهادتش خواب دیده بود و خوابش را برای یکی از همرزمانش تعریف کرده بود که : من ایندفعه که به جبهه بروم شهید می شوم و شما بعد از من شهید می شوی . همان طور هم شد . غلامعلی در عملیات 4 به شهادت رسید و دوستش در عملیات کربلای5 به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غلامعلی علاقةزیادی به جبهه داشت . ولی به خاطر اینکه سنش کم بود او را به جبهه اعزام نمی کردند . به همین خاطر دو سال شناسنامه اش را بزرگتر کرد تا بتواند به جبهه اعزام شود&lt;br /&gt;
فعالیت در بسیج&lt;br /&gt;
موضوع    فعاليت در بسيج&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید سال 60 یا 61 بود که در روستای ما بسیج تشکیل دادند. و مسئول بسیج تعدادی از اهالی را به عنوان عضو بسیج در پایگاه جمع آوری نمودند که برادر غلامی نیز یکی از افراد بسیج بود . و هماهنگ شد که هر شبی چند نفر به عنوان نگهبان در پایگاه حضور داشته باشند . و برادر غلامی یکی از اعضای فعال بسیج بود . یک شب از شبهای زمستان که هوا خیلی سرد بود و برف زیادی روی زمین پوشیده شده بود اطلاع دادند که یکی ماشین به داخل روستا آمده و مشکوک است . بسیجیان جمع شدند و برای هر یک محلی را انتخاب کردند که به آن محل رفته و کمین بزنندتا اگر دشمن یا افراد قاچاقچی بودند دستگیر نمایند . هر کی به موقعیت خود رفت . ما نیز دو سه نفری در داخل کوچه قدم می زدیم . وقتی به موقعیت برادر غلامی دسیدیم ، دیدیدم کی نیست . ناگهان متوجه شدیم چیزی روی زمین است و برف روی آن را بپوشانده است . وقتی نزدیک آن رفتیم صدایی به گوشمان رسید که گقت : «مواظب باشید من را له نکنید . » فهمیدیم که برادر غلامی است که خود را با برف پوشانده است . یکی از دوستان با پرخاشی گفت: چرا زیر برفها رفتی . مگر تو نباید در مو قعیت حاضر باشی؟ برادر غلامی گفت : من اینجا مخفی شده ام تا کسی نتواند مرا شناسایی کند تا اینکه بتوانم آنها را دستگیر کنم. یکی از دوستان دستش را گرفت و او زیر برف بیرون کشید . دیدیم که از سرما می لرزد . ایشان را به داخل پایگاه بردیم تا اینکه کمی دست و پاهایش گرم شد.&lt;br /&gt;
    عشق به ائمه اطهار&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به ائمه اطهار&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید فرزندم کلاس سوم ابتدایی بود که مراسم تاجگذاری پسر شاه با اربعین حسینی مصادف شده بود. غلامعلی از حضور در مراسم جشن خودداری نمود به من گفت : پدرم مگر شاه کافر شده است که قداست روز اربعین را با جشن و پایکوبی از بین می برد. او حتی از حضور خواهر کوچکتر خود به مدرسه خودداری نمود .&lt;br /&gt;
    پشتیبانی نیرو مالی و فرهنگی&lt;br /&gt;
موضوع    پشتيباني نيرو مالي و فرهنگي&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1-یادم می آید وقتی از جبهه به مرخصی آمده بود به او گفتم : خدا را شکر دعا می کردم همة رزمندگان بسلامتی برگردند، و شما هم به سلامتی برگردی ، که برگشتی . دیدم علی خیلی ناراحت شد و برای اولین بار با ناراحتی گفت: &amp;quot; پس بگو چرا دعا و گریه های ما اثری نمی کرد . ما این همه دعا می کنیم شهید شویم شما دعا می کنید که به سلامتی برگردیم . &amp;quot; من که ناراحتی ایشان را دیدم در جواب گفتم: &amp;quot; نمی خواهد این قدر ناراحت شوی . انشاءالله ایندفعه که رفتی هر جور دلت می خواهد بشود . همان طور هم شد و بعد از چهار روز شربت شهادت نوشید .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15522 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C_1367/04/01</id>
		<title>شهید مهدی غلامی 1367/04/01</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C_1367/04/01"/>
				<updated>2020-07-08T10:35:14Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6714270    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    مهدی‌    محل تولد :    فردوس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    غلامی‌    تاریخ شهادت :    1367/04/01&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمدابراهیم‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
موضوع    شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک خاطره در جبهه از مهدى دارم. در تنگه چزابه از پشت یک کوه مى‏رفتیم که ناگهان سه سرباز عراقى را دیدیم. که اسلحه‏هاى خود را بالا گرفه و مى‏گویند دخیل الخمینى و بعد اسیر شدند. فردا صبح هوا هنوز تاریک بود که یک مرتبه دیدیم حدود 150 سرباز عراقى اسلحه‏هاى خود را بالا گرفته و گویا مى‏خواستند که اسیر شوند و فرمانده گفت: یک نفر جان فدا مى‏خواهم تا برود جلو بفهمد. اینها واقعاً مى‏خواهند اسیر شوند یا نه، بعدا مهدى قبول کرد تا به جلو برود و یک آر پى جى برمى دارد و جلو مى‏رود و وقتى خوب جلو مى‏رود به آنها مى‏گوید که اسلحه هایتان را به زمین بگذارید. ولى در این هنگام باران گلوله بود که به طرف او مى‏آمد و او فهمید که آنها قصدشان چه بوده و مهدى یا مهدى ادرکنى به طرف ما مى‏رود و یک تیر، پایش مى‏خورد که با کمک دوستان او را به بهدارى مى‏برند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15553 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید شعبان غلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-07-08T10:33:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6614036    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    شعبان‌    محل تولد :    اسفراین&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    غلامی‌    تاریخ شهادت :    1366/11/03&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمدابراهیم‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    توجه به امر ازدواج&lt;br /&gt;
موضوع    توجه به امر ازدواج&lt;br /&gt;
راوی    غلامحسین غلامی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانیکه آن شهید بزرگوارمشغول انجام خدمت سربازی بودند خانواده بخصوص پدر ومادر اصرار زیادی داشتند که ایشان ازدواج کنند. ولی ایشان هربار موضوع را به دفعه بعد موکول می کردند وتن به این کارنمی دادند. تا اینکه بعد ازقبول شدن دردانشگاه وبه دنبال آن رفتن به جبهه وقتی دوباره با اصرار خانواده مبنی برازدواج ایشان روبرو شدند قبل از اینکه اعزام شوند ، قول دادند این بارکه ازجبهه بازگشتند اقدام به ازدواج نمایند. ولی بعد ازرفتن به جبهه به درجه رفیع شهادت نائل گردیدند و این امردر مورد ایشان محقق نشد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15535 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید عباس غلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-07-08T10:30:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6526661    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    عباس‌    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    غلامی‌    تاریخ شهادت :    1365/10/05&lt;br /&gt;
نام پدر :    یحیی‌    مکان شهادت :    شلمچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    سید مرتضی باشی ازغندی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عباس را می بینم در حمیدیه پایش در تشییع جنازه شهید محسن شادکام و شهید جواد حلوایی شکسته . می گویم : تو اینجا چکار می کنی ؟ مگر قرار نبود 45 روز پایت در گچ بماند می گوید : دلم طاقت نیاورد . 40 روز نرسیده گچ را شکستم اینجا یکسری وسایل کفاشی هست حداقل اینجا می توانم کفش بچه ها را تعمیر کنم . به یک ماه نکشید خبر دار می شوم با بچه های اطلاعات به شناسایی رفته . در حین شناسایی مجبور به درگیری با دشمن می شود با ترکش نارنجک مجروح شده حدود یک کیلومتر راه را با دست و پای مجروح طی کرده و به خط خودی می رسد . مدتی تحت معالجه قرار می گیرد . می گوید : تجدید شدم . دیگر بار خود را به منطقه می رساند این دفعه غواص می شود و در کربلای 4 قبول می گردد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15517 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B9%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید محمود عمرانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B9%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-28T06:20:48Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6613788    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمود    محل تولد :    تربت ‌حیدریه&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    عمرانی‌    تاریخ شهادت :    1366/07/01&lt;br /&gt;
نام پدر :    حسین‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    غلامرضا عمرانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که با شهید محمود عمرانی در جبهه حضور داشتم به یقین رسیده بودم که ایشان فقط برای رضای خدا می‌جنگند به یادم هست یک بار که به مرخصی آمده بود یکی از اقوام ـ پدر خانم آینده ایشان ـ که شخصی پولدار و صاحب املاک زیادی بود به ایشان پیشنهاد داد که شما دیگر دینت را نسبت به این جامعه و جنگ انجام داده‌ای و ادا نموده‌ای پس بهتر است که دیگر به جبهه نروی و یکی از زمینهای مرغوب مرا کشت کرده و زندگی‌ات را شروع کنی اما ایشان با قاطعیت تمام به ایشان گفتند: &amp;quot; نه تنها ملک شما، اگر دیگران هم تمام املاکشان را به من بدهند حتی یک لحظه از رفتن به جبهه‌ها دریغ نخواهم کرد&amp;quot; ایشان آنقدر مخلصانه کار می‌کردند که حتی به جرأت می‌توانم بگویم که کمتر از نصف مرخصی‌هایشان را استفاده نموده‌اند.&lt;br /&gt;
    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی    حسین عمرانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان فرزند شهیدم محمود عمرانی تعریف می‌کرد که زمانی که ایشان تازه از مرخصی آمده بود و در همان یکی دو روز اول مراجعت، در محوطه گردان با بچه‌ها نشسته بودیم و ایشان نیز حضور داشت ناگهان یکی از نیروها که در حال دیده‌بانی بود خبر داد یک عراقی به حالت تسلیم به این طرف می‌آید ما بلند شدیم و به هر ترتیب او اسیر ما شد و اعلام کرد که در مواضع نزدیک ما عراقی‌ها کمین زده‌اند و منتظر دستور حمله هستند من و شهید به همراه یک گروه دیگر به محل گفته شده رفتیم تا منطقه را شناسایی کنیم که اتفاقاً در آنجا درگیری صورت گرفت و ما توانستیم اکثر آنها را به هلاکت رسانده و اسیر کنیم اما یک گروه دیگر از عراقی‌ها که در دورتر از آنها کمین کرده بودند متوجه درگیری ما شده و به ما حمله کردند که در آن موقع محمود از پشت تیر خورد و وقتی او را به بیمارستان انتقال دادیم دیگر جان در بدن نداشت و دکترها گفتند تیر از وسط قلب او گذشته و باعث شهادتش شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15238 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B9%D9%88%D8%B6_%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهید حسن عوض پور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B9%D9%88%D8%B6_%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2020-06-28T06:18:12Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6608873    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حسن‌    محل تولد :    نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    عوض ‌پور    تاریخ شهادت :    1366/01/20&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی    ابراهیم شبان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن برای آخرین بار که می خواست به جبهه برود، جلوی مسجد روستا رفته بود تا از اهالی روستا خداحافظی کند. در هنگام خداحافظی او می گفت: انشاءالله این آخرین باری است که من به جبهه می روم و انشاءالله شهید خواهم شد.&lt;br /&gt;
    پشتیبانی نیرو مالی و فرهنگی&lt;br /&gt;
موضوع    پشتيباني نيرو مالي و فرهنگي&lt;br /&gt;
راوی    حسین عوض پور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار که برای جبهه ها کمک جمع آوری می کردند، حسن از چند روستای اطراف حدود 65 گوسفند از کمکهای مردمی را جمع کرد و با یکی از اهالی روستا می خواست ببرد و آنها را تحویل دهد. قبل از تحویل به خانه خود آمد و دو تخته فرش را نیز از خانه برداشت و همراه خود برد تا به همراه دیگر هدایا تقدیم به جبهه ها کند. وقتی به او گفتیم، تو همین دو تخته فرش را داری اگر آن را هم ببری وقتی مهمان به خانه تان بیاید فرشی نداری که روی آن بنشیند؟ او گفت: مهمان هم که به خانه ما بیاید هر جا خودمان نشستیم او هم می نشیند.&lt;br /&gt;
    خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع    خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی    رقیه برزنونی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن در زمینه فعالیت علیه رژیم قبل هم کارهایی کرده اند. از جملهء آن کارها این بود که در تهران با یکی از روحانیون آشنا شده بودند. از ایشان اعلامیه می گرفتند و بین مردم توزیع می کردند. یادم است که ساواک خیلی مساجد را کنترل و مردم را بازرسی می کرد تا از طریق رفت و آمد به مسجد اعلامیه یا چیزی رد و بدل نشود. ولی ایشان باز هم با همان کنترل زیاد، اعلامیه ها را از مسجد می گرفت و می آورد بین مردم توزیع می کرد.&lt;br /&gt;
    خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع    خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی    رقیه برزنونی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسرم حسن در دوران انقلاب، ماشین کرایه می کرد و زن و مرد را برای راهپیمایی علیه شاه به سبزوار یا نیشابور می برد و اگر کسی را می دیدکه با یک روز از کار افتادگی در تأمین زندگی با مشکل مواجه است، پول به او می داد و از این طریق مردم را با انقلاب آشنا کردند.&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع    خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی    رجب علی نصیری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن زمان در مخالفت با رژیم گذشته و حمایت از انقلاب، فعالیتهایی می کرد. از جمله پخش نوارهای سخنرانی امام(ره) که برای من هم می آورد نوارهای امام را در قالب نوارهای به ظاهر ترانه با عکس نوار ترانه به روستا می آورد و بین دیگران توزیع می کرد.&lt;br /&gt;
    خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع    خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی    رقیه برزنونی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر وقت از تهران می خواستیم به روستا بیائیم، شب قبل اعلامیه ها را بسته بندی و در قنداق بچه جاسازی می کرد. و یا در نهج البلاغه جاسازی می کرد و اعلامیه ها را به روحانی یا فرد مورد اعتمادی می داد تا در فرصتی مناسب به دست مردم برساند. من به او می گفتم: شما در تهران تنها هستید این کارها را نکنید. او می گفت: من خدا را دارم و به کسی احتیاج ندارم.&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    ابراهیم شبان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از پیدا شدن پیکر پاک حسن بود خواب دیدم که به من گفت: دایی جان من به آرزویم رسیدم، ولی شما از بچه ها غافل نشوید. قدر این بچه ها را بدانید و اسلحه من را به زمین نگذارید.&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    ابراهیم شبان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانیکه در مرخصی بودم، حسن را خواب دیدم که به من گفت: چرا شما در روستا هستید؟ مگر عملیات نیست. بچه ها در جبهه به شما نیاز دارند. خودتان را به جبهه برسانید.&lt;br /&gt;
    حمایت از حق و توصیه به ان&lt;br /&gt;
موضوع    حمايت از حق و توصيه به ان&lt;br /&gt;
راوی    رجب علی نصیری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز در روستا که ما به جهت شرکت در راهپیمایی 22 بهمن نبودیم، مخالفین بسیج به پدر یکی از شهدا اهانت کرده و او را کتک زده بودند. وقتی که ما از شهر برگشته بودیم ایشان رفته بود به پاسگاه شکایت کرده بود ولی آنها رسیدگی نکرده بودند. وقتی جریان به سپاه کشیده شده بود، رئیس پاسگاه آمد و گفت: که هر دو طرف باید بروند زندان. حسن وقتی این موضوع را شنید گفت: خدا را شاهد می گیرم که اگر این کار عملی شود، اینجا را روی سرشان خراب می کنم. پدر شهید کتک بخورد، زندان هم برود. الحمدالله به یاری برادران سپاه و حمایت آنان این جریان با به زندان انداختن مجرم به پایان رسید.&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    رجب علی نصیری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب من خواب دیدم که علی برگشته ولی از پدرش خبری نیست. صبح که از خواب بیدار شدم به دوستان گفتم: حسن به شهادت رسیده و پسرش علی هم برمی گردد. بعد از یک هفته دیدم که یک نامه ای از هلال احمر آمد که علی در اسارت است و ایشان در نامه خودش به صورت رمزی اشاره کرده بود که پدرش هم به شهادت رسیده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15259 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84_%D8%B9%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید رسول عنبرانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84_%D8%B9%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-28T06:16:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6013518    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    رسول‌    محل تولد :    چناران&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    عنبرانی‌    تاریخ شهادت :    1360/12/29&lt;br /&gt;
نام پدر :    غلام‌حسین‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی    غلامحسین عنبرانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که می خواست عازم منطقه شود به مادرش گفت: مادر ساک حمام را آماده کن می خواهیم غسل شهادت کنم قبل از این که عازم منطقه شوم. مادرش در جواب گفت: این حرف ها را نزن من ناراحت می شوم ان شاءالله به سلامتی می روی و به سلامتی خواهی برگشت. صبح زود رسول بیدار شد و به حمام رفت و برگشت. گفت غسل شهادت کردم من به دلم افتاد حتما او شهید می شود. رفت و اعزام شد به جبهه بعد از مدتی خبر شهادتش را آوردند. وقتی فرزند شهیدم رسول را دیدم تمام نامه هایی که نوشته بود و مدارکی که در جیبش قرار داشت با خونش آغشته شده بود.&lt;br /&gt;
    خبر شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی    غلامحسین عنبرانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که فرزند عزیزم رسول به درجه ی رفیع پرفیض شهادت نائل گشت من و مادرش برای شناسایی رفتیم وقتی اطمینان پیدا کردیم که پسر خودمان رسول است، بسیار خوشحال شدیم و خداوند تبارک و تعالی را شکر کردیم که چنین پسری داریم و توانستیم طوری تربیتش کنیم که در جهاد فی سبیل الله مخلصانه جانش را فدا کند. آمد منزل و شب را تا صبح مشغول به خواندن قرآن شدیم و خداوند را شکر می کردم هنگام تلاوت قرآن مدام به نظرم می آمد که رسول از جلو چشمانم عبور می کند در حال قرآن خواندن بودم. صبح مادر شهید گفت: دیشب خواب دیدم که سیدی دو تا عکس به من داد یکی عکس امام بود و دیگری عکس خود شهید و به من گفت دوست داری کدام عکس را به بالا قرار بدهی، گفتم: عکس پسرم را یعنی پسرم فدای امام خمینی و این بود که فرزند عزیزم رسول در راه اسلام و خداوند و ولایت و امام خمینی(ره) خالصانه فدا شد.&lt;br /&gt;
    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    غلامحسین عنبرانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول عنبرانی علاقه ی بسیار بسیار زیادی به جبهه داشت یک دفعه سه ماه از جبهه برنگشت روستا و ما چون نمی توانستیم دوری اش را تحمل کنیم گفتیم به جبهه برو تا دامادت کنیم اما رسول حاضر نشد و گفت دامادی من در جبهه است اگر شما به جبهه و منطقه بیایید و آن محیط را ببینید هرگز مانع من به جبهه رفتن نمی شوید.&lt;br /&gt;
    عشق به ائمه اطهار&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به ائمه اطهار&lt;br /&gt;
راوی    غلامحسین عنبرانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید روزهای عزاداری حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام بود که پسرم عزیزم شهید پنج ساله بود و در روز عاشورا کنار منزل روی خاک ها بازی می کرد هر چه به او گفتم برو منزل به حرفم نکرد، مادرش را صدا زدم بعد رسول با همان سن و سال کمش گفت چون در روز عاشورا سر امام حسین علیه السلام را از بدن جدا کردند من نیز می خواهم مانند امام حسین علیه السلام سرم را از بدن جدا کنند افرادی که آن جا بودند خطاب به من گفتند غلامحسین این پسرت در راه اسلام فدا خواهد شد.&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    محمد دادگر&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که در اسارت به سر می بردم خیلی دوست داشتم که از رسول خوابی ببینم. یک شب خواب دیدم که او در یک باغ سر سبز بسیار بسیار بزرگ و زیبا هست. پرسیدم شما این جا هستی؟ گفت: این باغ مال من است و من در این جا زندگی می کنم در همان عالم خواب به خود گفتم عجب جایگاهی دارند شهدا، چقدر والا مقام هستند.&lt;br /&gt;
    روحیه بسیجی&lt;br /&gt;
موضوع    روحيه بسيجي&lt;br /&gt;
راوی    محمد دادگر&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب فرمانده عملیات گفت چند نفر نیرو می خواهم که داوطلبانه بروند و به عراقی ها حمله کنند تا دشمن توجه اش به پشت جلب شود تا بقیه نیروها بتوانند از جلو ضربه بزنند و حمله کنند و داوطلبین آماده شدند که بروند برگشت آنها با خداوند بود چون عملیات بسیار خطرناکی بود باید آن داوطلبان طعمه شوند من و رسول جزء آن داوطلبین بودیم ایشان عقیده داشت که اگر قرار است به شهادت برسیم چه الان چه چند روز دیگر اگر خداوند قبول کند به شهادت می رسیم در آن عملیات که ما نیروهای دشمن را دور زدیم و از پشت به آنها حمله کردیم رسول به درجه ی رفیع و پرفیض شهادت نائل گشت و من مجروح و اسیر شدم.&lt;br /&gt;
خاطرات جنگی&lt;br /&gt;
موضوع    خاطرات جنگي&lt;br /&gt;
راوی    محمد دادگر&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیاتی در سال1361 بود که عراق برای امتحان کردن آمادگی نیروهای ایرانی به ما حمله کرد من و رسول در آن عملیات آرپی جی زن بودیم. چند تا از تانک های عراقی را منهدم کردیم. راننده ی یکی از این تانک ها به اسارت ما درآمد و او را به پشت خط انتقال دادیم من و رسول و آن اسیر عراقی در یک سنگر بودیم که رسول نسبت به خشمی که به دشمن داشت به آن اسیر گفت شما چرا به ایران حمله کرده اید من به رسول گفتم او زبان فارسی را نمی فهمد و وقتی متوجه اشتباهش شد خیلی خندید.&lt;br /&gt;
    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    محمد دادگر&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که با رسول و چند نفر دیگر از دوستان که به منطقه رفته بودیم در پادگان امام حسن علیه السلام تهران، یکی از بچه های روستا گفت: رسول و محمد یک خبر مهم من تحقیق کرده ام متوجه شدم عملیات بزرگی در پیش است بیایید از همین جا برگردیم و در عملیات شرکت نکنیم در جواب رسول گفت: ما آمده ایم که بجنگیم و دفاع کنیم از دین اسلام و شهید شویم حالا تو می گویی برگردیم و همین طور هم شد و رسول به شهادت رسید و آن دوستمان که روحیه ی ضعیفی داشت از تهران به روستا برگشت.&lt;br /&gt;
    مطلع شدن شهادت از طریق عوامل غیر مترقبه&lt;br /&gt;
موضوع    مطلع شدن شهادت از طريق عوامل غير مترقبه&lt;br /&gt;
راوی    حوا عنبرانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم شنیده بود که شهیدان را آورده اند. برادرم رسول هم جبهه بود اصلا دلش نیامد که بگوید شهید شده دید همه گریه می کنند گفتند عملیات است روز چهارده نوروز بود برادرم کشاورزی را رها کرد گفت: مادر گوساله را نذر امام هشتم علیه السلام کن برادرم جبهه است و می گویند عملیات و حمله است برادرم رفت مسجد و شروع به دعا کردن نمود وقتی آمد گریه می کرد و به سرش می زد. ماشین گرفت و رفت شهر تا ببیند چه خبره پدرم شب قرآن می خواند گفت یا صاحب الزمان(عج) اگر پسرم به شهادت رسیده حتی یک انگشتش هم که شده برایمان بیاید و به دست دشمن نیفتد من افتخار می کنم که به شهادت رسیده این یک پسرم برای اسلام قابلی ندارد چهار پسر دیگرم را نیز فدا می کنم.&lt;br /&gt;
    پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی    حوا عنبرانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دومین مرتبه ای که به جبهه رفت ما خبر نداشتیم رسول می گفت خواهشی که دارم این است که مادرم لباس هایم را بگذارد می خواهم بروم حمام غسل بکنم بعد به جبهه بروم مقداری حنا هم به دستش مالید و به زن داداشم گفت: زمانی که من به شهادت رسیدم به مادرم بگویید از حنا یادش نرود در ضمن آن دختری را هم که می خواستید برای من بگیرید را به یادش باشید انگار فکر کنید من هستم پولی را هم که قرار بود برای عروسی ام خرج کنید روی مزارم بگذارید و جلو ضد انقلاب گریه نکنید زیرا دشمن خوشحال می شود.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15252 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B9%D9%88%D8%B6_%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهید محمود عوض پور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B9%D9%88%D8%B6_%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2020-06-28T06:13:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6526219    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمود    محل تولد :    بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    عوض‌پور    تاریخ شهادت :    1365/10/04&lt;br /&gt;
نام پدر :    علی‌اصغر    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    انصارالحسین‌&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    خواب و رویای شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان قبل از اینکه به جبهه برود یک شب خواب می بیند سیدی بزرگوار پرچم سبزی را به ایشان داده و فرموده اند که از این آب عبور کن و پرچم را روی تپه برافراشته کن. ایشان در حین عبور دچار مشکل شده و می خواسته غرق شود که ناگهان پدرم را در خواب می بیند ودستش را گرفته و از آب بیرون می کشد و به ایشان می گوید : هنوز مستأجری یا خانه خریدی ؟ اگر خانه نخریدی من در کنار خودم برایت خانه ساخته ام و 12 اتاق سفید و تمیز را به ایشان نشان می دهد و می گوید دیگر از مستأجری راحت شدی . و ایشان صبح که از خوب برمی خیزد ازهمه و حتی همسایگان خداحافظی می کند وراهی جبهه می وشود و این آخرین سفرایشان بود که می رود و بازنمی گردد وبه فیض عظیم شهادت نائل می شود.&lt;br /&gt;
    تهجد و عبادت&lt;br /&gt;
موضوع    تهجد و عبادت&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدتی بود که هر شب صدایی به گوشم می رسید همانند صدای ناله و گریه وزاری. اوایل فکر کردم که صدای وزش باد است ولی یک شب با صدای آن از خواب بیدار شدم وبه طرف اتاق جلویی رفتم . صدای زمزمه ای بود وقتی از شکاف درب به داخل اتاق نگاه کردم دیدم برادرم محمود نشسته و دارد با خدای خود راز و نیاز می کند .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15260 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید علیرضا عمرانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-28T06:10:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6526136    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    علیرضا    محل تولد :    تربت ‌حیدریه&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    عمرانی‌    تاریخ شهادت :    1365/03/02&lt;br /&gt;
نام پدر :    علی‌محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی    زهرا عمرانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند شهیدم علیرضا قبل از اینکه به جبهه اعزام شود از روستا به شهر رفته بود وقتی بازگشتند متوجه شدم که رفته و یک عکس را بزرگ کرده و قاب گرفته است تا عکس را دیدم قلبم تپید. گفتم: خیلی عکس بدی گرفته ای. او گفت: ضمن اینکه این عکس را درست کرده ام یک پیراهن مشکی هم برای پدرم خریده ام که وقتی به استقبال جنازه ام بیاید این پیراهن را بپوشد.&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی    زهرا عمرانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانیکه فرزندم علیرضا در جبهه بودند یک شب در عالم خواب دیدم که مردی با بیل روی گلوی من گذاشته و با همان بیلش گلویم را فشارمی دهد. چون قبلاً هم چنین خوابی دیده بودم و دو تا از فرزندان مرا خدا گرفت با خودم گفتم این بار هم خداوند یکی از امانتهایش را از من می گیرد طولی نکشید که علیرضا شهید شد . بعداً که بررسی کردم دیدم همان شب که من خواب دیدم علیرضا شهید شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15234 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%88%D8%B6_%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%82%D8%B1%D8%A7%D9%82%DB%8C</id>
		<title>شهید احمد عوض کننده قراقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%88%D8%B6_%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%82%D8%B1%D8%A7%D9%82%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-28T06:07:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6526222    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    احمد    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    عوض‌کننده‌قراقی‌    تاریخ شهادت :    1365/04/13&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمد    مکان شهادت :    مهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    لشکر 5 نصر&lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    فرمانده‌ط‌رح‌وعملیات&lt;br /&gt;
گلزار :    حرم‌مط‌هرامام‌ر&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    تدبیر نظامی و مدیریت&lt;br /&gt;
موضوع    تدبير نظامي و مديريت&lt;br /&gt;
راوی    محمد امیر کریمی زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب عملیات بود که من به گردان شهید قراقی رفته بودم و ایشان در آنجا جلسه گذاشته بود و از فرمانده گروهانها و فرمانده دسته هایش نظر خواهی می کرد . ایشان می گفت هر کس هر نظر یا پیشهادی دارد همین الان مطرح کند که با همدیگر مشورت کنیم و آنرا حل کنیم&lt;br /&gt;
    عشق به ائمه اطهار&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به ائمه اطهار&lt;br /&gt;
راوی    محمد امیر کریمی زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شماره 6 شهید احمد عوض کننده قراقی نام پدر: محمد مسئولیت: مسئول محور زمان وضع حمل دخترم نزدیک شده بود روزی به اتفاق احمد آقا برای وضع حمل ایشان را به مشهد آوردیم و در بیمارستان رازی بستری کردیم. الحمدلله بچه سالم بدنیا آمد هنوز ساعتی بیشتر از وضع مل دخترم نگذشته بود که احمد آقا گفت: هر چه زودتر باید ایشان را از بیمارستان ترخیص کنیم. گفتم: هنوز زود است مابرای بچه لباس نیاورده ایم. ایشان گفت: مشکلی نیست کتم را در می آورم و بچه را درون آن می پیچیم و با خودمان به خانه می بریم. پرسیدم چرا این قدر عجله دارید؟ گفت: باید زودتر دخترم از بیمارستان ترخیص شد. هفت روز که از وضع حمل ایشان گذشت بچه را به حمام بردیم و روز نهم آنها با یک بچه قنداقی به ایلام برگشتند و همین عجله آنها باعث شد که وقتی به ایلام رسیده بودند بچه به سختی مریض می شود که او را به بیمارستان می برند و بستری می کنند و دکترها از بهبودی بچه قطع امید می کنند .البته زمان مصادف است با ایام محرم ،احمد آقا وقتی از دکتر ها نا امید می ش ود دست به دامن امام حسین (ع)می شود و شفای فرزندش را از ایان نیخواهد که خوشبختانه شفا پیدا میکند .&lt;br /&gt;
    خبر شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی    محمد امیر کریمی زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیک ظهر بود. زنگ در به صدا در آمد من رفتم در را باز کردم. دیدم ماشین سپاه جلوی درب منزل است و دخترم به همراه بچه هایش درون ماشین هستند. ولی خوب از احمدآقا خبری نیست. من خیلی تعجب کردم! چون آنها چهار، پنج روز بیشتر نبود که به ایلام رفته بودند. بعد از احوال پرسی با دخترم از او پرسیدم احمدآقا کجاست؟ گفت: می گویند زخمی شده است، ولی تا الان به چند بیمارستان سرزده ایم ولی خوب هنوز نتوانسته ایم او را پیدا کنیم. من به سرعت رفتم و از راننده سؤال کردم، اتفاقی برای احمدآقا افتاده است؟ اگر چیزی شده به من بگویید؟ راننده گفت: شما فردا بروید ستاد شهدا آنجا به شما اطلاعات لازم را می دهند، نگران نباشید انشاءالله مجروح شده اند. فردای آن همان روز من به همراه همسرم وتعدادی از اقوام به ستاد شهدا رفتیم دفتر دار آنجا شروع به نگاه کردن اسامی شهدا کرد. بعد از این که تعدادی از دفترها را نگاه کرد گفت: اسم ایشان در لیست نیست احتمال دارد ایشان شهید نشده باشند و یا اگر شهید شده اند جنازه هنوز به مشهد منتقل نشده است. چند روزی ما همین طور بلاتکلیف و بی خبر از وضعیت ایشان بودیم، تا این که پیکر مطهر احمدآقا را به مشهد آوردند و آن موقع به ما گفتند که ایشان شهید شده است&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    محمد امیر کریمی زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که احمدآقا در اتاق بزرگی پشت میز نشسته است و دارد چیزی می نویسد. وقتی جلو رفتم دیدم اسامی زائران کربلا را در لیستی دارد ثبت می کند و با دیدن این صحنه و آگاه شدن از ثبت نام کربلا به احمدآقا گفتم: اسم مرا هم بنویس. ایشان در جواب من گفت: اگر سن شما بالای جهل سال باشد ثبت نام نمی کنیم. وقتی شناسنامه ام را نگاه کرد گفت: شما مشکلی نداری و اسم مرا هم در لیست زائران کربلا یادداشت کرد. هم اکنون که دارم این خاطره را برای شما نقل می کنم 15 روز است که از زیارت کربلا برگشته ام و این بهترین تعبیر خوابی بود که دیده بودم.&lt;br /&gt;
    خبر شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی    طاهره بابائی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز آقای قلعه نوی در حالیکه پیراهن مشکی پوشیده بود به سمت منزل ما می آمد ، در بین راه به برادرم ( دایی شهید ) رسید و بعد از احوالپرسی نشستند و شروع به صحبت کردند . من داشتم خمیر پخته می کردم آقای قلعه نویی آمد و گفت : باز قراقی مجروح شده است . _ با توجه به خوابی که دیده بودم _ گفتم : نه خیر مادر جان او شهید است . گفت : نه او مجروح شده است و من هم آمده ام که شما را به دیدن او ببرم . من هم هر چه نان پخته بودم با یک مقدار پول برداشتم و گفتم : این سری شهید شده است و روز دوشنبه به ما خبر دادند که احمد شهید شده است _ در روز دوشنبه به ما خبر دادند که احمد شهید شده است _ مردم از سه ، چهار روستا برای تشییع جنازه شهید آمده بودند اما جنازه شهید قراقی نیامده بود . برادران معراج گفتند : شما بروید بعداً خبرتان می کنیم . روز پنج شنبه گفتند : جنازه شهید شما آمده است . من از برادرم درخواست کردم و گفتم : چون ما در روستا زندگی می کردیم هر گاه شهید از جبهه می آمد اول به دیدن من پدرش می آمد و خبر می گرفت اگر جنازه امشب داخل معراج باشد و ما هم در مشهد باشیم و در کنار او نباشیم در قیامت از ما گلایه خواهد کرد و می گوید مادر جان من ده فرسخ راه می آمدم شما یک قدم راه را تا معراج نیامدید که شب کنار من باشید . و برادران قبول کردند و تا سه شب برای دیدنش به معراج می رفتیم و شب همانجا می خوابیدیم . شب آخر خداحافظیمان را کردیم _ بخاطر اینکه او راضی نبود روز تشیع جنازه که شلوغ است من حاضر باشم _ و گفتم : مادر جان دیدار به قیامت باشد . وقتی می خواستند او را در حرم دفن کنند گفتند : مادر شهید بیاید و با او خداحافظی کند . گفتم : من نمی آیم چون خداحافظی کرده ام .&lt;br /&gt;
    ایجاد روحیه در رزمندگان&lt;br /&gt;
موضوع    ايجاد روحيه در رزمندگان&lt;br /&gt;
راوی    احمد عوض کننده قراقی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادری می گفت: یکی از مسئولین رده بالای ارتش به برادرهای پاسدار گفته است شما بیایید این تجربیات عملیات خیبر را که در آب انجام داده اید را به صورت یک کتابچه بنویسید تا دنیا از آن درس بگیرد. تا به حال ماندیده ایم در دنیا جنگی این گونه در آب باشد. هیچ کجای دنیا تجربه شما را در جنگ داخل آب ندارد. از این مسائل ساده نگذرید بیایید این رزم داخل آب را به صورت کتابچه در بیاورید تا دنیا بفهمد جمهوری اسلامی چطوری جنگیده است. برای چه جنگیده است؟&lt;br /&gt;
    محبوبیت شهید نزد دیگران&lt;br /&gt;
موضوع    محبوبيت شهيد نزد ديگران&lt;br /&gt;
راوی    محمد امیر کریمی زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر نیرویی که به خط می رسید می گفت : مرا گردان قراقی بفرستید یک روز من از یکی از بچه های بسیجی سؤال کردم . چرا شما اصرار داری به گردان شهید قراقی بروی گفت : نه اصلاً آنجا مسئله خاصی ندارد ما دوست داریم اگر ما را به آن گردان نفرستید ما اصلاً جای دیگری نرویم .&lt;br /&gt;
    دوران تحصيل&lt;br /&gt;
راوی    احمد عوض کننده قراقی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که احمد در دبستان درس می خواند روزی معلمش به نام محمود الماسی که با ما آشنا بود پیغام داد که به مدرسه بروم . وقتی رفتم ، پرسیدم که چه شده است . گفتم : مگر چکار کرده است ؟ امروز در سر کلاس درس به بچه ها گفتم : چه کسی حاضر است لباسش را بدهد تا درس نخواند . احمد گفت : من لباسم را می دهم که دیگر درس نخوانم .&lt;br /&gt;
    امدادهای غیبی&lt;br /&gt;
موضوع    امدادهاي غيبي&lt;br /&gt;
راوی    احمد قراقی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیک آبراه یک برادری که او را نمی شناختم و دستش قطع بود، مرتب می گفت: برادر قراقی شما را به خدا ما را سوار کنید. سپس به این طرف قایق می دوید و مجدداً این حرف را تکرار می کرد. همینطور که من فکر می کردم که چطور می شود ایشان که با این دستش کاری نمی تواند بکند ناگهان دیدم 5 گلوله آرپی جی با یک دستش به بغل گرفته و در حال آمدن است. من نمی دانم که این روحیات را چگونه بیان کنم. خلاصه برادرها سوار شدند و شب را روی آبراه خوابیدیم. غروب صبح عملیات قرار بود که ما به خط حمله کنیم. سپس گردان های سواره هم شب به خط بیایند. یعنی وقتی خط شکسته شد روی دژ سوار شدند. عصر ساعت 4 بود که به یک سه راهی که نامش ابوشل بود رسیدیم. یعنی جایی که قبلاً زیارتگاه بوده ولی الان در آب فرو رفته است. حدود سه متر در زیر آب است و پرچم سبزی هم روی آن نصب شده است. خلاصه ساعت 4 بود که ما سر آبراه ایستاده بودیم و از قایقهایمان فقط یک یا دو تا با تعداد 7 الی 14 نفر نیرو در آنجا بودند و بقیه اصلاً نبودند. در این فکر بودیم که خدایا چکار کنیم؟ الان غروب می شود. عملیات جمهوری اسلامی نمی خواهد شروع شود و این عملیات سرنوشت ساز است. ما گردان پیشتازیم باید به خط حمله کنیم. ما چه حمله کنیم و چه نکنم گردان ها می آیند. پس این نیروها کجا هستند. بعد متوجه شدیم که قبلاً یکی از قایقهایمان همان اول آبراه موتورش را خاموش کرده و حرکت نکرده است. راه را گم کرده بود. با یکی از مسئولین دسته ها که تماس گرفتیم، گفتیم: کجا هستند؟ گفت: نمی دانیم. ما یک جایی هستیم که فقط میله است. آخر آبراه و آب غیر از خشکی است زیرا در خشکی می توان ماشین سوار شد و سریع به این طرف و آن طرف عقب و جلو رفت. ولی در آبراه وقتی در قایق نشستی هیچ تحرکی نمی توان داشت. یکی از برادرها می گفت: که من در عمملیات خیبر به این مسئله رسیدم که فقط خدا ما را کمک کرد و گرنه ما به عنوان فردی در قایق نشسته بودیم، همین جریان برایمان پیش آمد. نیروهایمان کلاً در آب گم شده بودند و دیگر نیرویی نبود. یکی قایقش و دیگری موتورش خراب شده بود. ما در عملیات به این سادگی پیروز شدیم. واقعاً اگر یک چشم واقع بینی باشد می بیند که این خدا بود که ما را پیروز کرد. در این عملیات سر تا پای ما زخم بود اصلاً یاد نداشتیم قایق و بلم سوار شویم و یا نمی دانستیم که آبراه یعنی چه و مقاومت در آب یعنی چه. خلاصه یک دو ساعتی کنار آبراه ایستادیم و می دیدیم قایق پیشتاز دیگر از تیپ و لشکرهای دیگر می آمدند و عبور می کردند. سپس ما صدا می زدیم که شما تیپ 21 امام رضا (ع) هستید. خلاصه 7 الی 8 قایق شدیم و 5 الی 6 هم گم شد و 2 الی 3 قایقی هم که در آبراهها گم شده بودند. یک روز به خط آمدند. با همین 7 الی 8 قایق که سازمان ما با آنها هم فرق می کرد همان کنار آبراه در رابطه با آل محمد (ص) یک صحبت کوتاهی کردیم و سازمانمان را هم به دلیل کم شدن دویست نفر از نیروها تغییر دادیم و تقسیم کار کردیم و با توکل بر خداوند حرکت کردیم و به برادرها گفتیم که کمال حفاظت و بیشترین شجاعت و ایثار و از خودگذشتگی و شهادت را بکنند تا اینکه خط هر چه زودتر سقوط کند و کار را تمام کنیم. همینطور هم شد. تازه آفتاب می خواست غروب کند. در همان شهرک رته عراق مدرسه سیمانی خیلی مستحکم بود و همراه ما 2 بی سیم چی و یک برادر روحانی بود و نام این برادر روحانی شهید تسوجی بود و برادرها گفتند: بیایید مخفیانه به پشت بام مدرسه برویم که بی سیم آنجا خوب می گیرد. ما گفتیم بیایید احتیاط کنیم. امکان دارد در پشت بام مدرسه نیرویی از عراقی ها در کمین باشد نرویم. رفتیم در صد متری مدرسه و قایقمان را داخل نیزارها زدیم که با دژ 300 الی 400 متر فاصله بیشتر نداشتیم. لذا با بی سیم ببا دسته مان رابطه برقرار می کردیم که داشتند می رفتند به خط تا حمله کنند. همین طور روی قایق تشسته بودیم که ناگهان دیدیم صدای صحبت می آید. حرکت کردیم مخفیانه از زیر قایق در رودخانه دیدیم دو نفر مسلح در قایق در حال صحبت کردن هستند و از کنار ما رد شدند و رفتند به پشت بام مدرسه ابتدا یک بررسی کردند. بعد هم به صورت عادی مانند ژاندارمری نگهبان مدرسه شدند. پاسگاهها فقط تقریباً صد متر بیشتر نبود و اگر نیزارها نمی بود هر لحظه امکان داشت که ما را با آن تشکیلاتمان و بی سیم هایمان بگیرند. غروب شده بود دسته هایمان که حدود 7 الی 8 دسته بودند. از هر نقطه ای روی دژ رفته بودند و یکی از دسته هایمان که سردسته اش برادر نادر که از بچه های اهواز بود پیام داد برادر احمد ما روی دژ سوار شده ایم. جیپ فرماندهی 64 اینجاست. او را بزنیم یا نه، گفتم: نه صبر کنید. دسته های دیگرمان هم خیلی منظم روی دژ رفتند و میهمان هایی که در قایق داشتند، پیاده کردند و آماده شدند. از طرفی گردان ها حرکت کردند و سپس پیام دادند که برادر قراقی چکار کردید؟ آیا به خط حمله کردید یا نه، ما هم وضعیتمان طوری بود که سرم را روی زمین گذاشته بودم و 2 الی 3 اورکت روی سرمان انداخته بودند که بتوانیم پیام بدهیم. می گفتیم: ما صدای تو را می گیریم و می شنویم ولی ما نمی توانیم صحبت کنیم و نمی توانیم آنتن بی سیم را بالا ببریم. اینجا گیر کرده ایم. چون عراقی ها روی بام مدرسه بودند. لذا ما نمی توانستیم صحبت کنیم و آنها هم نگران بودند که وضعیت چگونه است. آیا الان ما حرکت کرده ایم چرا اینها پیام نمی دهند؟ بالاخره با نیم ساعت یا سه ربع تأخیر برادرها به خط حمله کردند و خط خیلی عادی و راحت سقوط کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15262 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%B9%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید موسی عمرانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%B9%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-28T06:05:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6526137    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    موسی‌    محل تولد :    تربت جام&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    عمرانی‌    تاریخ شهادت :    1365/10/21&lt;br /&gt;
نام پدر :    گل‌محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    محمد تقی عزیزی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 65 که عملیات کربلای 4 پاین گرفت برادرم به مرخصی آمد و من در چهره او چیزی را ملاحظه کردم که تا به حال ندیده بودم . چهره او نورانی و تبسم بر لب داشت به برادرم گفتم : برادر تو بچه داری و دارای همسر هستی به من اجازه بده که جای تو به جبهه بروم . در جوابم گفت : آیا روز قیامت من می توانم به صورت تو نگاه کنم تو بیایی و به جای من جبهه بروی و عملیات شروع شود و من در خانه باشم هرگز این چنین معامله نمی کنم من راه خودم را انتخاب کرده ام و باید به پایان برسانم .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15235 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%AB%D8%A7%D8%B1</id>
		<title>شهید غلامحسین جان نثار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%AB%D8%A7%D8%B1"/>
				<updated>2020-06-27T05:55:23Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6205879	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام :	غلامحسین‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی: جان نثار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : غلامرضا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :	1362/12/12&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
یکی از دوستان پدرم غلامحسین جان‌نثار خاطره‌ای از ایشان را اینگونه برایم نقل می‌کند. گفت: من به همراه دوستم غلامحسین جان‌نثار در منطقه‌‌ی هورالعظیم در جنوب غرب کشور حضور داشتیم. یادم هست آن زمان ما برای تدارک عملیات خیبر فعالیت می‌کردیم.ما هیچ‌گونه امکانات بهداشتی نداشتیم و شرایط خیلی سخت بود. و یکی از ضروری‌ترین امکانات آنجا حمام بود. روزی دیدم ایشان در حال ساختن حمام صحرایی است. و با چند تکه لوله و تانکر حمام را ساخت که تمام بچه‌ها از آن استقبال کردند و خیلی خوشحال شدند. و هیچ موقع این خاطره از ذهنم خارج نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5608 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D8%AC%D8%B4%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_1361</id>
		<title>شهید قربانعلی جلیلی‌ جشن آباد تاریخ شهادت 1361</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D8%AC%D8%B4%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_1361"/>
				<updated>2020-06-27T05:52:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6133458	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
نام :	قربانعلی‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی: جلیلی جشن آباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: عزیزاله &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :	درگز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :	1361/01/15&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
یک دفعه فرزند عزیز شهیدم قربانعلی به من گفت: مادر برایم دعا کن که شهید شوم اگر در لبنان به شهادت رسیدم و جنازه ام را نیاوردند ناراحت نباش گفتم: چه طوری من ناراحت نباشم شاید اصلا هیچ کس جنازه ات را به خاک نسپرد و حیوانات تکه پاره ات کردند، قربانعلی می گفت: مهم نیست برای شما چه فرقی می کند من که شهید شوم بدنم که به دردتان نمی خورد اصلا هم گریه و زاری نکنید و اهمیت ندهید که جنازه ام باز گردد یا نه فقط از من راضی باش!&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که در حیاط خانه چاهی است و قربانعلی از چاه آب می کشد و به پشت سرش می ریزد رفتم جلو گفتم قربانعلی: مردم که می گویند تو به شهادت رسیدی تو که داری از چاه آب می کشی گفت: مادر مگر هر حرفی را که مردم شما باید باور کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان انتخابات که بنی صدر هم جزء کاندیدها بود وقتی برای رای گیری به روستا آمدند ظاهرا یکی از مسئولین در جمع آوری رای ها تقلب کرده بود آن هم به نفع بنی صدر خائن. قربانعلی،‌فرزند شهیدم متوجه می شود و به آن شخص اخطار می دهد که چرا به نفع کسی کار می کنید که شایسته انتخاب نیست بعد وقتی آن شخص به حرف قربانعلی توجه نمی کند و گوش نمی دهد طوری با او برخورد می کند که دیگران از شدت برخوردش جلوگیری می کنند.&lt;br /&gt;
آخرین باری که قربانعلی به مرخصی آمد به خاطر این که به مجروحان خون داده بود حالش کمی بد بود پس کنارش خوابیدم گفت: مادر امشب تا صبح نخواب بیا بیدار باشیم و با یکدیگر حرف بزنیم بعد گفت: مادر جان بعد از شهادت من این لحظات را به یاد آور که چه طور در کنار هم خوابیدیم و با هم صحبت کردیم تمام این لحظه ها همه یادگاری در ذهنت می ماند همین طور که در حال صحبت کردن با پسرم قربانعلی بودم ناگهان خوابم برد و خواب دیدم که دیوار خانه روی دو تایی ما خراب شد فورا از خواب پریدم قربانعلی گفت: مادر چه شد؟ گفتم هیچ چی خواب دیده ام. دوباره دستهایش را به دور گردنم گره زد و کلی با هم حرف های زیادی زدیم .صبح که شد گفتم قربانعلی نمی شود حالا نروی؟ دفعه ی بعد برو، گفت: چرا؟ گفتم هیچی همین طوری چون نمی خواستم فکر کند که مخالف غیبتش هستم گفتم اگر دفعه ی بعد بروی بهتر است گفت: نه مادر الان وقتش است شما اشتباه می کنی؟&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5921 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C%D8%A8%D8%B2%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد جباری‌بزدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C%D8%A8%D8%B2%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-27T05:49:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6704726&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
نام :	محمد	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی: جباری‌بزدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: احمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :	تربت جام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :	1367/05/02&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که تعدادی گوسفند را برای چرا نزدیک مزار شهدا برده ام . بزرگترین گوسفند را به نام صادق صدا می زد . در حین چرادیدم که همان گوسفند بزرگ (صادق) گم شده و هر چه دنبال او گشتم پیدا نکردم حدس زدم احتمالاً فرزندم محمد صادق که در جبهه خدمت می کرد مفقود شده است .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5665 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85</id>
		<title>شهید محمد حیدری مقدم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85"/>
				<updated>2020-06-26T05:01:05Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : محمد          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : درگز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حیدری‌ مقدم‌    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/05/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : حیدر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند عزیز شهیدم محمد، زمانی که به جبهه می رفت به من سفارش و تاکید کرد که: در وقت شهادتم تمام پولی را که در بانک دارم را شیرینی بخرید و در بین مردم پخش کنید من هم به سفارشش عمل کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7671 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_حیدری_مقدم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان درگز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A8%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید قربانعلی‌ بتویی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A8%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-23T20:14:01Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید قربانعلی‌ بتویی&lt;br /&gt;
نام :	قربانعلی‌	&lt;br /&gt;
محل تولد : بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : بتویی	&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1363/12/25&lt;br /&gt;
نام پدر :	عبداله‌	&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
آنطور که از دیگران شنیدم گویا قربانعلی به شدت در منطقه مریض می شود بطوری که او را برای مداوا به تهران اعزام می کنند . پس از معالجه و تجویز دارو برای بهبودی کامل به او استراحت می دهند تا به شهر و دیار خود برود . اما وقتی به ترمینال می آید متوجه می شود که عملیاتی در پیش است و همانجا داروهایش را به زمین زده و راهی جبهه می شود که در همین عملیات هم به شهادت می رسد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی پسر عمویم حسن عربخوانی شهید شد پس از اتمام مراسمی که برای بزرگداشت این شهید برگزار شده بود، قربانعلی پیش عمویم رفت و گفت:&amp;quot; عموجان قرآنهایی را که از مسجد قوچ قلعه به امانت گرفته اید تحویل ندهید چرا که تا چند روز دیگر من شهید می شوم و ناگزیر باید از همین قرآنها استفاده شود.&amp;quot;&lt;br /&gt;
قربانعلی یک بار که به جبهه رفته بود، برای من و مادرم دو مُهر از خاکهای جبهه درست کرده بود که وقتی به مرخصی آمد آنها را به ما داد و گفت:&amp;quot; از این به بعد با این مُهرها نماز بخوانید.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3727 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:قربانعلی بتویی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بحنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اصغر سلیمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-23T20:11:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 7400220 تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : علی‌اصغر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : قوچان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : سلیمی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1374/06/03&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : برات‌محمد مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : سایر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : باغ‌بهشت‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی اصغر راننده ی تویوتا بود که در حین بالا رفتن از کوه در منطقه ی اشنویه بر اثر اصابت خمپاره به جلوی ماشین وی، راه را گم کرده و به پایین دره سقوط می کند و به شهادت می رسد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آخرین روزی که علی اصغر می خواست به جبهه برود ما می خواستیم خانه مان را عوض کنیم او به ما کمک کرد تا اسباب خانه را جابجا کنیم بعد از تمام شدن کار به خاطر این که من کمی با پدر و مادرم بحث داشتم من را کنار کشید و گفت : این پدر و مادر تنها سرمایه ی زندگی ما هستند و نباید آنها را از خود برنجانیم .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11778 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی اصغر سلیمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان قوچان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C_%DA%A9%D8%AA%D9%87_%D8%B4%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%B1</id>
		<title>شهید سید محمد سیارتی کته شمشیر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C_%DA%A9%D8%AA%D9%87_%D8%B4%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%B1"/>
				<updated>2020-04-23T20:08:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6610719 تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : سیدمحمد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : سیارتی ‌ کته ‌ شمشیر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/09/02&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : غلامحیدر مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : خواجه‌ربیع‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اواخر تابستان سال 64 اینجانب به صورت وظیفه در تیپ ویژه شهدا مستقر و در منطقه عملیاتی جزیره مجنون مشغول خدمت شدم . در همین دوران خدمت بودم که نامه ای از مشهد برایم فرستادند ،در آن از آمدن عمویم به جبهه نوشته بودند که برایش نامه بنویسم ، و چون خیلی دوست داشتم او را ببینم از فرمانده گردان تقاضای 92 ساعت مرخصی کردم ، آنها هم موافقت کردند خلاصه به اهواز رفتم و به یاد دارم 400 تومان پول داشتم تا به شوش رسیدم . رفتم به سراغ تعاون سپاه پرسیدم : آیا این صندوق پستی مخصوص سایت 4( سایت موشکی ) می باشد ؟ آنها جواب درستی به من ندادند ، دیگر رفتم امامزاده و بعد از بجا آوردند نماز زیارت متوسل شدم به دانیال پیامبر، گریه کنان به ضریح ایشان چسبیدم و خواستم کمکم کند که عمویم را پیدا کنم ، دیگر بعد از انجام فرایضم به بیرون از امامزاده آمدم دیدم قسمتی است برای پذیرایی از رزمندگان ،نهار را در آنجا صرف کردم و راهی پادگان امام رضا ( ع ) شدم . 5 الی 6 ماشین عوض کردم مقداری هم پیاده رفتم تا رسیدم به تیپ 21 زامام رضا ( ع ) رفتم به واحد تغذیه ، واز دژبانی آنجا سوال کردم فردی به نام سید مهدی سیادتی در این مقر می باشد ایشان پس از سوال وجواب و رویت کارت شناسایی من را به داخل راهنمایی کردند وآدرس سنگر ایشان را دادند وقتی رسیدم به آنجا دیدم عمویم به همراه چند تن از دوست نشان در کنار هم نشسته اند همین طور در حال رفتن به پیش ایشان بودم که یک دفعه چشمش به من افتاد از جایش بلند شد وبا چهره ای متعجب و خوشحال بنده را در آغویش گرفت، ساعاتی بعد این لحظات را غنیمت شمردم و عکسهایی یاد گاری با ایشان گرفتم . صبح روز بعد عمویم به راننده خودشان سفارش کرد ند که اگر خواستی بروی جزیره مجنون پسر برادرم را هم برسان آنجا ، همینطور در سنگر منتظرشان نشسته بودیم که همسنگری عمویم برایم تنقلات آورد و به اصلاح از من پذیرایی کرد همزمان با همین عمویم از بیرون آمد و به دوستش گفت : این تنقلات متلق به تمامی بچه های سنگر است آنها باید بین همه تقسیم شود ،چند تن از دوستان دیگرشان گفتند : سید جان ما راضی هستیم پسر برادرتان مهمان ما هستند راحتش بگذاریم اما عمویم سخت مخالفت کردند وگفتند : بخاطر این جور چیز ها خودتان را مدیون نکنید اینها مادیات هستند ارزش ندارند . خلاصه از همان زمان یادم هست که عمویم به این جور مسائل ( حق الناس ) شدیدا تاکید داشتند و تا می توانست نمی گذاشت حق کسی ضایع شود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم یک شب که همسرم سید مهدی سیادتی از جبهه به مقصد مرخصی آمده بود برایم تعریف کرد در جبهه منطقه شوش بودیم وقت اذان شد من دنبال چیزی می گشتم که بر آن نماز بخوانم با خود گفتم شاید در کوله پشتی ام باشد وقتی در آن را باز کردم دیدم سه تا مهر خیس گوشه کوله ام افتاده تعجب کردم با خودم فکر کردم آنها را کسی اشتباهی در کوله پشتی ام گذاشته ،بلند گفتم اینها مال چه کسی است همه ساکت بودند و کسی جواب نداد یکی از آنها را بر داشتم در برابر آفتاب گذاشتم تا خشک شد سپس شروع به خواندن نمازکردم در حالیکه بر روی مهر نوشته بود شوش دانیال ، وقتی نمازم تمام شد رفتم که آن را بگذارم سر جایش که دیدم آن دو مهر دیگر نیست و هیچ کس در اتاق نبود من شک کردم و با خود گفتم احتمالات از طرف خدا بوده و هنوز هم ؛آن یک مهر را یاد گار دارم .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11926 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید محمد سیارتی کته شمشیر}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%BA_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید علامرضا بداغ آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%BA_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-23T20:04:04Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = غلامرضا بداغ آبادی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[سبزوار]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۷/۹/۲۰]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =  &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[ابوالقاسم]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکسری برادرم که به جبهه رفته بود زود برگشت . از ایشان پرسیدم غلام رضا چرا این دفعه زود آمدی . گفت تو چه کار داری که زود آمدم . لطف کرده اند نامه داده اند زودتر آمدم . گفتم نه تو را خدا داداش کی شهید شده که آمدی . پس چرا این دفعه با قطار نیامدی . تو که همیشه با قطار می آمدی . هی من می گفتم و ایشان می خندید . همان طور که به صورتم نگاه می کرد لبخند می زد . من هم دلم می لرزید و با خود می گفتم چرا این جور شده . می گفت عکس بچه ام را می خواهم . گفتم برای چه می خواهی . گفت عکس بچه ام را بیاور . گفت عکس خودت را هم بیاور . دو عکس را آوردم و به ایشان گفتم برای چه می خواهی . هیچی نگفت . بعد گفت به من نگاه کن . گفتم به شما نگاه کنم . گفت چرا پیش گو شدی . گفتم نه من پیش گو نشده ام . نکند می خواهی شهید شوم . گفتم نه داداش . راستش می ترسم به صورتت نگاه کنم . خیلی می ترسم داداش . خندید و گفت نترس . گفت باید توی شمال باشم . از اینکه می روم و برگشتی ندارم . گفتم به خدا نه طاقت ندارم . من اگر تو را از دست بدهم دیگر نمی توانم زندگی کنم . چرا دنیا این جوری است . برادرم گفت : تو پس بنده من هستی و نه بنده خدا . پس نماز نخوان . این حرفها چیه شما می زنی . بعد که من گریه می کردم گفت : امیدت به خدا باشد بعد همان سری که جبهه رفت مجروح شد . از ناحیه پا . روز بعد که مادرم به ملاقاتش رفت در حالی که می خندید گفت : پا خوب می شود ولی مادر رضا شهید شده است . مادر گفت : مسلما سوزش پای شما خوب می شود ولی سوزش دل مادر حمید رضا نه . بعد گفت : چرا گریه می کنی . تو هم دعا کن من هم مثل او شوم . بروم او . ن دنیا راحت می شوم . بعد از اینکه غلام رضا بهبود پیدا کرد آمدیم سبزوار و کارمان که تمام شد رفتیم روستا بعد برادرم هم آمد و توی حیاط نشسته بودیم . رفت جلو و گفت مادر بیا از سر من قسم بخور . بگو جان خودت هر چه بخواهی بهت می گویم . مادر زمانی که مرا حامله بودی و یا شیر می دادی لغمه حرام به من ندادی . بعد همین سوال را از پدرم پرسیدم . پدرم جواب داد . من هیچ وقت نان حرام نیاوردم خانه مگر اینکه از باغ پدرم کمی انگور می آوردم بدون اجازه خانه . بعد غلام رضا گفت : بابا همان است . بابات راضی نبوده . بعد پدرم پرسید چرا این سوالات را می کنی؟ چون می خواستم بدانم اگر نان حلال به من میدادی من شهید می شدم . آن انگور ها را اگر به من نمی دادی من شهید می شدم . بعد پدرم گریه کرد و گفت : چرا این حرف را می زنی . مادرم هم گریه کرد . بعد هر دو تا گفتند چرا این کار می کنی ؟ ما دوست نداریم اینقدر سختی و بدبختی بکشیم . برادرم گفت نمی دانید چقدر برایتان خوب است اگر من شهید شوم . ( ناهید بداغ آبادی )&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبی که فرزندم غلامرضا از خانه رفت خواب دیدم که با ایشان در جبهه هستم . در جبهه یک میدان بزرگی است . یک تپه خاک در داخل این زمین بزرگ بود . به این تپه که رسیدیم من به پسرم گفتم مادر بیا از پایین این تپه خاک برویم . خمپاره ای می آید و شهید می شویم . گفت بیا مادر از طرف قبله برویم که قبله خوش نما است . گفتم از طرف قبله خمپاره می آید . گفت نترس . اگر خدا بخواهد هیچ کار نمی شود . بیا از این جا برویم . ما رفتیم . به نصف راه این خاک رسیدیم یک خمپاره آمد و این تپه خاک نصف شد . دود بلند شد . بچه ام درون دود گم شد . من فریاد زدم در داخل این دود مادر جان چه می کنی . دود تمام شد . زمین باز شد و سر بچه ام بیرون آمد . اینقدر سفید شده بود گوئی برق می زد . مثل آفتاب روشن شده بود . گفت مادر من شهید نشده ام . من دودی ام و رفتم دستانم را دراز کردم که سر بچه ام را بگیرم که بیاید . یکباره راه گم شد . هر چه میان این دود خاک دویدم او را ندیدم . از خواب بیدار شدم و خواب از یادم رفت . صبح بر خواستم گفتم یک خواب دیدم هر چه فکر می کنم یادم نمی آید . صدقه برداشتم به یک نفر دادم و تا شب همین طور گیج می خوردم . گفتم هر کاری هست به سر بچه ام آمده است . دیروز چه خواب بدی دیدم . هر کاری کردم این خواب از یاد رفت . روز دیگرش برادرم با 2 الی 3 نفر از بچه های سپاه آمده بودند که مرا به سبزوار ببرند . بچه ام شهید شده بود . او را در سرد خانه گذاشته بودند . من در خانه بودم یکدفعه عمویش آمد و گفت ابوالقاسم کجاست . گفتم امشب نوبت آبگیریمان است . رفته سر زمین یک باره دید حاج محمد علی آمد خانه . من تا رفتم خانه چادرم را بردارم ، دیدم عمو تاج محمد گفت : عروس نگفتم بله . گفت کجاست ابوالقاسم . گفتم در صحراست . عمو پرسید : نمی آید؟ گفتم چرا . شام بخورد . چائ بخورد . بعدا می رود . گفت بلند شو یک نفر را به دنبالش بفرست . بگو برادرت آمده کارت دارد . تا این حرف را گفت یکدفعه خوابم به یادم آمد . گفتم خوابی که من دیدم هر خبری هست هست . بدون اینکه چادرم را سر هم کنم آمدم بیرون دیدم برادرم با سه تا از بچه های سپاه ایستاده اند . تا این صحنه را دیدم خوابم یادم آمد . گفتم مادر بیایید من خواب بچه ام را دیدم شهید شده بود . در سرد خانه گذاشته اند و آمده اید دنبال ما . دروغ نگویید من نمی ترسم . میدانم بچه ام شهید شده است . گفتم داداش جان بچه ام خمپاره خورد و در میدان دود گم شد . ( راوی   شهربانو کلاته ملایی )&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما با زن عموی یمان که خاله مان بود زندگی می کردیم . یک روز غذائی درست کردند و غذا ته گرفت و سوخت و برای آنکه پدرمان نبیند ظرفها را شستم . وقتی پدرمان آمد گفت بوی سوختنی می آید . خاله مان گفت : نه چیزی نسوخته اما غلام رضا برادرم که آنجا بود گفت بابا دروغ می گویند . غذا سوخته است . به زن عمو گفتند چرا دروغ می گوئی ( ناهید بداغ آبادی ) .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی عموی پدرم فوت کرد همه برای تشیح جنازه او رفته بودند ولی من نرفتم . ولی موقعی که غلام رضا و برادرم از سر خاک برگشتند آنقدر گریه کرده بودند که چشمهایش پوف کرده بود . وقتی از ایشان پرسیدم چرا اینقدر گریه کرده اید . گفتند مگر شما دلت سوخت برای عمو . گفتم نه . پیر بود که مرد . اما ایشان گفتند که من دلم اینقدر سوخت که حاضر بودم به جای عمو توی خاک می گذاشتند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم نمی رود یک شب پدرم به من گفت : بلند شو برو از آن اطاق میوه بیاور . چون برق ها رفته بود من گفتم می ترسم . غلام رضا هم بگویید با من بیاید . غلام رضا گفت من نمی روم . بابا گفت ناهید خودت برو . من هم رفتم تا میوه بیاورم . پرتقال و سیب بود و من رفتم میوه آورم و میوه درست آن را برای خودم برداشتم . همین طور که داشتم میوه را پوست می کردم این میوه را پرت کردم . رفت به چشم برادرم غلام رضا خورد . من از ترس پدرم رفتم و توی تاریکی پنهان شدم . برادرم گفت بابا تو رو خدا او را نزنش . او از تاریکی می ترسد . خودش بلند شد توی تاریکی آمد جای من و گفت : نمی گذارم بابا تو را بزند . ( ناهید بداغ آبادی ).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غلام رضا بداغ آبادی خاطره ای را این گونه نقل کرد : روزی با بچه ها دور هم جمع شده بودیم و کتری بزرگی را روی آتش گذاشته بودیم تا آب آن جوش بیاید و با بچه ها چائی بخورند که ناگهان خمپاره ای آمد و درست در وسط بچه ها و داخل کتری اصابت کرد و تعدادی از بچه ها مجروح شدند . ( ناهید بداغ آبادی ).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غلام رضا بداغ آبادی در پادگان آموزشی در 5 کیلومتری سبزوار بنام پادگان شهید داور زنی بچه ها را آموزش می داد . در بین روز آمد نارنجک ها را از انبار تحویل گرفت و کلاس را شروع کرد . داشت نارنجک آموزش می داد ، در آنجا ما نارنجک آموزشی داشتیم . ولی اشتباها به ایشان نارنجک جنگی تحویل دادند . در هنگام آموزش متوجه شد که چاشنی عمل کرده است . برای اینکه به بسیجی هائی که در آنجا بودند آسیبی نرسد خود را با شکم روی نارنجک انداخت و به شدت زخمی شد و چون در پادگان امکانات پزشکی کم بود ایشان را با آمبولانس به شهر منتقل کردند که در بین راه به شهادت رسید . ( سید حسن فخرایی راد )&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که برادرم شهید غلامرضا آمده من رفتم وهمدیگر را بغل کردیم بعد گفتم داداش آمدی؟ گفت : بله آمدم گفتم داداش چرا رفتی پسرت را تنها گذاشتی؟ چرا پدر و مادرت را تنها گذاشتی در عالم خواب نمیدانم برادرم شهید شده بعد گفت : خواهر تو برای بچه هایت چه کار کردی؟ گفتم هیچ . گفت : خوب چه کارشون می کنی؟ گفتم حمامشون می برم تمیزشان می کنم پرسید دیگر چی؟ گفتم اگر مریض بشوند از آنها پرستاری می کنم گفت : دیگر چی؟ گفتم هیچی گفت : اگر بچه ها بخواهند بمیرند چی؟ گفتم مرگشان دست من نیست گفت : خواهر خدا کارسازه تو یک وسیله ای هیچ وقت برای بچه من غصه نخور هیچ وقت برای بچه من ناراحت نشو گفت : خوب دیگر چه کار می کنی؟ گفتم برای نبودن شما غصه می خورم گفت : برای من هیچ وقت غصه نخور . ( ناهید بداغ آبادی ).&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3806 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A8%D8%AA%D9%88%D8%A6%DB%8C</id>
		<title>شهید محمدمهدی‌ بتوئی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A8%D8%AA%D9%88%D8%A6%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-23T20:01:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید محمدمهدی‌ بتوئی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمدمهدی‌	&lt;br /&gt;
محل تولد : نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : بتوئی	&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1363/07/28&lt;br /&gt;
نام پدر :	مصیب‌		&lt;br /&gt;
شغل :	دانش آموز&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :	لشکر 5 نصر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
محمد مهدی شب قبل از عملیات و شهادتش به ما سفارش و تأکید می کرد هر جا که هستیم نباید یک لحظه از یاد خدا غافل شویم و باید ادامه امام(ره) را اطاعت کرده و از اسلام و کشورمان دفاع نماییم و اگر در این نبرد پیروز شدیم چه بهتر و اگر هم کشته شدیم باز هم پیروز هستیم. (راوی حبیب بتوئی)&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان محمد مهدی نقل می کرد و می گفت: وقتی برای بار دوم به جبهه رفته بودیم پس از دو ماه که مأموریت ما تمام شده بود به او گفتم: مأموریت ما در جنگ تمام شده و بسیاری از همرزمان هم از جبهه برگشتند. ولی ایشان گفت: ما آمده ایم که برای دفاع از اسلام جنگ کنیم ولی در هیچ عملیاتی شرکت نکرده ام حالا باید بمانیم و جنگ را تا آخرین نفس ادامه دهیم و همین کار را کرد در جبهه ماند و در عملیات میمک شرکت و در تاریخ 63/11/23 به درجه رفیع شهادت نائل آمد. (راوی حبیب بتوئی)&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3721 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید غلامعلی رضازاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2020-04-19T19:54:01Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = غلامعلی رضازاده&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ مشهد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۲/۱۲/۱۲]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = [[بهشت رضا]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[علی اکبر]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     به خاطر دارم یکشب برادر شهیدم غلام علی نزد من آمد و گفت باز می خواهم به جبهه بروم . گفتم بابا تو که الان تازه از جبهه به مرخصی آمده ای گفت نه اگر من نروم او نرود پس کی می خواهد به جبهه برود و از خاک میهن دفاع کند . گفتم : باشد برو ولی صبر کن یکی دو شب پهلوی زن وبچه ات بمان بعد برو گفت نه من همین امشب باید بروم وخداحافظی کرد و رفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     به خاطر دارم آخرین باری که برادرم غلام علی می خواست به جبهه برود ساکش را دستش گرفته بود و آمد به خانه ما وگفت : مصطفی خواب بود یواشکی آمدم که نفهمد می خواهم به جبهه بروم چون گریه می کند طاقت ناراحتی اش را ندارم . بعد ساکش را نگاه کردم دیدم هیچی نبود فقط دو تکه لباس بود گفتم : داداش هیچی برنداشتی گفت آنجا همه چیز می دهند گفتم آنجا سرما می خوری گفت نه آنجا لباس گرم هم می دهند . بعد مقداری غذا و میوه برایش گذاشتم گفت چرا اینها را گذاشتی ضرورتی ندارد نمی خواهد که من اصرار کردم که ببرد گفت پس غذا را بردار میوه ها را می برم و بعد خداحافظی کرد و راهی جبهه شد ورفت و دیگربرنگشت و این آخرین دیدار ما بود و خبر شهادتش را برایمان آوردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     به یاد دارم هنگامی شوهرم تصادف کرده بود و نمی توانست کار کند همین که برادرم غلام علی این قضیه تصادف شوهرم را فهمیده بود سریع خودش را اینجا رسانده بود و می گفت اگر کاری دارید مشکلی پیش آمده به من بگویید من در خدمت شما هستم در این مدتی که شوهرم بیکار بود ایشان با تمام مهربانی وسخاوت ما را در کارها یاری می رساند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     دخترم خوابی دیده بود که اینگونه برایم نقل کرد خواب دیدم که در حرم امام رضا ( ع ) هستم که در آنجا جعبه های زیادی از شهداء بود و روی جعبه های تابوت عکس هایی زده بودند که همه سید بودند و عکس عمو غلامعلی هم دربین آنها بود . بعد ما جعبه ها را بلند کردیم که تشییع کنیم دیدیم خیلی سبک بود . که ازخواب بیدار شدم . طولی نکشید که خبر شهادت برادرم غلامعلی را آوردند . وقتی که به حرم امام رضا ( ع ) رفتیم دیدیم اتفاقاً اکثر شهداء سید اولاد پیغمبر بودند و شهید هم میان آنها بود .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10107 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1</id>
		<title>شهید محمد حسین رضاییان دختر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1"/>
				<updated>2020-04-19T19:51:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمد حسین رضاییان دختر&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ مشهد ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۱/۳/۴]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = [[بهشت رضا]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده  &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = نانوا&lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[غلامعباس]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     هنگامیکه برادرم محمد حسین در جبهه بود من یکمرتبه مریض شدم بر ملاقاتم آمد و مجددا به جبهه رفت و بعد از 25 روز از جبهه برگشت که من خانه تنها بودم رو به من کرد و گفت خواهر جان من وصیت نامه ام و اول به زیارت امام رضا ( ع ) رفته ام و از آن حضرت در خواست کردم که یا پیروز شویم و یا من به شهادت برسم . دلم نمی خواهد که مجروح یا اسیر شوم و نیز افزود بعد از حرم به بهشت رضا رفتم و بر سر مزار یکی از فرماندهان فاتحه خواندم . از او خواستم یا پیروزی و یا شهادت . برای همین این وصیت نامه را نوشتم . زیرا دیگر من بر نخواهم گشت و اگر شهید شدم مثل حضرت زینب باشید و گریه نکنید . و وصیت نامه ام را در حرم بخوانید تا اینکه شبی که خبر شهادت محمد حسین را آوردم من از درون ساکش وصیت نامه اش را پیدا کردم . و به علت شلوغی و ازدهام جمعیت در صحن امام خمینی نتوانستم وصیت نامه ار بخوانم . که وصیت نامه اش را بر سر مزارش خواندم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     آخرین مرتبه ای که پسرم محمد حسین می خواست به جبهه برود گفت پدر غصه نخورید . خدا بزرگ است و روزی رسان انشاء ا ... روزی شما را می رساند . چون من به او گفته بودم اگر شما به جبهه بروید . پس چه کسی کار بکند و خرجی ما را بدهد . گفت : من حاجتم را از امام رضا ( ع ) گرفتم . و نیز دیشب خواب دیدم و تا زمانی که خبر شهادت من به شما نرسید کسی وصیت نامه ام را نخواند و هنگامی که مرا تشییع کردید وصیت نامه ام را در حرم امام رضا ( ع ) بخوانید .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10091 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامرضا رضایی فتح آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-19T19:46:35Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = غلامرضا رضایی فتح آبادی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[مشهد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۵/۱۰/۳۰]]،[[شلمچه]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = [[ خواجه ربیع]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =  رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[ محمد]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     زمان اوج انقلاب اسلامی روزیکه میدان شهدای مشهد کشتار داد من و پسرم داخل تاکسی بودیم . او که صحنه را دید . خیلی ترسید . اما وقتی که خدا می خواهد کسی را به خودش نزدیک کند . همین پسر می خواست برود . هر چه پدرش اصرار کرد . نرود نشد . 20 روز از پدرش زودتر به جبهه رفت و به حرف پدرش نکرد ثبت نام کرد و رفت 45 روز آنجا بود . آمد مرخصی من به او گفتم، و اصرار کردم و گفتم : حالا پدرت نیست تو دیگر نرو . گفت : مادر من جبهه را بیشتر دوست دارم شما چرا اصرار می کنی؟ من هم دیگر سکوت کردم .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10072 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید علی رضایی مهدی آباد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2020-04-19T19:44:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = علی رضایی مهدی آباد&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ مشهد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۸/۱۲/۲]]،[[حسنیه]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[حسن]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یکروز اینجانب به همراه آقای اسلامی که معاون بنده بود به منطقه رفتیم . آقای اسلامی چراغ قو ه ای از جیبش بیرون آورد و گفت : آقای رضایی برای این چراغ قوه باطری داری ایشان در جواب گفت : نه باطری ندارم . آقای اسلامی گفت : از همین باطریها بده که شهید در جواب گفت : نه این باطری مال بیت المال است ولی چراغ قوه شما شخصی است . آقای اسلامی گفت : چراغ قوه شخصی من در منطقه عملیاتی است که شهید گفت : پس چراغ قوه تان را بگذارید تا همه استفاده نمایند . آنوقت بیت المال است و به همین دلیل من متأسفم نمی توانم باطری ها را به شما بدهم و از شما عذرخواهی می کنم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     من بهمراه شهید رضایی در تیپ انصار الرضا واقع در اهواز خدمت می کردیم که ایشان در قسمت تخریب گردان بودند . مسئول تخریب خط کوشک تیپ، با اینکه ایشان سرباز بودند مسئولیت تخریب را برعهده داشتند . شهید رضایی فردی واقعاً شجاع، مدیر و مدبر بودند و نیز بعد از پایان جنگ تحمیلی و صلح بین ایران و عراق ما دستور داشتیم که باید سر مرزها بمانیم و آنجا از مرز دفاع کنیم . من که بیسیم چی فرماندهی بودم از تمام کارها و فعالیتها مطلع بودم و آقای رضایی هم به همراه تعدادی از بچه ها شبانه به جلو می رفتند و از سنگرهای عراقی اطلاعات پیدا می کردند . گروه اقای رضایی شجاعت و شهامت شهرت داشتند . زیرا هر موقع برای خنثی کردن نارنجکها و موشکهایی که پرتاب شده بود و در کویر گیر کرده و عمل نکرده بود می رفت و آن گلوله را سوراخ می کرد و آنها را خنثی می کرد و بعد که برمی گشت این گلوله ها و دیگر دستگاهها را می آورد و همه را یکجا جمع می کرد و عقب تراکتور می ریخت و بعد از درآوردن چاشنیها و خنثی کردن آن ها را منهدم می نمود .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10080 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%AF_%D9%85%D8%B9%D8%AC%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اصغر رضایی رود معجنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%AF_%D9%85%D8%B9%D8%AC%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-19T19:41:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = علی اصغر رود معجنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ تربت حیدریه]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۵/۵/۱۸]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده  &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[ محمد علی]]  &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     آخرین مرتبه ای که علی اصغر به مرخصی آمده بود و می خواست به جبهه برگردد و هنگام خداحافظی از جیب خود یک جلد قرآن و یک قطعه عکس امام ( ره ) و مقداری پول بیرون آورد و به من و خواهرش داد و گفت : اگر در راه خدا شهید شدم مبادا گریه و زاری نمایید و با اینکار دشمنان اسلام را شاد نمایید . پس از شهادتم خوشحال باشید تا دشمن را ناراحت کنید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یکی از دوستان علی اصغر به برادرش گفته بود که اصغر شهید شده و جنازه او در دست دشمن افتاده است تا اینکه بعد از 15 ماه پیکر پاکش را از زیر برف و خاکها پیدا کرده بودند و به روستا آوردند . وقتی جهت دیدن و بوسیدن صورتش سر جنازه رفتم مشاهده کردم بعد از گذشت 15 ماه از شهادتش هیچگونه تغییری در چهره اش بوجود نیامده بود و همان لباسهایی که برای آخرین بار برایش دوخته بودم بر تن داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب در یکی از عملیتها من و علی اصغر و تعدادی از بچه ها که جمعا 8 نفر بودیم به دست نیروهای عراقی اسیر شدیم که که علی اصغر در مدت زمان کوتاهی بوسیله یک سیم کوچک گردن یکی از عراقیها را قطع کرد و او را کشت و ما توانستیم از محل فرار کنیم و به خاک خود باز گردیم .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10065 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%B1%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید نریمان حمیدی زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%B1%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2020-04-18T19:50:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = نریمان حمیدی زاده&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[بجنورد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۵/۶/۱۲]]،[[حاج عمران]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = انصار الحسین بجنورد&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = لشکر ۵ نصر&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = مخابرات-بیسیم&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[عیسی]]  &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     بعد از شهادت برادرم نریمان دایی ام عقیل حمیدی پور که خیلی به برادرم علاقه داشتند . سر مزار نریمان قول داده بود که بزودی به ایشان بپیوندد و تقریباً یک سال بعد از شهادت ایشان دایی ام نیز دعوت حق را لبیک گفت و اکنون هم مزارش کنار مزار نریمان است و هر دوشان در کنار هم به خاک سپرده شدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یادم می آید آخرین دفعه که برادرم نریمان به مرخصی آمده بود موقع رفتن اش من ظرفی را پر از آب کردم تا که پشت سر ایشان بریزم ولی ایشان از ریختن آب پشت سرش ممانعت کرد وقتی علتش را پرسیدم گفت : من دیگر باز نخواهم گشت پس بهتر است که آب را نریزی و این آخرین دفعه ای است که ایشان را دیدم و ایشان همچنان با شهادتش به سوی معبود خو ی ش پرگشود و مرا اینجا با چشمانی منتظر در انتظار گذاشت .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7545 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:نریمان حمیدی زاده}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D9%88%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AF_%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید نور محد حاج محمدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D9%88%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AF_%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-18T19:48:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = نور محمد حاج محمدی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[بجنورد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۵/۱۰/۴]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = پاسدار&lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[علی]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
    شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
. نور محمد غواصی خاطره ای که به یاد دارم مربوط به دوران سربازیمان در سال 1342 است که با همدیگر به خدمت می رفتیم.در تیپ 17 مشغول خدمت بودیم . در آن زمان ساواک دو نفر روحانی ( یک نفر سید ودیگری عالم ) را گرفته بود ومی خواستند به سازمان ساواک ببرند .دو نفر سرباز خواستند که آنها را به سازمان ببرند . من و نور محمد را خواستند که آنها را ببریم . نور محمد از ماشین پائین آمد و به داخل سازمان نیامد وبه داخل بازاری رفت و علت دستگیری آنها را پرسید. گفتند: آنها علیه رژیم صحبت می کردند وبه همین علت آنها را دستگیر کردند . بعد از مدتی یک روحانی را که در پادگان زندانی بود فراری داد .او از اول شهامت و شجاعت خاصی داشت .تا اینکه تیپ فهمید چه کسی آن روحانی را فراری داده است .&lt;br /&gt;
شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از کارهایی که در جبهه سخت بود غواصی بود. و اکثراً شانه خالی می کردند. به علت اینکه توانایی جسمی نداشتند. روزی که نیروها را برای عملیات جدا می کردند گفت: « من شنیده ام کار سختی است. به همین خاطر من قبول کردم که فردای قیامت پیش شهدا، رو سفید باشم و خودم یک مقداری آرامش خاطر داشته باشم که توانسته ام یک کاری انجام بدهم. می خواهم یک جایی باشم که خط شکن باشم و با دشمن بجنگم.» برادرانی که با او بودند می گفتند: « نور محمد در عملیات خیلی شهامت به خرج داد و برای شکستن خط دشمن مایه گذاشت و در این رابطه هیچ مشکلی نداشت.»&lt;br /&gt;
    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن موقع که ایشان به شهادت رسیدند ما خودمان در منطقه عملیاتی بودیم. ایشان عضو گردان غواصی بودند و با توجه به اینکه غواصان باید اروند رود را پشت سر می گذاشتند تا به مواضع دشمن برسند، ایشان یکی از افرادی بود که به آب زدند و از آب رد شدند و از مواضع گذشتند. و با شرایط سخت، خط اول را شکستند. بعد از اینکه غواصان خط را شکستند نیروهای عمل کننده دیگر باید به عملیات ادامه می دادند. بعد از شکستن خط نیروهای عمل کننده دیگر وارد عملیات شدندو خاک دشمن را تصرف کردند. بعد از اینکه نیروها خاک دشمن را تصرف کردند، غواصان باید به عقب بر می گشتند ولی ایشان برنگشت تا با دیگر برادران همراه باشد. در نیمه های شب بود که تیری به ایشان اصابت می کند و ایشان که در کنار اروند رود بودند به داخل آب می افتند. و چند روزی مفقود می شوند. بعد از چند روز پیکر مطهرش را از آب می گیرند و به عقب می برند.&lt;br /&gt;
    وطن دوستي&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم یکی از همرزمان پدرم به نام فضل ا… حسن زاده تعریف می کرد زمانی که خرمشهر از دست عراقی ها آزاد شد پدرت از شدت خوشحالی به بالای مسجد رفت و پرچم جمهوری اسلامی را درآنجا زد .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6403 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:نورمحمد_حاج_محمدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید عباس حاتمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-18T19:45:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = عباس حاتمی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[سبزوار]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۴/۱۱/۲۱]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[محمد حسین]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
   &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی    محمد خالقی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست سال 1363 بود. یک روز من و دوستان به بیرون رفته بودیم ناگفته نماند که پدرم عبدا... خالقی در آن زمان در جبهه حضور داشت . یکی از دوستانم به ما گفت که بیایید با هم به سینما برویم. ما قبول نکردیم و گفتیم در سینما فیلمهای بدی به تصویر کشیده می شود اما دوستم اصرار کرد و گفت که فلیم جالبی به نام زخمی ها است و در رابطه با جنگ است. بالاخره ما را راضی کرد و به سینما رفتیم وقتی فیلم شروع شد نقش اول فیلم درست همانند پدرم بود و شباهت زیادی با او داشت به طوری که وقتی اتفاقی برای او می افتاد من بی احتیار صدا می زدم پدرم را رها کنید در آخر فیلم نقش اول فیلم که شبیه پدرم بود شهید شد در همان جا خیلی اشک ریختم و می گفتم پدر شهید شده . از سینما که خارج شدیم احساس بدی داشتم سریع به خانه رفتم به خانه که وارد شدم متوجه حال و هوایی خاص شدم که در خانه ما حاکم بود به مادرم گفتم چه شده است؟ گفت: یک بنده ی خدا از طرف سپاه به درب خانه آمد و گفت که پدرت مجروح شده است من سریع یاد آن فیلم افتادم و گفتم نه امکان ندارد حتماً پدرم شهید شده است و آخر شوهر خواهرم اعلام کرد که آن فرد سپاهی به من گفته است که آقای خالقی شهید شده اند روز بعد که به معراج شهدا رفتیم تا او را شناسایی کنیم دیدم که مثل همان نقش اول فیلم نصف سرش را از دست داده است.&lt;br /&gt;
    کرامات شهداء بعداز شهادت&lt;br /&gt;
راوی    محمد خالقی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست یکسال که به تهران رفته بودیم به حسینیه ای به نام حسینیه شهدا رفتیم در آنجا یک مسئولی داشت که خاطره ای را برای ما تعریف کرد و گفت که یک فرزند شهید در مدرسه ای در حال تحصیل بوده است در ثلث اول وقتی کارنامه ها را به دانش آموزان می دهند معلم به آنها می گوید که کارنامه را به پدرتان بدهید تا امضاء کند و به غیر از امضاء پدر امضاء کس دیگری مورد قبول نیست. و فردا کارنامه را بیاوید. این فرزند شهید حدود نه یا ده سال بیشتر سن نداشته و در دورة ابتدایی درس می خوانده است. به معلمش چیزی نمی گوید که پدرش شهید شده است و به خانه می رود اتفاقاً وقتی به خانه می رسد مادرش در خانه نبوده تکالیفش را می نویسد و می خواب در خواب پدرش را می بیند که به او می گوید کارنامه ات را بیاور تا برایت امضاء کنم. به پدرش می گوید چه کارنامه ای؟ پدرش می گوید: مگر نگفته اند که باید پدرت کارنامه ات را امضاء کند؟ پس برو کارنامه ات را بیاور. دختر می گوید بلند شدم و کارنامه ام را از داخل کیف برداشتم و با خودکار آبی به پدرم دادم او نیز کارنامه را گرفت و امضاء کرد و به من داد من هم دوباره آن را در کیفم گذاشتم. صبح که از خواب بیدار می شود یادش می آید که کارنامه را پدرش در خواب امضاء کرده است وقتی در کیفش را باز می کند متوجه می شود که بله درست است کارنامه اش امضاء شده است. خوشحال به مدرسه می رود و کارنامه را به معلمش داده و می گوید پدرم امضاء کرده است. معلمش که می داند پدر او روحانی بوده و شهید شده است می گوید تو که پدرت امضاء کرده. دختر موضوع را برای معلمش تعریف می کند. معلمش برای اینکه صحت امضاء را معلوم کند به پیش آیت ا... خزعلی که دوست شهید بوده است می رود و می گوید حاج آقا این امضاء را می شناسی؟ آیت ا... خزعلی نیز می گوید امضاء برای من آشناست و بعد از کمی فکر کردن میگوید این امضاء شهید خالقی است و وقتی تاریخ پای امضاء را می بیند و متعجب می شود و می فهمند که شهیدان همیشه زنده اند.&lt;br /&gt;
    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    محمد خالقی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست اوایلی که پدرم عبدا... خالقی به شهادت رسیده بود به خاطر اینکه او را در خواب ببینم و از وضعیت او با خبر شوم همیشه دو رکعت نماز جدا از نمازهای یومیه می خواندم. تا حدود شش ماه این جریان ادامه داشت تا اینکه یک شب پدرم را در خواب دیدم که با لباسهای سپاهی به منزل آمد و تا صحن حیاط آمد ایشان خیلی از گذشته شادابتر و نورانی تر شده بود ایشان فقط یک چیز به من گفت: و این بود که دو رکعت نمازی را که می خوانی ادامه بده و هیچ وقت آن را ترک نکن.&lt;br /&gt;
    آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی    مریم خالقی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست آخرین دیداری که من با پدرم عبدا... خالقی داشتم مربوط به آخرین اعزام ایشان به جبهه است. شب آخری که ایشان قصد داشت روز بعدش به جبهه برود به درب خانه ما آمده بود ولی آن شب ما زود خوابیده بودیم و پدرم وقتی به اینجا رسیده بود و برق خاموش خانه ی ما را دیده بود دلش نیامده ما را بیدا کند و هوای به آن سردی را به خانه برگشته بود و صبح زود قبل از رفتن دوباره به خانة ما آمد و از ما خداحافظی کرد و برای بچه هایم چیزی گرفته بود به آنها داد و آنها را بوسید بعد به من گفت: دیشب آمدم تا اینجا در کنارتان باشم اما خواب بودید. به شما سفارش می کنم . راه خدا و اسلام را پیش گیرید من می روم و اگر قسمت باشد شهید می شوم و امیدوارم که شما راه مرا ادامه دهید.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6381 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:عباس حاتمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهید مرتضی رضا پور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2020-04-18T19:41:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = مرتضی رضا پور&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[تربت جام]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۵/۱۱/۴]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[غلامعلی]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     زمانی که فرزندم مرتضی از عملیات کربلای چهار برگشت دو مرتبه عازم جبهه شد و در عملیات کربلای پنج به شهادت رسید موقع شهادتش شب خواب دیدم که در حال طواف به دور خانه ی خدا هستم یک سید آمد و گلو بند قرمزی به من داد از خواب بلند شدم به ساعت نگاه کردم دیدم هنوز صبح نشده است با خودم فکر کردم و گفتم که حتما مرتضی به شهادت رسیده است تا این که بالاخره دوستان مرتضی از جبهه برگشتند و دیدم که مرتضی همراه آن ها نیست رفتم خانه ی حاج اسدالله خاکی گفتم حاج اسدالله : پسر من کجاست؟ گفت : پسرت مجروح شده گفتم : نخیر مجروح نیست احتمالا به شهادت رسیده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     شب و روز در این فکر بودم که پسرم مرتضی چگونه به شهادت رسیده است که خواب دیدم که مرتضی وارد منزل شد و جای خمپاره از بالا تا پایین دوخته شده است خطاب به من گفت : پدر جان تو چرا برای من غضه می خوری می بینی که همه جایم سالم است و جایی که من زندگی می کنم بهترین جاست . بعد از این نبینم غصه بخوری من هم به خودم فهماندم که پسرم سالم است و هر موقع که بخواهم به یاد او طریقه ی شهادتش باشم یاد صحبت هایش می افتم که گفت من سالم هستم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     زمانی که مهمات به خط می بردند تا به بچه ها برسانند کسی جرات نمی کرد که از میان سنگر بیرون آید و مهمات را خالی کند از بس که گلوله از آسمان می بارید مرتضی بر می خیزد تا ماشین مهمات را خالی کند اما دوستان و همرزمانش می گویند که مرتضی الان حجم آتش زیاد است صبر کن تا این خمپاره و توپ کمتر شود بعدا می رویم اما مرتضی می گوید : الان نیروها احتیاج دارند حالا شما می گویید صبر کنیم تا حجم آتش کم شود هر چه مشیت الهی باشد همان می شود یک دفعه دیدیم که مرتضی و یکی از بچه های نیشابور بند پوتین هایشان را محکم کردند و به کنار ماشین مهمات رفته در همان حین خمپاره ای سوت کشان به طرف آن ها به زمین خورد همرزمان مرتضی علی رمضانی و رمضان رمضانی می گفتند ما زمین گیر شدیم ولی مرتضی چون جعبه ی مهمات در دستش بود فرصت زمین گیر شدن پیدا نکرد و خواست خداوند هم بود که مهمات دستش منفجر نشد وقتی به روی زمین افتاد رفتیم بالای سرش دیدیم که سر مرتضی پودر شده و به درجه ی رفیع شهادت نائل گشته است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     شب های آخری که مرتضی قبل از شهادتش به سر می برد مدام در حال نماز خواندن و ذکر و توسل بود یک شب فرمانده مان گفت : کدام یک از شما حاضرید به دیده بانی در خط مقدم بروید تنها فردی که داوطلب شد مرتضی بود و با توجه به شرایط سخت کار و تاریکی شب ایشان به راحتی این کار را پذیرفت و داوطلب برای انجام آن ماموریت شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     بعد از شهادت فرزندم مرتضی خیلی گریه می کردم و غصه می خوردم چون مرتضی نامزد داشت خیلی ناراحت و غمگین بودم مراسم سالگردش بود بعد از شام وقتی همه خوابیدند رفتم در اتاقی که عکس مرتضی بر دیوارش زده بود و شروع کردم با عکسش به صحبت کردن بعد رفتم خوابیدم . خواب دیدم که مرتضی آمد و گفت : مادر مگر وصیت نامه ام را نخواندید، توصیه کرده بودم وقتی به شهادت رسیدم گریه نکنید گفتم بیا مادرجان تا صورتت را ببوسم یک سال است که تو را ندیدم محلی که مرتضی ایستاده بود روشن بود اما جای من تاریک . وقتی رو به رویم ایستاد گفت : دیگر به پیشت نمی آیم چون به وصیتم عمل نکردی و در ادامه گفت : من وصیت کرده بودم گریه نکنید، لباس سیاه نپوشید اما شما به هیچ یک از وصایای من عمل نکردید و من دیگر به خواب شما نمی آیم و با شما صحبت نمی کنم، شما مدیون من هستید اگر برایم گریه کنید هر وقت خواستی گریه کنی آهسته گریه کن و نگو فرزندم شهید شده و بیشتر برای امام حسین علیه السلام و هفتاد و دو تن و شهدای کربلا و فاطمه زهرا سلام الله علیها گریه کنید .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10100 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مرتضی_رضاپور}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تربت جام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C_%D9%81%D8%B1</id>
		<title>شهید اسماعیل حسن علی خلیلی فر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C_%D9%81%D8%B1"/>
				<updated>2020-04-17T19:48:40Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6109022    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    اسماعیل‌    محل تولد :    قاین&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    حسنعلی‌خلیلی‌فر    تاریخ شهادت :    1361/03/14&lt;br /&gt;
نام پدر :    عبدالله‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    نانوا&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی    شهربانو ایمانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست زمانی که فرزندم اسماعیل خلیلی فر به شهادت رسیده بود سه فرزند دیگرم در جبهه حضور داشتند به مرخصی آمده تا در تشیع جنازه ی او شرکت کنند . در آن زمان من از به شهادت رسیدن اسماعیل بی خبر بودم . یکی از فرزندانم به نزد من آمد و گفت : مادرجان اگر یکی از ما چهارنفر به شهادت برسد شما چه عکس العملی انجام می دهید؟ به او گفتم : خدا را شکر می کنم . بعد او دستانش را بالا گرفت و گفت : خدایا شکر که به مادرم صبر عطا فرمودی . اول متوجه منظورش نشدم و به پدرش گفتم : حالا که سه تا از فرزندانمان به مرخصی آمده گوسفندی تهیه کن و بیاور تا برای آنها قربانی کنیم . پسرانم با این کار مخالفت کردند و پسر بزرگم گفت : پدر لازم نیست که گوسفند قربانی کنید چون یک قربانی داده اید. ما در فکر فرو رفتیم که منظور او چیست؟ بعد خودش گفت که مادر اسماعیل شهید شده است و ما برای تشیع پیکر او آمده ایم . ابتدا کمی ناراحت شدم ولی بعد خداوند متعال را شکر کردم که چنین فرزندی به من داده است و من او را تقدیم به انقلاب کرده ام و امیدوارم خداوند از ما قبول کند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6747 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AD%D8%B3%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید حمید رضا حسنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AD%D8%B3%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-17T19:46:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6511133    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حمیدرضا    محل تولد :    سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    حسنی‌    تاریخ شهادت :    1365/10/21&lt;br /&gt;
نام پدر :    عبدالمجید    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    شهدا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی    بتول حدادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که داخل حرم امام رضا(ع) هستم و کبوتری در دستم است حرم خیلی خلوت بود. خادم حرم آمد نزدیک من و گفت: چرا کبوتر را در دستت گرفته ای و رهایش نمی کنی؟ من به او گفتم: الان رهایش می کنم وقتی کبوتر را رها کردم مستقیم رفت و داخل ضریح نشست که از خواب بیدار شدم و خوابم را برای همسرم تعریف کردم و گفت که به احتمال زیاد فرزندمان محمد رضا شهید شده است که بعد از چند روز خبر شهادت ایشان را آوردند.&lt;br /&gt;
پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی    حمید رضا حسنی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست برادرم محمد رضا به مرخصی آمده بود. به ایشان گفتم: در دانشگاه قبول شدی و دیگر نمی خواهد به جبهه بروی بیا درست را ادامه بده و همین 6 ماهی که خدمت کردی کافی است ولی ایشان قبول نکرد و گفت: 6 ماه در آنجا خوردم و خوابیدم و این دفعه باید بروم و در عملیات شرکت کنم و برای چنین لحظه ای روز شماری کردم باید بروم و شاید در همین عملیات به شهادت برسم وقتی رفت بعد از چند روز خبر شهادتش را برایمان آوردند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6767 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید صفر علی رضایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-17T19:44:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : صفرعلی‌ محل تولد : بیرجند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : رضائی‌ تاریخ شهادت : 1367/05/06&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : موسی‌ مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : معاون‌تیپ‌قائم‌مقام‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : شماره‌یک‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در عملیّات مرصاد آقای رضایی با یکی از اعضای کادر برای شناسایی به جلو رفتند . وقتی از آنها خبری نشد ، حرکت کردیم . جلوتر که رفتیم ، دیدیم شهید &amp;quot; رضایی &amp;quot; داخل گودی افتاده یک گلوله به دست ، یکی به پا و یکی هم به شکمش اصابت کرده است . شهید در اثر همین گلوله ها همان روز به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     قبل از عملیات کربلای 5 یکبار در خواب دیدم که : آقای رضایی به شکل کبوتری در قفس بود یک مرتبه در قفس باز شد و شهید پرواز کرد و رفت . به شکلی که دیگر با چشم دیده نمی شد . این را به ایشان گفتم . گفت : من به حرف شما اعتقاد دارم . می دانم که دروغ نمی گویی . اما هنوز زمان آن نرسیده است . می گفت : در این قفس کی می خواهد باز شود که من آزاد بشوم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در عملیّات مرصاد از داخل سنگر یکی صدا زد : صفرعلی ، صفرعلی ، « شهید رضایی » با محبّت جواب داد : جان بفرما ! و چون این فرد با ما هم لباس بود ، آقای رضایی گفت : نزنید این نیروی خودی هست . امّا همینکه به طرف صدا حرکت کرد بوسیلة همین منافقین قلبش یا مغزش مورد هدف قرار گرفته و به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     شهید هرگاه می خواست مرخصی بگیرد تلفن می زد و یا خبر می داد . در زمان تولد فرزندش شهید حضور نداشت . نوزاد 15 روزه بود که یک روز عصر در خانه به صدا در آمد وقتی رفتم در را باز کردم با صحنه ای روبرو شدم که کاملاً تعجب مرا برانگیخت شهید با لباس کردی و شال در گردن پشت در ایستاده بود گفت :‌ می دانم که برای شما غیر منتظره است . این دفعه می خواستم ناگهانی بیایم . چون از خدا خواسته بودم هرگاه فرزند پسری به من عطا کرد شهادت را نصیبم گرداند تا ادامه دهنده راهم باشد و همینطور هم شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب حدود ساعت 9 یا 10 یکدفعه متوجّه شدیم که یکی از برادران کادر که در شهر &amp;quot; ماووت &amp;quot; عراق مسئولیّت حفظ تپّه ای به نام تپّة &amp;quot; تخم مرغی &amp;quot; رذا به عهده داشت ، پشت بی سیم گریه می کند که آقای رضایی من اینجا نمی توانم بمانم . جای مرا عوض کنید . وقتی شهید رضایی پرسید که : چرا نمی توانی بمانی ؟ گفت : حقیقت این است که من از اینجا می ترسم و این جا ، جای ماندن برای من نیست . به هر شکلی که می خواهید مرا تعویض کنید . بنابراین آقای &amp;quot; رضایی &amp;quot; به خاطر اهمیّتی که این منطقه داشت مسئولیّت حفظ آنرا به دیگری سپرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     دفعة آخر که شهید می خواست به جبهه برود فرصت نکرد با من خداحافظی کند ، به بیرجند که آمدم تلفن کردند ، گوشی را برداشتم متوجّه شدم که برادرم حسن ( از شهید کوچکتر است ) پشت خط می باشد ، به او گفتم صفرعلی کجاست . گفت : صفرعلی نیست ، گفتم : چرا صدایش می آید ، دلم برایش تنگ شده ، گوشی را به صفرعلی داد به او گفتم : چون خداحافظی نکردی دلم برایت تنگ شده است ، کی می آیی ، گفت : آخر هفته با همین جعبه های چوبی برمی گردم و همینطور هم شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در عملیّات مرصاد قرار بود که خودمان را به گردان « محمّد رسول الله » برسانیم . همانطور که حرکت می کردیم ، متوجّه صدای ناله ای شدیم . با سرعت به طرف صدا دویدیم . وقتی رسیدیم ، دیدیم شهید « رضایی » مجروح شده است و ذکر « یا مهدی ، یا مهدی عج » بر زبانش جاری بود . خود را برای شهادت آماده می کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     دستور دادند یک گروهان با شهید و یک گروهان با من بیایند و گروهانهای دیگر تقسیم کار شدند . هنوز روی ارتفاع نرسیده بودیم که درگیری شروع شد ، خبر رسید که آقای رضائی مجروح شده است . ایشان را در حالی که روی برانکارد بود آوردند ، چند گلوله به ناحیه شکم و سینه اصابت کرده بود و چهره اش به خاطر هدر رفتن خون زیاد تغییر کرده بود و فریاد یا مهدی ( عج ) می زد ، درگیری شدیدتر شد و منافقین فشار زیادتری وارد کردند ، امدادگرها به ناچار شهید را رها کردند ، وقتی که ایشان را به اورژانس رساندند شهید شده بودند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     شهید رضایی برای آبادی روستا { نوگیدر } فعالیتهای زیادی کردندموقع احداث ( حسینیه ) شهید گفت : دوست دارم وقتی این حسینیه ساخته شد اولین مراسممی که درآن برگزار می شود یرای من باشد که هان طور هم شد اولین مراسم در آن حسینیه مراسم تشیع جنازه وعزاداری شهید رضای بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک روز برای جذب نیرو با شهید « رضایی » به طرف روستاهای منطقة &amp;quot; درخش &amp;quot; ، &amp;quot; آسیبان &amp;quot; و &amp;quot; گازار &amp;quot; راه افتادیم . همانطور که می رفتیم دیدم آقای « رضایی » گریه می کنند . گفتم : چرا گریه می کنی ؟ گفت : این حالاتی که تو نسبت به جبهه داری من هم دارم ولی افسوس می خورم که چرا هر وقت اراده می کنی به جبهه می روی و هر وقت می خواهی برمی گردی . ولی خداوند این توفیق را به من نمی دهد . همچنان گریه می کرد . تا اینکه به مسیر گازار رسیدیم ، تصمیم گرفتم با او به دیدن مادر و پدرش بروم تا شاید آنها بتوانند او را متقاعد کنند . وقتی وارد خانه شدیم ، تا چشمش به مادرش افتاد ، با صدای بلند شروع کرد به گریه که چرا مقدّمات رفتن به جبهه برای او آماده نمی شود . گفتم : آقای رضایی چرا اینقدر بی تابی می کنی ؟ وجود شما در اینجا از جبهه واجب تر است گفت می دانی ؟من آنقدر تشنه شهادت و تشنه حضور در میدان که می ترسم اگر در اینجا بمانیم بعضی از مسولان وگروهکها در من تاثیر بگذارید تا از اشتیاق و علاقه ای به شهادت دارم کاسته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    معمولا قبل از هرعملیات جشنی به نام جشن شهید به ممنظور اعلام آمادگی برای شهادت برگزار می شد دو شب قبل از عملیات مرصاد شهید رضایی از ما خواست که حنادرست کنند بچه ها حنارو آوردن همه نیروها جع شدند شهید گفت حنارو درست کنید که امشب می خواهیم حنا ببندیم ان شاالله وقتی به ان دنیا رفتیم بادست حنا کرده بریم ان شب که خود شهید رضایی هم دست و پای خودش را حنا گرفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     قبل از عملیات مرصاد، یک روز در منزل آقای رضایی، بودم . گفت : می دانی ! ما لیاقت شهادت نداشتیم . جمعی از دوستان دیگر در بین ما نیستند و رفتند ولی ما ماندیم . از اینکه شهید نشده بود ناراحت بود . اما طولی نکشید که عملیات مرصاد شروع شد و در همین عملیات به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در عملیات مرصاد شهید رضایی به همراه مسئول گردان در جلوی صف حرکت می کرد . در مقابل ما سنگری بود که دو نفر هم با لباس ما داخل آن بودند . همانطور که جلو می رفتیم ناگهان متوجه شدیم آقای رضایی را با اسم صدا می زنند که بیایید اینجا با شما کار داریم . اما به محض اینکه شهید رضایی به طرف صدا حرکت کرد او را به رگبار گلوله بستند مثل اینکه یک نوار کامل تیر بر بدن شهید رضایی خالی کردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     شهید صفرعلی رضائی پیش از عملیات مرصاد که در آن به شهادت رسید ایشان یک شب خواب دیده بود که کسانی آمده اند و اسامی برخی از رزمندگان را در لیستی ثبت می کنند و از جمله این که نام ایشان هم در آن لیست نوشته شده بود . هنگامی که علت را پرسیده بود گفته بودند : مأموریت داریم که نام شما را در این لیست بنویسیم ! به هر حال صبح آن روز با همرزمان و دوستان خود، خداحافظی ویژه ای کرده بود و از آنها حلالیت طلبیده و گفته بود : بدین ترتیب من مطمئنم که به شهادت می رسم . به هنگام تشرف به عملیات مرصاد، خود را کاملا آراسته بود و سر و دست خود را حنا کرده و بسیار خوشحال بود و در همان عملیات به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     آقای « صفر علی رضایی » هنوز زنده بود . که یک شب خواب دیدم نهر آبی است به شکل گل لاله . یک صف طولانی از لاله ها هم وارد آن می شد و روی آب حرکت می کرد . درون این لاله ها سرهای شهدا قرار داشت . شهدای زیادی از مقابلم گذشتند . بعضی ها را شناختم و بعضی ها را نه . در میان آنها چند تن از شهدای بیرجند بودند . مشغول صحبت با یکی از آنها بودم که دیدم آن قرار داشت . همانجا فهمیدم که « آقای رضایی » آخرین شهید خواهد بود . صبح وقتی او را دیدم ، خندید . گفتم : چیه ؟ گفت : بله جریان گلهای لاله است . گفتم عجب گلهای لاله را که من خواب دیدم . گفت : خوابی را که تو دیده ای ، من هم دیده ام ! و همان شهیدی که به تو گفته به من هم گفته است که دیشب تو هم این خواب را دیدی . می خواستم بپرسم آیا از شهادتش خبر دارد ، که خودش گفت : « بله آن لاله آخری من بودم » در صورتی که من هنوز خواب را برایش تعریف نکردم بودم . در همین حال که صحبت می کردیم ، هواپیماهای عراقی شروع کردند به بمباران پادگان . با خودم فکر می کردم که حتماً آقای رضایی اینجا شهید خواهد شد ، که گفت : من اینجا شهید نمی شوم . جایی که قرار است من شهید شوم . تپه ها و درختهایی دارد . من در میان آن درختها شهید خواهم شد . پرسیدم واقعاً این خوابی را که من دیده ام شما هم دیده ای ؟ شهید در حالی که گریه می کرد گفت : همه اش را در خواب دیدم . آن شهیدی که با تو صحبت کرد با من هم صحبت کرد . و من یقین دارم که طی همین سه ، چهار روز شهید خواهم شد . و اضافه کرد : فکر نکن که گریة من به خاطر ترس است ، نه ، از شوق دارم گریه می کنم . چرا که خداوند مرا پذیرفته و من یقین دارم که در آمار شهدا خواهم بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     هنگامی که شهید را حامله بودم، خوابهای مبین ویژگی های خاص این فرزندم را زیاد می دیدم . از جمله ائمه ( ع ) را در خواب می دیدم . یک بار در عالم رویا به من گفته شد این فرزندت باعث روشنایی و سعادت و ذخیره آخرت شماست . و در همان روزهای قبل از ولادتش هم یکی از همسایه ها که سرکار خانم محترمه ای از سادات بود خواب دیده بود که به وی گفته اند : نام فرزند فلانی را علی و یا فاطمه بگذارند . و به دنبال آن لباسی دوخته و برای فرزندم آورده بود و این مطلب را به من گفت و از ما خواست که بدان عمل کنیم و گفت : این فرزند شما غیر از سایر فرزندان است . همینطور هم بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در عملیّات &amp;quot; مرصاد &amp;quot; گفتند که آقای &amp;quot; رضایی &amp;quot; برای شناسایی رفته اند . منتظر ماندیم . امّا برنگشتند . بنابراین حرکت کردیم . چند قدمی که رفتیم ، متوجّه شدیم یکی ما را صدا می زند . وقتی جلو رفتیم ، دیدیم شهید &amp;quot; رضایی &amp;quot; با گلولة یکی از منافقین مجروح شده است . در آن لحظات آخر با همة ما خداحافظی کرد . گفت : &amp;quot; من به آرزوی خودم رسیدم . شما هم از خدا بخواهید که مرا بیامرزد .&amp;quot; توصیه کرد : &amp;quot; امام را تنها نگذارید . انقلاب را رها کنید . من که رفتم امّا شما راه را ادامه دهید . امام را تنها نگذارید . کاری نکنید که دل امام را به درد آورید &amp;quot; .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک روز قبل از شهادت آقای &amp;quot; رضایی &amp;quot; ، منطقه توسّط هواپیماهای دشمن بمباران شد . همه مخفی شده بودند . امّا شهید طاقت نداشت و مرتّب از کمین گاه بیرون می آمد . نیروها را دور هم جمع می کرد تا صحبت کند . می گفت : &amp;quot; امروز اصلاً حال و هوای دیگری دارد . برادران ! این عملیّات آخرین عملیّات است . من دیگر برنمی گردم . شاید کسانی دیگر هم در جمع ما باشند که برنمی گردند &amp;quot; .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     قبل از تولّد شهید صفرعلی ، در خواب دیدم که یکی از ائمه به من گفت : &amp;quot; این فرزند مایة روشنایی و سعادت و ذخیرة آخرت شماست &amp;quot; . در همان روزهای قبل از تولّدش نیز یکی از همسایه ها در حالیکه لباسی برای صفرعلی دوخته و آورده بود گفت : در خواب دیده ام که گفتند : &amp;quot; نام این فرزند را فاطمه یا علی بگذارید . این فرزند غیر از سایر فرزندان است &amp;quot; .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب در منطقه قرار شد که شب را پیش عشایر بمانیم . آقای رضایی به من گفت : شما داخل چادر بخوابید و خودم عقب ماشین می خوابم . رئیس قبیله از این حرف شهید ناراحت شد و گفت : ما شما پاسداران اسلام را فرزندان پاک خمینی و محرم اسرار خود میدانیم . آنقدر به شما اعتماد داریم که حتی در چادری ما خوابیده اند منعی برای استراحت شما نمی بینیم . این قابل تحمل نیست که چادرها خالی باشد داخل ماشین بخوابید . قبول کردیم و داخل چادر خوابیدیم . زمانی کوتاه گذشت . متوجه شدم که شهید رضایی بیرون رفت . دو یا سه ساعت گذشت و برنگشت . بیرون رفتم و دنبال او گشتم . دیدم ، داخل شیاری مشغول عبادت بود . از کنار او فاصله گرفتم . در حالیکه اصلاً متوجه حضور من در کنار خودش نشده بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    شبی خواب می بیند که شخصی لیستی در دست دارد و صورت برداری می کند ، می گوید : رضایی اسم تو را هم داخل این لیست نوشتم همراه با راهیان کربلا ، صبح که می شود ایشان از دوستانشان حلالیت می طلبد و وصیت نامه اش را می نویسد . سپس می گوید : در مرخصی که بودم خداوند به من هدیه ای عطا فرموده ( تولد فرزندش ) و مرا دیشب قبول کرده است . شب بعد از آن به ارتفاعات اسلام آباد می آیند . با آقای عزیزی برای شناسایی از ارتفاعات بالا می رود ، در ضمن بالا رفتن به عزیزی می گوید : شهادت هر لحظه به من نزدیک می شود . و از این ارتفاع برنمی گردم به شما وصیت می کنم که به همسرم بگویید . به پدر و مادرم همانند پدر و مادرش به یک اندازه احسان کند . که در نزد خدا بی اجر نخواهد بود . و دیگر اینکه بچه های مرا خواب تربیت کند و تحویل جامعه بدهد ، من یک پاسدار هستم و هر چه فکر می کنم تمام پاسداران جانفدای اسلام بوده اند و اگر فرزندی از ما خراب باشد ، دشمن خواهد گفت که پاسداران ظلم کرده اند و بچه هایشان به چه روزی افتاده اند . بعد عزیزی می گوید : شنیدم صدای رگبار گلوله ای آمد . افتادیم . از ناحیه دست و پای من خون زیادی می رفت و شنیدم که رضایی ناله ای کرد و بعد صدا قطع شد فهمیدم که به شهادت رسیده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در بازگشت از اسارت وقتی به خانه رسیدم و از ماشین پیاده شدم . دختر بچّه ای با یک دسته گل به طرف من می دوید . من بجز پدر و مادرم هیچکس را نمی شناختم . ولی وقتی آن دختر را دیدم برای یک لحظه چهرة سردار شهید &amp;quot; رضایی &amp;quot; پیش چشمانم ظاهر شد . این دختر خودش را توی بغلم انداخت و با گریه گفت : آقای &amp;quot; مبرقعی &amp;quot; اگر شما جبهه نمی رفتید بابای من هم نمی رفت . من دیگر برای چند لحظه چیزی نفهمیدم بعد وقتی به حال اوّلیّه برگشتم متوجّه شدم که &amp;quot; آقای رضایی &amp;quot; شهید شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     هر وقت قرار بود عملیاتی انجام شود « شهید رضایی » به بچه های بسیج خبر می دادند که چند روز دیگر عملیات هست و باید آماده شوید . بچه ها هم به عنوان اعلام آمادگی دور او حلقه می زدند و شعار می دادند : « فرماندة آزاده آماده ایم آماده »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     بعد از عملیّات آزادسازی &amp;quot; حلبچه &amp;quot; در یکی از روستاهای منطقه با صحنه های دلخراشی از قتل عام مردم روبرو شدیم . شهید &amp;quot; رضایی &amp;quot; وقتی اجساد مردمی را که در بمباران شیمیایی به قتل رسیده یا کودکانی را که در آغوش مادر پستان به دهان جان باخته بودند ، دید به شدّت متأثّر شد . بالای بلندی رفت . دستش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت : &amp;quot; خدایا به این بندة حقیر توفیق بده که انتقام خون این عزیزان بی گناه را ظالمین روزگار ، جنایتکاران عالم ، استکبار جهانی و صهیونیست بین الملل بگیرم &amp;quot; .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     داخل کانال نشسته بودیم . تیراندازی با کلاش ثمر بخش نبود . آماده بودیم که برگردیم . در همین حال یکی از بسیجی ها با یک گلولة آر پی جی آمد پیش « شهید رضایی » گفت : من می خواهم این گلوله را بزنم « شهید رضایی » به شوخی گفت : وسط تانکها یک نفر هست به عنوان فرمانده که چفیّه هم دارد . اگر می خواهی بزنی او را بزن . این بسیجی از نظر سن بسیار کوچک بود . حتّی بلد نبود آر پی جی را گلوله گذاری بکند . در همان یکی دو سه دقیقه بنده و شهید رضایی به ایشان گفتیم : گلوله را اینطور بگذار و برو بالا . رفت بالای خاکریز بعد از چند لحظه دیدیم که با اوّلین گلوله ای که برادر بسیجی شلیّک کرد ، همان فرماندة مورد نظر روی آسمان پر پر شد . با کشته شدن فرمانده ، تانکها متوقّف شدند و بعضی ها هم عقب نشینی کردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     شب عملیات مرصاد بود . شهید رضایی به من دستور داد که به نیروها بگو همین جا بمانند . تا من و عزیزی برویم و منطقه را شناسایی کنیم . آنها بعد از یک ربع که برگشتند ، آهسته به من گفت : ( شهید رضایی ) ما راه را اشتباه آمده ایم و همه اطراف ما را دشمن گرفته ولی همگی خوابند . اگر بیدار بودند یکی از ما زنده نمی ماندیم . خدا به حال ما رحم کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     عملیات والفجر 9 خدمت آقای رضایی در تیپ یکم ویژه شهدا به فرماندهی سردار شهید محمود کاوه بودیم . کارهای مقدماتی و شناسایی صورت گرفته بود . به منطقه عملیاتی که رسیدیم در خدمت شهید جلسه توجیهی صورت گرفت . ما به گردان امام موسی معرفی شدیم و قرار شد گردان امام علی ( ع ) به فرماندهی شهید جابری در مقابل ما حرکت کند و قسمت ابتدای خط عراق را شهید جابری بشکند و عملیات نفوذی در داخل منطقه عراق را گردان ما ( امام موسی ( ع ) ) عهده دار شود . شهید کاوه فرمودند قبل از اینکه شهید جابری بخواهد خط را بشکند شما بروید نیروها را درون منطقه پشت سر نیروهای دشمن مستقر کنید که اگر بعد از شکستن خط وارد عمل شوید تلفات بیشتری خواهید داشت . ما بنا به توصیة ایشان رفتیم در منطقه ای شیار مانند که محل عبور آب بود ، مستقر شدیم . منطقه به گونه ای بود که نمی توانستیم بنشینیم . چون سرمان زیر آب می رفت و اگر بلند می شدیم از آب بیرون می آمدیم لذا دشمن ما را می دید . برادران به صورت نیمه نشست در آبراه پشت سر هم قرار گرفتند . شهید صفر علی رضایی وسط گردان قرار داشتند و من جلوی گردان بودم ، متوجه شدم که گلوله ای به وسط نیروها اصابت کرد و تعدادی از عزیزان ما در آنجا شهید و مجروح شدند . به وسط آمدم ، ببینم چه شده ، دیدم شهید رضایی هم یکی از مجروحین این حادثه است . جالب این بود که چند نفری که مجروح شده بودند یک نفر از آنها حتی آخ هم نگفته بود و کسی هم صدایی نشنیده بود به خاطر اینکه عملیات لو نرود و کار با موفقیت صورت بگیرد . این برادران تحمل کردند . وقتی که خدمت شهید رضایی رسیدم و سؤال کردم که وضعیت چگونه است ایشان گفتند که : عادی است و هیچ موردی نیست . خود ایشان گفتند که : مجروح شدم پس از آن نیروها از آبراه خارج شدند . صبح که برگشتیم تا شهدا و مجروحین را از آنجا تخلیه کنیم دیدیم که شهید رضایی دستش را بسته و به گردنش انداخته است . گفتیم چه شده است ؟ گفتند : من دیشب مجروح شدم . ایشان با همان دست مجروح شب مانده بودند و با یکی از گروهانها از ارتفاعی عملیات را ادامه دادند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در عملیّات « والفجر 1» معاون گردان و بسیاری از نیروهای تحت امر او شهید شده بودند . با آنکه شهادت آنها برای شهید « رضایی » بسیار ناگوار بود . امّا با روحیّه ای بسیار قوی نیروها را هدایت کرد و تا آخرین لحظه تا آخرین نفری که از این گردان در خط حضور داشت ، در کنار آنها ماند و حاضر نبود نیروها را آنجا تنها بگذارد و خودش به عقب برگردد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     پاتک دشمن خیلی شدید بود با آنکه از ناحیه دست مجروح شده بود چیفه ای را به دستش بسته و به جنگ ادامه می داد . هر چه همرزمان اصرار داشتن ایشان به پشت خط برگردد ولی سر باز زده و نمی رفت در حالیکه حسابی ناراحت بود و از دستش خون می رفت خم به ابرو نمی آورد . با این کارش به بچه ها روحیه می داد . در جواب اصرار برادران می گفت یک ساعت دیگر می روم عقب . تا وقتی که پاتک دشمن تمام شد در حالیکه خیلی وضعش خطرناک شده بود به پشت خط برگشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در یکی از روستاهای بیرجند مأموریتی برای جلب و اعزام نیروهای وظیفه به آقای رضایی واگذار شده بود . درگیریهایی بین او و مردم روستا صورت گرفته بود . در نتیجه مردم از او شکایت کرده بودند . برای حل این مشکل یکی از برادران سپاه به شهید رضایی گفته بود شما رضایت بدهید تا آنها هم رضایت بدهند . اما او در مقابل گفته بود : در امور مربوط به خودم می توان گذشت کرد ولی راه خدا گذشت ندارد . این کار ضربه ای است به انقلاب .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     قبل از عملیات والفجر 9 به من گفت : پدر جان شاید فردا صبح اولین جنازه شهیدی که به آن برخورد کنید جنازه من باشد . شما زحمتی که کشیده اید زایل نکنید و به کارتان ورزم با دشمن . ادامه بدهید و به خاطر شهادتم سست نشوید . و من هم متقابلاً همین صحبت ها را با وی نمودم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در یکی از مناطق عشایری با شهید « رضایی » پای کوه مشغول آموزش بودیم که فرماندة یکی از پاسگاههای نزدیک آمد و گفت : عشایری که شما جمع کرده اید سربازان فراری هستند . ما باید آنها را برای خدمت سربازی ببریم . عشایر وقتی این صحنه را دیدند تصور کردند ما با ژاندارمری هماهنگی کرده ایم تا آنها را ببرند . بنابراین از سر کلاس به طرف کوه پا به فرار گذاشتند . &amp;quot; شهید رضایی &amp;quot; وقتی دید اوضاع وخیم شده است به فرمانده پاسگاه گفت : ما از سپاه هستیم و این نیروها تحت امر ما هستند وقتی آنها را آزاد کردیم شما می توانید بگیریدشان و علی رغم برخورد تند و توهین آمیزی که از سوی فرمانده پاسگاه به ایشان شده بود شهید از خود گذشت نشان داد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یکبار وقتی شهید &amp;quot; رضایی &amp;quot; می خواست به مرخصی برود . به فرماندة عملیّات گفت : ما می خواهیم به مرخصّی برویم . کامیونی به ما بدهید که در بازگشت ، وسایل و امکانات لازم را برای جبهه بیاوریم . کامیون را گرفت و با آموزش و پرورش &amp;quot; درمیان &amp;quot; هماهنگ کرد . با کمک دانش آموزان چند دبیرستان در &amp;quot; سربیشه &amp;quot; قند بار زدیم و برای جبهه بردیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     وقتی می خواستیم به جبهه اعزام شویم . &amp;quot; آقای رضایی &amp;quot; را دیدم که برای بدرقة ما به فرودگاه آمده بود . مرا در آغوش گرفت . مثل بچه ای که از مادرش می خواهد جدا شود زار زار گریه می کرد . گفت : خوشا به سعادت شما که این توفیق را بدست آوردید . دعا کنید ماهم بیاییم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     مدّتی بود که آقای رضایی مشغول ساختن منزلشان بود . یک روز برای کمک به منزل شهید رفتم . از من خواست که نقشه ای برای زیباسازی وسط حیاط تهیّه کنیم . مشغول کار بودیم ، که خبر شروع عملیّات رسید . &amp;quot; شهید رضایی &amp;quot; همانجا کار را تعطیل کرد ، تا خود را برای رفتن به جبهه آماده کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-  از ابتدایی که عملیات شروع شد ، برادران فرمانده ما را همراه با نیروهای دیگر به خط مقدم بردند و ضمن اینکه گردانها و دسته ها و تجهیزات و مهمات آماده بود به خط مقدم رفتیم محور شلمچه ، آماده دستور فرمانده بودیم ، در آنجا حدود ساعت 2 نصف شب بود که می خواستیم به دشمن یورش ببریم و گروه گشتی مان آمد و گفت : برادران برای امشب احتمالاً عملیات نمی شود و عملیات به تأخیر افتاده است ، چون دشمن کانال آبی را به طرف ما سرازیر کرده و احتمالاً عملیات نمی شود . آن شب تا صبح آنجا بودیم صبح ساعت 4 بود که بلافاصله ما را توسط کمپرسی خودی به پشت خط آورد به محور خرمشهر آنجا یک قرار گاهی داشتیم به نام دژ در آنجا مستقر شدیم . بعد از حدود ساعت 6 بعد از ظهر مجدداً تمام تجهیزات جنگی مان را چک کردیم جیرة جنگی گرفتیم به محور شلمچه عازم شدیم . جهت عملیات در آنجا هم حدود ساعت 9 بود که با دستور فرماندهی محترم دژ و همچنین دستوراتی که از سپاه مرکز رسید از طریق بی سیم پخش شد با رمز یا مهدی ادرکنی به سوی دشمن یورش بردیم در این لحظه که من در یکی از گروهها با برادران به طرف دشمن می رفتیم ، چند گلولة آرپی چی داشتیم با یک قبضه کلاشینکف و چند تا نارنجک و تجهیزات انفرادی مانند : قمقمه آب و جیرة جنگی و وسایل کمکهای اولیه بطرف دشمن حرکت کردیم . آتش دشمن زیاد بود اما بچه ها واقعاً با ایثار و اخلاصی که داشتند شجاعانه به پیش می رفتند و حتی اگر برادری مجروح می شد ، بلافاصله گروه امداد آماده بود او را به پشت خط منتقل می کرد و ما حدود 300 متر که از خاک ریز خودمان دور شدیم . آرپی چی مان با یکی از برادران دیگر مجروح شدند و بعد از آنجا من کمک آر پی چی زن یکی دیگر شدم و به طرف دشمن حرکت کردیم . در حینی که می رفتیم به طرف دشمن به کانال آبی برخورد کردیم که در آن کانال آب ، افرادی که از نظر قد کوتاه بودند از آن کانال نمی توانستند عبور کنند ، به علت اینکه عمق کانال زیاد بود و اما بعضی از برادران که قدشان یک مقدار بلند بود آن تعداد را می توانستند رد کنند ، ما هم یکی از این برادران بودیم که توانستیم از این کانال عبور کنیم و به طرف جلو برویم اما وقتی رفتیم داخل کانال کانال هم زیاد آب داشت و همراه با گلهای بسیار زیاد . اسلحه مان را بالا گرفتیم و از آن کانال که حدود 15 متر بود عبور کردیم و مجدداً به راههمان ادامه دادیم اما چون بدنمان خیس بود دیگر مجبور بودیم با سرعت کم حرکت کنیم . در هر صورت خودمان را به پشت خاکریز دشمن رساندیم در آنجا بود که یکی از برادران به نام مرتضی آهاریان بود که جزء گروهمان بود و همدیگر را دیدم و بعد همدیگر را شناختیم بعد توی عملیات بودیم که فرمانده آمد و گفت : برادران اگر می توانند یک چند متری عقب نشینی کنند و بروند عقب . بعد با کل نیروها بیایند جلو ، چون زیاد آمدیم جلو و احتمال دارد که نیروها دیرتر به شما برسد یا کاری بشوید در زمانی که می خواستیم برویم عقب به برادر مرتضی آهاریان گفتم برادر بلند شو ، فرمانده گفته برویم عقب . بیا برویم ، بعد با نیروهای پشتیبانی حرکت کنیم ، بیاییم ، گفت : نه من این همه راه را آمده ام و به هیچ عنوان دوست ندارم عقب برگردم . همانجا بود که یک مرتبه متوجه شدم که یکی از فرماندهان آمد به نام برادر رضایی ، فرمانده گردان ، با یک تیر بار دشمن داشت مستقیم روی سر ما کار می کرد بطرف نیروهای خودی و ما هم هر طور می خواستیم موفق شویم که تیر بار را خاموش کنیم به هیچ عنوان موفق نمی شدیم و نمی توانستیم چون دیدمان نسبت به او یک حالتی بود که خوب مسلط باشیم . بهر صورت برادر رضایی که آمد گفت : من باید این تیر بار را خاموش کنم و بلند شد نارنجکش را کشید و از دست راست بلند شد بطرف دشمن از کنار خاک ریز داشت می رفت بالا که نارنجک را بیندازد توی سنگر انفرادی دشمن که داشت کار می کرد یک مرتبه دیدم دشمن درست گرفت تیر بار را روی سر برادر رضایی و دست راستش را از بدن جدا کرد . این برادر رضایی باز مجدداً افتاد و نارنجک از دستش پرت شد به طرف دیگر و منفجر شد و موفق نشدیم نارنجک را بیندازیم توی سنگر دشمن . بعد مجدداً برادر رضایی نارنجک دیگر را با دست چپش کشید و ضامنش را با دست آزاد کرد و هر چه که اصرار کردیم که بده تا ما برویم بیندازیم گفت این باید به دست من کشته شود در هر صورت بلند شد و تنها با دست چپی که در بدن داشت بطرف سنگر دشمن نارنجک نارنجکش را می خواست بیندازد در حینی که دستش بلند بود که می خواست نارنجک را بیندازد توی سنگر باز دشمن تیر بار را روی سینه برادر رضایی و در حینی که نارنجک افتاد توی سنگر دشمن برادر رضایی هم به فیض عظیم شهادت نائل آمدند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در روستای ما مدرسه ای نبود شهید به روستای همجوار می رفت تا وقتی که یک چهار دیواری را تبدیل به مد ر سه ای کردیم ، بعد از آن شهید با وجودی اینکه در روستای ما حسینیه وجود نداشت مردم را جمع کرد و از آنها تقاضای کمک کرد ، مردم نیز گفتند : شما در امر کارگری بانی شوید ما هم آهن آنرا تهیه می کنیم کارهای اولیه انجام شده و حسینیه نیز سرپا شد . جلسه اولی که برگزار شد برای یکی از شهداء بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     قبل از اینکه شهید &amp;quot; رضایی &amp;quot; برای آخرین بار به جبهه اعزام شود ، به دیدنش رفتم ، مشغول بنّایی بود . گفتم : حالا که وقت بنّایی نیست . گفت : &amp;quot; ببین حاجی آقا ! بعد از این دیگر کسی نیست که کار بنّایی این خانه را تمام کند . این سفر ، سفر آخر من است . بنابراین می خواهم باغچة وسط حیاط را تکمیل کنم ، که اگر فردا برنگشتم ، زن و فرزندانم راحت باشند و نگویند که پدرم این خانه را ناتمام گذاشت &amp;quot; .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     فرزندم تازه متولّد شده بود . آقای &amp;quot; رضایی &amp;quot; یک روز تماس گرفت و گفت : معلوم نیست به شهرستان بیایم یا نه . تا اینکه فرزندم 15 روزه شد . متوجّه شدم یکی درب خانه را می زند . اصلاً انتظار آمدن او را نداشتم . درب را که باز کردم . شهید رضایی را با لباس کردی مقابل خودم مشاهده کردم . او وقتی فرزندمان را دید بسیار خوشحال شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     برای آموزش عشایر به روستای خمینی آباد رفته بودیم . یک پیر زنی آمد و گوسفندی عقب ماشین انداخت . فکر می کرد که ما از ژاندارمری هستیم و آمدیم که سهمیّه بگیریم . شهید رضایی گوسفند را پایین آورد و به پیر زن پس داد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     گاهی اوقات که با ماشین از خط می آمد ماشین را جلوی درب خانه اش پارک می کرد و چادری رویش می کشید . یک موتور 80 ژاپنی خریده بود . آنهم با قرض و حدود 12 تا 14 هزار تومانش مانده بود همان را برداشت و کارهای شخصی اش را انجام می داد . به مادیات توجه نمی کرد . بعد از شهادتش موتور را فروختیم و باقیمانده قرض موتور را پرداخت کردیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     از مأموریت برگشته بود ماشین را جلوی خانه اش پارک کرد . می خواست به روستا برود ، من آنموقع در مکانیکی کار می کردم ، گفتم سوئیچ را بدهید تا با ماشین دوری بزنم . ایشان گفت : من که تا درب خانه ام با ماشین آمدم کار اشتباهی کرده ام . پس چطور شما سوئیچ را از من طلب می کنید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در زمان ازدواج من مقداری وضع روغن نباتی در شهر کم شده بود . به ایشان گفتم : اگر می شود درخواستی بنویسید تا من بروم یک حواله روغن بگیرم . ایشان گفت : من حواله را می نویسم ولی اگر روغن در خانه شما باشد آنوقت شما مدیون هستید و این را باید شما فردای قیامت پیش خدا جوابگو باشید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     قبل از عملیات مرصاد خود شهید صفر علی رضایی در خواب دیده بود که : عده ای آمده و اسامی بعضی از رزمندگان را در لیستی ثبت می کنند . اسم صفر علی هم در این لیست ثبت شده بوده است . وقتی علت را می پرسد . می گوید . ما مأموریت نام شما را در این لیست بنویسیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     قبل از عملیّات مرصاد ، وقتی شهید &amp;quot; رضایی &amp;quot; را دیدم ، دست در گردن من انداخت و با گریه گفت : &amp;quot; باید آماده شویم که پیام امام را لبّیک بگوییم . دشمن باز به کارهایی دست زده که دل امام به درد آماده است امام پیام داده که نیروها هرچه سریعتر در جبهه ها حضور پیدا کنند &amp;quot; . گفتم : ما که تازه از جبهه برگشته ایم . شهید جواب داد : &amp;quot; پیام ، پیام امام است . من شما هم به عنوان یسک بسیجی باید پیام امام را لبّیک بگوییم &amp;quot; . من وقتی او را اینگونه دیدم ، اشک از چشمانم جاری شد . گفتم : من آماده ام . هر وقت شما بروید ، من هم می آیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     عکسی از امام داشتم . که مربوط می شد به قبل از سال 42 . شهید رضایی وقتی عکس را دید گفت : من این عکس را می خواهم . گفتم : این عکس یادگاری است . ولی باز گفت : من این عکس را می خواهم و بالاخره عکس را گرفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     جهت عملیّاتی که در پیش داشتیم ، مانوری گذاشته بودند تا عملیّات مشابه انجام دهیم و آمادگی پیدا کنیم ، دیدم شهید رضایی داخل چادر نیست ،‌ رفتم دوری بزنم و برگردم همینطور که داشتم خاکریز را بررسی می کردم . صدای گریه ای نظر مرا جلب کرد وقتی بطرف صدا رفتم دیدم شهید رضایی است . گفتم : نکند اتّفاقی افتاده من هیچوقت شهید را آنقدر دلشکسته و محزون ندیده بودم . سؤال کردم چی شده ؟‍ چرا ناراحتید ؟ شهید گفت : این ضدّ انقلابها و ستون پنجم دل امام عزیزمان را خون کرده اند و بعد جریان امام را با منتظری در رابطة با مهدی هاشمی و اینها شرح داد ، او به گونه ای ناراحت بود که هنگام صحبت کردن نمی توانست خود را از شدّت گریه نگه دارد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-  گوید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     دفعه اولی که از جبهه برگشته بود من با خاله شهید به شهرستان بیرجند برای دیدنش رفتیم . پس از آنکه شام خوردیم خوابیدیم . ساعت حدود 12 الی 1 نیمه شب بود که من از زمزمه دعای شب شهید از خواب بیدار شدم . دلم طاقت نیاورد . داخل اتاقی که شهید دعا می خواند رفتم . دیدم صحیفه سجادیه را گذاشته و برای رزمندگان اسلام دعا می خواند . و آنچنان اشک می ریزد که نمی توان آنرا توصیف کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     شب عملیات والفجر 9 یک ساعت از ورود ما به خاک دشمن می گذشت . باران نم نمک می بارید . در آن تاریکی شب دیدم یکی دستی از روی مهر به صورتم کشید و گفت : آقای الهی چطوری ؟ نگاه کردم دیدم شهید رضایی است از این حرکت ایشان خیلی خوشحال شدم با خودم گفتم : درمیان این همه نیرو با آنکه نظم و ترتیب خودشان را هم از دست داده اند چطوری مرا پیدا کرده است ؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب که به منطقه رفته بودیم ، قرار شد که شب را پیش عشایر بمانیم . ایشان به ما گفت : شما بروید داخل چادر عشایر بخوابید و من عقب ماشین تویوتا که همراه داریم ، می خوابم ! در اینحال رئیس قبله عشایری که پیش او بردیم ناراحت شد و گفت : ما شما پاسداران اسلام را فرزندان پاک خمینی ( ره ) و محرم اسرار خود می دانیم و حتی آنقدر به شما اعتماد داریم که در چادری که ما هم خوابیده اند منعی برای استراحت شما نمی بینم و این برای استراحت شما نمی بینم و این برای ما قابل تحمل نیست که چادرهایی خالی باشد و شما بیرون و داخل ماشین بخوابید وقتی اصرار و محبت و اعتماد و ناراحتی بزرگ طائفه را دیدیم ، در داخل چادر خوابیدیم و مدت کوتاهی که گذشت ، متوجه شدیم که صفر علی از خواب بیدار شد و بیرون رفت . دو سه ساعت گذشته بود که برای بار دوم از خواب بیدار شدم و دیدم که هنوز بر نگشته است . نگران شدم و با خود گفتم که شاید هم عقب ماشین خوابیده باشد و بهر حال بیرون رفتم عقب ماشین خبری نبود . جستجو پرداختم و واقعاً در آن زمان تعجبم بر انگیخته شد خیلی عجیب و مهم بود . در داخل شیاری در پائین تپه مشغول عبادت معبود بود و حالات ویژه و عرفانی خاصی داشت ، مزاحمش شدیم اما زود از کنار او فاصله گرفتیم و رفتیم بیشتر تعجب کردم . هنگامی که در صبحدم قضیه را تعریف می کرد . فهمیدم که وی در شب گذشته متوجه حضور ما در مقابل خود نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     توفیق پیدا کردیم که در عملیات مرصاد خدمت شهید رضایی که در آن زمان جانشین گردان امام علی ( ع ) بود باشیم . بعد از ظهر بود که به خاطر ازدیاد کار نهار و شام را تقریباً با هم خوردیم، به سمت گردنه صمن آباد حرکت کردیم . منطقة کاملاً جنگی بود، بعد از مقداری راهپیمایی دستور توقف دادند، چون نیروها خسته بودند، تعداد زیادی از آنها خوابیدند، من نیز خوابیدم بعد از مدتی که از خواب بیدار شدم، دیدم شهید پشت تخته سنگی نشسته ( دور از دیگران ) و در حال خواندن نماز شب می باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یادم هست یک بار در تیپ ویژة شهدا موقع صرف غذا ، بعضی بچه ها بجای یک غذا دو تا غذا خوردند . « شهید رضایی » وقتی این صحنه را دید گفت : ببینید که انبارها پر است و امکانات فراهم می کنند نباید شما هیجان زده بشوید و بگویید همه چیز داریم . سعی کنید که با امکانات کمتر بازدهی بیشتری داشته باشید . همان کاری را بکنید که دیگران انجام می دهند . همانطور باشید که گردانهای امام حسن ( ع ) و گردانهای امام علی ( ع ) هستند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     شهید رضایی قبل از اینکه برای دومین دفعه به جبهه اعزام شود پیش می آمد و می گفت : فلانی من دفعه قبل که به جبهه رفتم برای تهیه ظروف و وسایل مورد نیاز در جبهه به مشکل برخورد کردم . اگر ممکن است شما پولی برای ما تهیه کنید . من در عوض سند یا چکی به شما می دهم . گفتم اشکالی ندارد . پرسیدم : شما چقدر لازم دارید ؟ گفت : 150 هزار تومان . من کارشان را درست کردم . اما وقتی می خواست چک را بدهد ناگهان به فکر فرو رفت و گفت : آقای نوری من همان سختی را تحمل می کنم ولی این پول را قبول نمی کنم من دارم رو به مرگ می روم . وقتیکه به جبهه می رسم حتی خانواده ، والدین و تمام هستی خود را فراموش میکنم . آن وقت چگونه این پول را از شما بگیرم و بروم خرج بکنم اگر شهید شدم جواب شما را چه بدهم ؟ پولهای ما را داخل صندوق گذاشت و چک خودش را برداشت و پاره کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در مأموریّتی که برای آموزش عشایر رفته بودیم ، یک روز پیرزنی ما را به خانه اش دعوت کرد . مرغی را کشته و غذایی آماده کرده بود . امّا شهید « رضایی » گفت : ما این مرغ را نمی خوریم . شاید این پیرزن تمام دارائی اش همین مرغ باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     وقتی می خواستیم حقوق ماهیانه را بگیریم . شهید رضایی مقداری پول داخل سینی می گذاشت یکی از برادران سینی را می گرداند و تعاریف می کرد . تا هر کس به اندازه نیاز خود هزار تومان ، دو هزار تومان .... بردارد . هرگز ندیدم یکی از برادران در حد چهار هزار تومان از این سینی بردارد ، حتماً کمتر برمی داشتند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     علاقه عجیبی به ولایت داشت . یادم هست در همان جلسه ای که در نهبندان بین مسئولین سپاه برگزار شده بود بعد از اینکه نماز صبح خوانده شد، شهید رضایی دعای توسل را شروع کرد . در ضمن دعای توسل باز هم به ائمه توسل می کرد . با ناله دستهایش را به طرف آسمان بلند می کرد و اشک می ریخت . اینقدر این شهید گریه کرد که من هم از گریه شهید گریه ام گرفت . او نه تنها من، بلکه تمام نیروهای داخل پایگاه را منقلب کرده بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     شب نهم ماه خواب دیدم که فرزندم گفت : بروید اسپند بیاورید که امام خمینی می خواهند بیایند . به داخل اتاق رفتم که اسپند برایشان بیاورم وقتی که آمدم دیدم هیچکس نیست . برگشتم و داخل منزل رفتم که از خواب بیدار شدم . مقداری گریه کردم و با خودم گفتم : خدایا می دانم که این سفر سفر آخر است . شب دهم بود که خیلی دلشوره داشتم و می گفتم : خدایا این چه شبی است . شب یازدهم ماه ، در خواب دیدم : یک مرغ سفید آمد و دور منزل گشت و رفت به طرف آسمان . برخاستم نماز خواندم سفره را پهن کردم یک مقدار نان خوردم که در این موقع صدای درب منزل بلند شد نگاه کردم دیدم آقای درب منزل ایستاده گفتم : چه می گوئید ؟ گفت : خبر شهادت فرزندت را آورده ایم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     بعد از تولّدش در حدود 5 تا 6 ماهه که بود شبی در خواب دیدم . فردی آمد ( گویا ابوالفضل العبّاس بود ) و گفت : آنچه را که گفتم بر گردنش بیندازی انداختی یا نه ؟ گفتم : نه . فرمودند : بیدق را به گردن بچّه بینداز ، گفتم : چیزی ندارم . فرمود : چرا نگاه کن ، بعد که نگاه کردم دیدم همان بیدقی را که به من داده اند در گردن بچّه است و گفت : این همیشه همراه او باشد ، این فرزند همیشه همراه دین اسلا م خواهد بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     بعد از شهادت آقای رضایی یک شب در خواب دیدم ، جلسه ای برگزار شده است . شهید رضایی به عنوان فرمانده سخنرانی می کرد می گفت : امام را تنها نگذارید . جنگ را رها نکنید . ما مدیون خون شهدا هستیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     قبل از شهادت شهید رضایی مادرش دو شب پی در پی خواب می بیند که : کبوتری از خانه آنها پر می کشد . بعد از چند روز خبر شهادت آقای رضایی به آنها می رسد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     بعد از اینکه به شهادت رسیدند ، شبی خواب دیدم با ایشان سر نهر روستا هستیم ، گفتم از کجا می آیید . گفت از کربلا می آییم ، شما را هم می خواهم انشاءا ... با خودم به کربلا ببرم و از سر نهر آب با هم همسفر بودیم تا گرمابه شاهان و از آنجا با هم رفتیم داخل آب گرم ، خود را شستیم ، دیگر از نظر من خارج شدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     بعد از شهادت شهید رضایی یک شب خواب دیدم که شهید با چهره نورانی و درخشان در جلوی صفی حرکت می کند و ما هم پشت سر او درحرکتیم . با خودم گفتم : رضایی که شهید شده است چطور جلوی صف حرکت می کند . شهید رضایی در جواب من گفت : نه من زنده هستم و نمرده ام . هنوز فرمانده هستم . اگر آن زمان فرمانده گردان بودم الان فرمانده بالاتری شدم . شما گمان نکنید که من مرده ام . من زنده هستم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     صفر علی رضایی را در خواب دیدم سفارش کردند که فردا به پدرم بگویید پشت منزل ما چاله ای است آن چاله را پر کنند . زیرا که بچه ها از آنجا عبور می کنند داخل چاله نیفتند . من برای پدر ایشان این خواب را تعریف کردم . شهید در خواب بسیار ناراحت بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     بیش از دو سال بعد از شهادت شهید احمد صمیمی ترک و چند روز قبل از پذیرش قطعنامه 598 شورای امنیت توسط جمهوری اسلامی، شبی شهید صمیمی ترک را در عالم رؤیا ملاقات کردم و چه ملاقات زیبایی بود ! بدین ترتیب که کنار نهر بزرگ و زلال آبی ایستاده بودم و مشاهده می کردم که ستونی از لاله بر روی آب در حرکتند و از پیش چشمان من عبور می کنند و در میان هر گل لاله، سر شهیدی قرار دارد و بسیاری از شهداء به هنگام عبور به من لبخند می زنند . دقت که کردم، دیدم برخی از شهداء از آشنایان هستند و آنها را می شناسم، تا اینکه ناگاه شهید صمیمی ترک ( احمد صمیمی ترک ) را داخل ستون ملاحظه کردم . چون در دوران دوستی قبل از شهادت با یکدیگر بسیار صمیمی و همنام بودیم و یکدیگر را به اسم کوچک ( احمد ) صدا می زدیم یکه ای خوردم و هیجان زده گفتم : احمد ! اینجا چکار می کنی؟ ! شهید به من توجه کرد و از آن حالت بیرون آمد و کنار آب در مقابلم ایستاد و با یکدیگر حرف زدیم . از جمله از وی پرسیدم : احمد جان ! جان دادن چگونه بود و شما الان کجا هستی و چکار می کنی؟ ایشان فرمود : من اصلاً متوجه جان دادن نشدم، فقط اندکی احساس سوزش کردم و سپس دیدم که جنازه ام افتاده و خودم نظاره گر آن هستم و می بینم که جنازه خود من است . هر کجا که جنازه را بردند، در معراج شهداء ... و بیرجند همراه آن بودم و روز تشییع جنازه ام نیز مادر و خواهرم گریه و بی تابی می کردند و من هر چه آنها را به صبوری و آرامش دعوت می کردم ، متوجه نمی شدند و تنها هنگامیکه می خواستند جنازه ام را داخل قبر بگذارند و من می دیدم که من هم باید وارد قبر شوم، اندکی ناراحت شدم و احساس کردم که این مرحله مرحله جدیدی است . من در همین زمان در شهرستان خودم، مشغول ساخت خانه و درگیر بنایی بودم . شهید به من فرمود : چرا خودت را اینقدر گرفتار دنیا کرده ای ؟ ! دنیا را رها کن و بیا ! و مرتب بر این امر تأکید می کرد ولیکن نفرمود که من هم خواهم رفت و به او خواهم پیوست و از طرفی خود را در آن ستون ندیدم و این لیاقت را نداشتم . من به شهید گفتم : من دوست دارم که به اینجا و نزد شما بیایم، ولی از دو چیز می ترسم : 1_ از جان دادن می ترسم؛ که شهید فرمود : کسانیکه در راه خدا شهید می شوند، جان دادن برای آنها، اصلاً دردآور و مشکل نیست دیگر آنکه در آن موقع دختربچه چند ماهه ای داشتم و به شهید گفتم : به او خیلی علاقه مندم که شهید فرمود : اتفاقاً همنجایش مضر است ! و باز هم مرا به ترک دنیا نصیحت فرمود . جالب اینکه در زمان حیات دنیوی ، سر شهید مو نداشت ولی در خواب سرش مو داشت و بسیار زیبا بود . علت را که از وی پرسیدم، فرمود : در باغی که ما را به آن وارد کردند، انسانهای ناقص را جا نمی دهند . مگر این را نشنیده ای که شهید کامل می شود و در او نقص نمی ماند؟ ! این است که اکنون سرم دارد ! در مورد اینکه اکنون کجا هستند و چه کار می کنند، فرمود : در اینجا باغهایی به ما داده اند که بسیار مجلل و سفید و در هر کدام از آنها، قصرهایی است که متعلق به ماست و از جمله من هنوز نتوانسته ام تمام باغم را برگردم و همه جایش را ببینم ! گرم صحبت بودیم که دیدم گویا ستون شهداء رو به اتمام است، پرسیدم : احمد ! چرا چنین شده؟ اینکه دارد تمام می شود؟ ! معنایش چیست؟ فرمود : جنگ هم دارد تمام می شود و اینها شهدای آینده اند !... نظاره که می کردم، ناگهان سر شهید صفر علی رضایی را داخل ستون مشاهده کردم که در بین آخرین نفرات ستون آمد و عبور کرد و در آن زمان هنوز شهید صفرعلی رضایی در قید زندگی این دنیا و جانشین و قائم مقام گردان امام علی ( ع ) در لشگر ویژه شهداء بود ... فردا صبح بطرف شهید علی رضایی حرکت کردم که بروم و در مورد رؤیای دیشب با ایشان صحبت کنیم . دیدم ایشان هم بطرف من می آیند و وقتی به همدیگر نزدیک شدیم، لبخند معنی داری زد . گویی می دانست که من به چشم یک شهید به او نگاه می کنم . رؤیا را برای ایشان تعریف کردم، ولی بطور مجمل و هنوز نگفته بودم که شما هم در میان شهداء بودی، و هنوز آن گلها را که دیده بودم، تعریف نکرده بودم که شهید صفر علی ( که اکنون در قید زندگی این دنیا، روبروی هم قرار داشتیم ) فرمود : بلی من هم در میان آنها هستم ! و در این لحظه چهره اش برافروخته شد و حالت خاصی به خود گرفت . من هم اکنون نگران شدم و گفتم : نه آقای رضایی، این چه حرفی است؟ شما از کجا اطلاع دارید که چنین حرفی می زنید؟ ! بسیار بسیار برایم جای تعجب و حیرت بود که شهید اشاره فرمود و گفت : آن گلهایی که تو دیدی، من هم دیدم من سرم را در میان سرها دیدم و اتفاقاً گل لاله من در همان اواخر ستون قرار داشت !! آری عجبا که شهید هم همان صحنه را دیده بود و اطلاع داشت و به همانگونه هم در عملیات مرصاد به درجه رفیع شهادت نایل آمد . قابل توجه آنکه تنها دو روز پس از این رؤیا قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل توسط ایران پذیرفته شد و خبر ازخاتمه جنگ داد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-      در گردان چادرهایی به صورت مخفی برای برگزاری مراسم مذهبی ایجاد شده بود . شهید رضایی همراه با بچه ها نیمه شب مخفیانه در آنجا حاضر می شدند و به سوز و گداز عارفانه و گریه و راز و نیاز و مناجات می پرداختند . نوارهایی نیز مخفیانه از این مراسم تهیه شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در یکی از سفرها که نیروها را برای اعزام می بردیم ، به قائن که رسیدیم ، شهید رضایی به سرعت جلوی ماشینها را گرفت و خواست که پیاده شویم . وضو گرفتیم . در آنجا خود شهید شروع به اذان گفتن کرد نماز خواندیم و دوباره سوار اتوبوسها شدیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در سفری بعد از تحویل نیروها به مشهد هنگام طلوع صبح به محلی به نام ( گدار سپوتک ) رسیده بودند . شهید رضایی اصرار داشتند که همان جا نماز بخوانند ، اما همراهان مخالفت کرده و به رفتن ادامه می دهند . از قضا در راه ماشین می لغزد و چند نفر از جمله مسؤول تیپ زخمی می شوند . شهید به آنها می گوید : چون نماز را به موقع نخواندید زخمی شدید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     شهید رضایی شب شهادتش به انتظار وقت نماز دائماً به افق نگاه می کرد . می گفت : الان دیگر صبح شده و وقت نماز است . ما می گفتیم : نه آقای رضایی هنوز صبح شده و وقت نماز است . بالاخره صبح شد . با آن قمقمة خودش وضو گرفت به چند نفر دیگر هم داد که وضو بگیرند نماز را خواند . هنوز صبح نشده بود که به شهادت رسیدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در زمانی که شهید ( صفر علی ) مأمور بسیج عشایر در روستای عشایر در روستای ( زیر کوه ) بود . یکی ار عشایر را برای معالجه به شهرستان می برد . پزشک برای این بیمار شربت ب کمپلکس تجویز می کند . اما پدر خانواده به خاطر فقر اقتصادی شربت را داخل ظرف آبی با آب مخلوط می کند مقداری نان هم داخل آن ریز می کند و به فرزندش می خوراند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     از سنگر فرماندهی گردان وقتی که برمی گشتیم ، دیدیم کنار یک تپه رملی کلاه آهنی به سر داشت و بیلی هم دستش بود و چند تا کیسه هم دستش بود و چند تا کیسه هم آنجا افتاده بود . با تلاش زیاد بیل را از داخل رملها می زد . و کیسه ها را پر از رمل می کرد . رفتم جلو و سلام کردم . گفتم : شما نمی توانید آقای رضایی کجا هستند؟گفت : بفرمایید آنجا بود که فهمیدم خود شهید است . چون رملها اطراف صورتش را پو شانده بود شهید را نشناخته بودم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     آخرین باری که آمده بود از حالاتش نمایان بود که به سوی شهادت می رود . مدت دو شبانه روز لباسهای بسیجی را از تن بیرون نیاورد و از خانه بیرون نرفت . منتظر راننده آمبولانسی بود که مقرر شده بود بیاید و باهم بروند . وقتی گفتیم چرا از خانه بیرون نمی روی؟ گفت : نمی خواهم که پدر و مادر و خانواده نیروهای بسیجی تحت امرم ببینند و خدای ناکرده گمان کنند که ما فرزندان آنها را فرستاده و خود مانده ایم . و بالاخره به محض پیدا شدن راننده رفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     وقتی می خواستیم از سربیشه منتقل بشویم برای تحویل تدارکات خدمت شهید رضایی رفتم . شهید وقتی تقاضای مرا شنید قلمی را که در دست داشت روی کاغذ گذاشت و شروع به گریه کرد . پرسیدم : چه اتفاقی افتاده است؟ گفت می دانی ! به خاطر کمبود امکانات و فراهم نبودن تدارکات نمی توانم جابگوی خواسته شما باشم . در آن موقع بود که من هم تحت تأثیر سخن ایشان منقلب شدم و گریه کردم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     خداوند به شهید فرزندی داد ، که ایشان نامش را محسن گذاشتند ، بعد از آن زنی به شهید گفت : خواب دیدم شما اسم پسرتان را حسین گذاشته اید . شهید آنقدر کنجکاو بود که می گفت : شاید خواب این زن برای ما باعث گناه شود و من باید به قرآن مراجعه کنم ، استخاره می کنم اگر قرآن به حسین جواب داد اسمش را حسین می گذارم وگرنه حرف زن را باور نمی کنم . استخاره کرد و قرآن به حسین جواب داد بنابراین نام حسین ( ع ) را بر فرزندش نهاد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     شب چهارشنبه ای بود که من خواب دیدم : برادرم همراه شهید رضوی و یک شهید دیگر که نامش درست در خاطرم نیست به خانه آمدند . مادرم نان می پخت و همة نانهایش سوخته بود . به مادرم گفت : مادر جان ! می آیی باهم به مشهد برویم . مادرم گفت : من دارم نان می پزم . گفت : پس من با شهید رضوی به مشهد می روم . صبح که از خواب بلند شدم متوجّه شدم که درب می زنند . پس از این که درب باز شد از زیر پرده نگاه کردم دیدم شلوارش نظامی است بعد فهمیدم که خبر شهادت برادرم را آورده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     با پیشنهاد آقای رضایی می خواستیم جاده ای برای روستای ( نوگیدر ) احداث کنیم . صبح روزی که قرار بود کارمان را شروع کنیم . دیدیم که شهید رضایی از خانه بیرون آمد . . از ما خواست اول گوسفندی را قربانی کنیم و بعد کار را شروع کنیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     زمستان بود . برف زیادی روستای نوگیر و اصراف آن را پوشانده بود . به طوریکه رفت و آمد غیر ممکن شده بود . شهید ( رضایی ) وقتی برای مرخصی آمد و اوضاع منطقه را چنین دید برای باز کردن راه بولدزری از اداره کل راه و ترابری گرفت . همراه با شهید بولدزر را با تریلی به طرف روستا بردیم . در 1 کیلومتری روستا آن را پیاده کردیم . شهید در میان آن همه برف حرکت می کرد تا مسیر حرکت را مشخص کند . وقتی که به روستا رسیدیم مردم از صدای بولدزر ماجرا را فهمیدند خوشحال به استقبال ما آمدند . و به میمنت این کار گوسفندی قربانی کردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     شهید « رضایی » وقتی برای سرکشی از عشایر به یکی از محلّات می رود ، چادری را می بیبند که یک عدّه داخل آن مشغول کشیدن قلیان و موّاد مخدّر هستند . آنها او را هم دعوت می کنند که بفرمایید ! شما هم مشغول شوید . شهید « رضایی » می گوید : نه من یک محل پایین تر یک بستی زده ام ، شما مشغول باشید . وقتی کارشان تمام و بساطشان جمع شد ، به آنها می گوید : بگویید رئیستان بیاید . وقتی رئیس قبیله او را می بیند ، می پرسد : « آقای رضایی » چه خبر از سپاه ؟ شما اینجا چه کار می کنید ؟ آنهایی که داخل چادر بودند تا اسم سپاه را می شنوند ، پا به فرار می گذارند . « شهید رضایی » می گفت : چون یک موتور داشته ، نتوانسته همة آنها را با خودش بیاورد . ولی از ریش آنها تعهّد گرفته که دوباره دست به این کار نزنند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در ماموریتی با شهید رضاییبه منطقه عشایری بندان رفتیم . در گردنهای کنترل اتومبیل از دست ما خارج شد . اما شهید با چهره ای خندان و آرام گفت : آقای مبرقعی اتومبیل دارد چپ می شود . به خدا توکل کن و نترس . گویا ما در جبهه توفیق شهادت نداشتیم می خواهیم در گردنه بندان به شهادت برسیم . ماشین از جاده منحرف و پرت شد تا اینکه به پهلو خوابید . وقتی پیاده شدیم . صورت شهید خون آلود و زخمی بود . به من گفت : هواپیمای ما نقص فنی داشت و در این فرودگاه عشایری ناموفق فرود آمدیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     وقتی قله های سلیمانیه را گرفتیم برادر صفر علی رضایی مرا صدا زد و گفت : به بچه ها بگو داخل سنگرهای عراقی نشوند . چون عراقی ها عقب نشینی کردند و تا هر جا که بروند گرای سنگر خودشان را دارند و ممکن است سنگرهای خودشان را با توپ بزنند . شب خیلی سرد بود و بچه ها از سرمای شدید می لرزیدند . گفتم : آقای رضایی چکار کنیم؟ گفت : برای خودتان تا جایی که ممکن است سنگر بکنید . به هر صورتی که بود سنگرها حفر شد . بعد از مدتی صدای توپهای عراقی بلند شد که سنگرهای خودشان را منفجر می کردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در عملیّات والفجر 10 من مجروح شده بودم و شهید &amp;quot; رضایی &amp;quot; با دستمالشان قطرات خونی که روی پیراهن و شلوار من بود ، پاک کرد و گفت : بهتر است نیروها نبینند چون ممکن است باعث تضعیف روحیة آنها شود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     بعد از نماز شب، یکی از دوستان حدیثی را نقل کرد . شهید رضایی آن را یادداشت کرد . گفتم : آقای رضایی چرا یادداشت می کنید . گفت : من عربی این حدیث را نمی دانم . گفتم : اگر عربی این حدیث را برای شما بخوانم جایزه مرا می دهی؟ گفت : بله . گفتم : این حدیث از امام صادق است که فرمود : « العلم وحشی قیده بالکتابه » علم گریزان است ببندید او را بوسیله نوشتن . شهید به عنوان جایزه شروع کرد و به صلوات فرستادن و گفت : اگر این صلوات را نمی خواهی مال خودم یک چیز دیگری می دهم و هیچ حرفی هم ندارم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در عملیات والجر 9 وقتی دیده بود که نیروهایش به شهادت رسیدند خودش پشت تیربار نشسته و عده ای را به هلاکت رسانده بود . با اینکه به دستش تیر خورده بود دیدم که نارنجکی بیرون آورد ضامن آن را با دندان کشید و به طرف دشمن پرتاب کرد که توانست آتش دشمن را خاموش کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     موقع اعزام نیرو از خراسان بعضی از مسئولین گفته بودند که نیروهای هر شهرستان باید از نیروهای شهرستانهای دیگر جدا باشند . مثلا بیرجندی ها با هم . تربتی ها با هم . نیروهای شهرستانی در اعتراض به مسئله تحصن کردند . نیروهای تحت امر شهید ( رضایی ) هم قصد همین کار را داشتند که ( آقای رضایی ) آمد و در محوطه راه آهن سخنرانی کرد و گفت : مگر غیر از این است که برای پیروی از امر ولایت و فرمان امام و دفاع از قرآن و مملکت عازم جبهه ها هستیم . مگر بیرجندی و تربتی یا مشهدی چه فرقی باهم دارند ؟ مگر نه اینکه ما باهم برای ادامه راه اباعبدا ... الحسین ( ع ) آمده ایم . چون امام حسین ( ع ) در کربلا بودند پس نباید یارانشان از مدینه و شهرهای دیگر حرکت میکردند . این درست نیست که بگوییم : چون امام حسین در کربلا و در عراق جنگید پس ما به عراق نمی رویم ! اینجوری نیست ما هدفمان این است . هرچه به ما دستور بدهند تابع آن هستیم . و هر جا دستور دهند میرویم . هرکسی اعتراض دارد ، همین الان خودش را به محل اعزام نیرو معرفی کند تا برگردد . این در شأن ما و تشکیلات ما نیست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک بار وقتی شهید رضایی از جبهه برگشته بود دخترش با ابراز محبت دائماً سعی می کرد خودش را به پدر نزدیک کند . اما شهید با روشی دقیق سعی داشت او را از خود دور کند . چون می دانست راهی که انتخاب کرده سرانجامش شهادت است . بنابراین نمی خواست مهر و محبت پدر در دل دخترش زیاد باشد که در آینده باعث ناراحتی او شود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     وقتی که مسئولیت گردان امام علی ( ع ) را به من سپرده بودند . من با اتفاق خانواده در ارومیه بودیم . به شهرستان بازگشتیم تا با جذب نیرو ، گردان خود را شکل بدهم و به جبهه برگردم . سردار منصوری فرمانده لشکر ویژه شهداء به من سفارش کردند که به صفر علی رضایی هم بگویم اگر می توانید با جذب یک گردان نیرو ، مسؤلیت یک گردان را به عهده بگیرید و به جبهه بیاید . وقتی آمدم به اتفاق ایشان برای جذب نیرو به مناطق روستایی رفتیم . چهره او جذب و کلامش نافذ بود سخنرانی نمی کرد . اطاله کلام نداشت و تنها چند جمله کوتاه اساس کار او را تشکیل می داد خیلی صمیمانه به مردم آن هم مردمی که در جایی جمع می شوند بلکه به مردم پراکنده در فراغ کوچه و باغ و محل کارشان می گفت : آقا جان ! برای ابلاغ پیام هل من ناصر ینصرنی آمده ایم ! همین بود و بس . مردم وقتیکه با خبر می شوند که صفر علی رضایی آمده ، مشتاقانه بویش می شناختند ، و ما لیستی را می گذاشتیم و می رفتیم . چند روز بعد از هر روستایی ، 10 الی 15 روز نفر داوطلب اعزام به جبهه از پیر و جوان آمده بودند و بدین ترتیب با کمال تعجب در عرض کمتر از یک هفته ، دو گردان نیرو را سازماندهی کرده و به جبهه های نور علیه ظلمت شتافتیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-  در عملیّات مرصاد که آخرین مأموریّتش بود ، روحیّه اش کاملاً فرق می کرد . موهای سرش را تراشیده بود . و می گفت : اگر ما به شهادت برسیم با این قیافه ( با موهای بلند ) زن و بچّه مان هم ما را نمی شناسند . خود به خود جلوی ستون حرکت می کرد و بعضی مواقع از ما فاصله می گرفت . گویا منتظر شهادت بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     شهید صفر علی رضایی پیش از عملیات مرصاد که در آن به شهادت رسید . ایشان یک شب خواب دیده بود که کسانی آمده اند و اسامی برخی از رزمندگان را در لیست ثبت می کنند و از جمله این که نام ایشان هم در لیست نوشته شده بود . هنگامی که علت را پرسیده بود، گفته بودند : ما ماموریت داریم که اسم شما را در لیست بنویسیم ! به هر حال صبح آن روز با همرزمان و دوستان خود، خداحافظی ویژه ای کرده بود و از آنها حلالیت طلبیده و گفته بود : بدین ترتیب من مطمئنم که به شهادت می رسم . به همگام تشرف به عملیات مرصاد، خود را کاملا آراسته بود و سر و دست خود را حنا کرده بود و بسیار خوشحال بود و در همان عملیات به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یادم است جلسه ای که صفرعلی به نهبندان تشریف آورده بودند بعد از این که نماز صبح خوانده شد آقای رضایی شروع کرد به دعای توسل خواندن در ضمن خواندن دعای توسل با ناله دستهایش را به طرف آسمان بلند می کرد و اشک می ریخت این قدر ایشان گریه کرد که من هم از گریه اش به گریه افتادم و نه تنها بلکه تمام نیروهای داخل پایگاه را منقلب کرده بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     صفرعلی رضایی تنها در جنگل های حسن آباد که در دست منافقین بود شبانه ایشان در جلوی ستون با یک فرد دیگری بنام عزیزی حرکت می کردند وقتی ما از مهاباد به حسن آباد رفتیم قبل از این که به دشمن برسیم یک تکه زمین بود پر از جنگل های سپیدار به صورت جنگلی بود به مدت نیم ساعت دو جنگنده ی عراقی آمدند و منطقه ی ما را بمباران کردند و ما برای حفظ جانمان داخل کانالی رفته و پناه گرفتیم و خوشبختانه در منطقه هیچگونه تلفائتی نداشتیم آقای رضایی نیروها را در داخل کانال جمع کردند و نسبت به عملیاتی که می خواهیم انجام بدهیم و منافقین و ستون پنجم ما را تو جیه کردند و نحوه ما موریت ما را توضیح دادند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     شبی در حدود ساعت 10 شب بود که یکدفعه متوجه شدیم یک از برادران کادر که در شهر ماووت عراق مسئولیت حفظ تپه ای به نام تپه تخم مرغی را به عهده داشت در پشت بی سیم گریه می کند و می گوید آقای رضایی من نمی توانم اینجا بمانم جای مرا عوض کنید . آقای رضایی از ایشان پرسید چرا نمی توانی بمانی؟ گفت : حقیقتاً من از اینجا می ترسم و جای ماندن برای من نیست به هر شکلی که می خواهید مرا تعویض کنید . بنابراین آقای رضایی به خاطر اهمیتی که این منطقه داشت مسئولیت آن را به دیگری سپرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     بعد از تحویل نیروهای رزمنده به مشهد هنگام نماز صبح به محلی به نام &amp;quot; گدارسپوک &amp;quot; رسیده بودند . صفرعلی رضایی اصرار داشتند که همان جا توقف کنند تا نماز صبح را بخوانند اما همراهان مخالفت می کنند و به رفتن ادامه می دهند از قضا در ادامه ی مسیر ماشین می لغزد و از جمله مسئول یا معاون تیپ زخمی می شود وآقای رضایی می گوید شما چون در خواندن نماز اول وقت کوتاهی کردید مجروح شدید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     درعملیات والفجر 9 مو قعی که صفرعلی رضایی دیده بود تعدادی از نیروهایش شهید و مجروح شده اند خودش پشت تیربار نشسته وعده ای را به هلاکت رسانده بود . با این که دستش براثر اصابت تیر مجروح شده بود نارنجکی را براداشت و ضامن آن را با دندان خود کشید و به طرف دشمن پرتاب کرد و توانست به این وسیله آتش دشمن را خاموش کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     اولین آشنایی من با صفرعلی رضایی از آنجا شروع شد که در سال 64 ایشان آمده بودند و می گفتند ما در منظقه نیاز به کمک های مردی داریم همزمان به فرمانده ای وقت مراجعه کردم بعنوان مسئول پایگاه فرمانداری و ایشان موافقت کردند که مبلغی را از خود فرمانداری و مبلغی هم از چند نفر که اسامی آنها یادم نیست با آنها تماس گرفتیم و آمدند و در حدود دویست و پنجاه هزار تومان کمک تهیه شد که این کمکها در قالب پتو و تعدادی مواد خوراکی در اختیار ایشان قرار گرفت و ایشان این امکانات را با ماشین انتقال به منطقه دادند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یکسری که صفرعلی رضایی از جبهه آمده بود زمستان بود و برف زیادی روستای نوکیرد و اطراف آن را پوشانده بود بطوری که رفت و آمد غیر ممکن بود وقتی آقای رضایی به مرخصی آمده بود و اوضاع منطقه را چنین دیده بود به اتفاق از اداره کل راه و ترابری بولدزر گرفتیم و آن را با تریلی به طرف روستا نوکیرد بردیم در یک کیلومتری روستا آن را پیاده کردیم و ایشان در میان آن همه برف پیاده کنار بلدزر حرکت می کرد تا مسیر حر کت بولدزر را مشخص کند وقتی که به روستا رسیدیم و مردم از صدای بولدزر ماجرا را فهمیدند خوشحال شدند و به استقبال ما آمدند و به میمنت این کار گوسفندی را قربائنی کردند و بولدزر مسیر را باز کرد و یک گردنه ای بود که قرار بود یکی دو روز بولدزر آنجا کار کند بعد با ایشان به وسیله یک موتور سیکلت آمدیم به کنار جاده و آنجا ایشان در یک روستایی آشنایی پیدا کرد و با ماشین وانتی که داشت ما را به بیرجند رساند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یادم است در عملیات مرصاد ساعت 2 بعد از ظهر ما را برای پیاده روی راه انداختند و قرار بود که ما را شب ببرند توی یک پایگاهی شام بدهند . یک کوهی بود وقتی که از کوه بالا رفتیم تعداد از نیروها به سختی رفتند بالا وقتی رفتیم به آن پایگاه صفر علی رضایی گفتند اول باید نماز بخوانید و در آنجا نماز را کل نیروهای گردان به امامت آقای رضایی خواندند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در عملیات والفجر یک گردان ما بنا به دستور فرما ندهی به لشکر 31 عاشورا ما مور شد در شب عملیات . ما خوب وارد عملیا ت شدیم سا عت 4 صبح بود که خط را شکستیم وبه یاری خداوند قبل از این که وارد خط شویم سید احمد رحیمی داخل کانال شهید شده بود . ما رفتیم و وارد عمل شدیم ساعت 12 بعد از ظهر بود که خط پدافندی ما نسیتا ً تثبیت شده و داخل کانالهایی که باید استقرار پیدا می کردیم . مستقر شدیم در طول خط ما دو کانال داشتیم هرکانال 200 متر از هم فاصله داشت صفرعلی رضایی رفت و آمد داشتند بین نیروهای روز دوم عملیات فرار رسید با توجه به اینکه طول خط پدافند ما بسیار کم بود یک پاتک بسیار شدید از طرف دشمن بوسیله تانک آغاز شد داخل کانال نشسته بودیم تیر انداز ی با اسلحه ی کلاش ثمر بخش نبوده واماده برگشت بودیم در همین حال یکی از بسیجی ها بایک گلوله ی آرپیچی نزد آقای رضایی آمد و گفت می خواهم این گلوله را بزنم آقای رضایی به شوخی گفت اگر شما می خواهی بزنی کی فردی است وسط تانکها یک نفر است به عنوان فرمانده که دستور میدهد چفیه هم دارد اورا بزن این بسیجی هم که از نظر سن کوچک بود اما روح بلند ی داشت حتی آرپیچی را بلند نبود گلوله گذاری کند خوب در همان چند لحظه من و آقای رضایی به ایشان گفتیم گلوله را اینطور بگذرد و برو بالا رفت بالا خاکریز بعد از چند لحظه دوید و با اولین گلوله که این برادر بسیجی شلیک کرد همان فرمانده ی مورد نظر ما که انتظار داشتیم دیدیم همان فرمانده روی آسمان پرپر شد واز بین رفت با ازبین رفتن فرمانده تانکها متوفق شدند و بعضی ها هم عقب نشینی کردند تا آخرین نیرویی که از ما در خط بود حضور داشتند و به اتفاق از این عملیات برگشتیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     بعد از شهادت صفرعلی رضایی یک شب خواب دیدم که شهید با چهر ه ای نورا نی و در خشان در جلوی صفی حرکت می کند و ما هم پشت سر او در حر کت هستیم با خودم گفتم رضایی که شهید شده است چطور حالا جلوی صف حر کت می کند شهید ر ضایی در جواب گفت : نه من زنده هستم و شهید نشده ام و هنوز فرمانده هستم اگر آن زمان فرمانده گردان بودم الان فرما نده بالا تر شدم شما گمان نکنید من شهید شده ام من زنده ام .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک ناراحتی شخصی داشتم که در زمینه گرفتن زمین بود که از طریق سند کس دیگری پشتیبانی کرده بودم و وام گرفته بودم و بعد از یکسال قرار داد من با بانک تمام شده بود و آن بنده ی خدا راضی نمی شد که از روی سند او قسط بندی کنیم 8 ماه تا خیر داشت و زمانی به نام من سند نمی خورد و شایعه کرده بود که اوقافی است . به هر حال چون سند نخورده بود من نا را حت و کسل بودم ودر اخر که جلسه تمام شد صفر علی رضایی اخر جلسه مرا کنار طلبید و فر مودند من در روحیه شما نارا حتی را می بینم به او گفتم : خیر گفت ممکن نیست و با ورزش نشد و گفت حتماً نا ار حتی دارید گفتم نا را حتی من شخصی است و مربوط به جبهه و جنگ مکی شود و لازم به گفتن نیست فر مودند شما از من که مسئول شما هستم راز نگهدارتر سراغ دارید؟ گفتم ک خیر وسپس مشکلم را بازگو کردم وایشان قول دادند که اگر از این عملیات سالم بر گشتند وبه بیرجند رفتیم شما فوراَ بیادم منزل من تا سند منزلم را به شما بدهم و برو از روی سند ما قسط بندی کن وهر مو قع یند به نامتان خورد یند مرا ازادمی کنی و به من تحویل میدهی خیالم در عملیات را حت شد وبا هم در عملیات شرکت کردیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در عملیات مرصاد صفرعلی رضایی به همراه مسئول گردان در جلوی نیروها حرکت می کردند در مقابل ما سنگر بود که دو نفر که لباسشان مثل ما بود داخل سنگر بودند هم آن طور که جلوی می رفئتیم ناگهان متوجه شدیم که آقای رضایی را با اسم صدای می زنند که باید اینجا با شما کار داریم وقتی آقای رضایی به طرف این صدا و سنگر حر کت کرد در حین حرکن او را به رگبار بستند و مثل این که یک خشاب کامل تیر بربدن ایشان خالی کردند وقتی جنازه را دیدم از بالا تا پایین ایشان را به گلوله بسته بودند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در عملیات والفجر 9 یک ساعت از ورود ما به خاک عراق می گذشت که باران نم نمک می بارید در آن تاریکی شب زیرآتش دشمن دیدم یک دستی از روی مهر به صورتم کشیده شد و گفت آقای الهی چطوری؟ نگاه کردم و دیدم صفرعلی رضایی است از این حرکت ایشان خیلی خوشحال شدم با خودم گفتم خدایا در میان این همه نیرو با این که نظم و ترتیب از دست رفته است ایشان چطوری مرا پیدا کرده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یادم هست در یک ازسفرها که نیروها را برای اعزام به جبهه می بردیم نزدیک اذان مغرب به قاین رسیدیم صفرعلی رضایی به سرعت جلوی ماشین ها را می گرفت و آنها را متوقف کرد و از نیروها خواست که پیاده شویم رفت مسجدی را پیدا کرد وضو گرفتیم و در آنجا خود ایشان شروع به گفتن اذان کردند نماز را خواندیم و دوباره سوار اتوبوس ها شدیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     صفرعلی رضایی در شب قبل از شهادتش به انتظار وقت نماز دائماً به افق نگاه می کرد و مرتب می گفت مو قع اذان صبح رسیده است وقت نماز است ما گفتیم نه آقای رضایی هنوز صبح نشده است بالاخره اذان صیح فرا رسید وایشان با آب قمقه ی خودش وضو گرفت و به چند نفر دیگر هم داد که وضو بگیرند نمازش را خواند و هنوز هوا روشن نشده بود که به فیض شهادت نائل آمد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     مدتی بود که صفرعلی رضایی از یک مشکل رنج میبرد با این که در آن موقعیت داشت و می توانست از هر طیفی که باشد حقش را بگیرد و موضوع از این قرار بود که پدر ایشان و شخص دیگری که من ایشان را نمی شناختم اختلافی بینشان بوجود آمده بود من در حالی که تحقیق کردم از خود ایشان هم سوال کردم که آقای رضایی حق با چه کسی است؟ گفت حق با پدر من است گفتم اگر نمی توانی یا نمی خواهی اقدام کنی بگذار تا من بروم به دادگاه و جریان را صحبت کنم درعین حال ایشان موافقت نکرد و می گفت خدایا درب این قفس کی باز خواهد شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     قبل از شروع عملیات کربلای 5 یکبار در خواب دیدم که صفر علی رضایی به شکل کبوتر است اما در قفس یکدفعه دیدم در قفس باز شد و ایشان پرواز کرد و رفت به نحوی که دیگر با چشم دیده نمی شود موضوع خواب را با ایشان در میان گذاشتم آقای رضایی گفت من به حرف شما اعتقاد دارم و میدانم که دروغ نمی گویی امام هنوز زمان آن نرسیده است و می گفت در این قفس کی باز خواهد شد که من آزاد شوم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     مرحله ی دوم که صفرعلی رضایی می خواستند به جبهه بروند آمد نزد من و گفت فلانی من دفعه ی قبل که به جبهه رفتم برای تهیه ظروف و مسائل مورد نیاز در جبهه به مشکل برخورد کردم اگر ممکن است شما پولی برای ما تهیه کنید من در عوض چکی به شما می دهم گفتم اشکالی ندارد و پرسیدم چقدر پول لازم دارید ؟ گفت : 150 هزار تومان کارایشان را درست کردم اما وقتی می خواست چک را بدهد ناگهان به فکر فرو رفت و گفت نه من همان سختی را تحمل می کنم ولی این پول را قبول نمی کنم آقای نوری من دارم رو به مرگ می روم از مشهد که بروم به فکر قطع شدن دست و پای خود هستم در فکر چیز دیگری نیستم وقتی به جبهه می رسم حتی بچه ها ی خودم را فر اموش می کنم خانه وپدر . ومادرم را فر ا موش می کنم تمام هستی خودم را فرا موش می کنم آن وقت این پول را از شما بگیرم وبروم خرج کنم اما اگر شهید شدم جواب شما را چه بدهم درست است که من چک می دهم درست است که شما پول را تهیه میکنید ولی این مشکل است برای شما در حالی که من پول ها را شمرده بودم و ایشان هم چک را نوشته بود پولهای ما را توی صندوق گذاشت و چک خودش را برداشت و پاره کرد واین سفر را ایشان رفتند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-  صفرعلی رضایی برای آبادی روستای نوکیدی زحمات زیادی کشید . از جمله فعالیت های ایشان در روستا ساختن یک حسینیه بود و می گفت دوست دارم وقتی این حسینیهساخته و آماده شد اولین مراسمی که در آن برگزار شود، مراسم من باشد . که همانطور هم شد اولین مراسم بعد از افتتاح حسینیه مراسم تعزیه و عزاداری شهید رضایی بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     عملیات مرصاد بود که به طرف تنگه ای که بین اسلام آباد و باختران بود شب را حرکت کردیم و در آنجا مستقر شدیم ساعت های 4 یا 5 بود موقع نماز که صفرعلی رضایی با یکی از برادران بسیج جلوتر از گردان برای شناسایی رفتند چون منطقه درخت زیاد داشت طوری بود که دید کم بود درحدود 50 یا 100 متر گردان فاصله گرفتند بعد از رقتن آنها طولی نکشید که گردان حرکت کرد مقداری که جلو رفتیم به این دونفر برخورد کردیم که مجروح شده اند که آقای رضایی را بلافاصله بوسیله برادران امدادگر با برانکارد می خواستیم به پشت منتقل کنیم چون منطقه هم خیلی صعب العبور بود نه ماشینی بود نه آمبولانسی که ایشان را به پشت منتقل کنند چیزی طول نکشید که خبر شهادت ایشان را آوردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یادم است سری آخری که صفر علی رضایی می خواست به عنوان فرمانده گردان امام علی ( ع ) با نیروهایش به منطقه بروند در مزار شهدا بیرجند بودیم امام جمعه وقت یک حلقه گلی را به عنوان فرمانده گردان امام علی ( ع ) به گردن این بزرگوار انداخت بعد لحظه ای که ایشان از وانت پیاده شد گفت حاجی آقا ما را حلال کنید دیگر از این سفر رضایی بر نمی گردد و از اعزامشان تا برگشت پیکرشان حدود 18 روز طول کشید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک ساعت مانده به غروب آفتاب ما از ارتفاعات به صورت ستون حرکت میکردیم من نفرسوم بودم چون من مسئول دسته یک گردان بودم پشت سر صفر علی رضایی حرکت میکردم شام را در آنجا تقسیم نکردند و قرار شد که شام را در میان دو تو کوه که چادر از قبل زده بودند به نیروها برسانند و جیره جنگی هم تحویل بدهند و نماز مغرب و عشاء هم در آنجا بخوانیم موقعی که به انجا رسیدیم نماز را خواندیم و از شام و جیره جنگی خبری نشده دیر وقت شد دستور حرکت داده شد و ارتفاع دوم را که تمام کردیم و رفتیم پایین در دامنه ی ارتفاع سوم بودیم که در منطقه تیر اندازی می کردند بعضی بوته های دامنه دشت آتش گرفته بود و داشت می سوخت می خواستیم روی ارتفاع سوم مستقر شویم در دامنه ی ارتفاع که مستقر شدیم آقای رضایی به من دستور داد که به نیروها بگویم همین جا بمانند تا من و آقای عزیزی برویم منطقه را شناسایی کنیم آنها رفتند و حدود یک ربع بعد که برگشتند آقای رضایی آهسته آمد به من گفت ما راه را اشتباه آمده ایم همه ی اطراف ما را دشمن گرفته ولی خدا به حال ما رحم کرده که همگی خوابند اگر بیدار بودند یکی از ما زنده نمی ماندیم به این دلیل که تمام اطرافیان را دشمن فرا گرفته است منتهی همه خوابیده هستند و ما راه را اشتباه آمده ایم و راهمان را کج کردیم و به سمت راست رفتیم و از خط راس نظامی دور زدیم و آمدیم بر ارتفاع چون ارتفاع صعب العبور بود و گاهی مجبور می شدیم از خط راس جغرافیایی استفاده کنیم و در صورتی که نباید این کار را می کردیم ولی بالاجبار این کار را کردیم تا اینکه صبح که طلوع کرد آقای رضایی گفتند که وقت نماز است نیروها در همین خط و راس جغرافیایی تیمم کنند و نمازشان را بخوانند تا من با عزیزی برویم جلو رفتند تا از گردان که قرار بود از سمت چپ جاده اسلام آباد غرب ارتفاع را بگیرد و به ما ملحق شود خبری بیاورند و دست به انها بدهند و بعد با بی سیم به ما خبر بدهند که ما برویم جلو یا خیر، مانماز را خواندیم و بعد دیدیم هوا خیلی روشن می شود شهید نقره ای نگران شدند که چرا نه تماس گرفتند و نه برگشتند بهتر است به راه خودمان ادامه دهیم در حین این که ستون را حرکت دادیم هنوز 50 متر نرفته بودیم که صدای رگبار گلوله به گوشمان خورد و ما با عجله رفتیم جلو و 20 متر جلوتر که رفتیم برخورد کردیم به آقای رضایی و عزیزی و دیدیم که اینها را به رگبار بسته اند یکی به سمت چپ و یکی به سمت راست ارتفاع افتاده بودند در مرحله ی اول فکر کردیم که ایشان به شهادت رسیده اند بعد که خوب توجه کردیم دیدیم هنوز زنده هستند و ما به وسیله ی چهار نفر تخلیه ی مجروح گفتیم اینها را به پشت خط انتقال دادند که البته تمام این مدت منطقه دست دشمن بود و ما پشت خطی نداشتیم منتهی گفتیم این ها را هر طور شده از دل جنگل ببرید پایین تا شاید صبح که عملیات شروع می شود لااقل اینها به اورژانس برسند و هدف ما این بود که اینها زنده بمانند و دیگر رفته و دست به گردان سمت چپ دادیم که نام آن را به یاد ندارم شروع کردیم به سنگرکنی در حین سنگر کنی بودیم که یک دفعه دیدیم از دو طرف ارتفاع دشمن بالا آمده و ما را محاصره کرده آنجا با شجاعتی که رزمندگان از خود نشان دادند ما از خودمان دفاع کردیم و بسیاری را هم به هلاکت رساندیم و باقیمانده آنها عقب نشینی کردند صبح که آفتاب زد جنگ از گردنه ی حسن آباد که از جاده اسلام آباد غرب به کرمانشاه وصل می شد عملیات شروع شد و دیگر انواع سلاح ها به کار افتاد و تا ساعت 2 به طول انجامید آنها فشار می آوردند تا ارتفاع را بگیرند ولی با رشادتی که رزمندگان از خود نشان می دادند نمی گذاشتند که این ارتفاع به دست دشمن بیفتد و همین ارتفاع باعث شد که تلفات زیادی از دشمن گرفته شد و دشمن شکست خورد و ماشین آلات بسیاری سالم و منهدم شدم از آنها بر جای ماند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یادم است از پادگان شهید هاشمی نژاد پیاده حرکت کردیم و آمدیم مشهد و رفتیم به سمت حرم مطهر حضرت رضا ( ع ) جمعیت زیاد بود بیرون حرم ایستادیم گفتم توی حرم که نمی شود برویم ایستادیم جلو و بلندگویی را آوردند و زیارت امین الله را خواندم در حین خواندن زیارتنامه دیدم صفر علی رضایی خیلی گریه می کند و از خداوند طلب شهادت میکرد رفتیم که با قطار به جبهه حرکت کنیم جا نداشت تعدادی ماشین کامیون بود سریعاً ایشان با پشتیبانی تماس گرفتند آمدیم رفتیم نیشابور آنجا فقط چای و غذا خوردیم و رفتیم نزدیکی های صبح در سبزوار توقف کردیم و نماز صبح را در سبزوار خواندیم و از آنجا حرکت کردیم و هر کافه ای که می رفتیم می گفتند ما قند نداریم رفتیم تا این که افطار رسیدیم به پادگان امام حسن ( ع ) تهران و گفتند با همین ماشین ها شما باید بروید به جبهه با همین ماشین ها حرکت کردیم و در حدود 8 فرسنگ از قزوین گذشته بودیم آنجا توانستیم چایی بخوریم به محض این که ماشین ها نگه داشتند ایشان از ماشین پیاده شد آستین هایش را بالا زد وضو گرفت و گفت آقای نوری سریعاً آماده باشید برای نماز با این که بچه ها تا آنجا هیچ چی نخورده بودند گفت اول نماز بخوانید تا چایی لذت پیدا کند بعد از این که نماز را خواندیم آمدیم برای نیروها چای گرفتند و بعد ایشان گفت حالا خوردن این چای لذت دارد پرسید می دانی برای چه ؟ گفتم برای اینکه اول نماز خواندی گفت : از ته من گفتی .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در عملیات مرصاد صفر علی رضایی یک ماه جلوتر از سن به جبهه رفته بود من به علت اینکه پایم مجروح بود نمی توانستم بروم موقعی هم که رفتم ایشان را دیدم که آماده رفتن به خط مقدم جبهه است به من گفت فلانی با مانمی آیی ؟ گفتم خودتان وضعیت ما را می بینی چون بادمپایی رفته بودم و پوتین نمی توانستیم بپوشم تا مرا با این وضع دید یک خنده عجیبی کرد و گفت سزار عراق را همین طور می دهی گفت یک فیلمبردار نیست که از این صحنه فیلم برداری کند و ببیند که نیرو چطور با پای مجروح از سیصد فرسنگ راه آمده است که بجنگد به من می گفت دعا کن که در قفس باز شود با کمان تاسف رفتم تا یک جایی ولی نتوانستم بروم و برگشتم آمدم نماز مغرب را توی مسجد شکر ویژه شهداء مشغول خواندن بودم نمازم که تمام شد یک جوانی آمد و گفت اسم اقای رضایی چیست؟ من با اینکه خبر داشتم آقای موسوی مسئول گردان تخریب ویژه شهداء شهید شده است گفتم چرا و چی شده؟ گفت یکی از آقایان شما را معرفی کرده و گفته شما می دانید که اسم کوچکشان چیست پرسیدم برای چه می خواهی ؟ گفت ایشان به شهادت رسیده است ما می خواهیم یک پارچه ی تبریک و تسلیتی از طرف لشکر برای خانواده بفرستیم گفتم جگر مرا آتش زدید من را سوختید چرا نرفتید از دیگری سوال کنید در حالی که گریه می کردم اسمش را گفتم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یگ گردان نیرو را سازمانی و تجهیز کامل کرده بودیم صفر علی رضایی به عنوان فرمانده گردان و باهم به عنوان معاون گردان از شهرستان حرکت کردیم که برویم به لشکر ویژه شهداء وقتی به مشهد رسیدیم مسئولین اعزام نیروی مشهد گفتند آقا سهمیه ویژه شهدا کامل شده است شما و یک گردان که از تربت حیدریه مانده بایستی به تیپ 21 امام رضا ( ع ) بروید بچه ها ی شهرستان های دیگر اعتراض کردند و گفتند ما به 21 نمی رویم بچه های ما هم می خواستند این حرکت را انجام دهند که آقای رضایی آمد و در محوطه ی راه آهن سخنرانی کرد و گفت مگر غیر از این است که برای پیروی از امر ولایت ، فرمان امام و دفاع از قرآن و ممکلت عازم جبهه ها هستیم بیرجند رو غیر بیرجند چه فرقی می کند مگر نه این که تنها برای ادامه راه اباعبدالله الحسین ( ع ) آمده ایم چون امام حسین ( ع ) در کربلا بودند یارانشان نباید از شهرها و دیگر حرکت می کردند این درست نیست که ما بگوییم چون امام حسین ( ع ) در عراق جنگید ما به عراق نمی رویم این گونه نیست ما هدفمان این است هرچه به ما دستور بدهند ما تابع هستیم و هر چه دستور بدهند انجام می دهیم و کسی اعتراض نمی کند هر کس اعتراض دارد همین الان از همین جا خودش را به اعزام نیرو معرفی بکند و برگردد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     همان روزی که صفر علی شبش به شهادت رسید مثل این که گویا از شهادتش خبر داشت وضعیت منطقه طوری بود که دو روز اصلا نمی توانستیم راه برویم چون هواپیما های دشمن به ما فرصت نمی داندو در طول روز ده الی دوازده بار بمباران هوایی می کردند ما نیروها را هر کدام را جایی مخفی می کردیم خودمان مخفی شده بودید که ایشان طاقت نداشت مرتب از توی کمین گاه بیرون می آمد و فرمانده گروهان ها و دسته ها را دور هم جمع میکرد و می گفت امروز اصلا حال و هوای دیگری دارد به ما می گفت برادران این درگیری و عملیات آخرین عملیات است من دیگر از این عملیات بر نمی گردم شاید کسانی دیگر هم توی جمع ما باشند که بر نگردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     بعد از شهادت صفر علی رضایی را یک شب خواب دیدم که یک جلسه ای داریم و ایشان در جمع دوستان هستند و به عنوان فرمانده ایستادند شروع به صبحت کردند همین طور که صحبت میکرد با تک تک افراد برخورد صمیمی داشت و به ما توصیه می کرد که امام را تنها نگذارید و جنگ را ادامه دهید چون ما مدیون خون شهدا هستیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یادم است در عملیات مرصاد که صفر علی رضایی می خواستند به جبهه بروند من در مرخصی بود مدت کوتاهی بود که به اتفاق ایشان از جبهه برگشته بودیم یک روز آقای رضایی مرا توی شهر دیدند و گفتند آماده شوید که پیام امام را لبیک بگوییم گفتند دشمن تحولاتی انجام داده که دل امام به درد آمده است و امام پیام داده اند که نیروها هر چه سریعتر در جبهه ها حاضر شوند - ظاهراً ایشان از عملیات مرصا د که در پیش بود اطلاع داشتند - من در جواب ایشان گفتم که ما تازه از جبهه برگشته ایم ایشان در جواب من گفتند پیام امام است من و شما هم به عنوان یک بسیجی باید پیام امام را لبیک بگوییم وقتی ایشان را این گونه دیدم اشک شوق از چشمانم جاری شد و گفتم من آماده ام هر وقت شما بروید من هم می آیم و در خدمت شما هستم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یادم است که فرماندهی لشکر ویژه شهداء به ما پیشنهاد داد که شما چون به عنوان کادر و ثابت لشکر معرفی شده اید برای شما اینجا خانه در نظر گرفته شده باید بروید و خانواده تان را بیاورید من به بیرجند به صفر علی رضایی تلفن زدم و به ایشان گفتم چنین پیشنهاد شده است خودتان و خانواده را آماده کنید به خانواده ی ما هم اطلاع بدهید و ما از لشکر ماشین می آوریم که وسایل خود را بار کنیم و برویم وقتی به بیرجند رسیدم شب به ایشان تلفن زدم آمدند خانه ی ما و با هم صحبت کردیم و قرار شد که برویم ولی قرار شده بود که جذب نیرو هم داشته باشیم چون بعداز عملیات کربلای 4 لشکر نیرویش مقداری از نظر کیفیت کم شده بود قرار شد که ما اینجا گردانی را آماده کرده و با خودمان ببریم چند روزی را که مرخصی داشتیم با ماشین تشکیلات می رفتیم به روستاهای بیرجند برای جذب نیرو و یک روزی که می رفتیم دیدم که آقای رضایی دارد گریه می کند پرسیدم چرا گریه میکنی ؟ گفت این حالاتی که تو نسبت به جبهه داری من هم دارم ولی افسوس می خورم که چرا تو هر وقت اراده می کنی به جبهه می روی و هر وقت می خواهی بر می گردی ولی خداوند این توفیق را به من نمی دهد تا به مسیر کارزار رسیدیم همچنان گریه میکرد تصمیم گرفتم به اتفاق به دیدن پدرو مادرش برویم تا شاید آنها بتواند او را متعاقد کنند و از این حالت دست بردارند وقتی وارد خانه پدرشان شدیم تا چشمش به مادرش افتاد با صدای بلند شروع به گریه کرد که چرا مقدمات رفتن جبهه برای من فراهم نمی شود و من نمیتوانم به جبهه بروم گفتم آقای رضایی شما چرا این قدر بی تابی می کنی وجود شما در اینجا از جبهه واجب تر است گفت می دانی من آنقدر تشنه شهادتم و آنقدر تشنه حضور در میدان که میترسم اگر اینجا بمانم از اشتیاقی که به شهادت دارم کاسته شود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-  در عملیات مرصاد اوایل شب بود که ما حرکت کردیم چون منطقه کوهستانی و جنگلی بود نیروها را هدایت می کردم در ارتفاعات تنگه ای بود که ما می خواستیم تنکه را ببندیم از پشت به نیروها کمک بدهیم و تنگه را ببندیم چون آن شب باد می آمد و درختان صدا می کرد به طوری که اصلا صدای ما شنیده نمی شد چون در روز قبل بچه ها پیاده روی کرده بودند آن شب خسته شده بودند یکی جایی رسیدیم که نیروها نشستند در ضمن نشستن نیروها یک جایی ستون قطع شده بود و تعدادی از نیروها در آنجایی که نشسته بودند خواب شده بودند در آنجا با من تماس گرفتند که زنجیر پاره شده است وقتی رفتم دیدم ستون قطع شده است در آنجا بود که من با صفر علی رضایی تماس گرفتم گفتم : آقای رضایی شما لطف کنید نیروها را متوقف کنید چون مقداری از نیروها عقب مانده اند من نیروها را هدایت می کنم تا به همدیگر برسیم بعد ایشان گفت ما متوقف شدیم شما سریعتر نیروها را بیاورید من نیروها را هدایت کردم و بالای ارتفاع بردم وقتی به نیروهای خودی رسیدیم من آنجا احوال آقای رضایی را پرسیدم گفتم کجا هستند گفتند که آقای رضایی همراه با برادر عزیزی جلو رفتند ما آنجا نیروها را متوقف کردم و گفتم نباید آقای رضایی راتنها می گذاشتید که بروند چون منطقه نا امن است بعد تماس گرفتم با آقای نقره ای که آقای رضایی چند لحظه است که جلو رفته و هنوز برنگشته است آقای نقره ای آمدند و هماهنگی صورت گرفت و حرکت کردیم چند قدمی رفتیم صدایی شنیدیم که ما را صدا می زند وقتی جلو رفتیم دیدیم که آقای رضایی است که با گلوله ی یکی از منافقین مجروح شده است در آن لحظات آخر با همه خداحافظی کردند و گفت من به آرزوی خود رسیدم شما هم از خدا بخواهید که مرا بیامرزد در حین خداحافظی به همه دوستان و نیروها توصیه می کردند که امام را تنها نگذارید و انقلاب را رها نکنید من که رفتم اما شما راه را ادامه دهید کاری نکنید که دل امام به درد آید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     دوشب قبل از عملیات مرصاد صفر علی رضایی گفت بیائید حنا بزنیم بچه ها رفتند حنا آوردند فرمانده گروها نها و فرمانده دسته ها را جمع کردیم و داخل اتاقی که مخصوص بچه های کادر بود جمع شدند آقای رضایی گفت حنا درست کنید که امشب می خواهیم حنا ببندیم چون عملیاتی در پیش است وقتی انشالله رفتیم به آن دنیا با دست و محاسن حنا کرده به آن دنیا برویم ایشان می گفت می خواهیم برویم عملیات و از روی شوق حنا بستیم از جمله خود آقای رضایی هم محاسن خودش را حنا کرده بود و دست و پایش را من از آن صحنه ی به یادماندنی و شیرین عکس گرفتم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک بار وقتی صفر علی رضایی می خواست مرخصی برود رفت نزد فرماندهی و گفت ما می خواهیم مرخصی برویم یک کامیون به ما بدهید تا در برگشت برای پشتیبانی امکانات بیاوریم همانجا یک کامیون را گرفت از همانجا یادم است باهم رفتیم با رئیس آموزش و پرورش در میان بیرجند هماهنگی کردیم و از چند دبیرستان سربیشه کامیون قند بار زدیم و برای جبهه بردیم این مرخصی آمدنشان بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     مادر بزرگوار صفر علی رضایی قبل از شهادت ایشان خوابی دیده بود که در یکی از ملاقاتهایی که با خانواده بعد از شهادت داشتیم برایم نقل می کرد می گفت قبل از شهادت صفر علی خواب دیدم کبوتری از خانه ی ما پر کشید صبح که شد این خواب را برای پدر شهید تعریف کردم ایشان گفتند برویم ببنیم چه خبر از صفر علی است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در عملیات حلبچه دشمن شکست خورده بود و نیروهای سلحشور اسلام به عمق خاک عراق نفوذ کرده بودند و شهر حلبچه را به تصرف خودشان در آورده بودند مردم حلبچه هم از نیروهای اسلام استقبال گرمی کرده بودند گردان امام علی به فرماندهی صفر علی رضایی قرار بود وارد عملیات شود که نشد ایشان پیشنهاد کردند از منطقه بازدید داشته باشیم یک موتوری تری 125 داشت که به اتفاق سوار شدیم و کل منطقه ی عملیاتی را با همین موتور ما بازدید کردیم و شهر حلبچه را مخصوصا شمال حلبچه روستایی بود که یاد و خاطره ی آن صحنه ها هیچ وقت از یاد نمی رود وقتی مادران را می دیدند که پستان در دهان کودکان به شهادت رسیده اند در اثر بمباران های شیمیایی بدست جنایت کارترین افراد در آن روستا فقط یک جوجه ی سالم مانده بود آنهم بعد از بمباران شیمیایی سر از تخم درآورده بود توی روستا قناتی بود که آب می آمد مردم آن روستا چون آموزش نظامی ندیده بودند خودشان را کرده بودند زیر آبها بلکه سالم بمانند وقتی بالای ارتفاع قرار گرفته بودیم آقای رضایی دستش را به روی آسمان بلند کرده بود و می گفت خدایا خودت به این بنده حقیر توفیق بده که بتوانم انتقام خون این عزیزان بی گناه را از ظالمین روزگار و جنایتکاران و استکبار جهانی و صهونیست بین المللی بگیرم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     سفر آخری که صفر علی رضایی می خواست به جبهه اعزام شود به دیدنش رفتیم مشغول بنایی بود گفتم حالا که وقت بنایی نیست ، گفت ببین حاجی آقا بعد از این دیگر کسی نیست که کار بنایی این خانه را تمام کند این سفر سفر آخر من است وقتی این عزیز در آن لحظه به من گفت که این بنایی را تکمیل می کنم می خواهم باغچه ی وسط حیات را تکمیل کنم که اگر فردا برنگشتم زن و فرزندانم راحت باشند و نگویند که پدرمان این خانه را نا تمام گذاشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     بعد از عملیات والفجر 10 بر اثر بمباران ن مختصر جراحتی برداشتم روزی که نیروها می خواستند به عقب برگردند برادر صفر علی رضایی بعد از این که افراد اورژانس صحرایی خواستیم بیائیم با دستمالشان قطرات خونی که روی پیراهن و شلوار من بود ایشان پاک کرد و گفت بهتر است نیروها نبینند شاید باعث تضعیف روحیه ی آنها شود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     قبل از آغاز عملیات والفجر 9 فرزندم صفر علی رضایی به من گفت : پدر جان شاید فردا صبح اولین جنازه ی شهیدی که به آن برخورد کردید جنازه من باشد شما زحمتی را کشیده اید زایل نکنید و به کارتان و رزم با دشمن ادامه بدهید و به خاطر شهادتم سست نشوید من هم متقابلا همین صحبت ها را با او کردم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     روزی با همدیگر توی خانه نشسته بودیم که صفر علی رضایی گفت می دانی ما لیاقت شهادت را نداشتیم جعی از دوستان در بین ما نیستند و رفتند و ما ماندیم از این که شهید نشده بود نگران بود خودش به خودش شک داشت که چرا شهید نشده است اما طولی نکشید که عملیات مرصاد پیش آمد که منافقین حمله کرده بودند ایشان به عنوان فرماندهی گردان امام علی ( ع ) به منطقه اعزام شد وقتی رفت دیدم مدتی گذشت و از ایشان خبری نشد شبی از مسیر درب خانه ی شهید که عبور می کردم دیدم که در آنجا سرو صدایی است تعداد زیادی از خواهران سیاه پوش جمع هستند من آن موقع خبر دار شدم که چه شده است وقتی داخل خانه شدم گفتند آقای رضایی شهید شده اند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در یکی از روستاهای حوالی بیرجند ماموریتی برای جلب نیروهای وظیفه و اعزام به جبهه ها به صفر علی رضایی واگذار شده بود در طی این ماموریت با بعضی از مردم هم برخوردهایی صورت گرفته بود که مردم از ایشان شاکی شده بودند یکی از برادران سپاه به اقای رضایی گفته بود شما رضایت بدهید ایشان در جواب گفته بود در امور مربوط به خودم می توانم گذشت کنم ولی راه خدا گذشت ندارد این کار ضرر به انقلاب است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     هر وقت همسرم صفر علی رضایی تصمیم داشت به شهرستان بیاید قبلا به من تلفن می زد و می گفت که می آیم ولی زمانی که فرزندم متولد شده بود تماس گرفتند و گفتند معلوم نیست به شهرستان بیایم تا این که فرزندم پانزده روزه شده بود یک روز دیدم کسی درب خانه را می زند که اصلا انتظار آمدن ایشان را نمی کشیدم رفتم و درب را باز کردم و ناگهان همسرم را با لباس کردی مقابل درب مشاهده کردم که این دیدار بسیار بیاد ماندنی بود و فرزند خود را که دید بسیار خوشحال شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     شهادت همسرم صفر علی رضایی برای ما خیلی سنگین بود زیرا هنگامی که قطعنامه 598 شورای امنیت سازمان ملل از سوی جمهوری اسلامی ایران پذیرفته شد هنگام اعلام این خبر پای تلویزیون نشسته بودیم که دختر بزرگم از من پرسید آیا با اتمام جنگ پدرم به خانه بر می گردد من هم که خوشحال و امیدوار بودم گفتم بلی ایشان بر می گردد و این امر به صورت یک آرزو برای ما در آمده بود که پس از حدود هشت سال حضور در جنگ ایشان به جمع بر خواهد گشت لیکن خداوند ایشان را برای خود برگزیده بود در دفعات قبلی درصد شهادت ایشان برای ما زیاد بود ولی در این عملیات کمترین احتمالی از فرط خوشحالی از برگشت ایشان نمی دادیم که شهید بشود ولی درست ده روز بعد خبر شهادت را به ما دادند و تحمل آن خیلی برایم سنگین بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     آخرین باری که همسرم صفرعلی رضایی به جبهه مشرف شد از حالات ایشان نمایان بود که به سوی شهادت می رود مدت 2 شبانه روز لباسهای بسیجی را از تن بیرون نیاورد و از خانه بیرون نرفت ومنتظر راننده آمبولانسی بود که قرار بدو بیاید و با هم بروند وقتی پرسیدم چرا از خانه بیرون نمی روی ؟ گفتند نمی خواهم که پدرو مادر و خانواده های نیروهای بسیجی تحت این امر ببنیند و خدا ناکرده گمان کنند که ما فرزندان آنها را فرستاده ایم و خود مانده ایم دیرش می شد که به طرف جبهه حرکت کند به محض آمدن راننده رفتند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     قبل از عملیات مرصاد فرزندم صفر علی رضایی شبی خواب دیده بود که عده ای آمده اند و اسامی برخی از رزمندگان را در لیستی ثبت می کنند و از جمله نام ایشان نیز در آن لیست نوشته می شود زمانی که علت را می پرسد می گویند ما ماموریت داریم که نام شما را هم در این لیست بنویسیم به هر حال صبح آن روز با همرزمان و دوستان خداحافظی ویژه ای می کند و از آنها حلالیت می طلبد و می گوید من مطمئن هستم که به شهادت می رسم به هنگام شرکت در عملیات مرصاد خود را کاملا آراسته و سر و دست خود را حنا کرده و در همان عملیات به شهادت می رسد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یادم است مدتی بود که آقای صفر علی رضایی مشغول ساختن منزل برای خود شان بودند یک روز برای کمک به منزل ایشان رفتم آقای رضایی از من خواست که نقشه ای برای زیبا سازی وسط حیات تهیه کنم مشغول کار بودیم که خبر شروع عملیات به ایشان رسید همانجا بلافاصله کار را تعطیل کرد و به جبهه اعزام شدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     قبل از شرکت در عملیات مرصاد نیروها به ستون یک شده بودند که بروند پایگاه بنده در خدمت صفر علی رضایی بودم که در حدود 200 متر جلوتر از گردان ستون یک شده بودند ما جلوتر راه می رفتیم در ارتفاعات ایشان یک خشاب بند سینه ای و یک اسلحه داشتند چیز دیگری و با خودشان حمل نمی کردند بنده یک قمقمه آبی داشتم همانطور که از ارتفاعات داشتیم بالا می رفتیم ایشان به من گفتند فلانی آب داری گفتم : بله ، بعد ایشان گفتند که پس بیا قمقمه را در آوردم به ایشان دادم که گفتند نه اول تو یک مقدار آب بخور گفتم شما بزرگتر ما هستید من چنین اجازه ای بخودم نمیدهم که جلوی شما گفت نه کسی نباید جلوتر از سید آب بخورد گفتم نه من آب نمی خواهم اگر می خواستم می خوردم گفت : نه فقط یک سر قمقمه را توی دهنت بگذار با اصرار زیاد و با قسمی که به ایشان دادم آب را تناول کردند بعد قمقمه را دادند و به همین شکل پیش می رفتیم تا اینکه یک جایی گردان متوقف شد و از ایشان خواستند که بروند عقب و با گردان باشند بعد برادر دیگری با ایشان همراه شد و برای شناسایی و جمع آوری اطلاعات رفتند حدود 45 دقیقه ای گذشت ولی از آنها خبری نشد مسوول گردان دستور حرکت داد جلوتر که رفتیم دیدیم آقای رضایی و فرد دیگری که با او بود توی یک فرورفتگی افتاده اند یک گلوله ای به دست و یک گلوله ای به پا و یکی هم به شکمشان اصابت کرده بود لحظات آخر عمرش بود بخاطر این که روحیه ی نیروها ی گردان تضعیف نشود فرماندهی گردان گفتند که سریعتر گردان برود جلوتر و نایستید دو تا از نیروها ایستادند که ایشان را به خارج از ارتفاع ببرند که متاسفانه شهید شدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-  شب اول عملیات ما چون مقداری دیرتر رسیده بودیم موفق به ورود به عملیات نشدیم اما گردان صفر علی رضایی وارد عمل شده بود مرحله ی دوم عملیات بود که ما باید وارد عمل می شدیم حرکت کردیم به طرف منطقه شب شده بود ما از بین تپه های ماهوری حرکت میکردیم آتش دشمن بر روی نیروهای ما شروع شد و خیلی سخت بود و همه نیروها ی ما را زمین گیر کرده بود به هر شکلی بود خودم را به سنگر رساندم و وارد سنگر شدم که فقط یکی از برادران داخل ان سنگر بود آن نفر هم صفرعلی رضایی بودند که خیلی با چهره نورانی و شادی که ایشان داشتند و چندان آشنایی با ایشان نداشتم که با هم همشهری هستیم آشنا شدم چند لحظه ای که آنجا بودیم صحبت از آشنایی شد و سوالاتی کردیم که بچه ی کجا هستید فامیلتان چیست و معلوم شد که ما باهمدیگر همشهری هستیم و خیلی خوشحال شدیم و حتی دوباره با یکدیگر احوالپرسی کردیم خیلی خوشحال شدیم که اینجا یک همشهری پیدا کردیم لحظاتی با هم صحبت کردیم و آن چهره شاداب و جذاب رضایی بود که ما را شیفته ی خود کرده بود نشستیم و درباره اوضاع و وضعیت منطقه از ایشان سوال کردیم چون ایشان یک شب از ما زودتر به منطقه آمده بود چون آنجا مسئولیت داشتم باید نیروها را در خطی که شب گذشته آزاد شده بود سازماندهی می کردیم فرصتی نشد و ما رفتیم و یکی دو روز بعد آمدم و به سراغ آقای رضایی و سه چهار ساعتی در همان سنگری که ایشان را زیارت کردم نشستیم و با یکدیگر صحیت کردیم بعد هم رفتم و یکی دو روز دیگر که آمدم به سراغ آقای رضایی دیدم منطقه را ترک کرده بودند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در عملیات والفجر مقدماتی از سنگر فرماندهی گردان وقتی بر می گشتیم دیدم کنار یک تپه ی رملی یک نفر در حالی که کلاه آهنی بر سردارد و بیلی هم در دست با تلاش زیاد بیل را در داخل ریل ها می زد و کیسه ها را پر از خاک می کرد رفتم جلو و سلام کردم پرسیدم شما نمی دانید آقای رضایی کجا هستند ؟ گفت بفرمائید امری و فرمایشی بود بعد گفتم اگر عیب ندارد کلاهتان را بردارید آنجا بود که فهمیدم او خود صفر علی رضایی است چون اطراف صورتش را پوشانده بود ایشان را نشناختم موقعی که کلاهش را برداشتند و بیل از دستشان افتاد احوالپرسی مجدد با همدیگر کردیم ما را دعوت کردند گفت آقای محمود آبادی حالا چون آفتاب رود سوت تاثیر گذاشته و حالا آدمها راهم نمی شناسی بیا برویم توی سنگر و ایشان و چند تا کمپوت باز کردند و خوردیم و ایشان تنها ی تنها داشتند کیسه پر می کردند یک روز دیدیم داد و بیدادشان بلند شده بود آمدم بیرون و گفتم چی شده است گفتم شاید خمپاره در آمده روی سنگر و سنگر خراب شده و بچه ها مجروح شده اند یا زیر کیسه ها آمده اند رفتیم آنجا بچه ها گفتند خاکهای زیر کیسه ها را باد برده و کیسه ها از یک طرف سرازیر شده است و یک پیرمرد بسیجی زیرا آن کیسه ها مانده است بعد به سراغ آن پیرمرد رفتیم سرم را از یک سوراخی بردم داخل و دیدم یک پیرمرد بسیجی وسط سنگر است و سقف سنگر هم روی او بود پرسیدم چکار می کنی ؟ گفت مگر نمی بینی فعلا ستون شده ام گفتم شما همیشه ستون هستید گفتم چکار می کنید؟ گفت هر کاری که می توانید بکیند گفتم اگر باد سقف را روی سر شما خراب کرده ما بیشتر خراب می کنیم به هر شکلی او را کمک کردیم و این پیرمرد را بیرون آوردیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     ماموریت ما در مرصاد این بود که منطقه را پاکسازی کنیم و سپس برویم پشت سردشمن و دشمن را دور زده و مناطق را پاکسازی بکنیم حرکت کردیم و حدود ساعت 10 شب بود که رسیدیم به بالای ارتفاع ناحیه ای که می خواستیم عملیات را شروع کنیم و ارتفاعات قبل تقریبا پاکسازی شده بود و ماموریت ما از انجا میخواست شروع شود که از بالای ارتفاع فرمانده لشکر توجیه کرده بود ما را که گردان محمد رسول الله ( ص ) حرکت کرده به سمت چپ و ماموریت ما هم عبور از تنگه چهار بود و ارتفاع آن سمت دشمن می خواستیم مستقر شویم و تقریبا دشمن را به صورت محاصره در آوردیم باد خیلی شدیدی می وزید و تقریبا به نفع ما بود با توجه به این که منطقه صخره ای بود وی خواستند از ارتفاع پایین بروند باد که به صخره ها می خورد باعث سر و صدا می شد و این باد به نفع ما بود چون سرو صدا کمتر به گوش دشمن می رسید ما از ساعت 2 شب شروع کردیم به سمت چپ دره به حرکت کردیم با توجه به صعب العبور بودن بچه ها ماموریت خود را به خوبی انجام دادند و رفتیم پایین ارتفاع که حالت صخره در و جنگلی داشت تا موقعی که ما رفتیم پایین ارتفاع را شناسایی کردیم و مسیرهایی را که می خواستیم حرکت کنیم بعضی از بچه ها چرتی هم زدند چون که شب قبل در مسیر راه بودند از مهاباد حرکت کرده بودند و توی مسیر طولانی هم خسته شده بودند ما حرکت را تا دو و نیم ساعت و یا سریع ادامه دادیم و مسیر را چک را کردیم و آمدیم نزد صفر علی رضایی و فرمانده گروهان ها و وضع مشخص شد و قرار شد حرکت کنیم و طبق تماس هایی که با مسئولین گردان گرفتند گفتند هر چه زودتر گردان را برسانید به گردان محمد رسول الله که دشمن نتواند در بزند دیگر ما حرکت کردیم و رفتیم بالای ارتفاع و چون تا بالای ارتفاع بچه ها خسته شده بودند و وزش باد هم خیلی شدید بود به بچه ها گفتیم گروهانها بنشینند و قرار بر این شد که آقای رضایی و برادی مان آقای عزیزی مسیر را مجددا چک کنند و آن گردان را پیدا کنند که با توجه به بدی آب و هوا راه اضافی یا اشتباه مسیر را طی نکنند و توی کمین دشمن نروند حدود یک ربع از رفتن اینها گذشت که فرمانده گردان محمد رسول الله ( ص ) گفت ایشان نرسیده اند و ما می گفتیم حرکت کرده اند و رفته اند به طرف شمال و فرمانده گردان تاکید داشت که زودتر برسید ما دیدیم یک ربعی گذشت و خبری نشد و دیدیم که با فاصله ی کمی که ما داشتیم با گردان محمد رسول الله ( ص ) ما حرکت کردیم و به بچه ها گفتیم سریع حرکت کنند ببنیم شاید اتفاقی افتاده است زیرا ارتباط ما با آنها قطع شده بود سعی می کردیم به خاطر بادی که شدید می وزید و منطقه هم جنگلی بود و دید کافی نداشتیم قرار بود خودمان را به گردان محمد رسول الله ( ص ) برسانیم همانطور که حرکت میکردیم متوجه صدای ناله ای شدیم به سرعت به طرف صدا دویدم وقتی رسیدم دیدم آقای رضایی مجروح شده است در همان حال دیدم ذکر یا مهدی یا مهدی ( عج ) بر زبانش جاری بود و خود را برای شهادت آماده میکرد نیروها را تامین فرستادیم و گفتیم که تامین بایستند و گردان را هم گفتیم بنشینند و سریع پزشکیاری که همراه ما بود چون خونریزی شدید داشت چون تیر به شکم آنها خورده بود و جای حساسی بود خونریزی شدیدی کرده بود گفتیم پانسمان کند سریع پانسمان شد و گفتیم تماس بگیرند با فرمانده لکشر و تقاضای هلی کوپتر بکنند ایشان گفت چون آنجا نا امن است و تجمع نیرو در آنجا مقدور نبود که هلی کوپتر بیاید در منطقه و چون توی محاصره هم افتاده بودیم به هر طریق بود پانسمان کردیم و چون برادر عزیزی هم 3 یا 4 تا تیر توی پایشان خورده بود و منافقین را دیده بودند که می خواهند تیر خلاصی بزنند خودشان را به مردن زده بودند و آنها دیده بودند و فقط یک نوک یاد به برادر رضایی و عزیزی زده بودند وقتی قضیه را برایم این گونه تعریف کرد که آنها گفته اند برویم این ها کارشان تمام است و دیگر ما با پانسمان و کارهای امداد در که انجام شد به ستون گفتیم به هر طریقی که شده خودش را برساند پشت امداد ما یک چند نفر برای تامین فرستادیم هنوز یک چند دقیقه ای نگذشته بود دیدم تیر از داخل فضا شروع شد و منافقین هم تا آن زمان نمی دانستند که ما رفتیم بالای سرشان و پشت سرشان را بسته ایم بعد از این که با آقای رضایی درگیر شده بودند فهمیده بود ند که دور خورده اند و ما بالای سرشان هستیم بعد از این که با برانکارد برده بودنشان دیگر ما درگیر شده بودیم ساعت 11 دیدیم گروه امداد برگشتند پرسیدیم چی شد؟ گفتند جلوی ما را گرفتند و دادند به طرف ما تیر اندازی می کنند ما یک دسته ی رزمی را مامور کردیم و گفتیم شما بروید به هر طریقی شده این چند نفر را تامین کنید که اینها را سریع بتوانند برسانند اینها درگیر شدند و آقای رضایی به علت خونریزی شدید و با توجه به این که جای حساسی تیر خورده بود ایشان به پایین ارتفاع بیشتر زنده نمی رسند و در پایین ارتفاع با بی سیم تماس گرفتند که ایشان به شهادت رسیده است ساعت 11 ظهر دیدیم که تعدادی از منافقین بالا آمدند که با رشادت برادران و حالت پدافندی و امدادهای غیبی که خداوند به ما کرد توانستیم تلفات سنگینی به آنها وارد آوریم که آنها عقب نشینی کردند و ما شروع به پاکسازی منطقه کردیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     موقعی که ماووت آزاد شد در عملیات بیت المقدس 2 قرار شد که نیروهای خط تعویض شوند و گردان صفر علی رضایی برود خط را را تحویل بگیرد قرار شد تعدادی از مسئولین بروند برای بازدید خط که از آن جمله یکی بنده بودم به عنوان تبلیغات و ایشان به عنوان جانشین گردان بودند وقتی رفتیم به بالای ارتفاع اصلی رسیدیم به نحوی که ماووت زیر پای ما قرار گرفت یک مقداری از ارتفاع پایین آمدیم چون با خودرو بودیم و چون در دید دشمن قرار گرفتیم آتش آنها شدید شد فرماندهی لشکر دستوردادند که یک مقداری توقف کنید ما یک مقداری آنجا توقف کردیم اتفاقا همان کنار جاده یک سنگر بود بنده و ایشان به اتفاق هم رفتیم داخل همان سنگر دیدیم ایشان از توجیبشان یک زیارت عاشورا در آوردند و شروع کردند به خواندن زیارت عاشورا با یک خاصی شاید هنوز زیارت تمام نشد که دستور داد حرکت کنید بروید جلو وقتی رفتیم آنجا و به خود خط رسیدیم مقداری جنازه ریخته بود و ماشین های عراقی و امکاناتشان یک صحنه ی عجیبی بوجود آمده بود وقتیرسیدیم اتفاقا ما تشنه بودیم و چون دو نفری باهم می رفتیم آنجا یک کلمن آبی پیدا شد که علی الظاهرمان عراقی ها بود دیدم ایشان با لب خندان برگشتند و کلمن آب را آوردند و آب خوردیم وقتی رفتیم داخل خط قرار گرفتیم ایشان با تک تک نیروهایی که در سنگرمستقر بودند معانقه می کردند و یک برخورد دوستانه و متواضعانه داشتند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     قبل از این که صفر علی رضایی شهید بشود یک شب خوابی دیدم یک نهر آبی است که در این نهر آب یک صف طولانی از گلها لاله در حال حرکت است داخل این گلهای لاله سر شهدا قرار داشت شهدای زیادی رد می شدند که بعضی ها را می شناختم و بعضی را نمی شناختم از جمله چند گل از شهدای بیرجند بودند مشغول صحبت با یکی از شهدا بودم که دیدم ستون گلهای لاله دارد تمام می شود در پایان صف لاله ای را دیدیم که سر شهید رضایی درون آن قرار داشت همانجا فهمیدم که آقای رضایی آخرین شهید خواهند بود وقتی از خواب بیدار شدم برای من یقین حاصل شد که آقای رضایی شهید خواهند شد اتفاقا صبح توی محوطه ایشان را دیدم که دارند می آیند و طبق همان عادت همیشگی همدیگر را در آغوش گرفتیم و معانقه کردیم دیدم ایشان دارد می خندد پرسیدم برای چه داری می خندی گفت جریان گلهای لاله است گفتم عجب گلهای لاله را که من خواب دیدم گفت خوابی را که تو دیده ای من هم دیده ام همان شهیدی که به تو گفته به من هم گفته که دیشب تو این خواب را دیدی من می خواستم بپرسم آیا از شهادتشان خبر دارند که میخواهند شهید بشوند دیدم که خودش گفت بعد آن گل آخری هم من بودم در صورتی که من هنوز خوابم را برایش تعریف نکرده بودم در همین حال که تعریف می کردیم و صحیت می کردیم دیدم هواپیمای عراقی رسیدند و شروع کردند به بمباران پادگان ایشان دست ما را گرفت و دوتایی خیز کردیم رفتیم به سمت پناهگاهی که داخل محوطه بود من یقین برایم حاصل شد که الان اینجا بمباران خواهد شد داشتم با خودم فکر میکردیم حتما شهید خواهد شد این به ذهنم رسید که یکباره آقای رضایی گفت من اینجا شهید نمی شوم به شوخی گفتم آقای رضایی اگر شما آخرین لاله باشید هواپیما هم که ندارید پس حتما شهید می شوید ایشان بلافاصله خنده ای کرد و گفت نه آنجایی که قرار است من شهید بشوم چنین مکانی نیست آنجا تپه ها و درختهایی وجود دارد من در میان آن درخت ها شهید می شوم پرسیدم واقعا این خوابی را که من دیده ام شما هم دیده اید؟ گفت در حالیکه گریه می کرد و همه اش را من دیدم حتی آن صحبت هایی که شهید با تو کرد با من هم کرد و من یقین دارم که به همین زودی شهید خواهم شد برای این که ایشان را کمی آرام کنم گفتم شاید این خواب واقعیت نداشته باشد من خواستم ایشان را مقداری تسکین دهم دیدم گریه میکند در حالی که گریه میکردند ایشان به من اظهار کردند که فکر نکن گریه من به خاطر ترس است خدا شاهد است من دارم گریه ی شوق می کنم چرا که خداوند مرا پذیرفته و من یقین دارم که در آینده جزء آمار شهداء خواهم بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     دو سال بعداز شهادت احمد صمیمی ترک و قبل از پذیرش قطعنامه 598 شورای امنیت سازمان ملل متحد توسط جمهوری اسلامی ایران شبی شهید صمیمی ترک را در عالم رویا ملاقات کردم و چه ملاقات زیبایی بود بدین ترتیب که کنار نهر بزرگ و زلال آبی ایستاده بودم و مشاهده می کردم که ستونی از گلهای لاله بر دورآب در حرکتند و از پیش چشمان من عبور می کنندو در میان هر گل لاله سر شهید قرار دارد و بسیاری از شهداء به هنگام عبور به من لبخند می زدند دقت که می کردم می دیدم برخی از شهداء از آشنایان هستند و آنها را می شناسم تا این که ناگاه شهید احمد صمیم ترک را داخل ستون ملاحظه کردم چون در دوران دوستی قبل از شهادت با یکدیگر بسیار صمیم و همنام بودیم و یکدیگر را به اسم کوچک ( احمد ) صدا می زدیم یکه ای خوردم و هیجان زده گفتم احمد اینجا چکار می کنی شهید به من توجه کرد و از آن حالت گل بیرون آمد و کنار آب درمقابلم ایستاد و با یکدیگر حرف زدیم از جمله از اون پرسیدم احمد جان جان دادن چگونه بود و شما الان کجا هستید و چکار می کنید ؟ ایشان فرمودند من اصلا متوجه جان دادن نشدم فقط اندکی احساس سوزش کردم و سپس دیدم جنازه ام افتاده و خودم نظاره گر آن هستم و می بینم که جنازه خود من است هر کجا جنازه را بردند در معراج شهداء بیرجند همراه آن بودم و روز تشیع جنازه ام نیز مادر و خواهرم گریه و بی تابی می کردند و من هر چه آنها را صبوری و آرامش می خواندم متوجه نمی شدند و تنها هنگامی که می خواستند جنازه ام را در داخل قبر بگذارند و من دیدم که من هم باید وارد قبر شوم اندکی ناراحت شدم و احساس کردم که این مرحله مرحله ی جدیدی است من در همین زمان در شهرستان خودم مشغول ساخت خانه و درگیر بنایی بودم شهید به من فرمود ؟ چرا خودت را این قدر گرفتار دنیا کرده ای دنیا را رها کن بیا و مرتب بر این امر تاکید می فرمود و لیکن نفرمود که من هم خواهم رفت و به او خواهم پیوست و از طرفی خود را در آن ستون ندیدم و این لیافت رانداشتم من به شهید گفتم : من دوست دارم که به اینجا و نزد شما بیایم ولی از دو چیز می ترسم 1- از جان دادن می ترسم که شهید فرمود کسانی که در راه خدا شهید می شوند جان دادن برای انها اصلا درد آور ومشکل نیست . 2- دیگر آن که در آن موقع دختر بچه ی چند ماهه ای داشتم به شهید گفتم به او خیلی علاقه دارم که شهید فرمود : اتفاقا همین جایش مضر است و باز هم مرا به ترک دنیا نصیحت فرمود . دیگر این که در زمان حیات این دنیایی سر شهید مو نداشت ولی اکنون سرایشان مو داشت و بسیار زیبا بود من علت را از شهید پرسیدم فرمود : در باغی که ما را در آن وارد کردند انسانهای ناقص را جا نمی دهند مگر این که نشنیده ای که شهید کامل می شود و در او نقصی نمی ماند این است که اکنون سرم مو دارد در مورد این که اکنون کجا هستید و چکار میکنید فرمود : در اینجا باغهایی به ما داده اند بسیار مجلل و وسیع و در هر کدام قصرهایی است که متعلق به ما است و از جمله من هنوزنتوانسته ام تمام باغها را بگردم و همه جای آن را ببینم گرم صحبت بودیم که دیدم گویا ستون شهدا رو به اتمام است پرسیدم احمد چرا چنین شد اینها که دارد تمام می شود معنایش چیست؟ فرمود : جنگ هم دارد تمام می شود و اینها شهدای آینده اند نظاره که میکردم ناگهان سر شهید صفر علی رضایی را داخل ستون مشاهده کردم که در بین آخرین نفرات ستون آمد و عبور کرد و در آن زمان هنوز شهید صفر علی رضایی در قید حیات بود و جانشین گردان امام علی ( ع ) لشکرویژه شهدا بود . فردا صبح به طرف صفر علی رضایی حرکت کردم که بروم و در مورد رویای دیشب با ایشان صحبت کنم دیدیم ایشان هم به طرف من آیند وقتی به همدیگر نزدیک شدیم لبخند معنی داری زد گویی می داسنت که من به چشم یک شهید به اونگاه می کنم رویا را برای ایشان تعریف کردم ولی بطور مجمل و هنوز نگفتم که شما هم در میان شهدا بودید و هنوز آن گلها را دیده بودم تعریف نکرده بودم که صفر علی رضایی که روبروی هم قرار داشتیم فرمود : بلی من هم درمیان آنها هستم و در این لحظه چهره اش برافروخته شد و حالت خاصی به خود گرفت من هم اندکی نگران شدم و گفتم نه آقای رضایی این چه حرفی است شما از کجا اطلاع داریم که چنین حرفی می زنید ؟ بسیار بسیار برای من جای تعجب و حیرت بود که شهید اشاره فرمود و گفت : در آن گلهای که تو دیدی من هم دیدم من سرم را در میان ان سرها دیدم و اتفاقا گل لاله ی من در همان اواخر ستون قرار داشت آری عجبا شهید هم آن صحنه دیده بود و اطلاع داشت و همانگونه هم در عملیات مرصاد به درجه ی رفیع شهادت نایل آمد قابل توجه این که تنها دو روز بعد از این رویا قطعنامه 598 شورای امنیت سازان ملل از سوی جمهوری اسلامی ایران پذیرفته شد و خبر از خاتمه ی جنگ داد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     خاطره شهادت صفر علی رضایی را برادرم این گونه نقل میکرد : در ارتفاعاتی که عملیات مرصاد انجام شده بود برادر رضایی زخمی شدند هر چه سعی کردیم ایشان را به اورژانس برگردانیم متاسفانه امکاناتی وجود نداشت و ایشان هم اصراری بر این قضیه نداشت و چون در ارتفاعات ماشین نمی رفت تقاضای هلی کوپتر کردند اما زمانی که هلی کوپتر آمده بود ایشان به فیض شهادت رسیده بود .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10050 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:صفر علی رضایی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بیرجند]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D8%B1%DA%A9%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید جلال رضایی رکن آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D8%B1%DA%A9%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-17T19:41:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : جلال‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : قوچان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : رضایی ‌ رکن ‌ آبادی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/04/21&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : علی‌ مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : محصل یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : جهادگر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : باغ‌بهشت‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     بعد از اینکه فرزندم جلال رضایی به شهادت رسید یک روز همسرم در مغازه مشغول کاسبی بوده است . پیرمردی چشمش به عکس فرزندم که داخل مغازه زبود می افتد و خیره به عکس می شود . وقتی همسرم از او می پرسد چه شده است می گوید : چرا عکس این جوان بر روی دیوار است ؟ وقتی که خبر به شهادت رسیدن فرزندم را از زبان همسرم می شنود شروع می کند به گریه کردن . همسرم از ایشان می پرسد چرا گریه می کنی ؟ آن پیرمرد در جواب می گوید : این جوان هر روز برای من چند تا کلوچه می آورد و الان یک 20 روزی است که به ما سر نمی زند و از او بی خبر بودیم . این جوان مثل پسرم بود و او را خیلی دوست داشتم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     زمانی که فرزندم جلال رضایی به شهادت رسیده بود یک شب در خواب دیدم که یک صدایی می آید . به طرف صدا رفتم وقتی به ایوان رسیدم دیدم فرزندم جلال است که دارای یک چهره نورانی و قدی بلند شده بود و یک دست کت و شلوار نو هم تنش بود . گفتم : جلال ، بابا خودت هستی ؟ شروع کردم به گریه کردن ناگهان چشمم به پایش افتاد دیدم سالم است چون پایش را در جبهه از دست داده بود . گفتم : پایت ، گفت : پدرجان خدا برایم پای نو خریده است . ایشان به من گفت : پدر جان از شما می خواهم دیگر برایم گریه نکنید و ناگهان از جلوی چشمانم ناپدید شد . من هم از آن روز دیگر گریه نکردم .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10134 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%D8%A8%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%AF</id>
		<title>شهید حسین رضایی متولد بجنورد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%D8%A8%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%AF"/>
				<updated>2020-04-17T19:38:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : حسین‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : رضایی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/05/02&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : غلامرضا مکان شهادت : کامیاران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     « خواهرم می گوید : من کوچک بودم و یک روز غروب به قسمتی از روستا که کمی از خانه های روستا دور بود ، رفته بودم ، موقعی که برگشتم ، هوا تقریباً تاریک شده بود . من می ترسیدم که به خانه برگردم . در همین موقع بود که پدرم آمد و به من گفت : دخترم نترس ، من با تو هستم و دستم را گرفت و مرا به خانه آورد . من فکر می کردم که پدرم زنده است و بعد که به خانه آمدیم ، دور و برم را نگاه کردم ، دیدم پدرم نیست و او رفته است .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     وقتی که پدرم را تشییع کردند و به روستا آوردند ، همگی ما جهت دیدن جنازه اش غسال خانه مسجد روستا رفتیم تا از او خداحافظی کنیم . همگی ما از او خداحافظی کردیم . بعد نوبت به برادر بزرگترم رسید . برادرم می گفتند : وقتی من بالای سر پدر رفتم به همراه من چند نفر دیگر از جمله یکی از عموهایم بود و من پارچه بالای صورت پدر را کنار زدم و به او سلام کردم . ناگهان متوجه شدم ، پدرم چشمانش را باز کرد و تبسمی کرد و دوباره چشمان خود را بست . در این هنگام چند نفر دیگر نیز ناظر این صحنه بودند و این از جمله شیرینترین خاطره ای بود که برادرم برایم نقل کرده است .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10143 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%A7%D8%AC%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید حمید رضاییان باجگیران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%A7%D8%AC%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-04-16T21:45:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : حمید &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : قوچان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : رضائیان‌ باجگیران‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/11/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : الله‌وردی‌ مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : باغ‌بهشت‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     مجتبی فرزند کوچک ما با توجه به موقعیت سنی اش که دو ساله بود نسبت به همسالانش کمی دیرتر راه افتاد . احساس مسئولیت پدرش نسبی به وی باعث شد که از هیچ کوششی دریغ نکنند و جهت مداوای او قبل از رفتن به جبهه به تهران و مشهد ... و هر طبیبی که آدرس می دادند . باتفاق بچه رفتیم ولی با اینهمه پیگیری نتیجه ای نگرفتیم تا اینکه پدرش عازم جبهه شد . زمان خداحافظی بعد از اینکه از زیر قرآن رد شد در حال پیمودن مسیر پله ها به طرف پایین بود که گفت : برای مجتبی ناراحت نباش ! را هی که من می روم هدفی که دارم او خودش بچه را شفا می دهد . دیگر نگران بچه نباش ! تا اینکه به جبهه رفت . مدام تلفن می زد و نامه می نوشت و جویای حال بچه بود تا اینکه حمله والفجر 8 شروع شد و برای چند روزی خبری از وی نشد یک روز بچه را کنار خانه تکیه داده بود که یک دفعه به لطف خدا بچه ای که آنهمه به دکتر و دارو پناه بردیم و نتیجه ای نداشت ، شروع به راه رفتن کرد ! با راه افتادن بچه انگار که دنیا را به من دادند . ذوق زده شده بودم به مخابرات رفتم و از مسئول تلگراف خواستم تا پیامی را به همسرم برساند . گفت : پیامت چیست ؟ روی این برگه بنویس ؟ نوشتم : حمید ! چشمت روشن مجتبی جان راه افتاد ! وقتی با احساس مطلب نوشته شده را دادم جهت ارسال آن آقا لبخندی زد و گفت : چه خبری که اینقدر عجله دارید ! متأسفانه دو روز بعد از ارسال پیام خبر شهادت همسرم را آوردند و پس از مدتی ساکش را یکی از دوستانش که او هم شهید شده آورد . از وی سئوال کردم : آقای محمدی ! آیا پیام تلگرافی من به دست حمید رسید ؟ گفت : متأسفانه بلافاصله پس از شهادتش بود که تلگراف رسید . وقتی زمان دقیق شهادتش را دانستم که روز و ساعت راه افتادن مجتبی همزمان بود با شهادت رسیدن پدرش که بر پاس خون او پاداشی به فرزندش عنایت فرموده که این عنایت از الطاف الهی است .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10090 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%D9%86%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AF%D8%B1%DA%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید مجتبی حسنی خوشدرگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%D9%86%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AF%D8%B1%DA%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-16T21:43:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6404653    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    مجتبی‌    محل تولد :    تربت ‌حیدریه&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    حسنی‌خوشدرگی‌    تاریخ شهادت :    1364/10/21&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    محمد حسنی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب در خواب دیدم مردم در جلو روستا جمع شده اند و خیلی شلوغ است مجتبی از داخل جمعیت جدا شد و آمد به من دست داد و گفت: من خدمت سربازیم را تمام کرده ام و این هم برگه پایان خدمتم من باور نکردم و گفتم: تو هر کاری بوده کردی. گفت: نه این برگه پایان خدمتم که من از خواب بیدار شدم و موضوع را به شوهرم و مادرم گفتم. و بعد از مدتی خبر شهادت فرزندم را آوردند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6779 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AD%D8%B3%D9%86%DB%8C_%DA%A9%D8%B3%DA%A9%DA%A9%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر حسنی کسککی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AD%D8%B3%D9%86%DB%8C_%DA%A9%D8%B3%DA%A9%DA%A9%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-16T21:40:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویی&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
7100244    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    علی‌اکبر    محل تولد :    تربت ‌حیدریه&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    حسنی‌کسککی‌    تاریخ شهادت :    1371/05/06&lt;br /&gt;
نام پدر :    اصغر    مکان شهادت :    سردشت‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    سایر&lt;br /&gt;
گلزار :    شهداء&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی    علی اصغر حسنی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره‌ای که از فرزند شهیدم علی‌اکبر به یاد دارم این است که سری آخری که به مرخصی آمده بود گفت: این دفعه که بر جبهه بروم حتماً شهید می‌شوم و بر نمی‌گردم بعد از اینکه ایشان راهی جبهه شد و به آرزوی دیرینه‌ی خود که شهادت در راه خدا بود رسید و حرفهایش به حقیقت رسید. بعد از شهادتش که به اصطلاح خانه را تمیز می‌کردند، مادر و خواهران شهید دیده بودند که در پشت ساعت دیواری کاغذی گذاشته شده، وقتی آنرا خواندیم دیدیم وصیت‌نامه شهید است که در موردش حرفی به ما نزده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6786 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید غلام علی حسنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-16T21:38:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6511157    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    غلامعلی‌    محل تولد :    تربت ‌حیدریه&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    حسنی‌    تاریخ شهادت :    1365/09/08&lt;br /&gt;
نام پدر :    اسمعیل‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی    حسن لطفی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبی که قرار بود صبح آن به خط مقدم اعزام شویم . حناء آورده بودند و برادران دستهای خود را حناء می کردند من کمی حناء روی دستهایم گذاشتم و کمی قرمز شده بود ولی شهید حتی تا صبح حنا ها در دستش بود و صبح مثل رنگ خون قرمز شده بود که بسیار خوشحال بود و بعد به آرایشگاه رفتیم غلامعلی کاملاً موهای سر و صورت را کوتاه کرد و فردای آن شب به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6769 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%B2%D9%82_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد حسنیان رزق آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D8%B2%D9%82_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-16T21:36:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6207944    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمد    محل تولد :    کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    حسنیان‌رزق‌ابادی‌    تاریخ شهادت :    1362/05/08&lt;br /&gt;
نام پدر :    حسن‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشتباهی به جای جنازه برادرم محمد شهید دیگری آوردند و دفن کردند تقریبا چهلم برادرم جنازه اش را آوردند و گفتند جنازه شما این است این آدرس و پلاک در جیبش است.چون چهل روز گذشته شده بود متلاشی شده بود و شناخته نمی شد فقط از روی انگشتر ومدارک داخل جیبش تشخیص دادیمشب خواب دیدم ایشان آمدند و همان لباسهای بسیجی قشنگ بر تنش است درب را که باز کردم دیدم دارد میخندد وقهقه میزند گفتم داداش چرا میخندی شما که به شهادت رسیده ای و ما بدون غسل وکفن شما را دفن کردیم گفت مگر برایتان نشانی نیاوردند ؟ گفتم چرا آوردند گفت هیچ ناراحتی نداشته باشید من خوبم و جایم هم خوب است تا میخواستم دست بر بدنش بکشم که ببینم سالم است از خواب بیدار شدم&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6793 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر حمامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-14T21:12:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : علی‌اکبر                   محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حمامی‌     تاریخ شهادت : 1363/12/23&lt;br /&gt;
نام پدر : عباس‌     &lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
در زمان اعزام به جبهه من با شهید حمامی به خانه مادرمان رفته غذا خوردیم سپس شهید حمامی به دامادمان گفت: اتاقهای خانه شما احتیاج به رنگ دارد انشا ا... وقتی برگشتم با هم دیگر اینجا را 48 ساعته رنگ می کنیم. آنها باهم دوست شده بودند. وقتی که من به تهران برگشتم در خانه نشسته بودم . دامادمان گفت: خسته ام چای آوردن ما خوردیم و پس از آن غذا خوردیم . گفت: خوب اکبر کو؟ اکبر قرار بود خانه مان را رنگ بزنی چطور شد ؟ گفتم: خانه تان را رنگ زده است . خانه بزرگتان را ، مملکتتان را رنگ زده است گفت : یعنی چه ؟ گفتم : اکبر به همه جا لبخند سرخ زد . بعد خندید و گفت : چه می گویی ؟ منظورت چیست ؟ گفتم اکبر شهید شد . من این را گفتم و خواهرم سراسیمه از خانه بیرون آمد و شروع به گریه کرد . خودش را می زد و ناراحت بود از آنجا به مشهد آمدم . آدرس شهید حمامی را گرفتم . خانه شان مهر آباد مشهد بود . آن موقع که شهید حمامی به شهادت رسید من در خط بودم . برادر روحانی آنجا آمده بودند تبلیغ می کرد . چند تا عطر هم با خودش آورده بود . عطر قمصر کاشان بود . به هر کدام از رفقا یک عطر می داد ، تعد من گفتم برای شهید حمامی هم بده ، ایشان شهید شده بود . می خواهم به خانه شان ببرم . ایشان چند تا عطر به من داد اینها را آوردم و به خانه آنها رساندم . آنها تصویر من را که در تلویزیون پخش شده بود ، دیده بودم که پشت سر اکبر می دویدم و با هم می رفتیم . وقتی از بالای خاک ریز تانک عراقی را زدند ، حمله کردیم . من با یک فیلم بردار و یک برادر روحانی و شهید حمامی با هم می رفتیم که ما را دیده بودند ، مادرش مرا شناخت خیلی با من صحبت کرد . پس از آن هم گفتند تو بیشتر به ما سر بزن . اکبر در دامن تو شهید شده است . آنجا خانمی را دیدم با یک آقا پسر اکبر نیست ؟ گفتند چطور ؟ گفتم : خیلی جدی است مانند پدرش . این بچه را که دیدم فهمیدم که پسر آن بابا است . خانمش هم که از ماشین پیاده شد فهمیدم گفتم: این خانم شهید حمامی است . گفتند : بله ، بله ، حالت عجیبی داشت . اصلاً این خانواده ، خانواده عجیبی بود ، رفتم و احوال پرسی کردیم و در مجلسشان شرکت کردم و بر سر مزار شهید رفتم.&lt;br /&gt;
یک برادر امدادگری بود که از نیروهای پیاده بود بعداً ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎آمد جزو واحد ادوات شد و با ما دوست شد. این فرد بسیار مخلص و ساده و آدم افتاده ای بود یک آر پی جی و یک قبضه کلاش داشت . من گفتم پس یکی از آنها را به من بدهید که استفاده کنیم و یکی را خودت از آن استفاده کن. گفت : تو تا حالا با آرپی جی کار کرده ای ؟ گفتم: نه گفت: پس آر پی جی دست من باشد و کلاش دست تو باشد . من کلاش را گرفتم و دیدم شهید حمامی هم چیزی ندارد . بعد یک فردی مثل شهید حمامی که خودش به اندازه چند تا رزمنده کار می کرد این با من دوتایی با یک کلاش بودیم . بعد ایشان خشاب را پر می کردند وچند سری من می زدم و چند سری من پر میکردم وچند سری ایشان می زدند. بعد اسلحه اینقدر داغ می شد آن را وسط خاکهایی که رطوبت داشت لای خاکریز می کردیم که یک خورده سرد شود . بغل دستانمان همه تاول زده بود. ما یکسره به اینها شلیک می کردیم . یک چیز بسیار عجیبی که در اینجا من دیدم این بود که من بلند می شدم روی خاکریز نگاه می کردم و تیر اندازی می کردم ولی حالا خواست خدا برای اینکه وحشت ایجاد نشود و هر چی ، من اصلا تانک نمی دیدم . بلند شدم قشنگ روی خاکریز و ایستادم و روی جاده را تیر اندازی می کردم . تک تیر می زدم ، رگبار می زدم . اصلا هیچ مشکلی نبود ولی تانک هم نمی دیدم . هنوز هم که هنوز است نمی دانم این چه جور عنایتی از جانب خدا بود که من چیزی را نمی دیدم . به هر صورت چند لحظه ای گذشت و این ها خیلی شلیک می کردند . شهید حمامی ایشان از مداحان اهل بیت بودند خیلی نوحه خوان خوبی بودند و طرز صحبت کردن ایشان با خداوند و با ائمه اطهار خیلی جدی بود یک حالت خاصی داشت . مثلاً می گفت : حسین جان بده دیگر ، به این حالت که یک بار برادر شوشتری بهش اعتراض کردند و بهش گفتند: چرا اینطوری صحبت می کنی اینقدر قلدری با خدا صحبت می کنی . گفت : من قلدری صحبت نمی کنم . گفت: خداوند خودش و من خودم می دانم که ضعیف هستم . خدا هم می بیند که من ضعیف هستم . بقول ایشان البته و به تعبیر ایشان نعوذبا... می گفت که خدایا یک لبخند می زند و می گوید این بنده ما اینجوری می خواهد دیگر و به این هم می دهیم . گفت : من همین طوری از خدا خیلی چیز گرفته ام . چند لحظه از این آتش سنگین آن ها گذشت و ما هم تنها مانده بودیم . این برادر دیگری که از مسئولین بود به من گفت که چکار می کنید؟ عقب میروید با نه گفتیم نه می ایستیم . بعد گفت: خدا خیرتان بدهد اگر عقب بیایید چندتا از مسئولین دیگر عقب هستند که همه اسیر می شوند . این رفقا گفتند: ما مقاومت می کنیم . یک مقداری تیر اندازی ادامه پیدا کرد . شهید حمامی یک حالت خاصی پیدا کرد و من یکدفعه به یاد آوردم که نماز نخواندیم . سریع همانجا نماز خواندیم و گفتیم دیگر وقت کم است که حالا یا ما را می گیرند یا کشته می شویم و یا هرچی ، نماز را سریع بخوانیم . آنجا نمازمان را سریع با پوتین خواندیم . شهید حمامی آمد و دست به سوی آسمان بلند کرد و خلاصه با صدای بلند گفت : یا فاطمه زهرا این عملیات با رمز نام تو است ، این جوری کمک می کنی . این رسمش است . حق داریم ما ناراحت بشویم یا نه یک حالت گلایه . باور بفرمائید چند لحظه گذشت ، چند لحظه چند قطره ای باران آمد . چند قطره من گفتم : رفقا وا... جواب داد. می گوئید نه ، تماشا بکنید . اگر جواب نداده بود این همه تانک و قدرتی که دارند ، یک چند دقیقه بعد دیدم شهید حمامی گفت : هی محسن برادر باقر آمده است .گفت آمده من برگشتم دیدم که برادر قالیباف با پای برهنه آمده و دو یا سه تا آر پی جی زن آنجا بود. بعد که ایشان آمد حالا نمی دانم همراه ایشان هم آر پی جی زن آمده بود و چطوری بود که آمدند و خلاصه یک چند تایی شدیم . گفت : حالا که می خواهید بایستید پس هر کاری می گویم بکنید ، گفتیم : چشم ، ما همه اگر بخواهیم نایستیم هر کاری شما می خواهید می کنیم . اطاعت از فرماندهی واجب است . گفت : آر پی جی زنها هر وقت گفتم شلیک کنند . هر وقت گفتم دیگر شلیک نکنید دیگر آتش بس است. گفتیم ، چشم. رفقا بلند شدند و ایستادند البته ما که کلاش داشتیم آزاد بودیم . هر سمتی می رفتیم دیگر ، این ور خاکریز ، آن ور خاکریز و یک قبضه تیر بار هم داشتیم . یک تیر بار بود و دو یا سه تا هم آر پی جی زن بود و یکی هم این امدادگر بود . البته با موتور دنده ای آمدند و گاری هم به ته موتور بسته بودند و گلوله آر پی جی هم آوردند و خلاصه چند تایی شدیم . بالای خاکریز رفتم و یک مرحله آتش شد . رفقا شلیک کردند و بعد گفت : دیگر آتش نکنید . چند لحظه صبر کردند و تانکها که یک مقدار جلو آمدند دوباره دستور آتش داد. که تمامی این آر پی جی زنها که اینجا بودند همه تانک جلو را هدف می گرفتند . چون تانک های پشت سر ، پشت این تانک بودند . همه همین یک تانک را هدف گرفته بودند . گلوله های مرحله دوم را که زدند تانک اولیه زده شد . من هنوز این تانک را نمی دیدم . که بلافاصله این تانک زده شد صدای ا... اکبر بلند شد ، یک نفر خبرنگار ، فیلمبردار هم بغل دست ما در همین وضعیت وایستاده بود . بلافاصله تا این زده شد آن برادر که فکر می کنم روحانی بود اول آن طرف خاکریز و به طرف عراقیها پرید و پشت سرش هم شهید حمامی رفت و پشت سرش من رفتم . ما دویدیم و فیلمبردار پشت سر ما دوید . ما چهار تا از خاکریز به طرف عراقیها رد شدیم . یک کلاش دست من بود و یکی دست آن برادر روحانی بود و شهید حمامی هم هیچی نداشت . فیلمبردار هم دیگر دوربینش بود . ما به طرف اینها دویدیم . خلاصه اینها عقب رفتند . من چند قدمی که از خاکریز گذشتم دیدم ا... تانک همین جا ، یک لحظه که از خاکریز گذشم ، البته بعد که گذشتم تانک را دیدم . جلو آمدم دیدم افرادشان همین جلوی خاکریز یک مقدار فاصله خیلی کمی دارند . تا اینجا آمده بودند و ما شلیک هم می کردیم . اینها را هم نمی دیدیم . بعد دیدم چقدر آنجا کشته شده اند و افتاده اند . چون آخر همین جاده ، آن سر جاده هم نیروهای عراقی بودند ، حدود پانصد نفری از آنها باقی مانده بودند که یک خمپاره صد فرانسوی داشتند و یک چهار لول داشتند که خیلی بچه ها را اذیت می کردند . همین هلی کوپتر هایی را که می گفتند نیروهای خودی می زند همان چهار لول روی جاده می زد . چون قرار بود هر که می دید خیال می کردند نیروهای خودی است . به این خاطر نمی آمدند و می گفتند : ما نمی آئیم و این تمام چهارصد هلیکوپتر از کار افتاده بودند. و من فکر می کنم به خاطر این که ما به خودمان اتکا کرده بودیم . فکر کردیم یک خبرهایی است و قدرت نظامیان خیلی بالاست . که گذاشتیم و سراغ این مجروح ها رفتیم چون امکان تخلیه نبود و مجروحهای خودمان هم مانده بودند و آخر جاده هم نیروهای عراقی بود . دیگر مجبور بودند که مجروح هایی را که از شان می خواستیم رد شویم تیر خلاصی بزنند.دیگر چند تایشان را این برادر مان زد و بقیه اش را هم دست من داد ند. من این ها را که می زدم رد می شدم .بین آنها یکی هم بود فکر می کنم مصری بود آن طوری که در ذهنم هست ، قیافه اش و کارت داشت . البته من کارتشان را ندیدم ساعت دستش بود اصلاً من دست نزدم . خوشم نمی آمد به اینها دست بزنم . دیگر تمام بدنم را خون گرفته بوداز این هاهمین طور پاشیده بود . اینها را که می زدم خونهایشان روی خودم می پاشید و یک مقدار هم خون بچه های خودمان می پاشید.از این ما رد شدیم و سر تانک ها هم هرچی مجروح بود همه را تیر خلاصی زدیم.خود عراقی ها هم همه شان عقب رفتند . و بعد برگشتم دیدم بچه های جیب همین مصری را خالی کرده اند و مدارکش را رویش گذاشته اند . نگاه کردم دیدم عکس خانواده اش است خیلی متاثر شدم و دلم واقعاً سوخت . این چند مورد گذشت ما پشت خاکریز آمدیم تا شب شد شهید حمامی می گفت: که این بچه ها که عقب آمدند می دانی علتش چی بوده . گفت : یکی اینکه اتکایشان ضعیف بوده است فکر می کردند قدرت نظامی دارند. مسئله دوم تنبیه اینها بود که خداوند در نظر گرفته بود . حالا یک هشداری برای آنها بود که ادوات به آنها نرسید و ادوات هم الان آن پشت هست . و قبضه می آورند و شما بایستی بروی و با اینها کار بکنی . و یا من بایستی بروم کار بکنم بهتر است که ما برویم و بچه ها را تامین بکنیم گفتم : چشم . حرکت کردیم و به پشت آمدیم . قبضه ما چون جاده خیلی باریک بود و هر جا می گذاشتیم راه بسته می شد این کنار گذاشتیم . یک دور فقط گونی چیده بودیم یعنی از این گونی های مارمولکی باریک دورمان چیده بودیم و بعد بین همین سنگر را باز یک ردیف گونی دیگرچینده بودیم که آن طرفش مهماتمان بود و این طرفش هم قبضه مان بود و مسلماً دشمن دید هم داشت . ما هر وقت وارد سنگر می شدیم دور و برسنگر را خیلی اذیت می کرد خیلی ها از دور سنگر ما رد می شدند و مجروح می شدند، شهید می شدند . خودمان هم مشکلات داشتیم دیده بان که می گفت آتش : ما می گفتیم خدایا به امید خودت با این که دورمان را خیلی می زدند . که حتی یکی از برادران پاسدار رسمی ما آنجا بود . من یکدفعه دیدم که این خوابیده است فکر کردم دارد محاسبه می کند . یک دفعه فهمیدم این روی زمین دارد خط می کشد.فهمیدم که از وحشت این جوری خوابیده است . چون به من می گفت : قبضه داغ می کند . آتش آنها خیلی سنگین بود.من می گفتم قبضه داغ کند می خواهم اصلاً آتش بگیردهر چه که می خواهد بشود . من یک مقدار گونی بر داشتم بودم و دور قبضه خمپاره 120 تا بالایش پیچیده بودم . یک بیست لیتری آب از همان آبهای آن جا بر می داشتیم همیشه بغل دستم بود آن جا همه اش بخار آب بود یعنی یک سره این گونی را خیس می کردم و تتد تند گلوله می زدم . تا این که آمدند گفتند: که پشت تان را هم باید بزنید ما گفتیم : قبضه تا اندازه ای می گردد مجبور شدیم قنداقمان را تخت گذاشتیم و این ابتکار جدید خیلی خوب بود. و ما از این که زمین را می کندیم راحت شدیم . در جاده خاک دستی ریخته بودند و رویش را کوبیده بودند . ما زمین را می کندیم قنداق را توی گودال با گونی می گذاشتیم . وقتی شلیک می کردیم قنداق توی زمین می رفت بعد در این مرحله گفتیم : چه بکنیم ! بعد گفتیم : این خاک سد که سفت است . دوتا خط باریک کندیم و فقط سر قنداق را گیر دادیم شروع کردیم به تیر اندازی قنداق ما روی سطح جاده که رسید ماند.خیلی راحت شدیم هم پشت سر را میزدیم و هم جلو را می زدیم که از این سنگر از شهدایی که این سنگر داشت پنج شش تا مجروح هم داشت . البته موجی داشت و دیگر کم سعادتش ما بودیم که کارمان نشد و دو سه تا از رفقای دیگر که آنها من همش سعی می کردم در سنگر نگه دارم . جلوتر از ما یک سنگری بود که خیلی کوچک بود یعنی برجسته نبود توی جاده و توی آن سنگر دو تا تخت عراقی هم مال عراقی ها داخلش بود و دوازده نفری می خوابیدیم . ولی همه پاها به سقف و شانه ها به زمین یک حالت خاصی بود ولی بالاجبار وقتی خیلی وضع خراب می شد آن جا می رفتیم . علاوه بر قبضه خودمان رفقای دیگر هم بودند که یکبارمن با دو سه تا از رفقایمان نشسته بودیم .و یک مقدار پرتقال آورده بودند آن جا می خوردیم و با بچه ها صحبت می کردیم بعد شهید حمامی بر گشت و گفت : که الان مردم می دانید چه می گویند : در جبهه ها چه می گذرد و ما داریم پرتقال می خوریم یادی از برادر چراغچی کردند که ما نمی دانستیم که برادر چراغچی هم شهید شده اند . گفت : داشتیم با شهید چراغچی هم نوشابه می خوردیم می گفت : در جبهه ها چه می گذرد . بعد پرتقال را خوردیم بیرون سنگر آمد منتظر بود که موتور را بیاورندو بروند به بچه هایی دیده بانی یک سری بزنند . البته من این طرف گونی ها بودم و ایشان آن طرف بود . دوتایی با هم صحبت می کردیم من گفتم : بیا این طرف باش تا موتور بیاید . گفت : نه هستم تا بیاید . چون گفتم : دشمن روی ما دید مستقیم هم داشت و با تانک روی قبضه ما شلیک می کرد یک دفعه من سوت گلوله تانک را احساس کردم متوجه شدم که گلوله دارد می آید . من نشستم یک دفعه دیدم که مغز ، تکه های استخوان ، جمجمه و غیره جلویم افتاد . فهمیدم شهید حمامی است بلند شدم چون اسمش اکبر بود صدازدم زدم اکبر ! رفقای سنگر فکر کردند که من ترکش خوردم و دارم الله اکبر می گویم. نزدیک آمدند دیدند شهید حمامی آن جا افتاده است . عقب رفتند چون خیلی می زد . چند لحظه ای گذشت من رفتم آن را بردارم دیدم خیلی می زنند و باز داخل همان سنگر شدم . سنگر هم که نبود یک لایه گونی بود به گونی می خورد اگر قرار بود بروی می رفتی بعد دیدم فقیهی فر آمد ایشان فرمانده گردان شد و آقای جواد امینیان هم که مسئول ستاد بود به هم کمک می کردند و با شهید حمامی با هم بودند ایشان با جیپ آقای فقهی فر من گفتم : نگهدار و اکبر را ببر ، گفت : بردارش و بیاور . من پتو را که رویش انداختم آمدم بردارم ، گفتم : از کجای این بگیرم سرش داغون شده بود . نمی شد بگیری در همین فکر بودم که از کجایش بگیرم . خود شهید فقهی فر در جیپ نشسته بود راننده اش هم آمد کمک کند ودر جبپ بگذارد و سریع حرکت کند تامن آمدم بلند کنم گلوله بعدی آمد و همانجا خورد و من دراز کشیدم . دیدم فقهی فر سرش را پایین انداخت . راننده اش پشت جیپ پرید دید جیپ هم از کار افتاده و ترکش خورده است یکی از برادر های دیگر هم که با همین برادر توان داشت صحبت می کرد آن جور که من شنیدم هر دو دست آن قطع شده بود ولی بدنش تر کش نخورده بود که البته آن جا شهید نشد ولی با آقای توان که صحبت کردم گفت : ایشان هم شهید شده است . فقهی فر تا رفت بجنبد چون ماشین هم از کار افتاده بود ایشان هم به شهادت رسید . من شهید حمامی را هر کاری کردم بردارم دیدم آتش خیلی سنگین است کسی دیگر را هم بیاورم باز آن هم کشته می شود باز ناراحت می شدم .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7497 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA_%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهید محمد رضا حکمت پور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA_%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2020-04-14T21:11:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : محمدرضا                    محل تولد :مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حکمت‌پور     تاریخ شهادت :     1373/11/03&lt;br /&gt;
نام پدر :     رجب‌علی‌                   مکان شهادت : بیمارستان‌&lt;br /&gt;
گلزار :     بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
یکبار محمدرضا را در خواب دیدم، بمن گفت: مرخصی گرفته ام. آمده ام شما را ببینم. دیدم اسلحه در دوشش است.آمد، مثل وقتی از جبهه می آمد، وارد خانه شد. گفتم: چرا تلفن نزدی،گفت: من همینطور مرخصی گرفته ام. آمده ام فقط شما را ببینم و زود برگردم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7462 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C_-_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF</id>
		<title>شهید محمد حیدری - متولد مشهد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C_-_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF"/>
				<updated>2020-04-14T21:08:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : محمد                   محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حیدری‌     تاریخ شهادت : 1360/12/29&lt;br /&gt;
نام پدر :اسماعیل‌     &lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
یک شب که در جلو مسجد نگهبانی می داد. یکی از همسایه ها آمد نزد ایشان و گفت: محمد آقا لوله خانه ما ترکیده است. اگر برایتان امکان دارد به ما کمک کنید. محمد گفت: الأن نمی شود من در حال انجام وظیفه هستم نمی شود که بیایم. اما ایشان خیلی اسرار کرد و محمد مجبور شد جایش را به دیگری داد و رفت خانه و ابزار و وسائلش را برداشت و رفت و لوله خانه همسایه را درست کرد و آن همسایه هر چه خواست به او پول بدهد او قبول نکرد و گفت: برای رضای خدا من این کار را کردم. چند روز بعد از اینکه محمد به جبهه رفته بود. ایشان آمد تا از محمد تشکر کند. مادرم به او گفت: خانم عکس محمد بالای سر شماست او شهید شده است. و ایشان خیلی ناراحت شد.&lt;br /&gt;
یک روز روبروی منزل ما کارگرانی کار می کردند و مادر من به محمد چای می داد تا برای کارگران ببرد. یک روز یک کارگر در منزل ما را می زند و تقاضای آب سرد می کند. محمد می گوید: الأن آب نداریم ولی اگر صبر کنید چند لحظه دیگر یخ آماده می شود تا برایتان آب بیاورم و کار گر چند ناسزا به محمد می گوید و محمد هم سرش را پایین انداخته و سرخ شده ولی ادب به او اجازه نداد جواب او را بدهد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7590 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید غلام علی حیدری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-14T21:07:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : غلامعلی‌                    محل تولد : سرخس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حیدری‌     تاریخ شهادت : 1362/08/29&lt;br /&gt;
نام پدر : حیدر     &lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌نبی‌&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
به خاطر دارم من و غلامعلی برای رفتن به منطقه از مریوان به راه افتادیم . همه سرخسیها با هم بودیم که ما را تا 500 متری محل عملیات آوردند. در آنجا ما را تقسیم کردند و از همدیگر جدا شدیم . من به محل کله قند می رفتیم . نزدیکیهای ساعت یک بود که عملیات شروع شد . مکان بچه ها خیلی تاریک بود ولی نور منور منطقه عملیات راروشن کرده بود . درگیری شروع شد و غلامعلی به دستور فرمانده به جای دیگری رفت . آنقدر عملیات شدید بود که ما قدرت رفتن به نوک قله را نداشتیم و به حالت سفره مانند در سینه کوخ ماندیم تا آتش کمتر شد . ساعتهای دو و نیم بود که ما رفتیم روی کله قندی و دور تا دور آن هم کانال بود . یکی از بچه ها صدای ناله اش بلند شد .نزد اور فتم و دیدم که پایش تیر خورده در همان لحظه فرمانده آمد و گفت : بلند شو : می خواهیم به جلو نفوذ کنیم . رفتیم جلو و تمام گلوله های آر پی جی را شلیک کردیم . بدون مهمات شده بودیم و به عقب بر گشتیم . در همین لحظه پاتک دشمن شروع شد . بچه ها با وجود نداشتن مهمات ناچار به عقب نشینی شدند. در ابتدای رسیدن به منطقه خط راس جغرافیا کانالی وجود داشت که در یک لحظه خودم را به داخل کانال انداختم . هنگامی که بیرون آمدم دیدم که غلامعلی در همانجا نزدیک کانال افتاده و به فیض عظیم شهادت رسیده است .&lt;br /&gt;
بعد از اینکه غلامعلی به شهادت رسید ، من می خواستم به مکه بروم . موقع حرکت سر مزار شهید رفتیم و گفتم : غلامعلی من تنها دارم به مکه می روم و نایب الزیاره شما نیز هستم مطمئن باش جایت خوب است و فراموشت نکردم . در مکه شب جمعه رفتیم داخل قبرستان بغیع بچه ها حال عجیبی پیدا کرده بودند . نصف شب بود و رفتم هتل که بخوابم همان شب خواب دیدم که شهید حیدری در مکه است و در خیابان راه می رود یک مرتبه سرم را بالا کردم دیدم شهید حیدری است با خودم گفتم : خوابم یا بیدار به سمت من آمد ، گفتم : حیدری تو اینجا چه کار می کنی چرا ریشت سفید شده و اینقدر پیر شدی ، گفت : به خودت نگاه کن ، ما که با هم ، هم سن و سال نیستیم ، خیلی خوشحال شدم گفتم : خواب می بینم یا نه بله من خواب نبودم ، او را دیدم که چهره اش به سن الآنش بود یعنی اگر زنده بود اکنون در همان شکل قرار داشت.&lt;br /&gt;
به خاطر دارم هنگامی که شوهرم غلامعلی به جبهه رفت به ما اطلاعی نداد و بعد از چند روز که از رفتنش گذشت ، نامه ای فرستاد و در آن نوشته بود : همسر عزیزم ببخشید که بی خبر شما را تنها گذاشتم و به سوی سرزمین عشق قدم گذاشتم . با خودم گفتم : اگر با شما در میان بگذارم ناراحت می شوید و راضی نمی شوید که من بروم . در ضمن شما حامله هم هستی و می خواهم فرزندم که به دنیا آمد خوب او را تربیت کنی و اینکه به او یاد بدهی که راه مرا ادامه دهد . از شما می خواهم وقتی که خبر شهادت مرا شنیدی صبور باشی و گریه نکنی . بعد از اینکه نامه را خواندم تا چند روز حال عجیبی داشتم ، تا اینکه خبر شهادت غلامعلی را برایم آوردند.&lt;br /&gt;
به خاطر دارم وقتی که غلامعلی قصد رفتن به جبهه را داشت پیش من آمد و گفت : مادر من تا جایی می روم و کار دارم . وقتی که رفت دو سه روز به خانه بر نگشت و به ما هم نگفته بود که به جبهه می رود . یک روز نامه ای آمد که غلامعلی در آن نوشته بود مادر جان ببخشید که به شما نگفتم : به جبهه می روم چون با خودم گفتم : شاید شما ناراحت شوی و اجازه ندهید که من بروم . می خواهم جانم را در راه کشورم و اسلامم فدا کنم و شما هم برای من ناراحت نباشید و گریه نکنید تا اینکه بعد از چند ماه خبر مفقود شدنش را برایمان آوردند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7603 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D9%86%D8%A8%D8%B1_%D8%AD%D9%85%D8%B2%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DA%A9</id>
		<title>شهید قنبر حمزه ای گوارشک</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D9%86%D8%A8%D8%B1_%D8%AD%D9%85%D8%B2%D9%87_%D8%A7%DB%8C_%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DA%A9"/>
				<updated>2020-04-14T21:04:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Dorostkar98: پانویس&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : قنبر                                            محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حمزه‌ای‌گوارشک‌                 تاریخ شهادت : 1363/12/25&lt;br /&gt;
نام پدر : علی‌اکبر                               مکان شهادت : هورالعظیم&lt;br /&gt;
یگان خدمتی : لشکر 5 نصر&lt;br /&gt;
مسئولیت : فرمانده‌گردان‌&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
یک دفعه دیگر خواب دیدم که گنجشکی را گرفتم . در همان منطقه پرستوهایی پرواز می کردند . اولین پرستو آمد و از من خواهش کرد که گنجشک را آزاد کنم . من گفتم : این گنجشک را به زحمت گرفتم و او را آزاد نمی کنم . سیزده پرستو آمدند و خواهش کردند و من گفتم : نه ، تا اینکه پرستوی چهاردهمی آمد و گفت : این گنجشک را آزاد کن. من دوباره گفتم : نه. پرستو در جواب من گفت : تو خجالت نمی کشی ، چهارده پرستو از تو خواهش کردند و تو آنها را رد کردی. پس شفاعت ما به تو نمی رسد . گفتم : مگر شما کی هستید؟ گفت: ما سیزده امام هستیم . گفتم : دیدی که دروغ می گویید شما که چهارده نفر بودید . گفتند : بله ما چهارده معصوم (ع) هستیم. از خواب بیدار شدم و بعد از مدتی همسرم می خواست به جبهه برود. اول مخالفت کردم ولی بعد که به یاد خوابم افتادم با رفتن همسرم موافقت کردم.&lt;br /&gt;
خواب دیدم که در چهار بهار (اوّل مهدی) چندین دیگ گذاشته اند ، پرسیدم : این ها برای چی است ؟ گفتند : اسرا می خواهند برگردند . ناگهان اسرا را دیدم . لذا از آنها سؤال کردم : آیا قنبر حمزوی را می شناسید ؟ گفتند : بله ، ایشان با ماشین آخر می آید .&lt;br /&gt;
خاطره تلخی به یاد دارم و آن زمانی بود که از طریق بنیاد شهید خبر شهادت پدرم را به مادرم دادند. ما همه مدرسه بودیم و بنّا در داخل منزل تعمیرات منزل را انجام می داد که ناگهان مادرم جیغ بلندی می کشند و بیهوش می شوند که کارگر تعجب می کند. با خودش می گوید: در داخل منزل چه خبر است؟ وقتی وارد منزل می شود، می بیند که مادرم حالش به هم خورده و بیهوش افتاده است که در آن لحظه همسایگان را خبر می کند. وقتی مادرم به هوش می آید، جریان را می گوید و بعد به بنیاد شهید می روند.&lt;br /&gt;
به من خبر دادند که پسرت مجروح شده است و در تهران است. ولی بعد با خبر شدیم که پسرم را به مشهد آوردند و در منزل است. به ملاقات پسرم رفتم. ایشان خیلی با روحیه و با خنده رویی با ما برخورد کرد و صبح روز بعد من ماشینی گرفتم و با هم به بیماستان هفده شهریور رفتیم. آن جا نمی خواست که من زخم پایش را ببینم و می گفت: که چیزی نشده و یک خراش سطحی است. ولی وقتی که دکتر باندها را باز کرد، من دیدم که زخم خیلی عمیقی در ران ایشان است و دکتر شروع به شستشوی زخم کرد. من نمی دانم که پسرم چقدر درد را تحمل می کرد و خم به ابرو نمی آورد با وجودی که درد بسیاری داشت و وقتی هم به روستا آمد و دوستان و آشنایان از او سؤال می کردند که شنیده ایم مجروح شده ای؟ او گفت که چیزی نیست یک خراش سطحی است.&lt;br /&gt;
یاد دارم روزی به من گفتند: آماده باش تا با هم به تظاهرات برویم. من فرزند کوچکم را برداشته و با وجودی که حامله بودم به تظاهرات رفتیم در حال شعار دادن بودیم که گفتند گاز اشک آور زدند. ما زنها برگشتیم ولی از همسرم خبری نبود. ایشان به خانه آقای شیرازی که ارتشی ها آن را محاصره کرده بودند رفته بود. روز بعد که دوباره تظاهرات شده بود آنها نجات پیدا کرده بودند من به ایشان گفتم که دیگر تظاهرات نرو ولی ایشان مخالفت می کردند و می گفتند: نباید بگذاریم خون شهدا پایمال شود.&lt;br /&gt;
در جریان حملة هواپیماهای آمریکایی به طبس ، در حالی که دختر ما تب بسیار شدیدی داشت ، به ایشان گفتم که شما نروید ، ولی ایشان گفتند که حتماً باید بروم و اگر حال بچّه خیلی وخیم شد او را با همسایه ها به بیمارستان ببرید . ایشان همان شب رفتند . من نصف شب دیدم که حال بچّه خیلی بد شد . یکی از همسایه ها را خبر کردم ، ایشان آمد و گفت : چیزی نیست ولی صبح که شد ، دخترم فلج شده بود . تا سه روز منتظر همسرم شدم تا اینکه آمد . با گریه به ایشان گفتم که : ببین فرزندمان چطور فلج شده است ، اگر همان شب او را به بیمارستان می رساندیم ، اینطور نمی شد . ایشان گفتند که شفای فرزندمان را باید از خداوند و امام رضا بگیریم و من کاری نمی توانستم بکنم و واجب بود که بروم .&lt;br /&gt;
زمانی که با ایشان در اطلاعات عملیات بودم خبر دادند که یک خانه تیمی در سطح شهر شناسایی شده است. ایشان هراسان وارد پادگان شد و سپس چند نفری داخل یک ماشین پیکان نشستیم و سعی کردیم که از راه میان بر برویم که ترافیک نباشد و زودتر به محل مورد نظر برسیم. شب را در محل مورد نظر بودیم و توانستیم سوژه را در محل دستگیر کنیم.&lt;br /&gt;
ایشان خوابی دیده بود و من هر چه اصرار کردم که بگوید، نگفت. می گفت: این دفعه می روم، اگر برگشتم خوابم را تعریف خواهم کرد. ایشان به جبهه رفتند و مجروح برگشتند و من دوباره اصرار کردم که خوابش را بگوید. ایشان گفتند: خواب دیدم که در یک باغی هستم و در این باغ پله هایی به صورت مارپیچ بود امام از این پله ها داشتند بالا می رفتند و در داخل این پله ها آب جاری در گردش بود من هم از این پله ها داشتم بالا می رفتم که این دفعه امام به پشت من زدند و گفتند: برگرد و آن طرف را نگاه کن. شهید گفت: من برگشتم و دیدم که شما و بچه ها پشت نرده ها ایستاده اید و داد و فریاد می کنید که برگرد. امام به من گفتند که برگرد و برو اینجا هنوز جای شما نیست. می گفت: خیلی اصرار کردم که من باید اینجا باشم و دوست دارم که با شما باشم. امام فرمودند: شما با ما هستی ولی برگرد در حال برگشتن به طرف شما بودم که از خواب بیدار شدم.&lt;br /&gt;
یک دفعه در صف غذا که حدود صد نفر بودند- ایستاده بودند. چشم آشپز که به ایشان می افتد، می گوید: شما که فرمانده هستید، بیایید و خارج از نوبت غذای خود را بگیرید. ایشان در پاسخ آشپز می گویند، در غذا گرفتن هیچ تفاوتی بین من فرمانده با این بسیجی ها نیست و در صف می ایستد. نوبتش که می شود، مانند دیگران غذایش را می گیرد و مشغول خوردن می شود.&lt;br /&gt;
در منطقة کردستان بودیم . زنی بود که نمی توانست سوار تراکتور شود و چون نامحرم بود همه مانده بودیم که چه کنیم ولی برادر حمزوی به صورت چهار دست وپا نشستند و آن خانم پایش را به پشت برادر حمزوی گذاشت وسوار تراکتور شد . طوری بود که همه متأثر شدند وگریه افتادند .&lt;br /&gt;
برادر کاوه وجود عوامل منافقین در یکی از نقاط منطقه کردستان، دستور داد که کشاورزان محلی به آنجا نروند. اما یک روز تعدادی از کشاورزان آمدند و گفتند: می خواهیم فرماندة منطقه را ببینیم. آقای حمزه ای به دیدار آن ها رفت و کشاورزان به وی گفتند : محصولات ما روی زمین است و احتمال دارد از بین برود . از ایشان خواستند که پیگیری کند و کشاورزان بیایند و محصولات خود را برداشت کنند. لذا همان روز شهید حمزه ای با ماشین به سقز رفت و از برادر کاوه اجازه خواست که شهید کاوه به مسئولیت شخص شهید حمزوی با آن تقاضا موافقت نمود.&lt;br /&gt;
بیاد دارم در آن منطقه ای که ما بودیم، روزی یک فرد عرب را دیدیم و او را زود دستگیر کردیم و به چادر تدارکات آوردیم. فکر می کردیم که او جاسوس عراقی باشد بعد از چند ساعت پسرم آمد و پرسید او کیست؟ ما گفتیم : او را گرفته ایم و نمی دانیم او کیست؟ پسرم چون کتابهای عربی مطالعه می کرد، چند ساعتی با او بیرون صحبت کرد و او را با یک ماشین راهی کرد. بعد از او سؤال کردیم آن مرد کی بود؟ گفت : او یک مبارز عراقی بود.&lt;br /&gt;
زمانی که از طریق بنیاد شهید خبر شهادت پدرم را به ما دادند، ما همه مدرسه بودیم و یک نفر بنا، داخل خانه، تعمیرات خانه را انجام می داد که، مادرم در آن هنگام جیغ بلندی می کشد و بی هوش می شود و کارگر که می بیند، مادرم حالش به هم خورده، همسایگان را خبر می کند.&lt;br /&gt;
در منطقه کردستان، به دلیل نفوذ منافقین در آنجا دستور داده بودند که کشاورزان محلی وارد محدودة مورد نظرشان نشوند، یک روز تعدادی از کشاورزان آمدند و خواستند فرماندة منطقه را ببینند، آقای حمزه وی به ملاقات کشاورزان رفتند، کشاورزها گفتند:&amp;quot; محصولات ما روی زمین مانده است و از بین خواهد رفت&amp;quot; و از ایشان خواستند که بروند و محصولات خود را برداشت کنند. لذا همانروز ایشان با ماشین به سقز رفتند و از برادر کاوه خواستند، که برادر کاوه هم با مسئولیت خود برادر حمزه وی قبول کرده بودند.&lt;br /&gt;
زمانی که مجروح شده بودم و از فرودگاه، مرا به بیمارستان الوند، منتقل کردند یک نفری که تصادفی همراه خود داشت، آمد بالای سر من و چون من حالم خیلی بد بود و خون از من رفته بود پرسید :&amp;quot; آقا شما تصادف کرده اید؟&amp;quot; گفتم : بله! گفت:&amp;quot; با چی تصادف کرده اید؟&amp;quot; گفتم: آقا نمی دانی با چه تصادف کرده ام؟ گفت:&amp;quot; آخر با چه چیزی تصادف کرده اید؟&amp;quot; گفتم: با یک تیر تصادف کرده ام، البته سرعت آن خیلی از من بیشتر بود و خورد به پای من و از آنطرف رد شد و نایستاد که ببینم واقعاً آن مقصر است یا من.&lt;br /&gt;
زمانی که در کردستان مشغول خدمت بودیم، این صحنه را دیدم، روزی خانمی می خواست سوار تراکتور شود اما به دلیل نداشتن کمک و محرمی نمی توانست سوار شود یک دفعه دیدم برادر حمزوی به صورت چهار دست و پا نشست و از آن خانم خواست که پایش را روی پشت ایشان بگذارد و سوار تراکتور شود. و این گونه آن خانم سوار تراکتور شد. با دیدن این صحنه همة ما متأثر شده و گریه کردیم.&lt;br /&gt;
ایشان زیاد به خواب من می آیند و من را نصیحت می کنند، در هنگام ازدواج هم قرآن جیبی پدرم همراهم بود و در محضر ادواج احساس کردم که پدرم در مقابل من ایستاده و به من تبریک گفت و گفتند:&amp;quot; ان شاءالله خوشبخت شوی&amp;quot; که من در آن لحظه گریه کردم.&lt;br /&gt;
در زمان مجروحیت ایشان، به بیمارستان هفده شهریور رفتیم، ایشان با خنده رویی و با روحیه برخورد کرد و وقتی من می خواستم زخم پایش را ببینم، می گفت:&amp;quot; چیزی نیست و یک خراش سطحی است&amp;quot;، اما وقتی دکتر باندها را باز کرد، من دیدم که یک زخم خیلی عمیق در ایشان ایجاد شده است اما ایشان خم به ابرو نیاورد و درد را تحمل می کرد.&lt;br /&gt;
بعد از انقلاب ما دو فرزند داشتیم، یک شب که ایشان برای برنامه های بسیج از خانه بیرون رفته بود، بچة مان تب کرد و صبح که از خواب بلند شدم دیدم، نمی تواند از جایش بلند شود و چون جایی را بلد نبودم و به هیچ امکاناتی دسترسی نداشتم منتظر ماندم و وقتی به خانه آمد موضوع را به ایشان گفتم. ایشان گفت:&amp;quot; اگر بچة من است، هیچ کارش نشده و خوب می شود.&amp;quot; با همدیگر بردیمش پیش دکتر و دکتر هم متوجه نشد که چه اتفاقی برایش افتاده است، یکی، دو روز بعد که همسرم مجدداً به خانه آمد به او گفتم که بچه هیچ فرقی نکرده و نمی تواند راه برود و بایستد، که ایشان گفت:&amp;quot; چون هواپیماهای آمریکایی به طبس آمده اند، مأموریت دارم به آنجا بروم و شما مراقب بچه باش.&amp;quot; پس از ده روز از طبس برگشت، من هم که قبلاً بچه را پیش دکتر برده بودم و دکتر تشخیص داده بود که بچه فلج شده است. به ایشان مطلب را بازگو کردم و ایشان می گفت:&amp;quot; که ان شاء الله چیزی نیست و خوب می شود.&amp;quot; و می گفت:&amp;quot; خدا کند این حرف دکتر درست نباشد.&amp;quot; با اینکه در آن موقع حقوق دریافت نمی کرد، مبلغی پول به من داد که برای معالجة فرزندمان از آن استفاده کنیم، پس از مدتی جنگ شروع شد، در حالی که بچه مان مشکل داشت و مستأجر بودیم ایشان ما را راضی کرد که به جبهه برود و بعد از سه ماه از جبهه برگشتند، بچه مان هم خوب شده بود و با این که دکترها گفته بودند حتماً فلج خواهد شد، شفا پیدا کرد و خوب شد.&lt;br /&gt;
ایشان خیلی اصرار می کرد که بابا! بیا برویم منطقه، بعد از مدتی که رفتم به جبهه از ما سؤال کردند که هر کسی هر کاری دارد، بیاید و ثبت نام کند، من هم برای آشپزی ثبت نام کردم، چند روز بعد که پسرم آمد گفت:&amp;quot; مگر اینجا آشپز نبود که تو برای آشپزی نوشته ای؟ اصلاً باید تو را ببرم خط که مردم نگویند اینها می روند و می خورند و می خوابند، باید بیایی و صحنه ها را ببینی.&amp;quot; بعد ما را برد اطراف پاسگاه برزگر، مدتی آنجا بودیم و یک شب که رفتیم دستشویی، دیدیم ناگهان توپ و تانک و مسلسل ها شروع کرده اند به آتش، از سر توالت فرار کردیم که آنجا شهید نشویم که بیرون یک نفر گفت:&amp;quot; بیا حاجی اینجا پناه بگیر.&amp;quot; و بعد از یک ساعتی آتش تمام شد، پسر ما که فرمانده گردان بود آمد و گفت:&amp;quot; بابا ترسیدی؟&amp;quot; گفتم: نه برای چی بترسم، گفت:&amp;quot; این تمرین خودمان بود و حملة دشمن نبود.&amp;quot;&lt;br /&gt;
به درس خواندن ما خیلی اهمیت می دادند و یادم می آید، یک دفعه نمرة من در درس دیکته کم شده بود و ایشان تأکید داشتند که درس بخوانید تا خانم دکتر شوید، من به منزل آمدم و شروع کردم به گریه کردن، ایشان فکر کرد برای پایم که عمل کرده بودیم مشکلی پیش آمده و یا کسی مرا مسخره کرده است ولی وقتی از مسئله اطلاع پیدا کرد گفت:&amp;quot; اشکالی ندارد و سعی کن که بیشتر درس بخوانی تا نمرة بهتری بگیری من دوست دارم دخترانم به جامعه خدمت کنند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
زمانی که شهید از جبهه برمی گشت، روی تشک نمی خوابید و غذای کافی نمی خورد و می گفت:&amp;quot; برای من کم غذا بکشید.&amp;quot; و یک بار که سؤال پیچشان کردم، گفتند:&amp;quot; اگر الآن اینجا زیاد غذا بخورم ممکن است در محاصرة دشمن قرار بگیرم و نتوانم تحمل کنم.&amp;quot; و نمی خواست اینجا خیلی در رفاه قرار بگیرد.&lt;br /&gt;
پس از اینکه پسرم از سربازی آمد و می خواست ازدواج کند، برایش خانه کرایه کردم و مراسم عروسی هم گرفتیم و بعد از اینکه به خانه رفتند، گفتم: از اینجا به بعد به عهدة خودتان است و این بچة ما یک طناب برمی داشت و از تلگرد می رفت و جارو می خرید و روی پشتش، خیابان به خیابان می گشت و می فروخت تا امرار معاش کند و بعد از آن کم کم به شغل سنگ کاری مشغول شد.&lt;br /&gt;
یک بار به ایشان گفتم که دیروز در محل صدا می زدند که به جبهه کمک کنید و من هم می خواستم به جبهه کمک کنم و حلقة ازدواج خودم را به جبهه بدهم ولی چون شما نبودید بدون اجازه این کار را نکردم، حالا اگر اجازه می دهید این کار را بکنم؟ ایشان گفت:&amp;quot; اصلاً مسئله ای نیست و میتوانی به خودم بدهی که ببرم یا هر وقت که آمدند خودت این کار را انجام بده&amp;quot; و باین شکل هیچ اهمیتی به مادیات نمی دادند.&lt;br /&gt;
یک روز پسرم مریض شده بود و خیلی حالش بد بود. به ایشان گفتم که بچه را ببریم دکتر، ایشان گفتند:&amp;quot; خیلی خوب&amp;quot; و بعد رفت خانه همسایه و ماشین سپاه را برد داخل خانة همسایه گذاشت و برگشت من هم به ایشان گفتم چرا ماشین را آنجا پارک کردی، حالا که قرار است برویم دکتر؟ او گفت:&amp;quot; این ماشین وسیلة بیت المال است و به هیچ عنوان نباید از آن استفاده کنیم&amp;quot; و وسیله دیگری گرفتیم و بچه را بردیم دکتر و این در حالی بود که همان رمان خیلی از همکارانش از همین وسیله های بیت المال استفاده می کردند، حتی لباسش را خودش می شست که آسیب نبیند و می گفت:&amp;quot; اینها بیت المال است.&amp;quot;&lt;br /&gt;
بعد از اینکه مجروحیت اول ایشان خوب شد و دوباره می خواست به جبهه برود به من گفت:&amp;quot; یک خواب دیده ام که اگر انشاءالله آمدم، تعریف خواهم کرد و اگر برنگشتم خودت می فهمی که خوابم چه بوده&amp;quot;، اتفاقاً به صورت خیلی سختی مجروح شدند و در بیمارستان الوند بستری شده بودند، بعد از اینکه به بیمارستان هفده شهریور مشهد منتقل شدند به اصرار خودشان مرخص شدند و به خانه آمدند و می گفتند&amp;quot; که یک مجروح دیگر می تواند در بیمارستان بستری شود و من در خانه استراحت می کنم&amp;quot; و پرستارها هم برای پانسمان و مداوای ایشان هر روز به خانه می آمدند و من در آن موقع از ایشان سؤال کردم خوابی را که دیده بودی تعریف کن و ایشان گفت:&amp;quot; که خواب دیده بوده است که در یک جمعی با بچه ها در حال رفتن به یک تفریحگاه بوده است که یک باغ بزرگ همراه با نرده کشی و درب بزرگی هم با نگهبان داشته است و وسط باغ یک کاخ بوده که دورش پله می خورده است و امام خمینی (ره) هم داخل باغ بوده و ایشان اشاره می کنند که این آقا را اجازه بدهید که وارد باغ شوند و وقتی ایشان وارد باغ می شود و ما هم می خواهیم پشت سر ایشان برویم، به ما اجازه ورود نمی دهند و آقای حمزوی هم در همان حال که همراه آقای خمینی (ره) در باغ حرکت می کردند، برگشتند رو به طرف ما و از امام خواهش کرده اند که اجازه بدهید، خانم و بچه هایم نیز بیایند! که امام به ایشان می گویند: نه هنوز زود است شما هم که تا اینجا آمده اید برگرد و هر موقع راضی شدند بیا و ایشان هم در حالی که با ناراحتی از گریه و زاری ما به طرف ما می آمده از خواب بیدار شده است.&amp;quot; البته ایشان در آن موقع با خودشان فکر می کرده است که در آن موقع به جبهه خواهد رفت و صد در صد شهید می شود که البته به سختی مجروح شد و دفعة بعد که به جبهه رفت مفقودالأثر شد و خبر شهادتش را بعد از مدتی برایمان آوردند.&lt;br /&gt;
دفعة آخری که مجروح شده بود می گفت:&amp;quot; خواهر جاتان خالی بود، من در حال پیشروی در کانال بودم و بعد از شروع حمله، هفت نفر، از کانال عبور کردیم و بعد از آن دستور عقب نشینی دادند و ما در آن حالت نمی توانستیم برگردیم، چهار نفرمان به شهادت رسیدند و سه نفر دیگر هم مجروح شدیم، من هم در حال پیشروی بودم که یک خمپاره اطرافم منفجر شد و افتادم داخل کانال در حالی که یک نارنجک هم با ضامن کشیده شده در دستم بود و یک تیر هم به پایم خورده بود و خون زیادی از من رفته بود و بی حال شده و سست شده بودم و فکر می کردم هرآن امکان دارد نارنجک داخل دستم منفجر شود و بنابراین نارنجک را پرت کردم بیرون کانال که آن هم افتاد داخل یک انبار مهمات و صدای انفجار بلند شد و گفتم که الان تکه بزرگم، گوشم می شود و همانجا کلمة شهادتین را گفتم و در همان حال یاد امام زمان به ذهنم رسید و کلمه یا اباصالح را زدم و نمی دانم چطور شد که در حالی که نزدیک بود بیهوش شوم، به خودم آمدم و دیدم که کنار خاکریز ایستاده ام و اسلحه ام مثل یک عصا زیر بغلم است و آنوقت، متوجه یاری امام زمان شدم و روحیه تازه گرفتم و با بند پوتین، محل زخم را بستم و در حال بازگشت به خاکریز خودی، یک توپ جلوی پای من منفجر شد و مرا به طرفی پرتاب کرد و دست چپم تقریباً از کار افتاد و در همان حالت نیروهای خودی را پیدا کردم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
در اعزام مجدد به جبهه در تاریخ 10/ 4/ 61 به اهواز رسیدیم پس از سازماندهی به عنوان فرمانده گروهان انتخاب شدم و به جبهة شلمچه در مجاور پاسگاه گود سواری عراق حالت تدافعی داشتیم، پس از ماندن در این منطقه، پس از چند روز آماده باش سپس دستور حمله صادر شد و در گردان ما، گروهان ما خط شکن بودیم که در ساعت 9:30 دقیقه شب به خاکریزهای دشمن رسیدیم، پس از میدانهای مین و خاکریزهای احتیاط و درگیری با دشمن به خاکریزهای اصلی دشمن تا حدود 100 متری نیروهای عراقی رسیدیم، در آنجا کانال آبی به عرض 10 متر وجود داشت در آنجا مستقر شدیم، 2 دسته از گروهان عقب ماندند و یک دسته هم که با فرماندة گروهان از کانال آب گذشته بودند، شهید و مجروح شدند، من از گردان، درخواست نیرو کردم که گروهان 3 به کمک ما آمد، من در جلو به عنوان راهنما حرکت کردم و از کانال آب که به فاصله حدود 100 متری خاکریز اصلی دشمن بود و دشمن تمام آتش خود را از آنجا روی کانال متمرکز کرده بود، گذشتم و به خاکریز دشمن رسیدم، وقتی پشت سرم را نگاه کردم، هیچ کس را ندیدم و با خود گفتم اگر برگردم، امکان دارد در حال برگشتن شهید بشوم پس یک نارنجک از توی جیب نارنجکم بر داشتم و ضامن آن را کشیدم و سمت راست سنگر تیر بار به حالت سینه خیز جلو رفتم و در فاصله یک متری سنگر تیر بار بلند شدم و پای راستم را جلو گذاشتم تا نارنجک را توی سنگر بیاندازم که تیر به ناحیة ران پای راستم اصابت کرد و روی یک شانه، داخل خط رابط سنگر انبار مهمات و سنگر تیر بار دشمن افتادم، در حالیکه ضامن نارنجک کشیده بود و من هر چقدر تلاش کردم تا از حالتی که توی خط رابط، روی شانة راست افتاده بودم بلند شوم، نتوانستم. با خودم که گفتم نارنجک را جایی بیاندازم که لااقل توی دستم منفجر نشود چون خون زیادی از من می آمد و نمی توانستم بلند شوم، وقتی اطراف را نگاه کردم، تاریکی دیدم و متوجه شدم که سنگر است، نارنجک را توی آن سنگر انداختم و پس از انفجار نارنجک، متوجه شدم که سنگر مهمات می باشد و در حدود 200 عدد موشک آر پی جی 7 که خرجهای آنها بسته بود آتش گرفت، حالا در این دل شب که در فاصلة یک متری دشمن هستم و خون به شدت از پایم می ریزد و تیر بار هم روی سرم تیر اندازی می کند و انبار مهمات در جلوی چشمم می سوزد و هیچ نیرویی هم برای کمک کردن به من نیست از چه کسی باید کمک بگیرم؟! به یاد افتادم که فرماندة سربازان اسلام، آقا امام زمان (عج) است، گفتم: آقا جان اگر من سرباز تو می باشم، غیر از خداوند و تو که فرماندة ما هستی، از چه کسی باید کمک بخواهم؟ این را که گفتم متوجه شدم توی خط رابط سنگر دشمن سرپا ایستاده ام و نارنجک دیگری از توی جیبم برداشتم و توی سنگر تیر بار دشمن انداختم و تیر بار منهدم شد، سپس یک خشاب 40 تیری که روی اسلحه ام بود، پشت خاکریز دشمن رگبار زدم که اگر نفراتی آنجا هستند، از بین بروند و دوباره یک خشاب پر را مسلح کردم و پایین خاکریز، پایم را از محل بالاتر از زخم بستم و به عقب برگشتم و متوجه شدم که به نیروهای پشت سر من دستور عقب نشینی داده اند و مسافت 4 یا 5 کیلو متر را با این زخم عمیق، پیاده، بدون کمک کسی غیر از آن کسی که مرا در لحظه های حساس زندگی نجات داده، به سمت خاکریزی که در آنجا آمبولانس برای تخلیة مجروحین می آمد حرکت کردم و منتظر بودم که آمبولانس بیاید که یک خمپاره در فاصلة چند متری من خورد و موج انفجار حدود 5 متری مرا پرت کرد و چند ترکش به دست چپ من و شانة من اصابت کرد و خمپارة دیگری در سمت راست من به زمین خورد که از ساق پای راست و شانة راست مجروح شدم، پس از بستن محل های جراحت به خرمشهر و سپس به آبادان و بعد به ماهشهر و سپس به تهران اعزام شدم و در بیمارستان الوند بستری شدم و پس از ده روز با اسرار خودم، دکتر مرا مرخص کرد و الآن در مشهد می باشم و امیدوارم که هر چه زودتر حالم خوب شود و به جبهة نبرد حق علیه باطل بروم.&lt;br /&gt;
یادم نمی رود، روز عیدی را که هدایای ملت مبارز و مسلمان میهنمان را به جبهه کردستان بردند که بدست بنده هم رسید و در توی یکی از بسته ها، مقداری پسته بود و نامه ای هم توی پاکت که آنرا با چشم گریان، گریه ای از شوق، برای دوستانم خواندم؛ سلام رزمندة عزیزم، برادر پاسدار یا ارتشیم، امیدوارم این هدیه ناقابل من، مورد توجه شما و عنایت شما قرار بگیرد، برادر رزمنده ام من پیرزنی هستم که پول این پسته را مدت چند وقت است که پس انداز می کنم و این را خدمت شما می فرستم، شاید مورد عنایت سربازان اسلام قرار گیرد، امیدوارم که جواب نامة مرا که توسط فرزندم نوشته شده است از کربلای حسین بفرستید.&lt;br /&gt;
من سه سال از شهید بزرگتر بودم ، در دوران کودکی یک روز باهمدیگر بازی می کردیم ، ایشان روی پشت بام سنگر گرفته بود و تا من از خانه بیرون می آمدم سنگ و چوب به طرف من پرتاب کرد و سرم شکست آن شب شهید جرات نکرد به خانه بیاید و با انکه پدرم او را خیلی دوست داشت ودعوایش نمی کرد بازهم شب پشب خانه روی درخت خوابیده بود و بعد سردش شده بود و داخل خرمن کاه خوابیده بود وساعت حدود 10 صبح به خانه آمد و ما هم که شب گذشته ، همه جا را دنبال ایشان گشته بودیم خیلی ناراحت و نگران شده بودیم .&lt;br /&gt;
علا قه ایشان به روحانیت و انقلاب زیاد بود ، حتی یک روز در یک بنگاه که چند نفر نشسته بودیم ، یک نفر راجع به جبهه و جنگ صحبت می کرد که ایشان هم با آن فرد درگیر شد ، البته فرد مخالف ، بعداً اعلام شد ، به علت اینکه مشخص شد که کمونیست بوده است .&lt;br /&gt;
ایشان یک بار برای من تعریف می کرد: من توی سنگر خوابیده بودم که در خواب دیدم که امام خمینی (ره) آمدند و گفتند: قنبر! پاشو راه برویم. من بلند شدم و چند قدمی که رفتیم، امام خمینی (ره) از جیب قبایشان یک کلیدی درآوردند و در را باز کردند و رفتند توی باغ خیلی بزرگی که آنجا بود، داخل باغ هم یک قصر خیلی بزرگ بود که همه شیشه بود. داخل قصر حرکت می کردیم و هر جا می رفتیم در پشت سرمان بسته می شد و من دیدم که پدرم و همسرم و بچه هایم پشت در شیشه ای در می زنند. من برگشتم تا در را باز کنم، امام فرمود: کجا؟ گفتم: پدرم حاج آقا! گفتند: پدرت حق ندارد بیاید داخل، باز دومرتبه که برگشتم امام به تندی فرمودند: برگرد، حق نداری در را باز کنی، من برگشتم و ایشان هم رفت داخل ساختمان و من از قصر و از باغ خارج شدم. این خواب را ایشان داخل بیمارستان الوند برای من تعریف کرد و گفت: اگر من از آن باغ بیرون نمی آمدم، شهید می شدم ولی حالا مجروح شده ام. آن وقت اواخر سال64 هم ایشان مفقود شد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7514 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:قنبر_حمزه ای_گوارشک}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Dorostkar98</name></author>	</entry>

	</feed>