<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Eslah9705</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Eslah9705"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Eslah9705"/>
		<updated>2026-06-05T07:52:33Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%87%D9%85%D8%AA</id>
		<title>شهیدمحمد ابراهیم همت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%87%D9%85%D8%AA"/>
				<updated>2018-12-14T18:03:40Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* نگارخانه‌ */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمدابراهیم همت&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_همت_06.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای ۱۲ فروردین|۱۳۳۴/۰۱/۱۲]] ، [[شهرضا]] ، [[اصفهان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۱۷ اسفند|۱۳۶۲/۱۲/۱۷]] ، [[جزیره مجنون]] ، اصابت گلوله توپ&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = امامزاده شاهرضا [[شهرضا]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]]&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = [[پرونده:سرلشگر پاسدار - سپاه پاسداران.png|22px]] [[سرلشگر پاسدار]]&lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = فرمانده [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = [[عملیات فتح‌المبین|فتح‌المبین]]{{سخ}}[[عملیات الی بیت‌المقدس|الی بیت‌المقدس]]{{سخ}}[[عملیات رمضان|رمضان]]{{سخ}}[[عملیات خیبر|خیبر]]&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = کاردانی&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = معلم&lt;br /&gt;
|خانواده                = پدر: [[علی اکبر همت|علی اکبر]] {{سخ}}همسر: [[ژیلا بدیهیان]] {{سخ}} فرزندان : [[محمدمهدی همت|محمدمهدی]]، [[مصطفی همت|مصطفی]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید محمدابراهیم همت]] در [[زادروزهای ۱۲ فروردین|دوازدهم فروردین‌ماه]] ۱۳۳۴ در شهرستان [[شهرضا]] به دنیا آمد. پدرش علی اکبر نام داشت. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش گذراند و سپس وارد دانش‌سرای [[اصفهان]] شد. فرمانده [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]] بود. [[الگو:شهدای ۱۷ اسفند|هفدهم اسفندماه ۱۳۶۲]]، در [[جزیره مجنون]] بر اثر اصابت گلوله توپ به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده روز ی مستضعف ومتدین به دنیا آمد. او در رحم مادر بود که پدر و مادرش عزم کربلایمعلیّ و زیارت قبرسالار شهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر باتنفس شمیم روحبخش کربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهیدمید. محمد ابراهیم درسایه محبت های پدر ومادر پاکدامن، وارسته ومهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. دردوران تحصیلش از هوش واستعداد فو ق العاده ای برخوردار بود و باموفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت. هنگامفراغت از تحصیل به ویژه در تعطیلات تابستانی با کار وتلاش فراوانمخارج شخصی خود را برایتحصیل به دست مي آورد و از این راه بهخانواده زحمتکش خود کمک قابل توجه ای مي کرد. او با شور، نشاط،مهر، محبت و صمیمیتی که داشت به محیط گرم خانواده صفا وصمیمیت دیگری می بخشید. پدرش از دوران کودکی او چنین ميگوید: «هنگامی که خسته از کار روزانه به خانه برمي گشتم، دیدنفرزندم تمامی خستگي ها و مرارت ها را از وجودم پاک مي کرد و اگرشبی او را نمي دیدم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود. » اشتیاق محمدابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث مي شد که از مادرش با اصراربخواهد که به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره ها کمک کند. اینعلاقه تا حدی بود که از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت کتابآسمانی قرآن را کاملا فرا گیرد و برخی از سوره های کوچک را نیز حفظکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دوران سربازی&lt;br /&gt;
در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس ازاخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه تحصیلپرداخت. پس از دریافت مدرک تحصیلی به سربازی رفته به گفتهخودش تلخ ترین دوران عمرش همان دوسال سربازی بود در لشکرتوپخانه اصفهان مسؤولیت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود. ماهمبارک رمضان فرا رسید، ابراهیم در میان برخی از سربازان همفکر خودبهدیگر سربازان پیام فرستاد که آنها هم اگر سعی کنند تمام روزهایرمضان را روزه بگیرند، می توانند به هنگام سحری به آشپزخانه بیایند ناجی، فرمانده لشکر، وقتی که از این توصیه ابراهیم و روزه گرفتن عده ای از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگیبدون استثنا آب بنوشند و روزه خود را باطل کنند. پس از این جریانابراهیم گفته بود: «اگر آن روز با چند تیر مغزم را متلاشی مي کردندبرایم گواراتر از این بود که با چشمان خود ببینم که چگونه این از خدابي خبران فرمان مي دهند تا حرمت مقدس ترین فریضه دینمان رابشکنیم و تکلیف الهی را زیرپا بگذاریم » اماّ این دوسال برای شخصیچون ابراهیم چندان خالی از لطف هم نبود؛ زیرا در همین مدتتوانست با برخی از جوانان روشنفکر و انقلابی مخالف رژیم ستم شاهیآشنا شود و به تعدادی از کتب ممنوعه )از نظر ساواک( دست یابد.مطالعه آن کتا بها که مخفیانه و توسط برخی از دوستان،برایش فراهممی شد تأثیر عمیق و سازنده ای در روح و جان محمدابراهیم گذاشت وبه روشنایی اندیشه و انتخاب راهش کمک شایانی کرد. مطالعه همانکتاب ها و برخورد و آشنایی با بعضی از دوستان، باعث شد که ابراهیمفعالیت های خود را علیه رژیم ستمشاهی آغاز کند و به روشنگری مردمو افشای چهره طاغوت بپردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دوران معلمی&lt;br /&gt;
پس از پایان دوران سربازی و بازگشت به زادگاهش شغل معلمی رابرگزید. در روستاها مشغول تدریس شد و به تعلیم فرزندان این مرز وبوم همت گماشت. ابراهیم در این دوران نیز با تعدادی از روحانیونمتعهد و انقلابی ارتباط پیدا کرد و در اثر مجالست با آنها با شخصیتحضرت امام )ره( بیشتر آشنا شد. به دنبال این آشنایی و شناخت، سعیمي کرد تا در محیط مدرسه و کلاس درس، دانش آموزان را با معارفاسلامی و اندیشه های انقلابی حضرت امام )ره( و یارانش آشنا کند. اودر تشویق و ترغیب دانش آموزان به مطالعه و کسب بینش وآگاهی سعی وافری داشت و همین امور سبب شد که چندین نوبت از طرف ساواک به او اخطار شود. لیکن روح بزرگ و بي باک او به همه آناخطارها بی اعتنا بود و هدف و راهش را بدون اندک تزلزلی پی ميگرفت و از تربیت شاگردان خود لحظه ای غفلت نمي ورزید. با گسترش تدریجی انقلاب اسلامی، ابراهیم پرچمداری جوانان مبارز شهرضا رابرعهده گرفت. پس از انتقال وی به شهرضا برای تدریس در مدارس  شهر، ارتباطش با حوزه علمیه قم برقرار شد و بطور مستمر برای گرفتنرهنمود، ملاقات با روحانیون و دریافت اعلامیه و نوار به قم رفت وآمدميکرد. سخنراني های پرشور و آتشین او علیه رژیم که بدون مصلحتاندیشی انجام ميشد، مأمورین رژیم را به تعقیب وی واداشته بود، بهگونه ای که او شهر به شهر مي گشت تا از دستگیری در امان باشد.نخست به شهر فیروزآباد رفت و مدتی در آنجا دست به تبلیغ و ارشادمردم زد. پس از چندی به یاسوج رفت. موقعی که درصدد دستگیریوی برآمدند به دوگنبدان عزیمت کرد و سپس به اهواز رفت و در آنجاسکنی گزید. در ایندوران اقشار مختلف در اعتراض به رژیمستمشاهی و اعمال وحشیانه اش عکس العمل نشان مي دادند و ابراهیماحساس کرد که برای سازماندهی تظاهرات باید به شهرضا برگردد.&lt;br /&gt;
بعد از بازگشت به شهر خود در دعوت مردم به خیابان ها و انجام تظاهرات علیه رژیم، فعالیت و کوشش خود را افزایش داد تا اینکه دریکی از راهپیمایي های پرشورمردمی، قطعنامه مهمی که یکی از بنده ای آن انحلال ساواک بود، توسط شهید همت قرائت شد. به دنبال آنفرمان ترور و اعدام ایشان توسط فرماندار نظامی اصفهان، سرلشکرمعدوم ناجی ، صادر گردید. مأموران رژیم در هرفرصتی در پی آن بودندکه این فرزند شجاع و رشید اسلام را از پای درآورند، ولی او با تغییرلباس وقیافه، مبارزات ضد دولتی خود را دنبال می کرد تا اینکه انقلاباسلامی به رهبری حضرت امام خمینی)ره(، به پیروزی رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فعالیت های پس از پیروزی انقلاب&lt;br /&gt;
پیروزی انقلاب در جهت ایجاد نظم ودفاع از شهر و راه اندازی کمیتهانقلاب اسلامی شهرضا نقش اساسی داشت. او از جمله کسانی بود کهسپاه شهرضا را با کمک دوتن از برادران خود و سه تن از دوستانشتشکیل داد. درایت و نفوذ خانوادگی که درشهر داشتند مکانی را بهعنوان مقر سپاه در اختیار گرفته و مقادیر قابل توجهی سلاح ازشهربانی شهر به آنجا منتقل کردند و از طریق مردم، سایر مایحتاج ونیازمند یها را رفع کردند.&lt;br /&gt;
به تدریج عناصر حزب اللهی به عضویت سپاه درآمدند. هنگامی کهمجموعه سپاه سازمان پیدا کرد، او مسؤولیت روابط عمومی سپاه را بهعهده داشت. به همت این شهید بزرگوار و فعالیت های شبانه روزیبرادران پاسدار در سال 58 ، یاغیان و اشرار اطراف شهرضا که به آزارواذیت مردم مي پرداختند، دستگیر و به دادگاه انقلاب اسلامی تحویلداده شدند و شهر از لوث وجود افرادشرور و قاچاقچی پاکسازیگردید.&lt;br /&gt;
از کارهای اساسی ایشان در این مقطع، سامان بخشیدن به فعالیت هایفرهنگی، تبلیغی منطقه بود که در آگاه ساختن جوانان و ایجاد شورانقلابی تأثیر بسزایی داشت. اواخر سال 58 برحسب ضرورت و به دلیلتجربیات گرا نبهای او در زمینه امور فرهنگی به خرمشهر و سپس بهبندر چابهار و کنارک )در استان سیستان و بلوچستان( عزیمت کرد و بهفعالیت های گسترده فرهنگی پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نقش شهید در کردستان و مقابله با ضدانقلاب&lt;br /&gt;
شهید همت در خرداد سال 1359 به منطقه کردستان که بخش هایی ازآن در چنگال گروهک های مزدور گرفتار شده بود، اعزام گردید. ایشانبا توکل به خدا و عزمی راسخ مبارزه بي امان و همهجانبه ای را علیهعوامل استکبار جهانی و گروهک های خودفروخته در کردستان شروعکرد و هر روز عرصه را برآنها تنگ تر نمود. از طرفی در جهت جذبمردم محروم کُرد و رفع مشکلات آنان به سهم خود تلاش داشت و برایمقابله با فقر فرهنگی منطقه اهتمام چشمگیری از خود نشان می داد تاجایی که هنگام ترک آنجا، مردم منطقه گریه مي کردند و حتی تحصننموده و نمي خواستند ازاین بزرگوار جدا شوند.&lt;br /&gt;
رشادت های او دربرخورد با گروهک های یاغی قابل تحسین وستایشاست. براساس آماری که از یادداشت های آن شهید به دست آمدهاست، سپاه پاسداران پاوه از مهر 59 تا د یماه 60 )بافرمانده ای مدبرانهاو( عملیات موفق در خصوص پاکسازی روستاها از وجود اشرار،آزادسازی ارتفاعات و درگیری با نیروهای ارتش بعث داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهید همت و دفاع مقدس&lt;br /&gt;
پس از شروع جنگ تحمیلی از سوی رژیم متجاوز عراق، شهید همت بهصحنه کارزار وارد شد و درطی سالیان حضور در جبهه های نبرد،خدمات شایان توجهی برجای گذاشت و افتخارها آفرید. او و سرداررشید اسلام، حاج احمد متوسلیان، به دستور فرماندهی محترم کلسپاه مأموریت یافتند ضمن اعزام به جبهه جنوب، تیپ محمدرسللولالله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ( را تشکیل دهند. در عملیات سراسریفتح المبین، مسؤولیت قسمتی از کل عملیات به عهده این سردار دلاوربود. موفقیت عملیات درمنطقه کوهستانی«شللاوریه » مرهون ایثار وتلاش این سردار بزرگ و همرزمان اوست.&lt;br /&gt;
شهید همت در عملیات پیروزمند الی بیت المقدس در سمت معاونتتیپ محمدرسول الله )صلیّ الله علیه و آله و سلّم( فعالیت و تلاشتحسین برانگیزی را در شکستن محاصره جاده شلمچه خرمشهر انجامدادو به حق می توان گفت که او یگان تحت امرش سهم بسزایی درفتح خرمشهر داشته اند و با اینکه منطقه عملیاتی دشت بود، شهیدحاج همت با استفاده از بهترین تدبیر نظامی به نحو مطلوبیفرماندهیکرد.&lt;br /&gt;
در سال 1361 با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوبلبنان به منظور یاری رساندن به مردم مسلمان ومظلوم لبنان که موردهجوم ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی قرار گرفته بود راهی آن دیار شدو پس از دو ماه حضور در این خطه به میهن اسلامی بازگشت و درمحورجنگ وجهاد قرارگرفت.&lt;br /&gt;
با شروع عملیات رمضان در تاریخ 23 / 4/ 1361 درمنطقه «شرق بصره» فرماندهی تیپ 27 محمد رسول الله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ ( رابرعهده گرفت و بعدها با ارتقای این یگان به لشکر، تا زمان شهادتش درسمت فرماندهی انجام وظیفه نمود. پس از آن در عملیات مسلم ابنعقیل و محرم که او فرمانده قرارگاه ظفر بود سلحشورانه با دشمن زبونجنگید. در عملیات والفجر مقدماتی بود که شهیدحاج همت،مسؤولیت سپاه یازدهم قدر را که شامل لشکر 27 حضرت محمد رسولالله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ (، لشکر 31 عاشورا، لشکر 5 نصر و تیپ10 سیدالشهدا )علیه السلام ( بود، برعهده گرفت.&lt;br /&gt;
سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشللکر 27 تحت فرماندهی ایشان درعملیات والفجر 4 و تصرف ارتفاعات کان یمانگا در آن مقاطع از خاطرهها محو نمی شود. صلابت،اقتدار و استقامت فراموش نشدنی اینشهید والامقام و رزمندگان لشکر محمدرسللول الله )صلیّ الله علیه و آلهو سلّم ( در جریان عملیات خیبر درمنطقه طلائیه و تصرف جزایرمجنونو حفظ آن با وجود پاتک های شدید دشمن، از افتخارات تاریخ جنگمحسوب می گردد.&lt;br /&gt;
مقاومت و پایداری آنان در این جزایر به قدری تحسین برانگیز بود کهحتی فرمانده سپاه سوم عراق در یکی از اظهاراتش گفته بود:&lt;br /&gt;
«ما آنقدر آتش بر جزایر مجنون فرو ریختیم و آنچنان آنجا را بمبارانشدید نمودیم که از جزایر مجنون جز تلی خاکستر چیز دیگری باقینیست! » اما شهید همت بدون هراس و ترس از دشمن و با وجود بیخوابی های مکرر همچنان به ادای تکلیف و اجرای فرمان حضرت امامخمینی)ره( مبنی برحفظ جزایر می اندیشید و خطاب به برادران بسیجیمي گفت: « برادران، امروز مسأله ما، مسأله اسلام و حفظ و حراست ازحریم قرآن است. بدون تردید یا همه باید پرچم سرخ عاشورایی حسین)علیه السلام( را به دوش کشیم و قداست مکتبمان، مملکت وناموسمان را پاسداری و حراست کنیم و با گوشت و خون به حفظجزیره، همت نمائیم، یااینکه پرچم ذلت و تسلیم را درمقابل دشمنانخدا بالا ببریم و این ننگ و بدبختی را به دامن مطهر اعتقادمان رواداریم، که اطمینان دارم شما طالبان حریت و شرف هستید، نه ننگ وبدنامی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ويژگي های برجسته شهید&lt;br /&gt;
او عارفی وارسته، ایثارگری سلحشور و اسوه ای برای دیگران بود که جزخدا به چیز دیگری نمی اندیشید و به عشق رسیدن به هدف متعالی وکسب رضای خدا و حضرت احدیت، شب و روز تلاش می کرد و سختترین و مشکل ترین مسؤولیت های نظامی را با کمال خوشرویی واشتیاق و آرامش خاطر مي پذیرفت. او بسان شمع می سوخت و چونانچشم هساران درحال جوشش بود و یک آن از تحرک باز نمي ایستاد.روحیه ایثار و استقامت او شگفت انگیز بود. حتی جیره و سهمیه لباسخود را به دیگران مي بخشید و با همان کم، قانع بود و درپاسخ کسانیکه مي پرسیدند چرا لباس خود را که به آن نیازمند بودی، بخشیدی؟می گفت: «من پنج سال است که یک اورکت دارم و هنوز قابل استفادهاست» او فرمانده ی مدیرو مدبرّ بود. قدرت عجیبی درمدیریتداشت. آن هم یک مدیریت سالم در اداره کارها و نیروها. با وجود آنکهبه مسائل عاطفی و نیز اصول مدیریت احترام مي گذاشت و عمل ميکرد، درعین حال هنگام فرماندهی قاطع بود. او نیروهای تحت امر خودرا خوب توجیه مي کرد و نظارت و پیگیری خوبی نیز داشت. کسی راکه در انجام دستورات کوتاهی مي نمود بازخواست مي کرد و کسیراکه خوب عمل مي کرد تشویق مي نمود.&lt;br /&gt;
بینش سیاسی بعُد دیگری از شخصیت والای او به شمار مي رفت. بهمسائل لبنان و فلسطین وسایر کشورهای اسلامی بسیار می اندیشید وآنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود که گویی سالیان درازی در آن سامان بادشمنان خدا و رسول )ص( درستیز بوده است. او با وجود مشغله فراواناز مطالعه غافل نبود و نسبت به مسائل سیاسی روز شناخت وسیعیداشت. از ویژگی های اخلاقی شهید همت برخورد دوستانه او بابسیحیان جان برکف بود. به بسیجیان عشق می ورزید و همواره درسخنانش از این مجاهدان مخلص تمجید و قدرشناسی مي کرد. «منخاک پای بسیجي ها هم نمی شوم. ای کاش من یک بسیجی بودم و درسنگر نبرد از آنان جدا نمي شدم».&lt;br /&gt;
وقتی درسنگرهای نبرد، غذای گرم برای شهید همت مي آوردند سؤالمی کرد: آیا نیروهای خط مقدّم و دیگر اعضای همرزممان در سنگرهاهمین غذا را می خورند یا خیر؟ و تا مطمئن نمیشد دست به غذا نمیزد. شهیدهمت همواره برای رعایت حقوق بسیجیان به مسؤلان امرتأکید و توصیه داشت. او که از روحیه ایثار واستقامت کم نظیریبرخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقي اش در واقع معلمی نمونه وسرمشقی خوب برای پاسداران و بسیجیان بود و خود به آنچه مي گفت،عمل مي کرد. عشق وعلاقه نیروها به او نیز از همین راز سرچشمه ميگرفت. برای شهید همت مطرح نبود که چکاره است، فرمانده است یانه. همت یک رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمیوارسته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نحوه شهادت&lt;br /&gt;
شهید همت در جریان عملیات خیبر به برادران گفته بود: «بایدمقاومت کرده و مانع از بازپسگیری مناطق تصرف شده، توسط دشمنشد. یا همه اینجا شهید ميشویم ویا جزیره مجنون را نگه می داریم».رزمندگان لشکر نیز با تمام توان دربرابر دشمن مردانه ایستادگی کردند.حاجی جلو رفته بود تا وضع جبهه توحید را از نزدیک بررسی کند،کهگلوله توپ در نزدیکی اش اصابت می کند و این سردار دلاور به همراهمعاونش، شهید اکبر زجاجی، در 17 اسفند سال 1362 در عملیات خیبردعوت حق را لبیک گفته و به لقاء خداوند شتافتند&amp;lt;ref&amp;gt;[http://navideshahed.com/ سایت نوید شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-30 12-18-02.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وصیت نامه ==&lt;br /&gt;
* وصیت نامه اول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به تاریخ ۵۹/۱۰/۱۹ شمسی ساعت ۱۰:۱۰ شب چند سطری وصیت نامه می‌نویسم : هر شب ستاره ای را به زمین می‌کشند و باز این آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت.مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسان‌ها را به تباهی می‌کشد و حکومت‌های طاغوت مکمل‌های این جهل‌اند و شاید قرن‌ها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح {اسلام} در سینه و وجود گندیده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسان‌های سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از {اسلام} ندارند و نمی‌دانند برای چه زندگی می‌کنند و چه هدفی دارند و اصلاً چه می گویند بسیارند. ای کاش به خود می‌آمدند. از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و {اسلام }را و خود را دریابید نظیر انقلاب {اسلامی }ما در هیچ کجا پیدا نمی‌شود نه شرقی - نه غربی؛ اسلامی که : اسلامی ... ای کاش ملت‌های تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر به خود می‌آمدند و آن‌ها نیز پوزه استکبار را بر خاک می‌مالیدند. مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می‌کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسان‌ها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما به این انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می‌شناختند و نه باریش زحمت و رنجی متحمل شده‌اند از هر طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند، مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلماً مجازات خواهند شد . پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده‌اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می‌دارم شهادت در قاموس اسلام کاری‌ترین ضربات را بر پیکر ظلم، جور،شرک و الحاد می‌زند و خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده‌ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست این‌ها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل طی شود مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلاً از تو راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار ( اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک) . &lt;br /&gt;
و السلام؛ &lt;br /&gt;
محمد ابراهیم همت  &amp;lt;ref name=&amp;quot;وصیتنامه&amp;quot;&amp;gt;[http://www.rajanews.com/detail.asp?id=36715 وصيت نامه شهيد «حاج همت»]، رجانیوز&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* وصیت نامه دوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نام خدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامی که هرگز از وجودم دور نیست و پیوسته با یادش آرزوی وصالش را در سر داشتم. &lt;br /&gt;
سلام بر حسین(ع) سالار شهیدان اسوه و اسطوره بشریت. &lt;br /&gt;
مادر گرامی و همسر مهربانم پدر و برادران عزیزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشدید.چقدر شماها صبورید.خودتان می‌دانید که من چقدر به شهیدان عشق می‌ورزیدم غنچه‌هایی که(کبوترانی که)همیشه در حال پرواز به‌سوی ملکوت اعلایند.الگو و اسوه‌هایی که معتقد به دادن جان برای گرفتن بقا (بقا و حیات ابدی)و نزدیکی با خدای چرا که «ان الله اشتری من المومنین». &lt;br /&gt;
من نیز در پوست خود نمی‌گنجم.گمشده‌ای دارم و خویشتن را در قفس محبوس می‌بینم و می‌خواهم از قفس به درآیم.سیم‌های خاردار مانع‌اند.من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه که از خدا بازم می‌دارد متنفرم(هوای نفس شیطان درون و خالص نشدن) &lt;br /&gt;
در طول جنگ برادرانی که در عملیات شهید می‌شدند از قبل سیمایشان روحانی و نورانی می‌شد و هر بی طرفی احساس می‌کرد که نوبت شهادت آن برادر فرا رسیده است. &lt;br /&gt;
عزیزانم!این بار دوم است که وصیت نامه می‌نویسم ولی لیاقت ندارم و معلوم است که هنوز در بند اسارتم هنوز خالص نشده‌ام و آلوده‌ام. &lt;br /&gt;
از شروع انقلاب در این راه افتادم و پس از پیروزی انقلاب نیز سپاه را پناهگاه خوبی برای مبارزه یافتم ابتدا در گیری با ضد انقلاب و خوانین در منطقه شهرضا (قمشه)و سمیرم سپس شرکت در خوزستان و جریان کروهک ها در خرمشهر پس از آن سفر به سیستان و بلوچستان (چابهار و کنارک)و بعداً حرکت به طرف کردستان دقیقاً دو سال در کردستان هستم .مثل این است که دیگر جنگ با من عجین شده است. &lt;br /&gt;
خداوند تا کنون لطف زیادی به این سراپا گنه کرده و توفیق مبارزه در راهش را نصیبم کرده است.اکنون من می‌روم با دنیایی انتظار انتظار وصال و رسیدن به معشوق.ای عزیزان من توجه کنید: &lt;br /&gt;
۱-اگر خداوند فرزندی نصیبم کرد با اینکه نتوانستم در طول دورانی که همسر انتخاب کردم حتی یک هفته خانه باشم دلم می‌خواهد او را علی وار تربیت کنید. &lt;br /&gt;
همسرم انسان فوق العاده ایست او صبور است و به زینب عشق می‌ورزد او از تربیت کردن صحیح فرزندم لذت خواهد برد چون راهش را پیدا کرده است .اگر پسر به دنیا آورد اسم او را مهدی و اگر دختر به دنیا آورد اسم او را مریم بگذارید. چون همسرم از این اسم خوشش می‌آید. &lt;br /&gt;
۲-امام مظهر صفا پاکی و خلوص و دریایی از معرفت است .فرامین او را مو به مو اجرا کنید تا خداوند از شما راضی باشدزیرا او ولی فقیه است و در نزد خدا ارزش والایی دارد. &lt;br /&gt;
۳-هر چه پول دارم اول بدهی مکه مرا به پیگیری سپاه تهران (ستاد مرکزی) بدهید و بقیه را همسرم هر طور خواست خرج کند. &lt;br /&gt;
۴-ملت ما ملت معجزه گر قرن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشیدن به راه شهیدان و استعانت به درگاه خداوند است تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) وصل نماید و در این تلاش پیگیر مسلماً نصر خدا شامل حال مؤمنین است. &lt;br /&gt;
۵-از مادر و همه فامیل و همسرم اگر به خاطر من بی تابی کنند راضی نیستم.مرا به خدا بسپارید و صبور و شجاع باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیر حاج همت &amp;lt;ref name=&amp;quot;وصیتنامه&amp;quot;&amp;gt;[http://www.rajanews.com/detail.asp?id=36715 وصيت نامه شهيد «حاج همت»]، رجانیوز&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شروع زندگی&lt;br /&gt;
روی پشت بام خانه یکی از برادرهای بسیجی،اتاقی بود که آن را مرغدانی کرده بود ولی بعلت بمباران استفاده نمی شد.&lt;br /&gt;
کف آن مرغدانی را آب انداختم و با چاقو زمینش را تراشیدم . حاجی هم یک ملحفه سفید آورد با پونز زدیم که بشود دو تا اتاق . بعد هم با پول تو جیبی ام کمی خرت و پرت خریدم؛دو تا بشقاب،دو تا قاشق،دو تا کاسه و یک پتو هم از پتوهای سپاه آوردیم . یادم هست حتی چراغ خوراک پزی نداشتیم؛یعنی نتوانستیم بخریم و آن مدت اصلا غذای پختنی نخوردیم.این شروع زندگی ما بود.&lt;br /&gt;
منبع :نیمه پنهان ماه2،ص24&lt;br /&gt;
*به شرط ترک سیگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان روز خواستگاری یا زمان خواندن خطبه عقد بود که مادرم گفت: قول می دهد سیگار هم نکشد. خانمش هم گفت: مجاهد فی سبیل الله که نباید سیگار بکشد؛ سیگار کشیدن دور از شأن شماست!&lt;br /&gt;
وقتی برگشتیم خانه، رفت جیب هایش را گشت؛ سیگارهایش را درآورد، له شان کرد و برد ریخت توی سطل. &lt;br /&gt;
گفت: «تمام شد. بعد از حدود 14سال سیگاری بودن، دیگر هیچ کس دست من سیگار نمی بیند.»&lt;br /&gt;
همین هم شد.&lt;br /&gt;
خانمش می گفت: یکی دو سال از ازدواجمون می گذشت، رفتم پیشش گفتم: این بچه گوشش درد می کنه؛ این سیگار را بگیر یک پک بزن، دودش را فوت کن توی گوشش. گفت: «نمی تونم. قول دادم دیگه سیگار نکشم.» گفتم: بچه داره درد میککشه! گفت: «ببر بده همسایه بکشه و توی گوشش فوت کنه. دیگه هم به من نگو.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید محمد ابراهیم همت&lt;br /&gt;
به مجنون گفتم زنده بمان، ص202 و 203 &lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-23 04-09-34.jpg|250px|بی‌قاب|وسط|شهید محمد ابراهیم همت]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*متوجه ماه هم باشین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم از آسمان نمي‌گرفت. يك ريز اشك مي‌ريخت. طاقتم طاق شد.&lt;br /&gt;
چي شده حاجي؟&lt;br /&gt;
جواب نداد. خط نگاهش را گرفتم. اول نفهميدم،‌ ولي بعد چرا. آسمان داشت بچه‌ها را همراهي مي‌كرد. وقتي مي‌رسيدند به دشت،‌ ماه مي‌رفت پشت ابرها. وقتي مي‌خواستند از رودخانه رد شوند و نور مي‌خواستند،‌ بيرون مي‌آمد.&lt;br /&gt;
پشت بي‌سيم گفت «متوجه ماه هم باشين»&lt;br /&gt;
پنج دقيقه ی بعد،‌صداي گريه‌ي فرمان‌ده‌ها از پشت بي‌سيم مي‌آمد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
سایت آوینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*جاروب دل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به زحمت جارو را از دستش گرفتم. داشت محوطه را آب و جارو می کرد. کار هر روز صبحش بود.&lt;br /&gt;
ناراحت شد و گفت: «بذار خودم جارو کنم. این جوری بدی های درونم هم جارو می شن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران/ ص27&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_01.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_02.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_03.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_04.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_05.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_06.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_07.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_08.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_09.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_10.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_11.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_12.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 13.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 14.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 15.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_16.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_17.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت 18.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_19.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت_20.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جستارهای وابسته ==&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:همت - محمدابراهیم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شهرضا (استان اصفهان)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات خیبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%87%D9%85%D8%AA</id>
		<title>شهیدمحمد ابراهیم همت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%87%D9%85%D8%AA"/>
				<updated>2018-12-14T17:54:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* نگارخانه‌ */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمدابراهیم همت&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_همت_06.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای ۱۲ فروردین|۱۳۳۴/۰۱/۱۲]] ، [[شهرضا]] ، [[اصفهان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۱۷ اسفند|۱۳۶۲/۱۲/۱۷]] ، [[جزیره مجنون]] ، اصابت گلوله توپ&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = امامزاده شاهرضا [[شهرضا]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]]&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = [[پرونده:سرلشگر پاسدار - سپاه پاسداران.png|22px]] [[سرلشگر پاسدار]]&lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = فرمانده [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = [[عملیات فتح‌المبین|فتح‌المبین]]{{سخ}}[[عملیات الی بیت‌المقدس|الی بیت‌المقدس]]{{سخ}}[[عملیات رمضان|رمضان]]{{سخ}}[[عملیات خیبر|خیبر]]&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = کاردانی&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = معلم&lt;br /&gt;
|خانواده                = پدر: [[علی اکبر همت|علی اکبر]] {{سخ}}همسر: [[ژیلا بدیهیان]] {{سخ}} فرزندان : [[محمدمهدی همت|محمدمهدی]]، [[مصطفی همت|مصطفی]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید محمدابراهیم همت]] در [[زادروزهای ۱۲ فروردین|دوازدهم فروردین‌ماه]] ۱۳۳۴ در شهرستان [[شهرضا]] به دنیا آمد. پدرش علی اکبر نام داشت. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش گذراند و سپس وارد دانش‌سرای [[اصفهان]] شد. فرمانده [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]] بود. [[الگو:شهدای ۱۷ اسفند|هفدهم اسفندماه ۱۳۶۲]]، در [[جزیره مجنون]] بر اثر اصابت گلوله توپ به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده روز ی مستضعف ومتدین به دنیا آمد. او در رحم مادر بود که پدر و مادرش عزم کربلایمعلیّ و زیارت قبرسالار شهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر باتنفس شمیم روحبخش کربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهیدمید. محمد ابراهیم درسایه محبت های پدر ومادر پاکدامن، وارسته ومهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. دردوران تحصیلش از هوش واستعداد فو ق العاده ای برخوردار بود و باموفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت. هنگامفراغت از تحصیل به ویژه در تعطیلات تابستانی با کار وتلاش فراوانمخارج شخصی خود را برایتحصیل به دست مي آورد و از این راه بهخانواده زحمتکش خود کمک قابل توجه ای مي کرد. او با شور، نشاط،مهر، محبت و صمیمیتی که داشت به محیط گرم خانواده صفا وصمیمیت دیگری می بخشید. پدرش از دوران کودکی او چنین ميگوید: «هنگامی که خسته از کار روزانه به خانه برمي گشتم، دیدنفرزندم تمامی خستگي ها و مرارت ها را از وجودم پاک مي کرد و اگرشبی او را نمي دیدم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود. » اشتیاق محمدابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث مي شد که از مادرش با اصراربخواهد که به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره ها کمک کند. اینعلاقه تا حدی بود که از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت کتابآسمانی قرآن را کاملا فرا گیرد و برخی از سوره های کوچک را نیز حفظکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دوران سربازی&lt;br /&gt;
در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس ازاخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه تحصیلپرداخت. پس از دریافت مدرک تحصیلی به سربازی رفته به گفتهخودش تلخ ترین دوران عمرش همان دوسال سربازی بود در لشکرتوپخانه اصفهان مسؤولیت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود. ماهمبارک رمضان فرا رسید، ابراهیم در میان برخی از سربازان همفکر خودبهدیگر سربازان پیام فرستاد که آنها هم اگر سعی کنند تمام روزهایرمضان را روزه بگیرند، می توانند به هنگام سحری به آشپزخانه بیایند ناجی، فرمانده لشکر، وقتی که از این توصیه ابراهیم و روزه گرفتن عده ای از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگیبدون استثنا آب بنوشند و روزه خود را باطل کنند. پس از این جریانابراهیم گفته بود: «اگر آن روز با چند تیر مغزم را متلاشی مي کردندبرایم گواراتر از این بود که با چشمان خود ببینم که چگونه این از خدابي خبران فرمان مي دهند تا حرمت مقدس ترین فریضه دینمان رابشکنیم و تکلیف الهی را زیرپا بگذاریم » اماّ این دوسال برای شخصیچون ابراهیم چندان خالی از لطف هم نبود؛ زیرا در همین مدتتوانست با برخی از جوانان روشنفکر و انقلابی مخالف رژیم ستم شاهیآشنا شود و به تعدادی از کتب ممنوعه )از نظر ساواک( دست یابد.مطالعه آن کتا بها که مخفیانه و توسط برخی از دوستان،برایش فراهممی شد تأثیر عمیق و سازنده ای در روح و جان محمدابراهیم گذاشت وبه روشنایی اندیشه و انتخاب راهش کمک شایانی کرد. مطالعه همانکتاب ها و برخورد و آشنایی با بعضی از دوستان، باعث شد که ابراهیمفعالیت های خود را علیه رژیم ستمشاهی آغاز کند و به روشنگری مردمو افشای چهره طاغوت بپردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دوران معلمی&lt;br /&gt;
پس از پایان دوران سربازی و بازگشت به زادگاهش شغل معلمی رابرگزید. در روستاها مشغول تدریس شد و به تعلیم فرزندان این مرز وبوم همت گماشت. ابراهیم در این دوران نیز با تعدادی از روحانیونمتعهد و انقلابی ارتباط پیدا کرد و در اثر مجالست با آنها با شخصیتحضرت امام )ره( بیشتر آشنا شد. به دنبال این آشنایی و شناخت، سعیمي کرد تا در محیط مدرسه و کلاس درس، دانش آموزان را با معارفاسلامی و اندیشه های انقلابی حضرت امام )ره( و یارانش آشنا کند. اودر تشویق و ترغیب دانش آموزان به مطالعه و کسب بینش وآگاهی سعی وافری داشت و همین امور سبب شد که چندین نوبت از طرف ساواک به او اخطار شود. لیکن روح بزرگ و بي باک او به همه آناخطارها بی اعتنا بود و هدف و راهش را بدون اندک تزلزلی پی ميگرفت و از تربیت شاگردان خود لحظه ای غفلت نمي ورزید. با گسترش تدریجی انقلاب اسلامی، ابراهیم پرچمداری جوانان مبارز شهرضا رابرعهده گرفت. پس از انتقال وی به شهرضا برای تدریس در مدارس  شهر، ارتباطش با حوزه علمیه قم برقرار شد و بطور مستمر برای گرفتنرهنمود، ملاقات با روحانیون و دریافت اعلامیه و نوار به قم رفت وآمدميکرد. سخنراني های پرشور و آتشین او علیه رژیم که بدون مصلحتاندیشی انجام ميشد، مأمورین رژیم را به تعقیب وی واداشته بود، بهگونه ای که او شهر به شهر مي گشت تا از دستگیری در امان باشد.نخست به شهر فیروزآباد رفت و مدتی در آنجا دست به تبلیغ و ارشادمردم زد. پس از چندی به یاسوج رفت. موقعی که درصدد دستگیریوی برآمدند به دوگنبدان عزیمت کرد و سپس به اهواز رفت و در آنجاسکنی گزید. در ایندوران اقشار مختلف در اعتراض به رژیمستمشاهی و اعمال وحشیانه اش عکس العمل نشان مي دادند و ابراهیماحساس کرد که برای سازماندهی تظاهرات باید به شهرضا برگردد.&lt;br /&gt;
بعد از بازگشت به شهر خود در دعوت مردم به خیابان ها و انجام تظاهرات علیه رژیم، فعالیت و کوشش خود را افزایش داد تا اینکه دریکی از راهپیمایي های پرشورمردمی، قطعنامه مهمی که یکی از بنده ای آن انحلال ساواک بود، توسط شهید همت قرائت شد. به دنبال آنفرمان ترور و اعدام ایشان توسط فرماندار نظامی اصفهان، سرلشکرمعدوم ناجی ، صادر گردید. مأموران رژیم در هرفرصتی در پی آن بودندکه این فرزند شجاع و رشید اسلام را از پای درآورند، ولی او با تغییرلباس وقیافه، مبارزات ضد دولتی خود را دنبال می کرد تا اینکه انقلاباسلامی به رهبری حضرت امام خمینی)ره(، به پیروزی رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فعالیت های پس از پیروزی انقلاب&lt;br /&gt;
پیروزی انقلاب در جهت ایجاد نظم ودفاع از شهر و راه اندازی کمیتهانقلاب اسلامی شهرضا نقش اساسی داشت. او از جمله کسانی بود کهسپاه شهرضا را با کمک دوتن از برادران خود و سه تن از دوستانشتشکیل داد. درایت و نفوذ خانوادگی که درشهر داشتند مکانی را بهعنوان مقر سپاه در اختیار گرفته و مقادیر قابل توجهی سلاح ازشهربانی شهر به آنجا منتقل کردند و از طریق مردم، سایر مایحتاج ونیازمند یها را رفع کردند.&lt;br /&gt;
به تدریج عناصر حزب اللهی به عضویت سپاه درآمدند. هنگامی کهمجموعه سپاه سازمان پیدا کرد، او مسؤولیت روابط عمومی سپاه را بهعهده داشت. به همت این شهید بزرگوار و فعالیت های شبانه روزیبرادران پاسدار در سال 58 ، یاغیان و اشرار اطراف شهرضا که به آزارواذیت مردم مي پرداختند، دستگیر و به دادگاه انقلاب اسلامی تحویلداده شدند و شهر از لوث وجود افرادشرور و قاچاقچی پاکسازیگردید.&lt;br /&gt;
از کارهای اساسی ایشان در این مقطع، سامان بخشیدن به فعالیت هایفرهنگی، تبلیغی منطقه بود که در آگاه ساختن جوانان و ایجاد شورانقلابی تأثیر بسزایی داشت. اواخر سال 58 برحسب ضرورت و به دلیلتجربیات گرا نبهای او در زمینه امور فرهنگی به خرمشهر و سپس بهبندر چابهار و کنارک )در استان سیستان و بلوچستان( عزیمت کرد و بهفعالیت های گسترده فرهنگی پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نقش شهید در کردستان و مقابله با ضدانقلاب&lt;br /&gt;
شهید همت در خرداد سال 1359 به منطقه کردستان که بخش هایی ازآن در چنگال گروهک های مزدور گرفتار شده بود، اعزام گردید. ایشانبا توکل به خدا و عزمی راسخ مبارزه بي امان و همهجانبه ای را علیهعوامل استکبار جهانی و گروهک های خودفروخته در کردستان شروعکرد و هر روز عرصه را برآنها تنگ تر نمود. از طرفی در جهت جذبمردم محروم کُرد و رفع مشکلات آنان به سهم خود تلاش داشت و برایمقابله با فقر فرهنگی منطقه اهتمام چشمگیری از خود نشان می داد تاجایی که هنگام ترک آنجا، مردم منطقه گریه مي کردند و حتی تحصننموده و نمي خواستند ازاین بزرگوار جدا شوند.&lt;br /&gt;
رشادت های او دربرخورد با گروهک های یاغی قابل تحسین وستایشاست. براساس آماری که از یادداشت های آن شهید به دست آمدهاست، سپاه پاسداران پاوه از مهر 59 تا د یماه 60 )بافرمانده ای مدبرانهاو( عملیات موفق در خصوص پاکسازی روستاها از وجود اشرار،آزادسازی ارتفاعات و درگیری با نیروهای ارتش بعث داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهید همت و دفاع مقدس&lt;br /&gt;
پس از شروع جنگ تحمیلی از سوی رژیم متجاوز عراق، شهید همت بهصحنه کارزار وارد شد و درطی سالیان حضور در جبهه های نبرد،خدمات شایان توجهی برجای گذاشت و افتخارها آفرید. او و سرداررشید اسلام، حاج احمد متوسلیان، به دستور فرماندهی محترم کلسپاه مأموریت یافتند ضمن اعزام به جبهه جنوب، تیپ محمدرسللولالله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ( را تشکیل دهند. در عملیات سراسریفتح المبین، مسؤولیت قسمتی از کل عملیات به عهده این سردار دلاوربود. موفقیت عملیات درمنطقه کوهستانی«شللاوریه » مرهون ایثار وتلاش این سردار بزرگ و همرزمان اوست.&lt;br /&gt;
شهید همت در عملیات پیروزمند الی بیت المقدس در سمت معاونتتیپ محمدرسول الله )صلیّ الله علیه و آله و سلّم( فعالیت و تلاشتحسین برانگیزی را در شکستن محاصره جاده شلمچه خرمشهر انجامدادو به حق می توان گفت که او یگان تحت امرش سهم بسزایی درفتح خرمشهر داشته اند و با اینکه منطقه عملیاتی دشت بود، شهیدحاج همت با استفاده از بهترین تدبیر نظامی به نحو مطلوبیفرماندهیکرد.&lt;br /&gt;
در سال 1361 با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوبلبنان به منظور یاری رساندن به مردم مسلمان ومظلوم لبنان که موردهجوم ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی قرار گرفته بود راهی آن دیار شدو پس از دو ماه حضور در این خطه به میهن اسلامی بازگشت و درمحورجنگ وجهاد قرارگرفت.&lt;br /&gt;
با شروع عملیات رمضان در تاریخ 23 / 4/ 1361 درمنطقه «شرق بصره» فرماندهی تیپ 27 محمد رسول الله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ ( رابرعهده گرفت و بعدها با ارتقای این یگان به لشکر، تا زمان شهادتش درسمت فرماندهی انجام وظیفه نمود. پس از آن در عملیات مسلم ابنعقیل و محرم که او فرمانده قرارگاه ظفر بود سلحشورانه با دشمن زبونجنگید. در عملیات والفجر مقدماتی بود که شهیدحاج همت،مسؤولیت سپاه یازدهم قدر را که شامل لشکر 27 حضرت محمد رسولالله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ (، لشکر 31 عاشورا، لشکر 5 نصر و تیپ10 سیدالشهدا )علیه السلام ( بود، برعهده گرفت.&lt;br /&gt;
سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشللکر 27 تحت فرماندهی ایشان درعملیات والفجر 4 و تصرف ارتفاعات کان یمانگا در آن مقاطع از خاطرهها محو نمی شود. صلابت،اقتدار و استقامت فراموش نشدنی اینشهید والامقام و رزمندگان لشکر محمدرسللول الله )صلیّ الله علیه و آلهو سلّم ( در جریان عملیات خیبر درمنطقه طلائیه و تصرف جزایرمجنونو حفظ آن با وجود پاتک های شدید دشمن، از افتخارات تاریخ جنگمحسوب می گردد.&lt;br /&gt;
مقاومت و پایداری آنان در این جزایر به قدری تحسین برانگیز بود کهحتی فرمانده سپاه سوم عراق در یکی از اظهاراتش گفته بود:&lt;br /&gt;
«ما آنقدر آتش بر جزایر مجنون فرو ریختیم و آنچنان آنجا را بمبارانشدید نمودیم که از جزایر مجنون جز تلی خاکستر چیز دیگری باقینیست! » اما شهید همت بدون هراس و ترس از دشمن و با وجود بیخوابی های مکرر همچنان به ادای تکلیف و اجرای فرمان حضرت امامخمینی)ره( مبنی برحفظ جزایر می اندیشید و خطاب به برادران بسیجیمي گفت: « برادران، امروز مسأله ما، مسأله اسلام و حفظ و حراست ازحریم قرآن است. بدون تردید یا همه باید پرچم سرخ عاشورایی حسین)علیه السلام( را به دوش کشیم و قداست مکتبمان، مملکت وناموسمان را پاسداری و حراست کنیم و با گوشت و خون به حفظجزیره، همت نمائیم، یااینکه پرچم ذلت و تسلیم را درمقابل دشمنانخدا بالا ببریم و این ننگ و بدبختی را به دامن مطهر اعتقادمان رواداریم، که اطمینان دارم شما طالبان حریت و شرف هستید، نه ننگ وبدنامی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ويژگي های برجسته شهید&lt;br /&gt;
او عارفی وارسته، ایثارگری سلحشور و اسوه ای برای دیگران بود که جزخدا به چیز دیگری نمی اندیشید و به عشق رسیدن به هدف متعالی وکسب رضای خدا و حضرت احدیت، شب و روز تلاش می کرد و سختترین و مشکل ترین مسؤولیت های نظامی را با کمال خوشرویی واشتیاق و آرامش خاطر مي پذیرفت. او بسان شمع می سوخت و چونانچشم هساران درحال جوشش بود و یک آن از تحرک باز نمي ایستاد.روحیه ایثار و استقامت او شگفت انگیز بود. حتی جیره و سهمیه لباسخود را به دیگران مي بخشید و با همان کم، قانع بود و درپاسخ کسانیکه مي پرسیدند چرا لباس خود را که به آن نیازمند بودی، بخشیدی؟می گفت: «من پنج سال است که یک اورکت دارم و هنوز قابل استفادهاست» او فرمانده ی مدیرو مدبرّ بود. قدرت عجیبی درمدیریتداشت. آن هم یک مدیریت سالم در اداره کارها و نیروها. با وجود آنکهبه مسائل عاطفی و نیز اصول مدیریت احترام مي گذاشت و عمل ميکرد، درعین حال هنگام فرماندهی قاطع بود. او نیروهای تحت امر خودرا خوب توجیه مي کرد و نظارت و پیگیری خوبی نیز داشت. کسی راکه در انجام دستورات کوتاهی مي نمود بازخواست مي کرد و کسیراکه خوب عمل مي کرد تشویق مي نمود.&lt;br /&gt;
بینش سیاسی بعُد دیگری از شخصیت والای او به شمار مي رفت. بهمسائل لبنان و فلسطین وسایر کشورهای اسلامی بسیار می اندیشید وآنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود که گویی سالیان درازی در آن سامان بادشمنان خدا و رسول )ص( درستیز بوده است. او با وجود مشغله فراواناز مطالعه غافل نبود و نسبت به مسائل سیاسی روز شناخت وسیعیداشت. از ویژگی های اخلاقی شهید همت برخورد دوستانه او بابسیحیان جان برکف بود. به بسیجیان عشق می ورزید و همواره درسخنانش از این مجاهدان مخلص تمجید و قدرشناسی مي کرد. «منخاک پای بسیجي ها هم نمی شوم. ای کاش من یک بسیجی بودم و درسنگر نبرد از آنان جدا نمي شدم».&lt;br /&gt;
وقتی درسنگرهای نبرد، غذای گرم برای شهید همت مي آوردند سؤالمی کرد: آیا نیروهای خط مقدّم و دیگر اعضای همرزممان در سنگرهاهمین غذا را می خورند یا خیر؟ و تا مطمئن نمیشد دست به غذا نمیزد. شهیدهمت همواره برای رعایت حقوق بسیجیان به مسؤلان امرتأکید و توصیه داشت. او که از روحیه ایثار واستقامت کم نظیریبرخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقي اش در واقع معلمی نمونه وسرمشقی خوب برای پاسداران و بسیجیان بود و خود به آنچه مي گفت،عمل مي کرد. عشق وعلاقه نیروها به او نیز از همین راز سرچشمه ميگرفت. برای شهید همت مطرح نبود که چکاره است، فرمانده است یانه. همت یک رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمیوارسته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نحوه شهادت&lt;br /&gt;
شهید همت در جریان عملیات خیبر به برادران گفته بود: «بایدمقاومت کرده و مانع از بازپسگیری مناطق تصرف شده، توسط دشمنشد. یا همه اینجا شهید ميشویم ویا جزیره مجنون را نگه می داریم».رزمندگان لشکر نیز با تمام توان دربرابر دشمن مردانه ایستادگی کردند.حاجی جلو رفته بود تا وضع جبهه توحید را از نزدیک بررسی کند،کهگلوله توپ در نزدیکی اش اصابت می کند و این سردار دلاور به همراهمعاونش، شهید اکبر زجاجی، در 17 اسفند سال 1362 در عملیات خیبردعوت حق را لبیک گفته و به لقاء خداوند شتافتند&amp;lt;ref&amp;gt;[http://navideshahed.com/ سایت نوید شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-30 12-18-02.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وصیت نامه ==&lt;br /&gt;
* وصیت نامه اول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به تاریخ ۵۹/۱۰/۱۹ شمسی ساعت ۱۰:۱۰ شب چند سطری وصیت نامه می‌نویسم : هر شب ستاره ای را به زمین می‌کشند و باز این آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت.مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسان‌ها را به تباهی می‌کشد و حکومت‌های طاغوت مکمل‌های این جهل‌اند و شاید قرن‌ها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح {اسلام} در سینه و وجود گندیده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسان‌های سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از {اسلام} ندارند و نمی‌دانند برای چه زندگی می‌کنند و چه هدفی دارند و اصلاً چه می گویند بسیارند. ای کاش به خود می‌آمدند. از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و {اسلام }را و خود را دریابید نظیر انقلاب {اسلامی }ما در هیچ کجا پیدا نمی‌شود نه شرقی - نه غربی؛ اسلامی که : اسلامی ... ای کاش ملت‌های تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر به خود می‌آمدند و آن‌ها نیز پوزه استکبار را بر خاک می‌مالیدند. مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می‌کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسان‌ها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما به این انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می‌شناختند و نه باریش زحمت و رنجی متحمل شده‌اند از هر طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند، مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلماً مجازات خواهند شد . پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده‌اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می‌دارم شهادت در قاموس اسلام کاری‌ترین ضربات را بر پیکر ظلم، جور،شرک و الحاد می‌زند و خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده‌ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست این‌ها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل طی شود مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلاً از تو راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار ( اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک) . &lt;br /&gt;
و السلام؛ &lt;br /&gt;
محمد ابراهیم همت  &amp;lt;ref name=&amp;quot;وصیتنامه&amp;quot;&amp;gt;[http://www.rajanews.com/detail.asp?id=36715 وصيت نامه شهيد «حاج همت»]، رجانیوز&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* وصیت نامه دوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نام خدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامی که هرگز از وجودم دور نیست و پیوسته با یادش آرزوی وصالش را در سر داشتم. &lt;br /&gt;
سلام بر حسین(ع) سالار شهیدان اسوه و اسطوره بشریت. &lt;br /&gt;
مادر گرامی و همسر مهربانم پدر و برادران عزیزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشدید.چقدر شماها صبورید.خودتان می‌دانید که من چقدر به شهیدان عشق می‌ورزیدم غنچه‌هایی که(کبوترانی که)همیشه در حال پرواز به‌سوی ملکوت اعلایند.الگو و اسوه‌هایی که معتقد به دادن جان برای گرفتن بقا (بقا و حیات ابدی)و نزدیکی با خدای چرا که «ان الله اشتری من المومنین». &lt;br /&gt;
من نیز در پوست خود نمی‌گنجم.گمشده‌ای دارم و خویشتن را در قفس محبوس می‌بینم و می‌خواهم از قفس به درآیم.سیم‌های خاردار مانع‌اند.من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه که از خدا بازم می‌دارد متنفرم(هوای نفس شیطان درون و خالص نشدن) &lt;br /&gt;
در طول جنگ برادرانی که در عملیات شهید می‌شدند از قبل سیمایشان روحانی و نورانی می‌شد و هر بی طرفی احساس می‌کرد که نوبت شهادت آن برادر فرا رسیده است. &lt;br /&gt;
عزیزانم!این بار دوم است که وصیت نامه می‌نویسم ولی لیاقت ندارم و معلوم است که هنوز در بند اسارتم هنوز خالص نشده‌ام و آلوده‌ام. &lt;br /&gt;
از شروع انقلاب در این راه افتادم و پس از پیروزی انقلاب نیز سپاه را پناهگاه خوبی برای مبارزه یافتم ابتدا در گیری با ضد انقلاب و خوانین در منطقه شهرضا (قمشه)و سمیرم سپس شرکت در خوزستان و جریان کروهک ها در خرمشهر پس از آن سفر به سیستان و بلوچستان (چابهار و کنارک)و بعداً حرکت به طرف کردستان دقیقاً دو سال در کردستان هستم .مثل این است که دیگر جنگ با من عجین شده است. &lt;br /&gt;
خداوند تا کنون لطف زیادی به این سراپا گنه کرده و توفیق مبارزه در راهش را نصیبم کرده است.اکنون من می‌روم با دنیایی انتظار انتظار وصال و رسیدن به معشوق.ای عزیزان من توجه کنید: &lt;br /&gt;
۱-اگر خداوند فرزندی نصیبم کرد با اینکه نتوانستم در طول دورانی که همسر انتخاب کردم حتی یک هفته خانه باشم دلم می‌خواهد او را علی وار تربیت کنید. &lt;br /&gt;
همسرم انسان فوق العاده ایست او صبور است و به زینب عشق می‌ورزد او از تربیت کردن صحیح فرزندم لذت خواهد برد چون راهش را پیدا کرده است .اگر پسر به دنیا آورد اسم او را مهدی و اگر دختر به دنیا آورد اسم او را مریم بگذارید. چون همسرم از این اسم خوشش می‌آید. &lt;br /&gt;
۲-امام مظهر صفا پاکی و خلوص و دریایی از معرفت است .فرامین او را مو به مو اجرا کنید تا خداوند از شما راضی باشدزیرا او ولی فقیه است و در نزد خدا ارزش والایی دارد. &lt;br /&gt;
۳-هر چه پول دارم اول بدهی مکه مرا به پیگیری سپاه تهران (ستاد مرکزی) بدهید و بقیه را همسرم هر طور خواست خرج کند. &lt;br /&gt;
۴-ملت ما ملت معجزه گر قرن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشیدن به راه شهیدان و استعانت به درگاه خداوند است تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) وصل نماید و در این تلاش پیگیر مسلماً نصر خدا شامل حال مؤمنین است. &lt;br /&gt;
۵-از مادر و همه فامیل و همسرم اگر به خاطر من بی تابی کنند راضی نیستم.مرا به خدا بسپارید و صبور و شجاع باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیر حاج همت &amp;lt;ref name=&amp;quot;وصیتنامه&amp;quot;&amp;gt;[http://www.rajanews.com/detail.asp?id=36715 وصيت نامه شهيد «حاج همت»]، رجانیوز&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شروع زندگی&lt;br /&gt;
روی پشت بام خانه یکی از برادرهای بسیجی،اتاقی بود که آن را مرغدانی کرده بود ولی بعلت بمباران استفاده نمی شد.&lt;br /&gt;
کف آن مرغدانی را آب انداختم و با چاقو زمینش را تراشیدم . حاجی هم یک ملحفه سفید آورد با پونز زدیم که بشود دو تا اتاق . بعد هم با پول تو جیبی ام کمی خرت و پرت خریدم؛دو تا بشقاب،دو تا قاشق،دو تا کاسه و یک پتو هم از پتوهای سپاه آوردیم . یادم هست حتی چراغ خوراک پزی نداشتیم؛یعنی نتوانستیم بخریم و آن مدت اصلا غذای پختنی نخوردیم.این شروع زندگی ما بود.&lt;br /&gt;
منبع :نیمه پنهان ماه2،ص24&lt;br /&gt;
*به شرط ترک سیگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان روز خواستگاری یا زمان خواندن خطبه عقد بود که مادرم گفت: قول می دهد سیگار هم نکشد. خانمش هم گفت: مجاهد فی سبیل الله که نباید سیگار بکشد؛ سیگار کشیدن دور از شأن شماست!&lt;br /&gt;
وقتی برگشتیم خانه، رفت جیب هایش را گشت؛ سیگارهایش را درآورد، له شان کرد و برد ریخت توی سطل. &lt;br /&gt;
گفت: «تمام شد. بعد از حدود 14سال سیگاری بودن، دیگر هیچ کس دست من سیگار نمی بیند.»&lt;br /&gt;
همین هم شد.&lt;br /&gt;
خانمش می گفت: یکی دو سال از ازدواجمون می گذشت، رفتم پیشش گفتم: این بچه گوشش درد می کنه؛ این سیگار را بگیر یک پک بزن، دودش را فوت کن توی گوشش. گفت: «نمی تونم. قول دادم دیگه سیگار نکشم.» گفتم: بچه داره درد میککشه! گفت: «ببر بده همسایه بکشه و توی گوشش فوت کنه. دیگه هم به من نگو.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید محمد ابراهیم همت&lt;br /&gt;
به مجنون گفتم زنده بمان، ص202 و 203 &lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-23 04-09-34.jpg|250px|بی‌قاب|وسط|شهید محمد ابراهیم همت]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*متوجه ماه هم باشین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم از آسمان نمي‌گرفت. يك ريز اشك مي‌ريخت. طاقتم طاق شد.&lt;br /&gt;
چي شده حاجي؟&lt;br /&gt;
جواب نداد. خط نگاهش را گرفتم. اول نفهميدم،‌ ولي بعد چرا. آسمان داشت بچه‌ها را همراهي مي‌كرد. وقتي مي‌رسيدند به دشت،‌ ماه مي‌رفت پشت ابرها. وقتي مي‌خواستند از رودخانه رد شوند و نور مي‌خواستند،‌ بيرون مي‌آمد.&lt;br /&gt;
پشت بي‌سيم گفت «متوجه ماه هم باشين»&lt;br /&gt;
پنج دقيقه ی بعد،‌صداي گريه‌ي فرمان‌ده‌ها از پشت بي‌سيم مي‌آمد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
سایت آوینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*جاروب دل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به زحمت جارو را از دستش گرفتم. داشت محوطه را آب و جارو می کرد. کار هر روز صبحش بود.&lt;br /&gt;
ناراحت شد و گفت: «بذار خودم جارو کنم. این جوری بدی های درونم هم جارو می شن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران/ ص27&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_01.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_02.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_03.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_04.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_05.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_06.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_07.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_08.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_09.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_10.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_11.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_12.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 13.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 14.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 15.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_16.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_17.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت 18.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_19.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت_20.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:jpg.photo_2018-11-24_23-39-13 &lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جستارهای وابسته ==&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:همت - محمدابراهیم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شهرضا (استان اصفهان)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات خیبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-11-23_04-09-34.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2018-11-23 04-09-34.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-11-23_04-09-34.jpg"/>
				<updated>2018-12-14T17:46:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: Eslah9705 نسخه جدیدی از  «پرونده:Photo 2018-11-23 04-09-34.jpg» را بارگذاری کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-11-24_23-39-13.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2018-11-24 23-39-13.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-11-24_23-39-13.jpg"/>
				<updated>2018-12-14T17:46:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: Eslah9705 نسخه جدیدی از  «پرونده:Photo 2018-11-24 23-39-13.jpg» را بارگذاری کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%87%D9%85%D8%AA</id>
		<title>شهیدمحمد ابراهیم همت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%87%D9%85%D8%AA"/>
				<updated>2018-12-14T17:24:42Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمدابراهیم همت&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_همت_06.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای ۱۲ فروردین|۱۳۳۴/۰۱/۱۲]] ، [[شهرضا]] ، [[اصفهان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۱۷ اسفند|۱۳۶۲/۱۲/۱۷]] ، [[جزیره مجنون]] ، اصابت گلوله توپ&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = امامزاده شاهرضا [[شهرضا]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]]&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = [[پرونده:سرلشگر پاسدار - سپاه پاسداران.png|22px]] [[سرلشگر پاسدار]]&lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = فرمانده [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = [[عملیات فتح‌المبین|فتح‌المبین]]{{سخ}}[[عملیات الی بیت‌المقدس|الی بیت‌المقدس]]{{سخ}}[[عملیات رمضان|رمضان]]{{سخ}}[[عملیات خیبر|خیبر]]&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = کاردانی&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = معلم&lt;br /&gt;
|خانواده                = پدر: [[علی اکبر همت|علی اکبر]] {{سخ}}همسر: [[ژیلا بدیهیان]] {{سخ}} فرزندان : [[محمدمهدی همت|محمدمهدی]]، [[مصطفی همت|مصطفی]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید محمدابراهیم همت]] در [[زادروزهای ۱۲ فروردین|دوازدهم فروردین‌ماه]] ۱۳۳۴ در شهرستان [[شهرضا]] به دنیا آمد. پدرش علی اکبر نام داشت. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش گذراند و سپس وارد دانش‌سرای [[اصفهان]] شد. فرمانده [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]] بود. [[الگو:شهدای ۱۷ اسفند|هفدهم اسفندماه ۱۳۶۲]]، در [[جزیره مجنون]] بر اثر اصابت گلوله توپ به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده روز ی مستضعف ومتدین به دنیا آمد. او در رحم مادر بود که پدر و مادرش عزم کربلایمعلیّ و زیارت قبرسالار شهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر باتنفس شمیم روحبخش کربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهیدمید. محمد ابراهیم درسایه محبت های پدر ومادر پاکدامن، وارسته ومهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. دردوران تحصیلش از هوش واستعداد فو ق العاده ای برخوردار بود و باموفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت. هنگامفراغت از تحصیل به ویژه در تعطیلات تابستانی با کار وتلاش فراوانمخارج شخصی خود را برایتحصیل به دست مي آورد و از این راه بهخانواده زحمتکش خود کمک قابل توجه ای مي کرد. او با شور، نشاط،مهر، محبت و صمیمیتی که داشت به محیط گرم خانواده صفا وصمیمیت دیگری می بخشید. پدرش از دوران کودکی او چنین ميگوید: «هنگامی که خسته از کار روزانه به خانه برمي گشتم، دیدنفرزندم تمامی خستگي ها و مرارت ها را از وجودم پاک مي کرد و اگرشبی او را نمي دیدم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود. » اشتیاق محمدابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث مي شد که از مادرش با اصراربخواهد که به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره ها کمک کند. اینعلاقه تا حدی بود که از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت کتابآسمانی قرآن را کاملا فرا گیرد و برخی از سوره های کوچک را نیز حفظکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دوران سربازی&lt;br /&gt;
در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس ازاخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه تحصیلپرداخت. پس از دریافت مدرک تحصیلی به سربازی رفته به گفتهخودش تلخ ترین دوران عمرش همان دوسال سربازی بود در لشکرتوپخانه اصفهان مسؤولیت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود. ماهمبارک رمضان فرا رسید، ابراهیم در میان برخی از سربازان همفکر خودبهدیگر سربازان پیام فرستاد که آنها هم اگر سعی کنند تمام روزهایرمضان را روزه بگیرند، می توانند به هنگام سحری به آشپزخانه بیایند ناجی، فرمانده لشکر، وقتی که از این توصیه ابراهیم و روزه گرفتن عده ای از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگیبدون استثنا آب بنوشند و روزه خود را باطل کنند. پس از این جریانابراهیم گفته بود: «اگر آن روز با چند تیر مغزم را متلاشی مي کردندبرایم گواراتر از این بود که با چشمان خود ببینم که چگونه این از خدابي خبران فرمان مي دهند تا حرمت مقدس ترین فریضه دینمان رابشکنیم و تکلیف الهی را زیرپا بگذاریم » اماّ این دوسال برای شخصیچون ابراهیم چندان خالی از لطف هم نبود؛ زیرا در همین مدتتوانست با برخی از جوانان روشنفکر و انقلابی مخالف رژیم ستم شاهیآشنا شود و به تعدادی از کتب ممنوعه )از نظر ساواک( دست یابد.مطالعه آن کتا بها که مخفیانه و توسط برخی از دوستان،برایش فراهممی شد تأثیر عمیق و سازنده ای در روح و جان محمدابراهیم گذاشت وبه روشنایی اندیشه و انتخاب راهش کمک شایانی کرد. مطالعه همانکتاب ها و برخورد و آشنایی با بعضی از دوستان، باعث شد که ابراهیمفعالیت های خود را علیه رژیم ستمشاهی آغاز کند و به روشنگری مردمو افشای چهره طاغوت بپردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دوران معلمی&lt;br /&gt;
پس از پایان دوران سربازی و بازگشت به زادگاهش شغل معلمی رابرگزید. در روستاها مشغول تدریس شد و به تعلیم فرزندان این مرز وبوم همت گماشت. ابراهیم در این دوران نیز با تعدادی از روحانیونمتعهد و انقلابی ارتباط پیدا کرد و در اثر مجالست با آنها با شخصیتحضرت امام )ره( بیشتر آشنا شد. به دنبال این آشنایی و شناخت، سعیمي کرد تا در محیط مدرسه و کلاس درس، دانش آموزان را با معارفاسلامی و اندیشه های انقلابی حضرت امام )ره( و یارانش آشنا کند. اودر تشویق و ترغیب دانش آموزان به مطالعه و کسب بینش وآگاهی سعی وافری داشت و همین امور سبب شد که چندین نوبت از طرف ساواک به او اخطار شود. لیکن روح بزرگ و بي باک او به همه آناخطارها بی اعتنا بود و هدف و راهش را بدون اندک تزلزلی پی ميگرفت و از تربیت شاگردان خود لحظه ای غفلت نمي ورزید. با گسترش تدریجی انقلاب اسلامی، ابراهیم پرچمداری جوانان مبارز شهرضا رابرعهده گرفت. پس از انتقال وی به شهرضا برای تدریس در مدارس  شهر، ارتباطش با حوزه علمیه قم برقرار شد و بطور مستمر برای گرفتنرهنمود، ملاقات با روحانیون و دریافت اعلامیه و نوار به قم رفت وآمدميکرد. سخنراني های پرشور و آتشین او علیه رژیم که بدون مصلحتاندیشی انجام ميشد، مأمورین رژیم را به تعقیب وی واداشته بود، بهگونه ای که او شهر به شهر مي گشت تا از دستگیری در امان باشد.نخست به شهر فیروزآباد رفت و مدتی در آنجا دست به تبلیغ و ارشادمردم زد. پس از چندی به یاسوج رفت. موقعی که درصدد دستگیریوی برآمدند به دوگنبدان عزیمت کرد و سپس به اهواز رفت و در آنجاسکنی گزید. در ایندوران اقشار مختلف در اعتراض به رژیمستمشاهی و اعمال وحشیانه اش عکس العمل نشان مي دادند و ابراهیماحساس کرد که برای سازماندهی تظاهرات باید به شهرضا برگردد.&lt;br /&gt;
بعد از بازگشت به شهر خود در دعوت مردم به خیابان ها و انجام تظاهرات علیه رژیم، فعالیت و کوشش خود را افزایش داد تا اینکه دریکی از راهپیمایي های پرشورمردمی، قطعنامه مهمی که یکی از بنده ای آن انحلال ساواک بود، توسط شهید همت قرائت شد. به دنبال آنفرمان ترور و اعدام ایشان توسط فرماندار نظامی اصفهان، سرلشکرمعدوم ناجی ، صادر گردید. مأموران رژیم در هرفرصتی در پی آن بودندکه این فرزند شجاع و رشید اسلام را از پای درآورند، ولی او با تغییرلباس وقیافه، مبارزات ضد دولتی خود را دنبال می کرد تا اینکه انقلاباسلامی به رهبری حضرت امام خمینی)ره(، به پیروزی رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فعالیت های پس از پیروزی انقلاب&lt;br /&gt;
پیروزی انقلاب در جهت ایجاد نظم ودفاع از شهر و راه اندازی کمیتهانقلاب اسلامی شهرضا نقش اساسی داشت. او از جمله کسانی بود کهسپاه شهرضا را با کمک دوتن از برادران خود و سه تن از دوستانشتشکیل داد. درایت و نفوذ خانوادگی که درشهر داشتند مکانی را بهعنوان مقر سپاه در اختیار گرفته و مقادیر قابل توجهی سلاح ازشهربانی شهر به آنجا منتقل کردند و از طریق مردم، سایر مایحتاج ونیازمند یها را رفع کردند.&lt;br /&gt;
به تدریج عناصر حزب اللهی به عضویت سپاه درآمدند. هنگامی کهمجموعه سپاه سازمان پیدا کرد، او مسؤولیت روابط عمومی سپاه را بهعهده داشت. به همت این شهید بزرگوار و فعالیت های شبانه روزیبرادران پاسدار در سال 58 ، یاغیان و اشرار اطراف شهرضا که به آزارواذیت مردم مي پرداختند، دستگیر و به دادگاه انقلاب اسلامی تحویلداده شدند و شهر از لوث وجود افرادشرور و قاچاقچی پاکسازیگردید.&lt;br /&gt;
از کارهای اساسی ایشان در این مقطع، سامان بخشیدن به فعالیت هایفرهنگی، تبلیغی منطقه بود که در آگاه ساختن جوانان و ایجاد شورانقلابی تأثیر بسزایی داشت. اواخر سال 58 برحسب ضرورت و به دلیلتجربیات گرا نبهای او در زمینه امور فرهنگی به خرمشهر و سپس بهبندر چابهار و کنارک )در استان سیستان و بلوچستان( عزیمت کرد و بهفعالیت های گسترده فرهنگی پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نقش شهید در کردستان و مقابله با ضدانقلاب&lt;br /&gt;
شهید همت در خرداد سال 1359 به منطقه کردستان که بخش هایی ازآن در چنگال گروهک های مزدور گرفتار شده بود، اعزام گردید. ایشانبا توکل به خدا و عزمی راسخ مبارزه بي امان و همهجانبه ای را علیهعوامل استکبار جهانی و گروهک های خودفروخته در کردستان شروعکرد و هر روز عرصه را برآنها تنگ تر نمود. از طرفی در جهت جذبمردم محروم کُرد و رفع مشکلات آنان به سهم خود تلاش داشت و برایمقابله با فقر فرهنگی منطقه اهتمام چشمگیری از خود نشان می داد تاجایی که هنگام ترک آنجا، مردم منطقه گریه مي کردند و حتی تحصننموده و نمي خواستند ازاین بزرگوار جدا شوند.&lt;br /&gt;
رشادت های او دربرخورد با گروهک های یاغی قابل تحسین وستایشاست. براساس آماری که از یادداشت های آن شهید به دست آمدهاست، سپاه پاسداران پاوه از مهر 59 تا د یماه 60 )بافرمانده ای مدبرانهاو( عملیات موفق در خصوص پاکسازی روستاها از وجود اشرار،آزادسازی ارتفاعات و درگیری با نیروهای ارتش بعث داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهید همت و دفاع مقدس&lt;br /&gt;
پس از شروع جنگ تحمیلی از سوی رژیم متجاوز عراق، شهید همت بهصحنه کارزار وارد شد و درطی سالیان حضور در جبهه های نبرد،خدمات شایان توجهی برجای گذاشت و افتخارها آفرید. او و سرداررشید اسلام، حاج احمد متوسلیان، به دستور فرماندهی محترم کلسپاه مأموریت یافتند ضمن اعزام به جبهه جنوب، تیپ محمدرسللولالله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ( را تشکیل دهند. در عملیات سراسریفتح المبین، مسؤولیت قسمتی از کل عملیات به عهده این سردار دلاوربود. موفقیت عملیات درمنطقه کوهستانی«شللاوریه » مرهون ایثار وتلاش این سردار بزرگ و همرزمان اوست.&lt;br /&gt;
شهید همت در عملیات پیروزمند الی بیت المقدس در سمت معاونتتیپ محمدرسول الله )صلیّ الله علیه و آله و سلّم( فعالیت و تلاشتحسین برانگیزی را در شکستن محاصره جاده شلمچه خرمشهر انجامدادو به حق می توان گفت که او یگان تحت امرش سهم بسزایی درفتح خرمشهر داشته اند و با اینکه منطقه عملیاتی دشت بود، شهیدحاج همت با استفاده از بهترین تدبیر نظامی به نحو مطلوبیفرماندهیکرد.&lt;br /&gt;
در سال 1361 با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوبلبنان به منظور یاری رساندن به مردم مسلمان ومظلوم لبنان که موردهجوم ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی قرار گرفته بود راهی آن دیار شدو پس از دو ماه حضور در این خطه به میهن اسلامی بازگشت و درمحورجنگ وجهاد قرارگرفت.&lt;br /&gt;
با شروع عملیات رمضان در تاریخ 23 / 4/ 1361 درمنطقه «شرق بصره» فرماندهی تیپ 27 محمد رسول الله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ ( رابرعهده گرفت و بعدها با ارتقای این یگان به لشکر، تا زمان شهادتش درسمت فرماندهی انجام وظیفه نمود. پس از آن در عملیات مسلم ابنعقیل و محرم که او فرمانده قرارگاه ظفر بود سلحشورانه با دشمن زبونجنگید. در عملیات والفجر مقدماتی بود که شهیدحاج همت،مسؤولیت سپاه یازدهم قدر را که شامل لشکر 27 حضرت محمد رسولالله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ (، لشکر 31 عاشورا، لشکر 5 نصر و تیپ10 سیدالشهدا )علیه السلام ( بود، برعهده گرفت.&lt;br /&gt;
سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشللکر 27 تحت فرماندهی ایشان درعملیات والفجر 4 و تصرف ارتفاعات کان یمانگا در آن مقاطع از خاطرهها محو نمی شود. صلابت،اقتدار و استقامت فراموش نشدنی اینشهید والامقام و رزمندگان لشکر محمدرسللول الله )صلیّ الله علیه و آلهو سلّم ( در جریان عملیات خیبر درمنطقه طلائیه و تصرف جزایرمجنونو حفظ آن با وجود پاتک های شدید دشمن، از افتخارات تاریخ جنگمحسوب می گردد.&lt;br /&gt;
مقاومت و پایداری آنان در این جزایر به قدری تحسین برانگیز بود کهحتی فرمانده سپاه سوم عراق در یکی از اظهاراتش گفته بود:&lt;br /&gt;
«ما آنقدر آتش بر جزایر مجنون فرو ریختیم و آنچنان آنجا را بمبارانشدید نمودیم که از جزایر مجنون جز تلی خاکستر چیز دیگری باقینیست! » اما شهید همت بدون هراس و ترس از دشمن و با وجود بیخوابی های مکرر همچنان به ادای تکلیف و اجرای فرمان حضرت امامخمینی)ره( مبنی برحفظ جزایر می اندیشید و خطاب به برادران بسیجیمي گفت: « برادران، امروز مسأله ما، مسأله اسلام و حفظ و حراست ازحریم قرآن است. بدون تردید یا همه باید پرچم سرخ عاشورایی حسین)علیه السلام( را به دوش کشیم و قداست مکتبمان، مملکت وناموسمان را پاسداری و حراست کنیم و با گوشت و خون به حفظجزیره، همت نمائیم، یااینکه پرچم ذلت و تسلیم را درمقابل دشمنانخدا بالا ببریم و این ننگ و بدبختی را به دامن مطهر اعتقادمان رواداریم، که اطمینان دارم شما طالبان حریت و شرف هستید، نه ننگ وبدنامی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ويژگي های برجسته شهید&lt;br /&gt;
او عارفی وارسته، ایثارگری سلحشور و اسوه ای برای دیگران بود که جزخدا به چیز دیگری نمی اندیشید و به عشق رسیدن به هدف متعالی وکسب رضای خدا و حضرت احدیت، شب و روز تلاش می کرد و سختترین و مشکل ترین مسؤولیت های نظامی را با کمال خوشرویی واشتیاق و آرامش خاطر مي پذیرفت. او بسان شمع می سوخت و چونانچشم هساران درحال جوشش بود و یک آن از تحرک باز نمي ایستاد.روحیه ایثار و استقامت او شگفت انگیز بود. حتی جیره و سهمیه لباسخود را به دیگران مي بخشید و با همان کم، قانع بود و درپاسخ کسانیکه مي پرسیدند چرا لباس خود را که به آن نیازمند بودی، بخشیدی؟می گفت: «من پنج سال است که یک اورکت دارم و هنوز قابل استفادهاست» او فرمانده ی مدیرو مدبرّ بود. قدرت عجیبی درمدیریتداشت. آن هم یک مدیریت سالم در اداره کارها و نیروها. با وجود آنکهبه مسائل عاطفی و نیز اصول مدیریت احترام مي گذاشت و عمل ميکرد، درعین حال هنگام فرماندهی قاطع بود. او نیروهای تحت امر خودرا خوب توجیه مي کرد و نظارت و پیگیری خوبی نیز داشت. کسی راکه در انجام دستورات کوتاهی مي نمود بازخواست مي کرد و کسیراکه خوب عمل مي کرد تشویق مي نمود.&lt;br /&gt;
بینش سیاسی بعُد دیگری از شخصیت والای او به شمار مي رفت. بهمسائل لبنان و فلسطین وسایر کشورهای اسلامی بسیار می اندیشید وآنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود که گویی سالیان درازی در آن سامان بادشمنان خدا و رسول )ص( درستیز بوده است. او با وجود مشغله فراواناز مطالعه غافل نبود و نسبت به مسائل سیاسی روز شناخت وسیعیداشت. از ویژگی های اخلاقی شهید همت برخورد دوستانه او بابسیحیان جان برکف بود. به بسیجیان عشق می ورزید و همواره درسخنانش از این مجاهدان مخلص تمجید و قدرشناسی مي کرد. «منخاک پای بسیجي ها هم نمی شوم. ای کاش من یک بسیجی بودم و درسنگر نبرد از آنان جدا نمي شدم».&lt;br /&gt;
وقتی درسنگرهای نبرد، غذای گرم برای شهید همت مي آوردند سؤالمی کرد: آیا نیروهای خط مقدّم و دیگر اعضای همرزممان در سنگرهاهمین غذا را می خورند یا خیر؟ و تا مطمئن نمیشد دست به غذا نمیزد. شهیدهمت همواره برای رعایت حقوق بسیجیان به مسؤلان امرتأکید و توصیه داشت. او که از روحیه ایثار واستقامت کم نظیریبرخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقي اش در واقع معلمی نمونه وسرمشقی خوب برای پاسداران و بسیجیان بود و خود به آنچه مي گفت،عمل مي کرد. عشق وعلاقه نیروها به او نیز از همین راز سرچشمه ميگرفت. برای شهید همت مطرح نبود که چکاره است، فرمانده است یانه. همت یک رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمیوارسته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نحوه شهادت&lt;br /&gt;
شهید همت در جریان عملیات خیبر به برادران گفته بود: «بایدمقاومت کرده و مانع از بازپسگیری مناطق تصرف شده، توسط دشمنشد. یا همه اینجا شهید ميشویم ویا جزیره مجنون را نگه می داریم».رزمندگان لشکر نیز با تمام توان دربرابر دشمن مردانه ایستادگی کردند.حاجی جلو رفته بود تا وضع جبهه توحید را از نزدیک بررسی کند،کهگلوله توپ در نزدیکی اش اصابت می کند و این سردار دلاور به همراهمعاونش، شهید اکبر زجاجی، در 17 اسفند سال 1362 در عملیات خیبردعوت حق را لبیک گفته و به لقاء خداوند شتافتند&amp;lt;ref&amp;gt;[http://navideshahed.com/ سایت نوید شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-30 12-18-02.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وصیت نامه ==&lt;br /&gt;
* وصیت نامه اول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به تاریخ ۵۹/۱۰/۱۹ شمسی ساعت ۱۰:۱۰ شب چند سطری وصیت نامه می‌نویسم : هر شب ستاره ای را به زمین می‌کشند و باز این آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت.مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسان‌ها را به تباهی می‌کشد و حکومت‌های طاغوت مکمل‌های این جهل‌اند و شاید قرن‌ها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح {اسلام} در سینه و وجود گندیده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسان‌های سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از {اسلام} ندارند و نمی‌دانند برای چه زندگی می‌کنند و چه هدفی دارند و اصلاً چه می گویند بسیارند. ای کاش به خود می‌آمدند. از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و {اسلام }را و خود را دریابید نظیر انقلاب {اسلامی }ما در هیچ کجا پیدا نمی‌شود نه شرقی - نه غربی؛ اسلامی که : اسلامی ... ای کاش ملت‌های تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر به خود می‌آمدند و آن‌ها نیز پوزه استکبار را بر خاک می‌مالیدند. مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می‌کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسان‌ها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما به این انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می‌شناختند و نه باریش زحمت و رنجی متحمل شده‌اند از هر طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند، مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلماً مجازات خواهند شد . پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده‌اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می‌دارم شهادت در قاموس اسلام کاری‌ترین ضربات را بر پیکر ظلم، جور،شرک و الحاد می‌زند و خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده‌ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست این‌ها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل طی شود مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلاً از تو راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار ( اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک) . &lt;br /&gt;
و السلام؛ &lt;br /&gt;
محمد ابراهیم همت  &amp;lt;ref name=&amp;quot;وصیتنامه&amp;quot;&amp;gt;[http://www.rajanews.com/detail.asp?id=36715 وصيت نامه شهيد «حاج همت»]، رجانیوز&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* وصیت نامه دوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نام خدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامی که هرگز از وجودم دور نیست و پیوسته با یادش آرزوی وصالش را در سر داشتم. &lt;br /&gt;
سلام بر حسین(ع) سالار شهیدان اسوه و اسطوره بشریت. &lt;br /&gt;
مادر گرامی و همسر مهربانم پدر و برادران عزیزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشدید.چقدر شماها صبورید.خودتان می‌دانید که من چقدر به شهیدان عشق می‌ورزیدم غنچه‌هایی که(کبوترانی که)همیشه در حال پرواز به‌سوی ملکوت اعلایند.الگو و اسوه‌هایی که معتقد به دادن جان برای گرفتن بقا (بقا و حیات ابدی)و نزدیکی با خدای چرا که «ان الله اشتری من المومنین». &lt;br /&gt;
من نیز در پوست خود نمی‌گنجم.گمشده‌ای دارم و خویشتن را در قفس محبوس می‌بینم و می‌خواهم از قفس به درآیم.سیم‌های خاردار مانع‌اند.من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه که از خدا بازم می‌دارد متنفرم(هوای نفس شیطان درون و خالص نشدن) &lt;br /&gt;
در طول جنگ برادرانی که در عملیات شهید می‌شدند از قبل سیمایشان روحانی و نورانی می‌شد و هر بی طرفی احساس می‌کرد که نوبت شهادت آن برادر فرا رسیده است. &lt;br /&gt;
عزیزانم!این بار دوم است که وصیت نامه می‌نویسم ولی لیاقت ندارم و معلوم است که هنوز در بند اسارتم هنوز خالص نشده‌ام و آلوده‌ام. &lt;br /&gt;
از شروع انقلاب در این راه افتادم و پس از پیروزی انقلاب نیز سپاه را پناهگاه خوبی برای مبارزه یافتم ابتدا در گیری با ضد انقلاب و خوانین در منطقه شهرضا (قمشه)و سمیرم سپس شرکت در خوزستان و جریان کروهک ها در خرمشهر پس از آن سفر به سیستان و بلوچستان (چابهار و کنارک)و بعداً حرکت به طرف کردستان دقیقاً دو سال در کردستان هستم .مثل این است که دیگر جنگ با من عجین شده است. &lt;br /&gt;
خداوند تا کنون لطف زیادی به این سراپا گنه کرده و توفیق مبارزه در راهش را نصیبم کرده است.اکنون من می‌روم با دنیایی انتظار انتظار وصال و رسیدن به معشوق.ای عزیزان من توجه کنید: &lt;br /&gt;
۱-اگر خداوند فرزندی نصیبم کرد با اینکه نتوانستم در طول دورانی که همسر انتخاب کردم حتی یک هفته خانه باشم دلم می‌خواهد او را علی وار تربیت کنید. &lt;br /&gt;
همسرم انسان فوق العاده ایست او صبور است و به زینب عشق می‌ورزد او از تربیت کردن صحیح فرزندم لذت خواهد برد چون راهش را پیدا کرده است .اگر پسر به دنیا آورد اسم او را مهدی و اگر دختر به دنیا آورد اسم او را مریم بگذارید. چون همسرم از این اسم خوشش می‌آید. &lt;br /&gt;
۲-امام مظهر صفا پاکی و خلوص و دریایی از معرفت است .فرامین او را مو به مو اجرا کنید تا خداوند از شما راضی باشدزیرا او ولی فقیه است و در نزد خدا ارزش والایی دارد. &lt;br /&gt;
۳-هر چه پول دارم اول بدهی مکه مرا به پیگیری سپاه تهران (ستاد مرکزی) بدهید و بقیه را همسرم هر طور خواست خرج کند. &lt;br /&gt;
۴-ملت ما ملت معجزه گر قرن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشیدن به راه شهیدان و استعانت به درگاه خداوند است تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) وصل نماید و در این تلاش پیگیر مسلماً نصر خدا شامل حال مؤمنین است. &lt;br /&gt;
۵-از مادر و همه فامیل و همسرم اگر به خاطر من بی تابی کنند راضی نیستم.مرا به خدا بسپارید و صبور و شجاع باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیر حاج همت &amp;lt;ref name=&amp;quot;وصیتنامه&amp;quot;&amp;gt;[http://www.rajanews.com/detail.asp?id=36715 وصيت نامه شهيد «حاج همت»]، رجانیوز&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شروع زندگی&lt;br /&gt;
روی پشت بام خانه یکی از برادرهای بسیجی،اتاقی بود که آن را مرغدانی کرده بود ولی بعلت بمباران استفاده نمی شد.&lt;br /&gt;
کف آن مرغدانی را آب انداختم و با چاقو زمینش را تراشیدم . حاجی هم یک ملحفه سفید آورد با پونز زدیم که بشود دو تا اتاق . بعد هم با پول تو جیبی ام کمی خرت و پرت خریدم؛دو تا بشقاب،دو تا قاشق،دو تا کاسه و یک پتو هم از پتوهای سپاه آوردیم . یادم هست حتی چراغ خوراک پزی نداشتیم؛یعنی نتوانستیم بخریم و آن مدت اصلا غذای پختنی نخوردیم.این شروع زندگی ما بود.&lt;br /&gt;
منبع :نیمه پنهان ماه2،ص24&lt;br /&gt;
*به شرط ترک سیگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان روز خواستگاری یا زمان خواندن خطبه عقد بود که مادرم گفت: قول می دهد سیگار هم نکشد. خانمش هم گفت: مجاهد فی سبیل الله که نباید سیگار بکشد؛ سیگار کشیدن دور از شأن شماست!&lt;br /&gt;
وقتی برگشتیم خانه، رفت جیب هایش را گشت؛ سیگارهایش را درآورد، له شان کرد و برد ریخت توی سطل. &lt;br /&gt;
گفت: «تمام شد. بعد از حدود 14سال سیگاری بودن، دیگر هیچ کس دست من سیگار نمی بیند.»&lt;br /&gt;
همین هم شد.&lt;br /&gt;
خانمش می گفت: یکی دو سال از ازدواجمون می گذشت، رفتم پیشش گفتم: این بچه گوشش درد می کنه؛ این سیگار را بگیر یک پک بزن، دودش را فوت کن توی گوشش. گفت: «نمی تونم. قول دادم دیگه سیگار نکشم.» گفتم: بچه داره درد میککشه! گفت: «ببر بده همسایه بکشه و توی گوشش فوت کنه. دیگه هم به من نگو.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید محمد ابراهیم همت&lt;br /&gt;
به مجنون گفتم زنده بمان، ص202 و 203 &lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-23 04-09-34.jpg|250px|بی‌قاب|وسط|شهید محمد ابراهیم همت]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*متوجه ماه هم باشین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم از آسمان نمي‌گرفت. يك ريز اشك مي‌ريخت. طاقتم طاق شد.&lt;br /&gt;
چي شده حاجي؟&lt;br /&gt;
جواب نداد. خط نگاهش را گرفتم. اول نفهميدم،‌ ولي بعد چرا. آسمان داشت بچه‌ها را همراهي مي‌كرد. وقتي مي‌رسيدند به دشت،‌ ماه مي‌رفت پشت ابرها. وقتي مي‌خواستند از رودخانه رد شوند و نور مي‌خواستند،‌ بيرون مي‌آمد.&lt;br /&gt;
پشت بي‌سيم گفت «متوجه ماه هم باشين»&lt;br /&gt;
پنج دقيقه ی بعد،‌صداي گريه‌ي فرمان‌ده‌ها از پشت بي‌سيم مي‌آمد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
سایت آوینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*جاروب دل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به زحمت جارو را از دستش گرفتم. داشت محوطه را آب و جارو می کرد. کار هر روز صبحش بود.&lt;br /&gt;
ناراحت شد و گفت: «بذار خودم جارو کنم. این جوری بدی های درونم هم جارو می شن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران/ ص27&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_01.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_02.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_03.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_04.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_05.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_06.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_07.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_08.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_09.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_10.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_11.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_12.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 13.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 14.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 15.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_16.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_17.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت 18.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_19.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت_20.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جستارهای وابسته ==&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:همت - محمدابراهیم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شهرضا (استان اصفهان)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات خیبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%87%D9%85%D8%AA</id>
		<title>شهیدمحمد ابراهیم همت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%87%D9%85%D8%AA"/>
				<updated>2018-12-14T17:22:23Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمدابراهیم همت&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_همت_06.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای ۱۲ فروردین|۱۳۳۴/۰۱/۱۲]] ، [[شهرضا]] ، [[اصفهان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۱۷ اسفند|۱۳۶۲/۱۲/۱۷]] ، [[جزیره مجنون]] ، اصابت گلوله توپ&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = امامزاده شاهرضا [[شهرضا]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]]&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = [[پرونده:سرلشگر پاسدار - سپاه پاسداران.png|22px]] [[سرلشگر پاسدار]]&lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = فرمانده [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = [[عملیات فتح‌المبین|فتح‌المبین]]{{سخ}}[[عملیات الی بیت‌المقدس|الی بیت‌المقدس]]{{سخ}}[[عملیات رمضان|رمضان]]{{سخ}}[[عملیات خیبر|خیبر]]&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = کاردانی&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = معلم&lt;br /&gt;
|خانواده                = پدر: [[علی اکبر همت|علی اکبر]] {{سخ}}همسر: [[ژیلا بدیهیان]] {{سخ}} فرزندان : [[محمدمهدی همت|محمدمهدی]]، [[مصطفی همت|مصطفی]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید محمدابراهیم همت]] در [[زادروزهای ۱۲ فروردین|دوازدهم فروردین‌ماه]] ۱۳۳۴ در شهرستان [[شهرضا]] به دنیا آمد. پدرش علی اکبر نام داشت. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش گذراند و سپس وارد دانش‌سرای [[اصفهان]] شد. فرمانده [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]] بود. [[الگو:شهدای ۱۷ اسفند|هفدهم اسفندماه ۱۳۶۲]]، در [[جزیره مجنون]] بر اثر اصابت گلوله توپ به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده روز ی مستضعف ومتدین به دنیا آمد. او در رحم مادر بود که پدر و مادرش عزم کربلایمعلیّ و زیارت قبرسالار شهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر باتنفس شمیم روحبخش کربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهیدمید. محمد ابراهیم درسایه محبت های پدر ومادر پاکدامن، وارسته ومهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. دردوران تحصیلش از هوش واستعداد فو ق العاده ای برخوردار بود و باموفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت. هنگامفراغت از تحصیل به ویژه در تعطیلات تابستانی با کار وتلاش فراوانمخارج شخصی خود را برایتحصیل به دست مي آورد و از این راه بهخانواده زحمتکش خود کمک قابل توجه ای مي کرد. او با شور، نشاط،مهر، محبت و صمیمیتی که داشت به محیط گرم خانواده صفا وصمیمیت دیگری می بخشید. پدرش از دوران کودکی او چنین ميگوید: «هنگامی که خسته از کار روزانه به خانه برمي گشتم، دیدنفرزندم تمامی خستگي ها و مرارت ها را از وجودم پاک مي کرد و اگرشبی او را نمي دیدم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود. » اشتیاق محمدابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث مي شد که از مادرش با اصراربخواهد که به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره ها کمک کند. اینعلاقه تا حدی بود که از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت کتابآسمانی قرآن را کاملا فرا گیرد و برخی از سوره های کوچک را نیز حفظکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دوران سربازی&lt;br /&gt;
در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس ازاخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه تحصیلپرداخت. پس از دریافت مدرک تحصیلی به سربازی رفته به گفتهخودش تلخ ترین دوران عمرش همان دوسال سربازی بود در لشکرتوپخانه اصفهان مسؤولیت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود. ماهمبارک رمضان فرا رسید، ابراهیم در میان برخی از سربازان همفکر خودبهدیگر سربازان پیام فرستاد که آنها هم اگر سعی کنند تمام روزهایرمضان را روزه بگیرند، می توانند به هنگام سحری به آشپزخانه بیایند ناجی، فرمانده لشکر، وقتی که از این توصیه ابراهیم و روزه گرفتن عده ای از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگیبدون استثنا آب بنوشند و روزه خود را باطل کنند. پس از این جریانابراهیم گفته بود: «اگر آن روز با چند تیر مغزم را متلاشی مي کردندبرایم گواراتر از این بود که با چشمان خود ببینم که چگونه این از خدابي خبران فرمان مي دهند تا حرمت مقدس ترین فریضه دینمان رابشکنیم و تکلیف الهی را زیرپا بگذاریم » اماّ این دوسال برای شخصیچون ابراهیم چندان خالی از لطف هم نبود؛ زیرا در همین مدتتوانست با برخی از جوانان روشنفکر و انقلابی مخالف رژیم ستم شاهیآشنا شود و به تعدادی از کتب ممنوعه )از نظر ساواک( دست یابد.مطالعه آن کتا بها که مخفیانه و توسط برخی از دوستان،برایش فراهممی شد تأثیر عمیق و سازنده ای در روح و جان محمدابراهیم گذاشت وبه روشنایی اندیشه و انتخاب راهش کمک شایانی کرد. مطالعه همانکتاب ها و برخورد و آشنایی با بعضی از دوستان، باعث شد که ابراهیمفعالیت های خود را علیه رژیم ستمشاهی آغاز کند و به روشنگری مردمو افشای چهره طاغوت بپردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دوران معلمی&lt;br /&gt;
پس از پایان دوران سربازی و بازگشت به زادگاهش شغل معلمی رابرگزید. در روستاها مشغول تدریس شد و به تعلیم فرزندان این مرز وبوم همت گماشت. ابراهیم در این دوران نیز با تعدادی از روحانیونمتعهد و انقلابی ارتباط پیدا کرد و در اثر مجالست با آنها با شخصیتحضرت امام )ره( بیشتر آشنا شد. به دنبال این آشنایی و شناخت، سعیمي کرد تا در محیط مدرسه و کلاس درس، دانش آموزان را با معارفاسلامی و اندیشه های انقلابی حضرت امام )ره( و یارانش آشنا کند. اودر تشویق و ترغیب دانش آموزان به مطالعه و کسب بینش وآگاهی سعی وافری داشت و همین امور سبب شد که چندین نوبت از طرف ساواک به او اخطار شود. لیکن روح بزرگ و بي باک او به همه آناخطارها بی اعتنا بود و هدف و راهش را بدون اندک تزلزلی پی ميگرفت و از تربیت شاگردان خود لحظه ای غفلت نمي ورزید. با گسترش تدریجی انقلاب اسلامی، ابراهیم پرچمداری جوانان مبارز شهرضا رابرعهده گرفت. پس از انتقال وی به شهرضا برای تدریس در مدارس  شهر، ارتباطش با حوزه علمیه قم برقرار شد و بطور مستمر برای گرفتنرهنمود، ملاقات با روحانیون و دریافت اعلامیه و نوار به قم رفت وآمدميکرد. سخنراني های پرشور و آتشین او علیه رژیم که بدون مصلحتاندیشی انجام ميشد، مأمورین رژیم را به تعقیب وی واداشته بود، بهگونه ای که او شهر به شهر مي گشت تا از دستگیری در امان باشد.نخست به شهر فیروزآباد رفت و مدتی در آنجا دست به تبلیغ و ارشادمردم زد. پس از چندی به یاسوج رفت. موقعی که درصدد دستگیریوی برآمدند به دوگنبدان عزیمت کرد و سپس به اهواز رفت و در آنجاسکنی گزید. در ایندوران اقشار مختلف در اعتراض به رژیمستمشاهی و اعمال وحشیانه اش عکس العمل نشان مي دادند و ابراهیماحساس کرد که برای سازماندهی تظاهرات باید به شهرضا برگردد.&lt;br /&gt;
بعد از بازگشت به شهر خود در دعوت مردم به خیابان ها و انجام تظاهرات علیه رژیم، فعالیت و کوشش خود را افزایش داد تا اینکه دریکی از راهپیمایي های پرشورمردمی، قطعنامه مهمی که یکی از بنده ای آن انحلال ساواک بود، توسط شهید همت قرائت شد. به دنبال آنفرمان ترور و اعدام ایشان توسط فرماندار نظامی اصفهان، سرلشکرمعدوم ناجی ، صادر گردید. مأموران رژیم در هرفرصتی در پی آن بودندکه این فرزند شجاع و رشید اسلام را از پای درآورند، ولی او با تغییرلباس وقیافه، مبارزات ضد دولتی خود را دنبال می کرد تا اینکه انقلاباسلامی به رهبری حضرت امام خمینی)ره(، به پیروزی رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فعالیت های پس از پیروزی انقلاب&lt;br /&gt;
پیروزی انقلاب در جهت ایجاد نظم ودفاع از شهر و راه اندازی کمیتهانقلاب اسلامی شهرضا نقش اساسی داشت. او از جمله کسانی بود کهسپاه شهرضا را با کمک دوتن از برادران خود و سه تن از دوستانشتشکیل داد. درایت و نفوذ خانوادگی که درشهر داشتند مکانی را بهعنوان مقر سپاه در اختیار گرفته و مقادیر قابل توجهی سلاح ازشهربانی شهر به آنجا منتقل کردند و از طریق مردم، سایر مایحتاج ونیازمند یها را رفع کردند.&lt;br /&gt;
به تدریج عناصر حزب اللهی به عضویت سپاه درآمدند. هنگامی کهمجموعه سپاه سازمان پیدا کرد، او مسؤولیت روابط عمومی سپاه را بهعهده داشت. به همت این شهید بزرگوار و فعالیت های شبانه روزیبرادران پاسدار در سال 58 ، یاغیان و اشرار اطراف شهرضا که به آزارواذیت مردم مي پرداختند، دستگیر و به دادگاه انقلاب اسلامی تحویلداده شدند و شهر از لوث وجود افرادشرور و قاچاقچی پاکسازیگردید.&lt;br /&gt;
از کارهای اساسی ایشان در این مقطع، سامان بخشیدن به فعالیت هایفرهنگی، تبلیغی منطقه بود که در آگاه ساختن جوانان و ایجاد شورانقلابی تأثیر بسزایی داشت. اواخر سال 58 برحسب ضرورت و به دلیلتجربیات گرا نبهای او در زمینه امور فرهنگی به خرمشهر و سپس بهبندر چابهار و کنارک )در استان سیستان و بلوچستان( عزیمت کرد و بهفعالیت های گسترده فرهنگی پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نقش شهید در کردستان و مقابله با ضدانقلاب&lt;br /&gt;
شهید همت در خرداد سال 1359 به منطقه کردستان که بخش هایی ازآن در چنگال گروهک های مزدور گرفتار شده بود، اعزام گردید. ایشانبا توکل به خدا و عزمی راسخ مبارزه بي امان و همهجانبه ای را علیهعوامل استکبار جهانی و گروهک های خودفروخته در کردستان شروعکرد و هر روز عرصه را برآنها تنگ تر نمود. از طرفی در جهت جذبمردم محروم کُرد و رفع مشکلات آنان به سهم خود تلاش داشت و برایمقابله با فقر فرهنگی منطقه اهتمام چشمگیری از خود نشان می داد تاجایی که هنگام ترک آنجا، مردم منطقه گریه مي کردند و حتی تحصننموده و نمي خواستند ازاین بزرگوار جدا شوند.&lt;br /&gt;
رشادت های او دربرخورد با گروهک های یاغی قابل تحسین وستایشاست. براساس آماری که از یادداشت های آن شهید به دست آمدهاست، سپاه پاسداران پاوه از مهر 59 تا د یماه 60 )بافرمانده ای مدبرانهاو( عملیات موفق در خصوص پاکسازی روستاها از وجود اشرار،آزادسازی ارتفاعات و درگیری با نیروهای ارتش بعث داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهید همت و دفاع مقدس&lt;br /&gt;
پس از شروع جنگ تحمیلی از سوی رژیم متجاوز عراق، شهید همت بهصحنه کارزار وارد شد و درطی سالیان حضور در جبهه های نبرد،خدمات شایان توجهی برجای گذاشت و افتخارها آفرید. او و سرداررشید اسلام، حاج احمد متوسلیان، به دستور فرماندهی محترم کلسپاه مأموریت یافتند ضمن اعزام به جبهه جنوب، تیپ محمدرسللولالله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ( را تشکیل دهند. در عملیات سراسریفتح المبین، مسؤولیت قسمتی از کل عملیات به عهده این سردار دلاوربود. موفقیت عملیات درمنطقه کوهستانی«شللاوریه » مرهون ایثار وتلاش این سردار بزرگ و همرزمان اوست.&lt;br /&gt;
شهید همت در عملیات پیروزمند الی بیت المقدس در سمت معاونتتیپ محمدرسول الله )صلیّ الله علیه و آله و سلّم( فعالیت و تلاشتحسین برانگیزی را در شکستن محاصره جاده شلمچه خرمشهر انجامدادو به حق می توان گفت که او یگان تحت امرش سهم بسزایی درفتح خرمشهر داشته اند و با اینکه منطقه عملیاتی دشت بود، شهیدحاج همت با استفاده از بهترین تدبیر نظامی به نحو مطلوبیفرماندهیکرد.&lt;br /&gt;
در سال 1361 با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوبلبنان به منظور یاری رساندن به مردم مسلمان ومظلوم لبنان که موردهجوم ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی قرار گرفته بود راهی آن دیار شدو پس از دو ماه حضور در این خطه به میهن اسلامی بازگشت و درمحورجنگ وجهاد قرارگرفت.&lt;br /&gt;
با شروع عملیات رمضان در تاریخ 23 / 4/ 1361 درمنطقه «شرق بصره» فرماندهی تیپ 27 محمد رسول الله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ ( رابرعهده گرفت و بعدها با ارتقای این یگان به لشکر، تا زمان شهادتش درسمت فرماندهی انجام وظیفه نمود. پس از آن در عملیات مسلم ابنعقیل و محرم که او فرمانده قرارگاه ظفر بود سلحشورانه با دشمن زبونجنگید. در عملیات والفجر مقدماتی بود که شهیدحاج همت،مسؤولیت سپاه یازدهم قدر را که شامل لشکر 27 حضرت محمد رسولالله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ (، لشکر 31 عاشورا، لشکر 5 نصر و تیپ10 سیدالشهدا )علیه السلام ( بود، برعهده گرفت.&lt;br /&gt;
سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشللکر 27 تحت فرماندهی ایشان درعملیات والفجر 4 و تصرف ارتفاعات کان یمانگا در آن مقاطع از خاطرهها محو نمی شود. صلابت،اقتدار و استقامت فراموش نشدنی اینشهید والامقام و رزمندگان لشکر محمدرسللول الله )صلیّ الله علیه و آلهو سلّم ( در جریان عملیات خیبر درمنطقه طلائیه و تصرف جزایرمجنونو حفظ آن با وجود پاتک های شدید دشمن، از افتخارات تاریخ جنگمحسوب می گردد.&lt;br /&gt;
مقاومت و پایداری آنان در این جزایر به قدری تحسین برانگیز بود کهحتی فرمانده سپاه سوم عراق در یکی از اظهاراتش گفته بود:&lt;br /&gt;
«ما آنقدر آتش بر جزایر مجنون فرو ریختیم و آنچنان آنجا را بمبارانشدید نمودیم که از جزایر مجنون جز تلی خاکستر چیز دیگری باقینیست! » اما شهید همت بدون هراس و ترس از دشمن و با وجود بیخوابی های مکرر همچنان به ادای تکلیف و اجرای فرمان حضرت امامخمینی)ره( مبنی برحفظ جزایر می اندیشید و خطاب به برادران بسیجیمي گفت: « برادران، امروز مسأله ما، مسأله اسلام و حفظ و حراست ازحریم قرآن است. بدون تردید یا همه باید پرچم سرخ عاشورایی حسین)علیه السلام( را به دوش کشیم و قداست مکتبمان، مملکت وناموسمان را پاسداری و حراست کنیم و با گوشت و خون به حفظجزیره، همت نمائیم، یااینکه پرچم ذلت و تسلیم را درمقابل دشمنانخدا بالا ببریم و این ننگ و بدبختی را به دامن مطهر اعتقادمان رواداریم، که اطمینان دارم شما طالبان حریت و شرف هستید، نه ننگ وبدنامی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ويژگي های برجسته شهید&lt;br /&gt;
او عارفی وارسته، ایثارگری سلحشور و اسوه ای برای دیگران بود که جزخدا به چیز دیگری نمی اندیشید و به عشق رسیدن به هدف متعالی وکسب رضای خدا و حضرت احدیت، شب و روز تلاش می کرد و سختترین و مشکل ترین مسؤولیت های نظامی را با کمال خوشرویی واشتیاق و آرامش خاطر مي پذیرفت. او بسان شمع می سوخت و چونانچشم هساران درحال جوشش بود و یک آن از تحرک باز نمي ایستاد.روحیه ایثار و استقامت او شگفت انگیز بود. حتی جیره و سهمیه لباسخود را به دیگران مي بخشید و با همان کم، قانع بود و درپاسخ کسانیکه مي پرسیدند چرا لباس خود را که به آن نیازمند بودی، بخشیدی؟می گفت: «من پنج سال است که یک اورکت دارم و هنوز قابل استفادهاست» او فرمانده ی مدیرو مدبرّ بود. قدرت عجیبی درمدیریتداشت. آن هم یک مدیریت سالم در اداره کارها و نیروها. با وجود آنکهبه مسائل عاطفی و نیز اصول مدیریت احترام مي گذاشت و عمل ميکرد، درعین حال هنگام فرماندهی قاطع بود. او نیروهای تحت امر خودرا خوب توجیه مي کرد و نظارت و پیگیری خوبی نیز داشت. کسی راکه در انجام دستورات کوتاهی مي نمود بازخواست مي کرد و کسیراکه خوب عمل مي کرد تشویق مي نمود.&lt;br /&gt;
بینش سیاسی بعُد دیگری از شخصیت والای او به شمار مي رفت. بهمسائل لبنان و فلسطین وسایر کشورهای اسلامی بسیار می اندیشید وآنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود که گویی سالیان درازی در آن سامان بادشمنان خدا و رسول )ص( درستیز بوده است. او با وجود مشغله فراواناز مطالعه غافل نبود و نسبت به مسائل سیاسی روز شناخت وسیعیداشت. از ویژگی های اخلاقی شهید همت برخورد دوستانه او بابسیحیان جان برکف بود. به بسیجیان عشق می ورزید و همواره درسخنانش از این مجاهدان مخلص تمجید و قدرشناسی مي کرد. «منخاک پای بسیجي ها هم نمی شوم. ای کاش من یک بسیجی بودم و درسنگر نبرد از آنان جدا نمي شدم».&lt;br /&gt;
وقتی درسنگرهای نبرد، غذای گرم برای شهید همت مي آوردند سؤالمی کرد: آیا نیروهای خط مقدّم و دیگر اعضای همرزممان در سنگرهاهمین غذا را می خورند یا خیر؟ و تا مطمئن نمیشد دست به غذا نمیزد. شهیدهمت همواره برای رعایت حقوق بسیجیان به مسؤلان امرتأکید و توصیه داشت. او که از روحیه ایثار واستقامت کم نظیریبرخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقي اش در واقع معلمی نمونه وسرمشقی خوب برای پاسداران و بسیجیان بود و خود به آنچه مي گفت،عمل مي کرد. عشق وعلاقه نیروها به او نیز از همین راز سرچشمه ميگرفت. برای شهید همت مطرح نبود که چکاره است، فرمانده است یانه. همت یک رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمیوارسته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نحوه شهادت&lt;br /&gt;
شهید همت در جریان عملیات خیبر به برادران گفته بود: «بایدمقاومت کرده و مانع از بازپسگیری مناطق تصرف شده، توسط دشمنشد. یا همه اینجا شهید ميشویم ویا جزیره مجنون را نگه می داریم».رزمندگان لشکر نیز با تمام توان دربرابر دشمن مردانه ایستادگی کردند.حاجی جلو رفته بود تا وضع جبهه توحید را از نزدیک بررسی کند،کهگلوله توپ در نزدیکی اش اصابت می کند و این سردار دلاور به همراهمعاونش، شهید اکبر زجاجی، در 17 اسفند سال 1362 در عملیات خیبردعوت حق را لبیک گفته و به لقاء خداوند شتافتند&amp;lt;ref&amp;gt;[http://navideshahed.com/ سایت نوید شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-30 12-18-02.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وصیت نامه ==&lt;br /&gt;
* وصیت نامه اول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به تاریخ ۵۹/۱۰/۱۹ شمسی ساعت ۱۰:۱۰ شب چند سطری وصیت نامه می‌نویسم : هر شب ستاره ای را به زمین می‌کشند و باز این آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت.مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسان‌ها را به تباهی می‌کشد و حکومت‌های طاغوت مکمل‌های این جهل‌اند و شاید قرن‌ها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح {اسلام} در سینه و وجود گندیده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسان‌های سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از {اسلام} ندارند و نمی‌دانند برای چه زندگی می‌کنند و چه هدفی دارند و اصلاً چه می گویند بسیارند. ای کاش به خود می‌آمدند. از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و {اسلام }را و خود را دریابید نظیر انقلاب {اسلامی }ما در هیچ کجا پیدا نمی‌شود نه شرقی - نه غربی؛ اسلامی که : اسلامی ... ای کاش ملت‌های تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر به خود می‌آمدند و آن‌ها نیز پوزه استکبار را بر خاک می‌مالیدند. مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می‌کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسان‌ها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما به این انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می‌شناختند و نه باریش زحمت و رنجی متحمل شده‌اند از هر طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند، مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلماً مجازات خواهند شد . پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده‌اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می‌دارم شهادت در قاموس اسلام کاری‌ترین ضربات را بر پیکر ظلم، جور،شرک و الحاد می‌زند و خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده‌ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست این‌ها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل طی شود مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلاً از تو راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار ( اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک) . &lt;br /&gt;
و السلام؛ &lt;br /&gt;
محمد ابراهیم همت  &amp;lt;ref name=&amp;quot;وصیتنامه&amp;quot;&amp;gt;[http://www.rajanews.com/detail.asp?id=36715 وصيت نامه شهيد «حاج همت»]، رجانیوز&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* وصیت نامه دوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نام خدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامی که هرگز از وجودم دور نیست و پیوسته با یادش آرزوی وصالش را در سر داشتم. &lt;br /&gt;
سلام بر حسین(ع) سالار شهیدان اسوه و اسطوره بشریت. &lt;br /&gt;
مادر گرامی و همسر مهربانم پدر و برادران عزیزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشدید.چقدر شماها صبورید.خودتان می‌دانید که من چقدر به شهیدان عشق می‌ورزیدم غنچه‌هایی که(کبوترانی که)همیشه در حال پرواز به‌سوی ملکوت اعلایند.الگو و اسوه‌هایی که معتقد به دادن جان برای گرفتن بقا (بقا و حیات ابدی)و نزدیکی با خدای چرا که «ان الله اشتری من المومنین». &lt;br /&gt;
من نیز در پوست خود نمی‌گنجم.گمشده‌ای دارم و خویشتن را در قفس محبوس می‌بینم و می‌خواهم از قفس به درآیم.سیم‌های خاردار مانع‌اند.من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه که از خدا بازم می‌دارد متنفرم(هوای نفس شیطان درون و خالص نشدن) &lt;br /&gt;
در طول جنگ برادرانی که در عملیات شهید می‌شدند از قبل سیمایشان روحانی و نورانی می‌شد و هر بی طرفی احساس می‌کرد که نوبت شهادت آن برادر فرا رسیده است. &lt;br /&gt;
عزیزانم!این بار دوم است که وصیت نامه می‌نویسم ولی لیاقت ندارم و معلوم است که هنوز در بند اسارتم هنوز خالص نشده‌ام و آلوده‌ام. &lt;br /&gt;
از شروع انقلاب در این راه افتادم و پس از پیروزی انقلاب نیز سپاه را پناهگاه خوبی برای مبارزه یافتم ابتدا در گیری با ضد انقلاب و خوانین در منطقه شهرضا (قمشه)و سمیرم سپس شرکت در خوزستان و جریان کروهک ها در خرمشهر پس از آن سفر به سیستان و بلوچستان (چابهار و کنارک)و بعداً حرکت به طرف کردستان دقیقاً دو سال در کردستان هستم .مثل این است که دیگر جنگ با من عجین شده است. &lt;br /&gt;
خداوند تا کنون لطف زیادی به این سراپا گنه کرده و توفیق مبارزه در راهش را نصیبم کرده است.اکنون من می‌روم با دنیایی انتظار انتظار وصال و رسیدن به معشوق.ای عزیزان من توجه کنید: &lt;br /&gt;
۱-اگر خداوند فرزندی نصیبم کرد با اینکه نتوانستم در طول دورانی که همسر انتخاب کردم حتی یک هفته خانه باشم دلم می‌خواهد او را علی وار تربیت کنید. &lt;br /&gt;
همسرم انسان فوق العاده ایست او صبور است و به زینب عشق می‌ورزد او از تربیت کردن صحیح فرزندم لذت خواهد برد چون راهش را پیدا کرده است .اگر پسر به دنیا آورد اسم او را مهدی و اگر دختر به دنیا آورد اسم او را مریم بگذارید. چون همسرم از این اسم خوشش می‌آید. &lt;br /&gt;
۲-امام مظهر صفا پاکی و خلوص و دریایی از معرفت است .فرامین او را مو به مو اجرا کنید تا خداوند از شما راضی باشدزیرا او ولی فقیه است و در نزد خدا ارزش والایی دارد. &lt;br /&gt;
۳-هر چه پول دارم اول بدهی مکه مرا به پیگیری سپاه تهران (ستاد مرکزی) بدهید و بقیه را همسرم هر طور خواست خرج کند. &lt;br /&gt;
۴-ملت ما ملت معجزه گر قرن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشیدن به راه شهیدان و استعانت به درگاه خداوند است تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) وصل نماید و در این تلاش پیگیر مسلماً نصر خدا شامل حال مؤمنین است. &lt;br /&gt;
۵-از مادر و همه فامیل و همسرم اگر به خاطر من بی تابی کنند راضی نیستم.مرا به خدا بسپارید و صبور و شجاع باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیر حاج همت &amp;lt;ref name=&amp;quot;وصیتنامه&amp;quot;&amp;gt;[http://www.rajanews.com/detail.asp?id=36715 وصيت نامه شهيد «حاج همت»]، رجانیوز&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شروع زندگی&lt;br /&gt;
روی پشت بام خانه یکی از برادرهای بسیجی،اتاقی بود که آن را مرغدانی کرده بود ولی بعلت بمباران استفاده نمی شد.&lt;br /&gt;
کف آن مرغدانی را آب انداختم و با چاقو زمینش را تراشیدم . حاجی هم یک ملحفه سفید آورد با پونز زدیم که بشود دو تا اتاق . بعد هم با پول تو جیبی ام کمی خرت و پرت خریدم؛دو تا بشقاب،دو تا قاشق،دو تا کاسه و یک پتو هم از پتوهای سپاه آوردیم . یادم هست حتی چراغ خوراک پزی نداشتیم؛یعنی نتوانستیم بخریم و آن مدت اصلا غذای پختنی نخوردیم.این شروع زندگی ما بود.&lt;br /&gt;
منبع :نیمه پنهان ماه2،ص24&lt;br /&gt;
*به شرط ترک سیگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان روز خواستگاری یا زمان خواندن خطبه عقد بود که مادرم گفت: قول می دهد سیگار هم نکشد. خانمش هم گفت: مجاهد فی سبیل الله که نباید سیگار بکشد؛ سیگار کشیدن دور از شأن شماست!&lt;br /&gt;
وقتی برگشتیم خانه، رفت جیب هایش را گشت؛ سیگارهایش را درآورد، له شان کرد و برد ریخت توی سطل. &lt;br /&gt;
گفت: «تمام شد. بعد از حدود 14سال سیگاری بودن، دیگر هیچ کس دست من سیگار نمی بیند.»&lt;br /&gt;
همین هم شد.&lt;br /&gt;
خانمش می گفت: یکی دو سال از ازدواجمون می گذشت، رفتم پیشش گفتم: این بچه گوشش درد می کنه؛ این سیگار را بگیر یک پک بزن، دودش را فوت کن توی گوشش. گفت: «نمی تونم. قول دادم دیگه سیگار نکشم.» گفتم: بچه داره درد میککشه! گفت: «ببر بده همسایه بکشه و توی گوشش فوت کنه. دیگه هم به من نگو.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید محمد ابراهیم همت&lt;br /&gt;
به مجنون گفتم زنده بمان، ص202 و 203 &lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-23 04-09-34.jpg|250px|بی‌قاب|وسط|شهید محمد ابراهیم همت]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*متوجه ماه هم باشین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم از آسمان نمي‌گرفت. يك ريز اشك مي‌ريخت. طاقتم طاق شد.&lt;br /&gt;
چي شده حاجي؟&lt;br /&gt;
جواب نداد. خط نگاهش را گرفتم. اول نفهميدم،‌ ولي بعد چرا. آسمان داشت بچه‌ها را همراهي مي‌كرد. وقتي مي‌رسيدند به دشت،‌ ماه مي‌رفت پشت ابرها. وقتي مي‌خواستند از رودخانه رد شوند و نور مي‌خواستند،‌ بيرون مي‌آمد.&lt;br /&gt;
پشت بي‌سيم گفت «متوجه ماه هم باشين»&lt;br /&gt;
پنج دقيقه ی بعد،‌صداي گريه‌ي فرمان‌ده‌ها از پشت بي‌سيم مي‌آمد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
سایت آوینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*جاروب دل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به زحمت جارو را از دستش گرفتم. داشت محوطه را آب و جارو می کرد. کار هر روز صبحش بود.&lt;br /&gt;
ناراحت شد و گفت: «بذار خودم جارو کنم. این جوری بدی های درونم هم جارو می شن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران/ ص27&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:[[File:photo_2018-11-30_12-18-02 ]].jpg|تتاا&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:2018-11-24_23-39-13.jpg|للل&lt;br /&gt;
پرونده:مثال.jpg|عنوان ۲&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-24 23-39-13.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_01.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_02.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_03.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_04.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_05.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_06.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_07.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_08.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_09.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_10.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_11.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_12.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 13.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 14.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 15.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_16.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_17.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت 18.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_19.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت_20.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جستارهای وابسته ==&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:همت - محمدابراهیم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شهرضا (استان اصفهان)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات خیبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%87%D9%85%D8%AA</id>
		<title>شهیدمحمد ابراهیم همت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%87%D9%85%D8%AA"/>
				<updated>2018-12-14T16:46:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمدابراهیم همت&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_همت_06.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای ۱۲ فروردین|۱۳۳۴/۰۱/۱۲]] ، [[شهرضا]] ، [[اصفهان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۱۷ اسفند|۱۳۶۲/۱۲/۱۷]] ، [[جزیره مجنون]] ، اصابت گلوله توپ&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = امامزاده شاهرضا [[شهرضا]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]]&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = [[پرونده:سرلشگر پاسدار - سپاه پاسداران.png|22px]] [[سرلشگر پاسدار]]&lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = فرمانده [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = [[عملیات فتح‌المبین|فتح‌المبین]]{{سخ}}[[عملیات الی بیت‌المقدس|الی بیت‌المقدس]]{{سخ}}[[عملیات رمضان|رمضان]]{{سخ}}[[عملیات خیبر|خیبر]]&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = کاردانی&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = معلم&lt;br /&gt;
|خانواده                = پدر: [[علی اکبر همت|علی اکبر]] {{سخ}}همسر: [[ژیلا بدیهیان]] {{سخ}} فرزندان : [[محمدمهدی همت|محمدمهدی]]، [[مصطفی همت|مصطفی]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید محمدابراهیم همت]] در [[زادروزهای ۱۲ فروردین|دوازدهم فروردین‌ماه]] ۱۳۳۴ در شهرستان [[شهرضا]] به دنیا آمد. پدرش علی اکبر نام داشت. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش گذراند و سپس وارد دانش‌سرای [[اصفهان]] شد. فرمانده [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]] بود. [[الگو:شهدای ۱۷ اسفند|هفدهم اسفندماه ۱۳۶۲]]، در [[جزیره مجنون]] بر اثر اصابت گلوله توپ به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده روز ی مستضعف ومتدین به دنیا آمد. او در رحم مادر بود که پدر و مادرش عزم کربلایمعلیّ و زیارت قبرسالار شهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر باتنفس شمیم روحبخش کربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهیدمید. محمد ابراهیم درسایه محبت های پدر ومادر پاکدامن، وارسته ومهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. دردوران تحصیلش از هوش واستعداد فو ق العاده ای برخوردار بود و باموفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت. هنگامفراغت از تحصیل به ویژه در تعطیلات تابستانی با کار وتلاش فراوانمخارج شخصی خود را برایتحصیل به دست مي آورد و از این راه بهخانواده زحمتکش خود کمک قابل توجه ای مي کرد. او با شور، نشاط،مهر، محبت و صمیمیتی که داشت به محیط گرم خانواده صفا وصمیمیت دیگری می بخشید. پدرش از دوران کودکی او چنین ميگوید: «هنگامی که خسته از کار روزانه به خانه برمي گشتم، دیدنفرزندم تمامی خستگي ها و مرارت ها را از وجودم پاک مي کرد و اگرشبی او را نمي دیدم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود. » اشتیاق محمدابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث مي شد که از مادرش با اصراربخواهد که به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره ها کمک کند. اینعلاقه تا حدی بود که از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت کتابآسمانی قرآن را کاملا فرا گیرد و برخی از سوره های کوچک را نیز حفظکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دوران سربازی&lt;br /&gt;
در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس ازاخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه تحصیلپرداخت. پس از دریافت مدرک تحصیلی به سربازی رفته به گفتهخودش تلخ ترین دوران عمرش همان دوسال سربازی بود در لشکرتوپخانه اصفهان مسؤولیت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود. ماهمبارک رمضان فرا رسید، ابراهیم در میان برخی از سربازان همفکر خودبهدیگر سربازان پیام فرستاد که آنها هم اگر سعی کنند تمام روزهایرمضان را روزه بگیرند، می توانند به هنگام سحری به آشپزخانه بیایند ناجی، فرمانده لشکر، وقتی که از این توصیه ابراهیم و روزه گرفتن عده ای از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگیبدون استثنا آب بنوشند و روزه خود را باطل کنند. پس از این جریانابراهیم گفته بود: «اگر آن روز با چند تیر مغزم را متلاشی مي کردندبرایم گواراتر از این بود که با چشمان خود ببینم که چگونه این از خدابي خبران فرمان مي دهند تا حرمت مقدس ترین فریضه دینمان رابشکنیم و تکلیف الهی را زیرپا بگذاریم » اماّ این دوسال برای شخصیچون ابراهیم چندان خالی از لطف هم نبود؛ زیرا در همین مدتتوانست با برخی از جوانان روشنفکر و انقلابی مخالف رژیم ستم شاهیآشنا شود و به تعدادی از کتب ممنوعه )از نظر ساواک( دست یابد.مطالعه آن کتا بها که مخفیانه و توسط برخی از دوستان،برایش فراهممی شد تأثیر عمیق و سازنده ای در روح و جان محمدابراهیم گذاشت وبه روشنایی اندیشه و انتخاب راهش کمک شایانی کرد. مطالعه همانکتاب ها و برخورد و آشنایی با بعضی از دوستان، باعث شد که ابراهیمفعالیت های خود را علیه رژیم ستمشاهی آغاز کند و به روشنگری مردمو افشای چهره طاغوت بپردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دوران معلمی&lt;br /&gt;
پس از پایان دوران سربازی و بازگشت به زادگاهش شغل معلمی رابرگزید. در روستاها مشغول تدریس شد و به تعلیم فرزندان این مرز وبوم همت گماشت. ابراهیم در این دوران نیز با تعدادی از روحانیونمتعهد و انقلابی ارتباط پیدا کرد و در اثر مجالست با آنها با شخصیتحضرت امام )ره( بیشتر آشنا شد. به دنبال این آشنایی و شناخت، سعیمي کرد تا در محیط مدرسه و کلاس درس، دانش آموزان را با معارفاسلامی و اندیشه های انقلابی حضرت امام )ره( و یارانش آشنا کند. اودر تشویق و ترغیب دانش آموزان به مطالعه و کسب بینش وآگاهی سعی وافری داشت و همین امور سبب شد که چندین نوبت از طرف ساواک به او اخطار شود. لیکن روح بزرگ و بي باک او به همه آناخطارها بی اعتنا بود و هدف و راهش را بدون اندک تزلزلی پی ميگرفت و از تربیت شاگردان خود لحظه ای غفلت نمي ورزید. با گسترش تدریجی انقلاب اسلامی، ابراهیم پرچمداری جوانان مبارز شهرضا رابرعهده گرفت. پس از انتقال وی به شهرضا برای تدریس در مدارس  شهر، ارتباطش با حوزه علمیه قم برقرار شد و بطور مستمر برای گرفتنرهنمود، ملاقات با روحانیون و دریافت اعلامیه و نوار به قم رفت وآمدميکرد. سخنراني های پرشور و آتشین او علیه رژیم که بدون مصلحتاندیشی انجام ميشد، مأمورین رژیم را به تعقیب وی واداشته بود، بهگونه ای که او شهر به شهر مي گشت تا از دستگیری در امان باشد.نخست به شهر فیروزآباد رفت و مدتی در آنجا دست به تبلیغ و ارشادمردم زد. پس از چندی به یاسوج رفت. موقعی که درصدد دستگیریوی برآمدند به دوگنبدان عزیمت کرد و سپس به اهواز رفت و در آنجاسکنی گزید. در ایندوران اقشار مختلف در اعتراض به رژیمستمشاهی و اعمال وحشیانه اش عکس العمل نشان مي دادند و ابراهیماحساس کرد که برای سازماندهی تظاهرات باید به شهرضا برگردد.&lt;br /&gt;
بعد از بازگشت به شهر خود در دعوت مردم به خیابان ها و انجام تظاهرات علیه رژیم، فعالیت و کوشش خود را افزایش داد تا اینکه دریکی از راهپیمایي های پرشورمردمی، قطعنامه مهمی که یکی از بنده ای آن انحلال ساواک بود، توسط شهید همت قرائت شد. به دنبال آنفرمان ترور و اعدام ایشان توسط فرماندار نظامی اصفهان، سرلشکرمعدوم ناجی ، صادر گردید. مأموران رژیم در هرفرصتی در پی آن بودندکه این فرزند شجاع و رشید اسلام را از پای درآورند، ولی او با تغییرلباس وقیافه، مبارزات ضد دولتی خود را دنبال می کرد تا اینکه انقلاباسلامی به رهبری حضرت امام خمینی)ره(، به پیروزی رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فعالیت های پس از پیروزی انقلاب&lt;br /&gt;
پیروزی انقلاب در جهت ایجاد نظم ودفاع از شهر و راه اندازی کمیتهانقلاب اسلامی شهرضا نقش اساسی داشت. او از جمله کسانی بود کهسپاه شهرضا را با کمک دوتن از برادران خود و سه تن از دوستانشتشکیل داد. درایت و نفوذ خانوادگی که درشهر داشتند مکانی را بهعنوان مقر سپاه در اختیار گرفته و مقادیر قابل توجهی سلاح ازشهربانی شهر به آنجا منتقل کردند و از طریق مردم، سایر مایحتاج ونیازمند یها را رفع کردند.&lt;br /&gt;
به تدریج عناصر حزب اللهی به عضویت سپاه درآمدند. هنگامی کهمجموعه سپاه سازمان پیدا کرد، او مسؤولیت روابط عمومی سپاه را بهعهده داشت. به همت این شهید بزرگوار و فعالیت های شبانه روزیبرادران پاسدار در سال 58 ، یاغیان و اشرار اطراف شهرضا که به آزارواذیت مردم مي پرداختند، دستگیر و به دادگاه انقلاب اسلامی تحویلداده شدند و شهر از لوث وجود افرادشرور و قاچاقچی پاکسازیگردید.&lt;br /&gt;
از کارهای اساسی ایشان در این مقطع، سامان بخشیدن به فعالیت هایفرهنگی، تبلیغی منطقه بود که در آگاه ساختن جوانان و ایجاد شورانقلابی تأثیر بسزایی داشت. اواخر سال 58 برحسب ضرورت و به دلیلتجربیات گرا نبهای او در زمینه امور فرهنگی به خرمشهر و سپس بهبندر چابهار و کنارک )در استان سیستان و بلوچستان( عزیمت کرد و بهفعالیت های گسترده فرهنگی پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نقش شهید در کردستان و مقابله با ضدانقلاب&lt;br /&gt;
شهید همت در خرداد سال 1359 به منطقه کردستان که بخش هایی ازآن در چنگال گروهک های مزدور گرفتار شده بود، اعزام گردید. ایشانبا توکل به خدا و عزمی راسخ مبارزه بي امان و همهجانبه ای را علیهعوامل استکبار جهانی و گروهک های خودفروخته در کردستان شروعکرد و هر روز عرصه را برآنها تنگ تر نمود. از طرفی در جهت جذبمردم محروم کُرد و رفع مشکلات آنان به سهم خود تلاش داشت و برایمقابله با فقر فرهنگی منطقه اهتمام چشمگیری از خود نشان می داد تاجایی که هنگام ترک آنجا، مردم منطقه گریه مي کردند و حتی تحصننموده و نمي خواستند ازاین بزرگوار جدا شوند.&lt;br /&gt;
رشادت های او دربرخورد با گروهک های یاغی قابل تحسین وستایشاست. براساس آماری که از یادداشت های آن شهید به دست آمدهاست، سپاه پاسداران پاوه از مهر 59 تا د یماه 60 )بافرمانده ای مدبرانهاو( عملیات موفق در خصوص پاکسازی روستاها از وجود اشرار،آزادسازی ارتفاعات و درگیری با نیروهای ارتش بعث داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهید همت و دفاع مقدس&lt;br /&gt;
پس از شروع جنگ تحمیلی از سوی رژیم متجاوز عراق، شهید همت بهصحنه کارزار وارد شد و درطی سالیان حضور در جبهه های نبرد،خدمات شایان توجهی برجای گذاشت و افتخارها آفرید. او و سرداررشید اسلام، حاج احمد متوسلیان، به دستور فرماندهی محترم کلسپاه مأموریت یافتند ضمن اعزام به جبهه جنوب، تیپ محمدرسللولالله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ( را تشکیل دهند. در عملیات سراسریفتح المبین، مسؤولیت قسمتی از کل عملیات به عهده این سردار دلاوربود. موفقیت عملیات درمنطقه کوهستانی«شللاوریه » مرهون ایثار وتلاش این سردار بزرگ و همرزمان اوست.&lt;br /&gt;
شهید همت در عملیات پیروزمند الی بیت المقدس در سمت معاونتتیپ محمدرسول الله )صلیّ الله علیه و آله و سلّم( فعالیت و تلاشتحسین برانگیزی را در شکستن محاصره جاده شلمچه خرمشهر انجامدادو به حق می توان گفت که او یگان تحت امرش سهم بسزایی درفتح خرمشهر داشته اند و با اینکه منطقه عملیاتی دشت بود، شهیدحاج همت با استفاده از بهترین تدبیر نظامی به نحو مطلوبیفرماندهیکرد.&lt;br /&gt;
در سال 1361 با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوبلبنان به منظور یاری رساندن به مردم مسلمان ومظلوم لبنان که موردهجوم ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی قرار گرفته بود راهی آن دیار شدو پس از دو ماه حضور در این خطه به میهن اسلامی بازگشت و درمحورجنگ وجهاد قرارگرفت.&lt;br /&gt;
با شروع عملیات رمضان در تاریخ 23 / 4/ 1361 درمنطقه «شرق بصره» فرماندهی تیپ 27 محمد رسول الله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ ( رابرعهده گرفت و بعدها با ارتقای این یگان به لشکر، تا زمان شهادتش درسمت فرماندهی انجام وظیفه نمود. پس از آن در عملیات مسلم ابنعقیل و محرم که او فرمانده قرارگاه ظفر بود سلحشورانه با دشمن زبونجنگید. در عملیات والفجر مقدماتی بود که شهیدحاج همت،مسؤولیت سپاه یازدهم قدر را که شامل لشکر 27 حضرت محمد رسولالله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ (، لشکر 31 عاشورا، لشکر 5 نصر و تیپ10 سیدالشهدا )علیه السلام ( بود، برعهده گرفت.&lt;br /&gt;
سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشللکر 27 تحت فرماندهی ایشان درعملیات والفجر 4 و تصرف ارتفاعات کان یمانگا در آن مقاطع از خاطرهها محو نمی شود. صلابت،اقتدار و استقامت فراموش نشدنی اینشهید والامقام و رزمندگان لشکر محمدرسللول الله )صلیّ الله علیه و آلهو سلّم ( در جریان عملیات خیبر درمنطقه طلائیه و تصرف جزایرمجنونو حفظ آن با وجود پاتک های شدید دشمن، از افتخارات تاریخ جنگمحسوب می گردد.&lt;br /&gt;
مقاومت و پایداری آنان در این جزایر به قدری تحسین برانگیز بود کهحتی فرمانده سپاه سوم عراق در یکی از اظهاراتش گفته بود:&lt;br /&gt;
«ما آنقدر آتش بر جزایر مجنون فرو ریختیم و آنچنان آنجا را بمبارانشدید نمودیم که از جزایر مجنون جز تلی خاکستر چیز دیگری باقینیست! » اما شهید همت بدون هراس و ترس از دشمن و با وجود بیخوابی های مکرر همچنان به ادای تکلیف و اجرای فرمان حضرت امامخمینی)ره( مبنی برحفظ جزایر می اندیشید و خطاب به برادران بسیجیمي گفت: « برادران، امروز مسأله ما، مسأله اسلام و حفظ و حراست ازحریم قرآن است. بدون تردید یا همه باید پرچم سرخ عاشورایی حسین)علیه السلام( را به دوش کشیم و قداست مکتبمان، مملکت وناموسمان را پاسداری و حراست کنیم و با گوشت و خون به حفظجزیره، همت نمائیم، یااینکه پرچم ذلت و تسلیم را درمقابل دشمنانخدا بالا ببریم و این ننگ و بدبختی را به دامن مطهر اعتقادمان رواداریم، که اطمینان دارم شما طالبان حریت و شرف هستید، نه ننگ وبدنامی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ويژگي های برجسته شهید&lt;br /&gt;
او عارفی وارسته، ایثارگری سلحشور و اسوه ای برای دیگران بود که جزخدا به چیز دیگری نمی اندیشید و به عشق رسیدن به هدف متعالی وکسب رضای خدا و حضرت احدیت، شب و روز تلاش می کرد و سختترین و مشکل ترین مسؤولیت های نظامی را با کمال خوشرویی واشتیاق و آرامش خاطر مي پذیرفت. او بسان شمع می سوخت و چونانچشم هساران درحال جوشش بود و یک آن از تحرک باز نمي ایستاد.روحیه ایثار و استقامت او شگفت انگیز بود. حتی جیره و سهمیه لباسخود را به دیگران مي بخشید و با همان کم، قانع بود و درپاسخ کسانیکه مي پرسیدند چرا لباس خود را که به آن نیازمند بودی، بخشیدی؟می گفت: «من پنج سال است که یک اورکت دارم و هنوز قابل استفادهاست» او فرمانده ی مدیرو مدبرّ بود. قدرت عجیبی درمدیریتداشت. آن هم یک مدیریت سالم در اداره کارها و نیروها. با وجود آنکهبه مسائل عاطفی و نیز اصول مدیریت احترام مي گذاشت و عمل ميکرد، درعین حال هنگام فرماندهی قاطع بود. او نیروهای تحت امر خودرا خوب توجیه مي کرد و نظارت و پیگیری خوبی نیز داشت. کسی راکه در انجام دستورات کوتاهی مي نمود بازخواست مي کرد و کسیراکه خوب عمل مي کرد تشویق مي نمود.&lt;br /&gt;
بینش سیاسی بعُد دیگری از شخصیت والای او به شمار مي رفت. بهمسائل لبنان و فلسطین وسایر کشورهای اسلامی بسیار می اندیشید وآنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود که گویی سالیان درازی در آن سامان بادشمنان خدا و رسول )ص( درستیز بوده است. او با وجود مشغله فراواناز مطالعه غافل نبود و نسبت به مسائل سیاسی روز شناخت وسیعیداشت. از ویژگی های اخلاقی شهید همت برخورد دوستانه او بابسیحیان جان برکف بود. به بسیجیان عشق می ورزید و همواره درسخنانش از این مجاهدان مخلص تمجید و قدرشناسی مي کرد. «منخاک پای بسیجي ها هم نمی شوم. ای کاش من یک بسیجی بودم و درسنگر نبرد از آنان جدا نمي شدم».&lt;br /&gt;
وقتی درسنگرهای نبرد، غذای گرم برای شهید همت مي آوردند سؤالمی کرد: آیا نیروهای خط مقدّم و دیگر اعضای همرزممان در سنگرهاهمین غذا را می خورند یا خیر؟ و تا مطمئن نمیشد دست به غذا نمیزد. شهیدهمت همواره برای رعایت حقوق بسیجیان به مسؤلان امرتأکید و توصیه داشت. او که از روحیه ایثار واستقامت کم نظیریبرخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقي اش در واقع معلمی نمونه وسرمشقی خوب برای پاسداران و بسیجیان بود و خود به آنچه مي گفت،عمل مي کرد. عشق وعلاقه نیروها به او نیز از همین راز سرچشمه ميگرفت. برای شهید همت مطرح نبود که چکاره است، فرمانده است یانه. همت یک رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمیوارسته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نحوه شهادت&lt;br /&gt;
شهید همت در جریان عملیات خیبر به برادران گفته بود: «بایدمقاومت کرده و مانع از بازپسگیری مناطق تصرف شده، توسط دشمنشد. یا همه اینجا شهید ميشویم ویا جزیره مجنون را نگه می داریم».رزمندگان لشکر نیز با تمام توان دربرابر دشمن مردانه ایستادگی کردند.حاجی جلو رفته بود تا وضع جبهه توحید را از نزدیک بررسی کند،کهگلوله توپ در نزدیکی اش اصابت می کند و این سردار دلاور به همراهمعاونش، شهید اکبر زجاجی، در 17 اسفند سال 1362 در عملیات خیبردعوت حق را لبیک گفته و به لقاء خداوند شتافتند&amp;lt;ref&amp;gt;[http://navideshahed.com/ سایت نوید شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-30 12-18-02.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وصیت نامه ==&lt;br /&gt;
* وصیت نامه اول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به تاریخ ۵۹/۱۰/۱۹ شمسی ساعت ۱۰:۱۰ شب چند سطری وصیت نامه می‌نویسم : هر شب ستاره ای را به زمین می‌کشند و باز این آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت.مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسان‌ها را به تباهی می‌کشد و حکومت‌های طاغوت مکمل‌های این جهل‌اند و شاید قرن‌ها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح {اسلام} در سینه و وجود گندیده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسان‌های سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از {اسلام} ندارند و نمی‌دانند برای چه زندگی می‌کنند و چه هدفی دارند و اصلاً چه می گویند بسیارند. ای کاش به خود می‌آمدند. از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و {اسلام }را و خود را دریابید نظیر انقلاب {اسلامی }ما در هیچ کجا پیدا نمی‌شود نه شرقی - نه غربی؛ اسلامی که : اسلامی ... ای کاش ملت‌های تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر به خود می‌آمدند و آن‌ها نیز پوزه استکبار را بر خاک می‌مالیدند. مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می‌کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسان‌ها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما به این انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می‌شناختند و نه باریش زحمت و رنجی متحمل شده‌اند از هر طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند، مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلماً مجازات خواهند شد . پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده‌اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می‌دارم شهادت در قاموس اسلام کاری‌ترین ضربات را بر پیکر ظلم، جور،شرک و الحاد می‌زند و خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده‌ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست این‌ها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل طی شود مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلاً از تو راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار ( اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک) . &lt;br /&gt;
و السلام؛ &lt;br /&gt;
محمد ابراهیم همت  &amp;lt;ref name=&amp;quot;وصیتنامه&amp;quot;&amp;gt;[http://www.rajanews.com/detail.asp?id=36715 وصيت نامه شهيد «حاج همت»]، رجانیوز&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* وصیت نامه دوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نام خدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامی که هرگز از وجودم دور نیست و پیوسته با یادش آرزوی وصالش را در سر داشتم. &lt;br /&gt;
سلام بر حسین(ع) سالار شهیدان اسوه و اسطوره بشریت. &lt;br /&gt;
مادر گرامی و همسر مهربانم پدر و برادران عزیزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشدید.چقدر شماها صبورید.خودتان می‌دانید که من چقدر به شهیدان عشق می‌ورزیدم غنچه‌هایی که(کبوترانی که)همیشه در حال پرواز به‌سوی ملکوت اعلایند.الگو و اسوه‌هایی که معتقد به دادن جان برای گرفتن بقا (بقا و حیات ابدی)و نزدیکی با خدای چرا که «ان الله اشتری من المومنین». &lt;br /&gt;
من نیز در پوست خود نمی‌گنجم.گمشده‌ای دارم و خویشتن را در قفس محبوس می‌بینم و می‌خواهم از قفس به درآیم.سیم‌های خاردار مانع‌اند.من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه که از خدا بازم می‌دارد متنفرم(هوای نفس شیطان درون و خالص نشدن) &lt;br /&gt;
در طول جنگ برادرانی که در عملیات شهید می‌شدند از قبل سیمایشان روحانی و نورانی می‌شد و هر بی طرفی احساس می‌کرد که نوبت شهادت آن برادر فرا رسیده است. &lt;br /&gt;
عزیزانم!این بار دوم است که وصیت نامه می‌نویسم ولی لیاقت ندارم و معلوم است که هنوز در بند اسارتم هنوز خالص نشده‌ام و آلوده‌ام. &lt;br /&gt;
از شروع انقلاب در این راه افتادم و پس از پیروزی انقلاب نیز سپاه را پناهگاه خوبی برای مبارزه یافتم ابتدا در گیری با ضد انقلاب و خوانین در منطقه شهرضا (قمشه)و سمیرم سپس شرکت در خوزستان و جریان کروهک ها در خرمشهر پس از آن سفر به سیستان و بلوچستان (چابهار و کنارک)و بعداً حرکت به طرف کردستان دقیقاً دو سال در کردستان هستم .مثل این است که دیگر جنگ با من عجین شده است. &lt;br /&gt;
خداوند تا کنون لطف زیادی به این سراپا گنه کرده و توفیق مبارزه در راهش را نصیبم کرده است.اکنون من می‌روم با دنیایی انتظار انتظار وصال و رسیدن به معشوق.ای عزیزان من توجه کنید: &lt;br /&gt;
۱-اگر خداوند فرزندی نصیبم کرد با اینکه نتوانستم در طول دورانی که همسر انتخاب کردم حتی یک هفته خانه باشم دلم می‌خواهد او را علی وار تربیت کنید. &lt;br /&gt;
همسرم انسان فوق العاده ایست او صبور است و به زینب عشق می‌ورزد او از تربیت کردن صحیح فرزندم لذت خواهد برد چون راهش را پیدا کرده است .اگر پسر به دنیا آورد اسم او را مهدی و اگر دختر به دنیا آورد اسم او را مریم بگذارید. چون همسرم از این اسم خوشش می‌آید. &lt;br /&gt;
۲-امام مظهر صفا پاکی و خلوص و دریایی از معرفت است .فرامین او را مو به مو اجرا کنید تا خداوند از شما راضی باشدزیرا او ولی فقیه است و در نزد خدا ارزش والایی دارد. &lt;br /&gt;
۳-هر چه پول دارم اول بدهی مکه مرا به پیگیری سپاه تهران (ستاد مرکزی) بدهید و بقیه را همسرم هر طور خواست خرج کند. &lt;br /&gt;
۴-ملت ما ملت معجزه گر قرن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشیدن به راه شهیدان و استعانت به درگاه خداوند است تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) وصل نماید و در این تلاش پیگیر مسلماً نصر خدا شامل حال مؤمنین است. &lt;br /&gt;
۵-از مادر و همه فامیل و همسرم اگر به خاطر من بی تابی کنند راضی نیستم.مرا به خدا بسپارید و صبور و شجاع باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیر حاج همت &amp;lt;ref name=&amp;quot;وصیتنامه&amp;quot;&amp;gt;[http://www.rajanews.com/detail.asp?id=36715 وصيت نامه شهيد «حاج همت»]، رجانیوز&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شروع زندگی&lt;br /&gt;
روی پشت بام خانه یکی از برادرهای بسیجی،اتاقی بود که آن را مرغدانی کرده بود ولی بعلت بمباران استفاده نمی شد.&lt;br /&gt;
کف آن مرغدانی را آب انداختم و با چاقو زمینش را تراشیدم . حاجی هم یک ملحفه سفید آورد با پونز زدیم که بشود دو تا اتاق . بعد هم با پول تو جیبی ام کمی خرت و پرت خریدم؛دو تا بشقاب،دو تا قاشق،دو تا کاسه و یک پتو هم از پتوهای سپاه آوردیم . یادم هست حتی چراغ خوراک پزی نداشتیم؛یعنی نتوانستیم بخریم و آن مدت اصلا غذای پختنی نخوردیم.این شروع زندگی ما بود.&lt;br /&gt;
منبع :نیمه پنهان ماه2،ص24&lt;br /&gt;
*به شرط ترک سیگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان روز خواستگاری یا زمان خواندن خطبه عقد بود که مادرم گفت: قول می دهد سیگار هم نکشد. خانمش هم گفت: مجاهد فی سبیل الله که نباید سیگار بکشد؛ سیگار کشیدن دور از شأن شماست!&lt;br /&gt;
وقتی برگشتیم خانه، رفت جیب هایش را گشت؛ سیگارهایش را درآورد، له شان کرد و برد ریخت توی سطل. &lt;br /&gt;
گفت: «تمام شد. بعد از حدود 14سال سیگاری بودن، دیگر هیچ کس دست من سیگار نمی بیند.»&lt;br /&gt;
همین هم شد.&lt;br /&gt;
خانمش می گفت: یکی دو سال از ازدواجمون می گذشت، رفتم پیشش گفتم: این بچه گوشش درد می کنه؛ این سیگار را بگیر یک پک بزن، دودش را فوت کن توی گوشش. گفت: «نمی تونم. قول دادم دیگه سیگار نکشم.» گفتم: بچه داره درد میککشه! گفت: «ببر بده همسایه بکشه و توی گوشش فوت کنه. دیگه هم به من نگو.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید محمد ابراهیم همت&lt;br /&gt;
به مجنون گفتم زنده بمان، ص202 و 203 &lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-23 04-09-34.jpg|250px|بی‌قاب|وسط|شهید محمد ابراهیم همت]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*متوجه ماه هم باشین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم از آسمان نمي‌گرفت. يك ريز اشك مي‌ريخت. طاقتم طاق شد.&lt;br /&gt;
چي شده حاجي؟&lt;br /&gt;
جواب نداد. خط نگاهش را گرفتم. اول نفهميدم،‌ ولي بعد چرا. آسمان داشت بچه‌ها را همراهي مي‌كرد. وقتي مي‌رسيدند به دشت،‌ ماه مي‌رفت پشت ابرها. وقتي مي‌خواستند از رودخانه رد شوند و نور مي‌خواستند،‌ بيرون مي‌آمد.&lt;br /&gt;
پشت بي‌سيم گفت «متوجه ماه هم باشين»&lt;br /&gt;
پنج دقيقه ی بعد،‌صداي گريه‌ي فرمان‌ده‌ها از پشت بي‌سيم مي‌آمد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
سایت آوینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*جاروب دل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به زحمت جارو را از دستش گرفتم. داشت محوطه را آب و جارو می کرد. کار هر روز صبحش بود.&lt;br /&gt;
ناراحت شد و گفت: «بذار خودم جارو کنم. این جوری بدی های درونم هم جارو می شن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران/ ص27&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:[[File:photo_2018-11-30_12-18-02 ]].jpg|تتاا&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:[[File:photo_2018-11-24_23-39-13.jpgnull]].jpg|للل&lt;br /&gt;
پرونده:مثال.jpg|عنوان ۲&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-24 23-39-13.jpg|بندانگشتی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_01.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_02.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_03.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_04.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_05.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_06.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_07.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_08.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_09.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_10.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_11.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_12.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 13.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 14.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 15.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_16.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_17.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت 18.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_19.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت_20.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جستارهای وابسته ==&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:همت - محمدابراهیم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شهرضا (استان اصفهان)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات خیبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-11-24_23-39-13.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2018-11-24 23-39-13.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-11-24_23-39-13.jpg"/>
				<updated>2018-12-14T16:45:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: Eslah9705 نسخه جدیدی از  «پرونده:Photo 2018-11-24 23-39-13.jpg» را بارگذاری کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%87%D9%85%D8%AA</id>
		<title>شهیدمحمد ابراهیم همت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%87%D9%85%D8%AA"/>
				<updated>2018-12-14T16:43:12Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمدابراهیم همت&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_همت_06.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای ۱۲ فروردین|۱۳۳۴/۰۱/۱۲]] ، [[شهرضا]] ، [[اصفهان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۱۷ اسفند|۱۳۶۲/۱۲/۱۷]] ، [[جزیره مجنون]] ، اصابت گلوله توپ&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = امامزاده شاهرضا [[شهرضا]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]]&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = [[پرونده:سرلشگر پاسدار - سپاه پاسداران.png|22px]] [[سرلشگر پاسدار]]&lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = فرمانده [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = [[عملیات فتح‌المبین|فتح‌المبین]]{{سخ}}[[عملیات الی بیت‌المقدس|الی بیت‌المقدس]]{{سخ}}[[عملیات رمضان|رمضان]]{{سخ}}[[عملیات خیبر|خیبر]]&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = کاردانی&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = معلم&lt;br /&gt;
|خانواده                = پدر: [[علی اکبر همت|علی اکبر]] {{سخ}}همسر: [[ژیلا بدیهیان]] {{سخ}} فرزندان : [[محمدمهدی همت|محمدمهدی]]، [[مصطفی همت|مصطفی]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید محمدابراهیم همت]] در [[زادروزهای ۱۲ فروردین|دوازدهم فروردین‌ماه]] ۱۳۳۴ در شهرستان [[شهرضا]] به دنیا آمد. پدرش علی اکبر نام داشت. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش گذراند و سپس وارد دانش‌سرای [[اصفهان]] شد. فرمانده [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]] بود. [[الگو:شهدای ۱۷ اسفند|هفدهم اسفندماه ۱۳۶۲]]، در [[جزیره مجنون]] بر اثر اصابت گلوله توپ به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده روز ی مستضعف ومتدین به دنیا آمد. او در رحم مادر بود که پدر و مادرش عزم کربلایمعلیّ و زیارت قبرسالار شهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر باتنفس شمیم روحبخش کربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهیدمید. محمد ابراهیم درسایه محبت های پدر ومادر پاکدامن، وارسته ومهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. دردوران تحصیلش از هوش واستعداد فو ق العاده ای برخوردار بود و باموفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت. هنگامفراغت از تحصیل به ویژه در تعطیلات تابستانی با کار وتلاش فراوانمخارج شخصی خود را برایتحصیل به دست مي آورد و از این راه بهخانواده زحمتکش خود کمک قابل توجه ای مي کرد. او با شور، نشاط،مهر، محبت و صمیمیتی که داشت به محیط گرم خانواده صفا وصمیمیت دیگری می بخشید. پدرش از دوران کودکی او چنین ميگوید: «هنگامی که خسته از کار روزانه به خانه برمي گشتم، دیدنفرزندم تمامی خستگي ها و مرارت ها را از وجودم پاک مي کرد و اگرشبی او را نمي دیدم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود. » اشتیاق محمدابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث مي شد که از مادرش با اصراربخواهد که به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره ها کمک کند. اینعلاقه تا حدی بود که از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت کتابآسمانی قرآن را کاملا فرا گیرد و برخی از سوره های کوچک را نیز حفظکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دوران سربازی&lt;br /&gt;
در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس ازاخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه تحصیلپرداخت. پس از دریافت مدرک تحصیلی به سربازی رفته به گفتهخودش تلخ ترین دوران عمرش همان دوسال سربازی بود در لشکرتوپخانه اصفهان مسؤولیت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود. ماهمبارک رمضان فرا رسید، ابراهیم در میان برخی از سربازان همفکر خودبهدیگر سربازان پیام فرستاد که آنها هم اگر سعی کنند تمام روزهایرمضان را روزه بگیرند، می توانند به هنگام سحری به آشپزخانه بیایند ناجی، فرمانده لشکر، وقتی که از این توصیه ابراهیم و روزه گرفتن عده ای از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگیبدون استثنا آب بنوشند و روزه خود را باطل کنند. پس از این جریانابراهیم گفته بود: «اگر آن روز با چند تیر مغزم را متلاشی مي کردندبرایم گواراتر از این بود که با چشمان خود ببینم که چگونه این از خدابي خبران فرمان مي دهند تا حرمت مقدس ترین فریضه دینمان رابشکنیم و تکلیف الهی را زیرپا بگذاریم » اماّ این دوسال برای شخصیچون ابراهیم چندان خالی از لطف هم نبود؛ زیرا در همین مدتتوانست با برخی از جوانان روشنفکر و انقلابی مخالف رژیم ستم شاهیآشنا شود و به تعدادی از کتب ممنوعه )از نظر ساواک( دست یابد.مطالعه آن کتا بها که مخفیانه و توسط برخی از دوستان،برایش فراهممی شد تأثیر عمیق و سازنده ای در روح و جان محمدابراهیم گذاشت وبه روشنایی اندیشه و انتخاب راهش کمک شایانی کرد. مطالعه همانکتاب ها و برخورد و آشنایی با بعضی از دوستان، باعث شد که ابراهیمفعالیت های خود را علیه رژیم ستمشاهی آغاز کند و به روشنگری مردمو افشای چهره طاغوت بپردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دوران معلمی&lt;br /&gt;
پس از پایان دوران سربازی و بازگشت به زادگاهش شغل معلمی رابرگزید. در روستاها مشغول تدریس شد و به تعلیم فرزندان این مرز وبوم همت گماشت. ابراهیم در این دوران نیز با تعدادی از روحانیونمتعهد و انقلابی ارتباط پیدا کرد و در اثر مجالست با آنها با شخصیتحضرت امام )ره( بیشتر آشنا شد. به دنبال این آشنایی و شناخت، سعیمي کرد تا در محیط مدرسه و کلاس درس، دانش آموزان را با معارفاسلامی و اندیشه های انقلابی حضرت امام )ره( و یارانش آشنا کند. اودر تشویق و ترغیب دانش آموزان به مطالعه و کسب بینش وآگاهی سعی وافری داشت و همین امور سبب شد که چندین نوبت از طرف ساواک به او اخطار شود. لیکن روح بزرگ و بي باک او به همه آناخطارها بی اعتنا بود و هدف و راهش را بدون اندک تزلزلی پی ميگرفت و از تربیت شاگردان خود لحظه ای غفلت نمي ورزید. با گسترش تدریجی انقلاب اسلامی، ابراهیم پرچمداری جوانان مبارز شهرضا رابرعهده گرفت. پس از انتقال وی به شهرضا برای تدریس در مدارس  شهر، ارتباطش با حوزه علمیه قم برقرار شد و بطور مستمر برای گرفتنرهنمود، ملاقات با روحانیون و دریافت اعلامیه و نوار به قم رفت وآمدميکرد. سخنراني های پرشور و آتشین او علیه رژیم که بدون مصلحتاندیشی انجام ميشد، مأمورین رژیم را به تعقیب وی واداشته بود، بهگونه ای که او شهر به شهر مي گشت تا از دستگیری در امان باشد.نخست به شهر فیروزآباد رفت و مدتی در آنجا دست به تبلیغ و ارشادمردم زد. پس از چندی به یاسوج رفت. موقعی که درصدد دستگیریوی برآمدند به دوگنبدان عزیمت کرد و سپس به اهواز رفت و در آنجاسکنی گزید. در ایندوران اقشار مختلف در اعتراض به رژیمستمشاهی و اعمال وحشیانه اش عکس العمل نشان مي دادند و ابراهیماحساس کرد که برای سازماندهی تظاهرات باید به شهرضا برگردد.&lt;br /&gt;
بعد از بازگشت به شهر خود در دعوت مردم به خیابان ها و انجام تظاهرات علیه رژیم، فعالیت و کوشش خود را افزایش داد تا اینکه دریکی از راهپیمایي های پرشورمردمی، قطعنامه مهمی که یکی از بنده ای آن انحلال ساواک بود، توسط شهید همت قرائت شد. به دنبال آنفرمان ترور و اعدام ایشان توسط فرماندار نظامی اصفهان، سرلشکرمعدوم ناجی ، صادر گردید. مأموران رژیم در هرفرصتی در پی آن بودندکه این فرزند شجاع و رشید اسلام را از پای درآورند، ولی او با تغییرلباس وقیافه، مبارزات ضد دولتی خود را دنبال می کرد تا اینکه انقلاباسلامی به رهبری حضرت امام خمینی)ره(، به پیروزی رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فعالیت های پس از پیروزی انقلاب&lt;br /&gt;
پیروزی انقلاب در جهت ایجاد نظم ودفاع از شهر و راه اندازی کمیتهانقلاب اسلامی شهرضا نقش اساسی داشت. او از جمله کسانی بود کهسپاه شهرضا را با کمک دوتن از برادران خود و سه تن از دوستانشتشکیل داد. درایت و نفوذ خانوادگی که درشهر داشتند مکانی را بهعنوان مقر سپاه در اختیار گرفته و مقادیر قابل توجهی سلاح ازشهربانی شهر به آنجا منتقل کردند و از طریق مردم، سایر مایحتاج ونیازمند یها را رفع کردند.&lt;br /&gt;
به تدریج عناصر حزب اللهی به عضویت سپاه درآمدند. هنگامی کهمجموعه سپاه سازمان پیدا کرد، او مسؤولیت روابط عمومی سپاه را بهعهده داشت. به همت این شهید بزرگوار و فعالیت های شبانه روزیبرادران پاسدار در سال 58 ، یاغیان و اشرار اطراف شهرضا که به آزارواذیت مردم مي پرداختند، دستگیر و به دادگاه انقلاب اسلامی تحویلداده شدند و شهر از لوث وجود افرادشرور و قاچاقچی پاکسازیگردید.&lt;br /&gt;
از کارهای اساسی ایشان در این مقطع، سامان بخشیدن به فعالیت هایفرهنگی، تبلیغی منطقه بود که در آگاه ساختن جوانان و ایجاد شورانقلابی تأثیر بسزایی داشت. اواخر سال 58 برحسب ضرورت و به دلیلتجربیات گرا نبهای او در زمینه امور فرهنگی به خرمشهر و سپس بهبندر چابهار و کنارک )در استان سیستان و بلوچستان( عزیمت کرد و بهفعالیت های گسترده فرهنگی پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نقش شهید در کردستان و مقابله با ضدانقلاب&lt;br /&gt;
شهید همت در خرداد سال 1359 به منطقه کردستان که بخش هایی ازآن در چنگال گروهک های مزدور گرفتار شده بود، اعزام گردید. ایشانبا توکل به خدا و عزمی راسخ مبارزه بي امان و همهجانبه ای را علیهعوامل استکبار جهانی و گروهک های خودفروخته در کردستان شروعکرد و هر روز عرصه را برآنها تنگ تر نمود. از طرفی در جهت جذبمردم محروم کُرد و رفع مشکلات آنان به سهم خود تلاش داشت و برایمقابله با فقر فرهنگی منطقه اهتمام چشمگیری از خود نشان می داد تاجایی که هنگام ترک آنجا، مردم منطقه گریه مي کردند و حتی تحصننموده و نمي خواستند ازاین بزرگوار جدا شوند.&lt;br /&gt;
رشادت های او دربرخورد با گروهک های یاغی قابل تحسین وستایشاست. براساس آماری که از یادداشت های آن شهید به دست آمدهاست، سپاه پاسداران پاوه از مهر 59 تا د یماه 60 )بافرمانده ای مدبرانهاو( عملیات موفق در خصوص پاکسازی روستاها از وجود اشرار،آزادسازی ارتفاعات و درگیری با نیروهای ارتش بعث داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهید همت و دفاع مقدس&lt;br /&gt;
پس از شروع جنگ تحمیلی از سوی رژیم متجاوز عراق، شهید همت بهصحنه کارزار وارد شد و درطی سالیان حضور در جبهه های نبرد،خدمات شایان توجهی برجای گذاشت و افتخارها آفرید. او و سرداررشید اسلام، حاج احمد متوسلیان، به دستور فرماندهی محترم کلسپاه مأموریت یافتند ضمن اعزام به جبهه جنوب، تیپ محمدرسللولالله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ( را تشکیل دهند. در عملیات سراسریفتح المبین، مسؤولیت قسمتی از کل عملیات به عهده این سردار دلاوربود. موفقیت عملیات درمنطقه کوهستانی«شللاوریه » مرهون ایثار وتلاش این سردار بزرگ و همرزمان اوست.&lt;br /&gt;
شهید همت در عملیات پیروزمند الی بیت المقدس در سمت معاونتتیپ محمدرسول الله )صلیّ الله علیه و آله و سلّم( فعالیت و تلاشتحسین برانگیزی را در شکستن محاصره جاده شلمچه خرمشهر انجامدادو به حق می توان گفت که او یگان تحت امرش سهم بسزایی درفتح خرمشهر داشته اند و با اینکه منطقه عملیاتی دشت بود، شهیدحاج همت با استفاده از بهترین تدبیر نظامی به نحو مطلوبیفرماندهیکرد.&lt;br /&gt;
در سال 1361 با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوبلبنان به منظور یاری رساندن به مردم مسلمان ومظلوم لبنان که موردهجوم ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی قرار گرفته بود راهی آن دیار شدو پس از دو ماه حضور در این خطه به میهن اسلامی بازگشت و درمحورجنگ وجهاد قرارگرفت.&lt;br /&gt;
با شروع عملیات رمضان در تاریخ 23 / 4/ 1361 درمنطقه «شرق بصره» فرماندهی تیپ 27 محمد رسول الله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ ( رابرعهده گرفت و بعدها با ارتقای این یگان به لشکر، تا زمان شهادتش درسمت فرماندهی انجام وظیفه نمود. پس از آن در عملیات مسلم ابنعقیل و محرم که او فرمانده قرارگاه ظفر بود سلحشورانه با دشمن زبونجنگید. در عملیات والفجر مقدماتی بود که شهیدحاج همت،مسؤولیت سپاه یازدهم قدر را که شامل لشکر 27 حضرت محمد رسولالله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ (، لشکر 31 عاشورا، لشکر 5 نصر و تیپ10 سیدالشهدا )علیه السلام ( بود، برعهده گرفت.&lt;br /&gt;
سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشللکر 27 تحت فرماندهی ایشان درعملیات والفجر 4 و تصرف ارتفاعات کان یمانگا در آن مقاطع از خاطرهها محو نمی شود. صلابت،اقتدار و استقامت فراموش نشدنی اینشهید والامقام و رزمندگان لشکر محمدرسللول الله )صلیّ الله علیه و آلهو سلّم ( در جریان عملیات خیبر درمنطقه طلائیه و تصرف جزایرمجنونو حفظ آن با وجود پاتک های شدید دشمن، از افتخارات تاریخ جنگمحسوب می گردد.&lt;br /&gt;
مقاومت و پایداری آنان در این جزایر به قدری تحسین برانگیز بود کهحتی فرمانده سپاه سوم عراق در یکی از اظهاراتش گفته بود:&lt;br /&gt;
«ما آنقدر آتش بر جزایر مجنون فرو ریختیم و آنچنان آنجا را بمبارانشدید نمودیم که از جزایر مجنون جز تلی خاکستر چیز دیگری باقینیست! » اما شهید همت بدون هراس و ترس از دشمن و با وجود بیخوابی های مکرر همچنان به ادای تکلیف و اجرای فرمان حضرت امامخمینی)ره( مبنی برحفظ جزایر می اندیشید و خطاب به برادران بسیجیمي گفت: « برادران، امروز مسأله ما، مسأله اسلام و حفظ و حراست ازحریم قرآن است. بدون تردید یا همه باید پرچم سرخ عاشورایی حسین)علیه السلام( را به دوش کشیم و قداست مکتبمان، مملکت وناموسمان را پاسداری و حراست کنیم و با گوشت و خون به حفظجزیره، همت نمائیم، یااینکه پرچم ذلت و تسلیم را درمقابل دشمنانخدا بالا ببریم و این ننگ و بدبختی را به دامن مطهر اعتقادمان رواداریم، که اطمینان دارم شما طالبان حریت و شرف هستید، نه ننگ وبدنامی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ويژگي های برجسته شهید&lt;br /&gt;
او عارفی وارسته، ایثارگری سلحشور و اسوه ای برای دیگران بود که جزخدا به چیز دیگری نمی اندیشید و به عشق رسیدن به هدف متعالی وکسب رضای خدا و حضرت احدیت، شب و روز تلاش می کرد و سختترین و مشکل ترین مسؤولیت های نظامی را با کمال خوشرویی واشتیاق و آرامش خاطر مي پذیرفت. او بسان شمع می سوخت و چونانچشم هساران درحال جوشش بود و یک آن از تحرک باز نمي ایستاد.روحیه ایثار و استقامت او شگفت انگیز بود. حتی جیره و سهمیه لباسخود را به دیگران مي بخشید و با همان کم، قانع بود و درپاسخ کسانیکه مي پرسیدند چرا لباس خود را که به آن نیازمند بودی، بخشیدی؟می گفت: «من پنج سال است که یک اورکت دارم و هنوز قابل استفادهاست» او فرمانده ی مدیرو مدبرّ بود. قدرت عجیبی درمدیریتداشت. آن هم یک مدیریت سالم در اداره کارها و نیروها. با وجود آنکهبه مسائل عاطفی و نیز اصول مدیریت احترام مي گذاشت و عمل ميکرد، درعین حال هنگام فرماندهی قاطع بود. او نیروهای تحت امر خودرا خوب توجیه مي کرد و نظارت و پیگیری خوبی نیز داشت. کسی راکه در انجام دستورات کوتاهی مي نمود بازخواست مي کرد و کسیراکه خوب عمل مي کرد تشویق مي نمود.&lt;br /&gt;
بینش سیاسی بعُد دیگری از شخصیت والای او به شمار مي رفت. بهمسائل لبنان و فلسطین وسایر کشورهای اسلامی بسیار می اندیشید وآنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود که گویی سالیان درازی در آن سامان بادشمنان خدا و رسول )ص( درستیز بوده است. او با وجود مشغله فراواناز مطالعه غافل نبود و نسبت به مسائل سیاسی روز شناخت وسیعیداشت. از ویژگی های اخلاقی شهید همت برخورد دوستانه او بابسیحیان جان برکف بود. به بسیجیان عشق می ورزید و همواره درسخنانش از این مجاهدان مخلص تمجید و قدرشناسی مي کرد. «منخاک پای بسیجي ها هم نمی شوم. ای کاش من یک بسیجی بودم و درسنگر نبرد از آنان جدا نمي شدم».&lt;br /&gt;
وقتی درسنگرهای نبرد، غذای گرم برای شهید همت مي آوردند سؤالمی کرد: آیا نیروهای خط مقدّم و دیگر اعضای همرزممان در سنگرهاهمین غذا را می خورند یا خیر؟ و تا مطمئن نمیشد دست به غذا نمیزد. شهیدهمت همواره برای رعایت حقوق بسیجیان به مسؤلان امرتأکید و توصیه داشت. او که از روحیه ایثار واستقامت کم نظیریبرخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقي اش در واقع معلمی نمونه وسرمشقی خوب برای پاسداران و بسیجیان بود و خود به آنچه مي گفت،عمل مي کرد. عشق وعلاقه نیروها به او نیز از همین راز سرچشمه ميگرفت. برای شهید همت مطرح نبود که چکاره است، فرمانده است یانه. همت یک رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمیوارسته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نحوه شهادت&lt;br /&gt;
شهید همت در جریان عملیات خیبر به برادران گفته بود: «بایدمقاومت کرده و مانع از بازپسگیری مناطق تصرف شده، توسط دشمنشد. یا همه اینجا شهید ميشویم ویا جزیره مجنون را نگه می داریم».رزمندگان لشکر نیز با تمام توان دربرابر دشمن مردانه ایستادگی کردند.حاجی جلو رفته بود تا وضع جبهه توحید را از نزدیک بررسی کند،کهگلوله توپ در نزدیکی اش اصابت می کند و این سردار دلاور به همراهمعاونش، شهید اکبر زجاجی، در 17 اسفند سال 1362 در عملیات خیبردعوت حق را لبیک گفته و به لقاء خداوند شتافتند&amp;lt;ref&amp;gt;[http://navideshahed.com/ سایت نوید شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-30 12-18-02.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وصیت نامه ==&lt;br /&gt;
* وصیت نامه اول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به تاریخ ۵۹/۱۰/۱۹ شمسی ساعت ۱۰:۱۰ شب چند سطری وصیت نامه می‌نویسم : هر شب ستاره ای را به زمین می‌کشند و باز این آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت.مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسان‌ها را به تباهی می‌کشد و حکومت‌های طاغوت مکمل‌های این جهل‌اند و شاید قرن‌ها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح {اسلام} در سینه و وجود گندیده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسان‌های سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از {اسلام} ندارند و نمی‌دانند برای چه زندگی می‌کنند و چه هدفی دارند و اصلاً چه می گویند بسیارند. ای کاش به خود می‌آمدند. از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و {اسلام }را و خود را دریابید نظیر انقلاب {اسلامی }ما در هیچ کجا پیدا نمی‌شود نه شرقی - نه غربی؛ اسلامی که : اسلامی ... ای کاش ملت‌های تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر به خود می‌آمدند و آن‌ها نیز پوزه استکبار را بر خاک می‌مالیدند. مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می‌کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسان‌ها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما به این انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می‌شناختند و نه باریش زحمت و رنجی متحمل شده‌اند از هر طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند، مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلماً مجازات خواهند شد . پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده‌اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می‌دارم شهادت در قاموس اسلام کاری‌ترین ضربات را بر پیکر ظلم، جور،شرک و الحاد می‌زند و خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده‌ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست این‌ها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل طی شود مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلاً از تو راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار ( اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک) . &lt;br /&gt;
و السلام؛ &lt;br /&gt;
محمد ابراهیم همت  &amp;lt;ref name=&amp;quot;وصیتنامه&amp;quot;&amp;gt;[http://www.rajanews.com/detail.asp?id=36715 وصيت نامه شهيد «حاج همت»]، رجانیوز&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* وصیت نامه دوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نام خدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامی که هرگز از وجودم دور نیست و پیوسته با یادش آرزوی وصالش را در سر داشتم. &lt;br /&gt;
سلام بر حسین(ع) سالار شهیدان اسوه و اسطوره بشریت. &lt;br /&gt;
مادر گرامی و همسر مهربانم پدر و برادران عزیزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشدید.چقدر شماها صبورید.خودتان می‌دانید که من چقدر به شهیدان عشق می‌ورزیدم غنچه‌هایی که(کبوترانی که)همیشه در حال پرواز به‌سوی ملکوت اعلایند.الگو و اسوه‌هایی که معتقد به دادن جان برای گرفتن بقا (بقا و حیات ابدی)و نزدیکی با خدای چرا که «ان الله اشتری من المومنین». &lt;br /&gt;
من نیز در پوست خود نمی‌گنجم.گمشده‌ای دارم و خویشتن را در قفس محبوس می‌بینم و می‌خواهم از قفس به درآیم.سیم‌های خاردار مانع‌اند.من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه که از خدا بازم می‌دارد متنفرم(هوای نفس شیطان درون و خالص نشدن) &lt;br /&gt;
در طول جنگ برادرانی که در عملیات شهید می‌شدند از قبل سیمایشان روحانی و نورانی می‌شد و هر بی طرفی احساس می‌کرد که نوبت شهادت آن برادر فرا رسیده است. &lt;br /&gt;
عزیزانم!این بار دوم است که وصیت نامه می‌نویسم ولی لیاقت ندارم و معلوم است که هنوز در بند اسارتم هنوز خالص نشده‌ام و آلوده‌ام. &lt;br /&gt;
از شروع انقلاب در این راه افتادم و پس از پیروزی انقلاب نیز سپاه را پناهگاه خوبی برای مبارزه یافتم ابتدا در گیری با ضد انقلاب و خوانین در منطقه شهرضا (قمشه)و سمیرم سپس شرکت در خوزستان و جریان کروهک ها در خرمشهر پس از آن سفر به سیستان و بلوچستان (چابهار و کنارک)و بعداً حرکت به طرف کردستان دقیقاً دو سال در کردستان هستم .مثل این است که دیگر جنگ با من عجین شده است. &lt;br /&gt;
خداوند تا کنون لطف زیادی به این سراپا گنه کرده و توفیق مبارزه در راهش را نصیبم کرده است.اکنون من می‌روم با دنیایی انتظار انتظار وصال و رسیدن به معشوق.ای عزیزان من توجه کنید: &lt;br /&gt;
۱-اگر خداوند فرزندی نصیبم کرد با اینکه نتوانستم در طول دورانی که همسر انتخاب کردم حتی یک هفته خانه باشم دلم می‌خواهد او را علی وار تربیت کنید. &lt;br /&gt;
همسرم انسان فوق العاده ایست او صبور است و به زینب عشق می‌ورزد او از تربیت کردن صحیح فرزندم لذت خواهد برد چون راهش را پیدا کرده است .اگر پسر به دنیا آورد اسم او را مهدی و اگر دختر به دنیا آورد اسم او را مریم بگذارید. چون همسرم از این اسم خوشش می‌آید. &lt;br /&gt;
۲-امام مظهر صفا پاکی و خلوص و دریایی از معرفت است .فرامین او را مو به مو اجرا کنید تا خداوند از شما راضی باشدزیرا او ولی فقیه است و در نزد خدا ارزش والایی دارد. &lt;br /&gt;
۳-هر چه پول دارم اول بدهی مکه مرا به پیگیری سپاه تهران (ستاد مرکزی) بدهید و بقیه را همسرم هر طور خواست خرج کند. &lt;br /&gt;
۴-ملت ما ملت معجزه گر قرن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشیدن به راه شهیدان و استعانت به درگاه خداوند است تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) وصل نماید و در این تلاش پیگیر مسلماً نصر خدا شامل حال مؤمنین است. &lt;br /&gt;
۵-از مادر و همه فامیل و همسرم اگر به خاطر من بی تابی کنند راضی نیستم.مرا به خدا بسپارید و صبور و شجاع باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیر حاج همت &amp;lt;ref name=&amp;quot;وصیتنامه&amp;quot;&amp;gt;[http://www.rajanews.com/detail.asp?id=36715 وصيت نامه شهيد «حاج همت»]، رجانیوز&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شروع زندگی&lt;br /&gt;
روی پشت بام خانه یکی از برادرهای بسیجی،اتاقی بود که آن را مرغدانی کرده بود ولی بعلت بمباران استفاده نمی شد.&lt;br /&gt;
کف آن مرغدانی را آب انداختم و با چاقو زمینش را تراشیدم . حاجی هم یک ملحفه سفید آورد با پونز زدیم که بشود دو تا اتاق . بعد هم با پول تو جیبی ام کمی خرت و پرت خریدم؛دو تا بشقاب،دو تا قاشق،دو تا کاسه و یک پتو هم از پتوهای سپاه آوردیم . یادم هست حتی چراغ خوراک پزی نداشتیم؛یعنی نتوانستیم بخریم و آن مدت اصلا غذای پختنی نخوردیم.این شروع زندگی ما بود.&lt;br /&gt;
منبع :نیمه پنهان ماه2،ص24&lt;br /&gt;
*به شرط ترک سیگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان روز خواستگاری یا زمان خواندن خطبه عقد بود که مادرم گفت: قول می دهد سیگار هم نکشد. خانمش هم گفت: مجاهد فی سبیل الله که نباید سیگار بکشد؛ سیگار کشیدن دور از شأن شماست!&lt;br /&gt;
وقتی برگشتیم خانه، رفت جیب هایش را گشت؛ سیگارهایش را درآورد، له شان کرد و برد ریخت توی سطل. &lt;br /&gt;
گفت: «تمام شد. بعد از حدود 14سال سیگاری بودن، دیگر هیچ کس دست من سیگار نمی بیند.»&lt;br /&gt;
همین هم شد.&lt;br /&gt;
خانمش می گفت: یکی دو سال از ازدواجمون می گذشت، رفتم پیشش گفتم: این بچه گوشش درد می کنه؛ این سیگار را بگیر یک پک بزن، دودش را فوت کن توی گوشش. گفت: «نمی تونم. قول دادم دیگه سیگار نکشم.» گفتم: بچه داره درد میککشه! گفت: «ببر بده همسایه بکشه و توی گوشش فوت کنه. دیگه هم به من نگو.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید محمد ابراهیم همت&lt;br /&gt;
به مجنون گفتم زنده بمان، ص202 و 203 &lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-23 04-09-34.jpg|250px|بی‌قاب|وسط|شهید محمد ابراهیم همت]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*متوجه ماه هم باشین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم از آسمان نمي‌گرفت. يك ريز اشك مي‌ريخت. طاقتم طاق شد.&lt;br /&gt;
چي شده حاجي؟&lt;br /&gt;
جواب نداد. خط نگاهش را گرفتم. اول نفهميدم،‌ ولي بعد چرا. آسمان داشت بچه‌ها را همراهي مي‌كرد. وقتي مي‌رسيدند به دشت،‌ ماه مي‌رفت پشت ابرها. وقتي مي‌خواستند از رودخانه رد شوند و نور مي‌خواستند،‌ بيرون مي‌آمد.&lt;br /&gt;
پشت بي‌سيم گفت «متوجه ماه هم باشين»&lt;br /&gt;
پنج دقيقه ی بعد،‌صداي گريه‌ي فرمان‌ده‌ها از پشت بي‌سيم مي‌آمد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
سایت آوینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*جاروب دل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به زحمت جارو را از دستش گرفتم. داشت محوطه را آب و جارو می کرد. کار هر روز صبحش بود.&lt;br /&gt;
ناراحت شد و گفت: «بذار خودم جارو کنم. این جوری بدی های درونم هم جارو می شن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران/ ص27&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:[[File:photo_2018-11-30_12-18-02 ]].jpg|تتاا&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:[[File:photo_2018-11-24_23-39-13.jpgnull]].jpg|للل&lt;br /&gt;
پرونده:مثال.jpg|عنوان ۲&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_01.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_02.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_03.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_04.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_05.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_06.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_07.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_08.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_09.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_10.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_11.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_12.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 13.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 14.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 15.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_16.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_17.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت 18.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_19.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت_20.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جستارهای وابسته ==&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:همت - محمدابراهیم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شهرضا (استان اصفهان)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات خیبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%87%D9%85%D8%AA</id>
		<title>شهیدمحمد ابراهیم همت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%87%D9%85%D8%AA"/>
				<updated>2018-12-14T16:17:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* نگارخانه‌ */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمدابراهیم همت&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_همت_06.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای ۱۲ فروردین|۱۳۳۴/۰۱/۱۲]] ، [[شهرضا]] ، [[اصفهان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۱۷ اسفند|۱۳۶۲/۱۲/۱۷]] ، [[جزیره مجنون]] ، اصابت گلوله توپ&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = امامزاده شاهرضا [[شهرضا]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]]&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = [[پرونده:سرلشگر پاسدار - سپاه پاسداران.png|22px]] [[سرلشگر پاسدار]]&lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = فرمانده [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = [[عملیات فتح‌المبین|فتح‌المبین]]{{سخ}}[[عملیات الی بیت‌المقدس|الی بیت‌المقدس]]{{سخ}}[[عملیات رمضان|رمضان]]{{سخ}}[[عملیات خیبر|خیبر]]&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = کاردانی&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = معلم&lt;br /&gt;
|خانواده                = پدر: [[علی اکبر همت|علی اکبر]] {{سخ}}همسر: [[ژیلا بدیهیان]] {{سخ}} فرزندان : [[محمدمهدی همت|محمدمهدی]]، [[مصطفی همت|مصطفی]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید محمدابراهیم همت]] در [[زادروزهای ۱۲ فروردین|دوازدهم فروردین‌ماه]] ۱۳۳۴ در شهرستان [[شهرضا]] به دنیا آمد. پدرش علی اکبر نام داشت. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش گذراند و سپس وارد دانش‌سرای [[اصفهان]] شد. فرمانده [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]] بود. [[الگو:شهدای ۱۷ اسفند|هفدهم اسفندماه ۱۳۶۲]]، در [[جزیره مجنون]] بر اثر اصابت گلوله توپ به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده روز ی مستضعف ومتدین به دنیا آمد. او در رحم مادر بود که پدر و مادرش عزم کربلایمعلیّ و زیارت قبرسالار شهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر باتنفس شمیم روحبخش کربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهیدمید. محمد ابراهیم درسایه محبت های پدر ومادر پاکدامن، وارسته ومهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. دردوران تحصیلش از هوش واستعداد فو ق العاده ای برخوردار بود و باموفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت. هنگامفراغت از تحصیل به ویژه در تعطیلات تابستانی با کار وتلاش فراوانمخارج شخصی خود را برایتحصیل به دست مي آورد و از این راه بهخانواده زحمتکش خود کمک قابل توجه ای مي کرد. او با شور، نشاط،مهر، محبت و صمیمیتی که داشت به محیط گرم خانواده صفا وصمیمیت دیگری می بخشید. پدرش از دوران کودکی او چنین ميگوید: «هنگامی که خسته از کار روزانه به خانه برمي گشتم، دیدنفرزندم تمامی خستگي ها و مرارت ها را از وجودم پاک مي کرد و اگرشبی او را نمي دیدم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود. » اشتیاق محمدابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث مي شد که از مادرش با اصراربخواهد که به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره ها کمک کند. اینعلاقه تا حدی بود که از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت کتابآسمانی قرآن را کاملا فرا گیرد و برخی از سوره های کوچک را نیز حفظکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دوران سربازی&lt;br /&gt;
در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس ازاخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه تحصیلپرداخت. پس از دریافت مدرک تحصیلی به سربازی رفته به گفتهخودش تلخ ترین دوران عمرش همان دوسال سربازی بود در لشکرتوپخانه اصفهان مسؤولیت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود. ماهمبارک رمضان فرا رسید، ابراهیم در میان برخی از سربازان همفکر خودبهدیگر سربازان پیام فرستاد که آنها هم اگر سعی کنند تمام روزهایرمضان را روزه بگیرند، می توانند به هنگام سحری به آشپزخانه بیایند ناجی، فرمانده لشکر، وقتی که از این توصیه ابراهیم و روزه گرفتن عده ای از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگیبدون استثنا آب بنوشند و روزه خود را باطل کنند. پس از این جریانابراهیم گفته بود: «اگر آن روز با چند تیر مغزم را متلاشی مي کردندبرایم گواراتر از این بود که با چشمان خود ببینم که چگونه این از خدابي خبران فرمان مي دهند تا حرمت مقدس ترین فریضه دینمان رابشکنیم و تکلیف الهی را زیرپا بگذاریم » اماّ این دوسال برای شخصیچون ابراهیم چندان خالی از لطف هم نبود؛ زیرا در همین مدتتوانست با برخی از جوانان روشنفکر و انقلابی مخالف رژیم ستم شاهیآشنا شود و به تعدادی از کتب ممنوعه )از نظر ساواک( دست یابد.مطالعه آن کتا بها که مخفیانه و توسط برخی از دوستان،برایش فراهممی شد تأثیر عمیق و سازنده ای در روح و جان محمدابراهیم گذاشت وبه روشنایی اندیشه و انتخاب راهش کمک شایانی کرد. مطالعه همانکتاب ها و برخورد و آشنایی با بعضی از دوستان، باعث شد که ابراهیمفعالیت های خود را علیه رژیم ستمشاهی آغاز کند و به روشنگری مردمو افشای چهره طاغوت بپردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دوران معلمی&lt;br /&gt;
پس از پایان دوران سربازی و بازگشت به زادگاهش شغل معلمی رابرگزید. در روستاها مشغول تدریس شد و به تعلیم فرزندان این مرز وبوم همت گماشت. ابراهیم در این دوران نیز با تعدادی از روحانیونمتعهد و انقلابی ارتباط پیدا کرد و در اثر مجالست با آنها با شخصیتحضرت امام )ره( بیشتر آشنا شد. به دنبال این آشنایی و شناخت، سعیمي کرد تا در محیط مدرسه و کلاس درس، دانش آموزان را با معارفاسلامی و اندیشه های انقلابی حضرت امام )ره( و یارانش آشنا کند. اودر تشویق و ترغیب دانش آموزان به مطالعه و کسب بینش وآگاهی سعی وافری داشت و همین امور سبب شد که چندین نوبت از طرف ساواک به او اخطار شود. لیکن روح بزرگ و بي باک او به همه آناخطارها بی اعتنا بود و هدف و راهش را بدون اندک تزلزلی پی ميگرفت و از تربیت شاگردان خود لحظه ای غفلت نمي ورزید. با گسترش تدریجی انقلاب اسلامی، ابراهیم پرچمداری جوانان مبارز شهرضا رابرعهده گرفت. پس از انتقال وی به شهرضا برای تدریس در مدارس  شهر، ارتباطش با حوزه علمیه قم برقرار شد و بطور مستمر برای گرفتنرهنمود، ملاقات با روحانیون و دریافت اعلامیه و نوار به قم رفت وآمدميکرد. سخنراني های پرشور و آتشین او علیه رژیم که بدون مصلحتاندیشی انجام ميشد، مأمورین رژیم را به تعقیب وی واداشته بود، بهگونه ای که او شهر به شهر مي گشت تا از دستگیری در امان باشد.نخست به شهر فیروزآباد رفت و مدتی در آنجا دست به تبلیغ و ارشادمردم زد. پس از چندی به یاسوج رفت. موقعی که درصدد دستگیریوی برآمدند به دوگنبدان عزیمت کرد و سپس به اهواز رفت و در آنجاسکنی گزید. در ایندوران اقشار مختلف در اعتراض به رژیمستمشاهی و اعمال وحشیانه اش عکس العمل نشان مي دادند و ابراهیماحساس کرد که برای سازماندهی تظاهرات باید به شهرضا برگردد.&lt;br /&gt;
بعد از بازگشت به شهر خود در دعوت مردم به خیابان ها و انجام تظاهرات علیه رژیم، فعالیت و کوشش خود را افزایش داد تا اینکه دریکی از راهپیمایي های پرشورمردمی، قطعنامه مهمی که یکی از بنده ای آن انحلال ساواک بود، توسط شهید همت قرائت شد. به دنبال آنفرمان ترور و اعدام ایشان توسط فرماندار نظامی اصفهان، سرلشکرمعدوم ناجی ، صادر گردید. مأموران رژیم در هرفرصتی در پی آن بودندکه این فرزند شجاع و رشید اسلام را از پای درآورند، ولی او با تغییرلباس وقیافه، مبارزات ضد دولتی خود را دنبال می کرد تا اینکه انقلاباسلامی به رهبری حضرت امام خمینی)ره(، به پیروزی رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فعالیت های پس از پیروزی انقلاب&lt;br /&gt;
پیروزی انقلاب در جهت ایجاد نظم ودفاع از شهر و راه اندازی کمیتهانقلاب اسلامی شهرضا نقش اساسی داشت. او از جمله کسانی بود کهسپاه شهرضا را با کمک دوتن از برادران خود و سه تن از دوستانشتشکیل داد. درایت و نفوذ خانوادگی که درشهر داشتند مکانی را بهعنوان مقر سپاه در اختیار گرفته و مقادیر قابل توجهی سلاح ازشهربانی شهر به آنجا منتقل کردند و از طریق مردم، سایر مایحتاج ونیازمند یها را رفع کردند.&lt;br /&gt;
به تدریج عناصر حزب اللهی به عضویت سپاه درآمدند. هنگامی کهمجموعه سپاه سازمان پیدا کرد، او مسؤولیت روابط عمومی سپاه را بهعهده داشت. به همت این شهید بزرگوار و فعالیت های شبانه روزیبرادران پاسدار در سال 58 ، یاغیان و اشرار اطراف شهرضا که به آزارواذیت مردم مي پرداختند، دستگیر و به دادگاه انقلاب اسلامی تحویلداده شدند و شهر از لوث وجود افرادشرور و قاچاقچی پاکسازیگردید.&lt;br /&gt;
از کارهای اساسی ایشان در این مقطع، سامان بخشیدن به فعالیت هایفرهنگی، تبلیغی منطقه بود که در آگاه ساختن جوانان و ایجاد شورانقلابی تأثیر بسزایی داشت. اواخر سال 58 برحسب ضرورت و به دلیلتجربیات گرا نبهای او در زمینه امور فرهنگی به خرمشهر و سپس بهبندر چابهار و کنارک )در استان سیستان و بلوچستان( عزیمت کرد و بهفعالیت های گسترده فرهنگی پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نقش شهید در کردستان و مقابله با ضدانقلاب&lt;br /&gt;
شهید همت در خرداد سال 1359 به منطقه کردستان که بخش هایی ازآن در چنگال گروهک های مزدور گرفتار شده بود، اعزام گردید. ایشانبا توکل به خدا و عزمی راسخ مبارزه بي امان و همهجانبه ای را علیهعوامل استکبار جهانی و گروهک های خودفروخته در کردستان شروعکرد و هر روز عرصه را برآنها تنگ تر نمود. از طرفی در جهت جذبمردم محروم کُرد و رفع مشکلات آنان به سهم خود تلاش داشت و برایمقابله با فقر فرهنگی منطقه اهتمام چشمگیری از خود نشان می داد تاجایی که هنگام ترک آنجا، مردم منطقه گریه مي کردند و حتی تحصننموده و نمي خواستند ازاین بزرگوار جدا شوند.&lt;br /&gt;
رشادت های او دربرخورد با گروهک های یاغی قابل تحسین وستایشاست. براساس آماری که از یادداشت های آن شهید به دست آمدهاست، سپاه پاسداران پاوه از مهر 59 تا د یماه 60 )بافرمانده ای مدبرانهاو( عملیات موفق در خصوص پاکسازی روستاها از وجود اشرار،آزادسازی ارتفاعات و درگیری با نیروهای ارتش بعث داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهید همت و دفاع مقدس&lt;br /&gt;
پس از شروع جنگ تحمیلی از سوی رژیم متجاوز عراق، شهید همت بهصحنه کارزار وارد شد و درطی سالیان حضور در جبهه های نبرد،خدمات شایان توجهی برجای گذاشت و افتخارها آفرید. او و سرداررشید اسلام، حاج احمد متوسلیان، به دستور فرماندهی محترم کلسپاه مأموریت یافتند ضمن اعزام به جبهه جنوب، تیپ محمدرسللولالله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ( را تشکیل دهند. در عملیات سراسریفتح المبین، مسؤولیت قسمتی از کل عملیات به عهده این سردار دلاوربود. موفقیت عملیات درمنطقه کوهستانی«شللاوریه » مرهون ایثار وتلاش این سردار بزرگ و همرزمان اوست.&lt;br /&gt;
شهید همت در عملیات پیروزمند الی بیت المقدس در سمت معاونتتیپ محمدرسول الله )صلیّ الله علیه و آله و سلّم( فعالیت و تلاشتحسین برانگیزی را در شکستن محاصره جاده شلمچه خرمشهر انجامدادو به حق می توان گفت که او یگان تحت امرش سهم بسزایی درفتح خرمشهر داشته اند و با اینکه منطقه عملیاتی دشت بود، شهیدحاج همت با استفاده از بهترین تدبیر نظامی به نحو مطلوبیفرماندهیکرد.&lt;br /&gt;
در سال 1361 با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوبلبنان به منظور یاری رساندن به مردم مسلمان ومظلوم لبنان که موردهجوم ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی قرار گرفته بود راهی آن دیار شدو پس از دو ماه حضور در این خطه به میهن اسلامی بازگشت و درمحورجنگ وجهاد قرارگرفت.&lt;br /&gt;
با شروع عملیات رمضان در تاریخ 23 / 4/ 1361 درمنطقه «شرق بصره» فرماندهی تیپ 27 محمد رسول الله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ ( رابرعهده گرفت و بعدها با ارتقای این یگان به لشکر، تا زمان شهادتش درسمت فرماندهی انجام وظیفه نمود. پس از آن در عملیات مسلم ابنعقیل و محرم که او فرمانده قرارگاه ظفر بود سلحشورانه با دشمن زبونجنگید. در عملیات والفجر مقدماتی بود که شهیدحاج همت،مسؤولیت سپاه یازدهم قدر را که شامل لشکر 27 حضرت محمد رسولالله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ (، لشکر 31 عاشورا، لشکر 5 نصر و تیپ10 سیدالشهدا )علیه السلام ( بود، برعهده گرفت.&lt;br /&gt;
سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشللکر 27 تحت فرماندهی ایشان درعملیات والفجر 4 و تصرف ارتفاعات کان یمانگا در آن مقاطع از خاطرهها محو نمی شود. صلابت،اقتدار و استقامت فراموش نشدنی اینشهید والامقام و رزمندگان لشکر محمدرسللول الله )صلیّ الله علیه و آلهو سلّم ( در جریان عملیات خیبر درمنطقه طلائیه و تصرف جزایرمجنونو حفظ آن با وجود پاتک های شدید دشمن، از افتخارات تاریخ جنگمحسوب می گردد.&lt;br /&gt;
مقاومت و پایداری آنان در این جزایر به قدری تحسین برانگیز بود کهحتی فرمانده سپاه سوم عراق در یکی از اظهاراتش گفته بود:&lt;br /&gt;
«ما آنقدر آتش بر جزایر مجنون فرو ریختیم و آنچنان آنجا را بمبارانشدید نمودیم که از جزایر مجنون جز تلی خاکستر چیز دیگری باقینیست! » اما شهید همت بدون هراس و ترس از دشمن و با وجود بیخوابی های مکرر همچنان به ادای تکلیف و اجرای فرمان حضرت امامخمینی)ره( مبنی برحفظ جزایر می اندیشید و خطاب به برادران بسیجیمي گفت: « برادران، امروز مسأله ما، مسأله اسلام و حفظ و حراست ازحریم قرآن است. بدون تردید یا همه باید پرچم سرخ عاشورایی حسین)علیه السلام( را به دوش کشیم و قداست مکتبمان، مملکت وناموسمان را پاسداری و حراست کنیم و با گوشت و خون به حفظجزیره، همت نمائیم، یااینکه پرچم ذلت و تسلیم را درمقابل دشمنانخدا بالا ببریم و این ننگ و بدبختی را به دامن مطهر اعتقادمان رواداریم، که اطمینان دارم شما طالبان حریت و شرف هستید، نه ننگ وبدنامی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ويژگي های برجسته شهید&lt;br /&gt;
او عارفی وارسته، ایثارگری سلحشور و اسوه ای برای دیگران بود که جزخدا به چیز دیگری نمی اندیشید و به عشق رسیدن به هدف متعالی وکسب رضای خدا و حضرت احدیت، شب و روز تلاش می کرد و سختترین و مشکل ترین مسؤولیت های نظامی را با کمال خوشرویی واشتیاق و آرامش خاطر مي پذیرفت. او بسان شمع می سوخت و چونانچشم هساران درحال جوشش بود و یک آن از تحرک باز نمي ایستاد.روحیه ایثار و استقامت او شگفت انگیز بود. حتی جیره و سهمیه لباسخود را به دیگران مي بخشید و با همان کم، قانع بود و درپاسخ کسانیکه مي پرسیدند چرا لباس خود را که به آن نیازمند بودی، بخشیدی؟می گفت: «من پنج سال است که یک اورکت دارم و هنوز قابل استفادهاست» او فرمانده ی مدیرو مدبرّ بود. قدرت عجیبی درمدیریتداشت. آن هم یک مدیریت سالم در اداره کارها و نیروها. با وجود آنکهبه مسائل عاطفی و نیز اصول مدیریت احترام مي گذاشت و عمل ميکرد، درعین حال هنگام فرماندهی قاطع بود. او نیروهای تحت امر خودرا خوب توجیه مي کرد و نظارت و پیگیری خوبی نیز داشت. کسی راکه در انجام دستورات کوتاهی مي نمود بازخواست مي کرد و کسیراکه خوب عمل مي کرد تشویق مي نمود.&lt;br /&gt;
بینش سیاسی بعُد دیگری از شخصیت والای او به شمار مي رفت. بهمسائل لبنان و فلسطین وسایر کشورهای اسلامی بسیار می اندیشید وآنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود که گویی سالیان درازی در آن سامان بادشمنان خدا و رسول )ص( درستیز بوده است. او با وجود مشغله فراواناز مطالعه غافل نبود و نسبت به مسائل سیاسی روز شناخت وسیعیداشت. از ویژگی های اخلاقی شهید همت برخورد دوستانه او بابسیحیان جان برکف بود. به بسیجیان عشق می ورزید و همواره درسخنانش از این مجاهدان مخلص تمجید و قدرشناسی مي کرد. «منخاک پای بسیجي ها هم نمی شوم. ای کاش من یک بسیجی بودم و درسنگر نبرد از آنان جدا نمي شدم».&lt;br /&gt;
وقتی درسنگرهای نبرد، غذای گرم برای شهید همت مي آوردند سؤالمی کرد: آیا نیروهای خط مقدّم و دیگر اعضای همرزممان در سنگرهاهمین غذا را می خورند یا خیر؟ و تا مطمئن نمیشد دست به غذا نمیزد. شهیدهمت همواره برای رعایت حقوق بسیجیان به مسؤلان امرتأکید و توصیه داشت. او که از روحیه ایثار واستقامت کم نظیریبرخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقي اش در واقع معلمی نمونه وسرمشقی خوب برای پاسداران و بسیجیان بود و خود به آنچه مي گفت،عمل مي کرد. عشق وعلاقه نیروها به او نیز از همین راز سرچشمه ميگرفت. برای شهید همت مطرح نبود که چکاره است، فرمانده است یانه. همت یک رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمیوارسته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نحوه شهادت&lt;br /&gt;
شهید همت در جریان عملیات خیبر به برادران گفته بود: «بایدمقاومت کرده و مانع از بازپسگیری مناطق تصرف شده، توسط دشمنشد. یا همه اینجا شهید ميشویم ویا جزیره مجنون را نگه می داریم».رزمندگان لشکر نیز با تمام توان دربرابر دشمن مردانه ایستادگی کردند.حاجی جلو رفته بود تا وضع جبهه توحید را از نزدیک بررسی کند،کهگلوله توپ در نزدیکی اش اصابت می کند و این سردار دلاور به همراهمعاونش، شهید اکبر زجاجی، در 17 اسفند سال 1362 در عملیات خیبردعوت حق را لبیک گفته و به لقاء خداوند شتافتند&amp;lt;ref&amp;gt;[http://navideshahed.com/ سایت نوید شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-30 12-18-02.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وصیت نامه ==&lt;br /&gt;
* وصیت نامه اول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به تاریخ ۵۹/۱۰/۱۹ شمسی ساعت ۱۰:۱۰ شب چند سطری وصیت نامه می‌نویسم : هر شب ستاره ای را به زمین می‌کشند و باز این آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت.مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسان‌ها را به تباهی می‌کشد و حکومت‌های طاغوت مکمل‌های این جهل‌اند و شاید قرن‌ها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح {اسلام} در سینه و وجود گندیده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسان‌های سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از {اسلام} ندارند و نمی‌دانند برای چه زندگی می‌کنند و چه هدفی دارند و اصلاً چه می گویند بسیارند. ای کاش به خود می‌آمدند. از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و {اسلام }را و خود را دریابید نظیر انقلاب {اسلامی }ما در هیچ کجا پیدا نمی‌شود نه شرقی - نه غربی؛ اسلامی که : اسلامی ... ای کاش ملت‌های تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر به خود می‌آمدند و آن‌ها نیز پوزه استکبار را بر خاک می‌مالیدند. مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می‌کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسان‌ها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما به این انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می‌شناختند و نه باریش زحمت و رنجی متحمل شده‌اند از هر طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند، مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلماً مجازات خواهند شد . پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده‌اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می‌دارم شهادت در قاموس اسلام کاری‌ترین ضربات را بر پیکر ظلم، جور،شرک و الحاد می‌زند و خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده‌ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست این‌ها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل طی شود مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلاً از تو راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار ( اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک) . &lt;br /&gt;
و السلام؛ &lt;br /&gt;
محمد ابراهیم همت  &amp;lt;ref name=&amp;quot;وصیتنامه&amp;quot;&amp;gt;[http://www.rajanews.com/detail.asp?id=36715 وصيت نامه شهيد «حاج همت»]، رجانیوز&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* وصیت نامه دوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نام خدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامی که هرگز از وجودم دور نیست و پیوسته با یادش آرزوی وصالش را در سر داشتم. &lt;br /&gt;
سلام بر حسین(ع) سالار شهیدان اسوه و اسطوره بشریت. &lt;br /&gt;
مادر گرامی و همسر مهربانم پدر و برادران عزیزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشدید.چقدر شماها صبورید.خودتان می‌دانید که من چقدر به شهیدان عشق می‌ورزیدم غنچه‌هایی که(کبوترانی که)همیشه در حال پرواز به‌سوی ملکوت اعلایند.الگو و اسوه‌هایی که معتقد به دادن جان برای گرفتن بقا (بقا و حیات ابدی)و نزدیکی با خدای چرا که «ان الله اشتری من المومنین». &lt;br /&gt;
من نیز در پوست خود نمی‌گنجم.گمشده‌ای دارم و خویشتن را در قفس محبوس می‌بینم و می‌خواهم از قفس به درآیم.سیم‌های خاردار مانع‌اند.من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه که از خدا بازم می‌دارد متنفرم(هوای نفس شیطان درون و خالص نشدن) &lt;br /&gt;
در طول جنگ برادرانی که در عملیات شهید می‌شدند از قبل سیمایشان روحانی و نورانی می‌شد و هر بی طرفی احساس می‌کرد که نوبت شهادت آن برادر فرا رسیده است. &lt;br /&gt;
عزیزانم!این بار دوم است که وصیت نامه می‌نویسم ولی لیاقت ندارم و معلوم است که هنوز در بند اسارتم هنوز خالص نشده‌ام و آلوده‌ام. &lt;br /&gt;
از شروع انقلاب در این راه افتادم و پس از پیروزی انقلاب نیز سپاه را پناهگاه خوبی برای مبارزه یافتم ابتدا در گیری با ضد انقلاب و خوانین در منطقه شهرضا (قمشه)و سمیرم سپس شرکت در خوزستان و جریان کروهک ها در خرمشهر پس از آن سفر به سیستان و بلوچستان (چابهار و کنارک)و بعداً حرکت به طرف کردستان دقیقاً دو سال در کردستان هستم .مثل این است که دیگر جنگ با من عجین شده است. &lt;br /&gt;
خداوند تا کنون لطف زیادی به این سراپا گنه کرده و توفیق مبارزه در راهش را نصیبم کرده است.اکنون من می‌روم با دنیایی انتظار انتظار وصال و رسیدن به معشوق.ای عزیزان من توجه کنید: &lt;br /&gt;
۱-اگر خداوند فرزندی نصیبم کرد با اینکه نتوانستم در طول دورانی که همسر انتخاب کردم حتی یک هفته خانه باشم دلم می‌خواهد او را علی وار تربیت کنید. &lt;br /&gt;
همسرم انسان فوق العاده ایست او صبور است و به زینب عشق می‌ورزد او از تربیت کردن صحیح فرزندم لذت خواهد برد چون راهش را پیدا کرده است .اگر پسر به دنیا آورد اسم او را مهدی و اگر دختر به دنیا آورد اسم او را مریم بگذارید. چون همسرم از این اسم خوشش می‌آید. &lt;br /&gt;
۲-امام مظهر صفا پاکی و خلوص و دریایی از معرفت است .فرامین او را مو به مو اجرا کنید تا خداوند از شما راضی باشدزیرا او ولی فقیه است و در نزد خدا ارزش والایی دارد. &lt;br /&gt;
۳-هر چه پول دارم اول بدهی مکه مرا به پیگیری سپاه تهران (ستاد مرکزی) بدهید و بقیه را همسرم هر طور خواست خرج کند. &lt;br /&gt;
۴-ملت ما ملت معجزه گر قرن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشیدن به راه شهیدان و استعانت به درگاه خداوند است تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) وصل نماید و در این تلاش پیگیر مسلماً نصر خدا شامل حال مؤمنین است. &lt;br /&gt;
۵-از مادر و همه فامیل و همسرم اگر به خاطر من بی تابی کنند راضی نیستم.مرا به خدا بسپارید و صبور و شجاع باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیر حاج همت &amp;lt;ref name=&amp;quot;وصیتنامه&amp;quot;&amp;gt;[http://www.rajanews.com/detail.asp?id=36715 وصيت نامه شهيد «حاج همت»]، رجانیوز&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شروع زندگی&lt;br /&gt;
روی پشت بام خانه یکی از برادرهای بسیجی،اتاقی بود که آن را مرغدانی کرده بود ولی بعلت بمباران استفاده نمی شد.&lt;br /&gt;
کف آن مرغدانی را آب انداختم و با چاقو زمینش را تراشیدم . حاجی هم یک ملحفه سفید آورد با پونز زدیم که بشود دو تا اتاق . بعد هم با پول تو جیبی ام کمی خرت و پرت خریدم؛دو تا بشقاب،دو تا قاشق،دو تا کاسه و یک پتو هم از پتوهای سپاه آوردیم . یادم هست حتی چراغ خوراک پزی نداشتیم؛یعنی نتوانستیم بخریم و آن مدت اصلا غذای پختنی نخوردیم.این شروع زندگی ما بود.&lt;br /&gt;
منبع :نیمه پنهان ماه2،ص24&lt;br /&gt;
*به شرط ترک سیگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان روز خواستگاری یا زمان خواندن خطبه عقد بود که مادرم گفت: قول می دهد سیگار هم نکشد. خانمش هم گفت: مجاهد فی سبیل الله که نباید سیگار بکشد؛ سیگار کشیدن دور از شأن شماست!&lt;br /&gt;
وقتی برگشتیم خانه، رفت جیب هایش را گشت؛ سیگارهایش را درآورد، له شان کرد و برد ریخت توی سطل. &lt;br /&gt;
گفت: «تمام شد. بعد از حدود 14سال سیگاری بودن، دیگر هیچ کس دست من سیگار نمی بیند.»&lt;br /&gt;
همین هم شد.&lt;br /&gt;
خانمش می گفت: یکی دو سال از ازدواجمون می گذشت، رفتم پیشش گفتم: این بچه گوشش درد می کنه؛ این سیگار را بگیر یک پک بزن، دودش را فوت کن توی گوشش. گفت: «نمی تونم. قول دادم دیگه سیگار نکشم.» گفتم: بچه داره درد میککشه! گفت: «ببر بده همسایه بکشه و توی گوشش فوت کنه. دیگه هم به من نگو.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید محمد ابراهیم همت&lt;br /&gt;
به مجنون گفتم زنده بمان، ص202 و 203 &lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-23 04-09-34.jpg|250px|بی‌قاب|وسط|شهید محمد ابراهیم همت]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*متوجه ماه هم باشین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم از آسمان نمي‌گرفت. يك ريز اشك مي‌ريخت. طاقتم طاق شد.&lt;br /&gt;
چي شده حاجي؟&lt;br /&gt;
جواب نداد. خط نگاهش را گرفتم. اول نفهميدم،‌ ولي بعد چرا. آسمان داشت بچه‌ها را همراهي مي‌كرد. وقتي مي‌رسيدند به دشت،‌ ماه مي‌رفت پشت ابرها. وقتي مي‌خواستند از رودخانه رد شوند و نور مي‌خواستند،‌ بيرون مي‌آمد.&lt;br /&gt;
پشت بي‌سيم گفت «متوجه ماه هم باشين»&lt;br /&gt;
پنج دقيقه ی بعد،‌صداي گريه‌ي فرمان‌ده‌ها از پشت بي‌سيم مي‌آمد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
سایت آوینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*جاروب دل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به زحمت جارو را از دستش گرفتم. داشت محوطه را آب و جارو می کرد. کار هر روز صبحش بود.&lt;br /&gt;
ناراحت شد و گفت: «بذار خودم جارو کنم. این جوری بدی های درونم هم جارو می شن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران/ ص27&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:[[File:photo_2018-11-30_12-18-02.jpgnull]].jpg|تتاا&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:[[File:photo_2018-11-24_23-39-13.jpgnull]].jpg|للل&lt;br /&gt;
پرونده:مثال.jpg|عنوان ۲&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_01.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_02.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_03.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_04.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_05.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_06.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_07.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_08.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_09.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_10.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_11.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_12.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 13.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 14.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 15.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_16.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_17.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت 18.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_19.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت_20.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جستارهای وابسته ==&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:همت - محمدابراهیم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شهرضا (استان اصفهان)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات خیبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-11-24_23-39-13.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2018-11-24 23-39-13.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-11-24_23-39-13.jpg"/>
				<updated>2018-12-14T16:14:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: Eslah9705 نسخه جدیدی از  «پرونده:Photo 2018-11-24 23-39-13.jpg» را بارگذاری کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%87%D9%85%D8%AA</id>
		<title>شهیدمحمد ابراهیم همت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%87%D9%85%D8%AA"/>
				<updated>2018-12-14T16:04:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* نگارخانه‌ */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمدابراهیم همت&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_همت_06.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای ۱۲ فروردین|۱۳۳۴/۰۱/۱۲]] ، [[شهرضا]] ، [[اصفهان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۱۷ اسفند|۱۳۶۲/۱۲/۱۷]] ، [[جزیره مجنون]] ، اصابت گلوله توپ&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = امامزاده شاهرضا [[شهرضا]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]]&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = [[پرونده:سرلشگر پاسدار - سپاه پاسداران.png|22px]] [[سرلشگر پاسدار]]&lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = فرمانده [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = [[عملیات فتح‌المبین|فتح‌المبین]]{{سخ}}[[عملیات الی بیت‌المقدس|الی بیت‌المقدس]]{{سخ}}[[عملیات رمضان|رمضان]]{{سخ}}[[عملیات خیبر|خیبر]]&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = کاردانی&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = معلم&lt;br /&gt;
|خانواده                = پدر: [[علی اکبر همت|علی اکبر]] {{سخ}}همسر: [[ژیلا بدیهیان]] {{سخ}} فرزندان : [[محمدمهدی همت|محمدمهدی]]، [[مصطفی همت|مصطفی]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید محمدابراهیم همت]] در [[زادروزهای ۱۲ فروردین|دوازدهم فروردین‌ماه]] ۱۳۳۴ در شهرستان [[شهرضا]] به دنیا آمد. پدرش علی اکبر نام داشت. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش گذراند و سپس وارد دانش‌سرای [[اصفهان]] شد. فرمانده [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]] بود. [[الگو:شهدای ۱۷ اسفند|هفدهم اسفندماه ۱۳۶۲]]، در [[جزیره مجنون]] بر اثر اصابت گلوله توپ به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده روز ی مستضعف ومتدین به دنیا آمد. او در رحم مادر بود که پدر و مادرش عزم کربلایمعلیّ و زیارت قبرسالار شهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر باتنفس شمیم روحبخش کربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهیدمید. محمد ابراهیم درسایه محبت های پدر ومادر پاکدامن، وارسته ومهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. دردوران تحصیلش از هوش واستعداد فو ق العاده ای برخوردار بود و باموفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت. هنگامفراغت از تحصیل به ویژه در تعطیلات تابستانی با کار وتلاش فراوانمخارج شخصی خود را برایتحصیل به دست مي آورد و از این راه بهخانواده زحمتکش خود کمک قابل توجه ای مي کرد. او با شور، نشاط،مهر، محبت و صمیمیتی که داشت به محیط گرم خانواده صفا وصمیمیت دیگری می بخشید. پدرش از دوران کودکی او چنین ميگوید: «هنگامی که خسته از کار روزانه به خانه برمي گشتم، دیدنفرزندم تمامی خستگي ها و مرارت ها را از وجودم پاک مي کرد و اگرشبی او را نمي دیدم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود. » اشتیاق محمدابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث مي شد که از مادرش با اصراربخواهد که به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره ها کمک کند. اینعلاقه تا حدی بود که از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت کتابآسمانی قرآن را کاملا فرا گیرد و برخی از سوره های کوچک را نیز حفظکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دوران سربازی&lt;br /&gt;
در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس ازاخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه تحصیلپرداخت. پس از دریافت مدرک تحصیلی به سربازی رفته به گفتهخودش تلخ ترین دوران عمرش همان دوسال سربازی بود در لشکرتوپخانه اصفهان مسؤولیت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود. ماهمبارک رمضان فرا رسید، ابراهیم در میان برخی از سربازان همفکر خودبهدیگر سربازان پیام فرستاد که آنها هم اگر سعی کنند تمام روزهایرمضان را روزه بگیرند، می توانند به هنگام سحری به آشپزخانه بیایند ناجی، فرمانده لشکر، وقتی که از این توصیه ابراهیم و روزه گرفتن عده ای از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگیبدون استثنا آب بنوشند و روزه خود را باطل کنند. پس از این جریانابراهیم گفته بود: «اگر آن روز با چند تیر مغزم را متلاشی مي کردندبرایم گواراتر از این بود که با چشمان خود ببینم که چگونه این از خدابي خبران فرمان مي دهند تا حرمت مقدس ترین فریضه دینمان رابشکنیم و تکلیف الهی را زیرپا بگذاریم » اماّ این دوسال برای شخصیچون ابراهیم چندان خالی از لطف هم نبود؛ زیرا در همین مدتتوانست با برخی از جوانان روشنفکر و انقلابی مخالف رژیم ستم شاهیآشنا شود و به تعدادی از کتب ممنوعه )از نظر ساواک( دست یابد.مطالعه آن کتا بها که مخفیانه و توسط برخی از دوستان،برایش فراهممی شد تأثیر عمیق و سازنده ای در روح و جان محمدابراهیم گذاشت وبه روشنایی اندیشه و انتخاب راهش کمک شایانی کرد. مطالعه همانکتاب ها و برخورد و آشنایی با بعضی از دوستان، باعث شد که ابراهیمفعالیت های خود را علیه رژیم ستمشاهی آغاز کند و به روشنگری مردمو افشای چهره طاغوت بپردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دوران معلمی&lt;br /&gt;
پس از پایان دوران سربازی و بازگشت به زادگاهش شغل معلمی رابرگزید. در روستاها مشغول تدریس شد و به تعلیم فرزندان این مرز وبوم همت گماشت. ابراهیم در این دوران نیز با تعدادی از روحانیونمتعهد و انقلابی ارتباط پیدا کرد و در اثر مجالست با آنها با شخصیتحضرت امام )ره( بیشتر آشنا شد. به دنبال این آشنایی و شناخت، سعیمي کرد تا در محیط مدرسه و کلاس درس، دانش آموزان را با معارفاسلامی و اندیشه های انقلابی حضرت امام )ره( و یارانش آشنا کند. اودر تشویق و ترغیب دانش آموزان به مطالعه و کسب بینش وآگاهی سعی وافری داشت و همین امور سبب شد که چندین نوبت از طرف ساواک به او اخطار شود. لیکن روح بزرگ و بي باک او به همه آناخطارها بی اعتنا بود و هدف و راهش را بدون اندک تزلزلی پی ميگرفت و از تربیت شاگردان خود لحظه ای غفلت نمي ورزید. با گسترش تدریجی انقلاب اسلامی، ابراهیم پرچمداری جوانان مبارز شهرضا رابرعهده گرفت. پس از انتقال وی به شهرضا برای تدریس در مدارس  شهر، ارتباطش با حوزه علمیه قم برقرار شد و بطور مستمر برای گرفتنرهنمود، ملاقات با روحانیون و دریافت اعلامیه و نوار به قم رفت وآمدميکرد. سخنراني های پرشور و آتشین او علیه رژیم که بدون مصلحتاندیشی انجام ميشد، مأمورین رژیم را به تعقیب وی واداشته بود، بهگونه ای که او شهر به شهر مي گشت تا از دستگیری در امان باشد.نخست به شهر فیروزآباد رفت و مدتی در آنجا دست به تبلیغ و ارشادمردم زد. پس از چندی به یاسوج رفت. موقعی که درصدد دستگیریوی برآمدند به دوگنبدان عزیمت کرد و سپس به اهواز رفت و در آنجاسکنی گزید. در ایندوران اقشار مختلف در اعتراض به رژیمستمشاهی و اعمال وحشیانه اش عکس العمل نشان مي دادند و ابراهیماحساس کرد که برای سازماندهی تظاهرات باید به شهرضا برگردد.&lt;br /&gt;
بعد از بازگشت به شهر خود در دعوت مردم به خیابان ها و انجام تظاهرات علیه رژیم، فعالیت و کوشش خود را افزایش داد تا اینکه دریکی از راهپیمایي های پرشورمردمی، قطعنامه مهمی که یکی از بنده ای آن انحلال ساواک بود، توسط شهید همت قرائت شد. به دنبال آنفرمان ترور و اعدام ایشان توسط فرماندار نظامی اصفهان، سرلشکرمعدوم ناجی ، صادر گردید. مأموران رژیم در هرفرصتی در پی آن بودندکه این فرزند شجاع و رشید اسلام را از پای درآورند، ولی او با تغییرلباس وقیافه، مبارزات ضد دولتی خود را دنبال می کرد تا اینکه انقلاباسلامی به رهبری حضرت امام خمینی)ره(، به پیروزی رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فعالیت های پس از پیروزی انقلاب&lt;br /&gt;
پیروزی انقلاب در جهت ایجاد نظم ودفاع از شهر و راه اندازی کمیتهانقلاب اسلامی شهرضا نقش اساسی داشت. او از جمله کسانی بود کهسپاه شهرضا را با کمک دوتن از برادران خود و سه تن از دوستانشتشکیل داد. درایت و نفوذ خانوادگی که درشهر داشتند مکانی را بهعنوان مقر سپاه در اختیار گرفته و مقادیر قابل توجهی سلاح ازشهربانی شهر به آنجا منتقل کردند و از طریق مردم، سایر مایحتاج ونیازمند یها را رفع کردند.&lt;br /&gt;
به تدریج عناصر حزب اللهی به عضویت سپاه درآمدند. هنگامی کهمجموعه سپاه سازمان پیدا کرد، او مسؤولیت روابط عمومی سپاه را بهعهده داشت. به همت این شهید بزرگوار و فعالیت های شبانه روزیبرادران پاسدار در سال 58 ، یاغیان و اشرار اطراف شهرضا که به آزارواذیت مردم مي پرداختند، دستگیر و به دادگاه انقلاب اسلامی تحویلداده شدند و شهر از لوث وجود افرادشرور و قاچاقچی پاکسازیگردید.&lt;br /&gt;
از کارهای اساسی ایشان در این مقطع، سامان بخشیدن به فعالیت هایفرهنگی، تبلیغی منطقه بود که در آگاه ساختن جوانان و ایجاد شورانقلابی تأثیر بسزایی داشت. اواخر سال 58 برحسب ضرورت و به دلیلتجربیات گرا نبهای او در زمینه امور فرهنگی به خرمشهر و سپس بهبندر چابهار و کنارک )در استان سیستان و بلوچستان( عزیمت کرد و بهفعالیت های گسترده فرهنگی پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نقش شهید در کردستان و مقابله با ضدانقلاب&lt;br /&gt;
شهید همت در خرداد سال 1359 به منطقه کردستان که بخش هایی ازآن در چنگال گروهک های مزدور گرفتار شده بود، اعزام گردید. ایشانبا توکل به خدا و عزمی راسخ مبارزه بي امان و همهجانبه ای را علیهعوامل استکبار جهانی و گروهک های خودفروخته در کردستان شروعکرد و هر روز عرصه را برآنها تنگ تر نمود. از طرفی در جهت جذبمردم محروم کُرد و رفع مشکلات آنان به سهم خود تلاش داشت و برایمقابله با فقر فرهنگی منطقه اهتمام چشمگیری از خود نشان می داد تاجایی که هنگام ترک آنجا، مردم منطقه گریه مي کردند و حتی تحصننموده و نمي خواستند ازاین بزرگوار جدا شوند.&lt;br /&gt;
رشادت های او دربرخورد با گروهک های یاغی قابل تحسین وستایشاست. براساس آماری که از یادداشت های آن شهید به دست آمدهاست، سپاه پاسداران پاوه از مهر 59 تا د یماه 60 )بافرمانده ای مدبرانهاو( عملیات موفق در خصوص پاکسازی روستاها از وجود اشرار،آزادسازی ارتفاعات و درگیری با نیروهای ارتش بعث داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهید همت و دفاع مقدس&lt;br /&gt;
پس از شروع جنگ تحمیلی از سوی رژیم متجاوز عراق، شهید همت بهصحنه کارزار وارد شد و درطی سالیان حضور در جبهه های نبرد،خدمات شایان توجهی برجای گذاشت و افتخارها آفرید. او و سرداررشید اسلام، حاج احمد متوسلیان، به دستور فرماندهی محترم کلسپاه مأموریت یافتند ضمن اعزام به جبهه جنوب، تیپ محمدرسللولالله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ( را تشکیل دهند. در عملیات سراسریفتح المبین، مسؤولیت قسمتی از کل عملیات به عهده این سردار دلاوربود. موفقیت عملیات درمنطقه کوهستانی«شللاوریه » مرهون ایثار وتلاش این سردار بزرگ و همرزمان اوست.&lt;br /&gt;
شهید همت در عملیات پیروزمند الی بیت المقدس در سمت معاونتتیپ محمدرسول الله )صلیّ الله علیه و آله و سلّم( فعالیت و تلاشتحسین برانگیزی را در شکستن محاصره جاده شلمچه خرمشهر انجامدادو به حق می توان گفت که او یگان تحت امرش سهم بسزایی درفتح خرمشهر داشته اند و با اینکه منطقه عملیاتی دشت بود، شهیدحاج همت با استفاده از بهترین تدبیر نظامی به نحو مطلوبیفرماندهیکرد.&lt;br /&gt;
در سال 1361 با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوبلبنان به منظور یاری رساندن به مردم مسلمان ومظلوم لبنان که موردهجوم ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی قرار گرفته بود راهی آن دیار شدو پس از دو ماه حضور در این خطه به میهن اسلامی بازگشت و درمحورجنگ وجهاد قرارگرفت.&lt;br /&gt;
با شروع عملیات رمضان در تاریخ 23 / 4/ 1361 درمنطقه «شرق بصره» فرماندهی تیپ 27 محمد رسول الله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ ( رابرعهده گرفت و بعدها با ارتقای این یگان به لشکر، تا زمان شهادتش درسمت فرماندهی انجام وظیفه نمود. پس از آن در عملیات مسلم ابنعقیل و محرم که او فرمانده قرارگاه ظفر بود سلحشورانه با دشمن زبونجنگید. در عملیات والفجر مقدماتی بود که شهیدحاج همت،مسؤولیت سپاه یازدهم قدر را که شامل لشکر 27 حضرت محمد رسولالله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ (، لشکر 31 عاشورا، لشکر 5 نصر و تیپ10 سیدالشهدا )علیه السلام ( بود، برعهده گرفت.&lt;br /&gt;
سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشللکر 27 تحت فرماندهی ایشان درعملیات والفجر 4 و تصرف ارتفاعات کان یمانگا در آن مقاطع از خاطرهها محو نمی شود. صلابت،اقتدار و استقامت فراموش نشدنی اینشهید والامقام و رزمندگان لشکر محمدرسللول الله )صلیّ الله علیه و آلهو سلّم ( در جریان عملیات خیبر درمنطقه طلائیه و تصرف جزایرمجنونو حفظ آن با وجود پاتک های شدید دشمن، از افتخارات تاریخ جنگمحسوب می گردد.&lt;br /&gt;
مقاومت و پایداری آنان در این جزایر به قدری تحسین برانگیز بود کهحتی فرمانده سپاه سوم عراق در یکی از اظهاراتش گفته بود:&lt;br /&gt;
«ما آنقدر آتش بر جزایر مجنون فرو ریختیم و آنچنان آنجا را بمبارانشدید نمودیم که از جزایر مجنون جز تلی خاکستر چیز دیگری باقینیست! » اما شهید همت بدون هراس و ترس از دشمن و با وجود بیخوابی های مکرر همچنان به ادای تکلیف و اجرای فرمان حضرت امامخمینی)ره( مبنی برحفظ جزایر می اندیشید و خطاب به برادران بسیجیمي گفت: « برادران، امروز مسأله ما، مسأله اسلام و حفظ و حراست ازحریم قرآن است. بدون تردید یا همه باید پرچم سرخ عاشورایی حسین)علیه السلام( را به دوش کشیم و قداست مکتبمان، مملکت وناموسمان را پاسداری و حراست کنیم و با گوشت و خون به حفظجزیره، همت نمائیم، یااینکه پرچم ذلت و تسلیم را درمقابل دشمنانخدا بالا ببریم و این ننگ و بدبختی را به دامن مطهر اعتقادمان رواداریم، که اطمینان دارم شما طالبان حریت و شرف هستید، نه ننگ وبدنامی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ويژگي های برجسته شهید&lt;br /&gt;
او عارفی وارسته، ایثارگری سلحشور و اسوه ای برای دیگران بود که جزخدا به چیز دیگری نمی اندیشید و به عشق رسیدن به هدف متعالی وکسب رضای خدا و حضرت احدیت، شب و روز تلاش می کرد و سختترین و مشکل ترین مسؤولیت های نظامی را با کمال خوشرویی واشتیاق و آرامش خاطر مي پذیرفت. او بسان شمع می سوخت و چونانچشم هساران درحال جوشش بود و یک آن از تحرک باز نمي ایستاد.روحیه ایثار و استقامت او شگفت انگیز بود. حتی جیره و سهمیه لباسخود را به دیگران مي بخشید و با همان کم، قانع بود و درپاسخ کسانیکه مي پرسیدند چرا لباس خود را که به آن نیازمند بودی، بخشیدی؟می گفت: «من پنج سال است که یک اورکت دارم و هنوز قابل استفادهاست» او فرمانده ی مدیرو مدبرّ بود. قدرت عجیبی درمدیریتداشت. آن هم یک مدیریت سالم در اداره کارها و نیروها. با وجود آنکهبه مسائل عاطفی و نیز اصول مدیریت احترام مي گذاشت و عمل ميکرد، درعین حال هنگام فرماندهی قاطع بود. او نیروهای تحت امر خودرا خوب توجیه مي کرد و نظارت و پیگیری خوبی نیز داشت. کسی راکه در انجام دستورات کوتاهی مي نمود بازخواست مي کرد و کسیراکه خوب عمل مي کرد تشویق مي نمود.&lt;br /&gt;
بینش سیاسی بعُد دیگری از شخصیت والای او به شمار مي رفت. بهمسائل لبنان و فلسطین وسایر کشورهای اسلامی بسیار می اندیشید وآنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود که گویی سالیان درازی در آن سامان بادشمنان خدا و رسول )ص( درستیز بوده است. او با وجود مشغله فراواناز مطالعه غافل نبود و نسبت به مسائل سیاسی روز شناخت وسیعیداشت. از ویژگی های اخلاقی شهید همت برخورد دوستانه او بابسیحیان جان برکف بود. به بسیجیان عشق می ورزید و همواره درسخنانش از این مجاهدان مخلص تمجید و قدرشناسی مي کرد. «منخاک پای بسیجي ها هم نمی شوم. ای کاش من یک بسیجی بودم و درسنگر نبرد از آنان جدا نمي شدم».&lt;br /&gt;
وقتی درسنگرهای نبرد، غذای گرم برای شهید همت مي آوردند سؤالمی کرد: آیا نیروهای خط مقدّم و دیگر اعضای همرزممان در سنگرهاهمین غذا را می خورند یا خیر؟ و تا مطمئن نمیشد دست به غذا نمیزد. شهیدهمت همواره برای رعایت حقوق بسیجیان به مسؤلان امرتأکید و توصیه داشت. او که از روحیه ایثار واستقامت کم نظیریبرخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقي اش در واقع معلمی نمونه وسرمشقی خوب برای پاسداران و بسیجیان بود و خود به آنچه مي گفت،عمل مي کرد. عشق وعلاقه نیروها به او نیز از همین راز سرچشمه ميگرفت. برای شهید همت مطرح نبود که چکاره است، فرمانده است یانه. همت یک رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمیوارسته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نحوه شهادت&lt;br /&gt;
شهید همت در جریان عملیات خیبر به برادران گفته بود: «بایدمقاومت کرده و مانع از بازپسگیری مناطق تصرف شده، توسط دشمنشد. یا همه اینجا شهید ميشویم ویا جزیره مجنون را نگه می داریم».رزمندگان لشکر نیز با تمام توان دربرابر دشمن مردانه ایستادگی کردند.حاجی جلو رفته بود تا وضع جبهه توحید را از نزدیک بررسی کند،کهگلوله توپ در نزدیکی اش اصابت می کند و این سردار دلاور به همراهمعاونش، شهید اکبر زجاجی، در 17 اسفند سال 1362 در عملیات خیبردعوت حق را لبیک گفته و به لقاء خداوند شتافتند&amp;lt;ref&amp;gt;[http://navideshahed.com/ سایت نوید شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-30 12-18-02.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وصیت نامه ==&lt;br /&gt;
* وصیت نامه اول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به تاریخ ۵۹/۱۰/۱۹ شمسی ساعت ۱۰:۱۰ شب چند سطری وصیت نامه می‌نویسم : هر شب ستاره ای را به زمین می‌کشند و باز این آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت.مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسان‌ها را به تباهی می‌کشد و حکومت‌های طاغوت مکمل‌های این جهل‌اند و شاید قرن‌ها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح {اسلام} در سینه و وجود گندیده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسان‌های سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از {اسلام} ندارند و نمی‌دانند برای چه زندگی می‌کنند و چه هدفی دارند و اصلاً چه می گویند بسیارند. ای کاش به خود می‌آمدند. از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و {اسلام }را و خود را دریابید نظیر انقلاب {اسلامی }ما در هیچ کجا پیدا نمی‌شود نه شرقی - نه غربی؛ اسلامی که : اسلامی ... ای کاش ملت‌های تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر به خود می‌آمدند و آن‌ها نیز پوزه استکبار را بر خاک می‌مالیدند. مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می‌کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسان‌ها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما به این انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می‌شناختند و نه باریش زحمت و رنجی متحمل شده‌اند از هر طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند، مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلماً مجازات خواهند شد . پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده‌اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می‌دارم شهادت در قاموس اسلام کاری‌ترین ضربات را بر پیکر ظلم، جور،شرک و الحاد می‌زند و خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده‌ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست این‌ها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل طی شود مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلاً از تو راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار ( اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک) . &lt;br /&gt;
و السلام؛ &lt;br /&gt;
محمد ابراهیم همت  &amp;lt;ref name=&amp;quot;وصیتنامه&amp;quot;&amp;gt;[http://www.rajanews.com/detail.asp?id=36715 وصيت نامه شهيد «حاج همت»]، رجانیوز&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* وصیت نامه دوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نام خدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامی که هرگز از وجودم دور نیست و پیوسته با یادش آرزوی وصالش را در سر داشتم. &lt;br /&gt;
سلام بر حسین(ع) سالار شهیدان اسوه و اسطوره بشریت. &lt;br /&gt;
مادر گرامی و همسر مهربانم پدر و برادران عزیزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشدید.چقدر شماها صبورید.خودتان می‌دانید که من چقدر به شهیدان عشق می‌ورزیدم غنچه‌هایی که(کبوترانی که)همیشه در حال پرواز به‌سوی ملکوت اعلایند.الگو و اسوه‌هایی که معتقد به دادن جان برای گرفتن بقا (بقا و حیات ابدی)و نزدیکی با خدای چرا که «ان الله اشتری من المومنین». &lt;br /&gt;
من نیز در پوست خود نمی‌گنجم.گمشده‌ای دارم و خویشتن را در قفس محبوس می‌بینم و می‌خواهم از قفس به درآیم.سیم‌های خاردار مانع‌اند.من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه که از خدا بازم می‌دارد متنفرم(هوای نفس شیطان درون و خالص نشدن) &lt;br /&gt;
در طول جنگ برادرانی که در عملیات شهید می‌شدند از قبل سیمایشان روحانی و نورانی می‌شد و هر بی طرفی احساس می‌کرد که نوبت شهادت آن برادر فرا رسیده است. &lt;br /&gt;
عزیزانم!این بار دوم است که وصیت نامه می‌نویسم ولی لیاقت ندارم و معلوم است که هنوز در بند اسارتم هنوز خالص نشده‌ام و آلوده‌ام. &lt;br /&gt;
از شروع انقلاب در این راه افتادم و پس از پیروزی انقلاب نیز سپاه را پناهگاه خوبی برای مبارزه یافتم ابتدا در گیری با ضد انقلاب و خوانین در منطقه شهرضا (قمشه)و سمیرم سپس شرکت در خوزستان و جریان کروهک ها در خرمشهر پس از آن سفر به سیستان و بلوچستان (چابهار و کنارک)و بعداً حرکت به طرف کردستان دقیقاً دو سال در کردستان هستم .مثل این است که دیگر جنگ با من عجین شده است. &lt;br /&gt;
خداوند تا کنون لطف زیادی به این سراپا گنه کرده و توفیق مبارزه در راهش را نصیبم کرده است.اکنون من می‌روم با دنیایی انتظار انتظار وصال و رسیدن به معشوق.ای عزیزان من توجه کنید: &lt;br /&gt;
۱-اگر خداوند فرزندی نصیبم کرد با اینکه نتوانستم در طول دورانی که همسر انتخاب کردم حتی یک هفته خانه باشم دلم می‌خواهد او را علی وار تربیت کنید. &lt;br /&gt;
همسرم انسان فوق العاده ایست او صبور است و به زینب عشق می‌ورزد او از تربیت کردن صحیح فرزندم لذت خواهد برد چون راهش را پیدا کرده است .اگر پسر به دنیا آورد اسم او را مهدی و اگر دختر به دنیا آورد اسم او را مریم بگذارید. چون همسرم از این اسم خوشش می‌آید. &lt;br /&gt;
۲-امام مظهر صفا پاکی و خلوص و دریایی از معرفت است .فرامین او را مو به مو اجرا کنید تا خداوند از شما راضی باشدزیرا او ولی فقیه است و در نزد خدا ارزش والایی دارد. &lt;br /&gt;
۳-هر چه پول دارم اول بدهی مکه مرا به پیگیری سپاه تهران (ستاد مرکزی) بدهید و بقیه را همسرم هر طور خواست خرج کند. &lt;br /&gt;
۴-ملت ما ملت معجزه گر قرن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشیدن به راه شهیدان و استعانت به درگاه خداوند است تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) وصل نماید و در این تلاش پیگیر مسلماً نصر خدا شامل حال مؤمنین است. &lt;br /&gt;
۵-از مادر و همه فامیل و همسرم اگر به خاطر من بی تابی کنند راضی نیستم.مرا به خدا بسپارید و صبور و شجاع باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیر حاج همت &amp;lt;ref name=&amp;quot;وصیتنامه&amp;quot;&amp;gt;[http://www.rajanews.com/detail.asp?id=36715 وصيت نامه شهيد «حاج همت»]، رجانیوز&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شروع زندگی&lt;br /&gt;
روی پشت بام خانه یکی از برادرهای بسیجی،اتاقی بود که آن را مرغدانی کرده بود ولی بعلت بمباران استفاده نمی شد.&lt;br /&gt;
کف آن مرغدانی را آب انداختم و با چاقو زمینش را تراشیدم . حاجی هم یک ملحفه سفید آورد با پونز زدیم که بشود دو تا اتاق . بعد هم با پول تو جیبی ام کمی خرت و پرت خریدم؛دو تا بشقاب،دو تا قاشق،دو تا کاسه و یک پتو هم از پتوهای سپاه آوردیم . یادم هست حتی چراغ خوراک پزی نداشتیم؛یعنی نتوانستیم بخریم و آن مدت اصلا غذای پختنی نخوردیم.این شروع زندگی ما بود.&lt;br /&gt;
منبع :نیمه پنهان ماه2،ص24&lt;br /&gt;
*به شرط ترک سیگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان روز خواستگاری یا زمان خواندن خطبه عقد بود که مادرم گفت: قول می دهد سیگار هم نکشد. خانمش هم گفت: مجاهد فی سبیل الله که نباید سیگار بکشد؛ سیگار کشیدن دور از شأن شماست!&lt;br /&gt;
وقتی برگشتیم خانه، رفت جیب هایش را گشت؛ سیگارهایش را درآورد، له شان کرد و برد ریخت توی سطل. &lt;br /&gt;
گفت: «تمام شد. بعد از حدود 14سال سیگاری بودن، دیگر هیچ کس دست من سیگار نمی بیند.»&lt;br /&gt;
همین هم شد.&lt;br /&gt;
خانمش می گفت: یکی دو سال از ازدواجمون می گذشت، رفتم پیشش گفتم: این بچه گوشش درد می کنه؛ این سیگار را بگیر یک پک بزن، دودش را فوت کن توی گوشش. گفت: «نمی تونم. قول دادم دیگه سیگار نکشم.» گفتم: بچه داره درد میککشه! گفت: «ببر بده همسایه بکشه و توی گوشش فوت کنه. دیگه هم به من نگو.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید محمد ابراهیم همت&lt;br /&gt;
به مجنون گفتم زنده بمان، ص202 و 203 &lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-23 04-09-34.jpg|250px|بی‌قاب|وسط|شهید محمد ابراهیم همت]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*متوجه ماه هم باشین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم از آسمان نمي‌گرفت. يك ريز اشك مي‌ريخت. طاقتم طاق شد.&lt;br /&gt;
چي شده حاجي؟&lt;br /&gt;
جواب نداد. خط نگاهش را گرفتم. اول نفهميدم،‌ ولي بعد چرا. آسمان داشت بچه‌ها را همراهي مي‌كرد. وقتي مي‌رسيدند به دشت،‌ ماه مي‌رفت پشت ابرها. وقتي مي‌خواستند از رودخانه رد شوند و نور مي‌خواستند،‌ بيرون مي‌آمد.&lt;br /&gt;
پشت بي‌سيم گفت «متوجه ماه هم باشين»&lt;br /&gt;
پنج دقيقه ی بعد،‌صداي گريه‌ي فرمان‌ده‌ها از پشت بي‌سيم مي‌آمد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
سایت آوینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*جاروب دل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به زحمت جارو را از دستش گرفتم. داشت محوطه را آب و جارو می کرد. کار هر روز صبحش بود.&lt;br /&gt;
ناراحت شد و گفت: «بذار خودم جارو کنم. این جوری بدی های درونم هم جارو می شن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران/ ص27&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:[[File:photo_2018-11-30_12-18-02.jpgnull]].jpg|تتاا&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_01.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_02.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_03.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_04.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_05.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_06.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_07.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_08.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_09.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_10.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_11.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_12.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 13.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 14.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 15.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_16.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_17.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت 18.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_19.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت_20.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جستارهای وابسته ==&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:همت - محمدابراهیم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شهرضا (استان اصفهان)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات خیبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-11-30_12-18-02.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2018-11-30 12-18-02.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-11-30_12-18-02.jpg"/>
				<updated>2018-12-14T15:53:05Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: Eslah9705 نسخه جدیدی از  «پرونده:Photo 2018-11-30 12-18-02.jpg» را بارگذاری کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%87%D9%85%D8%AA</id>
		<title>شهیدمحمد ابراهیم همت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%87%D9%85%D8%AA"/>
				<updated>2018-12-14T15:31:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* نگارخانه‌ */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمدابراهیم همت&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_همت_06.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای ۱۲ فروردین|۱۳۳۴/۰۱/۱۲]] ، [[شهرضا]] ، [[اصفهان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۱۷ اسفند|۱۳۶۲/۱۲/۱۷]] ، [[جزیره مجنون]] ، اصابت گلوله توپ&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = امامزاده شاهرضا [[شهرضا]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]]&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = [[پرونده:سرلشگر پاسدار - سپاه پاسداران.png|22px]] [[سرلشگر پاسدار]]&lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = فرمانده [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = [[عملیات فتح‌المبین|فتح‌المبین]]{{سخ}}[[عملیات الی بیت‌المقدس|الی بیت‌المقدس]]{{سخ}}[[عملیات رمضان|رمضان]]{{سخ}}[[عملیات خیبر|خیبر]]&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = کاردانی&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = معلم&lt;br /&gt;
|خانواده                = پدر: [[علی اکبر همت|علی اکبر]] {{سخ}}همسر: [[ژیلا بدیهیان]] {{سخ}} فرزندان : [[محمدمهدی همت|محمدمهدی]]، [[مصطفی همت|مصطفی]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید محمدابراهیم همت]] در [[زادروزهای ۱۲ فروردین|دوازدهم فروردین‌ماه]] ۱۳۳۴ در شهرستان [[شهرضا]] به دنیا آمد. پدرش علی اکبر نام داشت. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش گذراند و سپس وارد دانش‌سرای [[اصفهان]] شد. فرمانده [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]] بود. [[الگو:شهدای ۱۷ اسفند|هفدهم اسفندماه ۱۳۶۲]]، در [[جزیره مجنون]] بر اثر اصابت گلوله توپ به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده روز ی مستضعف ومتدین به دنیا آمد. او در رحم مادر بود که پدر و مادرش عزم کربلایمعلیّ و زیارت قبرسالار شهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر باتنفس شمیم روحبخش کربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهیدمید. محمد ابراهیم درسایه محبت های پدر ومادر پاکدامن، وارسته ومهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. دردوران تحصیلش از هوش واستعداد فو ق العاده ای برخوردار بود و باموفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت. هنگامفراغت از تحصیل به ویژه در تعطیلات تابستانی با کار وتلاش فراوانمخارج شخصی خود را برایتحصیل به دست مي آورد و از این راه بهخانواده زحمتکش خود کمک قابل توجه ای مي کرد. او با شور، نشاط،مهر، محبت و صمیمیتی که داشت به محیط گرم خانواده صفا وصمیمیت دیگری می بخشید. پدرش از دوران کودکی او چنین ميگوید: «هنگامی که خسته از کار روزانه به خانه برمي گشتم، دیدنفرزندم تمامی خستگي ها و مرارت ها را از وجودم پاک مي کرد و اگرشبی او را نمي دیدم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود. » اشتیاق محمدابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث مي شد که از مادرش با اصراربخواهد که به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره ها کمک کند. اینعلاقه تا حدی بود که از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت کتابآسمانی قرآن را کاملا فرا گیرد و برخی از سوره های کوچک را نیز حفظکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دوران سربازی&lt;br /&gt;
در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس ازاخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه تحصیلپرداخت. پس از دریافت مدرک تحصیلی به سربازی رفته به گفتهخودش تلخ ترین دوران عمرش همان دوسال سربازی بود در لشکرتوپخانه اصفهان مسؤولیت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود. ماهمبارک رمضان فرا رسید، ابراهیم در میان برخی از سربازان همفکر خودبهدیگر سربازان پیام فرستاد که آنها هم اگر سعی کنند تمام روزهایرمضان را روزه بگیرند، می توانند به هنگام سحری به آشپزخانه بیایند ناجی، فرمانده لشکر، وقتی که از این توصیه ابراهیم و روزه گرفتن عده ای از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگیبدون استثنا آب بنوشند و روزه خود را باطل کنند. پس از این جریانابراهیم گفته بود: «اگر آن روز با چند تیر مغزم را متلاشی مي کردندبرایم گواراتر از این بود که با چشمان خود ببینم که چگونه این از خدابي خبران فرمان مي دهند تا حرمت مقدس ترین فریضه دینمان رابشکنیم و تکلیف الهی را زیرپا بگذاریم » اماّ این دوسال برای شخصیچون ابراهیم چندان خالی از لطف هم نبود؛ زیرا در همین مدتتوانست با برخی از جوانان روشنفکر و انقلابی مخالف رژیم ستم شاهیآشنا شود و به تعدادی از کتب ممنوعه )از نظر ساواک( دست یابد.مطالعه آن کتا بها که مخفیانه و توسط برخی از دوستان،برایش فراهممی شد تأثیر عمیق و سازنده ای در روح و جان محمدابراهیم گذاشت وبه روشنایی اندیشه و انتخاب راهش کمک شایانی کرد. مطالعه همانکتاب ها و برخورد و آشنایی با بعضی از دوستان، باعث شد که ابراهیمفعالیت های خود را علیه رژیم ستمشاهی آغاز کند و به روشنگری مردمو افشای چهره طاغوت بپردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دوران معلمی&lt;br /&gt;
پس از پایان دوران سربازی و بازگشت به زادگاهش شغل معلمی رابرگزید. در روستاها مشغول تدریس شد و به تعلیم فرزندان این مرز وبوم همت گماشت. ابراهیم در این دوران نیز با تعدادی از روحانیونمتعهد و انقلابی ارتباط پیدا کرد و در اثر مجالست با آنها با شخصیتحضرت امام )ره( بیشتر آشنا شد. به دنبال این آشنایی و شناخت، سعیمي کرد تا در محیط مدرسه و کلاس درس، دانش آموزان را با معارفاسلامی و اندیشه های انقلابی حضرت امام )ره( و یارانش آشنا کند. اودر تشویق و ترغیب دانش آموزان به مطالعه و کسب بینش وآگاهی سعی وافری داشت و همین امور سبب شد که چندین نوبت از طرف ساواک به او اخطار شود. لیکن روح بزرگ و بي باک او به همه آناخطارها بی اعتنا بود و هدف و راهش را بدون اندک تزلزلی پی ميگرفت و از تربیت شاگردان خود لحظه ای غفلت نمي ورزید. با گسترش تدریجی انقلاب اسلامی، ابراهیم پرچمداری جوانان مبارز شهرضا رابرعهده گرفت. پس از انتقال وی به شهرضا برای تدریس در مدارس  شهر، ارتباطش با حوزه علمیه قم برقرار شد و بطور مستمر برای گرفتنرهنمود، ملاقات با روحانیون و دریافت اعلامیه و نوار به قم رفت وآمدميکرد. سخنراني های پرشور و آتشین او علیه رژیم که بدون مصلحتاندیشی انجام ميشد، مأمورین رژیم را به تعقیب وی واداشته بود، بهگونه ای که او شهر به شهر مي گشت تا از دستگیری در امان باشد.نخست به شهر فیروزآباد رفت و مدتی در آنجا دست به تبلیغ و ارشادمردم زد. پس از چندی به یاسوج رفت. موقعی که درصدد دستگیریوی برآمدند به دوگنبدان عزیمت کرد و سپس به اهواز رفت و در آنجاسکنی گزید. در ایندوران اقشار مختلف در اعتراض به رژیمستمشاهی و اعمال وحشیانه اش عکس العمل نشان مي دادند و ابراهیماحساس کرد که برای سازماندهی تظاهرات باید به شهرضا برگردد.&lt;br /&gt;
بعد از بازگشت به شهر خود در دعوت مردم به خیابان ها و انجام تظاهرات علیه رژیم، فعالیت و کوشش خود را افزایش داد تا اینکه دریکی از راهپیمایي های پرشورمردمی، قطعنامه مهمی که یکی از بنده ای آن انحلال ساواک بود، توسط شهید همت قرائت شد. به دنبال آنفرمان ترور و اعدام ایشان توسط فرماندار نظامی اصفهان، سرلشکرمعدوم ناجی ، صادر گردید. مأموران رژیم در هرفرصتی در پی آن بودندکه این فرزند شجاع و رشید اسلام را از پای درآورند، ولی او با تغییرلباس وقیافه، مبارزات ضد دولتی خود را دنبال می کرد تا اینکه انقلاباسلامی به رهبری حضرت امام خمینی)ره(، به پیروزی رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فعالیت های پس از پیروزی انقلاب&lt;br /&gt;
پیروزی انقلاب در جهت ایجاد نظم ودفاع از شهر و راه اندازی کمیتهانقلاب اسلامی شهرضا نقش اساسی داشت. او از جمله کسانی بود کهسپاه شهرضا را با کمک دوتن از برادران خود و سه تن از دوستانشتشکیل داد. درایت و نفوذ خانوادگی که درشهر داشتند مکانی را بهعنوان مقر سپاه در اختیار گرفته و مقادیر قابل توجهی سلاح ازشهربانی شهر به آنجا منتقل کردند و از طریق مردم، سایر مایحتاج ونیازمند یها را رفع کردند.&lt;br /&gt;
به تدریج عناصر حزب اللهی به عضویت سپاه درآمدند. هنگامی کهمجموعه سپاه سازمان پیدا کرد، او مسؤولیت روابط عمومی سپاه را بهعهده داشت. به همت این شهید بزرگوار و فعالیت های شبانه روزیبرادران پاسدار در سال 58 ، یاغیان و اشرار اطراف شهرضا که به آزارواذیت مردم مي پرداختند، دستگیر و به دادگاه انقلاب اسلامی تحویلداده شدند و شهر از لوث وجود افرادشرور و قاچاقچی پاکسازیگردید.&lt;br /&gt;
از کارهای اساسی ایشان در این مقطع، سامان بخشیدن به فعالیت هایفرهنگی، تبلیغی منطقه بود که در آگاه ساختن جوانان و ایجاد شورانقلابی تأثیر بسزایی داشت. اواخر سال 58 برحسب ضرورت و به دلیلتجربیات گرا نبهای او در زمینه امور فرهنگی به خرمشهر و سپس بهبندر چابهار و کنارک )در استان سیستان و بلوچستان( عزیمت کرد و بهفعالیت های گسترده فرهنگی پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نقش شهید در کردستان و مقابله با ضدانقلاب&lt;br /&gt;
شهید همت در خرداد سال 1359 به منطقه کردستان که بخش هایی ازآن در چنگال گروهک های مزدور گرفتار شده بود، اعزام گردید. ایشانبا توکل به خدا و عزمی راسخ مبارزه بي امان و همهجانبه ای را علیهعوامل استکبار جهانی و گروهک های خودفروخته در کردستان شروعکرد و هر روز عرصه را برآنها تنگ تر نمود. از طرفی در جهت جذبمردم محروم کُرد و رفع مشکلات آنان به سهم خود تلاش داشت و برایمقابله با فقر فرهنگی منطقه اهتمام چشمگیری از خود نشان می داد تاجایی که هنگام ترک آنجا، مردم منطقه گریه مي کردند و حتی تحصننموده و نمي خواستند ازاین بزرگوار جدا شوند.&lt;br /&gt;
رشادت های او دربرخورد با گروهک های یاغی قابل تحسین وستایشاست. براساس آماری که از یادداشت های آن شهید به دست آمدهاست، سپاه پاسداران پاوه از مهر 59 تا د یماه 60 )بافرمانده ای مدبرانهاو( عملیات موفق در خصوص پاکسازی روستاها از وجود اشرار،آزادسازی ارتفاعات و درگیری با نیروهای ارتش بعث داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهید همت و دفاع مقدس&lt;br /&gt;
پس از شروع جنگ تحمیلی از سوی رژیم متجاوز عراق، شهید همت بهصحنه کارزار وارد شد و درطی سالیان حضور در جبهه های نبرد،خدمات شایان توجهی برجای گذاشت و افتخارها آفرید. او و سرداررشید اسلام، حاج احمد متوسلیان، به دستور فرماندهی محترم کلسپاه مأموریت یافتند ضمن اعزام به جبهه جنوب، تیپ محمدرسللولالله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ( را تشکیل دهند. در عملیات سراسریفتح المبین، مسؤولیت قسمتی از کل عملیات به عهده این سردار دلاوربود. موفقیت عملیات درمنطقه کوهستانی«شللاوریه » مرهون ایثار وتلاش این سردار بزرگ و همرزمان اوست.&lt;br /&gt;
شهید همت در عملیات پیروزمند الی بیت المقدس در سمت معاونتتیپ محمدرسول الله )صلیّ الله علیه و آله و سلّم( فعالیت و تلاشتحسین برانگیزی را در شکستن محاصره جاده شلمچه خرمشهر انجامدادو به حق می توان گفت که او یگان تحت امرش سهم بسزایی درفتح خرمشهر داشته اند و با اینکه منطقه عملیاتی دشت بود، شهیدحاج همت با استفاده از بهترین تدبیر نظامی به نحو مطلوبیفرماندهیکرد.&lt;br /&gt;
در سال 1361 با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوبلبنان به منظور یاری رساندن به مردم مسلمان ومظلوم لبنان که موردهجوم ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی قرار گرفته بود راهی آن دیار شدو پس از دو ماه حضور در این خطه به میهن اسلامی بازگشت و درمحورجنگ وجهاد قرارگرفت.&lt;br /&gt;
با شروع عملیات رمضان در تاریخ 23 / 4/ 1361 درمنطقه «شرق بصره» فرماندهی تیپ 27 محمد رسول الله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ ( رابرعهده گرفت و بعدها با ارتقای این یگان به لشکر، تا زمان شهادتش درسمت فرماندهی انجام وظیفه نمود. پس از آن در عملیات مسلم ابنعقیل و محرم که او فرمانده قرارگاه ظفر بود سلحشورانه با دشمن زبونجنگید. در عملیات والفجر مقدماتی بود که شهیدحاج همت،مسؤولیت سپاه یازدهم قدر را که شامل لشکر 27 حضرت محمد رسولالله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ (، لشکر 31 عاشورا، لشکر 5 نصر و تیپ10 سیدالشهدا )علیه السلام ( بود، برعهده گرفت.&lt;br /&gt;
سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشللکر 27 تحت فرماندهی ایشان درعملیات والفجر 4 و تصرف ارتفاعات کان یمانگا در آن مقاطع از خاطرهها محو نمی شود. صلابت،اقتدار و استقامت فراموش نشدنی اینشهید والامقام و رزمندگان لشکر محمدرسللول الله )صلیّ الله علیه و آلهو سلّم ( در جریان عملیات خیبر درمنطقه طلائیه و تصرف جزایرمجنونو حفظ آن با وجود پاتک های شدید دشمن، از افتخارات تاریخ جنگمحسوب می گردد.&lt;br /&gt;
مقاومت و پایداری آنان در این جزایر به قدری تحسین برانگیز بود کهحتی فرمانده سپاه سوم عراق در یکی از اظهاراتش گفته بود:&lt;br /&gt;
«ما آنقدر آتش بر جزایر مجنون فرو ریختیم و آنچنان آنجا را بمبارانشدید نمودیم که از جزایر مجنون جز تلی خاکستر چیز دیگری باقینیست! » اما شهید همت بدون هراس و ترس از دشمن و با وجود بیخوابی های مکرر همچنان به ادای تکلیف و اجرای فرمان حضرت امامخمینی)ره( مبنی برحفظ جزایر می اندیشید و خطاب به برادران بسیجیمي گفت: « برادران، امروز مسأله ما، مسأله اسلام و حفظ و حراست ازحریم قرآن است. بدون تردید یا همه باید پرچم سرخ عاشورایی حسین)علیه السلام( را به دوش کشیم و قداست مکتبمان، مملکت وناموسمان را پاسداری و حراست کنیم و با گوشت و خون به حفظجزیره، همت نمائیم، یااینکه پرچم ذلت و تسلیم را درمقابل دشمنانخدا بالا ببریم و این ننگ و بدبختی را به دامن مطهر اعتقادمان رواداریم، که اطمینان دارم شما طالبان حریت و شرف هستید، نه ننگ وبدنامی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ويژگي های برجسته شهید&lt;br /&gt;
او عارفی وارسته، ایثارگری سلحشور و اسوه ای برای دیگران بود که جزخدا به چیز دیگری نمی اندیشید و به عشق رسیدن به هدف متعالی وکسب رضای خدا و حضرت احدیت، شب و روز تلاش می کرد و سختترین و مشکل ترین مسؤولیت های نظامی را با کمال خوشرویی واشتیاق و آرامش خاطر مي پذیرفت. او بسان شمع می سوخت و چونانچشم هساران درحال جوشش بود و یک آن از تحرک باز نمي ایستاد.روحیه ایثار و استقامت او شگفت انگیز بود. حتی جیره و سهمیه لباسخود را به دیگران مي بخشید و با همان کم، قانع بود و درپاسخ کسانیکه مي پرسیدند چرا لباس خود را که به آن نیازمند بودی، بخشیدی؟می گفت: «من پنج سال است که یک اورکت دارم و هنوز قابل استفادهاست» او فرمانده ی مدیرو مدبرّ بود. قدرت عجیبی درمدیریتداشت. آن هم یک مدیریت سالم در اداره کارها و نیروها. با وجود آنکهبه مسائل عاطفی و نیز اصول مدیریت احترام مي گذاشت و عمل ميکرد، درعین حال هنگام فرماندهی قاطع بود. او نیروهای تحت امر خودرا خوب توجیه مي کرد و نظارت و پیگیری خوبی نیز داشت. کسی راکه در انجام دستورات کوتاهی مي نمود بازخواست مي کرد و کسیراکه خوب عمل مي کرد تشویق مي نمود.&lt;br /&gt;
بینش سیاسی بعُد دیگری از شخصیت والای او به شمار مي رفت. بهمسائل لبنان و فلسطین وسایر کشورهای اسلامی بسیار می اندیشید وآنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود که گویی سالیان درازی در آن سامان بادشمنان خدا و رسول )ص( درستیز بوده است. او با وجود مشغله فراواناز مطالعه غافل نبود و نسبت به مسائل سیاسی روز شناخت وسیعیداشت. از ویژگی های اخلاقی شهید همت برخورد دوستانه او بابسیحیان جان برکف بود. به بسیجیان عشق می ورزید و همواره درسخنانش از این مجاهدان مخلص تمجید و قدرشناسی مي کرد. «منخاک پای بسیجي ها هم نمی شوم. ای کاش من یک بسیجی بودم و درسنگر نبرد از آنان جدا نمي شدم».&lt;br /&gt;
وقتی درسنگرهای نبرد، غذای گرم برای شهید همت مي آوردند سؤالمی کرد: آیا نیروهای خط مقدّم و دیگر اعضای همرزممان در سنگرهاهمین غذا را می خورند یا خیر؟ و تا مطمئن نمیشد دست به غذا نمیزد. شهیدهمت همواره برای رعایت حقوق بسیجیان به مسؤلان امرتأکید و توصیه داشت. او که از روحیه ایثار واستقامت کم نظیریبرخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقي اش در واقع معلمی نمونه وسرمشقی خوب برای پاسداران و بسیجیان بود و خود به آنچه مي گفت،عمل مي کرد. عشق وعلاقه نیروها به او نیز از همین راز سرچشمه ميگرفت. برای شهید همت مطرح نبود که چکاره است، فرمانده است یانه. همت یک رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمیوارسته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نحوه شهادت&lt;br /&gt;
شهید همت در جریان عملیات خیبر به برادران گفته بود: «بایدمقاومت کرده و مانع از بازپسگیری مناطق تصرف شده، توسط دشمنشد. یا همه اینجا شهید ميشویم ویا جزیره مجنون را نگه می داریم».رزمندگان لشکر نیز با تمام توان دربرابر دشمن مردانه ایستادگی کردند.حاجی جلو رفته بود تا وضع جبهه توحید را از نزدیک بررسی کند،کهگلوله توپ در نزدیکی اش اصابت می کند و این سردار دلاور به همراهمعاونش، شهید اکبر زجاجی، در 17 اسفند سال 1362 در عملیات خیبردعوت حق را لبیک گفته و به لقاء خداوند شتافتند&amp;lt;ref&amp;gt;[http://navideshahed.com/ سایت نوید شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-30 12-18-02.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وصیت نامه ==&lt;br /&gt;
* وصیت نامه اول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به تاریخ ۵۹/۱۰/۱۹ شمسی ساعت ۱۰:۱۰ شب چند سطری وصیت نامه می‌نویسم : هر شب ستاره ای را به زمین می‌کشند و باز این آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت.مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسان‌ها را به تباهی می‌کشد و حکومت‌های طاغوت مکمل‌های این جهل‌اند و شاید قرن‌ها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح {اسلام} در سینه و وجود گندیده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسان‌های سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از {اسلام} ندارند و نمی‌دانند برای چه زندگی می‌کنند و چه هدفی دارند و اصلاً چه می گویند بسیارند. ای کاش به خود می‌آمدند. از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و {اسلام }را و خود را دریابید نظیر انقلاب {اسلامی }ما در هیچ کجا پیدا نمی‌شود نه شرقی - نه غربی؛ اسلامی که : اسلامی ... ای کاش ملت‌های تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر به خود می‌آمدند و آن‌ها نیز پوزه استکبار را بر خاک می‌مالیدند. مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می‌کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسان‌ها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما به این انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می‌شناختند و نه باریش زحمت و رنجی متحمل شده‌اند از هر طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند، مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلماً مجازات خواهند شد . پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده‌اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می‌دارم شهادت در قاموس اسلام کاری‌ترین ضربات را بر پیکر ظلم، جور،شرک و الحاد می‌زند و خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده‌ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست این‌ها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل طی شود مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلاً از تو راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار ( اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک) . &lt;br /&gt;
و السلام؛ &lt;br /&gt;
محمد ابراهیم همت  &amp;lt;ref name=&amp;quot;وصیتنامه&amp;quot;&amp;gt;[http://www.rajanews.com/detail.asp?id=36715 وصيت نامه شهيد «حاج همت»]، رجانیوز&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* وصیت نامه دوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نام خدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامی که هرگز از وجودم دور نیست و پیوسته با یادش آرزوی وصالش را در سر داشتم. &lt;br /&gt;
سلام بر حسین(ع) سالار شهیدان اسوه و اسطوره بشریت. &lt;br /&gt;
مادر گرامی و همسر مهربانم پدر و برادران عزیزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشدید.چقدر شماها صبورید.خودتان می‌دانید که من چقدر به شهیدان عشق می‌ورزیدم غنچه‌هایی که(کبوترانی که)همیشه در حال پرواز به‌سوی ملکوت اعلایند.الگو و اسوه‌هایی که معتقد به دادن جان برای گرفتن بقا (بقا و حیات ابدی)و نزدیکی با خدای چرا که «ان الله اشتری من المومنین». &lt;br /&gt;
من نیز در پوست خود نمی‌گنجم.گمشده‌ای دارم و خویشتن را در قفس محبوس می‌بینم و می‌خواهم از قفس به درآیم.سیم‌های خاردار مانع‌اند.من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه که از خدا بازم می‌دارد متنفرم(هوای نفس شیطان درون و خالص نشدن) &lt;br /&gt;
در طول جنگ برادرانی که در عملیات شهید می‌شدند از قبل سیمایشان روحانی و نورانی می‌شد و هر بی طرفی احساس می‌کرد که نوبت شهادت آن برادر فرا رسیده است. &lt;br /&gt;
عزیزانم!این بار دوم است که وصیت نامه می‌نویسم ولی لیاقت ندارم و معلوم است که هنوز در بند اسارتم هنوز خالص نشده‌ام و آلوده‌ام. &lt;br /&gt;
از شروع انقلاب در این راه افتادم و پس از پیروزی انقلاب نیز سپاه را پناهگاه خوبی برای مبارزه یافتم ابتدا در گیری با ضد انقلاب و خوانین در منطقه شهرضا (قمشه)و سمیرم سپس شرکت در خوزستان و جریان کروهک ها در خرمشهر پس از آن سفر به سیستان و بلوچستان (چابهار و کنارک)و بعداً حرکت به طرف کردستان دقیقاً دو سال در کردستان هستم .مثل این است که دیگر جنگ با من عجین شده است. &lt;br /&gt;
خداوند تا کنون لطف زیادی به این سراپا گنه کرده و توفیق مبارزه در راهش را نصیبم کرده است.اکنون من می‌روم با دنیایی انتظار انتظار وصال و رسیدن به معشوق.ای عزیزان من توجه کنید: &lt;br /&gt;
۱-اگر خداوند فرزندی نصیبم کرد با اینکه نتوانستم در طول دورانی که همسر انتخاب کردم حتی یک هفته خانه باشم دلم می‌خواهد او را علی وار تربیت کنید. &lt;br /&gt;
همسرم انسان فوق العاده ایست او صبور است و به زینب عشق می‌ورزد او از تربیت کردن صحیح فرزندم لذت خواهد برد چون راهش را پیدا کرده است .اگر پسر به دنیا آورد اسم او را مهدی و اگر دختر به دنیا آورد اسم او را مریم بگذارید. چون همسرم از این اسم خوشش می‌آید. &lt;br /&gt;
۲-امام مظهر صفا پاکی و خلوص و دریایی از معرفت است .فرامین او را مو به مو اجرا کنید تا خداوند از شما راضی باشدزیرا او ولی فقیه است و در نزد خدا ارزش والایی دارد. &lt;br /&gt;
۳-هر چه پول دارم اول بدهی مکه مرا به پیگیری سپاه تهران (ستاد مرکزی) بدهید و بقیه را همسرم هر طور خواست خرج کند. &lt;br /&gt;
۴-ملت ما ملت معجزه گر قرن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشیدن به راه شهیدان و استعانت به درگاه خداوند است تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) وصل نماید و در این تلاش پیگیر مسلماً نصر خدا شامل حال مؤمنین است. &lt;br /&gt;
۵-از مادر و همه فامیل و همسرم اگر به خاطر من بی تابی کنند راضی نیستم.مرا به خدا بسپارید و صبور و شجاع باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیر حاج همت &amp;lt;ref name=&amp;quot;وصیتنامه&amp;quot;&amp;gt;[http://www.rajanews.com/detail.asp?id=36715 وصيت نامه شهيد «حاج همت»]، رجانیوز&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شروع زندگی&lt;br /&gt;
روی پشت بام خانه یکی از برادرهای بسیجی،اتاقی بود که آن را مرغدانی کرده بود ولی بعلت بمباران استفاده نمی شد.&lt;br /&gt;
کف آن مرغدانی را آب انداختم و با چاقو زمینش را تراشیدم . حاجی هم یک ملحفه سفید آورد با پونز زدیم که بشود دو تا اتاق . بعد هم با پول تو جیبی ام کمی خرت و پرت خریدم؛دو تا بشقاب،دو تا قاشق،دو تا کاسه و یک پتو هم از پتوهای سپاه آوردیم . یادم هست حتی چراغ خوراک پزی نداشتیم؛یعنی نتوانستیم بخریم و آن مدت اصلا غذای پختنی نخوردیم.این شروع زندگی ما بود.&lt;br /&gt;
منبع :نیمه پنهان ماه2،ص24&lt;br /&gt;
*به شرط ترک سیگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان روز خواستگاری یا زمان خواندن خطبه عقد بود که مادرم گفت: قول می دهد سیگار هم نکشد. خانمش هم گفت: مجاهد فی سبیل الله که نباید سیگار بکشد؛ سیگار کشیدن دور از شأن شماست!&lt;br /&gt;
وقتی برگشتیم خانه، رفت جیب هایش را گشت؛ سیگارهایش را درآورد، له شان کرد و برد ریخت توی سطل. &lt;br /&gt;
گفت: «تمام شد. بعد از حدود 14سال سیگاری بودن، دیگر هیچ کس دست من سیگار نمی بیند.»&lt;br /&gt;
همین هم شد.&lt;br /&gt;
خانمش می گفت: یکی دو سال از ازدواجمون می گذشت، رفتم پیشش گفتم: این بچه گوشش درد می کنه؛ این سیگار را بگیر یک پک بزن، دودش را فوت کن توی گوشش. گفت: «نمی تونم. قول دادم دیگه سیگار نکشم.» گفتم: بچه داره درد میککشه! گفت: «ببر بده همسایه بکشه و توی گوشش فوت کنه. دیگه هم به من نگو.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید محمد ابراهیم همت&lt;br /&gt;
به مجنون گفتم زنده بمان، ص202 و 203 &lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-23 04-09-34.jpg|250px|بی‌قاب|وسط|شهید محمد ابراهیم همت]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*متوجه ماه هم باشین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم از آسمان نمي‌گرفت. يك ريز اشك مي‌ريخت. طاقتم طاق شد.&lt;br /&gt;
چي شده حاجي؟&lt;br /&gt;
جواب نداد. خط نگاهش را گرفتم. اول نفهميدم،‌ ولي بعد چرا. آسمان داشت بچه‌ها را همراهي مي‌كرد. وقتي مي‌رسيدند به دشت،‌ ماه مي‌رفت پشت ابرها. وقتي مي‌خواستند از رودخانه رد شوند و نور مي‌خواستند،‌ بيرون مي‌آمد.&lt;br /&gt;
پشت بي‌سيم گفت «متوجه ماه هم باشين»&lt;br /&gt;
پنج دقيقه ی بعد،‌صداي گريه‌ي فرمان‌ده‌ها از پشت بي‌سيم مي‌آمد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
سایت آوینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*جاروب دل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به زحمت جارو را از دستش گرفتم. داشت محوطه را آب و جارو می کرد. کار هر روز صبحش بود.&lt;br /&gt;
ناراحت شد و گفت: «بذار خودم جارو کنم. این جوری بدی های درونم هم جارو می شن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران/ ص27&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_01.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_02.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_03.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_04.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_05.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_06.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_07.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_08.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_09.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_10.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_11.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_12.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 13.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 14.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 15.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_16.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_17.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت 18.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_19.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت_20.jpg&lt;br /&gt;
Image:photo_2018-11-23_04-09-34.jpg&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
Image:photo_2018-11-24_23-39-13.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جستارهای وابسته ==&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:همت - محمدابراهیم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شهرضا (استان اصفهان)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات خیبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%87%D9%85%D8%AA</id>
		<title>شهیدمحمد ابراهیم همت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%87%D9%85%D8%AA"/>
				<updated>2018-12-14T15:26:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* نگارخانه‌ */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمدابراهیم همت&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_همت_06.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای ۱۲ فروردین|۱۳۳۴/۰۱/۱۲]] ، [[شهرضا]] ، [[اصفهان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۱۷ اسفند|۱۳۶۲/۱۲/۱۷]] ، [[جزیره مجنون]] ، اصابت گلوله توپ&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = امامزاده شاهرضا [[شهرضا]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]]&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = [[پرونده:سرلشگر پاسدار - سپاه پاسداران.png|22px]] [[سرلشگر پاسدار]]&lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = فرمانده [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = [[عملیات فتح‌المبین|فتح‌المبین]]{{سخ}}[[عملیات الی بیت‌المقدس|الی بیت‌المقدس]]{{سخ}}[[عملیات رمضان|رمضان]]{{سخ}}[[عملیات خیبر|خیبر]]&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = کاردانی&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = معلم&lt;br /&gt;
|خانواده                = پدر: [[علی اکبر همت|علی اکبر]] {{سخ}}همسر: [[ژیلا بدیهیان]] {{سخ}} فرزندان : [[محمدمهدی همت|محمدمهدی]]، [[مصطفی همت|مصطفی]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید محمدابراهیم همت]] در [[زادروزهای ۱۲ فروردین|دوازدهم فروردین‌ماه]] ۱۳۳۴ در شهرستان [[شهرضا]] به دنیا آمد. پدرش علی اکبر نام داشت. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش گذراند و سپس وارد دانش‌سرای [[اصفهان]] شد. فرمانده [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]] بود. [[الگو:شهدای ۱۷ اسفند|هفدهم اسفندماه ۱۳۶۲]]، در [[جزیره مجنون]] بر اثر اصابت گلوله توپ به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده روز ی مستضعف ومتدین به دنیا آمد. او در رحم مادر بود که پدر و مادرش عزم کربلایمعلیّ و زیارت قبرسالار شهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر باتنفس شمیم روحبخش کربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهیدمید. محمد ابراهیم درسایه محبت های پدر ومادر پاکدامن، وارسته ومهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. دردوران تحصیلش از هوش واستعداد فو ق العاده ای برخوردار بود و باموفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت. هنگامفراغت از تحصیل به ویژه در تعطیلات تابستانی با کار وتلاش فراوانمخارج شخصی خود را برایتحصیل به دست مي آورد و از این راه بهخانواده زحمتکش خود کمک قابل توجه ای مي کرد. او با شور، نشاط،مهر، محبت و صمیمیتی که داشت به محیط گرم خانواده صفا وصمیمیت دیگری می بخشید. پدرش از دوران کودکی او چنین ميگوید: «هنگامی که خسته از کار روزانه به خانه برمي گشتم، دیدنفرزندم تمامی خستگي ها و مرارت ها را از وجودم پاک مي کرد و اگرشبی او را نمي دیدم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود. » اشتیاق محمدابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث مي شد که از مادرش با اصراربخواهد که به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره ها کمک کند. اینعلاقه تا حدی بود که از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت کتابآسمانی قرآن را کاملا فرا گیرد و برخی از سوره های کوچک را نیز حفظکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دوران سربازی&lt;br /&gt;
در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس ازاخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه تحصیلپرداخت. پس از دریافت مدرک تحصیلی به سربازی رفته به گفتهخودش تلخ ترین دوران عمرش همان دوسال سربازی بود در لشکرتوپخانه اصفهان مسؤولیت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود. ماهمبارک رمضان فرا رسید، ابراهیم در میان برخی از سربازان همفکر خودبهدیگر سربازان پیام فرستاد که آنها هم اگر سعی کنند تمام روزهایرمضان را روزه بگیرند، می توانند به هنگام سحری به آشپزخانه بیایند ناجی، فرمانده لشکر، وقتی که از این توصیه ابراهیم و روزه گرفتن عده ای از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگیبدون استثنا آب بنوشند و روزه خود را باطل کنند. پس از این جریانابراهیم گفته بود: «اگر آن روز با چند تیر مغزم را متلاشی مي کردندبرایم گواراتر از این بود که با چشمان خود ببینم که چگونه این از خدابي خبران فرمان مي دهند تا حرمت مقدس ترین فریضه دینمان رابشکنیم و تکلیف الهی را زیرپا بگذاریم » اماّ این دوسال برای شخصیچون ابراهیم چندان خالی از لطف هم نبود؛ زیرا در همین مدتتوانست با برخی از جوانان روشنفکر و انقلابی مخالف رژیم ستم شاهیآشنا شود و به تعدادی از کتب ممنوعه )از نظر ساواک( دست یابد.مطالعه آن کتا بها که مخفیانه و توسط برخی از دوستان،برایش فراهممی شد تأثیر عمیق و سازنده ای در روح و جان محمدابراهیم گذاشت وبه روشنایی اندیشه و انتخاب راهش کمک شایانی کرد. مطالعه همانکتاب ها و برخورد و آشنایی با بعضی از دوستان، باعث شد که ابراهیمفعالیت های خود را علیه رژیم ستمشاهی آغاز کند و به روشنگری مردمو افشای چهره طاغوت بپردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دوران معلمی&lt;br /&gt;
پس از پایان دوران سربازی و بازگشت به زادگاهش شغل معلمی رابرگزید. در روستاها مشغول تدریس شد و به تعلیم فرزندان این مرز وبوم همت گماشت. ابراهیم در این دوران نیز با تعدادی از روحانیونمتعهد و انقلابی ارتباط پیدا کرد و در اثر مجالست با آنها با شخصیتحضرت امام )ره( بیشتر آشنا شد. به دنبال این آشنایی و شناخت، سعیمي کرد تا در محیط مدرسه و کلاس درس، دانش آموزان را با معارفاسلامی و اندیشه های انقلابی حضرت امام )ره( و یارانش آشنا کند. اودر تشویق و ترغیب دانش آموزان به مطالعه و کسب بینش وآگاهی سعی وافری داشت و همین امور سبب شد که چندین نوبت از طرف ساواک به او اخطار شود. لیکن روح بزرگ و بي باک او به همه آناخطارها بی اعتنا بود و هدف و راهش را بدون اندک تزلزلی پی ميگرفت و از تربیت شاگردان خود لحظه ای غفلت نمي ورزید. با گسترش تدریجی انقلاب اسلامی، ابراهیم پرچمداری جوانان مبارز شهرضا رابرعهده گرفت. پس از انتقال وی به شهرضا برای تدریس در مدارس  شهر، ارتباطش با حوزه علمیه قم برقرار شد و بطور مستمر برای گرفتنرهنمود، ملاقات با روحانیون و دریافت اعلامیه و نوار به قم رفت وآمدميکرد. سخنراني های پرشور و آتشین او علیه رژیم که بدون مصلحتاندیشی انجام ميشد، مأمورین رژیم را به تعقیب وی واداشته بود، بهگونه ای که او شهر به شهر مي گشت تا از دستگیری در امان باشد.نخست به شهر فیروزآباد رفت و مدتی در آنجا دست به تبلیغ و ارشادمردم زد. پس از چندی به یاسوج رفت. موقعی که درصدد دستگیریوی برآمدند به دوگنبدان عزیمت کرد و سپس به اهواز رفت و در آنجاسکنی گزید. در ایندوران اقشار مختلف در اعتراض به رژیمستمشاهی و اعمال وحشیانه اش عکس العمل نشان مي دادند و ابراهیماحساس کرد که برای سازماندهی تظاهرات باید به شهرضا برگردد.&lt;br /&gt;
بعد از بازگشت به شهر خود در دعوت مردم به خیابان ها و انجام تظاهرات علیه رژیم، فعالیت و کوشش خود را افزایش داد تا اینکه دریکی از راهپیمایي های پرشورمردمی، قطعنامه مهمی که یکی از بنده ای آن انحلال ساواک بود، توسط شهید همت قرائت شد. به دنبال آنفرمان ترور و اعدام ایشان توسط فرماندار نظامی اصفهان، سرلشکرمعدوم ناجی ، صادر گردید. مأموران رژیم در هرفرصتی در پی آن بودندکه این فرزند شجاع و رشید اسلام را از پای درآورند، ولی او با تغییرلباس وقیافه، مبارزات ضد دولتی خود را دنبال می کرد تا اینکه انقلاباسلامی به رهبری حضرت امام خمینی)ره(، به پیروزی رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فعالیت های پس از پیروزی انقلاب&lt;br /&gt;
پیروزی انقلاب در جهت ایجاد نظم ودفاع از شهر و راه اندازی کمیتهانقلاب اسلامی شهرضا نقش اساسی داشت. او از جمله کسانی بود کهسپاه شهرضا را با کمک دوتن از برادران خود و سه تن از دوستانشتشکیل داد. درایت و نفوذ خانوادگی که درشهر داشتند مکانی را بهعنوان مقر سپاه در اختیار گرفته و مقادیر قابل توجهی سلاح ازشهربانی شهر به آنجا منتقل کردند و از طریق مردم، سایر مایحتاج ونیازمند یها را رفع کردند.&lt;br /&gt;
به تدریج عناصر حزب اللهی به عضویت سپاه درآمدند. هنگامی کهمجموعه سپاه سازمان پیدا کرد، او مسؤولیت روابط عمومی سپاه را بهعهده داشت. به همت این شهید بزرگوار و فعالیت های شبانه روزیبرادران پاسدار در سال 58 ، یاغیان و اشرار اطراف شهرضا که به آزارواذیت مردم مي پرداختند، دستگیر و به دادگاه انقلاب اسلامی تحویلداده شدند و شهر از لوث وجود افرادشرور و قاچاقچی پاکسازیگردید.&lt;br /&gt;
از کارهای اساسی ایشان در این مقطع، سامان بخشیدن به فعالیت هایفرهنگی، تبلیغی منطقه بود که در آگاه ساختن جوانان و ایجاد شورانقلابی تأثیر بسزایی داشت. اواخر سال 58 برحسب ضرورت و به دلیلتجربیات گرا نبهای او در زمینه امور فرهنگی به خرمشهر و سپس بهبندر چابهار و کنارک )در استان سیستان و بلوچستان( عزیمت کرد و بهفعالیت های گسترده فرهنگی پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نقش شهید در کردستان و مقابله با ضدانقلاب&lt;br /&gt;
شهید همت در خرداد سال 1359 به منطقه کردستان که بخش هایی ازآن در چنگال گروهک های مزدور گرفتار شده بود، اعزام گردید. ایشانبا توکل به خدا و عزمی راسخ مبارزه بي امان و همهجانبه ای را علیهعوامل استکبار جهانی و گروهک های خودفروخته در کردستان شروعکرد و هر روز عرصه را برآنها تنگ تر نمود. از طرفی در جهت جذبمردم محروم کُرد و رفع مشکلات آنان به سهم خود تلاش داشت و برایمقابله با فقر فرهنگی منطقه اهتمام چشمگیری از خود نشان می داد تاجایی که هنگام ترک آنجا، مردم منطقه گریه مي کردند و حتی تحصننموده و نمي خواستند ازاین بزرگوار جدا شوند.&lt;br /&gt;
رشادت های او دربرخورد با گروهک های یاغی قابل تحسین وستایشاست. براساس آماری که از یادداشت های آن شهید به دست آمدهاست، سپاه پاسداران پاوه از مهر 59 تا د یماه 60 )بافرمانده ای مدبرانهاو( عملیات موفق در خصوص پاکسازی روستاها از وجود اشرار،آزادسازی ارتفاعات و درگیری با نیروهای ارتش بعث داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهید همت و دفاع مقدس&lt;br /&gt;
پس از شروع جنگ تحمیلی از سوی رژیم متجاوز عراق، شهید همت بهصحنه کارزار وارد شد و درطی سالیان حضور در جبهه های نبرد،خدمات شایان توجهی برجای گذاشت و افتخارها آفرید. او و سرداررشید اسلام، حاج احمد متوسلیان، به دستور فرماندهی محترم کلسپاه مأموریت یافتند ضمن اعزام به جبهه جنوب، تیپ محمدرسللولالله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ( را تشکیل دهند. در عملیات سراسریفتح المبین، مسؤولیت قسمتی از کل عملیات به عهده این سردار دلاوربود. موفقیت عملیات درمنطقه کوهستانی«شللاوریه » مرهون ایثار وتلاش این سردار بزرگ و همرزمان اوست.&lt;br /&gt;
شهید همت در عملیات پیروزمند الی بیت المقدس در سمت معاونتتیپ محمدرسول الله )صلیّ الله علیه و آله و سلّم( فعالیت و تلاشتحسین برانگیزی را در شکستن محاصره جاده شلمچه خرمشهر انجامدادو به حق می توان گفت که او یگان تحت امرش سهم بسزایی درفتح خرمشهر داشته اند و با اینکه منطقه عملیاتی دشت بود، شهیدحاج همت با استفاده از بهترین تدبیر نظامی به نحو مطلوبیفرماندهیکرد.&lt;br /&gt;
در سال 1361 با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوبلبنان به منظور یاری رساندن به مردم مسلمان ومظلوم لبنان که موردهجوم ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی قرار گرفته بود راهی آن دیار شدو پس از دو ماه حضور در این خطه به میهن اسلامی بازگشت و درمحورجنگ وجهاد قرارگرفت.&lt;br /&gt;
با شروع عملیات رمضان در تاریخ 23 / 4/ 1361 درمنطقه «شرق بصره» فرماندهی تیپ 27 محمد رسول الله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ ( رابرعهده گرفت و بعدها با ارتقای این یگان به لشکر، تا زمان شهادتش درسمت فرماندهی انجام وظیفه نمود. پس از آن در عملیات مسلم ابنعقیل و محرم که او فرمانده قرارگاه ظفر بود سلحشورانه با دشمن زبونجنگید. در عملیات والفجر مقدماتی بود که شهیدحاج همت،مسؤولیت سپاه یازدهم قدر را که شامل لشکر 27 حضرت محمد رسولالله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ (، لشکر 31 عاشورا، لشکر 5 نصر و تیپ10 سیدالشهدا )علیه السلام ( بود، برعهده گرفت.&lt;br /&gt;
سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشللکر 27 تحت فرماندهی ایشان درعملیات والفجر 4 و تصرف ارتفاعات کان یمانگا در آن مقاطع از خاطرهها محو نمی شود. صلابت،اقتدار و استقامت فراموش نشدنی اینشهید والامقام و رزمندگان لشکر محمدرسللول الله )صلیّ الله علیه و آلهو سلّم ( در جریان عملیات خیبر درمنطقه طلائیه و تصرف جزایرمجنونو حفظ آن با وجود پاتک های شدید دشمن، از افتخارات تاریخ جنگمحسوب می گردد.&lt;br /&gt;
مقاومت و پایداری آنان در این جزایر به قدری تحسین برانگیز بود کهحتی فرمانده سپاه سوم عراق در یکی از اظهاراتش گفته بود:&lt;br /&gt;
«ما آنقدر آتش بر جزایر مجنون فرو ریختیم و آنچنان آنجا را بمبارانشدید نمودیم که از جزایر مجنون جز تلی خاکستر چیز دیگری باقینیست! » اما شهید همت بدون هراس و ترس از دشمن و با وجود بیخوابی های مکرر همچنان به ادای تکلیف و اجرای فرمان حضرت امامخمینی)ره( مبنی برحفظ جزایر می اندیشید و خطاب به برادران بسیجیمي گفت: « برادران، امروز مسأله ما، مسأله اسلام و حفظ و حراست ازحریم قرآن است. بدون تردید یا همه باید پرچم سرخ عاشورایی حسین)علیه السلام( را به دوش کشیم و قداست مکتبمان، مملکت وناموسمان را پاسداری و حراست کنیم و با گوشت و خون به حفظجزیره، همت نمائیم، یااینکه پرچم ذلت و تسلیم را درمقابل دشمنانخدا بالا ببریم و این ننگ و بدبختی را به دامن مطهر اعتقادمان رواداریم، که اطمینان دارم شما طالبان حریت و شرف هستید، نه ننگ وبدنامی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ويژگي های برجسته شهید&lt;br /&gt;
او عارفی وارسته، ایثارگری سلحشور و اسوه ای برای دیگران بود که جزخدا به چیز دیگری نمی اندیشید و به عشق رسیدن به هدف متعالی وکسب رضای خدا و حضرت احدیت، شب و روز تلاش می کرد و سختترین و مشکل ترین مسؤولیت های نظامی را با کمال خوشرویی واشتیاق و آرامش خاطر مي پذیرفت. او بسان شمع می سوخت و چونانچشم هساران درحال جوشش بود و یک آن از تحرک باز نمي ایستاد.روحیه ایثار و استقامت او شگفت انگیز بود. حتی جیره و سهمیه لباسخود را به دیگران مي بخشید و با همان کم، قانع بود و درپاسخ کسانیکه مي پرسیدند چرا لباس خود را که به آن نیازمند بودی، بخشیدی؟می گفت: «من پنج سال است که یک اورکت دارم و هنوز قابل استفادهاست» او فرمانده ی مدیرو مدبرّ بود. قدرت عجیبی درمدیریتداشت. آن هم یک مدیریت سالم در اداره کارها و نیروها. با وجود آنکهبه مسائل عاطفی و نیز اصول مدیریت احترام مي گذاشت و عمل ميکرد، درعین حال هنگام فرماندهی قاطع بود. او نیروهای تحت امر خودرا خوب توجیه مي کرد و نظارت و پیگیری خوبی نیز داشت. کسی راکه در انجام دستورات کوتاهی مي نمود بازخواست مي کرد و کسیراکه خوب عمل مي کرد تشویق مي نمود.&lt;br /&gt;
بینش سیاسی بعُد دیگری از شخصیت والای او به شمار مي رفت. بهمسائل لبنان و فلسطین وسایر کشورهای اسلامی بسیار می اندیشید وآنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود که گویی سالیان درازی در آن سامان بادشمنان خدا و رسول )ص( درستیز بوده است. او با وجود مشغله فراواناز مطالعه غافل نبود و نسبت به مسائل سیاسی روز شناخت وسیعیداشت. از ویژگی های اخلاقی شهید همت برخورد دوستانه او بابسیحیان جان برکف بود. به بسیجیان عشق می ورزید و همواره درسخنانش از این مجاهدان مخلص تمجید و قدرشناسی مي کرد. «منخاک پای بسیجي ها هم نمی شوم. ای کاش من یک بسیجی بودم و درسنگر نبرد از آنان جدا نمي شدم».&lt;br /&gt;
وقتی درسنگرهای نبرد، غذای گرم برای شهید همت مي آوردند سؤالمی کرد: آیا نیروهای خط مقدّم و دیگر اعضای همرزممان در سنگرهاهمین غذا را می خورند یا خیر؟ و تا مطمئن نمیشد دست به غذا نمیزد. شهیدهمت همواره برای رعایت حقوق بسیجیان به مسؤلان امرتأکید و توصیه داشت. او که از روحیه ایثار واستقامت کم نظیریبرخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقي اش در واقع معلمی نمونه وسرمشقی خوب برای پاسداران و بسیجیان بود و خود به آنچه مي گفت،عمل مي کرد. عشق وعلاقه نیروها به او نیز از همین راز سرچشمه ميگرفت. برای شهید همت مطرح نبود که چکاره است، فرمانده است یانه. همت یک رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمیوارسته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نحوه شهادت&lt;br /&gt;
شهید همت در جریان عملیات خیبر به برادران گفته بود: «بایدمقاومت کرده و مانع از بازپسگیری مناطق تصرف شده، توسط دشمنشد. یا همه اینجا شهید ميشویم ویا جزیره مجنون را نگه می داریم».رزمندگان لشکر نیز با تمام توان دربرابر دشمن مردانه ایستادگی کردند.حاجی جلو رفته بود تا وضع جبهه توحید را از نزدیک بررسی کند،کهگلوله توپ در نزدیکی اش اصابت می کند و این سردار دلاور به همراهمعاونش، شهید اکبر زجاجی، در 17 اسفند سال 1362 در عملیات خیبردعوت حق را لبیک گفته و به لقاء خداوند شتافتند&amp;lt;ref&amp;gt;[http://navideshahed.com/ سایت نوید شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-30 12-18-02.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وصیت نامه ==&lt;br /&gt;
* وصیت نامه اول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به تاریخ ۵۹/۱۰/۱۹ شمسی ساعت ۱۰:۱۰ شب چند سطری وصیت نامه می‌نویسم : هر شب ستاره ای را به زمین می‌کشند و باز این آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت.مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسان‌ها را به تباهی می‌کشد و حکومت‌های طاغوت مکمل‌های این جهل‌اند و شاید قرن‌ها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح {اسلام} در سینه و وجود گندیده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسان‌های سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از {اسلام} ندارند و نمی‌دانند برای چه زندگی می‌کنند و چه هدفی دارند و اصلاً چه می گویند بسیارند. ای کاش به خود می‌آمدند. از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و {اسلام }را و خود را دریابید نظیر انقلاب {اسلامی }ما در هیچ کجا پیدا نمی‌شود نه شرقی - نه غربی؛ اسلامی که : اسلامی ... ای کاش ملت‌های تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر به خود می‌آمدند و آن‌ها نیز پوزه استکبار را بر خاک می‌مالیدند. مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می‌کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسان‌ها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما به این انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می‌شناختند و نه باریش زحمت و رنجی متحمل شده‌اند از هر طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند، مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلماً مجازات خواهند شد . پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده‌اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می‌دارم شهادت در قاموس اسلام کاری‌ترین ضربات را بر پیکر ظلم، جور،شرک و الحاد می‌زند و خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده‌ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست این‌ها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل طی شود مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلاً از تو راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار ( اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک) . &lt;br /&gt;
و السلام؛ &lt;br /&gt;
محمد ابراهیم همت  &amp;lt;ref name=&amp;quot;وصیتنامه&amp;quot;&amp;gt;[http://www.rajanews.com/detail.asp?id=36715 وصيت نامه شهيد «حاج همت»]، رجانیوز&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* وصیت نامه دوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نام خدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامی که هرگز از وجودم دور نیست و پیوسته با یادش آرزوی وصالش را در سر داشتم. &lt;br /&gt;
سلام بر حسین(ع) سالار شهیدان اسوه و اسطوره بشریت. &lt;br /&gt;
مادر گرامی و همسر مهربانم پدر و برادران عزیزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشدید.چقدر شماها صبورید.خودتان می‌دانید که من چقدر به شهیدان عشق می‌ورزیدم غنچه‌هایی که(کبوترانی که)همیشه در حال پرواز به‌سوی ملکوت اعلایند.الگو و اسوه‌هایی که معتقد به دادن جان برای گرفتن بقا (بقا و حیات ابدی)و نزدیکی با خدای چرا که «ان الله اشتری من المومنین». &lt;br /&gt;
من نیز در پوست خود نمی‌گنجم.گمشده‌ای دارم و خویشتن را در قفس محبوس می‌بینم و می‌خواهم از قفس به درآیم.سیم‌های خاردار مانع‌اند.من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه که از خدا بازم می‌دارد متنفرم(هوای نفس شیطان درون و خالص نشدن) &lt;br /&gt;
در طول جنگ برادرانی که در عملیات شهید می‌شدند از قبل سیمایشان روحانی و نورانی می‌شد و هر بی طرفی احساس می‌کرد که نوبت شهادت آن برادر فرا رسیده است. &lt;br /&gt;
عزیزانم!این بار دوم است که وصیت نامه می‌نویسم ولی لیاقت ندارم و معلوم است که هنوز در بند اسارتم هنوز خالص نشده‌ام و آلوده‌ام. &lt;br /&gt;
از شروع انقلاب در این راه افتادم و پس از پیروزی انقلاب نیز سپاه را پناهگاه خوبی برای مبارزه یافتم ابتدا در گیری با ضد انقلاب و خوانین در منطقه شهرضا (قمشه)و سمیرم سپس شرکت در خوزستان و جریان کروهک ها در خرمشهر پس از آن سفر به سیستان و بلوچستان (چابهار و کنارک)و بعداً حرکت به طرف کردستان دقیقاً دو سال در کردستان هستم .مثل این است که دیگر جنگ با من عجین شده است. &lt;br /&gt;
خداوند تا کنون لطف زیادی به این سراپا گنه کرده و توفیق مبارزه در راهش را نصیبم کرده است.اکنون من می‌روم با دنیایی انتظار انتظار وصال و رسیدن به معشوق.ای عزیزان من توجه کنید: &lt;br /&gt;
۱-اگر خداوند فرزندی نصیبم کرد با اینکه نتوانستم در طول دورانی که همسر انتخاب کردم حتی یک هفته خانه باشم دلم می‌خواهد او را علی وار تربیت کنید. &lt;br /&gt;
همسرم انسان فوق العاده ایست او صبور است و به زینب عشق می‌ورزد او از تربیت کردن صحیح فرزندم لذت خواهد برد چون راهش را پیدا کرده است .اگر پسر به دنیا آورد اسم او را مهدی و اگر دختر به دنیا آورد اسم او را مریم بگذارید. چون همسرم از این اسم خوشش می‌آید. &lt;br /&gt;
۲-امام مظهر صفا پاکی و خلوص و دریایی از معرفت است .فرامین او را مو به مو اجرا کنید تا خداوند از شما راضی باشدزیرا او ولی فقیه است و در نزد خدا ارزش والایی دارد. &lt;br /&gt;
۳-هر چه پول دارم اول بدهی مکه مرا به پیگیری سپاه تهران (ستاد مرکزی) بدهید و بقیه را همسرم هر طور خواست خرج کند. &lt;br /&gt;
۴-ملت ما ملت معجزه گر قرن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشیدن به راه شهیدان و استعانت به درگاه خداوند است تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) وصل نماید و در این تلاش پیگیر مسلماً نصر خدا شامل حال مؤمنین است. &lt;br /&gt;
۵-از مادر و همه فامیل و همسرم اگر به خاطر من بی تابی کنند راضی نیستم.مرا به خدا بسپارید و صبور و شجاع باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیر حاج همت &amp;lt;ref name=&amp;quot;وصیتنامه&amp;quot;&amp;gt;[http://www.rajanews.com/detail.asp?id=36715 وصيت نامه شهيد «حاج همت»]، رجانیوز&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شروع زندگی&lt;br /&gt;
روی پشت بام خانه یکی از برادرهای بسیجی،اتاقی بود که آن را مرغدانی کرده بود ولی بعلت بمباران استفاده نمی شد.&lt;br /&gt;
کف آن مرغدانی را آب انداختم و با چاقو زمینش را تراشیدم . حاجی هم یک ملحفه سفید آورد با پونز زدیم که بشود دو تا اتاق . بعد هم با پول تو جیبی ام کمی خرت و پرت خریدم؛دو تا بشقاب،دو تا قاشق،دو تا کاسه و یک پتو هم از پتوهای سپاه آوردیم . یادم هست حتی چراغ خوراک پزی نداشتیم؛یعنی نتوانستیم بخریم و آن مدت اصلا غذای پختنی نخوردیم.این شروع زندگی ما بود.&lt;br /&gt;
منبع :نیمه پنهان ماه2،ص24&lt;br /&gt;
*به شرط ترک سیگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان روز خواستگاری یا زمان خواندن خطبه عقد بود که مادرم گفت: قول می دهد سیگار هم نکشد. خانمش هم گفت: مجاهد فی سبیل الله که نباید سیگار بکشد؛ سیگار کشیدن دور از شأن شماست!&lt;br /&gt;
وقتی برگشتیم خانه، رفت جیب هایش را گشت؛ سیگارهایش را درآورد، له شان کرد و برد ریخت توی سطل. &lt;br /&gt;
گفت: «تمام شد. بعد از حدود 14سال سیگاری بودن، دیگر هیچ کس دست من سیگار نمی بیند.»&lt;br /&gt;
همین هم شد.&lt;br /&gt;
خانمش می گفت: یکی دو سال از ازدواجمون می گذشت، رفتم پیشش گفتم: این بچه گوشش درد می کنه؛ این سیگار را بگیر یک پک بزن، دودش را فوت کن توی گوشش. گفت: «نمی تونم. قول دادم دیگه سیگار نکشم.» گفتم: بچه داره درد میککشه! گفت: «ببر بده همسایه بکشه و توی گوشش فوت کنه. دیگه هم به من نگو.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید محمد ابراهیم همت&lt;br /&gt;
به مجنون گفتم زنده بمان، ص202 و 203 &lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-23 04-09-34.jpg|250px|بی‌قاب|وسط|شهید محمد ابراهیم همت]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*متوجه ماه هم باشین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم از آسمان نمي‌گرفت. يك ريز اشك مي‌ريخت. طاقتم طاق شد.&lt;br /&gt;
چي شده حاجي؟&lt;br /&gt;
جواب نداد. خط نگاهش را گرفتم. اول نفهميدم،‌ ولي بعد چرا. آسمان داشت بچه‌ها را همراهي مي‌كرد. وقتي مي‌رسيدند به دشت،‌ ماه مي‌رفت پشت ابرها. وقتي مي‌خواستند از رودخانه رد شوند و نور مي‌خواستند،‌ بيرون مي‌آمد.&lt;br /&gt;
پشت بي‌سيم گفت «متوجه ماه هم باشين»&lt;br /&gt;
پنج دقيقه ی بعد،‌صداي گريه‌ي فرمان‌ده‌ها از پشت بي‌سيم مي‌آمد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
سایت آوینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*جاروب دل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به زحمت جارو را از دستش گرفتم. داشت محوطه را آب و جارو می کرد. کار هر روز صبحش بود.&lt;br /&gt;
ناراحت شد و گفت: «بذار خودم جارو کنم. این جوری بدی های درونم هم جارو می شن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران/ ص27&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_01.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_02.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_03.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_04.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_05.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_06.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_07.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_08.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_09.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_10.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_11.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_12.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 13.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 14.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 15.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_16.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_17.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت 18.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_19.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت_20.jpg&lt;br /&gt;
Image:photo_2018-11-23_04-09-34.jpg&lt;br /&gt;
Image:photo_2018-11-24_23-39-13.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جستارهای وابسته ==&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:همت - محمدابراهیم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شهرضا (استان اصفهان)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات خیبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-11-24_23-39-13.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2018-11-24 23-39-13.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-11-24_23-39-13.jpg"/>
				<updated>2018-12-14T15:19:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-11-23_04-09-34.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2018-11-23 04-09-34.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-11-23_04-09-34.jpg"/>
				<updated>2018-12-14T15:17:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: Eslah9705 نسخه جدیدی از  «پرونده:Photo 2018-11-23 04-09-34.jpg» را بارگذاری کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید حمید رضا اسدالهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-14T15:09:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: صفحه‌ای جدید حاوی «==زندگینامه==  وسط  ==وصیتنامه==  ==خاطرات== =...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-12-14 06-44-07.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه== &lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
===نذر سوریه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار خواست دعایی در حقش بکنم می‌گفت مادر دعایی بکن، خیلی کارم گیر است. هر وقت امتحانی داشت یا مشکلی داشت از من می‌خواست که دعایش کنم. سریع روضه پنج تن نذر کردم. همان اوایلی بود که قرار شد به سوریه برود. یک بار از محل کارش تلفنی باهم صحبت می‌کردیم. پرسیدم حمید مشکلت حل شد؟ گفت آره دستت درد نکند. گفتم من یک روضه پنج تن نذر کردم. با خنده‌ای از ته دل جواب داد دستت درد نکند اگر بدانی چه حاجتی داشتم بعد رو کرد به همکارانش و گفت اگر بدانید چه شده مادرم نذر کرده بروم سوریه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت ابر و باد&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-12-14_06-44-07.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2018-12-14 06-44-07.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-12-14_06-44-07.jpg"/>
				<updated>2018-12-14T15:07:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%DA%A9%D9%84%D9%87%D8%B1</id>
		<title>شهید یدالله کلهر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%DA%A9%D9%84%D9%87%D8%B1"/>
				<updated>2018-12-14T11:58:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* زندگی‌نامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
معرفی شهید یدالله کلهر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-12-14 03-33-07.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
سردار سرتیپ شهید یدالله کلهر به سال 1331 در روستای «بابا سلیمان» از توابع شهریار، در خانواده‌ای متوسّط و مذهبی زاده شد. عشق به خاندان اهل‌بیت و  ائمّة اطهار _علیهم‌السّلام_ از همان دوران کودکی با تمام وجودش عجین گشت و از او مردی با احساسات ناب مذهبی ساخت؛ به‌گونه‌ای‌که پیش از رسیدن به سنّ بلوغ شرعی و تکلیف، به نماز می‌ایستاد و در مساجد و محافل دینی شرکت می‌کرد.&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
شهید کلهر در هفت سالگی قدم در راه مدرسه و تحصیل می‌گذارد و با بهره‌مندی از هوش و استعداد سرشار، دورة ابتدایی را با نمره‌های عالی و رتبة ممتاز در زادگاه خود به پایان می‌رساند. وی برای ادامه تحصیل مجبور می‌شود به شهریار برود؛ چرا که دورة متوسطه در روستا نبود؛ لذا در یکی از دبیرستان‌های شهریار به تحصیل می‌پردازد. او که در جستجوی معرفت دینی بود، هم‌زمان با تحصیل، به مطالعة کتب دینی رو می‌آورد؛ از این رو، با شهامت و توان فکری خوب، با فرقة ضالّة «بهائیت» به بحث می‌پردازد. جثة درشت و قوی و اندیشة سالم، از او چهره‌ای جذّاب  می‌سازد و به خاطر جوانمردی و منش والایش، زبانزد می‌شود. یدالله کلهر اوقات فراغت خود را به مطالعه و یا ورزش و تفریحات سالم محلّی می‌پردازد. وی تحصیلات خود را تا سوم متوسّطه ادامه می‌دهد، ولی به دلیل دوری روستا از شهر و سختی رفت و آمد، مجبور به ترک‌تحصیل می‌شود. یدالله پس از ترک‌تحصیل، در یک کارگاه تانکرسازی مشغول کار می‌شود. او در سال 1351 همراه یکی از دوستانش، به حرفة برق و سیم‌کشی ساختمان وارد می‌شود. سپس در سال 1353 مدّتی به جوش‌کاری می‌پردازد و همان سال به سربازی اعزام می‌شود. وی چندین بار از سربازی فرار می‌کند و سرانجام دورة آموزش خود را در ارومیه و بقیة سربازی‌اش را در شاه‌پور می‌گذراند. از آنجا که خانواده‌اش پیش از انقلاب اسلامی، با شخصیت حضرت امام (ره) آشنا بوده و از  معظّم‌له تقلیدمی‌کردند، او هم رساله و برخی کتاب‌های ایشان را مطالعه می‌کند و با افکار و اندیشه‌هایشان آشنا می‌شود. در دورة سربازی به ماهیت رژیم شاه پی می‌برد و خیلی زود وارد مسائل سیاسی می‌شود. وی دوستان سرباز خود را جمع کرده، به روشنگری می‌پردازد و ماهیت رژیم را برای آنان آشکار می‌کند. در سال 1355، سربازی را به پایان می‌رساند و پس از بازگشت از سربازی، دوباره به کارهای برق و سیم‌کشی ساختمان مشغول می‌شود و مدتی هم به آهنگری و جوش‌کاری می‌پردازد. یدالله با شروع جرقه‌های انقلاب اسلامی، وارد عرصة سیاسی می‌شود. او جوانان محل را جمع کرده، دربارة حضرت امام (ره) و انقلاب برای آنان صحبت می‌کند. وی نخستین کسی بود که در مسجد «بابا سلیمان»، «تکبیر» و شعار «مرگ بر شاه» سر می‌دهد و مردم را به مبارزه علیه شاه ترغیب می‌نماید. مدتی از سوی پاسگاه شهریار مورد تعقیب قرار می‌گیرد، ولی با هوشیاری تمام، فعالیت‌هایش را گسترش می‌دهد و هر روز بچه‌های محل را جمع می‌کند و با آنان شعارهای تند انقلابی، از جمله شعارهای «مرگ بر شاه» را سر می‌دهند. وی فعّالانه در اغلب صحنه‌های انقلاب اسلامی حضور می‌یابد و در روزهای پیروزی انقلاب، برای فعالیت بهتر و بیش‌تر، راهی تهران می‌شود و در راهپیمایی‌ها حضور جدّی می‌یابد. در 21 بهمن 1357 هنگام تصرّف پادگان «باغشاه» از ناحیة پا تیرمی‌خورد و مجروح شده و چند روز در بیمارستان بستری می‌شود. پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، فعّالانه در مسائل انتظامی و امنیتی در کرج فعالیت می‌کند. وی از جمله بنیانگذاران کمیتة انقلاب اسلامی منطقة کرج به شمار می‌رود. در فروردین ماه 1358، به دنبال تحرّکات ضدّ‌انقلاب در کردستان، به سرپرستی گروهی، عازم آن‌جا می‌شود و مدّتی به نبرد علیه ضدّ‌انقلاب می‌پردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
او که روحی فعّال و جستجوگر داشت، هرگز برنمی‌تابید انقلابی که در راه آن خون‌های پاک هدیه شده و خون‌دل‌ها خورده شده، به راحتی بازیچة دست  عدّه‌ای ضدّ‌انقلاب و وابسته قرار گیرد. از این رو، از فردای پیروزی انقلاب اسلامی، خود را وقف تحقّق آرمان‌های بلند آن می‌کند و هر جا که به وجودش نیاز باشد، از هیچ کوششی دریغ نمی‌کند. پس از شروع جنگ تحمیلی، گروهی از پاسداران سپاه کرج را جمع کرده، به فرماندهی او، راهی جبهه‌های «سرپل‌ذهّاب» و «گیلان‌غرب» می‌شوند و مدّتی در آن جبهه علیه دشمن بعثی عراق به مقابله برمی‌خیزند. شهید کلهر در آزادسازی گیلان‌غرب، ایثار و شهامت بالایی از خود بروز می‌دهد و توانمندی نظامی خود را به نمایش می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او پس از مدّتی جنگیدن در جبهه‌های غرب و پس از آزادی گیلان‌غرب، به جبهه‌های جنوب اعزام می‌شود و با نیروهای خود در جبهة آبادان مستقر می‌گردد و در حسّاس‌ترین شرایط، آبادان را همراه دیگر نیروهای مردمی از سقوط و اشغال نجات می‌دهد. فرماندهان خیلی زود به توانمندی نظامی و لیاقت شهید کلهر پی‌می‌برند و از استعداد وی در مسئوولیتهای مختلف نظامی بهره می‌گیرند. شهید کلهر در تشکیل تیپ المهدی (عج) نقش اساسی ایفا می‌کند و خود به عنوان جانشین فرماندهی آن برگزیده می‌شود. کلهر از زمانی‌که وارد جنگ می‌شود، در اکثر عملیات‌ها با مسئوولیت بالا و هدایت نیرو و فرماندهی محور وارد عمل می‌گردد و بارها در جبهه مجروح می‌شود. در عملیات «فتح‌المبین» به عنوان خط‌شکن حماسه می‌آفریند و در منطقه «ام‌الرّصاص» سخت مجروح می‌شود. کلهر در اکثر عملیات‌ها وظیفة خط‌شکن را برعهده دارد؛  از این رو، چندین بار به سختی مجروح می‌شود، اما او کسی نیست که از پا بیفتد و به بهانة جراحت، پای از جبهه بکشد؛ یک کلیه‌اش را از دست می‌دهد و یک دستش بر اثر ترکش، عملاً از کار می‌افتد؛ در جای جای بدنش ترکش می‌نشیند، ولی او که عاشق جبهه و بسیجیان است، آنان را ترک نمی‌کند. شهید کلهردر سال 1361، یک دورة فشردة تخریب و مربّی‌گری را در پادگان امام حسین (ع) می‌گذراند و در اردیبهشت ماه سال 1363، همراه گروهی به سوریه و لبنان اعزام می‌شود و از جبهه‌های مختلف لبنان، ازجمله بلندی‌های جولان بازدید می‌کند و پس از بازگشت از لبنان، به جبهه‌های جنوب بازمی‌گردد. کلهر در عملیات فتح‌المبین با مسئوولیت «معاونت تیپ» وارد عمل می‌شود و در محور «فکّه» و «تنگة رقابیه» حماسه می‌آفریند. پیش از تشکیل تیپ المهدی (عج)، وی در طرح، برنامه و هدایت عملیات‌ها نقش مؤثّر و بسزایی ایفا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از شرکت فعّال در عملیات «رمضان»، در لشگر 21 محمد رسول الله (ص)، به عنوان جانشین لشگر منصوب شده و با این مسئوولیت، در عملیات «والفجر مقدماتی» و «والفجر یک» حضوری تعیین کننده می‌یابد. او در عملیات «والفجر هشت» وارد عمل می‌شود و به عنوان فرمانده، به هدایت نیروها می‌پردازد. او در این عملیات، به سختی مجروح می‌شود؛ به‌طوری‌که برای مداوا، حدود یک‌سال در بیمارستان بستری می‌گردد. هنوز به خوبی بهبود نیافته است کهبار دیگر به جبهه‌های نبرد می‌شتابد و در عملیات «کربلای چهار» و «کربلای پنج» حضوری چشم‌گیر و حماسی می‌یابد. شهید کلهر که چمدانی پر از شکوفه‌های یاس تقوا همراه داشت و برای ملاقات و ضیافت با شکوه عشق، لحظه‌شماری می‌کرد، عاقبت در «شلمچه» کارت سبز دعوت در میهمانی کرّوبیان را دریافت کرد. وی در دی ماه 1365، در عملیات «کربلای پنج» در منطقة شلمچه، در حالی‌که برای شرکت در جلسه عازم پشت جبهه بود، تذکرة عبور و معراج به عالم ملکوت را گرفت و از شرکت در جلسة زمینیان باز ماند. وی بر اثر اصابت ترکش به سرش به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
index.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===وصیّت‌نامه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم ربّ الشهداء و الصدّیقین. من طلبنی وجدنی و من ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سلام و درود بر محمّد (ص) و امام زمان (عج) و نایب برحقّش امام خمینی رهبر بزرگ تمامی مسلمین و مستضعفین جهان؛ رهبری که تمامی ما را از منجلاب خواری و ذلّت بیرون کشیده و به راه راست هدایتمان کرد و نوری شد در تاریکی راه که بتوانیم در حرکت، خودمان را از تمام راه‌های انحرافی بازداریم و در راه مستقیم که همان الله می‌باشد، حرکت خود را ادامه دهیم. با این راهنمایی امام عزیزمان بود که راه خودمان را پیدا و انتخاب کردیم [تا] بتوانیم جبران زمان جاهلیت خودمان را بکنیم. خدایا! شاهد باش که از تمام مظاهر مادی دنیا برهیدیم تا بیشتر به تو نزدیک شویم و به تو بپیوندیم. خدایا! شاهد باش به عشق تو به مسیر تو حرکت کردیم و اینک فقط پیوستن به تو را انتظار داریم. خدایا من خواهان شهادتم نه به این معنی که از زندگی کردن در این دنیا خسته شده‌ام و خواسته باشم خود را ازدست این سختی‌ها و ناملایمات دنیوی خلاص کنم، بلکه می‌خواهم شهید شوم تا اگر زنده‌ام، موجودی نباشم که سبب جلوگیری از رشد دیگران شوم تا شاید خونم بتواند این موضوع را جبران‌کند و نهال کوچکی از جنگل انبوه انقلاب را آبیاری کند. می‌خواهم شهید شوم تا خونم به سرور شهیدان حسین -علیه السّلام- گواهی دهد که من مانند مردم کوفه نیستم و رهرو راهش بوده‌ام. ای بهتر از همة دوست‌ها و یارها! مرا دریاب! ای معشوقم! مرا تو خود بخوان. من انسانی گنه‌کار و روسیاه هستم. مرا فراخوان که دیگرنمی توانم صبر کنم و صبرم به پایان رسیده است. گرچه سخت و ناگوار است بین دوستان صمیمی جدایی می‌افتد و چه سخت است آن زمان که یک رهرو به مقصدش برسد ودیگری مثل من به مقصد خویش نرسد. بارالها! خودت این سختی‌ها را از دوش من بردار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر عزیزم مرا ببخش که فرزند خوبی برایت نبودم و از من راضی باش تا خدا هم از من خشنود گردد و مرا بیامرزد و امیدوارم بتوانم با تقدیم خون ناچیز و جسم ضعیف خود به اسلام و قرآن، رضایت خدا و شما را فراهم کنم. صبور باش و مبادا با بی‌صبری، دلگیرم کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*روی مسائل اسلامی بیشتر تأکید کنید و همیشه در فکر رشد دیگران و خود باشید و سعی همگی بر این باشد که بیشتر به یاد خدا باشیم و رابطه خودمان را با او نزدیک‌تر کنیم. نفس خود را تحت فشار قرار دهیم و خودمان را با سختی‌های جامعه وفق دهیم، دوستی‌های این دنیا مبادا موجب غفلتمان گردد و در صف غافلین قرار گیریم. در خط امام که همان خط قرآن است حرکت کنیم و خارج نشویم و همیشه پشتیبان امام عزیزمان باشیم.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
گوشه ای از وصیت_سایت ساجد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات مرتبط با شهید یدالله کلهر==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بوی کباب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از شیراز به طرف تهران می‌آمدیم؛ به دروازه قرآن رسیدیم. در آن حوالی، باغچه‌ای با صفا بود و آبی و گُلی و پروانه‌ای. خیلی خوش‌منظره بود و ما هم خسته بودیم. بوی کباب، اشتهای ما را تحریک می‌کرد. ماشین را نگه داشتیم تا هم غذایی بخوریم و هم آبی به سر و صورتمان بزنیم. چند مشت آب خنک، حالمان را جا آورد. پس از مدّتی، غذای ما را آوردند و مشغول خوردن شدیم. هنوز چند لقمه‌ای نخورده بودیم که دیدیم پیرمردی به آن سمت آمد. دست دختر بچّه‌ای نحیف و لاغر را به دست گرفته بود. او آرام، به میز مدیر آن غذاخوری نزدیک شد و به او چیزی گفت. لحظه‌ای بعد، صدای مرد صاحب سالن، به هوا رفت و پیرمرد شرمگین و ناراحت، به طرف در خروجی… .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان یدالله از جای خود بلند شد. در یک آن، می‌توانستی خشم و عطوفت را هم‌زمان در چهره‌اش ببینی. به طرف پیرمرد رفت؛ دستهای او را در دست گرفت و با مهربانی او را روی صندلی نشاند. سپس، به سرعت به طرف مرد صاحب غذاخوری رفت و به او گفت که چند سیخ کباب آماده کند و به آن مرد بدهد. مرد صاحب غذاخوری، از برخورد یدالله و ظاهر و وضع مرتّب و آراسته‌اش یکّه خورد و بلافاصله دستور او را اجرا کرد. پس از مدّتی، کباب‌های مرد آماده شد. شاگرد مغازه آنان را به پیرمرد داد و او را راهی کرد که برود. در همین لحظه، یدالله برخاست و به طرف آنان رفت. دستی روی سر کودک کشید و پولی در میان انگشتان لاغر طفل گذاشت و با حالت خاصّی بازگشت. دوباره سوار ماشین شدیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام مدّت، منتظر بودم که یدالله حرفی‌بزند؛ بالاخره، لب از لب گشود: «حتماً آن مرد کارد به استخوانش رسیده بوده است که به خاطر چند سیخ کباب، دست نیاز بلند کرده…ای وای به حال کسی که دست چنین نیازمندی را رد کند! او چگونه می‌خواهد جواب پس بدهد…ای وای!» و سکوت غمگینانة او در طول راه، نشان‌گر غم و اندوه او از دیدن نیاز آن مرد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/10.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تحمل به خاطر خدا===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار نفر بودیم که بعد از عملیات والفجر هشت به دیدار حضرت آقا رفتیم.&lt;br /&gt;
عصب دست حاج یدالله کلهر توی عملیات قطع شده بود.&lt;br /&gt;
حضرت آقا شناخت عجیبی از حاج یدالله داشتند و با ایشان نشر و حشر عجیبی داشتند.&lt;br /&gt;
آقا فرمود حاج یدالله ما چطور است؟&lt;br /&gt;
حاج یدالله گفت الحمدلله!با آن کنار آمده ام!&lt;br /&gt;
آقا فرمودند: من اوضاع تو را درک میکنم زیرا از وقتی که عصب دست من قطع شد تا زمان زیادی درد دست نمی گذاشت بخوابم  و هر شب چندین بار با درد از خواب بیدار می شدم.&lt;br /&gt;
حاج یدالله آروم گفت : آقا من هم همینطور.&lt;br /&gt;
شهید کلهر چون با خدا معامله کرده بود تا زمانی که حضرت آقا اشاره به درد دست خودشان نکرده بودند ایشان هم صحبتی نکرد و تا زمان شهادتش دیگر ما ندیدیم از درد دستش صحبت کند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
راوی:سردار فضلی_سایت ساجد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خطا و تواضع===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که در پادگان «ابوذر» بودیم، به طور کلّی به انجام مسابقه‌ها و مسألة «ورزش» خیلی اهمیت می‌دادیم. من و یدالله کلهر و چند نفر دیگر در تیم والیبال بودیم. من به عنوان سرپرست بازی‌ها، خیلی سخت‌گیر و حسّاس بودم. با بچه‌ها قرار گذاشته بودم که هر کس خطا کرد، باید پشت خط برود و یک نفر جای او را بگیرد. در اجرای این مقرّرات، خیلی سخت‌گیری می‌کردم. یک روز گرم بازی بودیم که حاج یدالله کلهر، در بازی خطایی کرد. پس از چند لحظة کوتاه، من برگشتم که به او اعتراض کنم که دیدم آن بزرگوار خودش پشت خط رفته؛ تا مرا دید با خنده‌ای از روی تواضع و دوستی گفت: «یک نفر را بفرست جای من!» حاج یدالله کلهر، جانشین تیپ بود و این قدر تواضع و فروتنی داشت. آیا این صفات و ویژگی‌ها، الگو شدنی نیست؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/22.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خانه‌ای برای دیگری===&lt;br /&gt;
به حاج یدالله، یک خانه در کرج برای سکونت اهدا کرده بودند. حاج یدالله- از آن جا که در همة امور زندگی، برای بچّه‌ها یار و یاور بود- همراه با یکی از دوستان، برای خواستگاری دختر خانمی، به خانة پدر آن دختر می‌روند. پس از صحبت‌های اوّلیه، خانوادة دختر می‌پرسند که آیا آن برادر، خانه دارد یا نه؟ آن برادر هم به خاطر صداقت می‌گوید: «نه، ندارم!» خانوادة آن دختر می‌گویند: «برای ما این مسأله مهم است؛ پس اجازه بدهید به همین دلیل، این موضوع را خاتمه یافته بدانیم.» حاج کلهر در همین لحظه، پا در میانی می‌کند و می‌گوید: «نه آقا! ایشان خانه دارند.» پدر دختر با تعجّب می‌گوید: «ولی خود ایشان گفتند که خانه ندارند.» شهید کلهر با خون‌سردی و مهربانی می‌گوید: «چرا، دارند. خانة ایشان در فلان جای کرج است. می‌توانید خودتان بروید ببینید.» سپس آن مراسم با خوبی و خوشی تمام می‌شود و شهید کلهر در کمال ایثار، خانة خود را به آن برادر می‌بخشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/23.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کشتی!===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج یدالله، در میان بچّه‌ها از محبوبیت زیادی برخوردار بود. همة بسیجیان و سربازان، علاقة خاصی به او داشتند. این محبوبیت و علاقه، به خاطر رفتار و کردار خود حاجی و برخوردهای صمیمانه و در عین حال صحیح او، به وجود آمده بود. در میان تمام خصلت‌ها و ویژگی‌های رفتاری او، یکی هم این بود که دوست داشت با بچّه‌ها کشتی بگیرد! یدالله کشتی گرفتن را به عنوان ورزش و عملی برای صمیمی شدن با بچّه‌ها انجام می‌داد و بعضی وقت‌ها با بچّه‌های بسیجی کشتی می‌گرفت. این حالت، نه تنها احترام و علاقة بچّه‌ها را نسبت به فرماندهشان از بین نمی‌برد، بلکه به ایجاد صمیمیت و علاقه میان او و تمام بچّه‌ها کمک می‌کرد. البتّه شهید کلهر برای این ورزش کردن‌ها-به خصوص کشتی گرفتن-ارزش خاصّی قائل بود و فلسفة خاصّی در این مورد داشت. او می‌گفت: «وقتی که کسی فرمانده می‌شود، ممکن است ناخواسته، حالت خاصّی به او دست دهد. بیش‌تر وقت‌ها، هنگامی‌که انسان به جایی و مقامی می‌رسد، دچار کبر و غرور می‌شود. وقتی کشتی می‌گیرد، بالأخره پس از چند بار، ممکن است یک بار و گاهی هم همیشه، پشتش به خاک مالیده شود و همین مسأله، باعث می‌شود که او هیچ وقت دچار غرور نشود؛ به خصوص اگر این خاک شدن در برابر چشم همه باشد، دیگر جایی برای احساس خود بزرگ‌بینی نمی‌ماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/30.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گوش‌مالی مزاحمان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روستای ما، تمام خواهران و مادران ما چادر به سر می‌کردند و یدالله به‌طورکلّی خیلی روی بچّه‌محل‌هایش تعصّب داشت و اگر کسی مزاحم آنان می‌شد، به شدّت ناراحت می‌شد. روزی، چند پسر غریبه به روستای ما آمده بودند. موقع تعطیلی مدرسه‌ها بود و من و یدالله از کوچه رد می‌شدیم. داشتیم با هم حرف می‌زدیم که ناگهان از دور متوجّه شدیم یکی از آن غریبه‌ها، مزاحم دختری است. یدالله طاقت نیاورد و به سرعت به آن سمت رفت و من هم دنبال او. دوستان ما هم متوجّه مسأله شدند و به آن‌جا آمدند. خلاصه، زد و خورد شدیدی پیش آمد. زور و قدرت یدالله، به کمک تعصّب او آمده بود و او به قدری آنان را کتک زد که همه از ترس فرار کردند! چند نفر از بچه‌های ما هم زخمی شده بودند. کاری که یدالله آن روز کرد، باعث شد که پس از آن، کسی جرأت نکند مزاحم زن و دختری شود. نام یدالله و تعصّب و غیرت او در مدرسه پیچیده بود. بعدها، وقتی به شهریار رفتیم، دیدیم آن جا هم از جریان آن روز، حرف می‌زنند و یدالله به خاطر آن دعوا، خیلی معروف شده بود؛البتّه  بیش‌تر به عنوان یک پهلوان با غیرت و شجاع.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/4.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خداحافظ برادرم!===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات «کربلای پنج» بود. این عملیات، از نظر زمانی، به درازا کشید. شرایط منطقه سیّدالشهدا -علیه‌السلام- خیلی بحرانی و سنگین بود. هر روز خبر شهادت عزیزی از راه می‌رسید. حاج یدالله دائم به بچّه‌ها سرکشی می‌کرد و هر کاری را که لازم بود، انجام می‌داد. همیشه عادتش بود که میان مقرّ فرماندهی و خطّ اوّل، در حرکت بود. خودش از نزدیک همه چیز را کنترل می‌کرد و با بچّه‌ها، تماس نزدیک داشت. همین حضور او در خطوط اوّل، دشمن را حیران و ترسان می‌کرد. به محض این که از بی‌سیم خبر می‌گرفتند که حاج یدالله کلهر در فلان خط است، دیگر حساب کار خودشان را می‌کردند. حاجی رفته بود که به خط مقدّم سر بزند. قرار بود جلسة شورای فرماندهی، در حوالی شلمچه تشکیل شود و وجود حاج یدالله در جلسه لازم بود. قرار شد که به ایشان خبر داده شود و از خط، برای شرکت در جلسه به عقبه بیاید. «حاج علی فضلی»، فرمانده لشکر سیدالشهدا -علیه‌السلام-، رساندن پیام را به عهدة دو نفر از برادرانی گذاشت که مسئول حمل آذوقه و مهمّات به خط بودند. آتش روی خط سنگین بود. سردار شهید کلهر، کنار خاک‌ریز ایستاده بود و با همان ابهّت و متانت همیشگی، کنار رزمندگان بود و عملیات را فرماندهی می‌کرد. برادر مسئول تدارکات، پیغام حاج فضلی را به ایشان رساند. کمی بعد، وقتی مسئول تدارکات بارش را تخلیه کرد و آمادة بازگشت به قرارگاه شد، در فاصله حدود دویست متری، جیپ حامل حاج یدالله هم به سمت مقرّ فرماندهی می‌رفت… و ناگهان… … . حدود دویست متر، با جیپ حاجی فاصله داشتیم. سوت خمپاره‌هایی به گوش رسید و بعد… یا حسین! آتش و دود، از کنار جیپ به هوا برخاست. به سمت جیپ حرکت کردیم. وقتی نزدیک‌تر رسیدم، قلبم لرزید. دیدم که خمپاره یا گلولة توپ به ماشین حاج‌یدالله اصابت کرده است. دو نفر بی‌سیم‌چی، که در صندلی عقب نشسته بودند، به شهادت رسیده و ستون‌های جیپ خوابیده بود. یک پای حاجی از جیپ بیرون بود و سرش به شدّت آسیب دیده بود. به هر سختی بود، حاجی را به عقب رساندیم و خدا می‌داند با چه زبانی و چگونه خبر را به حاج فضلی رساندیم. ای خدا! چه لحظه‌های سختی!&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/54.htm&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-12-14_03-33-07.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2018-12-14 03-33-07.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-12-14_03-33-07.jpg"/>
				<updated>2018-12-14T11:57:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%DA%A9%D9%84%D9%87%D8%B1</id>
		<title>شهید یدالله کلهر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%DA%A9%D9%84%D9%87%D8%B1"/>
				<updated>2018-12-14T11:56:09Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* وصیّت‌نامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
معرفی شهید یدالله کلهر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سردار سرتیپ شهید یدالله کلهر به سال 1331 در روستای «بابا سلیمان» از توابع شهریار، در خانواده‌ای متوسّط و مذهبی زاده شد. عشق به خاندان اهل‌بیت و  ائمّة اطهار _علیهم‌السّلام_ از همان دوران کودکی با تمام وجودش عجین گشت و از او مردی با احساسات ناب مذهبی ساخت؛ به‌گونه‌ای‌که پیش از رسیدن به سنّ بلوغ شرعی و تکلیف، به نماز می‌ایستاد و در مساجد و محافل دینی شرکت می‌کرد.&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
شهید کلهر در هفت سالگی قدم در راه مدرسه و تحصیل می‌گذارد و با بهره‌مندی از هوش و استعداد سرشار، دورة ابتدایی را با نمره‌های عالی و رتبة ممتاز در زادگاه خود به پایان می‌رساند. وی برای ادامه تحصیل مجبور می‌شود به شهریار برود؛ چرا که دورة متوسطه در روستا نبود؛ لذا در یکی از دبیرستان‌های شهریار به تحصیل می‌پردازد. او که در جستجوی معرفت دینی بود، هم‌زمان با تحصیل، به مطالعة کتب دینی رو می‌آورد؛ از این رو، با شهامت و توان فکری خوب، با فرقة ضالّة «بهائیت» به بحث می‌پردازد. جثة درشت و قوی و اندیشة سالم، از او چهره‌ای جذّاب  می‌سازد و به خاطر جوانمردی و منش والایش، زبانزد می‌شود. یدالله کلهر اوقات فراغت خود را به مطالعه و یا ورزش و تفریحات سالم محلّی می‌پردازد. وی تحصیلات خود را تا سوم متوسّطه ادامه می‌دهد، ولی به دلیل دوری روستا از شهر و سختی رفت و آمد، مجبور به ترک‌تحصیل می‌شود. یدالله پس از ترک‌تحصیل، در یک کارگاه تانکرسازی مشغول کار می‌شود. او در سال 1351 همراه یکی از دوستانش، به حرفة برق و سیم‌کشی ساختمان وارد می‌شود. سپس در سال 1353 مدّتی به جوش‌کاری می‌پردازد و همان سال به سربازی اعزام می‌شود. وی چندین بار از سربازی فرار می‌کند و سرانجام دورة آموزش خود را در ارومیه و بقیة سربازی‌اش را در شاه‌پور می‌گذراند. از آنجا که خانواده‌اش پیش از انقلاب اسلامی، با شخصیت حضرت امام (ره) آشنا بوده و از  معظّم‌له تقلیدمی‌کردند، او هم رساله و برخی کتاب‌های ایشان را مطالعه می‌کند و با افکار و اندیشه‌هایشان آشنا می‌شود. در دورة سربازی به ماهیت رژیم شاه پی می‌برد و خیلی زود وارد مسائل سیاسی می‌شود. وی دوستان سرباز خود را جمع کرده، به روشنگری می‌پردازد و ماهیت رژیم را برای آنان آشکار می‌کند. در سال 1355، سربازی را به پایان می‌رساند و پس از بازگشت از سربازی، دوباره به کارهای برق و سیم‌کشی ساختمان مشغول می‌شود و مدتی هم به آهنگری و جوش‌کاری می‌پردازد. یدالله با شروع جرقه‌های انقلاب اسلامی، وارد عرصة سیاسی می‌شود. او جوانان محل را جمع کرده، دربارة حضرت امام (ره) و انقلاب برای آنان صحبت می‌کند. وی نخستین کسی بود که در مسجد «بابا سلیمان»، «تکبیر» و شعار «مرگ بر شاه» سر می‌دهد و مردم را به مبارزه علیه شاه ترغیب می‌نماید. مدتی از سوی پاسگاه شهریار مورد تعقیب قرار می‌گیرد، ولی با هوشیاری تمام، فعالیت‌هایش را گسترش می‌دهد و هر روز بچه‌های محل را جمع می‌کند و با آنان شعارهای تند انقلابی، از جمله شعارهای «مرگ بر شاه» را سر می‌دهند. وی فعّالانه در اغلب صحنه‌های انقلاب اسلامی حضور می‌یابد و در روزهای پیروزی انقلاب، برای فعالیت بهتر و بیش‌تر، راهی تهران می‌شود و در راهپیمایی‌ها حضور جدّی می‌یابد. در 21 بهمن 1357 هنگام تصرّف پادگان «باغشاه» از ناحیة پا تیرمی‌خورد و مجروح شده و چند روز در بیمارستان بستری می‌شود. پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، فعّالانه در مسائل انتظامی و امنیتی در کرج فعالیت می‌کند. وی از جمله بنیانگذاران کمیتة انقلاب اسلامی منطقة کرج به شمار می‌رود. در فروردین ماه 1358، به دنبال تحرّکات ضدّ‌انقلاب در کردستان، به سرپرستی گروهی، عازم آن‌جا می‌شود و مدّتی به نبرد علیه ضدّ‌انقلاب می‌پردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
او که روحی فعّال و جستجوگر داشت، هرگز برنمی‌تابید انقلابی که در راه آن خون‌های پاک هدیه شده و خون‌دل‌ها خورده شده، به راحتی بازیچة دست  عدّه‌ای ضدّ‌انقلاب و وابسته قرار گیرد. از این رو، از فردای پیروزی انقلاب اسلامی، خود را وقف تحقّق آرمان‌های بلند آن می‌کند و هر جا که به وجودش نیاز باشد، از هیچ کوششی دریغ نمی‌کند. پس از شروع جنگ تحمیلی، گروهی از پاسداران سپاه کرج را جمع کرده، به فرماندهی او، راهی جبهه‌های «سرپل‌ذهّاب» و «گیلان‌غرب» می‌شوند و مدّتی در آن جبهه علیه دشمن بعثی عراق به مقابله برمی‌خیزند. شهید کلهر در آزادسازی گیلان‌غرب، ایثار و شهامت بالایی از خود بروز می‌دهد و توانمندی نظامی خود را به نمایش می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او پس از مدّتی جنگیدن در جبهه‌های غرب و پس از آزادی گیلان‌غرب، به جبهه‌های جنوب اعزام می‌شود و با نیروهای خود در جبهة آبادان مستقر می‌گردد و در حسّاس‌ترین شرایط، آبادان را همراه دیگر نیروهای مردمی از سقوط و اشغال نجات می‌دهد. فرماندهان خیلی زود به توانمندی نظامی و لیاقت شهید کلهر پی‌می‌برند و از استعداد وی در مسئوولیتهای مختلف نظامی بهره می‌گیرند. شهید کلهر در تشکیل تیپ المهدی (عج) نقش اساسی ایفا می‌کند و خود به عنوان جانشین فرماندهی آن برگزیده می‌شود. کلهر از زمانی‌که وارد جنگ می‌شود، در اکثر عملیات‌ها با مسئوولیت بالا و هدایت نیرو و فرماندهی محور وارد عمل می‌گردد و بارها در جبهه مجروح می‌شود. در عملیات «فتح‌المبین» به عنوان خط‌شکن حماسه می‌آفریند و در منطقه «ام‌الرّصاص» سخت مجروح می‌شود. کلهر در اکثر عملیات‌ها وظیفة خط‌شکن را برعهده دارد؛  از این رو، چندین بار به سختی مجروح می‌شود، اما او کسی نیست که از پا بیفتد و به بهانة جراحت، پای از جبهه بکشد؛ یک کلیه‌اش را از دست می‌دهد و یک دستش بر اثر ترکش، عملاً از کار می‌افتد؛ در جای جای بدنش ترکش می‌نشیند، ولی او که عاشق جبهه و بسیجیان است، آنان را ترک نمی‌کند. شهید کلهردر سال 1361، یک دورة فشردة تخریب و مربّی‌گری را در پادگان امام حسین (ع) می‌گذراند و در اردیبهشت ماه سال 1363، همراه گروهی به سوریه و لبنان اعزام می‌شود و از جبهه‌های مختلف لبنان، ازجمله بلندی‌های جولان بازدید می‌کند و پس از بازگشت از لبنان، به جبهه‌های جنوب بازمی‌گردد. کلهر در عملیات فتح‌المبین با مسئوولیت «معاونت تیپ» وارد عمل می‌شود و در محور «فکّه» و «تنگة رقابیه» حماسه می‌آفریند. پیش از تشکیل تیپ المهدی (عج)، وی در طرح، برنامه و هدایت عملیات‌ها نقش مؤثّر و بسزایی ایفا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از شرکت فعّال در عملیات «رمضان»، در لشگر 21 محمد رسول الله (ص)، به عنوان جانشین لشگر منصوب شده و با این مسئوولیت، در عملیات «والفجر مقدماتی» و «والفجر یک» حضوری تعیین کننده می‌یابد. او در عملیات «والفجر هشت» وارد عمل می‌شود و به عنوان فرمانده، به هدایت نیروها می‌پردازد. او در این عملیات، به سختی مجروح می‌شود؛ به‌طوری‌که برای مداوا، حدود یک‌سال در بیمارستان بستری می‌گردد. هنوز به خوبی بهبود نیافته است کهبار دیگر به جبهه‌های نبرد می‌شتابد و در عملیات «کربلای چهار» و «کربلای پنج» حضوری چشم‌گیر و حماسی می‌یابد. شهید کلهر که چمدانی پر از شکوفه‌های یاس تقوا همراه داشت و برای ملاقات و ضیافت با شکوه عشق، لحظه‌شماری می‌کرد، عاقبت در «شلمچه» کارت سبز دعوت در میهمانی کرّوبیان را دریافت کرد. وی در دی ماه 1365، در عملیات «کربلای پنج» در منطقة شلمچه، در حالی‌که برای شرکت در جلسه عازم پشت جبهه بود، تذکرة عبور و معراج به عالم ملکوت را گرفت و از شرکت در جلسة زمینیان باز ماند. وی بر اثر اصابت ترکش به سرش به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
index.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===وصیّت‌نامه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم ربّ الشهداء و الصدّیقین. من طلبنی وجدنی و من ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سلام و درود بر محمّد (ص) و امام زمان (عج) و نایب برحقّش امام خمینی رهبر بزرگ تمامی مسلمین و مستضعفین جهان؛ رهبری که تمامی ما را از منجلاب خواری و ذلّت بیرون کشیده و به راه راست هدایتمان کرد و نوری شد در تاریکی راه که بتوانیم در حرکت، خودمان را از تمام راه‌های انحرافی بازداریم و در راه مستقیم که همان الله می‌باشد، حرکت خود را ادامه دهیم. با این راهنمایی امام عزیزمان بود که راه خودمان را پیدا و انتخاب کردیم [تا] بتوانیم جبران زمان جاهلیت خودمان را بکنیم. خدایا! شاهد باش که از تمام مظاهر مادی دنیا برهیدیم تا بیشتر به تو نزدیک شویم و به تو بپیوندیم. خدایا! شاهد باش به عشق تو به مسیر تو حرکت کردیم و اینک فقط پیوستن به تو را انتظار داریم. خدایا من خواهان شهادتم نه به این معنی که از زندگی کردن در این دنیا خسته شده‌ام و خواسته باشم خود را ازدست این سختی‌ها و ناملایمات دنیوی خلاص کنم، بلکه می‌خواهم شهید شوم تا اگر زنده‌ام، موجودی نباشم که سبب جلوگیری از رشد دیگران شوم تا شاید خونم بتواند این موضوع را جبران‌کند و نهال کوچکی از جنگل انبوه انقلاب را آبیاری کند. می‌خواهم شهید شوم تا خونم به سرور شهیدان حسین -علیه السّلام- گواهی دهد که من مانند مردم کوفه نیستم و رهرو راهش بوده‌ام. ای بهتر از همة دوست‌ها و یارها! مرا دریاب! ای معشوقم! مرا تو خود بخوان. من انسانی گنه‌کار و روسیاه هستم. مرا فراخوان که دیگرنمی توانم صبر کنم و صبرم به پایان رسیده است. گرچه سخت و ناگوار است بین دوستان صمیمی جدایی می‌افتد و چه سخت است آن زمان که یک رهرو به مقصدش برسد ودیگری مثل من به مقصد خویش نرسد. بارالها! خودت این سختی‌ها را از دوش من بردار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر عزیزم مرا ببخش که فرزند خوبی برایت نبودم و از من راضی باش تا خدا هم از من خشنود گردد و مرا بیامرزد و امیدوارم بتوانم با تقدیم خون ناچیز و جسم ضعیف خود به اسلام و قرآن، رضایت خدا و شما را فراهم کنم. صبور باش و مبادا با بی‌صبری، دلگیرم کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*روی مسائل اسلامی بیشتر تأکید کنید و همیشه در فکر رشد دیگران و خود باشید و سعی همگی بر این باشد که بیشتر به یاد خدا باشیم و رابطه خودمان را با او نزدیک‌تر کنیم. نفس خود را تحت فشار قرار دهیم و خودمان را با سختی‌های جامعه وفق دهیم، دوستی‌های این دنیا مبادا موجب غفلتمان گردد و در صف غافلین قرار گیریم. در خط امام که همان خط قرآن است حرکت کنیم و خارج نشویم و همیشه پشتیبان امام عزیزمان باشیم.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
گوشه ای از وصیت_سایت ساجد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات مرتبط با شهید یدالله کلهر==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بوی کباب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از شیراز به طرف تهران می‌آمدیم؛ به دروازه قرآن رسیدیم. در آن حوالی، باغچه‌ای با صفا بود و آبی و گُلی و پروانه‌ای. خیلی خوش‌منظره بود و ما هم خسته بودیم. بوی کباب، اشتهای ما را تحریک می‌کرد. ماشین را نگه داشتیم تا هم غذایی بخوریم و هم آبی به سر و صورتمان بزنیم. چند مشت آب خنک، حالمان را جا آورد. پس از مدّتی، غذای ما را آوردند و مشغول خوردن شدیم. هنوز چند لقمه‌ای نخورده بودیم که دیدیم پیرمردی به آن سمت آمد. دست دختر بچّه‌ای نحیف و لاغر را به دست گرفته بود. او آرام، به میز مدیر آن غذاخوری نزدیک شد و به او چیزی گفت. لحظه‌ای بعد، صدای مرد صاحب سالن، به هوا رفت و پیرمرد شرمگین و ناراحت، به طرف در خروجی… .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان یدالله از جای خود بلند شد. در یک آن، می‌توانستی خشم و عطوفت را هم‌زمان در چهره‌اش ببینی. به طرف پیرمرد رفت؛ دستهای او را در دست گرفت و با مهربانی او را روی صندلی نشاند. سپس، به سرعت به طرف مرد صاحب غذاخوری رفت و به او گفت که چند سیخ کباب آماده کند و به آن مرد بدهد. مرد صاحب غذاخوری، از برخورد یدالله و ظاهر و وضع مرتّب و آراسته‌اش یکّه خورد و بلافاصله دستور او را اجرا کرد. پس از مدّتی، کباب‌های مرد آماده شد. شاگرد مغازه آنان را به پیرمرد داد و او را راهی کرد که برود. در همین لحظه، یدالله برخاست و به طرف آنان رفت. دستی روی سر کودک کشید و پولی در میان انگشتان لاغر طفل گذاشت و با حالت خاصّی بازگشت. دوباره سوار ماشین شدیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام مدّت، منتظر بودم که یدالله حرفی‌بزند؛ بالاخره، لب از لب گشود: «حتماً آن مرد کارد به استخوانش رسیده بوده است که به خاطر چند سیخ کباب، دست نیاز بلند کرده…ای وای به حال کسی که دست چنین نیازمندی را رد کند! او چگونه می‌خواهد جواب پس بدهد…ای وای!» و سکوت غمگینانة او در طول راه، نشان‌گر غم و اندوه او از دیدن نیاز آن مرد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/10.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تحمل به خاطر خدا===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار نفر بودیم که بعد از عملیات والفجر هشت به دیدار حضرت آقا رفتیم.&lt;br /&gt;
عصب دست حاج یدالله کلهر توی عملیات قطع شده بود.&lt;br /&gt;
حضرت آقا شناخت عجیبی از حاج یدالله داشتند و با ایشان نشر و حشر عجیبی داشتند.&lt;br /&gt;
آقا فرمود حاج یدالله ما چطور است؟&lt;br /&gt;
حاج یدالله گفت الحمدلله!با آن کنار آمده ام!&lt;br /&gt;
آقا فرمودند: من اوضاع تو را درک میکنم زیرا از وقتی که عصب دست من قطع شد تا زمان زیادی درد دست نمی گذاشت بخوابم  و هر شب چندین بار با درد از خواب بیدار می شدم.&lt;br /&gt;
حاج یدالله آروم گفت : آقا من هم همینطور.&lt;br /&gt;
شهید کلهر چون با خدا معامله کرده بود تا زمانی که حضرت آقا اشاره به درد دست خودشان نکرده بودند ایشان هم صحبتی نکرد و تا زمان شهادتش دیگر ما ندیدیم از درد دستش صحبت کند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
راوی:سردار فضلی_سایت ساجد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خطا و تواضع===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که در پادگان «ابوذر» بودیم، به طور کلّی به انجام مسابقه‌ها و مسألة «ورزش» خیلی اهمیت می‌دادیم. من و یدالله کلهر و چند نفر دیگر در تیم والیبال بودیم. من به عنوان سرپرست بازی‌ها، خیلی سخت‌گیر و حسّاس بودم. با بچه‌ها قرار گذاشته بودم که هر کس خطا کرد، باید پشت خط برود و یک نفر جای او را بگیرد. در اجرای این مقرّرات، خیلی سخت‌گیری می‌کردم. یک روز گرم بازی بودیم که حاج یدالله کلهر، در بازی خطایی کرد. پس از چند لحظة کوتاه، من برگشتم که به او اعتراض کنم که دیدم آن بزرگوار خودش پشت خط رفته؛ تا مرا دید با خنده‌ای از روی تواضع و دوستی گفت: «یک نفر را بفرست جای من!» حاج یدالله کلهر، جانشین تیپ بود و این قدر تواضع و فروتنی داشت. آیا این صفات و ویژگی‌ها، الگو شدنی نیست؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/22.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خانه‌ای برای دیگری===&lt;br /&gt;
به حاج یدالله، یک خانه در کرج برای سکونت اهدا کرده بودند. حاج یدالله- از آن جا که در همة امور زندگی، برای بچّه‌ها یار و یاور بود- همراه با یکی از دوستان، برای خواستگاری دختر خانمی، به خانة پدر آن دختر می‌روند. پس از صحبت‌های اوّلیه، خانوادة دختر می‌پرسند که آیا آن برادر، خانه دارد یا نه؟ آن برادر هم به خاطر صداقت می‌گوید: «نه، ندارم!» خانوادة آن دختر می‌گویند: «برای ما این مسأله مهم است؛ پس اجازه بدهید به همین دلیل، این موضوع را خاتمه یافته بدانیم.» حاج کلهر در همین لحظه، پا در میانی می‌کند و می‌گوید: «نه آقا! ایشان خانه دارند.» پدر دختر با تعجّب می‌گوید: «ولی خود ایشان گفتند که خانه ندارند.» شهید کلهر با خون‌سردی و مهربانی می‌گوید: «چرا، دارند. خانة ایشان در فلان جای کرج است. می‌توانید خودتان بروید ببینید.» سپس آن مراسم با خوبی و خوشی تمام می‌شود و شهید کلهر در کمال ایثار، خانة خود را به آن برادر می‌بخشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/23.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کشتی!===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج یدالله، در میان بچّه‌ها از محبوبیت زیادی برخوردار بود. همة بسیجیان و سربازان، علاقة خاصی به او داشتند. این محبوبیت و علاقه، به خاطر رفتار و کردار خود حاجی و برخوردهای صمیمانه و در عین حال صحیح او، به وجود آمده بود. در میان تمام خصلت‌ها و ویژگی‌های رفتاری او، یکی هم این بود که دوست داشت با بچّه‌ها کشتی بگیرد! یدالله کشتی گرفتن را به عنوان ورزش و عملی برای صمیمی شدن با بچّه‌ها انجام می‌داد و بعضی وقت‌ها با بچّه‌های بسیجی کشتی می‌گرفت. این حالت، نه تنها احترام و علاقة بچّه‌ها را نسبت به فرماندهشان از بین نمی‌برد، بلکه به ایجاد صمیمیت و علاقه میان او و تمام بچّه‌ها کمک می‌کرد. البتّه شهید کلهر برای این ورزش کردن‌ها-به خصوص کشتی گرفتن-ارزش خاصّی قائل بود و فلسفة خاصّی در این مورد داشت. او می‌گفت: «وقتی که کسی فرمانده می‌شود، ممکن است ناخواسته، حالت خاصّی به او دست دهد. بیش‌تر وقت‌ها، هنگامی‌که انسان به جایی و مقامی می‌رسد، دچار کبر و غرور می‌شود. وقتی کشتی می‌گیرد، بالأخره پس از چند بار، ممکن است یک بار و گاهی هم همیشه، پشتش به خاک مالیده شود و همین مسأله، باعث می‌شود که او هیچ وقت دچار غرور نشود؛ به خصوص اگر این خاک شدن در برابر چشم همه باشد، دیگر جایی برای احساس خود بزرگ‌بینی نمی‌ماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/30.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گوش‌مالی مزاحمان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روستای ما، تمام خواهران و مادران ما چادر به سر می‌کردند و یدالله به‌طورکلّی خیلی روی بچّه‌محل‌هایش تعصّب داشت و اگر کسی مزاحم آنان می‌شد، به شدّت ناراحت می‌شد. روزی، چند پسر غریبه به روستای ما آمده بودند. موقع تعطیلی مدرسه‌ها بود و من و یدالله از کوچه رد می‌شدیم. داشتیم با هم حرف می‌زدیم که ناگهان از دور متوجّه شدیم یکی از آن غریبه‌ها، مزاحم دختری است. یدالله طاقت نیاورد و به سرعت به آن سمت رفت و من هم دنبال او. دوستان ما هم متوجّه مسأله شدند و به آن‌جا آمدند. خلاصه، زد و خورد شدیدی پیش آمد. زور و قدرت یدالله، به کمک تعصّب او آمده بود و او به قدری آنان را کتک زد که همه از ترس فرار کردند! چند نفر از بچه‌های ما هم زخمی شده بودند. کاری که یدالله آن روز کرد، باعث شد که پس از آن، کسی جرأت نکند مزاحم زن و دختری شود. نام یدالله و تعصّب و غیرت او در مدرسه پیچیده بود. بعدها، وقتی به شهریار رفتیم، دیدیم آن جا هم از جریان آن روز، حرف می‌زنند و یدالله به خاطر آن دعوا، خیلی معروف شده بود؛البتّه  بیش‌تر به عنوان یک پهلوان با غیرت و شجاع.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/4.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خداحافظ برادرم!===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات «کربلای پنج» بود. این عملیات، از نظر زمانی، به درازا کشید. شرایط منطقه سیّدالشهدا -علیه‌السلام- خیلی بحرانی و سنگین بود. هر روز خبر شهادت عزیزی از راه می‌رسید. حاج یدالله دائم به بچّه‌ها سرکشی می‌کرد و هر کاری را که لازم بود، انجام می‌داد. همیشه عادتش بود که میان مقرّ فرماندهی و خطّ اوّل، در حرکت بود. خودش از نزدیک همه چیز را کنترل می‌کرد و با بچّه‌ها، تماس نزدیک داشت. همین حضور او در خطوط اوّل، دشمن را حیران و ترسان می‌کرد. به محض این که از بی‌سیم خبر می‌گرفتند که حاج یدالله کلهر در فلان خط است، دیگر حساب کار خودشان را می‌کردند. حاجی رفته بود که به خط مقدّم سر بزند. قرار بود جلسة شورای فرماندهی، در حوالی شلمچه تشکیل شود و وجود حاج یدالله در جلسه لازم بود. قرار شد که به ایشان خبر داده شود و از خط، برای شرکت در جلسه به عقبه بیاید. «حاج علی فضلی»، فرمانده لشکر سیدالشهدا -علیه‌السلام-، رساندن پیام را به عهدة دو نفر از برادرانی گذاشت که مسئول حمل آذوقه و مهمّات به خط بودند. آتش روی خط سنگین بود. سردار شهید کلهر، کنار خاک‌ریز ایستاده بود و با همان ابهّت و متانت همیشگی، کنار رزمندگان بود و عملیات را فرماندهی می‌کرد. برادر مسئول تدارکات، پیغام حاج فضلی را به ایشان رساند. کمی بعد، وقتی مسئول تدارکات بارش را تخلیه کرد و آمادة بازگشت به قرارگاه شد، در فاصله حدود دویست متری، جیپ حامل حاج یدالله هم به سمت مقرّ فرماندهی می‌رفت… و ناگهان… … . حدود دویست متر، با جیپ حاجی فاصله داشتیم. سوت خمپاره‌هایی به گوش رسید و بعد… یا حسین! آتش و دود، از کنار جیپ به هوا برخاست. به سمت جیپ حرکت کردیم. وقتی نزدیک‌تر رسیدم، قلبم لرزید. دیدم که خمپاره یا گلولة توپ به ماشین حاج‌یدالله اصابت کرده است. دو نفر بی‌سیم‌چی، که در صندلی عقب نشسته بودند، به شهادت رسیده و ستون‌های جیپ خوابیده بود. یک پای حاجی از جیپ بیرون بود و سرش به شدّت آسیب دیده بود. به هر سختی بود، حاجی را به عقب رساندیم و خدا می‌داند با چه زبانی و چگونه خبر را به حاج فضلی رساندیم. ای خدا! چه لحظه‌های سختی!&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/54.htm&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%DA%A9%D9%84%D9%87%D8%B1</id>
		<title>شهید یدالله کلهر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%DA%A9%D9%84%D9%87%D8%B1"/>
				<updated>2018-12-14T11:54:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* وصیّت‌نامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
معرفی شهید یدالله کلهر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سردار سرتیپ شهید یدالله کلهر به سال 1331 در روستای «بابا سلیمان» از توابع شهریار، در خانواده‌ای متوسّط و مذهبی زاده شد. عشق به خاندان اهل‌بیت و  ائمّة اطهار _علیهم‌السّلام_ از همان دوران کودکی با تمام وجودش عجین گشت و از او مردی با احساسات ناب مذهبی ساخت؛ به‌گونه‌ای‌که پیش از رسیدن به سنّ بلوغ شرعی و تکلیف، به نماز می‌ایستاد و در مساجد و محافل دینی شرکت می‌کرد.&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
شهید کلهر در هفت سالگی قدم در راه مدرسه و تحصیل می‌گذارد و با بهره‌مندی از هوش و استعداد سرشار، دورة ابتدایی را با نمره‌های عالی و رتبة ممتاز در زادگاه خود به پایان می‌رساند. وی برای ادامه تحصیل مجبور می‌شود به شهریار برود؛ چرا که دورة متوسطه در روستا نبود؛ لذا در یکی از دبیرستان‌های شهریار به تحصیل می‌پردازد. او که در جستجوی معرفت دینی بود، هم‌زمان با تحصیل، به مطالعة کتب دینی رو می‌آورد؛ از این رو، با شهامت و توان فکری خوب، با فرقة ضالّة «بهائیت» به بحث می‌پردازد. جثة درشت و قوی و اندیشة سالم، از او چهره‌ای جذّاب  می‌سازد و به خاطر جوانمردی و منش والایش، زبانزد می‌شود. یدالله کلهر اوقات فراغت خود را به مطالعه و یا ورزش و تفریحات سالم محلّی می‌پردازد. وی تحصیلات خود را تا سوم متوسّطه ادامه می‌دهد، ولی به دلیل دوری روستا از شهر و سختی رفت و آمد، مجبور به ترک‌تحصیل می‌شود. یدالله پس از ترک‌تحصیل، در یک کارگاه تانکرسازی مشغول کار می‌شود. او در سال 1351 همراه یکی از دوستانش، به حرفة برق و سیم‌کشی ساختمان وارد می‌شود. سپس در سال 1353 مدّتی به جوش‌کاری می‌پردازد و همان سال به سربازی اعزام می‌شود. وی چندین بار از سربازی فرار می‌کند و سرانجام دورة آموزش خود را در ارومیه و بقیة سربازی‌اش را در شاه‌پور می‌گذراند. از آنجا که خانواده‌اش پیش از انقلاب اسلامی، با شخصیت حضرت امام (ره) آشنا بوده و از  معظّم‌له تقلیدمی‌کردند، او هم رساله و برخی کتاب‌های ایشان را مطالعه می‌کند و با افکار و اندیشه‌هایشان آشنا می‌شود. در دورة سربازی به ماهیت رژیم شاه پی می‌برد و خیلی زود وارد مسائل سیاسی می‌شود. وی دوستان سرباز خود را جمع کرده، به روشنگری می‌پردازد و ماهیت رژیم را برای آنان آشکار می‌کند. در سال 1355، سربازی را به پایان می‌رساند و پس از بازگشت از سربازی، دوباره به کارهای برق و سیم‌کشی ساختمان مشغول می‌شود و مدتی هم به آهنگری و جوش‌کاری می‌پردازد. یدالله با شروع جرقه‌های انقلاب اسلامی، وارد عرصة سیاسی می‌شود. او جوانان محل را جمع کرده، دربارة حضرت امام (ره) و انقلاب برای آنان صحبت می‌کند. وی نخستین کسی بود که در مسجد «بابا سلیمان»، «تکبیر» و شعار «مرگ بر شاه» سر می‌دهد و مردم را به مبارزه علیه شاه ترغیب می‌نماید. مدتی از سوی پاسگاه شهریار مورد تعقیب قرار می‌گیرد، ولی با هوشیاری تمام، فعالیت‌هایش را گسترش می‌دهد و هر روز بچه‌های محل را جمع می‌کند و با آنان شعارهای تند انقلابی، از جمله شعارهای «مرگ بر شاه» را سر می‌دهند. وی فعّالانه در اغلب صحنه‌های انقلاب اسلامی حضور می‌یابد و در روزهای پیروزی انقلاب، برای فعالیت بهتر و بیش‌تر، راهی تهران می‌شود و در راهپیمایی‌ها حضور جدّی می‌یابد. در 21 بهمن 1357 هنگام تصرّف پادگان «باغشاه» از ناحیة پا تیرمی‌خورد و مجروح شده و چند روز در بیمارستان بستری می‌شود. پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، فعّالانه در مسائل انتظامی و امنیتی در کرج فعالیت می‌کند. وی از جمله بنیانگذاران کمیتة انقلاب اسلامی منطقة کرج به شمار می‌رود. در فروردین ماه 1358، به دنبال تحرّکات ضدّ‌انقلاب در کردستان، به سرپرستی گروهی، عازم آن‌جا می‌شود و مدّتی به نبرد علیه ضدّ‌انقلاب می‌پردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
او که روحی فعّال و جستجوگر داشت، هرگز برنمی‌تابید انقلابی که در راه آن خون‌های پاک هدیه شده و خون‌دل‌ها خورده شده، به راحتی بازیچة دست  عدّه‌ای ضدّ‌انقلاب و وابسته قرار گیرد. از این رو، از فردای پیروزی انقلاب اسلامی، خود را وقف تحقّق آرمان‌های بلند آن می‌کند و هر جا که به وجودش نیاز باشد، از هیچ کوششی دریغ نمی‌کند. پس از شروع جنگ تحمیلی، گروهی از پاسداران سپاه کرج را جمع کرده، به فرماندهی او، راهی جبهه‌های «سرپل‌ذهّاب» و «گیلان‌غرب» می‌شوند و مدّتی در آن جبهه علیه دشمن بعثی عراق به مقابله برمی‌خیزند. شهید کلهر در آزادسازی گیلان‌غرب، ایثار و شهامت بالایی از خود بروز می‌دهد و توانمندی نظامی خود را به نمایش می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او پس از مدّتی جنگیدن در جبهه‌های غرب و پس از آزادی گیلان‌غرب، به جبهه‌های جنوب اعزام می‌شود و با نیروهای خود در جبهة آبادان مستقر می‌گردد و در حسّاس‌ترین شرایط، آبادان را همراه دیگر نیروهای مردمی از سقوط و اشغال نجات می‌دهد. فرماندهان خیلی زود به توانمندی نظامی و لیاقت شهید کلهر پی‌می‌برند و از استعداد وی در مسئوولیتهای مختلف نظامی بهره می‌گیرند. شهید کلهر در تشکیل تیپ المهدی (عج) نقش اساسی ایفا می‌کند و خود به عنوان جانشین فرماندهی آن برگزیده می‌شود. کلهر از زمانی‌که وارد جنگ می‌شود، در اکثر عملیات‌ها با مسئوولیت بالا و هدایت نیرو و فرماندهی محور وارد عمل می‌گردد و بارها در جبهه مجروح می‌شود. در عملیات «فتح‌المبین» به عنوان خط‌شکن حماسه می‌آفریند و در منطقه «ام‌الرّصاص» سخت مجروح می‌شود. کلهر در اکثر عملیات‌ها وظیفة خط‌شکن را برعهده دارد؛  از این رو، چندین بار به سختی مجروح می‌شود، اما او کسی نیست که از پا بیفتد و به بهانة جراحت، پای از جبهه بکشد؛ یک کلیه‌اش را از دست می‌دهد و یک دستش بر اثر ترکش، عملاً از کار می‌افتد؛ در جای جای بدنش ترکش می‌نشیند، ولی او که عاشق جبهه و بسیجیان است، آنان را ترک نمی‌کند. شهید کلهردر سال 1361، یک دورة فشردة تخریب و مربّی‌گری را در پادگان امام حسین (ع) می‌گذراند و در اردیبهشت ماه سال 1363، همراه گروهی به سوریه و لبنان اعزام می‌شود و از جبهه‌های مختلف لبنان، ازجمله بلندی‌های جولان بازدید می‌کند و پس از بازگشت از لبنان، به جبهه‌های جنوب بازمی‌گردد. کلهر در عملیات فتح‌المبین با مسئوولیت «معاونت تیپ» وارد عمل می‌شود و در محور «فکّه» و «تنگة رقابیه» حماسه می‌آفریند. پیش از تشکیل تیپ المهدی (عج)، وی در طرح، برنامه و هدایت عملیات‌ها نقش مؤثّر و بسزایی ایفا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از شرکت فعّال در عملیات «رمضان»، در لشگر 21 محمد رسول الله (ص)، به عنوان جانشین لشگر منصوب شده و با این مسئوولیت، در عملیات «والفجر مقدماتی» و «والفجر یک» حضوری تعیین کننده می‌یابد. او در عملیات «والفجر هشت» وارد عمل می‌شود و به عنوان فرمانده، به هدایت نیروها می‌پردازد. او در این عملیات، به سختی مجروح می‌شود؛ به‌طوری‌که برای مداوا، حدود یک‌سال در بیمارستان بستری می‌گردد. هنوز به خوبی بهبود نیافته است کهبار دیگر به جبهه‌های نبرد می‌شتابد و در عملیات «کربلای چهار» و «کربلای پنج» حضوری چشم‌گیر و حماسی می‌یابد. شهید کلهر که چمدانی پر از شکوفه‌های یاس تقوا همراه داشت و برای ملاقات و ضیافت با شکوه عشق، لحظه‌شماری می‌کرد، عاقبت در «شلمچه» کارت سبز دعوت در میهمانی کرّوبیان را دریافت کرد. وی در دی ماه 1365، در عملیات «کربلای پنج» در منطقة شلمچه، در حالی‌که برای شرکت در جلسه عازم پشت جبهه بود، تذکرة عبور و معراج به عالم ملکوت را گرفت و از شرکت در جلسة زمینیان باز ماند. وی بر اثر اصابت ترکش به سرش به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
index.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===وصیّت‌نامه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم ربّ الشهداء و الصدّیقین. من طلبنی وجدنی و من ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سلام و درود بر محمّد (ص) و امام زمان (عج) و نایب برحقّش امام خمینی رهبر بزرگ تمامی مسلمین و مستضعفین جهان؛ رهبری که تمامی ما را از منجلاب خواری و ذلّت بیرون کشیده و به راه راست هدایتمان کرد و نوری شد در تاریکی راه که بتوانیم در حرکت، خودمان را از تمام راه‌های انحرافی بازداریم و در راه مستقیم که همان الله می‌باشد، حرکت خود را ادامه دهیم. با این راهنمایی امام عزیزمان بود که راه خودمان را پیدا و انتخاب کردیم [تا] بتوانیم جبران زمان جاهلیت خودمان را بکنیم. خدایا! شاهد باش که از تمام مظاهر مادی دنیا برهیدیم تا بیشتر به تو نزدیک شویم و به تو بپیوندیم. خدایا! شاهد باش به عشق تو به مسیر تو حرکت کردیم و اینک فقط پیوستن به تو را انتظار داریم. خدایا من خواهان شهادتم نه به این معنی که از زندگی کردن در این دنیا خسته شده‌ام و خواسته باشم خود را ازدست این سختی‌ها و ناملایمات دنیوی خلاص کنم، بلکه می‌خواهم شهید شوم تا اگر زنده‌ام، موجودی نباشم که سبب جلوگیری از رشد دیگران شوم تا شاید خونم بتواند این موضوع را جبران‌کند و نهال کوچکی از جنگل انبوه انقلاب را آبیاری کند. می‌خواهم شهید شوم تا خونم به سرور شهیدان حسین -علیه السّلام- گواهی دهد که من مانند مردم کوفه نیستم و رهرو راهش بوده‌ام. ای بهتر از همة دوست‌ها و یارها! مرا دریاب! ای معشوقم! مرا تو خود بخوان. من انسانی گنه‌کار و روسیاه هستم. مرا فراخوان که دیگرنمی توانم صبر کنم و صبرم به پایان رسیده است. گرچه سخت و ناگوار است بین دوستان صمیمی جدایی می‌افتد و چه سخت است آن زمان که یک رهرو به مقصدش برسد ودیگری مثل من به مقصد خویش نرسد. بارالها! خودت این سختی‌ها را از دوش من بردار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر عزیزم مرا ببخش که فرزند خوبی برایت نبودم و از من راضی باش تا خدا هم از من خشنود گردد و مرا بیامرزد و امیدوارم بتوانم با تقدیم خون ناچیز و جسم ضعیف خود به اسلام و قرآن، رضایت خدا و شما را فراهم کنم. صبور باش و مبادا با بی‌صبری، دلگیرم کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*روی مسائل اسلامی بیشتر تأکید کنید و همیشه در فکر رشد دیگران و خود باشید و سعی همگی بر این باشد که بیشتر به یاد خدا باشیم و رابطه خودمان را با او نزدیک‌تر کنیم. نفس خود را تحت فشار قرار دهیم و خودمان را با سختی‌های جامعه وفق دهیم، دوستی‌های این دنیا مبادا موجب غفلت‌مان گردد و در صف غافلین قرار گیریم. در خط امام که همان خط قرآن است حرکت کنیم و خارج نشویم و همیشه پشتیبان امام عزیزمان باشیم.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
گوشه ای از وصیت_سایت ساجد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات مرتبط با شهید یدالله کلهر==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بوی کباب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از شیراز به طرف تهران می‌آمدیم؛ به دروازه قرآن رسیدیم. در آن حوالی، باغچه‌ای با صفا بود و آبی و گُلی و پروانه‌ای. خیلی خوش‌منظره بود و ما هم خسته بودیم. بوی کباب، اشتهای ما را تحریک می‌کرد. ماشین را نگه داشتیم تا هم غذایی بخوریم و هم آبی به سر و صورتمان بزنیم. چند مشت آب خنک، حالمان را جا آورد. پس از مدّتی، غذای ما را آوردند و مشغول خوردن شدیم. هنوز چند لقمه‌ای نخورده بودیم که دیدیم پیرمردی به آن سمت آمد. دست دختر بچّه‌ای نحیف و لاغر را به دست گرفته بود. او آرام، به میز مدیر آن غذاخوری نزدیک شد و به او چیزی گفت. لحظه‌ای بعد، صدای مرد صاحب سالن، به هوا رفت و پیرمرد شرمگین و ناراحت، به طرف در خروجی… .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان یدالله از جای خود بلند شد. در یک آن، می‌توانستی خشم و عطوفت را هم‌زمان در چهره‌اش ببینی. به طرف پیرمرد رفت؛ دستهای او را در دست گرفت و با مهربانی او را روی صندلی نشاند. سپس، به سرعت به طرف مرد صاحب غذاخوری رفت و به او گفت که چند سیخ کباب آماده کند و به آن مرد بدهد. مرد صاحب غذاخوری، از برخورد یدالله و ظاهر و وضع مرتّب و آراسته‌اش یکّه خورد و بلافاصله دستور او را اجرا کرد. پس از مدّتی، کباب‌های مرد آماده شد. شاگرد مغازه آنان را به پیرمرد داد و او را راهی کرد که برود. در همین لحظه، یدالله برخاست و به طرف آنان رفت. دستی روی سر کودک کشید و پولی در میان انگشتان لاغر طفل گذاشت و با حالت خاصّی بازگشت. دوباره سوار ماشین شدیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام مدّت، منتظر بودم که یدالله حرفی‌بزند؛ بالاخره، لب از لب گشود: «حتماً آن مرد کارد به استخوانش رسیده بوده است که به خاطر چند سیخ کباب، دست نیاز بلند کرده…ای وای به حال کسی که دست چنین نیازمندی را رد کند! او چگونه می‌خواهد جواب پس بدهد…ای وای!» و سکوت غمگینانة او در طول راه، نشان‌گر غم و اندوه او از دیدن نیاز آن مرد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/10.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تحمل به خاطر خدا===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار نفر بودیم که بعد از عملیات والفجر هشت به دیدار حضرت آقا رفتیم.&lt;br /&gt;
عصب دست حاج یدالله کلهر توی عملیات قطع شده بود.&lt;br /&gt;
حضرت آقا شناخت عجیبی از حاج یدالله داشتند و با ایشان نشر و حشر عجیبی داشتند.&lt;br /&gt;
آقا فرمود حاج یدالله ما چطور است؟&lt;br /&gt;
حاج یدالله گفت الحمدلله!با آن کنار آمده ام!&lt;br /&gt;
آقا فرمودند: من اوضاع تو را درک میکنم زیرا از وقتی که عصب دست من قطع شد تا زمان زیادی درد دست نمی گذاشت بخوابم  و هر شب چندین بار با درد از خواب بیدار می شدم.&lt;br /&gt;
حاج یدالله آروم گفت : آقا من هم همینطور.&lt;br /&gt;
شهید کلهر چون با خدا معامله کرده بود تا زمانی که حضرت آقا اشاره به درد دست خودشان نکرده بودند ایشان هم صحبتی نکرد و تا زمان شهادتش دیگر ما ندیدیم از درد دستش صحبت کند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
راوی:سردار فضلی_سایت ساجد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خطا و تواضع===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که در پادگان «ابوذر» بودیم، به طور کلّی به انجام مسابقه‌ها و مسألة «ورزش» خیلی اهمیت می‌دادیم. من و یدالله کلهر و چند نفر دیگر در تیم والیبال بودیم. من به عنوان سرپرست بازی‌ها، خیلی سخت‌گیر و حسّاس بودم. با بچه‌ها قرار گذاشته بودم که هر کس خطا کرد، باید پشت خط برود و یک نفر جای او را بگیرد. در اجرای این مقرّرات، خیلی سخت‌گیری می‌کردم. یک روز گرم بازی بودیم که حاج یدالله کلهر، در بازی خطایی کرد. پس از چند لحظة کوتاه، من برگشتم که به او اعتراض کنم که دیدم آن بزرگوار خودش پشت خط رفته؛ تا مرا دید با خنده‌ای از روی تواضع و دوستی گفت: «یک نفر را بفرست جای من!» حاج یدالله کلهر، جانشین تیپ بود و این قدر تواضع و فروتنی داشت. آیا این صفات و ویژگی‌ها، الگو شدنی نیست؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/22.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خانه‌ای برای دیگری===&lt;br /&gt;
به حاج یدالله، یک خانه در کرج برای سکونت اهدا کرده بودند. حاج یدالله- از آن جا که در همة امور زندگی، برای بچّه‌ها یار و یاور بود- همراه با یکی از دوستان، برای خواستگاری دختر خانمی، به خانة پدر آن دختر می‌روند. پس از صحبت‌های اوّلیه، خانوادة دختر می‌پرسند که آیا آن برادر، خانه دارد یا نه؟ آن برادر هم به خاطر صداقت می‌گوید: «نه، ندارم!» خانوادة آن دختر می‌گویند: «برای ما این مسأله مهم است؛ پس اجازه بدهید به همین دلیل، این موضوع را خاتمه یافته بدانیم.» حاج کلهر در همین لحظه، پا در میانی می‌کند و می‌گوید: «نه آقا! ایشان خانه دارند.» پدر دختر با تعجّب می‌گوید: «ولی خود ایشان گفتند که خانه ندارند.» شهید کلهر با خون‌سردی و مهربانی می‌گوید: «چرا، دارند. خانة ایشان در فلان جای کرج است. می‌توانید خودتان بروید ببینید.» سپس آن مراسم با خوبی و خوشی تمام می‌شود و شهید کلهر در کمال ایثار، خانة خود را به آن برادر می‌بخشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/23.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کشتی!===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج یدالله، در میان بچّه‌ها از محبوبیت زیادی برخوردار بود. همة بسیجیان و سربازان، علاقة خاصی به او داشتند. این محبوبیت و علاقه، به خاطر رفتار و کردار خود حاجی و برخوردهای صمیمانه و در عین حال صحیح او، به وجود آمده بود. در میان تمام خصلت‌ها و ویژگی‌های رفتاری او، یکی هم این بود که دوست داشت با بچّه‌ها کشتی بگیرد! یدالله کشتی گرفتن را به عنوان ورزش و عملی برای صمیمی شدن با بچّه‌ها انجام می‌داد و بعضی وقت‌ها با بچّه‌های بسیجی کشتی می‌گرفت. این حالت، نه تنها احترام و علاقة بچّه‌ها را نسبت به فرماندهشان از بین نمی‌برد، بلکه به ایجاد صمیمیت و علاقه میان او و تمام بچّه‌ها کمک می‌کرد. البتّه شهید کلهر برای این ورزش کردن‌ها-به خصوص کشتی گرفتن-ارزش خاصّی قائل بود و فلسفة خاصّی در این مورد داشت. او می‌گفت: «وقتی که کسی فرمانده می‌شود، ممکن است ناخواسته، حالت خاصّی به او دست دهد. بیش‌تر وقت‌ها، هنگامی‌که انسان به جایی و مقامی می‌رسد، دچار کبر و غرور می‌شود. وقتی کشتی می‌گیرد، بالأخره پس از چند بار، ممکن است یک بار و گاهی هم همیشه، پشتش به خاک مالیده شود و همین مسأله، باعث می‌شود که او هیچ وقت دچار غرور نشود؛ به خصوص اگر این خاک شدن در برابر چشم همه باشد، دیگر جایی برای احساس خود بزرگ‌بینی نمی‌ماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/30.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گوش‌مالی مزاحمان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روستای ما، تمام خواهران و مادران ما چادر به سر می‌کردند و یدالله به‌طورکلّی خیلی روی بچّه‌محل‌هایش تعصّب داشت و اگر کسی مزاحم آنان می‌شد، به شدّت ناراحت می‌شد. روزی، چند پسر غریبه به روستای ما آمده بودند. موقع تعطیلی مدرسه‌ها بود و من و یدالله از کوچه رد می‌شدیم. داشتیم با هم حرف می‌زدیم که ناگهان از دور متوجّه شدیم یکی از آن غریبه‌ها، مزاحم دختری است. یدالله طاقت نیاورد و به سرعت به آن سمت رفت و من هم دنبال او. دوستان ما هم متوجّه مسأله شدند و به آن‌جا آمدند. خلاصه، زد و خورد شدیدی پیش آمد. زور و قدرت یدالله، به کمک تعصّب او آمده بود و او به قدری آنان را کتک زد که همه از ترس فرار کردند! چند نفر از بچه‌های ما هم زخمی شده بودند. کاری که یدالله آن روز کرد، باعث شد که پس از آن، کسی جرأت نکند مزاحم زن و دختری شود. نام یدالله و تعصّب و غیرت او در مدرسه پیچیده بود. بعدها، وقتی به شهریار رفتیم، دیدیم آن جا هم از جریان آن روز، حرف می‌زنند و یدالله به خاطر آن دعوا، خیلی معروف شده بود؛البتّه  بیش‌تر به عنوان یک پهلوان با غیرت و شجاع.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/4.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خداحافظ برادرم!===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات «کربلای پنج» بود. این عملیات، از نظر زمانی، به درازا کشید. شرایط منطقه سیّدالشهدا -علیه‌السلام- خیلی بحرانی و سنگین بود. هر روز خبر شهادت عزیزی از راه می‌رسید. حاج یدالله دائم به بچّه‌ها سرکشی می‌کرد و هر کاری را که لازم بود، انجام می‌داد. همیشه عادتش بود که میان مقرّ فرماندهی و خطّ اوّل، در حرکت بود. خودش از نزدیک همه چیز را کنترل می‌کرد و با بچّه‌ها، تماس نزدیک داشت. همین حضور او در خطوط اوّل، دشمن را حیران و ترسان می‌کرد. به محض این که از بی‌سیم خبر می‌گرفتند که حاج یدالله کلهر در فلان خط است، دیگر حساب کار خودشان را می‌کردند. حاجی رفته بود که به خط مقدّم سر بزند. قرار بود جلسة شورای فرماندهی، در حوالی شلمچه تشکیل شود و وجود حاج یدالله در جلسه لازم بود. قرار شد که به ایشان خبر داده شود و از خط، برای شرکت در جلسه به عقبه بیاید. «حاج علی فضلی»، فرمانده لشکر سیدالشهدا -علیه‌السلام-، رساندن پیام را به عهدة دو نفر از برادرانی گذاشت که مسئول حمل آذوقه و مهمّات به خط بودند. آتش روی خط سنگین بود. سردار شهید کلهر، کنار خاک‌ریز ایستاده بود و با همان ابهّت و متانت همیشگی، کنار رزمندگان بود و عملیات را فرماندهی می‌کرد. برادر مسئول تدارکات، پیغام حاج فضلی را به ایشان رساند. کمی بعد، وقتی مسئول تدارکات بارش را تخلیه کرد و آمادة بازگشت به قرارگاه شد، در فاصله حدود دویست متری، جیپ حامل حاج یدالله هم به سمت مقرّ فرماندهی می‌رفت… و ناگهان… … . حدود دویست متر، با جیپ حاجی فاصله داشتیم. سوت خمپاره‌هایی به گوش رسید و بعد… یا حسین! آتش و دود، از کنار جیپ به هوا برخاست. به سمت جیپ حرکت کردیم. وقتی نزدیک‌تر رسیدم، قلبم لرزید. دیدم که خمپاره یا گلولة توپ به ماشین حاج‌یدالله اصابت کرده است. دو نفر بی‌سیم‌چی، که در صندلی عقب نشسته بودند، به شهادت رسیده و ستون‌های جیپ خوابیده بود. یک پای حاجی از جیپ بیرون بود و سرش به شدّت آسیب دیده بود. به هر سختی بود، حاجی را به عقب رساندیم و خدا می‌داند با چه زبانی و چگونه خبر را به حاج فضلی رساندیم. ای خدا! چه لحظه‌های سختی!&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/54.htm&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%DA%A9%D9%84%D9%87%D8%B1</id>
		<title>شهید یدالله کلهر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%DA%A9%D9%84%D9%87%D8%B1"/>
				<updated>2018-12-14T11:46:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* وصیتنامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
معرفی شهید یدالله کلهر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سردار سرتیپ شهید یدالله کلهر به سال 1331 در روستای «بابا سلیمان» از توابع شهریار، در خانواده‌ای متوسّط و مذهبی زاده شد. عشق به خاندان اهل‌بیت و  ائمّة اطهار _علیهم‌السّلام_ از همان دوران کودکی با تمام وجودش عجین گشت و از او مردی با احساسات ناب مذهبی ساخت؛ به‌گونه‌ای‌که پیش از رسیدن به سنّ بلوغ شرعی و تکلیف، به نماز می‌ایستاد و در مساجد و محافل دینی شرکت می‌کرد.&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
شهید کلهر در هفت سالگی قدم در راه مدرسه و تحصیل می‌گذارد و با بهره‌مندی از هوش و استعداد سرشار، دورة ابتدایی را با نمره‌های عالی و رتبة ممتاز در زادگاه خود به پایان می‌رساند. وی برای ادامه تحصیل مجبور می‌شود به شهریار برود؛ چرا که دورة متوسطه در روستا نبود؛ لذا در یکی از دبیرستان‌های شهریار به تحصیل می‌پردازد. او که در جستجوی معرفت دینی بود، هم‌زمان با تحصیل، به مطالعة کتب دینی رو می‌آورد؛ از این رو، با شهامت و توان فکری خوب، با فرقة ضالّة «بهائیت» به بحث می‌پردازد. جثة درشت و قوی و اندیشة سالم، از او چهره‌ای جذّاب  می‌سازد و به خاطر جوانمردی و منش والایش، زبانزد می‌شود. یدالله کلهر اوقات فراغت خود را به مطالعه و یا ورزش و تفریحات سالم محلّی می‌پردازد. وی تحصیلات خود را تا سوم متوسّطه ادامه می‌دهد، ولی به دلیل دوری روستا از شهر و سختی رفت و آمد، مجبور به ترک‌تحصیل می‌شود. یدالله پس از ترک‌تحصیل، در یک کارگاه تانکرسازی مشغول کار می‌شود. او در سال 1351 همراه یکی از دوستانش، به حرفة برق و سیم‌کشی ساختمان وارد می‌شود. سپس در سال 1353 مدّتی به جوش‌کاری می‌پردازد و همان سال به سربازی اعزام می‌شود. وی چندین بار از سربازی فرار می‌کند و سرانجام دورة آموزش خود را در ارومیه و بقیة سربازی‌اش را در شاه‌پور می‌گذراند. از آنجا که خانواده‌اش پیش از انقلاب اسلامی، با شخصیت حضرت امام (ره) آشنا بوده و از  معظّم‌له تقلیدمی‌کردند، او هم رساله و برخی کتاب‌های ایشان را مطالعه می‌کند و با افکار و اندیشه‌هایشان آشنا می‌شود. در دورة سربازی به ماهیت رژیم شاه پی می‌برد و خیلی زود وارد مسائل سیاسی می‌شود. وی دوستان سرباز خود را جمع کرده، به روشنگری می‌پردازد و ماهیت رژیم را برای آنان آشکار می‌کند. در سال 1355، سربازی را به پایان می‌رساند و پس از بازگشت از سربازی، دوباره به کارهای برق و سیم‌کشی ساختمان مشغول می‌شود و مدتی هم به آهنگری و جوش‌کاری می‌پردازد. یدالله با شروع جرقه‌های انقلاب اسلامی، وارد عرصة سیاسی می‌شود. او جوانان محل را جمع کرده، دربارة حضرت امام (ره) و انقلاب برای آنان صحبت می‌کند. وی نخستین کسی بود که در مسجد «بابا سلیمان»، «تکبیر» و شعار «مرگ بر شاه» سر می‌دهد و مردم را به مبارزه علیه شاه ترغیب می‌نماید. مدتی از سوی پاسگاه شهریار مورد تعقیب قرار می‌گیرد، ولی با هوشیاری تمام، فعالیت‌هایش را گسترش می‌دهد و هر روز بچه‌های محل را جمع می‌کند و با آنان شعارهای تند انقلابی، از جمله شعارهای «مرگ بر شاه» را سر می‌دهند. وی فعّالانه در اغلب صحنه‌های انقلاب اسلامی حضور می‌یابد و در روزهای پیروزی انقلاب، برای فعالیت بهتر و بیش‌تر، راهی تهران می‌شود و در راهپیمایی‌ها حضور جدّی می‌یابد. در 21 بهمن 1357 هنگام تصرّف پادگان «باغشاه» از ناحیة پا تیرمی‌خورد و مجروح شده و چند روز در بیمارستان بستری می‌شود. پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، فعّالانه در مسائل انتظامی و امنیتی در کرج فعالیت می‌کند. وی از جمله بنیانگذاران کمیتة انقلاب اسلامی منطقة کرج به شمار می‌رود. در فروردین ماه 1358، به دنبال تحرّکات ضدّ‌انقلاب در کردستان، به سرپرستی گروهی، عازم آن‌جا می‌شود و مدّتی به نبرد علیه ضدّ‌انقلاب می‌پردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
او که روحی فعّال و جستجوگر داشت، هرگز برنمی‌تابید انقلابی که در راه آن خون‌های پاک هدیه شده و خون‌دل‌ها خورده شده، به راحتی بازیچة دست  عدّه‌ای ضدّ‌انقلاب و وابسته قرار گیرد. از این رو، از فردای پیروزی انقلاب اسلامی، خود را وقف تحقّق آرمان‌های بلند آن می‌کند و هر جا که به وجودش نیاز باشد، از هیچ کوششی دریغ نمی‌کند. پس از شروع جنگ تحمیلی، گروهی از پاسداران سپاه کرج را جمع کرده، به فرماندهی او، راهی جبهه‌های «سرپل‌ذهّاب» و «گیلان‌غرب» می‌شوند و مدّتی در آن جبهه علیه دشمن بعثی عراق به مقابله برمی‌خیزند. شهید کلهر در آزادسازی گیلان‌غرب، ایثار و شهامت بالایی از خود بروز می‌دهد و توانمندی نظامی خود را به نمایش می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او پس از مدّتی جنگیدن در جبهه‌های غرب و پس از آزادی گیلان‌غرب، به جبهه‌های جنوب اعزام می‌شود و با نیروهای خود در جبهة آبادان مستقر می‌گردد و در حسّاس‌ترین شرایط، آبادان را همراه دیگر نیروهای مردمی از سقوط و اشغال نجات می‌دهد. فرماندهان خیلی زود به توانمندی نظامی و لیاقت شهید کلهر پی‌می‌برند و از استعداد وی در مسئوولیتهای مختلف نظامی بهره می‌گیرند. شهید کلهر در تشکیل تیپ المهدی (عج) نقش اساسی ایفا می‌کند و خود به عنوان جانشین فرماندهی آن برگزیده می‌شود. کلهر از زمانی‌که وارد جنگ می‌شود، در اکثر عملیات‌ها با مسئوولیت بالا و هدایت نیرو و فرماندهی محور وارد عمل می‌گردد و بارها در جبهه مجروح می‌شود. در عملیات «فتح‌المبین» به عنوان خط‌شکن حماسه می‌آفریند و در منطقه «ام‌الرّصاص» سخت مجروح می‌شود. کلهر در اکثر عملیات‌ها وظیفة خط‌شکن را برعهده دارد؛  از این رو، چندین بار به سختی مجروح می‌شود، اما او کسی نیست که از پا بیفتد و به بهانة جراحت، پای از جبهه بکشد؛ یک کلیه‌اش را از دست می‌دهد و یک دستش بر اثر ترکش، عملاً از کار می‌افتد؛ در جای جای بدنش ترکش می‌نشیند، ولی او که عاشق جبهه و بسیجیان است، آنان را ترک نمی‌کند. شهید کلهردر سال 1361، یک دورة فشردة تخریب و مربّی‌گری را در پادگان امام حسین (ع) می‌گذراند و در اردیبهشت ماه سال 1363، همراه گروهی به سوریه و لبنان اعزام می‌شود و از جبهه‌های مختلف لبنان، ازجمله بلندی‌های جولان بازدید می‌کند و پس از بازگشت از لبنان، به جبهه‌های جنوب بازمی‌گردد. کلهر در عملیات فتح‌المبین با مسئوولیت «معاونت تیپ» وارد عمل می‌شود و در محور «فکّه» و «تنگة رقابیه» حماسه می‌آفریند. پیش از تشکیل تیپ المهدی (عج)، وی در طرح، برنامه و هدایت عملیات‌ها نقش مؤثّر و بسزایی ایفا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از شرکت فعّال در عملیات «رمضان»، در لشگر 21 محمد رسول الله (ص)، به عنوان جانشین لشگر منصوب شده و با این مسئوولیت، در عملیات «والفجر مقدماتی» و «والفجر یک» حضوری تعیین کننده می‌یابد. او در عملیات «والفجر هشت» وارد عمل می‌شود و به عنوان فرمانده، به هدایت نیروها می‌پردازد. او در این عملیات، به سختی مجروح می‌شود؛ به‌طوری‌که برای مداوا، حدود یک‌سال در بیمارستان بستری می‌گردد. هنوز به خوبی بهبود نیافته است کهبار دیگر به جبهه‌های نبرد می‌شتابد و در عملیات «کربلای چهار» و «کربلای پنج» حضوری چشم‌گیر و حماسی می‌یابد. شهید کلهر که چمدانی پر از شکوفه‌های یاس تقوا همراه داشت و برای ملاقات و ضیافت با شکوه عشق، لحظه‌شماری می‌کرد، عاقبت در «شلمچه» کارت سبز دعوت در میهمانی کرّوبیان را دریافت کرد. وی در دی ماه 1365، در عملیات «کربلای پنج» در منطقة شلمچه، در حالی‌که برای شرکت در جلسه عازم پشت جبهه بود، تذکرة عبور و معراج به عالم ملکوت را گرفت و از شرکت در جلسة زمینیان باز ماند. وی بر اثر اصابت ترکش به سرش به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
index.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===وصیّت‌نامه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم ربّ الشهداء و الصدّیقین. من طلبنی وجدنی و من ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 با سلام و درود بر محمّد (ص) و امام زمان (عج) و نایب برحقّش امام خمینی رهبر بزرگ تمامی مسلمین و مستضعفین جهان؛ رهبری که تمامی ما را از منجلاب خواری و ذلّت بیرون کشیده و به راه راست هدایتمان کرد و نوری شد در تاریکی راه که بتوانیم در حرکت، خودمان را از تمام راه‌های انحرافی بازداریم و در راه مستقیم که همان الله می‌باشد، حرکت خود را ادامه دهیم. با این راهنمایی امام عزیزمان بود که راه خودمان را پیدا و انتخاب کردیم [تا] بتوانیم جبران زمان جاهلیت خودمان را بکنیم. خدایا! شاهد باش که از تمام مظاهر مادی دنیا برهیدیم تا بیشتر به تو نزدیک شویم و به تو بپیوندیم. خدایا! شاهد باش به عشق تو به مسیر تو حرکت کردیم و اینک فقط پیوستن به تو را انتظار داریم. خدایا من خواهان شهادتم نه به این معنی که از زندگی کردن در این دنیا خسته شده‌ام و خواسته باشم خود را ازدست این سختی‌ها و ناملایمات دنیوی خلاص کنم، بلکه می‌خواهم شهید شوم تا اگر زنده‌ام، موجودی نباشم که سبب جلوگیری از رشد دیگران شوم تا شاید خونم بتواند این موضوع را جبران‌کند و نهال کوچکی از جنگل انبوه انقلاب را آبیاری کند. می‌خواهم شهید شوم تا خونم به سرور شهیدان حسین -علیه السّلام- گواهی دهد که من مانند مردم کوفه نیستم و رهرو راهش بوده‌ام. ای بهتر از همة دوست‌ها و یارها! مرا دریاب! ای معشوقم! مرا تو خود بخوان. من انسانی گنه‌کار و روسیاه هستم. مرا فراخوان که دیگرنمی توانم صبر کنم و صبرم به پایان رسیده است. گرچه سخت و ناگوار است بین دوستان صمیمی جدایی می‌افتد و چه سخت است آن زمان که یک رهرو به مقصدش برسد ودیگری مثل من به مقصد خویش نرسد. بارالها! خودت این سختی‌ها را از دوش من بردار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 پدر عزیزم مرا ببخش که فرزند خوبی برایت نبودم و از من راضی باش تا خدا هم از من خشنود گردد و مرا بیامرزد و امیدوارم بتوانم با تقدیم خون ناچیز و جسم ضعیف خود به اسلام و قرآن، رضایت خدا و شما را فراهم کنم. صبور باش و مبادا با بی‌صبری، دل‌گیرم کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات مرتبط با شهید یدالله کلهر==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بوی کباب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از شیراز به طرف تهران می‌آمدیم؛ به دروازه قرآن رسیدیم. در آن حوالی، باغچه‌ای با صفا بود و آبی و گُلی و پروانه‌ای. خیلی خوش‌منظره بود و ما هم خسته بودیم. بوی کباب، اشتهای ما را تحریک می‌کرد. ماشین را نگه داشتیم تا هم غذایی بخوریم و هم آبی به سر و صورتمان بزنیم. چند مشت آب خنک، حالمان را جا آورد. پس از مدّتی، غذای ما را آوردند و مشغول خوردن شدیم. هنوز چند لقمه‌ای نخورده بودیم که دیدیم پیرمردی به آن سمت آمد. دست دختر بچّه‌ای نحیف و لاغر را به دست گرفته بود. او آرام، به میز مدیر آن غذاخوری نزدیک شد و به او چیزی گفت. لحظه‌ای بعد، صدای مرد صاحب سالن، به هوا رفت و پیرمرد شرمگین و ناراحت، به طرف در خروجی… .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان یدالله از جای خود بلند شد. در یک آن، می‌توانستی خشم و عطوفت را هم‌زمان در چهره‌اش ببینی. به طرف پیرمرد رفت؛ دستهای او را در دست گرفت و با مهربانی او را روی صندلی نشاند. سپس، به سرعت به طرف مرد صاحب غذاخوری رفت و به او گفت که چند سیخ کباب آماده کند و به آن مرد بدهد. مرد صاحب غذاخوری، از برخورد یدالله و ظاهر و وضع مرتّب و آراسته‌اش یکّه خورد و بلافاصله دستور او را اجرا کرد. پس از مدّتی، کباب‌های مرد آماده شد. شاگرد مغازه آنان را به پیرمرد داد و او را راهی کرد که برود. در همین لحظه، یدالله برخاست و به طرف آنان رفت. دستی روی سر کودک کشید و پولی در میان انگشتان لاغر طفل گذاشت و با حالت خاصّی بازگشت. دوباره سوار ماشین شدیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام مدّت، منتظر بودم که یدالله حرفی‌بزند؛ بالاخره، لب از لب گشود: «حتماً آن مرد کارد به استخوانش رسیده بوده است که به خاطر چند سیخ کباب، دست نیاز بلند کرده…ای وای به حال کسی که دست چنین نیازمندی را رد کند! او چگونه می‌خواهد جواب پس بدهد…ای وای!» و سکوت غمگینانة او در طول راه، نشان‌گر غم و اندوه او از دیدن نیاز آن مرد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/10.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تحمل به خاطر خدا===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار نفر بودیم که بعد از عملیات والفجر هشت به دیدار حضرت آقا رفتیم.&lt;br /&gt;
عصب دست حاج یدالله کلهر توی عملیات قطع شده بود.&lt;br /&gt;
حضرت آقا شناخت عجیبی از حاج یدالله داشتند و با ایشان نشر و حشر عجیبی داشتند.&lt;br /&gt;
آقا فرمود حاج یدالله ما چطور است؟&lt;br /&gt;
حاج یدالله گفت الحمدلله!با آن کنار آمده ام!&lt;br /&gt;
آقا فرمودند: من اوضاع تو را درک میکنم زیرا از وقتی که عصب دست من قطع شد تا زمان زیادی درد دست نمی گذاشت بخوابم  و هر شب چندین بار با درد از خواب بیدار می شدم.&lt;br /&gt;
حاج یدالله آروم گفت : آقا من هم همینطور.&lt;br /&gt;
شهید کلهر چون با خدا معامله کرده بود تا زمانی که حضرت آقا اشاره به درد دست خودشان نکرده بودند ایشان هم صحبتی نکرد و تا زمان شهادتش دیگر ما ندیدیم از درد دستش صحبت کند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
راوی:سردار فضلی_سایت ساجد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خطا و تواضع===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که در پادگان «ابوذر» بودیم، به طور کلّی به انجام مسابقه‌ها و مسألة «ورزش» خیلی اهمیت می‌دادیم. من و یدالله کلهر و چند نفر دیگر در تیم والیبال بودیم. من به عنوان سرپرست بازی‌ها، خیلی سخت‌گیر و حسّاس بودم. با بچه‌ها قرار گذاشته بودم که هر کس خطا کرد، باید پشت خط برود و یک نفر جای او را بگیرد. در اجرای این مقرّرات، خیلی سخت‌گیری می‌کردم. یک روز گرم بازی بودیم که حاج یدالله کلهر، در بازی خطایی کرد. پس از چند لحظة کوتاه، من برگشتم که به او اعتراض کنم که دیدم آن بزرگوار خودش پشت خط رفته؛ تا مرا دید با خنده‌ای از روی تواضع و دوستی گفت: «یک نفر را بفرست جای من!» حاج یدالله کلهر، جانشین تیپ بود و این قدر تواضع و فروتنی داشت. آیا این صفات و ویژگی‌ها، الگو شدنی نیست؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/22.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خانه‌ای برای دیگری===&lt;br /&gt;
به حاج یدالله، یک خانه در کرج برای سکونت اهدا کرده بودند. حاج یدالله- از آن جا که در همة امور زندگی، برای بچّه‌ها یار و یاور بود- همراه با یکی از دوستان، برای خواستگاری دختر خانمی، به خانة پدر آن دختر می‌روند. پس از صحبت‌های اوّلیه، خانوادة دختر می‌پرسند که آیا آن برادر، خانه دارد یا نه؟ آن برادر هم به خاطر صداقت می‌گوید: «نه، ندارم!» خانوادة آن دختر می‌گویند: «برای ما این مسأله مهم است؛ پس اجازه بدهید به همین دلیل، این موضوع را خاتمه یافته بدانیم.» حاج کلهر در همین لحظه، پا در میانی می‌کند و می‌گوید: «نه آقا! ایشان خانه دارند.» پدر دختر با تعجّب می‌گوید: «ولی خود ایشان گفتند که خانه ندارند.» شهید کلهر با خون‌سردی و مهربانی می‌گوید: «چرا، دارند. خانة ایشان در فلان جای کرج است. می‌توانید خودتان بروید ببینید.» سپس آن مراسم با خوبی و خوشی تمام می‌شود و شهید کلهر در کمال ایثار، خانة خود را به آن برادر می‌بخشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/23.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کشتی!===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج یدالله، در میان بچّه‌ها از محبوبیت زیادی برخوردار بود. همة بسیجیان و سربازان، علاقة خاصی به او داشتند. این محبوبیت و علاقه، به خاطر رفتار و کردار خود حاجی و برخوردهای صمیمانه و در عین حال صحیح او، به وجود آمده بود. در میان تمام خصلت‌ها و ویژگی‌های رفتاری او، یکی هم این بود که دوست داشت با بچّه‌ها کشتی بگیرد! یدالله کشتی گرفتن را به عنوان ورزش و عملی برای صمیمی شدن با بچّه‌ها انجام می‌داد و بعضی وقت‌ها با بچّه‌های بسیجی کشتی می‌گرفت. این حالت، نه تنها احترام و علاقة بچّه‌ها را نسبت به فرماندهشان از بین نمی‌برد، بلکه به ایجاد صمیمیت و علاقه میان او و تمام بچّه‌ها کمک می‌کرد. البتّه شهید کلهر برای این ورزش کردن‌ها-به خصوص کشتی گرفتن-ارزش خاصّی قائل بود و فلسفة خاصّی در این مورد داشت. او می‌گفت: «وقتی که کسی فرمانده می‌شود، ممکن است ناخواسته، حالت خاصّی به او دست دهد. بیش‌تر وقت‌ها، هنگامی‌که انسان به جایی و مقامی می‌رسد، دچار کبر و غرور می‌شود. وقتی کشتی می‌گیرد، بالأخره پس از چند بار، ممکن است یک بار و گاهی هم همیشه، پشتش به خاک مالیده شود و همین مسأله، باعث می‌شود که او هیچ وقت دچار غرور نشود؛ به خصوص اگر این خاک شدن در برابر چشم همه باشد، دیگر جایی برای احساس خود بزرگ‌بینی نمی‌ماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/30.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گوش‌مالی مزاحمان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روستای ما، تمام خواهران و مادران ما چادر به سر می‌کردند و یدالله به‌طورکلّی خیلی روی بچّه‌محل‌هایش تعصّب داشت و اگر کسی مزاحم آنان می‌شد، به شدّت ناراحت می‌شد. روزی، چند پسر غریبه به روستای ما آمده بودند. موقع تعطیلی مدرسه‌ها بود و من و یدالله از کوچه رد می‌شدیم. داشتیم با هم حرف می‌زدیم که ناگهان از دور متوجّه شدیم یکی از آن غریبه‌ها، مزاحم دختری است. یدالله طاقت نیاورد و به سرعت به آن سمت رفت و من هم دنبال او. دوستان ما هم متوجّه مسأله شدند و به آن‌جا آمدند. خلاصه، زد و خورد شدیدی پیش آمد. زور و قدرت یدالله، به کمک تعصّب او آمده بود و او به قدری آنان را کتک زد که همه از ترس فرار کردند! چند نفر از بچه‌های ما هم زخمی شده بودند. کاری که یدالله آن روز کرد، باعث شد که پس از آن، کسی جرأت نکند مزاحم زن و دختری شود. نام یدالله و تعصّب و غیرت او در مدرسه پیچیده بود. بعدها، وقتی به شهریار رفتیم، دیدیم آن جا هم از جریان آن روز، حرف می‌زنند و یدالله به خاطر آن دعوا، خیلی معروف شده بود؛البتّه  بیش‌تر به عنوان یک پهلوان با غیرت و شجاع.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/4.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خداحافظ برادرم!===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات «کربلای پنج» بود. این عملیات، از نظر زمانی، به درازا کشید. شرایط منطقه سیّدالشهدا -علیه‌السلام- خیلی بحرانی و سنگین بود. هر روز خبر شهادت عزیزی از راه می‌رسید. حاج یدالله دائم به بچّه‌ها سرکشی می‌کرد و هر کاری را که لازم بود، انجام می‌داد. همیشه عادتش بود که میان مقرّ فرماندهی و خطّ اوّل، در حرکت بود. خودش از نزدیک همه چیز را کنترل می‌کرد و با بچّه‌ها، تماس نزدیک داشت. همین حضور او در خطوط اوّل، دشمن را حیران و ترسان می‌کرد. به محض این که از بی‌سیم خبر می‌گرفتند که حاج یدالله کلهر در فلان خط است، دیگر حساب کار خودشان را می‌کردند. حاجی رفته بود که به خط مقدّم سر بزند. قرار بود جلسة شورای فرماندهی، در حوالی شلمچه تشکیل شود و وجود حاج یدالله در جلسه لازم بود. قرار شد که به ایشان خبر داده شود و از خط، برای شرکت در جلسه به عقبه بیاید. «حاج علی فضلی»، فرمانده لشکر سیدالشهدا -علیه‌السلام-، رساندن پیام را به عهدة دو نفر از برادرانی گذاشت که مسئول حمل آذوقه و مهمّات به خط بودند. آتش روی خط سنگین بود. سردار شهید کلهر، کنار خاک‌ریز ایستاده بود و با همان ابهّت و متانت همیشگی، کنار رزمندگان بود و عملیات را فرماندهی می‌کرد. برادر مسئول تدارکات، پیغام حاج فضلی را به ایشان رساند. کمی بعد، وقتی مسئول تدارکات بارش را تخلیه کرد و آمادة بازگشت به قرارگاه شد، در فاصله حدود دویست متری، جیپ حامل حاج یدالله هم به سمت مقرّ فرماندهی می‌رفت… و ناگهان… … . حدود دویست متر، با جیپ حاجی فاصله داشتیم. سوت خمپاره‌هایی به گوش رسید و بعد… یا حسین! آتش و دود، از کنار جیپ به هوا برخاست. به سمت جیپ حرکت کردیم. وقتی نزدیک‌تر رسیدم، قلبم لرزید. دیدم که خمپاره یا گلولة توپ به ماشین حاج‌یدالله اصابت کرده است. دو نفر بی‌سیم‌چی، که در صندلی عقب نشسته بودند، به شهادت رسیده و ستون‌های جیپ خوابیده بود. یک پای حاجی از جیپ بیرون بود و سرش به شدّت آسیب دیده بود. به هر سختی بود، حاجی را به عقب رساندیم و خدا می‌داند با چه زبانی و چگونه خبر را به حاج فضلی رساندیم. ای خدا! چه لحظه‌های سختی!&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/54.htm&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%DA%A9%D9%84%D9%87%D8%B1</id>
		<title>شهید یدالله کلهر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%DA%A9%D9%84%D9%87%D8%B1"/>
				<updated>2018-12-14T11:44:43Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* خداحافظ برادرم! */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
معرفی شهید یدالله کلهر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سردار سرتیپ شهید یدالله کلهر به سال 1331 در روستای «بابا سلیمان» از توابع شهریار، در خانواده‌ای متوسّط و مذهبی زاده شد. عشق به خاندان اهل‌بیت و  ائمّة اطهار _علیهم‌السّلام_ از همان دوران کودکی با تمام وجودش عجین گشت و از او مردی با احساسات ناب مذهبی ساخت؛ به‌گونه‌ای‌که پیش از رسیدن به سنّ بلوغ شرعی و تکلیف، به نماز می‌ایستاد و در مساجد و محافل دینی شرکت می‌کرد.&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
شهید کلهر در هفت سالگی قدم در راه مدرسه و تحصیل می‌گذارد و با بهره‌مندی از هوش و استعداد سرشار، دورة ابتدایی را با نمره‌های عالی و رتبة ممتاز در زادگاه خود به پایان می‌رساند. وی برای ادامه تحصیل مجبور می‌شود به شهریار برود؛ چرا که دورة متوسطه در روستا نبود؛ لذا در یکی از دبیرستان‌های شهریار به تحصیل می‌پردازد. او که در جستجوی معرفت دینی بود، هم‌زمان با تحصیل، به مطالعة کتب دینی رو می‌آورد؛ از این رو، با شهامت و توان فکری خوب، با فرقة ضالّة «بهائیت» به بحث می‌پردازد. جثة درشت و قوی و اندیشة سالم، از او چهره‌ای جذّاب  می‌سازد و به خاطر جوانمردی و منش والایش، زبانزد می‌شود. یدالله کلهر اوقات فراغت خود را به مطالعه و یا ورزش و تفریحات سالم محلّی می‌پردازد. وی تحصیلات خود را تا سوم متوسّطه ادامه می‌دهد، ولی به دلیل دوری روستا از شهر و سختی رفت و آمد، مجبور به ترک‌تحصیل می‌شود. یدالله پس از ترک‌تحصیل، در یک کارگاه تانکرسازی مشغول کار می‌شود. او در سال 1351 همراه یکی از دوستانش، به حرفة برق و سیم‌کشی ساختمان وارد می‌شود. سپس در سال 1353 مدّتی به جوش‌کاری می‌پردازد و همان سال به سربازی اعزام می‌شود. وی چندین بار از سربازی فرار می‌کند و سرانجام دورة آموزش خود را در ارومیه و بقیة سربازی‌اش را در شاه‌پور می‌گذراند. از آنجا که خانواده‌اش پیش از انقلاب اسلامی، با شخصیت حضرت امام (ره) آشنا بوده و از  معظّم‌له تقلیدمی‌کردند، او هم رساله و برخی کتاب‌های ایشان را مطالعه می‌کند و با افکار و اندیشه‌هایشان آشنا می‌شود. در دورة سربازی به ماهیت رژیم شاه پی می‌برد و خیلی زود وارد مسائل سیاسی می‌شود. وی دوستان سرباز خود را جمع کرده، به روشنگری می‌پردازد و ماهیت رژیم را برای آنان آشکار می‌کند. در سال 1355، سربازی را به پایان می‌رساند و پس از بازگشت از سربازی، دوباره به کارهای برق و سیم‌کشی ساختمان مشغول می‌شود و مدتی هم به آهنگری و جوش‌کاری می‌پردازد. یدالله با شروع جرقه‌های انقلاب اسلامی، وارد عرصة سیاسی می‌شود. او جوانان محل را جمع کرده، دربارة حضرت امام (ره) و انقلاب برای آنان صحبت می‌کند. وی نخستین کسی بود که در مسجد «بابا سلیمان»، «تکبیر» و شعار «مرگ بر شاه» سر می‌دهد و مردم را به مبارزه علیه شاه ترغیب می‌نماید. مدتی از سوی پاسگاه شهریار مورد تعقیب قرار می‌گیرد، ولی با هوشیاری تمام، فعالیت‌هایش را گسترش می‌دهد و هر روز بچه‌های محل را جمع می‌کند و با آنان شعارهای تند انقلابی، از جمله شعارهای «مرگ بر شاه» را سر می‌دهند. وی فعّالانه در اغلب صحنه‌های انقلاب اسلامی حضور می‌یابد و در روزهای پیروزی انقلاب، برای فعالیت بهتر و بیش‌تر، راهی تهران می‌شود و در راهپیمایی‌ها حضور جدّی می‌یابد. در 21 بهمن 1357 هنگام تصرّف پادگان «باغشاه» از ناحیة پا تیرمی‌خورد و مجروح شده و چند روز در بیمارستان بستری می‌شود. پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، فعّالانه در مسائل انتظامی و امنیتی در کرج فعالیت می‌کند. وی از جمله بنیانگذاران کمیتة انقلاب اسلامی منطقة کرج به شمار می‌رود. در فروردین ماه 1358، به دنبال تحرّکات ضدّ‌انقلاب در کردستان، به سرپرستی گروهی، عازم آن‌جا می‌شود و مدّتی به نبرد علیه ضدّ‌انقلاب می‌پردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
او که روحی فعّال و جستجوگر داشت، هرگز برنمی‌تابید انقلابی که در راه آن خون‌های پاک هدیه شده و خون‌دل‌ها خورده شده، به راحتی بازیچة دست  عدّه‌ای ضدّ‌انقلاب و وابسته قرار گیرد. از این رو، از فردای پیروزی انقلاب اسلامی، خود را وقف تحقّق آرمان‌های بلند آن می‌کند و هر جا که به وجودش نیاز باشد، از هیچ کوششی دریغ نمی‌کند. پس از شروع جنگ تحمیلی، گروهی از پاسداران سپاه کرج را جمع کرده، به فرماندهی او، راهی جبهه‌های «سرپل‌ذهّاب» و «گیلان‌غرب» می‌شوند و مدّتی در آن جبهه علیه دشمن بعثی عراق به مقابله برمی‌خیزند. شهید کلهر در آزادسازی گیلان‌غرب، ایثار و شهامت بالایی از خود بروز می‌دهد و توانمندی نظامی خود را به نمایش می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او پس از مدّتی جنگیدن در جبهه‌های غرب و پس از آزادی گیلان‌غرب، به جبهه‌های جنوب اعزام می‌شود و با نیروهای خود در جبهة آبادان مستقر می‌گردد و در حسّاس‌ترین شرایط، آبادان را همراه دیگر نیروهای مردمی از سقوط و اشغال نجات می‌دهد. فرماندهان خیلی زود به توانمندی نظامی و لیاقت شهید کلهر پی‌می‌برند و از استعداد وی در مسئوولیتهای مختلف نظامی بهره می‌گیرند. شهید کلهر در تشکیل تیپ المهدی (عج) نقش اساسی ایفا می‌کند و خود به عنوان جانشین فرماندهی آن برگزیده می‌شود. کلهر از زمانی‌که وارد جنگ می‌شود، در اکثر عملیات‌ها با مسئوولیت بالا و هدایت نیرو و فرماندهی محور وارد عمل می‌گردد و بارها در جبهه مجروح می‌شود. در عملیات «فتح‌المبین» به عنوان خط‌شکن حماسه می‌آفریند و در منطقه «ام‌الرّصاص» سخت مجروح می‌شود. کلهر در اکثر عملیات‌ها وظیفة خط‌شکن را برعهده دارد؛  از این رو، چندین بار به سختی مجروح می‌شود، اما او کسی نیست که از پا بیفتد و به بهانة جراحت، پای از جبهه بکشد؛ یک کلیه‌اش را از دست می‌دهد و یک دستش بر اثر ترکش، عملاً از کار می‌افتد؛ در جای جای بدنش ترکش می‌نشیند، ولی او که عاشق جبهه و بسیجیان است، آنان را ترک نمی‌کند. شهید کلهردر سال 1361، یک دورة فشردة تخریب و مربّی‌گری را در پادگان امام حسین (ع) می‌گذراند و در اردیبهشت ماه سال 1363، همراه گروهی به سوریه و لبنان اعزام می‌شود و از جبهه‌های مختلف لبنان، ازجمله بلندی‌های جولان بازدید می‌کند و پس از بازگشت از لبنان، به جبهه‌های جنوب بازمی‌گردد. کلهر در عملیات فتح‌المبین با مسئوولیت «معاونت تیپ» وارد عمل می‌شود و در محور «فکّه» و «تنگة رقابیه» حماسه می‌آفریند. پیش از تشکیل تیپ المهدی (عج)، وی در طرح، برنامه و هدایت عملیات‌ها نقش مؤثّر و بسزایی ایفا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از شرکت فعّال در عملیات «رمضان»، در لشگر 21 محمد رسول الله (ص)، به عنوان جانشین لشگر منصوب شده و با این مسئوولیت، در عملیات «والفجر مقدماتی» و «والفجر یک» حضوری تعیین کننده می‌یابد. او در عملیات «والفجر هشت» وارد عمل می‌شود و به عنوان فرمانده، به هدایت نیروها می‌پردازد. او در این عملیات، به سختی مجروح می‌شود؛ به‌طوری‌که برای مداوا، حدود یک‌سال در بیمارستان بستری می‌گردد. هنوز به خوبی بهبود نیافته است کهبار دیگر به جبهه‌های نبرد می‌شتابد و در عملیات «کربلای چهار» و «کربلای پنج» حضوری چشم‌گیر و حماسی می‌یابد. شهید کلهر که چمدانی پر از شکوفه‌های یاس تقوا همراه داشت و برای ملاقات و ضیافت با شکوه عشق، لحظه‌شماری می‌کرد، عاقبت در «شلمچه» کارت سبز دعوت در میهمانی کرّوبیان را دریافت کرد. وی در دی ماه 1365، در عملیات «کربلای پنج» در منطقة شلمچه، در حالی‌که برای شرکت در جلسه عازم پشت جبهه بود، تذکرة عبور و معراج به عالم ملکوت را گرفت و از شرکت در جلسة زمینیان باز ماند. وی بر اثر اصابت ترکش به سرش به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
index.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===وصیّت‌نامه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم ربّ الشهداء و الصدّیقین. من طلبنی وجدنی و من ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 با سلام و درود بر محمّد (ص) و امام زمان (عج) و نایب برحقّش امام خمینی رهبر بزرگ تمامی مسلمین و مستضعفین جهان؛ رهبری که تمامی ما را از منجلاب خواری و ذلّت بیرون کشیده و به راه راست هدایتمان کرد و نوری شد در تاریکی راه که بتوانیم در حرکت، خودمان را از تمام راه‌های انحرافی بازداریم و در راه مستقیم که همان الله می‌باشد، حرکت خود را ادامه دهیم. با این راهنمایی امام عزیزمان بود که راه خودمان را پیدا و انتخاب کردیم [تا] بتوانیم جبران زمان جاهلیت خودمان را بکنیم. خدایا! شاهد باش که از تمام مظاهر مادی دنیا برهیدیم تا بیشتر به تو نزدیک شویم و به تو بپیوندیم. خدایا! شاهد باش به عشق تو به مسیر تو حرکت کردیم و اینک فقط پیوستن به تو را انتظار داریم. خدایا من خواهان شهادتم نه به این معنی که از زندگی کردن در این دنیا خسته شده‌ام و خواسته باشم خود را ازدست این سختی‌ها و ناملایمات دنیوی خلاص کنم، بلکه می‌خواهم شهید شوم تا اگر زنده‌ام، موجودی نباشم که سبب جلوگیری از رشد دیگران شوم تا شاید خونم بتواند این موضوع را جبران‌کند و نهال کوچکی از جنگل انبوه انقلاب را آبیاری کند. می‌خواهم شهید شوم تا خونم به سرور شهیدان حسین -علیه السّلام- گواهی دهد که من مانند مردم کوفه نیستم و رهرو راهش بوده‌ام. ای بهتر از همة دوست‌ها و یارها! مرا دریاب! ای معشوقم! مرا تو خود بخوان. من انسانی گنه‌کار و روسیاه هستم. مرا فراخوان که دیگرنمی توانم صبر کنم و صبرم به پایان رسیده است. گرچه سخت و ناگوار است بین دوستان صمیمی جدایی می‌افتد و چه سخت است آن زمان که یک رهرو به مقصدش برسد ودیگری مثل من به مقصد خویش نرسد. بارالها! خودت این سختی‌ها را از دوش من بردار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 پدر عزیزم مرا ببخش که فرزند خوبی برایت نبودم و از من راضی باش تا خدا هم از من خشنود گردد و مرا بیامرزد و امیدوارم بتوانم با تقدیم خون ناچیز و جسم ضعیف خود به اسلام و قرآن، رضایت خدا و شما را فراهم کنم. صبور باش و مبادا با بی‌صبری، دل‌گیرم کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات مرتبط با شهید یدالله کلهر==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بوی کباب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از شیراز به طرف تهران می‌آمدیم؛ به دروازه قرآن رسیدیم. در آن حوالی، باغچه‌ای با صفا بود و آبی و گُلی و پروانه‌ای. خیلی خوش‌منظره بود و ما هم خسته بودیم. بوی کباب، اشتهای ما را تحریک می‌کرد. ماشین را نگه داشتیم تا هم غذایی بخوریم و هم آبی به سر و صورتمان بزنیم. چند مشت آب خنک، حالمان را جا آورد. پس از مدّتی، غذای ما را آوردند و مشغول خوردن شدیم. هنوز چند لقمه‌ای نخورده بودیم که دیدیم پیرمردی به آن سمت آمد. دست دختر بچّه‌ای نحیف و لاغر را به دست گرفته بود. او آرام، به میز مدیر آن غذاخوری نزدیک شد و به او چیزی گفت. لحظه‌ای بعد، صدای مرد صاحب سالن، به هوا رفت و پیرمرد شرمگین و ناراحت، به طرف در خروجی… .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان یدالله از جای خود بلند شد. در یک آن، می‌توانستی خشم و عطوفت را هم‌زمان در چهره‌اش ببینی. به طرف پیرمرد رفت؛ دستهای او را در دست گرفت و با مهربانی او را روی صندلی نشاند. سپس، به سرعت به طرف مرد صاحب غذاخوری رفت و به او گفت که چند سیخ کباب آماده کند و به آن مرد بدهد. مرد صاحب غذاخوری، از برخورد یدالله و ظاهر و وضع مرتّب و آراسته‌اش یکّه خورد و بلافاصله دستور او را اجرا کرد. پس از مدّتی، کباب‌های مرد آماده شد. شاگرد مغازه آنان را به پیرمرد داد و او را راهی کرد که برود. در همین لحظه، یدالله برخاست و به طرف آنان رفت. دستی روی سر کودک کشید و پولی در میان انگشتان لاغر طفل گذاشت و با حالت خاصّی بازگشت. دوباره سوار ماشین شدیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام مدّت، منتظر بودم که یدالله حرفی‌بزند؛ بالاخره، لب از لب گشود: «حتماً آن مرد کارد به استخوانش رسیده بوده است که به خاطر چند سیخ کباب، دست نیاز بلند کرده…ای وای به حال کسی که دست چنین نیازمندی را رد کند! او چگونه می‌خواهد جواب پس بدهد…ای وای!» و سکوت غمگینانة او در طول راه، نشان‌گر غم و اندوه او از دیدن نیاز آن مرد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/10.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تحمل به خاطر خدا===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار نفر بودیم که بعد از عملیات والفجر هشت به دیدار حضرت آقا رفتیم.&lt;br /&gt;
عصب دست حاج یدالله کلهر توی عملیات قطع شده بود.&lt;br /&gt;
حضرت آقا شناخت عجیبی از حاج یدالله داشتند و با ایشان نشر و حشر عجیبی داشتند.&lt;br /&gt;
آقا فرمود حاج یدالله ما چطور است؟&lt;br /&gt;
حاج یدالله گفت الحمدلله!با آن کنار آمده ام!&lt;br /&gt;
آقا فرمودند: من اوضاع تو را درک میکنم زیرا از وقتی که عصب دست من قطع شد تا زمان زیادی درد دست نمی گذاشت بخوابم  و هر شب چندین بار با درد از خواب بیدار می شدم.&lt;br /&gt;
حاج یدالله آروم گفت : آقا من هم همینطور.&lt;br /&gt;
شهید کلهر چون با خدا معامله کرده بود تا زمانی که حضرت آقا اشاره به درد دست خودشان نکرده بودند ایشان هم صحبتی نکرد و تا زمان شهادتش دیگر ما ندیدیم از درد دستش صحبت کند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
راوی:سردار فضلی_سایت ساجد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خطا و تواضع===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که در پادگان «ابوذر» بودیم، به طور کلّی به انجام مسابقه‌ها و مسألة «ورزش» خیلی اهمیت می‌دادیم. من و یدالله کلهر و چند نفر دیگر در تیم والیبال بودیم. من به عنوان سرپرست بازی‌ها، خیلی سخت‌گیر و حسّاس بودم. با بچه‌ها قرار گذاشته بودم که هر کس خطا کرد، باید پشت خط برود و یک نفر جای او را بگیرد. در اجرای این مقرّرات، خیلی سخت‌گیری می‌کردم. یک روز گرم بازی بودیم که حاج یدالله کلهر، در بازی خطایی کرد. پس از چند لحظة کوتاه، من برگشتم که به او اعتراض کنم که دیدم آن بزرگوار خودش پشت خط رفته؛ تا مرا دید با خنده‌ای از روی تواضع و دوستی گفت: «یک نفر را بفرست جای من!» حاج یدالله کلهر، جانشین تیپ بود و این قدر تواضع و فروتنی داشت. آیا این صفات و ویژگی‌ها، الگو شدنی نیست؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/22.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خانه‌ای برای دیگری===&lt;br /&gt;
به حاج یدالله، یک خانه در کرج برای سکونت اهدا کرده بودند. حاج یدالله- از آن جا که در همة امور زندگی، برای بچّه‌ها یار و یاور بود- همراه با یکی از دوستان، برای خواستگاری دختر خانمی، به خانة پدر آن دختر می‌روند. پس از صحبت‌های اوّلیه، خانوادة دختر می‌پرسند که آیا آن برادر، خانه دارد یا نه؟ آن برادر هم به خاطر صداقت می‌گوید: «نه، ندارم!» خانوادة آن دختر می‌گویند: «برای ما این مسأله مهم است؛ پس اجازه بدهید به همین دلیل، این موضوع را خاتمه یافته بدانیم.» حاج کلهر در همین لحظه، پا در میانی می‌کند و می‌گوید: «نه آقا! ایشان خانه دارند.» پدر دختر با تعجّب می‌گوید: «ولی خود ایشان گفتند که خانه ندارند.» شهید کلهر با خون‌سردی و مهربانی می‌گوید: «چرا، دارند. خانة ایشان در فلان جای کرج است. می‌توانید خودتان بروید ببینید.» سپس آن مراسم با خوبی و خوشی تمام می‌شود و شهید کلهر در کمال ایثار، خانة خود را به آن برادر می‌بخشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/23.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کشتی!===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج یدالله، در میان بچّه‌ها از محبوبیت زیادی برخوردار بود. همة بسیجیان و سربازان، علاقة خاصی به او داشتند. این محبوبیت و علاقه، به خاطر رفتار و کردار خود حاجی و برخوردهای صمیمانه و در عین حال صحیح او، به وجود آمده بود. در میان تمام خصلت‌ها و ویژگی‌های رفتاری او، یکی هم این بود که دوست داشت با بچّه‌ها کشتی بگیرد! یدالله کشتی گرفتن را به عنوان ورزش و عملی برای صمیمی شدن با بچّه‌ها انجام می‌داد و بعضی وقت‌ها با بچّه‌های بسیجی کشتی می‌گرفت. این حالت، نه تنها احترام و علاقة بچّه‌ها را نسبت به فرماندهشان از بین نمی‌برد، بلکه به ایجاد صمیمیت و علاقه میان او و تمام بچّه‌ها کمک می‌کرد. البتّه شهید کلهر برای این ورزش کردن‌ها-به خصوص کشتی گرفتن-ارزش خاصّی قائل بود و فلسفة خاصّی در این مورد داشت. او می‌گفت: «وقتی که کسی فرمانده می‌شود، ممکن است ناخواسته، حالت خاصّی به او دست دهد. بیش‌تر وقت‌ها، هنگامی‌که انسان به جایی و مقامی می‌رسد، دچار کبر و غرور می‌شود. وقتی کشتی می‌گیرد، بالأخره پس از چند بار، ممکن است یک بار و گاهی هم همیشه، پشتش به خاک مالیده شود و همین مسأله، باعث می‌شود که او هیچ وقت دچار غرور نشود؛ به خصوص اگر این خاک شدن در برابر چشم همه باشد، دیگر جایی برای احساس خود بزرگ‌بینی نمی‌ماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/30.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گوش‌مالی مزاحمان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روستای ما، تمام خواهران و مادران ما چادر به سر می‌کردند و یدالله به‌طورکلّی خیلی روی بچّه‌محل‌هایش تعصّب داشت و اگر کسی مزاحم آنان می‌شد، به شدّت ناراحت می‌شد. روزی، چند پسر غریبه به روستای ما آمده بودند. موقع تعطیلی مدرسه‌ها بود و من و یدالله از کوچه رد می‌شدیم. داشتیم با هم حرف می‌زدیم که ناگهان از دور متوجّه شدیم یکی از آن غریبه‌ها، مزاحم دختری است. یدالله طاقت نیاورد و به سرعت به آن سمت رفت و من هم دنبال او. دوستان ما هم متوجّه مسأله شدند و به آن‌جا آمدند. خلاصه، زد و خورد شدیدی پیش آمد. زور و قدرت یدالله، به کمک تعصّب او آمده بود و او به قدری آنان را کتک زد که همه از ترس فرار کردند! چند نفر از بچه‌های ما هم زخمی شده بودند. کاری که یدالله آن روز کرد، باعث شد که پس از آن، کسی جرأت نکند مزاحم زن و دختری شود. نام یدالله و تعصّب و غیرت او در مدرسه پیچیده بود. بعدها، وقتی به شهریار رفتیم، دیدیم آن جا هم از جریان آن روز، حرف می‌زنند و یدالله به خاطر آن دعوا، خیلی معروف شده بود؛البتّه  بیش‌تر به عنوان یک پهلوان با غیرت و شجاع.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/4.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خداحافظ برادرم!===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات «کربلای پنج» بود. این عملیات، از نظر زمانی، به درازا کشید. شرایط منطقه سیّدالشهدا -علیه‌السلام- خیلی بحرانی و سنگین بود. هر روز خبر شهادت عزیزی از راه می‌رسید. حاج یدالله دائم به بچّه‌ها سرکشی می‌کرد و هر کاری را که لازم بود، انجام می‌داد. همیشه عادتش بود که میان مقرّ فرماندهی و خطّ اوّل، در حرکت بود. خودش از نزدیک همه چیز را کنترل می‌کرد و با بچّه‌ها، تماس نزدیک داشت. همین حضور او در خطوط اوّل، دشمن را حیران و ترسان می‌کرد. به محض این که از بی‌سیم خبر می‌گرفتند که حاج یدالله کلهر در فلان خط است، دیگر حساب کار خودشان را می‌کردند. حاجی رفته بود که به خط مقدّم سر بزند. قرار بود جلسة شورای فرماندهی، در حوالی شلمچه تشکیل شود و وجود حاج یدالله در جلسه لازم بود. قرار شد که به ایشان خبر داده شود و از خط، برای شرکت در جلسه به عقبه بیاید. «حاج علی فضلی»، فرمانده لشکر سیدالشهدا -علیه‌السلام-، رساندن پیام را به عهدة دو نفر از برادرانی گذاشت که مسئول حمل آذوقه و مهمّات به خط بودند. آتش روی خط سنگین بود. سردار شهید کلهر، کنار خاک‌ریز ایستاده بود و با همان ابهّت و متانت همیشگی، کنار رزمندگان بود و عملیات را فرماندهی می‌کرد. برادر مسئول تدارکات، پیغام حاج فضلی را به ایشان رساند. کمی بعد، وقتی مسئول تدارکات بارش را تخلیه کرد و آمادة بازگشت به قرارگاه شد، در فاصله حدود دویست متری، جیپ حامل حاج یدالله هم به سمت مقرّ فرماندهی می‌رفت… و ناگهان… … . حدود دویست متر، با جیپ حاجی فاصله داشتیم. سوت خمپاره‌هایی به گوش رسید و بعد… یا حسین! آتش و دود، از کنار جیپ به هوا برخاست. به سمت جیپ حرکت کردیم. وقتی نزدیک‌تر رسیدم، قلبم لرزید. دیدم که خمپاره یا گلولة توپ به ماشین حاج‌یدالله اصابت کرده است. دو نفر بی‌سیم‌چی، که در صندلی عقب نشسته بودند، به شهادت رسیده و ستون‌های جیپ خوابیده بود. یک پای حاجی از جیپ بیرون بود و سرش به شدّت آسیب دیده بود. به هر سختی بود، حاجی را به عقب رساندیم و خدا می‌داند با چه زبانی و چگونه خبر را به حاج فضلی رساندیم. ای خدا! چه لحظه‌های سختی!&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/54.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
===گوشه ای از وصیت===&lt;br /&gt;
روی مسائل اسلامی بیشتر تأکید کنید و همیشه در فکر رشد دیگران و خود باشید و سعی همگی بر این باشد که بیشتر به یاد خدا باشیم و رابطه خودمان را با او نزدیک‌تر کنیم. نفس خود را تحت فشار قرار دهیم و خودمان را با سختی‌های جامعه وفق دهیم، دوستی‌های این دنیا مبادا موجب غفلت‌مان گردد و در صف غافلین قرار گیریم. در خط امام که همان خط قرآن است حرکت کنیم و خارج نشویم و همیشه پشتیبان امام عزیزمان باشیم.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
سایت ساجد&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%DA%A9%D9%84%D9%87%D8%B1</id>
		<title>شهید یدالله کلهر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%DA%A9%D9%84%D9%87%D8%B1"/>
				<updated>2018-12-14T11:41:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* تحمل به خاطر خدا */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
معرفی شهید یدالله کلهر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سردار سرتیپ شهید یدالله کلهر به سال 1331 در روستای «بابا سلیمان» از توابع شهریار، در خانواده‌ای متوسّط و مذهبی زاده شد. عشق به خاندان اهل‌بیت و  ائمّة اطهار _علیهم‌السّلام_ از همان دوران کودکی با تمام وجودش عجین گشت و از او مردی با احساسات ناب مذهبی ساخت؛ به‌گونه‌ای‌که پیش از رسیدن به سنّ بلوغ شرعی و تکلیف، به نماز می‌ایستاد و در مساجد و محافل دینی شرکت می‌کرد.&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
شهید کلهر در هفت سالگی قدم در راه مدرسه و تحصیل می‌گذارد و با بهره‌مندی از هوش و استعداد سرشار، دورة ابتدایی را با نمره‌های عالی و رتبة ممتاز در زادگاه خود به پایان می‌رساند. وی برای ادامه تحصیل مجبور می‌شود به شهریار برود؛ چرا که دورة متوسطه در روستا نبود؛ لذا در یکی از دبیرستان‌های شهریار به تحصیل می‌پردازد. او که در جستجوی معرفت دینی بود، هم‌زمان با تحصیل، به مطالعة کتب دینی رو می‌آورد؛ از این رو، با شهامت و توان فکری خوب، با فرقة ضالّة «بهائیت» به بحث می‌پردازد. جثة درشت و قوی و اندیشة سالم، از او چهره‌ای جذّاب  می‌سازد و به خاطر جوانمردی و منش والایش، زبانزد می‌شود. یدالله کلهر اوقات فراغت خود را به مطالعه و یا ورزش و تفریحات سالم محلّی می‌پردازد. وی تحصیلات خود را تا سوم متوسّطه ادامه می‌دهد، ولی به دلیل دوری روستا از شهر و سختی رفت و آمد، مجبور به ترک‌تحصیل می‌شود. یدالله پس از ترک‌تحصیل، در یک کارگاه تانکرسازی مشغول کار می‌شود. او در سال 1351 همراه یکی از دوستانش، به حرفة برق و سیم‌کشی ساختمان وارد می‌شود. سپس در سال 1353 مدّتی به جوش‌کاری می‌پردازد و همان سال به سربازی اعزام می‌شود. وی چندین بار از سربازی فرار می‌کند و سرانجام دورة آموزش خود را در ارومیه و بقیة سربازی‌اش را در شاه‌پور می‌گذراند. از آنجا که خانواده‌اش پیش از انقلاب اسلامی، با شخصیت حضرت امام (ره) آشنا بوده و از  معظّم‌له تقلیدمی‌کردند، او هم رساله و برخی کتاب‌های ایشان را مطالعه می‌کند و با افکار و اندیشه‌هایشان آشنا می‌شود. در دورة سربازی به ماهیت رژیم شاه پی می‌برد و خیلی زود وارد مسائل سیاسی می‌شود. وی دوستان سرباز خود را جمع کرده، به روشنگری می‌پردازد و ماهیت رژیم را برای آنان آشکار می‌کند. در سال 1355، سربازی را به پایان می‌رساند و پس از بازگشت از سربازی، دوباره به کارهای برق و سیم‌کشی ساختمان مشغول می‌شود و مدتی هم به آهنگری و جوش‌کاری می‌پردازد. یدالله با شروع جرقه‌های انقلاب اسلامی، وارد عرصة سیاسی می‌شود. او جوانان محل را جمع کرده، دربارة حضرت امام (ره) و انقلاب برای آنان صحبت می‌کند. وی نخستین کسی بود که در مسجد «بابا سلیمان»، «تکبیر» و شعار «مرگ بر شاه» سر می‌دهد و مردم را به مبارزه علیه شاه ترغیب می‌نماید. مدتی از سوی پاسگاه شهریار مورد تعقیب قرار می‌گیرد، ولی با هوشیاری تمام، فعالیت‌هایش را گسترش می‌دهد و هر روز بچه‌های محل را جمع می‌کند و با آنان شعارهای تند انقلابی، از جمله شعارهای «مرگ بر شاه» را سر می‌دهند. وی فعّالانه در اغلب صحنه‌های انقلاب اسلامی حضور می‌یابد و در روزهای پیروزی انقلاب، برای فعالیت بهتر و بیش‌تر، راهی تهران می‌شود و در راهپیمایی‌ها حضور جدّی می‌یابد. در 21 بهمن 1357 هنگام تصرّف پادگان «باغشاه» از ناحیة پا تیرمی‌خورد و مجروح شده و چند روز در بیمارستان بستری می‌شود. پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، فعّالانه در مسائل انتظامی و امنیتی در کرج فعالیت می‌کند. وی از جمله بنیانگذاران کمیتة انقلاب اسلامی منطقة کرج به شمار می‌رود. در فروردین ماه 1358، به دنبال تحرّکات ضدّ‌انقلاب در کردستان، به سرپرستی گروهی، عازم آن‌جا می‌شود و مدّتی به نبرد علیه ضدّ‌انقلاب می‌پردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
او که روحی فعّال و جستجوگر داشت، هرگز برنمی‌تابید انقلابی که در راه آن خون‌های پاک هدیه شده و خون‌دل‌ها خورده شده، به راحتی بازیچة دست  عدّه‌ای ضدّ‌انقلاب و وابسته قرار گیرد. از این رو، از فردای پیروزی انقلاب اسلامی، خود را وقف تحقّق آرمان‌های بلند آن می‌کند و هر جا که به وجودش نیاز باشد، از هیچ کوششی دریغ نمی‌کند. پس از شروع جنگ تحمیلی، گروهی از پاسداران سپاه کرج را جمع کرده، به فرماندهی او، راهی جبهه‌های «سرپل‌ذهّاب» و «گیلان‌غرب» می‌شوند و مدّتی در آن جبهه علیه دشمن بعثی عراق به مقابله برمی‌خیزند. شهید کلهر در آزادسازی گیلان‌غرب، ایثار و شهامت بالایی از خود بروز می‌دهد و توانمندی نظامی خود را به نمایش می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او پس از مدّتی جنگیدن در جبهه‌های غرب و پس از آزادی گیلان‌غرب، به جبهه‌های جنوب اعزام می‌شود و با نیروهای خود در جبهة آبادان مستقر می‌گردد و در حسّاس‌ترین شرایط، آبادان را همراه دیگر نیروهای مردمی از سقوط و اشغال نجات می‌دهد. فرماندهان خیلی زود به توانمندی نظامی و لیاقت شهید کلهر پی‌می‌برند و از استعداد وی در مسئوولیتهای مختلف نظامی بهره می‌گیرند. شهید کلهر در تشکیل تیپ المهدی (عج) نقش اساسی ایفا می‌کند و خود به عنوان جانشین فرماندهی آن برگزیده می‌شود. کلهر از زمانی‌که وارد جنگ می‌شود، در اکثر عملیات‌ها با مسئوولیت بالا و هدایت نیرو و فرماندهی محور وارد عمل می‌گردد و بارها در جبهه مجروح می‌شود. در عملیات «فتح‌المبین» به عنوان خط‌شکن حماسه می‌آفریند و در منطقه «ام‌الرّصاص» سخت مجروح می‌شود. کلهر در اکثر عملیات‌ها وظیفة خط‌شکن را برعهده دارد؛  از این رو، چندین بار به سختی مجروح می‌شود، اما او کسی نیست که از پا بیفتد و به بهانة جراحت، پای از جبهه بکشد؛ یک کلیه‌اش را از دست می‌دهد و یک دستش بر اثر ترکش، عملاً از کار می‌افتد؛ در جای جای بدنش ترکش می‌نشیند، ولی او که عاشق جبهه و بسیجیان است، آنان را ترک نمی‌کند. شهید کلهردر سال 1361، یک دورة فشردة تخریب و مربّی‌گری را در پادگان امام حسین (ع) می‌گذراند و در اردیبهشت ماه سال 1363، همراه گروهی به سوریه و لبنان اعزام می‌شود و از جبهه‌های مختلف لبنان، ازجمله بلندی‌های جولان بازدید می‌کند و پس از بازگشت از لبنان، به جبهه‌های جنوب بازمی‌گردد. کلهر در عملیات فتح‌المبین با مسئوولیت «معاونت تیپ» وارد عمل می‌شود و در محور «فکّه» و «تنگة رقابیه» حماسه می‌آفریند. پیش از تشکیل تیپ المهدی (عج)، وی در طرح، برنامه و هدایت عملیات‌ها نقش مؤثّر و بسزایی ایفا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از شرکت فعّال در عملیات «رمضان»، در لشگر 21 محمد رسول الله (ص)، به عنوان جانشین لشگر منصوب شده و با این مسئوولیت، در عملیات «والفجر مقدماتی» و «والفجر یک» حضوری تعیین کننده می‌یابد. او در عملیات «والفجر هشت» وارد عمل می‌شود و به عنوان فرمانده، به هدایت نیروها می‌پردازد. او در این عملیات، به سختی مجروح می‌شود؛ به‌طوری‌که برای مداوا، حدود یک‌سال در بیمارستان بستری می‌گردد. هنوز به خوبی بهبود نیافته است کهبار دیگر به جبهه‌های نبرد می‌شتابد و در عملیات «کربلای چهار» و «کربلای پنج» حضوری چشم‌گیر و حماسی می‌یابد. شهید کلهر که چمدانی پر از شکوفه‌های یاس تقوا همراه داشت و برای ملاقات و ضیافت با شکوه عشق، لحظه‌شماری می‌کرد، عاقبت در «شلمچه» کارت سبز دعوت در میهمانی کرّوبیان را دریافت کرد. وی در دی ماه 1365، در عملیات «کربلای پنج» در منطقة شلمچه، در حالی‌که برای شرکت در جلسه عازم پشت جبهه بود، تذکرة عبور و معراج به عالم ملکوت را گرفت و از شرکت در جلسة زمینیان باز ماند. وی بر اثر اصابت ترکش به سرش به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
index.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===وصیّت‌نامه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم ربّ الشهداء و الصدّیقین. من طلبنی وجدنی و من ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 با سلام و درود بر محمّد (ص) و امام زمان (عج) و نایب برحقّش امام خمینی رهبر بزرگ تمامی مسلمین و مستضعفین جهان؛ رهبری که تمامی ما را از منجلاب خواری و ذلّت بیرون کشیده و به راه راست هدایتمان کرد و نوری شد در تاریکی راه که بتوانیم در حرکت، خودمان را از تمام راه‌های انحرافی بازداریم و در راه مستقیم که همان الله می‌باشد، حرکت خود را ادامه دهیم. با این راهنمایی امام عزیزمان بود که راه خودمان را پیدا و انتخاب کردیم [تا] بتوانیم جبران زمان جاهلیت خودمان را بکنیم. خدایا! شاهد باش که از تمام مظاهر مادی دنیا برهیدیم تا بیشتر به تو نزدیک شویم و به تو بپیوندیم. خدایا! شاهد باش به عشق تو به مسیر تو حرکت کردیم و اینک فقط پیوستن به تو را انتظار داریم. خدایا من خواهان شهادتم نه به این معنی که از زندگی کردن در این دنیا خسته شده‌ام و خواسته باشم خود را ازدست این سختی‌ها و ناملایمات دنیوی خلاص کنم، بلکه می‌خواهم شهید شوم تا اگر زنده‌ام، موجودی نباشم که سبب جلوگیری از رشد دیگران شوم تا شاید خونم بتواند این موضوع را جبران‌کند و نهال کوچکی از جنگل انبوه انقلاب را آبیاری کند. می‌خواهم شهید شوم تا خونم به سرور شهیدان حسین -علیه السّلام- گواهی دهد که من مانند مردم کوفه نیستم و رهرو راهش بوده‌ام. ای بهتر از همة دوست‌ها و یارها! مرا دریاب! ای معشوقم! مرا تو خود بخوان. من انسانی گنه‌کار و روسیاه هستم. مرا فراخوان که دیگرنمی توانم صبر کنم و صبرم به پایان رسیده است. گرچه سخت و ناگوار است بین دوستان صمیمی جدایی می‌افتد و چه سخت است آن زمان که یک رهرو به مقصدش برسد ودیگری مثل من به مقصد خویش نرسد. بارالها! خودت این سختی‌ها را از دوش من بردار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 پدر عزیزم مرا ببخش که فرزند خوبی برایت نبودم و از من راضی باش تا خدا هم از من خشنود گردد و مرا بیامرزد و امیدوارم بتوانم با تقدیم خون ناچیز و جسم ضعیف خود به اسلام و قرآن، رضایت خدا و شما را فراهم کنم. صبور باش و مبادا با بی‌صبری، دل‌گیرم کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات مرتبط با شهید یدالله کلهر==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بوی کباب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از شیراز به طرف تهران می‌آمدیم؛ به دروازه قرآن رسیدیم. در آن حوالی، باغچه‌ای با صفا بود و آبی و گُلی و پروانه‌ای. خیلی خوش‌منظره بود و ما هم خسته بودیم. بوی کباب، اشتهای ما را تحریک می‌کرد. ماشین را نگه داشتیم تا هم غذایی بخوریم و هم آبی به سر و صورتمان بزنیم. چند مشت آب خنک، حالمان را جا آورد. پس از مدّتی، غذای ما را آوردند و مشغول خوردن شدیم. هنوز چند لقمه‌ای نخورده بودیم که دیدیم پیرمردی به آن سمت آمد. دست دختر بچّه‌ای نحیف و لاغر را به دست گرفته بود. او آرام، به میز مدیر آن غذاخوری نزدیک شد و به او چیزی گفت. لحظه‌ای بعد، صدای مرد صاحب سالن، به هوا رفت و پیرمرد شرمگین و ناراحت، به طرف در خروجی… .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان یدالله از جای خود بلند شد. در یک آن، می‌توانستی خشم و عطوفت را هم‌زمان در چهره‌اش ببینی. به طرف پیرمرد رفت؛ دستهای او را در دست گرفت و با مهربانی او را روی صندلی نشاند. سپس، به سرعت به طرف مرد صاحب غذاخوری رفت و به او گفت که چند سیخ کباب آماده کند و به آن مرد بدهد. مرد صاحب غذاخوری، از برخورد یدالله و ظاهر و وضع مرتّب و آراسته‌اش یکّه خورد و بلافاصله دستور او را اجرا کرد. پس از مدّتی، کباب‌های مرد آماده شد. شاگرد مغازه آنان را به پیرمرد داد و او را راهی کرد که برود. در همین لحظه، یدالله برخاست و به طرف آنان رفت. دستی روی سر کودک کشید و پولی در میان انگشتان لاغر طفل گذاشت و با حالت خاصّی بازگشت. دوباره سوار ماشین شدیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام مدّت، منتظر بودم که یدالله حرفی‌بزند؛ بالاخره، لب از لب گشود: «حتماً آن مرد کارد به استخوانش رسیده بوده است که به خاطر چند سیخ کباب، دست نیاز بلند کرده…ای وای به حال کسی که دست چنین نیازمندی را رد کند! او چگونه می‌خواهد جواب پس بدهد…ای وای!» و سکوت غمگینانة او در طول راه، نشان‌گر غم و اندوه او از دیدن نیاز آن مرد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/10.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تحمل به خاطر خدا===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار نفر بودیم که بعد از عملیات والفجر هشت به دیدار حضرت آقا رفتیم.&lt;br /&gt;
عصب دست حاج یدالله کلهر توی عملیات قطع شده بود.&lt;br /&gt;
حضرت آقا شناخت عجیبی از حاج یدالله داشتند و با ایشان نشر و حشر عجیبی داشتند.&lt;br /&gt;
آقا فرمود حاج یدالله ما چطور است؟&lt;br /&gt;
حاج یدالله گفت الحمدلله!با آن کنار آمده ام!&lt;br /&gt;
آقا فرمودند: من اوضاع تو را درک میکنم زیرا از وقتی که عصب دست من قطع شد تا زمان زیادی درد دست نمی گذاشت بخوابم  و هر شب چندین بار با درد از خواب بیدار می شدم.&lt;br /&gt;
حاج یدالله آروم گفت : آقا من هم همینطور.&lt;br /&gt;
شهید کلهر چون با خدا معامله کرده بود تا زمانی که حضرت آقا اشاره به درد دست خودشان نکرده بودند ایشان هم صحبتی نکرد و تا زمان شهادتش دیگر ما ندیدیم از درد دستش صحبت کند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
راوی:سردار فضلی_سایت ساجد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خطا و تواضع===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که در پادگان «ابوذر» بودیم، به طور کلّی به انجام مسابقه‌ها و مسألة «ورزش» خیلی اهمیت می‌دادیم. من و یدالله کلهر و چند نفر دیگر در تیم والیبال بودیم. من به عنوان سرپرست بازی‌ها، خیلی سخت‌گیر و حسّاس بودم. با بچه‌ها قرار گذاشته بودم که هر کس خطا کرد، باید پشت خط برود و یک نفر جای او را بگیرد. در اجرای این مقرّرات، خیلی سخت‌گیری می‌کردم. یک روز گرم بازی بودیم که حاج یدالله کلهر، در بازی خطایی کرد. پس از چند لحظة کوتاه، من برگشتم که به او اعتراض کنم که دیدم آن بزرگوار خودش پشت خط رفته؛ تا مرا دید با خنده‌ای از روی تواضع و دوستی گفت: «یک نفر را بفرست جای من!» حاج یدالله کلهر، جانشین تیپ بود و این قدر تواضع و فروتنی داشت. آیا این صفات و ویژگی‌ها، الگو شدنی نیست؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/22.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خانه‌ای برای دیگری===&lt;br /&gt;
به حاج یدالله، یک خانه در کرج برای سکونت اهدا کرده بودند. حاج یدالله- از آن جا که در همة امور زندگی، برای بچّه‌ها یار و یاور بود- همراه با یکی از دوستان، برای خواستگاری دختر خانمی، به خانة پدر آن دختر می‌روند. پس از صحبت‌های اوّلیه، خانوادة دختر می‌پرسند که آیا آن برادر، خانه دارد یا نه؟ آن برادر هم به خاطر صداقت می‌گوید: «نه، ندارم!» خانوادة آن دختر می‌گویند: «برای ما این مسأله مهم است؛ پس اجازه بدهید به همین دلیل، این موضوع را خاتمه یافته بدانیم.» حاج کلهر در همین لحظه، پا در میانی می‌کند و می‌گوید: «نه آقا! ایشان خانه دارند.» پدر دختر با تعجّب می‌گوید: «ولی خود ایشان گفتند که خانه ندارند.» شهید کلهر با خون‌سردی و مهربانی می‌گوید: «چرا، دارند. خانة ایشان در فلان جای کرج است. می‌توانید خودتان بروید ببینید.» سپس آن مراسم با خوبی و خوشی تمام می‌شود و شهید کلهر در کمال ایثار، خانة خود را به آن برادر می‌بخشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/23.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کشتی!===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج یدالله، در میان بچّه‌ها از محبوبیت زیادی برخوردار بود. همة بسیجیان و سربازان، علاقة خاصی به او داشتند. این محبوبیت و علاقه، به خاطر رفتار و کردار خود حاجی و برخوردهای صمیمانه و در عین حال صحیح او، به وجود آمده بود. در میان تمام خصلت‌ها و ویژگی‌های رفتاری او، یکی هم این بود که دوست داشت با بچّه‌ها کشتی بگیرد! یدالله کشتی گرفتن را به عنوان ورزش و عملی برای صمیمی شدن با بچّه‌ها انجام می‌داد و بعضی وقت‌ها با بچّه‌های بسیجی کشتی می‌گرفت. این حالت، نه تنها احترام و علاقة بچّه‌ها را نسبت به فرماندهشان از بین نمی‌برد، بلکه به ایجاد صمیمیت و علاقه میان او و تمام بچّه‌ها کمک می‌کرد. البتّه شهید کلهر برای این ورزش کردن‌ها-به خصوص کشتی گرفتن-ارزش خاصّی قائل بود و فلسفة خاصّی در این مورد داشت. او می‌گفت: «وقتی که کسی فرمانده می‌شود، ممکن است ناخواسته، حالت خاصّی به او دست دهد. بیش‌تر وقت‌ها، هنگامی‌که انسان به جایی و مقامی می‌رسد، دچار کبر و غرور می‌شود. وقتی کشتی می‌گیرد، بالأخره پس از چند بار، ممکن است یک بار و گاهی هم همیشه، پشتش به خاک مالیده شود و همین مسأله، باعث می‌شود که او هیچ وقت دچار غرور نشود؛ به خصوص اگر این خاک شدن در برابر چشم همه باشد، دیگر جایی برای احساس خود بزرگ‌بینی نمی‌ماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/30.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گوش‌مالی مزاحمان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روستای ما، تمام خواهران و مادران ما چادر به سر می‌کردند و یدالله به‌طورکلّی خیلی روی بچّه‌محل‌هایش تعصّب داشت و اگر کسی مزاحم آنان می‌شد، به شدّت ناراحت می‌شد. روزی، چند پسر غریبه به روستای ما آمده بودند. موقع تعطیلی مدرسه‌ها بود و من و یدالله از کوچه رد می‌شدیم. داشتیم با هم حرف می‌زدیم که ناگهان از دور متوجّه شدیم یکی از آن غریبه‌ها، مزاحم دختری است. یدالله طاقت نیاورد و به سرعت به آن سمت رفت و من هم دنبال او. دوستان ما هم متوجّه مسأله شدند و به آن‌جا آمدند. خلاصه، زد و خورد شدیدی پیش آمد. زور و قدرت یدالله، به کمک تعصّب او آمده بود و او به قدری آنان را کتک زد که همه از ترس فرار کردند! چند نفر از بچه‌های ما هم زخمی شده بودند. کاری که یدالله آن روز کرد، باعث شد که پس از آن، کسی جرأت نکند مزاحم زن و دختری شود. نام یدالله و تعصّب و غیرت او در مدرسه پیچیده بود. بعدها، وقتی به شهریار رفتیم، دیدیم آن جا هم از جریان آن روز، حرف می‌زنند و یدالله به خاطر آن دعوا، خیلی معروف شده بود؛البتّه  بیش‌تر به عنوان یک پهلوان با غیرت و شجاع.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/4.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خداحافظ برادرم!===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات «کربلای پنج» بود. این عملیات، از نظر زمانی، به درازا کشید. شرایط منطقه سیّدالشهدا -علیه‌السلام- خیلی بحرانی و سنگین بود. هر روز خبر شهادت عزیزی از راه می‌رسید. حاج یدالله دائم به بچّه‌ها سرکشی می‌کرد و هر کاری را که لازم بود، انجام می‌داد. همیشه عادتش بود که میان مقرّ فرماندهی و خطّ اوّل، در حرکت بود. خودش از نزدیک همه چیز را کنترل می‌کرد و با بچّه‌ها، تماس نزدیک داشت. همین حضور او در خطوط اوّل، دشمن را حیران و ترسان می‌کرد. به محض این که از بی‌سیم خبر می‌گرفتند که حاج یدالله کلهر در فلان خط است، دیگر حساب کار خودشان را می‌کردند. حاجی رفته بود که به خط مقدّم سر بزند. قرار بود جلسة شورای فرماندهی، در حوالی شلمچه تشکیل شود و وجود حاج یدالله در جلسه لازم بود. قرار شد که به ایشان خبر داده شود و از خط، برای شرکت در جلسه به عقبه بیاید. «حاج علی فضلی»، فرمانده لشکر سیدالشهدا -علیه‌السلام-، رساندن پیام را به عهدة دو نفر از برادرانی گذاشت که مسئول حمل آذوقه و مهمّات به خط بودند. آتش روی خط سنگین بود. سردار شهید کلهر، کنار خاک‌ریز ایستاده بود و با همان ابهّت و متانت همیشگی، کنار رزمندگان بود و عملیات را فرماندهی می‌کرد. برادر مسئول تدارکات، پیغام حاج فضلی را به ایشان رساند. کمی بعد، وقتی مسئول تدارکات بارش را تخلیه کرد و آمادة بازگشت به قرارگاه شد، در فاصله حدود دویست متری، جیپ حامل حاج یدالله هم به سمت مقرّ فرماندهی می‌رفت… و ناگهان… … . حدود دویست متر، با جیپ حاجی فاصله داشتیم. سوت خمپاره‌هایی به گوش رسید و بعد… یا حسین! آتش و دود، از کنار جیپ به هوا برخاست. به سمت جیپ حرکت کردیم. وقتی نزدیک‌تر رسیدم، قلبم لرزید. دیدم که خمپاره یا گلولة توپ به ماشین حاج‌یدالله اصابت کرده است. دو نفر بی‌سیم‌چی، که در صندلی عقب نشسته بودند، به شهادت رسیده و ستون‌های جیپ خوابیده بود. یک پای حاجی از جیپ بیرون بود و سرش به شدّت آسیب دیده بود. به هر سختی بود، حاجی را به عقب رساندیم و خدا می‌داند با چه زبانی و چگونه خبر را به حاج فضلی رساندیم. ای خدا! چه لحظه‌های سختی!&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/54.htm&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%DA%A9%D9%84%D9%87%D8%B1</id>
		<title>شهید یدالله کلهر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%DA%A9%D9%84%D9%87%D8%B1"/>
				<updated>2018-12-14T11:40:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* تحمل به خاطر خدا */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
معرفی شهید یدالله کلهر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سردار سرتیپ شهید یدالله کلهر به سال 1331 در روستای «بابا سلیمان» از توابع شهریار، در خانواده‌ای متوسّط و مذهبی زاده شد. عشق به خاندان اهل‌بیت و  ائمّة اطهار _علیهم‌السّلام_ از همان دوران کودکی با تمام وجودش عجین گشت و از او مردی با احساسات ناب مذهبی ساخت؛ به‌گونه‌ای‌که پیش از رسیدن به سنّ بلوغ شرعی و تکلیف، به نماز می‌ایستاد و در مساجد و محافل دینی شرکت می‌کرد.&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
شهید کلهر در هفت سالگی قدم در راه مدرسه و تحصیل می‌گذارد و با بهره‌مندی از هوش و استعداد سرشار، دورة ابتدایی را با نمره‌های عالی و رتبة ممتاز در زادگاه خود به پایان می‌رساند. وی برای ادامه تحصیل مجبور می‌شود به شهریار برود؛ چرا که دورة متوسطه در روستا نبود؛ لذا در یکی از دبیرستان‌های شهریار به تحصیل می‌پردازد. او که در جستجوی معرفت دینی بود، هم‌زمان با تحصیل، به مطالعة کتب دینی رو می‌آورد؛ از این رو، با شهامت و توان فکری خوب، با فرقة ضالّة «بهائیت» به بحث می‌پردازد. جثة درشت و قوی و اندیشة سالم، از او چهره‌ای جذّاب  می‌سازد و به خاطر جوانمردی و منش والایش، زبانزد می‌شود. یدالله کلهر اوقات فراغت خود را به مطالعه و یا ورزش و تفریحات سالم محلّی می‌پردازد. وی تحصیلات خود را تا سوم متوسّطه ادامه می‌دهد، ولی به دلیل دوری روستا از شهر و سختی رفت و آمد، مجبور به ترک‌تحصیل می‌شود. یدالله پس از ترک‌تحصیل، در یک کارگاه تانکرسازی مشغول کار می‌شود. او در سال 1351 همراه یکی از دوستانش، به حرفة برق و سیم‌کشی ساختمان وارد می‌شود. سپس در سال 1353 مدّتی به جوش‌کاری می‌پردازد و همان سال به سربازی اعزام می‌شود. وی چندین بار از سربازی فرار می‌کند و سرانجام دورة آموزش خود را در ارومیه و بقیة سربازی‌اش را در شاه‌پور می‌گذراند. از آنجا که خانواده‌اش پیش از انقلاب اسلامی، با شخصیت حضرت امام (ره) آشنا بوده و از  معظّم‌له تقلیدمی‌کردند، او هم رساله و برخی کتاب‌های ایشان را مطالعه می‌کند و با افکار و اندیشه‌هایشان آشنا می‌شود. در دورة سربازی به ماهیت رژیم شاه پی می‌برد و خیلی زود وارد مسائل سیاسی می‌شود. وی دوستان سرباز خود را جمع کرده، به روشنگری می‌پردازد و ماهیت رژیم را برای آنان آشکار می‌کند. در سال 1355، سربازی را به پایان می‌رساند و پس از بازگشت از سربازی، دوباره به کارهای برق و سیم‌کشی ساختمان مشغول می‌شود و مدتی هم به آهنگری و جوش‌کاری می‌پردازد. یدالله با شروع جرقه‌های انقلاب اسلامی، وارد عرصة سیاسی می‌شود. او جوانان محل را جمع کرده، دربارة حضرت امام (ره) و انقلاب برای آنان صحبت می‌کند. وی نخستین کسی بود که در مسجد «بابا سلیمان»، «تکبیر» و شعار «مرگ بر شاه» سر می‌دهد و مردم را به مبارزه علیه شاه ترغیب می‌نماید. مدتی از سوی پاسگاه شهریار مورد تعقیب قرار می‌گیرد، ولی با هوشیاری تمام، فعالیت‌هایش را گسترش می‌دهد و هر روز بچه‌های محل را جمع می‌کند و با آنان شعارهای تند انقلابی، از جمله شعارهای «مرگ بر شاه» را سر می‌دهند. وی فعّالانه در اغلب صحنه‌های انقلاب اسلامی حضور می‌یابد و در روزهای پیروزی انقلاب، برای فعالیت بهتر و بیش‌تر، راهی تهران می‌شود و در راهپیمایی‌ها حضور جدّی می‌یابد. در 21 بهمن 1357 هنگام تصرّف پادگان «باغشاه» از ناحیة پا تیرمی‌خورد و مجروح شده و چند روز در بیمارستان بستری می‌شود. پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، فعّالانه در مسائل انتظامی و امنیتی در کرج فعالیت می‌کند. وی از جمله بنیانگذاران کمیتة انقلاب اسلامی منطقة کرج به شمار می‌رود. در فروردین ماه 1358، به دنبال تحرّکات ضدّ‌انقلاب در کردستان، به سرپرستی گروهی، عازم آن‌جا می‌شود و مدّتی به نبرد علیه ضدّ‌انقلاب می‌پردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
او که روحی فعّال و جستجوگر داشت، هرگز برنمی‌تابید انقلابی که در راه آن خون‌های پاک هدیه شده و خون‌دل‌ها خورده شده، به راحتی بازیچة دست  عدّه‌ای ضدّ‌انقلاب و وابسته قرار گیرد. از این رو، از فردای پیروزی انقلاب اسلامی، خود را وقف تحقّق آرمان‌های بلند آن می‌کند و هر جا که به وجودش نیاز باشد، از هیچ کوششی دریغ نمی‌کند. پس از شروع جنگ تحمیلی، گروهی از پاسداران سپاه کرج را جمع کرده، به فرماندهی او، راهی جبهه‌های «سرپل‌ذهّاب» و «گیلان‌غرب» می‌شوند و مدّتی در آن جبهه علیه دشمن بعثی عراق به مقابله برمی‌خیزند. شهید کلهر در آزادسازی گیلان‌غرب، ایثار و شهامت بالایی از خود بروز می‌دهد و توانمندی نظامی خود را به نمایش می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او پس از مدّتی جنگیدن در جبهه‌های غرب و پس از آزادی گیلان‌غرب، به جبهه‌های جنوب اعزام می‌شود و با نیروهای خود در جبهة آبادان مستقر می‌گردد و در حسّاس‌ترین شرایط، آبادان را همراه دیگر نیروهای مردمی از سقوط و اشغال نجات می‌دهد. فرماندهان خیلی زود به توانمندی نظامی و لیاقت شهید کلهر پی‌می‌برند و از استعداد وی در مسئوولیتهای مختلف نظامی بهره می‌گیرند. شهید کلهر در تشکیل تیپ المهدی (عج) نقش اساسی ایفا می‌کند و خود به عنوان جانشین فرماندهی آن برگزیده می‌شود. کلهر از زمانی‌که وارد جنگ می‌شود، در اکثر عملیات‌ها با مسئوولیت بالا و هدایت نیرو و فرماندهی محور وارد عمل می‌گردد و بارها در جبهه مجروح می‌شود. در عملیات «فتح‌المبین» به عنوان خط‌شکن حماسه می‌آفریند و در منطقه «ام‌الرّصاص» سخت مجروح می‌شود. کلهر در اکثر عملیات‌ها وظیفة خط‌شکن را برعهده دارد؛  از این رو، چندین بار به سختی مجروح می‌شود، اما او کسی نیست که از پا بیفتد و به بهانة جراحت، پای از جبهه بکشد؛ یک کلیه‌اش را از دست می‌دهد و یک دستش بر اثر ترکش، عملاً از کار می‌افتد؛ در جای جای بدنش ترکش می‌نشیند، ولی او که عاشق جبهه و بسیجیان است، آنان را ترک نمی‌کند. شهید کلهردر سال 1361، یک دورة فشردة تخریب و مربّی‌گری را در پادگان امام حسین (ع) می‌گذراند و در اردیبهشت ماه سال 1363، همراه گروهی به سوریه و لبنان اعزام می‌شود و از جبهه‌های مختلف لبنان، ازجمله بلندی‌های جولان بازدید می‌کند و پس از بازگشت از لبنان، به جبهه‌های جنوب بازمی‌گردد. کلهر در عملیات فتح‌المبین با مسئوولیت «معاونت تیپ» وارد عمل می‌شود و در محور «فکّه» و «تنگة رقابیه» حماسه می‌آفریند. پیش از تشکیل تیپ المهدی (عج)، وی در طرح، برنامه و هدایت عملیات‌ها نقش مؤثّر و بسزایی ایفا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از شرکت فعّال در عملیات «رمضان»، در لشگر 21 محمد رسول الله (ص)، به عنوان جانشین لشگر منصوب شده و با این مسئوولیت، در عملیات «والفجر مقدماتی» و «والفجر یک» حضوری تعیین کننده می‌یابد. او در عملیات «والفجر هشت» وارد عمل می‌شود و به عنوان فرمانده، به هدایت نیروها می‌پردازد. او در این عملیات، به سختی مجروح می‌شود؛ به‌طوری‌که برای مداوا، حدود یک‌سال در بیمارستان بستری می‌گردد. هنوز به خوبی بهبود نیافته است کهبار دیگر به جبهه‌های نبرد می‌شتابد و در عملیات «کربلای چهار» و «کربلای پنج» حضوری چشم‌گیر و حماسی می‌یابد. شهید کلهر که چمدانی پر از شکوفه‌های یاس تقوا همراه داشت و برای ملاقات و ضیافت با شکوه عشق، لحظه‌شماری می‌کرد، عاقبت در «شلمچه» کارت سبز دعوت در میهمانی کرّوبیان را دریافت کرد. وی در دی ماه 1365، در عملیات «کربلای پنج» در منطقة شلمچه، در حالی‌که برای شرکت در جلسه عازم پشت جبهه بود، تذکرة عبور و معراج به عالم ملکوت را گرفت و از شرکت در جلسة زمینیان باز ماند. وی بر اثر اصابت ترکش به سرش به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
index.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===وصیّت‌نامه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم ربّ الشهداء و الصدّیقین. من طلبنی وجدنی و من ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 با سلام و درود بر محمّد (ص) و امام زمان (عج) و نایب برحقّش امام خمینی رهبر بزرگ تمامی مسلمین و مستضعفین جهان؛ رهبری که تمامی ما را از منجلاب خواری و ذلّت بیرون کشیده و به راه راست هدایتمان کرد و نوری شد در تاریکی راه که بتوانیم در حرکت، خودمان را از تمام راه‌های انحرافی بازداریم و در راه مستقیم که همان الله می‌باشد، حرکت خود را ادامه دهیم. با این راهنمایی امام عزیزمان بود که راه خودمان را پیدا و انتخاب کردیم [تا] بتوانیم جبران زمان جاهلیت خودمان را بکنیم. خدایا! شاهد باش که از تمام مظاهر مادی دنیا برهیدیم تا بیشتر به تو نزدیک شویم و به تو بپیوندیم. خدایا! شاهد باش به عشق تو به مسیر تو حرکت کردیم و اینک فقط پیوستن به تو را انتظار داریم. خدایا من خواهان شهادتم نه به این معنی که از زندگی کردن در این دنیا خسته شده‌ام و خواسته باشم خود را ازدست این سختی‌ها و ناملایمات دنیوی خلاص کنم، بلکه می‌خواهم شهید شوم تا اگر زنده‌ام، موجودی نباشم که سبب جلوگیری از رشد دیگران شوم تا شاید خونم بتواند این موضوع را جبران‌کند و نهال کوچکی از جنگل انبوه انقلاب را آبیاری کند. می‌خواهم شهید شوم تا خونم به سرور شهیدان حسین -علیه السّلام- گواهی دهد که من مانند مردم کوفه نیستم و رهرو راهش بوده‌ام. ای بهتر از همة دوست‌ها و یارها! مرا دریاب! ای معشوقم! مرا تو خود بخوان. من انسانی گنه‌کار و روسیاه هستم. مرا فراخوان که دیگرنمی توانم صبر کنم و صبرم به پایان رسیده است. گرچه سخت و ناگوار است بین دوستان صمیمی جدایی می‌افتد و چه سخت است آن زمان که یک رهرو به مقصدش برسد ودیگری مثل من به مقصد خویش نرسد. بارالها! خودت این سختی‌ها را از دوش من بردار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 پدر عزیزم مرا ببخش که فرزند خوبی برایت نبودم و از من راضی باش تا خدا هم از من خشنود گردد و مرا بیامرزد و امیدوارم بتوانم با تقدیم خون ناچیز و جسم ضعیف خود به اسلام و قرآن، رضایت خدا و شما را فراهم کنم. صبور باش و مبادا با بی‌صبری، دل‌گیرم کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات مرتبط با شهید یدالله کلهر==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بوی کباب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از شیراز به طرف تهران می‌آمدیم؛ به دروازه قرآن رسیدیم. در آن حوالی، باغچه‌ای با صفا بود و آبی و گُلی و پروانه‌ای. خیلی خوش‌منظره بود و ما هم خسته بودیم. بوی کباب، اشتهای ما را تحریک می‌کرد. ماشین را نگه داشتیم تا هم غذایی بخوریم و هم آبی به سر و صورتمان بزنیم. چند مشت آب خنک، حالمان را جا آورد. پس از مدّتی، غذای ما را آوردند و مشغول خوردن شدیم. هنوز چند لقمه‌ای نخورده بودیم که دیدیم پیرمردی به آن سمت آمد. دست دختر بچّه‌ای نحیف و لاغر را به دست گرفته بود. او آرام، به میز مدیر آن غذاخوری نزدیک شد و به او چیزی گفت. لحظه‌ای بعد، صدای مرد صاحب سالن، به هوا رفت و پیرمرد شرمگین و ناراحت، به طرف در خروجی… .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان یدالله از جای خود بلند شد. در یک آن، می‌توانستی خشم و عطوفت را هم‌زمان در چهره‌اش ببینی. به طرف پیرمرد رفت؛ دستهای او را در دست گرفت و با مهربانی او را روی صندلی نشاند. سپس، به سرعت به طرف مرد صاحب غذاخوری رفت و به او گفت که چند سیخ کباب آماده کند و به آن مرد بدهد. مرد صاحب غذاخوری، از برخورد یدالله و ظاهر و وضع مرتّب و آراسته‌اش یکّه خورد و بلافاصله دستور او را اجرا کرد. پس از مدّتی، کباب‌های مرد آماده شد. شاگرد مغازه آنان را به پیرمرد داد و او را راهی کرد که برود. در همین لحظه، یدالله برخاست و به طرف آنان رفت. دستی روی سر کودک کشید و پولی در میان انگشتان لاغر طفل گذاشت و با حالت خاصّی بازگشت. دوباره سوار ماشین شدیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام مدّت، منتظر بودم که یدالله حرفی‌بزند؛ بالاخره، لب از لب گشود: «حتماً آن مرد کارد به استخوانش رسیده بوده است که به خاطر چند سیخ کباب، دست نیاز بلند کرده…ای وای به حال کسی که دست چنین نیازمندی را رد کند! او چگونه می‌خواهد جواب پس بدهد…ای وای!» و سکوت غمگینانة او در طول راه، نشان‌گر غم و اندوه او از دیدن نیاز آن مرد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/10.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تحمل به خاطر خدا===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار نفر بودیم که بعد از عملیات ولفجر هشت به دیدار حضرت آقا رفتیم.&lt;br /&gt;
عصب دست حاج یدالله کلهر توی عملیات قطع شده بود.&lt;br /&gt;
حضرت آقا شناخت عجیبی از حاج یدالله داشتند و با ایشان نشر و حشر عجیبی داشتند.&lt;br /&gt;
آقا فرمود حاج یدالله ما چطور است؟&lt;br /&gt;
حاج یدالله گفت الحمدلله!با آن کنار آمده ام!&lt;br /&gt;
آقا فرمودند: من اوضاع تو را درک میکنم زیرا از وقتی که عصب دست من قطع شد تا زمان زیادی درد دست نمی گذاشت بخوابم  و هر شب چندین بار با درد از خواب بیدار می شدم.&lt;br /&gt;
حاج یدالله آروم گفت : آقا من هم همینطور.&lt;br /&gt;
شهید کلهر چون با خدا معامله کرده بود تا زمانی که حضرت آقا اشاره به درد دست خودشان نکرده بودند ایشان هم صحبتی نکرد و تا زمان شهادتش دیگر ما ندیدیم از درد دستش صحبت کند&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
راوی:سردار فضلی_سایت ساجد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خطا و تواضع===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که در پادگان «ابوذر» بودیم، به طور کلّی به انجام مسابقه‌ها و مسألة «ورزش» خیلی اهمیت می‌دادیم. من و یدالله کلهر و چند نفر دیگر در تیم والیبال بودیم. من به عنوان سرپرست بازی‌ها، خیلی سخت‌گیر و حسّاس بودم. با بچه‌ها قرار گذاشته بودم که هر کس خطا کرد، باید پشت خط برود و یک نفر جای او را بگیرد. در اجرای این مقرّرات، خیلی سخت‌گیری می‌کردم. یک روز گرم بازی بودیم که حاج یدالله کلهر، در بازی خطایی کرد. پس از چند لحظة کوتاه، من برگشتم که به او اعتراض کنم که دیدم آن بزرگوار خودش پشت خط رفته؛ تا مرا دید با خنده‌ای از روی تواضع و دوستی گفت: «یک نفر را بفرست جای من!» حاج یدالله کلهر، جانشین تیپ بود و این قدر تواضع و فروتنی داشت. آیا این صفات و ویژگی‌ها، الگو شدنی نیست؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/22.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خانه‌ای برای دیگری===&lt;br /&gt;
به حاج یدالله، یک خانه در کرج برای سکونت اهدا کرده بودند. حاج یدالله- از آن جا که در همة امور زندگی، برای بچّه‌ها یار و یاور بود- همراه با یکی از دوستان، برای خواستگاری دختر خانمی، به خانة پدر آن دختر می‌روند. پس از صحبت‌های اوّلیه، خانوادة دختر می‌پرسند که آیا آن برادر، خانه دارد یا نه؟ آن برادر هم به خاطر صداقت می‌گوید: «نه، ندارم!» خانوادة آن دختر می‌گویند: «برای ما این مسأله مهم است؛ پس اجازه بدهید به همین دلیل، این موضوع را خاتمه یافته بدانیم.» حاج کلهر در همین لحظه، پا در میانی می‌کند و می‌گوید: «نه آقا! ایشان خانه دارند.» پدر دختر با تعجّب می‌گوید: «ولی خود ایشان گفتند که خانه ندارند.» شهید کلهر با خون‌سردی و مهربانی می‌گوید: «چرا، دارند. خانة ایشان در فلان جای کرج است. می‌توانید خودتان بروید ببینید.» سپس آن مراسم با خوبی و خوشی تمام می‌شود و شهید کلهر در کمال ایثار، خانة خود را به آن برادر می‌بخشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/23.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کشتی!===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج یدالله، در میان بچّه‌ها از محبوبیت زیادی برخوردار بود. همة بسیجیان و سربازان، علاقة خاصی به او داشتند. این محبوبیت و علاقه، به خاطر رفتار و کردار خود حاجی و برخوردهای صمیمانه و در عین حال صحیح او، به وجود آمده بود. در میان تمام خصلت‌ها و ویژگی‌های رفتاری او، یکی هم این بود که دوست داشت با بچّه‌ها کشتی بگیرد! یدالله کشتی گرفتن را به عنوان ورزش و عملی برای صمیمی شدن با بچّه‌ها انجام می‌داد و بعضی وقت‌ها با بچّه‌های بسیجی کشتی می‌گرفت. این حالت، نه تنها احترام و علاقة بچّه‌ها را نسبت به فرماندهشان از بین نمی‌برد، بلکه به ایجاد صمیمیت و علاقه میان او و تمام بچّه‌ها کمک می‌کرد. البتّه شهید کلهر برای این ورزش کردن‌ها-به خصوص کشتی گرفتن-ارزش خاصّی قائل بود و فلسفة خاصّی در این مورد داشت. او می‌گفت: «وقتی که کسی فرمانده می‌شود، ممکن است ناخواسته، حالت خاصّی به او دست دهد. بیش‌تر وقت‌ها، هنگامی‌که انسان به جایی و مقامی می‌رسد، دچار کبر و غرور می‌شود. وقتی کشتی می‌گیرد، بالأخره پس از چند بار، ممکن است یک بار و گاهی هم همیشه، پشتش به خاک مالیده شود و همین مسأله، باعث می‌شود که او هیچ وقت دچار غرور نشود؛ به خصوص اگر این خاک شدن در برابر چشم همه باشد، دیگر جایی برای احساس خود بزرگ‌بینی نمی‌ماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/30.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گوش‌مالی مزاحمان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روستای ما، تمام خواهران و مادران ما چادر به سر می‌کردند و یدالله به‌طورکلّی خیلی روی بچّه‌محل‌هایش تعصّب داشت و اگر کسی مزاحم آنان می‌شد، به شدّت ناراحت می‌شد. روزی، چند پسر غریبه به روستای ما آمده بودند. موقع تعطیلی مدرسه‌ها بود و من و یدالله از کوچه رد می‌شدیم. داشتیم با هم حرف می‌زدیم که ناگهان از دور متوجّه شدیم یکی از آن غریبه‌ها، مزاحم دختری است. یدالله طاقت نیاورد و به سرعت به آن سمت رفت و من هم دنبال او. دوستان ما هم متوجّه مسأله شدند و به آن‌جا آمدند. خلاصه، زد و خورد شدیدی پیش آمد. زور و قدرت یدالله، به کمک تعصّب او آمده بود و او به قدری آنان را کتک زد که همه از ترس فرار کردند! چند نفر از بچه‌های ما هم زخمی شده بودند. کاری که یدالله آن روز کرد، باعث شد که پس از آن، کسی جرأت نکند مزاحم زن و دختری شود. نام یدالله و تعصّب و غیرت او در مدرسه پیچیده بود. بعدها، وقتی به شهریار رفتیم، دیدیم آن جا هم از جریان آن روز، حرف می‌زنند و یدالله به خاطر آن دعوا، خیلی معروف شده بود؛البتّه  بیش‌تر به عنوان یک پهلوان با غیرت و شجاع.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/4.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خداحافظ برادرم!===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات «کربلای پنج» بود. این عملیات، از نظر زمانی، به درازا کشید. شرایط منطقه سیّدالشهدا -علیه‌السلام- خیلی بحرانی و سنگین بود. هر روز خبر شهادت عزیزی از راه می‌رسید. حاج یدالله دائم به بچّه‌ها سرکشی می‌کرد و هر کاری را که لازم بود، انجام می‌داد. همیشه عادتش بود که میان مقرّ فرماندهی و خطّ اوّل، در حرکت بود. خودش از نزدیک همه چیز را کنترل می‌کرد و با بچّه‌ها، تماس نزدیک داشت. همین حضور او در خطوط اوّل، دشمن را حیران و ترسان می‌کرد. به محض این که از بی‌سیم خبر می‌گرفتند که حاج یدالله کلهر در فلان خط است، دیگر حساب کار خودشان را می‌کردند. حاجی رفته بود که به خط مقدّم سر بزند. قرار بود جلسة شورای فرماندهی، در حوالی شلمچه تشکیل شود و وجود حاج یدالله در جلسه لازم بود. قرار شد که به ایشان خبر داده شود و از خط، برای شرکت در جلسه به عقبه بیاید. «حاج علی فضلی»، فرمانده لشکر سیدالشهدا -علیه‌السلام-، رساندن پیام را به عهدة دو نفر از برادرانی گذاشت که مسئول حمل آذوقه و مهمّات به خط بودند. آتش روی خط سنگین بود. سردار شهید کلهر، کنار خاک‌ریز ایستاده بود و با همان ابهّت و متانت همیشگی، کنار رزمندگان بود و عملیات را فرماندهی می‌کرد. برادر مسئول تدارکات، پیغام حاج فضلی را به ایشان رساند. کمی بعد، وقتی مسئول تدارکات بارش را تخلیه کرد و آمادة بازگشت به قرارگاه شد، در فاصله حدود دویست متری، جیپ حامل حاج یدالله هم به سمت مقرّ فرماندهی می‌رفت… و ناگهان… … . حدود دویست متر، با جیپ حاجی فاصله داشتیم. سوت خمپاره‌هایی به گوش رسید و بعد… یا حسین! آتش و دود، از کنار جیپ به هوا برخاست. به سمت جیپ حرکت کردیم. وقتی نزدیک‌تر رسیدم، قلبم لرزید. دیدم که خمپاره یا گلولة توپ به ماشین حاج‌یدالله اصابت کرده است. دو نفر بی‌سیم‌چی، که در صندلی عقب نشسته بودند، به شهادت رسیده و ستون‌های جیپ خوابیده بود. یک پای حاجی از جیپ بیرون بود و سرش به شدّت آسیب دیده بود. به هر سختی بود، حاجی را به عقب رساندیم و خدا می‌داند با چه زبانی و چگونه خبر را به حاج فضلی رساندیم. ای خدا! چه لحظه‌های سختی!&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/54.htm&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%DA%A9%D9%84%D9%87%D8%B1</id>
		<title>شهید یدالله کلهر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%DA%A9%D9%84%D9%87%D8%B1"/>
				<updated>2018-12-14T11:40:01Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* خاطرات مرتبط با شهید یدالله کلهر */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
معرفی شهید یدالله کلهر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سردار سرتیپ شهید یدالله کلهر به سال 1331 در روستای «بابا سلیمان» از توابع شهریار، در خانواده‌ای متوسّط و مذهبی زاده شد. عشق به خاندان اهل‌بیت و  ائمّة اطهار _علیهم‌السّلام_ از همان دوران کودکی با تمام وجودش عجین گشت و از او مردی با احساسات ناب مذهبی ساخت؛ به‌گونه‌ای‌که پیش از رسیدن به سنّ بلوغ شرعی و تکلیف، به نماز می‌ایستاد و در مساجد و محافل دینی شرکت می‌کرد.&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
شهید کلهر در هفت سالگی قدم در راه مدرسه و تحصیل می‌گذارد و با بهره‌مندی از هوش و استعداد سرشار، دورة ابتدایی را با نمره‌های عالی و رتبة ممتاز در زادگاه خود به پایان می‌رساند. وی برای ادامه تحصیل مجبور می‌شود به شهریار برود؛ چرا که دورة متوسطه در روستا نبود؛ لذا در یکی از دبیرستان‌های شهریار به تحصیل می‌پردازد. او که در جستجوی معرفت دینی بود، هم‌زمان با تحصیل، به مطالعة کتب دینی رو می‌آورد؛ از این رو، با شهامت و توان فکری خوب، با فرقة ضالّة «بهائیت» به بحث می‌پردازد. جثة درشت و قوی و اندیشة سالم، از او چهره‌ای جذّاب  می‌سازد و به خاطر جوانمردی و منش والایش، زبانزد می‌شود. یدالله کلهر اوقات فراغت خود را به مطالعه و یا ورزش و تفریحات سالم محلّی می‌پردازد. وی تحصیلات خود را تا سوم متوسّطه ادامه می‌دهد، ولی به دلیل دوری روستا از شهر و سختی رفت و آمد، مجبور به ترک‌تحصیل می‌شود. یدالله پس از ترک‌تحصیل، در یک کارگاه تانکرسازی مشغول کار می‌شود. او در سال 1351 همراه یکی از دوستانش، به حرفة برق و سیم‌کشی ساختمان وارد می‌شود. سپس در سال 1353 مدّتی به جوش‌کاری می‌پردازد و همان سال به سربازی اعزام می‌شود. وی چندین بار از سربازی فرار می‌کند و سرانجام دورة آموزش خود را در ارومیه و بقیة سربازی‌اش را در شاه‌پور می‌گذراند. از آنجا که خانواده‌اش پیش از انقلاب اسلامی، با شخصیت حضرت امام (ره) آشنا بوده و از  معظّم‌له تقلیدمی‌کردند، او هم رساله و برخی کتاب‌های ایشان را مطالعه می‌کند و با افکار و اندیشه‌هایشان آشنا می‌شود. در دورة سربازی به ماهیت رژیم شاه پی می‌برد و خیلی زود وارد مسائل سیاسی می‌شود. وی دوستان سرباز خود را جمع کرده، به روشنگری می‌پردازد و ماهیت رژیم را برای آنان آشکار می‌کند. در سال 1355، سربازی را به پایان می‌رساند و پس از بازگشت از سربازی، دوباره به کارهای برق و سیم‌کشی ساختمان مشغول می‌شود و مدتی هم به آهنگری و جوش‌کاری می‌پردازد. یدالله با شروع جرقه‌های انقلاب اسلامی، وارد عرصة سیاسی می‌شود. او جوانان محل را جمع کرده، دربارة حضرت امام (ره) و انقلاب برای آنان صحبت می‌کند. وی نخستین کسی بود که در مسجد «بابا سلیمان»، «تکبیر» و شعار «مرگ بر شاه» سر می‌دهد و مردم را به مبارزه علیه شاه ترغیب می‌نماید. مدتی از سوی پاسگاه شهریار مورد تعقیب قرار می‌گیرد، ولی با هوشیاری تمام، فعالیت‌هایش را گسترش می‌دهد و هر روز بچه‌های محل را جمع می‌کند و با آنان شعارهای تند انقلابی، از جمله شعارهای «مرگ بر شاه» را سر می‌دهند. وی فعّالانه در اغلب صحنه‌های انقلاب اسلامی حضور می‌یابد و در روزهای پیروزی انقلاب، برای فعالیت بهتر و بیش‌تر، راهی تهران می‌شود و در راهپیمایی‌ها حضور جدّی می‌یابد. در 21 بهمن 1357 هنگام تصرّف پادگان «باغشاه» از ناحیة پا تیرمی‌خورد و مجروح شده و چند روز در بیمارستان بستری می‌شود. پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، فعّالانه در مسائل انتظامی و امنیتی در کرج فعالیت می‌کند. وی از جمله بنیانگذاران کمیتة انقلاب اسلامی منطقة کرج به شمار می‌رود. در فروردین ماه 1358، به دنبال تحرّکات ضدّ‌انقلاب در کردستان، به سرپرستی گروهی، عازم آن‌جا می‌شود و مدّتی به نبرد علیه ضدّ‌انقلاب می‌پردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
او که روحی فعّال و جستجوگر داشت، هرگز برنمی‌تابید انقلابی که در راه آن خون‌های پاک هدیه شده و خون‌دل‌ها خورده شده، به راحتی بازیچة دست  عدّه‌ای ضدّ‌انقلاب و وابسته قرار گیرد. از این رو، از فردای پیروزی انقلاب اسلامی، خود را وقف تحقّق آرمان‌های بلند آن می‌کند و هر جا که به وجودش نیاز باشد، از هیچ کوششی دریغ نمی‌کند. پس از شروع جنگ تحمیلی، گروهی از پاسداران سپاه کرج را جمع کرده، به فرماندهی او، راهی جبهه‌های «سرپل‌ذهّاب» و «گیلان‌غرب» می‌شوند و مدّتی در آن جبهه علیه دشمن بعثی عراق به مقابله برمی‌خیزند. شهید کلهر در آزادسازی گیلان‌غرب، ایثار و شهامت بالایی از خود بروز می‌دهد و توانمندی نظامی خود را به نمایش می‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او پس از مدّتی جنگیدن در جبهه‌های غرب و پس از آزادی گیلان‌غرب، به جبهه‌های جنوب اعزام می‌شود و با نیروهای خود در جبهة آبادان مستقر می‌گردد و در حسّاس‌ترین شرایط، آبادان را همراه دیگر نیروهای مردمی از سقوط و اشغال نجات می‌دهد. فرماندهان خیلی زود به توانمندی نظامی و لیاقت شهید کلهر پی‌می‌برند و از استعداد وی در مسئوولیتهای مختلف نظامی بهره می‌گیرند. شهید کلهر در تشکیل تیپ المهدی (عج) نقش اساسی ایفا می‌کند و خود به عنوان جانشین فرماندهی آن برگزیده می‌شود. کلهر از زمانی‌که وارد جنگ می‌شود، در اکثر عملیات‌ها با مسئوولیت بالا و هدایت نیرو و فرماندهی محور وارد عمل می‌گردد و بارها در جبهه مجروح می‌شود. در عملیات «فتح‌المبین» به عنوان خط‌شکن حماسه می‌آفریند و در منطقه «ام‌الرّصاص» سخت مجروح می‌شود. کلهر در اکثر عملیات‌ها وظیفة خط‌شکن را برعهده دارد؛  از این رو، چندین بار به سختی مجروح می‌شود، اما او کسی نیست که از پا بیفتد و به بهانة جراحت، پای از جبهه بکشد؛ یک کلیه‌اش را از دست می‌دهد و یک دستش بر اثر ترکش، عملاً از کار می‌افتد؛ در جای جای بدنش ترکش می‌نشیند، ولی او که عاشق جبهه و بسیجیان است، آنان را ترک نمی‌کند. شهید کلهردر سال 1361، یک دورة فشردة تخریب و مربّی‌گری را در پادگان امام حسین (ع) می‌گذراند و در اردیبهشت ماه سال 1363، همراه گروهی به سوریه و لبنان اعزام می‌شود و از جبهه‌های مختلف لبنان، ازجمله بلندی‌های جولان بازدید می‌کند و پس از بازگشت از لبنان، به جبهه‌های جنوب بازمی‌گردد. کلهر در عملیات فتح‌المبین با مسئوولیت «معاونت تیپ» وارد عمل می‌شود و در محور «فکّه» و «تنگة رقابیه» حماسه می‌آفریند. پیش از تشکیل تیپ المهدی (عج)، وی در طرح، برنامه و هدایت عملیات‌ها نقش مؤثّر و بسزایی ایفا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از شرکت فعّال در عملیات «رمضان»، در لشگر 21 محمد رسول الله (ص)، به عنوان جانشین لشگر منصوب شده و با این مسئوولیت، در عملیات «والفجر مقدماتی» و «والفجر یک» حضوری تعیین کننده می‌یابد. او در عملیات «والفجر هشت» وارد عمل می‌شود و به عنوان فرمانده، به هدایت نیروها می‌پردازد. او در این عملیات، به سختی مجروح می‌شود؛ به‌طوری‌که برای مداوا، حدود یک‌سال در بیمارستان بستری می‌گردد. هنوز به خوبی بهبود نیافته است کهبار دیگر به جبهه‌های نبرد می‌شتابد و در عملیات «کربلای چهار» و «کربلای پنج» حضوری چشم‌گیر و حماسی می‌یابد. شهید کلهر که چمدانی پر از شکوفه‌های یاس تقوا همراه داشت و برای ملاقات و ضیافت با شکوه عشق، لحظه‌شماری می‌کرد، عاقبت در «شلمچه» کارت سبز دعوت در میهمانی کرّوبیان را دریافت کرد. وی در دی ماه 1365، در عملیات «کربلای پنج» در منطقة شلمچه، در حالی‌که برای شرکت در جلسه عازم پشت جبهه بود، تذکرة عبور و معراج به عالم ملکوت را گرفت و از شرکت در جلسة زمینیان باز ماند. وی بر اثر اصابت ترکش به سرش به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
index.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===وصیّت‌نامه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم ربّ الشهداء و الصدّیقین. من طلبنی وجدنی و من ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 با سلام و درود بر محمّد (ص) و امام زمان (عج) و نایب برحقّش امام خمینی رهبر بزرگ تمامی مسلمین و مستضعفین جهان؛ رهبری که تمامی ما را از منجلاب خواری و ذلّت بیرون کشیده و به راه راست هدایتمان کرد و نوری شد در تاریکی راه که بتوانیم در حرکت، خودمان را از تمام راه‌های انحرافی بازداریم و در راه مستقیم که همان الله می‌باشد، حرکت خود را ادامه دهیم. با این راهنمایی امام عزیزمان بود که راه خودمان را پیدا و انتخاب کردیم [تا] بتوانیم جبران زمان جاهلیت خودمان را بکنیم. خدایا! شاهد باش که از تمام مظاهر مادی دنیا برهیدیم تا بیشتر به تو نزدیک شویم و به تو بپیوندیم. خدایا! شاهد باش به عشق تو به مسیر تو حرکت کردیم و اینک فقط پیوستن به تو را انتظار داریم. خدایا من خواهان شهادتم نه به این معنی که از زندگی کردن در این دنیا خسته شده‌ام و خواسته باشم خود را ازدست این سختی‌ها و ناملایمات دنیوی خلاص کنم، بلکه می‌خواهم شهید شوم تا اگر زنده‌ام، موجودی نباشم که سبب جلوگیری از رشد دیگران شوم تا شاید خونم بتواند این موضوع را جبران‌کند و نهال کوچکی از جنگل انبوه انقلاب را آبیاری کند. می‌خواهم شهید شوم تا خونم به سرور شهیدان حسین -علیه السّلام- گواهی دهد که من مانند مردم کوفه نیستم و رهرو راهش بوده‌ام. ای بهتر از همة دوست‌ها و یارها! مرا دریاب! ای معشوقم! مرا تو خود بخوان. من انسانی گنه‌کار و روسیاه هستم. مرا فراخوان که دیگرنمی توانم صبر کنم و صبرم به پایان رسیده است. گرچه سخت و ناگوار است بین دوستان صمیمی جدایی می‌افتد و چه سخت است آن زمان که یک رهرو به مقصدش برسد ودیگری مثل من به مقصد خویش نرسد. بارالها! خودت این سختی‌ها را از دوش من بردار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 پدر عزیزم مرا ببخش که فرزند خوبی برایت نبودم و از من راضی باش تا خدا هم از من خشنود گردد و مرا بیامرزد و امیدوارم بتوانم با تقدیم خون ناچیز و جسم ضعیف خود به اسلام و قرآن، رضایت خدا و شما را فراهم کنم. صبور باش و مبادا با بی‌صبری، دل‌گیرم کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات مرتبط با شهید یدالله کلهر==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بوی کباب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از شیراز به طرف تهران می‌آمدیم؛ به دروازه قرآن رسیدیم. در آن حوالی، باغچه‌ای با صفا بود و آبی و گُلی و پروانه‌ای. خیلی خوش‌منظره بود و ما هم خسته بودیم. بوی کباب، اشتهای ما را تحریک می‌کرد. ماشین را نگه داشتیم تا هم غذایی بخوریم و هم آبی به سر و صورتمان بزنیم. چند مشت آب خنک، حالمان را جا آورد. پس از مدّتی، غذای ما را آوردند و مشغول خوردن شدیم. هنوز چند لقمه‌ای نخورده بودیم که دیدیم پیرمردی به آن سمت آمد. دست دختر بچّه‌ای نحیف و لاغر را به دست گرفته بود. او آرام، به میز مدیر آن غذاخوری نزدیک شد و به او چیزی گفت. لحظه‌ای بعد، صدای مرد صاحب سالن، به هوا رفت و پیرمرد شرمگین و ناراحت، به طرف در خروجی… .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان یدالله از جای خود بلند شد. در یک آن، می‌توانستی خشم و عطوفت را هم‌زمان در چهره‌اش ببینی. به طرف پیرمرد رفت؛ دستهای او را در دست گرفت و با مهربانی او را روی صندلی نشاند. سپس، به سرعت به طرف مرد صاحب غذاخوری رفت و به او گفت که چند سیخ کباب آماده کند و به آن مرد بدهد. مرد صاحب غذاخوری، از برخورد یدالله و ظاهر و وضع مرتّب و آراسته‌اش یکّه خورد و بلافاصله دستور او را اجرا کرد. پس از مدّتی، کباب‌های مرد آماده شد. شاگرد مغازه آنان را به پیرمرد داد و او را راهی کرد که برود. در همین لحظه، یدالله برخاست و به طرف آنان رفت. دستی روی سر کودک کشید و پولی در میان انگشتان لاغر طفل گذاشت و با حالت خاصّی بازگشت. دوباره سوار ماشین شدیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام مدّت، منتظر بودم که یدالله حرفی‌بزند؛ بالاخره، لب از لب گشود: «حتماً آن مرد کارد به استخوانش رسیده بوده است که به خاطر چند سیخ کباب، دست نیاز بلند کرده…ای وای به حال کسی که دست چنین نیازمندی را رد کند! او چگونه می‌خواهد جواب پس بدهد…ای وای!» و سکوت غمگینانة او در طول راه، نشان‌گر غم و اندوه او از دیدن نیاز آن مرد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/10.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تحمل به خاطر خدا===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 چهار نفر بودیم که بعد از عملیات ولفجر هشت به دیدار حضرت آقا رفتیم.&lt;br /&gt;
عصب دست حاج یدالله کلهر توی عملیات قطع شده بود.&lt;br /&gt;
حضرت آقا شناخت عجیبی از حاج یدالله داشتند و با ایشان نشر و حشر عجیبی داشتند.&lt;br /&gt;
آقا فرمود حاج یدالله ما چطور است؟&lt;br /&gt;
حاج یدالله گفت الحمدلله!با آن کنار آمده ام!&lt;br /&gt;
آقا فرمودند: من اوضاع تو را درک میکنم زیرا از وقتی که عصب دست من قطع شد تا زمان زیادی درد دست نمی گذاشت بخوابم  و هر شب چندین بار با درد از خواب بیدار می شدم.&lt;br /&gt;
حاج یدالله آروم گفت : آقا من هم همینطور.&lt;br /&gt;
شهید کلهر چون با خدا معامله کرده بود تا زمانی که حضرت آقا اشاره به درد دست خودشان نکرده بودند ایشان هم صحبتی نکرد و تا زمان شهادتش دیگر ما ندیدیم از درد دستش صحبت کند&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
راوی:سردار فضلی_سایت ساجد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خطا و تواضع===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که در پادگان «ابوذر» بودیم، به طور کلّی به انجام مسابقه‌ها و مسألة «ورزش» خیلی اهمیت می‌دادیم. من و یدالله کلهر و چند نفر دیگر در تیم والیبال بودیم. من به عنوان سرپرست بازی‌ها، خیلی سخت‌گیر و حسّاس بودم. با بچه‌ها قرار گذاشته بودم که هر کس خطا کرد، باید پشت خط برود و یک نفر جای او را بگیرد. در اجرای این مقرّرات، خیلی سخت‌گیری می‌کردم. یک روز گرم بازی بودیم که حاج یدالله کلهر، در بازی خطایی کرد. پس از چند لحظة کوتاه، من برگشتم که به او اعتراض کنم که دیدم آن بزرگوار خودش پشت خط رفته؛ تا مرا دید با خنده‌ای از روی تواضع و دوستی گفت: «یک نفر را بفرست جای من!» حاج یدالله کلهر، جانشین تیپ بود و این قدر تواضع و فروتنی داشت. آیا این صفات و ویژگی‌ها، الگو شدنی نیست؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/22.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خانه‌ای برای دیگری===&lt;br /&gt;
به حاج یدالله، یک خانه در کرج برای سکونت اهدا کرده بودند. حاج یدالله- از آن جا که در همة امور زندگی، برای بچّه‌ها یار و یاور بود- همراه با یکی از دوستان، برای خواستگاری دختر خانمی، به خانة پدر آن دختر می‌روند. پس از صحبت‌های اوّلیه، خانوادة دختر می‌پرسند که آیا آن برادر، خانه دارد یا نه؟ آن برادر هم به خاطر صداقت می‌گوید: «نه، ندارم!» خانوادة آن دختر می‌گویند: «برای ما این مسأله مهم است؛ پس اجازه بدهید به همین دلیل، این موضوع را خاتمه یافته بدانیم.» حاج کلهر در همین لحظه، پا در میانی می‌کند و می‌گوید: «نه آقا! ایشان خانه دارند.» پدر دختر با تعجّب می‌گوید: «ولی خود ایشان گفتند که خانه ندارند.» شهید کلهر با خون‌سردی و مهربانی می‌گوید: «چرا، دارند. خانة ایشان در فلان جای کرج است. می‌توانید خودتان بروید ببینید.» سپس آن مراسم با خوبی و خوشی تمام می‌شود و شهید کلهر در کمال ایثار، خانة خود را به آن برادر می‌بخشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/23.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کشتی!===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج یدالله، در میان بچّه‌ها از محبوبیت زیادی برخوردار بود. همة بسیجیان و سربازان، علاقة خاصی به او داشتند. این محبوبیت و علاقه، به خاطر رفتار و کردار خود حاجی و برخوردهای صمیمانه و در عین حال صحیح او، به وجود آمده بود. در میان تمام خصلت‌ها و ویژگی‌های رفتاری او، یکی هم این بود که دوست داشت با بچّه‌ها کشتی بگیرد! یدالله کشتی گرفتن را به عنوان ورزش و عملی برای صمیمی شدن با بچّه‌ها انجام می‌داد و بعضی وقت‌ها با بچّه‌های بسیجی کشتی می‌گرفت. این حالت، نه تنها احترام و علاقة بچّه‌ها را نسبت به فرماندهشان از بین نمی‌برد، بلکه به ایجاد صمیمیت و علاقه میان او و تمام بچّه‌ها کمک می‌کرد. البتّه شهید کلهر برای این ورزش کردن‌ها-به خصوص کشتی گرفتن-ارزش خاصّی قائل بود و فلسفة خاصّی در این مورد داشت. او می‌گفت: «وقتی که کسی فرمانده می‌شود، ممکن است ناخواسته، حالت خاصّی به او دست دهد. بیش‌تر وقت‌ها، هنگامی‌که انسان به جایی و مقامی می‌رسد، دچار کبر و غرور می‌شود. وقتی کشتی می‌گیرد، بالأخره پس از چند بار، ممکن است یک بار و گاهی هم همیشه، پشتش به خاک مالیده شود و همین مسأله، باعث می‌شود که او هیچ وقت دچار غرور نشود؛ به خصوص اگر این خاک شدن در برابر چشم همه باشد، دیگر جایی برای احساس خود بزرگ‌بینی نمی‌ماند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/30.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گوش‌مالی مزاحمان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روستای ما، تمام خواهران و مادران ما چادر به سر می‌کردند و یدالله به‌طورکلّی خیلی روی بچّه‌محل‌هایش تعصّب داشت و اگر کسی مزاحم آنان می‌شد، به شدّت ناراحت می‌شد. روزی، چند پسر غریبه به روستای ما آمده بودند. موقع تعطیلی مدرسه‌ها بود و من و یدالله از کوچه رد می‌شدیم. داشتیم با هم حرف می‌زدیم که ناگهان از دور متوجّه شدیم یکی از آن غریبه‌ها، مزاحم دختری است. یدالله طاقت نیاورد و به سرعت به آن سمت رفت و من هم دنبال او. دوستان ما هم متوجّه مسأله شدند و به آن‌جا آمدند. خلاصه، زد و خورد شدیدی پیش آمد. زور و قدرت یدالله، به کمک تعصّب او آمده بود و او به قدری آنان را کتک زد که همه از ترس فرار کردند! چند نفر از بچه‌های ما هم زخمی شده بودند. کاری که یدالله آن روز کرد، باعث شد که پس از آن، کسی جرأت نکند مزاحم زن و دختری شود. نام یدالله و تعصّب و غیرت او در مدرسه پیچیده بود. بعدها، وقتی به شهریار رفتیم، دیدیم آن جا هم از جریان آن روز، حرف می‌زنند و یدالله به خاطر آن دعوا، خیلی معروف شده بود؛البتّه  بیش‌تر به عنوان یک پهلوان با غیرت و شجاع.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/4.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خداحافظ برادرم!===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات «کربلای پنج» بود. این عملیات، از نظر زمانی، به درازا کشید. شرایط منطقه سیّدالشهدا -علیه‌السلام- خیلی بحرانی و سنگین بود. هر روز خبر شهادت عزیزی از راه می‌رسید. حاج یدالله دائم به بچّه‌ها سرکشی می‌کرد و هر کاری را که لازم بود، انجام می‌داد. همیشه عادتش بود که میان مقرّ فرماندهی و خطّ اوّل، در حرکت بود. خودش از نزدیک همه چیز را کنترل می‌کرد و با بچّه‌ها، تماس نزدیک داشت. همین حضور او در خطوط اوّل، دشمن را حیران و ترسان می‌کرد. به محض این که از بی‌سیم خبر می‌گرفتند که حاج یدالله کلهر در فلان خط است، دیگر حساب کار خودشان را می‌کردند. حاجی رفته بود که به خط مقدّم سر بزند. قرار بود جلسة شورای فرماندهی، در حوالی شلمچه تشکیل شود و وجود حاج یدالله در جلسه لازم بود. قرار شد که به ایشان خبر داده شود و از خط، برای شرکت در جلسه به عقبه بیاید. «حاج علی فضلی»، فرمانده لشکر سیدالشهدا -علیه‌السلام-، رساندن پیام را به عهدة دو نفر از برادرانی گذاشت که مسئول حمل آذوقه و مهمّات به خط بودند. آتش روی خط سنگین بود. سردار شهید کلهر، کنار خاک‌ریز ایستاده بود و با همان ابهّت و متانت همیشگی، کنار رزمندگان بود و عملیات را فرماندهی می‌کرد. برادر مسئول تدارکات، پیغام حاج فضلی را به ایشان رساند. کمی بعد، وقتی مسئول تدارکات بارش را تخلیه کرد و آمادة بازگشت به قرارگاه شد، در فاصله حدود دویست متری، جیپ حامل حاج یدالله هم به سمت مقرّ فرماندهی می‌رفت… و ناگهان… … . حدود دویست متر، با جیپ حاجی فاصله داشتیم. سوت خمپاره‌هایی به گوش رسید و بعد… یا حسین! آتش و دود، از کنار جیپ به هوا برخاست. به سمت جیپ حرکت کردیم. وقتی نزدیک‌تر رسیدم، قلبم لرزید. دیدم که خمپاره یا گلولة توپ به ماشین حاج‌یدالله اصابت کرده است. دو نفر بی‌سیم‌چی، که در صندلی عقب نشسته بودند، به شهادت رسیده و ستون‌های جیپ خوابیده بود. یک پای حاجی از جیپ بیرون بود و سرش به شدّت آسیب دیده بود. به هر سختی بود، حاجی را به عقب رساندیم و خدا می‌داند با چه زبانی و چگونه خبر را به حاج فضلی رساندیم. ای خدا! چه لحظه‌های سختی!&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/54.htm&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%D8%B1%D8%B9_%D9%BE%D8%B3%D9%86%D8%AF</id>
		<title>شهید مهدی شرع پسند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%D8%B1%D8%B9_%D9%BE%D8%B3%D9%86%D8%AF"/>
				<updated>2018-12-14T11:28:40Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* زندگینامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-12-14 03-16-38.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاريخ تولد:1333.تاریخ شهادت:30/11/1362محل تولد : كرج.طول مدت حیات :29سال محل شهادت :چنگوله مزار شهید:گلزار شهداي كرج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 1333 اولين اشعه‌هاي آفتاب شهرستان كرج بر چهره درخشان مهدي تابيد و او پا به عرصه وجودنهاد. تحصيلاتش را تا مقطع فوق ديپلم ادامه داد و پس از آن شور انقلابي را كه از كودكي در خود پرورش داده بود هدايت نموده، فعاليت هايش را به صورت ارتباطي قوي با شهر قم مخصوصاً با آيت الله مشكيني ادامه داد . &lt;br /&gt;
او اعلاميه‌هاي آيات عظام را به كرج آورده، تكثير مي‌كرد واين امر باعث شده بود كه بارها دستگير و راهي زندانش نمايند. با پيروزي انقلاب تلاش و اميد مهدي دو چندان گشت بطوري كه بعد از مدتي فعاليت در کميته انقلاب اسلامي در سال 1358 به فرمان امام و مقتدايش، خميني كبير (ره)، وارد سپاه پاسداران شد و همزمان مسئوليت بسيج شهرستان كرج را نيز به عهده گرفت. پس از حمله ناجوانمردان بعثي به خاك ميهنمان، مهدي ماندن را جايز ندانست و خود را آماده پذيرش مسئوليت هاي بزرگتر و سخت تر نموده، راهي جبهه‌هاي غرب و جنوب شد. غرب و جنوب شد در غرب فرماندهي گروهي از دلاورمردان کرج را بر عهده داشت و توانست به ياري دوستانش سنندج از لوث ضدانقلاب پاکسازي نمايد . فرماندهي گردان و مسئوليت عمليات تيپ المهدي (عج)، فرماندهي تيپ سلمان فارسي (از لشگر 27 محمد رسول الله) و سرپرستي عمليات تيپ نبي‌اكرم (ص) و ... &lt;br /&gt;
از جمله خدماتي است كه ايشان در حق سپاه اسلام و انقلاب ارايه نموده‌اند. در اين مدت بارها مجروح شد و بعد از بهبودي نسبي دوباره به ميدان مبارزه بازگشت. اطرافيانش با هر درجه و سمتي او را فرماندهي خوش خلق، شجاع، مهربان و متواضع يافتند و به حق شهادت تنها پاداش اين مردان خداست. آري در عمليات والفجر 5 روز سي‌ام بهمن ماه سال 1362 بود كه روحش زائر حريم الهي گرديد و زهرا و محمد مهدي را براي ما زمينيان به يادگار گذاشت . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوهرهايي براي ما ... &lt;br /&gt;
هميشه مي‌گفت: «نمازتان را اول وقت بخوانيد و غيبت نكنيد . خدا را همواره ناظر و پشتيبان خود ببينيد. دست بر دامان اهل بيت دراز كنيد و ظهور آقا امام زمان (عج) را از پروردگار بخواهيد. شما سربازان اسلام هستيد نبايد سختي ها ضعيفتان كند. فراموش نكنيد كه خداي مهربان در مشكلات و سختيها انسان را تنها نمي‌گذارد . &lt;br /&gt;
بدانيد اين سينه‌اي كه تكيه‌گاه قنداق تفنگ است، هر اندازه بيشتر سرشار از ايمان و توكل و اعتقاد به حقانيت اسلام و انقلاب باشد، تأثيرگذارتر است و بدانيد اگر شهيد شديد ايزد منان عباداتتان، جهادتان و قيامتان را پذيرفته است .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فعالیتهای پیش ازانقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهدی درسال 1352باموفقیت مدرک دیپلم رامی گیردوهمان سال به سربازی اعزام می شود.درطول سربازی،احساسات مذهبی ونیزتقیداونسبت به انجام واجبات دینی،موجب بی مهری ازسوی عوامل سرسپرده ارتش نسبت به اومی شود.ازطرفی نیزمهدی درمدت سربازی،به ماهیت رژیم ستمشاهی پی می برد.اودرسال دوم سربازی،ازهرفرصت وفراغت مناسبی که به دست می آورد،به مطالعه وتقویت بنیه فکری وعقیدتی خودمی پردازدوازحیث سیاسی نیزبه برخی مسایل آگاهی می یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهدی پس ازپایان سربازی نیزمدت دوسال پیگیروجدی،به مطالعه کتابهای عقیدتی وسیاسی می پردازدوپس ازآن برای دست یابی به سرچشمه علوم دینی،به «قم»عزیمت می نماید.وی همزمان بافراگیری معارف دینی،الفبای مبارزات سیاسی رانیزفرامی گیرد.هنگامی که مردم مسلمان قم به رهبری وهدایت روحانیت مبارز،علیه رژیم ستمشاهی قیام میکنند،مهدی گمشده اش رامی یابد.اوباشورانقلابی وبصیرت دینی که داشت،مصمم به صف انقلابیون مسلمان می پیوندد.ازآن پس،لحظه ای ازپای نمی نشیندوازپخش کتاب های مذهبی،به حرکت های نظامی وسیاسی روی می آورد.مهدی به گسترش انقلاب،مبتنی براصول اسلامی،اصرارمی ورزدودراین راه،ازهیچ تلاشی دریغ نمی کند.مهدی به خاطرفعالیت های انقلابی اش،توسط عوامل رژیم دستگیروبه مدت دوهفته بازداشت وتمام کتاب هایش نیزمصادره می شود.پس ازآزادی،جدی ترازگذشته،به فعالیت های سیاسی خودادامه می دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی بااوج گیری انقلاب اسلامی؛به مبارزات خودشدت می بخشدوباتشکلهای مختلف،درشکل گیری وهدایت راهپیمایی های مردمی،نقش مهمی ایفا میکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فعالیتهای شهید پس ازپیروزی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس ازپیروزی انقلاب اسلامی،مدتی درکمیته انقلاب اسلامی،مشغول خدمت میشود.باشکل گیری«سپاه پاسداران انقلاب اسلامی»،به خیل مشتاقان پاسدارمی پیوندد.روحیه خستگی ناپذیرومقام اودربرابرمشکلات وهمچنین تواضع وفروتنی اش دربرابرمردم محروم ومستضعف،ازاوشخصیتی دوست داشتنی وستودنی می سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فعالیتهای شهیددردوران دفاع مقدس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باشروع جنگ تحمیلی،مهدی مدتی به عنوان مسوول بسیج سپاه پاسداران کرج،به سازماندهی وآموزش نیروهای مخلص بسیج می پردازد.اوکه دلی پرشوروفطرتی بی آلایش داشت وبسیج وبسیجی رامی شناخت،بابسیجیان همراه میشودودرجبهه هاحضورمی یابد.هوش سرشاروابتکارعمل او،نردبان رشدمعنوی وی درجبهه ها میشود.مهدی دربیشترعملیات ها حضوری تعیین کننده می یابد.درفتح«تنگه حاجیان»،حیرت دوستان وهمرزمانش رابرمی انگیزد.در«چغالوند»،چنگال اهریمنی دشمن رادرهم می شکند.درعملیات«فتح المبین»،درضیافت فتح الفتوح عاشقان سهیم میشود.در«بیت المقدس»،خطرمی کندوخاطره می آفریند.درعملیات«رمضان»،رمزآن عاشق واصل رادرمیابدودر«والفجر»هابارقه نوردرلفافه پیروزی،به جبهه توحیدبه ارمغان می آوردکه سرانجام در«والفجر5»،«حدیث کسا»رادرگوش کروبیان زمزمه میکندوسبکبال تاابدیت بال می گشاید.&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
*ورزشکار هنرمند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از مربیان تیم ملی هروقت می خواست از ورزشکاران نمونه برای اعضاء تیم مثال بزنه از «تختی، پوریای ولی، و...، مهدی شرع پسند» نام می برد. &lt;br /&gt;
درجبهه هم هر وقت آقا مهدی بچه ها را کسل و خسته می دید میدان کشتی بر پا می کرد و درحین مسابقات نکات کلیدی مردانگی و فتوت را یادآور می شد.&lt;br /&gt;
همیشه می گفت: «این مسابقات برای ایجاد صمیمیت و رفاقت بیشتر است نه برد و باخت. اگر توانستی حریفت را به زمین بزنی و نزنی، هنرمندی. هنرمندی که نفس خود را به زمین زده و پشتش را به خاک رسانیده است.»&lt;br /&gt;
     &lt;br /&gt;
ماهنامه امتداد، شماره 56&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ویژگی های اخلاقی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهیدشرع پسند ،فروتنی رابابردباری گره میزدوباوجودتحمل سختی هاوپذیرفتن مسوولیتهای خطیر،ازنام وعنوان سخت پرهیز میکرد.تحت هیچ شرایطی ازمطالعه غفلت نمیکرد.به دوستان وهمرزمانش توصیه مینمود که همواره مطالعه کنند.اوعاشق بسیجیان بودودرکنارآنان احساس آرامش می کرد.یک بارکه مجروح شده بود،مجبورشدمدتها دربیمارستان بستری شود،اما تاب دوری جبهه ها وبسیجیان رانداشت و بهبودنیافته،به جبهه بازگشت.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نسیم شهادت&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%D8%B1%D8%B9_%D9%BE%D8%B3%D9%86%D8%AF</id>
		<title>شهید مهدی شرع پسند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%D8%B1%D8%B9_%D9%BE%D8%B3%D9%86%D8%AF"/>
				<updated>2018-12-14T11:25:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* زندگینامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-12-14 03-16-38.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاريخ تولد:1333.تاریخ شهادت:30/11/1362محل تولد : كرج.طول مدت حیات :29سال محل شهادت :چنگوله مزار شهید:گلزار شهداي كرج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 1333 اولين اشعه‌هاي آفتاب شهرستان كرج بر چهره درخشان مهدي تابيد و او پا به عرصه وجودنهاد. تحصيلاتش را تا مقطع فوق ديپلم ادامه داد و پس از آن شور انقلابي را كه از كودكي در خود پرورش داده بود هدايت نموده، فعاليت هايش را به صورت ارتباطي قوي با شهر قم مخصوصاً با آيت الله مشكيني ادامه داد . &lt;br /&gt;
او اعلاميه‌هاي آيات عظام را به كرج آورده، تكثير مي‌كرد واين امر باعث شده بود كه بارها دستگير و راهي زندانش نمايند. با پيروزي انقلاب تلاش و اميد مهدي دو چندان گشت بطوري كه بعد از مدتي فعاليت در کميته انقلاب اسلامي در سال 1358 به فرمان امام و مقتدايش، خميني كبير (ره)، وارد سپاه پاسداران شد و همزمان مسئوليت بسيج شهرستان كرج را نيز به عهده گرفت. پس از حمله ناجوانمردان بعثي به خاك ميهنمان، مهدي ماندن را جايز ندانست و خود را آماده پذيرش مسئوليت هاي بزرگتر و سخت تر نموده، راهي جبهه‌هاي غرب و جنوب شد. غرب و جنوب شد در غرب فرماندهي گروهي از دلاورمردان کرج را بر عهده داشت و توانست به ياري دوستانش سنندج از لوث ضدانقلاب پاکسازي نمايد . فرماندهي گردان و مسئوليت عمليات تيپ المهدي (عج)، فرماندهي تيپ سلمان فارسي (از لشگر 27 محمد رسول الله) و سرپرستي عمليات تيپ نبي‌اكرم (ص) و ... &lt;br /&gt;
از جمله خدماتي است كه ايشان در حق سپاه اسلام و انقلاب ارايه نموده‌اند. در اين مدت بارها مجروح شد و بعد از بهبودي نسبي دوباره به ميدان مبارزه بازگشت. اطرافيانش با هر درجه و سمتي او را فرماندهي خوش خلق، شجاع، مهربان و متواضع يافتند و به حق شهادت تنها پاداش اين مردان خداست. آري در عمليات والفجر 5 روز سي‌ام بهمن ماه سال 1362 بود كه روحش زائر حريم الهي گرديد و زهرا و محمد مهدي را براي ما زمينيان به يادگار گذاشت . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوهرهايي براي ما ... &lt;br /&gt;
هميشه مي‌گفت: «نمازتان را اول وقت بخوانيد و غيبت نكنيد . خدا را همواره ناظر و پشتيبان خود ببينيد. دست بر دامان اهل بيت دراز كنيد و ظهور آقا امام زمان (عج) را از پروردگار بخواهيد. شما سربازان اسلام هستيد نبايد سختي ها ضعيفتان كند. فراموش نكنيد كه خداي مهربان در مشكلات و سختيها انسان را تنها نمي‌گذارد . &lt;br /&gt;
بدانيد اين سينه‌اي كه تكيه‌گاه قنداق تفنگ است، هر اندازه بيشتر سرشار از ايمان و توكل و اعتقاد به حقانيت اسلام و انقلاب باشد، تأثيرگذارتر است و بدانيد اگر شهيد شديد ايزد منان عباداتتان، جهادتان و قيامتان را پذيرفته است .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فعالیتهای پیش ازانقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهدی درسال 1352باموفقیت مدرک دیپلم رامی گیردوهمان سال به سربازی اعزام می شود.درطول سربازی،احساسات مذهبی ونیزتقیداونسبت به انجام واجبات دینی،موجب بی مهری ازسوی عوامل سرسپرده ارتش نسبت به اومی شود.ازطرفی نیزمهدی درمدت سربازی،به ماهیت رژیم ستمشاهی پی می برد.اودرسال دوم سربازی،ازهرفرصت وفراغت مناسبی که به دست می آورد،به مطالعه وتقویت بنیه فکری وعقیدتی خودمی پردازدوازحیث سیاسی نیزبه برخی مسایل آگاهی می یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهدی پس ازپایان سربازی نیزمدت دوسال پیگیروجدی،به مطالعه کتابهای عقیدتی وسیاسی می پردازدوپس ازآن برای دست یابی به سرچشمه علوم دینی،به «قم»عزیمت می نماید.وی همزمان بافراگیری معارف دینی،الفبای مبارزات سیاسی رانیزفرامی گیرد.هنگامی که مردم مسلمان قم به رهبری وهدایت روحانیت مبارز،علیه رژیم ستمشاهی قیام میکنند،مهدی گمشده اش رامی یابد.اوباشورانقلابی وبصیرت دینی که داشت،مصمم به صف انقلابیون مسلمان می پیوندد.ازآن پس،لحظه ای ازپای نمی نشیندوازپخش کتاب های مذهبی،به حرکت های نظامی وسیاسی روی می آورد.مهدی به گسترش انقلاب،مبتنی براصول اسلامی،اصرارمی ورزدودراین راه،ازهیچ تلاشی دریغ نمی کند.مهدی به خاطرفعالیت های انقلابی اش،توسط عوامل رژیم دستگیروبه مدت دوهفته بازداشت وتمام کتاب هایش نیزمصادره می شود.پس ازآزادی،جدی ترازگذشته،به فعالیت های سیاسی خودادامه می دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی بااوج گیری انقلاب اسلامی؛به مبارزات خودشدت می بخشدوباتشکلهای مختلف،درشکل گیری وهدایت راهپیمایی های مردمی،نقش مهمی ایفا میکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فعالیتهای شهید پس ازپیروزی انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس ازپیروزی انقلاب اسلامی،مدتی درکمیته انقلاب اسلامی،مشغول خدمت میشود.باشکل گیری«سپاه پاسداران انقلاب اسلامی»،به خیل مشتاقان پاسدارمی پیوندد.روحیه خستگی ناپذیرومقام اودربرابرمشکلات وهمچنین تواضع وفروتنی اش دربرابرمردم محروم ومستضعف،ازاوشخصیتی دوست داشتنی وستودنی می سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فعالیتهای شهیددردوران دفاع مقدس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باشروع جنگ تحمیلی،مهدی مدتی به عنوان مسوول بسیج سپاه پاسداران کرج،به سازماندهی وآموزش نیروهای مخلص بسیج می پردازد.اوکه دلی پرشوروفطرتی بی آلایش داشت وبسیج وبسیجی رامی شناخت،بابسیجیان همراه میشودودرجبهه هاحضورمی یابد.هوش سرشاروابتکارعمل او،نردبان رشدمعنوی وی درجبهه ها میشود.مهدی دربیشترعملیات ها حضوری تعیین کننده می یابد.درفتح«تنگه حاجیان»،حیرت دوستان وهمرزمانش رابرمی انگیزد.در«چغالوند»،چنگال اهریمنی دشمن رادرهم می شکند.درعملیات«فتح المبین»،درضیافت فتح الفتوح عاشقان سهیم میشود.در«بیت المقدس»،خطرمی کندوخاطره می آفریند.درعملیات«رمضان»،رمزآن عاشق واصل رادرمیابدودر«والفجر»هابارقه نوردرلفافه پیروزی،به جبهه توحیدبه ارمغان می آوردکه سرانجام در«والفجر5»،«حدیث کسا»رادرگوش کروبیان زمزمه میکندوسبکبال تاابدیت بال می گشاید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ویژگی های اخلاقی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهیدشرع پسند ،فروتنی رابابردباری گره میزدوباوجودتحمل سختی هاوپذیرفتن مسوولیتهای خطیر،ازنام وعنوان سخت پرهیز میکرد.تحت هیچ شرایطی ازمطالعه غفلت نمیکرد.به دوستان وهمرزمانش توصیه مینمود که همواره مطالعه کنند.اوعاشق بسیجیان بودودرکنارآنان احساس آرامش می کرد.یک بارکه مجروح شده بود،مجبورشدمدتها دربیمارستان بستری شود،اما تاب دوری جبهه ها وبسیجیان رانداشت و بهبودنیافته،به جبهه بازگشت.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نسیم شهادت&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-12-14_03-16-38.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2018-12-14 03-16-38.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-12-14_03-16-38.jpg"/>
				<updated>2018-12-14T11:23:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید علیرضا ناهیدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-14T11:14:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* مغز متفکر جنگ */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
===مغز متفکر جنگ=== &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز معلم ریاضی علیرضا مرا خواست و گفت او مرا اذیت می کند.&lt;br /&gt;
به او گفتم چطور؟ او که خیلی مودب است. &lt;br /&gt;
گفت من مسایل را از چند راه حل می کنم بعد این پسر می گوید من هم می خواهم مسأله را حل کنم. وقتی پای تخته می آید آن را از یک راه دیگر حل می کند. من از شما می خواهم از او بخواهید این کار را نکند چون من سر کلاس خراب می شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سایت دفاع پرس&lt;br /&gt;
به نقل از پدر شهید&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید علیرضا ناهیدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-14T11:13:29Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: صفحه‌ای جدید حاوی «==زندگینامه== ==وصیتنامه== ==خاطرات== ===مغز متفکر جنگ===   یک روز معلم ریاضی علیرضا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
===مغز متفکر جنگ=== &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز معلم ریاضی علیرضا مرا خواست و گفت او مرا اذیت می کند.&lt;br /&gt;
به او گفتم چطور؟ او که خیلی مودب است. &lt;br /&gt;
گفت من مسایل را از چند راه حل می کنم بعد این پسر می گوید من هم می خواهم مسأله را حل کنم. وقتی پای تخته می آید آن را از یک راه دیگر حل می کند. من از شما می خواهم از او بخواهید این کار را نکند چون من سر کلاس خراب می شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نقل از پدر شهید&lt;br /&gt;
سایت دفاع پرس&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C_%D8%AE%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C(%D9%82%D8%AF%D8%B3_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%B3%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B2%DA%A9%DB%8C%D9%87)</id>
		<title>حضرت امام روح الله موسوی خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C_%D8%AE%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C(%D9%82%D8%AF%D8%B3_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%B3%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B2%DA%A9%DB%8C%D9%87)"/>
				<updated>2018-12-12T20:31:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* اوج گرفتن نهضت */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
روح الله موسوی خمینی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد: 30 شهریور 1281/ 20 جمادی‌الثانی 1320/ 21 سپتامبر 1902&lt;br /&gt;
محل تولد: [[خمین]] از توابع استان مرکزى چشم به جهان گشودند.&lt;br /&gt;
فرزند آیت‌الله سید مصطفی مصطفوی&lt;br /&gt;
موسس و اولین رهبر انقلاب اسلامی ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خانواده==&lt;br /&gt;
===پدر===&lt;br /&gt;
پدر او سید مصطفی موسوی فرزند علامه جلیل‌القدر سید احمد موسوی در ۲۹ بهمن ۱۲۴۱ هجری شمسی (۲۹ رجب ۱۲۷۸ هجری قمری) در شهرستان خمین «۱» به دنیا آمد. مقدمات را در خمین نزد میرزا احمد خوانساری آموخت. علاقه و ارتباط نزدیک استاد و شاگرد، باعث شد که سید مصطفی دختر میرزا احمد را به همسری برگزیند. پس از ازدواج برای ادامه تحصیلات راهی [[اصفهان]] شد و بعد از مدتی به [[نجف اشرف]] و [[سامرا]] هجرت کرد و بیش از پنج سال از محضر بزرگانی چون میرزای شیرازی سود برد و در زمره علما و مجتهدین عصر خود قرار گرفت. به دعوت مردم خمین به این شهر بازگشت و زعامت و پیشوایی اهالی خمین و حومه را عهده دار شد. تاریخ بازگشت را سال ۱۳۱۲ه . ق . برابر با ۱۲۷۴ ه . ش در خاطره ها ثبت کرده اند«۲». مقاومت سید مصطفی در برابر زورگویان حکومتی که همگی حامیان خان‌های آن روز بودند و حمایت‌های او از مظلومان شهری و روستایی، عرصه را بر زمین‌داران خمین تنگ کرده بود و راهی جز به شهادت رساندن آن عالم بزرگوار، پیش پای خود ندیدند. در تاریخ اسفند ۱۲۸۱ هجری شمسی ( ذی‌الحجه ۱۳۲۰ قمری) در راه خمین به [[اراک]] مورد سوء قصد اشرار قرار گرفت و بر اثر اصابت چند گلوله در چهل سالگی به شهادت رسید. پیکر آن مرحوم به نجف اشرف منتقل گردید و در آنجا دفن شد.علامه سید احمد موسوی مشهور به &amp;quot;هندی&amp;quot; پدر آیت‌الله سید مصطفی موسوی، از آن رو به &amp;quot;هندی&amp;quot; شهرت یافته بود که سال‌ها پیش نیای بزرگوارش، به انگیزه تبلیغ دین از [[نیشابور]] به [[کشمیر]] هجرت کرده بود و در آنجا به شهادت رسید. از آن پس به رسم و سپاس مردم هند، به &amp;quot;دینعلی شاه&amp;quot; لقب گرفت. پدر سید احمد از نوادگان میرحامد حسین، صاحب عبقات الانوار است«۳». سید احمد پس از شهادت پدر، کشمیر را به قصد نجف ترک گفت و در آن شهر به اجتهاد دست یافت. وی بنا به درخواست مردم خمین، نجف را ترک گفت تا امور شریعت آنان را به عهده گیرد. در خمین با بانویی به نام سکینه عقد همسری بست و بعد از سه دختر، خداوند به او فرزندی داد که نامش را مصطفی نهاد. سید احمد در اواخر سال ۱۲۸۵ یا ۱۲۸۶ قمری وفات می‌کند«۴».&lt;br /&gt;
===مادر و سرپرست===&lt;br /&gt;
هاجر خانم مادر امام خمینی، زنی از خاندان علم و تقوا و فرزند آیت‌الله میرزا احمد خمینی المسکن خوانساری الاصل، از علما و مدرسین والا مقام است«۵». روح الله دایه‌ای نیز به نام ننه خاور داشت. پدر امام به ننه خاور گفته بود: &amp;quot; تا وقتی که پسرم روح الله را شیر می دهی، دست به سوی هیچ سفره‌ای جز سفره خود و یا غذایی که از خانه من برای تو فرستاده می شود، دراز مکن&amp;quot; «۶». امام خمینی پنجمین ماه عمر خود را با درد یتیمی آغاز کرد و از آن پس مادر گرامی‌اش و عمه بزرگوارش بانو صاحبه خانم، تربیت او را عهده دار بودند.پس از دو سال و نیم از جنگ بین‌المللی اول اجساد کشته شدگان جنگ، شهر را به عزا و وبا مبتلا کرد. ماست موثرترین دارو برای کاهش آثار وبا بود اما قشون روس، ماست‌ها را از خانه می‌گرفتند و خود را ایمن می‌کردند. مادر گرامی روح الله، هر از گاه فرزندش را با مشکی پر از ماست به در خانه بیماران می‌فرستاد اما خانه پدری روح الله نیز از گزند وبا مصون نماند و نخست صاحبه خانم، عمه شجاع و فداکار و اندکی پس از او در سال ۱۲۹۷ شمسی (۱۳۳۶ قمری) «۷» هاجر، مادر روح الله، دار فانی را وداع گفت«۸».&lt;br /&gt;
===اعضای خانواده پدری===&lt;br /&gt;
حاصل ازدواج آیت‌الله سید مصطفی موسوی و هاجر خانم سه پسر و سه دختر بود. سید مرتضی (معروف به پسندیده) برادر امام خمینی  از علمای جلیل‌القدر که در ۲۲ آبان ماه ۱۳۷۵ در سن ۱۰۰ سالگی در [[قم]] درگذشت و پیکر وی پس از تشییعی باشکوه اقامه نماز میت توسط مرحوم آیت‌الله‌العظمی محمدتقی بهجت، در مسجد بالاسر واقع در جوار حرم حضرت معصومه(س‌) به خاک سپرده شد. برادر دیگر امام آقا سید نورالدین (هندی) که در مرداد ۱۳۵۵ به رحمت ایزدی پیوست. سه دختر آیت‌الله سید مصطفی عبارتند از: فاطمه خانم، آغازاده خانم، مولود آغا خانم «۹».&lt;br /&gt;
===ازدواج و خانواده===&lt;br /&gt;
امام خواستگاری اول خود را در ۲۵ سالگی انجام داد اما دختر سید محمد کمره‌ای ازدواج با ایشان را نپذیرفت «۱۰». برای بار دیگر در سن ۲۷ سالگی اقدام به خواستگاری کرد و همسر گزید که حاصل این پیوند خجسته، سه پسر و پنج دختر بود که از این میان یک پسر و دو دختر، اندکی پس از تولد، به رحمت خدا رفتند. اسامی این فرزندان به این صورت است: مصطفی، علی (در چهار سالگی از دنیا رفت)، صدیقه (خانم اشراقی)، فریده (خانم اعرابی)، زهرا (خانم بروجردی)، سعیده (در کودکی در گذشت)، احمد و لطیفه (در کودکی در حوض افتاد و مرحوم شد) «۱۱».  همسر ایشان، دختر حاج میرزا محمدثقفی از روحانیون تهران بود. پیشنهاد این پیوند مبارک را سید محمد صادق لواسانی، دوست و هم‌درس امام داد. روح‌الله جوان، چندین بار به خانه میرزا محمد ثقفی تهرانی، پیغام فرستاد و آنان را از نیت خود باخبر کرد. اما &amp;quot;قدس ایران&amp;quot; که دختری دبیرستانی بود و سخت به تحصیل و زندگی در تهران خو کرده بود، هربار پاسخ منفی داد«۱۲». تا اینکه بر اثر خوابی که خود آن را بیان کرده است، زندگی در قم با روح‌الله را پذیرفت. &amp;quot;خواب‌های متبرک دیدم، فهمیدم این ازدواج مقدّر است. آن خوابی که دفعه آخری دیدم که کار تمام شد حضرت رسول (ص)، امیرالمومنین (ع)، و امام حسن (ع) را در یک حیاط کوچکی دیدم که همان حیاطی بود که برای عروسی اجاره کردند. همان اتاق با همان شکل و شمایل که در خواب دیده بودم. حتی پرده‌هایی که بعدا خریدند، همان بود که در خواب دیده بودم.&amp;quot; «۱۳» چون امام می‌خواستند جلسات درس تعطیل نشود، عروسی را ماه رمضان گرفتند که درس‌ها تعطیل است و با مهریه ۱۰۰۰ تومان عقد کردند «۱۴». در تمام این سالها - به اعتراف همسر - حتی یک جمله که در آن فرمانی و یا عتابی باشد، میان آنها رد و بدل نشد و او خود می‌گوید: اگر می‌خواستم لب حوض روسری بچه را بشویم، می‌آمدند می‌گفتند بلند شو تو نباید بشویی. من پشت سر او، اتاق را جارو می‌کردم. وقتی او نبود لباس بچه را می‌شستم«۱۵».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شخصیت علمی و فرهنگی==&lt;br /&gt;
===تحصیل===&lt;br /&gt;
تحصیل در خمین امام خمینی در همان اوان کودکی آغاز به درس کرد و داخل منزل خود نزد معلمی به نام میرزا محمود به خواندن و نوشتن پرداخت و سپس قدم به مکتب گذاشت«۱۶».  در مکتب ملا ابوالقاسم، قرائت و تجوید قرآن را فراگرفت. پیش اساتید دیگری به نام‌های شیخ جعفر و میرزا محمد به درس و آموزش ادامه داد. پس از اتمام دوره مکتب‌خانه، به مدرسه احمدیه می رود تا درس‌های این مراکز جدیدالتاسیس را نیز تجربه کند. حسن مستوفی، فرزند خاله روح الله که در کودکی همدرس و همبازی هم بودند، می گوید: &amp;quot;ما با هم به مدرسه‌ای می رفتیم که به سبک مدارس فرانسوی، میز و صندلی داشت&amp;quot;«۱۷». در مدرسه نزد شخصی به نام آقا حمزه محلاتی به تعلیم خط پرداخت و پیش از ۱۵ سالگی، تحصیلات فارسی آن روز را به پایان رساند.تحصیل علوم اسلامی نظیر صرف و نحو و منطق را در محضر یکی از دایی‌های خود به نام حاج میرزا محمد مهدی و برادر خود سید مرتضی پسندیده و آقا نجفی خمینی آغاز کرد و تا سال ۱۲۹۹ شمسی (۱۳۳۸ قمری) به تحصیل مقدمات در محضر آنان ادامه داد«۱۸». ایشان در این سن اخبار کشور و شهر را پی می‌گرفت و در همه فعالیت‌های مربوط به جوانان مدافع شهر، شرکت می‌جست . جمعه‌ها به میدان مشق تیر می‌رفت تا فنون دفاع را بیاموزد.تحصیل در اراک سال ۱۳۳۹ ه . ق امام خمینی برای تکمیل تحصیلات خود به [[اراک]] «۱۹» رفت. پیش از عزیمت به اراک، نخست تصمیم داشت که به اصفهان برود و در آن ادامه تحصیل دهد، اما آوازه شیخ عبدالکریم حائری یزدی که در آن سال‌ها در همه مراکز علمی پیچیده بود، خمینی جوان را به اراک کشاند. در اراک، وارد مدرسه سپهدار شد و بیدرنگ، منطق را دوره کرد، نحو را به کمال آموخت و به بدیع و بیان احاطه یافت. در این دوره در محضر اساتیدی چون شیخ محمدعلی بروجردی، شیخ محمد گلپایگانی و آقا عباس اراکی تلمّذ کرد«۲۰». تحصیل در قم در سال ۱۳۰۱ ه.ش. (۱۳۴۰ ه.ق.) که آیت‌الله حائری حوزه علمیّه اراک را به شهر مقدّس قم انتقال داد، امام خمینی نیز که تازه کتاب مطوّل را شروع کرده بود به قم رفت و در مدرسه دارالشفا مسکن گزید و در حوزه جدیدالتاسیس قم تحصیلات خود را با جدّیت بیش‌تری نزد اساتید بزرگ مانند میرزا محمدعلی ادیب تهرانی، سید محمد تقی خوانساری و میرزا سید علی یثربی کاشانی دنبال کرد و با پشتکار و کوشش‌های شبانه‌روزی موفق شد تا سال ۱۳۰۶ ه.ش. (۱۳۴۵ ه.ق.) در ۲۵ سالگی سطوح عالیه را به پایان رسانیده و در حوزه درس مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری شرکت کند و پایه‌های علمی و مبانی فقهی و اصولی خود را تحکیم بخشد و به درجه اجتهاد فائق گردد. شاید یکی از کسانی که دیدار با او در زندگی امام تاثیرگذار بوده است، آیت‌الله سید محمدتقی خوانساری باشد«۲۱».دو سال بعد، در قم با حاج شیخ محمدرضا نجفی اصفهانی آشنا شد که فلسفه می‌دانست و در فلسفه غرب نیز دستی داشت. وی در قم داروینیسم و نقد آن را تدریس می‌کرد و مدتی روح‌الله جوان در این درس حاضر شد. استاد دیگر امام در معقول، مرحوم حاج سید ابوالحسن رفیعی قزوینی است. محضر درس آن فیلسوف نامی، سه علم را به روح الله آموخت: ریاضیات، هیئت و فلسفه.از میان همه اساتید امام آن که بیش از همه روح او را اشباع می‌کرد، درس عرفان نظری مرحوم محمدعلی شاه آبادی بود. شش سال، گاه هر روز و گاه هر چند هفته یک روز، نزد او می‌رفت تا کنار فقه و فلسفه، عرفان را نیز بیاموزد. آشنایی امام با عرفان، چنان عمیق و گسترده بود که اگر به فقه و اجتهاد شهرت نمی یافت، اینک همگان او را فقط عارفی سترگ می شناختند که مدار عرفان در عصر حاضر است.علاوه بر این، در محضر آقا میرزا علی اکبر حکمی یزدی نیز علوم معنوی و عرفانی را در سینه اندوخت، و عروض و قوافی و فلسفه اسلامی و فلسفه غرب را نزد مرحوم آقا شیخ محمدرضا مسجد شاهی آموخت. از آیت‌الله [[حاج میرزا جواد ملکی تبریزی]] اخلاق و عرفان را فراگرفت و همواره از او به بزرگی و پاک نهادی یاد می‌کرد «۲۲».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تدریس===&lt;br /&gt;
امام خمینی تدریس کتب فلسفی را در حالی که بیش از ۲۷ سال نداشت آغاز کرد لیکن در انتخاب شاگرد و کتابی که باید مورد بحث قرار گیرد دقت و احتیاط می‌کردند. ضمنا هم‌زمان با تدریس فلسفه، برای افراد شایسته و مورد اعتماد به طور خصوصی عرفان را طرح می‌کردند«۲۳».در کنار درس فلسفه به تدریس اخلاق همت گماشتند. در آغاز این جلسه خیلی محدود بود و از روی کتاب منازل‌السائرین مطالب را طرح می‌کردند. علاقمندان به درس ایشان آرام‌آرام رو به فزونی نهاد و به طوری که درس اخلاق به دو روز در هفته، یعنی پنجشنبه و جمعه‌ها رسید«۲۴». عمال [[رضاشاه]] برای تعطیلی این درس فشار می‌آوردند که با مقاومت امام به نتیجه نرسیدند اما ناچار شدند برنامه درس اخلاق را از مدرسه فیضیه به مدرسه حاج ملاصادق در منطقه دوردست شهر منتقل کردند «۲۵».تدریس خارج فقه و اصولتدریس علوم منقول و خارج فقه و اصول را در سال ۱۳۲۵ ه.ش. (۱۳۶۴ ه.ق.) همزمان با ورود [[آیت‌الله بروجردی]] به قم آغاز کرد. البته پیش از شروع درس خارج، سالیان درازی به تدریس سطح اشتغال داشت و کتاب‌های فقه و اصول را برای گروهی از فضلا و محصلین شرح و بسط می‌داد. سبک تدریس و شیوه ویژه امام در بررسی مسائل علمی و باریک‌بینی‌هایی که در فقه و اصول به عمل می‌آورد، شاگردان را اهل دقت و تحقیق بار می‌آورد. با وجود اینکه برای استفاده از درس ایشان لازم بود پایه‌های علمی محصل تا حدودی بالا باشد اما بزرگ‌ترین کرسی تدریس، از آن ایشان بود«۲۶».پس از تبعید، در نجف اشرف از امام خواستند که تدریس کنند. ایشان در پاسخ گفته بودند: &amp;quot;حوزه نجف نیاز به درس ندارد و این همه علما جلسه درس دارند.&amp;quot; با اصرار قرار شد درس بگذارند اما در ساعتی که با درس علمای بزرگ تداخل نداشته باشد«۲۷». بسیاری از درس‌خوانده‌های نجف معتقد بودند کسی که در حوزه نجف درس نخوانده باشد عالم و مجتهد نیست و تعدادی از اشکال‌کننده‌های حرفه‌ای به درس امام می‌آمدند اما نمی‌توانستند اشکال کنند«۲۸». امام در شیوه تدریس حوزه نجف تغییراتی دادند، آغاز درس بدون تاخیر، افزودن شهریه‌ها، گرفتن امتحان -که در حوزه نجف رایج نبود- و دادن شهریه بیشتر به کسانی که درسشان را بهتر می‌خواندند«۲۹».بهمن‌ماه ۱۳۴۸ امام بحث ولایت فقیه را در مسجد شیخ انصاری نجف آغاز کردند«۳۰». در ۱۳ جلسه‌ای که تا ۲۰ بهمن ادامه داشت، از حکومت اسلامی گفتند اما عده‌ای اشکال می‌کردند که شما چه وقت می‌توانید حکومت اسلامی تشکیل بدهید و جواب می‌شنیدند: &amp;quot;در قضایا نباید با این فکر وارد شد بلکه این کار بزرگ دارای ابعاد و مقدمات زیادی است. ما فعلا برنامه‌اش را تنظیم می‌کنیم و الا برنامه‌ای تنظیم شده‌ای باشد که نسل‌های آینده وقتی آمدند دوباره وقتشان برای تنظیم برنامه تلف نشود.&amp;quot;«۳۱»&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
سیر تالیفی امام از مسائل عقلیّه آغاز گردیده و در زمینه اخلاقیات و علوم عملیّه و فقه و اصول ادامه یافته است. در حدود ۲۷ سالگی کتاب مصباح‌الهدایه را به رشته تحریر درآورد که بعضی از علمای بزرگ معاصر بر آن حاشیه زده‌اند. در ۲۹ سالگی شرحی بر دعای ماه رمضان نگاشتند و کتاب اربعین حدیث ایشان ۷ حدیث مربوط به مسائل عقلیّه را شامل می‌شود و ما بقی آن مربوط به اخلاقیّات می‌باشد. کتاب‌های دیگر امام عبارتند از«۳۲»:۴. حاشیه بر نصوص‌الحکم قیصری۵. حاشیه بر مفاتیح‌الغیب۶. اسرارالصلوه یا معراج السالکین۷. رساله فی‌الطب والاراده۸. حاشیه بر رساله شرح حدیث راس‌الجالوت قاضی سعید و شرح مستقلی بر همان حدیث.۹. کشف اسرار۱۰. شرح حدیث جنود عقل و جهل۱۱. آداب‌الصلوه۱۲. الرسائل: درباره قاعده لاضرر و لاضرار، استصحاب، تعادل، تراجیح و اجتهاد و تقلید و تقیه. در دو جلد.۱۳. تحریرالوسیله. متن کامل دوره فقه.۱۴. البیع: درس‌های فقهی امام خمینی در نجف اشرف.۱۵. کتاب‌الطهاره: بحث‌های فقهی.۱۶. تهذیب‌الاصول: تقریرات درس اصول فقه در قم به قلم استاد جعفر سبحانی در سه جلد به چاپ رسیده است.۱۷. نیل‌الاوطار فی بیان قاعده لاضرر و لاضرار. تقریر درس خارج.۱۸. رساله فی الاجتهاد و التقلید. تقریر درس خارج.۱۹. توضیح‌المسائل۲۰. زبده‌الاحکام۲۱. حکومت اسلامی یا ولایت فقیه. مجموعه‌ای از سخنرانی‌ها و درس‌های امام خمینی درباره حکومت اسلامی.۲۲. مبارزه با نفس یا جهاد اکبر: مجموعه‌ای از سخنرانی‌های امام در نجف اشرف درباره اخلاق.۲۳. مکاسب محرمه. دو جلد۲۴. رساله‌ای مشتمل بر فوایدی در بعضی مسائل مشکله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حیات سیاسی و اجتماعی==&lt;br /&gt;
===دوران جوانی===&lt;br /&gt;
وضعیت آشفته سیاسی و اجتماعی ایران در کودکی و نوجوانی روح‌الله، باعث حساسیت بیشتر امام خمینی به مسائل کشور شده بود. جنگ جهانی اول و نهضت مشروطه و [[نهضت دلیران تنگستان]] و [[میرزا کوچک خان جنگلی]] از مهم‌ترین اتفاقات دوران نوجوانی روح‌الله بود. آنچه بیش از همه، روح‌الله را در آن سال‌ها به وجد آورد، نهضت جنگل بود. دلیل علاقه روح‌الله جوان به رهبر نهضت جنگل، نقل یک خواب از او و سرودن قصیده‌ای در ستایش میرزا کوچک‌خان جنگلی است. امام خواب خود را برای برادرشان اینگونه نقل کرده‌اند:&amp;quot;شب بود، اما خورشید همچنان در آسمان بود. این خانه نیز جنگل بود. جنگلی‌ها با اسب به این خانه آمدند و میرزا در میان آن‌ها بود. برایش چای آوردم، لبخندی زد. بی‌آن که چیزی بگوید: خداحافظی کرد و رفت&amp;quot; «۳۳».در زمانی که امام به قم رفتند آیت‌الله سید حسن مدرّس نماینده مجلس بود. احتمالا اولین دیدار ایشان به مدرّس در پاییز ۱۳۰۲ و جهت طرح مشکلات منطقه خمین بود«۳۴». پس از این نیز دیدارها در محل مجلس شورای ملی تکرار شد.در جریان به سلطنت رسیدن رضا پهلوی، حرکت‌های اعتراضی نظیر مخالفت‌های آیت‌الله مدرّس و حرکت آقا نورالله اصفهانی انجام شد اما امام در این سال‌ها معتقد به حرکت‌های فردی نبودند و معتقد بودند که حوزه باید به رهبری یک نفر به طور هماهنگ عمل کند و به همین خاطر از شیوه آیت‌الله حائری تبعیت می‌کردند و حفظ موجودیّت حوزه را مهم‌تر از باقی امور می‌دانستند. البته گاهی با ظرافت مخالفتشان را نشان می‌دادند«۳۵».&lt;br /&gt;
پس از آیت‌الله حائری&lt;br /&gt;
در ۱۵ اردیبهشت‌ماه ۱۳۲۳ و در اوضاع آشفته و فضای آزادی نسبی پس از رضا پهلوی، امام در پیامی به ملت از قیام برای خدا صحبت کرده‌اند و آن را تنها راه اصلاح دو جهان نامیده‌اند. &amp;quot; خودخواهی و ترک قیام برای خدا ما را به این روزگار سیاه رسانده و همه جهانیان را بر ما چیره کرده و کشورهای اسلامی را زیر نفوذ دیگران درآورده ... قیام برای شخص است که یک نفر مازندرانی بی‌سواد را بر یک گروه چندین میلیونی چیره می‌کند.&amp;quot; و در ادامه آورده‌اند: &amp;quot; هان ای روحانیین اسلامی! ای علمای ربانی! ای دانشمندان دیندار! ... امروز روزی است که نسیم روحانی الهی وزیدن گرفته و برای قیام اصلاحی بهترین روز است، اگر مجال را از دست بدهید و قیام برای خدا نکنید و مراسم دینی را عودت ندهید، فرداست که مشتی هرزه گرد شهوتران بر شما چیره شوند و تمام آیین و شرف شما را دستخوش اغراض باطله خود کنند. امروز شماها در پیشگاه خدای عالم چه عذری دارید؟&amp;quot;. «۳۶»در همین سال بود که علی‌اکبر حکمی‌زاده، طلبه جوان قمی کتابی ۴۰ صفحه‌ای منتشر کرد که اسرار هزارساله نام داشت که شامل شبهاتی اعتقاداتی بود که زود مشهور شد و علما به فکر پاسخ افتادند. امام در کشف‌الاسرار هم پاسخ به پرسش‌های اعتقادی را دادند و هم به رضاخان تاختند«۳۷». در همین کتاب ایده حکومت اسلامی و ضرورت قیام برای تشکیل آن را مطرح ساختند.پس از رحلت [[آیت‌الله شیخ عبدالکریم حائری]] ، سه مجتهد بزرگ آن روزگار، حوزه را اداره می‌کردند. در همین سال‌ها - به ویژه پس از سقوط رضاخان - شرایط برای تحقق مرجعیت عظمی فراهم گردید. آیت‌الله العظمی بروجردی شخصیت علمی برجسته‌ای بود که در برابر حکومت کوتاه نمی‌آمد لذا این پیشنهاد از سوی شاگردان مرحوم حائری به ویژه امام خمینی پیگیری شد«۳۸». امام روزانه تا شصت نامه برای علما می‌نوشتند تا از آقای بروجردی بخواهند تا به قم بیاید«۳۹». پس از رحلت آیت‌الله سید ابوالحسن اصفهانی، آیت‌الله قمی به مرجعیت رسید اما روح‌الله هرچه اعتبار داشت خرج مرجعیت آیت‌الله بروجردی کرد«۴۰». پس از آیت‌الله قمی، مرجعیت آیت‌الله بروجردی گسترش یافت و در این دوره امام خمینی، شخص مورد اعتماد وی بودند. امام از طرف آیت‌الله بروجردی عضو هیات مصلحین بودند که مامور اصلاح حوزه بودند. تقریب بین مذاهب، فرستادن نماینده به الازهر، ساختن مسجد و مدرسه در خارج از کشور، اعزام مبلغ به کشورهای اسلامی، تشویق طلاب به آموختن دروس جدید، از جمله زبان انگلیسی از کارهایی است که در زمان آیت‌الله بروجردی انجام شد که امام در آن‌ها شریک و یا بانی اصلاح بوده است«۴۱».در آغاز ۱۳۲۸ با آغاز زمزمه‌هایی مبنی بر تاسیس مجلس موسسّان - که طرحی برای بازکردن دست شاه بود- شایعه شد که آیت‌الله بروجردی با این مجلس، اعلام موافقت فرموده است. امام خمینی به همراه چند تن از مراجع و علمای وقت، نامه‌ای سرگشاده به آیت‌الله بروجردی نوشتند و از ایشان خواستند که با بیان نظرشان، به این شایعات خاتمه دهند«۴۲». این اقدام هوشیارانه، منتهی به صدور اعلامیه‌ای از سوی زعیم حوزه‌های علمیه شد. ایشان در این بیانیه، هرگونه توافقی را با دولت پهلوی، درباره تاسیس مجلس موسسان، انکار کردند«۴۳». بدین ترتیب دستگاه حکومتی نتوانست از نفوذ روحانیت به نفع مقاصد خود سود برد .آیت‌الله بروجردی بارها در مواقع حسّاس امام را مورد مشورت قرار می‌داد یا ایشان را مامور گفت‌وگو با رژیم می‌کرد.تنها دیدار امام خمینی با شاه هم در سال ۱۳۲۹ به نمایندگی از آیت‌الله بروجردی اتفاق افتاد و مربوط به خواسته مرجعیت درباره ممانعت از اعدام متهمّین به قتل در حادثه ابرقو بود«۴۴». امام خمینی تا پایان راه، زعیم حوزه را همراهی و یاری کردند چون یکپارچگی و شکوه حوزه را در قدرت و عظمت رهبری آن می‌دیدند. با حوصله‌ای تمام، مدت پنج سال به درس‌های آیت‌الله بروجردی گوش سپردند و حتی به این مقدار نیز اکتفا نفرمودند و درس‌های ایشان را نوشتند و تقریر کردند.&lt;br /&gt;
===نهضت ملی شدن نفت===&lt;br /&gt;
آیت‌الله کاشانی به واسطه همسایگی با پدرخانم امام، از قدیم با امام آشنایی داشتند و بعضی روزهای تابستان به مباحثه با هم می‌پرداختند«۴۵». آیت الله کاشانی، نماینده مردم تهران در مجلس شانزدهم، رهبری جناح مذهبی را برعهده گرفت و ضمن ائتلاف با جبهه ملی با محوریت مصدّق و همراهی فدائیان اسلام، زمینه را برای ملی شدن صنعت نفت هموار ساخت. در اوج مبارزات نهضت ملّی شدن صنعت نفت، امام در نامه‌ای به آیت‌الله کاشانی از وی خواسته بود که جنبه مذهبی نهضت را تقویت کند «۴۶» اما این طور عمل نشد و اختلافات بین مصدّق و آیت‌الله کاشانی موجب تزلزل و سقوط مصدّق شد. پس از این شکست مصدّق و [[آیت‌الله کاشانی]] در جامعه منزوی شده بودند اما امام احترام کاشانی را نگه داشتند و حتی در زمان بیماری وی درس خود را جهت عیادت تعطیل کردند«۴۷». در مورد مصدّق بعدها گفته بودند که وی مسلِم نبود و اگر مانده بود بر اسلام سیلی می‌زد«۴۸».پس از کودتای آمریکایی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ شاه که خود را مدیون آن‌ها می‌دانست، اداره امور کشو را به آمریکایی‌ها سپرد که این موضوع و رفتار مستشاران آمریکایی، باعث بر انگیخته شدن احساسات ضد بیگانه در ایرانیان شد. فداییان اسلام هم تا دو سال پس از کودتا، به مبارزات خود ادامه دادند، تا این که در آبان۱۳۳۴ در ماجرای ترور ناموفق حسین علا نخست وزیر وقت، دستگیر و محاکمه شدند. امام خمینی به همراه تنی چند از علما، بسیار کوشیدند که از اجرای حکم اعدام آنان، جلوگیری کنند و جهت آوردن فشار بر حکومت، از آیت‌الله بروجردی خواستند که رژیم را از اجرای حکم اعدام [[نواب صفوی]] و دوستانش بازدارد؛ لیکن تلاش‌های امام، ثمر نداد. این موضوع که بعد از اختلاف در جریان برخورد آیت‌الله بروجردی با مخالفان نخست‌وزیری زاهدی پیش آمد«۴۹» موجب سردی بیش از پیش روابط با آیت‌الله بروجردی شد، اما امام تا پایان عمر آیت‌الله، احترام به ایشان را رها نکرد. ایشان می‌فرمودند: &amp;quot;آقای بروجردی عَلَم است و ما باید زیر عَلَم ایشان جمع بشویم.&amp;quot; «۵۰» عدم اعتراض آیت‌الله بروجردی به موضوع به رسمیّت شناخته شدن اسرائیل، باعث ناراحتی شدید امام شد به حدّی که چند روز مریض شدند«۵۱».&lt;br /&gt;
===پس از آیت‌الله بروجردی===&lt;br /&gt;
پس از رحلت آیت‌الله بروجردی در فروردین ۱۳۴۰ امام به همراه چندین نفر دیگر به عنوان مرجع مطرح بودند اما تاکید داشتند کسی پی مطرح کردن ایشان نباشد، &amp;quot;آن‌چه لازم است الآن گفته شود وحدت حوزه است. حوزه باید حفظ شود. هیچ نامی اشاره‌ای از من نباشد.&amp;quot; «۵۲» شاه با تسلیت به آیت‌الله حکیم در نجف کوشید تا مرجعیّت به خارج ایران انتقال یابد. علی امینی که پس از شریف‌امامی به نخست‌وزیری رسیده بود، برای جلب همراهی علما به قم آمد و از جمله کسانی که موفق به دیدار با آنان شده امام خمینی بود. امام، در این دیدار انتقادات تند و توصیه‌هایی را به نخست‌وزیر شاه فرموده بودند«۵۳» که با سایر علما متفاوت بود و خبر آن در حوزه پیچید«۵۴».در مهرماه ۱۳۴۱ لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی مورد تصویب دولت قرار گرفت که طبق آن سه شرط مسلمان بودن، سوگند به کلام‌الله مجید و مرد بودن رای‌دهندگان و انتخاب‌شوندگان حذف شده بود تا زمینه حضور بهائی‌ها فراهم شود. به دعوت امام خمینی، در منزل حاج شیخ عبدالکریم حائری (موسسه حوزه علمیه قم) جلسه‌ای با حضور آیات طراز اول قم برگزار شد و تصمیم بر آن شد که تلگرافی به شاه ارسال کرده مخالفت مراجع قم را با مصوبه اخیر دولت ابراز نمایند«۵۵». شاه تلگراف را به دولت ارجاع داد، امام در تلگراف دیگر به عَلَم نوشتند:&amp;quot;مجدداً به شما نصیحت می‌کنم که به اطاعت خداوند متعال و قانون اساسی گردن نهید، و از عواقب وخیمه تخلف از قرآن واحکام علمای ملت و زعمای مسلمین و تخلف از قانون بترسید؛ و بدون موجب، مملکت را به خطر نیندازید؛ والّا علمای اسلام درباره شما از اظهار عقیده خودداری نخواهند کرد.&amp;quot; «۵۶» پیام محکم امام در شرایط آن روز بی‌نظیر بود.رژیم شاه و دولت عَلَم، به تهدید و تبلیغات علیه روحانیت روی‌آورد و عَلَم صراحتا گفت: &amp;quot;دولت از برنامه اصلاحی که در دست اجرا دارد، عقب‌نشینی نمی کند.&amp;quot; اما پیام‌ها و سخنرانی‌های امام و دیگر علما، این حرکت اعتراضی را چنان میان مردم گسترانده بود که برای حکومت چاره‌ای جز تسلیم باقی نماند.&lt;br /&gt;
===قیام پانزده خرداد===&lt;br /&gt;
اندکی پس از غائله انجمن‌های ایالتی و ولایتی، این بار شاه خود به میدان آمد و طرحی با عنوان &amp;quot; [[انقلاب سفید]] &amp;quot; یا &amp;quot; انقلاب شاه و میهن&amp;quot; با اصولی شش‌گانه اعلام کرد. امام خمینی به جلسه‌ای با علما تشکیل می‌دهند و نماینده‌ای به دیدار شاه می‌فرستند. از نتایج مذاکرات امام درمی‌یابند که با اجرای اصول انقلاب سپید، زمینه برای نفوذ بیش‌تر امریکا و اسرائیل به ایران مساعدتر می‌شود. ایشان در بیانیه‌ای صریح چهار روز پیش از رفراندوم، آن را مخالف اسلام و قانون اساسی قلمداد می‌کنند«۵۷». پس از انتشار این پیام، بازار تهران تعطیل شد و دانشجویان دانشگاه تهران دست به راهپیمایی زدند. چند روز پیش از رفراندوم، شاه به قم سفر کرد امّا به دلیل توصیه امام شهر تعطیل شد و استقبال سردی از شاه صورت گرفت و خودشان هم راضی به دیدار با شاه نشدند«۵۸».رفراندوم در ۶ بهمن انجام شد و ۸ بهمن ماه آغاز ماه رمضان بود. امام برای اعلام انزجار از شاه و عملکردهای او مساجد را تعطیل اعلام کردند. در روز عید فطر، امام در سخنرانی خود شاه را به تمکین در برابر اسلام و علما دعوت کردند«۵۹».  شاه هم معترضان را به سرکوب و شدت عمل تهدید کرد. امام برای پیش‌گیری از اقدامات شاه و گستراندن دامنه انقلاب به همه لایه‌های جامعه، نوروز ۱۳۴۲ را عزای عمومی اعلام کردند«۶۰».۲ فروردین ماه سال ۱۳۴۲، سالروز شهادت امام جعفر صادق (ع) منزل امام مجلس عزا برقرار بود. تلاش ماموران برای برهم زدن مجلس با واکنش امام بی‌نتیجه باقی ماند «۶۱». عصر همان روز، در اثنای مجلس دیگری در فیضیه، ماموران موفق به ایجاد اغتشاش شدند. زد و خورد با ماموران مخفی شاه بالا گرفت و با پیوستن ارتش به غائله، بسیاری از طلاب و مردم را زخمی و گلوله‌باران کردند و به مقدسات اسائه ادب نمودند. نظیر همین اتفاقات، همان روز در مدرسه طالبیه تبریز روی داده بود. در پی این حوادث، امام برای حضور در فیضیّه به راه افتادند اما حاضران در منزل مانع خروج امام شدند. همان‌جا برای حاضران سخنرانی و از جدّی شدن مبارزه صحبت کردند«۶۲». &amp;quot;دستگاه جبار با دست زدن به این فاجعه، شکست و نابودی خود را حتمی ساخت. ما پیروز شدیم؛ ما از خدا می‌خواستیم که این دستگاه ماهیت خود را بروز دهد و خود را رسوا کند.&amp;quot; «۶۳» امام در سخنرانی روزهای بعد خود از سکوت بزرگان گلایه می کنند:&amp;quot;امروز سکوت، همراهی با دستگاه جبار است&amp;quot;. روز بعد  بیانیه‌ای را منتشر می‌کنند و به صراحت از علما می‌خواهند که تقیّه را رها کنند و می‌افزایند: &amp;quot;من اکنون قلب خود را برای سرنیزه‌های مامورین شما حاضر کرده‌ام.&amp;quot; «۶۴»در مدت باقی مانده به محرّم یاران امام مردم شهرهای مختلف در سراسر ایران را برای اعتراض به حکومت سامان می‌دهند. این در حالی بود که حکومت مقابله خود را شدّت بخشیده بود. امام از نخستین کسانی هستند که درباره خطر اسرائیل هشدار می‌دهند«۶۵».در شرایطی که [[ساواک]] از سخنرانان برای عدم تعرّض به شاه و اسرائیل تعهّد گرفته بود، امام در عاشورای سال ۱۳۴۲ در سخنرانی خود به شدّت به شاه و دخالت‌های اسرائیل انتقاد کردند«۶۶». همان شب امام دستگیر شدند و از قم به تهران اعزام شدند. این موضوع باعث قیام در تهران و ورامین شد. خبرها حکایت از احتمال اعدام امام داشت بنابراین سیل اعلامیه‌ها، تلگراف‌ها و نامه‌ها از سوی مراجع داخل و خارج و شخصیت‌های ملی و مذهبی، دستگاه حاکم را محاصره کرده بود«۶۷». این فشارها باعث آزادی امام و انتقالشان به منزلی در تهران در ۱۲ مرداد ماه شد«۶۸».پس از عدم موفقیت برای تعهد گرفتن از امام، دولت حسنعلی منصور که مخالف اقدامات دولت قبلی بود، امام خمینی را در ۱۶ فروردین ۱۳۴۳ آزاد کرد. دو روز بعد روزنامه اطلاعات از همراهی روحانیت با شاه نوشته بود که امام گفتند: &amp;quot;خمینی را اگر دار بزنند تفاهم نخواهد کرد.&amp;quot; «۶۹»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اعتراض به کاپیتولاسیون و تبعید به ترکیه===&lt;br /&gt;
۲۱ مهرماه ۱۳۴۳ لایحه [[کاپیتولاسیون]] در مجلس تصویب شد. خبر که به امام رسید، پیام هشدارآمیز صادر کردند و در سخنرانی خود اینگونه فرمودند: &amp;quot; ما را فروختند، استقلال ما را فروختند ... ای سران اسلام، به داد اسلام برسید. ای علمای نجف، به داد اسلام برسید. ای علمای قم، به داد اسلام برسید؛ رفت اسلام ... ما زیر چکمه امریکا برویم، چون ملت ضعیفی هستیم؟!&amp;quot; «۷۰» امام در ۱۳ آبان‌ماه با چند روز تاخیر به دلیل برگزاری انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا دستگیر و به ترکیه تبعید شدند. اقامت امام خمینی در ترکیه یازده ماه به درازا کشید و در این مدت فشارهای روانی و جسمی برای وادار کردن امام به سازش وارد کردند. کتاب تحریر الوسیله در همین ماه‌ها نگاشته شد. ۱۳ دی‌ماه مصطفی فرزند امام هم که از روز تبعید دستگیر شده بود به ترکیه تبعید شد. در ترکیه هم‌بحث امام شده بود«۷۱».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سال‌های نجف===&lt;br /&gt;
امام و فرزندشان مهرماه سال ۱۳۴۴ به نجف تبعید شدند. نحوه انتقال امام به عراق، به گونه‌ای بود که به نظر پایان تبعید ایشان می‌آمد و حکومت در نظر داشت امام در حوزه نجف و در فضای دور از سیاست آن منزوی شود.با اصرار زیاد طلبه‌ها درس خود را آغاز کردند و در عین حال دوستان انقلابی خود در ایران را توصیه به صبر می‌کردند«۷۲». در آن سال‌ها، روابط ایران و عراق، رو به تیرگی گذاشته بود. رژیم عراق، حضور امام را در کشور خود را فرصت مناسب برای فشار بر حکومت ایران می‌دانست اما امام نهضت‌شان را وجه‌المصالحه روابط ایران و عراق نکردند، برای مثال پیشنهاد مصاحبه با رادیو و تلوزیون عراق را رد کردند.پیگیری فعالیّت‌های نهضت در نجف با وقفه‌ روبرو نشد. امام چهار روز پس از ورود به نجف در دیدار با [[آیت‌الله سید محسن حکیم]] ، وی را به قیام فرا خواندند«۷۳». فروردین ۱۳۴۶ در اعتراض به لوایحی که قوانین ضد اسلامی داشت به هویدا نامه‌ای با لحن تند نوشتند«۷۴» و چند روز بعد به پیامی برای ادامه نهضت صادر کردند: &amp;quot;در مقابل ظلم تسلیم نشوید. این‌ها رفتنی هستند و شما باقی هستید.&amp;quot; «۷۵» ایشان در پیامی در ۱۷ خرداد، به مناسبت جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل، فتوایی دایر بر حرمت هر گونه رابطه تجاری و سیاسی دولت‌های اسلامی با اسرائیل و حرمت مصرف کالاهای اسرائیلی در جوامع اسلامی را صادر کردند«۷۶». یک سال بعد، در شهریور ۱۳۴۷، امام فتوای مشهور خود مبنی بر جواز پرداخت صدقات و زکات را به چریک‌های فلسطینی صادر کردند«۷۷». این نخستین فتوای مهم یک مرجع شیعی است که پرداخت زکات و صدقات را به مسلمین غیرشیعه تجویز می‌نمود. امام در طول اقامت در نجف هر روز سه ساعت به زیارت و عبادت در حرم می‌پرداختند و این تنها دل‌خوشی ایشان در مقابل مخالفت‌ها با فعالیت‌های انقلابی‌شان بود. در بهمن‌ماه ۱۳۴۸ درس ولایت فقیه را شروع کردند. شاگردان امام جزوه‌ها را به عربی ترجمه کردند و به کشورهای عربی رساندند«۷۸». در جریان مبارزات، یکی از فعالیت‌های امام ایجاد رابطه با دانشجویان برای از بین بردن ذهنیّت منفی آنان نسبت به روحانیت بود. در نامه‌ای نوشته بودند: &amp;quot;اینجانب با زحمات طاقت‌فرسا می‌خواستم سو ظن موجود در طبقات مختلفه سیّما(مخصوصا) تحصیل‌کرده و دانشگاهی را نسبت به علمای دین مرتفع کنم یا تخفیف دهم؛ لکن خود آقایان راضی نیستند.&amp;quot; «۷۹»در شرایطی که در ایران مبارزه مسلحانه از محبوبیت زیادی برخوردار بود، بارها از امام اجازه خواسته بودند اما ایشان نپذیرفتند. در این اوضاع سازمان مجاهدین خلق اعلام مبارزه چریکی کرد و سیل تقاضاها و نامه‌ها به نجف برای حمایت امام از این گروه سرازیر بود. آقایان منتظری، طالقانی، مطهری و سید احمد خمینی هم امام را تشویق به دفاع از این گروه کرده بودند«۸۰». امام درباره نماینده سازمان که بیست روز برای امام از سازمان گفته بود، گفته بودند: &amp;quot;آمده بود که تایید بگیرد از من، من همان گوش کردم و یک کلمه جواب ندادم. فقط اینکه گفت که ما می‌خواهیم که قیام مسلحانه بکنیم، من گفتم نه، قیام مسلحانه حالا وقتش نیست و شما نیروی خودتان را از دست می‌دهید و کاری هم ازتان نمی‌آید.&amp;quot; «۸۱»با اوج گرفتن اختلافات ایران و عراق در دی ۱۳۵۰، اخراج ایرانیان مقیم عراق از سر گرفته شد. امام در سخنرانی خود تهدید کرده بودند که از عراق خواهند رفت«۸۲». نماینده حکومت برای عذرخواهی خدمت امام رسید «۸۳» و اخراج ایرانی‌ها متوقف شد.در مهر ۱۳۵۲ ایران غرق در برگزاری جشن ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی بود در حالی که در صهیونیست‌ها به فلسطین حمله‌ور شده بودند. امام در پیام‌هایی به مردم و سران کشورهای اسلامی آن‌ها را به یاری مردم مظلوم فلسطین فراخواندند. ایشان در پیام خود درباره جشن ۲۵۰۰ ساله آورده‌اند: &amp;quot;جشن برای شاهان خونخواری که نمونه آنان امروز مشهود است. مسلمین برای مجد و عظمت اسلام و آزادی فلسطین در خاک و خون می‌غلتند ولی شاه ایران برای رژیم مبتذل شاهنشاهی جشن و سرور بپا می‌کند.&amp;quot; «۸۴»در ۱۷ خرداد ۱۳۵۴، ماموران با حمله به مراسم سالگرد ۱۵ خرداد، ۳۵۰ نفر از طلبه‌ها دستگیر شدند. چند روز بعد هم حکومت عراق به حوزه نجف حمله برد. امام به رئیس جمهور عراق اعتراض کرده بودند. امام در نامه‌ای دیگر نوشته بودند: &amp;quot;که چیزی که مرا رنج می‌دهد بی‌تفاوت بودن نجف است راجع به قضایای قم و احیانا طرفداری از مخالف.&amp;quot; «۸۵»سال‌های نجف برای امام به سختی می‌گذشت. &amp;quot;من نمی‌دانم با این جو نجف چه کنم؟ هر قدمی که بردارم، با مخالفت و کارشکنی عده‌ای از آخوندهای نجف مواجه می‌شوم، اگر در برابر حکام بعث برخورد تند و قاطع بکنم، فورا در نجف سرو صدا راه خواهند انداخت که می‌خواهد حوزه نجف را برهم بزند! اگر در برابر بعث‌ها سکوت کنم، می‌گویند با آن‌ها ساخت و پاخت کرده است!&amp;quot; «۸۶»&lt;br /&gt;
===اوج گرفتن نهضت===&lt;br /&gt;
اول آبان ۱۳۵۶ خبر درگذشت سید مصطفی، فرزند امام، بدون سابقه بیماری موجب حیرت شد. دکتر گفته بود که وی را مسموم کرده‌اند، امام اجازه کالبدشکافی را ندادند. ضمنا نگذاشتند دروس حوزه تعطیل شود«۸۷». در پیام‌شان در مورد این  نوشته بودند: &amp;quot;ما با گرفتاری عظیم و مصیبت‌های دلخراشی مواجه هستیم که باید ذکری از مصایب شخصی نکنیم.&amp;quot; «۸۸» لحن پیام امام، شاه را به خشم آورد و دستور داد در مقاله روزنامه اطلاعات به امام حمله کنند«۸۹». مردم در اعتراض به جسارت به امام، در قم قیام کردند که با سرکوب مواجه شده بود. امام در نجف سخنرانی آتشین کردند و پیامی برای ادامه نهضت دادند«۹۰».شهرهای ایران در چهلم شهدای شهرهای پیشین ملتهب می‌شد و امام برای هر کدام از این اتفاقات پیام می‌دادند. در یکی از این پیام‌ها نوید پیروزی می‌دهند: &amp;quot;من به ملت ایران با این بیداری و هوشیاری و با این روحیه قوی و شجاعت بی‌مانند نوید پیروزی می‌دهم؛ پیروزی توأم با سربلندی و افتخار؛ پیروزی توأم با استقلال و آزادی؛ پیروزی توأم با قطع ایادی اجانب و چپاولگران؛ پیروزی با برچیده شدن بساط ستمگران و انقراض دودمان سیاه‌روی پهلوی.&amp;quot; «۹۱»تظاهرات مردم به مناسبت‌های مختلف ادامه داشت تا اینکه در اوج سرکوب رژیم شاه ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ تظاهرات مردم در میدان ژاله به خاک و خون کشیده شد. امام نوشتند: &amp;quot;ملت ایران! مطمئن باشید که دیر و یا زود پیروزی از آن شماست. شاه با حکومت آشتی ملی می‌خواهد روحانیت شریف ایران و سیاسیون محترم را در کشتار خود سهیم گرداند ولی فریب او خیلی زود برملا گردید.&amp;quot; «۹۲»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-12-12 12-17-35.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نوفل لوشاتو===&lt;br /&gt;
با اوج گرفتن فعالیت‌های امام، ماموران حکومت عراق خانه امام را محاصره کردند و رفت و آمد به آن را قطع کردند. با افزوده شدن فشارها تصمیم گرفتند که از طریق کویت به سوریه بروند چون رابطه عراق و سوریه تیره بود«۹۳». در مرز کویت ۱۰ ساعتی معطل ماندند اما کویت با ورودشان موافقت نکرد«۹۴». تصمیم گرفته شد که به پاریس بروند. امام به پاریس رفتند ولی یک فرستاده به سوریه فرستاده بودند تا موافقت حافظ اسد را برای اقامت در [[سوریه]] کسب کنند که او هم استقبال کرده بود«۹۵». امام در [[نوفل لوشاتو]] در مصاحبه‌ با خبرنگاران و سخنرانی‌هایشان به شرح اوضاع ایران و مقاصد نهضت مردم می‌پرداختند. در همین ایام فرح در سفر به کربلا با آیت‌الله خویی دیدار کرد. این موضوع مثل بمب صدا کرد. امام صحبت کردن درباره این دیدار را حرام اعلام کردند«۹۶».تلاش‌هایی برای انحراف قیام مردمی صورت می‌گرفت، از مطرح کردن سلطنت به جای حکومت تا اجرای قانون اساسی و احیای مشروطه. اما امام بر رفتن شاه تاکید داشتند. ادامه قیام مردمی و پیام‌ها و سخنرانی‌های امام و اتفاقاتی نظیر کشتار ۱۳ آبان و تظاهرات تاسوعا و عاشورا با رهبری امام خمینی شاه را مجبور به خروج از کشور کرد.بختیار پس از رسیدن به نخست‌وزیری تلاش کرد تا در پاریس با امام ملاقات کند تا به تفاهم برسند. امام شرط ملاقات را استعفا اعلام کردند. این دیدار انجام نشد و توطئه‌ای دیگر به شکست انجامید«۹۷».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تلاش‌ها داشت به ثمر می‌نشست. بالاخره پس از سال‌ها دوری از وطن، امام ۱۲ بهمن‌ماه ۱۳۵۷ وارد ایران شدند و در ۱۵ بهمن‌ماه بازرگان، را نخست‌وزیر دولت موقّت و مامور تشکیل کابینه کردند و از مردم خواستند که از وی حمایت کنند. امام با صدور اطلاعیه‌ای در مورد حکومت نظامی ۲۱ بهمن، آن را خدعه خواندند و از مردم خواستند که به آن اعتنا نکنند که این اقدام باعث به ثمر نشستن نهضت و پیروزی انقلاب اسلامی شد.۱۰ اسفندماه، از تهران به قم رفتند تا در آن‌جا مستقر شوند، مردم تا کیلومترها به استقبال آمده بودند«۹۸». از همان ابتدا امام بر برگزاری رفراندوم اصرار کردند که نهایتا در رفراندوم ۱۰ فرودین ۱۳۵۸ مردم در رایی قاطع به جمهوری اسلامی آری گفتند.جلوگیری از انحلال ارتش که خواسته تعدادی از انقلابیون بود «۹۹»، مدیریت غائله [[خرمشهر]] ، [[مهاباد]] ، [[کردستان]] و [[پاوه]] ، تلاش برای تشکیل مجلس خبرگان قانون اساسی و حل چالش‌های آن، حمایت از اشغال سفارت آمریکا، موافقت با استعفای دولت موقت، اعلام فرمان تشکیل جهاد سازندگی و [[بسیج مستضعفین]] و پایان بخشیدن به غائله هواداران آیت‌الله شریعتمداری از مهم‌ترین اقدامات امام در سال اول انقلاب بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۲۹ دی‌ماه وصیت‌نامه جدیدشان را نوشتند و آقایان منتظری و پسندیده را وصی خودشان قرار دادند«۱۰۰». چند روز بعد به دلیل عارضه قلبی به بیمارستانی در تهران منتقل شدند. نظر پزشکان به جراحی بود، امام مخالفت کردند و قبول کردند که داروها را منظم استفاده کنند «۱۰۱». پس از دو ماه، امام بهبود پيدا كردند و پزشكان صلاح نديدند كه دوباره در قم اقامت كنند و تأكيد نمودند كه در اطراف بيمارستان قلب منزلي براي امام گرفته شود و علاوه بر آن به تشخيص پزشكان الزاماً مي‌بايست در شمال تهران كه از هواي مناسب برخوردار است سكونت داشته باشندظهور و سقوط بنی‌صدر، کودتای نوژه، اختلافات بین مسولین، ترورهای منافقین و جنگ تحمیلی عراق از مهم‌ترین موضوعاتی بود که امام با مدیریت خود کشور را در سال‌های نخست انقلاب به پیش بردند.در فروردین ۱۳۶۵ قلب امام برای لحظاتی ایستاد، تلاش پزشکان ممکن بود که به نتیجه نرسد اما ناگهان قلب در آخرین شوک بازگشت «۱۰۲». در بیمارستان در جریان ملاقات آقای خامنه‌ای گفته بودند: قوی باشید، احساس ضعف نکنید، به خدا متکی باشید، “اشدّا علی الکفّار رحماء بینهم” باشید و اگر با هم بودید، هیچ کس نمی‌تواند به شما آسیبی برساند.&amp;quot; «۱۰۳»پس از این ماجرا، اتفاقات سختی را امام مدیریت کردند. جریان قائم‌مقام رهبری و موضوع باند [[سید مهدی هاشمی]] ، [[مک‌فارلین]] و حاشیه‌های آن، مباحث مربوط به قطع‌نامه و پایان جنگ، اختلافات در [[حزب جمهوری]] و مسولان، کشتار حجاج ایرانی، عمیق شدن اختلافات سیاسی، حمله آمریکا به هواپیمای مسافربری و انتشار کتاب آیات شیطانی از اهمّ این اتفاقات است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۶۸ پزشکان وجود سرطان معده را تایید کردند«۱۰۴». در دوم خردادماه امام تحت عمل جراحّی قرار گرفتند. در ۱۰ خردادماه به [[هاشمی رفسنجانی]] گفتند که در بازنگری قانون اساسی تسریع شود «۱۰۵». شبانگاه سیزدهم خرداد روح امام برای همیشه آرام گرفت.1&amp;lt;ref&amp;gt;[http://منبع%20:%20www.emam.com سامانه اطلاع رسانی امام]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-12-12 12-13-13.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
*وظیفه شخص&lt;br /&gt;
روزی با تعدادی از دوستان که بعضی با همسرانشان بودند به خدمت امام رفتیم.حضرت امام مشغول جاروکردن اتاق خود بودند همسر یکی از دوستان جلو رفت و گفت اجازه بدهید تا اتاق را من جارو کنم. ایشان فرمودند:هرکس موظف است محل کار خود را خودش تمیز کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت تبیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بازرگان نامه‌ای به امام نوشت که با بسم‌الله شروع نشده بود.&lt;br /&gt;
به جای #انقلاب_اسلامی هم از لفظ «انقلاب ایران» استفاده کرده بود. امام در جا نامه را پاره کردند و فرمودند: «بگویید به ایشان فلانی نامه را پاره کرد. چند بار من به شما بگویم که انقلاب، «انقلاب اسلامی» است. «انقلاب» در ایران کار نکرد، این «اسلام» بود که کار کرد»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب «حاشیه‌های مهم‌تر از متن»، ص 239&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تا کجا ایستاده اید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اوج بمباران شهرها به وسیله هواپیماها و موشکهای صدام، یک روز چندین موشک به تهران اصابت کرده بود و در نقاطی از آسمان شهر، دود غلیظ ناشی از انفجار موشک به چشم می خورد و ضدهوایی ها هم کار می کرد. من خدمت حضرت امام بودم و ایشان مشغول قدم زدن بودند. عرض کردم، آقا! بالاخره شما تا کجا ایستاده اید؟ امام انگشت خود را روی پیشانی گذاشته و فرمودند; تا وقتی که موشک اینجا بخورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تبیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*قدم زدن در سلول&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
حضرت امام را وقتی دستگیر کردند، از قم به تهران بردند ،مدّت 19روز در یک محلّی نگه داشتند.سپس به مدّت 24 ساعت ایشان رابه یک سلول انفرادی بردند که خود امام آنجا را چنین توصیف کرده بودند:&lt;br /&gt;
«طول آن اطاق چهار قد ونیم بود،و من سه تا نیم ساعت طبق روال هر روزه ام در آنجا قدم زدم!»&lt;br /&gt;
چقدر جالب است در آن سلول کوچک نیز،برنامه ورزش خود را که همان قدم زدن بود انجام می دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تنظیم ساعت ها&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
دریکی از سفرهایمان به عراق در صحن حضرت امیرالمؤمنین (ع) نشسته بودیم و با عدهّ ای از فضلا صحبت می کردیم ،وقتی صحبت تمام شد ،آقایان می خواستند بروند،ساعت را که نگاه کردند،اختلاف ساعات پیش آمد.در ضمن ساعت حرم نیز که ساعتی عربی بود وقتی متفاوت با ساعتهای مارا نشان می داد.در همان حال یکی از اساتید نجف که آنجا حضور داشتند با حالت هیجانزده ای گفت:ساعتهایتان را میزان کنید ،الان ساعت دقیقاً3 از شب است .با تعجّب به ایشان نگاه کردیم و گفتیم چطورمگه ،گفتند: ایشان که می رود(و اشاره به حضرت امام کردند)هرشب در همین ساعت قدم داخل صحن می گذارند و بعد ما ساعتهایمان را میزان کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سایت تبیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اهتمام عجیب به نظم &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
روزی که فرزند امام شهید شد ما فکر کردیم امام به نماز نمی روند،ولی دیدیم که امام سر وقت برای نماز به مسجد رفتند .آن روز مطالعه شان را ترک نکردند،قرآنی را که هرروز می خواندند،طبق روزهای قبل خواندند،و به گفته حاج احمد آقا ،کتابی که جزوه دوره مطالعاتی ایشان بود،عصر آن روز دیدم هفتاد صفحه از آن خوانده شده است ،روز فوت و دفن مرحوم حاج مصطفی ایشان دست از مطالعه نکشیده و کلاً برنامه روزانه خود را به هم نزده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سایت راسخون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سایت راسخون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:photo_2018-12-12_12-20-26.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-12-12_12-17-35.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2018-12-12 12-17-35.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-12-12_12-17-35.jpg"/>
				<updated>2018-12-12T20:31:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C_%D8%AE%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C(%D9%82%D8%AF%D8%B3_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%B3%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B2%DA%A9%DB%8C%D9%87)</id>
		<title>حضرت امام روح الله موسوی خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C_%D8%AE%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C(%D9%82%D8%AF%D8%B3_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%86%D9%81%D8%B3%D9%87_%D8%A7%D9%84%D8%B2%DA%A9%DB%8C%D9%87)"/>
				<updated>2018-12-12T20:29:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
روح الله موسوی خمینی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد: 30 شهریور 1281/ 20 جمادی‌الثانی 1320/ 21 سپتامبر 1902&lt;br /&gt;
محل تولد: [[خمین]] از توابع استان مرکزى چشم به جهان گشودند.&lt;br /&gt;
فرزند آیت‌الله سید مصطفی مصطفوی&lt;br /&gt;
موسس و اولین رهبر انقلاب اسلامی ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خانواده==&lt;br /&gt;
===پدر===&lt;br /&gt;
پدر او سید مصطفی موسوی فرزند علامه جلیل‌القدر سید احمد موسوی در ۲۹ بهمن ۱۲۴۱ هجری شمسی (۲۹ رجب ۱۲۷۸ هجری قمری) در شهرستان خمین «۱» به دنیا آمد. مقدمات را در خمین نزد میرزا احمد خوانساری آموخت. علاقه و ارتباط نزدیک استاد و شاگرد، باعث شد که سید مصطفی دختر میرزا احمد را به همسری برگزیند. پس از ازدواج برای ادامه تحصیلات راهی [[اصفهان]] شد و بعد از مدتی به [[نجف اشرف]] و [[سامرا]] هجرت کرد و بیش از پنج سال از محضر بزرگانی چون میرزای شیرازی سود برد و در زمره علما و مجتهدین عصر خود قرار گرفت. به دعوت مردم خمین به این شهر بازگشت و زعامت و پیشوایی اهالی خمین و حومه را عهده دار شد. تاریخ بازگشت را سال ۱۳۱۲ه . ق . برابر با ۱۲۷۴ ه . ش در خاطره ها ثبت کرده اند«۲». مقاومت سید مصطفی در برابر زورگویان حکومتی که همگی حامیان خان‌های آن روز بودند و حمایت‌های او از مظلومان شهری و روستایی، عرصه را بر زمین‌داران خمین تنگ کرده بود و راهی جز به شهادت رساندن آن عالم بزرگوار، پیش پای خود ندیدند. در تاریخ اسفند ۱۲۸۱ هجری شمسی ( ذی‌الحجه ۱۳۲۰ قمری) در راه خمین به [[اراک]] مورد سوء قصد اشرار قرار گرفت و بر اثر اصابت چند گلوله در چهل سالگی به شهادت رسید. پیکر آن مرحوم به نجف اشرف منتقل گردید و در آنجا دفن شد.علامه سید احمد موسوی مشهور به &amp;quot;هندی&amp;quot; پدر آیت‌الله سید مصطفی موسوی، از آن رو به &amp;quot;هندی&amp;quot; شهرت یافته بود که سال‌ها پیش نیای بزرگوارش، به انگیزه تبلیغ دین از [[نیشابور]] به [[کشمیر]] هجرت کرده بود و در آنجا به شهادت رسید. از آن پس به رسم و سپاس مردم هند، به &amp;quot;دینعلی شاه&amp;quot; لقب گرفت. پدر سید احمد از نوادگان میرحامد حسین، صاحب عبقات الانوار است«۳». سید احمد پس از شهادت پدر، کشمیر را به قصد نجف ترک گفت و در آن شهر به اجتهاد دست یافت. وی بنا به درخواست مردم خمین، نجف را ترک گفت تا امور شریعت آنان را به عهده گیرد. در خمین با بانویی به نام سکینه عقد همسری بست و بعد از سه دختر، خداوند به او فرزندی داد که نامش را مصطفی نهاد. سید احمد در اواخر سال ۱۲۸۵ یا ۱۲۸۶ قمری وفات می‌کند«۴».&lt;br /&gt;
===مادر و سرپرست===&lt;br /&gt;
هاجر خانم مادر امام خمینی، زنی از خاندان علم و تقوا و فرزند آیت‌الله میرزا احمد خمینی المسکن خوانساری الاصل، از علما و مدرسین والا مقام است«۵». روح الله دایه‌ای نیز به نام ننه خاور داشت. پدر امام به ننه خاور گفته بود: &amp;quot; تا وقتی که پسرم روح الله را شیر می دهی، دست به سوی هیچ سفره‌ای جز سفره خود و یا غذایی که از خانه من برای تو فرستاده می شود، دراز مکن&amp;quot; «۶». امام خمینی پنجمین ماه عمر خود را با درد یتیمی آغاز کرد و از آن پس مادر گرامی‌اش و عمه بزرگوارش بانو صاحبه خانم، تربیت او را عهده دار بودند.پس از دو سال و نیم از جنگ بین‌المللی اول اجساد کشته شدگان جنگ، شهر را به عزا و وبا مبتلا کرد. ماست موثرترین دارو برای کاهش آثار وبا بود اما قشون روس، ماست‌ها را از خانه می‌گرفتند و خود را ایمن می‌کردند. مادر گرامی روح الله، هر از گاه فرزندش را با مشکی پر از ماست به در خانه بیماران می‌فرستاد اما خانه پدری روح الله نیز از گزند وبا مصون نماند و نخست صاحبه خانم، عمه شجاع و فداکار و اندکی پس از او در سال ۱۲۹۷ شمسی (۱۳۳۶ قمری) «۷» هاجر، مادر روح الله، دار فانی را وداع گفت«۸».&lt;br /&gt;
===اعضای خانواده پدری===&lt;br /&gt;
حاصل ازدواج آیت‌الله سید مصطفی موسوی و هاجر خانم سه پسر و سه دختر بود. سید مرتضی (معروف به پسندیده) برادر امام خمینی  از علمای جلیل‌القدر که در ۲۲ آبان ماه ۱۳۷۵ در سن ۱۰۰ سالگی در [[قم]] درگذشت و پیکر وی پس از تشییعی باشکوه اقامه نماز میت توسط مرحوم آیت‌الله‌العظمی محمدتقی بهجت، در مسجد بالاسر واقع در جوار حرم حضرت معصومه(س‌) به خاک سپرده شد. برادر دیگر امام آقا سید نورالدین (هندی) که در مرداد ۱۳۵۵ به رحمت ایزدی پیوست. سه دختر آیت‌الله سید مصطفی عبارتند از: فاطمه خانم، آغازاده خانم، مولود آغا خانم «۹».&lt;br /&gt;
===ازدواج و خانواده===&lt;br /&gt;
امام خواستگاری اول خود را در ۲۵ سالگی انجام داد اما دختر سید محمد کمره‌ای ازدواج با ایشان را نپذیرفت «۱۰». برای بار دیگر در سن ۲۷ سالگی اقدام به خواستگاری کرد و همسر گزید که حاصل این پیوند خجسته، سه پسر و پنج دختر بود که از این میان یک پسر و دو دختر، اندکی پس از تولد، به رحمت خدا رفتند. اسامی این فرزندان به این صورت است: مصطفی، علی (در چهار سالگی از دنیا رفت)، صدیقه (خانم اشراقی)، فریده (خانم اعرابی)، زهرا (خانم بروجردی)، سعیده (در کودکی در گذشت)، احمد و لطیفه (در کودکی در حوض افتاد و مرحوم شد) «۱۱».  همسر ایشان، دختر حاج میرزا محمدثقفی از روحانیون تهران بود. پیشنهاد این پیوند مبارک را سید محمد صادق لواسانی، دوست و هم‌درس امام داد. روح‌الله جوان، چندین بار به خانه میرزا محمد ثقفی تهرانی، پیغام فرستاد و آنان را از نیت خود باخبر کرد. اما &amp;quot;قدس ایران&amp;quot; که دختری دبیرستانی بود و سخت به تحصیل و زندگی در تهران خو کرده بود، هربار پاسخ منفی داد«۱۲». تا اینکه بر اثر خوابی که خود آن را بیان کرده است، زندگی در قم با روح‌الله را پذیرفت. &amp;quot;خواب‌های متبرک دیدم، فهمیدم این ازدواج مقدّر است. آن خوابی که دفعه آخری دیدم که کار تمام شد حضرت رسول (ص)، امیرالمومنین (ع)، و امام حسن (ع) را در یک حیاط کوچکی دیدم که همان حیاطی بود که برای عروسی اجاره کردند. همان اتاق با همان شکل و شمایل که در خواب دیده بودم. حتی پرده‌هایی که بعدا خریدند، همان بود که در خواب دیده بودم.&amp;quot; «۱۳» چون امام می‌خواستند جلسات درس تعطیل نشود، عروسی را ماه رمضان گرفتند که درس‌ها تعطیل است و با مهریه ۱۰۰۰ تومان عقد کردند «۱۴». در تمام این سالها - به اعتراف همسر - حتی یک جمله که در آن فرمانی و یا عتابی باشد، میان آنها رد و بدل نشد و او خود می‌گوید: اگر می‌خواستم لب حوض روسری بچه را بشویم، می‌آمدند می‌گفتند بلند شو تو نباید بشویی. من پشت سر او، اتاق را جارو می‌کردم. وقتی او نبود لباس بچه را می‌شستم«۱۵».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شخصیت علمی و فرهنگی==&lt;br /&gt;
===تحصیل===&lt;br /&gt;
تحصیل در خمین امام خمینی در همان اوان کودکی آغاز به درس کرد و داخل منزل خود نزد معلمی به نام میرزا محمود به خواندن و نوشتن پرداخت و سپس قدم به مکتب گذاشت«۱۶».  در مکتب ملا ابوالقاسم، قرائت و تجوید قرآن را فراگرفت. پیش اساتید دیگری به نام‌های شیخ جعفر و میرزا محمد به درس و آموزش ادامه داد. پس از اتمام دوره مکتب‌خانه، به مدرسه احمدیه می رود تا درس‌های این مراکز جدیدالتاسیس را نیز تجربه کند. حسن مستوفی، فرزند خاله روح الله که در کودکی همدرس و همبازی هم بودند، می گوید: &amp;quot;ما با هم به مدرسه‌ای می رفتیم که به سبک مدارس فرانسوی، میز و صندلی داشت&amp;quot;«۱۷». در مدرسه نزد شخصی به نام آقا حمزه محلاتی به تعلیم خط پرداخت و پیش از ۱۵ سالگی، تحصیلات فارسی آن روز را به پایان رساند.تحصیل علوم اسلامی نظیر صرف و نحو و منطق را در محضر یکی از دایی‌های خود به نام حاج میرزا محمد مهدی و برادر خود سید مرتضی پسندیده و آقا نجفی خمینی آغاز کرد و تا سال ۱۲۹۹ شمسی (۱۳۳۸ قمری) به تحصیل مقدمات در محضر آنان ادامه داد«۱۸». ایشان در این سن اخبار کشور و شهر را پی می‌گرفت و در همه فعالیت‌های مربوط به جوانان مدافع شهر، شرکت می‌جست . جمعه‌ها به میدان مشق تیر می‌رفت تا فنون دفاع را بیاموزد.تحصیل در اراک سال ۱۳۳۹ ه . ق امام خمینی برای تکمیل تحصیلات خود به [[اراک]] «۱۹» رفت. پیش از عزیمت به اراک، نخست تصمیم داشت که به اصفهان برود و در آن ادامه تحصیل دهد، اما آوازه شیخ عبدالکریم حائری یزدی که در آن سال‌ها در همه مراکز علمی پیچیده بود، خمینی جوان را به اراک کشاند. در اراک، وارد مدرسه سپهدار شد و بیدرنگ، منطق را دوره کرد، نحو را به کمال آموخت و به بدیع و بیان احاطه یافت. در این دوره در محضر اساتیدی چون شیخ محمدعلی بروجردی، شیخ محمد گلپایگانی و آقا عباس اراکی تلمّذ کرد«۲۰». تحصیل در قم در سال ۱۳۰۱ ه.ش. (۱۳۴۰ ه.ق.) که آیت‌الله حائری حوزه علمیّه اراک را به شهر مقدّس قم انتقال داد، امام خمینی نیز که تازه کتاب مطوّل را شروع کرده بود به قم رفت و در مدرسه دارالشفا مسکن گزید و در حوزه جدیدالتاسیس قم تحصیلات خود را با جدّیت بیش‌تری نزد اساتید بزرگ مانند میرزا محمدعلی ادیب تهرانی، سید محمد تقی خوانساری و میرزا سید علی یثربی کاشانی دنبال کرد و با پشتکار و کوشش‌های شبانه‌روزی موفق شد تا سال ۱۳۰۶ ه.ش. (۱۳۴۵ ه.ق.) در ۲۵ سالگی سطوح عالیه را به پایان رسانیده و در حوزه درس مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری شرکت کند و پایه‌های علمی و مبانی فقهی و اصولی خود را تحکیم بخشد و به درجه اجتهاد فائق گردد. شاید یکی از کسانی که دیدار با او در زندگی امام تاثیرگذار بوده است، آیت‌الله سید محمدتقی خوانساری باشد«۲۱».دو سال بعد، در قم با حاج شیخ محمدرضا نجفی اصفهانی آشنا شد که فلسفه می‌دانست و در فلسفه غرب نیز دستی داشت. وی در قم داروینیسم و نقد آن را تدریس می‌کرد و مدتی روح‌الله جوان در این درس حاضر شد. استاد دیگر امام در معقول، مرحوم حاج سید ابوالحسن رفیعی قزوینی است. محضر درس آن فیلسوف نامی، سه علم را به روح الله آموخت: ریاضیات، هیئت و فلسفه.از میان همه اساتید امام آن که بیش از همه روح او را اشباع می‌کرد، درس عرفان نظری مرحوم محمدعلی شاه آبادی بود. شش سال، گاه هر روز و گاه هر چند هفته یک روز، نزد او می‌رفت تا کنار فقه و فلسفه، عرفان را نیز بیاموزد. آشنایی امام با عرفان، چنان عمیق و گسترده بود که اگر به فقه و اجتهاد شهرت نمی یافت، اینک همگان او را فقط عارفی سترگ می شناختند که مدار عرفان در عصر حاضر است.علاوه بر این، در محضر آقا میرزا علی اکبر حکمی یزدی نیز علوم معنوی و عرفانی را در سینه اندوخت، و عروض و قوافی و فلسفه اسلامی و فلسفه غرب را نزد مرحوم آقا شیخ محمدرضا مسجد شاهی آموخت. از آیت‌الله [[حاج میرزا جواد ملکی تبریزی]] اخلاق و عرفان را فراگرفت و همواره از او به بزرگی و پاک نهادی یاد می‌کرد «۲۲».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تدریس===&lt;br /&gt;
امام خمینی تدریس کتب فلسفی را در حالی که بیش از ۲۷ سال نداشت آغاز کرد لیکن در انتخاب شاگرد و کتابی که باید مورد بحث قرار گیرد دقت و احتیاط می‌کردند. ضمنا هم‌زمان با تدریس فلسفه، برای افراد شایسته و مورد اعتماد به طور خصوصی عرفان را طرح می‌کردند«۲۳».در کنار درس فلسفه به تدریس اخلاق همت گماشتند. در آغاز این جلسه خیلی محدود بود و از روی کتاب منازل‌السائرین مطالب را طرح می‌کردند. علاقمندان به درس ایشان آرام‌آرام رو به فزونی نهاد و به طوری که درس اخلاق به دو روز در هفته، یعنی پنجشنبه و جمعه‌ها رسید«۲۴». عمال [[رضاشاه]] برای تعطیلی این درس فشار می‌آوردند که با مقاومت امام به نتیجه نرسیدند اما ناچار شدند برنامه درس اخلاق را از مدرسه فیضیه به مدرسه حاج ملاصادق در منطقه دوردست شهر منتقل کردند «۲۵».تدریس خارج فقه و اصولتدریس علوم منقول و خارج فقه و اصول را در سال ۱۳۲۵ ه.ش. (۱۳۶۴ ه.ق.) همزمان با ورود [[آیت‌الله بروجردی]] به قم آغاز کرد. البته پیش از شروع درس خارج، سالیان درازی به تدریس سطح اشتغال داشت و کتاب‌های فقه و اصول را برای گروهی از فضلا و محصلین شرح و بسط می‌داد. سبک تدریس و شیوه ویژه امام در بررسی مسائل علمی و باریک‌بینی‌هایی که در فقه و اصول به عمل می‌آورد، شاگردان را اهل دقت و تحقیق بار می‌آورد. با وجود اینکه برای استفاده از درس ایشان لازم بود پایه‌های علمی محصل تا حدودی بالا باشد اما بزرگ‌ترین کرسی تدریس، از آن ایشان بود«۲۶».پس از تبعید، در نجف اشرف از امام خواستند که تدریس کنند. ایشان در پاسخ گفته بودند: &amp;quot;حوزه نجف نیاز به درس ندارد و این همه علما جلسه درس دارند.&amp;quot; با اصرار قرار شد درس بگذارند اما در ساعتی که با درس علمای بزرگ تداخل نداشته باشد«۲۷». بسیاری از درس‌خوانده‌های نجف معتقد بودند کسی که در حوزه نجف درس نخوانده باشد عالم و مجتهد نیست و تعدادی از اشکال‌کننده‌های حرفه‌ای به درس امام می‌آمدند اما نمی‌توانستند اشکال کنند«۲۸». امام در شیوه تدریس حوزه نجف تغییراتی دادند، آغاز درس بدون تاخیر، افزودن شهریه‌ها، گرفتن امتحان -که در حوزه نجف رایج نبود- و دادن شهریه بیشتر به کسانی که درسشان را بهتر می‌خواندند«۲۹».بهمن‌ماه ۱۳۴۸ امام بحث ولایت فقیه را در مسجد شیخ انصاری نجف آغاز کردند«۳۰». در ۱۳ جلسه‌ای که تا ۲۰ بهمن ادامه داشت، از حکومت اسلامی گفتند اما عده‌ای اشکال می‌کردند که شما چه وقت می‌توانید حکومت اسلامی تشکیل بدهید و جواب می‌شنیدند: &amp;quot;در قضایا نباید با این فکر وارد شد بلکه این کار بزرگ دارای ابعاد و مقدمات زیادی است. ما فعلا برنامه‌اش را تنظیم می‌کنیم و الا برنامه‌ای تنظیم شده‌ای باشد که نسل‌های آینده وقتی آمدند دوباره وقتشان برای تنظیم برنامه تلف نشود.&amp;quot;«۳۱»&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
سیر تالیفی امام از مسائل عقلیّه آغاز گردیده و در زمینه اخلاقیات و علوم عملیّه و فقه و اصول ادامه یافته است. در حدود ۲۷ سالگی کتاب مصباح‌الهدایه را به رشته تحریر درآورد که بعضی از علمای بزرگ معاصر بر آن حاشیه زده‌اند. در ۲۹ سالگی شرحی بر دعای ماه رمضان نگاشتند و کتاب اربعین حدیث ایشان ۷ حدیث مربوط به مسائل عقلیّه را شامل می‌شود و ما بقی آن مربوط به اخلاقیّات می‌باشد. کتاب‌های دیگر امام عبارتند از«۳۲»:۴. حاشیه بر نصوص‌الحکم قیصری۵. حاشیه بر مفاتیح‌الغیب۶. اسرارالصلوه یا معراج السالکین۷. رساله فی‌الطب والاراده۸. حاشیه بر رساله شرح حدیث راس‌الجالوت قاضی سعید و شرح مستقلی بر همان حدیث.۹. کشف اسرار۱۰. شرح حدیث جنود عقل و جهل۱۱. آداب‌الصلوه۱۲. الرسائل: درباره قاعده لاضرر و لاضرار، استصحاب، تعادل، تراجیح و اجتهاد و تقلید و تقیه. در دو جلد.۱۳. تحریرالوسیله. متن کامل دوره فقه.۱۴. البیع: درس‌های فقهی امام خمینی در نجف اشرف.۱۵. کتاب‌الطهاره: بحث‌های فقهی.۱۶. تهذیب‌الاصول: تقریرات درس اصول فقه در قم به قلم استاد جعفر سبحانی در سه جلد به چاپ رسیده است.۱۷. نیل‌الاوطار فی بیان قاعده لاضرر و لاضرار. تقریر درس خارج.۱۸. رساله فی الاجتهاد و التقلید. تقریر درس خارج.۱۹. توضیح‌المسائل۲۰. زبده‌الاحکام۲۱. حکومت اسلامی یا ولایت فقیه. مجموعه‌ای از سخنرانی‌ها و درس‌های امام خمینی درباره حکومت اسلامی.۲۲. مبارزه با نفس یا جهاد اکبر: مجموعه‌ای از سخنرانی‌های امام در نجف اشرف درباره اخلاق.۲۳. مکاسب محرمه. دو جلد۲۴. رساله‌ای مشتمل بر فوایدی در بعضی مسائل مشکله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==حیات سیاسی و اجتماعی==&lt;br /&gt;
===دوران جوانی===&lt;br /&gt;
وضعیت آشفته سیاسی و اجتماعی ایران در کودکی و نوجوانی روح‌الله، باعث حساسیت بیشتر امام خمینی به مسائل کشور شده بود. جنگ جهانی اول و نهضت مشروطه و [[نهضت دلیران تنگستان]] و [[میرزا کوچک خان جنگلی]] از مهم‌ترین اتفاقات دوران نوجوانی روح‌الله بود. آنچه بیش از همه، روح‌الله را در آن سال‌ها به وجد آورد، نهضت جنگل بود. دلیل علاقه روح‌الله جوان به رهبر نهضت جنگل، نقل یک خواب از او و سرودن قصیده‌ای در ستایش میرزا کوچک‌خان جنگلی است. امام خواب خود را برای برادرشان اینگونه نقل کرده‌اند:&amp;quot;شب بود، اما خورشید همچنان در آسمان بود. این خانه نیز جنگل بود. جنگلی‌ها با اسب به این خانه آمدند و میرزا در میان آن‌ها بود. برایش چای آوردم، لبخندی زد. بی‌آن که چیزی بگوید: خداحافظی کرد و رفت&amp;quot; «۳۳».در زمانی که امام به قم رفتند آیت‌الله سید حسن مدرّس نماینده مجلس بود. احتمالا اولین دیدار ایشان به مدرّس در پاییز ۱۳۰۲ و جهت طرح مشکلات منطقه خمین بود«۳۴». پس از این نیز دیدارها در محل مجلس شورای ملی تکرار شد.در جریان به سلطنت رسیدن رضا پهلوی، حرکت‌های اعتراضی نظیر مخالفت‌های آیت‌الله مدرّس و حرکت آقا نورالله اصفهانی انجام شد اما امام در این سال‌ها معتقد به حرکت‌های فردی نبودند و معتقد بودند که حوزه باید به رهبری یک نفر به طور هماهنگ عمل کند و به همین خاطر از شیوه آیت‌الله حائری تبعیت می‌کردند و حفظ موجودیّت حوزه را مهم‌تر از باقی امور می‌دانستند. البته گاهی با ظرافت مخالفتشان را نشان می‌دادند«۳۵».&lt;br /&gt;
پس از آیت‌الله حائری&lt;br /&gt;
در ۱۵ اردیبهشت‌ماه ۱۳۲۳ و در اوضاع آشفته و فضای آزادی نسبی پس از رضا پهلوی، امام در پیامی به ملت از قیام برای خدا صحبت کرده‌اند و آن را تنها راه اصلاح دو جهان نامیده‌اند. &amp;quot; خودخواهی و ترک قیام برای خدا ما را به این روزگار سیاه رسانده و همه جهانیان را بر ما چیره کرده و کشورهای اسلامی را زیر نفوذ دیگران درآورده ... قیام برای شخص است که یک نفر مازندرانی بی‌سواد را بر یک گروه چندین میلیونی چیره می‌کند.&amp;quot; و در ادامه آورده‌اند: &amp;quot; هان ای روحانیین اسلامی! ای علمای ربانی! ای دانشمندان دیندار! ... امروز روزی است که نسیم روحانی الهی وزیدن گرفته و برای قیام اصلاحی بهترین روز است، اگر مجال را از دست بدهید و قیام برای خدا نکنید و مراسم دینی را عودت ندهید، فرداست که مشتی هرزه گرد شهوتران بر شما چیره شوند و تمام آیین و شرف شما را دستخوش اغراض باطله خود کنند. امروز شماها در پیشگاه خدای عالم چه عذری دارید؟&amp;quot;. «۳۶»در همین سال بود که علی‌اکبر حکمی‌زاده، طلبه جوان قمی کتابی ۴۰ صفحه‌ای منتشر کرد که اسرار هزارساله نام داشت که شامل شبهاتی اعتقاداتی بود که زود مشهور شد و علما به فکر پاسخ افتادند. امام در کشف‌الاسرار هم پاسخ به پرسش‌های اعتقادی را دادند و هم به رضاخان تاختند«۳۷». در همین کتاب ایده حکومت اسلامی و ضرورت قیام برای تشکیل آن را مطرح ساختند.پس از رحلت [[آیت‌الله شیخ عبدالکریم حائری]] ، سه مجتهد بزرگ آن روزگار، حوزه را اداره می‌کردند. در همین سال‌ها - به ویژه پس از سقوط رضاخان - شرایط برای تحقق مرجعیت عظمی فراهم گردید. آیت‌الله العظمی بروجردی شخصیت علمی برجسته‌ای بود که در برابر حکومت کوتاه نمی‌آمد لذا این پیشنهاد از سوی شاگردان مرحوم حائری به ویژه امام خمینی پیگیری شد«۳۸». امام روزانه تا شصت نامه برای علما می‌نوشتند تا از آقای بروجردی بخواهند تا به قم بیاید«۳۹». پس از رحلت آیت‌الله سید ابوالحسن اصفهانی، آیت‌الله قمی به مرجعیت رسید اما روح‌الله هرچه اعتبار داشت خرج مرجعیت آیت‌الله بروجردی کرد«۴۰». پس از آیت‌الله قمی، مرجعیت آیت‌الله بروجردی گسترش یافت و در این دوره امام خمینی، شخص مورد اعتماد وی بودند. امام از طرف آیت‌الله بروجردی عضو هیات مصلحین بودند که مامور اصلاح حوزه بودند. تقریب بین مذاهب، فرستادن نماینده به الازهر، ساختن مسجد و مدرسه در خارج از کشور، اعزام مبلغ به کشورهای اسلامی، تشویق طلاب به آموختن دروس جدید، از جمله زبان انگلیسی از کارهایی است که در زمان آیت‌الله بروجردی انجام شد که امام در آن‌ها شریک و یا بانی اصلاح بوده است«۴۱».در آغاز ۱۳۲۸ با آغاز زمزمه‌هایی مبنی بر تاسیس مجلس موسسّان - که طرحی برای بازکردن دست شاه بود- شایعه شد که آیت‌الله بروجردی با این مجلس، اعلام موافقت فرموده است. امام خمینی به همراه چند تن از مراجع و علمای وقت، نامه‌ای سرگشاده به آیت‌الله بروجردی نوشتند و از ایشان خواستند که با بیان نظرشان، به این شایعات خاتمه دهند«۴۲». این اقدام هوشیارانه، منتهی به صدور اعلامیه‌ای از سوی زعیم حوزه‌های علمیه شد. ایشان در این بیانیه، هرگونه توافقی را با دولت پهلوی، درباره تاسیس مجلس موسسان، انکار کردند«۴۳». بدین ترتیب دستگاه حکومتی نتوانست از نفوذ روحانیت به نفع مقاصد خود سود برد .آیت‌الله بروجردی بارها در مواقع حسّاس امام را مورد مشورت قرار می‌داد یا ایشان را مامور گفت‌وگو با رژیم می‌کرد.تنها دیدار امام خمینی با شاه هم در سال ۱۳۲۹ به نمایندگی از آیت‌الله بروجردی اتفاق افتاد و مربوط به خواسته مرجعیت درباره ممانعت از اعدام متهمّین به قتل در حادثه ابرقو بود«۴۴». امام خمینی تا پایان راه، زعیم حوزه را همراهی و یاری کردند چون یکپارچگی و شکوه حوزه را در قدرت و عظمت رهبری آن می‌دیدند. با حوصله‌ای تمام، مدت پنج سال به درس‌های آیت‌الله بروجردی گوش سپردند و حتی به این مقدار نیز اکتفا نفرمودند و درس‌های ایشان را نوشتند و تقریر کردند.&lt;br /&gt;
===نهضت ملی شدن نفت===&lt;br /&gt;
آیت‌الله کاشانی به واسطه همسایگی با پدرخانم امام، از قدیم با امام آشنایی داشتند و بعضی روزهای تابستان به مباحثه با هم می‌پرداختند«۴۵». آیت الله کاشانی، نماینده مردم تهران در مجلس شانزدهم، رهبری جناح مذهبی را برعهده گرفت و ضمن ائتلاف با جبهه ملی با محوریت مصدّق و همراهی فدائیان اسلام، زمینه را برای ملی شدن صنعت نفت هموار ساخت. در اوج مبارزات نهضت ملّی شدن صنعت نفت، امام در نامه‌ای به آیت‌الله کاشانی از وی خواسته بود که جنبه مذهبی نهضت را تقویت کند «۴۶» اما این طور عمل نشد و اختلافات بین مصدّق و آیت‌الله کاشانی موجب تزلزل و سقوط مصدّق شد. پس از این شکست مصدّق و [[آیت‌الله کاشانی]] در جامعه منزوی شده بودند اما امام احترام کاشانی را نگه داشتند و حتی در زمان بیماری وی درس خود را جهت عیادت تعطیل کردند«۴۷». در مورد مصدّق بعدها گفته بودند که وی مسلِم نبود و اگر مانده بود بر اسلام سیلی می‌زد«۴۸».پس از کودتای آمریکایی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ شاه که خود را مدیون آن‌ها می‌دانست، اداره امور کشو را به آمریکایی‌ها سپرد که این موضوع و رفتار مستشاران آمریکایی، باعث بر انگیخته شدن احساسات ضد بیگانه در ایرانیان شد. فداییان اسلام هم تا دو سال پس از کودتا، به مبارزات خود ادامه دادند، تا این که در آبان۱۳۳۴ در ماجرای ترور ناموفق حسین علا نخست وزیر وقت، دستگیر و محاکمه شدند. امام خمینی به همراه تنی چند از علما، بسیار کوشیدند که از اجرای حکم اعدام آنان، جلوگیری کنند و جهت آوردن فشار بر حکومت، از آیت‌الله بروجردی خواستند که رژیم را از اجرای حکم اعدام [[نواب صفوی]] و دوستانش بازدارد؛ لیکن تلاش‌های امام، ثمر نداد. این موضوع که بعد از اختلاف در جریان برخورد آیت‌الله بروجردی با مخالفان نخست‌وزیری زاهدی پیش آمد«۴۹» موجب سردی بیش از پیش روابط با آیت‌الله بروجردی شد، اما امام تا پایان عمر آیت‌الله، احترام به ایشان را رها نکرد. ایشان می‌فرمودند: &amp;quot;آقای بروجردی عَلَم است و ما باید زیر عَلَم ایشان جمع بشویم.&amp;quot; «۵۰» عدم اعتراض آیت‌الله بروجردی به موضوع به رسمیّت شناخته شدن اسرائیل، باعث ناراحتی شدید امام شد به حدّی که چند روز مریض شدند«۵۱».&lt;br /&gt;
===پس از آیت‌الله بروجردی===&lt;br /&gt;
پس از رحلت آیت‌الله بروجردی در فروردین ۱۳۴۰ امام به همراه چندین نفر دیگر به عنوان مرجع مطرح بودند اما تاکید داشتند کسی پی مطرح کردن ایشان نباشد، &amp;quot;آن‌چه لازم است الآن گفته شود وحدت حوزه است. حوزه باید حفظ شود. هیچ نامی اشاره‌ای از من نباشد.&amp;quot; «۵۲» شاه با تسلیت به آیت‌الله حکیم در نجف کوشید تا مرجعیّت به خارج ایران انتقال یابد. علی امینی که پس از شریف‌امامی به نخست‌وزیری رسیده بود، برای جلب همراهی علما به قم آمد و از جمله کسانی که موفق به دیدار با آنان شده امام خمینی بود. امام، در این دیدار انتقادات تند و توصیه‌هایی را به نخست‌وزیر شاه فرموده بودند«۵۳» که با سایر علما متفاوت بود و خبر آن در حوزه پیچید«۵۴».در مهرماه ۱۳۴۱ لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی مورد تصویب دولت قرار گرفت که طبق آن سه شرط مسلمان بودن، سوگند به کلام‌الله مجید و مرد بودن رای‌دهندگان و انتخاب‌شوندگان حذف شده بود تا زمینه حضور بهائی‌ها فراهم شود. به دعوت امام خمینی، در منزل حاج شیخ عبدالکریم حائری (موسسه حوزه علمیه قم) جلسه‌ای با حضور آیات طراز اول قم برگزار شد و تصمیم بر آن شد که تلگرافی به شاه ارسال کرده مخالفت مراجع قم را با مصوبه اخیر دولت ابراز نمایند«۵۵». شاه تلگراف را به دولت ارجاع داد، امام در تلگراف دیگر به عَلَم نوشتند:&amp;quot;مجدداً به شما نصیحت می‌کنم که به اطاعت خداوند متعال و قانون اساسی گردن نهید، و از عواقب وخیمه تخلف از قرآن واحکام علمای ملت و زعمای مسلمین و تخلف از قانون بترسید؛ و بدون موجب، مملکت را به خطر نیندازید؛ والّا علمای اسلام درباره شما از اظهار عقیده خودداری نخواهند کرد.&amp;quot; «۵۶» پیام محکم امام در شرایط آن روز بی‌نظیر بود.رژیم شاه و دولت عَلَم، به تهدید و تبلیغات علیه روحانیت روی‌آورد و عَلَم صراحتا گفت: &amp;quot;دولت از برنامه اصلاحی که در دست اجرا دارد، عقب‌نشینی نمی کند.&amp;quot; اما پیام‌ها و سخنرانی‌های امام و دیگر علما، این حرکت اعتراضی را چنان میان مردم گسترانده بود که برای حکومت چاره‌ای جز تسلیم باقی نماند.&lt;br /&gt;
===قیام پانزده خرداد===&lt;br /&gt;
اندکی پس از غائله انجمن‌های ایالتی و ولایتی، این بار شاه خود به میدان آمد و طرحی با عنوان &amp;quot; [[انقلاب سفید]] &amp;quot; یا &amp;quot; انقلاب شاه و میهن&amp;quot; با اصولی شش‌گانه اعلام کرد. امام خمینی به جلسه‌ای با علما تشکیل می‌دهند و نماینده‌ای به دیدار شاه می‌فرستند. از نتایج مذاکرات امام درمی‌یابند که با اجرای اصول انقلاب سپید، زمینه برای نفوذ بیش‌تر امریکا و اسرائیل به ایران مساعدتر می‌شود. ایشان در بیانیه‌ای صریح چهار روز پیش از رفراندوم، آن را مخالف اسلام و قانون اساسی قلمداد می‌کنند«۵۷». پس از انتشار این پیام، بازار تهران تعطیل شد و دانشجویان دانشگاه تهران دست به راهپیمایی زدند. چند روز پیش از رفراندوم، شاه به قم سفر کرد امّا به دلیل توصیه امام شهر تعطیل شد و استقبال سردی از شاه صورت گرفت و خودشان هم راضی به دیدار با شاه نشدند«۵۸».رفراندوم در ۶ بهمن انجام شد و ۸ بهمن ماه آغاز ماه رمضان بود. امام برای اعلام انزجار از شاه و عملکردهای او مساجد را تعطیل اعلام کردند. در روز عید فطر، امام در سخنرانی خود شاه را به تمکین در برابر اسلام و علما دعوت کردند«۵۹».  شاه هم معترضان را به سرکوب و شدت عمل تهدید کرد. امام برای پیش‌گیری از اقدامات شاه و گستراندن دامنه انقلاب به همه لایه‌های جامعه، نوروز ۱۳۴۲ را عزای عمومی اعلام کردند«۶۰».۲ فروردین ماه سال ۱۳۴۲، سالروز شهادت امام جعفر صادق (ع) منزل امام مجلس عزا برقرار بود. تلاش ماموران برای برهم زدن مجلس با واکنش امام بی‌نتیجه باقی ماند «۶۱». عصر همان روز، در اثنای مجلس دیگری در فیضیه، ماموران موفق به ایجاد اغتشاش شدند. زد و خورد با ماموران مخفی شاه بالا گرفت و با پیوستن ارتش به غائله، بسیاری از طلاب و مردم را زخمی و گلوله‌باران کردند و به مقدسات اسائه ادب نمودند. نظیر همین اتفاقات، همان روز در مدرسه طالبیه تبریز روی داده بود. در پی این حوادث، امام برای حضور در فیضیّه به راه افتادند اما حاضران در منزل مانع خروج امام شدند. همان‌جا برای حاضران سخنرانی و از جدّی شدن مبارزه صحبت کردند«۶۲». &amp;quot;دستگاه جبار با دست زدن به این فاجعه، شکست و نابودی خود را حتمی ساخت. ما پیروز شدیم؛ ما از خدا می‌خواستیم که این دستگاه ماهیت خود را بروز دهد و خود را رسوا کند.&amp;quot; «۶۳» امام در سخنرانی روزهای بعد خود از سکوت بزرگان گلایه می کنند:&amp;quot;امروز سکوت، همراهی با دستگاه جبار است&amp;quot;. روز بعد  بیانیه‌ای را منتشر می‌کنند و به صراحت از علما می‌خواهند که تقیّه را رها کنند و می‌افزایند: &amp;quot;من اکنون قلب خود را برای سرنیزه‌های مامورین شما حاضر کرده‌ام.&amp;quot; «۶۴»در مدت باقی مانده به محرّم یاران امام مردم شهرهای مختلف در سراسر ایران را برای اعتراض به حکومت سامان می‌دهند. این در حالی بود که حکومت مقابله خود را شدّت بخشیده بود. امام از نخستین کسانی هستند که درباره خطر اسرائیل هشدار می‌دهند«۶۵».در شرایطی که [[ساواک]] از سخنرانان برای عدم تعرّض به شاه و اسرائیل تعهّد گرفته بود، امام در عاشورای سال ۱۳۴۲ در سخنرانی خود به شدّت به شاه و دخالت‌های اسرائیل انتقاد کردند«۶۶». همان شب امام دستگیر شدند و از قم به تهران اعزام شدند. این موضوع باعث قیام در تهران و ورامین شد. خبرها حکایت از احتمال اعدام امام داشت بنابراین سیل اعلامیه‌ها، تلگراف‌ها و نامه‌ها از سوی مراجع داخل و خارج و شخصیت‌های ملی و مذهبی، دستگاه حاکم را محاصره کرده بود«۶۷». این فشارها باعث آزادی امام و انتقالشان به منزلی در تهران در ۱۲ مرداد ماه شد«۶۸».پس از عدم موفقیت برای تعهد گرفتن از امام، دولت حسنعلی منصور که مخالف اقدامات دولت قبلی بود، امام خمینی را در ۱۶ فروردین ۱۳۴۳ آزاد کرد. دو روز بعد روزنامه اطلاعات از همراهی روحانیت با شاه نوشته بود که امام گفتند: &amp;quot;خمینی را اگر دار بزنند تفاهم نخواهد کرد.&amp;quot; «۶۹»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اعتراض به کاپیتولاسیون و تبعید به ترکیه===&lt;br /&gt;
۲۱ مهرماه ۱۳۴۳ لایحه [[کاپیتولاسیون]] در مجلس تصویب شد. خبر که به امام رسید، پیام هشدارآمیز صادر کردند و در سخنرانی خود اینگونه فرمودند: &amp;quot; ما را فروختند، استقلال ما را فروختند ... ای سران اسلام، به داد اسلام برسید. ای علمای نجف، به داد اسلام برسید. ای علمای قم، به داد اسلام برسید؛ رفت اسلام ... ما زیر چکمه امریکا برویم، چون ملت ضعیفی هستیم؟!&amp;quot; «۷۰» امام در ۱۳ آبان‌ماه با چند روز تاخیر به دلیل برگزاری انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا دستگیر و به ترکیه تبعید شدند. اقامت امام خمینی در ترکیه یازده ماه به درازا کشید و در این مدت فشارهای روانی و جسمی برای وادار کردن امام به سازش وارد کردند. کتاب تحریر الوسیله در همین ماه‌ها نگاشته شد. ۱۳ دی‌ماه مصطفی فرزند امام هم که از روز تبعید دستگیر شده بود به ترکیه تبعید شد. در ترکیه هم‌بحث امام شده بود«۷۱».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سال‌های نجف===&lt;br /&gt;
امام و فرزندشان مهرماه سال ۱۳۴۴ به نجف تبعید شدند. نحوه انتقال امام به عراق، به گونه‌ای بود که به نظر پایان تبعید ایشان می‌آمد و حکومت در نظر داشت امام در حوزه نجف و در فضای دور از سیاست آن منزوی شود.با اصرار زیاد طلبه‌ها درس خود را آغاز کردند و در عین حال دوستان انقلابی خود در ایران را توصیه به صبر می‌کردند«۷۲». در آن سال‌ها، روابط ایران و عراق، رو به تیرگی گذاشته بود. رژیم عراق، حضور امام را در کشور خود را فرصت مناسب برای فشار بر حکومت ایران می‌دانست اما امام نهضت‌شان را وجه‌المصالحه روابط ایران و عراق نکردند، برای مثال پیشنهاد مصاحبه با رادیو و تلوزیون عراق را رد کردند.پیگیری فعالیّت‌های نهضت در نجف با وقفه‌ روبرو نشد. امام چهار روز پس از ورود به نجف در دیدار با [[آیت‌الله سید محسن حکیم]] ، وی را به قیام فرا خواندند«۷۳». فروردین ۱۳۴۶ در اعتراض به لوایحی که قوانین ضد اسلامی داشت به هویدا نامه‌ای با لحن تند نوشتند«۷۴» و چند روز بعد به پیامی برای ادامه نهضت صادر کردند: &amp;quot;در مقابل ظلم تسلیم نشوید. این‌ها رفتنی هستند و شما باقی هستید.&amp;quot; «۷۵» ایشان در پیامی در ۱۷ خرداد، به مناسبت جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل، فتوایی دایر بر حرمت هر گونه رابطه تجاری و سیاسی دولت‌های اسلامی با اسرائیل و حرمت مصرف کالاهای اسرائیلی در جوامع اسلامی را صادر کردند«۷۶». یک سال بعد، در شهریور ۱۳۴۷، امام فتوای مشهور خود مبنی بر جواز پرداخت صدقات و زکات را به چریک‌های فلسطینی صادر کردند«۷۷». این نخستین فتوای مهم یک مرجع شیعی است که پرداخت زکات و صدقات را به مسلمین غیرشیعه تجویز می‌نمود. امام در طول اقامت در نجف هر روز سه ساعت به زیارت و عبادت در حرم می‌پرداختند و این تنها دل‌خوشی ایشان در مقابل مخالفت‌ها با فعالیت‌های انقلابی‌شان بود. در بهمن‌ماه ۱۳۴۸ درس ولایت فقیه را شروع کردند. شاگردان امام جزوه‌ها را به عربی ترجمه کردند و به کشورهای عربی رساندند«۷۸». در جریان مبارزات، یکی از فعالیت‌های امام ایجاد رابطه با دانشجویان برای از بین بردن ذهنیّت منفی آنان نسبت به روحانیت بود. در نامه‌ای نوشته بودند: &amp;quot;اینجانب با زحمات طاقت‌فرسا می‌خواستم سو ظن موجود در طبقات مختلفه سیّما(مخصوصا) تحصیل‌کرده و دانشگاهی را نسبت به علمای دین مرتفع کنم یا تخفیف دهم؛ لکن خود آقایان راضی نیستند.&amp;quot; «۷۹»در شرایطی که در ایران مبارزه مسلحانه از محبوبیت زیادی برخوردار بود، بارها از امام اجازه خواسته بودند اما ایشان نپذیرفتند. در این اوضاع سازمان مجاهدین خلق اعلام مبارزه چریکی کرد و سیل تقاضاها و نامه‌ها به نجف برای حمایت امام از این گروه سرازیر بود. آقایان منتظری، طالقانی، مطهری و سید احمد خمینی هم امام را تشویق به دفاع از این گروه کرده بودند«۸۰». امام درباره نماینده سازمان که بیست روز برای امام از سازمان گفته بود، گفته بودند: &amp;quot;آمده بود که تایید بگیرد از من، من همان گوش کردم و یک کلمه جواب ندادم. فقط اینکه گفت که ما می‌خواهیم که قیام مسلحانه بکنیم، من گفتم نه، قیام مسلحانه حالا وقتش نیست و شما نیروی خودتان را از دست می‌دهید و کاری هم ازتان نمی‌آید.&amp;quot; «۸۱»با اوج گرفتن اختلافات ایران و عراق در دی ۱۳۵۰، اخراج ایرانیان مقیم عراق از سر گرفته شد. امام در سخنرانی خود تهدید کرده بودند که از عراق خواهند رفت«۸۲». نماینده حکومت برای عذرخواهی خدمت امام رسید «۸۳» و اخراج ایرانی‌ها متوقف شد.در مهر ۱۳۵۲ ایران غرق در برگزاری جشن ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی بود در حالی که در صهیونیست‌ها به فلسطین حمله‌ور شده بودند. امام در پیام‌هایی به مردم و سران کشورهای اسلامی آن‌ها را به یاری مردم مظلوم فلسطین فراخواندند. ایشان در پیام خود درباره جشن ۲۵۰۰ ساله آورده‌اند: &amp;quot;جشن برای شاهان خونخواری که نمونه آنان امروز مشهود است. مسلمین برای مجد و عظمت اسلام و آزادی فلسطین در خاک و خون می‌غلتند ولی شاه ایران برای رژیم مبتذل شاهنشاهی جشن و سرور بپا می‌کند.&amp;quot; «۸۴»در ۱۷ خرداد ۱۳۵۴، ماموران با حمله به مراسم سالگرد ۱۵ خرداد، ۳۵۰ نفر از طلبه‌ها دستگیر شدند. چند روز بعد هم حکومت عراق به حوزه نجف حمله برد. امام به رئیس جمهور عراق اعتراض کرده بودند. امام در نامه‌ای دیگر نوشته بودند: &amp;quot;که چیزی که مرا رنج می‌دهد بی‌تفاوت بودن نجف است راجع به قضایای قم و احیانا طرفداری از مخالف.&amp;quot; «۸۵»سال‌های نجف برای امام به سختی می‌گذشت. &amp;quot;من نمی‌دانم با این جو نجف چه کنم؟ هر قدمی که بردارم، با مخالفت و کارشکنی عده‌ای از آخوندهای نجف مواجه می‌شوم، اگر در برابر حکام بعث برخورد تند و قاطع بکنم، فورا در نجف سرو صدا راه خواهند انداخت که می‌خواهد حوزه نجف را برهم بزند! اگر در برابر بعث‌ها سکوت کنم، می‌گویند با آن‌ها ساخت و پاخت کرده است!&amp;quot; «۸۶»&lt;br /&gt;
===اوج گرفتن نهضت===&lt;br /&gt;
اول آبان ۱۳۵۶ خبر درگذشت سید مصطفی، فرزند امام، بدون سابقه بیماری موجب حیرت شد. دکتر گفته بود که وی را مسموم کرده‌اند، امام اجازه کالبدشکافی را ندادند. ضمنا نگذاشتند دروس حوزه تعطیل شود«۸۷». در پیام‌شان در مورد این  نوشته بودند: &amp;quot;ما با گرفتاری عظیم و مصیبت‌های دلخراشی مواجه هستیم که باید ذکری از مصایب شخصی نکنیم.&amp;quot; «۸۸» لحن پیام امام، شاه را به خشم آورد و دستور داد در مقاله روزنامه اطلاعات به امام حمله کنند«۸۹». مردم در اعتراض به جسارت به امام، در قم قیام کردند که با سرکوب مواجه شده بود. امام در نجف سخنرانی آتشین کردند و پیامی برای ادامه نهضت دادند«۹۰».شهرهای ایران در چهلم شهدای شهرهای پیشین ملتهب می‌شد و امام برای هر کدام از این اتفاقات پیام می‌دادند. در یکی از این پیام‌ها نوید پیروزی می‌دهند: &amp;quot;من به ملت ایران با این بیداری و هوشیاری و با این روحیه قوی و شجاعت بی‌مانند نوید پیروزی می‌دهم؛ پیروزی توأم با سربلندی و افتخار؛ پیروزی توأم با استقلال و آزادی؛ پیروزی توأم با قطع ایادی اجانب و چپاولگران؛ پیروزی با برچیده شدن بساط ستمگران و انقراض دودمان سیاه‌روی پهلوی.&amp;quot; «۹۱»تظاهرات مردم به مناسبت‌های مختلف ادامه داشت تا اینکه در اوج سرکوب رژیم شاه ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ تظاهرات مردم در میدان ژاله به خاک و خون کشیده شد. امام نوشتند: &amp;quot;ملت ایران! مطمئن باشید که دیر و یا زود پیروزی از آن شماست. شاه با حکومت آشتی ملی می‌خواهد روحانیت شریف ایران و سیاسیون محترم را در کشتار خود سهیم گرداند ولی فریب او خیلی زود برملا گردید.&amp;quot; «۹۲»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نوفل لوشاتو===&lt;br /&gt;
با اوج گرفتن فعالیت‌های امام، ماموران حکومت عراق خانه امام را محاصره کردند و رفت و آمد به آن را قطع کردند. با افزوده شدن فشارها تصمیم گرفتند که از طریق کویت به سوریه بروند چون رابطه عراق و سوریه تیره بود«۹۳». در مرز کویت ۱۰ ساعتی معطل ماندند اما کویت با ورودشان موافقت نکرد«۹۴». تصمیم گرفته شد که به پاریس بروند. امام به پاریس رفتند ولی یک فرستاده به سوریه فرستاده بودند تا موافقت حافظ اسد را برای اقامت در [[سوریه]] کسب کنند که او هم استقبال کرده بود«۹۵». امام در [[نوفل لوشاتو]] در مصاحبه‌ با خبرنگاران و سخنرانی‌هایشان به شرح اوضاع ایران و مقاصد نهضت مردم می‌پرداختند. در همین ایام فرح در سفر به کربلا با آیت‌الله خویی دیدار کرد. این موضوع مثل بمب صدا کرد. امام صحبت کردن درباره این دیدار را حرام اعلام کردند«۹۶».تلاش‌هایی برای انحراف قیام مردمی صورت می‌گرفت، از مطرح کردن سلطنت به جای حکومت تا اجرای قانون اساسی و احیای مشروطه. اما امام بر رفتن شاه تاکید داشتند. ادامه قیام مردمی و پیام‌ها و سخنرانی‌های امام و اتفاقاتی نظیر کشتار ۱۳ آبان و تظاهرات تاسوعا و عاشورا با رهبری امام خمینی شاه را مجبور به خروج از کشور کرد.بختیار پس از رسیدن به نخست‌وزیری تلاش کرد تا در پاریس با امام ملاقات کند تا به تفاهم برسند. امام شرط ملاقات را استعفا اعلام کردند. این دیدار انجام نشد و توطئه‌ای دیگر به شکست انجامید«۹۷».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تلاش‌ها داشت به ثمر می‌نشست. بالاخره پس از سال‌ها دوری از وطن، امام ۱۲ بهمن‌ماه ۱۳۵۷ وارد ایران شدند و در ۱۵ بهمن‌ماه بازرگان، را نخست‌وزیر دولت موقّت و مامور تشکیل کابینه کردند و از مردم خواستند که از وی حمایت کنند. امام با صدور اطلاعیه‌ای در مورد حکومت نظامی ۲۱ بهمن، آن را خدعه خواندند و از مردم خواستند که به آن اعتنا نکنند که این اقدام باعث به ثمر نشستن نهضت و پیروزی انقلاب اسلامی شد.۱۰ اسفندماه، از تهران به قم رفتند تا در آن‌جا مستقر شوند، مردم تا کیلومترها به استقبال آمده بودند«۹۸». از همان ابتدا امام بر برگزاری رفراندوم اصرار کردند که نهایتا در رفراندوم ۱۰ فرودین ۱۳۵۸ مردم در رایی قاطع به جمهوری اسلامی آری گفتند.جلوگیری از انحلال ارتش که خواسته تعدادی از انقلابیون بود «۹۹»، مدیریت غائله [[خرمشهر]] ، [[مهاباد]] ، [[کردستان]] و [[پاوه]] ، تلاش برای تشکیل مجلس خبرگان قانون اساسی و حل چالش‌های آن، حمایت از اشغال سفارت آمریکا، موافقت با استعفای دولت موقت، اعلام فرمان تشکیل جهاد سازندگی و [[بسیج مستضعفین]] و پایان بخشیدن به غائله هواداران آیت‌الله شریعتمداری از مهم‌ترین اقدامات امام در سال اول انقلاب بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۲۹ دی‌ماه وصیت‌نامه جدیدشان را نوشتند و آقایان منتظری و پسندیده را وصی خودشان قرار دادند«۱۰۰». چند روز بعد به دلیل عارضه قلبی به بیمارستانی در تهران منتقل شدند. نظر پزشکان به جراحی بود، امام مخالفت کردند و قبول کردند که داروها را منظم استفاده کنند «۱۰۱». پس از دو ماه، امام بهبود پيدا كردند و پزشكان صلاح نديدند كه دوباره در قم اقامت كنند و تأكيد نمودند كه در اطراف بيمارستان قلب منزلي براي امام گرفته شود و علاوه بر آن به تشخيص پزشكان الزاماً مي‌بايست در شمال تهران كه از هواي مناسب برخوردار است سكونت داشته باشندظهور و سقوط بنی‌صدر، کودتای نوژه، اختلافات بین مسولین، ترورهای منافقین و جنگ تحمیلی عراق از مهم‌ترین موضوعاتی بود که امام با مدیریت خود کشور را در سال‌های نخست انقلاب به پیش بردند.در فروردین ۱۳۶۵ قلب امام برای لحظاتی ایستاد، تلاش پزشکان ممکن بود که به نتیجه نرسد اما ناگهان قلب در آخرین شوک بازگشت «۱۰۲». در بیمارستان در جریان ملاقات آقای خامنه‌ای گفته بودند: قوی باشید، احساس ضعف نکنید، به خدا متکی باشید، “اشدّا علی الکفّار رحماء بینهم” باشید و اگر با هم بودید، هیچ کس نمی‌تواند به شما آسیبی برساند.&amp;quot; «۱۰۳»پس از این ماجرا، اتفاقات سختی را امام مدیریت کردند. جریان قائم‌مقام رهبری و موضوع باند [[سید مهدی هاشمی]] ، [[مک‌فارلین]] و حاشیه‌های آن، مباحث مربوط به قطع‌نامه و پایان جنگ، اختلافات در [[حزب جمهوری]] و مسولان، کشتار حجاج ایرانی، عمیق شدن اختلافات سیاسی، حمله آمریکا به هواپیمای مسافربری و انتشار کتاب آیات شیطانی از اهمّ این اتفاقات است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۶۸ پزشکان وجود سرطان معده را تایید کردند«۱۰۴». در دوم خردادماه امام تحت عمل جراحّی قرار گرفتند. در ۱۰ خردادماه به [[هاشمی رفسنجانی]] گفتند که در بازنگری قانون اساسی تسریع شود «۱۰۵». شبانگاه سیزدهم خرداد روح امام برای همیشه آرام گرفت.1&amp;lt;ref&amp;gt;[http://منبع%20:%20www.emam.com سامانه اطلاع رسانی امام]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-12-12 12-13-13.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
*وظیفه شخص&lt;br /&gt;
روزی با تعدادی از دوستان که بعضی با همسرانشان بودند به خدمت امام رفتیم.حضرت امام مشغول جاروکردن اتاق خود بودند همسر یکی از دوستان جلو رفت و گفت اجازه بدهید تا اتاق را من جارو کنم. ایشان فرمودند:هرکس موظف است محل کار خود را خودش تمیز کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت تبیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بازرگان نامه‌ای به امام نوشت که با بسم‌الله شروع نشده بود.&lt;br /&gt;
به جای #انقلاب_اسلامی هم از لفظ «انقلاب ایران» استفاده کرده بود. امام در جا نامه را پاره کردند و فرمودند: «بگویید به ایشان فلانی نامه را پاره کرد. چند بار من به شما بگویم که انقلاب، «انقلاب اسلامی» است. «انقلاب» در ایران کار نکرد، این «اسلام» بود که کار کرد»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب «حاشیه‌های مهم‌تر از متن»، ص 239&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تا کجا ایستاده اید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اوج بمباران شهرها به وسیله هواپیماها و موشکهای صدام، یک روز چندین موشک به تهران اصابت کرده بود و در نقاطی از آسمان شهر، دود غلیظ ناشی از انفجار موشک به چشم می خورد و ضدهوایی ها هم کار می کرد. من خدمت حضرت امام بودم و ایشان مشغول قدم زدن بودند. عرض کردم، آقا! بالاخره شما تا کجا ایستاده اید؟ امام انگشت خود را روی پیشانی گذاشته و فرمودند; تا وقتی که موشک اینجا بخورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تبیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*قدم زدن در سلول&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
حضرت امام را وقتی دستگیر کردند، از قم به تهران بردند ،مدّت 19روز در یک محلّی نگه داشتند.سپس به مدّت 24 ساعت ایشان رابه یک سلول انفرادی بردند که خود امام آنجا را چنین توصیف کرده بودند:&lt;br /&gt;
«طول آن اطاق چهار قد ونیم بود،و من سه تا نیم ساعت طبق روال هر روزه ام در آنجا قدم زدم!»&lt;br /&gt;
چقدر جالب است در آن سلول کوچک نیز،برنامه ورزش خود را که همان قدم زدن بود انجام می دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تنظیم ساعت ها&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
دریکی از سفرهایمان به عراق در صحن حضرت امیرالمؤمنین (ع) نشسته بودیم و با عدهّ ای از فضلا صحبت می کردیم ،وقتی صحبت تمام شد ،آقایان می خواستند بروند،ساعت را که نگاه کردند،اختلاف ساعات پیش آمد.در ضمن ساعت حرم نیز که ساعتی عربی بود وقتی متفاوت با ساعتهای مارا نشان می داد.در همان حال یکی از اساتید نجف که آنجا حضور داشتند با حالت هیجانزده ای گفت:ساعتهایتان را میزان کنید ،الان ساعت دقیقاً3 از شب است .با تعجّب به ایشان نگاه کردیم و گفتیم چطورمگه ،گفتند: ایشان که می رود(و اشاره به حضرت امام کردند)هرشب در همین ساعت قدم داخل صحن می گذارند و بعد ما ساعتهایمان را میزان کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سایت تبیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اهتمام عجیب به نظم &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
روزی که فرزند امام شهید شد ما فکر کردیم امام به نماز نمی روند،ولی دیدیم که امام سر وقت برای نماز به مسجد رفتند .آن روز مطالعه شان را ترک نکردند،قرآنی را که هرروز می خواندند،طبق روزهای قبل خواندند،و به گفته حاج احمد آقا ،کتابی که جزوه دوره مطالعاتی ایشان بود،عصر آن روز دیدم هفتاد صفحه از آن خوانده شده است ،روز فوت و دفن مرحوم حاج مصطفی ایشان دست از مطالعه نکشیده و کلاً برنامه روزانه خود را به هم نزده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سایت راسخون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سایت راسخون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:photo_2018-12-12_12-20-26.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-12-12_12-20-26.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2018-12-12 12-20-26.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-12-12_12-20-26.jpg"/>
				<updated>2018-12-12T20:28:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-12-12_12-13-13.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2018-12-12 12-13-13.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-12-12_12-13-13.jpg"/>
				<updated>2018-12-12T20:21:05Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86</id>
		<title>شهید مصطفی احمدی روشن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86"/>
				<updated>2018-12-12T20:12:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
===شوخی با نامحرم===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو جمع خانوادگی، خیلی اهل بگو بخند بود؛ ولی تو جمع نامحرمی، ملاحظه  میکرد..&lt;br /&gt;
به ویژه وقتی بزرگتر شد..&lt;br /&gt;
تا جایی که دوستای خانمش گفته بودن:&lt;br /&gt;
تو میخوای با این ازدواج کنی؟ &lt;br /&gt;
این آدم اخموی و بد اخلاق که همیشه سرش پایینه؟&lt;br /&gt;
بعد که رفته بودن پیش بچه های خوابگاه تحقیق کرده بودن، هم خوابگاهیاش گفته بودن:&lt;br /&gt;
این اصلا وارد هر اتاقی میشه بمب خندس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب یادگاران&lt;br /&gt;
==نگارخانه==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86</id>
		<title>شهید مصطفی احمدی روشن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86"/>
				<updated>2018-12-12T20:12:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: صفحه‌ای جدید حاوی «==زندگینامه== ==وصیتنامه== ==خاطرات== ===شوخی با نامحرم===  تو جمع خانوادگی، خیلی اه...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
===شوخی با نامحرم===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو جمع خانوادگی، خیلی اهل بگو بخند بود؛ ولی تو جمع نامحرمی، ملاحظه  میکرد..&lt;br /&gt;
به ویژه وقتی بزرگتر شد..&lt;br /&gt;
تا جایی که دوستای خانمش گفته بودن:&lt;br /&gt;
تو میخوای با این ازدواج کنی؟ &lt;br /&gt;
این آدم اخموی و بد اخلاق که همیشه سرش پایینه؟&lt;br /&gt;
بعد که رفته بودن پیش بچه های خوابگاه تحقیق کرده بودن، هم خوابگاهیاش گفته بودن:&lt;br /&gt;
این اصلا وارد هر اتاقی میشه بمب خندس!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب یادگاران&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهیدحسین خرازی دهکردی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-12T20:06:52Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = حسین خرازی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید حسین خرازی 01.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = شهید حسین خرازی دهکردی&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = علمدار&lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای ۱ شهریور|۱۳۳۶/۰۶/۰۱]] ، [[اصفهان]] ، [[استان اصفهان|اصفهان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۸ اسفند|۱۳۶۵/۱۲/۰۸]] ، [[شلمچه]] ، اصابت ترکش خمپاره به گردن&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = گلزار شهدای اصفهان&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = [[عملیات خیبر|خیبر]] - از ناحیه دست&lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = [[لشگر ۱۴ امام حسین (ع)]]&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = [[پرونده:سرلشگر پاسدار - سپاه پاسداران.png|22px]] [[سرلشگر پاسدار]]&lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = فرمانده [[لشگر ۱۴ امام حسین (ع)]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = فتح&lt;br /&gt;
|عملیات‌               = [[عملیات ثامن‌الائمه|ثامن‌الائمه]]{{سخ}}[[عملیات طریق‌القدس|طریق‌القدس]]{{سخ}}[[عملیات فتح‌المبین|فتح‌المبین]]{{سخ}}[[عملیات الی بیت‌المقدس|الی بیت‌المقدس]]{{سخ}}[[عملیات رمضان|رمضان]]{{سخ}}[[عملیات محرم|محرم]]{{سخ}}[[عملیات والفجر مقدماتی|والفجر مقدماتی]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۱|والفجر ۱]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۲|والفجر ۲]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۳|والفجر ۳]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۴|والفجر ۴]]{{سخ}}[[عملیات خیبر|خیبر]]{{سخ}}[[عملیات بدر|بدر]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۸|والفجر ۸]]{{سخ}}[[عملیات کربلای ۴|کربلای ۴]]{{سخ}}[[عملیات کربلای ۵|کربلای ۵]]&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = مسئول اسلحه‌خانه کمیته انقلاب در زمان پیروزی انقلاب{{سخ}}&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = دیپلم طبیعی&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = پاسدار&lt;br /&gt;
|خانواده                = پدر: [[کریم خرازی دهکردی|کریم]] {{سخ}}مادر: [[طیبه تابش]] {{سخ}} فرزندان : [[مهدی خرازی دهکردی|مهدی]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید حسین خرازی دهکردی]] در [[زادروزهای ۳۱ مرداد|سی و یکم مردادماه]] ۱۳۳۶ در شهرستان [[اصفهان]] به دنیا آمد. پدرش کریم و مادرش طیبه تابش نام داشت. مسلمان شیعه بود. تحصیلات خود را تا پایان دوره متوسطه در زادگاهش گذراند و موفق به اخذ دیپلم طبیعی شد. پاسدار بود. در ۱۳۶۵/۰۱/۲۸ ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد. فرمانده [[لشگر ۱۴ امام حسین (ع)]]  بود. [[الگو:شهدای ۸ اسفند|هشتم اسفندماه]] ۱۳۶۵، در [[شلمچه]] بر اثر اصابت ترکش خمپاره به گردن شهید شد. مزار او در زادگاهش قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
== نقل قول ==&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
===صبوری كن، صبوری!===&lt;br /&gt;
قبل از عملیات ولفجر هشت داشت برای بچه های گردان صحبت میکرد: «برادران! اگر در عملیات زخمی شدید، خیلی بی‌تابی نكنید كه دو نفر دیگر هم مجبور شوند از شما پرستاری كنند و شما را به عقب انتقال دهند. سعی كنید خودتان را از معبر عقب بكشید تا برادران امدادگر سراغ شما بیایند. آه و ناله نكنید كه روحیه بقیه تضعیف شود.&lt;br /&gt;
بعد اشاره كرد: من خودم زخمی شدم، دستم قطع شد، نه آه كردم و نه ناله؛ چون روحیه دیگران ضعیف می‌شد...»&lt;br /&gt;
بعد سه بار گفت: «استغفرالله، استغفرالله، استغفرالله، این نیت را نداشتم كه از خودم تعریف كنم!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات والفجرهشت_ شهید حسین خرازی&lt;br /&gt;
سایت تبیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== آثار ==&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید حسین خرازی 01.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جستارهای وابسته ==&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:خرازی دهکردی - حسین}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اصفهان (استان اصفهان)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات کربلای ۵]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%AF_%D9%85%D8%BA%D9%86%DB%8C%D9%87</id>
		<title>شهید عماد مغنیه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%AF_%D9%85%D8%BA%D9%86%DB%8C%D9%87"/>
				<updated>2018-12-12T20:00:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
عماد مغنيه مشهور به (حاج رضوان) روز دوازدهم ژوئيه سال 1962 در روستاي طيردبا از توابع شهرستان صور در جنوب [[لبنان]] در يك خانواده مذهبي ديده به جهان گشود. عماد دو برادر كوچكتر از خود به نام هاي جهاد و فؤاد داشت كه هر دو در دهه گذشته توسط عوامل رژيم صهيونيستي به شهادت رسيدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج فايز مغنيه پدر عماد به علت فراهم نبودن شرايط اشتغال و كسب درآمد و از طرف ديگر به دليل حمله هاي مكرر رژيم صهيونيستي به جنوب لبنان همچون سرپرستان هزاران خانواده جنوبي همراه خانواده خود به بيروت كوچ كرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج فايز ابتدا در محله فقيرنشين النبعه در منطقه مسيحي نشين شرق [[بيروت]] مسكن گزيد، و پس از گذشت چند سال، و در پي آغاز جنگ هاي داخلي لبنان به محله شيعه نشين بثر العبد در بخش بيروت انتقال يافت.&lt;br /&gt;
عماد مغنيه پس از گذراندن مراحل تحصيلات ابتدايي و متوسطه در مدارس دولتي بخش هاي فقيرنشين بيروت در دانشگاه آمريكايي بيروت ثبت نام كرد، اما به علت شرايط بحراني آن مرحله از تاريخ لبنان امكان ادامه تحصيل براي او فراهم نشد، و همچون ساير جوانان پرشور و انقلابي راه جهاد و مقاومت را در برابر اشغالگران آمريكايي و اسرائيلي و عوامل آنان در لبنان در پيش گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پيوستن به جنبش فتح&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته شده كه حاج رضوان در سن 18 سالگي به جنبش مقاومت فلسطين «فتح» پيوست و در دوره هاي آموزش نظامي اين جنبش در يكي از پادگان هاي منطقه الدامور در 15 كيلومتري جنوب بيروت شركت كرد. او در دوران فراگيري آموزش هاي نظامي و پرورش استعدادهاي سياسي، مهارت و شايستگي وصف ناپذيري از خود بروز داد كه فرماندهان نظامي جنبش فتح را شگفت زده كرد، و در نتيجه اين شايستگي او را به عضويت يگان نظامي 17(نيروي ويژه ضربتي وابسته به سازمان آزادي بخش فلسطين) انتخاب كردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين يگان مكلف بود نيروهاي حفاظت ويژه از جان مسئولان سازمان آزادي بخش [[فلسطين]] همچون [[ياسر عرفات]] (ابو عمار) و [[شهيد خليل الوزير]] (ابوجهاد) و [[شهيد صلاح خلف]] (ابو اياد) و ساير رهبران جنبش فتح را تأمين كند. صاحبنظران ديگري بر اين باورند كه حاج رضوان هيچ گاه به يگان شماره17 نپيوسته بود، بلكه در برخي موارد محدود به ويژه در زمينه طرح و تدارك برنامه هاي عملياتي با آن همكاري مي كرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پادگاني كه حاج رضوان در آن دوره آموزش نظامي مي ديد نيروهاي طرفدار گرايشات فكري متعددي همچون ماركسيست ها، مائوئيست ها، ناسيوناليست ها و مذهبي ها، به طور داوطلبانه درباره راه هاي فراگيري تاكتيك هاي نظامي و انواع اسلحه سبك و شيوه [[جنگ پارتيزاني]] آموزش مي ديدند. با وجودي كه حضور طرفداران گرايشات سكولار و ضد دين در ميان هواداران جنبش هاي رهايي بخش عرب بيداد مي كرد، ولي عماد مغنيه به اعتقادات خود به شدت پايبند بود. در آن زمان جنگ هاي داخلي لبنان به منظور كوتاه كردن دست جنبش مقاومت فلسطيني از اين كشور تازه آغاز شده بود، و مناطق جنوبي از آرامش نسبي برخوردار بودند. او سعي مي كرد در جنگ هاي داخلي لبنان دخالت نكند، و به همين خاطر همراه گروهي از مبارزان مذهبي به جنوب رفت و تلاش هاي خود را روي مبارزه با دشمن صهيونيستي متمركز كرد. زيرا جنوب در آن مرحله از آرامش نسبي برخوردار بود. شهيد حاج عماد افزون بر فراگيري آموزه هاي نظامي و انقلابي در مراكز نظامي جنبش فتح، در كلاس هاي دروس مذهبي و علمي علامه سيد محمدحسين فضل اللّه شركت مي كرد، تا ميزان معلومات ديني و علمي خود را نيز بالا ببرد.&lt;br /&gt;
همرزمان حاج عماد مغنيه نقل كرده اند كه او از جمله رزمندگاني بود كه در رفتار و كردار و روابط خود به شدت مراقبت به عمل مي آورد. شايد يكي از افرادي بود كه نظم و انضباط را به شدت رعايت مي كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مبارزه خلاقيت و ابتكار عمل نشان مي داد.&lt;br /&gt;
حاج عماد بر اين باور بود كه جنبش هاي مقاومت در مسير مبارزه با اسرائيل وظيفه دارند از روش ها و تاكتيك هاي گوناگون جنگ چريكي استفاده كنند. او با ابتكارات نوين و منحصر به فردي كه داشت، عمليات مسلحانه اي را انجام مي داد كه در نتيجه آن اشك از چشمان اسرائيلي ها جاري مي شد. در دوران جواني با بيشتر گروه هاي انقلابي فلسطيني و لبناني همكاري و هماهنگي عملياتي داشت. درباره اصول و مباني مبارزه با همديگر رايزني و تبادل نظر مي كردند. تاكتيك و فنون رزمي از او مي آموختند، و امكانات و اطلاعات در اختيار او قرار مي دادند. &lt;br /&gt;
روش ها و تاكتيك هاي او به گونه اي چشمگير و موفقيت آميز كه خود اسرائيلي ها انتظار آن را نداشتند. و به همين دليل بود كه چند سال بعد به فرماندهي نظامي جنبش مقاومت اسلامي لبنان برگزيده شد.&lt;br /&gt;
پس از خروج نيروهاي مقاومت فلسطين از لبنان در پي حمله نظامي گسترده اسرائيل به اين كشور، و اشغال بيروت كه حدود سه ماه طول كشيد عماد مغنيه مقادير زيادي از اسلحه و مهمات فلسطيني ها را مخفي كرده و سپس آن ها را به جنبش هاي امل و رزمندگان حزب اللّه تحويل داد. او پس از طرح و تدارك و به مورد اجرا گذاشتن موفقيت آميز چند رشته عمليات مسلحانه بر ضد پايگاههاي نظاميان اسرائيلي و آمريكايي در بيروت و جنوب لبنان، مسئوليت فرماندهي گارد حفاظت از جان برخي مقام هاي بلند پايه مذهبي و انقلابي از جمله علامه سيدمحمّد فضل اللّه روحاني مبارز لبناني را بر عهده گرفت و ديري نگذشت كه پس از بنيانگذاري تشكيلات نوپاي حزب اللّه به عنوان مسئول عمليات ويژه مقاومت برگزيده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از گذشت حدود يك دهه از خروج سازمان آزادي بخش فلسطين از لبنان، نغمه بازگشت برخي گروه هاي فلسطيني به جنوب لبنان دوباره مطرح گرديد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج عماد در پي شنيدن اين خبر فلسطيني ها را از بازگشت مجدد به جنوب لبنان برحذر داشت، و تأكيد كرد كه جوانان جنوب امكانات و توانايي مبارزه با اشغالگران را دارند و فلسطيني ها بايد در داخل اراضي اشغالي با غاصبين سرزمين شان بجنگند. سرزمين جنوب به لبناني ها تعلق دارد، و جوانان سلحشور جنوب بيش از ديگران از جغرافياي كشورشان شناخت دارند. مهمترين ديدگاه هاي حاج رضوان اين بود كه هيچ جنبش انقلابي نبايد اشتباهات گذشته خود را تكرار كند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او همواره موفقيت ها و ناكامي يك جنبش را جمع آوري و مورد بازنگري مجدد قرار مي داد. به منظور پيشبرد اهداف و آرمان مقاومت اسلامي، و توانمندسازي اين جنبش يك مركز بزرگ تحقيقاتي به وجود آورد. به منظور حفظ برتري نظامي آمادگي لازم به عمل آورد. نقاط قوت و ضعف دشمن را بررسي، و براساس آن راهكار تعيين مي كرد، تا رزمندگان مقاومت همواره ابتكار عمل را در دست داشته باشند. به رزمندگان مقاومت اجازه نمي داد توسط اسرائيلي ها غافلگير شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براساس تاكتيك هاي نظامي كه آموخته بود، به رزمندگان مقاومت توصيه مي كرد هميشه در حال آماده باش باشند، و از امكانات و تجهيزات كافي برخوردار بوده باشند. او پس از عقب نشيني اسرائيل از جنوب لبنان در سال 2000، به تهيه تجهيزات و جنگ افزارهاي پيشرفته مبادرت كرد. زيرا آن مرحله تاريخي را كه خيلي مهم، و سرنوشت ساز مي دانست، و از ميزان آمادگي ارتش رژيم صهيونيستي براي حمله مجدد به لبنان آگاهي داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پيوستن به تشكيلات حزب اللّه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن مرحله تشكيلات حزب اللّه براي پيوستن عماد مغنيه هنوز به نحو محسوس و كامل سازماندهي نشده بود. ولي پس از تأسيس حزب اللّه عماد به صفوف آن پيوست و مسئوليت تشكيلات انقلابي و حفاظتي فضل اللّه را به برادرش جهاد واگذار كرد. در سال 1987 سازمان اطلاعات مركزي آمريكا(سيا) با همكاري سرويس هاي اطلاعاتي برخي دولت هاي عربي و مزدوران محلي لبنان طرحي را براي ترور علامه سيدمحمد فضل اللّه تدارك ديدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين طرح در برابر مسجد امام رضا در محله پرجمعيت بثرالعبد به مورد اجرا گذاشته شد كه در نتيجه آن، انفجار مهيبي روي داد و 70 شهروند لبناني از جمله جهاد مغنيه برادر عماد مغنيه به شهادت رسيدند.&lt;br /&gt;
انيس نقّاش كارشناس لبناني مسائل راهبردي در گفت و گو با خبرنگار شاهد ياران گفته است: «پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران، عماد مغنيه 20 سال سن داشته است. در آن مرحله او را به مسئولان سفارت جمهوري اسلامي ايران در بيروت معرفي كردم. عماد مغنيه در پي اين معرفي براي اولين بار به تهران آمد و در ديدار با برخي فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به بحث و رايزني پرداخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پي اعزام نيروهاي سپاه به لبنان در سال1982 ديدارها و گفت و گوهاي عماد با مقام هاي نظامي جمهوري اسلامي از سر گرفته شد، و او در زمينه ارائه طرح هاي راهبردي براي مبارزه با اشغالگران صهيونيست شجاعت و مهارت كم نظيري از خود نشان داد».&lt;br /&gt;
در زماني كه جنگ هاي داخلي لبنان به اوج رسيده بود، اسرائيل نيز در سال1982 به بهانه اخراج نيروهاي جنبش مقاومت فلسطين از لبنان به اين كشور حمله كرد. در پي اين حمله گسترده و غافلگير كننده بحران و ناامني سرتاسر لبنان را فرا گرفت، همه ادارات و نهادهاي دولتي فرو پاشيدند، و دهها تن از سياستمداران و دولتمردان از كشور گريختند. تنها مناطقي كه امنيت داشتند و زندگي عادي خود را مي گذراندند، مناطق مسيحي نشين شرق بيروت بودند. چرا كه بسياري از احزاب مسيحي مستقر در شرق بيروت كه گرداننده دولت لبنان بودند با اسرائيل براي اخراج مبارزان فلسطيني از كشورشان سازش كرده بودند، و آتش جنگ به آن مناطق سرايت نكرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در چنين شرايطي شيعيان لبنان كه از طرف جنوب تحت تعقيب و اشغال نظاميان صهيونيست و از طرف شمال در محاصره شبه نظاميان مسيحي و نيروهاي حزب فالانژ قرار داشتند، به تشكيل و سازماندهي خود پرداختند. سه ماه از حمله اسرائيل به لبنان نگذشته بود كه نيروهاي چند مليتي متشكل از تفنگداران آمريكايي، انگليسي، چتربازان فرانسه و ايتاليا به منظور آرام كردن اوضاع و تحميل دولتي دست نشانده در لبنان و تلاش براي امضاي موافقتنامه صلح ميان بيروت و تل آويو در مناطق گوناگون مسلمان نشين غرب بيروت استقرار يافتند.&lt;br /&gt;
در اين ميان احزاب و نيروهاي ملي و اسلامي به منظور دفاع از خود در برابر متجاوزان و نجات كشور، عمليات مقاومت مسلحانه را بر ضد اشغالگران آغاز كردند. يكماه از آغاز اين عمليات نگذشته بود كه اسرائيلي ها تا منطقه خلده در10 كيلومتري جنوب بيروت عقب نشيني كرده و نيروهاي چند مليتي نيز فرار را بر قرار ترجيح دادند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-12-10 12-17-53.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آغاز مبارزه خستگي ناپذير&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لبنان در سال هاي1982-1983 دوران پر التهابي را پشت سر گذاشت. در سال1982 پايگاه نيروي دريايي آمريكا (مارينز) در نزديكي فرودگاه بيروت در جريان يك عمليات شهادت طلبانه منفجر شد و در جريان آن 241 نظامي آمريكايي كشته شدند. چند روز بعد ساختمان قرارگاه چتربازان فرانسوي در بيروت به هوا رفت، و در نتيجه آن58 سرباز كشته شدند. ديري نپاييد كه پايگاه فرماندهان نظاميان صهيونيست در منطقه البرج الشمالي در نزديكي شهر صور در جنوب لبنان توسط شهيد احمد قصير منفجر گرديد، كه حدود200 افسر و درجه دار اسرائيلي به هلاكت رسيده و يا زخمي شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اوايل سال1983 سفارت آمريكا در منطقه عين المريسه در بخش غربي ساحل بيروت طي يك عمليات شهادت طلبانه منفجر گشت و حدود63 آمريكايي و لبناني شاغل در آن به قتل رسيدند.&lt;br /&gt;
اهميت اين عمليات زماني آشكار مي شود كه نيروهاي جنبش مقاومت فلسطين در برابر تهاجم ارتش اسرائيل به سادگي از جنوب لبنان فرار كردند. مقام هاي آمريكا و فرانسه در پي اين عمليات عماد مغنيه را مسئول برنامه ريزي و اجراي آن ها معرفي كردند، از آن روز نام عماد مغنيه در فهرست افراد تحت تعقيب سرويس هاي اطلاعاتي و جاسوسي آمريكا و فرانسه قرار گرفت. رونالد ريگان رئيس جمهوري وقت آمريكا طي سخناني هنگام ورود پيكرهاي سربازان مقتول آمريكايي به واشنگتن به مردم كشورش قول داد كه دولت آمريكا اگر صد سال هم بگذرد عماد مغنيه را تعقيب و به مجازات خواهد رساند. همه اين رويدادها در شرايطي اتفاق افتاد كه عماد مغنيه بيست و سومين سال تولدش را پشت سر گذاشته بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمليات كيفي ضدغربي و ضداسرائيلي در سرنوشت و آينده مقاومت در لبنان تأثير بارزي بر جاي گذاشت. دستاوردهاي اين عمليات بيش از انتظار عماد مغنيه و اسلامگرايان لبنان چشمگير بود، زيرا معادلات سياسي منطقه را بكلي دگرگون، و محاسبات بين المللي را نقش بر آب كرد.&lt;br /&gt;
در پي اين عمليات كوبنده، عماد مغنيه كمي به استراحت و پنهان كاري و بازسازي تشكيلات خويش نياز داشت. اما او در مرحله استراحت نيز آرام ننشست. به باروري تيم عملياتي مخصوص خود پرداخت. آن روزها از دست دولت لبنان كاري ساخته نبود، و حرف اول را حاج رضوان مي زد و نه آمريكا و اسرائيل. كساني كه با او همكاري مي كردند، بي چون و چرا فرمانبر دستورات او بودند. او را فرمانده و راهنماي خود مي دانستند. ولي آمريكا و اسرائيل از بلاهايي كه در سال هاي 1982-1984 بر سرشان در لبنان آمده بود عبرت نگرفته و به اجراي توطئه و دسيسه چيني در لبنان ادامه دادند، و اين سبب شد حاج رضوان دوباره به صحنه بازگردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منابع امنيتي غربي در تجزيه و تحليل عمليات حاج رضوان چنين گفته اند: «روزي سر و كله عماد مغنيه از پنجره اطاق خلبان هواپيماي مسافربري آمريكايي (A.W.T ) در فرودگاه بيروت ظاهر شد. دو مبارز لبناني به نام هاي حسن عزالدين و علي عطوي در اين اقدام به او كمك مي كرده اند. آمريكايي ها با تقاضاهاي عماد مغنيه به شدت مخالفت كردند، ولي پس از گذشت سه روز، و زماني كه از تأمين خواسته هاي ربايندگان خبري نشد. ناگهان پيكر يكي از افسران نيروي دريايي آمريكا كه مسافر اين هواپيما بوده در برابر دوربين هاي نمايندگان رسانه هاي خبري و خبرگزاري هاي دنيا از درب هواپيما به زمين فرودگاه پرتاب شد، و آنگاه آمريكايي ها به خواسته هاي عماد مغنيه ترتيب اثر دادند».&lt;br /&gt;
محافل اطلاعاتي و رسانه هاي غربي در طول25 سال گذشته شايعات و ياوه گويي هاي فراواني درباره عماد مغنيه منتشر كردند، كه هيچ كدام آن ها باور كردني نيست. هرگاه انفجاري در گوشه و كنار جهان روي مي داد، رسانه هاي اسرائيلي و غربي به گونه اي زيركانه آن را به عماد مغنيه نسبت مي دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با وجودي كه هيچ جرياني حاضر نبود مسئوليت اين انفجارها را بر عهده گيرد و يا دست داشتن در آن را تكذيب كند. رسانه هاي غربي از آغاز دهه نهم از قرن بيستم همواره ادعا مي كردند كه عماد مغنيه با گذرنامه هاي جعلي و با اسامي مستعار به كشورهاي مختلف سفر مي كرده است. در يكي از اين گزارش ها آمده است كه او در خلال سال هاي 1990 و1997 در دو نوبت چهره اش را با عمل جراحي ترميمي تغيير داده است. رسانه هاي وابسته به محافل غربي و صهيونيستي در ادامه ادعاهاي دروغين و به منظور مخدوش كردن چهره حزب اللّه لبنان درصدد برآمدند آمريكا را به حمله به پايگاههاي حزب اللّه تشويق نمايند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين رسانه ها پس از حمله آمريكا به افغانستان و سرنگوني رژيم طالبان، ادعا كردند كه عماد مغنيه در زماني كه ا[[سامه بن لادن]] رهبر سازمان القاعده در [[خارطوم]] بسر مي برده با هواپيماي مسافربري به سودان رفته و درباره برنامه ريزي راههاي اجراي عمليات گسترده بر ضد آمريكايي ها در مناطق گوناگون جهان بحث و رايزني كرده است. رسانه هاي غربي نوشتند كه عماد مغنيه در اين ديدار آمادگي خود را براي انتقال تخصص و تجربيات حزب اللّه به نيروهاي [[القاعده]] اعلام كرده، و بن لادن نيز متقابلا موافقت كرده در ازاي اين همكاري، اسلحه و تجهيزات نظامي پيشرفته در اختيار حزب اللّه قرار دهد.&lt;br /&gt;
در گزارش هاي ضد و نقيض محافل امنيتي غربي گفته شده كه در پي موفقيت عمليات مسلحانه اين مبارز لبناني در سال هاي1982 تا1984 دولت هاي آمريكا و فرانسه نام عماد مغنيه را در صدر فهرست افراد تحت تعقيب دستگاه هاي اطلاعاتي و امنيتي خود قرار دادند، و به منظور شناسايي و بازداشت او جايزه25 ميليون دلاري تعيين كردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرانسه نيز وانمود مي كرد كه در جستجوي اين شبح لبناني است اما هر دو كشور ياد شده به بهانه هاي گوناگون از جمله ترس از پيامدهاي بازداشت مغنيه، ادامه جستجوي او را متوقف كرده و اين مأموريت را به سرويس هاي امنيتي و جاسوسي رژيم صهيونيستي و برخي دولت هاي مرتجع عرب موكول كردند.&lt;br /&gt;
در همان حال برخي منابع امنيتي لبنان، تعيين جايزه25 ميليون دلاري براي بازداشت مغنيه را واكنش دولت آمريكا به همكاري علني او با حزب اللّه لبنان دانسته اند. به اين دليل كه سيد حسن نصراللّه پس از انتخاب به دبير كلي حزب اللّه، عماد مغنيه را به فرماندهي واحدهاي نظامي مقاومت اسلامي برگزيد. منابع گوناگون خبري هم در آن مرحله خبر دادند كه سرويس هاي جاسوسي رژيم صهيونيستي پس از ربوده شدن دو نظامي اسرائيلي در جنوب لبنان در سال1986 و ناتواني براي آزادي شان، محافل امنيتي آمريكا را به اختصاص جايزه 25 ميليون دلاري تشويق كردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همان حال سرويس هاي امنيتي و جاسوسي مربوط به42 كشور جهان براي بازداشت و يا قتل او بسيج شده بودند.&lt;br /&gt;
عماد مغنيه هنگام تحصيل در حوزه علميه علامه سيد محمد حسين فضل اللّه با [[شهيد شيخ راغب حرب]] و][[شيخ عبدالكريم عبيد]] و بسياري از روحانيون شيعه و سني جنوب لبنان آشنا شده بود. مدتي از اشغال لبنان در تابستان سال 1982 نگذشته بود كه افراد ياد شده با همكاري يكديگر طرح كنترل منطقه نبطيه را تدارك ديدند. شهر نبطيه در منطقه مركزي استان جنوب لبنان قرار دارد، و نقطه ارتباطي بخش ساحلي با بقاع غربي را تشكيل مي دهد. بقاع غربي يك منطقه استراتژيك است كه در مثلث مرزي لبنان و سوريه و فلسطين اشغالي واقع شده است.&lt;br /&gt;
هدف عماد مغنيه و همرزمان او از تمركز در منطقه نبطيه، گشودن خطوط تماس با نظاميان اسرائيلي و كنترل خطوط ارتباطي بخش هاي شرقي و غربي جنوب لبنان به ويژه ارتفاعات استراتژيك اقليم التفاح بود، و اين چيزي نبود كه به آساني به دست بيايد. آنان جنگ را از محور كفر شوبا در ارتفاعات منطقه جزين آغاز كردند و سپس به روستاهاي كفر ملكي، كفر حونه، جرجوع، جباع، حبوش و عربصاليم پيشروي كرده تا سرانجام به مناطق مشرف بر شهر نبطيه رسيدند. هنگامي كه جنوب لبنان به اشغال اسرائيلي ها در آمد، از عمليات بزرگ مسلحانه خبري نبود. گاهي عمليات پراكنده در برابر اشغالگران همچون عمليات رستوران ويمبي در خيابان الحمراء در مركز تجاري بيروت و نبردهاي جاده بيروت- صيدا در محور خلده اتفاق مي افتاد. اما عماد مغنيه جنگ هاي چريكي و پارتيزاني را به روش هايي كه در اروپاي شرقي بر ضد نازي ها و در برخي كشورهاي شرق آسيا همچون ويتنام معمول بود آغاز كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته اجراي اينگونه عمليات به بسيج جوانان و آماده سازي آنان نياز داشت، كه روحانيون مبارز جنوب همچون شهيد شيخ راغب حرب اين مأموريت را بر عهده داشتند. نيروهاي مقاومت در اين نبردها ضربات سختي به اشغالگران اسرائيلي و مزدوران محلي آنان وارد آوردند.&lt;br /&gt;
در پي پيروزي ها و دستاوردهايي كه رزمندگان مقاومت كسب كردند، براي همه تحليلگران نظامي آشكار شد كه عماد مغنيه انديشه ها و نظريه هاي استراتژيك در ذهن خود دارد. تا جايي كه در يكي از مراحل نبرد رهايي بخش تصميم گرفته بود ارتفاعات شويفات و عرمون و الدامور در جنوب بيروت را آزاد، و آن محورها را به شهر صيدا كه مركز اداري جنوب لبنان مي باشد وصل كند. چرا كه گفته شده بود انواع تجهيزات و سلاح هاي رزمندگان مقاومت فلسطين در اين منطقه مخفي شده است، انبارهاي اسلحه نهفته در مراحل گوناگون اشغال جنوب لبنان و پس از آزادي آن همواره مورد حمله هاي هوايي جنگنده هاي رژيم صهيونيستي قرار مي گرفته است.&lt;br /&gt;
مهارت و شايستگي و انديشه راهبردي عماد مغنيه براي پايان دادن به جنگ و برادر كشي ميان نيروهاي سازمان آزادي بخش فلسطين، و جنبش امل در منطقه مغدوشه به روشني تجلي يافت. مغدوشه نام تپه اي با موقعيت استراتژيك و مشرف بر اردوگاه آوارگان فلسطيني عين الحلوه در جنوب شهر صيدا مي باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نيروهاي فلسطيني و جنبش امل در سال 1986 و در اوج جنگ هاي داخلي لبنان در صدد بر آمدند اين تپه استراتژيك را به تصرف خود درآورند. حاج رضوان به منظور جلوگيري از درگيري و برادر كشي ميان فلسطيني هاي هوادار ياسر عرفات رئيس پيشين سازمان آزادي بخش فلسطين و جنبش امل چند گردان از رزمندگان مقاومت اسلامي را ميان طرفين درگير مستقر كرد، و از بروز فاجعه بزرگ ميان گروه هاي متخاصم لبناني و فلسطيني در اين منطقه جلوگيري به عمل آورد. در حقيقت فهرست اتهامات غربي ها به حاج رضوان بسيار طولاني است. در دوراني كه بحران داخلي لبنان به اوج رسيده بود. گفته شد كه ارزيابي سرويس هاي اطلاعاتي غربي نشان مي دهد كه آقاي لوئي دولامار سفير فرانسه در بيروت بطور مستقيم به دست عماد مغنيه به قتل رسيده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با وجودي كه حزب الدعوه اسلامي عراق، در واكنش به اعدام جمعي هواداران خود توسط رژيم صدام و نيز در اعتراض به حمايت هاي همه جانبه فرانسه از رژيم حزب بعث، آقاي دولامار را به قتل رساند، ولي چون اين حادثه در بيروت اتفاق افتاد محافل امنيتي غربي مدعي شدند كه سفير فرانسه توسط عماد مغنيه به قتل رسيده است.&lt;br /&gt;
حزب الدعوه اسلامي در آن برهه به شدت با رژيم حزب بعث عراق درگير بود، و تداوم حكومت صدام را از كمك هاي آمريكا و فرانسه و شيخ نشينان عرب خليج فارس ناشي مي دانست. حزب الدعوه در واكنش به اين حمايت هاي همه جانبه و سكوت محافل سياسي غرب نسبت به جنايت هاي مستمر صدام در عراق، در سال1984 سفارتخانه هاي آمريكا و فرانسه را در كويت منفجر كرد، ولي محافل امنيتي كويتي و غربي اعلام كردند كه گروه هاي وابسته به عماد مغنيه عامل انفجار سفارتخانه هاي كشورهاي مزبور بوده اند. از سوي ديگر مقام هاي امنيتي كويت عماد مغنيه را مسئول ربودن يك فروند هواپيماي مسافربري كويتي و قتل دو سرنشين آمريكايي آن عنوان كردند.&lt;br /&gt;
پس از شهادت حاج رضوان در منطقه كفر سوسه در جنوب شهر دمشق اخبار ضد و نقيض فراواني درباره دست داشتن او در بسياري از عمليات ضد صهيونيستي منتشر گرديد، كه با هيچ عقل و منطق سازگار نمي باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در برخي از اين گزارشها تصريح شده كه عماد مغنيه در واكنش به ترور شهيد سيد عباس موسوي دبير كل پيشين حزب اللّه توسط رژيم صهيونيستي، سفارت اسرائيل در بوئنوس آيرس پايتخت آرژانتين در سال1992 و مجمع يهوديان آرژانتين را در سال 1994 منفجر كرد كه در نتيجه آن دو عمليات حدود200 يهودي كشته شدند. همچنين در برخي گزارش ها آمده است هنگامي كه خوابگاه كارشناسان نظامي آمريكا در شهر نفت خيز الخبر در شرق عربستان سعودي در سال 1996 منفجر شد و در جريان آن19 آمريكايي كشته شدند، دولت آمريكا اين اقدام را از همكاري عماد مغنيه با سازمان القاعده ناشي دانست. اما تاكنون هيچ سر نخ قطعي از عاملان اين انفجار به دست نياورده است.&lt;br /&gt;
افزون بر آن، محافل اطلاعاتي آمريكا و رژيم صهيونيستي، عماد مغنيه را به جرم ادامه مقاومت و جهاد خستگي ناپذير و برنامه ريزي و اجراي عمليات هاي گوناگون ضد صهيونيستي متهم كردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين مجاهد نستوه كه در طول حيات پربركت خود دوست نداشت در برابر دوربين عكاسان رسانه هاي اطلاع رساني ظاهر شود. او را با نام و كنيه هاي مختلفي معرفي مي كردند. در طول 25 سال گذشته دهها اقدام تروريستي از سوي سازمان هاي امنيتي رژيم صهيونيستي به منظور ترور ايشان ناكام مي ماند، يا هر بار شخص مشابهي مورد سوءقصد قرار مي گرفت. اگر چه در برخي موارد، سوءقصدها مستقيما به شخص حاج رضوان نشانه گيري مي شد، اما او با هشياري و زيركي هميشگي اش جان سالم به در مي برد. تلاش هاي ناكام موساد براي شناسايي محل كار و زندگي عماد مغنيه و جلوگيري از اجراي برنامه ها و حركت هاي او همواره به يك معماي پيچيده تبديل شده بود. به نحوي كه موفقيت هاي پي در پي حزب اللّه در عمليات نظامي خود ضعف بيش از پيش موساد را در حل اين معما آشكار مي ساخت.&lt;br /&gt;
محافل جاسوسي و امنيتي آمريكا، روزي عماد مغنيه و اسامه بن لادن رهبر سازمان القاعده و عبدالقدير خان سازنده بمب هسته اي پاكستان را خطرناكترين سه مرد روي كره زمين عنوان كردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صرفنظر از بن لادن كه پيروان او با اقدامات تروريستي شان افراد غير نظامي و شهروندان بيدفاع را به قتل مي رسانند، و در دل مردم سرتاسر جهان رعب و وحشت مي آفرينند، ولي شهيد عماد مغنيه در راه آزادي ميهن و دفاع از اعتقادات مردم كشورش در برابر تجاوزگري هاي آمريكا و اسرائيل مبارزه مي كرد. او با اعتقاد بر اين ايده كه «هيچ چيز ناممكن نيست جوانان پرشور و انقلابي را به تلاش براي آزادي لبنان و فلسطين تشويق مي كرد. دامنه عمليات مسلحانه او هرگز از مرزهاي جغرافيايي لبنان و فلسطين فراتر نرفت و محافل و رسانه هاي صهيونيستي و غربي كه اتهامات ناروايي به او بستند، ياوه گويي بيش نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهمترين جرم عماد مغنيه اين بود كه با سازماندهي عمليات شهادت طلبانه در اوايل سال هاي دهه هشتم از قرن بيستم همه توطئه هاي آمريكا و اسرائيل را در لبنان و منطقه نقش بر آب كرد... محاسبات آنان را به هم ريخت و كشورش را از وابستگي نهايي به اسرائيل نجات داد... تنها به اين دليل او را به شهادت رساندند و از او انتقام گرفتند، كه با توانمند سازي مقاومت اسلامي لبنان يكي از بزرگترين ارتش هاي منطقه را در جريان جنگ 33 روزه سال 2006 شكست داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*عماد مغنيه از نگاه رزمندگان مقاومت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج رضوان يكي از شخصيت هاي جدال برانگيز و گرداننده تشكيلات نظامي مقاومت اسلامي شاخه نظامي حزب اللّه لبنان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ميان هزاران رزمنده مقاومت، تعداد كمي او را مي شناختند و يا نامش را شنيده بودند. چه بسا هويت او نيز براي بسياري از فرماندهان ستاد مقاومت كه به طور مستقيم با او همكاري داشتند روشن نبود. گفته شده كه اعضاي حزب اللّه و رزمندگان مقاومت هنگام ديدار با سيد حسن نصر اللّه دبير كل حزب اللّه اشك شوق در چشمان شان حلقه مي زده است، اما هرگاه نام عماد مغنيه به گوششان مي رسيده بدن شان به لرزه در مي آمده است. در ستادهاي عملياتي و فرماندهي مقاومت نيز افراد اندكي او را از نزديك مي شناختند، و به ندرت با او ديدار و مشورت كرده اند. كساني هم كه توفيق نصيب شان شده و يكي دو بار حاج رضوان را ديده اند، ترجيح داده اند هرگز راز ديدار با مرد 25 ميليون دلاري را فاش نكنند. چرا كه آمريكا براي شناسايي او اين مبلغ را پيشكش كرده بود.&lt;br /&gt;
در محافل بازتر حزب اللّه، عماد مغنيه را سايه و شبح توصيف مي كردند. چه بسا بسياري از اعضاي حزب به منظور رد گم كردن، و فريب دشمن وانمود مي كردند كه عماد مغنيه يك شخصيت فرضي است و وجود واقعي ندارد. برخي از اعضاي پايين تر حزب اللّه نيز نسبت به نقش او در پيروزي هاي چشمگير مقاومت اسلامي بر اسرائيل شك و ترديد ايجاد مي كردند. ولي محافل امنيتي، و سرويس هاي جاسوسي اسرائيل او را شناخته بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سازمان موساد]] از حاج عماد كينه هاي زيادي به دل داشت. او را كابوسي مي ناميد كه خواب راحت را شبانه روز از اسرائيلي ها ربوده است. در همين حال سازمان ها و سرويس هاي جاسوسي كشورهاي گوناگون جهان عماد مغنيه را «روباه» ناميده بودند.&lt;br /&gt;
جوانان و رزمندگان مقاومت اسلامي براساس اعتقادات و باورهاي ديني شان عماد مغنيه را يكي از سربازان گمنام امام زمان(عج) توصيف مي كردند. اين توصيف دلايل معنوي و اخلاقي فراوان دارد. واقعيتي است كه رزمندگان مقاومت به آن ايمان كامل دارند. اين باورها را برگرفته از اهداف عاشورا و قيام سرور شهيدان حسين بن علي(ع) و عشق به اهل بيت(ع) مي دانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يكي از فرماندهان مقاومت جزئيات يكي از ديدارهاي حاج رضوان از جبهه هاي جنوب لبنان را چنين بازگو كرده است: «باور كنيد هنگامي كه به جبهه مي آمد از او وحشت داشتيم. اثر حضور او ميان رزمندگان بيش از تأثيرگذاري سيد نصراللّه بود. روزي به شوخي به او گفتم كه برخي رزمندگان هنگام حضور نصراللّه در جبهه هابا شوخي به ايشان مي گويند كه دستورات شان را به طور دقيق به اجرا نمي گذارند. اما هرگز جرأت ندارند از دستورات حاج عماد سرپيچي كنند. از عماد مغنيه خواستم روي كاغذ سفيد براي من امضا كند، تا امضاي او را به رسم يادگاري نگه دارم. خودكار را به دست گرفت و امضا كرد، و به رزمندگان حاضر گفت كه امكان ندارد كسي امضاي او را جعل كند. اگر جعل كننده به آسمان ها هم فرار كند او را پايين مي آورد».&lt;br /&gt;
عماد مغنيه به مدت 25 سال خواب را از چشمان اسرائيلي ها ربوده بود. سرويس هاي جاسوسي موساد و شاباك ميليون ها دلار هزينه كردند تا به او دسترسي پيدا كنند. اسرائيلي ها در سال1994 توانستند فؤاد برادر كوچكتر او را در بخش جنوبي بيروت كه پايگاه مردمي حزب اللّه مي باشد ترور كنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يك مزدور محلي اسرائيل به نام احمد الحلاق خودروي فؤاد مغنيه را بمب گذاري كرد و به نوار اشغالي جنوب گريخت. حزب اللّه با همكاري اداره اطلاعات ارتش لبنان موفق شد احمدالحلاق را كه به روستاي اشغال شده جنوب فرار كرده بود، فريب دهد و به بيروت احضار كند. سپس دادگاه نظامي لبنان پس از بازجويي و محاكمه در زندان روميه بيروت او را اعدام كرد.&lt;br /&gt;
جزئيات و مشخصات انواع سلاح ها و جنگ افزارهاي دشمن را خوب شناخته بود. امتيازات و ويژگي هاي تانك هاي پيشرفته مركاوا را تشريح مي كرد. او مي گفت كه سپر اين تانك ها به قدري ضخيم است كه موشك «آر پي جي هفت جوابگوي آن نيست، و براي از كار انداختن اين نوع تانك ها بايد موشك هاي كورنيت ساخت روسيه تهيه كرد. مشخصات جنگنده هاي رژيم صهيونيستي را خوب شناخته بود، و براي نداشتن موشك هاي ضد هوايي به منظور مقابله با اين جنگ افزارها افسوس مي خورد. نظر به اينكه مقاومت اسلامي براي تهيه موشك هاي ضد هوايي پيشرفته با مشكل جدي مواجه بود حاج عماد مغنيه به تأمين موشك هاي زمين به زمين با بردهاي مختلف روي آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اكنون سرتاسر سرزمين هاي اشغالي فلسطين در تيررس اين موشك ها قرار دارد. او بر اين باور بود كه جنگ با رژيم صهيونيستي جنگ بقاست... از جنگ هاي سرنوشت ساز منطقه است. به همين دليل واحدهاي رزمي چريكي و در عين حال تشكيلات نظامي كلاسيك و بسيار منظم آماده كرده بود. در مدت شش سالي كه از آزادي جنوب لبنان در سال 2000 تا سال2006 گذشت تحول بزرگي در سازماندهي مقاومت اسلامي و مجهز شدن اين جنبش به انواع تجهيزات پيشرفته نظامي به وجود آمد.&lt;br /&gt;
برخي صاحبنظران عقيده داشتند كه با شهادت حاج رضوان خسارت جبران ناپذيري بر حزب اللّه وارد آمده است، ولي سيدحسن نصراللّه اين طرز فكر را به شدت رد نموده و خاطرنشان ساخت كه مقاومت اسلامي هزاران عماد مغنيه در اختيار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آموزه ها و راهكارهاي او در سرتاسر منطقه فراگير شده است. مجاهدان فلسطيني و انقلابيون عرب اكنون او را الگو و سرمشق خود قرار داده اند. تاكتيك ها و روش هايي كه نيروهاي مقاومت فلسطين در رويارويي با تهاجم نظاميان صهيونيست به [[غزه]] در سال2008 به كار گرفتند و از پيشروي آنان به عمق نوار غزه جلوگيري كردند برگرفته از راهكارها و تاكتيك هاي حاج عماد مغنيه بوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رژيم صهيونيستي كه در پنجم ژوئن سال 1967 با چهار كشور عربي وارد جنگ شد و بخش هاي وسيعي از سرزمين هاي آن ها را به اشغال درآورد، در جنگ سال 2008 نتوانست به آساني نوار غزه را به تصرف خود در آورد. اكنون هم نمي داند با حزب اللّه لبنان چه برخوردي بايد داشته باشد. هم اينك به بركت خون حاج رضوان، روح شهادت و ايثارگري در خاورميانه فراگير شده است.&lt;br /&gt;
برخي منابع مستقل و نزديك به حزب اللّه گفته اند كه عماد مغنيه پس از جنگ33 روزه سال 2006 بيشتر فعاليت هاي خود را در خارج لبنان متمركز كرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
كوشيد تجربيات و آموزه هاي خود را به جنبش هاي مقاومت در عراق و فلسطين منتقل نمايد. به همين دليل ميان كشورهاي منطقه در حال رفت و آمد بود، و ناگزير با بسياري از عوامل سازمان ها و جنبش هاي مقاومت كه برخي شان مسائل امنيتي را به طور دقيق رعايت نمي كردند، تماس داشت. مسئله ديگر اين است كه وجود امنيت نسبي در سوريه نمي توانست امنيت جاني او را تامين كند. و اين يك نقطه ضعف به شمار مي رفت و پيامد ناگوار برجاي گذاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بیانیه فرزند عماد مغنیه ([[جهاد مغنیه]] ) در مورد شهادت پدر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ما در مواجه با مرگ، رسیدن به شهادت و بزرگی را انتخاب کرده ایم، ما فرزندان کسانی هستیم که مرگ، راه آنها را نمی شناسد، زیرا آن ها به وسیله ی مرگ در مسیر خدا صعود کرده اند و به زندگی و نشاط و بشارت دست یافتند؛ زندگی که جز کسی که ابرها از دیدگانش کنار رفته آن را احساس نمی کند؛ از این رو آنچه را که کسی ندیده می بیند و آنچه که به قلب کسی خطور نکرده به قلب وی خطور می کند.&lt;br /&gt;
ما فرزندان کسانی هستیم که در راه دفاع از مرزهای وطن جز زیبایی چیزی ندیدیم. وطنی که ما شرم داریم آن را رها کنیم هر چقدر تهدید هم باشد؛ ما سربلند می ایستیم و افتخار می کنیم که میوه های سال ها جهاد با چشمانی باز هستیم، با اختیار و اخلاص، چشمانی که با عشق و اراده به شهادت بسته شدند.&lt;br /&gt;
ما فرزندان مدرسه ای هستیم که در آنجا یادگرفتیم آزاد زندگی کنیم، ما امنیت را از دشمن التماس و گدایی نمی کنیم؛ما حق خود را با خون هایمان که برای سربلندی نذر شده و برآزادگی ایستاده است، باز پس می گیریم.&lt;br /&gt;
ما یاد گرفتیم که اگر سلاحت را در جنگ خونین بیرون نیاوری، برده ای خواهش شد در بازار برده فروشان که رحم و مروتی دیگر در آنجا نیست.&lt;br /&gt;
ما امروز اینجا آمدیم تا به دشمن صهیونیستی بگوییم که اگر خونی را ریختی این خون ها جوی هایی می شود در مسیر قدس و فلسطین. ما آمده ایم که به مجاهدان و مبارزانی که در مسیر شهدا گام برمی دارند بگوییم که ثبات زمین از پافشاری های شماست و ثبات آسمان از ثبات شما است و ما و شما قسم خورده ایم که سلاح هایمان را رها نسازیم و مرزها را ترک نکنیم.&lt;br /&gt;
ما امروز اینجا آمدیم تا بگوییم ما در مسیر شما گام برمی داریم: مسیر عشق و جهاد، مسیر تصمیم برای پیروزی. ای شیخ راغب، ای سید عباس و ای حاج عماد شما چراغ هایی بودید که راه را روشن ساختید و چراغ ها در پی شما و در راه شما روشن شدند، ما برای همه جهانیان خواهیم گفت که چگونه آزادی به دست می آید و چگونه با خون پیروزی محقق می گردد.&lt;br /&gt;
اما در آخر، سخنی با آقا و مولایمان صاحب العصر و الزمان که روح من وهمگان فدای خاک پای ایشان باد: ای آقا و مولای ما، برای ما نزد خدای متعال شهادت طلب کن که ما تا آخرین نفس در راه خدا ایستاده ایم و بزرگ ترین آرزوی ما در این راه پر از قربانی و فیض و سرور این است که خود و ارواحمان را فدای این خط مقدس سازیم؛ در زیر پرچم حزب الله و با چتر پیروزی خداوند متعال.&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم به آنان که جنگ بر آنها تحمیل می شود اجازه ی جهاد و نبرد داده شد، زیرا به آنها ستم شده، و البته خداوند بر یاری آنها کاملا تواناست)(سوره ی حج، آیه ی 29) آخرین کلام ما حمد و سپاس پروردگار جهانیان است والسلام علیکم و رحمه الله و برگاته)&amp;lt;ref&amp;gt;[http:///http://navideshahed.com سایت نوید شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-12-10 12-45-52.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
*فرزند امام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید حاج عماد مغنیه که به دست صهیونیست‌ها به شهادت رسید، خود را فرزند امام خمینی رحمةالله‌علیه می‌دانست و به آن افتخار می‌کرد، زیرا امام رحمةالله‌علیه او و دیگر جوانان لبنانی و فلسطینی را زنده کردند و به آنان روح جدیدی دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقام معظم رهبری. 86/11/28&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-12-12 11-55-40.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
*حاج رضوان در ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایران که می‌آمد سعی می‌کرد حتماُ به زیارت امام رضا‌(ع) مشرف شود و اغلب، فرصت زیارت حضرت معصومه(س) را هم از دست نمی‌داد. شب شهادتش به زیارت حضرت رقیه رفت، در عزاداری حرم شرکت کرد، غذای نذری هم خورد و بعد هم در جلسه شرکت کرد و آخرش هم... راستی آن شب، شب شهادت رقیه بود. هنگامی که قصد داشت سوار ماشینش شود، ماشین دیگری که در نزدیکی او بمبگذاری شده بود، منفجر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رجانیوز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مقلد امام خامنه ای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روباه، معما، شبح، استراتژیست، مغز متفکر نظامی و شخصیت شماره دو حزب الله لبنان خطابش میکردند. FBI جایزه 5 میلیون دلاری برای تحویل مرده یا زنده او را به 25 میلیون افزایش داد؛ شاید 20 سال تعقیب و گریزش توسط دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیتی امریکا و اسرائیل پایان پذیرد. میگفتند بسیاری عملیاتهای انتحاری و حتی جنگ سی و سه روزه هم زیر سر او بوده است. لقب &amp;quot;سر افعی&amp;quot; را هم روزنامه هاآرتص چاپ تلآویو به القاب او افزود. عماد مغنیه مقلد آیت الله خامنه ای، شاگرد دکتر چمران و جانشین سید حسن نصرالله بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رجانیوز&lt;br /&gt;
*عضو کوچک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش را عضوی کوچک در حزب الله لبنان میدانست. میگفت:«اسرائیلی‌ها و آمریکایی‌ها خیلی مرا بزرگ مي‌کنند و مسئولیت بسیاری از عملیات‌ها و حوادث را برعهده من مي‌نهند؛ گویی فکر مي‌کنند کلید امور جهان در دست من است.» و تاکید میکرد:«من تنها بخشی کوچک از مجموعه جهادی حزب‌الله هستم که در راه آرمان‌های مقدس مقاومت انجام وظیفه مي‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رجانیوز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-12-12_11-55-40.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2018-12-12 11-55-40.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-12-12_11-55-40.jpg"/>
				<updated>2018-12-12T20:00:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84_%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهید رسول خلیلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84_%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-12T19:55:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* زندگینامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید رسول خلیلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه: &lt;br /&gt;
ولادت: 1365/9/20&lt;br /&gt;
شهادت: 1392/8/27&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل: مجرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-12-12 11-37-26.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
آنان که از وطن خود هجرت کردند و از دیار خود بیرون رانده شدند و در راه خدا رنج کشیدند جهاد کردند و کشته شدند، همان جا بدی های آنان را می پوشانیم و آنان را به بهشت هایی که زیردرختان آن نهرهای آب جاری و روان است، داخل می کنیم و این پاداشی است از جانب خدا.&lt;br /&gt;
با نام و یاد خداوند رحمان و رحیم و مهربان که در حق بنده حقیر از هیچ چیز کم نگذاشته است و سلام و درود به محضر صاحب العصر و الزمان (ع) و روح پاک امام راحل (ره) و رهبر عالم تشیع و اسلام قائدنا آیت الله سیدعلی خامنه ای و روح پاک تمامی شهدای اسلام به خصوص سیدالشهدا اباعبدالله الحسین (ع) که جان ها همه فدای آن بزرگوار.&lt;br /&gt;
به موجب آیه شریفه «کل نفس ذائقه الموت» تمامی موجودات از چشیدن شربت مرگ ناگزیر بوده و حیات ابدی منحصر به ذات اقدس باری تعالی می باشد.&lt;br /&gt;
این دنیا با تمامی زیبایی ها و انسانهای خوب و نیکوی آن، محل گذر است نه وقوف و ماندن! و تمامی ما باید برویم و راه این است. دیر یا زود فرقی نمی کند؛ اما چه بهتر که زیبا برویم.&lt;br /&gt;
پدر و مادر عزیزم که سلام و درود خداوند بر شما باد؛&lt;br /&gt;
از شما کمال قدردانی را دارم که مرا با محبت اهل بیت (ص) و راه ایشان و در کمال صبر و عاشقانه بزرگ کردید و همیشه کمک حال من بوده اید.&lt;br /&gt;
از شما عذرخواهی می کنم و سرافکنده ام که فرزندی خوب برای شما نبودم و در حق شما آن چنان که باید خوبی نکرده ام. از شما می خواهم که مرا حلال کنید.&lt;br /&gt;
در حق این فرزند حقیرتان دعا کرده و از خداوند بخواهید که او را ببخشد و این قربانی را در راه خود بپذیرد.&lt;br /&gt;
می دانم که شما ناراحت نیستید زیرا هیچ راهی بهتر از این نیست و این را شما به من آموخته اید و این همیشه آرزوی دیرینه من بوده که خدا عاقبت مرا با شهادت در راهش ختم به خیر گرداند.&lt;br /&gt;
خوش ندارم که این شادمانی را با لباس های سیاه و غمگین ببینم. غم اگر هست برای بی بی جان حضرت زینب (س) باید باشد. اشک و آه و ناله اگر هست، برای ارباب مان اباعبدالله الحسین (ص) باید باشد و اگر دلتان گرفته، روضه ایشان را بخوانید که منم دلم برای روضه ارباب و خانم جان تنگ است.&lt;br /&gt;
اما چه خوشحالی بالاتر از این که فدایی راه این بزرگواران شویم.&lt;br /&gt;
پس غمگین نباشید.&lt;br /&gt;
برادر عزیزم؛&lt;br /&gt;
مرا حلال کن و ببخش. می دانم که در حق تو هم کوتاهی کردم. برایم دعا کن و مرا نیز حلال کن. خد ارا سرلوحه ی کارهای خود قرار بده. از خداوند می خواهم همیشه کمک حال تو برادر عزیزم باشد. دعا برایم یادت نرود.&lt;br /&gt;
از فامیل، هم بستگان نیز می خواهم که مرا حلال کنند و ببخشند و برایم دعا کنند.&lt;br /&gt;
رفقا، دوستان و همکاران و هم نشینان عزیزم؛&lt;br /&gt;
که شاید بیشترین اوقات زندگی ام را در کنار شما بوده ام، خداوند را شاکرم که در رفاقت هم به من لطف عطا کرده که دوستان و هم نشینانی به خوبی شما دارم تا تکمیل کننده و یاری کننده من باشید.&lt;br /&gt;
شما همگی می دانید من راه خود را انتخاب کردم و این راه را دوست داشته و دارم و خیلی از شماها هم که کمک کننده من بودید، از تمامی شما عذر می خواهم که رفایت را در حق شما تمام نکرده و ملتمسانه خواهانم که مرا عفو کنید و حلالم کنید.&lt;br /&gt;
مرا ببخشید، برایم بسیار دعا کنید و در روضه های ارباب و مجالس عزاداری اهل بیت (ص) مرا فراموش نکنید.&lt;br /&gt;
من خود را در حد و اندازه ای نمی بینم که برای کسی نصیحت و پندی داشته باشم و اگر ما دنبال پند و نصیحت باشیم، چه بسیار است، فقط می خواهد چشم بینا و گوش شنوا.&lt;br /&gt;
خنک آن روز که پرواز کنم تا بر دوست&lt;br /&gt;
به امید سر کویش پر و بالی بزنم&lt;br /&gt;
من به خود نامدم این جا که به خود باز روم&lt;br /&gt;
آن که آورد مرا باز برد به وطنم&lt;br /&gt;
مرغ بال ملکوتم نیم از عالم خاک&lt;br /&gt;
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم&lt;br /&gt;
پناه می برم به خداوند مهربان و از او می خواهم که بر من سخت نگیرد.&lt;br /&gt;
شب اول قبر دعا برایم را فراموش نکنید رفقا.&lt;br /&gt;
و من الله التوفیق العبد الحقیر&amp;lt;ref&amp;gt;[http:///http://navideshahed.com سایت نوید شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
==نگارخانه==&lt;br /&gt;
 &amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:photo_2018-12-12_11-36-04.jpg&lt;br /&gt;
Image:photo_2018-12-12_11-38-23.jpg&lt;br /&gt;
Image:photo_2018-12-12_11-37-26.jpg&lt;br /&gt;
Image:photo_2018-12-12_11-35-08.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-12-12_11-37-26.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2018-12-12 11-37-26.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-12-12_11-37-26.jpg"/>
				<updated>2018-12-12T19:54:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: Eslah9705 نسخه جدیدی از  «پرونده:Photo 2018-12-12 11-37-26.jpg» را بارگذاری کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84_%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهید رسول خلیلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84_%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-12T19:52:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید رسول خلیلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه: &lt;br /&gt;
ولادت: 1365/9/20&lt;br /&gt;
شهادت: 1392/8/27&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل: مجرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
آنان که از وطن خود هجرت کردند و از دیار خود بیرون رانده شدند و در راه خدا رنج کشیدند جهاد کردند و کشته شدند، همان جا بدی های آنان را می پوشانیم و آنان را به بهشت هایی که زیردرختان آن نهرهای آب جاری و روان است، داخل می کنیم و این پاداشی است از جانب خدا.&lt;br /&gt;
با نام و یاد خداوند رحمان و رحیم و مهربان که در حق بنده حقیر از هیچ چیز کم نگذاشته است و سلام و درود به محضر صاحب العصر و الزمان (ع) و روح پاک امام راحل (ره) و رهبر عالم تشیع و اسلام قائدنا آیت الله سیدعلی خامنه ای و روح پاک تمامی شهدای اسلام به خصوص سیدالشهدا اباعبدالله الحسین (ع) که جان ها همه فدای آن بزرگوار.&lt;br /&gt;
به موجب آیه شریفه «کل نفس ذائقه الموت» تمامی موجودات از چشیدن شربت مرگ ناگزیر بوده و حیات ابدی منحصر به ذات اقدس باری تعالی می باشد.&lt;br /&gt;
این دنیا با تمامی زیبایی ها و انسانهای خوب و نیکوی آن، محل گذر است نه وقوف و ماندن! و تمامی ما باید برویم و راه این است. دیر یا زود فرقی نمی کند؛ اما چه بهتر که زیبا برویم.&lt;br /&gt;
پدر و مادر عزیزم که سلام و درود خداوند بر شما باد؛&lt;br /&gt;
از شما کمال قدردانی را دارم که مرا با محبت اهل بیت (ص) و راه ایشان و در کمال صبر و عاشقانه بزرگ کردید و همیشه کمک حال من بوده اید.&lt;br /&gt;
از شما عذرخواهی می کنم و سرافکنده ام که فرزندی خوب برای شما نبودم و در حق شما آن چنان که باید خوبی نکرده ام. از شما می خواهم که مرا حلال کنید.&lt;br /&gt;
در حق این فرزند حقیرتان دعا کرده و از خداوند بخواهید که او را ببخشد و این قربانی را در راه خود بپذیرد.&lt;br /&gt;
می دانم که شما ناراحت نیستید زیرا هیچ راهی بهتر از این نیست و این را شما به من آموخته اید و این همیشه آرزوی دیرینه من بوده که خدا عاقبت مرا با شهادت در راهش ختم به خیر گرداند.&lt;br /&gt;
خوش ندارم که این شادمانی را با لباس های سیاه و غمگین ببینم. غم اگر هست برای بی بی جان حضرت زینب (س) باید باشد. اشک و آه و ناله اگر هست، برای ارباب مان اباعبدالله الحسین (ص) باید باشد و اگر دلتان گرفته، روضه ایشان را بخوانید که منم دلم برای روضه ارباب و خانم جان تنگ است.&lt;br /&gt;
اما چه خوشحالی بالاتر از این که فدایی راه این بزرگواران شویم.&lt;br /&gt;
پس غمگین نباشید.&lt;br /&gt;
برادر عزیزم؛&lt;br /&gt;
مرا حلال کن و ببخش. می دانم که در حق تو هم کوتاهی کردم. برایم دعا کن و مرا نیز حلال کن. خد ارا سرلوحه ی کارهای خود قرار بده. از خداوند می خواهم همیشه کمک حال تو برادر عزیزم باشد. دعا برایم یادت نرود.&lt;br /&gt;
از فامیل، هم بستگان نیز می خواهم که مرا حلال کنند و ببخشند و برایم دعا کنند.&lt;br /&gt;
رفقا، دوستان و همکاران و هم نشینان عزیزم؛&lt;br /&gt;
که شاید بیشترین اوقات زندگی ام را در کنار شما بوده ام، خداوند را شاکرم که در رفاقت هم به من لطف عطا کرده که دوستان و هم نشینانی به خوبی شما دارم تا تکمیل کننده و یاری کننده من باشید.&lt;br /&gt;
شما همگی می دانید من راه خود را انتخاب کردم و این راه را دوست داشته و دارم و خیلی از شماها هم که کمک کننده من بودید، از تمامی شما عذر می خواهم که رفایت را در حق شما تمام نکرده و ملتمسانه خواهانم که مرا عفو کنید و حلالم کنید.&lt;br /&gt;
مرا ببخشید، برایم بسیار دعا کنید و در روضه های ارباب و مجالس عزاداری اهل بیت (ص) مرا فراموش نکنید.&lt;br /&gt;
من خود را در حد و اندازه ای نمی بینم که برای کسی نصیحت و پندی داشته باشم و اگر ما دنبال پند و نصیحت باشیم، چه بسیار است، فقط می خواهد چشم بینا و گوش شنوا.&lt;br /&gt;
خنک آن روز که پرواز کنم تا بر دوست&lt;br /&gt;
به امید سر کویش پر و بالی بزنم&lt;br /&gt;
من به خود نامدم این جا که به خود باز روم&lt;br /&gt;
آن که آورد مرا باز برد به وطنم&lt;br /&gt;
مرغ بال ملکوتم نیم از عالم خاک&lt;br /&gt;
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم&lt;br /&gt;
پناه می برم به خداوند مهربان و از او می خواهم که بر من سخت نگیرد.&lt;br /&gt;
شب اول قبر دعا برایم را فراموش نکنید رفقا.&lt;br /&gt;
و من الله التوفیق العبد الحقیر&amp;lt;ref&amp;gt;[http:///http://navideshahed.com سایت نوید شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
==نگارخانه==&lt;br /&gt;
 &amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:photo_2018-12-12_11-36-04.jpg&lt;br /&gt;
Image:photo_2018-12-12_11-38-23.jpg&lt;br /&gt;
Image:photo_2018-12-12_11-37-26.jpg&lt;br /&gt;
Image:photo_2018-12-12_11-35-08.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-12-12_11-35-08.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2018-12-12 11-35-08.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-12-12_11-35-08.jpg"/>
				<updated>2018-12-12T19:51:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-12-12_11-37-26.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2018-12-12 11-37-26.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-12-12_11-37-26.jpg"/>
				<updated>2018-12-12T19:50:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-12-12_11-38-23.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2018-12-12 11-38-23.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-12-12_11-38-23.jpg"/>
				<updated>2018-12-12T19:49:29Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-12-12_11-36-04.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2018-12-12 11-36-04.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2018-12-12_11-36-04.jpg"/>
				<updated>2018-12-12T19:48:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Eslah9705: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Eslah9705</name></author>	</entry>

	</feed>