<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Farhodi9704</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Farhodi9704"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Farhodi9704"/>
		<updated>2026-06-05T09:59:16Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%A7%D8%AC%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید ساجد اسکندری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%A7%D8%AC%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-29T22:04:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: /* رده‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ساجد اسکندری&lt;br /&gt;
فرزند : شیر آقا&lt;br /&gt;
متولد : 1327/12/18 در فیروزکوه&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : متاهل&lt;br /&gt;
یگان: سپاه مهدیشهر-تیپ 21-گردان موسی بن جعفر(ع)&lt;br /&gt;
مدت حضور : 13 ماه&lt;br /&gt;
مسئولیت : ار پی جی زن&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
نوع شغل : کارمند راه آهن سمنان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/11/22&lt;br /&gt;
محل شهادت : اروند رود جزیره ام الرصاص&lt;br /&gt;
عملیات : والفجر8&lt;br /&gt;
محل دفن : مهدیشهرگلزار شهدا&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
با سلام و درود بر یگانه منجی بشریت حجۀ ابن الحسن العسکری حضرت مهدی ( عج ) و نایب برحقش امام خمینی و با آرزوی پیروزی رزمندگان اسلام در سراسر جهان و برقراری حکومت عدل الهی در جهان و شفای عاجل مریضان و مجروحین اسلام و آزادی اسراء اسلام از زندانهای ابر جنایتکاران جهان وصیتنامه اینجانب ساجد اسکندری فرزند شیرآقا دارنده شناسنامه شماره 161 متولد فیروزکوه شغل کارمند راه آهن سمنان به شرح زیر می باشد.&lt;br /&gt;
راهی را که بنده انتخاب نمودم راهیست که اولیاء الله رفته اند و همان طور ی که جهاد دری از درهای بهشت است که خدا آن را برای اولیاء خاص » : علی می فرماید و رسول اکرم می فرماید بالای هر عمل نیک، عمل نیک « خود گشوده است دیگری است، تا اینکه مرد در راه خدا کشته شود پس چون در راه خدای عزوجل کشته شد دیگر هیچ عمل خیری برتر از آن نیست و حضرت امام سجاد می فرماید : هیچ قطره ای نزد خداوند عزوجل محبوب تر نیست از دو قطره، قطره خونی که در راه خدا و قطره اشکی که در سیاهی شب برای خدا ریخته شود و رسول اکرم می فرماید کسی که جهاد را ترک کند خداوند جامه ی ذلت بر او بپوشاند و به فقر معیشت گرفتارش سازد و دینش نابود گردد و روایت های زیادی از ائمه معصومین در این زمینه داریم که انسان را در رابطه با جهاد راهنمایی می نماید. همگی ما در قبال اسلام و شهدای اسلام و همچنین مسلمین مسئول می باشیم و باید راه شهدای اسلام را ادامه دهیم و کسی که مسلمان واقعی است، باید مسئله جهاد را اجرا نماید. خواه ناخواه همگی ما از این دنیا خواهیم رفت. چون که دنیا محل انتظار است و ما همیشه باید به یاد خدا و مردن باشیم و تن بذلت ندهیم و باید راه امام حسین را تا ظهور مهدی( عج) ادامه دهیم و به ضد انقلاب اسلامی فرصت ندهیم که هرچه دلشان می خواهد برعلیه حکومت اسلامی انجام دهند و از این طریق ضربه به اسلام و مسلمین بزنند و موجب خوشحالی دشمنان اسلام گردند . و همان طوری که به فکر زندگی و زن و بچه های خود هستیم، قدری هم به فکر دین خود باشیم و دین خود را یاری نماییم و هیچکس نمی داند کی خواهد مرد و نگه دار نده ما خداوند می باشد و تنها این نباشد که فقط نماز بخوانیم و روزه بگیریم و زکات و خمس بدهیم و حج برویم و مسئله اصلی که جهاد باشد را انجام ندهیم. و همان طور ی که امام عزیز ما فرموده اند« مسئله اصلی ما جنگ تا رفع فتنه در جهان می باشد » و ما وظیفه داریم فرمان ولایت فقیه را اطاعت و نگذاریم اسلام غریب بماند و با مال و جان خود در راه اسلام، جهاد نماییم. وصیت بنده به کلیه مسلمانان مؤمن این است که نماز را در اول وقت بخوانند و مسائل دینی را رعایت نمایند و نماز را سبک نشمارند و سعی کنند نماز را با جماعت در مساجد و نمازهای جمعه را فراموش نفرمایند و در سنگر نمازجمعه و جبهه های جنگ شرکت نمایند و در مراسم دعای کمیل و تشییع جنازه شهدا و همچنین در عزاداری محرم و یا ایام جشن و سوگواری ائمه اطهار شرکت نمایید و عزاداری برای امام حسین را فراموش نفرمایند و سفارش بنده به عده ای از برادران این است که نکند برای امام حسین عزاداری کنند و سینه بزنند و گریه کنند و خرج غذا بدهند، اما نمازشان را نخوانده باشند یا قضاء نمایند. برادران توجه داشته باشید، امام حسین و کلیه ائمه و معصومین برای نماز، اسلام، دین و قرآن شهید شدند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
اما وصیت به همسر و فرزندانم و عزیزانم، شماها باید توجه داشته باشید که دین خود را به دنیا نفروشید و همیشه خدا را به خاطر داشته و عبادات خدا را به نحو احسن انجام دهید و همنشین تارک الصلاة نشوید و حرف آنها را گوش نکنید و اسلام و مسلمین را یاری نمایید و در نماز و سایر عبادات کاهلی ننمایید و نماز را در اول وقت بخوانید و در طول عمر خود یاور امام و اسلام و مسلمین باشید و سعی کنید از بی ایمان هایی که قابل هدایت نیستند، فاصله بگیرید و توجه داشته باشید که شما را از اسلام منحرف ننمایند و باید بدانید همان طوری که من شما را دوست داشتم و پیش من عزیز بودید، اما اسلام و دینم پیشم عزیزتر است و امیدوارم که شماها هم اسلام و دین تان برای شما از همه چیز عزیزتر باشد و همدیگر را در راه دین تشویق نمایید و امیدوارم که مرا ببخشید و سفارشی که به همسرم دارم اینست: شما وظیفۀ سنگینی نسبت به فرزندان ما دارید و با توکل به خداوند بزرگ آنها را به نحو احسن تربیت و تحویل جامعه بده و طوری آنها را پرورش بده که با جان و مال، خدمتگزار اسلام و مسلمین باشند و خیلی از شما ممنونم که به فکر دین و آینده بچه ها هستی. امیدوارم که خداوند به شما اجر جمیل و جلیل عطاء فرماید و همیشه بچه ها را در رابطه با انجام وظایف دینی تشویق و آنها را راهنمایی نمایید و سفارشی که به فرزندانم دارم این است که همیشه قدر مادر را بدانید و حرف او را گوش کنید، چونکه مادر هیچ وقت بد فرزند خودش را نمی خواهد و شما باید مسائل دینی را از سایر دروس بهتر یاد بگیرید تا در آینده یک مسلمان واقعی و مطیع اسلام و قرآن باشید و در هر کاری که مشغول هستید همیشه به یاد خدا و آخرت باشید و حتی یک لحظه در اجرای دستورات الهی غافل نباشید و در هر کاری توکل تان به خدا باشد.&lt;br /&gt;
پدر و مادر عزیزم، شما پیشم عزیز هستید، اما اسلام عزیزتر است و من می باید این راه را ادامه دهم، چون که ما اهل کوفه نیستیم امام تنها بماند و [.. .] از شما ممنونم و امیدوارم که خداوند در آخرت به شما اجر جمیل و جلیل عطاء فرماید و شما باید خدا را شکر کنید که من به این راه رفتم و همچنین به سایر فرزندان خود سفارش کنید که راه حسین  را انتخاب و تا آخرین قطرات خون خود راهش را ادامه و تن به ذلت ندهند. یک رأس گوسفند برای [...] خود قرار دادم و در همه کار می تواند تصمیم گیری نماید.  عقیقه زینب بدهکارم که باید خریداری و عقیقه گردد. مبلغ یک هزار و پانصد تومان جهت رد مظالم بپردازید. مبلغ پانصد تومان بابت خمس و سیصد تومان بابت ایام محرم بدهکارم باید پرداخت گردد. همچنین مبلغ چهارصد و هشتاد تومان به دامادم سیدمحمد جان حسینی بدهکارم. چکی به مبلغ ده هزار و هفتصد ریال به عبارت هزار و هفتاد تومان نزد آقای ابراهیم معصوم می باشد بابت بدهکاری به ایشان باید پرداخت گردد.&lt;br /&gt;
و سفارش آخرم به فرزندانم می باشد که بچه ها هیچ وقت بابت رفتن من ناراحت نباشید و خدا را شکر کنید که بنده به پیروی از اسلام و قرآن و امام به این راه رفتم و شما را هم به خدا و امام می سپارم و شما همیشه در نماز و دعاهایتان امام را دعا کنید و از خدا بخواهید که هرچه زودتر پرچم اسلام در سراسر جهان در اهتزار و حکومت عدل الهی در سراسر جهان برقرار گردد و در تعجیل ظهور حضرت مهدی( عج) دعا کنید و در خاتمه امیدوارم که خداوند همه ما را ببخشد و بیامرزد انشاءالله. اگر جنازه ای از بنده باقی ماند، محل دفن را همسرم می تواند تعیین کند و همان خواست همسرم خواست من می باشد.&lt;br /&gt;
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی حتی کنار مهدی( عج)&lt;br /&gt;
خمینی را نگه دار.&lt;br /&gt;
آمین یا رب العالمین&lt;br /&gt;
« والسلام »&lt;br /&gt;
ساجد اسکندری&lt;br /&gt;
یکم دیماه سال یکهزار و سیصد و شصت و چهار شمسی برابر با نهم ربیع الثانی سال یکهزار و چهارصد و شش قمری&amp;lt;ref&amp;gt; [http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/1413 سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ساجد_اسکندری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%A7%D8%AC%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید ساجد اسکندری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%A7%D8%AC%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-29T22:03:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ساجد اسکندری&lt;br /&gt;
فرزند : شیر آقا&lt;br /&gt;
متولد : 1327/12/18 در فیروزکوه&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : متاهل&lt;br /&gt;
یگان: سپاه مهدیشهر-تیپ 21-گردان موسی بن جعفر(ع)&lt;br /&gt;
مدت حضور : 13 ماه&lt;br /&gt;
مسئولیت : ار پی جی زن&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
نوع شغل : کارمند راه آهن سمنان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/11/22&lt;br /&gt;
محل شهادت : اروند رود جزیره ام الرصاص&lt;br /&gt;
عملیات : والفجر8&lt;br /&gt;
محل دفن : مهدیشهرگلزار شهدا&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
با سلام و درود بر یگانه منجی بشریت حجۀ ابن الحسن العسکری حضرت مهدی ( عج ) و نایب برحقش امام خمینی و با آرزوی پیروزی رزمندگان اسلام در سراسر جهان و برقراری حکومت عدل الهی در جهان و شفای عاجل مریضان و مجروحین اسلام و آزادی اسراء اسلام از زندانهای ابر جنایتکاران جهان وصیتنامه اینجانب ساجد اسکندری فرزند شیرآقا دارنده شناسنامه شماره 161 متولد فیروزکوه شغل کارمند راه آهن سمنان به شرح زیر می باشد.&lt;br /&gt;
راهی را که بنده انتخاب نمودم راهیست که اولیاء الله رفته اند و همان طور ی که جهاد دری از درهای بهشت است که خدا آن را برای اولیاء خاص » : علی می فرماید و رسول اکرم می فرماید بالای هر عمل نیک، عمل نیک « خود گشوده است دیگری است، تا اینکه مرد در راه خدا کشته شود پس چون در راه خدای عزوجل کشته شد دیگر هیچ عمل خیری برتر از آن نیست و حضرت امام سجاد می فرماید : هیچ قطره ای نزد خداوند عزوجل محبوب تر نیست از دو قطره، قطره خونی که در راه خدا و قطره اشکی که در سیاهی شب برای خدا ریخته شود و رسول اکرم می فرماید کسی که جهاد را ترک کند خداوند جامه ی ذلت بر او بپوشاند و به فقر معیشت گرفتارش سازد و دینش نابود گردد و روایت های زیادی از ائمه معصومین در این زمینه داریم که انسان را در رابطه با جهاد راهنمایی می نماید. همگی ما در قبال اسلام و شهدای اسلام و همچنین مسلمین مسئول می باشیم و باید راه شهدای اسلام را ادامه دهیم و کسی که مسلمان واقعی است، باید مسئله جهاد را اجرا نماید. خواه ناخواه همگی ما از این دنیا خواهیم رفت. چون که دنیا محل انتظار است و ما همیشه باید به یاد خدا و مردن باشیم و تن بذلت ندهیم و باید راه امام حسین را تا ظهور مهدی( عج) ادامه دهیم و به ضد انقلاب اسلامی فرصت ندهیم که هرچه دلشان می خواهد برعلیه حکومت اسلامی انجام دهند و از این طریق ضربه به اسلام و مسلمین بزنند و موجب خوشحالی دشمنان اسلام گردند . و همان طوری که به فکر زندگی و زن و بچه های خود هستیم، قدری هم به فکر دین خود باشیم و دین خود را یاری نماییم و هیچکس نمی داند کی خواهد مرد و نگه دار نده ما خداوند می باشد و تنها این نباشد که فقط نماز بخوانیم و روزه بگیریم و زکات و خمس بدهیم و حج برویم و مسئله اصلی که جهاد باشد را انجام ندهیم. و همان طور ی که امام عزیز ما فرموده اند« مسئله اصلی ما جنگ تا رفع فتنه در جهان می باشد » و ما وظیفه داریم فرمان ولایت فقیه را اطاعت و نگذاریم اسلام غریب بماند و با مال و جان خود در راه اسلام، جهاد نماییم. وصیت بنده به کلیه مسلمانان مؤمن این است که نماز را در اول وقت بخوانند و مسائل دینی را رعایت نمایند و نماز را سبک نشمارند و سعی کنند نماز را با جماعت در مساجد و نمازهای جمعه را فراموش نفرمایند و در سنگر نمازجمعه و جبهه های جنگ شرکت نمایند و در مراسم دعای کمیل و تشییع جنازه شهدا و همچنین در عزاداری محرم و یا ایام جشن و سوگواری ائمه اطهار شرکت نمایید و عزاداری برای امام حسین را فراموش نفرمایند و سفارش بنده به عده ای از برادران این است که نکند برای امام حسین عزاداری کنند و سینه بزنند و گریه کنند و خرج غذا بدهند، اما نمازشان را نخوانده باشند یا قضاء نمایند. برادران توجه داشته باشید، امام حسین و کلیه ائمه و معصومین برای نماز، اسلام، دین و قرآن شهید شدند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
اما وصیت به همسر و فرزندانم و عزیزانم، شماها باید توجه داشته باشید که دین خود را به دنیا نفروشید و همیشه خدا را به خاطر داشته و عبادات خدا را به نحو احسن انجام دهید و همنشین تارک الصلاة نشوید و حرف آنها را گوش نکنید و اسلام و مسلمین را یاری نمایید و در نماز و سایر عبادات کاهلی ننمایید و نماز را در اول وقت بخوانید و در طول عمر خود یاور امام و اسلام و مسلمین باشید و سعی کنید از بی ایمان هایی که قابل هدایت نیستند، فاصله بگیرید و توجه داشته باشید که شما را از اسلام منحرف ننمایند و باید بدانید همان طوری که من شما را دوست داشتم و پیش من عزیز بودید، اما اسلام و دینم پیشم عزیزتر است و امیدوارم که شماها هم اسلام و دین تان برای شما از همه چیز عزیزتر باشد و همدیگر را در راه دین تشویق نمایید و امیدوارم که مرا ببخشید و سفارشی که به همسرم دارم اینست: شما وظیفۀ سنگینی نسبت به فرزندان ما دارید و با توکل به خداوند بزرگ آنها را به نحو احسن تربیت و تحویل جامعه بده و طوری آنها را پرورش بده که با جان و مال، خدمتگزار اسلام و مسلمین باشند و خیلی از شما ممنونم که به فکر دین و آینده بچه ها هستی. امیدوارم که خداوند به شما اجر جمیل و جلیل عطاء فرماید و همیشه بچه ها را در رابطه با انجام وظایف دینی تشویق و آنها را راهنمایی نمایید و سفارشی که به فرزندانم دارم این است که همیشه قدر مادر را بدانید و حرف او را گوش کنید، چونکه مادر هیچ وقت بد فرزند خودش را نمی خواهد و شما باید مسائل دینی را از سایر دروس بهتر یاد بگیرید تا در آینده یک مسلمان واقعی و مطیع اسلام و قرآن باشید و در هر کاری که مشغول هستید همیشه به یاد خدا و آخرت باشید و حتی یک لحظه در اجرای دستورات الهی غافل نباشید و در هر کاری توکل تان به خدا باشد.&lt;br /&gt;
پدر و مادر عزیزم، شما پیشم عزیز هستید، اما اسلام عزیزتر است و من می باید این راه را ادامه دهم، چون که ما اهل کوفه نیستیم امام تنها بماند و [.. .] از شما ممنونم و امیدوارم که خداوند در آخرت به شما اجر جمیل و جلیل عطاء فرماید و شما باید خدا را شکر کنید که من به این راه رفتم و همچنین به سایر فرزندان خود سفارش کنید که راه حسین  را انتخاب و تا آخرین قطرات خون خود راهش را ادامه و تن به ذلت ندهند. یک رأس گوسفند برای [...] خود قرار دادم و در همه کار می تواند تصمیم گیری نماید.  عقیقه زینب بدهکارم که باید خریداری و عقیقه گردد. مبلغ یک هزار و پانصد تومان جهت رد مظالم بپردازید. مبلغ پانصد تومان بابت خمس و سیصد تومان بابت ایام محرم بدهکارم باید پرداخت گردد. همچنین مبلغ چهارصد و هشتاد تومان به دامادم سیدمحمد جان حسینی بدهکارم. چکی به مبلغ ده هزار و هفتصد ریال به عبارت هزار و هفتاد تومان نزد آقای ابراهیم معصوم می باشد بابت بدهکاری به ایشان باید پرداخت گردد.&lt;br /&gt;
و سفارش آخرم به فرزندانم می باشد که بچه ها هیچ وقت بابت رفتن من ناراحت نباشید و خدا را شکر کنید که بنده به پیروی از اسلام و قرآن و امام به این راه رفتم و شما را هم به خدا و امام می سپارم و شما همیشه در نماز و دعاهایتان امام را دعا کنید و از خدا بخواهید که هرچه زودتر پرچم اسلام در سراسر جهان در اهتزار و حکومت عدل الهی در سراسر جهان برقرار گردد و در تعجیل ظهور حضرت مهدی( عج) دعا کنید و در خاتمه امیدوارم که خداوند همه ما را ببخشد و بیامرزد انشاءالله. اگر جنازه ای از بنده باقی ماند، محل دفن را همسرم می تواند تعیین کند و همان خواست همسرم خواست من می باشد.&lt;br /&gt;
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی حتی کنار مهدی( عج)&lt;br /&gt;
خمینی را نگه دار.&lt;br /&gt;
آمین یا رب العالمین&lt;br /&gt;
« والسلام »&lt;br /&gt;
ساجد اسکندری&lt;br /&gt;
یکم دیماه سال یکهزار و سیصد و شصت و چهار شمسی برابر با نهم ربیع الثانی سال یکهزار و چهارصد و شش قمری&amp;lt;ref&amp;gt; [http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/1413 سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ساجد_اسکندری}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%DA%A9%DB%8C</id>
		<title>شهید مجید اسدی خانوکی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%DA%A9%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-29T22:02:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید   مجید اسدی خانوکی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1340/01/02 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1360/10/12&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید مجيد   اسدی، در سال 1340 در خانوک، در خانواده ای مومن و شهید پرور، قدم به اقلیم حیات نهاد، وی صمیمی و مهربان بود و با حسن سلوک خویش، دوستان و نزدیکان را به داشتن سیره فکری و عملی مناسب، دعوت می نمود، وی روحی بلند و هستی والا داشت،   همواره خالق خویش را در نظر می گرفت و جز به کسب خوشنودی پروردگار عالمیان، نمی اندیشید، با رفتاری پسندیده، والدین و اطرافیان را گرامی می داشت . &lt;br /&gt;
او که در میدان رزم نیز مبارزی خستگی ناپذیر و با اخلاص بود، در مسیر رویارویی با دشمنان پلید مکتب میهن اسلامی، در دوازدهمین روز از دی ما ه 1360 هنگام جنگ با بعثیان، در جبهه مریوان، به مباهات شهادت نائل آمد و در واپسین فراز حیات شرافتمندانه خود، با کاروان سپیده همراه شد .  &lt;br /&gt;
شهید با روحیه بالایی عازم جبهه می شد و به دوستانش ذکر می کرد اکنون مانند زمان امام حسین (ع)، باید اسلام را یاری کنید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیام شهید==&lt;br /&gt;
از تمامی برادران می خواهم که جبهه ها   را خالی نگذارید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بلی احیاء عندربهم    یرزقون.&lt;br /&gt;
انا لله وانا الیه راجعون؛&lt;br /&gt;
ما همه از خدا هستیم و به سوی خدا مي رویم.&lt;br /&gt;
اما من چقدر دوست دارم که رفتنم به سوی خدا ،    شهادت    باشد، اگر خداوند بزرگ چنین افتخاری نصیبم کرد، از پدر و مادر، و برادرانم و خواهرانم می خواهم که    زیاد بر من نگریند و به یاد دیگر مادران و پدران پسر از دست داده بیفتند، و از پروردگار بخواهند که عمر امام خمینی را زیاد فرماید تا اسلام را به جامعه معرفی کند و به دهان قدرت های فاسد بزند، خدایا، روزی به من این فرصت را بده که در این نبرد حق علیه باطل من هم به چنین مقامی یعنی شهادت برسم و از برادران و خواهرانی که برسر قبر من آمدند می خواهم    که دعا کنند که خداوند مرا به شهیدان ملحق گرداند.&lt;br /&gt;
خدایا، تو بر ما حق داری، چون به ما نعمت داده ای و ما را از گزند شیطان و منافقین امان بخشیده ای، پس از جان خود می گذریم و مشتاقانه به سویت می آییم، هرگز ذره ای راضی نخواهیم بود که دشمنان اسلام، دین و قانون تو را پایمال کنند، پس ای خدای مهربان، و ای بخشاینده توانا، مرا به درگهت راه بده و گناهانم را بیامرز و با مؤمنین و بندگان صالحت محشور گردان.&lt;br /&gt;
خدایا، کسانی که سعی و کوشش می کنند تا مستضعفین جهان را، و دین اسلام را نابود کنند، نابودشان گردان، و اسلام عزیز را پیروز گردان.&lt;br /&gt;
مادر عزیزم، از شما خواهش می کنم که هر شب جمعه برای من قرآن بخواني و جنازه ام را در کنار قبر یکی از برادران شهیدم دفن کنید؛ ای پدر و مادر عزیز، شما برای من زحمت بسیار کشیدید، امیدوارم که مرا ببخشید و من هم از خدا می خواه م    که شما را ببخشد   و مورد لطف و مر حمت قرار دهد؛ مادر عزیزم، راضی ندارم که خود را در رنج بیندازید و برایم گریه مکن بلکه افتخار کن .&lt;br /&gt;
خداحافظ   پدر و مادر، برادران و خواهران م&lt;br /&gt;
درود بر امام امت خمینی بزرگ             &lt;br /&gt;
درود بر رزمندگان اسلام&lt;br /&gt;
مرگ بر آمریکا؛مرگ بر صدام کافر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مجید_اسدی_خانوکی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AC%D9%85%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید حمید رضا جمادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AC%D9%85%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-29T21:58:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     شهید حمید رضا جمادی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :  10/01/1346&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*** فاقد عکس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید حمید رضا جمادی از خانواده اي مؤمن و مادري پاكدامن در سال 1346 در تهران ديده به جهان گشود. پس از طي دوران تحصيلات در سال 1365 موفق به اخذ مدرك ديپلم گرديد. وي كه شرايط حساس كشور و انقلاب را درك كرده بود تصميم گرفت تا با پوشيدن لباس مقدس ارتش جمهوري اسلامي ايران به انقلاب و مردم خويش خدمت نمايد از اين رو با شركت در آزمون ورودي دانشكده افسري در تاریخ 1365/07/01 به استخدام ارتش جمهوري اسلامي ايران درآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد جمادي كه اوقات فراغت خويش را بيشتر به مطالعه در مورد اوضاع و احوال جبهه ها سپري مي كرد از قافله عاشقان كربلايي نيز عقب نماند. زماني كه دانشجوي سال دوم دانشكده بود به هنگام اجراي عمليات و تمرينات رزمي در چشمه اعلاء دماوند به علت واژگوني خودروي حامل وي در مورخه 1367/05/18 به درجه رفيع شهادت نائل گرديد.1&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDescriptive/44937/1/زندگینامه-شهید-حمیدرضا-جمادی سایت شهدای ارتش  http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/449 3 7]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حمیدرضا_جمادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید حبیب الله حسینی زین آباد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2018-11-29T21:56:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: /* رده‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;6606087 تاریخ تولد : 1346/01/05&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : حبیب‌اله‌ محل تولد : گناباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حسینی ‌ زین‌ اباد تاریخ شهادت : 1366/10/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : اسماعیل‌ مکان شهادت : جاده‌سقز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یادم هست بعد از چند وقت که به مرخصی آمد به او گفتم حبیب اله چرا این قدر دیر به دیر به مرخصی می آیی. ایشان گفتند که کار من در آن جا حسابداری است و نمی توانم کارم را رها کنم چون مسئولیت سنگین است و از این پس من را به کردستان می برند تا آن جا این کار را ادامه دهم. به او گفتم اشکالی ندارد کار شما که حسابداری است و فرقی ندارد در نیشابور باشی یا در کردستان. با این حرف، ما را راضی کرده بود و چون از کار دفتری خسته شده بود به همین خاطر انتقالی گرفته تا بتواند به خط مقدم برود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب در خانه نشسته بودیم که در به صدا در آمد وقتی خودم را به دم در رساندم متوجه شدم که از بچه های سپاه همراه چند نفر از بنیاد شهید هستند آن ها به من گفتند که پسر شما زخمی شده و در بیمارستان سبزوار بستری شده است. چون من از قبل یک طوری با خبر شده بودم و انگار به من الهام شده شود به آن ها گفتم پسرم شهید شده و لازم نیست برایم مقدمه سازی کنید چون خودم خبر دارم و آن ها اعلام کردند که ایشان شهید شده اند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب در خواب حبیب اله را دیدم او را با حالتی خیلی ناراحت دیدم که در یک سبزه زار خیلی زیبا داخل یک ساختمان سنگی نشسته است و با من صحبت نمی کند به او گفتم چه شده پدر جان با من قهری گفت: به علت گریه های زیاد شما مرا در این مکان تنها گذاشته اند و رفته اند گفتم مگر این ساختمان کجاست گفت که این قبر من است که در این جا مانده ام گفتم من پیش شما می مانم و دیگر نمی روم گفت نه و من از خواب بیدار شدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     سال شصت و سه بود که من به همراه حبیب اله برای ثبت نام رفتن به جبهه، به محل اعزام رفتیم در آن جا به ما گفتند که باید یک رضایت نامه از پدر و مادرتان داشته باشید تا بتوانیم شما را اعزام کنیم در راه که بر می گشتیم حبیب به من گفت که پدرم به من اجازه نمی دهد بیا تا امضای او را جعل کنیم تا بتوانیم همراه شما به جبهه بیایم با تمرین زیاد توانستیم امضای پدر او را جعل کنیم و با هم به محل اعزام رفتیم ولی نمی دانم چه شد که یک دفعه منصرف شد و گفت شما برو من بعدا خودم را به تو می رسانم من رفتم و ایشان بعد از چند وقت به منطقه آمد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     به یاد دارم زمانی که من و حبیب به مدرسه می رفتیم به خاطر این که بیشتر وقت ها سر کلاس حاضر نمی شدیم وبه تظاهرات می رفتیم معلممان با ما خیلی لج بود و ما را اذیت می کرد چون او طرفدار شاه بود. در آن موقع در سر راه بجستان، مردم انقلابی ماشین ها را نگه می داشتند و مردم را مجبور می کردند تا بگویند مرگ بر شاه. ما هم عکسی که در وسط کتاب از شاه چاپ شده بود جلوی ماشین معلممان چسباندیم و ایشان موقعی که از آن محل عبور می کرد او را گرفته بودند و حسابی او را کتک زده بودند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     وقتی با حبیب اله به مرخصی آمدیم یک روز با یکی از دوستانمان به نام عباس علی باقری که ایشان نیز به شهادت رسیده اند به سر مزار شهدا رفتیم تا چند تا عکس بگیریم عکس ها را که گرفتیم وقتی شد تا آن ها را چاپ کنیم و به جبهه رفتیم اتفاقا در همان عملیات ایشان به شهادت رسیدند و من هم که دوست صمیمی با او بودم به همراه جنازه اش به شهرمان برگشتیم چند روزی بعد از دفن ایشان وقتی عکس ها را چاپ کردم متوجه شدم ایشان درست به همان مکانی که دفن شده بودند نگاه می کرد انگار که از قبل جای خود را هم مشخص کرده بود و می دانست کجا آرامگاه همیشگی اوست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     بعد از شهادت حبیب اله یک شب او را در خواب دیدم که با هم در کربلا هستیم و در حرم امام حسین علیه السلام در حال زیارت بودیم که یک دفعه درب های حرم بسته شد و من و حبیب در آن جا ماندیم گفتم این درها چرا بسته شد گفت این درها با دو رکعت نماز زیارت باز می شود نماز را بخوان و خارج شو وقتی نماز را خواندم به او گفتم مگر شما نمی آیی گفت نه من همین جا می مانم در همان لحظه از خواب بیدار شدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یادم هست زمانی که به مرخصی آمدم ایشان هم در حال گذراندن مرخصی بود که با هم برای ثبت نام گواهینامه به گناباد رفتیم وقتی ایشان قبول شد و با هم برای تشکیل پرونده رفتیم مرخصی من تمام شده بود و باید به جبهه می رفتم با هم خداحافظی می کردیم و او طوری مرا در آغوش گرفت و خداحافظی کرد که گویی دیگر هم دیگر را نمی بینیم و درست همان دیدار آخرین ملاقات من با ایشان بود چون چند روز بعد از من به منطقه رفته و در همان موقع به شهادت رسیده بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در جبهه بودیم که یک روز صبحگاه مشترک بود و همه نیروها جمع شده بودند که یکی از بچه های تعاون سپاه به نام آقای قاسمی به من گفت: شما بچه ی کجائید؟ گفتم: بجستان، روستای زین آباد. گفت: پس حبیب اله حسینی را می شناسی. گفتم بله گفت: من دوست ایشان هستم ایشان به شهادت رسیده اند شما به خانواده ایشان چیزی نگوئید. خودمان به آن ها خبر می دهیم و به این صورت بود که من با خبر شدم که حبیب به شهادت رسیده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب خواب دیدم که سر مزار پسرم حبیب اله هستم و با سختی آب به آن جا بردم و قبر ایشان را می شویم یک دفعه از کنار قبر او دری باز شد و حبیب بیرون آمد و گفت: مادر جان چرا این قدر به خودت سختی می دهی و آب می آوری تا روی سنگ بریزی بیا داخل تا ببینی که من چه جای باصفایی دارم وقتی داخل شدم وارد یک مکان سر سبز و پر از درخت با نهر آبی که از وسط آن می گذشت و گل های بسیار زیبا و حوریان بهشتی در آن جا قرا داشتند بعد حبیب رو به من کرد و گفت : حالا شما دیدی که من چه جایی دارم پس دیگر لازم نیست برای قبر من آب بیاورید و بشوئید در حین صحبت کردن با او بودیم که از خواب بیدار شدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یادم هست که حبیب در سال دوم راهنمایی مشغول تحصیل بود که پیش پدرم رفت و گفت که دیگر درسم را نمی خوانم و می خواهم وارد بسیج شوم هر چه پدر و مادرم به او اصرار کردند که این کار را انجام ندهد قبول نکرد و به پایگاه بسیج رفت و بعد از چند وقت به جبهه رفت و شهید شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     مادر بزرگم حبیب را در خواب دیده بود و برای ما تعریف کرد که در یک باغ سر سبز و زیبا با گل های رنگارنگ و درختان پر از میوه او را دیده است که حبیب به مادر بزرگم گفته اصلا ناراحت نباشید جایم خیلی خوب است و یک قصر هم دارم به مادرم بگویید برایم گریه نکند چون این جا به من خورده می گیرند .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6975منبع سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتيب‌پيش‌فرض:حبیب_الله_حسینی_زین_آباد}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان گناباد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید حبیب الله حسینی زین آباد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2018-11-29T21:55:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;6606087 تاریخ تولد : 1346/01/05&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : حبیب‌اله‌ محل تولد : گناباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حسینی ‌ زین‌ اباد تاریخ شهادت : 1366/10/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : اسماعیل‌ مکان شهادت : جاده‌سقز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یادم هست بعد از چند وقت که به مرخصی آمد به او گفتم حبیب اله چرا این قدر دیر به دیر به مرخصی می آیی. ایشان گفتند که کار من در آن جا حسابداری است و نمی توانم کارم را رها کنم چون مسئولیت سنگین است و از این پس من را به کردستان می برند تا آن جا این کار را ادامه دهم. به او گفتم اشکالی ندارد کار شما که حسابداری است و فرقی ندارد در نیشابور باشی یا در کردستان. با این حرف، ما را راضی کرده بود و چون از کار دفتری خسته شده بود به همین خاطر انتقالی گرفته تا بتواند به خط مقدم برود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب در خانه نشسته بودیم که در به صدا در آمد وقتی خودم را به دم در رساندم متوجه شدم که از بچه های سپاه همراه چند نفر از بنیاد شهید هستند آن ها به من گفتند که پسر شما زخمی شده و در بیمارستان سبزوار بستری شده است. چون من از قبل یک طوری با خبر شده بودم و انگار به من الهام شده شود به آن ها گفتم پسرم شهید شده و لازم نیست برایم مقدمه سازی کنید چون خودم خبر دارم و آن ها اعلام کردند که ایشان شهید شده اند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب در خواب حبیب اله را دیدم او را با حالتی خیلی ناراحت دیدم که در یک سبزه زار خیلی زیبا داخل یک ساختمان سنگی نشسته است و با من صحبت نمی کند به او گفتم چه شده پدر جان با من قهری گفت: به علت گریه های زیاد شما مرا در این مکان تنها گذاشته اند و رفته اند گفتم مگر این ساختمان کجاست گفت که این قبر من است که در این جا مانده ام گفتم من پیش شما می مانم و دیگر نمی روم گفت نه و من از خواب بیدار شدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     سال شصت و سه بود که من به همراه حبیب اله برای ثبت نام رفتن به جبهه، به محل اعزام رفتیم در آن جا به ما گفتند که باید یک رضایت نامه از پدر و مادرتان داشته باشید تا بتوانیم شما را اعزام کنیم در راه که بر می گشتیم حبیب به من گفت که پدرم به من اجازه نمی دهد بیا تا امضای او را جعل کنیم تا بتوانیم همراه شما به جبهه بیایم با تمرین زیاد توانستیم امضای پدر او را جعل کنیم و با هم به محل اعزام رفتیم ولی نمی دانم چه شد که یک دفعه منصرف شد و گفت شما برو من بعدا خودم را به تو می رسانم من رفتم و ایشان بعد از چند وقت به منطقه آمد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     به یاد دارم زمانی که من و حبیب به مدرسه می رفتیم به خاطر این که بیشتر وقت ها سر کلاس حاضر نمی شدیم وبه تظاهرات می رفتیم معلممان با ما خیلی لج بود و ما را اذیت می کرد چون او طرفدار شاه بود. در آن موقع در سر راه بجستان، مردم انقلابی ماشین ها را نگه می داشتند و مردم را مجبور می کردند تا بگویند مرگ بر شاه. ما هم عکسی که در وسط کتاب از شاه چاپ شده بود جلوی ماشین معلممان چسباندیم و ایشان موقعی که از آن محل عبور می کرد او را گرفته بودند و حسابی او را کتک زده بودند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     وقتی با حبیب اله به مرخصی آمدیم یک روز با یکی از دوستانمان به نام عباس علی باقری که ایشان نیز به شهادت رسیده اند به سر مزار شهدا رفتیم تا چند تا عکس بگیریم عکس ها را که گرفتیم وقتی شد تا آن ها را چاپ کنیم و به جبهه رفتیم اتفاقا در همان عملیات ایشان به شهادت رسیدند و من هم که دوست صمیمی با او بودم به همراه جنازه اش به شهرمان برگشتیم چند روزی بعد از دفن ایشان وقتی عکس ها را چاپ کردم متوجه شدم ایشان درست به همان مکانی که دفن شده بودند نگاه می کرد انگار که از قبل جای خود را هم مشخص کرده بود و می دانست کجا آرامگاه همیشگی اوست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     بعد از شهادت حبیب اله یک شب او را در خواب دیدم که با هم در کربلا هستیم و در حرم امام حسین علیه السلام در حال زیارت بودیم که یک دفعه درب های حرم بسته شد و من و حبیب در آن جا ماندیم گفتم این درها چرا بسته شد گفت این درها با دو رکعت نماز زیارت باز می شود نماز را بخوان و خارج شو وقتی نماز را خواندم به او گفتم مگر شما نمی آیی گفت نه من همین جا می مانم در همان لحظه از خواب بیدار شدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یادم هست زمانی که به مرخصی آمدم ایشان هم در حال گذراندن مرخصی بود که با هم برای ثبت نام گواهینامه به گناباد رفتیم وقتی ایشان قبول شد و با هم برای تشکیل پرونده رفتیم مرخصی من تمام شده بود و باید به جبهه می رفتم با هم خداحافظی می کردیم و او طوری مرا در آغوش گرفت و خداحافظی کرد که گویی دیگر هم دیگر را نمی بینیم و درست همان دیدار آخرین ملاقات من با ایشان بود چون چند روز بعد از من به منطقه رفته و در همان موقع به شهادت رسیده بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در جبهه بودیم که یک روز صبحگاه مشترک بود و همه نیروها جمع شده بودند که یکی از بچه های تعاون سپاه به نام آقای قاسمی به من گفت: شما بچه ی کجائید؟ گفتم: بجستان، روستای زین آباد. گفت: پس حبیب اله حسینی را می شناسی. گفتم بله گفت: من دوست ایشان هستم ایشان به شهادت رسیده اند شما به خانواده ایشان چیزی نگوئید. خودمان به آن ها خبر می دهیم و به این صورت بود که من با خبر شدم که حبیب به شهادت رسیده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب خواب دیدم که سر مزار پسرم حبیب اله هستم و با سختی آب به آن جا بردم و قبر ایشان را می شویم یک دفعه از کنار قبر او دری باز شد و حبیب بیرون آمد و گفت: مادر جان چرا این قدر به خودت سختی می دهی و آب می آوری تا روی سنگ بریزی بیا داخل تا ببینی که من چه جای باصفایی دارم وقتی داخل شدم وارد یک مکان سر سبز و پر از درخت با نهر آبی که از وسط آن می گذشت و گل های بسیار زیبا و حوریان بهشتی در آن جا قرا داشتند بعد حبیب رو به من کرد و گفت : حالا شما دیدی که من چه جایی دارم پس دیگر لازم نیست برای قبر من آب بیاورید و بشوئید در حین صحبت کردن با او بودیم که از خواب بیدار شدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یادم هست که حبیب در سال دوم راهنمایی مشغول تحصیل بود که پیش پدرم رفت و گفت که دیگر درسم را نمی خوانم و می خواهم وارد بسیج شوم هر چه پدر و مادرم به او اصرار کردند که این کار را انجام ندهد قبول نکرد و به پایگاه بسیج رفت و بعد از چند وقت به جبهه رفت و شهید شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     مادر بزرگم حبیب را در خواب دیده بود و برای ما تعریف کرد که در یک باغ سر سبز و زیبا با گل های رنگارنگ و درختان پر از میوه او را دیده است که حبیب به مادر بزرگم گفته اصلا ناراحت نباشید جایم خیلی خوب است و یک قصر هم دارم به مادرم بگویید برایم گریه نکند چون این جا به من خورده می گیرند .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6975منبع سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتيب‌پيش‌فرض:حبیب_الله_حسینی_زین_آباد}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ايران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان گناباد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید حبیب الله حسینی زین آباد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2018-11-29T21:54:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;6606087 تاریخ تولد : 1346/01/05&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : حبیب‌اله‌ محل تولد : گناباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حسینی ‌ زین‌ اباد تاریخ شهادت : 1366/10/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : اسماعیل‌ مکان شهادت : جاده‌سقز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یادم هست بعد از چند وقت که به مرخصی آمد به او گفتم حبیب اله چرا این قدر دیر به دیر به مرخصی می آیی. ایشان گفتند که کار من در آن جا حسابداری است و نمی توانم کارم را رها کنم چون مسئولیت سنگین است و از این پس من را به کردستان می برند تا آن جا این کار را ادامه دهم. به او گفتم اشکالی ندارد کار شما که حسابداری است و فرقی ندارد در نیشابور باشی یا در کردستان. با این حرف، ما را راضی کرده بود و چون از کار دفتری خسته شده بود به همین خاطر انتقالی گرفته تا بتواند به خط مقدم برود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب در خانه نشسته بودیم که در به صدا در آمد وقتی خودم را به دم در رساندم متوجه شدم که از بچه های سپاه همراه چند نفر از بنیاد شهید هستند آن ها به من گفتند که پسر شما زخمی شده و در بیمارستان سبزوار بستری شده است. چون من از قبل یک طوری با خبر شده بودم و انگار به من الهام شده شود به آن ها گفتم پسرم شهید شده و لازم نیست برایم مقدمه سازی کنید چون خودم خبر دارم و آن ها اعلام کردند که ایشان شهید شده اند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب در خواب حبیب اله را دیدم او را با حالتی خیلی ناراحت دیدم که در یک سبزه زار خیلی زیبا داخل یک ساختمان سنگی نشسته است و با من صحبت نمی کند به او گفتم چه شده پدر جان با من قهری گفت: به علت گریه های زیاد شما مرا در این مکان تنها گذاشته اند و رفته اند گفتم مگر این ساختمان کجاست گفت که این قبر من است که در این جا مانده ام گفتم من پیش شما می مانم و دیگر نمی روم گفت نه و من از خواب بیدار شدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     سال شصت و سه بود که من به همراه حبیب اله برای ثبت نام رفتن به جبهه، به محل اعزام رفتیم در آن جا به ما گفتند که باید یک رضایت نامه از پدر و مادرتان داشته باشید تا بتوانیم شما را اعزام کنیم در راه که بر می گشتیم حبیب به من گفت که پدرم به من اجازه نمی دهد بیا تا امضای او را جعل کنیم تا بتوانیم همراه شما به جبهه بیایم با تمرین زیاد توانستیم امضای پدر او را جعل کنیم و با هم به محل اعزام رفتیم ولی نمی دانم چه شد که یک دفعه منصرف شد و گفت شما برو من بعدا خودم را به تو می رسانم من رفتم و ایشان بعد از چند وقت به منطقه آمد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     به یاد دارم زمانی که من و حبیب به مدرسه می رفتیم به خاطر این که بیشتر وقت ها سر کلاس حاضر نمی شدیم وبه تظاهرات می رفتیم معلممان با ما خیلی لج بود و ما را اذیت می کرد چون او طرفدار شاه بود. در آن موقع در سر راه بجستان، مردم انقلابی ماشین ها را نگه می داشتند و مردم را مجبور می کردند تا بگویند مرگ بر شاه. ما هم عکسی که در وسط کتاب از شاه چاپ شده بود جلوی ماشین معلممان چسباندیم و ایشان موقعی که از آن محل عبور می کرد او را گرفته بودند و حسابی او را کتک زده بودند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     وقتی با حبیب اله به مرخصی آمدیم یک روز با یکی از دوستانمان به نام عباس علی باقری که ایشان نیز به شهادت رسیده اند به سر مزار شهدا رفتیم تا چند تا عکس بگیریم عکس ها را که گرفتیم وقتی شد تا آن ها را چاپ کنیم و به جبهه رفتیم اتفاقا در همان عملیات ایشان به شهادت رسیدند و من هم که دوست صمیمی با او بودم به همراه جنازه اش به شهرمان برگشتیم چند روزی بعد از دفن ایشان وقتی عکس ها را چاپ کردم متوجه شدم ایشان درست به همان مکانی که دفن شده بودند نگاه می کرد انگار که از قبل جای خود را هم مشخص کرده بود و می دانست کجا آرامگاه همیشگی اوست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     بعد از شهادت حبیب اله یک شب او را در خواب دیدم که با هم در کربلا هستیم و در حرم امام حسین علیه السلام در حال زیارت بودیم که یک دفعه درب های حرم بسته شد و من و حبیب در آن جا ماندیم گفتم این درها چرا بسته شد گفت این درها با دو رکعت نماز زیارت باز می شود نماز را بخوان و خارج شو وقتی نماز را خواندم به او گفتم مگر شما نمی آیی گفت نه من همین جا می مانم در همان لحظه از خواب بیدار شدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یادم هست زمانی که به مرخصی آمدم ایشان هم در حال گذراندن مرخصی بود که با هم برای ثبت نام گواهینامه به گناباد رفتیم وقتی ایشان قبول شد و با هم برای تشکیل پرونده رفتیم مرخصی من تمام شده بود و باید به جبهه می رفتم با هم خداحافظی می کردیم و او طوری مرا در آغوش گرفت و خداحافظی کرد که گویی دیگر هم دیگر را نمی بینیم و درست همان دیدار آخرین ملاقات من با ایشان بود چون چند روز بعد از من به منطقه رفته و در همان موقع به شهادت رسیده بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در جبهه بودیم که یک روز صبحگاه مشترک بود و همه نیروها جمع شده بودند که یکی از بچه های تعاون سپاه به نام آقای قاسمی به من گفت: شما بچه ی کجائید؟ گفتم: بجستان، روستای زین آباد. گفت: پس حبیب اله حسینی را می شناسی. گفتم بله گفت: من دوست ایشان هستم ایشان به شهادت رسیده اند شما به خانواده ایشان چیزی نگوئید. خودمان به آن ها خبر می دهیم و به این صورت بود که من با خبر شدم که حبیب به شهادت رسیده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب خواب دیدم که سر مزار پسرم حبیب اله هستم و با سختی آب به آن جا بردم و قبر ایشان را می شویم یک دفعه از کنار قبر او دری باز شد و حبیب بیرون آمد و گفت: مادر جان چرا این قدر به خودت سختی می دهی و آب می آوری تا روی سنگ بریزی بیا داخل تا ببینی که من چه جای باصفایی دارم وقتی داخل شدم وارد یک مکان سر سبز و پر از درخت با نهر آبی که از وسط آن می گذشت و گل های بسیار زیبا و حوریان بهشتی در آن جا قرا داشتند بعد حبیب رو به من کرد و گفت : حالا شما دیدی که من چه جایی دارم پس دیگر لازم نیست برای قبر من آب بیاورید و بشوئید در حین صحبت کردن با او بودیم که از خواب بیدار شدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یادم هست که حبیب در سال دوم راهنمایی مشغول تحصیل بود که پیش پدرم رفت و گفت که دیگر درسم را نمی خوانم و می خواهم وارد بسیج شوم هر چه پدر و مادرم به او اصرار کردند که این کار را انجام ندهد قبول نکرد و به پایگاه بسیج رفت و بعد از چند وقت به جبهه رفت و شهید شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     مادر بزرگم حبیب را در خواب دیده بود و برای ما تعریف کرد که در یک باغ سر سبز و زیبا با گل های رنگارنگ و درختان پر از میوه او را دیده است که حبیب به مادر بزرگم گفته اصلا ناراحت نباشید جایم خیلی خوب است و یک قصر هم دارم به مادرم بگویید برایم گریه نکند چون این جا به من خورده می گیرند .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6975منبع سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتيب‌پيش‌فرض:حبیب_الله_حسینی_زین_آباد}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي ايران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي شهرستان گناباد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید سلطان علی اشکانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-29T21:51:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: /* رده‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[شهید]]   [[سلطان علی اشکانی]]&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : [[1328/03/01]] &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  [[1360/06/17]]&lt;br /&gt;
نام پدر: ابوالحسن&lt;br /&gt;
محل‌صدورشناسنامه: [[نیشابور]]&lt;br /&gt;
نوع حادثه: حوادث مربوط به‌ [[جنگ‌ تحمیلى]]&lt;br /&gt;
شرح حادثه: حوادث ناشى از درگیرى مستقیم بادشمن-توسط دشمن‌ در [[جبهه]]&lt;br /&gt;
استان: [[بنیاد شهید]] استان‌ [[خراسان]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید درسال 1328 در روستای از توابع شهرستان نیشابور به دنیا آمد. دوران کودکی فردی مظلوم و به متکی بود [[شهید]] تحصیلات را از همان روستا آغاز کرد و در سن 14 سالگی از پدر و مادرش جدا شد و در شهرستان نیشابور خانه گرفت و مستقل زندگی را ادامه می داد. و با مشکلات و سختی های بسیار ی در مورد زندگی و درس خواندن مواجه بود. [[شهید]] با همه این مشکلات از ایمان به الله و کوشش برای مفید بودن درجامعه دست بر نمی داشت. تا اینکه به [[خدمت مقدس سربازی]] خوانده شد و در همان جا وارد [[ارتش]] شدند. پس از چندی متوجه گشت که در ارتش آن زمان جز ظلم و زور و حق کشی چیزی وجود ندارد درسن 25 سالگی ازدواج نموده و روز بروز بیشتر نسبت به خدمتش دراتش ناراضی بود بارها و بارها تقاضا استعفا را نموده ولی موافقت نکردند.&lt;br /&gt;
بیشتر اوقات بیکاری شهید صرف [[قرآن]] خواندن و کسب مسائل دینی شد وبرای همسر خود یک معلم و مربی به تمام معنی بود بیشتر اطرافیان و همسایه ها درمورد مسائل دین مشکلات خود را با شهید درمیان می گذاشتند درزمان انقلاب شهید به صف شرکت کنندگان در [[راهپیمایی]] ها پیوست و به گفته خودش بهترین لحظه ای بود که امام عزیز به ایران برگشت و ارتش همبستگی خود را با مردم اعلام کرد. با شروع جنگ حق علیه باطل به [[جبهه]] اعزام شد و با اینکه تولد دومین بچه اش بود به جبهه رفت شهید در زمان حضور در جبهه دوبار مجروح شد و زمانی که بهبودی یافت به جبهه اعزام میشد. شهید هر وقت که به مرخصی می آمد آروم و قرار نداشت و همیشه می گفت برادران من در جبهه درحال نبرد با [[دشمن بعثی]] هستند اما من اینجا باید راست راست راه بروم و کار مفید انجام ندهم و قبل از پایان مرخصی به جبهه بر می گشت. شهید در آخرین مرخصی که به [[مشهد]] آمد حل و روحیه اش طوری دیگری بود خیلی شاد و خوشحال بود و همیشه ما را آماده می کرد و برای شهادتش درتاریخ 21 مرداد آخرین خداحافظی را با اطرافیان نموده و راهی جبهه شدند. و در تاریخ 17 شهریور در [[جبهه دارخویین]] توسط [[ترکش]] [[خمپاره]] به قسمت نخاع گردن به آرزوی خود که همان [[شهادت]] بود رسید وبه لقاء الله پیوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
(خمس و سهم امام علیه السلام) نداده ام هر چه تعیین كردند بدهید&lt;br /&gt;
(زكات)تا بحال نداده ام علما هر چه تعیین كردند بدهید&lt;br /&gt;
(بدهى به ) بانك ملى پنج راه ابومسلم چهل و شش قسط هر قسطى 1769 تومان&lt;br /&gt;
(محل غسل) [[مشهد]]&lt;br /&gt;
(محل دفن)خواجه ربیع&lt;br /&gt;
(تلاوت قرآن) خوانده شود&lt;br /&gt;
(اطعام روزهاى سوم و هفتم و چهلم و سال) بدهند&lt;br /&gt;
(وارث شرعى و قانونى اینجانب در حال حاضر)&lt;br /&gt;
(نام و شهرت)     (شماره شناسنامه)    (محل صدور)     (سمت نسبت بوصیت كننده)&lt;br /&gt;
اعظم سپهوش       4 9 1 1         تهران             همسر&lt;br /&gt;
جلیلى اشكانى        6 6 6 1        مشهد             فرزند&lt;br /&gt;
نجمه اشكانى         4 9         مشهد             فرزند&lt;br /&gt;
سلطانعلى اشكانى - امضا&lt;br /&gt;
1359/07/07&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سلطان_علی_اشکانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید سلطان علی اشکانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-29T21:49:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: /* رده‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[شهید]]   [[سلطان علی اشکانی]]&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : [[1328/03/01]] &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  [[1360/06/17]]&lt;br /&gt;
نام پدر: ابوالحسن&lt;br /&gt;
محل‌صدورشناسنامه: [[نیشابور]]&lt;br /&gt;
نوع حادثه: حوادث مربوط به‌ [[جنگ‌ تحمیلى]]&lt;br /&gt;
شرح حادثه: حوادث ناشى از درگیرى مستقیم بادشمن-توسط دشمن‌ در [[جبهه]]&lt;br /&gt;
استان: [[بنیاد شهید]] استان‌ [[خراسان]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید درسال 1328 در روستای از توابع شهرستان نیشابور به دنیا آمد. دوران کودکی فردی مظلوم و به متکی بود [[شهید]] تحصیلات را از همان روستا آغاز کرد و در سن 14 سالگی از پدر و مادرش جدا شد و در شهرستان نیشابور خانه گرفت و مستقل زندگی را ادامه می داد. و با مشکلات و سختی های بسیار ی در مورد زندگی و درس خواندن مواجه بود. [[شهید]] با همه این مشکلات از ایمان به الله و کوشش برای مفید بودن درجامعه دست بر نمی داشت. تا اینکه به [[خدمت مقدس سربازی]] خوانده شد و در همان جا وارد [[ارتش]] شدند. پس از چندی متوجه گشت که در ارتش آن زمان جز ظلم و زور و حق کشی چیزی وجود ندارد درسن 25 سالگی ازدواج نموده و روز بروز بیشتر نسبت به خدمتش دراتش ناراضی بود بارها و بارها تقاضا استعفا را نموده ولی موافقت نکردند.&lt;br /&gt;
بیشتر اوقات بیکاری شهید صرف [[قرآن]] خواندن و کسب مسائل دینی شد وبرای همسر خود یک معلم و مربی به تمام معنی بود بیشتر اطرافیان و همسایه ها درمورد مسائل دین مشکلات خود را با شهید درمیان می گذاشتند درزمان انقلاب شهید به صف شرکت کنندگان در [[راهپیمایی]] ها پیوست و به گفته خودش بهترین لحظه ای بود که امام عزیز به ایران برگشت و ارتش همبستگی خود را با مردم اعلام کرد. با شروع جنگ حق علیه باطل به [[جبهه]] اعزام شد و با اینکه تولد دومین بچه اش بود به جبهه رفت شهید در زمان حضور در جبهه دوبار مجروح شد و زمانی که بهبودی یافت به جبهه اعزام میشد. شهید هر وقت که به مرخصی می آمد آروم و قرار نداشت و همیشه می گفت برادران من در جبهه درحال نبرد با [[دشمن بعثی]] هستند اما من اینجا باید راست راست راه بروم و کار مفید انجام ندهم و قبل از پایان مرخصی به جبهه بر می گشت. شهید در آخرین مرخصی که به [[مشهد]] آمد حل و روحیه اش طوری دیگری بود خیلی شاد و خوشحال بود و همیشه ما را آماده می کرد و برای شهادتش درتاریخ 21 مرداد آخرین خداحافظی را با اطرافیان نموده و راهی جبهه شدند. و در تاریخ 17 شهریور در [[جبهه دارخویین]] توسط [[ترکش]] [[خمپاره]] به قسمت نخاع گردن به آرزوی خود که همان [[شهادت]] بود رسید وبه لقاء الله پیوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
(خمس و سهم امام علیه السلام) نداده ام هر چه تعیین كردند بدهید&lt;br /&gt;
(زكات)تا بحال نداده ام علما هر چه تعیین كردند بدهید&lt;br /&gt;
(بدهى به ) بانك ملى پنج راه ابومسلم چهل و شش قسط هر قسطى 1769 تومان&lt;br /&gt;
(محل غسل) [[مشهد]]&lt;br /&gt;
(محل دفن)خواجه ربیع&lt;br /&gt;
(تلاوت قرآن) خوانده شود&lt;br /&gt;
(اطعام روزهاى سوم و هفتم و چهلم و سال) بدهند&lt;br /&gt;
(وارث شرعى و قانونى اینجانب در حال حاضر)&lt;br /&gt;
(نام و شهرت)     (شماره شناسنامه)    (محل صدور)     (سمت نسبت بوصیت كننده)&lt;br /&gt;
اعظم سپهوش       4 9 1 1         تهران             همسر&lt;br /&gt;
جلیلى اشكانى        6 6 6 1        مشهد             فرزند&lt;br /&gt;
نجمه اشكانى         4 9         مشهد             فرزند&lt;br /&gt;
سلطانعلى اشكانى - امضا&lt;br /&gt;
1359/07/07&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سلطان-علی-اشکانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید سلطان علی اشکانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-29T21:48:05Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: /* رده‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[شهید]]   [[سلطان علی اشکانی]]&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : [[1328/03/01]] &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  [[1360/06/17]]&lt;br /&gt;
نام پدر: ابوالحسن&lt;br /&gt;
محل‌صدورشناسنامه: [[نیشابور]]&lt;br /&gt;
نوع حادثه: حوادث مربوط به‌ [[جنگ‌ تحمیلى]]&lt;br /&gt;
شرح حادثه: حوادث ناشى از درگیرى مستقیم بادشمن-توسط دشمن‌ در [[جبهه]]&lt;br /&gt;
استان: [[بنیاد شهید]] استان‌ [[خراسان]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید درسال 1328 در روستای از توابع شهرستان نیشابور به دنیا آمد. دوران کودکی فردی مظلوم و به متکی بود [[شهید]] تحصیلات را از همان روستا آغاز کرد و در سن 14 سالگی از پدر و مادرش جدا شد و در شهرستان نیشابور خانه گرفت و مستقل زندگی را ادامه می داد. و با مشکلات و سختی های بسیار ی در مورد زندگی و درس خواندن مواجه بود. [[شهید]] با همه این مشکلات از ایمان به الله و کوشش برای مفید بودن درجامعه دست بر نمی داشت. تا اینکه به [[خدمت مقدس سربازی]] خوانده شد و در همان جا وارد [[ارتش]] شدند. پس از چندی متوجه گشت که در ارتش آن زمان جز ظلم و زور و حق کشی چیزی وجود ندارد درسن 25 سالگی ازدواج نموده و روز بروز بیشتر نسبت به خدمتش دراتش ناراضی بود بارها و بارها تقاضا استعفا را نموده ولی موافقت نکردند.&lt;br /&gt;
بیشتر اوقات بیکاری شهید صرف [[قرآن]] خواندن و کسب مسائل دینی شد وبرای همسر خود یک معلم و مربی به تمام معنی بود بیشتر اطرافیان و همسایه ها درمورد مسائل دین مشکلات خود را با شهید درمیان می گذاشتند درزمان انقلاب شهید به صف شرکت کنندگان در [[راهپیمایی]] ها پیوست و به گفته خودش بهترین لحظه ای بود که امام عزیز به ایران برگشت و ارتش همبستگی خود را با مردم اعلام کرد. با شروع جنگ حق علیه باطل به [[جبهه]] اعزام شد و با اینکه تولد دومین بچه اش بود به جبهه رفت شهید در زمان حضور در جبهه دوبار مجروح شد و زمانی که بهبودی یافت به جبهه اعزام میشد. شهید هر وقت که به مرخصی می آمد آروم و قرار نداشت و همیشه می گفت برادران من در جبهه درحال نبرد با [[دشمن بعثی]] هستند اما من اینجا باید راست راست راه بروم و کار مفید انجام ندهم و قبل از پایان مرخصی به جبهه بر می گشت. شهید در آخرین مرخصی که به [[مشهد]] آمد حل و روحیه اش طوری دیگری بود خیلی شاد و خوشحال بود و همیشه ما را آماده می کرد و برای شهادتش درتاریخ 21 مرداد آخرین خداحافظی را با اطرافیان نموده و راهی جبهه شدند. و در تاریخ 17 شهریور در [[جبهه دارخویین]] توسط [[ترکش]] [[خمپاره]] به قسمت نخاع گردن به آرزوی خود که همان [[شهادت]] بود رسید وبه لقاء الله پیوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
(خمس و سهم امام علیه السلام) نداده ام هر چه تعیین كردند بدهید&lt;br /&gt;
(زكات)تا بحال نداده ام علما هر چه تعیین كردند بدهید&lt;br /&gt;
(بدهى به ) بانك ملى پنج راه ابومسلم چهل و شش قسط هر قسطى 1769 تومان&lt;br /&gt;
(محل غسل) [[مشهد]]&lt;br /&gt;
(محل دفن)خواجه ربیع&lt;br /&gt;
(تلاوت قرآن) خوانده شود&lt;br /&gt;
(اطعام روزهاى سوم و هفتم و چهلم و سال) بدهند&lt;br /&gt;
(وارث شرعى و قانونى اینجانب در حال حاضر)&lt;br /&gt;
(نام و شهرت)     (شماره شناسنامه)    (محل صدور)     (سمت نسبت بوصیت كننده)&lt;br /&gt;
اعظم سپهوش       4 9 1 1         تهران             همسر&lt;br /&gt;
جلیلى اشكانى        6 6 6 1        مشهد             فرزند&lt;br /&gt;
نجمه اشكانى         4 9         مشهد             فرزند&lt;br /&gt;
سلطانعلى اشكانى - امضا&lt;br /&gt;
1359/07/07&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتيب‌پيش‌فرض: سلطان - علی - اشکانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ايران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید سلطان علی اشکانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-29T21:47:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: /* رده‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[شهید]]   [[سلطان علی اشکانی]]&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : [[1328/03/01]] &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  [[1360/06/17]]&lt;br /&gt;
نام پدر: ابوالحسن&lt;br /&gt;
محل‌صدورشناسنامه: [[نیشابور]]&lt;br /&gt;
نوع حادثه: حوادث مربوط به‌ [[جنگ‌ تحمیلى]]&lt;br /&gt;
شرح حادثه: حوادث ناشى از درگیرى مستقیم بادشمن-توسط دشمن‌ در [[جبهه]]&lt;br /&gt;
استان: [[بنیاد شهید]] استان‌ [[خراسان]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید درسال 1328 در روستای از توابع شهرستان نیشابور به دنیا آمد. دوران کودکی فردی مظلوم و به متکی بود [[شهید]] تحصیلات را از همان روستا آغاز کرد و در سن 14 سالگی از پدر و مادرش جدا شد و در شهرستان نیشابور خانه گرفت و مستقل زندگی را ادامه می داد. و با مشکلات و سختی های بسیار ی در مورد زندگی و درس خواندن مواجه بود. [[شهید]] با همه این مشکلات از ایمان به الله و کوشش برای مفید بودن درجامعه دست بر نمی داشت. تا اینکه به [[خدمت مقدس سربازی]] خوانده شد و در همان جا وارد [[ارتش]] شدند. پس از چندی متوجه گشت که در ارتش آن زمان جز ظلم و زور و حق کشی چیزی وجود ندارد درسن 25 سالگی ازدواج نموده و روز بروز بیشتر نسبت به خدمتش دراتش ناراضی بود بارها و بارها تقاضا استعفا را نموده ولی موافقت نکردند.&lt;br /&gt;
بیشتر اوقات بیکاری شهید صرف [[قرآن]] خواندن و کسب مسائل دینی شد وبرای همسر خود یک معلم و مربی به تمام معنی بود بیشتر اطرافیان و همسایه ها درمورد مسائل دین مشکلات خود را با شهید درمیان می گذاشتند درزمان انقلاب شهید به صف شرکت کنندگان در [[راهپیمایی]] ها پیوست و به گفته خودش بهترین لحظه ای بود که امام عزیز به ایران برگشت و ارتش همبستگی خود را با مردم اعلام کرد. با شروع جنگ حق علیه باطل به [[جبهه]] اعزام شد و با اینکه تولد دومین بچه اش بود به جبهه رفت شهید در زمان حضور در جبهه دوبار مجروح شد و زمانی که بهبودی یافت به جبهه اعزام میشد. شهید هر وقت که به مرخصی می آمد آروم و قرار نداشت و همیشه می گفت برادران من در جبهه درحال نبرد با [[دشمن بعثی]] هستند اما من اینجا باید راست راست راه بروم و کار مفید انجام ندهم و قبل از پایان مرخصی به جبهه بر می گشت. شهید در آخرین مرخصی که به [[مشهد]] آمد حل و روحیه اش طوری دیگری بود خیلی شاد و خوشحال بود و همیشه ما را آماده می کرد و برای شهادتش درتاریخ 21 مرداد آخرین خداحافظی را با اطرافیان نموده و راهی جبهه شدند. و در تاریخ 17 شهریور در [[جبهه دارخویین]] توسط [[ترکش]] [[خمپاره]] به قسمت نخاع گردن به آرزوی خود که همان [[شهادت]] بود رسید وبه لقاء الله پیوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
(خمس و سهم امام علیه السلام) نداده ام هر چه تعیین كردند بدهید&lt;br /&gt;
(زكات)تا بحال نداده ام علما هر چه تعیین كردند بدهید&lt;br /&gt;
(بدهى به ) بانك ملى پنج راه ابومسلم چهل و شش قسط هر قسطى 1769 تومان&lt;br /&gt;
(محل غسل) [[مشهد]]&lt;br /&gt;
(محل دفن)خواجه ربیع&lt;br /&gt;
(تلاوت قرآن) خوانده شود&lt;br /&gt;
(اطعام روزهاى سوم و هفتم و چهلم و سال) بدهند&lt;br /&gt;
(وارث شرعى و قانونى اینجانب در حال حاضر)&lt;br /&gt;
(نام و شهرت)     (شماره شناسنامه)    (محل صدور)     (سمت نسبت بوصیت كننده)&lt;br /&gt;
اعظم سپهوش       4 9 1 1         تهران             همسر&lt;br /&gt;
جلیلى اشكانى        6 6 6 1        مشهد             فرزند&lt;br /&gt;
نجمه اشكانى         4 9         مشهد             فرزند&lt;br /&gt;
سلطانعلى اشكانى - امضا&lt;br /&gt;
1359/07/07&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتيب‌پيش‌فرض: سلطان - علی - اشکانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ايران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:همت - محمدابراهیم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شهرضا (استان اصفهان)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات خیبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید سلطان علی اشکانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-29T21:44:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: /* رده‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[شهید]]   [[سلطان علی اشکانی]]&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : [[1328/03/01]] &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  [[1360/06/17]]&lt;br /&gt;
نام پدر: ابوالحسن&lt;br /&gt;
محل‌صدورشناسنامه: [[نیشابور]]&lt;br /&gt;
نوع حادثه: حوادث مربوط به‌ [[جنگ‌ تحمیلى]]&lt;br /&gt;
شرح حادثه: حوادث ناشى از درگیرى مستقیم بادشمن-توسط دشمن‌ در [[جبهه]]&lt;br /&gt;
استان: [[بنیاد شهید]] استان‌ [[خراسان]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید درسال 1328 در روستای از توابع شهرستان نیشابور به دنیا آمد. دوران کودکی فردی مظلوم و به متکی بود [[شهید]] تحصیلات را از همان روستا آغاز کرد و در سن 14 سالگی از پدر و مادرش جدا شد و در شهرستان نیشابور خانه گرفت و مستقل زندگی را ادامه می داد. و با مشکلات و سختی های بسیار ی در مورد زندگی و درس خواندن مواجه بود. [[شهید]] با همه این مشکلات از ایمان به الله و کوشش برای مفید بودن درجامعه دست بر نمی داشت. تا اینکه به [[خدمت مقدس سربازی]] خوانده شد و در همان جا وارد [[ارتش]] شدند. پس از چندی متوجه گشت که در ارتش آن زمان جز ظلم و زور و حق کشی چیزی وجود ندارد درسن 25 سالگی ازدواج نموده و روز بروز بیشتر نسبت به خدمتش دراتش ناراضی بود بارها و بارها تقاضا استعفا را نموده ولی موافقت نکردند.&lt;br /&gt;
بیشتر اوقات بیکاری شهید صرف [[قرآن]] خواندن و کسب مسائل دینی شد وبرای همسر خود یک معلم و مربی به تمام معنی بود بیشتر اطرافیان و همسایه ها درمورد مسائل دین مشکلات خود را با شهید درمیان می گذاشتند درزمان انقلاب شهید به صف شرکت کنندگان در [[راهپیمایی]] ها پیوست و به گفته خودش بهترین لحظه ای بود که امام عزیز به ایران برگشت و ارتش همبستگی خود را با مردم اعلام کرد. با شروع جنگ حق علیه باطل به [[جبهه]] اعزام شد و با اینکه تولد دومین بچه اش بود به جبهه رفت شهید در زمان حضور در جبهه دوبار مجروح شد و زمانی که بهبودی یافت به جبهه اعزام میشد. شهید هر وقت که به مرخصی می آمد آروم و قرار نداشت و همیشه می گفت برادران من در جبهه درحال نبرد با [[دشمن بعثی]] هستند اما من اینجا باید راست راست راه بروم و کار مفید انجام ندهم و قبل از پایان مرخصی به جبهه بر می گشت. شهید در آخرین مرخصی که به [[مشهد]] آمد حل و روحیه اش طوری دیگری بود خیلی شاد و خوشحال بود و همیشه ما را آماده می کرد و برای شهادتش درتاریخ 21 مرداد آخرین خداحافظی را با اطرافیان نموده و راهی جبهه شدند. و در تاریخ 17 شهریور در [[جبهه دارخویین]] توسط [[ترکش]] [[خمپاره]] به قسمت نخاع گردن به آرزوی خود که همان [[شهادت]] بود رسید وبه لقاء الله پیوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
(خمس و سهم امام علیه السلام) نداده ام هر چه تعیین كردند بدهید&lt;br /&gt;
(زكات)تا بحال نداده ام علما هر چه تعیین كردند بدهید&lt;br /&gt;
(بدهى به ) بانك ملى پنج راه ابومسلم چهل و شش قسط هر قسطى 1769 تومان&lt;br /&gt;
(محل غسل) [[مشهد]]&lt;br /&gt;
(محل دفن)خواجه ربیع&lt;br /&gt;
(تلاوت قرآن) خوانده شود&lt;br /&gt;
(اطعام روزهاى سوم و هفتم و چهلم و سال) بدهند&lt;br /&gt;
(وارث شرعى و قانونى اینجانب در حال حاضر)&lt;br /&gt;
(نام و شهرت)     (شماره شناسنامه)    (محل صدور)     (سمت نسبت بوصیت كننده)&lt;br /&gt;
اعظم سپهوش       4 9 1 1         تهران             همسر&lt;br /&gt;
جلیلى اشكانى        6 6 6 1        مشهد             فرزند&lt;br /&gt;
نجمه اشكانى         4 9         مشهد             فرزند&lt;br /&gt;
سلطانعلى اشكانى - امضا&lt;br /&gt;
1359/07/07&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتيب‌پيش‌فرض: سلطان_علی_اشکانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ايران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ايران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید سلطان علی اشکانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-29T21:44:09Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[شهید]]   [[سلطان علی اشکانی]]&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : [[1328/03/01]] &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  [[1360/06/17]]&lt;br /&gt;
نام پدر: ابوالحسن&lt;br /&gt;
محل‌صدورشناسنامه: [[نیشابور]]&lt;br /&gt;
نوع حادثه: حوادث مربوط به‌ [[جنگ‌ تحمیلى]]&lt;br /&gt;
شرح حادثه: حوادث ناشى از درگیرى مستقیم بادشمن-توسط دشمن‌ در [[جبهه]]&lt;br /&gt;
استان: [[بنیاد شهید]] استان‌ [[خراسان]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید درسال 1328 در روستای از توابع شهرستان نیشابور به دنیا آمد. دوران کودکی فردی مظلوم و به متکی بود [[شهید]] تحصیلات را از همان روستا آغاز کرد و در سن 14 سالگی از پدر و مادرش جدا شد و در شهرستان نیشابور خانه گرفت و مستقل زندگی را ادامه می داد. و با مشکلات و سختی های بسیار ی در مورد زندگی و درس خواندن مواجه بود. [[شهید]] با همه این مشکلات از ایمان به الله و کوشش برای مفید بودن درجامعه دست بر نمی داشت. تا اینکه به [[خدمت مقدس سربازی]] خوانده شد و در همان جا وارد [[ارتش]] شدند. پس از چندی متوجه گشت که در ارتش آن زمان جز ظلم و زور و حق کشی چیزی وجود ندارد درسن 25 سالگی ازدواج نموده و روز بروز بیشتر نسبت به خدمتش دراتش ناراضی بود بارها و بارها تقاضا استعفا را نموده ولی موافقت نکردند.&lt;br /&gt;
بیشتر اوقات بیکاری شهید صرف [[قرآن]] خواندن و کسب مسائل دینی شد وبرای همسر خود یک معلم و مربی به تمام معنی بود بیشتر اطرافیان و همسایه ها درمورد مسائل دین مشکلات خود را با شهید درمیان می گذاشتند درزمان انقلاب شهید به صف شرکت کنندگان در [[راهپیمایی]] ها پیوست و به گفته خودش بهترین لحظه ای بود که امام عزیز به ایران برگشت و ارتش همبستگی خود را با مردم اعلام کرد. با شروع جنگ حق علیه باطل به [[جبهه]] اعزام شد و با اینکه تولد دومین بچه اش بود به جبهه رفت شهید در زمان حضور در جبهه دوبار مجروح شد و زمانی که بهبودی یافت به جبهه اعزام میشد. شهید هر وقت که به مرخصی می آمد آروم و قرار نداشت و همیشه می گفت برادران من در جبهه درحال نبرد با [[دشمن بعثی]] هستند اما من اینجا باید راست راست راه بروم و کار مفید انجام ندهم و قبل از پایان مرخصی به جبهه بر می گشت. شهید در آخرین مرخصی که به [[مشهد]] آمد حل و روحیه اش طوری دیگری بود خیلی شاد و خوشحال بود و همیشه ما را آماده می کرد و برای شهادتش درتاریخ 21 مرداد آخرین خداحافظی را با اطرافیان نموده و راهی جبهه شدند. و در تاریخ 17 شهریور در [[جبهه دارخویین]] توسط [[ترکش]] [[خمپاره]] به قسمت نخاع گردن به آرزوی خود که همان [[شهادت]] بود رسید وبه لقاء الله پیوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
(خمس و سهم امام علیه السلام) نداده ام هر چه تعیین كردند بدهید&lt;br /&gt;
(زكات)تا بحال نداده ام علما هر چه تعیین كردند بدهید&lt;br /&gt;
(بدهى به ) بانك ملى پنج راه ابومسلم چهل و شش قسط هر قسطى 1769 تومان&lt;br /&gt;
(محل غسل) [[مشهد]]&lt;br /&gt;
(محل دفن)خواجه ربیع&lt;br /&gt;
(تلاوت قرآن) خوانده شود&lt;br /&gt;
(اطعام روزهاى سوم و هفتم و چهلم و سال) بدهند&lt;br /&gt;
(وارث شرعى و قانونى اینجانب در حال حاضر)&lt;br /&gt;
(نام و شهرت)     (شماره شناسنامه)    (محل صدور)     (سمت نسبت بوصیت كننده)&lt;br /&gt;
اعظم سپهوش       4 9 1 1         تهران             همسر&lt;br /&gt;
جلیلى اشكانى        6 6 6 1        مشهد             فرزند&lt;br /&gt;
نجمه اشكانى         4 9         مشهد             فرزند&lt;br /&gt;
سلطانعلى اشكانى - امضا&lt;br /&gt;
1359/07/07&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتيب‌پيش‌فرض: سلطان_علی_اشکانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوري اسلامی ايران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ايران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%B7%D9%88%D8%A8%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C</id>
		<title>شهیده طوبی تاجریزی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%B7%D9%88%D8%A8%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-29T21:42:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: /* رده‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 1314/09/05&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : ط‌وبی‌ محل تولد : بیرجند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : تاجریزی‌ تاریخ شهادت : 1366/05/09&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : عبداله‌ مکان شهادت : مکه‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : سایر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : شماره‌ 2 بیرجند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     چهل روز از شهادت مادرم گذشته بود که ایشان را از عربستان به ایران و از آن جا به بیرجند انتقال دادند. برای دیدن جنازه ی مادرمان به معراج شهدا رفتیم و در آن جا تقاضا کردیم از بنیاد شهید که مادرمان را خودمان بشوییم، به هر حال ما پنج دختر هستیم و دوست داریم که با دست خودمان مادرمان را کفن کنیم . به هر حال با اصراری که کردیم بنیاد شهید موافقت کرد و مادرمان را با دست خودمان شستیم و کفن کردیم. من که تا آن لحظه مرده ای ندیده بودم واقعا برایم تعجب انگیز بود چون در حالی که چهل روز از شهادت ایشان گذشته بود و در سردخانه بودند بدنشان انعطاف پذیر بود و انگار نه انگار که ایشان مرده اند و همه ی ما در آن جا تعجب کرده بودیم که جنازه ی ایشان سالم مانده و کاری نشده است. و باز این خداوند بود که به ما کمک کرد و صبر داد تا با دست خودمان مادرمان را کفن کنیم و ایشان را به خاک بسپاریم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     روزی که مادرم می خواستند به مکه بروند، با هم نشسته بودیم و وسایل را جمع می کردیم که مادرم چادر مشکی خود را برداشت و در ساک گذاشت. گفتم: چرا مادر چادر مشکی خود را بر می دارید، هوای عربستان بسیار داغ است. ایشان گفتند : چون در آن جا راهپیمایی خواهد بود و من دوست دارم که در راهپیمایی چادر مشکی داشته باشم. بعد درب صندوق را باز کرد و گفت: ببین تو تنها دختر بزرگ خانه هستی و باید از همه جا خبر داشته باشی، داخل صندوق لوازمی از قبیل : کفن، صابون و ... بود و جلوی من گذاشتند. گفتم: این ها چیست؟ گفت: این وسایل کفن و دفن من است من این ها را از قبل آماده کردم. شاید رفتم و از این سفر بر نگشتیم و گفت : شاید صدام هواپیمای ما را در خلیج زد(زمان جنگ بود) و توانستند جسد ما را بیاورند. این را بدانی بهتر است. و فکر می کنم که به ایشان الهام شده بود که به شهادت می رسند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     قبل از این که مادرم به مکه سفر کند من در مشهد بودم. یک شب خواب دیدم که همه سیه پوشیده اند. حالت روز تاسوعا و عاشورا که همه سینه می زنند. بعد یک دفعه دیدم که برف سنگینی می آید. ولی خوب که نگاه کردم دیدم برف ها سیاه رنگ هستند. بعد خودم را با مادرم در بیابان دیدم که ناگهان یک سیل گل آلود آمد و بین ما فاصله انداخت و من هر چه سعی و تلاش کردم خود را به ایشان برسانم نتوانستم. بعدها اعلام کردند که ایشان مفقود شده است و من در ذهنم بود که این مسئله واقعیت نخواهد داشت چون با خوابی که دیده بودم احتمال زیاد داده بودم که ایشان به شهادت رسیده باشند و ما دیگر ایشان را نمی بینیم. این خواب قبل از رفتن و شهادت ایشان بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     تقریبا آخرین راهپیمایی بود که من و دو تا خواهر دو قلویم و مادرم در آن شرکت کرده بودیم. در کنار بیمارستان همه ی نظامیان با اسلحه آماده بودند که هر کسی در راهپیمایی شرکت کند دستگیرش کنند. یکی از برادران نظامی که انقلابی هم بود ولی به اجبار در آن جا حضور داشت، گفت: خواهران جلو نروید امروز دستور آتش داده اند و ممکن است کشته شوید که مادرم طوبی گفت: خون ما از خون امام حسین علیه السلام که رنگین تر نیست. به هر حال رفتیم و هنوز به میدان شهدا نرسیده بودیم که صدای رگبار گلوله بلند شد و جالب این جا بود که ایشان خیلی نترس بود و گفت: خونسرد باشید و به یاد خدا باشید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب مادرم را در خواب دیدم و گفتم: مادر شما که خوابید ولی در آن لحظه ی آخر که به شهادت رسیدید چه کسی شما را از روی زمین برداشت؟ ایشان گفتند : ناراحت نباش دخترم. لحظه ای که من به شهادت رسیدم مردان بسیار بزرگی از بالا به همراه ملائکه آمدند و مرا از روی زمین برداشتند و بردند. و این مسئله واقعا برای من هضم شد که گرچه خواب دیدم ولی خرسند شدم که ایشان در موقع شهادت ناراحتی نداشتند و مردان بزرگی را که نام بردند اولیاء خدا بوده اند که ایشان را مورد تقبل خودشان قرار داده اند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان خواب دیدم که ماه شکافته شده و موجوداتی با ظاهر انسان اما با بالهای طلایی و نقره ای از ماه خارج شدند و این مسئله برایم تعجب انگیز بود. بعد از آن دو فرشته با بالهای بسیار زیبا یکی، طلایی و دیگری نقره ای آمدند و در بغل من قرار گرفتند. تعبیر من از این خواب این بود که احتمالا از آن دو فرشته یکی مادرم و دیگری شوهر خواهرم آقای برازنده بودند که شهید شدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     حدود سه ماه قبل از این که پدر و مادرم به خانه ی خدا مشرف شوند من در تربت حیدریه کارمند بودم. یک شب خواب دیدم که پدر و مادرم به مکه مشرف شده اند و بعد از مدتی که گذشت دیدم که آن ها بر نگشتند. بعد از آن پدرم تنها به خانه آمد و مادرم همراه او نبود. از پدرم پرسیدم چه شده چرا شما تنها آمده اید؟ ایشان گفتند: مادرت مجروح شده و آن جا مانده است. تا این که این اتفاق افتاد. باور من شد که مادرم شهید شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     وقتی که مادرم می خواست به مکه برود برای زیارت امام رضا علیه السلام به مشهد رفته بودیم. در حال زیارت به مادرم گفتم شما زیارت نامه بخوانید که ایشان شروع کردند به خواندن زیارت نامه و یک حالت خضوع و خشوعی پیدا کرده بودند و مرتب اشک می ریختند. و من همان جا فهمیدم که حتما از خدا طلب شهادت کرده اند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 5113&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتيب‌پيش‌فرض: طوبی_تاجریزی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای منا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ايران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بیرجند]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%B7%D9%88%D8%A8%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C</id>
		<title>شهیده طوبی تاجریزی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%B7%D9%88%D8%A8%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-29T21:42:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: /* رده‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 1314/09/05&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : ط‌وبی‌ محل تولد : بیرجند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : تاجریزی‌ تاریخ شهادت : 1366/05/09&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : عبداله‌ مکان شهادت : مکه‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : سایر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : شماره‌ 2 بیرجند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     چهل روز از شهادت مادرم گذشته بود که ایشان را از عربستان به ایران و از آن جا به بیرجند انتقال دادند. برای دیدن جنازه ی مادرمان به معراج شهدا رفتیم و در آن جا تقاضا کردیم از بنیاد شهید که مادرمان را خودمان بشوییم، به هر حال ما پنج دختر هستیم و دوست داریم که با دست خودمان مادرمان را کفن کنیم . به هر حال با اصراری که کردیم بنیاد شهید موافقت کرد و مادرمان را با دست خودمان شستیم و کفن کردیم. من که تا آن لحظه مرده ای ندیده بودم واقعا برایم تعجب انگیز بود چون در حالی که چهل روز از شهادت ایشان گذشته بود و در سردخانه بودند بدنشان انعطاف پذیر بود و انگار نه انگار که ایشان مرده اند و همه ی ما در آن جا تعجب کرده بودیم که جنازه ی ایشان سالم مانده و کاری نشده است. و باز این خداوند بود که به ما کمک کرد و صبر داد تا با دست خودمان مادرمان را کفن کنیم و ایشان را به خاک بسپاریم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     روزی که مادرم می خواستند به مکه بروند، با هم نشسته بودیم و وسایل را جمع می کردیم که مادرم چادر مشکی خود را برداشت و در ساک گذاشت. گفتم: چرا مادر چادر مشکی خود را بر می دارید، هوای عربستان بسیار داغ است. ایشان گفتند : چون در آن جا راهپیمایی خواهد بود و من دوست دارم که در راهپیمایی چادر مشکی داشته باشم. بعد درب صندوق را باز کرد و گفت: ببین تو تنها دختر بزرگ خانه هستی و باید از همه جا خبر داشته باشی، داخل صندوق لوازمی از قبیل : کفن، صابون و ... بود و جلوی من گذاشتند. گفتم: این ها چیست؟ گفت: این وسایل کفن و دفن من است من این ها را از قبل آماده کردم. شاید رفتم و از این سفر بر نگشتیم و گفت : شاید صدام هواپیمای ما را در خلیج زد(زمان جنگ بود) و توانستند جسد ما را بیاورند. این را بدانی بهتر است. و فکر می کنم که به ایشان الهام شده بود که به شهادت می رسند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     قبل از این که مادرم به مکه سفر کند من در مشهد بودم. یک شب خواب دیدم که همه سیه پوشیده اند. حالت روز تاسوعا و عاشورا که همه سینه می زنند. بعد یک دفعه دیدم که برف سنگینی می آید. ولی خوب که نگاه کردم دیدم برف ها سیاه رنگ هستند. بعد خودم را با مادرم در بیابان دیدم که ناگهان یک سیل گل آلود آمد و بین ما فاصله انداخت و من هر چه سعی و تلاش کردم خود را به ایشان برسانم نتوانستم. بعدها اعلام کردند که ایشان مفقود شده است و من در ذهنم بود که این مسئله واقعیت نخواهد داشت چون با خوابی که دیده بودم احتمال زیاد داده بودم که ایشان به شهادت رسیده باشند و ما دیگر ایشان را نمی بینیم. این خواب قبل از رفتن و شهادت ایشان بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     تقریبا آخرین راهپیمایی بود که من و دو تا خواهر دو قلویم و مادرم در آن شرکت کرده بودیم. در کنار بیمارستان همه ی نظامیان با اسلحه آماده بودند که هر کسی در راهپیمایی شرکت کند دستگیرش کنند. یکی از برادران نظامی که انقلابی هم بود ولی به اجبار در آن جا حضور داشت، گفت: خواهران جلو نروید امروز دستور آتش داده اند و ممکن است کشته شوید که مادرم طوبی گفت: خون ما از خون امام حسین علیه السلام که رنگین تر نیست. به هر حال رفتیم و هنوز به میدان شهدا نرسیده بودیم که صدای رگبار گلوله بلند شد و جالب این جا بود که ایشان خیلی نترس بود و گفت: خونسرد باشید و به یاد خدا باشید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب مادرم را در خواب دیدم و گفتم: مادر شما که خوابید ولی در آن لحظه ی آخر که به شهادت رسیدید چه کسی شما را از روی زمین برداشت؟ ایشان گفتند : ناراحت نباش دخترم. لحظه ای که من به شهادت رسیدم مردان بسیار بزرگی از بالا به همراه ملائکه آمدند و مرا از روی زمین برداشتند و بردند. و این مسئله واقعا برای من هضم شد که گرچه خواب دیدم ولی خرسند شدم که ایشان در موقع شهادت ناراحتی نداشتند و مردان بزرگی را که نام بردند اولیاء خدا بوده اند که ایشان را مورد تقبل خودشان قرار داده اند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان خواب دیدم که ماه شکافته شده و موجوداتی با ظاهر انسان اما با بالهای طلایی و نقره ای از ماه خارج شدند و این مسئله برایم تعجب انگیز بود. بعد از آن دو فرشته با بالهای بسیار زیبا یکی، طلایی و دیگری نقره ای آمدند و در بغل من قرار گرفتند. تعبیر من از این خواب این بود که احتمالا از آن دو فرشته یکی مادرم و دیگری شوهر خواهرم آقای برازنده بودند که شهید شدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     حدود سه ماه قبل از این که پدر و مادرم به خانه ی خدا مشرف شوند من در تربت حیدریه کارمند بودم. یک شب خواب دیدم که پدر و مادرم به مکه مشرف شده اند و بعد از مدتی که گذشت دیدم که آن ها بر نگشتند. بعد از آن پدرم تنها به خانه آمد و مادرم همراه او نبود. از پدرم پرسیدم چه شده چرا شما تنها آمده اید؟ ایشان گفتند: مادرت مجروح شده و آن جا مانده است. تا این که این اتفاق افتاد. باور من شد که مادرم شهید شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     وقتی که مادرم می خواست به مکه برود برای زیارت امام رضا علیه السلام به مشهد رفته بودیم. در حال زیارت به مادرم گفتم شما زیارت نامه بخوانید که ایشان شروع کردند به خواندن زیارت نامه و یک حالت خضوع و خشوعی پیدا کرده بودند و مرتب اشک می ریختند. و من همان جا فهمیدم که حتما از خدا طلب شهادت کرده اند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 5113&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتيب‌پيش‌فرض: طوبی-تاجریزی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای منا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ايران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بیرجند]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%B7%D9%88%D8%A8%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C</id>
		<title>شهیده طوبی تاجریزی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%B7%D9%88%D8%A8%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-29T21:37:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: /* رده‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 1314/09/05&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : ط‌وبی‌ محل تولد : بیرجند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : تاجریزی‌ تاریخ شهادت : 1366/05/09&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : عبداله‌ مکان شهادت : مکه‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : سایر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : شماره‌ 2 بیرجند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     چهل روز از شهادت مادرم گذشته بود که ایشان را از عربستان به ایران و از آن جا به بیرجند انتقال دادند. برای دیدن جنازه ی مادرمان به معراج شهدا رفتیم و در آن جا تقاضا کردیم از بنیاد شهید که مادرمان را خودمان بشوییم، به هر حال ما پنج دختر هستیم و دوست داریم که با دست خودمان مادرمان را کفن کنیم . به هر حال با اصراری که کردیم بنیاد شهید موافقت کرد و مادرمان را با دست خودمان شستیم و کفن کردیم. من که تا آن لحظه مرده ای ندیده بودم واقعا برایم تعجب انگیز بود چون در حالی که چهل روز از شهادت ایشان گذشته بود و در سردخانه بودند بدنشان انعطاف پذیر بود و انگار نه انگار که ایشان مرده اند و همه ی ما در آن جا تعجب کرده بودیم که جنازه ی ایشان سالم مانده و کاری نشده است. و باز این خداوند بود که به ما کمک کرد و صبر داد تا با دست خودمان مادرمان را کفن کنیم و ایشان را به خاک بسپاریم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     روزی که مادرم می خواستند به مکه بروند، با هم نشسته بودیم و وسایل را جمع می کردیم که مادرم چادر مشکی خود را برداشت و در ساک گذاشت. گفتم: چرا مادر چادر مشکی خود را بر می دارید، هوای عربستان بسیار داغ است. ایشان گفتند : چون در آن جا راهپیمایی خواهد بود و من دوست دارم که در راهپیمایی چادر مشکی داشته باشم. بعد درب صندوق را باز کرد و گفت: ببین تو تنها دختر بزرگ خانه هستی و باید از همه جا خبر داشته باشی، داخل صندوق لوازمی از قبیل : کفن، صابون و ... بود و جلوی من گذاشتند. گفتم: این ها چیست؟ گفت: این وسایل کفن و دفن من است من این ها را از قبل آماده کردم. شاید رفتم و از این سفر بر نگشتیم و گفت : شاید صدام هواپیمای ما را در خلیج زد(زمان جنگ بود) و توانستند جسد ما را بیاورند. این را بدانی بهتر است. و فکر می کنم که به ایشان الهام شده بود که به شهادت می رسند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     قبل از این که مادرم به مکه سفر کند من در مشهد بودم. یک شب خواب دیدم که همه سیه پوشیده اند. حالت روز تاسوعا و عاشورا که همه سینه می زنند. بعد یک دفعه دیدم که برف سنگینی می آید. ولی خوب که نگاه کردم دیدم برف ها سیاه رنگ هستند. بعد خودم را با مادرم در بیابان دیدم که ناگهان یک سیل گل آلود آمد و بین ما فاصله انداخت و من هر چه سعی و تلاش کردم خود را به ایشان برسانم نتوانستم. بعدها اعلام کردند که ایشان مفقود شده است و من در ذهنم بود که این مسئله واقعیت نخواهد داشت چون با خوابی که دیده بودم احتمال زیاد داده بودم که ایشان به شهادت رسیده باشند و ما دیگر ایشان را نمی بینیم. این خواب قبل از رفتن و شهادت ایشان بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     تقریبا آخرین راهپیمایی بود که من و دو تا خواهر دو قلویم و مادرم در آن شرکت کرده بودیم. در کنار بیمارستان همه ی نظامیان با اسلحه آماده بودند که هر کسی در راهپیمایی شرکت کند دستگیرش کنند. یکی از برادران نظامی که انقلابی هم بود ولی به اجبار در آن جا حضور داشت، گفت: خواهران جلو نروید امروز دستور آتش داده اند و ممکن است کشته شوید که مادرم طوبی گفت: خون ما از خون امام حسین علیه السلام که رنگین تر نیست. به هر حال رفتیم و هنوز به میدان شهدا نرسیده بودیم که صدای رگبار گلوله بلند شد و جالب این جا بود که ایشان خیلی نترس بود و گفت: خونسرد باشید و به یاد خدا باشید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب مادرم را در خواب دیدم و گفتم: مادر شما که خوابید ولی در آن لحظه ی آخر که به شهادت رسیدید چه کسی شما را از روی زمین برداشت؟ ایشان گفتند : ناراحت نباش دخترم. لحظه ای که من به شهادت رسیدم مردان بسیار بزرگی از بالا به همراه ملائکه آمدند و مرا از روی زمین برداشتند و بردند. و این مسئله واقعا برای من هضم شد که گرچه خواب دیدم ولی خرسند شدم که ایشان در موقع شهادت ناراحتی نداشتند و مردان بزرگی را که نام بردند اولیاء خدا بوده اند که ایشان را مورد تقبل خودشان قرار داده اند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان خواب دیدم که ماه شکافته شده و موجوداتی با ظاهر انسان اما با بالهای طلایی و نقره ای از ماه خارج شدند و این مسئله برایم تعجب انگیز بود. بعد از آن دو فرشته با بالهای بسیار زیبا یکی، طلایی و دیگری نقره ای آمدند و در بغل من قرار گرفتند. تعبیر من از این خواب این بود که احتمالا از آن دو فرشته یکی مادرم و دیگری شوهر خواهرم آقای برازنده بودند که شهید شدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     حدود سه ماه قبل از این که پدر و مادرم به خانه ی خدا مشرف شوند من در تربت حیدریه کارمند بودم. یک شب خواب دیدم که پدر و مادرم به مکه مشرف شده اند و بعد از مدتی که گذشت دیدم که آن ها بر نگشتند. بعد از آن پدرم تنها به خانه آمد و مادرم همراه او نبود. از پدرم پرسیدم چه شده چرا شما تنها آمده اید؟ ایشان گفتند: مادرت مجروح شده و آن جا مانده است. تا این که این اتفاق افتاد. باور من شد که مادرم شهید شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     وقتی که مادرم می خواست به مکه برود برای زیارت امام رضا علیه السلام به مشهد رفته بودیم. در حال زیارت به مادرم گفتم شما زیارت نامه بخوانید که ایشان شروع کردند به خواندن زیارت نامه و یک حالت خضوع و خشوعی پیدا کرده بودند و مرتب اشک می ریختند. و من همان جا فهمیدم که حتما از خدا طلب شهادت کرده اند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 5113&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتيب پيش فرض:طوبی_تاجریزی }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای منا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ايران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بیرجند ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%B7%D9%88%D8%A8%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C</id>
		<title>شهیده طوبی تاجریزی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%B7%D9%88%D8%A8%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-29T21:37:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: /* رده‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 1314/09/05&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : ط‌وبی‌ محل تولد : بیرجند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : تاجریزی‌ تاریخ شهادت : 1366/05/09&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : عبداله‌ مکان شهادت : مکه‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : سایر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : شماره‌ 2 بیرجند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     چهل روز از شهادت مادرم گذشته بود که ایشان را از عربستان به ایران و از آن جا به بیرجند انتقال دادند. برای دیدن جنازه ی مادرمان به معراج شهدا رفتیم و در آن جا تقاضا کردیم از بنیاد شهید که مادرمان را خودمان بشوییم، به هر حال ما پنج دختر هستیم و دوست داریم که با دست خودمان مادرمان را کفن کنیم . به هر حال با اصراری که کردیم بنیاد شهید موافقت کرد و مادرمان را با دست خودمان شستیم و کفن کردیم. من که تا آن لحظه مرده ای ندیده بودم واقعا برایم تعجب انگیز بود چون در حالی که چهل روز از شهادت ایشان گذشته بود و در سردخانه بودند بدنشان انعطاف پذیر بود و انگار نه انگار که ایشان مرده اند و همه ی ما در آن جا تعجب کرده بودیم که جنازه ی ایشان سالم مانده و کاری نشده است. و باز این خداوند بود که به ما کمک کرد و صبر داد تا با دست خودمان مادرمان را کفن کنیم و ایشان را به خاک بسپاریم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     روزی که مادرم می خواستند به مکه بروند، با هم نشسته بودیم و وسایل را جمع می کردیم که مادرم چادر مشکی خود را برداشت و در ساک گذاشت. گفتم: چرا مادر چادر مشکی خود را بر می دارید، هوای عربستان بسیار داغ است. ایشان گفتند : چون در آن جا راهپیمایی خواهد بود و من دوست دارم که در راهپیمایی چادر مشکی داشته باشم. بعد درب صندوق را باز کرد و گفت: ببین تو تنها دختر بزرگ خانه هستی و باید از همه جا خبر داشته باشی، داخل صندوق لوازمی از قبیل : کفن، صابون و ... بود و جلوی من گذاشتند. گفتم: این ها چیست؟ گفت: این وسایل کفن و دفن من است من این ها را از قبل آماده کردم. شاید رفتم و از این سفر بر نگشتیم و گفت : شاید صدام هواپیمای ما را در خلیج زد(زمان جنگ بود) و توانستند جسد ما را بیاورند. این را بدانی بهتر است. و فکر می کنم که به ایشان الهام شده بود که به شهادت می رسند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     قبل از این که مادرم به مکه سفر کند من در مشهد بودم. یک شب خواب دیدم که همه سیه پوشیده اند. حالت روز تاسوعا و عاشورا که همه سینه می زنند. بعد یک دفعه دیدم که برف سنگینی می آید. ولی خوب که نگاه کردم دیدم برف ها سیاه رنگ هستند. بعد خودم را با مادرم در بیابان دیدم که ناگهان یک سیل گل آلود آمد و بین ما فاصله انداخت و من هر چه سعی و تلاش کردم خود را به ایشان برسانم نتوانستم. بعدها اعلام کردند که ایشان مفقود شده است و من در ذهنم بود که این مسئله واقعیت نخواهد داشت چون با خوابی که دیده بودم احتمال زیاد داده بودم که ایشان به شهادت رسیده باشند و ما دیگر ایشان را نمی بینیم. این خواب قبل از رفتن و شهادت ایشان بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     تقریبا آخرین راهپیمایی بود که من و دو تا خواهر دو قلویم و مادرم در آن شرکت کرده بودیم. در کنار بیمارستان همه ی نظامیان با اسلحه آماده بودند که هر کسی در راهپیمایی شرکت کند دستگیرش کنند. یکی از برادران نظامی که انقلابی هم بود ولی به اجبار در آن جا حضور داشت، گفت: خواهران جلو نروید امروز دستور آتش داده اند و ممکن است کشته شوید که مادرم طوبی گفت: خون ما از خون امام حسین علیه السلام که رنگین تر نیست. به هر حال رفتیم و هنوز به میدان شهدا نرسیده بودیم که صدای رگبار گلوله بلند شد و جالب این جا بود که ایشان خیلی نترس بود و گفت: خونسرد باشید و به یاد خدا باشید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب مادرم را در خواب دیدم و گفتم: مادر شما که خوابید ولی در آن لحظه ی آخر که به شهادت رسیدید چه کسی شما را از روی زمین برداشت؟ ایشان گفتند : ناراحت نباش دخترم. لحظه ای که من به شهادت رسیدم مردان بسیار بزرگی از بالا به همراه ملائکه آمدند و مرا از روی زمین برداشتند و بردند. و این مسئله واقعا برای من هضم شد که گرچه خواب دیدم ولی خرسند شدم که ایشان در موقع شهادت ناراحتی نداشتند و مردان بزرگی را که نام بردند اولیاء خدا بوده اند که ایشان را مورد تقبل خودشان قرار داده اند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان خواب دیدم که ماه شکافته شده و موجوداتی با ظاهر انسان اما با بالهای طلایی و نقره ای از ماه خارج شدند و این مسئله برایم تعجب انگیز بود. بعد از آن دو فرشته با بالهای بسیار زیبا یکی، طلایی و دیگری نقره ای آمدند و در بغل من قرار گرفتند. تعبیر من از این خواب این بود که احتمالا از آن دو فرشته یکی مادرم و دیگری شوهر خواهرم آقای برازنده بودند که شهید شدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     حدود سه ماه قبل از این که پدر و مادرم به خانه ی خدا مشرف شوند من در تربت حیدریه کارمند بودم. یک شب خواب دیدم که پدر و مادرم به مکه مشرف شده اند و بعد از مدتی که گذشت دیدم که آن ها بر نگشتند. بعد از آن پدرم تنها به خانه آمد و مادرم همراه او نبود. از پدرم پرسیدم چه شده چرا شما تنها آمده اید؟ ایشان گفتند: مادرت مجروح شده و آن جا مانده است. تا این که این اتفاق افتاد. باور من شد که مادرم شهید شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     وقتی که مادرم می خواست به مکه برود برای زیارت امام رضا علیه السلام به مشهد رفته بودیم. در حال زیارت به مادرم گفتم شما زیارت نامه بخوانید که ایشان شروع کردند به خواندن زیارت نامه و یک حالت خضوع و خشوعی پیدا کرده بودند و مرتب اشک می ریختند. و من همان جا فهمیدم که حتما از خدا طلب شهادت کرده اند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 5113&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتيب‌پيش‌فرض:طوبی-تاجریزی }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای منا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ايران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بیرجند ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%B7%D9%88%D8%A8%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C</id>
		<title>شهیده طوبی تاجریزی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%B7%D9%88%D8%A8%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-29T21:29:23Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 1314/09/05&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : ط‌وبی‌ محل تولد : بیرجند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : تاجریزی‌ تاریخ شهادت : 1366/05/09&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : عبداله‌ مکان شهادت : مکه‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : سایر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : شماره‌ 2 بیرجند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     چهل روز از شهادت مادرم گذشته بود که ایشان را از عربستان به ایران و از آن جا به بیرجند انتقال دادند. برای دیدن جنازه ی مادرمان به معراج شهدا رفتیم و در آن جا تقاضا کردیم از بنیاد شهید که مادرمان را خودمان بشوییم، به هر حال ما پنج دختر هستیم و دوست داریم که با دست خودمان مادرمان را کفن کنیم . به هر حال با اصراری که کردیم بنیاد شهید موافقت کرد و مادرمان را با دست خودمان شستیم و کفن کردیم. من که تا آن لحظه مرده ای ندیده بودم واقعا برایم تعجب انگیز بود چون در حالی که چهل روز از شهادت ایشان گذشته بود و در سردخانه بودند بدنشان انعطاف پذیر بود و انگار نه انگار که ایشان مرده اند و همه ی ما در آن جا تعجب کرده بودیم که جنازه ی ایشان سالم مانده و کاری نشده است. و باز این خداوند بود که به ما کمک کرد و صبر داد تا با دست خودمان مادرمان را کفن کنیم و ایشان را به خاک بسپاریم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     روزی که مادرم می خواستند به مکه بروند، با هم نشسته بودیم و وسایل را جمع می کردیم که مادرم چادر مشکی خود را برداشت و در ساک گذاشت. گفتم: چرا مادر چادر مشکی خود را بر می دارید، هوای عربستان بسیار داغ است. ایشان گفتند : چون در آن جا راهپیمایی خواهد بود و من دوست دارم که در راهپیمایی چادر مشکی داشته باشم. بعد درب صندوق را باز کرد و گفت: ببین تو تنها دختر بزرگ خانه هستی و باید از همه جا خبر داشته باشی، داخل صندوق لوازمی از قبیل : کفن، صابون و ... بود و جلوی من گذاشتند. گفتم: این ها چیست؟ گفت: این وسایل کفن و دفن من است من این ها را از قبل آماده کردم. شاید رفتم و از این سفر بر نگشتیم و گفت : شاید صدام هواپیمای ما را در خلیج زد(زمان جنگ بود) و توانستند جسد ما را بیاورند. این را بدانی بهتر است. و فکر می کنم که به ایشان الهام شده بود که به شهادت می رسند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     قبل از این که مادرم به مکه سفر کند من در مشهد بودم. یک شب خواب دیدم که همه سیه پوشیده اند. حالت روز تاسوعا و عاشورا که همه سینه می زنند. بعد یک دفعه دیدم که برف سنگینی می آید. ولی خوب که نگاه کردم دیدم برف ها سیاه رنگ هستند. بعد خودم را با مادرم در بیابان دیدم که ناگهان یک سیل گل آلود آمد و بین ما فاصله انداخت و من هر چه سعی و تلاش کردم خود را به ایشان برسانم نتوانستم. بعدها اعلام کردند که ایشان مفقود شده است و من در ذهنم بود که این مسئله واقعیت نخواهد داشت چون با خوابی که دیده بودم احتمال زیاد داده بودم که ایشان به شهادت رسیده باشند و ما دیگر ایشان را نمی بینیم. این خواب قبل از رفتن و شهادت ایشان بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     تقریبا آخرین راهپیمایی بود که من و دو تا خواهر دو قلویم و مادرم در آن شرکت کرده بودیم. در کنار بیمارستان همه ی نظامیان با اسلحه آماده بودند که هر کسی در راهپیمایی شرکت کند دستگیرش کنند. یکی از برادران نظامی که انقلابی هم بود ولی به اجبار در آن جا حضور داشت، گفت: خواهران جلو نروید امروز دستور آتش داده اند و ممکن است کشته شوید که مادرم طوبی گفت: خون ما از خون امام حسین علیه السلام که رنگین تر نیست. به هر حال رفتیم و هنوز به میدان شهدا نرسیده بودیم که صدای رگبار گلوله بلند شد و جالب این جا بود که ایشان خیلی نترس بود و گفت: خونسرد باشید و به یاد خدا باشید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب مادرم را در خواب دیدم و گفتم: مادر شما که خوابید ولی در آن لحظه ی آخر که به شهادت رسیدید چه کسی شما را از روی زمین برداشت؟ ایشان گفتند : ناراحت نباش دخترم. لحظه ای که من به شهادت رسیدم مردان بسیار بزرگی از بالا به همراه ملائکه آمدند و مرا از روی زمین برداشتند و بردند. و این مسئله واقعا برای من هضم شد که گرچه خواب دیدم ولی خرسند شدم که ایشان در موقع شهادت ناراحتی نداشتند و مردان بزرگی را که نام بردند اولیاء خدا بوده اند که ایشان را مورد تقبل خودشان قرار داده اند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان خواب دیدم که ماه شکافته شده و موجوداتی با ظاهر انسان اما با بالهای طلایی و نقره ای از ماه خارج شدند و این مسئله برایم تعجب انگیز بود. بعد از آن دو فرشته با بالهای بسیار زیبا یکی، طلایی و دیگری نقره ای آمدند و در بغل من قرار گرفتند. تعبیر من از این خواب این بود که احتمالا از آن دو فرشته یکی مادرم و دیگری شوهر خواهرم آقای برازنده بودند که شهید شدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     حدود سه ماه قبل از این که پدر و مادرم به خانه ی خدا مشرف شوند من در تربت حیدریه کارمند بودم. یک شب خواب دیدم که پدر و مادرم به مکه مشرف شده اند و بعد از مدتی که گذشت دیدم که آن ها بر نگشتند. بعد از آن پدرم تنها به خانه آمد و مادرم همراه او نبود. از پدرم پرسیدم چه شده چرا شما تنها آمده اید؟ ایشان گفتند: مادرت مجروح شده و آن جا مانده است. تا این که این اتفاق افتاد. باور من شد که مادرم شهید شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     وقتی که مادرم می خواست به مکه برود برای زیارت امام رضا علیه السلام به مشهد رفته بودیم. در حال زیارت به مادرم گفتم شما زیارت نامه بخوانید که ایشان شروع کردند به خواندن زیارت نامه و یک حالت خضوع و خشوعی پیدا کرده بودند و مرتب اشک می ریختند. و من همان جا فهمیدم که حتما از خدا طلب شهادت کرده اند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 5113&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتيب‌پيش‌فرض:طوبی_تاجریزی }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي منا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي ايران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي استان خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي شهرستان بیرجند ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامعباس محمدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-24T21:24:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید یحیی محمدی دهنوی  :&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 01/05/1345&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 26/01/1367&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه: خراسان رضوی – مشهد – شیرحصار التیمور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان سال 1345 چشم به جهان گشود و در سن شش و هفت سالگی بسیار به درس علاقه داشت که در اثر کمبود امکانات نتوانستند نامبرده را به مدرسه بفرستید و همچنین در کارهای مزرعه و خانه و دام کمک میکرد تا اینکه در سال 1357 که مردم در خیانت تظاهرات میدادند و بسیار علاقه داشت به تظاهرات برود بطوریکه در خانه و صحرا همیشگی شعار میداد و بعد از پیروزی انقلاب در مسجد محل شرکت میکرد و در سال 1363 به مدت سه ماه به جبهه رفت و پس از بازگشت به جبهه مشغول فعالیت در زندگی بود و در سال 18/11/1364  داوطلبانه مشغول انجام وظیفه خدمت سربازی شد و وقتی به مرخصی آمد بسیار خوشحال بود و میگفت واقعا این خدمت سربازی بسیار آموزنده است بسیار مردم را تبلیغ به سربازی میکرد و در آخرین مرخصی که در تاریخ 12/01/1366به مشهد آمد از تمام قوم و خویشان خبر میگفت و به خانه تمام قوم و خویشان برای خبر گیری میرفت و این خاطره را می گه پسرعمه شهید هستم از او دارم که اگر یکساعت مرا نمی دید و بعد که میدید با من روبوسی میکرد و میگفت پسر عمه جان غنیمت است و با من شوخی میکرد و میگفت اگر من شهید شدم این رو بوسیها خاطره میباشد. &lt;br /&gt;
از من و هر وقت یادت بیایند مرا یاد کنی و یک فاتحه برای من بخوانید و من او میگفتم از این حرفها نزن من هنوز آرزو دارم در مراسم دامادیت به امید خدمت کنم میگفت اگر آرزو داری در مراسم دامادیم خدمت کنی پس در مراسم شهادتم هم باید خدمت کنی چون من میدانم که این بار بر نمیگردم البته بر میگردم ولی در جبهه چوبی بر میگردم در هنگام خداحافظی چند بار با من روبوسی کرد و از آن نور که در چهره داشت گریه ام گرفت ولی خودم را کنترل کردم و من گفتم پسر عمه جان تو نباید ناراحت باشی که من به جبهه میروم تو باید افتخار کنی که چنین پسر دایی داشته باشد که برود در راه خدا شهید شود و در تاریخ 23/01/1367 از مشهد عازم منطقه شد و در تاریخ 26/01/1367 شهید شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سایت شهدای ارتش &lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/44345&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتيب‌پيش‌فرض:غلامعباس-محمدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي ارتش جمهوري اسلامي ايران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي ايران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي استان خراسان رضوي]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامعباس محمدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-24T21:22:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
•	شهید یحیی محمدی دهنوی  :&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 01/05/1345&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 26/01/1367&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه: خراسان رضوی – مشهد – شیرحصار التیمور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان سال 1345 چشم به جهان گشود و در سن شش و هفت سالگی بسیار به درس علاقه داشت که در اثر کمبود امکانات نتوانستند نامبرده را به مدرسه بفرستید و همچنین در کارهای مزرعه و خانه و دام کمک میکرد تا اینکه در سال 1357 که مردم در خیانت تظاهرات میدادند و بسیار علاقه داشت به تظاهرات برود بطوریکه در خانه و صحرا همیشگی شعار میداد و بعد از پیروزی انقلاب در مسجد محل شرکت میکرد و در سال 1363 به مدت سه ماه به جبهه رفت و پس از بازگشت به جبهه مشغول فعالیت در زندگی بود و در سال 18/11/1364  داوطلبانه مشغول انجام وظیفه خدمت سربازی شد و وقتی به مرخصی آمد بسیار خوشحال بود و میگفت واقعا این خدمت سربازی بسیار آموزنده است بسیار مردم را تبلیغ به سربازی میکرد و در آخرین مرخصی که در تاریخ 12/01/1366به مشهد آمد از تمام قوم و خویشان خبر میگفت و به خانه تمام قوم و خویشان برای خبر گیری میرفت و این خاطره را می گه پسرعمه شهید هستم از او دارم که اگر یکساعت مرا نمی دید و بعد که میدید با من روبوسی میکرد و میگفت پسر عمه جان غنیمت است و با من شوخی میکرد و میگفت اگر من شهید شدم این رو بوسیها خاطره میباشد. &lt;br /&gt;
از من و هر وقت یادت بیایند مرا یاد کنی و یک فاتحه برای من بخوانید و من او میگفتم از این حرفها نزن من هنوز آرزو دارم در مراسم دامادیت به امید خدمت کنم میگفت اگر آرزو داری در مراسم دامادیم خدمت کنی پس در مراسم شهادتم هم باید خدمت کنی چون من میدانم که این بار بر نمیگردم البته بر میگردم ولی در جبهه چوبی بر میگردم در هنگام خداحافظی چند بار با من روبوسی کرد و از آن نور که در چهره داشت گریه ام گرفت ولی خودم را کنترل کردم و من گفتم پسر عمه جان تو نباید ناراحت باشی که من به جبهه میروم تو باید افتخار کنی که چنین پسر دایی داشته باشد که برود در راه خدا شهید شود و در تاریخ 23/01/1367 از مشهد عازم منطقه شد و در تاریخ 26/01/1367 شهید شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سایت شهدای ارتش &lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/44345&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتيب‌پيش‌فرض:غلامعباس-محمدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي ارتش جمهوري اسلامي ايران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي ايران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي استان خراسان رضوي]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامعباس محمدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-24T21:19:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
•	شهید یحیی محمدی دهنوی  :&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 01/05/1345&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 26/01/1367&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه: خراسان رضوی – مشهد – شیرحصار التیمور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان سال 1345 چشم به جهان گشود و در سن شش و هفت سالگی بسیار به درس علاقه داشت که در اثر کمبود امکانات نتوانستند نامبرده را به مدرسه بفرستید و همچنین در کارهای مزرعه و خانه و دام کمک میکرد تا اینکه در سال 1357 که مردم در خیانت تظاهرات میدادند و بسیار علاقه داشت به تظاهرات برود بطوریکه در خانه و صحرا همیشگی شعار میداد و بعد از پیروزی انقلاب در مسجد محل شرکت میکرد و در سال 1363 به مدت سه ماه به جبهه رفت و پس از بازگشت به جبهه مشغول فعالیت در زندگی بود و در سال 18/11/1364  داوطلبانه مشغول انجام وظیفه خدمت سربازی شد و وقتی به مرخصی آمد بسیار خوشحال بود و میگفت واقعا این خدمت سربازی بسیار آموزنده است بسیار مردم را تبلیغ به سربازی میکرد و در آخرین مرخصی که در تاریخ 12/01/1366به مشهد آمد از تمام قوم و خویشان خبر میگفت و به خانه تمام قوم و خویشان برای خبر گیری میرفت و این خاطره را می گه پسرعمه شهید هستم از او دارم که اگر یکساعت مرا نمی دید و بعد که میدید با من روبوسی میکرد و میگفت پسر عمه جان غنیمت است و با من شوخی میکرد و میگفت اگر من شهید شدم این رو بوسیها خاطره میباشد. &lt;br /&gt;
از من و هر وقت یادت بیایند مرا یاد کنی و یک فاتحه برای من بخوانید و من او میگفتم از این حرفها نزن من هنوز آرزو دارم در مراسم دامادیت به امید خدمت کنم میگفت اگر آرزو داری در مراسم دامادیم خدمت کنی پس در مراسم شهادتم هم باید خدمت کنی چون من میدانم که این بار بر نمیگردم البته بر میگردم ولی در جبهه چوبی بر میگردم در هنگام خداحافظی چند بار با من روبوسی کرد و از آن نور که در چهره داشت گریه ام گرفت ولی خودم را کنترل کردم و من گفتم پسر عمه جان تو نباید ناراحت باشی که من به جبهه میروم تو باید افتخار کنی که چنین پسر دایی داشته باشد که برود در راه خدا شهید شود و در تاریخ 23/01/1367 از مشهد عازم منطقه شد و در تاریخ 26/01/1367 شهید شده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سایت شهدای ارتش &lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/44345&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتيب‌پيش‌فرض: غلامعباس-محمدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي ارتش جمهوري اسلامي ايران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي ايران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي استان خراسان رضوي]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید سیدعلی اکبر هاشمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-24T21:18:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
شهید سید علی اکبر هاشمی  :&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 28/07/1325&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 10/03/1368&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد امير سرتيپ دوم حاج سيد علي اكبر هاشمي در تاریخ 28/07/1325 در تهران در خانواده ای‌ مذهبي پا به عرصه وجود نهاد. دوران تحصيلات متوسطه را در دبيرستان مروي سپري و در سال 1344 وارد دانشكده افسري شد. از همان دوران جواني علاقه خاصي به قرآن داشت و يكي از شاگردان حاج آقا سيف و عضو هیأت علم القرآن محمدي بود. &lt;br /&gt;
پس از طی تحصیلات اولیه و اخذ مدرک دیپلم در تاریخ 01/07/1345 از طریق شرکت در کنکور ورودی دانشکده افسری به استخدام ارتش در آمد. پس از طی دوره سه ساله دانشکده افسری در تاریخ 01/07/1348 در رسته پیاده به درجه ستوان دومی نائل آمد. پس از طی دوره مقدماتی رسته پیاده در مرکز آموزش پیاده شیراز به لشکر 64 پیاده ارومیه اختصاص یافته و مشغول خدمت شد. &lt;br /&gt;
در دوران پيروزي انقلاب اسلامي نقش اساسي در توزيع و نشر پيام هاي حضرت امام در منطقه شميرانات، چيذر، اختياريه و لويزان داشت. &lt;br /&gt;
از شگردهاي خاصي جهت توزيع اعلامیه هاي امام استفاده مي‌نمود از جمله گذاشتن اعلامیه ها در کیف دختر دبستاني خود که به اتفاق دخترش اعلامیه ها را توزيع مي‌نمود. او با ياري و همكاري تيمسار گرمابدره‌اي در پادگان لويزان اعلاميه‌ها را تكثير و قبل از ورود افسران و امرا به سر كار اعلاميه‌ها را به داخل اتاق ها انداخته و پخش مي‌نمود. &lt;br /&gt;
در دوران حكومت نظامي با تمام توان با اهالي منطقه شميرانات همكاري نزديك جهت سازماندهي تظاهرات را داشت خصوصاً با رئيس حوزه علميه چيذر، حاج‌آقا هاشمي اولياء و حاج آقا موسوي اصفهاني، امام جماعت مسجد صاحب الامر اختياريه. &lt;br /&gt;
پس از شروع درگيري های منافقین در كردستان به اتفاق ساير داوطلبان از ارتش با سر لشكر شهيد صياد شيرازي به كردستان رفته و با تلاش هاي فراوان و امكانات اندك به قلع و قمع آنان پرداخته و از ناحيه پا به شدت مجروح و به تهران انتقال داده شد. در سال 1360 در عمليات حصر آبادان به طور فعال شركت کرد و تركش هايي از آن عمليات به يادگار در بدن داشت. &lt;br /&gt;
سپس به فرماندهي دانشكده افسري و پادگان لشكرك منصوب و به دليل اعتماد و اطميناني كه نسبت به او داشتند مسئوليت حفاظت مجلس شوراي اسلامي در زمان رياست آقای هاشمي رفسنجاني به وی محول گرديد. پس از آن به عنوان معاونت عمليات لشكر 84 خرآماد و سپس به فرماندهي تيپ لشكر 64 اروميه مستقر در پيرانشهر مشغول ايثار و جانفشاني بود كه در زمان فوق مجدداً مجروح و پس از يك ماه استراحت و قبل از بهبودی كامل به منطقه مراجعت نمود. &lt;br /&gt;
شهید هاشمی سربازي متعهد، منظم، با انضباط، شجاع، فعال، ولايتي، با روحيه بسيجي بسيار بالا بود. دوره‌هاي مختلف چتربازي، سنگ فوري و دوره‌هايی با شرايط سخت و... را گذراند. عشق و علاقه وصف ناپذیر و خاصی نسبت به حضرت امام و خانواده معظم شهدا و حساسيت فوق العاده ای نسبت به بيت المال داشت. &lt;br /&gt;
در امر به معروف و نهي از منكر به هيچ وجه اهل تساهل نبود و هراسي به خود راه نمي‌داد و حتماً تذكر و توصيه لازم را مي‌داد. اهتمام فوق العاده‌اي نسبت به رفع گرفتاري و مشكلات مردم خصوصاً ارباب رجوع داشت و حتي در محل كار ساده و کوچک خود يكي از روزهاي هفته را اختصاص به اين امر داده و بدون حضور منشی در زمان مراجعه كنندگان کار آنها را پيگيري تا رفع نياز و خواسته آنها را با زدن تلفن یا نوشتن نامه عملی مي‌نمود.&lt;br /&gt;
همچنین صندوق قرض الحسنه ای ایجاد کرد و براي ازدواج جوانان، فراهم نمودن جهيزيه و جمع آوري كمك‌هاي مردمي از افراد خير تلاش می کرد. او نیز برای رفع نيازهاي منطقه عملياتي از هیچ کوششی فرو گذار نبود. &lt;br /&gt;
شهيد امير سرتيپ دوم هاشمي از نظر اخلاق و ادب نمونه بارزی از فرماندهان صدر اسلام بود، شخصی مطیع و فرمانبردار و معتقد به ولایت مطلقه فقیه و عاشق امام خمینی بود. حماسه رزم آفرینی هایش هنوز هم باعث افتخار ملت شهید پرور ایران است. او با نثار جان خود ریشه های انقلاب اسلامی را مستحکم نمود و به استقلال و آزادی امت شهید پرور قوت بخشید.&lt;br /&gt;
وی به منظور حفظ تمامیت ارضی کشور و دوام انقلاب و مبارزه با دشمنان اسلام راهی جبهه های حق علیه باطل گردید و فرماندهی تیپ یک پیرانشهر که صحنه تاخت و تاز دشمنان از خدا بی خبر بود به عهده گرفت و با تلاش و جانفشانی و ایثار و فداکاری منطقه را از لوث وجود سفاکان پاک نمود که تاریخ شاهد حماسه آفرینی های او بوده و آیندگان با ورق زدن برگ های آن احساس غرور و افتخار خواهند کرد و بر پایمردی های بزرگ مردانی چون او مباهات خواهند نمود. &lt;br /&gt;
افسر حزب الله بعد از چندین سال مبارزه در تاریخ 10/03/1368 در منطقه عملیاتی پیرانشهر نزدیک اذان ظهر در اثر سانحه اتومبیل به لقاء الله پیوست و به آرزوی دیرینه خود یعنی شهادت رسید. مراسم تشیع پیکر آن بزرگوار در ارومیه و تهران با شکوه هر چه تمام تر با حضور انبوه امت شهید پرور برگزار گردید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا في سبيل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجة عندالله. &lt;br /&gt;
اگر افتخار شهادت در اين راه نصيبم شود زهي سعادت. &lt;br /&gt;
سلام و درود بي‌پايان بر حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) و اهل بيت و آل طاهرينش و سلام بر همه انبياء و اولياء و ائمه معصومين به خصوص حضرت مهدي(عجل الله فرجه) و سلام بر ادامه دهنده راه آنان، رهبر كبير انقلاب اسلامي امام خميني. &lt;br /&gt;
و سلام بر پدر و مادر عزيزم و همسر مهربانم پروانه و بر بچه‌هايم و فرزندان دلبندم مريم السادات، مهدي، مرضيه و صفيه و بر برادران و خواهرانم و همه دوستان و آشنايان و آنهايي كه حقي بر گردن من داشته‌اند. &lt;br /&gt;
پس از سلام اميدوارم هيچ يك از مرگ من ناراحت نشويد و براي همه رفتگان طلب آمرزش و مغفرت نماييد به خصوص براي همه شهيدان راه اسلام و الله. &lt;br /&gt;
هرگاه خواستيد ياد من كنيد و روح مرا شاد نماييد قرآن بخوانيد. سلام مرا به همه اهل قرآن برسانید به خصوص هيأت علم القرآن محمدي. تقاضا دارم صميمانه مسائل زير را اجرا كنيد تا آرامش روح مرا فراهم كرده باشيد. بچه‌ها قرآن بخوانند و به مدارس اسلامي بروند، نماز و روزه و همه واجبات را به جا بياورند، اصول دين و فروع آن را كاملاً بياموزند و حرام‌ها را ترك كنند، به خصوص تا زماني كه از اوامر رهبر انقلاب اسلامي و جامعه روحانيت مبارز اطاعت كامل مي‌كنيد حق همكاري با خانواده‌ام را داريد والا هيچ حق شرعي و عرفي نداريد.&lt;br /&gt;
خدايا! تو شاهد باش كه من به غير از رضاي تو راضي نيستم. &lt;br /&gt;
هر شخصي مي‌خواهد روح مرا شاد كند در اين مقطع زماني حساس و با ارزش به طور كامل از دستورات رهبر و مرجع عالي قدر، نائب الامام خميني كبير پيروي و پشتيباني نمايد و از هيچ كوششي در اين راه كه همانا راه اسلام راستين است فرو گذار ننمايد!&lt;br /&gt;
باز هم به همسر عزيزم و فرزندان نازنينم و همه خانواده‌ام سفارش مي‌كنم كه عفت و تقوا را هر چه بيشتر رعايت كنيد و در مورد حجاب به طور كامل، چون من راضي نيستم يك مو از بدن شما ديده شود و در اين مورد مسئول و مديون من هستيد!&lt;br /&gt;
  والسلام عليكم و علي عباد الله الصالحين&lt;br /&gt;
  آبادان 17 تيرماه 1360&lt;br /&gt;
  برابر با ششم ماه مبارك رمضان 1401&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره ای از زبان نزدیکان شهید امیر سرتیپ دوم سید علی اکبر هاشمی&lt;br /&gt;
بيانات حضرت آيت الله العظمي خامنه‌اي، رهبر معظم انقلاب اسلامي در خطبه‌هاي نماز جمعه قبل از تشييع جنازه اش که از ايشان ياد كردند را حضورتان تقديم مي‌گردد:&lt;br /&gt;
اين شهيد را چون من خودم مي‌شناختم معرفي می كنم: شهيد سيد علي اكبر هاشمي، افسر ارتش كه از برادران بسيار خوب ارتشي ما بود، بنده ايشان را از اوایل انقلاب از نزديك مي‌شناختم، يك جوان مومن و غيور و شجاع و انقلابي. آن وقت اول بار من ايشان را ديدم سرگرد يا سروان بود كه مأموريت هايي در كردستان براي دفاع از انقلاب را به عهده گرفته بود. در آذربايجان غربي در جبهه‌ها شجاعانه جنگيده بود. بعد هم در مجلس شورا اسلامي ايشان مسئوليت حفاظت از مجلس را و كارهاي امنيتي مجلس را به عهده داشت. &lt;br /&gt;
از بس فرد مورد اعتمادي بود برادرمان آقاي هاشمي رفسنجاني به ايشان این مسئوليت را داده بود كه آنجا حفاظت را به عهده داشته باشد. مدتي آنجا بود، جبهه جنگ بود، دانشكده افسري بود، هر جا بود اين جوان، منشاء خير و بركت بود. برادر عزيزي بود، جوان شجاع و مومني بود، واقعاً مجاهد في سبيل الله بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 سایت شهدای ارتش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/42855&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتيب‌پيش‌فرض: سید-علی-اکبر-هاشمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي ارتش جمهوري اسلامي ايران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي ايران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهداي شهرستان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D8%B8%D9%81%D8%B1_%DB%B1</id>
		<title>عملیات ظفر ۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D8%B8%D9%81%D8%B1_%DB%B1"/>
				<updated>2018-11-24T21:08:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==عملیات در استان دهوک و سلیمانیه عراق==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیّات ظفر 1 در تاریخ 27/6/66، در عمق 200 کیلومتری خاک عراق (استان دهوک و سلیمانیه) با هدف انهدام مراکز نظامی رژیم بعثی عراق به اجرا درمی‌آید. رزمندگان تحت امر قرارگاه رمضان با حمله به شهرهای کانی‌ماسی و اطراف باتوفه و زاخو موفق می‌شوند شهر کانی‌ماسی را آزاد کنند و مرکز گردان نیروهای بعث را از تیپ بیگاوة لشکر 38 به تصرف درآورند و با هجوم به سه مرکز گردان نیروهای عراق در جاده‌ی اصلی، ضربات سختی به آن‌ها وارد آورند. رزمندگان در ادامة عملیّات، شش کیلومتر از جادة منتهی به شهر کانی‌ماسی را به کنترل خود درآورده و 60 پایگاه دشمن را به آتش می‌کشند و علاوه بر کشته یا زخمی کردن 500 نفر از نیروهای آن‌ها، تعدادی را به اسارت درمی‌آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جریان یک تهاجم دیگر به پایگاه‌های دشمن در ارتفاعات گیله‌زرد واقع در استان سلیمانیه، کلیه پایگاه‌های منطقه آزاد و مقر گردان 19 خفیفه عراق به طور کامل منهدم می‌شوند. در این یورش نیز تعداد دیگری از دشمن کشته و زخمی شده و مقدار قابل توجهی از جنگ‌افزار و ادوات زرهی آن‌ها به آتش کشیده می‌شود. رزمندگان تحت امر قرارگاه رمضان پس از شکست دشمن در این منطقه، به پاک‌سازی شهر کانی‌ماسی و جاده‌های منتهی به آن می‌پردازند و با به اسارت درآوردن باقیمانده‌ی دشمن، منطقه‌ای به وسعت 30 کیلومتر را تحت کنترل خود در می‌آورند. رزمندگان، در شب دوم عملیّات، مرحله‌ی دوّم حمله را با یورش به قرارگاه‌ها، پل‌ها و محل‌های استقرار دشمن در عمق 200 کیلومتری خاک عراق (استان دهوک) آغاز می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قوای اسلام در تداوم مرحلة دوم عملیّات، 35 کیلومتر از جادة کانی‌ماسی باتوفه را از چنگ دشمن خارج می‌کنند و با وارد آوردن ضربات پیاپی به آن‌ها در قسمتی از جادة شهر باتوفه ـ زاخو استقرار می‌یابند. دشمن در تنگه زریزه ضرباتی را از سوی رزمندگان دریافت می‌دارد و متحمل تلفات و خسارات سنگین می‌شود. نیروهای بعثی، برای باز پس گیری مناطق از کف داده با پشتیبانی تعداد زیادی تانک، هواپیما، هلی‌کوپتر و بهره‌گیری از نیروهای ویژه وارد عمل می‌شوند که با مقابلة شدید رزمندگان اسلام، تعداد زیادی کشته، زخمی و یا اسیر برجای می‌گذارند. در دفع پاتکهای دشمن، علاوه بر انهدام 30 دستگاه خودرو و چندین دستگاه تانک و نفربر به تیپ بیگاوه از لشکر 38 عراق ضربات سنگینی وارد می‌شود و دود حاصل از انهدام جنگ‌افزارهای سنگین و ادوات زرهی فضای منطقه را می‌پوشاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نتایج عملیّات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأسیسات و مراکز منهدم شده دشمن===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
60 پایگاه حفاظتی در اطرافت کانی‌ماسی و محورهای مواصلاتی باتوفه و زاخو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مراکز استقرار گردانهای تیپ بیگاوه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پایگاه‌های حفاظتی دشمن در منطقه گیله‌زرده‌ی سلیمانیه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقر گردان 19 خفیفه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تجهیزات منهدم‌شدة دشمن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ده‌ها دستگاه تانک و نفربر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعدادی خودرو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انواع سلاح سبک و نیمه‌سنگین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چندین انبار مهمات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تعداد کشته و زخمی دشمن===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1000 نفر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تعداد اسرا===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
500 نفر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع:== &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارنامه توصیفی عملیات هشت سال دفاع مقدس/علی سمیعی/ نمایندگی ولی فقیه در نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی/تهران/1376&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.dsrc.ir/Contents/ContentFrame.aspx?ID=2567&amp;amp;PF=true&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: }}&lt;br /&gt;
[[رده: عملیات]]&lt;br /&gt;
[[رده: جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
[[رده: ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: عملیات استان کرکوک ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%AC%D8%B1_%DB%B8</id>
		<title>عملیات والفجر ۸</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%AC%D8%B1_%DB%B8"/>
				<updated>2018-11-24T21:06:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه جنگ&lt;br /&gt;
| جنگ      = عملیات والفجر ۸&lt;br /&gt;
| قسمتی‌از  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
| تصویر    = [[پرونده:عملیات والفجر ۸ - حاشیه اروندرود.jpg|300px|بی‌قاب]]&lt;br /&gt;
| زیرنویس  = حاشیه‌ی [[اروندرود]] - نیروهای [[خط شکن]]{{سخ}}منطقه عملیاتی والفجر ۸&lt;br /&gt;
| زمان     = ۲۰ بهمن ۱۳۶۴ تا ۲۹ فروردین ۱۳۶۵&lt;br /&gt;
| مکان     = [[شبه جزیره‌ی فاو]]، جنوب [[عراق]]&lt;br /&gt;
| مختصات   = &lt;br /&gt;
| علت      = ایران می‌خواست با پیروزی قاطع در این عملیات موازنه‌ی سیاسی را در سمت خود افزایش داده و با ایجاد یک پیروزی مقتدرانه، جنگ را خاتمه دهد.&lt;br /&gt;
| قلمرو    = &lt;br /&gt;
| نتیجه    = تصرف [[شبه جزیره‌ی فاو]] توسط [[نیروهای ایرانی]]&lt;br /&gt;
| جنگنده۱  = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] [[ایران]]&lt;br /&gt;
| جنگنده۲  = [[پرونده:پرچم سابق عراق.png|22px]] [[عراق]]&lt;br /&gt;
| فرمانده۱ = &lt;br /&gt;
| فرمانده۲ = &lt;br /&gt;
| قوای۱    = [[پرونده:ستاد کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران.png|22px]] [[ستاد کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران|ستاد کل نیروهای مسلح]]{{سخ}}[[پرونده:ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ایران.png|22px]] [[ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ایران|ستاد مشترک ارتش]]{{سخ}}[[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|سپاه پاسداران]]{{سخ}}[[پرونده:نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران.png|22px]] [[نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی زمینی ارتش]]{{سخ}}[[پرونده:نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران.png|22px]] [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی ارتش]]{{سخ}}[[پرونده:هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران.png|22px]] [[هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران|هوانیروز ارتش]]&lt;br /&gt;
| قوای۲    = [[پرونده:نشان سابق ملی عراق.png|22px]] [[ستاد کل نیروهای مسلح عراق|ستاد کل نیروهای مسلح]]{{سخ}}[[پرونده:آرم نیروی زمینی عراق.png|22px]] [[نیروی زمینی ارتش عراق|نیروی زمینی ارتش]]{{سخ}}[[پرونده:آرم سابق نیروی هوایی عراق.png|22px]] [[نیروی هوایی ارتش عراق|نیروی هوایی ارتش]]{{سخ}}[[پرونده:آرم نیروی دریایی عراق.png|22px]] [[نیروی دریایی ارتش عراق|نیروی دریایی ارتش]]&lt;br /&gt;
| خسارات۱  = &lt;br /&gt;
| خسارات۲  = &lt;br /&gt;
| خسارات۳  = &lt;br /&gt;
| یادداشت  = در این عملیات [[ایران]] توانست ۳۰ کیلومتر از خاک [[ایران]] را آزاد کرده، [[شبه جزیره‌ی فاو]] و ۷۷۰ کیلومتر از خاک [[عراق]] &amp;lt;small&amp;gt;(زمینی و دریایی)&amp;lt;/small&amp;gt; را تصرف نماید. پس از این، [[نیروهای ایرانی]] در ۲۰ کیلومتری [[بندر ام‌القصر]] مستقر شدند.&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
عملیات والفجر ۸ در تاریخ ۲۰ بهمن ۱۳۶۴ در منطقه‌ی جنوبی عراق، به منظور تصرف [[شبه جزیره‌ی فاو]] و کسب یک برتری سیاسی به طور مشترک توسط [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]] و [[ارتش جمهوری اسلامی ایران]] و با رمز ''یا فاطمه الزهرا (س)'' اجرا شد و در تاریخ ۲۹ فروردین ۱۳۶۵ با تصرف [[شبه جزیره‌ی فاو]]، پایان پذیرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دلیل انجام عملیات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیروزی‌های جمهوری اسلامی با فتح خرمشهر به اوج خود رسید، غرب به منظور فراهم آوردن شرایط مناسب در تحمیل صلح و سازش به جمهوری اسلامی، تلاش اصلی را معطوف بر حفظ صدام کرد. بدین ترتیب از یک سو پافشاری و تصمیم قطعی غرب مبنی بر حفظ صدام و از سوی دیگر، عزم راسخ جمهوری اسلامی جهت حصول به اهداف حقه خود در جنگ و تسلیم نشدن در برابر فشارهای همه جانبه استکبار، به نوعی، حالت نه جنگ، نه صلح را میان طرفین حاکم کرد. در واقع حفظ صدام و بازداشتن ایران از پافشاری روی آرمان‌های خود، برقراری موازنه قوا بود. از این رو افزایش و تقویت توانایی‌های تکنولوژی عراق به ویژه نیروی هوایی، در دستور کار استکبار قرار گرفت و به دنبال آن دشمن سعی کرد فضا را به طور مطلق در اختیار بگیرد تا شاید به این وسیله به لحاظ ضعف‌های متعددی که داشت، صحنه جنگ را از میدان رزم زمینی به آسمان، دریا و شهرها بکشاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گذشته از استراتژی غرب و حمایت‌های همه جانبه علمی و نظیر از رژیم عراق، رژیم بعثی نیز تمامی توان خود را در جهت پشتیبانی و پاسخ گویی به نیازهای جنگ قرار داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اجتناب از جنگ در زمین مسطح ـ پس از عملیات‌های والفجر مقدماتی و والفجر 10 ـ و در پی آن ابتکار عملیات در هورالهویزه طی دو عملیات بزرگ خیبر و بدر ـ به خصوص خیبر ـ موجب انفعال رژیم عراق و ایجاد نگرانی در میان حامیان منطقه‌ای و بین المللی او گردید، و متقابلا جمهوری اسلامی ایران که ابتکار عمل و برتری سیاسی و نظامی را همچنان در دست داشت، زمینه عملیات بعدی را با استفاده از تجربه عملیات در هور فراهم نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این میان، عاملی که موجب شد طراحان نظامی در انتخاب منطقه بعدی برای عملیات دقت بیشتری به عمل آورند، این بود که هیچ یک از عملیات‌های انجام شده پس از فتح خرمشهر دارای نتایجی نبود که قادر باشد برتری تعیین کننده ای را نصیب ایران کند. از این رو، لازم بود حرکت جدیدی در صحنه جنگ انجام شود که با آنچه از اول جنگ تا آن زمان به وقوع پیوسته بود، متفاوت باشد و فرماندهان نظامی عراق نیزاز پیش بینی آن ناتوان باشند. این حرکت، عبور از رودخانه عریضی همچون اروند و تسخیر منطقه مهم شبه جزیره فاو بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA+%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%AC%D8%B1+8&amp;amp;SSOReturnPage=Check&amp;amp;Rand=0&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معرکه کمرشکن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات والفجر ۸ در ششمین سال جنگ تحمیلی و در روز ۲۰ بهمن سال ۱۳۶۴ در مرز جنوبی استان خوزستان و در جنوب جزیره آبادان، در منطقه فاو، در آن سوی رودخانه اروندرود، محدود به منطقه رأس البیشه و خورعبدالله صورت گرفت. این عملیات در منطقه بسیار حساسی انجام شد، زیرا از یک طرف در مرز اروندرود قرار داشت که رژیم بعثی عراق به بهانه تسلط بر آن، جنگ با ایران را آغاز کرده بود و از طرفی در تنها مسیر ارتباطی کشور عراق با دریای خلیج فارس قرار داشت و ارتباط بندر ام القصر را از طریق خورعبدالله با خلیج فارس برقرار می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر تنها اسکله های نفتی عراق به نام‌های البکر و الامیه در محدوده این منطقه قرار دارند. زمین منطقه عملیات نیز یکی از زمین‌های پیچیده جنگی و عملیاتی، در آن زمان بود، به طوری که شامل انواع عوارض زمین از جمله رودخانه، نهر، نخلستان، باتلاق، چولان، جاده، روستا، شهر، ساحل، نمک زار، دشت، اسکله و بندر می‌شد. برای طراحی عملیات در این منطقه، علاوه بر آن که باید توانایی‌های دشمن را در نظر گرفت باید جنگ با عوارض طبیعی زمین را نیز مورد توجه قرار داد؛ عوارضی مانند رودخانه، نهر، نخلستان، باتلاق و ... . همچنین طراح عملیات باید جنگ با عوارض مصنوعی ایجاد شده در زمین را هم مد نظر قرار می‌داد، عوارضی مانند انواع موانع، سیم خاردار، میله های خورشیدی شکل و میدان‌های مین. از طرفی تاکتیک سپاه در طرح ریزی عملیات، پرهیز از تک جبهه‌ای و تلاش برای دور زدن دشمن و یا نفوذ عمیق و ایجاد رخنه گسترده در خطوط دشمن بود، لذا طرح ریزی عملیات با توجه به محدودیت‌های نحوه تدارک نیروها و نیز چگونگی انجام پشتیبانی از نیروهای عمل کننده به دلیل محاصره بودن زمین منطقه عملیات از سوی رودخانه اروندرود از سویی و نیز دریای خلیج فارس از سوی دیگر، یکی از پیچیده‌ترین طرح ریزی‌های نظامی و تاکتیکی محسوب می‌شد. اگر برتری هوایی ارتش بعثی و نیز قدرت تحرک و توان جا به جایی یگان‌های دشمن نیز بر مشکلات فوق افزوده شود، برنامه ریزی و طراحی چنین عملیاتی از اطلاعات بسیار دقیق و به هنگام و نیز از طرح مانور درخور و مناسبی حکایت می‌کند. با مطالعه بر روی نحوه برنامه ریزی و چگونگی انجام عملیات والفجر ۸ ، مشخص می‌شود فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی توانسته اند با استنباط صحیح از وضع دشمن، این عملیات را طراحی و به اجرا در آورند. بنابراین، پیاده کردن دانش و خبرگی فرماندهان این عملیات می‌تواند کمک شایانی به مدل سازی آن و توسعه بازی جنگ و سناریو سازی برای نبردهای احتمالی آینده کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اهداف عملیات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهم‌ترین هدف این عملیات، دستیابی به یک پیروزی قاطع از نظر نظامی در آن شرایط زمانی در جبهه های جنگ بود تا بدین وسیله دولتمردان و سیاستمداران کشور برای حل مسأله جنگ و پایان دادن به نبردها از راه سیاسی، بتوانند از قدرت مانور بیشتری برخوردار شوند. آقای هاشمی رفسنجانی در صفحه ۸۸ کتاب «بی پرده با هاشمی رفسنجانی» می‌گوید: فاو عملیاتی بود که برای ختم جنگ طراحی کرده بودیم. هدف هم این بود که از جاده ساحلی به ام القصر برویم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین انجام نبرد فاو در آن شرایط زمانی، مورد نیاز مسئولان کشور بود و اجرای عملیات والفجر،۸ می‌توانست روحیه جدیدی را برای فرماندهان و طراحان عملیاتی به وجود آورده و موجب نشاط رزمی در آنان شده و همچنین قدرت دفاعی و عملیاتی رزمندگان اسلام را بالا برده و یک بار دیگر نشان دهد به کارگیری ابتکار عمل، قدرت و تفکر و کسب اطلاعات صحیح از دشمن می‌تواند برتری در صحنه نبرد را به همراه داشته باشد و دشمن را منفعل کند. از طرفی به لحاظ موقعیت جغرافیایی شمال خلیج فارس و منطقه فاو عملیات والفجر ۸ از اهداف سیاسی و نظامی ویژه ای برخوردار بود که مهم‌ترین نتایجی که از آن حاصل شد، عبارت بودند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ـ تصرف شهر فاو و تأسیسات بندری آن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲ـ تصرف بخش انتهایی اروند رود و تسلط بر قسمتی دیگر از آن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳ـ تأمین خور موسی و امکان تردد کشتیرانی امن به بندر امام خمینی (ره)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴ـ تهدید بندر ام القصر، محل استقرار ناوگان نیروی دریایی عراق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵ـ تأمین امنیت کشتیرانی در شمال خلیج فارس و کمک به امنیت جزیره خارک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶ ـ انهدام HY2 در رأس البیشه و یا تصرف سکوهای پرتاب موشک‌های ضد سطحی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷ـ انسداد مسیر تردد ناوگان نظامی و تدارکاتی رژیم بعثی عراق به خلیج فارس از طریق خور عبد الله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸ـ ایجاد فشار روانی بر کشورهای عضو شورای همکاری خلیج فارس برای قطع حمایت‌های مالی، نظامی، سیاسی و تبلیغاتی از رژیم صدام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==روش‌های اِعمال غافلگیری==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای پیروزی در هر نبردی غافلگیر کردن دشمن و فریب وی یکی از اصول اساسی و عوامل مهم رسیدن به موفقیت است. به میزان اهمیت هر عملیات و نیز شرایط برتری دشمن، رعایت اصل غافلگیری می‌تواند کمک زیادی به رسیدن به نتایج مطلوب کند. دشمن باید هم در تشخیص مکانی که قرار است نبرد در آن صورت گیرد غافلگیر شود و هم از زمان وقوع آن اطلاع نیابد و هم نباید از تاکتیک‌ها و روش‌های عملیاتی که قرار است در درگیری از آن استفاده شود، آگاهی یابد. بنابراین قرارگاه خاتم الانبیاء (ص) برای غافلگیر کردن دشمن اقدام‌های زیر را انجام داد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==طرح ریزی عملیات فریب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که قبلاً نبردهای خیبر و بدر در منطقه هورالهویزه از سوی رزمندگان اسلام انجام شده بود لذا با تشکیل قرارگاهی به نام «قرارگاه عملیات فریب» به دشمن نشان داده شد که عملیات بزرگ بعدی قوای اسلام در این منطقه صورت خواهد گرفت. بدین منظور رفتارها به گونه ای تنظیم شد که شواهد و قرائن تک، به دشمن نشان داده شود. لذا اقدام‌های زیر صورت گرفت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) نقل و انتقال تجهیزات نظامی و نیروهای رزمنده در شرایط علنی و نیز استتار شده و ستون کشی‌های ظاهری و مکرر به خصوص چند روز قبل از آغاز عملیات والفجر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) تقویت خطوط اول و استقرار نیروهای اطلاعات عملیات به منظور برخورد و دستگیری نیروهای نفوذی و اطلاعاتی دشمن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) استقرار سایت موشکی پدافند هوایی هاگ در منطقه عمومی هور که به مفهوم آمادگی قوای اسلام برای یک عملیات جدید است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د) اقدام به شناسایی مواضع دشمن و کسب اطلاعات از یگان‌های ارتش بعثی مستقر در این منطقه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برنامه ریزی برای اجرای تک پشتیبانی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که قرار بود همزمان با عملیات سپاه در منطقه فاو، ارتش جمهوری اسلامی ایران نیز در هر منطقه ای که می‌تواند با لشکرها و تیپ‌های سازمانی خود به انجام تک مستقل بپردازد، به طرح ریزی عملیات اقدام کند، بنابراین تک در محور شلمچه و منطقه چزابه که در دستور کار ارتش قرار گرفته بود به عنوان تک پشتیبانی برای عملیات سپاه در فاو، محسوب می‌شد. البته اجرای عملیات سپاه در فاو هم، نقش تک پشتیبانی برای عملیات ارتش را ایفا می‌کرد. قرار بر این بود که عملیات در هر یک از محورهای ارتش و سپاه که موفق شد به عنوان تلاش اصلی قلمداد شده و محور بعدی به عنوان تک پشتیبانی محسوب شود. از آنجا که پیشروی در محور شلمچه به دلیل نزدیکی آن به شهر بصره برای دشمن بسیار خطرناک تلقی می‌شد، بنابراین چنانچه یگان‌های ارتش می‌توانستند خط اول دشمن در این ناحیه را به تصرف خود درآورند، باعث عدم جا به جایی فوری واحدهای ارتش بعثی به سمت منطقه تلاش اصلی می‌شد. البته، متأسفانه تک ارتش در شلمچه قرین موفقیت نشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==طرح ریزی عملیات محدود==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرماندهی کل سپاه با به کارگیری بخشی از توان یگان‌هایی که در مرحله اول عملیات والفجر ۸ برای آن‌ها مأموریتی پیش بینی نشده بود در منطقه‌ام الخصیب واقع در رو به روی شهر خرمشهر و جزیره بوارین واقع در خاک عراق، عملیاتی را طراحی کرد تا یگان‌های دشمن در این منطقه را درگیر نگه داشته و از امکان اعزام فوری آن‌ها به منطقه اصلی عملیات در جبهه فاو جلوگیری کند. لازم به ذکر است که بلافاصله پس از آغاز عملیات در منطقه فاو، این یگان‌ها به آن ناحیه اعزام شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==عملیات حفظ اطلاعات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجا که باید آماده سازی منطقه تلاش اصلی عملیات که در فاصله ۸۰ کیلومتری جنوب شرقی آبادان قرار داشت برای دشمن پوشیده باقی می‌ماند، لذا شدیدترین تدابیر حفاظت اطلاعات از منطقه خسرو آباد تا دهانه اروند رود از یک سو و از شبه جزیره آبادان تا بهمن‌شیر از سوی دیگر، برنامه ریزی و به مرحله اجرا درآمد. بدین منظور واحدهای دژبانی در تمام مسیرهای ورود به منطقه مستقر شد و از تردد یگان‌ها و رزمندگانی که حضورشان در این ناحیه ضروری نبود جلوگیری می‌کردند و برای عبور خودروهای مهندسی و یا تجهیزات جنگی و یا فرماندهان تاکتیکی فقط عبور با کارت تردد ویژه امکان پذیر می‌بود. البته قبل از آن همه فرماندهان قرارگاه‌ها و لشکرها و تیپ‌ها و سایر یگان‌های پشتیبان خدمات رزمی، توجیه شده بودند که برای ترددهای ضروری با استفاده از تاریکی شب و با چراغ خاموش و با کمترین سر و صدا به انجام مأموریت خود بپردازند. لازم به ذکر است که با استفاده از این تدابیر ظرف سه ماه بزرگ‌ترین عملیات مهندسی که در شرایط عادی به دو سال وقت نیاز داشت، برای آماده کردن شرایط عملیات در مناطق نزدیک به خط تماس، انجام گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کنترل اطلاعاتی دشمن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به منظور مراقبت از شرایط دشمن و اطمینان از غافلگیر بودن وی، واحدهای اطلاعات عملیات با استفاده از دکل‌های بلند دیده بانی که در منطقه وجود داشت به طور مرتب دشمن را زیر نظر قرار داده و تغییرات آرایشی و آمادگی وی را کنترل می‌کردند. از طرفی با در اختیار گرفتن عکس هوایی از منطقه فاو که توسط هواپیماهای RF4، صورت می‌گرفت امکان بررسی بیشتر دشمن فراهم می‌آمد. تمام اقدام‌های تاکتیکی دشمن رصد می‌شد و میزان حجم آتش‌های وی بر روی نقشه و در یک منحنی ثبت می‌شد تا تغییرات معنی دار آن از نظر هوشیاری دشمن مورد ارزیابی قرار گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنج روز قبل از آغاز عملیات، اطراف قرارگاه مرکزی خاتم الانبیاء(ص) از سوی هواپیماهای دشمن بمباران شد. برخی از فرماندهان این بمباران را ناشی از لو رفتن عملیات و به هم خوردن غافلگیری ارزیابی می‌کردند ولی با بررسی‌های بیشتر معلوم شد که هواپیماهای ارتش بعثی برای حمله به نفتکشی در خلیج فارس که نفت صادراتی ایران را حمل می‌کرد، اعزام شده بودند که در بازگشت از مأموریت، بمب‌های مصرف نشده را به طور اتفاقی در میان نخلستان‌های ایران رها کرده‌اند. چنانچه این کنترل اطلاعاتی وجود نداشت ممکن بود به اشتباه این اقدام دشمن، تفسیر غلط شده و باعث تأثیر بر روی عملیات شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات والفجر ۸ در ششمین سال جنگ تحمیلی و در روز ۲۰ بهمن سال ۱۳۶۴ در مرز جنوبی استان خوزستان و در جنوب جزیره آبادان، در منطقه فاو، در آن سوی رودخانه اروند رود، محدود به منطقه رأس البیشه و خورعبدالله صورت گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==انتخاب منطقه غافلگیر کننده==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دشمن امکان عملیات در منطقه مثلث فاو را از نظر منطق کلاسیک نظامی رد می‌کرد. اسناد به دست آمده پس از عملیات والفجر ۸ نشان می‌دهد بخش‌های اطلاعاتی ارتش بعثی، با کمک اطلاعات دریافتی از ماهواره‌ها، عکس‌های هوایی و مشاهده فعالیتهای ایران، به این نتیجه رسیده بودند که قرائن و شواهد یک تک گسترده از سوی قوای ایران در منطقه فاو و رأس البیشه وجود دارد ولی نیروهای عملیاتی ارتش صدام با توجه به منطق نبرد، امکان عبور از رودخانه اروند رود و انجام یک تهاجم وسیع بدون داشتن پل‌های متعدد بر روی رودخانه اروندرود و نیز مشکل تدارک نیروهای تک کننده و نیز تداوم عملیات از سوی یگان‌های مهاجم را منتفی می‌دانستند و اجرای چنین عملیاتی را خودکشی بزرگ و یک اشتباه استراتژیک برای ایران، ارزیابی می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین می‌توان این گونه برداشت کرد که عامل اصلی غافلگیر شدن دشمن، عدم درک صحیح ستاد ارتش بعثی از استراتژی ایران در آن زمان و نیز برنامه ریزی‌های گسترده سپاه برای انجام یک عملیات کاملاً موفق بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==موقعیت مکانی منطقه عملیات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمین منطقه عملیات والفجر ۸ شامل شبه جزیره فاو می‌شد که بین رودخانه اروند واقع در جنوب استان خوزستان و خلیج فارس و خورعبدالله قرار گرفته است. این سرزمین تحت تأثیر جزر و مد آب خلیج فارس و رطوبت دائم حاصل از آن و نیز نهرهای منشعب از اروندرود قرار دارد. به همین دلیل قسمت عمده ای از زمین منطقه عملیات، باتلاقی، نمک زار و سست است و در نتیجه برای تردد خودروها و نیز تانک‌ها و نفربرها مناسب نیست. بخش دیگری از زمین منطقه عملیات، پوشیده از نخلستان و نهرهایی است که این نخل‌ها را آبیاری می‌کنند لذا تردد خودروهای رزمی و زرهی منحصراً از طریق سه جاده اصلی آسفالته که یکی جاده ساحلی به ام القصر، و دیگری جاده بصره- فاو و دیگری جاده استراتژیک فاو است صورت می‌گیرد و سایر نقاط برای تردد خودروها و ادوات جنگی و حتی برای رفت و آمد نفرات پیاده، مناسب نیستند و امکان گسترش یگان‌های رزمی زیاد به دلیل وضعیت و عواض زمین، وجود ندارد.  از طرفی تراکم بیش از حد یگان‌های نظامی در این منطقه موجب آسیب پذیری آن‌ها می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمق آب رودخانه اروند رود، که از خلیج فارس تأثیر می‌پذیرد به طور متوسط به ۸ متر می‌رسید، به طوری که امکان کشتیرانی در آن را فراهم می‌آورد و کشتی‌های تا ۳۰ هزار تنی قبل از آغاز جنگ در آن تردد می‌کردند ولی به دلیل بروز جنگ، سال‌ها بود که در آن کشتیرانی صورت نگرفته بود و چون لایروبی هم نشده بود، لذا تردد کشتی‌ها مستلزم آب نگاری جدید می‌بود ولی در عین حال برای عبور یدک کش‌های سبک و بارج های باربری و نیز لنج ها به شرطی که ناخدای آن‌ها آشنا به وضع رودخانه می‌بود، مشکلی ایجاد نمی‌کرد. عرض این رودخانه بین ۷۰۰ تا ۱۱۰۰ متر است و پل زدن بر روی آن، شرایط ویژه ای را می‌طلبید. در ساحل رودخانه، پوششی از چولان (بوته های بلند) و نی وجود داشت. ارتفاع چولان ها به حداکثر ۱‌/۵ متر و ارتفاع نی‌ها به ۳ تا ۴ متر می‌رسید؛ به گونه ای که انسان به راحتی می‌توانست در میان آن‌ها مخفی شود. ولی همین امر از گسترش یگان‌های مانوری در آن‌ها، جلوگیری می‌کرد. همچنین، نخلستان‌های بزرگی در دو طرف ساحل اروندرود در سَمت خودی و دشمن وجود داشت که عمق آن بین ۲ تا ۵ کیلومتر متغیر بود و زمین اطراف آن اغلب سست و نامناسب برای تردد واحد های رزمی بود. این نخلستان‌ها، زمین منطقه عملیات را به دو قسمت مجزا تقسیم می‌کرد و برای یگان‌های رزمی، محدودیت فراوانی را ایجاد می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس به طور خلاصه وضع منطقه عملیات یا زمین درگیری مجموعه ای بود از عوارضی شامل: ۱- باتلاق ۲- نمک زار ۳- رودخانه ۴- نخلستان ۵- شهر ۶- روستا ۷- چولان ۸- جاده های آنتنی عمود بر اروندرود  ۹- دریاچه نمک ۱۰- همجواری با دریا در خورعبدالله ۱۱- نهرهای متعدد متصل به اروند رود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عوارض طبیعی فوق سرزمین نسبتاً پیچیده ای را برای انجام یک تک موفق ایجاد کرده بود که در ترکیب با عوارض مصنوعی‌ای که دشمن در ساحل دور اروند رود به وجود آورده بود موجب ابهام زیادی در برنامه ریزی برای آفند در این منطقه می‌گردید. ولی از آنجا که ارزش نظامی و سیاسی این منطقه برای رژیم بعثی عراق، فوق العاده مهم بود، بنابراین باید طراحان عملیات عوارض فوق را به عنوان مشکلات طرح عملیاتی ملاحظه کرده و برای فائق شدن بر آن‌ها راهکارهای مناسب تاکتیکی در نظر می‌گرفتند. بنابراین فرماندهی قرارگاه خاتم الانبیاء (ص) تصمیم گرفت تا نحوه عبور از رودخانه، چگونگی جنگیدن در نخلستان، باتلاق و شیوه درگیری‌های شهری را به رزمندگان لشکرها و تیپ‌های شرکت کننده در این عملیات، آموزش دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وضعیت و شرایط کشور عراق در زمان عملیات والفجر==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ـ در این سال، دولت عراق نیمی از تولید ناخالص داخلی سالانه خود، یعنی در حدود ۱۴میلیارد دلار را به خرید تسلیحات و فناوری ساخت سلاح‌های مورد نیاز اختصاص داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲ـ در این سال برتری کامل نظامی ارتش بعثی برقوای ایران برقرار بوده است. استعداد نیروی هوایی آن کشور حدود ۶۰۰ فروند از انواع هواپیماهای بمب افکن و شکاری شامل انواع هواپیماهای توپولف، انواع میگ‌های جنگنده ۲۱، ۲۳، ۲۵ و ۲۷ و هواپیماهای جنگی سوخوی ۵ و ۷ و جنگنده بمب افکن‌های میراژ F1 و هواپیماهای مخصوص حمل موشک‌های ضد سطحی به نام سوپر استاندار بود که از فرانسه به همراه خلبان در اختیار گرفته بود. گفته می‌شود در آن زمان، استعداد عملیاتی نیروی هوایی عراق ۶ برابر نیروی هوایی ایران بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳ـ در این سال کمک‌های مالی کشورهای عربی به عراق از جمله عربستان سعودی، امارات، کویت و ... کماکان ادامه داشته است و این کشورها از نظر سیاسی، اقتصادی، روانی و تبلیغاتی نیز به شدت از رژیم صدام پشتیبانی می‌کردند. رژیم‌هایی مانند مصر و اردن نیز از نظر سیاسی، تبلیغاتی و کمک‌های نظامی در کنار صدام بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴ـ در این سال حمایت کشورهای اروپایی از رژیم بعثی در زمینه صدور تسلیحات به این کشور افزایش یافت به طوری که فرانسه هواپیماهای میراژ ۰۲۰۰-F1، سوپراتاندار و بمب‌های لیزری و موشک‌های ضد کشتی اگزوسه و موشک‌های ضد رادار و نیز بالگردهای سوپر فِرِلون مجهز به موشک‌های اگزوسه برای پرواز بر فراز خلیج فارس به منظور ایجاد توانایی در ارتش بعثی برای حمله به پایانه های نفتی ایران و نیز نفتکش ها را در اختیار این رژیم گذاشت. کشور آلمان نیز بر صدور فناوری ساخت سلاح‌های شیمیایی به رژیم صدام افزود. شوروی نیز کماکان تسلیحات پیشرفته خود از جمله انواع هواپیماها، بالگردها، تانک‌ها و نفربرها و موشک‌های زمین به زمین دور برد را در اختیار این رژیم قرار می‌داد. آمریکا هم علاوه بر کمک‌های اعتباری به انتقال اطلاعات از هواپیماهای آواکس و نیز اطلاعات ماهواره ای به رژیم صدام، ادامه می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵ـ در این سال ارتش بعثی، تلاش می‌کرد جنگ را در خلیج فارس و از طریق حمله به نفت کش‌ها و بنادر نفتی ایران از جمله جزیره خارک گسترش دهد. از طرفی سعی می‌کرد در جبهه های زمینی دارای آرایش دفاعی و نیز سیستم پدافندی قابل اعتمادی باشد و برای وارد کردن فشار روانی بر مردم ایران، به جنگ شهرها در مواقع خاصی ادامه دهد. در این سال ارتش بعثی، توانایی حمله هوایی به شهرهای دورتر ایران را هم پیدا کرد و علاوه بر آن مراکز اقتصادی ایران را مورد حمله هوایی نیز قرار می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶ ـ همچنین در این سال استفاده از کمک‌های اطلاعاتی آمریکا برای کنترل تحرکات نظامی ایران به خصوص از طریق هواپیماهای آواکس مستقر در عربستان افزایش یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==استعداد دشمن در منطقه عملیاتی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه عملیاتی والفجر ۸ در حوزه استحفاظی سپاه هفتم ارتش بعثی، قرار داشت. مسئولیت این سپاه از منطقه ابوالخصیب در جنوب شهر بصره تا رأس البیشه در دهانه اروند رود تعیین شده بود و قرارگاه تاکتیکی آن در ابوالخصیب قرار داشت. سپاه هفتم، طول خط پدافندی اروند رود را با دو لشکر ۱۵ و ۲۶ پیاده و یگان‌هایی از نیروی ساحلی ارتش بعثی پوشانده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لشکر ۱۵ پیاده با به کارگیری تیپ‌های ۸، ۱۰۴، ۴۰۱، ۴۳۶ و ۴۳۹ پیاده، دو گردان کماندویی، پنج گردان تانک و نفربر، پنج گردان جیش الشَعبی و با پشتیبانی آتشِ گردان های ۱۵ و ۲۰ توپخانه صحرایی، از ابوالخصیب تا جنوب سیبه- مقابل پالایشگاه آبادان- گسترش داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لشکر ۲۶ پیاده نیز با به کارگیری تیپ‌های ۱۰۷، ۱۱۳، ۱۱۰ و ۱۱۱ پیاده، ناوتیپ های ۷ و ۷۲ دریایی، گردان ۲۲ دفاع الواجبات، دو گردان کماندو، دو گردان تانک و نفربر، چهار گردان جیش الشعبی و با کمک آتش پشتیبانی گردان های ۲۲، ۹۴، ۷۹، ۳۳، ۶۳۲ توپخانه صحرایی، از جنوب زیادیه تا رأس البیشه مستقر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با شروع عملیات والفجر،۸ لشگرهای زیر نیز به منظور تقویت یگان‌هایی در خط دشمن و همچنین انجام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاتک های فوری، وارد منطقه درگیری شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ لشکرهای ۱۰، ۱۲، ۶ و ۳ زرهی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==استراتژی نظامی دشمن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راهبرد نظامی دشمن در هنگام انجام عملیات والفجر ۸ برای ادامه جنگ در سرتاسر جبهه های نبرد، عبارت بود از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ـ استراتژی دفاع مطلق در جبهه‌ها، به منظور از دست ندادن سرزمین و مستحکم سازی خطوط اول دفاعی با کمک فعالیت‌های شدید مهندسی و مسلح کردن زمین با انواع موانع و میادین مین و نیز تک‌های محدود به مواضع قوای ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲ـ فرسایشی کردن جنگ و خسته کردن ایران، با نپذیرفتن شرایط جمهوری اسلامی ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳ـ گسترش جنگ به خلیج فارس و باز کردن جبهه دریا و حمله به نفتکش ها و پایانه های نفتی ایران به منظور قطع درآمدهای نفتی کشور و ایجاد فشار اقتصادی بر مردم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴ـ توسعه جنگ به عمق کشور ایران از طریق جنگ شهرها و حمله هوایی به مراکز اقتصادی کشور با کمک دریافت هواپیماهای دور پرواز از شوروی و فرانسه و نیز موشک‌های زمین به زمین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵ ـ استفاده گسترده از سلاح‌های شیمیایی در جبهه های جنگ و به خصوص در مقابل هرگونه تهاجم و پیشروی نیروهای ایرانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==سازمان رزم خودی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرارگاه خاتم الانبیا (ص) هدایت و اجرای عملیات والفجر ۸ را با دو قرارگاه عملیاتی کربلا و نوح بر عهده داشت. پاسگاه تاکتیکی قرارگاه مرکزی خاتم الانبیاء(ص) با فاصله ۱۷۰۰ متر از خط مقدم و در بین نخلستان‌ها در پشت اروندرود احداث گردید تا بتواند از نزدیک، هدایت عملیات را بر عهده گیرد. این برای نخستین بار بود که قرارگاه مرکزی عملیات در نزدیک‌ترین نقطه به خط اول جبهه و زیر برد آتش‌های خمپاره دشمن، احداث می‌گردید. شرایط ویژه این عملیات موجب شده بود که فرماندهی کل سپاه، قرارگاه تاکتیکی خود را در بین رزمندگان آماده برای تک، و در نزدیک‌ترین مکان به خط تماس با دشمن، برپا نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در برنامه ریزی مانور عملیات، توجه به دو عامل به طور قابل ملاحظه ای در طرح ریزی نبرد والفجر، ۸ مؤثر بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ـ تجارب عملیات خیبر و بدر که در منطقه هورالعظیم انجام شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دو عملیات نشان داد اگر مشکلات مربوط به پشتیبانی رزمی و پشتیبانی خدمات رزمی حل نشود و تدارک لازم از برنامه عملیات صورت نگیرد، تمام دستاوردهای عملیات مورد تهدید جدی قرار می‌گیرد. بنابراین استفاده از انواع پل و نیز بهره گیری از انواع شناورهای تدارکاتی و همچنین امکان استفاده از آتش مؤثر توپخانه باید در اولویت برنامه ریزی‌ها قرار گیرد و تا اطمینان از تأمین آن‌ها، نباید اجرای عملیات آغاز شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲ـ پیچیدگی‌ها و ویژگی‌های خاص عملیات والفجر ۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دلیل سختی‌های عملیات خیبر و بدر که نوعی عملیات آبی ـ خاکی تلقی می‌شد و در نهایت همه اهداف طرح ریزی شده برای آن‌ها، هنگام اجرای عملیات، تحقق نیافت، بنابراین برخی از فرماندهان ارشد سپاه از جمله تعدادی از فرماندهان لشکرهای خط شکن مثل لشکرهای امام حسین (ع) و نجف اشرف درباره این عملیات، تردید داشته و از موفقیت آن ناامید بودند به گونه ای که فرمانده کل سپاه نتوانست برای این فرماندهان و این یگان‌ها، مأموریت مؤثری را در مرحله اول عملیات والفجر ۸ تعیین کند. البته آن‌ها در مراحل بعدی عملیات فعالانه شرکت داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرماندهان ارتش نیز در بازدیدی که از این منطقه، قبل از آغاز عملیات داشتند به این نتیجه رسیدند که انجام این عملیات امکانپذیر نیست و آن را یک طرح ناممکن می‌دانستند. اگر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، تجربه گرانبهای دو عملیات خیبر و بدر در هورالهویزه را به همراه خود نداشت، قطعاً طراحی عملیات والفجر ۸ با مشکل روبرو می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مشکلات برنامه ریزی برای عملیات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در طرح ریزی مانور این عملیات چند مسأله حائز اهمیت بود که عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ـ عبور از رودخانه عریض اروند مهم‌ترین مرحله این عملیات بود. اروند رود بزرگ‌ترین رودخانه ایران است. آب چهار رودخانه کارون، کرخه، دجله و فرات از طریق این رودخانه به خلیج فارس می‌ریزد و آب خلیج فارس نیز در این رودخانه جریان می‌یابد. در واقع طبیعت این رودخانه هم مانند یک خور است و هم مثل سایر رودخانه‌ها، آب شیرین در آن جریان دارد. آگاهی از وضع خاص اروندرود مثل جذر و مد و جریان‌های مختلف درون رودخانه در نوبت‌های خاص هفته، ساعت، شب و روز که موجب ایجاد چهار وضعیت مختلف می‌شد، در برنامه ریزی برای عبور نیروهای خط شکن بسیار حیاتی بود. در طراحی عملیات عبور غواص‌ها از این رودخانه عریض باید این شرایط مدنظر قرار می‌گرفت و به خصوص به فاصله زمانی بین جذر و مد که بیش از ۴ ساعت به طول می‌انجامید توجه می‌شد. حدود ۲۵۰۰ غواص باید برای رسیدن به خط دفاعی اول دشمن با رعایت غافلگیری در شرایط مد، از رودخانه عبور می‌کردند تا به نزدیک‌ترین نقطه از سنگرهای اول دشمن برسند. اگر زمان شروع عملیات به خوبی تعیین نمی‌شد و عبور غواص‌ها با شرایط جذر رودخانه مواجه می‌شد باید نیروهای خط شکن حدود ۲۰۰ متر را به صورت سینه خیز از میان باتلاق‌ها و موانع موجود در آن‌ها، عبور نمایند که در این صورت موفقیت عملیات، با ابهام مواجه می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲ـ عملیات عبور از موانع مصنوعی و شکستن خط اول دشمن و پاکسازی سر پل به دست آمده و توسعه آن به منظور ادامه عملیات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳ ـ مرحله بندی عملیات و وارد کردن عمده قوا برای رسیدن به اهداف مورد نظر که نیاز به واحدهای شناوری کافی و مطمئن داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴ـ توسعه در عمق و استفاده از موقعیت برای تثبیت اهداف به دست آمده و گسترش منطقه نبرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵ ـ پدافند و مقابله با پاتک های دشمن برای حفظ منطقه تصرف شده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به مشکل انتقال ماشین آلات مهندسی همزمان با عبور عمده قوا، امکان احداث خاکریزهای مناسب برای ایجاد خط دفاعی در مقابل دشمن از اولویت ویژه ای برخوردار بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶ ـ برنامه ریزی برای عدم ورود به شهر فاو و دور زدن این شهر به منظور آسیب ندیدن غیر نظامیانی که احتمالاً در شهر وجود داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۷ ـ استفاده از یگان‌هایی که قبلاً کمتر در خط شکنی‌های عملیات گذشته حضور داشتند به دلیل وارد نکردن فرماندهانی که اندکی ابهام در مورد موفقیت عملیات داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۸ ـ انجام عملیات در شب با توجه به این که شفافیت آب رودخانه اروند، امکان دیده شدن غواص‌هایی که در سطح آب حرکت می‌کردند را فراهم می‌آورد. از سوی دیگر دشمن گاهی اوقات از نورافکن هم برای مشاهده سطح رودخانه به خصوص در ناحیه اسکله فاو استفاده می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۹ـ نیاز به آماده کردن عقبه یگان‌ها در نخلستان‌های اطراف بهمن‌شیر و نیز فضای مناسب برای تمرکز نیروها قبل از آغاز تک در میان نخلستان‌های اطراف اروند رود و ایجاد اسکله‌ها و فضاهای نگهداری قایق‌های انتقال عمده قوا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای درک شرایط و حالت‌های مختلف اروندرود، ماه‌ها کار فشرده اطلاعاتی صورت گرفت و با جمع بندی اطلاعات موجود در تاریخچه این رودخانه و نیز شرایط جوی منطقه خسروآباد و فاو، در ۲۰ سال گذشته که از اداره هواشناسی گرفته شد وضع رودخانه برای طراحی عملیات، مورد مطالعه قرار گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای اجرای عملیات عبور غواص‌ها از رودخانه، آموزش‌ها و تمرین‌های زیادی انجام شد تا شرایط روحی و جسمانی نیروهای عمل کننده به حد مطلوب برسد. این عملیات، اوج خطر پذیری نیروهای انقلاب را به نمایش گذاشت. در این باره، یکی از نگرانی‌های اصلی طراحان عملیات، تأثیر جریان آب بر حرکت غواص‌ها هنگام عبور از رودخانه و دور شدن آن‌ها از هدف معین واگذار شده به آن‌ها بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علت استفاده از لباس غواصی نه برای حرکت در زیر آب، بلکه برای سرعت بخشیدن به حرکت نیروهای خط شکن در داخل رودخانه با استفاده از فین‌های غواصی و نیز ایجاد حداقل گرما برای نیروها تا توان جسمانی آن‌ها پس از عبور از رودخانه برای جنگیدن با دشمن، کاهش نیابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای مرحله بندی عملیات، پی بردن به نحوه مناسب عبور از رودخانه، چگونگی شکستن خط اول دشمن و گرفتن سر پل مناسب و چگونگی هوشیاری دشمن و شیوه گسترش یگان‌ها در خط، قطعاً نیازمند حضور اطلاعاتی در غرب اروند رود و شناخت بیشتری از واکنش‌های دشمن بود. اما با توجه به تهیه عکس‌های هوایی، نقشه های نظامی و اطلاعات به دست آمده از زمین مورد نظر، مرحله بندی عملیات به گونه ای مناسب صورت گرفت و چهار مرحله برای این عملیات مشخص شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ـ عبور از رودخانه اروند و شکستن خط اول دشمن و پاکسازی سر پل به دست آمده از عناصر دشمن با کمک نیروهای ویژه غواص.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲ ـ تصرف شهر بندری فاو، رسیدن به خورعبدالله و استقرار در منطقه مثلثی شکل شمال شهر فاو و استقرار در پایگاه دوم موشکی در شمال غربی شهر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳ ـ پیشروی یگان‌ها تا ابتدای کارخانه نمک و تشکیل خط دفاعی به موازات این منطقه از ساحل تا خورعبدالله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴ ـ رسیدن به زمین‌های انتهای کارخانه نمک و کانال انتهای آن، واقع در جاده‌ام القصر تا ساحل رودخانه اروند. مأموریت مرحله اول به عهده لشکرهای ۷ ولی عصر (عج) ، نصر5، ۴۱ ثارالله (ع)، ۱۹ فجر، ۳۱ عاشورا، ۲۵ کربلا، ۱۴ امام حسین (ع)، و تیپ‌های ۴۴ قمر بنی هاشم (ع) و ۳۳ المهدی (عج) بود. در مرحله دوم، لشکرهای ۲۷ محمد رسول الله (ص)، ۱۷ علی ابن ابیطالب (ع) و در مرحله سوم، لشکرهای ۸ نجف و ۳۱ عاشورا برای اجرای طرح مانور انتخاب شدند. در مرحله چهارم نیز همه یگان‌ها برای انجام عملیات مد نظر بودند. درباره توسعه عملیات در عمق باید به این نکته توجه داشت که در نبردهای بزرگی که پس از فتح خرمشهر انجام شد، همواره میان عمق بخشیدن به عملیات و توان موجود از یک سو، و هماهنگی پیشروی با پشتیبانی عملیات از لحاظ مهندسی و آتش و لجستیک و… از سوی دیگر، تعارض وجود داشته است. در این عملیات توسعه در عمق و استمرار عملیات از شرایط حفظ موفقیت‌های به دست آمده بود که با استفاده از شکل زمین انجام شد. البته اگر توان پیشروی برای رسیدن تا منطقه‌ام القصر در اختیار بود شرایط جبهه‌ها دچار تحول اساسی‌تری می‌شد و شرایط برای تسلیم دشمن سریع‌تر فراهم می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مراحل اجرای عملیات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از این که برای مسئولان کشور مشخص شد عملیات بزرگ سال در منطقه فاو باید صورت گیرد بنابراین طرح ریزی مانور این عملیات با دقت زیادی انجام گرفت و سازمان رزم مناسب انتخاب گردید و مانور یگان‌ها به تصویب رسید. برای اجرای این عملیات ۱۵۰ گردان برآورد شده بود اما در نهایت عملیات با ۹۰ گردان انجام شد و امکان تأمین ۶۰ گردان باقی مانده فراهم نشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===به طور کلی این عملیات در سه مرحله متوالی زمانی به شرح زیر انجام شده است.===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحله اول شکستن خطوط دشمن در ساحل دور اروند رود و انهدام یگان‌های مستقر در آن و پیشروی به سوی اهداف تعیین شده و تصرف آن‌ها، که به مدت چهل و هشت ساعت به طول انجامیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحله دوم که به مدت یک هفته انجام شده است و در آن پاکسازی مناطق تصرف شده از وجود دشمن و گرفتن غنایم و به عقب بردن اسیران و مقابله با پاتک های فوری دشمن با رزمندگان اسلام در این مرحله صورت گرفته و موجب تشکیل خط پدافندی در قاعده مثلث شبه جزیره فاو شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحله سوم که نزدیک به هفتاد روز به طول انجامیده است مرحله تثبیت موفقیت‌های انجام شده و دفع پاتک های گسترده و با فرصت دشمن بوده است که طی آن یگان‌های خودی، ضمن انهدام یکان‌های پاتک کننده توانسته اند، قدرت دفاع رزمندگان اسلام را در مقابل پاتک های سنگین دشمن که با واحد های ویژه از جمله لشکرهای گارد ریاست جمهوری و نیز با به کارگیری سلاح‌های شیمیایی و سلاح‌های موشکی و حملات وسیع هوایی صورت می‌گرفته است به نمایش بگذارند. در نهایت دشمن از ادامه پاتک به منظور بازپس گیری سرزمین‌های از دست داده مأیوس شد و منطقه رأس البیشه تا فاو و از آنجا تا دریاچه نمک به تصرف رزمندگان اسلام درآمد و در نتیجه ارتباط دریایی عراق با خلیج فارس قطع شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرماندهان عراقی نام این عملیات را «معرکه کمر شکن» گذاشتند، به دلیل آن که این تهاجم، حمله ای بود که بر اثر آن «اراده» و «قدرت تلافی» دشمن در هم شکست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شرح عملیات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات در ساعت 22:10 روز ۱۳۶۴‌/۱۱‌/۲۰ با رمز «یا فاطمه الزهرا(س)» از منطقه عمومی جنوب خسروآباد تا انتهای جزیره آبادان با عبور غواصان از اروندرود آغاز شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با شروع عملیات، غواص‌ها که از قبل به درون آب رفته و از اروند عبور کرده و در نزدیکی سنگرهای دشمن به کمین نشسته بودند، تهاجم خود را برای شکستن خط دشمن و پاکسازی آن آغاز کردند. البته در بعضی از نقاط غواص‌ها با مشکلاتی در عبور از اروند مواجه شدند. از جمله غواصان لشکر ۲۵ کربلا برای رفتن به سمت اسکله فاو با نور افکن‌هایی که دشمن بر روی سطح رودخانه روشن کرد و با تیراندازی بی هدف آن‌ها بر روی رودخانه مواجه شدند ولی از آن جایی که دشمن پی به وجود غواصان در آب و نیز آغاز عملیات نبرده بود، لذا پس از مدتی نورافکن‌هایی را که به طور آزمایشی روشن کرده بود خاموش کرد و تیراندازی متوقف شد. اکثر غواص‌ها برای این که در مقابل دشمن دیده نشوند آیه ۹ سوره یس را قرائت می‌کردند به این شرح: «وجعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لایبصرون» آن‌ها معتقد بودند که با خواندن این آیه، خداوند به آن‌ها کمک خواهد کرد تا از چشم دشمن مخفی بمانند. برخی از غواص‌ها می‌گویند: پس از آن که وارد رودخانه شدیم، سطح رودخانه را موجی فرا گرفت که باعث شد سرهای ما در میان امواج از دید دشمن مخفی بماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از رسیدن گروه اول غواصان به خط مقدم دشمن و آغاز درگیری‌ها، همزمان آتش پر حجم ادوات و توپخانه صحرایی روی ساحل جنوبی اروند نیز از سوی یگان‌های مربوطه به اجرا درآمد و نیروهای خط شکن و نیز رزمندگان دنبال پشتیبان که با کمک قایق‌های موتوری به سرعت به ساحل دور اروند رود منتقل شده بودند، به توسعه سر پل خود در محدوده هر یگان مبادرت ورزیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پاکسازی خط اول، باید به منظور مقابله با پاتک های دشمن و نیز تثبیت و تأمین سر پل اولیه، دو حرکت عمده از سوی یگان‌های خودی انجام می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱ـ دور زدن و محاصره نمودن شهر فاو به منظور پرهیز از جنگ شهری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲ـ پیشروی به سمت محور ساحلی، واقع در جناح شمالی منطقه عملیات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳ ـ پاک سازی کامل منطقه رأس البیشه به منظور ایجاد فضایی امن به منظور حرکت شناورهای سنگین برای انتقال ماشین آلات مهندسی و نیز سایر تجهیزات پشتیبانی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر همین اساس، دو لشکر پرتوان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، عملیات خود را با هدف پاکسازی و الحاق خط اول آغاز کردند و قبل از روشن شدن آسمان پس از درهم شکستن مقاومت‌های ضعیف دشمن، لشکر ۲۵ کربلا که مأمور تصرف شهر فاو بود، با حضور در مدخل ورودی شهر به محاصره آن پرداخت. در جنوب شهر نیز یکی دیگر از یگان‌ها با طی مسافت زیادی در عمق، به پیشروی خود به سمت خورعبدالله ادامه داد و در نتیجه این شهر از شمال و جنوب به محاصره یگان‌های خودی درآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همزمان با اجرای عملیات اصلی در منطقه فاو، قرارگاهی که مأموریت داشت تا به منظور درگیر نگه داشتن نیروهای دشمن در منطقه‌ام الرصاص اقدام به اجرای تک کرده و جزیره بُوارین را تصرف کند، موفق شد این جزیره را به تصرف خود درآورده و در حدود ۸۰ درصد از جزیره‌ام الرصاص نیز پیشروی کند ولی به دلیل فشارهای دشمن که تصور می‌کرد محور اصلی عملیات از این منطقه است، یگان‌های تک کننده، عقب نشینی کردند با این حال بخشی از اهداف تک در این محور تا حدودی تأمین شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از محاصره شهر فاو و حضور یگان‌های مانوری در محور ساحلی و نیز دستیابی به خورعبدالله، پاکسازی منطقه رأس البیشه از باقی مانده نیروی دشمن آغاز شد. لشکر المهدی (عج) که عملیات در این منطقه را انجام می‌داد با مقاومت‌های شدیدی مواجه شد و دشمن با سنگر گیری بر بالای مناره یکی از مساجد که بر اروندرود مسلط بود مزاحمت‌های زیادی را فراهم آورد ولی رزمندگان لشکر المهدی (عج) توانستند با عبور از محورهای دیگر و از پشت دشمن به سمت مسجد حرکت کرده و آتش دشمن را خاموش کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روز اول عملیات، رزمندگان اسلام موفق شدند تا شهر فاو را به تصرف کامل خود درآورند و پرچم گنبد حضرت ثامن الأئمه(ع) را که از مشهد به جبهه آورده بودند بر بالای بلندترین مناره مسجد آن شهر نصب نمایند. همزمان با پیشروی در اطراف شهر فاو، نخلستان‌های شمال و جنوب آن هم به طور کامل از وجود دشمن پاکسازی شد. لشکرهای ثارالله(ع) و المهدی(عج) هم در همین زمان موفق شدند تا با پیشروی به سمت دومین پایگاه موشکی دشمن، نیروهای موجود ارتش بعثی در این محور را منهدم و یا به اسارت خود درآورند. لازم به ذکر است که به محض آغاز عملیات، دشمن تجهیزات پرتاب و نیز موشک‌های ساحل به دریای خود را از این پایگاه‌ها تخلیه کرد و در نتیجه فقط چند خودروی راداری مربوط به سیستم‌های پرتاب موشکی به غنیمت رزمندگان اسلام درآمد. تا قبل از عملیات والفجر ۸ دشمن از این پایگاه های موشکی حدود ۹۰ فروند موشک HY2  را به سمت کشتی‌هایی که از طریق خورموسی به سمت بندر امام خمینی(ره) در حال حرکت بودند پرتاب کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نتیجه تا پایان روز اول، یگان‌های خودی موفق شدند علاوه بر تصرف شهر فاو و پاکسازی کامل منطقه، در شمال شهر و در جاده محور ساحلی حضور یابند و به این ترتیب اهداف مورد نظر در مراحل اول و دوم عملیات، با موفقیت کامل تأمین شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به اهمیت محور ساحلی در کنار خورعبدالله و حساسیت دشمن نسبت به آن، پس از گذشت ۳۶ ساعت از آغاز تک، نخستین پاتک ارتش صدام متوجه این محور شد؛ اما موفقیتی در بر نداشت. همان گونه که قبلاً ذکر شد دشمن که تصور می‌کرد محور اصلی عملیات ازسمت جزیره‌ام الرصاص و یا منطقه هورالهویزه به خاطر نزدیکی‌اش به بصره است، بیشتر توجه خود را به این منطقه معطوف کرده بود؛ اما سرانجام پس از سه روز از آغاز تک، متوجه اساسی بودن عملیات و تلاش اصلی در منطقه فاو شد و لشکر گارد ریاست جمهوری را وارد درگیری در این منطقه کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از آغاز عملیات با انجام فعالیت‌های شدید مهندسی که با استتار کامل صورت می‌گرفت سپاه موفق شد حدود ۵۰۰ عراده توپخانه صحرایی، توپخانه پدافند هوایی و تانک را در مواضع مناسبی که ساخته بود در منطقه عمومی جزیره آبادان و در بین نخلستان‌ها مستقر کند این اقدام این امکان را برای قرارگاه خاتم الانبیاء(ص) فراهم کرده بود تا دشمن را از حدود ۱۰۰ کیلومتری قبل از رسیدن به منطقه فاو و در مسیر حرکت خود بر روی خطوط مواصلاتی منطقه و جاده های ارتباطی، زیر آتش سنگین توپخانه دوربرد سپاه و ارتش قرار دهد. پس از ورود لشکر گارد به منطقه برای انجام پاتک، یگان‌های خودی با اجرای آتش انبوه توپخانه و ادوات به این لشکر هجوم بردند. در این میان، دشمن به منظور پشتیبانی از لشکر گارد در ساعت 5:30 صبح روز ۱۳۶۴‌/۱۱‌/۲۴ به حمله شیمیایی علیه مواضع رزمندگان اسلام مبادرت ورزید؛ ولی به دلیل ترس خلبان‌های هواپیماهای عراقی از مورد اصابت قرار گرفتن، آن‌ها بخشی از بمب‌های شیمیایی را در میان نیروهای لشکر گارد صدام فرو ریختند که به مصدومیت تعدادی از آنان منجر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ادامه عملیات، یگان‌های خودی در محور جاده استراتژیک، جاده‌ام القصر و کارخانه نمک، بر حملات خود شدت بخشیده و توانستند ضمن تصرف نیمی از کارخانه نمک، روی جاده‌ام القصر نیز خطی دفاعی به موازات این کارخانه تشکیل دهند. سپس، در چند شب درگیری متوالی، یگان‌های خودی با درهم شکستن خطوط دشمن موفق شدند در شب هشتم عملیات، خود را به سه راهی کارخانه نمک رسانده و با ساخت چند رده خاکریز بلند و آرایش مناسب و استقرار سلاح‌های ضد زره، در پشت آن مستقر شوند و خط پدافندی اولیه خود را تشکیل دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از روز هشتم به بعد با تشکیل خط مناسب پدافندی، دشمن که خود را به طور کامل پیدا کرده و حواس خویش را بازیافته بود، پاتک هایش را مجدداً آغاز کرد. ابتدا، از جاده فاو ـ البِحار وارد عمل شد که با مقاومت رزمندگان اسلام مواجه و با از دست دادن تعدادی از نفرات و انهدام تجهیزات خود عقب نشست. سپس، از جاده استراتژیک، تهاجم خود را روی سه راهی کارخانه نمک متمرکز کرد؛ اما بر اثر اجرای آتش شدید خمپاره و توپخانه، انهدام قابل توجهی را متحمل شده و با بر جای گذاردن تعداد زیادی کشته و زخمی عقب نشینی کرد. در روز یازدهم عملیات، به منظور تکمیل خط پدافندی و تثبیت آن، از سوی رزمندگان اسلام در سراسر محور ساحلی و میانی جبهه، آب رها شد و به این ترتیب، دشمن از تلاش مجدد برای پاتک در محورهای یاد شده ناامید شد. در مجموع درگیری‌های فاو و پاتک های دشمن ۷۵ روز به طول انجامید. پس از این مدت دشمن از باز پس گیری منطقه مثلث فاو ناامید شد و به پاتک های خود خاتمه داد.  عملیات والفجر ۸ طولانی‌ترین عملیات دوران جنگ بود و تثبیت منطقه تصرف شده در آن کار عظیمی بود که کارشناسان نظامی دنیا به ایران، در طرح ریزی و اجرای چنین نبردی آفرین گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نتایج عملیات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات فاو با موفقیت بزرگی که پس از گذشت حدود ۳ سال از عملیات بیت المقدس نصیب مردم ایران کرد، آغاز یک تحول بزرگ و گشایشی عمده در جبهه های جنگ بود که به نوبه خود منجر به فتوحات دیگری از جمله عملیات کربلای ۵ و عملیات والفجر ۱۰ شد. این عملیات بزرگ‌ترین پیروزی رزمندگان اسلام پس از فتح خرمشهر در سال ۱۳۶۱ بود. نتایج عملیات والفجر ۸ به شرح ذیل جمع بندی می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱- این عملیات بر اساس یک تفکر پیچیده و خلاق نظامی و به وسیله انسان‌هایی ورزیده و آموزش دیده و شجاع و شهادت طلب که توانستند با تاکتیک مناسب دشمن را غافلگیر کنند، انجام شد و به همین دلیل ارزیابی از توان نظامی سپاه را در داخل و خارج کشور تحت تأثیر قرار داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲- این عملیات نشان داد قدرت خلاقیت و ابتکار عمل فرماندهان و طراحان عملیات توانسته است کمبود شدید یگان‌های مانوری، امکانات و مقدورات مورد نیاز برای عملیات را تا حد زیادی جبران کند. فرماندهان سپاه توانستند مانور خود را به خوبی و منطبق با وضعیت زمین منطقه عملیات طراحی کنند و از عوارض طبیعی زمین حداکثر بهره برداری را در طراحی مانور و آتش انجام دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳- دشمن برای بازپس گیری زمین منطقه عملیاتی فاو مجبور شد نیروهای خود را به طور گسترده به خطوط مقدم جبهه گسیل داشته و آن‌ها را بی محابا بکار گیرد و در نتیجه منهدم شود. برخی معتقدند اگر بخش مهمی از توان نظامی دشمن در این عملیات منهدم نمی‌شد، ارتش بعثی دست به تهاجم‌های گسترده ای علیه مواضع رزمندگان اسلام در نقاط مختلف جبهه می‌زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۴- این عملیات قدرت تدبیر فرماندهی قرارگاه خاتم الانبیاء(ص) را برای کنترل نیروی هوایی، پدافند هوایی و هوانیروز نشان داد و موجب اعتماد به نفس بیشتری شد و مشخص ساخت چنانچه از توان دو سازمان سپاه و ارتش متناسب با طبیعت آن‌ها، استفاده شود، نتایج بهتری حاصل خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۵- این عملیات در منطقه ای انجام گرفت که صدام به بهانه تسلط کامل بر اروند رود، جنگ با ایران را شروع کرده بود. او قرار داد ۱۹۷۵ را در آغاز جنگ تحمیلی پاره کرده بود و این عملیات عملاً قرار داد ۱۹۷۵ الجزایر را به سود جمهوری اسلامی ایران تثبیت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۶- عملیات والفجر ۸ مبنایی برای تدوین استراتژی باز دارندگی جمهوری اسلامی ایران شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استراتژی بازدارندگی همواره بر این اصل استوار است که کشورهای همسایه را از حمله نظامی به خاک کشور باز دارد و در صورت حمله، صحنه نبرد را به داخل خاک دشمن منتقل سازد. ارزش این عملیات به آن بود که به دشمن نشان داد، سیاست بازدارندگی از طریق حمله گسترده توانسته است جنگ را به طور جدی به داخل خاک دشمن منتقل سازد و لبه تیز آن را به سوی ارتش متجاوز برگرداند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.sajed.ir/detail/80815&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==دلایل موفقیت عملیات والفجر 8==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام طراحی عملیات والفجر 8 و نیز همزمان با تلاش‌های پس از آن، واقعیاتی رخ نمود که به تدریج نقش اساسی خود را در رابطه با پیروزی‌های این عملیات و نیز ضرورت‌های مورد نظر جهت ادامه جنگ نشان داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نهایت آنچه فتح فاو را به دنبال داشت، عوامل متعددی بود که بعضاً به طور مستقیم یا غیرمستقیم تأثیر خود را بر جای گذاشت. در این رهگذر به پاره‌ای از آن عوامل اشاره می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1- غافل‌گیر شدن دشمن و عدم آمادگی آن؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2- ضعف اطلاعاتی دشمن؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3- عملیات پشتیبانی از ام الرصاص، شلمچه و محورهای دیگر؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4- اتخاذ تاکتیک‌های ویژه، خصوصاً به هنگام عبور از رودخانه اروند؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5- موقعیت زمین منطقه که امکان مانور مناسب را از دشمن سلب می‌کرد؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6- امکان استفاده مناسب از آتش خودی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
7- سیستم نسبتاً مناسب پدافند هوایی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
8- وسعت نسبتاً مناسب منطقه؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
9- پشتیبانی بیشتر دولت و مردم نسبت به گذشته در فراهم آودن امکانات و نیرو؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
10- اقدامات مهندسی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
11- آموزش و سازماندهی مناسب نیروها؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
12- اقدامات پیش‌گیرانه در مقابل تک‌های شیمیایی دشمن؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
13- استفاده مناسب از نیروی هوایی و هوانیروز؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
14- به کارگیری سلاح‌های ضد زره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنگ در مقایسه با سه؟ گذشته خود، از ابعاد و پیچیدگی‌های روزافزون برخوردار شده بود. در این روند تغییر زمین مانور از دشت و خشکی به هور و رودخانه اروند ـ که طبعاً تاکتیک‌های ویژه‌ای را برای عبور، تأمین عقبه‌ها و ... نیاز دارد ـ بارزترین وجه آن بوده است. ناتوانی عراق در انطباق خود با شرایط به وجود آمده و رویارویی با تاکتیک‌های برتر قوای ایرانی، ابتکار عمل در اختیار قوای نظامی ایران قرار داده بود؛ به‌طوری که در این شرایط، فریب و غافل‌گیری دشمن و به دنبال آن، در هم ریختگی خطوط دفاعی عراق، از جمله مهم‌ترین عوامل هراس و نگرانی حاکمان بغداد و قدرت‌های شرق و غرب را تشکیل می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات والفجر 8 تجارب  متفاوتی را در پی داشت که در این قسمت، نظر به اهمیت موضوع، تنها به «ضرورت تجزیه قوای دشمن» و نیز «ضرورت پشتیبانی همه جانبه از جنگ» اشاره می‌شود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1- ضرورت تجزیه قوای دشمن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تجزیه قوای دشمن، عملاً تضمین پیروزی عملیات را افزایش و جنگ را به سمت تعیین تکلیف نهایی سوق می‌داد. بر این اساس عملیات والفجر 9 و حملات به جزیره‌ام الرصا ص همزمان با عملیات والفجر 8، در غرب و جنوب کشور طراحی و انجام شد. از آن جا که منطقه فاو برای دشمن اهمیت خاصی داشت، لذا عمده قوای خود را در آن جا متمرکز کرد و این پیشامد، فرصت مناسب را برای نیروهای خودی برای پیشروی در منطقه عملیاتی غرب کشور (والفجر 9) فراهم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحمیل وضعیت مشابه به دشمن با انجام عملیات از دو یا چند محور به طور همزمان، عملاً میزان تأثیرگذاری ابزار تکنولوژیک عراق را کاهش داده و توان ارتش این کشور را تضعیف می‌کرد؛ در نتیجه مانع از دفاع متمرکز قوای دشمن در یک محور می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لازمه محقق چنین وضعیتی، عبارت از گسترش سازمان رزم با بسیج نیرو و افزایش توان سازماندهی آنان بود؛ چنانچه پس از عملیات والفجر8، تلاش گسترده‌ای به منظور سازماندهی 500 گردان رزمی و افزایش آن به 1000 گردان صورت می‌گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2- پشتیبانی همه جانبه از جنگ تأکیدهای مکرر فرماندهی کل قوا مبنی بر این که «جنگ در راس امور است.» به معنای بسیج تمام کشور در خدمت جنگ و نیز ضرورت‌های اجتناب ناپذیر آن، انجام این مهم را که برآمده از ارتباط تنگاتنگ جنگ با ارگان‌های گوناگون کشور بود، روشن‌تر کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این میان، آنچه در عملیات والفجر 8 محقق شد. نشانگر ضرورت به کارگیری تمام امکانات کشور در خدمت جنگ و تأثیرگذاری فزاینده آن در کسب پیروزی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبیعتاً تحقق وضعیت یاد شده، به طور مطلوب و شایسته در گرو ایجاد سیستم مناسب با امر جنگ و ضرورت‌های آن بود. در این صورت، گذشته از این که فاصله جبهه و پشت جبهه کاهش می‌یافت، امکان حل برخی از معضلات که قطعا ناشی از ناهماهنگی بود نیز میسر شد و در نتیجه، در زمانی نه چندان طولانی، امکان دستیابی به موقعیت‌های چشم‌گیر و سرنوشت ساز فراهم گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.ensani.ir/fa/content/82680/default.aspx&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اتفاقات عملیات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جنگ شیمیایی عراق در عملیات والفجر 8===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزارش دفتر تحقیقات بهداری قرارگاه کربلا در زمینه جنگ شیمیایی در عملیات والفجر 8&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در طول جنگ هشت ساله، توسل عراق به سلاح‌های شیمیایی از جمله تاکتیک‌های پدافندی ارتش این کشور برای پوشش نقاط ضعف نیروهای زمینی‌اش در برابر حملات زمینی ایران بود. بعد از آزاد سازی خرمشهر، ارتش عراق تقریبا در تمامی عملیات‌های ایران از این حربه استفاده کرد. هم چنین، در عملیات والفجر 8، با توجه به شکست سختی که متحمل شده و اهمیت استراتژیکی مناطقی که از دست داده بود، در حجم گسترده‌ای از این سلاح‌ها استفاده کرد. وسعت مناطق آلوده شده، تنوع عوامل به کار رفته و تداوم استفاده از این سلاح‌ها، طی این عملیات در طول جنگ بی‌سابقه بود و از این طریق، تلفات شدیدی به نیروهای خودی وارد شد. سند زیر، گزارش دفتر تحقیقات بهداری قرارگاه کربلا است که درباره حملات شیمیایی عراق و اثرات آن در عملیات والفجر 8 تنظیم شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاریخ 23 و 24 بهمن ماه سال 1364 در منطقه عملیاتی والفجر 8، به ویژه فاو و حاشیه اروندرود، هواپیماها و توپخانه‌های عراقی حملات شیمیایی متعددی را انجام دادند که مهم‌ترین و موثرترین آن‌ها در روز 23/11/1364 ساعت 5 بعدازظهر در منطقه فاو صورت پذیرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مرحله نخست، بین چهارده تا هجده فروند هواپیما به منطقه حمله کردند که در کمتر از یک ساعت، تعداد آنها به 32 فروند رسید. آنها به صورت دسته جمعی با هم پرواز می‌کردند و به فاصله کوتاهی پس از بمباران یک دسته، دسته بعدی به منطقه وارد می‌شوند. نیتجه روش آن بود که پس از مدت کوتاهی، منطقه با غلظت بالایی آلوده می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عوامل مصرف شده عبارت بودند از:===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1 ـ خردل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2 ـ اعصاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3 ـ سیانور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4 ـ خفه کننده (از املاح سیانور)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5 ـ یک نوع گاز خفه کننده ناشناخته که کلرین و فشرن و کلرپیکرین هم نیست، و؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6 ـ یک عامل ناشناخته عصبی که برای نخستین بار در این عملیات به کار گرفته شد و ما آن را با نام عامل vx نام گذاری کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به احتمال قوی، سموم دیگری نیز که هیچ گونه استاندارد نظامی جنگ شیمیایی را ندارند و شاید ناخالصی‌ها و فضولات سمی کارخانجات شیمیایی باشنزهمراه با سموم مزبور مصرف شدند. بدین خاطر، انواع نشانه‌های بالینی در مجروحان مشاهده می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حین بمباران شیمیایی، بمباران با بمب‌های معمولی نیز صورت می‌گرفت. از این رو، علت آسیب شدید و شهادت برخی از برادران در واقع، تزریق شدن سم از این راه به داخل خون بود. از آن جا که انواع عوامل سمی مزبور به طور هم زمان مورد استفاده قرار گرفتند، در یک رزمنده، هم نشانه‌های مسمومیت با خردل، هم سیانور و هم اعصاب مشاهده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شرایط مناسب جوی و جغرافیایی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان حمله شیمیایی، نسیم ملایمی می‌وزید و درجه حرارت حدودا 20 درجه سانتی گراد بود ـ که حرارت مناسبی محسوب می‌شد ـ از طرف دیگر، بخشی از منطقه بمباران شده، نخلستان بود. در این مناطق، افزون بر نخل‌ها، کف زمین نیز انباشته از انبوه علف‌ها و گیاهان بود؛ موضوعی که در مجموع نقش مهمی در پایداری دراز مدت عامل در منطقه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن جا که هر روز مقداری از این سموم ـ به ویژه خردل ـ تبخیر و از محیط خارج می‌شد، دشمن برای حفظ غلظت گازهای شیمیایی به طور مدام همان مناطق را با گلوله‌های توپ شیمیایی و نیز بمباران‌های محدود شیمیایی هم چنان آلوده نگه می‌داشت. البته، طی گزارشی نیز، به استفاده دشمن از هلی کوپتر برای آلوده سازی منطقه اشاره شده است. هم چنین، برخی از برادران شاهد استفاده از روش انتشار گاز با هواپیما بوده‌اند. نکته دیگر این که، دشمن شب‌ها، حتی گاهی در ساعت 2 نیمه شب گلوله باران شیمیایی انجام می‌داد، زمانی که برخی از برادران در خواب بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید یادآور شد که هر چند دشمن به تدریح بمباران‌های شیمیایی را در کل منطقه عملیاتی و نواحی پشتیبانی آن گسترش داد، ولی بیشترین موفقیت را در منطقه نخلستان به دست آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==ارزیابی تقریبی از حمله شیمیایی دشمن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌ها با این اقدام توانستند در مدت کوتاهی، نیروهای زیادی را به پشت جبهه تخلیه کنند. با مقایسه آمار مجروحان شیمیایی و عادی در روزهای نخست عملیات، متوجه خواهید شد که تاثیر حمله شیمیایی بیشتر از مجموع حملات عادی است و جای بسی تاسف است که هنوز سلاح‌های شیمیایی به عنوان یک موضوع فرعی در ذهن مسئولان نظامی مطرح است! برخی از مسئولان به علت ناآگاهی اعلام کردند که عده زیادی از مجروحان شیمیایی بی‌دلیل به پشت جبهه تخلیه شده‌اند یا ناراحتی خفیفی داشته‌اند که نباید تخلیه می‌شدند؛ بنابراین، بهداری را مورد سوال قرار دادند، ولی ما قویا یادآور شدیم که این موضوع اشتباه است و تنها نتیجه آن،‌ اهمیت جلوه دادن حملات شیمیایی دشمن و ناتوانی ما برای پیش بینی‌های صحیح و برنامه ریزی مناسب بر عملیات‌های آینده خواهد بود. با توجه به این که بر خلاف عملیات گذشته در این عملیات، برخی از نیروها مدت طولانی (یک ماه بیشتر) در غلظت کم گاز به سر برده‌اند که پیش از این، سابقه نداشته است؛ بنابراین، در آینده، با مشکلات خاص آلودگی‌های مزمن خردل (...دستگاه تنفسی) رو به رو خواهیم شد؛ موضوعی که در آلودگی حاد و موقتی با مقادیر بسیار زیاد خردل دیده نمی‌شود. مجروحان عادی که از آغاز عملیات والفجر 8، (یعنی 21/11/64 تا 25/11/64) به پشت جبهه تخلیه شدند، با در نظر گرفتن بیمارستان‌ها و نقاهتگاه‌ها جمعا بالغ بر سیزده هزار نفر می‌شدند، در حالی که تنها با دو حمله شیمیایی وسیع در مدت سه روز (23، 24 و 25/11/64)، متجاوز از نه هزار مجروح شیمیایی به پشت جبهه تخلیه شدند. به دلیل نواقصی که در آمارگیری وجود داشته است، آمارهای بعدی مجروحان عادی را فعلا مورد بحث قرار نمی‌دهیم، ولی با بررسی همین پنج روز نخست عملیات، مشخص می‌شود که تاثیر سلاح‌های شیمیایی در از کار انداختن نیروها با سلاح‌های عادی رقابت می‌کند. باید توجه کرد که هر چند تلفات بمب شیمیایی زیاد نیست، اما قدرت آن در از کار انداختن و ناتوان کردن نیرو به مراتب از سلاحهای عادی بیشتر است، افزون بر آن، کار در محیط شیمیایی ناراحتی‌های روانی خاصی را پدید می‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از تاریخ 25/11/64 تا 20/12/64، دست کم، شش هزار مصدوم شیمیایی دیگر نیز داشته‌ایم که جمعاً به پانزده هزار نفر افزایش خواهند یافت. افزون بر این، به طور تقریبی پانزده هزار نفر نیز هستند که علی رغم داشتن علائم خفیف (خارش و التهاب پوستی، به ویژه در نواحی حساس بدن و التهاب چشم و حالت ترس از نور ـ فوتونوبی) به کار خود ادامه دادند و به بهداری مراجعه نکردند یا به طور سرپایی درمان شدند که جزء آمار مجروحان ما محسوب نشده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://dsrc.ir/View/article.aspx?id=1320&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیامدها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عملیات غرورآفرین والفجر 8 (فتح فاو) ـ واکنش‌ها و بازتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیروزی جمهوری اسلامی ایران در عملیات والفجر و فتح فاو، موازنه نظامی ـ سیاسی جنگ را به میزان بسیاری به نفع ایران تغییر داد و روند جنگ را پیچیده‌تر کرد. این اقدام ایران، بازتاب گسترده‌ای در محیط بین‌المللی و منطقه‌ای داشت. دولت عراق نیز واکنش تندتری در ابعاد مختلف جنگ از خود نشان داد. ایالات متحده آمریکا، این پیروزی را که به استقرار نیروهای ایرانی در کنار مرزهای کویت انجامیده بود، تهدید عمده برای منافع خود قلمداد کرد و در سطح منطقه دست به تحرکات گسترده دیپلماتیک زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جرج بوش، معاون رئیس جمهور آمریکا به کشورهای عربستان، بحرین، عمان و یمن شمالی سفر کرد و با مقامات این کشورها دیدار کرد. «ریچارد مورفی»، معاون وزیر خارجه آمریکا نیز با طارق عزیز، وزیر امور خارجه عراق ملاقات کرد. مهم‌ترین محور گفت‌وگو در این دیدارها، موضوع جنگ ایران و عراق بود. همچنین آمریکایی‌ها اعلام کردند در صورت به خطر افتادن تردد کشتی‌ها در خلیج فارس، وارد عمل می‌شوند و با همین دستاویز، چهار قایق خود را به بهانه تضمین امنیت کویت، گشت زنی و محافظت از سواحل کویت وارد شمال خلیج فارس کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر این، آمریکا در صدد برآمد تا با هماهنگی شوروی، خط مشی جدیدی را در برابر جنگ ایران و عراق اتخاذ کند، شولتز، وزیر خارجه آمریکا اعلام کرد: «میان دو ابرقدرت برای پایان دادن به جنگ ایران و عراق، ابتکار تازه‌ای در جریان است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی همچنین گفت: «در این مذاکرات (در استکهلم) واشنگتن و مسکو به این توافق رسیدند که پایان یافتن جنگ به نفع آمریکا و شوروی است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اقدام دیگر مقامات آمریکایی، تلاش برای تصویب قطعنامه علیه ایران در شورای امنیت سازمان ملل و همچنین تلاش برای کاهش قیمت نفت بود. آن‌ها همچنین به کمک رسانه‌های غربی با متهم کردن ایران به تروریسم و جوسازی درباره‌های تسلیحاتی، موج جدیدی را علیه ایران به راه‌انداختند. رادیو آمریکا در این باره، به نقل از نشریه واشنگتن تایمز اعلام کرد: «ایران ‌۷۷ موشک زمین به زمین و ‌۶۰ موشک زمین به هوا که قادر هستند هواپیماهای میگ  ـ ‌۲۳ و میراژ اف  ـ 1 را سرنگون کنند، از سوریه و کره شمالی تحویل گرفته است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشریه انگلیسی آبزرور نیز نوشت: «ایران به تازگی از انبارهای اروپایی ‌۱۰ هزار موشک ضد تانک تاو ساخت آمریکا را به بهای هر فرند ‌۱۶ هزار دلار خریداری کرده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انستیتو مطالعات استراتژیک لندن نیز اعلام کرد: «چین در ماه مارس ‌۱۹۸۵ میلادی با فروش معادل 1/6 میلیارد دلار تسلیحات از جمله ‌۱۴ فروند جت شناسایی جی ـ ‌۶۰ ، ‌۲۰۰ دستگاه تانکتی ـ ‌۵۹ ، سلاح ضد تانک، موشک‌انداز و موشک‌های زمین به هوا به ایران موافقت کرده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتحاد جماهیر شوروی (سابق) نیز پس از عملیات والفجر به موضع‌گیری در برابر جنگ پرداخت. از نظر گرومیکو «موضع گیری شوروی در جنگ قابل تغییر نیست، چه وقتی که عراق وارد (خاک) ایران شد و چه حالا که ایران وارد (خاک ) عراق شده است» مقامات شوروی، جنگ را بی‌معنی و غیرضروری خواندند و تاکید کردند که جنگ باید هرچه زودتر قطع شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به علاوه شوارد نادزه، وزیر خارجه شوروی و همچنین معاون وزیر خارجه کشور با مقامات دیدار و گفت‌وگو کردند. مقامات رسمی شوروی در واکنشی جانبدارانه از عراق، گفتند که مسکو از پیشنهادهای صلح صدام برای پایان جنگ پشتیبانی می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دبیرکل سازمان ملل متحد از کشورهای آمریکا و شوروی خواست که از نفوذ خود استفاده کرده و جنگ را پایان دهند. رئیس شورای امینت نیز با تصریح این مطلب که ایران این جنگ را علیه عراق ادامه داده است، همین درخواست را عنوان کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حالی که موفقیت ایران در عملیات والفجر رو به تثبیت پیش می‌رفت، شورای امنیت قطعنامه جدیدی را در تاریخ فوریه به شماره، درباره به تصویب رساند. در بند این قطعنامه آمده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دبیرکل از ایران و عراق بخواهد دو کشور بی‌درنگ در زمین دریا و هوا، آتش بس را رعایت کرده و بلافاصله تمام نیروهای خود را تا مرزهای بین‌المللی شناخته شده به عقب بکشند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قطعنامه در حالی به تصویب رسید که در قطعنامه‌های قبلی شورا، در برابر حملات زمینی، دریایی و هوایی عراق تنها به اظهار تاسف، آن هم بدون ذکر نام عراق، اکتفا شده بود، قطعنامه بلادرنگ مورد موافقت عراق قرار گرفت، اما وزارت خارجه اسلامی ایران در پاسخ به این مصوبه در اسفند طی بیانیه‌ای اعلام کرد: «عدم موضع‌گیری صریح و قاطع در این زمینه (تعیین متجاوز) نشانگر آن است که شورا هنوز اراده سیاسی لازم را در این زمینه ندارد. بر این اساس آن قسمت از قطعنامه که به کل موضوع جنگ و خاتمه مناقشات مربوط می‌شود، ناقص و بی‌اعتبار و غیرقابل اجرا است. ... اولین قدم برای حرکت به سمت حل عادلانه جنگ، محکومیت صریح عراق به عنوان متجاوز است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشورها و سازمان‌های عربی نیز نگرانی خود را از پیروزی ایران آشکار کردند. عربستان سعودی در اقدامی جانبدارانه از عراق به ترکیه پیشنهاد داد: در صورتی که این کشور روابط تجاری خود را با ایران قطع کند، ضرر و زیان مالی آن را به عهده می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین شاه اردن به میانجیگری میان عراق و سوریه برای آشتی دادن دو کشور پرداخت و شورای همکاری خلیج فارس نیز در اسفند تشکیل جلسه داد و علیه ایران موضع‌گیری کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهم‌ترین واکنش غرب و متحدان منطقه‌ای عراق در برابر این عملیات، کاهش قیمت نفت بود که با هدف کاستن از توان اقتصادی و درآمد ارزی جمهوری اسلامی ایران صورت گرفت. این کاهش تا مرز بشکه‌ای شش دلار ادامه یافت. عربستان و دیگر کشورهای شورای همکاری خلیج فارس با افزایش تولید و اشباع بازار، نقش بسزایی در ایجاد این وضعیت داشتند. عربستان این اقدام خود را با عنوان استراتژی سهم بازار توجیه می‌کرد و با این عمل یک تا دو سال قیمت نفت را پایین نگه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دست دادن فاو، چنان فشار مضاعفی را در سطوح داخلی، منطقه‌ای و بین‌المللی بر رژیم عراق وارد کرد که این رژیم به اقدامات وسیع سیاسی ـ نظامی دست زد. مهم‌ترین اقدام عراق حمله به هواپیمای مسافربری ایران بود که حامل چند تن از نمایندگان مجلس و شخصیت‌های سیاسی از جمله آیت‌الله محلاتی، نماینده امام خمینی (ره) در سپاه بود، همچنین حمله به قطار مسافربری در ایستگاه هفت تپه خوزستان، حمله به مرکز اقتصادی و صنعتی با تاکید بر منابع (پایانه خارک، پالایشگاه‌ها و ...) و نیز اجرای عملیات‌های محدود تهاجمی موسوم به استراتژی دفاع متحرک از دیگر تلاش‌های عراق در این زمینه به شمار می‌روند. پیدایش وضعیت جدید می‌توانست موجب تغییرات اساسی در جنگ و عملیات نظامی و بالطبع ایجاد دگرگونی‌هایی در منطقه خاورمیانه شود، از این رو بازتاب پیروزی ایران در فاو، در مقایسه با مقاطع پیشین جنگ، تنها با اوضاع پس از فتح خرمشهر قابل مقایسه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بازتاب‌های خارجی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نحوه رسانه‌های غربی با پیروزی‌های رزمندگان اسلام همواره یک روند ثابت و منظم داشت. این رسانه‌ها با نزدیک شدن زمان عملیات گسترده سالانه ایران که معمولاً در زمستان هر سال انجام می‌گرفت، اخبار و تحلیل‌های خود را درباره منطقه آینده ارائه می‌دادند و سعی می‌کردند از این طریق ضمن هشیار کردن دشمن، تصمیم گیرندگان نظامی و سیاسی ایران را دچار تزلزل و تردید کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با آغاز عملیات و کسب موفقیت‌های اولیه، فعالیت رسانه‌ها بر ضعیف و کم اهمیت جلوه دادن پیروزی‌های ایران معطوف می‌شد، در نبرد فاو، تا یک هفته پس از شروع عملیات، فرماندهان نظامی عراق و نیز کارشناسان و ناظران سیاسی – نظامی غرب درباره ایران در حفظ و تثبیت منطقه تصرف شده ابراز تردید می‌کردند؛ چنانچه روزنامه لندن نوشت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آن‌ها قبلاً نیز به پیروزی کوتاه مدتی دست یافته‌اند، لیکن تاکنون ثابت شده که توانایی حفظ آن و اجرای عملیات طولانی با تمام ویژگی‌های لجستیکی را که لازمه آن است، ندارند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رادیو آمریکا نیز در تاریخ 25/۱۱/۶۴ نظریه فوق را به نقل از خبرنگار صدای آمریکا به گونه‌ای دیگر مطرح کرد: «حملات تهاجمی ایران نشان می‌دهد که ایران در هیچ یک از پیکارهای گذشته‌اش پیروزی قابل ملاحظه‌ای به دست نیاورده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این باره، سفیر عراق در ژاپن در مصاحبه به روزنامه یومیوری گفت: «این بار هم مثل گذشته از هم پاشیدن و در هم کوبیدن نیروهای ایرانی به چند ساعت وقت احتیاج دارد و بس .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما یک هفته بعد از پیروی ایران و مقاومت نیروهای جمهوری اسلامی در برابر پاتک‌های وسیع دشمن و ناتوانی عراق در عقب راندن رزمندگان اسلام، به تدریج لحن رسانه‌های تبلیغاتی قدرت‌های بزرگ نیز تغییر کرد. نبرد والفجر اوضاع سیاسی منطقه را دچار دگرگونی شدید ساخت و وسایل تبلیغاتی جهان را مجبور کرد تا با حساسیت بیشتری مسایل ناشی از پیروزی‌های ایران را دنبال کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به همین جهت از این پس شاهد توجیه علل ناتوانی عراق در بازپس گیری فاو و موکول کردن آن به تغییر اوضاع جوی هستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آنتونی کردزمن» یکی از کارشناسان امور خاورمیانه‌ای آمریکا در جنگ تحمیلی، معضل اصلی عراق را در فاو چنین بیان می‌کند: «مشکل اصلی عراق آن است که نمی‌خواهد متحمل تلفات شود، در صورتی که ایران به خصوص در حمله اولیه آمادگی پذیرش تلفات سنگین را دارد. از جمله مشکلات هر جنگ آن است که نمی‌توان بدون تحمل تلفات دست به ضد حمله زد. معمولا تلفات در ضد حمله پنج تا ده برابر آن در حالت تدافعی است. عراق ترجیح می‌دهد به جای تحمل تلفات سنگین، بخش‌های کوچکی از خاک خود را از دست بدهد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزنامه واشنگتن پست نیز نظریات کردزمن را به گونه‌ای دیگر بیان کرده است: «بزرگ‌ترین مشکل عراقی‌ها، اجتناب آن‌ها از متعهد ساختن پیاده نظام خود به دفع حملات ایران است. آنها به جای این امر، استفاده از آتش توپخانه، بمباران جت‌های جنگنده و آتش راکت هلی‌کوپترهای جنگی را انتخاب کرده‌اند. چنین جنگ‌هایی احتیاج به انگیزه شدید و تعهد کامل سربازان دارد که به نظر کارشناسان، در ارتش عراق نقصان آن مشهود است. بنابر اظهار یکی از تحلیلگران نظامی، مجموعه‌ای از ملاحظات سیاسی در عراق به فرماندهی نظامی فشار وارد می‌کند و عمده تصمیم بر آن است که از دادن تلفات زیادی که باعث نارضایتی‌های سیاسی داخلی شود، اجتناب گردد.» عراق در منطقه فاو به لحاظ غافل‌گیری در مکان و تاکتیک، در برابر رزمندگان اسلام دچار انفعال شد، لذا به رغم تلاش‌هایی که انجام داد، نتوانست در عقب راندن رزمندگان اسلام موفقیتی کسب کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اعتراف به شکست===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با گذشت زمان و تثبیت موقعیت‌های خودی در منطقه و به دنبال گزارش‌های رسانه‌های غربی، سخن فرماندهان و مسئولان عراق نیز رفته رفته تغییر کرد. توانایی جمهوری اسلامی در پشتیبانی رزمندگان و پشتیبانی هوایی منطقه عملیات و تامین آتش پشتیبانی، سرانجام عراقی‌ها را که ابتدا حتی حضور رزمندگان اسلام در منطقه فاو را تکذیب می‌کردند، مجبور ساخت تا ضمن اعتراف به شکست در این نبرد، بازپس گیری آن را بسیار مشکل و دور از دسترس قلمداد کنند. در اوضاع جدید، عراقی‌ها دیگر قادر به انکار حضور رزمندگان اسلام در منطقه فاو نبودند، تا آنجا که «لطیف جاسم» وزیر اطلاعات عراق در مصاحبه «القبس» گفت: «مساله تصرف منطقه فاو از سوی ایرانیان به حدی آشکار بود که دیگر نمی‌توانستیم آن را منکر شویم و برای ما ممکن نبود که اعلام کنیم ایران وارد فاو نشده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عراقی‌ها به ناتوانی خود برای بازپس گیری فاو نیز اعتراف نمودند: «عدنان خیرالله» وزیر دفاع وقت عراق در مصاحبه‌ای اعلام کرد: «باز پس گرفتن شبه جزیره فاو از دست ایرانیان دشوار است. وجود باتلاق‌ها و نمک‌زارها در این سرزمین، مانع اصلی عملکرد واحدهای عراقی هستند.»  «ماهر عبدالرشید» نیز در این باره گفت: «فکر نمی‌کنم به این زودی‌ها عراق بتواند در پس گرفتن فاو کسب موفقیت سریعی را پیش‌بینی بنماید.» در عین حال که عراق در آن وضعیت برای پاز پس گیری فاو توانایی نداشت، لیکن به لحاظ ارزش منطقه تصرف شده، به این مساله واقف بود که تنها باز پس گرفتن فاو می‌تواند مجددا توان را به سود عراق بازگرداند. خبرنگار رادیو بی بی سی اهمیت فاو برای عراق می‌گوید: «باز پس گیری شبه جزیره فاو هنوز برای عراق یک اولویت کلی است و اگر عراق نتواند فاو را بگیرد، ممکن است روحیه معنوی و موقعیت صدام به طور خطرناکی ازبین برود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب، عراق به ناچار و از موضع ضعف موقتاً از بازپس‌گیری فاو چشم پوشید و این مساله را به زمان دیگری موکول و رسما اعلام کرد که در موقعیت فعلی قادر به بازپس‌گیری فاو نیست. اعترافات رسمی عراقی‌ها و توقف اقدامات عملی آن‌ها موجب گردید رود تحولات سیاسی ـ نظامی جنگ مورد ارزیابی مجدد قرار گیرد. در واقع تا پیش از این به تثبیت منطقه تصرف شده در دست نیروهای ایران با تردید نظر می‌شد و به توانایی عراق برای بازپس‌گیری آن امیدواری زیادی وجود داشت، لیکن اعتراف عراق به این ناتوانی، انعکاس نامطلوبی به زیان عراق داشت. رادیو آمریکا به نقل از ناظران سیاسی غرب در این باره گفت: «عراق ظاهرا تصمیم گرفته است که کوشش‌های خود برای بازپس‌گیری فاو، به خاطر تحمل بهای گزاف نظامی ـ سیاسی، دست بکشد.» هفته‌نامه «لوموند» چاپ فرانسه نیز در تحلیلی نوشت: «در ستاد ارتش عراق پذیرفته شده که بازپس‌گیری فاو طولانی و پرهزینه خواهد بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==توجه به برتری نظامی رزمندگان اسلام==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تثبیت موفقیت‌های رزمندگان اسلام در منطقه عملیاتی فاو، طی دو ماه و نیم جنگ و مقاومت با اکثر یگان‌های ارتش عراق و زبده‌ترین آن‌ها، موقعیت برتر نظامی جمهوری اسلامی مورد تایید جهان قرار گرفت. قبل از فتح فاو، در عین حال که به دلیل تهاجم‌های پی در پی رزمندگان ابتکار عمل در دست ایران بود، اما عدم تثبیت مناطق تصرف شده موجب گردیده بود که از نظر نظامی چنین ارزیابی شود که عراق به دلیل برتری هوایی، آتش توپخانه لجستیک در اتخاذ مواضع دفاعی موفق بوده و توانسته است کنترل اوضاع را در اختیار داشته باشد، اما تصرف فاو و ناتوانی عراق در بازپس گیری، نطقه پایانی بر تاکیدات پیشین مبنی بر توانایی نظامی عراق بود. یک هفته نامه نظامی در این زمینه نوشت: «تا پیش از حمله ایران به بندر متروکه فاو، چنین تصور می‌شد که عراقی‌ها کنترل اوضاع نظامی را در دست دارند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبرگزاری یونایتدپرس نیز به نقل از منابع اطلاعاتی خبری گفت: «تهاجم ایران به فاو بزرگرتین مشکل نظامی عراق در سال جنگ است. همچنین خبرگزاری رویتر به نقل از دیپلمات‌ها گزارش داد: «موفقیت‌های اخیر ایران به تصویر توفق نظامی عراق که به دقت رسم شده بود، آسیب رسانده است. تغییرات نظامی بیشتر به زیان عراق، می‌تواند به حکومت بغداد لطمه وارد سازد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین، علاوه بر آن که فتح فاو موقعیت نظامی عراق را تضعیف و متزلزل کرد، متقابلا موجب توجه جدی قدرت‌ها خارجی به برتری نظامی رزمندگان اسلام شد. خبرگزاری رویتر به نقل از کارشناسان سیاسی و نظامی در خلیج فارس، اعلام کرد: «حملات موفقیت‌آمیز ایران به عراق برای اولین بار به ایران امتیاز نظامی بخشیده است و می‌تواند نقطه عطفی در تاریخ جنگ پنج و نیم ساله خلیج فارس باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.sajed.ir/cat/3684&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شهدای مرتبط با عملیات والفجر 8==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طراحی این عملیات، ابتدا در سال 1361 از سوی سردار شهید حسن باقری پس از شناسایی منطقه اروند و فاو، آغاز و بعد از آن در سال 1364، تکمیل و اجرا شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این عملیات جانشین زرهی قرارگاه خاتم‌النبیا (صلی‌الله علیه و آله) سردار رضا امانی و مسئول لجستیک قرارگاه خاتم(ص)، سردار محمد اثری نژاد و شهید رضا چراغی، فرمانده لشکر 27 حضرت محمد رسول الله (صلی‌الله علیه وآله) به شهادت رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمانده عملیات لشکر 17 علی بن ابی طالب علیه السلام قم، شهید جواد دل آذر در عملیات والفجر 8 به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادمان‌های مرتبط با عملیات والفجر 8==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات والفجر 8 در منطقه اروندکنار و با گذشتن رزمندگان ایران از اروندرود انجام شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیمارستان صحرایی امام حسین علیه السلام پشتیبانی و مداوای مجروحین این عملیات را به عهده داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محورهایی از عملیات والفجر 8 در شهرستان خرمشهر به اجرا درآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات والفجر 8 تلاش پشتیبانی قرارگاه خاتم الانبیاء (ص) در محدوده منطقه نهر خین صورت گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اجرای این عملیات برای پشتیبانی از نیروها پل بعثت با عظمت با خلاقیت مهندسان جهاد سازندگی احداث شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات والفجر 8 شهرستان شادگان مکانی برای آموزش رزمندگان شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شلمچه محلی برای پشتیبانی عملیات والفجر 8 محسوب می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=خاطرات مرتبط با عملیات والفجر 8=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه‌های پراضطراب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: سرتیپ علی غلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات والفجر هشت در تاریخ 20/11/1364 در منطقة جنوب شروع شد؛ این عملیات آن‌قدر سریع و تند بود که در اندک زمانی، نیروهای ایرانی از اروندرود گذشته و جزیرة فاو را به تصرّف خود درآوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیروهای ما، در آن طرف رودخانه مواضع خود را تحکیم کردند و نیروهای عراقی هم برای بازپس‌گیری این جزیرة مهم، ضدّ‌حملة سنگینی را تدارک دیده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک هفته‌ای از انجام عملیات گذشته بود که هوا متلاطم شد؛ ابر سیاه رنگی همه جا را پوشانده بود و باران، تمام منطقه را زیر شلّاق خود گرفته بود. ساعت هشت صبح، نیروهای عراقی ضدّ‌حمله‌ای را آغاز کردند و در حدود ساعت ده و نیم صبح بود که خبر رسید، نیروهای دشمن در میانة سدّ دفاعی ما رخنه کرده و توانسته‌اند از نقطه‌ای نفوذ کنند. وضعیت فوق‌العاده خطرناکی برای نیروهای خودی در خطّ مقدّم ایجاد شده بود. مسئولانی که در قرارگاه زمینی (قرارگاه شهید همت) بودند، با اصرار زیادی درخواست می‌کردند که نیروی هوایی، هواپیما بفرستد و نوک حملة آن‌ها را بکوبد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن زمان، من به‌اتّفاق شهید بابایی و شهید اردستانی در قرارگاه رعد، در پایگاه امیدیه بودیم. شهید بابایی ـ که مسئولیت عملیات نیرو را عهده دار بود ـ در مقابل پافشاری مسئولان قرارگاه می‌گفت: «دراین شرایط بد جوّی، اصلاً چنین امری ممکن نیست!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچه آنان اصرار می‌کردند، شهید بابایی در جواب می‌گفت: «احتمال این‌که هواپیما در این شرایط جوّی سانحه ببیند، خیلی زیاد است؛ نمی‌توانیم چنین خطری را بپذیریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید اردستانی که شاهد مکالمه بود، آمادگی‌اش را برای انجام این مأموریت اعلام کرد، ولی شهید بابایی مخالفت می‌ورزید. نقشه روی میز پهن شده بود و شهید بابایی همان‌طور که نگاهش به نقشه بود، با تلفن نیز صحبت می‌کرد. حدود چند دقیقه‌ای مکالمه ادامه داشت که یک لحظه، نگاه شهید بابایی در نگاه یار و هم‌رزم همیشگی‌اش، حاج مصطفی اردستانی، دوخته شد، علی‌رغم این‌که موافق نبود، چون اصرار مسئولان بیش از اندازه بود، با نگاهش اذن مأموریت را به شهید اردستانی داد. حاج مصطفی بلافاصله خارج شد و به سمت آشیانة هواپیما رفت. در همین موقع، هواپیما از آشیانه خارج شد و با سرعت به سوی باند پروازی خزید. شهید بابایی همان‌طور با پای برهنه بیرون آمد و در رمپ پروازی هواپیما را نظاره گر شد و با حالتی عجیب و مضطرب در آن هوای بارانی روی زمین نشست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من گفتم: «جناب بابایی! این‌جا خیس می‌شوی، برویم داخل قرارگاه؛ أن شاء الله که اتّفاقی نمی‌افتد.» مضطرب و نگران گفت: «نمی‌توانم داخل قرارگاه طاقت بیاورم؛ مصطفی رفت! مصطفی از دست رفت!» من هم در کنار شهید بابایی در آن هوای بارانی، حدود بیست دقیقه زیر شلّاق باران ایستادم، تا این‌که صدای هواپیمایی به گوشمان رسید؛گفتم: «فکر کنم حاج مصطفی برگشت.» با خوشحالی گفت: «آره؛ خودشه!» هواپیما بعد از نشستن روی باند، به سوی آشیانه آمد. شهید اردستانی از هواپیما پیاده شد و جناب بابایی رو کرد به او و گفت: «آخر کار خودتو کردی! حالا بگو ببینم عملیات چطور انجام شد؟» تبسّمی کرد و گفت: «بهتر از این نمی‌شد؛ محل، مورد نظر، با موفّقیت کامل بمباران شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
SUBDOC/gharn 13.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرمرد جبهه‌های نبرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل علی بابایی از رزمندگان لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) و نویسنده دفاع مقدس به بهانه درگذشت پیر جبهه‌های نبرد ابوالشهید «حاج ذبیح‌الله بخشی» روایتی از روحیه دادن وی به رزمندگان در سخت‌ترین شرایط در فاو را در اختیار خبرگزاری فارس قرار داده است. این روایت را بخوانید. بیست و ششم بهمن 1364 در فاو ـ پایگاه موشکی عراق. 5 روز از عملیات عظیم آبی ـ خاکی «والفجر 8» سپری می‌شد، تا آن لحظه دو مرحله از عملیات با موفقیت انجام گرفته بود. صدام که تصور نمی‌کرد به این راحتی بتواند بندر حساس و سوق‌الجیشی فاو را از دست بدهد، یکی از زبده‌ترین فرماندهانش را مأمور تا نیروهای ایرانی را از فاو بیرون کرده و آن‌ها را درون آب‌های اروند بریزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرلشکر زرهی ستاد «ماهر عبدالرشید» گوش تا گوش جاده فاو ـ‌القصر را با تانک‌های پیشرفته‌اتی ـ 72 آرایش داده و درصدد بود تا با یک حمله گاز انبری، شهر فاو را پس بگیرد؛ تعداد تانک‌ها آن‌قدر زیاد بود که نگرانی را به اردوی فرماندهان خودی سرازیر می‌کرد. دشمن پاتک سنگین خودش را شروع. هواپیماهای جنگنده و بالگردهای توپ دارش از هوا، تانک و نفربرهایش از زمین و توپ‌های سهمگینش از دورترها همه اطراف و مواضع ایرانی‌ها و حتی عقبه آن‌ها را هدف قرار بود. هر کس هر کاری از او برمی‌آمد، انجام می‌داد تا جلوی پیشروی دشمن گرفته شود. شرایط آن قدر سخت بود که شهید «سید محمدرضا دستواره» جانشین لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) هم آر. پی.جی به دست به شکار تانک‌ها می‌رفت. فشار دشمن زیاد بود و همین باعث افت روحیه نیروها می‌شد. باید برای تقویت روحیه‌های بچه‌ها کاری انجام داده می‌شد، اما چه کاری؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به راستی در این شرایط که از زمین و آسمان گلوله و موشک می‌بارید چه کاری می‌شد، انجام داد؟ که ناگاه او از راه. با همان پاترول فک سنی بلندگویی که بر بام آن قرار گرفته بود. حاج بخشی می‌آید با سربندی بر سر و گلاب‌پاش بزرگی بر دوش و عطر و بسته در دست. هنوز از راه نرسیده شعار «کی خسته است؟» و صداهایی که از حلقوم تشنه بچه‌ها بیرون می‌آمد و در پاسخ او فریاد می‌زدند «دشمن!».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ کی بریده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ آمریکا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ کجا می‌رید؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این شعار حاج بخشی، لبخند بر لبان خشکیده بچه‌ها می‌نشیند و همگی، با یک صدا فریاد می‌زدند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-کربلا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- منم ببرید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- جا نداریم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و او با شکلک درآوردن مثلاً به بچه‌ها اعتراض می‌کند. ساعتی بعد پاتک دشمن دفع می‌شود و نیروها و تانک‌های عراقی مجبور به عقب‌نشینی می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13901013000824&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بال در بال ملائک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها چیزی را که به هیچ کس نمی‌داد، جا نماز کوچکش بود؛ حتی به من که نزدیک‌ترین دوست او بودم و هر چه از او می‌خواستم، به من می‌بخشید. چندین بار از او خواستم جا نمازش را به من بدهد و نداد. شب عملیات والفجر 8 بود، وقت خداحافظی و آخرین دیدارها؛ وقتی با او خداحافظی می‌کردم، جا نمازش را در کف دستم گذاشت و گفت: مواظبش باش! بعد از علمیات وقتی می‌خواستم با آن نماز بخوانم. دیدم پشت آن اسامی تعداد زیادی از جمله امامان معصوم (علیهم‌السلام)، شهدا و بچه‌های بسیجی نوشته شده و در زیر همه آن‌ها با خط خوش آمده است: «الهی لاتکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او بسیجی مخلص «منصور بصیری‌فر» بود که در ادامه آن عملیات، همراه با برادرش عبدالرضا، بال در بال ملائک گذاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باران، همیشه رحمت است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست که در علمیات والفجر 8در اولین روز بمباران شیمیایی و طبق گزارش‌های رسیده دشمن با 32 فروند هواپیما منطقه را کاملاً بمباران شیمیایی کرد. از آن به بعد، دشمن روزها با هواپیما و شب‌ها با توپخانه، منطقه را بمباران و گلوله شیمیایی می‌کرد تا آن جا را دائم آلوده نگه دارد. ما به دنبال راهی برای رفع آلودگی منطقه بودیم و تصمیم گرفتیم که با گسیل 100 ماشین آتش‌نشانی، منطقه را پاکسازی کنیم، اما خداوند به یاری رزمندگان دلیرمان آمد؛ زیرا در همان موقع باران‌های متوالی و وسیعی در آن‌جا آغاز شد که در مدت کوتاهی منطقه را رفع آلودگی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولین برخوردهای پس از فتح&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولین برخورد بچه‌ها با اسرای دشمن وقتی بود که قسمتی یا مرحله‌ای از یک عملیات را به خوبی پشت سر گذاشته بودند و طبعاً سرحال و راضی بودند و دلیلی نداشت که با دشمن با ترش‌رویی رو به رو شوند؛ هر چند لبخند آن‌ها هم برای دشمن مغلوب، زهرخند بود. با این همه، اسرااصلاً انتظار نداشتند پس از اسارت، هیچ خبری از آن خشونت‌های حین علمیات نباشد و واقعاً مثل میهمان آن‌ها را میزبانی و تر و خشک کنند. به همین خاطر، اولین عکس‌العمل آن‌ها در لحظه اسارت، بعد از آن احساس حقارت و ذلت و ترس و بدبختی، با این که اغلب نوجوان و جوان هم نبودند و سن و سالی از آن‌ها گذشته بود، گریه بود و بالا بردن دست‌ها و خود را به زمین زدن و خاک بر سر کردن؛ این بود که وقتی بچه‌ها دست‌های آن‌ها را پایین می‌آوردند و به ایشان آب و سیگار و بیسکویت می‌دادند، متعجب می‌شدند و در قیاس به نفس، به اصطلاح «کم می‌آوردند»، بهتشان می‌زد، خشکشان می‌زد و دیوانه می‌شدند. بعضی که سطحی‌تر فکر می‌کردند، یا احساساتی‌تر بودند، دستپاچه می‌شدند و به سرعت ساعت و انگشتر و فانسقه و پول و لباس و هر چه را داشتند و برایشان ارزش داشت، در می‌آوردند و به پای بچه‌ها می‌ریختند و مصرانه التماس می‌کردند که قبول کنند. افرادی هم بودند که سر به سوی آسمان بلند می‌کردند و دروغ یا راست، یا الله یا الله می‌کردند، کنایه از این که متنبه شده‌اند و اشتباه کرده‌اند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبوری کن، صبوری!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش از عملیات والفجر 8 بود که برادر [شهید] خرازی برای بچه‌های گردان یونس صحبت می‌کرد. به آنان می‌گفت: «برادران! اگر در عملیات زخمی شدید، خیلی بی‌تابی نکنید که دو نفر دیگر هم مجبور شوند از شما پرستاری کنند و شما را به عقب انتقال دهند. سعی کنید خودتان را از معبر عقب بکشید تا برادران امدادگر سراغ شما بیایند. آه و ناله نکنید که روحیه بقیه تضعیف شود. بعد اشاره کرد: من خودم زخمی شدم، دستم قطع شد، نه آه کردم و نه ناله؛ چون روحیه دیگران ضعیف می‌شد...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد سه بار گفت: «استغفرالله، استغفرالله، استغفرالله، این نیت را نداشتم که از خودم تعریف کنم!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مطلب در ذهنم بود، تا این که عملیات صورت گرفت. پشت جاده فاو- البحار بودیم. آتش دشمن خیلی شدید بود. حدود 10 متری من گلوله‌ای به زمین خورد. یکی از برادران بسیجی زخمی شد. بالای سرش رفتم، با این که زخمش خیلی شدید بود، ساکت بود و چیزی نمی‌گفت. پرسیدم: «درد نداری؟» گفت: «درد دارم، خیلی هم دارم؛ اما یادت نیست حاجی چی گفت. من سفارش او را اطاعت می‌کنم و چیزی نمی‌گویم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داد از غم تنهایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالای سرجنازه شهید نشسته بود. گریه می‌کرد و خاک به سر و روی خود می‌پاشید. «چرا رفتی جمال... مگه قول نداده بودی با هم بریم. کجا رفتی تنها؟» بچه‌ها بازویش را گرفتند و بلندش کردند. آرام نمی‌گرفت. دوباره نشست. به سر و صورت خود چنگ می‌زد. شهید را در آغوش گرفت. بر لب‌هایش بوسه زد. یکی از بچه‌ها کنارش نشست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «عباس‌جان، خوب نیست. روحیه بچه‌ها تضعیف می‌شه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمانده گردان یونس بود، عباس افیونی‌زاده. با جمال اصفهانیان از برادر نزدیک‌تر بودند. همیشه با هم، همرزم، یک روح در دو قالب و حالا یکی با ترکش شهید شده بود و روح دیگری عذاب می‌کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «این جوری خودشو می‌کشه. خیلی غیرطبیعیه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «تو حال خودش نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیشه عطری از جیب بیرون آورد و پاشید روی جمال و دست‌هایش را فشرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دست منو هم بگیر با خودت ببر. این نامردیه. قرارمون این نبود. حالا چه کار کنم تنها؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرش را روی سینه شهید گذاشت. چهره‌اش از خون سرخ شد. انگار چیزی شنیده باشد، ساکت شد. با چفیه اشک‌هایش را پاک کرد، سر برداشت. خیره به آسمان نگاه کرد و بعد به بچه‌ها. صدایش جدی و خشک بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خیلی خوب دیگه. از این جا برین. منم می‌آم.» همه ساکت دورش حلقه زده بودند و نگاه می‌کردند. تقریباً فریاد زد: «برین دیگه!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راه افتادیم. دوباره خم شد روی شهید. زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد. دور شده بودیم. نگاه کردم. همچنان سر بر سینه شهید داشت. صدای سوت خمپاره‌ای آمد. خوابیدیم روی زمین. با صدای انفجار گرد و خاکی به هوا بلند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «یا علی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلند شدم. جلو رفتم. تا بالای سرشان برسم، گرد و خاک خوابید. ترکش بدنش را سوراخ سوراخ کرده بود. خون گرمی از جای زخم‌هایش جاری بود. هیچ حرکتی نمی‌کرد. آرام کنار جمال خوابیده بود. حالا تنها نبودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن سوی سنگر تیربار با خمپاره‌های فسفری و 60 سنگرها را زیر آتش گرفته بودند. در این دو سه روز گذشته خمپاره 60 کار هر بعد از ظهرشان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «امشب خیلی شلوغش کردن، نکنه خبری باشه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «حالا که قراره ، بو نبرده باشن خوبه.» - «گروهان امام حسن(ع) کی می‌آد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «حالا دیگه می‌آن میان. مسئول دسته‌ها آمده بودن برای توجیه خط.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «تا توجیه  به شن و جابیفتن، طول می‌کشه. امشب حمله کنن کار مشکل می‌شه، آمادگی نداریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از والفجر 8 گردان ابوالفضل (علیه‌السلام) خط کارخانه نمک را تحویل گرفت و حالا منتظر گروهان امام حسن (علیه‌السلام) بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «تو این آتشی که می‌ریزن، مگه می‌شه جا به جا شد. تمومی نداره لامصب.لامذهب»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سنگرها سرزدم. پاسبخش بودم. بچه‌ها وسایل و تجهیزات را جمع کرده بودند و آماده تعویض شب از نیمه گذشته بود. دلشوره عجیبی داشتم. صدای پا آمد. نگاه کردم. هدایت بود. بعد از من او پاسبخش بود. خیلی صمیمی بودیم. جلو آمد، با چشم‌های پف کرده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «هنوز  زنده‌ای؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «سعادت که نداریم.  خوب خوابیدی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «خواب؟. تو این صدا؟ توپخونه، خمپاره، کاتیوشا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لا مصبا چهل تاشو یه باره ول می‌کنن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «ولخرجی می‌کنن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برگشتنی دوباره به سنگرها سر زدم. در سنگر آخر یک نور دیدم، که در دل تاریکی آمد و رفت. شب‌های قبل هم گاهی می‌دیدم. مثل هر شب جلو رفتم. کلاش را مسلح کردم و روی تاریکی رگبار گرفتم. خبری نشد. رفتم سنگر تیربار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «خسته نباشی! اجرت با حسین.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «ممنون. شما خسته نباشین.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «خبری نیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «فقط می‌کوبن. امشب خیلی عصبین»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «هیس!. دیدی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انگار دوباره آن نور آمد و رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «مثل چراغ قوه بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «انگار خبریه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پشت تیر بار نشستم. دلهره داشتم. روی کل منطقه یک رگبار خالی کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «بفهمن حواسمون هست. شما هم حواست باشه من می‌رم بخوابم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «خیالتون جمع.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتم تو سنگر. باید آماده می‌خوابیدم. حس غریبی می‌گفت که امشب حمله می‌کنند. چشم‌هایم را بستم. صداها آرام آرام در ذهنم محو شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «برادر ترک‌زاده. برادر ترک‌زاده.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم‌هایم را باز کردم. پاسبخش پاس سه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «چی شده؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «فکر می‌کنم خبریه. باید آماده باشیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز گیج بودم. نشستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «ساعت چنده؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «دو و نیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرم را از سنگر بیرون بردم. غوغایی بود. یک لحظه تردید کردم. قبل از این که چیزی بگویم، سریع بیرون رفت. خجالت کشیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «چرا ایستادی؟ بیا بیرون!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتم بیرون. آتش خیلی سنگین بود. دویدیم طرف سنگر تیربار. نگهبان سنگر تیربار نبود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «نگهبان کجاست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «نمی‌دونم، همین جا بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «نکنه دزدیده باشنش؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جعبه‌های فشنگ را آماده کردم، نشستم پشت تیربار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای رگبار گوشم را منگ کرد. دیدم پا سبخش داد می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «چی می‌گی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «من میرم  بچه‌ها رو بیدار کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «خیلی خوب.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلوله‌های تیربار منطقه را هاشور می‌زد. صداهایی از دل تاریکی بلند بود. پوکه‌ها مثل اسپند روی آتش به هوا پرتاب می‌شد. یک پوکه خورد به چشمم. اشک گونه را خیس کرد. چشمم می‌سوخت. دو تا از بچه‌ها آمدند سنگر تیربار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «بچه‌ها بیدار شدن؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «همه پشت خطن. غمی نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «بده من. بقیه شون مال من.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشست پشت تیربار. با چفیه اشک چشمم را پاک کردم. درد می‌کرد. رفتم طرف دپو. یک ستون از عراقی‌ها داشت می‌کشید عقب، نگاه کردم جناح راست، بین دسته ما و دسته سه خالی بود. فکر کردم: «حتماً دارن می رن اون جا.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دپو پایین آمدم، رفتم طرف بچه‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«جناح راست خالیه. شاید از اون جا حمله کنن. شما دو نفر برین اون جا.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سرعت حرکت کردند. یکی کلاش داشت و دیگری آر. پی. جی. عراقی‌ها فکر نمی‌کردند با آتشی که ریختند، کسی برای دفاع بیرون بیاید. بچه‌ها به موقع عمل کرده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «بگو تیراندازی رو کمتر کنن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیده‌بان بود. فریاد می‌زد. رفتم طرفش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «چی شده؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «دارن پرچم سفید نشون می‌دن. می‌خوان تسلیم به شوند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «زیر آتیشو کم کنین. حسابی سرخ شدند. بیشتر کباب می‌شن طفلکا!» رفتم بالای خاک‌ریز. گوشه و کنار پارچه سفید تکان می‌خورد. همه با هم فریاد زدیم: «تعال. تعال. تعال.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از عراقی‌ها جلو آمد. به نظر می‌آمد تیمسار یا سرهنگ باشد. قپه داشت، با یک عقاب. پشت سرش بقیه بلند شدند. زیاد بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «حالا کجا جاشون بدیم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «می‌بریمشون سه راهی بهداری، تو یه سنگر. تکون خوردن راحتشون می‌کنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «پس یا علی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوا روشن شده بود. پشت خط پر از جنازه‌های عراقی بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«حتماً چهار، پنج تاشون زنده‌ان. موندن شب  به شه فرار کنن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کور خوندن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خمپاره را راه انداختیم. گلوله اول و دوم پنج ،شش تا از مرده‌ها زنده شدند. آمدند طرف خاکریز. نرسیده به خاکریز سوت خمپاره عراقی‌ها تو آسمان پیچید. خوابیدند روی زمین. چند متریشان گلوله منفجر شد. دو نفرشان کشته شدند و یکی دستش قطع شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نامردا به خودشون هم رحم نمی‌کنن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این که دستش قطع شده بود، دو شاخه محبتش باز بود. از سیگارهای بغدادی خودشان دادیمش. یکی از بچه‌ها دستش را بست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- «ببرینش بهداری!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با ناباوری نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=32924&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو دیگر شهید نمی‌شوی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از مسائلی که در عملیات والفجر 8 اهمیت داشت، جزر و مد آب دریا بود که روی اروندرود نیز تأثیر داشت. بچه‌ها برای این که میزان جزر و مد را در ساعات و روزهای مختلف دقیقاً اندازه‌گیری کنند یک میله را نشانه‌گذاری کرده و کنار ساحل، داخل آب فرو کرده بودند. این میله یک نگهبان داشت که وظیفه‌اش ثبت اندازه جزر و مد برحسب درجات نشانه‌گذاری شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهمیت این مسئله در این بود که می‌باید زمان عبور غواصان از اروند طوری تنظیم شود که با زمان جزر آب تلاقی نکند. چون در آن صورت آب همه غواصان را به دریا می‌برد. از طرفی در زمان مد چون آب برخلاف جهت رودخانه از سمت دریا حرکت می‌کرد، موجب می‌شد تا دو نیروی رودخانه و مد دریا مقابل هم قرار بگیرند و آب حالت راکد پیدا کند و این زمان برای عبور از اروند بسیار مناسب بود. اما این که این اتفاق هرشب در چه ساعتی رخ می‌دهد و چه مدت طول می‌کشد موضوعی بود که می‌باید محاسبه شود و قابل پیش‌بینی باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه‌های اطلاعات برای حل این مسئله راهی پیدا کردند. میله‌ای را نشانه‌گذاری کرده و کنار ساحل داخل آب فرو بردند. این میله سه نگهبان داشت که اندازه‌های مختلف را در لحظه‌های متفاوت ثبت می‌کردند. حسین بادپا یکی از این نگهبان‌ها بود، خود حسین بادپا این‌طور تعریف می‌کرد که: دفترچه‌ای به ما داده بودند که هر 15 دقیقه درجه روی میله را می‌خواندیم و با تاریخ و ساعت در آن ثبت می‌کردیم. مدت دو ماه کار ما سه نفر فقط همین بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شب خیلی خسته بودم. خوابم می‌آمد. در آن نیمه‌های شب نوبت پست من بود. نگهبان قبلی بالای سرم آمد و بیدارم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: حسین بلند شو، نوبت نگهبانی توست!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان طور خواب‌آلود گفتم: فهمیدم تو برو بخواب من الآن بلند می‌شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگهبان سر جای خودش رفت و خوابید، به این امید که من بیدار شده‌ام و الآن به سر پستم خواهم رفت اما با خوابیدن او من هم خوابم برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند لحظه بعد یکدفعه از جا پریدم. به ساعتم نگاه کردم. بیست و پنج دقیقه گذشته بود. با عجله بلند شدم. نگاهی به بچه‌ها انداختم. همه خواب بودند. حسین یوسف‌الهی و محمدرضا کاظمی هم که اهواز بودند با خودم فکر کردم خوب، الحمدالله! مثل این کسی متوجه نشده است. از سنگر بچه‌ها تا میله، فاصله چندانی نبود؛ سریع به سر پستم رفتم. دفترچه را برداشتم و با توجه به تجربیات قبل و یادداشت‌های درون دفترچه بیست و پنج دقیقه‌ای را که خواب مانده بودم از خودم نوشتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز بعد داخل محوطه قرارگاه بودم که دیدم محمدرضا کاظمی با ماشین وارد شد و سریع و بدون توقف یکراست آمد طرف من. از ماشین پیاده شد و مرا صدا کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: حسین بیا اینجا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلو رفتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌مقدمه گفت: حسین تو شهید نمی‌شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رنگم پرید. فهمیدم که قضیه از چه قرار است ولی این که او از کجا فهمیده بود، مهم بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: چرا؟ حرف دیگری نبود بزنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: همین که دارم به تو می‌گویم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: خوب، دلیلش را بگو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: خودت می‌دانی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: من نمی‌دانم، تو بگو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: تو دیشب نگهبان میله بودی! درست است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: خوب، بله!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: 25 دقیقه خواب ماندی و از خودت دفترچه را نوشتی. آدمی که می‌خواهد شهید شود باید شهامت و مردانگی‌اش بیش از این‌ها باشد. حقش بود جای آن بیست و پنج دقیقه را خالی می‌گذاشتی و می‌نوشتی که خواب بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: کی گفت؟ اصلاً چنین خبری نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: دیگر صحبت نکن! حالا دروغ هم می‌گویی؟! پس یقین داشته باش که دیگر اصلاً شهید نمی‌شوی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با ناراحتی سوار ماشین شد و به سراغ کار خود رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این کارش حسابی مرا برد توی فکر. آخر چطور فهمیده بود. آن شب که همه خواب بودند، تازه اگر هم کسی متوجه من شده بود که نمی‌توانست به محمدرضا کاظمی چیزی بگوید. چون او اهواز بود و به محض ورود با کسی حرف نزد و یکراست آمد سراغ من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از همه این‌ها مهم‌تر چطور اینقدر دقیق می‌دانست که من 25 دقیقه خواب بوده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا چند روز ذهنم درگیر این مسئله بود. هرچه فکر می‌کردم که او از کجا ممکن است قضیه را فهمیده باشد راه به جایی نمی‌بردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالآخره یک روز محمدرضا کاظمی را صدا زدم و گفتم: چند دقیقه بیا کارت دارم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: چیه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: راجع به موضوع آن روز می‌خواستم صحبت کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: چه می‌خواهی بگویی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: حقیقتش را بخواهی، تو آن روز درست می‌گفتی، من خواب مانده بودم؛ ولی باور کن عمدی نبود. نگهبان بیدارم کرد؛ ولی چون خسته بودم خودم هم نفهمیدم که چطور شد خوابم برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: تو که آن روز گفتی خواب نمانده بودی، می‌خواستی مرا به شک بیندازی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: آن روز می‌خواستم کتمان کنم؛ ولی وقتی دیدم تو آنقدر محکم و بااطمینان حرف می‌زنی فهمیدم که باید حتماً خبری باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: خوب حالا چه می‌خواهی بگویی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: هیچی، من فقط می‌خواهم بدانم تو از کجا فهمیده‌ای؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت:دیگر کار به این کارها نداشته باش، فقط بدان که شهید نمی‌شوی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: ترا به خدا به من بگو! باور کن چند روزی است که این مطالب ذهنم را به خود مشغول کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: چرا قسم می‌دهی نمی‌شود بگویم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: حالا قسم داده‌ام ترا به خدا بگو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکثی کرد و با تردید گفت: خیلی خوب، حالا که اینقدر اصرار می‌کنی می‌گویم ولی باید قول بدهی که زود نروی و به همه بگویی! لااقل تا موقعی که ما زنده‌ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: من و حسین یوسف‌الهی توی قرارگاه شهید کازرونی اهواز داخل سنگر خواب بودیم. نیمه شب حسین مرا از خواب بیدار کرد و گفت: محمدرضا! حسین الان خوابش برده و کسی نیست که جزر و مد آب را اندازه بگیرد. همین الآن بلند شو برو سراغش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من هم چون مطمئن بودم حسین دروغ نمی‌گوید و بی‌حساب حرفی نمی‌زند. بلند شدم که بیایم اینجا. وقتی خواستم راه بیفتم دوباره آمد و گفت: محمدرضا به حسین بگو: تو شهید نمی‌شوی چون بیست و پنج دقیقه خواب ماندی و بعد هم دفترچه را از خودت پر کردی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا فهمیدی که چرا این قدر با اطمینان صحبت می‌کردم. وقتی اسم حسین یوسف‌الهی را شنیدم دیگر همه چیز دستگیرم شد. او را خوب می‌شناختم. باور کردم که دیگر شهید نمی‌شوم.!&amp;lt;ref&amp;gt;[http://esar.ir/?a=memoir.id&amp;amp;id=1399 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: }}&lt;br /&gt;
[[رده: عملیات]]&lt;br /&gt;
[[رده: جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
[[رده: ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D8%B8%D9%81%D8%B1_%DB%B1</id>
		<title>عملیات ظفر ۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D8%B8%D9%81%D8%B1_%DB%B1"/>
				<updated>2018-11-24T21:02:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==عملیات در استان دهوک و سلیمانیه عراق==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیّات ظفر 1 در تاریخ 27/6/66، در عمق 200 کیلومتری خاک عراق (استان دهوک و سلیمانیه) با هدف انهدام مراکز نظامی رژیم بعثی عراق به اجرا درمی‌آید. رزمندگان تحت امر قرارگاه رمضان با حمله به شهرهای کانی‌ماسی و اطراف باتوفه و زاخو موفق می‌شوند شهر کانی‌ماسی را آزاد کنند و مرکز گردان نیروهای بعث را از تیپ بیگاوة لشکر 38 به تصرف درآورند و با هجوم به سه مرکز گردان نیروهای عراق در جاده‌ی اصلی، ضربات سختی به آن‌ها وارد آورند. رزمندگان در ادامة عملیّات، شش کیلومتر از جادة منتهی به شهر کانی‌ماسی را به کنترل خود درآورده و 60 پایگاه دشمن را به آتش می‌کشند و علاوه بر کشته یا زخمی کردن 500 نفر از نیروهای آن‌ها، تعدادی را به اسارت درمی‌آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جریان یک تهاجم دیگر به پایگاه‌های دشمن در ارتفاعات گیله‌زرد واقع در استان سلیمانیه، کلیه پایگاه‌های منطقه آزاد و مقر گردان 19 خفیفه عراق به طور کامل منهدم می‌شوند. در این یورش نیز تعداد دیگری از دشمن کشته و زخمی شده و مقدار قابل توجهی از جنگ‌افزار و ادوات زرهی آن‌ها به آتش کشیده می‌شود. رزمندگان تحت امر قرارگاه رمضان پس از شکست دشمن در این منطقه، به پاک‌سازی شهر کانی‌ماسی و جاده‌های منتهی به آن می‌پردازند و با به اسارت درآوردن باقیمانده‌ی دشمن، منطقه‌ای به وسعت 30 کیلومتر را تحت کنترل خود در می‌آورند. رزمندگان، در شب دوم عملیّات، مرحله‌ی دوّم حمله را با یورش به قرارگاه‌ها، پل‌ها و محل‌های استقرار دشمن در عمق 200 کیلومتری خاک عراق (استان دهوک) آغاز می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قوای اسلام در تداوم مرحلة دوم عملیّات، 35 کیلومتر از جادة کانی‌ماسی باتوفه را از چنگ دشمن خارج می‌کنند و با وارد آوردن ضربات پیاپی به آن‌ها در قسمتی از جادة شهر باتوفه ـ زاخو استقرار می‌یابند. دشمن در تنگه زریزه ضرباتی را از سوی رزمندگان دریافت می‌دارد و متحمل تلفات و خسارات سنگین می‌شود. نیروهای بعثی، برای باز پس گیری مناطق از کف داده با پشتیبانی تعداد زیادی تانک، هواپیما، هلی‌کوپتر و بهره‌گیری از نیروهای ویژه وارد عمل می‌شوند که با مقابلة شدید رزمندگان اسلام، تعداد زیادی کشته، زخمی و یا اسیر برجای می‌گذارند. در دفع پاتکهای دشمن، علاوه بر انهدام 30 دستگاه خودرو و چندین دستگاه تانک و نفربر به تیپ بیگاوه از لشکر 38 عراق ضربات سنگینی وارد می‌شود و دود حاصل از انهدام جنگ‌افزارهای سنگین و ادوات زرهی فضای منطقه را می‌پوشاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نتایج عملیّات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأسیسات و مراکز منهدم شده دشمن===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
60 پایگاه حفاظتی در اطرافت کانی‌ماسی و محورهای مواصلاتی باتوفه و زاخو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مراکز استقرار گردانهای تیپ بیگاوه===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پایگاه‌های حفاظتی دشمن در منطقه گیله‌زرده‌ی سلیمانیه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقر گردان 19 خفیفه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تجهیزات منهدم‌شدة دشمن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ده‌ها دستگاه تانک و نفربر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعدادی خودرو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انواع سلاح سبک و نیمه‌سنگین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چندین انبار مهمات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تعداد کشته و زخمی دشمن===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1000 نفر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تعداد اسرا===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
500 نفر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع:== &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کارنامه توصیفی عملیات هشت سال دفاع مقدس/علی سمیعی/ نمایندگی ولی فقیه در نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی/تهران/1376&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.dsrc.ir/Contents/ContentFrame.aspx?ID=2567&amp;amp;PF=true&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: }}&lt;br /&gt;
[[رده: عملیات]]&lt;br /&gt;
[[رده: جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
[[رده: ارتش]]&lt;br /&gt;
[[رده: عملیات استان کرکوک ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B7%D8%B1%D9%82%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید جعفر شبانی طرقدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B7%D8%B1%D9%82%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-24T20:54:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید  جعفر شبانی طرقدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1347/06/01 تاریخ تولد : &lt;br /&gt;
1367/06/26 تاریخ شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص &lt;br /&gt;
محل ارامگاه : خراسان رضوی - مشهد – طرقدر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید در سال 1347 در خانواده ای مذهبی و روستایی از توابع بخش طرقه چشم بجهان گشود. وی پسر بزرگ خانواده بود تحصیلات ابتدایی را در همان روستا بپایان رساند. ویفردی زحمتکش و فعال بود و همواره با تحصیل به خانواده اش نیز کمک میکرد.به علت عدم علاقه به تحصیل و مشکلات خانوادگی نامبرده از پایان تحصیلات ابتدایی ترک تحصیل نمود و به شغل کارگری مشغول شده نامبرده در جلسات مذهبی محل از قبیل دعای کمیل و دعای ندبه مجالس عاشورا و محرم و صفر شرکت میکرد و علاقه خاصی به شرکت در این جلسات داشت و با توجه به مذهبی بودن خانواده از کودکی در این جلسات شرکت داشت وی قبل از پیروزی انقلاب به علت کوچکی در مراسم زاهپیمایی ها و تظاهرات شرکت نداشته ولی بعد از انقلاب در مراسمس از قبیل تشییع جنازه ها و راهپیمایی ها و مراسم جمعی دیگر شرکت فعال داشت نام برده به صورت بسیجی و داوطلب در جبهه ها شرکت نکرده بود ولی پساز از رسیدن وی در بهمن سال 1366 به خدمت سربازی رفت و در مرداد سال 1367 پس از 6ماه و اندی خدمت در حمله سراسری رژیم بعثی عراق پس از قبول قطعنامه در منطقه سومار مفغودالاثر گردید که تا کنون هیچ گونه خبری از نامبرده نداریم. &amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/15370 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: جعفر-شبانی-طرقدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید عباس علی غلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-24T20:52:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید عباس علی غلامی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1339/01/01&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/01/02&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :خراسان رضوی - قوچان - مقصوداباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه== &lt;br /&gt;
بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید عباس علی غلامی]] فرزند حسین در تاریخ 1339 در یکی از روستاهای اطراف [[قوچان]] دیده به جهان گشود. دوران کودکی‌اش را با رنج و مشقت فراوان همانند تمامی کودکان روستا‌زاده‌ی شریف توأم با محرومیت‌های خاص زمان رژیم منحوس پهلوی سپری نمود. با ورود به سن 7 سالگی راهی دبستان شد. در آن زمان با وجودی که امکان تحصیل در روستاها بسیار محدود بود ولی شهید با هوش و فراستی که داشت تحصیلات خود را در مقطع ابتدائی به پایان رساند.‌ شهید والامقام در دوران کودکی پدر بزرگوارش را از دست داد. پس از آن به علت فقر مادی و مشکلات دیگر نتوانست به درس خواندن ادامه دهد و برای تامین مخارج زندگی مجبور بود به همراه مادر از خودگذشته و فداکارش به کارگری و چغندر‌چینی بپردازد. از همان بچگی فردی مومن و متدین بود و تمام تلاشش را برای ادای واجبات در اول وقت می‌کرد. با شکل‌گیری تظاهرات زمان انقلاب با وجودی که شهید در روستا بود اما از اوضاع مملکت بی‌خبر نبود. امام خمینی را تازه شناخته بود. ایمان و اعتقاد بارور شده‌ی دوران کودکی‌اش را در بیانات ، عملکرد و صلابت این پیر فرزانه می‌دید. روشن‌گری و فرمایشات حضرت امام او را بر آن داشت که دلبستگی و ارادت خود رابه امام و نظام با اطاعت محض از کلام رهبری مبنی بر وحدت کلمه، شرکت در [[جهاد سازندگی]] و حضور در مراسم سیاسی عبادی [[نماز جمعه]] مستحکم‌تر نماید. با شروع [[جنگ تحميلی]] [[رژیم بعث]] علیه ایران و رسیدن سن [[سربازی]] شهید فرصت را غنیمت شمرده و داوطلبانه راهی سربازی شد . پس از طی دوران آموزشی در [[لشگر 77 خراسان]] عازم جبهه‌های نبرد حق برعليه باطل در مناطق عملیاتی ‌گرديد‌. شهید پس از ابراز رشادت‌ها وجان‌فشانی‌های دلاورانه سرانجام در تاریخ [[02/01/1361]] در منطقه‌ی عملیاتی [[فتح‌المبین]] به درجه‌ی رفیع شهادت ‌نائل آمد. روحش شاد و یادش گرامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
بسمه تعالی وصيت‌نامه ‌شهید اولاً ‌مادرجان، از من كه تک‌فرزند تو بودم و‌ تو را تنها و بى‌كس مى‌گذارم، راضى باش و مرا عفو كن. ‌زیرا من وظيفه‌ام را كه برعهده‌ی ‌هر فرد مسلمان است، انجام می‌دهم. بايد به جبهه بروم و در راه ميهن و اسلام و [[امام خمينى]] شهيد در دفاع مقدس شرکت کنم. مادرجان، ازوقتی که به خاطر دارم، در فقدان پدر و عدم تمکن مالی تو خيلى زحمت كشيده‌اى و با كارگرى و چغندر‌چينى ما را بزرگ كردى.‌ ‌اما حالا که من يك جوان شده‌ام، بايد در راه اسلام قدم بردارم. مادر‌جان، در اين لحظه كه مى‌خواهم به جبهه بروم، يادم آمد زمانى را كه من و تو و خواهرم به اتفاق كوكب برادرم ‌شيرخواره‌ام، برای چغندر‌چينى روزى ‌35 ريال به قره‌تپه مى‌رفتيم. ‌وهر گاه علت را ‌مى‌پرسيدم، شما مى‌گفتيد: پدر ندارى. مادر‌جان، ‌از من راضى باش و مرا عفو كن اگر در راه اسلام پذیرفته ‌و شهيد ‌شدم، که شما را به خدا می‌سپارم، وگرنه بعد از 2 سال به پيش تو برمى‌گردم. آرزو دارم كه پس از آن در تحت حمایت من به راحتى زندگى كنيد و من خرج مادر پيرم را بدهم.&lt;br /&gt;
خاطرات  &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
بسمه تعالی خاطره شهید آخرین دیدار این شهید با خانواده در سال 59 ‌طی آن چند روز مرخصی‌آخر بود. شب به خانه آمد و به مادرش گفت مادر شاید امشب، شب آخری باشد که همدیگر را می‌بینیم. می‌خواهم امشب از شما خداحافظی کنم، شاید دیگر برنگردم و شهید شوم. صبح آن روز به جبهه رفت‌. مدتی نگذشت که خبر شهادتش را آوردند. &lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش  &lt;br /&gt;
http://www.ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/35556&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: عباس-علی-غلامی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان قوچان ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%88%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اصغر بازوبندی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%88%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-24T20:34:23Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: /* رده‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید علی اصغر بازوبندی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1343/01/01&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/11/17&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :خراسان رضوی - نیشابور - قاسم اباد&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
شهید در نوروز سال 1343 در روستای قاسم آباد به دنیا آمد او درهمان دوران کودکی پدر و مادر خود را ازدست داد و به علت اینکه برادران بزرکترش تشکیل خانواده دادند او سرپرست خانواده شد و برای تامین خانواده از همان ابتدا همراه با تحصیل به کار کردن مشغول شد او تحصیلات ابتدایی را تمام کرد و به کار کشاورزی پرداخت / او دز زمان قبل از انقلاب درراهپیمایی های که در شهرستان نیشابور برگزار میشد. شرکت می کرد. به این ترتیب انزجار خود را از حکومت طاغوت بیان می داشت. پس از انقلاب به دلیل روحیه اسلامی و مذهبی در بسیج شرکت جست. و برای چلوگیری از آتش زدن توسط منافقین شبها در روستای خودشان و روستاهای اطراف نگهبانی میداد و درکمک کردن به جبهه دریغ می ورزید به انقلاب و امام علاقه داشت و اگر کسی توهینی به ایشان میکرد خیلی ناراحت میشد. بعلت اینکه سرپرست خانواده بود با برادران کوچکتر مهربان و صمیمی بود و هم چنین رفتارش با مردم نیز خوب بود و در برخورد با همه چهره ای گشاده داشت صبر وتحملش در برابر مشکلات زیاد بود و سعی می کرد با خونسردی مشکلات را از پیش پای خود بردارد. ایشان مورد نماز دقت بسیاری داشتند. وسعی میکردند بموقع وبا جماعت نماز خوانده شود. و دراین زمینهبه دیگران توصیه میکردند. شهید به دیگران کمک می کرد و حتی اگر خود مشغول کاری بودند کار خود را رها کرده و کسی را که ازایشان کمک خواسته بود کمک می کرد احتام بزرگترها و کوچکترها را داشتند. و به وعده های خود عمل میکردند.هرگز غیبت را روا نمی دانست. و دروغ نمی گفتند. و همیشه ازاینکه مال حرامی وارد زندگی شود دوری می جستند. همه را در قبال حفظ انقلاب مسئول میدانستند. و توصیه می کردند. که قدر انقلاب را بدانید و درجبهه شرکت کنید و می گفتند اگر مابه جبهه نرویم پس چه کسی برود و با همین عقیده امادگی خود را جهت خدمت سربازی اعلام میکنند. و پس از یکسال برای گذراندن آموزشی به شاهرود می روند. سپس برای انجام خدمت سربازی به منطقه مریوان میروند. ایشان درجبهه نیز در کارهای که احتیاج به شهامت داشته داوطلب می شوند. و از خوود جسارت زیادی نشان میدهند. بطوریکه یکی روز برای گشت همراه یک نفر دیگر درمنطقه پنج به دیده بانی عراقی حمله کرده و ائ را می کشند.بعثی ها متوجه شده و آنها را دنبال می کنند و هنگامی که آنها فرار کرده و به سنگر رسیدن بی حال برزمین می افتند. پس از 10 روز که از کشتن آن دیده بان می گذرد یکی از سربازان عراقی به اسارت درمی آید. و در صحبتهایش عنوان می کند که آن دیده بان که شما کشتید یکی از بعثیهای سفت وسخت بوده و همیشه اطلاعات جاده های ایران را میداد تاعرقیها جاده را زیر آتش بگیرند. شهید هیچ ترس ازمرگ نداشتند. و شهادت را سعادت می دانستند و آرزویشان این بود که پس از اینکه دو فرزند داشتند به شهادت برسند و به همین دلیل ازدواج نمودند و سفارش به همسرشان حفظ حجاب بوده است. واینکه هرکاری که ا دستشان بر می آید برای انقلا ب انجام دهند. پس از مجروح شدن دوست نداشتند کسی متوجه جراحت ایشان شود. و هرگز سعی نمی کردند. برای خود درصد مجروحیت تعیین کنند. و یا درصدد معف شدن از سربازی بر نیامدند و تا روزی که توانستند به حالت جراحت به جبهه برگدند خانواده ایشان خبر دار نشده بود و پس از اینکه یک بار به مرخصی آمدند. در دفع بعد که به جبهه برگشتند درهنگام که متوجه شدند. یک خمپاره به سمت آنان می آید. به همراه دوستانش به سنگر می روند ولی خمپاره به داخل سنگر می رود وشهید دراز می کشد. سپس دوست ایشان متوجه شدند که ترکش به کنارگوش شهید برخورد کرده است. وایشان بر اثر اصابت ترکش به شهادت میرسند و ب بزرگترین آرزوی خون یعنی شهادت رسید. سفارش شهید علی اصغر با آشنایان این بود که پشتیبان ولایت فقیه باشید و قدر انقلاب را بدانید و ازخود ضعف نشان ندهید. و درهمه حال به جبهه کمک کنید. سفارش میکرد که درگفتگو با افرادی که بر علیه انقلاب سخن می گویند. باید به آنها بفهمانیم که اشتباه می کنند. ایشان قبل از رفتن به جبهه درمراسم تشییع جنازه شهدا در روستاهای نزدیک شرکت می کردند. و بالاخره با آرزوی خود که همان شهادت بود رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/3574&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: علی-اصغر-بازوبندی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%88%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اصغر بازوبندی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%88%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-24T20:33:52Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید علی اصغر بازوبندی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1343/01/01&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/11/17&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :خراسان رضوی - نیشابور - قاسم اباد&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
شهید در نوروز سال 1343 در روستای قاسم آباد به دنیا آمد او درهمان دوران کودکی پدر و مادر خود را ازدست داد و به علت اینکه برادران بزرکترش تشکیل خانواده دادند او سرپرست خانواده شد و برای تامین خانواده از همان ابتدا همراه با تحصیل به کار کردن مشغول شد او تحصیلات ابتدایی را تمام کرد و به کار کشاورزی پرداخت / او دز زمان قبل از انقلاب درراهپیمایی های که در شهرستان نیشابور برگزار میشد. شرکت می کرد. به این ترتیب انزجار خود را از حکومت طاغوت بیان می داشت. پس از انقلاب به دلیل روحیه اسلامی و مذهبی در بسیج شرکت جست. و برای چلوگیری از آتش زدن توسط منافقین شبها در روستای خودشان و روستاهای اطراف نگهبانی میداد و درکمک کردن به جبهه دریغ می ورزید به انقلاب و امام علاقه داشت و اگر کسی توهینی به ایشان میکرد خیلی ناراحت میشد. بعلت اینکه سرپرست خانواده بود با برادران کوچکتر مهربان و صمیمی بود و هم چنین رفتارش با مردم نیز خوب بود و در برخورد با همه چهره ای گشاده داشت صبر وتحملش در برابر مشکلات زیاد بود و سعی می کرد با خونسردی مشکلات را از پیش پای خود بردارد. ایشان مورد نماز دقت بسیاری داشتند. وسعی میکردند بموقع وبا جماعت نماز خوانده شود. و دراین زمینهبه دیگران توصیه میکردند. شهید به دیگران کمک می کرد و حتی اگر خود مشغول کاری بودند کار خود را رها کرده و کسی را که ازایشان کمک خواسته بود کمک می کرد احتام بزرگترها و کوچکترها را داشتند. و به وعده های خود عمل میکردند.هرگز غیبت را روا نمی دانست. و دروغ نمی گفتند. و همیشه ازاینکه مال حرامی وارد زندگی شود دوری می جستند. همه را در قبال حفظ انقلاب مسئول میدانستند. و توصیه می کردند. که قدر انقلاب را بدانید و درجبهه شرکت کنید و می گفتند اگر مابه جبهه نرویم پس چه کسی برود و با همین عقیده امادگی خود را جهت خدمت سربازی اعلام میکنند. و پس از یکسال برای گذراندن آموزشی به شاهرود می روند. سپس برای انجام خدمت سربازی به منطقه مریوان میروند. ایشان درجبهه نیز در کارهای که احتیاج به شهامت داشته داوطلب می شوند. و از خوود جسارت زیادی نشان میدهند. بطوریکه یکی روز برای گشت همراه یک نفر دیگر درمنطقه پنج به دیده بانی عراقی حمله کرده و ائ را می کشند.بعثی ها متوجه شده و آنها را دنبال می کنند و هنگامی که آنها فرار کرده و به سنگر رسیدن بی حال برزمین می افتند. پس از 10 روز که از کشتن آن دیده بان می گذرد یکی از سربازان عراقی به اسارت درمی آید. و در صحبتهایش عنوان می کند که آن دیده بان که شما کشتید یکی از بعثیهای سفت وسخت بوده و همیشه اطلاعات جاده های ایران را میداد تاعرقیها جاده را زیر آتش بگیرند. شهید هیچ ترس ازمرگ نداشتند. و شهادت را سعادت می دانستند و آرزویشان این بود که پس از اینکه دو فرزند داشتند به شهادت برسند و به همین دلیل ازدواج نمودند و سفارش به همسرشان حفظ حجاب بوده است. واینکه هرکاری که ا دستشان بر می آید برای انقلا ب انجام دهند. پس از مجروح شدن دوست نداشتند کسی متوجه جراحت ایشان شود. و هرگز سعی نمی کردند. برای خود درصد مجروحیت تعیین کنند. و یا درصدد معف شدن از سربازی بر نیامدند و تا روزی که توانستند به حالت جراحت به جبهه برگدند خانواده ایشان خبر دار نشده بود و پس از اینکه یک بار به مرخصی آمدند. در دفع بعد که به جبهه برگشتند درهنگام که متوجه شدند. یک خمپاره به سمت آنان می آید. به همراه دوستانش به سنگر می روند ولی خمپاره به داخل سنگر می رود وشهید دراز می کشد. سپس دوست ایشان متوجه شدند که ترکش به کنارگوش شهید برخورد کرده است. وایشان بر اثر اصابت ترکش به شهادت میرسند و ب بزرگترین آرزوی خون یعنی شهادت رسید. سفارش شهید علی اصغر با آشنایان این بود که پشتیبان ولایت فقیه باشید و قدر انقلاب را بدانید و ازخود ضعف نشان ندهید. و درهمه حال به جبهه کمک کنید. سفارش میکرد که درگفتگو با افرادی که بر علیه انقلاب سخن می گویند. باید به آنها بفهمانیم که اشتباه می کنند. ایشان قبل از رفتن به جبهه درمراسم تشییع جنازه شهدا در روستاهای نزدیک شرکت می کردند. و بالاخره با آرزوی خود که همان شهادت بود رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/3574&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: علی-اصغر-بازوبندی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%A7</id>
		<title>شهید محمود اصغرنیا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%A7"/>
				<updated>2018-11-24T20:32:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6300962	تاریخ تولد :	1338/04/01&lt;br /&gt;
نام :	محمود	محل تولد :	سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	اصغرنیا	تاریخ شهادت :	1363/10/29&lt;br /&gt;
نام پدر :	علی‌	مکان شهادت :	جاده‌نیشابورمشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	حوزوی	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	پاسدار انقلاب اسلامی	یگان خدمتی :	تیپ 21 امام‌رضا علیه‌السلام -&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	فرماندهان شهید خراسان&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	فرمانده هان رده دو	مسئولیت :	عقیدتی‌سیاسی‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌شهدا&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
تیرماه 1338، اولین فرزند خانواده‌ی اصغرنیا دیده به جهان گشود. نام او را محمود نهادند. محمود همزمان با تحصیل در مقطع ابتدایی در جلسات قرآن شرکت نمود. پس از مدتی برای ادامه‌ی تحصیل به مدرسه‌ی فخریه سبزوار رفت و در ادامه‌ی این راه در سال 1353 در حوزه‌ی علمیه‌ی قم تحصیلاتش را ادامه داد. ورودش به قم مقارن با حرکت روحانیت علیه رژیم شاهنشاهی در اعتراض به شهادت آیت‌الله غفاری بود در سال 1354 و 1355 به فعالیت‌های مبارزاتی و پخش کتاب در تهران مشغول شد و در سال 1356 در هنگام پخش اعلامیه‌های حضرت امام (ره) توسط ساواک دستگیر و زندانی شد. با شروع جنگ تحمیلی در سال 1359 در کنار دیگر روحانیون به جبهه اعزام شد و در همان اولین تجربه‌ی جنگی خود توانست با یک قبضه اسلحه ژ3، یک فروند هلی کوپتر دشمن بعثی را مجبور به فرود کند.و خدمه آن را اسیر نماید. اصغرنیا در سال 1360 به جمع سبزپوشان دشت شقایق سپاه پاسداران پیوست و در مهرماه همان سال به منظور ارج نهادن به سنت پیامبر با دوشیزه‌ای فداکار ازدواج نمودو ثمره‌ی این ازدواج فرزندی به نام امین شد. در این زمان او به همراه چند تن از همرزمانش به ایلام رفت و همسرش در چند کیلومتری خط مقدم شاهد ایثارگری او بود. در سال 1362 به مکه معظمه مشرف گردید و در سال 1363 به عنوان مسئول آموزش عقیدتی و سیاسی تیپ مستقل 21 امام رضا (ع) منصوب گردید. حاج محمود در مدت فعالیتش مسئولیت‌های فراوانی از جمله معاون تبلیغات سپاه سبزوار، روابط عمومی سپاه و مسئول عقیدتی و سیاسی تیپ مستقل امام رضا (ع) را بر عهده گرفت. این سردار رشید اسلام سرانجام در 29 دی‌ماه سال 1363 در حالیکه برای شرکت در سمینار مسؤولان آموزش سیاسی عقیدتی شمال شرق به مشهد مشرف شده بود در سن 25 سالگی به همراه همسر و فرزندش به خیل شهدا پیوست.&lt;br /&gt;
منبع زندگی‌نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاران رضا&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=2391&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: محمود-اصغرنیا}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%8E%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید سید حسین اَعلمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%8E%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-24T20:30:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید سیدحسین اَعلمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
سال 1336 بود و سیّد علی که زندگی مشترک خود را با کبری خانم سیرجانی به تازگی آغاز کرده بود، انتظار تولد اولین فرزندش را می کشید سیّد علی در شهر تربت حیدریه زندگی ساده ای داشت و امورات زندگی را با کار و تلاش می گذراند. تولد فرزند اوّلش به او شوق و امید تازه ای برای زندگی بخشید. خدیجه خانم هم از سلامت اولین فرزند پسرش شاکر و دعا گو بود.&lt;br /&gt;
سیّد حسین، نامی بود که برای اولین پسر خانواده اعلمی انتخاب شد. گویا سرنوشت نام این فرزند و راه آینده اش را پیش روی خانواده اعلمی قرار داده بود.&lt;br /&gt;
سیّد علی اعلمی و خدیجه خانم سیرجانی با عشق و محبت اولین فرزندشان را در آغوش گرم خویش پرورش دادند. کم کم تولد فرزندان دیگر سیّد علی، کانون خانواده را گرمتر ساخت و سیّد حسین نیز شاهد تولد چهار خواهر دیگر بود.&lt;br /&gt;
دوران کودکی سیّد حسین با بازی های کودکانه در کنار برادران و خواهرانش گذشت. زمانی که دوران تحصیل او فرا رسید. پدرش او را در دبستان ثبت نام نکرد و آموزش وی را به مدرسه دینی «هراتی» در شهر تربت حیدریه سپرد و این مدرسه آغاز راهی بود که مسیر زندگی آینده فرزندش را می ساخت.&lt;br /&gt;
سیّد حسین در مدرسه دینی هراتی در شهر تربت حیدریه تحصیل را شروع کرد و در این مدرسه بود که او تعلیم را در کنار تربیت دینی گذراند. وی درس حوزوی را به تدریج و با موفقیّت پشت سر می گذاشت.&lt;br /&gt;
سید حسین پر کار و شجاع بود و پشتکار او از همان دوران نوجوانی، وی را از سایر فرزندان خانواده متمایز می ساخت. او با گذراندن آموزش های مقدماتی حوزوی و رسیدن به سن چهارده سالگی با همّت پدرش سیّد علی، عازم مشهد مقدّس برای تحصیلات بالاتر شد.&lt;br /&gt;
گرچه سیّد حسین در خانواده ای متوسط زندگی کرده بود اما تعداد فرزندان سیّد علی، گذران زندگی را آسان نمی ساخت و به همین علّت بود که سیّد حسین نیز با قناعت و صرفه جویی و رعایت حال پدر و خانواده می کوشید با هزینه کمتر تحصیلاتش را ادامه دهد تا فشاری بر پدرش نباشد.&lt;br /&gt;
سیّد حسین در سال 1351 وارد شهر مشهد مقدّس شد. او در آن زمان شانزده سال بیشتر نداشت و برای ادامه تحصیلات دینی به حوزه علمیه خیرات خان رفت.&lt;br /&gt;
حوزه علمیه خیرات خان برای سیّد حسین فقط محل درس و بحث نبود، بلکه محل زندگی طلبگی او را نیز تشکیل می داد. سیّد حسین با کسب شهریه اندک طلبگی زندگی ساده خود را مانند دیگر طلّاب می گذراند. در کنار مطالعه و درس و بحث، برای سلامتی و پرورش جسم، به ورزش نیز می پرداخت. معلمین و مدرّسین سیّد حسین در تربت حیدریه و مشهد مقدّس، او را دوست داشتند و از فراگیری و تلاش علمی وی خشنود بودند. اما مطالعات سیّد حسین به دروس حوزوی محدود نمی شد. او به محیط پیرامون خود توجه داشت و هم چنانکه سالهای جوانی را پشت سر می گذاشت، توجه و تفکّرش نسبت به وضع جامعه و زندگی مردم و شرایط اداره مملکت بیشتر می شد . وی با مطالعه کتب تاریخی، مذهبی و سیاسی، علاقه بیشتری برای کمک به تغییر وضع جامعه پیدا می کرد.&lt;br /&gt;
سیّد حسین در اوایل جوانی و در هفتم دی ماه سال 1353 ازدواج کرد. ثمره این ازدواج تولد دو فرزند دختر به نام سمیه و فائزه بود که کانون خانواده سیّد حسین را گرمتر ساخت.&lt;br /&gt;
دوری رژیم سلطنتی پهلوی از احکام و ارزشهای دینی و آگاهی سیّد حسین از مسایل اجتماعی و سیاسی و نظرات روحانیون مبارز و جریانات کشور ، او را به مشارکت در فعّالیت های انقلابی و سیاسی وا می داشت. این دوران با خیزش مردم انقلابی به رهبری امام خمینی (ره) همراه شد. سیّد حسین نیز با پشتوانه علمی و حوزوی به صف مبارزه فرهنگی و سیاسی با رژیم پهلوی پیوست.&lt;br /&gt;
سید حسین در سال 1356 همزمان با آغاز قیام اسلامی مردم ایران راهی حوزه علمیه قم شد و ضمن ادامه تحصیل در مدارج بالاتر و با آشکار شدن مبارزه و آغاز تظاهرات مردمی، فعالیت های انقلابی خود را گسترش داد.&lt;br /&gt;
مردم شهر تربت حیدریه نیز به فرمان امام خمینی (ره) همچو سایر مردم ایران با راه اندازی تظاهرات و انجام راهپیمایی های گسترده، انقلاب اسلامی را یاری می رساندند. سیّد حسین نیز در برپایی راهپیمایی ها و تظاهرات شهر خود تلاش فراوان داشت. او با کوشش شبانه روزی خود می کوشید نوارهای سخنرانی حضرت امام خمینی (ره) و اعلامیه های ایشان را در شهر تربت حیدریه و روستاهای اطراف به دست مردم برساند و با ایراد سخنرانی، اهداف انقلاب اسلامی و رهنمودهای حضرت امام (ره) را برای توده های مردم تشریح کند.&lt;br /&gt;
طوفان انقلاب اسلامی همه شهرهای ایران را در بر گرفته بود، همه مردم یکپارچه و یک صدا سرنگونی خاندان پهلوی و براندازی حکومت سلطنتی را فریاد می زدند تا حکومتی را بر پایه ارزشهای دینی، انقلابی و اسلامی بر اساس رهنمودهای رهبر و مرجع تقلید شان حضرت امام خمینی (ره) برپا سازند.&lt;br /&gt;
سیّد حسین نیز در این روزها با تمام توان به میدان آمده بود تا اینکه انقلاب اسلامی مردم ایران در روز بیست و دوم بهمن ماه سال 1357 به پیروزی رسید. در پی این پیروزی بود که دوران سازندگی کشور آغاز شد.&lt;br /&gt;
امام خمینی (ره) فرمان جهاد سازندگی را در روز 27 خرداد ماه سال 1358 صادر کرد تا مردم همه با هم به کمک محرومین و روستاییان بشتابند و خرابی های باقیمانده از رژیم پهلوی را بسازند. این فرمان همه دلسوزان و اقشار مختلف مردم را به روستاها و مناطق محروم سرازیر کرد.&lt;br /&gt;
سیّد حسین نیز با قلبی سرشار از عشق خدمت به محرومین و تبلیغ اسلامی به صف جوانانی پیوست که جهاد سازندگی را تشکیل می دادند و در اولین فرصت عازم مناطق محروم در غرب کشور شد. او دهلران را برای جهاد سازندگی انتخاب کرده بود.&lt;br /&gt;
او در اوایل مهر ماه سال 1359 به منطقه دهلران رفت و در این شهر و روستاهای اطراف آن در قالب فعّالیت های جهاد سازندگی و خدمت به محرومین و سازندگی کشور، فعّالیت های فرهنگی و تبلیغات دینی را نیز برای ایفای مسئولیت نمایندگی ولی فقیه دنبال می کرد.&lt;br /&gt;
منطقه دهلران مانند بسیاری از نقاط و شهرهای غرب کشور، بسیار زودتر از آغاز جنگ تحمیلی شاهد درگیری های مرزی و تجاوزات نیروهای بعثی بود. اما سیّد حسین با وجود در گیری های پراکنده نیروهای دشمن و در چنین شرایطی، فعالیت ها و خدمات خود را برای محرومین و روستاییان منطقه ادامه می داد.&lt;br /&gt;
با حمله هواپیماهای رژیم بعثی عراق در روز 31 شهریور سال 1359، و تجاوز ارتش عراق به شهرها و روستاهای مرزی در غرب و جنوب کشور، جنگی همه جانبه از سوی رژیم عراق علیه انقلاب اسلامی نوپای ایران آغاز شد.&lt;br /&gt;
سیّد حسین در دهلران در خط مقدم میدان نبرد و رویا رویی با دشمن متجاوز قرار گرفت و این شرایط، جهاد سازندگی او برای خدمت به محرومین و روستاییان را به جهادی دیگر برای مقابله و دفاع در برابر دشمن تکامل بخشید.&lt;br /&gt;
روزهای اولیه جنگ، منطقه از آوارگان جنگی که از روستا های اطراف آواره شده بودند، آکنده بود. جهاد سازندگی خدمت به آوارگان جنگ تحمیلی و دفاع و جهاد با دشمن را نیز بر فعالیت های سازندگی اش افزود. کمک رسانی غذایی به مردم، اسکان آوارگان، رسیدگی درمانی به مجروحین و مصدومان و کمک به نقل و انتقال جنگ زدگان و تأمین شرایط زندگی آنها از جمله فعالیت هایی بود که جهاد سازندگی منطقه انجام می داد.&lt;br /&gt;
سیّد حسین با مسئولیتی که در منطقه احساس می کرد، بر تلاش و همّت خود افزوده بود و بی توجه به آتش دشمن و خطراتی که منطقه دهلران را در بر گرفته بود، به تمامی روستاها و شهرک های اطراف سرکشی می کرد.&lt;br /&gt;
هفته اول جنگ سپری شده بود. نیروهای دشمن بعثی روستاها و مناطق مرزی را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتند. اما این تجاوز و پیشرفت دشمن نه تنها عقب نشینی نیروهای جهاد سازندگی و انقلابی را به دنبال نداشت، بلکه بر فعالیت و مقاومت آنها می افزود.&lt;br /&gt;
سیّد حسین اعلمی روحانی عاشق سازندگی و شهادت نیز پیشقراول مقاومت و دفاع از انقلاب اسلامی، محکم و پا برجا ، جبهه نبرد حق علیه باطل را پشتیبانی می کرد. او در یکی از روزهای اوایل جنگ در منطقه دهلران به تلاش و جهاد مشغول بود اما آن روز برای سید حسین اعلمی روز رفتن بود. رفتنی که بازگشتی در پی نداشت. آن روز بر همکاران سیّد حسین خیلی سخت گذشت. چرا که پس از رفتن سیّد حسین، دیگر او بازنگشت و از او خبری نیز نیامد. چشم منتظر دوستانش از آن روز هیچ گاه به بازگشت وی روشن نشد. اما راهی که سیّد پیش رو داشت، روشن تر و سفید تر از راه بازگشت به تاریکی و سیاهی زندگی دنیا بود.&lt;br /&gt;
خانواده سیّد حسین نیز مانند همکاران و دوستانش پس از شنیدن این خبر از همکاران جهاد سازندگی دهلران در هفتم مهر ماه سال 1359، هنوز دل در گرو بازگشت وی و چشم انتظار به دیدارش دارند.&lt;br /&gt;
دهلران با یورش دلاورانه جوانان غیور و سلحشوران مؤمن از وجود نیروهای دشمن پاک شد ولی دهلران نام و یاد شهید جاویدالاثر سیّد حسین اعلمی را در کنار نام دیگر شهدای گرانقدر انقلاب اسلامی در گنجینه سینه خود برای همیشه تاریخ به امانت گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نوید شاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: سید-حسین-اعلمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تربت حیدریه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B1%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید حمیدرضا اعتمادی راد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B1%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2018-11-24T20:26:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید حمیدرضا اعتمادی راد&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1346/01/02 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : [[1368/06/04]]&lt;br /&gt;
==زندگینامه ==&lt;br /&gt;
شهید حمیدرضا اعتمادی راد، در تاریخ، 1346/04/19 در خانواده ای متدین و مذهبی، چشم به جهان گشود، دوران کودکی خود را در محله نارمک گذراند، از همان اوان کودکی، روحیه ای فعال و کوشا در وجودش موج می زد.&lt;br /&gt;
دوران تحصیل خود را تا کلاس پنجم ابتدایی در خیابان سنگان، مدرسه عباس رکنی ادامه داد، ولی متاسفانه چون به بیماری روماتیسم قلبی دچار شد دیگر نتوانست به درس خواندن ادامه دهد و این بیماری باعث افت درس، و ترک تحصیل او شد.&lt;br /&gt;
اوایل، 15 روز یک بار، و بعد 1 ماه یک بار داروی آنتی بیوتیک استفاده می کرد و این باعث ضعف بدنی او شده بود، بعد از ترک تحصیل و بهبودی نسبی، مشغول کار در کنار پدر یعنی (کرایه ظروف) گردید، ولی در کارهای تعمیری علاقمند، و فعال بود.&lt;br /&gt;
با شروع [[جنگ تحمیلی]] و با توجه به این که در تعمیرگاه [[سپاه]] به عنوان مکانیک شروع به کار کرده بود، با اشتیاق و علاقه فراوان تصمیم رفتن به خدمت [[سربازی]] گرفت و راه و هدف خودش را انتخاب کرد که همانا اطاعت از امام (ره) بود.&lt;br /&gt;
این شهید گرامی به ادای نماز و روزه بسیار مقید بود، در نماز جماعت مساجد شركت می كرد به طوری كه چندین [[مسجد]] خواستار تشییع جنازه او از آن محل بودند. مسئولیت پذیر و علاقمند به صله رحم بود، در فعالیت های قبل از [[انقلاب]] و [[تظاهرات]] و [[راهپیمایی]] ها شركت داشت، از حجب و حیای خاصی برخوردار بود، مادرش می گوید: حتی موقع خداحافظی با من روبوسی نمی كرد، فقط در آخرین خداحافظی من و فرزندم، صورتم را بوسید.&lt;br /&gt;
اول به [[کازرون]] ، و بعد به [[خرم آباد]] و در منطقه صالح آباد [[ایلام]] ، به همراه 13 نفر از ایرانیان، در [[عملیات مرصاد]] اسیر شد، بعد از گذشت یک سال در دوران [[اسارت]] ، به [[شهادت]]  رسید.&lt;br /&gt;
این [[شهید]] گرامی، در سال 1368 قبل از بازدید و ثبت نام توسط [[کمیته بین المللی صلیب سرخ]] به درجه رفیع [[شهادت]] نائل گردید و هم اکنون پیکر پاکش در قطعه 50 [[بهشت زهرا]] ی [[تهران]] آرمیده است.&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حمیدرضا-اعتمادی-راد }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4_%D8%AE%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D9%87_%D9%81%D8%B4%D8%A7%D9%84%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهیدانوش خجسته فشالمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4_%D8%AE%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D9%87_%D9%81%D8%B4%D8%A7%D9%84%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-24T20:23:40Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
انوش خجسته فشالمى مشهور به «حجت خجسته» فرزند محمدزمان در 14 آبان 1341 در محله دروازه لاكان رشت به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايى و راهنمايى را در رشت به پايان رساند.&lt;br /&gt;
همزمان با پيروزى انقلاب اسلامى در هنرستان صنعتى شهيد انصارى رشت ثبت‏نام كرد و در رشته اتومكانيك به تحصيل پرداخت. با ورود به هنرستان در كتابخانه و انجمن اسلامى فعاليّت داشت و به امور فرهنگى و مذهبى مى‏پرداخت.&lt;br /&gt;
پس از اتمام سال اول هنرستان، وارد كلاس دوم هنرستان شد، اما نتوانست ادامه تحصيل دهد و از تحصيل بازماند. پس از ترك تحصيل طولى نكشيد كه به عضويت بسيج محل در آمد. پس از آن در يك دوره آموزش نظامى در چالوس شركت كرد. چندى بعد براى پاكسازى شهرها و جنگلها از ضدانقلاب به چند شهر استان مازندران اعزام شد. در 5 اسفند 1360 به عنوان نيروى رزمنده به جبهه جنوب رفت و بر اثر اصابت تركش از ناحيه پشت در جبهه مجروح شد و به بيمارستانى در اصفهان منتقل گرديد. پس از مراجعت به رشت از چگونگى زخمى و بسترى شدن چيزى به خانواده نگفت.&lt;br /&gt;
در اين دوران به فعاليتهاى مذهبى بيشتر تمايل نشان مى‏داد و در مراسم عزادارى به ويژه در ايام محرم و صفر شركت گسترده داشت. در پايگاه بسيج محل و انجمن اسلامى نقش زيادى در كشف توطئه عوامل ضدانقلاب ايفا مى‏كرد.به هنگام جنگ مسلحانه عليه نظام جمهورى اسلامى، يكى از خانه‏هاى مخفى سازمان فدائيان خلق شاخه اكثريت را كشف كرد و با تصرف آن تمام اطلاعيه‏ها و پوسترهاى موجود را به داخل خيابان ريخت و به آتش كشيد. چند روز بعد افراد ضدانقلاب با ماشين تويوتا به پايگاه انجمن اسلامى محل حمله كردند و آنها را به رگبار بستند. بمب دست‏سازى را به داخل پايگاه پرتاب كردند كه در اثر انفجار آن حجت از ناحيه گلو مجروح شد و به بيمارستان توتونكاران رشت انتقال يافت و بسترى شد. در 20 آبان 1361 به عضويت رسمى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى در آمد و يك دوره آموزش عمومى پاسدارى را در چالوس گذراند. مدت هفت ماه در پرسنلى گردان سپاه گيلان خدمت كرد. سپس براى بار دوم همراه با نيروهاى اعزامى «طرح لبيك يا خمينى» به عنوان مسئول پرسنلى گردان عازم منطقه جنگى گرديد.&lt;br /&gt;
پس از چند ماه به رشت بازگشت و در سپاه پاسداران مشغول شد. در اين زمان كتابخانه ابوذر را در محل زندگى خود تأسيس كرد. به عنوان مسئول كتابخانه در نشر فرهنگ مطالعه جوانان و نوجوانان فعاليّت چشم‏گير داشت.از 26 تير تا 26 بهمن 1362 ارزياب واحد پرسنلى سپاه گيلان بود. در 27 بهمن همين سال همراه با گروهان جنگهاى نامنظم «گردان مسلم‏بن‏عقيل» از لشكر 25 كربلا عازم جبهه شد. پس از هفت ماه حضور در منطقه عملياتى به رشت مراجعت كرد. از 28 شهريور تا 7 دى 1363 در سپاه گيلان در دفتر گزارشات، مشغول خدمت گرديد.&lt;br /&gt;
چندى بعد، از 8 دى تا آخر خرداد، جانشينى فرمانده گردان 312 قدس از ستاد تيپ 75 ظفر را به عهده گرفت. با داشتن مسئوليت جانشينى فرمانده گردان در بيشتر كارها به ديگران كمك مى‏كرد و بيشترين نقش را در عمليات به عهده مى‏گرفت. گاهى اوقات امور ادارى را رها مى‏كرد و به كارهاى رزمى مى‏پرداخت و با نيروهاى گشتى به پشت خط دشمن مى‏رفت. گاه مواضع دشمن را شناسايى مى‏كرد؛ در جذب نيروهاى كرد عراقى مى‏كوشيد و يا به تهيه آتش بر مواضع دشمن مى‏پراخت. اشتياق و استعداد فوق‏العاده‏اى در عمليات شناسايى از خود نشان مى‏داد. به همين جهت چندين بار در جنگهاى نامنظم شركت كرد و پس از مدتى مسئوليت گردان جنگهاى نامنظم را به عهده گرفت. از اول تير 1363 تا آخر تير 1364 به مدت سيزده ماه در اين سمت باقى ماند. در شناسايى مناطق نظامى و انهدام نيروهاى دشمن شهامت و شجاعتى وصف‏ناشدنى داشت. يكى از دوستانش در اين باره مى‏گويد:&lt;br /&gt;
در جاده حلبچه به خرمال عراق در وسط جاده مين ضدتانك كار مى‏گذاشت و يا در نزديكى سنگر عراقيها مين ضدنفر نصب مى‏كرد. در يكى از جبهه‏هاى غرب از رودخانه‏اى كه از كنار روستايى عبور مى‏كرد، گذشتيم. دشمن مطلع شد و ما را محاصره كرد. حجت با ديدن تعداد زياد نيروهاى عراقى محاصره‏كننده گفت: «اينها چيزى نيستند.» عراقيها با آتش سنگين، پرتاب موشك در صدد نابودى ما برآمدند ولى چون در گودى رودخانه بوديم آسيبى به ما نرسيد. با تنگ‏تر شدن حلقه محاصره، حجت همچنان خونسرد و آرام بود تا اينكه در حدود ساعت سه بعدازظهر عراقيها كه منطقه را ناامن مى‏ديدند، محل را ترك كردند.&lt;br /&gt;
گردان تحت فرماندهى حجت خجسته زير نظر ستاد تيپ 75 ظفر از گردان 312 قدس قرار داشت. در مدت تصدى مسئوليت در جنگهاى نامنظم، مأموريتهاى زير را به عهده داشت:&lt;br /&gt;
1. از 27 تير 1364 به مدت پانزده روز به منظور امور ادارى به باختران و مريوان مأمور شد.&lt;br /&gt;
2. از 4 شهريور 1364 به مدت پانزده روز به مريوان و شيخ‏سله رفت.&lt;br /&gt;
3. از 10 شهريور 1364 به مدت پانزده روز به منظور انتقال نيرو به جوانرود و شيخ‏سله مأمور شد.&lt;br /&gt;
4. از 8 مهر 1364 به مدت پانزده روز به منظور انجام امور محوله به باختران، نقده، سنندج، مريوان و شيخ‏سله مأموريت گرفت.&lt;br /&gt;
5. از 16 مهر 1364 به مدت پانزده روز به منظور انتقال نيرو به باختران، سنندج، مريوان، شيخ‏سله اعزام شد.&lt;br /&gt;
6. از 13 بهمن 1364 به مدت دو روز به منظور انتقال نيرو در باختران، ديوان و شيخ‏سله حضور يافت.&lt;br /&gt;
خجسته در ايام مرخصى در رشت به راهنمايى افراد فريب‏خورده گروههاى ضدانقلاب مى‏پرداخت. بيشتر سعى داشت از طريق ارشاد و بحث آنان را به درك صحيح انقلاب و اسلام هدايت كند اما برخى مواقع نيز اين مباحثه و مجادله به درگيرى منجر مى‏شد. از آن جمله مى‏توان به درگيرى عوامل ضدانقلاب با وى در ايام دهه فجر سال 1364 اشاره كرد. گزارش ناحيه مقاومت بسيج شهرى گيلان درباره اين درگيرى به شرح زير است:&lt;br /&gt;
به دنبال فرارسيدن ايام‏الله دهه فجر برادران پايگاه شهيد چمران در مورخ 14/11/1364 از ساعت 6 غروب اقدام به زدن طاق نصرت و تزيين آن با پرده و پرچم و ديگر وسايل كردند. در ساعت 8 غروب مورد حمله عده‏اى معلوم‏الحال قرار مى‏گيرند. در اين حمله علاوه بر مجروح شدن برادر «حجت تطهيرى» عضو فعال و با سابقه پايگاه، برادر خجسته از پرسنل سپاه نيز آسيب ديد. آنچه كه بيانش لازم است خويشتندارى اين عزيزان در هنگام درگيرى با مزدوران در عدم استفاده از حق قانونى خود - حكم مأموريت و اسلحه - است. هميشه برادران حاضر در پايگاه مظلومانه مورد ضرب و شتم قرار مى‏گيرند و كسى نيست بگويد جرمشان چيست و به چه اتهامى چنين قهرآميز با آنها برخورد مى‏شود.&lt;br /&gt;
انوش در سال 1364 با خانم مقرب تطهيرى مقدم ازدواج كرد. برادر همسر و همرزم و دوست او در اين باره مى‏گويد:&lt;br /&gt;
چند بار افرادى را به خواستگارى فرستاد، اما پدرم موافقت نكرد تا در يك بعد از ظهر نزد پدرم آمد و با او صحبت كرد. پدرم ابتدا گفت بهتر است در جبهه حضور داشته باشيد. اما بعد از گفتگوهاى طولانى سرانجام شب هنگام پدرم به منزل آمد و موافقت خود را اعلام كرد.&lt;br /&gt;
سپس مراسم عروسى ساده‏اى را برگزار كردند. جهت يادگارى با دوستانى كه دعوت شده بودند عكس گرفت و تازه در اين زمان بود كه دوستانش متوجه شدند كه به مجلس دامادى حجت دعوت شده‏اند. پس از ازدواج از طرف ستاد جهيزيه يخچالى به او داده شد اما به قرارگاه رمضان تلفن زد و گفت آن را به شخص ديگرى بدهند. چون نمى‏خواستند يخچال را به فرد ديگرى بدهند امروز و فردا مى‏كردند تا اين كه موقع اعزام او به جبهه حواله يخچال را به من داد.&lt;br /&gt;
بعد از ازدواج تحول روحى واخلاقى چشمگيرى در او هويدا شد. در برخوردها صميمى‏تر و در عبادات عميق‏تر شده بود. به شخصيتهاى مذهبى و سياسى كشور علاقه داشت و بسيار دوست داشت به ديدار امام نايل آيد واز آن به عنوان يك آرزو ياد مى‏كرد. &lt;br /&gt;
درباره خصوصيات اخلاقى خجسته يكى از دوستانش مى‏گويد:&lt;br /&gt;
بيش از هر چيز ديگر، به غيبت كردن حساسيت داشت و بى‏اندازه از اين عمل متنفر بود. بسيار جاذبه داشت و افرادى كه به نزد او مى‏آمدند مى‏گفتند: حالتى دارد كه انسان نمى‏تواند در نزد او عمل بيهوده و لغوى انجام دهد. در برخى مواقع همرزمان و دوستانش را كه مرتكب غيبت مى‏شدند مكلف به پرداخت جريمه نقدى مى‏كرد.&lt;br /&gt;
در 16 تير 1365 مسئوليت گروهان جنگهاى نامنظم به فرد ديگرى واگذار شد و حجت فرماندهى گردانى را در قرارگاه رمضان به عهده گرفت. در اين دوره با لباس كردى همانند رزمنده‏اى ساده به مرخصى مى‏آمد و با همان وضعيت به جبهه باز مى‏گشت. مدتى مسئوليت ستاد قرارگاه رمضان در منطقه ديزلى مريوان را برعهده داشت اما با وجود مسئوليت ستادى در قرارگاه در فعاليتهاى رزمى بسيار حساس و خطرناك نظير گشت و شناسايى مناطق تحت كنترل دشمن و مين‏گذارى در جاده‏هاى محل عبور و مرور خودروهاى دشمن و در جلوى سنگرهاى آن شركت مى‏كرد. در گرماگرم حضور حجت در جبهه، سپاه ناحيه گيلان به علّت نياز به وجود او و جمعى ديگر از نيروها در لشكر قدس، دستور داده شد به سپاه رشت برگردند. مكاتبات متعددى صورت گرفت و حتى به حجت اعلام شد كه در صورت خوددارى از بازگشت حقوق ماهيانه او قطع خواهد شد. قرارگاه رمضان به علّت نياز به وى اين درخواست نپذيرفت و حجت نيز به خاطر علاقه به حضور مداوم در مناطق عملياتى در منطقه باقى ماند. در منطقه علاوه بر فعاليتهاى ستادى و عملياتى، جلسات قرائت قرآن و كتابخوانى به صورت جمعى ترتيب مى‏داد. على‏رغم داشتن مسئوليتها و كارهاى فراوان چه در مناطق عملياتى و چه در ايام مرخصى، از ورزش مخصوصاً فوتبال غافل نبود. از دوران نوجوانى بيش از ديگر ورزشها، فوتبال بازى مى‏كرد. حجت تطهيرى درباره علاقه او به فوتبال مى‏گويد: پايگاه مقاومت ما زيرنظر ستاد دو شهرى بود. روزى اطلاعيه‏اى مبنى بر شركت سه نفر از هر پايگاه در مسابقه فوتبال به دست ما رسيد و قرار شد تيمى را معرفى كنيم. در اين زمان خجسته به مرخصى آمده بود و چون يار كم داشتيم به پيشنهاد خودش اسم او را هم به عنوان عضو سوم تيم داديم. در مسابقات او &amp;quot;جام آقاى گلى و اخلاق &amp;quot; را از طرف هيئت داوران دريافت كرد و تيم ما هم به مقام نخست رسيد.&lt;br /&gt;
خجسته جام اخلاق را به يكى از خانواده‏هاى شهدا تقديم كرد. در منطقه جنگى نيز ورزش را فراموش نمى‏كرد و با تهيه ابتدايى‏ترين وسايل نشاط و شادابى را در نيروها ايجاد مى‏كرد. جعبه‏هاى گلوله كاتيوشا را كنار هم مى‏چيد و روى آن پينگ پنگ بازى مى‏كردند. مدت هشت ماه فرماندهى گردان مسجدالاقصى را به عهده داشت كه براى عمليات برون‏مرزى اعزام شد. در فروردين 1366 مأموريت برون‏مرزى او شروع شد و حدود چهار ماه به طول انجاميد. در اين مدت، دخترش به دنيا آمد و صديقه نام گرفت. هنگامى كه از عمليات برون‏مرزى بازگشت، فرزندش سه ماهه بود. مدت كوتاهى به مرخصى رفت و كودك خود را پس از سه ماه ديد و بسيار نوازش كرد. هنگامى كه حجت دخترش را در آغوش مى‏گرفت، كودك خنده بلندى مى‏كرد كه موجب شگفتى ديگران مى‏شد. وقتى مى‏پرسيدند تو كه اين بچه را اينقدر دوست دارى چگونه از او جدا مى‏شوى؟ مى‏گفت: «او را خيلى دوست دارم اما ارزش در اين است كه با همين علاقه‏اى كه به اين بچه دارم براى رضاى خدا از او جدا شوم و به جبهه بروم. خداوند هم همين ارزش را دوست دارد و من دورى بچه را به اداى تكليف در جبهه ترجيح مى‏دهم.»&lt;br /&gt;
آخرين مرخصى حجت كه به پايان رسيد، آخرين ديدار را با فرزند انجام داد. دخترش بر خلاف ديدارهاى پيشين به هنگام خداحافظى پدر با صداى بلند مى‏گريست، به صورتى كه ديگران را نيز تحت تأثير قرار داد. اما حجت در رفتن مصمم بود. سرانجام در حالى كه فقط بيست ساعت از آخرين ديدارش با خانواده گذشته بود در عمليات فتح 9 به شهادت رسيد. همرزمش - سيدعباس گلزار - چگونگى شهادت او را چنين تشريح كرده است:&lt;br /&gt;
آخرين شب عمليات فتح 9 در سال 1366 بود. از شروع عمليات هشت روز مى‏گذشت. از معبرى كه نيروها تردد مى‏كرد عراقيها آتش سنگينى مى‏ريختند و ناچار به حفر معبر ديگرى شديم كه پس از پايان كار حفر معبر به يك غار رسيديم. در همين لحظات بود كه يكى از نيروها سراسيمه آمد و گفت: «عراقيها از همان مسير قبلى كه آتش تهيه مى‏ريختند و پاتك مى‏كردند، حمله جديدى را آغاز كرده‏اند.» اطلاع داشتيم كه اگر عراقيها آن منطقه را تصرف كنند نگهدارى ديگر مواضع و موقعيتها سخت و پيشروى دشمن به مواضع حساس براى نيروهاى ما بسيار گران تمام خواهد شد. حدود نُه روز عراق نتوانسته بود آنجا را تصرف كند. حجت گفت: «من با نيروى تازه نفس جلو مى‏روم.» سپس نيروها را سازماندهى كرد و به طرف دشمن رفت. ارتفاعات را بدون تلفات تصرف كردند. سپس به نيروها گفتيم عقب بكشيد و به حجت نيز گفتيم تو هم عقب بكش. او نيروها را به عقب فرستاد و خودش آخر از همه به راه افتاد تا نيرويى جا نماند. ناگهان از طريق بى‏سيم اعلام شد كه خجسته مجروح شده است.از نيروهايى كه عقب‏نشينى مى‏كردند از وضعيت او جويا شديم. عده‏اى گريه مى‏كردند و مى‏گفتند تير قناسه از پشت سر به او اصابت كرده، سينه‏اش را شكافته و وقتى نفس مى‏كشد صداى تنفس از ريه‏هايش شنيده مى‏شود. نيروها تلاش مى‏كنند او را به عقب بياورند. دشمن نيز به طرف قله در حال پيشروى بود. بناچار براى اينكه نيروهاى ديگر به شهادت نرسند، جنازه او را در منطقه عملياتى رها كردند. پس از رسيدن عراقيها، صدها گلوله به بدنش شليك كردند به گونه‏اى كه استخوانهاى كاسه سرش از بين رفته بود و صدها پوكه فشنگ در اطراف جنازه‏اش ريخته بود.&lt;br /&gt;
به اين ترتيب حجت‏الله خجسته در 21 مرداد 1366 در منطقه خرمال عراق به شهادت رسيد. جنازه خجسته پس از هفت ماه، در عمليات والفجر 1 به دنبال آزادسازى خرمال، حلبچه و شمال عراق در زمانى كه منطقه هانى‏گل به تصرف رزمندگان در آمد، توسط سيدعباس گلزار يكى از همرزمانش كشف و به خانواده‏اش تحويل داده شد. پيكرش پس از برگزارى مراسم تشييع در گلزار شهداى تازه‏آباد رشت به خاك سپرده شد. از شهيد خجسته دخترى دو ساله به نام صديقه به يادگار مانده است. پس از شهادت او پايگاه شهيد چمران در زادگاهش به نام شهيد حجت خجسته تغيير نام يافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
...اينجانب حجت (انوش) خجسته، شهادت خود را به شما تبريك مى‏گويم به خاطر اينكه شما هم در جوار خانواده محترم شهدا قرار گرفتيد. شما هم مثل امام بزرگوارمان خانواده شهيد هستيد هر چند كه من خودم را يك شهيد نمى‏دانم... من كه بنده‏اى خوب براى خدا نبودم هر چند كه لطف و عنايت خداوند در حق بنده‏اش خيلى زياد است و شايد ما را هم در جوار شهداى پاك‏باخته اسلام قرار بدهند. در آخر دو پيام براى ملت مسلمان دارم: اول پيامم مختص خواهران مسلمان مى‏باشد كه اين وصيت‏نامه را مى‏شنوند. خواهرانم شما اين رزمنده‏ها را ببينيد كه در كجا به سر مى‏برند و در بدترين شرايط هستند كوچك‏ترين و ساده‏ترين انتظارى كه از شما دارند رعايت حجات است... پيام دوم اين است كه امام را يارى كنيد. اگر شما امام را يارى كنيد بدانيد كه به خودتان و كشور خودتان و اسلام خدمت كرده‏ايد. او فرزند حسين(ع) است او الان كارى انجام مى‏دهد كه اگر امام حسين(ع) هم بود همين كار را مى‏كرد.... در آخر هر كدام كه مرا مى‏شناختيد اگر كوچك‏ترين كم‏لطفى از من ديده‏ايد، حلالم كنيد.&lt;br /&gt;
من براى انجام مأموريتى به داخل عراق مى‏روم، شايد جنازه‏ام را نتوانند بياورند. اگر چنين شد ناراحت نباشيد. بدانيد كه مسئوليت شما در نزد خدا در اين صورت بيشتر مى‏شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت نوید شاهد&lt;br /&gt;
 HYPERLINK &amp;quot;http://navideshahed.com/fa/news/435539&amp;quot; http://navideshahed.com/fa/news/435539&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: انوش-خجسته-فشالمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان گیلان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان رشت ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B3_%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید سیروس بختیاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B3_%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-24T20:21:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
شهید سیروس بختیاری :&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 08/06/1346&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 14/05/1368&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : کرمانشاه – اسلام آباد غرب - تجراکبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرباز شهید سیروس بختیاری در سال 1346 در روستای تجر اکبر به شماره شناسنامه 5 به دنیا آمد. او در خانواده ای پر جمعیت زندگی می کرد و دارای چهار برادر و پنج خواهر بود. دوران ابتدایی خود را در زادگاهش با معدلی خوب گذراند و ادامه تحصیل خود را در اسلام آباد تا اول راهنمایی ادامه داد. تحصیل او با جنگ تحمیلی همزمان شد و در تاریخ 15/07/1366 به خدمت سربازی اعزام گردید. سرانجام بعد از دو سال خدمت خالصانه به میهن اسلامی در تاریخ 14/05/1368 در اهواز به درجه رفیع شهادت نائل گردید.&lt;br /&gt;
سایت شهدای ارتش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/42285&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: سیروس-بختیاری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان کرمانشاه ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید فرهاد شعبانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-24T20:20:04Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید فرهاد شعبانی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1339/01/01&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/12/10&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید فرهاد شعبانی در تاريخ، 30/6/1339 در شهر تهران، در جوار خانواده ای مهربان و دلسوز،  پدري به نام محمود و مادري به نام فاطمه چشم به جهان گشود، او تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم در رشته اقتصاد ادامه داد، مجرد بود كه به خدمت سربازی در جبهه اعزام شد، در آن جا مسئولیت بی سیم چی را به او سپردند تا این كه در منطقه دهلران بر اثر اصابت گلوله بر پشت سر، در تاریخ، 12/12/1361 در عملیات والفجر 2 به درجه رفیع شهادت رسید، او 3 سال در جبهه جنگید و 7 بار به مرخصی آمد، آخرین اعزام ایشان 3/1361 بود. پیكر پاك ایشان در بهشت زهرا، قطعه 28 نیز دفن است.&lt;br /&gt;
نكات برجسته در زندگی شهید:&lt;br /&gt;
الف) فعالیت های مهم عبادی و معنوی: شركت در مسجد ائمه اطهار و محمدی ؛&lt;br /&gt;
ب) فعالیت های مهم سیاسی و اجتماعی: نوشتن مرگ بر شاه بر روي ديوارها ، شركت در تظاهرات؛&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/35046&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: فرهاد-شعبانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید فرهاد شعبانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-24T20:19:35Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید فرهاد شعبانی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1339/01/01&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/12/10&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
زندگینامه  &lt;br /&gt;
شهید فرهاد شعبانی در تاريخ، 30/6/1339 در شهر تهران، در جوار خانواده ای مهربان و دلسوز،  پدري به نام محمود و مادري به نام فاطمه چشم به جهان گشود، او تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم در رشته اقتصاد ادامه داد، مجرد بود كه به خدمت سربازی در جبهه اعزام شد، در آن جا مسئولیت بی سیم چی را به او سپردند تا این كه در منطقه دهلران بر اثر اصابت گلوله بر پشت سر، در تاریخ، 12/12/1361 در عملیات والفجر 2 به درجه رفیع شهادت رسید، او 3 سال در جبهه جنگید و 7 بار به مرخصی آمد، آخرین اعزام ایشان 3/1361 بود. پیكر پاك ایشان در بهشت زهرا، قطعه 28 نیز دفن است.&lt;br /&gt;
نكات برجسته در زندگی شهید:&lt;br /&gt;
الف) فعالیت های مهم عبادی و معنوی: شركت در مسجد ائمه اطهار و محمدی ؛&lt;br /&gt;
ب) فعالیت های مهم سیاسی و اجتماعی: نوشتن مرگ بر شاه بر روي ديوارها ، شركت در تظاهرات؛&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد&lt;br /&gt;
 منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/35046&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: فرهاد-شعبانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهیدبهرام علی خوشنامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-24T20:17:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
به تاریخ دوازدهم شهریور سال 1349، در شهرستان قزوین در خانواده ای كارگر دیده به جهان گشود. وی پس از سپری نمودن دوران كودكی به همراه خانواده به شهر «ملارد» از توابع کنونی تهران و در نزدیکی كرج مهاجرت کرد و در سن هفت سالگی جهت كسب علم و دانش به مدرسه رفته و شروع به درس خواندن نمود كه تا كلاس اول نظری در رشته مكانیك (هنرستان ) درس خوانده و با شروع جنگ تحمیلی و یورش ناجوانمردانه و وحشیانه كشور عراق به میهن اسلامیمان وارد بسیج شده و شروع به فعالیت نمود.&lt;br /&gt;
وی پس از گذراندن مراحل آموزش نظامی و فراگیری آن پنج بار به منطقه جنگی اعزام شد . تا اینکه بعد از رشادت ها و پاسداری های بی بدیل از ارمانهای انقلاب و خاک پاک وطن در روز  پانزدهم تیرماه 1366، در عملیات نصر چهار با اصابت تركش به پا و گردن در منطقه عملیاتی «ماووت» به شهادت رسید. تربت پاک او در «امامزاده طاهر» در کرج نمادی از ایثار و پایداری در راه وطن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
«ولا تحسبن الذین قتلوا فى سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون » &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان.&lt;br /&gt;
با سلام و درود به رهبر كبیر انقلاب اسلامى ایران و با سلام بر شهیدان گلگون كفن انقلاب اسلامى: بنا به تكلیف شرعى وصیتى براى خود مى نویسم والدین گرامى از شما خواهشمندم ابتدا از تمام دوستان و آشنایان برایم حلیت بطلبید. حمایت و پاسدارى از انقلاب اسلامى آرزوى دیرین من بوده است. امیدوارم كه شما پدر و مادر عزیز هم همانگونه باشید كه شهیدان ما بوده اند.&lt;br /&gt;
ضمنا براى من فرقى نمى كند كه جنازه ام را در كجا دفن كنید ولى هر كجا دفن كردید، ابتدا بر سر مزار برادر بزرگترم در بهشت زهرا بروید پس برسر قبر من بیایید. ( والسلام ) خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدى خمینى را نگهدار .&lt;br /&gt;
به امید پیروزى نهایى حق علیه باطل .&amp;lt;ref&amp;gt;منبع سایت نویدشاهد&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: بهرام-علی-خوشنامی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان قزوین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%A6%DB%8C_%D8%B3%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید حمیدرضا صفائی سمنانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%A6%DB%8C_%D8%B3%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-24T20:15:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حمیدرضا صفائی سمنانی&lt;br /&gt;
فرزند : ماشاالله&lt;br /&gt;
متولد : 1344/08/10 در سمنان&lt;br /&gt;
تحصیلات : دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
یگان: سپاه سمنان-تیپ12-گردان علی ابن ابیطالب(ع)&lt;br /&gt;
مدت حضور : 20 ماه و16روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : پیک گردان&lt;br /&gt;
نوع عضویت : پاسدار&lt;br /&gt;
نوع شغل : نظامی&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/12/26&lt;br /&gt;
محل شهادت : ماووت عراق ارتفاعات گوجار&lt;br /&gt;
عملیات : بیت المقدس3&lt;br /&gt;
محل دفن : سمنان امام زاده یحیی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
اي‌كاش! صدها جان داشتم و يك‌ يك آنها را در راه خدا نثار مي‌نمودم.&lt;br /&gt;
امّت حزب‌الله و شهيدپرور! دنيا هيچ ارزشي ندارد و اين شيطان است كه شما را از راهي سرگرم دنيا مي‌كند. دنيا همچون ماشيني است كه انسان به طور موقت سوار آن است و فقط مقصد و هدف آن آخرت است. پس فريب آن‌ را نخوريد.&lt;br /&gt;
 برادران! فقط اين را بايد بگويم كه بدانيد من آزادانه، بدون هيچ اجباري پا به جبهه گذاشته‌ام، نه براي چيزي آمده‌ام، بلكه براي رضاي خدا كه اِن‌شاءالله خداوند شهادت ما را قبول كند.&lt;br /&gt;
 از شما مي‌خواهم كه جبهه را فراموش نكنيد، چون هر مسلماني نسبت به انقلاب ‌اسلامي ديني دارد كه بايد ادا كند. اگر مي‌خواهيد خودسازي نماييد، به جبهه بياييد تا بتوانيد به خداي خويش نزديكتر شويد و دشمن خود را مغلوب نماييد. جبهه همانند دانشگاهي مي‌ماند كه انسانها را مي‌سازد و انسان نمونه تحويل جامعه مي‌دهد.&lt;br /&gt;
 امّت حزب‌الله! همه نسبت به امام عزيزمان مديون هستيم. بايد دين خودمان را بپردازيم. از شما مي‌خواهم امام عزيز را فراموش نكنيد و هميشه و در هر زمان وي را ياري نماييد و به دستورات و نصيحت‌هاي امام گوش فرا دهيد.&lt;br /&gt;
 صحبتي با پدر و مادر عزيزم دارم؛ از اين‌كه فرزندتان در راه خدا شهيد شده است افتخار كنيد. چون من راهي را رفتم كه انبيا و ائمّه‌ي معصومين رفتند. راهي را رفتم كه بهشتي و ياران وفادارش رفتند. همان‌طور كه مي‌دانيد فقط خداوند است كه زنده مي‌كند و مي‌ميراند و بازگشت همه به سوي اوست، پس چه بهتر و چه افتخار بزرگي بر من است كه در راه صحيح قدم نهادم و جان ناقابل خود را به جان‌ آفرين تسليم کردم.&lt;br /&gt;
 اگر خواستيد گريه كنيد، در جمع گريه نكنيد. در خلوت‌گاه خويش به ياد امام حسين عزيز، علي اصغر شيرخواره، علي‌اكبر، حضرت زينب و به ياد ياران با وفاي امام حسين عليه‌السلام گريه كنيد.&lt;br /&gt;
 ما وارث انقلاب خونين حسين، جنگ‌هاي پيامبر، جنگ‌هاي علي و وارث امامان عزيز هستيم كه در هر زماني عليه كفر و طاغوت زمان خويش شوريده‌اند و حقانيت اسلام را آشكار و مستحكم نموده‌اند. اين انقلاب ادامه داشته است و اكنون تاريخ در اين برهه از زمان به دست ما فرزندان حسين عليه‌السلام افتاده است و ما پيرو و رهرو آن امامان برحق هستيم. امروز كربلا دوباره تكرار شده و عاشورا دوباره آمده است. ما و همه‌ي آناني كه گوش جانشان باز است فرياد « هل من ناصرٍ ينصرني» حسين زمان خويش، خميني بت‌شكن را شنيده‌ايم و مي‌شنويم و عزم آن كرده‌ايم كه همچون حسين و يارانش در مقابل كفر و ضلالت قيام كنيم تا سياهي و تباهي ظلمت و كفر را از زمين برداريم.&lt;br /&gt;
 پدر عزيزم! من كوچكتر از آنم كه زبان به پند و اندرز بگشايم اما اين را وظيفه‌ي خود مي‌دانم، اسلام را پشتيبان باشيد و راه اسلام را پيشه كنيد و خود را محكم به آن ريسمان الهي بچسبانيد و به آن حبل‌الله متصل شويد كه شما را مصون و محفوظ بدارد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
 به مردم عزيز و ملت مسلمان سفارش مي‌كنم... از تجملات و زياده‌روي‌ها و اسراف‌ها دوري جوييد. سعي كنيد هر چه بيشتر و بهتر زندگي اسلامي را در بين خود پياده كنيد. فرهنگ غربي و شرقي را دور بريزيد. با فرهنگ اصيل اسلامي خو بگيريد و خود را با آن وفق دهيد. اسلام ما دين كاملي است و تمام قوانين انسان‌ساز و حيات‌بخش را در خود دارد. بايد روي پاي خود بايستيم و فرهنگي نو بسازيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
HYPERLINK &amp;quot;http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/877&amp;quot; http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/877&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: حمیدرضا-صفائی-سمنانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AD%D9%84%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید محمد رضا حلاجان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AD%D9%84%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2018-11-24T20:14:00Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: /* رده‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;محمدرضا حلاجان&lt;br /&gt;
فرزند : رجبعلی&lt;br /&gt;
متولد : 1346/10/25 در شاهرود&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
یگان: سپاه شاهرود-تیپ 12-گردان سیدالشهدا(ع)&lt;br /&gt;
مدت حضور : 19 ماه و 19 روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : ار پی جی زن&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
نوع شغل : محصل&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/10/03&lt;br /&gt;
محل شهادت : شلمچه&lt;br /&gt;
عملیات : کربلای 4&lt;br /&gt;
محل دفن : شاهرود بسطام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
به نام خداوند بخشنده مهربان یگانه معشوقی که دل های عاشقان دم به دم برای رسیدن به وصالش می تپد و با درود بیکران که از عمق جانم برمی خیزد به حضور محترم یگانه منجی عالم بشریت حضرت ولی عصر(عج) و نایب برحقش حضرت امام امت یگانه پیر دلاور که پشت جهان از ابهت ایشان به لرزه درآمده خداوند نگهدارش باد.&lt;br /&gt;
چند خط وصیتی دارم برای خانواده ام&lt;br /&gt;
عرض می شود که این حقیر که توفیق پیدا کرده ام که در نبرد حق علیه باطل به [...] آرزوی دیرینه ام نایل آیم از شما و تمام دوستان و خویشان و آشنایان [ طلب ] حلالیت می طلبم و عاجزانه از کارهایی که ناپسند بوده عذرخواهی و معذرت می خواهم و مطئمن باشید که این حقیر به نیت یاری امام و دین خدا و حفظ شرف و حیثیت وطنم و مکتبم عازم میدان پیکار شدم و از شما می خواهم ادامه دهندة راه شهیدان باشید که خداوند با شماست. و از شما می خواهم که قدری در خلقت خود تفکر کنید که برای چه خداوند ما را آفرید، ما را آفرید که گردن به زیر بار ظلم و ستم و جنایت بدهیم و ناظر زورگویی ابرقدرت ها به ملل مظلوم باشیم و فکر و ذکرمان را سرگرم مادیات و دنیاپرستی کنیم درحالی که خبر از چند لحظۀ آینده خویش نداریم چه خوب است که قدری از دنیا ببریم و کمی به جهان پایدار فکر کنیم.&lt;br /&gt;
من درد تو را ز دست آسان ندهم  /  دل برنکنم زدوست تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم  /  این درد به صد هزار درمان ندهم&lt;br /&gt;
و در پایان از شما می خواهم که تا می توانید توسل بجویید و خاندان عصمت و طهارت زیرا بدون توسل و توجه به خاندان ائمه به جایی نخواهیم نرسید.خدایا چشممان را بگریان درغم ائمه و لبمان را بخندان به عشق شادی ائمه.&lt;br /&gt;
محمدرضا حلاجان&lt;br /&gt;
1365/ 2/ 13&lt;br /&gt;
وصیتی به پدر و مادر گرامی ام :&lt;br /&gt;
پدر و مادر عزیزم شاید در طول عمرم فرزند شایسته ای برای شما نبودم و از این بابت بسیار نگرانم که خدایی نکرده از ما ناراضی باشید . پدر گرامی ام و مادر مهربانم از شما عاجزانه طلب عفو می کنم و مطئمن باشید که عمر من به ثمر رسیده و به آرزویم که از بدو کودکی آن را در دلم پرورش داده ام رسیده ام و آن لبیک گفتن به ندای حسین بن علی (ع) است امیدوارم که در آخرت از شفاعت شدگان آن حضرت باشیم.  خواهشی که از شما دارم این است که برادران کوچکم را چنان تربیت کنید که جوانانی سلحشور و خدمتگذار امام و وطن اسلامی باشند.&lt;br /&gt;
حجاب چهره جان می شود غبار تنم  /  خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم&lt;br /&gt;
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست  /  روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمدضا-حلاجان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شاهرود]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AD%D9%84%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید محمد رضا حلاجان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AD%D9%84%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2018-11-24T20:13:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: /* رده‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;محمدرضا حلاجان&lt;br /&gt;
فرزند : رجبعلی&lt;br /&gt;
متولد : 1346/10/25 در شاهرود&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
یگان: سپاه شاهرود-تیپ 12-گردان سیدالشهدا(ع)&lt;br /&gt;
مدت حضور : 19 ماه و 19 روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : ار پی جی زن&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
نوع شغل : محصل&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/10/03&lt;br /&gt;
محل شهادت : شلمچه&lt;br /&gt;
عملیات : کربلای 4&lt;br /&gt;
محل دفن : شاهرود بسطام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
به نام خداوند بخشنده مهربان یگانه معشوقی که دل های عاشقان دم به دم برای رسیدن به وصالش می تپد و با درود بیکران که از عمق جانم برمی خیزد به حضور محترم یگانه منجی عالم بشریت حضرت ولی عصر(عج) و نایب برحقش حضرت امام امت یگانه پیر دلاور که پشت جهان از ابهت ایشان به لرزه درآمده خداوند نگهدارش باد.&lt;br /&gt;
چند خط وصیتی دارم برای خانواده ام&lt;br /&gt;
عرض می شود که این حقیر که توفیق پیدا کرده ام که در نبرد حق علیه باطل به [...] آرزوی دیرینه ام نایل آیم از شما و تمام دوستان و خویشان و آشنایان [ طلب ] حلالیت می طلبم و عاجزانه از کارهایی که ناپسند بوده عذرخواهی و معذرت می خواهم و مطئمن باشید که این حقیر به نیت یاری امام و دین خدا و حفظ شرف و حیثیت وطنم و مکتبم عازم میدان پیکار شدم و از شما می خواهم ادامه دهندة راه شهیدان باشید که خداوند با شماست. و از شما می خواهم که قدری در خلقت خود تفکر کنید که برای چه خداوند ما را آفرید، ما را آفرید که گردن به زیر بار ظلم و ستم و جنایت بدهیم و ناظر زورگویی ابرقدرت ها به ملل مظلوم باشیم و فکر و ذکرمان را سرگرم مادیات و دنیاپرستی کنیم درحالی که خبر از چند لحظۀ آینده خویش نداریم چه خوب است که قدری از دنیا ببریم و کمی به جهان پایدار فکر کنیم.&lt;br /&gt;
من درد تو را ز دست آسان ندهم  /  دل برنکنم زدوست تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم  /  این درد به صد هزار درمان ندهم&lt;br /&gt;
و در پایان از شما می خواهم که تا می توانید توسل بجویید و خاندان عصمت و طهارت زیرا بدون توسل و توجه به خاندان ائمه به جایی نخواهیم نرسید.خدایا چشممان را بگریان درغم ائمه و لبمان را بخندان به عشق شادی ائمه.&lt;br /&gt;
محمدرضا حلاجان&lt;br /&gt;
1365/ 2/ 13&lt;br /&gt;
وصیتی به پدر و مادر گرامی ام :&lt;br /&gt;
پدر و مادر عزیزم شاید در طول عمرم فرزند شایسته ای برای شما نبودم و از این بابت بسیار نگرانم که خدایی نکرده از ما ناراضی باشید . پدر گرامی ام و مادر مهربانم از شما عاجزانه طلب عفو می کنم و مطئمن باشید که عمر من به ثمر رسیده و به آرزویم که از بدو کودکی آن را در دلم پرورش داده ام رسیده ام و آن لبیک گفتن به ندای حسین بن علی (ع) است امیدوارم که در آخرت از شفاعت شدگان آن حضرت باشیم.  خواهشی که از شما دارم این است که برادران کوچکم را چنان تربیت کنید که جوانانی سلحشور و خدمتگذار امام و وطن اسلامی باشند.&lt;br /&gt;
حجاب چهره جان می شود غبار تنم  /  خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم&lt;br /&gt;
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست  /  روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمدضا-حلاجان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شاهرود]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AD%D9%84%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید محمد رضا حلاجان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AD%D9%84%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2018-11-24T20:09:40Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;محمدرضا حلاجان&lt;br /&gt;
فرزند : رجبعلی&lt;br /&gt;
متولد : 1346/10/25 در شاهرود&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
یگان: سپاه شاهرود-تیپ 12-گردان سیدالشهدا(ع)&lt;br /&gt;
مدت حضور : 19 ماه و 19 روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : ار پی جی زن&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
نوع شغل : محصل&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/10/03&lt;br /&gt;
محل شهادت : شلمچه&lt;br /&gt;
عملیات : کربلای 4&lt;br /&gt;
محل دفن : شاهرود بسطام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
به نام خداوند بخشنده مهربان یگانه معشوقی که دل های عاشقان دم به دم برای رسیدن به وصالش می تپد و با درود بیکران که از عمق جانم برمی خیزد به حضور محترم یگانه منجی عالم بشریت حضرت ولی عصر(عج) و نایب برحقش حضرت امام امت یگانه پیر دلاور که پشت جهان از ابهت ایشان به لرزه درآمده خداوند نگهدارش باد.&lt;br /&gt;
چند خط وصیتی دارم برای خانواده ام&lt;br /&gt;
عرض می شود که این حقیر که توفیق پیدا کرده ام که در نبرد حق علیه باطل به [...] آرزوی دیرینه ام نایل آیم از شما و تمام دوستان و خویشان و آشنایان [ طلب ] حلالیت می طلبم و عاجزانه از کارهایی که ناپسند بوده عذرخواهی و معذرت می خواهم و مطئمن باشید که این حقیر به نیت یاری امام و دین خدا و حفظ شرف و حیثیت وطنم و مکتبم عازم میدان پیکار شدم و از شما می خواهم ادامه دهندة راه شهیدان باشید که خداوند با شماست. و از شما می خواهم که قدری در خلقت خود تفکر کنید که برای چه خداوند ما را آفرید، ما را آفرید که گردن به زیر بار ظلم و ستم و جنایت بدهیم و ناظر زورگویی ابرقدرت ها به ملل مظلوم باشیم و فکر و ذکرمان را سرگرم مادیات و دنیاپرستی کنیم درحالی که خبر از چند لحظۀ آینده خویش نداریم چه خوب است که قدری از دنیا ببریم و کمی به جهان پایدار فکر کنیم.&lt;br /&gt;
من درد تو را ز دست آسان ندهم  /  دل برنکنم زدوست تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم  /  این درد به صد هزار درمان ندهم&lt;br /&gt;
و در پایان از شما می خواهم که تا می توانید توسل بجویید و خاندان عصمت و طهارت زیرا بدون توسل و توجه به خاندان ائمه به جایی نخواهیم نرسید.خدایا چشممان را بگریان درغم ائمه و لبمان را بخندان به عشق شادی ائمه.&lt;br /&gt;
محمدرضا حلاجان&lt;br /&gt;
1365/ 2/ 13&lt;br /&gt;
وصیتی به پدر و مادر گرامی ام :&lt;br /&gt;
پدر و مادر عزیزم شاید در طول عمرم فرزند شایسته ای برای شما نبودم و از این بابت بسیار نگرانم که خدایی نکرده از ما ناراضی باشید . پدر گرامی ام و مادر مهربانم از شما عاجزانه طلب عفو می کنم و مطئمن باشید که عمر من به ثمر رسیده و به آرزویم که از بدو کودکی آن را در دلم پرورش داده ام رسیده ام و آن لبیک گفتن به ندای حسین بن علی (ع) است امیدوارم که در آخرت از شفاعت شدگان آن حضرت باشیم.  خواهشی که از شما دارم این است که برادران کوچکم را چنان تربیت کنید که جوانانی سلحشور و خدمتگذار امام و وطن اسلامی باشند.&lt;br /&gt;
حجاب چهره جان می شود غبار تنم  /  خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم&lt;br /&gt;
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست  /  روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمدضا-حلاجان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شاهرود]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%AC%D8%A7%D8%AF_%D8%B2%D8%A8%D8%B1%D8%AC%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید سجاد زبرجدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%AC%D8%A7%D8%AF_%D8%B2%D8%A8%D8%B1%D8%AC%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-24T19:55:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید سجاد زبرجدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام علیکم و رحمه الله&lt;br /&gt;
خداوند منان، تمام مخلوقات خود را در اختیار اشرف مخلوقات قرار داد تا اشرف مخلوقات حق را از باطل تشخیص دهد و سپس حق را انتخاب نموده و دائم به یاد و رضای خداوند مشغول باشد تا از حق منحرف نشود. اگر این بنده اشتباه کند تمام محیط اطراف به او تذکر می دهند، اگر گوش و چشم او نمرده باشد اثبات این جمله بسیار ساده است! شما چهل روز دایم الوضو باشید خواهید دید که درهای رحمت خداوند چگونه یک به یک در مقابل شما باز خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمازهای واجب خود را دقیق و اول وقت بخوانید، خواهید دید که چگونه درهای خداوند در مقابل شما باز خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوره واقعه را هر شب یک مرتبه بخوانید، خواهید دید که چگونه فقر از شما روی برمی گرداند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسان اگر می خواهد به جایی برسد، با نماز شب می رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادران و خواهران من، اگر ما در راه امام زمان(عج) نباشیم بهتر است هلاک شویم و اگر در راه امام زمانمان استوار بمانیم بهتر است آرزوی شهادت کنیم، زیرا شهادت زندگی ابدی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادران و خواهران من، امام زمان(عج) غریب است. نباید آقا را فراموش کنیم، زیرا آقا هیچ وقت ما را فراموش نمی کند و مدام در رحمت دعای خیرش هستیم. از شما بزرگواران خواهشی دارم، بعد از نمازهای یومیه دعای فرج فراموش نشود و تا قرایت نکردید از جای خود بلند نشوید زیرا امام منتظر دعای خیر شما است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر گناه ما، مانند سیلی است برای حجت ابن الحسن(ارواحنا فداه)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه چیز را هر روز تلاوت کنید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1/ زیارت عاشورا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2/ نافله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3/ زیارت جامعه کبیره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر درد و دل داشتید و یا خواستید مشورت بگیرید بیایید سر مزارم، به لطف خداوند حاضر هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من منتظر همه شما هستم. دعا می کنم تا هرکسی لیاقت داشته باشد شهید شود. خداوند سریع الاجابه است، پس اگر می خواهید این دعا را برای شما انجام دهم شما هم من را با خوشی یاد کنید.&lt;br /&gt;
همه ما همدیگر را در آخرت زیارت می کنیم. یکی با روی ماه و یکی با روی سیاه، ان شالله همه با روی ماه باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و سلام را به امام زمان(عج) بفرستید تا رستگار شوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواندن فاتحه و یاد شما بسیار موثر است برای من، پس فراموش نکنید و از من راضی باشید. همه شما را به جان حضرت زهرا(س) قسم می دهم که من را فراموش نکنید و یادم کنید من هم حتما شما را یاد می کنم. نگذارید شیطان باعث جدایی ما بشود.&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نوید شاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سجاد_زبرجدی }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%B2</id>
		<title>شهید مرتضی دستورز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%B2"/>
				<updated>2018-11-24T13:26:45Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید مرتضی دستورز&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1337/08/22&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/08/06&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :مرکزی - خمین – خمین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید مرتضی دست ورز، در سال 1337 در شهرستان خمین در خانواده‌ای از سلاله پاک پیامبر دیده به جهان گشود، وی تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در زادگاهش به پایان رسانید و سپس وارد ارتش شد، در دوران انقلاب در پادگان هوانیروز شیراز خدمت می‌کرد که همراه جمعی از برادران نیروی هوایی، و با رهنمودهای شهید محراب آیت الله دستغیب به شهرستان جهرم رفت و همراه با مردم، پایگاه های طاغوت را در هم شکستند و شهر به دست نیروهای انقلابي افتاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از انقلاب با شروع زمزمه‌های شوم از حلقوم کفار و ایادی استکبار جهانی در کردستان، با سایر همرزمان به مبارزه با اشرار کمر همت بست، شهید دست‌ورز در مبارزات خود در کردستان دو بار، دو ماه و اندی در اسارت دموکرات ها بود و بر اثر مقاومت و زیرکی که داشت توانست از دست آنها آزاد شود و بتواند بیشتر خدمت کند. با شروع جنگ تحمیلی در بسیاری از عملیات ها از جمله حصر آبادان، فتح المبین، بیت المقدس و طریق القدس شرکت نموده، مردانه مبارزه کرد و دو مرتبه مجروح شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید مرتضی وجود خود را وقف انقلاب اسلامی کرده بود، به طوری که حتی حاضر نمی‌شد مدتی را دور از جبهه باشد و شاهد مثال اين موضوع شش سال خدمتی است که در دانشگاه جنگ انجام داده است، وی مدت زيادي در مرخصی‌ نمي ماند و می‌گفت: امروز اسلام به ما نیاز دارد و باید دین خود را ادا نماییم، امروز روزی است که باید در دنیا قدرت اسلام را به ابرقدرت های چپاولگر ظالم نشان دهیم و به استکبار جهانی بفهمانیم که این ایمان است که بر هر اسلحه‌ای پیروز است هر چند که این همان حقیقتی است که مستکبرین جهان از درک آن عاجزند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بمباران هوایی همراه با خانواده‌اش 3 روز در سنگر به سر برده و بنا به دستور فرماندهان خانواده خود را به زادگاهش رسانید و به منطقه عزیمت نمود، همچنان به مبارزه ادامه داد تا آن که در تاریخ، 6/4/1364 در منطقه کلاشین لولان به آرزوی دیرین خود رسید. آری شهید مرتضی دست ورز، خود سالک طریق بود و کسی بود که جهاد را به عنوان یک واجب پذیرا شد و کسی بود که ایثار را نه در لغت نامه، که در پیکر بی‌سر شهیدان یافته بود و کسی بود که در خون، نه رنگ سرخ بلکه پیام سرخ دیده بود و در این راه آن قدر ادامه طریق نمود تا به آرزوی خود یعنی پيوستن به حضرت دوست رسید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد&lt;br /&gt;
http://www.ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/10796&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پایگاه اطلاع رسانی شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: مرتضی_دستورز}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان مرکزی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان خمین ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C_-%D8%A8%D8%AE%D8%B41</id>
		<title>شهید سید علی حسینی ابراهیم ابادی -بخش1</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C_-%D8%A8%D8%AE%D8%B41"/>
				<updated>2018-11-24T12:54:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 1334/01/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : سیدعلی‌ محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حسینی ‌ ابراهیم ‌ آبادی تاریخ شهادت : 1366/11/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : سیدمحمود مکان شهادت : ماووت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : دیپلم منطقه شهادت : شمال غرب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : تیپ 313 حر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : فرماندهان ارشد شهید خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : فرمانده هان رده یک مسئولیت : فرمانده‌تیپ‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا ( ع ) مشهد مقدس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امیر محسن معروف بود . در سال 1334 در مشهد به دنیا آمد . در کودکی به همراه پدر به مکتبخانه رفت و قرآن را فرا گرفت . در سال 1341 وارد مدرسه ابتدایی هروی شد و تحصیلات ابتدایی را در سال 1346 در مشهد یه پایان برد . از همان کودکی به مسائل مذهبی علاقه زیادی داشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید با تلاش و علاقه، دوره راهنمایی را پشت سر گذاشت و وارد دبیرستان جلیل نصیر زاده شد . اوقات فراغتش را با کارهای فنی یا شرکت در مجالس مذهبی مساجد سپری می کرد و گاهی کمک مادرش در کارهای منزل بود . او تحصیل را تا سوم دبیرستان ادامه داد و سپس به استخدام نیروی هوایی در آمد اما به خاطر برخورد بعضی از فرماندهان از خدمت در نیروی هوایی انصراف داد و به کارهای ساختمانی مشغول شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 1355 عازم خدمت سربازی شد و بر اثر تعالیم اسلام و شناختی که از دستگاه ستم شاهی داشت فعالیت های خود را با تشکیل هسته هایی از جوانان آغاز کرد، به طوری که در حین خدمت در تهران مبارزه مخفی را سامان داد . در سال 1357 در حالی که دو ماه به پایان خدمتش بیشتر باقی نمانده بود، به فرمان امام از پادگان فرار کرد و به صفوف مستحکم امت حزب الله پیوست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با پیروزی انقلاب اسلامی، سید علی جزء اولین کسانی بود که به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست و پس از طی دوره های آموزشی در مدتی کوتاه در زمره مسئولان آموزش   سپاه به حساب آمد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید در سن 27 سالگی ازدواج کرد که مدت زندگی مشترک آنها 5 سال بود . ثمره این ازدواج تنها یک دختر به نام فاطمه السادات است که در 30 شهریور 1366 متولد شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در شورش های کردستان همراه گروهی به سرپرستی شهید گرانقدر دکتر چمران عازم آنجا شد و در این راه، ماموریتهای موفقیت آمیزی به اجرا گذاشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از مراجعه از کردستان، برای ادامه آموزش نظامی رهسپار تهران شد . با شروع جنگ تحمیلی و علی رغم نیاز به وجود او در مشهد، بلافاصله پا به عرصه پیکار گذاشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اخلاص، ایمان و مدیر بودن او با حضورش در جبهه های نبرد بیش از پیش آشکار گشت و به مسئولیت‌های مهمی از جمله، فرماندهی تیپ برگزیده شد . قداست روحی، اخلاص، ایمان، مهارت در میان همرزمانش مشخص کرد و شایستگی قبول مسئولیت‌های مهم را در او به وجود آورد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیتهای مهم و حساس او از ابتدای جنگ تحمیلی بدین ترتیب بود . مسئول اطلاعات و عملیات ستاد خراسان، مسئول اطلاعات و عملیات تیپ 21 امام رضا ( ع ) ، مسئول اطلاعات و عملیات لشگر قدس، مسئول عملیات سپاه هشتم ثامن الائمه ( ع ) خراسان نیروی زمینی سپاه ، فرمانده تیپ در لشگر 5 نصر،وبا حفظ مسئولیت ،فرمانده اطلاعات و عملیات سپاه هشتم ثامن الائمه ( ع ) خراسان . حضور بی وقفه سید علی در جبهه های نبرد آن چنان پیوند محکم و استواری بین او و جبهه به وجود آورد که هیچ چیز جز شهادت نتوانست این پیوند را بگشاید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این سردار شهید رشید خراسانی همچنین بنیانگذار تیپ 313 اطلاعات و عملیات حر بود و همزمان به عنوان جانشین اطلاعات و عملیات قرارگاه خاتم خدمت می‌کرد . و سرانجام این شیر جبهه های حق در عملیات بیت المقدس 2 ، در نیمه شب 24 بهمن 1366 در ماووت عراق با ترکش خمپاره به ناحیه شکم و ران به شهادت رسید و در بهشت رضا ( ع ) دفن شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینجانب از زحمات پدر و مادر عزیزم که فوق العاده هم زیاد بوده است ، تشکر می کنم و از شما عزیزان تمنای عفو و بخشش و همچنین طلب مغفرت از بارگاه خداوند منان داشته باشید و قول می دهم چنانچه آبرویی نزد خداوند داشتم ، در طبق اخلاص بگذارم . به هر حال ناراحت نباشید . کاروان تکامل انسان در حال حرکت است و همه باید بروند امروز ما ، فردا هم دیگران . از برادرانم محمد آقاو عباس آقا تقاضا دارم که خط امامی باشند که در غیر اینصورت آنان را برادر نمی دانم و از محبتهای آنان و اذیت و آزاری که من به آنها داشتم ، تشکر و پوزش می خواهم برادران عزیز امیدوارم که در بهشت رضوان شما عزیزان را ملاقات نمایم . از همسرم فوق العاده تشکر دارم . شما همسری باوفا و باصفا بودید . هیچگاه مرا تنها نگذاشتید احترام پدر و مادرم را نگهداشتید و خلاصه از رنجهایی که در طول زندگی با من بروید ، قدردانی می کنم و آنچه که ثواب برده ام شما هم شریک هستید و قول می دهم چنانچه همچنان یک بانوی نجیب با شی ، انشاءالله در بهشت رضوان در کنار هم خواهیم بود . پدر و مادر عزیزم مرا حلال کنید از یکایک همسایگان و هر کس را که دیدید، حلالیت بطلبید . چنانچه کسی گفت طلب دارد ، به او بپردازید البته من تا آنجاییکه می دانم بدهکاری ندارم . به شما سفارش امام عالیقدر و همسرم را دارم . او کسی را به جز من ندارد این را باور کنید پس همچون من به او احترام بگذارید اوبعد من دلشکسته تر می شود خلاصه که همسرم مادر خوبی و شما عزیزان هم راهنمای خوبی برای او و مادرش باشید . به هر حال،گذشته را از هر که هست فراموش کنید . بدیها را نبنید و نیکی ها را توجه خاص کنید و هر چه شما کردید . در بهشت بعد از 120 سال منتظر شما هستم . پدر و مادر و همسر و برادران و خواهران و اقوام و دوستان همیشه برای برای این بنده گناه کار طلب مغفرت نمائید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     من یادم هست یک دفعه در این راه که داشتیم می آمدیم یک لحظه احساس کردم که عراقی ها موشک زدند. بعد دیدیم که ما در برد موشک عراق نیستیم. خدایا این چه صدایی است که دارد می آید. یک وقت دیدیم که مار کبری است که بلند شده است. و الان است که ما را بزند. ما سوار اسب بودیم. خوب حالا به امر الهی این مار به ما آسیبی نزد و رفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یکی ازمواردی که ایشان خیلی اصرار داشت من مراعات بکنم ،دقت دربرداشتن شیئی از روی میزبود.می گفت شما اینقدر باید مستمرا&amp;quot; ادامه بدهید به شکلی که مثلا&amp;quot; وقتی می خواهید تلفن راازروی میز بردارید بدون اینکه دست به چپ یا راست بخورد ، گوشی را مستقیم برداری ،یعنی دست مستقیم روی گوشی برود.وقتی که می دید یک مقداری این عمل به صورت دقیق انجام نمی شود موردرضایش واقع نمی شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یادم است در سال 66 که افتخار همسفری با ایشان رادر سفر حج داشتم وقتی که وارد مکه شدیم و ما برای اعمال عمره به خانه خدا بردند ،بعد از اعمال چون خسته بودیم ،به ایشان گفتم:برویم سوار اتوبوس هتل بشویم ،گفت باشد و رفتاز مدیر کاروان آدرس هتل را گرفت و پیاده به هتل بازگشت تا مسیر را شناسایی کند وخیابان را بشناسد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک روز در خانه نشسته بودم که علی آمد از رفتارش فهمیدم که می خواهد حرفی را به من بگوید کنارم نشست و گفت : مادر شما همیشه پیش خدا یک آرزویی داشتی و من از این آرزوی شما با خبر بودم ام الان دوست دارم درباره آن آرزویت کمی با هم صحبت کنیم گفتم : چیه ؟ خوب بگو گفت : شما همیشه آرزو می کردید یکی از بچه هایت غلام امام زمان (عج) بشود حالااگر چنین اتفاقی رخ دهد موافق هستی یا نه ؟ گفتم : من از خدا می خواهم معلوم است که موافقم گفت : تضمین می دهی ؟ گفتم : بله چه از این بهتر افتخار می کنم خدا هم خودش می داند یک برگ کاغذ را جلوی من گذاشت و گفت : پس شما اینجا را امضا کن تا من مطمئن شوم تا آنرا به آقای فرخیان بدهم که او هم امضا کند گفتم : این کاغذ برای چیست ؟ گفت : می خواهم بسیجی شوم گفتم : بسیجی یعنی چه ؟ گفت : می خواهم یک دوره ای را بگذرانم که در این دوره به ما آموزش هایی را می دهند و سپس به عنوان بسیجی محسوب می شوم پایین کاغذ را امضا کردم رفت مسجد تا مسئولین آنجا هم آن را امضا کنند فردای آن روز به من گفت : می خواهم به تربت جام بروم و در آنجا دوره ای را که گفته بودم بگذرانم گفتم: خدا پشت و پناهت باشد گفت : بیاد مادر ، دندان مرا بکش ( ازمن دل بکن ) گفت : من می روم اگر کسی آمد و درباره ی من مطلبی به شما گفت : باور نکنید و بگوئید پسرم به میل خودش رفته است و خدا و امام زمان پشت و پناهش هستند . سید علی رفت .هرچند وقت یک بار به ما تلفن می زد و احوال ما را می پرسید و ما هم خاطر جمع از این که ایشان در تربت جام است درحالی که او در کردستان در کنار دکتر چمران بود و درجنگ های مختلفی همراه دکتر چمران با دشمن می جنگید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     سید علی حسینی هیچ گونه فرقی بین نیروهایش نمی گذاشت یک روز یکی از بچه ها از او دعوت کرد که ناهار را با هم بخورند و او در رودربایستی گیر کرد و این احساس را داشت که اگر نرود ممکن است در روحیه این بسیجی تاثیر منفی بگذارد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک روز بر خلاف عقیده مادرم که معمولاً نمی خواست فرزندانش قبل از این که به سن تکلیف برسند روزه بگیرند سید علی روزه گرفته بود مادر متوجه این موضوع شد دنبال سید علی می گشت تا به او بگوید که روزه اش را بخورد اما حریف او نمی شد . مادرم پیش یکی از همسایه ها که معلم قرآن و آدم خوبی بود رفت و به او گفت : حاج آقا این بچه از شما حرف شنوی دارد بیایید و او را وادار کنید که روزه اش را بخورد سید علی وقتی متوجه کار مادر شد . داخل حوضی که آب یخ بسته بود رفت و بخ ها را شکست و گفت : اگر از روزه گرفتن من جلوگیری کنید از این جا بیرون نمی آیم من باید روزه ام را بگیرم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک روز سید علی قصد داشت تخمین مسافت را به ما آموزش دهد قطعه های طناب 100 متری را درست کرده بود و بچه ها را تقسیم بندی کرد سپس به هر فرد یک طناب 100 متری دادند تا تعداد قدم هایش را بوسیله ی طناب اندازه گیری کند . یک باز فاصله 100 متری را در حالت راه رفتن و یک بار به حالت دویدن و یک بار به حالت خیلی آهسته امتحان کردیم . سپس سیدعلی میانگین این سه حالت را برای همه نیروها یادداشت کرد وبه آنها اعلام کرد بعداً به همه اعلام کرد که اعداد مربوط به خودتان را حفظ کنید و سعی کنید که آن را فراموش نکنید شب که شد هر تیم جداگانه مشغول به کار شد و قدم هایی را که در روز حساب کرده بودیم در شب به کار بردیم سید علی دو مرتبه آمد و طناب را می گرفت و برای آنها اندازه گیری می کرد تا ببیند با مسافتی که گفته اند چقدر اختلاف دارد . به همه توصیه می کرد بیشتر تمرین کنید در کنار بچه ها بود و کار آنها را نظاره می کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب به سید علی گفتم : برادر حسینی برای من مشکل است که هر شب با وجود خسته بودن بیایم و در دعای توسل شرکت کنم گفت : شما زمانی که حال خواندن دعا را نداشتی لازم نیست بیایی . باوجود این که فردی که مسئولیت ومدیریت داخلی آنجا را بر عهده داشت این قضیه را اجباری اعلام کرده بود ولی سید علی حسینی به راحتی گفت : هیچ مشکلی نیست اگر ایرادی هم از شما گرفتند بگو برادر حسینی گفته است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     دوره آموزش روبه اتمام بود یک شب سید علی نیروهای آموزشی را آورده بود تا برنامه ضد کمین را اجرا کند بعد از اینکه نیروها را تقسیم و سازماندهی کرد و به یک گروه گرایی داد وگفت : شما این مسافت را با این گرا از این مسیر بروید به گروه دیگر گفت : شما هم بروید و درمسیر آن کمین بگذارید به چند نفر از آنها هم که مورد شناخت او بودند و می دانست خطا نمی کند تعدادی فشنگ رسام داد تا با رسیدن نیروها شلیک کند بعد از این که وظیفه نیروها را مشخص کرد خودش درنزدیک ترین فاصله به نیروها مستقر شد تا کار نیروها را نظاره کند وببیند که آیا واقعاً مواردی را که گفته شده رعایت می کنند یا خیر . بعد از اتمام کار به مقر رفتیم سید علی حسینی گفت: قبل از این که بروید استراحت کنید من دو کلام با شما می خواهم صحبت کنم بعد از این که همه را به یاد و ذکر خدا و تلاش برای رضای او سفارش نمود عیب ها و ایرادهای بچه ها را خیلی زیبا برای آنها توضیح داد و گفت : انسان باید در ابتدای هر کاری به خدا توکل کند و پیمانی که همراه با رعایت اصول باشد را با خدا ببنددشما کمین و فرار از کمین را خوب اجرا کردید . اقداماتی را که انجام دادید خوب بود اما در برگشت چندان خوب نبود به خاطر این که چه معلوم که شما مسیر را درست می آمدید یا این که دشمن نیروی گشتی یا کمین دیگری در طول مسیر کار نگذاشته باشد . شما با چه اطمینانی این طوری برمی گشتید . باید دقت لازم را در کار داشته باشید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک روز سید علی به خانه آمد و گفت : مادر من دیگر نمی توانم درس بخوانم می خواهم به نیروی هوایی بروم بهانه های مختلفی آوردیم تا بتوانیم او را از این تصمیم منصرف کنیم ولی اوقانع نشد و گفت : من می خواهم بروم بالاخره با رفتن او موافقت کردیم . بعد از این که ثبت نام نمود برای اولباس و بعضی از امکانات را فراهم کردیم سید علی رفت و بعد از 20 روزبرگشت ما هم به خاطر حرفهایی که مردم می زدند و می گفتند اگر برگردد و نخواهد برود با او چه کارهایی که نخواهند کرد واهمه داشتیم یک روز قبل از رفتن علی ، به حرم امام رضا (ع) رفتم و از آقا خواستم همان طور که حضرت یعقوب دوباره به یوسف خود رسید من هم دوباره علی را ببینم اذان صبح را که گفتند نماز خواندم وبعد از نماز سرم را روی بالشت گذاشتم که ناگهان صدای توقف ماشینی در جلوی درب خانه مرا متوجه خود کرد . سریع به طرف درب حیاط رفتم درب را که باز کردم دیدم علی پشت درب ایستاده است بعد از سلام و احوالپرسی به او گفتم : چی شده چرا آمدی ؟ گفت : بیا برویم داخل ، بعد برایت تعریف می کنم گفتم : قضیه چیست ؟ گفت : مادر : من آنجا چیزهایی را به چشم دیدم که فکر می کنم آنجا برای من مناسب نیست افرادی که آنجا هستند برای نماز صبح بلند نمی شوند و بعضی ها هم بی حرمتی می کنند گفتم : فکر نکردی چه بلائی سرت می آورند ؟ همین طوری گذاشتی و آمدی ؟ گفت : نگران نباش مادر کاری نکرده ام که بخواهند به خاطر آن مرا شکنجه کنند فقط هنگامی که جناب سروان دستور داد موهایم را کوتاه کنند و آنها خواستند موهای مرا کوتاه کنند دست جناب سروان را گرفتم و گفتم : موی سر مرا کوتاه نکنید گفت : چرا ؟ گفتم : من می خواهم بروم فکرهایم را بکنم و برگردیم گفت : چه فکری ؟ گفتم : دیپلم من ناقص است و دوست ندارم این طور باشد می خواهم بروم دیپلم بگیرم و بعداً برگردم جناب سروان خوشش آمد ودستی هم به پشتم زد و گفت : آفرین جوان چون این حرف را زدی و تصمیم داری به مراحل بالاتر بروی ما هم موافق هستیم این طوری شد که آمدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     خاطره ای را سید علی حسینی این گونه برایم نقل کرد : پنج ، شش روزی از زایمان همسرم گذشته بود . بنا داشتم بر اساس تاکیداتی که اسلام کرده است بچه ام را عقیقه کرده و ولیمه ای به قوم و خویشان بدهم مقدمات کار را فراهم کرده بودم که یکی از مسئولین سپاه گفت : ما ماموریت داریم و می بایست هر چه سریعتر به منطقه برویم این موضوع را با همسرم مطرح کردم که به هر حال من ناچارم بروم . ایشان چیزی به من نگفت : فقط سرش را زیر لحاف کرد و من از این حرکت او متوجه شدم که ایشان از این موضوع متاثر و ناراحت است به داخل حیاط رفتم مقداری با خودخلوت کردم فکر کردم بررسی کردم و گفتم : خدایا بعد از مدتی دختری به ما عطا کردی و می دانی که همسرم همیشه با من همراه بود والان نیز حرف ناحسابی نمی زند می گوید : این مجلس را برگزار کن بعد به جبهه برو . آن روزگذشت فردای آن روز سراغ آن مسئولی که قرار بود به اتفاق به جبهه برویم رفتم و گفتم : فلانی موضوع از این قرار است اگر واقعاً حضور من همین الان الزامی است من حاضرم . در غیر این صورت دوسه روزی صبر کن تا این مجلس برگزار شود بعد عازم شویم آن مسئول هم قبول کرده بود و بعد از اجرای مراسم به منطقه اعزام شدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک روز در خط مقدم بودم که با بی سیم تماس گرفتند و گفتند : برادر حسینی گفته بیائید عقب کارتان دارد . من هم بعد از تماس راه افتادم و به عقب برگشتم به محضی که سید علی مرا دید گفت: قرار است به مشهد برویم به اتفاق همه به مشهد آمدیم به شاهرود که رسیدیم وقت خوردن شام بود گفتم : برویم و شام بخوریم سید علی تاکید داشت که شامی بخوریم که قیمتش مناسب باشد سید علی دقت زیادی می کرد که مبادا از بیت المال بیش از نیاز مصرف کنیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     علی آقا از منطقه تماس گرفت و گفت : چند روز دیگر می آیم . شب چهارشنبه بود و دعای توسل داشتیم چند روزی هم از آمدن علی و عباس گذشته بود ولی آنها نیامده بودند دلم حسابی گرفته بود نماز مغرب را خوانده بودم که ناگهان زنگ خانه به صدا در آمد از جا پریدم و سریع به سمت در رفتم همسر علی آقا به همراه عباس پشت در ایستاده بودند رنگ چهره عباس پریده بود گفتم : عباس جان چه شده تو حالت خوب نیست ؟ گفت : چیزی نیست مادر ، تازه از راه رسیده ام فقط کمی خسته ام گفتم : نه ، چه اتفاقی افتاده است به من بگویید سراغ علی را گرفتم و گفتم : علی کجاست عباس گفت : چند نفر از دوستان به او نامه داده بودند تا به خانواده ی آنها بدهد رفته نامه ها را بدهد چهره ی عباس داد می زد که اتفاقی افتاده اما او باز انکار می کرد و می گفت : نهار نخورده ام و کمی گرسنه ام . مقداری بیسکویت آوردم و گفتم : بخورد اما این رفتارت غیر طبیعی به نظر می رسد راستش را به من بگوئید چه شده است ؟ شروع کردم به گریه کردن عباس گفت : مادر ، حالاچرا این کارها را می کنی علی چند زخم سطحی برداشته است و مجروح شده است اینکه اینقدر سرو صدا ندارد گفتم : من که می دانم یک چیزی هست باید مرا پیش علی ببرید . دعای توسل هم هنوز شروع نشده بود که به بیمارستان آمدیم از پله های بیمارستان توان بالارفتن نداشتم . دعا می کردم علی زنده باشد تا بتواند خدمت کند بالاکه رسدیم و وارد اتاق شدم دیدم علی روی تخت نشسته است به پرستاران گفته بود مرا بلند کنید تا بنشینم نمی خواهم مادرم مرا خوابیده ببیند تا مرا دید گفت : باشد نگاه کن ، الحمدا… دستهایم سالم است علی از قسمت بالای سینه تا شکم به شدت آسیب دیده بود ولی دوست نداشت من متوجه این موضوع شوم کف پا و دستهایش را بوسیدم سید علی گفت : مادر تو را به خدا این کارها رانکن بعد از اینکه کمی مرا آرام نمود گفتم : نه ، الحمد ا… پسرم صحیح و سالم است شکر خدا را هم به جای آوردم خدا را شکر می کنم که زنده است تا بتواند صدام را سرنگون کند . بعد از اینکه مطمئن شدم او زنده وسالم است بیرون آمدم علی آقا چند روزی را بستری بود و هنوز بهبودی کامل پیدا نکرده بود که از منطقه با او تماس گرفتند که علی آقا به وجود شما در منطقه نیاز است ایشان با اینکه هنوز بهبودی کامل پیدا نکرده بود پذیرفت و گفت : حتماً می آیم و دوباره عازم جبهه ی جنگ شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک تیم 11 نفره تشکیل داده بودیم و در سنگری که در داخل رمین ساخته بودیم استقرار داشتیم به علت سست بودن خاک آن منطقه خاک از سقف بر روی پتوها می ریخت و ما هم نسبت به این مسئله حساس بودیم قرار گذاشته بودیم که هر روز یکی از بچه ها بیاید و سنگر را نظافت کند چای درست نماید و بقیه کارها را انجام دهد . سید علی حسینی نیز با اینکه کارهای زیادی بر روی دوشش بود و مشغله ی زیادی داشت در این امر به ما کمک می کرد با اینکه ما نمی گذاشتیم ، اما او مانع می شد و اصرار می کرد که حتماً مثل بقیه نظافت داخل سنگر را انجام دهد تا تفاوتی بین او و سایرین وجود نداشته باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     سید علی همراه پدرم به سفر حج رفتند . کسانی که با آنها در یک کاروان بودند نقل می کنند : سید علی اعمال حج را دو بار بجای می آورد یک بار برای خودش و یک بار هم به نیت پدرش او در عین حال اینکه اعمال حج را بجای می آورد ، از پدرش نیز پرستاری و مراقبت می کرد بدین صورت که پس از بجای آرودن اعمال حج سریع به بیمارستان بر می گشت تا به حال پدر رسیدگی کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     درمورد مساله حیطه بندی ما در جبهه بودیم ، منطقه بستان شهید خرازی آن موقع فرمانده ی تیپ امام حسین (ع) بودند یک کالکی از ما در رابطه با منطقه دشمن می خواستند بعد من چون اجازه از شهید سید علی حسینی نداشتم . گفت : به من بده چون ایشان فرمانده بود و ما هم از نزدیک رفیق بودیم من روی حساسیتهایی که شهید سید علی حسینی داشت که مسائل از کانال خودش منتقل بشود . گفتم برادر خزائی کالک هست اما بگذارید آقای حسینی بیاید ایشان به شما خواهند داد گفت : الان که شما در اختیارت هست به من بده گفتم : اجازه بدهید خودشان بدهند شاید یک کار دیگری داشته باشید . شاید این را بخواهند تکمیل تر کنند به شما بدهند به یک شکلی از زیر بار این قضیه شانه خالی کردیم در صورتی که فرمانده ی عملیات منطقه بود . اگر می خواستیم بدهیم باید به ایشان می دادیم ولی خوب ما پرهیز داشتیم از اینکه حق کالک منطقه را مستقیماً خودمان بدهیم . اگر می دادیم شاید مسئله ای نبود ولی در عین حال اینقدر ایشان حساسیت روی مسئله حیطه بندی به عنوان محور فعالیتهای اطلاعاتی داشت که ما ناچار شدیم به اینکه نگوییم باشد بعداً خدمتتان کالک را می دهیم و از زیراین قضیه خلاصه طفره رفتیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک بار ما در دیدگاه سه بودیم تقریباً درشمال بستان سه عدد دیدگاه برای عملیات طریق القدس داشتیم که شناسایی انجام می دادیم و از آن دیدگاه سه یک بار به اتفاق شهید سیدعلی حسینی در آن منطقه رفتیم دیدیم قبل از اینکه ما داخل دیدگاه برسیم با توجه به تضادی که از لحاظ حرکت در زمین داشتیم درستون حرکت می کردیم و پاهایمان را جا پای هم می گذاشتیم بعضی جاها دراز می کشیدیم و دیده بانی می کردیم ملاحظاتی از لحاظ تامینی داشتیم با همه این وجود وقتی که رسیدیم نزدیک دید گاه دیدیم که عراقیها در دیدگاه ما نشسته اند . همه با این کلاههای کماندویشان و آستینها را بالازده اسلحه همه به دوش و در دیدگاه ما نشسته اند آنها ما را ندیدند مثل اینکه همزمان که آنها وارد دیدگاه شدند ما هم به نزدیک دیدگاه رسیدیم ما یک دوربینی آنجا داشتیم که دوربین 20 در 120 بود که یک مقدار دشمن را شناسایی می کرد. چون سنگین بود آن را نمی آوردیم 10-20 کیلومتر عقب می گذاشتیم و زیر خاک و خاشاک مخفی می کردیم یک مقدار ماسه وشن دور و برش می ریختیم که دیده نشود در ضمن محیط را استتار می کرد اینها حالا به چه جهت یا شناسایی داشتند یا بالاخره موضع ما کشف شده بود . درست سه چهار پنج هفته قبل از عملیات طریق القدس اتفاق افتاد که ما آنجا رسیدیم شهید سید علی حسینی گفت : که هیچ حرکتی نشان ندهید . بچه ها را تقسیم کرد یک تعداد را به سمت راست و یک تعداد را به سمت چپ و بعد خودش هم که در آن منطقه دیدگاه سه بود نزدیک قسمت وسط آمد و یواش یواش به مواضع نزدیک شد از آن سمت هم ما نزدیک شدیم و بعد گفت : که هیچ عملی انجام ندهید تا ببینیم اینها چه کار می کنند دیدیم که اینها دوربین را برداشتند و روی دوششان گذاشتند و به سمت مواضع خودشان به ستوان حرکت کردند ما گفتیم برویم کمین بزنیم و دور تا دور اینها را بگیریم تا عملیات لو نرود . شهید سید علی حسینی گفتند : اگر بگیریمشان عملیات لو می رود . بگذارید بروند و فکر کنند که اینجا یک پست دیده بانی توپخانه بوده یک دوربینی بوده و یک کسی به عنوان دیده بان توپخانه می آمد . و مواضع ما را می زده است . زمین و منطقه هم نشان نمی دهد کسی بخواهد از اینجا حمله بکند . در میان رملها و اینها این تدبیر ایشان بود که ما با عراقیها درگیر نشویم . عراقیها رفتند و ما به اتفاق شهید سید علی حسینی و برادران دیگر آمدیم و از آن دیدگاه هم دیگر استفاده نکردیم چون چند وقت بعدش هم عملیات می خواست شروع شود و دیگر عکس العملی هم واقعاً از عراقیها ندیدیم . چون همین تصور به آنها دست داده بود که این دوربین در اینجا استتار به این شکل برای دیده بان توپخانه است که این استنباط منطقی بود که با توجه به آن زمینی که بصورت مانع بود و نمی شد از آنجا عملیاتی انجام شود . بهتری چیزی که می توانستند متصور بشوند این بود که این پست دیده بانی است و بعد به سلامت ما برگشتیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     درماه تیر و مرداد سال 61 بعد از عملیات فتح خرمشهر قرار بود تعدادی از نیروهای اطلاعات عملیات آموزش ویژه ای را ببینند . آقای حسینی نیز بعنوان مسئول آموزش درآنجا حضور داشتند وما نیز در خدمتشان بودیم ابتدا حاج آقا نیروها را جمع کرد و صحبتهایی با آنان داشت و بعد هم دوره آموزش شروع شد و در آن مقطع زمانی دمای هوا بالای 55 درجه بود. شرایط بسیار سخت بود و نیروها باید در زیر آفتاب آموزش می دیدند تا درمیدان نبرد آمادگی بیشتری داشته باشند مدتی گذشت ولی یک سوم نیروها نتوانستند آن شرایط سخت را متحمل شوند لذا با بقیه نیروها آموزش را ادامه دادند شب را هم به سه بخش تقسیم کرده بودند یک بخش بعد دعا وتوجه عموم به اهداف وبعد دوم آموزش شبانه و بعد سوم وقت آزاد بود اعتقاد آقای حسینی این بود که باید در مرحله اول بعد معنوی و عرفان خود را بیابند وبعد آموزش را در دامن اینها بگذارند و حق هم همین بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در یک شناسایی که برادران در جنگل امقر در منطقه عمومی بستان داشتند آن عناصر شناسایی که درمنطقه بودند ناگهان متوجه پروازهای هلی کوپتر دشمن در خطوط مقدم خودشان که در حال عبور بودند می شوند . با توجه به اینکه این ها در دل دشمن بودند ودر حدود 10 کیلومتر ازمواضع لجمن دشمن هم به عمق دشمن رفته بودند . هلی کوپتر در حین برگشت می آید و از ارتفاع خیلی پایین از روی سر اینها رد می شود و متوجه حضور عناصری درآنجا می شود که همان هلی کوپتر شروع به تیراندازی می کند و فرود می آید. و تماس می گیرد و عناصر مستقر در جبهه که از خود عراقیها بود از قسمت دیگر حرکت می کنند وبه این منطقه می آیند و دو نفر از برادران را درآنجا اسیرمی کنند و می برند یکی از آن برادران علیرضا افتاده بود یکی هم آقای آبروانی بود که در جنگل انور دشمن در حین برگشت از خط مقدم متوجه حضور اینها می شود و بعد اطلاع می دهند و می آیند و اینها را دستگیر می کنند و می برند ولی خوب شهید حسینی وقتهای لازم را جهت توجیه پرسنل داشت که هنگام شناسایی در صورت اسارت به چه نکاتی توجه داشته باشید و به چه نوعی با دشمن برخورد کنید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در زمان جنگ در منطقه غرب کشور قرارگاه سپاه هشتم مستقر بود که مسولیت آن به عهده من بود و در همانجا قرارگاه دیگری به نام قرارگاه نجف اشرف هم بود که برادران ارتش درآنجا انجام وظیفه می کردند . این دو قرارگاه ارتباط خیلی خوبی داشتند و در امور اطلاعاتی و پدافند خط با یکدیگر تبادل اطلاعات داشتند به یاد دارم برادران ارتش قرار بود در منطقه سومار عملیاتی انجام دهند تیمسار کهمتری که آن زمان سرهنگ و مسئول ستاد قرارگاه بود درخواست نیرویی را نمود که به منطقه سومار و نفت شهر کاملاً آشنا باشد و من نیز به اتفاق آقای حسینی به قرارگاه نجف اشرف رفتیم و در آنجا جلسه ای تشکیل شد و آقای حسینی به آنها معرفی شد و بعد هم به همراه فرماندهان قرارگاه ارتش و آقای حسینی از نزدیک منطقه را بررسی می کردیم . درآنجا مسئول اطلاعات ارتش به آقای حسینی گفت : شما در کجا دوره دیده اید که اینگونه نسبت به مسائل مسلط هستید ایشان گفت : من دوره ندیده ام هر چه هست الطاف الهی است . دوباره آن برادر ارتشی گفت : من یقین دارم شما در لبنان یا کشورهای خارج دوره های پیچیده و عالی راگذرانیده اید در این لحظه من شاهد بودم که اشکهای آقای حسینی جاری شد و پیشانی آن برادر را بوسید و گفت : من هر چه دارم از برکت خون شهدا است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     موقع عملیات والفجر مقدماتی سید علی حسینی به من گفت : چون عملیات در پیش است به یکسری وسایل نیاز دارم که باید ازخیابان فردوسی از مغازه یک پیرمرد مسیحی خریداری شود و کسی را می خواهم که بتواند این ماموریت را تا فردا شب انجام دهد من نیز این ماموریت را قبول کردم و با تحویل گرفتن یک دستگاه تویوتا وانت راه افتاد و به آدرس مذکور مراجعه کردم . سید علی وسایل مورد نیاز را در پاکتی در بسته به من داده بود . وقتی آنرا به طرف دادم ذره بینها و کاغذهای مخصوصی را بسته بندی کرد و به من داد و درخواست پولش را کرد . من هم پول را داده وبلافاصله حرکت کردم و با دو سه ساعت تاخیر خودم را به بازارچه رسانده و وسایل را به آقای اکبرزاده تحویل دادم و به دنبال آقای حسینی بودم گفتند : قرارگاه تاکتیکی هستند . بعد نزد آقای حمید نیا که فرمانده لشگر بود رفتم ایشان هم نبودند بعد از چند ساعتی که منتظر شدم آقای حمید نیا آمد و به من گفت : برادران ، رضوی پیروی و کوهستانی را با ماشین به عقب ببر من هم آنان را سوار کردم و در کنار رودخانه که تیپ در آنجا مستقر بود بردم و و مجدداً برگشتم . در همین فاصله آقای حسینی برگشته بود و خیلی هم ناراحت بود ولی من از علت ناراحتی ایشان سوال نکردم شب بعد با یک عده ای جلسه گذاشتند که در آن جلسه مکان عراقی ها را که توسط عکسهای هوایی مشخص شده بود تشریع کرده و به سوالات برادران پاسخ دادند بعد از عملیات به اتفاق هم به بندر گناوه رفتیم تا وسایلی که برای کارشان سفارش داده بودند تحویل بگیرند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     به یاد دارم در سال 60 به عنوان نیروی مخابرات به جبهه اعزام شدم و چون هنوز سازمان وسیعی در رابطه با کار مخابرات رزم نداشتیم ما را به اطلاعات معرفی کردند که ایشان رسید . علی بدون فوت وقت مسئولیت جمع آوری خبراز منطقه چزابه ورساندن مطالب به مسئولان مربوطه را به عهده من گذاشت وقتی اطلاعات از طریق ما و همکاران دیگر به دستش می رسید شب یا صبح همان روز با ما جلسه می گذاشت و مطالب جمع آوری شده را تجزیه و تحلیل می کرد و بعد از ویرایش و تنظیم شخصاً با خودرویی که در اختیار داشت به مسئولان اطلاعات در اهواز می رساند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     به خاطر دارم یکروز در مراسم صبحگاه ، سربازی به نام شهیدی که عرب هم بود تاخیر ورود داشت آقای حسینی بخاطر اینکه او را تنبیه کرده باشد به او گفت : چند مرتبه از ارتفاعاتی که در آنجا بود بالا وپایین برود که البته بعدها همان سرباز شهید شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک بار با شهید چراغچی و شهید حسینی و من ویکی هم از بچه های گروه چمران آن موقع از طریق رملهای شمال بستان رفتیم . منطقه ی خود بستان را شناسایی کنیم. تقریباً ساعت 3 یا 30/3 صبح بود که حرکت کردیم . اوایل طلوع آفتاب که بتوانیم از مسائل بیشتری ازدشمن در آن منطقه اطلاع حاصل کنیم لذا ناچار شدیم جلوتر از آن حد معمول برویم بعد از این متاسفانه دشمن ما را دید وعکس العمل نشان داد و با یک نفر بر پی ام پی از مواضعش به سمت ما با یک عده ای از عناصر خودش که در منطقه حضور داشتند بیرون آمد . با پی ام پی به سمت ما حرکت کردند. یک ولوله ای در بین ما افتاد که چه کار کنیم اینجا کجاست ؟ نزدیک بستان است و ما از آن طرف تا الله اکبر چیزی حدود 10-15 کیلومتر فاصله داریم . چکار کنیم شهید سید علی حسینی در آن مقطع گفت : اولاً روحیه خودتان را محکم نگه دارید و در ثانی از این شیارها استفاده کنید و خودتان را پشت تپه های بلند لارندر بکشید . تا باعث بشود که حتی اگر خواست با پی ام پی به سمت ما بیایند این سینه کشهای رملی وارتفاعات بلند مانع از آمدن آن بشود . هیچگونه تیراندازی هم نمی خواهد بکنید به سمت مناطق عقب بروید همین چیزی که ایشان گفتند آرامش خاطری به همه دست داد من و شهید چراغچی و یکی از برادران شهید چمران ایشان هم دنبال کار قضیه شناسایی بودند به همه ی مایک آرامشی دست داد و با خیال راحت و تند به مناطق عقب پشت ارتفاعات رفتیم و اینها هم آمدند تا آنجاییکه رد پاهای ما بود بعد دیدند که اثری از ما نیست و امکان آمدن آنها به داخل رملها نیست آنها به عقب رفتند وما آمدیم به مناطقی که موتورهای خود را درآنجا پارک کرده بودیم داخل گودی بود که از دید دشمن محفوظ باشد و بعد به عقب آمدیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     به خاطر دارم یک شب آقای حسینی با یکی از همکاران بر سر تعیین محلی که برادران تازه وارد اطلاعات می خواستند آموزش عملی ببینند بحث می کردند . و هر یک نقطه نظرات خاصی داشتند این نیروها آموزش تئوری را در پادگان دیده بودند وباید آموزش عملی می دیدند. محلی که برای این کار پیشنهاد شده بود قرارگاه لشگر 17 عراق بود که ضمن یک عقب نشینی آن محل تخلیه و در اختیار ما قرار گرفته بود . همکار آقای حسینی اصرار داشت که در همان محل ( قرارگاه لشگر 17 عراق ) نیروها آموزش ببینند ولی آقای حسینی با این نظرات مخالفت کرد و معتقد بود آن محدوده زیر آتش دشمن است و زمینهای اطراف هم آلوده هستند بنابراین راضی نیستم به خاطر آموزش حتی خون از بینی کسی بیاید ولی در ماموریت اصلی و در میدان نبرد قضیه فرق می کند نهایتاً هم اجازه نداد و محل دیگری برای آموزش تعیین کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     سید علی یک روز به من پیشنهاد کرد که در شورای اسلامی شهر شرکت کنم. ضمن این که شهرها در گذشته توسط شوراهای محلی اداره می شد و اخیراً این مسأله به تصویب مجلس شورای اسلامی رسیده است و اخیراً افرادی تأیید نشده وارد شورا شده اند.این پیشنهاد را که مطرح کرد خندیدم و در جوابش گفتم: این کار برای افراد مسن و با تجربه است. ما که هنوز جوان هستیم و هنوز بیست و چهار یا بیست و پنج سال بیشتر سن نداریم و در این زمینه بی تجربه هستیم. ایشان مرا رها نکرد و گفت: کار آنها درست نیست و اشکال دارد. ایشان اصرار می کرد و من انکار. به هرحال ایشان به خواسته اش رسید و من را برای ثبت نام و کاندید شدن تشویق کرد و گفت: تو ثبت نام کن بقیه کارهایش با من. با توجه به این که افراد سابقه دار و مشهور کاندید شده بودند و من هم هنوز بی تجربه و سن کمی داشتم با تلاش و پشتکار توانستم عضو شورای شهر شوم. سید علی گفت : حالا دیگر خیالم راحت است که در این شورا حق کسی ضایع نخواهد شد. گفتم: این قدر هم روی من حساب نکن. گفت: حالا دیگر خاطر جمع شدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یکی از شبها بود که وضع چزابه خراب شده بود ودشمن آنجا آتش شدیدی ریخته بود . ما را به اتفاق یکی از برادرها به نام آقای جواد حامد، که الان نیروی انتظامی مشهد هستند، فرستاد و گفت: که شما فرماندهی آنجا را به عهده بگیرید و سعی بکنید این مسئله را تمام بکنید. خوب ما آنجا رفتیم. دیدیم وضع واقعاً بهرانی است. عده زیادی از افرادی که در آن خط بودند، در واقع می شود گفت: روحیشان را به واسطه شهادت فرمانده و جانشینی فرمانده گردانشان از دست داده بودند. ما شهدا را تخلیه کردیم. البته کار همه را تقریبا آنجا به دست آوردیم. ولی وضعیتی که باعث شد این حالت ادامه داشته باشد، بی ثباتی خط که باید جلوی این رخنه، گرفته می شد. یعنی حالت شکمی که توی خاکریز ما ایجاد شده بود. باید این را یک طوری حلش می کردیم. خوب. آنجا در آن موقعیت نمی توانستیم عملیات انجام بدهیم. لذا به فکرمان رسید که آنجا خاکریزی بزنیم. تا آنرا مماس بکند. و ما بیاییم پشت آن پدافند بکنیم. خوب تا ما به آقای حسینی پیشنهاد دادیم، ایشان گفت: باشد. شما این طرح را بدهید، خوب با توجه ببه اینکه سن ما کم بود، واقعاً به خودمان اعتماد نداشتیم. و این تجربه را نداشتیم یک هم چین چیزی را انجام بدهیم. ولی ایشان با صحبتهای خودشان و با دلگرمی که می دادند با همان اعتمادی که به ما کردند، باعث شد که ما بتوانیم از فکرمان و از ذهنمان استفاده بکنیم. یک مقدار از آن چیزی که برای تثبیت آن منطقه بود انجام بدهیم، بالاخره طرح انجام شد. ما با بچه های جهاد همکاری کردیم و آن شب طرح را بهشان دادیم. و گفتیم چکار بکنند و چکار نکنند. حالا قصه اش مفصل است. ولی ا لحمدا... توانستیم خط را آن شب تثبیت بکنیم. و بعد از آن شب، اصلاً دیگر هیچ فرمانده گردانی در آن منطقه شهید نشد و بچه های خمپاره اندازی که از خرمشهر آمده بودند، مستقر شدند، پشت خط سوم و به اجرای آتش می پرداختند، که بعد از مدتی یک عملیات محدودی هم در آنجا انجام شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     از سفر حج برگشته بود. دوستان آمده بودند و با ایشان شوخی می کردند. می گفتند: کی قرار است شربت شهادت را نوش جان کنی. ایشان گفت: من سه تا آرزو دارم. هر موقع این سه تا آرزویم برآورده بشود، من به شهادت می رسم. یکی اینکه خداوند متعال یک خانه به من بدهد و دیگر اینکه خداوند یک سفر حج نصیبم کند و سوم اینکه خداوند به من یک اولادی بدهد. تمام این آرزویش در عرض یک سال برآورده شد. در کمتر از یک سال هم حج نصیبشان شد. هم خانه دار شدند و هم خداوند یک اولادی به ایشان داد و بعد هم به لقاءا... پیوست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     زمانیکه شهید سید علی را به معراج شهدای باختران انتقال داده بودند جهت بهره گیری از پیکر مطهرش به معراج رفتیم. وقتی چهره نورانی او را دیدم از خود سئوال کردم ما کجا هستیم و این عزیزان کجایند؟ بعد پیکر شهید را با ماشین به همدان منتقل کردیم. به خاطر برف سنگینی که آمده بود جاده بسیار لغزنده بود . در فرودگاه همدان حدود یک ساعت منتظر شدیم تا هواپیمای مورد نظر بنشیند که شهید را به مشهد منتقل کنیم. حاج آقا موحدی که آن زمان فرمانده منطقه بود گفت: با این برفی که آمد هیچ خلبانی جرأت نمی کند بنشیند. ما باید شهید را زمینی منتقل کنیم. همان موقع هواپیمای سپاه رسید و چون زمین پوشیده از برف بود، برج مراقبت به او اجازه نشستن نمی داد. وقتی آمد بنشیند همه می گفتند : برای او سانحه پیش خواهد آمد و منجر به کشتنش خواهد شد. بالاخره خلبان هواپیما را نشاند. یکی از مسئولان فرودگاه که سرگرد بود گفت: از نظر من که پانزده سال کار فنی هواپیما را به عهده دارم، نشستن هواپیما بر روی زمین صاف و بدون لغزش امکان ندارد ولی ایشان بدون انحراف به راحتی روی زمین نشست. این هواپیما را باید یکی از روی آسمان گرفته باشد و روی باند گذاشته باشد. وقتی خلبان پایین آمد با آقای موحدی آشنا بود. حاج آقا از او سئوال کرد: چگونه با این وضعیت نشستی؟ گفت: از تهران به من گفتند: پیکر یکی از سرداران را باید از همدان به مشهد ببرید. وقتی آمدم برج مراقبت اجازه ورود نداد. خواستم برگردم مجدداً از برج خواستم با مسئولیت خود بنشینم. ولی خودم نیز نفهمیدم چگونه هواپیما را کنترل کردم. بعد با همان هواپیما پیکر مطهر شهید را به مشهد منتقل کردیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     آخرین روزهایی که با شهید در مکه مکرمه بودیم، یک شب بعد از زیارت، آقای حسینی اصرار کرد که فلانی بیا چند تا ظرف بزرگ پیدا کنیم و مقدار بیشتری آب زمزم به ایران ببریم. خلاصه ایشان چند تا از این ظرفهای آب معدنی پیدا کرد تا از آب زمزم پر کند. گفتم: سید اینهمه آب را می خواهی به ایران ببری چکار کنی؟ گفت: می خواهم وقتی خدا به من اولاد داد اورا با آب زمزم بشویم. به سید علی گفتم: خیلی از بچه ها وقتی به حج مشرف می شوند، شهادت از خدا می خواهند، تو از خدا چه خواستی؟ (این سؤال من داخل مسجدالحرام بود). به طرف من برگشت، چشمهایش پر از اشک بود. گفت: من چند تا آرزوی بزرگ داشتم و همه آنها در شرف اجابت است. امیدوارم که آخرین آنها هم زیاد طول نکشید. از خدا خانه ای خواستم تا سرپناه زن و بچه ام باشد به من داده است. بچه خواستم الان مسافری در راه دارم، سفر حج خواسته ام خدا نصیبمان کرد و امیدوارم که پس از مراجعت از حج خدا شهادت را هم نصیب کند. از حج که برگشتم یکی دوماهی نگدشته بود که سید علی به من تلفن زد و از من خواست که به بانک بروم، وقتی من به بانک رفتم متوجه شدم که ایشان می خواهد سی هزار تومان از بانک وام بگیرد و می خواست که من ضامن بشوم من به سید علی گفتم: ( تو فرمانده تیپ هستی به هر کس بگویید ضمانت می کند و من هم ضمانت می کنم ولی یک شرط دارد ). سید علی گفت: چه شرطی؟ گفتم: (آن زمانی که دست ما به هیچ جایی نمی رسد ضمانت ما را بکنی). سید علی لبخند ملیحی زد و چیزی نگفت. بعد از اینکه کارهایمان تمام شد، سید علی به من گفت: من عازم کرمانشاه هستم. من هم چون قرار بود دو روز بعد به کرمانشاه بروم با سید علی قرار گذاشتیم که چهار روز بعد در محل تیپ 313 حر که ایشان فرماندهی آن را داشت باهم ملاقات کنیم، من وقتی به کرمانشاه رسیدیم دیدیم تیپ سیاه پوش است و دقایقی بعد پیکر مطهر او را برای وداع با همرزمان به تیپ آوردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     منطقة عملیّاتی هورالعظیم در آبانماه 64 بود که ما مدّتی را آنجا بودیم که برادر عزیزمان سردار شهید حاج سیّدعلی حسینی مسئول گردان اطّلاعات قرارگاه سلمان بود که بعداً به نجف 2- معروف شد . در خدمت بزرگوار بودیم . منطقه ای که ما آنجا مستقر بودیم ، منطقة عملیّاتی عاشورای 4 منطقه ای بود که بصورت آب گرفتگی در چندین کیلومتر وسعت و با نی زارهایی که حدود دو متر و سه متر ارتفاع داشت و عمق آب بعضی جاها به 2/5 متر تا سه متر و بعضی نقاط دیگرش هم به نیم متر و یا کمتر از نیم متر می رسید و از لحاظ موفّقیّت جنگی واقعاً جای خطرناکی بود . خمپاره به چپ و راست مقرّ اصابت می کرد و خوشبختانه اکثر آن خمپاره ها چون در داخل آب در لجن فرو می شد . اکثراً عمل نمی کرد و مأموریّت ما ، مأموریّت دیده بانی بود آنجا که چند کیلومتر جلوتر از مقرّی که مستقر بودیم . دکلی به ارتفاع 25 متر تا سی متر با چهل تا 45 تا پلّه داشت که بصورت نرده ای بود . بعد در این موقعیّت برادر عزیزمان شهید حاج سیّدعلی حسینی یک شبی را که من آنجا بودم ایشان برای سرکشی تشریف آوردند به اصطلاح با چند تا دیگر از برادرها ، آن آقایان که تشریف آورده بودند . آنجا حدوداً ساعتهای فکر می کنم 1/5 تا 2 نصف شب بود و اکثر برادران خسته بودند و مأموریّت رفته بودند و یا مشغول استراحت و خواب بودند و ایشان کلیّة برادران را از خوابی بیدار کردند و همگی یک جلسه ای را تشکیل دادند و واقعاً وقتی که الان یاد آن جلسه و صحبتهای این بزرگوار می افتم می بیننم ایشان با وجود اینکه یک فرمانده بودند ، ‌ولی ما احساس می کردیم که این برادر بزرگتر ما هست . برادرمان فرمودند که برادران اطّلاعات باید بیشتر از این مایه بگذارند . چرا برادران خوابند ؟ اکثر برادران خواب بودند . از این به بعد نباید به این صورت باشد و امر فرمودند از آن شب به بعد که هیچ یک از برادران دیگر حق ندارند شب را بخوابند . به سه صورت عنوان کردند . یا باید لباس غوّاصی بپوشند و تمرین کنند در آب یا اینکه باید مشغول عبادت و راز و نیاز باشند و یا اینکه اگر موردی هست که بالاخره نماز شب بخوانند و یا اگر نمازهای قضایی دارند نماز قضایشان را بجا بیاورند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     ایشان برای انجام یک مأموریت به مشهد آمده بودند و هنوز کار انجام نشده بود که فرمانده قرارگاه نجف که آقای شوشتری بود به ایشان تلفن زد که فوراُ حرکت کن بیا. همان روز آقای موحدی که فرمانده سپاه ناحیه خراسان بودند با هواپیما حرکت کردند و به باختران رفتند و به من هم گفتند: که شما فردا بیا... خوب ما حرکت کردیم به باختران رفتیم ساعت 8 شب بود. به من تلفن کرد و گفت که چه کار می کنی؟ آمدی؟ گفتم: بله. گفت: کارهای ماشین را آماده کن و فردا به قرارگاه شهید داودآبادی بیا. گفتم: چشم، فردا صبح حرکت کردم و رفتم. نیروها نمی دانستند که من با ایشان چه نسبتی دارم. دیدم همه نگرانند به یکی از نیروها گفتم که چه شده است؟ شنیدم که حاجی مجروح شده؟ برگ زدم. گفت: آری مجروح شده. به باختران بردنش. آقای طوسی نامی بود. گفت که حاجی گفته که شما به باختران بیایید. خودش مجروح شده با هلی کوپتر ایشان را به باختران انتقال داده اند. شب را حرکت کردم آمدم باختران. دیدم اینطور که به من گفتند در کنار آقای مجید مصباح در ارتفاعات گرد رش شهید شده است. البته در ابتدا دو تا ترکش به ایشان اصابت می کند و مجروح می شود. تا از آن ارتفاعات پر از برف ایشان را عقب آورده بودند شهید شده بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     زمانیکه سید علی مسئولیت تیپ را به عهده داشت نیروها خیلی راضی بودند. چون به طور پی در پی از آنان سرکشی می کرد. من نیز در ستاد پشتیبانی به عنوان کمک رسانی مشغول بودم. یک روز برای آمارگیری جنسها از ما دعوت شد که به تیپ برویم. من نیز به همراه آقای حاجی زاده از بانه به آنجا رفتیم. آقا سید علی در خط مقدم بود. به دنبال آقای آزرم بودیم که گفتند: ایشان به طرف ماؤوت و مهران رفته است. خلاصه به دنبال ایشان به مهران رفتیم. متأسفانه از آنجا به باختران بازگشته بود. با رفتن ما به باختران ایشان به طرف بانه حرکت کرده بود. بالاخره قسمت شد همدیگر را ببینیم و ما به سوی اهواز راه افتادیم و به اهواز که رسیدیم آقای حاجی زاده گفت: اگر صلاح می دانید به مشهد برویم. بعد هم خیلی سریع به طرف مشهد راه افتادیم. وقتی به مشهد رسیدیم، ابتدا به ستاد پشتیبانی مراجعه کرده و بعد جهت امضاء نامه اجلاس به استانداری رفتیم. در آنجا آقای جامع را دیدیم. ایشان گفت: آقای حسینی هم شهید شد. چون فرد دیگری همنام ایشان در لشکر بود گفتم: کدام حسینی را می گویی؟ گفت: سید علی. گفتم: سید علی کردستان است. من خودم آنجا بودم و الان از راه رسیدم. گفت: نه ایشان شهید شده، استاندار و دیگران نیز آنجا هستند . وقتی به ستاد پشتیبانی برگشتم از افراد آنجا در مورد این قضیه سئوال کردم و آقای علیزاده خبر داشتت. ایشان گفت: اگر هم شهید شده خوشا به حالش مسئله ای نیست . آقای علیزاده جریان شهادت شهید را خبر داده بود. بعد برادر شهید از باختران با من تماس گرفت و گفت: شما کجایید؟ گفتم: مشهد هستم. پرسیدم این جریانی که می گویند حقیقت دارد؟ گفت: بله. شما بروید و پدر و مادرم را آماده کنید. وقتی به حضور پدر شهید رسیدم متوجه شدم که ایشان مریض هستند و از ناحیه سینه ناراحتی دارند. بعد از صحبتهای کوتاهی به ایشان گفتم: خانه را تمیز کنید، مهمان می خواهد برایتان بیاید، پدرش فهمید و در حالیکه اشکهایش می ریخت گفت: من خواب دیدم سید علی شهید شده است. گفتم: چه زود قضاوت می کنید. من می گویم سر و سامان دهید که مهمان می خواهد بیاید. بعد مادر شهید آمد و از من پرسید که اتفاقی افتاده؟ من نتوانستم خودم را کنترل کنم. گفتم: بله و شروع به گریه نمودم و بعد دنبال کارها بودم تا اینکه جنازه را با هواپیما آوردند و ما به فرودگاه رفته و جنازه را به معراج بردیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک روز از منطقه همراه ایشان و پدرشان و آقای اکبرزاده و حاج عباس آقا به طرف مشهد می آمدیم. در بین راه بنزین ماشین تمام شد. سید علی گفت: چرا ماشین بنزین ندارد؟ من با خنده گفتم: برای اینکه شما راننده هستی و آمپر جلوی دید شماست. باید شما نگاه می کردید. خلاصه در بین راه که می رفتیم، یک شورلت امام جمعه دامغان را می آورد. یک مرتبه ماشین آنها ازما سبقت گرفت. یک سری هم علی که پشت فرمان بودازایشان سبقت گرفت .آقای اکبرزاده احساس کرد که اینها به ما مشکوک شده اند. ما نیز وسایلی در عقب ماشین داشتیم که باید به مشهد می آمد از جمله اسلحه. جلیقه ضد گلوله، پرونده مصاحبه اسیرهایی که می گرفتند. فلکه دامغان ماشین آنان توقف داشت و سید علی در حالیکه به سرعت از کنار ماشین آنان گذشت، گفت: خدا عاقبت این کار را هم به خیر بگرداند. تا اینکه پس ازیک کیلومتری با پلیس راه شاهرود مواجه شدیم. با نیروهای انتظامی که مسلح و آماده در جاده ایستاده بودند. ماشین ما را ایست داده و صندوق عقب را بازرسی کردند. ولی ما اسلحه ها را در جلوی داشبورد گذاشته بودیم. آنان را یک ترس عجیبی فرا گرفته بود و دائم روی بی سیم می گفتند : خیلی حواستان جمع باشد، اینها خیلی تیزند. یک اکپی هم متشکل از سپاه و نیروی انتظامی از شهر آمدند که مارا به شهربانی ببرند. آقای حسینی زیر بار نرفت و گفت: این تشکیلات برای چیست؟ ما که جرمی نداریم. گفتند: از جای دیگری دارند به ما گزارش می دهند. سید علی کارت شناسایی خود را نشان داد و گفت: ما نظامی هستیم. مأموران قبول نکردند. خلاصه ماشین ما را وسط قرار داده به صورت اسکرت که از همه جهات حفاظت می شد به طرف شهربانی بردند. در پشت درب شهربانی چند نفر از نیروهای اطلاعات در پیکانی نشسته بودند. وقتی ما را دیدند شناختند و آمدند روبوسی کردند. برادرهای دیگر نیز آمده و روبوسی نمودند. سید علی به مأموری که دم درب ایستاده بود گفت: حساب کدام یک از ما را می خواهی برسی؟ بالاخره این برخورد نیروهای اطلاعات باعث شد که قضیه فیصله پیدا کند و دیگر داخل شهربانی هم نرفتیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در عملیات مسلم بن عقیل خوب آنهایی که جبهه رفته اند یا برادر هایی که در این عملیات شرکت داشتند می دانند که واقعا این عملیات برای ما مشکل بود . بعدا ایشان می گفت : بعد از اینکه ما راه کارها را به برادران گفتیم ، خودم پشت یک سنگری با یک دیواره کوتاهی ایستاده بودم و اشک می ریختم . عملیات شروع شده بود یا می خواست شروع شود . بعد می دیدم برادران همدیگر را بو می کنند ، می بوسند و می گویند : انشاءا... فردا صبح کربلا را زیارت می کنیم . ایشان می گفت: من می دانستم که شب اینها چه کار مشکلی را باید انجام دهند . و خوب بچه ها این قدر با ذوق و شوق و عاشق به کارشان به آن هدفی که داشتند ، بودند و ایشان می گفت فقط ما آنجا اشک می ریختیم و می گفتیم : خدایا ، خداوندا، ما را موفق بکن که به اعتقاد شان و به هدفشان برسند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک بار که به عنوان مثال خاکریز جابر همدان در غرب جاده ا... اکبر را رفتیم شناسایی کردیم. باد دقت نظری که شهید سید علی داشت و در همان تاریخها هم آخرین عکس را از منطقه گرفته بودند، بسیار جالب است که شناسایی انجام شده از مواضع دشمن در خاکریز جابرهمدان که شناسایی کردیم صد در صد با عکس هوایی منطبق بود. تعداد خمپاره ها ،تعداد موانع، تعداد تانکها، تعداد همه آن چیزی که با سید علی حسینی دنبال کردیم صد در صد با عکس هوایی که گرفته بودند منطبق بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     ما در تیپ حرکه بودیم ده تا از این بادگیرهایی بود بنام اسپلت . ظاهرا این ها بادگیرهای جالبی بود که گرمای خیلی زیادی داشت و چیزهای خیلی جالب وسبکی بود که به درد نیروهای شناسایی می خورد. ده تاازاینها رابه ماداده بودند ، اماایشان این بادگیرهارا برای نیروهایی که در ماووت والاغلو وگردرش به شناسایی می رفتند ، درنظر گرفته بود .در تیپ حر فردی تدارکات آنجا را به طور موقت بعهده گرفته بود ما درمنطقه بودیم ، یکدفعه دیدیم ایشان یکی ازآنها راپوشیده است . شهید حسینی همانجا با ایشان برخورد کرد ، البته نه درجلوی ما ، دیدیم که ایشان رفت وهمانجا لباس رابا یک لباس معمولی عوض کرد. شهید حسینی به ایشان گفته بود: این سهم من وتو نیست .خودش هم نپوشید این فقط سهم نیرویی است که جلو می رود. شما اورکت بپوش چه اشکال دارد. نیرویی که می خواهد دربرف 10 کیلومتر ، 15 کیلومترراه برود، باید این بادگیر رابپوشد ، نه شما .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک روز برای من تعریف می کرد، می گفت: که ما در کلاس که جمع می شدیم، یک دفعه بچه ها را در اتاق را بستند و گفتند: هر کسی سیگار نکشد، حق ندارد از کلاس بیرون برود. حدود یک ماه این وضع ادامه داشت تا اینکه دیگر درس را رها کرد و به دنبال معافیت سربازی رفت. با توجه به شناختی که از وضعیت سربازی داشت تصمیم گرفته بود به خدمت سربازی نرود و تلاش زیادی کرد و حتی خودش را به لالی زد و با دو سال پیگیری مادرم را ناراحت کرد. مرتب به هنگ ژاندارمری _ در پشت کوهسنگی می رفت تا شاید بتواند معافیت بگیرد. هر کاری کرد هر کلکی زد نتوانست. از آخر پدرم فشار آورد که چرا تو خودت را علاف می کنی، برو خدمت کن. با یک پرونده جدیدی که تشکیل داد به خدمت رفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     به خاطر دارم یک مرتبه ایشان به همراه مسئول اطلاعات که از برادران تهران بود و چند نفر دیگر سوار قایق بودند که ترکشی به ایشان اصابت کرد و گواهینامه هایی که به همراه داشته در داخا شکمش مانع ایجاد می کند. به همین خاطر ایشان را به بیمارستان قائم منتقل می کنند. در همان زمان من نیز در مشهد مأموریت داشتم و دو مرتبه موفق شدم در بیمارستان از ایشان عیادت کنم. یک روز هم به اتفاق جمعی از برادران از جمله اقای ضیائی در منزل به دیدارشان رفتیم. از خصوصیات ایشان این بود که همیشه چگونگی عملیاتها را تحلیل می کرد. و آن موقع که به عیادتش رفتیم، چگونگی عملیاتی که در آینده قرار بود صورت گیرد، پیش بینی می کرد. آقای ذهتابچیان که در آن مجلس بود گفت: اگر پیش بینیهای شما درست از کار درنیاید، چه، گفت: من سید نیستم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک روز به ایشان گفتم: مأموریتم به اتمام رسیده اجازه بدهید از خدمتتان مرخص بشوم . ایشان یک نصیحتی مرا کرد که هیچوقت یادم نمی رود. گفت: کجا می خواهی بروی؟ گفتم: می خواهم بروم به خانه و زندگی برسم. گفت: فکر می کنی ما زن و بچه نداریم. ما هم مثل شماییم ولی شما یک چیزی دارید که ما نداریم. گفتم: مثلاً گفت: شما نزد خدا ارزش بیشتری دارید. گفتم: شما هستید که با این لباس و سابقه طولانی در جبهه ها خدمت می کنید. گفت: خیر شما ارزشمندترید چون من خدمت می کنم. حقوق می گیرم و جز وظیفه کاری نکردم. اما شما بسیجی هستید که قربت الی ا... به میدان جنگ آمده اید. جنگ را شما به دوش بگیرید. ما امروز هستیم و فردا نیستیم. شما و امثال شما و به قول حضرت امام (ره) همه باهم باید جنگ را به پیروزی برسانیم. گفتم: حالا اجازه بدهید یک مدتی بروم. گفت: نه نمی شود. خلاصه آنقدر صحبت نمود تا مرا منع کرد و مأموریت 45 روزه ام به 6 ماه تبدیل شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     به خاطر دارم سال 60 در لشکر 92 زرهی سرباز بودم. و تیپ ما قبل از عملیات طریق القدس در ارتفاعات ا...اکبر مستقر بود و سرهنگ بهرامی هم فرمانده تیپ را به عهده داشت. یک روز دستور داد تمام سربازها جمع شدیم. سپس آقای حسینی سخنرانی کرد و گفت: ما چند نیروی داوطلب برای عملیات آینده می خواهیم. چگونگی موقعیت منطقه و شرایط حساس آنجا را توضیح داد و گفت : ممکن است اسیر بشوید، غذا به شما نرسد، نمی توانید به شهر برگردید. یا نامه به خانواده هایتان بنویسید. بعد از توضیحات ایشان، دو نفر داوطلب شده و همراه آقای حسینی به منطقه اعزام شدیم. در آنجا ارتفاعات رملی، شهر بستان را تا تنگه چزابه در گرفته بود که حدود 25 یا 30 کیلومتر در پشت دشمن واقع می شد. وسایلی که به همراه داشتیم سه رأس اسب و دو تخته چادر و چند دستگاه موتور بود. آقای حسینی هم شخصاً عقب ها را تأمین می کرد، به گونه ای که به اهواز می رفتند وسایل تدارکاتی را می آوردند و در تویوتایی که در همان محدوده مستقر بود، می گذاشت و بعد خودشان وسایل را کول می کردند یا اینکه با اسب به محل استقرار منتقل می کردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     زمانی که سید علی حسینی در شاهرود مشغول دوره آموزش سربازی بود، من با توجه به علاقه زیادی که به ایشان داشتم، به ملاقاتش رفتم. وقتی به پادگان آموزشی رسیدم، دیدم یک عده از نیروها را دور خود جمع کرده است. یک سرگروهبانی هم آنجا ایستاده بود. از سید علی پرسیدم که ایشان اذیت نمی کنند؟ گفت: نه، اتفاقاً با نیروها خیلی صمیمی است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب چشمم به یک نانوایی افتاد که سه ، چهار نفر برای گرفتن نان مقابلش ایستاده بودند . شب سردی هم بود . من هم رفتم و در صف ایستادم . یک آقایی با عجله آمد و ظاهرا خیلی هم عجله داشت و می خواست سریعتر کارش را انجام بدهد ، گفت : آقا بی زحمت دو سه تا نان بدهید ، من بروم . خوب سه چهار نفر درصف ایستاده بودند . من گفتم که حاج آقا اشکال ندارد اگر نوبت ما هم هست نان ایشان را بدهید برود که عجله دارد . خدا انشاءا... شما را حفظ کند . ایشان برگشت و گفت : شما برادر شهید حسینی نیستید ؟ گفتم : چرا. خلاصه با اینکه عجله داشت اما حدود نیم ساعت اشک ریخت و صورت مرا بوسید . تعجب کردم که چگونه مرا شناخته است چون پنج ، شش سال از شهادت برادرم گذشته بود و من اصلا او را ندیده بودم و نمی شناختم . گفتم : آقا شما از کجا متوجه شدید که من برادر فلانی هستم ؟ گفت : آقا از اینکه من عجله داشتم ، شما خیلی راحت گفتید : آقا کار ایشان را راه بینداز . این تکیه کلام شهید را که شما با زیان آوردید من بلافاصله برگشتم و از خودتان سئوال کردم . از خصوصیات این شهید می گفت و اشک می ریخت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در عملیات شبهایی آن زمانهایی که می آمد جای ما و نمی توانست برگردد، صبح قبل از بچه ها بیدار می شد و این قوطیهای شیره پنج کیلویی بود که ایشان آب جوش می آورد و شیر خشک می ریخت داخل آب و شیر تازه درست می کرد. شیر گرم درست می کرد و به هر کدام از بچه ها یک لیوان شیر می دادند و اینها را تر و خشک می کردند. عین یک مادری که واقعاً می خواهد بچه اش را صبح راهی مدرسه یا راهی کار بکند. پسرم گرسنه نمانی تر و خشک می کرد و برنامه اینها را چک می کرد. که یک وقتی کم و کسری هم نداشته باشند و اینها را عازم کار می کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک روز به پادگان 01 فرح آباد قدیم رفته بودم در برگشت از خیابان پیروزی که ستاد مشترک سپاه آنجا می آمدم سوار اتوبوس بودم وداشتم می آمدم میدان بهارستان وهمین طور که توی اتوبوس بودم دستم را به میله ها گرفته بودم وصورتم به عقب ماشین بود که یک لحظه پوستر بزرگ پرده ای را بر روی دیواره ی ستاد مشترک دیدم که نوشته شهید سید علی حسینی فرمانده تیپ مستقل حر قبول این قضیه برایم مشکل بود مبهوت و مات ماندم چند دقیقه ای می گفتم انا لله وانا الیه راجعون اشک چشمان مرا گرفت وحالت خاصی به من دست داد وانجا قبول کردم که سید علی شهید شده است .خیلی این حادثه برایم غیر مترقبه و جانکاه بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در منطقه ماؤوت پشت دامنه الاغلو عملیاتی انجام داده بودیم که ناموفق بود و نیروها تا نیمه های ارتفاعات الاغلو پیش رفته بودند. خط نیز دست نیروهای لشکر سید الشهدا و لشکر 5 نصر بود. ما هم در تیپ امام رضا (ع) بودیم، بعد از عقب نشینی آن عملیات در داخل تنگه خطی را تشکیل داده بودیم و تیپ 12 قائم که از توان کمتری برخوردار بود در سمت راست ما بودند. در دامنه الاغلو سه تا تپه بود که نیرو نگذاشته بودیم و اگر عراقی ها می آمدند، می توانستند از آن تنگه ای که به سمت گردنه ملکان می رفت به ما تسلط یابند. ما این موضوع را متوجه نشده بودیم. ولی شب آقای حسینی به آقای شوشتری که آن موقع فرمانده قرارگاه نجف بودند، موضوع را در میان گذاشته و پیشنهاد می دهند که اگر اینجا روی تپه ها کمین بگذاریم غافلگیر نمی شویم. حاج آقای شوشتری پیشنهاد را پذیرفتند و دستور دادند تیپ 12 قائم روی آن منطقه کمین بگذارند که دو تا از آن تپه ها روی خط آنها و یکی روی خط ما بود که البته تیپ 12 این کار را انجام نداد و بنا شد که ما کمین را بگذاریم. ساعت 5/ 8 شب اعلام شد که جهت کمین باید به منطقه مورد نظر برویم از طرفی یک نفر هم لازم بود که راهنما باشد. بالاخره آقای حسینی را علیرغم اینکه فرمانده بود، با ما فرستادند. ما راه افتاده و به داخل سنگر فرمانده گردان فجر رفتیم . فکر می کنم مربوط به تیپ 21 امام رضا (ع) بود، و آقای محسن قاجار هم فرماندهی همان گردان را به عهده داشت. با ایشان صحبت شد و قرار شد نیروهایش به ما ملحق شوند و ضمناً صحبت از این شد که اینکار را برای فردا شب انجام دهیم تا روز بعد منطقه را کاملاً ببینیم. ولی آقای حسینی به لحاظ اینکه امر فرماندهی را اطاعت کرده باشد مصمم بود که همان شب کمین گذاشته شود. چون هوا سرد بود و از طرفی زیر آتش دشمن قرار داشتیم و مجبور بودیم کلاه خود و اورکت بپوشیم. از طرفی چون عراق از توپ های فرانسوی که بی صدا بود استفاده می کرد، به همین خاطر فقط جلاه خود را سرم کردم که اگر خمپاره سوت بکشد صدایش را بفهمم. آقای حسینی گفت: اورکت را هم روی سرت بینداز، هوا سرد است . بعد در حال خارج شدن از سنگر بودیم. ابتدا آقای حسینی و سپس به فاصله 2 یا 3 ثانیه من و سپس آقای قاجار از سنگر بیرون آمدیم. با صدا زدن آقای قاجار برای جوابگویی بی سیم مجدداً ایشان به داخل سنگر بازگشت و مرا صدا زد و گفت: از لشکر با بی سیم تماس گرفتند. گوشی بی سیم را گرفتم، آقای شوشتری بودند. سئوال کردند: شما برای کمین رفتید؟ من هم پاسخ دادم، بله. در حال رفتن هستیم. آقای حسین به داخل سنگر برگشت و گفت: چه شده؟ گفتم: از لشکر بودند و پرسیدند: برای کمین رفته اید یا خیر؟ مجدداً هر سه نفر از سنگر خارج شدیم. ماشین تویوتا را به صورت اوریب جلوی سنگر گذاشته بودیم. آقای حسینی به درب عقب ماشین رسید بود و من جلوی سنگر بودم که ناگاه یک توپ از همان توپهای فرانسوی فرود آمد و من یک سوزشی زیر پهلویم احساس کرده و خیز رفتم. علی حسینی هم روی زمین خوابید و سریع بلند شد و نزد من آمد. در همان حال گلوله ای آمد و حسینی روی زمین افتاد و گفت: ترکش خوردم. او را بلند کردم. دوباره افتاد و گفت: مجید جان! مرا یک جایی برسان که خیلی ناراحتم . آمدم بغلش کنم که داخل ماشین بگذارم. از تاب درد داد کشید. سپس متوجه شدم از ناحیه زیر شکم و بیضه ها آسیب دیده است. بالاخره با آقای قاجار او را به داخل ماشین بردیم و به آقای ایزی که راننده آقای شوشتری بود، گفتم: پشت فرمان بنشین و سریع برو. گفت: تاریک است جلو را نمی بینم. گفتم: چرا غهای ماشین را روشن کن و سریع برو. من هم با آقای امانی که از نیروهای اطلاعات بود در عقب تویوتا وانت نشستیم و او را به اورژانس رسانده و داخل آمبولانس گذاشتیم تا به عقب برگردیم. اما در بین راه بر اثر خونریزی شدید حسینی به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     ما بعد از عملیات ا...اکبر آزادسازی بستان را داشتیم. در عملیات آزادسازی بستان خوب یک مرحله عمل شد و در آن مرحله ما نتوانستیم به آن اهدافی که مد نظر بود برسیم. قسمتی از اهداف تصرف شد. بخش دیگر باقی ماند. طراحی شد که خوب حالا به چه شکل عمل بشود. خدا رحمت کند جمیع شهدا، شهید بزرگوار حاج حسین خرازی فرمانده لشکر 14 امام حسین (ع) که آن زمان تیپ امام حسین بودند، می خواست از آن محور عمل بکند و مسئولیت شناسایی اش هم به مجموعه ستاد خراسان محول شده بود و شهید حسینی مسئولیت شناسایی آن محور را به عهده داشتند. خوب قرار بر این شد که ما باید دشمن را دور بزنیم چون اگر بخواهیم به صورت جبهه های عمل بکنیم نتیجه ممکن است که نتیجه مطلوبی نداشته باشد برای دور زدن می بایست ما یک مسیر طولانی را طی بکنیم تا به اهداف خودمان برسیم. حساب بکنیم مسیر هم صعب العبور بود. باصطلاح شنهای روان منطقه را فرا گرفته بود. از مسیرهای خاصی فقط ما می توانستیم تردد بکنیم. بعضاً چیزی حدود 30 _ 40 کیلومتر راه را فقط باید ما پیاده طی می کردیم تا به آن نقطه برسیم و از آن نقطه عملیات شناسایی خودمان را خواستیم آغاز بکنیم. خوب ما اولین باری بود که در خدمت شهید بزرگوار رفتیم همان اولی که آنجا رسیدیم گفتیم: بابا اینجا اصلاً امکانش نیست. من تنها نبودم بلکه آن جمع چند نفره که رفته بودیم چنین نظری داشتیم ایشان فرمودند: که نه ما مطمئناً از این مسیر خواهیم رسید. خوب ما از نظر عقلانی و از نظر مادی داشتیم به قضایا نگاه می کردیم ولی دیدیم خوب این امکانش نیست. گفتیم: بابا اگر در این مسیر بر فرض محال که ما راه را هم پیدا بکنیم چون دقیقاً پشت توپخانه های دشمن آن هم توپخانه های دور بردشان به حساب منتهی می شد. خوب اصلاً چه نیرو و چه امکاناتی می تواند این مسیر طولانی را با این صعب العبوری طی بکند. ایشان معتقد بودند که نه مطمئن باشید که می توانیم و از همین مسیر هم ما موفق خواهیم شد. ما آن منطقه را به عنوان اولین بار رفتیم، رفتیم و باصطلاح عقبه ها را شناسایی کردیم. بعد دیدیم چقدر واقعاً مسیر مناسب و خوبیست که شهید بزرگوار می گفت: حالا ممکن است ما در رفتن اذیت بشویم. نیروهایی که می خواهند مسیر را عمل بکنند اذیت بشوند. ولکن بحث تلفات هست ما تلفاتمان اینجا نزدیک به صفر است و واقع اش هم بعد از عملیات طریق القدس ما این به عینه دیدیم منتهی مراتب دیدگاه و دیدن ما نسبت به شهید حداقل، در آن عملیات چهار و پنج ماه به حساب ایشان جلوتر از ما مسئله را می دید. ایشان پیروزی را می دید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     آقای حسینی هنگام شناسایی منطقه عملیاتی طریق القدس فرماندهی کل پایگاه را به عهده داشت. ایشان نیروها به سه گروه تقسیم کرد که با فاصله 20 _ 25 کیلومتری تمام تجهیزات دشمن را زیر نظر داشتیم. در پشت خط هم سه دستگاه ویدئو بود که اطلاعات لازم را با دوربین فیلمبرداری ضبط کرده و به فرماندهان مافوق منتقل می کردیم. چند مرتبه نیروهای گشتی دشمن با اسب آمدند و منطقه را بررسی کردند و یک سری دوربینی را که در ارتفاعات کار گذاشته بودیم پیدا کردند و با خود بردند و ما هم نظاره گر آن بودیم. آقای حسینی گفت: خودتان را مخفی کنید که دشمن از وجود شما مطلع نشود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک بار سردار شوشتری با بنده تماس گرفتندوگفتند: درمنطقه ای که شما هستید لازم است که کمین گذاشته شود و چون بنده زیاد به آن منطقه آشنا نبودم از ایشان خواستم تا برای توجیه ما یکی از نیروهای آشنا با منطقه را برایمان بفرستد. لذا شهید حسینی برای این منظور به منطقه ما اعزام شد و وقتی ایشان به منطقه رسیدند شب بود . بنده به ایشان گفتم که الأن دیر وقت است فردا صبح برای شناسایی وکمین گذاشتن در منطقه خواهیم رفت. ولی به خاطر اینکه دستور فرماندهی این بود که هرچه سریعترمنطقه شناسایی و کمین گذاری شود. ایشان اصرار داشتند که شبانه حرکت کنیم . و ما همگی آماده شدیم و جرکت کردیم در بین راه ایشان جلو می رفت و بنده پشت سر ایشان حرکت می کردم . که ناگهان صدای انفجاری را شنیدم .و به سرعت روی زمین دراز کشیدم وقتی بلند شدم شهید حسینی به طرف من می آمد شهید گفت: من مجروح شدم مرا به درمانگاه برسانید بنده به همراه چنی تند از برادرام دیگر شهید حسینی را به طرف درمانگاه حر کت دادیم. که متأسفانه ایشان به درمانگاه نرسید و در بین راه به درجه رفیع شهادت نایل گشتند. روحش شاد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک روز سید علی با آقای سید کاظم حسینی که مسئول اطلاعات سپاه بود، به خور می روند تا ایشان را توجیه کنند. دشمن خمپاره ای می زند که ترکش آن به داخل شکمش فرو می رود. طوری که جهت درمان به مشهد می رود و بعد از مدتی با وجود درد و ناراحتی مجدداً به جبهه باز می گردد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6969&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید_علی_حسینی_ابراهیم_آبادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C_%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید سیداحمدی علوی نژاد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C_%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2018-11-06T15:05:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید سیداحمد علوی نژاد&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1339/12/07&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/01/25&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :فارس - شیراز - دارالرحمه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید احمد علوی نژاد در هفتم اسفند 1339 در شهرستان شیراز در خانواده ای متوسط از نظر اقتصادی متولد شد پدر نامبرده سید محمد صادق که در کودکی احمد فوت کرده بود و مادرش بانو لیلی قنبری هستند. پس از طی دوران طفولیت از 6 سالگی تحصیل را شروع کرد دوران ابتدایی را در مدرسه مظفر به اتمام رساند و وارد مرحله راهنمایی شد دوران راهنمایی را وارد مدرسه زینت قدیم شد وبعد از آن وارد دبیرستان خدمات بازرگانی پسران شیراز شد. تحصیل او همزمان با اوج مبارزات انقلابی ملت بود ک او نیز در این مبارزه با طاغوت سهم خود را ایفا می کرد در تظاهرات شرکت می کرد و اعلامیه پخش می کرد. با شروع جنگ تحمیلی داوطلبانه عازم جبهه شد. ابتدا در ارتش نام نویسی کرد و سپس از طریق ارتش به جبهه رفت و سرانجام در سال 1362 شهید شد و در شیراز به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد و راهش مستدام باد.&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش  &lt;br /&gt;
http://www.ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/35850&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: سید_احمد_علوی_نژاد}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان فارس ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شیراز ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8_%D8%AA%D9%88%D9%81%DB%8C%D9%82%DB%8C</id>
		<title>شهید عبدالمطلب توفیقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8_%D8%AA%D9%88%D9%81%DB%8C%D9%82%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-06T15:03:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;عبدالمطلب توفیقی&lt;br /&gt;
فرزند : شاهرخ&lt;br /&gt;
متولد : 1338/05/01 در روستای حسین آباد کالپوش&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : متاهل&lt;br /&gt;
یگان: نیروی انتظامی (کمیته سابق)&lt;br /&gt;
مدت حضور : 40روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
نوع شغل : کشاورز&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/04/25&lt;br /&gt;
محل شهادت : ارتفاعات اطراف مریوان&lt;br /&gt;
عملیات : درگیری با ضد انقلاب&lt;br /&gt;
محل دفن : جاویدالاثر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
الحمدلله العلی للناظرین الباطن بجلال عزته  و الصلوة و السلام علی سید الانبیاء و و علی  المرسلین و اشرف السفراء المقربین حبیب اله العالمین ابی القاسم محمدسیما علی  الذین اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیراً  ، اهل بیته الطیبین الطاهرین امام العصر عجل الله تعالی فرجه و لعنۀ الله علی اعدائهم اجمعین بهنام خداوند بزرگ، درهم کوبندة ستمگران، بهنام خدایی که به همۀ موجودات جان داد و ما را به راههاي گوناگون هدایت نمود. من جوانی هستم روستاییزاده که در دي ماه سال1338 در کلبۀ محقري در حسینآباد کالپوش چشم به دنیا گشودهام و تاکنون هنوز به زندگی راهی به سوي الله میگشودم و همۀ آرزوهاي من فقط مبارزه با جهانخوارانی بودکه فقط هدف نابود کردن اسلام راداشتند ، من بارها و بارها به عمدهترین فضائل ورهنموده ا دست یافته و با شوق فراوان راهی جبهه نبرد میشوم و از خداي جل جّلاله میخواهم که ما را پیروزمندانه و به یاري امام زمان عج به دشمن دست یابیم و پوزةکافران را به خاك مالیده و به امید حق و پیروزي ایران. برادران رزمنده کافران صدام یزیدرا نابود بگردانید. والسلام علی عبادالله الصالحین&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
من توضیحاتی دارم فقط در برابر مادیات زندگی خودم که در زیر توضیح میدهم. &lt;br /&gt;
-1 من هیچ نوع اموالی ندارم تاکنون فقط هم چون یک فرزند لایق در پیش پدرم بوده واموالمان مربوط به پدرم میباشد که تنها خانمم که مونس و همدمم میباشد اختیاري دارم ولی دیگر اختیاري در زندگی اختیاري مادي ندارم.&lt;br /&gt;
-2 قباله زنم که رسوماتی در دست پدران باید باشد و حتی سند محضري دارد، قابل قبول است.&lt;br /&gt;
-3 فقط تنها چیزي که مربوط به من میباشد اساس خانۀ من است، که به اختیار خانم میباشد و مربوط به من است.&lt;br /&gt;
-4 من فقط تنها بدهکاري دارم به احد بریرئی که [...] بانک تهران بنده را میدارد و جایی [...] دارم که خودش میداند قابل قبول است.&lt;br /&gt;
-5 من مقدار 1500 تومان فقط به مادر زنم بدهکار هستم، قابل قبول است.&lt;br /&gt;
-6 فقط همین بود. راهی زندگی من نه حسابی دارم و نه اموالی.&lt;br /&gt;
وصیتنامهاي دیگر&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
توضیحاتی دارم بعد از اینکه آغوش گرم زندگی را رها میکنم و راهی بهسوي الله میروم فقط هدف من از براي الله میباشد.&lt;br /&gt;
-1 پس از شهید شدن من را در امامزاده گنبد پیش دیگر از شهدا دفن نمایید.&lt;br /&gt;
 -2 بعد از مرگ من پدر و مادرم خودشان زندگیشان را ادامه دهند و براي من گریه نکنند&lt;br /&gt;
که من همیشه هدفم از جنگیدن] الله [را دارم.&lt;br /&gt;
-3 تنها امید من برادرم ابراهیم توفیقی است که من همچون استادي او را راهنمایی میکردم ولی از او میخواهم که بعد از من راه مرا ادامه بدهد. دیگر عرضی ندارم&lt;br /&gt;
والسلام علیکم و رحمۀ الله و برکاته&lt;br /&gt;
مطلب توفیقی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان&lt;br /&gt;
http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/1844&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: عمدالمطلب_توفیقی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D9%81%D8%B1</id>
		<title>شهیدحسین آزادی فر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D9%81%D8%B1"/>
				<updated>2018-11-06T15:01:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = حسین آزادی فر&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Hosain-azadifar.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای 5 شهریور|1337/06/05]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 6 مرداد|1360/05/06]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید حسین آزادی فر]]&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1337/06/05&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/05/06&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :[[همدان]] - [[ملایر]] - بهشت هاجر&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
در تاریخ 1337در استان [[اراک]] روستای بصر آباد متولد شد. &lt;br /&gt;
پدرش یوسف و مادرش نگار براتی نام داشت. وی تا مقطع دیپلم تحصیل کرد و قبل از شهادت ارتشی بود. نامبرده متاهل بود که حاصل این ازدواج 1پسر و 1دختر می باشد. این شهیددر سال 1360با عضویت ارتشی به جبهه اعزام شد و در تاریخ 1360/05/06 بر اثر اصابت توپ دشمن در منطقه عملیاتی طراح توسط دشمن بعثی به شهادت رسید. این شهید مفقودالاثر می باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحيم&lt;br /&gt;
وصيت نامه حسين آزادي فر&lt;br /&gt;
ان الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا في سبيل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله فاولئک هم الفائزون. &lt;br /&gt;
با عرض سلام به خانواده عزيزم اين وصيت من است که براي شما مي نويسم از تمام خانواده ام مي خواهم که مرا حلال کنيد و مرا ببخشيد و از مردن در راه خدا خوشحال باشيد و مي دانيد طبق آيه فوق الذکر کساني که در راه خدا هجرت کنند و جهاد کنند از رستگاران مي باشند و هميشه پيروزي با آنهاست. &lt;br /&gt;
پدر جان بعد از مرگ من مقدار ناچيز حقوق و مالي که مي ماند به زن و بچه هايم تعلق مي گيرد مادر جان هميشه ارزو داشتم که يک روز مدرسه رفتن مهناز و مجيد را ببينم و همچنين ديپلم گرفتن آنها را آري مادر جان تنها آرزويم اين بوده که بچه هايم درس بخوانند و ديپلم بگيرند بلکه آينده اي براي خود درست کنند هميشه آرزويم اين بوده که بچه هايم را با محبت و سربلندي بزرگ کنم و کم بودهاي زندگي شان را فراهم نمايم تا پيش دوستانشان هميشه سربلند و سرافراز باشند. مادر جان من هيچ وقت نمي خواستم بچه هايم توسري خور بار بيايند و هرکه به آنها مي رسد طوري ديگر به آنها نگاه کندو بگويد يتيم هستند کسي را ندارند. اما پدر جان حالا که من بين شما نيستم پس خواهشي که از شما دارم شما آرزوي مرا برآورده کنيد پدرجان زنم پس از يا بعد از مرگ من مي تواند شوهر ديگري براي خود انتخاب کند و شما به هيچ وجه نمي توانيد مانع از ازدواج او باشيد او جوان است شايد نتواند خود را به پاي دوتا بچه پير کند اختيارش دست خودش است خواست ازدواج بکند خواست ازدواج نکتد اگر زنم خواست ازدواج بکند حقوق مالي که به او ارث مانده به مجيد و مهناز مي رسد و اگر هم ازدواج نکرد به خودش يعني خانم تاج مي رسدو فکر مي کنم از خود من هم بهتر بچه ها را بار مي آورد و آرزوهاي من هم برآورده خواهد شد. اميدوارم بعد از مرگم بچه هايم محتاج هيچ کس نباشند و هميشه با شادي و سربلندي زندگي کنند و اگر پولي هم از طرف پادگان جمع کردند و براي شما آوردند شما به هيچ وجه قبول نکنيد پدر جان ما که محتاج نيستيم مگه نه. &lt;br /&gt;
خوب مهناز جان مجيد عزيزم اگر مادرتان ترک نکرد شما را و نرفت حتما شما بايد محبت شوهري هم درباره او بکنيد چون تو اين هفت سال زن و شوهرداري مي دانم که من براي او شوهر خوبي نبودم و نتوانستم با محبت و خوش رويي با او رفتار کنم و يا نتوانستم کمبودهاي زندگي وي را تامين نمايم و شرمنده خجل سر بر خاک مي گذارم و از خداي متعال مي خواهم که از گناهان من بگذرد و اگر از کسي طلبي يا بدهکاري داشته باشم خودشان سراغتان مي آيند. &lt;br /&gt;
با عرض شرمندگي حسين آزادي فر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/2980&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: حسین_آزادی_فر}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان همدان ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان ملایر ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%A2%DB%8C%D8%B1%D9%85</id>
		<title>شهید مرتضی آیرم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%A2%DB%8C%D8%B1%D9%85"/>
				<updated>2018-11-06T15:00:14Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =  مرتضی آیرم&lt;br /&gt;
|تصویر                  = morteza-ayram.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای 13 دی|1340/10/13]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 14 آبان|1360/08/14]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید مرتضی آیرم]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1340/10/13&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/08/14&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 1340 در شهر قهرمان پرور [[بهبهان]] و در خانه ای مذهبی و فقیر کودکی دیده بجهان گشود که مر تضی نامگذاری شد. وی در دامان مادری مهربان و پدری کارگر و مستضعف بزرگ شد و تا سن 6 سالگی زندگی را به سختی گذراند. از همان کودکی صفا و معنویت چهره اش حاکی از آینده ای پر امید و پر شور و پر ثمره ای برای او بود وی در سن 6 سالگی روانۀ مدرسه شد و دوران دبستان را با همۀ مشقات پشت سر گذراند شهید آیرم در گرمای طاقت فرسای [[خوزستان]] حتی در ماه رمضان با وجود اینکه بکار بنائی میرفت روزه را ترک نمیکرد شهید مرتضی آیرم در سراسر دوران تحصیل بدلیل فقر مالی در تابستانهای سوزان بکار مشغول میشد و در آمدش را به پدر خود میداد وی از فعالترین اعضای خانواده بود و هدف فی سبیل الله او باعث شده بود که اوقاتش را هیچگاه بیهوده تلف نکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید مرتضی پس از طی دورۀ ابتدائی وارد راهنمائی شد وی در دوران تحصیلش بدلیل هوش سرشار جزء شاگرد ممتاز بود و دائماً مورد تشویق معلمین خصوساً معلم دینی قرار گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید آیرم همزمان با دروس مدرسه برای فراگیری قرآن و مسائل دینی به مسجد و پیش روحانیون می رفت و خود را در معرض نفوس الهی و اسلامی قرار میداد. زیرا شهید آیرم علاقۀ زیادی به جلسات مذهبی داشت و همواره در آن جلسات شرکت میکرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید مرتضی از همان زمان همچون سربازی فداکار و جان برکف از صفوف متصل و مقام ملت به تلاش پرداخت. تا اینکه دورۀ داهنمائی را با موفقیت بپایان رسانید و وارد دبیرستان شد و از این پس مقاومت شهید آیرم روز بروز بیشتر میشد و هنگام با اوجگیری انقلاب و افزایش مقاومتهای مردمی در تظاهرات فعالانه شرکت می جست که سابقه ای افتخار آمیز از فعالیتهای ارزنده در جریان انقلاب دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به ایشان توصیه میشد که در تظاهرات از خودت محافظت کن در جواب میگفت بگذار من کشته شوم تا اسلام زنده بماند. [[شهید مرتضی آیرم]] در جریانات انقلاب اسلامی با تمامی وجود شرکت میکرد و با بینش مذهبی خویش حرکت آگاهانه اش را تحریک می بخشید. با پیروزی [[انقلاب اسلامی]] از آنجا که با تمام وجود دارای روحیۀ بسیار عالی و قلبی رئوف برای تهیدستان و خشم آتشین برای مستکبرین بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او یک انسان پویا و پر تلاش بود. بعد از پیروزی انقلاب شهید آیرم با گروههای منافق که هر روز به اشکالی مختلف ظاهر میشدند مبارزۀ چشمگیر داشت و دائماً با آنها برخورد داشت. تا اینکه دوران تحصیلی خود را با موفقیت بپایان رساند. شهید مرتضی آیرم در راه آگاه ساختن مردم در این زمان از هیچ تلاشی فرو گذار نکرد. وی که میدانست با پیروزی انقلاب مبارزه خاتمه پیدا نمیکند و بقول امامش ( خمینی کبیر ) تا مستکبر هست باید مستضعف خون بدهد صادقانه و خالصانه خدمت خود را آغاز کرد و بحکم وظیفۀ اسلامی خود را برای رفتن به [[خدمت مقدس سربازی]] مهیا و بخدمت سربازی رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید مرتضی آیرم]] میگفت من میروم خدمت کنم نه اینکه دوران خدمت را بگذرانم شهید آیرم میگفت اگر تا بعد از سربازی زنده ماندم به عضویت [[سپاه پاسداران]] در می آیم اگر هم شهید شدم این یک لطف الهی است که به من عطا شده است، زیرا که خود وی علاقۀ زیادی به سپاه داشت و هم عشق شهید شدن را داشت و بارها از شهید و شهادت صحبت میکرد و همیشه میگفت که خون من از خون علی اکبر ها و قاسم ها و امام حسین ( ع ) و از خون دکتر بهشتی ها و رجائیها و باهنرها که سرختر نیست و میگفت ما باید ادامه دهندۀ راه آنها و خون آنها باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا اسلام زنده بماند شهید مرتضی آیرم در موقع سربازی نمونه بود و از تبلیغات دینی و مذهبی غافل نبود و همواره در خط امام حرکت میکرد و مورد تشویق فرماندهان خوب قرار میگفت وی گفت ما با ید جان خود را فدای قرآن و این رهبر عزیز بکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید آیرم در دو جبهه گروهکهای آمریکائی با منافقین خلق که اسلام را سپر خود قرار داده اند و از پشت خنجر میزنند تا اینکه سر انجام [[شهید مرتضی آیرم]] در ایام عاشورای حسین ( ع ) که بحق پیروان آزاد مرد بشریت بود و خود وی هم آرزو میکرد که در این ایام شهید بشود به آرزوی دیرینۀ خود رسید شهید آیرم در روز هشتم محرم در جبهۀ خونین [[دهلاویه]]  [[سوسنگرد]] با گفتن جملات اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله به لقاءالله پیوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« روانش شاد وراهش پر رهرو باد »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(( ( صفات اخلاقی شهید آیرم مرتضی آیرم از زبان دوستان )))&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه کنم که سخن گفتن برادرم مشکل است آنهم در سوگ برادر سرباز مرتضی آیرم. از اینکه از نظر ما جسم حمل کنندۀ روح پر مهر و محبت مرتضی بود از اینکه از نظر ما جسم حمل کنندۀ روح پر مهر و محبت مرتضی بود از این دنیا رفته و باورکردنی نیست زیرا این برادر آنقدر مهربان و بی آزار و محبت آفرین و اسلامی بود که در یک جمله باید به او گفت معلم اخلاق بله معلم اخلاق و از این بابت است که مرتضی همیشه برای ما زنده است و در جلو ما سخن میگوید. میخندد و حرکت میکند و محبت می آفریند. اما درود خدا و رسول او بر شما پدر و مادری باد که چنین فرزندی را برای اسلام تربیت کردید و در امانتی که خداوند به شما سپرده بود امین بودید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحتان در پیش خدا سفید است و از خدای متعال میخواهم به خانوادۀ شهید پرور صبری عنایت فرماید و بما توفیق شهادت .1&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20%20http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/%203338%20%20%20 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مرتضی_آیرم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خوزستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بهبهان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85_%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF_%DA%AF%D8%B1%D9%85%D9%87</id>
		<title>شهید مسلم مشهد گرمه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85_%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF_%DA%AF%D8%B1%D9%85%D9%87"/>
				<updated>2018-11-06T12:36:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید مسلم مشهدگرمه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1342/08/03 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/12/14&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص &lt;br /&gt;
محل آرامگاه :مرکزی - اراک – اراک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد سيد مسلم مشهدگرمه هيچ گاه نماز شب را فراموش نکرد و به مردم محل کمک زيادي مي نمود. جلوه ي ويژه ي مردان خدا بود که مردان خدا پندار دريدند و مانند مولايش اميرمومنان علي (علیه السلام) ياور محرومان و خشم دشمنان خدا بود و در عميلات خط شکن بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسيد و چه زيبا بود سبقت گرفتن مردان خدا براي اجراي امر احدی الحسنين که يا به پيروزي آنان ختم مي شد يا به شهادت آنها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلم چون چهره اي وارسته در بین مردم داشت. بسيار خوش برخورد، داراي اخلاق و کردار نيک بود و صله ارحام را هيچ گاه از ياد نمي برد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پاره اي از وصيت نامه شهيد===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر خانواده ايراني براي پايداري انقلاب بايد يک شهيد بدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام صادق (علیه السلام) فرمودند: بر درب بهشت نوشته شده است (قرض دادن 18 برابر پاداش دارد و صدقه ده برابر)&amp;lt;ref&amp;gt; بحار الانوار، جلد 103، ص&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره اي از زبان مادر شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر شهید مشهدگرمه فرمودند: در عالم خواب ديدم که درب منزل را مي زنند وقتي درب را باز کردم ديدم که يک نفر با نوار سفيدي که به پيشاني بسته است ايستاده و دو نفر ديگر نيز در طرفين او بودند و به من مي گفتند عجله کن به زيارت کربلا مي رويم و ديگر به خانه بر نمي گرديم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/%2025%20295 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مسلم_مشهد_گرمه }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان مرکزی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اراک ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهیداحمدرضا داوود آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2018-11-06T12:27:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Farhodi9704: /* رده‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;هید احمدرضا داودآبادی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1340/10/01&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/07/08&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :مرکزی - اراک – اراک&lt;br /&gt;
زندگی نامه&lt;br /&gt;
شهید والا مقام احمدرضا داود آبادی فرزند نقی در تاریخ 1340/10/01 در شهر اراک به دنیا آمد. قبل از انقلاب همیشه فعالیت و راهپیمایی و تظاهرات می کرد که چندین بار مورد ضرب و شتم مأمورین رژیم گذشته قرار گرفت. اين شهيد گرامي اخلاقش خیلی خوب بود و همیشه سعی می کرد که اهل خانواده از دستش راضی باشند. سرانجام، در تاریخ 1360/07/08 در مریوان در حین انجام وظیفه به شهادت رسید و مفقودالاثر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/10513پایگاه اطلاع رسانی شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمدرضا_داوود_آبادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان مرکزی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اراک]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Farhodi9704</name></author>	</entry>

	</feed>