<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Fathi98</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Fathi98"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Fathi98"/>
		<updated>2026-06-04T21:07:39Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامرضا خورشیدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-28T14:10:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ا بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     شهید غلام رضا خورشیدی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 03/09/1325&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 07/12/1370&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشحص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : نامشحص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId6&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
*-زندگی نامه 1&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید غلامرضا خورشیدی در سال 1325 در شهرستان فردوس مشهد در یک خانواده متدین بدنیا آمد و اولین فرزند خانواده بود و پدر و مادرش خیلی آدمهای خوبی هستند در بچگی دو بار به زیارت کربلا رفته بود .&lt;br /&gt;
در سال 1346 وارد نیروی هوائی شد برای خلبانی دو بار برای دوره به آمریکا رفته است و استاد خلبان F14 بود. یک پدر خیلی خیلی مهربان بود و یک انسان والا و از خود گذشته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام خدمت دنبال کار و پرواز بود بالاترین ساعت پرواز جنگی را در نیروی هوائی داشت یعنی بالای 3500 ساعت پرواز جنگی در زمان جنگ او را در پایگاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رضا میگ زن لقب می دادند چون هواپیما آنها شکاری بود تمام شبها جنگ او پرواز درون مرزی داشت و چون من خودم شاغل در نیروی هوائی بودم می فهمیدم که او پرواز مخصوصی دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی از خود گذشته بود از زور کار اصلا با ما غذا نمی خورد مادرم به او می گوید ابابیل مرغی است که هوا بعل می کنند و غذا نمی خورد و زندگی می کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جزء نادر سرهنگ خلبانانی بود که خیلی خیلی خاکی و مهربان بود،تمام فرماندهان، روحانی، درجه داران، کارگران پایگاه ها دوستش داشتند حتی به قول پرسنل پایگاه شهید بابائی اصفهان دیدارهای پایگاه اصفهان برای شهید خورشیدی گریه کردند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز پرسنل نیروی هوائی من را می بیند گریه می کنند از سوز دل و می گویند شهید خورشیدی نمونه یک انسان بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سه سال آخر جنگ فرمانده پشتیبانی F14 در جبهه بود در پایگاه بوشهر تمام کمیسیون جنگ را با شهید بابائی در منطقه بود (به خاطر پرواز زیاد هفته ای دوبار من لباس پرواز او را می شستم و دوستان متدین و مومن او به من می گفتند خانم خورشیدی شما هم در ایثار او پیش خدا بزرگ سهم داری و حال می بینم که درست می گفتند من حال در نبود او پیش خدا بزرگ سهم داری و حال می بینم که درست می گفتند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من حال در نبود او سه فرزند نمونه در قصر فیروزه دارم دخترم در دبستان شهید بهشتی نمونه است از نظر اخلاق و درس و پسرهای خوبی هم دارم همین شکر خدا به خاطر زحمت بی دریغ او به من احترام می گذاشتن، او رئیس و فرمانده و&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پشت میز نشین نبود هر وقت به او ماشین سازمان میدادند که سر کار برود او تحویل اداره میداد و تمام راهها را پیاده می رفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک خلبان جنگی پر کار و یک پرسنل فداکار و زحمت کش تمام سالها فرمانده هفته دفاع مقدس در شهرستان اصفهان بود از زمان اول جنگ تا روز شهادت خلبانی بود که نه تنها نیروی هوائی بلکه بسیج سپاه او را دوست داشتند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام دوستانش به من می گفتند شهید حیف بود شهید نشود و در جای دیگر بمیرد او یک بار در سال 1364 تشویق به زیارت خانه خدا رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خاطرات شهید یک روز که از پرواز آمده بود می بیند زیر هواپیما آتش گرفته روی زمین و یک موشی به زیر هواپیما بسته بوده و او فوری خود را روی آتش می اندازد و آتش را خاموش می کنند تمام قطعه جدید که روی هواپیما نصب می کردند او خلبان آزمایش هواپیما نیز بود هواپیما تازه تعمیر و تازه قطعه بسته را بالا می برد و آزمایش و آماده پرواز جنگی میکرد برای همکاران دیگر خلاصه با این همه زحمت و ایثار و جانبازی در سال 1370 در روز 7 اسفند ماه با یک پرواز جنگی در پایگاه اصفهان سقوط کرد و به درجه شهادت رسید.روحش شاد باد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح روز 7 اسفدن یک پرواز آزمایشی انجام داده و بعد با یک هواپیما دیگر بالا  می رود و وقت فرود آمدن هواپیما دچار نقص فنی میشود و او تا آخرین زمان دکمه را نمی زند و وقتی می بیند که هواپیما دارد زمین می خورد می پرد که دیگر دیر بود و چتر او باز نمی شود و به زمین می خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*زندگی نامه 2&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید غلامرضا خورشیدی فرزند محمد‌حسن به سال 1325 در شهرستان فردوس چشم به جهان گشود. ایشان علاقه‌ی خاصی به خاندان عصمت و طهارت داشت و همراه پدرش در مراسم مذهبی و عزاداری شرکت می‌کرد. شهید در سال 1343موفق به اخذ مدرک دیپلم شد و در آزمون ورودی دانشکده‌ی افسری نیروی هوایی شرکت کرد و موفق شد دوره‌های مختلف تخصصی این نیرو را در ایران و آمریکا سپری کند. شهید خورشیدی در سن 25 سالگی ازدواج کرد که ثمره‌ی این ازدواج دو پسر و یک دختر می‌باشد. وی از پرکارترین پرسنل پرواز محسوب می‌شد و اکثر مواقع در محل کارش حضور داشت و آرزویی جز نجات کشور از دست بیگانگان نداشت. در دوران انقلاب با اینکه حضور در تظاهرات و راهپیمایی‌ها برای نظامیان ممنوع بود و مجازات سختی داشت، با تمام قوا در فعالیت‌های انقلابی شرکت می‌کرد. با شروع جنگ تحمیلی جزو اولین دسته‌ی پروازی بود که با ابلاغ مأموریتی هواپیمایش را مجهز کرد و به جانفشانی در راه وطن پرداخت. وی در انجام همه‌ی مأموریتها با عشق و علاقه عمل می‌کرد و در طول هشت سال دفاع مقدس در مأموریت‌های بسیاری شرکت داشت و موفق شد چندین فروند از هواپیماهای دشمن را سرنگون کند . از جمله فعالیت‌های ایشان می‌توان به استاد پرواز، شهردار منطقه‌ی هوایی اصفهان، مسئول تدارکات، پشتیبانی و عملیات پرواز 14 در بوشهر و انجام آخرین مرحله‌ی چک دستگاه‌های هواپیماهای در حالت پرواز اشاره کرد. این عقاب تیز پروار و قهرمان جنگ تحمیلی سرانجام در تاریخ 07/12/1370 در حین آموزش به تیزپروازان نیروی هوایی در منطقه‌ی هوایی اصفهان به دلیل نقص فنی جنگده‌اش به فیض شهادت نائل آمد. پیکر پاک ایشان در حرم مطهر امام رضا(ع) به خاک سپرده شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره شهید خورشیدی در بحران‌ها و مشکلات برای رفع آنها اقدام می‌کرد و از سختی‌ها روی گردان نبود. سرهنگ باقری در خاطره‌ای می‌گوید در حادثه‌ی زلزله‌ی طبس، شهید خورشیدی از تهران به مشهد رفت و مدت یک ماه تمام، در آنجا به مردم یاری رساند . همچنین می‌گوید: در مدتی که در منطقه‌ی هوایی شهید بابایی اصفهان حضور داشت، فرمانده‌ی پایگاه تیمسار عطایی خیلی ایشان را دوست داشت. هر مشکلی که پیش می‌آمد، فوراً با او تماس می‌گرفت و می‌گفت: این مسئله را خودت هر طوری که صلاح می‌دانی انجام بده و شهید خورشیدی بلافاصله لباس می‌پوشید و در پی آن مشکل می‌رفت و تا کار را به سرانجام نمی‌رساند، خواب و خوراک نداشت. در مأموریت‌هایی که می‌رفتیم شهید سرلشگر بابایی، اول شهید خورشیدی را مأمور می‌کرد که به محل مأموریت برود و تمام مشکلات موجود را برطرف نماید و می‌گفت‌: من خیالم آسوده است که با وجود خورشیدی ما مشکلی نخواهیم داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/44 6 79&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:6600513 (1).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[File:6600513.jpg]]&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:6600513.jpg</id>
		<title>پرونده:6600513.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:6600513.jpg"/>
				<updated>2020-03-28T14:08:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: Fathi98 نسخه جدیدی از  «پرونده:6600513.jpg» را بارگذاری کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین سیاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-27T21:12:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6710766    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حسین‌    محل تولد :    کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سیاری‌    تاریخ شهادت :    1367/04/12&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    اسحق‌اباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
هر ساله محرم جلوی هیئت سینه زنی گوسفند قربانی می کردم و نذر هیئت می نمودم. سالی که فرزندم حسن به جبهه بود گوسفندی برای قربانی نداشتم شب خواب دیدم که در مسجد جامع سینه می زنند و یکی گفت: حاج محمد امسال گوسفند برای ذبح کردن ندارد. ناگهان یکی از شهدای کاشمر گفت: می دانید امسال حاج محمد می خواهد یک گوسفند که به اندازه ی دویست گوسفند ارزش دارد ذبح کند. از خواب پریدم و بعد از گذشت چند روز خبر شهادت فرزندم حسن را آوردند و بعد هم جنازه ی متبرکش را آوردند.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11929&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:11929.jpg]]&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین_سیاری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:11929.jpg</id>
		<title>پرونده:11929.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:11929.jpg"/>
				<updated>2020-03-27T21:12:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین سروری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-27T21:11:43Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =  حسین سروری&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = [[۱۳۶۱/۴/۲۳]]،[[مشهد]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  =&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = شلمچه&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =رزمنده &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               =  &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب عملیات وقتی که بچه ها جمع شدند که بزنیم به دل دشمن ناگهان به یک میدان مین برخورد کردیم و از بچه های تخریب هم کسی همراهمان نبود بعد اعلام کردند که آیا کسی حاضر است که خودش را روی مین بیاندازد در همین حین بود که یکدفعه حسین گفت من حاضرم هر چند که دلم نمی خواهد الان شهید شوم چون می خواهم بیشتر با سپاه کفر بجنگم ولی اگر کسی نیست من حاضرم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یکی از عملیاتها که فاصله خاکریز ما با عراقی ها زیاد نبود تقریباً یک کیلومتر مانده که برسیم خاکریز عراقی ها ناگهان منورها روشن شدند و کالیبرها و تیربارهای دشمن شروع به تیراندازی کردند به خاطر همین ما روی زمین دراز کشیدیم تا اینکه منورها خاموش شدند و عراقی ها ما را نبینند بعد هم که بلند شدیم برویم جلو یکدفعه حسین سروری به پسر دائیش گفت که دعایم افتاده گفتم : به خدا توکل کن چون اصلاً نمی شود به عقب برگشت و بعد از گم شدن حرزشان به شهادت رسیدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسین خیلی دوست داشت که شهید بشود . من یک شب در عالم رویا دیدم که 3 و 4 تا سید وارد خانه شدند و من هم پایین پاشون نشستم در همین حال یک تسبیح به من دادند - بعد من گفتم : حسین من شهید شده گفتند : اگر حسینت شهید شد جزع و فزع نکنی تا روحش شاد شود . و بعد از 4 مرتبه اعزام در چهارمین اعزام به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار من و حسین سروری و شهید شربتی رفتیم استخر . یک قسمت استخر جوری بود که حتی کسانی که قوی جثه بودند هم در آن قسمت استخر نمی توانستند دوام بیاورند . ولی حسین با اینکه هم از لحاظ سن و قدرت بدنی از آنها کمتر بود در آن قسمت به راحتی شنا می کرد . و من به حسین و شهید شربتی گفتم که برویم ته استخر چند تا سنگ بیاوریم وقتی که رفتیم ته استخر من دیگه داشتم کم می آوردم و آمدم بیرون از آب ولی حسین و شهید شربتی چندین بار به ته استخر رفتند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات رمضان بود که ما در نقطه ای بودیم که عراقی ها از دو محور بر سر ما آتش ریختند ما هم به خاطر همین رفتیم داخل خاکریز که از شر آتیش و دشمن درامان باشیم که ناگهان صدایی آشنا شنیدیم که می گفت : از برادرهای حمل مجروح کسی اینجا هست وقتی رفتیم نزدیکتر دیدم که حسین آقا افتاده روی زمین ازشون پرسیدم مگر کسی مجروح شده؟ در جواب گفت خودم مجروح شدم . پرسیدم چطوری؟ گفتند که تیر به پهلویم خورده من به خاطر اینکه هیچ کس از بچه های حمل مجروح همراهمان نبودنتد مجبور شدم که خودم حسین را برگردونم به عقب وقتی که از خاکریز اومدیم بیرون گیج شدم که ما الان کجائیم . که حسین آقا گفت خاکریز خودمان (ایران) از این سمت است، من هم قبول نمی کردم می گفتم : از سمت دیگری باید برویم . تا اینکه به همان سمتی رفتیم که حسین آقا گفت . بعد هم به یک خاکریز رسیدیم که همانجا دیگه نزدیک صبح داشت می شد . من توی همان خاکریز نماز صبح را خواندم بعد آمبولانس آمد که مجروحین را به پشت خط ببرند و در همین گیرو دارها بود که حسین شهید شد و به محبوب رسید . (دلیل اصلی شهادت حسین همان خوردن تیر به پهلویش بود).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی بود که ما به خاطر تغییر مکان زندگی به قرض افتاده بودیم و حسین هم با اینکه از این ماجرا با خبر نیود پولهایی که پس انداز کرده بود همه را یکجا به من داد . من بهشون گفتم که خودت مگر لازم نداری در جوابم گفت : نه من لازم ندارم باشه برای شما .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی می خواست برود جبهه امضای منو جعل کرد و من از این مطلب باخبر شده بودم و بهش گفتم که امضای منو جعل کردی؟ حسین هم تکانی به خودش داد و گفت : حاج آقا اگر راضی نیستید نمی روم جبهه . من هم در جواب گفتم نه شوخی کردم . بعد با خنده بهشون گفتم که امضای منو بدون اجازه من جعل می کنی؟ برای رفتن به جبهه . بعد هم بهشون گفتم برو حسین جان .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که من عازم جبهه شدم حسین سنش کم بود و نمی گذاشتند که اعزام بشه به جبهه . به خاطر همین دو سال تاریخ تولدش رو کشیده بود عقب (چون سن اعزام به جبهه 16 سال بود و حسین 14 سال داشت).&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که حسین با لباس نو و قشنگ آمده پیش من . ازشون سؤال کردم که پسرم شما که شهید شدید چه طور شد که باز آمدید؟ پسرم در جواب گفت که خدا من را برای شما زنده کرده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11476&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:11476.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین_سروری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:11476.jpg</id>
		<title>پرونده:11476.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:11476.jpg"/>
				<updated>2020-03-27T21:11:14Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C_%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید حسین سجودی فریمان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C_%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-03-27T21:08:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = حسین سجودی فریمان&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[مشهد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۵۹/۹/۴]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =بهشت رضا&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                =&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ارومیه بودیم و آقای سجودی برای ماموریت به مهاباد رفته بود . یک شب به منزل آمد و از من مقداری لباس در خواست کرد . من چون مقداری کمی لباس برای بچه مان و خودم و ایشان آورده بودم گفتم :&amp;quot; نه لباس برای خودمان هم کم است &amp;quot;. صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم ایشان فقط لباسهای خودش را برده است . وقتی به منزل آمد به ایشان گفتم :&amp;quot; در اینجا که جای ایثار نیست که شما لباسهایتان را برای مستضعفین برده اید .&amp;quot; ایشان گفت :&amp;quot; نه من برای مستضعفین لباس نبردم بلکه بعضی از شبها که کموله ها به روستا ها حمله می کنند چون معمولاً مردم خواب هستند با همان لباس خواب فرار می کنند و هوا سرد است و سرما می خوردند بهمین دلیل لباسهایم را برای آنها برده ام .&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11363 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:11363.jpg]]&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین_سجودی_فریمان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:11363.jpg</id>
		<title>پرونده:11363.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:11363.jpg"/>
				<updated>2020-03-27T21:08:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: Fathi98 نسخه جدیدی از  «پرونده:11363.jpg» را بارگذاری کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D9%86%D9%88%DA%A9%D8%B1</id>
		<title>شهید حسین سالاری نوکر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D9%86%D9%88%DA%A9%D8%B1"/>
				<updated>2020-03-27T21:06:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6609971    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حسین‌    محل تولد :    گناباد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سالاری ‌نوکر    تاریخ شهادت :    1366/02/17&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    سایر&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
زمانی که همسرم محمدحسین سالاری می خواست به جبهه برود به ایشان گفتم اگر شما به جبهه بروید ما در خانه چکار کنیم؟ دیگر سرپرستی بالای سرم نیست من بدون شما تنها می شوم. ایشان در جواب گفت: سه پسر در خانه دارم. و شما با آن ها هستید و احساس تنهایی نمی کنید برای این من به جبهه می روم چون وظیفه ی تمام مسلمین است که از خاک اسلامی و دین اسلام و از ناموس مان دفاع کنند. و تا آخرین نفسی که در سینه داریم برای ملت مان بجنگیم. و من هم وظیفه ی خود می دانم تا به جبهه بروم و حتی اگر به شهادت هم برسم افتخار می کنم.&lt;br /&gt;
ک روز که با مادر شوهرم در حال خمیر کردن بودیم صبح زود بود همسرم محمدحسین از پاسگاه عمرانی زنگ زد و گفت: من تا یکی دو ساعت دیگر به خانه می آیم. وقتی که خمیر را آماده کردیم و منتظر بودیم تا آماده ی پختن شود. دیدم که همسرم دیر کرد و سه ساعتی از موقعی که زنگ زده بود می گذشت ولی خبری از ایشان نشد چادر سرم کردم و بیرون رفتم. دیدم آمبولانسی وارد روستا شد. و بعد از این که به خانه ی ما نزدیک شد ترس ورم داشت که نکند بلایی سر ایشان آمده باشد. دیدم که جنازه ی همسرم را آورده اند که به درجه ی رفیع شهادت نائل آمده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11200 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:11200.jpg]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:11200.jpg</id>
		<title>پرونده:11200.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:11200.jpg"/>
				<updated>2020-03-27T21:06:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین رحمانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-27T21:04:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام: حسین رحمانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: عباس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام مادر: ربابه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: بوئین زهرا - رحمت آباد تاریخ تولد: ۱۳۴۳/۰۶/۱۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت: جزیره مجنون تاریخ شهادت: ۱۳۶۳/۰۲/۰۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استان محل شهادت: بصره شهر محل شهادت -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل: متاهل درجه نظامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد پسر: ۱ تعداد دختر: ۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات: دوم راهنمائی رشته -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات سال تفحص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل کار بنیاد تحت پوشش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مزار شهید قزوین – قزوین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید حسین رحمانی : دهم شهریور ۱۳۴۳ ، در روستای رحمت‌آباد از توابع شهر بوئین‌زهرا به دنیا آمد . پدرش عباس، کارگر بود و مادرش ربابه نام داشت . تا دوم راهنمایی درس خواند . سال ۱۳۶۲ ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد . به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت . هشتم اردیبهشت ۱۳۶۳ ، در جزیره مجنون عراق بر اثر اصابت ترکش به دست، سر و پا، شهید شد . مزار او در گلزار شهدای شهر قزوین واقع است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید، حسین رحمانی : این جانب حسین رحمانی، فرزند عباس، متولد ۱۳۴۲ ، به شناسنامه شماره ۹۳۵۰ ، صادره از قزوین، شهادت به وحدانیّت خداوند و رسالت پیامبر بزرگ اسلام و ولایت حضرت علی بن ابیطالب (ع) و یازده فرزند پاکش و ولایت حضرت امام خمینی ( روحی فداه ) می دهم . برای این جانب سه روز روزه بگیرید و یک سال نماز بخوانید . بابت حق الناس عمومی مبلغ یک هزار تومان بدهید . وصی این جانب پدرم می باشد که بعد از من عهده دار سرپرستی فرزندم شود . اگر این جانب لایق بودم و به شهادت رسیدم، از کلیه دوستان، آشنایان و فامیل حلالیت می طلبم . پدر و مادر عزیزم ! گر چه فرزند خوبی برای شما نبودم؛ اما امیدوارم مرا حلال کنید و راضی باشید به رضای خدا و مصلحت او و صبر را - اگر چه بسیار مشکل است - پیشه خود کنید . این جانب شاید لیاقت سفارش و توصیه نداشته باشم؛ ولی از باب آن که در وصیت نامه ام انجام وظیفه کرده باشم، از امت شهیدپرور، بویژه خانواده خودم می خواهم که همواره پشتیبان اسلام و انقلاب اسلامی بوده و گوش به فرمان امام عزیزمان باشند و جنگ را فراموش نکنند . از خواهران و برادران حلالیت می طلبم و آن ها را به تقوا توصیه می کنم . از پدرم تقاضا می کنم ضمن سرپرستی فرزندم، سرپرستی عیالم را نیز بر عهده گرفته و هر طور که صلاح می داند عمل کند . در پایان متذکر می شوم که مبلغ پانصد تومان به برادرم علی، بدهکارم .۱ (۱۳۱۹۶۸۹) فرزند شما؛ حسین رحمانی ۲۲/۰۱/۱۳۶۳&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1249 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:min-picture.jpg]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Min-picture.jpg</id>
		<title>پرونده:Min-picture.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Min-picture.jpg"/>
				<updated>2020-03-27T21:04:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: Fathi98 نسخه جدیدی از  «پرونده:Min-picture.jpg» را بارگذاری کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AF%D8%A7%D8%B9%DB%8C_%D8%A8%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین داعی بجستانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AF%D8%A7%D8%B9%DB%8C_%D8%A8%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-27T21:03:29Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6209380 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : حسین‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : داعی ‌بجستانی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : حبیب‌ مکان شهادت : گشگی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: گناباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت: گشکی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1362/04/27&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص  منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز یگان خدمتی : بسیج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انا الله وانا اليه راجعون السلام عليک ياباعبدالله وعلي ارواح التي حلت بفنائک با درود فراوان به شهيدان ازهابيل تابه امروز وبا دورد به رهبر کبير انقلاب بنيانگذار جمهوري اسلامي وبا سلام به شما امت بيدار و در صحنه که با ايثار گري هاي بي شائبه راه را برمتجاوزان سد کرديد واميدشان را به يأس مبدل نموديد پدرومادر خوبم من بنابه فرمان الله وبنا به مسئوليت خطيري که بر دوش خود احساس مي نمودم به جبهه جنگ عليه باطل شتافتم مادرم قامتت رابلند گير ونداي الله اکبر خميني رهبر را سرده وبر مرگ با افتخار من جزع مکن که من راهي را انتخاب کرده ام که علي اکبر حسين (ع) آن را برگزيد برادران کوچکم سلام آرزومندم هنگامي که بزرگ شديد ودرتداوم راهم کوشا باشيد اي عزيزانم مبادا در غفلت بميريد که علي ع در محراب عبادت و علي اکبر حسيتن ع در معرکه جنگ عليه باطل شهيد شد خدايا مرا با شهيدان راهت محشور بگردان وطول عمر به رهبر مرحمت کن همه شما را به خداي بزرگ مي سپارم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8543 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:8543.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین_داعی_بجستانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان گناباد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:8543.jpg</id>
		<title>پرونده:8543.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:8543.jpg"/>
				<updated>2020-03-27T21:03:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AE%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین خماری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AE%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-27T21:02:05Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6111096	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	حسین‌	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	خماری‌	تاریخ شهادت :	1361/06/03&lt;br /&gt;
نام پدر :	مسلم‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	دانش آموز	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
روزی که حسین شهید شد صبح بود بچه ها درون سنگر دراز کشیده بودند و هر کسی خاطره ای را بیان می کرد . حسین کنار من بود به او گفتم دایی بیا سنگرهایمان را جدا کنیم و در دو سنگر باشیم که اگر اتفاقی افتاد دو نفر با هم نباشیم . ایشان گفت : نه اگر قرار است اتفاقی بیافتد بهتر است کنار هم باشیم بعد از چند لحظه ای بلند شد که بیرون برود رفت تا جلو سنگر صدا زدم دایی کلاه ایشان برگشت و کلاه آهنی را سر گذاشت و رفت بیرون هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که صدای فرود آمدن گلوله خمپاره ای در کنار سنگر شنیده شد و شنهای سقف را پایین ریخت من با عجله بیرون آمدم . در کنار سنگر ما تانکر آبی قرار داشت حسین را دیدم که کنار تانکر آب افتاده است و آبهای جمع شده کنار تانکر با خون گلگون او سرخ شده بود . خمپاره در حدود 2 متری او خورده بود شهید از قسمت پاها سخت مجروح شده بود و گوشتها همه آویزان و خون عجیبی روان شده بود و تعداد جراحات زیاد بود و خونریزی زیاد باعث شهادت او شد . وقتی که آمبولانس برگشت از امدادگر پرسیدم کجا شهید شد ؟ گفت: همین که راه افتادیم یک نفس عمیق کشید و به درجه رفیع شهادت نائل گردید .&lt;br /&gt;
یک روز حسین به من گفت: من از امثال شما که از من کوچکتر هستید و راهی جبهه می شوید خجالت می کشم و دوست دارم مانند دیگر مردم و جوانان در دفاع از کشور سهیم باشم من به او گفتم: باشد من بروم و برگردم بعد شما برو ولی ایشان جواب جالبی داد و گفت: اعمال هر کس فردی محاسبه می شود نه با اقوام و خویشان. به هر حال جوشش اندرون او را وا داشت که در این راه گام نهد.&lt;br /&gt;
موقعی که با حسین در جبهه بودم پدر و مادر او قرار بود به مکه مشرف گردند روزی حسین به من گفت: من احساس می کنم دوباره پدر و مادرم را نمی بینم و آرزو کرد که ای کاش می شد هنگام مسافرت آنها به مکه می توانستم یک بار دیگر آنها را ببینم.&lt;br /&gt;
حسین در سالهای قبل از شهادتش در منزلی که در شهر داشتیم یک اطاق را گرفته بود و درس می خواند. یک روز که به دیدارش رفتم گفت: پدر جان برای من یک خانة دیگری اجازه کن، من اینجا نمی مانم. من تعجب کردم و به او گفتم: آخر مرد حسابی کسی خانه خودش را می گذارد و به خانه مردم می رود و اجاره می دهد؟ در همین اثنا شنیدم صدای دختر خانمی از طبقة دوم ساختمان مقابل به گوش رسید که داشت ایشان را صدا می زد که به او نگاه کند. ایشان سرش را پایین انداخت و گفت: برای این است که نمی خواهم اینجا بمانم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8237 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:8237.jpg]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:8237.jpg</id>
		<title>پرونده:8237.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:8237.jpg"/>
				<updated>2020-03-27T21:01:40Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AE%D8%A7%DA%A9_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1</id>
		<title>شهید حسین خاک پور افشار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AE%D8%A7%DA%A9_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1"/>
				<updated>2020-03-27T20:59:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام: حسین خاک پورافشار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: صفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام مادر: زرین تاج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: قزوین  تاریخ تولد: ۱۳۴۵/۰۵/۱۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت: سیچال غرب کشور  تاریخ شهادت: ۱۳۶۳/۰۴/۱۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استان محل شهادت: آذربایجان غربی شهر محل شهادت -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل: مجرد درجه نظامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات: پنجم ابتدائی رشته -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات سال تفحص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل کار بنیاد تحت پوشش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مزار شهید قزوین – قزوین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاکپور افشار، حسین : یازدهم مرداد ۱۳۴۵ ، در شهر قزوین به دنیا آمد .پدرش صفر، کارگر شهرداری بود و مادرش زرین‌تاج (فوت ۱۳۵۷) نام داشت.تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. به عنوان پاسدار وظیفه در جبهه حضور یافت . چهاردهم تیر ۱۳۶۳ ، در سیچال آذربایجان‌غربی هنگام درگیری با گروه‌های ضدانقلاب بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید . مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید، حسین خاکپورافشار : خدمت پدر و مادر عزیزم عرض سلام دارم؛ امیدوارم که خداوند متعال شما را در راه مستقیم ثابت قدم بدارد . البته من کوچک تر از آن هستم که شما را نصیحت کنم و یا پیامى بدهم؛ چرا که مى‏ دانم شما، حقیر را پرورش داده اید براى یک چنین روزى که مکتب خدا در خطر است، تا یاوران امام خمینى، تنها نباشند و براى وقتى که ولایت فقیه کمک بخواهد و خون ثاراللّه‏ به جوش آید . اینک، آن روز فرا رسیده است و من وظیفه ی خود دانستم که به یارى و کمک دین خدا به پا خاسته، اسلحه بر دوش کِشم و با کُفار در راه خدا بجنگم . از شما پدر و مادر عزیز مى‏ خواهم چنان چه رفتارى بد و یا تندخویى از این حقیر دیده اید، به دل تان نگرفته و مرا عفو کنید . هم چنین پیرو ولى فقیه بوده و واجبات دینى خود را بجای آورید . خواهرانم، باید بدانند که آن ها رسالتى بزرگتر بر دوش خود دارند؛ زینب وار پیام رسان خون شهیدان باشند و در مقابل سختى‏ ها همانند آن بانوى بزرگ اسلام، عمل کنند .۱ (۱۲۵۷۲۵۷) حسین خاک پور&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1236 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:min-picture.jpg]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Min-picture.jpg</id>
		<title>پرونده:Min-picture.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Min-picture.jpg"/>
				<updated>2020-03-27T20:59:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: Fathi98 نسخه جدیدی از  «پرونده:Min-picture.jpg» را بارگذاری کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AA%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%B1%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین تیمورلویی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AA%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%B1%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-27T20:58:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید حسین تیمورلویی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1341/09/14 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/03/02&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : آذربایجان شرقی - آذرشهر - تیمورلو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید حسین تیمورلوئی]] در سال 1341 در دهستان تیمورلو از توابع شهرستان آذرشهر در خانواده مذهبی و متوسط دیده به جهان گشود. وی دوره ابتدائی را در مدرسه مرتضوی تیمورلو گذراند و پس از طی دوره راهنمایی در مدرسه شهید طالب زاده (آستی سابق) جهت تحصیل دوره متوسطه به تبریز نقل مکان کرد. ایشان دوره متوسط را در دبیرستان نجات تا سطح سوم نظری به پایان رساند که به دلایلی ترک تحصیل نمود و هم زمان با تحصیلات در کار کشاورزی و دامداری کمک حال خانواده بود. وی فردی خوش رو، مذهبی و اجتماعی بود و از نظر اخلاق و رفتار و منش و حس از خودگذشتگی زبان زد خاص و عام بود. همزمان با شروع انقلاب همگام با مردم در فعالیتهای سیاسی و اجتماعات نظیر راهپیمائی ها شرکت می کرد و با وقوع جنگ تحمیلی در سال 1363 جهت گذراندن دوران مقدس سربازی به خدمت اعزام شد و پس از طی دور آموزش نظامی در [[پادگان عجب شیر]] به محور غرب یعنی [[جبهه مهران]] عزیمت نمود تا این که آخرین بار در نوروز سال 1364 به مرخصی آمد و پس از بازگشت مجدد به جبهه نهایتاً در مورخه 1364/03/02 در منطقه صالح آباد- مهران در اثر اصابت گلوله خمپاره به سنگرشان در اثر موج انفجار به فیض [[شهادت]] نائل شدند. وی در دوران خدمت خاطراتی به یادگار گذاشته است که مختصراً به چند مورد از آنها به قرار زیر اشاره می کنم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1- بنا به روایت فرمانده گردان ایشان در زمان آموزش نظامی در پادگان عجب شیر بین دوستان و همرزمانشان قرار بر این می گذارند که قرعه کشی کنند مبنی بر این که مشخص کنند که هر کس بعد از تقسیم شدن از پادگان و عزیمت به جبهه چه سرنوشتی پیدا خواهد کرد قرعه کشی نمودند و به هر کسی قرعه ای نظیر اسارت، ترخیص، مجروحیت، جانباز و غیره افتاد و به ایشان به قید قرعه [[شهادت]] افتاد بنا به گفته ایشان از همان اوان مشخص بود که به فیض [[شهادت]] نائل خواهند شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2- ایشان به همرزمان خود گفته بود که نخواهم گذاشت پرچم اسلام و انقلاب زمین بماند تا خون در رگهایم جاری است به نبرد ادامه خواهم داد و در این رابطه همه فامیل در خواب ایشان را همیشه به صورت پرچم به دست می بینند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3- در آخرین نامه ای که قبل (سه روز قبل از شهادت) از شهادتش به برادرش نوشته بود اظهار کرده بود که مرخصی گرفته و قرار است دو سه روز دیگر به مرخصی خواهد آمد که قبل از رسیدن موعد مرخصی به [[شهادت]] رسیده بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4- بنا به اظهار مادر [[شهید]] در آخرین وداع ایشان به منطقه موقع خداحافظی از مادرش چندین بار برگشته و خداحافظی نموده طوری که انگار به ایشان الهام شده بود که به شهادت خواهند رسید و این موضوع را همسایه ها متوجه شده و تحت تأثیر قرار گرفته بودند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شایان ذکر است نوشتن نامه با عجله صورت پذیرفته است قبلاً از اشتباهات املائی و بد خط بودن عذرخواهی می نمایم&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:1175333KAKA002-001.jpg]][[File:1175333MAKA001-001.jpg]][[File:6403598.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/6417&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:6403598.jpg</id>
		<title>پرونده:6403598.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:6403598.jpg"/>
				<updated>2020-03-27T20:57:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1175333MAKA001-001.jpg</id>
		<title>پرونده:1175333MAKA001-001.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1175333MAKA001-001.jpg"/>
				<updated>2020-03-27T20:57:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: Fathi98 نسخه جدیدی از  «پرونده:1175333MAKA001-001.jpg» را بارگذاری کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1175333KAKA002-001.jpg</id>
		<title>پرونده:1175333KAKA002-001.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1175333KAKA002-001.jpg"/>
				<updated>2020-03-27T20:57:31Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: Fathi98 نسخه جدیدی از  «پرونده:1175333KAKA002-001.jpg» را بارگذاری کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید موسی کلانتری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-25T16:38:23Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید موسی کلانتری&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
من قبل از انقلاب در آمریکا تحصیل می‌کردم. موسی در سال 1354 به آن‌جا آمد. در جریان همین سفر بود که یک هلیکوپتر اجاره کرد و تلاش داشت از این طریق از همه راه‌ها، اتوبان‌ها و بزرگراه‌های آمریکا فیلمبرداری کند تا بتواند از آن به عنوان الگویی برای راهسازی در ایران استفاده کند. می‌گفت این الگو‌ها را باید در کشور خودمان پیاده کنیم. معتقد بود ایران از نظر راهسازی خیلی عقب افتاده است و باید پیشرفت کنیم. در آن سفر به همه ایالت‌های آمریکا سفر کردیم. خیلی با استعداد بود. به دانشگاه ما آمد و با بسیاری از اساتید دانشگاهمان صحبت کرد. استادان می‌گفتند که چرا اینجا نمی‌ماند تا دکترا بخواند؟...&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نویدشاهد / مصاحبه با مصطفی کلانتری&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:252893_378.jpg]][[File:252894_738.jpg]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:252894_738.jpg</id>
		<title>پرونده:252894 738.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:252894_738.jpg"/>
				<updated>2020-03-25T16:38:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:252893_378.jpg</id>
		<title>پرونده:252893 378.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:252893_378.jpg"/>
				<updated>2020-03-25T16:38:04Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید موسی نوری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-25T16:18:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید  موسی نوری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1324/10/09 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1359/03/04&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استوار دوم زرهی شهید موسی نوری سال 1324 از خانواده ای مذهبی و متدین در شهر مقدس مشهد چشم به جهان گشود. وی تحصیلات خود را تا پایان ششم ابتدایی ادامه داد و در سال 1348 به استخدام نیروی زمینی ارتش در امد و دوره ی مقدماتی را در مرکز اموزشی گروهبانی 01 تهران و دوره تخصصی توپ 23 م م در مرکز آموزش اصفهان با موفقیت به پایان رساند.&lt;br /&gt;
پس از پایان دوره مذکور به لشگر 77 خراسان اختصاص یافت و در سال 1359 به لشگر 28 پیاده کردستان منتقل شد و سرانجام این انسان گرانقدر در تاریخ 1359/02/29 توسط حزب کومله دمکرات به گروگان گرفته می شود و پس از چند روز شکنجه به فیض شهادت نائل میگردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و به نستعین الیه یتوكل و الیه انیب، السلام علیك یا صاحب الزمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سلام و درود بر امام امت و امت امام شهدای اسلام، مفقودین،معلولین و رزمندگان پر توان و سلحشور جبهه های حق علیه باطل، نمی دانم چه بنویسم، زیرا زبانم الكن است و خودم را لال می پندارم زیرا از همه چیز نا امیدم و آنچنان این عمر عزیزو داده خدا و این نعمت را تلف كردم كه هیچ توشه ای هم در خود احساس نمی كنم كه برداشته باشم،جز اینكه یك معصیت انباشته كردم پروردگارا توای كه سرنوشت این حقیر در ید قدرت توست از تو می خواهم مرا به كردارم مجازات نكنی وگرنه وای بر من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پروردگارا تو ای كه قلب هر بنده خالصت الفاظی جاری می كنی كه باعث بخشیدن گناهانش می شود.پس این بنده سرا پا تقصیر را با این زبان شكسته كه به امید عفو نشسته ببخش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پروردگارا به راهیان كربلای حسین تو قسمت می دهم رزمنگان اسلام را یاری نما و اما ای برادران و ای خواهران وای حزب الهیان وای موجوداتی كه میتوانید آن را بخواهیدكه امامان وپیامبران خواستند آن بندگان خالص خدا خواستند وآن احقاق حق یاری از حق به داد مظلوم رسیدن دست ظالم را كوتاه كردن و فرامین الهی را مشعل هدایت خود قرار دادن و ریشه فساد را از بین بردن این را از خدا بخواهید و در این راه گام بنهید اكنون كه در این موقع حساس از زمان خداوند الطاف بی پایانش را نصیب ما نموده باید مغرور نشویم كه دور از زمانی زندگی می كنیم كه در آن حکومت الله جانشین حكومت طاغوت شده جوانان از مكانهای فاسد اوج گرفته و به مرز شهادت رسیده اند و سنگرها را انتخاب كرده اند پیران گفته های دعای ندبه جمعه را تبدیل كرده به عمل در هر روز نموده و حضور در جبهه و گرفتن خون حسین بن علی را از حرف به عمل تبدیل كرده و وارد عمل شده اند زنان به فاطمه زهرا (ع) اقتدا كردند و در دامانشان فرزندانی پرورش می دهند كه فاتحان كربلا شده اند و از یاران صدیق پیشه بعضی از مردم چه بهتر است تا همه در این راه گام نهیم و مرگ با شرافت ....&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:5911049.jpg]]&lt;br /&gt;
منبع سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/28230&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:5911049.jpg</id>
		<title>پرونده:5911049.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:5911049.jpg"/>
				<updated>2020-03-25T16:17:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AC%D9%88</id>
		<title>شهید موسی نامجو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AC%D9%88"/>
				<updated>2020-03-25T16:16:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ک سانی كه به شهرهای ساحلی سفر كرده و آنها را از نزدیك دیده اند می دانند كه امواج دریا سمفونی حیات می نوازد و این موسیقی روح نواز صدای پای زندگی را در كوهها و جنگلها می پراكند. بندر انزلی، یكی از شهرهای ساحلی كشور، حال و هوای دریایی دارد و از آنجا كه شرایط اقلیمی در زندگی فردی انسان تأثیر مستقیم دارد اصولا افرادی كه در كنار دریا زندگی می كنند دل دریایی دارند و خروش و غرور و پاكی دریا در آیینه دل آنها جلوه گر است. یكی از این دریا صفتان، سرتیپ شهید سید موسی نامجوی است. او در 26 آذر ماه 1317 ه‍ ش در خانواده ای متدین و از تبار ولایت در بندر انزلی به دنیا آمد. زنده نگهداشتن نام پدر بزرگوش كه فردی معتقد و متعهد و معتمد اهالی روستای كلویر بود یكی از دلایل انتخاب این نام زیبا برای این نوزاد بود. معمولا در خانواده ای مذهبی، ‌كودكان را از ابتدا با نام خدا و ائمه اطهار (ع) آشنا می كنند. سید موسی نیز توسط افراد خانواده با این اسامی مقدس به سرعت آشنا شد ‌و نشان داد كه دارای هوش و ذكاوت سرشاری است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر سید موسی كه فردی مذهبی و معتقد بود سعی داشت از همان ابتدا او را با مبانی مذهبی آشنا نماید، ‌و لذا او را از همان كودكی با خود به مسجد محل می برد. این حركت آن چنان در سید موسی تأثیر گذاشت كه او در پنج سالگی مكبّر همان مسجد شد. در همان ایام، خواهر سید موسی در مدرسه ثبت نام نمود و سید موسی با تمنای كودكانه از خانواده اش خواست كه او را نیز به مدرسه بفرستد. خانواده سید موسی می دانستند كه قوانین آن روز اجازه نمی دهد كه كودكان كمتر از هفت سال در مدرسه ثبت نام كنند ولی اصرار صادقانه سید موسی آنها را بر آن داشت كه با مسئولین مدرسه وارد مذاكره شده رضایت آنها را برای حضور سید موسی در كلاس به صورت مستمع آزاد جلب نمایند. این پیشنهاد مورد قبول مسئولین مدرسه قرار گرفت و سید موسی به همراه خواهر، وارد كلاس شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید موسی در مدت كمی به مسئولین مدرسه نشان داد كه دارای هوش سرشاری است و آمادگی فراگیری دروس را دارد. مسئولین مدرسه پیشنهاد پذیرش رسمی او را به آموزش و پرورش دادند و آموزش و پرورش پس از امتحان سید موسی، ‌او را به عنوان شاگرد رسمی كلاس پذیرفت. در پایان همان سال تحصیلی، ‌در میان شگفتی دیگران سید موسی شاگرد اول كلاس شد و كارنامه قبولی گرفت. آن وقتها مدارس ابتدایی تا كلاس ششم بود و دانش آموزان ملزم بودند كه شش كلاس دوره دبستان را به پایان برده و سپس راهی دوره اول دبیرستان (دوره راهنمایی فعلی) بشوند. موسی نیز با نمرات بسیار خوب، ‌دوره دبستان را تمام كرد و وارد دوره دبیرستان گردید. در زندگی انسان گاهی اتفاقاتی رخ می دهد كه سرنوشت او را عوض می كند. این اتفاقات گاهی به نفع و گاهی به ضرر انسان تمام می شود. ولی انسانهایی هستند كه از هر حادثه ای برای پیشبرد اهداف خود بهره می جویند و حوادث را مطیع مقاصد خود می كنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید موسی نیز از افرادی بود كه مشمول یك حادثه ناگوار گردید. پدرش دچار یك سانحه رانندگی شد و خانواده اش هرچه داشتند برای بهبود او خرج كردند و سرمایه پدری كاملا از بین رفت. سید موسی تمام توان خود را صرف پرستاری از پدر نمود تا وضعیت جسمانی او بهبود یافت و چون دیگر سرمایه ای برای كار نمانده بود مجبور شد برای پیدا كردن كار به تهران برود. سید موسی در غیاب پدر برای تأمین مخارج زندگی خانواده با چند باغدار وارد مذاكرده شد و مركبات آنها را خریداری می كرد و در بازار به فروش می رسانید و به این ترتیب مخارج زندگی خانواده را به مدت دو سال تأمین می كرد. او طوری عمل كرد كه حتی نزدیكترین افراد فامیل متوجه كمبود مالی در خانواده آنها نشوند. پس از دو سال، ‌یكی دیگر از معضلاتی كه سید موسی در غیاب پدر با آن دست به گریبان بود تأمین هزینه تحصیل خواهرانش بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام پس از دو سال پدرش در اداره مخابرات استخدام شد و سید موسی و اعضای خانواده آنها به تهران رفتند. سید موسی كه دو سال بار سنگین اداره خانواده را بر عهده داشت با انتقال به تهران احساس سبكی نمود. سید موسی با شروع مجدد زندگی در كنار پدر، ‌تصمیم گرفت ‌وارد مدرسه نظام شود و این فكر خود را با پدر در میان گذاشت. پدرش نیز پس از كسب اجازه از یكی از روحانیون و بررسی جوانب كار، نظر موافق داد و سید موسی با عزمی راسخ به سوی مدرسه نظام روان شد. سرتیپ 2 سید رحیم حسینی چنین میگوید: «‌در سال 1334 من مسئول ثبت نام مدرسه نظام بودم. یك روز دیدم جوانی با چهره پاك و ساده وارد دفتر شد و پس از سلام و احوال پرسی اعلام نمود كه برای ثبت نام آمده است. من مدارك او را گرفتم و متوجه شدم كه برگ عدم سوء‌ پیشینه و معاینه ندارد. لذا با توجه به این كه آخرین روزهای ثبت نام بود به او گفتم هرچه سریعتر به انزلی برود و عدم سوء پیشینه بگیرد و یك برگ معاینه پزشكی هم به او دادم كه پس از گرفتن سوء پیشینه به بیمارستان رفته و آن را پركند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از چند روز كه مهلت ثبت نام و معاینه تمام شده بود دیدم آن جوان آمد و از من خواست كه مداركش را پس بدهم. علت را پرسیدم و او با كمال سادگی گفت: &amp;quot;‌مرا معاینه نكردند و گفتند برو مداركت را بگیر و برو&amp;quot;. من با دیدن چهره پاك این جوان و با آگاهی از این كه می توانم مشكل استخدامی او را برطرف كنم، در برگ معاینه دیگری سلامتی اش را تایید كردم و بلافاصله او را به مدرسه نظام معرفی نمودم و ایشان راهی مدرسه نظام شد. این جوان پاك و بی آلایش، كسی جز شهید سید موسی نامجوی نبود». سید موسی با ورود به مدرسه نظام، ‌آن جا را با دیدگاههای شخصی خود ارزیابی نمود. او فردی بود كه سمفونی دریا همیشه در گوشش و كوههای سر به فلك كشیده مغلوب پاهایش بود. او كه چون باد سبكبال بود و چون كوه با وقار، ‌در حصاری گرفتار شده بود كه فقط از او اطاعت می خواستند. از درون از اجرای انضباط و داشتن مقررات ناراضی نبود و آنها را از اصول پیشرفت در كارها می دانست، ‌ولی آن قوانین خشك و بی روح را مفید نمی دانست. دیدگاههای او ملهم از اسلام و پرتو آزادی و آزادگی بود، ولی آن جا حصار در حصاری بود كه عنان تفكر را هم از او می گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او مدتها در مورد رها شدن یا ادامه تحصیل در مدرسه نظام فكر كرد و حتی یك سال از تحصیلاتش را فدای این بازنگری نمود و در نهایت به این نتیجه رسید كه اگر این مركز دارای قوانین صحیح و اسلامی باشد می تواند كانون آموزشی مفید و ارزشمندی برای كشور باشد و با خود عهد بست كه اولا سختی های آن را تحمل نماید و ثانیاً آن قدر تلاش كند كه خود، مسئول این مجموعه شده و برای آن قانون جدیدی با ضوابط اسلامی و انسانی بنویسد. او با این تفكر عالی با شوق و ذوق زیاد درس خواند و در سال 1337 به عنوان یكی از بهترین شاگردان نظام دیپلم ریاضی گرفت و وارد دانشگاه افسری شد. سید موسی جوان رشید و رعنایی شده و دارای توانمندیهای زیادی بود. او برای آنكه از انرژی خود در راهی صحیح استفاده كند شروع به تحقیق و مطالعه در امور سیاسی و علمی نمود و همچنین زبانهای انگلیسی و فرانسه را به خوبی فرا گرفت. او گاهی برای پر كدن اوقات بیكاری خود به سواركاری می پرداخت و در این رشته مهارت خاصی به دست آورد. او با این كار ضمن تقویت روح و جسم، خود را برای اجرای آرزوهای بزرگتر آماده ساخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید موسی در پایان هر هفته با شركت در مراسم عزاداری امام حسین (ع) كه توسط همشهریان دایر میشد اشكی به یاد آقا امام حسین (ع) می ریخت و با یاد و نام این آزاد مرد بزرگ تاریخ بشریت، نهال آزادگی را در دل می پروراند. گذراندن دوره دانشكده افسری گرچه خیلی سخت بود ولی همه ابعاد نظامی را به سید موسی یاد می داد. او آرزو داشت قوانین دانشكده افسری را با مبانی اسلامی تلفیق نموده و محیطی سالم بوجود آورد و به این دلیل با بعضی از دوستان نزدیكش در مورد نحوه آموزش و خط فكری خود صحبتهایی می كرد و آنها را با دیدگاههای اسلامی و اخلاقی خود آشنا می ساخت. او با این آرزوها درس می خواند و همیشه یكی از بهترینهای دانشكده بود. سید موسی شخص بی طرفی نبود و چون می دانست به تنهایی نمی تواند كاری بكند لذا در بین دوستان همدوره اش دنبال افراد معتقد و نمازخوان می گشت و با این كار یك طیف مذهبی به وجود آورد. او مراحل موفقیت را یكی پس از دیگری طی می كرد و به هر چیز اراده می كرد می رسید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اواخر دوره دانشجویی با علم به این كه دانشجویان برجسته به عنوان مدرس و استاد در دانشكده خواهند ماند بر تلاش خود افزود. پایان دوره دانشكده افسری در سال 1340 و نیل به درجه ستوان دومی همراه با انتخاب او برای هیأت علمی دانشكده بود. او در این مرحله به یكی دیگر از خواسته های خود كه ماندن در دانشكده بود رسید. سید موسی خیلی زود به عنوان استاد نقشه خوانی به تدریس پرداخت و در مدت كمی صفات ویژه و بارز خود را نمایان ساخت. او همیشه درس را با نام خدا آغاز می كرد و در بین سخنان از فرمایشات مولی علی (ع) استفاده می نمود. دانشجویان به سید موسی ارادت خاصی داشتند و چون كلاس نقشه خوانی دارای چند استاد بود، ‌اكثر دانشجویان تمایل داشتند از محضر ایشان استفاده كنند. دكتر گذشتی در این باره می گوید: «من وقتی وارد هیأت علمی دانشكده افسری شدم، ‌از همان روزهای اول شخصیت شهید نامجوی از جهات مختلف توجه مرا جلب كرد. او فردی معتقد، ‌مخلص، ‌متعهد، ‌و متقی بود و طبیعتاً كسی كه این همه خصوصیات والا داشته باشد ممتاز و نمونه است و سید موسی نیز به خاطر این ویژگیها مورد احترام همه همكاران بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متانت، ‌صداقت و انضباط واقعی از ویژگیهای بارز ایشان در برخورد با دوستان، ‌دانشجویان و حتی مسئولین بلند پایه بود. شهید نامجوی ضمن تدریس نقشه خوانی، ‌به اقتضای وظیفه و مسئولیت خود در مورد دانشجویان سعی در تكوین شخصیتی آنان داشت به طوری كه با رفتار و كردار انسانی خود در رشد تحكیم مبانی اخلاقی و شخصیتی عده زیادی از دانشجویان مؤثر بود ‌و با آنكه خود یكی از اساتید اخلاق بود علاقه وافری به فراگیری و تكمیل دروس دینی ـ ‌اخلاقی داشت. ‌سید موسی با آنكه خودش یک استاد مسلّم بود ولی برای تكامل خود احساس احتیاج به راهنما و استاد می كرد كه به قول معروف، او را تا خدا بالا ببرد». در این ایام اتفاق دیگر در زندگی او روی داد. خواهرش در مورد این اتفاق چنین می گوید: «پدرم مسئول تعمیر خط مخابرات منطقه قلهك بود. یك روز به او اطلاع می دهند كه تلفن فردی به نام آقای روغنی اشكال پیدا كرده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم برای تعمیر خط آنها به منزل آن آقا می رود و در آنجا به امام (ره) كه مرجع تقلید خودش نیز بود روبرو می شود. او پس از این ماجرا هرچند روز یكبار به زیارت امام (ره) می رفت و هربار كه برمی گشت از زندگی او برای ما تعریف می كرد و عشق و علاقه درونی خود را به امام (ره) به ما منتقل می كرد. این تعریفها در دل و جان ما همه آنچنان تأثیر گذاشت كه موسی جان از پدر خواست كه او را نیز به ملاقات امام (ره) ببرد. پدرم به خاطر آن كه موسی جان نظامی بود در حضور ما حرفی نزد، ‌ولی یك روز به بهانه این كه می خواهند با هم به زیارت حضرت عبدالعظیم بروند از منزل خارج شدند. آن روز غروب كه ما هم برای كاری به قلهك رفته بودیم پدر و موسی جان را در قلهك دیدیم و وقتی از آنها پرسیدم كه شما چرا به زیارت عبدالعظیم نرفتید موسی جان طاقت نیاورد و با شوق و ذوق زیاد شروع به تعریف از امام (ره) نمود و معلوم شد كه آنها به زیارت امام (ره) رفته بودند. از آن به بعد موسی جان هر از چند گاهی به زیارت امام (ره) می رفت و این دیدارها در زندگی او تأثیر زیادی به جای گذاشت. گویی روح تازه ای در كالبد موسی جان دمیده شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او بیش از پیش به آموزش مسائل دینی پرداخت. دیگر همیشه با وضو بود و هفته ای چند روز روزه می گرفت». پس از چندی با آنكه امام (ره) به تركیه تبعید شدند ولی تحول فكری سید موسی پابرجا ماند و او توانست در بعضی از دوستان نزدیكش نیز تحول ایجاد كند؛ به طوری كه از دوستان خود می خواست كه در اجرای فرائض دینی بیش از پیش بكوشند و نیز سایر دوستانشان را ارشاد و راهنمایی كنند. سید موسی بجز فعالیت در گروه مخفی، هر روز علاقه اش به مرحوم ناصر رحیمی بیشتر می شد. ناصر رحیمی یكی از استثنائات تاریخ ارتش ایران است. او فردی بود با اعتقاد و ایمان راسخ؛ با قرآن و نهج البلاغه آشنایی كامل داشت و دارای لفظی گیرا و دلنشین بود و با انقلابیون خارج از ارتش ارتباط تنگاتنگی داشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید موسی به مرور شیفته ایشان شد. عشق و علاقه سید موسی به مرحوم ناصر رحیمی آن قدر زیاد بود كه سرتیپ علیرضا رحیمی در این مورد می گفت: «كاری كه شمس با مولوی كرد ناصر رحیمی با سید موسی نامجوی كرد و قطب اعتقادی او شد». این مطلب آن قدر بجا بود كه بعدها در بین دوستان سید موسی ضرب المثل شد و بارها و بارها خود سید موسی به این مهم اعتراف نمود. ناصر رحیمی نیز چون خلوص و پاكی سید موسی را دید بیشتر وقت خود را صرف آموزش سید موسی نمود و او را آنچنان تعلیم داد كه سید موسی در مدت كمی طلبه ای تمام عیار گردید. سید موسی در كنار فعالیت اداری، ‌از افراد خانواده خود نیز غافل نبود و جوانان فامیل را با اهدای كتابهای دینی و سیاسی و شركت دادن در جلسات مذهبی ارشاد می نمود و با كمك پدرش كانون خانواده را آكنده از مهر الهی می كرد. سید موسی ظرافت و تیزبینی خاصی داشت و با دقت، همه دانشجویان را زیر نظر داشت و به شناسایی افراد معتقد و مؤمن می پرداخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیمسار كرمی یكی از دوستان نزدیكش در این باره می گوید: «‌یك بار شهید اقارب پرست در جلو چادرش (در اردوگاه اقدسیه) نماز می خواند كه ستوان نامجوی به او نزدیك شد و اسم او را از روی اتیكت نوشت و رفت. ما كه ستوان نامجوی را می شناختیم و می دانستیم از استادانی هست كه در موقع شروع كلاس، بسم الله الرحمن الرحیم می گوید از این كار او تعجب كردیم؛ ‌مدتی بعد وقتی پایمان به مجالس مذهبی ستوان نامجوی رسید از وی سؤال كردم كه &amp;quot;‌چرا آن روز اسم اقارب پرست را نوشتی؟&amp;quot; لبخندی زد و دفترش را باز كرد و گفت: &amp;quot;‌ما به افراد نماز خوان ارادت داریم و هر كاری بتوانیم برای آنها انجام می دهیم&amp;quot;. بعدها فهمیدم كه ستوان نامجوی در داخل دانشكده با عده ای از دست اندركاران اجرایی پادگان سر و سرّی دارد و توسط آنها امتیازاتی برای افراد نمازخوان كه تعدادشان نیز زیاد بود می گیرد». سید موسی از هر كس به اندازه توانایی اش استفاده می نمود و آنها را در فراگیری قرآن و نهج البلاغه و احكام یاری می داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یكی از همرزمانش در این مورد می گوید: «وقتی شهید نامجوی را برای اولین بار دیدم یادم می آید كه ایشان مرا به نزدیك خود فرا خواند و برای امتحان از من چند سؤال مذهبی نمود. من خوشبختانه همه سؤالات ایشان را جواب دادم و ایشان با خوشرویی مرا پذیرفتند و شروع به سخنرانی كردند. سخنرانی ایشان عموما خیلی طولانی بود و فقط در مورد مسائل مذهبی و نظامی برای نظامیان ایراد می شد». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تقویت بنیه مذهبیدانشجویان دانشكده افسری، ‌علاقه مندی آنان به برگزاری مراسم نماز جماعت و متعاقب آن برپایی و تأسیس محلی به نام نمازخانه نیز بیشتر می شد اما هنوز نمی دانستند از كجا شروع كنند كه در اینجا آیه شریفه «‌والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا» ‌مصداق پیدا كرد و فرمانده دانشكده افسری عوض شد و فردی به نام تیمسار ایروانلو فرمانده دانشكده شد. اولین سخنرانی فرمانده جدید دانشكده كه با جمله زیبای بسم الله الرحمن الرحیم آغاز شد فرصت خوبی برای درخواست تأسیس محلی به نام نمازخانه است. سرتیپ فرمانده وقت دانشكده هم كه خود نمازخوان بود یكی از سالنها را در اختیار آنها قرارداد (توسط ستوان یدالله پناهی و چند نفر دیگر) و دانشجویان آن را مرتب كردند و برای آنجا زیلو خریدند و نمازخانه افتتاح شد. سرتیپ 2 همایونی نسب در این مورد می گوید: «آن نمازخانه مركز تجمع دانشجویان مذهبی شد و حتی دانشجویانی كه به صورت فرادا نماز می خواندند به این محل آمده و در نماز جماعت شركت می كردند و شوكت اسلام را در آنجا به تصویر می كشیدند». نماز جماعت نشان شوكت ایمان بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید موسی كه بیش از هرچیز به نماز جماعت اهمیت می داد با دیدن عظمت كار دانشجویان، ‌با خوشحالی قلبی، ‌نمازخانه را به مركز آگاهی دادن به دانشجویان تبدیل كرد و با كمك سایر نظامیان مذهبی در آن جا شروع به برگزاری مراسم مذهبی از جمله دعای كمیل، ‌دعای ندبه و دعای توسل و ... كرد. هر از چند گاهی صوت زیبای افرادی چون اقارب پرست و متحدین در فضای دانشكده طنین انداز می شد. سید موسی طرحی ارائه داد و با تأیید دوستان، بر اساس آن طرح از دانشجویان مذهبی ماهیانه مبالغی جمع آوری و به خانواده های بی سرپرست شهدای پانزده خرداد كمك می شد. در این مورد خیلی زود فهرست نام خانواده های بی سرپرست شهدای پانزده خرداد كه دولت وقت به هیچ وجه به آنها كمكی نمی كرد تهیه شد و در اختیار سید موسی قرار گرفت. سید موسی خیلی زود افرادش را سازماندهی كرد و شروع به كمك به آن خانواه ها نمود. تیمسار كرمی یكی از دانشجویان آن زمان در این رابطه می گوید: «‌من مسئول خانواده ای شدم كه دارای 6 فرزند بزرگ آنها یك دختر 16 ساله و فرزند كوچك آنها پسر بچه 2 ساله ای بود. من مرتب به خانه آنها میرفتم و نیازمندیهای مالی وغیر مالی آنها رابر آورده میكردم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یكروز یكی از همسایه های جلوی مراگرفت و نسبت به تردد من به آن خانواده اعتراض كرد. او گفت كه در این خانه دختر دم بخت است و صحیح نیست شما به آنجا بروید. این مساله را من در جلسه ای به عرض نامجوی واقارب پرست رساندم و پس از بحث و بررسی زیاد آنها پیشنهاد كردند كه من در صورت تمایل با آن دختر ازداوج كنم. من با توجه به شناختی كه به آن خانواده داشتم این موضوع را پذیرفتم و موضوع را با عمه آن خانواده در میان گذاشتم و او مقدمات كار را فراهم كرد و در یك مراسم ساده با هم عروسی كردیم. آن دختر 16 ساله اكنون همسر بنده هستند و پسر كوچك 2 ساله پس از آن كه جوان رشید و رعنایی شد، در عملیات كربلای5 به شهادت رسید و فرزندانی از آن شهید والامقام به یادگار مانده است». سید موسی با كمك دانشجویان و سایر همرزمانش نمازخانه را تبدیل به یك كتابخانه فعال كرد و از بقیه پولها مقدار زیادی كتب مذهبی و حتی سیاسی وارد نمازخانه كرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا نمازخانه از انحصار دانشجویان خارج شده و با همكاری ناصر رحیمی و دیگران یك مركز بزرگ مذهبی ـ‌ فرهنگی شكل می گیرد. سید موسی با توجه به این كه در خارج از دانشكده نیز تدریس می كرد، ارتباط وسیعی با دانشجویان مذهبی غیر ارتشی برقرار نمود و میدان مبارزات خود را وسیعتر کرد. او در این ایام توسط دكتر جاسبی با شهید آلاد پوش، ‌شهید باكری، ‌شهید دبیران و خیلی از دانشجویان مبارز دیگر ارتباط برقرار نمود. از طرفی با ارتباط دادن جوانان با حسینیه ارشاد و بعضی از بزرگان مذهبی، ‌آنها را نیز هماهنگ با دانشجویان رشد می داد و در بالا بردن سطح دینی و علمی آنان می كوشید. سرتیپ دادبین در این رابطه می گوید: «‌نامجوی استاد كلاس ما بود. كلاسهای او نیز بسیار پربار و با ارزش بود. او می خواست دانشجویان را به سمت دین سوق بدهد و نسبت با مسائل رژیم شاه خیلی ظریف تذكراتی می داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او ضمن تدریس درس تخصصی خود، ‌در لابلای صحبتها مطالب مذهبی را می گفت. من با جان و دل به فرمایشات ایشان گوش می دادم و گاهی نیز از وی سؤالهایی می كردم. یك روز ایشان از من دعوت كرد تا در جلسه ای در خارج از دانشكده شركت كنم و من با كمال میل پذیرفتم. وقتی وارد جلسه مذكور (منزل مرحوم ناصر رحیمی) شدم تعدادی از دانشجویان سال 2 و 3 نیز آنجا حضور داشتند و محور بحث، آیات قرآنی و تفسیر آنها بود. گاهی نیز اشاره ای به ضد دین بودن حكومت شاه می شد و من از مطالب طرح شده در آن جلسات بهرمند می شدم». فكر تشكیل خانواده و پیوستن به سنت پاك رسول الله در ذهن سید موسی رشد می كند. شرایط لازم كه باید در همسرش وجود داشته باشد (حفظ حجاب و انجام فرائض دینی) برای سید موسی یك اصل مهم برای ازدواج وی با دختر مورد علاقه اش می شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا این كه خانم افسانه طلوعی كه واجد همه شرایط بود در سرنوشت سید موسی قرار می گیرد و مقدمات یك ازدواج ساده برای دو جوان در سال 1349 فراهم می شود. خواهرش در مورد اتفاقی كه در عروسی سید موسی افتاد می گوید: «عروسی برادرم در منزل ما با رعایت اصول كافی برگزار شد. در طبقه اول مردان و در طبقه دوم زنان پذیرایی می شدند. وقتی عروس را با یك خودرو كرایه به منزل آوردیم متوجه شدیم كه كیف محتوای طلا و سایر وسائل عروسی در ماشین كرایه جا مانده است. موضوع را به موسی جان گفتیم و او با كمال خونسردی از ما خواست كه مراسم را به صورت عادی دنبال كنیم. در پایان مراسم راننده سواری منزل ما را پیدا كرده و وسائل جا مانده را عودت داد و گفت: &amp;quot;‌اگر كیك تولد پسرم در صندوق عقب ماشین نبود به این زودی متوجه وسائل شما نمی شدم&amp;quot;. ما هم با دادن هدیه ای از او تشكر كردیم. مطلب دیگری كه متوجه آن شدیم حضور شهید بهشتی در مراسم عروسی بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من برای انجام كاری به طبقه پایین كه مخصوص مهمانان مرد بود رفتم و دیدم برادرم با یك روحانی صحبت می كند و از برادرم پرسیدم &amp;quot;ایشان كی هستند؟&amp;quot; كه برادرم در جواب گفت: &amp;quot;‌ایشان آقای بهشتی هستند&amp;quot;. من آن روز خیلی با ایشان آشنا نبودم ولی بعدها فهمیدم كه یكی از روحانیون مبارز و با سواد كشور می باشند». در دانشكده افسری همه گونه امكانات فرهنگی و رفاهی از جمله نمایش فیلم سینمایی و اجرای موسیقی فراهم بود. پخش فیلم سینمایی یا اجرای موسیقی بعضی وقتها با برنامه نمازخانه همزمان می شد و عده ای از دانشجویان به جای شركت در آن مراسم به نمازخانه می آمدند و در دعای كمیل و… شركت می كردند. شهید علی اكبر هاشمی نژاد از كسانی بود كه به عنوان ارشد دانشجویان، ‌آنها را به خط میكرد و برای شركت درمراسم نمازخانه به آنجا می‌آمد. تمام تلاش سید موسی بر این بود كه نمازخانه فعال بماند و او بتواند ارشاد و راهنمایی دانشجویان را ادامه بدهد. خودش نیز در قبال هر حركتی در دانشكده سعی می كرد طرحی بریزد و حركتی انجام بدهد. در این حال خبر بازدید شاه از دانشكده افسری به گوش موسی رسید و او طرحی برای ترور شاه ارائه كرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یكی از امرای ارتش كه در آن موقع دانشجو بود می گوید: «ما هر روز روی تختها یا اماكن عمومی تعدادی اعلامیه ضد رژیم پیدا می كردیم. در دل به شجاعت عاملین پخش این اعلامیه ها آفرین می گفتیم. پس از مدتی خودم تصمیم گرفتم در این كار سهیم باشم و به دنبال منبع اعلامیه ها گشتم. آن وقتها چون من دانشجوی بورسیه ای بودم و در دانشگاه تحصیل می كردم با توجه به حركتهای ضد رژیمی شهید آیت به سراغ او رفتم و از او خواستم كه تعدادی اعلامیه به من بدهد. شهید آیت با آن كه مرا می شناخت چند روز مرا معطل كرد و بعد از آن تعدادی اعلامیه به من داد و از من خواست كه با دقت آنها را در آسایشگاه پخش كنم. پس از انتظار زیاد، شبی كه نگهبان آسایشگاه بودم، فرصت را از هر نظر مغتنم داشته و اعلامیه ها را در سطح آسایشگاه پخش كردم. در حین پخش اعلامیه ها ناگهان صدای پایی شنیدم و وقتی به طرف صدا برگشتم افسر نگهبان را در مقابل خود دیدم. او اعلامیه را در دست من دید و آنها را از من گرفت و رفت. در آن لحظات تلخ تنها چیزی كه جلوی چشمم مجسم می شد این بود كه فرا مرا ضد اطلاعات احضار خواهد كرد و به غیر از آن كه مرا از دانشكده اخراج خواهد نمود برای مدت طولانی به زندان خواهد فرستاد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شب با پریشانی تمام جوابهایی كه احتمال می دادم مناسب خواهد بود آماده نمودم و منتظر فردا شدم. فردا خبری نشد ولی هنوز نگران این مسأله بودم، ‌تا این كه سه روز بعد افسر نگهبان كه همان ستوان نامجوی بود و من اسمش را در این چند روز یاد گرفته بودم به سراغ من آمد و پس از آن كه مرا مدتی نصیحت كرد از من خواست كه روز پنج شنبه در یك جلسه مذهبی كه احتمالا در منزل مرحوم ناصر رحیمی بود شركت كنم و با این دعوت نامجوی مطمئن شدم كه مسأله اعلامیه منتفی شده است». سید موسی با آن كه اصول حفاظتی را در همه اعمال خود رعایت می نمود ولی به دلیل آن كه شخص متشرعی بود فرائض دینی خود را آشكارا انجام می داد. او حتی بعضی وقتها در وقت استراحت درس، وضو می ساخت و نماز می خواند. این مسأله شك عناصر ضد اطلاعات را برانگیخت و این شك آن قدر در آنها قوت گرفت كه او را از یك سفر خارج (فرانسه) منع نمودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرهنگ ابتهاج چنین می گوید: «یك بورسیه سفر فرانسه به دانشكده آمد. شهید نامجوی پس از چند نوبت امتحان كه در هر نوبت نفر اول شد برای این سفر انتخاب شد. یكی از فرماندهان سعی داشت آجودانش را به این سفر بفرستد و لذا برای اعزام شهید نامجوی هر بار بهانه ای می آورد. سرانجام قرار شد كه یك امتحان دیگر بگیرند و نفر اول را برای این سفر اعزام نمایند و خوشبختانه باز هم شهید نامجوی نفر اول شد و باز آن فرمانده دست بردار نبود و بهانه ای آورد مبنی بر این كه شخصی كه اعزام می شود باید افسر ارشد (حداقل سرگرد) باشد و در آن ایام درجه شهید، سروان بود كه همزمان درجه سرگردی او ابلاغ شد و دیگر هیچ بهانه ای برای آن فرمانده نماند. این مأموریت به شهید نامجوی ابلاغ شد و شهید نامجوی كه در آن ایام مستأجر بود همه وسائل زندگیش را فروخت تا هم اجاره ندهد و هم مبالغی با خود ببرد كه بتواند از عهده مخارج همسر و فرزند دو ساله اش برآید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز موعود فرا رسید و ما برای بدرقه او و خانواده اش به فرودگاه رفتیم. دقایقی بعد نامجوی با خانواده اش برای سوار شدن به هواپیما از ما دور شدند. من هم فرودگاه را ترك كردم و به منزل آمدم. ساعاتی بعد برای عرض تبریك این سفر موفقیت آمیز او به منزل خواهرش تلفن زدم و با كمال تعجب صدای نامجوی را از آن طرف سیم شنیدم. وقتی با حیرت علت را پرسیدم گفت: &amp;quot;‌دژبان آمد و به من ابلاغ كرد كه به پادگان برگردم&amp;quot;. نامجوی با آن كه از یك سفر مهم بازمانده بود ولی خم به ابرو نیاورد و با آن كه وسائل زندگیش را فروخته بود باز به تهیه وسائل پرداخت و این اسطوره مقاومت از فردای آن روز در دانشكده مشغول به كار شد و بدون آن كه روحیه اش را از دست بدهد موفق به اخذ مدرك فوق لیسانس در كشور خودمان شد». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حادثه دیگری در زندگی شهید نامجوی روی داد و آن از دست دادن ناصر رحیمی بود. و این برای نامجوی خیلی سنگین بود؛ چرا كه مرحوم رحیمی هم استاد نامجوی و هم محور كلاسهای عقیدتی دانشجویان در داخل و خارج دانشكده بود. با این حال نامجوی پس از تلاش فراوان كه برای مراسم ختم و یاد بود استاد نمود تمام هم و غم خود را برای ادامه كلاسها به كار گرفت و خوشبختانه با حضور تیمسار زندیان كه استادی كلاسها را به عهده گرفت، كلاسها حالت عادی خود را حفظ كرد. سید موسی به خاطر ارادتی كه به ناصر رحیمی داشت اسم اولین فرزندش را «ناصر» نهاد. اگر امروز از سید موسی نامجوی حرف می زنیم فریاد اسلام طلبی ارتشیانی است كه در داخل ارتش شاهنشاهی با اعمال و حركتهای خود تصویری از اسلام در ارتش كشیدند. نامجوی می خواست كه مسلمانی ارتشیان به مردم مسلمان ثابت شود و مردم بدانند پرسنل ارتش فرزندان آنها هستند و ریشه مذهبی دارند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یكی از دوستانش می گوید: «من با نامجوی رفاقتی نزدیك داشتم. شبی در مورد شاه و وضعیت او با من صحبت كرد و در نهایت گفت كه اگر می توانستم او را می كشتم. من به او گفتم: &amp;quot;تو تنهایی نمی توانی كاری بكنی&amp;quot; ‌و نامجوی بی پرده گفت: &amp;quot;اگر تصمیم به این كار بگیرم كمكم میكنی؟&amp;quot; گفتم: &amp;quot;با دست خالی كه نمی شود كاری كرد&amp;quot; ‌و او گفت: &amp;quot;تو كه به عنوان شاگرد اول دارای یك قبضه كلت و 100 عدد فشنگ جنگی هستی. من هم كاری می كنم كه همان روز نگهبان باشم&amp;quot; و سرانجام هم قسم شدیم كه شاه را ترور كنیم. قرار شد در موقع ورود شاه هر دو هم زمان با هم وقتی كه شاه از درب جبهه به سمت میدان صبحگاه می رود به او تیراندازی كنیم. ما در روز موعود غسل شهادت كردیم و منتظر آمدن شاه شدیم. متأسفانه آن روز شاه بر خلاف همیشه از درب جبهه وارد نشد و در نتیجه تصمیم ما عملی نشد. در همین ایام نارضایتی مردم از حكومت علنی شد و مردم علیه ظلم و ستم حكومت به رهبری شاه شروع به راهپیمایی كردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامجوی نیز با كمك یاران خود فعالیت ضد رژیم را در داخل دانشكده وسعت داد و شروع به پخش اعلامیه و نوار بین پرسنل دانشكده افسری نمود. یكی از كارهای مهمی كه نامجوی در این ایام انجام داد انتشار اعلامیه امام (ره) و تكثیر آن در دانشكده بود. یك روز نامجوی به من اعلامیه ی امام (ره) را داد و از من خواست با توجه به مسئولیتم در قسمت تكثیر و چاپ آموزش، ‌آنها را تكثیر كنم. من مقداری اعلامیه تكثیر كردم و آنها را در بین دانشجویان تقسیم نمودم. چند روز بعد مجددا تعدادی اعلامیه به من داد كه آنها را تكثیر و از پادگان خارج نمایم. این جا مشكل زیادتر شد ولی چون می خواستم نقشی در انقلاب داشته باشم آنها را انجام دادم و با تمهیدات زیاد از درب پادگان خارج نمودم. این كار روزهای اول خیلی سخت بود ولی به مرور طریقه خروج آنها را یاد گرفتیم و به راحتی هر روز تعداد كثیری اعلامیه ضد رژیم از درب پایگاه دانشكده افسری خارج می گردید». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرهنگ كتیبه در این مورد می گوید: «فعالیت شهید نامجوی فقط منحصر به داخل دانشكده نمی شد بلكه در سطح وسیعتری بود. نامجوی در تهران نیز خودش رشته كارها را به دست گرفته و با بعضی از سران ارتش (علی رغم خطرات احتمالی آن) در تماس بود. یكی از یاران او می گوید: &amp;quot;یك بار من شهید نامجوی را در یگان خود دیدم. از او پرسیدم این جا چه میكنی؟ گفت: ‌آمدم با سرلشكر فلاحی صحبت كنم و او را كه دارای خانواده‌ای مذهبی و پای بند به ارزشهای اسلامی است، ‌دعوت به همكاری جهت ضربه زدن به رژیم طاغوت بنمایم. نامجوی در این مرحله چند كار انجام می داد. ابتدا به عنوان یك فرد عادی در راهپیماییها شركت می كرد و دین خود را ادا می نمود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس به عنوان یك عضو معتبر اهل منزل و فامیل خود را برای مبارزه با شاه بسیج می كرد». خواهر زاده اش در این مورد می گوید: «‌یك روز دایی، ما را برای شركت در راهپیمایی سوار فولكس خود كرد و با هم به طرف دانشگاه حركت كردیم. آن روز چون دیر شده بود دایی لباس نظامی اش را عوض نكرد. در یكی از خیابانهای مسیر، دایی با دیدن این بچه ها آن قدر ذوق زده شد كه از ماشین پیاده شد و به طرف آنها رفت. بچه ها با دیدن دایی با لباس نظامی ترسیدند و دایی وقتی متوجه ترس بچه ها شد، ‌مشتش را گره كرد و مثل همان بچه ها شروع به دادن شعار مرگ بر شاه نمود كه بچه ها لحظاتی بعد ترسشان ریخت و دور دایی جمع شدند و با هم شعار مرگ بر شاه سر دادند». در سال 57 حكومت نظامی و اختناق به اوج خود رسیده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مزدوران رژیم همه را زیر نظر داشتند و به همه مشكوك بودند. نامجوی نیز بیش از پیش زیر ذره بین عناصر رژیم قرار داشت و مسئولین ساواك و ضد اطلاعات امور را دقیقا زیر نظر داشتند. ضد اطلاعات برای كنترل بیشتر نامجوی یكی از ساكنین ساختمان سه طبقه ای را كه او نیز در آن سكونت داشت و جنب دانشكده افسری بود مأمور مراقبت نامجوی كرده بود و او در ساعات غیر خدمت مراقب رفتار نامجوی بود. آن شخص كه در طبقه سوم ساختمان مذكور بود برای آنكه خانواده نامجوی شبها برای هم صدایی در ذكر زیبای الله اكبر به پشت بام نیایند آن را قفل كرده بود. نامجوی برای این كار از ایوان منزل خود استفاده می نمود و شبها به همراه خانواده اش با اجتماع میلیونی مردم در گفتن الله اكبر هم صدا می شد. آن شخص بارها نامجوی را تهدید كرده بود ولی نامجوی به او اعتنایی نداشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اواخر سال 57 نامجوی برای آن كه از قید و بند اداری و آمار روزانه رهایی یابد تقاضای بازنشستگی نمود كه در نهایت مورد قبول مسئولین قرار نگرفت ولی بهانه ای به دست نامجوی داد كه خود را از قید و بند آمار روزانه برهاند و پیوند خود را با بخش عظیم ارتش محكمتر كند. از طرفی نامجوی دستگاهی تهیه كرده بود كه می توانست با آن ارتباطات ساواك را دریافت كند و به این وسیله از فعل و انفعالات ساواك آگاهی می یافت و بلافاصله خود یا یكی از افراد مطمئن را برای بررسی به آنجا می فرستاد. نامجوی در ساعاتی كه خارج از منزل بود همسرش را مأمور ثبت فعل و انفعالات ساواك كرده بود. همسرش در این مورد می گوید: «بنده از اول صبح پس از آنكه همسرم از منزل خارج می شد مأمور بودم كه تمام خبرها و اتفاقات روزمره را از دستگاه ذكر شده بگیرم و به طور مرتب یادداشت نمایم و موقعی كه ایشان می آمد به ایشان تحویل می دادم. بسیاری از مقرهای ساواك و ماشینهای گشتی آنها از همین طریق شناسایی شد». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در لحظاتی كه روند انقلاب سرعت بیشتری گرفته بود نامجوی سر از پا نمی شناخت و شبانه روز در تلاش بود. او به غیر از همسرش كه یار همیشگی او بود از خواهران و خواهر زاده هایش نیز در پیشبرد انقلاب استفاده می نمود و توسط آنها طوری عمل می كرد كه نظر دیگران جلب نشود. خواهرش در این مورد می گوید: «یك روز موسی جان سر زده آمد و از من خواست كه با هم به انزلی برویم. من اول فكر كردم كه اتفاقی افتاده لذا با نگرانی پرسیدم: &amp;quot;موسی جان كسی طوری شده؟&amp;quot; و او با لبخند گفت: &amp;quot;‌نه می خواهم سری به دایی بزنیم.&amp;quot; لحظاتی بعد من و دخترم آماده شدیم و با همان فولكس كهنه برادر به طرف انزلی به راه افتادیم. وقتی به قزوین رسیدیم دیر وقت بود. او جلوی مسجدی توقف كرد و در زد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظاتی بعد خادم در را باز كرد و برادر با ‌آن لفظ گیرا و جذابش او را راضی كرد كه به ما اجازه بدهد داخل مسجد شویم و نماز بخوانیم. بلافاصله ما وارد شدیم و طبق برنامه برادر، ‌اعلامیه هایی كه از نجف رسیده بود به در و دیوار مسجد زدیم و از آنجا خارج شدیم. آن روز ماشین برادر پر از اعلامیه و نوار بود كه با خود به انزلی می بردیم. در یكی از پاسگاهها، سربازی جلوی ما را گرفت و خواست ماشینش را تفتیش كند. برادر بلافاصله كارت شناسایی خود را در آورد و خود را معرفی نمود. سرباز احترام گذاشت و ما از خطر جستیم». خواهر زاده اش نیز در مورد فعالیتهای دایی خود چنین می گوید: «ما وظیفه داشتیم هر روز مقداری اعلامیه برداریم و داخل خانه ها بیندازیم. برای این كار دایی طرحی زیبا ریخته بود؛ یعنی برای آنكه مأموران حكومت نظامی به ما مشكوك نشوند دست یكی از بچه های كوچك فامیل را می گرفتیم و خیلی راحت اعلامیه ها را پخش می كردیم. سرعت انقلاب آن قدر زیاد بود كه بوی آمدن امام (ره) مشام مردم ایران را پر كرده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامجوی با آن كه از مسئولیتهای پشت پرده خود با كسی حرفی نمی زد ولی فعالیتهای ایشان مشهود بود. شهید نامجوی یك روز بعضی از اعضای فامیل را سوار فولكس كرد و با خود به فرودگاه برد. ایشان در مسافتهای مشخصی پیاده می شد و بین تیرهای برق را اندازه می گرفت. این قضیه از جانب ما مبهم بود ولی بعد از پیروزی معلوم شد كه ایشان از طرف كمیته استقبال حضرت امام (ره) مأمور بررسی راههایی بود كه قرار بود امام (ره) از آن مسیرها بگذرند. سرانجام امام (ره) به وطن آمدند و طلیعه انقلاب چهره نورانی خود را عیان نمود». در این لحظات هر كدام از پرسنل نظامی لو می رفت مطمئنا اعدام می شد ولی نظامیان متعهد و مسلمان آنقدر در تب عشق امام (ره) و حكومت اسلامی می سوختند كه به این مسائل توجهی نداشتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناگهان شایعه كودتا شدت گرفت و نامجوی به همراه سایر پرسنل دلسوز و خداجوی ارتش حركت جدیدی را آغاز كردند. آنها با اعزام شش نفر به حضور امام (ره)، نحوه اجرای كودتا را فاش كردند و امام (ره) پس از شنیدن سخنان آنها فرمودند: «‌من نه قمی هستم نه تهرانی. تا تكلیف انقلاب را روشن كنم جایی نمی روم». آخرین كاری كه پرسنل مسلمان ارتش توانستند انجام بدهند در روز 21 بهمن بود. در عصر آن روز مسئولین ارتش توانستند نظامیان را به داخل كلانتریها و پادگانها بكشانند و نگذارند بین مردم و ارتش درگیری ایجاد شود. سرتیپ حسنی سعدی در این مورد می گوید: «‌كاری كه فرماندهان كردند این بود كه عرصه را برای مردم خالی كنند و شهر را در اختیار مردم مقتدر قرار دهند تا آنها بتوانند بر مبنای فتوای امام (ره) به خیابانها بریزند. ما آن روز سربازان را به داخل كلانتریها و پادگانها كشاندیم تا تنشی ایجاد نشود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روز برای آن كه با مردم درگیر نشویم حتی ماشین غذا را كه باید از خیابانها رد میشد و به پادگانها می رفت به خیابانها نفرستادیم و بهتر دیدیم كه آن شب خودمان و سربازان بدون غذا بمانیم ولی با مردم روبرو نشویم. چرا كه در آن لحظات ثابت كردن همسویی ارتش با مردم سخت بود و روبرو شدن ارتش با مردم احتمال درگیری را در پی داشت». بالأخره در روز 22 بهمن، خورشید انقلاب بر ایران مظلوم تابید و ایران اسلامی از یوغ حكومت دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی رها گردید و فصل جدیدی در تاریخ ایران گشوده شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرّحمن الرّحیم «و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله بل احیا و لكن لا تشعرون. » وآن كسی را كه در راه خدا كشته شده كشته مپندارید لیكن او زنده است و لیكن همه ی شما این حقیقت را در نخواهید یافت. با درود وسلام بر امام زمان مهدی موعود و ریشه كن ظل م واستبداد و نایب بر حقّش ابراهیم زمان و رزمندگان اسلام كه جان خود را بر كف نهاده و از خانه وآشیانه ودنیا بریده و برای دفاع از میهن و وطن شرف ودین خود بر علیه كافران از خدا بی خبر یورش می برند و به ندا ی هل من ناصر ینصرنی حسین (ع) لبیك می گویند اسلام به مجروحین ومعلولین این عزیزانی كه با خون خود و با از دست دادن عضوی از بدن خود توانستند پیروزیهایی برای اسلام ومسلمانان به ارمغان آورند وسلام به امّت شهید پرورمخصوصاً خانواده های شهدا این امّتی كه با از دست دادن عزیزشان صبر را پیشه می كنند وخم به ابرو نمی آورند بلكه شادمان می شوند كه فرزندشان را در راه خدا و دین خدا هدیه می كنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای پدرو ای مادر عزیزم، ای كسانی كه سالها در بزرگ كردن و تربیت و تعلیم می كوشیدید و سختی ها را پشت سرگذاشتید ودر برابر مشكلات همچون كوهی استوار نصر وشكیبایی به خرج دادید از مرگ من هیچ ناراحت نباشید و اشك نریزید بلكه افتخار كنید كه فرزندتان در راه خدا به جهاد رفته و شهید شده است وهر وقت جنازه ام را در مقابل دیدگانتان قرار دادند باز تكرار می كنم اشك نریزید مگر اشكی كه از روی شوق وشادمانی باشد مبادا به سر وسینه ی خود از روی ناراحتی و حسرت بزنید بلكه سر بالا گیرید وافتخار كنید كه توانستید امانت خدارا به خوبی باز گردانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهرم، یك توصیه به تو دارم و آن اینست تو باید درس آزادگی و زندگی كردن را از حضرت زینب كبری و فاطمه(س) یاد بگیری، حجاب رارعایت كن، حجابت را حفظ كن زیرا كه حفظ حجاب از خون هر شهیدی ارزشش بیشتر است . دوستان عزیزم ، تنها خواسته ای كه از شما عزیزان دارم این است كه تا جای كه می توانید وتوانستید بعد از من راهم را ادامه دهید به جبهه ها عزیمت كنید و سلاح بر دست گیرید و بر قلب كافرین گلوله شلّیك كنید و بر آنها یورش ببرید ور یشه كفر واستكبار را از ریشه بركنید و جهان را برای حكومت كردن حضرت مهدی (عج) آماده سازید كه خداوند وعدۀ پیروزی به شما داده است. اشهد انّ لا اله الی الله واشهد انّ محمّد رسول الله و اشهد انّ علـی ولی الله شهادت فقط نصیب مردان خدای می شود و از شما می خواهم از جانب خداوند برای من طلب آمورزش و بخشش كنید و بدانید خداوند لطفی درحق من كرده و من را در شمار شهدای اسلام به حساب آورد . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این جهت بر من مگریید وزاری نكنید و اسلام بیش از اینها ارزش دارد و احتیاج به ریختن چنین خونهایی داردچنانچه اسلام از بعد ظهور تا كنون قربانیها داده و خونها به پای آن ریخته شده تا چنین استوار ومحكم به دست تو رسیده و ما باید نگهدار آن باشیم و آن را جهانی نماییم. پدر ومادرم ناراحت نشوید، وطاقت كنید، با ناراحتی شما وكم طاقتی وكم صبری شما دشمنان خوشحال ودوستان دلسرد می شوند پس صبر پیشه كنید وخداند نیز مدد شما خواهد بود. بر شهادتها زاری نكنید واز آنها غمگین نشوید، منتها الیه سرنوشت هر فرد مرگ است و هیچ یك از ما از آن رهایی نخواهیم داشت و فردی كه شهید می شود تقدیر آن است كه دفتر زندگی دنیوی او در آن زمان مقرّر بسته شود و در هر زمان و هر مكانی باشد دار فانی را وداع گوید پس چه بهتر خداوند مرگ مارا زمان راحتی وشهادت در راهش قرار دهد . روحش شاد و یادش همواره گرامی .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
خاطره ای از مقام معظم رهبری همسر شهید نامجوی می گوید: شهید نامجوی در كنار حضرت آیت الله خامنه ای (مدظله العالی) حدود دو سه ماه متوالی در ستاد عملیات نامنظم فعالیت داشت. در طول این مدت كه ما دائماً زیر بمب و موشك بودیم، بعضی وقتها تماس تلفنی با ما داشت و جویای احوال ما می شد. یك بار در حین صبحت تلفنی متوجه شدم كه صدایش گرفته است. پرسیدم: «طوری شده؟» و او با لبخند گفت: «چیزی نیست نگران نباش، از دود و آتش است». پس از آن پیغام فرستاد كه پمادی برایش تهیه و ارسال كنیم. علتش را پرسیدم که گفت: «انگشتان پایم زخم شده است». پرسیدم: «چرا؟» گفت: «برای اینكه وقت نمی كنم پوتین هایم را از پایم در آورم». چند شب بعد ناگهان دیدیم شهید نامجو به منزل آمد. از او پرسیدم: «چطور شد كه به مرخصی آمدی؟ گفت: «آقای خامنه ای به من امر فرمود که «سید، دو سه شب برو خانه ».&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:Mousa_Namjoo.jpg]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Mousa_Namjoo.jpg</id>
		<title>پرونده:Mousa Namjoo.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Mousa_Namjoo.jpg"/>
				<updated>2020-03-25T16:15:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: Fathi98 نسخه جدیدی از  «پرونده:Mousa Namjoo.jpg» را بارگذاری کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Mousa_Namjoo.jpg</id>
		<title>پرونده:Mousa Namjoo.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Mousa_Namjoo.jpg"/>
				<updated>2020-03-25T16:15:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D9%84%DA%AF%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید موسی لگزایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D9%84%DA%AF%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-25T16:13:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید   موسی لگزایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1345/06/20 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1366/05/13&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : گلستان - مینودشت - پرسه سو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
شهید موسی لگزایی&lt;br /&gt;
فرزند: غلامحسین&lt;br /&gt;
متولد: 1345&lt;br /&gt;
شهید گرانقدر موسی لکزایی فرزند غلامحسین در یکی از روزهای گرم تابستان یعنی بیستم شهریور ماه سال 1345 در روستای گوگل از توابع شهرستان مینودشت، شهری که با خون شهیدان تزئین شده و در گوشه و کنارش عکس آن خوبان نه تنها بر در و دیوار، بلکه بر قاب دل جاسازی شده است، کودکی معصوم قدم به عرصه وجود نهاد. این خانواده گرم و صمیمی با وجود اینکه مثل بسیاری از خانواده های آن زمان با فقر و تنگدستی دست به گریبان بودند، اما هم چنان با ایمان کامل زندگی فقیرانه خود را ادامه می دادند. به همین دلیل خدا کودکی از جنس فرشتگان به آنها هدیه کرد.&lt;br /&gt;
تنها شش بهار از عمرش گذشته بود که راهی دبستان شد اما تحصیل او در دبستان دیری نپایید، زیرا با داشتن قلبی رئوف حاضر نمی شد که دستان پینه بسته پدر و مادر را ببیند و به آنان یاری نرساند. به همین دلیل سنگر علم و دانش را رها کرده و جهت تأمین معاش خانواده و پدر و مادر خود مشغول به کار شد.&lt;br /&gt;
گویا خود درک کرده بود که باید به عرش کبریایی صعود کند زیرا در تمامی تشییع جنازه های شهداء شرکت می نمود و با آنان وعده دیدار می گذاشت. نماز جمعه و راهپیمایی و بسیج را هم هرگز از یاد نمی برد و همواره حضوری پررنگ و فعال در این عرصه ها داشت.&lt;br /&gt;
این شهید بزرگوار شب ها نگهبانی می داد و روزها به سر کار می رفت. عاشق کمک به همنوعانش و همسایه ها بود. گویا خدا عنصری به عنوان خستگی در وجود این مرد خدایی ننهاده بود. کسی نمی توانست درک کند که او چقدر از کار و فعالیت و کمک به همنوعانش لذت می برد و به این کار عشق می ورزد.&lt;br /&gt;
علاقه خاصی به امام و شهداء داشتند و به فرمان حضرت امام با آغاز جنگ تحمیلی لبیک گفتند و در سال 1365 از طریق ارتش به مناطق جنگی اعزام شدند و به عنوان آرپی چی زن گروهان خود مدت پانزده ماه در جبهه های حق علیه باطل به نبرد پرداختند و قبل از شهادتش از ناحیه کمر مورد اصابت ترکش خمپاره قرار می گیرد و مدت چهار ماه در بیمارستان بدون اینکه اطلاعی به خانواده داده باشند بستری بودند.&lt;br /&gt;
سرانجام در یازدهم مرداد ماه سال 1366 در منطقه جنگی میمک بر اثر اصابت تیر مستقیم دشمن غاصب به درجه رفیع شهادت نائل می گردند و پیکر پاک آن شهید در انبوه شرکت کنندگان به زادگاهش تشییع و در گلزار شهداء روستای پرسه سو به خاک سپرده می شود.&lt;br /&gt;
این چنین است که حضرت امام می فرمایند باید درود و رحمت فرستاد بر مادرانی که جوانان رشید خود را در راه اسلام و قرآن از دست داده اند و به شهادت فرزندانشان افتخار می کنند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
« درود بی کران بر شهیدان راه اسلام باد. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:6616992.jpg]]&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/ 23662&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:6616992.jpg</id>
		<title>پرونده:6616992.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:6616992.jpg"/>
				<updated>2020-03-25T16:13:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C</id>
		<title>شهید موسی شیرازی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-25T16:12:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید موسی شیرازی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد: 1330&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 22/3/1363&lt;br /&gt;
یگان: هوانیروز(کرمانشاه)&lt;br /&gt;
محل تولد: آبادان&lt;br /&gt;
محل شهادت: غرب&lt;br /&gt;
محل دفن: اصفهان (گلزار شهدا)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
در اردیبهشت ماه 1330 در شهر [[آبادان]] متولدشد. تحصیلات را تا سوم دبیرستان در همان شهر به پایان رساند و جهت کادر درجه‌دار فنی تخصصی به پایگاه مرکز آموزش [[هوانیروز اصفهان]] منتقل گردید و دوره تعمیر عمومی [[بالگرد]] را با موفقیبت به پایان رساند.&lt;br /&gt;
اولین درجه او [[گروهبان دومی]] و اولین یگان خدمتی او [[پایگاه هوانیروز کرمانشاه]] بود که در مأموریت‌های بی‌شماری دوش به دوش خلبانان [[هوانیروز]] پرواز می‌کرد. حضور فنی هوایی موسی شیرازی را بیشتر در مناطق عملیات غرب می‌توان دید که در انتها نیز در همان منطقه به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
آخرین مأموریت این درجه‌دار متعهد [[هوانیروز]] در تاریخ 22/3/62 برابر صورت سانحه زیر می‌باشد.یک فروند [[بالگرد 214]] به خلبانی [[ستوانیار]] دوم حسن ستاری و کمک خلبان ستوانیار علی معصومی، استوار دوم فنی موسی شیرازی، [[همافر]] احمد فیض سیمرغی و [[استوار دوم]] مسعود غلامی مأموریت داشته که یک ستون زمینی از [[لشگر 77 خراسان]] را در مسیر ([[میاندوآب]] ـ [[مهاباد]] ـ [[نقده]] ) همراه دو [[فروند]] بالگرد کبری پشتیبانی هوایی نماید. این بالگرد در ساعت 10 صبح همان تاریخ در کیلومتر 23 جاده [[میاندوآب]] به مهاباد در اثر برخورد با دو رشته کابل فشار قوی دچار سانحه و سقوط می‌گردد. در آن سانحه که منجر به متلاشی شدن بالگرد شد پنج سرنشین آن به شهادت رسیدند.&lt;br /&gt;
فنی هوایی موسی شیرازی با درجه سروانی در آمار شهدای هوانیروز و جنگ منظور شده و مزارش در [[گلزار شهدای اصفهان]] می‌باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نوید شاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:6214802.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:6214802.jpg</id>
		<title>پرونده:6214802.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:6214802.jpg"/>
				<updated>2020-03-25T16:11:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید موسی رمضانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-25T16:10:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
شهید موسی رمضانی  :&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 20/11/1351&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 21/05/1369&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه: آذربایجان شرقی – مرند - زال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید حسین گندمی در تاریخ 20/11/1351 در خانواده ای متوسط در شهرستان تبریز چشم به دنیا گشود. شهید عزیز پس از ورود به ارتش و طی دوره های لازم جهت انجام وظیفه مقدس دفاع، به جبهه حق علیه باطل در منطقه سردشت اعزام گردید. و همراه دیگر همرزمان خود در تیپ 2 لشگر 23 نوهد جان نثاری نمود که در یکی از عملیاتها در تاریخ 21/05/1369 با دلاوری هر چه تمام در زیر آتش دشمن در حال انجام وظیفه دفاعی خود بود. که به علت درگیری با ضد انقلاب به خیل شهیدان خدایی پیوست که اکنون نیز گلزار شهدای زال در مرند به وجود مطهر این شهید بر خود می بالد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/42970 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:1351300KAKA001-001.jpg]][[File:1351300KAKA002-001.jpg]]&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1351300KAKA002-001.jpg</id>
		<title>پرونده:1351300KAKA002-001.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1351300KAKA002-001.jpg"/>
				<updated>2020-03-25T16:10:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1351300KAKA001-001.jpg</id>
		<title>پرونده:1351300KAKA001-001.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1351300KAKA001-001.jpg"/>
				<updated>2020-03-25T16:10:14Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید موسی حیدری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-25T16:09:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
شهید موسی حیدری&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1342/07/03&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/11/21&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :آذربایجان غربی - شوط - صوفی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد موسي حيدري در سال 1342 در روستاي صوفي به دنيا آمد. پس از پشت سر گذاشتن دوران پر شور کودکی به تحصيلات ابتدایي پرداخت و به علت بالا بودن استعداد و معدل به زيوه اروميه انتقال يافت. او با تلاش بي وقفه نه تنها توانست دوره راهنمایي را پايان برسانند، بلكه موفق شد دوره دبيرستان را در يكي از دبيرستان هاي بخش شوط در رشته فرهنگ و ادب به اتمام برسانند. سپس به استخدام ارتش جمهوري اسلامي در لباس درجه داري درآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دوران قبل از انقلاب نوجواني بيش نبود و عقيده بر اين داشت كه اين مردم را بايد از دست شيطان پليد نجات بخشيد. در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت می کرد حتی اگر در شهرهای دور برپا می شد. بنا به گفته دوستانش حتي در بازي و شوخي با دوستان حد اعتدال را رعايت مي نمود و امكان نداشت كه از زبان مباركش سخنان ياوه بيرون بيايد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با شروع جنگ تحمیلی شهید حیدری به خاطر عشق و علاقه اي كه به امام و انقلاب داشت به جبهه ی کردستان اعزام شد و بعد از 3 ماه متوالي نبرد با دشمنان انقلاب دوباره به خانه برگشت. اما دست از تلاش و كوشش در راه احیای اسلام و انقلاب برنداشت و موفق به افتتاح پايگاه شهداي صوفي گردید و ضمن فعاليت شديد و مستمر با پايگاه هاي شوط، توانست نيروي زيادي را با توجه به درايت، اعتماد و اطميناني كه داشت، جذب و جمع كند كه حاصل اين تلاش باعث شهادت 17 نفر و چندين نفر مجروح و اسير و معلول شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انساني با مسؤوليت، مؤمن و متعهد به انقلاب و امام (قدس سره) بود. كارهايش، اعمال و رفتارش صادقانه و خالصاً لوجه الله بود و به غير از تقرب به خداوند متعال چيزي در دل نداشت. به همين جهت به آرزوي خویش كه همان عروج ملكوتي در آسمان ها و رسيدن به مقام شهادت بود، رسيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام شهید موسی حیدری بعد از 22 ماه تلاش صادقانه و بي وقفه در جبهه هاي حق عليه باطل در تاریخ 1364/11/21 در محل كوشك، طي عمليات والفجر هشت توسط دشمن بعثي شربت شهادت را نوشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش شاد و يادش گرامي باد.&lt;br /&gt;
==خاطرات==  &lt;br /&gt;
*خاطره ای از زبان دوست شهید&lt;br /&gt;
بنده يكي از دوستان و هم بازي هاي شهید حیدری در دوران انقلاب بودم. در شوخي هاي دوستانه هم برابر حكم شرعي عمل می كرد و به قدري به قرآن و احاديث مسلط بود كه به او مي گفتيم شيخ. در همه حال برابر آيات قرآن عمل می کرد. پيرو واقعي امام و دین اسلام بود. من از تعريف او عاجزم اين كاغذ پاره و قلم نيز نمي تواند مؤمن واقعي را برايتان تعريف كند. او مرد فوق العاده ای بود.&lt;br /&gt;
هر چند كه نمي توانم ايشان را در نوشتن تعريف كنم و عشق و علاقه و دوستي عمیق بین ما باعث مي شود كه گريه ام بگيرد و بگويم كه من مديون او بودم. باور بفرمایيد در این روستا هر كه شهيد شد و هر كه جبهه رفت نتيجه تلاش صادقانه موسي بوده است. او خودش قرباني هدف والايش شد و ما را در غم سوگش سوزانيد. حدود ده سال است كه باز من باور ندارم كه او نباشد. او غير قابل تعريف و يكي از ستون هاي انقلاب در منطقه بود.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/36122 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:1252999KAKA001-001.jpg]][[File:6409905629.jpg]]&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:6409905629.jpg</id>
		<title>پرونده:6409905629.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:6409905629.jpg"/>
				<updated>2020-03-25T16:09:04Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1252999KAKA001-001.jpg</id>
		<title>پرونده:1252999KAKA001-001.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1252999KAKA001-001.jpg"/>
				<updated>2020-03-25T16:09:00Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهید موسی تاتلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-25T16:08:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید   موسی تاتلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1335/01/03 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1359/12/12&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص &lt;br /&gt;
محل آرامگاه : گیلان - املش - کشکلایه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید موسی تاتلی متولد به سال   1335 در یکی از روستاهای   املش در خانواده پاک و بی آلایش تاتلی پرورش پیدا کرد و در زیر سایه ی خداوند بزرک و دامان پر عطوفت والدین روزگار می گذراند.&lt;br /&gt;
شهید موسی تاتلی از دوران کودکی حس زیبای ایثارگری در او بسیار مشهود بود او در کنار   تحصیل کمک حال   خانواده نیز بود و درس خود را در سال سوم راهنمایی به اتمام رسانید و بعد به کار برای امرار معاش خانواده مشغول گردید. موسی تاتلی   گذشتن از جان   برای پا داری اسلام را در مکتب دینش به زیبایی آموخته بود   و بخاطر   این عقیده ی پاکش   جانش   را تقدیم اسلام   نمود و در سال   1359 به درجه عظمای شهادت نائل گردید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:1159504KAKA001-001.jpg]][[File:1159504KAKA002-001.jpg]][[File:5902328.jpg]]&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/Martyrdetails/5855&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:5902328.jpg</id>
		<title>پرونده:5902328.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:5902328.jpg"/>
				<updated>2020-03-25T16:07:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1159504KAKA002-001.jpg</id>
		<title>پرونده:1159504KAKA002-001.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1159504KAKA002-001.jpg"/>
				<updated>2020-03-25T16:07:42Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1159504KAKA001-001.jpg</id>
		<title>پرونده:1159504KAKA001-001.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1159504KAKA001-001.jpg"/>
				<updated>2020-03-25T16:07:40Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهید موسی اکبرپور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2020-03-25T16:04:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شه ی د موس ی اکبرپور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تار ی خ تولد :1345/05/18&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تار ی خ شهادت : 1365/01/17&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :آذربا ی جان شرق ی - بناب - (امام حسن(ع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
شهید موسی اکبرپور بناب در سال 1345 در یک خانواده ی مذهبی در شهر بناب متولد گردید و تحت تربیت پدر و مادری مومن و اهل مسجد و مقلد حضرت امام پرورش یافت از همان کودکی در مجالس دینی از جمله برنامه های سوگواری امامان به خصوص مراسم عزاداری اباعبدالله در ماه محرم در دسته های زنجیرزنی تا آخر ایام عزاداری شرکت می کرد. سادگی، گذشت، مهربانی، مقید بودن به خانواده و سر به زیر بودن او در سنین کودکی زبانزد همه افراد فامیل و محله بود. شهید دوره ابتدایی را در دبستان فرخی که همان دبستان 22 بهمن فعلی است گذرانده و مقطع راهنمایی را در مدرسه دهخدا درس خوانده بود. از ویژگیهایی که دوستان هم مدرسه ای شهید نقل می کردند عبارتند از: پایبند بودن به اصول و قوانین مدرسه- بیشتر در خود بودن و فکر کردن و کارها و صحبت هایی که انجام می داد از سن خود بالاتر بود و...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید با جدیت تمام و احساس مسئولیت بیشتر درس می خواند و هم در اداره امور منزل و مزرعه به خانواده کمک می کرد. دوره راهنمایی را با این وضعیت به تمام رساند. اما بعد از این زمان با فوت مادر در سال 1360 و بالا بودن حس مسئولیت با آن سن کم نسبت به اعضای خانواده بخصوص برای پدر که از نظر جسمی کار افتاده بود ترجیح داد که بیشتر در خدمت خانواده باشد. شهید با آن سن کم بعد از فوت مادر در آن زمان طوری رفتار مهربانانه و عاطفی نسبت به اعضای خانواده داشت که جای مادر کمتر احساس می شد. شهید قبل از این که به خدمت اعزام شود در پایگاه بسیج محله به عنوان یک عضو فعال حضور می یافت تا این که در آذر 1364 به سربازی اعزام شد و پس از اتمام آموزش به منطقه جنگی اعزام شد و در 1365/01/25 در جزیره مجنون دعوت معبودش را اجابت کرد و به درجه شهادت نائل گشت.&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:1062603KAKA002-001.jpg]][[File:1062603KAKA003-001.jpg]][[File:1062603KAKA004-001.jpg]]&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/38577&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1062603KAKA004-001.jpg</id>
		<title>پرونده:1062603KAKA004-001.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1062603KAKA004-001.jpg"/>
				<updated>2020-03-25T16:04:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1062603KAKA003-001.jpg</id>
		<title>پرونده:1062603KAKA003-001.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1062603KAKA003-001.jpg"/>
				<updated>2020-03-25T16:04:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1062603KAKA002-001.jpg</id>
		<title>پرونده:1062603KAKA002-001.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:1062603KAKA002-001.jpg"/>
				<updated>2020-03-25T16:04:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AA%D8%A7%D8%AC_%D9%81%D8%B1%D8%AF</id>
		<title>شهید موسی الرضا تاج فرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AA%D8%A7%D8%AC_%D9%81%D8%B1%D8%AF"/>
				<updated>2020-03-25T16:02:43Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 	1346/04/01&lt;br /&gt;
نام : 	موسی‌الرضا 	محل تولد : 	سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	تاج‌فرد 	تاریخ شهادت : 	1364/11/22&lt;br /&gt;
نام پدر : 	علی‌اکبر 	مکان شهادت : 	&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	نامشخص 	منطقه شهادت : 	&lt;br /&gt;
شغل : 	دانش آموز 	یگان خدمتی : 	&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	مسئولیت : 	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : 	بهشت‌شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
همرزم موسی الرضا می گفت: شبی که می خواستند بچه ها به عملیات بروند نماز می خواندند. موسی الرضا هم در حال نماز خواندن بود. او چنان نمازش را با سوز و گداز می خواند که من به حالت او در نماز حسودی کردم. او در حین نماز خواندن بود که گلوله ای خمپاره کنار ایشان اصابت می کند و او را به شهادت می رساند.&lt;br /&gt;
« آخرین دیدار » من و این شهید بزرگوار به صورت شبانه درس می خواندیم که بنده از طرف سپاه مأموریت جبهه گرفتم و برای شرکت در عملیات والفجر 8 آماده شدم . حدود دو ماهی به خاطر اهمیت عملیات در قرنطینه بودیم و نمی توانستیم تلفن بزنیم و یا نامه بنویسیم و یا جای از منطقه به اهواز تردد نماییم . بسیار دلمان تنگ شده بود و لحظه شماری می کردیم که هر چه زود تر عملیات شروع شود تا اینکه آن لحظه حساس فرا رسید و بنده به عنوان مسئول اورژانس ل 5 نصر در کنار اروند معرفی شدم و کارهای اورژانس را با کمک همکاران در حالت استتار کامل انجام می دادیم . دو شب مانده به عملیات ، نیروهای رزمنده آمدند و کنار اورژانس در کنار اروند رود مستقر شدند . چون قرار بود ، عملیات از همان نقطه آغاز شود . بنده در آن شب به یک باره چشمم به شهید تاج فرد افتاد و او هم با دیدن من حال عجیبی پیدا کرد : به طوری که دو نفر همدیگر را بغل کردیم و مدتی هم دیگر را بوسیدیم و خوشحال شدیم . در آن لحظه از طرف مسئولین اعلام شد که چند ساعت دیگر به عملیات باقی نمانده است ، برادران می توانند وصیتنامه ها یشان را بنویسند و یا دعاء و نیایش نمایند . من با هیچ قلمی و هیچ زبانی نمی توانم آن لحظه را باز گو و مجسم کنم . خدا می داند چه حالی داشتند. در آن لحظه مثلأ همین برادر شهید ، وضو گرفت و در کنار من رو به قبله ایستاد . سپس برگشت و رو به من کرد و گفت : مرا ببخش . اگر از من در طول دوران دوستی رنجش دیده ای ! و یک باره آمد بغلم کرد . دو نفری شروع به گریه کردیم ، اما او باز زو به قبله ایستاد . خدا می داند چه نمازی می خواند . در آن لحظه های آخر ، دیگر خود را فراموش کردم و غرق در حالت شهید تاج فرد شدم . دیدم که اشکهایش از روی گونه هایش می چکد و بر روی دستهایش که در حال قنوت بود می ریزد . نزدیکش شدم آنقدر چهره اش نورانی بود که به وضوح شهادت را در او می دیدم . آنقدر در قنوت کلمات زیبا و پر معنا می خواند که حتی من را درکنارش احساس نمی کرد . من هم در چهره اش خیره شده بودم . گویی جازبه قوی مرا گرفته و رها نمی کند . نمی دانم این مدت چقدر طول کشید . علیرغم ناله های رزمندگان و« یا حسین (ع)، یا حسین (ع) » و « یا فاطمه (ص) ، یا فاطمه (ص) » آنها که فضای معنوی بوجود آورده بود . بنده بی اختیار شروع کردم به حرکت کردن در میان آنها ، و به حالاتشان نگاه می کردم . بوضوح می توانستم شهدای چند لحظه دیگر را شناسایی کنم . دو باره باز گشتم . دیدم شهید تاج فرد در حال سجود است . چه سجده طولانی داشت ! شانه هایش تکان می خورد . مدتی بعد سر از سجده برداشت . تمام صورتش با اشکهایش خیس شده بود . اعلام حرکت داده شد . همه به صورت دسته های منظم و در جایگاهایی از پیش تعیین شده ایستادند. بنده هم نمی توانستم دل از برادران بر گیرم و با آنها حرکت نمودم . به کنار اروند که فاصله کمی بود ، رسیدیم . قایقها آماده بود و سوار شدند . این آخرین ودا در تاریکی شب بدون سرو صدا انجام شد که مبادا دشمن از حضور رزمندگان آگاه شود نمی دانم همان طوری که دست تکان می دادند ، انگار دلم را با خود می بردند . هنوز آن حالت تمیز و نیایش و چهره شهید در جلویم نقش بسته است . پس از شروع عملیات که مجروحین را به اورژانس بر می گرداندند ، از هر کسی سؤال کرده و سراغ شهید تاج فرد را می گرفتم . تا آنکه خبر شهادت وی به من رسید . چند لحظه از خود بی خود شدم ، چرا که یقین داشتم خداوند ، او را طلبیده و تصویرش را در جلوی چشمم مجسم نمودم و در حالی که او در آسمانها پرواز می کرد به او گفتم : ای شهید عزیز شهادتت مبارک .&lt;br /&gt;
یک شب در خواب دیدم که موسی الرضا با لباسی سفید به همراه مادر و برادر و خواهرانش در خانه نشسته اند و در حال خندیدن هستند. گفتم: چه خبر است که این قدر می خندید؟ گفت: برای چه نخندیم و شاد نباشیم پدر، من با چهل تا تجدیدی یک ضرب قبول شدم.&lt;br /&gt;
یک بار موسی الرضا گفت: شبی خواب دیدم که جزو یک گروه 7 نفری هستم که از این گروه 7 نفری، 6 نفر شهید شدند که من هم جزء آن شهداء بودم.&lt;br /&gt;
آخرین حرفی که موسی الرضا در لحظة خداحافظی به من زد این بود که: ما که می رویم ولی شما سعی کنید که ما را فراموش نکنید. گفتم: مگر می شود برادرم را فراموش کنم؟ گفت: منظور من این است که رزمنده ها را فراموش نکنی و برای آنها دعا کنی.&lt;br /&gt;
یک روز موسی الرضا آمد به من گفت: مادر می خواهم به جبهه بروم. گفتم: مادر جان تو بایستی درسَت را بخوانی هنوز زود است که به جبهه بروی. مگر امام فرمودند که شما درستان را رها کنید و به جبهه بروید. ایشان فرمودند مدرسه هم سنگر است. گفت: مادر من تا عمرم به پایان نرسیده باید دینِ خودم را نسبت به دین و اسلام ادا کنم. من هرگز امام خود را تنها نمی گذارم.&lt;br /&gt;
یک هفته به رفتن باقی مانده بود. یک روز دامادمان به خانة ما آمده بود و دوربینش را هم آورده بود. موسی الرضا که کتابهایش را برداشته بود تا به مدرسه برود رو به دامادمان کرد و گفت: حالا که دوربین دستت است یک عکس یادگاری از من بگیر. او گفت: فقط یک دانه عکس دیگر در دوربین مانده است که بگیرم. موسی الرضا گفت: خوب از من بگیر، یادگاری باشد. و او در حالیکه کتاب در دستش در حال مطالعه بود عکسی به یادگاری گرفت.&lt;br /&gt;
ما برای تهیة غذا جهت پذیرایی از مجلس که برای او گرفتیم مقداری سبزی خریده بودیم. من نگران بودم که نکند مقدار سبزی که گرفتیم کم باشد. یکی از همسایگان گفت: من دیشب خواب دیدم موسی الرضا به من گفت: به مادرم بگویید همان مقدار سبزی که خریده اند کافی است بطوریکه اگر تمام مردم سبزوار هم بیایند و از آن بخورند زیاد هم می آید پس ناراحت نباشید.&lt;br /&gt;
موسی الرضا طرح کادش را در بیمارستان امداد سبزوار طی می کرد. در روزمراسم او من جلوی در مسجد ایستاده بودم که متوجه خانمی شدم که همراه خانواده اش از جلوی مسجد رد می شد که متوجه عکس ایشان در جلوی مسجد شد کنجکاوانه به عکس نگاه کرد و بعد شروع به گریه کرد. جلو آمد و دست روی عکس او می کشید. من کنجاو شدم جلو رفتم و از ایشان پرسیدم شما ایشان را می شناسید آن خانم در جواب گفت: او در دبیرستان امداد کار می کرد؟ گفتم: بله او طرح کادش را آنجا گذراند. برای چه سؤال کردید؟ گفت: مدتی بچه ام در آن بیمارستان بستری بود و من در آنجا کنار فرزندم بودم این بندة خدا مدام می آمد و نسبت به فرزندم خیلی محبت می کرد و به همة بیمارستان رسیدگی می کرد و نسبت به آنها لطف و محبت زیادی داشت.&lt;br /&gt;
یک روز که موسی الرضا برای گرفتن نان به نانوایی رفته بود، وقتی برگشت دیدم صورتش قرمز است. گفتم: چرا صورتت قرمز است. گفت: رفته بودم نانوایی دیدم خانمی آمده بود در حالیکه بچه به بقل داشت در صف منتظر بود و چون نانوا دست تنها بود به او کمک کردم تا بتواند زودتر کار این خانم را راه بیاندازد و او معطل نشود.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5107 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:5107.jpg]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:5107.jpg</id>
		<title>پرونده:5107.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:5107.jpg"/>
				<updated>2020-03-25T16:02:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Fathi98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Fathi98</name></author>	</entry>

	</feed>