<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Ghanbari98</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Ghanbari98"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Ghanbari98"/>
		<updated>2026-06-05T09:59:32Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B2%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر داورزنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B2%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-03T12:49:04Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	5904190	تاریخ تولد :	 نام :	علی‌اکبر	محل تولد :	سبزوار نام خانوادگی :	داور...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	5904190	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	علی‌اکبر	محل تولد :	سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	داورزنی‌	تاریخ شهادت :	1359/03/18&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	سایر&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات :&lt;br /&gt;
یادم است علی اکبر در سال 57 سرباز بود و در لشکر 77 خدمت می کرد . بعد از اینکه امام دستور دادند سربازها پادگانها را خالی کنند ایشان به دستورامام عمل کردند و خاطرم است که با لباس سربازی به سبزوار آمده و به خانه خواهرم رفتند . موقعی که انقلاب به پیروزی رسید باز مجدداً بنه به فرمان امام که دستور داده بودند سربازها به پادگانها برگردند به محل خدمتش برگشت .&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم وارد یک باغی شده ام که از تمام میوه ها دارد . مقداری از آن میوه ها راخواستم جمع کنم در همان جا علی اکبر را دیدم که آمد گفتم : مادر این باغ از کیست ؟ گفت : ازخودم است شما هر چه میوه می خواهی از آن جمع کن . من هم مقداری از سیب و گلابی برداشتم .&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا    http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8617&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامحسین درودی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-03T12:47:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6209597	تاریخ تولد :	 نام :	غلامحسین‌	محل تولد :	نیشابور نام خانوادگی :	در...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6209597	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	غلامحسین‌	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	درودی‌	تاریخ شهادت :	1362/01/29&lt;br /&gt;
نام پدر :	غلامرضا	مکان شهادت :	شرهانی&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	فرمانده گروهان-ادوات&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
وایل انقلاب بود که روزی پدر شهید غلامحسین چند قالی به ایشان می‌دهد تا آنها را به مشهد برده و بفروشد. در آن زمان پسرم غلام‌حسین دنبال این بود که تا بتواند در سپاه خدمت کند. اما به علت سن و سال کمش در سپاه استخدام نمی‌کردند. ایشان آنقدر دوندگی و سعی و تلاش کرد تا بتواند در سپاه استخدام شود، تا اینکه روزی نامه‌ای به دست ما رسید به ایشان گفتم این نامه چیست، که در این هنگام فرزندم نامه را بوسید و بر روی قلب خود نهاد و گفت: بالاخره در سپاه استخدام شدم و بسیار خوشحال شد.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا      http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8746&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%DA%98%D8%A8%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید غلامرضا دژبان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%DA%98%D8%A8%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-02-03T12:45:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6209682	تاریخ تولد :	 نام :	غلامرضا	محل تولد :	مشهد نام خانوادگی :	دژبان‌	ت...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6209682	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	غلامرضا	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	دژبان‌	تاریخ شهادت :	1362/12/08&lt;br /&gt;
نام پدر :	علی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خا طرات==&lt;br /&gt;
•	شبی که به ستون به طرف خط عراقی ها پیش می رفتیم.ایشان هرزچند گاهی مرا بغل می کرد و خداحافظی می کرد ومرا می بوسید.من احساس کرد که آن شب رفتار غلامرضا خیلی فرق کرده است. مرتب می آمد وسفارش می کردکه مواظب خودت باش .سلام مرا به پدر ومادر برسان وبگو در شهادت من غمگین نباشند وبا صبر خود کمر دشمن را بشکند.&lt;br /&gt;
•	آخرین شبی که ما با هم بودیم . برای عملیات آماده می شدیم بعد از شام نوحه سرای بود و بچه ها شور و حالی دیگری داشتند ، در همین حال برادر دژبان آمد و سفاش کرد که کسی متفرق نشود . ممکن است هر لحظه دستور حرکت برسد . نزدیکی های صبح بود که شنیدیم برادر دژبان راز و نیاز می کرد ، بعد از لحظاتی دستور حرکت رسید ایشان از من خدا حافظی کرد و گفت: مهماندوست ‍ من در این عملیات شهید می شوم واگر شهید شدم دوست دارم در مشهد بیایی و جلوی جنازه ام نوحه بخوانی. و همینطور هم شد .&lt;br /&gt;
•	در عملیات والفجر یک مشغول مقابله با دشمن بودیم. ناگهان خمپاره ای میان ما افتاد و منفجر و موجب قطع دست یکی از رزمندگان شد. برادر رزمنده فریاد زد: یا امام زمان (عج) کمکم کن همه شاهد بودیم که دست آن رزمنده به صورت اول درآمد و عضو بدن وی شد و این یک معجزه الهی بود.&lt;br /&gt;
•	یک شب غلامرضا برای شناسایی وارد منطقه عراقی ها می شود .که به یک گروه گشتی عراق بر خورد میکند.گشتی های عراقی او را تعقیب می کنند، غلامرضا در حالی که سعی می کرده از کمین عراقی ها فرار کند مجروح می شودوخودش را پشت یک بوته پنهان می کند.وآیه (وجعلنا ...)را می خواند ،که عراقی ها به او نزدیک می شوند ،ولی او را نمی بینند.بعداز رفتن عراقی ها غلامرضا خودش را به نیروهای خودی می رساند.&lt;br /&gt;
•	غلامرضا خاطرات زیادی برایمان تعریف کرد. این خاطره را که برایمان تعریف کرد، اولین سری که به جبهه رفته بود، قبل از آزادسازی مهران بود. خاطره مهمی که برایمان تعریف کرد این بود با تعدای از همرزمان در سنگر بودیم. ناگهان کبوتر سفیدی روی سنگرمان نشست. همه بیرون آمدیم تا کبوتر را بگیریم. همین که نزدیک کبوتر رسیدیم، پرواز کرد و قدری دورتر رفت. به دنبال کبوتر رفتیم. د.وباره پرید، این بار قدری دورتر از سنگر رفت. تا به کبوتر رسیدیم. خمپاره ای آمد در سنگرمان منفجر شد و سنگر خراب شد. این کبوتر باعث نجات ما بود و متوجه شدیم که خداوند هنوز ما را لازم دارد.&lt;br /&gt;
•	نزدیکی های ظهر بود که برای دیدن جنازه غلامرضا به بیمارستان رفتیم، وقتی در سردخانه جنازه اورادیدم احساس کردم چشمهایش باز است.من جنازه مرده عادی دیده بودم، انسان از مرده عادی می ترسد،اما وقتی جنازه برادرم را دیدم احساس کردم که او خوابیده اصلا&amp;quot;باورم نمی شد که او شهید شده باشد.فریادزدم شما که می گوید برادرم شهید شده او خواب است بیدارش کنیدتا به خانه ببرمش.صورتی بسیار زیبا وقرمز داشت وحالتی مثل انسان زنده داشت، بوی گلاب می داد من اصلا &amp;quot;باور نمی کردم که او شهید شده باشد.&lt;br /&gt;
•	غلامرضا قبل از آخرین اعزام به جبهه سفارش کرد که اگر من نبودم و فرزندم به دنیا آمد اگر پسر بود نامشس را روح ا... بگذارید و اگر دختر بود زینب . فرزند ایشان پس از شهادت پدر به دنیا آمد ، پسر بود و نامش را روح ا... گذاشتند .&lt;br /&gt;
•	یادم هست یک شب به برادرم غلامرضا گفتم :که امشب اعزام داریم .غلامرضا به حدی خوشحال شده بود که هم اشک شوق می ریخت، هم صورت مرا می بوسید از طرفی هم تلاش می کرد که پدر ومادرمان رضایت بدهندکه او به جبهه برود. بالأخره پدر ومادر را راضی کرد وهمان شب اعزام شد.&lt;br /&gt;
•	یک روز که قرار بود ابوالحسن بنی صدر به مشهد بیاید .من به غلامرضا پیشنهاد کردم که به استقبال بنی صدر برویم .غلامرضا به من گفت : آیا می دانی که به استقبال چه کسی می روی؟ گفتم :خوب او رئیس جمهور است.غلامرضا گفت :تو اگر می خواهی برو من نمی آیم .من هم منصرف شدم وهمان روز برای احوالپرسی به خانه یکی از خویشان رفتیم .وقتی سؤال کردم از غلامرضا که از بنی صدر چه می دانی ؟ او گفت : بدستور همین آدم در ارتش به ما مهمات نمی دهند یا یک کمپوت در مقابل یک فشنگ می گیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	دو شب بعد از خداحافظی با غلامرضا ایشان را در خواب دیدم . که در عملیات به غلامرضا تیر خورد،او آهی کشید ورو به قبله ایستاد وگفت :من دو آرزو داشتم ،زیارت کربلا وشهادت که با یکی به آن دیگری هم رسیدم. غلامرضا به درختی تکیه کردو من از خواب بیدار شدم واحساس کردم که برادرم شهید شده است.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا    http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8806&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B2%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید علیرضا داورزنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B2%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-03T12:42:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6514322	تاریخ تولد :	 نام :	علیرضا	محل تولد :	سبزوار نام خانوادگی :	داورزنی...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6514322	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	علیرضا	محل تولد :	سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	داورزنی‌	تاریخ شهادت :	1365/04/12&lt;br /&gt;
نام پدر :	اشرف‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
از حماسه ها و دلاوریهای آن جا می توان نام برادر شهید علی رضا داورزنی (که اهل سبزوار و بچّه محلّ خودمان هم بود) را ببرم . ایشان دستشان مجروح شده بود و ما به او گفتیم که شما عقب برگردید ، چون حالتان خوب نیست ایشان گفت که من تا آخر ایستاده ام و به بچّه ها می گفت : ما شهدای زیادی دادیم و اگر شده با سنگ جلوی عراقی ها را می گیریم و هرکس یک قدم عقب بگذارد پا روی خون شهدا گذاشته است و همه بچّه ها به نوایش لبّیک گفتند و جوابش را با تکبیر بلند دادند و از جمله اینها انگشت شمار هستند که واقعاً چه حماسه آفرینی می کنند . ایشان به شرف شهادت نائل شدند (ایشان مجدّداً تیری به سینه و سرش خورده بود و باعث شهادتش شده بود) ایشان خیلی صمیمی بودند و با همه بچّه ها گرم بودند و نه تنها در گردان خوب بودند بلکه در کلّیه گردان ها هم انگشت شمار بود . از نمونه خوبی هایش این بود که با همه صمیمی بود و همیشه خوش رفتاری می کرد و به هیچکس آزار نمی رساند . در وقت کار جدّی بود در غیر کار شوخی هائی می کرد که تنوّع باشد . ایشان همانطور که در کارهای نظامی الگو بود در کارهای عبادی هم الگو و اسوه بود . ایشان در نماز و عبادتش خیلی جدّی بود .&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8624&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D9%84_%DA%AF%D8%B1%D9%85</id>
		<title>شهید غلامرضا دل گرم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D9%84_%DA%AF%D8%B1%D9%85"/>
				<updated>2020-02-03T12:40:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6111946	تاریخ تولد :	 نام :	غلامرضا	محل تولد :	سبزوار نام خانوادگی :	دل‌گر...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6111946	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	غلامرضا	محل تولد :	سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	دل‌گرم‌	تاریخ شهادت :	1361/07/23&lt;br /&gt;
نام پدر :	باقر	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	تدارکات‌&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
یکبار که غلامرضا به جبهه رفته بود مجروح شده او برای مداوا به بیمارستان بستری بود. در یکی از همان شبها سیدی به خواب ایشان می آید و دستی بر سر شانه او زده و می گوید صبور باش تا جان در بدن داری مرا فراموش نکن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک شب خواب دیدم غلامرضا وارد خانه شد با دیدن او حرکت کرده و به طرفش رفتم و صورتش را بوسیدم. گفتم : پسرم بیا بنشین . گفت : وقت نشستن نیست کفت را بپوش برویم کارت دارم . من کتم را پوشیدم و با هم از خانه بیرون رفتیم . در بین راه به من گفت : پدر خواست جمع باشد به منزلی که می رویم آنجا 12 امام طرف راست مجلس نشسته اند و بقیه که شهدا هستند در طرف چپ مجلس نشسته اند . شما وقتی وارد مجلس شدی 12 امام را زیارت کن و بعد از احوال پرسی برو و آخر مجلس بایست وقتی ما با هم وارد مجلس شدیم . دیدیم امامها در طرف راست مجلس و شهدا در طرف چپ مجلس همه پشت میز وروی صندلی نشسته اند . و همه در حال خوردن میوه و شیرینی هستند . وقتی مصافحهئمن با آنها تمام شد رفتم و آخر ایستادم که ایشان هم آمده و کنار من ایستاده است . پیغمبر اکرم (ص) به غلامرضا امر کردند : سه تا صندلی و میز بیاور و در وسط مجلس بگذار . او سه تا صندلی و میز آورد و گذاشت . پیغمبر برخواست و همراه با امام حسن (ع) آمدند دست من را گرفتند . یکی این دستم یکی آن دستم را مرا کنار صندلی ها آوردند و به من گفتند روی صندلی وسط بنشین . گفتم: نه آقا شما بنشینید . پیغمبر امر کردند . باید بنشینی . بعد به غلامرضا امر کردند : سه تا چایی برای ما بیاور . یکی از آنها را پیغمبر برداشت و به من داد . من چایی را صرف کردم . پیغمبر گفت: خوب بچه ات را دیدی ؟ گفتم بله . گفت: دلخرو نیستی ؟ سه بار تکرار کرد. گفتم : آقا جان فدای سرت . بعد رو به جمعیت گفت : برای آقا دلگرمی یک درود بفرستید و یک کفی هم بزنید . آنها درود فرستادند و دست زدند و سر و صدا بلند شد که من از خواب بیدار شدم .&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا    http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8877&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر دستجردی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-03T12:39:17Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6209711	تاریخ تولد :	 نام :	علی‌اکبر	محل تولد :	نیشابور نام خانوادگی :	دست...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6209711	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	علی‌اکبر	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	دستجردی‌	تاریخ شهادت :	1362/12/06&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	کشاورز	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
دو تا از همرزمهای علی اکبر به نامهای محمد علی و حسن تعریف کردند که با علی اکبر در یک سنگر بودیم. ایشان خوابیده بود و هنگامی که از خواب بیدار شد گفت: من کاغذم را امضا کردم. الان امام زمان (عج) سوار بر اسب آمد و گفت: بیا انگشت بزن من هم زدم. امروز یا فردا شهید می شوم. خلاصه شب دیگر ما ظرف ها را پر کردیم و علی اکبر خالی می کرد که یکدفعه به روی زمین نشست و گفت: چقدر خسته ام و حال ندارم. یک چند تا پسته پوست کنید تا من بخورم. سپس گفت: یک نگاه به بیرون بیندازم و ببینم چند نفر را کشته ام. همین که سرش را از سنگر بیرون کرد مورد اصابت تیر دشمن قرار گرفت و از ناحیه سر به شدت مجروح شد. بعد گفت: دوستان مرا بگذارید و بروید و خودتان را نجات دهید در آنجا بود که به فیض عظیم شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
آخرین مرتبه ای که علی اکبر می خواست به جبهه برود من راضی نبودم چون شب قبلش خواب دیدم که یک آقای سیدی به خانه ما آمد و 18 عدد گوسفند قربانی کرد من به ایشان گفتم: ما یخچال نداریم این همه گوسفند را برای چه سر بریدی؟ گوشتشان فاسد می شود. بعد آن آقا گفت: اینها برای شما نیست به خاطر علی اکبر است بعد از این خواب بود که مطمئن شدم ایشان به شهادت می رسند. خلاصه برای بدرقه آخر به راه آهن رفتم، ایشان مرا به صبر و توکل خدا دعوت کرد و در مورد بچه ها مرا خیلی سفارش کرد و گفت: هرچه در پیش خدا صبر و پاداش داشته باشم نصف آن برای شماست. این آخرین ملاقات من با ایشان بود و طبق همان خوابی که دیده بودم بعد از چهل روز که از رفتنش گذشت، خبر شهادتش را برایمان آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان شاه رسم بود که هر کی می خواست به سربازی نرود پولی می داد و معاف می شد . یک شب کد خدا به خانه ما آمد و گفت علی اکبر زمان سربازی اش رسیده است. 300تومان را حاضر کردیم تا سربازی او را بخریم .اما علی اکبر متوجه شد و گفت :من می خواهم خدمت کنم شما نباید پول می دادید . سپس با چند نفرعازم بیرجند شد واز آنجا به مشهد بردند. زمان انقلاب بود ودر آنجا گروبانش ضد انقلاب بود وبا او بحث کرد که چرا شما برای نماز بیدار نمی شوی در جوابش گفته بود تو را به جایی می فرستم که مرغها چشمانت را در آورند وبعد او را به خاش اعزام کردند وزمان که امام خمینی دستور دادند که سربازها از پادگانها فرار کنند علی اکبربه همراه چند نفر پیش آقای قمی رفتند تا کسب تکلیف کنند که ایشان گفته بودند چون منطقه خدمت شما سر مرز است باید آنجا را حفظ کنید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان شاه رسم بود که هر کی می خواست به سربازی نرود پولی می داد و معاف می شد . یک شب کد خدا به خانه ما آمد و گفت علی اکبر زمان سربازی اش رسیده است. 300تومان را حاضر کردیم تا سربازی او را بخریم .اما علی اکبر متوجه شد و گفت :من می خواهم خدمت کنم شما نباید پول می دادید . سپس با چند نفرعازم بیرجند شد واز آنجا به مشهد بردند. زمان انقلاب بود ودر آنجا گروبانش ضد انقلاب بود وبا او بحث کرد که چرا شما برای نماز بیدار نمی شوی در جوابش گفته بود تو را به جایی می فرستم که مرغها چشمانت را در آورند وبعد او را به خاش اعزام کردند وزمان که امام خمینی دستور دادند که سربازها از پادگانها فرار کنند علی اکبربه همراه چند نفر پیش آقای قمی رفتند تا کسب تکلیف کنند که ایشان گفته بودند چون منطقه خدمت شما سر مرز است باید آنجا را حفظ کنید&lt;br /&gt;
اول انقلاب که علی اکبر در بسیج ثبت نام کرده بود سه گروه هستند یک عده دارند با هم مبا حثه می کنند که جنگ نکنند یک گروه هم دور یکدیگر نشسته ودارند قرآن می خوانند. علی اکبر هم در میان آنها بود وگروه آخر هم اسیر بودند .از خواب بیدار شدم و گفتم لا اله الا الله علی اکبر چون قرآن می خواند شهید می شود و همین طور هم شد و پس از چند روز خبرشهادتش را برایمان آوردند.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا    http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8819&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87_%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA%D9%87</id>
		<title>شهید علیرضا دادخواه کلاته</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87_%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA%D9%87"/>
				<updated>2020-02-03T12:36:31Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6004928	تاریخ تولد :	 نام :	علیرضا	محل تولد :	مشهد نام خانوادگی :	دادخواه‌...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6004928	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	علیرضا	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	دادخواه‌کلاته‌	تاریخ شهادت :	1360/01/26&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمدعلی‌	مکان شهادت :	شوش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	پاسدار	یگان خدمتی :	سپاه پاسداران&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	حرم‌مط‌هرامام‌ر&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
در یکی از اعزامهایش در جبهه ایشان به اسارت نیروهای صدامی در می آید و مدت سه روز در اسارت بسر می برد که با زیرکی خاصی موفق به پاره نمودن طنابها می نماید و در حالی که 2 اسیر دیگر را نیز آزا د نموده ، از دست آنان فرار می کند که در حین فرار گلوله ای به سمتش شلیک می کنند که از ناحیه دست جراحت بر می دارد .&lt;br /&gt;
هنگامی که ایشان می خواهد به جبهه برود ، خانواده به او می گوید باید برای تو گوسفندی قربانی نمائیم و تو را عقیقه کنیم تا از آسیب حفظ بمانی ولی شهید در پاسخ می گوید من جانم بی ارزش است و احتیاج به قربانی ندارم و باید خود را برای امامم قربانی نمایم .&lt;br /&gt;
یادم هست چند سالی از شهادت همسرم علیرضا دادخواه می گذشت یک شب در خواب دیدم که ایشان با چهره ای نورانی و سیمایی درخشان وارد خانه شد و سلام کرد من به پیش او رفتم و بعد از احوالپرسی از اوپرسیدم. کجا بودی؟ گفت: همین نزدیک شما. گفتم: پس چرا من شما را نمی دیدم. گفت: خداوند به ما اجازه نداده بود و حال که آمده ام ازپیش خدا آمده ام و ایشان فرموده اند که بروید و از خانه هایتان سر بزنید. من که خیلی خوشحال بودم به او گفتم بنشین تا برایت غذا بیاورم. گفت: نه مأموریت من تمام شده و حالا باید بروم. از خانه خارج شد و من از خواب بیدار شدم.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8484&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D9%84_%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%87</id>
		<title>شهید علیرضا دل هشته</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D9%84_%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%87"/>
				<updated>2020-02-03T12:34:14Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6305421	تاریخ تولد :	 نام :	علیرضا	محل تولد :	سبزوار نام خانوادگی :	دل‌هشت...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6305421	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	علیرضا	محل تولد :	سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	دل‌هشته‌	تاریخ شهادت :	1363/12/26&lt;br /&gt;
نام پدر :	ابراهیم‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
دوازده روز پیش از شهادت علیرضا خواب دیدم که علی آمده و درحالیکه در دستش مین بود و گفت : من شهید شدم واینها را (مین ) برای شما آورده ام بیا با هم در آب شنا کنیم و گفت : حالا که شنا نمی کنیم دوازده روز دیگر می آیم . همه می گفتند : علیرضا مجروح شده است گفتم : من خواب دیده ام علیرضا 11 روز پیش شهیده شده و وسایل اورا جمع کردم بعد از ظهر همان روز از طرف سپاه آمدن و به در منزل ما و عکس ووصیت نامه او را از ماخواستند و آنجا مطمئن شدیم که علیرضا شهید شده است . بعد از 12 روز خبر شهادتش آمد .&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا      http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8878&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%A6%DB%8C_%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8%DB%8C</id>
		<title>شهید علیرضا دنیائی نقابی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%A6%DB%8C_%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-03T12:31:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6305472	تاریخ تولد :	 نام :	علیرضا	محل تولد :	کاشمر نام خانوادگی :	دنیائی‌...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6305472	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	علیرضا	محل تولد :	کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	دنیائی‌نقابی‌	تاریخ شهادت :	1363/12/23&lt;br /&gt;
نام پدر :	مراد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
همسرم علیرضا وقتى به شهادت رسید در حدود 10 سال مفقودالاثر بود و جنازه‏اش نیامده بود گاهى درد دلم را پیش بعضى‏ها مى‏گفتم خوب خیلى سخت مى‏گذشت دوران مفقودیش یک شب خواب دیدم همسرم آمده و به من گفت ناراحتى‏ها و درد دلهعایت را به کسى نگو من دوست ندارم ناراحتى هایت را به هر کسى بگوئى گفتم چه کار کنم گفت سرت را توى چاه کن و درد دلت را به چاه بگو گفتم مگر مى‏شود گفت منظورم این است که با هر کس درد دل نگو گفتم چشم و از خواب بیدار شدم.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا     http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8973&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهید علیرضا خواجوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-01T13:40:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6209099	تاریخ تولد :	 نام :	علیرضا	محل تولد :	گناباد نام خانوادگی :	خواجوی...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6209099	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	علیرضا	محل تولد :	گناباد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	خواجوی‌	تاریخ شهادت :	1362/04/27&lt;br /&gt;
نام پدر :	اکبر	مکان شهادت :	محورکامیاران‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	دانش آموز	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بجستان‌&lt;br /&gt;
وصیت نامه:&lt;br /&gt;
بسم رب شهدا اشهد ان لا الاالله وحد ه لاشريک له واشهد ان محمد اً عبده ورسوله شکر خداي را که توفيق يافتم درراه مبارزه حق عليه باطل شرکت کنم وآنچه را که دارم درطبق اخلاص نهاده تقديم ايزد منان کنم وآنچه حسين ويارانش وتمام رزمندگان صدراسلام پروانه وار آن مي گشتند من هم آنرا بازيابم يعني شهادت مادرم مي روم تا آتشي راکه درونم مشتعل شده خاموش نمايم من هم اکنون به سوي سنگر خالي منهدم جبهه جنگ پرواز مي کنم که دشمن بداند هيچ موقعي سنگر خالي نمي ماند اما بايد از رهبرم امام جمعه عصرم خميني بن شکن قدرداني کنم که مرا از سياه چاله ها وگردابهاي روزگار که به سوي پرتگاههايي روانه بودم نجانم داد و رتهنماي ماشد وشما اي امت شهيد پرور بجستان شما خود بيش مي دانيد که اين انقلاب به چه نحوه اي به پيروزي رسيد با کشته شدن علي اکبرها ، علي اصغر ها وحبيب ابن مظاهر ها نکند خداي ناکرده بي تفاوت باشيد پدرجان در هنگامي که مي خواستم عازم جبهه شوم هرچه گشتم شما رانيافتم تا حلاليت بطلبم مادر جان مرگ من در راه اسلام وقرآن بود مبادا در مرگ من اشک بريزيد وجامعه برتن پاره کني که دشمن از اين کارشاد مي شود خواهرم توصيه مي کنم سنگر مدرسه را حفظ کنيد وبا حجاب باشيد پدرومادر عزيزم اگر وقتي اشتباهي از من سرزد مرا ببخشيد و آفرين برتو اي پدرمهربان که مرا با دستهاي زحمت کش خود بزرگ کردي ودرود بر تومادر شيرزن که مرا دردامن خود پروردي از همه التماس دعا دارم .&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8298&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر خواجه محمدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-01T13:38:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «نام :	علی‌اکبر	محل تولد :	بیرجند نام خانوادگی :	خواجه‌محمدی‌	تاریخ شهادت :	1361...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام :	علی‌اکبر	محل تولد :	بیرجند&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	خواجه‌محمدی‌	تاریخ شهادت :	1361/02/29&lt;br /&gt;
نام پدر :	شاه‌پسند	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
برای بار دومی که فرزندم علی اکبر خواست به جبهه برود به خانه ی دوستش شهید اسدالله احراری می رود و به پدرش می گوید: اگر سفارشی یا پیامی دارید برای فرزند شهیدتان، به من بگویید برایش می برم. چون این دفعه که به جبهه بروم دیگر برنمی گردم و به شهادت می رسم و همین طور هم شد وقتی به جبهه رفت به درجه ی رفیع شهادت نایل گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از دوستان فرزندم علی اکبر خوابی را بعد از چهلم ایشان دیده بود که این گونه برایم نقل می کرد خواب دیدم ایشان در یک باغ بزرگ و سر سبز که در آن پر از درخت میوه و نهرهای آب وجود دارد نشسته است گفتم می شود از این سیبهای درخت بخورم؟ گفت: هر چقدر دوست داری بردار در ادامه به من گفت: این دو نهر آب را می بینی که یکی از آنها زلال است و دیگری گل آلود. از شما خواهش می کنم به مادرم بگو دیگر برایم گریه نکند چون این نهر آب را می بینی که گل آلود است بخاطر گریه های مادرم است.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8283&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%86%D9%87_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D9%86</id>
		<title>شهید علی اکبر خوانچه زرین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%86%D9%87_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D9%86"/>
				<updated>2020-02-01T13:36:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6513772	تاریخ تولد :	 نام :	علی‌اکبر	محل تولد :	نیشابور نام خانوادگی :	خوا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6513772	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	علی‌اکبر	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	خوانچه‌زرین‌	تاریخ شهادت :	1365/10/19&lt;br /&gt;
نام پدر :	غلامحسین‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	دانش آموز	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌فضل‌&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
دو شب قبل از شهادتش در خرمشهر بودیم، نیمه شب که برای نماز شب بیدار شده بود، از خدا طلب شهادت می کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همرزمان ایشان می گویند که: موقع حمله ما از بردن ایشان به جلو خودداری می کردیم چون مجروح بود. ولی ایشان آن قدر تقاضا کرد و خواهش و گریه کرد که مجبور شدیم که ایشان را ببریم. در اولین حمله بر اثر اصابت گلوله ایشان به شهادت رسید. نیروهای امداد نتوانستند جسد ایشان را به عقب منتقل کنند و جسد ایشان حد فاصل نیروهای خودی و دشمن باقی ماند. تا اینکه در کربلای 8 با پیروزی نیروهای اسلام جنازه را پیدا کردند و به شهرستان منتقل کردند.&lt;br /&gt;
وصیت نامه:&lt;br /&gt;
در عزيزم و مادر مهربانم مرا حلال کنيد از ما راضي باشيد تا شايد خدا هم از من راضي شود. تشکر و سپاس از شما که از عهده اين بنده حقير خدا نميآيد تنها او قادر به اين همه اجراست. مادرم مرا ببخش پدر مرا ببخش برادرانم و خواهرانم مرا ببخشيد نگذاريد در رنج و عذاب بميرم از من راضي باشيد. و بدانيد که قصد من از آمدن به جبهه غرق شدن در اين معنويت رزمندگان و مدتي دل از اين دنياي مادي کندن است. قصدم تهذيب نفس و روشن کردن دل به نور خداست، از آنهمه ماديات خسته شده بودم. خدايا مرا به جوار خود بخوان نگوييد آرزومند از دنيا رفت. من به آرزوي خود رسيدم قصد ديگر من دفاع از شرفم و از آب و خاکم ميباشد دشمن کافر نميتواند به خانه من به مرز و بوم من راه يابد تا اين جوانان هستند. چه سعادتي از اين بزرگتر که خونم را براي دفاع از وطنم ريخته شود. خدايا چقدر ظلم و چقدر ستم. خدايا اين منجي عالم بشريت را برسان. پدرجان و مادرجان تقريباً يکماه به درگاه خدا روزه نذري مقروضم و حداقل بخاطر اطمينان کامل يکماه هم نماز احتياج دارم. پدرجان و مادرجان و خواهرجان من از شما ميخواهم که هر روز جمعه برايم قرآن بخوانيد تا شايد اين گناهان زيادم بخشيده شود. اي اهل دنيا تقوي داشته باشيد از اين؟؟؟دنيا محل ماندن نيست محل رفتن است. اي دوستان من اي بستگان من به يکديگر محبت کنيد دشمن خونخوار هم نباشيد از همه خواهش ميکنم اين بنده مقصر و گنهکار را ببخشند. برادران محصلم درس خواندن هدف نيست هدف رضاي خداست. اول دين خود را درست کنيد بعد دنيا را. پدرجان و مادرجان و خواهرجانم بازهم از شما ميخواهم که مرا ببخشيد. خواهرجان اگر در حق شما کوتاهي کردهام مرا ببخش. داغ برادر سخت است اما نه براي شما. صبر کنيد صبر کنيد و صبر کنيد که بشرالصابرين ان الله يحب الصابرين. پدرجان و مادرجان زياد غصه نخوريد دير يا زود شما هم به من ؟؟؟يکي دير يکي زود. فقط دعا کنيد مشرک نميريد کي تابحال در اين دنيا مانده. ؟؟؟امامان به کساني بودند همه رفتند. ماندني کيست تا؟؟؟خدايا مشرک نميرم. ديگر عرضي ندارم برايم حداقل هزارتومان صدقه بدهيد. به اميد ديدارتان؟؟؟ باز هم از همه کساني که؟؟؟و به آنها از دست و زبان من ظلمي رسيده طلب بخشش ميکنم.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا    http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8307&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%DA%AF%D8%AF%D8%A7_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87</id>
		<title>شهید علی گدا خواجه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%DA%AF%D8%AF%D8%A7_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87"/>
				<updated>2020-02-01T13:34:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6707291	تاریخ تولد :	 نام :	علی‌گدا	محل تولد :	بیرجند نام خانوادگی :	خواجه...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6707291	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	علی‌گدا	محل تولد :	بیرجند&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	خواجه‌	تاریخ شهادت :	1367/03/05&lt;br /&gt;
نام پدر :	علی‌اکبر	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	دیده‌بان‌ـ ادوات&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
زمانی که به همراه برادرم علی به مکتب می رفتیم یک روز من مدادم را کنار گذاشتم و با مداد یکی از بچه ها تکالیفم را انجام می دادم وقتی برادرم این صحنه را دید با عصبانیت به من گفت چرا از مداد خودت استفاده نمی کنی و بدون اجازه مداد دیگری را برداشتی؟ این کار تو خلاف شرع است. من هم مدادش را دادم و با مداد خودم نوشتم.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا    http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8277&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامعلی خواجوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-01T13:32:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6209100	تاریخ تولد :	 نام :	غلامعلی‌	محل تولد :	مشهد نام خانوادگی :	خواجوی...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6209100	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	غلامعلی‌	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	خواجوی‌	تاریخ شهادت :	1362/12/12&lt;br /&gt;
نام پدر :	عیسی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
در روز نهم دیماه 57 کهراهپیمایی عظیم مردم مشهد از میدان شهدا فعلی به طرف چهارراه لشکر و چهارراه استانداری در حرکت بود ناگهان بوسیله تانکها و هلی کوپترهای شاه مورد حمله قرار گرفتند و حتی چند زن راهپیمائی کننده را زیر زنجیرهای خود له کردند در این راهپیمایی غلامعلی نیز شرکت داشت و در داخل محوطه استانداری علیه ارتشیان طاغوت شعار می دادند و در روز دهم دیماه که ارتش طاغوت با وقاحت تمام در محوطه چهارراه شهدا بطرف مردم که علیه رژیم طاغوت شعار می دادند تیراندازی می کردند بنده غلامعلی را سر کوچه چهار باغ گذاشته و خودم به کوچه مقابل آن (کوچه آب میرزا) رفتم که در همین موقع تانکها حمله ور شدند و به سوی مردم تیراندازی کردند این جانب داخل کوچه آب میرزا رفته از ایشان جدا شدم و تانکها پس از تیراندازی و کشتار مردم به پادگانهای خود بازگشتند. بنده از طرف حرم به کوچه چهار باغ مراجعه کردم و به سراغ موتور سیکلتم که در گوشه ای پارک کرده بودم رفتم و ناگهان متوجه شدم که برادرم روی موتور سیکلت نشسته و منتظر من است تا چشمش به من افتاد از موتور پیاده شد و خودش را در آغوش من انداخت و گفت داداش جان سالمی گفتم بله خوشحالم که تو را سالم می بینم و با یکدیگر به منزل برگشتیم و والدین ما و خانواده ام که خیلی نگران شده بودند با دیدن ما خوشحال شدند.&lt;br /&gt;
در آبان ماه سال 61 بود که در جبهه های جنوب واحد پدافند مدت دو ماه و اندی حضور پیدا کردند و پس از ترخیص به اینجانب فرمودند داداش دوست دارم که مستقیم در عملیات شرکت کنم و در اعزام بعدی حتی تا زمان عملیات در جبهه بمانم . در اعزام نیرو ، در سال 62 که جهت آمادگی برای عملیات خیبر بود ، خود را ، پادگان بسیج معرفی کرد و من به ایشان عرض کردم که داداش حال نوبا من است که اعزام شوم و بنده هم آماده رفتن ، جبهه بودم که ایشان فرمودند شما بمانید متاهل هستید ولی من مجرد هر حادثه ای برایم اتفاق بیفتد جز والدین کسی را ندارم ولی شما اهل و عیالتان باضافه والدین برای شما می سوزند . در هر صورت از اعزام اینجانب جلوگیری کرد و خود در بهمن سال 62 با اعزام عظیم سپاهیان خراسان اعزام گردید و در عملیات خیبر مستقیم شرکت کرد و در گردان یاسین ای 21 امام رضا (ع) بعنوان تک تیر انداز شرکت کرد و پس از آمار گیری تعاون یگان مربوطه جزء آمار مفقودین قرار گرفت و خبر مفقود شدن ایشان را این جانب به والدین رساند آنان را توجیه نمودم که اینان خدای اسلام شدند . لازم به توضیح است که پیکر مطهر ایشان در خرداد ماه سال 75 که توسط تفحص ستاد فرماندهی کل قوا کشف شد . تشییع ودر ثبت رضا (ع) در قطعه شهدا دفن گردید .&lt;br /&gt;
مرحله بعدی اعزام حدود آبانماه61 بودکه در جبهه جنوب بطور پدافندی بمدت 2 ماه و اندی حضور پیدا کرده و پس از ترخیص به من فرمودند : داداش دوست دارم مستقیم در عملیات شرکت کنم ، در اعزام بعدی حتما تا زمان عملیات در جبهه می مانم . در اعزام بعدی در سال62 که جهت آمادگی برای عملیات خیبر بود خود را به پادگان بسیج معرفی کرد و من به ایشان عرض کردم که داداش جان حالا نوبت من است که اعزام شوم و بنده هم آماده رفتن به جبهه شده بودم که ایشان فرمود: شما بمانید متاهل هستید ولی من مجردم هر حادثه ای برایم اتفاق بیافتد جز والدین کسی را ندارم ولی شما اهل و عیالتان باضافه والدین برای شما دلشان می سوزد. در هر صورت از اعزام این جانب جلوگیری کرده و خود در بهمن 62 با اعزام عظیم سپاهیان خراسان اعزام شدودرعملیات خیبر مستقیم شرکت کرده و در گردان یاسین تیپ 21 امام رضا به عنوان تک تیر انداز شرکت کرد و درآمار گیری تعاون مربوطه جز آمار مفقودان قرار گرفت و من خبر مفقود شدن ایشان را به والدین رساندم و آنان را صبر دعوت کردم . لازم به توضیح است که پیکر مطهر ایشان در خرداد 75 که به بوسلیه نیروهای تفحص شناخته شده و کشف شده بود تشییع شد و در بهشت رضا در قطعه شهدا دفن گردید.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8299&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AE%D9%85%D9%88%D8%B4</id>
		<title>شهید محمد کاظم خموش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AE%D9%85%D9%88%D8%B4"/>
				<updated>2020-02-01T13:30:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6209073	تاریخ تولد :	 نام :	محمدکاظ‌م‌	محل تولد :	قوچان نام خانوادگی :	خمو...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6209073	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمدکاظ‌م‌	محل تولد :	قوچان&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	خموش‌	تاریخ شهادت :	1362/12/10&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	محصل	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	روستا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
•	یک شب خواب بودم، نیمه های شب صدایی به گوشم رسید و بلند شدم و دیدم که محمد کاظم بیرون از اتاق نشسته است به او گفتم: چرا نمی خوابی؟ گفت: بیرون رفته بودم الآن می خوابم. گفتم: چه چیزی در زیر تشک گذاشتی؟ کمی هراسان شد و گفت: چیزی نیست چیزی نیست بابا رفتم و زیر تشکش را نگاه کردم و دیدم عکس شهید مسیح آبادی و شهید دهنوی است. محمد کاظم عکس ها را نگاه می کرد و با خود گریه می کرد و این نشانه ای از علاقه زیاد او به شهادت بود.&lt;br /&gt;
•	برادر محمد کاظم قبل از رفتن به جبهه مدت کوتاهی در شهرستان قائمشهر در نانوایی مشغول کار بود. در آنجا همراه با دو نفر از دوستان و همراهانش که آنها نیز هم سن و سال ایشان بودند با یکدیگر پیمان می بندند که به جبهه بروند و با هم رقابت در شهید شدن داشتند که برنده این رقابت شهید برات علی فلاحی می شود چون اولین شهید از جمع این سه نفر می باشد بعد از آن هم برادرم محمد کاظم به فیض عظیم شهادت نائل گشت.&lt;br /&gt;
•	دو سه سال قبل در یکی از روزهای تابستان آقای غلامحسن شوشتری به منزل ما آمد و من از ایشان خواستم که از دوران جبهه تعریف کند. ایشان گفت: شب عملیات با بلندگو اسم پنج نفر از جمله محمد کاظم را اعلام کردند. به دلیل اینکه سن ایشان کم بود آنها را از ماشین پیاده کردند که به خط نروند. وقتی آمار گرفتند دیدند که این پنج نفرسوار ماشین شده اند که دوباره آنها را پیاده می کنند. وقتی که به خط مقدم رسیدیم مشاهده کردیم که این پنج نفر در آنجا هستند. با تعجب از آنها پرسیدیم شما چگونه زودتر از ما به اینجا رسیدید. قرار نبود که شما بیائید آنها در جواب گفتند: خدا که آدم را بخواهد هرجور شده به اینجا می آورد. ما هم از پاهایمان منّت کشیدیم واز کانالها خود را به اینجا رساندیم. محمد کاظم در همان عملیات بود که به فیض شهادت نائل گشت.&lt;br /&gt;
•	به خاطر دارم پسرم محمد کاظم در آمل مشغول کاربود. نزدیک شهریور ماه نامه ای برایش نوشتم که برگرد و درست را ادامه بده.اما اودرجواب من گفت پدرجان من نه می توانم درس بخوانم و نه می توانم کارکنم. تو را به پهلوی شکسته حضرت زهرا (س) قسمت می دهم فقط به من اجازه بده که به جبهه بروم. دوباره برایش نامه نوشتم که به روستا برگرد. بالاخره برگشت به او گفتم کاظم جان مادرت راهم صداکن بعد گفتم: چرا می خواهی به جبهه بروی در آنجا که حلوا پخش نمی کنند. اگربه جبهه بروی یا کشته می شوی و یا اسیر و یا مجروح می شوی و یک عمر معلول اینها را می دانی. کاظم در جواب من گفت: پدرجان همه اینها آسان است آنچه مشکل است فقط رضایت شماست. اجازه بدهید که فقط یک بار به جبهه بروم . اگر شهید شدم که افتخاری برای شماست و ننگ که نیست. اگر هم برگشتم هر چه دستور دهید مو به مو انجام می دهم. وقتی که با اصرار زیاد او مواجه شدم گفتم برو فقط می دانی من چگونه راضی هستم اینکه نفس کشیدن و قدم برداشتنت در راه خدا باشد.&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا     http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8244&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%B1%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87_%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهید صفرعلی خواجه پور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%B1%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87_%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2020-02-01T13:28:31Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6111134	تاریخ تولد :	 نام :	صفرعلی‌	محل تولد :	درگز نام خانوادگی :	خواجه‌پ...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6111134	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	صفرعلی‌	محل تولد :	درگز&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	خواجه‌پور	تاریخ شهادت :	1361/04/26&lt;br /&gt;
نام پدر :	شیرعلی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	شهدا&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
ایشان وابستگى عجیبى به من داشت و بعنوان پیک من بود هر جا مى‏رفتم مى‏آمد تا اینکه در عملیات بدر خواستم از بغل جاده بروم تا بطرف دیگرش برسم که رفتم ایشان هم مى‏خواست بیاید که وسط جاده تیر خورد و فریادش بلند شد که:&amp;quot;آى کجایید لعنتى‏ها؟!&amp;quot; رفتم و او را به زور بغل جاده آوردم تیر به نخاعش خورده بود و فقط مى‏گفت &amp;quot;کمرم مى‏سوزد&amp;quot; بهر صورت کنار جاده را با دستهایم و با هرچیزى که بدستم مى‏رسید شکافتم به اندازه‏اى که این توى شکاف جا بشود و سپس وى را همانجا گذاشتم و به او گفتم صفدر جان من مى‏خواهم بروم شما باش تا ما لااقل برویم و دشمن را بزنیم و بعد برمى گردیم و تو را مى‏بریم! ایشان گفت &amp;quot;حتماً یادت نرود&amp;quot; به جلو رفتم و حدود ساعتهاى 7 تا 8 بود که برگشتم تا براى بچه‏ها مهمات بفرستم و مجروحین و شهداء را جمع کنم که دیدم شهید صفدر همانجا است و داد مى‏کشد و مى‏گوید:&amp;quot;مى‏سوزم آقاى سلیمانى کجایى&amp;quot; وقتى که صدایش را شنیدم واقعاً گریه‏ام گرفت خیلى زجر مى‏کشید. بالاى سرش رفتم و به وى گفتم: چیه؟ گفت: &amp;quot;مى‏دانى که من چه زجرى از دیشب کشیده‏ام؟!&amp;quot; من خیلى از زجر کشیدن او سوختم از اینکه نتوانستم برایش کارى بکنم. خلاصه بالاجبار از ایشان جدا شدم و او را به دو نفر از برادرها دادم تا ببرند اما او بالاخره در شیراز به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا  yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8279&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%AE%D9%88%D8%A7%DA%A9</id>
		<title>شهید جواد خواک</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%AE%D9%88%D8%A7%DA%A9"/>
				<updated>2020-02-01T13:26:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6111152	تاریخ تولد :	 نام :	جواد	محل تولد :	مشهد نام خانوادگی :	خواک‌	تاریخ...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6111152	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	جواد	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	خواک‌	تاریخ شهادت :	1361/07/22&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمدحسین‌	مکان شهادت :	سومار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	دانش آموز	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	فرمانده گروهان-ادوات&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
به خاطر دارم فرزندم جواد سه چهار روز قبل از اینکه به جبهه برود به عکاسی رفت و گفت یک عکس بزرگ از من بگیر و دور قاب عکس را به رنگ سیاه دربیاور. عکاس گفت شما جوانی. سیا خوب نیست اما جواد به عکاس گفت شما عکس را بگیرید و درست کنید و بعد از اینکه یک هفته از جبهه رفتن من گذشت آن را به خانه تحویل دهید. بعد از اینکه یک هفته از رفتن جواد گذشت آن عکاس عکس جواد را برای ما آورد و گفت جود آقا این عکس را گرفته و به من گفته که دور عکس را سیاه بگیر ولی من دور عکس را سفید گرفتم و آوردم تحویل شما بدهم. بعد متوجه شدم که خود جواد می دانسته این دفعه به شهادت می رسد. پس از چند روز خبر آوردند که به درجه رفیع شهادت نائل مده است.&lt;br /&gt;
وصیت نامه:&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحيم خدايا. مي خواستم دينت را ياري کنم . مي خواستم در راه تو قدم بردارم ولي افسوس که قدمم آنقدر کوچک و حقير بود که در ميان امواج بيکران جلال و شکوهت و در ميان منتهاي درگاهت غرق و ناپديد شد. خدايا گرچه سخت مشتاق ديدارت هستم ولي با وجود اين آرزومندم دوباره زنده شوم و بجنگم و دوباره بميرم واين کار را آنقدر تکرار کنم که ريشه ظلم از تمامي ممالک اسلامي بلکه از تمامي جهان پاک شود و دين خدا در همه جا برقرار گردد، تا شايد با اين کار بتوانم لبيک بگويم به خونهايي که در راه اسلام ريخته شده و با اين کار بتوانم ادامه دهنده راه سرخ تمامي شهيدان صدر اسلام باشم و گوشه اي بسيار کم از وظيفه بسيار سنگيني که نسبت به خون شهدا دارم انجام داده باشم، خدايا آنقدر غرق در گناهم که حتي خودم را هم گم کرده بودم و اين از لطف و کرم تو بود که دوباره به راه تو بازگشتم ، خدايا از آينده ام واز روز رستاخيز سخت بيم دارم و فقط از تو آمرزش مي خواهم که بينهايت شرمنده ام. پدر عزيز و مادر مهربان و خانواده محترمم سلام ، سلام بر شما که توانستيد ابراهيم وار از صحنه امتحان پيروز بيرون رويد گرچه هديه اي که شما به قربانگاه فرستاده بوديد بسيار کوچک و کم ارزشتر است هديه هاي ديگران بود ولي باز هم با اين کارتان ثابت کرديد که هنوز رهروان راستين راه ابراهيم خليل ا… و ديگر انبياء استوار در راه خود ايستاده اند و آماده اند که هر لحظه که لازم باشد نه تنها از ايثار مال بلکه از نثار جان هم بيمي نداشته و آماده اند هرلحظه فرمانده کل آقا امام زمان (عج) اراده فرمايد و دستور دهد ، قيام کنند و ريشه ظلم را از تمامي گيتي محو و نابود سازد. پدر و مادر گراميم اگر چه من خيلي شما را از خود رنجاندم و هيچ آبرويي پيش شما ندارم که بتوانم چيزي تقاضا کنم ولي باز هم از شما مي خواهم در شهادتم هرگز عزا نگيريد که اين کار موجب ناراحتي روحم خواهد شد. خوشحال باشيد و شادي کنيد که با اين کارتان شايد بتوانيد ديگران را هم تشويق کنيد که هرگز نبايد اسلحه من و همرزمانم بر زمين افتد، در آخر پدر جان ، مادر جان ، خواهران و برادرانم مرا ببخشيد و حلال کنيد و تا مي توانيد مجلس ختم را ساده و کم خرج برگزار کنيد و يا اصلاً برگزار نکنيد زيرا شهيداني هستند که هرگز مجلس ختمي برايشان برگزار نمي شود. برادر همرزمم سلام ، برادر جان پيام خون شهيدان را شنيدم و به آن لبيک گفتم ، برادر جان محکم و استوار باش که راه تو همان راه انبياء است .سلاحت را محکم نگه دار و بر قلب دشمن بکوب و وظيفه سنگيني را که داري انجام ده . برادرانم من پاسدار بودم در صورتي که هيچگونه لياقتي دراين امر الهي نداشتم و فقط اسمم پاسدار بود . در جلوي اسم من هيچوقت نام بزرگ و با افتخار پاسدار که هرگز لايق آن نيستم ننويسيد . پاسدار واقعي آن کسي است که امام مي گفت و امام مي خواست باشد. انشاءا… که همه شما بتوانيد به آن درجه برسيد. در پايان برادران عزيزم شما عزيزان ناراحتيهاي فراواني ديده ايد ، از شما تقاضا دارم مرا ببخشيد و حلالم کنيد . به اميد روزي که پرچم پرافتخار اسلام بربلندترين قله هاي کره زمين به احتزاز درآيد و ريشه ظلم و ستم از تمام جهان ريشه کن گردد.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8305&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87_%D8%A8%DA%86%D9%87</id>
		<title>شهید عباس خواجه بچه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87_%D8%A8%DA%86%D9%87"/>
				<updated>2020-02-01T13:22:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6405654	تاریخ تولد :	 نام :	عباس‌	محل تولد :	نیشابور نام خانوادگی :	خواجه‌...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6405654	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	عباس‌	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	خواجه‌بچه‌	تاریخ شهادت :	1364/01/07&lt;br /&gt;
نام پدر :	غلامرضا	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌فضل‌&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
•	در عملیات بدر دشمن با کالیبر پدافند ما را زیر رگبار گرفته بود و همچنان مقاومت می کرد در جاده خندق برای در امان بودن از آتش دشمن موصع گرفته بودیم . با عباس درکنار یکدیگر بودیم . روحیه بسیار بالایی داشت یکی از نیرو ها بلند شده و ایستاده بود . به محض اینکه بلند شدم تا به او بگویم بنشیند توسط کالیبر دشمن از ناحیه گردن مجروح شدم عباس که متوجه شد من شهادتین را بر زبتن جاری کردم ، گفت: برارد رضایی مجروح شدی ، چی شد ؟ گفتم : « ظاهراً از ناحیه گردن و سر مجروح شده ام » منطقه تاریک بود عباس در تلاش بود تا باندی پیدا کند و محل خونریزی را ببندد . گودالی کنار جاده کند و سرم را داخل آن گذاشت . به هر شکلی بود گردن و سرم را باندپیچی کرد و مقداری مرا به سمت عقب آورد آنجا دیگر چیزی نفهمیدم . وقتی چشمانم را باز کردم در پشت جبهه بودم . آنجا مطلع شدم که برادر عباس خواجه بچه »در همان قسمت که با هم بودیم توسط کالیبر تیری به مهره های کمرش اصابت کرده و به دلیل اینکه نتوانسته از خودش حرکتی آنجا دهد و نیروها نتوانسه بودند ایشان را به عقب انتقال دهند خون زیادی از ایشان رفته بود و آنجا به شهادت رسیده بود .&lt;br /&gt;
•	قبل از عملیات زمانی که می خواستیم، مأموریت دیگری به«عباس خواجه بچه» بدهیم، گفت:«من تا یک قدمی بهشت آمده ام، حالا شما می خواهید مرا از بهشت محروم کنید، این کار را نکنید.»&lt;br /&gt;
•	در عملیات بدر با «عباس خواجه بچه » در کنار یکدیگر بودیم . شب بود و با قایقها به سمت هور الهویزه حرکت کردیم در بین راه تعدادی از نیروها از مسیر منحرف شده بودند با ایشان جهت کنترل مسیر و پیدا نمودن قایقی که راه را اشتباهی رفته بود به راه افتادیم در نقطه ای از مسیر صدای چند نفر که عربی صحبت می کردند را شنیدیم . فکر کردیم که از نیروهای خودی هستند و می خواهند جای ما را لو دهند به برادرانی که همراه ما بودند گفتند هر کسی هست او را بگیرید و دهانش را ببندید در همین حین دوشیکای دشمن شروع به کار کردبه خاطر فاصله کمی که با عراقیها داشتیم تعدادی از برادران ترسیده بودند موتور یکی از قایقها روشن شد در حالی که باید خاموش حرکت می کردیم همین که خواستند برگردند خودم را داخل آن قایق انداختم و موتورش را خاموش کردم تعدادی از نیروها در آب افتاده بودند و چند تا کوله پشتی و کلاه آهنی درآب شناور بود با احتیاط قایق را به عقب آوردیم . نیروها را از آب خارج کردیم ولی کوله پشتی ها و سایر وسایل هنوز در آب بود به خاطر اینکه مسیر فردا مشخص نشود و دشمن اطلاعی کسب نکند گفتم : چه کسی حاضر است برود و وسایل را از داخل آب بیرون بیاورد .عباس پیش قدم شد و گفت : «من می روم و آنها را می آورم » همراه با یکی دیگر از برادران داخل آب رفت . با اینکه این احتمال وجود داشت از سوی دشمن تیری شلیک شود و او شهید شود وسایل را از آب خارج کردم . در ما بین خط خودمان و خط دشمن در آن هور روز را تا شب ایستاده بودیم . قایقهای دشمن از نزدیک ما تردد می کردند. در موقعیتی قرار داشتیم که اگر دشمن متوجه حضور ما می شد مارا به رگبار می بست و چون جان پناهی به غیر از نی نبود کسی زنده نمی ماند . درآن وضعیت عباس مخلصانه به ریسمان اهل بیت چنگ زده بود ناله می کرد و از حضرت زهرا (س) کمک می خواست عملیات را شروع کردیم . عباس پیک من بود و بایستی در کنار من حضور می داشت .در حین درگیری تیری به او اصابت کرد او را به عقب آوردم و در کنار حاشیه جاده گذاشتم و چفیه اش را با کمرش بستم گودالی حفر کردم و او را آنجا خواباندم گفتم : « عباس جان ، من باید به جلو بروم تا خط را آزاد سازیم . بعد خواهم بگشت .» با اینکه درد فراوانی را تحمل می کرد. گفت : « شما بروید تا بتوانید خط را بگیرد » صبح که از خط برگشتیم به سوی عباس رفتم تا او را به عقب انتقال دهد در گودال خون زیادی جمع شده بود . با اینکه عباس آدم قوی و نیرومند و نسبتاًچاقی بود اما صورتش به اندازه کف دست شده بود گفتم عباس : « عباس جان چطوری ؟ » گفت : « نمی دانی چه کشیدم ، خیلی به من سخت گذشت .» صورتش را بوسیدم و با کمک چند نفر از نیروها او را روی برانکارد گذاشتیم و به دو نفر از نیروها گفتم : « او را بردارید و به عقب ببرید عباس خداحافظی کرد و گفت : « من را دعا کنید » او را بردند و چون خون زیادی از او رفاه بود در بین راه به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
•	25 نفر از نیروهای نیشابور را برای آموزش به مشهد اعزام کردند. عباس هم در این جمع حضور داشت. در همان زمان 48 شهید آورده بودند و قرار بود در مشهد تشییع شوند. ما نیز برای شرکت در مراسم تشییع به مشهد رفتیم. در حین اجرای مراسم در فلکه ای ایستاده بودیم که ناگهان یک نفر از پشت چشمانم را گرفت. هنگامیکه چشمانم باز شد عباس را دیدم. صورتش را بوسیدم و احوالپرسی کردم. گفت: پدر جان، چقدر خوب شد یکدیگر را دیدیم، باید با شما خداحافظی می کردم. می خواهم به منطقه بروم و ممکن است دیگر برنگردم و به شهادت برسم و شما را نبینم. سرگرم مراسم تشییع شهدا بودیم. از فلکه اول که گذشتیم عباس از ما جدا شد. گفتم: کجا به این زودی؟ گفت: دوره غواصی تمام شده و باید هر چه زودتر به جبهه برویم.&lt;br /&gt;
•	زمانی که عباس برای رفتن به جبهه آماده می شد، گفت: مادر ، اگر خبر شهادت من را آوردند نباید گریه کنید، اگر می خواهید من از شما راضی باشم برای من گریه نکنید، این بارانی است که بر هر کس فرود می آید و شهادت نصیب هر انسانی نمی شود. روزی که خبر شهاتش را آوردند گفتند: عباس گفته سلام مرا به مادرم برسانید. همان روز وضو گرفتم و نماز خواندم و دستهایم را رو به اسمان بلند کردم و گفتم: عباس جان، تو نیز سلام مرا به حضرت زهرا (س) برسان.&lt;br /&gt;
•	قبل از اینکه عباس به جبهه برود، یک شب در خانه ما میهمان بود. با اینکه خودم به جبهه رفته بودم، از او درخواست کردم که استعفاء دهد و دیگر به جبهه نرود. گفت:«بعداً جوابت را می دهم.» زمانیکه با ماشین او را به خانه اش می بردم، در بین راه گفت:«پیش بچه ها جواب سئوالت را ندادم. اما بدان تا زمانیکه شهید نشده ام به جبهه خواهم رفت.» با اینکه مجروح شده بود، گفت:«از شما خواهش می کنم از این به بعد برای من مشخص نکنید که به جبهه بروم یا نروم.»&lt;br /&gt;
•	سال 61 بود و همراه با «عباس خواجه بچه» در عملیات فتح المبین در قسمت زرهی بودیم. از آنجا ما را شبانه به اندیمشک انتقال دادند. صبح نیروها برای اعزام به منطقه سوار هواپیما می شدند.4 نفر بودیم که عباس از همه جلوتر رفت و گفت:«من باید بروم» هر چه اصرار کردیم که صبر کن با هم برویم بی نتیجه بود. گفت:«هیچ راهی ندارد» کوله پشتی اش را به دوش گرفت و رفت داخل هواپیما نشست. هر چه داد و بیداد کردیم که سوار نشو، بیا با هم برویم، فایده ای نداشت.&lt;br /&gt;
•	یکروز ناگهانی تمام وسایل مغازه خود را جمع کرده بود و به خانه آورد. در مورد کارش از او سؤال کردم، گفت:«در اینجا 50 تا 100 هزار تومان کار می کنم. می خواهم با ماهی 4 هزار تومان کار کنم.» گفتم:«عباس چرا می خواهی این کار را بکنی؟» در پاسخ به من گفت:«می خواهم به جبهه بروم و برای اسلام و قرآن تلاش کنم. مال دنیا در دنیا فراوان است و زیاد پیدا می شود.»&lt;br /&gt;
•	عباس در عملیات خیبر مجروح شده بود و در این رابطه چیزی به ما نگفتند. خواب دیدم که دسته گلی همراه با دو سکه به ما دادند ولی در همان لحظه یکی از سکه ها را گرفتند و تنها یک دسته گل و یک سکه در دست ما ماند.بعد از سه شب خواب دیدم عباس شهید شده است. روز چهارم بود که خبر آوردند«عباس خواجه بچه» به شهادت رسیده است.&lt;br /&gt;
•	ر شب عملیات 4 گردان را به منطقه اعزام کردند. با عباس در یک گردان بودیم. در گادر استراحت می کردیم که عباس گفت: بابا، من دیشب خواب دیدم که به منطقه رفته ام و شهید شده ام. شما بهتر است در عملیات شرکت نکنید. خانواده به سرپرست نیاز دارد و شما باید برگردی. اگر می خواهی من از شما راضی باشم باید به پیش خانواده برگردی.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا    http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8278&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AA%D8%B1_%D8%B4%DB%8C%D8%B2%DB%8C</id>
		<title>شهید احمد تر شیزی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AA%D8%B1_%D8%B4%DB%8C%D8%B2%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-19T11:39:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6302904	تاریخ تولد :	 نام :	احمد	محل تولد :	نیشابور نام خانوادگی :	ترشیزی‌...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6302904	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	احمد	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	ترشیزی‌	تاریخ شهادت :	1363/07/28&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	معاون‌فرمانده‌گردان‌ ـ ادوات&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌فضل‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
من یک شب خواب دیدم که خداوند به من پسری داده است که نام او احمد است آنچه تعجب مرا برانگیخته بود این بود که ریش پرمویی هم داشت.&lt;br /&gt;
در ساعت حدود 12 ظهر روز اول عملیات در حین پاتک دشمن جهت بازپسگیری مواضع از دست داده آتش بسیار زیادی را در منطقه می ریخت. سبزه یکی از نیروها را که متأسفانه نام وی را فراموش کرده ام دیدم. شهیدی بر روی دوش گرفته است و به تنهایی به سمت تویوتا جهت انتقال به عقب و معراج شهدا می آورد. با توجه به اینکه نیروها به شدت درگیر بودند. سبزه جهت کمک به سمت وی رفتم ولی ایشان نگذاشت و گفت خودم باید تنها شهید را ببرم و بنده هر چه اصرار کردم ایشان مانع شد. وقتی که جنازه شهید را روی ماشین گذاشت، برگشت در حالی که لباسهایش پر از خون شهید و صورت وی زیر عرق و خاک بود. رو به بنده کرد و گفت: جنازه ای که دیدی می بردم مربوط به برادرم بود که شهید شده بود. با توجه با اینکه بنده به تشییع جنازه وی در شهرستان نمی رسم، لذا جنازه وی را تا اینجا به تنهایی حمل کردم تا در فردای قیامت گله نکند که چرا در تشییع جنازه ام شرکت نکردی به همین علت جنازه را به تنهایی تا اینجا حمل کردم و بعد از این گفتن این جملات اسلحه را برداشت و به نبرد خود با دشمن ادامه داد و من به یاد ظهر عاشورا افتادم که امام حسین (ع) پیکرهای شهدا را با خود به خیمه ها می آوردند و به جنگ با دشمن ادامه می دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال 61 بود. در جبهه غرب ، ما با شش نفر دیگر در یک سنگر بودیم . یکی از بچه ها سبزواری بود و شهید ترشیزی به سبزواری گفت : برو به سبزوار بیسیم بزن تا یکی دو تا پهلوان بیایند و با هم کشتی بگیریم . آن شب باد می آمد . ما دو عدد فانوس داشتیم . یکی بزرگ و دیگری کوچک که فانوس کوچک خوب می سوخت اما بزرگ بد می سوخت . شهید ترشیزی دسته فانوس بزرگ را گرفت و گفت : یوغ چندی بنا بزرگی دنت! وقتی این حرف را زد فانوس را در آبها پرت کرد . ما می خندیدیم . عید بود و ما سفره عید را چیده بودیم به هر صورت برادر سبزواری رفت و بیسیم زد و دو کشتی گیر دعوت کرد . آنها آمدند و گفتند: چه کسی می خواهد کشتی بگیرد ؟ من گفتم : شما اول با شاگرد من کشتی بگیرید . شهید ترشیزی با هردوی آنها کشتی گرفت و به زمینشان زد .&lt;br /&gt;
ایشان فرد بسیار شوخ طبع و خنده روئی بود ، و همیشه از خدا می خواستند همانطور که در قرآن وعده داده است در سوره عم در آیه کواعب اترابا ( به معنی دختران زیباروی بهشتی ) را نصیب او کند . شب عملیات برای ایشان مانند شرکت در عروسی و شب زفاف بود . در عملیات میمک در حین درگیری و اوج پاتک دشمن و پشت خاکریز شهید با صورتی خاک آلود و خنده رو که دندانهایش نمایان بود بنده را صدا زد و گفت : آقای خرمبکی کواعب اترابا و بنده هم در جواب گفتم : جای خواستن این آیه همه جاست آنها ( منظور همان دختران بهشتی ) همن جا در کمین هستند از خدا بخواه تا نصیب کند و ایشان فرمود امیدوارم . بعد بنده جهت انجام کاری تا انتهای خاکریز رفتم و برگشتم دیدم ایشان در خط نیست . وقتی که از نیروها سؤال کردم که آقای ترشیزی کو ؟ گفتند ایشان شهید شده است . بنده با خود گفتم : در اینجا هر چه بخواهی می دهند و ایشان کواعب اترابا خواست و به آن نیز رسید.&lt;br /&gt;
لغو مرخصی بود که ایشان به من گفت: بیا به مرخصی برویم و تلفن بزنیم. من گفتم: چطوری؟ وی گفت: بقیه اش با من. سپس لباس روحانی گردان را پوشید و باهم سوار یک وانت مزدا 1600 شدیم. نزدیک دزفول که رسیدیم، دژبان جلویمان را گرفت. من گفتم: حاج آقا مسؤول حوزه نمایندگی گردان می باشد. پس از آن به دزفول رفتیم و تلفن زدیم و برگشتیم، اما برادران مطلع شده بودند.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5195&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D8%AC%DB%8C</id>
		<title>شهید عباسعلی تاجی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D8%AC%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-19T11:32:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی « کد شهید:	6604185	تاریخ تولد :	 نام :	عباسعلی‌	محل تولد :	اسفراین نام خانوادگی :	تاج...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:	6604185	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	عباسعلی‌	محل تولد :	اسفراین&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	تاجی‌	تاریخ شهادت :	1366/04/22&lt;br /&gt;
نام پدر :	رمضانعلی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	دانش آموز	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
زمانی که می خواستیم با عباسعلی تاجی به جبهه برویم روز اعزام دیدم ایشان سرش را تراشیده است. گفتم: عباسعلی چرا سرت را تراشیدی؟ گفت: اگر اسیر شدم و به دست عراقی ها افتادم نتوانند موهای سرم را بکشند و مرا اذیت کنند و اگر هم خدا قسمتم کرد و لیاقتش را داشتم که به شهادت برسم هنگام غسل دادن اذیت نشوند و راحت تر غسلم دهند که همه برادران اطرافمان این کار ایشان را تحسین کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم عباسعلی چند تا کبوتر داشت که از بچگی آنها را بزرگ کرده بود و کبوتر ها اهلی شده بودند.آنقدر این کبوتر ها به عباسعلی عادت کرده بودند که هر جا می رفت روی شانه او می نشستند و می رفتند. زمانی که خبر شهادت عباسعلی را آوردند و او به درجه ی رفیع شهادت نائل شده بود بچه های روستا کبوتر ها را از ما دزدیدند. من خودم تا چندین هفته و شاید چندین ماه اخیر می دیدم که این کبوتر ها می روند و هر پنج شنبه عصر که ما سر مزار ایشان می رفتیم مشاهده می کردیم که کبوتر ها هم در آن جا هستند و به دور مزار عباسعلی در حال پروازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عباسعلی بسیار انسان دلسوزی بود خاطره ای که هیچ وقت آن را فراموش نمی کنم ای است که یک روز: قصد داشتم برای دیدن یکی از دوستانم به گردان دیگری بروم که شهید گفت: من هم با تو می آیم. اما من قبول نکردم و خودم تنها رفتم و تا غروب هم همان جا ماندم. بعد که برگشتم برادران همسنگر گفتند از زمانی که شما رفتید عباس پیش ما نیامده و ناهار هم نخورده است و همانطور گریه می کرد که نکند برای شما اتفاقی بیفتد. بعد من عباس را صدا کردم و گفتم: بیا من سالم برگشتم و اتفاقی برایم نیفتادهاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم یک روز نزدیک ظهر بود که دخترم زهرا با ناراحتی وارد خانه شد. گفتم: چه شده است ؟ چرا اینقدر ناراحتی ؟ اتفاقی افتاده است ؟ گفت : مادر جان در خیابان بودم و با دوستانم صحبت می کردم که روسری ام عقب رفته بود و خواستم روسری ام را درست کنم که یکدفعه چشمم به برادرم عباسعلی افتاد و ایشان نزدیک من آمد و یک سیلی محکم به گوشم زد و گفت : این چه طرز لباس پوشیدن است ؟ و ما را نصیحت کرد . من هم چون جلوی دوستانم ضایع شدم طاقت نیاوردم و به خانه آمدم. ظهر که شد نهارم را درست کرده بودم تا عباسعلی بیاید و همه با هم نهار بخوریم. وقتی عباسعلی آمد بعد از سلام و احوال پرسی گفت : مادر جان نهار را بیار تا بخوریم. وقتی نهار را آوردند و همه نشستند تا نهار بخورند دخترم زهرا نیامد و قهر کرده بود . ایشان نهارش را نخورد و رفت داخل اتاق زهرا و از او معذرت خواهی کرد و او را برای نهار خوردن به پیش ما آورد. وقتی نهار تمام شد سفره را جمع کردیم . ایشان به دخترم زهرا گفت : زهرا جان اگر من جلوی دوستانت به تو سیلی زدم به خاطر این بود که هیچ موقع یادت نرود که حجابت را رعایت کنی و دوستانت از تو درس بگیرند و بداند حجاب مسئله ای مهم است و ما برای همین به جنگ می رویم تا از ناموسمان دفاع کنیم . تا دست بیگانه ها به شما نرسد. زهرا از ایشان تشکر کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من عباسعلی تاجی با هم در جبهه بودیم و به خاطر دارم قبل از عملیات که به ایشان گفتم، عباس جان بیا با هم کشتی بگیریم . ایشان هم قبول کرد . شروع کردیم به کشتی گرفتن و بعد از چند دقیقه مبارزه یکدفعه مرا بلند کرد ومحکم به زمین کوباند . من قبول نکردم و قبول نکردم و دوباره با ایشان کشتی گرفتم و مثل سری اول به زمین افتادم . ایشان مرا بلند کرد و در آغوش کشید و مرا بوسید و گفت : برای آخرین باری بود که با هم کشتی گرفتیم و دیگر همدیگر را نمی بینیم و خداحافظی کردیم و ایشان از من جلوتر حرکت کرد که عملیات شروع شد. وقتی عملیات به اتمام رسید خبر شهادتش را برایم آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم یک روز نزدیک ظهر بود که دخترم زهرا با ناراحتی وارد خانه شد. گفتم: چه شده است ؟ چرا اینقدر ناراحتی ؟ اتفاقی افتاده است ؟ گفت : مادر جان در خیابان بودم و با دوستانم صحبت می کردم که روسری ام عقب رفته بود و خواستم روسری ام را درست کنم که یکدفعه چشمم به برادرم عباسعلی افتاد و ایشان نزدیک من آمد و یک سیلی محکم به گوشم زد و گفت : این چه طرز لباس پوشیدن است ؟ و ما را نصیحت کرد . من هم چون جلوی دوستانم ضایع شدم طاقت نیاوردم و به خانه آمدم. ظهر که شد نهارم را درست کرده بودم تا عباسعلی بیاید و همه با هم نهار بخوریم. وقتی عباسعلی آمد بعد از سلام و احوال پرسی گفت : مادر جان نهار را بیار تا بخوریم. وقتی نهار را آوردند و همه نشستند تا نهار بخورند دخترم زهرا نیامد و قهر کرده بود . ایشان نهارش را نخورد و رفت داخل اتاق زهرا و از او معذرت خواهی کرد و او را برای نهار خوردن به پیش ما آورد. وقتی نهار تمام شد سفره را جمع کردیم . ایشان به دخترم زهرا گفت : زهرا جان اگر من جلوی دوستانت به تو سیلی زدم به خاطر این بود که هیچ موقع یادت نرود که حجابت را رعایت کنی و دوستانت از تو درس بگیرند و بداند حجاب مسئله ای مهم است و ما برای همین به جنگ می رویم تا از ناموسمان دفاع کنیم . تا دست بیگانه ها به شما نرسد. زهرا از ایشان تشکر کرد .&lt;br /&gt;
به یاد دارم که نیمه های شب بود که از خواب بیدار شدم و خیلی تشنه بودم . رفتم سر یخچال تا آب بخورم ناگهان دیدم که چراغ داخل انباری روشن است. با خودم گفتم حتما دزد آمده است. رفتم بیرون و یواش یواش نزدیک اتاق انباری شدم و درب را باز کردم . دیدم برادرم عباسعلی چراغ دستی را روشن کرده و زیر همان نور دارد نماز می خواند. صبر کردم تا نمازش تمام شود تا به ایشان بگویم چرا اینجا نماز می خواند. ولی وقتی نمازش تمام شد شروع کرد به دعا کردن و گریه کردن . وقتی خواستم برگردم پایم به درب خورد و صدا کرد . ایشان فهمیدند پشت درب هستم . گفت : خواهر جان بیا داخل می دانم توئی . وقتی آمدم داخل نشستم . گفت: خواهش می کنم راجع این موضوع با کسی صحبت نکن چون نمی خواهم کسی بفهمد .&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5116&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B7%D9%88%D8%A8%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C</id>
		<title>شهید طوبی تاجریزی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B7%D9%88%D8%A8%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-19T11:28:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6604182	تاریخ تولد :	 نام :	ط‌وبی‌	محل تولد :	بیرجند نام خانوادگی :	تاجریز...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6604182	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	ط‌وبی‌	محل تولد :	بیرجند&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	تاجریزی‌	تاریخ شهادت :	1366/05/09&lt;br /&gt;
نام پدر :	عبداله‌	مکان شهادت :	مکه‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	سایر&lt;br /&gt;
گلزار :	شماره‌2بیرجند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
چهل روز از شهادت مادرم گذشته بود که ایشان را از عربستان به ایران و از آن جا به بیرجند انتقال دادند. برای دیدن جنازه ی مادرمان به معراج شهدا رفتیم و در آن جا تقاضا کردیم از بنیاد شهید که مادرمان را خودمان بشوییم، به هر حال ما پنج دختر هستیم و دوست داریم که با دست خودمان مادرمان را کفن کنیم. به هر حال با اصراری که کردیم بنیاد شهید موافقت کرد و مادرمان را با دست خودمان شستیم و کفن کردیم. من که تا آن لحظه مرده ای ندیده بودم واقعا برایم تعجب انگیز بود چون در حالی که چهل روز از شهادت ایشان گذشته بود و در سردخانه بودند بدنشان انعطاف پذیر بود و انگار نه انگار که ایشان مرده اند و همه ی ما در آن جا تعجب کرده بودیم که جنازه ی ایشان سالم مانده و کاری نشده است. و باز این خداوند بود که به ما کمک کرد و صبر داد تا با دست خودمان مادرمان را کفن کنیم و ایشان را به خاک بسپاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی که مادرم می خواستند به مکه بروند، با هم نشسته بودیم و وسایل را جمع می کردیم که مادرم چادر مشکی خود را برداشت و در ساک گذاشت. گفتم: چرا مادر چادر مشکی خود را بر می دارید، هوای عربستان بسیار داغ است. ایشان گفتند: چون در آن جا راهپیمایی خواهد بود و من دوست دارم که در راهپیمایی چادر مشکی داشته باشم. بعد درب صندوق را باز کرد و گفت: ببین تو تنها دختر بزرگ خانه هستی و باید از همه جا خبر داشته باشی، داخل صندوق لوازمی از قبیل: کفن، صابون و ... بود و جلوی من گذاشتند. گفتم: این ها چیست؟ گفت: این وسایل کفن و دفن من است من این ها را از قبل آماده کردم. شاید رفتم و از این سفر بر نگشتیم و گفت : شاید صدام هواپیمای ما را در خلیج زد(زمان جنگ بود) و توانستند جسد ما را بیاورند. این را بدانی بهتر است. و فکر می کنم که به ایشان الهام شده بود که به شهادت می رسند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از این که مادرم به مکه سفر کند من در مشهد بودم. یک شب خواب دیدم که همه سیه پوشیده اند. حالت روز تاسوعا و عاشورا که همه سینه می زنند. بعد یک دفعه دیدم که برف سنگینی می آید. ولی خوب که نگاه کردم دیدم برف ها سیاه رنگ هستند. بعد خودم را با مادرم در بیابان دیدم که ناگهان یک سیل گل آلود آمد و بین ما فاصله انداخت و من هر چه سعی و تلاش کردم خود را به ایشان برسانم نتوانستم. بعدها اعلام کردند که ایشان مفقود شده است و من در ذهنم بود که این مسئله واقعیت نخواهد داشت چون با خوابی که دیده بودم احتمال زیاد داده بودم که ایشان به شهادت رسیده باشند و ما دیگر ایشان را نمی بینیم. این خواب قبل از رفتن و شهادت ایشان بود.&lt;br /&gt;
تقریبا آخرین راهپیمایی بود که من و دو تا خواهر دو قلویم و مادرم در آن شرکت کرده بودیم. در کنار بیمارستان همه ی نظامیان با اسلحه آماده بودند که هر کسی در راهپیمایی شرکت کند دستگیرش کنند. یکی از برادران نظامی که انقلابی هم بود ولی به اجبار در آن جا حضور داشت، گفت: خواهران جلو نروید امروز دستور آتش داده اند و ممکن است کشته شوید که مادرم طوبی گفت: خون ما از خون امام حسین علیه السلام که رنگین تر نیست. به هر حال رفتیم و هنوز به میدان شهدا نرسیده بودیم که صدای رگبار گلوله بلند شد و جالب این جا بود که ایشان خیلی نترس بود و گفت: خونسرد باشید و به یاد خدا باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب مادرم را در خواب دیدم و گفتم: مادر شما که خوابید ولی در آن لحظه ی آخر که به شهادت رسیدید چه کسی شما را از روی زمین برداشت؟ ایشان گفتند: ناراحت نباش دخترم. لحظه ای که من به شهادت رسیدم مردان بسیار بزرگی از بالا به همراه ملائکه آمدند و مرا از روی زمین برداشتند و بردند. و این مسئله واقعا برای من هضم شد که گرچه خواب دیدم ولی خرسند شدم که ایشان در موقع شهادت ناراحتی نداشتند و مردان بزرگی را که نام بردند اولیاء خدا بوده اند که ایشان را مورد تقبل خودشان قرار داده اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان خواب دیدم که ماه شکافته شده و موجوداتی با ظاهر انسان اما با بالهای طلایی و نقره ای از ماه خارج شدند و این مسئله برایم تعجب انگیز بود. بعد از آن دو فرشته با بالهای بسیار زیبا یکی، طلایی و دیگری نقره ای آمدند و در بغل من قرار گرفتند. تعبیر من از این خواب این بود که احتمالا از آن دو فرشته یکی مادرم و دیگری شوهر خواهرم آقای برازنده بودند که شهید شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود سه ماه قبل از این که پدر و مادرم به خانه ی خدا مشرف شوند من در تربت حیدریه کارمند بودم. یک شب خواب دیدم که پدر و مادرم به مکه مشرف شده اند و بعد از مدتی که گذشت دیدم که آن ها بر نگشتند. بعد از آن پدرم تنها به خانه آمد و مادرم همراه او نبود. از پدرم پرسیدم چه شده چرا شما تنها آمده اید؟ ایشان گفتند: مادرت مجروح شده و آن جا مانده است. تا این که این اتفاق افتاد. باور من شد که مادرم شهید شده است.&lt;br /&gt;
وقتی که مادرم می خواست به مکه برود برای زیارت امام رضا علیه السلام به مشهد رفته بودیم. در حال زیارت به مادرم گفتم شما زیارت نامه بخوانید که ایشان شروع کردند به خواندن زیارت نامه و یک حالت خضوع و خشوعی پیدا کرده بودند و مرتب اشک می ریختند. و من همان جا فهمیدم که حتما از خدا طلب شهادت کرده اند.&lt;br /&gt;
منبع:  سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5113&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید حمید رضا ترابی دلویی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-19T11:26:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی « کد شهید:	6205398	تاریخ تولد :	 نام :	حمیدرضا	محل تولد :	مشهد نام خانوادگی :	ترابی‌د...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:	6205398	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	حمیدرضا	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	ترابی‌دلویی‌	تاریخ شهادت :	1362/05/15&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمدحسین‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
یکبار به پدرش می گوید: رضایتنامه مرا امضا کنید تا به جبهه بروم پدر با این کار مخالفت می کند و می گوید : شما درست را بخوان هر قدر می خواهی درس بخوان. حتی اگر خواسته باشی بروی خارج من خرج تو را می دهم . می گوید : شما حالا رضایتنامه مرا امضا کنید من درسم را می خوانم خیلی اصرار می کند تا پدر رضایتنامه را امضاء می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز خواهر شهید ترابی از ایشان خواست تا خانواده را برای دیدار با امام به جماران ببرد ، امّا شهید گفت : من نمی توانم قول حتمی بدهم ، ولی اگر بخواهید شما را به کوچه های اطراف منزل امام می برم ، خواهرش موافقت کرد . سپس به آنجا رفتند و مدّتی آنجا بودند که یک روز شهید به خواهرش می گوید : امروز امام دیدار عمومی دارند و شما می توانید به دیدار امام بروید ، خواهر شهید هدیّه ای تهیّه کرده و به بیت امام تقدیم می کنند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 60 ما را برای دیدار امام دعوت کردند و شهید حمیدرضا ترابی پاسدار بیت امام بود . من از هتل به حمیدرضا تلفن زدم و روز بعد به دیدار امام رفتم . داخل حسینیه دنبال حمید می گشتم که او در زیر سکویی که امام می نشست دیدم و همینکه مرا دید ، سرش را پایین انداخت . در همین حین من گریه ام گرفت و پس از اینکه دیدار با امام پایان یافت به حمید گفتم : می خواهم دوباره امام را ببینم و حمیدرضا در پاسخ گفت : آیا شما حاضرید امام را ناراحت نمائید ؟ زیرا آمدن امام برای ایشان مضر می باشد .&lt;br /&gt;
به اتفاق همسرم حمید رضا ابوترابی جهت زیارت امام خمینی به جماران رفتیم و قبل از ورود همه را بازرسی می کردند ولی وقتی نوبت من شد اینکار را نکردند و حمید رضا نسبت به این کار آ ن ها اعتراض کرد و گفت : خانواده من با دیگران هیچ فرقی ادارد و اگر آنها را بازرسی نکنید نمی گذارم بروند .&lt;br /&gt;
یک روز عاشورا در جبهه شوهر خواهر شهید بدنبال وی می گشتند که متوجه صدای نوحه سرایی از بلند گو مسجد می گردند صدای آشنایی بود و به همین دلیل به دنبال صدا می روند و می بینند که حمید رضا در حال خواندن زیارت عاشورا است و خیلی حسین ، حسین می کند . وقتی که شوهر خواهرش این خبر را به خانواده وی می رساند شهید از اینکه او را در ان حال دیده اند ناراحت و متأثر می گردد.&lt;br /&gt;
خیلی گریه می کردم و با خودم می گفتم : خدایا برادرم را به ما بازگردان . راضیم معلول باشد و دست و پا نداشته باشد ، ولی زنده باشد که بویش در خانة من باشد من شهادت او را نمی توانم تحمل کنم . در خواب دیدم که از در آمد و روی ایوان ایستاد با اینکه نورانیّت زیادی داشت در حالی که دست و پاهایش بی حس بود با خودم گفتم : من دوست ندارم برادرم را به این شکل ببینم . شهید به من گفت : خدا را شکر کن که به همین شکل آمده ام . از خواب بیدار شدم . قرآن را باز کردم سورة یوسف آمد . تعبیر کردم که خواهد آمد امّا نه با این وضعی که خواب دیدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید حمیدرضا ترابی‌دلویی‌&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5173&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AA%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C_%D8%B3%D8%A8%D8%B2%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D9%85%D9%82</id>
		<title>شهید احمد تجعفری سبزیکاران مق</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AA%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C_%D8%B3%D8%A8%D8%B2%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D9%85%D9%82"/>
				<updated>2020-01-19T11:24:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6604242	تاریخ تولد :	 نام :	احمد	محل تولد :	مشهد نام خانوادگی :	تجعفری‌سبز...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6604242	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	احمد	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	تجعفری‌سبزیکاریان‌مق	تاریخ شهادت :	1366/04/11&lt;br /&gt;
نام پدر :	علی‌اصغر	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
من خودم یکی از رزمندگان سپاه اسلام بودم آن زمان هنوز احمد کوچک بود واو را به منطقه نمی بردند ولی قبل از عملیات کربلای یک در پادگان ظفر ایلام خواب دیدم این احمد گوی سبقت از من گرفت وداخل باغی شده که درهای باغ خود به خود به روی او باز می شوند ولی مرا راه نمی دهند یعنی در باز نمی شود احمد برگشت وگفت این ساختمان را می بینید این مال شما است من گفتم این خانه ها که خالی است بدهیم به کسانی که خانه ندارند شهید گفت اختیار با خود شما است داخل اولین خانه که شدیم دیدم خیلی معطر است از خواب بیدار شدم.&lt;br /&gt;
فرزندم احمد از لحظه ورود به منطقه تا شهادت فقط دو نامه برای ما فرستاد روزی که نامه دوم به دست ما رسید شب خواب دیدم یک نفر درب می زند درب را باز کردم دیدم پست چی است می خواهد یک کاغذ بدهد شخصی مثل احمد از زیر دستان پست چی ومن که در حال گرفتن کاغذ بودم وارد حیاط شد نگاه کردم دیدم احمد است ولی سر ندارد دستهایش هم جدا است و یک پایش هم نیست از خواب پریدم چند روز بعد از برادران تعاون سپاه به منزل آمدند وشروع به صحبت کردند گفتم طفره نروید فرزندم احمد سر ندارد ، یک دست ویک پایش هم قطع است می آیم جنازه را برای تشییع تحویل بگیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5147&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%82%DB%8C%D9%84_%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%B1</id>
		<title>شهید عقیل تاتار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%82%DB%8C%D9%84_%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D8%B1"/>
				<updated>2020-01-19T11:18:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6507814	تاریخ تولد :	 نام :	عقیل‌	محل تولد :	اسفراین نام خانوادگی :	تاتار	ت...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6507814	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	عقیل‌	محل تولد :	اسفراین&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	تاتار	تاریخ شهادت :	1365/11/11&lt;br /&gt;
نام پدر :	نصراله‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	آرپی‌جی‌زن‌ ـ ادوات&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی ?ه عقیل ده روز به مرخصی آمده بد، خوابی دیده بود ?ه در هنگام رفتن، به دایی خود گفته بود:&amp;quot; من دیگر بر نمی گردم.&amp;quot; دایی از او پرسیده بود:&amp;quot; چرا؟ &amp;quot; او گفته وبود:&amp;quot; من در خواب دیدم ?ه ی? گلوله به طرف من می آمد و ی?ی از &lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5093&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%84_%DA%AF%D9%84%D8%B4%D9%86%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%AF</id>
		<title>شهید خلیل گلشنی فرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%84_%DA%AF%D9%84%D8%B4%D9%86%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%AF"/>
				<updated>2019-08-28T17:12:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی « وصیت‌نامه شهید خلیل گلشنی‌فرد  پیامى به امت شهیدپرور دارم، که پشتیبان ولای...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
وصیت‌نامه شهید خلیل گلشنی‌فرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامى به امت شهیدپرور دارم، که پشتیبان ولایت فقیه باشند؛ چون لازمه رسیدن به پیروزى نهایى، پشتیبانى از ولایت فقیه است که به اهریمن سر خم نکردن در سایه همین ولایت است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید «خلیل گلشنی‌فرد» ۱۰ بهمن ۱۳۴۳ چشم به جهان گشود. وی سرانجام ۲۴ آذر ۱۳۶۱ به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن وصیت‌نامه‌ای را که از این شهید والامقام به یادگار مانده است، در ادامه می‌خوانید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بسم الله القاسم الجبارین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بدترین مردان کسانى هستند که خیابان‌ها و کوچه‌هاى شهرشان میدان تاخت و تاز دشمن قرار گیرد.» حضرت على (ع)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرخ‌هاى عظیم انقلاب همواره می‌چرخد و توطئه‌ها را با خون پاسدارانش خاموش می‌کند و در مقابل تجاوزگران خارجى و مزدوران داخلى به مقابله برمی‌خیزد. خون‌هاى پاکى مانند خون بهشتی‌ها که بر زمین می‌چکد به ما اطمینان خاطر می‌دهد که این انقلاب محکم و استوارتر می‌شود و شکست براى انقلاب هرگز راه نمی‌یابد، چون هر فردى از انقلاب که پاسدار و نگهبان انقلاب است، ذلت و خوارى در شانش نیست و یک انقلابى ذلت و خوارى را بر خود ترجیح نمی‌دهد و جان خود را فدا و خون خود را بر پاى درخت انقلاب می‌ریزد که این انقلاب شکست ناپذیرتر می‌شود و هرگز در مقابل آمریکا و ایادى داخلیش سر خم نمی‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون حامیان این انقلاب مردان خدایى هستند که ذلت و ننگى در شانشان وجود ندارد، هر سپاهى از لشکریان خدا که به شهادت می‌رسد، اولین گام خوشبختى را برمی‌دارد و به زندگى جاوید در پیشگاه خداوند ادامه می‌دهد. یعنى پاسداران، نخستین گام خوشبختى را در شهادت می‌یابند و هر لحظه به آن نزدیک‌تر می‌شوند که شاید زودتر به محبوبشان برسند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خانواده‌ام، توصیه می‌کنم که مبادا، گریه و زارى کنند و این را بدانند که خون شهیدان همواره به جوش است و این شهیدان از حسین بن على (ع) سرور شهیدان گام شهادت را آموخته‌اند و همانند حسین در غربت جان می‌سپارند و همچنین است که پاسداران غریبانه می‌جنگند و مظلومانه کشته می‌شوند و تنها کسى که در غربت به بالاى سر شهیدان می‌آید، ابا عبدالله الحسین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خاتمه، پیامى به امت شهیدپرور دارم که پشتیبان ولایت فقیه باشند؛ چون لازمه رسیدن به پیروزى نهایى، پشتیبانى از ولایت فقیه است که به اهریمن سر خم نکردن در سایه همین ولایت است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پایان از همه مردم، به خصوص از خانواده و آشنایان، تقاضاى عفو حق الناس را می‌طلبم و از خداوند بزرگ، عفو کلیه گناهانم را که همانا خداوند آمرزنده و مهربان است. امام را دعا کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدوارم که پدر و مادرم مرا ببخشند و از خداوند هم مغفرت مرا بطلبند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساجد&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهیداحد محمدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-08-28T17:11:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «احد محمدی تاریخ تولد :1347/07/01 تاریخ شهادت :1362/12/21   زندگینامه : محمدی، احد: یکم مه...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;احد محمدی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1347/07/01&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1362/12/21&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
زندگینامه :&lt;br /&gt;
محمدی، احد: یکم مهر ۱۳۴۷، در روستای خوزنین از توابع شهر بوئین‌زهرا به دنیا آمد. پدرش محرم، کشاورز بود و مادرش فاطمه نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیست و یکم اسفند ۱۳۶۳، در جزیره مجنون عراق بر اثر اصابت گلوله به سینه، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.&lt;br /&gt;
وصیتنامه :&lt;br /&gt;
شهید، احد محمدى: اى مردم مسلمان! نگذارید اسلحه ی شهیدان انقلاب اسلامی بر زمین بماند؛ باید فورى اسلحه ی شهیدان را بردارید. من آرزو داشتم شهید نشوم و به کربلا بروم و آنجا را زیارت کنم و به همراه رزمندگان به سوى قدس بروم تا قدس عزیز را آزاد کنیم. برادرانم! از شما مى‏ خواهم ادامه دهنده ی خون شهدا و همراه ولایت فقیه باشید. هر کارى مى‏ کنید، فقط براى رضاى خدا باشد و یک لحظه هم از خدا غافل نشوید. آخرین حرف من براى خانواده ‏ام این است که دنبال خون شهدا و پیرو امام عزیز و ولایت فقیه باشند. پاسدار اسلام، شهید احد محمدى&lt;br /&gt;
منبع:سایت خط سرخ&lt;br /&gt;
پایگاه اطلاع‌رسانی سه هزار شهید استان قزوین&lt;br /&gt;
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1165&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%84%D9%82%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین لقمانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%84%D9%82%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-08-28T17:09:43Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «   وصیت‌نامه شهید حسین لقمانی سعی کنید که با عمل صالح انجام دادن و با کمک کردن...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;   وصیت‌نامه شهید حسین لقمانی&lt;br /&gt;
سعی کنید که با عمل صالح انجام دادن و با کمک کردن به افراد ضعیف و با یاری دادن امام امت آخرت را برای خود بخرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید «حسین لقمانی» یک تیر ۱۳۴۶ چشم به جهان گشود. وی با آغاز جنگ تحمیلی عازم جبهه حق علیه باطل شد و سرانجام ۱۳ اردیبهشت ۱۳۶۵ در فکه به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن وصیت‌نامه‌ای را که از این شهید والامقام به یادگار مانده است، در ادامه می‌خوانید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و لاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی را که در راه خدا کشته می‌شوند، چون مردگان ندانید، بلکه آن‌ها زندگانی هستند که نزد خدای خودشان رزق و معاش دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یقاتلون فی سبیل الله فیقتلون و یقتلون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان که در راه خدا جهاد می‌کنند پس می‌کشند یا کشته می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با عرض سلام به پیشگاه حضرت، ولی عصر امام زمان (عج) و نایب برحقش امام خمینی و با عرض سلام و درود به مجروحین و معلولین و با عرض سلام خدمت مردم حزب‌الله و مردم شهیدپرور ایران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول از همه باید از پدر و مادر عزیزم تشکر کنم برای این که در طول این چند سال برای من زحمت کشیده‌اند و مرا به این سن رسانده و تا این سن من را در راه خدا تربیت کردند تا در راه خدا و در راه اسلام قدم بردارم و امیدوارم که خداوند این خدمت کوچک را در راه اسلام از من قبول کند و تربیت کنندگان من یعنی پدر و مادرم هم بتوانند بعد از من راه من و راه تمام شهدا را ادامه بدهند و امیدوارم که در این سن که عمرم دیگر به پایان رسید از من راضی باشید و خواهش دیگری که از شما‌ها دارم از شما می‌خواهم که در مرگ من گریه نکنید، من می‌دانم که این کار برای شما‌ها مشکل است، ولی ای پدر و مادر عزیز من می‌خواهم که با مرگ من دشمن شاد نشود و اگر گریه هم کردید برای مظلومیت آقا ابا‌عبدالله الحسین (ع) گریه کنید و تقاضای آخری که از شما‌ها دارم این است که در هر حالی و در هر وضعی که هستید دست از پیروی از امام و پیروی از دین اسلام برندارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما‌ ای مردم سعی کنید که با عمل صالح انجام دادن و با کمک کردن به افراد ضعیف و با یاری دادن امام امت آخرت را برای خود بخرید، تا ان‌شاءالله خداوند شما‌ها را از کسانی قرار دهد که اعمالشان دست راست آن‌ها باشد و جزء بهشتیان باشید ان‌شاءالله.‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای خواهر من با حجاب خود مشت محکمی به دهان ضدانقلاب و منافقین بزن و سعی کن که همیشه زینب‌وار زندگی کنی؛ و تو‌ ای برادر عزیزم از تو می‌خواهم که تو هم پیرو امام عزیزمان باشی و تا وقتی که دین اسلام و مملکت خود احتیاج به جانباز و رزمنده دارد حتما برای کمک کردن به رزمندگان و مملکت خود پیشقدم شو و در راه اسلام خدمت کن و امیدوارم که بعد از من تو راه من را ادامه بدهی ان‌شاءالله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهش دیگری که از خانواده خود و دوستان خود دارم این است کسانی که بی‌حجاب هستند و ضدانقلاب هستند، دوست ندارم که در مراسم دفن و ختم من شرکت کنند و از شما‌ها می‌خواهم که جلوی آن‌ها را بگیرید و با آن‌ها صحبت کنید، بلکه ان‌شاءالله خداوند آن‌ها را به راه راست هدایت کند؛ و در آخر از دوستان و برادران بسیج مسجد امام جعفر صادق (ع) بابت کار‌هایی که می‌کنند تشکر می‌کنم و امیدوارم که همیشه جلوی ضدانقلاب و منافقین و کسانی که به این انقلاب ضربه می‌زنند بایستند و [با]‌ وحدتی که با هم دارند آن‌ها را سرنگون کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در آخر برای دوستان و آشنایان تمام کسانی که در راه خدا جان می‌دهند و می‌گویند آن‌ها که جز برای رضای خدا به پیکار نمی‌ایستند، عاقبت با قلبی آکنده از عشق با سینه‌ای خونین و سری شکافته به سوی معبود خود می‌شتابند و رسیدن به مقصود برایشان چه آسان است که خود می‌دانند خدایی شدن چه لذتی دارد: خدایا به مظلومیت امام حسین (ع) قسمت می‌دهم که رهبر عزیزمان را تا انقلاب حضرت مهدی (عج) حفظ فرما ان‌شاءالله.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساجد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع :سایت فاتحان&lt;br /&gt;
http://www.fatehan.ir/page.aspx?pid=123&amp;amp;postid=104426&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید مصطفی ارداقیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2019-08-28T17:08:04Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی « وصیت نامه شهید مصطفی اردقیان  ای عزیزانم! چشم امام و امت به سوی دانشگاه‌هاست...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
وصیت نامه شهید مصطفی اردقیان &lt;br /&gt;
ای عزیزانم! چشم امام و امت به سوی دانشگاه‌هاست و آینده‌ اسلام و ایران در گرو سعی بی‌وقفه‌ شما عزیزان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 شهید «مصطفی ارداقیان» ۲۹ آذر ۱۳۴۷ در قزوین چشم به جهان گشود. وی با آغاز جنگ تحمیلی عازم جبهه حق علیه باطل شد و سرانجام ۲۴ دی ۱۳۶۵ با سمت تک‌تیرانداز در شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
متن وصیت‌نامه‌ای را که از این شهید والامقام به یادگار مانده است، در ادامه می‌خوانید:&lt;br /&gt;
«پدر جان! من از شما بسیار بسیار سپاسگزارم که اجازه‌ شرکت در نبرد با کفر را به فرزندتان دادید.&lt;br /&gt;
از خداوند متعال برای شما طلب صبر جزیل دارم و امیدوارم که مرا حلال نموده و از زحماتی که برای حقیر کشیده‌اید متشکرم و به داشتن چنین پدری افتخار می‌کنم.&lt;br /&gt;
همه بدانید که من هر چه داشتم و هر چه دارم، از نیکی‌ها، خوبی‌ها به واسطه‌ی هدایت و تربیت شما، مادرم و برادرانم بوده است.&lt;br /&gt;
خب اینجاست که زبان من لال می‌شود و قلمم می‌شکند!&lt;br /&gt;
چرا که صحبت از مادر به میان آمده است و دستم می‌لرزد.&lt;br /&gt;
سلام‌ ای وارث فاطمه!‌ ای مادر عزیزم،‌ ای امید زندگی‌ام،‌ ای همدمم و محرم رنجم! آفرین بر تو باد.&lt;br /&gt;
بالاترین درود‌ها و سلام‌ها بر تو باد و عاجزانه از تو طلب حلالیت می‌کنم؛ چرا که همه‌ی وجود من از توست و تک تک سلول‌های من از گرمی دست‌های مهربان تو جنب و جوش پیدا می‌کند.&lt;br /&gt;
مرا ببخش و شیر پاکت را حلالم کن؛ چرا که شهد شربت شهادت تویی و من به تو افتخار می‌کنیم.‌ ای عزیزانم! چشم امام و امت به سوی دانشگاه‌هاست و آینده‌ اسلام و ایران در گرو سعی بی‌وقفه‌ شما عزیزان است.&lt;br /&gt;
مسئولیت آمدن من به جبهه به عهده‌ خودم می‌باشد و بر حسب وظیفه‌ی شرعی اقدام به این کار کردم.&lt;br /&gt;
از خداوند متعال برای همه طلب آمرزش و توفیق و پیروزی می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساجد&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
ای عزیزانم! چشم امام و امت به سوی دانشگاه‌هاست و آینده‌ اسلام و ایران در گرو سعی بی‌وقفه‌ شما عزیزان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 شهید «مصطفی ارداقیان» ۲۹ آذر ۱۳۴۷ در قزوین چشم به جهان گشود. وی با آغاز جنگ تحمیلی عازم جبهه حق علیه باطل شد و سرانجام ۲۴ دی ۱۳۶۵ با سمت تک‌تیرانداز در شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
متن وصیت‌نامه‌ای را که از این شهید والامقام به یادگار مانده است، در ادامه می‌خوانید:&lt;br /&gt;
«پدر جان! من از شما بسیار بسیار سپاسگزارم که اجازه‌ شرکت در نبرد با کفر را به فرزندتان دادید.&lt;br /&gt;
از خداوند متعال برای شما طلب صبر جزیل دارم و امیدوارم که مرا حلال نموده و از زحماتی که برای حقیر کشیده‌اید متشکرم و به داشتن چنین پدری افتخار می‌کنم.&lt;br /&gt;
همه بدانید که من هر چه داشتم و هر چه دارم، از نیکی‌ها، خوبی‌ها به واسطه‌ی هدایت و تربیت شما، مادرم و برادرانم بوده است.&lt;br /&gt;
خب اینجاست که زبان من لال می‌شود و قلمم می‌شکند!&lt;br /&gt;
چرا که صحبت از مادر به میان آمده است و دستم می‌لرزد.&lt;br /&gt;
سلام‌ ای وارث فاطمه!‌ ای مادر عزیزم،‌ ای امید زندگی‌ام،‌ ای همدمم و محرم رنجم! آفرین بر تو باد.&lt;br /&gt;
بالاترین درود‌ها و سلام‌ها بر تو باد و عاجزانه از تو طلب حلالیت می‌کنم؛ چرا که همه‌ی وجود من از توست و تک تک سلول‌های من از گرمی دست‌های مهربان تو جنب و جوش پیدا می‌کند.&lt;br /&gt;
مرا ببخش و شیر پاکت را حلالم کن؛ چرا که شهد شربت شهادت تویی و من به تو افتخار می‌کنیم.‌ ای عزیزانم! چشم امام و امت به سوی دانشگاه‌هاست و آینده‌ اسلام و ایران در گرو سعی بی‌وقفه‌ شما عزیزان است.&lt;br /&gt;
مسئولیت آمدن من به جبهه به عهده‌ خودم می‌باشد و بر حسب وظیفه‌ی شرعی اقدام به این کار کردم.&lt;br /&gt;
از خداوند متعال برای همه طلب آمرزش و توفیق و پیروزی می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساجد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع  : سایت فاتحان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.fatehan.ir/page.aspx?pid=123&amp;amp;postid=104460&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D9%88%D8%B1_%D8%A8%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهیدحسین بور بور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D9%88%D8%B1_%D8%A8%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2019-08-28T17:06:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «   وصیت‌نامه شهید حسین بوربور  بسیج و انجمن‌های اسلامی را باید تقویت نمود؛ ا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت‌نامه شهید حسین بوربور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسیج و انجمن‌های اسلامی را باید تقویت نمود؛ این‌ها ارکان تداوم اسلامی هستند. قدر این قهرمانان گمنام را بدانید. شب و روزشان در حال خدمت است و هیچ نظری ندارند جز رضای خدای متعال.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید «حسین بوربور» ۱۰ فروردین ۱۳۴۸ در ورامین چشم به جهان گشود. وی با آغاز جنگ تحمیلی عازم جبهه حق علیه باطل شد و سرانجام ۲۴ دی ۱۳۶۵ با سمت آرپی‌جی‌زن در شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن وصیت‌نامه‌ای را که از این شهید والامقام به یادگار مانده است، در ادامه می‌خوانید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ملت ما اکنون به شهادت و فداکاری خو گرفته‌اند و از هیچ دشمنی و هیچ قدرتی و هیچ توطئه‌ای هراس ندارد. هراس آن دارد که شهادت مکتب او نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با درود و سلام بر پیشگاه ولی عصر (عج) و نائب بر حقش امام خمینی و با سلام بر مردم شهیدپرور ایران.‌ ای خدای مهربان بی‌همتا،‌ ای بی‌نظیری که تمام قلوب پاک و صادق، جایگاه معرفت و محبت توست، تو را به خاطر نعمت‌های بی‌پایانت چگونه شکر گویم، و با کدام زبان حمد محبت‌های تو را اقرار نمایم.‌ای آن که روح اسیر و قلب کوچکم را به نور اسلام، آزادی و بزرگی عنایت فرمودی و اعمال زشت مرا در خلوت‌ها به سبب رحمتت پوشانیدی و آنچه اصلا لایقش نبودم در زبان مردم جاری فرمودی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امام زمان سلام برسان تا درد‌های مسلمین و مستضعفین را دوا فرماید، و بر قلب مجروح چشم به راهمان مرحمی بگذارد و تا آمدنش امام امت خمینی عزیز را برای نصرت اسلام و مسلمین سالم بدار و آنی این ملت بزرگ ایران اسلامی را از اوامرش غافل مفرما؛ و چندین سخن دارم با شما ملت شهیدپرور این بنده کوچک خدا که امیدوارم خدا مرا به بندگی قبول فرماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسیج و انجمن‌های اسلامی را باید تقویت نمود، این‌ها ارکان تداوم اسلامی هستند، قدر این قهرمانان گمنام را بدانید شب و روزشان در حال خدمت است و هیچ نظری ندارند جز رضای خدای متعال.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما خانواده‌ام، مادرم،‌ ای که برایم رنج‌های بسیاری کشیده‌ای مانند زینب (سلام الله علیها) در مقابل مشکلات زندگی ایستادی و مرا پرورش دادی، مرا می‌بخشید برایم دعا کنید، اعتراف می‌کنم که فرزند خوبی برایتان نبوده‌ام؛ و حال چند سخن دارم با تو پدر عزیزم، امیدوارم که در نبود من هیچ گونه گریه و زاری انجام ندهید. من خود خوب می‌دانم که برای شما فرزند خوبی نبوده‌ام، امیدوارم که بدی‌های مرا با خوبی‌های خودتان ببخشید، من خوب می‌دانم که آرزوی هر پدر و مادری است که فرزند خود را به حجله دامادی بفرستد ولیکن خدا مرا به معشوق اصلی خود رساند و حجله دامادی مرا حجله شهادت قرار داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدوارم که خداوند اجر و صبر عظیمی به شما مرحمت فرماید، به امید پیروزی رزمندگان اسلام و به امید طول عمر رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وعده گاه حزب الله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صحن اباعبدالله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید عاشق اندر راه پیکار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چو پروانه بسوزد در ره یار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساجد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع :سایت فاتحان&lt;br /&gt;
http://www.fatehan.ir/page.aspx?pid=123&amp;amp;postid=104461&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید صفر امامی شهرستکانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%B1_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-08-28T17:04:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «صفر امامی شهرستانکی تاریخ تولد :1325/10/01 تاریخ شهادت :1363/01/26   زندگینامه : امامی‌...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;صفر امامی شهرستانکی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1325/10/01&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1363/01/26&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
زندگینامه :&lt;br /&gt;
امامی‌شهرستانکی‌، صفر: یکم دی ۱۳۲۵، در روستای شهرک از توابع شهر بوئین‌زهرا به دنیا آمد. پدرش رفیع (فوت۱۳۵۰) کشاورز بود و مادرش صفیه نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. سال ۱۳۴۹ ازدواج کرد و صاحب یک پسر و چهار دختر شد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. بیست و ششم فروردین ۱۳۶۳، در جزیره مجنون عراق بر اثر اصابت ترکش و عوارض ناشی از مصدومیت شیمیایی به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای شهر قزوین واقع است.&lt;br /&gt;
وصیتنامه :&lt;br /&gt;
شهید، صفر امامی شهرستانکی: چرا به جبهه می رویم و هدف و نیت ما از رفتن به جبهه چیست؟ آیا به خاطر مردم است یا خدا؟ اگر انسان به خاطر این که مردم از او راضی باشند به جبهه برود، هر عملی که انجام دهد مورد قبول خداوند تبارک و تعالی نیست؟ هر کس کارش خالصانه برای خدا باشد، مطمئن باشد هیچگونه سؤالی در آخرت نخواهد داشت و نامه ی عملش را به دست راستش خواهند داد. کلاً دنیا جای امتحان و آزمایش است و هر کس خوب امتحان دهد، قبول می شود. یک دانش آموز را در نظر بگیرید؛ از اول مهر تا آخر بهار به مدرسه می رود. اگر تلاش و کوشش کرده باشد، آخر سال کارنامه ی قبولی را به دستش خواهند داد و اگر در درس خواندن سهل انگاری کرده باشد، کلمه ی «مردود» را در کارنامه ی او خواهند نوشت. داستان روز معاد هم مانند قصه ی همان دانش آموز خواهد بود. وصیت دیگری برای شما دارم که پشتیبان ولایت فقیه یعنی امام خمینی، این قلب تپنده ی مستضعفین باشید و در دعای کمیل و توسل شرکت کنید و دعای فرج را حتماً بخوانید، تا شاید فرج امام زمان (عج) نزدیک شود؛ هر چه داریم از دعا داریم. خدایا! ما را جولانگاه شیطان قرارمده.۱ (۱۰۷۲۳۹۵) صفر امامی ۲۳/۲/۱۳۶۳&lt;br /&gt;
منبع:سایت خط سرخ&lt;br /&gt;
پایگاه اطلاع‌رسانی سه هزار شهید استان قزوین&lt;br /&gt;
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1166&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%86%DB%8C%D8%A7</id>
		<title>شهیدحسن محمد نیا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%86%DB%8C%D8%A7"/>
				<updated>2019-08-28T17:02:49Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «حسن  محمد نیا تاریخ تولد :1338/04/12 تاریخ شهادت :1363/02/05     زندگینامه : محمدنیا، حسن:...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حسن  محمد نیا&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1338/04/12&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1363/02/05&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
زندگینامه :&lt;br /&gt;
محمدنیا، حسن: دوازدهم تیر ۱۳۳۸، در روستای دستگردان از توابع شهر طبس به دنیا آمد. پدرش محمدقلی و مادرش ربابه نام داشت. دانشجوی دوره کارشناسی و پاسدار بود. پنجم اردیبهشت ۱۳۶۳، در جزیره مجنون عراق بر اثر اصابت ترکش به سینه، گردن و صورت، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای شهر قزوین واقع است.&lt;br /&gt;
منبع:سایت خط سرخ&lt;br /&gt;
پایگاه اطلاع‌رسانی سه هزار شهید استان قزوین&lt;br /&gt;
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1164&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید رحمت الله عباس زادگان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2019-08-28T17:00:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی « وصیت نامه های شهدا  وصیت‌نامه شهید رحمت‌الله عباس‌زادگان  حال که ما فرزندا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
وصیت نامه های شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت‌نامه شهید رحمت‌الله عباس‌زادگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حال که ما فرزندان اسلام هستیم، هر کجا اسلام در خطر باشد، باید از آن دفاع کنیم و ما جوانان با خون خود درخت اسلام را آبیاری خواهیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید «رحمت الله عباس زادگان» ۲ فروردین ۱۳۴۴ در آران چشم به جهان گشود. وی با آغاز جنگ تحمیلی عازم جبهه حق علیه باطل شد و مدتی نیز در جبهه‌های لبنان به مبارزه با صهیونیست‌ها پرداخت و سرانجام ۲۸ فروردین ۱۳۶۷ در عملیات فاو به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن وصیت‌نامه‌ای را که از این شهید والامقام به یادگار مانده است، در ادامه می‌خوانید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ان الذین امنوا و الذین هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله اولئک یرجون رحمت الله و الله غفور رحیم» (سوره بقره – آیه ۲۱۸)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنان که به دین اسلام گرویدند و از وطن هجرت نموده و در راه خدا جهاد کردند؛ اینان امیدوار و منتظر رحمت خدا باشند که خدا بر آن‌ها بخشاینده و مهربان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان‌طوری که سیدالشهدا (ع) در مقابل آن همه جمعیت و آن همه اسلحه‌ای که آن‌ها داشتند قیام کرد تا شهید شد ما هم همین‌طور برای شهادت حاضریم. امام خمینی (ره)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نام خدا، به یاد خدا و برای خدا، به نام خدایی که محمد (ص) رسول الله است و تمام جهان تحت کنترل اوست و هر کس که راه خدا را رفت، به نظر من نیازی به وصیت ندارد، ولی چون وصیت‌نامه برای تسلای دل پدر و مادر است می‌نویسم. موقعی که این وصیت را می‌نویسم آماده شده‌ایم برای عملیات.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر و مادر مهربان و عزیزتر از جانم! رفتن من به جبهه به خاطر هیچ چیز و هیچ کس نبوده به جز خدا و یاری اسلام و پاسخ به «هل من ناصر ینصرنی» حسین زمان خویش، یعنی امام خمینی که اسلام عزیز را از این مرد بزرگ آموختم، حرف او حرف اسلام است و اسلام یعنی پیاده شدن قرآن و قرآن کلام خداست. پس شما و امت شهیدپرور باید سخنان او را با جان و دل پذیرا باشید، مبادا روزی خدای ناکرده هم، چون مردم کوفه با او رفتار نمایید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر و مادر گرامی‌ام! من و دیگر برادرانم که به جبهه می‌رویم به عشق کربلای امام حسین (ع) می‌رویم. اگر در این راه به درجه شهادت که یک قله بسیار مرتفعی است برسم، شاد می‌شوم و اگر شهید شدم و به زیارت مرقد مبارک امام حسین (ع) نرسیدم موقعی که جنازه‌ی من به دست شما رسید، جنازه‌ام را در گلزار شهدا بگذارید و یک زیارت عاشورا بر بدن متلاشی شده‌ام بخوانید که عاشق کربلا بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر و مادرم! شما زحمات زیادی برای من کشیدید، ولی به جایش من موجب ناراحتی شما شدم، پس مرا حلال کنید و ببخشید و اگر می‌خواهید گریه کنید برای حسین (ع) و یارانش و علی اکبر حسین (ع) و حضرت عباس (ع) گریه کنید و در برابر شهادت فرزندتان صابر باشید که خدا صابرین را دوست دارد و بدانید که شهادت برای من عروسی است نه مرگ و قبر برایم حجله گاه است نه زندان چرا که شهادت نقطه‌ی تکامل یک انسان است و این راهی است که ان‌شاءالله خواهم رفت و با آگاهی کمال برای پاسداری از اسلام و ایران هرگز تن به ذلت و خواری نباید داد و نباید زیر بار زور رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این انقلاب مفت و به طور رایگان به دست امت شهیدپرور نیامده است، بلکه ثمره‌ی خون هزاران شهید است و باید از آن نگهداری نمود و اگر قرار است به شرق و غرب وابسته نباشیم و تکیه‌گاهمان فقط الله باشد باید در راه برقراری اسلام واقعی و قرآن کوشا باشیم و برای اعتلای آن جان‌فشانی کنیم و یک انقلاب اسلامی ایثار می‌خواهد؛ حال به هر نحوی که باشد و اگر قرار است اسلام پابرجا بماند و بر جهان حکومت کند، جان من و دیگر همرزمانم در راه برقراری آن چندان ارزشی ندارد و باید به جوانان ایران و اسلام گفت: حال که ما فرزندان اسلام هستیم، هر کجا اسلام در خطر باشد باید از آن دفاع کنیم و ما جوانان با خون خود درخت اسلام را آبیاری خواهیم کرد و آیینه تمام نمای شهادت را از سرور آزادگان جهان حسین بن علی (ع) سرمشق قرار می‌دهیم و به جبهه می‌رویم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادران مهربان و عزیزم! همیشه دنبال رو خط روحانیت مبارز و در خط امام باشید. اگر من به شهادت رسیدم مرا حلال کنید و اسلحه مرا به زمین مگذارید و همیشه برای جمهوری اسلامی کوشا باشید و اسلام عزیز و امام عزیز را تنها نگذارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهرانم! شما در برابر شهادت برادرتان صابر باشید و اگر بخواهید گریه کنید برای امام حسین (ع) اشک بریزید و موقعی که بدن قطعه قطعه می‌شود آن موقع برای من بهترین لحظه است. شما‌ ای خواهران عزیزم! زینب گونه باشید. سیاهی چادر خود را حفظ کنید که از خون من مؤثرتر است و من شما را خیلی اذیت کرده‌ام مرا ببخشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستانم! در مرحله اول مرا ببخشید و بعد همیشه از روحانیت دفاع کنید و نگذارید که این کوردلان منافق تهمت بزند و مردم را از روحانیت جدا کنند. دعای کمیل و سایر دعا‌ها را ترک نکنید که این دعا‌ها سد‌های قضای الهی را خواهد شکست و امام عزیز را برای برقراری اسلام و مستضعفان نگاه خواهد داشت و کشور صددرصد امام زمانی خواهد ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! گناهان ما را بیامرز و بعد ما را به شهادت برسان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! شهادت ما را در راه خودت قبول فرما.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را بر هوای نفس خویش در زنده بودن قالب گردان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ضمن هر جا پدر و مادرم بگویند دفنم کنید؛ و در آخر دعای همیشگی: خدایا، خدایا! تا انقلاب مهدی (عج) خمینی را نگهدار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
والسلام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۵ فروردین ۱۳۶۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیر رحمت الله عباس زادگان»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساجد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع :سایت فاتحان&lt;br /&gt;
http://www.fatehan.ir/page.aspx?pid=123&amp;amp;postid=104425&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید علمدار محمدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-08-28T16:57:31Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «علمدار  محمدی تاریخ تولد :1346/05/06 تاریخ شهادت :1363/12/24   زندگینامه : محمدی، علمدار...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;علمدار  محمدی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1346/05/06&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1363/12/24&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
زندگینامه :&lt;br /&gt;
محمدی، علمدار: ششم مرداد ۱۳۴۶، در روستای خوزنین از توابع شهر بوئین‌زهرا به دنیا آمد. پدرش ولی‌الله، نانوا بود و مادرش خدیجه نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و چهارم اسفند ۱۳۶۳، در جزیره مجنون عراق بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.&lt;br /&gt;
وصیتنامه :&lt;br /&gt;
شهید، علمدار مُحمّدی: خدا را شُکر می کنم که این توفیق را به من داد تا بتوانم وظیفه ی شرعی خود را -در حد توانایی ام- نسبت به اسلام و قرآن انجام دهم. اینک که عازم جنگ می باشم، در این شانزده سال عُمرَم، این لحظات را از بهترین لحظات عُمرَم می دانم و از خدا تقاضا دارم مرا در بستر نمی راند و در راه اسلام و به دست شقی ترین بندگانش بمیراند؛ این است آرزویم! از خدای خودم می خواهم به من ایمان عطا کند، تا فقط راه حسین(ع) را دنبال کنم. هدفم از اعزام به جبهه، فقط برای برانداختن کفر، ظلم و ستم است که بر مردم مسلمان این مرز و بوم وارد می شود. مکتبی را من پذیرفتم، که در آن مسؤولیت سنگینی بر دوشم احساس می کنم و باید دِینِ خود را -تا آنجا که توان دارم- به اسلام، مردم و وطنم ادا نمایم. بالاخره پس از شانزده سال زندگی -به یاری حق- به هدف خود رسیدم. هیچ چیز در زندگی جز شهادت، آرزوی من پاسدار نیست و هیچ چیزی نمی تواند گلوی تشنه ی مرا سیراب کند؛ جز شهادت! مادرم! هر وقت به یاد فرزند خود می افتی، به یاد مادرانی باش که بدن پاره پاره ی فرزندان شان را هم ندیدند. منتظر من نباشید؛ چون من نرفتم که زنده برگردم! رفتم تا با کفر مبارزه کنم و بکُشم و اگر نتوانستم، کُشته شوم. وصیت می کنم برای من اشک نریزید. به مادرم بگویید: تو نزد زینب(س) سربلند خواهی بود؛ زیرا تو هم شهید دادی. ...و تو ای پدر! ناراحت نباش؛ چون مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است. پدرم! شُکر کن که فرزند تو شهادت را انتخاب کرد. امیدوارم شما برادران و خواهران دلیرم، سلاح افتاده ی مرا برگیرید و مقابل کفر قیام کنید.۱ (۱۶۷۶۷۵۲) علمدار مُحمّدی ۰۹/۱۰/۱۳۶۳&lt;br /&gt;
منبع:سایت خط سرخ&lt;br /&gt;
پایگاه اطلاع‌رسانی سه هزار شهید استان قزوین&lt;br /&gt;
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1167&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهیدابراهیم جعفرزاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2019-08-20T04:43:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : جعفرزاده / ابراهیم نام پدر : ابوالقاسم تاریخ تولد : ۱۳۳۹-۱۱-۲۲ محل تولد : ا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : جعفرزاده / ابراهیم&lt;br /&gt;
نام پدر : ابوالقاسم&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۳۹-۱۱-۲۲&lt;br /&gt;
محل تولد : اصفهان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۳-۱۲-۲۲&lt;br /&gt;
محل شهادت : عملیات بدر&lt;br /&gt;
شهرستان : اصفهان&lt;br /&gt;
یگان : سپاه&lt;br /&gt;
مسئولیت : فرمانده گردان - مسئول نیروی زرهی قرارگاه نصر- فرمانده تیپ زرهی 28 صفر - مسئولیت طرح و برنامه عملیات قرارگاه خاتم الانبیا(ص)- فرماندهی تیپ مستقل الغدیر یزد&lt;br /&gt;
تحصیلات : دیپلم&lt;br /&gt;
محل تحصیل : سپاه&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهدای اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
ابراهیم جعفرزاده، فرزند ابوالقاسم و همدم جعفری، در بیست و دوم بهمن ماه سال 1339 در اصفهان به دنیا آمد.&lt;br /&gt;
مادرش می گوید زمانی که من ابراهیم را حامله بودم، 9 ماهه که شدم دیدم این بچه حرکتی ندارد، به دکتر مراجعه کردم و بعد از زایمان دیدم این بچه مثل ذغال سیاه است و هیچ تکانی نمی خورد، بر اثر سرما مریض شده بود. سه روز این بچه را زیر کرسی گذاشتم، بعد از سه روز چشمانش را باز کرد و توانست شیر بخورد پنج ساله بود که به مهد کودک رفت و خواندن قرآن را فرا گرفت.&lt;br /&gt;
مادرش همچنین می گوید تمام بچه های من خوب بودند ولی ایشان خیلی با حیا بود. 6 سالش که شد با پدرش به مسجد می رفت. قبل از انقلاب که زنها حجاب کامل نداشتند و پدرش گفته بود: اینها نامحرم اند و اگه آدم به اینها نگاه کند، جهنم میرود. او وقتی بیرون میرفت چشمهایش را می بست&lt;br /&gt;
تحصیلات ابتدائی را در مدرسه شیخ بهائی در سال 1345 آغاز نمود. به درس علاقه مند بود و تکالیفش را به خوبی انجام می داد، زرنگ و بازیگوش بود. بعد از اتمام تحصیلات ابتدایی و راهنمایی، جهت ادامه تحصیل وارد دبیرستان شهید رجایی (فعلی) شد.&lt;br /&gt;
ابراهیم در اوقات فراغت پدر را یاری می کرد و گاهی به فوتبال می پرداخت. حضور مستمر در مسجد و شرکت در جلسات سخنرانی روحانیون مبارز و مطالعه کتب مذهبی موجب گشت تا همراه و همگام انقلاب گردد.&lt;br /&gt;
نه تنها در اصفهان، بلکه در شهرستان های اطراف نیز فعال بود، او و دوستانش مسئول برپائی تظاهرات و تشکیل جلسات مخفی و تبلیغات سیاسی- مذهبی علیه رژیم شاهنشاهی بودند.&lt;br /&gt;
ماشینی را که پدرش برایش خریده بود، وقف کارهای انقلاب کرد . به روستاهای دور افتاده می رفت و آ نها را با انقلاب و امام خمینی (ره) آشنا می نمود. در زیر زمین منزلشان بمب دستی می ساخت و در تظاهرات به کارمی برد.&lt;br /&gt;
همدم جعفری، مادرش، می گوید یک روز برای تظاهرات بیرون رفته بود و تا دیر وقت به منزل نیامد. نگران در کوچه منتظر ایستاده بودم که ابراهیم نفس زنان آمد. وقتی علت را پرسیدم، گفت: از دست سربازها فرار کردم پس از دریافت دیپلم اوقات بیشتری را به مبارزه مشغول بود . او در تصرف کلانتری مبارکه و تبدیل آن به کمیته انقلاب اسلامی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی نقش موثری را ایفا نمود.&lt;br /&gt;
نسبت به حجاب بسیار حساس بود. جدیت ابراهیم در این موضوع طوری بود که حتی زنان بدحجاب محله در مقابل او جرأت حضورنداشتند.&lt;br /&gt;
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در مبارزه با منافقین فعال بود . او در برپایی جلسات قرآن در مسجد و آشنائی نونهالان انقلاب با قرآن و در جهاد سازندگی مبارکه نقش به سزائی داشت.&lt;br /&gt;
با شروع جنگ تحمیلی از طریق سپاه پاسداران به جبهه اعزام شد.شایستگی های او در انجام وظایف سبب شد تا به فرماندهی یکی ازگردان های لشکر امام حسین (ع) منصوب شود.&lt;br /&gt;
ابراهیم به عنوان فرمانده در عملیات ثامن الائمه(ع) حضور داشت. توان بالا و درایت نظامی او موجب شد تا مسئولیت نیروی زرهی قرارگاه نصر به او واگذار گردد.با حضور در عملیات مطلع الفجر نیز حماسه ها آفرید.&lt;br /&gt;
سال 1360 برای انجام مأموریت به پاوه اعزام شد. در آن جا مطلع شدکه به قید قرعه جهت زیارت خانه خدا برگزیده شده است . بعد از آنکه مقدمات سفر را آماده نمود، فهمید که عملیاتی در پیش است و از رفتن به مکه منصرف شد و حضور را ضروری تر دانست، ولی با اصرار پدر و مادر به مکه رفت. در مکه فعالیتهای زیادی انجام میداد. عکس امام و اعلامیه های ایشان را پخش می کرد . چندین بار توسط عمال سعودی شناسایی شد، اما به صورت زیرکانه ای از دست آنها فرار کرد. بعد از بازگشت از زیارت خانه خدا به جبهه های جنوب رفت و درعملیات فتح المبین شرکت کرد.&lt;br /&gt;
محمدمهدی فرهنگ، دوست و همرزم، می گوید همیشه می گفتند هر کجا که هستید دلتان هم آن جا باشد. یکسری افراد جسم شان در جبهه است ولی دلشان در شهر خود، اینها به درد جبهه نمی خورند. در 22 سالگی با خانم طلعت هادی ازدواج کرد و زندگی آ نها در خانه پدری اش آغاز گشت. زندگی مشترک آن ها 2 سال بیشتر طول نکشید و یک پسر از آن بزرگوار به یادگار مانده است.&lt;br /&gt;
طلعت هادی، همسرش، می گوید ایشان ارتباط قلبی شدیدی با من داشت به طوری که اگه من ناراحتی پیدا می کردم، ایشان مطلع می شدند و با من تماس میگرفتند.زمانی که از جبهه می آمد، هیچ وقت در خانه نبود و 2 الی 3 روز دراصفهان میماند و در سپاه مبارکه فعالیت میکرد. بیشتر اوقات روزه می گرفت. همیشه توصیه می کرد که درسم را ادامه دهم و حجابم را حفظ کنم. ازدواج مانعی برای حضور ابراهیم در جبهه نبود.&lt;br /&gt;
در عملیات بیت المقدس با تمام توان حضور یافت و در این مأموریت مجروح شد. ابراهیم عقیده داشت مرگ و وجود آدمی هیچ کدام مالک دیگری نیست، مگر آن که یکی بر دیگری غلبه کند. در مصرف اموال بیت المال بسیار حساس بود، حتی اگر خودکاری را با خود به خانه می آورد، مراقب بود که برای مصرف شخصی استفاده نکند. هنگامی که جزیره مجنون تصرف شد با پیشنهاد مناسب و دقیق او یک لشکر زرهی در جزیره مستقر گردید. او امکانات زرهی را پشتوانه محکمی جهت حفظ جزیره می دانست.&lt;br /&gt;
حضور او در عملیا ت های محرم، والفجر مقدماتی و والفجرهای 1و 2و 3و 4 سرعت عمل و کارآیی او را به همگان ثابت نمود. این شایستگی موجب گشت تا فرمانده ی تیپ زرهی 28 صفر به او واگذار شود.&lt;br /&gt;
پس از مدتی مسئولیت طرح و برنامه عملیات قرارگاه خاتم الانبیا(ص) را پذیرفت. هنگامی که درعملیات خیبر، خبر شهادت برادرش را شنید، و صورتش را رو به آسمان کرد گفت « انا للّه و إنا الیه راجعون » و خود را جا مانده از قافله می دانست. در این عملیات داماد خانواده به نام علی زمانی نیز به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
هنگامی که در اهواز بود به او اطلاع دادند که صاحب پسر شده و پس از گذشت 2 ماه به مرخصی رفت. او سعی می کرد علیرضا را کمتر در آغوش بگیرد، چرا که شوهر خواهرش شهید شده بود و او نمی خواست فرزندان خواهرش را ناراحت کند.&lt;br /&gt;
هنگامی که فرماندهی تیپ مستقل الغدیر یزد به ابراهیم واگذار گردید، با نظم و اندیشه هرکس را بر حسب توان و کارآیی در مسئولیت های مختلف جایگزین نمود.&lt;br /&gt;
عملیات بدر در پیش بود. دو شب قبل از عملیات بدر بعد از خواندن نامه همسرش تمام نوشته ها و یادداشتهای خود را سوزاند. همان شب ابراهیم نیروها را در سنگر جمع نمود، چراغ را خاموش کرد و برادران عزیز، عملیاتی که در پیش داریم، به نام بدر است، همچون گفت » : جنگ بدر در صدر اسلام که عده ای محدود با تجهیزاتی اندک نبرد کردند .هرکس احساس می کند توانایی اش را ندارد، در این تاریکی شب بیرون برود .ولی هیچ یک از این رزمندگان بیرون نرفتند و پابه پای هم ماندند.&lt;br /&gt;
22 اسفندماه سال 1363 عملیات بدر آغاز شد و برای سرکشی از نیروها- که در امتداد خط بودند- رفت.&lt;br /&gt;
سرانجام ابراهیم جعفرزاده در 22/12/1363در عملیات بدر بر اثر اصابت ترکش به سر به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
همان شب همسرش در خواب حضرت امام خمینی (ره) را دید که «. این چادر را سرت کن » : چادر مشکی برای او آورده و می گویند سه روز بعد خبر شهادت او را به خانواد ه اش دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم جعفرزاده در نامه ای به پسر خود چنین می نویسد فرزندم علیرضا، سلام علیکم امیدوارم در پناه تأییدات الهی و فضل و رحمت بیکران خداوند در طریق اسلام و رضای خداوند موفق باشید. می دانم که حالتان خوب است چون حال خوب به سلامتی ظاهری نیست به پیشانی بند سبزی است که عاشقان الله را از صف گرگان دون صفت جدا میسازد.&lt;br /&gt;
باری فرزند رشیدم: می دانم که چه خوب اخلاق و صفات متعالی در تو رشد کرد، آخر ما تو را از امام رضا(ع) درخواست کردیم و آن ها همیشه عطیه های صالح و سالم عنایت میکنند. سفارشت می کنم که وقتت را هدر ندهی و از همه چیز در جهت رسیدن به حق در هر لحظه استفاده کنی.&lt;br /&gt;
پیکر پاکش را پس از تشییع در گلزار شهدای اصفهان به خاک سپردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
بارالها، تو را شکر می کنم که مرا در زمانه ای آفریدی که نوری از سلاله پیامبر (ص) برچهره تاریک و ظلمت بار قرنها غفلت، درخشیدن گرفت و آذرخشی کفر و نفاق را سوزاند. اکنون که این وصیت نامه را می نویسم هیچ آرزویی جز حرکت به سوی خداوند و کسب رضای او را ندارم. در این راه مجاهدت می کنم و به حول و قوه الهی پی شمی روم و در این راه تسلیم تقدیر او هستم. از شما طلب دعا دارم و از خداوند توفیق عبودیت و چقدر دوست دارم این آزمایش و معرکه خسران و رضوان اگر جان و مال مورد قبول او باشد شهادت در راه او به احسن وجه نصیبم گردد ....&lt;br /&gt;
شما را به اطاعت از ولی الامر، امام روحی له الفدا، و جانبازی در راه اسلام سفارش می کنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/952&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D9%86%D8%A8%D9%88%DB%8C_%D9%85%D9%86%D8%B4</id>
		<title>شهید عباس نبوی منش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D9%86%D8%A8%D9%88%DB%8C_%D9%85%D9%86%D8%B4"/>
				<updated>2019-08-20T04:42:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : نبوی منش / عباس نام پدر : علی تاریخ تولد : ۱۳۳۶-۰۷-۰۱ محل تولد : اصفهان تاری...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : نبوی منش / عباس&lt;br /&gt;
نام پدر : علی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۳۶-۰۷-۰۱&lt;br /&gt;
محل تولد : اصفهان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۵۷-۹-۱۱&lt;br /&gt;
محل شهادت : تظاهرات خیابان مسجدسید&lt;br /&gt;
شهرستان : اصفهان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات : دانشجو مهندسی مکانیک&lt;br /&gt;
محل تحصیل : صنعتی اصفهان&lt;br /&gt;
گلزار : امام زاده درب امام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
زندگینامه از زبان مادر شهید:&lt;br /&gt;
جوانی پر شور و انقلابی بود. روحیه ضد ستم شاهی و ضد ظلم را از همان دوران نوجوانی با خود داشت. در مهرماه سال 1336 در شهید پرور اصفهان در خانواده ای متدین به دنیا آمد. دوران دبستان و دبیرستان خود را با موفقیت گذراند و در رشته ی مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی اصفهان پذیرفته شد. جوان فعال و با نشاطی که به محض ورود به دانشگاه با عضویت در انجمن مددکاری امام زمان (عج) و تشکیل جلسات قرآن و نهج البلاغه عشق و ارادت خود را ابراز نمود. مدتی از تحصیلات دانشگاهی خود را در شهر مشهد و به دور از آغوش گرم خانواده گذراند ولی این کمبود عاطفی نتوانست مانع از فعالیت ها و مطالعات او در عرصه های مختلف شود. پس از بازگشت به اصفهان همزمان با نزدیک شدن به ماه محرم شور و عشق عجیبی در وجودش موج می زد. گویی به لحظات رسیدن به وصال نزدیک می شد. عباس معمولا روزهای محرم را روزه می گرفت. آن شب تا صبح نخوابید و به تلاوت قرآن و راز و نیاز با خداوند مشغول بود. صبح آن روز با زبانی روزه مقدار زیادی از اعلامیه های امام را برداشته و به خیل تظاهرات کنندگان پیوست ولی به ناگاه در ساعت 12:30 همان روز بر اثر اصابت گلوله ای به پشت سرش به سوی معشوق پر کشید.&lt;br /&gt;
تدفین غریبانه:&lt;br /&gt;
به دلیل خفقان حاکم بر جامعه و ظلم و ستم های رژیم اکثر شهدای مبارز را به دور از چشم مأموران سفاک به خاک می سپردند. شهید عباس نبوی منش نیز یکی از این عزیزان بود که غریبانه به خاک سپرده شد. بعد از شهادت این عزیز جنازه او را به مسجد و سپس به بیرون از شهر برده و همان شب او را غسل دادند و دور از چشم نیروی انتظامی به خاک سپردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/945&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C_%D8%AF%D8%B1%D9%87_%D8%A8%DB%8C%D8%AF</id>
		<title>شهید محمود ابراهیمی دره بید</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C_%D8%AF%D8%B1%D9%87_%D8%A8%DB%8C%D8%AF"/>
				<updated>2019-08-20T04:40:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : ابراهیمی دره بید / محمود نام پدر : حسینعلی تاریخ تولد : ۱۳۴۰-۰۱-۰۷ محل تول...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : ابراهیمی دره بید / محمود&lt;br /&gt;
نام پدر : حسینعلی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۰-۰۱-۰۷&lt;br /&gt;
محل تولد : اصفهان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۳۷-۰۳-۲۳&lt;br /&gt;
محل شهادت : شلمچه -عملیات بیت المقدس 7&lt;br /&gt;
شهرستان : اصفهان&lt;br /&gt;
یگان : بسیج&lt;br /&gt;
مسئولیت : گردان یا زهرا(س)&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل :&lt;br /&gt;
گلزار : گلستان شهدای اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی نامه&lt;br /&gt;
 محمود ابراهیمی دره بیدی ،شمشین  فرزند حسینعلی و خانم گل بانو صالحی ابراهیمی، در سال 1341 در اصفهان در خانواده ای متوسط و مذهبی متولد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان با پدر و برادرانش رابطه نزدیکی داشت و اوقات فراغت خود را بازی می کرد و بیشتر بیرون از خانه بود و به باغ و صحرا می رفت. وی به مادرش علاقه شدیدی داشت و بسیار خوش اخلاق و مهربان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به مدرسه و تحصیل علاقه داشت و دوره دبستان خود را در مدرسه اشراق گذارند. او بچه با صداقتی بود و با بچه ها با مهربانی برخورد می کرد و به پسرخاله اش خیلی علاقه داشت و چون هم سن و سال بودند بیشتر اوقاتش را با او می گذراند. بعد از اتمام دوره دبستان برای این که از امکانات شهر استفاده کنند، از شهرستان یثران و کروند به شهر اصفهان نقل مکان کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به مدرسه راهنمایی امیر کبیر برزان رفت و دوره راهنمایی را آن جا گذراند و بعد به دبیرستان حافظ رفت و مشغول به تحصیل شد.  محمود 15-16ساله بود که انقلاب شد و در آن زمان ایشان فعالیتهای زیادی داشت و در راه پیمایی ها و تظاهرات شرکت می کرد. ایشان به خواندن قرآن علاقه داشت و گاهی اوقات به مطالعه می پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پدر و مادرش احترام می گذاشت وسعی می کرد که بی احترامی به آنها نکند. به رهبر علاقه زیادی داشت و در برابر توهین به رهبر برخورد شدیدی می کرد. از افراد ضد انقلاب بدش می آمد و به افراد اهل جبهه و جنگ علاقه شدیدی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از اتمام دوره دبیرستان در بسیج عضو گردید و از طرف بسیج به جبهه اعزام شد. در 21 سالگی با خانم حمیده مارانی ازدواج کرد  و مدت زندگی مشترک آنها چهار سال و نیم بود و حاصل ازدواجشان دو فرزند می باشد که یک پسر به نام محمدجواد است.  فرزند دوم ایشان دو ماه پس از شهادتش به دنیا آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانم حمیده مارانی، همسرش، می گوید: زمان آشنایی مان، من به مدرسه می رفتم و در راه مدرسه محمود مرا دید. با پدر و مادرش صحبت کرد و مادرش به خواستگاری من آمدند و من دفعه اول جواب رد دادم. همان شب خواهرم در خواب دید که محمود، مادرم و خواهر م در اتاق نشسته اند و من با لباس احرام وارد اتاق می شوم. همه به من گفتند که این لباس خیلی به شما می آید و از آن باید مراقبت کنی و من هم گفتم: باشد خواهرم که صبح خوابش را بازگو کرد، گفت: من فکر می کنم باید به او جواب مثبت بدهی. من تمام شرایط را سنجیدم و دفعه بعد که آمدند من چون از ابتدا دوست داشتم همسرم جانباز باشد، به آنها جواب مثبت دادم و برایمان یک مراسم ساده گرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوایل زندگیمان او به دلیل مجروحیت پایش بی کار بود و از طریق  کمک های مالی پدر شوهرم امرار معاش می کردیم. بعد وارد بسیج شد و در نهضت سوادآموزی  خدمت می کرد، پس از آن مخارج زندگی را خودش تأمین می نمود.  زمانی که به جبهه می رفت و به مرخصی می آمد، به کارهای تدارکات نهضت سوادآموزی مشغول بود. هنگام مشکلات اگر از عهده اش برمی آمد، آن مشکل را حل می کرد . آرزویش این بود که شهید شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 آقای علیرضا نوری، همرزم ایشان، می گویند: از دوران کودکی با هم آشنا و همسایه بودیم. ایشان جزو اولین نیروهایی بودند که به جبهه اعزام شدند. چند بار در عملیات های مختلف مجروح شد. وقتی او را می دیدم به ما روحیه می داد و می گفت: مسأله ای نیست. آنها را نمی گذاشت ناامید شوند. در مراسم ادعیه شرکت و فعالیت های زیادی داشت به خصوص دعای عهد و زیارت عاشورا می خواند. او در گردان یا زهرا(س) خدمت می کرد و پس از مدتی از طرف بسیج اصفهان به نهضت سواد آموزی مأمور شد. هدف و انگیزه اش از رفتن به جبهه تنها رضای خدا و احساس وظیفه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خصوصیت بارزی که ایشان در زمان جبهه داشتند، خوش خلقی و خنده رو بودن بود.  به آقای صادقی، فرمانده خوانسار، علاقه زیادی داشتند و وقتی او شهید شد، خیلی غمگین شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خواندن دعاهای کمیل شهید تورجی در جبهه بسیار علاقه داشت، به طوری که زمانی که آن شهید شروع به خواندن دعا می کردند، ایشان به گوشه ای می رفتند و قسمتی از موکت را برمی داشتند و بر خاک سجده می کردند و در آن حالت دعا را گوش می دادند. او به نظام و مسائل اساسی انقلاب خیلی پایبند بود و خط امام را خط نجات می دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ وقت سعی نمی کرد بی کار باشد. خیلی پرکار و فعال بود. هدفش عشق به اسلام و یاری حضرت امام بود. خیلی شوخ طبع بود و در سخت ترین مشکلات خیلی عادی و خونسرد با مسایل برخورد می کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانم حمیده مارانی می گویند: زمانی که محمود به مرخصی می آمد محمدجواد با خال مشکی که ایشان در سینه داشتند، بازی می کرد ایشان گفتند: من اگر روزی شهید شوم از روی همین خال شناسایی می شوم . همین طور هم شد. شب آخری که محمود می خواست به جبهه برود در خانه خیلی راز و نیاز می کرد شب دهم ماه رمضان بود که ایشان سحری نخوردند و برای آخرین بار به جبهه رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمود خودش دو سال قبل از شهادتش خواب دیده بود که دوستش شهید شده و نصف سیبی به او می دهد و او می خورد و می گوید: خیلی خوشمزه بود نیمه دیگرش را هم بدهید . دوستش می گوید : کارهای نیمه تمام خود را به اتمام برسان، آن وقت بقی هاش را به تو می دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمود ابراهیمی دره بیدی در تاریخ 23/3/1367در منطقه شلمچه در  عملیات بیت المقدس 7 بر اثر اصابت ترکش های فراوان خمپاره به بدن ایشان شهید رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
در قسمتی از وصیت نامه خود چنین نوشته است : &lt;br /&gt;
شاکر و سپاسگزارم که به ما توفیقی بزرگ عنایت فرمودی تا بتوانیم به این جا (جبهه) بیاییم و دور از تمام مسایل داخل شهرها باشیم . با تو راز و نیاز کرده و طلب استغفار جهت گناهان گذشته مان کنیم. خداوندا، از تو می خواهم که هر چه زودتر فرج حضرت حجت بن الحسن(عج) را نزدیکتر بفرمائی و عمر رهبر عزیزمان را طولانی و اسلام را بر کفر جهانی پیروز و غالب بگردانی. از شما سپاسگزارم پدرجان، به خاطر زحماتی که برایم کشیدید تا مرا بزرگ کرده و این طور تحویل جامعه داد ه اید.&lt;br /&gt;
خدا را شکر می کنم که به من همچنین پدری داده که در طول عمر یک حرف رکیک و ضد اسلامی از ایشان نشنیده ام. حضور محترم مادر عزیز و گرانقدرم، مادر زحمت کش و پاکدامنم . مادری که شب بر بالین من بیدار مانده و از من مواظبت کرده، چگونه می توانم زحمات شما را جبران کنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/953&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%DB%8C%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید علی رضا عینی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%DB%8C%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-08-20T04:34:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : عینی / علیرضا نام پدر : اسحق تاریخ تولد : ۱۳۴۵-۰۸-۲۷ محل تولد : نجف آباد تار...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : عینی / علیرضا&lt;br /&gt;
نام پدر : اسحق&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۵-۰۸-۲۷&lt;br /&gt;
محل تولد : نجف آباد&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۲-۱۲-۰۷&lt;br /&gt;
محل شهادت : عملیات خیبر&lt;br /&gt;
شهرستان : نجف آباد&lt;br /&gt;
یگان : بسیج&lt;br /&gt;
مسئولیت : بیسیم چی&lt;br /&gt;
تحصیلات : اول دبیرستان&lt;br /&gt;
محل تحصیل : نجف آباد&lt;br /&gt;
گلزار : مفقودالاثر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/955&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84_%D9%86%D9%85_%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%AA</id>
		<title>شهید رسول نم نبات</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84_%D9%86%D9%85_%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%AA"/>
				<updated>2019-08-20T04:15:01Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : نم نبات / رسول نام پدر : حسن تاریخ تولد : ۱۳۴۰-۰۵-۲۷ محل تولد : اصفهان تاریخ...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : نم نبات / رسول&lt;br /&gt;
نام پدر : حسن&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۰-۰۵-۲۷&lt;br /&gt;
محل تولد : اصفهان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۵۷-۹-۱۵&lt;br /&gt;
محل شهادت : اصفهان&lt;br /&gt;
شهرستان : اصفهان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات : دیپلم هنرستان&lt;br /&gt;
محل تحصیل :&lt;br /&gt;
گلزار : تخته فولاد اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
مجاهد شهید رسول نم نبات به سال 1339 در یک خانواده متوسط از نظر مادی و غنی و سرشار از لحاظ معنوی ، پا به عرصه وجود گذاشت ، و از همان دوران کودکی موج تشنگی و آشنایی با معنویات را از خانواده خود برگرفت و در خردسالی با دیگر برادران و آشنایان خود به جلسات مذهبی راه یافت و از سنین نوجوانی بود که به ظلم و استبداد حاکم بر ملت آگاهی یافت و به کمک دیگر همرزمانش میرفت تا شکافنده شب ظلمانی استبداد به سوی افقی نیلگون برای جامعه باشد.&lt;br /&gt;
وی پس از گذراندن تحصیلات مقدماتی در یکی از مدارس محل که همگی جوشش مذهبی داشتند برای هرچه بیشتر بارور ساختن روح تشنه خود به سال 1354 به دبیرستان ادب که مرکز آگاهی و آشنا شدن با چهره های مبارز دیگر بودوارد شد و در طول تحصیلات متوسطه نه تنها درسهای کلاسی او را از مطالعات دیگر باز نمیداشت بلکه زمینه ای برای مطالعه در ابعاد دیگر برای او شده بود ، و او که فردی مسلمان و متعهد بود و نمیتوانست جدا از جامعه اش و جدا از ستمها و زورهائیکه در جامعه اش حاکم است آرام بنشیند و سر در لاک خود فرو برد و زندگی چند روزه خود را ادامه دهد تا آنجایی که قدرت در توانش بود علیه این سلطه گری قیام نمود و لب به اعتراض گشود و با شرکت در جلسات مذهبی به روشن شدن و روشنگری میپرداخت تا اینکه به سال 1357 که اوج انقلاب شکوهمند ملت مسلمان ایران بود در شب پنجم ماه مبارک رمضان در یورش وحشیانه عمال مزدور رژیم حاکم به مائده شهادت افطار نمود ، همراه با تنی چند از برادران همرزمش رسالت خود را جوانمردانه به انجام رسانید و شکافنده شب ظلمانی استبداد به افقی گلگون گشت.&lt;br /&gt;
ریختن خون پاک رسول و همسنگرهایش ، چون سید حسین دوازده امامی ، رسول نم باطنی ، احمد زارع ، مرتضی قیومیان ، علیرضا نوری و دیگر شهیدانی که شناخته نشدند ، رژیم منقور شاه خائن را مجبور به برقراری اولین حکومت نظامی در ایران کرد و این خود روح تازهای در کالبد انقلاب اسلامی شکوهمند ملت مسلمان ایران دمید. باشد که دیگر برادران همرزمش پیام او را به گوش جهانیان برسانند و این خونهای ریخته شده که پشتیبان جمهوری اسلامی است را جوشان نگهدارند و اینک در یاد بود شهادت این وارستگان ، ما را بیشتر از همیشه در برابر خون آنها و خون دیگر شهیدان پاکباز انقلاب اسلامی مسئول مینماید زیرا که پیام شهیدان و پاسداری از خون آنها بر دوش ماست و این جمله را با تک تک ذره های وجودمان و با تمام عشقمان به الله که از عمق جانمان سرچشمه می گیرد بیان می کنیم که:&lt;br /&gt;
خدایا به شهدا سوگند که هر قطره قطره خون شهیدان را ضربان قلبی و تپشی برای قلب امام امت ما بگردان ، و بار الهی به خون شهیدان و این جانبازان راه حق سوگند که خط مشی امام خمینی را در راه پاسداری و تداوم انقلاب اسلامی همچون این برادران شهیدمان با تمامی توانمان ادامه خواهیم داد.&lt;br /&gt;
درود بروان پاک تمامی شهیدان انقلاب اسلامی ایران&lt;br /&gt;
نابود باد امپریالیسم شرق و غرب و عمال مزدورشان&lt;br /&gt;
برقرار باد پرچم انقلاب اسلامی ایران&lt;br /&gt;
به رهبری امام خمینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/946&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%BA%DB%8C%D8%A7%D8%AB_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد مهدی غیاث یزدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%BA%DB%8C%D8%A7%D8%AB_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-08-18T17:14:45Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «   نام  	           محمد مهدی غیاث یزدی نام پدر    	تقی نام مادر  	احترام محل شهادت 	قل...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام  	           محمد مهدی غیاث یزدی&lt;br /&gt;
نام پدر    	تقی&lt;br /&gt;
نام مادر  	احترام&lt;br /&gt;
محل شهادت 	قلاویزان&lt;br /&gt;
محل تولد 	قزوین 	             تاریخ تولد 	۱۳۴۴/۰۹/۱۱&lt;br /&gt;
محل شهادت 	قلاویزان 	تاریخ شهادت 	۱۳۶۶/۱۲/۲۵&lt;br /&gt;
استان محل شهادت 	ایلام 	شهر محل شهادت 	مهران&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل 	مجرد 	درجه نظامی 	&lt;br /&gt;
تحصیلات 	سوم راهنمایی 	رشته 	-&lt;br /&gt;
عملیات 		سال تفحص 	&lt;br /&gt;
محل کار 	بنیاد تحت پوشش 	&lt;br /&gt;
مزار شهید 	قزوین - قزوین&lt;br /&gt;
زندگي نامه&lt;br /&gt;
غیاث‌یزدی، محمد مهدی: یازدهم آذر ۱۳۴۴، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش تقی، فروشنده بود و مادرش احترام نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. بیست و پنجم اسفند ۱۳۶۶، در قلاویزان توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=2178&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید علی علی میرزایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2019-08-18T17:12:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «   نام 	         علی علی میرزایی نام پدر 	         حجت الله نام مادر             شهربانو محل...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام 	         علی علی میرزایی&lt;br /&gt;
نام پدر 	         حجت الله&lt;br /&gt;
نام مادر             شهربانو&lt;br /&gt;
محل شهادت 	میمک&lt;br /&gt;
محل تولد 	بوئین زهرا - قلعه هاشم خان 	تاریخ تولد 	۱۳۴۷/۰۷/۰۱&lt;br /&gt;
محل شهادت 	میمک 	                                   تاریخ شهادت 	۱۳۶۶/۰۶/۲۳&lt;br /&gt;
استان محل شهادت 	ایلام 	شهر محل شهادت 	ایلام&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل 	مجرد 	درجه نظامی 	&lt;br /&gt;
تحصیلات 	خواندن و نوشتن 	رشته 	-&lt;br /&gt;
عملیات 		سال تفحص 	&lt;br /&gt;
محل کار 	بنیاد تحت پوشش 	&lt;br /&gt;
مزار شهید 	قزوین - بوئین زهرا - قلعه هاشم خان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگي نامه&lt;br /&gt;
علی‌میرزایی، علی: یکم مهر ۱۳۴۷، در روستای قلعه‌هاشم‌خان از توابع شهر بوئین زهرا به دنیا آمد. پدرش حجت‌الله، کارگر بود و مادرش شهربانو نام داشت. او نیز کارگر بود. در حد خواندن و نوشتن سواد آموخت. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. بیست و سوم شهریور ۱۳۶۶، در میمک توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش به سر و دست، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=2176&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%81%D8%A7%D8%B1_%D8%BA%DB%8C%D8%A7%D8%AB%D9%88%D9%86%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید غفار غیاثوند محمد خانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%81%D8%A7%D8%B1_%D8%BA%DB%8C%D8%A7%D8%AB%D9%88%D9%86%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-08-18T17:11:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «  نام 	           غفار غیاثوند محمدخانی نام پدر     	عباس نام مادر  	گلستان محل شهادت...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
نام 	           غفار غیاثوند محمدخانی&lt;br /&gt;
نام پدر     	عباس&lt;br /&gt;
نام مادر  	گلستان&lt;br /&gt;
محل شهادت 	سومار&lt;br /&gt;
محل تولد 	قزوین - انجلین      	تاریخ تولد 	۱۳۴۴/۰۷/۰۱&lt;br /&gt;
محل شهادت 	سومار     	            تاریخ شهادت 	۱۳۶۶/۰۳/۲۹&lt;br /&gt;
استان محل شهادت 	کرمانشاه 	شهر محل شهادت 	قصرشیرین&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل 	مجرد 	درجه نظامی 	&lt;br /&gt;
تحصیلات 	دوم ابتدائی 	رشته 	-&lt;br /&gt;
عملیات 		سال تفحص 	&lt;br /&gt;
محل کار 	بنیاد تحت پوشش 	&lt;br /&gt;
مزار شهید 	گیلان - رودبار- شهر لوشان&lt;br /&gt;
زندگي نامه&lt;br /&gt;
غیاثوندمحمدخانی، غفار: یکم مهر ۱۳۴۴، در روستای انجلین از توابع شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش عباسعلی، کشاورز بود و مادرش گلستان نام داشت. تا دوم ابتدایی درس خواند. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. بیست و نهم خرداد ۱۳۶۶، در سومار توسط نیروهای عراقی بر اثر انفجار گلوله توپ و شکستگی گردن به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای شهر لوشان تابعه شهر رودبار واقع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=2179&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D9%81%D8%A7%D8%B6%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهید عابدین فاضلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D9%81%D8%A7%D8%B6%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2019-08-18T17:10:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «  نام         	عابدین فاضلی نام پدر          	حسین نام مادر  	سکینه محل شهادت 	قصرشیرین...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
نام         	عابدین فاضلی&lt;br /&gt;
نام پدر          	حسین&lt;br /&gt;
نام مادر  	سکینه&lt;br /&gt;
محل شهادت 	قصرشیرین&lt;br /&gt;
محل تولد 	آبیک - امرودک    	تاریخ تولد 	۱۳۴۶/۰۱/۱۴&lt;br /&gt;
محل شهادت 	قصرشیرین 	            تاریخ شهادت 	۱۳۶۶/۰۱/۲۰&lt;br /&gt;
استان محل شهادت 	کرمانشاه 	شهر محل شهادت 	قصرشیرین&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل 	مجرد 	درجه نظامی 	&lt;br /&gt;
تحصیلات 	ششم ابتدائی 	رشته 	-&lt;br /&gt;
عملیات 		سال تفحص 	&lt;br /&gt;
محل کار 	بنیاد تحت پوشش 	&lt;br /&gt;
مزار شهید 	قزوین - آبیک - امرودک&lt;br /&gt;
زندگي نامه&lt;br /&gt;
فاضلی، عابدین: چهاردهم فروردین ۱۳۴۶، در روستای امرودک از توابع شهر آبیک به دنیا آمد. پدرش حسین، کشاورز بود و مادرش سکینه نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. بیستم فروردین ۱۳۶۶، در قصرشیرین توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=2180&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم قاسمی برمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2019-08-18T17:08:45Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «  وصیت نامه  شهید ابراهیم قاسمی برمی شما برادران عزیزم که مشغول خدمت در پشت‌...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه  شهید ابراهیم قاسمی برمی&lt;br /&gt;
شما برادران عزیزم که مشغول خدمت در پشت‌‌ جبهه هستید، وظیفه‌‌ای بس سنگین بر دوش دارید که آن ادامه راه شهدا است و آن میسر نیست مگر با عمل کردن به وصیت‌‌های شهدا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید «ابراهیم قاسمی برمی» فرزند محمد، در 10 مهرماه سال 1347 در تهران دیده به جهان گشود. پدرش انسانی پر تلاش و زحمت‌کش بود و در کارخانه «ارج» کار و از این طریق امرار معاش می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم پس از گذراندن دوره کودکی وارد دبستان شد. پس از تحصیل دوره ابتدایی و راهنمایی وارد دبیرستان شد و در حین تحصیل به فعالیت‌های دیگری نیز می‌پرداخت و نوجوانی پرتلاش و متعهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکیل ارتش 20 میلیونی و به وجود آمدن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، وی به عضویت این ارگان درآمده و به عنوان یک نوجوان بسیجی در آن‌جا مشغول به فعالیت شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی ارتش مزدور عراق حملات ناجوانمردانه خود را به کشورمان آغاز کرد، ابراهیم هم از سوی پایگاه «ابوذر» به جبهه اعزام شد و در منطقه «شلمچه» در سنگرهای جهاد و مجاهدت در راه حق و حقیقت در مقابل دشمن بعثی می‌جنگید و از آرمان‌های انقلاب اسلامی و قرآن کریم پاسداری می‌کرد، و حقیقتاً همین برادران بسیجی و سپاهی بودند که با ایثار و فداکاری خود، کشور را از شر دشمنان گمراه نجات دادند و دوباره آسایش را برای هموطنان خود به ارمغان آوردند و در این راه بسیاری از آن‌ها به شهادت رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم نیز در تاریخ 13 اسفند‌ماه سال 1365 در منطقه عملیاتی شلمچه به دیگر شهدای هشت سال دفاع مقدس پیوست و از جام گوارای شهادت سیراب شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیکر پاک وی به زادگاهش منتقل و در بهشت زهرا به خاک سپرده شد و در جایگاه ابدیش آرام گرفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام کاربری :کلمه عبور :  عضویت در سایت &lt;br /&gt;
  بازیابی کلمه عبور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه های شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت‌نامه شهید ابراهیم قاسمی برمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما برادران عزیزم که مشغول خدمت در پشت‌‌ جبهه هستید، وظیفه‌‌ای بس سنگین بر دوش دارید که آن ادامه راه شهدا است و آن میسر نیست مگر با عمل کردن به وصیت‌‌های شهدا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید «ابراهیم قاسمی برمی» فرزند محمد، در 10 مهرماه سال 1347 در تهران دیده به جهان گشود. پدرش انسانی پر تلاش و زحمت‌کش بود و در کارخانه «ارج» کار و از این طریق امرار معاش می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم پس از گذراندن دوره کودکی وارد دبستان شد. پس از تحصیل دوره ابتدایی و راهنمایی وارد دبیرستان شد و در حین تحصیل به فعالیت‌های دیگری نیز می‌پرداخت و نوجوانی پرتلاش و متعهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکیل ارتش 20 میلیونی و به وجود آمدن سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، وی به عضویت این ارگان درآمده و به عنوان یک نوجوان بسیجی در آن‌جا مشغول به فعالیت شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی ارتش مزدور عراق حملات ناجوانمردانه خود را به کشورمان آغاز کرد، ابراهیم هم از سوی پایگاه «ابوذر» به جبهه اعزام شد و در منطقه «شلمچه» در سنگرهای جهاد و مجاهدت در راه حق و حقیقت در مقابل دشمن بعثی می‌جنگید و از آرمان‌های انقلاب اسلامی و قرآن کریم پاسداری می‌کرد، و حقیقتاً همین برادران بسیجی و سپاهی بودند که با ایثار و فداکاری خود، کشور را از شر دشمنان گمراه نجات دادند و دوباره آسایش را برای هموطنان خود به ارمغان آوردند و در این راه بسیاری از آن‌ها به شهادت رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم نیز در تاریخ 13 اسفند‌ماه سال 1365 در منطقه عملیاتی شلمچه به دیگر شهدای هشت سال دفاع مقدس پیوست و از جام گوارای شهادت سیراب شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیکر پاک وی به زادگاهش منتقل و در بهشت زهرا به خاک سپرده شد و در جایگاه ابدیش آرام گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت‌نامه شهید  «ابراهیم قاسمی برمی»:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نام پاسدار حرمت خون شهیدان که انسان را اشرف مخلوقات قرار داد و به او فکر و عقل عطا کرد تا راه ثواب را از راه گمراهی بازشناسد و در مسیر او گام بردارد و با درود بر امام‌‌عصر حضرت‌‌ مهدی (عج‌‌الله تعالی فرجه‌‌الشریف) یگانه منجی عالم بشریت که ان‌‌شاءالله با ظهور گرامی‌شان جهان بشریت را پر از عدل سازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و با سلام بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی حضرت ‌‌امام‌‌خمینی (مدظله‌‌العالی) که همه مسلمانان مدیون این مرد گرامی‌‌اند و ان‌‌شاءالله باید از پروردگارمان بخواهیم که ما را توفیق اطاعت از اوامر ایشان یاری بفرماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باری سخن از اطاعت از اوامر امام شد که هم‌‌اکنون نصیب‌مان شده‌‌است و باید اوامر ایشان را همان‌‌طور که امرخدا را انجام می‌‌دهیم، انجام دهیم. امامی که سال‌‌ها ا‌ست تلاش و کوشش کرده و هم‌‌اکنون در مسند ولایت قرار گرفته تا با وجود مبارک‌شان راه اسلام و انقلاب را تداوم بخشند و من و تو و همه مسلمان باید از دل و جان خود را تحت فرامین رهبر عزیزمان قرار دهیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اکنون که من و بقیه برادران عزیز و یاوران حسین (ع) به یاری اسلام و قران شتافته‌‌ایم و به فیض شهادت نایل آمده‌‌ایم، مسئله‌‌ای پیش می‌‌آید و آن این‌‌که شما برادران عزیزم که مشغول خدمت در پشت‌‌جبهه هستید، وظیفه‌‌ای بس سنگین که آن ادامه راه شهدا است و آن میسر نیست مگر به عمل کردن به وصیت‌‌های شهدا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اینک به حکم وظیفه، وصیتم به شما امت قهرمان این است که نمازجمعه‌‌ها را فراموش نکنید. دیگر این‌‌که نسبت به هم مهربان و وفادار و یاور و برادر باشید تا بتوانید در زیر پرچم الهی دین خود را نسبت به اسلام و قرآن ادا نماید و در مسائل زندگی و اجتماع ار و یاور هم باشید و مدافع حقوق مظلومان باشید و تا آن‌‌جا که می‌‌توانید از صحبت کردن پشت‌‌سرهم ابا داشته باشید تا ان‌‌شاءالله مولای مظلومان و سرور شهیدان حسین‌‌بن‌‌علی (ع) را از خود خوشحال نمایید و امیدوارم که خداوند در روز واپسین ما را با ایشان محشور بفرماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و مسئله‌‌ای دیگر که باید بگویم این‌‌که حضور در صحنه را فراموش نکنید، به خدا قسم که این انقلاب چه شهدای عزیزی را از ما گرفته که تا به این‌‌جا رسیده، پس باید این انقلابی را که سرمایه خون صدها هزار شهید است حفظ نماییم و به خدا قسم که اگر وظیفه‌‌مان را انجام ندهیم و آقای‌مان حسین (ع) را از خود ناراضی نکنیم، قبر خود را برای خود خریده‌‌ایم، پس اگر رضایت خدا را می‌‌خواهیم باید راه را حسین‌‌وار پیمود که همانا ادامه راه شهیدان است و شما امت مسلمان را به خون مبارک شهدا قسم‌تان می‌‌دهم پشتیبان امام و جبهه و انقلاب باشید و در مسائل مختلف شرکت داشته باشید، مخصوصاً در صحنه‌‌ها از قبیل نمازجمعه‌‌ها، راهپیمایی‌‌ها و نماز جماعت و... و در خاتمه امیدوارم که خداوند توفیق شهادت در راهش را به ما عطا بفرماید و افتخار پاسداری از دینش را به دست بیاوریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
والسلام علی من‌‌التبع الهدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم قاسمی‌‌ برمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت فاتحان (پایگاه تخصصی و اطلاع رسانی دفاع مقدس)&lt;br /&gt;
http://www.fatehan.ir/page.aspx?pid=123&amp;amp;postid=105479&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بایادش صلوات:اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C_%D8%AA%D8%B1%DA%A9</id>
		<title>شهیداحمد صمیمی ترک</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C_%D8%AA%D8%B1%DA%A9"/>
				<updated>2019-08-18T17:06:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «  احمدصمیمی ترک ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف    گرچه در بسیاری از امور نظامی مه...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمدصمیمی ترک&lt;br /&gt;
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه در بسیاری از امور نظامی مهارت فوق العاده ای داشت، کمتر حاضر می شد که مسئولیتی را بپذیرد. تنها در عملیات کربلای ۴ و ۵ معاون فرمانده پدافند تیپ امام رضا (ع) را به عهده داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تولد&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیست و چهارمین روز از فروردین ماه سال ۱۳۴۴ در محلۀ جوادیه شهر بیرجند، متولد شد. پدرش، حسین صمیمی ترک، نظامی بود. احمد نیز از همان ایام کودکی، روحیه ای نظامی داشت و گرایش، به مبارزه را در بازی های خود، که اغلب تفنگ بازی و شکار فرضی حیوانات وحشی بود، نشان می داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات ابتدایی را در دبستان «سندروس» به پایان رساند وارد مدرسه راهنمایی شد. دومین دوره از تحصیل او، با حرکت های ضد طاغوتی مردم ایران همزمان بود. او نیز از این حرکت عظیم دور نماند و با وجود این که کم سن و سال بود، در راهپیمایی ها و پخش اعلامیه و شب نامه، حضوری فعال داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ورودبه بسیج&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و با آغاز کار بسیج، در آموزش های نظامی و عقیدتی شرکت کرد و به تدریج به عنوان عضو فعال این نهاد مردمی شناخته شد. مسجد محل، که جزء پایگاه های مردمی بسیجیان محسوب می شد، شب ها شاهد حضور عاشقانۀ احمد بود. او به همراه دوستان جوان و شجاعش در برنامه های نگهبانی پایگاه مقاومت شهید برگی و مالک اشتر شرکت می کرد. استعداد فوق العاده ای که در تمام امور از خود نشان می داد، در زمانی کوتاه، از او یک بسیجی تمام عیار ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضوردرجبهه&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با شروع جنگ تحمیلی، بنا به احساس وظیفه ای که داشت، راهی جبهه شد و برای اولین بار در سال ۱۳۶۰ در کردستان حضور پیدا کرد. سپس به عنوان نیروی ثابت بسیج، فعالیت هایش را ادامه داد و بارها و بارها راه جبهه را در پیش گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ورودبه سپاه&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن جا که پاسداری از دین و کشور را وظیفه خود می دانست، در سال ۱۳۶۲ به عضویت رسمی سپاه درآمد. از آن به بعد، با پوشیدن لباس سبز سپاه، که آن را مقدس می دانست و به آن عشق می ورزید، اهداف خود را مصرانه تر از قبل پی گرفت. زمانی که به مرخصی می آمد، نیز کار و تلاش را رها نمی کرد و با شرکت در برنامه های بسیج و سپاه، به سازماندهی نیروهای حزب الله می پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معاون فرمانده پدافند&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دوره های مختلف آموزشی، از جمله: آموزش های آبی ـ خاکی و دورۀ عالی غواصی، شرکت کرد و با مهارت هایی که آموخته بود، در عملیات های متعددی حضور یافت. رزمندگانی که با او در عملیات های والفجر، بیت المقدس، خیبر، بدر و عملیات کربلای ۱ تا ۵ شاهد حضور بی دریغ و جوانمردانه ای احمد بودند و همچون کوه های سر به فلک کشیدۀ کردستان و غرب و دشت ها و باتلاق های جنوب، خاطرات دلنشینی از او به یاد دارند.&lt;br /&gt;
گرچه در بسیاری از امور نظامی مهارت فوق العاده ای داشت، کمتر حاضر می شد که مسئولیتی را بپذیرد. تنها در عملیات کربلای ۴ و ۵ معاون فرمانده پدافند تیپ ۲۱ امام رضا (ع) را به عهده داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهادت&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او که در مبارزه با دشمن سراز پا نمی شناخت، بارها و بارها تا مرز شهادت پیش رفت و با جسمی مجروح بازگشت. تا این که به تاریخ ۲۹/۱۰/۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۵، در حالی که می کوشید، تانک های به جا مانده از دشمن فراری را جمع آوری کند، مورد اصابت ترکش خمپارۀ دشمن قرار گرفت و به شهادت رسید. پیکرش را در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرداي روزي كه فرزندم احمد به جبهه رفت، در عالم خواب پیامبراسلام(ص) به من بشارت مسافرتی را داد . از خواب كه بيدار شدم بعد به منزل بزرگی رفتم و خوابم را براي ايشان تعريف كردم . آن آقا گفت : پسرت شهيد مي شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← مادر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سري آخري كه فرزندم احمد در جبهه بود ، به خواهرش گفتم : نامه اي براي داداشت بنويس. دخترم گفت : چه بنوسيم ؟ گفتم : هر چه مي داني ، دعا و سلام بنويس ، چيزي ننويسي كه بچه ام آنجا غصه بخورد . بنويس بابا خوب شده ، مامان هم خوب است . مامان خوشحال است كه تو آنجا هستي . خدا شاهد است كه وقتي جنازه اش را آوردند ، جواب نامه مادر، جيبش بود . او در نامه اش نوشته بود كه من خوشحالم كه مادر من چنين نامه اي نوشته است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
←← عکس یادگاری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يكبار كه فرزندم احمد مي خواست به جبهه اعزام شود ، برايش آيينه و قرآن گرفتم و كاسه اي را نيز آب نمودم كه دنبال سرش بريزم . ولي او گفت : &amp;quot; مد يون هستي اگر آب بريزي . &amp;quot; گفتم : مامان ، آب كه خوب است . بعد مرا قسم داد كه به بدرقه اش هم نروم . ولي من دلم آرام نگرفت و از كوچه ديگري به بدرقه اش رفتم . وقتي او در ميدان امام مرا ديد ! &amp;quot; يك دوربيني از همقطارهايش گرفت كه با هم عكس يادگاري بگيريم . من و احمد پهلوي هم ايستاديم و رسول پسر آقاي بهمن آبادي از ما عكس گرفت . باز من مي خواستم تا ميدان فرودگاه به بدرقه شان بروم ولي فرزندم احمد گفت : &amp;quot; مامان ، نبايد به ميدان فرودگاه بياييد . &amp;quot; گفتم : مامان ، براي چيه ؟! همه مادرهايشان مي آيند ، مادر و خانم آقاي شيخ منبري هم مي خواهند بيايند ! ولي او گفت : &amp;quot; بيايند مامان ولي تو نيا . &amp;quot; بالاخره مرا برگرداند . من ناراحت شدم و برگشتم . بعد كه خانم شيخ منبري را ديدم، به من گفت : &amp;quot; همه ما گريه كرديم كه چرا كسي به بدرقه احمد نيامده است ! &amp;quot; من به خانم شيخ منبري گفتم : نه ، او ما را نمي گذاشت كه به بدرقه اش بيائيم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
←← گریه خوشحالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتي فرزندم احمد مي خواست به جبهه برود ، به او گفتم : مادر پول نداري ، بيا به تو پول بدهم . او گفت : نه ، من پنجاه تومان دارم ، بس است . پدرش خنديد و گفت : نگاه كن از اينجا تا توي خيابان آدم با پنجاه تومان نمي رود ! بيا بابا جان . پدرش هزار تومان به اوداد ولي احمد آن را قبول نكرد و گفت : جايي نمي روم كه پول ببرم ! احمد پولي را كه پدرش به اوداد به من داد . من هم رفتم و برايش تخمه و پسته خريدم . وقتي آنها را به فرزندم احمد دادم . گفت : دوباره از اين كارها نكنيد ، كسي كه چنين راهي را مي رود تخمه و پسته نمي شكند ، من آنها را نمي خواهم . آنها را از من نگرفت ولي به ميدان امام كه رسيديم آجيل ها را از دست من گرفت و به مردم داد ! بعد به من گفت : مامان ، ناراحت نشويد . گفتم : نه مامان، ناراحت نمي شوم ، هر جور كه صلاح مي داني و صلاح كارت است همانجور كن . بالاخره موقع خداحافظي صورت من و پدرش را بوسيد و به پدرش كه گريه مي كرد ، گفت : بابا، تو گريه مي كني ؟ پدرش گفت : پدرجان ، اشكال ندارد ، اشكي بيايد ،بهتر از اين است كه خون دل بخورم، گريه خوشحالي است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
←← رضایت مادر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرين دفعه اي كه فرزندم احمد مي خواست به جبهه برود . فقط به من گفت : مادر ، دشمنهاي خود را شاد نكنيد . خود را خوشحال بگيريد ، مديون هستي اگر گريه كني . همين ها رابه من گفت و رفت !&lt;br /&gt;
بعد از شهادت فرزندم احمد يكي از دوستانش بنام آقاي عباسي و يكي ديگر از همرزمانش گفتند : برادر صميمي موقعي كه داشت به شهادت مي رسيد . گفت : الان بعثيها مي رسند ، شما برويد و مرا بگذاريد . برويد مرا به حال خودم بگذاريد .&lt;br /&gt;
اولين مرتبه اي كه فرزندم احمد مي خواست به جبهه برود ، نهار به منزل نيامد ! به بسيج رفتم و گفتم : بچه من كجاست ؟ آنجا به من گفتند كه بچه شما فلان جا است . يك ماشين گرفتم و به آنجا رفتم و ديدم آنجا نگهبان است ! گفتم : چون تو مي خواهي به منطقه بروي ، من به اينجا آمده ام . احمد گفت : من مي خواهم به منطقه بروم و حالا با تو كار دارم يك نيم ساعت اينجا بايست، مي خواهم شما را ببرم چون امضا ياد نداري، انگشت بزني من آنجا ايستاده بودم كه يك پاسداري آمده و گفت : خواهر ، چه كار داريد ؟ ! گفتم : براي پسرم آمده ام . گفت : پسر شما اسم نوشته است كه به جبهه برود ، شما حاضريد ؟ گفتم : بله و رضايت دادم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
←← زخم های احمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزندم احمد مي گفت : اگر زخمي بشوم ، به شما نمي گويم . همينطور بود چون چندين مرتبه زخمي شد ولي حتي به ما نگفت كه از چه ناحيه اي زخمي شده است ! خدا شاهد است به من نگفت كه از پا يا دست زخمي شده است . به ياد دارم يكسري كه زخمي شده بود ، ما اطلاعي نداشتيم ، خودش هم چيزي به ما نگفت ! ولي وقتي به حمام رفت از شدت درد ، فرياد كشيد . بعد خواهر كوچكش به من گفت : &amp;quot; مامان ، تو مادرش هستي درب را بازكن و نگاه كن كه كجايش زخمي شده است . &amp;quot; من درب حمام را زدم ولي فرزندم احمد درب را باز نكرد . من هرگز متوجه نشدم كه كجايش زخمي شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
←← رویای شهادت احمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرداي روزي كه فرزندم احمد به جبهه رفت، در عالم خواب پیامبراسلام(ص) به من بشارت مسافرتی را داد . از خواب كه بيدار شدم بعد به منزل بزرگی رفتم و خوابم را براي ايشان تعريف كردم . آن آقا گفت : پسرت شهيد مي شود . اتفاقاً‌ بعد از اين خواب فرزندم احمد برايمان نامه نوشت و تلگراف زد. بعد از آن هم با من تلفني صحبت كرد . من با تلفن به او گفتم من چنين خوابي را ديده ام . احمد گفت : خوش به حالت كه چنين خوابي را ديده اي. من چنين راهي را مي خواهم بروم .بعد گفت : مادر از من راضي باشيد كه شايد من برنگردم از خواهر بزرگترم مواظبت كنيد كه جاي مرا بگيرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
←← لباس سپاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به ياد دارم اولين روزي كه فرزندم احمد لباس سپاه را پوشيده بود با شيريني به منزل آمد به خواهرش گفت : بيائيد شيريني بخوريد بيائيد. لباس سپاه را ببوسيد . بعد گفت : من افتخارم اين است كه لباسهاي سپاه را پوشيده ام .&lt;br /&gt;
به ياد دارم شبي فرزندم احمد به شدت مريض شد. آن زمان ما در خانه هاي سازماني ژاندارمري زندگي مي كرديم و پزشك معالج در داخل پادگان ۰۴ بيرجند مستقر بود. من به خاطر وضعيت فرزندم به ايست و بازرسي توجهي نكردم و وارد پادگان شدم! وقتي پزشك از اين موضوع با خبر شد، گفت:&amp;quot; شايد به طرف شما تيراندازي مي شد!&amp;quot; گفتم: وقتي بچه ام دارد از دست مي رود، تيراندازي مهم نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
←← پاسخ به امام زمان(عج)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزندم احمد هرگز نمي خواست كسي را از خودش رنجيده خاطر سازد. در اين مورد به ياد دارم وقتي كه ايشان مي خواست به جبهه برود، وقتي كه ديد پدرش از جبهه رفتن ايشان ناراحتی دارد و بهانه مي آورد، خيلي محترمانه به پدرش گفت:&amp;quot; پدر جان، اگر شما صلاح نمي دانيد من به جبهه نمي روم ولي شما خودتان بايد پاسخ امام زمان(عج) را بدهيد. من ديني به گردن دارم كه بايد انجام بدهم.&amp;quot; پدرش گريه كرد و گفت:&amp;quot; نه پدر جان، من نمي توانم چنين مسئوليتي را بپذيرم، شما برو.&amp;quot; به اين ترتيب فرزندم احمد بدون اينكه دل پدرش را بشكند، موافقت ايشان را جلب كرد.&lt;br /&gt;
فرزندم احمد وقتي مي خواست به جبهه برود ، به من گفت : &amp;quot; مامان ، اگر برادر ها بعد از من به درب منزل آمدند تو فوري به آنها تبريك و تسليت بگو ، نكند كه گريه كني و جيغ و داد نمايي ، اگر اين كار را بكني من تو را حلال نمي كنم . اگر شهيد شدم اين را فراموش نكنيد . موقعي كه برادرها آمدند، من در جوابش گفتم : مامان ، چطور اين حرف را مي زني ؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
←← شکارچی هواپیما&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روابط بسیار عالی و صمیمانه و احترام آمیز داشت و هرگز نمی خواست کسی را از خودش رنجیده خاطر سازد. وقار خاصی داشت. فعال، معاشرتی و پر کار بود.&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، به فرمان حضرت امام با بسیج به همکاری پرداخت و مدتی که از حضور ایشان در جبهه های حق علیه باطل گذشت. عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بیرجند شد که با خدمت بیش از سه سال در سپاه بیرجند و در پستهای مختلف، راهی جبهه های حق علیه باطل شد. او حضور در جبهه را وظیفه خود می دانست که باید برای دفاع از انقلاب و اسلام و کشور اسلامی انجام می گرفت.&lt;br /&gt;
تواضع و فروتنی و محبت او برجسته و جالب توجه بود. او از جمله شکارچیان هواپیما بود که در این زمان سمت معاون فرمانده گردان پدافند هوایی را بر عهده داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← دایی شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در يكي از شبهاي ماه مبارك رمضان خواهرزاده ام ( احمد ) ميهمان ما بود. هنگام افطار مقدار بسيار كمي غذا و يك استكان چاي مي خوردند و ديگر هرچه اصرار كرديم، چيزي نخورد. وقت سحر بيدار شدم، ديدم زودتر از ما بيدار شده و مشغول نماز است، سحري را آماده كرديم و صدا زدم كه سحري آماده است. امّا ايشان سحري نخورد و ما متعجّب شديم كه ايشان افطاري هم بسيار مختصر خوردند و اكنون سحري هم نمي خورند. ولي ايشان فرمود:براي من همان مقدار كه هنگام افطار خوردم كافي است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← ابوالفضل دراني پور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عمليات مسلم ابن عقيل در كنار ايشان بودم و ايشان با يك قبضه، خمپاره انداز شصت ميلي متري انجام وظيفه مي كردند. نحوه شليك خمپاره توسط ايشان خيلي جالب و شجاعانه بود . شهيد با اينكه جوان حدوداً هفده ساله بود قبضه خمپاره را روي زمين مستقر و محكم نمي كرد و با شهادمت و شجاعت آن را در دست نگاه مي داشت و خمپاره ها را شليك مي كرد و اين واقعاً كار صعب و دشواري بود و ديگر اينكه مي توانم بگويم ،در شليك هرگلوله اي به طرف دشمن عبارت شريفه . و ما ميت اذ رميت ولكن الله رمي را تلاوت مي فرمود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
←← دسته گل های جبهه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من مدت كمي برادرم احمد را مي ديدم چون ايشان در منطقه اي جنگي فعاليت زيادي داشت يك روز از ايشان سوال كردم كه شما چرا اينقدر به جبهه مي روي ؟ پشت جبهه هم به شما احتياج دارند احمد در جواب من گفت : اگر شما آنجا بوديد و مي ديديد كه چه دسته گلهايي از دست مي روند يا هنگامي كه در حال جنگيدن هستي مي بيني مغز دوستت كه چند لحظه پيش با تو سخن مي گفت: روي دست و بدنت مي ريزد آيا بازهم به جبهه نمي رفتي ؟ خلاصه آن روز برايم، خيلي در اين مورد صحبت كرد و ما را قانع كرد .&lt;br /&gt;
درعمليات كربلاي ۵ برادر صميمي به عنوان فرمانده زرهي ، لشكر معرفي شدند .درآن زمان ايشان چند تانك ازدشمن به غنيمت گرفته بود و در حالت انتقال تانك هاي غنيمتي به پشت جبهه بود كه شهيد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
←← غنیمت تانک های دشمن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عمليات والفجر ۸ به عنوان قايقران جزو اولين كساني بودند كه به سمت شهر فاو رفتند، بر اثر برخورد تركش خمپاره مجروح شد. ناراحتي شان را بروز نمي دادند به طوري كه ما فكر كرديم ايشان زياد ناراحت نيست . بالاخره ايشان به بيمارستان منتقل و بستري شد .&lt;br /&gt;
روزي در محل سپاه بيرجند در خدمت برادر صميمي بودم. قرار بود كه به جبهه اعزام شوم. من از برادر صميمي سؤال كردم كه شما نمي آئيد باهم برويم به جبهه؟ما در خدمت شما باشيم، اگر بشود با هم برويم. ايشان گفت:&amp;quot; جبهه جايي است كه هر كس را بطلبد مي رود، حالا شما را طلبيده است، شما برو ما انشاءالله بعد از شما در خدمت شما خواهيم بود.&amp;quot;&lt;br /&gt;
در عمليات كربلاي ۵ درست زماني كه بعثي ها مي خواستند از اروند عقب نشيني كنند يكدفعه ديدم برادر احمد صميمي با شجاعت و شهامت از اين طرف خاكريز بلند شد و دنبال تانكهايشان رفت. ايشان حدود ۶ يا ۷ تانك بيشتر يا كمتر كه الان دقيق در ذهنم نيست را به اين طرف آورد! فقط يك تانك عراقي آن طرف خاكريز مانده بود و ايشان مي خواست همين تانك آخري را بياورد، خمپاره اي آمد و ايشان همانجا به شهادت رسيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
←← آرزوی احمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از روح كار و رفتار برادر احمد صميمي مي شود تصور كرد كه چه آرزويي داشت و دنبال چه بود. به ياد دارم من و ايشان در جبهه بوديم مدرك پاييني در حد راهنمايي داشتيم كه از طرف ارتقاء تحصيلي در ميادين جنگ آمدند و گفتند:&amp;quot; بيائيد ثبت نام كنيد، به شما نمره مي دهيم و جهت ادامه تحصيل به شما كمك مي كنيم.&amp;quot; اتفاقاً برادر احمد صميمي كه آنجا حضور داشت به اين برادران گفت:&amp;quot; هدف ما اين نيست! چه معلوم كه من يك ساعت ديگر زنده باشم! اگر زنده ماندم بعدها مي روم و پشت جبهه، مي خوانم الان بحث اينها نيست! آرزوي اين را ندارم. آقا، ما براي كسب مدرك آمديم يا درك مطلب؟&amp;quot; برادر احمد صميمي آنجا هم مدرك داشتند و هم درك مطلب، مدركشان همين شهادت بود و درسشان هم اين بود كه آنجا ايثار بكنند. يعني آرزو و هدفش اين بود كه انقلاب پيروز بشود.&lt;br /&gt;
سال ۶۱ بود كه به منطقه عملياتي سومار براي عمليات مسلم بن عقيل اعزام شديم. برادر احمد صميمي در گردان ادوات، نيروي تفنگچي خمپاره ۶۰ بود. اتفاقاً ايشان به گردان ما كه گردان عبدالله از تيپ ويژه جوادالائمه(ع) با فرماندهي محترم شهيد برونسي بود، مأمور شد. ايشان روحيات جالبي داشت از جمله همان نحوه زدن يا پرتاب كردن يا شليك كردن خمپاره كه كار هركسي نيست كه بتواند آن را با دست بگيرد و رها بكند ولي ايشان با توجه به اينكه آن زمان تقريباً ۱۶ـ۱۷ سال بيشتر نداشت با آن جثه اش لوله خمپاره ۶۰ را به دست مي گرفت و به سمت دشمن رها مي كرد و ذكرش اين بود:&lt;br /&gt;
&amp;quot; وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللّهَ رَمَى. &lt;br /&gt;
[۱]  &lt;br /&gt;
 انشاءالله.&amp;quot;&lt;br /&gt;
به ياد دارم وقتي كه در دزفول بوديم، يك شب نيروهاي گردان آماده مي شدند، كه بعد از شام، شبانه در عملياتي كه در سمت شوش انجام مي شد، شركت نمائيم. برادر احمد صميمي در كنار سفره نشسته بود تا شام بيايد. بعد كه ديگهاي غذا را آوردند، ايشان رفت و براي تك تك برادران غذا گرفت و آورد! با توجه به اينكه خودش غذا ميل نكرده بود. بعد ايشان پارچ آب را نيز آورد و در كنار سفره مانند يك ميزبان از رزمندگان پذيرايي نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
←← نفراول،نفرآخر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به ياد دارم اوايل كه با برادر احمد صميمي به يگان دريايي رفته بوديم يك دوره آموزش براي سكانداري در سد دزفول و آموزش شنا و آشنايي با آب براي ما گذاشتند. بالاخره ما را در آب انداختند و آب به قدري سرد بود كه از شدن سرما به خود مي لرزيديم ولي برادر صميمي از بس كه علاقه به مسائل آموزش داشت ،كه ياد بگيرد و بعد بتواند از يادگيري خودش و از آموزش هايش بهره گيري بهتري بنمايد، به زور هم نمي توانستند او را از آب بيرون بياورند. او جثه ضعيفي داشت ولي مي گفت:&amp;quot; من كه مي توانم اينجا شنا بكنم، خودم مي توانم بعداً بيايم!&amp;quot; شهيد صميمي هميشه اولين نفري بود كه به داخل آب مي رفت و آخرين نفر هم از آب بيرون مي آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
←← ممانعت ازغیبت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به يادم دارم يك روز ،در پايگاه ظفر ايلام جلسه اي بود و من با برادر صميمي نيز در آن جلسه حضور داشتيم در آن جلسه بحثي پيش آمد كه يك نفر غيبت كسي را كرد . برادر صميمي به عنوان اعتراض بلند شد و گفت : &amp;quot; آقا ، غيبت نكنيد ، چرا غيبت مي كنيد ؟ شما به جبهه آمد ه ايد ، اينجا جايي است كه بايد به خدا نزديكتر شويد ، شما بايد در اينجا فرصت را غنيمت بشماريد . &amp;quot; پس از پايان جلسه چون بنده به ايشان نزديكتر بودم ، به من گفت : &amp;quot; در اين محافل و جلسات سعي كنيد ذكر خدا را فراموش نكنيد ، سعي بكنيد از خدا دور نشويد چون اگر غيبتي يا چيزي بشود ، درست نيست . &amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← احمد احمدي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بيش از دو سال بعد از شهادت شهيد احمد صميمي ترك و چند روز قبل از پذيرش قطعنامه ۵۹۸ شوراي امنيت توسط جمهوري اسلامي، شبي شهيد صميمي ترك را در عالم رؤيا ملاقات كردم و چه ملاقات زيبايي بود! بدين ترتيب كه كنار نهر بزرگ و زلال آبي ايستاده بودم و مشاهده مي كردم كه ستوني از لاله بر روي آب در حركتند و از پيش چشمان من عبور مي كنند و در ميان هر گل لاله، سر شهيدي قرار دارد و بسياري از شهداء به هنگام عبور به من لبخند مي زنند. دقت كه كردم، ديدم برخي از شهداء از آشنايان هستند و آنها را مي شناسم، تا اينكه ناگاه شهيد صميمي ترك (احمد صميمي ترك) را داخل ستون ملاحظه كردم. چون در دوران دوستي قبل از شهادت با يكديگر بسيار صميمي و همنام بوديم و يكديگر را به اسم كوچك (احمد) صدا مي زديم يكه اي خوردم و هيجان زده گفتم: احمد! اينجا چكار مي كني؟! شهيد به منم توجه كرد و از آن حالت گل بيرون آمد و كنار آب در مقابلم ايستاد و با يكديگر حرف زديم. از جمله از وي پرسيدم: احمد جان! جان دادن چگونه بود و شما الان كجا هستي و چكار مي كني؟ ايشان فرمود: من اصلاً متوجه جان دادن نشدم، فقط اندكي احساس درد كردم و سپس ديدم كه جنازه ام افتاده و خودم نظاره گر آن هستم و مي بينم كه جنازه خود من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
←← همراهی روح با جسم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر كجا كه جنازه را بردند، در معراج شهداء و بيرجند همراه آن بودم و روز تشييع جنازه ام نيز مادر و خواهرم گريه و بي تابي مي كردند و من هر چه آنها را به صبوري و آرامش مي خواندم، متوجه نمي شدند و تنها هنگاميكه مي خواستند جنازه ام را داخل قبر بگذارند و من مي ديدم كه من هم بايد وارد قبر شوم، اندكي ناراحت شدم و احساس كردم كه اين مرحله ،مرحله جديدي است. من در همين زمان در شهرستان خودم، مشغول ساخت خانه و درگير بنايي بودم. شهيد به من فرمود: چرا خودت را اينقدر گرفتار دنيا كرده اي ؟! دنيا را رها كن و بيا! و مرتب بر اين امر تأكيد مي كرد وليكن نفرمود كه من هم خواهم رفت و به او خواهم پيوست و از طرفي خود را در آن ستون نديدم و اين لياقت را نداشتم. من به شهيد گفتم: من دوست دارم كه به اينجا و نزد شما بيايم، ولي از دو چيز مي ترسم: از جان دادن مي ترسم؛ كه شهيد فرمود: كسانيكه در راه خدا شهيد مي شوند، جان دادن براي آنها، اصلاً دردآور و مشكل نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
←← شهیدان آینده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان حيات دنيوي ، سر شهيد مو نداشت ولي در خواب سرش مو داشت و بسيار زيبا بود. علت را كه از وي پرسيدم، فرمود: در باغي كه ما را به آن وارد كردند، انسانهاي ناقص را جا نمي دهند. مگر اين را نشنيده اي كه شهيد كامل مي شود و در او نقص نمي ماند؟! اين است كه اكنون سرم مو دارد! در مورد اينكه اكنون كجا هستند و چه كار مي كنند، فرمود: در اينجا باغهايي به ما داده اند كه بسيار مجلل و سفيد و در هر كدام از آنها، قصرهايي است كه متعلق به ماست و از جمله من هنوز نتوانسته ام تمام باغم را برگردم و همه جايش را ببينم! گرم صحبت بوديم كه ديدم گويا ستون شهداء رو به اتمام است، پرسيدم: احمد! چرا چنين شده؟ اينكه دارد تمام مي شود؟! معنايش چيست؟ فرمود: جنگ هم دارد تمام مي شود و اينها شهداي آينده اند! نظاره كه مي كردم، ناگهان سر شهيد صفرعلی رضایی را داخل ستون مشاهده كردم كه در بين آخرين نفرات ستون آمد و عبور كرد و در آن زمان هنوز شهيد صفرعلي رضايي در قيد حیات بود و جانشين و قائم مقام گردان امام علي (ع) در لشکر ويژه شهداء بود. فردا صبح به طرف شهيد صفرعلی رضایی حركت كردم كه بروم و در مورد رؤياي ديشب با ايشان صحبت كنيم. ديدم ايشان هم بطرف من مي آيند و وقتي به همديگر نزديك شديم، لبخند معني داري زد. گويي مي دانست كه من به چشم يك شهيد به او نگاه مي كنم. رؤيا را براي ايشان تعريف كردم، ولي بطور مجمل و هنوز نگفته بودم كه شما هم در ميان شهداء بودي، و هنوز آن گلها را كه ديده بودم، تعريف نكرده بودم كه صفر علي ( كه آن موقع زنده بودو روبروي هم قرار داشتيم) فرمود: بلي. من هم در ميان آنها هستم! و در اين لحظه چهره اش برافروخته شد و حالت خاصي به خود گرفت. من هم نگران شدم و گفتم: نه آقاي رضايي، اين چه حرفي است؟ شما از كجا اطلاع داريد كه چنين حرفي مي زنيد؟! بسيار، بسيار برايم جاي تعجب و حيرت بود كه شهيد اشاره فرمود و گفت: آن گلهايي كه تو ديدي، من هم ديدم .من سرم را در ميان سرها ديدم و اتفاقاً گل لاله من در همان اواخر ستون قرار داشت!! آري. عجبا كه شهيد هم همان صحنه را ديده بود و اطلاع داشت و به همانگونه هم در عمليات مرصاد به درجه رفيع شهادت نايل آمد. قابل توجه آنكه تنها دو روز پس از اين رؤيا، قطعنامه شوراي امنيت سازمان ملل توسط ايران پذيرفته شد و خبر از خاتمه جنگ داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← خواهرشهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يك خاطره از برادرم احمد يادم مي آيد، ايشان بعد از مدتي كه در بسيج خدمت كرد در سپاه مشغول به خدمت شد. او اولين روزي كه با لباس سپاه به خانه آمد خدا را شاهد مي گيرم مانند كسي كه لباس دامادي به تن كرده است دور خانه مي چرخيد و با صداي بلند مي خنديد! من جلو رفتم و گفتم: احمد جان، اين چه رفتاري است؟ گفت:&amp;quot; خواهر جان، تازه از مادر متولد شده ام، اين لباس معناي خاصي دارد، هم لباس من است و هم كفن من است.&amp;quot;بعد برادرم احمد، رو كرد به مادرم و به ايشان گفت: &amp;quot; مادرجان، راضي نيستم قطره اي اشك براي شهادت من بريزيد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
←← آبروی سپاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به ياد دارم كه برادرم احمد در دهه مبارك فجر اگر عملياتي در پيش نبود از منطقه به بيرجند مي آمد تا در عمليات (راپل) شركت نمايد. يك بار كه به همين منظور به بيرجند آمد، تصميم گرفت كه عمليات (راپل) را با مشعل انجام دهد! هنگامي كه از اين عمليات فارغ شد، متوجه زخم دستهايش گرديد. وقتي به منزل آمد به او گفتم: داداش جان، درد را در دستهايت احساس نكردي؟ برادرم احمد گفت: &amp;quot; احساس كردم ولي آبروي سپاه براي من ارزشمندتربود&amp;quot;.&lt;br /&gt;
تمام برادران سپاه در آن زمان مي دانستند كه برادرم احمد مشكلات زيادي دارد، از جمله اين كه پدرم چندين مرتبه سكته كرده بود. يك روز پدرم به برادرم احمد گفت: &amp;quot; احمد مدتي به جبهه نرو، در كنارمان بمان.&amp;quot; احمد به پدرم گفت: &amp;quot; پدر اين تكليف است. روي شما را به زمين نمي اندازم ولي خودتان باید جواب امام زمان(عج) را بدهید.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← ابوالفضل درانی پور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی صبور و شجاع بود. در هنگام عملیات که سیل گلوله باران خمپاره و توپ و راکت بر سر ما می بارید، شهید اصلا روحیه خود را از دست نمی داد. در عملیات کربلای ۵ حدود ۴ یا ۵ تانک دشمن را از میان نیروهای دشمن به غنیمت آورد و این شجاعت خاصی می خواست. همچنین می گوید: شهید در گردان ادوات مشغول به خدمت بود و به گردان عبد الله که به فرماندهی سردار بزرگ، برونسی در آنجا قرار داشت، مامور شده بود. در عملیات مسلم بن عقیل در کنار ایشان بودم. او یک قبضه خمپاره را روی زمین مستقر و محکم نمی کرد و با شهادمت و شجاعت آن را در دست نگه می داشت و خمپاره ها را شلیک می کرد. این کار واقعا دشوار بود. دیگر اینکه می توانم بگویم بدون استثنا در شلیک هر گلوله ای به طرف دشمن این آیه را تلاوت می کرد: و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← محمد علی سعیدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولین باری که برای آموزش شنا و غواصی و سکان داری اعزام می شدیم، ایشان علاقه وافری به فراگیری نشان می داد و همیشه هم همین طور بود. او اولین کسی بود که به داخل آب می رفت و آخرین کسی بود که از آب بیرون می آمد با اینکه جثه لاغری داشت و هوا هم سرد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آثارباقی مانده از شهید&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن که انقلاب خونبار و کبیرمان به پیروزی رسید، به حکم امام خمینی ارتش ۲۰ میلیونی تشکیل شد. چندی نگذشت که خود را در کنار برادران بسیجی ام دیدم. بر خود می بالیدم که به این ارتش مکتبی راه پیدا کرده ام. روی پشت بام بسیج و در خیابانها نگهبانی می دادم و به شوق انقلاب، شب ها را به صبح می رساندم. ولی هیچ گاه خسته نمی شدم. چرا که خوب می دانستم، نگهبانی برای خدا، خستگی ندارد. چیزی نگذشت که شهریور سال ۱۳۵۹ از راه رسید. بچه های مظلوم خرمشهر در خانه های خود و در کنار پدر و مادر زندگی آرامی داشتند که ناگهان سایۀ پلیدی از دور نمایان شد. آتش همه جا را فرا گرفت و عده ای از زنان و مردان و بچه های بی گناه را به خاک و خون کشید. آری. جنگ تحمیلی و نابرابری شروع شد و مزدوران به سرکردگی امریکا به شهرهای کشور عزیزمان حمله کردند. کشوری که هنوز انقلابش تازه پا گرفته بود و می رفت که جهان را از وجود ظالمین پاک کند و محرومان را نجات بخشد. اما...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← قسمت اول:کردستان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضد انقلاب درکردستان اعلام خودمختاری کرد. در گنبد عده ای فرصت طلب دست به شورش زدند. خوب چه کسی باید جلو این شرارت ها را می گرفت؟ بله. درست است، طبقه محروم. چرا که انقلاب مال همین طبقه محروم بود. همین طبقه محروم بود که کردستان و گنبد را آرام کرد و دشمن را از این مرز و بوم به عقب راند. آری. ایمان به خدا کارهای زیادی می کند. این ایمان، افتخار بزرگی است که طبقه محروم دارند.&lt;br /&gt;
قسمت اول:کردستان&lt;br /&gt;
اوایل سال ۱۳۶۰ بود. درست یادم نیست که چند بار برای رفتن به جبهه ثبت نام کردم. ولی جوابی که می شنیدم، این بود:«سن شما کم است»&lt;br /&gt;
بالاخره از راه پیوستن به بچه های کادر ثابت بسیج سپاه و خدمت در بسیج و دیدن آموزش کافی، برای پیوستن به صفوف دیگر برادران رزمنده، راهی مشهد شدم. هنوز به مشهد نرسیده بودم که در پایگاه بسیج به من و برادر علی رحیمی، گفتند: «انشاءالله نوبت بعد اعزام خواهید شد.»&lt;br /&gt;
ناراحت شدم و به شدت گریه کردم تا این که یکی از برادران سپاهی به نام محمود جلایری به من گفت:«من شما را می برم. گریه نکنید!»&lt;br /&gt;
کارت های جنگی خود را به هر زحمتی که بود گرفتیم و به تهران اعزام شدیم. بعد هم برای گرفتن تجهیزات به باختران رفتیم و بالاخره زمان تقسیم رسید. یادم نمی آید که چه وقت به مقر «مائین بلاغ» رسیدیم. در آن جا ما را با برادران کلاه سبز ارتشی ادغام کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← تفنگ ام ۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب ها هنگام نگهبانی با تفنگ (ام ۱ چوبی) با مشکلات بزرگی مواجه بودم. پس از شلیک یک تیر، تیر دیگر در لوله گیر می کرد. از طرفی دیگر ضد انقلاب تا بیست متری ما پیش می آمد و فکر از بین بردن ما را در سر می پروراند. ولی زهی خیال باطل! اگر اسلحه ام گیر می کرد، سریع نارنجک را به دست می گرفتم، از سنگر بیرون می رفتم و وارد کانال می شدم. در طوفان و برف، نارنجک را به طرف آنها پرتاب می کردم و آنها با توهین و پرخاش که البته بی جواب نمی ماند، به عقب می رفتند. معرکه ای داشتم. در برف و بوران و سرمای چند درجه زیر صفر که تا مغز استخوان نفوذ می کرد و در حالی که جلو خود را نمی دیدم، با ضد انقلاب روبرو می شدیم. شب ها شش ساعت نگهبانی داشتیم و صبح برای پاکسازی به روستاهای اطراف منطقه می رفتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← تعریف کلاه سبزها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی یادم رفت، در آن جمع من از همه کوچکتر و کم سن و سال تر بودم. خدا شجاعتی به من داده بود که همۀ کلاه سبزهای ارتش که با ما بودند،مرا نشان هم می دادند. و می گفتند:«این همان برادری است که شب گذشته دو نفر از ضد انقلاب را به درک واصل کرد. خیلی شجاع است.»&lt;br /&gt;
البته من لیاقت این همه تعریف را نداشتم. چون وظیفۀ خود می دانستم که با ضد انقلاب مبارزه کنم و می دانستم که چگونه باید با آنها رفتار کرد. بله. در آن شبهای سرد، و در سنگر چهار نفرمان، یک کانال بود. وقتی برف می بارید، کانال از برف پر می شد و یخ می کرد. صبح که می خواستیم از سنگر بیرون بیاییم، با مسدود شدن در روبرو می شدیم. صبر می کردیم تا یخ ها را کنار می زدیم و بیرون می رفتیم. سه ماه را در سرمای طاقت فرسای کردستان گذراندیم. از آن سه ماه، خاطرات بسیاری دارم، ولی به همین قدر بسنده می کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← تنگه چزابه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز خورشید طلایی، طلوع نکرده بود و تاریکی همه جا را در برداشت که به منطقه اعزام شدیم. از هر طرف آتش می بارید خمپاره، آرپی جی، گلوله و ... خلاصه به ستون یک به راه افتادیم. خدا شهید صاحب الزمانی، فرمانده خط، را بیامرزد. دایم می گفت: «سریع حرکت کنید! التماس دعا».&lt;br /&gt;
صبح فرا رسید و ما که تازه نفس بودیم، به قصد تلافی آتش دشمن، جواب دندان شکنی به او دادیم. البته کارمان اشتباه بود. چون دشمن متوجه شد که نیروی تازه نفس، وارد خط شده و شب بعد با آتش سنگین خود، به ما حمله کرد. چهار ساعت درگیر بودیم و بالاخره دشمن را به عقب راندیم. در آن شبها چه گل ها که پرپر می شدند و ما را تنها می گذاشتند. آری، شبی چهار ساعت پاس بخش و چهار ساعت هم نگهبانی، در آن آتش سنگین، واقعاً مشکل بود. به خصوص که هر روز شهید و زخمی می دادیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← عملیات فتح المبین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب عید فرا رسید و همزمان با عید، عملیات پیروزمندانۀ فتح المبین. ساعت ۲ نیمه شب بود به دستور فرماندهی خود را برای عملیات آماده می کردیم که ناگهان دشمن پیشتازی کرد. عملیات شروع شد. زمین به لرزه درآمد و شب مثل روز روشن شد. از همه جا آتش می بارید. چند دفعه یا نارنجک تفنگی، تیراندازی کردم، ولی فایده نداشت. تیربار (ژ۳) ی را که داشتم، به میدان رزم آوردم. معجزه ای که داشت این بود که آن شب خیلی کم گیر کرد و به حساب خودمان، حال بعثی ها را گرفتیم. تیرها، سینۀ هوا را می شکافتند و زوزه کشان به طرف دشمن می شتافتند. خلاصه تا ساعت شش صبح، کارمان پر کردن و یا خالی کردن نوار بود. بعثی ها که دیدند، نمی توانند کار را از پیش ببرند، آب را برطرف سنگرهای ما رها کردند و سیل راه افتاد. زیاده روی کردند و سیل سنگرهای خودشان را هم گرفت اما نه مثل ما.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← تنگه علی مردان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معجزه بود. هرچه خمپاره می آمد و وارد آب می شد، عمل نمی کرد. اگر هم عمل می کرد، ترکش های آن سرد می شد و اثری نداشت. همه این ها، نتیجه ای اخلاص برادران بود. چه خلوصی داشتند و چه معنویتی. مثلاً سنگر ما، سنگر امام زمان (عج) نامیده می شد. چون برادران، آقا را چند دفعه دیده بودند. سنگر متبرکی بود و از این نظر، من افتخار می کردم که در این سنگر علیه بعثی ها می جنگیم. درست در هفتاد متری ما، افراد دشمن، در حال بد مستی و می گساری و عیاشی بودند. چنان ترسی از ما داشتند که در سراسر شب آتش می ریختند. یادم می آید، از ترس در سی متری ما کمین می کردند که ما جلو نرویم و صبح زود به سنگرهای اصلی خود می رفتند. من یکی از این مزدوران را که خمیده خمیده به طرف سنگر خود می رفت، فرستادم آن دنیا. البته این یک نمونه از به هلاکت رساندن مزدوران بود. چون این دفتر خاطرات صفحه هایش کم است، از نوشتن بقیۀ خاطرات «تنگۀ چزابه» یا به قول ما «تنگۀ علی مردان» که یادش به خبر، معذوریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← جبهه ابوشهاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جبهه ای که در قسمت چپ تنگۀ چزابه قرار داشت، جبهه ای بود خشک، بی آب و علف، پر از جانوران گزنده و خزنده و در مجموع، غیر قابل سکونت. ولی به هر صورت، جبهه بود و عراق در آن حضور داشت. خطی بود، به ظاهر آرام و عادی و از نظر نظامی بسیار مهم. شب ها روی شن ها می نشستیم و در بارۀ کارها، دعاها و احکام حرف می زدیم و برای شب های دیگر برنامه ریزی می کردیم. غروب، پس از نگهبانی، به طرف سنگرها می رفتیم و می دیدیم که مهمان داریم. چند تا مار و عقرب، به سنگرمان تشریف آورده بودند. نمی دانستیم با این جانوران خطرناک، در این شب تاریک، چه کنیم. متوسل می شدیم به مفاتیح و دعای ضد جانورانی مثل مار و عقرب را می خواندیم. این کار، خیلی موثر بود. خدا را شکر! چون اگر ما را می گزیدند، می بایستی تا صبح صبر می کردیم. چرا که در تاریکی شب، اگر می خواستیم خود را به عقب برسانیم، صددرصد گم می شدیم. خلاصه که با عنایت خداوند و امام زمان (عج) که همیشه نگهدار رزمنده هایش است، دو ماه و نیم را در این جبهه گذراندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← عملیات مسلم بن عقیل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات ما را برای سازماندهی به پایگاهی و پس از سازماندهی دستۀ من معلوم شد و به عنوان آرپی جی زن، کارم را شروع کردم. حالا، من به دو کمک قوی و نترس احتیاج داشتم. ولی کسی کمک من نمی شد.&lt;br /&gt;
می گفتند:«این برادر توانایی آرپی جی را ندارد.»&lt;br /&gt;
البته من ناراحت می شدم. چند دفعه می خواستم دستۀ خود را عوض کنم، ولی فرماندۀ دسته، مانع می شد. بالاخره، روز امتحان فرا رسید. پس از آموزش های چریکی و جنگ کوهستانی طاقت فرسا در گرمای شدید و با تجهیزات زیاد، ما را به میدان تیر بردند. سیبل های میدان ۲۰۰ متر آن طرف تر بود برایم خیلی سخت بود. من فقط ۱۷ سال داشتم. به هرحال من بودم و سیبل. سومین نفری بودم که دستم روی ماشه رفت و بعد ... بله، به سیبل اصابت کرد. بعد از من هم برادر فیروزی مقدم، که در همین عملیات به فیض شهادت نایل آمد، به هدف زد. من افتخار می کردم، چون هردو اهل بیرجند بودیم و روسفید شدیم.&lt;br /&gt;
وقتی برای استراحت به پایگاه برگشتیم، چند نفر برای این که کمکم کنند، به من مراجعه کردند و من هم دو نفر را قبول کردم. وظیفۀ ما این بود که باید قبل از عملیات در خط مستقر می شدیم و در وسط نیروهای خودی و دشمن موضع می گرفتیم تا هم حرکات دشمن را زیر نظر داشته باشیم و هم از برادران تخریب، محافظت کنیم و در موقع خطر وارد عمل شویم. البته من آن جا خیلی شیطنت می کردم، مثلاً به طرف بعثی ها می رفتم و چتر منور ۱۲۰ (خمپاره) می آوردم. یا به میدان مین می رفتم و مین ها را خنثی می کردم و چترهایی را که اطراف میدان مین می افتاد، جمع می کردم و به خط خود برمی گشتم. یادم می آید که یک بار با نیروهای دسته ای که فرماندهی آن را شهید کاظمی به عهده داشت، به طرف کمین حرکت کردیم. فاصلۀ آن تا خط خودی ۳۰ دقیقه بود. متاسفانه هرچه رفتیم، نرسیدیم. ناگهان دشمن با آتش سنگین خود، ما را زمین گیر کرد. فوراً با بی سیم به خط گزارش دادیم و خط هم متقابلاً به روی بعثی ها آتش گشود و ما زیر آتش خودی، به عقب برگشتیم. واقعاً معجزه بود. چون اگر آتش نکرده بودند، ما در آن وقت شب، به اسارت در می آمدیم و یا شهید می شدیم.&lt;br /&gt;
با سر و روی خیس و پر از گل، مثل موش آب کشیده، به مقر برگشتیم و به کیسه خواب های خود پناه بردیم. چیزی نگذشت که خوابمان برد. یک شب، برای سرکشی به سنگر کمین رفتم. البته کمی دیر رسیدم و دیدم که هر دو نگهبان خوابیده اند. با ناراحتی و عصبانیت دو نگهبان را عوض کردم. وقتی با آن دو برادری که به خواب رفته بودند، به عقب برمی گشتم، ناگهان یکی از برادران گفت:«احمد! دشمن! دشمن!»&lt;br /&gt;
گفتم:«یواش! اسلحه را بده به من!»&lt;br /&gt;
با توجه به این که ما در کنار کوه و در تاریکی بودیم و نیروهای دشمن، در دشت به سر می بردند، بهتر دیده می شدند و بر آن ها مسلط بودیم. دشمن را تا نزدیکی های خط خودشان تعقیب کردم که خوشبختانه کسی متوجه من نشد. خدا را شکر کردم. چون اگر نگهبانان سنگر کمین بیدار بودند، تیراندازی می شد و کمین لو می رفت. فکر می کردیم که دشمن از موقعیت ما با خبر شده، ولی این طور نبود. عملیات «مسلم بن عقیل» با موفقیت انجام شد. البته من هم چند تا آرپی جی زدم. بعد از عملیات به منظور آمادگی شرکت در عملیات بعدی، به سایت ۵، نزدیک فکه، رفتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← عملیات والفجر مقدماتی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از طی یک دورۀ ۲۰ روزه آموزشی و حضور در عملیات مشابه در شب، راهپیمایی های ۵۰ کیلومتری و خسته کننده و آموزش تخریب، به منطقه اعزام شدیم. یادم می آید که وقتی نیروها برای آموزش حرکت می کردند، سر و ته آن ها دیده نمی شد. ماشاءالله آن قدر نیرو آمده بود که جای سوزن انداختن نبود. لشکر ما سه تیپ داشت و ۳۸ گردان خط شکن. وقتی حرکت می کردیم، به خود می بالیدیم و خداخدا می کردیم که کی عملیات شروع می شود. البته در عملیات مقدماتی والفجر به عنوان پشتیبان، در نزدیکی نیروهای خط شکن بودیم تا در صورت نیاز وارد عمل شویم. در آن منطقه، از بمباران هوایی و توپ و خمپاره، بی نصیب نبودیم. خوب حالا بد نیست که یادی هم از عملیات والفجر ۱ بکنیم.&lt;br /&gt;
مهتاب دل آسمان را دریده بود. هر لحظه صدای صفیر گلوله یا خمپاره ای دل شب را می شکافت و در نزدیکی ما به زمین می خورد و گرد و خاک آن به صورت ما پاشیده می شد.&lt;br /&gt;
ساعت ۱۲ شب، منتظر شنیدن رمز عملیات بودیم. ولی متاسفانه خبری نبود. تا این که ساعت ۵/۴صبح، رمز عملیات از پشت بی سیم شنیده شد و با رمز یاالله یاالله یاالله حمله را آغاز کردیم و با توکل به خدا پیش رفتیم. ناگهان میدان مین کوچکی سد راهمان شد. فرمانده گردان صدا می زد: «تخریب چی! تخریب چی!»&lt;br /&gt;
ولی صدایی از کسی بلند نمی شد. من و یکی از برادران که در ارتفاع مهمی موضع گرفته و تعدادی از عراقی ها را به هلاکت رسانده بودیم، صدا را شنیدیم. به سرعت خودم را به برادران رساندم و با سرنیزه ای که از قبل همراهم بود، مشغول باز کردن راه شدم و معبر کوچکی را ایجاد کردم. برادران برای شروع عملیات حرکت کردند و عراقی ها که بدون فرمانده و گیج بودند، همین طور آتش می ریختند. نیروهای خودی هم از این فرصت استفاده کردند و به طرف ارتفاعات راه افتادند. روی ارتفاع، کانالی بود که به آن نزدیک شدیم. در همین بین مزدوران به روی بچه هایی که از سمت راست کانال در حال جلو آمدن بودند، آتش گشودند و مانع پیشرفت آنها شدند. من و دو نفر دیگر از برادران رزمنده از سمت چپ عراقی ها وارد عمل شدیم و در همین بین، با صدای خشن مسلسل های خود، آنها را مثل برگهای پاییزی، روی زمین ریختیم. برادران با صدای الله اکبر به داخل کانال آمدند. من و دو برادر دیگر روی هم را بوسیدیم و کمی در داخل کانال خستگی گرفتیم. چیزی نگذشت که بچه ها از ارتفاع بعدی درخواست کمک کردند. من و همان دو نفر به کمک آنها شتافتیم. تشنگی دیگر داشت امانمان را می برید. ولی از آن جایی که هدف خود را به یاد می آوردیم، دیگر تشنگی بر ما اثری نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← ۴نفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید از این ارتفاع می گذشتیم و وارد دره می شدیم و بعد خود را به بالای ارتفاع بعدی می رساندیم. وقتی به بالای کوه رسیدیم، با وضع بد و عجیبی روبرو شدیم. بچه ها زخمی و شهید شده بودند و چند نفر دیگر هم خیلی خسته و بی حال از روبرو کانال سمت چپ خود، مواظبت می کردند. چون هر لحظه احتمال داشت که بعثی ها بیایند. چند دقیقه ای به همین منوال گذشت. به یکی از برادران گفتم:«هرچه سریعتر برو چند تا از بچه ها را بیاور اینجا!»&lt;br /&gt;
ولی خیلی دیر شده بود. چون تیری بر سر او خورد و با صدای طنین افکن الله اکبر و یا حسین به پایین دره سقوط کرد و متاسفانه شهید شد. دشمن فهمیده بود که ما از درۀ بین دو کوه عبور می کنیم و با کالبیر و خمپاره آتش می ریخت. خطر باز ما را تهدید می کرد. اگر دشمن از کانال سمت چپ پیشروی می کرد، کارمان تمام بود. چیزی که به ما قوت قلب می داد، ذکر خدا بود و این که باید در چنین شرایطی صبور و با حوصله باشیم.&lt;br /&gt;
از جلو و سمت چپ آتش می ریخت و ما نه توان پیشروی داشتیم و نه توان عقب نشینی. هر لحظه ممکن بود که اسیر شویم. به دوستانم گفتم:«یا الله! بهتر است که شهید شویم. نباید به دست بعثی ها بیفتیم. با خفت و خواری اسیر شدن ننگ است.»&lt;br /&gt;
در همین موقع دو نفر از بچه ها شروع کردند به تیراندازی. مجروحین را به هر زحمتی که بود، از ارتفاع به عقب راندیم. متاسفانه نمی توانستیم شهدا را به عقب ببریم. چون دیگر فرصتی برایمان باقی نمانده بود. به بچه ها گفتم: «ما تیراندازی می کنیم. شما بروید توی کانال سمت راستی!»&lt;br /&gt;
خداحافظی کردند و رفتند. من و یکی دیگر از بچه ها با سرعت حرکت کردیم و به کانال قبلی برگشتیم. دیگر نای راه رفتن نداشتیم. قمقمه ها خالی شده و دهانمان خشک بود. زیر لب می گفتم:«یا حسین! دیگر نمی توانم تحمل کنم.»&lt;br /&gt;
ولی باز به خاطر می آوردم که خدا فرموده است:«ان الله مع الصابرین.»&lt;br /&gt;
توی همین فکرها بودم که فرماندۀ گروهانمان آمد و گفت: «گروهان ۳ برگرد عقب!»&lt;br /&gt;
از این گروهان فقط ۴ نفر در کانال بودند. من هم جزء آنها بودم. به همراه فرمانده، به عقب برگشتیم. البته راه را اشتباه رفتیم و در معرض دید مستقیم دشمن قرار گرفتیم و می رفت که دوباره ...&lt;br /&gt;
به نزدیکی تپه ای رسیدیم. دشمن با کالیبر تانک، تپه را که جلو خط اصلی مان بود، سوراخ سوراخ می کرد. فرماندۀ گروهان گفت:«نفر اول برود!»&lt;br /&gt;
نفر اول حرکت کرد. در همین موقع، این برادر عزیز، مثل گلی پرپر شد و به دیار حق شتافت. متاسفانه راه برگشت هم نداشتیم. نفر دوم، خود فرمانده بود. همین که به نزدیکی خاکریز رسید، اسلحه از دستش افتاد. ولی هر طور بود خودش را به خاکریز رساند. فقط تیری به دستش اصابت کرد و مجروح شد. حالا نوبت دو نفر بود. حدود ۷ ماه با هم در جبهه بودیم. باید از هم خداحافظی می کردیم:«خوب محمد جان! اگر از من خوبی یا بدی دیدی حلالم کن!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← تاخالص شدن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همدیگر را در آغوش گرفتیم و خداحافظی کردیم. شروع کردم به تیراندازی و در همین حال به عقب برمی گشتم. نمی توانستم باور کنم. تیرها از کنار سر و پهلو و پاهایم می گذشت و در زمین فرو می رفت. خوشبختانه بار دیگر نجات پیدا کردم. دوستم هم، جان سالم به در برد. حالا نوبت خاکریز دوم بود که به آن رسیدیم. دیگر خسته شده بودم. دلم می خواست گوشۀ ساکتی پیدا کنم و آرام بگیرم. چون ۲۴ ساعت مشغول عملیات بودم. از کنار کانال بزرگی که عرضش ۴ متر و ارتفاعش ۵/۱ متر بود حرکت کردیم. یک نفر جلو، دو نفر وسط و من هم در عقب، با فاصله ۳ متر از هم راه می رفتیم. ناگهان صدای دلخراش خمپاره ۱۲۰ هوا را شکافت و بالای سرمان، در کنار کانال به زمین خورد. اول چیزی نفهمیدم. ولی بعد متوجه شدم که برادر اولی از ناحیۀ چشم مجروح شده و دو نفر دیگر، که جلوی من حرکت می کردند و کلاه آهنی نداشتند، به لقاءالله پیوسته اند. من هم از ناحیه پا مجروح شدم. روز بعد خود را در بیمارستان قم دیدم. چند روز بستری بودم. وقتی مرخص شدم، به زیارت مرقد معصومه سلام الله علیها رفتم و بعد به شهر برگشتم. از خودم می پرسیدم: «چطور با وضعیتی که پیش آمد، اتفاق خاصی برایم نیفتاد؟»&lt;br /&gt;
و خودم جواب می دادم: «بله احمد آقا! تو هنوز خالص نشده ای هنوز خیلی مانده مثل بقیه خود را بسازی و بروی.»&lt;br /&gt;
بله عشق به خدا چیز دیگری است. وقتی که انسان عاشق می شود، باید برود و اگر سعادت داشت به او بپیوندد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← ۶۰نفرقبولی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز به طرف وادی عشق حرکت کردیم. ولی این بار گزینش شدیم. به مشهد اعزام شدیم تا به کادر گردان فرماندهی بپیوندیم. در آن جا ۸۵ نفر بودیم. رفتیم به پادگان امام حسین (ع) و چند روز ماندیم. نیروهایی از سراسر کشور به این پادگان آمدند و یک جمع ۳۶۰ نفره تشکیل شد. بعد از چند روز، ما را با اتوبوس به پادگان امام حسین (ع) فرستادند تا آموزش ببینیم. یک هفته آموزش دیدیم و بعد از ما امتحان گرفتند. ۳۰۰ نفر از برادران مردود شدند و فقط ۶۰ نفر به دوره بعدی راه پیدا کردند که من جزء این ۶۰ نفر بودم. آموزشی را که یک افسر باید در طول ۴ سال ببیند، سه ماهه طی کردیم. بعد از سه ماه، واقعاً ورزیده و آماده بودم. معجزه این بود که من سال قبل از آموزش، به زور می توانستم روزه بگیرم، ولی حال با وجود آن همه بیدارخوابی و آموزش های پی در پی، چند روز هم روزه مستحبی گرفتم که جا دارد خدا را به خاطر این همه لطف، شکر کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← عملیات والفجر۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاروان در حرکت بود. بله. کاروان یاران حسین (ع) می رفت که بار دیگر حماسه بیافریند. برادران کادر گردان را برای شناسایی و توجه عملیات به منطقه بردند. من هم سعادت داشتم که این دفعه به عنوان کادر گردان و به عنوان یک پاسدار به منطقه بروم.&lt;br /&gt;
یک ماه را در منطقه «مهران» گذراندیم و آمادگی خود را اعلام کردیم. ولی ماموریت یک دفعه لغو شد و نیروها را به کردستان فرستادند. پس از یک روز در مریوان ما را به کنار رودخانه ای بردند که قبلاً ضد انقلاب در آن مستقر بود و کار قاچاق اسلحه از عراق را انجام می داد. هرشب بچه ها را برای آموزش و راهپیمایی به کوهستان های سخت کردستان می بردیم. بعد از ۲۰ روز بچه ها را به قرارگاه تاکتیکی که نزدیک دشمن بود بردندو...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← فرمانده ما&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت ۴ بعدازظهر بود. تمام برادران بعد از چک کردن اسلحه ها و پر کردن خشاب ها، تجهیزات خود را برداشته و آماده شده بودند. یکی از برادران که اسمش احسان جامساز بود، چهرۀ زیبایی داشت و خیلی نورانی بود. همه می گفتند که شهید خواهد شد. خیلی علاقه داشت که به عملیات برود. چون تا آن موقع در عملیاتی شرکت نکرده بود. یادم می آید شب آخری که می خواستیم به قرار گاه تاکتیکی برویم، این برادر از ساعت ۷ تا ۱۱ شب گریه می کرد و می گفت:«برادران قدر خودتان را بدانید! فرماندۀ ما آقا امام زمان است.»&lt;br /&gt;
تحت تاثیرش قرار گرفته بودم و از او می خواستم که برایم دعا کند. از وجود چنین افرادی در بین نیروها خیلی خوشحال بودم. خلاصه ساعت ۴ بعدازظهر به طرف پنجوین حرکت کردیم. نماز را همان طور که راه می رفتیم، خواندیم. از پنجوین گذشتیم. ساعت ۸ از باغ های کشاورزی عراق رد شدیم. حمله با آتش سنگین توپخانه خودی شروع شد.&lt;br /&gt;
«یاالله! یاالله! یاالله!»&lt;br /&gt;
نیروهای دستۀ من که اول بودند، خود را بالا کشیدند. نفر اول یک از برادران همشهری من بود. نفر دوم خودم بودم. به او گفتم:«علی!»&lt;br /&gt;
گفت: «چی؟» گفتم: «بکش بالا! خدا نگهدارت!» گفت: «قربانت!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← احسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همین موقع، سنگر اول ارتفاع سقوط کرد. ارتفاع اولی به دست گردان ما افتاد. داشتیم به طرف ارتفاعات بعدی می رفتیم که آتش تیربار و دوشیکا و ضدهوایی ما را متوقف کرد. در نقشه، ارتفاعات بعدی را برای ما توجیه نکرده بودند و متوجه شدیم که ارتفاعات بعدی هم در پشت این ارتفاع است. نیروهای دستۀ من پراکنده شده بودند و سوال می کردند که تکلیفشان چیست؟ نمی توانستم به آن ها جواب بدهم، چون هنوز از بی سیم آن طرف دستور صادر نشده بود. فقط گفتم: «احسان چی شد؟»&lt;br /&gt;
جواب داد: «با آرپی جی به طرف آن ارتفاع رفت.»&lt;br /&gt;
خود را به ارتفاع رساندم. ضدهوایی خاموش شده بود. با خودم گفتم:«کار احسان است.»&lt;br /&gt;
چند نفر از بچه ها از آن جا بودند. سراغ احسان را گرفتم. گفتند: همان برادری که چهره ای نورانی داشت؟&lt;br /&gt;
گفتم: بله خودش است. کجا رفت؟&lt;br /&gt;
گفتند: به طرف آن تپه رفت تا ضدهوایی دیگری را خاموش کند.&lt;br /&gt;
آتش شدت پیدا کرده بود و من هرچه منتظر شدم تا ضدهوایی دیگری خاموش شود و احسان برگردد، بی فایده بود. نه ضد هوایی خاموش شد و نه احسان برگشت. گردان داشت از بین می رفت. از طریق بی سیم کمک خواستیم. یک گروهان از برادران ارتشی به کمک ما آمدند ولی دیگر دیر شده بود. باز هم کمک خواستیم و گفتیم که از تیپ گردان تازه نفس را بفرستند تا نیروهای باقی مانده را بکشیم عقب. حدود یک ساعت بعد یک گردان آمد و آتش درست کردند. حدود ساعت ۵ صبح از ارتفاع به عقب برگشتیم. در این عملیات تعداد زیادی از بچه ها به لقاءالله پیوستند. روحشان شاد و یادشان گرامی!&lt;br /&gt;
بعد از یک عملیات خسته کننده و سخت با آن همه سروصدا و تیر و توپ، به عقب برگشتیم. متاسفانه وقتی آمار دسته را گرفتیم، دیدیم که از ۳۶ نفر، فقط ۱۱ نفر باقی مانده اند. بقیه شهید یا زخمی شده بودند. در هر صورت انسان در حال امتحان است. پس از چند عملیات پیروزمندانه، یک عقب نشینی، نباید انسان را دلسرد کند. چون همانطور که گفتم ما در حال امتحان هستیم و باید راحتی و سختی را در راه خدا قبول کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← عملیات پیروزمندانه بدر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عید سال ۱۳۶۴&lt;br /&gt;
روز اعزام ما پاسداران بیرجند بود. پس از اعزام ما را به سایت ۵ بردند و در آن جا برای ما یک دورۀ آموزشی گذاشتند. پس از امتحان به یگان دریایی تیپ ۲۱ امام رضا (ع) رفتیم. یک ماه در یگان دریایی آموزش دیدیم. مدتی بعد، برای شرکت در عملیات بدر آماده شدیم.&lt;br /&gt;
عید نزدیک بود و برای مردم هیچ عیدی بهتر از پیروزی نبود. عملیات شروع شد. من در این عملیات با یکی از برادران مسئول کل قایق ها و تامین و نگهداری و سازماندهی آن ها بودم. دو روز قبل از عملیات به جزیره رفتیم و در محلی که آن موقع خط اول ما محسوب می شد، مستقر شدیم. در این مدت حتی رنگ حمام را هم ندیدیم. اگر با آن سر و وضع وارد شهر می شدیم، راهمان نمی دادند. شاید هم جریمه مان می کردند.&lt;br /&gt;
خلاصه شب عملیات از راه رسید. برای هر گروهان، تعداد مشخصی خلاصه شب عملیات از راه رسید. برای هر گروهان، تعداد مشخصی قایق عملیاتی آماده کردیم. ساعت مقرر فرا رسید. من که قایقی را برای خودم و یکی از برادران پنهان کرده بودم، تا دو نفری به خط عراقی ها بزنیم، به علت کمبود قایق مجبور شدم آن را به برادر منصوری، تحویل دهم. برادر منصوری که آن موقع، معاون یگان بودند قول دادند که من را هم با خود به خط ببرند. پس از گفتن رمز، عملیات شروع شد. راننده قایق ها که برادران مشمول بودند، ۲۴ ساعت رفت و آمد کردند. ما هدایت نیروها را به عهده داشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← تاکسی سرویس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز که از عملیات گذشت، برای این که بدانم چند قایق خراب و یا منهدم شده، به خط رفتم و آمار گرفتم. یک رژندر که قایقی جنگی، سواری و پرشی است، باقی مانده بود. آن را برداشتم و تنها به منطقه برگشتم.&lt;br /&gt;
بعضی وقت ها هم مجروحانی را که حالشان خوب نبود، به عقب می بردم و یا اگر کسی نمی توانست به منطقه عملیاتی مهمات ببرد، به قول خودم، تاکسی سرویس را برداشتم و می رفتم به منطقه. خلاصه بعد از عملیات، با لباس غواصی به آب می زدیم و قایق هایی را که زیر آب رفته بودند، بیرون می آوردم. البته اگر زمانی که لباس غواصی می پوشیدم و حرکات تاکتیکی انجام می دادم، مرا می دیدید، از خنده روده بر می شدید.&lt;br /&gt;
بعد از عملیات جزء آخرین افرادی بودم که به عقب برمی گشتند. پس از ۴۵ روز، با تحمل مشکلات طاقت فرسا و فشار شدید، به مرخصی کوتاه مدتی رفتیم.&lt;br /&gt;
وقتی از مرخصی برگشتم، تصمیم گرفتم که به واحد پدافند بروم. چون می دیدیم که با وجود به غنیمت گرفتن ضدهوایی در عملیات بدر، کار با آن را بلد نیستم. خلاصه با هر زحمتی که بود، واحد خود را عوض کردم و به واحد پدافند رفتم. می دانستم که برای عملیات بعد، باید با ضدهوایی به طرف هواپیماها آتش کنم و آنها را فراری دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← یگان دریایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از سه ماه که در واحد پدافند بودم، از طرف نیروی دریایی مرا خواستند. ولی برادر احمدی، مسئول پدافند، راضی به رفتن من نبود. خلاصه سر من دعوا شده بود. بالاخره برادر احمدی مجبور شد که رضایت بدهد. باز خود را در واحد قبلی می دیدم. بچه ها می گفتند:«برادر احمد آمد. حتماً عملیات است.»&lt;br /&gt;
و من خودم را به آن راه می زدم و می گفتم:«عملیات کجا بود؟ این حرفها چیست؟»&lt;br /&gt;
بچه ها عقیده داشتند که رفتن من به یگان دریایی نشانۀ شروع یک عملیات است. اگر می خواستم قضیه را پنهان کنم، فایده نداشت، چون بعد از چند روز همه چیز لو می رفت.&lt;br /&gt;
نیروها را سازماندهی کردیم و برای یک عملیات متهورانه به شط علی رفتیم. ولی با وجود زحمات زیادی که برادران کشیدند، عملیات لغو شد. باید هرچه سریع تر به مقر برمی گشتیم.&lt;br /&gt;
در عملیاتی که لغو شد، من مسئول قایق های سنگین بودم. روی رژندری که دستم بود، بی سیم بسته بودم. باید با برادر قائمی، فرماندۀ تیپ، عملیات را کنترل می کردیم. تا روز عملیات، پیش رفتیم که متاسفانه عملیات لغو شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← دوباره عملیات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره به پدافند هوایی رفتم و کارهای این واحد را دنبال کردم، پس از ۶۵روز، یک ماه مرخصی گرفتم و دو ماه هم در شهرستان مامور به خدمت شدم. در این مدت در دبیرخانۀ بسیج و دبیرخانۀ «حمزه سیدالشهداء» به عنوان مسئول اطلاعات و آمار بسیج، فعالیت کردم. هنوز یک ماه نگذشته بود که برای انجام ماموریت به اهواز رفتم. به محض رسیدن، فهمیدم که عملیاتی در پیش است. چون اسلحه داشتم، ۵ روز مرخصی گرفتم. به بیرجند رفتم و اسلحه را تحویل دادم. بلافاصله برگشتم اهواز و دوباره به یگان دریایی مراجعه کردم. از در دژبانی یگان که وارد شدم، دوباره زمزمه ها شروع شد:«باز احمد آقا آمد. حتماً عملیات دیگری در پیش داریم.»&lt;br /&gt;
یک هفته بعد به طرف خرمشهر حرکت کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← عملیات والفجر۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئول یگان مرا خواست. وقتی به خط مقدم رسیدم، گفتند:«شما باید بروید جلو و بین خط ما و دشمن راهکار باز کنید.»&lt;br /&gt;
لحظات بسیار حساس بود. از یک طرف، خیلی خوشحال بودم و شور عجیبی در دلم برپا شده بود و از طرفی با خودم می گفتم:«آیا می توانم از عهده این کار برآیم؟»&lt;br /&gt;
باید با دو تن از نیروهایی که ماموریت را به عهده داشتند، راهکار را تمام می کردیم و پس از اتمام آن رژندرهای تحت فرمان من، به خط دشمن که آن طرف شط العرب بود، می زدیم. بعد هم اگر زنده می ماندیم، هدایت نیروهای گردان را به عهده می گرفتیم. روز اول بود و باید برای شناسایی با مسئول یگان به جلو خط می رفتیم. وقتی به دشمن نزدیک شدیم، صدای بلند ترانه های مبتذل عربی به گوشمان رسید. از یک سو در جبهۀ حق، دعا و معنویت برقرار بود و از سوی دیگر در جبهۀ باطل، ترانه و کارهای خلاف شرع.&lt;br /&gt;
به محض این که خورشید غروب می کرد، باید با چند بیل و اره جلو می رفتیم و کار را به آرامی و بدون سر و صدا شروع می کردیم. بچه هایی که با من بودند، می بایست نیم متر داخل آب می رفتند و آب را لایروبی می کردند تا بتوانند قایق هاشان را با یک نیش استارت روشن کنند و به خط دشمن بزنند. کار خطرناک و دشواری بود. اگر معجزات و پشتیبانی خداوند نبود، با آن صداهایی که بعضی وقت ها ایجاد می کردیم، دشمن متوجه می شد و تمام کارهای عملیات به هم می خورد.&lt;br /&gt;
خلاصه خسته و کوفته و تا پاسی از نیمه شب، کار را بدون فقه انجام می دادیم. فرماندهی تیپ از من می خواست که این کار مشکل را ۵ روزه انجام دهیم. باید حدود ۱۵۰ متر از کانال را لایروبی می کردیم و تمام نخل های افتاده را از سر راه قایق ها برمی داشتیم. سه روز تمام وقت کار می کردیم و قایق ها را به داخل آب راه انداختیم. از آنجا که کارهای عملیات ده روز جلو افتاده بود، مورد تشویق فرماندهی قرار گرفتیم. در این زمان وظیفه خطرناکی به من محول شده بود. مطمئن بودم که این بار دیگر شهادت نصیب من خواهد شد، چون باید با رژندر به همراه یک بی سیم چی و دوشیکایی که روی قایق نصب کرده بودیم، خود را به دشمن می زدم. اینجا بود که دشمن تمام آتش خود را متوجه من می کرد و به احتمال زیاد قایمم منهدم می شد. بچه ها هم از فرصت استفاده می کردند و به خط دشمن می زدند. یک شب به من اطلاع دادند: که «عملیات از جایی که قبلاً قرار گذاشته بودیم شروع نمی شود سریع قایق ها را از راه کار خارج کنید و به اسکله عرایض ببرید!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← هنوزنفسم بالا می آید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با خستگی زیاد، کارها از سر گرفته شد. به طرف اسکله عرایض رفتیم و دو روز بعد با ۱۰ فروند رژندر عملیاتی به خط دشمن زدیم و خط را شکستیم. ساعت ۱۰ شب بود. زمانی که به جزیره «ام الرصاص» حمله می کردیم، عراق از جزیره «ماهی» به شدت قایقهای ما را می کوبید. ولی از آنجا که ما به یاد خدا بودیم و مدام ذکر می گفتیم، با هر ۱۰ قایق به سلامت به خط زدیم و «ام الرصاص» آزاد شد. طبق عادت همیشگی، اسلحه را برداشتم و قایق را به یکی از برادران دریایی دادم که به اسکله ببرد. پس از کمی درگیری دوباره با یک قایق به اسکله قبلی برگشتم و خبر سلامتی خود را به مسئولین دادم و گفتم: «هنوز نفسم بالا می آید.»&lt;br /&gt;
در همین لحظه برادر جوانی که مسئول طرح و برنامه بود، به من گفت: «احمد! پاشو به خط برویم!»&lt;br /&gt;
به محض این که از عرایض خارج شدیم و به طرف «ام الرصاص» رفتیم، ضدهوایی جزیره ماهی، با شلیک پی در پی ما را تحویل گرفت. خوشبختانه به سلامت به خط رسیدیم. توی کانالی که دشمن زده بود و بچه های ما آن را گرفته بودند، حرکت کردیم. شب بود و احساس می کردم که روی یک شیء نرم راه می روم. صبح که شد، فهمیدم که همۀ راه را روی جنازۀ عراقی ها طی کرده ام. خلاصه جزئیات عملیات را سریع و لحظه به لحظه گزارش می دادیم. تیپ ما باید ۴۸ ساعت در آن منطقه عملیات ایذایی انجام می داد. به طوری که «خط فاو» کاملاً به دست خودی ها می افتاد. بعد از ۴۸ ساعت بیدار خوابی و آتش و خون دستور دادند که: «خط فاو در دست ماست. برگردید عقب!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← لطفاً قایق را منهدم کنید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت ۵ صبح از ام الرصاص برگشتیم. ساعت ۷ صبح دشمن که متوجه شده بود. خط خالی است، در حال بازگشت به خط بود. در همین موقع برادر منصوری، گفت: احمد! حال رفتن به خط دشمن را داری؟&lt;br /&gt;
خندیدم و گفتم: نکند دارید شوخی می کنید. الان دشمن توی خط مستقر شده!&lt;br /&gt;
گفت: قایق مینی لندی گرافی که در اسکۀ دشمن مانده باید منهدم شود.&lt;br /&gt;
گفتم: بسم الله. و دوباره رو به دشمن کردم. قایقی هم برای برگرداندن مجروحین از خاک دشمن، عازم بود. راهی شدیم. به محض این که مسئول قایق از آن بیرون پرید، من هم مثل یک چریک از قایق پریدم بیرون. آن برادر به من گفت:کجا می آیی؟ با شوخی جواب دادم. گرسنه شده ام. آمدم که در خاک عراق کمی صبحانه بخورم.&lt;br /&gt;
او رفت. من و برادر منصوری هم رفتیم به طرف مینی لندی گراف. داخل آن پر از وسایل و مهمات و خوردنی بود. من هم رفتم و با خیال راحت مشغول خوردن صبحانه شدم. برادر منصوری با خنده گفت:خسته نباشید! اگر صبحانه تمام شد لطفاً قایق را منهدم کنید!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← گروه ذوالفقار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به طرف قایق خود رفتم. باک بنزین را به طرف مینی لندی گرفتم و بنزین را روی مهمات پاشیدم و از راه دور شلیک کردم. در همین بین برادر منصوری اشاره کرد که دشمن دارد می آید. ناگهان انفجار صورت گرفت و قایق منهدم شد. با سرعت از منطقه دور شدیم. یادم رفت بگویم که قبل از عملیات برای واحد خود، نام «ذوالفقار» را انتخاب کردم. واقعاً هم ذوالفقار بود. بچه ها مثل شیر به دشمن تاختند و مرا پیش مسئولین روسفید کردند. بعد از عملیات ظرف ۴۸ ساعت و با سرعتی بی نظیر، تمام وسایل خود را از خرمشهر به پایگاه نیروی دریایی در جزیره بردیم. ظهر بود که باز برای انجام عملیات مرا خواستند و گفتند: گروهت را آماده کن!&lt;br /&gt;
فوراً رفتم پشت بلندگو و اعلام کردم: گروه ذوالفقار، هرچه سریعتر قایق های خود را از مخفی گاه بیرون بیاورد و چک کند!&lt;br /&gt;
بچه ها خیلی سریع پشت قایق ها پریدند و ظرف نیم ساعت قایق ها را چک کردند و در کنار اسکله پهلو گرفتند. برادر محمدیان، معاون یگان، اصلاً باور نمی کردند که قایق ها این طور زود آماده شده باشند. قایق ها را با تریلی به طرف فاو حرکت دادیم. وقتی که به پل بقیه الله رسیدیم تیپ دیگری از طرف «ام القصر» حمله کرد و ما نتوانستیم توفیق حمله ای دیگر را داشته باشیم. با ناراحتی به عقب برگشتیم. بعد از چند روز اسکلۀ فاو را به ما تحویل دادند و خط به دست تیپ ما افتاد و من مسئول یگان دریایی فاو شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← به یادپدرومادر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدتی از عملیات گذشته بود و من می دانستم که پدر و مادرم نگران حالم هستند. تقاضای مرخصی کردم. یکی از برادران مشهدی که تازه وارد بود، آمد که یگان را تحویل بگیرد. برای توجیه ایشان به همراه سه نفر دیگر با قایق سنگین (ترابری) به شط العرب زدیم. وقتی برمی گشتیم، با حملۀ هواپیماهای دشمن مواجه شدیم. جنگندۀ اولی با چهار بمب، نتوانست ما را بزند. خندیدیم و خلبان را مسخره کردیم. ناگهان دود همه جا را پر کرد. جنگندۀ دیگر ما را هدف قرار داد و وضع دلخراشی به وجود آمد. درد خود را فراموش کرده بودم. کسی نبود که کمکمان کند. خون کف قایق را پوشانده بود بچه ها توی خون می غلتیدند و «یا حسین» و «یا مهدی» می گفتند. برادری که به شهادت نزدیک شده بود، با چهره ای نورانی و بی حرکت به افق نگاه می کرد. دیگری که ترکش دهانش را شکافته بود، دستانش را به سوی آسمان بلند کرده بود و فریاد می زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← حتی با فوق لیسانس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملوان قایق را که تمام بدنش ترکش خورده بود، صدا زدم: «جعفر جان! جعفر جان!»&lt;br /&gt;
به سختی جوابم را داد: «ب...ب...بله...» و بعد شهید شد.&lt;br /&gt;
بالاخره یکی از برادران لشکر امام حسین (ع) با قایق به کمکمان آمد و ما را نجات داد. هیچ وقت آن روز را فراموش نمی کنم. نمی توانم آن صحنه را توصیف کنم و روی کاغد بیاورم. حتی اگر فوق لیسانس بگیرم.&lt;br /&gt;
وقتی از بیمارستان مرخص شدم، به شهرستان رفتم. ناگفته نماند که اسمم را در لیست شهدا آورده بودند که الحمدالله به خیر گذشت. پس از مرخصی دوباره به فاو برگشتم و مسئولیت یگان دریایی را به عهده گرفتم. بعد از آن چون عملیات آبی و خاکی دیگر تمام شده بود، عملیات از خشکی و در مهران آغاز می شد. پس از درخواست زیاد و عدم موافقت مسئولین، بدون اجازۀ واحد، با هماهنگی ستاد، به ایلام رفتم. پس از این که در گردان رعد، ثبت نام کردم، به برادر نقره ای معاون معاون گردان گفتم:«من به خاطر آرپی جی زدن آمده ام، نه برای مسئولیت. تا زمانی که در گردان شما هستم، مثل یک بسیجی با من رفتار کنید!»&lt;br /&gt;
=&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معاون فرمانده پدافند&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
=&lt;br /&gt;
مرا در گروه ویژه و در دستۀ یک جا دادند. همین که می خواستیم وارد عمل شویم، برادر احمدی، معاون تیپ، در سخنرانی خود اعلام کردند که عملیات لغو شده است. ناچار به اهواز برگشتم و به عنوان فرمانده گردان دریایی مشغول خدمت شدم. پس از مدتی به پدافند هوایی رفتم و معاون فرمانده پدافند شدم.&lt;br /&gt;
بعد از لغو عملیات کربلای ۲ و شهادت محمودکاوه و پس از این که ماموریت ۷۵ روزه، مرخصی کوتاهی گرفتم. وقتی به منطقه برگشتم، دیدم که خبری نیست. دوباره مرخصی گرفتم. اکنون که خاطرات خود را به این جا رسانیده ام، در خانۀ عمه به سر می برم و ساعت ۵/۷ صبح روز ۷/۷/۶۵ است.&lt;br /&gt;
در تاریخ ۸/۷/۶۵ می بایست با هواپیما به باختران می رفتم. ولی پرواز لغو شد و ساعت ۲ بعدازظهر دوباره به خانۀ عمه برگشتم، در حالی که از سرما مثل آلاسکا شده بودم. خوشبختانه با خوردن آش گرم و چای داغ یخ هایم باز شد.&lt;br /&gt;
از مشهد به باختران رفتم. مقصد بعدی اهواز بود. دو سه روز گذشت. باید خود را برای یک عملیات آماده می کردم. برادر احمدی به مرخصی رفت و من باید همه فشار کار را تحمل کنم. الان ساعت ۱۰:۱۰صبح روز ۱۳/۸/۶۵ است. خیلی خسته ام و روحیه ام کسل است. هرچه سعی می کنم که ظاهر خود را حفظ کنم، نمی شود. تنها مایۀ خوشحالی من، امید به آمدن برادر احمدی در چند روز آینده است. دیگر سنگینی کار تمام خواهد شد و من هم می توانم یک مرخصی چند روزه بگیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← نظرات احمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت: حفظ خون شهدا&lt;br /&gt;
ازدواج: هنوز وقت آن نرسیده است&lt;br /&gt;
جدایی: توفیق&lt;br /&gt;
جنگ: عزت و شرف ما در گرو همین جنگ است&lt;br /&gt;
غم و اندوه: در این حالت انسان دوست دارد که در خلوتگاهی سرسبز و خرم، روی بلندی و در کنار پاره سنگی بنشیند و عقدۀ دل را خالی کند و از نامردی دوستان و خویشان خود با پاره سنگ حرف بزند. چون می داند که این پاره سنگ، اهل غیبت، ترش رویی و خیانت نیست. در این هنگام است که می بیند این پاره سنگ چگونه عقدۀ دل را می گشاید، می شوید و پاک می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بحربی ساحل،نوشته ی فهیمه محمدزاده، نشرکنگره ی بزرگداشت سرداران و۲۳۰۰۰شهید خراسان،مشهد-۱۳۸۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پانویس&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. ↑  انفال(۸)آیه۱۷      &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رده‌های این صفحه : شهیدان استان خراسان جنوبی | شهیدان بیرجند | شهیدان تیپ21امام رضا(ع) | شهیدان سپاه | شهیدان عملیات کربلای5 | شهیدان متولد1344 | شهیدان1365 | فرماندهان شهید&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_(%D8%B4%D8%A7%D9%BE%D9%88%D8%B1)_%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامرضا (شاپور) صرامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_(%D8%B4%D8%A7%D9%BE%D9%88%D8%B1)_%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2019-08-18T17:05:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «    وصیت نامه‌ شهید غلام­رضا (شاهپور) صرامی  هنگامی که نماز میت بر من می‌­خوان...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه‌ شهید غلام­رضا (شاهپور) صرامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که نماز میت بر من می‌­خوانید، امام جماعت، یک نفر سید روحانی از آل محمد صلی الله علیه و آله باشد. هنگام تلقین، اگر جسدم را به دست آوردید، باز هم سیدی مرا در قبر بگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غلام­رضا (شاهپور) صرامی در دوران دفاع مقدس مسئول عقیدتی سیاسی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی منطقه ۸(  خوزستان _لرستان) بود. او  در سن ۲۰ سالگی در تاریخ ۶۲/۱۲/۲ در عملیات «والفجر ۶»، در تنگه چزابه به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شب انجام این عملیات غلامرضا به عنوان «آرپی­ جی» زن  در تیپ ۵۷ اباالفضل(ع) بود. پیکر پاک این شهید، چهار روز پس از شهادتش با دستان قطع­ شده پیدا شد و روز۶ اسفند در بهشت شهدای اهواز به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید غلام­رضا (شاهپور) صرامی در وصیت نامه‌ خود نوشته است:&lt;br /&gt;
«بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
انا لله و انا الیه راجعون&lt;br /&gt;
السلام علیک یا ابا­عبدالله و السلام علیک یا صاحب الزمان&lt;br /&gt;
نصر من الله و فتح قریب&lt;br /&gt;
به یکتایی خداوند عالم شهادت می‌­دهم و خود را تسلیم در برابر اسلام عزیز می‌­دانم. خدایا مرا ببخش که تا کنون غرق در مادیات و غیر تو بوده‌ام. اگر شهادت نصیب من نشود، هیچ امیدی به بخشش ندارم و خداوند را بزرگتر از آن می‌­دانم که بنده‌اش را نبخشد. شب اول قبر مرا تنها نگذارید که بسیار بر من سخت است. مجلس دعا برایم بگذارید. خیلی خوشحالم که به جبهه می­‌روم و آگاهانه این راه را انتخاب کردم که به جز راه خدا، ضلالت و گمراهی است. در جمهوری اسلامی خدمت کنید و خود را از آن خدا بدانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از پدر و مادرم می‌­خواهم که مرا حلال کنند و برای آنها دعا می­‌کنم. بدانید، دنیا به پایان می­‌رسد و همه از این دنیا می­‌روند. مرگ را از یاد نبرید و به اهل گناه نصیحت کنید که به اسلام و انقلاب فکر کنند. برادران و خواهران عزیزم را به ترس از خدا سفارش می‌­کنم. اگر کسی را اذیت کرده‌­ام، ان شاءالله برایم مغفرت کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که نماز میت بر من می‌­خوانید، امام جماعت، یک نفر سید روحانی از آل محمد صلی الله علیه و آله باشد. هنگام تلقین، اگر جسدم را به دست آوردید، باز هم سیدی مرا در قبر بگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای طول عمر امام که جانم به فدایش باد؛ دعا کنید. خدا را شکر، که ما را در چنین زمانه­‌ای به دنیا آورد. از خداوند تبارک و تعالی بخواهید که مرا جزء دوستان شهید قرار دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخنی با همسرم:&lt;br /&gt;
سپاس خداوند بزرگ که به او ایمان داریم و جان­‌های همه در دست اوست. با درود به رهبر انقلاب، نائب امام عصر عجل الله تعالی و فرجه. اکنون که عازم میدان جنگ اسلام با کفر هستم، دنیا در نظرم بی­‌چیز شده و باید تو هم به دنیا دل نبندی و به فکر قیامت و عالم آخر باشی که جایگاه حقیقی و زندگی اصلی ما، در آنجاست و خداوند ما را برای آزمایش خلق کرده است. «الذی خلق الموت و الحیوه لیبلوکم ایکم احسن عملا ». امید است که به محض شنیدن خبر شهادتم بگویی: «الحمدلله رب العالمین»، شوهرم به هدف و آرزوی خود رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اگر خواستی گریه کنی، همیشه بر مصیبت حسین علیه­‌السلام که جان­‌ها را به آتش می­‌زند، گریه کن. از الطاف خداوند بود که ما با هم ازدواج کردیم و خداوند هم از ما راضی باشد که سعی می­‌کردیم توجه ما به دین اسلام باشد. حرف من که از اول به تو گفتم؛ این بود که آنچه را خدا می­‌پسندد؛انجام بده و الان وقتِ این است که نمونه باشی و گول جلوه‌های دنیا را نخوری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در صورت امکان، یک ختم قرآن برایم انجام بده و همیشه بدان روح غلام رضا زنده است و به تو سر می‌­زند، (هر کجا که باشی). اخلاق اسلامی را در بر­خورد­هایت مراعات کن. اگر به زیارت کربلا رفتی، سلام گرم و همیشگی مرا به حسین علیه ­السلام برسان تا در آخرت ما را شفاعت کند. خدا را پرستش کن، نماز را سر وقت بجا آور، قرآن را مثل همیشه بخوان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقدار خمس را در تقویم یاد­داشت کرده­‌ام؛ دوم اردیبهشت است.&lt;br /&gt;
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع  :سایت فاتحان [پایگاه تخصصی و اطلاع رسانی دفاع مقدس[&lt;br /&gt;
http://www.fatehan.ir/page.aspx?pid=123&amp;amp;postid=105423&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بایادش صلوات&lt;br /&gt;
اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید سید جعفر طاهری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-08-18T17:02:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی « وصیت نامه های شهدا  وصیت نامه شهید سیدجعفر طاهری  روزی خواهد آمد که دشمنان با...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
وصیت نامه های شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه شهید سیدجعفر طاهری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی خواهد آمد که دشمنان با شنیدن نام بسیجی و جمهوری اسلامی ایران لرزه به اندامشان می‌افتد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید والامقام سید جعفر طاهری متولد 1344/1/28بود که در سن 17 سالگی در 1361/11/19 در منطقه عملیاتی فکه به درجه رفیع شهادت نائل شد. پیکر مطهر این شهید در قطعه 53 گلزار شهدای بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اطـلاعـات شـخصـی شـهیـد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نــام : سیدجعفر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نـام خـانوادگـی : طاهری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نـام پـدر : سیدطاهر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تـاریخ تـولـد : ۱۳۴۴/۰۱/۲۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مـحل تـولـد : تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سـن : ۱۷ سـال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیـن و مـذهب : اسلام شیعه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضـعیت تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شـغل : بسیجی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مـلّیـت : ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دسـته اعـزامـی : بسیج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تـحصیـلات : دانشجو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جـزئیات شـهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تـاریخ شـهادت : ۱۳۶۱/۱۱/۱۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کـشور شـهادت : ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مـحل شـهادت : فکه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عـملیـات : ثامن الائمه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نـحوه شـهادت : حوادث ناشی از درگیری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اطـلاعات مـزار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مـحل مـزار : بهشت زهرا (س)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضـعیت پـیکر : مـشـخـص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موقـعیت مـزار	در گـلزار شـهدای تـهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قـطعـه : ۵۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ردیـف : ۱۳۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شـماره : ۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ادامه وصیت نامه این شهید والامقام را می خوانید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اعوذبالله من الشیطان الرجیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و هرگز به کسانی که در راه خدا کشته شده­‌اند مرده نگویید بلکه آنان زنده‌اند ولیکن شما قدرت فهم و درک این مطلب را ندارید. و مطمئن باشید که شما را به چیزهایی آزمایش خواهیم کرد که از جمله وسایل امتحان شما ترس و گرسنگی و نقص اموال و دارایی و نقص در جانها و میوه‌­های زندگی می‌باشد و ای پیامبر به صابرین بشارت ده – صابرین آنهایی هستند که هنگامی که حادثه و مصیبتی به آنها برسد می‌گویند بدرستی‌که ما از خداییم و ما به سوی او می‌رویم. اینان کسانی هستند که درود و رحمت پروردگارشان شامل حالشان است. و اینان هدایت یافتگانند. 154 تا 157 بقره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آنجایی که هر مسلمان واجب است که وصیت‌نامه بنویسد چند جمله‌ای می‌نویسم. قبل از هر چیز فکر می‌کنم باید انگیزه‌ام را از شرکت در جبهه نبرد با مجموعه باطل که در صدام متجلی شده­‌است مشخص کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از تحقیق همه جانبه متوجه شدم سختی‌ها و شداید دنیا پذیرفتن بر من آسانتر از  گرفتاریهای آخرت است و آتش جنگ در مقابل آتش جهنم ناچیز و بلکه هیچ است. و در آنجا که اسلام به جنگ و نبرد شهادت احتیاج دارد یا باید دست روی دست گذارید و غضب و خشم خداوندی را بر جان خرید (که پناه خود بر خدا از غضبش) و یا باید دست از زندگی دنیا شست و با پیکار و جهاد فی سبیل­‌الله به حیات جاوید عقبی رسید که خانه سعادت را بهترین دریچه­ درود همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا آنچه که مافوق سخن گذشته است و هدف بزرگتر محسوب می­شود همان رسیدن رضوان‌­الله و لقاءالله می‌­باشد که توضیحش را خواستاران و مشتاقان از اهل توضیح بگیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(کتاب لقاءالله نوشتۀ آیت‌الله ملکی، راهنمای بسیار خوبی در این زمینه است)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اینها که بگذریم، ما فرزندان و پرورش یافتگان مکتب علی(ع) هستیم. همانی که در آوردن خلخال از پای زن یهودی آنچنان روح پاکش را آزرده ساخت که فرمود: اگر کسی این خبر را بشنود و از غصه نمیرد نه تنها سزاوار نکوهش نیست بلکه شایسته است که بمیرد. حال چطور می‌توانیم جمله یهودیان صهیونیست را به خطه اسلام و سرزمین پاک لبنان و تجاوز به ناموس هفتصد خواهر مسلمان را ببینیم و ساکت نشسته و از ناراحتی نمیریم. و یا چرا حداقل فریادخواهی آنان را پاسخ بدهیم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چگونه گلوله‌های دشمن بعثی هر روز هموطنان مسلمان را به خاک و خون بکشانند و ما در صدد دفاع برنیاییم؟ چگونه فریاد استغاثه­ ملت مسلمان عراق را بشنویم که از ما کمک می‌طلبند و دعوت آنها را اجابت نکنیم؟ آنجا که پیامبر می‌فرماید: من اصبح و لما یهتی باموی المسلمین فلیس بمسلمین آیا مسلمان هستیم؟ آیا به امور مسلمین اهتمام می‌ورزیم؟ آیا امام نفرمودند که در راس همه امور جنگ قرار دارد؟ کجایند کفرسیتزان غیرتمند؟ کجایند لبیک گویان به حسین؟ کجایند آنان که باید تاریخ تجدید مجدد و عظمت اسلام را با خون بنویسند؟ کجایند ایثارگران که حاضرند جان خویش را با خداوند معامله کنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا از مرگ می‌ترسید؟ ولی بدانید که در قرآن می‌فرماید: اینما کمنت یدرکم الموتی و لو کنتمی فی بروج شیده. هر جا که باشید هنگامی که اجل شما برسد مرگ شما را فرا می‌گیرد حتی اگر در موجهای محکم و استوار باشید. حال که مرگ چون میهمان ناخوانده‌­ای هرگاه که بخواهد به سراغ آدمی می‌آید پس چه زیباست که قبل از اینکه مرگ به سراغ ما بیاید ما مرگ را در آغوش بگیریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرگ اگر مرد است گه نزد من آی/ تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 او زمـن جسمی ستاند بـی بـها/من از او جانی ستانم رنگ رنگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته منظور خودکشی نیست، بلکه آمادگی جهت جانبازی در راه خداست که با این عمل بر چهرۀ مرگ، خوش رنگ سرخ شهادت را بیامیزیم که این سنتهای آرزوی اولی­الالباب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما تربیت شدگان مکتب کسی هستیم که فرمود: ان کان یمن محمد لم یستقمی الابقتلی فیاسیوف خذینی اگر که دین اسلام و آیین محمدی جز به ریختن خون من پا برجا نمی‌شود اگر نهال تازه پای دین حق نیازمند خون پیکر من است، پس ای شمشیرها بر من فرود آیید. و همان حسین است که فرمود: آنقدر در دریای خون شنا کنید تا به ساحل حقیقت برسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیش از این در مورد شهادت گفتن گرچه شیرین است لیکن موجب اطاله­ سخن است. این بنده گنهکار خدا در دو خواب امام امتم­ را دیده‌ام که امید بسیاری به من بخشیده­‌است (شرحش در دفتر جبهه‌ام «تذکره» آمده­‌است) گرچه خود را لایق شهادت نمی‌دانم ولی به قول معروف آرزو داشتن برای جوان عیب نیست. خوب است همین جا بگویم که اگر توفیق شهادت نصیب من شد بر سردر خانه‌مان پرچمی به رنگ سرخ بزنید و در روزهای پیروزی جبهه­ اسلام و جشن‌ها اعیاد مذهبی مخصوصاً میلاد ائمه‌­اطهار و خاندان نبوت به جای آن پرچم سبزی بزنید و فقط در دهه اول محرم پرچم مشکی را به جای آن بگذارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با شهادت انس بگیرید، لذت ایثار را بچشید، از فداکاری نترسید بگذاید که این فرهنگ نشأت گرفته از مکتب اسلام بر قلب‌های مومنین نقش پیدا کند. بگذارید مادران و خواهران جبهه عزیزانشان را ببینند و هنگام تربیت فرزندانشان این داغها را بر آنان منتقل کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بگذارید پدران و برادران خبرهای جبهه را بشنوند و بیاد کربلای حسین نوحه سرایی کنند. بگذارید یتیمان بدانند پدرشان کجاست به آنها دروغ نگویید بگذارید غلطیدن اشک‌هایشان بر گونه‌های معصومانه‌شان همراه با یاد اهداف انسانی پدرشان باشد و کینه­ دشمنان اسلام را کینه آمریکا را، کینه­ شوروی را و کینه­ اسرائیل و طرفداران علنی و نیمه علنی‌اش را بگیرند. بگذارید قبلها بسوزد. بگذارید دلها بشکند که از زیر این دلهای شکسته چشمه‌های ایمان می­شود که تا ابد درجوشش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگویید فلانی ازدواج نکرد و ناکام شهید شد بلکه او را خداوند کامروا گرداند، نگویید فرزند و نسلی از خودش به یادگار نگذاشت. آیا آن نسلی که با یک قطرۀ من می‌آید بهتر است یا آن نسلی که با قطره‌های خون پاک یک شهید تربیت می­‌شود. آیا پسر نوح برای نوح بهتر بود یا عجم­‌زاد­ه­ی ایرانی مسلمان برای پیامبر عرب؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگویید که فلانی حیف بود و شهید شد هیچکس برای شهادت حیف نیست، چرا که سید حسین بن علی است. حتی شایسته است که در مورد اشخاص عادی صالح گفته حیف بود شهید شد. شاید گفته شود که وجود آنها برای جامعه مثمرثمر بود و بهتر خدمت می‌کرد ولی همیشه تکیه­‌گاه کلام امام را به یاد داشته باشید که می‌فرمایند: هرچه برای مومنین پیش آید خیر است و حتی به قول برادر هاشمی رفسنجانی، خداوند خطا هم که از روی جهل بوده است به نفع ما تمام خواهند کرد و نتیجه­ آن در آخر به نفع ما خدا قرآن می­فرماید: ما نفسه من آیه اونسها ناتی بخیر منها. هیچ آیت و نشانه‌ای را نمی‌گیرم مگر آنکه بهتر از آن و یا حداقل مثل آن را بیاد آری، شهدا آیات الهی هستند که اگر خداوند آنها را از جامعه­ مسلمین بگیرد را جانشین آنها خواهد کرد که اگر بهتر از آنها نباشند کمتر هم نخواهند بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نهضت که علمدارش روح خداست و پرچمش همان پرچم خونین است، نهضتی است جهانی چنانکه در روایتی آمده است ملتی از شرق زمین قیام می کنند و زمینه­ حکومت حضرت مهدی فراهم می­‌کنند و ما می‌دانیم که مدت آن‌حضرت حکومت واحده­ جهانی اسلام تشکیل خواهد و هم اینک جنگ ما جنگ اسلام است با کفر جهانی و هر تیری را که به سوی دشمن می‌اندازیم تیری است به­ سوی آمریکا – شوروی – فرانسه – انگلیس و تمامی ابرجنایتکاران و نوچه‌هایشان چرا که آنها همه در یک جبهه­ متحدند و این خود قوت قلبی برای ماست و اثباتی برای حقانیت ماست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمان خداست که باید تا جایی که استطاعت داریم از قوه‌ها و نیروهای رزمی مهیا کنیم تا دشمنان اسلام جرأت چشم بد نگاه کردن به خطه­ی ایمان  حقیقی را نداشته باشند. باید تمامی ملت ما در بسیج شرکت جسته و آموزش ببینند و طبق برنامه‌های منظم آنچنان ضربه بر پیکر کثیف دشمنان خدا وارد آورند و آن روز را بیاورند که دیگر جز بدخواهی نام بسیجی مسلمان و جمهوری اسلامی را می‌­شنود اندامش بلرزه در آید که آن روز ان‌شاءالله دور نیست. حتی زنان و کودکان ما هم باید با اسلحه آشنا شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر گرامی که اولین معلم راه من تو بودی، مادرم که چه رنجها برای من کشیدی و نتوانستم حتی شبی از زحمات تو را جبران کنم، بدری خانم که توهم برایم کمتر از مادر نبودی، خواهران عزیزم، برادرانم ای رزمندگان عزیزتر از جانم، انجمنهای اسلامی، ای دانش آموزان و دانشجویان و طلاب عزیز، این مسئولیتی سنگین و خطرناک در جمهوری اسلامی است و خلاصه‌، ای تمامی امت حزب‌­الله گرچه من کوچکتر از آنم که به شهادت سفارشی کنم ولی به عنوان تذکر به 4 مورد اشاره می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول اینکه تا زنده‌اید دست از دامان رهبر انقلاب خمینی والا که حقاً روحی است خدایی درکالبد امت ما بر ندارید و رهنمودهایش را پیوسته نصب العین خود قرار دهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم سفارشم سخنی از امام امت است که فرمودند: به جز اسلام و قرآن به چیزی دیگر فکر نکنید. واقعاً اگر کمی فکر کنیم عمری که در مقابل قیامت و حیات آخرت ساعتی بیش نیست نباید جز برای اسلام و قرآن بگذرد. و سفارش سوم دُر افشانی‌های آن رهبر روشن روان امت است که فرمودند: زبان را به مناجات حق تعالی عادت دهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در چهارمین سفارش پنجمین سالار شهیدان را می‌­آورم که به اهل بیتش فرمود:استعداد و اللبلاء خود را برای آزمایش و امتحان خداوند به وسیله بالاها و سختی‌ها آماده کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصایای شرعی من به شرح زیر می­ باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نماز قضا 440 روز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزۀ قضا  ندارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نماز نذری            72 روز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزۀ نذری            86 روز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواندن قرآن 300 آیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ذکر (تکبیر – تهلیل – تسبیح و یا گفتن اسماء الهی) 654000 دفعه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نذر روزه برای حاجات آینده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آزادسازی هر شهر عراق ،10 روز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبول شدن خودم در دانشگاه فوراً بعد از اعلام نتیجه 10 روز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبول شدن هر یک از بچه‌های آشنا و دوست بنده (فاتحی – داستانی – شاگردی – زارعی – کلهر و ... ) 3 روز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو کیلو خرما در شب جمعه پخش شود. (فقط یک شب)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کفنم را آماده کرده‌ام که قسمت سرتاسری و قمیص آن در درون کشوی میز خودم هست و قسمت لنگ آن همراه من در جیب بغل شلوارم می‌­باشد. حتما با این 3 پارچه برایم کفن نمایید. مجلس ختم و حجله و اینگونه اموری را لازم نمی­‌دانم ولی اگر شهادت نصیبم شد مجلس یادبود و ختم مرا در صورت امکان بیاد تمامی شهدا مخصوصاً شهدای گمنام برگزار نمایید و حداقل با یکرشته لامپ چراغانی نموده و شربت و شیرینی بدهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
والسلام علیکم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع :سایت فاتحان(پایگاه تخصصی واطلاع رسانی دفاع مقدس)&lt;br /&gt;
http://www.fatehan.ir/page.aspx?pid=123&amp;amp;postid=105402&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بایادش صلوات&lt;br /&gt;
اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1_%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید ناصر صفاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1_%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-08-18T17:01:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «وصیت نامه شهید ناصر صفاری  برادران و دو خواهرم همیشه و در همه حال در سختی‌ها...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;وصیت نامه شهید ناصر صفاری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادران و دو خواهرم همیشه و در همه حال در سختی‌ها و مشقت‌ها پشتیبان خط امام باشند و از آن‌ها خواستارم که در زندگی روزمره خودشان به یاد خدا باشند؛ که خدا همیشه نظاره‌گر اعمالشان می‌باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 شهید «ناصر صفاری» در تاریخ ۳ خرداد ۱۳۴۸ در تهران چشم به جهان گشود. وی در تاریخ ۲۱ دی ۱۳۶۵ در منطقه شلمچه، عملیات کربلای ۵ به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر وصیت‌نامه شهید «ناصر صفاری»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن وصیت‌نامه‌ای را که از این شهید والامقام به یادگار مانده است، در ادامه می‌خوانید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم&lt;br /&gt;
«پس از عرض سلام خدمت امام امت و امت شهیدپرور امام و با سلام به امام که توانست با رهبری کامل خود اجتماعی نوین برای مملکت ما بسازد. امامی که با رهنمود‌های خود توانست ما را با خط حسین گونه خود آشنا سازد و با سلام و درودی بی‌پایان بر پدر و مادر مهربانم که با کار‌های خودشان و نگهداری از این بنده حقیر توانستند من را به راه سعادت و نیکبختی رسانیده و امیدوارم که پدر و مادر گرامیم من را ببخشند و مرا حلال نمایند تا در تنهایی قبر کمک و یار من گردد و من از زحمات پدر مهربانم که با کار کردنش در دوران سخت زندگی برای من و برادران و خواهرانم کار کرد تا بتوانیم ما در تمام اوقات زندگی در آسایش نگهدارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین از زحمات مادر گرامیم که با شیر پاکش مرا به این سن و سال رسانید تا من بتوانم از آن به بعد در کارهایم موفق گردم و بعد از این مسائل صحبتی برای خواهرانم و برادرانم دارم امیدوارم که برادران و دو خواهرم همیشه و در همه حال در سختی‌ها و مشقت‌ها پشتیبان خط امام باشند و از آن‌ها خواستارم که در زندگی روزمره خودشان به یاد خدا باشند؛ که خدا همیشه نظاره‌گر اعمالشان می‌باشد و از دوستان و آشنایان به خصوص برادران مسجد محل سخنی دارم، سخنم بر این مبنا میباشد که به این زندگی بی‌ارزش دل نبندید، چون این زندگی زودگذر انسان را همیشه از راه بدر میکند پس چه بهتر همیشه در هر کاری با یاد و نام خدا روزگارتان را بگذارید و در آخر از پدر و مادر عزیزم خواستار این می‌باشم که اگر خداوند نظر لطفی به من نمود و این سعادت را نصیب این بنده حقیر گرداند که از این جهان فانی به درگاه خداوند احضار شدم پدر و مادرم گریه ننمایید، زیرا که با گریه ایشان دشمنان اسلام خوشحال میشوند و این برخلاف میل باطنی من می‌باشد ضمناً خواندن نماز قضا برای این بنده حقیر یادتان نرود و آخر سخنانم را با دعا به جان امام عزیزمان خاتمه می‌دهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امید پیروزی هر چه سریعتر رزمندگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
والسلام‌علیکم‌ و‌ رحمت‌الله و برکاته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۵/۰۹/۲۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساجد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت فاتحان (پایگاه تخصصی و اطلاع رسانی دفاع مقدس)&lt;br /&gt;
http://www.fatehan.ir/page.aspx?pid=123&amp;amp;postid=105481&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%AF%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید عباس علی مددی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%AF%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-08-18T17:00:14Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «  وصیت‌نامه شهید عباس علی‌مددی  شهادت وه! که چه واژه ی زیبایی، دل هر عاشقی از...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت‌نامه شهید عباس علی‌مددی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهادت وه! که چه واژه ی زیبایی، دل هر عاشقی از شنیدن نام آن آب می شود و برای وصل آن به تپش می افتد؛ وه که چه شرین است! جان باختن در راه دوست و فدا شدن در راه معبود و جان دادن در راه عقیده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید عباس علی مددی در روز 20 بهمن ماه سال 46 در یک خانواده مذهبی چشم به جهان گشود.دوران کودکی را در محله­ ی اتابک تهران به سر برد. بعد از گذراندن تحصیلات ابتدایی و راهنمایی، دبیرستان خود را در مدرسه میرداماد گذراند.در سال سوم دبیرستان بود که بعد از امتحانات خرداد به جبهه های کردستان شتافت. بعد از شروع سال تحصیلی به سنگر مدرسه باز گشت و خود را برای کنکور سال 1365 آماده کرد. بعد از کنکور عازم جبهه ی جنوب گردید و عضو لشگر 27 محمدرسول الله واحد تخریب گشت. بعد از اعلام نتایج قولی کنکور با اصرار خانواده اش به شهر برای ادامه تحصیل بازگشت و در اولین جلسات دانشگاه هم شرکت کرد اما از آنجا که روحش در جبهه ها جا مانده بود خودرا برای عملیات کربلای 5 آماده کرد . در شب سوم عملیات نیمه شب بیست و یکم بهمن ماه 65  بود که در منطقه شلمچه مورد اصابت تیر مستقیم از ناحیه کتف و پهلو قرار گرفت.به دلیلی پیشروی، هنگامی که همرزمانش در پی  جابجایی ایشان قصد اقدام داشتند با امتناعش مواجه شدند و ایشان می­گوید الان وقت حمله است در پایان عملیات اگر توانستید اقدام کنید. شهید علیمددی مفقود الاثر می شود تا سال 74 پس از تفحص پیکرش همراه3000 شهید گلگون کفن دیگر باز  می­گردد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن وصیت‌نامه‌ای را که از این شهید والامقام به یادگار مانده است، در ادامه می‌خوانید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
اسلام علیک یا صاحب الزمان&lt;br /&gt;
الحمد الله الذی ما هدنا و کنا لهذا فلولا هدانا لله&lt;br /&gt;
فلا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهادت وه! که چه واژه ی زیبایی، دل هر عاشقی از شنیدن نام آن آب می شود و برای وصل آن به تپش می افتد؛ وه که چه شرین است! جان باختن در راه دوست و فدا شدن در راه معبود و جان دادن در راه عقیده؛ وه که چه شرین است نوشیدن شربت گوارای شهادت و رسیدن به وصال دوست. خدایا چگونه تو را شکر که شهادت را نصیب من کردی و نگذاشتی بعد از یک عمر گناه کاری با روی سیاه در رختخواب ذلت جان بدهم. خدایا ترا چگونه شکرگویم از اینکه شهادت را چون شربتی گوارا در نظرم جلوه گر ساختی تا برای بدست آوردن آن، جان خود را فدا کنم. خدایا ترا چگونه شکر گویم که زندگی مرا مقارن با حکومت اسلامی در کشورم قرار دادی تا از آلودگی ها نجات یابم.&lt;br /&gt;
حسین عزیز! اگر در روز عاشورا نبودم یاریت کنم ولی هم اکنون نیک می بینی که لباس رزم بر تن کرده ام و راهی عملیات می باشم و آرزو دارم که با همین لباس رزم نیز سربلند نزد تو آیم و خدمتگذار تو گردم.&lt;br /&gt;
و ای امام عزیز! ای پدر بزرگوار بسیجی ها و ای حبیب ابن مظاهر در این لحظات عزیز و در این مکان مقدس خالصانه ترین و گرمترین سلام ها را از اعماق قلبم سر چشمه میگیرد، برایت می فرستم.اماما! جانم به قربانت که تو به لطف خداوند مرا از منجلابی که میرفت تا در آن غرق شوم، خاتمه دادی در برابر این لطف به تو چه میتوانم بگویم که زبانم قاصر است، خدایت جزا بدهد.&lt;br /&gt;
ای امت حزب ا...! قدر خود را بدانید؛ خداوند واقعا به شما لطف کرده است؛ قدر این نعمت( جهاد و شهادت) را بدانید، شما در حال پس دادن امتحان عظیمی هستید؛ بکوشید تا سربلند از این امتحان بیرون آیید؛ راه شهدا را ادامه دهید و پشت جبهه را گرم نگه دارید، نکند امام عزیز را تنها بگذارید که همچون کوفیان میشوید و مورد لعن تاریخ قرار می گیرید.&lt;br /&gt;
و در آخر سخنی چند با خانواده عزیزم: پدر عزیزم، مادر گرامیم! خداوند خیرتان بدهد که جوانی را پرورش دادید و او را برای رضای خدا و پایداری دین خدا به قربانگاه معشوق فرستادید تا فردا و فردا ها همچنان زنده بماند؛ خداوند اجر و پاداش نیکو به شما عنایت بکند. من خوب می دانم که فرزند خوبی برای شما نبودم؛ شما می خواستید که من عصای دست پیری شما با شم ولی خدا بزرگ است. خوش بحالتان که فرزندتان در چنین راهی شهید شد.&lt;br /&gt;
پدر عزیزم! از شما می خواهم که راه مرا ادامه بدهی و اسلحه مرا به زمین نگذار، خدا بزرگ است فکر زن و بچه را نکن، خدا بزرگ است همچوحبیب ابن مظاهر باش و ای مادر عزیزتر از جان که صابر باش و مادر وهب را الگوی خود قرار بده؛ کفن بر تن فرزندش کرد و او را به میدان رزم فرستاد سپس سرش را برایش آوردند. سر را پرت کرد و گفت: سری را که در راه خدا دادم پس نمی گیرم. دوست دارم چنین مادری باشی شجاع  و صبور.&lt;br /&gt;
خون من از شهیدان دیگر سرخ تر نیست؛ اگر خبر شهادت مرا آوردند شکر کن ونماز بخوان. باشد که خداوند به تو صبر و شکیبابیی عنایت فرماید. پدر و مادر عزیزم مرا حلال کنید و ای برادر عزیزم دوستت دارم تا ابد امیدوارم راه مرا ادامه بدهی و به این درجه رفیع نایل آیی؛ خداوند یار و پشتیبانت برادر عزیزم! جبهه را خالی نکی، مخصوصا بعد اینکه من شهید شدم. مواظب باش امام تنها نماند که در آخرت پیش خدا مسئولیم. نیک میدانم که شما، پدر و مادرم، برادر و خواهرانم چقدر علاقه داشتید که من ادامه بدهم؛ بحمدا... در 2 دانشگاه قبول شدم و دیدم شما بسیار خوشحال شدید ولی خانواده گرامیم! دوست دارم وقتی در دانشگاه خودسازی امام حسین و امام زمان علیهما السلام پذیرفته شدم، صد چندان خوشحالتر شوید من که خوشحالم، خدا کند شما هم خوشحال شوید و اما خواهران گرامیم! شما الگویتان زینب باشد. حجاب خود را حفظ کنید و مرا خوشحال سازید، زیاد ناراحتی نکنید که شهادت رحمتی است خداوندی که نصیب هرکسی نمی شود. همچون زینب مقاوم باشید. دوست دارم خواهرهایم دخترانشان همچون زینب کبری علیها السلام و پسرانشان همگی شیر جبهه نبرد در راه خدا، سعی کنید آنها را اینطور تربیت کنید زیاد بیقراری نکنید که ناراحت میشوم.&lt;br /&gt;
پدر عزیزم! از لطف و زحمات تو چه بگویم!؟ که چقدر برای من زحمت کشیدید. انشاا... حقی را که بر گردن من داری بتوانم ادا کنم.&lt;br /&gt;
باز هم سفارش می کنم بر پدر و برادرم ادامه دادن راه مرا و بر مادرم صبر و بردباری و بر خواهرانم حفظ حجاب و عفیف بودن را.&lt;br /&gt;
برادر بزرگوار و خواهران گرامیم! همگی تان را دوست میدارم؛ سعی کنید خداوند از شما راضی باشد. خواهرانم حجاب یادتان نرود تا از شما راضی و خوشحال باشم.&lt;br /&gt;
در آخر ای پدر عزیز! از تو می خواهم از تمام دوستان و آشنایان برای من طلب مغفرت و حلالیت کنی حتما یادت نرود. خب در آخر از تمامی شما طلب مغفرت و حلالیت میکنم.&lt;br /&gt;
راستی ساعت الان حدود 7 شب تاریخ 21/10/65 می باشد و تا چند ساعت دیگر بحمدا... راهی عملیات جهت بازگشایی راه کربلا میباشم مادر جان انشاا... اگر راه کربلا باز شد و به کربلا رفتی سلام مرا به آقا امام حسین علیه السلام برسان. الان چون هوا تاریک است و من در زیر نور ماه و با عجله دارم مینویسم مثل اینکه خطم خوب نشد به هرحال ببخشید.&lt;br /&gt;
                                                                                                                                                                            والسلام 21/10/65 عباس علی مددی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گر کشته گردیدم در جبهه ای مادر&lt;br /&gt;
بهرم مکن زاری بهرم مزن بر سر&lt;br /&gt;
یک پرچم سبزی در خانه زن مادر&lt;br /&gt;
بهرم چراغانی کن شوق خدا دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:http://www.shohadayenokhbe.ir&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت فاتحان&lt;br /&gt;
پایگاه تخصصی و اطلاع رسانی دفاع مقدس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.fatehan.ir/page.aspx?pid=123&amp;amp;postid=104908&lt;br /&gt;
بایادش صلوات&lt;br /&gt;
اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد علی ظاهری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-08-18T16:58:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «  [وصیت نامه  شهید محمد علی ظاهری] دنیا که همان قفس باشد؛ اما قرآن و نهج‌البلا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[وصیت نامه  شهید محمد علی ظاهری]&lt;br /&gt;
دنیا که همان قفس باشد؛ اما قرآن و نهج‌البلاغه را یافتم که به من گفتند اگر می‌خواهی از قفس دنیا بگریزی و به پرواز درآیی، باید راه حسین (ع) و علی (ع) را که همانا مرگ سرخ است، بپذیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید «محمدعلی ظاهری» چهار اردیبهشت ۱۳۴۱ در قزوین چشم به جهان گشود. وی با آغاز جنگ تحمیلی به عضویت سپاه پاسداران درآمد و عازم جبهه حق علیه باطل شد. محمدعلی سرانجام ۱۶ بهمن ۱۳۵۹ به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن وصیت‌نامه‌ای را که از این شهید والامقام به یادگار مانده است، در ادامه می‌خوانید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این دنیا را مانند یک قفس احساس کردم و تصمیم گرفتم در ماه مبارک رمضان خودم را از این قفس نجات دهم و آزاد گردانم و به هر سو که می‌خواهم همانند یک کبوتر به پرواز درآیم؛ اما دیدم برای نگاه داشتنم در این قفس، دام‌ها و توطئه‌ها ریخته‌اند که یک سری از آن‌ها، وابستگی‌های انسان به این دنیا است که نامش را دام گذاشتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به امام نگاه کردم و دیدم چگونه دل از این قفس بریده و می‌گوید: من خدمتگزار شما هستم، با کمی اندیشه قید همه‌ی وابستگی‌ها را زدم و به تاریخ و به رهبرانم نگاه کردم؛ به علی (ع) و به حسین (ع)، دیدم که چگونه و از چه راهی از این قفس گریختند؛ لذا به تکاپو و جنب و جوش درآمدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دنیا که همان قفس باشد؛ اما قرآن و نهج البلاغه را یافتم که به من گفتند: اگر می‌خواهی از قفس دنیا بگریزی و به پرواز درآیی، باید راه حسین (ع) و علی (ع) را که همانا مرگ سرخ است، بپذیری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پذیرفتم و قبول کردم و کلید آزادی خودم را که همانا شهادت باشد، پیدا کردم که با شهادتم چنان این قفس و قفس نشینانش را به لرزه در خواهم آورد که به خود آیند و قید وابستگی‌های دنیا و این قفس را بزنند و این قفس را که همانا دنیا باشد با مرگ سرخم همانند موم نرم می‌کنم و آن‌گاه به آرزویم می‌رسم و به پرواز در خواهم آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دشمنم ابرقدرت‌ها بگو که «ظاهری» از قول رهبرش حسین (ع) می‌گوید: گلوله‌های ما شما را به جهنم و گلوله‌های شما ما را به بهشت می‌رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سفیر گلوله‌های دشمن بگو: بیا منم که سینه‌ی خودم را سپر کردم تا راه حسین بن علی (ع) و امام خودم خمینی را ادامه دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر و مادرم! موقعی که خبر مرگ مرا برایتان آوردند، از شما راضی نیستم برایم گریه کنید؛ بلکه دوست دارم بگویید: «انا لله و انا الیه راجعون»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما همه مانند گناهکاران، در درگاه خدا مجرم و مسئولیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امید آن دارم که خدا گناهان همه‌ی ما را ببخشد و همان طوری که امام فرزندش را از دست داد و نگریست، شما هم نگریید و خود سلاح به دست گیرید و از اسلام و مکتب خود دفاع کنید و ثابت کنید مسلمان و پیرو حسین (ع) هستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌قدر بجنگید تا به قول قرآن مستضعفان زمین را وارثان زمین کنید و در پیشگاه خدا و ائمه روسفید گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه کلمه‌ی «لا» را در مقابل ظلم به کار گیرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدعلی ظاهری»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساجد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت فاتحان&lt;br /&gt;
پایگاه تخصصی و اطلاع رسانی دفاع مقدس&lt;br /&gt;
http://www.fatehan.ir/page.aspx?pid=123&amp;amp;postid=104879&lt;br /&gt;
بایادش صلوات&lt;br /&gt;
اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D8%A1_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D9%BE%D9%88%D8%B1_%DA%AF%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید ماشاء الله احمدپور گهتری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D8%A1_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D9%BE%D9%88%D8%B1_%DA%AF%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-08-18T15:38:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Ghanbari98: صفحه‌ای جدید حاوی «  وصیت‌نامه شهید ماشاءالله احمدپور گهتری  خداوندا! تو را به جان زهرا (ع) سوگند...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت‌نامه شهید ماشاءالله احمدپور گهتری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا! تو را به جان زهرا (ع) سوگند می‌دهم فرج حضرت مهدی (عج) را نزدیک فرما و چشم ما را به جمال منور آن حضرت روشن گردان و این رهبر و نایب برحق او را برای اسلام و مسلمین در کنار آن حضرت محافظت گردان. دشمنان اسلام را اگر قابل هدایت می‌باشند، هدایت فرما و اگر نه، آن‌ها را گم و نابود گردان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام شهید:ماشاءالله احمدپور گهتری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر:اکبر	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:1327&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت:13بهمن 1365&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکم آبان 1327 ، در روستاي برفه از توابع شهرستان شهربابك به دنيا آمد. پدرش اكبر، كشاورزی می کرد و مادرش صغرا )فوت 1359 ( نام داشت. تا پايان دوره ابتدايي درس خواند. خدمتكار آموزش و پرورش بود. سال 1353 ازدواج كرد و صاحب دو پسر و چهار دختر شد. به عنوان بسيجي در جبهه حضور يافت. سيزدهم بهمن 1365 ، در شلمچه بر اثر اصابت تركش به سر و دست، شهيد شد. مزار وي در گلزار شهداي زادگاهش قرار دارد. برادرش غلامرضا نيز به شهادت رسيده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن وصیت‌نامه‌ای را که از این شهید والامقام به یادگار مانده است، در ادامه می‌خوانید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إِنَّ الَّذينَ قالوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ استَقاموا تَتَنَزَّلُ عَلَيهِمُ المَلائِكَةُ أَلّا تَخافوا وَلا تَحزَنوا وَأَبشِروا بِالجَنَّةِ الَّتي كُنتُم توعَدونَ» کسانی که گفتند پروردگار ما خداست و به دنبال آن استقامت کردند، فرشتگان بر آنان نازل می‌شوند که نترسید، حزن و اندوه به خود راه ندهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا! تو را به جان زهرا (س) سوگند می‌دهم فرج حضرت مهدی (عج) را نزدیک فرما و چشم ما را به جمال منور آن حضرت روشن گردان و این رهبر و نایب برحق او را برای اسلام و مسلمین در کنار آن حضرت محافظت گردان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دشمنان اسلام را اگر قابل هدایت می‌باشند هدایت فرما و اگر نه، آن‌ها را گم و نابود گردان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام من به تمامی شهدا از صدر اسلام تا به حال و سلام من به تمامی مردان خدا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدمت همسر و فرزندانم سلام، اگر لطف الهی شامل حالم شد، بسیار صبور باشید که خداوند صابرین را دوست دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدمت پدر بزرگوار گرامی سلام عرض می‌کنم و امید است که اگر کوتاهی از جانب این حقیر دیده، آن بزرگوار با بزرگواری خودش مرا مورد بخشش قرار دهد و اگر باز آیم سعی می‌کنم درست انجام وظیفه کنم چنان‌که خداوند نسبت به والدین سفارش بسیار کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرانم خدمت شما‌ها سلام فراوان می‌رسانم و امید است شما راه علی (ع) و اولاد علی (ع) را ادامه دهید. برادرم عباس اگر لطف الهی شامل حالم شد آن‌چه را که در مورد پیشبرد انقلاب اسلامی است شما بنویسید و در حضور مردم بخوانید که خداوند ما را مورد رضای خود قرار دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسرم اگر لطف الهی شامل حالم شد فرزندانم را طوری تربیت کن که آن‌گاه بابا در کنار آن‌هاست و همچنان که الگوی شما زن‌ها حضرت فاطمه (س) و فرزندش سالار شهیدان حسین (ع) دوست دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر بیش از این شما را به زحمت نمی‌اندازم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قربان شما ماشاءالله احمدپور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۵/۱۰/۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اگر خداوند یاری کرد که زنده خدمت شما باز آیم و ان‌شاءالله زیارت حضرت حسین (ع) رفتم برای شما سوغات خواهم آورد از آن خاک مقدس آن حضرت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
والسلام»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:http://www.shahidestan.com&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت فاتحان&lt;br /&gt;
پایگاه تخصصی و اطلاع رسانی دفاع مقدس&lt;br /&gt;
http://www.fatehan.ir/page.aspx?pid=123&amp;amp;postid=104836&lt;br /&gt;
بایادش صلوات&lt;br /&gt;
اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Ghanbari98</name></author>	</entry>

	</feed>