<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Hasani98</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Hasani98"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Hasani98"/>
		<updated>2026-06-04T21:07:34Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%B7%D9%86%D8%B2_%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3</id>
		<title>خاطرات طنز شهدای دفاع مقدس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%B7%D9%86%D8%B2_%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3"/>
				<updated>2020-12-04T19:59:04Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;اقراء&lt;br /&gt;
یه بچه [[بسیجی]] بود خیلی اهل معنویت و دعا بود. برای خودش یه قبری کنده بود. شب ها می رفت تا صبح با خدا راز و نیاز می کرد. ما هم اهل شوخی بودیم.&lt;br /&gt;
یه شب مهتابی سه، چهار نفر شدیم توی عقبه. گفتیم بریم یه کمی باهاش شوخی کنیم. خلاصه قابلمه ی گردان را برداشتیم با بچه ها رفتیم سراغش. پشت [[خاکریز]] قبرش نشستیم. اون بنده ی خدا هم داشت با یه شور و حال خاصی نافله ی شب می خوند دیگه عجیب رفته بود تو حال!&lt;br /&gt;
ما به یکی از دوستامون که تن صدای بالایی داشت، گفتیم داخل قابلمه برای این که صدا توش بپیچه و به اصطلاح اکو بشه، بگو: اقراء.&lt;br /&gt;
یهو دیدم بنده ی خدا تنش شروع کرد به لرزیدن و شور و حالش بیشتر شد یعنی به شدت متحول شده بود و فکر می کرد برایش آیه نازل شده! دوست ما برای بار دوم و سوم هم گفت: اقراء&lt;br /&gt;
بنده ی خدا با شور و حال و گریه گفت: چی بخونم. رفیق ما هم با همون صدای بلند و گیرا گفت: بابا کرم بخون.&amp;lt;ref&amp;gt;نشریه قافله نور، صفحه:14&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
تاریخ:7/1388&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
العفو&lt;br /&gt;
شب‌هایی که شناسایی نبود بچه‌ها نیمه‌های شب بلند میشدند هر کس گوشه‌ای [[نماز شب]] میخواند. یکی میگفت الهی العفو، دیگری میگفت استغفرالله و خلاصه از هر گوشه صدایی بلند بود ناگهان احمد شیوعی از خواب بلند شد گفت شما مجبورید روز گناه بکنید، غیبت بکنید تا شب مزاحم خواب من بشوید، هی العفو العفو، کوفت العفو برید بخوابید.&amp;lt;ref&amp;gt;مجله ستارگان درخشان، شماره مجله:67&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
، تاریخ: - /05/1389&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایست&lt;br /&gt;
در روزهای سخت دفاع45 روزه ی [[خرمشهر]]، یک بار در خانه های پیش ساخته متوجه حضور یک عراقی شدیم. آهسته با هم هماهنگ کردیم و قرار شد یکی از دوستان برای دستگیری او جلو برود. آن شخص سلاح خود را مسلح کرد و آهسته به عراقی ها نزدیک شد و در نهایت اسلحه اش را به سوی او گرفت و گفت:«ایست و گرنه دست ها بالا» عراقی می خواست عکس العمل نشان بدهد که ما از پشت کمین گاه بیرون آمدیم و او را مجبور کردیم تسلیم شود. در حال تخلیه ی عراقی بودیم که به آن شخص گفتم:«فلانی قرار بود تو به زبان عراقی ایست بدهی و به زبان عربی با او صحبت کنی، چه طور شد این جملات را گفتی.» او نگاهی به من کرد و گفت:«آقای پوربزرگ به خدا آن قدر هیجان زده شده بودم که نمی دانستم به چه زبانی با او صحبت کنم.» گفتم:«این بار اول بود، برای دفعات بعد سعی کن بر اعصابت مسلط شوی و درست صحبت کنی. گفت:«مگر من چه گفتم؟» گفتم:«تو به اسیر عراقی گفتی: ایست! وگرنه دست ها بالا.» او لبخندی زد و گفت: دفعه ی بعد می گویم «قف والا take your hands up »&lt;br /&gt;
راوی: سرهنگ علی رضا پوربزرگ &lt;br /&gt;
میگ و دیگ&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنی صدر در جبهه&lt;br /&gt;
راست و دروغش با آن که تعریف کرد می گفت راست است:&lt;br /&gt;
اول جنگ بود و بنی صدر که زمانی رئیس جمهور بود برای سرکشی به بعضی مقرهای نظامی در [[دزفول]] آمده بود در حین بازدید از پادگان ارتش، چشمش به یک دستگاه «آشپزخانه سیار» افتاد این دستگاه که بر روی دو چرخ سوار بود و به عقب کامیون وصل می شد لوله بلند عمودی در وسط داشت. بنی صدر که در فرنگ تحصیل کرده بود و از جنگ چیزی سرش نمی شد با تعجب از همرزمانش پرسید:&lt;br /&gt;
-این [[خمپاره]] تا کجا برد دارد؟&lt;br /&gt;
یکی از همراهان با خنده گفت: «از این جا تا دستشویی.....&amp;lt;ref&amp;gt;مجله فکه، صفحه:22، شماره مجله:6&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
تاریخ:9/1378&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پستانک&lt;br /&gt;
[[عملیات والفجر چهار]]، در گردان میثم به فرماندهی برادر کساییان، تک تیرانداز بودم. آقای ژولیده _ که احتمالاً شهید شده باشد _ مسؤول دسته بود و به شوخی پستانکی به گردنش انداخته بود. همین طور که به سوی منطقه پیش میرفتیم، گاهی با صدای شبیه بچه شیرخواره گریه میکرد و یکی از برادران پستانک را در دهانش میگذاشت و او ساکت میشد. بعد از عملیات در قله 1904 کله قندی و کانی مانگا چند نفر از برادران مجروح شدند. زخمیها را روی برانکارد گذاشتیم و دادیم دست اسرایی که در اختیار داشتیم تا آن‌ها را پایین بیاورند... یکی از اسرا حاضر به کمک نبود. دوستی داشتیم که او را با اسلحه تهدید کرد. عراقی فکر کرد میخواهیم او را بکشیم، زد زیر گریه. ژولیده پستانکش را از جیبش درآورد و در دهان اسیر گذاشت. با دیدن این صحنه همه خندیدند حتی خود اسیر. بعد آمد و زیر برانکارد را گرفت.&lt;br /&gt;
راوی: آقای مسعودی&amp;lt;ref&amp;gt;کوله بار، صفحه:48&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
تاریخ: - /07/1389&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا سه روز خودم را نگه داشتم&lt;br /&gt;
دوستی داشتیم به نام رحمت کرمی که همیشه موقع صبحگاه آفتابه دستش بود. می گفت: «اسهال دارم می رفت داخل دستشویی و آن قدر می نشست تا صبحگاه تمام شود.» هروقت او را می دیدیم و می گفتیم: «کرمی اسهالت خوب نشد؟» و اوجواب می داد: «نه!».&lt;br /&gt;
در [[جزیره ی مجنون]] خط نگه دار بودیم روزها نمی توانستیم از سنگر بیرون بیاییم و شب ها نیز نگهبانی داشتیم. شبی به همان درد کرمی دچار شدم به هم پستم گفتم: «مواظب اوضاع باش تا برگردم». گفت: «برو، ولی بپا روی مین نروی».&lt;br /&gt;
گفتم: «اگر بروم چه می شود؟»&lt;br /&gt;
پاسخ داد: «هیچی تو آن جا می مانی و من بیچاره باید یک نفری تا صبح پاس بدهم».&lt;br /&gt;
رفتم روی سنگی که دو طرفش آب بود که ناگهان صدای سوت خمپاره آمد و شن تا سه روز از ترس، دست شویی نرفتم.&amp;lt;ref&amp;gt;ماهنامه ستارگان درخشان، شماره مجله:1&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پستانک&lt;br /&gt;
عملیات والفجر چهار، در گردان میثم به فرماندهی برادر کساییان، تک تیرانداز بودم. آقای ژولیده _ که احتمالاً شهید شده باشد _ مسؤول دسته بود و به شوخی پستانکی به گردنش انداخته بود. همین طور که به سوی منطقه پیش میرفتیم، گاهی با صدای شبیه بچه شیرخواره گریه میکرد و یکی از برادران پستانک را در دهانش میگذاشت و او ساکت میشد. بعد از عملیات در قله 1904 کله قندی و کانی مانگا چند نفر از برادران مجروح شدند. زخمیها را روی برانکارد گذاشتیم و دادیم دست اسرایی که در اختیار داشتیم تا آن‌ها را پایین بیاورند... یکی از اسرا حاضر به کمک نبود. دوستی داشتیم که او را با اسلحه تهدید کرد. عراقی فکر کرد میخواهیم او را بکشیم، زد زیر گریه. ژولیده پستانکش را از جیبش درآورد و در دهان اسیر گذاشت. با دیدن این صحنه همه خندیدند حتی خود اسیر. بعد آمد و زیر برانکارد را گرفت.&lt;br /&gt;
راوی: آقای مسعودی&amp;lt;ref&amp;gt;کوله بار، صفحه:48&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
تاریخ: - /07/1389&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترکش&lt;br /&gt;
گاهی اوقات که در سنگر بودیم و ترکشی وارد سنگر می شد، [[شهید مبارک جمالی]] می گفت: «بابا مگر نمی بینی این جا آدم نشسته؟ چرا خمپاره می فرستید، نمی گویید شاید کسی شل و کور شود؟...&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب حدیث ابرار&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تسبیحت را بده یک دور بزنیم&lt;br /&gt;
نشسته بودیم دور هم کنار آتش و درددل می کردیم. هر کی تسبیح داشت درآورده بود و ذکر می گفت. تسبیح های دانه درشت و سنگی وقتی روی هم می افتادند صدای چریق چریقشان دل آدم را آب می کرد.&lt;br /&gt;
من هم دست کردم داخل جیبم که دیدم تسبیحی نیست. از روی عادت دستم را بردم طرف تسبیح بغل دستیم تا تسبیح او را بگیرم که دستش را کشید به سمت دیگر. گفتم: «تو تسبیحت را بده یک دور بزنیم». که برگشت گفت: « بنزین نداره، اخوی!» گفتم شاید شوخی می کند به دیگری گفتم: «او هم گفت پنچره». به دیگری گفتم:«گفت موتور پیاده کردم» و بالاخره آخرین نفر گفت: «نه داداش، یک وقت می بری چپ می کنی، حال و حوصله دعوا و مرافه ندارم؛ تازه من حاجت دستم را به دیار البشری نمی دهم».&lt;br /&gt;
همه خندیدند. چون عین عبارتی بود که خودم یادشان داده بودم. هر وقت می گفتند: تسبیح یا انگشتر و مهر و جانمازت را بده، این شعارم بود. فهمیدم خانه خراب ها دارند تلافی می کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;مجله یادایام، صفحه:19&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
تاریخ:7/1384&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تکمیل پرونده&lt;br /&gt;
اوایل که به گردان تخریب رفته بودیم یکی از دوستان جدیدم جواد حق سبز بود که پای خود را در عملیات از دست داده بود.&lt;br /&gt;
بعد از اینکه صمیمی تر شدیم از او خواستم برایم جزئیات مجروح شدنش را توضیح دهد او هم با کلی طفره رفتن آخر اینطور گفت:«راستش من قبل از اینکه از ناحیه پا زخمی شوم [[شهید]] شدم به اتفاق چند نفر از دوستان رفته بودیم آن دنیا بعد که تکلیف مان روشن شد خواستیم برویم بهشت، همه که داخل شدند تا من خواستم بروم داخل، در را بستند و پایم ماند لای در و از بالای ران قیچی شد! ناچار برگشتم به دنیا تا پرونده ام را تکمیل کنم.»&amp;lt;ref&amp;gt;مجله فکه، صفحه:28، شماره مجله:45&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تک زدن خربزه&lt;br /&gt;
اون زمان هنوز تیپ الغدیر تشکیل نشده بود. ما با بچه های دیگه تو لشکر 8 نجف اشرف بودیم. مقرّ لشکر، دانشگاه جندی شاپور [[اهواز]] بود.&lt;br /&gt;
با عده ای از دوستان دور هم جمع بودیم. روز گرمی بود؛ تازه یک کامیون خربزه داخل انبار تدارکات لشکر خالی شده بود ولی ظاهراً قرار نبود در آن ساعت به کسی خربزه بدهند. دو تا از بچه ها داوطلب شدند هر طور شده، وارد انبار شوند و به اصطلاح چند خربزه « تک » بزنند و برای بچه ها بیاورند و این کار انجام گرفت.&lt;br /&gt;
دور هم نشسته بودیم و مشغول خوردن خربزه بودیم که جوانی وارد شد. گفت: « بد نگذرد. » گفتیم: « نه خدا را شکر، تا حالا که بد نگذشته، بعدش هم خدا کریم است. » و ماجرا را برایش تعریف کردیم. متوجه شدم که از این موضوع خوشش نیامد. فقط گفت: « بروید و به مسئولش بگویید. » و رفت.&lt;br /&gt;
فردای آن روز تمامی نیروهای یزدی فرا خوانده شدند تا مسئول آن ها در حضور همه معرفی شود. همه جمع شدیم؛ بعد جوان رعنا قامت و خوش سیمایی را به عنوان مسئول به ما معرفی کردند. چهره اش خیلی آشنا بود. یکی از بچه ها گفت: « می شناسی اش؟ » گفتم: « چهره اش برایم خیلی آشناست. » گفت: « همان برادری است که دیروز خربزه تعارفش کردیم، نخورد و بعد گفت بروید به مسئولش بگویید که چه کار کردید. » گفتم: « درسته! خودشه. »&lt;br /&gt;
این جوان رعنا و سروقامت کسی نبود به جز [[سردار شهید ذبیح الله عاصی زاده]].&amp;lt;ref&amp;gt;مجله الغدیریان، صفحه:42، شماره مجله:39&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
تاریخ:1388&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جاسم تانک باد می کند&lt;br /&gt;
صدام داشت در پادگان قدم می زد که چشمش به جاسم افتاد به تعجب دید که او در حال فوت کردن به اگزوز [[تانک]] است رفت جلو و از او پرسید :«التو داری الچی کار می کنی؟»&lt;br /&gt;
جاسم سلام نظامی داد و گفت :«القربان، البنده با التانک زدم به الدیوار و قر شد....»&lt;br /&gt;
البرای اینکه تاانک السالم شود فی اگزوز آن الفوت کنم».&lt;br /&gt;
صدام که عصبانی شده بود با غرولند به جاسم گفت:«الاحمق ... التو نمی فهمی که البدنه التانک این جوری الدرست نمی شود...».&lt;br /&gt;
جاسم با تعجب پرسید که باید چکار کند صدام گفت:«الاحمق همین الجوری آبروی الحزب البعث را می برید ....» التو برای این که البدنه التانک را سالم کنی الاول درهای التانک را ببندی و البعد در اگزوز آن فوت کنی تا الباد کند و البدنه اش السالم شود.&amp;lt;ref&amp;gt;مجله فکه، صفحه:22، شماره مجله:6&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
تاریخ:9/1378&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جُک نسازین&lt;br /&gt;
در محور [[چذابه]] مستقر بودیم. جهنمی از آتش بپا بود. دهن به دهن شنیدیم که قرار است، یکی از مقامات برای دیدار از جبهه ها سری هم به محور ما بزند. ما لب خاکریز در حال شلیک خمپاره بودیم، این آتش بازی از دم دمای صبح شروع شده و تا 3 بعد از ظهر ادامه داشت. همهمه ای در میان بچه ها پیچید که مهیای این دیدار باشند. آن مقام محترم که خیلی صمیمی و اهل دل بود بسیار ساده و با تبسم بدون کبکبه و دبدبه و خیلی خودمانی در جمع بچه ها حضور پیدا کرد. با آن ها گرم گرفت و خوش و بش کرد. تا به جمع ما رسید. با دیدن بچه ها که خستگی ناپذیر در حال شلیک خمپاره به سوی دشمن بودند، سخت به وجد آمده بود، به من رو کرد و گفت: اجازه میدین منم تو اجر و ثواب شما شریک باشم؟! گوشی آمد دستم که طرف بدش نمی یاد خمپاره ای شلیک کند. چاره ای نبود، با اجازه ی یکی از فرماندهان تن به قضا دادیم. مقام محترم گلوله را از دستم گرفت، زیر لب ذکری خواند و به نیت خوردن به هدف آمین گفت و با شور و شوق [[گلوله]] را به حلقوم خمپاره انداز رها کرد سپس با شگفتی سر پیش کشید و درون خمپاره انداز را با ولع دید زد. یکی از همرزمان با فریاد به سویش هجوم برد و با جفت پا به سینه اش کوبید. آن مقام محترم از روی خاکریز غلت خورد و در میان خار و خاشاک به پائین افتاد. بچه ها با سلام و صلوات مقام ارجمند را از روی زمین بلند کردند و با محبت غبار از جامه اش تکاندند اما او هنوز هاج و واج مانده بود و علت این رفتار را نمی دانست. یکی از محافظین وی جلو آمد و با اعتراض به همرزم، فریاد زد: این چه کاری بود کردی، می دم پوست از کلت بکنن! رزمنده با شرمندگی پیش آمد و با عذر خواهی از مقام محترم در حالی که به چهره اش بوسه می زد گفت: ببخشید که جسارت کردم، اما مجبور بودم. مقام ارجمند با تبسم گفت: حتما دلیلی برای این کار داشتی؟! رزمنده گفت: اگر دیر جنبیده بودم الان کله مبارکتون خدای نکرده مثل پودر متلاشی شده بود آن مقام که هنوز دوزاریش نیفتاده بود با تعجب گفت: چرا؟! رزمنده که نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد گفت: آخر قربونتون برم در کجای دنیا دیدین، بعد از این که خمپاره رو برای شلیک آماده می کنن تو خمپاره انداز رو نگاه می کنن! مقام محترم که تازه فهمیده بود چه اشتباهی کرده، شوخی و جدی گفت: خودمم نمی دونم چرا این کار را کردم. بچه ها که نمی توانستند جلوی خنده های خود را بگیرند از آن جا دور شدند، آن مقام ارجمند که فهمیده بود چه دسته گلی به آب داده خودش هم خنده اش گرفته بود. گفت: شما هم نگاه می کنین! رزمنده با خنده گفت: ما اگر هم نگاه کنیم قبل از این که گلوله رو در لوله بگذاریم این کار را انجام می دهیم. آن یار صمیمی برادر رزمنده ای که لگد محکمی به او زده بود را در آغوش گرفت و بسیار تشکر کرد و بعد رو کرد به بچه ها گفت: بالا غیرتاً برام جُک نسازین! و همانطور که از جمع دور می شد، صدای خنده اش را می شنیدیم. البته ما هم قول دادیم که این مطالب را جائی تعریف نکنیم.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب شوخی به جا&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چایخانه&lt;br /&gt;
در هر مکان و وضعیتی که بودیم چای را آماده میکرد. به شوخی میگفت: هر خطی که چایی در آن درست شود، سقوط نمیکند. او پیرمرد خوش مشرب و دوست داشتنی بود... حتی در [[عملیات والفجر 8]]، قند و چایی را در پلاستیکی گذاشته و زیر کلاهش جاسازی کرده بود و آن سوی رودخانه که باور نداشتیم دیگر چای بنوشیم، با روشن کردن آتش بساط چای را فراهم کرد... هواپیماهای دشمن ما را بمباران کردند و چایخانه حاجی هم مورد اصابت قرار گرفت و زیر و رو شد. مدتی بعد حاجی از زیر خاک‌ها بیرون آمد و بیاعتنا به آن‌چه اتفاق افتاده بود گفت: بچه‌ها غمتون نباشد، به کوری چشم دشمن چایخانه سرپاست.&amp;lt;ref&amp;gt;مجله کوله بار، صفحه:49&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
تاریخ: - /07/1389&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحیه ی بسیجی&lt;br /&gt;
سال 66 جلسه ای در قرارگاه برگزار شد و فرماندهان تیپ لشگرها حضور داشتند. قرار شد جلسه ی بعدی فرماندهان سپاه در تیپ 48 فتح برگزار شود. به هر نحو در یک کانتینر جلسه را تشکیل دادیم. مشغول بحث و گفتگو بودیم. آقا محسن، آقا رحیم و همه ی بچه های فرمانده ی تیپ لشگرها حضور داشتند. ناخودآگاه یک تیری به کانتینر اصابت کرد و از طرف دیگر بیرون رفت.&lt;br /&gt;
همه مضطرب بودیم که نکند حادثه ای رخ داده باشد. به همدیگر نگاه می کردیم. یک دفعه در کانتینر باز شد، یک بسیجی آمد و بدون توجه به ما به سقف کانتینر نگاه کرد و با زبان ساده ی بسیجی گفت: « پیش » دیدی گفتم می رود بیرون و سریع برگشت.&lt;br /&gt;
همه تعجب کرده بودیم. نگو دو تا بسیجی بحث کرده بودند که تیر کلاش از کانتینر عبور می کند یا نه و به خاطر این که به دوست بسیجی اش ثابت کند، بدون این که متوجه باشد کسی در کانتینر است یا خیر، شلیک کرده بود و سریع آمده بود تا ببیند تیر از کانتینر رد شده یا خیر.&lt;br /&gt;
بعد هم گفت: « دیدی من برنده شدم!!»&lt;br /&gt;
خلاصه خیلی خندیدیم و جلسه را ادامه دادیم.&lt;br /&gt;
راوی: سردار جعفری مسئول معاونت فرهنگی ستاد مشترک&amp;lt;ref&amp;gt;ماهنامه وصال، شماره مجله:27&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتی تو هال&lt;br /&gt;
آدم عجیبی بود. انگار خدا او را آفریده بود برای همین کارها. وقت دعا که صدای ناله و ندبه ی همه بلند و هر کس مشغول راز و نیاز و استغاثه با خدای خودش بود و سعی می کرد بیشترین استفاده را از وقت و حال خوشی که پیدا کرده، بکند او باز هم راه خودش را می رفت و بساط خودش را داشت؛ باز هم سعی می کرد کاری بکند که هیچ کس نمی کند. برای همین بچه هایی که می شناختندش، سعی می کردند لااقل در شب ها و مراسم دعا از او فاصله بگیرند.&lt;br /&gt;
دست بر قضا آن شب کنار من نشسته بود. منی که در شرایط عادی اش هم نمی توانستم از دعا استفاده بکنم. صدای الهی العفو، الهی العفو همه بلند بود و او که می دید من هم مثل خودش حالی پیدا نکردم، مرتب با آرنج به پهلوی من می زد که توجه من را به خودش جلب کند تا بعد چیزی بگوید و من سعی می کردم اعتنا نکنم؛ اما ول کن نبود.&lt;br /&gt;
با تندی گفتم: « چیه بابا چی می گی؟ » سرش را آورد نزدیک گوشم و طوری که فقط خودن بفهمم، گفت: « ترو خدا رفتی تو حال= ( هال ) »، بعد مکثی کرد و گفت: « لنگه دمپایی منم بیار ».&lt;br /&gt;
اصلاً نفهمیدم چی شد. دست خودم نبود. یک مرتبه پقی زدم زیر خنده. هر چه سعی کردم خودم را کنترل کنم، نتوانستم و ناچار بلند شدم به سرعت از چادر زدم بیرون.&lt;br /&gt;
بعد هم خیلی ناراحت شدم که به من حرف زده. اما بعد به نظرم رسید که زیاد هم بیراه نمی گفت. می خواست بگوید تو اهل حال نیستی، اهل هالی!&amp;lt;ref&amp;gt;ماهنامه وصال، صفحه:8، شماره مجله:22&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوار لودر&lt;br /&gt;
در خط پدافندی ماووت عراق بودیم. قسمت مهندسی رزمی. لودرچی ها مشغول خاکریز زدن بودند و من جلوی دستگاهی ایستاده بودم که راننده ی لودر به شوخی و جدی مرا سوار بیل لودرش کرد و با خاک ها بالا برد.&lt;br /&gt;
ترسیدم بگذاردم زیر خاکریز. لبه ی بیل را محکم گرفتم، تا او خاک ها را ریخت. داشتم برای او دست تکان می دادم که مرا پایین بیاورد، که خمپاره ای زدند. او از لودر پایین پرید و شروع کرد به دویدن. من هم بین زمین و آسمان ماندم.&amp;lt;ref&amp;gt;سالنامه یادیاران&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
تاریخ:25/8/1384&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شراب حرام است&lt;br /&gt;
برای انجام مصاحبه با اسرا، اول از من شروع کردند، پرسیدند: «وضع نیروهایتان چه طور است؟» من هم بدون اطلاع از هویت آن ها، گفتم: «بسیار عالی است.» ناگهان سیلی محکمی گوشم را نوازش داد. تازه فهمیدم این ها دشمن هستند و با این کارشان گفتم، از این به بعد هرچه بپرسید دروغ می گویم.&lt;br /&gt;
آن فرد هرچه التماس کرد، فایده ای نداشت. تا این که با لبخند گفت: «شراب می خوری؟» گفتم: « نه شراب حرام است». شما را نمی دانم، ولی در شرع مقدس ما حرام است. با نگاه تندش مجبور شدم لیوان را به لبانم چسبانده و ادای خوردن را بگیرم، که یک دفعه جرعه ای از آن داخل دهانم شد. تازه فهمیدم که این شراب حرام نیست، چون اصلاً شراب نبود بلکه شربت است و عرب زبان ها به شربت، شراب می گویند [کلی به گیجی خودم خندیدم].&lt;br /&gt;
راوی: برادرآزاده محسن فلاح&amp;lt;ref&amp;gt;مجله جاودانه ها، صفحه:7، شماره مجله:12&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبحگاه&lt;br /&gt;
وقتی برای صبحگاه، صبح زود می بردنمان، بچه های شوخ این طوری می گفتند:&lt;br /&gt;
«این که نمی شود، هم بجنگیم، هم شهید شویم و زخمی یا اسیر شویم و هم در صبحگاه شرکت کنیم.» حالا ما هیچی نمی گویم شما هی سو استفاده کنید بابا.... کربلا هرچه بود صبحگاه نداشت.&amp;lt;ref&amp;gt;مجله فکه، صفحه:29، شماره مجله:45&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای بز&lt;br /&gt;
پسرک صدای بز را، از خود بز بهتر درمی آورد. می گفت: « چوپانی همین چیزهایش خوب است».&lt;br /&gt;
هر وقت دلتنگ بزهایش می شد، می رفت توی یک سنگر و مع مع می کرد. یک شب هفت عراقی که آمده بودند شناسایی با شنیدن صدا، طمع کرده بودند کباب بخورند. هر هفت نفر را دست به سر آورده بود عقب. توی راه هم کلی برایشان صدای بز درآورده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;سالنامه ستاره ها&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
تاریخ:1388&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط تو را دارم&lt;br /&gt;
آن اوایل بیشتر می شد از این دست شوخی ها، خصوصاً با نیروهای جدیدتر کرد. اما به سرعت آن ها هم خودشان در حاضرجوابی صاحب مقام و منصبی شدند.&lt;br /&gt;
یک وقت به یکی از آن ها داشتم می گفتم: « می دانی تو با بقیه برای من خیلی فرق داری. دیگران هم ممکن است اظهار محبت و دوستی بکنند اما به دل آدم نمی نشیند؛ گاهی فکر می کنم من فقط در دنیا تو را دارم. » می خواستم بقیه ی مطلب را بگویم که وسط حرفم پرید، گفت: « لابد فقط من را داری با بقیه ی مردم! »&amp;lt;ref&amp;gt;نشریه خیبر&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
تاریخ:20/1/1385&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قاطرها&lt;br /&gt;
در حسینیه شهید حاج همت در دوکوهه مراسمی بود. با حضور برادران اعزام مجدد. سخنران که از برادران روحانی تبلیغی _ رزمی بود، ضمن صحبت‌هایش گفت: در یکی از مناطق کردستان عراق، با چند قاطر که بارشان سلاح و مهمات و تجهیزات بود، راهی منطقه عملیاتی بودیم. عراقیها با شلیک توپ و خمپاره ردّ ما را میزدند. منتها چون فاصله زیادی با ما داشتند، گلوله‌هایشان کارگر نبود. نکته قابل توجه این بود که وقتی با شنیدن سوت خمپاره یا سفیر توپ روی زمین دراز میکشیدیم، قاطرها نیز کنار ما زانو میزدند و هرچند بار این عمل تکرار میشد، آن ها نیز روی زمین میخوابیدند...&lt;br /&gt;
راوی: آقای جرزه صوراسرافیل&amp;lt;ref&amp;gt;مجله کوله بارصفحه:48&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
تاریخ: - /07/1389&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدراببین&lt;br /&gt;
اولین باری بود که می خواستم به جبهه بروم (سال64) از پایگاه اعزام شدیم به پادگان «الغدیر». شروع کردند به دادن کارت شناسایی بچه ها. اسم مرا خواندند: «اکبر کشاورز!» من هم جواب دادم: عبدالله (الله و عبدالله و شهید و امثال آن ها کلماتی بودند که بچه ها به جای گفتن کلمه ی «من» از آن ها استفاده می کردند».&lt;br /&gt;
به محض این که از جایم برخاستم و چشم آن برادر به من افتاد، گفت: « شما بفرمایید منزل، سنتان که کامل شد، بیایید. اتفاقاً قد من از خود آن بنده ی خدا بلندتر بود. گفتم: «برادر قد من از قد شما بلندتر است. من بهتر از شما می توانم اسلحه را حمل کنم شما قد را ببین چه کار به سن داری. »&lt;br /&gt;
بعد اضافه کردم: «در خانواده ی ما رسم است که سن و سال بچه ها را کم می گیرند. »&lt;br /&gt;
با گفتن این عبارت همه خندیدند و او کارت مرا داد و رفتم در صف نشستم.&amp;lt;ref&amp;gt;نشریه یاران، شماره مجله:2&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
تاریخ: - /08/1382&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قابلمه&lt;br /&gt;
مرداد سال 61 بود که به جبهه اعزام شدیم، رفتیم «[[خوزستان]]»؛ منطقه ی «[[کوشک]]». همان روز اول هواپیماها آمدند و ضد هوایی ها شروع کردند. تا به حال صدای آن ها را نشنیده بودیم. کیسه و کوله و هرچه دستمان بود، انداختیم و فرار کردیم! شب شد، گفتند هر کس مایل است نگهبانی بدهد، برود پست و ما رفتیم.&lt;br /&gt;
هیچ [[سنگر]] و سرپناهی نبود همان طور با دست و سر نیزه، چاله ای درست مثل لانه ی روباه کندیم و با پنج عدد نارنجک که قبلاً گفته بودند چه طور از آن ها استفاده کنیم مشغول پاس دادن شدیم. در این فاصله که چیزی حدود چهار ساعت شد، بقیه ی برادران سنگر اجتماعی درست کردند.&lt;br /&gt;
به این ترتیب یک هفته در«کوشک» بودیم. بعد به «شلمچه»، پشت نوار مرزی رفتیم. وقتی با همه ی تجهیزات و وسایل سنگر عقب ایفا سوار بودیم، من به خیال این که تیر از قابلمه عبور نمی کند آن را روی سرم گذاشته بودم. در نقطه ای از خاکریز عراقی ها ماشین را به گلوله بستند و از کار انداختند. موقع پایین آمدن، یکی از برادران افتاد رویم و سرم رفت توی قابلمه و کیپ شد. با یک مکافاتی توانستیم آن را در بیاوریم، بچه ها می خندیدند و من گریه می کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;نشریه یاران، شماره مجله:2&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
تاریخ: - /08/1382&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخ طبعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%B7%D9%86%D8%B2_%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3</id>
		<title>خاطرات طنز دفاع مقدس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%B7%D9%86%D8%B2_%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9_%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3"/>
				<updated>2020-12-04T19:23:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کلت عراقی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر طراحی نقشه فرار، من را پیش فرمانده اردوگاه بردند. یکی از افسرها من را بازجویی کرد، بعد کلتش را به طرفم نشانه گرفت و گفت «بگو دینار عراقی رو چه طور به دست آوردی و گرنه می کشمت .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این کارش خنده ام گرفت. با عصبانیت پرسید:«چرا می خندی» گفتم«ضامن کلت رو نکشیده ای، آن وقت من رو تهدید به کشتن می کنی ».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کلت که نگاه کرد دید ضامنه. بیشتر عصبانی شد و گفت «کلتای عراقی، با ضامن و بی ضامن شلیک می کنن ».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی:بهزاد همت پور&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب خنده بر زنجیر، صفحه:15&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، طنز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلاه گربه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز، گربه ای آمد توی اردوگاه. یکی از بچه ها، آن را گرفت و برد داخل اتاق. یک کلاه نظامی مثل کلاه سربازهای عراقی ، اندازه سر گربه دوخت و گذاشت سرش. هنگامی که نگهبان می خواست از پشت پنجره رد شود، گربه را ول کرد جلوی پایش . نگهبان که جا خورده بود مدتی به گربه نگاه کرد، بعد رفت که بگیردش . گربه از ترس فرار کرد. نگهبان، داد زد بقیه هم آمدند و افتادند دنبال گربه. یکی از نگهبان ها داد می زد«بگیرینش، بگیرینش، این کلاه، شرف ماست. اون رو از سر گربه بردارین» . آنها می دویدند، گربه می دوید . بیچاره ها یک ساعت دنبالش دویدند تا گرفتندش. بچه ها، به این صحنه نگاه می کردند و می خندیدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی :نعمت الله پورمحمدی&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب خنده بر زنجیر، صفحه:1&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، طنز&amp;lt;ref&amp;gt;نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موشک جواب موشک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل این که اولین بارش بود پا به منطقه عملیاتی می گذاشت. از آن آدم هایی بود که فکر می کرد مأمور شده است که انسان های گناهکار به خصوص عراقی های فریب خورده را به راه راست هدایت کرده، کلید بهشت را دستشان بدهد. شده بود مسئول تبلیغات گردان. دیگر از دستش ذلّه شده بودیم. وقت و بی وقت بلندگوهای خط اول را به کار می انداخت و صدای نوحه و مارش عملیات تو آسمان پخش می شد و عراقی ها مگسی می شدند و هرچی مهمات داشتند سر مایِ بدبخت خالی می کردند. از رو هم نمی رفت. تا این که انگار طرف مقابل، یعنی عراقی ها هم دست به مقابله زدند و آنها هم بلندگو آوردند و نمایش تکمیل شد. مسئول تبلیغات برای این که روی آنها را کم کند، نوار«کربلا کربلا ما داریم می آییم» را گذاشت. لحظه ای بعد صدای نره خری از بلندگوی عراقی ها پخش شد که: «آمدی، آمدی خوش آمدی جانم به قربان شما. قدمت روی چشام. صفا آوردی تو برام!» تمام بچه ها از خنده ریسه رفتند. مسئول تبلیغات رویش کم شد و کاسه و کوزه اش را جمع کرد و رفت .&amp;lt;ref&amp;gt;رفاقت به سبک تانک، صفحه:18&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تبلیغات&amp;lt;ref&amp;gt;نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آبروی ما رو بردین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقر آموزش نظامی بودیم!بعد از [[عملیات کربلای پنج]]، جغله های [[جهاد]] و بردن برای آموزش نظامی .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند: لازمه. چهارمین شب آموزشی بود. گفته بودند که امشب، شب سختی داریم. شاممونو خوردیم. کفشامونو گذاشتیم زیر پتوها و به کیف خوابیدیم. ساعت دو نصف شب بود که پاسدارا با یه سر و صدای عجیب و غریبی ریختند داخل سالن. هر چه گاز اشک آور داشتند زدند و هر چه تیر مشقی بود شلیک کردند؛ اما کسی ککش هم نگزید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این قدر گلوله ی [[خمپاره]] و [[کاتیوشا]] دورمون خورده بود که چشم و دلمون از این چیزها پر شده بود. دیدند فایده ای نداره، شروع کردند به داد زدن: «برادر بلند شو! پاشو!، فایده ای نکرد. حسابی عصبانی شدند و افتادند به جون بچه ها. شروع کردند بچه ها رو زدن و از تخت انداختنشون پایین و هلشان دادن بیرون. منصور داد زد: «چرا می زنید؟! چرا هل می دید؟ !»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی شون داد زد: «خب! بروید بیرون! آبرومونو بردید. یعنی اومدین آموزش نظامی!!». هنوز حرفش تموم نشده بود که بچه ها از خنده ریسه رفتند و ولو شدند وسط سالن. یکی از پاسدارا، رو به دیگران کرد، در حالی که می خندید گفت: «فایده ای نداره، بریم. اینا آدم بشو نیستند». و آن ها رفتند و ما تا صبح خندیدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: محسن صالحی حاجی آبادی&amp;lt;ref&amp;gt;فلش کارت جغله های جهاد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، آموزش نظامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آبروی ما رو بردین !&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقر آموزش نظامی بودیم !بعد از عملیات کربلای پنج، جغله های جهادو بردن برای آموزش نظامی .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند : لازمه. چهارمین شب آموزشی بود. گفته بودند که امشب، شب سختی داریم . شاممونو خوردیم . کفشامونو گذاشتیم زیر پتوها و به کیف خوابیدیم . ساعت دو نصف شب بود که پاسدارا با یه سر و صدای عجیب و غریبی ریختند داخل سالن. هر چه گاز اشک آور داشتند زدند و هر چه تیر مشقی بود شلیک کردند؛ اما کسی ککش هم نگزید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینقدر گلوله ی خمپاره و کاتیوشا دورمون خورده بود که چشم و دلمون از ا ین چیزها پر شده بود. دیدند فایده ای نداره، شروع کردند به داد زدن: «برادر بلند شو! پاشو!، فایده ای نکرد. حسابی عصبانی شدند و افتادند به جون بچه ها. شروع کردند بچه ها رو زدن و از تخت انداخت نشون پایین و هلشان دادن بیرون . منصور داد زد: «چرا می زنید؟ ! چرا هل می دید؟ !»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکیشون داد زد: «خب! بروید بیرون ! آبرومونو بردید . یعنی اومدین آموزش نظامی !!». هنوز حرفش تموم نشده بود که بچه ها از خنده ریسه رفتند و ولو شدند وسط سالن. یکی از پاسدارا، رو به دیگران کرد، در حال ی که می خندید گفت: «فایده ای نداره، بریم . اینا آدم بشو نیستند» . و آن ها رفتند و ما تا صبح خندیدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : محسن صالحی حاجی آبادی&amp;lt;ref&amp;gt;فلش کارت جغله های جهاد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، طنز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آبگوشت شیشه ای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیسیم زدیم به حاجی که:« پس این غذا چی شد؟» خندید و گفت:« کم کم آبگوشت میرسه!» دلمون رو آب نمک زدیم برای یه آبگوشت چرب و چیلی ، که یکی از بچه ها داد زد:« اومد! تویوتای قاسم اومد !»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش بود. تویوتا درب و داغون اومد و اومد و روبرومون ایستاد . قاسم زخم و زیلی پیاده شد. ریختیم دورِش و پرسیدیم :« چی شده؟» گفت:«تصادف کرده ام !»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- غذا کو؟ گفت: جلو ماشینه .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درِ تویوتا رو به زور باز کردیم و قابلمه ی آبگوشتو برداشتیم . نصف آبگوشت ها ریخته بود کف ماشین و دور قابلمه. با خوشحالی می رفتیم که قاسم از کنار تانکر آب، داد زد:« نخورید ! نخورید ! داخلش خورده شیشه است. » با خوش فکریِ مصطفی رفتیم یه چفیه و یه قابلمه دیگه آوردیم و آبگوشت ها رو صاف کردیم . خوشحال بودیم و می رفتیم طرف سنگر که دوباره گفت: « نبَرید ! نبَرید ! نخورید !» گفتیم :« صافشون کردیم .» گفت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- خواستم شیشه ها رو دربیارم . دستم خونی بود. چکید داخلش .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه با هم گفتیم :« اَه ه ه!! مُرده شُورت رو ببرند! قاسم!» و بعد وِلو شدیم روی زمین . احمد بسته ی نون رو با سرعت آورد و گفت:« تا برای نون ها مشکلی پیش نیومده، بخورید !»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه ها هم مثل جنگ زده ها حمله کردند به نون ها .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : محسن صالحی حاجی آبادی&amp;lt;ref&amp;gt;فلش کارت جغله های جهاد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، طنز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آموزش نارنجک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شلمچه]] بودیم !&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیخ مهدی می خواست آموزشِ پرتابِ [[نارنجک]] بده. گفت: « بچه ها خوب نگاه کنید . محمد! حواست اینجا باشه. احمد! این جوری نارنجکو پرتاب می کنند. خوب نگاه کنید تا خوب یاد بگیرید . خوب یاد بگیرید که یه وقتی خودتون یا یه زبون بسته ای رو نفله نکنید . من توی پادگان بهترین نارنجک زن بودم. اول، دستتون رو می ذارین اینجا . »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد شیخ مهدی ضامنو کشید و گفت: « حالا اگه ضامنو رها کنم، در عرض چند ثانیه منفجر میشه.» داشت حرف می زد و از خودش و نارنجک پرانی اش تعریف می کرد که فرمانده از دور داد زد:« آهای شیخ مهدی ! چیکار می کنی ؟» شیخ مهدی یه دفعه ترسید و نارنجک و پرت کرد. نارنجک رفت و افتاد رو سرِ [[خاکریز]] . بچه ها صاف ایستاده بودند و هاج و واج نارنجک و نگاه می کردند که حاجی داد زد: « بخواب برادر! بخواب!» انگار همه رو برق بگیره . هیچکس از جاش تکان نخورد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند ثانیه گذشت. همه زُل زده بودند به سرِ خاکریز؛ که نارنجک، قِل خوردو رفت اون طرفِ خاکریز و منفجر شد. شیخ مهدی رو به بچه ها کرد و گفت: « هان! یاد گرفتید ! دیدید چه راحت بود!» فرمانده خواست داد بزند سرش که یه دفعه ای صدایی از پشت خاکریز اومد که می گفت: « الله اکبر! الموت لِصدّام!» بچه ها دویدن بالای خاکریز ببینن صدای کیه؟ دیدند یه عراقی ای ، زخمی شده و به خودش می پیچه .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیخ مهدی عراقی رو که دید، داد زد:« حالا بگویید شیخ مهدی کار بلد نیست؟ ! ببینید چیکار کردم !»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راو ی : محسن صالحی حاجی آبادی&amp;lt;ref&amp;gt;فلش کارت جغله های جهاد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، طنز&amp;lt;ref&amp;gt;نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA4%D9%885_%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1</id>
		<title>ساعت4و5 رادار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA4%D9%885_%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1"/>
				<updated>2020-12-02T20:36:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
سایت‌های 4، 5 و رادار در 18 کیلومتری غرب [[[شوش]] و در جنوب جاده شوش ـ [[فکّه]] و در دامنه ارتفاعات ابوصلیبی‌خات (معروف به ارتفاعات رادار) واقع بود که به عنوان مرکزی برای کنترل هوایی و رادیویی ارتش فعالیت می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اشغال غرب شوش در ابتدای جنگ، این منطقه به تصرف ارتش عراق درآمد و لشكر 1 مکانیزه سپاه چهارم ارتش عراق در منطقه غرب رودخانه [[کرخه]] با انهدام این تأسیسات در آن استقرار یافت. عراق برای حملات موشکی و توپخانه‌ای به شهرهای [[دزفول]]، [[اندیمشک]]، شوش، [[هفت تپه]] و جاده اندیمشک به [[اهواز]] از موقعیت این منطقه استفاده می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تدابیر اندیشیده شده در مرحله سوم [[عملیات فتح‌المبین]] مبنی بر زمین‌گیر کردن واحدهای زرهی دشمن در [[دشت عباس]] و هجوم گردان‌های انصار، سلمان فارسی و حبیب ابن مظاهر تیپ 27 محمد رسول‌الله (ص) تحت امر قرارگاه قدس به همراه سه گروه رزمی لشکر 21 حمزه ارتش؛ تپه‌های ابوصلیبی‌خات و منطقه سايت و رادار در تاریخ 7/1/1361 برای همیشه آزاد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از این عملیات تعدادی از فرماندهان و افسران ارشد لشکر 1 مکانیزه ارتش عراق که در این منطقه مجبور به عقب‌نشینی شده بودند، به دستور صدام اعدام و یا به تحمل چند سال زندان محکوم شدند هنوز بخشی از بقایای سایت‌های 4 و 5 و رادار در این منطقه وجود دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب اطلس جغرافیای حماسی، ص 226&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==عملیات‌های مرتبط با سایت‌های 4، 5 و رادار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه‌ی سایت و رادار در مرحله سوم عملیات فتح‌المبین آزاد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مسافت سایت‌های 4، 5 و رادار تانام یادمان	مسافت از یادمان(km)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رقابیه	34&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلتا	29&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روفائیه	12&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زعن	11&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A2%D8%A8%DB%8C_%D8%B4%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%B1</id>
		<title>سازه های آبی شوشتر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A2%D8%A8%DB%8C_%D8%B4%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%B1"/>
				<updated>2020-12-02T20:34:35Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
مجموعه «آسیاب‌ها و آبشارهای شوشتر» از بی‌نظیرترین نمونه‌هایی است که جهت استفاده بهینه از آب در ادوار کهن مورد بهره‌برداری قرار گرفته است. این محوطه مجموعه‌ای از سد، تونل‌ها، کانال‌های فرعی و آسیاب‌های آبی است که به صورت یک مجموعه صنعتی ـ اقتصادی بوده و جزئی از مجموعه بزرگ «[[سازه‌های آبی شوشتر]]» می‌باشد که در کتب تاریخی مکرراً به آن اشاره گردیده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اساس کار مجموعه به این صورت است که «سد گرگر» مسیر رودخانه را مسدود کرده و سطح آب را برای آبگیری سه تونل حفر شده در تخته سنگ بالا می‌آورد. تونل‌های سه گانه آب را به مجموعه هدایت می‌کنند و به کانال‌های متعددی تقسیم می‌شوند که پس از گرداندن چرخ آسیاب‌ها، آب به صورت آبشارهایی به محوطه‌ای حوضچه مانند سرازیر می‌شود. یکی از ویژگی‌های بسیار بارز «مجموعه آسیاب‌ها و آبشارها» مجاورت آن با بافت تاریخی شهر [[شوشتر]] است. این محوطه علاوه بر استفاده‌های صنعتی، در ایام کم آبی نیز، آب مورد نیاز ساکنین را تأمین می‌نمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک ویژگی بسیار زیبا و منحصر به فرد بصری نیز که در این مجموعه وجود دارد و جلوه‌ای خاص به آن می‌بخشد این است که آب حاصل از پساب آسیاب‌ها به صورت آبشارهای مصنوعی زیبا به محوطه‌ای حوضچه مانند می‌ریزد که منظره‌ای چشم نواز و دل‌انگیز را در مقابل دیدگان هر بیننده بوجود می‌آورد. همچنین در محوطه پشت بند که محل آبگیری سه تونل معروف «سه کوره»، «دهانه شهر» و «بلیتی» است نیز چشم‌انداز زیبایی به چشم می‌خورد. مجموعه «آسیاب‌ها و آبشارهای شوشتر» با توجه به زمان ساخت از شاهکارهای فنی و مهندسی در جهان است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شاهکار مهندسی هم در ایران و هم در جهان بی‌نظیر است. بدون شک با توجه به اهمیت شهر شوشتر در برهه‌هایی از تاریخ و توجه ویژه به احداث تأسیسات آبی در این منطقه که از فنون مهندسی پیچیده‌ای سود می‌جوید، ما را در نتیجه نهایی مصمم می‌نماید که احداث آسیاب‌ها را متعلق به دوران کهن و حتی هم عصر با ساسانیان بدانیم. علاوه بر موارد ذکر شده، برخی پیچیدگی‌هایی که در طراحی تونل‌های آبرسانی وجود دارد، لزوماً جهت بهره‌برداری غیر از مصارفی همچون آبیاری اراضی بوده. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تونل‌های سه گانه در پشت «پل بند گرگر»، وظیفه انتقال حجم معینی از آب را برای به حرکت در آوردن پره‌های آسیاب برعهده داشته‌اند. مجموعه «آسیاب‌ها و آبشارهای شوشتر» در مسیر رودخانه گرگر که خود از شاهکارهای فنی و مهندسی اعصار کهن است بنا گردیده. رود گرگر کاملاً به صورت دست‌کند می‌باشد و احداث آن را به اردشیر بابکان، شاهنشاه ساسانی نسبت داده‌اند؛ لیکن در مطالعات باستان شناسی این تاریخ به عقب‌تر برده شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://iranpedia.ir/Attractions/?PageID=34733b1051f1f214b81e186cf9babc35&amp;amp;bid=4381&amp;amp;again=1 دانشنامه گردشگری و ایران شناسی]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تشکیل پایگاه سازه‌های آبی و گسترش فعالیت‌های پژوهشی پیرامون این سازه‌ها ابتدا پرونده مجموعه آسیاب‌های شوشتر که سال‌ها در لیست پیشنهادی ثبت جهانی ایران قرار داشت تهیه گردید. اما به پیشنهاد و نظر کارشناسان میراث جهانی یونسکو مبنی بر اینکه محوطه آسیاب‌ها تنها بخشی از مجموعه به‌هم پیوسته سازه‌های آبی در شوشتر است تهیه پرونده منظومه آبی تاریخی شوشتر در دستور کار قرار گرفت. این پرونده پس از تکمیل و رقابت موفقیت‌آمیز در مقایسه با آثار پیشنهادی دیگر، از سوی سازمان میراث فرهنگی کشور به عنوان دهمین اثر ایران به کمیته میراث جهانی یونسکو ارائه شد. سرانجام در نشست سالانه اعضای این کمیته در ۲۶ ژوئن ۲۰۰۹ (۵ تیرماه ۱۳۸۸) در شهر سویل اسپانیا، این پرونده با احراز معیارهای ۱، ۲ و ۵ با عنوان نظام آبی تاریخی شوشتر در فهرست میراث جهانی یونسکو با شماره ۱۳۱۵ به ثبت رسید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از شگفتی‌ها و فرازهای این کار آبی، ایجاد مجموعه عظیم چند عملکردی، در طول نزدیک به یک کیلومتر شامل عناصر اصلی زیر می‌باشد:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) بند میزان با هدف اصلی تقسیم آب [[کارون]] به دو شاخه دو دانگه(گرگر) و چهار دانگه(شطیط)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) نهر داریون (داریوش) با کانال‌ها و دریچه‌های متعدد و اهداف گوناگون و پیچیده‌ای چون آبیاری جزیره میان آب به وسعت حدود چهل هزار هکتار با تقسیم بندی‌ها و دریچه‌های بسیار دقیق کانال‌ها، آب پخش‌کن‌ها، پل‌ها و نهرهای مفروش و... . همچنین تأمین آب شرب شوشتر و نیز ایجاد دسترسی ویژه به قلعه شاهی سلاسل.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) پل بند شادروان به عنوان دریچه خروجی و تنظیم ارتفاع آب در نهایت غربی این مجموعه آبی به منظور سوار کردن آب شطیط بر روی نهر داریون و ایجاد امکان عبور از کارون در شاهراه اصلی شرقی غربی منطقه در مسیر شاهی تیسفون تا پاسارگاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د) ایجاد تعداد زیادی کانال‌های فرعی برای آبیاری و به راه انداختن آسیاب‌ها و استفاده صنعتی از انرژی آب.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ه) کف‌سازی سنگی کارون در این فاصله به منظور تثبیت کف رودخانه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و) ایجاد عمارت کلاه فرنگی برای کنترل میزان ارتفاع آب و نظارت بر عملیات در محدوده این مجموعه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز) و در نهایت خود قلعه سلاسل به عنوان مرکز فنی، حکومتی و مدیریت آب منطقه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلوگاه دستیابی و کنترل [[خوزستان]] و آب آن عمدتاً در این منطقه شکل گرفته و تجلی آن قلعه سلاسل است که به  تناوب از دوران ایلامی تا اواخر قاجار، محل استقرار حکومت محلی برفراز صخره شوشتر بوده است. این مجموعه عظیم چنانکه گفته شد در فاصله بند میزان تا پل بند شادروان کامل می‌شود و به صورت چند منظوره آب کارون را در طول نزدیک به یک کیلومتر، چند متر بالا آورده، از آب و انرژی آبی آن به طور شگفت انگیزی در طول چهل کیلومتر اراضی جنوبی شوشتر تا بند قیر یعنی دشت میاناب (میان او، مینو، بهشت) را به یکی از سرسبزترین مناطق دنیا مبدل کرده است. کانال‌های دست‌کند و دست‌ساخت متعدد و پل‌های آب‌بر و پل بندها و آسیاب‌ها و دیگر تأسیسات آبی صنعتی نه تنها شهر شوشتر را سیرآب و تهویه می‌کرده، بلکه یکی از سرسبزترین و آبادترین مناطق را برای تولید انبوه و گسترده کشاورزی (چونان انبار بزرگ غله) خلق کرده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20%20http://www.irandeserts.com/content/%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87_%DA%A9%D9%88%DB%8C%D8%B1/%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D9%88_%D8%A8%D9%86%D8%A7%D9%87%D8%A7/%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1_%D8%AB%D8%A8%D8%AA_%D8%B4%D8%AF%D9%87_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B3%DA%A9%D9%88/%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A2%D8%A8%DB%8C_%D8%B4%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%B1.htm وبگاه کویرها و بیابان های ایران]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:shoushtar (1).jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (2).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (3).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (4).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (5).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (6).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (7).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (8).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (9).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (10).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (11).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (12).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (13).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (14).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (15).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (16).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D9%87</id>
		<title>سازمان سپاه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D9%87"/>
				<updated>2020-12-02T20:30:00Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]]&amp;quot;، سازمانی نظامی است که در نخستین روزهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ به فرمان [[امام خمینی (ره)]] بنیان‌گذار کبیر انقلاب اسلامی تشکیل شد . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام خمینی(ره) در دوم اردیبهشت ۱۳۵۸ طی فرمانی به شورای انقلاب اسلامی رسماً تأسیس این نهاد را اعلام کردند و شورای انقلاب با تأسیس شورای فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، گامی اساسی را در جهت سازماندهی این نهاد برداشت . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قانون اساسی کشورمان در خصوص سپاه پاسداران تصریح کرده است: [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]] که در نخستین روزهای پیروزی این انقلاب تشکیل شد، برای ادامهٔ نقش خود در نگهبانی از انقلاب اسلامی و دستاوردهای آن پا برجا می‌ماند. حدود وظایف و قلمرو مسئولیت سپاه پاسدارن در رابطه با وظایف و قلمرو مسئولیت نیروهای مسلح دیگر با تأکید بر همکاری و هماهنگی برادرانه میان آن‌ها به وسیله قانون تعیین می‌شود . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمانده کل سپاه، مستقیماً توسط مقام معظم رهبری انتخاب می‌شود و جانشین و فرماندهان ستاد مشترک و نیروها به پیشنهاد فرمانده کل سپاه و با تصویب و حکم رهبری انتخاب می‌شوند . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]] علاوه بر ستاد مشترک، شامل نیروی زمینی، نیروی هوافضا، نیروی دریایی، نیروی قدس و سازمان بسیج مستضعفین است . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین دو ساختار دیگر در سپاه با عنوان حوزه نمایندگی ولی فقیه و سازمان حفاظت اطلاعات وجود دارند که اولی کاملاً مستقل از ساختار فرماندهی و مستقیماً زیر نظر حضرت آیت‌الله خامنه‌ای فرمانده کل قوا قرار دارد و دومی نیز تقریباً مستقل از فرماندهی است و فرمانده آن را مقام معظم رهبری با پیشنهاد فرمانده سپاه انتخاب می‌کند . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از اینکه &amp;quot;[[سردار سرلشکر محمدعلی جعفری]] &amp;quot; در سال ۱۳۸۶ مسئولیت فرماندهی کل سپاه پاسداران را عهده‌دار شد تغییرات و نوآوری‌هایی در سپاه به وجود آمد که از جمله آن‌ها می‌توان به تشکیل سازمان بسیج مستضعفین و تشکیل ۳۱ سپاه استانی اشاره کرد . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتنی است سردار &amp;quot;حسین سلامی&amp;quot; در حال حاضر جانشین فرمانده کل سپاه است و سرداران &amp;quot;پاکپور&amp;quot;، &amp;quot;حاجی‌زاده&amp;quot; و &amp;quot;فدوی&amp;quot; به ترتیب فرماندهی نیروی زمینی ، نیروی هوا فضا و نیروی دریایی سپاه را بر عهده دارند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جوانان مبارز و متعهد انقلابى که پس از سالها مبارزه با رژیم پهلوى، توانسته بودند با نصرت حضرت حق، و به رهبرى امام خمینى(س) رژیم شاه را سرنگون کنند، مى بایست براى حفظ و تداوم این نهضت الهى انسجام پیدا کنند و انقلاب و دستاوردهاى آن را در برابر دشمنان زخم خوردۀ داخلى و خارجى پاسدارى نمایند. بنابراین از همان ابتداى پیروزى انقلاب، هسته ها و گروههاى امنیتى - نظامى حافظ انقلاب تشکیل، و زمینۀ مناسب براى موجودیت [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامى]] فراهم گردید. به همین منظور فرزندان خوب ملت که خود در پیروزى و حفظ انقلاب اسلامى نقش فعال داشتند، با هدایت حضرت امام(س) در اواخر سال 1357 هـ.ش. نهاد مقدس سپاه پاسداران را تأسیس کردند. بمناسبت سالروز تاسیس [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]] متن ذیل تقدیم خوانندگان محترم می گردد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سپاه پاسداران انقلاب اسلامى]] همان طور که از نامش پیداست، پاسدار انقلاب اسلامى و ارزشهاى حاصل از آن است؛ نهادى جوشیده از دل مبارزات مردمى و سپر حوادث کشور و بزرگترین سنگر دفاع از ارزشهاى الهى نظام ماست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپاه پاسداران هنگامى تولد یافت که انقلاب اسلامى با انواع توطئه ها و شرارتهاى داخلى گروهکها ـ که از طرف ابرقدرتهاى شرق و غرب هدایت مى شدند ـ رو به رو بود؛ از این رو مقابلۀ جدى با آن آفات، ضرورت داشت و این امر مهم به عهدۀ سپاه پاسداران گذاشته شد؛ و این براى نهادى که هنوز آمادگى لازم براى دفاع را کسب نکرده بود، میّسر نبود مگر به واسطۀ عوامل ذیل:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) نصرت الهى؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) حمایت و رهبرى حضرت امام(س)؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) روحیۀ انقلابى و [[شهادت]] طلبى پاسداران؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د) برخوردارى از حمایت ملت؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ه) جذب عناصر با ایمان و انقلابى به مجموعۀ سپاه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باتوجه به تقویت روز افزون عوامل ذکر شده، توان مقابلۀ سپاه با حوادث و بحرانهاى مختلف داخلى کشور افزونتر گردید، و در برخورد با کلیّۀ غائله ها و شرارتهایى همچون: کمینهاى خونین در [[کردستان]]، ترورهاى خیابانى منافقین و درگیریهاى ترکمن صحرا و... که با تحریک دشمنان داخلى و خارجى دامن زده مى شد، فعالانه حضور یافت و با تقدیم [[شهدا]] و جانبازان بسیارى، از اسلام و انقلاب و نظام اسلامى پاسدارى کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپاه پاسداران به تناسب ضرورت، در زمینه هاى انتظامى و امنیتى ـ که در فرموده هاى امام امت به آنها اشاره شده است ـ فعالیت کرد و نقش بسیار مهم و همه جانبه اى را ایفا نمود. در زمانى که کشور نیاز مبرم به امور امنیتى داشت و هنوز فاقد سازمان امنیتى بود، سپاه پاسداران در کشف و انهدام خانه هاى تیمى منافقین و گروهکهاى محارب، سر بر آستانه خطر مى سپرد و آنان را متلاشى مى کرد. امام راحل در بیان اهمیت وظایف آنان مى فرماید: «اگر سپاه نبود، کشور هم نبود» &amp;lt;ref&amp;gt;(صحیفه امام؛ ج 9، ص 314)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جملۀ حضرت امام براى تعارف و یا افزایش روحیۀ پرسنل سپاه نبوده بلکه فرمایشى مسئولیت آور بوده که نقش سپاه را در امنیت گذشته، حال و آینده ترسیم کرده است و تأکیدهاى مکرر ایشان بر بقا و تقویت سپاه، گویاى اعتقاد و اعتماد عمیق ایشان به این نهاد انقلابى است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براى وقوف به اهمیت و ارزش وجودى این نهاد مقدس و پر برکت، باید به علت بروز و ظهور انقلاب اسلامى و عوامل پیروزى و اسباب بقا و گسترش و صدور آن پرداخت، تا به حقیقت کلام امام رسید که فرمودند: «اگر سپاه نبود، کشور هم نبود».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براى تحلیل اینکه این انقلاب چگونه و به چه علت شکل گرفت و رشد کرد و پیروز شد و جهان را به لرزه درآورد و بر معیارهاى بین المللى تأثیر گذاشت و هر روز قدرت آن فزونى گرفت و در مقابل تهدیدها و فشارهاى همه جانبۀ دشمنان، مقاوم و پایدار ایستاد و به مثابۀ یک قدرت ایدئولوژیکى درآمد و الگویى براى سایر ملل به پاخاسته علیه ظلم و استضعاف گردید، نخست باید به این پرسش جواب داد که چه فرقى بین انقلاب کنونى با قیامهاى اسلامى سدۀ اخیر ملت ایران وجود داشته است؟ و چرا قیامهایى همچون نهضت مشروطیت به رهبرى شیخ فضل اللّه  نورى و آیت اللّه  کاشانى، و نهضت جنگل به رهبرى میرزا کوچک خان جنگلى، با وجود رهبرانى روحانى و مکتبى، در قیامهایشان موفق نبوده اند؛ عدم موفقیت قیامهاى فوق را مى توان در عوامل زیر جستجو کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. عدم آگاهى برخى از رهبران، از چگونگى رهبرى قیام و بى توجهى آنان به موازین الهى که منجر به دلسردى مردم از ادامه راه و حمایت قیام گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. نفوذ دشمنان در کادر رهبرى نهضت، بخصوص پس از پیروزى آن، که موجب ایجاد اغتشاش و نومیدى مردم شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. فقدان نهادى که قانون و معیار عملش قوانین [[اسلام]] باشد تا حفظ ارزشها و کیان انقلاب و کشور را برعهده بگیرد؛ یعنى سپاه پاسداران همان حلقۀ مفقوده اى بود که در انقلابهاى پیشین وجود نداشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما پس از پیروزى انقلاب اسلامى نیز، ملت ایران به جاى حذف نیروهاى انقلاب، به مرور زمان ضد انقلاب را از صحنه خارج کردند. بنابراین عوامل اصلى موفقیت انقلاب عبارتند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) هوشیارى مردم و درس آموزیهایشان از انقلابهاى پیشین، و در نتیجه دورى جستن از تفرقه، با شناختن دوست از دشمن در صفوف انقلاب؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) رهبرى روحانیت متعهد و تجلّى آن در ولایت فقیه جامع الشرایط و آگاه به مسائل روز؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) پدیدار شدن نهادى مردمى که از متن انقلاب جوشیده و مطیع فرمان امامش بود که نمونۀ آن در هیچ یک از حرکتهاى قبلى مردمى به صورت منسجم وجود نداشت و آن، نهاد مقدس [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامى]] است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فلسفۀ وجودى سپاه پاسداران را هیچ چیز به اندازۀ ارزش دستاوردها و اهداف مورد نظر انقلاب اسلامى بیان نمى کند. انقلابى که ریشه هاى فساد را قطع، و نهال طیبۀ ایمان و استقامت را در کشور و در دل ملت ایران بارور کرد و با چشمه جارى و زلال ولایت، آن را آبیارى نمود، خطر عظیمى شد که ابرقدرتها خصوصاً امریکایى ها تحمل آن را نداشتند. بنابراین، انقلاب اسلامى با طیفى از اقدامهاى خصمانۀ فرهنگى، سیاسى، روانى، اقتصادى و نظامى مواجه گشت، زیرا که متحد دیروز امریکا، تبدیل به خطرناکترین تهدید در مقابل تمامى عرصه هاى مستکبران جهانى شده بود. در نتیجه دشمنان انقلاب اسلامى از ابتداى پیروزى، در صدد سرنگونى آن برآمدند و به اشکال مختلف، به توطئه و فتنه انگیزى دست زدند. این دسیسه ها به حدّى گسترده و پیچیده هستند که حتى قادرند دولت و یا نظام کشورى را سرنگون سازند؛ اما نظام جمهورى اسلامى با تمام توان خویش، هر یک از این نقشه ها را نقش برآب کرده است.&lt;br /&gt;
سپاه پاسداران در مقاطع مختلف زمانى شاهد و درگیر انواع توطئه ها و تهدیدها علیه انقلاب اسلامى بوده و در هر مرحله براى خنثى سازى آنها تلاش کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توطئه هاى متنوع دشمنان با تفکرات التقاطى شروع شده و براساس این زمینه ها، انقلاب اسلامى شاهد اعتصاب، تحصن، راهپیمایى، تظاهراتِ دیپلمهاى بیکار، غائله هاى خلق عرب، ترکمن، بلوچ و کُرد بوده است. پس از آن، فعالیتهاى شاخه هاى نظامى گروهکها ـ که موج اول آن را گروهک فرقان و موج دوم آن را منافقین، با ترور شخصیتهاى محورى انقلاب و مردم حزب اللهى و بمبگذارى در برخى نقاط کشور، بخصوص در استانهاى مرزى آغاز کردند ـ و بالاخره هجوم نظامى امریکا به ایران از طریق منطقۀ طبس، هواپیما ربایى، کودتا و [[جنگ تحمیلى]] و دهها توطئه و تهدید دیگر امریکایى ها بر ضد ایران به اجرا درآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه گزیدۀ زیر براى درک ابعاد وسیع توطئه هاى دشمنان بیان گردیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 5/12/1357: تصرف پادگانهاى [[پیرانشهر]] و پسوه و [[مهاباد]] به دست عوامل حزب منحلۀ دموکرات؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 24/12/1357: اعلام موجودیت حزب منحلۀ خلق مسلمان؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ اسفند 1357: آغاز حرکت خلق عرب در استان [[خوزستان]] و اشغال چندین ساختمان ادارى در [[خرمشهر]]؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ اوایل فروردین 1358: وقوع غائلۀ اول گنبد و ترکمن صحرا؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ اواخر فروردین 1358: غائلۀ نقده که با برگزارى راهپیمایى حزب دموکرات تبدیل به درگیرى گسترده اى شد؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 3/2/1358: به شهادت رساندن سپهبد قرنى به دست گروهک فرقان؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 12/2/1358: به شهادت رساندن استاد مرتضى مطهرى به دست گروهک فرقان؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 5/3/1358: سوء قصد نافرجام به حجت الاسلام والمسلمین آقاى هاشمى رفسنجانى؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 9/3/1358: غائلۀ مجدد خلق عرب در خرمشهر؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 4/6/1358: به شهادت رساندن حاج مهدى عراقى و فرزندش؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 10/8/1358: به شهادت رساندن آیت اللّه  قاضى طباطبایى، امام جمعۀ تبریز؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 27/9/1358: به شهادت رساندن آیت اللّه  دکتر محمد مفتح به دست گروهک فرقان؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ اوایل آذر 1358: ایجاد بلوا و آشوب در [[تبریز]] از طرف حزب خلق مسلمان؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ اواخر آذر 1358: تقویت ضد انقلابیون کُرد و تحویل مناطقى که سپاه پاکسازى کرده بود به آنان، به دلیل عملکرد سوء هیأت اعزامى حُسن نیت؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 20/1/1359: قطع رابطۀ سیاسى ایران و امریکا بر اثر جاسوسى و هدایت توطئه ها از سوى سفارت امریکا در ایران؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 5/2/1359: حملۀ نظامى امریکا به ایران در طبس و شکست مفتضحانۀ آن؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 1/3/1359: شروع محاصرۀ اقتصادى ایران از طرف بازار مشترک اروپا در اثر فشار امریکا؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 21/4/1359: کشف توطئۀ کودتاى پایگاه هوایى نوژۀ همدان؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 31/6/1359: آغاز تهاجم نظامى رژیم بعث عراق به جمهورى اسلامى ایران؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 14/12/1359: غائلۀ بنى صدر در دانشگاه تهران؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 25/3/1360: اعلام راهپیمایى از طرف جبهۀ ملّى؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 30/3/1360: اعلام راهپیمایى از طرف منافقین و آغاز حرکتهاى مسلحانۀ آنها؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 6/4/1360: سوء قصد نافرجام به [[حضرت آیت اللّه  خامنه اى]] ـ دام عزه؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 7/4/1360: انفجار دفتر مرکزى حزب جمهورى اسلامى و شهادت آیت اللّه  دکتر بهشتى و 72 تن از یاران امام؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 8/6/1360: انفجار دفتر نخست وزیرى و شهادت مظلومانۀ آقایان رجایى و باهنر؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 14/6/1360: به شهادت رساندن آیت اللّه  قدوسى؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 20/6/1360: به شهادت رساندن آیت اللّه  مدنى، امام جمعۀ تبریز (اولین شهید محراب)؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 7/7/1360: توطئه در ایجاد سانحۀ هوایى براى فرماندهان عالیرتبۀ کشور و شهادت آنان (نامجو، فلاحى، کلاهدوز، فکورى)؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 7/7/1360: به شهادت رساندن حجت الاسلام والمسلمین هاشمى نژاد؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 20/9/1360: به شهادت رساندن آیت اللّه  دستغیب، امام جمعۀ [[شیراز]] (دومین شهید محراب)؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 11/4/1360: به شهادت رساندن آیت اللّه  صدوقى، امام جمعۀ [[یزد]] (سومین شهید محراب)؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ 23/7/1361: به شهادت رساندن آیت اللّه  اشرفى اصفهانى، امام جمعۀ [[کرمانشاه]] (چهارمین شهید محراب)؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ سال 1363: تلاش براى قطع صادرات نفت از [[جزیرۀ خارک]] و فلج کردن اقتصاد ایران در حین جنگ تحمیلى؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ بهار 1365: طرح مشترک عراق و امریکا براى انسداد تنگۀ استراتژیک هرمز به وسیلۀ گسترش دامنۀ حملات از سوى عراق؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ سال 1365: ناامنى [[خلیج فارس]] و اسکورت کشتیهاى کویتى توسط امریکایى ها؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ چندین نوبت اقدام به هواپیما ربایى و بمبگذارى در نقاط مختلف کشور؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
.12 تیر 1367: انهدام هواپیماى مسافربرى جمهورى اسلامى ایران در آسمان خلیج فارس توسط ناو امریکایى وینسنس.&lt;br /&gt;
آنچه ذکر شد بخشى از اقدامهاى خصمانۀ ابرقدرتها در براندازى نظام نوپاى جمهورى اسلامى ایران بوده است. سپاه پاسداران علاوه بر جنبۀ بازدارندگى تحرکات دشمن، با ایجاد امیدوارى در ملت، ضریب امنیت اجتماعى را افزایش داده و معادلات دشمنان را در ایجاد تهدید نظامى علیه نظام مقدس جمهورى اسلامى ایران بر هم زده است. همچنین افتخار بزرگ سپاه آن است که مؤلفه اصلى و مرکز ثقل همۀ نیروهاى وفادار به اسلام انقلاب و کشور بوده و نیروهاى منفرد را در مقیاس وسیعى گردهم آورده و از آنها، دریاى خروشانى ساخته است تا به کمک آنان، کشور از مراحل سخت و سرنوشت ساز دوران پر تب و تاب انقلاب و جنگ تحمیلى بگذرد و عزت، عظمت و اقتدار انقلاب، نظام و کشور حفظ و تضمین شود. به تعبیرى دیگر سپاه نهادى جوشیده از متن مردم، براى دفاع از ارزشهاى والاى انقلاب اسلامى و مقابله با تهدیدات علیه آن است.&lt;br /&gt;
بخشى از اقدامها و عملکرد درخشان این نهاد در راه حفظ آرمانهاى بلند اسلام و انقلاب ـ که براى اجراى هر بند آن شهداى عزیز و گرانقدر فراوانى تقدیم شده است - بیان مى گردد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ حضور در دفع غائلۀ گنبد و ترکمن صحرا؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ جلوگیرى از سقوط شهرهاى [[سنندج]]، [[پاوه]] و [[نقده]] به دست گروهکهاى ضد انقلاب؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ پاکسازى و آزادسازى کلیه شهرهاى کردستان و [[آذربایجان غربى]] از لوث وجود ضدانقلاب؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ برقرارى امنیت در مرزهاى شمال غرب کشور، و مردمى کردن امنیت و از بین بردن زمینه هاى فعالیت ضد انقلاب در منطقه؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ مقابله با غائلۀ [[سیستان و بلوچستان]] و جلوگیرى از سقوط شهر [[زاهدان]]؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خنثى سازى فتنه گروهک خلق مسلمان در تبریز؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ دفع فتنه خوانین قشقایى در [[استان فارس]]؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ مقابله با بحران شهرهاى خرمشهر و [[آبادان]] و دفع فتنه گروهک خلق عرب؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ حضور به موقع در حادثۀ طبس براى مقابله با تجاوز نظامى امریکا؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خنثى سازى و انهدام گروهک فرقان؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ کشف کودتاى نظامى نوژه و انهدام شبکه آن؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ دستگیرى عناصر و سرکردگان حزب منحله و وابستۀ توده؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خنثى سازى توطئه مشترک منافقین و بنى صدر معزول؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ مقابله با توطئه هاى منافقین در خارج از کشور؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خنثى سازى فتنۀ کمونیستها در جنگلهاى آمل به منظور تصرف شهر [[آمل]]؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خنثى سازى توطئه هاى هواپیماربایى در کشور؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خنثى سازى توطئه هاى سوءقصد به شخصیتهاى مملکتى؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ تعقیب و به هلاکت رساندن نیروهاى ضدانقلاب در مناطق مرزى کشور؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ پاکسازى مناطق آلوده و باراندازهاى اشرار و قاچاقچیان مواد مخدر در جنوب و شرق کشور؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ ایجاد شبکۀ اطلاعاتى و امنیتى مناسب در کشور که مبنایى براى تشکیل وزارت اطلاعات شد؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ دفاع از حاکمیت، تمامیت ارضى و استقلال کشور و دفع تجاوز عراق در طول هشت سال [[دفاع مقدس]] ملت شریف و سرافراز ایران همراه با دیگر قواى مسلح؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ جذب و سازماندهى نیروهاى داوطلب [[بسیج]] به منظور دفاع از دستاوردهاى انقلاب؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ حضور قدرتمندانه در خلیج فارس و جزایر ایرانى براى برقرارى امنیت و تحقق استراتژى بازدارندگى و ممانعت در برابر اقدامهاى ابرقدرتها؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ عملیات امدادرسانى به مناطق آسیب دیدۀ ناشى از حملات هوایى، موشکى و شیمیایى عراق به اهداف غیرنظامى در طول دفاع مقدس؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ عملیات امدادرسانى به آسیب دیدگان زلزله و سیل در مناطق مختلف کشور؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ مشارکت در بازسازى کشور پس از جنگ تحمیلى و... .&lt;br /&gt;
بنابراین [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامى]] به عنوان نهادى امنیتى و نظامى، با کمترین بودجه و امکانات و با بیشترین اعتقاد و انگیزه شکل گرفت و مرزبانى صادق و لایق براى حریم انقلاب و کشور شد و علاوه بر دفاع همه جانبه از مرزهاى کشور اسلامى، در داخل نیز براى تأمین امنیت و آرامش اقدام نمود، تا جایى که وجود کشور و وجود انقلاب متکى بر وجود سپاه گردید. از اینجاست که عمق فرمایش آن پیر فرزانه که فرمود: «اگر سپاه نبود، کشور هم نبود»، آشکارتر مى گردد.&lt;br /&gt;
مجموعۀ فعالیتهاى سپاه فقط به دوران انقلاب ختم نشد، بلکه هنگامى که رژیم عراق به منظور تصرف بخشى از کشور جمهورى اسلامى ایران تهاجم همه جانبه خود را آغاز کرد و بخشهایى از میهن اسلامى را به تصرف خود درآورد، سپاه پاسداران بود که با بضاعت اندک خود مردم را سازمان داد و همراه با برادران ارتش جمهورى اسلامى به مقابله با تعرضهاى عراق شتافت که این مقابله هشت سال متوالى طول کشید و دشمن را از بخشهاى اشغالى بیرون راند و خیالات شوم سردار قادسیه را نقش بر آب کرد. البته در این راه، سپاه از تجربیات و برکات بسیار بالایى برخوردار گردید که به قیمت عروج بهترین یاران و فرماندهان سپاه و فرزندان عزیز ملت بزرگوار ایران حاصل شد؛ سخنان حضرت امام(س) در پایان جنگ تحمیلى حاکى از عمق مظلومیت این نهاد است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شما آیینۀ مجسم مظلومیت ها و رشادتهاى این ملت بزرگ در صحنۀ نبرد و تاریخ مصور انقلابید. شما فرزندان دفاع مقدس و پرچمداران عزت مسلمین و سپر حوادث این کشورید. شما یادگاران و همسنگران و فرماندهان و مسئولان بیداردلانى بوده اید که امروز در قرارگاهِ محضر حق مأوا گزیده اند... ولى من به طور جِدّ و اکید مى گویم که انقلاب و جمهورى اسلامى و نهاد مقدس [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامى]]، که بحق از بزرگترین سنگرهاى دفاع از ارزشهاى الهى نظام ما بوده و خواهد بود.» &amp;lt;ref&amp;gt;(صحیفه امام؛ ج 21، ص 133 ‏134.)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین با توجه به نگرش فوق، سپاه باید در «مکتبى بودن، مردمى زیستن، روحیۀ رزمى و انقلابى داشتن و تابع ولى فقیه بودن» سرآمد دیگر نیروها و درس آموز دیگران باشد. از این رو شایسته است که این ارگان نظامى ـ انقلابى پیراسته از نقصها و آفتها و به دور از زشتیهاى اخلاقى باشد و با همان طهارت و قداست نخستین، باقى بماند تا لیاقت سربازى انقلاب جهانى [[حضرت ولى عصر(عج)]] را داشته باشد. با این امید که بتوانیم رهنمودهاى آن رهبر بزرگ را به کار بندیم تا علاوه بر جلب رضایت روح آن عزیز، بر تکامل روحى و معنوى خویش بیفزاییم و در پاسدارى از ارزشهاى متعالى انقلاب اسلامى کوشا باشیم.&amp;lt;ref&amp;gt; سپاه پاسداران انقلاب اسلامی, دراندیشه امام خمینی(س) ،تبیان آثار موضوعی، دفتر سی وسوم، موسسه تنظیم ونشر آثار امام خمینی(س)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D9%84%D9%85%D9%87_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%AC%D8%B1%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>زندگینلمه شهید محمد بروجردی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D9%84%D9%85%D9%87_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%AC%D8%B1%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-11-30T20:30:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: /* زندگینامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید محمدبروجردی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال ۱۳۳۳ در یکی از روستاهاي نزدیک [[بروجرد]] كودكي چشم به جهان گشود كه دست تقدير الهي زيباترين سرنوشتها را براي او رقم زده بود؛ اگر چه اين سرنوشت به آلام دنيايي آغشته بود و او در ابتداي عمر و در شش سالگي پدرش را از دست داد . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از مرگ پدر به ناچار با مادر، خواهران و برادرانش به [[تهران]] آمدند و در يكي از محلات جنوب شهر، خانه اي را اجاره كردند و در آن سكني گزيدند تا در كنار خانواده هاي مستضعف و كم درآمدي چون خود، روزگار بگذرانند . &lt;br /&gt;
محمد كوچك نيز از همان دوران براي گذران زندگي مشغول به كار شد و همزمان، تحصيلات دوران ابتدايي را نيز به پايان رساند. مادر زحمت كش او، با پنج فرزند، در خانه اي قديمي و پر از مستأجر در خيابان مولوي تهران اتاقي اجاره كرده بود و همة اعضاي خانواده براي زيستن، و آن هم درست زيستن، كار مي كردند؛ خواهرها و مادر در منزل و برادرها در مغازه اي واقع در پيچ شميران . &lt;br /&gt;
محمد دوران سخت كودكي را پشت سر گذاشت و دوران نوجواني و جواني را آغاز كرد. در اين مدت با همه رنجها ايستادگي كرد و درس و مدرسه را رها نكرد و همچنان در كنار كار، تحصيل خود را نيز ادامه مي داد . &lt;br /&gt;
همزمان با آغاز دوره جواني، با روحانيت مبارز آشنا شد و در محضر پر بركت ايشان، مباني تفكرات اسلام ناب محمدي را فرا گرفت و اين اولين گامهاي او در راهي روشن بود كه به روشنايي بي پايان حقيقت ختم مي شد. با اين آشنايي و شناخت، فصلي نو در زندگي او گشوده شد.او از طريق روحانيت مبارز و انقلابي، با عقايد و تفكرات فياض رهبر كبير انقلاب اسلامي آشنا و از سرچشمة بي دريغ آن سيراب گشت . &lt;br /&gt;
محمد جوان با شناخت دستورات دين ظلم ستيز اسلام و دريافتن ظلم و جور حاكم بر آن روزگار سياه، تمام توان خود را براي مبارزه با حكومت ظالم شاه به كار بست . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين تلاش و كوشش كه نهالي نوپا بود، با كمك دوستان و همراهان به ثمر نشست و به شكل سازمان يافته اي درآمد. دستاورد آن گروهي تحت عنوان «گروه توحيدي صف» بود. فعاليتهاي گروه شامل كلاسهاي سياسي، مذهبي و نظامي بود. همچنين حركتهاي مبارزاتي عليه شاه خائن، از فعاليتهاي ديگري بود كه كم كم شكل گرفت . &lt;br /&gt;
يكي از ويژگي هاي گروه توحيد اين بود كه اعضاي آن از جنوبي ترين نقطه هاي تهران و از متن مردم رنج ديده و پابرهنه بودند. ساده، بي غل و غش، دور از رفاه طلبي و تكبر بودند و به همين سبب مردم، روحانيت و قشرهاي ستم كشيده و دردمند، از آنان حمايت مي كردند . &lt;br /&gt;
محمد يك سال بعد به [[خدمت سربازي]] فراخواند شد. او كه علاقه به خدمت در ارتش شاهنشاهي نداشت، از خدمت سربازي گريخت. قصد آن داشت كه براي ديدار با مقتداي خود امام (ره) به عراق برود كه در مرز دستگير شد و او را براي انجام خدمت اجباري به تهران آوردند . &lt;br /&gt;
پس از دو سال خدمت و تحمل سكوت، مبارزات سياسي خود را دوباره آغاز كرد و از همان ابتدا سعي كرد با روحانيت در خط امام (ره) تماس برقرار كند . &lt;br /&gt;
پس از مدتي ارتباط با سازمانهاي فرهنگي، شروع به چاپ، تكثير و پخش اعلاميه هاي حضرت امام (ره) كرد. او اعلاميه هاي حضرت امام (ره) را كه در نيراژ وسيع تكثير مي شد، به كمك ديگران در سطح شهر تهران و كلية استانهاي كشور پخش مي كرد تا نداي حقيقت را به همة گوشهاي شنوا پژواك دهد . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۴ توسط مأموران رژيم شاه دستگير شد و مدتي را در زندان دژخيمان به سر برد. در زندان، عوامل مسعود رجوي و منافقين، به كساني كه داراي تفكر ولايت و اطاعت از ولي فقيه بودند فتوايي مي گفنتند. محمد بدون هيچ ابايي مي گفت:آري؛ ما فتوايي و مقلد هستيم. به راستي كه تا پايان بر اين گفته پا برجا ماند . &lt;br /&gt;
او در سن ۱۷ سالگي ازدواج كرد؛ ازدواج او در محيطي ساده و با صفا انجام گرفت؛ در يك اتاق ساده، با چند نفر از بستگان نزديك. ثمرة اين ازدواج دو فرزند به نام هاي حسين و سميه است . &lt;br /&gt;
پس از كشتار ۱۹ دي ماه [[قم]] و به خون آغشته شدن خاك مقدس اين شهر، محمد چنان كه وظيفة خويش مي دانست عمليات نظامي را آغاز كرد و تا قطع دست استعمار از سر مردم ستمديدة ايران و فجر پيروزي در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ به مبارزه ادامه داد . &lt;br /&gt;
از جمله فعاليتهاي نظامي آن دوره مي توان به انفجار رستوران خوان سالار (عشرتكدة جاسوسان آمريكايي)، انفجار اتوبوس حامل آمريكايي ها در لويزان، خلع سلاح قرارگاه پليس، انفجار كارخانة برق كاخ نوجوانان منطقة شوش، شركت در تصرف پادگان جمشيديه و راديو و تلويزيون اشاره كرد كه محمد در عمليات آخر كه به آن اشاره شد، از ناحيه پا مجروح شد . &lt;br /&gt;
پيوند گروه توحيدي صف با شش گروه ديگر، منجر به تشكيل سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي شد. اعضاي اين گروه هنگام اوج گيري انقلاب اسلامي، فعاليتهاي گسترده اي براي سرنگوني رژيم فاسد شاهنشاهي انجام دادند . &lt;br /&gt;
پس از پيروزي انقلاب، هنگام ورود حضرت امام (ره) به ميهن اسلامي، به اتفاق برادر «رفيق دوست»، مسؤوليت حفاظت ايشان را به عهده گرفت، كه مسؤوليتي بس خطير بود و الحق نيز چنان كه بايد و شايد به انجام رسيد. بروجردي و دوستانش بعد از شناسايي افراد و ثبت نام آنها، تمرينات لازم را انجام دادند و آماده شدند تا در روز ورود امام (ره) از ايشان محافظت كنند . &lt;br /&gt;
در ۱۲ بهمن، محمد به عنوان فرمانده گروه، لباس روحانيت پوشيد، اسلحه را زير عبايش پنهان كرد و وارد فرودگاه شد.بعد از ورود امام (ره) مسؤوليت حفاظت ايشان را در مدرسة علوي به عهده داشت و به اتفاق ديگر دوستان با جديت و پشتكار، حفاظت از جان امام (ره) را سر لوحة كارهاي خود قرار داد و لحظه اي از اين امر مهم غفلت نكرد . &lt;br /&gt;
بروجردي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، مسؤوليت سرپرستي زندان اوين را به عهده گرفت . &lt;br /&gt;
او از بنيانگذاران اوليه [[سپاه پاسداران]] و يكي از دوازده نفري بود كه زير نظر شوراي انقلاب، سپاه را بنيانگذاري كردند. از ابتداي تشكيل سپاه، به عنوان يكي از معاونان پادگان ولي عصر (عج) در قسمت عمليات مشغول به كار شد . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با شروع غائله [[كردستان]] و به محض احساس نياز، به [[كرمانشاه]] و از آنجا به [[سنندج]] رفت تا دوشا دوش همرزمان دليرش شهرها را يكي پس از ديگري آزاد كنند . &lt;br /&gt;
دور اول [[غائله كردستان]] در [[مهاباد]] به پايان رسيد و او همچنان يك تاز صحنة نبرد بود. از همان ابتدا، فرمانده عمليات كردستان بود و تمام حركات مذبوحانه دشمن را زير نظر داشت . &lt;br /&gt;
بعد از پيام تاريخي امام (ره) در ۲۵ مرداد سال ۱۳۵۸ به اتفاق رزمندگان اسلام با رشادتها و ايثارگريهاي فراوان، ضد انقلاب را از منطقة كردستان بيرون راندند، ولي بعد از يكي دو ماه و ورود هيأت حسن نيت به منطقه، ضد انقلاب جاني تازه گرفت و چون ماري زخم خورده به زهر افشاني پرداخت كه نيروهاي سپاه چون گذشته براي سركوب دشمن در صحنه حاضر شدند و تصميم بر آن شد كه در پادگانها مستقر شوند . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از چندي به سِمَت فرماندهي عمليات غرب كشور منصوب شد و همچنان به پاكسازي مناطق كردستان ادامه داد و در آزاد سازي منطقه از دست پليد ضد انقلاب نقشي فعال ايفاء كرد . &lt;br /&gt;
با تشكيل سازمان پيشمرگان مسلمان كُرد و مطرح كردن آن در شوراي عالي سپاه و تصويب اين طرح، به كمك شهيد مظلوم آيت الله   سیدمحمدحسینی بهشتی مسؤوليت آن را خود به عهده گرفت . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن به سرعت در اكثر شهرهاي كردستان، عناصر مؤثر و متعهد به جمهوري اسلامي را مسلح كرد. او دليل تشكيل سازمان پيشمرگان مسلمان كُرد را چنين بيان مي كرد : &lt;br /&gt;
بايد به ابرقدرتها بفهمانيم كه صف مردم از صف ضد انقلاب جداست و مردم، جمهوري اسلامي را خواهان هستند. لذا وقتي دست رحمت جمهوري اسلامي بر سر آنها گسترده مي شود، سلاح به دست گرفته و با تمام قدرت به جنگ خواهند پرداخت . &lt;br /&gt;
نتيجه كار اين مي شود كه نيروهاي مردمي در تشكل قرار مي گيرند و تحت حمايت جمهوري اسلامي در مي آيند و با هماهنگي و تشكيلات منظم، دوش به دوش ديگر قواي انتظامي، از مرز و بوم كشور اسلامي دفاع مي كنند . &lt;br /&gt;
با آغاز عمليات مسلحانه عليه ضد انقلاب در كردستان، خط بطلاني بر تبليغات سوء و عوام فريبانة استكبار جهاني كشيده شد و در اولين گام، با پاكسازي كامياران، كه كليد فتح كردستان به شمار مي رفت، يك پارچگي ضد انقلاب در منطقه از هم پاشيد . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از منطقه اي شدن سپاه پاسداران در سطح كشور، او به عنوان فرماندة منطقه هفت سپاه كه شامل استانهاي: همدان، باختران، كردستان و ايلام بود، برگزيده شد . &lt;br /&gt;
پس از مدتي، پيشنهاد تشكيل قرارگاه حمزه سيد الشهداء(ع) را داد. اما پس از تشكيل قرارگاه، فرماندهي آن را كه به او پيشنهاد شده بود، نپذيرفت و با اصرار زياد، به سمت قائم مقام قرارگاه منصوب گرديد . &lt;br /&gt;
تشكيل تيپ ويژة [[شهدا]] يكي ديگر از ابتكارات محمد بود. بروجردي اولين ستاد مشترك كشور را در كردستان تشكيل داد و با هماهنگ كردن نيروهاي سپاه، ارتش و ژاندارمري، تمام توان و قدرت آنها را در يك خط و به سوي يك هدف، منسجم كرد كه همانا نابودي دشمن و كوتاه كردن دست پليد او از جان و ناموس ملت كُرد بود . &lt;br /&gt;
در برخوردهاي اجتماعي، كمتر كسي در كردستان نظير او پيدا شده است كه با توجه به جو فرهنگي حاكم بتواند با مردم بومي چنان برخورد كند كه بدون كوچكترين تعارضي، در نهايت صميميت و يكرنگي، يكي از ايشان به حساب آيد . &lt;br /&gt;
او عادت داشت كه هنگام پاكسازي شهرها، به سراغ زندانيان عضو گروهک دمكرات و گروهک چريكهاي فدايي و … كه در زندان بودند، مي رفت و ساعتها با آنان به گفتگو مي پرداخت . &lt;br /&gt;
در برخورد با مردم، نمونه اي فراموش نشدني بود؛ به سادگي به ميان مردم مي رفت و با آنان صحبت مي كرد. مردم، او را از خود مي دانستند و در كنار او احساس غربت و بيگانگي نمي كردند . &lt;br /&gt;
با اين كه به طور مؤكد به او توصيه مي شد كه در خط اول درگيري نباشد، هميشه پيشاپيش نيروها حركت مي كرد. اگر حوادثي را كه بر او گذشته، پيش روي خود قرار دهيم، مي بينيم كه بارها تا مرز [[شهادت]] رفته و بازگشته است. گويي او به خواست خداوندش زنده مي ماند تا در رزمها و عملياتهاي ديگر شركت داشته باشد . &lt;br /&gt;
يك بار ضد انقلاب او را كه فرمانده منطقه هفت بود و مرتب در جبهه هاي غرب كشور حضور پيدا مي كرد و موجب تقويت روحية نيروها بود، به اسارت گرفت و در مقابل آزاديش خواهان امتيازاتي فراوان شد، ولي به ياري خدا و كمك رزمندگان، از اسارت جان سالم به در برد . &lt;br /&gt;
چندين بار در حين درگيري با ضد انقلاب مجروح و مدتي بستري شد. يك بار هم هلي كوپتر حامل او مورد اصابت [[گلوله]] هاي دشمن قرار گرفت و سقوط كرد، ولي باز از آن حادثه هم جان سالم به در برد . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد ، چند روز قبل از شهادت، با برادرش در تهران تماس مي گيرد و از او مي خواهد تا خانواده اش را به [[اروميه]] بياورد. در آن روزها با اشاراتي خبر از واقعه اي مي داد كه وقوع آن حتمي و قطعي بود؛واقعه اي كه براي او فوز عظيم و براي ما داغي توان فرسا بود . &lt;br /&gt;
در خرداد سال ۱۳۶۲ تصميم مي گيرد تا محلي را براي استقرار تيپ شهداء انتخاب كنند. براي ديدن مكاني كه در نظر بود، همراه با پنج نفر ديگر از مهاباد به طرف محل جديد حركت مي كنند. به سه راهي مهاباد- نقده مي رسند؛ به بروجردي پيشنهاد مي كنند تا در همان جا بماند و ديگران براي بازديد محل بروند؛ اما او نمي پذيرد. با اصرار زياد، يك ماشين كه بر روي آن مسلسل دوشكا كار گذاشته شده بود، در پيشاپيش ماشين آنها حركت مي كند و دو نفر از برادران هم در آن ماشين مي نشينند. از سه راهي تا محل مورد نظر براي اردوگاه حدود يك كيلومتر جاده خاكي بوده است. هنگامي كه ماشين او به محل مي رسد در حالي كه فاصله اش با ماشين دوم، پنجاه متر بيشتر نبود، صداي انفجار مهيبي به گوش مي رسد. ماشين از زمين بلند شده و تمامي افراد از آن به بيرون پرتاب مي شوند . &lt;br /&gt;
محمد چند متري دورتر از ماشين افتاده بود و هنگام شهادت، هنوز تبسم بر لبانش داشت چنان كه در زندگيش هميشه چنان بود؛ ويژگي اي كه خبر از آرامش روحي و ايمان قلبي آن بندة برگزيده خداوند مي داد . &lt;br /&gt;
بعد از شهادت، مردم شهر سنندج در مراسم پرشكوهي در بزرگداشت آن [[شهيد]] شركت كردند. مردم از سرتاسر شهر اجتماع كردند تا پيكر آن شهيد را تشييع كنند. استقبال چنان گسترده و بي مانند بود كه هيچ كس احتمال چنين استقبالي را نمي داد و اين خود گوياي آن بود كه او قلبها را مسخر خويش گردانيده است . &lt;br /&gt;
پيكر شهيد محمد بروجردي از سرزمين مظلوم كردستان به شهر تهران انتقال يافت ولي ياد و خاطرات او همواره در آن منطقه باقي خواهد ماند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://wikishahed.ir/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%AC%D8%B1%D8%AF%DB%8C سایت ویکی شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_بروجردی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87_%DA%A9%D8%A7%D8%B1_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>زمینه کار جهادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87_%DA%A9%D8%A7%D8%B1_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-11-30T20:06:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;زمینه کار جهادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•بروید سراغ کارهای نشدنی، تا بشود. تصمیم بگیرید بر برداشتن کارهای سنگین، تا بردارید. ولا یخشون احدا الا الله. خب زحمتهایش چه؟ رنج هایش چه؟ محرومیت هایش چه؟ جوابش این است که: و کفی بالله حسیباً.؛ خدا را فراموش نکن، خدا حسابت را دارد. در میزان الهی، رنج تو، محرومیت تو، کفّ نفس تو، حرصی که خوردی، زحمتی که کشیدی، کاری که کردی، خون دلی که خوردی، دندانی که روی جگر گذاشتی، اینها هیچ وقت فراموش نمی شود؛ و کفی بالله حسیبا.&amp;lt;ref&amp;gt;بیانات در جمع روحانیون شیعه و اهل سنت کرمانشاه 20/7/1390&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•یک نکته این است که هر انسانی در هر منطقه و قلمروئی که مشغول خدمت است، قدر آن خدمت را درست بداند. اگر قدر این خدمت به وسیله خود آن انسان خدوم دانسته شد، این کار و این خدمت به بهترین وجهی ادامه پیدا خواد کرد، اما اگر نه، آن کسی که دارد این سنگر را نگهبانی می کند، روی ای برج ایستاده، دارد اطراف این حصار را دیده بانی می کند، در این نقطه ایستاده، دارد این کار مهم را انجام می دهد، ندانست اهمیت این کار چقدر است، طبیعی است که غفلت کند، چرت بزند و رها کند. پس اولین مسئله این است که ما بدانیم چه کار بزرگی را در قلمرو کار خودمان داریم انجام می دهیم.&amp;lt;ref&amp;gt;بیانات در دیدار دانشمندان هسته ای 3/12/1390&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•یکی از نکات برجسته در فرهنگ اسلامی، که مصداق های بارزش، بیشتر در تاریخ صدر اسلام و کمتر در طول زمان دیده می شود، «فرهنگ رزمندگی و جهاد» است. [[جهاد]] هم فقط به معنای حضور در میدان جنگ نیست؛ زیرا هرگونه تلاش در مقابله با دشمن، می تواند جهاد تلقی شود. البته بعضی ممکن است کاری انجام دهند و زحمت هم بکشند و از آن، تعبیر به جهاد کنند. اما این تعبیر درست نیست، چون یک شرط جهاد این است که در مقابله با دشمن باشد. این مقابله، یک وقت در میدان جنگ مسلحانه است که «جهاد رزمی» نام دارد، یک وقت در میدان سیاست است که « جهاد سیاسی» نامیده می شود. یک وقت هم در میدان مسائل فرهنگی است که به «جهاد فرهنگی» تعبیر می شود، و یک وقت در میدان سازندگی است که به آن « جهاد سازندگی» اطلاق می گردد. البته جهاد، با عنوانهای دیگر و در میدانهای دیگر هم هست. پس شرط اول جهاد این است که در آن تلاش و کوشش باشد و شرط دومش اینکه در مقابل دشمن صورت گیرد.&amp;lt;ref&amp;gt;بیانات در دیدار جمعی از کارگران ومعلمان 15/2/1372&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:زمینه_کار_جهادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: جهاد]]&lt;br /&gt;
[[رده: سخن رهبری]]&lt;br /&gt;
[[رده: مفاهیم بنیادی جهاد و شهادت]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%84%DB%8C%D8%A8%D9%87</id>
		<title>روستای شلیبه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%84%DB%8C%D8%A8%D9%87"/>
				<updated>2020-11-30T20:04:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[روستای زعن]] و تپه‌های اطراف آن حدود دو کیلومتر از کرانه رودخانه [[کرخه]] فاصله دارد و در هفته اول جنگ به اشغال دشمن درآمد. این منطقه مناسب‌ترین نقطه برای پدافند بود و چنانچه این نقطه از وجود دشمن پاک می‌شد، از تحرک عناصر شناسایی دشمن به آن سوی کرخه جلوگیری و آزادی عمل رزمندگان را در آماده‌سازی رودخانه برای عبور فراهم می‌کرد و از طرفی دشمن از دید مستقیم بر روی رودخانه و سواحل آن محروم می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[روستای عنکوش]] نیز در دامنه تپه ابوصلیبی‌خات و جنوب روستای زعن قرار دارد و آزادسازی آن ارتباط زمینی نقاط غرب رودخانه کرخه را تا [[رقابیه]] و [[میشداغ]] تسهیل می‌کرد. به طور کلی در طول جنگ مجموعه‌ی روستاهای [[شلیبه]]، زعن و عنکوش مدخل ورودی شهر [[شوش]] از سمت غرب به شمار می‌آمد و از این حیث اهمیت نظامی داشتند. استعداد دشمن در روستای زعن دو گروهان پیاده و مکانیزه برآورد شده بود که از دامنه ارتفاعات ابوصلیبی‌خات با آتش توپخانه و [[تانک]] پشتیبانی می‌شد. لذا با هدف ایجاد سر پل مقابل شهر شوش و پاکسازی روستاهای زعن و [[شلیبه]] عملیاتی طراحی و آماده اجرا شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این عملیات در ساعت 4 بامداد 25/1/1360 آغاز شد و نیروهای عمل کننده بدون آتش تهیه و با رعایت اصل غافل‌گیری از شش نقطه به طور هماهنگ وارد عمل شدند و تا ساعت 8 صبح تلفات و خساراتی به دشمن وارد کردند و آن‌ها را عقب راندند. با آغاز روشنایی روز، دشمن با اجرای آتش شدید، در دو نوبت و هر بار با یک گروهان زرهی پاتک کرد که مقاومت رزمندگان و اجرای به موقع آتش بالگردهای هوا نیروز، آن‌ها را پس از تحمل تلفات و خسارات  ناچار به عقب‌نشینی کرد. دشمن در پاتک سوم که با یک گردان پیاده و یک گردان زرهی ایجاد کرد، پس از ساعت‌ها درگیری، مواضع آزاد شده را بار دیگر اشغال کرد و نیروهای خودی به مواضع قبلی بازگشتند. ارتش عراق با استقرار یک گردان مکانیزه در منطقه عنکوش، نزدیک‌ترین نطقه به کرخه را در غرب شوش اشغال کرده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم زمان با [[عملیات امام علی (ع)]] در محور سوسنگرد، رزمندگان محور شوش، به فرماندهی مرتضی صفاری به همراه یک گردان از لشکر 21 حمزه ارتش از ساعت 3:30 بامداد 31/2/1360 وارد عمل شدند و تا ساعت 10:30 موفق شدند با انهدام یک گردان مکانیزه عراق، تپه‌های حد فاصل عنکوش و [[شلیبه]] را آزاد کنند. در پی این اقدام دشمن سعی کرد با چند پاتک سنگین مواضع از دست داده را باز پس گیرد، لیکن رزمندگان اسلام با ایستادگی و تقدیم تعدادی [[شهید]] و مجروح، پاتک‌های دشمن را خنثی کردند. پیش از [[عملیات فتح‌المبین]] در این محور، درگیری‌های متعدد میان گروه‌های گشتی رزمندگان با دشمن روی داد که به کشته شدن تعدادی از نیروهای عراقی در عنکوش منجر شد. در عملیات فتح‌المبین که در فروردین 1361 با هدف آزادسازی بخش وسیعی از مناطق اشغالی در غرب شهرهای شوش، [[اندیمشک]] و [[دزفول]] به انجام رسید، قرارگاه فجر که هدایت محور عنکوش را بر عهده داشت در مرحله‌ی سوم و چهارم عملیات، این روستا و اراضی غرب آن را تا تنگ رقابیه آزاد نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب اطلس جغرافیای حماسی، ص 217 ـ 218&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AE%D9%84%D9%81</id>
		<title>روستای سید خلف</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AE%D9%84%D9%81"/>
				<updated>2020-11-30T19:58:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[روستای سید خلف]] در 10 کیلومتری شمال‌غرب [[سوسنگرد]] و در شمال [[کرخه]] واقع است. پس از اینکه دشمن اقدام به تثبیت مواضع خود در منطقه اشغالی [[دشت‌آزادگان]] کرد، نیروهای خودی با سرازیر کردن آب کرخه به سمت مواضع عراق در حدفاصل تپه‌های الله‌اکبر و رودخانه کرخه، دشمن را ناگزیر به عقب‌نشینی مرحله به مرحله کردند، اما دشمن برای حفظ حداقل موقعیت خود در شرق سید خلف، سد خاکی ایجاد کرد و مانع از پیشروی آب شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاریخ 1/11/1359 رزمندگان اسلام در عملیاتی کوچک این سد خاکی را منهدم کردند که با پیشروی آب، دشمن ناچار به عقب‌نشینی تا نزدیک [[روستای حمودی سعدون]] شد.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب اطلس جغرافیای حماسی، ص 134&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87</id>
		<title>روستای سلمانیه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87"/>
				<updated>2020-11-30T19:56:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سلمانیه]] روستایی است در 26 کیلومتری شمال‌شرقی [[آبادان]] که مابین رودخانه [[کارون]] و جاده آبادان ـ [[اهواز]] قرار دارد. با شروع جنگ و پس از آنکه منطقه میان روستای مارد و [[روستای سلمانیه]]، منطقه عبور یگان‌های سپاه سوم ارتش عراق از رودخانه کارون در نظر گرفته شد، در 19 مهرماه 1359 نیروهای تیپ 33 نیروی مخصوص و تیپ 6 زرهی عراق پس از عبور از کارون و محاصره زمینی جزیره آبادان، به منظور توسعه سرپل از سمت شمال، تا جنوب روستای محمدیه که در نزدیکی [[روستای سلمانیه]] قرار داشت پیش‌روی کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اولین اقدام نوزده نفر از داوطلبان یکی از مساجد [[تهران]] در جنگ نابرابر [[تانک]] و نفر، در سه کیلومتری جنوب سلمانیه با واحدهای زرهی دشمن درگیر شدند که به [[شهادت]] مظلومانه پانزده نفر از آنان و توقف پیش‌روی دشمن انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پی این اقدام، اولین خط پدافندی با عنوان «خط شیر» در آبان 1359 با حضور سی نفر از رزمندگان و به فرماندهی برادر رحیم صفوی در منطقه [[سلمانیه]] که مهم‌ترین و حساس‌ترین جناح جبهه [[دارخوین]] ‌ محسوب می‌شد، تشکیل شد و در پشت آن خط دفاعی «کبوتر» توسط 20 نفر از مدافعین تشکل و 40 نفر دیگر نیز به منظور تأمین عقبه در روستای سلمانیه مستقر می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خط شیر که در کانالی واقع در بسترِ نهری خشکیده در اطراف روستای محمدیه و عمود بر رودخانه کارون و جاده اهواز ـ آبادان قرار داشت، رزمندگان را ناچار می‌ساخت فاصله 18 کیلومتری دارخوین ‌ تا [[سلمانیه]] را با خودرو و زیر آتش شدید دشمن طی کنند تا در محدوده [[سلمانیه]] و محمدیه با دشمن درگیر شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجود فاصله دو کیلومتری بین خطوط دفاعی خودی با دشمن و نبودن عوارض در این منطقه باعث شد به پیشنهاد [[شهید محمود پهلوان‌نژاد]]، احداث کانال تي شکل به طول 1700 متر و به عمق 8/1 متر در خط شیر (پس از انجام عملیات فرمانده کل قوا به خط رضایی‌ها مشهور شد) در نوروز 1360 در دستور کار قرار گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حفر این کانال با تلاش شبانه‌روزی رزمندگان و زیر آتش دشمن، حدود سه ماه طول کشید. عرض کانال حفر شده به نحوی بود که دو نفر با جعبه مهمات به راحتی می‌توانستند از داخل آن عبور کنند و حتی در قسمت‌هایی از مسیر، سنگرهایی برای نفرات، مهمات و بهداری پیش‌بینی شده بود. در طول کانال نیزارهایی وجود داشت که کمک فراوانی به استتار کانال از دید دشمن می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند عملیات فرمانده کل قوا، تنها متکی به عبور از این کانال نبود ولی نزدیک شدن نیروها به سه خاکریز دفاعی دشمن از طریق این کانال، آسیب‌پذیری رزمندگان را در طول عملیات تا حدی کاهش داد.&amp;lt;ref&amp;gt; کتاب اطلس جغرافیای حماسی، ص 114 ـ 115&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مسافت روستای سلمانیه (خط شیر) تانام یادمان	مسافت از یادمان(km)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دارخوین ‌	28&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D9%88%DB%8C%D9%86</id>
		<title>روستای دارخوین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D9%88%DB%8C%D9%86"/>
				<updated>2020-11-29T20:37:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:دارخوین 09.jpg|400px|thumb|left|دارخوین]]&lt;br /&gt;
[[دارخوین]] شهرک و روستایی در 44 کیلومتری شمال [[آبادان]] است که بین رودخاته [[کارون]] و جاده آبادان ـ [[اهواز]] قرار دارد. شهرک [[دارخوین]] متعلق به کارکنان سازمان انرژی اتمی بود که در تأسیسات [[دارخوین]] واقع در سه کیلومتری جنوب [[دارخوین]] و در حاشیه کارون فعالیت می‌کردند. در سال 1356 براساس قراردادی دو میلیارد دلاری، فرانسه متعهد شده بود برای تولید برق، دو نیروگاه اتمی900 مگاواتی در [[دارخوین]] احداث کند که پس از پیروزی انقلاب به تعهداتش عمل نکرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با آغاز جنگ و تسلط سپاه سوم ارتش عراق بر شرق کارون در محدوده‌ی روستای مارِد، جبهه مهمی در شمال منطقه نبرد به منظور جلوگیری از پیش‌روی دشمن تشکیل شد که به علت قرار داشتن [[روستای دارخوین]] در عقبه آن، به «جبهه دارخوین » مشهور شد. این منطقه مرکز ثقل فشار واحدهای ارتش عراق برای تصرف سه‌راهی حساس [[شادگان]] ـ آبادان ـ [[ماهشهر]] و تصرف شهرهای اهواز و آبادان بود. براین اساس لشگر 3 زرهی ارتش عراق در نظر داشت ضمن تصرف کامل حاشیه غربی کارون در حدفاصل سلمانیه تا [[خرمشهر]] به کمک لشگر 5 مکانیزه از طریق جبهه فارسیات تمام ساحل غربی کارون از حدفاصل خرمشهر تا اهواز را تصرف نماید. لذا جبهه [[دارخوین]] ضمن تحمل فشار از سلمانیه (خط شیر)، ناچار بود به طور مداوم از رسیدن دشمن به کارون در حدفاصل جبهه فارسیات تا سلمانیه ممانعت کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مجموع جبهه [[دارخوین]] در خطوطی ناپیوسته، موظف بود منطقه‌ای به طول 60 کیلومتر را حفاظت نماید. از اواخر سال 1359 رزمندگان جبهه [[دارخوین]] با اعلام آمادگی، برای حمله به دشمن، اصرار می‌ورزیدند. همین اصرار موجب عملیات فرماندهی کل قوا در 21/3/1360 شد که طی آن نیروهای خودی منطقه‌ای به طول سه کیلومتر را آزاد کردند. در عملیات بزرگ ثامن‌الائمه(ع) رزمندگان از همین جبهه به مواضع دشمن یورش بردند و با پیش‌روی تا پل قصبه، این پل را منهدم کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جریان [[عملیات بیت المقدس]] ، رزمندگان ارتش با انتقال 1200 متر پل «پی.ان.پی» از [[دزفول]] به [[دارخوین]] و احداث پنج پل نظامی بر روی کارون در غرب [[دارخوین]] (موسوم به پل پیروزی)، غافلگیرانه به پهلوی دشمن زدند و تا جاده اهواز-خرمشهر  پیش رفتند. از آنجا که شهرک [[دارخوین]] محل آموزش و استقرار لشگر 14 [[امام حسین (ع)]] و تأسیسات انرژی اتمی محل استقرار لشگر 17 [[علی‌بن‌ابیطالب (ع)]]، تیپ قمر بنی‌هاشم (ع) و تیپ زرهی سپاه در طول جنگ بود، بارها توسط دشمن مورد حمله هوایی قرار گرفت که منجر به [[شهادت]] تعدادی از رزمندگان شد.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب اطلس جغرافیای حماسی، ص112 ـ 113&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ی تصاویر ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:دارخوین 01.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:دارخوین 02.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:دارخوین 03.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:دارخوین 04.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:دارخوین 05.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:دارخوین 06.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:دارخوین 07.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:دارخوین 08.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:دارخوین 09.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
== مختصات جغرافیایی ==&lt;br /&gt;
{| class=&amp;quot;wikitable&amp;quot;&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
! طول جغرافیایی !! عرض جغرافیایی&lt;br /&gt;
|-&lt;br /&gt;
| 48.43282 || 30.743505&lt;br /&gt;
|}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://maps.google.com/maps?q=30.743505,48.43282&amp;amp;hl=en&amp;amp;sll=30.437519,48.200734&amp;amp;sspn=0.011526,0.013797&amp;amp;t=h&amp;amp;z=16 تصویر ماهواره‌ای مکان]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[https://maps.google.com/maps?q=30.743505,48.43282&amp;amp;hl=en&amp;amp;sll=30.437519,48.200734&amp;amp;sspn=0.011526,0.013797&amp;amp;t=m&amp;amp;z=16 نقشه مکان با استفاده از نقشه Google]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[http://www.bing.com/maps/?v=2&amp;amp;where1=30.743505,48.43282 نقشه مکان با استفاده از نقشه bing]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== روایتگری و متن ادبی ==&lt;br /&gt;
مگر می‌شود حرف از [[دفاع مقدس]] و شروع جنگ به میان آورد و نامی از شهرک [[دارخوین]] و حماسه خط شیر و نقطه دفع تجاوز و آغاز «عملیات فرماندهی کل قوا» نبرد. در جاده اهواز-آبادان که حرکت کنی 45 کیلومتر مانده به آبادان، یک شهرک مسکونی می‌بینی که متعلق به سازمان انرژی اتمی بود که به شهرک [[دارخوین]] شهرت یافت. این شهرک روزگار آغازین جنگ خط مقدم حماسه بود، اما پس از عقب راندن عراقی‌ها و به برکت خون‌های جاری شده بر زمین، شهرک به مکانی مقدس برای رزمندگان اعزامی از اصفهان تبدیل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[دارخوین]] چه شب‌هایی که شاهد سوز دعا و مناجات [[شهید]] ردانی پور بود و می‌توانی گوش بسپاری به طنین دل‌نواز عاشوراهایی که می‌خواند؛ سخن از کسی که بر شهرک [[دارخوین]] و ساکنان اهل دلش فرماندهی می‌کرد و آوازه رشادتش در تاریخ دفاع مقدس جاودانه خواهد ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرک [[دارخوین]] به یاد دارد صدای مناجات صبحگاهی به فرزندان با صفای خمینی در [[مسجد]] چهارده معصوم(ع) را که نماز شب را با زیارت عاشورا پیوند زده بودند و پس از [[نماز]]، با دعای عهد با امام زمان خویش میثاق می‌بستند و به سوی جبهه‌ها می‌شتافتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرک [[دارخوین]] نه تنها قدمگاه هزاران [[شهید]] بلکه قدمگاه بسیاری از گم کرده راه‌هایی است که با چراغ هدایت، قدم به خاک مصفای شهرک نهادند و از آنجا خود، مشعل فروزان هدایت نسل‌های آینده شدند. [[دارخوین]] تنها خط آغاز دفاع مقدس، ایستگاه و استراحتگاه رزمندگان قبل و بعد از هر عملیات نیست؛ بلکه زخم خورده هواپیما های ارتش بعثی و قتلگاه پاکان نیز هست. ساختمان‌های ویران شده بهترین گواه بر آبیاری این شهرک به خون عزیزان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرک [[دارخوین]] یکی از دردناک‌ترین صحنه های جنگ را به خود دیده است. [[دارخوین]] به یاد می‌آورد، آن روزی را که پدر و مادرانِ بچه های رزمنده به دیدار فرزندشان آمده بودند و در آغوش فرزندان خود زیر بمباران هواپیمای عراقی به معراج رفتند و کربلایی دیگر بر پا کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از صفحه ذهن شهرک [[دارخوین]] ، به ستون ایستادنِ رزمندگان و بازدید فرماندهانی همچون موحد، قوچانی، عرب و... از آنان و دویدن بچه های جنگ با شعارها و رجز های زیبا هرگز محو نخواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دژبانی شهرک [[دارخوین]] به یاد دارد دژبان‌هایی چون عبدالمجید ناجی را، که عاشق پرواز بودند. قرار شد که بچه‌ها در عملیات، پرواز کنند. قرار شد که بچه‌ها در [[عملیات والفجر 8]] شرکت کنند، گفتند: برادرش [[شهید]] شده و خانواده‌اش دیگر تحمل داغ او را ندارند. باید او را راضی کرد تا به عملیات نیاید، خیلی سخت می‌شد که کسی او را راضی کند. وقتی به او گفتند صلاح نیست به عملیات بیایی و او علتش را فهمید، خیلی راحت قبول کرد؛ به گونه ای که خیلی‌ها فکر کردند او از خدا خواسته بود تا به عملیات نیاید. اما جمله ای گفت که تا صبح عملیات هیچ کس معنایش را نفهمید. او به بچه‌ها گفت: &amp;quot;فکر کرده‌اید می‌توانید جلوی خدا بایستید.&amp;quot; رفت واحد دژبانی و ما رفتیم عملیات. صبح عملیات و درست زمانی که گردان هنوز وارد عمل نشده بود و هیچ کدام از بچه‌ها به خیل [[شهدا]] نپیوسته بودند، خبر رسید شهرک [[دارخوین]] بمباران شده و دژبان شهرک، عبدالمجید ناجی به [[شهادت]] رسیده است. &amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=45847 پرتال جامع تبیان] - دارخوین&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== موقعیت‌ها ==&lt;br /&gt;
* خط شیر&lt;br /&gt;
* پل قصبه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
'''فواصل'''&lt;br /&gt;
* اهواز 65  کیلومتر&lt;br /&gt;
* یادمان شهدای شرق کارون 28  کیلومتر&lt;br /&gt;
* جاده امام صادق علیه السلام 4  کیلومتر&lt;br /&gt;
* بیمارستان صحرایی امام حسین علیه السلام 22  کیلومتر&lt;br /&gt;
* شادگان 21 کیلومتر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== شهدای مرتبط ==&lt;br /&gt;
[[شهید حسن باقری]] فرمانده محور [[دارخوین]] بوده و در [[عملیات شکست حصر آبادان]] در این محور نقش داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید حسین خرازی]] نیز اولین خط پدافندی دفاع مقدس در [[دارخوین]] را تشکیل داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== عملیات‌های مرتبط ==&lt;br /&gt;
از اواخر سال 1359 رزمندگان جبهه [[دارخوین]] با اعلام آمادگی، برای حمله به دشمن، اصرار می‌ورزیدند. همین اصرار موجب عملیات فرماندهی کل قوا، خمینی روح خدا در 21/3/1360 شد. در [[عملیات ثامن‌الائمه(ع)]] رزمندگان از همین جبهه به مواضع دشمن یورش بردند و با پیشروی تا پل قصبه، این پل را منهدم کردند. در جریان [[عملیات بیت‌المقدس]]، رزمندگان ارتش با انتقال 1200 متر پل«پی.ان.پی» از دزفول به [[دارخوین]] و احداث پنج پل نظامی بر روی کارون در غرب دارخوین (موسوم به پل پیروزی)، غافلگیرانه به پهلوی دشمن زدند و تا جاده اهواز-خرمشهر پیش رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:دارخوین}}&lt;br /&gt;
[[رده: یادمان‌های جنوب غرب کشور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87</id>
		<title>روستای سبحانیه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87"/>
				<updated>2020-11-29T20:24:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
[[روستای سبحانیه]] در شمال رودخانه [[کرخه]] و شرق [[سوسنگرد]] قرار دارد و محله خزعلیه در جنوب رودخانه کرخه و شرق سوسنگرد واقع است. با آغاز جنگ نیروهای دشمن با عبور از تنگ چزابه در دو محور تقسیم شدند و بخشی از شمال و بخشی دیگر از جنوب کرخه پیشروی کردند. در 6 مهرماه 1359 نیروهای محور شمالی دشمن با مدافعان سبحانیه و عشایر بنی‌طرف درگیر شدند. از آنجا که خزعلیه آخرین نقطه دفاع از شهر سوسنگرد محسوب می‌شد، مدافعان سبحانیه برای انسجام بیشتر در دفاع از سوسنگرد با عبور از کرخه به خزعلیه آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارتش عراق برای ورود به خزعلیه و سوسنگرد در نظر داشت بر روی کرخه پل بزند که با مقاومت مدافعان خزعلیه در حالی که پل به نیمه رسیده بود، نتوانست آن را تکمیل و از کرخه عبور کند. ارتش عراق که از مقاومت مدافعان خشمگین شده بود، خزعلیه را به شدت بمباران کرد. در پاسخ به آن بالگردهای هوانیروز ارتش به کمک مدافعان آمدند و پل نیمه تمام را بمباران و ویران کردند. علیرغم تلاش مدافعان، سوسنگرد که از سمت غرب نیز تهدید شده بود، در 6 مهرماه 1359 سقوط کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب اطلس جغرافیای حماسی، ص 130&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1.jpg&lt;br /&gt;
Image:2.jpg&lt;br /&gt;
Image:3.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%B2%D8%B9%D9%86</id>
		<title>روستای زعن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%B2%D8%B9%D9%86"/>
				<updated>2020-11-29T20:22:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
[[روستای]] زعن و تپه‌های اطراف آن حدود دو کیلومتر از کرانه رودخانه [[کرخه]] فاصله دارد و در هفته اول جنگ به اشغال دشمن درآمد. این منطقه مناسب‌ترین نقطه برای پدافند بود و چنانچه این نقطه از وجود دشمن پاک می‌شد، از تحرک عناصر شناسایی دشمن به آن سوی کرخه جلوگیری و آزادی عمل رزمندگان را در آماده‌سازی رودخانه برای عبور فراهم می‌کرد و از طرفی دشمن از دید مستقیم بر روی رودخانه و سواحل آن محروم می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روستای عنکوش نیز در دامنه تپه ابوصلیبی‌خات و جنوب [[روستای زعن]] قرار دارد و آزادسازی آن ارتباط زمینی نقاط غرب رودخانه کرخه را تا رقابیه و میشداغ تسهیل می‌کرد. به طور کلی در طول جنگ مجموعه‌ی روستاهای شلیبه، زعن و عنکوش مدخل ورودی شهر [[شوش]] از سمت غرب به شمار می‌آمد و از این حیث اهمیت نظامی داشتند. استعداد دشمن در روستای زعن دو گروهان پیاده و مکانیزه برآورد شده بود که از دامنه ارتفاعات ابوصلیبی‌خات با آتش توپخانه و تانک پشتیبانی می‌شد. لذا با هدف ایجاد سر پل مقابل شهر شوش و پاکسازی روستاهای زعن و شلیبه عملیاتی طراحی و آماده اجرا شد. این عملیات در ساعت 4 بامداد 25/1/1360 آغاز شد و نیروهای عمل کننده بدون آتش تهیه و با رعایت اصل غافل‌گیری از شش نقطه به طور هماهنگ وارد عمل شدند و تا ساعت 8 صبح تلفات و خساراتی به دشمن وارد کردند و آن‌ها را عقب راندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با آغاز روشنایی روز، دشمن با اجرای آتش شدید، در دو نوبت و هر بار با یک گروهان زرهی پاتک کرد که مقاومت رزمندگان و اجرای به موقع آتش بالگردهای هوا نیروز، آن‌ها را پس از تحمل تلفات و خسارات  ناچار به عقب‌نشینی کرد. دشمن در پاتک سوم که با یک گردان پیاده و یک گردان زرهی ایجاد کرد، پس از ساعت‌ها درگیری، مواضع آزاد شده را بار دیگر اشغال کرد و نیروهای خودی به مواضع قبلی بازگشتند. ارتش عراق با استقرار یک گردان مکانیزه در منطقه عنکوش، نزدیک‌ترین نطقه به کرخه را در غرب شوش اشغال کرده بود. هم زمان با [[عملیات امام علی (ع)]] در محور سوسنگرد، رزمندگان محور شوش، به فرماندهی مرتضی صفاری به همراه یک گردان از لشکر 21 حمزه ارتش از ساعت 3:30 بامداد 31/2/1360 وارد عمل شدند و تا ساعت 10:30 موفق شدند با انهدام یک گردان مکانیزه عراق، تپه‌های حد فاصل عنکوش و شلیبه را آزاد کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پی این اقدام دشمن سعی کرد با چند پاتک سنگین مواضع از دست داده را باز پس گیرد، لیکن رزمندگان اسلام با ایستادگی و تقدیم تعدادی [[شهید]] و مجروح، پاتک‌های دشمن را خنثی کردند. پیش از [[عملیات فتح‌المبین]] در این محور، درگیری‌های متعدد میان گروه‌های گشتی رزمندگان با دشمن روی داد که به کشته شدن تعدادی از نیروهای عراقی در عنکوش منجر شد. در عملیات فتح‌المبین که در فروردین 1361 با هدف آزادسازی بخش وسیعی از مناطق اشغالی در غرب شهرهای شوش، [[اندیمشک]] و [[دزفول]] به انجام رسید، قرارگاه فجر که هدایت محور عنکوش را بر عهده داشت در مرحله‌ی سوم و چهارم عملیات، این روستا و اراضی غرب آن را تا تنگ رقابیه آزاد نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب اطلس جغرافیای حماسی، ص 217 ـ 218&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%B8%D9%87</id>
		<title>روستای ابوحمیظه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%B8%D9%87"/>
				<updated>2020-11-29T20:18:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[روستای ابوحمیظه]] در بخش مرکزی شهرستان [[دشت‌آزادگان]]، در پنج کیلومتری جنوب‌شرقی شهر [[سوسنگرد]] و در مسیر راه اصلی سوسنگرد به [[اهواز]] واقع است و [[رود کرخه]] از دو کیلومتری شمال آن عبور می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با آغاز جنگ این آبادی و مناطق پیرامون آن به سبب موقعیت حساس ارتباطی (قرارگرفتن در مسیر سوسنگرد ـ اهواز) و نزدیکی به شهر سوسنگرد (به عنوان پایگاه مقدم مقاومت سوسنگرد از جنوب‌شرقی) از ابتدا با تهاجم دشمن و نبردهای سخت روبه‌رو شد؛ به طوری که نیروهای نظامی عراق در تجاوز مهرماه 1359 به سمت سوسنگرد، در پیِ تصرف این روستا و مناطق مجاور آن بودند. این روستا در روز اول جنگ با حمله نیروهای دشمن روبه‌رو شد و عراقی‌ها تا ابوحمیظه پیشروی کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اواخر آبان 1359 نیروهای لشکر 9 زرهی دشمن که حمله دوباره‌ی خود را به سوسنگرد تدارک دیده بودند، ابوحمیظه را تصرف و ارتباط جاده‌ای سوسنگرد ـ اهواز را قطع کردند. در این اشغال، علی‌رغم مقاومت پرشور اهالی که بیشتر از قبیله مزرعه بودند، عراقی‌ها با آتش توپخانه و حمله [[تانک]]‌ها، ابتدا این روستا را محاصره و سپس تصرف کردند و حدود 96 نفر از اهالی آن را مظلومانه به [[شهادت]] رسانده و یا به اسارت بردند و روستا را به ویرانه‌ای مبدّل ساختند. شدت حمله و غارت عراقی‌ها به حدی بود که در برخی از منابع آن را جنایات وحشیانه عراقی‌ها به همراه آدم‌کشی، قتل و غارت خواندند و آن را به یکی از حوادث تلخ جنگ در این شهرستان تعبیر کرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقل است که در کشتار دسته‌جمعی و وحشیانه‌ی جوانان و خانواده‌های این روستا، عراقی‌ها یک خانواده شانزده نفری را که از آبادان به ابوحمیظه رفته بودند، یکجا به شهادت رساندند. در این ایام، رزمندگان در اطراف آبادی استقرار یافتند و در 25 آبان‌ماه، پس از احداث پل شناور بر روی کرخه، خود را به آبادی گلبهار در جنوب شرقی ابوحمیظه رسانده و در پی بازپس‌گیری این روستا و شکستن محاصره سوسنگرد برآمدند. اندکی بعد، با تلاش و همت یاران دکتر چمران و دیگر رزمندگان، ابوحمیظه در 26 آبان 1359 آزاد شد. در این درگیری‌ها دکتر چمران از ناحیه‌ی پا مورد اصابت [[ترکش]] قرار گرفت و مجروح شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اوایل آذر 1359 نیروهای دشمن که در پی تصرف سوسنگرد بودند دوباره تا نزدیکی ابوحمیظه پیشروی کردند، اما مجبور به عقب‌نشینی شدند و ابوحمیظه و حومه آن تا پایان جنگ از تجاوز مستقیم دشمن در امان ماند. با خاتمه جنگ، بازسازی ابوحمیظه با احداث واحد‌های مسکونی و مراکزی چون مرکز خدمات روستایی، شرکت تعاونی روستایی، مدرسه و نیز مرکز خدمات بهداشت و درمان آغاز شد. اکنون به یاد شهدای این روستا که بیش از پنجاه نفر از آنها مفقودالاثر هستند، یادمانی احداث شده است که میزبان یک شهید گمنام است.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب اطلس جغرافیای حماسه، ص 131 ـ 132&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D8%A8%D9%88_%DA%86%D9%84%D8%A7%DA%86</id>
		<title>روستای ابو چلاچ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D8%A8%D9%88_%DA%86%D9%84%D8%A7%DA%86"/>
				<updated>2020-11-29T20:11:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
ابوچلاچ روستایی در شهرستان [[دشت‌آزادگان]] است که در پنج کیلومتری شمال‌غرب شهر [[بستان]] نزدیک [[تنگه چزابه]]، در راه عمومی بستان به [[فکّه]] واقع است و رود کوچک ابوچلاچ که شاخه‌ای از [[رود کرخه]] است از میان آن می‌گذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موقعیت خاص این روستا در دشت‌آزادگان و شهر بستان موجب شد ارتش عراق برای دست‌یابی به شهر بستان به تصرف این روستا ترغیب شود. به همین سبب ارتش عراق در اول مهرماه 1359 به گلوله‌باران این روستا و مناطق همجوار آن پرداخت. طوری که مردم این روستا پس از خاموش شدن آتش توپخانه، آبادی را به سمت روستاهای سعیدیه و مچریه (در جنوب بستان) ترک کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی‌رغم دشواری‌های طبیعی مانند باتلاق‌های متعدد بزرگ و کوچک و سست بودن خاک که حرکت نیروی زرهی را با مشکل روبه‌رو می‌ساخت، ارتش عراق استحکاماتی در شمال این روستا ایجاد کرد و سپس عناصری از تیپ 12 زرهی ابن‌الولید در اطراف روستای ابوچلاچ و نیز مناطق همجوار آن مستقر شده و با اجرای آتش توپخانه شهر بستان را گلوله‌باران می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با استقرار ارتش عراق در منطقه ابوچلاچ، دشمن کالاها و وسایل زندگی اهالی را غارت وخساراتی به اماکن آن وارد کرد و عده‌ای از اهالی روستا نیز حین مقاومت به [[شهادت]] رسیدند. دشمن در 23/7/1359 با نصب پل در ابوچلاچ توانست بستان را محاصره و اشغال نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اجرای [[عملیات طریق‌القدس]] در آذرماه 1360، با سخت شدن اوضاع در محور جنوبی عملیات، منطقه ابوچلاچ به عنوان نقطه‌ای که می‌توانست نیروهای خودی را برای پیشروی به سوی پل‌های رودخانه رمیم و مناطق غرب بستان هدایت کند، مورد توجه قرارگاه عملیاتی کربلا قرار گرفت و فرماندهان ارشد قرارگاه به یگان‌های تحت امر ابلاغ کردند تا نیروهای مستقر در شمال کرخه ضمن پشتیبانی توپخانه در منطقه ابوچلاچ پیش‌روی و پس از تصرف و آزادسازی آن، منطقه را پدافند کنند. سرانجام این آبادی پس از چندین ماه اشغال، با ورود رزمندگان اسلام و با شکست سخت دشمن در پایان روز 9 آذر 1360 و در عملیات طریق‌القدس آزاد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مسافت شهر ابوچلاچ تانام یادمان 	مسافت از یادمان(km)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهدای چزابه	15&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بستان	8&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پل سابله	18&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیمارستان صحرایی امام حسن علیه السلام	18&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دهلاویه	261&amp;lt;ref&amp;gt; کتاب اطلس جغرافیای حماسه، ص 148&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگار خانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (2).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%B1</id>
		<title>رودخانه بهمنشیر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%B1"/>
				<updated>2020-11-29T20:08:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[بهمن‌شیر]] همان شاخه اصلی [[کارون]] است که ابتدا بهمن اردشیر و به مرور زمان بهمن‌شیر نام گرفت. این رود که 85 کیلومتر طول دارد و در شمال جزیره [[آبادان]] جاری است و به [[خلیج فارس]] می‌ریزد و از آن نهرهای متعددی منشعب می‌شود که کرانه‌های دو طرف رود را آبیاری می‌ کند.&lt;br /&gt;
با آغاز جنگ، ارتش عراق که برای تصرف جزیره آبادان قادر نبود از [[اروندرود]] عبور نماید، با قوای زرهی از شمال [[شملچه]] وارد خاک ایران شد و پس از عبور از کارون، در 8/8/1359 به ساحل شمالی بهمن‌شیر رسید و آبادان را محاصره نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
محاصره زمینی جزیره آبادان هر چند بسیار با اهمیت بود اما هدف اصلی عراق، یعنی تصرف کامل جزیره آبادان و حضور در سواحل اروندرود، هنوز به طور کامل تحقق پیدا نکرده بود، لذا نیروهای عراقی می‌بایست از رودخانه بهمن‌شیر عبور کرده و وارد جزیره آبادان می‌شدند. پس از  عبور بخشی از نیروهای دشمن از بهمن‌شیر در منطقه کوی ذوالفقاری، بلافاصله مدافعان آبادان در علملیات کوی ذوالفقار دشمن را مجبور به عقب‌نشینی کردند و نیروهای دشمن هیچ‌گاه موفق به عبور مجدد از این رودخانه نشدند. پس از جنگ، بخش‌هایی از این رودخانه برای تردد شناورهای باری و صیادی (با ظرفیت 5 هزار تن) لایروبی و پاکسازی شد.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب اطلس جغرافیای حماسی، ص 80&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (2).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (3).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (4).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (5).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (6).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (7).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (8).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (9).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (10).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C%D8%AC%D8%B4%D9%86%E2%80%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید براتعلی دلاوری‌جشن‌ابادی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C%D8%AC%D8%B4%D9%86%E2%80%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-11-10T19:12:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =  براتعلی‌دلاوری‌جشن‌ابادی‌&lt;br /&gt;
|تصویر                  =شهید براتعلی دلاوری جشن آبادی.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =[[درگز]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[1361/03/04]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = [[رزمنده‌]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر:گل‌محمد&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:	6111914	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	براتعلی‌	محل تولد :	درگز&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	دلاوری‌جشن‌ابادی‌	تاریخ شهادت :	1361/03/04&lt;br /&gt;
نام پدر :	گل‌محمد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
* یک روز دائی مرحوم شده ی فرزند عزیز شهیدم برات علی به منزل ما آمد بعد از سلام و احوال پرسی از جبهه و جنگ صحبت به میان آمد و آن زمان برات علی تقریبا هفده ساله بود بعد از صحبت هایی که در مورد امام و انقلاب کرد رو به فرزندانم نمود و فرمود حالا کدام یک از شما چند برادر حاضرید که سر نوشتتان همانند حضرت علی اکبر علیه السلام شود؟ ناگهان براتعلی از جایش بلند شد و با خوشحالی گفت: من. از آن روز به بعد هم این قدر بی تاب بود تا بالاخره به جبهه اعزام شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* دوستان و همرزمان فرزند عزیز شهیدم براتعلی نقل می کردند: در [[عملیات بیت المقدس]] براتعلی به وسیله [[آر.پی.جی]] سه [[تانک]] دشمن را از کار انداخت و با این حرکت محل استقرارش توسط دشمن شناسایی شد و با ریزش بارانی از تیرهای مستقیم [[تیربار]] و [[گلوله]] با اصابت گلوله به درجه ی رفیع و پرفیض شهادت نائل گردید و حدودا 28شبانه روز جنازه ی مبارکش در خط به خاطر این که قبل از [[شهادت]] در منطقه ی استقرار دشمن نفوذ کرده بود و محل شهادتش در تیر راس دشمن قرار داشت ، ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* یک شب براتعلی رفته بود مسجد و چون [[شهید]] نوروزیان را تازه آورده بودند تابوت خالی را داخل [[مسجد]] گذاشته بودند براتعلی هم به داخل تابوت رفته بود و آنرا می بوسید و گریه می کرد در همین هنگام یکی از آقایان روستا سر می رسد و به براتعلی می گوید این تابوت اشکال دارد این ها همه خونیست بیا از تابوت بیرون بعد براتعلی به آن فرد می گوید: حاج آقا این چه حرف احمقانه ایست که می زنی این تابوت ها زیارتگاه است بعد شما می گویی اشکال دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* به یاد دارم یک شب براتعلی برای خواندن [[نماز]] به مسجد رفت و چون شهید نوروزیان را تازه آورده بودند تابوت خالی او را داخل مسجد گذاشته بودند براتعلی هم وقتی آن تابوت را می بیند داخل آن رفته و تابوت را می بوسد و گریه می کرد در همین هنگام یکی از آقایان روستا سر می رسد و به شهید می گوید نجس است همه جای آن خونی است هرچه سریعتر بیرون بیا براتعلی هم در جواب آن فرد می گوید حاج آقا این چه حرف احمقانه ای است که میزنی این تابوت ها زیارت گاه ماست و بعد شما می گویید نجس است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* یکی از همرزمان فرزندم براتعلی نحوه ی شهادت او را این گونه برایم نقل کرد: هنگامیکه در عملیات بیت المقدس شرکت کرده بودیم براتعلی در درگیری با دشمن توسط آر پی جی سه عدد تانک دشمن را منهدم کرد و با این حرکت وی محل استقرار او توسط دشمن کشف شد و آنان وی را آماج تیر های تیربار گرفتند که ایشان در همان جا به فیض عظیم شهادت نائل می گردد. و بعد از حدود بیست و هشت روز جنازه ی او را به پشت خط منتقل کردند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8898 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:شهید براتعلی دلاوری جشن آبادی.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: براتعلی‌ دلاوری‌ جشن‌ابادی‌}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان درگز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C%D8%AC%D8%B4%D9%86%E2%80%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید براتعلی دلاوری‌جشن‌ابادی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C%D8%AC%D8%B4%D9%86%E2%80%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-11-10T19:11:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =  براتعلی‌دلاوری‌جشن‌ابادی‌&lt;br /&gt;
|تصویر                  =شهید براتعلی دلاوری جشن آبادی.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =[[درگز]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[1361/03/04]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = [[رزمنده‌]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر:گل‌محمد&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:	6111914	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	براتعلی‌	محل تولد :	درگز&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	دلاوری‌جشن‌ابادی‌	تاریخ شهادت :	1361/03/04&lt;br /&gt;
نام پدر :	گل‌محمد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
* یک روز دائی مرحوم شده ی فرزند عزیز شهیدم برات علی به منزل ما آمد بعد از سلام و احوال پرسی از جبهه و جنگ صحبت به میان آمد و آن زمان برات علی تقریبا هفده ساله بود بعد از صحبت هایی که در مورد امام و انقلاب کرد رو به فرزندانم نمود و فرمود حالا کدام یک از شما چند برادر حاضرید که سر نوشتتان همانند حضرت علی اکبر علیه السلام شود؟ ناگهان براتعلی از جایش بلند شد و با خوشحالی گفت: من. از آن روز به بعد هم این قدر بی تاب بود تا بالاخره به جبهه اعزام شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* دوستان و همرزمان فرزند عزیز شهیدم براتعلی نقل می کردند: در [[عملیات بیت المقدس]] براتعلی به وسیله [[آر.پی.جی]] سه [[تانک]] دشمن را از کار انداخت و با این حرکت محل استقرارش توسط دشمن شناسایی شد و با ریزش بارانی از تیرهای مستقیم [[تیربار]] و [[گلوله]] با اصابت گلوله به درجه ی رفیع و پرفیض شهادت نائل گردید و حدودا 28شبانه روز جنازه ی مبارکش در خط به خاطر این که قبل از [[شهادت]] در منطقه ی استقرار دشمن نفوذ کرده بود و محل شهادتش در تیر راس دشمن قرار داشت ، ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* یک شب براتعلی رفته بود مسجد و چون [[شهید]] نوروزیان را تازه آورده بودند تابوت خالی را داخل [[مسجد]] گذاشته بودند براتعلی هم به داخل تابوت رفته بود و آنرا می بوسید و گریه می کرد در همین هنگام یکی از آقایان روستا سر می رسد و به براتعلی می گوید این تابوت اشکال دارد این ها همه خونیست بیا از تابوت بیرون بعد براتعلی به آن فرد می گوید: حاج آقا این چه حرف احمقانه ایست که می زنی این تابوت ها زیارتگاه است بعد شما می گویی اشکال دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* به یاد دارم یک شب براتعلی برای خواندن [[نماز]] به مسجد رفت و چون شهید نوروزیان را تازه آورده بودند تابوت خالی او را داخل مسجد گذاشته بودند براتعلی هم وقتی آن تابوت را می بیند داخل آن رفته و تابوت را می بوسد و گریه می کرد در همین هنگام یکی از آقایان روستا سر می رسد و به شهید می گوید نجس است همه جای آن خونی است هرچه سریعتر بیرون بیا براتعلی هم در جواب آن فرد می گوید حاج آقا این چه حرف احمقانه ای است که میزنی این تابوت ها زیارت گاه ماست و بعد شما می گویید نجس است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* یکی از همرزمان فرزندم براتعلی نحوه ی شهادت او را این گونه برایم نقل کرد: هنگامیکه در عملیات بیت المقدس شرکت کرده بودیم براتعلی در درگیری با دشمن توسط [[آر پی جی]] سه عدد تانک دشمن را منهدم کرد و با این حرکت وی محل استقرار او توسط دشمن کشف شد و آنان وی را آماج تیر های تیربار گرفتند که ایشان در همان جا به فیض عظیم شهادت نائل می گردد. و بعد از حدود بیست و هشت روز جنازه ی او را به پشت خط منتقل کردند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8898 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:شهید براتعلی دلاوری جشن آبادی.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: براتعلی‌ دلاوری‌ جشن‌ابادی‌}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان درگز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C%D8%AC%D8%B4%D9%86%E2%80%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید براتعلی دلاوری‌جشن‌ابادی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C%D8%AC%D8%B4%D9%86%E2%80%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-11-10T19:11:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =  براتعلی‌دلاوری‌جشن‌ابادی‌&lt;br /&gt;
|تصویر                  =شهید براتعلی دلاوری جشن آبادی.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =[[درگز]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[1361/03/04]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = [[رزمنده‌]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر:گل‌محمد&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:	6111914	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	براتعلی‌	محل تولد :	درگز&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	دلاوری‌جشن‌ابادی‌	تاریخ شهادت :	1361/03/04&lt;br /&gt;
نام پدر :	گل‌محمد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
* یک روز دائی مرحوم شده ی فرزند عزیز شهیدم برات علی به منزل ما آمد بعد از سلام و احوال پرسی از جبهه و جنگ صحبت به میان آمد و آن زمان برات علی تقریبا هفده ساله بود بعد از صحبت هایی که در مورد امام و انقلاب کرد رو به فرزندانم نمود و فرمود حالا کدام یک از شما چند برادر حاضرید که سر نوشتتان همانند حضرت علی اکبر علیه السلام شود؟ ناگهان براتعلی از جایش بلند شد و با خوشحالی گفت: من. از آن روز به بعد هم این قدر بی تاب بود تا بالاخره به جبهه اعزام شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* دوستان و همرزمان فرزند عزیز شهیدم براتعلی نقل می کردند: در [[عملیات بیت المقدس]] براتعلی به وسیله [[آر.پی.جی]] سه [[تانک]] دشمن را از کار انداخت و با این حرکت محل استقرارش توسط دشمن شناسایی شد و با ریزش بارانی از تیرهای مستقیم [[تیربار]] و [[گلوله]] با اصابت گلوله به درجه ی رفیع و پرفیض شهادت نائل گردید و حدودا 28شبانه روز جنازه ی مبارکش در خط به خاطر این که قبل از [[شهادت]] در منطقه ی استقرار دشمن نفوذ کرده بود و محل شهادتش در تیر راس دشمن قرار داشت ، ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* یک شب براتعلی رفته بود مسجد و چون [[شهید]] نوروزیان را تازه آورده بودند تابوت خالی را داخل [[مسجد]] گذاشته بودند براتعلی هم به داخل تابوت رفته بود و آنرا می بوسید و گریه می کرد در همین هنگام یکی از آقایان روستا سر می رسد و به براتعلی می گوید این تابوت اشکال دارد این ها همه خونیست بیا از تابوت بیرون بعد براتعلی به آن فرد می گوید: حاج آقا این چه حرف احمقانه ایست که می زنی این تابوت ها زیارتگاه است بعد شما می گویی اشکال دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* به یاد دارم یک شب براتعلی برای خواندن [[نماز]] به مسجد رفت و چون شهید نوروزیان را تازه آورده بودند تابوت خالی او را داخل مسجد گذاشته بودند براتعلی هم وقتی آن تابوت را می بیند داخل آن رفته و تابوت را می بوسد و گریه می کرد در همین هنگام یکی از آقایان روستا سر می رسد و به شهید می گوید نجس است همه جای آن خونی است هرچه سریعتر بیرون بیا براتعلی هم در جواب آن فرد می گوید حاج آقا این چه حرف احمقانه ای است که میزنی این تابوت ها زیارت گاه ماست و بعد شما می گویید نجس است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* یکی از همرزمان فرزندم براتعلی نحوه ی شهادت او را این گونه برایم نقل کرد: هنگامیکه در عملیات بیت المقدس شرکت کرده بودیم براتعلی در درگیری با دشمن توسط آر پی جی سه عدد تانک دشمن را منهدم کرد و با این حرکت وی محل استقرار او توسط دشمن کشف شد و آنان وی را آماج تیر های تیربار گرفتند که ایشان در همان جا به فیض عظیم شهادت نائل می گردد. و بعد از حدود بیست و هشت روز جنازه ی او را به پشت خط منتقل کردند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8898 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:شهید براتعلی دلاوری جشن آبادی.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: براتعلی‌ دلاوری‌ جشن‌ابادی‌}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان درگز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%AC%D8%B4%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید براتعلی دلاوری جشن آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%AC%D8%B4%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-11-10T19:09:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =  براتعلی‌دلاوری‌جشن‌ابادی‌&lt;br /&gt;
|تصویر                  =شهید براتعلی دلاوری جشن آبادی.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =[[ درگز]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[1361/03/04]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = [[رزمنده‌]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر:گل‌محمد&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:    6111914    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    براتعلی‌    محل تولد :    درگز&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    دلاوری‌جشن‌ابادی‌    تاریخ شهادت :    1361/03/04&lt;br /&gt;
نام پدر :    گل‌محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
* یک روز دائی مرحوم شده ی فرزند عزیز شهیدم برات علی به منزل ما آمد بعد از سلام و احوال پرسی از جبهه و جنگ صحبت به میان آمد و آن زمان برات علی تقریبا هفده ساله بود بعد از صحبت هایی که در مورد امام و انقلاب کرد رو به فرزندانم نمود و فرمود حالا کدام یک از شما چند برادر حاضرید که سر نوشتتان همانند حضرت علی اکبر علیه السلام شود؟ ناگهان براتعلی از جایش بلند شد و با خوشحالی گفت: من. از آن روز به بعد هم این قدر بی تاب بود تا بالاخره به جبهه اعزام شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* دوستان و همرزمان فرزند عزیز شهیدم براتعلی نقل می کردند: در [[عملیات بیت المقدس]] براتعلی به وسیله [[آر.پی.جی]] سه [[تانک]] دشمن را از کار انداخت و با این حرکت محل استقرارش توسط دشمن شناسایی شد و با ریزش بارانی از تیرهای مستقیم [[تیربار]] و [[گلوله]] با اصابت گلوله به درجه ی رفیع و پرفیض [[شهادت]] نائل گردید و حدودا 28شبانه روز جنازه ی مبارکش در خط به خاطر این که قبل از شهادت در منطقه ی استقرار دشمن نفوذ کرده بود و محل شهادتش در تیر راس دشمن قرار داشت ، ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* یک شب براتعلی رفته بود [[مسجد]] و چون [[شهید]] نوروزیان را تازه آورده بودند تابوت خالی را داخل مسجد گذاشته بودند براتعلی هم به داخل تابوت رفته بود و آنرا می بوسید و گریه می کرد در همین هنگام یکی از آقایان روستا سر می رسد و به براتعلی می گوید این تابوت اشکال دارد این ها همه خونیست بیا از تابوت بیرون بعد براتعلی به آن فرد می گوید: حاج آقا این چه حرف احمقانه ایست که می زنی این تابوت ها زیارتگاه است بعد شما می گویی اشکال دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* به یاد دارم یک شب براتعلی برای خواندن [[نماز]] به مسجد رفت و چون شهید نوروزیان را تازه آورده بودند تابوت خالی او را داخل مسجد گذاشته بودند براتعلی هم وقتی آن تابوت را می بیند داخل آن رفته و تابوت را می بوسد و گریه می کرد در همین هنگام یکی از آقایان روستا سر می رسد و به شهید می گوید نجس است همه جای آن خونی است هرچه سریعتر بیرون بیا براتعلی هم در جواب آن فرد می گوید حاج آقا این چه حرف احمقانه ای است که میزنی این تابوت ها زیارت گاه ماست و بعد شما می گویید نجس است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* یکی از همرزمان فرزندم براتعلی نحوه ی شهادت او را این گونه برایم نقل کرد: هنگامیکه در عملیات بیت المقدس شرکت کرده بودیم براتعلی در درگیری با دشمن توسط آر پی جی سه عدد تانک دشمن را منهدم کرد و با این حرکت وی محل استقرار او توسط دشمن کشف شد و آنان وی را آماج تیر های تیر بار گرفتند که ایشان در همان جا به فیض عظیم شهادت نائل می گردد. و بعد از حدود بیست و هشت روز جنازه ی او را به پشت خط منتقل کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8898 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:براتعلی‌دلاوری‌جشن‌ابادی‌.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:براتعلی_دلاوری_جشن_آبادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان درگز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید براتعلی در میانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D8%B1_%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-11-10T19:04:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6305329 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : براتعلی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : درمیانی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : رمضان‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: تایباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1363/03/19&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز که به مرخصی آمده بود یک صندوق بزرگ برای وسایلمان گرفته بودیم . برای چند لحظه [[شهید]] غیبش زد همه جا به دنبال او گشتیم ولی او را ندیدیم . ناگهان نگاهم به صندوق افتاد فوراً درب آن را باز کردم، دیدم درون صندوق دراز کشیده بود . وقتی که گفتم : چرا این کار را کردی؟ با خونسردی گفت : شما باید برای چنین روزی آمادگی پیدا کنید، هر وقت که جسدم را بیاورند آن را داخل جعبه می گذارند و من نمی خواهم شما ناراحت شوید . من را همیشه روی کول خود سوار می کرد . و وقتی اعتراض می کردم می گفت : من باید شما را تا مکّه با پای پیاده ببرم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید به پدرش می گفت : بیا سر مزار من درخت میوه و گل بکارید . بخاطر اینکه هر کس گل را بویید و یا میوه درخت را خورد به یاد [[شهدا]] باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« همیشه می گفتند که علاقة شدیدی به [[شهادت]] و وصال به حق دارم و اگر من در این راه شهید شدم پیکر مرا از خیابان جامی به سمت مزار شهدا حرکت دهید و مرا در همان مکان مقدّس دفن نمایید .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می گفت : مادر جان باید زودتر مرا داماد کنی در مراسم دامادی من باید بچه های سپاه و ارتش با لباسهایشان باشند . دامادی من باید اسلامی و مذهبی باشد . تمام وسایل را که برای خرید ازدواج آن لازم بود تهیه کرده ام وقتی آنها را دید گفت چرا این کار را کردید . من می دانم که همه این وسایل بعد از من می ماند چون که من خواب دیده ام که شهید می شوم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در منطقه ای که با هم اعزام شده بودیم به عنوان راننده ماشین حمل مهمات ایفای نقش می کردم . او باید ماشین پر از مهمات را تا جبهه می رساند تحویل می داد . یک روز که من با شهید همراه بودم و با مهمات بسوی جبهه می رفتیم به او گفتم : براتعلی اگر از سوی دشمن یک تیر بیاید و به مهمات اصابت کند آن وقت چه می کنی ؟ در آن لحظه برق مخصوصی چشمانش را روشن کرد و صورتش حالت عرفانی خاصی به خود گرفت . رو به من کرد و گفت : من می شوم شهید براتعلی در میانی و تو می شوی شهید باطری ساز . همیشه با صحبتهایش همه را مسرور و شاد می کرد همانطوری که خودش می گفت : ما باید به همدیگر روحیه بدهیم و به پاس رنجها و مصبیتهای وارد بر امام سر افراز از میدانهای جنگ بر گردیم . به جرات می توان گفت که در آن شرایط سخت حرفهایش مسکنی بود که به ما تزریق می کرد و بالاخره شهید نتیجه آن همه صبر و استقامت خود را در منطقه [[زاهدان]] بعد از حدود دو سال به دست آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8728 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==کدگزاری==&lt;br /&gt;
Jabe&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید براتعلی داوودی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-11-10T19:02:12Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6209449 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : براتعلی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : داودی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : علی‌اکبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: مشهد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1362/01/28&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت: پنجوین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : پاسدار یگان خدمتی : سپاه پاسداران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : خواجه‌ربیع‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست زمانیکه برادرم براتعلی داوودی مجروح شد بود او را در بیمارستانی در [[تبریز]] بستری کرده بودند وقتی به ما خبر دادند ما به تبریز رفتیم و ایشان را ملاقات کردیم در مرحله ی اول که او را دیدم متوجه مجروحیت او نشدم ولی بعد که پتوی او را کنار زدم دیدم که از لگن و پای دیگرش از زانو و یک دست از قطع شده است این صحنه برایم خیلی سخت بود و گریه می کردم او مرا صدا زد و با روحیه ی بالایی که داشت به من گفت مرا کمی بالا بیاور کمک کردم تا او کمی بالاتر بیایید سپس به من گفت : آب می خواهم رفتم و با دکترش مشورت کردم گفت : اشکالی ندارد ولی در حد یک قاشق باشد . رفتم و کمی آب به او دادم او به شوخی گفت اگر بیشتر به من آب ندهی می روم و آب بر می دارم . او با همان حال خراب مرا به صبر و بردباری دعوت می کرد . در همین حال بودیم که حالش بد شد و تا دکتر ها بالای سر او رسیدند دیگر جانی در بدن نداشت و به مقام والای [[شهادت]] نائل گشت . دکتر ها یک کاغذ که روی سر او بود را به من دادند که در آن نوشته بود برای امام دعا کنید . پزشکان او می گفتند ما عملهای جراحی زیادی روی او انجام دادیم ولی حتی برا ی یک دفعه از او یک احساس درد کوچک ندیدیم و این برای ما خیلی ناباورانه بود.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8599 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:شهید براتعلی داوودی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده:شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید براتعلی داوری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-11-10T19:00:23Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6514330 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : براتعلی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : داوری‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: نیشابور &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1365/10/28&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر جان سلام ـ سلام گرمي که در لحظات سرنوشت ساز و آخر عمرم را شادت مي نهم سلامي که همه اش ابراز علاقه به شماست پدر عزيزم از شما کمال تشکر را دارم از اينکه اين چنين فرزنداني را تربيت کرديد براي ياري [[امام خميني]] راهنمايي کرده و فرستادي از اينکه شما راه حق را به من نشان داده و مرا فداي جبهه نموده و با ؟؟؟ استوار و ايمان کمکم از ؟؟؟ که لبيک به فداي رهبر کبير انقلاب امام خميني دهم متشکرم . پدرم اگر من در اين راه به [[شهادت]] رسيدم اميدوارم که مرا ببخشي چون حق فرزندي را نسبت به شما آن طور که بايد باشد اداء نکردم . پدرم اميدوارم که راه اسلام استوار و محکم باشي و با سخناني قاطع جواب ضد انقلاب ها را بدهيد . مادرم سلام ـ مادر خوبم اي انگيزه بقاي من که تو هستي ضمن عرض سلام به محضر و خدمت شما مادرم من به جبهه آمدم که ياري [[امام حسين]] از اينکه شما مرا اجازه داده ايد نمي داني چقدر خوشحالم مادر من در اينجا معني محبت به شما و زحمتهاي فراوان و طاقت فرسايي شما را درک مي کنم و نمي دانم که چگونه از شما تشکر کنم مادرم اگر من کاري بدي يا کهورتي يا ناراحتي ايجاد کردم براي شما اميدوارم مرا حلال کني و مرا ببخشي از شما پدر و مادر گرامي خواهانم که صبر و استقامت داشته باشيد . خدمت برادرانم تک تک عباس و اصغر و اسماعيل سلام مي رسانم و اميدوارم که در درسهايشان کوشا باشند و کمک به پدر و مادر کنند . و از شما پدر و مادر و ديگر برادرانم خواهانم که با عباس خوشرفتاري و اذيت و آزارش ندهند از او محافظت کنند . خدمت تک تک خواهرانم خديجه، زهرا و زينب سلام مي رسانم و اميدوارم که اگر از من ناراحتي ديده اند مرا ببخشند … و از طرف من خواهرم زينب را ؟،؟؟ به برادر بزرگم حسن سلام مي رسانم و از او کمال تشکر را دارم که به من کمک مي کرد که راه اسلام و دينم کوشا باشم . و به برادر ديگرم حسين سلام مي رسانم و برايش آرزوي موفقيت دارم و اميدوارم که در راه اسلام و دين کوشا باشد و اگر ناراحتي از من داشت اميدوارم که مرا ببخشد چه شما خيلي به گردن من حق داريد و همچنين همسرش زهرا و دختر و و پسرش رضا را هم سلام مي رسانم و از طرف من صورت رضا و معصومه رات ببوسيد . خدمت علي دامادمان و فاطمه خواهرم و دخترش مريم سلام مي رسانم و اميدوارم که در راه اسلام و حفظ انقلاب کوشا باشند به عمه سلام مي رسانم و اميدوارم که حاشان خوب و خوش باشند . به حضور محترم خاله ها و شوهر خاله و پسر خاله و ديگر اعضاي خانواده شان سلام مي رسانم و براي يکايکشان آرزوي موفقيت دارم . به خدمت دوستانم سلام مي رسانم و اميدوارم که راه مرا ادامه داده و اين انقلاب را که با خون [[شهدا]] پيروزش رسيد حفظ نمايند . هر کدام از اهالي روستا و دوستان و قوم و خويشان از من ناراحتي ديدن اميدوارم که مرا حلال کنند و مرا ببخشند در خاتم اميدوارم که صبر و بردبار و با ايمان و استقامت فراوان زندگي کنيد و هيچگونه ؟؟؟ به خود راه ندهيد . خدانگهدارتان وصيتنامه براتعلي داوري در مورخه 16/10/65 در شب نوشته شده.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8634 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:8634.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:شهید براتعلی داوری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%AF</id>
		<title>شهید براتعلی خردمند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%AF"/>
				<updated>2020-11-10T18:56:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6606965	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	براتعلی‌	محل تولد :	درگز&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	خردمند	تاریخ شهادت :	1366/01/22&lt;br /&gt;
نام پدر :	موسی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
خواب دیده بودم که براتعلی در کنار درب باغی زیبا ایستاده و من هم در کنارش بودم و با یک دیگر صحبت می کردیم بعد او از من جدا شد و به داخل باغ رفت همین که می خواستم داخل باغ شوم نگذاشت و گفت: بیا برای من مسئولیت دارد این خواب را قبل از به [[شهادت]] رسیدنش دیدم و وقتی برایش تعریف کردم گفت: خودم نیز خواب دیده ام که [[شهید]] می شوم.&lt;br /&gt;
فرزند عزیز شهیدم براتعلی برای یکی از دوستانش نقل می کند که: خواب شهادتش را دیده و می گوید یقین دارد که به شهادت می رسد و بالاخره هم به درجه ی رفیع شهادت نائل گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8015 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:شهید براتعلی خردمند }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان درگز ]]&lt;br /&gt;
==کدگزاری==&lt;br /&gt;
Jabe&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%DA%A9%DA%86%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88</id>
		<title>شهید برات کچرانلو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%DA%A9%DA%86%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88"/>
				<updated>2020-11-10T18:55:17Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6530028	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	برات‌	محل تولد :	بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	کچرانلو	تاریخ شهادت :	1365/06/12&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمدزمان‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	محمد زمان کچرانلوئی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم در آخرین دیدار موقع خداحافظی [[شهید برات کچرانلو]]ئی گفت : این بار که به جبهه بروم من [[شهید]] می شوم . به او گفتم : بیا یک نشان برای دخترعمویت بگذار تا بعد از [[سربازی]] عروسی بگیریم و داماد شوی . گفت : نه ، من شهید می شوم چرا یک نفر دیگر هم به پای من بسوزد ؟ مثل اینکه به او الهام شده بود که این بار شهید می شود و دیگر برنمی گردد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17259 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%DA%A9%D8%A7%D9%87%D9%84_%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%AE</id>
		<title>شهید برات کاهل اندرخ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%DA%A9%D8%A7%D9%87%D9%84_%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%AE"/>
				<updated>2020-11-10T18:54:17Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6529966    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    برات‌    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    کاهل‌اندرخ‌    تاریخ شهادت :    1365/09/02&lt;br /&gt;
نام پدر :    رمضان‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    کشاورز    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
موضوع    شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی    رمضان کاهل اندرخ&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان [[شهید]] می گفت: که در محل آنان آب کم بود کسی جرأت نداشت شبها بیرون بیاید و از جایی آب بیاورد و او به تنهایی شبها بیرون می آمد و چند تا قمقمه آب برمی داشت و از چشمه ای که در محل عراقیها بوده آب می آورد و ایشان می گفت: من همان کاری را می کنم که [[حضرت ابوالفضل (ع)]] در صحرای [[کربلا]] این کار را انجام داده بود و یکبار شب که آب آورده بود در نیمه شب با چند اسیر عراقی آمده بود و فرمانده او را تشویق کرده بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17213 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%DA%A9%D8%A7%D9%87%D9%84_%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%AE</id>
		<title>شهید برات کاهل اندرخ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%DA%A9%D8%A7%D9%87%D9%84_%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%AE"/>
				<updated>2020-11-10T18:53:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6529966    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    برات‌    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    کاهل‌اندرخ‌    تاریخ شهادت :    1365/09/02&lt;br /&gt;
نام پدر :    رمضان‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    کشاورز    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
موضوع    شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی    رمضان کاهل اندرخ&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان [[شهید]] می گفت: که در محل آنان آب کم بود کسی جرأت نداشت شبها بیرون بیاید و از جایی آب بیاورد و او به تنهایی شبها بیرون می آمد و چند تا قمقمه آب برمی داشت و از چشمه ای که در محل عراقیها بوده آب می آورد و ایشان می گفت: من همان کاری را می کنم که [[حضرت ابوالفضل (ع)] در صحرای [[کربلا]] این کار را انجام داده بود و یکبار شب که آب آورده بود در نیمه شب با چند اسیر عراقی آمده بود و فرمانده او را تشویق کرده بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17213 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C</id>
		<title>شهید برات محمد عربی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C"/>
				<updated>2020-11-09T19:33:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = برات محمد عربی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[بجنورد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۷۶/۹/۱۱]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          =&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =  &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[غلامرضا]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احساس مسؤلیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع احساس مسؤليت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید یکروز یکی از همراهانش به منزل ما آمد و در مورد اتفاقاتی که در جبهه افتاده بود برای ما صحبت می کرد همسرم آن اتفاقات را برای ما بازگو نکرده بود به دوستش گفت : خلاصه کنید من پرسیدم شما چرا این مسائل را مطرح نکردید ؟ همسرم گفت : اسراد جبهه را نباید نزد افراد حتی افراد درجه یک خانواده باز گو کنیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انتخاب اسم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع انتخاب اسم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که بار دار بودم برای دختر و پسر شدن فرزندم اسم انتخاب کردم همسرم گفتند که : اسم دختر انتخاب نکنید چون فرزندمان پسر است . و اسمش را رضا می گذاریم . من سوال کردم شما از کجا می دانید ؟ گفتند : من خواب دیدم و چنین هم شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاقه مندی به خدمتگذاران نظام و روحانیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع علاقه مندي به خدمتگذاران نظام و روحانيت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید روز هفتم تیر که [[شهادت]] 72 تن بود ایشان به همراه همکارانش مشغول درو کردن بودند که یکی از دوستانش خبر شهادت 72 تن را به آنان داد و ما به اتفاق تمام دوستان و همکاران جهت مراسم عزاداری به سپاه رفتیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صله رحم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع علاقه مندي به خدمتگذاران نظام و روحانيت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید هنگامی که [[سرباز]] بودم و در [[خوزستان]] خدمت می کردم من سرپرست نگهبانی بودم که یک دفعه به من اطلاع دادند که شما ملاقاتی دارید و ایشان به صورت ماموریتی به [[اهواز]] آمده بودند و هنگامی که به دژبانی آمدم دیدم برادرم برات محمد به ملاقات من آمده است و من از دیدن برادرم در ولایت غریب خیلی خوشحال شدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی ایشان مجروح شده بود به ما خبر دادند که پسرتان برات محمد در بیمارستان [[تهران]] بستری است وما به ملاقاتشان رفتیم ایشان در اثر مواد شیمیایی تمام موی سرش ریخته بود بطوری که خواهرش می گفت : این برادر من نیست و ایشان بعد از مدتی بستری در بیمارستان به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان زمانی که شیمیایی شده بود پس از درمان چند روزی بود که حالش بهبود پیدا کرده بود در [[بجنورد]] مشغول کار بود یک دفعه حالش به هم می خورد و ایشان به مشهد منتقل و از آنجا می خواهند به تهران منتقل نمایند هنگامی که ایشان را سوار هواپیما می کنند در همان لحظه به شهادت می رسد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولیاء و مربیان مدرسه ازایشان راضی بودند و در حین تحصیل ایشان عشق و علاقه فراوانی به جبهه رفتن پیدا کرده بود ویادم می آید یک روز آمد و گفت : من باید به جبهه بروم واگر شما رضایت ندهید خودم را به زیر ماشین می اندازم تا کشته شوم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اخلاص عمل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع اخلاص عمل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان در منطقه عملیاتی شیمیایی شده بود و در این مورد چیزی به من نگفته بود تا زمانی که در بیمارستان بستری و بعد من متوجه شدم که ایشان شیمیایی شده است . و هنگامی که در بیمارستان [[امام رضا (ع)]] [[مشهد]] بستری بود به شهادت رسید و من به رضای خداوند متعال راضی شدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید روز قبل از شهادت پدرم ما را به منزل اقوام بردند و فردای آن روز برف زیادی باریده بود و مدارس تعطیل شده بود و هنگامی که برگشتی ماشینهای سپاه را دیدیم که آمده بودند زمانی که پیاده شدند به ما گفتند : پدرتان [[شهید]] شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین دیدار من با پدرم صبح قبل از شهادتش بود و هنگامی که رفت حالش بسیار خوب بود . پدرم در محل کارش حالش بهم می خورد و ایشان را برای مداوا به بیمارستان امام رضا ( ع ) در مشهد مقدس اعزام می کنند ماخبر نداشتیم هنگامی که می خواستند پدرم را از مشهد به بجنورد بیاورند من وبرادرم را به منزل یکی از اقوام بردند . صبح روز بعد برف زیادی باریدو ما قصد رفتن به مدرسه را داشتیم که گفتند : مدارس تعطیل است و همه اقوام به منزل ما آمدند و من شک کردم و هنگامی که به منزل آمدیم پرچمهای سیاه را بر در و دیوار دیدم و آن زمان متوجه شدم که پدرم به شهادت رسیده است .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014610 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:برات محمد عربی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C</id>
		<title>شهید برات محمد عربی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C"/>
				<updated>2020-11-09T19:32:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = برات محمد عربی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[بجنورد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۷۶/۹/۱۱]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          =&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =  &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[غلامرضا]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احساس مسؤلیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع احساس مسؤليت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید یکروز یکی از همراهانش به منزل ما آمد و در مورد اتفاقاتی که در جبهه افتاده بود برای ما صحبت می کرد همسرم آن اتفاقات را برای ما بازگو نکرده بود به دوستش گفت : خلاصه کنید من پرسیدم شما چرا این مسائل را مطرح نکردید ؟ همسرم گفت : اسراد جبهه را نباید نزد افراد حتی افراد درجه یک خانواده باز گو کنیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انتخاب اسم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع انتخاب اسم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که بار دار بودم برای دختر و پسر شدن فرزندم اسم انتخاب کردم همسرم گفتند که : اسم دختر انتخاب نکنید چون فرزندمان پسر است . و اسمش را رضا می گذاریم . من سوال کردم شما از کجا می دانید ؟ گفتند : من خواب دیدم و چنین هم شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاقه مندی به خدمتگذاران نظام و روحانیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع علاقه مندي به خدمتگذاران نظام و روحانيت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید روز هفتم تیر که [[شهادت]] 72 تن بود ایشان به همراه همکارانش مشغول درو کردن بودند که یکی از دوستانش خبر شهادت 72 تن را به آنان داد و ما به اتفاق تمام دوستان و همکاران جهت مراسم عزاداری به سپاه رفتیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صله رحم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع علاقه مندي به خدمتگذاران نظام و روحانيت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید هنگامی که [[سرباز]] بودم و در [[خوزستان]] خدمت می کردم من سرپرست نگهبانی بودم که یک دفعه به من اطلاع دادند که شما ملاقاتی دارید و ایشان به صورت ماموریتی به [[اهواز]] آمده بودند و هنگامی که به دژبانی آمدم دیدم برادرم برات محمد به ملاقات من آمده است و من از دیدن برادرم در ولایت غریب خیلی خوشحال شدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی ایشان مجروح شده بود به ما خبر دادند که پسرتان برات محمد در بیمارستان [[تهران]] بستری است وما به ملاقاتشان رفتیم ایشان در اثر مواد شیمیایی تمام موی سرش ریخته بود بطوری که خواهرش می گفت : این برادر من نیست و ایشان بعد از مدتی بستری در بیمارستان به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان زمانی که شیمیایی شده بود پس از درمان چند روزی بود که حالش بهبود پیدا کرده بود در [[بجنورد]] مشغول کار بود یک دفعه حالش به هم می خورد و ایشان به مشهد منتقل و از آنجا می خواهند به تهران منتقل نمایند هنگامی که ایشان را سوار هواپیما می کنند در همان لحظه به شهادت می رسد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولیاء و مربیان مدرسه ازایشان راضی بودند و در حین تحصیل ایشان عشق و علاقه فراوانی به جبهه رفتن پیدا کرده بود ویادم می آید یک روز آمد و گفت : من باید به جبهه بروم واگر شما رضایت ندهید خودم را به زیر ماشین می اندازم تا کشته شوم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اخلاص عمل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع اخلاص عمل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان در منطقه عملیاتی شیمیایی شده بود و در این مورد چیزی به من نگفته بود تا زمانی که در بیمارستان بستری و بعد من متوجه شدم که ایشان شیمیایی شده است . و هنگامی که در بیمارستان [[امام رضا (ع)]] مشهد بستری بود به شهادت رسید و من به رضای خداوند متعال راضی شدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید روز قبل از شهادت پدرم ما را به منزل اقوام بردند و فردای آن روز برف زیادی باریده بود و مدارس تعطیل شده بود و هنگامی که برگشتی ماشینهای سپاه را دیدیم که آمده بودند زمانی که پیاده شدند به ما گفتند : پدرتان [[شهید]] شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین دیدار من با پدرم صبح قبل از شهادتش بود و هنگامی که رفت حالش بسیار خوب بود . پدرم در محل کارش حالش بهم می خورد و ایشان را برای مداوا به بیمارستان امام رضا ( ع ) در مشهد مقدس اعزام می کنند ماخبر نداشتیم هنگامی که می خواستند پدرم را از مشهد به بجنورد بیاورند من وبرادرم را به منزل یکی از اقوام بردند . صبح روز بعد برف زیادی باریدو ما قصد رفتن به مدرسه را داشتیم که گفتند : مدارس تعطیل است و همه اقوام به منزل ما آمدند و من شک کردم و هنگامی که به منزل آمدیم پرچمهای سیاه را بر در و دیوار دیدم و آن زمان متوجه شدم که پدرم به شهادت رسیده است .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014610 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:برات محمد عربی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%87</id>
		<title>شهید برات محمد داستعاله</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%87"/>
				<updated>2020-11-09T19:27:48Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6004958 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : برات‌ محمد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : داستغاله‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : فرهاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: شبروان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1360/12/08&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌ حمزه‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزندم برات محمد قبل ازاینکه به جبهه بروند یک روز صبح گفت : مادر دیشب خواب دیدم که من در حالیکه پرچم در دست دارم جلوتر از کاروان به جبهه می روم و بعداً به جبهه رفت و به [[شهادت]] رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز صبح زمانیکه آماده شده بود برات محمد که عازم جبهه شود ، به من گفت : مادر جان من خواب دیدم که بر روی [[مسجد]] بلال رفتم و اذان می گویم ، ما زیاد متوجه این خواب و تعبیرش نشدیم بعد که ایشان به جبهه رفت خبر آوردند که به درجه رفیع شهادت نائل گردیده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از به شهادت رسیدن برات محمد خیلی غمگین شده بودم یک روز یکی از همسایه ها آمد پیشم و گفت مگر شما خدای نکرده مریض هستید ؟ یا ناراحتی دارید ؟ گفتم : نه چرا این سؤال را می کنی ؟ گفت : من دیشب خواب دیدم که برات آمد و به من گفت : برو از مادرم سر بزن و احوالش را بپرس چون او مریض است گفتم من دیروز پیش مادرت بودم و حالش خوب بود اما او دوباره به من گفت نه برو حتماً از مادرم خبر بگیر چون او مریض است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز در منطقه ما سیلی عظیم آمد که ما در باغ گیر کرده بودیم یکدفعه برادرم برات محمد به داخل سیل رفت و هر چه گفتم نرو گفت بچه ها را باید نجات بدهم و با شجاعتی که داشت توانست بچه ها را نجات بدهد اما ناگهان سیل شدت گرفت و سریع به بالای درخت توتی پناه برد تا زمانی که سیل کم شد و پائین آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که به صورت ستونی برای عملیات حرکت کرده ایم و می رویم و برات محمد در ستون پشت سر من است و گاهی به شوخی از صف بیرون می آید یکدفعه دیدم که از صف بیرون آمد و فرار کرد و همچنان که صدایش می زدم به دنبالش رفتم اما او مخفی شد و پیدایش نکردم دوباره به داخل ستون برگشتم و خیلی دلواپس بودم و گاهی صدایش می کردم که برات بیا نیروها می روند همینطور که صدایش می زدم یکدفعه به زمین خوردم و از خواب بیدار شدم و در دلم احساس کردم که [[شهید]] می شود و اتفاقاً مدت زیادی نگذشت که شهید شد .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8532 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:شهید برات محمد داستعاله }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شیروان ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D9%82%D9%84%DB%8C%DA%86%DB%8C</id>
		<title>شهید برات قلیچی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D9%82%D9%84%DB%8C%DA%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-11-09T19:25:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =  برات قلیچی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =شهید برات قلیچی.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =[[قوچان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[1363/12/22]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =[[باغ‌بهشت‌3]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = [[رزمنده‌]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر:محمدحسین‌&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:    6310995    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    برات‌    محل تولد :    قوچان&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    قلیچی‌    تاریخ شهادت :    1363/12/22&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمدحسین‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    باغ‌بهشت‌3&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم در [[عملیات بدر]] روی جاده وسط جزیره درگردان الحدید بودیم . شب قبل از عملیات تقریبا ساعت 12 شب بود که [[شهید برات قلیچی]] پیش من آمد و گفت : می خواهم به خط مقدم ، جلو بروم و صبح برمی گردم . خداحافظی نمود و رفت بعد از اتمام عملیات بود که همرزمانش به عقب برگشتند و دنبال من می گشتند، وقتی مرا پیدا کردند یکی از بچه ها که با او در عملیات بود خبر [[شهادت]] برات قلیچی را به من داد و گفت : ایشان در اثر اصابت [[ترکش]] از ناحیه چشم چپ و دست و پا مجروح که در اثر جراحات وارده و خونریزی به درجه رفیع شهادت نائل گردیدند من همان جا نشستم و گریه کردم.راوی    صفر علی سلیمانی&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16890 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:شهید برات قلیچی.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: برات قلیچی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان قوچان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%85%D9%86%D8%AF</id>
		<title>شهید برات فرهمند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%85%D9%86%D8%AF"/>
				<updated>2020-11-09T19:24:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:    7200273    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    برات‌    محل تولد :    سرخس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    فرهمند    تاریخ شهادت :    1372/03/27&lt;br /&gt;
نام پدر :    غلامحسین‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    سایر&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد [[شهيد]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    صفر فرهمندی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرم با وجود اینکه سن کمی داشت ولی در سه مرحله به جبهه اعزام شد و روزی که جنگ تمام شد گریه می‌کرد و می‌گفت: من لیاقت نداشتم که به مقام [[شهادت]] برسم. تا اینکه به سربازی رفت و یکسال در [[یگان ویژه نیروی انتظامی]] در [[زاهدان]] خدمت کرد. یکی از شبهای ماه محرم در [[مسجد]] مراسم داشتیم بعد از پایان مراسم خوابم برد. در خواب دیدم که برات آمده است به مسجد و در مراسم شرکت می‌کند تا مرا دید جلو آمد و حال مرا پرسید. شما چطورید؟ گفت: من خیلی خوشحالم چون به آرزوی خودم رسیدم. صبح که بیدار شدم هر لحظه منتظر خبری بودم چون یقین داشتم برادر من به آرزویش رسیده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15964 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
==کدگزاری==&lt;br /&gt;
Jabe&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:شهید برات فرهمند.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D9%85%D8%AD%D8%A8%D8%AA%DB%8C</id>
		<title>شهید برات علی‌ محبتی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D9%85%D8%AD%D8%A8%D8%AA%DB%8C"/>
				<updated>2020-11-09T19:22:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = براتعلی‌محبتی‌ &lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =[[اسفراین]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[1367/05/05]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =[[رزمنده‌]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر:محمد&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:	6717293	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	براتعلی‌	محل تولد :	اسفراین&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	محبتی‌	تاریخ شهادت :	1367/05/05&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین باری که براتعلی به مرخصی آمده بود با تمام اهالی روستا خداحافظی کرد گویا به ایشان الهام شده بود که این سفر، آخرین سفر اوست و باید خود را برای مسافرتی طولانی آماده کند وقتی به من رسید بعد از احوالپرسی پرسیدم کجا با این عجله؟ گفت: در منطقه وضعیت بحرانی حاکم است و به وجود ما شدیدا نیاز است باید زود به منطقه برگردم وقت خیلی کم است پرسیدم: پس حالا کجا؟ گفت به مشهد می روم تا بعد از زیارت آقا [[امام رضا علیه السلام]] عازم منطقه شوم گفتم اگر اجازه دهید من هم تا [[مشهد]] همسفر شما باشم با کمال خوشحالی گفت افتخار می کنم من هم شوق زده مثل کسی که مدتهاست طعم خوشی را نچشیده و خود را محبوس در دامان زندگی انباشته از فرط خوشحالی سر از پا نمی شناختم زیرا که همسفر مردی می شدم که زبان زد همگان بود در مهربانی و شجاعت و چند صباح عمر با عزت خود را در بستر عشق به خدا گذراند، راه افتادیم در حالی که ایشان مدام زیر لب زمزمه می کرد به ندرت متوجه می شدم که چه می گوید آنچه دستگیر می شد ذکر خدا و تلاوت سوره ی الحمد و توحید و ... بود. در بین راه که با اتوبوس عازم مشهد بودیم مدام [[قرآن]] کوچکی را که در جیب داشت ورق می زد و ذکر خدا می گفت. حال و هوای خاصی داشت. محال بود بود که بتوانم درک کنم آن حالاتی را که در آن لحظه داشت گاهی به خود می بالیدم چون دوستی داشتم که در عرصه ی گیتی شمع و چراغ دیگران بود در خصوص عبور از تاریکی ها و لحظه های تار و مبهم زندگی گاهی افسوس می خوردم که چرا ما نباید چنین باشیم.گاهی اشک می ریخت و از این که چند روزی از همرزمان خود دور بود و نتوانسته بود به تلاش هم رکاب عاشقان خدا شود افسوس می خورد و گاهی در خصوص زندگی و دلباختن به او تعریف هایی می کرد به مشهد رسیدیم بدون آن که متوجه شوم که از کجا گذشتیم و چگونه آمدیم مات و مبهوت غرق در افکارم بودم که فکرم را به خود مشغول کرده بود بی درنگ خود را به حرم مطهر رساندیم و مشغول زیارت شدیم دست بر ضریح گرفته بود آن قدر اشک می ریخت که تمام زائران را متوجه خود نموده بود و با صدای بلند [[شهادت]] خودش را از ثامن الحجج علیه السلام می طلبید و همان طور هم شد. رفت و ما را در بستر زندگی تنها گذاشت. ای شکیباترین خاک با ما بگو آن [[شهید]] وقتی سر خونین به شانه ات نهاد در گوش تو چه نجوا کرد و آن سر بریده در گودال بر که تبسم نمود تو طهارت در خون عاشقان حق کرده ای و شایسته ی قدوم معشوق شده ای با آن هنگام که بر سر کشته ی خویش می آید به شکرانه ی این نعمت جرعه ای از معرفت بر ما بپوشان و لحظه ای پرده از حقیقت پرواز در برابر ما شکسته بالان زخمی بگشا تا به هوای سر و کویشان پر و بالی بزنیم. چه شکیبایی تو ای خاک! به امید آن روز که بتوانیم نصایح و اندرزهای جامع و حیاتی این عزیزان را در بلندای این مرز و بوم و گوش مشتاقان حقیقت برسانیم و تداوم بخش راه این عزیزان باشیم. راوی	اکبر دل خوش دولت آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان بعد از گذراندن دوره ی آموزش به منطقه اسلام آباد غرب منتقل شدند. در آنجا طبق آموزشهایی که دیده بودند در واحد تخریب مستقر شده بود. زمانی که قطعنامه ی شماره 598 از طرف مسئولین کشور پذیرفته شد منافقین به طمع اینکه بهترین موقع برای تصرف کشور اسلامی است از نقاط مختلف حملات ر اشروع کرده بودند. همینطور از منطقه ی [[اسلام آباد غرب]] طبق گفته یکی از همرزمانش براتعلی زخمی می شود و او را به پشت [[سنگر]] انتقال می دهند و بعد از چند لحظه [[خمپاره]] دیگر به نزدیک او اصابت می کند و شهید می شود. راوی	اکبر دل خوش دولت آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع	پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین بار که ایشان را دیدم موهایش را کوتاه کرده بود گفتم: چرا موهایت را اینقدر کوتاه کرده ای؟ گفت: می خواهم برای شهادت آماده شوم. گفتم: ان شاءالله که جنگ تمام می شود. گفت: مگر می شود من به آرزوی خود نرسم وجنگ تمام شود. تعدادی فیلم و فیش عکس هم به من داد و گفت: اگر نیامدم خودت عکسها را بگیر. مثل اینکه کاملاً به ایشان الهام شده بود که بزودی به فیض شهادت خواهد رسید. راوی	اکبر دل خوش دولت آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع	امر به معروف و نهي از منکر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براتعلی بعد از ترک تحصیل برای کارکردن به تهران آمد و درآنجا باهم یک خانه گرفتیم. یک شب دیر به خانه آمد و بنده نگران شدم وقتی آمد پرسیدم پس چرا دیر آمدی؟ گفت: درراه که به خانه می آمد دیدم دو پسر مزاحم دو دختر شده اند و آنها را اذیت می کنند رفتم نزدیک و آنها را [[امر به معروف و نهی از منکر]] کردم ولی آنها توجهی نکردند و به کارخود ادامه دادند. وقتی دوباره این موضوع را تکرار کردم آن دو گفتند: به تو ربطی ندارد در آن موقع بین ما درگیری پیش آمد که دراین موقع برادران کمیته رسیدند و با شکایت آن دو دختر آن جوانها را دستگیر کردند به همین دلیل من امشب دیر به خانه رسیدم. راوی	اکبر دل خوش دولت آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مبعد ازاینکه آموزش نظامی را در نیشابور دید قرار شده بود که به باختران اعزام شود به روستا آمد و گفت: من خواب دیدم و یقین دارم که شهید خواهم شد . شما هم دعا کنید که خواب من به حقیقت بپیوندند و من به آرزوی خود (شهادت ) برسم. برای همین درآخرین روز جنگ به آرزوی خود نائل آمد. ایشان در مورخه ی 5/5/67 شهید شد و جنگ درتاریخ 6/5/67 به طور کامل تمام شد. راوی	اکبر دل خوش دولت آبادی&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18338 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:برات علی محبتی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اسفراین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید برات علی سیاد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2020-11-09T19:18:31Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6008362    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    برات‌علی‌    محل تولد :    سرخس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سیاد    تاریخ شهادت :    1360/09/08&lt;br /&gt;
نام پدر :    غلامرضا    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
براتعلی یکسری به همراه گله گوسفندان به خاک [[ترکمنستان]] رفته بود موقع برگشتن راهش را گم کرده بود و در یک جایی ایستاد و استراحت می کند زمانی که حدس می زند هنگام اذان است شروع به اذان گفتن می کند ولی چوپانهایی که آن قسمت بودند می ترسند و با آب جوش بالای سر براتعلی می ریزند با این حال ایشان اذان را قطع نکرده و ادامه می دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکدفعه یادم است که به دخترم گفت: عموجان بروید وضو بگیرید و بیائید پست سر من [[نماز]] بخوانید در آن زمان ما یک خانه ای در دست ساخت داشتیم که براتعلی می گفت این خانه [[مسجد]] من است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11921 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:11921.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==کدگزاری==&lt;br /&gt;
Jabe&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید برات سلطانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-11-08T19:54:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: /* زندگی نامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شه ی د برات سلطان ی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تار ی خ تولد :1346/12/30&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تار ی خ شهادت : 1366/02/19&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :آذربا ی جان شرق ی - مراغه – چکان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
[[شهید برات سلطانی]] در سال 1346 در یک خانواده ی روحانی و مذهبی در یکی از روستاهای شهرستان مراغه بنام روستا ی تازه کند علیا متولد شد. خوشروئی و صداقت از طفولیت در چهره [[شهید]] نمایان بود. او از همان کودکی در کلاسهای [[قرآن]] که توسط روحانی روستایمان و عموی شهید در روستا تشکیل می یافت شرکت می کردند و کتابهای گلستان و بوستان سعدی را در کنار تلاوت قرآن در مکتب یاد گرفت. شهید به علت مشکلات مالی خانواده اش نتوانست در مدرسه تحصیل کند و به کارهای کشاورزی و دامداری مشغول شدند و شبها در دوره های نهضت سوادآموزی شرکت می کرد و با موفقیت دو دوره ی نهضت را به پایان رسانید تا اینکه دوره ی سربازیش فرا رسید که مصادف بود با جنگ ایران و عراق کارت آماده به خدمتش را گرفت و عازم شد و بعد از آموزشهای نظامی در پادگان قوشچی در [[ارومیه]] به منطقه [[حاج عمران]] اعزام شد و در [[عملیات والفجر 10]] در حاج عمران به درجه ی رفیع [[شهادت]] نائل آمد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/39403 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1399074KAKA005-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1399074KAKA004-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1399074KAKA002-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:سلطانی.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:شهید برات سلطانی }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده:شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان آذربایجان شرقی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مراغه ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید برات دانایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2020-11-08T19:46:52Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6111467 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : برات‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : دانائی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : قربان‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: اسفراین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت:1361/06/30&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     116. در هنگام برگشت ازعملیات به پادگان [[پیرانشهر]]، تا عملیات دیگر دو روزی فرصت برای استراحت و نافت شخصی داشتیم . ایشان موی سر خود را با تیغ تراشیده بود، وقتی از او سئوال کردم که چرا ابتکار را کردی؟ به من پاسخ داد : &amp;quot; این عملیاتی که می خواهیم برویم، آخرین عملیاتی است که من می توانم در آن شرکت کنم و می خواهم سرم نیز تمیز باشد . &amp;quot; و همانطور هم شد و ایشان در آن عملیات به درجه رفیع [[شهادت]] نائل شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     116. یک شب خواب دیدم که بدون آنکه من مطلع باشم دستم حنا شده است، صبح که برای [[نماز]] بیدار شدم دیدم که دستم حنایی شده است و هر چه می شویم پاک نمیشود . به همسرم گفتم : که چه اتفاقی افتاده است و او نیز اظهار بی اطلاعی کرد . تا چند روز اثر این حنا بر دستم بود، و این خاطره را به زیاد داشتم تا زمانیکه پسرم [[شهید]] شد و برات را که می خواستند در خاک بگذارند دستم به خون شهید خورد و یاد آن خواب و آن حادثه افتادم و روزی که دستم با خون شهید آغشته شد، به خدا این اثر تا چند روز بردستم بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     . یک بار آن زمانی که در روستا بودیم، برات از جبهه آمده بود . هر چند وقت یکبار سر درد بسیار شدیدی می شد و گاهی مواقع به حدی می رسید که دچار حالت تهوع می شد . یک روز من خواهرم بالای سرش نشستم و خیلی گریه کردیم، وقتی چشمهایش را باز کرد ما را خیلی نصیحت کرد و گفت : &amp;quot; چرا گریه می کنید؟ هیچ کاری بدون اراده خداوند صورت نخواهد گرفت . &amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     116. یک بار وقتی که از جبهه آمده بودند، حال خوبی نداشتند و مریض شده بود . به او گفتم : برات جان ! اگر می شود تو به جبهه نرو و من به جای تو می روم و شما استراحت کن . و او با لبی پر از خنده گفت : &amp;quot; فرهاد جان مگر می شود تو به جای من به جبهه بروی؟ هر کس برای خودش می رود و خدا از هر کسی هدیه خودش را قبول می کند . تو هم می توانی برای انجام وظیفه، برای خودت به جبهه بروی . &amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8563 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:شهید برات دانایی }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اسفراین ]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید برات الله محمدزاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2020-11-08T19:43:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6126878 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : برات‌اله‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : محمدزاده‌تمام‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/11/20&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : ندارد یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : مرضیه حسین پور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره ای که یادم هست . زمانی که جهت بهیاری و دیدن دوره امدادگری به [[مشهد]] رفت . بعد از 15 روز به روستا آمد . به قدری عوض شده بود که می گفت : مادر من یک شب دیگر مهمان شما هستم امیدوارم درطی این مدت عمرم اگر کوتاهی یا قصوری از طرف من به شما رسیده به بزرگواری خود مرا حلال کنید و شب آخر را نمی خوابید . می گفت : مادر نخوابید بگذارید شما وپدر وبرادران وبستگان که اینجا جمع شدند خوب ببینم چون مطمئن هستم که دوباره شما را نمی بینم ولی امیدوارم که دیدار درقیامت وبا شفاعت ائمه اطهار همه دور هم جمع باشیم . ان شاء الله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : عشق به [[جهاد]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : مرضیه حسین پور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که می خواست به جبهه برود . یکی از خاله هایش آمده بود و به عنوان نصیحت به او گفت : اگر صبر کنی و دیپلمت را بگیری بعداً می روی دانشگاه و از این طریق می توانی به انقلاب خدمت کنی . ایشان در جواب گفت : اگر من مثلاً بروم به ارتش و آخرین درجه آن را هم بگیرم آخرش مرگ است . پس چه مرگی بهتر از [[شهادت]] در راه اسلام است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 18551&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1_%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C</id>
		<title>شهید بختیار نوروزی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1_%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C"/>
				<updated>2020-11-08T19:40:04Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: /* وصیت نامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
نام	بختیار نوروزی&lt;br /&gt;
نام پدر	وجیه الله&lt;br /&gt;
نام مادر	مهلقا&lt;br /&gt;
محل شهادت	اروندرود&lt;br /&gt;
محل تولد	قزوین - یزدرود	تاریخ تولد	۱۳۲۴/۰۸/۰۳&lt;br /&gt;
محل شهادت	اروندرود	تاریخ شهادت	۱۳۶۴/۱۱/۲۳&lt;br /&gt;
استان محل شهادت	خوزستان	شهر محل شهادت	آبادان&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل	متاهل	درجه نظامی	&lt;br /&gt;
تعداد پسر	۱	تعداد دختر	۲&lt;br /&gt;
تحصیلات	سوم ابتدائی	رشته	-&lt;br /&gt;
عملیات		سال تفحص	&lt;br /&gt;
محل کار		بنیاد تحت پوشش	&lt;br /&gt;
مزار شهید	قزوین - قزوین&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
نوروزی، بختیار: سوم آبان ۱۳۲۴، در روستای یزدرود از توابع شهر [[قزوین]] به دنیا آمد. پدرش وجیه‌الله، راننده پایه یک بود و مادرش مه‌لقا نام داشت. تا سوم ابتدایی درس خواند. کارگر بود. سال ۱۳۴۸ ازدواج کرد و صاحب یک پسر و دو دختر شد. از سوی [[بسیج]] در جبهه حضور یافت. بیست و سوم بهمن ۱۳۶۴، در [[اروندرود]] بر اثر اصابت [[ترکش]] به پهلو، [[شهید]] شد. مزار او در گلزار شهدای شهر زادگاهش قرار دارد. برادرش شکرالله نیز به [[شهادت]] رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
شهید، بختیار نوروزى: به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و با سلام به [[امام زمان(عج)]] و درود بی کران بر امام امت، قلب تپنده ی تاریخ و با صلوات و رحمت بى ‏پایان الهى بر شهیدان همیشه زنده ی انقلاب اسلامى و [[جنگ تحمیلى]]، به خصوص شهیدان مظلوم [[کردستان]] که در نبرد با کفر جهانى و مزدوران داخلى و خارجى، در راه اعتلاى پرچم توحید در خون پاک خود غلطیدند و به لقاء الله رسیدند و با آرزوى پیروزى قریب الوقوع رزمندگان کفرستیز اسلام در جبهه‏ هاى حق علیه ظلمت و به امید زیارت قبر شش گوشه ابا عبد الله الحسین(ع). خدایا، معبودا، پروردگارا! از وقتى که چشم گشودم، خود را در میان گناه دیدم! بارالها! همواره خود را در میان معصیت یافتم. خدایا! معصیت کارم و افسرده و گریان؛ اما تو کریمى و غفورى و رحیمى؛ خدایا! وقتى به یاد گناهانم مى ‏افتم، مى‏ خواهم زمین دهان باز کند و مرا فرو بَرد؛ چون از نگاه کردن به مردم با ایمان، پاک ‏باخته و ایثارگر شَرم دارم و از این کار می ترسم و بر خود مى‏ لرزم؛ مى‏ ترسم که مرا پیش شهدا محاکمه کنى و من نیز جوابى نداشته باشم تا بدهم... نمى‏ دانم چگونه به صورت شهدا نگاه کنم؟! خدایا! هر آنچه در دل دارم، نمى ‏توانم بر زبان و بر کاغذ بیاورم. خدایا! همیشه نمک خوردم و نمکدان شکستم؛ ولی امیدوارم در ظِلِّ توجهات امام زمان(عج) همیشه مشغول خدمت به اسلام و مسلمین باشم. در این موقعیت که سعادت آن را پیدا کردم تا در سپاه -که امام فرمودند: «اگر سپاه نبود، کشور هم نبود!»- خدمت کنم، خیلى خوشحالم و امیدوارم از این موقعیت به نحو احسن استفاده کنم و خودم را هرچه بیشتر براى جانبازى و ایثارگرى آماده سازم و خوشحالم که خداوند مَنّان این توفیق را به من داد تا در این راه قدم نهم؛ راهى بدون هیچ گونه تاریکى و ابهام، راهى راست و مستقیم و آشکار. پدر و مادرم! خداوند شما را از اهل بهشت قرار داده و به شما صبر و اجر دهد و شما را روز قیامت روسفید گرداند. همسرم! صبرکن؛ صبر در مقابل ناملایمات... خداوند صابران را دوست دارد و به آنان بشارت داده است؛ صبر از آنِ انسان هاى با ایمان است؛ پس چرا صبر نکنى؟... با بچه‏ های مان مهربان باش! برادرانم! بدانید که خود مى‏ دانم، این لحظاتْ لحظاتِ آخر عُمْرَم مى‏ باشد و با دست خالى به سوى پروردگارم مى ‏روم. از اینکه نتوانستم در دنیا توشه‏ اى ذخیره کنم، بسیار ناراحتم؛ ولى برادران! چشم امیدم -بعد از پروردگار- به شماست... مرا از دعاى خیر خودتان محروم نسازید، که دعاهاى شما باعث آمرزش گناهانم مى‏ شود؛ البته دعایى که توأم با عمل باشد. ...و اما شما خواهرانم! مى‏ خواهم زینب وار رفتار کنید، که او پاسدار خون حسین(ع) بود... شما هم باید پاسدار خون من و دیگر [[شهدا]] باشید. برادرانم! حسین وار پاسدار خون شهدا، [[قرآن]] و اسلام و با کفار، سازش‏ ناپذیر باشید. (۱۷۹۷۳۱۵) بختیار نوروزى ۱۲/۱۱/۱۳۶۴.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1428 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:بختیار_نوروزی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;br /&gt;
‌==کدگزاری==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Jabe&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1_%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C</id>
		<title>شهید بختیار نوروزی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1_%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C"/>
				<updated>2020-11-08T19:38:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: /* زندگی نامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
نام	بختیار نوروزی&lt;br /&gt;
نام پدر	وجیه الله&lt;br /&gt;
نام مادر	مهلقا&lt;br /&gt;
محل شهادت	اروندرود&lt;br /&gt;
محل تولد	قزوین - یزدرود	تاریخ تولد	۱۳۲۴/۰۸/۰۳&lt;br /&gt;
محل شهادت	اروندرود	تاریخ شهادت	۱۳۶۴/۱۱/۲۳&lt;br /&gt;
استان محل شهادت	خوزستان	شهر محل شهادت	آبادان&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل	متاهل	درجه نظامی	&lt;br /&gt;
تعداد پسر	۱	تعداد دختر	۲&lt;br /&gt;
تحصیلات	سوم ابتدائی	رشته	-&lt;br /&gt;
عملیات		سال تفحص	&lt;br /&gt;
محل کار		بنیاد تحت پوشش	&lt;br /&gt;
مزار شهید	قزوین - قزوین&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
نوروزی، بختیار: سوم آبان ۱۳۲۴، در روستای یزدرود از توابع شهر [[قزوین]] به دنیا آمد. پدرش وجیه‌الله، راننده پایه یک بود و مادرش مه‌لقا نام داشت. تا سوم ابتدایی درس خواند. کارگر بود. سال ۱۳۴۸ ازدواج کرد و صاحب یک پسر و دو دختر شد. از سوی [[بسیج]] در جبهه حضور یافت. بیست و سوم بهمن ۱۳۶۴، در [[اروندرود]] بر اثر اصابت [[ترکش]] به پهلو، [[شهید]] شد. مزار او در گلزار شهدای شهر زادگاهش قرار دارد. برادرش شکرالله نیز به [[شهادت]] رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
شهید، بختیار نوروزى: به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و با سلام به امام زمان(عج) و درود بی کران بر امام امت، قلب تپنده ی تاریخ و با صلوات و رحمت بى ‏پایان الهى بر شهیدان همیشه زنده ی انقلاب اسلامى و جنگ تحمیلى، به خصوص شهیدان مظلوم کردستان که در نبرد با کفر جهانى و مزدوران داخلى و خارجى، در راه اعتلاى پرچم توحید در خون پاک خود غلطیدند و به لقاء الله رسیدند و با آرزوى پیروزى قریب الوقوع رزمندگان کفرستیز اسلام در جبهه‏ هاى حق علیه ظلمت و به امید زیارت قبر شش گوشه ابا عبد الله الحسین(ع). خدایا، معبودا، پروردگارا! از وقتى که چشم گشودم، خود را در میان گناه دیدم! بارالها! همواره خود را در میان معصیت یافتم. خدایا! معصیت کارم و افسرده و گریان؛ اما تو کریمى و غفورى و رحیمى؛ خدایا! وقتى به یاد گناهانم مى ‏افتم، مى‏ خواهم زمین دهان باز کند و مرا فرو بَرد؛ چون از نگاه کردن به مردم با ایمان، پاک ‏باخته و ایثارگر شَرم دارم و از این کار می ترسم و بر خود مى‏ لرزم؛ مى‏ ترسم که مرا پیش شهدا محاکمه کنى و من نیز جوابى نداشته باشم تا بدهم... نمى‏ دانم چگونه به صورت شهدا نگاه کنم؟! خدایا! هر آنچه در دل دارم، نمى ‏توانم بر زبان و بر کاغذ بیاورم. خدایا! همیشه نمک خوردم و نمکدان شکستم؛ ولی امیدوارم در ظِلِّ توجهات امام زمان(عج) همیشه مشغول خدمت به اسلام و مسلمین باشم. در این موقعیت که سعادت آن را پیدا کردم تا در سپاه -که امام فرمودند: «اگر سپاه نبود، کشور هم نبود!»- خدمت کنم، خیلى خوشحالم و امیدوارم از این موقعیت به نحو احسن استفاده کنم و خودم را هرچه بیشتر براى جانبازى و ایثارگرى آماده سازم و خوشحالم که خداوند مَنّان این توفیق را به من داد تا در این راه قدم نهم؛ راهى بدون هیچ گونه تاریکى و ابهام، راهى راست و مستقیم و آشکار. پدر و مادرم! خداوند شما را از اهل بهشت قرار داده و به شما صبر و اجر دهد و شما را روز قیامت روسفید گرداند. همسرم! صبرکن؛ صبر در مقابل ناملایمات... خداوند صابران را دوست دارد و به آنان بشارت داده است؛ صبر از آنِ انسان هاى با ایمان است؛ پس چرا صبر نکنى؟... با بچه‏ های مان مهربان باش! برادرانم! بدانید که خود مى‏ دانم، این لحظاتْ لحظاتِ آخر عُمْرَم مى‏ باشد و با دست خالى به سوى پروردگارم مى ‏روم. از اینکه نتوانستم در دنیا توشه‏ اى ذخیره کنم، بسیار ناراحتم؛ ولى برادران! چشم امیدم -بعد از پروردگار- به شماست... مرا از دعاى خیر خودتان محروم نسازید، که دعاهاى شما باعث آمرزش گناهانم مى‏ شود؛ البته دعایى که توأم با عمل باشد. ...و اما شما خواهرانم! مى‏ خواهم زینب وار رفتار کنید، که او پاسدار خون حسین(ع) بود... شما هم باید پاسدار خون من و دیگر شهدا باشید. برادرانم! حسین وار پاسدار خون شهدا، قرآن و اسلام و با کفار، سازش‏ ناپذیر باشید. (۱۷۹۷۳۱۵) بختیار نوروزى ۱۲/۱۱/۱۳۶۴.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1428 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:بختیار_نوروزی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;br /&gt;
‌==کدگزاری==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Jabe&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید بختار احمدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-11-08T19:25:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نوجواني [[شهيد بختيار احمدي]]&lt;br /&gt;
زمان شاه بود. همه سر صف ايستاده بوديم که چند نفر با کارتن‌هاي موز و کيک، وارد مدرسه شدند. قبل از اين که موز و کيک به هر نفر بدهند، ازش مي‌پرسيدند: «طرفدار شاهي يا خميني؟!» اگه مي‌گفت شاه، بهش مي‌دادند. نوبتش که شد ديدم با چهره‌ي سرخ شده، کيک و موز را گرفت، زد زمين و با فرياد گفت:«نه موز و کيکتون رو مي‌خوام، نه اون شاه نادونتون رو؛ من عاشق امام هستم.» بعدش هم از مدرسه دويد بيرون. مادرش مي‌گفت: اون روز بعد از مدرسه، رفت هر چي پول توجيبي داشت، داد عکس امام خريد و آورد خونه و با سنجاق چسبوند روي سينه‌اش.&amp;lt;ref&amp;gt;گلاب سیاه، صفحه:8&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع‌ : سیاسی ، [[امام خمینی]] &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوجواني [[شهيد بختيار احمدي]]&lt;br /&gt;
زمان شاه بود. همه سر صف ايستاده بوديم که چند نفر با کارتن‌هاي موز و کيک، وارد مدرسه شدند. قبل از اين که موز و کيک به هر نفر بدهند، ازش مي‌پرسيدند: «طرفدار شاهي يا خميني؟!» اگه مي‌گفت شاه، بهش مي‌دادند. نوبتش که شد ديدم با چهره‌ي سرخ شده، کيک و موز را گرفت، زد زمين و با فرياد گفت:«نه موز و کيکتون رو مي‌خوام، نه اون شاه نادونتون رو؛ من عاشق امام هستم.» بعدش هم از مدرسه دويد بيرون. مادرش مي‌گفت: اون روز بعد از مدرسه، رفت هر چي پول توجيبي داشت، داد عکس امام خريد و آورد خونه و با سنجاق چسبوند روي سينه‌اش.&amp;lt;ref&amp;gt;گلاب سیاه، صفحه:8&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، نوجوانی&amp;lt;ref&amp;gt;نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%A8%D8%B1_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید ببر قاسمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%A8%D8%B1_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-11-08T19:14:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6715075 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : ببر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : قاسمی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : ابوالقاسم‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تول  : &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1367/04/23&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
451. ببرخان قاسمی آخرین دفعه که ایشان به مرخصی آمده بود . بعد از اتمام مرخصی من وپدرم به همراه او ازروستا به شهر رفتیم . و بااو از ساعت 9 تا 12 درداخل بازار قدم زدیم . وایشان به من گفت : برادر جان این آخرین مرخصی من است ودیگر به مرخصی نمی آیم . من منظور حرفش را نفهمیدم و در لحظه آخر که می خواست سوار ماشین شود به من گفت : اسماعیل ،این دفعه من [[شهید]] می شوم وهمدیگر را در آغوش گرفتیم و بوسیدیم ومن به گریه افتادم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توصیه های شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : توصيه هاي شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
452. ببرخان قاسمی یادم می آید یک روز که با ایشان به شهر رفتیم . بچه ها به مدرسه می رفتند و او به من گفت : اسماعیل جان من که درس نخواندم که چیزی یاد بگیرم ، ولی شما درست را بخوان که ان شاءالله با سواد شوی و درسهای دینی را به دیگران بیاموری وبجای من نیز [[نماز]] و [[قرآن]] بخوان .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : پيش بيني [[شهادت]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
453. ببرخان قاسمی به یاد دارم قبل از رفتن به جبهه یک روز عکس بزرگ خودش را به من داد و گفت : مادر جان ، این عکس را نگه دارید وبعد از شهادتم آن را بر سر مزارم بگذارید و به آن نگاه کن وبه یاد من باش.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2016411 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید امیرعلی محمدیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-11-08T19:08:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =  امیرعلی‌محمدیان‌&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =[[بجنورد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[1365/10/28]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =[[رزمنده‌]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر:علی‌&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:    6533550    &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
نام :    امیرعلی‌    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    محمدیان‌    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :    علی‌        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :    بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :    1365/10/28&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    &lt;br /&gt;
    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید در سال 1361 در سن شانزده سالگی امیر علی به [[کردستان]] رفت و حدود 45 روز در منطقه خدمت نمود و بعد به روستا برگشت. در روستا بود که خبر [[شهادت]] محمود کاوه را شنید و به محض شنیدن خبر شهادت شهید کاوه شور و اشتیاق امیر علی برای رفتن به جیهه دو چندان شد به حدی که وقتی از ایشان خواستم که به جبهه نرود، آن زمان من در [[تهران]] خدمت می کردم، و در نبود من ایشان سرپرستی خانواده را به عهده داشته باشد گفت: « من عاشق شهید کاوه هستم و باید بروم و انتقام او را از دشمن بگیرم.» هر چه اصرار کردیم که امیر علی به جبهه نرود فایده ای نداشت تا اینکه یکروز عصر با من تماس گرفت و گفت: « هر طور شده من باید به جبهه بروم حتی اگر شما پولی در اختیار من نگذارید. کاپشن و پوتین خودم را می فروشم و به جبهه می روم و تا انتقام خون شهید کاوه را نگیرم برنمی گردم.» بالاخره او به گفته اش عمل کرد و عازم جبهه های نبرد گردید. مدتی گذشت که در تاریخ 28 دی ماه شهادت امیر علی به اطلاع ما رسید.&lt;br /&gt;
    &lt;br /&gt;
* پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید آخرین دفعه که می خواست عازم جبهه شود من به همراه ایشان به بجنورد آمدم و می خواستم مجدداً به روستا برگردم که امیر علی از من خواست که نزدش باشم و گفت که: «اگر بروی بعد دلت می سوزد چون من این دفعه که به جبهه بروم حتماً [[شهید]] می شوم » و امیر علی به جبهه رفت و در همان اعزام آخر به شهادت رسید و آن گفته های که در آخرین دیدار با من زد به واقعیت پیوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* عشق به [[جهاد]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید وقتی پیکر مطهر شهید امامی را برای تشییع به روستا آورده بودند امیر علی بسیار متاثر بود بطوری که نیمه های شب از خواب بیدار شده بود و در حالی که ناله می کرد می گفت: « من باید به جبهه بروم و شهید شوم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همرزمانش در رابطه با نحوه شهادت ایشان تعریف می کرد که:« یکروز امیر علی با دوستش توسط یک دستگاه وانت تویوتا به خط مقدم اعزام شدند. قرار بود عملیات انجام شود وقتی آنها در خط مقدم حضور یافتند، بعد از مدتی عملیات بر ضد نیروهای بعثی آغاز شده بود. دشمن منطقه را شدیداً زیر آتش گرفته بود.» امیر علی همانند دیگر رزمندگان مشغول نبرد با دشمن بوده که در اثر اصابت [[ترکش]] به سینه اش به شدت مجروح و در همانجا به شهادت رسیده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* امر به معروف و نهی از منکر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز از دست پسر کوچکترم ناراحت بودم و از امیر علی خواستم که او را تنبیه کند و یا اینکه بیاورد پیش من تا او را تنبیه کنم. امیر علی رفته بود و با زبان خوش برادرش را نصیحت کرده بود و از او خواسته بود که این کارها را انجام ندهد. بعد به امیر علی گفتم که: من به شما گفتم که او را تنبیه کنید و یا اینکه بروید بیاورید تا من او را تنبیه نمایم. ایشان در جواب گفت:« مادر جان! او بچه است و متوجه اشتباهاتش نيست ما باید کاری کنیم که او دیگر آن اشتباهات را تکرار نکند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* عشق به ائمه اطهار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید یک دفعه که امیر علی به مشهد مقدس رفته بود در صحن آقا [[علی ابن موسی الرضا (ع)]] یک نمونه زنجیر زنی را یاد گرفته بود و زمانی که به روستا آمد آنرا به روستائیان یاد داد و در ایام عاشورای حسینی هنوز هم به یاد شهید، روستائیان بر سر مزارش برای شادی روحش این زنجیر زنی را که دیوانه زنجیر نام دارد را اجرا می کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر علی حضرت امام را خیلی دوست داشت. یادم می آید یک دفعه که ایشان از سر کار آمد نشست و عکس حضرت امام را کشید و به ما توصیه کرد و گفت: « من این عکس حضرت امام را به یادگاری می کشم از این بخوبی مواظبت کنید.» ما آن عکس را هنوز هم داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بزرگترین آرزویش شهادت در راه خدا بود. یادم می آید بعد از اینکه شهید کاوه به شهادت رسیده بود و تعدادی از همرزمانش هم در [[بانه]] شهید شده بودند، ایشان تمام فکر و ذکرش این بود که به جبهه برود و راه آنها را ادامه دهد. چندین دفعه هم برای رفتن به جبهه اقدام کرد اما با مخالفت خانواده روبرو شد ولی ایشان یکروز رفت و برای حضور در جبهه در سپاه ثبت نام کرد و نهایتش نتوانستیم از رفتن وی جلوگیری نمائیم و ایشان به عنوان پاسدار افتخاری به جبهه رفت و مشغول خدمت شد و نهایتاً هم به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* توجه به امور معنوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من سه تا فرزند دارم و یادم می آید یک سال ایام محرم پدرشان نبود و امیر علی آنها را به مسجد برده بود و وقتی من به ایشان گفتم: آنها را کجا می برید؟ گفت : اینها بردم [[مسجد]] تا عادت کنند و در مراسم عزاداری [[امام حسین (ع)]] شرکت کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* انس با قران-قرائت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم شب عملیات که خواستیم به خط برویم دیدم یکی نشسته و دارد [[قرآن]] تلاوت می کند بعد که نگاه کردم دیدم امیر علی است. ایشان در همان عملیات نیز به فیض شهادت نائل گردید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18822 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: امیرعلی‌ محمدیان‌}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید بازرگان گریوانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86_%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-11-06T19:45:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6011325    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    بازرگان‌    محل تولد :    بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    گریوانی‌    تاریخ شهادت :    1360/09/14&lt;br /&gt;
نام پدر :    رضا    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    احساس مسؤلیت&lt;br /&gt;
موضوع    احساس مسؤليت&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
457. بازرگان گریوانی اوایل انتخابات ریاست جمهوری بنی صدر بود ، بازرگان خودش را از مشهد به روستا رسانده بود تا به ما و اقوام بگوید که شما به بنی صدر رای ندهید او فرد لایقی نیست .&lt;br /&gt;
    تقید به مسائل شرعی&lt;br /&gt;
موضوع    تقيد به مسائل شرعي&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1- هنگامی که اوایل انقلاب بود او به مدرسه می رفت .یک روز معلمش گفته بود : بازرگان صدای خوبی داری اذان بگو . او در جواب معلمش گفته بود : &amp;quot; تا شما روسری سرتان نکنید من اذان نمی گویم من پیش آدمهای سر لخت اذان نمی گویم&lt;br /&gt;
    مقام و منزلت شهید&lt;br /&gt;
موضوع    مقام و منزلت شهيد&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بازرگان قبل ار اینکه به [[شهادت]] برسد خوابی را که دیده بود برای دوستان تعریف می کند او می گوید: من [[امام حسین (ع)]] را در خواب دیده ام .او به من گفت : بازرگان تو فردا شب مهمان من خواهی شد. ازما خواست تا بعد از شهادتش برای کسی بازگو نکنیم که چنین خوابی دیده است .&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من بعد از شهادت برادرم خواب ایشان را زیاد می دیدم. یک شب خواب دیدم که کلاس [[قرآن]] و احکام تشکیل شده و من در کلاس قرآن می خوانم برادرم مرا به خواندن قزآن تشویق می کرد.&lt;br /&gt;
    ایجاد روحیه در رزمندگان&lt;br /&gt;
موضوع    ايجاد روحيه در رزمندگان&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از دوستان [[شهید]] یازرگان برای ما نقل می کرد زمانیکه عملیات شروع شد ما هم حضور داشتیم. فرمانده گروهان ما به شهادت رسید و شهید بازرگان خیلی خوب به نیروها روحیه می داد. ایشان قوت قلبی برای نیروهای عملیاتی بود. بعد از چند دقیقه تیری به ناحیه شکم شهید اثابت میکند و درخالیکه زخمی بود به برادران می گفت: شما جلو بروید دریت است است که فرملنده ما شهید شده اما فرمانده ارشد ما حضرت امام (عج) جلو است. پیش بروید و از هیچ چیز نهراسید. توان و قدرت جنگی را از دشمن کافر بگیرید. نفس دشمن را در سینه جبس کنید یعد از چند لحظه یک تیر دیگر از ناحیه سینه به شهید بازرگان اصابت کرد. بعد از چند دقیقه تیر سوم از ناحیه سر به فک بالا اصابت کرد و شهید بازرگان نقش بر زمین شد و شربت شهادت را نوشید.&lt;br /&gt;
    احساس مسؤلیت&lt;br /&gt;
موضوع    احساس مسؤليت&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از دوستان شهید یازرگان برای ما نقل می کرد زمانیکه عملیات شروع شد ما هم حضور داشتیم. فرمانده گروهان ما به شهادت رسید و شهید بازرگان خیلی خوب به نیروها روحیه می داد. ایشان قوت قلبی برای نیروهای عملیاتی بود. بعد از چند دقیقه تیری به ناحیه شکم شهید اثابت میکند و درخالیکه زخمی بود به برادران می گفت: شما جلو بروید دریت است است که فرملنده ما شهید شده اما فرمانده ارشد ما حضرت امام (عج) جلو است. پیش بروید و از هیچ چیز نهراسید. توان و قدرت جنگی را از دشمن کافر بگیرید. نفس دشمن را در سینه جبس کنید یعد از چند لحظه یک تیر دیگر از ناحیه سینه به شهید بازرگان اصابت کرد. بعد از چند دقیقه تیر سوم از ناحیه سر به فک بالا اصابت کرد و شهید بازرگان نقش بر زمین شد و شربت شهادت را نوشید.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17886&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7_%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B2</id>
		<title>شهید بابا فرامرز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7_%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B2"/>
				<updated>2020-11-06T19:42:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6527254    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    بابا    محل تولد :    شیروان&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    فرامرز    تاریخ شهادت :    1365/10/04&lt;br /&gt;
نام پدر :    علی‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
443. بابا فرامرزی یادم می آید در [[عملیات کربلای 4]] در منطقه [[خرمشهر]] ساعت 11 شب عملیات آغازشد وایشان بر اثر اصابت [[خمپاره 60]] به پهلو و پا و سر مجروح وبعد از چند لحظه که ما به کنارش رفتیم به [[شهادت]] رسید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15828 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%AC_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید ایرج رضایی آزاد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%AC_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2020-11-06T19:41:01Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: /* زندگی نامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
نام	ایرج رضایی آزاد&lt;br /&gt;
نام پدر	تیمور&lt;br /&gt;
نام مادر	زهره&lt;br /&gt;
محل شهادت	سومار&lt;br /&gt;
محل تولد	قزوین	تاریخ تولد	۱۳۴۳/۰۷/۰۱&lt;br /&gt;
محل شهادت	سومار	تاریخ شهادت	۱۳۶۵/۱۰/۲۳&lt;br /&gt;
استان محل شهادت	کرمانشاه	شهر محل شهادت	قصرشیرین&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل	متاهل	درجه نظامی	&lt;br /&gt;
تعداد پسر	۰	تعداد دختر	۱&lt;br /&gt;
تحصیلات	پنجم ابتدائی	رشته	-&lt;br /&gt;
عملیات		سال تفحص	&lt;br /&gt;
محل کار		بنیاد تحت پوشش	&lt;br /&gt;
مزار شهید	قزوین - قزوین&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
رضایی‌آزاد، ایرج: یکم مهر ۱۳۴۳، در شهر [[قزوین]] به دنیا آمد. پدرش تیمور و مادرش زهره نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. سال ۱۳۶۲ ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد. به عنوان [[سرباز]] ارتش در جبهه حضور یافت. بیست و سوم دی ۱۳۶۵، در [[سومار]] توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت [[ترکش]] به [[شهادت]] رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1689 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ایرج_رضایی_ازاد}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی]] &lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;br /&gt;
==کدگزاری==&lt;br /&gt;
jabe&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%AC_%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D9%85%D9%84%D8%A7_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید ایرج حاج ملا مجیدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%AC_%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D9%85%D9%84%D8%A7_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-11-06T19:38:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: /* زندگي نامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ایرج حاج ملا مجیدی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = م31.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = قزوین،روستای چوبیندر[[زادروزهای|1347/12/05]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = عراق، پنجوین[[الگو:شهدای 16آذر|1366/09/16]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[عراق]] &lt;br /&gt;
|محل دفن                = گلزار شهداى قزوین،روستای چوبیندر&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت           = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = سرباز ارتش&lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌                 =&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = اول راهنمایی&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
==زندگي نامه==&lt;br /&gt;
حاج‌ملامجیدی، ایرج: پنجم اسفند ۱۳۴۷، در روستای چوبیندر از توابع شهر [[قزوین]] به دنیا آمد. پدرش غلامعلی، کشاورز بود و مادرش ام‌کلثوم نام داشت. تا اول راهنمایی درس خواند. به عنوان [[سرباز]] [[ارتش]] در [[جبهه]] حضور یافت. شانزدهم آذر ۱۳۶۶، در [[پنجوین]] [[عراق]] بر اثر اصابت [[ترکش]] به پهلو و پا، [[شهید]] شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=2375 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:شهید ایرج حاج ملا مجیدی }}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده:شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین ]]&lt;br /&gt;
==کدگزاری==&lt;br /&gt;
jabe&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%AC_%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA</id>
		<title>شهید ایرج آموخت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%AC_%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA"/>
				<updated>2020-11-06T19:33:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
نام	ایرج آموخت&lt;br /&gt;
نام پدر	امید علی&lt;br /&gt;
نام مادر	شاه صنم&lt;br /&gt;
محل شهادت	فاو&lt;br /&gt;
محل تولد	شمیرانات	تاریخ تولد	۱۳۴۷/۰۶/۲۸&lt;br /&gt;
محل شهادت	فاو	تاریخ شهادت	۱۳۶۴/۱۱/۲۵&lt;br /&gt;
استان محل شهادت	بصره	شهر محل شهادت	فاو&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل	مجرد	درجه نظامی	&lt;br /&gt;
تحصیلات	اول راهنمائی	رشته	-&lt;br /&gt;
عملیات		سال تفحص	&lt;br /&gt;
محل کار		بنیاد تحت پوشش	&lt;br /&gt;
مزار شهید	قزوین - آبیک&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
آموخت، ایرج: بیست و هشتم شهریور ۱۳۴۷، در شهر [[تهران]] به دنیا آمد. پدرش امیدعلی ( [[شهادت]] ۱۳۶۴) و مادرش شاه‌صنم نام داشت. تا اول راهنمایی درس خواند. از سوی [[بسیج]] در جبهه حضور یافت. بیست و پنجم بهمن ۱۳۶۴، در [[فاو]] [[عراق]] بر اثر اصابت [[ترکش]] به قلب، [[شهید]] شد. مدفن او در گلزار شهدای شهر آبیک قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
شهید، ایرج آموخت: شهادت! ای آغوش پُر مهر خدایی! ای تو ناله های دردمند شیعه! تو را دیدم و می شناسم. تو را در محراب کوفه دیدم که مظلومیتت را نثار قدوم مبارک [[حضرت علی (ع)]] کردی. تو را در قتلگاه دیدم، که پیکر پاره پاره ی فرزند زهرا(س) را به آغوش کشیدی و تو را در فیضیه و میدان [[شهدا]] دیدم، که سراسیمه به یاری اسلام آمده بودی. تو را در قتلگاه ۷۲ تن کربلای ایران دیدم که با بیرق های پاره پاره و سوخته به جنگ کفر و نفاق رفتی.تو را بر بالین شهید مظلوم بهشتی دیدم که بر مظلومیتش خون گریستی. تو را در جبهه های نبرد، خیابان ها، کوچه ها و در وجب به وجب خاک میهن اسلامی دیدم و هرگز فراموشت نخواهم کرد. بار خدایا! این قطره خون ناچیز و ناقابل مرا در راه گسترش اسلام از من حقیر بپذیر و اگر جان ما این ارزش را دارد که برای اسلام فدا شود و انقلاب به پیش رود، پس صدها بار به ما جان بده تا مبارزه کنیم و شهید شویم. بار خدایا! اگر با ریختن خون ما اسلام و انقلاب به پیش خواهد رفت، پس ای [[گلوله]] ها! ببارید به سینه های ما. بار خدایا! پروردگارا! اینک تو را شاهد می گیرم که آگاهانه به مشهد خویش می روم. ...و اما شما ای عزیزانم! بعد از شهادتم لباس عزا بر تن نکنید و در مجلسم عزاداری کاری نکنید که مردم خیال بکنند که مُرده ام. نه! در مجلسم شاد باشید و بگویید او زنده است؛ چون که: «شهید، قلب تاریخ است.» اگر جسم و جان من پیش شما نیست، روحم در نظرتان است. بعد از شهادتم لباس سیاه بر تن نکنید؛ چرا که من به معشوقم رسیده ام. عشقم الله است و من بنده او هستم و حجله ی عزای من، حجله ی دامادی من است. شما پدر عزیزم! در دوران کودکی و جوانیم برایم زحمت زیادی کشیدی ولی من لیاقت جبران آن را نداشتم؛ امیدوارم که مرا ببخشید و بعد از شهادتم مرا دعا کنید که خداوند، منِ حقیر را به درگاه هستی بپذیرد. ...و تو، ای مادر عزیزم! بعد از شهادتم هیچ افسوس مخور و چون کوه، محکم و استوار باش و در شهادتم قطره ای اشک مریز، هر چند می دانم که داغ فرزند، بسیار بزرگ است؛ ولی این را بدانید که من با شهادت، ازدواج کرده ام! لباس دامادی من، همان لباس آغشته به خون من است و حجله ی عزای من، حجله ی دامادی من است؛ پس شاد باشید. وصیت دیگر من این است که: همیشه گوش به فرمان رهبر باشید و از امام خمینی در هر موقعیت، دفاع و حمایت کنید و همواره راه شهیدان را ادامه دهید و این که همیشه با مستمندان باشید. حضرت پیامبر(ص) میفرماید: «هر مسلمانی که شب را به روز آورد و فکر برادر مسلمان خود نباشد، مسلمان نیست.» و من امیدوارم که شما به این حدیث عمل کنید. ان شاء الله ...و مادر عزیزم! وصیت آخر من این است که سلام مرا به تمام دوستان و آشنایان برسان و به آنها بگویید که مرا حلال کنند؛ چون ممکن است ما دیگر برنگردیم. اگر برنگشتم، مرا حلال کنید و اگر شهید شدم، قطره ای برای من اشک نریزید و همچون زینب(س) استوار باشید.۱ (۰۹۵۶۰۰۱) پسر شهید شما، ایرج آموخت ۱۸/۱۱/۱۳۶۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
همسر و مادر شهید: آخرین باری که همسر و فرزندم به مرخصی آمدند، شبی همسرم هیأت [[قرآن]] شهر را دعوت کرد منزل و پس از پذیرایی به آن‌ها گفت: «این آخرین دیدار ماست و من می‌دانم که به همراه پسرم «ایرج» از بین شما خواهیم رفت.» فردای آن شب، آن‌ها هر دو عازم جبهه شدند و چند ماهی هم هیچ خبری از آن‌ها نداشتیم. حتی نامه‌ای هم برای‌مان نمی‌فرستادند، طوری که کم‌کم نگران شدیم. من که از بقیه‌ی افراد خانواده نگران‌تر بودم، یک شب در خواب دیدم که در به صدا در آمد. سراسیمه خود را پشت در رساندم. وقتی در را باز کردم، همسرم «امیدعلی» را دیدم، در حالی که دسته گلی در دست داشت. آن را به من داد و گفت: «این‌ها را ببر آب بده تا خشک نشوند.» بعد خداحافظی کرد و رفت. من در حالی که نگران و دست‌پاچه بودم، گفتم: «کجا می‌روی؟» گفت: «ایرجم دارد به شهادت می‌رسد؛ می‌روم به او کمک کنم.» هراسان از خواب بیدار شدم و بسیار گریه کردم. بعد از گریه، کمی آرام شدم. دوباره خوابم برد و بار دیگر «امید» را در خواب دیدم. این بار لباس‌های [[بسیجی]]‌اش را از من می‌خواست؛ در حالی که لباس‌هایی که به تن داشت، پاره پاره شده بود. من هر چه از احوال «ایرج» می‌پرسیدم، او فقط می‌گفت: «ایرج» دارد شهید می‌شود!» این بار هم از من خداحافظی کرد و رفت. به دنبال او، تا چند خیابان آن طرف‌تر دویدم؛ اما دو تا خانم محجبه، راه مرا سد کرده و گفتند: «تو هرگز به آن‌ها نخواهی رسید؛ برگرد و برو!» باز هم در حالی که کاملاً مضطرب و نگران بودم، از خواب پریدم.  صبح بود و در سطح شهر «آبیک» ولوله‌ای به پا شده بود. همه‌ی اهل شهر به گرد خانه‌ی ما جمع شده بودند، تا خبر شهادت همسر و فرزندم را به ما بدهند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1471 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت 1.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت2.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت3.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت4.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت5.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت6.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت7.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت8.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت9.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت10.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ایرج_آموخت}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان آبیک]]&lt;br /&gt;
==کدگزاری==&lt;br /&gt;
jabe&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%AC_%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA</id>
		<title>شهید ایرج آموخت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%AC_%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA"/>
				<updated>2020-11-06T19:27:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: /* وصیت نامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
نام	ایرج آموخت&lt;br /&gt;
نام پدر	امید علی&lt;br /&gt;
نام مادر	شاه صنم&lt;br /&gt;
محل شهادت	فاو&lt;br /&gt;
محل تولد	شمیرانات	تاریخ تولد	۱۳۴۷/۰۶/۲۸&lt;br /&gt;
محل شهادت	فاو	تاریخ شهادت	۱۳۶۴/۱۱/۲۵&lt;br /&gt;
استان محل شهادت	بصره	شهر محل شهادت	فاو&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل	مجرد	درجه نظامی	&lt;br /&gt;
تحصیلات	اول راهنمائی	رشته	-&lt;br /&gt;
عملیات		سال تفحص	&lt;br /&gt;
محل کار		بنیاد تحت پوشش	&lt;br /&gt;
مزار شهید	قزوین - آبیک&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
آموخت، ایرج: بیست و هشتم شهریور ۱۳۴۷، در شهر [[تهران]] به دنیا آمد. پدرش امیدعلی ( [[شهادت]] ۱۳۶۴) و مادرش شاه‌صنم نام داشت. تا اول راهنمایی درس خواند. از سوی [[بسیج]] در جبهه حضور یافت. بیست و پنجم بهمن ۱۳۶۴، در [[فاو]] [[عراق]] بر اثر اصابت [[ترکش]] به قلب، [[شهید]] شد. مدفن او در گلزار شهدای شهر آبیک قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
شهید، ایرج آموخت: شهادت! ای آغوش پُر مهر خدایی! ای تو ناله های دردمند شیعه! تو را دیدم و می شناسم. تو را در محراب کوفه دیدم که مظلومیتت را نثار قدوم مبارک [[حضرت علی (ع)]] کردی. تو را در قتلگاه دیدم، که پیکر پاره پاره ی فرزند زهرا(س) را به آغوش کشیدی و تو را در فیضیه و میدان [[شهدا]] دیدم، که سراسیمه به یاری اسلام آمده بودی. تو را در قتلگاه ۷۲ تن کربلای ایران دیدم که با بیرق های پاره پاره و سوخته به جنگ کفر و نفاق رفتی.تو را بر بالین شهید مظلوم بهشتی دیدم که بر مظلومیتش خون گریستی. تو را در جبهه های نبرد، خیابان ها، کوچه ها و در وجب به وجب خاک میهن اسلامی دیدم و هرگز فراموشت نخواهم کرد. بار خدایا! این قطره خون ناچیز و ناقابل مرا در راه گسترش اسلام از من حقیر بپذیر و اگر جان ما این ارزش را دارد که برای اسلام فدا شود و انقلاب به پیش رود، پس صدها بار به ما جان بده تا مبارزه کنیم و شهید شویم. بار خدایا! اگر با ریختن خون ما اسلام و انقلاب به پیش خواهد رفت، پس ای [[گلوله]] ها! ببارید به سینه های ما. بار خدایا! پروردگارا! اینک تو را شاهد می گیرم که آگاهانه به مشهد خویش می روم. ...و اما شما ای عزیزانم! بعد از شهادتم لباس عزا بر تن نکنید و در مجلسم عزاداری کاری نکنید که مردم خیال بکنند که مُرده ام. نه! در مجلسم شاد باشید و بگویید او زنده است؛ چون که: «شهید، قلب تاریخ است.» اگر جسم و جان من پیش شما نیست، روحم در نظرتان است. بعد از شهادتم لباس سیاه بر تن نکنید؛ چرا که من به معشوقم رسیده ام. عشقم الله است و من بنده او هستم و حجله ی عزای من، حجله ی دامادی من است. شما پدر عزیزم! در دوران کودکی و جوانیم برایم زحمت زیادی کشیدی ولی من لیاقت جبران آن را نداشتم؛ امیدوارم که مرا ببخشید و بعد از شهادتم مرا دعا کنید که خداوند، منِ حقیر را به درگاه هستی بپذیرد. ...و تو، ای مادر عزیزم! بعد از شهادتم هیچ افسوس مخور و چون کوه، محکم و استوار باش و در شهادتم قطره ای اشک مریز، هر چند می دانم که داغ فرزند، بسیار بزرگ است؛ ولی این را بدانید که من با شهادت، ازدواج کرده ام! لباس دامادی من، همان لباس آغشته به خون من است و حجله ی عزای من، حجله ی دامادی من است؛ پس شاد باشید. وصیت دیگر من این است که: همیشه گوش به فرمان رهبر باشید و از امام خمینی در هر موقعیت، دفاع و حمایت کنید و همواره راه شهیدان را ادامه دهید و این که همیشه با مستمندان باشید. حضرت پیامبر(ص) میفرماید: «هر مسلمانی که شب را به روز آورد و فکر برادر مسلمان خود نباشد، مسلمان نیست.» و من امیدوارم که شما به این حدیث عمل کنید. ان شاء الله ...و مادر عزیزم! وصیت آخر من این است که سلام مرا به تمام دوستان و آشنایان برسان و به آنها بگویید که مرا حلال کنند؛ چون ممکن است ما دیگر برنگردیم. اگر برنگشتم، مرا حلال کنید و اگر شهید شدم، قطره ای برای من اشک نریزید و همچون زینب(س) استوار باشید.۱ (۰۹۵۶۰۰۱) پسر شهید شما، ایرج آموخت ۱۸/۱۱/۱۳۶۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
همسر و مادر شهید: آخرین باری که همسر و فرزندم به مرخصی آمدند، شبی همسرم هیأت قرآن شهر را دعوت کرد منزل و پس از پذیرایی به آن‌ها گفت: «این آخرین دیدار ماست و من می‌دانم که به همراه پسرم «ایرج» از بین شما خواهیم رفت.» فردای آن شب، آن‌ها هر دو عازم جبهه شدند و چند ماهی هم هیچ خبری از آن‌ها نداشتیم. حتی نامه‌ای هم برای‌مان نمی‌فرستادند، طوری که کم‌کم نگران شدیم. من که از بقیه‌ی افراد خانواده نگران‌تر بودم، یک شب در خواب دیدم که در به صدا در آمد. سراسیمه خود را پشت در رساندم. وقتی در را باز کردم، همسرم «امیدعلی» را دیدم، در حالی که دسته گلی در دست داشت. آن را به من داد و گفت: «این‌ها را ببر آب بده تا خشک نشوند.» بعد خداحافظی کرد و رفت. من در حالی که نگران و دست‌پاچه بودم، گفتم: «کجا می‌روی؟» گفت: «ایرجم دارد به شهادت می‌رسد؛ می‌روم به او کمک کنم.» هراسان از خواب بیدار شدم و بسیار گریه کردم. بعد از گریه، کمی آرام شدم. دوباره خوابم برد و بار دیگر «امید» را در خواب دیدم. این بار لباس‌های بسیجی‌اش را از من می‌خواست؛ در حالی که لباس‌هایی که به تن داشت، پاره پاره شده بود. من هر چه از احوال «ایرج» می‌پرسیدم، او فقط می‌گفت: «ایرج» دارد شهید می‌شود!» این بار هم از من خداحافظی کرد و رفت. به دنبال او، تا چند خیابان آن طرف‌تر دویدم؛ اما دو تا خانم محجبه، راه مرا سد کرده و گفتند: «تو هرگز به آن‌ها نخواهی رسید؛ برگرد و برو!» باز هم در حالی که کاملاً مضطرب و نگران بودم، از خواب پریدم.  صبح بود و در سطح شهر «آبیک» ولوله‌ای به پا شده بود. همه‌ی اهل شهر به گرد خانه‌ی ما جمع شده بودند، تا خبر شهادت همسر و فرزندم را به ما بدهند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1471 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت 1.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت2.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت3.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت4.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت5.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت6.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت7.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت8.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت9.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت10.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ایرج_آموخت}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان آبیک]]&lt;br /&gt;
==کدگزاری==&lt;br /&gt;
jabe&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%AC_%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA</id>
		<title>شهید ایرج آموخت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%AC_%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA"/>
				<updated>2020-11-06T19:09:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: /* زندگی نامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
نام	ایرج آموخت&lt;br /&gt;
نام پدر	امید علی&lt;br /&gt;
نام مادر	شاه صنم&lt;br /&gt;
محل شهادت	فاو&lt;br /&gt;
محل تولد	شمیرانات	تاریخ تولد	۱۳۴۷/۰۶/۲۸&lt;br /&gt;
محل شهادت	فاو	تاریخ شهادت	۱۳۶۴/۱۱/۲۵&lt;br /&gt;
استان محل شهادت	بصره	شهر محل شهادت	فاو&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل	مجرد	درجه نظامی	&lt;br /&gt;
تحصیلات	اول راهنمائی	رشته	-&lt;br /&gt;
عملیات		سال تفحص	&lt;br /&gt;
محل کار		بنیاد تحت پوشش	&lt;br /&gt;
مزار شهید	قزوین - آبیک&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
آموخت، ایرج: بیست و هشتم شهریور ۱۳۴۷، در شهر [[تهران]] به دنیا آمد. پدرش امیدعلی ( [[شهادت]] ۱۳۶۴) و مادرش شاه‌صنم نام داشت. تا اول راهنمایی درس خواند. از سوی [[بسیج]] در جبهه حضور یافت. بیست و پنجم بهمن ۱۳۶۴، در [[فاو]] [[عراق]] بر اثر اصابت [[ترکش]] به قلب، [[شهید]] شد. مدفن او در گلزار شهدای شهر آبیک قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
شهید، ایرج آموخت: شهادت! ای آغوش پُر مهر خدایی! ای تو ناله های دردمند شیعه! تو را دیدم و می شناسم. تو را در محراب کوفه دیدم که مظلومیتت را نثار قدوم مبارک حضرت علی (ع) کردی. تو را در قتلگاه دیدم، که پیکر پاره پاره ی فرزند زهرا(س) را به آغوش کشیدی و تو را در فیضیه و میدان شهدا دیدم، که سراسیمه به یاری اسلام آمده بودی. تو را در قتلگاه ۷۲ تن کربلای ایران دیدم که با بیرق های پاره پاره و سوخته به جنگ کفر و نفاق رفتی.تو را بر بالین شهید مظلوم بهشتی دیدم که بر مظلومیتش خون گریستی. تو را در جبهه های نبرد، خیابان ها، کوچه ها و در وجب به وجب خاک میهن اسلامی دیدم و هرگز فراموشت نخواهم کرد. بار خدایا! این قطره خون ناچیز و ناقابل مرا در راه گسترش اسلام از من حقیر بپذیر و اگر جان ما این ارزش را دارد که برای اسلام فدا شود و انقلاب به پیش رود، پس صدها بار به ما جان بده تا مبارزه کنیم و شهید شویم. بار خدایا! اگر با ریختن خون ما اسلام و انقلاب به پیش خواهد رفت، پس ای گلوله ها! ببارید به سینه های ما. بار خدایا! پروردگارا! اینک تو را شاهد می گیرم که آگاهانه به مشهد خویش می روم. ...و اما شما ای عزیزانم! بعد از شهادتم لباس عزا بر تن نکنید و در مجلسم عزاداری کاری نکنید که مردم خیال بکنند که مُرده ام. نه! در مجلسم شاد باشید و بگویید او زنده است؛ چون که: «شهید، قلب تاریخ است.» اگر جسم و جان من پیش شما نیست، روحم در نظرتان است. بعد از شهادتم لباس سیاه بر تن نکنید؛ چرا که من به معشوقم رسیده ام. عشقم الله است و من بنده او هستم و حجله ی عزای من، حجله ی دامادی من است. شما پدر عزیزم! در دوران کودکی و جوانیم برایم زحمت زیادی کشیدی ولی من لیاقت جبران آن را نداشتم؛ امیدوارم که مرا ببخشید و بعد از شهادتم مرا دعا کنید که خداوند، منِ حقیر را به درگاه هستی بپذیرد. ...و تو، ای مادر عزیزم! بعد از شهادتم هیچ افسوس مخور و چون کوه، محکم و استوار باش و در شهادتم قطره ای اشک مریز، هر چند می دانم که داغ فرزند، بسیار بزرگ است؛ ولی این را بدانید که من با شهادت، ازدواج کرده ام! لباس دامادی من، همان لباس آغشته به خون من است و حجله ی عزای من، حجله ی دامادی من است؛ پس شاد باشید. وصیت دیگر من این است که: همیشه گوش به فرمان رهبر باشید و از امام خمینی در هر موقعیت، دفاع و حمایت کنید و همواره راه شهیدان را ادامه دهید و این که همیشه با مستمندان باشید. حضرت پیامبر(ص) میفرماید: «هر مسلمانی که شب را به روز آورد و فکر برادر مسلمان خود نباشد، مسلمان نیست.» و من امیدوارم که شما به این حدیث عمل کنید. ان شاء الله ...و مادر عزیزم! وصیت آخر من این است که سلام مرا به تمام دوستان و آشنایان برسان و به آنها بگویید که مرا حلال کنند؛ چون ممکن است ما دیگر برنگردیم. اگر برنگشتم، مرا حلال کنید و اگر شهید شدم، قطره ای برای من اشک نریزید و همچون زینب(س) استوار باشید.۱ (۰۹۵۶۰۰۱) پسر شهید شما، ایرج آموخت ۱۸/۱۱/۱۳۶۴&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
همسر و مادر شهید: آخرین باری که همسر و فرزندم به مرخصی آمدند، شبی همسرم هیأت قرآن شهر را دعوت کرد منزل و پس از پذیرایی به آن‌ها گفت: «این آخرین دیدار ماست و من می‌دانم که به همراه پسرم «ایرج» از بین شما خواهیم رفت.» فردای آن شب، آن‌ها هر دو عازم جبهه شدند و چند ماهی هم هیچ خبری از آن‌ها نداشتیم. حتی نامه‌ای هم برای‌مان نمی‌فرستادند، طوری که کم‌کم نگران شدیم. من که از بقیه‌ی افراد خانواده نگران‌تر بودم، یک شب در خواب دیدم که در به صدا در آمد. سراسیمه خود را پشت در رساندم. وقتی در را باز کردم، همسرم «امیدعلی» را دیدم، در حالی که دسته گلی در دست داشت. آن را به من داد و گفت: «این‌ها را ببر آب بده تا خشک نشوند.» بعد خداحافظی کرد و رفت. من در حالی که نگران و دست‌پاچه بودم، گفتم: «کجا می‌روی؟» گفت: «ایرجم دارد به شهادت می‌رسد؛ می‌روم به او کمک کنم.» هراسان از خواب بیدار شدم و بسیار گریه کردم. بعد از گریه، کمی آرام شدم. دوباره خوابم برد و بار دیگر «امید» را در خواب دیدم. این بار لباس‌های بسیجی‌اش را از من می‌خواست؛ در حالی که لباس‌هایی که به تن داشت، پاره پاره شده بود. من هر چه از احوال «ایرج» می‌پرسیدم، او فقط می‌گفت: «ایرج» دارد شهید می‌شود!» این بار هم از من خداحافظی کرد و رفت. به دنبال او، تا چند خیابان آن طرف‌تر دویدم؛ اما دو تا خانم محجبه، راه مرا سد کرده و گفتند: «تو هرگز به آن‌ها نخواهی رسید؛ برگرد و برو!» باز هم در حالی که کاملاً مضطرب و نگران بودم، از خواب پریدم.  صبح بود و در سطح شهر «آبیک» ولوله‌ای به پا شده بود. همه‌ی اهل شهر به گرد خانه‌ی ما جمع شده بودند، تا خبر شهادت همسر و فرزندم را به ما بدهند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1471 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت 1.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت2.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت3.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت4.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت5.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت6.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت7.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت8.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت9.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید ایرج آموخت10.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ایرج_آموخت}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان آبیک]]&lt;br /&gt;
==کدگزاری==&lt;br /&gt;
jabe&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید اکبر مهدی زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2020-11-05T14:21:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hasani98: /* وصیت نامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام	:اکبر مهدی زاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر	:علی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام مادر	:سیاره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت	:ام الرصاص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد	:بوئین زهرا - طرزک	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد	:۱۳۴۶/۰۶/۰۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت	:ام الرصاص	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت	:۱۳۶۴/۱۱/۲۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استان محل شهادت	:بصره	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل	:مجرد	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظامی	:بسیجی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات	:سطح2ـاتمام رسائل	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رشته	:حوزوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات	:والفجر هشت	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال تفحص	:1398&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل کار	:حوزه علمیه	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنیاد تحت پوشش	:تاکستان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مزار شهید	:قزوین - تاکستان - تاکستان - مرکزی - طزرک&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
یکم شهریور ۱۳۴۶، در روستای طرزک از توابع شهر تاکستان به دنیا آمد. پدرش علی، کشاورزی می‌کرد و مادرش سیاره نام داشت. تا پایان سطح دوم در حوزه علمیه درس خواند. روحانی بود. از سوی [[بسیج]] در جبهه حضور یافت. بیست و یکم بهمن ۱۳۶۴، در [[ام‌الرصاص]] [[عراق]] به [[شهادت]] رسید. پیکرش مدت‌ها در منطقه برجا ماند و تیرماه سال ۱۳۹۸، پس از تفحص در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
شهید، اکبر مهدی زاده: خالقا! تو خالق همه ی مخلوقاتی و تو شایسته ی عبادتی؛ طوری که اگر بهشت و جهنم نیز نبود، تو را عبادت می کردم. بار پروردگارا ! تو خالقی و من مخلوق؛ تو مالکی و من مملوک؛ تو ربّی و من عبد؛ تو رازقی و من مرزوق؛ تو عطاکننده ای و من عطاگیرنده؛ تو بخشنده ای و من بخیل؛ تو قَوی هستی و من ضعیف؛ تو عزیزی و من زبون؛ تو غنی و من فقیر؛ تو غافری و من مغفور؛ تو عالمی و من جاهل؛ تو بردباری و من شتابنده؛ تو رحمانی و من مرحوم؛ تو ناظری و من منظور؛ تو ناصری و من منصور... و حال که دارای این گونه صفاتی، بلاتردید تو سزاوار پرستشی و هیچ اَحَدی غیر تو قابلیت تَعبُّد ندارد. اکنون که تو رحمانی و سَتّاری و غَفّار، من بنده ی عاصی و شرمنده و روسیاه تواَم؛ چنان که تمام اعمالی را که نباید مرتکب می شدم، مرتکب شدم و تمام اعضا و جوارهم بر جرایم اعمالم گواهی می دهند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غفورا! گناهانم خیلی بزرگ است؛ ولی تو بزرگ تر از آنی که بتوانم توصیفت کنم. با ندامت و پشیمانی، عاجزانه تمنّا می کنم که مرا مورد عفو و مغفرت خویش قرار دهی؛ خودم که به درگاهت آبرویی ندارم؛ اما به کسانی که نزد تو آبرومندند -یعنی چهارده معصوم- متوسّل می شوم و آنان را در پیشگاهت شفیع خود قرار می دهم، تا بر لغزش هایم قلم عفو بکشی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معشوقا! از دنیای فانی سیر شدم و مزه ی تلخ او را چشیدم و دیگر میل ماندن در این زندان را ندارم؛ باوفاترین دوستانم سبقت گرفتند و به معشوق خود پیوستند؛ من از فرار آن ها رنج می بَرَم و احساس غُربت می کنم؛ تا کِی صبر کنم؟... تا کِی غُصّه بخورم؟... تا کِی شاهد تشییع پیکر پاک دلباختگان باشم؟... تا کِی با شرمندگی به خانه برگردم؟... تا کِی با خانواده های [[شهدا]]، اسرا و مفقودین برخورد کنم و سر به زیر اندازم و نتوانم خواسته های آنان را برآورده کنم؟ چون به آن ها وعده ی پیروزی و فتح کربلا را داده بودیم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! هر چند گناهکارم؛ ولی عاشقت هستم و طلب [[شهادت]] می کنم؛ شهادتی که در حضور سرور و سالار شهیدان، [[امام حسین(ع)]] -که به همه درس ایثار، شجاعت، شهامت و شهادت آموخت- شرمنده نشوم؛ زیرا سر مطهّر او را در سرزمین کربلا و روز عاشورا از بدن مبارکش جدا نمودند و پیکر بی سرش را زیر سُم اسب ها تکه تکه کردند... اگر مرا نپذیری، آنقدر به جبهه می روم تا [[شهید]] شوم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام به شما ای طلبه های همیشه بیدار، ای سربازان راستین [[امام زمان(عج)]]، ای وارثان انبیا، ای هادیان امت و ای شاگردان امام صادق!(ع) عظمت و منزلت خود را قدر بدانید، که خداوند نعمتی بزرگ نصیب تان کرده است که دیگران از آن بهره مند نیستند. بهای وقت خود را بدانید و دروس خود را خوب بخوانید، که در آینده، جامعه به شما نیاز دارد؛ اما این را هم مواظب باشید که شیران روز و زاهدان شب را در صحنه های نبرد حق علیه باطل فراموش نکنید و از قافله عقب نمانید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سعی کنید جبهه ها را با حضور خود و در کنار غرورآفرینان، گرم نگه دارید و غذای روحی دلاوران را فراهم کنید؛ همان طور که تا به حال در تمام صحنه ها پیش قدم بودید، در میدان های ستیز هم پیش قدم باشید، کما این که هستید؛ امّا هنگامی که در حوزه هستید، آن محل علم و تقوا را محافظت کنید و مواظب افعال و گفتارتان باشید؛ مبادا شیطان به درون و برون شما راه یابد و با کم ترین بی توجهی، چراغی به دست کمین زدگان حوزه بدهید. در انتها، مستحبات را در تمام کارهای روزمره تان بجا آورید و حالت روحانی و معنوی خود را قُوَّت بخشید، که عامل تمام موفقیت ها همان و معنای طلبگی نیز همان است. ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و امّا، ای ملت ایران! قدر نعمات الهی را بدانید، که بزرگ ترین آن ها نعمت ولایت و رهبری است که خداوند شامل حال تان کرده و از تاریکی ها نجات تان داده است و نیز هر خطری را -که به سوی شما برمی خیزد- دفع می کند. به آن کشورهایی که رهبر و یا رهبری سالم ندارند، بنگرید و شُکرگزار پروردگار خود باشید؛ این شُکر و سپاس شما مصداق همان آیه ی شریفه ی «اطیعوا الله و اطیعوا الرّسول و اولی الامرمنکم» (نساء/۵۹) است. هم اکنون ندای «هل من ناصرٍ ینصرنی؟» حسین زمان بلند است؛ با هجوم تان به جبهه ها ندای او را لبیک گویید و این فرصت را از دست ندهید و با این عمل تان ثابت کنید که اگر در عصر امام حسین(ع) هم بودید، او را تنها نمی گذاشتید و به یاری اش می شتافتید. اما اکنون، هنگامی که در شهرها هستید، در مقابل مشکلات -به ویژه مشکلات [[جنگ تحمیلی]]- مقاومت کنید و هم چون کوه استوار باشید که پیروزی از آن ماست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در برنامه های عبادی - سیاسی، مثلِ: [[نماز]] دشمن شکن جمعه، [[دعای توسل]]، [[دعای کمیل]] و... شرکت کنید و وحدت و انسجام خویش را حفظ کنید. نگذارید گروهک ها و جیره خواران خارجی بین شما نفوذ کنند و تفرقه بیفکنند. ...و آنگاه که با پیروزی جان برکفان توحید، راه کربلای حسین(ع) به روی تان گشوده شد و به زیارت قبر مطهّر سیدالشهدا(ع) رفتید، سلام عاشقانه ی ما را به او برسانید و بگویید: «آن ها در راه رسیدن به تو جان خود را فدا کردند.» امّا، ای پدر و مادر بزرگوارم! شما برای من زحمات زیادی را متحمّل شدید و وظیفه ی والدین را نسبت به فرزند انجام دادید؛ ولی من به عنوان یک فرزند نتوانستم ادای وظیفه کنم؛ زیرا حق زیادی بر گردن من دارید و از فراقت من رنج ها بُردید. خواهرانم و برادرانم نیز سختی ها کشیدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه ی شما تقاضامندم مرا عفو کنید و در شهادتم اضطراب و پریشانی به خود راه ندهید؛ بلکه صبور باشید و با صبر و استقامت، رسالت خود را نسبت به خون شهدا ایفا کنید و نشان دهید که از زینب کبری(س) درس گرفتید و اگر هم خواستید گریه کنید، بر امام حسین -مظلوم کربلا- و علی اکبر و علی اصغر او گریه کنید. (۱۷۴۲۹۸۶) اکبر مهدی زاده ۲۲/۱۱/۱۳۶۴.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1407 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:اکبر_مهدی_زاده}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تاکستان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hasani98</name></author>	</entry>

	</feed>