<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Hashemizade9704</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Hashemizade9704"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Hashemizade9704"/>
		<updated>2026-06-05T09:59:26Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%AF%D9%84_%D8%A2%D8%B0%D8%B1</id>
		<title>شهید جواد دل آذر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%AF%D9%84_%D8%A2%D8%B0%D8%B1"/>
				<updated>2019-02-15T08:16:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== زندگینامه ==&lt;br /&gt;
فروردین ماه 1337 ه ش در مرکز مهم فقه جعفری، قم و در یک خانواده مذهبی و متدین به دنیا آمد. در سن پنج سالگی پا به مکتب نهاد و با کتاب آسمانی و عرفانی قرآن آشنا و در هفت سالگی وارد دبستان شد. از دوران کودکی به همراه پدر بزرگوارش در مجالس و محافل اسلامی و نماز جماعت شرکت می‌جست. مفتخر بود که از همان سنین، چهره ملکوتی علما از جمله امام عزیز (ره) را زیارت کرده و نسبت به این انسان‌های آسمانی، الفت و دوستی قلبی پیدا بکند.&lt;br /&gt;
جواد، توانست تحصیل در دوره ابتدایی را با موفقیت بگذراند، اما مشکلات مالی او را وادار کرد که رو به سوی محیط کار آورده و دوره راهنمایی تحصیلی را در کلاس‌های شبانه به اتمام برساند، ولی علی‌رغم استعداد عالی، موفق به ادامه تحصیل نشد و با تشویق و اصرار دوستان و برخلاف میل خانواده به استخدام کادر درجه‌داری ارتش درآمد. اما جوّ ناسالم ارتش، مجال ماندن را از او گرفت. از این رو، پس از بیست ماه ماندن در ارتش و گذراندن آموزش‌های نظامی و کسب تجربه رزمی، دل به استعفا سپرد و آنگاه با غیبت‌های مکرّر و تن ندادن به قوانین ضد اسلامی ارتش طاغوت، از آن خارج شد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او دوباره وارد محیط کار شد. امّا در کنار کار کردن، از تقویت بینش سیاسی و دینی خود نیز غافل نبوده و با مطالعه کتاب‌ها انس با طلاب علوم دینی, بر رشد عقلانی خویش می‌افزود. آنگاه که جرقه انقلاب در خرمن طاغوت افتاد, جواد یکی از کارآمدترین و مبارزترین جوانان قم و جلودار و پرچ مدار مبارزات در این شهر بود. دیگر زندگی او تلاش و کوشش و دویدن و نیازمند ین شد. و چنان شناخته شده بود که مأموریت بارها در صدد تعقیب و دستگیری او بر آمدند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن که حضرت امایم «ره» قصد مراجعت به ایران را پیدا کرد وی به عضویت کمیته استقبال از آن حضرت در آمد. و پس از ورود امام به میهن، او به عنوان یکی از اعضای گروه اسکورت، مسلحانه از ماشین حامل امام حفاظت می‌کرد. بعد از پیروزی انقلاب، به عضویت کمیته انقلاب اسلامی درآمد و در دستگیری عوامل طاغوت و قاچاقچیان مواد مخدّر تلاش و کوشش بسیاری کرد.&lt;br /&gt;
همچنین در آذرماه سال 1358 (ه.ش.) به اتفاق شهید محمد منتظری، به منظور مبارزه با صهیونیست‌ها به لبنان مسا فرات کرد. در سال 1359 (ه.ش.) به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد. بعد از گذراندن یک دوره آموزشی کوتاه مدت به سوی جبهه‌های جنگ شتافت و پس از آن نیز جبهه را رها نکرد و در این راستا رشادت‌ها به خرج داد و حماسه‌ها آفرید.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواد، ساله‌ای حضور خود در جبهه را با مسئولیت‌های گوناگونی از قبیل فرماندهی «محور» و «عملیات» لشگر 17 علی ابن ابی‌طالب (ع) طی کرد. او سرانجام در تاریخ 13/12/1364 در عملیات والفجر 8 به فیض عظیم شهادت نا یل آمد و از عالم ملک به جهان ملکوت پر کشید.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.ensani.ir/fa/content/82678/default.aspx&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
=== راوی پدر شهید ===&lt;br /&gt;
در یکی از سال‌ها، هنگام تحویل سال نو، جواد، یارانش را به دسته‌هایی چند تقسیم کرد. همین که سال تحویل شد، این‌ها در جای جای صحن حضرت معصومه (س) شروع به دادن شعار علیه رژیم پهلوی کردند، و همین طور مأمورین را دنبال خودشان به خارج صحن کشیده و به زد و خورد با آن‌ها می‌پرداختند، و از این راه روحیه انقلابی مردم را تحریک می‌کردند. جواد، سردمدار تظاهرات خیابانی در قم بود. خیابان‌های چهار مردان و آذر، هیچ‌گاه فداکاری‌های جواد را فراموش نمی‌کنند. بارها مأمورین به تعقیب وی پرداختند، اما هر بار با چابکی تمام، به یاری خدا از چنگشان گریخت. یک بار برایش پیغام دادند: بیا و دست از این کارها بردار، اگر دستگیرت کنیم بلایی بر سرت بیاوریم که آن سرش ناپیدا! جواد هم گفته بود: ما که خربزه خوردیم، پای لرزش هم ایستاده‌ایم. شما هرچه از دستتان بر می‌آید کوتاهی نکنید؛ همان‌گونه که ما!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.ensani.ir/fa/content/82678/default.aspx&lt;br /&gt;
=== حسین بورانی ===&lt;br /&gt;
شهید «جواد دل آذر»- فرمانده عملیات لشگر 17 – سر نترسی داشت. یک بار به نیروهایش گفته بود: بروید فلان جا! اگر شما زودتر رسیدید بمانید تا من هم بیایم، و اگر من زودتر رسیدم، می‌مانم تا شما بیایید. آقا جواد، هنگامی رسیده بود که هنوز نیروهایش نیامده بودند. پس از مدّتی دید عدّه ای دارند می‌آیند؛ به خیالش که نیروهای خودی هستند. کم کم که نزدیک شدند، دید عربی صحبت می‌کنند. جواد، از آنجا که اسلحه‌ای همراهش نبود، طوری حالت گرفت که آن‌ها خیال کنند او مسلّح است، و با این تاکتیک همه‌شان را اسیر کرده و بعد اسلحه یکی را گرفته و آن‌ها را به پشت خط منتقل کرده بود. یک بار دیگر هم که اسلحه داشت ولی فشنگش ته کشیده بود، باز با همین تاکتیک تعدادی از نیروهای دشمن را اسیر گرفته بود!»&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.ensani.ir/fa/content/82678/default.aspx&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== حسین بورانی ===&lt;br /&gt;
برادران واحد تبلیغات, هر بار که برای انجام مصاحبه‌ای با شهید «جواد دل آذر» - فرمانده عملیات لشگر- دم و دستگاهشان را بر می‌داشتند و می‌رفتند پیشش, وی به بهانه‌ای از انجام مصاحبه طفره می‌رفت. گاه می‌گفت:&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- من به این نوع مصاحبه‌ها اعتقادی ندارم!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاه می‌گفت:&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مصاحبه باید توی خط مقدّم و در شرایط سخت عملیاتی باشد!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و گاه همین که می‌آمد بدین خواسته آن‌ها جامه عمل بپوشاند, به محض مشاهده دوربین فیلم‌برداری, پنهان می‌شد و نقشه آن‌ها را با شکست مواجه می‌کرد. یک روز به ایشان گفتم:&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آقا جواد! بگذار از تو فیلمی, عکسی, سخنی, چیزی به یادگار داشته باشند, آخر چرا این همه لجاجت....؟&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواب داد:&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- فیلم‌بردار اصلی, خداست و اوست که ناظر بر اعمال ماست, و همین برای ما کافی است!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.ensani.ir/fa/content/82678/default.aspx&lt;br /&gt;
=== سیّد رضا طباطبایی ===&lt;br /&gt;
در عملیات «والفجر 8», در یک مرحله, دشمن دست به پاتک بسیار شدیدی زد به طوری که بچه‌ها کاملاً روحیه‌شان را باخته بودند و گفتند بزودی خط سقوط خواهد کرد!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سنگرهای ما در این مقابله, چاله‌های کوچکی بود که از توی آن‌ها به سمت دشمن تیراندازی می‌کردیم. شدّت آتش عراق به حدی بود که همه زمین‌گیر شده و قدرت سربالا کردن نداشتیم.&lt;br /&gt;
در همین هنگامه اضطراب آلود یک باره کسی از پشت سر پرید توی سنگر من و گفت:&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- سیّد! چطوری؟&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم شهید «جواد دل آذر» است. سلام کردم و او با خونسردی و خنده گفت:&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- خوب چه خبر؟ می‌بینم دارد خوش می‌گذرد؟&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من هم مقداری اطلاعات از خط و حال و روز بچه‌ها به ایشان دادم و او هم موقعیت جبهه را مقداری تشریح کرد و بعد وقتی دید دشمن بدجوری به ما پیله کرده و روحیه بچه‌ها هم کاملاً تضعیف‌شده, رو به من کرد و گفت:&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- تو برو آن سر خط و چند تا «یا حسین» بگو و بیا.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من رفتم آن طرف و جواد هم از این طرف, شروع کردیم یک باره «یا حسین» گفتن که بچه‌ها روحیه عجیبی گرفتند و از هر طرف با قدرت تمام با دشمن درگیر شدند؛ آر. پی. جی زن‌ها از یک سو و جواد هم تیربار به دست از سمت دیگر.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه, چیزی نگذشت که جواد یک جیپ فرماندهی عراقی را با سرنشینانش به ورطة هلاکت نشاند و چند دستگاه تانک و نفر بر را هم آر. پی. جی زن‌ها ناکار کردند..&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب کم کم عراقی‌ها عقب‌نشینی کردند و خطی که در حال سقوط بود نجات یافت و کاری که می‌بایست در عوض یکی دو روز انجام می‌گرفت, در طول یکی دو ساعت بس امان آمد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این نبود مگر جرئت و جسارت «جواد» و ترفند معقولی که به کار گرفت!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.ensani.ir/fa/content/82678/default.aspx&lt;br /&gt;
== آثار ==&lt;br /&gt;
=== سخن شهید === &lt;br /&gt;
«...فرمانده خوب کسی است که نیروهایش را همیشه در حالت آمادگی برای حماسه‌آفرینی و شهادت نگه دارد. کسی است که همیشه پیش‌مرگ نیروهایش باشد و برای تقویت روحیه فداکاری، در آن‌ها هم رنگ آنان گردد»...&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.ensani.ir/fa/content/82678/default.aspx&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{ترتیب‌پیش‌فرض:جواد دل آذر}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  قم]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهر قم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید بهنام محمدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-02-15T08:12:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== زندگینامه == &lt;br /&gt;
در سال 1345 صدای گریه نوزادی در محله کوت شیخ خرمشهر پیچید و نام بهنام به وجودش زینت بخشید، دوران شیرین کودکی را با شادی و نشاط سپری کرد، و در کوچه پس کوچه‌های خرمشهر که خونین‌شهر نام گرفت درس آزادگی و صفا آموخت. گام‌های کوچکش را در راه بزرگی نهاد و پس از اتمام تحصیلات ابتدائی به مسجد راه یافت.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جریان پیروزی انقلاب همپای بقیه مردم با جسم کوچکش در تظاهرات شرکت می‌کرد. پس از پیروزی انقلاب تهدید چنگال‌های تجاوز دشمن را بر میهن عزیزش احساس نمود و دانش‌آموز مدرسه عشق گشت، خانواده وی به مسجدسلیمان مهاجرت کردند، اما بهنام امتناع ورزید تا پرچم‌دار عاشقی در خرمشهر باشد، و مقاومت نماید. او با جثه کوچکش اولین تدارکاتچی جنگ شد و سقایی مدافعان شهرش را نمود و با نارنجک اقدام به سرنگونی دشمن می‌کرد. به شناسایی مواضع استقرار آنان اقدام می‌نمود تا شیرین‌ترین میوه نخل آسمانی‌ترین شهر ایران شد و در تاریخ 28 آبان ماه سال 1359 در سن 14 سالگی 6 روز قبل از سقوط خرمشهر بر اثر اصابت ترکش به سر و صورت و سینه در نوجوانی به وصال رسید، مزار اسطوره نوجوان ایرانی در گلزار شهدای خرمشهر سم بل عشق به میهن گشت.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
=== کربلای خرمشهر ===&lt;br /&gt;
در میان آتش و خون که خرمشهر رنگ خون را به خود می‌دید نوجوانی زیگزاگ می‌دوید و به سمت ما می‌آمد، بهنام بود، فریاد زدم، «بهنام مواظب خودت باش» با سرعت خودش را به ما رساند برایمان آب آورده بود علی‌اکبر کربلای خرمشهر با قمقمه‌ای که از حوض خانه‌های خالی پر آب کرده بود، حیات دوباره‌ای به ما بخشید، در همه شرایط سخت وجود بهنام برایمان نعمت آور بود، دلیرانه به سراغ دشمن می‌رفت و آر پی چی برایمان تهیه می‌نمود. تهیه نارنجک، خشاب پر از فشنگ، شناسایی و تدارکات در آن شرایط سخت از جمله وظایف او بود. بهنام خاطره شهدای نوجوان دشت کربلا را تکرار کرد و با رشادت پرچ مدار عاشقی گشت.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: سید صالح موسوی &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== شناسایی === &lt;br /&gt;
کنار پنجره ایستاده و به دوردست خیره شده بود، با لبخندش سکوت حاکم را شکست و گفت: «من خانه به خانه شناسایی می‌کنم و در هر خانه که عراقی‌ها بودند به شما علامت می‌دهم. بچه‌ها هم پس از شوخی به دنبال وی حرکت می‌کردند، نرسیده به دبیرستان دکتر هشترودی بهنام ایستاد و سریع علامت داد، آر پی چی را برداشتم و خودم را به خیابان رساندم، ایستادم و هدف‌گیری کردم چند لحظه بعد با فشردن ماشه با فریاد الله‌اکبر بهنام متوجه شدم که تانک را منهدم کرده‌ام. بقیه بچه‌ها هم با رگبار، ستون پیاده دشمن را به عقب راندند. از عرض خیابان گذشتیم. بهنام با سرعت از ما دور شد به دنبال او از تقاطع کوچه گذشتیم اما از بهنام اثری نبود. در یک خانه مدتی منتظر او شدیم و تصمیم گرفتیم به سمت مسجد جامع برگردیم، شخصی از پشت سر مرا صدا کرد، بهنام بود، خندید. من بسیار نگران شده بودم اما او با لبخندش امید را به دلم نشاند. سپس آ درس محلی را که تعداد زیادی از عراقی‌ها در آنجا بودند به ما داد و گویا آن‌ها بهنام را به اسارت گرفته بودند، اما او وانمود کرده بود که مادرش را گم کرده و می‌خواهد او را پیدا کند، جثه کوچک بهنام عراقی‌ها را گمراه کرده و او از چنگال آنان گریخته بود. بچه‌ها همه ساکت بودند، بهنام که از سکوت ما تعجب کرده بود آ درس را مجدد تکرار کرد. حرکت کردیم و در یک حمله کوچک توانستیم تمام آن افراد را از بین ببریم. چند قبضه کلاش، یک آر پی چی و مقداری مهمات غنیمت شناسایی بهنام بود، حسین که این رشادت بهنام را تحسین می‌کرد دستی بر سر او کشید و بهنام را بوسید.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
راوی: سید صالح موسوی &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
=== پیغام ستاره خرمشهر === &lt;br /&gt;
مرتضی از خبرنگاران فعال جبهه بود، چند بار خواسته بود که با بهنام مصاحبه کند اما او حاضر نشده بود، روزی به من گفت: «آقا سید همه خرمشهر را می‌شناسند می‌دانند که چطور خونین‌شهر شد، اما نمی‌دانند که کنار رزمنده‌های ما نوجوانی به اندازه تمام عالم مقابل دشمن ایستاد و از سرزمین و آرمانش دفاع کرد، می‌خواهم دنیا صحبت این بچه را بشنود اگر این بچه مثل خیلی از رزمنده‌های دیگر گمنام در تاریخ بماند، گناهش با شماست، من با بهنام صحبت کردم و او راضی به مصاحبه شد. مرتضی ضبط را روشن کرد، بهنام با صدای مرتعش گفت: «بچه مسجدم، بچه خرمشهرم، از مسجد به جبهه راه پیدا کردم». سکوت کرد، مرتضی پرسید: «در جبهه چه کار می‌کنی؟» بهنام خندید و گفت: «هر کاری که بتوانم انجام می‌دهم، قبضه آر پی جی، غذا، دارو، سرنیزه، و هر چیز دیگر که احتیاج داشته باشند، به آن‌ها می‌رسانم» بهنام که دوست داشت سریع‌تر مصاحبه تمام شود، به من گفت: «کافی است»، مرتضی خندید و پرسید: «بهنام چه پیامی برای همسالان خودت داری؟». بهنام آهی کشید و با لبخند گفت: «آقا مرتضی من برای پدر و مادرم پیام دارم، مادرها بچه‌هایشان را جنگجو بار بیاورند، نه مانند بچه‌های لوس که کارشان نشستن در خانه باشد بخورند و بخوابند، طوری آن‌ها را تربیت کنند، که بتوانند بجنگند». مرتضی خندید او را بوسید و گفت: «آقا بهنام، ما را مفتخر کردید» اما بهنام در سکوت فرو رفت؛ و به لانه خالی کبوترها خیره گشت.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
راوی: سید صالح موسوی &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
=== شهادت === &lt;br /&gt;
روز 28 مهرماه سال 1359 دشمن تا خیابان آرش خرمشهر، آمده بود، شهر را به شدت می‌کوبیدند، و می‌خواستند، پل را بگیرند، بهنام تلاش می‌کرد تا دلمان را به دست بیاورد. ما او را با خودمان ببریم اما من به او گفتم: «نزدیک ظهر، ماشین مهمات از راه رسید، پشتم به خیابان آرش بود که متوجه شدم بهنام آمده است، بهنام که عصبانیت را دید گفت: «ببین صالح از تکاورها برایت جوراب سفید گرفته‌ام بیا بپوش». او را گرفتم و به داخل سنگر کشاندم و گفتم: «مگر نگفتم نیا چند روز است که پوتین از پاهایم بیرون نیامده است، حالا تو می‌گویی جوراب بپوشم». مظلومانه گفت: «حالا برایت آورده‌ام، بگذار کنارتان بمانم». دستی بر سرش کشیدم و گفتم: «بهنام تو را به خدا در سنگر بمان و تا بهت نگفتم بیرون نیا» رفتیم گوشه ساختمان تا با بچه‌ها مشورت کنیم، که چگونه با عراقی‌ها مقابله کنیم، ناگهان موج انفجار همه ما را از زمین بلند کرد، ترکش به استخوانم اصابت کرده بود، وانت یکی از بچه‌ها جلوی پایم ترمز کرد، وقتی سوار شدم چشمم به بقیه بچه‌ها که در پشت آن بودند افتاد زمین و زمان در نظرم تیره و تار شد، خدایا چه می‌دیدم بهنام دهانش پر از خون بود و ترکش به سر و صورتش اصابت کرده بود، فریاد زدم: «بهنام تو را به خدا بلند شو». از زیر پلک‌های پرخونش نگاهی به من انداخت و خندید. دستی بر موهایش کشیدم صدایش کردم با جوراب سفیدی که برایم آورده بود، خون را از روی صورت و سینه‌اش پاک کردم، بهنام امانت پیش من بود سینة پر خونش را لمس کردم بوییدم و تلخ گریستم. تا بیمارستان با او حرف زدم و صدایش کردم، و در آنجا بهنام را به اتاق عمل بردند، لباس‌هایش بر روی تخت جلوی چشمانم بود فریاد می‌زدم و گریه می‌کردم، یک آمپول ضد شوک به من زدند و زمانی که به خودم آمدم بهنام پرواز کرده بود، درست شش روز قبل از سقوط خرمشهر... او تاب دیدن اجنبی را در زادگاهش نداشت.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
راوی: سید صالح موسوی &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
1&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=309 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
=== موهای آشفته ===&lt;br /&gt;
شهر، دست عراقی‌ها افتاده بود. در هر خانه، چند عراقی پیدا می‌شد که یا کمین کرده بودند و یا داشتند استراحت می‌کردند. خودش را خاکی می‌کرد. موهایش را آشفته می‌کرد و گریه کنان می‌گشت. خانه‌هایی را که پر از عراقی بود، به خاطر می‌سپرد. عراقی‌ها هم با یک بچه خاکی نق و، کاری نداشتند. همیشه یک کاغذ و مداد هم داشت که نتیجه شناسایی را یادداشت می‌کرد. پیش فرمانده که می‌رسید، اول یک نارنجک، سهم خودش را از غنائم بر می‌داشت و بعد بقیه را به فرمانده می‌داد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
2&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20http://navideshahed.com/fa/index.php?Page=definitionnews&amp;amp;UID=335774 سایت نوید شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{ترتیب‌پیش‌فرض:بهنام محمدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خوزستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان خرمشهر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهیدبهروز مرادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-02-15T08:09:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== زندگینامه == &lt;br /&gt;
در سال 1335 چشم به جهان گشود. او دوران کودکی را در کنار صفا و محبت خانواده سپری کرد. از همان آغاز میان دوستان و آشنایان به دلیل داشتن هوش و ذکاوت مشهور شد. او پس از اخذ مدرک دیپلم تحصیلاتش را در رشته هنرهای زیبا دانشگاه [اصفهان] ادامه داد، بهروز در همین زمان شغل معلمی را برای خویش برگزید. با آغاز [جنگ تحمیلی]  مرادی به همراه پدر و برادرش عازم جبهه‌های نبرد شد، اما خیلی زود پدر بزرگوارش به شهادت رسید.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
او در 45 روز آغاز جنگ رشادت‌های فراوانی از خود بر جای گذاشت، زمانی که در روز 4 آبان سال 1359 به علت خیانت [بنی صدر]  [خرمشهر]  سقوط کرد، آخرین نفری که تا پای جان ایستاد و پس از همه از شهر خارج شد بهروز مرادی بود، تمام هنرمندان حاضر در جنگ با نام او آشنا بودند، مرادی در [عملیات ثامن‌الائمه]  برادر عزیزش را از دست داد، اما باز مقاوم و سربلند در برابر رژیم بعثی ایستادگی نمود، اوج دلاوری‌های بهروز در زمان آزادی [خرمشهر]  بود، مرادی علاوه بر جهاد در امور فرهنگی و هنری نیز فعالیت داشت، او در طول هشت سال [دفاع مقدس ] جوانمردانه جنگید، تا اینکه در آخرین روزهای جنگ با حمله دیگر عراق به جبهه‌های حق علیه باطل شتافت و در روز چهارم خردادماه سال 1367 پس از انهدام هشت [تانک]  دشمن، [شلمچه] ، میعادگاه عاشقان را در سن 22 سالگی به خون خویش زینت داد. پیکر پاک بهروز مرادی در گلزار شهدای خرمشهر به خاک سپرده شد تا مزارش زیارتگاه عاشقان شهادت باشد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
1&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20%20http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=287 سایت صبح] &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
=== سقوط === &lt;br /&gt;
دیشب خواب دیدم یک هواپیمای عراقی در حال سقوط است و خلبان آن با چتر در حال فرود آمدن از آسمان می‌باشد، ساعت 6:30 دقیقه بامداد که برای نوشتن دنباله تابلوی (به خرمشهر خوش آمدید) به محل کارم رفتم، سه تن از پاسداران نیز آنجا بودند، خوابم را برای آن‌ها تعریف کردم. ساعت 9 صبح «برادر عیدی» از راه رسید و با خوشحالی گفت: «یک هواپیمای عراقی با موشک هاگ» سقوط کرد. خلبان آن را سالم دستگیر کردیم. آن روز خلبان هواپیما کتک مفصلی از بچه‌های اصفهان در منطقه «دارخوین» نوش جان می‌کند. درجه‌های سروانی (سه ستاره) خلبان عراقی را «رحیم نصاری» به غنیمت گرفته بود، (خوابم تعبیر شد).&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: خود شهید&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
2&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20%20http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=287 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
=== وضو با خون شهدا ===&lt;br /&gt;
بهروز در همه رشته‌ها تبحر داشت، بسیجی بود، مخلص. رشادت در دستانش گم می‌شد، عکاسی، طراحی، نقاشی، خطاطی، شعر، گراف یک، سخنرانی، نویسندگی، دغدغه‌های خاص در زندگی او بود، نمی‌دانستی او را با کدام لقب بخوانی، واژه‌های نو دست‌مایه نویسندگی‌اش بود، یادم هست برای اولین بار در ورودی خرمشهر نوشت: «با وضو وارد شوید کوچه‌های این شهر با خون شهید مطهر شده است» و در ورودی دیگر نوشت: «به خرمشهر خوش‌آمدید جمعیت 36 میلیون نفر». در آخرین روزهای جنگ به سراغ مرتضی قربانی رفت، مرتضی فرمانده لشگر 25 کربلا بود، با او عازم جبهه شد. مرادی جنگنده هم بود، در شلیک آر پی تخصص داشت، حتی می‌توانست گلوله آر پی را داخل لوله تانک شلیک کند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
مقابل تانک‌های عراقی ایستاد، تانک‌ها با شلیک هر گلوله در آتش می‌سوختند. بهروز مجروح شد، اما دوباره برخاست با چفیه دستش را بست، گوشت دستش جدا شده بود، قربانی فریاد زد: «بهروز برگرد عقب». اما او حال دیگری داشت، بی توجه پاسخ داد: «نه خیر؛ یک بار در سال 1359 عقب رفتیم بس است، مگر از روی جنازه من بگذرند». بهروز ماند تانک‌ها می‌سوختند، بوی دود و باروت در فضا پیچید، ناگهان دلیرمرد ایران بر زمین افتاد. قطرات خون بر خاک شلمچه می‌ریخت، این بار خاک با خون شهدا وضو می‌ساخت.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
راوی: حاج عبد زاده&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
3&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20%20http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=287 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
=== بوسه بر ضریح ===&lt;br /&gt;
ساعت 2 از دزفول به طرف اندیش مک حرکت کردیم. قصد ما «عین خوش» بود، زیرا تازه آزاد شده بود. از جاده دهلران گذشتیم، ساعت 3:30 وارد دشت عباس شدیم، تعداد زیادی از تانک‌های دشمن سوخته بود. ساعت 3:45 دقیقه به پادگان عین خوش رسیدیم، که نیروهای اسلام به تازگی در آن مستقرشده بودند. کمی جلوتر رفتیم. یک سرباز که با ما سوار مینی‌بوس شده بود، گفت: «نترس! عراقی‌ها نمی‌زنن، اگه بزنن! بچه‌ها می‌رن توپ‌هاشون رو غنیمت می‌گیرن» جلوتر امامزاده عباس (ع) بود، امامزاده ویران بود، اما مقبره‌های آن سالم به نظر می‌رسید. میله‌ها حافظ مقبره بودند. به رنگ سبز سقف آن ضربه خورده بود، و در قسمت دیگر امامزاده سه تانک خودی در مقابل سه تانک عراقی منهدم شده بود، خانه‌های اطراف امامزاده خالی به نظر می‌رسید، زخم گلوله‌ها بر پیکر آن مشهود بود، زیارت کردیم. عده ای از عرب‌های محلی به زیارت آمده بودند، بوسه‌های آن‌ها بر مقبره امامزاده عباس (ع)، تماشایی بود، من ناخودآگاه گفتم: «فصل بازگشت آوارگان است».&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
راوی: خود شهید&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
4&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=287 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
== آثار ==&lt;br /&gt;
=== وصیت‌نامه === &lt;br /&gt;
اینجانب بنده گناهکار،&amp;quot;بهروز&amp;quot; به فرمان امام امت، به عنوان بسیجی در جنگ وارد و به اختیار خودم به خاطر حراست از خون پاک شهدای اسلام، به دفاع از جمهوری اسلامی ایران برخاسته و با خود عهد نمودم تا دفن سلطه ابرقدرت‌ها و نابودی متجاوزین به جرم استقلال آزادی جمهوری اسلامی، استقامت و پایداری نمایم و اکنون نیز می‌دانم که چرا باید به دشمن هجوم برد و بر اساس همین آگاهی است که در عملیات شرکت می‌کنیم. معتقد هستم ما پیروز خواهیم شد و برای رسیدن به پیروزی نیز باید از همه چیز خود گذشت و دنیا را برای اهلش گذاشت.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=287 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
=== دست‌نوشته ===&lt;br /&gt;
راستش را بخواهی چیزی برای نوشتن ندارم، بنابراین مجبورم گاهی از پرندگان روی آسمان برایت بنویسم و گاهی از ماهی‌های ته رودخانه. نامه قبلی را که می‌نوشتم، (بعد از پیدا شدن استخوان‌های محمود رضا دشتی) سخت پریشان بودم و دلم می یک بنده خدایی یک سیلی محکم توی گوشم می‌زد، تا لااقل بهانه‌ای برای گریستن پیدا می‌کردم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
اما خوب چه کنیم که خیلی از بغض‌ها در گلو خفه می‌شود و هنوز حادثه‌ای رخ نداده و اشک در چشمانمان نخشکیده، یک اتفاق دیگر می‌افتد و اینجا مجالی برای اندیشیدن و تفکر بر حادثه‌ها و لحظه‌ها و صحنه‌ها کمتر حاصل می‌شود، تا می‌آیی سرت را بخارانی روزها از پی هم و هفته در پی او و پشت سرش ماه‌ها، مثل واگن‌های قطار پشت هم از جلوی تو می‌گذرند که توی هر کدام از این واگن‌ها انباری از خاطره‌ها نهفته است و بعد که همه چیز از شور و هیجان افتاد و در گوشه‌ای مثل این اتاق که من در آن نشسته‌ام آرامشی حاصل شد٬ می‌فهمی که ای بابا کجا بوده‌ای، و حالا کجا آمده‌ای، آن روزی که توی کوچه‌ها دنبال یک فرقان می‌گشتی که مجروح تیرخورده‌ای را با آن به مسجد جامع برسانی. دیروز توی کوچه‌ها پشت گل فروشی، جنازه «سامی» و «محمود» به حالت سجده بر زمین بود و امروز تصویر آن‌ها بر دیوار نمازخانه. آن روزها فریاد بر سینه آسمان خط سرخ می‌کشید که آی به داد ما برسید! بچه‌ها دارند قتل‌عام می‌شوند... و کسی پاسخگو نبود به جز خدا. خدایا کجا بودیم؟ چه بر ما گذشت؟ آیا کسی از مظلومیت فرزندان روح خدا چیزی می‌داند؟ آیا هنوز هم در فکر آبگرم کن و زیلو و بخاری هستند. آیا کسی از رقص مرگ چیزی می‌داند، آیا کسی می‌داند که توی کوچه‌های خرمشهر خون این حماسه‌آفرینان در میان دود و خاکستر انفجار خمپاره‌های خصم، چسان بر زمین می‌ریخت؟ یا هنوز در فکر این هستند که ای کاش مرزها باز می‌شد و ما هم سری به دوستان خارج از کشور می‌زدیم؟ و در زیر سرخی نور چراغ‌ها و در میان دود سیگارها، شراب سرخ می‌نوشیدیم و اگر حالی باشد به رقص و پای‌کوبی.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
این دود کجا؟ آن دود کجا؟ این سرخی کجا؟ ای مرده‌های متحرک! به خود آیید که ما مرده دیده‌ایم! ای بزک کر ده‌های شمال شهر! آی بزک کرده‌های شمال... ای دلقک‌های سیرک که دوست دارید، به شما بخندند! آی بیچاره! شما کجای کارید؟&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
ما جنازه‌های بادکرده و کرم‌زده عراقی‌ها را دیده‌ایم و شما را هم دیده‌ایم. فرقتان با آن‌ها این است که هنوز هم می‌خورید و می‌خوابید و نشخوار می‌کنید.... اما به زودی کرم خواهید زد، زیاد بر تن خود عطر نمالید که آب در هاون کوبیدن است. شما هنوز از روزی خداوند بهره می‌برید ولی شاکر نیستید و لابد حق دارید، چون شما قبلاً شاکران درگاه عالی هرزه بوده‌اید و از خوان بی‌پایانش بهره‌مند. مرا بگو! خوشحال هستم از اینکه آرامشی حاصل‌شده و می‌توانم دمی بر گذشته‌ها! فکر کنم٬ غافل از اینکه تازه اول کار است؟ گفتم چند روزی از جبهه خارج شوم، برای روحیه‌ام خوب است، غافل از اینکه انسان در پشت جبهه زنده‌به‌گور است.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آبادان، پر شین هتل ـ اتاق 223&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از مرخصی شهریورماه سال 1361&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=287 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{ترتیب‌پیش‌فرض:بهروز مرادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خوزستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان خرمشهر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81%DB%8C</id>
		<title>شهیدبهروز پور شریفی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81%DB%8C"/>
				<updated>2019-02-15T08:04:17Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== زندگینامه ==&lt;br /&gt;
بهروز ساکن یکی از شهرهای استان آذربایجان شرقی به نام جلفا بود. او در سال 1358 به عنوان پاسدار افتخاری به عضویت سپاه پاسداران درآمد و ضمن همکاری با این ارگان به عنوان شهردار شهر نیز فعالیت نمود. مدتی بعد مسئولیت جهاد سازندگی منطقه را نیز به عهده گرفت. گرچه کار جهاد محرومیت زدایی و گسترش آبادانی است، اما مهندس از کارهای فرهنگی غافل نشد. او دانش آموخته رشته راه و ساختمان بود و مدرک کارشناسی خود را از دانشگاه تبریز اخذ کرده بود.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
تشکیل کتابخانه‌های روستایی، ایجاد انجمن اسلامی منطقه و ... از جمله کارهای اوست. او در سال 1352 در دانشگاه تبریز، با شهید باکری آشنا شد و از همان جا با آنان همراه و هم قسم گردید و در مبارزه علیه شاه از هیچ تلاشی فروگذار نکرد. از تیرماه سال 1360 مدتی در مهندسی قرارگاه نجف اشرف و سپس در زمان عملیات خیبر در واحد مهندسی ستاد مرکزی جهاد فعالیت نمود و طرح‌های عظیمی با مدیریت وی به ثمر رسید:&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
1- طراحی سازه &amp;quot;فانوس دریایی&amp;quot; رفلکتورهای حفاظ کشتی‌ها در جنگ خلیج‌فارس&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
2- طراحی و نظارت بر پل شناور فجر&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
3- طراحی دکل با ارتفاع 3000 متر جهت تأسیسات مهم کشور&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
4- طراحی تخلیه کمپرسی با سیستم جاروبی برای مناطق در دید دشمن&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
5- طراحی سطح شناور برای نصب پل مکانیکی 912 جهت کار در هور&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
6-طراحی سینه خمپاره‌انداز در مناطق باتلاقی&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
7-طراحی و ساخت پل‌های نفر رو تا دهانه 120 متر&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
8- طراحی سنگرهای پیش‌ساخته فلزی بتونی و سنگرهای ویژه&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
9- طراحی پناهگاه‌های شهری و پناهگاه‌های VIP و... &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
بعد از اتمام جنگ نیز شرکت &amp;quot;سازه پردازی&amp;quot; با مدیریت او اداره شد و شرکت &amp;quot;انصار آذر&amp;quot; با تدبیر او فعالیت نمود تا اینکه به سمت مشاورت عمرانی استانداری آذربایجان شرقی منصوب شد. سرانجام در آخرین روز فروردین‌ماه سال 1374 در حین انجام مأموریت در جاده تبریز به شهادت رسید.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
=== شهردار ===&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
مهندس جوان شب و روز در تلاش و تکاپوست. خستگی نمی‌شناسد. و با این همه، هیچ ادعایی ندارد. لباس و رفتار و برخوردهایش طوری است که اگر کسی نشناسدش، باور نمی‌کند که این مهندس جوان، شهردار و مسئول جهاد جلفاست. خودش- به مناسبتی- نقل می‌کرد: «در زمانی که شهردار جلفا بودم، روزی استاندار وقت برای بازدید به منطقه آمد. بعد از کلی بازدید و صحبت پرسید: «پس شهردار کجاست؟» -خودم هستم. تا این را گفتم به تعجب آمد. فکر می‌کرد که من آبدارچی هستم و انتظار داشت که شهردار با بیا و برو و کت و شلوار اتوکرده و ... باید باشد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== همراه با پاسداران ===&lt;br /&gt;
از تبریز راهی جلفا می‌شویم. بوی پاییز فضا را فرا گرفته است. اولین روزهای مهرماه 1358 می‌باشد. به جلفا می‌رویم تا «سپاه جلفا» را تشکیل بدهیم. در جلفا، چیزی از آن سپاه نیست، نه مکانی، نه وسیله نقلیه‌ای... دست خالی وارد شهر می‌شویم. از تبریز که می‌آمدیم، امیدوارمان کردند: ان‌شاءالله در جلفا امکانات فراهم می‌شود.» راهنمای گروه از اوصاف و اخلاق و اخلاص «شهردار جلفا» برایمان می‌گوید و آن قدر تعریفش می‌کند، که ندیده و نشناخته علاقمندش می‌شویم. به جلفا که می‌رسیم، یک راست می‌رویم شهرداری. می‌رویم اما نگران از اینکه آیا خواهیم توانست سپاه را در این شهر مرزی راه بی اندازیم یا نه؟ اما شهردار جوان جلفا را که می‌بینیم، احساس اطمینان در دلم جان می‌گیرد. «مهندس» صدایش می‌کنند. 24 سال بیشتر ندارد، دیدار و گفتگو که آغاز می‌شود، پختگی پیرا نهش متعجبم می‌کند. احساس می‌کنم «پاسداری» ست در لباس شهردار، مهندس بهروز پور شریفی! نگرانی و تشویش از ذهنم رخت بر می‌بندد. اتاق‌های اختصاصی شهردار در طبقه دوم ساختمان شهرداری را در اختیار ما قرار می‌دهند و فعالیت ما برای راه‌اندازی سپاه آغاز می‌شود... مهندس بی‌وقفه به ما سر می‌زند. کمبودها را جویا می‌شود و جبران می‌کند. جوانان مشتاق به سپاه روی می‌آورند و بسیاری از این مشتاقان بدون هیچ چشم‌داشتی به عنوان «پاسدار افتخاری» به سپاه می‌پیوندند...&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
=== معبر در دل رودها ===&lt;br /&gt;
13 کیلومتر، پاره‌های دل «حاج بهروز» در هم تنیده می‌شود، 13 کیلومتر تمام تا مرداب‌ها و آب‌های «هورالهویزه» رزمندگان را به درون خود نکشند، رزمنده‌هایی که کوه‌ها در زیر پایشان می‌لرزد، از «هورالهویزه» می‌گذرند: پل عظیم خیبر. پل خیبر بر روی «هورالهویزه»، پل بعثت بر سینه توفانی «اروند»، پل نصر بر شانه‌های کوهستان غرب، ارتفاعات حاج عمران و ... همه و همه تولد خود را مدیون یک مهندس راه و ساختمان‌اند: حاج بهروز پور شریفی! -حاجی! مواظب خودت باش... صدای محکم رزمنده است خطاب به حاجی. خط مقدم است. از هر طرف تیر و ترکش می‌بارد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
همه شهادت خود را زندگی می‌کنند... رزمنده خطابش می‌کند: «مواظب خودت باش...» و حاجی بی هیچ اضطراب و تشویشی بر می‌گردد. با همان لبخند آشنا و همیشگی: -جثه من کوچک و سطح ترکش گیر آن کم است، طوریم نمی‌شود!... طوری می‌گوید: «طوریم نمی‌شود» که انگار هنوز سال 1359 فرا نرسیده و آقا بهروز در ساختمان شهرداری جلفاست. انگار اینجا منطقه جنگی نیست.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
1&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20%20http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=15034 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{ترتیب‌پیش‌فرض:بهروز پورشریفی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان آذربایجان شرقی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهید سید عبدالرضا موسوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2019-02-15T07:58:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه ==&lt;br /&gt;
سید عبدالرضا موسوی در تاریخ 29 فروردین 1335 در شهر خرمشهر چشم به جهان گشود. روزهای کودکی عبدالرضا در میان مردم با صفای جنوب سپری شد. او که یکی از شاگردان ممتاز در تمام دوران تحصیل بود موفق به اخذ مدرک دیپلم با معدل 58/19 گشت و رتبه اول را در کنکور اعزام به خارج کسب نمود. اما چون در تمام رشته‌های پزشکی دانشگاه‌های کشور قبول شده بود بنا به دلایلی تهران را برای ادامه تحصیل انتخاب کرد. موسوی از همان زمان فعالیت سیاسی خود را آغاز نمود و پس از مدتی خود را به دانشگاه اهواز انتقال داد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در اهواز چندین مرتبه از طرف گارد دانشگاه به علت فعالیت سیاسی به وی اخطار شد تا اینکه در سال 1355 از دانشکده اخراج گشت او پس از این ماجرا اولین تظاهرات در شهر خرمشهر را سازماندهی کرد که در همین زمان توسط ساواک دستگیر و به زندان افکنده شد. موسوی پس از پیروزی انقلاب اسلامی از زندان آزاد شد، و با کانون فرهنگی - نظامی خرمشهر به همکاری پرداخت سپس به تشکیل کلاس ایدئولوژی در کانون فتح آبادان و تدوین جزواتی در تفسیر نهج‌البلاغه همت گماشت و در قسمت تدارکات جهاد سازندگی نیز فعالیت نمود. او که قبل از پیروزی انقلاب در حزب الله خرمشهر با «سید محمد جهان‌آرا» آشنا شده بود، به دعوت وی وارد نهاد مقدس سپاه گشت و در قسمت آموزش و عملیات نقش عمده‌ای ایفا نمود. و در آبان ماه سال 1358 برای مدت کوتاهی به دانشگاه رفت اما احساس مسئولیت او را به سپاه بازگرداند و با شروع جنگ به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شتافت و چندین مرتبه مجروح گشت.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
موسوی در فاصله سقوط خرمشهر تا سقوط بنی صدر برای استخدام در وزارت امور خارجه به تهران رفت تا اینکه بتواند در یکی از کشورهای خاورمیانه فعالیت دیپلماتیک داشته باشد ولی با سقوط بنی‌صدر به جبهه بازگشت. موسوی پس از عزیمت جهان‌آرا به مشهد فرماندهی سپاه خرمشهر را بر عهده گرفت وی با آغاز عملیات بیت‌المقدس نیروهای تیپ 22 بدر را ساز مانده‌ی کرد مسئولین فرماندهی تیپ را به او سپردند اما موسوی آن را نپذیرفت سرانجام فرمانده 26 ساله دلاور خرمشهر در مرحله سوم عملیات بیت‌المقدس در حالی که مجروحین را به عقبه انتقال می‌داد بر اثر اصابت گلوله به اطراف آمبولانس در سال 1361 در جاده اهواز _ خرمشهر به شهادت رسید و مهمان خوان گسترده الهی گشت.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=271&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==خاطرات ==&lt;br /&gt;
*شناسایی&lt;br /&gt;
بعد از ظهر روز جمعه هفدهم خردادماه سال 1361 مصادف با سیزده رجب 1402، پیکر غرقه به خون و قطعه قطعه شده شهیدی به ستاد معراج شهدای اهواز انتقال پیدا کرد.  قبل از قرار دادن آن جسم متلاشی شده مسئول ستاد معراج با قطعه‌ای کاغذ سفید، یک سنجاق و یک ماژیک سرخ رنگ رسید تا مثل همیشه هویت شهید را روی کاغذ بنویسد و به آن سنجاق کند، نگاهی به جنازه کرد، قسمت پایین صورت به کلی از میان رفته و دست و پایش قطع شده بود. شکم و سینه‌اش را هم موج انفجار متلاشی کرده بود. دستش را جلو برد و لباس‌های شهید را برای یافتن کارت شناسایی جستجو کرد، آرم مخملین سپاه در زیر لایه‌های ضخیمی از خون لخته شده نشان می‌داد که پاسدار است. بالاخره کیف بغلی‌اش را از میان گوشت‌های سوخته و لهیده بیرون کشید که در آن مقداری پول و عکس زنی جوان و دختری حدوداً یک ساله به چشم می‌خورد به اضافه بریده یک روزنامه که تصویر جوانی جذاب در آن نقش بسته بود، صاحب آن عکس را می‌شناخت «سید محمدعلی جهان‌آرا» فرمانده سپاه خرمشهر بود که هفت ماه پیش به شهادت رسیده بود. پس به احتمال قوی شهید از پاسداران سپاه خرمشهر است. کیف را با دقت بیشتری جستجو کرد و کارت کوچکی را از آن بیرون کشید که آرم دانشگاه جندی‌شاپور اهواز روی آن به چشم می‌خورد... با بغض زیر لب زمزمه کرد... «سید عبدالرضا موسوی رشته پزشکی»&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1762359&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
*سقای کربلا&lt;br /&gt;
غروب روز جمعه هفدهم خردادماه سال 1361 پیکر خونین و تکه تکه شده‌ای به ستاد معراج شهدای اهواز انتقال داده شد. برای تعیین هویت شهید، مسئول معراج نگاهی به پیکر متلاشی شده او انداخت قسمت پایین صورت به کلی از میان رفته بود شکم و سینه‌اش را نیز موج انفجار متلاشی کرده و دست و پایش را قطع نموده بود. آرم سپاه پاسداران در زیر لایه‌های ضخیمی از خون لخته شده نشان می‌داد او یک پاسدار است پس از مدت کوتاهی تلاش موفق شد کیف بغلی شهید را از میان گوشت‌ها سوخته بیرون بکشد درون کیف مقداری پول، عکس دختری یک ساله و عکس شهید محمدعلی جهان‌آرا و کارت کوچکی که آرم دانشگاه «جندی‌شاپور» اهواز بر روی آن بود را پیدا کرد با تعجب نام خانوادگی شهید را نگاه کرد باورش نمی‌شد، دوباره نگاه کرد سید عبدالرضا موسوی همین چند ساعت پیش سوار بر موتور به اینجا آمده بود تا برای انتقال مجروحین آمبولانس تهیه کند، او عاشقانه به مولایش ابالفضل العباس اقتدا نمود و همانند سقای کربلا بدون دست شهید گشت.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=271&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت‌نامه==&lt;br /&gt;
همسر عزیزم! هرچند دور ماندن و غربت و تنهایی دردناک است ولی در عوض من به یاری خدا در راه طولانی سراسر افتخاری را گشوده‌ام و به لطف خدا و یاری و کمک فراوان تو از دغدغه شما خود را رها حس می‌کنم. از خدا می‌طلبم تا وقتی که در صحنه پیکار حق و باطلم هیچ‌گاه عشق به تو و فرزندان لحظه‌ای بر انتخابم پرده نی افکند و مرا از صحنه افتخار بیرون نبرد. همسرم تو همیشه برایم مایه امید بوده‌ای و یار تنهایی و غربتم. اما اگر کسی بخواهد برای خدا خود را فدا کند باید رهایی مردم، اسارت و مرگ خویش را بپذیرد و برای برخورداری محرومان، باید محرومیت را بر خویش هموار سازد. در این راه زن و فرزند اویند که نخست فدا می‌شوند. در اولین قدم این تویی که باید بار سنگین و شکننده را پس از من بر دوش کشی. می‌دانی که هرگز چنین سرنوشتی را برای تو و فرزندم دوست نمی‌داشتم. هیچ‌گاه دوست نداشتم تنهایی را که هنوز پا نگرفته و غنچه‌ای را که هنوز نشکفته است در تنهایی رها کنم. اما عزیزم تو خود خوب می‌دانی من قبل از اینکه به تو و فرزندم متعلق باشم به انقلابم و به راهی که مرا در ادامه‌اش سخت یاری داده‌ای متعلقم و تو خود بارها و بارها اسباب رهایی‌ام را از قید و بندهای نفس فراهم نمودی. این است که در همین حال که سخت به تو و فرزندم به یاری خدا در راه طولانی سراسر افتخاری را گشوده‌ام و به لطف خدا و یاری و کمک فراوان تو از دغدغه شما خود را رها حس می‌کنم. از خدا می‌طلبم تا وقتی که در صحنه پیکار حق و باطلم هیچ‌گاه عشق به تو و فرزندمان لحظه‌ای بر انتخابم پرده نی افکند و مرا از صحنه افتخار بیرون نبرد. اکنون که وصیت‌نامه‌ام را خطاب به تو پایان می‌برم امیدوارم که نبودن من هیچ کمبودی برای تو و فرزندمان در زندگی پدید نیاورد. خداحافظ&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
*نامه اول&lt;br /&gt;
نامه شهید به همسرش &lt;br /&gt;
ضمن عرض سلام، امیدوارم که حالتان خوب باشد.&lt;br /&gt;
همسر مهربانم، ای شکیبا، یک انسان مؤمن، مسئول در برابر جامعه و متعهّد، رسالتی برای مردم است و مجاهد راه خدا باید زندگی فردی‌اش را بر دو اصل منفی استوار کند تا زندگی اجتماعی و اعتقادی‌اش بر اصل مثبت پایدار بماند. اول نداشته باشد تا برای حفظ محافظه‌کار نگردد. دوم نخواسته باشد تا برای کسب آن نلغزد و ضعف نشان ندهد و به عبارتی پارسایی و قناعت او پشتوانه استقلال و آزادگی و دلیری و پایداری اوست.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
آنچه که انسان را متعالی می‌کند و به تنهایی و رنج بزرگ و پرافتخار تنهایی می‌رساند، حسابرسی مداوم، بازگشت به خویش، خودآگاهی انسان و به عبارتی کسب یک آگاهی وجودی و درونی است و به میزانی که انسان اشتغال ذهنی و روانی پیدا می‌کند و یک رابطه ماورایی را برقرار می‌کند و می‌یابد. رابطه‌های روزمره‌اش کج می‌گردد و تنها می‌شود و از مدارهای قدرت و جاذبه‌های کاذب و غیرتوحیدی بیرون می‌رود؛ آزاد و رها و شکیبا و پرتوان و مهیای پذیرش رنج‌ها و هول‌ها و هراس‌ها و دردها و لذت‌های بزرگ می‌گردد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
*نامه دوم&lt;br /&gt;
دست‌نوشته شهید&lt;br /&gt;
به راستی که شهادت حد نهایی تکامل و اوج سعادت انسانی است استمرار خط سرخ شهادت به عنوان مشی اساسی سپاه با خون این برادران پر توان‌تر و خونین‌تر گردیده است. زیرا این برادران با پذیرش آگاهانه شهادت بر شکست مهر باطل زدند. ما بر حقیم و از مکتب و انقلاب و میهن خویش دفاع می‌کنیم و قطعاً پیروز خواهیم شد. اگر چه که ما کشته می‌شویم ولی با شهادت خویش پایداری و سازش‌ناپذیری مکتب و انقلاب خود را در تاریخ ثبت خواهیم کرد. درود بر شهیدانی که راه شهادت خویش را پرالتهاب و با اشتیاق گشودند و آن را سربلند و سرخ به پایان رساندند و کربلای بستان و سوسنگرد را رنگین و سرخ‌فام نمودند باید خویش را از قید تمامی آلودگی‌ها و منیت‌ها آزاد سازیم و در حقیقت به جبهه‌های اساسی جهاد که مبارزه و کوشش در جهت تصحیح وجودی و نزدیکی و انطباق بر معیارهای انسان‌ساز اسلام است روی آوریم، و بدانیم که بالاترین جهادها، کوشش‌های بی‌ریا و فداکاری‌های بی‌نام و نشان است و خدمت‌های مخلصانه و مؤمنانه است. اگر اصلی‌ترین موضوعی که محور عقل و نیت ماست خدا باشد جبهه و جنگ بهترین میدان عمل جهت شناختن درونمان است که تا چه اندازه شرک آمیز با مسائل برخورد می‌کنیم. و خود را ارزیابی می نماییم. برادرانم این جوهره قیام حسین (ع) است که انقلاب را تداوم و تکامل می‌بخشد و آنچه اصالت دارد همین محتوی و کیفیت است. در پایان خطاب من به برادر گرامیم جهان‌آراست که سخت تنها و خسته است ولی مصمم و مکلف و خاشاک در چشم و خار در گلو ساکت مانده است و از همه گرفتارتر می‌باشد. قبل از هر چیز امیدوارم که مرا ببخشد، شهیدان پاسداران ارزش‌های الهی و معیارهای مکتبی‌اند. اگر در پی آنیم که رهرو راه با شکوه آنان باشیم باید خویش را از قید تمام آلودگی‌های شرک‌آلود و خودخواهی‌ها برهانیم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
سید عبدالرضا موسوی 11/1359&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=271&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{ترتیب‌پیش‌فرض:سید عبدالرضا موسوی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خوزستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان خرمشهر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B0%D8%A8%DB%8C%D8%AD_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%91%D9%87_%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C</id>
		<title>شهید ذبیح اللّه بخشی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B0%D8%A8%DB%8C%D8%AD_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%91%D9%87_%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C"/>
				<updated>2019-02-15T07:53:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== زندگینامه == &lt;br /&gt;
ذبیح اللّه بخشی معروف به حاجی بخشی در سال 1312 در روستای شمس‌آباد در نزدیکی اراک متولد شد. در 7 سالگی پدرش توسط نیروهای متفقین کشته و او از آن پس مسئولیت خانواده‌اش را بر عهده گرفت. حاجی بخشی از سن 47 سالگی به جبهه شد و تا پایان جنگ تحمیلی در جبهه‌ها حضور داشت. وی در طول 8 سال دفاع مقدس در جبهه‌ها بلندگو به دست به تقویت روحیه رزمندگان می‌پرداخت. وی از جانبازان و رزمندگان 8 سال دفاع مقدس و برای رزمندگان تداعی‌کننده حبیب ابن مظاهر بوده و دو پسر، برادر و یک داماد او نیز در جنگ به شهادت رسیدند. حاج ذبیح‌الله بخشی زاده یادگار ماندگار از دوران دفاع مقدس دی سال 1390 درگذشت.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پیام تسلیت رهبر&lt;br /&gt;
بسم‌الله الرحمن الرحیم&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
درگذشت پیر دلاور جبهه‌های جهاد، پدر دو شهید و هم رزم و همراه هزاران شهید، مرحوم حاج ذبیح‌الله بخشی را به همه مجاهدان راه حق و به خانواده محترم آن مرحوم تسلیت می‌گویم و علو درجات و پاداش صبر و ثبات را برای ایشان از خداوند متعال مسألت می‌نمایم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
سید علی خامنه‌ای، ۱۵ دی ماه ۱۳۹۰&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://www.hamshahrionline.ir/details/201018&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* کلام شهید مرتضی آوینی&lt;br /&gt;
در آن سوی فاو، به حاج بخشی بر خوردیم؛ چهره آشنای حزب الله تهران. هر کس سرزندگی و بذله‌گویی و آن چهره شاداب او را می‌دید باور نمی‌کرد که دو ساعت پیش فرزندش شهید شده باشد. او حاضر نشده بود که به همراه پیکر فرزند شهیدش جبهه نبرد را، ولو برای چند روز، ترک گوید. هر جا که حزب‌الله تهران هست او نیز همان جاست و علمداری می‌کند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://www.hamshahrionline.ir/details/201018&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
گل علی بابایی از رزمندگان لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) و نویسنده دفاع مقدس به بهانه درگذشت پیر جبهه‌های نبرد ابوالشهید «حاج ذبیح‌الله بخشی» روایتی از روحیه دادن وی به رزمندگان در سخت‌ترین شرایط در فاو را در اختیار خبرگزاری فارس قرار داده است. این روایت را بخوانید:&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
بیست و ششم بهمن 1364 در فاو ـ پایگاه موشکی عراق. 5 روز از عملیات عظیم آبی ـ خاکی «والفجر8» سپری می‌شد، تا آن لحظه دو مرحله از عملیات با موفقیت انجام گرفته بود. صدام که تصور نمی‌کرد به این راحتی بتواند بندر حساس و سوق‌الجیشی فاو را از دست بدهد، یکی از زبده‌ترین فرماندهانش را مأمور تا نیروهای ایرانی را از فاو بیرون کرده و آن‌ها را درون آب‌های اروند بریزند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
سرلشکر زرهی ستاد «ماهر عبدالرشید» گوش تا گوش جاده فاو ـ‌القصر را با تانک‌های پیشرفته‌اتی ـ 72 آرایش داده و درصدد بود تا با یک حمله گاز انبری، شهر فاو را پس بگیرد؛ تعداد تانک‌ها آن‌قدر زیاد بود که نگرانی را به اردوی فرماندهان خودی سرازیر می‌کرد. دشمن پاتک سنگین خودش را شروع. هواپیماهای جنگنده و بالگردهای توپ دارش از هوا، تانک و نفربرهایش از زمین و توپ‌های سهمگینش از دورترها همه اطراف و مواضع ایرانی‌ها و حتی عقبه آن‌ها را هدف قرار بود. هر کس هر کاری از او برمی‌آمد، انجام می‌داد تا جلوی پیشروی دشمن گرفته شود. شرایط آن قدر سخت بود که شهید «سید محمدرضا دستواره» جانشین لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) هم آر. پی.جی به دست به شکار تانک‌ها می‌رفت. فشار دشمن زیاد بود و همین باعث افت روحیه نیروها می‌شد. باید برای تقویت روحیه‌های بچه‌ها کاری انجام داده می‌شد، اما چه کاری؟!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
به راستی در این شرایط که از زمین و آسمان گلوله و موشک می‌بارید چه کاری می‌شد، انجام داد؟ که ناگاه او از راه. با همان پاترول فک سنی بلندگویی که بر بام آن قرار گرفته بود. حاج بخشی می‌آید با سربندی بر سر و گلاب‌پاش بزرگی بر دوش و عطر و بسته در دست. هنوز از راه نرسیده شعار «کی خسته است؟» و صداهایی که از حلقوم تشنه بچه‌ها بیرون می‌آمد و در پاسخ او فریاد می‌زدند «دشمن!».&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
-کی بریده؟&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
-آمریکا&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
-کجا می‌رید؟&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
با این شعار حاج بخشی، لبخند بر لبان خشکیده بچه‌ها می‌نشیند و همگی، با یک صدا فریاد می‌زدند:&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
-کربلا&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
- منم ببرید&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
- جا نداریم!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
و او با شکلک درآوردن مثلاً به بچه‌ها اعتراض می‌کند. ساعتی بعد پاتک دشمن دفع می‌شود و نیروها و تانک‌های عراقی مجبور به عقب‌نشینی می‌شوند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13901013000824&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*روحیه بچه‌های من&lt;br /&gt;
روزی برای حضرت امام (ره) گیلاس برده بودم و بیرون منتظر بودم و داشتم کاری انجام می‌دادم. داخل مثل اینکه چشم حضرت امام (ره) به گیلاس‌ها افتاده بود فرموده بودند به آقای رضایی، حاجی بخشی اینجاست؟ گفته بودند بله. امام (ره) فرموده بودند بگویید بیاید پیش ما. او مدم تو دیدم نشسته‌اند، سلامی کردم و دستشان را ماچ کردم. امام (ره) به هم فرمودند: ببینم از این‌هایی که اینجاست، برای بچه هام هم بردی؟ گفتم بله ماشین الان توی باغ است؛آقای رحمانی آقای اسدی رو مأمور کردم بچینند داخل ماشین بگذارند. صبح جمعه هم مهرانم دارم داد می‌زنم رزمنده گیلاس بخور، لبخند بزن، تانک و بزن، بزن بزن، خوب می‌زنی و … . حضرت امام (ره) ایستادند و بعد خندیدند و فرمودند: با رک ا…، تو روحیه بچه‌های منی، تو بابابزرگ شو نی، خدا به همرات.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*یایام و پفک نمکی&lt;br /&gt;
یک روز دیدم حاج علی فضلی او مده دنبالم می گه حاجی بخشی، برو پیش بچه‌های گردان حمزه. از تپه دوقلو برگشتن وضعشون اصلاً خوب نیست. یک خورده بهشون برس. گفتم چشم. ما اومدیم با یام یام و پفک نمکی می ون بچه‌هایی که گردانشون شده بود دسته، رفتم بالای درخت. بچه‌ها جمع شدن دور درخت این‌قدر تکوندنش من و انداختن پایین. نگو این و فیلم گرفتن فرستادن برای امام (ره)؛ امام (ره) هم دیده بودن به نوه‌شون سید حسن فرموده بودن اِ اِ انداختنش پایین؟! فیلم رو بزن عقب یک بار دی گه ببینم. این مرد عجب روحیه ای داره با اینکه چند تا شهید داده باز داره با رزمنده‌ها بازی و شوخی می‌کنه. خدا خیرش بده. این کلمه ای بود که از خود امام (ره) شنیدم. بعدها امام (ره) فرمودند اون فیلم رو دیدم، نخوردی زمین؟ گفتم نه امام (ره) مگه من می‌خورم زمین! بعد سرم رو با حالت خاصی تک ون دادم. امام (ره) شروع کردن خندیدن طوری که آقای خلخالی اونجا بود به من گفت تا حالا این طور خندهی امام (ره) رو ندیده بودم. بعد امام (ره) فرمودند: حاجی خدا عاقبتت رو به خیر کنه انشاء الله؛ گفتم امام (ره) همین جمله ای که فرمودید تا دنیا دنیاست برام بسه.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*کمپوت روحیه&lt;br /&gt;
نعمت‌الله حکیم: حاجی بخشی وقتی با آن ماشین مخصوصش وارد خط می‌شد، اصلاً روحیه بچه‌ها دگرگون می‌شد. می‌ریختند سرش، بچه‌ها شوخی می‌کردند حاجی بخشی شوخی می‌کرد. شکلات و پسته و حنا و این جور چیزها همیشه همراهش بود که مَثل شده بود کمپوت روحیه است. دست و پای بچه‌ها را حنا می‌گرفت و بهشان شکلات و آجیل و عطر می‌داد. کلاً حاجی روحیه عجیب و خاصی داشت که جا دارد خاطره ای هم تعریف کنم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آقا تنهاست&lt;br /&gt;
دختر حاجی بخشی: حاجی در زمان اغتشاش فتنه گران، بیمارستان کما بودند. به هوش که آمدند و مرخص شدند از بیمارستان تا منزل متوجه یک چیزهایی شدند. ما در بیمارستان به ایشان نگفته بودیم چه خبر شده است. یک روز دیدیم سوار موتور با یکی از بچه‌ها می‌خواهند بروند تهران. گفتیم حاجی شما حالتان مساعد نیست؛ گفت آقا به کمک نیاز داره، تنهاست. بسیجی‌ها باید وارد بشوند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=193583&amp;amp;Keyword=%22%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C+%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%22&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{ترتیب‌پیش‌فرض:ذبیح الله بخشی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان مرکزی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%91%D9%87_%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D9%81%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید عطااللّه اشرفی اصفهانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%91%D9%87_%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D9%81%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-02-15T07:45:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== زندگینامه ==&lt;br /&gt;
آیت‌الله اشرفی اصفهانی در سال 1279 ه.ش در خمینی‌شهر اصفهان در یک خانواده روحانی دیده به جهان گشود. چون او را هدیه خدا می‌دانستند او را عطاالله نامیدند. از سن 5 سالگی تحصیل علم را شروع کرد و در 13 سالگی برای ادامه تحصیل به اصفهان رفت. پس از 10 سال تحصیل مداوم در حوزه علمیه اصفهان در سن 22 سالگی به حوزه علمیه قم مراجعت نمود. ایشان نزد اساتیدی چون امام (ره) کسب علم کرد. به دنبال تأسیس حوزه علمیه باختران توسط آیت‌الله بروجردی در سال 1335 به دستور این مرجع بزرگ به باختران رفت. ایشان از علاقمندان به حضرت امام بودند. وجوهات را جمع‌آوری می‌کردند و برای امام به قم می‌فرستادند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در سال 1342 به عنوان نماینده امام در باختران منصوب شدند. به خاطر فعالیت‌های زیاد، رژیم قصد تبعید ایشان را داشت که علاقمندی شدید مردم باختران به این مرد دانشمند آنان را ناکام گذارد. بعد از شهادت فرزند برومند امام و اوج‌گیری نهضت ایشان فعالیت خود را گسترش داد تا جایی که پس از تبعید امام از عراق به پاریس توسط ساواک دستگیر و مورد بازجویی قرار گرفت. در آستانه ورود امام به ایران در اعتراض به بسته شدن فرودگاه جزو متحصنین در دانشگاه تهران بود.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب در سال 1358 طی حکمی امام ایشان را به سمت امام جمعه باختران انتخاب کردند. او در ایام جنگ با لباس رزم در جمع رزمندگان حاضر شده به ایشان روحیه‌ای تازه می‌بخشید و بالاخره در تاریخ 23 مهرماه 1360 در ماه محرم در سن 82 سالگی در محراب عبادت به دست منافقین به شهادت رسید. او چهارمین شهید محراب بود.&amp;lt;ref&amp;gt;http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید آیت الله اشرفی اصفهانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه :&lt;br /&gt;
آیت الله اشرفی اصفهانی در سال ۱۲۸۱ ش در خمینی شهر اصفهان در خانواده ای روحانی متولد شد . شهید اشرفی تحصیلات ابتدایی مقدماتی را در خمینی شهر گذرانده و در سن ۱۲ سالگی جهت ادامه تحصیل راهی اصفهان شد و طی حدود ده سال از محضر علمایی چون آیت الله سید مهدی درچه ای ، آیت الله سید محمد نجف آبادی، مرحوم فشارکی مرحوم مدرس استفاده کردند.ایشان دوران طلبگی خود را با نهایت عسرت و مشقت اقتصادی گذراند و در مدتی که در حوزه اصفهان بودند هر هفته فاصله میان اصفهان تا خمینی شهر را که دوازده کیلومتر بود طی می کردند خود می فرمود: دوشنبه خوارکم تمام می شد سه شنبه دو ریال پولم را خرج می­کردم، چهارشنبه که آخرین روز تحصیل بود بدون پول و غذا می گذراندم .&lt;br /&gt;
ایشان در توصیف شرایط تحصیلاتش در اصفهان می گوید:&lt;br /&gt;
در زمانی در حجره­ای با سه نفر دیگر در مدرسه نوریه اصفهان زندگی می­کردیم . بسیاری از روزها نه چای داشتیم نه نفت و نه قند. برای مطالعه در شب از نور چراغ نفتی توالتهای مدرسه استفاده می کردم. در روزهای جمعه به یکی از مساجد دور افتاده اصفهان می­رفتم  و از صبح تا عصر درآن­مسجد درس های یک هفته را دوره می کردم در مدت دوازده ساعتی که آنجا مطالعه می کردم غذای من فقط  مقداری دانه ذرت برشته بود.در سال ۱۳۰۲ش در سن بیست سالگی جهت ادامه تحصیل و نیل به مقامات عالیه و دینی رهسپار حوزه علمیه قم گردید. در تمام طول مدت بیست و سه سال اقامت در قم و ایشان تنها سه یا چهار ماه با خانواده خود بودند و بقیه این سالها را  تنها مجرد سپری کردند.شهید اشرفی با همه مشکلات و مسائل آن زمان، در تحصیل علوم اسلامی و دینی جدیت به خرج می­داد. وپس از اندک زمانی از فضلا و مدرسین نامی و برجسته حوزه علمیه قم به شمار می­آمد و در سن ۴۰ سالگی اجازه اجتهاد خود را از آیت الله خوانساری دریافت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیت الله اشرفی اصفهانی لذا مدت دوازده سال که آیت الله اشرفی در محضر ایشان حضور می یافت تمام دروس آن مرحوم را می­نوشت و این نوشته ها ما هنوز موجود می باشد .در سال ۱۳۳۵ ش شهید اشرافی بنا به دستور مرحوم آیت الله بروجردی جهت تبلیغ و نشر معارف و احکام  دین و تقویت بنیه دینی و مذهبی اهالی کرمانشاه به انجام اعزام و رحل اقامت افکند پس از ورود به کرمانشاه طلاب و شاگردان بسیاری را تربیت نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اوج گیری انقلاب اسلامی ایران به رهبری حضرت آیت الله امام خمینی (ع) شهید اشرفی نیز حرکت های وسیعی را در کرمانشاه پایه گذاری کرد . عمده ترین مراسم که تا آن روز سابقه نداشت در واقع جرقه­ای بود در جهت شعله ور شدن یک آتش عظیم در این منطقه مجلس بزرگداشت شهادت آیت الله حاج سید مصطفی خمینی بود که بنا به دعوت و اطلاعیه شهید اشرفی اصفهانی در مسجد آیت الله بروجردی منعقد گردید در مجلس سخنرانی های پر هیجان و انقلابی مطرح شد. و ساواک با و جود بسیج تمام نیرو وقوای خود برای دستگیری و کار شکنی در مراسم موفق نشد سخنرانان به طور مخفیانه از شهر خارج شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تحصیلات===&lt;br /&gt;
شهید آیت الله اشرفی از آغاز کودکی برای تحصیل علوم دینیه به حوزه علمیه آمد و ابتدا در یکی از مدارس قدیمی به نام مدرسه نوریه به تحصیل مشغول شد و مدت ۱۰ سال بطور متوالی در حوزه علمیه اصفهان اشتغال به تحصیل داشتند. سپس در سن ۲۲ سالگی جهت ادامه تحصیل و طی مدارج عالیه علوم اسلامی رهسپار حوزه علمیه قم شد.&lt;br /&gt;
ایشان جمعا مدت ۲۳ سال در حوزه علمیه قم و ۱۲ سال در حوزه علمیه اصفهان بود و در این مدتی که در این دو حوزه علمیه اشتغال داشت ضمن کسب علم و دانش و نیل به درجات عالیه اجتهاد، مورد توجه خاص اساتید بزرگ و علما بود و مرحوم آیت الله بروجردی و مرحوم آیت الله حاج سید محمدتقی خوانساری به ایشان عنایت خاصی داشتند. بطوریکه هر وقت به اصفهان می رفت و سپس به قم مراجعت می کرد این دو بزرگوار و همچنین دیگر علما از ایشان دیدن می کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خدمات آن شهید بزرگوار===&lt;br /&gt;
۱- تاسیس حوزه علمیه امام خمینی در باختران و اداره این حوزه با بیش از ۶۰ نفر طلاب.&lt;br /&gt;
۲- بازسازی مدرسه مرحوم آیت الله بروجردی.&lt;br /&gt;
۳- توسعه کتابخانه مدرسه مرحوم آیت الله بروجردی که قریب دو هزارجلد به کتابهای آن اضافه نمودند.&lt;br /&gt;
۴- تاسیس حوزه علمیه جهت خواهران، که پس از شهادت ایشان به نام حوزه علمیه شهید محراب نامگذاری شد.&lt;br /&gt;
۵- ایجاد وحدت کامل بین روحانیت شیعه و سنی که از بزرگترین خدمات آن شهید است که در طول تصدی مسئولیت بعنوان امام جمعه در این رابطه سمینارهای متعددی در شهرهای مختلف بویژه با حضور برادران اهل سنت تشکیل داد که اثرات بسیار مطلوبی داشته است.&lt;br /&gt;
۶- بازسازی مسجد جامع باختران که از برکت نماز جمعه این مسجد بازسازی کامل شده است.&lt;br /&gt;
۷- بازنمودن شماره حسابهای متعدد به نام مهاجرین جنگی و جبهه جنگ و بازسازی مناطق جنگی و همچنین کمک به سیل زدگان خوزستان و زلزله کرمان و طبس که تمام وجوه این شماره حسابها جمع آوری و برای نجات برادران و خواهران آسیب دیده و برادران رزمنده صرف شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نقش شهید در دوران دفاع مقدس===&lt;br /&gt;
با آغاز جنگ تحمیلی و بسیج همه جانبه مردم و قوای مسلح برای حضور در جبهه و پشتیبانی جبهه های جنگ، آیت الله اشرفی نیز با مهم توصیف کردن مسئله جنگ، در مدت ۲۵ ماه در تمام خطبه های نماز جمعه و مصاحبه ها و پیام های خود به حضور مردم در جبهه ها تأکید می ورزیدند.&lt;br /&gt;
شهید محراب، دائماً با حضور در جبهه ها به دیدار رزمندگان می شتافت و مقید بود که برای آنان سخنرانی کند. و با یکایک رزمندگان مصافحه می کرد و با آنان به گفتگو می نشست و می فرمود: “وقتی به جبهه می روم تا مدتی روحیه ام قوی می شود.”علی رغم کهولت سن مسافت های طولانی و راه های صعب العبور را به عشق دیدار دلاور مردان جبهه توحید، با وسایل نقلیه نظامی در شرایط دشوار می پیمود. بارها در جبهه های ایلام، قصر شیرین و پادگان ابوذر، گیلان غرب، نوسود، بستان، آبادان، خرمشهر، سومار حضور یافت و با سخنرانی های دلنشین، به سپاهان اسلام روحیه بخشید. پس از آزادی قصر شیرین به آن شهر سفر کرد و با خواندن دو رکعت نماز شکر در مسجد این شهر،‌ سپاسگزاری خود را به درگاه خداوند به جای آورد.&lt;br /&gt;
وجود آن روحانی جلیل القدر در مناطق عملیاتی سبب دلگرمی رزمندگان و باعث شور و شوق بسیار در آنها می گردید. یک بار پس از عزیمت به منطقه جنوب، عازم شهر آزاد شده بستان گردید و زیر بمباران وحشیانه دشمن وارد شهر شد و از آنجا عازم آبادان شد. هنگام آغاز عملیات فتح المبین در دوم فروردین ۱۳۶۱، در قرارگاه حضور یافت و پیشنهاد کرد عملیات به نام حضرت زهرا سلام الله علیها نامگذاری شود.&lt;br /&gt;
زندگی نامه آیت الله اشرفی اصفهانی در دومین سفر خود به خوزستان پس از آزادی خرمشهر، عازم اهواز شد و مردم این شهر نماز شکر را به امامت ایشان به جای آوردند. بعداز ظهر همان روز علی رغم مخالفت فرماندهان، وی و امام جمعه اهواز عازم منطقه خرمشهر شدند و پس از ورود به شهر، به مسجد جامع در جمع رزمندگان حضور یافتند و فرمودند:&lt;br /&gt;
“امروز یکی از روزهای مهم اسلامی و یوم الله است و از جمله آرزوهای من فتح خرمشهر بود که بحمدالله من زنده ماندم و این روز را دیدم.”&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شب جمعه هشتم مهر ۱۳۶۱ در منطقه غرب، عملیات مسلم بن عقیل با حضور شهید و تنی چند از مقامات کشوری و لشکری آغاز شد. ایشان در آن شب حال عجیبی داشت و یک لحظه آرام نداشت و تا صبح به دعا و مناجات مشغول بود و لحظه ای هم به استراحت نپرداخت. نزدیکی های صبح بود که یک عدد گلوله توپ در نزدیکی چادر ایشان منفجر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرماندهان جهت ترک آن محل اصرار کردند،‌اما ایشان نپذیرفت و فرمود:&lt;br /&gt;
“من از این محل نمی روم و آماده هر گونه مسئله ای هستم، زیرا خون من رنگین تر و جان من عزیزتر از این عزیزان رزمنده نیست. من باید تا پایان عملیات اینجا باشم.” سرانجام شهید محلاتی، عبا و عمامه ایشان را برداشت و بر سر و دوش ایشان گذاشت و عصا را به دستش داده و او را عازم کرمانشاه کرد.&lt;br /&gt;
زندگی نامه آیت الله اشرفی اصفهانی در پشت جبهه هم فعالیت های چشگیری داشت که از جمله آنها افتتاح حسابی در بانک برای جمع آوری کمک های نقدی به جبهه ها بود. حساب دیگری نیز جهت کمک به مهاجران جنگ افتتاح کردند. حساب دیگری نیز جهت بازسازی منطقه گیلان غرب که به استان کرمانشاه محول شده بود، اختصاص دادند.شهید به مسئله وحدت بین شیعه و سنی اهمیتی فوق العاده می داد و اقدامات ایشان در این زمینه بسیار مؤثر واقع می شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شهادت آن شهید بزرگوا===&lt;br /&gt;
ایشان پس از ۸۰ سال زندگی پرافتخار خود و خدمت به اسلام و قرآن توسط یکی از مزدوران امریکا و منافقین کوردل در ساعت ۱۵/۱۲ ظهر ۲۳ مهرماه ۱۳۶۱ در سنگر نماز جمعه مسجد جامع و در محراب نماز به افتخار شهادت نائل آمد و طومار زندگی پرافتخارش نه تنها بسته نشد بلکه ورقی دیگر خورد و نامش در صحنه گیتی مانند خورشید برای همیشه می درخشد،‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.shohadayekermanshah.ir منبع: سایت شهدای کرما نشاه  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
=== شفاعت ===&lt;br /&gt;
روزی به دیدار آیت‌الله مرعشی نجفی می‌روند، دست ایشان را گرفته و چیزی در گوششان زمزمه کردند که اطرافیان متوجه نشدند. بعد از شهادتشان از آیت‌الله مرعشی در این‌باره سؤال کردیم، ایشان فرمودند: «کلمه‌ای که آیت‌الله اشرفی گفتند این بود: حضرت آیت‌الله شما فرزند زهرایید و یک عمر خدمت‌گزار اسلام بوده و هستید. شما در روز قیامت خدمت مادرتان حضرت زهرا (س) شهادت دهید که اینجانب عطاالله اشرفی اصفهانی از دوستان و شیعیان و من دان به اهل‌بیت عصمت و طهارت بوده و هستم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
راوی: محسن اشرفی اصفهانی&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== تیراندازی ===&lt;br /&gt;
روز قبل از شهادت به خدمت امام رفته بودیم و ایشان به امام عرض کردند شاید این آخرین دیدار من باشد و امام بیش از پیش به ایشان تفقد کردند. در هنگام بازگشت در قهوه‌خانه‌ای نگه داشتیم برای استراحت. پاسداران می‌رفتند بیرون برای تمرین تیراندازی. به ایشان گفتند حاج آقا شما هم تیراندازی بکنید و ایشان فرمودند: «من فردا در نماز جمعه تیراندازی می‌کنم. تیراندازی من فرداست.» و فردا آن جمعه‌ای بود که ایشان شهید شد و جداً تیر خودش را به هدف زد و با خون خودش راه امام را تثبیت کرد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: راوی حجت‌الاسلام زرندی&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== مرد مبارز ===&lt;br /&gt;
در شب جمعه هشتم مهرماه 1361 در منطقه غرب، عملیات مسلم بن عقیل با حضور آیت‌الله اشرفی و تنی چند از مقامات کشوری و لشکری آغاز شد. ایشان در آن شب حال عجیبی داشت و یک لحظه آرام نداشت و تا صبح به دعا و مناجات مشغول بود و لحظه‌ای هم به استراحت نپرداخت. نزدیکی‌های صبح بود که یک عدد گلوله توپ در نزدیکی چادر ایشان منفجر شد. فرماندهان جهت ترک آن محل اصرار کردند، اما ایشان نپذیرفت و فرمود: من از این محل نمی‌روم و آماده هرگونه مسئله‌ای هستم. زیرا خون من رنگین‌تر و جان من عزیزتر از این عزیزان رزمنده نیست من باید تا پایان عملیات این جا باشم. سرانجام {شهید} محلاتی، عبا و عمامه ایشان را برداشت و بر سر دوش ایشان گذاشت و عصا را به دستش داده و او را عازم کرمانشاه کرد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== شهادت ===&lt;br /&gt;
آن روز بعد از سخنرانی پیش از خطبه من کنار ایشان با فاصله 30 سانتیمتر نشسته بودم و در طرف دیگرشان هم فرزندشان قرار داشت. معمولاً از طرف ستاد اقامه نماز کسی آن جلو می‌ایستاد ولی آن روز کسی نبود و مراقبت هم کمتر از قبل بود. شخصی منافق با لباس نظامی خدمت آقا آمد، اول من فکر کردم برای دست‌بوسی آمده به محض اینکه آقا را بغل کرد من دویدم و فرد منافق را بغل کرده حدود 40، 50 سانتی از شهید اشرفی جدا کردم. نارنجک که ضامن آن کشیده شده بود در همان حین منفجر شد. مرحوم اشرفی با شدت سرش به دیوار خورد و به حالت سجده بر زمین افتاد و من از ترس اینکه نارنجک دیگری هم عمل نکرده باشد شخص منافق را به طرف محراب بردم، نارنجک طوری طراحی شده بود که حداقل 2 یا 3 نفر از بین بروند به این خاطر رادیوهای بیگانه قید می‌کردند که من و فرزند ایشان هم شهید شدیم. بعد از حادثه آیت‌الله اشرفی را به بیمارستان بردند و ایشان در بیمارستان در هنگام اذان ظهر با ذکر یا حسین به شهادت رسیدند. راهش پر رهرو باد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: علی‌اکبر رحمانی استاندار سابق باختران&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== آثار ==&lt;br /&gt;
=== وصیت‌نامه ===&lt;br /&gt;
بسم‌الله الرحمن الرحیم&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
بر حسب وظیفه شرعی که به عهده هر فرد مسلم و مؤمن و مسلمه و مؤمنه است که باید قبل از مرگ وصیت کند این چند جمله را این بنده عاصی و محتاج به رحمت خالق عالم من باب وصیت در این ورقه ذکر می‌کنم. در حالت صحت و سلامتی بدن و عقل و لا حول و لا قوه الا بالله.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
و بعد به سه نفر بنده‌زاده حاج آقا حسین و حاج آقا محمد و آقا احمد و دو نفر صبیه‌ها عزت آقا و عصمت آقا وصیت می‌کنم به تقوا و پرهیز از گناه و عفت و پاک‌دامنی و مودت و دوستی باهم و حفظ کردن ناموس‌های آن‌ها، امر حجاب را و اقامه نماز در اوقات خود و سایر واجبات شرعیه و این که حقیر را در هر حالی از دعای خیر و طلب مغفرت و رحمت فراموش نکنند و آن‌ها را به خدا می‌سپارم و دختر و عروس و همشیره‌های حقیر اگر رعایت حجاب اسلام را نکنند مورد نفرین واقع می‌شوند در حال حیات و ممات که خداوند بصیر و خبیر است به اعمال ما. مدفن اینجانب را در تخت فولاد قرار دهید، انشاء الله.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
عطاالله اشرفی&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== سخن شهید === &lt;br /&gt;
قرآن می‌گوید کسانی که در جبهه نبرد با باطل هستند حتی اگر سالم برگردند هر یک نفری را که بکشند خداوند وعده بهشت به آن‌ها داده است و خداوند وعده بهشت را قبل از آن که به شهدا بدهد به آن‌هایی داده که دشمن را کشته و عقب زده و سرزمین‌های اسلامی را آزاد می‌کنند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
ما که پشت جبهه هستیم وظیفه‌مان این است که رزمندگان را فراموش نکنیم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
از جمله وظایف مسلمین شناخت رهبر و مرجع عالی‌مقام رهبری است نه تنها به عنوان رهبر بلکه به عنوان مرجع تقلید و ولایت امر و مسئله ولایت فقیه که از مسائل امروز ماست.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
من در نماز جمعه گفته‌ام که اگر یک دفعه کشته شوم کم است اگر صد مرتبه هم مرا در راه خدا بکشند باز هم کم است. آن‌ها که خیال می‌کنند بعد از این عالم، عالم دیگری وجود ندارد آن‌ها باید از کشته شدن بترسند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
ما از این مردم بسیار متشکریم و قدردانی می‌کنیم و آن‌هایی که بعضی از مواقع حرف زدند من آن‌ها را می‌شناسم آدم‌های خوبی هستند و من آن‌ها را حلال می‌کنم که خدا نکرده در آخرت گرفتاری برای آن‌ها پیش نیاید.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
باید اسلام را حفظ کرد حتی اگر جانمان در خطر باشد همه ما باید قربانی اسلام شویم. اگر نخواهیم خودمان را به زحمت بیندازیم روز قیامت جواب خدا را چگونه بدهیم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پیام امام (ره) ==&lt;br /&gt;
بسم‌الله الرحمن الرحیم&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
انا لله و انا الیه راجعون&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
سعادتمند آنانند که عمری را در خدمت به اسلام و مسلمین بگذرانند و در آخر عمر زمانی به فیض عظیمی که دلباختگان به لقا الله آرزو می‌کنند، نائل آیند. چه سعادتمند و بلند اخترند آنان که در طول زندگی خود کمر همت به تهذیب نفس و جهاد اکبر بسته و پایان زندگانی خویش را در راه هدف الهی با سرافرازی به خیل شهدای در راه حق پیوستند. چه سعادتمند و پیروزمند آنان که در نشیب و فرازها و پستی و بلندی‌های حیات خویش به دام‌های شیطانی وسوسه‌های نفسانی نیفتاده و آخرین حجاب بین محبوب و خود را با محاسن غرقه به خون نموده و به قرارگاه مجاهدین فی سبیل الله راه یافتند و چه سعادتمند و خوشبختند آنان که به دنیا و زخارف آن پشت پا زده و عمری را به زهد و تقوا گذرانده و آخرین درجات سعادت را در محراب عبادت و در اقامه جمعه با دست یکی از منافقین و منحرفین شقی نائل و به والاترین شهید محراب که با دست جنایتکار اشقی الاشقیا به ملاء اعلا شتافت، ملحق شدند. شهید عزیز محراب این جمعه ما، از آن شخصیت‌هایی بود که اینجانب یکی از ارادتمندان این شخص والا مقام بوده و هستم، این وجود پر برکت متعهد را قریب به 60 سال است، می‌شناختم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
مرحوم شهید بزرگوار حضرت حجت‌الاسلام وال مسلمین حاج آقا عطاالله اشرفی را در این مدت طولانی به صفای نفس و آرامش روح و اطمینان قلب، و خالی از هواهای نفسانی و تارک هوی و مطیع امر مولا و جامع علم مفید و عمل صالح می‌شناختم و در عین‌حال مجاهد و متعهد و قوی النفس بود. او در جبهه دفاع از حق از جمله اشخاصی بود که مایه دلگرمی جوانان مجاهد بود، او از مصادیق بارز رجال صد قوا ما عاهد و الله علیه بود و رفتن او ثلمه بر اسلام وارد کرد و جامعه روحانیت را سوگوار نمود. خداوند او را در زمره شهدای کربلا قرار دهد و لعنت و نفرین خود را بر قاتلان چنین مردانی نثار فرماید. ننگ ابدی بر آنان که یک چنین شخص صالحی را که آزارش به موری نرسیده بود، از ملت ما گرفتند و خود را در پیشگاه خدای متعال و در نزد ملت فداکار منفورتر و جنایتکارتر از قبل معرفی کردند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
این بزرگوار مثل سایر شهدای عزیز ما به جوار رحمت حق پیوست و ملت مجاهد و قوای مسلح سلحشور ما با عزمی راسخ‌تر به پیشبرد انقلاب ادامه می‌دهند و آنان که در ادعای واهی خود کوس طرفداری از خلق را می‌زنند و با خلق خدا آن می‌کنند که همه می‌دانند در این جنایت عظیم چه توجیهی دارند و آیا از به شهادت رساندن عالمی خدمت‌گزار و پیرمرد بزرگوار هشتاد ساله چه قدرتی کسب می‌کنند و چه طرفی می‌بندند، و آنان که در سوگ این جنایتکاران اشک تمساح می‌ریزند و از جریان حکم خدا درباره آنان شکایت دارند چه انگیزه‌ای دارند آیا انتقام از جمهوری اسلامی به شهادت رساندن یک عالم پارسا و به آتش کشیدن یک عده کودک و زن و مرد و توده‌های رنج کش است، آیا راه به حکومت رسیدن و قدرت را به دست آوردن این نحوه جنایات است؟ بار الهی ملت مجاهد ما در این برهه از زمان با چه چهره‌هایی مواجه است، عصری که حکومت‌های مسلمین آن چنانند و رسانه‌های گروهی آن چنان و ابرقدرت‌های این‌چنین، عصری که باطل را به صورت حق به خورد مردم می‌دهند و جنایات را به صورت صلح‌طلبی. عصری که دشمنان اسلام و مسلمین با ملت‌های مستضعف آن می‌کنند که چنگیز نکرد و اکثر حکومت‌های مسلمان در جنایاتی که بر ملت‌های خود می‌رود از جانیان طرفداری می‌کنند. عصری که در خانه امن خدا، از دشمنان اسلام و جنایتکاران به مسلمین نمی‌شود شکایت کرد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
عصری که فریاد مرگ بر اسرائیل و آمریکا، بر خلاف اسلامی تلقی می‌شود عصری که برای استقرار حکومت اسلامی و پیاده کردن احکام اسلامی در یک کشور، مدعیان اسلام به ستیزه نظامی و تبلیغاتی با آن برمی‌خیزند و با اسلام عزیز به اسم اسلام می‌جنگند. بار الهی ملت مجاهد ایران در این عصر جاهلیت و تاریک مظلومند و به جز اتکا به درگاه تو و اعتماد به عنایات تو پناهی ندارند و از پیشگاه مبارک تو استمداد می‌کنند و در راه حق به راه خود ادامه می‌دهند و از این وحشیگری‌ها هراسی به خود راه نمی‌دهند و عزتی که برای تو و رسول تو و مؤمنین است برای زندگی عاریت چند روزه از دست نمی‌دهند. بارالهی از تو رحمت برای شهدای عزیز و به ویژه شهید محراب این هفته، و سلامت و سعادت و صبر برای ملت به ویژه بازماندگان شهدا و اهالی محترم باختران و شفای عاجل برای آسیب دیدگان و انتقام از دشمنان اسلام را خواستارم. درود بر روان پاک عزیزان شهید، درود بر بازماندگان شهدا، سلام بر آسیب دیدگان و صلوات و سلام خداوند و مقربان درگاهش بر حضرت بقیه الله ارواحنا لمقدمه الفدا.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
والسلام علی عباد الله الصالحین.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
روح الله الموسوی الخمینی&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
23 مهر، ماه 1361&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:آیت الله اشرفی اصفهانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای محراب]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهر اصفهان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%A8</id>
		<title>شهید مهدی کامیاب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%A8"/>
				<updated>2019-02-07T08:53:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید   مهدی کامیاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1333/01/23 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1362/06/07&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص &lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ستوانیکم پیاده، مهدی کامیاب به سال 1333 در تهران در خانوده ای متدین و مذهبی پا به عرصه گيتي نهاد، تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در زادگاهش به پایان رساند، سپس به خدمت سربازی رفت. هنوز از خدمتش یک سال نگذشته بود که با توجه به شور و اشتیاقی که به خدمت به نظام و میهن اسلامی در وجود وی شکوفا شد، تقاضای استخدام در نیروی هوایی ارتش را داد و در تاریخ،  1/6/1354 وارد این نیروی عظیم و مردمی شد.&lt;br /&gt;
خدمت خود را از آموزشگاه افسری در مرکز پیاده شیراز آغاز، و پس از طی موفقیت آمیز این دوره به درجه ستوان سومی مفتخر گردید و به عنوان معاون فرمانده گروهان 2 پاسداری هوا نیرو اصفهان مشغول به انجام وظیفه شد. روحیه انقلابی شهید کامیاب قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، و سرپیچی و تمرد از دستورات فرماندهان و عدم شرکت در مراسمات موجب گردید که ترفیع ایشان به تعویق افتد و به عنوان افسری متمرد توبیخ گردید.&lt;br /&gt;
در تاریخ، 1/10/1361 از پاسگاه هوایی شهید وطن پور به لشکر 28 پیاده انتقال یافته و به عنوان فرمانده گروهان دوم گردان 116 پیاده تیپ 1 منصوب گردید.   جدیت، علاقه و پشتکار شهید در انجام امور محوله، موجب گردید که بارها در دستور لشکری تشویق گردد. سرانجام در تاریخ، 7/6/1362 در حین ماموریت در محور سردشت به بانه، بر اثر مین گذاری و کمین ضد انقلابيون، جان خود را فدای انقلاب و میهن اسلامی کرده و به صف شهدای قهرمان و سرافراز لشکر 28 پیاده کردستان پیوست.&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%5Bhttp://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/%2022085%20http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/%2022085%5D منبع سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%A8</id>
		<title>شهید مهدی کامیاب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%A8"/>
				<updated>2019-02-07T08:47:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید   مهدی کامیاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1333/01/23 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1362/06/07&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص &lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ستوانیکم پیاده، مهدی کامیاب به سال 1333 در تهران در خانوده ای متدین و مذهبی پا به عرصه گيتي نهاد، تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در زادگاهش به پایان رساند، سپس به خدمت سربازی رفت. هنوز از خدمتش یک سال نگذشته بود که با توجه به شور و اشتیاقی که به خدمت به نظام و میهن اسلامی در وجود وی شکوفا شد، تقاضای استخدام در نیروی هوایی ارتش را داد و در تاریخ،  1/6/1354 وارد این نیروی عظیم و مردمی شد.&lt;br /&gt;
خدمت خود را از آموزشگاه افسری در مرکز پیاده شیراز آغاز، و پس از طی موفقیت آمیز این دوره به درجه ستوان سومی مفتخر گردید و به عنوان معاون فرمانده گروهان 2 پاسداری هوا نیرو اصفهان مشغول به انجام وظیفه شد. روحیه انقلابی شهید کامیاب قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، و سرپیچی و تمرد از دستورات فرماندهان و عدم شرکت در مراسمات موجب گردید که ترفیع ایشان به تعویق افتد و به عنوان افسری متمرد توبیخ گردید.&lt;br /&gt;
در تاریخ، 1/10/1361 از پاسگاه هوایی شهید وطن پور به لشکر 28 پیاده انتقال یافته و به عنوان فرمانده گروهان دوم گردان 116 پیاده تیپ 1 منصوب گردید.   جدیت، علاقه و پشتکار شهید در انجام امور محوله، موجب گردید که بارها در دستور لشکری تشویق گردد. سرانجام در تاریخ، 7/6/1362 در حین ماموریت در محور سردشت به بانه، بر اثر مین گذاری و کمین ضد انقلابيون، جان خود را فدای انقلاب و میهن اسلامی کرده و به صف شهدای قهرمان و سرافراز لشکر 28 پیاده کردستان پیوست.&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد&amp;lt;ref&amp;gt;منبع سایت شهدای ارتش&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/%2022085 http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/ 22085]&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%A8</id>
		<title>شهید مهدی کامیاب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%A8"/>
				<updated>2019-02-07T08:46:43Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید   مهدی کامیاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1333/01/23 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1362/06/07&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص &lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ستوانیکم پیاده، مهدی کامیاب به سال 1333 در تهران در خانوده ای متدین و مذهبی پا به عرصه گيتي نهاد، تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در زادگاهش به پایان رساند، سپس به خدمت سربازی رفت. هنوز از خدمتش یک سال نگذشته بود که با توجه به شور و اشتیاقی که به خدمت به نظام و میهن اسلامی در وجود وی شکوفا شد، تقاضای استخدام در نیروی هوایی ارتش را داد و در تاریخ،  1/6/1354 وارد این نیروی عظیم و مردمی شد.&lt;br /&gt;
خدمت خود را از آموزشگاه افسری در مرکز پیاده شیراز آغاز، و پس از طی موفقیت آمیز این دوره به درجه ستوان سومی مفتخر گردید و به عنوان معاون فرمانده گروهان 2 پاسداری هوا نیرو اصفهان مشغول به انجام وظیفه شد. روحیه انقلابی شهید کامیاب قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، و سرپیچی و تمرد از دستورات فرماندهان و عدم شرکت در مراسمات موجب گردید که ترفیع ایشان به تعویق افتد و به عنوان افسری متمرد توبیخ گردید.&lt;br /&gt;
در تاریخ، 1/10/1361 از پاسگاه هوایی شهید وطن پور به لشکر 28 پیاده انتقال یافته و به عنوان فرمانده گروهان دوم گردان 116 پیاده تیپ 1 منصوب گردید.   جدیت، علاقه و پشتکار شهید در انجام امور محوله، موجب گردید که بارها در دستور لشکری تشویق گردد. سرانجام در تاریخ، 7/6/1362 در حین ماموریت در محور سردشت به بانه، بر اثر مین گذاری و کمین ضد انقلابيون، جان خود را فدای انقلاب و میهن اسلامی کرده و به صف شهدای قهرمان و سرافراز لشکر 28 پیاده کردستان پیوست.&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد&amp;lt;ref&amp;gt;منبع: سایت شهدای ارتش&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/%2022085 http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/ 22085]&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید مهدی کاهانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-02-07T08:38:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید   مهدی کاهانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1346/02/31 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1367/04/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص &lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید مهدی کاهانی فردی مومن، کوشا و سر به زیر بود و حتی در موقع صحبت با پدر و مادرش سرش را پایین می‌انداخت. او تا دوم راهنمایی درس خواند و در مدت دو الی سه سال در بسیج محله خدمت می کرد. شهید کاهانی ورزش دوست بود. او مدتی در کشتی و مدتی در تیم فوتبال محل حضور داشت و یکی از بهترین بازیکنان تیم بود و حتی در جام گل کوچک به مقام نخست رسید و جامش در منزل آن شهید بزرگوار نگهداری می شود.&lt;br /&gt;
شهید کاهانی پس از ازدواج دو فرزند به نام های ابوالفضل و داود از خود به یادگار گذاشت و او قبل از خدمت در تأسیسات شوفاژ کار می کرد و مقداری هم از حقوق خود را به پدر و مادرش می داد. اهل نماز و روزه و عبادت و از عزاداران آقا امام حسین (علیه السلام) بود و در هیئت جوانان علم بلند می کرد .&lt;br /&gt;
مادرش زنی نمازگزار و مومن بود و برای کمک به تأمین معاش خانواده همدوش پدر مهدی کار می کرد. پدرش در بمباران هوایی یک چشم خویش را از دست داد.&lt;br /&gt;
شهید کاهانی آرزوهای بسیاری داشت او می گفت: کسی مرد است که از وطن، ناموس و شرف خود دفاع کند. او از ابتدای سربازی در کردستان و فکه بود و پس از 19 ماه خدمت شجا ع انه و دلیرانه به مقام والای شهادت رسید.&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/%2022091 منبع سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید مهدی کاهانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-02-07T08:35:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید   مهدی کاهانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1346/02/31 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1367/04/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص &lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید مهدی کاهانی فردی مومن، کوشا و سر به زیر بود و حتی در موقع صحبت با پدر و مادرش سرش را پایین می‌انداخت. او تا دوم راهنمایی درس خواند و در مدت دو الی سه سال در بسیج محله خدمت می کرد. شهید کاهانی ورزش دوست بود. او مدتی در کشتی و مدتی در تیم فوتبال محل حضور داشت و یکی از بهترین بازیکنان تیم بود و حتی در جام گل کوچک به مقام نخست رسید و جامش در منزل آن شهید بزرگوار نگهداری می شود.&lt;br /&gt;
شهید کاهانی پس از ازدواج دو فرزند به نام های ابوالفضل و داود از خود به یادگار گذاشت و او قبل از خدمت در تأسیسات شوفاژ کار می کرد و مقداری هم از حقوق خود را به پدر و مادرش می داد. اهل نماز و روزه و عبادت و از عزاداران آقا امام حسین (علیه السلام) بود و در هیئت جوانان علم بلند می کرد .&lt;br /&gt;
مادرش زنی نمازگزار و مومن بود و برای کمک به تأمین معاش خانواده همدوش پدر مهدی کار می کرد. پدرش در بمباران هوایی یک چشم خویش را از دست داد.&lt;br /&gt;
شهید کاهانی آرزوهای بسیاری داشت او می گفت: کسی مرد است که از وطن، ناموس و شرف خود دفاع کند. او از ابتدای سربازی در کردستان و فکه بود و پس از 19 ماه خدمت شجا ع انه و دلیرانه به مقام والای شهادت رسید.&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/%2022091 منبع سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;/references&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B9%DB%8C%D8%B3%D9%88%D9%86%D8%AF</id>
		<title>شهیدابراهیم عیسوند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B9%DB%8C%D8%B3%D9%88%D9%86%D8%AF"/>
				<updated>2019-02-07T07:56:49Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم عیسوند :&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 25/12/1346&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 02/09/1366&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران – بهشت زهرا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*زندگینامه اول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم عیسوند در تاریخ، [[ 25/12/1346 ]]در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد؛ از همان اوایل کودکی ایثار و فداکاری را از پدر و مادرش آموخت مادرش می گوید: از همان اوایل جنگ در [[ مسجد ]]محله، به پختن نان و بسته بندی مواد غذایی برای [[ رزمندگان ]]مي پرداختيم؛ شهید عیسوند در دامان چنین مادری کودکی را طي کرده و دوران نوجوانی را پشت سر نهاد؛ عشق و علاقه ابراهیم به [[ جبهه ]]از همان دوران نوجوانی در درونش موج می زد به طوری که در پایگاه های مقاومت فعالیت می کرد و در تشکیل مجالس عزاداری و سخنرانی در مسجد همیشه حضور داشت.&lt;br /&gt;
او دوره ابتدائی را در دبستان وحدت و تا سال دوم راهنمایی در مدرسه هجرت [[ امام خمینی ]]باقر شهر گذراند؛ اما بعد از آن به دلیل مشکلات مالی تحصیل را رها کرده و وارد بازار کار شده و در یک صافکاری مشغول به کار گرديد؛ در تاریخ، [[ 31/02/1365 ]] به جبهه های حق علیه باطل اعزام شده و در [[ لشگر 64ارومیه ]] مشغول به خدمت شد؛ در هنگام انجام خدمت وظیفه در شهر مرزی [[ مهران ]] همراه بسیجیان دلاور در جبهه های مرزی حضور داشت و در تاریخ،[[ 02/069/1366 ]]در محور عملیاتی [[ حاج عمران ]]ندای حق را لبیک گفت و در سن 19 سالگی به درجه رفیع [[ شهادت ]]نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وبسمه تعالی&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم عیسوند :&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 25/12/1346&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 02/09/1366&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران – بهشت زهرا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*زندگینامه دوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم عیسوند در تاریخ، 25/12/1346 در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد؛ از همان اوایل کودکی ایثار و فداکاری را از پدر و مادرش آموخت مادرش می گوید: از همان اوایل جنگ در[[ مسجد ]]محله، به پختن نان و بسته بندی مواد غذایی برای رزمندگان مي پرداختيم؛ شهید عیسوند در دامان چنین مادری کودکی را طي کرده و دوران نوجوانی را پشت سر نهاد؛ عشق و علاقه ابراهیم به جبهه از همان دوران نوجوانی در درونش موج می زد به طوری که در پایگاه های مقاومت فعالیت می کرد و در تشکیل مجالس عزاداری و سخنرانی در[[ مسجد ]]همیشه حضور داشت.&lt;br /&gt;
او دوره ابتدائی را در دبستان وحدت و تا سال دوم راهنمایی در مدرسه هجرت [[ امام خمینی ]]باقر شهر گذراند؛ اما بعد از آن به دلیل مشکلات مالی تحصیل را رها کرده و وارد بازار کار شده و در یک صافکاری مشغول به کار گرديد؛ در تاریخ،  31/02/1365  به جبهه های حق علیه باطل اعزام شده و در [[ لشگر 64 ]]ارومیه مشغول به خدمت شد؛ در هنگام انجام خدمت وظیفه در شهر مرزی[[ مهران ]] همراه بسیجیان دلاور در جبهه های مرزی حضور داشت و در تاریخ، 02/069/1366 در محور عملیاتی [[ حاج عمران ]] ندای حق را لبیک گفت و در سن  19  سالگی به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
* وصیت نامه اول&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحيم&lt;br /&gt;
و لاتحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون. &lt;br /&gt;
به نام خداوند بخشاينده مهربان، به نام او كه نهايت رحمت و لطف را براى بندگانش دارد؛ و با سلام خدمت [[ حضرت ولى عصر ]] ارواحنا لتراب مقدمه الفداء، سلام خدمت او يگانه منجى عالم بشريت، و سلام خدمت سرلشكر سپاه اسلام، و با درود بى پايان خدمت  رهبر كبير انقلاب  و درهم شكننده و درهم كوبنده ظالمان، اين روح برخواسته از عمق جان مستضعفان، و به اميد پيروزى  رزمندگان اسلام . &lt;br /&gt;
شايد در اين لحظه كه اين وصيت نامه را مطالعه مى كنيد جسم خاكى من مدفون شده باشد، در اين لحظه كه مشغول به نوشتن وصيت شدم هيچ فكر نمى‌كنم لياقت شهادت پيدا كنم؛ اما در اين ديار خاكى تنها چيزى كه از همه حق تر است مرگ، و دل كندن از اين دنيا، و شايد چيزى كه قبول آن براى فرزندان آدم ابوالبشر سخت تر از همه چيز است همين واقعيت مرگ‌ است. &lt;br /&gt;
به هر صورت ما رفتيم تا انتقام پهلوى شكسته [[ حضرت زهرا(س) ]] را بگيريم؛ ما رفتيم تا علم ابوالفضل العباس را برافرازيم و شما هم در اين راه زينب وار راه ما را ادامه دهيد؛ دست از  امام  برنداريد و او را تنها نگذاريد؛ به هر صورت قدر اين زمانه را بدانيد خدا را بارها و بارها شكر كنيد كه در اين دوره قرار داريد و ذلت ابرقدرت ها، و قدرت و شكوه اسلام و كشور اسلامى را مى بينيد؛ سرباز [[ امام زمان (عج) ]]بودن آسان نيست من كه خودم را شايسته اين مقام نمى دانم؛ ولى شماها سعى كنيد [[ سرباز ]]او باشيد؛ سعى كنيد نافله شب، زيارت عاشورا و زيارت جامعه كبيره را بخوانيد اين ها مختصرى از شرايط سرباز امام زمان (عج) بودن است و دل به اين ديار فانى نبسته و اين مختصر جان و تن خاكى خود را فداى اسلام كنيد كه ما از خدا بهترين قضا را خواستيم؛ او شهادت را نصيب ما كرده؛ اميدوارم كه ما هميشه راضى به رضاى دوست باشيم. &lt;br /&gt;
به قول بابا طاهر&lt;br /&gt;
يكى درد و يكى درمان پسندد            يكى وصل و يكى هجران پسندد &lt;br /&gt;
من از درمان و درد و وصل و هجران         پسندم آنچه را جانان پسندد&lt;br /&gt;
در پايان از همه حلاليت مى طلبم؛ اميدوارم كه در دعاهاى خود همچنان براى ما طلب مغفرت كنيد و سعى كنيد كه به هم خوبى كنيد و مشكلى و ناراحتى براى هم ايجاد نكنيد. &lt;br /&gt;
 امام را دعا كنيد&lt;br /&gt;
حقير ابراهيم عيسوند&lt;br /&gt;
و لاتحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون&lt;br /&gt;
با عرض سلام و درود بى پايان بر امام زمان (عج)، و نايب بر حقش [[ امام خمينى ]]روحى له الفداه، و با درود و سلام به ارواح پاك طيبه شهداي اسلام از صدر تا كنون، و با درود و سلام به خانواده معظم شهدا و با سلام به مجروحين و جانبازان، و با سلام به ياران امام و انقلاب اسلامى ايران ، و با عرض سلام و درود به تمام مسئولين، كه به معنى واقعى كلمه، آنهايي كه پيروان رسول‌ الله (ص) هستند و اطاعت امر [[ امام ]]عزيزمان خمينى عزيز (كه جانم فدايش باد) را مى‌كنند و با عرض سلام و درود به برادران بسيجى، برادران بسيجى خوشا به حالتان كه در هر زمان و مكان به ياد خدا هستيد و تا زنده هستيد هميشه به ياد خدا باشيد و دستورات امام  عزيز را به جان و دل بپذيريد كه امر امام را پذيرفتن، اطاعت از رسول الله (ص) و در نتيجه اطاعت از دستورات خداوند كريم است.&lt;br /&gt;
همه مى دانيم كه سخن پيامبر سخن خداست؛ برادران ما همه عملاً پيرو [[ امام حسين(ع) ]]باشيم همان طورى كه آقايمان و سرورمان مسئله مرگ را حل كرده و راه شهادت و [[ ايثار ]] در راه خدا را براى ما به ارمغان آورده و راه به ما نشان داده؛ برادران عزيز، در مسئله يادگيرى تخصص هاى مختلف كوتاهى نكنيد، امروز شما اميد اسلام و مسلمين هستيد ان شاء لله موفق باشيد.&lt;br /&gt;
خلاصه من بنده خدا هستم و راه خودم را انتخاب كردم؛ از اين انتخاب خوشحالم، چون ايمان به خدا و رسول الله (ص) و آيات [[ قرآن ]]دارم، آن [[ قرآن مجيد ]]كه زندگى انسان مسلمان و جامعه اسلامى را مشخص كرده و مطيع به امر [[ ولى فقيه ]]يعنى  امام عزيز كه سخنش بر اين است كه اسلام در برابر كفر قرار گرفته و درست هم هست، باشيم. من با چشم بصيرت پا به ميدان نبرد گذاشتم و خدا را شكر مى كنم كه اين توفيق را به من روسياه از بار گناه داد و اگر به شهادت رسيدم كه مى شود گفت: شهادت خيلى براى من بزرگ است و در اين صورت به وظيفه ام عمل كردم؛ شهادت براى من مى تواند معجزه باشد چون من كجا، شهادت كجا؟&lt;br /&gt;
خرم آن روز كه از اين منزل ويران بروم           راحت جان طلبم و از پى جانان بروم &lt;br /&gt;
   ضمناً بايد بگويم كه اگر توفيق شهادت را خدا به من داد از خانواده ام مى خواهم كه خرج زيادى كه همراه با اسراف است نكنيد و مراسم را خيلى ساده برگزار كنيد؛ مى توانيد مقدارى از خرج بيهوده را به آنهايى كه احتياج دارند كمك كنيد؛ جا دارد انگيزه خودم را درباره جهاد در راه خدا بيان كنم؛ ما هرگز نمى جنگيم مگر براى خدا و پياده كردن احكام قرآن، و تا زمانى كه بخواهيم احكام قرآن را پياده كنيم بايد به امر نايب امام زمان (عج) گوش بدهيم و بنده خودم را موظف دانستم كه از اسلام دفاع كنم و تمام مشكلاتم را در توان خودم تحمل كنم و تا آخرين نفس بجنگم و دفاع از حريم اسلام و قرآن كنم و با دل پر از دردى كه دارم براى رضاى خدا بجنگم تا اسلام زنده بماند و مردم ما در پناه اسلام عزيز زندگى كنند و آن طورى كه خدا مى خواهد زندگى كنند مردان مسلمان ... مرد باشند و با عزت زندگى كنند و زنان زن باشند و پاك زندگى كنند و در نتيجه فرزندان آنها فرزندانى مى شود از انصارالله. &lt;br /&gt;
اياك نعبد و اياك نستعين؛ پروردگارا، تنها تو را مى پرستم و تنها از تو يارى مى جويم؛ از پدر و مادرم كه حق زيادي بر گردنم دارند و خواهر و برادرانم و دوستانم و همسايه هايم و كسانى كه به هر طريق با بنده برخوردى داشتند و هر چيز كه به نظر شما مي رسد و من مقصرم خواهش مى كنم كه مرا حلال كنيد و از همه شما حلاليت مى طلبم و باور داشته باشيد كه اگر شما و بنده همديگر را حلال نكنيم خدا هم ما را نمى بخشد. &lt;br /&gt;
اميدوارم مرا حلال كنيد؛ ضمناً پدر عزيزم، من شرمنده را حلال كنيد و اگر جنازه ام به دستتان رسيد در جمع شهداى بهشت زهرا و در قطعه 26 قرار دهيد. &lt;br /&gt;
مورخ: 1365/03/12&amp;lt;ref name=&amp;quot;پانويس شماره 1&amp;quot;&amp;gt;[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/43075سايت شهداي ارتش] &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B9%DB%8C%D8%B3%D9%88%D9%86%D8%AF</id>
		<title>شهیدابراهیم عیسوند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B9%DB%8C%D8%B3%D9%88%D9%86%D8%AF"/>
				<updated>2019-02-07T07:54:12Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم عیسوند :&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 25/12/1346&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 02/09/1366&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران – بهشت زهرا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*زندگینامه اول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم عیسوند در تاریخ، [[ 25/12/1346 ]]در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد؛ از همان اوایل کودکی ایثار و فداکاری را از پدر و مادرش آموخت مادرش می گوید: از همان اوایل جنگ در [[ مسجد ]]محله، به پختن نان و بسته بندی مواد غذایی برای [[ رزمندگان ]]مي پرداختيم؛ شهید عیسوند در دامان چنین مادری کودکی را طي کرده و دوران نوجوانی را پشت سر نهاد؛ عشق و علاقه ابراهیم به [[ جبهه ]]از همان دوران نوجوانی در درونش موج می زد به طوری که در پایگاه های مقاومت فعالیت می کرد و در تشکیل مجالس عزاداری و سخنرانی در مسجد همیشه حضور داشت.&lt;br /&gt;
او دوره ابتدائی را در دبستان وحدت و تا سال دوم راهنمایی در مدرسه هجرت [[ امام خمینی ]]باقر شهر گذراند؛ اما بعد از آن به دلیل مشکلات مالی تحصیل را رها کرده و وارد بازار کار شده و در یک صافکاری مشغول به کار گرديد؛ در تاریخ، [[ 31/02/1365 ]] به جبهه های حق علیه باطل اعزام شده و در [[ لشگر 64ارومیه ]] مشغول به خدمت شد؛ در هنگام انجام خدمت وظیفه در شهر مرزی [[ مهران ]] همراه بسیجیان دلاور در جبهه های مرزی حضور داشت و در تاریخ،[[ 02/069/1366 ]]در محور عملیاتی [[ حاج عمران ]]ندای حق را لبیک گفت و در سن 19 سالگی به درجه رفیع [[ شهادت ]]نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وبسمه تعالی&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم عیسوند :&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 25/12/1346&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 02/09/1366&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران – بهشت زهرا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*زندگینامه دوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم عیسوند در تاریخ، 25/12/1346 در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد؛ از همان اوایل کودکی ایثار و فداکاری را از پدر و مادرش آموخت مادرش می گوید: از همان اوایل جنگ در[[ مسجد ]]محله، به پختن نان و بسته بندی مواد غذایی برای رزمندگان مي پرداختيم؛ شهید عیسوند در دامان چنین مادری کودکی را طي کرده و دوران نوجوانی را پشت سر نهاد؛ عشق و علاقه ابراهیم به جبهه از همان دوران نوجوانی در درونش موج می زد به طوری که در پایگاه های مقاومت فعالیت می کرد و در تشکیل مجالس عزاداری و سخنرانی در[[ مسجد ]]همیشه حضور داشت.&lt;br /&gt;
او دوره ابتدائی را در دبستان وحدت و تا سال دوم راهنمایی در مدرسه هجرت [[ امام خمینی ]]باقر شهر گذراند؛ اما بعد از آن به دلیل مشکلات مالی تحصیل را رها کرده و وارد بازار کار شده و در یک صافکاری مشغول به کار گرديد؛ در تاریخ،  31/02/1365  به جبهه های حق علیه باطل اعزام شده و در [[ لشگر 64 ]]ارومیه مشغول به خدمت شد؛ در هنگام انجام خدمت وظیفه در شهر مرزی[[ مهران ]] همراه بسیجیان دلاور در جبهه های مرزی حضور داشت و در تاریخ، 02/069/1366 در محور عملیاتی [[ حاج عمران ]] ندای حق را لبیک گفت و در سن  19  سالگی به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
* وصیت نامه اول&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحيم&lt;br /&gt;
و لاتحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون. &lt;br /&gt;
به نام خداوند بخشاينده مهربان، به نام او كه نهايت رحمت و لطف را براى بندگانش دارد؛ و با سلام خدمت [[ حضرت ولى عصر ]] ارواحنا لتراب مقدمه الفداء، سلام خدمت او يگانه منجى عالم بشريت، و سلام خدمت سرلشكر سپاه اسلام، و با درود بى پايان خدمت  رهبر كبير انقلاب  و درهم شكننده و درهم كوبنده ظالمان، اين روح برخواسته از عمق جان مستضعفان، و به اميد پيروزى  رزمندگان اسلام . &lt;br /&gt;
شايد در اين لحظه كه اين وصيت نامه را مطالعه مى كنيد جسم خاكى من مدفون شده باشد، در اين لحظه كه مشغول به نوشتن وصيت شدم هيچ فكر نمى‌كنم لياقت شهادت پيدا كنم؛ اما در اين ديار خاكى تنها چيزى كه از همه حق تر است مرگ، و دل كندن از اين دنيا، و شايد چيزى كه قبول آن براى فرزندان آدم ابوالبشر سخت تر از همه چيز است همين واقعيت مرگ‌ است. &lt;br /&gt;
به هر صورت ما رفتيم تا انتقام پهلوى شكسته [[ حضرت زهرا(س) ]] را بگيريم؛ ما رفتيم تا علم ابوالفضل العباس را برافرازيم و شما هم در اين راه زينب وار راه ما را ادامه دهيد؛ دست از  امام  برنداريد و او را تنها نگذاريد؛ به هر صورت قدر اين زمانه را بدانيد خدا را بارها و بارها شكر كنيد كه در اين دوره قرار داريد و ذلت ابرقدرت ها، و قدرت و شكوه اسلام و كشور اسلامى را مى بينيد؛ سرباز [[ امام زمان (عج) ]]بودن آسان نيست من كه خودم را شايسته اين مقام نمى دانم؛ ولى شماها سعى كنيد [[ سرباز ]]او باشيد؛ سعى كنيد نافله شب، زيارت عاشورا و زيارت جامعه كبيره را بخوانيد اين ها مختصرى از شرايط سرباز امام زمان (عج) بودن است و دل به اين ديار فانى نبسته و اين مختصر جان و تن خاكى خود را فداى اسلام كنيد كه ما از خدا بهترين قضا را خواستيم؛ او شهادت را نصيب ما كرده؛ اميدوارم كه ما هميشه راضى به رضاى دوست باشيم. &lt;br /&gt;
به قول بابا طاهر&lt;br /&gt;
يكى درد و يكى درمان پسندد            يكى وصل و يكى هجران پسندد &lt;br /&gt;
من از درمان و درد و وصل و هجران         پسندم آنچه را جانان پسندد&lt;br /&gt;
در پايان از همه حلاليت مى طلبم؛ اميدوارم كه در دعاهاى خود همچنان براى ما طلب مغفرت كنيد و سعى كنيد كه به هم خوبى كنيد و مشكلى و ناراحتى براى هم ايجاد نكنيد. &lt;br /&gt;
 امام را دعا كنيد&lt;br /&gt;
حقير ابراهيم عيسوند&lt;br /&gt;
و لاتحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون&lt;br /&gt;
با عرض سلام و درود بى پايان بر امام زمان (عج)، و نايب بر حقش [[ امام خمينى ]]روحى له الفداه، و با درود و سلام به ارواح پاك طيبه شهداي اسلام از صدر تا كنون، و با درود و سلام به خانواده معظم شهدا و با سلام به مجروحين و جانبازان، و با سلام به ياران امام و [[ انقلاب اسلامى ايران ]]، و با عرض سلام و درود به تمام مسئولين، كه به معنى واقعى كلمه، آنهايي كه پيروان رسول‌ الله (ص) هستند و اطاعت امر [[ امام ]]عزيزمان خمينى عزيز (كه جانم فدايش باد) را مى‌كنند و با عرض سلام و درود به برادران بسيجى، برادران بسيجى خوشا به حالتان كه در هر زمان و مكان به ياد خدا هستيد و تا زنده هستيد هميشه به ياد خدا باشيد و دستورات [[ امام ]] عزيز را به جان و دل بپذيريد كه امر امام را پذيرفتن، اطاعت از رسول الله (ص) و در نتيجه اطاعت از دستورات خداوند كريم است.&lt;br /&gt;
همه مى دانيم كه سخن پيامبر سخن خداست؛ برادران ما همه عملاً پيرو [[ امام حسين(ع) ]]باشيم همان طورى كه آقايمان و سرورمان مسئله مرگ را حل كرده و راه شهادت و [[ ايثار ]] در راه خدا را براى ما به ارمغان آورده و راه به ما نشان داده؛ برادران عزيز، در مسئله يادگيرى تخصص هاى مختلف كوتاهى نكنيد، امروز شما اميد اسلام و مسلمين هستيد ان شاء لله موفق باشيد.&lt;br /&gt;
خلاصه من بنده خدا هستم و راه خودم را انتخاب كردم؛ از اين انتخاب خوشحالم، چون ايمان به خدا و رسول الله (ص) و آيات [[ قرآن ]]دارم، آن [[ قرآن مجيد ]]كه زندگى انسان مسلمان و جامعه اسلامى را مشخص كرده و مطيع به امر [[ ولى فقيه ]]يعنى  امام عزيز كه سخنش بر اين است كه اسلام در برابر كفر قرار گرفته و درست هم هست، باشيم. من با چشم بصيرت پا به ميدان نبرد گذاشتم و خدا را شكر مى كنم كه اين توفيق را به من روسياه از بار گناه داد و اگر به شهادت رسيدم كه مى شود گفت: شهادت خيلى براى من بزرگ است و در اين صورت به وظيفه ام عمل كردم؛ شهادت براى من مى تواند معجزه باشد چون من كجا، شهادت كجا؟&lt;br /&gt;
خرم آن روز كه از اين منزل ويران بروم           راحت جان طلبم و از پى جانان بروم &lt;br /&gt;
   ضمناً بايد بگويم كه اگر توفيق شهادت را خدا به من داد از خانواده ام مى خواهم كه خرج زيادى كه همراه با اسراف است نكنيد و مراسم را خيلى ساده برگزار كنيد؛ مى توانيد مقدارى از خرج بيهوده را به آنهايى كه احتياج دارند كمك كنيد؛ جا دارد انگيزه خودم را درباره جهاد در راه خدا بيان كنم؛ ما هرگز نمى جنگيم مگر براى خدا و پياده كردن احكام قرآن، و تا زمانى كه بخواهيم احكام قرآن را پياده كنيم بايد به امر نايب امام زمان (عج) گوش بدهيم و بنده خودم را موظف دانستم كه از اسلام دفاع كنم و تمام مشكلاتم را در توان خودم تحمل كنم و تا آخرين نفس بجنگم و دفاع از حريم اسلام و قرآن كنم و با دل پر از دردى كه دارم براى رضاى خدا بجنگم تا اسلام زنده بماند و مردم ما در پناه اسلام عزيز زندگى كنند و آن طورى كه خدا مى خواهد زندگى كنند مردان مسلمان ... مرد باشند و با عزت زندگى كنند و زنان زن باشند و پاك زندگى كنند و در نتيجه فرزندان آنها فرزندانى مى شود از انصارالله. &lt;br /&gt;
اياك نعبد و اياك نستعين؛ پروردگارا، تنها تو را مى پرستم و تنها از تو يارى مى جويم؛ از پدر و مادرم كه حق زيادي بر گردنم دارند و خواهر و برادرانم و دوستانم و همسايه هايم و كسانى كه به هر طريق با بنده برخوردى داشتند و هر چيز كه به نظر شما مي رسد و من مقصرم خواهش مى كنم كه مرا حلال كنيد و از همه شما حلاليت مى طلبم و باور داشته باشيد كه اگر شما و بنده همديگر را حلال نكنيم خدا هم ما را نمى بخشد. &lt;br /&gt;
اميدوارم مرا حلال كنيد؛ ضمناً پدر عزيزم، من شرمنده را حلال كنيد و اگر جنازه ام به دستتان رسيد در جمع شهداى بهشت زهرا و در قطعه 26 قرار دهيد. &lt;br /&gt;
مورخ: 1365/03/12&amp;lt;ref name=&amp;quot;پانويس شماره 1&amp;quot;&amp;gt;[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/43075سايت شهداي ارتش] &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهیداحمد اسدیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2019-02-07T06:49:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید احمد اسدیان&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1339/08/17&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/01/24&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگینامه==  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه ای از زندگی شهید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی در سال 1339 در [[ تهران ]] متولد شد، بعد از پایان دوره تحصیلات ابتدایی به مدارس راهنمایی راه یافت و به علت فقر خانوادگی بعد از كلاس اول نظری ترك تحصیل و در نیمه‌های سال 58 به خدمت مقدس [[ سربازی ّ]]رفت و در سال 60 خدمتش به پايان رسيد، دوران خدمت را ابتدا در [[ اصفهان ]]، و سپس در [[ كرمان ]]گذراند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از خدمت سربازی به كار مشغول شد، تا این كه گردان های احتیاط قدس به دست [[ ارتش جمهوری ]] اسلامی ایران به وجود آمد، وی در تیپ 58 مستقل [[ تكاور ذوالفقار ]]، برای نبرد حق علیه باطل عازم جبهه گردید. مدت 4 ماه در گردان های احتیاط قدس در جبهه [[ اندیمشك ]] ،و بعد در چنانه و[[ رود كرخه ]]به خدمتش ادامه داد. بعد از اين مدت، برای اولین بار 10 روز به مرخصی آمد، دوباره عازم جبهه شد، وی فردی مخلص به خدا و كسی بود كه در راه تداوم [[ انقلاب ]]می‌كوشید، در زمان انقلاب همیشه در راهپیمایی‌ها و نمازجمعه‌ها شركت می‌جست، وی فردی خداشناس بود كه همیشه شور رفتن به جبهه را در سر می‌پروراند تا این كه در تاریخ، [[ 24/1/1362 ]]در جبهه فكه به لقاء الله پیوست.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20%20http://www.ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/35728 منبع سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B9%DB%8C%D8%B3%D9%88%D9%86%D8%AF</id>
		<title>شهیدابراهیم عیسوند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B9%DB%8C%D8%B3%D9%88%D9%86%D8%AF"/>
				<updated>2019-02-07T06:45:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم عیسوند :&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 25/12/1346&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 02/09/1366&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران – بهشت زهرا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*زندگینامه اول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم عیسوند در تاریخ، [[ 25/12/1346 ]]در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد؛ از همان اوایل کودکی ایثار و فداکاری را از پدر و مادرش آموخت مادرش می گوید: از همان اوایل جنگ در مسجد محله، به پختن نان و بسته بندی مواد غذایی برای [[ رزمندگان ]]مي پرداختيم؛ شهید عیسوند در دامان چنین مادری کودکی را طي کرده و دوران نوجوانی را پشت سر نهاد؛ عشق و علاقه ابراهیم به [[ جبهه ]]از همان دوران نوجوانی در درونش موج می زد به طوری که در پایگاه های مقاومت فعالیت می کرد و در تشکیل مجالس عزاداری و سخنرانی در مسجد همیشه حضور داشت.&lt;br /&gt;
او دوره ابتدائی را در دبستان وحدت و تا سال دوم راهنمایی در مدرسه هجرت امام خمینی باقر شهر گذراند؛ اما بعد از آن به دلیل مشکلات مالی تحصیل را رها کرده و وارد بازار کار شده و در یک صافکاری مشغول به کار گرديد؛ در تاریخ، [[ 31/02/1365 ]] به جبهه های حق علیه باطل اعزام شده و در [[ لشگر 64ارومیه ]] مشغول به خدمت شد؛ در هنگام انجام خدمت وظیفه در شهر مرزی [[ مهران ]] همراه بسیجیان دلاور در جبهه های مرزی حضور داشت و در تاریخ،[[ 02/069/1366 ]]در محور عملیاتی [[ حاج عمران ]]ندای حق را لبیک گفت و در سن 19 سالگی به درجه رفیع [[ شهادت ]]نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وبسمه تعالی&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم عیسوند :&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 25/12/1346&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 02/09/1366&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران – بهشت زهرا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*زندگینامه دوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم عیسوند در تاریخ، 25/12/1346 در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد؛ از همان اوایل کودکی ایثار و فداکاری را از پدر و مادرش آموخت مادرش می گوید: از همان اوایل جنگ در مسجد محله، به پختن نان و بسته بندی مواد غذایی برای رزمندگان مي پرداختيم؛ شهید عیسوند در دامان چنین مادری کودکی را طي کرده و دوران نوجوانی را پشت سر نهاد؛ عشق و علاقه ابراهیم به جبهه از همان دوران نوجوانی در درونش موج می زد به طوری که در پایگاه های مقاومت فعالیت می کرد و در تشکیل مجالس عزاداری و سخنرانی در مسجد همیشه حضور داشت.&lt;br /&gt;
او دوره ابتدائی را در دبستان وحدت و تا سال دوم راهنمایی در مدرسه هجرت امام خمینی باقر شهر گذراند؛ اما بعد از آن به دلیل مشکلات مالی تحصیل را رها کرده و وارد بازار کار شده و در یک صافکاری مشغول به کار گرديد؛ در تاریخ،  31/02/1365  به جبهه های حق علیه باطل اعزام شده و در [[ لشگر 64 ]]ارومیه مشغول به خدمت شد؛ در هنگام انجام خدمت وظیفه در شهر مرزی[[ مهران ]] همراه بسیجیان دلاور در جبهه های مرزی حضور داشت و در تاریخ، 02/069/1366 در محور عملیاتی [[ حاج عمران ]] ندای حق را لبیک گفت و در سن [[ 19 ]] سالگی به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
* وصیت نامه اول&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحيم&lt;br /&gt;
و لاتحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون. &lt;br /&gt;
به نام خداوند بخشاينده مهربان، به نام او كه نهايت رحمت و لطف را براى بندگانش دارد؛ و با سلام خدمت حضرت ولى عصر ارواحنا لتراب مقدمه الفداء، سلام خدمت او يگانه منجى عالم بشريت، و سلام خدمت سرلشكر سپاه اسلام، و با درود بى پايان خدمت [[ رهبر كبير انقلاب ]] و درهم شكننده و درهم كوبنده ظالمان، اين روح برخواسته از عمق جان مستضعفان، و به اميد پيروزى [[ رزمندگان اسلام ]]. &lt;br /&gt;
شايد در اين لحظه كه اين وصيت نامه را مطالعه مى كنيد جسم خاكى من مدفون شده باشد، در اين لحظه كه مشغول به نوشتن وصيت شدم هيچ فكر نمى‌كنم لياقت شهادت پيدا كنم؛ اما در اين ديار خاكى تنها چيزى كه از همه حق تر است مرگ، و دل كندن از اين دنيا، و شايد چيزى كه قبول آن براى فرزندان آدم ابوالبشر سخت تر از همه چيز است همين واقعيت مرگ‌ است. &lt;br /&gt;
به هر صورت ما رفتيم تا انتقام پهلوى شكسته حضرت زهرا(س) را بگيريم؛ ما رفتيم تا علم ابوالفضل العباس را برافرازيم و شما هم در اين راه زينب وار راه ما را ادامه دهيد؛ دست از [[ امام ]] برنداريد و او را تنها نگذاريد؛ به هر صورت قدر اين زمانه را بدانيد خدا را بارها و بارها شكر كنيد كه در اين دوره قرار داريد و ذلت ابرقدرت ها، و قدرت و شكوه اسلام و كشور اسلامى را مى بينيد؛ سرباز امام زمان (عج) بودن آسان نيست من كه خودم را شايسته اين مقام نمى دانم؛ ولى شماها سعى كنيد [[ سرباز ]]او باشيد؛ سعى كنيد نافله شب، زيارت عاشورا و زيارت جامعه كبيره را بخوانيد اين ها مختصرى از شرايط سرباز امام زمان (عج) بودن است و دل به اين ديار فانى نبسته و اين مختصر جان و تن خاكى خود را فداى اسلام كنيد كه ما از خدا بهترين قضا را خواستيم؛ او شهادت را نصيب ما كرده؛ اميدوارم كه ما هميشه راضى به رضاى دوست باشيم. &lt;br /&gt;
به قول بابا طاهر&lt;br /&gt;
يكى درد و يكى درمان پسندد            يكى وصل و يكى هجران پسندد &lt;br /&gt;
من از درمان و درد و وصل و هجران         پسندم آنچه را جانان پسندد&lt;br /&gt;
در پايان از همه حلاليت مى طلبم؛ اميدوارم كه در دعاهاى خود همچنان براى ما طلب مغفرت كنيد و سعى كنيد كه به هم خوبى كنيد و مشكلى و ناراحتى براى هم ايجاد نكنيد. &lt;br /&gt;
[[ امام ]]را دعا كنيد&lt;br /&gt;
حقير ابراهيم عيسوند&lt;br /&gt;
و لاتحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون&lt;br /&gt;
با عرض سلام و درود بى پايان بر امام زمان (عج)، و نايب بر حقش [[ امام خمينى ]]روحى له الفداه، و با درود و سلام به ارواح پاك طيبه شهداي اسلام از صدر تا كنون، و با درود و سلام به خانواده معظم شهدا و با سلام به مجروحين و جانبازان، و با سلام به ياران امام و [[ انقلاب اسلامى ايران ]]، و با عرض سلام و درود به تمام مسئولين، كه به معنى واقعى كلمه، آنهايي كه پيروان رسول‌ الله (ص) هستند و اطاعت امر [[ امام ]]عزيزمان خمينى عزيز (كه جانم فدايش باد) را مى‌كنند و با عرض سلام و درود به برادران بسيجى، برادران بسيجى خوشا به حالتان كه در هر زمان و مكان به ياد خدا هستيد و تا زنده هستيد هميشه به ياد خدا باشيد و دستورات [[ امام ]] عزيز را به جان و دل بپذيريد كه امر امام را پذيرفتن، اطاعت از رسول الله (ص) و در نتيجه اطاعت از دستورات خداوند كريم است.&lt;br /&gt;
همه مى دانيم كه سخن پيامبر سخن خداست؛ برادران ما همه عملاً پيرو امام حسين(ع) باشيم همان طورى كه آقايمان و سرورمان مسئله مرگ را حل كرده و راه شهادت و [[ ايثار ]] در راه خدا را براى ما به ارمغان آورده و راه به ما نشان داده؛ برادران عزيز، در مسئله يادگيرى تخصص هاى مختلف كوتاهى نكنيد، امروز شما اميد اسلام و مسلمين هستيد ان شاء لله موفق باشيد.&lt;br /&gt;
خلاصه من بنده خدا هستم و راه خودم را انتخاب كردم؛ از اين انتخاب خوشحالم، چون ايمان به خدا و رسول الله (ص) و آيات [[ قرآن ]]دارم، آن [[ قرآن مجيد ]]كه زندگى انسان مسلمان و جامعه اسلامى را مشخص كرده و مطيع به امر [[ ولى فقيه ]]يعنى [[ امام ]]عزيز كه سخنش بر اين است كه اسلام در برابر كفر قرار گرفته و درست هم هست، باشيم. من با چشم بصيرت پا به ميدان نبرد گذاشتم و خدا را شكر مى كنم كه اين توفيق را به من روسياه از بار گناه داد و اگر به شهادت رسيدم كه مى شود گفت: شهادت خيلى براى من بزرگ است و در اين صورت به وظيفه ام عمل كردم؛ شهادت براى من مى تواند معجزه باشد چون من كجا، شهادت كجا؟&lt;br /&gt;
خرم آن روز كه از اين منزل ويران بروم           راحت جان طلبم و از پى جانان بروم &lt;br /&gt;
   ضمناً بايد بگويم كه اگر توفيق شهادت را خدا به من داد از خانواده ام مى خواهم كه خرج زيادى كه همراه با اسراف است نكنيد و مراسم را خيلى ساده برگزار كنيد؛ مى توانيد مقدارى از خرج بيهوده را به آنهايى كه احتياج دارند كمك كنيد؛ جا دارد انگيزه خودم را درباره جهاد در راه خدا بيان كنم؛ ما هرگز نمى جنگيم مگر براى خدا و پياده كردن احكام قرآن، و تا زمانى كه بخواهيم احكام قرآن را پياده كنيم بايد به امر نايب امام زمان (عج) گوش بدهيم و بنده خودم را موظف دانستم كه از اسلام دفاع كنم و تمام مشكلاتم را در توان خودم تحمل كنم و تا آخرين نفس بجنگم و دفاع از حريم اسلام و قرآن كنم و با دل پر از دردى كه دارم براى رضاى خدا بجنگم تا اسلام زنده بماند و مردم ما در پناه اسلام عزيز زندگى كنند و آن طورى كه خدا مى خواهد زندگى كنند مردان مسلمان ... مرد باشند و با عزت زندگى كنند و زنان زن باشند و پاك زندگى كنند و در نتيجه فرزندان آنها فرزندانى مى شود از انصارالله. &lt;br /&gt;
اياك نعبد و اياك نستعين؛ پروردگارا، تنها تو را مى پرستم و تنها از تو يارى مى جويم؛ از پدر و مادرم كه حق زيادي بر گردنم دارند و خواهر و برادرانم و دوستانم و همسايه هايم و كسانى كه به هر طريق با بنده برخوردى داشتند و هر چيز كه به نظر شما مي رسد و من مقصرم خواهش مى كنم كه مرا حلال كنيد و از همه شما حلاليت مى طلبم و باور داشته باشيد كه اگر شما و بنده همديگر را حلال نكنيم خدا هم ما را نمى بخشد. &lt;br /&gt;
اميدوارم مرا حلال كنيد؛ ضمناً پدر عزيزم، من شرمنده را حلال كنيد و اگر جنازه ام به دستتان رسيد در جمع شهداى بهشت زهرا و در قطعه 26 قرار دهيد. &lt;br /&gt;
مورخ: 1365/03/12&amp;lt;ref name=&amp;quot;پانويس شماره 1&amp;quot;&amp;gt;[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/43075سايت شهداي ارتش] &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم اکبریان شهری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-02-07T06:35:23Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: /* زندگینامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید ابراهیم اکبریان شهری&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1342/01/14&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/10/28&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم اکبریان در تاریخ [[ 14/01/1342 ]]در شهرستان قهرمان‌پرور [[ گناباد ]] در خانواده‌ای محترم و با‌تقوی بدنیا آمد و در دامن پرمهر و محبت مادر پرورده شد، تا به سن شش سالگی رسید. شهید قبل از رفتن به مدرسه در یک مکتب‌خانه اصول دین و [[ قرآن ]] کریم را آموخت و سپس ‌روانه‌ی دبستان شد. او دوران ابتدایی را در زادگاهش با موفقیت پشت سرگذاشت. ‌در دبستان ‌اخلاق و رفتار نیکویی داشت و در دوران ابتدایی چنان رفتار می‌نمود که معلم و سایر همکلاسان از اخلاق و درس خواندن او راضی بودند. اولیای مدرسه همیشه به دیگر دانش‌آموزان ‌توصیه می‌کردند که رفتار خوب وی را سرمش و الگوی خود قرار دهند.‌ ‌او به علت مشکلات مالی و اقتصادی خانواده بعد از دوران ابتدایی دیگر تحصیلات خود را ادامه ‌نداد و پس از کنار گذاشتن درس ‌به جوشکاری مشغول شد و پس از مدتی به [[ تهران ]] رفت و چند ماهی را نیز در آنجا مشغول به کار بود. اما پس از چندی به گناباد بازگشت و به پدر و مادر خود کمک می‌کرد. ‌‌علاقه‌ی خاصی به [[ امام ]]داشت و از هر فرصتی برای شنیدن سخنرانی‌ها و یا خواندن اطلاعیه‌های امام خمینی استفاد می‌کرد. زندگی در پایتخت و مشاهده‌ی عینی انقلاب او را به فردی نسبتاً آگاه از اوضاع سیاسی تبدیل کرده بود. از این رو جهت روشن کردن فکر مردم گناباد و اطرافیان خود زحمت زیادی می‌کشید. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و با شروع جنگ تحمیلی و با اطلاعی که از اوضاع و احوال کشور داشت، برای لبیک‌گویی به دعوت امام امت و اعزام به جبهه اقدام کرد و پس از رسیدن به سن قانونی خدمت زیر پرچم، خود را برای [[‌ سربازی ]] معرفی نمود. پس از طی دوره‌های آموزشی به [[ لشکر 77پیروز خراسان ]] منتقل و از آنجا رهسپار جبهه‌های حق علیه باطل گردید. سرانجام در تاریخ[[ ‌26/09/1361 ]] در منطقه‌ی عملیاتی[[ عین‌خوش ]] بر اثر اصابت ترکش گلوله‌ی [[ خمپاره ]]به درجه‌ی رفیع شهادت نائل آمد.1&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/1906/شهید-ابراهیم-اکبریان-شهری سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: ابراهیم_اکبریان شهری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان گناباد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم اکبریان شهری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-02-07T06:34:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: /* زندگینامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید ابراهیم اکبریان شهری&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1342/01/14&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/10/28&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم اکبریان در تاریخ [[ 14/01/1342 ]]در شهرستان قهرمان‌پرور [[ گناباد ]] در خانواده‌ای محترم و با‌تقوی بدنیا آمد و در دامن پرمهر و محبت مادر پرورده شد، تا به سن شش سالگی رسید. شهید قبل از رفتن به مدرسه در یک مکتب‌خانه اصول دین و [[ قرآن ]] کریم را آموخت و سپس ‌روانه‌ی دبستان شد. او دوران ابتدایی را در زادگاهش با موفقیت پشت سرگذاشت. ‌در دبستان ‌اخلاق و رفتار نیکویی داشت و در دوران ابتدایی چنان رفتار می‌نمود که معلم و سایر همکلاسان از اخلاق و درس خواندن او راضی بودند. اولیای مدرسه همیشه به دیگر دانش‌آموزان ‌توصیه می‌کردند که رفتار خوب وی را سرمش و الگوی خود قرار دهند.‌ ‌او به علت مشکلات مالی و اقتصادی خانواده بعد از دوران ابتدایی دیگر تحصیلات خود را ادامه ‌نداد و پس از کنار گذاشتن درس ‌به جوشکاری مشغول شد و پس از مدتی به [[ تهران ]] رفت و چند ماهی را نیز در آنجا مشغول به کار بود. اما پس از چندی به گناباد بازگشت و به پدر و مادر خود کمک می‌کرد. ‌‌علاقه‌ی خاصی به [[امام]]داشت و از هر فرصتی برای شنیدن سخنرانی‌ها و یا خواندن اطلاعیه‌های امام خمینی استفاد می‌کرد. زندگی در پایتخت و مشاهده‌ی عینی انقلاب او را به فردی نسبتاً آگاه از اوضاع سیاسی تبدیل کرده بود. از این رو جهت روشن کردن فکر مردم گناباد و اطرافیان خود زحمت زیادی می‌کشید. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و با شروع جنگ تحمیلی و با اطلاعی که از اوضاع و احوال کشور داشت، برای لبیک‌گویی به دعوت امام امت و اعزام به جبهه اقدام کرد و پس از رسیدن به سن قانونی خدمت زیر پرچم، خود را برای [[‌ سربازی ]] معرفی نمود. پس از طی دوره‌های آموزشی به [[ لشکر 77پیروز خراسان ]] منتقل و از آنجا رهسپار جبهه‌های حق علیه باطل گردید. سرانجام در تاریخ[[ ‌26/09/1361 ]] در منطقه‌ی عملیاتی[[ عین‌خوش ]] بر اثر اصابت ترکش گلوله‌ی [[ خمپاره ]]به درجه‌ی رفیع شهادت نائل آمد.1&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/1906/شهید-ابراهیم-اکبریان-شهری سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: ابراهیم_اکبریان شهری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان گناباد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم اکبریان شهری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-02-07T06:34:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: /* زندگینامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید ابراهیم اکبریان شهری&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1342/01/14&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/10/28&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم اکبریان در تاریخ [[ 14/01/1342 ]]در شهرستان قهرمان‌پرور [[ گناباد ]] در خانواده‌ای محترم و با‌تقوی بدنیا آمد و در دامن پرمهر و محبت مادر پرورده شد، تا به سن شش سالگی رسید. شهید قبل از رفتن به مدرسه در یک مکتب‌خانه اصول دین و [[ قرآن ]] کریم را آموخت و سپس ‌روانه‌ی دبستان شد. او دوران ابتدایی را در زادگاهش با موفقیت پشت سرگذاشت. ‌در دبستان ‌اخلاق و رفتار نیکویی داشت و در دوران ابتدایی چنان رفتار می‌نمود که معلم و سایر همکلاسان از اخلاق و درس خواندن او راضی بودند. اولیای مدرسه همیشه به دیگر دانش‌آموزان ‌توصیه می‌کردند که رفتار خوب وی را سرمش و الگوی خود قرار دهند.‌ ‌او به علت مشکلات مالی و اقتصادی خانواده بعد از دوران ابتدایی دیگر تحصیلات خود را ادامه ‌نداد و پس از کنار گذاشتن درس ‌به جوشکاری مشغول شد و پس از مدتی به [[ تهران ]] رفت و چند ماهی را نیز در آنجا مشغول به کار بود. اما پس از چندی به گناباد بازگشت و به پدر و مادر خود کمک می‌کرد. ‌‌علاقه‌ی خاصی به [[ امام]]داشت و از هر فرصتی برای شنیدن سخنرانی‌ها و یا خواندن اطلاعیه‌های امام خمینی استفاد می‌کرد. زندگی در پایتخت و مشاهده‌ی عینی انقلاب او را به فردی نسبتاً آگاه از اوضاع سیاسی تبدیل کرده بود. از این رو جهت روشن کردن فکر مردم گناباد و اطرافیان خود زحمت زیادی می‌کشید. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و با شروع جنگ تحمیلی و با اطلاعی که از اوضاع و احوال کشور داشت، برای لبیک‌گویی به دعوت امام امت و اعزام به جبهه اقدام کرد و پس از رسیدن به سن قانونی خدمت زیر پرچم، خود را برای [[‌ سربازی ]] معرفی نمود. پس از طی دوره‌های آموزشی به [[ لشکر 77پیروز خراسان ]] منتقل و از آنجا رهسپار جبهه‌های حق علیه باطل گردید. سرانجام در تاریخ[[ ‌26/09/1361 ]] در منطقه‌ی عملیاتی[[ عین‌خوش ]] بر اثر اصابت ترکش گلوله‌ی [[ خمپاره]]به درجه‌ی رفیع شهادت نائل آمد.1&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/1906/شهید-ابراهیم-اکبریان-شهری سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: ابراهیم_اکبریان شهری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان گناباد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم اکبریان شهری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-02-07T06:33:42Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید ابراهیم اکبریان شهری&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1342/01/14&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/10/28&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم اکبریان در تاریخ [[ 14/01/1342 ]]در شهرستان قهرمان‌پرور [[ گناباد ]] در خانواده‌ای محترم و با‌تقوی بدنیا آمد و در دامن پرمهر و محبت مادر پرورده شد، تا به سن شش سالگی رسید. شهید قبل از رفتن به مدرسه در یک مکتب‌خانه اصول دین و [[ قرآن ]] کریم را آموخت و سپس ‌روانه‌ی دبستان شد. او دوران ابتدایی را در زادگاهش با موفقیت پشت سرگذاشت. ‌در دبستان ‌اخلاق و رفتار نیکویی داشت و در دوران ابتدایی چنان رفتار می‌نمود که معلم و سایر همکلاسان از اخلاق و درس خواندن او راضی بودند. اولیای مدرسه همیشه به دیگر دانش‌آموزان ‌توصیه می‌کردند که رفتار خوب وی را سرمش و الگوی خود قرار دهند.‌ ‌او به علت مشکلات مالی و اقتصادی خانواده بعد از دوران ابتدایی دیگر تحصیلات خود را ادامه ‌نداد و پس از کنار گذاشتن درس ‌به جوشکاری مشغول شد و پس از مدتی به [[ تهران ]] رفت و چند ماهی را نیز در آنجا مشغول به کار بود. اما پس از چندی به گناباد بازگشت و به پدر و مادر خود کمک می‌کرد. ‌‌علاقه‌ی خاصی به [[ امام ]]داشت و از هر فرصتی برای شنیدن سخنرانی‌ها و یا خواندن اطلاعیه‌های امام خمینی استفاد می‌کرد. زندگی در پایتخت و مشاهده‌ی عینی انقلاب او را به فردی نسبتاً آگاه از اوضاع سیاسی تبدیل کرده بود. از این رو جهت روشن کردن فکر مردم گناباد و اطرافیان خود زحمت زیادی می‌کشید. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و با شروع جنگ تحمیلی و با اطلاعی که از اوضاع و احوال کشور داشت، برای لبیک‌گویی به دعوت امام امت و اعزام به جبهه اقدام کرد و پس از رسیدن به سن قانونی خدمت زیر پرچم، خود را برای [[‌ سربازی ]] معرفی نمود. پس از طی دوره‌های آموزشی به [[ لشکر 77پیروز خراسان ]] منتقل و از آنجا رهسپار جبهه‌های حق علیه باطل گردید. سرانجام در تاریخ[[ ‌26/09/1361 ]] در منطقه‌ی عملیاتی[[ عین‌خوش ]] بر اثر اصابت ترکش گلوله‌ی [[ خمپاره ]]به درجه‌ی رفیع شهادت نائل آمد.1&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/1906/شهید-ابراهیم-اکبریان-شهری سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: ابراهیم_اکبریان شهری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان گناباد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B9%DB%8C%D8%B3%D9%88%D9%86%D8%AF</id>
		<title>شهیدابراهیم عیسوند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B9%DB%8C%D8%B3%D9%88%D9%86%D8%AF"/>
				<updated>2019-02-06T16:37:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم عیسوند :&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 25/12/1346&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 02/09/1366&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران – بهشت زهرا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*زندگینامه اول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم عیسوند در تاریخ، [[ 25/12/1346 ]]در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد؛ از همان اوایل کودکی ایثار و فداکاری را از پدر و مادرش آموخت مادرش می گوید: از همان اوایل جنگ در مسجد محله، به پختن نان و بسته بندی مواد غذایی برای [[ رزمندگان ]]مي پرداختيم؛ شهید عیسوند در دامان چنین مادری کودکی را طي کرده و دوران نوجوانی را پشت سر نهاد؛ عشق و علاقه ابراهیم به [[ جبهه ]]از همان دوران نوجوانی در درونش موج می زد به طوری که در پایگاه های مقاومت فعالیت می کرد و در تشکیل مجالس عزاداری و سخنرانی در مسجد همیشه حضور داشت.&lt;br /&gt;
او دوره ابتدائی را در دبستان وحدت و تا سال دوم راهنمایی در مدرسه هجرت امام خمینی باقر شهر گذراند؛ اما بعد از آن به دلیل مشکلات مالی تحصیل را رها کرده و وارد بازار کار شده و در یک صافکاری مشغول به کار گرديد؛ در تاریخ، [[ 31/02/1365 ]] به جبهه های حق علیه باطل اعزام شده و در [[ لشگر 64ارومیه ]] مشغول به خدمت شد؛ در هنگام انجام خدمت وظیفه در شهر مرزی [[ مهران ]] همراه بسیجیان دلاور در جبهه های مرزی حضور داشت و در تاریخ،[[ 02/069/1366 ]]در محور عملیاتی [[ حاج عمران ]]ندای حق را لبیک گفت و در سن 19 سالگی به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وبسمه تعالی&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم عیسوند :&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 25/12/1346&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 02/09/1366&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران – بهشت زهرا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*زندگینامه دوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم عیسوند در تاریخ، 25/12/1346 در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد؛ از همان اوایل کودکی ایثار و فداکاری را از پدر و مادرش آموخت مادرش می گوید: از همان اوایل جنگ در مسجد محله، به پختن نان و بسته بندی مواد غذایی برای رزمندگان مي پرداختيم؛ شهید عیسوند در دامان چنین مادری کودکی را طي کرده و دوران نوجوانی را پشت سر نهاد؛ عشق و علاقه ابراهیم به جبهه از همان دوران نوجوانی در درونش موج می زد به طوری که در پایگاه های مقاومت فعالیت می کرد و در تشکیل مجالس عزاداری و سخنرانی در مسجد همیشه حضور داشت.&lt;br /&gt;
او دوره ابتدائی را در دبستان وحدت و تا سال دوم راهنمایی در مدرسه هجرت امام خمینی باقر شهر گذراند؛ اما بعد از آن به دلیل مشکلات مالی تحصیل را رها کرده و وارد بازار کار شده و در یک صافکاری مشغول به کار گرديد؛ در تاریخ، 31/02/1365 به جبهه های حق علیه باطل اعزام شده و در لشگر 64 ارومیه مشغول به خدمت شد؛ در هنگام انجام خدمت وظیفه در شهر مرزی مهران همراه بسیجیان دلاور در جبهه های مرزی حضور داشت و در تاریخ، 02/069/1366 در محور عملیاتی حاج عمران ندای حق را لبیک گفت و در سن 19 سالگی به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
* وصیت نامه اول&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحيم&lt;br /&gt;
و لاتحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون. &lt;br /&gt;
به نام خداوند بخشاينده مهربان، به نام او كه نهايت رحمت و لطف را براى بندگانش دارد؛ و با سلام خدمت حضرت ولى عصر ارواحنا لتراب مقدمه الفداء، سلام خدمت او يگانه منجى عالم بشريت، و سلام خدمت سرلشكر سپاه اسلام، و با درود بى پايان خدمت رهبر كبير انقلاب و درهم شكننده و درهم كوبنده ظالمان، اين روح برخواسته از عمق جان مستضعفان، و به اميد پيروزى رزمندگان اسلام. &lt;br /&gt;
شايد در اين لحظه كه اين وصيت نامه را مطالعه مى كنيد جسم خاكى من مدفون شده باشد، در اين لحظه كه مشغول به نوشتن وصيت شدم هيچ فكر نمى‌كنم لياقت شهادت پيدا كنم؛ اما در اين ديار خاكى تنها چيزى كه از همه حق تر است مرگ، و دل كندن از اين دنيا، و شايد چيزى كه قبول آن براى فرزندان آدم ابوالبشر سخت تر از همه چيز است همين واقعيت مرگ‌ است. &lt;br /&gt;
به هر صورت ما رفتيم تا انتقام پهلوى شكسته حضرت زهرا(س) را بگيريم؛ ما رفتيم تا علم ابوالفضل العباس را برافرازيم و شما هم در اين راه زينب وار راه ما را ادامه دهيد؛ دست از امام برنداريد و او را تنها نگذاريد؛ به هر صورت قدر اين زمانه را بدانيد خدا را بارها و بارها شكر كنيد كه در اين دوره قرار داريد و ذلت ابرقدرت ها، و قدرت و شكوه اسلام و كشور اسلامى را مى بينيد؛ سرباز امام زمان (عج) بودن آسان نيست من كه خودم را شايسته اين مقام نمى دانم؛ ولى شماها سعى كنيد سرباز او باشيد؛ سعى كنيد نافله شب، زيارت عاشورا و زيارت جامعه كبيره را بخوانيد اين ها مختصرى از شرايط سرباز امام زمان (عج) بودن است و دل به اين ديار فانى نبسته و اين مختصر جان و تن خاكى خود را فداى اسلام كنيد كه ما از خدا بهترين قضا را خواستيم؛ او شهادت را نصيب ما كرده؛ اميدوارم كه ما هميشه راضى به رضاى دوست باشيم. &lt;br /&gt;
به قول بابا طاهر&lt;br /&gt;
يكى درد و يكى درمان پسندد            يكى وصل و يكى هجران پسندد &lt;br /&gt;
من از درمان و درد و وصل و هجران         پسندم آنچه را جانان پسندد&lt;br /&gt;
در پايان از همه حلاليت مى طلبم؛ اميدوارم كه در دعاهاى خود همچنان براى ما طلب مغفرت كنيد و سعى كنيد كه به هم خوبى كنيد و مشكلى و ناراحتى براى هم ايجاد نكنيد. &lt;br /&gt;
امام را دعا كنيد&lt;br /&gt;
حقير ابراهيم عيسوند&lt;br /&gt;
و لاتحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون&lt;br /&gt;
با عرض سلام و درود بى پايان بر امام زمان (عج)، و نايب بر حقش امام خمينى روحى له الفداه، و با درود و سلام به ارواح پاك طيبه شهداي اسلام از صدر تا كنون، و با درود و سلام به خانواده معظم شهدا و با سلام به مجروحين و جانبازان، و با سلام به ياران امام و انقلاب اسلامى ايران، و با عرض سلام و درود به تمام مسئولين، كه به معنى واقعى كلمه، آنهايي كه پيروان رسول‌ الله (ص) هستند و اطاعت امر امام عزيزمان خمينى عزيز (كه جانم فدايش باد) را مى‌كنند و با عرض سلام و درود به برادران بسيجى، برادران بسيجى خوشا به حالتان كه در هر زمان و مكان به ياد خدا هستيد و تا زنده هستيد هميشه به ياد خدا باشيد و دستورات امام عزيز را به جان و دل بپذيريد كه امر امام را پذيرفتن، اطاعت از رسول الله (ص) و در نتيجه اطاعت از دستورات خداوند كريم است.&lt;br /&gt;
همه مى دانيم كه سخن پيامبر سخن خداست؛ برادران ما همه عملاً پيرو امام حسين(ع) باشيم همان طورى كه آقايمان و سرورمان مسئله مرگ را حل كرده و راه شهادت و ايثار در راه خدا را براى ما به ارمغان آورده و راه به ما نشان داده؛ برادران عزيز، در مسئله يادگيرى تخصص هاى مختلف كوتاهى نكنيد، امروز شما اميد اسلام و مسلمين هستيد ان شاء لله موفق باشيد.&lt;br /&gt;
خلاصه من بنده خدا هستم و راه خودم را انتخاب كردم؛ از اين انتخاب خوشحالم، چون ايمان به خدا و رسول الله (ص) و آيات قرآن دارم، آن قرآن مجيد كه زندگى انسان مسلمان و جامعه اسلامى را مشخص كرده و مطيع به امر ولى فقيه يعنى امام عزيز كه سخنش بر اين است كه اسلام در برابر كفر قرار گرفته و درست هم هست، باشيم. من با چشم بصيرت پا به ميدان نبرد گذاشتم و خدا را شكر مى كنم كه اين توفيق را به من روسياه از بار گناه داد و اگر به شهادت رسيدم كه مى شود گفت: شهادت خيلى براى من بزرگ است و در اين صورت به وظيفه ام عمل كردم؛ شهادت براى من مى تواند معجزه باشد چون من كجا، شهادت كجا؟&lt;br /&gt;
خرم آن روز كه از اين منزل ويران بروم           راحت جان طلبم و از پى جانان بروم &lt;br /&gt;
   ضمناً بايد بگويم كه اگر توفيق شهادت را خدا به من داد از خانواده ام مى خواهم كه خرج زيادى كه همراه با اسراف است نكنيد و مراسم را خيلى ساده برگزار كنيد؛ مى توانيد مقدارى از خرج بيهوده را به آنهايى كه احتياج دارند كمك كنيد؛ جا دارد انگيزه خودم را درباره جهاد در راه خدا بيان كنم؛ ما هرگز نمى جنگيم مگر براى خدا و پياده كردن احكام قرآن، و تا زمانى كه بخواهيم احكام قرآن را پياده كنيم بايد به امر نايب امام زمان (عج) گوش بدهيم و بنده خودم را موظف دانستم كه از اسلام دفاع كنم و تمام مشكلاتم را در توان خودم تحمل كنم و تا آخرين نفس بجنگم و دفاع از حريم اسلام و قرآن كنم و با دل پر از دردى كه دارم براى رضاى خدا بجنگم تا اسلام زنده بماند و مردم ما در پناه اسلام عزيز زندگى كنند و آن طورى كه خدا مى خواهد زندگى كنند مردان مسلمان ... مرد باشند و با عزت زندگى كنند و زنان زن باشند و پاك زندگى كنند و در نتيجه فرزندان آنها فرزندانى مى شود از انصارالله. &lt;br /&gt;
اياك نعبد و اياك نستعين؛ پروردگارا، تنها تو را مى پرستم و تنها از تو يارى مى جويم؛ از پدر و مادرم كه حق زيادي بر گردنم دارند و خواهر و برادرانم و دوستانم و همسايه هايم و كسانى كه به هر طريق با بنده برخوردى داشتند و هر چيز كه به نظر شما مي رسد و من مقصرم خواهش مى كنم كه مرا حلال كنيد و از همه شما حلاليت مى طلبم و باور داشته باشيد كه اگر شما و بنده همديگر را حلال نكنيم خدا هم ما را نمى بخشد. &lt;br /&gt;
اميدوارم مرا حلال كنيد؛ ضمناً پدر عزيزم، من شرمنده را حلال كنيد و اگر جنازه ام به دستتان رسيد در جمع شهداى بهشت زهرا و در قطعه 26 قرار دهيد. &lt;br /&gt;
مورخ: 1365/03/12&amp;lt;ref name=&amp;quot;پانويس شماره 1&amp;quot;&amp;gt;[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/43075سايت شهداي ارتش] &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم اکبریان شهری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-02-06T16:32:23Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید ابراهیم اکبریان شهری&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1342/01/14&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/10/28&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم اکبریان در تاریخ [[ 14/01/1342 ]]در شهرستان قهرمان‌پرور [[ گناباد ]] در خانواده‌ای محترم و با‌تقوی بدنیا آمد و در دامن پرمهر و محبت مادر پرورده شد، تا به سن شش سالگی رسید. شهید قبل از رفتن به مدرسه در یک مکتب‌خانه اصول دین و قرآن کریم را آموخت و سپس ‌روانه‌ی دبستان شد. او دوران ابتدایی را در زادگاهش با موفقیت پشت سرگذاشت. ‌در دبستان ‌اخلاق و رفتار نیکویی داشت و در دوران ابتدایی چنان رفتار می‌نمود که معلم و سایر همکلاسان از اخلاق و درس خواندن او راضی بودند. اولیای مدرسه همیشه به دیگر دانش‌آموزان ‌توصیه می‌کردند که رفتار خوب وی را سرمش و الگوی خود قرار دهند.‌ ‌او به علت مشکلات مالی و اقتصادی خانواده بعد از دوران ابتدایی دیگر تحصیلات خود را ادامه ‌نداد و پس از کنار گذاشتن درس ‌به جوشکاری مشغول شد و پس از مدتی به تهران رفت و چند ماهی را نیز در آنجا مشغول به کار بود. اما پس از چندی به گناباد بازگشت و به پدر و مادر خود کمک می‌کرد. ‌‌علاقه‌ی خاصی به امام داشت و از هر فرصتی برای شنیدن سخنرانی‌ها و یا خواندن اطلاعیه‌های امام خمینی استفاد می‌کرد. زندگی در پایتخت و مشاهده‌ی عینی انقلاب او را به فردی نسبتاً آگاه از اوضاع سیاسی تبدیل کرده بود. از این رو جهت روشن کردن فکر مردم گناباد و اطرافیان خود زحمت زیادی می‌کشید. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و با شروع جنگ تحمیلی و با اطلاعی که از اوضاع و احوال کشور داشت، برای لبیک‌گویی به دعوت امام امت و اعزام به جبهه اقدام کرد و پس از رسیدن به سن قانونی خدمت زیر پرچم، خود را برای [[‌ سربازی ]] معرفی نمود. پس از طی دوره‌های آموزشی به [[ لشکر 77پیروز خراسان ]] منتقل و از آنجا رهسپار جبهه‌های حق علیه باطل گردید. سرانجام در تاریخ[[ ‌26/09/1361 ]] در منطقه‌ی عملیاتی[[ عین‌خوش ]] بر اثر اصابت ترکش گلوله‌ی خمپاره ‌به درجه‌ی رفیع شهادت نائل آمد.1&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/1906/شهید-ابراهیم-اکبریان-شهری سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7_%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهیدابراهیم بابا پور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7_%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2019-02-06T16:22:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم بابا پور&lt;br /&gt;
|تصویر                  = ebrahim-babapour.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای 3 تیر|1347/04/03]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 7 شهریور|1366/06/07]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم باباپور&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1347/04/03&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/06/07&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید بزرگوار، ابراهيم باباپور، در سال [[1347]] در شهرستان هشترود، در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود و پس از گذراندن دوران کودکی تا دوران راهنمایی تحصیل کرد و بعد از ترک تحصیل، کارگر شرکت شد تا کمک خرج پدرش باشد. عاقبت به خدمت مقدس [[ سربازی ]] رفته در [[لشکر 58 ذالفقار]] مشغول خدمت شد و هنگام نبرد با دشمنان بعثی در منطقه [[سومار]]، در تاريخ، 1366/06/07 به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد، پیکر پاک این شهید معزز در امامزاده عقیل (ع) [[اسلامشهر]]، بعد از مراسم تدفین به خاک سپرده شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش شاد و راهش پر رهرو باد&amp;lt;ref&amp;gt; [http://%20http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/3358 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7_%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهیدابراهیم بابا پور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7_%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2019-02-06T16:19:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم بابا پور&lt;br /&gt;
|تصویر                  = ebrahim-babapour.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای 3 تیر|1347/04/03]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 7 شهریور|1366/06/07]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم باباپور&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1347/04/03&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/06/07&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید بزرگوار، ابراهيم باباپور، در سال [[1347]] در شهرستان هشترود، در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود و پس از گذراندن دوران کودکی تا دوران راهنمایی تحصیل کرد و بعد از ترک تحصیل، کارگر شرکت شد تا کمک خرج پدرش باشد. عاقبت به خدمت مقدس [[سربازی]]رفته در [[لشکر 58 ذالفقار]] مشغول خدمت شد و هنگام نبرد با دشمنان بعثی در منطقه [[سومار]]، در تاريخ، 1366/06/07 به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد، پیکر پاک این شهید معزز در امامزاده عقیل (ع) [[اسلامشهر]]، بعد از مراسم تدفین به خاک سپرده شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش شاد و راهش پر رهرو باد&amp;lt;ref&amp;gt; [http://%20http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/3358 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%DA%A9%D8%A7%D9%88%D9%87_%D8%A7%DB%8C</id>
		<title>شهید غلام رضا کاوه ای</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%DA%A9%D8%A7%D9%88%D9%87_%D8%A7%DB%8C"/>
				<updated>2019-02-04T16:38:05Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید   غلام رضا کاوه ای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1339/02/15 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1359/08/27&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص &lt;br /&gt;
محل آرامگاه : البرز - ساوجبلاغ - تکیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید غلامرضا كاوه ای در سال 1339 در شهرستان كرج در خانواده ای اسلامی و مذهبی دیده به جهان گشود. بعد از دوران كودكی وارد دوره جدیدی از زندگی خویش گردید و دوران ابتدایی را به علت نقل مكان خانواده به استان تهران در محله نارمك تحصیل نمود. تا سال دوم راهنمایی تحصیل كرد و پس از آن دست از تحصیل كشید و به دلیل علاقه شدیدی كه به فراگیری فن برق و الكترونیك داشت در مغازه ای كوچك مشغول كار گردید.&lt;br /&gt;
وی در سال های قبل از انقلاب در تمامی فعالیت های مسجد از جمله سنگر سازی شركت می كرد و در اكثر راهپیمایی ها حضوری فعال داشت و هنگامی كه به خانه می آمد اعلامیه ها و پیام های امام و سایر همراهان امام را به همراه داشت و مسئول پخش اعلامیه ها بود. غلامرضا فردی خنده رو، شوخ طبع و بشاش بود، نماز اول وقت را هیچ گاه فراموش نمی كرد. نسبت به حجاب حساسیت نشان می داد و خواهران را به حفظ حجاب و رعایت آن توصیه می كرد. او فردی آرام و ساكت بود. &lt;br /&gt;
در سال 1356 خانواده اش مجدداً به شهرستان كرج نقل مكان كردند ولی او برای انجام فعالیت های انقلابی خویش به تهران می رفت. در سال 1357 به خدمت سربازی به عنوان سرباز داوطلب به شیراز اعزام و از آنجا عازم جبهه شد.&lt;br /&gt;
سرانجام شهید غلامرضا کاوه ای در تاریخ 1359/08/27 در تاسوعای حسینی به فیض عظمای شهادت نائل آمد و به خیل شهدای عاشق پیوست.&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرازهایی از وصیت نامه ی شهید:&lt;br /&gt;
در گوشه ای از وصیت نامه شهید آمده است: مرا در كنار خاك پسر عموی شهیدم به خاك بسپارید. خنده یادتان نرود همیشه در همه حال سعی كنید روحیه ای خوش و بشاش داشته باشید. نماز اول وقت را فراموش نكنید و به خواهرهای عزیزم سفارش می كنم كه حجاب خود را رعایت كنید و مرا در امام زاده علی اكبر در كنار خاك اكبر به خاك بسپارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/ 22101&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AE%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهیداحمدرضا خدیوپور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AE%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2019-02-04T15:41:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید دیپلم خود را بعد از انقلاب گرفته بودند و در دوران انقلاب هم تحصیل می‌کردند و هم در براندازی رژیم پهلوی می‌کوشیدند. بعد از گرفتن دیپلم وارد سپاه ‌می‌شوند و مدت 9 ماه در کردستان فعالیت می‌کنند و در این مدت یک مرتبه نیز زخمی می‌شوند و از دست منافقان فرار می‌کنند. با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به جبهه‌های جنوب رفته به جنگ علیه کفار می‌پردازند و تا اینکه بار آخر به مدت 15 روز در جبهه به درجه رفیع شهادت نائل می‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قسمتی از وصیت‌نامه شهید : خدایا تو خودت می‌دانی که این وصیت نامه را وقتی می‌نویسم که عشق به شهادت سرتاسر وجودم را فرا گرفته است. خداوندا من که نمی‌توانم غیر از این برای پدر و مادرم خبری داشته باشم و خودت به آنها توفیق عنایت فرما. من امیدوارم با این قطره خون خود توانسته باشم دین خود را به انقلاب اسلامی ادا کرده باشم. خداوندا اگر به من جان بدهی و زنده شوم باز با این کفار خواهم جنگید و اگر دوباره کشته ‌شوم و دوباره زنده‌ام گردانی باز دوباره می‌جنگم حتی اگر صدها مرتبه زنده‌ام گردانی به امید روزی که پا در رکاب امام زمان (عج) بجنگم.خداوندا از تو می خواهم شهادتم را آن موقعی که پاک شده ام از هر آلودگی ،به من رخصت فرمائی و مرا جزء یاران امام زمان (عج) حساب کنی. اکنون که شمع زندگیم در این مدت بیست و چند سال و چند روزی به پایان میرسد، ان شاءالله که راه یافته باشیم و حکومت عدل اسلامی در یاری خداوند متعال انجام گیرد و شما دنباله رو خون شهیدان باشید . خدایا از تو می خواهم که این خمینی بزرگ و قلب جهان اسلامی ما را نگه دار تا ظهور حضرت ولی عصر(عج) . خداوندا مسئلت داریم از تو که یاریمان کنی در این جنگ حق علیه باطل و پیروزمان گردانی درآن ، بار اللها از تو می خواهم که کمکمان کنی و دشمن را نابود کنی که پرچم لا اله الاالله را درتمام نقاط جهان به اهتزاز در آوریم. خدایا رحم کن بر گناهان پنهانم که تو بر آن آگاهی و درگذر و پشیمانم و عفوم کن و اعتراف میکنم به گناهانی که انجام داده ام و کسی نیست به او رو آورم جز تو، خدایا تو ارحم الراحمینی، امیدم فقط به تو بوده ، خدایا ببخش مرا در این روز و ساعت از هر گناهی که کرده ام ، خدایا فقط تو را دارم رحمم کن. پیام من به مردم مسلمان و شهید پرور این است که خودشان را از روحانیت مبارز جدا نسازند که اگر جدا سازند دوباره در چنگال امپریالیسم غرب و شرق گرفتار می شوند که آنها در کمین نشسته اند. (10/2/61)&lt;br /&gt;
منبع سایت شهدای خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/291&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AE%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهیداحمدرضا خدیوپور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AE%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2019-02-02T10:01:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = شهید احمدرضا خدیوپور&lt;br /&gt;
|تصویر                  = photo_2019-02-02_13-14-46.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = [[اصفهان]]، [[29/12/1339]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = خرمشهر، [[15/2/1361]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[ایران]]، [[خرمشهر،بیت المقدس1]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = سپاه پاسداران&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = دیپلم &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید دیپلم خود را بعد از انقلاب گرفته بودند و در دوران انقلاب هم تحصیل می‌کردند و هم در براندازی رژیم پهلوی می‌کوشیدند. بعد از گرفتن دیپلم وارد سپاه ‌می‌شوند و مدت 9 ماه در کردستان فعالیت می‌کنند و در این مدت یک مرتبه نیز زخمی می‌شوند و از دست منافقان فرار می‌کنند. با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به جبهه‌های جنوب رفته به جنگ علیه کفار می‌پردازند و تا اینکه بار آخر به مدت 15 روز در جبهه به درجه رفیع شهادت نائل می‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قسمتی از وصیت‌نامه شهید : خدایا تو خودت می‌دانی که این وصیت نامه را وقتی می‌نویسم که عشق به شهادت سرتاسر وجودم را فرا گرفته است. خداوندا من که نمی‌توانم غیر از این برای پدر و مادرم خبری داشته باشم و خودت به آنها توفیق عنایت فرما. من امیدوارم با این قطره خون خود توانسته باشم دین خود را به انقلاب اسلامی ادا کرده باشم. خداوندا اگر به من جان بدهی و زنده شوم باز با این کفار خواهم جنگید و اگر دوباره کشته ‌شوم و دوباره زنده‌ام گردانی باز دوباره می‌جنگم حتی اگر صدها مرتبه زنده‌ام گردانی به امید روزی که پا در رکاب امام زمان (عج) بجنگم.خداوندا از تو می خواهم شهادتم را آن موقعی که پاک شده ام از هر آلودگی ،به من رخصت فرمائی و مرا جزء یاران امام زمان (عج) حساب کنی. اکنون که شمع زندگیم در این مدت بیست و چند سال و چند روزی به پایان میرسد، ان شاءالله که راه یافته باشیم و حکومت عدل اسلامی در یاری خداوند متعال انجام گیرد و شما دنباله رو خون شهیدان باشید . خدایا از تو می خواهم که این خمینی بزرگ و قلب جهان اسلامی ما را نگه دار تا ظهور حضرت ولی عصر(عج) . خداوندا مسئلت داریم از تو که یاریمان کنی در این جنگ حق علیه باطل و پیروزمان گردانی درآن ، بار اللها از تو می خواهم که کمکمان کنی و دشمن را نابود کنی که پرچم لا اله الاالله را درتمام نقاط جهان به اهتزاز در آوریم. خدایا رحم کن بر گناهان پنهانم که تو بر آن آگاهی و درگذر و پشیمانم و عفوم کن و اعتراف میکنم به گناهانی که انجام داده ام و کسی نیست به او رو آورم جز تو، خدایا تو ارحم الراحمینی، امیدم فقط به تو بوده ، خدایا ببخش مرا در این روز و ساعت از هر گناهی که کرده ام ، خدایا فقط تو را دارم رحمم کن. پیام من به مردم مسلمان و شهید پرور این است که خودشان را از روحانیت مبارز جدا نسازند که اگر جدا سازند دوباره در چنگال امپریالیسم غرب و شرق گرفتار می شوند که آنها در کمین نشسته اند. (10/2/61)&lt;br /&gt;
منبع سایت شهدای خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/291&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AE%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهیداحمدرضا خدیوپور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AE%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2019-02-02T10:00:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[:File:photo_2019-02-02_13-14-46.jpg]]&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = شهید احمدرضا خدیوپور&lt;br /&gt;
|تصویر                  = photo_2019-02-02_13-14-46.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = [[اصفهان]]، [[29/12/1339]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = خرمشهر، [[15/2/1361]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[ایران]]، [[خرمشهر،بیت المقدس1]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = سپاه پاسداران&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = دیپلم &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید دیپلم خود را بعد از انقلاب گرفته بودند و در دوران انقلاب هم تحصیل می‌کردند و هم در براندازی رژیم پهلوی می‌کوشیدند. بعد از گرفتن دیپلم وارد سپاه ‌می‌شوند و مدت 9 ماه در کردستان فعالیت می‌کنند و در این مدت یک مرتبه نیز زخمی می‌شوند و از دست منافقان فرار می‌کنند. با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به جبهه‌های جنوب رفته به جنگ علیه کفار می‌پردازند و تا اینکه بار آخر به مدت 15 روز در جبهه به درجه رفیع شهادت نائل می‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قسمتی از وصیت‌نامه شهید : خدایا تو خودت می‌دانی که این وصیت نامه را وقتی می‌نویسم که عشق به شهادت سرتاسر وجودم را فرا گرفته است. خداوندا من که نمی‌توانم غیر از این برای پدر و مادرم خبری داشته باشم و خودت به آنها توفیق عنایت فرما. من امیدوارم با این قطره خون خود توانسته باشم دین خود را به انقلاب اسلامی ادا کرده باشم. خداوندا اگر به من جان بدهی و زنده شوم باز با این کفار خواهم جنگید و اگر دوباره کشته ‌شوم و دوباره زنده‌ام گردانی باز دوباره می‌جنگم حتی اگر صدها مرتبه زنده‌ام گردانی به امید روزی که پا در رکاب امام زمان (عج) بجنگم.خداوندا از تو می خواهم شهادتم را آن موقعی که پاک شده ام از هر آلودگی ،به من رخصت فرمائی و مرا جزء یاران امام زمان (عج) حساب کنی. اکنون که شمع زندگیم در این مدت بیست و چند سال و چند روزی به پایان میرسد، ان شاءالله که راه یافته باشیم و حکومت عدل اسلامی در یاری خداوند متعال انجام گیرد و شما دنباله رو خون شهیدان باشید . خدایا از تو می خواهم که این خمینی بزرگ و قلب جهان اسلامی ما را نگه دار تا ظهور حضرت ولی عصر(عج) . خداوندا مسئلت داریم از تو که یاریمان کنی در این جنگ حق علیه باطل و پیروزمان گردانی درآن ، بار اللها از تو می خواهم که کمکمان کنی و دشمن را نابود کنی که پرچم لا اله الاالله را درتمام نقاط جهان به اهتزاز در آوریم. خدایا رحم کن بر گناهان پنهانم که تو بر آن آگاهی و درگذر و پشیمانم و عفوم کن و اعتراف میکنم به گناهانی که انجام داده ام و کسی نیست به او رو آورم جز تو، خدایا تو ارحم الراحمینی، امیدم فقط به تو بوده ، خدایا ببخش مرا در این روز و ساعت از هر گناهی که کرده ام ، خدایا فقط تو را دارم رحمم کن. پیام من به مردم مسلمان و شهید پرور این است که خودشان را از روحانیت مبارز جدا نسازند که اگر جدا سازند دوباره در چنگال امپریالیسم غرب و شرق گرفتار می شوند که آنها در کمین نشسته اند. (10/2/61)&lt;br /&gt;
منبع سایت شهدای خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/291&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AE%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهیداحمدرضا خدیوپور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AE%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2019-02-02T09:58:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[:File:photo_2019-02-02_13-14-46.jpg]]&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = شهید احمدرضا خدیوپور&lt;br /&gt;
|تصویر                  = photo_2019-02-02_13-14-46.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = [[اصفهان]]، [[29/12/1339]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = خرمشهر، [[15/2/1361]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[ایران]]، [[خرمشهر،بیت المقدس1]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = سپاه پاسداران&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = دیپلم &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : خدیوپور / احمدرضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : مهدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۳۹-۱۲-۲۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۱-۰۲-۱۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : خرمشهر- بیت المقدس1&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرستان : اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان : سپاه پاسداران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : فرمانده گردان امام صادق( علیه السلام )لشکر 14 امام حسین( علیه السلام )&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : دیپلم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تحصیل :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : گلستان شهدای اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید دیپلم خود را بعد از انقلاب گرفته بودند و در دوران انقلاب هم تحصیل می‌کردند و هم در براندازی رژیم پهلوی می‌کوشیدند. بعد از گرفتن دیپلم وارد سپاه ‌می‌شوند و مدت 9 ماه در کردستان فعالیت می‌کنند و در این مدت یک مرتبه نیز زخمی می‌شوند و از دست منافقان فرار می‌کنند. با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به جبهه‌های جنوب رفته به جنگ علیه کفار می‌پردازند و تا اینکه بار آخر به مدت 15 روز در جبهه به درجه رفیع شهادت نائل می‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قسمتی از وصیت‌نامه شهید : خدایا تو خودت می‌دانی که این وصیت نامه را وقتی می‌نویسم که عشق به شهادت سرتاسر وجودم را فرا گرفته است. خداوندا من که نمی‌توانم غیر از این برای پدر و مادرم خبری داشته باشم و خودت به آنها توفیق عنایت فرما. من امیدوارم با این قطره خون خود توانسته باشم دین خود را به انقلاب اسلامی ادا کرده باشم. خداوندا اگر به من جان بدهی و زنده شوم باز با این کفار خواهم جنگید و اگر دوباره کشته ‌شوم و دوباره زنده‌ام گردانی باز دوباره می‌جنگم حتی اگر صدها مرتبه زنده‌ام گردانی به امید روزی که پا در رکاب امام زمان (عج) بجنگم.خداوندا از تو می خواهم شهادتم را آن موقعی که پاک شده ام از هر آلودگی ،به من رخصت فرمائی و مرا جزء یاران امام زمان (عج) حساب کنی. اکنون که شمع زندگیم در این مدت بیست و چند سال و چند روزی به پایان میرسد، ان شاءالله که راه یافته باشیم و حکومت عدل اسلامی در یاری خداوند متعال انجام گیرد و شما دنباله رو خون شهیدان باشید . خدایا از تو می خواهم که این خمینی بزرگ و قلب جهان اسلامی ما را نگه دار تا ظهور حضرت ولی عصر(عج) . خداوندا مسئلت داریم از تو که یاریمان کنی در این جنگ حق علیه باطل و پیروزمان گردانی درآن ، بار اللها از تو می خواهم که کمکمان کنی و دشمن را نابود کنی که پرچم لا اله الاالله را درتمام نقاط جهان به اهتزاز در آوریم. خدایا رحم کن بر گناهان پنهانم که تو بر آن آگاهی و درگذر و پشیمانم و عفوم کن و اعتراف میکنم به گناهانی که انجام داده ام و کسی نیست به او رو آورم جز تو، خدایا تو ارحم الراحمینی، امیدم فقط به تو بوده ، خدایا ببخش مرا در این روز و ساعت از هر گناهی که کرده ام ، خدایا فقط تو را دارم رحمم کن. پیام من به مردم مسلمان و شهید پرور این است که خودشان را از روحانیت مبارز جدا نسازند که اگر جدا سازند دوباره در چنگال امپریالیسم غرب و شرق گرفتار می شوند که آنها در کمین نشسته اند. (10/2/61)&lt;br /&gt;
منبع سایت شهدای خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/291&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2019-02-02_13-14-46.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2019-02-02 13-14-46.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2019-02-02_13-14-46.jpg"/>
				<updated>2019-02-02T09:50:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AE%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهیداحمدرضا خدیوپور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AE%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2019-02-02T09:47:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = شهید احمدرضا خدیوپور&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید احمدرضا خدیوپور.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = [[اصفهان]]، [[29/12/1339]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = خرمشهر، [[15/2/1361]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[ایران]]، [[خرمشهر،بیت المقدس1]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = سپاه پاسداران&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = دیپلم &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : خدیوپور / احمدرضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : مهدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۳۹-۱۲-۲۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۱-۰۲-۱۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : خرمشهر- بیت المقدس1&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرستان : اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان : سپاه پاسداران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : فرمانده گردان امام صادق( علیه السلام )لشکر 14 امام حسین( علیه السلام )&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : دیپلم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تحصیل :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : گلستان شهدای اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید دیپلم خود را بعد از انقلاب گرفته بودند و در دوران انقلاب هم تحصیل می‌کردند و هم در براندازی رژیم پهلوی می‌کوشیدند. بعد از گرفتن دیپلم وارد سپاه ‌می‌شوند و مدت 9 ماه در کردستان فعالیت می‌کنند و در این مدت یک مرتبه نیز زخمی می‌شوند و از دست منافقان فرار می‌کنند. با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به جبهه‌های جنوب رفته به جنگ علیه کفار می‌پردازند و تا اینکه بار آخر به مدت 15 روز در جبهه به درجه رفیع شهادت نائل می‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قسمتی از وصیت‌نامه شهید : خدایا تو خودت می‌دانی که این وصیت نامه را وقتی می‌نویسم که عشق به شهادت سرتاسر وجودم را فرا گرفته است. خداوندا من که نمی‌توانم غیر از این برای پدر و مادرم خبری داشته باشم و خودت به آنها توفیق عنایت فرما. من امیدوارم با این قطره خون خود توانسته باشم دین خود را به انقلاب اسلامی ادا کرده باشم. خداوندا اگر به من جان بدهی و زنده شوم باز با این کفار خواهم جنگید و اگر دوباره کشته ‌شوم و دوباره زنده‌ام گردانی باز دوباره می‌جنگم حتی اگر صدها مرتبه زنده‌ام گردانی به امید روزی که پا در رکاب امام زمان (عج) بجنگم.خداوندا از تو می خواهم شهادتم را آن موقعی که پاک شده ام از هر آلودگی ،به من رخصت فرمائی و مرا جزء یاران امام زمان (عج) حساب کنی. اکنون که شمع زندگیم در این مدت بیست و چند سال و چند روزی به پایان میرسد، ان شاءالله که راه یافته باشیم و حکومت عدل اسلامی در یاری خداوند متعال انجام گیرد و شما دنباله رو خون شهیدان باشید . خدایا از تو می خواهم که این خمینی بزرگ و قلب جهان اسلامی ما را نگه دار تا ظهور حضرت ولی عصر(عج) . خداوندا مسئلت داریم از تو که یاریمان کنی در این جنگ حق علیه باطل و پیروزمان گردانی درآن ، بار اللها از تو می خواهم که کمکمان کنی و دشمن را نابود کنی که پرچم لا اله الاالله را درتمام نقاط جهان به اهتزاز در آوریم. خدایا رحم کن بر گناهان پنهانم که تو بر آن آگاهی و درگذر و پشیمانم و عفوم کن و اعتراف میکنم به گناهانی که انجام داده ام و کسی نیست به او رو آورم جز تو، خدایا تو ارحم الراحمینی، امیدم فقط به تو بوده ، خدایا ببخش مرا در این روز و ساعت از هر گناهی که کرده ام ، خدایا فقط تو را دارم رحمم کن. پیام من به مردم مسلمان و شهید پرور این است که خودشان را از روحانیت مبارز جدا نسازند که اگر جدا سازند دوباره در چنگال امپریالیسم غرب و شرق گرفتار می شوند که آنها در کمین نشسته اند. (10/2/61)&lt;br /&gt;
منبع سایت شهدای خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/291&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AE%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهیداحمدرضا خدیوپور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AE%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2019-02-02T09:46:20Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = شهید احمدرضا خدیوپور&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید احمدرضا خدیوپور.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = [[اصفهان]]، [[29/12/1339]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = خرمشهر، [[15/2/1361]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[ایران]]، [[خرمشهر،بیت المقدس1]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = سپاه پاسداران&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = اول دبیرستان &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = محصل&lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : خدیوپور / احمدرضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : مهدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۳۹-۱۲-۲۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۱-۰۲-۱۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : خرمشهر- بیت المقدس1&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرستان : اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان : سپاه پاسداران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : فرمانده گردان امام صادق( علیه السلام )لشکر 14 امام حسین( علیه السلام )&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : دیپلم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تحصیل :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : گلستان شهدای اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید دیپلم خود را بعد از انقلاب گرفته بودند و در دوران انقلاب هم تحصیل می‌کردند و هم در براندازی رژیم پهلوی می‌کوشیدند. بعد از گرفتن دیپلم وارد سپاه ‌می‌شوند و مدت 9 ماه در کردستان فعالیت می‌کنند و در این مدت یک مرتبه نیز زخمی می‌شوند و از دست منافقان فرار می‌کنند. با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به جبهه‌های جنوب رفته به جنگ علیه کفار می‌پردازند و تا اینکه بار آخر به مدت 15 روز در جبهه به درجه رفیع شهادت نائل می‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قسمتی از وصیت‌نامه شهید : خدایا تو خودت می‌دانی که این وصیت نامه را وقتی می‌نویسم که عشق به شهادت سرتاسر وجودم را فرا گرفته است. خداوندا من که نمی‌توانم غیر از این برای پدر و مادرم خبری داشته باشم و خودت به آنها توفیق عنایت فرما. من امیدوارم با این قطره خون خود توانسته باشم دین خود را به انقلاب اسلامی ادا کرده باشم. خداوندا اگر به من جان بدهی و زنده شوم باز با این کفار خواهم جنگید و اگر دوباره کشته ‌شوم و دوباره زنده‌ام گردانی باز دوباره می‌جنگم حتی اگر صدها مرتبه زنده‌ام گردانی به امید روزی که پا در رکاب امام زمان (عج) بجنگم.خداوندا از تو می خواهم شهادتم را آن موقعی که پاک شده ام از هر آلودگی ،به من رخصت فرمائی و مرا جزء یاران امام زمان (عج) حساب کنی. اکنون که شمع زندگیم در این مدت بیست و چند سال و چند روزی به پایان میرسد، ان شاءالله که راه یافته باشیم و حکومت عدل اسلامی در یاری خداوند متعال انجام گیرد و شما دنباله رو خون شهیدان باشید . خدایا از تو می خواهم که این خمینی بزرگ و قلب جهان اسلامی ما را نگه دار تا ظهور حضرت ولی عصر(عج) . خداوندا مسئلت داریم از تو که یاریمان کنی در این جنگ حق علیه باطل و پیروزمان گردانی درآن ، بار اللها از تو می خواهم که کمکمان کنی و دشمن را نابود کنی که پرچم لا اله الاالله را درتمام نقاط جهان به اهتزاز در آوریم. خدایا رحم کن بر گناهان پنهانم که تو بر آن آگاهی و درگذر و پشیمانم و عفوم کن و اعتراف میکنم به گناهانی که انجام داده ام و کسی نیست به او رو آورم جز تو، خدایا تو ارحم الراحمینی، امیدم فقط به تو بوده ، خدایا ببخش مرا در این روز و ساعت از هر گناهی که کرده ام ، خدایا فقط تو را دارم رحمم کن. پیام من به مردم مسلمان و شهید پرور این است که خودشان را از روحانیت مبارز جدا نسازند که اگر جدا سازند دوباره در چنگال امپریالیسم غرب و شرق گرفتار می شوند که آنها در کمین نشسته اند. (10/2/61)&lt;br /&gt;
منبع سایت شهدای خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/291&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیده عشرت اسکندری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-25T10:41:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = عشرت اسکندری&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = فیروزکوه، [[1335]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = تهران، [[4/6/1361]] &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[تهران]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
شهید عشرت اسکندری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: حبیب الله &lt;br /&gt;
متولد: 1335- فیروزکوه&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 4/6/1361 &lt;br /&gt;
محل شهادت: تهران&lt;br /&gt;
نحوه شهادت: در نهضت اسلامی &lt;br /&gt;
شغل: خانه دار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید عشرت اسکندری در سال 1335 در یکی از روستاهای فیروزکوه به دنیا آمد.&lt;br /&gt;
زندگیش در کمال سادگی و صفا شروع شد و به همین ترتیب نیز ادامه پیدا کرد. در جریان انقلاب شکوهمند مردم مسلمان ایران، با شور و شوق در کنار سایر زنان مسلمان، فعالانه شرکت داشت و زینب گونه فداکاری کرد و با حجاب خود که کوبده تر از هر سلاح دیگری است، مفاسد رژیم ستمشاهی را افشا و شعایر اسلامی را محترم می داشت.&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب اسلامی در کنار همسرش در فعالیتهای اجتماعی حضوری فعال داشت و با شرکت در نماز جمعه پیوند مستحکم خود را با امت شهید پرور حفظ می نمود. مادری مهربان و دلسوز بود. چهار فرزند (مهدی دو ساله، منصوره چهارساله، معصومه شش ساله و محمدجواد هشت ساله) داشت که برای آنها معلمی ارزشمند بود و کانون خانواده اش از وجودش گرمی و حرات می گرفت.&lt;br /&gt;
او به تعالیم اسلام اعتقادی راسخ و به روحانیت متعهد و بخصوص حضرت امام (ره) علاقه ای خاص داشت. فاطمه گونه، کودکانش را پرورش می داد و در جامعه نیز زینب وار و مبلّغ پیام انقلاب اسلامی و خون شهدای انقلاب بود. از لحاظ اخلاقی، الگو و نمونه یک زن مسلمان بود و آنچنان می زیست که شایسته پیروان حضرت فاطمه (س) است. رفتاری شایسته و متین داشت و احترام همگان را برمی انگیخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها یادگار به جامانده از او، دخترش، معصومه اسکندری، درباره چگونگی شهادت مادرش می گوید: شش سال بیشتر نداشتم. برای گرفتن وضو به حیاط خانه رفتم. آخرین سفارش مادر این بود که: دخترم قبل از سن تکلیف نماز بخوان!&lt;br /&gt;
مادر به همراه پسرعمه و همسرش در اتاق مشغول صرف صبحانه بودند. پسرعمه (علی اکبرخدادادی) که هجده سال بیش نداشت، به اتفاق همسرش (فاطمه عشریه) برای اولین بار از روستای &amp;quot;آندرایه&amp;quot; به تهران آمده بود. فقط دو ماه از ازدواج آنان می گذشت. او که عازم خدمت سربازی بود، برای خداحافظی به دیدار ما آمده بود.&lt;br /&gt;
ناگهان کسی شروع به کوبیدن در کرد. آن قدر محکم، که از ترس در جا خشکم زد. مادر از چند روز قبل حس کرده بود که حادثه ای در شرف وقوع است و دایم به پدر توصیه می کرد که مراقب باش و بگذار من در را باز کنم. شاید گمان می کرد که زن بودن و مادر چهارفرزند کوچک بودن، ذره ای حیا و شرم در وجود آن ناجوانمردان و از خدا بی خبران پدید خواهد آمد. با شنیدن فریاد در را باز کن، بی اختیار به طرف در رفتم و با دستانی لرزان آن را گشودم؛ ناگهان دو نفر که یکی از آنان مسلسلی را به دوش انداخته بود، وحشیانه مرا به گوشه ای پرتاب کردند و به سرعت خود را به داخل حیاط رساندند. مادر با دیدن آن دو، فریاد برآورد و مرگ را نثارشان کرد و آنان با شنیدن مگر بر مناقل و مرگ بر آمریکا، در کمال قساوت به روی او و میهمانانش آتش گشودند و آنان را به شهادت رساندند.&lt;br /&gt;
اما به این نیز قناعت نکردند و به هر یک از آنان تیر خلاص زدند. آن خون آشامان حتی به خواهر چهارساله ام (منصوره) که معصومانه به پیکر خون آلود مادر خیره شده بود نیز رحم نکردند و او را زخمی کردند و سپس با پرتاب یک بمب دستی به داخل خانه، سوار بر موتور سیکلت هایشان از قتلگاه این عاشقان که جرمشان پای بند به انقلاب و وفاداری به امام (ره) بود، دور گشتند.&lt;br /&gt;
من که در زیر رگبار منافقین کاملاً گیج شده بودم و همچون انسانهای مسخ شده، لرزان، خود را به گوشه ای کشیدن و دیگر هیچ نفهمیدم. وقتی به هوش آمدن خود را در آغوش پدر دیدم. دستان پدر برعکس دستان گرم مادر، کاملاً سرد و بی روح بود. او به سختی می گریست و به آرامی با خود نجوا می کرد. چهره اش تکیده شده بود و لبخند تلخی که به گوشه لبانش نشسته بود، خبر از فراقی سخت و دردناک می داد. به یاد دارم آن زمان که مادر را غسل دادند به دور از چشم پدر که در خلوت خود غریبانه می گریست، به کنار پیکر بی جان مادر رفتم و جای گلوله و کبودی های روی پیشانی، صورت و پیشانی اش را بوسیدم. با حسرت به او نگاه می کردم. می دانستم که دیگر او را نخواهم دید. من همدم و سنگ صبور دوران جوانیم را برای همیشه از دست داده بودم.&lt;br /&gt;
چگونه توانستند مرا از آغوش گرم مادر و بوسه های محبت آمیزش جدا کنند. آنان با این کارشان شرر در جان من، پدر و دیگر برادران و خواهرانم انداختند.&lt;br /&gt;
ما دیگر مادر نداریم. چهارم شهریور ماه 1361 روز وداع ایران بود.&lt;br /&gt;
عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد&lt;br /&gt;
برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد&lt;br /&gt;
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز&lt;br /&gt;
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد&lt;br /&gt;
منبع:سایت نویدشاهد&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیده عشرت اسکندری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-25T10:41:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hashemizade9704: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = عشرت اسکندری&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Abdosaleh.jpg&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = فیروزکوه، [[1335]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = تهران، [[4/6/1361]] &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[تهران]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
شهید عشرت اسکندری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: حبیب الله &lt;br /&gt;
متولد: 1335- فیروزکوه&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 4/6/1361 &lt;br /&gt;
محل شهادت: تهران&lt;br /&gt;
نحوه شهادت: در نهضت اسلامی &lt;br /&gt;
شغل: خانه دار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید عشرت اسکندری در سال 1335 در یکی از روستاهای فیروزکوه به دنیا آمد.&lt;br /&gt;
زندگیش در کمال سادگی و صفا شروع شد و به همین ترتیب نیز ادامه پیدا کرد. در جریان انقلاب شکوهمند مردم مسلمان ایران، با شور و شوق در کنار سایر زنان مسلمان، فعالانه شرکت داشت و زینب گونه فداکاری کرد و با حجاب خود که کوبده تر از هر سلاح دیگری است، مفاسد رژیم ستمشاهی را افشا و شعایر اسلامی را محترم می داشت.&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب اسلامی در کنار همسرش در فعالیتهای اجتماعی حضوری فعال داشت و با شرکت در نماز جمعه پیوند مستحکم خود را با امت شهید پرور حفظ می نمود. مادری مهربان و دلسوز بود. چهار فرزند (مهدی دو ساله، منصوره چهارساله، معصومه شش ساله و محمدجواد هشت ساله) داشت که برای آنها معلمی ارزشمند بود و کانون خانواده اش از وجودش گرمی و حرات می گرفت.&lt;br /&gt;
او به تعالیم اسلام اعتقادی راسخ و به روحانیت متعهد و بخصوص حضرت امام (ره) علاقه ای خاص داشت. فاطمه گونه، کودکانش را پرورش می داد و در جامعه نیز زینب وار و مبلّغ پیام انقلاب اسلامی و خون شهدای انقلاب بود. از لحاظ اخلاقی، الگو و نمونه یک زن مسلمان بود و آنچنان می زیست که شایسته پیروان حضرت فاطمه (س) است. رفتاری شایسته و متین داشت و احترام همگان را برمی انگیخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها یادگار به جامانده از او، دخترش، معصومه اسکندری، درباره چگونگی شهادت مادرش می گوید: شش سال بیشتر نداشتم. برای گرفتن وضو به حیاط خانه رفتم. آخرین سفارش مادر این بود که: دخترم قبل از سن تکلیف نماز بخوان!&lt;br /&gt;
مادر به همراه پسرعمه و همسرش در اتاق مشغول صرف صبحانه بودند. پسرعمه (علی اکبرخدادادی) که هجده سال بیش نداشت، به اتفاق همسرش (فاطمه عشریه) برای اولین بار از روستای &amp;quot;آندرایه&amp;quot; به تهران آمده بود. فقط دو ماه از ازدواج آنان می گذشت. او که عازم خدمت سربازی بود، برای خداحافظی به دیدار ما آمده بود.&lt;br /&gt;
ناگهان کسی شروع به کوبیدن در کرد. آن قدر محکم، که از ترس در جا خشکم زد. مادر از چند روز قبل حس کرده بود که حادثه ای در شرف وقوع است و دایم به پدر توصیه می کرد که مراقب باش و بگذار من در را باز کنم. شاید گمان می کرد که زن بودن و مادر چهارفرزند کوچک بودن، ذره ای حیا و شرم در وجود آن ناجوانمردان و از خدا بی خبران پدید خواهد آمد. با شنیدن فریاد در را باز کن، بی اختیار به طرف در رفتم و با دستانی لرزان آن را گشودم؛ ناگهان دو نفر که یکی از آنان مسلسلی را به دوش انداخته بود، وحشیانه مرا به گوشه ای پرتاب کردند و به سرعت خود را به داخل حیاط رساندند. مادر با دیدن آن دو، فریاد برآورد و مرگ را نثارشان کرد و آنان با شنیدن مگر بر مناقل و مرگ بر آمریکا، در کمال قساوت به روی او و میهمانانش آتش گشودند و آنان را به شهادت رساندند.&lt;br /&gt;
اما به این نیز قناعت نکردند و به هر یک از آنان تیر خلاص زدند. آن خون آشامان حتی به خواهر چهارساله ام (منصوره) که معصومانه به پیکر خون آلود مادر خیره شده بود نیز رحم نکردند و او را زخمی کردند و سپس با پرتاب یک بمب دستی به داخل خانه، سوار بر موتور سیکلت هایشان از قتلگاه این عاشقان که جرمشان پای بند به انقلاب و وفاداری به امام (ره) بود، دور گشتند.&lt;br /&gt;
من که در زیر رگبار منافقین کاملاً گیج شده بودم و همچون انسانهای مسخ شده، لرزان، خود را به گوشه ای کشیدن و دیگر هیچ نفهمیدم. وقتی به هوش آمدن خود را در آغوش پدر دیدم. دستان پدر برعکس دستان گرم مادر، کاملاً سرد و بی روح بود. او به سختی می گریست و به آرامی با خود نجوا می کرد. چهره اش تکیده شده بود و لبخند تلخی که به گوشه لبانش نشسته بود، خبر از فراقی سخت و دردناک می داد. به یاد دارم آن زمان که مادر را غسل دادند به دور از چشم پدر که در خلوت خود غریبانه می گریست، به کنار پیکر بی جان مادر رفتم و جای گلوله و کبودی های روی پیشانی، صورت و پیشانی اش را بوسیدم. با حسرت به او نگاه می کردم. می دانستم که دیگر او را نخواهم دید. من همدم و سنگ صبور دوران جوانیم را برای همیشه از دست داده بودم.&lt;br /&gt;
چگونه توانستند مرا از آغوش گرم مادر و بوسه های محبت آمیزش جدا کنند. آنان با این کارشان شرر در جان من، پدر و دیگر برادران و خواهرانم انداختند.&lt;br /&gt;
ما دیگر مادر نداریم. چهارم شهریور ماه 1361 روز وداع ایران بود.&lt;br /&gt;
عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد&lt;br /&gt;
برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد&lt;br /&gt;
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز&lt;br /&gt;
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد&lt;br /&gt;
منبع:سایت نویدشاهد&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hashemizade9704</name></author>	</entry>

	</feed>