<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Hoseininasab9802</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Hoseininasab9802"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Hoseininasab9802"/>
		<updated>2026-06-05T00:05:19Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B0%D8%A8%DB%8C%D8%AD_%D8%A7%D9%84%D9%87_%DA%AF%D8%B1%D9%85%D9%87_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85</id>
		<title>شهید ذبیح اله گرمه مقدم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B0%D8%A8%DB%8C%D8%AD_%D8%A7%D9%84%D9%87_%DA%AF%D8%B1%D9%85%D9%87_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85"/>
				<updated>2020-10-19T08:50:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6124766    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    ذبیح‌اله‌    محل تولد :    بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    گرمه‌مقدم‌    تاریخ شهادت :    1361/04/30&lt;br /&gt;
نام پدر :    تقی‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتیکه ذبیح ا… می خواست به جبهه برود ازمن تقاضای رضایت نامه کرد من به اوگفتم : فعلاً موقع آن نیست که شما به جبهه روید سن و سال شما هنوز کم است همان شب سیدی را در خواب دیدم که گفت: پسرت را بگذار تا به جبهه برود و به اسلام خدمت نماید من فردای آن روز بخاطر دیدن چنین خوابی به اوگفتم : برو و راه امام حسین (ع) را ادامه بده و ازاسلام و میهن دفاع کن .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17880&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ذبیح اله_گرمه مقدم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید نوروز علی رمضانی فورجان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-07-26T15:26:29Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام :     نوروزعلی‌     محل تولد :     بیرجند&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :     رمضانی‌فورجان‌  تاریخ تولد :   تاریخ شهادت :     1361/04/23&lt;br /&gt;
نام پدر :     حسین‌     مکان شهادت :     &lt;br /&gt;
تحصیلات :     نامشخص     منطقه شهادت :     &lt;br /&gt;
شغل :         یگان خدمتی :     &lt;br /&gt;
گروه مربوط :     گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :     سایر شهدا     مسئولیت :     آرپی‌جی‌زن‌ ـ ادوات&lt;br /&gt;
گلزار :     &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
با توجه به اینکه نامبرده دو کلاس بیشتر نهضت نخوانده بودند و شغل اصلیشان استاد بناء بود و شبها را در سپاه به سر می برد. یک شب یک روحانی که جهت امور تبلیغی به روستا آمد فرمودند: رادیوگرام حرام است و نباید کسی را به رادیوگرام توجه کند. شهید بزرگوار پس از سخنرانی به منزل آمده و رادیوگرام نویی که در منزل داشتند با تبر شکستند و اسباب رادیو را به عنوان اسباب بازی به بچه ها دادند و مورد اعتراض مردم واقع شد که چرا رادیوگرام را شکستید لااقل آن را می فروختید. شهید خطاب به مردم گفت:‌ مگر گوش نکردید که روحانی چه می گفت. می گفت: گوش دادن رادیوگرام حرام است. پس اگر من می فروختم کس دیگری گوش می داد و کار حرام انجام می داد. لذا شکستم تا کسی دیگر هم مرتکب گناه نشود و از اینجا حرکت خود را آغاز نمود و به جمع کردن پول گندم نان و غیره جهت کمک به جبهه پرداخت و با توجه به اینکه هنوز یک سال از جنگ نمی گذشت و فعالیت شدیدی هم که حکم جهاد رهبر عظیم الشأن انقلاب را متوجه مردم کنند. سپاه پاسداران یک شب با زمینة قبلی وارد روستا شدند و مردم را متوجه تجاوز دشمن به کشورمان و حکم جهاد امام راحلمان نمودند که در پایان شروع ثبت نام کردند و حدود بیست نفر از اهالی روستا برای جبهه ثبت نام نمودند که بیشتر از اعضاء مجترم شورای روستا بودند و دو روز بعد قرار بر این شد که وسیلة نقلیه جهت اعزام این تعداد فراهم شود. اولین نفری که برای جبهه ثبت نام نمود خود این شهید بزرگوار بود که به برادران سپاه و حکم امام راحل لبیک گفتند و در این مدت دو روز به صلة رحم و خداحافظی با اقوام پرداختند. از بیست نفر، نوزده نفر منصرف شدند و با ورود دو دستگاه مینی بوس فقط از کسانی که قول داده بودند یک نفر بیشتر نبود و آن یک نفر هم شهید رمضانی بود و بقیه حتی از منزل هم بیرون نرفتند. یکی خانمش و یکی دیگر پدرش مانع از شرکت در جنگ شده بودند. شهید با توجه با اینکه هم در مشهد و هم در روستا منزل داشتند آخر سر خانم ایشان رو به شهید بزرگوار کرد و گفت: هر دو منزلمان را و اسباب زندگیمان را بفروش و به جبهه کمک کن ولی خودت نرو ایشان در جواب گفت: خانة مشهد را جهت امرار معاش خانواده ام و کمک به جبهه فروختم و اکنون خودم توان کمک جانی را دارم چرا صرفاً به کمک مالی اکتفا کنم و تا خون در رگم است می جنگم و نمی گذارم ندای امام بر زمین بیافتد و در آخرین لحظه که ماشین می خواست حرکت کند یک نفر بسیجی دیگر هم در همان موقع حاضر شد که به جبهه برود. با همدیگر به پادگان 04 بیرجند جهت آموزش نظامی رفتند سال 1360 بعد از سه ماه که برگشتند مردم را به رفتن به جبهه تشویق می کردند و روزیکه قرار بود به جبهه اعزام شوند مردم یکی پس از دیگری جهت خداحافظی به منزل شهید می آمدند و حلالیت می طلبیدند و به من هم که فرزندش بودم چون از مشهد ما را به روستا و زادگاهش برده بود می گفت:‌اگر کلاس اول قبول شوی برایت دوچرخه می خرم و من هم یک روز قبل از اعزام داشتم به پدرم می گفتم: بابا قبول شدم و دوچرخه می خواهم ایشان گفتند:‌از جبهه که آمدم برایت می خرم و حرکت خود را جهت عبور از پل وصال و احقاق حق آغاز کردند. مردم روستا که همگی به بدرقة ایشان آمده بودند انگار همگی می دانستند که این مسافر دیگر باز نمی گردد و امروز در زیر لب می گویند دنیا را دوست دارم چون مشهد شهیدان و میزان کردار است. در جلوی مسجد دیواری به نام دیوار باغ بود و ایشان بالای دیوار رفتند و نگاهی به جمعیت انداختند و با توجه به بی سوادیشان صحبتهایی کردند که هرگز از یاد کسی محو نخواهد شد و یک مرتبه جمعیت با صدای بلند شروع به گریه کردند نمودند و در آن زمان انسان به فکر عاشورا و کربلا می افتاد و خطاب به مردم فرمودند: من با کمال شناخت و آشنایی درست به جبهه می روم و هر کسی در زندگی باید یک راهی را برگزیند و من پیش خودم فکر کردم و متوجه شدم که برای من هیچ راهی بهتر از این نیست و خلاصه من را حلال کنید چند صباحی در خدمت شما مسافر بودم و امروز هم کوله بارم را بسته ام و حلالیت می طلبم و اگر کسی را فراموش کردم سلام من را برسانید و عازم سفر شدند. در جلوی روستا مردم منتظر بودند که ماشین برسد و این کبوتر عاشق بسوی آشیانه اش پرواز کند و شهید هم در این فرصت با یکی یکی خداحافظی می کرد و پدر شهید از رفتن شهید به جبهه ناراضی بود و از روحیات و رفتار شهید هر کسی متوجه شهادت سرادر شهید می شد و تا اینکه لحظه آخر چنان گریه و زاری در جلوی جاده به راه افتاده بود که قلم من قادر به بیانش نیست سرانجام من که در گوشه ای نشسته و نظاره گر بودم و زیر لب زمزمه می کردم که بابا چرا ما را تنها می گذاری من که هنوز هفت سال بیشتر ندارم درست خودت سه روزه بی مادر شدی امام چرا ما را تنها می گذاری اگر تو بر نگردی من چه کنم انگار به من هم گفته بودند که پدرت برنمی گردد و من هم نمی توانستم که درد دلم را به چه کسی بگویم و عقدة دلم را به چه کسی بگویم پدرم که در به در دور پدر، مادر و برادر زن خودش می چرخید که خداحافظی کند و آنها هم همگی طی یک اقدام از پیش تعیین شده قرار را بر عدم حضور در مراسم بدرقه گذاشته بودند تا شاید این شهید بزرگوار از حرکت خود منصرف شود که در همین لحظه گریه ام بالا گرفت پدرم به سوی من نیامد و خواست سوار شود من هم که دیگر تاب و تحمل دیدن این قضیه را نداشتم دیگر طاقتم سرآمده بود که در آخرین لحظه گفت: جعفر کجاست و مرا به ایشان معرفی کردند و ایشان آمد و دستی بر سرم کشید و گفت: مراظب مادرت باش من اگر برگردم برایت دوچرخه می خرم و من هم که فهمیدم برنمی گردد جز گریه چیز دیگری نداشتم که بگویم و سوار برماشین شدند و رفتند و بعد از آن جمعیت متفرق شد و شب فرا رسیده بود، بعد از اذان مغرب بود که من هم با گریه به خانه برگشتم که با دربسته مواجه شدم و یکی دو ساعت جلوی در حیاط گریه می کردم و متوجه نبودم و مادرم هم به منزل خواهرش مراجعه کرده بود و بدلیل اینکه امید به بچه ای داشتند و طاقت این مسایل را نداشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10451 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:نوروز علی_رمضانی فورجان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بیرجند]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%81%D8%B3%D9%86%D9%82%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید حسن فسنقری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%81%D8%B3%D9%86%D9%82%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-07-26T15:24:17Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6527685    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حسن‌    محل تولد :    قوچان&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    فسنقری‌    تاریخ شهادت :    1365/07/22&lt;br /&gt;
نام پدر :    اسمعیل‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    باغ‌بهشت‌&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستگیری از ضعیفان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    دستگيري از ضعيفان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میرزا علی هر روز که بر سر کار می رفت مزدش را همان شبش می گرفت و خرجی خانه را از همین راه تامین می کرد و هر چه از خرج خانه پول اضافه می آورد به افراد مستمند و مسجد محل کمک می کرد . او خودش را به مادیات دنیوی وابسته نمی کرد و نمی گذاشت پول زیاد دور و برش باشد تا یک وقتی تاثیر منفی روی او بگذارد و او را مشغول خود کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قدرت روح و کرامت نفس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    قدرت روح و کرامت نفس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
132. میرزا علی تعریف می کرد: قبل از انقلاب یک روز در بازار جلوی مغازه یکی از دوستانش ایستاده بودم و از اوضاع بد جامعه در مورد بی حجابی و فساد و همچنین آزار و اذیت روحانیون بسیار ناراحت بودم و با خود در این مود فکر کردم که در همین لحظه دیدم سیدی کنار من ظاهر شد و گفت: &amp;quot; نارحت نباش جوان، غصه نخور درست می شود انشاء الله &amp;quot; من وقتی به طرف صدا برگشتم تا او را ببینم متوجه شدم اثری از صاحب صدا نیست هر چه دنبال او گشتم پیداش نکردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
132. میرزا علی در راهپیمایی های آن زمان شرکت می کرد. یک روز که در راهپیمایی که علیه رژیم در جلوی مسجد جامع سبزوار برگزار شد شرکت کرده بود شاهد به خاک و خون کشیدن شدن تعدادی از مردم بود. میرزا علی وقتی به خانه آمد. علت را که پرسیدم جریان جلوی مسجد جامع را تعریف کرد و گفت: &amp;quot; چرا آنها رفتند و ما مانده ایم خوشا به حال آنها که شهید شدند. &amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16003 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسن_فسنقری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان قوچان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%81%D8%B3%D9%86%D9%82%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید علی فسنقری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%81%D8%B3%D9%86%D9%82%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-07-26T15:22:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6527686    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    علی‌    محل تولد :    سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    فسنقری‌    تاریخ شهادت :    1365/06/15&lt;br /&gt;
نام پدر :    یوسف‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    آرپی‌جی‌زن‌ ـ ادوات&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌زهرا&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    محمد اسماعیلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هنوز خبر نداشتیم که عملیات است اما همین که طبق مرسوم شبهای عملیات غذا مرغ آوردند میرزا علی خوشحال شد و گفت:امشب عملیات داریم.او آنقدر خوشحال شده بود عملیات است که غذایش را هم نخورد و سریع خودش را آماده رفتن کرد و به بقیة هم گفت:سریع آماده شوید تا جا نمانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    معصومه هاشمی نژاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین باری که پدرم می خواست به جبهه برود.به دلیل اینکه برادرم در جبهه بود به پدرم گفتم:خواهش می کنم.شما صبر کنید تا برادرم از جبهه بیاید بعد شما بروید.پدرم گفت: من باید بروم.برادرتان برمی گردد و شمت تنها نیستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    موسی هاشمی نژاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم اکثر اوقات در جبهه بود.به حدی که من ایشان را کمتر می دیدم و چهرة ایشان بعضی وقتها از یادم می رفت.به همین خاطر به ایشان می گفتم:پدر جان این با ردیگر نروید بگذارید چند وقت دیگر بروید. گفت:این آخرین دفعه ای ایست که من می روم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    موسی هاشمی نژاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم اکثر اوقات در جبهه بود.به حدی که من ایشان را کمتر می دیدم و چهرة ایشان بعضی وقتها از یادم می رفت.به همین خاطر به ایشان می گفتم:پدر جان این با ردیگر نروید بگذارید چند وقت دیگر بروید. گفت:این &lt;br /&gt;
آخرین دفعه ای ایست که من می روم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    عذرا برآبادی آبرودی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار بعد از نماز صبح خواب دیدم که مادر بزرگ میرزا علی با یک دسته گل که بیشتر برای تشییع جناز ها از آن استفاده می شود.وارد حیاط خانه ما شد.گفتم: چرا با این دسته گل آمدی مگر چه شده است؟که همین لحظه از خواب بیدار شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرهیز از گناه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    پرهيز از گناه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    محمد ریوندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی من با میرزا علی در خانه ایشان در حال کار کردن بودیم که متوجه شدیم از خانة همسایه صدای موسیقی به گوش می رسد. میرزا علی با ناراحتی مشت به دیوار کوبید و با اعتراض گفت:آن را خاموش کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقید به حجاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    تقيد به حجاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    معصومه هاشمی نژاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که من به سن تکلیف رسیده بودمن،چون به چادر مشکی علاقه خاصی داشتم پدرم برای من به عنوان هدیة جشن تکلیف یک چادر مشکی خرید. من خیلی خوشحال شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات جنگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    خاطرات جنگي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    عذرا برآبادی آبرودی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میرزا علی یک با تعریف می کرد روزی ما در محاصره عراقیها قرار گرفته بودیم من خیلی از این وضع ناراحت شدم و گفتم:خدایا اگر می خواهیم به چنگ عراقیها بیافتیم و اسیر شویم، شهادت بهترین هدیه برای من است. دوست ندارم که به دست آنهای اسیر شوم.که به لطف خدا ما توانستیم از حلقة محاصرة عراقیها فرار کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تلاش و پشتکار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    تلاش و پشتکار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    محمد اسماعیلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به اتفاق میرزا علی در جبهة بوستان با هم بودیم.در آنجا مسءولیت حمل غذا تا خط و توزیع آن بین نیروها با ما بود.زیر آتش سنگین دشمن ایشان پا به پای من در حالی که در کیسه مواد غذایی رزوی دوشمان بود یکی من و دیگری میرزا علی غذا را بین نیروها تقسیم می کردیم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16004 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی_فسنقری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%81%D8%B3%D9%86%D9%82%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید علی فسنقری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%81%D8%B3%D9%86%D9%82%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-07-26T15:21:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6527686    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    علی‌    محل تولد :    سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    فسنقری‌    تاریخ شهادت :    1365/06/15&lt;br /&gt;
نام پدر :    یوسف‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    آرپی‌جی‌زن‌ ـ ادوات&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌زهرا&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    محمد اسماعیلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما هنوز خبر نداشتیم که عملیات است اما همین که طبق مرسوم شبهای عملیات غذا مرغ آوردند میرزا علی خوشحال شد و گفت:امشب عملیات داریم.او آنقدر خوشحال شده بود عملیات است که غذایش را هم نخورد و سریع خودش را آماده رفتن کرد و به بقیة هم گفت:سریع آماده شوید تا جا نمانید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    معصومه هاشمی نژاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین باری که پدرم می خواست به جبهه برود.به دلیل اینکه برادرم در جبهه بود به پدرم گفتم:خواهش می کنم.شما صبر کنید تا برادرم از جبهه بیاید بعد شما بروید.پدرم گفت: من باید بروم.برادرتان برمی گردد و شمت تنها نیستید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    موسی هاشمی نژاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم اکثر اوقات در جبهه بود.به حدی که من ایشان را کمتر می دیدم و چهرة ایشان بعضی وقتها از یادم می رفت.به همین خاطر به ایشان می گفتم:پدر جان این با ردیگر نروید بگذارید چند وقت دیگر بروید. گفت:این آخرین دفعه ای ایست که من می روم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    موسی هاشمی نژاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم اکثر اوقات در جبهه بود.به حدی که من ایشان را کمتر می دیدم و چهرة ایشان بعضی وقتها از یادم می رفت.به همین خاطر به ایشان می گفتم:پدر جان این با ردیگر نروید بگذارید چند وقت دیگر بروید. گفت:این &lt;br /&gt;
آخرین دفعه ای ایست که من می روم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    عذرا برآبادی آبرودی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار بعد از نماز صبح خواب دیدم که مادر بزرگ میرزا علی با یک دسته گل که بیشتر برای تشییع جناز ها از آن استفاده می شود.وارد حیاط خانه ما شد.گفتم: چرا با این دسته گل آمدی مگر چه شده است؟که همین لحظه از خواب بیدار شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرهیز از گناه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    پرهيز از گناه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    محمد ریوندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی من با میرزا علی در خانه ایشان در حال کار کردن بودیم که متوجه شدیم از خانة همسایه صدای موسیقی به گوش می رسد. میرزا علی با ناراحتی مشت به دیوار کوبید و با اعتراض گفت:آن را خاموش کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقید به حجاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    تقيد به حجاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    معصومه هاشمی نژاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که من به سن تکلیف رسیده بودمن،چون به چادر مشکی علاقه خاصی داشتم پدرم برای من به عنوان هدیة جشن تکلیف یک چادر مشکی خرید. من خیلی خوشحال شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات جنگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    خاطرات جنگي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    عذرا برآبادی آبرودی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میرزا علی یک با تعریف می کرد روزی ما در محاصره عراقیها قرار گرفته بودیم من خیلی از این وضع ناراحت شدم و گفتم:خدایا اگر می خواهیم به چنگ عراقیها بیافتیم و اسیر شویم، شهادت بهترین هدیه برای من است. دوست ندارم که به دست آنهای اسیر شوم.که به لطف خدا ما توانستیم از حلقة محاصرة عراقیها فرار کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تلاش و پشتکار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    تلاش و پشتکار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    محمد اسماعیلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به اتفاق میرزا علی در جبهة بوستان با هم بودیم.در آنجا مسءولیت حمل غذا تا خط و توزیع آن بین نیروها با ما بود.زیر آتش سنگین دشمن ایشان پا به پای من در حالی که در کیسه مواد غذایی رزوی دوشمان بود یکی من و دیگری میرزا علی غذا را بین نیروها تقسیم می کردیم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16004 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی_فسنقری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[ردا: شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%81%D8%B3%D9%86%D9%82%D8%B1%DB%8C_62/01/23</id>
		<title>شهید حسن فسنقری 62/01/23</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%81%D8%B3%D9%86%D9%82%D8%B1%DB%8C_62/01/23"/>
				<updated>2020-07-26T15:19:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6218704    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حسن‌    محل تولد :    سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    فسنقری‌    تاریخ شهادت :    1362/01/23&lt;br /&gt;
نام پدر :    علی‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :   بهشت‌شهداء&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دقت در بیت المال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    دقت در بيت المال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    علی فسنقری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز شش روز مانده بود تا سه ماه خدمت در جبهه اش تکمیل شود که آمده بود. بعد گفت : من نمی دانم که درست یا نه ولی باید بروم آن شش روز را خدمت کنم تا مبادا مدیون بیت المال که استفاده کرده ام باشم .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16002 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی_فسنقری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%81%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%B1%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید احمد فشانجردی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%81%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%B1%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-07-26T15:17:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6527687    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    احمد    محل تولد :    سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    فشانجردی‌    تاریخ شهادت :    1365/10/14&lt;br /&gt;
نام پدر :    برات‌محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امر به معروف و نهی از منکر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    امر به معروف و نهي از منکر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    لیلا جغتایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار من به همراه دیگر همسایه ها جلوی در خانه ایستاده بودیم می کردیم که یکباره احمد مرا صدا زد و گفت: مادر بیا من رفتم مرا برد نزدیک تنور که روشن بود و دستم را روی تنور گذاشت به صورتی که دستم داشت می سوخت و به من گفت : مادر جان آتش تنور آسانتر از آتش جهنم است پس این آتش را بچش تا خود را گرفتار آتش جهنم نکنی .گفتم : مگر چی شده گفت: چرا با دیسگران غیبت می کنید.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16006 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد_فشانجردی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%81%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%B1%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید احمد فشانجردی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%81%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%B1%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-07-26T15:17:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6527687    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    احمد    محل تولد :    سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    فشانجردی‌    تاریخ شهادت :    1365/10/14&lt;br /&gt;
نام پدر :    برات‌محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امر به معروف و نهی از منکر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    امر به معروف و نهي از منکر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    لیلا جغتایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار من به همراه دیگر همسایه ها جلوی در خانه ایستاده بودیم می کردیم که یکباره احمد مرا صدا زد و گفت: مادر بیا من رفتم مرا برد نزدیک تنور که روشن بود و دستم را روی تنور گذاشت به صورتی که دستم داشت می سوخت و به من گفت : مادر جان آتش تنور آسانتر از آتش جهنم است پس این آتش را بچش تا خود را گرفتار آتش جهنم نکنی .گفتم : مگر چی شده گفت: چرا با دیسگران غیبت می کنید.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16006 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد_فشانجردی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سبزوار]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D9%81%D8%B6%D9%84%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید ابوالقاسم فضلی شهری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D9%81%D8%B6%D9%84%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-07-26T15:14:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6310434    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    ابوالقاسم‌    محل تولد :    گناباد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    فضلی‌شهری‌    تاریخ شهادت :    1363/07/27&lt;br /&gt;
نام پدر :    غلامرضا    مکان شهادت :    میخک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    دانش آموز    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    آرپی‌جی‌زن‌ ـ ادوات&lt;br /&gt;
گلزار :    شهدا&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دقت در حلال و حرام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    دقت در حلال و حرام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    صدیقه فضلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار ابولقاسم رفته بود با کوپن اجناس بگیرد وقت اجناس کوپنی را گرفته بود یادش رفته بود کوپن ها را به صاحب مغازه بدهد بعد از گذشت چند روزی وقتی دستش را داخل جیبش می گذارد می بیند کوپن ها تحویل نشده است وقتی من از موضوع مطلع شدم می خواستم ایشان را امتحان کنم گفتم: برو دوباره آنها را بگیر قاسم در جواب گفت: استغفرالله اگر من را بکشند چنین کاری را نمی کنم چگونه شما از من می خواهید تا حق دیگران را بگیرم و بخورم ایشان رفت و کوپن ها را به صاحب مغازه تحویل داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    محمود اسماعیل زاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی دو روز که از عملیات گذشته بود رفتیم از جلو چند تا گونی برداشتیم توی خط ایستاده بودیم که ابوالقاسم گفت: محمود بیا اینجا کارت دارم رفتم گفتم: چکار دارید؟ گفت: بشین، نشستم در حالی که هوا گرم بود و از طرف دیگر باران هم می بارید به ما خرما تعارف کرد برداشتیم و رفتیم به طرف دیگر وقتی که برگشتیم دیدیم سنگرشان با خاک یکسان شده است و خبر هم از قاسم نیست سراغش را از دیگر بچه ها گرفتم که گفتند شهید شده است گلوله ای به سنگر که قاسم در آن بوده اصابت کرده و به شهادت رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    صدیقه فضلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز در حال جارو کردن بودن که انگار کسی به من گفت برادرت شهید شده است یک ضعف و سستی بر تنم نشست همین طور نشستم و گفتم چون دو برادرم محمود و ابوالقاسم جبهه بودند نکنه خدا ناکرده این فکری که به ذهن من رسیده است راست باشد ان شاء ا... که محمود نباشد چون او زن دارد و بچه ی چهار ماهه ای بعد از سه روز جنازه ابوالقاسم را آوردند یک روز سر تنور نشسته بودم که دیدم چند نفر آمدند و آنجا برایم روشن شد که برادرم شهید شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16026 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ابوالقاسم_فضلی شهری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان گناباد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D9%81%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%B1%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اصغر فشانجردی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D9%81%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%B1%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-07-26T15:12:31Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6714785    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    علی‌اصغر    محل تولد :    سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    فشانجردی‌    تاریخ شهادت :    1367/04/04&lt;br /&gt;
نام پدر :    برات‌قلی‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    ديدگاه شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    علی اکبر فشانجردی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک دفعه که برادرم علی اصغر به مرخصی آمده بود گفتم: برادر دیگر به جبهه نرو گفت : شما که نمی دانید در سوسنگرد و هویزه چه خیر است و دشمن در خرمشهر و آبادان چه کارهای کرده است . اگر بدانی چه خانه هایی که در آن زن ها و بچه ها اسیر بودند یا این که یک جا چهل تا دختر را اسیر کرده و همه را سر بریدند. آنوقت به من می گویید نرو؟ اگر شما هم آنجا بودید و همچنین صحنه ای را می دید می گفتید: اینجا نباش و به کمک همنوعانت برو.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16008 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی اصغر_فشانجردی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده:شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%AD</id>
		<title>شهید محسن فلاح</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%AD"/>
				<updated>2020-07-26T15:10:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6218790    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محسن‌    محل تولد :    بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    فلاح‌    تاریخ شهادت :    1362/05/10&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    انصارالحسین&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دفعه آخری که می خواست اعزام شود شب قبلش دیدم که آرام وقرار ندارد سوال کردم چه شده است گفت : مادرجان برای شما یک انگشتر گرفته ام آن را یادگاری نگهدار واز من راضی باش آن شب حالت روحانی عجیبی داشت مثل اینکه به او الهام شده بود که به شهادت می رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاددارم چند سال پیش وقتی یکی ازبرادرانم منتظر دنیا آمدن فرزندش بود یک شب برادرم محسن را درخواب دیدم که به من گفت : برادر جان فرزند برادرمان که می خواهد به دنیا بیاید پسر است نامش را محسن بگذارید خوابم را برای برادرم تعریف کردم وقتی فرزندش به دنیا آمد نامش را محسن گذاشت .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16081 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محسن_فلاح}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید مجتبی حیدری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-14T19:50:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : مجتبی‌        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حیدری‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1367/03/02&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : غضنفر        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : غرب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ربّ شهداء و صديقين آن دم که ز خون خود وضو مي کردم داني که زحق چه آرزو مي کردم اي کاش هـزار جان مرا بـود بر تـن تا آن همه را فـداي او مي کردم انا الله وانا اليه راجعون . با درود به اقا امام زمان (عج) يگانه منجي عالم بشريت ونائب بر حقّش امام خميني وبا درود وسلام به روح پور فتوح شهداي اسلام از صدور تا بوم القيامه و بخصوص شهداي جنگ تحميلي عراق عليه ايران که در اين جنگ بر ملّت و کشور ما ظلمي شد که شايد در تاريخ دنيا بي نظير است بارالها در اين موفقيّت زماني تو را سپاس وشکر گزار هستم که اين بندهي حقير را توفيق دادي که بتوانم در جمع رزمندگان وجبهه قرار گيرم . جمعي خالص و عاشق که معشوقشان تو هستي و محبوبشان هم تويي، خداوندا از درگاه مقدست مي خواهم که اين بنده ذليل را که به سوي تو پناه آورده پذيرا باش ومبادا از درگهت براني که اميد فقط رحمت بي انتهاي توست و معشوقم ذات مقّدس توست معبودا خود مي داني تنها محبت به دين تو راه ائمه بود که معشوقم من قرار گرفت و توانستم به جبهه بيايم پس حال که اين توفيق رابه من اعطا نمودي، سعادت اخروي را هم نصيبم نما، سعادتي که فقط در شهادت است، شهادت در راه روشن وآشکار دين اسلام، اسلامي که امام حسين (ع) با خون سرخش آبياري نموده و زنده نگهداشته به طوري که بعد ازسالها به دست ما رسيده ، اسلامي که ساده به دست ما نرسيده و در راه زنده نگهداشتن اين شهيدان از جان خودمايه گذاشتند وآن را حفظ کردند و از همه مهمتر ائمه معصوم. مظلوم ما که همچون کوهي استوار در برابر طاغوت و ظالمين ايستادند و در آخر همه سختيها جانشان را بر سر آن گذاشتند واين گوهر عظيم را در اختيار ما قرار دادند پس خداي من تورا شکر مي کنم به من چنين روشن بيني را به من اعطاء نمودي تا راه راست وحقيقت را بيابم و بتوانم در راه رسيدن به ذاتت ووصالت راه صحيحي را انتخاب نمايم و همان طور که خود فرمودي قسم به زمان که همه انسانها در حال خسران و زيان هستند جزءکساني که صبر کردند وبه حق روي آوردند پيام رحمان رحيم ، اين بنده ذليل و گنهکار را که به درگهت رو آورده از خودت مران و توبه مرا قبول فرما. خدايا من از تو مي خواهم که مرا عفو نمايي و اين جان ناقابل را که از خودت بوده وهستي اي بوده که تو به من عنايت نمودي و اعطا کردي را در راه احياء دينت قبول نمايي و مرا در روز محشر در پيش شهيدان خجل و سر افکنده نفرماي واما صحبتي با عزيزان و آشنايان دارم، اينکه قدر اين نعمت عظيم والهي را بدانيد و سعي کنيد که کيسه آخرت را از آن پر نمائيد و شهدا را در نظر بگيريد که چه عاشقانه معشوق خود را دريافتند وبه سويش در نهايت کمال پر کشيدند . در زندگيتان سعي کنيد که را ه شهيدانمان را الگوي کارتان قرار دهيد زيرا اين عزيزان کساني نبودند که از روي هواي وهوس به ميدان بيايند ، هدف ، دفاع از نواميس کشور در برابر ظلم و ستم زمانه است ظالمي که تشنه قطره خون اين مردم ستمديده و انقلابي است . استکبار بر اين سعي است که مارا هميشه تو سري خور خود قرار دهدو ما را موجودي ضعيف قرار دهد و فقط به فکر اين باشيم. برادراني که صادقانه در جهت رشد نظام اسلامي تلاش مي کنند و مي خواهند اهداف اسلامي را پياده نمايند . پس شما نبايد بي تفاوت از خون شهيدان بگذريد، ببينيد در ادامه راه اينان چه کرديد ودر راه اسلام چکار کرديد به قول امام عزيز که خداوند عمرش بر بلندي آفتاب طولاني گرداند هي نق نزنيد انقلاب براي ما چه کرده است ببينيد شما براي انقلاب چه کرده يد .عمري بر سرو سينه مي زديم ومي گفتيم کاش در زمان امام حسين (ع) بوديم و در رکاب ايشان از اسلام دفاع مي کرديم اکنون همان زمان فرارسيده و حسين زمان امام امّت است وراهش را حسين (ع) پس بياييد با الگو قرار دادند خط سرخ شهيدان و ادامه دادن راهشان در عمل دنباله رو حرکت انبياء و ائمه باشد و در قيامت در برابر معصو مين (ع)خجل وشرمنده نباشد. گفتنيها در اين مورد زياد است اگر اين حقير لياقت بيان آن را ندارم . و صحبتي چند با پدر ومادر گرامي ام با شماها که از سراسر عمر خود مايه گذاشتيد و مرا به اين سن وسال رسانديد و اي مادر ، چه بسا در جهت سلامتي ورشد من چه زحمت ها کشيديد و چه بيدار خوابي ها را گشتي و اي پدرم چه بسا در جهت رفاه من چه زحمات زيادي را کشيدي و سختيهاي کار را تحمل کردي تا من در آسايش به سر برم و درآخر هم فرزند خوبي برايت نبودم و نتوانستم حق شما را ادا نمايم و از خداوند متعال مي خواهم که مرا ببخشد و بخشش ورضاي خدا از من در گرو رضايت شما ازمن است پس مرا ببخشيد و از خداوند هم بخواهيد که اين بنده حقير را عفو نمايد. موضوع ديگر راکه مي خواستم بيان کنم اين است که ازرفتن من ناراحت نباشيد زيرا من راهي را انتخاب نموده ام که امام حسين (ع) و اصحابش الگوي اين راه بودند هروقت خواستيد در فراقم اشک بريزيد ياد صحراي کربلارا بکنيد که چگونه امام حسين (ع) وصاحبش در خون خود غلطيدند وچه مصيبتها بر سر زينب (س) که داغدار صحراي کربلا بود را چه کسي دلداري داد تازه به غيراز اين کار زخم زبان هم مي زدند ، اي مادر عزيز و اي پدر گرامي شما به فکر سعادت من بوديد و سعادت مرا مي خواستيد پس شادمان باشيد که سعادت واقعي و ابدي را در ميان بچه هاي مخلص جبهه ودر گرو اخلاص پيدا کردم و به سعادت دست يافتم که بالاتر از انتظار شما بود پس جاي ناراحتي و فکر کردن را ندارد چرا که سعادت واقعي در شهادت است شهادت في سبيل ا … و از خدا بخواهيد که فرزندتان را واين امانتتان را قبول نمايد آيا هيچ فکر کرده ايد که من امانتي از پروردگار در نزد شما بوده ام وخدارا شکر کنيد که اين امانت را در راه خودش صرف نمود و از خداوند توانا تقاضا دارم که به شما پدر و مادر مهربان صبر عنايت فرمايد و توفيق دهد که به دست شما بخاک سپرده شوم واز شما مي خواهم که مرا با دست خود بخاک بسپاريد و امانت پروردگار را به خودش تحويل دهيد از برادران وهمچنين خواهر گراميم مي خواهم که فکرو ذکرشان هميشه ياد خدا باشد و مبادا خداي نکرده از ياد خدا غافل شويد و همچنين ادامه دهنده را برادر کوچکتان باشيد و امام را تنها نگذاريد و اين خواهشي است که از همه دوستان وآشنايان و اقوام نزديک دارم ، خط امام را رها نکنيد که سعادت ما در اين است . در خاتمه از کليه دوستان و آشنايان و اقوام گرامي حلاليت مي طلبم و مي بخشيد انشاءا … مرا زيرا همدم خوبي براي شما نبودم و نتوانستم حقم را نسبت به شما آنگونه که بود ادا کنم و از همه شما مي خواهم که اين بنده حقير و گنهکار را حلال کنيد و از خداوند هم بخواه يد که مرا ببخشد . در آخر از شما پدر و مادر عزيز تقاضا دارم که مرا در بهشت رضا در کنار ديگر شهدا دفن کنيد و مراسم تشييع را ساده بگيريد و فکر کنيد که مجلس داماديم را گرفته ايد البته فکر نکنيد ، يقين کنيد زيرا شهادت در راه خدا ( اگر خداوند مرا قبول کند ) مافوق اينهاست و برايم نماز قضا هم بخوانيد . خدايا ، خدايا ، تا انقلاب مهدي (عج) خميني را نگهدار.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7649 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: مجتبی_حیدری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید مجتبی حیدری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-14T19:50:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : مجتبی‌        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حیدری‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1367/03/02&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : غضنفر        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : غرب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ربّ شهداء و صديقين آن دم که ز خون خود وضو مي کردم داني که زحق چه آرزو مي کردم اي کاش هـزار جان مرا بـود بر تـن تا آن همه را فـداي او مي کردم انا الله وانا اليه راجعون . با درود به اقا امام زمان (عج) يگانه منجي عالم بشريت ونائب بر حقّش امام خميني وبا درود وسلام به روح پور فتوح شهداي اسلام از صدور تا بوم القيامه و بخصوص شهداي جنگ تحميلي عراق عليه ايران که در اين جنگ بر ملّت و کشور ما ظلمي شد که شايد در تاريخ دنيا بي نظير است بارالها در اين موفقيّت زماني تو را سپاس وشکر گزار هستم که اين بندهي حقير را توفيق دادي که بتوانم در جمع رزمندگان وجبهه قرار گيرم . جمعي خالص و عاشق که معشوقشان تو هستي و محبوبشان هم تويي، خداوندا از درگاه مقدست مي خواهم که اين بنده ذليل را که به سوي تو پناه آورده پذيرا باش ومبادا از درگهت براني که اميد فقط رحمت بي انتهاي توست و معشوقم ذات مقّدس توست معبودا خود مي داني تنها محبت به دين تو راه ائمه بود که معشوقم من قرار گرفت و توانستم به جبهه بيايم پس حال که اين توفيق رابه من اعطا نمودي، سعادت اخروي را هم نصيبم نما، سعادتي که فقط در شهادت است، شهادت در راه روشن وآشکار دين اسلام، اسلامي که امام حسين (ع) با خون سرخش آبياري نموده و زنده نگهداشته به طوري که بعد ازسالها به دست ما رسيده ، اسلامي که ساده به دست ما نرسيده و در راه زنده نگهداشتن اين شهيدان از جان خودمايه گذاشتند وآن را حفظ کردند و از همه مهمتر ائمه معصوم. مظلوم ما که همچون کوهي استوار در برابر طاغوت و ظالمين ايستادند و در آخر همه سختيها جانشان را بر سر آن گذاشتند واين گوهر عظيم را در اختيار ما قرار دادند پس خداي من تورا شکر مي کنم به من چنين روشن بيني را به من اعطاء نمودي تا راه راست وحقيقت را بيابم و بتوانم در راه رسيدن به ذاتت ووصالت راه صحيحي را انتخاب نمايم و همان طور که خود فرمودي قسم به زمان که همه انسانها در حال خسران و زيان هستند جزءکساني که صبر کردند وبه حق روي آوردند پيام رحمان رحيم ، اين بنده ذليل و گنهکار را که به درگهت رو آورده از خودت مران و توبه مرا قبول فرما. خدايا من از تو مي خواهم که مرا عفو نمايي و اين جان ناقابل را که از خودت بوده وهستي اي بوده که تو به من عنايت نمودي و اعطا کردي را در راه احياء دينت قبول نمايي و مرا در روز محشر در پيش شهيدان خجل و سر افکنده نفرماي واما صحبتي با عزيزان و آشنايان دارم، اينکه قدر اين نعمت عظيم والهي را بدانيد و سعي کنيد که کيسه آخرت را از آن پر نمائيد و شهدا را در نظر بگيريد که چه عاشقانه معشوق خود را دريافتند وبه سويش در نهايت کمال پر کشيدند . در زندگيتان سعي کنيد که را ه شهيدانمان را الگوي کارتان قرار دهيد زيرا اين عزيزان کساني نبودند که از روي هواي وهوس به ميدان بيايند ، هدف ، دفاع از نواميس کشور در برابر ظلم و ستم زمانه است ظالمي که تشنه قطره خون اين مردم ستمديده و انقلابي است . استکبار بر اين سعي است که مارا هميشه تو سري خور خود قرار دهدو ما را موجودي ضعيف قرار دهد و فقط به فکر اين باشيم. برادراني که صادقانه در جهت رشد نظام اسلامي تلاش مي کنند و مي خواهند اهداف اسلامي را پياده نمايند . پس شما نبايد بي تفاوت از خون شهيدان بگذريد، ببينيد در ادامه راه اينان چه کرديد ودر راه اسلام چکار کرديد به قول امام عزيز که خداوند عمرش بر بلندي آفتاب طولاني گرداند هي نق نزنيد انقلاب براي ما چه کرده است ببينيد شما براي انقلاب چه کرده يد .عمري بر سرو سينه مي زديم ومي گفتيم کاش در زمان امام حسين (ع) بوديم و در رکاب ايشان از اسلام دفاع مي کرديم اکنون همان زمان فرارسيده و حسين زمان امام امّت است وراهش را حسين (ع) پس بياييد با الگو قرار دادند خط سرخ شهيدان و ادامه دادن راهشان در عمل دنباله رو حرکت انبياء و ائمه باشد و در قيامت در برابر معصو مين (ع)خجل وشرمنده نباشد. گفتنيها در اين مورد زياد است اگر اين حقير لياقت بيان آن را ندارم . و صحبتي چند با پدر ومادر گرامي ام با شماها که از سراسر عمر خود مايه گذاشتيد و مرا به اين سن وسال رسانديد و اي مادر ، چه بسا در جهت سلامتي ورشد من چه زحمت ها کشيديد و چه بيدار خوابي ها را گشتي و اي پدرم چه بسا در جهت رفاه من چه زحمات زيادي را کشيدي و سختيهاي کار را تحمل کردي تا من در آسايش به سر برم و درآخر هم فرزند خوبي برايت نبودم و نتوانستم حق شما را ادا نمايم و از خداوند متعال مي خواهم که مرا ببخشد و بخشش ورضاي خدا از من در گرو رضايت شما ازمن است پس مرا ببخشيد و از خداوند هم بخواهيد که اين بنده حقير را عفو نمايد. موضوع ديگر راکه مي خواستم بيان کنم اين است که ازرفتن من ناراحت نباشيد زيرا من راهي را انتخاب نموده ام که امام حسين (ع) و اصحابش الگوي اين راه بودند هروقت خواستيد در فراقم اشک بريزيد ياد صحراي کربلارا بکنيد که چگونه امام حسين (ع) وصاحبش در خون خود غلطيدند وچه مصيبتها بر سر زينب (س) که داغدار صحراي کربلا بود را چه کسي دلداري داد تازه به غيراز اين کار زخم زبان هم مي زدند ، اي مادر عزيز و اي پدر گرامي شما به فکر سعادت من بوديد و سعادت مرا مي خواستيد پس شادمان باشيد که سعادت واقعي و ابدي را در ميان بچه هاي مخلص جبهه ودر گرو اخلاص پيدا کردم و به سعادت دست يافتم که بالاتر از انتظار شما بود پس جاي ناراحتي و فکر کردن را ندارد چرا که سعادت واقعي در شهادت است شهادت في سبيل ا … و از خدا بخواهيد که فرزندتان را واين امانتتان را قبول نمايد آيا هيچ فکر کرده ايد که من امانتي از پروردگار در نزد شما بوده ام وخدارا شکر کنيد که اين امانت را در راه خودش صرف نمود و از خداوند توانا تقاضا دارم که به شما پدر و مادر مهربان صبر عنايت فرمايد و توفيق دهد که به دست شما بخاک سپرده شوم واز شما مي خواهم که مرا با دست خود بخاک بسپاريد و امانت پروردگار را به خودش تحويل دهيد از برادران وهمچنين خواهر گراميم مي خواهم که فکرو ذکرشان هميشه ياد خدا باشد و مبادا خداي نکرده از ياد خدا غافل شويد و همچنين ادامه دهنده را برادر کوچکتان باشيد و امام را تنها نگذاريد و اين خواهشي است که از همه دوستان وآشنايان و اقوام نزديک دارم ، خط امام را رها نکنيد که سعادت ما در اين است . در خاتمه از کليه دوستان و آشنايان و اقوام گرامي حلاليت مي طلبم و مي بخشيد انشاءا … مرا زيرا همدم خوبي براي شما نبودم و نتوانستم حقم را نسبت به شما آنگونه که بود ادا کنم و از همه شما مي خواهم که اين بنده حقير و گنهکار را حلال کنيد و از خداوند هم بخواه يد که مرا ببخشد . در آخر از شما پدر و مادر عزيز تقاضا دارم که مرا در بهشت رضا در کنار ديگر شهدا دفن کنيد و مراسم تشييع را ساده بگيريد و فکر کنيد که مجلس داماديم را گرفته ايد البته فکر نکنيد ، يقين کنيد زيرا شهادت در راه خدا ( اگر خداوند مرا قبول کند ) مافوق اينهاست و برايم نماز قضا هم بخوانيد . خدايا ، خدايا ، تا انقلاب مهدي (عج) خميني را نگهدار.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7649 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:غضنفر_حیدری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامرضا حیدری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-14T19:45:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : غلامرضا         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : قاین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حیدری‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/06/18&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : عیسی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : پدافند هوائی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بعد از آنکه وارد دبیرستان شد تا کلاس دوم در رشته اقتصاد درس خواند. در تعطیلات با یکی از دوستانش تصمیم می گیرد که به جبهه بروند . وقتی که به خانه آمد ، این موضوع را با خانواده در میان گذاشت و گفت : که می خواهم به جبهه بروم . مادرم گفت : شما تنها پسر من هستید . غلامرضا در جواب گفت : اگر شما این طور فکر کنید و بگویید من یک پسر دارم پس چه کسانی می خواهند بجنگند و از کشور دفاع کنند . اگر امروز در مقابل این جنگ بی مسئولیت باشیم فردای قیامت باید پاسخگو باشیم . از این موضوع چند روز گذشت و برادرم بعد از آماده کردن کارهایش با ما خداحافظی کرد و با دیگر دوستانش به شهرستان رفتند و از آنجا به جبهه اعزام شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*قبل از غلامرضا پسر سه ساله ای داشتم که اسمش موسی بود در آن زمان غلامرضا را چهار ماهه حامله بودم که موسی در اثر سانحه ای در گذشت من خیلی گریه می کردم . یک شب زنی را در خواب دیدم که به من می گوید : بچه ای که اکنون به تو داده ایم برای تو خواهد ماند نامش را غلامرضا بگذار.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7623 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:غلامرضا_حیدری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان قاین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید ماشاالله حیدری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-14T18:08:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : ماشاالله       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حیدری‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/10/30&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : قربان‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*یکی از مهمترین ویژگی های فرزندم ماشاء ا... حیدری تواضع و فروتنی و کمک به محرومین و فقرا بود یادم است هر وقت برای گرفتن پول پارچه ها نزد خریدارها می رفت چند مغازه دور تر می ایستاد تا اگر آن بدهکار پول ما را نداشت شرمنده نشود و مردم او را نبینند یکبار ایشان را به خانه همسایه مان فرستادم پول بگیرد بعد از مدتی برگشت گفتم چرا پول نگرفتی ؟ گفت: وقتی به همسایه مان گفتم پولمان را بیاورید بعد از چند دقیقه ای آمد و پولمان را آورد به من گفت رفتم و این پول را قرض کردم تا آنرا به شما بدهم من هم پولش را پس دادم تا فقط بده کار ما باشد و شرمنده دیگران نشود.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7633 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ماشاءالله_حیدری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید محسن حیدری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-14T18:06:49Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : محسن‌        محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حیدری‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/11/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
*دفعه آخری که محسن می خواست به جبهه اعزام شود در حالی که شیرینی پخش می کرد، باخنده به آقای کاوشی و صالح آبادی که آنها هم عازم جبهه بودند. گفت: ما سه نفر با جعبه برمی گردیم که اتفاقاً همین طور هم شد و هر سه نفرشان به درجه رفیع شهادت نائل گردیدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*یک روز محسن به من گفت: پدر تا بحال چند مرتبه به جبهه رفته ای ، من گفتم: پنج مرتبه گفت: آیا شما برای توزیع به جبهه می روید که افتخار شهادت را به این خانه نمی آورید . من گفتم: ما برای تبلیغ میرویم. محسن گفت: ولی اگر ما بچه بسیجی ها به جبهه نرویم افتخار شهادت را به خانه می آوریم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دو روز بعد از عملیات کربلای 2 در منطقه حاج عمران نزدیک صبح بود که در حال برگشتن از عملیات بودم. در نزدیکی بیمارستان مادر، حدود 200 متر جلوتر از من صدای انفجار شدیدی من را متوقف کرد و پس از چند لحظه که سرم از موج انفحار به درد آمده بود کمی بهتر شد. به طرفم حل انفجار رفتم که دیدم 20 الی 30 نفر از رزمندگان در محل انفجار افتاده اند. بعضی مجروح و بعضی هم به شهادت رسیده بودند و از جمله آن شهداء آقای مرتضی صالح آبادی بود. من در حالی که متحیر شده بودم صدای آشنایی نظرم را به خود جلب کرد و آن آقای کاوشی بود که قسمت زیادی از ران پایش جدا شده بود و روی زمین افتاده بود و ناله می زد تا نزدیک ایشان رسیدم دوباره صدای دیگری شنیدم که مرا صدا می زد. برگشتم و نگاه کردم که محسن حیدری را دیدم که مجروح شده و شکستگی دو پایش او را زمین گیر کرده و در این حال ذکر (( یا مهدی )) و (( یا حسین )) می گفت. مقداری آب به او دادم و پاهایش را بستم و در کنارش نشستم تا ا اینکه آمبولانس آمد و من زیر بغل ایشان را گرفتم و به طرف آمبولانس می بردم که ناگهان سرش به یک طرف افتاد و من به خیال اینکه شهید شده است و به علت کثرت مجروحین او را روی زمین گذاشتم و بقیه مجروین را با کمک امدادگران به محل آمبولانس حمل نمودیم، آمبولانس رفت و من همانجا ایستادم تا آمبولانس مجدداً برگردد. چند لحظه بعد از رفتن آمبولانس آقای حیدری که بیهوش شده بود به هوش آمد و گفت: آمبولانس نیامده و من نیز حقیقت را برایش گفتم و در کنارش بودم تا اینکه آمبولانس آمد و ایشان را به عقب منتقل کردیم ولی بعد از مدتی که در نیشابور بودم خبر شهادت ایشان را شنیدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*قبل از پیروزی انقلاب اسلامی یک روز دیدم کسی درب می زند. وقتی رفتم درب منزل را باز کردم دیدم فرزند یکی از مأمورین شاه است. به من گفت: چرا جلوی بچه ات را نمیگیری ؟ روی دیوار نوشته مرگ بر شاه. درود بر خمینی ، من با او پرخاش کردم و او را از آنجا دور کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7642 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_حیدری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید غلامرضا عبدالله زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2020-05-09T10:56:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6120219 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : غلامرضا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : فردوس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : عبداله‌زاذه‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/02/15&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی محمد عبدالله زاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از شهادت پسرم یک شب خواب دیدم که بر سر مزار شهدا هستم اخلاص می خوانم و از چشمانم اشک جاریست، در همین حین شخصی به من نزدیک شد که عبائی به تن داشت و محاسنش سفید بود به من گفت : گریه نکن به او گفتم بگذار تا گریه کنم ، جلو تر آمد و گفت : دستت را بر روی من بگزار و اخلاص بخوان، تا آن لحظه چهره اش را ندیده بودم . همین که صورتش را دیدم متوجه شدم که او محمد خودم است دستانش را گرفتم و بوسیدم دست پسرم همچون پنبه ای نرم و لطیف بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی فاطمه عبدالله زاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب دخترم اکرم خواب می بیند، در محلی قرار گرفته بودیم که نیاز به کمک داشتیم در ضمن باید خاطر نشان کنم که دخترم فقط، پدرش را در عکسهایش دیده بود می گفت : ایشان به کمکمان آمدند و ما را تا مقصد همراهی کردند اما وقتی به محل مورد نظر رسیدیم چهره ایشان کم کم از نظرم محو شد و در ادامه بیان کرد که یک مرتبه از خواب بیدار شدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی شهربانو عابدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب غلامرضا عبد اله زاده به خواب برادرم می آیند و با لحنی گلایه آمیز می گویند : آقای عبادی شما از دوستان نزدیک من بودید چرا خانواده ی مرا فراموش کرده اید و به آنها سر نمی زنید . صبح که برادرم بیدار می شود از خوابی که دیده حیرت می کند و کاملا تحت تاثیر قرار می گیرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی فاطمه عبدالله زاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرم تعریف می کرد زمانی که شما متولد شده بودید برادرت غلامرضا عبد اله زاده خیلی خوشحال شده بود و برای شما و خواهرت از تهران قرآن آورده بود من آن قرآن را یادگاری نگه داشته ام .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14426&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:غلام رضا_عبدالله زاده}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان فردوس]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد جواد عبدالله آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-09T10:55:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6216630 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمدجواد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : نیشابور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : عبدالله ‌آبادی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/01/23&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : قاسم‌ مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی زری عبدلله آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامِی که شهِید سِید جواد مِی خواستند به جبهه بروند به نزد من براِی خدا حافظِی آمدند . منم به اِیشان گفتم چراعجله مِی کنِید . صبر کن سال دِیگر هم مِیروِی سربازِی وهم به جبهه اِیشان گفتند من در تهران سر هر کوچه را نگاه مِی کنم عکس شهِیدِی است پس چرا من نروم به جبهه . مگر من غِیر از آن ها هستم ِ یا خون من رنگِین تر از خون آن هاست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14414&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد جواد_عبدالله آبادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%A2%D8%BA%D9%88%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد رضا عبدالله زاده آغویی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%A2%D8%BA%D9%88%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-09T10:54:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6120279 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : غلامرضا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : تربت ‌ حیدریه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : عبدالله زاده‌ آغویی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/01/09&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : غلامحسین‌ مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : جهادگر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی آمنه عبدالله زاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست برادرم غلامرضا عبدالله‌زاده قبل از انقلاب دانشجوی دانشگاه فردوسی مشهد بود و وقتی به تربت می‌آمد شبها تا دیروقت از منزل بیرون می‌رفت و با چندین تن از دوستانش ملاقات می‌کرد و فعالیتهایی را انجام می‌داد که ابتدا از دید ما پنهان بود ولی بعد از مدتی یک روز جلوی غلامرضا را گرفتم و از او پرسیدم این کارها را که انجام می‌دهی چه معنایی دارد شما بر علیه رژیم قیام کرده‌اید و اگر شما را بگیرند حتماً اعدام می‌کنند . ایشان به من گفتند که شما خیلی بی‌خبر هستید همه شهرها قیام کرده‌اند و امام دارد می‌آید . من تازه آن موقع فهمیدم چه اتفاقی افتاده و از آن روز با او به شهر می‌رفتم و در فعالیتهای آنها شرکت می‌کردم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14423&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد رضا_عبدالله زاده آغویی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تربت حیدریه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%AC%D9%86%D8%AF</id>
		<title>شهید عبدالله عبداللهی متولد بیرجند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%AC%D9%86%D8%AF"/>
				<updated>2020-05-09T10:52:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6216692 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : عبدالله‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : بیرجند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : عبدالهی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/01/23&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمدولی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : شرهانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی : لشکر 5 نصر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : معاون واحد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی امیر عبدالهی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب در خواب دیدم که با مادرم راهی مدرسه شده ایم . در این موقع بین راه پدرم در حالی که ماشین سوار بود، به ما رسید و بعد از سلام مرا نزد خود خواند . باهم کمی صحبت کردیم . با محبت در حالی که لبخند زیبایی بر لب داشت رو به من کرد و گفت : پسرم سوار شو می رسانمت مدرسه . من که خیلی خوشحال شده بودم دست مادرم را رها کردم که سوار ماشین شوم اما پدرم را دیگر ندیدم چون ایشان از نظرم غیب شده بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14435&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:عبدالله_ عبداللهی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بیرجند]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین عبداللهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-09T10:51:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6120289 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : حسین‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : کاشمر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : عبدالهی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/05/12&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : عبدالحسین‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی زینب زارع زاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست همسرم حسین در دوران انقلاب به همراه جند نفر دیگر شبها تا صبح اعلامیه ها و پوستر های حضرت امام را بین مردم توزیع می کرد و بوسیله تراکتوری که داشت مردم را برای راهپیمایی به شهرمی برد و از شهر برای روستا چند روحانی مبارز آورد و در یکی از جلساتی که برای مردم گذاشته بودند ژاندارمری با خبر شد و منزل ما را بازرسی کردند و تعدادی نوار امام پیدا کردند و روحانیون را پنهان کردیم و نتوانستند آنها را پیدا کنند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14433&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین_عبداللهی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%82%DB%8C%D9%84_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید عقیل عبداللهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%82%DB%8C%D9%84_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-09T10:49:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6216693 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : عقیل‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : نیشابور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : عبداللهی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/05/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : غلامحسن‌ مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : شهداء&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی امیر عبدالهی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم یک دفعه موقع انتخابات ریاست جمهوری بود که من دو دل بودم که خدایا هر دو طرف روحانی هستند و من نمی دانم که به کدامیک رأی بدهم و با خودم می گفتم : خدایا خودت یاریم کن تا خون برادرم پایمال نشود . آن شب که به خواب رفتم بعد از 14 سال برادرم عقیل را در خواب دیدم و از او سؤال کردم که برادر نمی دانم به کدام یک از اینها رأی بدهم در جوابم گفت : شما فقط به حرف همان سیدی که به عنوان رهبر انتخاب شده است گوش کنید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14436&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:عقیل_عبداللهی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر عبداللهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-09T10:47:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6008919 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : علی‌اکبر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : نیشابور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : عبداللهی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/11/18&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : حسن‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون گمان نکنيد کساني که در راه خدا کشته ميشوند مردگانند بلکه آنان زنده اند و نزد خداي خود روزي ميخورند ( قرآن مجيد ) و من البني وجدني و من وجدني عرفني اجبني ومن اجبني عشقني ومن عشقني عشقته ومن عشقته قتلته ومن قتلته و علي ديته و من علي ديته فاما ديته . هر کس مرا طلب کند مييابد مرا وهر کس مرا يافت مي شناسد مرا و هر کس مرا شناخت عاشق من ميشود و هر کس عاشق من شد ميکشم او را و هر کس را من کشتم ميريزم خون او را و هر کس را من خونش را ريختم ميدهم خونبهايش را ، پس من ، خود ( خدا ) خونبهايش هستم . با درود و سلام به محضر مبارک امام زمان ( عج ) منجي عالم بشريت و آخرين نور ولايت و امامت حضرت مهدي ( عج ) و با سلام و درود فراوان و با آرزوي سلامتي کامل و طول عمر براي نائب برحقش امام امت خميني عزيزقلب تپنده امت اسلامي و مستضعفين جهان و با عرض ادب به پيشگاه مقدس ارواح شهدا از صدر اسلام تا انقلاب سرخ کربلا و از انقلاب خونين کربلا تا انقلاب خونبار ايران و کربلاهاي غرب و جنوب کشور عزيزمان ايران و تا ظهور مهدي موعود . و آرزوي شفاي عاجل براي مجروحين ومعلولين انقلاب و خنگ تحميلي و دعا براي آزادي رزمندگان عزيز و در بندان در زندانهاي هارون الرشيدي بغداد و صبر و اجر جزيل براي خانواده هاي محترم شهدا اين وزنه هاي سنگين انقلاب اسلامي . وصيت نامه را با نام خدا شروع ميکنم : اينجانب علي اکبر عبداللهي شهادت ميدهم خدائي جز خداي يکتا نيست و شهادت ميدهم از جانب خدا براي هدايت و راهنمايي و ارشاد مردم صد و بيست وچهار (124000) پيغمبر آمده اند که اولين آنها آدم و آخرين آنها خاتم ( ص ) است شهادت ميدهم امير المومنين علي بن ابيطالب خليفه برگزيده خدا بعد از پيامبر است و به امامت خاندان پاکش گواهي ميدهم . و در استمرار امامت بر نص صريح قران ( اما يعوالله و اما يعوا لرسول و اوالامر منکم ). شهادت ميدهم فقيه امر در هر زمان اختيار تام بر مردم دارد و امر او را واجب ميدانم که فقيه جامع الشرايط در عصر ما امام خميني است . بنا بر حسب وظيفه و بدون هيچگونه اجباري عازم جبهه هاي نور عليه ظلمت ميشوم تا شايد بتوانم وظيفه خود را نسبت به اسلام و امام ادا کنم من براي گرفتن چند کيلومتر خاک به جبهه نميروم به جبهه ميروم به خاطر اسلام و براي قران خونم را ميريزم و جانم را فدا ميسازم تا اسلام و انقلاب زنده بماند امروز روزي است که نهال خونين اسلام به کمک و ياري ما و براي رشد به خون ما جوانان نيازمند است مشتاقانه خونم را هديه ميکنم به خدا . تا آخرين دم حيات با مزدوران زر و زور و تزوير خواهيم جنگيد و هيچگاه سازش و يا تسليم نميشويم راه و مقصد ما معلوم است آزادي قدس از راه سرخ کرببلا . راهي بس دشوار و طولاني در پيش داريم بايد بکوشيم و با ناملايمات پنجه نرم کنيم و هيچگاه از نبرد با کافران ترس و دلهره به خود راه ندهيم تا به سر منزل مقصود برسيم ( ومن الله التوفيق ) . جبهه سرزمين عشق به خدا و ايپار در راه اوست سرزمين ايثار و گذشت و ديار عاشقان الله و پيروان حقيقي روح الله است . به جبهه ميروم تا از شهامت و شجاعت و ناله هاي شبانه رزمندگان و غرش روزانه آنها درس ايثار و گذشت بگيرم . عشق به امام حسين ( ع ) است که ما را بسوي جبهه ها ميخواند نادي : هل من ناصر ينصرني حسين يک لحظه آرام نميگيرد و بر خود واجب ميدانم که به اين نداي ملکوتي امام سوم لبيک بگويم . زمانيکه غرب و جنوب کشورم بخاطر دفاع از اسلام و نپذيرفتن حلقه مزدوري اجانب در ميان آتش و خون ميسوزد و برادران هموطنم براي اهداف انقلاب که همان گسترش اسلام است جان خود را مشتاقانه فدا ميسازند چگونه ميتوانم خود را مسلمان بدانم و شيعه و پيرو علي ( ع ) و نسبت به مسئله به اين بزرگي ( جنگ ) که در کشور خودم اتفاق افتاده بي تفاوت باشم . اگر انسان کمي فکر کند بخدا قسم طاقت نمي آورد و مشتاقانه به ديدار خداي خود ميرود . دشمنان و مغرضان و کوته نظران بدانند که اکبر براي کسب مال دنيا به جبهه نرفت . براي کسب افتخار و براي قيافه گرفتن و به قول معروف چشم و هم چشمي به جبهه نرفت . اکبر براي رضاي خدا و بر حسب تکليف شرعي پا به صحنه مبارزه و دفاع از حيثيت و آبروي اسلام عزيز و ناموس خويش گذاشت . اي امت مسلمان و رزمنده : در هيچ حال امام را تنها نگذاريد در همه حال يار و ياور امام عزيز باشيد و امرش را بر خود واجب بدانيد ما بايد افتخار کنيم در زماني خلق شده ايم که سکان کشتي پر تلاطم اسلام را ابر مردي از ذره طيبه امام موسي بن جعفر بر عهده دارد پشتيبان اين همراه رزمندگان باشيد تا شما را به ساحل پيروزي برساند . امت مسلمان : وحدت داشته باشيد که در سايه وحدت و تمسک به حبل الله است که که ميتواند پيروزي را بدست آورد . نمازهاي جمعه و جماعت و دعاهاي کميل و توسل را هر چه باشکوهتر برگزار کنيد . زيرا همين اجتماعات است که پشت دشمن را شکسته است . پدر و مادر عزيزم : شما براي من زحمت زيادي کشيديد و رنجها برديد و با خون دل بزررگم کرديد تا مرا به اين سن و سال رسانديد . ولي من نتوانستم حتي کوچکترين خدمتي براي جبران زحمات شما بکنم اميدوارم مرا به بزرگي خودتان ببخشيد . سخني دارم با تو اي مادر : اي مادر دوستت دارم و ستايشت ميکنم اي همه وجود من و همه کس من در اين کره خاکي به تو عشق ميورزم . امروز زماني است که شما پدران بايد همانند حضرت ابراهيم ( ع ) امتحان الهي بدهيد و همان طوري که ابراهيم ( ع ) ميخواست فرزندش را براي رضاي خدا ذبح کند شما هم بايد فرزندانتان را براي رضاي خدا به قربانگاه غرب و جنوب کشورمان بفرستيد تا در پيش خداي خود سربلند باشيد و افتخار هم نشيني با فاطمه زهرا ( ع ) و هاجر و مادر اسماعيل داشته باشيد . من امروز افتخار ميکنم به وجود اينچنين مادري که با سخترين شرايط زندگي دست و پنجه نرم کرد و توانست در دامان باعفت خويش فرزندي بپروراند که امروز خدمتگذار اسلام و اهل بيت مطهر پيغمبر باشد . به تو ميبالم که با اين روحيه و با عشق به خاندان رسالت و امامت بزرگم کردي و بزرگترين افتخارم اين است که همين دست پرورده خود را هديه ميکنيد به راه خدا و رضاي خدا . سلام و درود خدا بر شما مادران باد که در دامان با عفت خويش فرزنداني تربيت ميکنيد که هر کدام مجاهدي براي اسلام و سربازي براي امام زمان عج و ياوري براي قلب تپنده امت اسلامي خميني عزيز هستند . شما مادران در فرداي قيامت در حضور سيده زنان فاطمه زهرا سلام الله عليها سر افراز و سربلنديد و افتخار همنشيني با آن بانوي نمونه اسلام را داريد . اي مادرگريه بر شهيد رواست و به قول شهيد مطهري گريه بر شهيد شرکت در حماسه اوست بر من گريه نکني هر وقت دلت گرفت ميتواني به ياد مظلوميت امام حسين گريه کني اگر تو براي من گريه کني و ناله و افغان بکني من در پيشگاه با عظمت امام حسين ( ع )‌ خجالت زده خواهم شد زيرا در حالي که ما شهيدي چون حسين داريم گريه بر امثال من جايز نيست . اي مادر اگر جنازه بي سرم را برايت آوردند به ياد سر جداي امام حسين گريه کن . اگر جنازه ام را با فرق شکسته برايت آوردند به ياد فرق شکافته علي اکبر حسين اشک بريز . اگر جنازه ام را بدون دست برايت آوردند به ياد دستهاي از پيکر جداي علمدار کربلا ابو الفضل گريه کن اگر جنازه ام را تکه تکه برايت آوردند به ياد حمزه سيد الشهدا عموي پيغمبر اشک بريز اگر خبر اسارتم را برايت آوردند به ياد اسارت اهل بيت امام حسين خصوصا زينب و زين العابدين گريه کن هرگاه برايت از من ديرتر خبر آمد و چشم انتظار بودي به ياد چشم انتظاري دختر بيمار حسين ( ع ) فاطمه صفرا اشک بريز . در هيچ گاه بر من گريه نکن زيرا ما اقتدا ء کرده ايم به سروران دين خود . چون وضعيت مالي قابل تعريفي ندارم از مادرم ميخواهم در صورتي که برايش مشکل باشد برايم مجلس ختم نگيرد و هرگز راضي نيستم قرض کني و برايم مجلس بگيري با يک شيريني ساده ميتواني شهادت تنها فرزندت را جشن بگيري . من چيزي ندارم که خواسته باشم برايم خرج کنيد تنها سرمايه ام از مال دنيا چندين جلد کتاب است که از مادرم ميخواهم که آنها را به کتابخانه سپاه يا بنياد شهيد هديه کند . جنازه ام را در گلزار شهدا بهشت رضا دفن کنيد که افتخار همنشيني و همسايگي شهدا را داشته باشم . در پايان شعار هميشگي را تکرار ميکنم که :‌ خدايا خدايا تا انقلاب مهدي حتي کنار مهدي خميني را نگهدار و جنگ جنگ تا پيروزي . والله التوفيق --- والسلام من اتبع الهدا - علي اکبر عبداللهي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14432&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی اکبر_عبداللهی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید امیرعلی عبداللهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-09T10:46:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6216666 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : امیرعلی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : نیشابور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : عبداللهی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/01/23&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی کلثوم عبد الهی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« به ایشان گفتم : شما هنوز کوچک هستید که این همه از بسیج و جبهه رفتن حرف می زنید . در پاسخ به من گفت : اگر من کوچک هستم ولی حرفم بزرگ است . در کربلای حسینی هم بچه های کوچک حضور داشتند . ایشان می گفتند : هر موقع که من شهید شدم . مرا در قبرستان پایین روستا ، همین جایی که الان مزارش هست - دفن کنید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی نورعلی عبدالهی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به باد دارم یک مرتبه پدرم دوستان امیر علی را دعوا می کرد که شما رفتید و بچه مرا به کشتن دادید . و خودتان صحیص و سالم بر گشتید همان شب پدرم امیر علی را خواب می بیند که چرا شما اینقدر خودت را ناراحت می کنی و چرا این حرفها را می زنی هر کس خودش را خودش انتخاب می کند و شهادت لیا قتی است که نصیب هر کس نمی شود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی نورعلی عبدالهی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکمرتبه خواب امیر علی را دیدم و چون من خیلی به او علاقه داشتم گفتم که مرا هم با خودت ببر در جوابم گفت برادر جان اگر می خواهی پیش من بیایی باید اسلحه مرا برداری .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی نورعلی عبدالهی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که در تربت جام حین آموزش تیر اندازی می کردند ، دوستان امیر علی می ترسیدند و به آنها می گفت : همینطوری می خواهید به جبهه بروید . اگر بنا شد با صدای تیر بترسید و تکان بخورید پس این چه جبهه رفتنی است ؟ در حالی که دوستانش از ایشان خیلی بزرگتر بودند ولی شجاعت امیر علی خیلی بیشتر بود و همیشه آنها را نصیحت می کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 14434&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:امیر علی_عبداللهی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر حمامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-15T05:14:31Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : علی‌اکبر                   محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حمامی‌     تاریخ شهادت : 1363/12/23&lt;br /&gt;
نام پدر : عباس‌     &lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
در زمان اعزام به جبهه من با شهید حمامی به خانه مادرمان رفته غذا خوردیم سپس شهید حمامی به دامادمان گفت: اتاقهای خانه شما احتیاج به رنگ دارد انشا ا... وقتی برگشتم با هم دیگر اینجا را 48 ساعته رنگ می کنیم. آنها باهم دوست شده بودند. وقتی که من به تهران برگشتم در خانه نشسته بودم . دامادمان گفت: خسته ام چای آوردن ما خوردیم و پس از آن غذا خوردیم . گفت: خوب اکبر کو؟ اکبر قرار بود خانه مان را رنگ بزنی چطور شد ؟ گفتم: خانه تان را رنگ زده است . خانه بزرگتان را ، مملکتتان را رنگ زده است گفت : یعنی چه ؟ گفتم : اکبر به همه جا لبخند سرخ زد . بعد خندید و گفت : چه می گویی ؟ منظورت چیست ؟ گفتم اکبر شهید شد . من این را گفتم و خواهرم سراسیمه از خانه بیرون آمد و شروع به گریه کرد . خودش را می زد و ناراحت بود از آنجا به مشهد آمدم . آدرس شهید حمامی را گرفتم . خانه شان مهر آباد مشهد بود . آن موقع که شهید حمامی به شهادت رسید من در خط بودم . برادر روحانی آنجا آمده بودند تبلیغ می کرد . چند تا عطر هم با خودش آورده بود . عطر قمصر کاشان بود . به هر کدام از رفقا یک عطر می داد ، تعد من گفتم برای شهید حمامی هم بده ، ایشان شهید شده بود . می خواهم به خانه شان ببرم . ایشان چند تا عطر به من داد اینها را آوردم و به خانه آنها رساندم . آنها تصویر من را که در تلویزیون پخش شده بود ، دیده بودم که پشت سر اکبر می دویدم و با هم می رفتیم . وقتی از بالای خاک ریز تانک عراقی را زدند ، حمله کردیم . من با یک فیلم بردار و یک برادر روحانی و شهید حمامی با هم می رفتیم که ما را دیده بودند ، مادرش مرا شناخت خیلی با من صحبت کرد . پس از آن هم گفتند تو بیشتر به ما سر بزن . اکبر در دامن تو شهید شده است . آنجا خانمی را دیدم با یک آقا پسر اکبر نیست ؟ گفتند چطور ؟ گفتم : خیلی جدی است مانند پدرش . این بچه را که دیدم فهمیدم که پسر آن بابا است . خانمش هم که از ماشین پیاده شد فهمیدم گفتم: این خانم شهید حمامی است . گفتند : بله ، بله ، حالت عجیبی داشت . اصلاً این خانواده ، خانواده عجیبی بود ، رفتم و احوال پرسی کردیم و در مجلسشان شرکت کردم و بر سر مزار شهید رفتم.&lt;br /&gt;
یک برادر امدادگری بود که از نیروهای پیاده بود بعداً ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎آمد جزو واحد ادوات شد و با ما دوست شد. این فرد بسیار مخلص و ساده و آدم افتاده ای بود یک آر پی جی و یک قبضه کلاش داشت . من گفتم پس یکی از آنها را به من بدهید که استفاده کنیم و یکی را خودت از آن استفاده کن. گفت : تو تا حالا با آرپی جی کار کرده ای ؟ گفتم: نه گفت: پس آر پی جی دست من باشد و کلاش دست تو باشد . من کلاش را گرفتم و دیدم شهید حمامی هم چیزی ندارد . بعد یک فردی مثل شهید حمامی که خودش به اندازه چند تا رزمنده کار می کرد این با من دوتایی با یک کلاش بودیم . بعد ایشان خشاب را پر می کردند وچند سری من می زدم و چند سری من پر میکردم وچند سری ایشان می زدند. بعد اسلحه اینقدر داغ می شد آن را وسط خاکهایی که رطوبت داشت لای خاکریز می کردیم که یک خورده سرد شود . بغل دستانمان همه تاول زده بود. ما یکسره به اینها شلیک می کردیم . یک چیز بسیار عجیبی که در اینجا من دیدم این بود که من بلند می شدم روی خاکریز نگاه می کردم و تیر اندازی می کردم ولی حالا خواست خدا برای اینکه وحشت ایجاد نشود و هر چی ، من اصلا تانک نمی دیدم . بلند شدم قشنگ روی خاکریز و ایستادم و روی جاده را تیر اندازی می کردم . تک تیر می زدم ، رگبار می زدم . اصلا هیچ مشکلی نبود ولی تانک هم نمی دیدم . هنوز هم که هنوز است نمی دانم این چه جور عنایتی از جانب خدا بود که من چیزی را نمی دیدم . به هر صورت چند لحظه ای گذشت و این ها خیلی شلیک می کردند . شهید حمامی ایشان از مداحان اهل بیت بودند خیلی نوحه خوان خوبی بودند و طرز صحبت کردن ایشان با خداوند و با ائمه اطهار خیلی جدی بود یک حالت خاصی داشت . مثلاً می گفت : حسین جان بده دیگر ، به این حالت که یک بار برادر شوشتری بهش اعتراض کردند و بهش گفتند: چرا اینطوری صحبت می کنی اینقدر قلدری با خدا صحبت می کنی . گفت : من قلدری صحبت نمی کنم . گفت: خداوند خودش و من خودم می دانم که ضعیف هستم . خدا هم می بیند که من ضعیف هستم . بقول ایشان البته و به تعبیر ایشان نعوذبا... می گفت که خدایا یک لبخند می زند و می گوید این بنده ما اینجوری می خواهد دیگر و به این هم می دهیم . گفت : من همین طوری از خدا خیلی چیز گرفته ام . چند لحظه از این آتش سنگین آن ها گذشت و ما هم تنها مانده بودیم . این برادر دیگری که از مسئولین بود به من گفت که چکار می کنید؟ عقب میروید با نه گفتیم نه می ایستیم . بعد گفت: خدا خیرتان بدهد اگر عقب بیایید چندتا از مسئولین دیگر عقب هستند که همه اسیر می شوند . این رفقا گفتند: ما مقاومت می کنیم . یک مقداری تیر اندازی ادامه پیدا کرد . شهید حمامی یک حالت خاصی پیدا کرد و من یکدفعه به یاد آوردم که نماز نخواندیم . سریع همانجا نماز خواندیم و گفتیم دیگر وقت کم است که حالا یا ما را می گیرند یا کشته می شویم و یا هرچی ، نماز را سریع بخوانیم . آنجا نمازمان را سریع با پوتین خواندیم . شهید حمامی آمد و دست به سوی آسمان بلند کرد و خلاصه با صدای بلند گفت : یا فاطمه زهرا این عملیات با رمز نام تو است ، این جوری کمک می کنی . این رسمش است . حق داریم ما ناراحت بشویم یا نه یک حالت گلایه . باور بفرمائید چند لحظه گذشت ، چند لحظه چند قطره ای باران آمد . چند قطره من گفتم : رفقا وا... جواب داد. می گوئید نه ، تماشا بکنید . اگر جواب نداده بود این همه تانک و قدرتی که دارند ، یک چند دقیقه بعد دیدم شهید حمامی گفت : هی محسن برادر باقر آمده است .گفت آمده من برگشتم دیدم که برادر قالیباف با پای برهنه آمده و دو یا سه تا آر پی جی زن آنجا بود. بعد که ایشان آمد حالا نمی دانم همراه ایشان هم آر پی جی زن آمده بود و چطوری بود که آمدند و خلاصه یک چند تایی شدیم . گفت : حالا که می خواهید بایستید پس هر کاری می گویم بکنید ، گفتیم : چشم ، ما همه اگر بخواهیم نایستیم هر کاری شما می خواهید می کنیم . اطاعت از فرماندهی واجب است . گفت : آر پی جی زنها هر وقت گفتم شلیک کنند . هر وقت گفتم دیگر شلیک نکنید دیگر آتش بس است. گفتیم ، چشم. رفقا بلند شدند و ایستادند البته ما که کلاش داشتیم آزاد بودیم . هر سمتی می رفتیم دیگر ، این ور خاکریز ، آن ور خاکریز و یک قبضه تیر بار هم داشتیم . یک تیر بار بود و دو یا سه تا هم آر پی جی زن بود و یکی هم این امدادگر بود . البته با موتور دنده ای آمدند و گاری هم به ته موتور بسته بودند و گلوله آر پی جی هم آوردند و خلاصه چند تایی شدیم . بالای خاکریز رفتم و یک مرحله آتش شد . رفقا شلیک کردند و بعد گفت : دیگر آتش نکنید . چند لحظه صبر کردند و تانکها که یک مقدار جلو آمدند دوباره دستور آتش داد. که تمامی این آر پی جی زنها که اینجا بودند همه تانک جلو را هدف می گرفتند . چون تانک های پشت سر ، پشت این تانک بودند . همه همین یک تانک را هدف گرفته بودند . گلوله های مرحله دوم را که زدند تانک اولیه زده شد . من هنوز این تانک را نمی دیدم . که بلافاصله این تانک زده شد صدای ا... اکبر بلند شد ، یک نفر خبرنگار ، فیلمبردار هم بغل دست ما در همین وضعیت وایستاده بود . بلافاصله تا این زده شد آن برادر که فکر می کنم روحانی بود اول آن طرف خاکریز و به طرف عراقیها پرید و پشت سرش هم شهید حمامی رفت و پشت سرش من رفتم . ما دویدیم و فیلمبردار پشت سر ما دوید . ما چهار تا از خاکریز به طرف عراقیها رد شدیم . یک کلاش دست من بود و یکی دست آن برادر روحانی بود و شهید حمامی هم هیچی نداشت . فیلمبردار هم دیگر دوربینش بود . ما به طرف اینها دویدیم . خلاصه اینها عقب رفتند . من چند قدمی که از خاکریز گذشتم دیدم ا... تانک همین جا ، یک لحظه که از خاکریز گذشم ، البته بعد که گذشتم تانک را دیدم . جلو آمدم دیدم افرادشان همین جلوی خاکریز یک مقدار فاصله خیلی کمی دارند . تا اینجا آمده بودند و ما شلیک هم می کردیم . اینها را هم نمی دیدیم . بعد دیدم چقدر آنجا کشته شده اند و افتاده اند . چون آخر همین جاده ، آن سر جاده هم نیروهای عراقی بودند ، حدود پانصد نفری از آنها باقی مانده بودند که یک خمپاره صد فرانسوی داشتند و یک چهار لول داشتند که خیلی بچه ها را اذیت می کردند . همین هلی کوپتر هایی را که می گفتند نیروهای خودی می زند همان چهار لول روی جاده می زد . چون قرار بود هر که می دید خیال می کردند نیروهای خودی است . به این خاطر نمی آمدند و می گفتند : ما نمی آئیم و این تمام چهارصد هلیکوپتر از کار افتاده بودند. و من فکر می کنم به خاطر این که ما به خودمان اتکا کرده بودیم . فکر کردیم یک خبرهایی است و قدرت نظامیان خیلی بالاست . که گذاشتیم و سراغ این مجروح ها رفتیم چون امکان تخلیه نبود و مجروحهای خودمان هم مانده بودند و آخر جاده هم نیروهای عراقی بود . دیگر مجبور بودند که مجروح هایی را که از شان می خواستیم رد شویم تیر خلاصی بزنند.دیگر چند تایشان را این برادر مان زد و بقیه اش را هم دست من داد ند. من این ها را که می زدم رد می شدم .بین آنها یکی هم بود فکر می کنم مصری بود آن طوری که در ذهنم هست ، قیافه اش و کارت داشت . البته من کارتشان را ندیدم ساعت دستش بود اصلاً من دست نزدم . خوشم نمی آمد به اینها دست بزنم . دیگر تمام بدنم را خون گرفته بوداز این هاهمین طور پاشیده بود . اینها را که می زدم خونهایشان روی خودم می پاشید و یک مقدار هم خون بچه های خودمان می پاشید.از این ما رد شدیم و سر تانک ها هم هرچی مجروح بود همه را تیر خلاصی زدیم.خود عراقی ها هم همه شان عقب رفتند . و بعد برگشتم دیدم بچه های جیب همین مصری را خالی کرده اند و مدارکش را رویش گذاشته اند . نگاه کردم دیدم عکس خانواده اش است خیلی متاثر شدم و دلم واقعاً سوخت . این چند مورد گذشت ما پشت خاکریز آمدیم تا شب شد شهید حمامی می گفت: که این بچه ها که عقب آمدند می دانی علتش چی بوده . گفت : یکی اینکه اتکایشان ضعیف بوده است فکر می کردند قدرت نظامی دارند. مسئله دوم تنبیه اینها بود که خداوند در نظر گرفته بود . حالا یک هشداری برای آنها بود که ادوات به آنها نرسید و ادوات هم الان آن پشت هست . و قبضه می آورند و شما بایستی بروی و با اینها کار بکنی . و یا من بایستی بروم کار بکنم بهتر است که ما برویم و بچه ها را تامین بکنیم گفتم : چشم . حرکت کردیم و به پشت آمدیم . قبضه ما چون جاده خیلی باریک بود و هر جا می گذاشتیم راه بسته می شد این کنار گذاشتیم . یک دور فقط گونی چیده بودیم یعنی از این گونی های مارمولکی باریک دورمان چیده بودیم و بعد بین همین سنگر را باز یک ردیف گونی دیگرچینده بودیم که آن طرفش مهماتمان بود و این طرفش هم قبضه مان بود و مسلماً دشمن دید هم داشت . ما هر وقت وارد سنگر می شدیم دور و برسنگر را خیلی اذیت می کرد خیلی ها از دور سنگر ما رد می شدند و مجروح می شدند، شهید می شدند . خودمان هم مشکلات داشتیم دیده بان که می گفت آتش : ما می گفتیم خدایا به امید خودت با این که دورمان را خیلی می زدند . که حتی یکی از برادران پاسدار رسمی ما آنجا بود . من یکدفعه دیدم که این خوابیده است فکر کردم دارد محاسبه می کند . یک دفعه فهمیدم این روی زمین دارد خط می کشد.فهمیدم که از وحشت این جوری خوابیده است . چون به من می گفت : قبضه داغ می کند . آتش آنها خیلی سنگین بود.من می گفتم قبضه داغ کند می خواهم اصلاً آتش بگیردهر چه که می خواهد بشود . من یک مقدار گونی بر داشتم بودم و دور قبضه خمپاره 120 تا بالایش پیچیده بودم . یک بیست لیتری آب از همان آبهای آن جا بر می داشتیم همیشه بغل دستم بود آن جا همه اش بخار آب بود یعنی یک سره این گونی را خیس می کردم و تتد تند گلوله می زدم . تا این که آمدند گفتند: که پشت تان را هم باید بزنید ما گفتیم : قبضه تا اندازه ای می گردد مجبور شدیم قنداقمان را تخت گذاشتیم و این ابتکار جدید خیلی خوب بود. و ما از این که زمین را می کندیم راحت شدیم . در جاده خاک دستی ریخته بودند و رویش را کوبیده بودند . ما زمین را می کندیم قنداق را توی گودال با گونی می گذاشتیم . وقتی شلیک می کردیم قنداق توی زمین می رفت بعد در این مرحله گفتیم : چه بکنیم ! بعد گفتیم : این خاک سد که سفت است . دوتا خط باریک کندیم و فقط سر قنداق را گیر دادیم شروع کردیم به تیر اندازی قنداق ما روی سطح جاده که رسید ماند.خیلی راحت شدیم هم پشت سر را میزدیم و هم جلو را می زدیم که از این سنگر از شهدایی که این سنگر داشت پنج شش تا مجروح هم داشت . البته موجی داشت و دیگر کم سعادتش ما بودیم که کارمان نشد و دو سه تا از رفقای دیگر که آنها من همش سعی می کردم در سنگر نگه دارم . جلوتر از ما یک سنگری بود که خیلی کوچک بود یعنی برجسته نبود توی جاده و توی آن سنگر دو تا تخت عراقی هم مال عراقی ها داخلش بود و دوازده نفری می خوابیدیم . ولی همه پاها به سقف و شانه ها به زمین یک حالت خاصی بود ولی بالاجبار وقتی خیلی وضع خراب می شد آن جا می رفتیم . علاوه بر قبضه خودمان رفقای دیگر هم بودند که یکبارمن با دو سه تا از رفقایمان نشسته بودیم .و یک مقدار پرتقال آورده بودند آن جا می خوردیم و با بچه ها صحبت می کردیم بعد شهید حمامی بر گشت و گفت : که الان مردم می دانید چه می گویند : در جبهه ها چه می گذرد و ما داریم پرتقال می خوریم یادی از برادر چراغچی کردند که ما نمی دانستیم که برادر چراغچی هم شهید شده اند . گفت : داشتیم با شهید چراغچی هم نوشابه می خوردیم می گفت : در جبهه ها چه می گذرد . بعد پرتقال را خوردیم بیرون سنگر آمد منتظر بود که موتور را بیاورندو بروند به بچه هایی دیده بانی یک سری بزنند . البته من این طرف گونی ها بودم و ایشان آن طرف بود . دوتایی با هم صحبت می کردیم من گفتم : بیا این طرف باش تا موتور بیاید . گفت : نه هستم تا بیاید . چون گفتم : دشمن روی ما دید مستقیم هم داشت و با تانک روی قبضه ما شلیک می کرد یک دفعه من سوت گلوله تانک را احساس کردم متوجه شدم که گلوله دارد می آید . من نشستم یک دفعه دیدم که مغز ، تکه های استخوان ، جمجمه و غیره جلویم افتاد . فهمیدم شهید حمامی است بلند شدم چون اسمش اکبر بود صدازدم زدم اکبر ! رفقای سنگر فکر کردند که من ترکش خوردم و دارم الله اکبر می گویم. نزدیک آمدند دیدند شهید حمامی آن جا افتاده است . عقب رفتند چون خیلی می زد . چند لحظه ای گذشت من رفتم آن را بردارم دیدم خیلی می زنند و باز داخل همان سنگر شدم . سنگر هم که نبود یک لایه گونی بود به گونی می خورد اگر قرار بود بروی می رفتی بعد دیدم فقیهی فر آمد ایشان فرمانده گردان شد و آقای جواد امینیان هم که مسئول ستاد بود به هم کمک می کردند و با شهید حمامی با هم بودند ایشان با جیپ آقای فقهی فر من گفتم : نگهدار و اکبر را ببر ، گفت : بردارش و بیاور . من پتو را که رویش انداختم آمدم بردارم ، گفتم : از کجای این بگیرم سرش داغون شده بود . نمی شد بگیری در همین فکر بودم که از کجایش بگیرم . خود شهید فقهی فر در جیپ نشسته بود راننده اش هم آمد کمک کند ودر جبپ بگذارد و سریع حرکت کند تامن آمدم بلند کنم گلوله بعدی آمد و همانجا خورد و من دراز کشیدم . دیدم فقهی فر سرش را پایین انداخت . راننده اش پشت جیپ پرید دید جیپ هم از کار افتاده و ترکش خورده است یکی از برادر های دیگر هم که با همین برادر توان داشت صحبت می کرد آن جور که من شنیدم هر دو دست آن قطع شده بود ولی بدنش تر کش نخورده بود که البته آن جا شهید نشد ولی با آقای توان که صحبت کردم گفت : ایشان هم شهید شده است . فقهی فر تا رفت بجنبد چون ماشین هم از کار افتاده بود ایشان هم به شهادت رسید . من شهید حمامی را هر کاری کردم بردارم دیدم آتش خیلی سنگین است کسی دیگر را هم بیاورم باز آن هم کشته می شود باز ناراحت می شدم .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7497 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی اکبر_حمامی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA_%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهید محمد رضا حکمت پور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA_%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2020-04-15T05:13:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : محمدرضا                    محل تولد :مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حکمت‌پور     تاریخ شهادت :     1373/11/03&lt;br /&gt;
نام پدر :     رجب‌علی‌                   مکان شهادت : بیمارستان‌&lt;br /&gt;
گلزار :     بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
یکبار محمدرضا را در خواب دیدم، بمن گفت: مرخصی گرفته ام. آمده ام شما را ببینم. دیدم اسلحه در دوشش است.آمد، مثل وقتی از جبهه می آمد، وارد خانه شد. گفتم: چرا تلفن نزدی،گفت: من همینطور مرخصی گرفته ام. آمده ام فقط شما را ببینم و زود برگردم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7462 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد رضا_حکمت پور}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C_-_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF</id>
		<title>شهید محمد حیدری - متولد مشهد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C_-_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF"/>
				<updated>2020-04-15T05:09:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : محمد                   محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حیدری‌     تاریخ شهادت : 1360/12/29&lt;br /&gt;
نام پدر :اسماعیل‌     &lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
یک شب که در جلو مسجد نگهبانی می داد. یکی از همسایه ها آمد نزد ایشان و گفت: محمد آقا لوله خانه ما ترکیده است. اگر برایتان امکان دارد به ما کمک کنید. محمد گفت: الأن نمی شود من در حال انجام وظیفه هستم نمی شود که بیایم. اما ایشان خیلی اسرار کرد و محمد مجبور شد جایش را به دیگری داد و رفت خانه و ابزار و وسائلش را برداشت و رفت و لوله خانه همسایه را درست کرد و آن همسایه هر چه خواست به او پول بدهد او قبول نکرد و گفت: برای رضای خدا من این کار را کردم. چند روز بعد از اینکه محمد به جبهه رفته بود. ایشان آمد تا از محمد تشکر کند. مادرم به او گفت: خانم عکس محمد بالای سر شماست او شهید شده است. و ایشان خیلی ناراحت شد.&lt;br /&gt;
یک روز روبروی منزل ما کارگرانی کار می کردند و مادر من به محمد چای می داد تا برای کارگران ببرد. یک روز یک کارگر در منزل ما را می زند و تقاضای آب سرد می کند. محمد می گوید: الأن آب نداریم ولی اگر صبر کنید چند لحظه دیگر یخ آماده می شود تا برایتان آب بیاورم و کار گر چند ناسزا به محمد می گوید و محمد هم سرش را پایین انداخته و سرخ شده ولی ادب به او اجازه نداد جواب او را بدهد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7590 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_حیدری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید غلام علی حیدری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-15T05:07:43Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : غلامعلی‌                    محل تولد : سرخس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حیدری‌     تاریخ شهادت : 1362/08/29&lt;br /&gt;
نام پدر : حیدر     &lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌نبی‌&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
به خاطر دارم من و غلامعلی برای رفتن به منطقه از مریوان به راه افتادیم . همه سرخسیها با هم بودیم که ما را تا 500 متری محل عملیات آوردند. در آنجا ما را تقسیم کردند و از همدیگر جدا شدیم . من به محل کله قند می رفتیم . نزدیکیهای ساعت یک بود که عملیات شروع شد . مکان بچه ها خیلی تاریک بود ولی نور منور منطقه عملیات راروشن کرده بود . درگیری شروع شد و غلامعلی به دستور فرمانده به جای دیگری رفت . آنقدر عملیات شدید بود که ما قدرت رفتن به نوک قله را نداشتیم و به حالت سفره مانند در سینه کوخ ماندیم تا آتش کمتر شد . ساعتهای دو و نیم بود که ما رفتیم روی کله قندی و دور تا دور آن هم کانال بود . یکی از بچه ها صدای ناله اش بلند شد .نزد اور فتم و دیدم که پایش تیر خورده در همان لحظه فرمانده آمد و گفت : بلند شو : می خواهیم به جلو نفوذ کنیم . رفتیم جلو و تمام گلوله های آر پی جی را شلیک کردیم . بدون مهمات شده بودیم و به عقب بر گشتیم . در همین لحظه پاتک دشمن شروع شد . بچه ها با وجود نداشتن مهمات ناچار به عقب نشینی شدند. در ابتدای رسیدن به منطقه خط راس جغرافیا کانالی وجود داشت که در یک لحظه خودم را به داخل کانال انداختم . هنگامی که بیرون آمدم دیدم که غلامعلی در همانجا نزدیک کانال افتاده و به فیض عظیم شهادت رسیده است .&lt;br /&gt;
بعد از اینکه غلامعلی به شهادت رسید ، من می خواستم به مکه بروم . موقع حرکت سر مزار شهید رفتیم و گفتم : غلامعلی من تنها دارم به مکه می روم و نایب الزیاره شما نیز هستم مطمئن باش جایت خوب است و فراموشت نکردم . در مکه شب جمعه رفتیم داخل قبرستان بغیع بچه ها حال عجیبی پیدا کرده بودند . نصف شب بود و رفتم هتل که بخوابم همان شب خواب دیدم که شهید حیدری در مکه است و در خیابان راه می رود یک مرتبه سرم را بالا کردم دیدم شهید حیدری است با خودم گفتم : خوابم یا بیدار به سمت من آمد ، گفتم : حیدری تو اینجا چه کار می کنی چرا ریشت سفید شده و اینقدر پیر شدی ، گفت : به خودت نگاه کن ، ما که با هم ، هم سن و سال نیستیم ، خیلی خوشحال شدم گفتم : خواب می بینم یا نه بله من خواب نبودم ، او را دیدم که چهره اش به سن الآنش بود یعنی اگر زنده بود اکنون در همان شکل قرار داشت.&lt;br /&gt;
به خاطر دارم هنگامی که شوهرم غلامعلی به جبهه رفت به ما اطلاعی نداد و بعد از چند روز که از رفتنش گذشت ، نامه ای فرستاد و در آن نوشته بود : همسر عزیزم ببخشید که بی خبر شما را تنها گذاشتم و به سوی سرزمین عشق قدم گذاشتم . با خودم گفتم : اگر با شما در میان بگذارم ناراحت می شوید و راضی نمی شوید که من بروم . در ضمن شما حامله هم هستی و می خواهم فرزندم که به دنیا آمد خوب او را تربیت کنی و اینکه به او یاد بدهی که راه مرا ادامه دهد . از شما می خواهم وقتی که خبر شهادت مرا شنیدی صبور باشی و گریه نکنی . بعد از اینکه نامه را خواندم تا چند روز حال عجیبی داشتم ، تا اینکه خبر شهادت غلامعلی را برایم آوردند.&lt;br /&gt;
به خاطر دارم وقتی که غلامعلی قصد رفتن به جبهه را داشت پیش من آمد و گفت : مادر من تا جایی می روم و کار دارم . وقتی که رفت دو سه روز به خانه بر نگشت و به ما هم نگفته بود که به جبهه می رود . یک روز نامه ای آمد که غلامعلی در آن نوشته بود مادر جان ببخشید که به شما نگفتم : به جبهه می روم چون با خودم گفتم : شاید شما ناراحت شوی و اجازه ندهید که من بروم . می خواهم جانم را در راه کشورم و اسلامم فدا کنم و شما هم برای من ناراحت نباشید و گریه نکنید تا اینکه بعد از چند ماه خبر مفقود شدنش را برایمان آوردند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7603 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:غلامعلی_حیدری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سرخس]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AC</id>
		<title>شهید محمد رضا حمامی بیناباج</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AC"/>
				<updated>2020-04-15T05:04:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام :محمدرضا                                محل تولد :مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حمامی‌بیناباج‌                 تاریخ شهادت : 1361/11/22&lt;br /&gt;
نام پدر : غلامرضا                               مکان شهادت : فکه&lt;br /&gt;
یگان خدمتی : لشکر 5 نصر&lt;br /&gt;
مسئولیت : فرمانده‌عملیات‌&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
عروسی ایشان بسیار ساده برگزار شد. وقتی عروس را از آرایشگاه آوردند محمدرضا نماز امام زمان (عج) را خواند. بعد از نماز گفت: هر دعایی می کنم شما بلند آمین بگویید. آخرین دعایش این بود که خدایا شهادت را نصیب بندگان مؤمنت و من بگردان که ما حواسمان نبود و بلند آمین گفتیم. لبخند زد وگفت: انشاءا... دعایتان مستجاب است.&lt;br /&gt;
بعضی اوقات که همدیگر را می دیدیم می گفت: برادر مجید تاریخ61/11/23 را فراموش نکنی. من همیشه با خود فکر می کردم منظور از این حرف چیست؟ بعضی وقتها از خود او سؤال می کردم منظورت از این تاریخ چیست؟ می گفت: بعداً خواهی فهمید. در روز 23/ 11 / 61 این شهید بزرگوار به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
یادم است در عملیات مسلم بن عقیل در خدمت آقای حمامی بودم. قار بود آن شب نیرویی از یک منطقه ای علیه عراق وارد عمل شود. آقای حمامی به من گفت: جواد، امشب همراه من می آی؟ گفتم: کجا؟ گفت: می خواهم جلو بروم. گفتم: بله، من در خدمت شما هستم. داخل یک سنگر تانک شدیم، قسمتی از زمین که به وسیله لودر گود شده بود آقای حمامی گفت: این جا استراحت کنیم سپس می رویم. خلاصه بدون هیچ پوششی یا تیوپی روی زمین دراز کشیدیم. البته محل امنی بود. بعد از حدود یک ساعت و نیم محمدرضا مرا صدا کرد و گفت بلند شوبرویم، سپس به سمت مواضع دشمن به راه افتادیم، ارتفاعات سومار دست عراقی ها بود و ما نیز در گودی قرار دشتیم، آن ها بر ما اشراف کامل داشتند، اتفاقاً آن شب هوا هم خیلی تاریک بود و عراقی ها هم به صورت کورکورانه به طور رگباری مرتب شلیک می کردند. به نحوی که هیچ جنبنده ای جرأت حرکت کردن نداشت. من مرتب باری خودم سنگر اختیار می کردم تا از اصابت تیرها در امان باشم. ولی آقای حمامی که انگار هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است مستقیم و به صورت ایستاده راه می رفت. بدمن این که حتی سرش را خم کند، او هیچ هراسی به دل خود راه نمی داد. خوشبختانه توانستیم مأموریت خود را به خوبی انجام دهیم و نبردهای ایرانی با شجاعت افرادی چون آقای حمامی توانستند معبری باز کنند و به دشمن حمله کنند. آقای حمامی درس شهادت را به خوبی آموخته بود.&lt;br /&gt;
16- یکی ازدوستان و همرزمان آقای حمامی برایم تعریف می کرد یک روز محمد رضا به من گفت که این تاریخ را یادداشت کن، بیست وسه دوازده، پرسیدم این تاریخ را گوشه دفترت یادداشت کن و فراموش نکن، روزی که ایشان به شهادت رسید ناخود آگاه به یاد تاریخی که به من گفته بود افتادم وقتی دقت کردم متوجه شدم دقیقاً ایشان در همان تاریخی که از قبل گفته بود به شهادت رسیده بود آقای حمامی اینقدر به خدا نزدیک شده بود که از شهادت خود و تاریخ آن اطلاع داشت .&lt;br /&gt;
آن روزی که آقای حمامی به شهادت رسیدند من نبودم ولی شنیدم که ایشان به تنهایی جلو رفته است و آنجا با چند عراقی برخورد کرده است. ایشان اسلحه اشرا می گذارد را مورد اصابت تیرهای زیادی قرار می دهند، تا چند شب هم پیکر ایشان همانجا مانده بود و بچه ها به خاطر سنگرهای کمین زیادی که عراقیها در آن منطقه داشتند برای انتقال جسد کاری نمی توانستند انجام دهند ولی خلاصه با شجاعت و دلاوری یکی از رزمندگان ایشان را بوسیله طناب به عقب می کشند یکی از بدترین لحظاتم درجبهه خبر شنیدن شهادت آقای حمامی بود، اصلاً باورم نمی شد.&lt;br /&gt;
متاسفانه نتوانستم د رتشییع جنازه آقای حمامی شرکت کنم ولی از دوستانم شنیدم که مراسم بسیار با شکوه برگزار شده بود. حتی حاج احمد آقای خمینی نیز تصمیم داشتند در مراسم آقای حمامی شرکت کنند ولی چون نتوانسته بودند بیایند نماینده ای از طرف خود فرستاده و عذر خواهی کرده بودند آقای حمامی از محبوبیت خاصی بین دوستانش برخوردار بود.&lt;br /&gt;
یکروز که برادرم به عکس یکی از دوستان شهیدش نگاه می کرد با حسرت گفت خدا می شود من هم یک روزی به مقام این دوستم دست پیدا کنم، آیا شهادت نصیب من هم می شود سپس به من گفت خواهر ما باید طوری عمل کنیم که خون پاک این شهدا پایمال نشود خیلی باید مواظب کردار و اعمالمان باشیم چون اینها (شهدا) برای من و امثال ما جان خود را کف دستشان قرار دادند ، در تمامی زمینه ها باید از شهدا الگو بگیریم&lt;br /&gt;
یکی از دوستان نزدیک آقای حمامی برایم تعریف می کرد روز آ خری که می خواستیم به جبهه اعزام شویم محمد رضا به من گفت بهتر است قبل از رفتن برای خداحافظی به حرم حضرت رضا (علیه السلام) برویم. غروب بود با آقای حمامی به حرم رفتیم وقتی مقابل ضریح قرار گرفتیم هر دو حاجتمان را از امام رضا (علیه السلام) طلب کردیم. محمد رضا در حالی که بغض کرده بود از امام رضا شهادت می طلبید.&lt;br /&gt;
دقیقاً یک شب قبل از اینکه از شهادت برادرم مطلع شوم خواب دیدم که او مجروح شده است و سپس به شهادت رسید صبح که از خواب بلند شدم خیلی ناراحت بودم ولی با خودم می گفتم خواب است، چیز مهمی نیست همان روز صبح در خانه ما رفت و آمد اقوام زیاد شده بود. همه از شهادت برادرم اطلاع داشتند به غیر از خانواده ما، ظهر پسر عمه ام به منزل ما آمد و با همسر برادرم کمی صحبت کرد. هیچ گاه سابقه نداشت که او این موقع روز و تنها به خانه ما بیاید برای همین تعجب کردم هنگام رفتن به من گفت برادرت مجروح شده است، گریه ام گرفته بود با توجه به خوابی که شب قبل دیده بودم مطمئن شدم که به شهادت رسیده است.&lt;br /&gt;
آخرین باری که آقای حمامی را دیدم حدود چند ساعت قبل از شهادتش بود منطقه چون رملی بود روی زمین فلزهایی را که به همدیگر متصل شده بود پهن کرده بودند تا ماشین ها بتوانند از روی آن حرکت کنند آقای حمامی با یک تویوتا در حال حرکت بود. به او اشاره کردم که بایست ولی او در حالی که به راهش ادامه داد و گفت الان بر می گردم. دیگر ایشان را ندیدم تا اینکه برایم خبر شهادت این بزرگوار را آوردند.&lt;br /&gt;
یکبار که برادرم در منطقه مجروح شده بود به مشهد آمد. ما هم که از آمدنش خبر داشتیم به استقبالش رفتیم در بین راه با یکدیگر صحبت می کردیم محمد رضا به من گفت آفرین خواهر، از اخلاقت خوشم آمد گفتم چرا محمد رضا؟ برادرم گفت از اینکه از مجروحیتم ناراحت نشدی خیلی خوشحال شدم دوست دارم همیشه همینطور مانند حضرت زینب (سلام الله علیه) استوار ، پایدار باشی ، همیشه رفتار و اخلاق این بانوی بزرگوار را سرمشق زندگیت قرار دهی.&lt;br /&gt;
یکبار که همسرم می خواست به حرم برود محمد رضا گفت پدرجان برای من هم دعا کنید. اوایل جنگ بود. وقتی همسرم به خانه بازگشت محمد رضا از پدرش پرسید برای من هم دعا کردید؟ پدرش جواب داد بله دعا کردم محمد رضا گفت چه دعایی کردی؟ همسرم گفت دعا کردم که ان شاء الله پیروز شوید همیشه زنده و سلامت باشی، ...... محمد رضا گفت پدر این دعاها به درد من نمی خورد. دلم می خواهد وقتی دعا می کنی فقط از خدا شهادت مرا بخواهی، دوست دارم شهید شوم. آنجا بود که فهمیدم آرزوی پسرم به شهادت رسیدن است.&lt;br /&gt;
هنوز خبر شهادت پسرم را نشنیده بودم. شب در خواب دیدم که تمامی بدنش را باند پیچی کردند فقط صورتش معلوم بود که بسیار هم نورانی بود. گفتم الهی بمیرم چرا اینطوری شدی؟ و سپس از خواب بیدار شدم با خودم گفتم محمد رضا یا مجروح شده یا به شهادت رسیده است. فردا صبح همسر پسرم گفت که محمد رضا مجروح شده است در حالی که او شهید شده بود. آنها می خواستند قضیه شهادت پسرم را آرام آرام به من بگویند برای همین اول گفتند که مجروح شده است تا ذهن من آمادگی شنیدن خبر شهادتش را داشته باشد گفتم برویم بیمارستان می خواهم او را ببینم وقتی سوار ماشین شدم برادرم کم کم قضیه شهادت پسرم را به من فهماند.&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان پسرم به نام آقای توکلی تعریف می کرد حدود یک ماه قبل از شهادت محمد رضا او مرتب با خود عدد بیست و سه یازده (23/11) را تکراری کرد از او پرسیدم محمد رضا این عدد چیست؟ چرا اینقدر تکرار می کنی؟ به من گفت مجید تو هم تکرار کن تا فراموش نکنی، من که از حرفهای محمد رضا سر در نمی اوردم دیگر چیزی نگفتم ولی عدد بیست و سه یازده در ذهنم بود. روزی که محمد رضا به شهادت رسید ـ عراقیها او را از پشت با تیر زدند ـ ناگهان یاد حرف محمد رضا افتادم که به من می گفت بیست و سه یازده را فراموش نکن چون آنروز دقیقاً بیست و سوم ماه بهمن بود. محمد رضا از مدتها قبل می دانست که در این روز به شهادت خواهد رسید.&lt;br /&gt;
از چند ماه قبل آقای حمامی به بعضی از دوستانش، از جمله من اشاره کرده بود که تاریخ بیست و سه ، یازده را به یاد بسپاریم. خودش می گفت در این روز به شهادت خواهد رسید. با توجه به این که محمد آدم شوخ طبعی بود بچه ها کمتر حرف هایش را جدی می گرفتند و فکر می کردند که در حال شوخی کردن است. اما در عملیات والفجر من مجروح شده بودم، اذان ظهر بود شنیدم که آقای حمامی شهید شده است . ناگهان تاریخ بیست و سه یازده یادم آمد دقت که کردم متوجه شدم امروز بیست و سوم بهمن است. ایشان دقیقاً‌ در همان تاریخی به شهادت رسید که از ماهها قبل خودش به دوستانش می گفت.&lt;br /&gt;
خواهری داشتم که متاسفانه چند سال قبل به رحمت خدا رفت. یکروز محمد رضا به من گفت ما در بیا تا خانه خاله ام برویم بچه هایش صغیر هستند حالا که مادر ندارند بهتر است که به آنها بیشتر سر بزنیم و خوب است که شما جای خاله را برای انها پر کنید قبول کردم گفت مادر پس صبر کنید تا من به بازار بروم و برای دختر خاله ها چادر بخرم و به عنوان هدیه برای آنها ببریم گفتم باشد پسرم صبح از خانه خارج شد و ظهر خبری از او نشد نزدیکیهای ظهر به من زنگ زد. گفتم پسرم کجا هستی؟ گفت مادر من در جماران هستم گفتم تو رفتی بازار تا چادر تهیه کنی چگونه سراز جماران در آوردی؟ گفت مادر شنیدم که آقای بهشتی به شهادت رسیده است بر خودم واجب دیدم که در مراسم ایشان شرکت کنم به همین خاطر به جماران آمدم ولی شما حتماً به خانه خاله برو.&lt;br /&gt;
یکشب در خواب دیدم که در اتاقی خوابیده ایم من و بچه کوچکم که در خواب بودیم با صدای در بیدار شدیم ولی بچه کوچکم دوباره خوابید محمد رضا با همان لباس پاسداری وارد خانه شد، می خواست برادرش را از خواب بیدار کند گفتم محمد رضا چکارش داری، می بینی که بچه خواب است. محمد رضا گفت مادر من این همه راه را آمده ام تا برادرم را ببینم. سپس از خواب بیدار شدم تازه یادم آمده بود که پسرم محمد رضا به شهادت رسیده است.&lt;br /&gt;
پسرم سه بار به جبهه اعزام شد در بار دوم به سختی مجروح شد. در بیمارستان طالقانی تهران، وقتی با خانواده برای عیادتش رفتیم به خواهران خود گفت دوست دارم زینب وار سختی ها را تحمل کنید، همیشه الگویتان حضرت زینب (سلام الله علیها) باشد.&lt;br /&gt;
آخرین باری که آقای حمامی را دیدم هنگام ازدواج ایشان بود بالاخره چون ایشان در بیت حضرت امام مشغول انجام وظیفه بودند بحث ازدواج را به یکی از دوستانش واگذار کرده بود تا خانواده ای مذهبی را برای وصلت پیداکند. دوست آقای حمامی هم خانواده ای متدین از قم معرفی کرد وخلاصه ایشان ازدواج کرد. مراسم ازدواج را هم بسیار ساده برگزار کردند تنها یک یا دو روز از ازدواجش گذشته بود که گفت می خواهم دوباره به جبهه برگردم هر چه گفتم حداقل یک هفته بمان بعد برو ولی او حرف خودش را می زد، در نهایت ساکش را بست و عازم جبهه شد. دیگر ایشان را ندیدیم تا خبردار شدیم در منطقه فکه به فیض عظیم شهادت نائل گشته است.&lt;br /&gt;
آقای توکلی که از دوستان نزدیک آقای حمامی بود برایم تعریف کرد روزی که با همدیگر از مشهد بلیط گرفتیم و با قطار عازم منطقه شده بودیم درکوچه به من گفت توکلی، عدد بیست و سه یازده یعنی چه؟ گفت تو کاری به آن نداشته باش فقط این عدد را در تقویمت یادداشت کن، با اصرار ایشان بیست و سه یازده را یادداشت کردم هر چه گفتم این عدد چیست جوابی نداد روزی که ایشان به شهادت رسید ناگهان یاد تاریخی را که گفته بود افتادم. آن روز بیست و سوم بهمن ماه بود یعنی بیست و سه یازده، دقیقاً ایشان در همان روزی که پیش بینی می کردبه شهادت رسید آن موقع منظورش را از بیست و سه یازده متوجه شدم.&lt;br /&gt;
یادم است در شبی که مراسم ازدواج برادرم برگزار شد جمعیت زیادی در مهمانی شرکت نکرده بودند مراسم بسیار ساده برگزار شد وقتی عروس را از آرایشگاه آوردیم برادرم در حال خواندن نماز امام زمان (عج) بود پس از اینکه نمازش را تمام کرد رو به مهمانان کردو گفت من دعا می کنم شما آمین بگوئید سپس چند دعا کرد و مهمانان نیز آمین گفتند در این لحظه برادرم گفت: یک دعای دیگر هم می کنم شما آمین را بلندتر بگوئید سپس به طوری که مهمانان از دعایش متوجه نشوند خیلی آرام زیر لب دعایش را کرد و مهمانان بلند آمین گفتند سپس برادرم خندید و گفت می دانید چه دعایی کردم؟ از خداوند خواستم که شهید شوم و شما هم آمین گفتید.&lt;br /&gt;
- یادم است قبل از اینکه به جبهه اعزام شوم باید دوره آموزشی را می گذراندم دوران آموزشی را در پادگان حضرت رضا (علیه السلام) بودم و آنجا با آقای حمامی آشنا شدم، آن روزها امکانات خیلی کم بود ولی آقای حمامی که عنوان یکی از دبیرهای آموزشی بود کارش را بخوبی انجام می داد از ساختمان مرکزی آموزشی، طنابی آویزان کرده بودند و قرار بود بچه ها از پشت بام ساختمان سه طبقه بوسیله طناب پایین بیایند ابتدا هیچ کس نمی رفت ولی آقای حمامی که دید بچه ها کمی ترسیده اند خودش خیلی سریع این کار را انجام داد و پایین رفت سپس از پایین داد زد کاری ندارد سریع بیایید با این کارش بچه ها دل و جرأت پیدا کردند و یکی یکی پایین رفتند.&lt;br /&gt;
یادم است که یکبار آقای حمامی قصد داشت به مرخصی برود. چون کمتر ایشان از مرخصی هایش استفاده می کرد، وقتی شنیدم که ایشان قصد ازدواج دارد و برای همین منظور هم به مرخصی می خواهد برود خیلی خوشحال شدم. خلاصه محمد رضا چند روزی مرخصی گرفت و به مشهد رفت. پس از سه یا چهار روز از جبهه با تماس گرفتند که به وجود شما نیاز است. آقای حمامی با وجودی که تنها یک روز از ازدواجش گذشته بود ولی هیچ توجهی به مادیات نکرد و فردای آن روز دوباره خودش را به منطقه رساند. اتفاقاً این بار آخری بود که به مرخصی رفت و پس از اینکه دوباره به جبهه آمد به شهادت رسید. ایشان فقط یک روز زندگی مشترک با همسرش داشت.&lt;br /&gt;
آن روزی که انقلاب شکوهمند اسلامی پیروز شده بود با آقای حمامی از خانه خارج شدیم دقیقاً یادم است ساعت چهار بعد از ظهر بود آقای حمامی که در پوست خود نمی گنجید به من گفت این لحظه بهترین و شیرین ترین لحظات عمرم است. ایشان از اینکه می دید زحماتی که او و برادران مسلمانش کشیده اند به ثمر نشسته است بسیار خوشحال بود.&lt;br /&gt;
یکبار که پسرم از منطقه برگشته بود از او درباره اوضاع جبهه پرسیدم گفتم شنیده ام آنجا به شما نان خالی می دهند پسرم با راحتی گفت مادرجان هر کس این حرف را به شما زده بیخود گفته است. آنجا نان هست، برنج، روغن، گوشت، همه چی است الحمدالله آنجا هیچ چیز کم کسر نداریم از این به بعد اگر کسی هم از این گونه حرفها به شما زد جوابش را بدهید.&lt;br /&gt;
یکی از دوستان پسرم برایم تعریف می کرد بار آخری که محمد رضا می خواست به جبهه برود تصمیم گرفتیم به جماران برویم تا محمد رضا از حضرت امام خداحافظی کند ـ پسرم قبل از اعزام به جبهه در جماران محضر امام خدمت می کرد ـ خلاصه من بیرون ایستادم و محمد رضا به حضور امام رفت ولی رفتن او بیش از حد معمولی طول کشید به شک افتادم مگر این بار با دفعات قبل که برای خداحافظی پیش امام می رفت چه فرقی دارد ، او به حضرت امام چه می گوید خلاصه در دلم حدس زدم که حتماً اینبار اتفاقی برای محمد رضا خواهد افتاد چون رفتارش نیز کلی تغییر کرده بود و اینبار که عازم منطقه شد دیگر بازنگشت.&lt;br /&gt;
یادم است وقتی ایشان برای ازدواج کردن مرخصی گرفت و به مشهد رفت من با خودم گفتم حداقل ده یا پانزده روز در مرخصی خواهد ماند ولی دو یا سه روز بیشتر نگذشت که ایشان دوباره به منطقه بازگشت کمتر از بیست چهار ساعت بیشتر پیش همسرش نبوده است. وقتی از ایشان سئوال کردم چرا اینقدر زود برگشته اید حداقل یک هفته پیش خانمت می بودی بعد می آمدی، آقای حمامی در جوابم گفت من آمده ام تا به هدف اصلی ام برسم، هدف من هم از ازدواج وظیفه و انجام تکلیف الهی بود. حالا که ازدواج هم کردم دیگر خیالم راحت شده است. حالا دیگر نوبت شهادت است.&lt;br /&gt;
یادم است یکروز آقای حمامی به من گفت می خواهم به مرخصی بروم گفتم: چرا؟ گفت: قصد ازدواج دارم. گفتم: بسیار خوب و با مرخصی اش موافقت کردم. اتفاقاً همان ایام هم قصد داشتیم عملیات گسترده و وسیعی بر علیه نیروهای عراقی تدارک ببینیم یکی دو روز که گذشت با مشهد تماس گرفتم و گفتم محمد رضا خودت را به منطقه برسان که عملیات در پیش داریم البته قصد من این نبود که او فردا دوباره باز گردد، منظورم این بود که تا پایان مرخصی اش صبر نکند و زودتر بیاید ولی محمد رضا از آن جا که خود را همیشه معتقد به جبهه می دانست فردای همان روز با قطار خود را به منطقه رساند، بچه ها هم که با او شئخی داشتند به او گفتند دامادی یک شبه، چون فقط یک شب از ازدواجش می گذشت که دوباره به جبهه آمد.&lt;br /&gt;
بعد از عملیات مسلم بن عقیل که آقای حمامی از مرخصی برمی گشت دیگر در جبهه ماندگار شد یادم است از منطقه سومار به سمت اسلام آباد حرکت می کردیم ایشان به بچه ها می گفتند این تاریخ بیست و سه یازده را فراموش نکنند هر چه بچه ها می گفتند این تاریخ چی است آقای حمامی جواب نمی داد می گفت شمافقط تاریخ را یادداشت کنید. خلاصه حدود دو یا سه ماه گذشت تقریباً از این جریان. بچه ها فراموش کرده بودند تا آقای حمامی در عملیات والفجر به فیض عظیم شهادت نائلگشت جالب اینکه ایشان در تاریخ بیست و سه بهمن ماه شهید شدند یعنی دقیقاً همانتاریخی که از چند ماه پیش می گفت. آن موقع بود که بچه ها منظور آقای حمامی را از بیست و سه یازده متوجه شدند.&lt;br /&gt;
یادم است آخرین دیداری که با محمد رضا داشتم قبل از عملیات والفجر بود سوت خمپاره شنیدیم و همه روی زمین دراز کشیدیم وقتی بلند شدیم محمد رضا گفت می خواهم یکی از دیده بانهای دشمن را از بین ببرم گفتم آقای حمامی خودت را به کشتن ندهی لبخند می زد و گفت اگر دشمن مرا نکشد من خودم را به کشتن نمی دهم و سپس از هم خداحافظی کردیم متاسفانه ایشان در همان جریانی که برای از بین بردن دیده بان عراقی رفت به فیض عظیم شهادت نائل گشت.&lt;br /&gt;
یکبار که با آقای حمامی نشسته و صحبت می کردیم از ایشان پرسیدم آینده را چگونه می بینی، دوست داری آینده ات چگونه شود؟ ایشان در جوابم گفت من فقط دو آرزو دارم اول که دوست دارم به زیارت آقا ابا عبدالله الحسین مشرف شوم و دومین آرزویم شهادت در جبهه های نبرد علیه باطل است. دلم می خواهد خونم در راه خدا ریخته شود.&lt;br /&gt;
یکی از دوستان صمیمی آقای حمامی برایم تعریف می کرد ایشان چند ماه قبل از شهادتش تاریخ شهادتش را به من گفته بود. یکروز گفت تاریخ بیست و سه یازده را فراموش نکن من هم زیاد جدی نمی گرفتم ولی وقتی ایشان به شهادت رسید به تاریخ که توجه کردم دیدم امروز بیست و سوم بهمن است. او حتی ساعتش را نیز می دانست و در همان ساعت به فیض شهادت نائل گشت.&lt;br /&gt;
از یکی از دوستانم که در مراسم تشییع جنازه آقای حمامی شرکت کرده بود شنیدم وقتی همسر ایشان از خصوصیات و اخلاق های آقای حمامی صحبت می کرده تمام شرکت کنندگان منقلب شده بودند به طوری که دیگر به خانم ایشان اجازه ندادند صحبت کند مخصوصاً وقتی همسر آقای حمامی به ازدواج اشاره می کند و می گوید ایشان به خاطر علاقه ای که به جبهه داشته است در حالی که تنها یک روز از ازدواجشان می گذشته دوباره راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل می شود و اینقدر می ماند تا به شهادت می رسد.&lt;br /&gt;
یادم است آخرین دیداری که با محمد رضا داشتم قبل از عملیات والفجر بود سوت خمپاره شنیدیم و همه روی زمین دراز کشیدیم وقتی بلند شدیم محمد رضا گفت می خواهم یکی از دیده بانهای دشمن را از بین ببرم گفتم آقای حمامی خودت را به کشتن ندهی لبخند می زد و گفت اگر دشمن مرا نکشد من خودم را به کشتن نمی دهم و سپس از هم خداحافظی کردیم متاسفانه ایشان در همان جریانی که برای از بین بردن دیده بان عراقی رفت به فیض عظیم شهادت نائل گشت.&lt;br /&gt;
دوستش مجید توکلی تعریف می کرد که شهید همیشه یاد آوری می کرد که تاریخ 11/23 را فراموش نکنی ما همیشه عکس او را وسط سنگر می گذاشتیم و به شوخی می گفتیم شهید 11/23 . روز 11/23 با هم بیرون رفتیم بعد دیدیم که محمد رضا نیست احساس کردیم با ما شوخهی می کند و در جایی پنهان شده است ولی وقتی یادمان آمد که امروز 11/23 است همه دلمان برای او به شور افتاد . فردا توانستیم پیکر او را پیدا کنیم در حالی که رو به قبله افتاده بود و اسلحه ااش که دیگر هیچ گلوله ای نداشت در کنارش افتاده بود .&lt;br /&gt;
یک شب با ایشان به جماران رفتیم تا با دوستانش در بیت حضرت امام(ره) خداحافظی کند. حدوداً دو ساعت طول کشید. وقتی برگشت به او گفتم که قم چکار می کردی که اینقدر طول کشید؟ گفت: وصیتهایم را برای دوستانم گفتم و همین باعث شد که خداحافظیم اینقدر طولانی شود.&lt;br /&gt;
دوستش مجید توکلی تعریف می کرد که شهید همیشه به ما یاد آوری می کرد که تاریخ 11/23 را فراموش نکنیم. ما همیشه به شوخی به او می گفتیم: شهید 11/23. روز 11/23 بود که با هم بیرون رفتیم. مقداری که با هم همراه بودیم. او از من جدا شد. بعد دیدم که سه تا عراقی را اسیر کرده و به طرف ما می آید.من او را با دوربین دنبال می کردم.که به ناگهان از طرف یکی از نیروهای دشمن به رگبار بسته شد.و همان تاریخی که خود برای شهادتش پیش بینی کرده بود به واقعیت پیوست.&lt;br /&gt;
شب قبل از شهادتش در مراسم نماز جماعت شرکت کرد و با دوستان بسیار گرم گرفت.بعد از نماز نشست و نکات شیرینی را بیان کرد و حتی با بعضی از برادرها شوخی هم نمود و فردای آن شب به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
یکبار یکی از عکسهای خود را داده بود به یکی از برادران که نقاش بود و او عکسش را بزرگ کشیده بود. داخل ستاد تیپ زده بود. زیرش نوشته شده بود شهید محمد رضا حمامی. یکی از برادرها به او گفت: فلانی شهادت مبارک.گفت هنوز زود است، چند وقت دیگر مانده است.&lt;br /&gt;
روز بعد از اینکه ازدواج کرد یکی از دوستانش مجید توکلی برای رفتن به جبهه دنبال محمدرضا آمده بود. هر چه مجید اصرار کرد که یکی دو روز دیگر پیش خانمت بمان گفت نه ما باید برویم منطقه را شناسایی کنیم.&lt;br /&gt;
روز بعد از ازدواجش پیش او رفتم. تا حال و احوالش را جویا شوم. گفت: مجید برای رفتن به جبهه بلیط گرفته ای؟ گفتم: نه. گفت: زودتر بگیر که برویم. گفتم: شما تازه ازدواج کرده ای . گفت: نه شما زودتر بگیر تا برویم.&lt;br /&gt;
یکبار در جبهه سوسنگرد مجروح شده بود چون پایش آسیب دیده بود او را به منزل آوردند همین که مقداری بهبودی حاصل کرد دوباره به جبهه رفت&lt;br /&gt;
زمانی که او را از منطقه به مشهد فرستاده بودند تا کاری را در سپاه به او بسپارند بعد از چند وقت گفت: من باید برگردم زیرا دویست تا نیرو را باید در جبهه تجهیز کنیم. بودن من در جبهه مهمتر است و دوباره به جبهه برگشت.&lt;br /&gt;
از بیت امام (ره) به جبهه رفته بود که پس از مجروحیت ایشان را به تهران انتقال داده بودند. عمل جراحی پای ایشان موفقیت آمیز نبود و دوباره ایشان را جراحی کردند. هنوز بهبودی کامل حاصل نکرده بود که گفت: دوباره باید به جبهه بروم زیرا هفتصد نیرو را به من سپرده اند و من باید آنها را تجهیز کنم. و آنقدر مخلص بود که پس از شهادتش ما مطلع شدیم که ایشان جانشین عملیات بوده اند.&lt;br /&gt;
«نزدیک عصر من و شهید محمّدرضا حمّامی داشتیم می رفتیم تا مجدّداً خط را چک کنیم . دیده بان دشمن خیلی اذیّت می کرد . این برادرمان - شهید حمّامی - که از طرح و عملیّات تیپ یود ، گفت : من می روم گوش این دیده بان را می گیرم و می آورمش - پسر خیلی شجاعی بود . مدّتی هم مسئولیّت حفاظت از بیت امام را داشت و در اواخر محافظ حاج احمد آقا بود و در منزل حضرت امام رفت و آمد داشت - گفتیم ، بسیار خوب و خلاصه بعد از مقداری اصرار و با کسب تکلیف از فرماندهی تیپ جوادالائمّه ، ایشان تا نزدیکی های سنگر دیده بانی رفت که یک نفر بلند شد خودش را تسلیم کند . او روی زانو نشست و گفت : بارک الله ، بیا . علامت داد که عراقی بیاید و آن عراقی هم بلند شد و آمد امّا بعد از سمت راست ،‌برادر حمّامی به رگبار بسته شد . حدود 15 - 10 تیر به شکم و قسمت های دیگر بدنش خورد . نیروهای دشمن خیلی از جنازة او وحشت کرده بودند . سه نگهبان برای این جنازه گذاشته بودند . بعد بچّه ها آمدند طناب به کمرشان بستند و یک طناب هم دستشان گرفتند و پائین رفتند و جنازة او را بوسیلة طناب از زیر آتش عقب کشیدند .»&lt;br /&gt;
عراقی ها کنار یک تنگه رفته و آنجا را خالی کرده و سنگر گرفته بودند و از آن سنگر بچّه ها را سیمینوف می زدند . شهید حمّامی از بچّه های طرح و عملیّات تیپ امام جواد (ع) بود و قبل از اینکه من بیایم ، کنار آن سنگر رفته بود . آن سنگر 7 الی 8 متری بیشتر فاصله نداشت و 4 نفر از عراقی ها درون آن بودند . کنار سنگر یک کانالی زده بودند که حدود 10 الی 15 متر این طرف تر می آمد و گاهی اوقات ما را از آنجا می زدند . شهید حمّامی به جلو رفته و آن ها را غافلگیر می کند . دو نفر از سنگر بیرون میآیند و دست هایشان را بلند می کنند و شهید هم فکر می کند که فقط همین دو نفرند امّا در این فاصله دو نفر دیگر از درون کانال وی را به رگبار می بندند و به شهادت می رسانند . روز بعد بچّه ها جنازه را به عقب می آورد .&lt;br /&gt;
سال 56 بود در آخرین روزهای سال با همدیگر قرارگذاشتیم که به هر کس عیدی می دهیم روی عکس شاه را یک ضربدر قرمز بکشیم و هر دو نیز این کار را کردیم.&lt;br /&gt;
در هفده دی ماه سال 56 قرار شد که خواهران مکتب عصمتیه راهپیمایی را انجام دهند زمانی که راهپیمایی شروع شد عده ای از مزدوران شاه به داخل جمعیت خواهران حمله ور شدند با این پیشامد ناگوار من و محمدرضا با آنها درگیرشدیم آنها من و محمدرضا را دستگیر کرده و به ماشین انتقال دادند. و بعد از اینکه آنها برای دستگیری دیگران رفتند ما فرارکردیم.&lt;br /&gt;
یکبار یکی از شخصیتهای زمان طاغوت می خواست به مشهد بیاید و تمام شهر را با پرچمهای 3 رنگ تزئیین کرده بودند. محمدرضا شروع کرد به کندن و پاره کردن پرچمهای تزئینی را به پایین آوردند.&lt;br /&gt;
در روز یک شنبه خونین (10 دی) در خنثی کردن و حمله مزدوران شاه نقش زیادی را به عهده داشت. او بر روی یکی از تانکها پرید و چند عدد اسلحه را از دست ایادی شاه خائن درآورد و به مردم بی دفاع داد.&lt;br /&gt;
بعد از شهادتش دوستان او تصمیم گرفتند که حتی اگر به شهادتشان هم انجامیده پیکر مطهر محمد رضا را به عقب بیاورند . پیکر شهید در 30 متری بعثیها قرار داشت. با طناب و تجهیزات رفتند برادری خودش را بالای سر شهید حمامی رساند . صورتش را بوسید. اسلحه اش را برداشت بعد پایش را بست و جنازه اش را آورد&lt;br /&gt;
زمان ورود حضرت امام به ایران در دوازده بهمن 57 قرار بود تلوزیون مراسم ورود ایشان را پخش کند . ما تلوزیون نداشتیم و آن هم به این دلیل بود که برنامه های تلوزیون فاسد بود ولی به هر صورت توانستیم تلوزیونی تهیه کنیم . همان ابتدای ورود حضرت امام به یکباره برنامه های تلوزیون را قطع کردند. ایشان خیلی ناراحت شده بود بغض گلویش را فشار می داد و می گفت این همه منتظر دیدن روی حضرت امام بودم ولی از دیدن آن محروم شدم.&lt;br /&gt;
یک بار زمانی که بنی صدر به ملاقات حضرت امام (ره) آمده بود ایشان جلوی ماشین بنی صدر را می گیرد و ما شین را بازرسی می کند .&lt;br /&gt;
در روستای ما زیارتگاهی به نام شاهزاده قاسم است . به علت اینکه سالها از ساختمان آن می گذشت کم کم رو به تخریب می رفت . محمد رضا وقتی دید زیارتگاه در حال تخریب است تصمیم به باز سازی آن گرفت . بولدوزری آورد و همراه با چند نفر دیگر از دوستان آن جا را مرمت کرد .&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که تمامی سر و صورتش را باند پیچی کرده بود و فقط چشمانش دیده می شد .&lt;br /&gt;
یک شب بعد از شهادت، پسرم را درخواب دیدم. در حالی که شدیدا گریه می کردم. دو نفر نقابدار آمدند و گفتند : چرا گریه می کنی؟ گفتم: پسرم شهیدشده است . گفتند : مقام او را نگاه نمی کنی؟ بعد با دست به سمت راست من اشاره کردند دیدم باغی پر از گل و میوه با خودم می گفتم اگر گل است میوه چیست و اگر میوه گل چیست؟&lt;br /&gt;
شبی که می خواستند ازدواج کنند باهم به جماران نزد حضرت امام (ره) رفتیم و حضرت امام صیغه عقد ایشان را جاری فرمودند.&lt;br /&gt;
دیک بار ایشان را دعوت کرده بودم که نهار را با ما صرف کند . خانمم وقتی نهار را برای او کشید . او به شوخی گفت : این بشقاب مال من که نیست ولی برای هرکس کشیده اید کم است .&lt;br /&gt;
یکبار با زیرپوش، منزل مراجعت کرد وقتی از او سؤال کردم که محمد رضا پس پیراهنت کجاست گفت: در راه که می آمدم برخورد کردم به شخصی که لباس نداشت به همین دلیل لباسم را به او دادم.&lt;br /&gt;
زمانیکه وسایل جهیزیه خانمش را لیست برداری می کردند گفت: من احتیاجی به این وسایل ندارم . من می خواهم با زنم ازدواج کنم نه با وسایلی که او می آورد . جالب این که هیچ کدام از وسایل را باز نکردند و بعد از چهلم شهید وسایل را دوباره به خانه زنش در قم فرستادیم .&lt;br /&gt;
روز شهادتش صبح از خواب بیدار شد و به پیش من آمد گفت: بیدار شو که برویم دارد دیر می شود من و ایشان و با دو سه نفر دیگر راهی خط مقدم شدیم. به آخرین جناح سمت راستمان رفتیم. یک مقداری از تپه های مشرف به منطقه را دیده بانهای عراقی تصرف کرده بودند. و هنوز خط پدافندی ما تکمیل نبود. تصمیم گرفتیم که کاری انجام بدهیم که دیده بانهای عراقی دیدشان روی منطقه کور شود. چند تا تک تیرانداز را آوردیم و در جناح راست گذاشتیم تا هر وقت دیده بان سرش را بالا آورد او را بزنند و یا لااقل دید او را روی منطقه کم کنیم. اما برادر حمامی اصرار داشتند که باید سرعت دیده بانها را از بین ببریم دوید و دو سه تا نیروی زبده را انتخاب کرد و بر روی تپه های مشرف به دیده بانها آنها را مستقر نمود اما آن روز انگار روز دیگر بود برادر رضا پیوسته در حال بالا و پایین رفتن از تپه ها بود و به نیروهای که برای از بین بردن دیده بانها مستقر کرده بود سر می زد. گفت من باید به جلو بروم و با دیده بانها درگیر شوم یا لااقل آنها را اسیر کنم. دشمن با ما حدود 200 متری فاصله داشت به یکباره دیدم که به سوی دشمن می دود. در سی متری دشمن نشست و به سوی آنها رگبار بست. خلاصه آنها مجبور شدند که خود را تسلیم نمایند. به چند متری برادر حمامی که رسیدند از پشت سر، عراقی دیگری برادر حمامی را به رگبار بست و ایشان صلوه ظهر روز 23/ 11/ 61 به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
زمانی که بازار رضا در مشهد ساخته می شد .من هم یکی از بنایانی بودم که در آنجا کار می کردم . محمد رضا را هم با خودم برای بنایی به بازار رضا می بردم . بعد از چند وقت مزد او هفتاد تومان شد در حالی که مزد من شصد تومان بود . مهندس پیمانکار می گفت : آفرین بر پسری که مزدش از پدرش بیشتر باشد .&lt;br /&gt;
یک روز برادرم به من گفت خواهر جان برایم دعا کن گفتم چه دعایی؟ گفت اصلاً دوست ندارم در خانه بمیرم دوست دارم جانم را در جبهه از دست دهم و به مقام والای شهادت دست پیدا کنم همیشه برایم دعا کن تا خداوند شهادت را نصیبم کند. تنها آرزوی برادرم شهادت بود.&lt;br /&gt;
آخرین باری که آقای حمامی را دیدم روزی بود که ایشان به شهادت رسید. محمدرضا عقب وانتی نشسته بود و می خواستند جلو بروند گفتم آقای حمامی مواظب خودت باش. ایشان لبخندی زد و دستی برایم تکان داد. از نوع لبخندش متوجه شدم که خبری است. انگار نوعی الهام به من شد که این بار آخری است که آقای حمامی را می‌بینم.&lt;br /&gt;
یادم است یک بار نیمه های شب از خواب بیدار شدم و همراه چند تن از دیگر بچه ها به سمت مسجد حرکت کردیم تا نماز شب بخوانیم در آنجا آقای حمامی را دیدم که او نیز برای خواندن نماز شب به مسجد آمده بود. یکی از بچه ها ـ حالا نمی دانم به شوخی گفت یا جدی ـ گفت بیایید نماز شب را به جماعت برگزار کنیم. ثوابش خیلی بیشتر است، من هم که تا آن موقع نمی دانستم قبول کردم ناگهان صدای خنده محمدرضا در آمد و گفت: نماز شب را که به جماعت نمی شود خواند نماز شب زمزمه تنهایی انسان است با معبودش. هنوز این حرف زیبای آقای حمامی در گوشم مانده است.&lt;br /&gt;
آقای حمامی به نماز اول وقت و مخصوصا جماعت تأکید بسیاری داشت. یکی از برادرها چند وقتی بود در نماز جماعت شرکت نمی کرد به همین خاطر آقای حمامی با او صحبت نمی کرد تا شاید از این طریق متوجه اشتباهش شود. همان فرد از من پرسید آقای هاشمی چرا آقای حمامی با من سرد بر خورد می کند، گفتم می دانی چرا؟ به این خاطر است که شما در نماز جماعت شرکت نمی کنید. گفت مگر آقای حمامی خبر دارد گفتم بله، از آن روز آن برادر در نماز جماعت شرکت فعالی داشت و آقای حمامی با این کارش به او آموخت که نباید نماز جماعت را ترک کند.&lt;br /&gt;
پسرم آخرین باری که اعزام به جبهه شد هنگام رفتن خواهرانش را به حجاب توصیه کرد و گفت تنها هدفتان حفظ انقلاب باشد، دوست دارم مانند زینب ( سلام الله علیها ) باشید.&lt;br /&gt;
بعد از شهادت محمدرضا یک شب خواب او را دیدم. دقیقاً مانند قبل از شهادتش با یکدیگر صحبت می کردیم و می خندیم با این تفاوت که بسیار نورانی بود. در عالم خواب ناگهان یادن آمد که محمدرضا شهید شده است. با خود گفتم اگر ایشان شهید شده است چگونه من با او صحبت می کنم، غرق در همین افکار بودم که ناگهام جمعی وارد اتاق شدند. محمدرضا به محض دیدن این افراد خود را به خواب زد، هر چه او را صدا زدند جوابی نداد.&lt;br /&gt;
برادرم پس از ازدواجش بی تاب تر از همیشه برای رفتن به جبهه بود وقتی دوستش برای احوالپرسی به منزلمان آمده بود به او گفت سریع تر بلیط تهیه کند تا دوباره عازم منطقه شوند. دوستش به او گفت شما کمی دیرتر بیا هنوز یک روز از ازدواجت گذشته است ولی برادرم در جواب دوستش گفت نه الان در جبهه به من نیاز است. نمی توانم اینجا بمانم و همان روز عازم منطقه شدند و دیگر بازنگشت.&lt;br /&gt;
یادم است که یک روز بچه ها دور هم جمع شده بودند و با یکدیگر صحبت می‌کردند دو سه نفری از وضع موجود به آقای حمامی شکایت کردند، گله داشتند آقای حمامی با خونسردی و لبخندی که بر لب داشت گفت: مگر این دنیا چقدر ارزش دارد که انسان بخواهد به خاطر آن رنج و ناراحتی بکشد یا اخمهایش را در هم کند. دنیای گذران هیچ ارزشی ندارد و سپس کمی با بچه ها شوخی کرد و روحیة آنها را عوض نمود.&lt;br /&gt;
یادم است در پادگان امام رضا (علیه السلام) آسایشگاهی در اختیار ما گذاشته بودند که مربوط به سپاه دانش بود. چون وضعیت خیلی بدی داشت قرار شد با کمک هم کمی آسایشگاه را تعمیر و رنگ کنیم. صبح ها که کلاس های آموزشی می دیدیم و بعد از ظهر ها، موقع استراحت به کارهای آسایشگاه می پرداختیم در بین بچه هایی که آسایشگاه را آماده می کردند آقای حمامی از فعالیت بیشتری برخوردار بود. پشتکارش از همه بیشتر بود. اگر لحظه ای هم ما می نشستیم سریع به ما تذکر می داد که بلند شوید، درست نیست بنشینید وقتی مسئوولیتی را قبول می کنید لحظه ای نباید درنگ کنید.&lt;br /&gt;
یادم است در منطقه، عراق دیده بانی داشت که بچه ها را خیلی اذیت می کرد. یکروز آقای حمامی به من گفت باید بروم و گوش این دیده بان را بکشم، منظورش این بود که او را از بین ببرد. همان روز ایشان به تنهایی جلو رفت، اینطور که شنیدم دو سنگر کمین عراقی را نیز از بین برده بود و دیده بان را نیز به هلاکت رسانده بود. آقای حمامی از شجاعت خاصی بهره می برد.&lt;br /&gt;
یک شب در خواب دیدم که با برادرم به سمت منزل امام خمینی (قدس سره) حرکت می کنیم. منزل امام روضه بود. مردها و خانم ها از هم جدا بودند. من به سمت اتاق زنانه رفتم و برادرم نیز به اتاق آقایان، دالانی بود که پله های زیادی داشت. از پله ها بالا رفتم قبل از اینکه به اتاق خانم ها برسم در اتاق دیگری نارنجک درست می کردند،‌یک نفر به من گفت خانم به برادرت بگو ما این ها را چه کار کنیم، رفتم و برادرم را صدا کردم و موضوع را به او گفتم. او گفت بگو صبر کنند. در همین حین انگار که دشمن حمله کرد به دنبال برادرم رفتم، وقتی به او رسیدم دیدم مانند پرندگان بال درآورد و به آسمان پرواز کرد. بعد از چند روز خبر شهادتش را شنیدم.&lt;br /&gt;
مدت زیادی بود که همراه با آقای حمامی در بیت حضرت امام خمینی(ره) خدمت می کردم روز تنفیذ ریاست جمهوری آقای خامنه ای من و محمدرضا دم درب ایستاده بودیم هنوز مراسم شروع نشده بود. کنار درب ایستاده بودیم و افرادی را که رفت و آمد می کردند کنترل می کردیم. فردی که آنجا مسئول فیلم برداری از مراسم بود دوست آقای حمامی درآمد آنها مشغول صحبت شدند آقای حمامی لهجه ی مشهدی را خیلی شیرین می کرد و فیلمبردار هم از شوخ طبعی ایشان آگاه بود فقط می خندید. آقای حمامی به فیلمبردار گفت مرد حسابی، مدت زیادی است که ما این جا در خدمت حضرت امام هستیم شما حتی یک بار هم از ما فیلمی نگرفته ای که مادرم در مشهد مرا ببیند. فیلمبردار هم همان طور که می خندید گفت بسیار خوب امروز از هر دو نفر شما فیلم خواهم گرفت. آقای حمامی گفت خوب ما باید چه کار کنیم. فیلمبردار نقطه ای را به ما نشان داد و گفت مراسم که شروع شد شما آنجا بروید. منظورش مکانی بود که حضرت امام می نشستند ما چون لباس شخصی به تن داشتیم معمولا هنگامی که آقا سخنرانی می کردند در بین جمعیت می نشستیم و بچه هایی که لباس کار داشتند در جایگاه می ایستادند ولی آن روز ما هم به جایگاه رفتیم و در سمت راست حضرت امام قرار گرفتیم هنگامی که مراسم شروع شد اصلا فراموش کرده بودم که فیلمبردار قرار است از ما فیلمبرداری کند ظهر که اخبار مراسم را نشان می داد ناگهان خودم و آقای حمامی را دیدم حتی چند لحظه ای روی صورت ما دو نفر زوم کرده بود&lt;br /&gt;
یادم است اوایل انقلاب حزب های گوناگونی وجود داشتند آنها برای این که مردم را از اهداف و تفکرات خودشان مطلع کنند در کنار دانشگاه ها مستقر می شدند و به محض تعطیل شدن دانشگاه ها اعلامیه ها و نشریه هایشان را پخش می کردند بعضی ها نشریه هایشان را به نرده های دانشگاه آویزان می کردند و تبلیغات خود را انجام می دادند، افرادی هم که اهل بحث کردن بودند همان اطراف می ایستادند و شروع به بحث با دانشجوها می کردند، عده ای اسم گروه هایشان را روی شومیزهای بزرگ می نوشتند و به دیوارها آویزان می کردند، خلاصه سر تا سر خیابان انقلاب تهران را همین افراد پر کرده بودند در آن زمان من به همراه چند تن دیگر از دوستان از جمله آقای حمامی در بیت حضرت امام خمینی(ره) بودیم. در آن لحظاتی که پست داشتیم که هیچ. اما در اوقات بیکاری در خیابان ها راه می رفتیم(مخصوصا خیابان انقلاب) و از نزدیک اوضاع سیاسی را کنترل می کردیم تا اگر جایی خلافی یا اهانتی صورت بگیرد مقابله کنیم. یک روز که به اتفاق آقای کاوه،حمامی و چند نفر دیگر مشغول راه رفتن بودیم آقای کاوه کمی جلوتر حرکت می کرد دیدم کنار بساطی که مربوط به مجاهدین خلق بود ایستاد و مشغول صحبت کردن با آنها شد به آنها گفت این نشریه ای که شما این جا نصب کرده اید در آن اراجیف نوشته شده است، اهانت به نظام مقدس جمهوری اسلامی کرده اید شما به مقام رهبری اهانت کرده اید. چند دختر و پسری که آن جا بود جواب آقای کاوه را دادند ولی آقای کاوه صحبت های دیگری انجام داد در این لحظه چند نفر دیگر از افراد مجاهدین بودند برای حمایت از دوستانشان به سمت آقای کاوه رفتند آنها فکر می کردند که آقای کاوه تنها است، خلاصه کار به جر و بحث کشید و صداها بالا رفت در این لحظه آقای عباسی و آقای حمامی و من جلو رفتیم تا مبادا آنها فکر کنند که آقای کاوه تنهاست. آقای حمامی که از قد و بالای بلندی برخوردار بود به محض این که جلو رفت آن افراد کمی صدایشان را پایین تر آوردند آقای حمامی گفت، آقای کاوه مشکلی پیش آمده است؟ در همین حین دیدم که آن چند نفر مشغول جمع کردن بساطشان شدند و به اصطلاح عقب نشینی کردند. از هیبت آقای حمامی ترسیده بودند چون می دانستند افرادی مانند آقای حمامی و کاوه حاضر هستند برای انقلاب حتی از جانشان نیز بگذرند به همین خاطر سریع تر بساطشان را از آن جا جمع کردند و رفتند.&lt;br /&gt;
با شهید حمامی رفت و آمد خانوادگی داشتیم. همسر ایشان باردار بود و چون دکتر اعلام کرده بود که بچه در چه تاریخی ممکن است به دنیا آید، محمدرضا چند روز قبل از شروع عملیات والفجر مقدماتی با یک تویوتا لنگروز از جبهه به مشهد آمد تا هم یکسری کارهایی که به او واگذار شده بود را انجام دهد و هم هنگام تولد فرزندش حضور داشته باشد. همسر ایشان در بیمارستان بستری بود. بچه زودتر از آن تاریخی که دکتر اعلام کرده بود به دنیا آمد. هنگامی که محمدرضا را دیدم، گفت من کارهایم را انجام داده ام و هرچه سریعتر باید برگردم گفتم خدا به شما یک دختر داده، نمی خواهی بروی او و مادرش را ببینی؟ گفت: نه. من در این لحظه نمی توانم چنین کاری را انجام دهم. گفتم خوب علتش چیست؟ باید بگویی برای چه نمی خواهی آنها را ببینی؟ گفت: اگر من بروم و دختر و همسرم را ببینم ممکن است همین ملاقات با آنها مرا گرفتار کند و موفق نشوم به جبهه برگردم و از عملیات و هدف اصلی خود دست بکشم ان شاءالله می روم، عملیات که انجام شد باز در فرصتی مناسب می آیم و آنها را می بینم. هر چه به محمدرضا اصرار کردم که این کار درست نیست، الان که هیچ کاری نداری، نیم ساعت وقت گذاشتن برای دیدن دختر و همسرت که زمان زیادی نیست، بعد می روی. هیچ فایده ای نداشت. او به خاطر حساسیت عملیات، با هواپیما برگشت و در همان عملیات به شهادت رسید و هرگز فرزند خود را ندید.&lt;br /&gt;
آقای حمامی دقیقا در کنار مواضع دشمن به شهادت رسید و این کار را برای برادرانی که می خواستند پیکر این شهید را به عقب انتقال بدهند مشکل می کرد بقدری نزدیک دشمن قرار گرفته بود که اگر کسی در آن محل می ربود نفس کشیدن عراقیها را هم حس می کرد .جلسه ای گذاشتیم تا چگونگی انتقال جنازه به عقب را بررسی کنیم .محبوبیت و شخصیت آقای حمامی بقدری زیاد بود که همه افراد حاضر در جلسه اعلام آمادگی کردند تا برای آوردن جنازه پیش قدم شدند با این که کار بسیار خطر ناکی بود و حتی احتمال اینکه تلفات هم بدهیم زیاد بود ولی هیچ یک از بچه ها دوست نداشت جنازه به همان حالت باشد .همه می خواستند سریعتر پیکر محمدرضا را به عقب انتقال دهند .به هر حال یک تیم شش نفره تشکیل دادیم حدود ساعتهای دونیم سه بود که عملیات را آغاز کردیم بچه ها با یک شور و شوق خاصی و از جان ودل خود را آماده کرده بودند .یکی از برادرها یک طناب را به خود بست و آرام آرام به سمت جنازه حرکت کرد سردیگر طناب نیز به دست بچه ها دیگر بود ایشان طناب را به آقای حمامی می بنند.سپس علامت دهد و بچه ها جنازه را بوسیله طناب بکشند .خلاصه کار با موفقیت انجام شد و جنازه به آرامی از ارتفاع تپه به پایین آورده شد خوشبختانه هیچ گونه مشکلی هم پدید نیامد و پیکر پاک این شهید بزرگوار برای تشییع به مشهد انتقال یافت.&lt;br /&gt;
زمانی که در بیت حضرت امام خمینی (رضوان الله علیه)خدمت می کردم یکبار تصمیم گرفتم که مرخصی بگیرم و به مشهد بیایم آقای حمامی وقتی که از تصمیم من مطلع شد گفت من هم همراهت می ایم خلاصه قرار شد دو نفری عازم مشهد شویم بلیط تهیه کردیم و سوار اتوبوس شدیم و از سمت جاده شمال به راه افتادیم حدود نیمی از راه را طی کردیم فکر می کنم نزدیکهای بابل بود که اتوبوس متوقف شد وقتی سوال کردیم که چرا ایستاده ایم و حرکت نمی کنیم راننده گفت جلوتر منافقین درگیری به وجود آورده اند و راه را بسته اند. هم من و هم آقای حمامی مسلح بودیم هر دو کلت کمری همراه داشتیم کلت آقای حمامی حدود دوازده گلوله و کلت من هم شش گلوله داشت. آقای حمامی گفت کارتهای شناسائیمان را باید مخفی کنیم همین کار را انجام دادایم سپس به من آموزشهای لازم را داد و طرحی ریخت که اگر درگیر شدیم چه باید بکنیم. در همین افکار بودیم که خوشبختانه بچه های سپاه بابل سررسیدند و درگیری فیصله یافت. ولی اگر اتفاقی هم می افتاد ما آمادگی کامل را داشتیم. آقای حمامی در لحظات حساس تصمیم می گرفت.&lt;br /&gt;
وقتی مطلع شدم که آقای حمامی به شهادت رسیده است خیلی ناراحت شدم جنازه ایشان روی تپه ای که در دید عراقیها بود مانده و بچه ها موفق نشده بودند جنازه ایشان را به عقب منتقل کنند اینطور که از بچه ها شنیدم او می خواسته یکی از دیده بانهای عراقی را از بین ببره که متاسفانه به شهادت رسیده است. همه همرزمان آقای حمامی مصمم بودند که هر طور شده جنازه را از تپه پایین بیاورند خلاصه پس از اینکه دو روز گذشت هوا تاریک شد یکی از برادرها با شجاعت خود را به جنازه آقای حمامی رساند سپس طناب را به پای ایشان بست و بچه ها سر دیگر طناب را کشیدند و به این ترتیب جنازه آقای حمامی را از آن منطقه خارج کردند وقتی جنازه را آوردند من برای تماشایش رفتم مثل همیشه لبخند زیبایی بر لب داشت متاسفانه تیر زیادی به پیکر ایشان اصابت کرده بود ولی صورتش سالم بود. خلاصه ایشان را داخل آمبولانس گذاشته و به خارج از جبهه منتقل کردند.&lt;br /&gt;
آقای حمامی قبل از اینکه به جبهه های جنگ بیاید در بیت حضرت امام خمینی مشغول انجام وظیفه بود .ایشان در آنجا مسولیت حفاظت برعهده داشتند و جز افراد بسیار نزدیک به حضرت امام و حاج احمد آقا بود. یکی از دوستان آقای حمامی برایم تعریف می کرد که از ایشان پرسیدم همه پاسدارها و بسیجی ها آرزو دارند که روزی در بیت حضرت امام باشند و از نزدیک ایشان را ملاقات کنند آنوقت شما که آنجا شخصیت مهمی بودی و رابطه نزدیکی هم با حضرت امام داشتی چه شد که همه چیز را ول کردی و به جبهه آمدی این کار شما همت بالایی را می طلبد ایشان به من گفت وقتی حضرت امام دستور داداند که جوانان باید به جبهه بروند ،هر کس که در خود می بیند که می تواند در جبهه باشد از لحاظ شرعی بر او تکلیف است که در جبهه خدمت کند من هم خدمت حاج احمد آقا رسیدم به ایشان گفتم اگر اجازه می دهید من به جبهه می روم حاج احمد آقا در جوابم گفتند اگر احساس می کنی که می توانی تکلیف خود را انجام دهی به همان جا برو ،به همین خاطر و دستور حضرت امام عازم جبهه های جنگ شدم.&lt;br /&gt;
یادم است آخرین باری که آقای حمامی را دیدم در منطقه فکه بود. در آن ایام من بین منطقه سومار و فکه رفت و آمد داشتم قبل از عملیات والفجر مقدماتی بود در آن زمان آقای حمامی در تیپ جواد الائمه بودند ایشان را مثل همیشه بشاش و لباس تمیز و مرتب دیدم ، آقای حمامی با آن شرایط سخت رملی همیشه مرتب و تمیز بود. سلام و احوالپرسی کردیم و دوی همدیگر را بوسیدیم و سپس از هم جدا شدیم و او را به خداوند سپردم دیگر به خاطر موقعیت و وظیفه ام از منطقه خارج شدم و پس از عملیات شنیدم که ایشان به فیض عظیم شهادت نائل گشته است.&lt;br /&gt;
یادم است زمانی که در بیت حضرت امام و در کنار آقای حمامی خدمت می کردم اکثر افرادی که آنجا بودند را جوانان تشکیل می دادند یکروز آقای حمامی به من گفت ببین اکثر نگهبانان جوان هستند باید از جوانی شاناستفاده کنند ما که پاسدار حضرت امام هستیم باید خودمان را در مسیری که ایشان طی می کند قرار دهیم گفتم چه باید بکنیم ؟ اقای حمامی گفت شما که دارای خط زیبایی هستی ،طرز نماز شب خواندن را روی کاغذ بنویس و به دیوار آسایشگاه نصب کن شاید همه جوانان نماز شب را یاد نداشته باشند.شب ها هنگامی که از پست بر میگردند خوب است که نماز شب بخوانند من هم گفتم باشد. چند روزی گذشت و من تقریبا موضوع یادم رفته بود که دوباره آقای حمامی این موضوع را تذکر داد.ایشان خیلی روی مسئله نماز شب تاکید داشت ،خلاصه کاری را که گفته بود انجام دادم از آن شب هر وقت که نبمه های شب بلند می شدم می دیدم که هفت یا هشت نفر در حال خواندن نماز شب هستند.&lt;br /&gt;
در زمستان سال پنجاه و نه بنی صدر ملعون ریاست جمهوری ایران اسلامی را در اختیار گرفته بود در آن زمان گردهمایی در سطح شهر و دانشگاهها برگزار می شد یادم است یکبار برای یکی از سخنرانی های صدر خیلی تبلیغ شد قرار بود او در روز چهارهم اسفند در دانشگاه تهران سخنرانی کند بچه ها هم خیلی حساس بودند که در این گونه جلسات حتما شرکت کنند کسانی پست داشتند سر پستشان بودند ولی بقیه بچه ها هماهنگ کرده بودند که در جلسه حضور یابند از جمله آقای عباسی ،آقای حمامی و ... چند نفری نیز از جمله خودم با وجود اینکه خیلی دوست داشتم بروم نتوانستم کلا بچه ها از میتینگ های بنی صدر خیلی رنج می بردند سخنرانی هایی که انجام می داد اکثرا با آشوب و بلوا همراه بود به همین خاطر بچه ها حزب الهی خیلی تاکید داشتند تا در این گونه جلسات شرکت و آن را سرکوب کنند عمده ی طرفداران بنی صدر افرادی که در گروه محارب بودند، مخصوصا منافقین و افراد ضد انقلاب در اطراف جلساتش به چشم می خوردند که با سر و وضع بسیار بدی ،دختر و پسر مخلوط شعار های بد و زننده علیه نظام ،علیه قوای مملکت به اسم حمایت از بنی صدر سر می دادند به همین دلیل لازم بود که بچه های حزب الهی نیز در اینگونه مراسم ها شرکت داشته و مقابله به مثل کنند ،شب شد و بچه ها از مراسم سخنرانی برگشتند آقای حمامی با سر و وضع بهم ریخته ای برگشت، صورتش خونی و قسمتهایی از لباسش پاره شده بود اکثر بچه هایی که به جلسه رفته بودند به همین وضع بودند ترسیدم، گفتم چه شده است؟ شما چرا زخمی هستید؟ چرا لباسهاتیان خونی است؟ متاسفانه از همان واقعه ای که می ترسیدم اتفاق افتاده بود و درگیری به وجود آمده بود از آقای حمامی جریان را سوال کردم ایشان گفت وقتی به جلسه رفتیم نزدیک جایگاه نشتیم شاید فقط ما بودیم در جمع شرکت کنندگان که وضعیت مناسبی داشتیم اکثر افراد با وضعیت های نا مناسب و زننده در مراسم شرکت کرده بودند و از همان اول دست و سوت و شعار های از این قبیل بنی صدر حمایت می کنیم را سر می دادند همان لحظه متوجه شدیم ما در این جمع بیگانه هستیم ،سخنرانی شروع شد-آن موقع رسم بود در سخنرانیها بعضی از اوقات تکبیر گفته شود -بعضی اوقات که ما تکبیر می فرستادیم بقیه جمع شروع به کف و سوت زدن می کردند،مرتبه سوم یا چهار بود که تکبیر می فرستادیم ناگهان دیدیم جمعیت به سمت ما هجوم اوردند خود بنی صدر هم از آن بالا مرتب می گفت بگیریید اینها را،ببریید... خلاصه افراد زیادی به ما حمله ور شدند و کتک مفصلی زدند فقط به خاطر اینکه ما تکبیر گفته بودیم خیلی ناراحت شده بودیم که چرا یک مسول مملکت اینگونه رفتار میکند البته ان زمان هم ما می دانستیم که بنی صدر خائنی بیش نیست ولی مردم هنوز کامل اور را نمی شناختند تا اینکه چهره واقعی او برای همه رو شد.&lt;br /&gt;
یکبار که آقای حمامی به تنهایی جلو رفته بود متاسفانه مورد اصابت گلوله قرار گرفته و به شهادت رسیده بود حدود دو روز هم جنازه ایشان، در محل شهادتش مانده بود تا اینکه چند نفر از بچه ها از جمله آقای گل پرور و آقای شاملو جلسه ای ترتیب دادند و قرار گذاشتند به هر نحوی که است پیکر پاک آقای حمامی را به عقب انتقال دهند آقای گل پرور گفت من طنابی به خودم می بندم و جلو می روم اگر کشته یا مجروح شدم مرا به عقب بکشید و اگر سالم ماندم طناب را به آقای حمامی می بندم شما او را بکشید من هم خودم برمی گردم، جنازه آقای حمامی دقیقاً چسبیده به خط عراقیها بود و دیده بانها و سنگرهای کمین کاملاً به آن منطقه تسلط داشتند کار بسیار خطرناکی بود ولی بچه ها که علاقه خاصی به آقای حمامی داشتند حاضر بودند که به خاطر جنازه ایشان، حتی جان خود را فدا کنند. خلاصه آقای گل پرور با شجاعت تمام طناب را به خود بست و به سمت جنازه رفت خوشبختانه برای ایشان اتفاقی هم رخ نداد و توانست با موفقیت کارش را به پایان برساند و طناب همراه خود را به آقای حمامی بشت و با علامتی که داد بچه ها شروع به کشیدن طناب کرد و چون جاده نیز صاف و هموار بود خوشبختانه مشکلی پیش نیامد و جنازه ایشان به عقب آورده شد یکی از بچه ها نیز به نام آقای باغبان که در نقاشی مهارت داشت در همان حال عکسی را از آقای حمامی کشید بسیار زیبا شده بود تا مدتها به دیوار سنگر آویزان بود. حتی عکس آقای حمامی که به دیوار سنگر زده شده بود برای بچه ها روحیه بود.&lt;br /&gt;
یادم است شب ازدواج برادرم خانواده عروس به خاطر اینکه در مجلس مرتب صلوات فرستاده می شد شاکی بودند بعضی از اقوامشان گفتند اگر فردا هم عروسیتان اینگونه باشد ما نمی آئیم، نه دستی می توانیم بزنیم، نه دایره ای، … برادرم گفت مراسم ازدواج ما به همین گونه است سپس به نماز ایستاد. نمازش کمی طولانی شد و قتی که به پایان رسید چشمم به صورتش افتاد که پر از اشک بود چشمهایش سرخ شده بود سپس گفت همه دور تا دورم بنشینید، هر چه گفتم شما هم آمین بگوئید و مشغول دعا خواندن شد در حالی ک مهمانان آمین می گفتند پس از اینکه چند دعا کرد گفت این دعای آخری را بلندتر آمین بگوئید و از خداوند شهادت را طلب کرد. ما هم که حواسمان پرت بود همه گفتیم آمین در این لحظه محمد رضا شروع به خندیدن کرد من از خداوند شهادت خواستم و شما همه آمین گفتید. دو روز بعد نیز عازم جبهه شد و دیگر باز نگشت تا اینکه در عملیات والفجر یک به فیض عظیم شهادت نائل گشت.&lt;br /&gt;
آقای حمامی با وجود اینکه نیروهای زیادی زیر دستش بودند ولی روی تک تک بچه ها شناخت داشت، همه را زیر نظر می گرفت و از هیچ یک غافل نبود. یک روز به من گفت آقای موسوی یک هفته است که کاملاً شما را زیر نظر دارم گفتم بسیار خوب، اشکالی هم در کار ما دیده ای؟ گفت بله، آن روز بدون اجازه ترشی های یکی از بچه ها را برداشتی و چیزی هم به او نگفتی. در آن زمان مصرف ترشی در پادگان ممنوع بود و بر همه واجب بود که از غذای پادگان استفاده کنند ولی اغلب اوقات بعضی از بچه ها پنهانی با خود ترشی می آوردند و مصرف می کردند یکروز یکی از نگهبانها به من خبر داد که یکی از بچه ها در کمدش ترشی قایم کرده است و من هم بدون اینکه به او اطلاع بدهم شیشه ترشی اش را برداشتم از آنجا که آقای حمامی مراقب تمام حرکاتم بود این کار مرا دیده بود و به من گوشزد نمود. به من گفت شما نباید این کار را انجام می دادی، یا حداقل پس از آن به او می گفتی. خلاصه ایشان کلی مرا نصیحت کرد. در نهایت فردی که ترشی آورده بود نیز از سپاه اخراج شد ولی با همه ی این احوال آقای حمامی به دلیل اینکه حساسیت خاصی روی اینگونه مسائل داشت نتوانست اشتباهم را به من نگوید و مرا راضی کرد که حرکت زشتی انجام داده ام.&lt;br /&gt;
یادم است در منطقه فکه در ستاد نصر بودم آقای حمامی شب به سنگر ما آمد. ایشان فرد بسیار شوخ طبعی بود و با اکثر بچه ها شوخی داشت وقتی به سنگر ما آمد گفت بچه ها شام چی دارید؟ گفتیم می خواهیم املت درست کنیم ولی ذره ای به تو نمی دهیم محمد رضا گفت من هم احتیاجی به غذا شما ندارم امشب سنگر بهروز ـ یکی از دوستانش ـ دعوت هستم آنجا به من شام می دهند. سپس در حالی که لبخند بر لب داشت انگار نظرش عوض شد دوباره گفت بچه ها من فردا شهید می شوم به من هم شام بدهید تا دلم ناراحت نباشد گفتم بسیار خوب حالا که قرار است فردا شهید شوی کمی از املتمان را به تو می دهیم خلاصه آقای حمامی همانجا در سنگر نشست تا غذا حاضر شد و دور هم شام را خوردیم، فردا صبح حدود ساعتهای ده یا یازده بود که خبردار شدم محمد رضا به شهادت رسیده است. باورم نمیشد انگار که خودش از شهادتش مطلع بود.&lt;br /&gt;
یادم است برادرم در کمدش همیشه اسلحه و مقداری مهمات داشت روز آخری که می خواست عازم جبهه شود حالتش تغییر کرده بود. هنگام خداحافظی سه مرتبه از در حیاط بیرون رفت و باز دوباره برمی گشت و به خانه نگاه می کرد. مادرم گفت بچه ها شماها بیایید بیرون، شاید محمد رضا می خواهد صحبتی با خانمش بکند و جلوی شماها رویش نمی شود برادرم گفت نه مادرجان هیچ صحبت خاصی ندارم، صورتش نورانی شده بود و خلاصه از خانه خارج شد من که برای تمیز کردن کمدش رفته بودم متوجه شدم تمام مهمات و اسلحه اش را نیز با خود برده است در حالی که دفعات قبل که عازم جبهه می شد تمام مهماتش را با خود نمی برد. ولی اینبار انگار که می دانست می خواهد شهید شود همه چیزهایی که مربوط به جبهه بود را با خود برده بود. برادرم با وجود اینکه تنهایک روز ازدواجش گذشته بود ولی به محض اینکه با او تماس گرفتند متوجه شد که در جبهه به او نیاز است از همه چیز دل برید و عازم منطقه شد و در عملیات والفجر یک نیز به آرزوی دیرینه خود یعنی شهادت رسید.&lt;br /&gt;
همان اوایلی که پسرم به شهادت رسیده بود یکشب در خواب دیدم در باغی راه می روم و از شهید شدن محمد رضا بسیار ناراحت بودم به طوری که اشک تمام صورتم را پر کرده بود. در این لحظه خانمی که نقاب بر صورتش زده بود و بسیار نورانی بود به من نزدیک شد گفت چه شده است خانم چرا اینقدر گریه می کنی؟ گفتم خانم پسرم شهید شده است. گفت پسر شما شهید نشده است. گفتم شهید شده است گفت نه، همراهم بیا تا نشانت دهم همراه ایشان راه افتادم ناگهان پنجره ای در مقابل صورتم ظاهر شد. ایشان در پنجره را باز کرد. ائمه اطهار(علیهم السلام) دور تا دور اتاقی نشسته بودند و پسرم نیز ما بین آنها قرار گرفته بود و مشغول صحبت کردن بود. ایشان که بعداً متوجه شدم حضرت فاطمه (سلام الله علیه) هستند به من گفتند حالا دیدی که پسرت شهید نشده است. سپس به من گفتند کجا از اینجا بهتر سراغ داری و سپس از خواب بیدار شدم در حالی که در گلویم بغض داشتم افسوس خوردم که چرا چادر حضرت زهرا را نگرفتم تا برایم دعا کنند.&lt;br /&gt;
در منطقه دیده بانی عراقی وجود داشت که باعث مزاحمت و تلفات زیادی برای نیروهای ایرانی شده بود. بچه ها جریان را به آقای شاملو فرمانده تیپ ویژه جوادالائمه گزارش می دهند آقای شاملو به آقای حمامی مأموریت می دهد که این قضیه را بررسی کند و با خود بیاورد. به همین منظور به تنهایی از نقطه ای که در دید دیده بان نبوده و جهتی که راه فرار نداشته باشد حرکت می کند. خلاصه او را اسیر می کند و با خود مقداری راه می برد. همه بچه ها آرزو داشتند این دیده بان هر چه زودتر از بین برود چون او هدایت آتش را بسیار خوب انجام می داد و باعث تلفات زیادی برای نیروهای ایرانی شده بود. در همین حین که آقای حمامی دیده بان را با خود می آورده یکی از نیروهای عراقی که در سنگر کمین بوده است شروع به تیراندازی به سمت آقای حمامی می کند و متاسفانه این سردار دلیر اسلام به فیض عظیم شهادت نائل می گردد پیکر آقای حمامی که به طور غافلگیرانه به شهادت رسیده بود حدود سه شب در همان منطقه باقی مانده ولی خلاصه به هر ترتیبی بود بچه ها جنازه پاک ایشان را به عقب جبهه منتقل کردند.&lt;br /&gt;
آقای محمد رضا حمامی مدتی را در بیت حضرت امام بود و مسئولیت حفاظت از بیت را بر عهده داشت پس از مدتی ایشان عازم جبهه شد.یکروز که با او صحبت می کردم از خاطراتش در بیت حضرت امام خمینی برایم تعریف می کرد .یکی از خاطراتش را اینگونه نقل کرد گفت:یکروز صبح رفتم به باغ پشت منزل حضرت امام ،آنها با چند نفر از بچه ها مشغول تمرین تیراندازی شدیم در همین حین حضرت امام هم برای قدم زدن وارد باغ شدند من به محض اینکه امام تشریف آوردند به حضور ایشان رفتم و گفتم اگر می شود شما هم تیراندازی کنید حضرت امام قبول نمی کردند ولی دوباره اصرارکردم تا راضی شدند ،پس از تیراندازی حضرت امام به من گفتند شما در هنگام تیراندازی ،طرز ایستادنت درست نیست وسپس حالت صحیح ایستادن را به من آموزش دادند من فضولی کردم و گفتم،آقا شما هم مگر تیرادازی بلدید؟ حضرت امام پاسخ دادند من تاکنون هشت جلدکلت پاره کردم ـ منظور ایشان این بودکه از کلت های زیادی استفاده کرده اندودراین کاردارای تبحرخاص هستند ـ&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان پسرم برایم تعریف می کرد روز شهادتش محمدرضا، به من گفت: مجید بلند شو برویم جلو بچه ها در وضعیت بدی قرار دارند گفتم بشین صبحانه ات را بخور بعد می رویم.محمدرضا گفت:نه یک دقیقه هم،یک دقیقه است نباید معطل کنیم سپس به تنهایی جلو رفت ساعتی بعد از پشت خاکریز با دوربین که نگاه می کردم محمدرضا را دیدم که دو اسیر عراقی با خود به سمت خاکریز خودی می آورد ولی ناگهان بر زمین افتاد .دوباره بلند شدولی هنوز چند قدمی نرفته بود که دوباره بر زمین افتادودیگر بلند نشد .اسیرهایش نیز فرار کردند فهمیدم که به شهادت رسیده است با یکی دو تا از بچه ها سریع رفتیم تا جنازه اش را به عقب برگردانیم متوجه شدم که هر چه تیر در خشابش بود خالی کرده است واسرارا نیز با اسلحه بدون فشنگ می آورده است که متأسفانه نیروهای رژیم بعث او را از پشت زده و با لاخره او را به آرزوی دیرینه اش رساندند.&lt;br /&gt;
یکبار که عملیاتی تمام شده بود من و آقای حمامی مرخصی گرفتیم وبه مشهد آمدیم وقتی به مشهد رسیدیم من به خانه خودم رفتم و آقای حمامی نیز به خانه خودش،ولی قرار گذاشتیم تافردا همدیگر را در خیابان کوهسنگی ببینیم آقای حمامی درآن زمان ساعت صفحه بسیار زیبایی داشت من هم یک ساعت کامپیوتری داشتم که از لحاظ کاری بسیار عالی بود.فردا که همدیگر را دیدیم آقای حمامی پس از احوالپرسی گفت:بیا ساعتهایمان را عوض کنیم سپس دستش را روی ساعتش گذاشت وفقط گوشه ای از آن را به من نشان داد من هم که دیدم ساعت بسیار زیبایی است قبول کردم وساعتم را باز کردم وبه آقای حمامی دادم.محمد رضا فرد بسیار شوخ طبعی بود،تا ساعت را گرفت به دستش بست وساعت خودش را به من دادورفت پس از یک ساعت که به ساعت نگاه کردم متوجه شدم عقربه ها یش کار نمی کند،دیگر دسترسی به محمد رضا هم نداشتم تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم.خلاصه ساعت را هم به ساعت سازی دادم ودرستش کردم وهنوز هم به عنوان یادگاری از این شهید بزرگوار به دست دارم.&lt;br /&gt;
آقای حمامی وقتی ازدواج کرد فقط یک شب توانست درمشهد دوام بیاورد و فردای آن روز دوباره عازم منطقه شد . هر چه دوستان و فامیل به او گفتند بمان، حداقل یک هفته صبر کن، تازه ازدواج کرده ای بعد برو ولی محمد رضا قبول نمی کرد می گفت منطقه به من نیاز دارد نمی توانم اینجا بمانم اتفاقاً این آخرین باری بود که ایشان عازم جبهه شد و بعد از آن در عملیات والفجر مقدماتی به شهادت رسید روزی که ایشان را تشییع می کردند روی تابوتش نوشته بود داماد یک شبه، شهادتت مبارک، اکثر افرادی که در مراسم تشییع این شهید بزرگوار شرکت کرده بودند تحت تاثیر این جمله زیبا قرار گرفته بودند.&lt;br /&gt;
در آن مقطعی که در جبهه افتخار داشتم و با آقای حمامی بودم ایشان خاطرات زیادی از حضرت امام برایم تعریف می کردند ـ آقای حمامی قبل از اینکه عازم جبهه شوند در بیت حضرت امام مسئولیت حفاظت از ایشان را داشتندـ از آقای حمامی پرسیدم وداعتان با حضرت امام چگونه بود ، لحظات آخر به امام چه گفتید؟ ایشان در جوابم گفت آن روزی که می خواستم از بیت امام بیرون بیایم رفتم تا از حضرت امام خداحافظی کنم ولی در اتاق ایشان بسته بود، به نظرم استراحت می کردند و موقعیت مناسبی نبود به همین خاطر در اتاق حضرت امام را بوسیدم و با خودم گفتم خدا کند امام از من راضی باشند، در آن لحظه تنها آرزویی که داشتم این بود که یکبار دیگر آقا را ببینم ولی نشد به همان بوسیدن در اتاق ایشان بسنده کردم.&lt;br /&gt;
بعضی اوقات که با آقای حمامی در سنگر تنها می شدیم با یکدیگر صحبت می کردم یکبار به ایشان گفتم آقای حمامی مسئله ای برایم بوجود آمده است گفت بپرس گفتم چطور شد که شما به جبهه آمدی، ـ آقای حمامی قبل از اینکه به جبهه بیاید در جماران و در بیت حضرت امام خمینی خدمت می کرده است ـ همه آرزو دارند در کنار حضرت امام باشند، افتخاری است که نصیب هر کسی نمی شود آن وقت یک نفر که این سعادت را پیدا کرده است آن را رها کند و به جبهه بیاید نشان از گذشت و ایثار زیادی می باشد. آقای حمامی در حالی که لبخند می زد گفت نه، من فقط مدتی اینجا هستم، می خواهم اینجا خودم را صیقل دهم تا مخلص تر شوم و سپس برای همیشه خواهم رفت. ان موقع حرفهای این بزرگوار را نمی فهمیدم ولی حالا که به فیض عظیم شهادت نائل گشته است متوجه می شوم که آن روز به من چه می گفت وقتی گفت برای همیشه خواهم رفت فکر می کردم می خواهد دوباره به جماران بازگردد ولی اکنون متوجه شده ام که هدف او فقط شهادت بود.&lt;br /&gt;
-یادم است یکروز که از خانه بازگشتم خواهر خانمم که منزل ما بود گفت:آقای حمامی به تهران نمی روی؟گفتم چرا باید به تهران بروم نکند اتفاقی برای محمد رضا افتاده و من بی اطلاع هستم .خواهر خانمم گفت اتفاق مهمی نیفتاده است مجروحیت مختصری برایش پیش آمده است. اتفاقاً نهار هم حاضر بود ولی از بس نگران بودم همان لحظه شناسنامه ام را بر داشتم و به راه آهن آمدم از آنجا سوار قطار شدم وخودم را به تهران رساندم در تهران به من گفتند که محمد رضا اینجا نیست باید به قم بروی . دوباره راهی قم شدم خلاصه او را در قم پیدا کردم از ناحیه پا مجروح شده بود خود دکتر هم تعجب می کردند با وجود اینکه تیر به پایش اصابت کرده بود ولی دوستانش در جبهه پای محمد رضا را بسته بودند و به طور کلی خونریزی قطع شده بود .معجزه ای صورت گرفته بود .دکترها به او اجازه دا دند تا از بیمارستان خارج شود به او گفتم پسرم بهتر است همراه من به مشهد بیایی ولی قبول نکرد گفت من باید به تهران بروم در جماران کمی کار دارم ولی به شما قول می دهم فردا با هواپیما به مشهد بیایم.من همان روز به مشهد آمدم و فردایش نیز محمد رضا خود را به مشهد رسانید ولی بیشتر از یکروز نماند و گفت می خواهم به جبهه بروم گفتم پسرم تو تازه آمده ای ولی محمد رضا قبول نکرد وگفت آنجا خیلی کار دارم من و مادرش آن موقع نمی دانستیم که پسرم در جبهه جزو فرماندهان است ولی او هیچ گاه از مسؤلیتش برای من و مادرش چیزی نمی گفت و هر بار که از او در این مورد سوًال می کردیم می گفت آنجا کار خاصی انجام نمی دهم.&lt;br /&gt;
دوران آموزش را در پادگان امام رضا (علیه السلام) گذراندم روز آخر ما را به اردویی در اطراف وکیل آباد بردند قلعه قدیمی بود که در وسط آن استخر پر از آبی قرار داشت، برف هم به شدت می بارید و هوا بسیار سرد بود بچه ها در چادر های انفرادی قرار گرفته بودند،ایشان در بین بچه ها از محبوبیت خاصی برخوردار بود.نیمه ها ی شب آقای کاوه بچه ها را بیرون کشید وگفت همه باید وارد استخر آب شوند. استخر عمق کمی داشت ولی آب آن بسیار سرد بود.آقای کاوه گفت همه باید لباس و تجهیزات کامل وارد استخر شوند و از آن طرف بیرون آیند همه به هم نگاه می کردند یکی از بچه ها گفت هوا خیلی سرد است همه مریض می شوند ولی آقای کاوه گفت همه باید از دستور اطاعت کنند یادم است اولین نفری که پیشقدم شد آقای حمامی بود ایشان با لباس و تجهیزات همراهش به وسط استخر پرید و از آن طرف بیرون آمد ، بچه ها که جراًت پیدا کرده بودند یکی یکی وارد شدند واز آن خارج شدند .ناگهان خود آقای کاوه نیز از استخر پرید وهمان جا مانده دیگر بیرون نیامد تا تمامی بچه ها از استخر خارج شد ند همه بچه ها خیس شده بودند و از سرما به خود می لرزیدند آقای کاوه از استخر خارج شد وبچه ها را به بلندیهای اطراف برد وحسابی دواند ،روی زمین غلط می داد ،با این کارش بچه ها هم گرم شدند وهم لباس هایمان کمی خشک شد ،آب آن گرفته شد .با توجه به امکانات کمی که داشتیم دو دستگاه اتو بوس آوردندو داخل هر اتوبوس حدود 70 نفر نشستند و به سمت پادگان راه افتادیم و آنجا بچه ها لباسهایشان را عوض کردند.&lt;br /&gt;
یکروز صبح زود دائی وبرادر و پدر خانم محمد رضا به منزل ما آمدند هرگز سابقه نداشت که آنها این موقع روز به خانه ما بیایند گفتم اتقاقی افتاده است ؟پدر خانم محمد رضا گفت نه صبح به حرم رفته بودیم با خودمان گفتیم بعد از زیارت احوالی از شما بپرسیم .همسرم در حیاط مشغول کاشتن نهال بوداز وقتی شنیده بودیم که محمد رضا در راه است و می خواهد به مشهد بیاید در پوست خود نمی گنجیدیم برادر خانم پسرم از من پرسید آقا رضا با شما تماس نگرفته است گفتم اتفاقاً چند روز قبل با پدرش تماس گرفته و گفته است قصد دارد چند روزی را به مر خصی بیاید عروسم گفت مادر جان می خواهی تماس بگیریم ببینم رضا کجاست گفتم بیا برویم تلفن بزنیم وقتی با جماران تماس گرفتیم به من گفتند آقا رضا در راه است -همسر محمد رضا از قبل با جماران هماهنگ کرده بود و آنجا سپرده بود اگر مادر محمد رضا تماس گرفت به او بگویید پسرش در راه است و من از این موضوع بی اطلاع بودم -فردای آن روز از جماران با منزل ما تماس گرفتند همسرم گوشی را بر داشت از او سوًال کردند که محمد رضا به مشهد رسیده است یا نه ؟ همسرم گفت نه ،سپس آنها گفته بودند امشب یا فردا پسرتان می آید همسرم که از این موضوع خوشحال شده بود تصمیم گرفت این خبر را به برادرش نیز بدهد .همه اقوام و پسر عموهای پسرم از شهادت او خبر داشتند فقط من و پدرش بی اطلاع بودیم ظهر که همسرم به خانه آمد گفت صبح که به دیدن برادرم رفتم حالش خیلی بد بود رنگ صورتش کبود شده بود گفتم برادر اتفاقی افتاده است ؟گفت شما از محمد رضا خبری نداری ؟من هم گفته بودم نه ولی در دلم شک کردم به همین خاطر به سپاه رفتم آنجا به من گفتند تا عصر به شما خبر می دهیم .تا این حرفها را از زبان همسرم شنیدم من نگران شدم.ظهر شد بچه خواهر شوهرم به منزل ما آمد گفت :آمدم احوالپرسی .گفتم چه شده است گفت هیچی امدم از رضا خبر بگیرم.او می خوست بیداند من از شهادت پسرم خبر دارم یا نه .خیلی نگران شده بودم.گفتم شما از پسرم خبر دارید؟ گفت نه وسریع از خانه خارج شدم وپیش همسر پیسرم امدم و گفتم منصوره به امام رضا قسم می دهم اگر اتفاقی افتاده است به من بگو گفت نه اتفاقی نیافتاده است .گفتتم هر چه شده است به من بگو گفت مادر محمد رضا مجروح شده است ودر بیمارستان بستری است فردا به ملاقاتش می روم . عصر جوان سیدی به منزل ما آمد.از طرف سپاه بود. به من گفت که با همسر آقای حمامی کار دارمگفتم تورا به خدا اگر اتفاقی افتاده است به من بگو گفت نه اتفاقی نیافتاده است فقط چند کلام صحبت با ایشان دارم خلاصه عروسم چند لحظه ای با این مرد صحبت کرد و سپس وارد خانه شد گفتم منصوره چه شده به من بگو گفت چیزی نشده فقط درباره مجروحیت رضا با من صحبت کرد .صریح به کوچه دویدم وخودم را به ان جوان رساندم گفتم چرا به من نمی گویی چه شده تورو به جدت قسم اگر شهید شده است به من بگو گفت نه مادر جان هیچ اتفاقی نیافتاده است وسپس رفت. با اینکه هنوز کسی چیزی از شهادت پسرم نگفته بود ولی دیگر مطمئن شدم که او شهید شده است. ظهر برادرم به منزل ما امد وگفت خواهر آلبوم عکس محمد رضا را بیاور یکی از دوستانش شهید شده است می خواهم عکس او را بردارم .گفتم:برادر فهمیدی چی شده است گفت نه گفتم پسرم شهید شده وشروع به گریه کردم برادرم گفت چه کسی چنین حرفی را به تو زده کی گفته محمد رضا شهید شده ؟در این لحظه نیز برادرم به گریه افتاد دیگر مطمئن شده بود م پسرم به شهادت رسیده است.&lt;br /&gt;
یکروز برادر شوهرم به اتفاق همسرش به منزل ما آمدند، برادر شوهرم به همسرم گفت داداش نمی آیی تا به قم برویم پدر محمد رضا گفت نه، قم کاری ندارم، برادر شوهرم گفت خوب است هم زیارتی می کنیم و هم محمد رضا را می بینم همسرم قبول نکرد و آنها رفتند ساعتی همسرم به سر کارش رفت من هم از خانه خارج شدم وقتی باز گشتم خواهرم به منزل ما آمده بود پسر خواهرم که عضو سپاه است نیز همراهش بود بعد از احوالپرسی دیدم هر دو ساکت هستند و هیچ صحبتی نمی کنند گفتم خواهر اتفاقی افتاده است. خواهرم گفت که محمد رضا از ناحیه پا مجروح شده است اکنون هم در بیمارستان در قم بستری است. در همین حین پدر محمد رضا به خانه آمد از او پرسیدم از محمد رضا چه خبری داری؟ گفت با قم تماس گرفته ام گفتند که فردا با هواپیما به مشهد می آید فردا صبح زود به فرودگاه رفتیم خیلی نگران بودم با خودم فکر می کردم که حتماً یکی از پاهایش قطع شده است. تا او را دیدم که روی هر دو پای خود راه می رود خدا را شکر کردم همینطور که به سمت من می آمد نگاه من به پاهایش بود. وقتی به ن رسید گفت چه شده است مادر می بینی که پاهایم سالم است خلاصه به خانه آمدیم، پدرش نیز گوسفندی کشت و مرتب ممد رپا را تقویت می کردیم تا حالش بهتر شد از او پرسیدم پسرم چگونه پایت مجروح شد گفت مادر در منطقه و در حین درگیری به پایم ترکش و تیر اصابت کرد و به شدت خونریزی داشت تنها بودم که متوجه شدم سیدی پایم را با پارچه بست سپس به من گفت بلند شو و راه بیفت دیگر پایت خوب شده است وقتی بلند شدم هیچ احساس ناراحتی نداشتم حتی وقتی به تهران آمدم تا پایم را بیشتر مداوا کنم دکترها تعجب می کردند از اینکه خونریزی پایم با یک دستمال کاملاً قطع شده بود. خلاصه پسرم پس از اینکه چند روزی گذشت و حالش بهتر شددوباره عازم منطقه شد.&lt;br /&gt;
عملیات والفجر مقدماتی بسیار سنگین بود. جبهه ها از تبلیغات خوبی که صدا و سیمای آن زمان انجام داده بود نیروهای بسیار زیادی برای دفاع از کشور عازم منطقه شده بودند، وحدت بسیار خوبی بین مردم پدیده آمده بود، عملیات والفجر مقدماتی بسیار خوب شروع شد ولی کم کم کمی مشکلات پدید آمد صبح عملیات من مجروح شدم. یگانهای همجوار مادر منطقه طاووسیه بخاطر موانع زیادی که نیروهای عراقی پیش روی نیروهای ایرانی گذاشته بودند با مشکل مواجه بودند عراق از نظر امکانات از ما بهتر بود اما به هر حال بچه های گردان ما موق شدند با تمامی مشکلات خط را بشکنند اما متاسفانه جناحین ما به اصطلاح نظامی باز بود ، یعنی عملیات یگانهای جناحین ما موفق نبود به همین خاطر از فرماندهی کل سپاه دستور رسید که عقب نشینی کنید و دستور برگشت به عقب صادر شد متاسفانه اخبار خوبی از خط نمی آمد، جناحین ما اصلاً وضعیت مطلوبی نداشتند و دشمن با پدافندهای که کار گذاشته بود بچه ها را اذیت می کرد در آن زمان آقای شوشتری مسئول خط بود. ایشان خودش به خط رفت تا به اصلاح آخرین بررسی را صورت دهد دیدبانهای عراقی در جناح راست کاملاً هوشیارانه عمل می کردند آقای توکلی برایم تعریف می کرد که آقای حمامی به او گفته می روم و این پدافند را خاموش می کنم ولی ظاهراً‌ آقای توکی با رفتن محمد رضا مخالفت می کند ولی آقای حمامی که دیگر جسم خاکی اش توان نگه داشتن روح بلندش را نداشت به حرف آقای توکلی توجهی نمی کند و به تنهایی و سینه خیز خود را به دیده بان عراقی می رساند حرکت ایشان شجاعت زیادی را می طلبید. چون در روز روشن این کاری که آقای حمامی انجام داد تقریباً غیر ممکن بود. به هر حال ایشان دیده بان را می زند ولی انگار دوستان دیده بان که در سنگرهای کمین اطرا بوده اند ایشان را به رگبار می بندند. انگار ازقبل به ایشان الهام شده بود چون تاریخ شهادتش را به چند نفر از دوستانش گفته بود. به انها یاد اوری کرده بود بیست و سه یازده را فراموش نکند وایشان نیز دقیقا در همان روز به شهادت رسید . خبر شهادت محمد رضا با توجه به محبوبیت زیادی که در بین بچه ها داشت به سرعت در گردان بخش شد همه بچه ها از شهادت ایشان محزون بودند از انجایی که روز بود و جنازه ایشان نزدیک دیدبان عراقی قرار داشت کوچکترین حرکتی را برایه انتقال این شهید بزرگوار به عقب نمی توانستیم انجام دهیم.دشمن هم که حساس شده بود چون واقا هم سابقه نداشت کسی در روز روشن چنین کاری انجام دهد بچه ها وقتی به من خبر دادن که قصد داریم به هر صورت است جنازه اقایه حمامی را به عقب انتقال دهیم مخالفت کردم چون میدانستم با کوچکترین حرکتی فقط تلفات می دهیم. از طرفی هم اصلا دوست نداشتیم جنازه این عزیزانجا بماند. حدود دهها نفر از دوستانش با شجا عتی غیر قابل وصف اعلام کردند که داوطلبانه حاضر هستند بروند و جنا زه اقای حمامی را بیاورند ولی من قبول نمی کردم شرایط سختی بود. در فشار بودم از طرفی دوست نداشتم دیگر تلفات بدهیم واز طرفی هم بی تابی میکردم تا سریعتر بیکر باک ایشان را به عقب بیاوریم. چهل و هشت ساعت گذشت یک طرح عملیاتی برایه انتقال جنازه به عقب طراحی کردیم. چندین دوربین مادون قرمز را بکار گرفتیم بشتیبانی اتش را نیز بیش بینی کردیم ساعت یک بعد از نیمه شب بود. چند تن از بچه ها شهادت را به جان خریده بود خود را اماده کرده بوددند تا محمد رضا را به عقب بیاورند. من اصلا امید برگشت بچه ها را نداشتم خط انتقال دهند خوشبختانه عملیات با موفقیت صورت گرفت فردی که این کار را انجام داد برایم تعریف می کرد وقتی به جنازه ایشان رسیدم دلم نیامد که اول طناب به بایش ببندم .اول رفتم وصورتش را بوسیدم سبس طناب را به ایشان بستم و به بچه ها علامت دادم تا طناب را بکشند خلاصه پیکر آقای حمامی به عقب آورده شد در معراج به زیارت پیکر ایشان رفتم مثل همیشهلبخند زیبایی بر لب داشت حدود سی تیر به بدنش زده بودند ولی او همچنان لبخند بر لب داشت&lt;br /&gt;
یادم است اوایل انقلاب پسرم به خاطر توصیه های اسلام در مورد ازدواج تصمیم به انجام آن گرفت. در آن زمان او در قم بود به من زنگ زد وگفت پدر آب دستت است به زمین بگذار و به قم بیا من هم همراه با مادرش عازم قم شدیم یکی از دوستانش خانواده خوب و متدینی را به او معرفی کرده است تا با دختر خانواده ازدواج کند .ما هم پس از کمی تحقیق و صحبت با خانواده دختر برای خواستگاری رفتیم پس از اینکه صحبتهای مربوط به ازدوج تمام شد وتوافقات لازم انجام گرفت محمد رضا گفت دوست دارم خطبه عقدم را حضرت امام خمینی(قدس ره) بخواند خانواده عروس هم با این کارراضی بودند و به علت اینکه پسرم در بیت حضرت امام خمینی بود توانست مقدمات این کار را فراهم کند و خطبه محرمیت بین پسر و عروسم را حضرت امام شخصًا خواندند و برای این دو جوان آرزوی موفقیت کردند.&lt;br /&gt;
بعد از اینکه عملیات والفجر مقدماتی انجام شد 48 ساعت بعد اکیپی از پادگان امام رضا در حدود ده یا پانزده نفر به عنوان تحقیقات و پژوهش که بعد از عملیات صورت می گرفت به سمت منطقه حرکت کردیم در آن موقع فرمانده تیپ ما جناب آقای شاملو بود در آنجا به گروهای دو و سه نفره تقسیم شدیم ،سراغ آقای حمامی را گرفتم ولی از هرکس که سوًال می کردم از ایشان اظهار بی اطلاعی می کرد یکی از دوستانش گفت محمدرضا چندروزاست که با خود زمزمه می کند و می گوید باید بروم و گوش این دیده بان را بکشم و بیاورم -یکی از دیده بانهای عراقی خیلی بچه ها را اذیت می کرد ،هر کس وارد آن منطقه می شد به شدت زید آتش قرار می گرفت -آقای حمامی هم که از این موضوع بسیار ناراحت بود به دوستش می گوید می روم و گوش این دیده بان را می گیرم ومی آورم .وقتی که آقای شاملو از جریان با خبر می شود با تصمیم آقای حمامی مخالفت می کند ،به او پیشنهاد های دیگری می دهد ولی آقای حمامی تصمیم خود را گرفته بود ،خلاصه با وجود اینکه آقای شاملو با او مخالفت کرده بود ولی ایشان به تنهایی و بدون اطلاع قبلی می رود تا دیده بان را اسیر کند اتفاقاً همین کار را نیز انجام می دهد ، هنگامی که دیده بان را خلع سلاح کرده بود و با خود به سمت نیروهای ایرانی می آورد از طرف یکی از سنگر های کمین دشمن مورد هدف رگبار قرار می گیرد و به فیض عظیم شهادت نائل می گردد. دوستانی که آنجا بودند برایم تعریف می کردند ما از پشت خاکریز می دیدیم که آقای حمامی عراقی را با خود می آورد ولی هنوز مسیری را طی نکرده بود ند که تیراندازی شدیدی صورت گرفت وایشان شهید شدند ایشان تا آخرین لحظات نیز مقاومت می کرد ولی بالاخره به زمین افتاد و روح بزرگش به آسمان پرواز کرد .&lt;br /&gt;
در زمان قبل از انقلاب مرکز تجمع منافقین و احزاب مخالف حدفاصل چهارراه دکترا و میدان تقی آباد بود. اکثر روزها من به هماره آقای حمامی به همین مکان می رفتیم. آقای حمامی که از نشر جثه بسیار خوب بودند اکثر اوقات درگیری ایجاد می کردیم . به خاطر تنومندی آقای حمامی همیشه منافقین از دیت ایشان فرار می کردند یا سعی می کردند کمتر درگیر شوند یکروز که از درگیری باز می گشتیم به آقای حمامی گفتم: آقا رضا چطور شما با این همه لبخندی که همیشه بر لب داری و شوخ طبعی که با دوستان از خود نشان می دهید هنگامی که سر بحث مبارزه با منافقین پیش می آید چهره ات کاملا عوض می شود و آن لبخندی که همیشه بر لب داری از بین می رود. چهره ات خشن و با صلابت می شود؟ ایشان طبق معمول لبخندی زد و گفت بحث مبارزه با دشمن و منافق از همه چیز جداست با آنها باید با خشونت برخورد کرد.&lt;br /&gt;
سایت یاران رضا &lt;br /&gt;
http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7504&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمدرضا_حمامی بیناباج}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D9%87%D9%85%D8%AA_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید سید محمد حسینی همت آباد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D9%87%D9%85%D8%AA_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2020-04-06T14:30:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : سیدمحمد     &lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حسینی‌همت‌آباد     &lt;br /&gt;
نام پدر : علی‌اصغر     &lt;br /&gt;
محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1365/06/10&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانیکه فرزندم سید محمد حسینی در جبهه بود یک شب در خواب دیدم در خانه نشسته بودم که یکی آمد و گفت: سید محمد دارد می آید. بلند شدم و دویدم به سمت حیاط. در جلوی حیاط دیدم یک جوان خوش قیافه ایستاده است به من سلام کرد. اولش او را نشناختم. گفتم: این جوان کیست؟ رنگش زرد بود، دستم را زیر سرش گذاشتم دیدم سر داشت و مغز سرش بیرون آمده بود که فهمیدم پسرم سید محمد است که مجروح شده است. از خواب بیدار شدم که بعدها خبر شهادتش را برایمان آوردند.&lt;br /&gt;
او در سن 8 سالگی با پدرش رفتند به راهپیمایی پدرش او را با موتور برد تا بعد خودش بر گردد . وقتی که می خواست بر گردد یکی از ما موران طاغوت او را می بیند که عکس امام ( ره ) را دارد . به او می گوید که این چیست ؟ او هم می گوید : عکس امام است و از دست آنها فرار می کند و می رود به سمت خیابان تهران و ما به او گفتیم : هر وقت گم شدی آدرس را بگو نشانت می دهند و وقتی می پرسه اشتباهی نشانش می دهند . بعد او سر از جای دیگری در می آورد که دورتر از منزل ما بوده او وقتی می بیند که گم شده به موتور سواری که از آنجا می گذشت جریان را می گوید تا اینکه موتور سوار او را به منزل می آورد .&lt;br /&gt;
سایت:یاران رضا &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7326&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید محمد_حسینی همت آباد}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%85%D9%88%D8%B4%DA%A9%DB%8C</id>
		<title>شهید حسن سلیمانی موشکی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%85%D9%88%D8%B4%DA%A9%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-18T12:23:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6213264    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حسن‌    محل تولد :    کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سلیمانی‌موشکی‌    تاریخ شهادت :    1362/12/04&lt;br /&gt;
نام پدر :    علی‌اکبر    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
زمانیکه همسرم حسن آقا به جبهه رفته بود یک شب در عالم خواب دیدم در حال بافتن یک چادر شبى هستم که مشکى است از خواب که بیدار شدم با خود گفتم حتماً حسن به شهادت رسیده است صبح رفتم از رزمندگانى که از جبهه برمى‏گشتند و به روستا آمده بودند سراغ همسرم را گرفتم اما کسى جواب درست و حسابى به من نداد و شکّم بیشتر شد که شهید شده اما هنوز جنازه‏اش را برایمان نیاورده‏اند.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11757&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسن_سلیمانی موشکی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B3%D9%85%D8%B9%DB%8C_%D9%85%D9%88%D8%B4%DA%A9%DB%8C</id>
		<title>شهید حسن سمعی موشکی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B3%D9%85%D8%B9%DB%8C_%D9%85%D9%88%D8%B4%DA%A9%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-18T12:21:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6213430    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حسن‌    محل تولد :    کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سمعی‌موشکی‌    تاریخ شهادت :    1362/05/12&lt;br /&gt;
نام پدر :    عباسعلی‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
قبل از شهادت برادر عزیزم حسن خواب دیدم در یک بیابانی هستم بی انتها هر جا را نگاه می کنی بیابان با تپه های کوچک و بزرگ و در آن بیابان دنبال برادرم می گشتم در حالی که دنبال برادرم می گشتم صدایی شنیدم که گفت: دنبال برادرت نباش از خواب بیدار شدم و صبح رفتم سر کار به همکارانم گفتم که هر اتفاقی بوده برای برادرم افتاده همکارانم گفتند چون عملیات است تو دلواپسی. در شب بعد تا ساعت دو الی سه بیدار بودم. به محض این که خوابم برد دوباره خواب همان بیابان را دیدم این قضیه گذشت و بعد از پنج روز جنازه ی برادرم حسن را آوردند.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11801&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسن_سمعی موشکی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AA%D8%A7%D8%AC_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید تاج محمد سلیمانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AA%D8%A7%D8%AC_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-18T12:19:42Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6116081    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    تاج‌محمد    محل تولد :    نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سلیمانی‌    تاریخ شهادت :    1361/02/16&lt;br /&gt;
نام پدر :    گل‌محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    کشاورز    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
وقتی که درعملیات شرکت کرده بودیم در درگیری که تاج محمد با نیروهای دشمن داشت از ناحیه گلو مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت و به شدت مجروح شد.من ایشا ن را از مرز به تهران آوردم و او صحبت شهادت می کرد و گفت می دانم که شهید می شوم و در آخر آدرس وصیت نامه اش را که در اتاقش بود به من گفت ومن بعد از تحویل دادن ایشان باید به جبهه بر می گشتم و حدود 5 روز بعد بود که خبر شهادتش را برای ما آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11697&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:تاج محمد_سلیمانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین سلیمانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-18T12:16:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6408227    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حسین‌    محل تولد :    نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سلیمانی‌    تاریخ شهادت :    1367/05/09&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمدعلی‌    مکان شهادت :    جنوب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    محصل    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
آخرین مرتبه ای که حسین به جبهه می خواست اعزام شود به او گفتم : حسین تو زیاد به جبهه رفته ای و متأهل هم هستی برای تو بس است بگذار برادرت عباس برود . در جواب گفت : جبهه رفتن که حد و مرز ندارد تا زمانی که لازم باشد باید برویم . مگر امام در سال 42 نفرمودند که یاران من در گهواره شیر می خورند . من هم که ازدواج کرده ام و دیگر آرزوئی ندارم ولی برادرم عباس مجرد است و آرزو دارد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات والفجر 8 در منطقه عملیاتی فاو و روز 22 بهمن سال 1364 ساعت صبح شروع به پاتک کرد و تانکهای عراقی از پشت خاکریز بیرون آمدند حسین با آرپی جی یکی از تانکها را منهدم کرد و فردی را که روی تانک دیگری دیگری بود وتیراندازی می کرد و بچه ها را به شهادت رساند را به هلاکت رساند و بعد از مدت کوتاهی بر اثر اصابت تیر مستقیم به پیشانیش به درجه رفیع شهادت نایل گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نطور که همرزمان حسین نقل می کردند ایشان در عملیات والفجر 8 در منطقه فاو و در حین درگیری با آرپی جی به تانک دشمن شلیک می کند و آن را منفجر می- کند و با شلیک گلوله دیگری به تانک دومی، تیر مستقیم به پیشانیش اصابت و به درجه رفیع شهادت نایل می گردد.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11710&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین_سلیمانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B3%D9%88%D9%82%D9%86%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید حسن سوقندی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B3%D9%88%D9%82%D9%86%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-18T12:15:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6610666    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حسن‌    محل تولد :    نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سوقندی‌    تاریخ شهادت :    1366/01/22&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
نیمه شب بود و همه جا در تاریکی فرو رفته بود . گویی که خرمشهر آن شب از اضطراب به خود می لرزید . تمام بسیجیان امام بعد از یک عملیات سنگین برای تعویض نیرو خط به خرمشهر آمده بودند. همگی در حال استراحت بودند که ناگهان نیمه های شب گویی که خرمشهر روی گهواره مانند بچه ای خردسال تکان می خورد همه از داخل بیمارستانی که استراحت گاه خود قرارداده بودند بیرون آمدند . گویی که شهر یک پارچه مسموم از بمب شیمیایی شده بود که عراقیها به شکل وحشیانه ای پرتاب کرده بودند . دائی ام نیز چون ایثارگر بود شروع به کمک کردند به مجروحین بود که بر اثر تنفس هوای آلوده به بمب شیمیایی که از سیانور بود و داخل ریه هایش رفته بود مسموم شد در آن زمان من 14 سال دائی ام حسن 40 سالش بود . همین که دیدم دائی حسن بر اثر مسمومیت بیهوش افتاد با همان جثه کوچکم و با یا حسین گفتن ایشان را کول کردم و به نقطه ای مرتفع رساندم وسرایشان را به روی زانویم گرفتم که در همان حال به درجه رفیع شهادت نائل آمد و بنده نیز بر اثر بمب های شیمیایی در همان حال از هوش رفتم و بعد از بهوش آمدن خود را در بیمارستان امام زمان (عج)اهواز بستری دیدم .&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11904&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسن_سوقندی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%D8%B2%D9%87_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید حمزه سیدابادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%D8%B2%D9%87_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-18T12:12:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6520576    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حمزه‌    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سیدابادی‌    تاریخ شهادت :    1365/10/04&lt;br /&gt;
نام پدر :    حسن‌    مکان شهادت :    شلمچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
یک شب به خانهء ما تشریف آوردند و شب را در آنجا ماندند من ساعت حدود یک شب از خواب بیدار شدم و صدای نماز شب ایشان را شنیده و سجده های طولانی ایشان را دیدم و این حالت مرا به گریه انداخت و تا نزدیک اذان صبح به نماز و مناجات گذراندند صبح که شد به ایشان گفتم: دیشب نماز می خواندید؟ انکار کردند. من گفتم: دیدم که شما نماز می خواندید. ایشان گفتند: حال که دیده ای به کسی نگویی ممکن است ریا شود به خواهران دیگرم هم نگو. و بعد نحوه خواندن نماز شب را به من یاد داد.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11950&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حمزه_سید آبادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8_%D9%86%DB%8C%D8%A7</id>
		<title>شهید حسین سهراب نیا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8_%D9%86%DB%8C%D8%A7"/>
				<updated>2020-03-18T12:11:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6307590    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حسین‌    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سهراب‌نیا    تاریخ شهادت :    1363/06/20&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    امدادگر-بهیار-پرستار&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
وقتی آقای سهراب نیا به بوکان وارد شدند بخاطر کهولت سن ایشان مسؤلین اصرار داشتند که بهتر است شما در بوکان در بیمارستان سپاه انجام وظیفه نمایید ولی این مرد مبارز که از هیچ چیز ترسی نداشت و نمی خواست بعنوان نیروی پشت خط باشد قبول نکرد و گفت: من آمده ام تا برای رزمندگان مفید باشم و به درد هموطنان بخورم لذا من به مقرهای اطراف می روم و بالاخره ایشان را به مقر تکان تپه فرستادند و در این مقر به محض رسیدن با همیاری مردم و نیروی بسیج شروع به ساخت درمانگاه جهت بیماران نمودند و در همان حال به مداوای روستائیان کرد و رزمندگان پرداختند تا بالاخره یک روز صبح پس از اصرار بسیار زیاد همه بسیجیان قبول نمودند و بعنوان امام جماعت شروع به اقامه نماز صبح نمودند در رکعت اول بودیم که صدای شلیک تیر می آمد به ذهنمان آمد که مانند همیشه حتما یکی از نیروها باز بی انظباطی کرده و تیراندازی کرده و تیر به طرف کلاغ یا قوطی کنسرو نموده به نماز ادامه داده و سجده اول را تمام نموده به سجده دوم می رفتیم که صدای تیر دوم و اصابت آن از پشت به کتف چپ امام جماعت و شکافی در سینه و قلب او از جلو ما را بخود آورد شهید سهراب نیا در حالیکه به سجده می رفت اسلحه خود را که کنارش بود به زیر بدن خود کشید و سر بر مهر نهاد که ناگاه تیری سفیر کشان به سمت راست شهید نشست یاامیرالمؤمنین فزت به رب الکعبه به خدای کعبه که رستگار شدم در این هنگام ما چهار نفر از پنجره اطاق داخل مقر به بیرون پریدیم و چون مقر بالای تپه بنا شده بود نتوانستیم خود را کنترل کنیم زیرا پشت پنجره به دره منتهی می شد غلت زنان بداخل رودخانه افتادیم و صدمه هم دیدیم کاری از ما ساخته نبود کومله ها مقر را گرفتند و نیروهای کمکی تا بعد از ظهر توانستند به مقر برسند.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11858&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین _سهراب نیا}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین سیاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-18T12:06:40Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6710766    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حسین‌    محل تولد :    کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سیاری‌    تاریخ شهادت :    1367/04/12&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    اسحق‌اباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
هر ساله محرم جلوی هیئت سینه زنی گوسفند قربانی می کردم و نذر هیئت می نمودم. سالی که فرزندم حسن به جبهه بود گوسفندی برای قربانی نداشتم شب خواب دیدم که در مسجد جامع سینه می زنند و یکی گفت: حاج محمد امسال گوسفند برای ذبح کردن ندارد. ناگهان یکی از شهدای کاشمر گفت: می دانید امسال حاج محمد می خواهد یک گوسفند که به اندازه ی دویست گوسفند ارزش دارد ذبح کند. از خواب پریدم و بعد از گذشت چند روز خبر شهادت فرزندم حسن را آوردند و بعد هم جنازه ی متبرکش را آوردند.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11929&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین_سیاری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%D8%B2%D9%87_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید حمزه سیدابادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%D8%B2%D9%87_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-18T12:02:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6520576    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حمزه‌    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سیدابادی‌    تاریخ شهادت :    1365/10/04&lt;br /&gt;
نام پدر :    حسن‌    مکان شهادت :    شلمچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
یک شب به خانهء ما تشریف آوردند و شب را در آنجا ماندند من ساعت حدود یک شب از خواب بیدار شدم و صدای نماز شب ایشان را شنیده و سجده های طولانی ایشان را دیدم و این حالت مرا به گریه انداخت و تا نزدیک اذان صبح به نماز و مناجات گذراندند صبح که شد به ایشان گفتم: دیشب نماز می خواندید؟ انکار کردند. من گفتم: دیدم که شما نماز می خواندید. ایشان گفتند: حال که دیده ای به کسی نگویی ممکن است ریا شود به خواهران دیگرم هم نگو. و بعد نحوه خواندن نماز شب را به من یاد داد.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11950&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حمزه_سید آبادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B3%D8%B1%DA%86%D8%A7%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید ابراهیم سرچاهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B3%D8%B1%DA%86%D8%A7%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-02T12:40:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = سید ابراهیم سرچاهی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = نیشابور &lt;br /&gt;
|شهادت                  =[[۱۳۶۷/۱/۳]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = لشکر۵نصر&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =خمپاره انداز_ادوات &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               =  &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست آخرین مرخصی که همسرم سید ابوالقاسم آمده بود به من گفت : مبلغ 500 تومان نذر کرده ام، که در ضریح امام رضا (ع) بیندازم وقتی که به مشهد رفتی و مشرف شدی آن 500 تومان نذر را ادا کن گویا به ایشان الهام شده بودکه این دفعه که به جبهه برود دیگر برنمی گردد و شهید می شود . خلاصه بعد از اینکه ایشان عازم جبهه شدند و بعد از چند مدتی خبر شهادت ایشان رسید یکروز قرار شد ما را به زیارت امام رضا (ع) ببرند . وقتی به حرم وارد شدم خیلی گریه کردم و یاد آن روزی که همسرم گفت : نذرم را ادا کن افتادم و مبلغی را که گفته بود ادا کردم . پس از آنکه سوار اتوبوس شدم که به طرف توس حرکت کنیم، شهید تا خود توس با من آمد و به من نگاه می کرد و می خندید که در نزدیکی شهر توس ناپدید شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا         http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11443&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید ابراهیم_سرچاهی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%AA_%D9%86%DB%8C%D8%A7</id>
		<title>شهید براتعلی سخاوت نیا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%AA_%D9%86%DB%8C%D8%A7"/>
				<updated>2020-03-02T12:38:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =  براتعلی سخاوت نیا&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = سبزوار&lt;br /&gt;
|شهادت                  =[[۱۳۵۹/۱۱/۱۰]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              =اهواز &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =رزمنده &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               =  &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست زمانی که حجت الاسلام خلخالی ریاست مبارزه با موادمخدر را به عهده داشت براتعلی نماینده ایشان در سبزوار بود بعد از چند وقت طی ماموریتی به تایباد رفت و سه ماه در آنجا مشغول بود تا این که عراق به ایران حمله کرد و ایشان در همان اعزام اول سبزوار می خواست به جبهه برود ولی آقای محسنی که فرمانده سپاه بود او را از رفتن بازداشته و به ایشان گفته بود که مسئولیت شما در این جا سنگین تر است و در این جا به شما بیشتر احتیاج داریم . براتعلی خیلی نارحت شده بود ولی بخاطر آقای محسنی چند وقتی در این جا مانده بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که براتعلی می خواست به جبهه اعزام شود من و مادرم در روستا و سر زمین کشاورزی بودیم که ایشان به پیش ما آمد تا از ما خداحافظی کند مادرم تا او را دیده فهمید که می خواهد به جبهه برود و شروع به گریه کرد . به مادرم گفتم چرا گریه می کنید این هم مثل ماموریت هایی است که دفعات قبل رفته است، می رود و سریع بر می گردد . ولی مادرم گفت : به او نگاه کن چهره اش طوری است که گویی دیگر از این ماموریت بر نخواهد گشت . براتعلی به پیش ما آمد و خداحافظی کرد موقع رفتن من گوشواره هایم را به او دادم تا به رزمنده ها کمک کند ولی قبول نکرد و گفت من پول گوشواره هایت را از طرف تو به رزمندها کمک می کنم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا        http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11365&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:براتعلی_سخاوت نیا}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%AA_%D9%86%DB%8C%D8%A7</id>
		<title>شهید براتعلی سخاوت نیا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%AA_%D9%86%DB%8C%D8%A7"/>
				<updated>2020-03-02T12:38:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =  براتعلی سخاوت نیا&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = سبزوار&lt;br /&gt;
|شهادت                  =[[۱۳۵۹/۱۱/۱۰]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              =اهواز &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =رزمنده &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               =  &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست زمانی که حجت الاسلام خلخالی ریاست مبارزه با موادمخدر را به عهده داشت براتعلی نماینده ایشان در سبزوار بود بعد از چند وقت طی ماموریتی به تایباد رفت و سه ماه در آنجا مشغول بود تا این که عراق به ایران حمله کرد و ایشان در همان اعزام اول سبزوار می خواست به جبهه برود ولی آقای محسنی که فرمانده سپاه بود او را از رفتن بازداشته و به ایشان گفته بود که مسئولیت شما در این جا سنگین تر است و در این جا به شما بیشتر احتیاج داریم . براتعلی خیلی نارحت شده بود ولی بخاطر آقای محسنی چند وقتی در این جا مانده بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که براتعلی می خواست به جبهه اعزام شود من و مادرم در روستا و سر زمین کشاورزی بودیم که ایشان به پیش ما آمد تا از ما خداحافظی کند مادرم تا او را دیده فهمید که می خواهد به جبهه برود و شروع به گریه کرد . به مادرم گفتم چرا گریه می کنید این هم مثل ماموریت هایی است که دفعات قبل رفته است، می رود و سریع بر می گردد . ولی مادرم گفت : به او نگاه کن چهره اش طوری است که گویی دیگر از این ماموریت بر نخواهد گشت . براتعلی به پیش ما آمد و خداحافظی کرد موقع رفتن من گوشواره هایم را به او دادم تا به رزمنده ها کمک کند ولی قبول نکرد و گفت من پول گوشواره هایت را از طرف تو به رزمندها کمک می کنم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا        http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11365&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:براتعلی_سخاوت نیا}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شعرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%B3%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%AA%DB%8C</id>
		<title>شهید ابوالقاسم سخاوتی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%B3%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%AA%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-02T12:36:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =  ابوالقاسم سخاوتی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = نیشابور&lt;br /&gt;
|شهادت                  =[[۱۳۶۲/۱۲/۱۰]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               =  &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب در خواب دیدم که ابوالقاسم لباسهای جبهه اش را بر تن کرده و پس از احوالپرسی با ما می گوید : ما هنوز در حال جنگ مستقیم و از جنگ فارغ نشده ایم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:  سایت یاران رضا    http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11517&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ابوالقاسم_سخاوتی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D8%B3%D8%AE%D8%AF%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید جعفر سخدری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D8%B3%D8%AE%D8%AF%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-02T12:34:00Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = جعفر سخدری&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =نیشابور &lt;br /&gt;
|شهادت                  =[[۱۳۶۵/۶/۷]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =رزمنده &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               =  &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمانده جعفر محمد کاوه بود که بعد از چند سال به شهادت رسید ایشان گفته بود هر کس بتواند این خاکریز را درست کند و سنگر را باز سازی کند به او یک ماه مرخصی می دهم . جعفر هم قرار بود وقتی که به مرخصی بیاید جشن عقد برای او بگیریم . اوهم به دستور فرمانده عمل می کند و آماده می شود . هنوز نیم ساعت از کا رش نگذشته بود که یک تانک عراقی از روبرو می آید واو را مورد هدف قرار میدهد وبه دره ای که در پایین خاکریز بود پرتاب می شود و به درجه رفیع شهادت نایل میشود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش از انقلاب من وجعفر در همسایگی هم زندگی میکردیم ودوران کودکی را در مدرسه وشغل کشاورزی می گذراندیم . تا اینکه در تاریخ 11/12/1364 به پادگان آموزشی چالوس اعزام شدیم . بعد از چند روزی ایشان به من گفتند : محمد بودن ما در منطقه چالوس کمک زیادی به خط نمی کند . بیا با هم به منطقه خط مقدم جبهه برویم . سپس 2 نفری پیش فرمانده رفتیم واز ایشان در خواست اعزام مجدد به منطقه را نمودیم . ایشان هم با درخواست ما موافقت نمودند ومن وجعفر را به منطقه باختران فرستادند ودر آن جا در مدیریت داخلی قرارگاه رمضان مشغول به کار شدیم . بعد از یکی دو ماه خدمت در مدیریت داخلی قرارگاه دوباره جعفر گفت که حضور ما در خط مقدم کمک بیشتری به همرزمان می نماید وسپس در خواست رفتن به خط مقدم را از فرمانده قرارگاه رمضان نمودیم وایشان که خدانگهدارش باشد با این امر موافقت کردند وما را به منطفه مریوان که قرارگاه رمضان گردان 30 قدس در آن جا مستقر بود اعزام نمودند ودرآن جا جعفر به قسمت مهندسی رزمی قرارگاه منتقل شد ومن هم به قسمت امدادگری . این بود که من وجعفر از یکدیگر جدا شدیم وایشان برای مدت کوتاهی به تهران اعزام شدند برای آموزش های اولیه ومن هم در مریوان ودر گردان 30 قدس مشغول شدم . تنهایی مرا بسیار رنج می داد چون از اوایل کودکی هرروز همدیگر را می دیدیم ولی مدت یک ماه بود که جعفر را ندیده بودم این بود که در تاریخ 20/5/1365 گردان مارا به منطقه سردشت اعزام نمودند . وقتی که آن جا رفتم بعد از چند روزی دیدم که جعفر در مهندسی رزمی گردان در منطقه سردشت مشغول به خدمت مقدس می باشد . باز خوشحالی ما چندین برابر شد که به هم رسیدیم اما چه کنم این به هم رسیدن ودر کنار هم بودن چند صباحی بیش نبود . جعفر آمد وگفت محمد بیا برویم می خواهیم در منطقه حاجی عمران تپه ای صاف نماییم که بچه ها بهتر بتوانند در عملیات کربلای 2 پیشروی کنند . من هم با ایشان برای تماشا رفتم وجعفر با لودری که تحویلش بود شروع به کار در آن تپه نمود . بعد از دو یا سه ساعت کار صدای انفجار شدیدی به گوش رسید ودودی به هوا رفت که هیچ جا دیده نمی شد . وقتی نزدیک رفتم دیدم جعفر می خندد گفتم چه شده است ؟ . گفت هیچی لودر روی مین رفت . گفتم کاری که نشد . گفت محمد ما ازآن بید هایی نیستیم که به هر بادی بلرزیم واین کلمه دقیق یادم هست وایشان از روحیه بسیار بالایی برخوردار بود . بعد از یکی دو ساعت گفت : محمد سرم درد می کند . من هم چون امدادگر بودم فهمیدم که ایشان را موج انفجار گرفته وبلا فاصله اورا به مهاباد واز آن جا به ارومیه انتقال دادیم ولی افسوس که بی اثر بود وایشان به درجه رفیع شهادت نائل گردیدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا          http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11373&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:جعفر_سخدری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%81%D9%84%DA%A9_%DA%98%D8%A7%D9%BE%D9%88%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید فلک ژاپونی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%81%D9%84%DA%A9_%DA%98%D8%A7%D9%BE%D9%88%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-23T15:55:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6115122 تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : فلک‌ محل تولد : بیرجند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : ژاپونی‌ تاریخ شهادت : 1361/09/09&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : غلام‌ مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : آرپی‌جی‌زن‌ ـ ادوات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد فلک ژاپني در تاريخ اول ارديبهشت سال 1349 در روستاي ؟؟؟ از توابع شهرستان بيرجند ديده به جهان گشود و همين که به سن 7 سالگي رسيد در دبستان کوکچين به تحصيل پرداخت . دوران ابتدايي را با موفقيت پشت سر نهاد . وي در انجام رائض ديني و مسائل مذهبي بسيار فعال بود . وي بدليل فقر مجبور بود همراه با تحصيل کار کند تا هزينه تحصيل خود را تامين کند و وقتي که او متوجه وظيفه سنگين خويش در پاسداري از دين و ميهن اسلامي شده سنگر علم و تحصيل را رها کرد و از طريق سپاه پاسداران بيرجند عازم جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل شد و به مقابله با دشمنان خون آشام صدامي در جبهه سرمار پرداخت . شهيد پس از 80 روز نبرد بي امان ودرزماني که هنوز دوازده بهار از زندگي پرافتخار خويش را نگذرانده بود، « در تاريخ 9/9/1361 » دعوت حق را لبيک گفت و به لقاء ا 000 پيوست . مزار شريفش در روستاي کوگچين واقع شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدایی از قبر « بی‌بی ترخ اسماعیلی » چندین سال پیش، بعد از شهادت، شهید فلک ژاپنی برای رفتن به مزرعه کشت کردن زمینم از قبرستان روستا عبور می‌کردم . برای زیارت قبر شهدا به مزارشان رفتم . بعد از زیارت قبر شهید هنری، کنار قبر شهید ژاپنی نشستم و فاتحه‌ای خواندم، یک لحظه دیدم که صدای نوحه و زنجیر بسیار خوبی به گوشم رسید . به اطرافم نگاه کردم، کسی را که در اطرافم نوحه بخواند ندیدم خوب دقت کردم، دیدم صدا از داخل قبر شهید فلک می‌آید، و زنجیر و سینه می‌زنند، و همه با هم می‌خوانند ( من غریبم ای … من شهیدم ای …) مرا گریه گرفت، لرزه بر اندامم افتاد و همانجا خیلی گریه کردم، و بعد برای کلیه رفتگان فاتحه خواندم، به روستا آمدم و تا سه شبانه روز متحیر بودم و گریه می‌کردم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی قرار ( محمدرضا برزگر ) شبی که آنها را آوردند، ما در آنجا بودیم، او فهمیده بود، کخ من در آنحا سنگر دارم، به رنبال من می گشت . هنوز می خواستند، برایشان چادر بزنند، که من او را پیدا کردم و شب او را به سنگر خود آوردم . دو شب با هم بودیم و گاهی بی تابی می کرد و از سنگر بیرون می رفت . شب که می خواستیم بخوابیم، من پشتم را به سیدکه با ما بود کردم، و صورتم را به او و دستم را زیر سرش گذاشتم . که گفت : خوب نیست، پشت شما به سید باشد و من صورتم را به آسمان و پشتم را به زمین گذاشتم و خوابیدم . و آن دو شب آرام و قرار نداشت و فقط از شب عملیات از من سؤال می کرد . روحش شاد و راهش پر رهرو باد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوری در آئینه ( محمد برزگر ) یک شب خواب دیدم، در میان یک باغ هستم و در گوشة باغ یک آئینه بزرگ و بسیار عالی گذاشته است و در پشت آئینه یک جوان بسیار نورانی و قوی هیکل و بسیار زیبا قرار دارد . که دقّت زیاد می نمودم و دقیق تر شدم، دیدم که شهید فلک ژاپنی است . در همان عالم خواب فریاد زدم، الهی برایت بمیرم، فدای تو شوم . که در همین حال از خواب پریدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره ای از دوست شهید علی ؟؟ / در روز تشییع، پیکر شهید بزرگوار مصطفی هنری که همرزمان با اوّل بهار بود، و بر اثر سیل مقدار زیادی از جاده تخریب شده بود . با جمعی از جوانان روستا، برای ترمیم و آماده سازی جاده اقدام نموده بودیم . که شهید « فلک ژاپنی » با اینکه نوجوانی کم سن و سال بود بیشترین تلاش و فعّالیّت را در این زمینه انجام داد . اصلاً نشانة خستگی در چهره اش مشاهده نمی شد به نحوی که ما را به حیرت و تعجّب انداخته بود . این امر باعث شد زمانیکه پیکر این شهید عزیز را از همان جاده به روستا آوردند تلاش و زحمت آن روز شهید در جلوِ چشمانم پدیدار شود و شهادتش مرا سخت متأثر و اندوهگین نماید و واقعیت عشق به شهادت او عملاً جلوی چشم مجسّم شود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنام الله پاسدار حرمت خون شهيدان و لا تقولو لمن يقتل في سبيل الله امواتاً بل احياء ولکن لاتشعرون کسي که در راه خدا کشته شد مرده نپنداريد بلکه آنها زنده و جاويدند و شما اين ؟؟؟ حقيقت را در نخواهيد يافت ( قرآن کريم ) درود بر رهبر کبير انقلاب اسلامي ايران و اميد مستضعفان و شما اي ملت شهيد پرور ايران که همچنان در سنگر پشت جبهه استوار و محکم ايستاده‌ايد و چنان حماسه مي‌آفرينيد که از جان و مال خود براي ياري اسلام دريغ نداريد، خدايا به من توفيق شهادت در راه خودت را عطا کن و مرا زيارت کربلا که آرزوي ديرينه‌ام رسيدم نکند خدايي نکرده در مرگ من شيون کنيد و خودتان را ناراحت سازيد که شهيدان زنده و جاويدند ( و اگر براي شما زحمتي نداشت مرا در روستا دفن کنيد و اگر جنازه‌ام بدست شما افتاد در پهلوي مصطفي هنري دفن کنيد و اگر جنازه‌ام به دست شما نيفتاد خودتان را ناراحت نسازيد که در هر کجا باشم همانجا قبر من است و اگر برگشتم بدانيد که پيروز بر مي‌گردم .) يا زيارت حسين و يا شهادت حسين وار تاريخ 27/8/61 ديگر عرضي ندارم خداحافظ به اميد زيارت کربلادي حسين.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11101 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:فلک_ژاپنی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بیرجند]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%B6%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید سید اکبر خضری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%B6%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-15T06:38:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
نام	سید اکبر خضری&lt;br /&gt;
نام پدر	سید اصغر&lt;br /&gt;
نام مادر	نورجهان&lt;br /&gt;
محل شهادت	شلمچه&lt;br /&gt;
محل تولد	تاکستان - خنداب	تاریخ تولد	۱۳۴۵/۰۶/۰۲&lt;br /&gt;
محل شهادت	شلمچه	تاریخ شهادت	۱۳۶۵/۱۱/۲۱&lt;br /&gt;
استان محل شهادت	خوزستان	شهر محل شهادت	خرمشهر&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل	متاهل	درجه نظامی	&lt;br /&gt;
تعداد پسر	۰	تعداد دختر	۰&lt;br /&gt;
تحصیلات	دوم راهنمائی	رشته	-&lt;br /&gt;
عملیات		سال تفحص	&lt;br /&gt;
محل کار		بنیاد تحت پوشش	&lt;br /&gt;
مزار شهید	قزوین - تاکستان - خنداب&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
خضری، سیداکبر: دوم شهریور ۱۳۴۵، در روستای خنداب از توابع شهر تاکستان به دنیا آمد. پدرش سیداصغر، کارمند سازمان عمران بود و مادرش نورجهان نام داشت. تا دوم راهنمایی درس خواند. کشاورز بود. ازدواج کرد. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. بیست و یکم بهمن ۱۳۶۵، در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.&lt;br /&gt;
منبع : پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین&lt;br /&gt;
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1641&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید اکبر_خضری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تاکستان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%AE%D8%B6%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید سید جواد خضری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%AE%D8%B6%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-15T06:35:49Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
نام	سید جواد خضری&lt;br /&gt;
نام پدر	سید بهاءالدین&lt;br /&gt;
نام مادر	تاجمان&lt;br /&gt;
محل شهادت	جزیره مجنون&lt;br /&gt;
محل تولد	تاکستان - خنداب	تاریخ تولد	۱۳۴۶/۱۲/۰۱&lt;br /&gt;
محل شهادت	جزیره مجنون	تاریخ شهادت	۱۳۶۵/۰۶/۱۵&lt;br /&gt;
استان محل شهادت	بصره	شهر محل شهادت	-&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل	مجرد	درجه نظامی	&lt;br /&gt;
تحصیلات	سوم راهنمائی	رشته	-&lt;br /&gt;
عملیات		سال تفحص	&lt;br /&gt;
محل کار		بنیاد تحت پوشش	&lt;br /&gt;
مزار شهید	قزوین - تاکستان - خنداب&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
خضری، سیدجواد: یکم اسفند ۱۳۴۶، در روستای خنداب از توابع شهر تاکستان به دنیا آمد. پدرش سیدبهاءالدین، کارمند سازمان عمران بود و مادرش تاجمان نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. پانزدهم شهریور ۱۳۶۵، در جزیره مجنون عراق بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.&lt;br /&gt;
منبع : پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین&lt;br /&gt;
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1642&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید جواد_خضری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;br /&gt;
[[رده:شهدای شهرستان تاکستان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید سید حبیب حسینی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-15T06:33:35Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
نام	سید حبیب حسینی&lt;br /&gt;
نام پدر	سید حسین&lt;br /&gt;
نام مادر	رضوانه&lt;br /&gt;
محل شهادت	دهلران&lt;br /&gt;
محل تولد	تهران	تاریخ تولد	۱۳۴۶/۰۴/۰۱&lt;br /&gt;
محل شهادت	دهلران	تاریخ شهادت	۱۳۶۵/۰۲/۱۴&lt;br /&gt;
استان محل شهادت	ایلام	شهر محل شهادت	دهلران&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل	مجرد	درجه نظامی	&lt;br /&gt;
تحصیلات	ششم ابتدائی	رشته	-&lt;br /&gt;
عملیات		سال تفحص	&lt;br /&gt;
محل کار		بنیاد تحت پوشش	&lt;br /&gt;
مزار شهید	قزوین - قزوین - چوبیندر&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
حسینی، سیدحبیب: یکم تیر ۱۳۴۶، در شهر تهران به دنیا آمد. پدرش سیدحسین، بنا و معمار بود و مادرش رضوانه نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. به عنوان سرباز ژاندارمری در جبهه حضور یافت. چهاردهم اردیبهشت ۱۳۶۵، در دهلران توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش آرپی‌جی‌ به شهادت رسید. پیکر او را در گلزار شهدای روستای چوبیندر از توابع شهر قزوین به خاک سپردند.&lt;br /&gt;
منبع : پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین&lt;br /&gt;
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1627&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید حبیب_حسینی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید سید علی حسینی حسین آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-15T06:31:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
نام	سید علی حسینی حسین آبادی&lt;br /&gt;
نام پدر	سید رضا&lt;br /&gt;
نام مادر	فاطمه&lt;br /&gt;
محل شهادت	ام الرصاص&lt;br /&gt;
محل تولد	قزوین	تاریخ تولد	۱۳۴۴/۰۳/۱۴&lt;br /&gt;
محل شهادت	ام الرصاص	تاریخ شهادت	۱۳۶۵/۱۰/۰۴&lt;br /&gt;
استان محل شهادت	بصره	شهر محل شهادت	-&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل	مجرد	درجه نظامی	&lt;br /&gt;
تحصیلات	چهارم متوسطه	رشته	تجربی&lt;br /&gt;
عملیات		سال تفحص	1376&lt;br /&gt;
محل کار		بنیاد تحت پوشش	&lt;br /&gt;
مزار شهید	قزوین - قزوین&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
حسینی‌حسین‌آبادی، سیدعلی: چهاردهم خرداد ۱۳۴۴، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش سیدرضا، آهن‌فروش بود و مادرش فاطمه نام داشت. دانش‌آموز چهارم متوسطه در رشته تجربی بود. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. چهارم دی ۱۳۶۵، در ام‌الرصاص عراق به شهادت رسید. پیکرش مدت‌ها در منطقه برجا ماند و سال ۱۳۷۶ پس از تفحص در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
شهید، سیدعلى حسینى حسین آبادی: خدایا! مرا در مقابل امام بزرگ، شرمگین ‏مساز با یاد او جانم را، جان و دلم را در راهش و براى نصرت دینش و راه یافتن به بارگاه و مقام بزرگ شهیدان و سرور سالار شهدا حسین ‏بن ‏على(ع) و راه یافتن به منزل رضا و خشنودى اللّه و خون ناقابل آلوده به گناهان کبیره و صغیره ‏ام را هدیه به درگاه پاک او نمودم؛ باشد که روز جزا، فاطمه زهرا (س) شافع ما گردد و از آتش سوزناک و دردناک جهنم -که قهر خداست- نجات بخشد. خدایا! تو این سرباز کوچک امام زمان (عج) را قبول درگاهت بنما و شربت شیرین شهادت بر کام تلخ و سیاهم بچشان و در ظهور مولایم محشورم بگردان تا دوباره جانم را سر راهش به تو ببخشایم. خدایا! مرا ببخش و دست رد بر سینه ی سوزناکم مزن. مواظب امام عزیز و بزرگ باشید و او را تنها نگذارید و سخنانش را به جان و دل بپذیرید و با رأى خویش، گفته‏ هایش را تفسیر نکنید؛ چرا که ما هر چه داریم از اوست و از قیام بزرگ اوست، که با شناخت راه، دستمان را گرفت و از منجلاب گمراهى و تباهى به سوى نور و هدایت رهنمون ساخت. گوشهای تان را تیز کنید و به سخنان منافقین و اخلال‏گران گوش فرا ندهید و تقوا و پرهیزکارى را در رأس کارهای تان قرار دهید. ...و اما شما دانش ‏آموزان، که چند سالى در میان شما و همانند شما بودم! نیّات خود را خالص کنید که براى چه درس مى ‏خوانید و چه درسى مى‏ خوانید و براى که درس مى‏ خوانید و در راه چه هدفی مى‏ خواهید به کار ببندید؟ آیا در آخرت کمک حال هست یا نه؟ فردا، دست تان را مى‏ گیرد یا نه رهایتان مى‏ کند؟ خلاصه، شما امید فردایید! متقى و پرهیزکار باشید و فرهنگ غرب -چه از نظر لباس و غیره- را در مدارس راه ندهید و الگوى شیعه باشید. شما که خود را شیعه مى‏ دانید، فقط یک بُعدى نباشید؛ مگر جهاد جزو فروع دین نیست؟ چرا بعضى این قدر سست و بى‏ پایه هستید و یا فکرهاى دیگرى در سر مى ‏پرورانید که فردا مملکت ما متخصص مى ‏خواهد! ...و اما شما پدر و مادر عزیز! در طول عمرم، فرزند صالح و نیکویى براى شما نبودم و از دست تان کارهای تان را نگرفتم و خیلى موجب اذیت و آزارتان بودم؛ ان ‏شاء اللّه مرا مى‏ بخشید. از شما برادر و خواهرم حلالیت مى‏ طلبم. ان‏ شاء اللّه مرا می بخشید و کلام و هدفم را به گوش آنها -که بعد از من مى ‏آیند- خواهید رساند. آقا مرتضى! مواظب محمد آقا باش و به او هم اخلاق، قرآن، نماز و ادب در کنار کار بیاموز، که ان ‏شاء اللّه شخص مؤمن و فداکار خوبى براى جامعه خواهد شد و از همه ی فامیل‏ ها و اهل روستا -که قبلاً در آنجا بودم- برایم حلالیت بطلبید. پنج‏شنبه ۱۳/۶/۶۵؛ ساعت ۴ بعدازظهر در حال حرکت به سوى مقر تاکتیکى عملیات&lt;br /&gt;
منبع : پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین&lt;br /&gt;
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1631&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید علی_حسینی حسین آبادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%B7%D8%A7%DB%8C%D9%81%D9%87</id>
		<title>شهید قاسم حسینی طایفه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%B7%D8%A7%DB%8C%D9%81%D9%87"/>
				<updated>2020-02-15T06:30:01Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hoseininasab9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
نام	قاسم حسینی طایفه&lt;br /&gt;
نام پدر	علی گل&lt;br /&gt;
نام مادر	خدیجه&lt;br /&gt;
محل شهادت	ام الرصاص&lt;br /&gt;
محل تولد	قزوین	تاریخ تولد	۱۳۴۷/۱۱/۲۰&lt;br /&gt;
محل شهادت	ام الرصاص	تاریخ شهادت	۱۳۶۵/۱۰/۰۴&lt;br /&gt;
استان محل شهادت	بصره	شهر محل شهادت	-&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل	مجرد	درجه نظامی	&lt;br /&gt;
تحصیلات	سوم متوسطه	رشته	تجربی&lt;br /&gt;
عملیات		سال تفحص	1376&lt;br /&gt;
محل کار		بنیاد تحت پوشش	&lt;br /&gt;
مزار شهید	قزوین - قزوین&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
حسینی‌طایفه، قاسم: بیستم بهمن ۱۳۴۷، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش علی‌گل، کارگر نانوایی بود و مادرش خدیجه نام داشت. دانش‌آموز سوم متوسطه در رشته تجربی بود. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. چهارم دی ۱۳۶۵، در ام‌الرصاص عراق به شهادت رسید. پیکرش مدت‌ها در منطقه برجا ماند و سال ۱۳۷۶ پس از تفحص در زادگاهش به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
سید محمد عبدحسینی: قاسم حسینی طایفه، خصوصیت منحصر به فردی داشت و آن هم اینکه همیشه در منطقه پابرهنه بود و هیچوقت پوتین به پایش نمی کرد، لذا بچه های همسنگری و هم چادری اش حسابی از دست او دلخور بودند. همسنگری هایش مرتب به نزد من می آمدند و می گفتند: قاسم پا برهنه می رود فوتبال بازی می کند، توی محوطه دور می زند و هر جا که می خواهد می رود و بعد هم با همان پاهای کثیف وارد چادر می شود. من هم وقتی دیدم اعتراضات زیاد شد، ایشان را خواستم و به عنوان مسوول باهاش برخورد کردم و گفتم: تو حق نداری این کار را بکنی و همین حالا برو پاهایت را بشور و کفشهایت را بپوش و بیا که بچه ها حسابی ازدستت دلخورند. ایشان هم گفت چشم و رفت پاهایش را حسابی شست، اما دوباره همانطور پابرهنه آمد پیش من. من هم عصبانی شدم و او را تنبیه نظامی کردم و دستور دادم که ایشان را نگهبان شب گذاشتند. شب شد رفتم برای سرکشی، دیدم قاسم سر پست خوابیده است، باز هم عصبانی شدم و دوباره یه پست دیگر گذاشتم برای نگهبانی، اینبار هم وقتی به سرکشی رفتم، دیدم ایشان خوابیده است. وقتی دیدم تنبیه نظامی تإثیر ندارد، تصمیم به تنبیه اخلاقی اش گرفتم. لذا به پاسبخش گفتم: اگراین بار ایشان نگهبان بود و خوابید، بیدارش نکنید و بجایش مرا بگذارید سرپست. اتفاقا پاسبخش همین کار را هم کرد و یکی، دو باری من بجای ایشان رفتم سر پست و این موضوع حسابی بین سایر بچه ها پخش شد و می گفتند. قاسم طایفه سرنگهبانی می خوابد و فرمانده اش شبها به جای او نگهبانی می دهد و این موضوع ایشان را کاملا رنجور کرده بود. این گذشت تا اینکه قاسم نامه ای نوشت و برای من فرستاد، توی نامه مرا به مادرم فاطمه زهرا (س) قسم داده بود تا زمانی که شهید نشده است، موضوع او را جایی مطرح نکنم، ایشان نوشته بود: من برای اعزام به جبهه مشکل داشتم، لذا با خود نیت کردم که اگر به جبهه بروم بخاطر فضای معنوی جبهه ها و اینکه وجب به وجب خاک آن آغشته به خون شهدا و مقدس است، همیشه پا برهنه باشم تا شهید شوم. قاسم طایفه به مقصودش رسید و با پای برهنه به دیدار یار رفت و من نیز بعد از شهادتش ماجرا را برای پدر و مادرش عنوان کردم.&lt;br /&gt;
منبع : پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین&lt;br /&gt;
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1625&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:قاسم_حسینی طایفه}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hoseininasab9802</name></author>	</entry>

	</feed>