<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Hosinyfard9711</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Hosinyfard9711"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Hosinyfard9711"/>
		<updated>2026-06-04T21:08:03Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%DA%86%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید مصطفی چمران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%DA%86%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2019-07-06T09:23:20Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید مصطفی چمران|مصطفی چمران]]، فعال سیاسی - نظامی ایرانی و بنیانگذار [[ستاد جنگ‌های نامنظم]] در جنگ ایران و عراق بود.&lt;br /&gt;
وی پیش از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب ۱۳۵۷]] [[انجمن اسلامی دانشجویان]] [[ایالات متحده آمریکا|آمریکا]] را پایه‌ریزی کرد، سپس به [[لبنان]] رفته و در آن جا به همراه [[امام موسی صدر]] [[سازمان امل]] را تشکیل داد. با انقلاب در ایران وی پس از ۲۱ سال به ایران باز گشته و پس از آموزش نیروهای سپاه، از سوی مهندس بازرگان به معاونت نخست‌وزیری دولت موقت در امور انقلاب منصوب شد. بعد از موفقیت در پاوه، امام خمینی مسئولیت وزارت دفاع را به وی سپرد. از دیگر مسئولیت‌های وی می‌توان به نمایندگی تهران در اولین دوره مجلس شورای اسلامی و نماینده امام خمینی در شورای عالی دفاع اشاره کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با شروع جنگ به اهواز رفت و ستاد جنگ‌های نامنظم را بنیان‌گذاری کرد. از دیگر کارهای مهم وی ایجاد هماهنگی بین نیروهای ارتش، سپاه و نیروهای داوطلب مردمی بود که در منطقه حضور داشتند. مصطفی چمران در سی و یک ام خرداد ماه ۱۳۶۰ در مسیر دهلاویه - سوسنگرد بر اثر اصابت ترکش خمپاره به پشت سرش به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگینامه ==&lt;br /&gt;
*تـولد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر مصطفی چمران در سال ۱۳۱۱ در تهران، خیابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولک متولد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تحصیـلات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی تحصیلات خود را در مدرسه انتصاریه، نزدیک پامنار، آغاز کرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ در دانشکده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و در سال ۱۳۳۶ در رشته الکترومکانیک فارغ ‏التحصیل شد و یک‏سال به تدریس در دانشکده‌ فنی پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی در همه دوران تحصیل شاگرد اول بود. در سال ۱۳۳۷ با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به امریکا اعزام شد و پس از تحقیقات‏ علمی در جمع معروف‏ترین دانشمندان جهان در دانشگاه کالیفرنیا و معتبرترین دانشگاه امریکا –برکلی- با ممتازترین درجه علمی موفق به اخذ دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اسفند ماه سال 1311، مصطفی فرزند سوم خانواده چمران درروستای چمران بین شهر قم و ساوه پا به عرصه وجود نهاد. یک ساله بود که همراه خانواده به تهران آمد و در کوچه‌های جنوب شهر با درد و رنج انسان‌ها آشنا شد. دوران دبستان را درمدرسه «انتصاریه» طی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او ازکودکی گوشه گیر بود و غرق تفکر در خلقت زیبای خداوندی. تحصیلات خود را در دبیرستان‌های «دارالفنون» و «البرز» ادامه داد و در سال 1332 به دانشکده فنی دانشگاه تهران راه یافت و در رشته مهندسی برق مشغول به تحصیل شد. در همین ایام بود که فعالیت‌های سیاسی خود را علیه رژیم آغاز کرد. او از کوچکی تدریس می‌کرد و از این راه قسمتی از معاش خود را تأمین می‌نمود. از 15 سالگی در درس تفسیر قرآن مرحوم آیت الله طالقانی و جلسات فلسفه و منطق استاد مطهری شرکت می‌کرد. مصطفی علاوه بر استعداد علمی فوق العاده از ذوق هنری و عرفانی سرشاری برخوردار بود. پس از فراغت از تحصیل در پایه لیسانس به عنوان دانشجوی ممتاز، بورس تحصیلی خارج از کشور به او تعلق گرفت و دوره‌های فوق لیسانس و دکترا را در رشته مهندسی برق و فیزیک پلاسما در دانشگاه‌های آمریکا با درجه عالی گذراند. یکی از فرازهای زیبای زندگی سیاسی اجتماعی وی تشکیل اولین انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا در سال 1340 بود. روح و روان مصطفی دائماً در مبارزه صیقل می‌خورد و عشق و محبتش به جهان هستی، آدمیان و حتی مخالفانش به اوج می‌رسید به طوری که دوستانش او را خدای عشق لقب داده بودند. پس از اتمام دوره دکترا در مؤسسه تحقیقاتی علمی صنعتی bell(بل) به فعالیت پرداخت و چنان موقعیتی کسب کرد که آرزوی بسیاری از انسان‌ها بود و در همان ایام تصمیم به تشکیل زندگی مشترک گرفت و ازدواج کرد. حاصل این ازدواج چهار فرزند بود. این مرد اراده و همت، پس از قیام 15 خرداد به تمام مظاهر مادی پشت کرده برای آموختن فنون جنگ‌های پارتیزانی راهی مصر شد و به مدت دو سال سخت‌ترین دوره‌های چریکی را آموخت. اواخر سال 1349 به دعوت امام موسی صدر رهبر شیعیان لبنان پا به سرزمین پر ماجرای لبنان گذاشت. او که با اندیشه ایجاد پایگاه‌های مبارزاتی به لبنان آمده بود، درهمان آغاز کار مدیریت مدرسه صنعتی جبل عامل را به عهده گرفت. در 29 شهریور 1357 امام موسی صدر که پشتوانه محکم لبنان بود، ربوده شد و این واقعه برروی مصطفی تاثیر بسیاری گذاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاریخ 16 آبان 1358 (پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران) به پیشنهاد شورای انقلاب به سمت وزارت دفاع منصوب گشت. در انتخابات اولین دوره مجلس شورای اسلامی او از سوی بیش از یک میلیون تهرانی به نمایندگی مردم برگزیده شد و در روز بیستم اردیبهشت سال 1359 هنگام تشکیل شورای عالی دفاع از سوی رهبر کبیر انقلاب امام خمینی (ره) به نمایندگی و مشاورت ایشان در این شورا انتخاب شد. پس از حمله ناجوانمردانه ارتش صدام به مرزهای ایران و یورش آن به مردم بی دفاع مصطفی نتوانست آرام بگیرد، به خدمت امام امت رسید وبا اجازه ایشان همراه آیت الله خامنه ای به اهواز سفر کرد. در اهواز با یاری گروهی از رزمندگان داوطلب، ستاد جنگ‌های نامنظم را سازماندهی کرد و با کمک آنان اهواز را از خطر سقوط نجات داد. در سحرگاه سی و یکم خرداد سال 1360 «ایرج رستمی» فرمانده منطقه دهلاویه به شهادت رسید و چمران از این حادثه بسیار متأثر و افسرده شد. آن روز همه رزمندگان دهلاویه را جمع کرد و با صدایی محزون و نگاهی عمیق گفت: «خدا رستمی را دوست داشت و برد واگر ما را هم دوست داشته باشد می‌برد.» سخنش که تمام شد. با یک یک رزمندگان دیده بوسی کرد و از آن‌ها حلالیت طلبید. گویی همه می‌دانستند که این آخرین باری است که چهره ملکوتی و متبسم مصطفی را می‌بینند و چشم‌ها تا آنجا که قدرت داشتند از نور وجودش بهره بردند و تا آخرین لحظه از تماشای این شاهین آماده پرواز سیر نگشتند. آتش خمپاره باریدن گرفت و سفیر شهادت بر سر مصطفی فرود آمد و او سبکبال ومطمئن ندای یار را لبیک گفت: «ارجعی الی ربک راضیه مرضیه» مصطفی در 31 خرداد 1360 در حالیکه 49 سال داشت بر اثر اصابت ترکش خمپاره به دیدار معبودش شتافت و خون پاکش زمین دهلاویه را گلگون کرد و بنای یادبودی در همان جا به یاد رشادت‌های ایشان ساخته شده است. مزار وی در بهشت زهرا (س) قطعه 24 ردیف 71 شماره 25 واقع می‌باشد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=225 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*زندگینامه 2&lt;br /&gt;
«شهید چمران حدود شش یا هفت سال بعد از دوری از همسر اول، با خانم «غاده جابر» در جنوب لبنان آشنا می شود.&lt;br /&gt;
«غاده جابر» از چهره های بسیار معروف ادبیات، نویسنده وشاعر عرب بوده اند. شهید چمران سنشان بالا و نسبتا بالا و همه هم متوجه این نکته بودند و این ازدواج با تشویق امام موسی صدر صورت می گیرد. وقتی آقای صدر متوجه می شود دکتر به این خانم به خاطر این موقعیت ادبی و شخصیت ایشان علاقه مند شده خودش پیشقدم می شود. خاندان جابر در جنوب لبنان خاندان معروفی است.&lt;br /&gt;
آشنایی شهید چمران با همسرشان در جنگ های مکرر بسیار دوستانه و قابل توجه بود. چمران هم آن زمان به عربی تسلط پیدا کرده بود و با خانمش عربی صحبت می کرد. خانم جابر عاشق دکترچمران است و طبیعی است که همه یک علاقه فوق العاده به دکتر داشتیم. به طریق اولي ایشان هم احساس می کرد با جان و دل به دکتر عشق می ورزد چون می دید دکتر از صبح تا شب خود را نذر بچه های یتیم و مسلمان کرده است.  &lt;br /&gt;
خانم جابر هم با کسی ازدواج کرده بود که خودش را وقف این مسائل کرده است. کسی که محدود به یک زندگی زناشویی عادي نبود. دکتر هم به خاطر شناختی که از ایشان داشت ایشان را انتخاب کرده بود.&lt;br /&gt;
الگوی ازدواج این دو بزرگوار بر روي خیلی ها در لبنان حتی در ایران تاثير گذاشت و چنین ازدواجهایی بین لبنانی ها و ایرانیان شکل گرفت، چرا كه  شهيد چمران وقتی می خواهند مهریه را ذکر کنند می نویسند پنج سال خدمت به شیعیان ایران . اینها را می توانم به اسم نام ببرم. ارتباط آنان بسیار گرم و صمیمی بود، دکتر گاهی یکی دو شب به خانه نمی آمد و مي رفت بیروت. خانه شان در سور بود. طوری نبود که همیشه در کنار هم باشند. خانم جابر نوشته هایی درباره دکتر دارد که قبل از شهادت دکتر نوشته و نوشته هایی هم بعد از رحلت ایشان دارد که از لحاظ ادبی و در زبان ادبیات عرب فوق العاده زیباست و از بزرگترین روزنامه های لبنان بعضی از متون را چاپ کرده بود. روزنامه السفیر چندين متن فوق العاده زیبا را چاپ کرده بود.»&lt;br /&gt;
 rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نویدشاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرگشایم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوش دارم که در نیمه‌های شب، در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم. آرام آرام به عمق کهکشان‌ها صعود نمایم؛ محو عالم بی‌نهایت شوم؛ از مرزهای علم وجود درگذرم و در وادی ثنا غوطه‌ور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توکّل و رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تو را شکر می‌کنم که از پوچی‌ها، ناپایداری‌ها، خوشی‌ها و قید و بندها آزادم کردی و مرا در طوفان‌های خطرناک حوادث رها ننمودی و درغوغای حیات، در مبارزه با ظلم و کفر غرقم کردی؛ لذّت مبارزه را به من چشاندی؛ مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی... . فهمیدم که سعادت حیات در خوشی و آرامش و آسایش نیست، بلکه در جنگ و درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم و بالأخره در شهادت است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تو را شکر می‌کنم که به من نعمت «توکّل» و «رضا» عطا کردی و در سخت‌ترین طوفان‌ها و خطرناک‌ترین گرداب‌ها، آن‌چنان به من اطمینان و آرامش دادی که با سرنوشت و همة پستی‌ها و بلندی‌هایش، آشتی کردم و به آن چه تو بر من مقدّر کرده‌ای، رضا دادم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی. تو در کویر تنهایی، انیس شب‌های تار من شدی؛ تو در ظلمت ناامیدی، دست مرا گرفتی و کمک کردی... که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه [و]پیش‌بینی نبود؛ تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکّل مرا مسلح نمودی، و در میان ابرهای ابهام و در مسیری تاریک، مجهور و وحشتناک مرا هدایت کردی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌خواستم شمع باشم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« همیشه می‌خواستم که شمع باشم؛ بسوزم؛ نور بدهم و نمونه ای از مبارزه و کلمة حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم. می‌خواستم همیشه مظهر فداکاری و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. می‌خواستم در دریای فقر غوطه بخورم و دست نیاز به سوی کسی دراز نکنم. می‌خواستم فریاد شوق[سر بدهم] و زمین و آسمان را با فداکاری و آسمان پایداری خود بلرزانم.(به نظرمی‌رسد کلماتی جاافتاده یا تکرار شده است) می‌خواستم میزان حق و باطل باشم و دروغگویان و مصلحت‌طلبان و غرض‌ورزان را رسوا کنم. می‌خواستم آن‌چنان نمونه‌ای در برابر مردم به وجود آورم که هیچ حجّتی برای چپ و راست نماند؛ طریق مستقیم روشن و صریح و معلوم باشد، و هر کسی در معرکة سرنوشت، مورد امتحان سخت قرار بگیرد و راه فرار برای کسی نماند... .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سرزمین کفر، تو بودی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« خدایا! می‌دانی که در زندگی پرتلاطم خود، لحظه‌ای تو را فراموش نکردم. همه‌جا به طرفداری حق قیام کرده‌ام؛ حق را گفته‌ام؛ از مکتب مقدّس تو در هر شرایطی دفاع کرده‌ام؛ کمال و جمال و جلال تو را به همة مخالفان و منکران وجودت عرضه کرده‌ام و از تهمت‌ها و بدگویی‌ها و ناسزاهای آن‌ها ابا نکردم. در آن روزگاری که طرفداری از اسلام، به ارتجاع و به قهقراگری تعبیر می‌شد و کمتر کسی جرأت می‌کرد که از مکتب مقدّس تو دفاع کند، من در همه جا، حتّی در سرزمین کفر، علم اسلام را بر می‌افراشتم و با تبلیغ منطقی و قوی خود، همة مخالفین را وادار به احترام می‌کردم و تو ای خدای بزرگ! خوب می‌دانی که این فقط بر اساس اعتقاد و ایمان قلبی من بود و هیچ محرّک دیگری جز تو نمی‌توانست داشته باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« دنیا میدان بزرگ آزمایش است که هدف آن، جز عشق چیزی نیست. در این دنیا، همه چیز در اختیار بشر گذاشته شده؛ وسایل و ابزار کار فراوان است؛ عالی‌ترین نمونه‌های صنعت، زیباترین مظاهرخلقت، از سنگریزه‌ها تا ستارگان، از سنگ‌دلان جنایتکار تا دل‌های شکستة یتیمان، از نمونه‌های ظلم و جنایت تا فرشتگان حقّ و عدالت، همه چیز و همه چیز در این دنیای رنگارنگ خلق شده است. انسان را به این بازیچه‌های خلقت مشغول کرده‌اند. هر کسی به شأن خود به چیزی می‌پردازد، ولی کسانی یافت می‌شوند که سوزی در دل و شوری در سر دارند که به این بازیچه راضی نمی‌شوند. این نمونه‌های زیبای خلقت را دوست دارند و می‌پرستند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو مرا عشق کردی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدایا! تو مرا عشق کردی که در قلب عشّاق بسوزم؛ تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم؛ تو مرا آه کردی که از سینة بینوایان و دردمندان به آسمان صعود کنم؛ تو مرا فریاد کردی که کلمة حق را هر چه رساتر برابر جبّاران اعلام نمایم؛ تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی و در کویر فقر و حرمان تنهایی سوزاندی. خدایا! تو پوچی لذّات زودگذر را عیان نمودی؛ تو ناپایداری روزگار را نشان دادی؛ لذّت مبارزه را چشاندی؛ ارزش شهادت را آموختی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه‌طلاقه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من دنیا را طلاق دادم. خدای بزرگ مرا در آتش عشق و محبّت سوزاند. مقیاس‌ها و معیارهای جدید بر دلم گذاشت و خواسته‌های عادی و مادی و شخصی در نظرم حذف شد. روزگاری گذشت که دنیا و مافی‌ها را سه‌طلاقه کردم و ازهمه چیز خود گذشتم. از همه چیز گذشتم و با آغوش باز، به استقبال مرگ رفتم و این شاید مهم‌ترین و اساسی‌ترین پایة پیروزی من در این امتحان سخت باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرامش غروب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوش دارم آزاد از قید و بندها درغروب آفتاب بر بلندای کوهی بنشینم و فرورفتن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم و همة حیات خود را به این زیبایی خدایی بسپارم و این زیبایی سحرانگیز، با پنجه‌های هنرمندش با تار و پود وجودم بازی کند؛ قلب سوزانم را بگشاید؛ آتش‌فشان درد و غم را آزاد کنم، اشک را که عصارة حیات من است، آزادانه سرازیر نمایم؛ عقده‌ها و فشارهایی را که بر قلب و روحم سنگینی می‌کنند، بگشایم؛ غم‌های خسته‌کننده‌ای را که حلقومم را می‌فشرند و دردهای کشنده‌ای که قلبم را سوراخ سوراخ می‌کند، با قدرت معجزه آسای زیبایی تغییر شکل دهد و غم را به عرفان و درد را به فداکاری مبدّل کند و آن‌گاه حیاتم را بگیرد و من، دیوانه‌وار همة وجودم را تسلیم زیبایی کنم و روحم به سوی ابدیتی که نورهای زیبایی می‌گذرد، پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنینه، از کهکشان‌ها بگذرم و برای لقای پروردگار به معراج روم و از درد هستی و غم وجود بیاسایم و ساعت‌ها و ساعت‌ها در همان حال باقی بمانم و از این سیر ملکوتی لذّت ببرم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آفرینش دریا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدایا! تو را شکر می‌کنم که دریا را آفریدی؛ کوه‌ها را آفریدی و من می‌توانم به کمک روح خود در موج دریا بنشینم و تا افق بی‌نهایت به پیش برانم و بدین وسیله، از قید زمان و مکان خارج شوم و فشار زندگی را ناچیز نمایم. خدایا! تو را شکر می‌کنم که به من چشمی دادی که زیبایی‌های دنیا را ببینم و درک زیبایی را به من مرحمت؟ کردی تا آن‌جا که زیبایی‌هایت را و پرستش زیبایی را جزئی از پرستش ذاتت بدانم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوگند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدایا! به آسمان بلندت سوگند، به عشق سوگند، به شهادت سوگند، به علی(ع) سوگند، به حسین(ع) سوگند، به روح سوگند، به بی‌نهایت سوگند، به نور سوگند، به دریای وسیع سوگند، به امواج روح‌افزا سوگند، به کوه‌های سر به فلک کشیده سوگند، به شیپور جنگ سوگند، به سوز دل عاشقان سوگند، به فداییان از جان گذشته سوگند، به درد دل زجرکشیدگان سوگند، به اشک یتیمان سوگند، به آه جان‌سوز بیوه‌زنان سوگند، به تنهایی مردان بلند سوگند که من عاشق زیبایی‌ام. چه زیبا است هم‌درد علی شدن، زجر کشیدن، از طرف پست‌ترین جنایتکاران تهمت شنیدن، از طرف کینه توزان بی‌انصاف نفرین شنیدن! چه زیبا است در کنار نخلستان‌های بلند در نیمه‌های شب، سینة داغ‌دار را گشودن و خروشیدن و با ستارگان زیبای آسمان سخن گفتن!چه زیبا است که دراین موهبت بزرگ الهی که نامش غم و درد است، شیعة تمام‌عیارعلی شدن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قربانی فرزند آدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای خدای بزرگ؛ ای آن‌که نمونه‌ی بزرگی چون حسین -علیه السّلام- را به جهان عرضه کرده‌ای؛ ای آنکه برای اتمام حجّت به کافران وجودت ... سیاهی‌ها و تباهی‌ها را به آتش وجود حسین‌ها روشن نموده‌ای؛ ای آن‌که راه پرافتخار شهادت را، برای آخرین راه‌حلّ انسان‌ها باز کرده‌ای؛ ای خدا؛ ای معشوق من؛ ای ایده‌آل آرزوهای مردم عارف! به من توفیق ده تا مثل مخلصان و شیفتگان، در راهت بسوزم و از این خاکستر مادّی آزاد گردم. ای حسین! -علیه السلام- من برای زنده ماندن تلاش نمی‌کنم و از مرگ نمی‌هراسم، بلکه به شهادت دل بسته‌ام و از همه چیز دست شسته‌ام، ولی نمی‌توانم بپذیرم که ارزش‌های الهی و حتّی قداست انقلاب، بازیچة دست سیاست‌مداران و تجّار مادّه‌پرست شده است. قبول شهادت مرا آزاد کرده است. من آزادی خود را به هیچ چیز، حتّی به حیات خود نمی‌فروشم. خدایا! ابراهیم را گفتی که عزیزترین فرزندش را قربانی کند؛ و او اسماعیل را مهیّای قربانی کرد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که پدر، کارد را به گلوی فرزندش نزدیک می‌کرد، ندا آمد: «دست نگه دار.» ابراهیم آزمایش خود را داد، ولی اسماعیل هنوز به آن درجة تکامل نرسیده بود که قربانی شود. زمان زیادی گذشت تا قربانی کاملی که عزیزترین فرزندان آدم بود، به درجة ارزش قربانی شدن رسید و در همان راه خدا قربانی شد و او حسین(ع) بود. خدایا! تو به من دستور دادی که در راه تو قربانی شوم؛ فوراً اجابت کردم و مشتاقانه به سوی قرارگاه عشق حرکت کردم...، اما تو می‌خواستی که این قربانی، هرچه باشکوه‌تر باشد؛ لذا دوستانم را و فرزندم را و عزیزترین کسانم را به قربانی پذیرفتی... و مرا در آتش اشتیاق منتظر گذاشتی... .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرف شیعه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدایا! تو را شکر می‌کنم که شیعیان را با اسلحة شهادت مجهّز کردی که علیه طاغوت‌ها وستمگران و تجاوزگران قیام کنند و با خون سرخ خود، ذلّت هزار ساله را از دامن تشیّع پاک کنند و ارزش و اهمیّت شهادت را در معرکة حیات بفهمند و با ایمان خدایی و ارادة آهنین، خود را از لجن‌زار اسارت جسدی و روحی نجات بخشند؛ علی‌وار زندگی کنند و در راه سرخ حسین -علیه السّلام- قدم بگذارند و شرف و افتخار راستین تشیّع را که قرن‌ها دست‌خوش چپاول ستمگران بود، دوباره کسب کنند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افزایش ظرفیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدایا! از تو می‌خواهم که طبع ما را آن‌قدر بلند کنی که در برابر هیچ چیز جز خدا تسلیم نشویم؛ دنیا ما را نفریبد؛ خودخواهی ما را کور نکند؛ سیاهی گناه و فساد و تهمت و دروغ و غیبت، قلب‌های ما را تیره و تار ننماید. خدایا! به ما آن‌قدر ظرفیت ده که در برابر پیروزی‌ها، سرمست و مغرور نشویم. خدایا! به من آن‌قدر توان ده که کوچکی و بیچارگی خویش را فراموش نکنم و در برابر عظمت تو خود را نبینم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقر مرا پروراند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فقر و بی‌چیزی، بزرگ‌ترین ثروتی بود که خدای بزرگ به من ارزانی داشت؛ همّت و ارادة مرا آن‌قدر بلند کرد که زمین و آسمان‌ها نیز در نظرم ناچیز شدند. هنگامی که شهیدی خون پاکش را در اختیارم می‌گذارد و فقر اجازه نمی‌دهد که یتیمانش را نگبهانی کنم،هنگامی که مجروحی در آخرین لحظات حیات به من نگاه می‌کند و با نگاه خود از من تقاضای کمک دارد، من می‌سوزم؛ آب می‌شوم و قدرت ندارم کمکش کنم. هنگامی که در سنگر خونین‌ترین قتال‌ها و جنگ‌آوری، از گرسنگی شکمش خشک شده و نمی‌تواند آب را از گلو فرو بدهد، من که این‌ها را می‌بینم و صبر می‌کنم، دیگر ترس و وحشتی از فقر ندارم. این قفس آهنین را شکسته‌ام و آن‌قدر احساس بی‌نیازی می‌کنم که زیر سخت‌ترین ضربه‌ها و کوبنده‌ترین هجوم‌ها، از هیچ کس تقاضای کمک نمی‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گذشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من این‌قدر احساس بی‌نیازی می‌کنم که در زیر شدیدترین حملات هم از کسی تقاضای کمک نمی‌کنم؛ حتّی فریاد بر نمی‌آورم؛ حتّی آه نمی‌کشم. در دنیای فقر، آن‌قدر پیش می‌روم که به غنای مطلق برسم و اکنون، اگر این کلمات دردآلود را از قلب مجروحم بیرون می‌ریزم، برای آن است که دوران خطر سپری شده است و امتحان به سر آمده و کمر فقر شکسته و همّت و اراده پیروز شده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌نیاز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدایا! از آن‌چه کرده‌ام، اجر نمی‌خواهم و به‌خاطر فداکاری‌های، خود بر تو فخر نمی‌فروشم. آن‌چه داشته‌ام، تو داده‌ای و آن‌چه کرده‌ام، تو میسّر نمودی. همة استعدادهای من، همة قدرت‌های من، همة وجود من، زادة ارادة تو است؛ من از خود چیزی ندارم که ارائه دهم؛ از خود کاری نکرده‌ام که پاداشی بخواهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! هنگامی که غرّش رعدآسای من، در بحبوحة طوفان حوادث محو می‌شد و به کسی نمی‌رسید؛ هنگامی که فریاد استغاثة من در میان فحش‌ها و تهمت‌ها و دروغ‌ها ناپدید می‌شد... ،تو ای خدای من! نالة ضعیف شبانگاه مرا می‌شنیدی و بر قلب خفته‌ام نور می‌تافتی و به استغاثة من لبیک می‌گفتی. تو ای خدای من! در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی. تو در تنهایی، انیس شب‌های تار من شدی. تو در ظلمت ناامیدی دست مرا گرفتی و هدایت کردی. در ایّامی که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه نبود، تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکّل مرا مسلّح نمودی... .خدایا! تو را شکر می‌کنم که مرا بی نیاز کردی تا از هیچ کس و از هیچ چیز انتظاری نداشته باشم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مغموم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدایا! عذر می‌خواهم از این‌که در مقابل تو می‌ایستم و از خود سخن می‌گویم و خود را چیزی به حساب می‌آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد. خدایا! آن‌چه می‌گویم، از قلبم می‌جوشد و از روحم لبریز می‌شود. خدایا! دل شکسته‌ام؛ زجر کشیده‌ام؛ ظلم زده‌ام؛ از همه چیز ناامید و از بازی سرنوشت مأیوسم؛ در مقابل آینده‌ای تیره و مبهم و تاریک فرو رفته‌ام؛ تنها تورا می‌شناسم؛ تنها به سوی تو می‌آیم؛ تنها با تو راز و نیاز می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا، فقط تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هر گاه دلم رفت تا محبّت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی. خدایا! به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی. عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی. هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم؛ در سایة امیدی و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیّتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی و در طوفان‌های وحشت‌زای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیّتی در دل خود احساس نکنم... .تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم و جز در سایة توکّل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... .خدایا! تو را بر همة این نعمت‌ها شکر می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من آه صبحگاهم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من فریادم که در سینة مجروح &amp;quot;جبل‌عامل&amp;quot;، در خلال قرن‌ها ظلم و ستم محفوظ شده‌ام؛ من نالة دلخراش یتیمان دل‌شکسته‌ام که در  نیمه‌های شب، از فرط گرسنگی بیدار می‌شوند و دست محبّتی وجود ندارد که برای نوازش، آن‌ها را لمس کند؛ از سیاهی و تنهایی می‌ترسند؛ آغوش گرمی نیست که به آن‌ها پناه بدهد. من آه صبحگاهم که از سینة پر سوز بیوه‌زنان سرچشمه می‌گیرم و همراه نسیم سحری به جستجوی قلب‌ها و وجدان‌های بیدار به هر سو می‌روم و آن‌قدر خسته می‌شوم که از پای می‌افتم. ناامید و مأیوس، به قطرة اشکی مبدّل می‌شوم و به صورت شبنمی در دامن برگی سقوط می‌کنم. من اشک یتیمانم که دل‌شکسته در جستجوی پدر و مادر به هر سو می‌دوند، ولی هرچه بیش‌تر می‌دوند، کم‌تر می‌یابند. وای به وقتی که یتیمی بگرید، که آسمان به لرزه درمی‌آید!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افتادگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای خدای من! من باید از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا دشمنان، مرا از این راه طعنه زنند. باید به آن سنگ که علم را بهانه کرده و به دیگران فخر می‌فروشد، ثابت کنم که خاک پای من نخواهند شد. باید همة آن تیره‌دلان مغرور و متکبّر را به زانو درآورم؛ آن‌گاه خود، خاضع‌ترین و افتاده‌ترین فرد روی زمین باشم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عقل و دل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«روز قیامت بود. همة فرشتگان در بارگاه خدای بزرگ حاضر شده بودند؛ روزی پرابهّت، صفوف فرشتگان، دفتر اعمال و درجة بزرگان! هر کس به پیش می‌آمد و در حضور عدل الهی، ارزش و قدر خود را می‌نمایاند... و به فراخور شأن و ارزش خود، در جایی نزدیک یا دور مستقر می‌شد... .همة اشیا، نباتات، حیوانات، انسان‌ها و عقول مجرّده به پیش می‌آمدند و ارزش خویش را عرضه می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مورچه آمد؛ از پشتکار خود گفت و در جایی نشست. پرنده آمد؛ از زیبایی خود گفت؛ از نغمه‌های دل‌نشین خود سرود و در جایی مستقر شد. سگ آمد؛ از وفای خود گفت و گربه آمد؛ از هوش و منش خود گفت. غزال آمد؛ از زیبایی چشم و پوست خود گفت. خروس آمد؛ از زیبایی تاج و یال و کوپال خود گفت. طاووس آمد؛ از زیبایی پرهای خود گفت. شیر آمد؛ از قدرت و سرپنجة خود گفت... .هرکس در شأن خود گفت و در هر مکانی مستقر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل آمد؛ از زیبایی و بوی مست‌کنندة خود شمّه‌ای گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درخت آمد و از سایة خود و میوه‌های خود گفت. گندم آمد؛ از خدمت بزرگ خود به بشریّت گفت... .هر کس شأن خود بگفت و در جای خود نشست. انسان‌ها آمدند، آدم آمد؛ حوّا آمد و از گذشته‌های دور و دراز قصّه‌ها گفتند؛ لذّت اولیّه را برشمردند و به خطای اولیّه اعتراف کردند؛ خدای را سجده نمودند و در جای خود قرار گرفتند. آدم‌های دیگر آمدند؛ نوح آمد؛ از داستان عجیب خود گفت؛ از ایمان، اراده، استقامت، مبارزه با ظلم و فساد و تاریخ افسانه‌ای خود گفت. ابراهیم آمد؛ از یادگارهای دورة خود سخن گفت: چگونه به بت‌کده شد و بت‌ها را شکست؛ چگونه به زندان افتاد و چه‌طور به درون آتش فروافتاد و چه‌طور آتش بر او گلستان شد. موسی آمد؛ داستان هجرت و فرار خود را نقل کرد و از بی‌وفایی قوم خود و رنج‌ها و دردهای خود، سخن راند. عیسی مسیح آمد؛ از عشق و محبّت سخن گفت؛ از قربان شدن خویش یاد کرد. محمد- صلی‌الله علیه و آله و سلّم- آمد؛ از رسالت بزرگ خود برای بشریّت سخن راند؛ علی- علیه‌السّلام- آمد. همه آمدند و گفتند و در جای خود نشستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرشتگان آمدند؛ هر یک از عبادات و تقرّب خود سخن گفتند و در جای خود نشستند. چه دنیایی بود و چه غوغایی، چه هیجانی، چه نظمی، چه وسعتی و چه قانونی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه عقل آمد؛ از درخشش آن، چشم‌ها خیره شد؛ از ابهّت آن، مغزها به خضوع در آمدند. پدیدة عقل، تمام مصانع آن، از علم و صنعت و تمام احتیاجات بشری و دانش و غیره، او را سجده کردند. عقل هم، چون خورشید تابان، در وسط عالم بر کرسی اعلایی فرونشست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدّتی گذشت؛ سکوت بر همه جا مستولی شد. نسیم ملایمی از رایحة بهشتی وزیدن گرفت؛ ترانه‌ای دلنشین فضا را پر کرد و همة موجودات به زبان خود، خدای را تسبیح کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز هم مدتّی گذشت؛ ندایی از جانب خدای، عالی‌ترین پدیدة خلقت را بشارت داد. همه ساکت شدند؛ ولوله افتاد؛ نوری از جانب خدای تجلّی کرد و دل همچون فرستادة خاصّ خدای، بر زمین نازل شد. همه او را سجده کردند، جز عقل که ادّعای برتری نمود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عقل از برتری خود سخن گفت. روزگاری را برشمرد که انسان‌ها چون حیوانات در جنگل‌ها، کوه‌ها و غارها زندگی می‌کردند و او آتش را به بشر یاد داد؛ چرخ را برای نقل اشیای سنگین در اختیار بشر گذاشت؛ آهن را کشف کرد؛ وسایل زندگی را مهیّا نمود؛ آسمان‌ها را تسخیر کرد؛ تا به اعماق دریاها فرو رفت. از گذشته‌های دور خبر داد و آینده‌های مبهم را پیش‌بینی کرد و خلاصه، انسان را بر طبیعت برتری بخشید. عقل گفت که میلیون‌ها پدیده و اثر از خود به جای گذاشته است و در این مورد چه کسی می‌تواند با او برابری کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکباره رعد و برق شد؛ زمین و آسمان به لرزه درآمدند؛ ندایی از جانب خدای نازل شد و به عقل نهیب زد که ساکت شو! و گفت که تمام خلقت را فقط به‌خاطر &amp;quot;او&amp;quot; خلق کردم. اگر دل را از جهان بگیرم، زندگی و حیات خاموش می‌شود. اگر عشق را از جهان بردارم، تمام ذرّات وجود متلاشی می‌گردد. اگر دل و عشق نبود، بشر چگونه زیبایی را حس می‌کرد؟ چگونه عظمت آسمان‌ها را درک می‌نمود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چگونه رازونیاز ستارگان را در دل شب می‌شنید؟ چگونه به ورای خلقت پی‌می‌برد و خالق کل را درمی‌یافت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه در جای خود قرار گرفتند و عقل، شرمنده بر کرسی خود نشست و دل چون چتری از نور، بر سر تمام موجودات عالم خلقت، به نام اوّلین تجلّی خدای بزرگ قرار گرفت. از آن پس، دل فقط مأمن خدای بزرگ شد و عشق یعنی پدیدة آن، هدف حیات گردید. دل، تنها نردبانی است که آدمی را به آسمان‌ها می‌رساند و تنها وسیله‌ای است که خدا را در می‌یابد. ستارة افتخاری است که بر فرق خلقت می‌درخشد. خورشید تابانی است که ظلمت‌کدة جهان را روشن می‌کند و آدمی را به خدا می‌رساند. دل، روح و عصارة حیات است که بدون آن، زندگی مفهوم ندارد. عشق، غایت آرزوی انسان است؛ بقیه زندگی فقط محملی برای تجلّی عشق است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاجعة بزرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هستند کسانی که جز به مصالح خود نمی‌اندیشند و احساس آن‌ها، از ابعاد حجمشان تجاوز نمی‌کند و از روی ضعف، شکست، تنبلی و خودخواهی به پوچی می‌رسند؛ زیرا خودشان پوچند. اگر یک انقلابی راستین مأیوس گردد؛ کسی که سراسر حیاتش مبارزه، فداکاری، عشق، شور، سوز، درد، غم، تحمّل، حرمان، استمرار و نشاط است، دچار پوچی شود، آنگاه فاجعه‌ای بزرگ رخ داده است.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20http://www.aviny.com/Occasion/Enghelab_Jang/Chamran/87/Golchin.aspx سایت جامع فرهنگی شهید آوینی]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشسته بود زار زار گریه می‌کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می‌دانستم این جوری می‌کند؟ می‌گویم: «مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم. برای من ناراحته.» کی باور می‌کند؟&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب (یادگاران، ج 1، ص 1)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان، چمران کراوات نزد؛ استاد دو نمره ازش کم کرد؛ شد هجده، بالاترین نمره.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب  (یادگاران، ج 1، ص 7)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند بار رفته بود دنبال نمره‌اش. استاد نمره نمی‌داد. دست آخرگفت: «شما نمره گرفته‌ای، ولی اگر بروی، آزمایشگاه نیروی بزرگی از دست می‌دهد.» خودش می‌خندید. می‌گفت: «کارم تمام شده بود؛ نمره‌ام را نگه داشته بود پیش خودش که من هم بمانم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب.  (یادگاران، ج 1، ص 12)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماهی یک‌بار، بچّه‌های مدرسه جمع می‌شدند و می‌رفتند زباله‌های شهر را جمع می‌کردند. دکتر می‌گفت: «هم شهر تمیز می‌شود، هم غرور بچه‌ها می‌ریزد».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب (یادگاران، ج 1، ص 22)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته بود: «مصطفی! من از تو هیچ انتظاری ندارم الّا این‌که خدا را فراموش نکنی.» بیست و دو سال پیش گفته بود؛ همان وقت که از ایران آمدم. چه‌قدر دلم می‌خواهد بهش بگویم یک لحظه هم خدا را فراموش نکردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب  (یادگاران، ج 1، ص 30)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
تلفنی بهم گفتند: « یه‌مشت لات ولوت اومدن می‌گن می‌خوایم بریم ستاد جنگ‌های نامنظم.» رفتم و دیدم؛ ردشان کردم. چند روز بعد، اهواز، با موتورسیکلت ایستاده بودند کنار خیابان. یکیشان گفت:« آقای دکتر خودشون گفتن بیاین.» می‌پریدند، از روی گودال، رود، سنگر. آرپی‌جی‌زن‌ها را سوار می‌کردند ترک موتور، می‌پریدند. نصف بیش‌ترشان همان وقت‌ها شهید شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب  (یادگاران، ج 1، ص 37)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
وقتی کنسروها را پخش می‌کرد، گفت: «دکتر گفته قوطی‌هاشو سالم نگه دارین.» بعد خودش پیداش شد، با کلّی شمع. توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطی‌ها را فرستادیم روی اروند. عراقی‌ها فکر کرده بودند غوّاص است؛ تا صبح آتش می‌ریختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب  (یادگاران، ج 1، ص 52)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماکت‌هایم را کار گذاشتم. بد نشده بود. از دور به نظر می‌رسید موشک تاو است. عراقی‌ها تا دیدند، بهش شلیک کردند؛ تا یکی دو ساعت بعد که فهمیدند قلابی است و بی‌خیال شدند. فکر این جایش را نمی‌کردند که من جای ماکت را با موشک واقعی عوض کنم. تا دیدمش، گفتم: «دکتر جان! نقشة‌مان گرفت؛ هشت تا تانک زدیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب  (یادگاران، ج 1، ص 57)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
دستور این بود: یک تراورس، یک موتور برق و دو عدد لامپ. یک الاغ را با این‌ها مجهز می‌کردیم و می‌فرستادیم پشت تپّه. باید آتش تهیّه‌شان را می‌دیدی. فکر می‌کردیم اگر با این همه مهمّات بهمان حمله می‌کردند، چه کار می‌کردیم. آن‌ها هم لابد به این فکر می‌کردند که این تانک‌ها از کجا پیدایشان شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب   (یادگاران، ج 1، ص 85)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20http://navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=111834 سایت نویدشاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد کشوری جزو هیئت همراه دکتر چمران بود که با هم به کردستان رفتند. شهید شیرودی هم به پایگاه منتقل شده بود و خیلی زود، با او صمیمی شد و در تیم او قرار گرفت. خبر درگیری‌های شدید پاوه می‌رسید و دکتر چمران در محاصره مزدورهای وطن‌فروش قرار گرفته بود. تیم پروازی احمد، نخستین گروه عملیاتی بود که راهی کردستان شد. ما به اتفاق شهید سهیلیان وارد منطقه شدیم. با حملات پی در پی، دشمن را تار و مار کردیم و دکتر چمران و گروهش را از حلقه محاصره دشمن بیرون آوردیم. پاوه هم نجات پیدا کرد. در واقع منطقه‌ای که محل شروع درگیری‌ها بود، از لوث وجود دشمن، پاک شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20http://www.aviny.com/rahiyan_noor/revaiat-eshgh/khatere/24.aspx سایت شهیدآوینی]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
نمره 21!!!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که کارنامه‌ها و جزوات درسی مصطفی را می‌بینم کیف می‌کنم. آنقدر تمیز و زیباست که گاهی فکر می‌کنم استاد خطاطی آن‌ها را پاکنویس کرده است. بعضی از جزوه‌های او به صورت کتاب درسی درآمدند چون هم از نظر محتوا کامل بود وهم از نظر هنری زیبا بود. او تمام طرح‌های مهندسی را نقاشی کرده بود. تمام نمره‌هایش 20 بود. در دانشکده فنی، مهندس مهدی بازرگان استاد درس او در درس ترمودینامیک بود. ایشان خیلی سخت می‌گرفتند (سختگیر بودند) به کسی نمره بالاتر از 15 یا 16 نمی‌داد، اما به مصطفی نمره 21 داد. بعد از آن جنجالی بین دانشجویان به پا شد که مگر نمره بالاتر از 20 هم داریم؟! و مهندس بازرگان در پاسخ گفت: «برای چنین دانشجوئی» نمره من همین است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: دکتر رضا امرالهی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نماز شب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کار هر شبش بود! با این که از صبح تا شب کار و درس داشت و فعالیت می‌کرد، نیمه‌های شب هم بلند می‌شد نماز شب می‌خواند. یک شب بهش گفتم: «یه کم استراحت کن. خسته ای.» با همان حالت خاص خودش گفت: «تاجر اگه از سرمایه‌اش خرج کنه، بالاخره ورشکست میشه؛ باید سود بدست بیاره تا زندگیش به چرخه، ما هم اگه قرار باشه نماز شب نخونیم ورشکست میشیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر دکتر چمران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار سال پس از سفر مصطفی به لبنان، جنگ داخلی در این کشور شروع شد و گروه‌های مختلف آشوب به پا کردند. به این علت گروهی که چمران سرپرستی آن را به عهده داشت (سازمان ملل) هم در برابر اسرائیلی‌ها ایستادگی می‌نمود و هم سعی می‌کرد آشوب‌های داخلی را خاموش کند. فرمانده یکی از گروه‌ها که از اقدامات مصطفی ناخشنود بود، به نیروهایش گفته بود: «سر دکتر چمران را برایم بیاورید.» یک شب مصطفی گم شد. به هر جایی که فکرمان می‌رسید رفتیم اما او را نیافتیم (پیدا نکردیم) خیلی نگرام شدیم. صبح که شد مصطفی برگشت. بعدها فهمیدیم که آن شب به منزل همان فرمانده رفته و گفته بود: «آنکه سرش را می‌خواستی به دیدارت آمده است.» آن دو، تا صبح با هم صحبت می‌کردند و آن فرمانده تحت تأثیر قرار گرفته و از مصطفی عذرخواهی کرده بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: حسین اعرابی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرق نور و ظلمت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از جنگ بسیار ناراحت بودم. خانه ای بزرگ داشتیم که رو به دریا بود. روی بالکن می‌نشستم، می‌نوشتم و گریه می‌کردم. با دریا صحبت می‌کردم و به ماهی‌ها از جنگ می‌گفتم. روزی امام موسی صدر گفت: «چمران را می‌شناسی؟» گفتم: «اسمش را شنیده‌ام.» و در ادامه گفت: «حتما باید او را ببینی.» 6 یا 7 ماه بعد از آن گفتگو، شبی امام موسی صدر برایم یک تقویم فرستاد که 12 نقاشی در آن بود. یکی از آن‌ها توجه مرا به خود جلب کرد، شمع کوچکی بود که در زمینه سیاه رنگ نور می‌بخشید و در زیر آن این شعر به چشم می‌خورد: «من ممکن است نتوانم تاریکی را از بین ببرم، ولی با همه کوچکی‌ام نشان دهنده فرق بین ظلمت و نور هستم.» من تحث تاثیر آن نقاشی تا صبح گریه کردم و بسیار مشتاق شدم که هنرمندی که این نقاشی را کشیده بشناسم.» به سراغ چمران رفتم. او هم همان تقویم را به من داد. گفتم: «من این آثار را دیده‌ام» و از نقاشی آن شمع تعریف کردم. پرسیدم: «نقاشی‌ها را چه کسی کشیده است؟» گفت: «من» عجیب بود. او که دائما در جنگ حضور داشت و خون می‌دید، چطور می‌توانست چنین احساس لطیف و زیبایی داشته باشد ؟! و آنجا آغاز آشنایی من و مصطفی بود. این آشنایی 9 ماه بعد منجر به ازدواج شد و از آن پس تا آخر عمر هر گاه برایم نامه می‌نوشت امضایش نقاشی یک شمع بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: همسر شهید (خانم غاده جابر)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاکتیک جنگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شهر اهواز، دکتر چمران توانست گروهی از رزمندگان داوطلب را گرد خود جمع کند. آن‌ها را تعلیم دهد و سازماندهی کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز سر کلاس درس نظامی، به نیروهایش گفت: اگر تصمیم گرفتید به یک ارتش حمله کنید حتماً باید سه برابر آن تانک داشته باشید. سپس یکی از رزمندگان داوطلب را صدا زد و به او گفت: عزیز، برو یک رگباری آن‌جا ببند و بعد هم بیا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او هم رفت، دید که آن‌جا تعداد زیادی از تانک‌های دشمن صف کشیده‌اند. به خوبی می‌دانست که اگر صدایی از او بشنوند، دردم او را به گلوله خواهند بست، اما به هر حال دستور بود و او موظف بود تا از فرمان استادش اطاعت کند. بنابراین همان گونه که دکتر دستور داده بود رگباری بست و برگشت. دکتر به او گفت: یادت باشه، عزیز! رگبار که می‌بندی، طرف عصبانی می‌شود. کسی هم که عصبانی بشود، دیگر نمی‌تواند خوب بجنگد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد متفاوت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قانع نمی شدم مثل ميليون ها مردم ازدواج کنم، زندگی کنم و... به دنبال مردی مثل چمران می گشتم، يک روح بزرگ، آزاد از دنيا و متعلقاتش...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما اين چيزها به چشم فاميلم و پدر و مادرم نمی آمد و حق داشتند بگويند: &amp;quot;نه&amp;quot;!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظاهر مصطفی را می ديدند و او از مال دنيا هيچ چيز نداشت.&lt;br /&gt;
آقای صدر به آنها گفت: &amp;quot;من ضامن مصطفی هستم. اگر دخترم بزرگ بود، دخترم را تقديمش می کردم&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين حرف البته آنها را تحت تأثير قرار داد اما اختلاف به قوت خودش باقی بود...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نيمه پنهان ماه، ص۱۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد مقدم‌پور پیش از آن به جبهه دهلاویه نرفته بود به همین جهت دکتر او را به روی خاکریز برد تا مواضع و شرایط را برایش توضیح دهد. آتش خمپاره‌ی دشمن که از نخستین لحظه‌های بامداد به غیر از رستمی قربانی‌های دیگری را هم گرفته بود، بار دیگر آغاز شد. دکتر همان دم دستور داد تا متفرق شوند و از یکدیگر فاصله بگیرند. رزمندگان به سرعت متفرق شدند و هر کدام در گودالی پناه گرفتند. خمپاره در اطرافشان منفجر شد. اما سومین خمپاره درست پشت پای دکتر فرود آمده بود، هر سه نفرشان را بر زمین انداخت. ترکش‌های خمپاره سوم به سه نقطه برخورد کرده بود؛ به سینه حدادی، به صورت مقدم‌پور و پشت سر دکتر چمران، حدادی و مقدم‌پور در دم جان سپرده بودند ولی دکتر... .در بیمارستان سوسنگرد، پزشکان برای بازگرداندن او به زندگی عملیات احیا را انجام دادند اما این اقدامات نیز سودی نداشت به ناچار آمبولانس به سوی اهواز به راه افتاد اما تنها توانستند جسم بی‌جان او را به این شهر برسانند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=225 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مصطفی_چمران}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهر تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%B9%D9%85%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%AD%DB%8C</id>
		<title>شهید نعمت الله ملیحی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%B9%D9%85%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%AD%DB%8C"/>
				<updated>2019-07-06T09:12:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «==خاطرات== 🔺جگرم سوخت...آب نیست؟؟🔺  تصویر بالا دست نوشته ای از چند دست نوشته ی...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==خاطرات==&lt;br /&gt;
🔺جگرم سوخت...آب نیست؟؟🔺&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویر بالا دست نوشته ای از چند دست نوشته ی تکان دهنده شهید نعمت الله ملیحی شیمیایی شده است. او در هنگام شهادت در بیمارستان قادر به تکلم نبود و با قلم حرف می زد ...! &lt;br /&gt;
به دلیل حاد بودن جراحت نعمت‌الله ،&lt;br /&gt;
او را ممنوع از نوشیدن آب کردند ولی او در حالی که  از شدت تشنگی زجر می‌کشید &lt;br /&gt;
نوشت: « جگرم سوخت ، آب نیست ؟ »&lt;br /&gt;
منبع:&lt;br /&gt;
خبرگزاری فارس&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84_%D9%BE%D9%88%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید رسول پورمراد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84_%D9%BE%D9%88%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2019-06-26T19:59:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید رسول پورمراد، ۲۶ اسفند ماه سال 1367 در [[تاکستان]] متولد شد. اولین شهید مدافع از استان [[قزوین]] بود. ایشان در رشته مهندسی الکترونیک فارغ التحصیل شده بود. به محرم و نامحرم بسیار اهمیت می داد و به دختران و بانوان فامیل و دوست توصیه می کرد که در معرض نگاه و دید نامحرم قرار نگیرند. می گفت [[دعای ندبه]] را ترک نکنید و باشکوه آن را برگزار کنید. توصیه همیشگی این شهید این بود که قدردان شهدا باشیم و به خانواده آن ها احترام بگذاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
خدایا! می دانم که شهادت گنج ارزشمندی است و نعمت والایی که مخصوص بندگان مخلص و عاشق توست. می دانم که شهادت هنر مردان خداست و می دانم که شهادت ورود در حرم امن الهی است.&lt;br /&gt;
می دانم که من لیاقت داشتن این نعمت را ندارم! اما خدایا! می دانم که گفتی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را. می دانم که از مولا و سرور باید چیزهای بزرگ خواست.&lt;br /&gt;
می دانم که امام خامنه ای (مدظله العالی) فرمود: اگر می خواهید خدمتتان اجر داشته باشد، برای خداکار کنید و جهاد با نفس داشته باشید و از خدا طلب شهادت کنید؛ می دانم به قول [[شهید آوینی]] کسی که شهید نشود باید برود و بمیرد!&lt;br /&gt;
پس خدایا به شهدای عزیزت قسم و به حسین (ع) قسم؛ مرگ مرا هم شهادت در پای رکاب امام زمان (ع) قرار بده و مرا از این نعمت بهره مند بساز و مرا عزیز گردان.&lt;br /&gt;
‌==پندنامه==&lt;br /&gt;
خدایا !&lt;br /&gt;
حمد و ستایش از آن توست که عزّت و ذلّت به دست توست..&lt;br /&gt;
خدایا ! &lt;br /&gt;
همیشه با نعمت های بیشمارت مرا شرمنده کرده ای و من نمی توانم شکر آن ها را به جا آورم، نعمت هستی، نعمت پدر ومادر خوب، سلامتی، خانواده و همسر خوب، نعمت ولایت امیرالمومنین علی علیه السلام که همیشه قبل نمازهایم آن را یادآور می شوم و شکرگذار تو هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نوید شاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84_%D9%BE%D9%88%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید رسول پورمراد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84_%D9%BE%D9%88%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2019-06-26T19:58:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: /* وصیت نامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید رسول پورمراد، ۲۶ اسفند ماه سال 1367 در [[تاکستان]] متولد شد. اولین شهید مدافع از استان [[قزوین]] بود. ایشان در رشته مهندسی الکترونیک فارغ التحصیل شده بود. به محرم و نامحرم بسیار اهمیت می داد و به دختران و بانوان فامیل و دوست توصیه می کرد که در معرض نگاه و دید نامحرم قرار نگیرند. می گفت [[دعای ندبه]] را ترک نکنید و باشکوه آن را برگزار کنید. توصیه همیشگی این شهید این بود که قدردان شهدا باشیم و به خانواده آن ها احترام بگذاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
خدایا! می دانم که شهادت گنج ارزشمندی است و نعمت والایی که مخصوص بندگان مخلص و عاشق توست. می دانم که شهادت هنر مردان خداست و می دانم که شهادت ورود در حرم امن الهی است.&lt;br /&gt;
می دانم که من لیاقت داشتن این نعمت را ندارم! اما خدایا! می دانم که گفتی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را. می دانم که از مولا و سرور باید چیزهای بزرگ خواست.&lt;br /&gt;
می دانم که امام خامنه ای (مدظله العالی) فرمود: اگر می خواهید خدمتتان اجر داشته باشد، برای خداکار کنید و جهاد با نفس داشته باشید و از خدا طلب شهادت کنید؛ می دانم به قول [[شهید آوینی]] کسی که شهید نشود باید برود و بمیرد!&lt;br /&gt;
پس خدایا به شهدای عزیزت قسم و به حسین (ع) قسم؛ مرگ مرا هم شهادت در پای رکاب امام زمان (ع) قرار بده و مرا از این نعمت بهره مند بساز و مرا عزیز گردان.&lt;br /&gt;
‌پند نامه:&lt;br /&gt;
خدایا !&lt;br /&gt;
حمد و ستایش از آن توست که عزّت و ذلّت به دست توست..&lt;br /&gt;
خدایا ! &lt;br /&gt;
همیشه با نعمت های بیشمارت مرا شرمنده کرده ای و من نمی توانم شکر آن ها را به جا آورم، نعمت هستی، نعمت پدر ومادر خوب، سلامتی، خانواده و همسر خوب، نعمت ولایت امیرالمومنین علی علیه السلام که همیشه قبل نمازهایم آن را یادآور می شوم و شکرگذار تو هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نوید شاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%D8%A7%DA%A9%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید شعبان علی خاکی داوودی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%D8%A7%DA%A9%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-06-26T19:52:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==خاطرات==&lt;br /&gt;
*تعليم قرآن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه ها خيلی کوچک بودند، اما شعبان علی از همان موقع به فکر تعليم و تربيت آن ها بود. &lt;br /&gt;
يک روز قرآنی که تازه گرفته بود، بوسيد و دو دستی  داد به من. گفت: &amp;quot;خانم! اين قرآن رو بگير و بخون با معني!&amp;quot;&lt;br /&gt;
گفتم: &amp;quot;من که همش می خونم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
گفت: &amp;quot;اين بار فرق ميکنه! بايد به بچّه ها هم ياد بدی.&lt;br /&gt;
کتاب به رنگ صبح صفحه ۴۵&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%D8%A7%DA%A9%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید شعبان علی خاکی داوودی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%D8%A7%DA%A9%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-06-26T19:50:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==خاطرات==&lt;br /&gt;
*تعليم قرآن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه ها خيلی کوچک بودند، اما شعبان علی از همان موقع به فکر تعليم و تربيت آن ها بود. &lt;br /&gt;
يک روز قرآنی که تازه گرفته بود، بوسيد و دو دستی  داد به من. گفت: &amp;quot;خانم! اين قرآن رو بگير و بخون با معني!&amp;quot;&lt;br /&gt;
گفتم: &amp;quot;من که همش می خونم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
گفت: &amp;quot;اين بار فرق ميکنه! بايد به بچّه ها هم ياد بدی.&lt;br /&gt;
منبع:کتاب به رنگ صبح صفحه ۴۵&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%D8%A7%DA%A9%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید شعبان علی خاکی داوودی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AE%D8%A7%DA%A9%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-06-26T19:48:09Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی « تعليم قرآن  بچه ها خيلی کوچک بودند، اما شعبان علی از همان موقع به فکر تعليم و...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تعليم قرآن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه ها خيلی کوچک بودند، اما شعبان علی از همان موقع به فکر تعليم و تربيت آن ها بود. &lt;br /&gt;
يک روز قرآنی که تازه گرفته بود، بوسيد و دو دستی  داد به من. گفت: &amp;quot;خانم! اين قرآن رو بگير و بخون با معني!&amp;quot;&lt;br /&gt;
گفتم: &amp;quot;من که همش می خونم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
گفت: &amp;quot;اين بار فرق ميکنه! بايد به بچّه ها هم ياد بدی.&lt;br /&gt;
منبع:کتاب به رنگ صبح صفحه ۴۵&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید رمضانعلی آقایی خوزانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D8%AE%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-19T08:03:49Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : آقایی خوزانی / رمضانعلی نام پدر : اسماعیل تاریخ تولد : ۱۳۳۵-۰۴-۰۲ محل تولد...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : آقایی خوزانی / رمضانعلی&lt;br /&gt;
نام پدر : اسماعیل&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۳۵-۰۴-۰۲&lt;br /&gt;
محل تولد : خمینى شهر&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۵۹-۱۰-۱۶&lt;br /&gt;
محل شهادت : هویزه&lt;br /&gt;
شهرستان : خمینی شهر&lt;br /&gt;
یگان : جهاد&lt;br /&gt;
مسئولیت : تبلیغات&lt;br /&gt;
تحصیلات : دیپلم ریاضی&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه علمیه امام صادق (ع) اصفهان&lt;br /&gt;
گلزار : امامزاده سید محمّد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
شهید رمضانعلی آقائی در رمضان سال 1335 در استان اصفهان، شهرستان خمینی شهر دیده به جهان گشود. از همان دوران کودکی بسیار کنجکاو و باهوش بود.&lt;br /&gt;
پس از گذراندن دروس ابتدائی و متوسطه موفق به دریافت مدرک دیپلم ریاضی گردید.&lt;br /&gt;
سپس در سال 1355 به شهر کازرون (از توابع شیراز) رفت و به خدمت سربازی مشغول گردید. او قبل از سربازی علاقه شدید به مسجد و محافل مذهبی داشت و در دوران سربازی به فعالیت های سیاسی روی آورد. در همین دوران به طور مخفیانه در محافل مذهبی شرکت می کرد و در این راستا کتاب های مذهبی بسیاری را فراهم می نمود.&lt;br /&gt;
وی هر گاه که برای برای مرخصی از کازرون به محل سکونت خود می آمد، یک ساک بزرگ پر از کتاب هایی که در شیراز خریداری کرده بود را با خود به همراه داشت.&lt;br /&gt;
شهید آقائی کتاب های بسیاری از جمله کتاب های استاد مرتضی مطهری، استاد علی شریعتی و کتاب هایی با موضوعات احکام، مذهبی، دینی، سیاسی، تربیت کودکان و نوجوانان و ... را جمع آوری نموده بود. وی علاقه وافری به کتاب و کتابخوانی داشت.&lt;br /&gt;
پس از پایان سربازی در اوایل سال 1357 در بازار اصفهان مشغول به کار گردید و شب ها پس از پایان یافتن کار، فعالیت های سیاسی انجام می داد و اغلب شب ها دیر به خانه می آمد. او به همراه جمعی از دوستان خود اعلامیه های حضرت امام (ره) را پخش می نمود و شب ها با دوستانش به نوارها و سخنرانی های امام خمینی (ره) گوش می کردند.&lt;br /&gt;
در هنگامیکه تظاهرات سیاسی به اوج خود رسیده بود، کار در بازار را تعطیل کرد. او، هم در تظاهرات اصفهان و هم در تظاهرات خمینی شهر شرکت داشت و در سرنگون کردن مجسمه طاغوت نقش بسزایی داشت.&lt;br /&gt;
پس از چندی به تهران رفت و آنجا نیز به مبارزه با رژیم طاغوت پرداخت، بطوریکه در جنگ مسلحانه تهران حضور داشت و به پیشنهاد آیت الله طاهری برای انجام خدمت و دفاع از انقلاب به پادگان کرج رفت و پس از مدتی (حدود 4 ماه) مسلحانه به اصفهان بازگشت. در این زمان مبارزات سیاسی ضد شاه در اوج خود بود و شهید آقائی نیز در این مبارزات شرکت داشت تا اینکه در 22 بهمن ماه 1357 انقلاب اسلامی به پیروزی رسید.&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب او در حوزه علمیه مدرسه مشکوة و حوزه علمیه امام صادق (ع) مشغول به تعلیم دروس و علوم دینی شد و پس از مدتی از طرف مدرسه، برای ارشاد مردم محروم و مستضعف به سیستان و بلوچستان عزیمت نمود. او برای مردم در مساجد سخنرانی های فراوانی کرد. پس از آن برای فراگیری هر چه بهتر علوم اسلامی رهسپار شهر روحانی پرور قم گردید و به تحصیل علوم حوزه پرداخت.&lt;br /&gt;
شهید رمضانعلی به هنگام شروع جنگ تحمیلی، از طرف جهاد سازندگی اصفهان، پس از گذراندن آموزش و کسب تجربه در اواخر آبان ماه 1359 به جبهه نبرد اعزام و به انجام وظیفه مشغول گردید. مدت اعزام او به خوزستان 2 ماه بیشتر طول نکشید و در این مدت تنها 2 نامه فرستاد و گاهی اوقات تلفن می زد و احوال پدر و مادر و بستگان را می پرسید و از همه حلالیت می طلبید و می گفت: «من برای بیرون راندن دشمنان و پیروزی سرزمین ایران می جنگم و برای سرافرازی اسلام کوشش می کنم.»&lt;br /&gt;
آخرین تماس او قبل از عملیات هویزه بود و پس از آن متوجه شدیم در تاریخ 16/10/59 در عملیات هویزه با همرزمان خود و دانشجویان مسلمان پیرو خط امام و همچنین شهید علم الهدی به مقام شهادت نائل آمدند.&lt;br /&gt;
پس از گذشت 4 سال و پاکسازی آن منطقه، جسد شهید رمضانعلی آقائی به همراه لباس ها و عکس ها و یادداشت هایش سالم پیدا شدند.&lt;br /&gt;
او مردی پاک و با ایمان بود و در راه پیروزی و سرافرازی وطن از جان خود گذشت و به هیچ چیز جز سربلندی نام ایران و اسلام فکر نمی کرد. او به مردم نیازمند کمک های مالی می کرد و در راه خدا انفاق می نمود.&lt;br /&gt;
شهید رمضانعلی آقائی با اهداء خون خود، به سهم خویش درخت تنومند اسلام و انقلاب را آبیاری نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
خداوندا، حمد و ستایش بی حد تو را که ما را به راه راست هدایت فرمودی و مشرف به دین محمد رسول الله (ص) ساختی تا از رحمت بی پایان و بی کرانت بهره مند شویم و با شکر و ستایش تو را که در این مقطع زمان نصیبم فرمودی تا در راه اسلام و پیامبرانت و امامان (ع) به رهبری امام مسلمین و مستضعفین جهان در جهاد علیه کفر و شرک و ستم شرکت جویم.&lt;br /&gt;
بار خدایا در این لحظات حساس اسلام از تو مخلصانه تمنا و آرزو دارم که اسلام را از شر ناپاکان و منافقان در امان داری.&lt;br /&gt;
بار خدایا، ای محبوبم ای قادر متعال، ای حاکم و عالم بر همه چیز، به رهبر انقلاب امام خمینی عمر طولانی توام با سلامتی عنایت فرما و او را در پناهت تا ظهور حضرت مهدی (عج) حفظ فرما.&lt;br /&gt;
خدایا، سربازان اسلام را خود حفظ فرما و به آنها ایمان، تقوی، شجاعت و شهامت عنایت فرما.&lt;br /&gt;
بار الها، طعم انقلاب اسلامی را به تمام مسلمین، مستضعفین جهان برسان و شر جنایتکاران تاریخ را هر چه زودتر از سرزمینت پاک ساز.&lt;br /&gt;
خدایا به مقربین درگاهت خلوص را تا آخرین قطره های خونم از من مگیر و شهادت را نصیبم فرما.&lt;br /&gt;
خدایا به ملت مسلمان و مبارز ایران، ایمان، تقوی و ترس از خودت را عنایت فرما تا از اختلاف و سخن چینی بپرهیزند و وحدت و اتحاد را حفظ فرمایند.&lt;br /&gt;
اما پدر و مادر عزیزم، شما بیش ار هر چیز به گردن من حق دارید. نمی دانم با چه زبانی و به چه شکلی از شما تشکر کنم. از خدای تعالی برای شما آرزوی سلامتی و توفیق و آمرزش می کنم و امیدوارم بتوانم زحمات شما را جبران نمایم و امید است با شرکتم در این راه باعث سرافرازی شما در پیشگاه خدا باشم. امید است از فرزند خود راضی و خوشنود باشید.&lt;br /&gt;
اما پدر، از مال دنیا آنچه را دارم در راه خدا انفاق نمائید و به دولت و جهاد و بنیادها در این امر خطیر کمک و مساعدت نمائید و از کتابهایم مقداری به کتابخانه اهداء نمائید.&lt;br /&gt;
از مادر مریض و پیر عزیزم تا حد امکان پذیرائی و نگهداری کنید و برای اینکه همیشه راحت و آسوده با خیال پاک زندگی کنید، خدا را به نظر بیاورید و فکر کنید روز عاشورا بر امام حسین (ع) چه آمد با از دست دادن آن همه یاران و فرزند و برادر.&lt;br /&gt;
خدایا طلب آمرزش می کنم و با آرزوی موفقیت و توفیق تمام مسلمین جهان و سلامتی و طول عمر امام و پیروزی حق بر علیه باطل وصیت نامه ام را به پایان می برم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته&lt;br /&gt;
شنبه دوازدهم محرم الحرام برابر با 30/08/59&lt;br /&gt;
«رمضانعلی آقائی»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/661&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8_(%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF)_%D8%B9%D8%B7%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85</id>
		<title>شهید سهراب (محمد) عطایی مقدم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8_(%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF)_%D8%B9%D8%B7%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85"/>
				<updated>2019-05-19T08:02:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : عطایی مقدم / سهراب ( محمد ) نام پدر : عباسعلى تاریخ تولد : ۱۳۴۶-۱۱-۱۲ محل تو...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : عطایی مقدم / سهراب ( محمد )&lt;br /&gt;
نام پدر : عباسعلى&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۶-۱۱-۱۲&lt;br /&gt;
محل تولد : سهروفیروزان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۵-۱۱-۲۱&lt;br /&gt;
محل شهادت : شلمچه – کربلاى 5&lt;br /&gt;
شهرستان : فلاورجان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه علمیه سهروفیروزان و بعثت قم&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهداى سهروفیروزان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
«پدر جان! ... چند شب پیش خواب دیدم، رفته بودم تشییع امام حسن مجتبى(ع). یک عده ملائک او را تشییع مى کردند. در طرف راستم مولاى متقیان را دیدم که با عباى قهوه اى به دنبال پیکر امام حرکت مى کردند ولى نمى توانستم چهره او را ببینم. در فکرم که تعبیرش چیست؟ ...»&lt;br /&gt;
و ده روز بعد شاید تعبیر شد! در کربلاى پنج! که زخم هاى ترکش و گلوله بر تنش بارید و 37 روز جنازه اش در منطقه ماند...&lt;br /&gt;
جثه اش کوچک بود اما روحش عظیم! در راهپیمایى ها شرکت و دیگران را هم تشویق مى کرد.&lt;br /&gt;
حال و هواى جنگ و فرمان امام(ره)، او را از مدرسه و تحصیل علم فارغ و به جبهه فرستاد. در عملیات&lt;br /&gt;
خیبر از ناحیه پا مجروح شد اما عشق به شهادت او را آرام نمى گذاشت. نگاهش جذاب و دریافتش&lt;br /&gt;
عمیق بود. در نامه اش نوشته بود: «وقتى انسان به این پیروزى هاى عظیم مى نگرد تمام غم هایش از بین مى رود» ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت نامه:&lt;br /&gt;
خدایا ! من خجالت میکشم از تو طلب شهادت کنم؛ چون که شهدا را با خود که میسنجم واقعاً خجل هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/650&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید رضا جعفری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-19T08:01:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : جعفری / رضا نام پدر : محمود تاریخ تولد : ۱۳۴۲-۰۱-۰۱ محل تولد : دهنو تاریخ شه...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : جعفری / رضا&lt;br /&gt;
نام پدر : محمود&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۲-۰۱-۰۱&lt;br /&gt;
محل تولد : دهنو&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۱-۸-۱۱&lt;br /&gt;
محل شهادت : عین خوش – محرم&lt;br /&gt;
شهرستان : خمینی شهر&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه حقانى قم&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهداى دهنو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
او که پدرش را از دست داده بود تحت تربیت مادر با فقر و زحمت و شدائد، بزرگ شد. در همان سن نوجوانى براى کمک به مادر، در کار کشاورزى کمک کار دائیش شد تا امرار معاش کند. شهید رضا جعفرى به مسجد و کتاب و کتابخانه علاقه مند بود. او کتابخانه اى کوچک را راه انداخت که اکنون با صدها جلد کتاب وسعت یافته است. عشق وافر به معارف اهل بیت(ع)، او را به مدرسه حقّانى قم کشاند و به همراه یار شهیدش امرالله نریمانى به تحصیل پرداختند. او از جمله فعالان عرصه مبارزه بین قم و اصفهان بود و از افراد مؤثر در تحصن منزل آیت الله خادمى بود. در جریان انقلاب اسلامى به جرم پخش اعلامیه هاى امام(ره) مورد تعقیب ساواک قرار گرفت ولى توانست متوارى شود و البته یک بار هم توسط عمال رژیم پهلوى مورد ضرب و شتم قرار گرفت.&lt;br /&gt;
در 22 بهمن ماه در تهران در نبرد با گارد شاهنشاهى همراه با امت حزب الله پادگان ها را فتح کردند. ...در جریان جنگ تحمیلى نخست به کرخه نور و دشت آزادگان رفت؛ پس از آن به بندرعباس و همدان و سیستان و بلوچستان براى تبلیغ عازم گردید. در عملیات رمضان شرکت داشت و آخرین صفحه زندگیش در عملیات محرم ورق خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت نامه:&lt;br /&gt;
... دنیا صفحه درگیرى و آزمایش است و صحبتهاى خداوندى یکایک بر مردم ظاهر میگردد تا صف منادیان حقیقى ایمان از منافقان باز شناخته شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/664&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%91%D9%B0%D9%87_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%A7%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C</id>
		<title>شهید حبیب اللّٰه احمدی اسفریزی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%91%D9%B0%D9%87_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%A7%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-19T08:00:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : احمدی اسفریزی / حبیب الله نام پدر : رحیم تاریخ تولد : ۱۳۴۰-۰۱-۰۱ محل تولد :...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : احمدی اسفریزی / حبیب الله&lt;br /&gt;
نام پدر : رحیم&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۰-۰۱-۰۱&lt;br /&gt;
محل تولد : خمینى شهر&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۲-۱۲-۰۹&lt;br /&gt;
محل شهادت : عملیات خیبر&lt;br /&gt;
شهرستان : خمینی شهر&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه علمیه رسول اکرم (ص)قم&lt;br /&gt;
گلزار : امامزاده سیّد محمّد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
شهید حبیب الله احمدى، شاهدى از قبیله قبله سرمدى، که داراى سوابق مجاهدت بود و در راهپیمایى ها علیه شاه خائن شرکت فعّال داشت. در شب پنجم رمضان 57 یعنى اولین شب حکومت&lt;br /&gt;
نظامى در اصفهان مورد تعقیب مزدوران پهلوى قرار گرفت که توانست با فرار و پناه بردن به خانه اى خود را نجات دهد. بعد از پیروزى انقلاب اسلامى نیز در افشاى ماهیت گروهک ها فعّال بود.&lt;br /&gt;
حبیب الله پس از گذراندن دوران متوسطه در آزمون سراسرى سال 62 رشته ادبیات فارسى نیز قبول&lt;br /&gt;
شد. امّا همان مسیر حوزه را ادامه داد و در مدرسه رسول اکرم(ص) قم به کسب معارف اهل بیت(ع)&lt;br /&gt;
پرداخت. شهید احمدى مدّتى نیز در کردستان به مبارزه با گروهک ها پرداخت. چهل روز فرماندهى&lt;br /&gt;
یکى از تپه هاى میمک را بر عهده داشت و در والفجر مقدماتى، فتح المبین و رمضان شرکت کرد و در عملیات خیبر به شرف شهادت نایل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت نامه:&lt;br /&gt;
شهادت آخرین ضربه انسان متقى است که بر پیکر کفر وارد میکند. وقتى تمام را ههاى نابودى دشمن بر روى انسان بسته شد آخرین راه نابودى دشمن انتخاب شهادت است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/660&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%AC%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%91%D9%B0%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید حجت اللّٰه باقری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%AC%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%91%D9%B0%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-19T07:58:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : باقری / حجت الله نام پدر : فتح الله تاریخ تولد : ۱۳۴۷-۰۴-۱۲ محل تولد : حاجى...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : باقری / حجت الله&lt;br /&gt;
نام پدر : فتح الله&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۷-۰۴-۱۲&lt;br /&gt;
محل تولد : حاجى آباد اصفهان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۵-۱۰-۲۱&lt;br /&gt;
محل شهادت : شلمچه - کربلاى 5&lt;br /&gt;
شهرستان : خمینی شهر&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه علمیه امام صادق (ع) و ذوالفقار اصفهان&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهداى سید محمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
لشکر 8 نجف اشرف، گردان 14 معصوم، گروهان 2، دسته ى 1، با مسئولیت تک تیرانداز و در عملیات کربلاى 5، در زیر باران ترکش و آتش و عاقبت هم شهادت و سعادت.&lt;br /&gt;
شهید حجت الله باقرى در خانواده اى مذهبى و عاشق دین در روستاى موسى آباد نایین چشم&lt;br /&gt;
به جهان گشود و پس از اتمام دوره متوسطه، که آن را به صورت شبانه در خمین ىشهر اصفهان مى گذراند، وارد مدرسه علمیه امام صادق(ع) شد و به شوق تعالى روحى و کسب معرفت الهى خوشه&lt;br /&gt;
چین معارف اهل البیت(ع) گردید. پس از آن به مدرسه ذوالفقار رفت و از محضر استادان آن حوزه&lt;br /&gt;
نیز بهره مند گردید. تا آنگاه که بازار شهادت را گرم دید، در مسابقه ثواب دنیوى و اخروى شرکت کرد و برنده میدان شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت نامه:&lt;br /&gt;
اگر توانستید به اوامر الهى جامه عمل بپوشید و نواهى را ترک کنید، می توانید در کارهاى انقلاب اسلامى موفقیت حاصل کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/662&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید عبدالکریم زمانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-19T07:57:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : زمانی / عبدالکریم نام پدر : محمود تاریخ تولد : ۱۳۴۷-۰۷-۱۵ محل تولد : خمینى...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : زمانی / عبدالکریم&lt;br /&gt;
نام پدر : محمود&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۷-۰۷-۱۵&lt;br /&gt;
محل تولد : خمینى شهر&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۳-۱۲-۲۷&lt;br /&gt;
محل شهادت : جزیره مجنون - بدر&lt;br /&gt;
شهرستان : خمینی شهر&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه علمیه ذوالفقار اصفهان&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهداى درب سیّد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
«سنگرم را در جبهه خالى نگذارید» این وصیت برادرش حمید بود و عبد الکریم به وصیت برادر شهیدش عمل کرد. او از خانواده به سختى اجازه گرفت و رفت و رفت تا به برادر شهیدش پیوست.&lt;br /&gt;
شهید عبدالکریم، دوره آموزش نظامى را فرا گرفت و براى دفاع از حریم اسلام و نظام اسلامى به جبهه هاى نبرد عزیمت کرد. او تنها پس از هیجده روز حضور در جبهه، در عملیات بدر از ناحیه پا مجروح و سپس هنگام عبور از آب شهید و غرق شد و جسد پاکش ماند تا دوازده سال بعد که باقیمانده پیکر مطهرش را به خانواده اش باز گرداندند.&lt;br /&gt;
عبدالکریم بنا به علاقه اى که به علوم حوزوى و معارف الهى داشت مدتى در مدرسه علمیه ذوالفقار اصفهان به تحصیل پرداخت و شمع علم را در شبستان وجودش بر افروخت تا با داشتن معرفت به محضر پروردگارش شرفیاب شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت نامه:&lt;br /&gt;
اى امت! محکم و استوار جلوى جهان خواران شرق و غرب بایستید و نگذارید حتى یک لحظه آرام بگیرند.شما را توصیه م ىکنم که زندگانى امام عزیز را بخوانید و ببینید چه رن جها و سختیها کشیده تا انقلاب را به ثمر&lt;br /&gt;
برساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/668&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%91%D9%B0%D9%87_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید عزیز اللّٰه غلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%91%D9%B0%D9%87_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-19T07:49:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : غلامی / عزیز الله نام پدر : رضا تاریخ تولد : ۱۳۴۲-۰۲-۲۱ محل تولد : روستاى حس...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : غلامی / عزیز الله&lt;br /&gt;
نام پدر : رضا&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۲-۰۲-۲۱&lt;br /&gt;
محل تولد : روستاى حسن آباد&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۲-۴-۳۱&lt;br /&gt;
محل شهادت : تپه آزادى و حاج عمران کردستان&lt;br /&gt;
شهرستان : فلاورجان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه علمیه امام صادق (ع) اصفهان&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهداى روستاى حسن آباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
«دنیا با تجملاتش مى گذرد، تنها چیزى که مى ماند، خداست. هدفى خیلى مهم مرا به طرف خودش مى کشاند. موقع امتحان فرا رسیده، نه تنها براى من بلکه براى تو هم امتحان است. خدا نکند در این امتحان شکست بخوریم...»&lt;br /&gt;
آرى! جملات نامه به همسرش نشان مى دهد عشق، کربلایى است و عاشقى، نینوایى! و البته&lt;br /&gt;
چند ماه بعد هم شهادت و رهایى! از همان دوره هاى تحصیلى سرى پر شور داشت؛ از پاره کردن&lt;br /&gt;
عکس هاى شاه تا شرکت در راهپیمایى ها و رفتن به جبهه. آموزشش در پادگان غدیر بود و عزمش&lt;br /&gt;
جزم جبهه.&lt;br /&gt;
در عملیات فتح المبین، بیت المقدس، محرم، والفجر مقدماتى و والفجر 2 حماسه ها آفرید. آنها که در تنگه چزابه بوده اند و آتش دشمن را دیده اند، حماسه مردانى مانند شهید غلامى را مى دانند.&lt;br /&gt;
سفارشش براى سر زدن به خانواده شهدا بود و اخلاقش هم دوست داشتنى.&lt;br /&gt;
... و سر انجام در عملیات والفجر 2 شربت شهادت نوشید. پیکر مطهرش پنج ماه زیر گلوله هاى دشمنان بعثى ماند تا همرزمانش آن را به پشت جبهه انتقال دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت نامه:&lt;br /&gt;
شهادت شربتى است که هرکس توان آن را ندارد که بنوشد مگر اینکه خود را از تمام قید و بندهاى ظاهرى رها کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/651&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%87%D8%B1%D9%88%D9%81%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامرضا وکیلی سهروفیروزانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%87%D8%B1%D9%88%D9%81%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-19T07:47:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : وکیلی سهروفیروزانی / غلامرضا نام پدر : نادعلى تاریخ تولد : ۱۳۴۷-۰۶-۰۱ محل...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : وکیلی سهروفیروزانی / غلامرضا&lt;br /&gt;
نام پدر : نادعلى&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۷-۰۶-۰۱&lt;br /&gt;
محل تولد : سهروفیروزان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۴-۰۶-۱۷&lt;br /&gt;
محل شهادت : حاج عمران اشنویه – قادر&lt;br /&gt;
شهرستان : فلاورجان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه امام صادق (ع) اصفهان&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهداى سهروفیروزان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
غلامرضا،شهیدى سر افراز که مدت ها جسم شریفش زیر آتش دشمن ماند تا همرزمان او توانستند با یک عملیات چریکى پیکر او را به پشت جبهه انتقال دهند. چه تشییع با شکوهى! آن هم روز تاسوعاى حسینى!&lt;br /&gt;
که را روى این دست ها مى برند؟ خدایا مگر عشق را مى برند؟&lt;br /&gt;
مدتى در اصفهان و مدتى نیز در قم به آموختن دروس حوزه پرداخت و زانوى ادب در محضر استادان فرزانه بر زمین نهاد. الفباى عشق را هم آموخته بود. هنگامى که هجوم کفتاران بعثى را دید که به بیشه شیران اسلام هجوم آورده اند، سلاح به دست گرفت و همان راهى را ادامه داد که برادر&lt;br /&gt;
خونین کفنش پیش از او رفته بود.&lt;br /&gt;
وى در عملیات هاى مختلف شرکت کرده بود بویژه دو عملیات بدر و قادر که او در آنها نقش آفرید و سر انجام در عملیات قادر در منطقه حاج عمران به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت نامه:&lt;br /&gt;
مبادا در رختخواب غفلت و ذلّت بمیرید که على(ع) در محراب عبادت شهید شد.&lt;br /&gt;
امام نعمت الهى است که خدا به ما داده است مواظب باشید شکر نعمت کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/657&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%AC%DB%8C</id>
		<title>شهید سید احمد دیباجی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%AC%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-19T07:45:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : دیباجی / سید احمد نام پدر : سید نصر الله تاریخ تولد : ۱۳۱۱-۰۷-۰۳ محل تولد :...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : دیباجی / سید احمد&lt;br /&gt;
نام پدر : سید نصر الله&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۱۱-۰۷-۰۳&lt;br /&gt;
محل تولد : خمینى شهر&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۵۸-۰۱-۱۸&lt;br /&gt;
محل شهادت : تهران&lt;br /&gt;
شهرستان : خمینی شهر&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : حوزه علمیه قم و نجف&lt;br /&gt;
گلزار : دارلسلام قم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
... روحانى و روحانى زاده، شاگرد علماى نجف همچون آیات عظام: حکیم، شاهرودى، خویى،&lt;br /&gt;
امام خمینى(ره) و شیخ آقا بزرگ تهرانى... و صاحب تألیفات و آثارى از جمله: تقریرات در علم فقه،&lt;br /&gt;
علم اصول، زبده المعانى در علم بدیع و عروض، مختصرالمعانى، تبویب کتاب الذریعه، کشکول&lt;br /&gt;
و...&lt;br /&gt;
این مجاهد بزرگوار، مدتى در حوزه قم درس خواند، آنگاه براى ادامه تحصیل به نجف اشرف عزیمت نمود و مراتب بالایى از علم و معرفت را کسب کرد تا اجازه حدیث گرفت. پس از بازگشت به ایران در مسجد مهدیه تهران مشغول خدمت شد. او پس از چهارده سال خدمت به انقلاب اسلامى در جهت تشکیل کمیته هاى انقلاب اسلامى، کنترل و امنیت شهر و ساماندهى نیروهاى انقلابى و بسیجى سرانجام در تهران، در بمب گذارى شرکت هلى کوپترسازى به همراه دو فرزند و شش نفر از&lt;br /&gt;
افراد ارتش به شهادت رسیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/666&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85%DB%8C_%D9%82%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید سید محمد هاشمی قهدریجانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85%DB%8C_%D9%82%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-19T07:44:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : هاشمی قهدریجانی / سید محمد نام پدر : سید محمدباقر تاریخ تولد : ۱۳۴۸-۰۶-۰۲...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : هاشمی قهدریجانی / سید محمد&lt;br /&gt;
نام پدر : سید محمدباقر&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۸-۰۶-۰۲&lt;br /&gt;
محل تولد : قهدریجان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۴-۱۱-۲۹&lt;br /&gt;
محل شهادت : فاو&lt;br /&gt;
شهرستان : فلاورجان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه علمیه بعثت قم&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهداى قهدریجان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
سرى پر شور و زبانى آتشین داشت. بى تفاوتى در برابر ارزش هاى انقلاب اسلامى و خون شهیدان را برنمى تافت. سیّدى بود از سلاله نور و مشتاق عطر ظهور. سیّد محمّد نیز از همان دوران نوجوانى، بیرق مبارزه را برافراشت،&lt;br /&gt;
دوران تحصیلش مصادف با شکل گیرى تظاهرات و راهپیمایى علیه رژیم ستم شاهى بود، با وجود سن کم افراد هم سن و سال خود را جهت شرکت در تظاهرات و راهپیمایى ها برمى انگیخت.&lt;br /&gt;
او رهبرى همکلاسى هایش را در مدرسه به عهده گرفت.حافظه قوى، هوش سرشار و ارتباط تنگاتنگ با آیات قرآن و خطبه هاى نهج البلاغه بیانش را نافذ و کلامش را توفنده کرده بود.&lt;br /&gt;
به تشویق پدر، رداى مقدس روحانیت بر تن کرد و گاه در نماز جمعه براى مردم سخنرانى مى نمود. در عین حال از جبهه نیز غافل نبود و بارها به مصاف دشمن شتافت. عاقبت نیز در عملیات والفجر 8 در منطقه عمومى فاو آماج تیر و ترکش حرامیان شب پرست واقع شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت نامه:&lt;br /&gt;
اى طلاب گرامى؛ در کنار در سهاى حوزه یک مقدار به اطراف خود بنگرید و ببینید چه کسانى برضد رهبرى هستند... و به امید این نباشید که در حوزه بمانید&lt;br /&gt;
درس بگیرید ولى شعور فرهنگی و سیاسى نداشته باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/659&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%91%D9%B0%D9%87_%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهید نصر اللّٰه خلیلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%91%D9%B0%D9%87_%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-19T05:34:49Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : خلیلی / نصرالله نام پدر : رجبعلى تاریخ تولد : ۱۳۴۸-۰۵-۰۱ محل تولد : فرتخون...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : خلیلی / نصرالله&lt;br /&gt;
نام پدر : رجبعلى&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۸-۰۵-۰۱&lt;br /&gt;
محل تولد : فرتخون فلاورجان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۷-۴-۳۱&lt;br /&gt;
محل شهادت : شلمچه - پدافند&lt;br /&gt;
شهرستان : فلاورجان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه علمیه امام محمّد باقر (ع) قم&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهداى امام زاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
بسیار کوشا بود و پر شور. از همان آغاز ورودش در مسجد محل، حرکت از وجودش مى جوشید؛ از راه اندازى کتابخانه و نگارش مقاله و شرکت در بحث هاى سیاسى تا جمع کردن نونهالان و برنامه هاى فرهنگى و تلاوت قرآن.... بعد هم عشق به معارف اهل بیت(ره)، او را به حوزه علمیه کشید و حجره نشین مدرسه علمیه امام باقر(ع) در قم گردید. نشاط جوانى، شور عاشقى و اطاعت از رهبرى او را متوجه جبهه ساخت و در عملیات کربلاى 4 و والفجر 10 در شهر حلبچه حضور فعال داشت. در همان منطقه بود که بر اثر گاز هاى شیمیایى هواپیماهاى عراقى مصدوم و اصابت ترکش&lt;br /&gt;
او را مجروح نمود.&lt;br /&gt;
اما... آخرین صفحات زندگى شهید خلیلى در سرزمین آتش و عشق، شلمچه ورق مى خورد.&lt;br /&gt;
دشمن حرکت تازه اش را به قصد تصرف مجدد خونی نشهر آغاز کرده بود. در این هنگام شهید&lt;br /&gt;
نصرالله در حالى که هنوز بهبود کامل از زخم پیشین نیافته بود در منطقه حاضر شد و با دفاعى جانانه شربت شهادت نوشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت نامه:&lt;br /&gt;
شهادت طریق سریعى است که زود تر از هر لحظه ممکن، انسان را به معبودش نزدیک میکند و چه زیباست درک شهادت که به درک معبود منجر میشود.&lt;br /&gt;
از ولایت فقیه به عنوان دژى مستحکم پشتیبانى کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/645&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1_%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87</id>
		<title>شهید ناصر شایسته</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1_%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87"/>
				<updated>2019-05-19T05:33:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : شایسته / ناصر نام پدر : محمد رضا تاریخ تولد : ۱۳۴۲-۸-۱۷ محل تولد : گلپايگان...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : شایسته / ناصر&lt;br /&gt;
نام پدر : محمد رضا&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۲-۸-۱۷&lt;br /&gt;
محل تولد : گلپايگان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۱-۴-۲۲&lt;br /&gt;
محل شهادت : شلمچه&lt;br /&gt;
شهرستان : گلپایگان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : حوزه علميه قم&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهداى شهر گوگد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
شيفته سربازى امام زمان(عج) و تحصيل در علوم اهل بيت(ع) بود. دورة متوسطه را گذراند و وارد حوزه شد. اما زمانى كه كفتاران بعثى به بيشه شيران هجوم آوردند وظيفه شرعى و الهى خود ديد تا به صف رزمندگان دلاور سپاه اسلام بپيوندد. اولين قدمش در عمليات فتح المبين بود كه همراه با سپاهيان اسلام فتحى درخشان آفريد. بعد هم عمليات رمضان كه آخرين سكوى پرواز ناصر بود. 23 تير 61 آخرين بارى بود كه قامت رعناى او را دوستانش ديدند تا از نظر پنهان شد. سيزده سال پيكر شريفش در سرزمين خون و حماسه و خاك هاى گرم شلمچه ماند تا روزى كه دستان با كرامت مردم گوگد پيكر سبكبارش را تشييع كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت نامه:&lt;br /&gt;
انتظار همه شهيدان از شما امت شهيد پرور و قهرمان اين است كه تنها و تنها دستورامام را اطاعت كرده و خود را براى دفاع و پشتيبانى از انقلاب، اسلام، نظام جمهورى اسلامى وامام عزيزمان مهيّا سازيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/634&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%A8%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهید محمدرضا الماسی بیدگلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%A8%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-19T05:31:09Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : الماسی بیدگلی / محمدرضا نام پدر : حسن تاریخ تولد : ۱۳۴۵-۶-۱ محل تولد : بیدگ...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : الماسی بیدگلی / محمدرضا&lt;br /&gt;
نام پدر : حسن&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۵-۶-۱&lt;br /&gt;
محل تولد : بیدگل&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۴-۶-۱۷&lt;br /&gt;
محل شهادت : اشنویه&lt;br /&gt;
شهرستان : کاشان&lt;br /&gt;
یگان : لشکر 8 نجف اشرف&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمی تبلیغی&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : حوزه علمیه کاشان&lt;br /&gt;
گلزار : دار السلام کاشان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
طلبه مدرسه امام خمینى(ره) کاشان بود، جوانى با صلابت و مدافع سر سخت ولایت . پنج بار به میادین آتش و خون سفر کرد و سر انجام در عملیات قادر در اشنویه ، در زیر بارانى از تیر و ترکش و خمپاره ، خونین بال به آسمان پر کشید و پیکر پاکش یازده سال در خاک اشنویه ماند تا در تاریخ 1375/3/18 در تابوتى به سبکبارى چند تکه استخوان و پلاکى به کاشان بازگشت و بر روى دستان لرزان مردم آن سامان تشییع شد .&lt;br /&gt;
یکى از دوستانش مى گفت : »در مقرّ یازده سپاه عراق بودیم . هنگام وداع ، با یکایک دوستان ،&lt;br /&gt;
خدا حافظى کردیم . به محمد رضا که رسیدم ، یکدیگر را در آغوش گرفتیم و بوى شهادت را به&lt;br /&gt;
وضوح از وجودش احساس کردم . «&lt;br /&gt;
شهید الماسى به نظم و نظافت اهمیت زیادى مى داد و حتى شب عملیات مسواک به همراه&lt;br /&gt;
داشت . او در آخرین عملیات، منشى گردان بود و مجاهدت هاى بسیارى در دفاع از اسلام و کشور اسلامى نمود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
سعى کنید فقط و فقط براى خدا کار کنید ... سعى کنید اخلاق اسلامى را در برخوردهایتان رعایت نموده و همدیگر را تحمل کنید و سنگرها را که مساجد هستند پر کنید ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/629&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B3%DB%8C%D9%81%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد حسن سیفی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B3%DB%8C%D9%81%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-19T05:28:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : سیفی / محمدحسن نام پدر : محمد على تاریخ تولد : ۱۳۴۴-۰۶-۳۱ محل تولد : گلپایگ...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : سیفی / محمدحسن&lt;br /&gt;
نام پدر : محمد على&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۴-۰۶-۳۱&lt;br /&gt;
محل تولد : گلپایگان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۵-۰۲-۰۲&lt;br /&gt;
محل شهادت : جزیره مجنون - بدر&lt;br /&gt;
شهرستان : گلپایگان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه علمیه امام صادق (ع) و حوزه علمیه قم&lt;br /&gt;
گلزار : گلپایگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
اشتیاق وافرش به معارف اهل بیت(ع)، او را به حوزه کشاند، دبیرستان را هم به پایان برد. در عبادت و تقوا به جدّ مى کوشید همه محمّد حسن را به نماز اوّل وقت و اهتمام او در واجبات الهى مى شناختند. بسیار به صله رحم اهمیّت مى داد. یک سال در مدرسه علمیه امام صادق (ع) در شهرستان گلپایگان خوشه چین معارف بود.&lt;br /&gt;
آنگاه به قم رفت و از محضر اساتید حوزه قم، سه سال بهره مند گردید. هنگامى که هجوم بعثیان را به کشور امام زمان(عج) مشاهده کرد، وظیفه خود را پاسدارى از اساس دین و آیین کشور یافت و لباس رزم پوشید و سر انجام در مجنون ترین جزیره دنیا در عملیات خیبرشربت شهادت نوشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت نامه:&lt;br /&gt;
هیچ میدانید چرا ملّت افغانستان پیروز نمیشوند!... چرا فلسطین مظلوم هنوز صداى غرش هواپیماهاى صهیونیستى را در گوش خود احساس میکند؟! همه به خاطر این است که ملتهاى در بند کشیده رهبر ندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/632&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید سید علی محمد باقری حسنارودی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-19T04:59:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : باقری حسنارودی / سید علی محمد نام پدر : حسين تاریخ تولد : ۱۳۳۶-۱۰-۲ محل تول...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : باقری حسنارودی / سید علی محمد&lt;br /&gt;
نام پدر : حسين&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۳۶-۱۰-۲&lt;br /&gt;
محل تولد : كاشان – روستاى حسنارود&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۱-۴-۲۲&lt;br /&gt;
محل شهادت : شرق بصره&lt;br /&gt;
شهرستان : کاشان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت : تک تیرانداز&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه علميه آيت الله يثربى&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهداى حسنارود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
عمليات رمضان ، عملياتى سرخ و خونين بود با پيكر هايى قطعه قطعه و افتاده بر زمين و...&lt;br /&gt;
شهيد سيد على محمد ، شانزده سال جسم شريفش ميهمان خاك هاى گرم جنوب در منطقه عملياتى رمضان بود تا قدم هاى ياران مظلومش را در آن سرزمين گرم ، پاس داشته باشد .&lt;br /&gt;
پدرش كشاورز و زحمتكش بود و او نيز در كودكى ، پدر را در اين كار يارى مى نمود . در دوران انقلاب اسلامى سرباز بود ، اما هيچ گاه در مقابل مردم قرار نگرفت . پس از انقلاب هم به عضويت انجمن اسلامى، بسيج و شوراى روستا در آمد كه شبكه بهداشت و لوله كشى آب روستا با همت او&lt;br /&gt;
انجام گرفت.&lt;br /&gt;
شهيد باقرى ، شاگرد مدرسه آيت الله يثربى و طلبه اى درس خوان، دين دار، با نشاط و پر كار بود . او&lt;br /&gt;
سه بار راهى دفاع مقدس شد و آخرين بار پس از شانزده سال در سال 77 پيكرش بر تابوتى سبكبار&lt;br /&gt;
بر دستان با كرامت مردم روستاى حسنارود تشييع و مزارش زيارتگاه دلباختگان حقيقت شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
مسلمان نبايد شاهد ترويج ظلم باشد، نبايد شاهد چپاولگرى باشد، بايد تا آنجا كه می تواند در راه تحقق يافتن حكومت خدا گام بردارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/631&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87</id>
		<title>شهید محمد ابراهیم شایسته</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87"/>
				<updated>2019-05-19T04:55:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : شایسته / محمد ابراهیم نام پدر : محمد رضا تاریخ تولد : ۱۳۴۲-۸-۱۷ محل تولد : گ...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : شایسته / محمد ابراهیم&lt;br /&gt;
نام پدر : محمد رضا&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۲-۸-۱۷&lt;br /&gt;
محل تولد : گلپايگان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۱-۱-۱&lt;br /&gt;
محل شهادت : دشت عباس&lt;br /&gt;
شهرستان : گلپایگان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : حوزه علميه گلپايگان و قم&lt;br /&gt;
گلزار : آرامگاه شيخان قم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
چهارمين بار اعزامش بود كه در عمليات فتح المبين شاهد شهادت را در آغوش كشيد. محمد ابراهيم در محاصره سوسنگرد و شكست حصر آبادان هم شركت كرده بود. ويژگيش همين بود كه هيچ گاه از پا نمى نشست. عشق عميق به معارف اهل بيت(ع)، او را به تحصيل در حوزه و استفاضه از محضر استادان فرزانه قم كشاند و چهار سال در آن حوزه تلمّذ كرد.&lt;br /&gt;
قبل از اين ها هم در روزهاى آتش و خون و حاكميت رژيم سفاك پهلوى او را مى ديدى كه سر&lt;br /&gt;
از پا نمى شناخت. اعلاميه ها و نوارهاى امام(ره) را در شهر گوگد پخش مى كرد و بارها از سوى&lt;br /&gt;
ساواك تعقيب و تهديد شد. سرانجام پس از سال ها جانفشانى و ايثار، پيكر مطهر اين شهيد سعيد در مزار پاكان و وارستگان در آرامگاه شيخان قم به خاك سپرده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت نامه:&lt;br /&gt;
مبادا به خواب فرو رويد و بعد از هفتاد سال يا كمتر و بيشتر خود را درقعر جهنم بيابيد و مصداق اين سخن شويد كه سنگى را در جهنم انداختند و بعد از هفتاد سال به ته جهنم رسيد. نكند آن سنگ ما و هفتاد سال عمر ما باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/633&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D9%85%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید زین العابدین مرجانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D9%85%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-19T04:54:42Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : مرجانی / زین العابدین نام پدر : محمد رضا تاریخ تولد : ۱۳۴۶-۵-۹ محل تولد : گل...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : مرجانی / زین العابدین&lt;br /&gt;
نام پدر : محمد رضا&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۶-۵-۹&lt;br /&gt;
محل تولد : گلپايگان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۴-۱۱-۲۴&lt;br /&gt;
محل شهادت : فاو - عمليات والفجر 8&lt;br /&gt;
شهرستان : گلپایگان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : حوزه علميه گلپايگان&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهداى زرنجان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
چند بارى كه به جبهه رفت، مادرش گفت: عزيزم! ديگر بس است. تو دين خودت را ادا كرده اى. ديگر لازم نيست به جبهه بروى و او با لبخندى دلنشين و كلامى شيرين پاسخ داد: «مادر جان من بچه پنجم شما هستم. اگر خمس بچه هايت را حساب كنى بايد مرا در راه خدا بدهى.» از آن به بعد، مادر دل از زين العابدين بريد و او را به خدا سپرد. نوجوانى بود كه در حوزه علميه گلپايگان، پاى درس اساتيد آن ديار زانو زد. او دو سال به درك معارف اهل بيت(ع) مشغول گرديد. همزمان هم بارها به عنوان امدادگر به جبهه اعزام شد و دست هاى پر&lt;br /&gt;
محبت و چهره متبسمش التيام بخش زخم تير و تركش مجروحان صحنه نبرد بود. آخرين بار، در عمليات والفجر 8 به جبهه رفت و در همين عمليات بر اثر استنشاق گاز بمب هاى شيميايى دشمن به فيض شهادت نايل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت نامه:&lt;br /&gt;
پيامى به امت قهرمان و شهيد پرور دارم كه اسلام و قرآن و امام را تنها نگذاريد و گوش به فرمان او باشيد و نگذاريد كه اسلحه خونين من بر زمين بماند. جبهه و جنگ، احتياج به رزمنده غيور و مؤمن دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/637&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد حسین عنایتی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-19T04:53:43Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : عنایتی / محمد حسین نام پدر : محمد تاریخ تولد : ۱۳۱۳-۵-۱۵ محل تولد : گلپايگا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : عنایتی / محمد حسین&lt;br /&gt;
نام پدر : محمد&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۱۳-۵-۱۵&lt;br /&gt;
محل تولد : گلپايگان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۴-۱۲-۱&lt;br /&gt;
محل شهادت : اهواز&lt;br /&gt;
شهرستان : گلپایگان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : حوزه هاى علميه قم و گلپايگان&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت زهراى تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
در عنفوان جوانى، در سلك راست قامتان جاويد روحانيت در آمد و پس از گذراندن دروس حوزه هاى علميه گلپايگان و قم تلألؤ خيره كننده اى يافت. در سال هاى مبارزات با ارباب استعمار و استبداد، همواره همراه با امام(ره) و همگام با امت در سنگر مبارزه و بر منبر وعظ و هدايت و ارشاد، حضور فعال داشت. با پيروزى انقلاب اسلامى چون سرباز فداكار، در مسئوليت هاى گوناگون از جمله مسئوليت در كميته انقلاب اسلامى، عقيدتى سياسى پليس انتظامى راه آهن، عقيدتى سياسى بهدارى شهربانى و... خدمت نمود.&lt;br /&gt;
با شروع جنگ تحميلى، به طور مستمر هم نشين سنگرنشينان جبهه نبرد حق عليه باطل بود.&lt;br /&gt;
در عمليات والفجر 1 فرزند جاويدالاثرش حميد را ابراهيم وار، به قربانگاه مناى لقاى الهى فرستاد. اما اين تازه آغاز راه بود. عاقبت در فاجعه اصابت موشك دشمن به هواپيما كه او و جمعى از شيفتگان خدمت را به جبهه ها مى برد، ققنوس وار سوخت و روح پاكش به ملكوت اعلى پرواز كرد و جسم مطهرش پس از تشييع در بهشت زهرا آرميد. پس از چندى فرزند ديگرش احمد، فراق پدر و برادر را تاب نياورد و در عمليات كربلاى 5 با شهادت خويش به خيل آنان پيوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/636&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%91%D9%B0%D9%87_%D8%AA%D9%88%DA%A9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید قدرت اللّٰه توکلی دارگانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%91%D9%B0%D9%87_%D8%AA%D9%88%DA%A9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-19T04:52:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : توکلی دارگانی / قدرت الله نام پدر : مرتضى تاریخ تولد : ۱۳۴۵-۰۴-۰۶ محل تولد...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : توکلی دارگانی / قدرت الله&lt;br /&gt;
نام پدر : مرتضى&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۵-۰۴-۰۶&lt;br /&gt;
محل تولد : دارگان فلاورجان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۴-۶-۱۷&lt;br /&gt;
محل شهادت : غرب اشنویه – قادر&lt;br /&gt;
شهرستان : فلاورجان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه علمیه امام زاده ابوالقاسم و مدرسه بعثت قم&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهداى فلاورجان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
مثبت اندیش بود و شجاع و در مسائل شرعى بسیار حساس. از همان اوان نوجوانى صداى تلاوت قرآنش زیبا و دلکش بود. هنگامى که در مراسم صبحگاه قرآن مى خواند دانش آموزان را به وجد مى آورد و معمولاً در مسابقات قرآن رتبه ممتاز کسب مى کرد.&lt;br /&gt;
شهید توکلى دو سال در حوزه علمیه قم در محضر استادان فرزانه، زانوى معرفت بر زمین زد و هنگامى که وظیفه خود را شرکت در دفاع مقدس دید ، با تهوّر و شجاعت خاص به جبهه شتافت .&lt;br /&gt;
یکى از دوستانش مى گفت : با کمال شجاعت به سنگر هاى نیروهاى بعثى عراق مى رفت و البته&lt;br /&gt;
دست خالى هم بر نمى گشت. شهید توکلى در عملیات خیبر حماسه آفرید و آخرین صفحه زرین&lt;br /&gt;
زندگى اش در عملیات قادر در غرب کشور ورق خورد. پیکر پاکش هشت سال در منطقه عملیاتى&lt;br /&gt;
ماند تا گروه تفحص نشان او را یافت و به شهر و دیارش باز گرداند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت نامه:&lt;br /&gt;
از جنگ نهراسید و با دشمن اسلام به فرمان قرآن تا رفع فتنه در عالم مقابله کنید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/644&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C_%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید عبدالحمید اکبری فیلاورگانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C_%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-19T04:51:48Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : اکبری فیلاورگانی / عبدالحمید نام پدر : اکبر تاریخ تولد : ۱۳۴۶-۰۱-۰۱ محل تو...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : اکبری فیلاورگانی / عبدالحمید&lt;br /&gt;
نام پدر : اکبر&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۶-۰۱-۰۱&lt;br /&gt;
محل تولد : فلاورجان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۵-۱-۲۲&lt;br /&gt;
محل شهادت : فاو - والفجر8&lt;br /&gt;
شهرستان : فلاورجان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه علمیه ذوالفقار و امام صادق (ع)&lt;br /&gt;
گلزار : امام زاده شمس الدین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
مى گفت: «هر اولى را آخرى و هر شروعى را پایانى است و چقدر خوب است که پایان این&lt;br /&gt;
راه شهادت باشد...»&lt;br /&gt;
سنش به جبهه قد نمى داد، ولى با این حال شور و شوق نوجوانى اش و نیز حال و هواى دوره جنگ او را وادار کرد تا به هر طریقى شده خود را به جبهه ها برساند. آغاز راه طلبگى اش بود که عازم دیار عاشقان خدا شد. عملیات والفجرهشت بود و عظمت و شکوه حماسه فتح فاو!...&lt;br /&gt;
عبد الحمید در میان سیل خروشان سپاهیان اسلام بر کافران بعثى خروشید و آخرین صفحه کتاب زندگیش به شهادت ختم گردید. جسم شریفش با آتش دشمن متلاشى شد تا سندى براى عاشقى اش باشد و... و این پدر بزرگوارش بود که هنگام رؤیت پیکر جگر گوشه اش گفت: «انا لله و انا الیه راجعون».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت نامه:&lt;br /&gt;
گواهى می دهم که رفتن به جبهه براى رضاى نفس، خوشگذرانى، بیهودگى و دام نزدن به آتش ظلم و فساد نبود بلکه به خاطر وظیفه اى بود که اسلام براى ما مشخص کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/642&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهیداصغر دهقانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-18T18:49:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : دهقانی / اصغر نام پدر : محمدعلى تاریخ تولد : ۱۳۴۷-۰۱-۲۰ محل تولد : سهروفیرو...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : دهقانی / اصغر&lt;br /&gt;
نام پدر : محمدعلى&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۷-۰۱-۲۰&lt;br /&gt;
محل تولد : سهروفیروزان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۴-۱۱-۲۷&lt;br /&gt;
محل شهادت : فاو – والفجر 8&lt;br /&gt;
شهرستان : فلاورجان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه علمیه سهروفیروزان و حوزه علمیه قم&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهداى سهروفیروزان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
... عشق به معارف و علوم اهل بیت (ع) و ورود به مدرسه علمیه سهروفیروزان؛ بعد هم عزیمت به بارگاه نیلوفر کویر، کریمه اهل بیت(س) و استفاده از محضر استوانه هاى فضیلت...&lt;br /&gt;
امّا امروز، روز دفاع از اسلام و قرآن، دفاع از کشور امام زمان(عج) است و اطاعت از نایب عزیز او... و چنین بود که راهى جبهه هاى نور شد، تیپ زرهى نجف اشرف و استقرار در مجنون ترین جزیره دنیا...! در همین جبهه بود که از ناحیه دست به شدت مجروح و به بیمارستان شهید آیت الله صدوقى اصفهان منتقل گردید؛ امّا هنوز بهبود کامل نیافته بود&lt;br /&gt;
که به جبهه شتافت ... اینجا سرزمین فاو، عملیات والفجر 8 و آخرین صفحه زندگى او با ترکش توپ توسط سپاه کفر ورق خورد و به شرف شهادت نایل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت نامه:&lt;br /&gt;
اگر بخواهید از جهاد دورى کنید، ننگ ابدى پشت سر شما است.&lt;br /&gt;
سلام مرا به رهبر عزیزم برسانید و بگویید تا آخرین قطره خونم اسلام را ترک نخواهم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/647&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B0%D8%A8%DB%8C%D8%AD_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%91%D9%B0%D9%87_%D9%85%D9%88%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید ذبیح اللّٰه موگویی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B0%D8%A8%DB%8C%D8%AD_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%91%D9%B0%D9%87_%D9%85%D9%88%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-18T18:48:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : موگویی / ذبیح الله نام پدر : محمد تاریخ تولد : ۱۳۴۷-۱-۳ محل تولد : گلپایگان...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : موگویی / ذبیح الله&lt;br /&gt;
نام پدر : محمد&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۷-۱-۳&lt;br /&gt;
محل تولد : گلپایگان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۲-۱۲-۱۹&lt;br /&gt;
محل شهادت : جزیره مجنون-عملیات خیبر&lt;br /&gt;
شهرستان : گلپایگان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدارس علمیه گلپایگان ، خوانسار و قم&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهداى گلپایگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
نامش ذبیح ابراهیم(ع) و شجاعتش قاسم بن الحسن(ع) را در ذهن ها تداعى مى کرد. این را در&lt;br /&gt;
همان کودکى که در مدرسه، عکس شاه را به نشانى انزجار از حکومت ستمشاهى پاره کرد و موجب بیدارى اهالى روستا گردید به همگان ثابت کرده بود. طلبگى را در ده دوازده سالگى در گلپایگان آغاز کرد. یک سالى هم خوانسار و سپس قم. اینها مراکز علم و معرفتى بود که ذبیح الله در آنها کسب فیض نمود. سنش قد نمى داد و گرنه از همان اوایل جنگ، شوق رفتن به جبهه ها و نبرد با&lt;br /&gt;
دشمن را در سر مى پرورانید.&lt;br /&gt;
به دنبال میدان مردانه اى بود که آنچه در طى چند سال از عشق و عرفان، اینجا و آنجا آموخته بود به بوته آزمایش بگذارد. هر طورى بود؛ دوره آموزش نظامى را گذراند و چند ماهى به جبهه رفت. بار دوم در زمستان برف زیادى باریده بود. زمان عملیات خیبر بود وخیبرى هاى خمینى مى رفتند تا با ابراز شجاعت، در رزمگاه مجنون، نام خود را در کنار فهرست خیبرى هاى صدر اسلام، جاودانه کنند و او نیز با همه بضاعتش که در مقیاس اخلاص، به سنگینى آسمان ها بود، به این میدان آمد و جاودانه شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/638&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید اسداله هادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87_%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-18T18:47:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : هادی / اسدالله نام پدر : عزیزاله تاریخ تولد : ۱۳۴۴-۰۱-۰۱ محل تولد : روستاى...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : هادی / اسدالله&lt;br /&gt;
نام پدر : عزیزاله&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۴-۰۱-۰۱&lt;br /&gt;
محل تولد : روستاى تیکن&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۴-۱۱-۲۷&lt;br /&gt;
محل شهادت : فاو - والفجر 8&lt;br /&gt;
شهرستان : گلپایگان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : حوزه علمیه گلپایگان&lt;br /&gt;
گلزار : روستاى تیکن (گلپایگان)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
تاریخ گواه است که دلدادگان وصال محبوب، همواره سوار بر بال ملایک، از خاک به افلاک رسیده اند. دلسپرده روستایى، طلبه شهید اسدالله هادى، از تبار این آسمانیان عاشق بود. اوان کودکى و تحصیلات ابتدایى در روستاى محل تولدش تیکن گذشت، شوق همنشینى با ساکنان عرش، او را به دیار نیلوفر کویر، کریمه اهل بیت (ع) حضرت معصومه (س) کشانید. بحبوبه انقلاب اسلامى بود و او با همکارى جمعى از طلبه هاى حقانى قم، اعلامیه هاى امام (ره) را به شهرها و روستاها مى برد. یک بار نیز در این راه در گلپایگان دستگیر شد.&lt;br /&gt;
با شروع جنگ، بارها از طریق بسیج، به جبهه اعزام شد و گمشده خویش را در میان خیل رهپویان طریق عشق یافت. او که در این سال ها هرگز رابطه اش را با حوزه قطع نکرده بود در سال&lt;br /&gt;
1363 در حوزه علمیه گلپایگان ثبت نام نمود. عملیات والفجر 8 در بهمن ماه 64 بود و فصل لقاى یار فرا رسید و پس از نبردى دلیرانه به دیدار معبود شتافت و سپس پیکر پاکش در زادگاهش به خاک سپرده .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت نامه:&lt;br /&gt;
اگر چشمت را از نامحرم بپوشانى، گوشت را از سخنان بیهوده مثل غیبت و دروغ و غیره دور نگاه دارى، زبانت سخن دروغ و تهمت نگوید و دست و&lt;br /&gt;
پایت در غیر راه خدا کارى انجام ندهی؛ آنگاه بر نفس اماره پیروز شدى و موفق هستى در دنیا و آخرت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/640&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84%DB%8C_%D8%AE%DB%8C%D8%B1_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید حسنعلی اقبالی خیر آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84%DB%8C_%D8%AE%DB%8C%D8%B1_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-18T18:45:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : اقبالی خیرآبادی / حسنعلی نام پدر : مرتضى تاریخ تولد : ۱۳۵۰-۰۷-۰۱ محل تولد :...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : اقبالی خیرآبادی / حسنعلی&lt;br /&gt;
نام پدر : مرتضى&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۵۰-۰۷-۰۱&lt;br /&gt;
محل تولد : خیر آباد فلاورجان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۷-۰۴-۰۲&lt;br /&gt;
محل شهادت : محور بانه - ماهوت&lt;br /&gt;
شهرستان : فلاورجان&lt;br /&gt;
یگان : جهاد&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : حوزه علمیه فلاورجان&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهداى گارماسه فلاورجان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
هفت سال داشت که انقلاب اسلامى پیروز شد. هفده سالش شده بود که عاشق معارف اهل بیت(ع) گردید و براى تبلیغ دین خدا به حوزه علمیه رفت. شش ماه بعد شور عاشقى خدا وجودش را فرا گرفت و راهى جبهه هاى نبرد حق علیه باطل گردید. سه ماه در کوهستان هاى غرب کشور آبدیده شده بود. محور بانه- ماهوت شاهد جانفشانى او شد و پس از دو سال رزمى بى امان و&lt;br /&gt;
اداى تکلیف در همان محور بر اثر اصابت گلوله توپ به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
شهید اقبالى جوانى پر جوش بود. شرکت در مجالس مذهبى، نمازهاى جماعت، کلاس هاى&lt;br /&gt;
قرآن و امور فرهنگى و کار کشاورزى او را جوانى پر تکاپو ساخته بود. حال و هواى شهادت و جبهه&lt;br /&gt;
داشت. گاهى خودش مى گفت: «ببینید در پیشانى من شهادت نوشته شده است ...»&lt;br /&gt;
پنج روز قبل از شهادت، هنگامى که عازم جبهه بود کتاب هایش از جمله قرآن و نهج البلاغه را به مسجد محل اهدا نمود و... گویى خبرها داشت پنهانى!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
شکر خدا را که توفیق جهاد در راه خود را نصیب من کرد.&lt;br /&gt;
مبادا امام را تنها بگذارید، براى فرج امام زمان(عج) دعا کنید، مساجد و جبهه ها را خالى نگذارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;وَ لا تَحْسَبَنَ الَذینَ قُتِلُوا فى سَبیلِ اللَّهِ اَمْواتاً بَلْ اَحْیاءٌ عِنْدَرَبِهِمْ یُرْزَقُونْ&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;مپندارید آنان که در راه خدا کشته شدند، مرده‏اند بلکه زنده هستندو نزد خدا روزى مى‏خورند&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شکر خدا را که توفیق جهاد در راه خود را نصیب من کرد ومن را در این راه نیز به آرزوى دیرینه خود )شهادت( رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اى پدر و مادرم، اگر من به جبهه رفتم و شهید شدم ناراحت‏نباشید چون به سوى معبود خویش رفته‏ام و از شما مى‏خواهم که‏براى من گریه نکنید و اگر هم گریه مى‏کنید در جلوى روى دشمنان‏اسلام و دین گریه نکنید. به یاد بیاورید امام حسین )ع( را در روزعاشورا که هر چه یارانش شهید مى‏شدند، خوشحال‏تر بود و از شماتشکر مى‏کنم چون که در تربیت من زحمات بسیارى کشیدید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از برادرانم مى‏خواهم که ادامه دهنده راه من باشند و نگذارندکه سلاح من بر زمین بماند و جبهه‏ها را خالى نگذارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خواهرانم مى‏خواهم که اول حجاب اسلامى خود رارعایت کنند و براى من در جمع گریه نکنید که مبادا دشمنان ببینند واز این موضوع خوشحال شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا سخنى دارم با شما اى مردم که اولاً مبادا امام را تنهابگذارید و همیشه دعاگوى ایشان باشید و براى فرج امام زمان دعاکنید و مساجد و جبهه‏ها را خالى نگذارید. در پایان از تمامى‏دوستان و آشنایان حلالیت مى‏طلبم. والسلام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امید پیروزى رزمندگان و ظهور آقا امام زمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا، خدایا تا انقلاب مهدى خمینى را نگهدار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
66/6/10 حسنعلى اقبالى&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/641&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%85</id>
		<title>شهید رضا نکونام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%85"/>
				<updated>2019-05-18T18:42:35Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : نکونام / رضا نام پدر : محمدحسن تاریخ تولد : ۱۳۴۷-۰۱-۰۳ محل تولد : گلپایگان...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : نکونام / رضا&lt;br /&gt;
نام پدر : محمدحسن&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۷-۰۱-۰۳&lt;br /&gt;
محل تولد : گلپایگان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۵-۱۱-۱&lt;br /&gt;
محل شهادت : شلمچه-عملیات کربلاى 5&lt;br /&gt;
شهرستان : گلپایگان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : حوزه علمیه گلپایگان و قم&lt;br /&gt;
گلزار : گلپایگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
بارگاه ملکوتى کریمه اهل بیت(س)، هنوز چهره ملکوتى او را که هر روز صبح، رو به سویش مى نمود و عاشقانه تعجیل در فرج حضرت مهدى(عج) را از خدایش طلب مى کرد، از خاطر نبرده است. او که از اوان کودکى، نماز را از پدر آموخته بود و آن را در کنار والدین اقامه مى نمود، در سال دوم راهنمایى به شوق فراگیرى معارف اسلامى، به حوزه علمیه گلپایگان شتافت. پس از یک سال به قم هجرت کرد و حجره نشین جوار ریحانه کویر، حضرت معصومه(س) گردید. آن روزها شور دفاع از انقلاب اسلامى و لبیک به نداى امام(ره)، جان مجاهدان جبهه و ایثار وشهادت را لبریز مى کرد و او نیز از این مقوله مستثنى نبود.&lt;br /&gt;
در لشکر 17 على بن ابى طالب(ع)، میعادگاه طلاب رزمنده، ثبت نام کرد و براى عملیات کربلاى 5 به نینواى شلمچه اعزام شد. خاک شلمچه از دلاورى هاى این شاگرد مکتب امام صادق(ع) داستان ها داشت و عاقبت او که سوخته وصال محبوب بود در این راه به معبود پیوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت نامه:&lt;br /&gt;
بعد از گذشت یک هزار و چهارصد سال از کربلاى خونین سرور شهیدان، امام حسین(ع)، اسلام همچنان مورد تجاوز دنیا طلبان و استعمارگران روزگار بوده و مسلمین بالاخص شیعیان، ستم کش و مظلوم واقع شده بودند که ناگهان جرقه اى از اعماق جان ملت شریف ایران زده شده و منطقه را براى جنایتکاران دنیا نا امن کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/639&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید جواد دهقانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-18T18:41:42Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : دهقانی / جواد نام پدر : نصر الله تاریخ تولد : ۱۳۲۷-۰۶-۱۵ محل تولد : کلیشاد ت...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : دهقانی / جواد&lt;br /&gt;
نام پدر : نصر الله&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۲۷-۰۶-۱۵&lt;br /&gt;
محل تولد : کلیشاد&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۶-۰۵-۰۸&lt;br /&gt;
محل شهادت : مکه مکرمه&lt;br /&gt;
شهرستان : فلاورجان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه علمیه ذوالفقار و صدر اصفهان&lt;br /&gt;
گلزار : کلیشاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
احرامش به خون نشست. جمعه خونین مکه بود و روز برائت از مشرکین ...&lt;br /&gt;
شهید والا مقام جواد دهقانى، یکى از شهیدان شاهدى بود که سال ها در جبهه هاى حق علیه باطل به فعالیت هاى رزمى - تبلیغى مشغول بود و تا پایان سال 65 در لشکر 21 حمزه سید الشهدا(ع) عاشقى را تجربه مى نمود. از طلبه هاى فاضل مدرسه ذوالفقار بود و شجاعت در وجودش موج مى زد.&lt;br /&gt;
آخرین صفحات زندگى پر افتخارش در کنار بیت الله الحرام رقم خورد. یکى از دوستانش گفت: خون از لباس احرامش سرازیر بود. او را به آمبولانس رسانیدم؛ اما مأموران سعودى با چوب به ما حمله ور شدند و دیگر نفهمیدم چه اتفاقى افتاد... و این جمعه سیاه مکه بود که مظلومیتش بر شیعیان ماند و روسیاهیش بر وهابیان مرتجع!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت نامه:&lt;br /&gt;
شهیدان بر لبان معطر خویش چنین پیام دادند: به جبهه میرویم و پاى در چکمه م ىکنیم، نه به خاطر خشم و کینه و نه به خاطر غضب؛ بلکه به خاطر&lt;br /&gt;
احیاى دین خویش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/646&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C</id>
		<title>شهیداحمد عنایتی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-18T18:40:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : عنایتی / احمد نام پدر : محمدحسین تاریخ تولد : ۱۳۴۶-۰۱-۰۳ محل تولد : گلپایگا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : عنایتی / احمد&lt;br /&gt;
نام پدر : محمدحسین&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۶-۰۱-۰۳&lt;br /&gt;
محل تولد : گلپایگان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۵-۱۰-۲۱&lt;br /&gt;
محل شهادت : شلمچه -کربلاى 5&lt;br /&gt;
شهرستان : گلپایگان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه علمیه ملاجعفر تهران&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت زهراى تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
سه حرف «عشق» را آموخته بود بعد هم به تعلّم فقه پرداخت. احمد تحت تربیت پدرى وارسته و روحانى پرورش یافت. ده ساله بود که تکاپوى پدرش را مشاهده کرد که چگونه سوز انقلاب خمینى را بر دل دارد و فداکارى مى کند. تحصیلات متوسطه را به پایان برد، یک سال هم از مدرسان عالیقدر مدرسه علمیه ملا جعفر تهران بهره جست و آنگاه که کفتاران بعثى به شیران جبهه نور حمله ور شدند، به دفاع از دین و آیین برخاست.&lt;br /&gt;
احمد در عملیات کربلاى 5 شرکت کرد و در آن عملیات زیر هجوم تیر و ترکش و خمپاره دشمن غدار شربت شهادت نوشید و پس از رجعت، پیکر او را در هودجى از نور تشیع نمودند و در بهشت زهرا آرام گرفت..&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت نامه:&lt;br /&gt;
الهى! اگر تو را فراموش کردیم! تو هستى که هیچ کس را فراموش نمیکنى و امیدوارم ما را فراموش نکنى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/635&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید جعفر باقرزاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2019-05-18T18:40:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : باقرزاده / جعفر نام پدر : غلامرضا تاریخ تولد : ۱۳۴۲-۴-۴ محل تولد : کاشان تا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : باقرزاده / جعفر&lt;br /&gt;
نام پدر : غلامرضا&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۲-۴-۴&lt;br /&gt;
محل تولد : کاشان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۵-۱۲-۱۳&lt;br /&gt;
محل شهادت : شلمچه – كربلاى 5&lt;br /&gt;
شهرستان : کاشان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمی تبلیغی&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : حوزه علميه قم&lt;br /&gt;
گلزار : دار السلام كاشان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
پس از تحصيلات متوسطه براى كسب معارف و علوم اهل بيت (ع) راهى حوزه علميه قم گرديد.&lt;br /&gt;
استادانش از او به نيكى ياد مى كنند و به مراتب علم و تقواى او اذعان دارند. آيت الله اصيلى مى گويد: »بسيار روشن بود كه طالب حقايق و معانى عرفانى و درك مسائل اسلامى است. در تحصيل علوم دينى و كسب كمالات بسيار كوشا بود. «&lt;br /&gt;
از همان ابتدا نوجوانى بسيار پر كار و پرچمدار بود، عضو كتابخانه سلمان شده بود و جوش و خروشى داشت. وى مبحث رسائل و مكاسب را در حوزه قم مى گذارنيد كه دفاع از حق عليه باطل را وظيفه خود دانست. به فرمان امامش گردن نهاد و عازم جبهه ها شد و در كربلاى 5 در شلمچه به سوى معشوق خويش پر گشود. اين شهيد والامقام بسيار اهل مطالعه بود، چنان كه گفته شده تا پاسى از شب مطالعه مى كرد و براى رفع اشكالات علمى مايه مى گذاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
پاسى از شب می گذرد و فرداى همين شب بانك رحيل كاروان به صدا در می آيد. شايد توفيقى حاصل شود كه اين كاروان ما را نيز با خود ببرد. چه پيش می آيد، نمی دانم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/630&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%AA%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید جعفر اکبری فرتخونی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%AA%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-18T18:39:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : اکبری فرتخونی / جعفر نام پدر : على تاریخ تولد : ۱۳۴۳-۰۹-۳۰ محل تولد : فرتخو...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : اکبری فرتخونی / جعفر&lt;br /&gt;
نام پدر : على&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۳-۰۹-۳۰&lt;br /&gt;
محل تولد : فرتخون فلاورجان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۵-۲-۱۳&lt;br /&gt;
محل شهادت : فاو عراق – پدافندى&lt;br /&gt;
شهرستان : فلاورجان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه امام باقر (ع) قم&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهداى فرتخون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
همه از پاکدامنى و سخاوت و شجاعت و صبرش مى گفتند و از همه مهمتر از صداقت و درستکاریش! شغل هاى زیادى را آزموده بود: طلبگى، کشاورزى، رشته مکانیک در دوره دیپلم،&lt;br /&gt;
تخریب چى، خدمه توپ ضد هوایى چهار لول، و از همه مهمتر عاشقى!&lt;br /&gt;
فعالیت هاى جعفر در دوره انقلاب اسلامى، گرم کردن تنور راهپیمایى بود و مبارزه با رژیم پهلوى. جنگ هم که پیش آمد حوزه را رها کرد و به فرمان رهبر و مقتدایش گردن نهاد. در اکثر عملیات هاى رزمندگان اسلام حاضر میشد. یک بار هم به شدت از ناحیه کمر مجروح گردید و از گازهاى شیمیایى آزار مى دید. پزشکان به او سفارش کردند براى استفاده از هوایى بهتر به شمال برود امّا او نه شمال که راه جنوب را برگزید... و چه انتخابى! عملیات والفجر 8 شد. عاشقانه در جهت جهاد و مبارزه شتافت تا تیر مستقیم صدامیان کافر سینه او را شکافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت نامه:&lt;br /&gt;
خدایا اگر خواست تو این است که مرا زنده بدارى، بدار در حالى که سراسر عمر من در خدمت تو باشد و اگر قصد تو این است که مرا بمیرانى، مرگ مرا در شهادتم که بهترین مر گها و همان مقام لقاى تو است قرار بده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/643&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%B5%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیداسماعیل صابری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%B5%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-18T18:38:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : صابری / اسماعیل نام پدر : خداداد تاریخ تولد : ۱۳۴۷-۰۳-۲۸ محل تولد : سهروفیر...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : صابری / اسماعیل&lt;br /&gt;
نام پدر : خداداد&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۷-۰۳-۲۸&lt;br /&gt;
محل تولد : سهروفیروزان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۵-۱۲-۱۰&lt;br /&gt;
محل شهادت : شلمچه – کربلاى 5&lt;br /&gt;
شهرستان : فلاورجان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه امام صادق (ع) اصفهان&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهداى سهروفیروزان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
طلبه فاضل شهید اسماعیل صابرى که تا دیروز در مدرسه امام صادق(ع) درس مى خواند و معرفت مى آموخت، اکنون مسئول مخابرات گردان انبیاست و در عملیات بى سیم چى آن گردان است و سیم ارتباطش به خدا وصل وصل است. عملیات هاى والفجر 4، خیبر، بدر، قادر، والفجر 8، کربلاى 4 و کربلاى 5 گام هاى استوار او را به خود دیده است. در عملیات والفجر 8 هنگامى که مى بیند یاران و همرزمانش به شهادت مى رسند بى سیم را رها مى کند و ساعت ها به جنگ تن به تن مى پردازد و باعث حفظ یکى از خطوط حساس منطقه فاو مى شود. اسماعیل علاوه بر کار مخابرات، تخصص غواصى و رزم هاى آبى را نیز فراگرفته است و...&lt;br /&gt;
پایان کار این مجاهد فى سبیل الله در کربلاى 5 و خط شلمچه است که شاهد شهادت را در&lt;br /&gt;
آغوش مى کشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت نامه:&lt;br /&gt;
بدانید که راه به اتمام نرسیده است و تازه در اوایل راه هستید.&lt;br /&gt;
با هوشیارى کامل به مبارزه خود ادامه دهید و همیشه پیرو امام و ولایت فقیه باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/648&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید مهدی باکری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-14T06:22:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = مهدی باکری&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید مهدی باکری (01).jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای ۱۲ فروردین|۱۳۳۳/۰۱/۱۲]] ، [[میاندوآب]] ، [[آذربایجان غربی]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۲۵ اسفند|۱۳۶۳/۱۲/۲۵]] ، [[هورالعظیم]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  [[اروندرود]]&lt;br /&gt;
|جانباز                 = [[عملیات فتح‌المبین|فتح‌المبین]]، از ناحیه چشم{{سخ}}[[عملیات الی بیت‌المقدس|الی بیت‌المقدس]]، از ناحیه کمر{{سخ}}[[عملیات رمضان|رمضان]]، از ناحیه سینه&lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = [[لشگر ۳۱ عاشورا]]&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = [[پرونده:سرلشگر پاسدار - سپاه پاسداران.png|22px]] [[سرلشگر پاسدار]]&lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = فرمانده [[لشگر ۳۱ عاشورا]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = [[عملیات ثامن‌الائمه|ثامن‌الائمه]]{{سخ}}[[عملیات الی بیت‌المقدس|الی بیت‌المقدس]]{{سخ}}[[عملیات فتح‌المبین|فتح‌المبین]]{{سخ}}[[عملیات رمضان|رمضان]]{{سخ}}[[عملیات مسلم بن عقیل|مسلم بن عقیل]]{{سخ}}[[عملیات والفجر مقدماتی|والفجر مقدماتی]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۱|والفجر ۱]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۲|والفجر ۲]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۴|والفجر ۴]]{{سخ}}[[عملیات خیبر|خیبر]]{{سخ}}[[عملیات بدر|بدر]]&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = مهندسی مکانیک&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = شهردار&lt;br /&gt;
|خانواده                = برادر: [[شهید علی باکری]]، [[شهید حمید باکری]] {{سخ}}  همسر: [[صفیه مدرس]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید مهدی باکری]] در [[زادروزهای ۱۲ فروردین|دوازدهم فروردین‌ماه]] ۱۳۳۳ در شهرستان [[میاندوآب]] به دنیا آمد. پدرش حسین نام داشت. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش گذراند و سپس وارد دانشگاه تبریز شد. در سال ۱۳۵۹ با [[صفیه مدرس]] ازدواج کرد. فرمانده [[لشگر ۳۱ عاشورا]] بود. [[الگو:شهدای ۲۵ اسفند|بیست و پنجم اسفندماه ۱۳۶۳]]، در [[هورالعظیم]] به شهادت رسید. پیکرش در [[اروندرود]] بر جای ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سردار شهید مهدی باکری فرمانده لشکر عاشورای [[تبریز]] بود که در 25 اسفند سال 62 در [[عملیات بدر]] [[جزیره مجنون]] به شهادت رسید و پیکرش برای همیشه در آنجا ماند.وی همچنین برادر [[علی باکری]] از شهدای انقلاب بود، علی از اعضای مذهبی و اولیه [[مجاهدین خلق]] محسوب می‌شد که با مدرک مهندسی شیمی از دانشگاه شریف فارغ‌التحصیل شد و  توسط [[ساواک]] به شهادت رسید. بعد از آقا مهدی، برادر کوچکترش حمید نیز در جنگ یکسال پیش از شهادت او شهید شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وصیت‌نامه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا الله یا محمد (ص) یا علی (ع) یا فاطمه زهرا (س) یا حسن (ع) یا حسین (ع) یا علی (ع) یا محمد (ع) یا جعفر (ع) یا موسی (ع) یا علی (ع) یا محمد (ع) یا علی (ع) یا حسن (ع) یا حجة (عج) و شما ای ولی‌مان یا روح الله و شما ای پیروان صادق امام یا شهیدان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا چگونه وصیت ‌نامه بنویسم در حالیکه سراپا گناه و معصیت، سراپا تقصیر و نا‌ فرمانی‌ام. گرچه از رحمت و بخشش تو نا امید نیستم ولی ترسم از این است که نیامرزیده از دنیا بروم. می‌ترسم رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا رب العفو، خدایا نمیرم در حالیکه از من راضی نباشی. ای وای که سیه‌ روز خواهم بود. خدایا که چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی. هیهات که نفهمیدم. خون باید میشد و در رگهایم جریان می‌یافت و سلول‌هایم یا رب یا رب می‌گفت. خدایا قبولم کن. یا اباعبدالله شفاعت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آه چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربش، ولی چه کنم تهیدستم، خدایا قبولم کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام بر روح خدا نجات دهنده ما از منجلاب عصر حاضر. عصر ظلم و ستم عصر کفر و الحاد، عصر مظلومیت اسلام و پیروان واقعی‌اش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزانم اگر شبانه روز شکرگزار خدا باشیم که نعمت اسلام و امام را به ما عنایت فرموده باز کم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آگاه باشیم که سرباز راستین و صادق این نعمت شویم. خطر وسوسه‌های درونی و دنیا فریبی را شناخته و برحذر باشیم که صدق نیت و خلوص در عمل تنها چاره‌ساز ماست. ای عاشقان ابا عبدالله، بایستی شهادت را در آغوش گرفت، گونه‌ها بایستی از حرارت و شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند. بایستی محتوای فرامین امام را درک و عمل نمائیم تا بلکه قدری از تکلیف خود را در شکرگزاری بجا آورده باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت به مادرم و خواهران و برادرهایم و فامیل‌هایم که بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست. به یاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل کنید. پشتیبان و از ته قلب مقلد امام باشید. اهمیت زیاد به نماز و دعاها و مجالس یاد ابا عبدالله و شهدا بدهید که راه سعادت و توشه آخرت است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید و فرزندان خود را نیز همانگونه تربیت بدهید که سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح، وارث حضرت ابوالفضل، برای اسلام ببار آیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه کسانی که از من رنجیده‌اند و حقی بر گردنم دارند طلب بخشش دارم و امیدوارم خداوند مرا با گناه‌های بسیار بیامرزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا مرا پاکیزه بپذیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهدی باکری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۳/۱/۲&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-12-10 12-40-15.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دست پخت همسر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرم نمی گذاشت ما غذا درست کنیم پدرم نسبت به غذا حساس بود؛ اگر خراب می شد، ناراحت می شد.تا قبل از عروسی برنج درست نکرده بودم. شب اولیکه تنها شدیم، آمد خانه و گفت « ما هیچ مراسمی نگرفتیم. بچه ها میخوان بیان دیدن . می تونی شام درست کنی؟» کته ام شفته شده بود. همان را آورد، گذاشت جلوی دوست هاش. گفت « خانم من آشپزیش حرف نداره ، فقط برنج این دفعه ای خوب نبوده وا رفته.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب باکری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهید نخبه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید باکری در آغاز جنگ یک جوان دانشجو است که تازه فارغ التحصیل شده... در عملیات بیت‌المقدس، در عملیات خیبر، قبل آن در عملیات فتح‌المبین، این جوان یک فرمانده‌ی زبده‌ی نظامی است که میتواند یک لشکر را، در بعضی جاها یک قرارگاه را حرکت بدهد و هدایت کند و کار کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقام معظم رهبری ۱۳۹۲/۰۹/۲۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*کفاره ی گناه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهر دار ارومیه که بود، دوهزار و هشت صد تومان حقوق می گرفت. یک روز به م گفت« بیا این ماه هرچی خرجی داریم رو کاغذ بنویسیم، تا اگه آخرش چیزی اضافه اومد بدیم به یه فقیر.» همه چی را نوشتم ؛ از واکس کفش گرفته تا گوشت و نان و تخم مرغ. آخر ماه که حساب کردیم، شد دوهزار و ششصد و پنجاه تومان. بقیه ی پول را داد لوازم التحریر خرید، داد به یکی از کسانی که شناسایی کرده بود و می دانست محتاجند. گفت « اینم کفاره ی گناهای این ماهمون.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب باکری&lt;br /&gt;
*الگوی جوانان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهیدان سرافراز انقلاب اسلامی و سردارانی چون شهید باکری، الگوی مناسبی برای جوانان میهن اسلامی به شمار می‌‌روند و در راه معرفی آنها به جامعه باید تلاش بیشتری صورت گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقام معظم رهبری ۱۳۷۵/۰۶/۲۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مراقبت از بیمار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال پنجاه و دو تازه دانشجو شده بودم. تقسیممان که کردند، افتادم خوابگاه شمس تبریزی. آب و هوای تبریز به من نساخت ، بد جوری مریض شدم. افتاده بدم گوشه ی خوابگاه . یکی از بچه ها برایم سوپ درست می رد و ازم مراقبت می کرد. هم اتاقیم نبود. خوب نمی شناختمش. اسمش را که از بچه ها پرسیدم، گفتند « مهدی باکری »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید مهدی باکری (01).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جستارهای وابسته ==&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:باکری - مهدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  آذربایجان غربی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان میاندوآب (استان آذربایجان غربی)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات بدر]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معرفی شهید مهدی باکری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فهرست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی‌نامه * آثار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی‌نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 1333 خداوند مهدی را به خانواده معتقد و با ایمان باکری در شهرستان «[[میاندوآب]] » عطا فرمود. مهدی خردسال بود که از نعمت دستان نوازشگر مادر محروم شد. او تحصیلات خود را در [[ارومیه]] آغاز کرد و از سال آخر دبیرستان هم‌زمان با شهادت برادرش «علی» به دست مأمورین [[ساواک]] به فعالیت‌های سیاسی علیه رژیم پرداخت. پس از اخذ دیپلم وارد دانشگاه شد و در رشته مهندسی مکانیک کسب علم نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
او همزمان با تحصیل، مبارزات سیاسی خود را علیه رژیم ظلم و استبداد در [[تبریز]] گسترش داد و پس از مدتی برادرش حمید را به منظور ارتباط با سایر مبارزان و تهیه اسلحه و مهمات به خارج از کشور فرستاد. پس از اتمام تحصیلات مهدی به سربازی اعزام شد اما فرمان امام را مبنی بر ترک پادگان‌ها، لبیک گفت و از آن پس زندگی مخفیانه خود را آغاز کرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و همزمان با تشکیل سپاه پاسداران به عضویت سپاه در آمد و در سازماندهی این ارگان نقش مؤثری را ایفا نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدتی نیز در دادستانی دادگاه انقلاب خدمت کرد. او همزمان با فعالیت در سپاه، مسئولیت شهرداری [[ارومیه]] را نیز بر عهده گرفت. با شروع جنگ تحمیلی زندگی مشترک خود را آغاز کرد و بلافاصله پس از ازدواج (روز بعد از ازدواجش) عازم جبهه‌ها شد. باکری در پاک‌سازی منطقه از مزدوران شرق و غرب شبانه روز تلاش می‌کرد و خدمات ارزنده ای را ارائه داد. او در [[عملیات فتح المبین]] در [[منطقه رقابیه]] به عنوان معاونت تیپ نجف اشرف به مقابله با دشمن پرداخت و از ناحیه چشم مجروح شد و پس از آن در عملیات‌هایی چون [[بیت‌المقدس]] ، مسلم بن عقیل، [[والفجر مقدماتی]] ، [[والفجر یک]] تا چهار و... در سمت‌های مختلف شرکت کرد و عاشقانه از میهن اسلامی دفاع نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
او مدتی قبل از عملیات بدر به خدمت رهبر و محبوبش امام خمینی (ره) رسید و اشک ریزان از ایشان خواست تا برایش دعا کنند که شهد شیرین شهادت را بنوشد. چند روز بعد دعای پیر جماران در حق مهدی مستجاب شد. بیست و پنجم بهمن سال 1363 در عملیات بدر در شرق [[دجله]] فرماندهی لشگر عاشورا را به عهده داشت که بر اثر اصابت گلوله به دیدار محبوبش شتافت. پیکر پاک این فرمانده 30 ساله چون مرواریدی در صدف پنهان ماند.&amp;lt;ref&amp;gt; [http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=25 سایت صبح] &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آثار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا الله یا محمد یا علی یا فاطمه الزهرا (س) یا حسن یا حسین (ع) یا محمد یا جعفر یا موسی یا علی یا محمد یا علی یا حسن یا مهدی (عج)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و تو ای ولی ما یا روح الله! و شما ای پیروان صادق شهیدان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! چگونه وصیت نامه بنویسم در حالی که سراپا گناه و معصیت و سراپا تقصیر و نافرمانیم. گرچه از رحمت و بخشش تو ناامید نیستم ولی ترسم از این است که نیامرزیده از دنیا بروم، رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم یا رب العفو خدایا نمی‌رم در حالی که از ما راضی نباشی. ای وای که سیه روی خواهم بود. خدایا! چه قدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی. هیهات که نفهمیدم یا اباعبدالله شفاعت. آه چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربّش ولی چه کنم که تهیدستم خدایا تو قبولم کن ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزانم اگر شبانه روز شکرگزار خدا باشیم که نعمت اسلام و امام را به ما عنایت فرموده، باز کم است. آگاه باشیم که سرباز راستین و صادق این نعمت شویم. خطر وسوسه‌های درونی و دنیافریبی را شناخته و بر حذر باشیم که صدق نیست و خلوص در عمل تنها چاره ساز ماست. ای عاشقان اباعبدالله (ع) بایستی شهادت را در آغوش گرفت. گونه‌ها بایستی از طراوت شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند. بایستی محتوای فرامین امام را درک و عمل نماییم تا بلکه قدری از تکلیف خود را در شکرگزاری به جا آورده باشیم. وصیت به مادرم و خواهران و برادران و اهل فامیل: بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست. همیشه به یاد خدا باشید و فرامین دین خدا را عمل کنید. پشتیبان و از ته قلب مقلّد امام باشید، اهمیت زیاد به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله (ع) و شهدا بدهید که راه سعادت و توشه آخرت است. همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آن‌ها را رسالت خود بدانید و فرزندان خود را نیز همان‌گونه تربیت دهید که سربازان با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح، وارث حضرت ابوالفضل (ع) برای اسلام به بار آیند. از همه کسانی که از من رنجیده‌اند و حقی بر گردن من دارند، طلب بخشش دارم و امیدوارم خداوند مرا با گناهان بسیار بیامرزد. خدایا مرا پاکیزه بپذیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهدی باکری&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=25 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامه شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
... کسی که خود را مؤمن کرد و به خدا سپرد و برای او زندگی کرد و به دنبال راهی رفت که پروردگارش تعیین نمود. دیگر زمان و حالت زنده بودن و مرگش در دست اوست و بنا به حکم خداوند بایستی حمید شهید می‌شد و حمیدها شهید می‌شدند و [[صدام]] هم وسیله است. بدانید رسالت با رفتن راه امام حسین (ع) است. قیام و جنگ با دشمنان خدا و یقین داشته باشیم به این که خدا بپذیرد. یقین به قول خداوند داشته باشیم که بهترین مرگ شهادت است نه در بستر پیری و مریضی مردن و یقین داشته باشیم که چه سعادتی نصیب شهداست و چه درجه و مرتبه و ارزشی خداوند برای آن‌ها قائل است که در رده پیامبران از شهدا یاد می‌کند و خوشا به حال خانواده شهدا که خداوند وعده داده: شهید می‌تواند شفاعت کند خانواده‌اش را. پس افتخار کنید و خود را سربلند بدانید و فرزندان شهادت طلب، با ایمان راهرو حسین (ع)، بزرگ کنید و تربیت کنید و دعا بکنید، عمر و سلامتی امام بزرگوار و شکر به درگاه خداوند و به این که سعادت دهد شهدای بیشتری تقدیم راهش و راه انبیا و امام حسین (ع) و امام زمانش بنماید. ان‌شاء الله. دست بزرگ‌ترها و روی نازنین کوچولوهای آینده ساز اسلام را می‌بوسم و می‌بخشید که نتوانستم برای مراسم چهلم حمید بیایم. چون یکی از وصیت‌هایش گشودن راه کربلاست. ان‌شاء الله به حول و قوه الهی. با خانواده شهدا ارتباط داشته باشید و زینب کبری (س) و فرزندان و بازماندگان امام حسین (ع) برایتان الگو باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرتان مهدی 11 فروردین 1363&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=25 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات مرتبط با شهید مهدی باکری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال پنجاه و شش، پادگان [[ارومیه]] خدمت می‌کردم. آمدند؛ گفتند: «ملاقاتی داری.» مهدی بود.  بهم گفت: «باید از این جا در بری.» هر طور بود زدم بیرون. من را برد خانه‌ی عمه‌اش. کلی شیشه‌ی نوشابه آن جا بود. گفت: «بنزین می‌خوایم.» از باک ژیانم بنزین کشیدم بیرون. شروع کردیم  کوکتل‌مولوتف ساختن. خوب بلد نبودم اما مهدی وارد بود. چند تایش را بردیم بیرون شهر و امتحان کردیم. ازش خبری نداشتم.  کوکتل مولوتف‌هایی را هم که ساخته بودیم، ندیدم. دو – سه روز بعد، شنیدم مشروب فروشی‌های شهر یکی‌یکی دارد آتش می‌گیرد. حالا می‌فهمیدم چرا ازش خبری نیست.&amp;lt;ref&amp;gt;(یادگاران، ج 3، ص 3)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهرش بهش گفته بود: «آخه دختر رو که تا حالا قیافه‌ش رو ندیده‌ای ، چه جوری می‌خوای بگیری؟ شاید کچل باشه.» گفته بود: «اون کچله رو هم بالاخره یکی باید بگیره دیگه!»&amp;lt;ref&amp;gt;(یادگاران، ج 3، ص 7)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچه به عنوان هدیه‌ی عروسی بهمان دادند، جمع کردیم کنار هم. بهم گفت: «ما که اینا رو لازم نداریم. حاضری یه کار خیر باهاش بکنی؟» گفتم: «مثلا چی ؟» گفت: «کمک کنیم به جبهه.» گفتم «قبول!» بردمشان در مغازه‌ی لوازم منزل فروشی. همه‌شان را دادم، ده – پانزده تا کلمن گرفتم.&amp;lt;ref&amp;gt;(یادگاران، ج 3، ص 10)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهردار ارومیه که بود، 2800 تومان حقوق می‌گرفت. یک روز بهم گفت: «بیا این ماه هرچی خرجی داریم رو کاغذ بنویسیم، تا اگه آخرش چیزی اضافه اومد، بدیم به یه فقیر.» همه چی را نوشتم؛ از واکس کفش گرفته تا گوشت و نان و تخم مرغ. آخر ماه که حساب کردیم، شد دو هزار و ششصد و پنجاه تومان. بقیه‌ی پول را داد؛ لوازم‌التحریر خرید؛ داد به یکی از کسانی که شناسایی کرده بود و می‌دانست محتاجند. گفت: «اینم کفارۀ گناهای این ماهمون.»&amp;lt;ref&amp;gt;(یادگاران، ج 3، ص 14)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باران خیلی تند می‌آمد. بهم گفت: «من میرم بیرون.» گفتم: «توی این هوا کجا  می‌خوای بری؟» جواب نداد. اصرار کردم. بالاخره گفت: «می خوای بدونی ؟ پاشو تو هم بیا.» با لندکروزر شهرداری راه افتادیم توی شهر. نزدیکی‌های فرودگاه یک حلبی آباد بود. رفتیم آن‌جا. توی کوچه پس کوچه‌هایش، پر از آب و گل و شل[بود]. آب وسط کوچه، صاف می‌رفت توی یکی از خانه‌ها. در خانه را که زد، پیرمردی آمد دم در. ما را که دید، شروع کرد به بد و  بیراه گفتن به شهردار. می‌گفت: «آخه این چه شهرداریه که ما داریم؟ نمیاد یه سری بهمون بزنه ، ببینه چی می‌کشیم.» آقا مهدی بهش گفت: «خیله خب پدرجان ! اشکال نداره . شما یه بیل به ما بده، درستش می‌کنیم.» پیرمرد گفت: «برید بابا شماهام! بیلم کجا بود؟!» از یکی از همسایه‌ها بیل گرفتیم. تا نزدیکی‌های اذان صبح توی کوچه، راه آب می‌کندیم.&amp;lt;ref&amp;gt;(یادگاران، ج 3، ص 15)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهش گفتم: «توی راه که برمی گردی، یه خورده کاهو و سبزی بخر.» گفت: «من سرم خیلی شلوغه ؛ می‌ترسم یادم بره. روی یه تیکه کاغذ هرچی می‌خوای بنویس؛ بهم بده.» همان موقع، داشت جیبش را خالی می‌کرد. یک دفترچه‌ی یادداشت و یک خودکار درآورد گذاشت زمین. برداشتم‌شان تا چیزهایی را که می‌خواستم، تویش بنویسم. یک دفعه بهم گفت: «ننویسی ها!» جا خوردم. نگاهش که کردم، به نظرم کمی عصبانی شده بود. گفتم: «مگه چی شده؟» گفت: «اون خودکاری که دستته، مال بیت‌الماله.» گفتم: «من که نمی‌خوام کتاب باهاش بنویسم؛ دو – سه تا کلمه که  بیش‌تر نیست.» گفت: «نه! »&amp;lt;ref&amp;gt;(یادگاران، ج 3، ص 23)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیت‌المال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در محوطه پد قدم می‌زدیم که آقا مهدی متوجه وضعیت غیربهداشتی سنگرها شد و شروع به جمع آوری آشغال‌های اطراف سنگر کرد. خجالت می‌کشیدیم که فرمانده لشکر زباله‌های ما را جمع کند. می‌خواستیم برویم و نگذاریم؛ اما می‌دانستیم که زیر بار نمی‌رود هیچ، عصبانی هم می‌شود. برای همین آستین‌هایمان را بالا زدیم و به کمکش رفتیم. کمی از محوّطه را تمیز کرده بودیم که آقا مهدی از میان زباله‌ها یک بسته صابون پیدا کرد و گفت: ببینید با بیت‌المال مسلمین چه می‌کنند؟ می‌دانید این‌ها را چه کسانی به جبهه می‌فرستند؟ می‌دانید از پول چه کسانی این‌ها تهیه می‌شود؟ چه جوابی به خدا دارید؟ خیلی عصبانی بود. زیر لب تکرار می‌کرد: نمی‌توانیم جواب خدا را بدهیم. بسته صابون را از جلو چشم آقا مهدی دور کردم. وقتی برگشتم، آقا مهدی به طوری که دیگران هم بشنوند زیر لب زمزمه می‌کرد: ایّها المؤمنون النظافة من الایمان. یک باره مثل آن که چشمش به چیز گران قیمتی خورده باشد، به کنار یکی از سنگرها رفت، یک قوطی حلبی را برداشت و با عصبانیّت گفت: این چه وضعی است؟ چرا کفران نعمت می‌کنید؟ چرا کوتاهی می‌کنید؟ مسئول اینجا را پیدا کنید مسئول اینجا کیه؟ بیاید جواب بدهد. حلب حاوی خرما را به داخل سنگر بردم. این بار وقتی برگشتم، مهدی گفت: «آقا طیب، اگر ما بدانیم که این‌ها را چطوری برای ما می‌فرستند، اگر بدانیم این‌ها را بیوه زن‌ها، مادران و فرزندان شهدا از روزی خود می‌زنند و به جبهه می‌فرستند، این طور نمی‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسخ خدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز گفتم: آقا مهدی اگر اجازه بدهی یک یخچال کاچویی کوچک برای ماشین می‌گیرم و چیزهایی را در آن جا می‌گذاریم تا در مواقعی که به ناهار و شام نمی‌رسیم، برداریم و بخوریم. با نگاه نافذش به چشم‌هایم خیره شد که من از شرم سرم را پایین انداختم. گر چه تنها آن یک نگاه کافی بود، ولی با این همه گفت: مؤمن خدا... این امکانات برای همه رزمندگان فراهم شده است. آیا درست است که ما آب سیب خنکی در داخل یخچال ماشین داشته باشیم و رزمندگان در خط مقدم حتی از داشتن آب گرم و گل آلود محروم باشند؟ نه مؤمن برای ما همین کوتاهی‌ها که در حق رزمندگان کرده‌ایم، کافی است و اگر بتوانیم جواب این‌ها را بدهیم. خیلی هنر کرده‌ایم....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهدی مرا فرستاد سراغ نیروهای سمت شهرک؛ نمی‌خواست من آن جا باشم. اما آن روز مدام نگران مهدی بودم. سریع پیام او را به نیروها رساندم و برگشتم. دوباره گفت: برو به جمشید سری بزن ببین در چه وضعی است؟ خودش هم آرپی‌جی به دست از سیل بند بالا رفت. هنوز چند قدمی از او فاصله نگرفته بودم که صدای گلوله ای بلند شد. برای خودم هم عجیب بودم که در میان آن همه صدای تیراندازی، صدای گلوله ای برجا میخکوبم کند. دلم فرو ریخت. دلواپس آقای مهدی بودم. می‌دانستم که پیشانی بلندش شامه تمامی اسلحه‌ها را تحریک می‌کند. یک لحظه به عقب نگاه کردم. فرمانده لشکر عاشورا با فرقی شکافته در قتلگاه بود. بچه‌ها او را سریع در قایق گذاشتند تا به عقب برگردند. اما آرپی‌جی زن‌های عراقی همزمان به تنها قایق روی آب شلیک کردند و دیگر هیچ نشان و اثری از مهدی باکری سالار کربلای ایران باقی نمی‌ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: شهید علی اکبرکاملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راننده تویوتا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[عملیات بیت‌المقدس]] ، مقر قرارگاه فتح یک، کانتینری بود و [[شهید احمد کاظمی]] که آن زمان مسئولیت فرماندهی تیپ نجف اشرف را داشت، فرماندهی آن مقر را هم به عهده داشت، ما برای توجیه نسبت به منطقه و آخرین هماهنگی‌ها به آن‌جا رفته بودیم. داخل کانتینر نشسته بودیم و صحبت‌های احمد کاظمی را گوش می‌کردیم. در همین حین، یک تویوتا جلوی کانتینر توقف کرد و چون درب کانتینر باز بود، من بلند شدم و به راننده‌ی آن گفتم: «ماشین رو خاموش کن، اینجا جلسه است.» راننده گفت: «خدا خیرت بده، بیا این طناب‌ها رو از عقب ماشین خالی کنیم.» بار ماشین طناب‌های کلفتی بود که آن زمان برای عبور از میدان مین از استفاده می‌کردند. به او گفتم: «راننده تویی و وظیفه‌ی خودته که بار ماشین رو خالی کنی، یه مقدار که کمتر بخوری، می‌تونی برای خودت نوکر بگیری.» راننده رفت بالای تویوتا و مشغول خالی کردن طناب‌ها شد، من هم رفتم داخل جلسه. ده دقیقه، یک ربعی گذشت که دیدم همان راننده آمد و توی جلسه نشست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جریان عملیات، جنگ تن به تانکی پیش آمده بود و پشت بی‌سیم با احمد کاظمی که فرمانده‌مان بود، وضعیت را شرح می‌دادم که شنیدم یکی به آذری گفت: «سرباز امام زمان (عج)، وایسین که من خودم دارم میام.» مدتی بعد، دیدم همان راننده چند روز پیش سر و کله‌اش پیدا شد و وقتی احمد کاظمی او را معرفی کرد، تازه فهمیدم با چه کسی آن طور برخوردم کردم. احمد کاظمی گفت: «ایشون آقا مهدی باکری، جانشین تیپ هستند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: مصطفی مولوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارزش بیت‌المال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صحبت درباره‌ی بیت‌المال پیش آمد، آقا مهدی گفت: «ببینید، من نگرشم نسبت به بیت‌المال اینه که برای یه سوزن ته گرد، به اندازه‌ی یه تانک ارزش قائلم. یه سوزن ته گرد هم بیت‌الماله، یه تانک هم بیت‌الماله.» آنقدر راجع‌به بیت‌المال حساس بود که یک سوزن ته گرد را که ارزش مادی‌اش تقریباً صفر بود، مانند یک تانک که آن زمان 400 _ 500 میلیون تومان ارزش داشت، می‌دانست. یک بار یکی از راننده‌ها که ماشین کهنه و کار کرده‌ای زیر پایش بود، از کوره در رفته بود و نسبت به این ماشین‌هایی که به سپاه می‌دادند، اعتراض می‌کرد، حتی کمی هم ناسزا گفت. می‌گفت: «شما ماشین‌های سالم و تر و تمیز رو می‌دین به کسای دیگه و ما باید با این ابوقراضه‌ها سر کنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا مهدی، وقتی حرف‌های او را شنید، حسابی ناراحت شد و توی جمع شروع کرد با آن راننده صحبت کردن و گفت: «می‌دونی چیه؟ بدبختی ما از همین‌جاست که شروع می‌شه. تا دیروز می‌زدیم توی سر طاغوتی‌ها و اسراف‌کارها و زیاده‌خواه‌ها و کسایی که دنبال پول و مادیاتن که چرا مثل ما نمی‌شین، حالا توی سر خودمون می‌زنیم که چرا مثل اونا نمی‌شیم. تا دیروز می‌گفتیم که همه حفظ بیت‌المال و قناعت و پاکیزگی و ایثار رو سرمشق خودشون قرار بدن، اما حالا توی سر خودمون می‌زنیم و می‌گیم که چرا ما نباید از ماشین‌های مدل بالا استفاده کنیم، یا چرا از بیت‌المال استفاده کافی رو نبریم.» در آخر هم گفت: «برادر جان، این ره که تو می‌روی به ترکستان است. باید با همین ماشین سر کنی و ماشین دیگه‌ای هم نداریم.» آن راننده وقتی حرف‌های آقا مهدی را شنید، سرش را پایین انداخت و رفت پی کارش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: قهرمان زارع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرعت غیرمجاز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دستور او، روی کیلومترشمار ماشین‌های لشکر، علامتی زده شده بود که برای مشخص کردن سرعت مناسب در حرکت بود. در این علامت‌ها که هنوز هم روی ماشین‌هایی که از آن زمان به جا مانده هست، روی کیلومترشمارها سه رنگ سفید و زرد و قرمز زده شده بود. تا شصت کیلومتر با رنگ سفید، از شصت تا نود با رنگ زرد و از نود به بالا با رنگ قرمز مشخص شده بود. آقا مهدی خیلی روی این قضیه حساس بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار که در جاده منتظر ماشین بود، یکی از ماشین‌ها که اتفاقاً از ماشین‌های لشکر هم بود، ایشان را سوار می‌کند. سرعت ماشین بیش از حد مجاز بوده، آقا مهدی به راننده تذکر می‌دهد که «فرمانده لشکرتون دستور داده تند نرین، شما چرا این‌قدر تند میری؟» راننده می‌گوید: «فرمانده لشکر گفته؟» و بعد از اینکه با زدن دنده چهار، سرعت ماشین را بیشتر می‌کند. می‌گوید: «این هم به عشق فرمانده لشکر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی نزدیک مقر لشکر می‌شوند، راننده می‌بیند که همه به آقا مهدی احترام می‌گذارند. از او می‌پرسد: «تو کی هستی که این‌قدر همه بهت احترام می‌ذارن؟» آقا مهدی جواب می‌دهد: «همونی که به عشقش زدی دنده چهار.» راننده دستپاچه می‌شود و نمی‌داند چه بگوید و چه بکند که آقا مهدی او را نصیحت می‌کند و از او می‌خواهد که به دستورات احترام بگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: قهرمان زارع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنازه‌های عراقی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهدی از کشتن نفرت داشت، هدف او پیروزی بر سران عراق بود نه بر مردمشان. از کشته شدن کسی خوشحال نمی‌شد. از آن طرف اگر یک عراقی برای بچه‌ها ایجاد خطر می‌کرد، هر طوری بود او را می‌زد تا آسیبی به بچه‌ها نرساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طوری طراحی می‌کرد و نقشه می‌کشید که دشمن در محاصره بیفتد و مجبور به تسلیم شود. همیشه می‌گفت: «تا دیدین تسلیم شدن، دیگه شلیک نکنین.» دیدن کشته‌های عراقی ناراحتش می‌کرد طوری که روی جنازه‌های آن‌ها پا نمی‌گذاشت. پیش می‌آمد که گاهی مجبور بودیم از داخل یک کانال که پر از جنازه‌ی عراقی‌ها بود، عبور کنیم. مهدی به هیچ عنوان روی این جنازه‌ها پا نمی‌گذاشت و می‌گفت: «هر کدوم از این‌ها، عزیز یه خونواده هستن. خدا می‌دونه که زن و بچه و پدر و مادرشون الان در چه حالی هستن و چه حالی می‌شن وقتی بفهمن ما داریم از روی جنازه‌ی عزیزانشون رد می‌شیم و پا روی اونا می‌ذاریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درصد ایمان او آنقدر بالا بود که حتی به جنازه‌ی دشمن هم احترام می‌گذاشت، می‌گفت: «من نمی‌دونم این کشته سنیه یا شیعه، عربه یا غیرعرب، فقط می‌دونم آدمه و حالا مرده و ما باید به مرده‌ی این‌ها احترام بذاریم و بهشون بی‌احترامی نکنیم. اینا رو صدام با زور به جبهه فرستاده، اگه به خودشون بود، خیلی‌هاشون سر جنگ با ما نداشتن و ندارن. اگه سر جنگ هم داشته باشن. حالا که کشته شدن، باید به جسدشون احترام بذاریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: محمدجعفر اسدی&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=25 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید مهدی باکری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-14T00:51:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = مهدی باکری&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید مهدی باکری (01).jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای ۱۲ فروردین|۱۳۳۳/۰۱/۱۲]] ، [[میاندوآب]] ، [[آذربایجان غربی]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۲۵ اسفند|۱۳۶۳/۱۲/۲۵]] ، [[هورالعظیم]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  [[اروندرود]]&lt;br /&gt;
|جانباز                 = [[عملیات فتح‌المبین|فتح‌المبین]]، از ناحیه چشم{{سخ}}[[عملیات الی بیت‌المقدس|الی بیت‌المقدس]]، از ناحیه کمر{{سخ}}[[عملیات رمضان|رمضان]]، از ناحیه سینه&lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = [[لشگر ۳۱ عاشورا]]&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = [[پرونده:سرلشگر پاسدار - سپاه پاسداران.png|22px]] [[سرلشگر پاسدار]]&lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = فرمانده [[لشگر ۳۱ عاشورا]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = [[عملیات ثامن‌الائمه|ثامن‌الائمه]]{{سخ}}[[عملیات الی بیت‌المقدس|الی بیت‌المقدس]]{{سخ}}[[عملیات فتح‌المبین|فتح‌المبین]]{{سخ}}[[عملیات رمضان|رمضان]]{{سخ}}[[عملیات مسلم بن عقیل|مسلم بن عقیل]]{{سخ}}[[عملیات والفجر مقدماتی|والفجر مقدماتی]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۱|والفجر ۱]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۲|والفجر ۲]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۴|والفجر ۴]]{{سخ}}[[عملیات خیبر|خیبر]]{{سخ}}[[عملیات بدر|بدر]]&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = مهندسی مکانیک&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = شهردار&lt;br /&gt;
|خانواده                = برادر: [[شهید علی باکری]]، [[شهید حمید باکری]] {{سخ}}  همسر: [[صفیه مدرس]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید مهدی باکری]] در [[زادروزهای ۱۲ فروردین|دوازدهم فروردین‌ماه]] ۱۳۳۳ در شهرستان [[میاندوآب]] به دنیا آمد. پدرش حسین نام داشت. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش گذراند و سپس وارد دانشگاه تبریز شد. در سال ۱۳۵۹ با [[صفیه مدرس]] ازدواج کرد. فرمانده [[لشگر ۳۱ عاشورا]] بود. [[الگو:شهدای ۲۵ اسفند|بیست و پنجم اسفندماه ۱۳۶۳]]، در [[هورالعظیم]] به شهادت رسید. پیکرش در [[اروندرود]] بر جای ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سردار شهید مهدی باکری فرمانده لشکر عاشورای [[تبریز]] بود که در 25 اسفند سال 62 در [[عملیات بدر]] [[جزیره مجنون]] به شهادت رسید و پیکرش برای همیشه در آنجا ماند.وی همچنین برادر [[علی باکری]] از شهدای انقلاب بود، علی از اعضای مذهبی و اولیه [[مجاهدین خلق]] محسوب می‌شد که با مدرک مهندسی شیمی از دانشگاه شریف فارغ‌التحصیل شد و  توسط [[ساواک]] به شهادت رسید. بعد از آقا مهدی، برادر کوچکترش حمید نیز در جنگ یکسال پیش از شهادت او شهید شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وصیت‌نامه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا الله یا محمد (ص) یا علی (ع) یا فاطمه زهرا (س) یا حسن (ع) یا حسین (ع) یا علی (ع) یا محمد (ع) یا جعفر (ع) یا موسی (ع) یا علی (ع) یا محمد (ع) یا علی (ع) یا حسن (ع) یا حجة (عج) و شما ای ولی‌مان یا روح الله و شما ای پیروان صادق امام یا شهیدان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا چگونه وصیت ‌نامه بنویسم در حالیکه سراپا گناه و معصیت، سراپا تقصیر و نا‌ فرمانی‌ام. گرچه از رحمت و بخشش تو نا امید نیستم ولی ترسم از این است که نیامرزیده از دنیا بروم. می‌ترسم رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا رب العفو، خدایا نمیرم در حالیکه از من راضی نباشی. ای وای که سیه‌ روز خواهم بود. خدایا که چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی. هیهات که نفهمیدم. خون باید میشد و در رگهایم جریان می‌یافت و سلول‌هایم یا رب یا رب می‌گفت. خدایا قبولم کن. یا اباعبدالله شفاعت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آه چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربش، ولی چه کنم تهیدستم، خدایا قبولم کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام بر روح خدا نجات دهنده ما از منجلاب عصر حاضر. عصر ظلم و ستم عصر کفر و الحاد، عصر مظلومیت اسلام و پیروان واقعی‌اش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزانم اگر شبانه روز شکرگزار خدا باشیم که نعمت اسلام و امام را به ما عنایت فرموده باز کم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آگاه باشیم که سرباز راستین و صادق این نعمت شویم. خطر وسوسه‌های درونی و دنیا فریبی را شناخته و برحذر باشیم که صدق نیت و خلوص در عمل تنها چاره‌ساز ماست. ای عاشقان ابا عبدالله، بایستی شهادت را در آغوش گرفت، گونه‌ها بایستی از حرارت و شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند. بایستی محتوای فرامین امام را درک و عمل نمائیم تا بلکه قدری از تکلیف خود را در شکرگزاری بجا آورده باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت به مادرم و خواهران و برادرهایم و فامیل‌هایم که بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست. به یاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل کنید. پشتیبان و از ته قلب مقلد امام باشید. اهمیت زیاد به نماز و دعاها و مجالس یاد ابا عبدالله و شهدا بدهید که راه سعادت و توشه آخرت است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید و فرزندان خود را نیز همانگونه تربیت بدهید که سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح، وارث حضرت ابوالفضل، برای اسلام ببار آیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه کسانی که از من رنجیده‌اند و حقی بر گردنم دارند طلب بخشش دارم و امیدوارم خداوند مرا با گناه‌های بسیار بیامرزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا مرا پاکیزه بپذیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهدی باکری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۳/۱/۲&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-12-10 12-40-15.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دست پخت همسر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرم نمی گذاشت ما غذا درست کنیم پدرم نسبت به غذا حساس بود؛ اگر خراب می شد، ناراحت می شد.تا قبل از عروسی برنج درست نکرده بودم. شب اولیکه تنها شدیم، آمد خانه و گفت « ما هیچ مراسمی نگرفتیم. بچه ها میخوان بیان دیدن . می تونی شام درست کنی؟» کته ام شفته شده بود. همان را آورد، گذاشت جلوی دوست هاش. گفت « خانم من آشپزیش حرف نداره ، فقط برنج این دفعه ای خوب نبوده وا رفته.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب باکری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهید نخبه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید باکری در آغاز جنگ یک جوان دانشجو است که تازه فارغ التحصیل شده... در عملیات بیت‌المقدس، در عملیات خیبر، قبل آن در عملیات فتح‌المبین، این جوان یک فرمانده‌ی زبده‌ی نظامی است که میتواند یک لشکر را، در بعضی جاها یک قرارگاه را حرکت بدهد و هدایت کند و کار کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقام معظم رهبری ۱۳۹۲/۰۹/۲۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*کفاره ی گناه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهر دار ارومیه که بود، دوهزار و هشت صد تومان حقوق می گرفت. یک روز به م گفت« بیا این ماه هرچی خرجی داریم رو کاغذ بنویسیم، تا اگه آخرش چیزی اضافه اومد بدیم به یه فقیر.» همه چی را نوشتم ؛ از واکس کفش گرفته تا گوشت و نان و تخم مرغ. آخر ماه که حساب کردیم، شد دوهزار و ششصد و پنجاه تومان. بقیه ی پول را داد لوازم التحریر خرید، داد به یکی از کسانی که شناسایی کرده بود و می دانست محتاجند. گفت « اینم کفاره ی گناهای این ماهمون.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب باکری&lt;br /&gt;
*الگوی جوانان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهیدان سرافراز انقلاب اسلامی و سردارانی چون شهید باکری، الگوی مناسبی برای جوانان میهن اسلامی به شمار می‌‌روند و در راه معرفی آنها به جامعه باید تلاش بیشتری صورت گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقام معظم رهبری ۱۳۷۵/۰۶/۲۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مراقبت از بیمار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 سال پنجاه و دو تازه دانشجو شده بودم. تقسیممان که کردند، افتادم خوابگاه شمس تبریزی. آب و هوای تبریز به من نساخت ، بد جوری مریض شدم. افتاده بدم گوشه ی خوابگاه . یکی از بچه ها برایم سوپ درست می رد و ازم مراقبت می کرد. هم اتاقیم نبود. خوب نمی شناختمش. اسمش را که از بچه ها پرسیدم، گفتند « مهدی باکری »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید مهدی باکری (01).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جستارهای وابسته ==&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:باکری - مهدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  آذربایجان غربی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان میاندوآب (استان آذربایجان غربی)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات بدر]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معرفی شهید مهدی باکری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فهرست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی‌نامه * آثار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی‌نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 1333 خداوند مهدی را به خانواده معتقد و با ایمان باکری در شهرستان «[[میاندوآب]] » عطا فرمود. مهدی خردسال بود که از نعمت دستان نوازشگر مادر محروم شد. او تحصیلات خود را در [[ارومیه]] آغاز کرد و از سال آخر دبیرستان هم‌زمان با شهادت برادرش «علی» به دست مأمورین [[ساواک]] به فعالیت‌های سیاسی علیه رژیم پرداخت. پس از اخذ دیپلم وارد دانشگاه شد و در رشته مهندسی مکانیک کسب علم نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
او همزمان با تحصیل، مبارزات سیاسی خود را علیه رژیم ظلم و استبداد در [[تبریز]] گسترش داد و پس از مدتی برادرش حمید را به منظور ارتباط با سایر مبارزان و تهیه اسلحه و مهمات به خارج از کشور فرستاد. پس از اتمام تحصیلات مهدی به سربازی اعزام شد اما فرمان امام را مبنی بر ترک پادگان‌ها، لبیک گفت و از آن پس زندگی مخفیانه خود را آغاز کرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و همزمان با تشکیل سپاه پاسداران به عضویت سپاه در آمد و در سازماندهی این ارگان نقش مؤثری را ایفا نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدتی نیز در دادستانی دادگاه انقلاب خدمت کرد. او همزمان با فعالیت در سپاه، مسئولیت شهرداری [[ارومیه]] را نیز بر عهده گرفت. با شروع جنگ تحمیلی زندگی مشترک خود را آغاز کرد و بلافاصله پس از ازدواج (روز بعد از ازدواجش) عازم جبهه‌ها شد. باکری در پاک‌سازی منطقه از مزدوران شرق و غرب شبانه روز تلاش می‌کرد و خدمات ارزنده ای را ارائه داد. او در [[عملیات فتح المبین]] در [[منطقه رقابیه]] به عنوان معاونت تیپ نجف اشرف به مقابله با دشمن پرداخت و از ناحیه چشم مجروح شد و پس از آن در عملیات‌هایی چون [[بیت‌المقدس]] ، مسلم بن عقیل، [[والفجر مقدماتی]] ، [[والفجر یک]] تا چهار و... در سمت‌های مختلف شرکت کرد و عاشقانه از میهن اسلامی دفاع نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
او مدتی قبل از عملیات بدر به خدمت رهبر و محبوبش امام خمینی (ره) رسید و اشک ریزان از ایشان خواست تا برایش دعا کنند که شهد شیرین شهادت را بنوشد. چند روز بعد دعای پیر جماران در حق مهدی مستجاب شد. بیست و پنجم بهمن سال 1363 در عملیات بدر در شرق [[دجله]] فرماندهی لشگر عاشورا را به عهده داشت که بر اثر اصابت گلوله به دیدار محبوبش شتافت. پیکر پاک این فرمانده 30 ساله چون مرواریدی در صدف پنهان ماند.&amp;lt;ref&amp;gt; [http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=25 سایت صبح] &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آثار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا الله یا محمد یا علی یا فاطمه الزهرا (س) یا حسن یا حسین (ع) یا محمد یا جعفر یا موسی یا علی یا محمد یا علی یا حسن یا مهدی (عج)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و تو ای ولی ما یا روح الله! و شما ای پیروان صادق شهیدان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! چگونه وصیت نامه بنویسم در حالی که سراپا گناه و معصیت و سراپا تقصیر و نافرمانیم. گرچه از رحمت و بخشش تو ناامید نیستم ولی ترسم از این است که نیامرزیده از دنیا بروم، رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم یا رب العفو خدایا نمی‌رم در حالی که از ما راضی نباشی. ای وای که سیه روی خواهم بود. خدایا! چه قدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی. هیهات که نفهمیدم یا اباعبدالله شفاعت. آه چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربّش ولی چه کنم که تهیدستم خدایا تو قبولم کن ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزانم اگر شبانه روز شکرگزار خدا باشیم که نعمت اسلام و امام را به ما عنایت فرموده، باز کم است. آگاه باشیم که سرباز راستین و صادق این نعمت شویم. خطر وسوسه‌های درونی و دنیافریبی را شناخته و بر حذر باشیم که صدق نیست و خلوص در عمل تنها چاره ساز ماست. ای عاشقان اباعبدالله (ع) بایستی شهادت را در آغوش گرفت. گونه‌ها بایستی از طراوت شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند. بایستی محتوای فرامین امام را درک و عمل نماییم تا بلکه قدری از تکلیف خود را در شکرگزاری به جا آورده باشیم. وصیت به مادرم و خواهران و برادران و اهل فامیل: بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست. همیشه به یاد خدا باشید و فرامین دین خدا را عمل کنید. پشتیبان و از ته قلب مقلّد امام باشید، اهمیت زیاد به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله (ع) و شهدا بدهید که راه سعادت و توشه آخرت است. همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آن‌ها را رسالت خود بدانید و فرزندان خود را نیز همان‌گونه تربیت دهید که سربازان با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح، وارث حضرت ابوالفضل (ع) برای اسلام به بار آیند. از همه کسانی که از من رنجیده‌اند و حقی بر گردن من دارند، طلب بخشش دارم و امیدوارم خداوند مرا با گناهان بسیار بیامرزد. خدایا مرا پاکیزه بپذیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهدی باکری&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=25 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامه شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
... کسی که خود را مؤمن کرد و به خدا سپرد و برای او زندگی کرد و به دنبال راهی رفت که پروردگارش تعیین نمود. دیگر زمان و حالت زنده بودن و مرگش در دست اوست و بنا به حکم خداوند بایستی حمید شهید می‌شد و حمیدها شهید می‌شدند و [[صدام]] هم وسیله است. بدانید رسالت با رفتن راه امام حسین (ع) است. قیام و جنگ با دشمنان خدا و یقین داشته باشیم به این که خدا بپذیرد. یقین به قول خداوند داشته باشیم که بهترین مرگ شهادت است نه در بستر پیری و مریضی مردن و یقین داشته باشیم که چه سعادتی نصیب شهداست و چه درجه و مرتبه و ارزشی خداوند برای آن‌ها قائل است که در رده پیامبران از شهدا یاد می‌کند و خوشا به حال خانواده شهدا که خداوند وعده داده: شهید می‌تواند شفاعت کند خانواده‌اش را. پس افتخار کنید و خود را سربلند بدانید و فرزندان شهادت طلب، با ایمان راهرو حسین (ع)، بزرگ کنید و تربیت کنید و دعا بکنید، عمر و سلامتی امام بزرگوار و شکر به درگاه خداوند و به این که سعادت دهد شهدای بیشتری تقدیم راهش و راه انبیا و امام حسین (ع) و امام زمانش بنماید. ان‌شاء الله. دست بزرگ‌ترها و روی نازنین کوچولوهای آینده ساز اسلام را می‌بوسم و می‌بخشید که نتوانستم برای مراسم چهلم حمید بیایم. چون یکی از وصیت‌هایش گشودن راه کربلاست. ان‌شاء الله به حول و قوه الهی. با خانواده شهدا ارتباط داشته باشید و زینب کبری (س) و فرزندان و بازماندگان امام حسین (ع) برایتان الگو باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرتان مهدی 11 فروردین 1363&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=25 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات مرتبط با شهید مهدی باکری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال پنجاه و شش، پادگان [[ارومیه]] خدمت می‌کردم. آمدند؛ گفتند: «ملاقاتی داری.» مهدی بود.  بهم گفت: «باید از این جا در بری.» هر طور بود زدم بیرون. من را برد خانه‌ی عمه‌اش. کلی شیشه‌ی نوشابه آن جا بود. گفت: «بنزین می‌خوایم.» از باک ژیانم بنزین کشیدم بیرون. شروع کردیم  کوکتل‌مولوتف ساختن. خوب بلد نبودم اما مهدی وارد بود. چند تایش را بردیم بیرون شهر و امتحان کردیم. ازش خبری نداشتم.  کوکتل مولوتف‌هایی را هم که ساخته بودیم، ندیدم. دو – سه روز بعد، شنیدم مشروب فروشی‌های شهر یکی‌یکی دارد آتش می‌گیرد. حالا می‌فهمیدم چرا ازش خبری نیست.&amp;lt;ref&amp;gt;(یادگاران، ج 3، ص 3)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهرش بهش گفته بود: «آخه دختر رو که تا حالا قیافه‌ش رو ندیده‌ای ، چه جوری می‌خوای بگیری؟ شاید کچل باشه.» گفته بود: «اون کچله رو هم بالاخره یکی باید بگیره دیگه!»&amp;lt;ref&amp;gt;(یادگاران، ج 3، ص 7)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچه به عنوان هدیه‌ی عروسی بهمان دادند، جمع کردیم کنار هم. بهم گفت: «ما که اینا رو لازم نداریم. حاضری یه کار خیر باهاش بکنی؟» گفتم: «مثلا چی ؟» گفت: «کمک کنیم به جبهه.» گفتم «قبول!» بردمشان در مغازه‌ی لوازم منزل فروشی. همه‌شان را دادم، ده – پانزده تا کلمن گرفتم.&amp;lt;ref&amp;gt;(یادگاران، ج 3، ص 10)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهردار ارومیه که بود، 2800 تومان حقوق می‌گرفت. یک روز بهم گفت: «بیا این ماه هرچی خرجی داریم رو کاغذ بنویسیم، تا اگه آخرش چیزی اضافه اومد، بدیم به یه فقیر.» همه چی را نوشتم؛ از واکس کفش گرفته تا گوشت و نان و تخم مرغ. آخر ماه که حساب کردیم، شد دو هزار و ششصد و پنجاه تومان. بقیه‌ی پول را داد؛ لوازم‌التحریر خرید؛ داد به یکی از کسانی که شناسایی کرده بود و می‌دانست محتاجند. گفت: «اینم کفارۀ گناهای این ماهمون.»&amp;lt;ref&amp;gt;(یادگاران، ج 3، ص 14)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باران خیلی تند می‌آمد. بهم گفت: «من میرم بیرون.» گفتم: «توی این هوا کجا  می‌خوای بری؟» جواب نداد. اصرار کردم. بالاخره گفت: «می خوای بدونی ؟ پاشو تو هم بیا.» با لندکروزر شهرداری راه افتادیم توی شهر. نزدیکی‌های فرودگاه یک حلبی آباد بود. رفتیم آن‌جا. توی کوچه پس کوچه‌هایش، پر از آب و گل و شل[بود]. آب وسط کوچه، صاف می‌رفت توی یکی از خانه‌ها. در خانه را که زد، پیرمردی آمد دم در. ما را که دید، شروع کرد به بد و  بیراه گفتن به شهردار. می‌گفت: «آخه این چه شهرداریه که ما داریم؟ نمیاد یه سری بهمون بزنه ، ببینه چی می‌کشیم.» آقا مهدی بهش گفت: «خیله خب پدرجان ! اشکال نداره . شما یه بیل به ما بده، درستش می‌کنیم.» پیرمرد گفت: «برید بابا شماهام! بیلم کجا بود؟!» از یکی از همسایه‌ها بیل گرفتیم. تا نزدیکی‌های اذان صبح توی کوچه، راه آب می‌کندیم.&amp;lt;ref&amp;gt;(یادگاران، ج 3، ص 15)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهش گفتم: «توی راه که برمی گردی، یه خورده کاهو و سبزی بخر.» گفت: «من سرم خیلی شلوغه ؛ می‌ترسم یادم بره. روی یه تیکه کاغذ هرچی می‌خوای بنویس؛ بهم بده.» همان موقع، داشت جیبش را خالی می‌کرد. یک دفترچه‌ی یادداشت و یک خودکار درآورد گذاشت زمین. برداشتم‌شان تا چیزهایی را که می‌خواستم، تویش بنویسم. یک دفعه بهم گفت: «ننویسی ها!» جا خوردم. نگاهش که کردم، به نظرم کمی عصبانی شده بود. گفتم: «مگه چی شده؟» گفت: «اون خودکاری که دستته، مال بیت‌الماله.» گفتم: «من که نمی‌خوام کتاب باهاش بنویسم؛ دو – سه تا کلمه که  بیش‌تر نیست.» گفت: «نه! »&amp;lt;ref&amp;gt;(یادگاران، ج 3، ص 23)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیت‌المال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در محوطه پد قدم می‌زدیم که آقا مهدی متوجه وضعیت غیربهداشتی سنگرها شد و شروع به جمع آوری آشغال‌های اطراف سنگر کرد. خجالت می‌کشیدیم که فرمانده لشکر زباله‌های ما را جمع کند. می‌خواستیم برویم و نگذاریم؛ اما می‌دانستیم که زیر بار نمی‌رود هیچ، عصبانی هم می‌شود. برای همین آستین‌هایمان را بالا زدیم و به کمکش رفتیم. کمی از محوّطه را تمیز کرده بودیم که آقا مهدی از میان زباله‌ها یک بسته صابون پیدا کرد و گفت: ببینید با بیت‌المال مسلمین چه می‌کنند؟ می‌دانید این‌ها را چه کسانی به جبهه می‌فرستند؟ می‌دانید از پول چه کسانی این‌ها تهیه می‌شود؟ چه جوابی به خدا دارید؟ خیلی عصبانی بود. زیر لب تکرار می‌کرد: نمی‌توانیم جواب خدا را بدهیم. بسته صابون را از جلو چشم آقا مهدی دور کردم. وقتی برگشتم، آقا مهدی به طوری که دیگران هم بشنوند زیر لب زمزمه می‌کرد: ایّها المؤمنون النظافة من الایمان. یک باره مثل آن که چشمش به چیز گران قیمتی خورده باشد، به کنار یکی از سنگرها رفت، یک قوطی حلبی را برداشت و با عصبانیّت گفت: این چه وضعی است؟ چرا کفران نعمت می‌کنید؟ چرا کوتاهی می‌کنید؟ مسئول اینجا را پیدا کنید مسئول اینجا کیه؟ بیاید جواب بدهد. حلب حاوی خرما را به داخل سنگر بردم. این بار وقتی برگشتم، مهدی گفت: «آقا طیب، اگر ما بدانیم که این‌ها را چطوری برای ما می‌فرستند، اگر بدانیم این‌ها را بیوه زن‌ها، مادران و فرزندان شهدا از روزی خود می‌زنند و به جبهه می‌فرستند، این طور نمی‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسخ خدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز گفتم: آقا مهدی اگر اجازه بدهی یک یخچال کاچویی کوچک برای ماشین می‌گیرم و چیزهایی را در آن جا می‌گذاریم تا در مواقعی که به ناهار و شام نمی‌رسیم، برداریم و بخوریم. با نگاه نافذش به چشم‌هایم خیره شد که من از شرم سرم را پایین انداختم. گر چه تنها آن یک نگاه کافی بود، ولی با این همه گفت: مؤمن خدا... این امکانات برای همه رزمندگان فراهم شده است. آیا درست است که ما آب سیب خنکی در داخل یخچال ماشین داشته باشیم و رزمندگان در خط مقدم حتی از داشتن آب گرم و گل آلود محروم باشند؟ نه مؤمن برای ما همین کوتاهی‌ها که در حق رزمندگان کرده‌ایم، کافی است و اگر بتوانیم جواب این‌ها را بدهیم. خیلی هنر کرده‌ایم....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهدی مرا فرستاد سراغ نیروهای سمت شهرک؛ نمی‌خواست من آن جا باشم. اما آن روز مدام نگران مهدی بودم. سریع پیام او را به نیروها رساندم و برگشتم. دوباره گفت: برو به جمشید سری بزن ببین در چه وضعی است؟ خودش هم آرپی‌جی به دست از سیل بند بالا رفت. هنوز چند قدمی از او فاصله نگرفته بودم که صدای گلوله ای بلند شد. برای خودم هم عجیب بودم که در میان آن همه صدای تیراندازی، صدای گلوله ای برجا میخکوبم کند. دلم فرو ریخت. دلواپس آقای مهدی بودم. می‌دانستم که پیشانی بلندش شامه تمامی اسلحه‌ها را تحریک می‌کند. یک لحظه به عقب نگاه کردم. فرمانده لشکر عاشورا با فرقی شکافته در قتلگاه بود. بچه‌ها او را سریع در قایق گذاشتند تا به عقب برگردند. اما آرپی‌جی زن‌های عراقی همزمان به تنها قایق روی آب شلیک کردند و دیگر هیچ نشان و اثری از مهدی باکری سالار کربلای ایران باقی نمی‌ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: شهید علی اکبرکاملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راننده تویوتا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[عملیات بیت‌المقدس]] ، مقر قرارگاه فتح یک، کانتینری بود و [[شهید احمد کاظمی]] که آن زمان مسئولیت فرماندهی تیپ نجف اشرف را داشت، فرماندهی آن مقر را هم به عهده داشت، ما برای توجیه نسبت به منطقه و آخرین هماهنگی‌ها به آن‌جا رفته بودیم. داخل کانتینر نشسته بودیم و صحبت‌های احمد کاظمی را گوش می‌کردیم. در همین حین، یک تویوتا جلوی کانتینر توقف کرد و چون درب کانتینر باز بود، من بلند شدم و به راننده‌ی آن گفتم: «ماشین رو خاموش کن، اینجا جلسه است.» راننده گفت: «خدا خیرت بده، بیا این طناب‌ها رو از عقب ماشین خالی کنیم.» بار ماشین طناب‌های کلفتی بود که آن زمان برای عبور از میدان مین از استفاده می‌کردند. به او گفتم: «راننده تویی و وظیفه‌ی خودته که بار ماشین رو خالی کنی، یه مقدار که کمتر بخوری، می‌تونی برای خودت نوکر بگیری.» راننده رفت بالای تویوتا و مشغول خالی کردن طناب‌ها شد، من هم رفتم داخل جلسه. ده دقیقه، یک ربعی گذشت که دیدم همان راننده آمد و توی جلسه نشست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جریان عملیات، جنگ تن به تانکی پیش آمده بود و پشت بی‌سیم با احمد کاظمی که فرمانده‌مان بود، وضعیت را شرح می‌دادم که شنیدم یکی به آذری گفت: «سرباز امام زمان (عج)، وایسین که من خودم دارم میام.» مدتی بعد، دیدم همان راننده چند روز پیش سر و کله‌اش پیدا شد و وقتی احمد کاظمی او را معرفی کرد، تازه فهمیدم با چه کسی آن طور برخوردم کردم. احمد کاظمی گفت: «ایشون آقا مهدی باکری، جانشین تیپ هستند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: مصطفی مولوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارزش بیت‌المال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صحبت درباره‌ی بیت‌المال پیش آمد، آقا مهدی گفت: «ببینید، من نگرشم نسبت به بیت‌المال اینه که برای یه سوزن ته گرد، به اندازه‌ی یه تانک ارزش قائلم. یه سوزن ته گرد هم بیت‌الماله، یه تانک هم بیت‌الماله.» آنقدر راجع‌به بیت‌المال حساس بود که یک سوزن ته گرد را که ارزش مادی‌اش تقریباً صفر بود، مانند یک تانک که آن زمان 400 _ 500 میلیون تومان ارزش داشت، می‌دانست. یک بار یکی از راننده‌ها که ماشین کهنه و کار کرده‌ای زیر پایش بود، از کوره در رفته بود و نسبت به این ماشین‌هایی که به سپاه می‌دادند، اعتراض می‌کرد، حتی کمی هم ناسزا گفت. می‌گفت: «شما ماشین‌های سالم و تر و تمیز رو می‌دین به کسای دیگه و ما باید با این ابوقراضه‌ها سر کنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا مهدی، وقتی حرف‌های او را شنید، حسابی ناراحت شد و توی جمع شروع کرد با آن راننده صحبت کردن و گفت: «می‌دونی چیه؟ بدبختی ما از همین‌جاست که شروع می‌شه. تا دیروز می‌زدیم توی سر طاغوتی‌ها و اسراف‌کارها و زیاده‌خواه‌ها و کسایی که دنبال پول و مادیاتن که چرا مثل ما نمی‌شین، حالا توی سر خودمون می‌زنیم که چرا مثل اونا نمی‌شیم. تا دیروز می‌گفتیم که همه حفظ بیت‌المال و قناعت و پاکیزگی و ایثار رو سرمشق خودشون قرار بدن، اما حالا توی سر خودمون می‌زنیم و می‌گیم که چرا ما نباید از ماشین‌های مدل بالا استفاده کنیم، یا چرا از بیت‌المال استفاده کافی رو نبریم.» در آخر هم گفت: «برادر جان، این ره که تو می‌روی به ترکستان است. باید با همین ماشین سر کنی و ماشین دیگه‌ای هم نداریم.» آن راننده وقتی حرف‌های آقا مهدی را شنید، سرش را پایین انداخت و رفت پی کارش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: قهرمان زارع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرعت غیرمجاز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دستور او، روی کیلومترشمار ماشین‌های لشکر، علامتی زده شده بود که برای مشخص کردن سرعت مناسب در حرکت بود. در این علامت‌ها که هنوز هم روی ماشین‌هایی که از آن زمان به جا مانده هست، روی کیلومترشمارها سه رنگ سفید و زرد و قرمز زده شده بود. تا شصت کیلومتر با رنگ سفید، از شصت تا نود با رنگ زرد و از نود به بالا با رنگ قرمز مشخص شده بود. آقا مهدی خیلی روی این قضیه حساس بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار که در جاده منتظر ماشین بود، یکی از ماشین‌ها که اتفاقاً از ماشین‌های لشکر هم بود، ایشان را سوار می‌کند. سرعت ماشین بیش از حد مجاز بوده، آقا مهدی به راننده تذکر می‌دهد که «فرمانده لشکرتون دستور داده تند نرین، شما چرا این‌قدر تند میری؟» راننده می‌گوید: «فرمانده لشکر گفته؟» و بعد از اینکه با زدن دنده چهار، سرعت ماشین را بیشتر می‌کند. می‌گوید: «این هم به عشق فرمانده لشکر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی نزدیک مقر لشکر می‌شوند، راننده می‌بیند که همه به آقا مهدی احترام می‌گذارند. از او می‌پرسد: «تو کی هستی که این‌قدر همه بهت احترام می‌ذارن؟» آقا مهدی جواب می‌دهد: «همونی که به عشقش زدی دنده چهار.» راننده دستپاچه می‌شود و نمی‌داند چه بگوید و چه بکند که آقا مهدی او را نصیحت می‌کند و از او می‌خواهد که به دستورات احترام بگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: قهرمان زارع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنازه‌های عراقی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهدی از کشتن نفرت داشت، هدف او پیروزی بر سران عراق بود نه بر مردمشان. از کشته شدن کسی خوشحال نمی‌شد. از آن طرف اگر یک عراقی برای بچه‌ها ایجاد خطر می‌کرد، هر طوری بود او را می‌زد تا آسیبی به بچه‌ها نرساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طوری طراحی می‌کرد و نقشه می‌کشید که دشمن در محاصره بیفتد و مجبور به تسلیم شود. همیشه می‌گفت: «تا دیدین تسلیم شدن، دیگه شلیک نکنین.» دیدن کشته‌های عراقی ناراحتش می‌کرد طوری که روی جنازه‌های آن‌ها پا نمی‌گذاشت. پیش می‌آمد که گاهی مجبور بودیم از داخل یک کانال که پر از جنازه‌ی عراقی‌ها بود، عبور کنیم. مهدی به هیچ عنوان روی این جنازه‌ها پا نمی‌گذاشت و می‌گفت: «هر کدوم از این‌ها، عزیز یه خونواده هستن. خدا می‌دونه که زن و بچه و پدر و مادرشون الان در چه حالی هستن و چه حالی می‌شن وقتی بفهمن ما داریم از روی جنازه‌ی عزیزانشون رد می‌شیم و پا روی اونا می‌ذاریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درصد ایمان او آنقدر بالا بود که حتی به جنازه‌ی دشمن هم احترام می‌گذاشت، می‌گفت: «من نمی‌دونم این کشته سنیه یا شیعه، عربه یا غیرعرب، فقط می‌دونم آدمه و حالا مرده و ما باید به مرده‌ی این‌ها احترام بذاریم و بهشون بی‌احترامی نکنیم. اینا رو صدام با زور به جبهه فرستاده، اگه به خودشون بود، خیلی‌هاشون سر جنگ با ما نداشتن و ندارن. اگه سر جنگ هم داشته باشن. حالا که کشته شدن، باید به جسدشون احترام بذاریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: محمدجعفر اسدی&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=25 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید مهدی باکری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-14T00:49:20Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = مهدی باکری&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید مهدی باکری (01).jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای ۱۲ فروردین|۱۳۳۳/۰۱/۱۲]] ، [[میاندوآب]] ، [[آذربایجان غربی]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۲۵ اسفند|۱۳۶۳/۱۲/۲۵]] ، [[هورالعظیم]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  [[اروندرود]]&lt;br /&gt;
|جانباز                 = [[عملیات فتح‌المبین|فتح‌المبین]]، از ناحیه چشم{{سخ}}[[عملیات الی بیت‌المقدس|الی بیت‌المقدس]]، از ناحیه کمر{{سخ}}[[عملیات رمضان|رمضان]]، از ناحیه سینه&lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = [[لشگر ۳۱ عاشورا]]&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = [[پرونده:سرلشگر پاسدار - سپاه پاسداران.png|22px]] [[سرلشگر پاسدار]]&lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = فرمانده [[لشگر ۳۱ عاشورا]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = [[عملیات ثامن‌الائمه|ثامن‌الائمه]]{{سخ}}[[عملیات الی بیت‌المقدس|الی بیت‌المقدس]]{{سخ}}[[عملیات فتح‌المبین|فتح‌المبین]]{{سخ}}[[عملیات رمضان|رمضان]]{{سخ}}[[عملیات مسلم بن عقیل|مسلم بن عقیل]]{{سخ}}[[عملیات والفجر مقدماتی|والفجر مقدماتی]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۱|والفجر ۱]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۲|والفجر ۲]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۴|والفجر ۴]]{{سخ}}[[عملیات خیبر|خیبر]]{{سخ}}[[عملیات بدر|بدر]]&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = مهندسی مکانیک&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = شهردار&lt;br /&gt;
|خانواده                = برادر: [[شهید علی باکری]]، [[شهید حمید باکری]] {{سخ}}  همسر: [[صفیه مدرس]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید مهدی باکری]] در [[زادروزهای ۱۲ فروردین|دوازدهم فروردین‌ماه]] ۱۳۳۳ در شهرستان [[میاندوآب]] به دنیا آمد. پدرش حسین نام داشت. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش گذراند و سپس وارد دانشگاه تبریز شد. در سال ۱۳۵۹ با [[صفیه مدرس]] ازدواج کرد. فرمانده [[لشگر ۳۱ عاشورا]] بود. [[الگو:شهدای ۲۵ اسفند|بیست و پنجم اسفندماه ۱۳۶۳]]، در [[هورالعظیم]] به شهادت رسید. پیکرش در [[اروندرود]] بر جای ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سردار شهید مهدی باکری فرمانده لشکر عاشورای [[تبریز]] بود که در 25 اسفند سال 62 در [[عملیات بدر]] [[جزیره مجنون]] به شهادت رسید و پیکرش برای همیشه در آنجا ماند.وی همچنین برادر [[علی باکری]] از شهدای انقلاب بود، علی از اعضای مذهبی و اولیه [[مجاهدین خلق]] محسوب می‌شد که با مدرک مهندسی شیمی از دانشگاه شریف فارغ‌التحصیل شد و  توسط [[ساواک]] به شهادت رسید. بعد از آقا مهدی، برادر کوچکترش حمید نیز در جنگ یکسال پیش از شهادت او شهید شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وصیت‌نامه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا الله یا محمد (ص) یا علی (ع) یا فاطمه زهرا (س) یا حسن (ع) یا حسین (ع) یا علی (ع) یا محمد (ع) یا جعفر (ع) یا موسی (ع) یا علی (ع) یا محمد (ع) یا علی (ع) یا حسن (ع) یا حجة (عج) و شما ای ولی‌مان یا روح الله و شما ای پیروان صادق امام یا شهیدان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا چگونه وصیت ‌نامه بنویسم در حالیکه سراپا گناه و معصیت، سراپا تقصیر و نا‌ فرمانی‌ام. گرچه از رحمت و بخشش تو نا امید نیستم ولی ترسم از این است که نیامرزیده از دنیا بروم. می‌ترسم رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا رب العفو، خدایا نمیرم در حالیکه از من راضی نباشی. ای وای که سیه‌ روز خواهم بود. خدایا که چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی. هیهات که نفهمیدم. خون باید میشد و در رگهایم جریان می‌یافت و سلول‌هایم یا رب یا رب می‌گفت. خدایا قبولم کن. یا اباعبدالله شفاعت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آه چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربش، ولی چه کنم تهیدستم، خدایا قبولم کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام بر روح خدا نجات دهنده ما از منجلاب عصر حاضر. عصر ظلم و ستم عصر کفر و الحاد، عصر مظلومیت اسلام و پیروان واقعی‌اش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزانم اگر شبانه روز شکرگزار خدا باشیم که نعمت اسلام و امام را به ما عنایت فرموده باز کم است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آگاه باشیم که سرباز راستین و صادق این نعمت شویم. خطر وسوسه‌های درونی و دنیا فریبی را شناخته و برحذر باشیم که صدق نیت و خلوص در عمل تنها چاره‌ساز ماست. ای عاشقان ابا عبدالله، بایستی شهادت را در آغوش گرفت، گونه‌ها بایستی از حرارت و شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند. بایستی محتوای فرامین امام را درک و عمل نمائیم تا بلکه قدری از تکلیف خود را در شکرگزاری بجا آورده باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت به مادرم و خواهران و برادرهایم و فامیل‌هایم که بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست. به یاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل کنید. پشتیبان و از ته قلب مقلد امام باشید. اهمیت زیاد به نماز و دعاها و مجالس یاد ابا عبدالله و شهدا بدهید که راه سعادت و توشه آخرت است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید و فرزندان خود را نیز همانگونه تربیت بدهید که سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح، وارث حضرت ابوالفضل، برای اسلام ببار آیند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه کسانی که از من رنجیده‌اند و حقی بر گردنم دارند طلب بخشش دارم و امیدوارم خداوند مرا با گناه‌های بسیار بیامرزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا مرا پاکیزه بپذیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهدی باکری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۳/۱/۲&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-12-10 12-40-15.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دست پخت همسر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرم نمی گذاشت ما غذا درست کنیم پدرم نسبت به غذا حساس بود؛ اگر خراب می شد، ناراحت می شد.تا قبل از عروسی برنج درست نکرده بودم. شب اولیکه تنها شدیم، آمد خانه و گفت « ما هیچ مراسمی نگرفتیم. بچه ها میخوان بیان دیدن . می تونی شام درست کنی؟» کته ام شفته شده بود. همان را آورد، گذاشت جلوی دوست هاش. گفت « خانم من آشپزیش حرف نداره ، فقط برنج این دفعه ای خوب نبوده وا رفته.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب باکری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهید نخبه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید باکری در آغاز جنگ یک جوان دانشجو است که تازه فارغ التحصیل شده... در عملیات بیت‌المقدس، در عملیات خیبر، قبل آن در عملیات فتح‌المبین، این جوان یک فرمانده‌ی زبده‌ی نظامی است که میتواند یک لشکر را، در بعضی جاها یک قرارگاه را حرکت بدهد و هدایت کند و کار کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقام معظم رهبری ۱۳۹۲/۰۹/۲۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*کفاره ی گناه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهر دار ارومیه که بود، دوهزار و هشت صد تومان حقوق می گرفت. یک روز به م گفت« بیا این ماه هرچی خرجی داریم رو کاغذ بنویسیم، تا اگه آخرش چیزی اضافه اومد بدیم به یه فقیر.» همه چی را نوشتم ؛ از واکس کفش گرفته تا گوشت و نان و تخم مرغ. آخر ماه که حساب کردیم، شد دوهزار و ششصد و پنجاه تومان. بقیه ی پول را داد لوازم التحریر خرید، داد به یکی از کسانی که شناسایی کرده بود و می دانست محتاجند. گفت « اینم کفاره ی گناهای این ماهمون.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب باکری&lt;br /&gt;
*الگوی جوانان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهیدان سرافراز انقلاب اسلامی و سردارانی چون شهید باکری، الگوی مناسبی برای جوانان میهن اسلامی به شمار می‌‌روند و در راه معرفی آنها به جامعه باید تلاش بیشتری صورت گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقام معظم رهبری ۱۳۷۵/۰۶/۲۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 مراقبت از بیمار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 سال پنجاه و دو تازه دانشجو شده بودم. تقسیممان که کردند، افتادم خوابگاه شمس تبریزی. آب و هوای تبریز به من نساخت ، بد جوری مریض شدم. افتاده بدم گوشه ی خوابگاه . یکی از بچه ها برایم سوپ درست می رد و ازم مراقبت می کرد. هم اتاقیم نبود. خوب نمی شناختمش. اسمش را که از بچه ها پرسیدم، گفتند « مهدی باکری »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید مهدی باکری (01).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جستارهای وابسته ==&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:باکری - مهدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  آذربایجان غربی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان میاندوآب (استان آذربایجان غربی)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات بدر]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معرفی شهید مهدی باکری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فهرست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی‌نامه * آثار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی‌نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 1333 خداوند مهدی را به خانواده معتقد و با ایمان باکری در شهرستان «[[میاندوآب]] » عطا فرمود. مهدی خردسال بود که از نعمت دستان نوازشگر مادر محروم شد. او تحصیلات خود را در [[ارومیه]] آغاز کرد و از سال آخر دبیرستان هم‌زمان با شهادت برادرش «علی» به دست مأمورین [[ساواک]] به فعالیت‌های سیاسی علیه رژیم پرداخت. پس از اخذ دیپلم وارد دانشگاه شد و در رشته مهندسی مکانیک کسب علم نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
او همزمان با تحصیل، مبارزات سیاسی خود را علیه رژیم ظلم و استبداد در [[تبریز]] گسترش داد و پس از مدتی برادرش حمید را به منظور ارتباط با سایر مبارزان و تهیه اسلحه و مهمات به خارج از کشور فرستاد. پس از اتمام تحصیلات مهدی به سربازی اعزام شد اما فرمان امام را مبنی بر ترک پادگان‌ها، لبیک گفت و از آن پس زندگی مخفیانه خود را آغاز کرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و همزمان با تشکیل سپاه پاسداران به عضویت سپاه در آمد و در سازماندهی این ارگان نقش مؤثری را ایفا نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدتی نیز در دادستانی دادگاه انقلاب خدمت کرد. او همزمان با فعالیت در سپاه، مسئولیت شهرداری [[ارومیه]] را نیز بر عهده گرفت. با شروع جنگ تحمیلی زندگی مشترک خود را آغاز کرد و بلافاصله پس از ازدواج (روز بعد از ازدواجش) عازم جبهه‌ها شد. باکری در پاک‌سازی منطقه از مزدوران شرق و غرب شبانه روز تلاش می‌کرد و خدمات ارزنده ای را ارائه داد. او در [[عملیات فتح المبین]] در [[منطقه رقابیه]] به عنوان معاونت تیپ نجف اشرف به مقابله با دشمن پرداخت و از ناحیه چشم مجروح شد و پس از آن در عملیات‌هایی چون [[بیت‌المقدس]] ، مسلم بن عقیل، [[والفجر مقدماتی]] ، [[والفجر یک]] تا چهار و... در سمت‌های مختلف شرکت کرد و عاشقانه از میهن اسلامی دفاع نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
او مدتی قبل از عملیات بدر به خدمت رهبر و محبوبش امام خمینی (ره) رسید و اشک ریزان از ایشان خواست تا برایش دعا کنند که شهد شیرین شهادت را بنوشد. چند روز بعد دعای پیر جماران در حق مهدی مستجاب شد. بیست و پنجم بهمن سال 1363 در عملیات بدر در شرق [[دجله]] فرماندهی لشگر عاشورا را به عهده داشت که بر اثر اصابت گلوله به دیدار محبوبش شتافت. پیکر پاک این فرمانده 30 ساله چون مرواریدی در صدف پنهان ماند.&amp;lt;ref&amp;gt; [http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=25 سایت صبح] &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آثار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا الله یا محمد یا علی یا فاطمه الزهرا (س) یا حسن یا حسین (ع) یا محمد یا جعفر یا موسی یا علی یا محمد یا علی یا حسن یا مهدی (عج)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و تو ای ولی ما یا روح الله! و شما ای پیروان صادق شهیدان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! چگونه وصیت نامه بنویسم در حالی که سراپا گناه و معصیت و سراپا تقصیر و نافرمانیم. گرچه از رحمت و بخشش تو ناامید نیستم ولی ترسم از این است که نیامرزیده از دنیا بروم، رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم یا رب العفو خدایا نمی‌رم در حالی که از ما راضی نباشی. ای وای که سیه روی خواهم بود. خدایا! چه قدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی. هیهات که نفهمیدم یا اباعبدالله شفاعت. آه چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربّش ولی چه کنم که تهیدستم خدایا تو قبولم کن ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزانم اگر شبانه روز شکرگزار خدا باشیم که نعمت اسلام و امام را به ما عنایت فرموده، باز کم است. آگاه باشیم که سرباز راستین و صادق این نعمت شویم. خطر وسوسه‌های درونی و دنیافریبی را شناخته و بر حذر باشیم که صدق نیست و خلوص در عمل تنها چاره ساز ماست. ای عاشقان اباعبدالله (ع) بایستی شهادت را در آغوش گرفت. گونه‌ها بایستی از طراوت شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند. بایستی محتوای فرامین امام را درک و عمل نماییم تا بلکه قدری از تکلیف خود را در شکرگزاری به جا آورده باشیم. وصیت به مادرم و خواهران و برادران و اهل فامیل: بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست. همیشه به یاد خدا باشید و فرامین دین خدا را عمل کنید. پشتیبان و از ته قلب مقلّد امام باشید، اهمیت زیاد به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله (ع) و شهدا بدهید که راه سعادت و توشه آخرت است. همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آن‌ها را رسالت خود بدانید و فرزندان خود را نیز همان‌گونه تربیت دهید که سربازان با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح، وارث حضرت ابوالفضل (ع) برای اسلام به بار آیند. از همه کسانی که از من رنجیده‌اند و حقی بر گردن من دارند، طلب بخشش دارم و امیدوارم خداوند مرا با گناهان بسیار بیامرزد. خدایا مرا پاکیزه بپذیر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهدی باکری&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=25 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامه شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
... کسی که خود را مؤمن کرد و به خدا سپرد و برای او زندگی کرد و به دنبال راهی رفت که پروردگارش تعیین نمود. دیگر زمان و حالت زنده بودن و مرگش در دست اوست و بنا به حکم خداوند بایستی حمید شهید می‌شد و حمیدها شهید می‌شدند و [[صدام]] هم وسیله است. بدانید رسالت با رفتن راه امام حسین (ع) است. قیام و جنگ با دشمنان خدا و یقین داشته باشیم به این که خدا بپذیرد. یقین به قول خداوند داشته باشیم که بهترین مرگ شهادت است نه در بستر پیری و مریضی مردن و یقین داشته باشیم که چه سعادتی نصیب شهداست و چه درجه و مرتبه و ارزشی خداوند برای آن‌ها قائل است که در رده پیامبران از شهدا یاد می‌کند و خوشا به حال خانواده شهدا که خداوند وعده داده: شهید می‌تواند شفاعت کند خانواده‌اش را. پس افتخار کنید و خود را سربلند بدانید و فرزندان شهادت طلب، با ایمان راهرو حسین (ع)، بزرگ کنید و تربیت کنید و دعا بکنید، عمر و سلامتی امام بزرگوار و شکر به درگاه خداوند و به این که سعادت دهد شهدای بیشتری تقدیم راهش و راه انبیا و امام حسین (ع) و امام زمانش بنماید. ان‌شاء الله. دست بزرگ‌ترها و روی نازنین کوچولوهای آینده ساز اسلام را می‌بوسم و می‌بخشید که نتوانستم برای مراسم چهلم حمید بیایم. چون یکی از وصیت‌هایش گشودن راه کربلاست. ان‌شاء الله به حول و قوه الهی. با خانواده شهدا ارتباط داشته باشید و زینب کبری (س) و فرزندان و بازماندگان امام حسین (ع) برایتان الگو باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرتان مهدی 11 فروردین 1363&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=25 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات مرتبط با شهید مهدی باکری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال پنجاه و شش، پادگان [[ارومیه]] خدمت می‌کردم. آمدند؛ گفتند: «ملاقاتی داری.» مهدی بود.  بهم گفت: «باید از این جا در بری.» هر طور بود زدم بیرون. من را برد خانه‌ی عمه‌اش. کلی شیشه‌ی نوشابه آن جا بود. گفت: «بنزین می‌خوایم.» از باک ژیانم بنزین کشیدم بیرون. شروع کردیم  کوکتل‌مولوتف ساختن. خوب بلد نبودم اما مهدی وارد بود. چند تایش را بردیم بیرون شهر و امتحان کردیم. ازش خبری نداشتم.  کوکتل مولوتف‌هایی را هم که ساخته بودیم، ندیدم. دو – سه روز بعد، شنیدم مشروب فروشی‌های شهر یکی‌یکی دارد آتش می‌گیرد. حالا می‌فهمیدم چرا ازش خبری نیست.&amp;lt;ref&amp;gt;(یادگاران، ج 3، ص 3)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهرش بهش گفته بود: «آخه دختر رو که تا حالا قیافه‌ش رو ندیده‌ای ، چه جوری می‌خوای بگیری؟ شاید کچل باشه.» گفته بود: «اون کچله رو هم بالاخره یکی باید بگیره دیگه!»&amp;lt;ref&amp;gt;(یادگاران، ج 3، ص 7)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچه به عنوان هدیه‌ی عروسی بهمان دادند، جمع کردیم کنار هم. بهم گفت: «ما که اینا رو لازم نداریم. حاضری یه کار خیر باهاش بکنی؟» گفتم: «مثلا چی ؟» گفت: «کمک کنیم به جبهه.» گفتم «قبول!» بردمشان در مغازه‌ی لوازم منزل فروشی. همه‌شان را دادم، ده – پانزده تا کلمن گرفتم.&amp;lt;ref&amp;gt;(یادگاران، ج 3، ص 10)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهردار ارومیه که بود، 2800 تومان حقوق می‌گرفت. یک روز بهم گفت: «بیا این ماه هرچی خرجی داریم رو کاغذ بنویسیم، تا اگه آخرش چیزی اضافه اومد، بدیم به یه فقیر.» همه چی را نوشتم؛ از واکس کفش گرفته تا گوشت و نان و تخم مرغ. آخر ماه که حساب کردیم، شد دو هزار و ششصد و پنجاه تومان. بقیه‌ی پول را داد؛ لوازم‌التحریر خرید؛ داد به یکی از کسانی که شناسایی کرده بود و می‌دانست محتاجند. گفت: «اینم کفارۀ گناهای این ماهمون.»&amp;lt;ref&amp;gt;(یادگاران، ج 3، ص 14)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باران خیلی تند می‌آمد. بهم گفت: «من میرم بیرون.» گفتم: «توی این هوا کجا  می‌خوای بری؟» جواب نداد. اصرار کردم. بالاخره گفت: «می خوای بدونی ؟ پاشو تو هم بیا.» با لندکروزر شهرداری راه افتادیم توی شهر. نزدیکی‌های فرودگاه یک حلبی آباد بود. رفتیم آن‌جا. توی کوچه پس کوچه‌هایش، پر از آب و گل و شل[بود]. آب وسط کوچه، صاف می‌رفت توی یکی از خانه‌ها. در خانه را که زد، پیرمردی آمد دم در. ما را که دید، شروع کرد به بد و  بیراه گفتن به شهردار. می‌گفت: «آخه این چه شهرداریه که ما داریم؟ نمیاد یه سری بهمون بزنه ، ببینه چی می‌کشیم.» آقا مهدی بهش گفت: «خیله خب پدرجان ! اشکال نداره . شما یه بیل به ما بده، درستش می‌کنیم.» پیرمرد گفت: «برید بابا شماهام! بیلم کجا بود؟!» از یکی از همسایه‌ها بیل گرفتیم. تا نزدیکی‌های اذان صبح توی کوچه، راه آب می‌کندیم.&amp;lt;ref&amp;gt;(یادگاران، ج 3، ص 15)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهش گفتم: «توی راه که برمی گردی، یه خورده کاهو و سبزی بخر.» گفت: «من سرم خیلی شلوغه ؛ می‌ترسم یادم بره. روی یه تیکه کاغذ هرچی می‌خوای بنویس؛ بهم بده.» همان موقع، داشت جیبش را خالی می‌کرد. یک دفترچه‌ی یادداشت و یک خودکار درآورد گذاشت زمین. برداشتم‌شان تا چیزهایی را که می‌خواستم، تویش بنویسم. یک دفعه بهم گفت: «ننویسی ها!» جا خوردم. نگاهش که کردم، به نظرم کمی عصبانی شده بود. گفتم: «مگه چی شده؟» گفت: «اون خودکاری که دستته، مال بیت‌الماله.» گفتم: «من که نمی‌خوام کتاب باهاش بنویسم؛ دو – سه تا کلمه که  بیش‌تر نیست.» گفت: «نه! »&amp;lt;ref&amp;gt;(یادگاران، ج 3، ص 23)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیت‌المال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در محوطه پد قدم می‌زدیم که آقا مهدی متوجه وضعیت غیربهداشتی سنگرها شد و شروع به جمع آوری آشغال‌های اطراف سنگر کرد. خجالت می‌کشیدیم که فرمانده لشکر زباله‌های ما را جمع کند. می‌خواستیم برویم و نگذاریم؛ اما می‌دانستیم که زیر بار نمی‌رود هیچ، عصبانی هم می‌شود. برای همین آستین‌هایمان را بالا زدیم و به کمکش رفتیم. کمی از محوّطه را تمیز کرده بودیم که آقا مهدی از میان زباله‌ها یک بسته صابون پیدا کرد و گفت: ببینید با بیت‌المال مسلمین چه می‌کنند؟ می‌دانید این‌ها را چه کسانی به جبهه می‌فرستند؟ می‌دانید از پول چه کسانی این‌ها تهیه می‌شود؟ چه جوابی به خدا دارید؟ خیلی عصبانی بود. زیر لب تکرار می‌کرد: نمی‌توانیم جواب خدا را بدهیم. بسته صابون را از جلو چشم آقا مهدی دور کردم. وقتی برگشتم، آقا مهدی به طوری که دیگران هم بشنوند زیر لب زمزمه می‌کرد: ایّها المؤمنون النظافة من الایمان. یک باره مثل آن که چشمش به چیز گران قیمتی خورده باشد، به کنار یکی از سنگرها رفت، یک قوطی حلبی را برداشت و با عصبانیّت گفت: این چه وضعی است؟ چرا کفران نعمت می‌کنید؟ چرا کوتاهی می‌کنید؟ مسئول اینجا را پیدا کنید مسئول اینجا کیه؟ بیاید جواب بدهد. حلب حاوی خرما را به داخل سنگر بردم. این بار وقتی برگشتم، مهدی گفت: «آقا طیب، اگر ما بدانیم که این‌ها را چطوری برای ما می‌فرستند، اگر بدانیم این‌ها را بیوه زن‌ها، مادران و فرزندان شهدا از روزی خود می‌زنند و به جبهه می‌فرستند، این طور نمی‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسخ خدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز گفتم: آقا مهدی اگر اجازه بدهی یک یخچال کاچویی کوچک برای ماشین می‌گیرم و چیزهایی را در آن جا می‌گذاریم تا در مواقعی که به ناهار و شام نمی‌رسیم، برداریم و بخوریم. با نگاه نافذش به چشم‌هایم خیره شد که من از شرم سرم را پایین انداختم. گر چه تنها آن یک نگاه کافی بود، ولی با این همه گفت: مؤمن خدا... این امکانات برای همه رزمندگان فراهم شده است. آیا درست است که ما آب سیب خنکی در داخل یخچال ماشین داشته باشیم و رزمندگان در خط مقدم حتی از داشتن آب گرم و گل آلود محروم باشند؟ نه مؤمن برای ما همین کوتاهی‌ها که در حق رزمندگان کرده‌ایم، کافی است و اگر بتوانیم جواب این‌ها را بدهیم. خیلی هنر کرده‌ایم....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهدی مرا فرستاد سراغ نیروهای سمت شهرک؛ نمی‌خواست من آن جا باشم. اما آن روز مدام نگران مهدی بودم. سریع پیام او را به نیروها رساندم و برگشتم. دوباره گفت: برو به جمشید سری بزن ببین در چه وضعی است؟ خودش هم آرپی‌جی به دست از سیل بند بالا رفت. هنوز چند قدمی از او فاصله نگرفته بودم که صدای گلوله ای بلند شد. برای خودم هم عجیب بودم که در میان آن همه صدای تیراندازی، صدای گلوله ای برجا میخکوبم کند. دلم فرو ریخت. دلواپس آقای مهدی بودم. می‌دانستم که پیشانی بلندش شامه تمامی اسلحه‌ها را تحریک می‌کند. یک لحظه به عقب نگاه کردم. فرمانده لشکر عاشورا با فرقی شکافته در قتلگاه بود. بچه‌ها او را سریع در قایق گذاشتند تا به عقب برگردند. اما آرپی‌جی زن‌های عراقی همزمان به تنها قایق روی آب شلیک کردند و دیگر هیچ نشان و اثری از مهدی باکری سالار کربلای ایران باقی نمی‌ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: شهید علی اکبرکاملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راننده تویوتا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[عملیات بیت‌المقدس]] ، مقر قرارگاه فتح یک، کانتینری بود و [[شهید احمد کاظمی]] که آن زمان مسئولیت فرماندهی تیپ نجف اشرف را داشت، فرماندهی آن مقر را هم به عهده داشت، ما برای توجیه نسبت به منطقه و آخرین هماهنگی‌ها به آن‌جا رفته بودیم. داخل کانتینر نشسته بودیم و صحبت‌های احمد کاظمی را گوش می‌کردیم. در همین حین، یک تویوتا جلوی کانتینر توقف کرد و چون درب کانتینر باز بود، من بلند شدم و به راننده‌ی آن گفتم: «ماشین رو خاموش کن، اینجا جلسه است.» راننده گفت: «خدا خیرت بده، بیا این طناب‌ها رو از عقب ماشین خالی کنیم.» بار ماشین طناب‌های کلفتی بود که آن زمان برای عبور از میدان مین از استفاده می‌کردند. به او گفتم: «راننده تویی و وظیفه‌ی خودته که بار ماشین رو خالی کنی، یه مقدار که کمتر بخوری، می‌تونی برای خودت نوکر بگیری.» راننده رفت بالای تویوتا و مشغول خالی کردن طناب‌ها شد، من هم رفتم داخل جلسه. ده دقیقه، یک ربعی گذشت که دیدم همان راننده آمد و توی جلسه نشست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جریان عملیات، جنگ تن به تانکی پیش آمده بود و پشت بی‌سیم با احمد کاظمی که فرمانده‌مان بود، وضعیت را شرح می‌دادم که شنیدم یکی به آذری گفت: «سرباز امام زمان (عج)، وایسین که من خودم دارم میام.» مدتی بعد، دیدم همان راننده چند روز پیش سر و کله‌اش پیدا شد و وقتی احمد کاظمی او را معرفی کرد، تازه فهمیدم با چه کسی آن طور برخوردم کردم. احمد کاظمی گفت: «ایشون آقا مهدی باکری، جانشین تیپ هستند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: مصطفی مولوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارزش بیت‌المال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صحبت درباره‌ی بیت‌المال پیش آمد، آقا مهدی گفت: «ببینید، من نگرشم نسبت به بیت‌المال اینه که برای یه سوزن ته گرد، به اندازه‌ی یه تانک ارزش قائلم. یه سوزن ته گرد هم بیت‌الماله، یه تانک هم بیت‌الماله.» آنقدر راجع‌به بیت‌المال حساس بود که یک سوزن ته گرد را که ارزش مادی‌اش تقریباً صفر بود، مانند یک تانک که آن زمان 400 _ 500 میلیون تومان ارزش داشت، می‌دانست. یک بار یکی از راننده‌ها که ماشین کهنه و کار کرده‌ای زیر پایش بود، از کوره در رفته بود و نسبت به این ماشین‌هایی که به سپاه می‌دادند، اعتراض می‌کرد، حتی کمی هم ناسزا گفت. می‌گفت: «شما ماشین‌های سالم و تر و تمیز رو می‌دین به کسای دیگه و ما باید با این ابوقراضه‌ها سر کنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا مهدی، وقتی حرف‌های او را شنید، حسابی ناراحت شد و توی جمع شروع کرد با آن راننده صحبت کردن و گفت: «می‌دونی چیه؟ بدبختی ما از همین‌جاست که شروع می‌شه. تا دیروز می‌زدیم توی سر طاغوتی‌ها و اسراف‌کارها و زیاده‌خواه‌ها و کسایی که دنبال پول و مادیاتن که چرا مثل ما نمی‌شین، حالا توی سر خودمون می‌زنیم که چرا مثل اونا نمی‌شیم. تا دیروز می‌گفتیم که همه حفظ بیت‌المال و قناعت و پاکیزگی و ایثار رو سرمشق خودشون قرار بدن، اما حالا توی سر خودمون می‌زنیم و می‌گیم که چرا ما نباید از ماشین‌های مدل بالا استفاده کنیم، یا چرا از بیت‌المال استفاده کافی رو نبریم.» در آخر هم گفت: «برادر جان، این ره که تو می‌روی به ترکستان است. باید با همین ماشین سر کنی و ماشین دیگه‌ای هم نداریم.» آن راننده وقتی حرف‌های آقا مهدی را شنید، سرش را پایین انداخت و رفت پی کارش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: قهرمان زارع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرعت غیرمجاز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دستور او، روی کیلومترشمار ماشین‌های لشکر، علامتی زده شده بود که برای مشخص کردن سرعت مناسب در حرکت بود. در این علامت‌ها که هنوز هم روی ماشین‌هایی که از آن زمان به جا مانده هست، روی کیلومترشمارها سه رنگ سفید و زرد و قرمز زده شده بود. تا شصت کیلومتر با رنگ سفید، از شصت تا نود با رنگ زرد و از نود به بالا با رنگ قرمز مشخص شده بود. آقا مهدی خیلی روی این قضیه حساس بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار که در جاده منتظر ماشین بود، یکی از ماشین‌ها که اتفاقاً از ماشین‌های لشکر هم بود، ایشان را سوار می‌کند. سرعت ماشین بیش از حد مجاز بوده، آقا مهدی به راننده تذکر می‌دهد که «فرمانده لشکرتون دستور داده تند نرین، شما چرا این‌قدر تند میری؟» راننده می‌گوید: «فرمانده لشکر گفته؟» و بعد از اینکه با زدن دنده چهار، سرعت ماشین را بیشتر می‌کند. می‌گوید: «این هم به عشق فرمانده لشکر.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی نزدیک مقر لشکر می‌شوند، راننده می‌بیند که همه به آقا مهدی احترام می‌گذارند. از او می‌پرسد: «تو کی هستی که این‌قدر همه بهت احترام می‌ذارن؟» آقا مهدی جواب می‌دهد: «همونی که به عشقش زدی دنده چهار.» راننده دستپاچه می‌شود و نمی‌داند چه بگوید و چه بکند که آقا مهدی او را نصیحت می‌کند و از او می‌خواهد که به دستورات احترام بگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: قهرمان زارع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنازه‌های عراقی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهدی از کشتن نفرت داشت، هدف او پیروزی بر سران عراق بود نه بر مردمشان. از کشته شدن کسی خوشحال نمی‌شد. از آن طرف اگر یک عراقی برای بچه‌ها ایجاد خطر می‌کرد، هر طوری بود او را می‌زد تا آسیبی به بچه‌ها نرساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طوری طراحی می‌کرد و نقشه می‌کشید که دشمن در محاصره بیفتد و مجبور به تسلیم شود. همیشه می‌گفت: «تا دیدین تسلیم شدن، دیگه شلیک نکنین.» دیدن کشته‌های عراقی ناراحتش می‌کرد طوری که روی جنازه‌های آن‌ها پا نمی‌گذاشت. پیش می‌آمد که گاهی مجبور بودیم از داخل یک کانال که پر از جنازه‌ی عراقی‌ها بود، عبور کنیم. مهدی به هیچ عنوان روی این جنازه‌ها پا نمی‌گذاشت و می‌گفت: «هر کدوم از این‌ها، عزیز یه خونواده هستن. خدا می‌دونه که زن و بچه و پدر و مادرشون الان در چه حالی هستن و چه حالی می‌شن وقتی بفهمن ما داریم از روی جنازه‌ی عزیزانشون رد می‌شیم و پا روی اونا می‌ذاریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درصد ایمان او آنقدر بالا بود که حتی به جنازه‌ی دشمن هم احترام می‌گذاشت، می‌گفت: «من نمی‌دونم این کشته سنیه یا شیعه، عربه یا غیرعرب، فقط می‌دونم آدمه و حالا مرده و ما باید به مرده‌ی این‌ها احترام بذاریم و بهشون بی‌احترامی نکنیم. اینا رو صدام با زور به جبهه فرستاده، اگه به خودشون بود، خیلی‌هاشون سر جنگ با ما نداشتن و ندارن. اگه سر جنگ هم داشته باشن. حالا که کشته شدن، باید به جسدشون احترام بذاریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: محمدجعفر اسدی&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=25 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%DA%A9%D9%81%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر کفایتی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%DA%A9%D9%81%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-09T15:35:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : کفایتی / علی اکبر نام پدر : فضل الله تاریخ تولد : ۱۳۴۴-۳-۱۴ محل تولد : گلپاي...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : کفایتی / علی اکبر&lt;br /&gt;
نام پدر : فضل الله&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۴-۳-۱۴&lt;br /&gt;
محل تولد : گلپايگان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۷-۲-۱۵&lt;br /&gt;
محل شهادت : فاو&lt;br /&gt;
شهرستان : خوانسار&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات : دیپلم علوم تجربی&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه علميه آيت الله علوى خوانسار&lt;br /&gt;
گلزار : جاويدالاثر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
شهيد جاويدالاثر، از همان آغاز نوجوانى اهل عبادت و مسجد و حلقه معرفت بود؛ به طورى كه در مسجد روستايشان به عنوان مكبّر و مؤذن شناخته مى شد. او در حركت انقلابى مردم گلپايگان نقش داشت و در تظاهراتى كه در شهر «گوگد» برگزار میشد شركت مى جست.&lt;br /&gt;
در سال 63 پس از اتمام تحصيلات متوسطه در رشته علوم تجربى، به مدرسه علميه آيت الله علوى قدم گذاشت و حدود چهار سال در آن حوزه به تحصيل پرداخت.&lt;br /&gt;
او در سال 66 به مدت سه ماه در بيمارستان خورشيد اصفهان دوره امدادگرى را فرا گرفت و به جبهه هاى نبرد حق عليه باطل شتافت. وى پس از دومين اعزام خود با مجاهدتى بزرگ در فاو رداى فاخر شهادت پوشيد و جسم شريفش در منطقه ماند و تا كنون اثرى از او نيست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/606&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد محمدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-09T15:34:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : محمدی / محمد نام پدر : مصطفى تاریخ تولد : ۱۳۴۱-۰۹-۰۵ محل تولد : نجف آباد تار...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : محمدی / محمد&lt;br /&gt;
نام پدر : مصطفى&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۱-۰۹-۰۵&lt;br /&gt;
محل تولد : نجف آباد&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۵-۱۰-۴&lt;br /&gt;
محل شهادت : ام الرصاص _ کربلاى 4&lt;br /&gt;
شهرستان : نجف آباد&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : حوزه علمیه نجف آباد&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهداى نجف آباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
نکته مهم: زندگینامه و وصیتنامه بدلیل اینکه دکمه بازکردن و نمایششان زیر عکس بزرگ شهید قرار گرفته است قابل دسترسی نیست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/603&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر محمدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-09T15:33:12Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : محمدی / علی اکبر نام پدر : غلامحسین تاریخ تولد : ۱۳۴۱-۰۱-۰۱ محل تولد : شیرا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : محمدی / علی اکبر&lt;br /&gt;
نام پدر : غلامحسین&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۱-۰۱-۰۱&lt;br /&gt;
محل تولد : شیراز&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۵-۱۲-۱۲&lt;br /&gt;
محل شهادت : شلمچه – کربلاى 5&lt;br /&gt;
شهرستان : نجف آباد&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : حوزه علمیه قم&lt;br /&gt;
گلزار : جنت الشهدا نجف اباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
شهید حجت الاسلام على اکبر محمدى در خانواده اى متدین و مذهبى در شیراز چشم به جهان گشود.&lt;br /&gt;
در طفولیت، پدرش و بعد ها هم مادرش را از دست داد و از همان ابتداى زندگى، مشکلات چهره اش را لمس کرد و آزرد . دوم راهنمایى بود که حال و هواى معارف دین و استفاضه از استادان حوزه علمیه شیراز در او پیدا شد و بویژه دو سال در محضر پر فیض شهید محراب آیت الله دستغیب شیرازى کسب فیض نمود. سپس&lt;br /&gt;
در آزمون ورودى حوزه علمیه قم شرکت کرد و با کسب رتبه قبولى، وارد مدرسه علمیه آیت الله العظمى گلپایگانى شد .&lt;br /&gt;
با شروع جنگ عراق علیه ایران اسلامى، چند بار براى تبلیغ عازم جبهه ها گردید و مدتى را در کنار&lt;br /&gt;
رزمندگان گذراند. طلبه مدرسه علمیه، آر پى جى زن جبهه ها شد و در حالى که تانک هاى دشمن را شکار مى کرد، با زبان عربى از دشمنان بعثى مى خواست که خود را تسلیم رزمندگان اسلام نمایند. او در عملیات کربلاى 5 ، رداى شهادت را بر تن کرد . مزار این شهید والامقام امروز در نجف آباد اصفهان زیارتگاه اهل دل است.شهید محمدى مدتى را در دادگاه انقلاب اسلامى بهبهان به ارشاد زندانیان مى پرداخت و خود نیز از اخلاق و صفات پسندیده بر خوردار بود . او افتخار جانبازى قبل از شهادت را نیز دارا بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
از خداوند م ىطلبم عقل و درک و شعور بیشترى به انسا نهاى بی تفاوت و کناره گیران از صحنه بدهد تا فقط نظار ه گر ایثارها و فداکاری هاى مردم نباشند و خود به این صف بپیوندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/601&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D8%B3%D8%AC%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید سید جعفر سجادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D8%B3%D8%AC%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-09T15:31:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : سجادی / سید جعفر نام پدر : سید محمدجواد تاریخ تولد : ۱۳۴۱-۰۶-۰۱ محل تولد : خ...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : سجادی / سید جعفر&lt;br /&gt;
نام پدر : سید محمدجواد&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۱-۰۶-۰۱&lt;br /&gt;
محل تولد : خوانسار&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۵-۱۰-۲۳&lt;br /&gt;
محل شهادت : شلمچه&lt;br /&gt;
شهرستان : خوانسار&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات : دیپلم هنرستان&lt;br /&gt;
محل تحصیل : حوزه علمیه قم و خوانسار&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهداى سنگ شیر(خوانسار)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
«شب هنگام است و نور ماه تابان و دشمن، زبون شده است. ما رزمندگان هم، در منطقه شلمچه به طرف بصره حمله ور شدیم تا قلب امام و امت را شاد کنیم و اکنون شب دوشنبه 22 / 10 / 1365 می باشد، چقدر شیرین و دلپذیر است لحظه لحظه هاى نزدیک شدن به شهادت!»&lt;br /&gt;
...در زندگى همیشه در پى آن بود تا یک شیعه راستین براى اهل بیت(ع) باشد. همیشه توجه داشت تا عبادتش از سر عادت نباشد و از روى معرفت حقیقى باشد. سعى مى کرد تمام گفتار و رفتارش منطبق با شریعت اسلام باشد. وى معتقد بود نگهدارى انقلاب از بوجود آمدن انقلاب بسیار مشکل تر است و هر گونه کاهلى در راه انقلاب را گناهى بزرگ به شمار مى آورد و نسبت به آن به دیگران هشدار و آگاهى مى داد.&lt;br /&gt;
سیّدجعفر با اخذ دیپلم در سال 1361 وارد حوزه علمیه خوانسار شد، مقدمات و قواعد عربى را یاد گرفت و سپس به حوزه علمیه قم راه یافت. در سال 1365 براى ادامه مشق عشق و تکلیف عازم جبهه هاى حق علیه باطل شد اما دیگر در آنجا سیّد جعفر بود و عاشقى و عشق و وفاى به آن، تا سرانجام عهدش را وفا کرد و در منطقه شلمچه به لقاى خداوند دست یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت نامه:&lt;br /&gt;
عزیزانم بیائید یک مسلمان واقعی، یعنی یک یک شیعه راستین علی (ع) باشیم یک مومن به تمام معنا باشیم. مومنی باشیم که معصوم (ع) این چنین وصفش را کرده است. ایمان یعنی اقرار به زبان و اعتقاد داشتن قلبی و عملی به اصول، پس می‌بایست در هر سه مرحله شایستگی عمل نمائیم تا بتوانیم یک شیعه راستین علی (ع) باشیم. ما الان در حال امتحان الهی هستیم، یعنی این انقلاب برای ما امتحانی بزرگ می‌باشد . پس باید در مقابل مصائب و سختی‌ها و کمبودها صبر پیشه کرده و تحمل نمائیم. همانطور که خداوند در قرآن می‌فرماید : «لنبلوکم شیء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرین.»&lt;br /&gt;
عزیزانم بدانید که این دنیا محل گذر و امتحانى بیش نیست. پس دل به این دنیا نبندید و خود را مهیّا براى آخرت که سراى ابدى است نمائید و تقوا و صبر را در همه مراحل زندگى پیشة خویش سازید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/595&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید عبدالمحمود کامرانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-09T15:31:01Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : کامرانی / عبدالمحمود نام پدر : محمد باقر تاریخ تولد : ۱۳۴۷-۱-۳۰ محل تولد :...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : کامرانی / عبدالمحمود&lt;br /&gt;
نام پدر : محمد باقر&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۷-۱-۳۰&lt;br /&gt;
محل تولد : نجف آباد&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۵-۳-۲۰&lt;br /&gt;
محل شهادت : شلمچه – كربلاى 5&lt;br /&gt;
شهرستان : نجف آباد&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه علميه امام باقر(ع) نجف آباد و حوزه علميه قم&lt;br /&gt;
گلزار : جنت الشهداى نجف آباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
مؤمن، متدين، مهربان و صميمى بود. رابطه صميمانه اى با والدين و دوستانش داشت. اهل دروغ&lt;br /&gt;
گفتن نبود و به همسايگان كمك مى كرد. او در بهار نوجوانى به اتفاق برادرش على در كار قالى&lt;br /&gt;
بافى به مادر كمك مى كردند و شب ها به علت نبود برق با فانوس درس مى خواند. بعد از پيروزى&lt;br /&gt;
انقلاب اسلامى پيام هاى امام (ره) را دنبال مى نمود و ديگران را ارشاد مى كرد. عبدالمحمود مدتى در&lt;br /&gt;
حوزه علميه نجف آباد و سپس در قم به دروس حوزه ادامه داد و پس از گذراندن چهار سال از علوم&lt;br /&gt;
دينى عازم جبهه هاى حق عليه باطل شد.&lt;br /&gt;
شوخ طبع بودنش در جبهه، بچه ها را به وجد مى آورد بويژه در شب عمليات كه شوخى را از&lt;br /&gt;
حد مى گذراند. در جبهه كارش شده بود خنثى كردن مين؛ او پس از مجاهدت و جانفشانى بسيار&lt;br /&gt;
در عمليات كربلاى 5 خمپاره اى نزديكش منفجر مى شود و تركش به سرش اصابت نموده و به زمين&lt;br /&gt;
مى افتد و در همان حال كه چهار قل را مى خواند، به شهادت مى رسد. او در جوار برادر شهيدش به&lt;br /&gt;
خاك سپرده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
خوشا به حال آنان كه اين امتحان بزرگ الهى را به خوبى داد ه اند و امانتى را كه تحويل گرفته بودند با همام شرايطى كه خدا می خواست تحويل صاحب اصلى داد ه اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/599&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%86%D8%A8%DB%8C</id>
		<title>شهید مصطفی عمونبی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%86%D8%A8%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-09T15:30:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : عمونبی / مصطفی نام پدر : محمد تاریخ تولد : ۱۳۴۴-۰۵-۱۸ محل تولد : خوانسار تا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : عمونبی / مصطفی&lt;br /&gt;
نام پدر : محمد&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۴-۰۵-۱۸&lt;br /&gt;
محل تولد : خوانسار&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۱-۸-۳۰&lt;br /&gt;
محل شهادت : عین خوش&lt;br /&gt;
شهرستان : خوانسار&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات : سیکل&lt;br /&gt;
محل تحصیل : حوزه علمیه خوانسار&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهداى خوانسار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
تحصیلاتش را تا سیوطى ادامه داد و شور و شوق جبهه ها او را به دیار نور و روشنایى کشاند.&lt;br /&gt;
مصطفى در عملیات محرم، هفده سال بیشتر نداشت اما این جوان پر شور، از ثواب مجاهدت در راه خدا بسیار شنیده بود. اینجا جاى جهاد و جانفشانى است؛ چرا که پس از غروب عاشورا، حضور مأجور نخواهد شد. مصطفى در این عملیات جانش را تقدیم دوست نمود و به لقاى پروردگارش رسید.&lt;br /&gt;
گفته اند چنان پر شور و حرارت بود که یک بار وقتى به نماز جمعه تهران مى رود از مسئولان حفاظت مى خواهد اجازه دهند او نیز جزو تفتیش کنندگان باشد و به اصرار کنار یکى از افراد تفتیش کننده قرار مى گیرد. در آنجا به یک روحانى نما که عازم نماز بود سوء ظن پیدا مى کند و به اجبار او را تفتیش مى کند و داخل عمامه او یک کلت مى یابد و پس از معرفى مورد تشویق امام جمعه وقت تهران قرار مى گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
الهم اجعلنی من جندک فان جندک هم الغالبون و اجعلنی من حزبک فان حزبک هم المفلحون و اجعلنی من اولیائک فان اولیائک و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون.&lt;br /&gt;
با الها قرار ده مرا از سپاهت پس به راستی که سپاه تو پیروزند و قرار ده مرا از حزب خودت زیرا حزب تو از حزب رستگاران است و قرار ده مرا از دوستان خودت به راستی دوستان تو نیست ترسی برایشان و نه دوستانت اندوهگین هستند.&lt;br /&gt;
الهی یاریم ده که این مسئولیت بزرگی که بر گردنم هست یعنی جنگیدن با کفار را آنچنان که شایسته مقام باریتعالی است بجای آورم بار خدایا تو را شکر می‌گویم که دوباره به من توفیق جنگیدن در راهت را دادی بار خدایا تو را شکر می‌گویم که کورکورانه این راه را انتخاب نکردم و بار خدایا تو را شکر می‌گویم که به من چنین قدرتی عطا فرمودی که بتوانم باز یک امر واجبی عمل نمایم خدایا من به جبهه نبرد حق علیه باطل آمده‌ام تا جان خود را بفروشم امیدوارم که خریدار جان من تو باشی نه کس دیگر خدایا حالا که در این راه گام برداشته‌ام بار سفر بسته‌ام و به سوی تو آمده‌ام تو را به حق محمد (ص) و آلش قسمت می‌دهم که مرا هدایت فرما که بتوانم بهتر پیام خون شهیدان را به شما ملت عزیز برسانم ای برادران و خواهران عزیز ما در زمانی به سر می‌بریم که از هر سو کفار و منافقین به خصوص آمریکای جنایتکار و شوروی خوانخوار همه برای نابودی اسلام عزیز دست به دست هم دادند و از هر گونه جنایتی دریغ ندارند و این وظیفه سنگین بر دوش ماست و اگر خدای ناکرده کمی غفلت کنیم به اسلام عزیز ضربه خواهند زد پس دست به دست هم دهیم و با پیروزی از خط ولایت فقیه و حمایت از این دولت انقلابی و با پیروزی از رهبر عزیزمان امام خمینی اسلام عزیز را باری کنیم و اما پیامی برای پدر و مادر عزیزم ای مادر عزیز ای پدر گرامی مبادا به خاطر شهادت من گریه کنید. ای مادر عزیز همچون زینب استوار باش در مقابل سختی‌ها و گرفتاریها و من راضی نیستم که برایم گریه کنی و اما بعد از تمام خواهرانم و برادرانم تقاضا می‌نمایم که مرا حلال کنند هر خوبی یا بدی از برادر حقیرشان دیده‌اند او را ببخشید و برای او دعا نمایند. از استادان عزیزم و برادران طلبه‌ام خیلی معذرت می‌خواهم اگر موجب اذیت آنها شدم اگر از من کسی پول طلبکار است لطفا من را خوشحال نماید و برود ان را پس بگیرد و اگر پولی هم داشتم آن را به جبهه‌ها بفرستید و سه روزه و دو شبانه روز هم نماز دارم که برایم از پول خودم بدهید که هم روزه بگیرند و هم نماز را بخوانند و در پایان دعای همیشگی را فراموش نکنید. خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار.&lt;br /&gt;
التماس دعا - حتما به این بنده حقیر دعا نمایید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/602&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B9%DB%8C</id>
		<title>شهید منصور اورعی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B9%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-09T15:29:01Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : اورعی / منصور نام پدر : رحيم تاریخ تولد : ۱۳۴۳-۶-۱ محل تولد : خوانسار تاریخ...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : اورعی / منصور&lt;br /&gt;
نام پدر : رحيم&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۳-۶-۱&lt;br /&gt;
محل تولد : خوانسار&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۲-۱۲-۱۹&lt;br /&gt;
محل شهادت : جزيره مجنون – خيبر&lt;br /&gt;
شهرستان : خوانسار&lt;br /&gt;
یگان : بسیج&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات : سطح&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه علميه ابن الرضاو حوزه قم&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهداى سنگ شير خوانسار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
طلبه فاضل مدرسه ابن رضاى خوانسار و نيز حوزه علميه قم، شهيد منصور اورعى كه پنج سال در محضر پرفيض استادان حوزه در خوانسار و قم سب معرفت كرد و خوشه چين معارف اهل بيت عصمت و طهارت(ع) گرديد. تحصيلاتش«سطح» اما معرفت و ايمانش در عمق بود چرا كه او چشمة زلال خويش را از درياى خاندان رسالت مى گرفت. اخلاقش نيكو و رفتارش زبانزد و ويژگى ممتاز او هزينه كردن براى برپايى مراسم عزاى آل الله و مراسم مذهبى بود.&lt;br /&gt;
عملكرد مبارزاتى اش، سهم او در نهضت و انقلاب خونبار اسلامى و دفاع مقدس بود. يك بار در كردستان در رزمى جانانه از ناحيه سر و صورت مجروح گشت و آخرين بار هم در مجنون ترين جزيره دنيا دليرانه و با شجاعت در تيپ يك عمّار عليه سفاكان بعثى ايستاد و تركشى پهلوى او را نشانه رفت، تا در خون غلتيد و به كاروان شهيدان شهيد پيوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
ايشان وصيت نامه ندارند ولي هميشه كلامشان اين بود كه:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{مي رويم تا درخت اسلام را ابياري كنيم}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/591&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C</id>
		<title>شهید مهدی کرباسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-09T15:28:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : کرباسی / مهدی نام پدر : ابوالقاسم تاریخ تولد : ۱۳۴۸-۵-۲۶ محل تولد : نجف آبا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : کرباسی / مهدی&lt;br /&gt;
نام پدر : ابوالقاسم&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۸-۵-۲۶&lt;br /&gt;
محل تولد : نجف آباد&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۵-۱۰-۴&lt;br /&gt;
محل شهادت : ام الرصاص&lt;br /&gt;
شهرستان : نجف آباد&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه علميه الحجه نجف آباد&lt;br /&gt;
گلزار : جنت الشهداى نجف آباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
رزمنده دلاور عرصه هاى نبرد، در كردستان، منطقه ديواندره، خيبر و كربلاى چهار، غواص آب پيماى جنوب، مبلّغ دين خدا، نيروى اطلاعات جبهه ها و بعد هم شهيدى كه پيكر پاكش هدف گلوله آرپى جى قرار گرفت و مدتى در خاك هاى گرم ام الرصاص ماند.&lt;br /&gt;
خوشا چون عزيزان بسيجى شدن پر از آتش آرپى جى شدن&lt;br /&gt;
آرى! شهيد مهدى كرباسى، مجاهدى از ديار علم و تقوا و فضيلت، شهر نجف آباد بود. اين شهيد&lt;br /&gt;
والامقام، صفات برجسته اخلاقى و افعال معنوى ممتازى داشت. توجه به تلاوت قرآن، دعا و توسل،&lt;br /&gt;
جلسات هفتگى دينى، شركت در راهپيمايى،كمك به امور مسجد و فعاليت هاى مسجد جامع از&lt;br /&gt;
خصايص او و احترام به پدر و مادر از ويژگى هاى اخلاقى او بود.&lt;br /&gt;
مهدى در مدرسه علميه الحجه نجف آباد، برسر سفره معارف اهل بيت(ع) نشست. او به سرعت&lt;br /&gt;
كتاب جهاد و شهادت را خواند و به درجات بلند معنوى رسيد.&lt;br /&gt;
پيكر اين شهيد مجاهد در دى ماه سال 65 زينت افزاى جنت الشهداى نجف آباد گرديد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/596&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8%DB%8C</id>
		<title>شهید محمدصادق جنابی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-09T15:27:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : جنابی / محمدصادق نام پدر : ماشاالله تاریخ تولد : ۱۳۴۲-۰۳-۰۵ محل تولد : خوان...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : جنابی / محمدصادق&lt;br /&gt;
نام پدر : ماشاالله&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۲-۰۳-۰۵&lt;br /&gt;
محل تولد : خوانسار&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۲-۱۲-۵&lt;br /&gt;
محل شهادت : جزیره مجنون&lt;br /&gt;
شهرستان : خوانسار&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه علمیه ولى عصر(عج) خوانسار&lt;br /&gt;
گلزار : جاویدالاثر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
متولد:1342&lt;br /&gt;
ورود به حوزه:1356&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رشته برق را در هنرستان به پایان رساند و با علاقه اى که به معارف حوزوى داشت، در مدرسه علمیه حضرت ولى عصر(عج) در شهرستان خوانسار ثبت نام کرد و خوشه چین علوم اهل بیت(ع) گردید. تحصیلات حوزویش با نهضت امام خمینى(ره) مصادف بود و مجاهد شهید محمد صادق جنابى در مسیر مبارزات قرار گرفت و در تظاهرات شرکت فعال داشت تا انقلاب اسلامى به ثمر نشست.&lt;br /&gt;
از خصوصیات اخلاقى این شهید بزرگوار، توجه به امور شخصى بود که سعى مى کرد بارش، روى دوش دیگران نباشد و حتى لباس هایش را خود شستشو مى داد. توجه ویژه به واجبات الهى داشت و مستحبات را در حد وسیع انجام مى داد. به برنامه جمکران و زیارت امام ثامن ضامن، على بن موسى الرضا(ع) زیاد اهمیّت مى داد و چنانکه در زندگینامه اوست هر ماه یک بار به زیارت امام(ع) مشرف مى شد.&lt;br /&gt;
این طلبه مجاهد در جزیره مجنون پس از رشادت ها و مجاهدت ها در خون غلتید و پیکر پاکش در منطقه ماند و تا کنون اثرى از او نرسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/592&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B3%D8%B9%D9%88%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید مسعود کامران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B3%D8%B9%D9%88%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2019-05-09T15:26:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosinyfard9711: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : کامران / مسعود نام پدر : محمد رضا تاریخ تولد : ۱۳۴۳-۷-۱ محل تولد : خوانسار ت...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : کامران / مسعود&lt;br /&gt;
نام پدر : محمد رضا&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۳-۷-۱&lt;br /&gt;
محل تولد : خوانسار&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۲-۵-۱&lt;br /&gt;
محل شهادت : حاج عمران – والفجر 2&lt;br /&gt;
شهرستان : خوانسار&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت : معاون گروهان&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه ولى عصر(عج) خوانسار&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهداى خوانسار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
اراده الهى، او را به سوى حوزه و تحصيل معارف دينى هدايت كرد. در مدرسه ولى عصر(عج) خوانسار ثبت نام نمود و تا سطح 2 (مكاسب) ادامه داد تا نوبت جانفشانى اش فرا رسيد. از مادر اجازه گرفت و عازم ديار عاشقان و جبهه حق عليه باطل شد.&lt;br /&gt;
شهيد مسعود كامران در عمليات هاى فتح المبين، رمضان، والفجر مقدماتى، والفجر 2 و محرم شركت كرد. هر بار كه از جبهه بر مى گشت قسمتى از حديث قدسى «من طلبنى وجدنى و من وجدنى عرفنى … » را براى برادرش مى خواند. در آخرين مرخصى گفت: برادر! تا كجاى حديث خواندم و بقيه حديث را مى خواند «و من عشقته قتلته …» او رفت و چند روز بعد خبر شهادتش را آوردند. او به عنوان معاون گروهان در جنگ فعاليّت مى كرد. 24 ماه در عرصه جنگ مجاهدت نمود و از ناحيه پا مجروح گرديد. در عمليات والفجر 2 در حاج عمران (دربند) به شهادت رسيد كه جنازه سوخته اش را در گلزار شهداى خوانسار به خاك سپردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله القاصم الجبارین&lt;br /&gt;
والذنی امنو هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله اولئک هم الفائزون.&lt;br /&gt;
کسانی که ایمان اوردند به خدا و هجرت کردند و جهاد کردند و در راه خدا چه با مالهایشان و چه با جانهایشان بزرگترین مقام را در نزد خدا دارند از رستگارانند.&lt;br /&gt;
میان سنگرم و لحظه‌های آخر من، سلام من به تو ای سربلند مادر من.&lt;br /&gt;
مادر مگو که چه کسی خلعت شادی دوخت بر پسرم که دوخت خلعت شادی دست پاک رهبر من مادر مگو که حجله کجا بود و نوعروس که بود عروس اسلحه‌ام بود و حجله سنگر من . مادر مگو دست چه کس نقل بر سر من ریخت که ریخت بارش رگبار مسلسل نقل بر سر من مادر مگو که ساقدوش پسرم که بود بیا و ببین دو ساقدوش خونین بدن افتاده‌اند در برم با سلام و درود به محضر حضرت حجت ابن الحسن العسگری (عج) و نائب بر حقش حضرت امام خمینی و با سلام خدمت مادر عزیز و مهربانم و به برادر عزیز و مسئولم و خواهران محبوبم چند مطلب را به عرض شما می‌رسانم اولا خدا را شکر می‌گویم که همیشه مرا در زندگی هدایت فرمودند و انچه را که مصلحت می‌دانسته در جلو راهم گذاشته و باز خدا را شکر می‌گویم که چنین لیاقتی به من عطا فرمودند که خود راه خود را بیاموزم و در این راه قدم گذارم و خدایا تو را شکر می‌گویم که آنچه را که من لیاقت آن را نداشتم (شهادت) را به من عطا فرمودی. اما بعد مادر عزیزم خدا را شکر گوی که چنین فرزندانی به تو داده که در راه اسلام قدم بردارند. مادرم من هیچ گاه لیاقت آن را ندارم که از زحماتی که برایم کشیدید تشکر کنم. مادرم به خدا قسم اگر من این راه را انتخاب کردم این راه کورکورانه نبود چون اگر کورکورانه بود یک یا دوبار که به جبهه می‌آمدم از جبهه سیر می‌شدم مادر عزیز به خدا من عاشق الله شدم و نمی‌دانم که چگونه دوستی خود را نسبت به معبودم ابراز کنم.&lt;br /&gt;
مادر می‌دانم که الان شما چه حالتی دارید اما چه کنم که معشوقم به من گفته بیا مادر عزیزم به حرف مردم گوش نکن به حرف این و آن گوش نکن ببین که چه می‌گویند. مادرم اگر خواستی برای من گریه کنی به یاد حسین گریه کن به یاد غریبی حسین گریه کن. برای علی اکبر و قاسم و علی اصغر گریه کن چون که فرزند تو راه حسین را انتخاب کرده اما خواهرانم مبادا شما در سوگ من گریه کنید که خدای ناکرده دشمن شاد شود همچون زینب استوار باشید و مانند زینب پیام خون برادرتان را به مردم برسانید و از شما مردم عزیز و شهید پرور می‌خواهم که همچون کوه در مقابل سختیها استوار باشید و همیشه به یاد خدا باشید که خدا پشتیبان شماست.&lt;br /&gt;
در پایان از مادر عزیزم تقاضا می‌کنم که برای من گریه نکنید و اگر هم خواستید گریه کنید به یاد علی اکبر حسین گریه کنید مادر شیر خود بر من حلال کنید و هر بدی که از من دیده‌اید انشاالله مرا ببخشید و مادر درباره آن شخص که گفته بودید من از او گذشتم شما هم او را ببخشید از برادر عزیزم علی جان و از دو خواهر عزیزم می‌خواهم که هر خوبی یا بدی که از من دیده‌اید انشاالله مرا حلال کنید.&lt;br /&gt;
وصیت بسیار مهمی دارم طبق وصیت نامه شهید حاج اسماعیل سعیدی، وصیت را می‌گویم کسانی که از اول انقلاب تا کنون چه در قاهره و چه در ریاض با این انقلاب به مبارزه برخاستند و یا منافقانه می‌خواهند خود را در این انقلاب جای بزنند هیچ راضی نیستم که در تشییع جنازه من یا در مجالس یادبود من شرکت کنند و اگر بخواهند شرکت کنند فردای قیامت جلوی آنها را خواهم گرفت و بازخواست می‌کنم.&lt;br /&gt;
حدود ده تومان به اقای محسن معرفت بدهکارم خواهش می‌کنم که به او بپردازید اگر کسانی هم از من پولی طلب دارند که من یادم نبود از خانواده‌ام مطالبه نمایند.&lt;br /&gt;
حدود یک سال نماز و 13 ماه روزه دارم که برایم نمازها را بخوانید و روزه‌ها را از پول خودم بپردازید تا آنها را به جا آورند.&lt;br /&gt;
از استادان عزیز موسسه علمیه ولی عصر (عج) و رفقای طلبه مهربانم می‌خواهم که هر خوبی یا بدی از من دیده‌اند مرا حلال کنند و مرا از دعا فراموش نکنند.&lt;br /&gt;
در پایان می‌خواهم اگر جنازه من به دست امد در گلستان شهدای خوانسار دفن نمایید تا من هم از معنویت آن شهیدان عزیز بهره‌ای برده باشم در پایان دعا به این بنده حقیر خدا یادتان نرود و دعای همیشگی را تکرار کنید.&lt;br /&gt;
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار.&lt;br /&gt;
از عمر ما بکاه و بر عمر او بیفزا.&lt;br /&gt;
ان الله مع الصابرین،&lt;br /&gt;
والسلام علی عباده‌الله الصالحین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/604&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosinyfard9711</name></author>	</entry>

	</feed>