<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Hosseini</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Hosseini"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Hosseini"/>
		<updated>2026-06-05T09:42:36Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%B3%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>احمد متوسلیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%B3%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2016-04-04T08:43:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosseini: ایجاد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== زندگینامه ==&lt;br /&gt;
=== تولد و کودکی === &lt;br /&gt;
به سال 1332 ه.ش در خانواده‌ای مو من و مذهبی در یکی از محلات جنوب شهر تهران به دنیا آمد. دوران تحصیل ابتدایی خود را در دبستان اسلامی «مصطفوی» به پایان برد. ضمن تحصیل، به پدرش که در بازار به شغل شیرینی فروشی اشتغال داشت، کمک می‌کرد. احمد در همان سال‌های نوجوانی با شرکت فعال در هیئت‌های مذهبی و کلاس‌های قرآن در مساجد جنوب شهر، از ظلم و جنایات رژیم منحوس پهلوی آگاه شد و با سن و سال کمی که داشت قدم به میدان مبارزه با طاغوت گذاشت. پس از پایان دوره ابتدایی، در هنرستان صنعتی، شبانه به تحصیل ادامه داد و در سال 1351 موفق به اخذ دیپلم گردید. سپس به خدمت سربازی اعزام شد و در شیراز دوره تخصصی تانک را گذراند و پس از آن، به سرپل ذهاب اعزام شد. &lt;br /&gt;
=== فعالیت سیاسی – مذهبی === &lt;br /&gt;
او در دوران سربازی، فردی مذهبی و مو من بود و در بحث‌ها، مخالفت خود را با رژیم ستم‌شاهی بیان می‌کرد. پس از اتمام خدمت سربازی، در یک شرکت تأسیساتی خصوصی استخدام شد و بعد از چند ماه، به خرم‌آباد منتقل گردید و به فعالیت‌های سیاسی تبلیغی خود ادامه داد. تا اینکه پس از مدت‌ها تعقیب و گریز، در سال 1354 توسط اکیپی از کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک دستگیر و روانه زندان شد و مدت پنج ماه را در زندان مخوف فلک‌الافلاک خرم‌آباد در سلولی انفرادی گذراند. &lt;br /&gt;
به روایت هم رزمانش، با وجود تحمل شکنجه‌های جسمی و روحی فراوان، حسرت شنیدن یک آخ را هم بر دل سیاه مزدوران ساواک گذاشت، تا اینکه او را به بند عمومی منتقل کردند و حدود نه ماه نیز در آنجا گذراند و با بالا گرفتن موج انقلاب اسلامی از زندان آزاد گردید و به آغوش ملت بازگشت. پس از آزادی، در شروع قیام‌های خونین قم و تبریز در سال 1356، نقش رابط و هماهنگ‌کننده تظاهرات را در محلات جنوبی تهران عهده‌دار شد و رابطه‌ای تنگاتنگ با حرکت‌های مکتبی محافل دانشجویی و روحانیت مبارز تهران داشت. با شدت یافتن روند نهضت اسلامی و رویارویی مردم با مزدوران طاغوت، بارها تا پای شهادت پیش‌رفت و در روزهای 21 و 22 بهمن‌ماه 1357 تلاش و ایثار چشمگیری از خود نشان داد. با پیروزی آسای انقلاب اسلامی، مسئولیت تشکیل کمیته انقلاب اسلامی محل خویش را عهده‌دار شد. پس از شکل‌گیری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به این ارگان پیوست و دوشادوش سایر هم رزمانش با حداقل امکانات موجود به سازماندهی نیروها همت گماشت. &lt;br /&gt;
=== مبارزه با ضدانقلاب در کردستان === &lt;br /&gt;
پس از شروع غافله کردستان در اسفندماه سال 1357 به همراه 66 تن از هم رزمانش داوطلبانه عازم بوکان شد و به دلیل ابتکار عمل هوشیارانه و فرماندهی قاطع خود توانست کلیه اشرار مسلح را متواری کند و منطقه را از لوث وجود ضد انقلابیون که در رأس آن‌ها دمکرات‌ها قرار داشتند، پاک‌سازی نماید. او پس از تثبیت مواضع نیروهای انقلاب در بوکان، به شهرهای سقز و بانه رفت. در ابتدای ورود به شهر بانه، به تلافی کمین ناجوانمردانه‌ای که ضد انقلابیون به نیروهای ستون ارتش زده بودند، طی یک عملیات دقیق ضد کمین خسارات سنگینی به آنان وارد آورد که در این نبرد، چهارصد اسیر و دویست کشته از ضدانقلاب برجای ماند. &lt;br /&gt;
پس از آن به همراه گروهی از رزمندگان از جمله معاون خود (شهید محمد توسلی) برای فتح سنندج راهی این شهر شد. ستون تحت فرماندهی او از سمت راست شهر، حلقه محاصره ضدانقلاب را در هم شکست و به همراه سرداران رشیدی چون محمد بروجردی و اصغر وصالی، سنندج را آزاد نمود و کمر تجزیه‌طلبان را شکست. در زمستان سال 1358 به او مأموریت داده شد تا جاده پاوه – کرمانشاه را که در تصرف ضدانقلاب بود، آزاد کند. عملیات با فرماندهی او و همکاری سپاه پاوه شروع و با موفقیت کامل به انجام رسید و ایشان به همراه سایر برادران، وارد شهر پاوه شدند. پس از مدتی، با حکم شهید بروجردی، به فرماندهی سپاه پاوه منصوب گردید. در این مدت، حاج احمد عملیات گوناگونی از جمله عملیات نجار در ارتفاعات نور یاب، که اکثر آن‌ها با موفقیت همراه بود، طراحی و اجرا کرد. &lt;br /&gt;
=== آزادسازی شهر مریوان === &lt;br /&gt;
اوایل خرداد 1359 مأموریت آزادسازی شهرستان مریوان که در تصرف گروهک‌های محارب بود، به وی محل شد. تسلط ضدانقلاب در مریوان به گونه‌ای بود که از پادگان این شهر می‌توانستند افرادی که را که در سطح شهر تردد می‌کردند شمارش کنند. به همین دلیل، به محض نشستن بالگرد در محوطه باند فرود، حاج احمد و همراهانش زیر آتش همه‌جانبه دشمن قرار می‌گیرند. &lt;br /&gt;
حاج احمد پس از ورود به شهر و سازماندهی نیروها، با یورشی سهمگین و برق‌آسا توانست شهر مریوان و مناطق اطراف آن را از لوث وجود گروهک‌ها پاک نموده و در این شهر استقرار یابد. از همین زمان بود که مسئولیت فرماندهی سپاه مریوان به عهده ایشان گذاشته شد و بلافاصله به اتفاق شهدای بزرگواری چون حاج عباس کریمی، سید محمدرضا دستواره، رضا چراغی، حسین قجه‌ای، حسین زمانی، محسن نورانی و علیرضا ناهیدی به پاک‌سازی مواضع مزدوران استکبار اعم از کومله، دمکرات و رز گاری پرداخت. ترس و وحشتی که از او بر دل سیاه ضد انقلابیون نشسته بود به حدی بود که به قول یکی از هم رزمانش، هر وقت به ضدانقلاب خبر می‌رسید که حاج احمد قصد حمله به آن‌ها را دارد، قوای ضدانقلاب، فرار را بر قرار ترجیح می‌دادند و مانند روباه از معرکه می‌گریختند. &lt;br /&gt;
آزادسازی ارتفاعات دزلی مشرف بر شهر پنج وین عراق که در حکم سرپل نفوذ عناصر ضدانقلاب به خاک ایران اسلامی بود، را باید از دیگر دست آورده‌ای مهارت رزمی قاطعانه حاج احمد و گروه اندک هم رزمش در خطه کردستان دانست. جالب آنکه بنی‌صدر ملعون به شدت از هرگونه امدادرسانی لجستیکی به نیروهای سپاه در کردستان (از جمله مریوان) خودداری می‌کرد و حتی دستور اکید و مکتوب داده بود تا به سپاه مریوان حتی یک فشنگ هم تحویل داده نشود و بدین گونه حاج احمد در چنین وضع دشواری به نبرد مظلومانه سرگرم بود. &lt;br /&gt;
پس از حذف باند بنی‌صدر از دستگاه اجرایی کشور و حاکمیت حزب‌الله – در دی ماه 1360 و در شب 27 رجب، مصادف با بعثت حضرت رسول اکرم (ص) – عملیات سرنوشت‌ساز محمد رسول‌الله (ص) از دو محور مریوان و پاوه بر روی منطقه خر مال توسط حاج احمد و شهید حاج همت رهبری شد که در این محور، رزمندگان اسلام به مرزهای بین‌المللی رسیدند. این عملیات در حقیقت سنگر بنای تأسیس تیپ 27 حضرت رسول (ص) به شمار می‌رود. &lt;br /&gt;
=== شرکت در دفاع مقدس === &lt;br /&gt;
حاج احمد در سال 1360 پس از بازگشت از مراسم حج، مأموریت یافت تا رزم بی‌امان خود را در جبهه‌های جنوب ادامه دهد. او از طرف سردار فرماندهی کل سپاه ما مور شد با به‌کارگیری برادران سپاه مریوان و پاوه تیپ محمد رسول‌الله (ص) – که بعدها به لشکر تبدیل شد – را تشکیل دهد و فرماندهی تیپ مذکور را نیز خود به عهده گیرد. بدین ترتیب به فاصله کوتاهی حاج احمد و سایر سرداران نامی کردستان در معیت شهید بروجردی راهی جبهه‌های جنوب شدند تا تدابیر نوین دفاعی کشور، نظام فرهنگی یگان‌های رزمی منظم و مکانیزه سپاه در جنوب را سامان بخشیده و آزادسازی مناطق اشغالی خوزستان را سرعت بخشند. &lt;br /&gt;
رزمندگان تیپ 27 محمد رسول‌الله (ص) برای ورود به مصاف فتح‌المبین پس از طی یک دوره فشرده آموزشی توسط حاج احمد، خود را آماده کردند و در شب دوم فروردین‌ماه سال 1360 در محور دشت عباس (چنانه) وارد عرصه پیکار شدند و در این نبرد پیروزمند نقش اساسی ایفا کردند. پس از مدتی زمینه اجرای عملیات بیت‌المقدس در دستور کار یگان‌های رزمی قرار گرفت. حاج احمد علاوه بر مسئولیت خطیر فرماندهی تیپ، در تمامی مأموریت‌های شناسایی شرکت داشت و با نفوذ به قلب مواضع دشمن از نزدیک راه‌کارهای مناسب عملیات را شناسایی می‌کرد. &lt;br /&gt;
در شب دهم اردیبهشت‌ماه سال 1361 عملیات بیت‌المقدس آغاز شد و رزمندگان اسلام به فرماندهی حاج احمد از دو محور به مواضع دشمن یورش بردند. نقطه آغاز عملیات، منطقه دارخوین به سمت جاده اهواز – خرمشهر بود که با عبور نیروها از ورود متلاطم کارون به سمت دژ ما رد جهت‌دهی شده بود. با وجود حجم سنگین آتش کور و بی‌وقفه یگان‌های توپخانه ارتش بعث عراق، رزمندگان اسلام توانستند نیروهای دشمن را در این محورها زمین‌گیر کنند و کلیه پاتک‌های آن‌ها را دفع نمایند. یکی از فرماندهان عملیاتی جنگ در مورد نقش حساس ایشان در عملیات بیت‌المقدس می‌گوید: &lt;br /&gt;
اگر فرماندهی قاطع و عمل به موقع در بعد از ظهر روز اول عملیات بیت‌المقدس روی جاده اهواز – خرمشهر حاج احمد نبود عملیات به مشکلات زیادی برخورد می‌کرد. او در همان جا اسلحه کلاشینکف خود را به دست گرفت و تا مرز شهادت ایستادگی کرد و رزمندگان نیز با تأسی به او مقاومت بسیاری از خود نشان دادند که در نهایت جاده اهواز – خرمشهر حفظ شد. او به رغم جراحت وخیمی که از ناحیه پا داشت حاضر به ترک میدان نبرد نشد و با صلابت و اقتدار تمام از دژهای مستحکم و میادین متعدد مین، نیروهایش را عبور داد و در نهایت ساعت 11 صبح روز سوم خردادماه سال 1361 رزم‌آوران تیپ 27 حضرت رسول (ص) با جلوداری سردار حاج احمد متوسلیان در کنار سایر یگان‌های سپاه به خاک مطهر خرمشهر قدم نهادند. ایشان در عصر همان روز طی سخنان کوتاهی خطاب به دریادلان بسیجی در برابر مسجد جامع خرمشهر چنین گفت: همه عزیزان ما که تا امروز در خوزستان غوطه‌ور شده و به شهادت رسیده‌اند برای حفظ اسلام عزیز بوده هرچند داغ فراقشان جگر ما را سوزاند، اما خدا را شکر که بالاخره توانستیم امروز با آزادی خرمشهر قلب اماممان را شاد کنیم. در پی آزادسازی خرمشهر، حاج احمد در معیت سایر سرداران فتح خرمشهر به محضر فرمانده کل قوا حضرت امام خمینی (ره) مشرف شدند. در آن دیدار حضرت امام خمینی (ره) این سرداران دلاور، به ویژه حاج احمد را به گرمی مورد تفقد خاص خویش قرار دادند.&lt;br /&gt;
=== حضور در لبنان === &lt;br /&gt;
هنوز طعم شیرین فتح خرمشهر را در ذائقه‌اش احساس می‌کرد که خبر تلخ تهاجم ارتش صهیونیستی به خاک لبنان را شنید. او در اواخر خرداد سال 1361 طی مأموریتی به همراه یک هیئت عالی‌رتبه دیپلمات یک از مسئولین سیاسی – نظامی کشورمان راهی سوریه شد تا راه‌های مساعدت به مردم مظلوم و بی‌دفاع لبنان را بررسی نماید. &lt;br /&gt;
=== نحوه اسارت === &lt;br /&gt;
در چهاردهم تیر سال 1361، اتومبیل هیئت نمایندگی دیپلمات یک کشورمان حین ورود به شهر بیروت و در هنگام عبور از پست ایست و بازرسی،مزدوران حزب فالانژ اتومبیل را متوقف و چهار سرنشین خودرو مزبور به رغم مصونیت دیپلمات یک – توسط آدم‌ربایان دست‌نشانده رژیم تروریستی تل‌آویو گروگان گرفته‌شده و پس از شکنجه و بازجویی، به نظامیان اسرائیلی تحویل گردیدند،که از سرنوشت آنان تاکنون اطلاعی در دست نیست. در حالی هم رزمان آن مهاجر الی الله، مشتاقانه چشم‌به‌راه هستند تا خبری از او و هم رزمانش برسد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
اللهم فک کل اسیر&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار شاهد&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
SUBDOC\Sarbaz.htm&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
===مکاتبات احمد===&lt;br /&gt;
«پیام‌های برادر احمد، بس از تند و تیز بود، از توی پاکت درنیامده، دست و بال آدم را می‌سوزاند! گمان نکنم در طول تاریخ 8 سال جنگ کسی بتواند مکتوباتی لنگه نامه‌های برادر احمد به ستاد منطقه 7 پیدا کند. عکس‌العمل آقای بروجردی در برابر نامه‌های تند احمد خیلی جالب بود. ایشان علاقه عجیبی به برادر احمد داشت برای همین هم اصلاً از تندی لحن نامه‌های او نمی‌رنجید. بعضی اوقات می‌دیدم که حین مطالعه نامه‌های احمد، لبخند شیرینی روی لب‌های حاج محمد بروجردی نقش می‌بست. دست آخر هم به ما دستور می‌داد تندهای پیام احمد را بگیریم و تمامی کمبودها و مشکلات او را به تهران و مراکز مافوق منعکس کنیم.»&lt;br /&gt;
البته همین نامه‌های سانسور شده نیز که بنا بر مصلحت‌اندیشی دلسوزانه سردار بروجردی، تندی‌های آن‌ها گرفته شده بود، باز چنان آتش ناک بود که خرمن تفرعن پوشالی بزرگ‌ترین اندیشه قرن و کباده کشان منافق و لیبرال او را به آتش کشد. پادوهای موجه بنی‌صدر و اذناب مرکز نشین وی نیز کژدم صفت، به اقتضای طبیعت فاسقانة خویش عمل کردند. ماشین جعل و تهمت و شایعه‌سازی جبهة متحد ضدانقلاب به کار افتاد و این بار، آماج تیرهای زهرآگین عقده‌گشایی لیبرالیزم منحط، کسی نبود مگر اسد اُحد کردستان، احمد متوسلیان.&lt;br /&gt;
«از جمله شایعاتی که لیبرال‌ها علیه او سر زبان‌ها انداختند، این بود که شایع کردند فرمانده سپاه مریوان، منافق است! البته وقتی این شایعه به گوش احمد رسید، با یک حلم و صبر عجیبی با این قضیه برخورد کرد. با آن‌که از درون می‌سوخت، هیچ به روی خودش نیاورد و فقط می‌خندید!&lt;br /&gt;
کار به حدی بالا گرفت که یک روز خبر رسید از دفتر حضرت امام (ره) او را خواسته‌اند. احمد که سخت نگران وضعیت حساس جبهة مریوان در آن روزهای دشوار جنگ‌های کردستان بود. در هر صورت بلند شد آمد تهران، رفت و خودش را به دفتر حضرت امام (ره) معرفی کرد بعد از مراجعت به مریوان، آن‌قدر خوشحال بود که وجد و خوشحالی او حد و مرزی نداشت. سرانجام در برابر اصرار شدید بچه‌ها حاضر شد آنچه را دیده بود، به را یمان تعریف کند. می‌گفت: رفتم ببینم چه کارم دارند. دیدم قرار شده برویم دست‌بوسی حضرت امام. توی دفتر، به من گفتند: شما احمد متوسلیان هستید؟ گفتم: بله، منم. گفتند: الان که خدمت حضرت امام می‌روی، مثل حالا که توی چشم‌های ما نگاه می‌کنی، آنجا به چشم‌های امام نگاه نکن! فقط جواب سؤالات آقا را بده، هیچ مسئله‌ای هم نیست. نگران نباش.&lt;br /&gt;
بعد ما را بردند خدمت امام. دیگر نفهمیدم چه شد بغض گلویم را گرفته بود. خدایا! مگر می‌شد باور کرد؟! مرا به خدمت امام آورده‌اند! بعد دیدم امام فرمود: احمد! شما را می‌گویند منافق هستی؟! گفتم: بله، همین حرف‌ها را می‌زنند! دیگر نتوانستم چیزی بگویم. بعد، امام فرمود: برگرد، همان جا که بودی، محکم بایست! وقتی احمد به اینجای حکایت رسید، با ذوق و شوق گفت: حالا دیگر غمی ندارم، تأیید از حضرت امام گرفتم!»&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار شاهد&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
SUBDOC\HajAhmad1.htm&lt;br /&gt;
=== ظرف شستن ===&lt;br /&gt;
یکی می‌گفت: &amp;quot;تازه رسیده بودم به قرارگاه تاکتیکی و دلم می‌خواست حاج احمد را ببینم. همین طور که داشتم قدم‌زنان به طرف قرارگاه می‌رفتم، صحنه عجیبی دیدم. در میان آن سکوت و خلوتی بعد از ظهر که هر کدام از بچه‌ها از شدت گرما به سنگری پناه برده بود و چرت می‌زدند، حاج احمد در کنار تانکر آب نشسته بود و با دقت و وسواس خاصی، ظرف‌های ناهار بچه‌های قرارگاه را می‌شست. اول باور نکردم که حاج احمد باشد ولی وقتی به آرامی نزدیک رفتم، دیدم که خود اوست. با خودم گفتم آدم مثل حاج احمد با آن همه‌اید و بیضا، فرمانده تیپ?? حضرت رسول(ص) و مسئول قرارگاه تاکتیکی باشد و بیاید کنار تانکر آب، کاسه بشقاب‌های بچه‌ها را بشوید؟! در همین فکر بودم که یک‌هو به یاد دوربینم افتادم. به تندی، با دوربین قراضه‌ای که روی دوشم داشتم، جلو رفتم و قبل از این که متوجه شود، او را درون کادر دوربین جا دادم و با فشار تکمه‌ای، برای همیشه ثبتش کردم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار شاهد&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
SUBDOC\Khatere3.htm&lt;br /&gt;
=== ترکش نقلی ===&lt;br /&gt;
از ساعت‌ها پیش، دشمن پاتک‌های سنگینی را روی بچه‌ها انجام می‌داد و آن‌ها هم جانانه دفاع می‌کردند. در همین گیرودار، ناگهان غرش سهمناک و مهیبی را در کنار دژ مرزی شلمچه شنیدم. گلوله توپی در کنار حاج احمد و چند نفر از همراهانش ترکیده بود. گیج و گم، چرخی زدم و به میان توده خاک و دود رفتم. خاک‌ها که بر زمین نشست، چهره خاک‌آلود و پای ترکش‌خورده حاج احمد را که از آن خون بیرون می‌زد، دیدم. با دیدن این صحنه، به یک باره بچه‌ها فریاد یا ابوالفضل(ع) و یا امام زمان(عج) سر دادند و گریه‌کنان و بر سر زنان، به طرف او دویدند. همین طور که داشتیم به سر خودمان می‌زدیم و به پیکر مجروح حاج احمد نگاه می‌کردیم، یک دفعه او از پشت لایه‌های خاک، با همان نگاه پر از غیظ گفت: &amp;quot;ترکش نقلی‌اش مال ماست. آن وقت گریه و زا ریش مال شما؟ بس کنید&amp;quot;! جلوی خودمان را گرفتیم و اشک‌ها را پاک کردیم. حاج احمد کمربندش را باز کرد و به وسیله آن، بالای شریان ران را بست و به هر زحمتی بود، از جا بلند شد. بعدها که جای زخم و ترکش را دیدم، نفهمیدم چطور حاج احمد به ترکشی که به قدر نصف کف دست بود، می‌گفت ترکش نقلی! تازه در برابر اصرار ما برای انتقال به بیمارستان اهواز، با قاطعیت مخالفت می‌کرد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار شاهد&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
SUBDOC\Khatere2.htm&lt;br /&gt;
=== اجابت دعا === &lt;br /&gt;
شبی در جوار مرقد مطهر حضرت زینب (س) تا صبح به گریه و نماز مشغول بود. حوالی سحر به سیمایی بشاش و لبی خندان به سوی هم سفرانش آمد و در پاسخ به سؤال دوستانش که خوشحالی او را جویا شده بودند، گفته بود: از سر شب داشتم در فراق برادران شهیدم، مخصوصاً شهید محمد توسلی اشک می‌ریختم. به عمه سادات متوسل شدم، تا بلکه ایشان در کارم عنایتی فرمایند. چند لحظه پیش ناگهان دیدم یک پیرمرد نورانی با محاسنی سفید و لباس بسیجی بر تن، کنارم آمد و ایستاد و گفت: پسرم! بی‌تابی نکن، لحظه اجابت دعایت نزدیک شده است.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
اللهم عجل لولیک الفرج&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار شاهد&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
SUBDOC\Sarbaz.htm&lt;br /&gt;
=== ببین الان چی کار میکنم؟ ===&lt;br /&gt;
یک بار ازش پرسیدم «قضیه زندان رفتنت چی بوده،حاجی؟»&lt;br /&gt;
جواب نداد. خودش را به کاری مشغول کرد.&lt;br /&gt;
ـ حاجی، هفده شهریور چی کار می‌کردی؟ وقتی امام او مد، توی کمیته استقبال بودی؟&lt;br /&gt;
اخم‌هایش رفت توی هم.&lt;br /&gt;
ـ تو با قبل چی کار داری؟ ببین الآن دارم چی کار می‌کنم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
یادگاران، ج 9، ص 11&lt;br /&gt;
=== نان و پنیر ===&lt;br /&gt;
همراه ما کشیده بود عقب. باید یک کم استراحت می‌کردیم و دوباره می‌رفتیم جلو.&lt;br /&gt;
قوطی کنسرو را باز کردم و گرفتم طرف حاجی.&lt;br /&gt;
نگاهم کرد. گفت «شما بخور ین.من خوراکی دارم.»&lt;br /&gt;
دست مالش را باز کرد. نان و پنیری بود که چند روز قبل داده بودند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
یادگاران، ج 9، ص 25&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== مرگ بر صدام ===&lt;br /&gt;
حاج احمد آمد طرف بچه‌ها. از دور پرسید «چی شده؟» یک نفر آمد جلو و گفت «هرچی بهش گفتیم مرگ بر صدام بگه،نگفت.به امام توهین کرد،من هم زدم توی صورتش.»حاجی یک سیلی خواباند زیر گوشش.&lt;br /&gt;
ـ کجای اسلام داریم که می تونید اسیر رو بزنید؟! اگه به امام توهین کرد، یه بحث دیگه‌س.تو حق نداشتی بز نیش.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
یادگاران، ج 9، ص 26&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این متن دفاعیه تنها دست‌نوشته مدون و دارای ابتدا و انتهای باقی مانده از حاج احمد است. تاریخ نگارش این متن باید پاییز 1357 باشد:&lt;br /&gt;
&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
بسم‌الله الرحمن الرحیم&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
بسم‌الله القاسم الجارین مبیر الظالمین، بسم الله الرب المستضعفین، بسم الله الو احد القهار الجبار المنتقم، بسم الله الحی القیوم. بسم‌الله الا حد الصمد الذی لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد شیعه از ریشه شیع یعنی پیرو هدف مشخصی می‌باشد. اولین ندایی که در صدر اسلام علیه مقام‌پرستی و خودکامگی‌های خلفای بعد از پیغمبر بلند شد ندای شیعه بود که به پیروی از عدالت و تواضع و خشونت علی (ع)نسبت به مظلومان مسیر خود را تعیین و تا کنون نیز این خط مشی به وسیله پاسداران حقیقی مذهب حقه شیعه امتیاز خود را نسبت به مذاهب مقام‌پرست و استعمارگر و استعمار شده چه اسلامی و چه ... حفظ کرده است.چه بسا مشاهدات تاریخ و حقایقی که در طول زمان تا به حال به وقوع پیوسته خود شاهد این مدعاست که همواره رهبران حقیقی شیعه حتی اندک زمانی فرصت زورگویی و استثمار را به مقام‌پرستان معاصر خود نداده و با ندای ان الحیاه عقیده والجهاد. پوزه آنان را به خاک فلاکت مالیده و همواره در این راه پیروز واقعی بوده‌اند. بلی شیعه بدین ترتیب از همان اولین قدم زور و توطئه هم حق را گرفته و حق را خواسته و به حق عمل کرده وهم در این راه شهدایی داده تا در وجود ظلم شهادت دهند و هدف شیعه در اصرار برای بر انداختن زور و حب جا و مقام اصلاح جامعه و جایگزین کردن عدل و فراهم نمودن محیطی سالم جهت کلیه افراد جامعه است چون ریشه فساد همانا مظالم مقام پرستی‌ها نیرنگ بازی‌ها گزارش‌های کذب و بیوکراسی‌های مزورانه و پرونده سازی‌های دروغین و کسب ارتقاء پایه، درجه و الظالمین لما راوا العذاب یقولون هل الی مرد من سبیل؟ یعنی: هر که را خدا گمراه کند دیگر جز خدا بر او هیچ یاوری نیست و ستمکاران را بنگری که چون عذاب قیامت را به چشم ببینند در آن حال با حسرت و پشیمانی گویند: ای خدا راهی به بازگشت به دنیا برای ما هست و آیه 45 همین سوره و تری هم یعرضون علیها خاشعین من الذل ینظسرون من طرف خفی و قال الذین امن و ان الخاسرین الذین خسروا انفسهم و اهلیهم یوم القیامه الایان الظالمین فی عذاب مقیم. یعنی: در آن ظالمان را بنگری که به دوزخ می‌نگرند و در آن حال مو منان می‌گویند آری زیانکاران آن‌ها هستند آن‌ها کسانی هستند که خود و خانواده خود را در روز قیامت به زیان انداختند و ای مردم بدانید که ستمکاران عالم به عذاب ابدی گرفتارند. ونیز قرآن ما را به رفع فساد و ظلم و از بین بردن آن‌ها در سوره انبیاء آیات 13 و 14 و 15 فرا می‌خواند و می‌فرماید لا ترکضو او ارجعو الی ما اترفتم فیه و مساکن کم لعل کم تسئلون – قالوا یاویلنا انا کنا ظالمین – فما زالت تلک دعوی هم حتی جعلنا هم حصیدا خادمین یعنی: مگریزید که گریز فایده ندارد بلکه رو به خانه‌های خود آرید و به اصلاح فساد کاری‌های خویش که روزی ممکن است بازخواست شوید بپردازید. در آن هنگام ظالمین به حسرت و ندامت گفتند وای بر ما که سخت ستمکار بودیم و پیوسته همین گفتار حسرت بار بر زبانشان بود تا آنکه همه را طعمه شمشیر مرگ و هلاکت ساختیم. آیا رجعت از فساد به نیکی و اصلاح و ظلم به عدالت و زور به مساوات آن است که افراد بی گناه که تنها به اتهامات دروغین متهم شدند در دادگاه محاکمه شوند اگر این است معنی آن همه دیگر حرفی برای گفتن نیست و قرآن در آیاتی که ذکر شد سرنوشت فاسدین و ظالمین  یعنی و می‌خواهیم منت بگذاریم بر کسانی که ضعیف نگه داشته شده‌اند در زمین قرار دهیم آنان را پیشوایان و وارثین از ریاست محترم و قضات عظیم الشان که در این دادگاه حضور دارند تقاضایمند است که بینانه و از روی عدل و حکم وجدان بیدار و بی نظر کامل در این مورد قضاوت نمایند. ان الله یدافع عن الذین امنوا ان الله لا یحب کل خوان کفور یعنی همانا خداوند از ایمان آورندگان به حقیقت دفاع می‌کند و خداوند هرگز خیانت کار و ناسپاس را دوست ندارد والسلام علی من اتبع الهدی و دین الحق.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
متوسلیان&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار شاهد&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
دست نوشته شهید.htm&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosseini</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%AF%D9%84_%D8%A2%D8%B0%D8%B1</id>
		<title>شهید جواد دل آذر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%AF%D9%84_%D8%A2%D8%B0%D8%B1"/>
				<updated>2016-03-01T04:21:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosseini: ایجاد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== زندگینامه ==&lt;br /&gt;
فروردین ماه 1337 ه ش در مرکز مهم فقه جعفری، قم و در یک خانواده مذهبی و متدین به دنیا آمد. در سن پنج سالگی پا به مکتب نهاد و با کتاب آسمانی و عرفانی قرآن آشنا و در هفت سالگی وارد دبستان شد. از دوران کودکی به همراه پدر بزرگوارش در مجالس و محافل اسلامی و نماز جماعت شرکت می‌جست. مفتخر بود که از همان سنین، چهره ملکوتی علما از جمله امام عزیز (ره) را زیارت کرده و نسبت به این انسان‌های آسمانی، الفت و دوستی قلبی پیدا بکند.&lt;br /&gt;
جواد، توانست تحصیل در دوره ابتدایی را با موفقیت بگذراند، اما مشکلات مالی او را وادار کرد که رو به سوی محیط کار آورده و دوره راهنمایی تحصیلی را در کلاس‌های شبانه به اتمام برساند، ولی علی‌رغم استعداد عالی، موفق به ادامه تحصیل نشد و با تشویق و اصرار دوستان و برخلاف میل خانواده به استخدام کادر درجه‌داری ارتش درآمد. اما جوّ ناسالم ارتش، مجال ماندن را از او گرفت. از این رو، پس از بیست ماه ماندن در ارتش و گذراندن آموزش‌های نظامی و کسب تجربه رزمی، دل به استعفا سپرد و آنگاه با غیبت‌های مکرّر و تن ندادن به قوانین ضد اسلامی ارتش طاغوت، از آن خارج شد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او دوباره وارد محیط کار شد. امّا در کنار کار کردن، از تقویت بینش سیاسی و دینی خود نیز غافل نبوده و با مطالعه کتاب‌ها انس با طلاب علوم دینی, بر رشد عقلانی خویش می‌افزود. آنگاه که جرقه انقلاب در خرمن طاغوت افتاد, جواد یکی از کارآمدترین و مبارزترین جوانان قم و جلودار و پرچ مدار مبارزات در این شهر بود. دیگر زندگی او تلاش و کوشش و دویدن و نیازمند ین شد. و چنان شناخته شده بود که مأموریت بارها در صدد تعقیب و دستگیری او بر آمدند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از آن که حضرت امایم «ره» قصد مراجعت به ایران را پیدا کرد وی به عضویت کمیته استقبال از آن حضرت در آمد. و پس از ورود امام به میهن، او به عنوان یکی از اعضای گروه اسکورت، مسلحانه از ماشین حامل امام حفاظت می‌کرد. بعد از پیروزی انقلاب، به عضویت کمیته انقلاب اسلامی درآمد و در دستگیری عوامل طاغوت و قاچاقچیان مواد مخدّر تلاش و کوشش بسیاری کرد.&lt;br /&gt;
همچنین در آذرماه سال 1358 (ه.ش.) به اتفاق شهید محمد منتظری، به منظور مبارزه با صهیونیست‌ها به لبنان مسا فرات کرد. در سال 1359 (ه.ش.) به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد. بعد از گذراندن یک دوره آموزشی کوتاه مدت به سوی جبهه‌های جنگ شتافت و پس از آن نیز جبهه را رها نکرد و در این راستا رشادت‌ها به خرج داد و حماسه‌ها آفرید.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواد، ساله‌ای حضور خود در جبهه را با مسئولیت‌های گوناگونی از قبیل فرماندهی «محور» و «عملیات» لشگر 17 علی ابن ابی‌طالب (ع) طی کرد. او سرانجام در تاریخ 13/12/1364 در عملیات والفجر 8 به فیض عظیم شهادت نا یل آمد و از عالم ملک به جهان ملکوت پر کشید.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.ensani.ir/fa/content/82678/default.aspx&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
=== راوی پدر شهید ===&lt;br /&gt;
در یکی از سال‌ها، هنگام تحویل سال نو، جواد، یارانش را به دسته‌هایی چند تقسیم کرد. همین که سال تحویل شد، این‌ها در جای جای صحن حضرت معصومه (س) شروع به دادن شعار علیه رژیم پهلوی کردند، و همین طور مأمورین را دنبال خودشان به خارج صحن کشیده و به زد و خورد با آن‌ها می‌پرداختند، و از این راه روحیه انقلابی مردم را تحریک می‌کردند. جواد، سردمدار تظاهرات خیابانی در قم بود. خیابان‌های چهار مردان و آذر، هیچ‌گاه فداکاری‌های جواد را فراموش نمی‌کنند. بارها مأمورین به تعقیب وی پرداختند، اما هر بار با چابکی تمام، به یاری خدا از چنگشان گریخت. یک بار برایش پیغام دادند: بیا و دست از این کارها بردار، اگر دستگیرت کنیم بلایی بر سرت بیاوریم که آن سرش ناپیدا! جواد هم گفته بود: ما که خربزه خوردیم، پای لرزش هم ایستاده‌ایم. شما هرچه از دستتان بر می‌آید کوتاهی نکنید؛ همان‌گونه که ما!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.ensani.ir/fa/content/82678/default.aspx&lt;br /&gt;
=== حسین بورانی ===&lt;br /&gt;
شهید «جواد دل آذر»- فرمانده عملیات لشگر 17 – سر نترسی داشت. یک بار به نیروهایش گفته بود: بروید فلان جا! اگر شما زودتر رسیدید بمانید تا من هم بیایم، و اگر من زودتر رسیدم، می‌مانم تا شما بیایید. آقا جواد، هنگامی رسیده بود که هنوز نیروهایش نیامده بودند. پس از مدّتی دید عدّه ای دارند می‌آیند؛ به خیالش که نیروهای خودی هستند. کم کم که نزدیک شدند، دید عربی صحبت می‌کنند. جواد، از آنجا که اسلحه‌ای همراهش نبود، طوری حالت گرفت که آن‌ها خیال کنند او مسلّح است، و با این تاکتیک همه‌شان را اسیر کرده و بعد اسلحه یکی را گرفته و آن‌ها را به پشت خط منتقل کرده بود. یک بار دیگر هم که اسلحه داشت ولی فشنگش ته کشیده بود، باز با همین تاکتیک تعدادی از نیروهای دشمن را اسیر گرفته بود!»&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.ensani.ir/fa/content/82678/default.aspx&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== حسین بورانی ===&lt;br /&gt;
برادران واحد تبلیغات, هر بار که برای انجام مصاحبه‌ای با شهید «جواد دل آذر» - فرمانده عملیات لشگر- دم و دستگاهشان را بر می‌داشتند و می‌رفتند پیشش, وی به بهانه‌ای از انجام مصاحبه طفره می‌رفت. گاه می‌گفت:&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- من به این نوع مصاحبه‌ها اعتقادی ندارم!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاه می‌گفت:&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مصاحبه باید توی خط مقدّم و در شرایط سخت عملیاتی باشد!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و گاه همین که می‌آمد بدین خواسته آن‌ها جامه عمل بپوشاند, به محض مشاهده دوربین فیلم‌برداری, پنهان می‌شد و نقشه آن‌ها را با شکست مواجه می‌کرد. یک روز به ایشان گفتم:&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آقا جواد! بگذار از تو فیلمی, عکسی, سخنی, چیزی به یادگار داشته باشند, آخر چرا این همه لجاجت....؟&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواب داد:&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- فیلم‌بردار اصلی, خداست و اوست که ناظر بر اعمال ماست, و همین برای ما کافی است!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.ensani.ir/fa/content/82678/default.aspx&lt;br /&gt;
=== سیّد رضا طباطبایی ===&lt;br /&gt;
در عملیات «والفجر 8», در یک مرحله, دشمن دست به پاتک بسیار شدیدی زد به طوری که بچه‌ها کاملاً روحیه‌شان را باخته بودند و گفتند بزودی خط سقوط خواهد کرد!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سنگرهای ما در این مقابله, چاله‌های کوچکی بود که از توی آن‌ها به سمت دشمن تیراندازی می‌کردیم. شدّت آتش عراق به حدی بود که همه زمین‌گیر شده و قدرت سربالا کردن نداشتیم.&lt;br /&gt;
در همین هنگامه اضطراب آلود یک باره کسی از پشت سر پرید توی سنگر من و گفت:&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- سیّد! چطوری؟&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم شهید «جواد دل آذر» است. سلام کردم و او با خونسردی و خنده گفت:&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- خوب چه خبر؟ می‌بینم دارد خوش می‌گذرد؟&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من هم مقداری اطلاعات از خط و حال و روز بچه‌ها به ایشان دادم و او هم موقعیت جبهه را مقداری تشریح کرد و بعد وقتی دید دشمن بدجوری به ما پیله کرده و روحیه بچه‌ها هم کاملاً تضعیف‌شده, رو به من کرد و گفت:&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- تو برو آن سر خط و چند تا «یا حسین» بگو و بیا.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من رفتم آن طرف و جواد هم از این طرف, شروع کردیم یک باره «یا حسین» گفتن که بچه‌ها روحیه عجیبی گرفتند و از هر طرف با قدرت تمام با دشمن درگیر شدند؛ آر. پی. جی زن‌ها از یک سو و جواد هم تیربار به دست از سمت دیگر.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه, چیزی نگذشت که جواد یک جیپ فرماندهی عراقی را با سرنشینانش به ورطة هلاکت نشاند و چند دستگاه تانک و نفر بر را هم آر. پی. جی زن‌ها ناکار کردند..&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدین ترتیب کم کم عراقی‌ها عقب‌نشینی کردند و خطی که در حال سقوط بود نجات یافت و کاری که می‌بایست در عوض یکی دو روز انجام می‌گرفت, در طول یکی دو ساعت بس امان آمد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این نبود مگر جرئت و جسارت «جواد» و ترفند معقولی که به کار گرفت!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.ensani.ir/fa/content/82678/default.aspx&lt;br /&gt;
== آثار ==&lt;br /&gt;
=== سخن شهید === &lt;br /&gt;
«...فرمانده خوب کسی است که نیروهایش را همیشه در حالت آمادگی برای حماسه‌آفرینی و شهادت نگه دارد. کسی است که همیشه پیش‌مرگ نیروهایش باشد و برای تقویت روحیه فداکاری، در آن‌ها هم رنگ آنان گردد»...&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.ensani.ir/fa/content/82678/default.aspx&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosseini</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید بهنام محمدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2016-02-22T07:42:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosseini: ایجاد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== زندگینامه == &lt;br /&gt;
در سال 1345 صدای گریه نوزادی در محله کوت شیخ خرمشهر پیچید و نام بهنام به وجودش زینت بخشید، دوران شیرین کودکی را با شادی و نشاط سپری کرد، و در کوچه پس کوچه‌های خرمشهر که خونین‌شهر نام گرفت درس آزادگی و صفا آموخت. گام‌های کوچکش را در راه بزرگی نهاد و پس از اتمام تحصیلات ابتدائی به مسجد راه یافت.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جریان پیروزی انقلاب همپای بقیه مردم با جسم کوچکش در تظاهرات شرکت می‌کرد. پس از پیروزی انقلاب تهدید چنگال‌های تجاوز دشمن را بر میهن عزیزش احساس نمود و دانش‌آموز مدرسه عشق گشت، خانواده وی به مسجدسلیمان مهاجرت کردند، اما بهنام امتناع ورزید تا پرچم‌دار عاشقی در خرمشهر باشد، و مقاومت نماید. او با جثه کوچکش اولین تدارکاتچی جنگ شد و سقایی مدافعان شهرش را نمود و با نارنجک اقدام به سرنگونی دشمن می‌کرد. به شناسایی مواضع استقرار آنان اقدام می‌نمود تا شیرین‌ترین میوه نخل آسمانی‌ترین شهر ایران شد و در تاریخ 28 آبان ماه سال 1359 در سن 14 سالگی 6 روز قبل از سقوط خرمشهر بر اثر اصابت ترکش به سر و صورت و سینه در نوجوانی به وصال رسید، مزار اسطوره نوجوان ایرانی در گلزار شهدای خرمشهر سم بل عشق به میهن گشت.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=309&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
=== کربلای خرمشهر ===&lt;br /&gt;
در میان آتش و خون که خرمشهر رنگ خون را به خود می‌دید نوجوانی زیگزاگ می‌دوید و به سمت ما می‌آمد، بهنام بود، فریاد زدم، «بهنام مواظب خودت باش» با سرعت خودش را به ما رساند برایمان آب آورده بود علی‌اکبر کربلای خرمشهر با قمقمه‌ای که از حوض خانه‌های خالی پر آب کرده بود، حیات دوباره‌ای به ما بخشید، در همه شرایط سخت وجود بهنام برایمان نعمت آور بود، دلیرانه به سراغ دشمن می‌رفت و آر پی چی برایمان تهیه می‌نمود. تهیه نارنجک، خشاب پر از فشنگ، شناسایی و تدارکات در آن شرایط سخت از جمله وظایف او بود. بهنام خاطره شهدای نوجوان دشت کربلا را تکرار کرد و با رشادت پرچ مدار عاشقی گشت.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: سید صالح موسوی &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=309&lt;br /&gt;
=== شناسایی === &lt;br /&gt;
کنار پنجره ایستاده و به دوردست خیره شده بود، با لبخندش سکوت حاکم را شکست و گفت: «من خانه به خانه شناسایی می‌کنم و در هر خانه که عراقی‌ها بودند به شما علامت می‌دهم. بچه‌ها هم پس از شوخی به دنبال وی حرکت می‌کردند، نرسیده به دبیرستان دکتر هشترودی بهنام ایستاد و سریع علامت داد، آر پی چی را برداشتم و خودم را به خیابان رساندم، ایستادم و هدف‌گیری کردم چند لحظه بعد با فشردن ماشه با فریاد الله‌اکبر بهنام متوجه شدم که تانک را منهدم کرده‌ام. بقیه بچه‌ها هم با رگبار، ستون پیاده دشمن را به عقب راندند. از عرض خیابان گذشتیم. بهنام با سرعت از ما دور شد به دنبال او از تقاطع کوچه گذشتیم اما از بهنام اثری نبود. در یک خانه مدتی منتظر او شدیم و تصمیم گرفتیم به سمت مسجد جامع برگردیم، شخصی از پشت سر مرا صدا کرد، بهنام بود، خندید. من بسیار نگران شده بودم اما او با لبخندش امید را به دلم نشاند. سپس آ درس محلی را که تعداد زیادی از عراقی‌ها در آنجا بودند به ما داد و گویا آن‌ها بهنام را به اسارت گرفته بودند، اما او وانمود کرده بود که مادرش را گم کرده و می‌خواهد او را پیدا کند، جثه کوچک بهنام عراقی‌ها را گمراه کرده و او از چنگال آنان گریخته بود. بچه‌ها همه ساکت بودند، بهنام که از سکوت ما تعجب کرده بود آ درس را مجدد تکرار کرد. حرکت کردیم و در یک حمله کوچک توانستیم تمام آن افراد را از بین ببریم. چند قبضه کلاش، یک آر پی چی و مقداری مهمات غنیمت شناسایی بهنام بود، حسین که این رشادت بهنام را تحسین می‌کرد دستی بر سر او کشید و بهنام را بوسید.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
راوی: سید صالح موسوی &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=309&lt;br /&gt;
=== پیغام ستاره خرمشهر === &lt;br /&gt;
مرتضی از خبرنگاران فعال جبهه بود، چند بار خواسته بود که با بهنام مصاحبه کند اما او حاضر نشده بود، روزی به من گفت: «آقا سید همه خرمشهر را می‌شناسند می‌دانند که چطور خونین‌شهر شد، اما نمی‌دانند که کنار رزمنده‌های ما نوجوانی به اندازه تمام عالم مقابل دشمن ایستاد و از سرزمین و آرمانش دفاع کرد، می‌خواهم دنیا صحبت این بچه را بشنود اگر این بچه مثل خیلی از رزمنده‌های دیگر گمنام در تاریخ بماند، گناهش با شماست، من با بهنام صحبت کردم و او راضی به مصاحبه شد. مرتضی ضبط را روشن کرد، بهنام با صدای مرتعش گفت: «بچه مسجدم، بچه خرمشهرم، از مسجد به جبهه راه پیدا کردم». سکوت کرد، مرتضی پرسید: «در جبهه چه کار می‌کنی؟» بهنام خندید و گفت: «هر کاری که بتوانم انجام می‌دهم، قبضه آر پی جی، غذا، دارو، سرنیزه، و هر چیز دیگر که احتیاج داشته باشند، به آن‌ها می‌رسانم» بهنام که دوست داشت سریع‌تر مصاحبه تمام شود، به من گفت: «کافی است»، مرتضی خندید و پرسید: «بهنام چه پیامی برای همسالان خودت داری؟». بهنام آهی کشید و با لبخند گفت: «آقا مرتضی من برای پدر و مادرم پیام دارم، مادرها بچه‌هایشان را جنگجو بار بیاورند، نه مانند بچه‌های لوس که کارشان نشستن در خانه باشد بخورند و بخوابند، طوری آن‌ها را تربیت کنند، که بتوانند بجنگند». مرتضی خندید او را بوسید و گفت: «آقا بهنام، ما را مفتخر کردید» اما بهنام در سکوت فرو رفت؛ و به لانه خالی کبوترها خیره گشت.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
راوی: سید صالح موسوی &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=309&lt;br /&gt;
=== شهادت === &lt;br /&gt;
روز 28 مهرماه سال 1359 دشمن تا خیابان آرش خرمشهر، آمده بود، شهر را به شدت می‌کوبیدند، و می‌خواستند، پل را بگیرند، بهنام تلاش می‌کرد تا دلمان را به دست بیاورد. ما او را با خودمان ببریم اما من به او گفتم: «نزدیک ظهر، ماشین مهمات از راه رسید، پشتم به خیابان آرش بود که متوجه شدم بهنام آمده است، بهنام که عصبانیت را دید گفت: «ببین صالح از تکاورها برایت جوراب سفید گرفته‌ام بیا بپوش». او را گرفتم و به داخل سنگر کشاندم و گفتم: «مگر نگفتم نیا چند روز است که پوتین از پاهایم بیرون نیامده است، حالا تو می‌گویی جوراب بپوشم». مظلومانه گفت: «حالا برایت آورده‌ام، بگذار کنارتان بمانم». دستی بر سرش کشیدم و گفتم: «بهنام تو را به خدا در سنگر بمان و تا بهت نگفتم بیرون نیا» رفتیم گوشه ساختمان تا با بچه‌ها مشورت کنیم، که چگونه با عراقی‌ها مقابله کنیم، ناگهان موج انفجار همه ما را از زمین بلند کرد، ترکش به استخوانم اصابت کرده بود، وانت یکی از بچه‌ها جلوی پایم ترمز کرد، وقتی سوار شدم چشمم به بقیه بچه‌ها که در پشت آن بودند افتاد زمین و زمان در نظرم تیره و تار شد، خدایا چه می‌دیدم بهنام دهانش پر از خون بود و ترکش به سر و صورتش اصابت کرده بود، فریاد زدم: «بهنام تو را به خدا بلند شو». از زیر پلک‌های پرخونش نگاهی به من انداخت و خندید. دستی بر موهایش کشیدم صدایش کردم با جوراب سفیدی که برایم آورده بود، خون را از روی صورت و سینه‌اش پاک کردم، بهنام امانت پیش من بود سینة پر خونش را لمس کردم بوییدم و تلخ گریستم. تا بیمارستان با او حرف زدم و صدایش کردم، و در آنجا بهنام را به اتاق عمل بردند، لباس‌هایش بر روی تخت جلوی چشمانم بود فریاد می‌زدم و گریه می‌کردم، یک آمپول ضد شوک به من زدند و زمانی که به خودم آمدم بهنام پرواز کرده بود، درست شش روز قبل از سقوط خرمشهر... او تاب دیدن اجنبی را در زادگاهش نداشت.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
راوی: سید صالح موسوی &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=309&lt;br /&gt;
=== موهای آشفته ===&lt;br /&gt;
شهر، دست عراقی‌ها افتاده بود. در هر خانه، چند عراقی پیدا می‌شد که یا کمین کرده بودند و یا داشتند استراحت می‌کردند. خودش را خاکی می‌کرد. موهایش را آشفته می‌کرد و گریه کنان می‌گشت. خانه‌هایی را که پر از عراقی بود، به خاطر می‌سپرد. عراقی‌ها هم با یک بچه خاکی نق و، کاری نداشتند. همیشه یک کاغذ و مداد هم داشت که نتیجه شناسایی را یادداشت می‌کرد. پیش فرمانده که می‌رسید، اول یک نارنجک، سهم خودش را از غنائم بر می‌داشت و بعد بقیه را به فرمانده می‌داد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://navideshahed.com/fa/index.php?Page=definitionnews&amp;amp;UID=335774&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosseini</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهیدبهروز مرادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2016-02-21T08:46:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosseini: ایجاد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== زندگینامه == &lt;br /&gt;
در سال 1335 چشم به جهان گشود. او دوران کودکی را در کنار صفا و محبت خانواده سپری کرد. از همان آغاز میان دوستان و آشنایان به دلیل داشتن هوش و ذکاوت مشهور شد. او پس از اخذ مدرک دیپلم تحصیلاتش را در رشته هنرهای زیبا دانشگاه اصفهان ادامه داد، بهروز در همین زمان شغل معلمی را برای خویش برگزید. با آغاز جنگ تحمیلی مرادی به همراه پدر و برادرش عازم جبهه‌های نبرد شد، اما خیلی زود پدر بزرگوارش به شهادت رسید.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
او در 45 روز آغاز جنگ رشادت‌های فراوانی از خود بر جای گذاشت، زمانی که در روز 4 آبان سال 1359 به علت خیانت بنی صدر خرمشهر سقوط کرد، آخرین نفری که تا پای جان ایستاد و پس از همه از شهر خارج شد بهروز مرادی بود، تمام هنرمندان حاضر در جنگ با نام او آشنا بودند، مرادی در عملیات ثامن‌الائمه برادر عزیزش را از دست داد، اما باز مقاوم و سربلند در برابر رژیم بعثی ایستادگی نمود، اوج دلاوری‌های بهروز در زمان آزادی خرمشهر بود، مرادی علاوه بر جهاد در امور فرهنگی و هنری نیز فعالیت داشت، او در طول هشت سال دفاع مقدس جوانمردانه جنگید، تا اینکه در آخرین روزهای جنگ با حمله دیگر عراق به جبهه‌های حق علیه باطل شتافت و در روز چهارم خردادماه سال 1367 پس از انهدام هشت تانک دشمن، شلمچه، میعادگاه عاشقان را در سن 22 سالگی به خون خویش زینت داد. پیکر پاک بهروز مرادی در گلزار شهدای خرمشهر به خاک سپرده شد تا مزارش زیارتگاه عاشقان شهادت باشد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=287&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
=== سقوط === &lt;br /&gt;
دیشب خواب دیدم یک هواپیمای عراقی در حال سقوط است و خلبان آن با چتر در حال فرود آمدن از آسمان می‌باشد، ساعت 6:30 دقیقه بامداد که برای نوشتن دنباله تابلوی (به خرمشهر خوش آمدید) به محل کارم رفتم، سه تن از پاسداران نیز آنجا بودند، خوابم را برای آن‌ها تعریف کردم. ساعت 9 صبح «برادر عیدی» از راه رسید و با خوشحالی گفت: «یک هواپیمای عراقی با موشک هاگ» سقوط کرد. خلبان آن را سالم دستگیر کردیم. آن روز خلبان هواپیما کتک مفصلی از بچه‌های اصفهان در منطقه «دارخوین» نوش جان می‌کند. درجه‌های سروانی (سه ستاره) خلبان عراقی را «رحیم نصاری» به غنیمت گرفته بود، (خوابم تعبیر شد).&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: خود شهید&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=287&lt;br /&gt;
=== وضو با خون شهدا ===&lt;br /&gt;
بهروز در همه رشته‌ها تبحر داشت، بسیجی بود، مخلص. رشادت در دستانش گم می‌شد، عکاسی، طراحی، نقاشی، خطاطی، شعر، گراف یک، سخنرانی، نویسندگی، دغدغه‌های خاص در زندگی او بود، نمی‌دانستی او را با کدام لقب بخوانی، واژه‌های نو دست‌مایه نویسندگی‌اش بود، یادم هست برای اولین بار در ورودی خرمشهر نوشت: «با وضو وارد شوید کوچه‌های این شهر با خون شهید مطهر شده است» و در ورودی دیگر نوشت: «به خرمشهر خوش‌آمدید جمعیت 36 میلیون نفر». در آخرین روزهای جنگ به سراغ مرتضی قربانی رفت، مرتضی فرمانده لشگر 25 کربلا بود، با او عازم جبهه شد. مرادی جنگنده هم بود، در شلیک آر پی تخصص داشت، حتی می‌توانست گلوله آر پی را داخل لوله تانک شلیک کند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
مقابل تانک‌های عراقی ایستاد، تانک‌ها با شلیک هر گلوله در آتش می‌سوختند. بهروز مجروح شد، اما دوباره برخاست با چفیه دستش را بست، گوشت دستش جدا شده بود، قربانی فریاد زد: «بهروز برگرد عقب». اما او حال دیگری داشت، بی توجه پاسخ داد: «نه خیر؛ یک بار در سال 1359 عقب رفتیم بس است، مگر از روی جنازه من بگذرند». بهروز ماند تانک‌ها می‌سوختند، بوی دود و باروت در فضا پیچید، ناگهان دلیرمرد ایران بر زمین افتاد. قطرات خون بر خاک شلمچه می‌ریخت، این بار خاک با خون شهدا وضو می‌ساخت.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
راوی: حاج عبد زاده&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=287&lt;br /&gt;
=== بوسه بر ضریح ===&lt;br /&gt;
ساعت 2 از دزفول به طرف اندیش مک حرکت کردیم. قصد ما «عین خوش» بود، زیرا تازه آزاد شده بود. از جاده دهلران گذشتیم، ساعت 3:30 وارد دشت عباس شدیم، تعداد زیادی از تانک‌های دشمن سوخته بود. ساعت 3:45 دقیقه به پادگان عین خوش رسیدیم، که نیروهای اسلام به تازگی در آن مستقرشده بودند. کمی جلوتر رفتیم. یک سرباز که با ما سوار مینی‌بوس شده بود، گفت: «نترس! عراقی‌ها نمی‌زنن، اگه بزنن! بچه‌ها می‌رن توپ‌هاشون رو غنیمت می‌گیرن» جلوتر امامزاده عباس (ع) بود، امامزاده ویران بود، اما مقبره‌های آن سالم به نظر می‌رسید. میله‌ها حافظ مقبره بودند. به رنگ سبز سقف آن ضربه خورده بود، و در قسمت دیگر امامزاده سه تانک خودی در مقابل سه تانک عراقی منهدم شده بود، خانه‌های اطراف امامزاده خالی به نظر می‌رسید، زخم گلوله‌ها بر پیکر آن مشهود بود، زیارت کردیم. عده ای از عرب‌های محلی به زیارت آمده بودند، بوسه‌های آن‌ها بر مقبره امامزاده عباس (ع)، تماشایی بود، من ناخودآگاه گفتم: «فصل بازگشت آوارگان است».&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
راوی: خود شهید&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=287&lt;br /&gt;
== آثار ==&lt;br /&gt;
=== وصیت‌نامه === &lt;br /&gt;
اینجانب بنده گناهکار،&amp;quot;بهروز&amp;quot; به فرمان امام امت، به عنوان بسیجی در جنگ وارد و به اختیار خودم به خاطر حراست از خون پاک شهدای اسلام، به دفاع از جمهوری اسلامی ایران برخاسته و با خود عهد نمودم تا دفن سلطه ابرقدرت‌ها و نابودی متجاوزین به جرم استقلال آزادی جمهوری اسلامی، استقامت و پایداری نمایم و اکنون نیز می‌دانم که چرا باید به دشمن هجوم برد و بر اساس همین آگاهی است که در عملیات شرکت می‌کنیم. معتقد هستم ما پیروز خواهیم شد و برای رسیدن به پیروزی نیز باید از همه چیز خود گذشت و دنیا را برای اهلش گذاشت.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=287&lt;br /&gt;
=== دست‌نوشته ===&lt;br /&gt;
راستش را بخواهی چیزی برای نوشتن ندارم، بنابراین مجبورم گاهی از پرندگان روی آسمان برایت بنویسم و گاهی از ماهی‌های ته رودخانه. نامه قبلی را که می‌نوشتم، (بعد از پیدا شدن استخوان‌های محمود رضا دشتی) سخت پریشان بودم و دلم می یک بنده خدایی یک سیلی محکم توی گوشم می‌زد، تا لااقل بهانه‌ای برای گریستن پیدا می‌کردم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
اما خوب چه کنیم که خیلی از بغض‌ها در گلو خفه می‌شود و هنوز حادثه‌ای رخ نداده و اشک در چشمانمان نخشکیده، یک اتفاق دیگر می‌افتد و اینجا مجالی برای اندیشیدن و تفکر بر حادثه‌ها و لحظه‌ها و صحنه‌ها کمتر حاصل می‌شود، تا می‌آیی سرت را بخارانی روزها از پی هم و هفته در پی او و پشت سرش ماه‌ها، مثل واگن‌های قطار پشت هم از جلوی تو می‌گذرند که توی هر کدام از این واگن‌ها انباری از خاطره‌ها نهفته است و بعد که همه چیز از شور و هیجان افتاد و در گوشه‌ای مثل این اتاق که من در آن نشسته‌ام آرامشی حاصل شد٬ می‌فهمی که ای بابا کجا بوده‌ای، و حالا کجا آمده‌ای، آن روزی که توی کوچه‌ها دنبال یک فرقان می‌گشتی که مجروح تیرخورده‌ای را با آن به مسجد جامع برسانی. دیروز توی کوچه‌ها پشت گل فروشی، جنازه «سامی» و «محمود» به حالت سجده بر زمین بود و امروز تصویر آن‌ها بر دیوار نمازخانه. آن روزها فریاد بر سینه آسمان خط سرخ می‌کشید که آی به داد ما برسید! بچه‌ها دارند قتل‌عام می‌شوند... و کسی پاسخگو نبود به جز خدا. خدایا کجا بودیم؟ چه بر ما گذشت؟ آیا کسی از مظلومیت فرزندان روح خدا چیزی می‌داند؟ آیا هنوز هم در فکر آبگرم کن و زیلو و بخاری هستند. آیا کسی از رقص مرگ چیزی می‌داند، آیا کسی می‌داند که توی کوچه‌های خرمشهر خون این حماسه‌آفرینان در میان دود و خاکستر انفجار خمپاره‌های خصم، چسان بر زمین می‌ریخت؟ یا هنوز در فکر این هستند که ای کاش مرزها باز می‌شد و ما هم سری به دوستان خارج از کشور می‌زدیم؟ و در زیر سرخی نور چراغ‌ها و در میان دود سیگارها، شراب سرخ می‌نوشیدیم و اگر حالی باشد به رقص و پای‌کوبی.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
این دود کجا؟ آن دود کجا؟ این سرخی کجا؟ ای مرده‌های متحرک! به خود آیید که ما مرده دیده‌ایم! ای بزک کر ده‌های شمال شهر! آی بزک کرده‌های شمال... ای دلقک‌های سیرک که دوست دارید، به شما بخندند! آی بیچاره! شما کجای کارید؟&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
ما جنازه‌های بادکرده و کرم‌زده عراقی‌ها را دیده‌ایم و شما را هم دیده‌ایم. فرقتان با آن‌ها این است که هنوز هم می‌خورید و می‌خوابید و نشخوار می‌کنید.... اما به زودی کرم خواهید زد، زیاد بر تن خود عطر نمالید که آب در هاون کوبیدن است. شما هنوز از روزی خداوند بهره می‌برید ولی شاکر نیستید و لابد حق دارید، چون شما قبلاً شاکران درگاه عالی هرزه بوده‌اید و از خوان بی‌پایانش بهره‌مند. مرا بگو! خوشحال هستم از اینکه آرامشی حاصل‌شده و می‌توانم دمی بر گذشته‌ها! فکر کنم٬ غافل از اینکه تازه اول کار است؟ گفتم چند روزی از جبهه خارج شوم، برای روحیه‌ام خوب است، غافل از اینکه انسان در پشت جبهه زنده‌به‌گور است.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آبادان، پر شین هتل ـ اتاق 223&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از مرخصی شهریورماه سال 1361&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=287&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosseini</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81%DB%8C</id>
		<title>شهیدبهروز پور شریفی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81%DB%8C"/>
				<updated>2016-02-19T04:17:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosseini: ایجاد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== زندگینامه ==&lt;br /&gt;
بهروز ساکن یکی از شهرهای استان آذربایجان شرقی به نام جلفا بود. او در سال 1358 به عنوان پاسدار افتخاری به عضویت سپاه پاسداران درآمد و ضمن همکاری با این ارگان به عنوان شهردار شهر نیز فعالیت نمود. مدتی بعد مسئولیت جهاد سازندگی منطقه را نیز به عهده گرفت. گرچه کار جهاد محرومیت زدایی و گسترش آبادانی است، اما مهندس از کارهای فرهنگی غافل نشد. او دانش آموخته رشته راه و ساختمان بود و مدرک کارشناسی خود را از دانشگاه تبریز اخذ کرده بود.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
تشکیل کتابخانه‌های روستایی، ایجاد انجمن اسلامی منطقه و ... از جمله کارهای اوست. او در سال 1352 در دانشگاه تبریز، با شهید باکری آشنا شد و از همان جا با آنان همراه و هم قسم گردید و در مبارزه علیه شاه از هیچ تلاشی فروگذار نکرد. از تیرماه سال 1360 مدتی در مهندسی قرارگاه نجف اشرف و سپس در زمان عملیات خیبر در واحد مهندسی ستاد مرکزی جهاد فعالیت نمود و طرح‌های عظیمی با مدیریت وی به ثمر رسید:&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
1- طراحی سازه &amp;quot;فانوس دریایی&amp;quot; رفلکتورهای حفاظ کشتی‌ها در جنگ خلیج‌فارس&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
2- طراحی و نظارت بر پل شناور فجر&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
3- طراحی دکل با ارتفاع 3000 متر جهت تأسیسات مهم کشور&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
4- طراحی تخلیه کمپرسی با سیستم جاروبی برای مناطق در دید دشمن&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
5- طراحی سطح شناور برای نصب پل مکانیکی 912 جهت کار در هور&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
6-طراحی سینه خمپاره‌انداز در مناطق باتلاقی&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
7-طراحی و ساخت پل‌های نفر رو تا دهانه 120 متر&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
8- طراحی سنگرهای پیش‌ساخته فلزی بتونی و سنگرهای ویژه&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
9- طراحی پناهگاه‌های شهری و پناهگاه‌های VIP و... &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
بعد از اتمام جنگ نیز شرکت &amp;quot;سازه پردازی&amp;quot; با مدیریت او اداره شد و شرکت &amp;quot;انصار آذر&amp;quot; با تدبیر او فعالیت نمود تا اینکه به سمت مشاورت عمرانی استانداری آذربایجان شرقی منصوب شد. سرانجام در آخرین روز فروردین‌ماه سال 1374 در حین انجام مأموریت در جاده تبریز به شهادت رسید.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=15034&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
=== شهردار ===&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
مهندس جوان شب و روز در تلاش و تکاپوست. خستگی نمی‌شناسد. و با این همه، هیچ ادعایی ندارد. لباس و رفتار و برخوردهایش طوری است که اگر کسی نشناسدش، باور نمی‌کند که این مهندس جوان، شهردار و مسئول جهاد جلفاست. خودش- به مناسبتی- نقل می‌کرد: «در زمانی که شهردار جلفا بودم، روزی استاندار وقت برای بازدید به منطقه آمد. بعد از کلی بازدید و صحبت پرسید: «پس شهردار کجاست؟» -خودم هستم. تا این را گفتم به تعجب آمد. فکر می‌کرد که من آبدارچی هستم و انتظار داشت که شهردار با بیا و برو و کت و شلوار اتوکرده و ... باید باشد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=15034&lt;br /&gt;
=== همراه با پاسداران ===&lt;br /&gt;
از تبریز راهی جلفا می‌شویم. بوی پاییز فضا را فرا گرفته است. اولین روزهای مهرماه 1358 می‌باشد. به جلفا می‌رویم تا «سپاه جلفا» را تشکیل بدهیم. در جلفا، چیزی از آن سپاه نیست، نه مکانی، نه وسیله نقلیه‌ای... دست خالی وارد شهر می‌شویم. از تبریز که می‌آمدیم، امیدوارمان کردند: ان‌شاءالله در جلفا امکانات فراهم می‌شود.» راهنمای گروه از اوصاف و اخلاق و اخلاص «شهردار جلفا» برایمان می‌گوید و آن قدر تعریفش می‌کند، که ندیده و نشناخته علاقمندش می‌شویم. به جلفا که می‌رسیم، یک راست می‌رویم شهرداری. می‌رویم اما نگران از اینکه آیا خواهیم توانست سپاه را در این شهر مرزی راه بی اندازیم یا نه؟ اما شهردار جوان جلفا را که می‌بینیم، احساس اطمینان در دلم جان می‌گیرد. «مهندس» صدایش می‌کنند. 24 سال بیشتر ندارد، دیدار و گفتگو که آغاز می‌شود، پختگی پیرا نهش متعجبم می‌کند. احساس می‌کنم «پاسداری» ست در لباس شهردار، مهندس بهروز پور شریفی! نگرانی و تشویش از ذهنم رخت بر می‌بندد. اتاق‌های اختصاصی شهردار در طبقه دوم ساختمان شهرداری را در اختیار ما قرار می‌دهند و فعالیت ما برای راه‌اندازی سپاه آغاز می‌شود... مهندس بی‌وقفه به ما سر می‌زند. کمبودها را جویا می‌شود و جبران می‌کند. جوانان مشتاق به سپاه روی می‌آورند و بسیاری از این مشتاقان بدون هیچ چشم‌داشتی به عنوان «پاسدار افتخاری» به سپاه می‌پیوندند...&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=15034&lt;br /&gt;
=== معبر در دل رودها ===&lt;br /&gt;
13 کیلومتر، پاره‌های دل «حاج بهروز» در هم تنیده می‌شود، 13 کیلومتر تمام تا مرداب‌ها و آب‌های «هورالهویزه» رزمندگان را به درون خود نکشند، رزمنده‌هایی که کوه‌ها در زیر پایشان می‌لرزد، از «هورالهویزه» می‌گذرند: پل عظیم خیبر. پل خیبر بر روی «هورالهویزه»، پل بعثت بر سینه توفانی «اروند»، پل نصر بر شانه‌های کوهستان غرب، ارتفاعات حاج عمران و ... همه و همه تولد خود را مدیون یک مهندس راه و ساختمان‌اند: حاج بهروز پور شریفی! -حاجی! مواظب خودت باش... صدای محکم رزمنده است خطاب به حاجی. خط مقدم است. از هر طرف تیر و ترکش می‌بارد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
همه شهادت خود را زندگی می‌کنند... رزمنده خطابش می‌کند: «مواظب خودت باش...» و حاجی بی هیچ اضطراب و تشویشی بر می‌گردد. با همان لبخند آشنا و همیشگی: -جثه من کوچک و سطح ترکش گیر آن کم است، طوریم نمی‌شود!... طوری می‌گوید: «طوریم نمی‌شود» که انگار هنوز سال 1359 فرا نرسیده و آقا بهروز در ساختمان شهرداری جلفاست. انگار اینجا منطقه جنگی نیست.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=15034&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosseini</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82%DB%8C</id>
		<title>شهیداسماعیل دقایقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82%DB%8C"/>
				<updated>2016-02-15T11:29:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosseini: تکمیل&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = اسماعیل دقایقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید اسماعیل دقایقی 01.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = شهید اسماعیل دقایقی&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  ۱۳۳۳ ، [[بهبهان]] ، [[استان خوزستان|خوزستان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۲۸ دی|۱۳۶۵/۱۰/۲۸]] ، [[شلمچه]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = پاسدار&lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید اسماعیل دقایقی]] در سال ۱۳۳۳ در شهرستان [[بهبهان]] به دنیا آمد. مسلمان شیعه بود.  پاسدار بود. در سال ۱۳۵۷ ازدواج کرد. [[الگو:شهدای ۲۸ دی|بیست و هشتم دی‌ماه]] ۱۳۶۵، در [[شلمچه]] بر اثر بمباران هوایی عراق به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
اسماعیل در سال 1333 در بهبهان، شهری که فصل‌های نخستین و داستان پر حماسه 8 سال دفاع مقدس در آن ورق خورد، دیده به هستی باز کرد و در اوایل کودکی همراه خانواده‌اش، به آغاجاری هجرت نمود. پس از طی تحصیلات مقدماتی برای ادامه طریق کسب دانش، به هنرستان شرکت ملی نفت وارد شد، اما به دلیل آغاز مبارزات سیاسی و پس از دو بار دستگیری در سال 1353، از هنرستان اخراج گردید. پس از آن در کنکور شرکت نمود و در رشته آبیاری دانشکده کشاورزی اهواز، پذیرفته شد. دو سال بعد مجدداً در کنکور شرکت کرده، برای ادامه تحصیل در رشته علوم تربیتی راهی تهران شد. اسماعیل در راستای نقد و بحث افکار گوناگون، کن فرانس‌های علمی و مذهبی جالبی را در دانشکده ترتیب داده، در جریان همین جلسات به شدت شیفته و مجذوب شخصیت استاد شهید مرتضی مطهری گردید و به مطالعه دقیق آثار ایشان پرداخت. سال 1357 بود که دختر دایی‌اش را به همسری برگزید و صاحب دو فرزند شد. یک سال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، با توجه به احساس مسئولیتی که در قبال آن دوران احساس می‌نمود، تحصیل را ترک کرده، به اتفاق عده‌ای از دوستانش برای راه‌اندازی جهاد سازندگی آغاجاری پیش‌قدم شد. پس از چند ماه طی حکمی به مسئولیت تشکیل سپاه پاسداران در منطقه آغاجاری منصوب گردید و اولین گام‌هایش را برای فنا شدن در راه حق برداشت. مهم‌ترین حرکت ارزشمند و تاریخی اسماعیل تشکیل تیپ بدر و سازمان‌دهی و فرماندهی مجاهدین و مبار زین عراقی بود. او که در راه حفظ نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران، دست از آلایش‌های دنیا شسته و دل به محبت حق سپرده بود، طی عملیات کربلای 5، در دی ماه سال 1365 درحالی‌که فرماندهی لشگر بدر را به عهده داشت در شلمچه درحالی‌که 32 سال داشت بر اثر بمباران هوایی ارتش دشمن آرام و سربلند به سوی معبود و معشوق شتافت.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=59&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نقل قول ==&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
=== حکم === &lt;br /&gt;
وارد مقر سپاه که‌اش، چشمش به مرد جا افتاده‌ای خورد که گوشه حیاط نشسته بود و به سیگارش پک می‌زد. ترس در چهره مرد هویدا بود؛ اما سعی داشت خود را آرام و بی‌خیال نشان دهد. اون هر دفعه پک‌های عمیق تری به سیگارش می‌زد. معلوم بود که از چیزی ناراحت است. اما بروز نمی‌داد. اسماعیل به حال پریشان مرد دلش رحم آمد. حدس می‌زد که آن مرد را برای چه گرفته‌اند. نگاهش قدم‌های یکی از بچه‌ها را دنبال کرد که آمد و کنار مرد ایستاد و بعد خم شد و سیگارش را از او گرفت و به زمین انداخت. اسماعیل با چشمه‌ای گرد شده از تعجب، آن مرد را دید که زیر پوتین‌های یکی از نیروهای مقر سپاه خاموش شد و از آن تنها دودهای سیاه رنگ بر زمین ماند. اینجا سیگار کشیدن ممنوع است. چند دقیقه صبر کن تا پرونده‌ات را تکمیل کنیم و بفرستیمت زندان. آنجا هر چقدر که خواستی سیگار دود کن. اسماعیل آرام به آن دو نزدیک شد. مرد دستانش را دور پاهایش حلقه کرده بود و به سیگار خاموشش نگاه می‌کرد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
ممکن است به من هم بگویید چه شده؟&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا اسماعیل، این مرد «شرب خمر» کرده! &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد باعجله به صورت اسماعیل نم گاهی انداخت و چشم‌هایش را چرخاند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرب خمر یعنی چه!؟&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشروب خورده و همین طور مست آمده توی خیابان! شما از کجا فهمیدید که او مشروب خورده؟ &lt;br /&gt;
از بوی گند دهانش معلوم است!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما مگر دهانش را بو کردید &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حرفه‌ای او داشت اعصاب اسماعیل را به هم می‌ریخت احساس می‌کرد بچه‌ها با آن مرد غریبه ظالمانه برخور کرده‌اند. دیگر جلوی خودش را نمی‌توانست بگیرد برای همین فریاد زد و همه افراد مقر را خطاب قرار داد: شماها بیخود این مرد را دستگیر کردید! دنبال مردم راه می‌افتید و دهانشان را بو می‌کنید که ببینید. مشروب خورده‌اند؛ یا نه. استغفرالله &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما ...&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما ندارد! &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما حق دستگیر کسی را ندارید. اصلاً به شما که کی چه کار کند. مگر ما گزمه و محتسبیم؟! &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
بچه‌ها با صدای بلند اسماعیل از اطراف مقر آمدند و دورش حلقه زدند. حرفه‌ای او آن‌ها را غافلگیر کرده بود. هرکس پیش خودش، پیش مردم، نزد خدا آبرو دارد. چرا ما بجای خدا به شینیم و حکم کنیم چه کسی به ما این اجازه را داده که از جانب خدا حرف بزنیم. ما هزار و یک کار واجب تر داریم که روی زمین مانده. هیچ می‌دانید که عراقی‌ها حمله به مرزها را شروع کردگان؟! می‌دانید که خرمشهر دارد محاصره می‌شود؟! می‌دانید که اگر پای عراقی‌ها به شهرهای ما برسد، چه اتفاقی می‌افتد؟ ما اگر خیلی مرد باشیم باید جلوی دشمن را بگیریم نه اینکه مثل داروغه‌ها در شهر راه بیفتم و برعلیه این و آن حکم صادر کنیم حرفه‌ای اسماعیل بچه‌ها را شرمنده کرده بود اما آن‌ها به او عشق می‌ورزیدن و از این سرزنش‌ها ناراحت نمی‌شدند رابطه آن‌ها با اسماعیل مانند رابطه بین شاگرد و معلم بود حرفه‌ای اسماعیل اول از همه خودش را آرام کرد لحظاتی بعد اسماعیل زیر کتف‌های مرد را گرفت و از زمین بلندش کرد و بعد خودش تا نزدیک در با او رفت و معذرت‌خواهی کرد مرد هنوز چند قدمی نرفته بود که چهره اسماعیل و حرف‌هایی که او با نیروهایش گفته بود از ذهنش گذشت ایستاد و به عقب نگاه کرد در نیمه‌باز مقر چهره خندان اسماعیل را در خود جای داده بود. او هم تبسمی کرد و گذشت. دفعه بعد که آن مرد به مقر سپاه آمد هیچ خطایی نکرده بود بلکه تنها و تنها برای دیدار با اسماعیل تا آنجا آمده بود اسماعیل به گرمی از او پذیرایی کرد و گفت امیدوارم دوستان خوبی برای هم باشیم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار:&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
\MOHAJER 9.htm&lt;br /&gt;
=== ازدواج === &lt;br /&gt;
در سال 1357 با دختر دایی خود ازدواج کرده و زندگی مشترک همراه با محبت و صفای خود را آغاز می‌کند و مناسب است ماجرای ازدواج وی را از زبان همسر وفادارش دنبال نماییم: «مراسم عقد ما در سال 57 خیلی ساده و معمولی بود؛ یعنی تنها خواندن خطبه عقد بود. هنگام خواستگاری، اولین صحبت ایشان این بود که من یک فردی هستم که مال خودم و خانواده‌ام نیستم؛ و وقتی به ایشان گفتم این یک چیز غیر طبیعی است، گفت که من اصلاً به خاطر همین مسئله زندگی می‌کنم و انگیزه من از ازدواج هم به خاطر تکلیف شرعی بودن آن است.» &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
\badr07.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== انتهای یک جاده === &lt;br /&gt;
برای شناسایی با ابو یاسین تا نزدیک عراقی‌ها رفته بودند. گلوله پشت گلوله خمپاره بوده بر زمین می‌نشست. یکی از همان گلوله‌ها درست کنار اسماعیل و ابو یاسین منفجر شد. و هر دو چند ترکش ریز خوردند. طبیعی بود آن همه آتش بر سر نیروهای ایرانی بریزد چرا که رزمندگان تا نزدیک دروازه‌های بصره پیش آمده بودند و منتظر فرصت بودند اما این شهر بندری راهم مثل فاو فتح کنند. ازقضا مجاهدین تیپ 9 بدر هم در عملیات کربلای پنج حضور فعال داشتند عده‌ای از نیروهای این تیپ حتی با پای برهنه و به عشق کربلا به عملیات آمده بودند و در همان منطقه حسابی از پس عراقی‌ها برآمده بودند. اسماعیل و ابو یاسین هم برای شناسایی رفته بودن دو حالا داشتند مواضع و خاک ریزهای دورو برشان را با نقشه تطبیق می‌دادند. صورت برافروخته اسماعیل برای ابو یاسین ناآشنا شده بود. و خودش هم احساس سبکی می‌کرد. از شب قبل که با زن و فرزندانش خداحافظی کرده بود تا آنجا که تبر رس دشمن بودند همه‌اش منتظر یک اتفاق بود در میان خاک ریزها و کوره راه‌ها، بهت جاده‌ای افتاد که انتهایش در دود و غبار محو شده بود. فهمید که آنجا آخر خط است چیزی شبیه آنچه که در خواب دیده بود. لبخندی زد و صدای قلبش در هیاهوی حمله هواپیماهای عراقی گم شد. چند لحظه بعد بمب‌های خوش‌های زمین و آسمان را سیاه کرد وقتی گردو خاک فرونشست ابو یاسین بود و پیکر غرق در خون اسماعیل. انگار که سا له است به خواب رفته بودند ...&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
\MOHAJER 16.htm&lt;br /&gt;
=== بازگشت === &lt;br /&gt;
یک سالی می‌شد که او را به قم فرستاده بودند. آمده بود قم، تا به کار یگان حفاظت از مراجع و علما سرو سامان بدهد. آن روزها، اوج درگیری و ترور منافقین بود. گروهک منافقین هر کسی را که بیشتر به فکر مردم و مملکتش بود، ترور می‌کرد. از این رو مقابله با آن‌ها و حفاظت از شخصیت‌های روحانی و ارزشمند کار مهمی به حساب می‌آمد. اسماعیل طی آن یک سال، کارها با را به سرانجام رسانده بود. و حالا با آموزش‌ها و تربیت نیروهای حفاظت، ترور علما وم راجع برای گروهک‌ها کار سختی به حساب می‌آمد. او به نیروهایش یاد داده بود که حفاظت از یک شخصیت، یعنی ایثار و از خود گذشتگی؛ اما می‌دانست که این ایثار در جبهه‌های جنگ حال و هوای دیگر دارد. در آن یک سال خیلی به جبهه فکر کرده بود. و هر چه می‌گذشت بیشتر از ماندن در شهر و مشغول شدن به کارهای دنیا دلش می‌گرفت. تصمیم گرفته بود، یک بار دیگر کتاب‌هایش را دوره کند. به سراغ کتاب‌های علوم دینی و بحث‌های فلسفی هم رفته بود؛ همه آن درس و بحث‌ها و حالات روحی و عرفانی در مقابل آنچه اسماعیل در جبهه دیده بود، فرق می‌کرد. او بارها از علم و مراجع تقلید شنیده بود که، آن‌ها حاضرند سال‌ها عبادت و خدمتشان با یک شب نگهبانی، بچه‌های جنگ عوض کنند. &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز وقتی در میان کتاب‌ها غرق در مطالعه بود چشمش به حدیثی از امام حسین (ع) که او را از خود بیخود کرد. جمله‌ای که حسین بن علی (ع) در سن نوجوانی، هنگامی که به ابوذر غفاری، یار پیامبر را از مدینه تبعید می‌کردند، به او گفته بود: «ای عمو، خداوند کارهای بزرگ را دوست دارد.» این جمله اسماعیل را به فکر فرو برد. و دانست که او هم بای در زندگی به کاری بزرگ دست بزند. همین اراده، سرنوشت او را تغییر داد و بارها و بارها این جمله را با خود تکرار کرد: «خداوند کارهای بزرگ را دوست دارد.»‌&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر نمی‌توانست صبر کند. دوری از جبهه برایش عذابی جان کاه بود. قلم و کاغذ برداشت و نامه‌ای برای فرمانده سپاه نوشت. از تجربیاتش در طول جنگ قلم زد و از فرماندهی خواست تا کاری به او در جبهه بدهند. و در پایان نامه نوشت: «از زمانی که تصمیم به خدمت فعال و حضور در جبهه انشاء الله تعالی – گرفتم، با وجدانی آسوده به سپاه می‌آیم ...«خدایا! ما را در انتخاب صراط خود راهنمایی کن». و آنگاه تفألی از دیوان حافظ زد. از دیوان غزلی آمد که پایانش این بود. سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌ورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را ملک دیگر اندازیم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
\MOHAJER 11.htm&lt;br /&gt;
=== سوسنگرد ===&lt;br /&gt;
تابلوی افتاده کنار جاده را برداشت و دوباره در زمین فرو کرد روی تابلو نوشته شده بود به سمت سوسنگرد آنجا را مثل کف دستش می‌شناخت و می‌دانست عراقی‌ها دیر یا زود بعد از هویزه به سراغ سوسنگرد می‌آیند خدا خدا می‌کرد که فرمانده هان زودتر برسند منتظر چمران بود و یکی دو نفر دیگر که از اهواز می‌آمدند و قرار بود برای دفاع از شهر سوسنگرد نقشه‌هایی بریزند برای همین در جاده ورودی شهر ایستاده بود و انتظار می‌کشید قبلاً از داخل دوربینش دیده بود که عراقی‌ها شهرها به محاصره در آوردند اما برای مقابله با عراقی‌ها به نیروی بیشتری نیاز بود اگر دست دست می‌کردند شهر سقوط می‌کرد این برای اسماعیل که مسئولیت حفظ سوسنگرد را بر عهده داشت خیلی سخت سنگین بود دکتر چمران که آمد عده‌ای زیادی را هم با خود آورد بچه‌هایی که هر نفرشان می‌توانستند جلوی یک گله عراقی را بگیرند اسماعیل از شوق آمدن چمران دل تو دلش نبود مثل پسری که بعد از مسافرتی طولانی به نزد پدر بیاید دکتر را در آغوش گرفت و بوسید او برای اسماعیل تجسم واقعه یک مرد بود مردی که به همه علایق دنیا پشت پا زده بود دکتر مثل همیشه به سراغ اصل مطلب رفت.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عراقی‌ها تا کجا پیش آمدند؟&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا پشت دیوارها شهر، حتی یکی دوتا از تانک‌هایشان به داخل شهر هم آمدند که جلویشان را گرفتیم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب حالا طرح مانورتان چیست؟!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید از دو جهت به دشمن حمله کرد ... &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسماعیل یک یک به سوا لات دکتر چمران پاسخ می‌داد و راجع به محاصره سوسنگرد می‌گفت تا آنکه چمران حرف آخر را برای شروع عملیات زد ما و نیروهایمان در اختیار شما هستیم و بعد با لبخندی پدرانه گفت تا فرمانده چه دستوری بدهد. &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-این چه حرفی است آقای دکتر ما باید از شما دستور بگیریم &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه تعارفی در کار نیست شما هم منطقه را خوب می‌شناسید و هم مسئولیت آن را بعهده دارید ما هم که برای کمک به شما آمده‌ایم پس بسم‌الله. آن روز محاصره سوسنگرد شکست و اسماعیل اولین روزهای فرماندهی‌اش را به خوبی تجربه کرد. تجربه‌ای که سال‌ها با او بود و آن را به کار می‌بست. تجربه‌ای که از چمران، علم الهدی، موسوی، جهان‌آرا آموخته بود. پایان آن روز، گرچه اسماعیل 27 سال بیشتر نداشت، اما مردی شده بود که بیشتر از همه سال‌های عمرش می‌دانست.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
\MOHAJER 10.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== آثار ==&lt;br /&gt;
=== وصیت‌نامه ===&lt;br /&gt;
«ربنا افرغ علی نا صبرا و ثبت اقدام نا و انصرنا علی القوم الکافرین»&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
... سلام بر خاندان عصمت و طهارت. درود بر خمینی و سلام بر امت حزب الله. خدایا! از تو می‌خواهم در هنگامی که شیطان سستی به سراغم می‌آید، او را دور سازی و مرا قوت و آرامش عطا فرمایی که: «و لا حول ولا قوه الا با الله»&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر و مادر گرامی!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل شما شرمنده‌ام که توفیق خدمت به شما و اجرای حقوق شما خیلی کم نصیبم گشت ... انشاء الله خداوند به شما صبر عطا فرماید و شما از جمله کسانی باشید که مردم و خصوصاً خانواده شهدا و اسراء و معلولین را دلداری بدهید ...&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر محترم:&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود این 5 سال زندگی، از خصوصیات تو بهره بردم و مرا بسیار احترام کردی که لایق آن نبودم. پیوند من و تو با شعار اسلام و ایمان شروع شد و بعد سعی نمودیم هر روزمان با روز دیگر متفاوت باشد و احکام اسلام را پیاده کنیم ... در تربیت ابراهیم و زهرا سعی خود را بنما... انشاء الله که اگر بهشت نصیبم شد، یکدیگر را در آنجا ملاقات کنیم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادران و خواهران!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای شما آرزوی صبر و استقامت و پیگیری اهداف اسلامی را دارم ... در راه حسین (ع) رفتن، حسینی شدن را می‌خواهد. دیدن برادران رزمنده در خط اول که با آرامش مشغول نماز هستند و ... با سلاح مختصر با [دشمنان] مبارزه می‌کنند، از تجلیات حسینی شدن این امت است که مرا به وجد آورده است... از همه شما التماس دعا دارم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسدار اسماعیل دقایقی&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=59&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید اسماعیل دقایقی 01.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جستارهای وابسته ==&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:دقایقی - اسماعیل}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خوزستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بهبهان(استان خوزستان)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات کربلای ۵]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosseini</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82%DB%8C</id>
		<title>شهیداسماعیل دقایقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82%DB%8C"/>
				<updated>2016-02-15T11:28:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosseini: تکمیل&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = اسماعیل دقایقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید اسماعیل دقایقی 01.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = شهید اسماعیل دقایقی&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  ۱۳۳۳ ، [[بهبهان]] ، [[استان خوزستان|خوزستان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۲۸ دی|۱۳۶۵/۱۰/۲۸]] ، [[شلمچه]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = پاسدار&lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید اسماعیل دقایقی]] در سال ۱۳۳۳ در شهرستان [[بهبهان]] به دنیا آمد. مسلمان شیعه بود.  پاسدار بود. در سال ۱۳۵۷ ازدواج کرد. [[الگو:شهدای ۲۸ دی|بیست و هشتم دی‌ماه]] ۱۳۶۵، در [[شلمچه]] بر اثر بمباران هوایی عراق به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
اسماعیل در سال 1333 در بهبهان، شهری که فصل‌های نخستین و داستان پر حماسه 8 سال دفاع مقدس در آن ورق خورد، دیده به هستی باز کرد و در اوایل کودکی همراه خانواده‌اش، به آغاجاری هجرت نمود. پس از طی تحصیلات مقدماتی برای ادامه طریق کسب دانش، به هنرستان شرکت ملی نفت وارد شد، اما به دلیل آغاز مبارزات سیاسی و پس از دو بار دستگیری در سال 1353، از هنرستان اخراج گردید. پس از آن در کنکور شرکت نمود و در رشته آبیاری دانشکده کشاورزی اهواز، پذیرفته شد. دو سال بعد مجدداً در کنکور شرکت کرده، برای ادامه تحصیل در رشته علوم تربیتی راهی تهران شد. اسماعیل در راستای نقد و بحث افکار گوناگون، کن فرانس‌های علمی و مذهبی جالبی را در دانشکده ترتیب داده، در جریان همین جلسات به شدت شیفته و مجذوب شخصیت استاد شهید مرتضی مطهری گردید و به مطالعه دقیق آثار ایشان پرداخت. سال 1357 بود که دختر دایی‌اش را به همسری برگزید و صاحب دو فرزند شد. یک سال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، با توجه به احساس مسئولیتی که در قبال آن دوران احساس می‌نمود، تحصیل را ترک کرده، به اتفاق عده‌ای از دوستانش برای راه‌اندازی جهاد سازندگی آغاجاری پیش‌قدم شد. پس از چند ماه طی حکمی به مسئولیت تشکیل سپاه پاسداران در منطقه آغاجاری منصوب گردید و اولین گام‌هایش را برای فنا شدن در راه حق برداشت. مهم‌ترین حرکت ارزشمند و تاریخی اسماعیل تشکیل تیپ بدر و سازمان‌دهی و فرماندهی مجاهدین و مبار زین عراقی بود. او که در راه حفظ نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران، دست از آلایش‌های دنیا شسته و دل به محبت حق سپرده بود، طی عملیات کربلای 5، در دی ماه سال 1365 درحالی‌که فرماندهی لشگر بدر را به عهده داشت در شلمچه درحالی‌که 32 سال داشت بر اثر بمباران هوایی ارتش دشمن آرام و سربلند به سوی معبود و معشوق شتافت.&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=59&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نقل قول ==&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
=== حکم === &lt;br /&gt;
وارد مقر سپاه که‌اش، چشمش به مرد جا افتاده‌ای خورد که گوشه حیاط نشسته بود و به سیگارش پک می‌زد. ترس در چهره مرد هویدا بود؛ اما سعی داشت خود را آرام و بی‌خیال نشان دهد. اون هر دفعه پک‌های عمیق تری به سیگارش می‌زد. معلوم بود که از چیزی ناراحت است. اما بروز نمی‌داد. اسماعیل به حال پریشان مرد دلش رحم آمد. حدس می‌زد که آن مرد را برای چه گرفته‌اند. نگاهش قدم‌های یکی از بچه‌ها را دنبال کرد که آمد و کنار مرد ایستاد و بعد خم شد و سیگارش را از او گرفت و به زمین انداخت. اسماعیل با چشمه‌ای گرد شده از تعجب، آن مرد را دید که زیر پوتین‌های یکی از نیروهای مقر سپاه خاموش شد و از آن تنها دودهای سیاه رنگ بر زمین ماند. اینجا سیگار کشیدن ممنوع است. چند دقیقه صبر کن تا پرونده‌ات را تکمیل کنیم و بفرستیمت زندان. آنجا هر چقدر که خواستی سیگار دود کن. اسماعیل آرام به آن دو نزدیک شد. مرد دستانش را دور پاهایش حلقه کرده بود و به سیگار خاموشش نگاه می‌کرد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
ممکن است به من هم بگویید چه شده؟&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا اسماعیل، این مرد «شرب خمر» کرده! &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد باعجله به صورت اسماعیل نم گاهی انداخت و چشم‌هایش را چرخاند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرب خمر یعنی چه!؟&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشروب خورده و همین طور مست آمده توی خیابان! شما از کجا فهمیدید که او مشروب خورده؟ &lt;br /&gt;
از بوی گند دهانش معلوم است!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما مگر دهانش را بو کردید &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حرفه‌ای او داشت اعصاب اسماعیل را به هم می‌ریخت احساس می‌کرد بچه‌ها با آن مرد غریبه ظالمانه برخور کرده‌اند. دیگر جلوی خودش را نمی‌توانست بگیرد برای همین فریاد زد و همه افراد مقر را خطاب قرار داد: شماها بیخود این مرد را دستگیر کردید! دنبال مردم راه می‌افتید و دهانشان را بو می‌کنید که ببینید. مشروب خورده‌اند؛ یا نه. استغفرالله &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما ...&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما ندارد! &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما حق دستگیر کسی را ندارید. اصلاً به شما که کی چه کار کند. مگر ما گزمه و محتسبیم؟! &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
بچه‌ها با صدای بلند اسماعیل از اطراف مقر آمدند و دورش حلقه زدند. حرفه‌ای او آن‌ها را غافلگیر کرده بود. هرکس پیش خودش، پیش مردم، نزد خدا آبرو دارد. چرا ما بجای خدا به شینیم و حکم کنیم چه کسی به ما این اجازه را داده که از جانب خدا حرف بزنیم. ما هزار و یک کار واجب تر داریم که روی زمین مانده. هیچ می‌دانید که عراقی‌ها حمله به مرزها را شروع کردگان؟! می‌دانید که خرمشهر دارد محاصره می‌شود؟! می‌دانید که اگر پای عراقی‌ها به شهرهای ما برسد، چه اتفاقی می‌افتد؟ ما اگر خیلی مرد باشیم باید جلوی دشمن را بگیریم نه اینکه مثل داروغه‌ها در شهر راه بیفتم و برعلیه این و آن حکم صادر کنیم حرفه‌ای اسماعیل بچه‌ها را شرمنده کرده بود اما آن‌ها به او عشق می‌ورزیدن و از این سرزنش‌ها ناراحت نمی‌شدند رابطه آن‌ها با اسماعیل مانند رابطه بین شاگرد و معلم بود حرفه‌ای اسماعیل اول از همه خودش را آرام کرد لحظاتی بعد اسماعیل زیر کتف‌های مرد را گرفت و از زمین بلندش کرد و بعد خودش تا نزدیک در با او رفت و معذرت‌خواهی کرد مرد هنوز چند قدمی نرفته بود که چهره اسماعیل و حرف‌هایی که او با نیروهایش گفته بود از ذهنش گذشت ایستاد و به عقب نگاه کرد در نیمه‌باز مقر چهره خندان اسماعیل را در خود جای داده بود. او هم تبسمی کرد و گذشت. دفعه بعد که آن مرد به مقر سپاه آمد هیچ خطایی نکرده بود بلکه تنها و تنها برای دیدار با اسماعیل تا آنجا آمده بود اسماعیل به گرمی از او پذیرایی کرد و گفت امیدوارم دوستان خوبی برای هم باشیم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار:&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
\MOHAJER 9.htm&lt;br /&gt;
=== ازدواج === &lt;br /&gt;
در سال 1357 با دختر دایی خود ازدواج کرده و زندگی مشترک همراه با محبت و صفای خود را آغاز می‌کند و مناسب است ماجرای ازدواج وی را از زبان همسر وفادارش دنبال نماییم: «مراسم عقد ما در سال 57 خیلی ساده و معمولی بود؛ یعنی تنها خواندن خطبه عقد بود. هنگام خواستگاری، اولین صحبت ایشان این بود که من یک فردی هستم که مال خودم و خانواده‌ام نیستم؛ و وقتی به ایشان گفتم این یک چیز غیر طبیعی است، گفت که من اصلاً به خاطر همین مسئله زندگی می‌کنم و انگیزه من از ازدواج هم به خاطر تکلیف شرعی بودن آن است.» &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
\badr07.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== انتهای یک جاده === &lt;br /&gt;
برای شناسایی با ابو یاسین تا نزدیک عراقی‌ها رفته بودند. گلوله پشت گلوله خمپاره بوده بر زمین می‌نشست. یکی از همان گلوله‌ها درست کنار اسماعیل و ابو یاسین منفجر شد. و هر دو چند ترکش ریز خوردند. طبیعی بود آن همه آتش بر سر نیروهای ایرانی بریزد چرا که رزمندگان تا نزدیک دروازه‌های بصره پیش آمده بودند و منتظر فرصت بودند اما این شهر بندری راهم مثل فاو فتح کنند. ازقضا مجاهدین تیپ 9 بدر هم در عملیات کربلای پنج حضور فعال داشتند عده‌ای از نیروهای این تیپ حتی با پای برهنه و به عشق کربلا به عملیات آمده بودند و در همان منطقه حسابی از پس عراقی‌ها برآمده بودند. اسماعیل و ابو یاسین هم برای شناسایی رفته بودن دو حالا داشتند مواضع و خاک ریزهای دورو برشان را با نقشه تطبیق می‌دادند. صورت برافروخته اسماعیل برای ابو یاسین ناآشنا شده بود. و خودش هم احساس سبکی می‌کرد. از شب قبل که با زن و فرزندانش خداحافظی کرده بود تا آنجا که تبر رس دشمن بودند همه‌اش منتظر یک اتفاق بود در میان خاک ریزها و کوره راه‌ها، بهت جاده‌ای افتاد که انتهایش در دود و غبار محو شده بود. فهمید که آنجا آخر خط است چیزی شبیه آنچه که در خواب دیده بود. لبخندی زد و صدای قلبش در هیاهوی حمله هواپیماهای عراقی گم شد. چند لحظه بعد بمب‌های خوش‌های زمین و آسمان را سیاه کرد وقتی گردو خاک فرونشست ابو یاسین بود و پیکر غرق در خون اسماعیل. انگار که سا له است به خواب رفته بودند ...&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
\MOHAJER 16.htm&lt;br /&gt;
=== بازگشت === &lt;br /&gt;
یک سالی می‌شد که او را به قم فرستاده بودند. آمده بود قم، تا به کار یگان حفاظت از مراجع و علما سرو سامان بدهد. آن روزها، اوج درگیری و ترور منافقین بود. گروهک منافقین هر کسی را که بیشتر به فکر مردم و مملکتش بود، ترور می‌کرد. از این رو مقابله با آن‌ها و حفاظت از شخصیت‌های روحانی و ارزشمند کار مهمی به حساب می‌آمد. اسماعیل طی آن یک سال، کارها با را به سرانجام رسانده بود. و حالا با آموزش‌ها و تربیت نیروهای حفاظت، ترور علما وم راجع برای گروهک‌ها کار سختی به حساب می‌آمد. او به نیروهایش یاد داده بود که حفاظت از یک شخصیت، یعنی ایثار و از خود گذشتگی؛ اما می‌دانست که این ایثار در جبهه‌های جنگ حال و هوای دیگر دارد. در آن یک سال خیلی به جبهه فکر کرده بود. و هر چه می‌گذشت بیشتر از ماندن در شهر و مشغول شدن به کارهای دنیا دلش می‌گرفت. تصمیم گرفته بود، یک بار دیگر کتاب‌هایش را دوره کند. به سراغ کتاب‌های علوم دینی و بحث‌های فلسفی هم رفته بود؛ همه آن درس و بحث‌ها و حالات روحی و عرفانی در مقابل آنچه اسماعیل در جبهه دیده بود، فرق می‌کرد. او بارها از علم و مراجع تقلید شنیده بود که، آن‌ها حاضرند سال‌ها عبادت و خدمتشان با یک شب نگهبانی، بچه‌های جنگ عوض کنند. &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز وقتی در میان کتاب‌ها غرق در مطالعه بود چشمش به حدیثی از امام حسین (ع) که او را از خود بیخود کرد. جمله‌ای که حسین بن علی (ع) در سن نوجوانی، هنگامی که به ابوذر غفاری، یار پیامبر را از مدینه تبعید می‌کردند، به او گفته بود: «ای عمو، خداوند کارهای بزرگ را دوست دارد.» این جمله اسماعیل را به فکر فرو برد. و دانست که او هم بای در زندگی به کاری بزرگ دست بزند. همین اراده، سرنوشت او را تغییر داد و بارها و بارها این جمله را با خود تکرار کرد: «خداوند کارهای بزرگ را دوست دارد.»‌&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر نمی‌توانست صبر کند. دوری از جبهه برایش عذابی جان کاه بود. قلم و کاغذ برداشت و نامه‌ای برای فرمانده سپاه نوشت. از تجربیاتش در طول جنگ قلم زد و از فرماندهی خواست تا کاری به او در جبهه بدهند. و در پایان نامه نوشت: «از زمانی که تصمیم به خدمت فعال و حضور در جبهه انشاء الله تعالی – گرفتم، با وجدانی آسوده به سپاه می‌آیم ...«خدایا! ما را در انتخاب صراط خود راهنمایی کن». و آنگاه تفألی از دیوان حافظ زد. از دیوان غزلی آمد که پایانش این بود. سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌ورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را ملک دیگر اندازیم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
\MOHAJER 11.htm&lt;br /&gt;
=== سوسنگرد ===&lt;br /&gt;
تابلوی افتاده کنار جاده را برداشت و دوباره در زمین فرو کرد روی تابلو نوشته شده بود به سمت سوسنگرد آنجا را مثل کف دستش می‌شناخت و می‌دانست عراقی‌ها دیر یا زود بعد از هویزه به سراغ سوسنگرد می‌آیند خدا خدا می‌کرد که فرمانده هان زودتر برسند منتظر چمران بود و یکی دو نفر دیگر که از اهواز می‌آمدند و قرار بود برای دفاع از شهر سوسنگرد نقشه‌هایی بریزند برای همین در جاده ورودی شهر ایستاده بود و انتظار می‌کشید قبلاً از داخل دوربینش دیده بود که عراقی‌ها شهرها به محاصره در آوردند اما برای مقابله با عراقی‌ها به نیروی بیشتری نیاز بود اگر دست دست می‌کردند شهر سقوط می‌کرد این برای اسماعیل که مسئولیت حفظ سوسنگرد را بر عهده داشت خیلی سخت سنگین بود دکتر چمران که آمد عده‌ای زیادی را هم با خود آورد بچه‌هایی که هر نفرشان می‌توانستند جلوی یک گله عراقی را بگیرند اسماعیل از شوق آمدن چمران دل تو دلش نبود مثل پسری که بعد از مسافرتی طولانی به نزد پدر بیاید دکتر را در آغوش گرفت و بوسید او برای اسماعیل تجسم واقعه یک مرد بود مردی که به همه علایق دنیا پشت پا زده بود دکتر مثل همیشه به سراغ اصل مطلب رفت.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عراقی‌ها تا کجا پیش آمدند؟&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا پشت دیوارها شهر، حتی یکی دوتا از تانک‌هایشان به داخل شهر هم آمدند که جلویشان را گرفتیم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب حالا طرح مانورتان چیست؟!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید از دو جهت به دشمن حمله کرد ... &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسماعیل یک یک به سوا لات دکتر چمران پاسخ می‌داد و راجع به محاصره سوسنگرد می‌گفت تا آنکه چمران حرف آخر را برای شروع عملیات زد ما و نیروهایمان در اختیار شما هستیم و بعد با لبخندی پدرانه گفت تا فرمانده چه دستوری بدهد. &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-این چه حرفی است آقای دکتر ما باید از شما دستور بگیریم &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه تعارفی در کار نیست شما هم منطقه را خوب می‌شناسید و هم مسئولیت آن را بعهده دارید ما هم که برای کمک به شما آمده‌ایم پس بسم‌الله. آن روز محاصره سوسنگرد شکست و اسماعیل اولین روزهای فرماندهی‌اش را به خوبی تجربه کرد. تجربه‌ای که سال‌ها با او بود و آن را به کار می‌بست. تجربه‌ای که از چمران، علم الهدی، موسوی، جهان‌آرا آموخته بود. پایان آن روز، گرچه اسماعیل 27 سال بیشتر نداشت، اما مردی شده بود که بیشتر از همه سال‌های عمرش می‌دانست.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
\MOHAJER 10.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== آثار ==&lt;br /&gt;
=== وصیت‌نامه ===&lt;br /&gt;
«ربنا افرغ علی نا صبرا و ثبت اقدام نا و انصرنا علی القوم الکافرین»&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
... سلام بر خاندان عصمت و طهارت. درود بر خمینی و سلام بر امت حزب الله. خدایا! از تو می‌خواهم در هنگامی که شیطان سستی به سراغم می‌آید، او را دور سازی و مرا قوت و آرامش عطا فرمایی که: «و لا حول ولا قوه الا با الله»&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر و مادر گرامی!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل شما شرمنده‌ام که توفیق خدمت به شما و اجرای حقوق شما خیلی کم نصیبم گشت ... انشاء الله خداوند به شما صبر عطا فرماید و شما از جمله کسانی باشید که مردم و خصوصاً خانواده شهدا و اسراء و معلولین را دلداری بدهید ...&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر محترم:&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود این 5 سال زندگی، از خصوصیات تو بهره بردم و مرا بسیار احترام کردی که لایق آن نبودم. پیوند من و تو با شعار اسلام و ایمان شروع شد و بعد سعی نمودیم هر روزمان با روز دیگر متفاوت باشد و احکام اسلام را پیاده کنیم ... در تربیت ابراهیم و زهرا سعی خود را بنما... انشاء الله که اگر بهشت نصیبم شد، یکدیگر را در آنجا ملاقات کنیم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادران و خواهران!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای شما آرزوی صبر و استقامت و پیگیری اهداف اسلامی را دارم ... در راه حسین (ع) رفتن، حسینی شدن را می‌خواهد. دیدن برادران رزمنده در خط اول که با آرامش مشغول نماز هستند و ... با سلاح مختصر با [دشمنان] مبارزه می‌کنند، از تجلیات حسینی شدن این امت است که مرا به وجد آورده است... از همه شما التماس دعا دارم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسدار اسماعیل دقایقی&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=59&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید اسماعیل دقایقی 01.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جستارهای وابسته ==&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:دقایقی - اسماعیل}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خوزستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بهبهان(استان خوزستان)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات کربلای ۵]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosseini</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیداحمد کشوری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2016-02-14T08:32:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosseini: ایجاد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== زندگینامه == &lt;br /&gt;
احمد در تیرماه 1332 در خانواده‌ای مذهبی و عاشق اهل‌بیت به دنیا آمد و دوران تحصیل خود را در کیاکلا و شهرهای اطراف گذراند. او دوران مدرسه را به جهت استعداد فوق‌العاده ای که داشت به عنوان شاگردی ممتاز به پایان رساند. احمد با صدای پرسوز خود به مجالس و محافل مذهبی شور خاصی می‌بخشید و در ایام محرم و رمضان به اداره محافل اسلامی عشق می‌ورزید و همه سعی و تلاش خود را برای نشان دادن چهره حقیقی اسلام و بیرون آوردن آن از قالب‌هایی که زورمندان و اربابان از خدا بی‌خبر برای آن درست کرده بودند به کار می‌برد و اعتقاد راسخ داشت که عامل به احکام دین مبین اسلام باشد. سردار شهید کشوری در سال آخر دبیرستان با دو تن از هم‌کلاسان خود دست به فعالیت‌های سیاسی، مذهبی زد. او با کشیدن طرح‌ها و نقاشی‌های سیاسی بر علیه رژیم وابسته افشاگری می‌نمود.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
وی بعد از گرفتن دیپلم آماده ورود به دانشگاه می‌شد، اما با توجه به هزینه‌های سنگین ورود به دانشگاه و محرومیت مالی که داشت از رفتن به دانشگاه منصرف شد. در سال 1351 وارد ارتش (هوانیروز) شد. البته همیشه از مسائلی که در آنجا می‌دید رنج می‌برد، چرا که رفتارها مخالف افکار عقیدتی او بود. شهید کشوری به دلیل هوش و استعدادی که داشت دوره‌های تعلیماتی خلبانی بالگردهای کبری و جت رنجر و … را با موفقیت به پایان رساند. وی علاقه عجیبی به روحانیت داشت و بسیار افسوس می‌خورد که چرا روحانی نیست و بارها گفته بود: ای کاش در لباس روحانیت بودم. در آن صورت بهتر می‌توانستم حرف‌هایم را بزنم. &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
شهید کشوری چندین بار به علت اعمالی که علیه رژیم انجام داده بود بازجویی شد و حتی مورد تهدیدهای مختلف قرار گرفت. شب‌های بسیار از مصیبت‌های فقرا سخن می‌گفت و اشک می‌ریخت و فکر چاره بود و با همه خطراتی که متوجه او بود، به منزل فقرا می‌رفت و ضمن کمک به آنان، ظلم‌های شاه ملعون را برایشان روشن می‌ساخت. پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی و زمانی که غائله کردستان شروع شد شهید کشوری همانند کسی که عزیزی را از دست بدهد یا برادر در بند داشته باشد، از بابت این ناامنی ناراحت بود. &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
بردار شهید تیمسار فلاحی در این خصوص می‌گفت: شبی برای مأموریت سختی در کردستان داوطلب خواستم و هنوز سخنانم تمام نشده بود که از صف جوانی بیرون آمد دیدم کشوری است. او از همان آغاز جنگ داخلی چنان از خود کیاست و لیاقت و شجاعت نشان داد که وصف نا کردنی است. &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
روزهای آغاز جنگ تحمیلی عراق را شهید شیرودی چنین بیان می‌کند: احمد استاد من بود. زمانی که صدام آمریکایی به ایران یورش آورد، احمد در انتظار آخرین عمل جراحی برای بیرون آوردن ترکش از سینه‌اش بود، اما روز بعد از شنیدن خبر تجاوز صدام عازم سفر شد به او گفته بودند بماند و پس از اتمام جراحی برود، اما او در جواب گفت: وقتی که اسلام در خطر باشد، من این سینه را نمی‌خواهم. آری کشوری به جبهه رفت و چون گذشته، سلحشورانه جنگید و مزدوران را به درک واصل کرد به طوری که بیابان‌های غرب کشور را به گورستانی از تانک‌ها و نفرات مزدور دشمن تبدیل کرده بود. &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
آری …! سرانجام در روز 15/9/1359 نیایش‌های شبانه‌اش به درگاه احدیت مورد قبول واقع گردید و درحالی‌که از مأموریتی بسیار مشکل، اما پیروز بازمی‌گشت در دره میناب ایلام مورد حمله نابرابر و ناجوانمردانه مزدوران بعثی قرار گرفت و درحالی‌که بالگردش بر اثر اصابت را کت‌های دو میگ به شدت در آتش می‌سوخت آن را به مواضع خودی رساند و آن گاه در خاک وطن سقوط کرد و شربت شیرین شهادت را مردانه نوشید. و پیکر پاکش در بهشت‌زهرا میعادگاه عاشقان الله به خاک سپرده شد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
نرم‌افزار شاهد&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
SUBDOC\ZEN2.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
=== ده خاطره از شهید ===&lt;br /&gt;
1) کلاس دوم راهنمایی که بود، مجلات عکس مبتذل چاپ می‌کردند. در آرایشگاه، فروشگاه و حتی مغازه‌ها این عکس‌ها را روی در و دیوار نصب می‌کردند و احمد هر جا این عکس‌ها را می‌دید پاره می‌کرد. صاحب مغازه یا فروشگاه می‌آمد و شکایت احمد را برای ما می‌آورد. پدر احمد، رئیس پاسگاه بود و کسی به حرمت پدرش به احمد چیزی نمی‌گفت. من لبخند می‌زدم. چون با کاری که احمد انجام می‌داد، موافق بودم. یک مجله‌ای با عکس‌های مبتذل چاپ شده بود که احمد آن‌ها را از هر کیوسک روزنامه‌ای می‌خرید. پول تو جیبی‌هایش را جمع می‌کرد. هر بار ۲۰ تا مجله از چند روزنامه‌فروش می‌خرید وقتی می‌آورد در دست‌هایش جا نمی‌شد. توی باغچه می‌انداخت نفت می‌ریخت و همه را آتش می‌زد. می‌گفتم: چرا این کار را می‌کنی؟ می‌گفت: این عکس‌ها ذهن جوانان را خراب می‌کند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
به نقل از مادر شهید&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
2) من با احمد، هم‌دوره و هم پرواز بودم. از سال ۱۳۵۳ در مرکز پیاده شیراز، دوره‌های مقدماتی و عالی را طی می‌کردیم و در همان روزها که در خدمت ایشان بودم، مسائل عقیدتی را رعایت می‌کرد. از نماز و روزه و فلسفه دین، خیلی حرف می‌زدیم. در همان مرکز، گرو هان دیگری، متشکل از خانم‌ها، آموزش نظامی می‌دیدند. احمد توصیه می‌کرد به آن‌ها نزدیک نشویم. آن موقع، حجاب خانم‌ها رعایت نمی‌شد و یگان‌ها هم در کنار هم خدمت می‌کردند و آموزش می‌دیدند. احمد به ما می‌گفت: «ممکن است در این دنیا، جواب کار ثوابی را که می‌کنید، عایدتان نشود ولی بالاخره روزی باید جواب کارش را پس بدهید و یا پاداش کار خیرتان را بگیرید. آن روز، جواب دادن خیلی سخت است.»&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
3) احمد کشوری جزو هیئت همراه دکتر چمران بود که با هم به کردستان رفتند. شهید شیرودی هم به پایگاه منتقل شده بود و خیلی زود، با او صمیمی شد و در تیم او قرار گرفت. خبر درگیری‌های شدید پاوه می‌رسید و دکتر چمران در محاصره مزدورهای وطن‌فروش قرار گرفته بود. تیم پروازی احمد، نخستین گروه عملیاتی بود که راهی کردستان شد. ما به اتفاق شهید سهیلیان وارد منطقه شدیم. با حملات پی در پی، دشمن را تار و مار کردیم و دکتر چمران و گروهش را از حلقه محاصره دشمن بیرون آوردیم. پاوه هم نجات پیدا کرد. در واقع منطقه‌ای که محل شروع درگیری‌ها بود، از لوث وجود دشمن، پاک شد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
4) وقتی در کرمانشاه بودیم، حراست منطقه وسیعی از شمال غرب کشور که از پایگاه کرمانشاه شروع می‌شد و تا آبدانان ایلام ادامه داشت، به عهده پایگاه هوانیروز کرمانشاه بود. حراست منطقه سرپل ذهاب بر عهده سهیلیان و شیرودی و از منطقه سرپل ذهاب تا مهران بر عهده احمد کشوری بود. احمد، تیم‌هایی تشکیل داده بود به نام «بکاو و بکش» یعنی بگرد و دشمن را پیدا کن و او را بکش. در یکی از مأموریت‌های روزهای نخست جنگ، برای عقب راندن دشمن که حد فاصل قصر شیرین تا سرپل ذهاب را جلوآمده بودند، وارد منطقه شدیم. دشمن با ستون بسیار عظیمی که شامل ادوات زرهی، خودرویی و پرسنلی بود، به طول دو کیلومتر در جاده به راحتی در حال حرکت بود. آن‌ها از قصر شیرین وارد خاکمان شده بودند و به سمت سرپل ذهاب در مسیر مشخصی پیشروی می‌کردند. عشایر منطقه، اطلاعاتی را درباره این جابه‌جایی به ما دادند. وقتی به منطقه رسیدیم، احمد گفت: «نباید ساکت باشیم. هر طور شده باید جلوی پیشروی آن‌ها را بگیریم.» با سه بالگرد کبرا و یک بالگرد ترابری از قرارگاه به سمت منطقه پرواز کردیم، درحالی‌که هیچ آشنایی با منطقه نداشتیم و نمی‌دانستیم باید از کدام محور، وارد منطقه شویم و تا نزدیکی‌های ستون دشمن پیش رفتیم و از پهلو با ستون آن‌ها مواجه شدیم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
وحشت کردیم که چرا تا این حد، جلو آمده‌اند. کسی جلودارشان نبود. هنگام روبرو شدن با آن‌ها فکر کردیم در اطراف ستون، تیم‌های گشت گذاشته‌اند. چون وقتی ستون بخواهد در منطقه ناشناسی حرکت کند، تیم گشت در اطراف می‌گذارند که از جایی ضربه نخورند. تا هفت صد متری ستون جلو رفتیم و شناسایی کامل را انجام دادیم. احمد در یک لحظه به عنوان لیدر (راهنما) تیم گفت: «اول و آخر ستون را بزنید که مشکوک بشوند و همهمه ای بین آن‌ها بیفتد و وقتی سرشان شلوغ شد، روی آن‌ها آتش اجرا می‌کنیم.»&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
«بالگرد خلبان سراوانی به موشک تا و مجهز بود. ایشان اول و آخر ستون را مورد هدف موشک‌های خود قرار داد. ستون نظامی دشمن، سن کوب کرد و هر چه مهمات داشتیم، روی سر ستون ریختیم.» وقتی این تصمیم را گرفت که دشمن را در محاصره بگیرند و به سر و ته ستون دشمن آسیب بزند، همه فهمیدند که فقط با این شیوه، می‌توانند آن همه نیروی دشمن را نابود کنند. بالگرد کبرا مانور می‌داد و حمله می‌کرد و بر سر دشمن، آتش می‌ریخت و تیراندازهای دشمن، سرگردان مانده بودند که این چه شبیخونی است که از هوانیروز خورده‌اند! وقتی تیم آتش و گروه پروازی احمد، با بالگردهای شکاری به منطقه برگشتند، غوغایی را در منطقه دیدند. ستونی که هیچ کس حریفشان نمی‌شد و می‌خواستند به قلب ایران بزنند، زمین‌گیر شده بود و این ضربه را از خوش‌فکری احمد خورده بود. نیروهای دشمن پس از این شکست مجبور شدند تا اطراف نفت شهر عقب‌نشینی کنند و از مرز خارج شوند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
به نقل از حمیدرضا آبی&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
5) کشوری کار و فعالیت را عبادت می‌دانست. تمام فکرش انجام وظیفه بود. دربارهٔ میزان علاقه به فرزندانش می‌گفت: «آن‌ها را به اندازه ای دوست می‌دارم که جای خدا را نگیرند.» کشوری همواره برای وحدت و انسجام دو قشر ارتشی و پاسدار، می‌کوشید، چنان که مسئولان، هماهنگی و حفظ غرب کشور را مرهون تلاش او می‌دانستند. او می‌گفت: «تا آخرین قطرهٔ خون برای اسلام عزیز و اطاعت از ولایت فقیه خواهم جنگید و از این مزدوران کثیف که سرهای مبارک عزیزانم (پاسداران) را نامردانه بریدند، انتقام خواهم گرفت.» به امام (قدس سره) عشق می‌ورزید. وقتی در بین راه خبر کسالت قلبی ایشان را شنید، از شدت ناراحتی خودرو را در کنار جاده نگه داشت و درحالی‌که می‌گریست، گفت «خدایا از عمر ما بکاه و به عمر رهبر بیفزا.» وقتی به تهران رسید، عازم بیمارستان شد و آمادگی خود را برای اهدای قلب به رهبرش اعلام کرد. بر این عقیده بود تا در دنیا هست و فرصتی دارد، باید توشه‌ای برای آخرت بی اندوزد. شهادت در راه خدا برای او از عسل شیرین‌تر بود.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
6) در جبهه هر بار که از مریم ۳ ساله و علی ۳ ماهه‌اش صحبت می‌شد، می‌گفت: آن‌ها را به اندازه‌ای دوست دارم که جای خدا را در دلم، تنگ نکنند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
7) یک شب که تعدادی از خلبان‌ها مشغول خوردن شام بودند، صحبت از جنگ شد. یکی می‌گفت: من به خاطر حقوقی که به ما می‌دهند می‌جنگم، یکی دیگر می‌گفت من به خاطر بنی‌صدر می‌جنگم. یکی می‌گفت من به خاطر خودم می‌جنگم و دیگری گفت من به خاطر ایران می‌جنگم. شهید کشوری گفت: من همه این‌ها را قبول ندارم تنها چند تا را قبول دارم و گفت: من به خاطر خدا می‌جنگم. جنگ برای خداست، ما نباید بگوییم که ما به خاطر فلان چیز می‌جنگیم. مگر ما بت پرست هستیم. ما به خاطر خدا، به خاطر اسلام می‌جنگیم. اسلام در خطر است نه بنی‌صدر. اسلام در خطر است ما به خاطر اسلام می‌جنگیم و جنگ ما فقط به خاطر اسلام است.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
8) صبحانه‌ای که به خلبان‌ها می‌دادم، کره، مربا و پنیر بود. یک روز شهید کشوری مرا صدا زد گفت: فلانی! گفتم: بله. گفت: شما در یک منطقهٔ جنگی در مهمان‌سرا کار می‌کنید. پس باید بدانید مملکت ما در حال جنگ است و در تحریم اقتصادی به سر می‌برد. شما نباید کره، مربا و پنیر را با هم به ما بدهید درست است که ما باید با توپ و تانک‌های دشمن بجنگیم ولی این دلیل نمی‌شود ما این‌گونه غذا بخوریم. شما باید یک روز به ما کره، روز دیگر پنیر و روز سوم به ما مربا بدهید. در سه روز باید از این‌ها استفاده کنیم وگرنه این اسراف است. من از شما خواهش می‌کنم که این کار را نکنید. من گفتم: چشم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
9) سرهنگ با باجانی خاطره‌ای را از دوران تحصیل احمد در خارج از کشور تعریف می‌کرد و می‌گفت: در حال تمرین پرواز توی بالگرد نشسته بودیم. احمد سکان دار بود. استاد آمریکایی نگاهی به او کرد و گفت: اگر الآن بخواهم تو را پرت کنم بیرون چطور می‌خواهی از خودت دفاع کنی. احمد به قدری از نیروهای بیگانه و خلق و خوی ضد اسلامی آنان بدش می‌آمد که نگاهی به استاد کرد. وقتی لبخند شیطنت‌آمیز و تحقیرکننده استاد را دید. یقه او را گرفت و گفت: من باید تو را از این بالا پرت کنم پایین. با استاد گلاویز شد. سرهنگ می‌گفت: استاد به زبان انگلیسی شروع به التماس کرد. صورتش سرخ شده بود. ما از احمد خواستیم که یقه او را رها کند و مواظب باشد که بالگرد سقوط نکند و او قبول کرد. وقتی به زمین نشستیم، استاد به قدری از جسارت احمد و جرئت او یکه خورده بود که به همه ما گفت: بعد از این استاد شما احمد کشوری است.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
10)... در کردستان درگیری شدیدی بین ما و ضد انقلاب شامل کومله و دمکرات به وقوع پیوست و من از هوانیروز درخواست کمک کردم، دو خلبان که همیشه داوطلب دفاع بودند یعنی شهیدان کشوری و شیرودی لبیک گفته و لحظاتی بعد بالای سر ما بودند که به آن‌ها گفتم کجا را زیر آتش خود بگیرند، پس از آنکه مهمات بالگردها تمام شد متوجه شدم که شهید کشوری علی‌رغم کمبود سوخت منطقه را ترک نکرده است وقتی با او تماس گرفتم گفت من باید کارم را به اتمام برسانم، لحظاتی بعد با دوربین دیدم که شهید کشوری خود را به جاده‌ای رساند که یک ماشین جیپ سیمرغ پر از عناصر ضد انقلاب از آنجا در حال فرار بودند، بالگرد را به آن خودرو نزدیک کرد و آن‌قدر پایین رفت که با اسکیت بالگرد به آن‌ها کوبید و همه این جنایتکاران به دره سقوط کردند، پس از آن طی تماس به او گفتم با توجه به تأخیری که کردی سوخت بالگرد برای آنکه خود را به قرارگاه برسانی کافی نیست و همین جا فرود بیا، او گفت بالگردم را هدف قرار می‌دهند و با اینکه چراغ هشداردهنده سوخت بالگرد روشن‌شده و به هیچ‌وجه خطا نمی‌کند، شهید کشوری گفت با ذکر یا زهرا (س) خود را به قرارگاه می‌رسانم، ساعتی بعد درحالی‌که ناامیدانه با قرارگاه تماس گرفتم تا سراغ احمد کشوری را بگیرم گفتند او به سلامت و با ذکر یا زهرا (س) درحالی‌که بالگردش هیچ سوختی نداشته به قرارگاه رسیده است. &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
به نقل از شهید علی صیاد شیرازی&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://www.aviny.com/rahiyan_noor/revaiat-eshgh/khatere/24.aspx&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== احترام به مظلوم === &lt;br /&gt;
احمد در دوران نوجوانی در مقابل اربابان به هیچ‌وجه خشوع نشان نمی‌داد و حتی به آن‌ها سلام نمی‌کرد و در پاسخ به پدر که دلیل بی اعتنایی او را جویا شد، چنین گفت: پدر جان! مطمئنم که شما هم راضی نیستید من به یک انسان ظالم و زورگو اعتنا کنم، من حتی به آن‌ها سلام هم نمی‌کنم. و در مقابل وقتی برای درس دادن به منزل یکی از هم‌کلاسی‌هایش می‌رفت برای پدر او احترام فراوانی قائل بود تا آنجا که هنگام ترک خانه پشت به در و رو به پدر خانواده خانه را ترک می‌کرد تا مبادا ذره‌ای بی‌احترامی به پدر فقیر این خانواده کرده باشد. &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
مادر صبور شهید کشوری&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار شاهد&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
SUBDOC\KHMOTHER.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== پیشواز ===&lt;br /&gt;
در منطقه غرب کشور بین اسلام‌آباد و قصر شیرین ناحیه‌ای بنام «کرند غرب» وجود دارد و «گهواره» نیز یکی از توابع کرند است. طبق اطلاعات واصله و شناسایی‌های قبل، منطقه به عنوان یکی از مهم‌ترین مراکز فعالیت ضد انقلاب و جمع‌آوری اسلحه و مهمات به شمار می‌رفت. در بهار سال 1358 در ارتفاعات گهواره عده‌ای از آن‌ها تجمع کرده و قصد حمله به شهر اسلام‌آباد (شاه‌آباد غرب) را داشتند. اخبار مربوط به این امر به پایگاه هوانیروز کرمانشاه داده شد، که پس از شناسایی‌های مقدماتی، تیم آتشی مرکب از سه فروند بالگرد کبری و یک فروند بالگرد نجات به سمت منطقه مورد نظر فرستاده شد. &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
رهبری تیم آتش را شهید سرگرد خلبان احمد کشوری، که در آن هنگام در درجه ستوانی خدمت می‌کرد به عهده داشت و دو فروند دیگر را (ستوان یار شیرودی و ستوان سهیلیان) تشکیل می‌دادند و خوشبختانه در آن تیم آتش نیز من به عنوان کمک‌خلبان شیرودی پرواز می‌کردم، خلبانی که یکی از بزرگ‌ترین قهرمانان و رادمردان عرصه پیکار با دشمنان اسلام بود. &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در ساعت مقرر پس از بررسی مجدد طرح عملیات توسط شیرودی و کشوری هر سه فروند به پرواز درآمدیم، و من از اینکه در این عملیات همراه شیرودی پرواز می‌کردم بسیار شاد و مسرور بودم. شهر کرمانشاه و کوه‌ها و تپه‌های مسیر پروازی را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتیم، تا اینکه شهر اسلام‌آباد را دیدیم. می‌دانستم که لحظاتی دیگر وارد منطقه مورد نظر می‌گردیم و من می‌بایست در این عملیات شیرودی را یاری دهم، از اینکه خدای ناکرده اتفاقی بیفتد، و صدمه‌ای به او برسد، سخت ناراحت بودم. به مرگ اهمیت نمی‌دادم اما دلم نمی‌خواست کوچک‌ترین صدمه‌ای به شیرودی که شاخص بزرگ‌ترین عملیات‌های هوانیروز بود، وارد شود. لذا چشم و گوشم را کاملاً باز کردم تا بتوانم با بهترین وضعیت از او که برایم مظهر پیروزی بود محافظت کنم. &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
با رسیدن به منطقه گهواره، کشوری اولین هشدار را به ما داد: «بچه‌ها مواظب باشید ممکنه از روی صخره‌ها و توی چاله چوله‌ها به طرف ما شلیک کنند.» و در جواب این هشدار شیرودی با خنده جواب داد: «احمد جون مثل همیشه دو تا چشم داشتم هفت هشت ده تای دیگم قرض کردم، گو شامم تیز تیزه.» و من با رد و بدل شدن این دو پیام کوتاه در خود غروری را حس کردم که تا آن موقع در هیچ مأموریتی نداشتم. فکر می‌کردم شیرودی و کشوری مانند دو دیوار ضد گلوله هستند که من میان آن دو قرار دارم. لذا بی هیچ ترسی و بی‌خیال به صندلی خود تکیه داده بودم و غرق شادی عملیات و پیروزی‌های بعدی آن گردیدم. &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
چندین بار پیاپی از روی منطقه عبور کردیم اما هیچ عکس‌العملی از طرف اشرار صورت نگرفت، گویی اطلاعات رسیده کاملاً غلط بود. از اینکه می‌دیدم باید منطقه را بدون درگیری در کنار شیرودی و کشوری ترک کنم بسیار ناراحت شدم. سعی کردم در شناسایی منطقه کوچک‌ترین حرکتی را از چشم خود دور ندارم اما هیچ جنبنده‌ای را که بتوانم بهانه قرار دهم، نمی‌دیدم. &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
همان طور که به بیرون نگاه می‌کردم ناگهان صدای شیرودی را شنیدم که گفت: «آخ سوختم، آخ» مکثی کوتاه در رادیو ایجاد شد و من هراسان از اینکه شیرودی را زدند فرامین کنترل بالگرد را به دست گرفتم تا بدون فوت وقت از منطقه خارج شوم. اما هنوز فشاری را به فرامین کنترل وارد نیاورده بودم که صدای خندة شیرودی مرا در جایم میخکوب کرد نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده است زیرا او را که در کابین عقب نشسته بود نمی‌دیدم ولی همین که صدای خنده‌اش را شنیدم جانی دیگر گرفتم و دست‌هایم را که به روی کنترل فرامین ماسیده بود کنار کشیدم و او را صدا کردم و گفتم: اکبر چی شد؟!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
و متعاقب آن کشوری و دیگر بچه‌ها که صدای سوختم را از زبان شیرودی شنیده بودند همین سؤال را کردند و شیرودی با خنده‌ای دوباره گفت: «هیچی نشده ناراحت نباشید. یه گلوله خورد بالای سرم و افتاده تو لباسم خیلی داغه نمی تونم راحت بشینم!» تا آنجایی که می‌توانستم سرم را به عقب برگردانم، گلوله‌ای شیشه سمت چپ را سوراخ کرده بود، درست موازی با سر شیرودی ولی مثل اینکه به هنگام برخورد به شیشه آخرین فشار خود را داشته زیرا پس از سوراخ کردن شیشه تنها با چند سانتی‌متر پرواز به داخل لباس شیرودی افتاده بود و او که از داغ بودن گلوله و سوختن پوستش هیچ راهی جهت رهایی از آن را نداشت، تنها به گفتن کلمه «آخ سوختم» اکتفا کرده بود. خنده‌ام گرفت و سوزشی را که شیرودی تحمل می‌کرد، احساس کردم. &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
با ادای آخرین کلمات شیرودی و خنده مجددش تیم آتش ما حالت طبیعی خود را به دست آورد و کشوری گفت: «پس مشخص شد که این جونورا لای تخته‌سنگا هستن. خب یکی از ماها باید بره پایین‌تر و منطقه رو بررسی کنه.» هنوز حرف کشوری تمام نشده بود که سهیلیان گفت: «احمد من می‌رم.» اما قبل از اینکه عکس‌العملی نشان بدهد صدای شیرودی را شنیدم که گفت: «من رفتم.» و بدون فوت کوچک‌ترین لحظه‌ای به طرف زمین، پایین رفت. کشوری در جواب پیام شیرودی گفت: «بابا نا سلامتی به من می گن فرمانده تیم آتش، حداقل زمان بدید که من اجازه رفتن رو بدم بعد برید.» و شیرودی با خنده‌ای شیرین جواب داد: «احمد آقا ببخشید اجازه می‌دید؟!» کار ساده‌ای نبود که یک وسیله پرنده بدون اطلاع از موقعیت دشمن در ارتفاع پایین به شناسایی مشغول شود اما در آن لحظات حساس که قلب من با شدت تمام در حال تپیدن بود راهی به جز آن را نمی‌دیدم. زیر لب آیه مبارکه زیر را زمزمه کردم و خودم و شیرودی را به خدا سپردم. &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
«و جعل نا من بین ایدیهم سدا و من خل فهم سدا فاغشیناهم فهم لا یبصرون»&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
شیرجه اول بدون حادثه بود اما وقتی شیرجه دوم را شروع کردیم، چند گلوله به سمت ما شلیک شد که تنها توانستیم سرخی آن‌ها را برای چند لحظه جلوی بالگرد ببینیم.  هرچه به اطراف و روبرو نگاه کردیم کسی یا چیز مشکوکی به چشم نمی‌خورد، لذا بار دیگر به همان سمت شیرجه کردیم و این بار نیز چند گلوله به استقبالمان آمد. شیرودی با فشار دادن دکمه رادیو گفت: «احمد پی داش کردم. لای اون شکاف روبرو هستن، دی دیش؟!.» و کشوری جواب داد: من هنوز اونها رو ندیدم، شما عملیات رو شروع کن ین من و سهیلیان هواتونو داریم.»&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
دیگر احتیاجی به نزدیک شدن به هدف نداشتیم و برایمان مشخص بود که اشرار در کجا پنهان شده بودند. شیرجه‌ای دیگر و شلیک را کت‌ها و در پی آن گلوله‌های سرخ بالگرد به سمت شکاف پرواز کردند. با اولین انفجار تعداد زیادی از لای شکاف کوه بیرون آمدند و شیرودی گفت: «احمد داشته باش، از توی شکاف ریختن بیرون.» و قبل از اینکه گردش خود را شروع کنیم دو راکت دیگر را به سمت هدف شلیک کرد. &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
هنوز محل شکاف را در دید داشتم که انفجار عظیمی کوه را به لرزه در آورد گویی دو راکت آخر به محل شکاف برخورد کرده بود و انبار مهماتی را که داخل آن قرار داشت منفجر و متلاشی کرد. وقتی چرخش خود را کامل کردیم و به سمت هدف قرار گرفتیم هنوز قطعات سنگ به هوا پرتاب می‌شد و سهیلیان و کشوری هم به سمت اشراری که در حال فرار بودند، شلیک می‌کردند. عملیات با انهدام انبار مهمات و کشته شدن اشرار به پایان رسید و همگی سرشار از شادی پیروزی به سمت کرمانشاه به پرواز درآمدیم. در بازگشت به سمت پایگاه هوانیروز کرمانشاه درحالی‌که از شادی انجام عملیات در پوست خود نمی‌گنجیدم به فکر گلوله‌ای که در لباس اکبر شیرودی افتاده بود، افتادم و پرسیدم، «اکبر حالت چطوره؟!» و او جواب داد: «خوبم.» گفتم: «حال خودتو نمی‌پرسم، حال گلوله را می‌پرسم!» و او با خنده‌ای گفت: فکر کنم گلوله دیگه غیب شده باشه، چون چیزی احساس نمی‌کنم.» و من هم در جواب او با خنده گفتم پیدایش کن، یادگاری خوبیه.» و او گفت: «اگه می‌خواستم گلوله‌هایی رو که به طرفم شلیک شده برای یادگاری جمع کنم، حالا می‌بایست حداقل یه وانت گلوله همراه خودم داشته باشم.»&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار شاهد&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
SUBDOC\simorgh 09.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== جذبه ایمان === &lt;br /&gt;
در تابستان 1358 اوایل پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، من و همسرم به قصد تبلیغ عازم شهر کرمانشاه شدیم و قرار شد در چند محل برنامه تبلیغی و آموزشی قرآن کریم داشته باشیم که یکی از این محل‌ها پایگاه هوانیروز بود. &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
به همت شهید کشوری و دیگر برادران مذهبی برنامه‌ای در پایگاه تشکیل شد که شرکت‌کنندگان در جلسات را خواهران و خانواده‌های کارکنان هوانیروز تشکیل می‌دادند. به جهت دوری پایگاه از شهر کرمانشاه به تنهایی نمی‌توانستم این مسیر را طی کنم و به همین جهت شهید کشوری خود مسئولیت ایاب و ذهاب را بر عهده گرفتند. مسیر منزل ما تا هوانیروز تقریباً طولانی بود و ایشان از این فرصت استفاده نموده و راجع به مطالب مختلف صحبت می‌کردند، و هنوز حرکات دستش را فراموش نکرده‌ام که با شور و اشتیاق فراوان تکان داده و می‌گفت: خواهر! همه برای حفظ و نشر اسلام تلاش کنیم و شما نیز نهایت تلاش خود را به کار برید و مردم را با اسلام آشنا کنید، ما آزادی و پیروزی‌مان را مدیون دین عزیز اسلام و رهبری امام هستیم. همه باید سعی کنیم تا آثار سوء دوران ستم‌شاهی را از بین ببریم … .&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
نقل از خواهر کشانی از حوزه علمیه&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار شاهد&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
SUBDOC\KHIMAN.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== دیدار ===&lt;br /&gt;
بعد از شهادت ستوان حمیدرضا سهیلیان و ستوان یار سعد الله داور زاده، نتوانستم در سرپل بمانم. با اکبر شیرودی هماهنگی کردم و یک فروند چرخ‌بال تعمیراتی را به اتفاق یکی از دوستان به پرواز درآورده و برای استراحتی کوتاه به کرمانشاه بازگشتم. دو روز بعد به اتفاق ستوان یار اسد آمندخت به ایلام رفتم. ستوان احمد کشوری فرمانده تیم آتش بود و درون اتاق عملیات مشغول طرح حمله به نیروهای عراقی در میمک بود. چند روزی با او به سمت تنگ «میناب» و شرق «مهران» و کوه‌های «ملک شاهی» و «سد کنجان چم» پرواز کردم. هر وقت از سوی دیده‌بان‌ها خبر می‌رسید، شبانه با یک دستگاه خودرو خود را به محل می‌رساندیم و پس از بازدید و شناسایی روز بعد به نیروهای بعثی حمله می‌کردیم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
یک روز استاندار ایلام که در آن موقع مسئول منطقه بود به ما اطلاع داد که عراق قصد دارد نیروی عظیمی را از شهر «من دلی» و از طریق تنگ میناب و میمک به منطقه عملیات وارد کند. بلافاصله به اتفاق احمد به محل رفتیم و مشغول شناسایی شدیم. نیرویی که در مقابل ما قرار داشت بیش از آنچه گفته شده بود قوی و عظیم بود. احمد همان جا طرح عملیاتی را پیش‌بینی کرد. تنها اشکال کار مسیر پرواز بود که نمی‌توانستیم آن را تغییر داده و از سمت‌های دیگر به دشمن هجوم بیاوریم. ساعت 1 صبح به خوابگاه بازگشتیم. روز بعد با طلوع خورشید به همراه دو فروند چرخ‌بال جنگندة دیگر و یک فروند چرخ‌بال ترابری اقدام به حمله به سوی نیروهای عراقی کردیم و توانستیم در دور اول و دوم پرواز ضربات مهلکی را به آن‌ها وارد بیاوریم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
ساعت 9 صبح از طریق رادیو اعلام کردند دو فروند هواپیمای عراقی از نوع «میگ 21 و 23» در منطقه و در مسیر پرواز ما مشغول عملیات هستند و از ما خواستند هرچه سریع‌تر خود را پنهان کرده و تا اطلاع ثانوی موتور چرخ‌بال‌ها را خاموش کنیم. اما برای انجام این دستور زمانی نداشتیم زیرا هواپیماهای عراقی بالای سرمان مشغول پرواز بودند. &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
بلافاصله احمد از چرخ‌بال‌های دیگر خواست تا منطقه را ترک کنند و به من گفت تا مواظب هواپیماهای دشمن باشم. قصدش این بود تا با سرگرم کردن خلبان‌های عراقی فرصت فرار را برای چرخ‌بال‌های دیگر مهیا سازد. و در همان حال به من گفت: «کار سختی در پیش داریم یا آن‌ها را منهدم می‌کنیم، یا به شهادت می‌رسیم.»&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
با تعداد سه فروند راکت و مقدار فشنگ باقی‌مانده جواب حملات هواپیما را دادیم. اما هر دو می‌دانستیم با کمبود مهمات قادر به ادامه دفاع و یا حمله نیستیم. احمد هم خیلی خونسرد عمل می‌کرد و در هر دور گردش می‌خواست تا با شلیک توپ‌ها به سوی هواپیماها آن‌ها را به سوی خودمان بکشاند. را کت‌های پرتاب شده آن‌ها در اطرافمان به زمین می‌خورد که ناگهان یکی از هواپیماها به سویمان حمله‌ور شد. انگشتم را به روی سویچ توپ‌ها گذاشتم و آماده شلیک شدم که چرخ‌بال تکان شدیدی خورد و دیگر چیزی نفهمیدم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
وقتی به هوش آمدم، چشم‌هایم باز نمی‌شد. احساس کردم پاهایم رو به آسمان است. جلیقه ضد گلوله روی صورتم افتاده بود. احساس درد شدیدی در ناحیه کمر و سر می‌کردم. دست راست و پای راستم به شدت می‌سوختند. گرمی خون را در زیر لباس پرواز به خوبی حس می‌کردم فکم قفل شده بود و دندان‌هایم به سختی به روی هم فشرده شده بود. همین مسئله موجب شده بود تا به سختی نفس بکشم. تلاش کردم تا به هر طریق ممکن خود را از چرخ‌بال بیرون بکشم. اما موج انفجارهای پی‌درپی مرا محکم به دیواره کابین کوبید و از هوش رفتم…&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
کلاه پرواز را از روی سرم برداشتم. درد سنگینی سرم را فراگرفت. چشم‌هایم باز نمی‌شدند. آفتاب صورتم را گرفته بود و می‌سوزاند. صدای انفجارها و موج آن‌ها نشان می‌داد هنوز زیر آتش سنگین عراقی‌ها هستم. تلاش کردم و کورکورانه به دنبال مسیر خروج از چرخ‌بال بیرون آمدم. قبل از خروج چند بار احمد را صدا کردم. اما جوابی نداد. بیرون چرخ‌بال با صدای گرفته‌ام دوباره او را فریاد کردم. اما جوابی نشنیدم. درد فکم بسیار شدید بود و نمی‌توانستم بلند فریاد بکشم. قدرت ایستادن هم نداشتم. همان طور که پای مصدومم را به روی زمین می‌کشیدم قدری از چرخ‌بال فاصله گرفتم که ناگهان در اثر موج انفجار سنگین از زمین کنده شده و محکم به تخته‌سنگی خوردم. با بی‌رمقی خود را به زیر آن کشیده و از حال رفتم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
با خاموش شدن آتش گلوله‌ها به خود آمدم. صدایی از نزدیک به گوشم رسید. کلت کمری‌ام را بیرون کشیدم و آماده دفاع شدم. اما قدرت نگه‌داشتن کلت را نیز از دست دادم و به روی زمین رها شدم. &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
با صدای چرخ‌بالی که از بالای سرم پرواز کرد به خود آمدم. چیز مشخصی نمی‌دیدم. آفتاب چشم‌هایم را به شدت می‌آزرد و نمی‌توانستم جایی را ببینم. از موقعیت چرخ‌بال خودم نیز اطلاعی نداشتم. دهانم کاملاً بسته شده و نمی‌توانستم احمد را صدا کنم. در همان حال دوباره صدای چند نفر را شنیدم. به دنبال کلت کمری‌ام دستم را به روی زمین کشیدم اما نمی‌توانستم آن را پیدا کنم. اشهدم را خواندم و منتظر ماندم. &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
درد تمام بدنم را فرا گرفته بود. چند بار بالا آوردم. پای راستم حرکتی نداشت. خون دلمه بسته روی صورتم را کاملاً پوشانده بود. نمی‌دانستم تخته‌سنگی که به آن پناه برده بردم چه وضعی را داشت. برای استتار بیشتر خود را محکم به زیر آن فشار می‌دادم. که ناگهان سایه مبهم دو پا را مقابلم دیدم. نفس عمیقی کشیدم و منتظر ماندم که صدایی آرامش را به روحم بازگرداند: یکی از خلبان‌ها زنده است. وقتی چشم‌هایم را داخل بیمارستان کرمانشاه باز کردم، شیرودی را بالای سرم دیدم. صورتم کاملاً باندپیچی‌شده و دست راستم هنوز درد می‌کرد. حسی درون پای راستم نداشتم. از او سراغ کشوری را گرفتم. سرش را نزدیک صورتم آورد و بدون جواب به سؤالم با چشمانی گریان گفت: «الآن تو را می‌برند تهران. نگران نباش.» وقتی در بیمارستان تهران چشم باز کردم، مادر کشوری و همسرش را دیدم. هر دو دلداریم می‌دادند. وقتی پرسیدم، احمد کجا است؟. تنها شنیدم که مادرش گفت: «احمد به دیدار خدا رفت!»&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
نرم‌افزار شاهد&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
SUBDOC\simorgh 17.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== آثار ==&lt;br /&gt;
=== وصیت‌نامه ===&lt;br /&gt;
بسم‌الله الرحمن الرحیم&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند/روبه صفتان زشت خو را نکشند&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
پایان زندگی هر کسی به مرگ اوست /جز مرد حق که مرگش آغاز دفتر اوست.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
هر روز ستاره‌ای را از این آسمان به پایین می‌کشند امّا باز این آسمان پر از ستاره است. این بار نیز در پی امر امام، دریایی خروشان از داوطلبین به طرف جبهه‌های حق علیه باطل روان شد و من قطره‌ای از این دریایم و نیز می‌دانید که این اقیانوس بی پایان است و هر بار بر او افزوده می‌شود. راه شهیدان را ادامه دهید. که آن‌ها نظاره گر شمایند مواظب ستون پنجم باشید که در داخل شما هستند. بی‌تفاوتی را از خود دور کنید، در مقابل حرف‌های منحرف بی‌تفاوت نباشید. مردم کوفه نشوید و امام را تنها نگذارید. در راهپیمایی‌ها بیشتر از پیش شرکت کنید. در دعاهای کمیل شرکت کنید. فرزندانتان را آگاه کنید. و تشویق به فعالیت در راه الله کنید. &lt;br /&gt;
=== وصیت به پدر و مادرم === &lt;br /&gt;
پدر و مادرم! همچنان که تا الآن صبر کرده‌اید از خدا می‌خواهم صبر بیشتری به شما عطا کند. فعالیتتان را در راه خدا بیشتر کنید. در عزایم ننشینید، گویم گریه نکنید ولی اگر خواستید گریه کنید به یاد امام حسین (علیه‌السلام) و کربلا و پدر و مادرانی که پنج فرزندشان شهید شده گریه کنید، که اگر گریه‌های امام حسینی و تاسوعا و عاشورایی نبود، یادی از اسلام نبود. پشت جبهه را برای منافقین و ضد انقلاب خالی نگذارید، مراسم عزاداری بیشتر شرکت کنید که این مراسم شما را به یاد شهیدان می‌اندازد و این یاد شهیدان است که مردم را منقلب می‌کند. امام را تنها نگذارید. فراموش نکنید که شهیدان نظاره گر کارهای شمایند. ما زنده به آنیم که آرام نگیریم. موجیم که آسودگی ما عدم ماست.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
والسلام قطره‌ای از دریای خروشان حزب‌الله احمد کشوری&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://aviny.com/Rahiyan_Noor/revaiat-eshgh/khatere/113.aspx&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosseini</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهید سید عبدالرضا موسوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2016-02-10T06:42:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosseini: ایجاد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== زندگینامه == &lt;br /&gt;
سید عبدالرضا موسوی در تاریخ 29 فروردین 1335 در شهر خرمشهر چشم به جهان گشود. روزهای کودکی عبدالرضا در میان مردم با صفای جنوب سپری شد. او که یکی از شاگردان ممتاز در تمام دوران تحصیل بود موفق به اخذ مدرک دیپلم با معدل 58/19 گشت و رتبه اول را در کنکور اعزام به خارج کسب نمود. اما چون در تمام رشته‌های پزشکی دانشگاه‌های کشور قبول شده بود بنا به دلایلی تهران را برای ادامه تحصیل انتخاب کرد. موسوی از همان زمان فعالیت سیاسی خود را آغاز نمود و پس از مدتی خود را به دانشگاه اهواز انتقال داد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در اهواز چندین مرتبه از طرف گارد دانشگاه به علت فعالیت سیاسی به وی اخطار شد تا اینکه در سال 1355 از دانشکده اخراج گشت او پس از این ماجرا اولین تظاهرات در شهر خرمشهر را سازماندهی کرد که در همین زمان توسط ساواک دستگیر و به زندان افکنده شد. موسوی پس از پیروزی انقلاب اسلامی از زندان آزاد شد، و با کانون فرهنگی - نظامی خرمشهر به همکاری پرداخت سپس به تشکیل کلاس ایدئولوژی در کانون فتح آبادان و تدوین جزواتی در تفسیر نهج‌البلاغه همت گماشت و در قسمت تدارکات جهاد سازندگی نیز فعالیت نمود. او که قبل از پیروزی انقلاب در حزب الله خرمشهر با «سید محمد جهان‌آرا» آشنا شده بود، به دعوت وی وارد نهاد مقدس سپاه گشت و در قسمت آموزش و عملیات نقش عمده‌ای ایفا نمود. و در آبان ماه سال 1358 برای مدت کوتاهی به دانشگاه رفت اما احساس مسئولیت او را به سپاه بازگرداند و با شروع جنگ به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شتافت و چندین مرتبه مجروح گشت.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
موسوی در فاصله سقوط خرمشهر تا سقوط بنی صدر برای استخدام در وزارت امور خارجه به تهران رفت تا اینکه بتواند در یکی از کشورهای خاورمیانه فعالیت دیپلماتیک داشته باشد ولی با سقوط بنی‌صدر به جبهه بازگشت. موسوی پس از عزیمت جهان‌آرا به مشهد فرماندهی سپاه خرمشهر را بر عهده گرفت وی با آغاز عملیات بیت‌المقدس نیروهای تیپ 22 بدر را ساز مانده‌ی کرد مسئولین فرماندهی تیپ را به او سپردند اما موسوی آن را نپذیرفت سرانجام فرمانده 26 ساله دلاور خرمشهر در مرحله سوم عملیات بیت‌المقدس در حالی که مجروحین را به عقبه انتقال می‌داد بر اثر اصابت گلوله به اطراف آمبولانس در سال 1361 در جاده اهواز _ خرمشهر به شهادت رسید و مهمان خوان گسترده الهی گشت.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=271&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
=== شناسایی ===&lt;br /&gt;
بعد از ظهر روز جمعه هفدهم خردادماه سال 1361 مصادف با سیزده رجب 1402، پیکر غرقه به خون و قطعه قطعه شده شهیدی به ستاد معراج شهدای اهواز انتقال پیدا کرد.  قبل از قرار دادن آن جسم متلاشی شده مسئول ستاد معراج با قطعه‌ای کاغذ سفید، یک سنجاق و یک ماژیک سرخ رنگ رسید تا مثل همیشه هویت شهید را روی کاغذ بنویسد و به آن سنجاق کند، نگاهی به جنازه کرد، قسمت پایین صورت به کلی از میان رفته و دست و پایش قطع شده بود. شکم و سینه‌اش را هم موج انفجار متلاشی کرده بود. دستش را جلو برد و لباس‌های شهید را برای یافتن کارت شناسایی جستجو کرد، آرم مخملین سپاه در زیر لایه‌های ضخیمی از خون لخته شده نشان می‌داد که پاسدار است. بالاخره کیف بغلی‌اش را از میان گوشت‌های سوخته و لهیده بیرون کشید که در آن مقداری پول و عکس زنی جوان و دختری حدوداً یک ساله به چشم می‌خورد به اضافه بریده یک روزنامه که تصویر جوانی جذاب در آن نقش بسته بود، صاحب آن عکس را می‌شناخت «سید محمدعلی جهان‌آرا» فرمانده سپاه خرمشهر بود که هفت ماه پیش به شهادت رسیده بود. پس به احتمال قوی شهید از پاسداران سپاه خرمشهر است. کیف را با دقت بیشتری جستجو کرد و کارت کوچکی را از آن بیرون کشید که آرم دانشگاه جندی‌شاپور اهواز روی آن به چشم می‌خورد... با بغض زیر لب زمزمه کرد... «سید عبدالرضا موسوی رشته پزشکی»&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1762359&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
=== سقای کربلا ===  &lt;br /&gt;
غروب روز جمعه هفدهم خردادماه سال 1361 پیکر خونین و تکه تکه شده‌ای به ستاد معراج شهدای اهواز انتقال داده شد. برای تعیین هویت شهید، مسئول معراج نگاهی به پیکر متلاشی شده او انداخت قسمت پایین صورت به کلی از میان رفته بود شکم و سینه‌اش را نیز موج انفجار متلاشی کرده و دست و پایش را قطع نموده بود. آرم سپاه پاسداران در زیر لایه‌های ضخیمی از خون لخته شده نشان می‌داد او یک پاسدار است پس از مدت کوتاهی تلاش موفق شد کیف بغلی شهید را از میان گوشت‌ها سوخته بیرون بکشد درون کیف مقداری پول، عکس دختری یک ساله و عکس شهید محمدعلی جهان‌آرا و کارت کوچکی که آرم دانشگاه «جندی‌شاپور» اهواز بر روی آن بود را پیدا کرد با تعجب نام خانوادگی شهید را نگاه کرد باورش نمی‌شد، دوباره نگاه کرد سید عبدالرضا موسوی همین چند ساعت پیش سوار بر موتور به اینجا آمده بود تا برای انتقال مجروحین آمبولانس تهیه کند، او عاشقانه به مولایش ابالفضل العباس اقتدا نمود و همانند سقای کربلا بدون دست شهید گشت.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=271&lt;br /&gt;
== آثار ==&lt;br /&gt;
=== وصیت‌نامه === &lt;br /&gt;
همسر عزیزم! هرچند دور ماندن و غربت و تنهایی دردناک است ولی در عوض من به یاری خدا در راه طولانی سراسر افتخاری را گشوده‌ام و به لطف خدا و یاری و کمک فراوان تو از دغدغه شما خود را رها حس می‌کنم. از خدا می‌طلبم تا وقتی که در صحنه پیکار حق و باطلم هیچ‌گاه عشق به تو و فرزندان لحظه‌ای بر انتخابم پرده نی افکند و مرا از صحنه افتخار بیرون نبرد. همسرم تو همیشه برایم مایه امید بوده‌ای و یار تنهایی و غربتم. اما اگر کسی بخواهد برای خدا خود را فدا کند باید رهایی مردم، اسارت و مرگ خویش را بپذیرد و برای برخورداری محرومان، باید محرومیت را بر خویش هموار سازد. در این راه زن و فرزند اویند که نخست فدا می‌شوند. در اولین قدم این تویی که باید بار سنگین و شکننده را پس از من بر دوش کشی. می‌دانی که هرگز چنین سرنوشتی را برای تو و فرزندم دوست نمی‌داشتم. هیچ‌گاه دوست نداشتم تنهایی را که هنوز پا نگرفته و غنچه‌ای را که هنوز نشکفته است در تنهایی رها کنم. اما عزیزم تو خود خوب می‌دانی من قبل از اینکه به تو و فرزندم متعلق باشم به انقلابم و به راهی که مرا در ادامه‌اش سخت یاری داده‌ای متعلقم و تو خود بارها و بارها اسباب رهایی‌ام را از قید و بندهای نفس فراهم نمودی. این است که در همین حال که سخت به تو و فرزندم به یاری خدا در راه طولانی سراسر افتخاری را گشوده‌ام و به لطف خدا و یاری و کمک فراوان تو از دغدغه شما خود را رها حس می‌کنم. از خدا می‌طلبم تا وقتی که در صحنه پیکار حق و باطلم هیچ‌گاه عشق به تو و فرزندمان لحظه‌ای بر انتخابم پرده نی افکند و مرا از صحنه افتخار بیرون نبرد. اکنون که وصیت‌نامه‌ام را خطاب به تو پایان می‌برم امیدوارم که نبودن من هیچ کمبودی برای تو و فرزندمان در زندگی پدید نیاورد. خداحافظ&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
=== نامه شهید به همسرش === &lt;br /&gt;
ضمن عرض سلام، امیدوارم که حالتان خوب باشد. &amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
همسر مهربانم، ای شکیبا، یک انسان مؤمن، مسئول در برابر جامعه و متعهّد، رسالتی برای مردم است و مجاهد راه خدا باید زندگی فردی‌اش را بر دو اصل منفی استوار کند تا زندگی اجتماعی و اعتقادی‌اش بر اصل مثبت پایدار بماند. اول نداشته باشد تا برای حفظ محافظه‌کار نگردد. دوم نخواسته باشد تا برای کسب آن نلغزد و ضعف نشان ندهد و به عبارتی پارسایی و قناعت او پشتوانه استقلال و آزادگی و دلیری و پایداری اوست.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
آنچه که انسان را متعالی می‌کند و به تنهایی و رنج بزرگ و پرافتخار تنهایی می‌رساند، حسابرسی مداوم، بازگشت به خویش، خودآگاهی انسان و به عبارتی کسب یک آگاهی وجودی و درونی است و به میزانی که انسان اشتغال ذهنی و روانی پیدا می‌کند و یک رابطه ماورایی را برقرار می‌کند و می‌یابد. رابطه‌های روزمره‌اش کج می‌گردد و تنها می‌شود و از مدارهای قدرت و جاذبه‌های کاذب و غیرتوحیدی بیرون می‌رود؛ آزاد و رها و شکیبا و پرتوان و مهیای پذیرش رنج‌ها و هول‌ها و هراس‌ها و دردها و لذت‌های بزرگ می‌گردد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
=== دست‌نوشته شهید === &lt;br /&gt;
به راستی که شهادت حد نهایی تکامل و اوج سعادت انسانی است استمرار خط سرخ شهادت به عنوان مشی اساسی سپاه با خون این برادران پر توان‌تر و خونین‌تر گردیده است. زیرا این برادران با پذیرش آگاهانه شهادت بر شکست مهر باطل زدند. ما بر حقیم و از مکتب و انقلاب و میهن خویش دفاع می‌کنیم و قطعاً پیروز خواهیم شد. اگر چه که ما کشته می‌شویم ولی با شهادت خویش پایداری و سازش‌ناپذیری مکتب و انقلاب خود را در تاریخ ثبت خواهیم کرد. درود بر شهیدانی که راه شهادت خویش را پرالتهاب و با اشتیاق گشودند و آن را سربلند و سرخ به پایان رساندند و کربلای بستان و سوسنگرد را رنگین و سرخ‌فام نمودند باید خویش را از قید تمامی آلودگی‌ها و منیت‌ها آزاد سازیم و در حقیقت به جبهه‌های اساسی جهاد که مبارزه و کوشش در جهت تصحیح وجودی و نزدیکی و انطباق بر معیارهای انسان‌ساز اسلام است روی آوریم، و بدانیم که بالاترین جهادها، کوشش‌های بی‌ریا و فداکاری‌های بی‌نام و نشان است و خدمت‌های مخلصانه و مؤمنانه است. اگر اصلی‌ترین موضوعی که محور عقل و نیت ماست خدا باشد جبهه و جنگ بهترین میدان عمل جهت شناختن درونمان است که تا چه اندازه شرک آمیز با مسائل برخورد می‌کنیم. و خود را ارزیابی می نماییم. برادرانم این جوهره قیام حسین (ع) است که انقلاب را تداوم و تکامل می‌بخشد و آنچه اصالت دارد همین محتوی و کیفیت است. در پایان خطاب من به برادر گرامیم جهان‌آراست که سخت تنها و خسته است ولی مصمم و مکلف و خاشاک در چشم و خار در گلو ساکت مانده است و از همه گرفتارتر می‌باشد. قبل از هر چیز امیدوارم که مرا ببخشد، شهیدان پاسداران ارزش‌های الهی و معیارهای مکتبی‌اند. اگر در پی آنیم که رهرو راه با شکوه آنان باشیم باید خویش را از قید تمام آلودگی‌های شرک‌آلود و خودخواهی‌ها برهانیم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
سید عبدالرضا موسوی 11/1359&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=271&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosseini</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%91%D9%87_%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D9%81%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید عطااللّه اشرفی اصفهانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%91%D9%87_%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D9%81%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2016-02-10T05:41:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosseini: Hosseini صفحهٔ شهید عطاالله اشرفی اصفهانی را بدون برجای‌گذاشتن تغییرمسیر به شهید عطااللّه اشرفی اصفهانی منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== زندگینامه ==&lt;br /&gt;
آیت‌الله اشرفی اصفهانی در سال 1279 ه.ش در خمینی‌شهر اصفهان در یک خانواده روحانی دیده به جهان گشود. چون او را هدیه خدا می‌دانستند او را عطاالله نامیدند. از سن 5 سالگی تحصیل علم را شروع کرد و در 13 سالگی برای ادامه تحصیل به اصفهان رفت. پس از 10 سال تحصیل مداوم در حوزه علمیه اصفهان در سن 22 سالگی به حوزه علمیه قم مراجعت نمود. ایشان نزد اساتیدی چون امام (ره) کسب علم کرد. به دنبال تأسیس حوزه علمیه باختران توسط آیت‌الله بروجردی در سال 1335 به دستور این مرجع بزرگ به باختران رفت. ایشان از علاقمندان به حضرت امام بودند. وجوهات را جمع‌آوری می‌کردند و برای امام به قم می‌فرستادند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در سال 1342 به عنوان نماینده امام در باختران منصوب شدند. به خاطر فعالیت‌های زیاد، رژیم قصد تبعید ایشان را داشت که علاقمندی شدید مردم باختران به این مرد دانشمند آنان را ناکام گذارد. بعد از شهادت فرزند برومند امام و اوج‌گیری نهضت ایشان فعالیت خود را گسترش داد تا جایی که پس از تبعید امام از عراق به پاریس توسط ساواک دستگیر و مورد بازجویی قرار گرفت. در آستانه ورود امام به ایران در اعتراض به بسته شدن فرودگاه جزو متحصنین در دانشگاه تهران بود.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب در سال 1358 طی حکمی امام ایشان را به سمت امام جمعه باختران انتخاب کردند. او در ایام جنگ با لباس رزم در جمع رزمندگان حاضر شده به ایشان روحیه‌ای تازه می‌بخشید و بالاخره در تاریخ 23 مهرماه 1360 در ماه محرم در سن 82 سالگی در محراب عبادت به دست منافقین به شهادت رسید. او چهارمین شهید محراب بود.&amp;lt;ref&amp;gt;http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
=== شفاعت ===&lt;br /&gt;
روزی به دیدار آیت‌الله مرعشی نجفی می‌روند، دست ایشان را گرفته و چیزی در گوششان زمزمه کردند که اطرافیان متوجه نشدند. بعد از شهادتشان از آیت‌الله مرعشی در این‌باره سؤال کردیم، ایشان فرمودند: «کلمه‌ای که آیت‌الله اشرفی گفتند این بود: حضرت آیت‌الله شما فرزند زهرایید و یک عمر خدمت‌گزار اسلام بوده و هستید. شما در روز قیامت خدمت مادرتان حضرت زهرا (س) شهادت دهید که اینجانب عطاالله اشرفی اصفهانی از دوستان و شیعیان و من دان به اهل‌بیت عصمت و طهارت بوده و هستم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
راوی: محسن اشرفی اصفهانی&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== تیراندازی ===&lt;br /&gt;
روز قبل از شهادت به خدمت امام رفته بودیم و ایشان به امام عرض کردند شاید این آخرین دیدار من باشد و امام بیش از پیش به ایشان تفقد کردند. در هنگام بازگشت در قهوه‌خانه‌ای نگه داشتیم برای استراحت. پاسداران می‌رفتند بیرون برای تمرین تیراندازی. به ایشان گفتند حاج آقا شما هم تیراندازی بکنید و ایشان فرمودند: «من فردا در نماز جمعه تیراندازی می‌کنم. تیراندازی من فرداست.» و فردا آن جمعه‌ای بود که ایشان شهید شد و جداً تیر خودش را به هدف زد و با خون خودش راه امام را تثبیت کرد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: راوی حجت‌الاسلام زرندی&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== مرد مبارز ===&lt;br /&gt;
در شب جمعه هشتم مهرماه 1361 در منطقه غرب، عملیات مسلم بن عقیل با حضور آیت‌الله اشرفی و تنی چند از مقامات کشوری و لشکری آغاز شد. ایشان در آن شب حال عجیبی داشت و یک لحظه آرام نداشت و تا صبح به دعا و مناجات مشغول بود و لحظه‌ای هم به استراحت نپرداخت. نزدیکی‌های صبح بود که یک عدد گلوله توپ در نزدیکی چادر ایشان منفجر شد. فرماندهان جهت ترک آن محل اصرار کردند، اما ایشان نپذیرفت و فرمود: من از این محل نمی‌روم و آماده هرگونه مسئله‌ای هستم. زیرا خون من رنگین‌تر و جان من عزیزتر از این عزیزان رزمنده نیست من باید تا پایان عملیات این جا باشم. سرانجام {شهید} محلاتی، عبا و عمامه ایشان را برداشت و بر سر دوش ایشان گذاشت و عصا را به دستش داده و او را عازم کرمانشاه کرد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== شهادت ===&lt;br /&gt;
آن روز بعد از سخنرانی پیش از خطبه من کنار ایشان با فاصله 30 سانتیمتر نشسته بودم و در طرف دیگرشان هم فرزندشان قرار داشت. معمولاً از طرف ستاد اقامه نماز کسی آن جلو می‌ایستاد ولی آن روز کسی نبود و مراقبت هم کمتر از قبل بود. شخصی منافق با لباس نظامی خدمت آقا آمد، اول من فکر کردم برای دست‌بوسی آمده به محض اینکه آقا را بغل کرد من دویدم و فرد منافق را بغل کرده حدود 40، 50 سانتی از شهید اشرفی جدا کردم. نارنجک که ضامن آن کشیده شده بود در همان حین منفجر شد. مرحوم اشرفی با شدت سرش به دیوار خورد و به حالت سجده بر زمین افتاد و من از ترس اینکه نارنجک دیگری هم عمل نکرده باشد شخص منافق را به طرف محراب بردم، نارنجک طوری طراحی شده بود که حداقل 2 یا 3 نفر از بین بروند به این خاطر رادیوهای بیگانه قید می‌کردند که من و فرزند ایشان هم شهید شدیم. بعد از حادثه آیت‌الله اشرفی را به بیمارستان بردند و ایشان در بیمارستان در هنگام اذان ظهر با ذکر یا حسین به شهادت رسیدند. راهش پر رهرو باد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: علی‌اکبر رحمانی استاندار سابق باختران&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== آثار ==&lt;br /&gt;
=== وصیت‌نامه ===&lt;br /&gt;
بسم‌الله الرحمن الرحیم&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
بر حسب وظیفه شرعی که به عهده هر فرد مسلم و مؤمن و مسلمه و مؤمنه است که باید قبل از مرگ وصیت کند این چند جمله را این بنده عاصی و محتاج به رحمت خالق عالم من باب وصیت در این ورقه ذکر می‌کنم. در حالت صحت و سلامتی بدن و عقل و لا حول و لا قوه الا بالله.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
و بعد به سه نفر بنده‌زاده حاج آقا حسین و حاج آقا محمد و آقا احمد و دو نفر صبیه‌ها عزت آقا و عصمت آقا وصیت می‌کنم به تقوا و پرهیز از گناه و عفت و پاک‌دامنی و مودت و دوستی باهم و حفظ کردن ناموس‌های آن‌ها، امر حجاب را و اقامه نماز در اوقات خود و سایر واجبات شرعیه و این که حقیر را در هر حالی از دعای خیر و طلب مغفرت و رحمت فراموش نکنند و آن‌ها را به خدا می‌سپارم و دختر و عروس و همشیره‌های حقیر اگر رعایت حجاب اسلام را نکنند مورد نفرین واقع می‌شوند در حال حیات و ممات که خداوند بصیر و خبیر است به اعمال ما. مدفن اینجانب را در تخت فولاد قرار دهید، انشاء الله.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
عطاالله اشرفی&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== سخن شهید === &lt;br /&gt;
قرآن می‌گوید کسانی که در جبهه نبرد با باطل هستند حتی اگر سالم برگردند هر یک نفری را که بکشند خداوند وعده بهشت به آن‌ها داده است و خداوند وعده بهشت را قبل از آن که به شهدا بدهد به آن‌هایی داده که دشمن را کشته و عقب زده و سرزمین‌های اسلامی را آزاد می‌کنند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
ما که پشت جبهه هستیم وظیفه‌مان این است که رزمندگان را فراموش نکنیم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
از جمله وظایف مسلمین شناخت رهبر و مرجع عالی‌مقام رهبری است نه تنها به عنوان رهبر بلکه به عنوان مرجع تقلید و ولایت امر و مسئله ولایت فقیه که از مسائل امروز ماست.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
من در نماز جمعه گفته‌ام که اگر یک دفعه کشته شوم کم است اگر صد مرتبه هم مرا در راه خدا بکشند باز هم کم است. آن‌ها که خیال می‌کنند بعد از این عالم، عالم دیگری وجود ندارد آن‌ها باید از کشته شدن بترسند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
ما از این مردم بسیار متشکریم و قدردانی می‌کنیم و آن‌هایی که بعضی از مواقع حرف زدند من آن‌ها را می‌شناسم آدم‌های خوبی هستند و من آن‌ها را حلال می‌کنم که خدا نکرده در آخرت گرفتاری برای آن‌ها پیش نیاید.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
باید اسلام را حفظ کرد حتی اگر جانمان در خطر باشد همه ما باید قربانی اسلام شویم. اگر نخواهیم خودمان را به زحمت بیندازیم روز قیامت جواب خدا را چگونه بدهیم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پیام امام (ره) ==&lt;br /&gt;
بسم‌الله الرحمن الرحیم&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
انا لله و انا الیه راجعون&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
سعادتمند آنانند که عمری را در خدمت به اسلام و مسلمین بگذرانند و در آخر عمر زمانی به فیض عظیمی که دلباختگان به لقا الله آرزو می‌کنند، نائل آیند. چه سعادتمند و بلند اخترند آنان که در طول زندگی خود کمر همت به تهذیب نفس و جهاد اکبر بسته و پایان زندگانی خویش را در راه هدف الهی با سرافرازی به خیل شهدای در راه حق پیوستند. چه سعادتمند و پیروزمند آنان که در نشیب و فرازها و پستی و بلندی‌های حیات خویش به دام‌های شیطانی وسوسه‌های نفسانی نیفتاده و آخرین حجاب بین محبوب و خود را با محاسن غرقه به خون نموده و به قرارگاه مجاهدین فی سبیل الله راه یافتند و چه سعادتمند و خوشبختند آنان که به دنیا و زخارف آن پشت پا زده و عمری را به زهد و تقوا گذرانده و آخرین درجات سعادت را در محراب عبادت و در اقامه جمعه با دست یکی از منافقین و منحرفین شقی نائل و به والاترین شهید محراب که با دست جنایتکار اشقی الاشقیا به ملاء اعلا شتافت، ملحق شدند. شهید عزیز محراب این جمعه ما، از آن شخصیت‌هایی بود که اینجانب یکی از ارادتمندان این شخص والا مقام بوده و هستم، این وجود پر برکت متعهد را قریب به 60 سال است، می‌شناختم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
مرحوم شهید بزرگوار حضرت حجت‌الاسلام وال مسلمین حاج آقا عطاالله اشرفی را در این مدت طولانی به صفای نفس و آرامش روح و اطمینان قلب، و خالی از هواهای نفسانی و تارک هوی و مطیع امر مولا و جامع علم مفید و عمل صالح می‌شناختم و در عین‌حال مجاهد و متعهد و قوی النفس بود. او در جبهه دفاع از حق از جمله اشخاصی بود که مایه دلگرمی جوانان مجاهد بود، او از مصادیق بارز رجال صد قوا ما عاهد و الله علیه بود و رفتن او ثلمه بر اسلام وارد کرد و جامعه روحانیت را سوگوار نمود. خداوند او را در زمره شهدای کربلا قرار دهد و لعنت و نفرین خود را بر قاتلان چنین مردانی نثار فرماید. ننگ ابدی بر آنان که یک چنین شخص صالحی را که آزارش به موری نرسیده بود، از ملت ما گرفتند و خود را در پیشگاه خدای متعال و در نزد ملت فداکار منفورتر و جنایتکارتر از قبل معرفی کردند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
این بزرگوار مثل سایر شهدای عزیز ما به جوار رحمت حق پیوست و ملت مجاهد و قوای مسلح سلحشور ما با عزمی راسخ‌تر به پیشبرد انقلاب ادامه می‌دهند و آنان که در ادعای واهی خود کوس طرفداری از خلق را می‌زنند و با خلق خدا آن می‌کنند که همه می‌دانند در این جنایت عظیم چه توجیهی دارند و آیا از به شهادت رساندن عالمی خدمت‌گزار و پیرمرد بزرگوار هشتاد ساله چه قدرتی کسب می‌کنند و چه طرفی می‌بندند، و آنان که در سوگ این جنایتکاران اشک تمساح می‌ریزند و از جریان حکم خدا درباره آنان شکایت دارند چه انگیزه‌ای دارند آیا انتقام از جمهوری اسلامی به شهادت رساندن یک عالم پارسا و به آتش کشیدن یک عده کودک و زن و مرد و توده‌های رنج کش است، آیا راه به حکومت رسیدن و قدرت را به دست آوردن این نحوه جنایات است؟ بار الهی ملت مجاهد ما در این برهه از زمان با چه چهره‌هایی مواجه است، عصری که حکومت‌های مسلمین آن چنانند و رسانه‌های گروهی آن چنان و ابرقدرت‌های این‌چنین، عصری که باطل را به صورت حق به خورد مردم می‌دهند و جنایات را به صورت صلح‌طلبی. عصری که دشمنان اسلام و مسلمین با ملت‌های مستضعف آن می‌کنند که چنگیز نکرد و اکثر حکومت‌های مسلمان در جنایاتی که بر ملت‌های خود می‌رود از جانیان طرفداری می‌کنند. عصری که در خانه امن خدا، از دشمنان اسلام و جنایتکاران به مسلمین نمی‌شود شکایت کرد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
عصری که فریاد مرگ بر اسرائیل و آمریکا، بر خلاف اسلامی تلقی می‌شود عصری که برای استقرار حکومت اسلامی و پیاده کردن احکام اسلامی در یک کشور، مدعیان اسلام به ستیزه نظامی و تبلیغاتی با آن برمی‌خیزند و با اسلام عزیز به اسم اسلام می‌جنگند. بار الهی ملت مجاهد ایران در این عصر جاهلیت و تاریک مظلومند و به جز اتکا به درگاه تو و اعتماد به عنایات تو پناهی ندارند و از پیشگاه مبارک تو استمداد می‌کنند و در راه حق به راه خود ادامه می‌دهند و از این وحشیگری‌ها هراسی به خود راه نمی‌دهند و عزتی که برای تو و رسول تو و مؤمنین است برای زندگی عاریت چند روزه از دست نمی‌دهند. بارالهی از تو رحمت برای شهدای عزیز و به ویژه شهید محراب این هفته، و سلامت و سعادت و صبر برای ملت به ویژه بازماندگان شهدا و اهالی محترم باختران و شفای عاجل برای آسیب دیدگان و انتقام از دشمنان اسلام را خواستارم. درود بر روان پاک عزیزان شهید، درود بر بازماندگان شهدا، سلام بر آسیب دیدگان و صلوات و سلام خداوند و مقربان درگاهش بر حضرت بقیه الله ارواحنا لمقدمه الفدا.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
والسلام علی عباد الله الصالحین.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
روح الله الموسوی الخمینی&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
23 مهر، ماه 1361&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosseini</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B0%D8%A8%DB%8C%D8%AD_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%91%D9%87_%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C</id>
		<title>شهید ذبیح اللّه بخشی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B0%D8%A8%DB%8C%D8%AD_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%91%D9%87_%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C"/>
				<updated>2016-02-10T05:38:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosseini: ایجاد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== زندگینامه == &lt;br /&gt;
ذبیح اللّه بخشی معروف به حاجی بخشی در سال 1312 در روستای شمس‌آباد در نزدیکی اراک متولد شد. در 7 سالگی پدرش توسط نیروهای متفقین کشته و او از آن پس مسئولیت خانواده‌اش را بر عهده گرفت. حاجی بخشی از سن 47 سالگی به جبهه شد و تا پایان جنگ تحمیلی در جبهه‌ها حضور داشت. وی در طول 8 سال دفاع مقدس در جبهه‌ها بلندگو به دست به تقویت روحیه رزمندگان می‌پرداخت. وی از جانبازان و رزمندگان 8 سال دفاع مقدس و برای رزمندگان تداعی‌کننده حبیب ابن مظاهر بوده و دو پسر، برادر و یک داماد او نیز در جنگ به شهادت رسیدند. حاج ذبیح‌الله بخشی زاده یادگار ماندگار از دوران دفاع مقدس دی سال 1390 درگذشت.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
گل علی بابایی از رزمندگان لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) و نویسنده دفاع مقدس به بهانه درگذشت پیر جبهه‌های نبرد ابوالشهید «حاج ذبیح‌الله بخشی» روایتی از روحیه دادن وی به رزمندگان در سخت‌ترین شرایط در فاو را در اختیار خبرگزاری فارس قرار داده است. این روایت را بخوانید:&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
بیست و ششم بهمن 1364 در فاو ـ پایگاه موشکی عراق. 5 روز از عملیات عظیم آبی ـ خاکی «والفجر8» سپری می‌شد، تا آن لحظه دو مرحله از عملیات با موفقیت انجام گرفته بود. صدام که تصور نمی‌کرد به این راحتی بتواند بندر حساس و سوق‌الجیشی فاو را از دست بدهد، یکی از زبده‌ترین فرماندهانش را مأمور تا نیروهای ایرانی را از فاو بیرون کرده و آن‌ها را درون آب‌های اروند بریزند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
سرلشکر زرهی ستاد «ماهر عبدالرشید» گوش تا گوش جاده فاو ـ‌القصر را با تانک‌های پیشرفته‌اتی ـ 72 آرایش داده و درصدد بود تا با یک حمله گاز انبری، شهر فاو را پس بگیرد؛ تعداد تانک‌ها آن‌قدر زیاد بود که نگرانی را به اردوی فرماندهان خودی سرازیر می‌کرد. دشمن پاتک سنگین خودش را شروع. هواپیماهای جنگنده و بالگردهای توپ دارش از هوا، تانک و نفربرهایش از زمین و توپ‌های سهمگینش از دورترها همه اطراف و مواضع ایرانی‌ها و حتی عقبه آن‌ها را هدف قرار بود. هر کس هر کاری از او برمی‌آمد، انجام می‌داد تا جلوی پیشروی دشمن گرفته شود. شرایط آن قدر سخت بود که شهید «سید محمدرضا دستواره» جانشین لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) هم آر. پی.جی به دست به شکار تانک‌ها می‌رفت. فشار دشمن زیاد بود و همین باعث افت روحیه نیروها می‌شد. باید برای تقویت روحیه‌های بچه‌ها کاری انجام داده می‌شد، اما چه کاری؟!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
به راستی در این شرایط که از زمین و آسمان گلوله و موشک می‌بارید چه کاری می‌شد، انجام داد؟ که ناگاه او از راه. با همان پاترول فک سنی بلندگویی که بر بام آن قرار گرفته بود. حاج بخشی می‌آید با سربندی بر سر و گلاب‌پاش بزرگی بر دوش و عطر و بسته در دست. هنوز از راه نرسیده شعار «کی خسته است؟» و صداهایی که از حلقوم تشنه بچه‌ها بیرون می‌آمد و در پاسخ او فریاد می‌زدند «دشمن!».&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
-کی بریده؟&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
-آمریکا&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
-کجا می‌رید؟&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
با این شعار حاج بخشی، لبخند بر لبان خشکیده بچه‌ها می‌نشیند و همگی، با یک صدا فریاد می‌زدند:&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
-کربلا&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
- منم ببرید&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
- جا نداریم!&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
و او با شکلک درآوردن مثلاً به بچه‌ها اعتراض می‌کند. ساعتی بعد پاتک دشمن دفع می‌شود و نیروها و تانک‌های عراقی مجبور به عقب‌نشینی می‌شوند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13901013000824&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== روحیه بچه‌های من ===&lt;br /&gt;
روزی برای حضرت امام (ره) گیلاس برده بودم و بیرون منتظر بودم و داشتم کاری انجام می‌دادم. داخل مثل اینکه چشم حضرت امام (ره) به گیلاس‌ها افتاده بود فرموده بودند به آقای رضایی، حاجی بخشی اینجاست؟ گفته بودند بله. امام (ره) فرموده بودند بگویید بیاید پیش ما. او مدم تو دیدم نشسته‌اند، سلامی کردم و دستشان را ماچ کردم. امام (ره) به هم فرمودند: ببینم از این‌هایی که اینجاست، برای بچه هام هم بردی؟ گفتم بله ماشین الان توی باغ است؛آقای رحمانی آقای اسدی رو مأمور کردم بچینند داخل ماشین بگذارند. صبح جمعه هم مهرانم دارم داد می‌زنم رزمنده گیلاس بخور، لبخند بزن، تانک و بزن، بزن بزن، خوب می‌زنی و … . حضرت امام (ره) ایستادند و بعد خندیدند و فرمودند: با رک ا…، تو روحیه بچه‌های منی، تو بابابزرگ شو نی، خدا به همرات.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== یایام و پفک نمکی ===&lt;br /&gt;
یک روز دیدم حاج علی فضلی او مده دنبالم می گه حاجی بخشی، برو پیش بچه‌های گردان حمزه. از تپه دوقلو برگشتن وضعشون اصلاً خوب نیست. یک خورده بهشون برس. گفتم چشم. ما اومدیم با یام یام و پفک نمکی می ون بچه‌هایی که گردانشون شده بود دسته، رفتم بالای درخت. بچه‌ها جمع شدن دور درخت این‌قدر تکوندنش من و انداختن پایین. نگو این و فیلم گرفتن فرستادن برای امام (ره)؛ امام (ره) هم دیده بودن به نوه‌شون سید حسن فرموده بودن اِ اِ انداختنش پایین؟! فیلم رو بزن عقب یک بار دی گه ببینم. این مرد عجب روحیه ای داره با اینکه چند تا شهید داده باز داره با رزمنده‌ها بازی و شوخی می‌کنه. خدا خیرش بده. این کلمه ای بود که از خود امام (ره) شنیدم. بعدها امام (ره) فرمودند اون فیلم رو دیدم، نخوردی زمین؟ گفتم نه امام (ره) مگه من می‌خورم زمین! بعد سرم رو با حالت خاصی تک ون دادم. امام (ره) شروع کردن خندیدن طوری که آقای خلخالی اونجا بود به من گفت تا حالا این طور خندهی امام (ره) رو ندیده بودم. بعد امام (ره) فرمودند: حاجی خدا عاقبتت رو به خیر کنه انشاء الله؛ گفتم امام (ره) همین جمله ای که فرمودید تا دنیا دنیاست برام بسه.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== کمپوت روحیه ===&lt;br /&gt;
نعمت‌الله حکیم: حاجی بخشی وقتی با آن ماشین مخصوصش وارد خط می‌شد، اصلاً روحیه بچه‌ها دگرگون می‌شد. می‌ریختند سرش، بچه‌ها شوخی می‌کردند حاجی بخشی شوخی می‌کرد. شکلات و پسته و حنا و این جور چیزها همیشه همراهش بود که مَثل شده بود کمپوت روحیه است. دست و پای بچه‌ها را حنا می‌گرفت و بهشان شکلات و آجیل و عطر می‌داد. کلاً حاجی روحیه عجیب و خاصی داشت که جا دارد خاطره ای هم تعریف کنم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== آقا تنهاست ===&lt;br /&gt;
دختر حاجی بخشی: حاجی در زمان اغتشاش فتنه گران، بیمارستان کما بودند. به هوش که آمدند و مرخص شدند از بیمارستان تا منزل متوجه یک چیزهایی شدند. ما در بیمارستان به ایشان نگفته بودیم چه خبر شده است. یک روز دیدیم سوار موتور با یکی از بچه‌ها می‌خواهند بروند تهران. گفتیم حاجی شما حالتان مساعد نیست؛ گفت آقا به کمک نیاز داره، تنهاست. بسیجی‌ها باید وارد بشوند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=193583&amp;amp;Keyword=%22%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C+%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%22&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== از نگاه دیگران ==&lt;br /&gt;
=== پیام تسلیت رهبر ===&lt;br /&gt;
بسم‌الله الرحمن الرحیم&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
درگذشت پیر دلاور جبهه‌های جهاد، پدر دو شهید و هم رزم و همراه هزاران شهید، مرحوم حاج ذبیح‌الله بخشی را به همه مجاهدان راه حق و به خانواده محترم آن مرحوم تسلیت می‌گویم و علو درجات و پاداش صبر و ثبات را برای ایشان از خداوند متعال مسألت می‌نمایم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
سید علی خامنه‌ای، ۱۵ دی ماه ۱۳۹۰&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://www.hamshahrionline.ir/details/201018&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== کلام شهید مرتضی آوینی ===&lt;br /&gt;
در آن سوی فاو، به حاج بخشی بر خوردیم؛ چهره آشنای حزب الله تهران. هر کس سرزندگی و بذله‌گویی و آن چهره شاداب او را می‌دید باور نمی‌کرد که دو ساعت پیش فرزندش شهید شده باشد. او حاضر نشده بود که به همراه پیکر فرزند شهیدش جبهه نبرد را، ولو برای چند روز، ترک گوید. هر جا که حزب‌الله تهران هست او نیز همان جاست و علمداری می‌کند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://www.hamshahrionline.ir/details/201018&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosseini</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%91%D9%87_%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D9%81%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید عطااللّه اشرفی اصفهانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%91%D9%87_%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D9%81%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2016-02-09T09:28:48Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosseini: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== زندگینامه ==&lt;br /&gt;
آیت‌الله اشرفی اصفهانی در سال 1279 ه.ش در خمینی‌شهر اصفهان در یک خانواده روحانی دیده به جهان گشود. چون او را هدیه خدا می‌دانستند او را عطاالله نامیدند. از سن 5 سالگی تحصیل علم را شروع کرد و در 13 سالگی برای ادامه تحصیل به اصفهان رفت. پس از 10 سال تحصیل مداوم در حوزه علمیه اصفهان در سن 22 سالگی به حوزه علمیه قم مراجعت نمود. ایشان نزد اساتیدی چون امام (ره) کسب علم کرد. به دنبال تأسیس حوزه علمیه باختران توسط آیت‌الله بروجردی در سال 1335 به دستور این مرجع بزرگ به باختران رفت. ایشان از علاقمندان به حضرت امام بودند. وجوهات را جمع‌آوری می‌کردند و برای امام به قم می‌فرستادند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در سال 1342 به عنوان نماینده امام در باختران منصوب شدند. به خاطر فعالیت‌های زیاد، رژیم قصد تبعید ایشان را داشت که علاقمندی شدید مردم باختران به این مرد دانشمند آنان را ناکام گذارد. بعد از شهادت فرزند برومند امام و اوج‌گیری نهضت ایشان فعالیت خود را گسترش داد تا جایی که پس از تبعید امام از عراق به پاریس توسط ساواک دستگیر و مورد بازجویی قرار گرفت. در آستانه ورود امام به ایران در اعتراض به بسته شدن فرودگاه جزو متحصنین در دانشگاه تهران بود.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب در سال 1358 طی حکمی امام ایشان را به سمت امام جمعه باختران انتخاب کردند. او در ایام جنگ با لباس رزم در جمع رزمندگان حاضر شده به ایشان روحیه‌ای تازه می‌بخشید و بالاخره در تاریخ 23 مهرماه 1360 در ماه محرم در سن 82 سالگی در محراب عبادت به دست منافقین به شهادت رسید. او چهارمین شهید محراب بود.&amp;lt;ref&amp;gt;http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
=== شفاعت ===&lt;br /&gt;
روزی به دیدار آیت‌الله مرعشی نجفی می‌روند، دست ایشان را گرفته و چیزی در گوششان زمزمه کردند که اطرافیان متوجه نشدند. بعد از شهادتشان از آیت‌الله مرعشی در این‌باره سؤال کردیم، ایشان فرمودند: «کلمه‌ای که آیت‌الله اشرفی گفتند این بود: حضرت آیت‌الله شما فرزند زهرایید و یک عمر خدمت‌گزار اسلام بوده و هستید. شما در روز قیامت خدمت مادرتان حضرت زهرا (س) شهادت دهید که اینجانب عطاالله اشرفی اصفهانی از دوستان و شیعیان و من دان به اهل‌بیت عصمت و طهارت بوده و هستم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
راوی: محسن اشرفی اصفهانی&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== تیراندازی ===&lt;br /&gt;
روز قبل از شهادت به خدمت امام رفته بودیم و ایشان به امام عرض کردند شاید این آخرین دیدار من باشد و امام بیش از پیش به ایشان تفقد کردند. در هنگام بازگشت در قهوه‌خانه‌ای نگه داشتیم برای استراحت. پاسداران می‌رفتند بیرون برای تمرین تیراندازی. به ایشان گفتند حاج آقا شما هم تیراندازی بکنید و ایشان فرمودند: «من فردا در نماز جمعه تیراندازی می‌کنم. تیراندازی من فرداست.» و فردا آن جمعه‌ای بود که ایشان شهید شد و جداً تیر خودش را به هدف زد و با خون خودش راه امام را تثبیت کرد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: راوی حجت‌الاسلام زرندی&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== مرد مبارز ===&lt;br /&gt;
در شب جمعه هشتم مهرماه 1361 در منطقه غرب، عملیات مسلم بن عقیل با حضور آیت‌الله اشرفی و تنی چند از مقامات کشوری و لشکری آغاز شد. ایشان در آن شب حال عجیبی داشت و یک لحظه آرام نداشت و تا صبح به دعا و مناجات مشغول بود و لحظه‌ای هم به استراحت نپرداخت. نزدیکی‌های صبح بود که یک عدد گلوله توپ در نزدیکی چادر ایشان منفجر شد. فرماندهان جهت ترک آن محل اصرار کردند، اما ایشان نپذیرفت و فرمود: من از این محل نمی‌روم و آماده هرگونه مسئله‌ای هستم. زیرا خون من رنگین‌تر و جان من عزیزتر از این عزیزان رزمنده نیست من باید تا پایان عملیات این جا باشم. سرانجام {شهید} محلاتی، عبا و عمامه ایشان را برداشت و بر سر دوش ایشان گذاشت و عصا را به دستش داده و او را عازم کرمانشاه کرد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== شهادت ===&lt;br /&gt;
آن روز بعد از سخنرانی پیش از خطبه من کنار ایشان با فاصله 30 سانتیمتر نشسته بودم و در طرف دیگرشان هم فرزندشان قرار داشت. معمولاً از طرف ستاد اقامه نماز کسی آن جلو می‌ایستاد ولی آن روز کسی نبود و مراقبت هم کمتر از قبل بود. شخصی منافق با لباس نظامی خدمت آقا آمد، اول من فکر کردم برای دست‌بوسی آمده به محض اینکه آقا را بغل کرد من دویدم و فرد منافق را بغل کرده حدود 40، 50 سانتی از شهید اشرفی جدا کردم. نارنجک که ضامن آن کشیده شده بود در همان حین منفجر شد. مرحوم اشرفی با شدت سرش به دیوار خورد و به حالت سجده بر زمین افتاد و من از ترس اینکه نارنجک دیگری هم عمل نکرده باشد شخص منافق را به طرف محراب بردم، نارنجک طوری طراحی شده بود که حداقل 2 یا 3 نفر از بین بروند به این خاطر رادیوهای بیگانه قید می‌کردند که من و فرزند ایشان هم شهید شدیم. بعد از حادثه آیت‌الله اشرفی را به بیمارستان بردند و ایشان در بیمارستان در هنگام اذان ظهر با ذکر یا حسین به شهادت رسیدند. راهش پر رهرو باد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: علی‌اکبر رحمانی استاندار سابق باختران&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== آثار ==&lt;br /&gt;
=== وصیت‌نامه ===&lt;br /&gt;
بسم‌الله الرحمن الرحیم&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
بر حسب وظیفه شرعی که به عهده هر فرد مسلم و مؤمن و مسلمه و مؤمنه است که باید قبل از مرگ وصیت کند این چند جمله را این بنده عاصی و محتاج به رحمت خالق عالم من باب وصیت در این ورقه ذکر می‌کنم. در حالت صحت و سلامتی بدن و عقل و لا حول و لا قوه الا بالله.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
و بعد به سه نفر بنده‌زاده حاج آقا حسین و حاج آقا محمد و آقا احمد و دو نفر صبیه‌ها عزت آقا و عصمت آقا وصیت می‌کنم به تقوا و پرهیز از گناه و عفت و پاک‌دامنی و مودت و دوستی باهم و حفظ کردن ناموس‌های آن‌ها، امر حجاب را و اقامه نماز در اوقات خود و سایر واجبات شرعیه و این که حقیر را در هر حالی از دعای خیر و طلب مغفرت و رحمت فراموش نکنند و آن‌ها را به خدا می‌سپارم و دختر و عروس و همشیره‌های حقیر اگر رعایت حجاب اسلام را نکنند مورد نفرین واقع می‌شوند در حال حیات و ممات که خداوند بصیر و خبیر است به اعمال ما. مدفن اینجانب را در تخت فولاد قرار دهید، انشاء الله.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
عطاالله اشرفی&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== سخن شهید === &lt;br /&gt;
قرآن می‌گوید کسانی که در جبهه نبرد با باطل هستند حتی اگر سالم برگردند هر یک نفری را که بکشند خداوند وعده بهشت به آن‌ها داده است و خداوند وعده بهشت را قبل از آن که به شهدا بدهد به آن‌هایی داده که دشمن را کشته و عقب زده و سرزمین‌های اسلامی را آزاد می‌کنند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
ما که پشت جبهه هستیم وظیفه‌مان این است که رزمندگان را فراموش نکنیم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
از جمله وظایف مسلمین شناخت رهبر و مرجع عالی‌مقام رهبری است نه تنها به عنوان رهبر بلکه به عنوان مرجع تقلید و ولایت امر و مسئله ولایت فقیه که از مسائل امروز ماست.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
من در نماز جمعه گفته‌ام که اگر یک دفعه کشته شوم کم است اگر صد مرتبه هم مرا در راه خدا بکشند باز هم کم است. آن‌ها که خیال می‌کنند بعد از این عالم، عالم دیگری وجود ندارد آن‌ها باید از کشته شدن بترسند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
ما از این مردم بسیار متشکریم و قدردانی می‌کنیم و آن‌هایی که بعضی از مواقع حرف زدند من آن‌ها را می‌شناسم آدم‌های خوبی هستند و من آن‌ها را حلال می‌کنم که خدا نکرده در آخرت گرفتاری برای آن‌ها پیش نیاید.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
باید اسلام را حفظ کرد حتی اگر جانمان در خطر باشد همه ما باید قربانی اسلام شویم. اگر نخواهیم خودمان را به زحمت بیندازیم روز قیامت جواب خدا را چگونه بدهیم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پیام امام (ره) ==&lt;br /&gt;
بسم‌الله الرحمن الرحیم&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
انا لله و انا الیه راجعون&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
سعادتمند آنانند که عمری را در خدمت به اسلام و مسلمین بگذرانند و در آخر عمر زمانی به فیض عظیمی که دلباختگان به لقا الله آرزو می‌کنند، نائل آیند. چه سعادتمند و بلند اخترند آنان که در طول زندگی خود کمر همت به تهذیب نفس و جهاد اکبر بسته و پایان زندگانی خویش را در راه هدف الهی با سرافرازی به خیل شهدای در راه حق پیوستند. چه سعادتمند و پیروزمند آنان که در نشیب و فرازها و پستی و بلندی‌های حیات خویش به دام‌های شیطانی وسوسه‌های نفسانی نیفتاده و آخرین حجاب بین محبوب و خود را با محاسن غرقه به خون نموده و به قرارگاه مجاهدین فی سبیل الله راه یافتند و چه سعادتمند و خوشبختند آنان که به دنیا و زخارف آن پشت پا زده و عمری را به زهد و تقوا گذرانده و آخرین درجات سعادت را در محراب عبادت و در اقامه جمعه با دست یکی از منافقین و منحرفین شقی نائل و به والاترین شهید محراب که با دست جنایتکار اشقی الاشقیا به ملاء اعلا شتافت، ملحق شدند. شهید عزیز محراب این جمعه ما، از آن شخصیت‌هایی بود که اینجانب یکی از ارادتمندان این شخص والا مقام بوده و هستم، این وجود پر برکت متعهد را قریب به 60 سال است، می‌شناختم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
مرحوم شهید بزرگوار حضرت حجت‌الاسلام وال مسلمین حاج آقا عطاالله اشرفی را در این مدت طولانی به صفای نفس و آرامش روح و اطمینان قلب، و خالی از هواهای نفسانی و تارک هوی و مطیع امر مولا و جامع علم مفید و عمل صالح می‌شناختم و در عین‌حال مجاهد و متعهد و قوی النفس بود. او در جبهه دفاع از حق از جمله اشخاصی بود که مایه دلگرمی جوانان مجاهد بود، او از مصادیق بارز رجال صد قوا ما عاهد و الله علیه بود و رفتن او ثلمه بر اسلام وارد کرد و جامعه روحانیت را سوگوار نمود. خداوند او را در زمره شهدای کربلا قرار دهد و لعنت و نفرین خود را بر قاتلان چنین مردانی نثار فرماید. ننگ ابدی بر آنان که یک چنین شخص صالحی را که آزارش به موری نرسیده بود، از ملت ما گرفتند و خود را در پیشگاه خدای متعال و در نزد ملت فداکار منفورتر و جنایتکارتر از قبل معرفی کردند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
این بزرگوار مثل سایر شهدای عزیز ما به جوار رحمت حق پیوست و ملت مجاهد و قوای مسلح سلحشور ما با عزمی راسخ‌تر به پیشبرد انقلاب ادامه می‌دهند و آنان که در ادعای واهی خود کوس طرفداری از خلق را می‌زنند و با خلق خدا آن می‌کنند که همه می‌دانند در این جنایت عظیم چه توجیهی دارند و آیا از به شهادت رساندن عالمی خدمت‌گزار و پیرمرد بزرگوار هشتاد ساله چه قدرتی کسب می‌کنند و چه طرفی می‌بندند، و آنان که در سوگ این جنایتکاران اشک تمساح می‌ریزند و از جریان حکم خدا درباره آنان شکایت دارند چه انگیزه‌ای دارند آیا انتقام از جمهوری اسلامی به شهادت رساندن یک عالم پارسا و به آتش کشیدن یک عده کودک و زن و مرد و توده‌های رنج کش است، آیا راه به حکومت رسیدن و قدرت را به دست آوردن این نحوه جنایات است؟ بار الهی ملت مجاهد ما در این برهه از زمان با چه چهره‌هایی مواجه است، عصری که حکومت‌های مسلمین آن چنانند و رسانه‌های گروهی آن چنان و ابرقدرت‌های این‌چنین، عصری که باطل را به صورت حق به خورد مردم می‌دهند و جنایات را به صورت صلح‌طلبی. عصری که دشمنان اسلام و مسلمین با ملت‌های مستضعف آن می‌کنند که چنگیز نکرد و اکثر حکومت‌های مسلمان در جنایاتی که بر ملت‌های خود می‌رود از جانیان طرفداری می‌کنند. عصری که در خانه امن خدا، از دشمنان اسلام و جنایتکاران به مسلمین نمی‌شود شکایت کرد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
عصری که فریاد مرگ بر اسرائیل و آمریکا، بر خلاف اسلامی تلقی می‌شود عصری که برای استقرار حکومت اسلامی و پیاده کردن احکام اسلامی در یک کشور، مدعیان اسلام به ستیزه نظامی و تبلیغاتی با آن برمی‌خیزند و با اسلام عزیز به اسم اسلام می‌جنگند. بار الهی ملت مجاهد ایران در این عصر جاهلیت و تاریک مظلومند و به جز اتکا به درگاه تو و اعتماد به عنایات تو پناهی ندارند و از پیشگاه مبارک تو استمداد می‌کنند و در راه حق به راه خود ادامه می‌دهند و از این وحشیگری‌ها هراسی به خود راه نمی‌دهند و عزتی که برای تو و رسول تو و مؤمنین است برای زندگی عاریت چند روزه از دست نمی‌دهند. بارالهی از تو رحمت برای شهدای عزیز و به ویژه شهید محراب این هفته، و سلامت و سعادت و صبر برای ملت به ویژه بازماندگان شهدا و اهالی محترم باختران و شفای عاجل برای آسیب دیدگان و انتقام از دشمنان اسلام را خواستارم. درود بر روان پاک عزیزان شهید، درود بر بازماندگان شهدا، سلام بر آسیب دیدگان و صلوات و سلام خداوند و مقربان درگاهش بر حضرت بقیه الله ارواحنا لمقدمه الفدا.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
والسلام علی عباد الله الصالحین.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
روح الله الموسوی الخمینی&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
23 مهر، ماه 1361&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosseini</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%91%D9%87_%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D9%81%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید عطااللّه اشرفی اصفهانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%91%D9%87_%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D9%81%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2016-02-09T09:27:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosseini: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== زندگینامه ==&lt;br /&gt;
آیت‌الله اشرفی اصفهانی در سال 1279 ه.ش در خمینی‌شهر اصفهان در یک خانواده روحانی دیده به جهان گشود. چون او را هدیه خدا می‌دانستند او را عطاالله نامیدند. از سن 5 سالگی تحصیل علم را شروع کرد و در 13 سالگی برای ادامه تحصیل به اصفهان رفت. پس از 10 سال تحصیل مداوم در حوزه علمیه اصفهان در سن 22 سالگی به حوزه علمیه قم مراجعت نمود. ایشان نزد اساتیدی چون امام (ره) کسب علم کرد. به دنبال تأسیس حوزه علمیه باختران توسط آیت‌الله بروجردی در سال 1335 به دستور این مرجع بزرگ به باختران رفت. ایشان از علاقمندان به حضرت امام بودند. وجوهات را جمع‌آوری می‌کردند و برای امام به قم می‌فرستادند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در سال 1342 به عنوان نماینده امام در باختران منصوب شدند. به خاطر فعالیت‌های زیاد، رژیم قصد تبعید ایشان را داشت که علاقمندی شدید مردم باختران به این مرد دانشمند آنان را ناکام گذارد. بعد از شهادت فرزند برومند امام و اوج‌گیری نهضت ایشان فعالیت خود را گسترش داد تا جایی که پس از تبعید امام از عراق به پاریس توسط ساواک دستگیر و مورد بازجویی قرار گرفت. در آستانه ورود امام به ایران در اعتراض به بسته شدن فرودگاه جزو متحصنین در دانشگاه تهران بود.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب در سال 1358 طی حکمی امام ایشان را به سمت امام جمعه باختران انتخاب کردند. او در ایام جنگ با لباس رزم در جمع رزمندگان حاضر شده به ایشان روحیه‌ای تازه می‌بخشید و بالاخره در تاریخ 23 مهرماه 1360 در ماه محرم در سن 82 سالگی در محراب عبادت به دست منافقین به شهادت رسید. او چهارمین شهید محراب بود.&amp;lt;ref&amp;gt;http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
=== شفاعت ===&lt;br /&gt;
روزی به دیدار آیت‌الله مرعشی نجفی می‌روند، دست ایشان را گرفته و چیزی در گوششان زمزمه کردند که اطرافیان متوجه نشدند. بعد از شهادتشان از آیت‌الله مرعشی در این‌باره سؤال کردیم، ایشان فرمودند: «کلمه‌ای که آیت‌الله اشرفی گفتند این بود: حضرت آیت‌الله شما فرزند زهرایید و یک عمر خدمت‌گزار اسلام بوده و هستید. شما در روز قیامت خدمت مادرتان حضرت زهرا (س) شهادت دهید که اینجانب عطاالله اشرفی اصفهانی از دوستان و شیعیان و من دان به اهل‌بیت عصمت و طهارت بوده و هستم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
راوی: محسن اشرفی اصفهانی&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== تیراندازی ===&lt;br /&gt;
روز قبل از شهادت به خدمت امام رفته بودیم و ایشان به امام عرض کردند شاید این آخرین دیدار من باشد و امام بیش از پیش به ایشان تفقد کردند. در هنگام بازگشت در قهوه‌خانه‌ای نگه داشتیم برای استراحت. پاسداران می‌رفتند بیرون برای تمرین تیراندازی. به ایشان گفتند حاج آقا شما هم تیراندازی بکنید و ایشان فرمودند: «من فردا در نماز جمعه تیراندازی می‌کنم. تیراندازی من فرداست.» و فردا آن جمعه‌ای بود که ایشان شهید شد و جداً تیر خودش را به هدف زد و با خون خودش راه امام را تثبیت کرد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: راوی حجت‌الاسلام زرندی&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== مرد مبارز ===&lt;br /&gt;
در شب جمعه هشتم مهرماه 1361 در منطقه غرب، عملیات مسلم بن عقیل با حضور آیت‌الله اشرفی و تنی چند از مقامات کشوری و لشکری آغاز شد. ایشان در آن شب حال عجیبی داشت و یک لحظه آرام نداشت و تا صبح به دعا و مناجات مشغول بود و لحظه‌ای هم به استراحت نپرداخت. نزدیکی‌های صبح بود که یک عدد گلوله توپ در نزدیکی چادر ایشان منفجر شد. فرماندهان جهت ترک آن محل اصرار کردند، اما ایشان نپذیرفت و فرمود: من از این محل نمی‌روم و آماده هرگونه مسئله‌ای هستم. زیرا خون من رنگین‌تر و جان من عزیزتر از این عزیزان رزمنده نیست من باید تا پایان عملیات این جا باشم. سرانجام {شهید} محلاتی، عبا و عمامه ایشان را برداشت و بر سر دوش ایشان گذاشت و عصا را به دستش داده و او را عازم کرمانشاه کرد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== شهادت ===&lt;br /&gt;
آن روز بعد از سخنرانی پیش از خطبه من کنار ایشان با فاصله 30 سانتیمتر نشسته بودم و در طرف دیگرشان هم فرزندشان قرار داشت. معمولاً از طرف ستاد اقامه نماز کسی آن جلو می‌ایستاد ولی آن روز کسی نبود و مراقبت هم کمتر از قبل بود. شخصی منافق با لباس نظامی خدمت آقا آمد، اول من فکر کردم برای دست‌بوسی آمده به محض اینکه آقا را بغل کرد من دویدم و فرد منافق را بغل کرده حدود 40، 50 سانتی از شهید اشرفی جدا کردم. نارنجک که ضامن آن کشیده شده بود در همان حین منفجر شد. مرحوم اشرفی با شدت سرش به دیوار خورد و به حالت سجده بر زمین افتاد و من از ترس اینکه نارنجک دیگری هم عمل نکرده باشد شخص منافق را به طرف محراب بردم، نارنجک طوری طراحی شده بود که حداقل 2 یا 3 نفر از بین بروند به این خاطر رادیوهای بیگانه قید می‌کردند که من و فرزند ایشان هم شهید شدیم. بعد از حادثه آیت‌الله اشرفی را به بیمارستان بردند و ایشان در بیمارستان در هنگام اذان ظهر با ذکر یا حسین به شهادت رسیدند. راهش پر رهرو باد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: علی‌اکبر رحمانی استاندار سابق باختران&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== آثار ==&lt;br /&gt;
=== وصیت‌نامه ===&lt;br /&gt;
بسم‌الله الرحمن الرحیم&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
بر حسب وظیفه شرعی که به عهده هر فرد مسلم و مؤمن و مسلمه و مؤمنه است که باید قبل از مرگ وصیت کند این چند جمله را این بنده عاصی و محتاج به رحمت خالق عالم من باب وصیت در این ورقه ذکر می‌کنم. در حالت صحت و سلامتی بدن و عقل و لا حول و لا قوه الا بالله.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
و بعد به سه نفر بنده‌زاده حاج آقا حسین و حاج آقا محمد و آقا احمد و دو نفر صبیه‌ها عزت آقا و عصمت آقا وصیت می‌کنم به تقوا و پرهیز از گناه و عفت و پاک‌دامنی و مودت و دوستی باهم و حفظ کردن ناموس‌های آن‌ها، امر حجاب را و اقامه نماز در اوقات خود و سایر واجبات شرعیه و این که حقیر را در هر حالی از دعای خیر و طلب مغفرت و رحمت فراموش نکنند و آن‌ها را به خدا می‌سپارم و دختر و عروس و همشیره‌های حقیر اگر رعایت حجاب اسلام را نکنند مورد نفرین واقع می‌شوند در حال حیات و ممات که خداوند بصیر و خبیر است به اعمال ما. مدفن اینجانب را در تخت فولاد قرار دهید، انشاء الله.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
عطاالله اشرفی&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== سخن شهید === &lt;br /&gt;
قرآن می‌گوید کسانی که در جبهه نبرد با باطل هستند حتی اگر سالم برگردند هر یک نفری را که بکشند خداوند وعده بهشت به آن‌ها داده است و خداوند وعده بهشت را قبل از آن که به شهدا بدهد به آن‌هایی داده که دشمن را کشته و عقب زده و سرزمین‌های اسلامی را آزاد می‌کنند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
ما که پشت جبهه هستیم وظیفه‌مان این است که رزمندگان را فراموش نکنیم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
از جمله وظایف مسلمین شناخت رهبر و مرجع عالی‌مقام رهبری است نه تنها به عنوان رهبر بلکه به عنوان مرجع تقلید و ولایت امر و مسئله ولایت فقیه که از مسائل امروز ماست.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
من در نماز جمعه گفته‌ام که اگر یک دفعه کشته شوم کم است اگر صد مرتبه هم مرا در راه خدا بکشند باز هم کم است. آن‌ها که خیال می‌کنند بعد از این عالم، عالم دیگری وجود ندارد آن‌ها باید از کشته شدن بترسند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
ما از این مردم بسیار متشکریم و قدردانی می‌کنیم و آن‌هایی که بعضی از مواقع حرف زدند من آن‌ها را می‌شناسم آدم‌های خوبی هستند و من آن‌ها را حلال می‌کنم که خدا نکرده در آخرت گرفتاری برای آن‌ها پیش نیاید.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
باید اسلام را حفظ کرد حتی اگر جانمان در خطر باشد همه ما باید قربانی اسلام شویم. اگر نخواهیم خودمان را به زحمت بیندازیم روز قیامت جواب خدا را چگونه بدهیم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پیام امام (ره) ==&lt;br /&gt;
بسم‌الله الرحمن الرحیم&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
انا لله و انا الیه راجعون&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
سعادتمند آنانند که عمری را در خدمت به اسلام و مسلمین بگذرانند و در آخر عمر زمانی به فیض عظیمی که دلباختگان به لقا الله آرزو می‌کنند، نائل آیند. چه سعادتمند و بلند اخترند آنان که در طول زندگی خود کمر همت به تهذیب نفس و جهاد اکبر بسته و پایان زندگانی خویش را در راه هدف الهی با سرافرازی به خیل شهدای در راه حق پیوستند. چه سعادتمند و پیروزمند آنان که در نشیب و فرازها و پستی و بلندی‌های حیات خویش به دام‌های شیطانی وسوسه‌های نفسانی نیفتاده و آخرین حجاب بین محبوب و خود را با محاسن غرقه به خون نموده و به قرارگاه مجاهدین فی سبیل الله راه یافتند و چه سعادتمند و خوشبختند آنان که به دنیا و زخارف آن پشت پا زده و عمری را به زهد و تقوا گذرانده و آخرین درجات سعادت را در محراب عبادت و در اقامه جمعه با دست یکی از منافقین و منحرفین شقی نائل و به والاترین شهید محراب که با دست جنایتکار اشقی الاشقیا به ملاء اعلا شتافت، ملحق شدند. شهید عزیز محراب این جمعه ما، از آن شخصیت‌هایی بود که اینجانب یکی از ارادتمندان این شخص والا مقام بوده و هستم، این وجود پر برکت متعهد را قریب به 60 سال است، می‌شناختم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
مرحوم شهید بزرگوار حضرت حجت‌الاسلام وال مسلمین حاج آقا عطاالله اشرفی را در این مدت طولانی به صفای نفس و آرامش روح و اطمینان قلب، و خالی از هواهای نفسانی و تارک هوی و مطیع امر مولا و جامع علم مفید و عمل صالح می‌شناختم و در عین‌حال مجاهد و متعهد و قوی النفس بود. او در جبهه دفاع از حق از جمله اشخاصی بود که مایه دلگرمی جوانان مجاهد بود، او از مصادیق بارز رجال صد قوا ما عاهد و الله علیه بود و رفتن او ثلمه بر اسلام وارد کرد و جامعه روحانیت را سوگوار نمود. خداوند او را در زمره شهدای کربلا قرار دهد و لعنت و نفرین خود را بر قاتلان چنین مردانی نثار فرماید. ننگ ابدی بر آنان که یک چنین شخص صالحی را که آزارش به موری نرسیده بود، از ملت ما گرفتند و خود را در پیشگاه خدای متعال و در نزد ملت فداکار منفورتر و جنایتکارتر از قبل معرفی کردند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
این بزرگوار مثل سایر شهدای عزیز ما به جوار رحمت حق پیوست و ملت مجاهد و قوای مسلح سلحشور ما با عزمی راسخ‌تر به پیشبرد انقلاب ادامه می‌دهند و آنان که در ادعای واهی خود کوس طرفداری از خلق را می‌زنند و با خلق خدا آن می‌کنند که همه می‌دانند در این جنایت عظیم چه توجیهی دارند و آیا از به شهادت رساندن عالمی خدمت‌گزار و پیرمرد بزرگوار هشتاد ساله چه قدرتی کسب می‌کنند و چه طرفی می‌بندند، و آنان که در سوگ این جنایتکاران اشک تمساح می‌ریزند و از جریان حکم خدا درباره آنان شکایت دارند چه انگیزه‌ای دارند آیا انتقام از جمهوری اسلامی به شهادت رساندن یک عالم پارسا و به آتش کشیدن یک عده کودک و زن و مرد و توده‌های رنج کش است، آیا راه به حکومت رسیدن و قدرت را به دست آوردن این نحوه جنایات است؟ بار الهی ملت مجاهد ما در این برهه از زمان با چه چهره‌هایی مواجه است، عصری که حکومت‌های مسلمین آن چنانند و رسانه‌های گروهی آن چنان و ابرقدرت‌های این‌چنین، عصری که باطل را به صورت حق به خورد مردم می‌دهند و جنایات را به صورت صلح‌طلبی. عصری که دشمنان اسلام و مسلمین با ملت‌های مستضعف آن می‌کنند که چنگیز نکرد و اکثر حکومت‌های مسلمان در جنایاتی که بر ملت‌های خود می‌رود از جانیان طرفداری می‌کنند. عصری که در خانه امن خدا، از دشمنان اسلام و جنایتکاران به مسلمین نمی‌شود شکایت کرد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
عصری که فریاد مرگ بر اسرائیل و آمریکا، بر خلاف اسلامی تلقی می‌شود عصری که برای استقرار حکومت اسلامی و پیاده کردن احکام اسلامی در یک کشور، مدعیان اسلام به ستیزه نظامی و تبلیغاتی با آن برمی‌خیزند و با اسلام عزیز به اسم اسلام می‌جنگند. بار الهی ملت مجاهد ایران در این عصر جاهلیت و تاریک مظلومند و به جز اتکا به درگاه تو و اعتماد به عنایات تو پناهی ندارند و از پیشگاه مبارک تو استمداد می‌کنند و در راه حق به راه خود ادامه می‌دهند و از این وحشیگری‌ها هراسی به خود راه نمی‌دهند و عزتی که برای تو و رسول تو و مؤمنین است برای زندگی عاریت چند روزه از دست نمی‌دهند. بارالهی از تو رحمت برای شهدای عزیز و به ویژه شهید محراب این هفته، و سلامت و سعادت و صبر برای ملت به ویژه بازماندگان شهدا و اهالی محترم باختران و شفای عاجل برای آسیب دیدگان و انتقام از دشمنان اسلام را خواستارم. درود بر روان پاک عزیزان شهید، درود بر بازماندگان شهدا، سلام بر آسیب دیدگان و صلوات و سلام خداوند و مقربان درگاهش بر حضرت بقیه الله ارواحنا لمقدمه الفدا.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
والسلام علی عباد الله الصالحین.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
روح الله الموسوی الخمینی&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
23 مهر، ماه 1361&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منبع ==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosseini</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%91%D9%87_%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D9%81%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید عطااللّه اشرفی اصفهانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%91%D9%87_%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D9%81%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2016-02-09T08:42:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Hosseini: ایجاد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== زندگینامه ==&lt;br /&gt;
آیت‌الله اشرفی اصفهانی در سال 1279 ه.ش در خمینی‌شهر اصفهان در یک خانواده روحانی دیده به جهان گشود. چون او را هدیه خدا می‌دانستند او را عطاالله نامیدند. از سن 5 سالگی تحصیل علم را شروع کرد و در 13 سالگی برای ادامه تحصیل به اصفهان رفت. پس از 10 سال تحصیل مداوم در حوزه علمیه اصفهان در سن 22 سالگی به حوزه علمیه قم مراجعت نمود. ایشان نزد اساتیدی چون امام (ره) کسب علم کرد. به دنبال تأسیس حوزه علمیه باختران توسط آیت‌الله بروجردی در سال 1335 به دستور این مرجع بزرگ به باختران رفت. ایشان از علاقمندان به حضرت امام بودند. وجوهات را جمع‌آوری می‌کردند و برای امام به قم می‌فرستادند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
در سال 1342 به عنوان نماینده امام در باختران منصوب شدند. به خاطر فعالیت‌های زیاد، رژیم قصد تبعید ایشان را داشت که علاقمندی شدید مردم باختران به این مرد دانشمند آنان را ناکام گذارد. بعد از شهادت فرزند برومند امام و اوج‌گیری نهضت ایشان فعالیت خود را گسترش داد تا جایی که پس از تبعید امام از عراق به پاریس توسط ساواک دستگیر و مورد بازجویی قرار گرفت. در آستانه ورود امام به ایران در اعتراض به بسته شدن فرودگاه جزو متحصنین در دانشگاه تهران بود.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب در سال 1358 طی حکمی امام ایشان را به سمت امام جمعه باختران انتخاب کردند. او در ایام جنگ با لباس رزم در جمع رزمندگان حاضر شده به ایشان روحیه‌ای تازه می‌بخشید و بالاخره در تاریخ 23 مهرماه 1360 در ماه محرم در سن 82 سالگی در محراب عبادت به دست منافقین به شهادت رسید. او چهارمین شهید محراب بود.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
=== شفاعت ===&lt;br /&gt;
روزی به دیدار آیت‌الله مرعشی نجفی می‌روند، دست ایشان را گرفته و چیزی در گوششان زمزمه کردند که اطرافیان متوجه نشدند. بعد از شهادتشان از آیت‌الله مرعشی در این‌باره سؤال کردیم، ایشان فرمودند: «کلمه‌ای که آیت‌الله اشرفی گفتند این بود: حضرت آیت‌الله شما فرزند زهرایید و یک عمر خدمت‌گزار اسلام بوده و هستید. شما در روز قیامت خدمت مادرتان حضرت زهرا (س) شهادت دهید که اینجانب عطاالله اشرفی اصفهانی از دوستان و شیعیان و من دان به اهل‌بیت عصمت و طهارت بوده و هستم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
راوی: محسن اشرفی اصفهانی&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== تیراندازی ===&lt;br /&gt;
روز قبل از شهادت به خدمت امام رفته بودیم و ایشان به امام عرض کردند شاید این آخرین دیدار من باشد و امام بیش از پیش به ایشان تفقد کردند. در هنگام بازگشت در قهوه‌خانه‌ای نگه داشتیم برای استراحت. پاسداران می‌رفتند بیرون برای تمرین تیراندازی. به ایشان گفتند حاج آقا شما هم تیراندازی بکنید و ایشان فرمودند: «من فردا در نماز جمعه تیراندازی می‌کنم. تیراندازی من فرداست.» و فردا آن جمعه‌ای بود که ایشان شهید شد و جداً تیر خودش را به هدف زد و با خون خودش راه امام را تثبیت کرد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: راوی حجت‌الاسلام زرندی&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== مرد مبارز ===&lt;br /&gt;
در شب جمعه هشتم مهرماه 1361 در منطقه غرب، عملیات مسلم بن عقیل با حضور آیت‌الله اشرفی و تنی چند از مقامات کشوری و لشکری آغاز شد. ایشان در آن شب حال عجیبی داشت و یک لحظه آرام نداشت و تا صبح به دعا و مناجات مشغول بود و لحظه‌ای هم به استراحت نپرداخت. نزدیکی‌های صبح بود که یک عدد گلوله توپ در نزدیکی چادر ایشان منفجر شد. فرماندهان جهت ترک آن محل اصرار کردند، اما ایشان نپذیرفت و فرمود: من از این محل نمی‌روم و آماده هرگونه مسئله‌ای هستم. زیرا خون من رنگین‌تر و جان من عزیزتر از این عزیزان رزمنده نیست من باید تا پایان عملیات این جا باشم. سرانجام {شهید} محلاتی، عبا و عمامه ایشان را برداشت و بر سر دوش ایشان گذاشت و عصا را به دستش داده و او را عازم کرمانشاه کرد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== شهادت ===&lt;br /&gt;
آن روز بعد از سخنرانی پیش از خطبه من کنار ایشان با فاصله 30 سانتیمتر نشسته بودم و در طرف دیگرشان هم فرزندشان قرار داشت. معمولاً از طرف ستاد اقامه نماز کسی آن جلو می‌ایستاد ولی آن روز کسی نبود و مراقبت هم کمتر از قبل بود. شخصی منافق با لباس نظامی خدمت آقا آمد، اول من فکر کردم برای دست‌بوسی آمده به محض اینکه آقا را بغل کرد من دویدم و فرد منافق را بغل کرده حدود 40، 50 سانتی از شهید اشرفی جدا کردم. نارنجک که ضامن آن کشیده شده بود در همان حین منفجر شد. مرحوم اشرفی با شدت سرش به دیوار خورد و به حالت سجده بر زمین افتاد و من از ترس اینکه نارنجک دیگری هم عمل نکرده باشد شخص منافق را به طرف محراب بردم، نارنجک طوری طراحی شده بود که حداقل 2 یا 3 نفر از بین بروند به این خاطر رادیوهای بیگانه قید می‌کردند که من و فرزند ایشان هم شهید شدیم. بعد از حادثه آیت‌الله اشرفی را به بیمارستان بردند و ایشان در بیمارستان در هنگام اذان ظهر با ذکر یا حسین به شهادت رسیدند. راهش پر رهرو باد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: علی‌اکبر رحمانی استاندار سابق باختران&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== آثار ==&lt;br /&gt;
=== وصیت‌نامه ===&lt;br /&gt;
بسم‌الله الرحمن الرحیم&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
بر حسب وظیفه شرعی که به عهده هر فرد مسلم و مؤمن و مسلمه و مؤمنه است که باید قبل از مرگ وصیت کند این چند جمله را این بنده عاصی و محتاج به رحمت خالق عالم من باب وصیت در این ورقه ذکر می‌کنم. در حالت صحت و سلامتی بدن و عقل و لا حول و لا قوه الا بالله.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
و بعد به سه نفر بنده‌زاده حاج آقا حسین و حاج آقا محمد و آقا احمد و دو نفر صبیه‌ها عزت آقا و عصمت آقا وصیت می‌کنم به تقوا و پرهیز از گناه و عفت و پاک‌دامنی و مودت و دوستی باهم و حفظ کردن ناموس‌های آن‌ها، امر حجاب را و اقامه نماز در اوقات خود و سایر واجبات شرعیه و این که حقیر را در هر حالی از دعای خیر و طلب مغفرت و رحمت فراموش نکنند و آن‌ها را به خدا می‌سپارم و دختر و عروس و همشیره‌های حقیر اگر رعایت حجاب اسلام را نکنند مورد نفرین واقع می‌شوند در حال حیات و ممات که خداوند بصیر و خبیر است به اعمال ما. مدفن اینجانب را در تخت فولاد قرار دهید، انشاء الله.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
عطاالله اشرفی&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== سخن شهید === &lt;br /&gt;
قرآن می‌گوید کسانی که در جبهه نبرد با باطل هستند حتی اگر سالم برگردند هر یک نفری را که بکشند خداوند وعده بهشت به آن‌ها داده است و خداوند وعده بهشت را قبل از آن که به شهدا بدهد به آن‌هایی داده که دشمن را کشته و عقب زده و سرزمین‌های اسلامی را آزاد می‌کنند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
ما که پشت جبهه هستیم وظیفه‌مان این است که رزمندگان را فراموش نکنیم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
از جمله وظایف مسلمین شناخت رهبر و مرجع عالی‌مقام رهبری است نه تنها به عنوان رهبر بلکه به عنوان مرجع تقلید و ولایت امر و مسئله ولایت فقیه که از مسائل امروز ماست.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
من در نماز جمعه گفته‌ام که اگر یک دفعه کشته شوم کم است اگر صد مرتبه هم مرا در راه خدا بکشند باز هم کم است. آن‌ها که خیال می‌کنند بعد از این عالم، عالم دیگری وجود ندارد آن‌ها باید از کشته شدن بترسند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
ما از این مردم بسیار متشکریم و قدردانی می‌کنیم و آن‌هایی که بعضی از مواقع حرف زدند من آن‌ها را می‌شناسم آدم‌های خوبی هستند و من آن‌ها را حلال می‌کنم که خدا نکرده در آخرت گرفتاری برای آن‌ها پیش نیاید.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
باید اسلام را حفظ کرد حتی اگر جانمان در خطر باشد همه ما باید قربانی اسلام شویم. اگر نخواهیم خودمان را به زحمت بیندازیم روز قیامت جواب خدا را چگونه بدهیم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پیام امام (ره) ==&lt;br /&gt;
بسم‌الله الرحمن الرحیم&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
انا لله و انا الیه راجعون&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
سعادتمند آنانند که عمری را در خدمت به اسلام و مسلمین بگذرانند و در آخر عمر زمانی به فیض عظیمی که دلباختگان به لقا الله آرزو می‌کنند، نائل آیند. چه سعادتمند و بلند اخترند آنان که در طول زندگی خود کمر همت به تهذیب نفس و جهاد اکبر بسته و پایان زندگانی خویش را در راه هدف الهی با سرافرازی به خیل شهدای در راه حق پیوستند. چه سعادتمند و پیروزمند آنان که در نشیب و فرازها و پستی و بلندی‌های حیات خویش به دام‌های شیطانی وسوسه‌های نفسانی نیفتاده و آخرین حجاب بین محبوب و خود را با محاسن غرقه به خون نموده و به قرارگاه مجاهدین فی سبیل الله راه یافتند و چه سعادتمند و خوشبختند آنان که به دنیا و زخارف آن پشت پا زده و عمری را به زهد و تقوا گذرانده و آخرین درجات سعادت را در محراب عبادت و در اقامه جمعه با دست یکی از منافقین و منحرفین شقی نائل و به والاترین شهید محراب که با دست جنایتکار اشقی الاشقیا به ملاء اعلا شتافت، ملحق شدند. شهید عزیز محراب این جمعه ما، از آن شخصیت‌هایی بود که اینجانب یکی از ارادتمندان این شخص والا مقام بوده و هستم، این وجود پر برکت متعهد را قریب به 60 سال است، می‌شناختم.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
مرحوم شهید بزرگوار حضرت حجت‌الاسلام وال مسلمین حاج آقا عطاالله اشرفی را در این مدت طولانی به صفای نفس و آرامش روح و اطمینان قلب، و خالی از هواهای نفسانی و تارک هوی و مطیع امر مولا و جامع علم مفید و عمل صالح می‌شناختم و در عین‌حال مجاهد و متعهد و قوی النفس بود. او در جبهه دفاع از حق از جمله اشخاصی بود که مایه دلگرمی جوانان مجاهد بود، او از مصادیق بارز رجال صد قوا ما عاهد و الله علیه بود و رفتن او ثلمه بر اسلام وارد کرد و جامعه روحانیت را سوگوار نمود. خداوند او را در زمره شهدای کربلا قرار دهد و لعنت و نفرین خود را بر قاتلان چنین مردانی نثار فرماید. ننگ ابدی بر آنان که یک چنین شخص صالحی را که آزارش به موری نرسیده بود، از ملت ما گرفتند و خود را در پیشگاه خدای متعال و در نزد ملت فداکار منفورتر و جنایتکارتر از قبل معرفی کردند.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
این بزرگوار مثل سایر شهدای عزیز ما به جوار رحمت حق پیوست و ملت مجاهد و قوای مسلح سلحشور ما با عزمی راسخ‌تر به پیشبرد انقلاب ادامه می‌دهند و آنان که در ادعای واهی خود کوس طرفداری از خلق را می‌زنند و با خلق خدا آن می‌کنند که همه می‌دانند در این جنایت عظیم چه توجیهی دارند و آیا از به شهادت رساندن عالمی خدمت‌گزار و پیرمرد بزرگوار هشتاد ساله چه قدرتی کسب می‌کنند و چه طرفی می‌بندند، و آنان که در سوگ این جنایتکاران اشک تمساح می‌ریزند و از جریان حکم خدا درباره آنان شکایت دارند چه انگیزه‌ای دارند آیا انتقام از جمهوری اسلامی به شهادت رساندن یک عالم پارسا و به آتش کشیدن یک عده کودک و زن و مرد و توده‌های رنج کش است، آیا راه به حکومت رسیدن و قدرت را به دست آوردن این نحوه جنایات است؟ بار الهی ملت مجاهد ما در این برهه از زمان با چه چهره‌هایی مواجه است، عصری که حکومت‌های مسلمین آن چنانند و رسانه‌های گروهی آن چنان و ابرقدرت‌های این‌چنین، عصری که باطل را به صورت حق به خورد مردم می‌دهند و جنایات را به صورت صلح‌طلبی. عصری که دشمنان اسلام و مسلمین با ملت‌های مستضعف آن می‌کنند که چنگیز نکرد و اکثر حکومت‌های مسلمان در جنایاتی که بر ملت‌های خود می‌رود از جانیان طرفداری می‌کنند. عصری که در خانه امن خدا، از دشمنان اسلام و جنایتکاران به مسلمین نمی‌شود شکایت کرد.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
عصری که فریاد مرگ بر اسرائیل و آمریکا، بر خلاف اسلامی تلقی می‌شود عصری که برای استقرار حکومت اسلامی و پیاده کردن احکام اسلامی در یک کشور، مدعیان اسلام به ستیزه نظامی و تبلیغاتی با آن برمی‌خیزند و با اسلام عزیز به اسم اسلام می‌جنگند. بار الهی ملت مجاهد ایران در این عصر جاهلیت و تاریک مظلومند و به جز اتکا به درگاه تو و اعتماد به عنایات تو پناهی ندارند و از پیشگاه مبارک تو استمداد می‌کنند و در راه حق به راه خود ادامه می‌دهند و از این وحشیگری‌ها هراسی به خود راه نمی‌دهند و عزتی که برای تو و رسول تو و مؤمنین است برای زندگی عاریت چند روزه از دست نمی‌دهند. بارالهی از تو رحمت برای شهدای عزیز و به ویژه شهید محراب این هفته، و سلامت و سعادت و صبر برای ملت به ویژه بازماندگان شهدا و اهالی محترم باختران و شفای عاجل برای آسیب دیدگان و انتقام از دشمنان اسلام را خواستارم. درود بر روان پاک عزیزان شهید، درود بر بازماندگان شهدا، سلام بر آسیب دیدگان و صلوات و سلام خداوند و مقربان درگاهش بر حضرت بقیه الله ارواحنا لمقدمه الفدا.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
والسلام علی عباد الله الصالحین.&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
روح الله الموسوی الخمینی&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
23 مهر، ماه 1361&amp;lt;br /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=548&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Hosseini</name></author>	</entry>

	</feed>