<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Kalvani98</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Kalvani98"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Kalvani98"/>
		<updated>2026-06-06T04:23:20Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AC%D9%88</id>
		<title>شهید سید موسی نامجو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AC%D9%88"/>
				<updated>2019-12-10T10:11:49Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kalvani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
سیدموسی نامجو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام او در فهرست رژيم شاه بود، به گونه‌اي كه اگر انقلاب نمي‌شد،‌ اعدامش حتمي بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مبارزات انقلاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سال ۱۳۵۰ كه فعاليت سياسي به خصوص براي ارتش خطرناك بود، سیدموسی نوارهای کاست و اعلاميه‌هاي امام خمینی ( ره ) را پخش و جابجا مي‌كرد . از لحاظ شخصيتي و مذهبي هيچ كم و كسر نداشت . نماز شب سيد، به قدري با گريه توأم بود كه از ناله شبانه‌اش، اتاق به لرزه مي‌افتاد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شركت در راهپيمايي و كمك به دوستان سيره شهيد بود . شهيد نامجو با همسر و فرزندانش، روابط عاطفي نزديكي داشت . نام او در فهرست رژيم شاه بود، به گونه‌اي كه اگر انقلاب نمي‌شد،‌ اعدامش حتمي بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ازدواج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سيد موسي نامجو، ‌ در سال ۱۳۴۹ ازدواج كرد . ثمره اين وصلت پاك، ۳ فرزند (۲ پسر و يك دختر ) است . دو فرزند شهيد نامجو پزشك هستند . وزير دفاع كابينه دولت شهید محمدعلی رجایی در حادثه هواپيماي C- ۱۳۰ به ديدار معبودش شتافت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسي از شب گذشته، به منزل مي‌آمد و چون احساس خطر مي‌كرديم، لذا پيشنهاد داديم به منزل نيايد و شبها در اداره بماند و به اين ترتيب از نظر امنيتي از خطر دور باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*همسرشهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آشنايي خانواده من با پدر و مادر موسي ، موجب ازدواج ما در سال ۱۳۴۹ شد . در آن زمان من سال آخر دبيرستان بودم و مدرك ديپلم را پس از ازدواج گرفتم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از وقتي سعادت همسري اين مرد بزرگ را پيدا كردم، دگرگوني سياسي در زندگي من به وجود آمد و با كمك و ارشاد او، شور و شوق نهفته مذهبي من شكوفا شد . با ديدن اعتقادات شهيد نامجود تلاش مي‌كردم ، كه خودم را به او برسانم و معلومات علمي و اجتماعي خود را بالا ببرم . سيد موسي در طول حيات پر بركتش ، نه تنها همسري نمونه و شايسته براي من بود، بلكه حكم آموزگاري پرحوصله را داشت که در همه ابعاد زندگي مرا راهنمايي مي‌كرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگي ما با سختي‌هاي فراواني شروع شد،‌ گاهي من از رنج‌هاي زندگي به او گله مي‌كردم،‌ اما او با كلام متين و گيرايش به من آرامش مي‌داد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل تمام مسائل زندگي جدي بود و هروقت لازم مي‌شد، خيلي دوستانه مسائل را گوشزد مي‌كرد . او از اول زندگي‌مان ، به مسائل اجتماعي اهميت مي‌داد . از همان آغاز زندگي‌مان ، از صحبت‌هايش بوي نارضايتي از حكومت شاه مي‌آمد . ابتدا من تعجب مي‌كردم ، ولي وقتي رفت و آمدهاي او را با شهيد آيت و ديگران را ديدم، معلوم شد كه فعاليت‌هايي دارد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 *مریدحضرت امام ( ره )&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سال ۱۳۵۰ به بعد، با آن كه فعاليت سياسي، آن هم براي ارتش، خيلي خطرناك بود، او بدون ترس و واهمه اعلاميه‌ها و نوارهاي امام ( ره ) را جابه‌جا مي‌كرد و هيچ ترسي از اين كارها نداشت . او از ابتدا مقلد امام ( ره ) و عاشق ايشان بود و با تمام وجود به امام ( ره ) عشق مي‌ورزيد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نحوه برخورد و صحبت‌هاي شهيد نشان مي‌داد ، كه فردي مذهبي و معتقد است و اين مسأله حتي در كلاس‌هاي او نمايان شده بود و تا آنجا كه من اطلاع دارم، دانشجويان مذهبي دانشكده افسري ، دور او جمع شده بودند و به قول معروف از او خط مي‌گرفتند . شهيد یوسف کلاهدوز و شهيد حسن اقارب پرست از دانشجوياني بودند كه با او ارتباط نزديك داشتند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* نماز شبي كه لرزه به اتاق مي‌انداخت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نظر ابعاد مذهبي، ايشان هيچ كم و كسري نداشت . مرتب روزه مي‌گرفت و خيلي وقتها نماز شب مي‌خواند . نماز شب او نماز معمولي نبود؛ طوري گريه مي‌كرد ، كه اتاق به لرزه مي‌افتاد . ما گاهي از صداي گريه او بيدار مي‌شديم . او هيچ وقت دوست نداشت مرفه زندگي كنيم و از روز اول زندگي‌مان درمنزل اجاره‌اي زندگي مي‌كرديم . در آن زمان ارتش ، به پرسنل خانه سازماني مي‌داد و وقتي من از او خواستم كه منزل سازماني بگيرد، گفت : بگذار كساني كه نياز دارند، بگيرند . فاميل خود را با وضع سياسي مملكت آشنا نموده بود و در زماني كه امام ( ره ) دستور دادند كه شبها مردم به پشت‌ بامها بروند و تكبير بگويند، او بي‌محابا از ايوان منزل تكبير مي‌گفت . او مرتب در راهپيمايي‌ها شركت مي‌كرد و از هيچ كمكي براي مردم انقلابي دريغ نمي‌كرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* رابطه عاططفي با فرزندان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسرم با فرزندانش روابط عاطفي بسيار نزديكي داشت . بعضي از روزها كه خيلي خسته بود، من از بچه‌ها مي‌خواستم كه او را اذيت نكنند تا استراحت بكند، ولي او با كمال خوشرويي با آنها شروع به بازي مي‌كرد و حرفهاي آنها را مي‌شنيد و با مهرباني جواب مي‌داد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با پيروزي انقلاب، او تمام وقت خود را وقف انقلاب نمود . اوايل انقلاب كه بچه‌هاي انقلابي پادگان‌ها را مي‌گرفتند ، خيلي به آنها كمك مي‌كرد و تا نيمه‌هاي شب بيرون بود . او مي‌گفت : بچه‌ها هنوز پخته نشده‌اند و آمادگي نظامي ندارند . من بايد به آنها كمك بكنم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*قراربوداعدام شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از پيروزي انقلاب، او به اتفاق شهيد محمد منتظری ، شهيد یوسف کلاهدوز و تعدادي ديگر از دوستانش ، اقدام به تأسيس سپاه پاسداران كرد . فعاليت او بعد از انقلاب به قدري زياد بود كه شب و روز كار مي‌كرد . او واقعاَ به ارتش و اسلام عشق مي‌ورزيد . زندگي‌اش ، ارتش و دانشگاه افسري بود . او با آنكه از آغاز انقلاب ، داراي مسئوليت‌هاي مهمي بود، با اين حال ، اين پستها و مقام‌ها در او تأثيري نداشتند . او همان نامجوي قبل از انقلاب بود و حتي افتاده‌تر و متواضع‌تر از قبل شده بود . او در دوران انقلاب فعاليت ضد رژيم داشت و پس از پيروزي انقلاب، ليستي به دستمان افتاد كه رژيم شاه، نام او را جزء اعدامي‌ها نوشته بود و اگر انقلاب پيروز نمي‌شد، او را اعدام مي‌كردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زيادي كار ايشان و مسئوليت‌هاي متعددش موجب شد كه ما از ديدن او نسبتاَ محروم شويم، ولي به خاطر اينكه او براي انقلاب و اسلام و ايران فعاليت مي‌كرد، ما تحمل مي‌كرديم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسي از شب گذشته، به منزل مي‌آمد و چون احساس خطر مي‌كرديم، لذا پيشنهاد داديم به منزل نيايد و شبها در اداره بماند و به اين ترتيب از نظر امنيتي از خطر دور باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مي‌گفت : ما مسلح به الله اكبريم . بعدها كه رفت دانشكده افسري، چند نفري را به عنوان محافظ ، براي او گماردند كه او با قاطعيت گفت : دشمن با اين كار خيال مي‌كند كه از او مي‌ترسيم و خوشحال مي‌شود و به همین دلیل از پذيرفتن محافظ امتناع نمود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آرزوي شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهادت آرزوي ايشان بود . در نيمه‌هاي شب، وقتي به نماز مي‌ايستاد، با خدا راز و نياز مي‌كرد و با اشك و ناله‌هاي بلند، از خدا آرزوي شهادت مي‌كرد . او در مورد شهادتش با بچه‌ها صحبت كرده بود و آنها را آماده شهادت خود نموده بود . البته اين آمادگي را از سالها قبل به من داده بود و از من خواسته بود و در صورت شهادت او اصلاَ گريه نكنم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين موضوع را بارها به طور صريح ، به دخترمان گفته بود و دخترم نيز روي اين مسأله حساسيت پيدا كرده بود، اما چون همه ما او را دوست داشتيم، گفته‌ها و سفارشهاي او هم ، براي ما دوست‌داشتني بود . گرچه از دست دادن عزيزان بسيار سنگين است، ولي انساني كه يك بعدي نباشد، مي‌داند كه در دنياي ديگر ، زندگي ديگري وجود دارد و بهتر است انسان راضي باشد به رضاي خدا .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از بازگشت از سفر، به منزل جديد در خارج از شهر نقل مكان كرديم . براي او كه وزير دفاع بود اين محل اصلا، منطقه امني نبود، ولي او بدون توجه به اين مسائل، با همان فولكس كهنه رفت و آمد مي‌كرد و به تهديدات گروهك‌ها و تروريست‌هاي ستون پنجم اعتنا نمي‌كرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* افتخار من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه روز بعد از اسباب‌كشي به جبهه اعزام شد و قرار بود، براي جشن سردوشي دانشجويان مراجعه كند . طبق معمول، ما هم منتظر آمدنش بوديم و چون همه همسران، با نگراني و دلشوره در غروبي غمبار به اتفاق مادرم و بچه‌ها در مقابل منزل ، به آسمان نگاه مي‌كرديم و صداي هلي‌كوپترهاي در حال عبور را به نظاره نشسته بوديم . خيلي دلمان مي‌خواست كه او ، با يكي از همين هلي‌كوپترها آن شب از راه برسد و ما موفق به ديدار او بشويم . خلاصه شب را با دلتنگي فراوان به صبح رساندم ولي احساس من چيز ديگري مي گفت . اتفاقات ناگوار در پيش روي من مجسم مي‌شد . صبح زود ، رئيس دفتر ايشان به اتفاق چند تن از بستگان به منزل آمدند و من از آنها خواستم كه هر خبري شده بگويند، اما آنها براي رعايت حال من كه چهار ماهه باردار بودم از دادن خبر خودداري كردند . هرچه اصرار كردم، نگفتند تا اين كه ساعت ۸ صبح خبر سقوط هواپيماي C- ۱۳۰ حامل فرماندهان ارتش و بعد هم اسامي شهداي اين حادثه ناگوار را از طريق راديو شنيديم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند ماه بعد از اين حادثه، سيد مهدي ، پسر دوم من با خصوصيات خاص پدر و با روحي به لطافت روح پدر به دنيا آمد . در زمان شهادت، دخترم ۹ سال و فرزند دومم ناصر ۶ سال داشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با شنيدن اين خبر ، عرق سردي بر وجودم نشست . سفارش شهيد مبني بر گريه نكردن ، در شهادت او و غم از دست دادن همسر و پدر فرزندانم آتشي سوزنده بر دلم ريخته بود . نمي‌دانستم چه بايد بكنم و ساعتها مبهوت بودم . سرانجام باخود گفتم : وظيفه دارم از اين پس براي بچه‌هاي شهيد، هم مادر و هم پدر باشم و با توكل به خدا ، تا امروز چراغ زندگي‌ يادگارهاي آن شهيد بزرگوار را روشن نگه داشته‌ام و در حال حاضر دو فرزندم پزشك و مشغول تحصيل مي‌باشند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من امروز افتخار مي‌كنم كه ، مادر كودكان شهيد نامجو مي‌باشم و بالاترين دلخوشي من اين است كه خود را يكي از پيروان ناچيز حضرت فاطمه ( س ) مي‌دانم، و امروز يقين دارم كه من و مادر يا همسر ساير شهدا ، به خاطر خدا و مصالح انقلاب ، اگر همانند حضرت زهرا ( س ) بردباري را پيشه خود سازيم و تسليم رضاي او گرديم، مطمئناَ پاداش اين فداكاري‌ها را در آن دنيا خواهيم گرفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* منادی وحدت بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خصوصيات اخلاقي و روحي والايي داشت . با وجود خستگي زياد ناشي از كار، كه خواه‌ ناخواه بر روحيه انسان تأثير مي‌گذارد، سعي مي‌كرد تا اين مسأله اثري در رفتار او نسبت به خانواده نداشته باشد . بيش از هر چيز به روحانيت اهميت مي‌داد . شايد در هم رديف‌هاي او كه افراد متدين و متعهد به اسلام بودند و به آنها ايمان دارم، خصوصيات ريز و بارز شهيد نامجو را مشاهده نكردم . به تمام معنا خاكي بود و به سپاهيان مي‌گفت : « وحدت خودتان را حفظ كنيد » و در وحدت ارتش و سپاه تلاش داشت تا اين دو نيرو ، در يك سازمان متحد و يكدل و يكرنگ به نام ارتش اسلام شكل بگيرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* مرخصی از رهبرانقلاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من اشاره به يك مورد مي‌كنم كه شهيد نامجو ، در كنار حضرت آيت الله خامنه‌اي، مدظله العالي، زمانی که ایشان در ستاد عمليات نامنظم فعاليت داشت . در طول اين مدت ، كه ما زير بمب و موشك دائم بودیم، بعضي وقتها تماس تلفني با ما داشت و جوياي احوال ما مي‌شد . يك بار در حين صحبت‌ تلفني متوجه شدم ، كه صدايش گرفته است . پرسيدم : طوري شده؟ و او با لبخند گفت : چيزي نيست نگران نباش،‌ از دود و آتش است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و پس از آن پيغام فرستاد كه ، پمادي برايش تهيه و ارسال كنيم . علتش را پرسيدم . گفت، انگشتان پايم زخم شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسيدم، چرا؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت : براي اينكه، وقت نمي‌كنم پوتين‌هايم را از پايم درآورم . چند شب بعد،‌ ناگهان ديديم شهيد نامجو به منزل آمد . از او پرسيدم : چطور شد كه به مرخصي آمدي؟ گفت : آقاي خامنه‌اي به من امر فرمود : سيد ! دو، سه شب برو خانه .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فرزند شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم پس از شهادت شبيه جدش شده بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن موقع من پيكر بابا را نديدم اما چهار، پنج سال پيش كه عكسش را ديدم، شباهت عجيبي بين پيكر بابا و جده‌اش حضرت زهرا ( س ) ، جدش حضرت حسين ( ع ) و حضرت ابوالفضل ( ع ) بود . سر بابا سوخته بود . پهلويش سوخته بود و دستهايش حالتي داشت كه انگار مي‌خواست چيزي به كسي بدهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بابا به آروزيش كه شهادت بود، رسيد . بابا شهيدي عاشق بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حرفهاي سيد ناصر نامجو ، در وصف حال پدرش آنقدر گيراست كه آدمي را به عمق احساسات لطيف يك عاشق مي‌كشاند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* دوران كودكي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا زماني كه محور خانواده به خانه نيامده ، بچه‌ها همچنان به بازي و بازيگوشي‌شان ادامه مي‌دهند . من هم همين‌ طور بودم . بابا سعي مي‌كرد از همان بچگي روحيه مردانه داشته باشم . من هم بازي مي‌كردم تا بابا بيايد و نماز جماعت را در خانه به پا كند . بعد از آن شام و گزارش كار روزانه .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با وجودي كه ۵ سال بيشتر نداشتم، اغلب جاها ، مرا با خود مي‌برد، البته قبل از وزارت . مرا با تفنگ و پرچم بازي ، آماده مي‌كرد و با هم نماز جمعه مي‌رفتيم و بعد از آن به دانشگاه .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يك بار در نماز جمعه گم شدم . تشنه‌ بودم؛ بابا منبع آب را نشان داد و تأكيد كرد، جايمان را نشان كنم . من همين‌ طور كه به سمت منبع آب مي‌رفتم ، مرتب پشت سرم را نگاه مي‌كردم كه نكند بابا را گم كنم، ولي آب را كه خوردم، هرچه گشتم نه جا را پيدا كردم نه بابا را . گريه كردم . مرا به ستاد گمشده‌ها بردند و در بلندگوها نشاني پسري كه گم شده بود را دادند . بابا آمد و مرا تحويل گرفت و مثل همه باباها گفت : مرد كه نبايد گريه كند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد نامجو ، وزيري خاكي بود، بعد از اينكه وزير شد، ديگر كمتر از قبل بابا را مي‌ديديم . صبح وقتي خواب بوديم، مي‌رفت و شب هم وقتي خواب بوديم، مي‌آمد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دوستان و دانشجويان بابا، حرفهاي زيادي راجع به او مي‌شنويم . از بينش دقيق، ذهن فعال، آينده نگري نسبت به مسائل ارتش آن زمان، انضباط، انعطاف، لياقت و .... بابا مي‌گويند و تأكيد مي‌كنند كه در زماني كه بابا فرماندهي دانشكده افسري را برعهده داشت، آنجا را به عنوان فيضيه ارتش مي‌شناختند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* امام به بابا مي‌فرمودند : سيدموسي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يكبار بني صدر به بابا تندي كرده و گفته بود : در اين طويله را مي‌بندم . و بابا را از سه تا پنج روز توبيخ كرده بود . بابا توبيخ را پذيرفته ولي از اصول خود ، كنار نيامده بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشجويانش كلاس درس، بابا را خيلي دوست داشتند و گذشت زمان را حس نمي‌كردند . بابا عادت داشت ، آخر كلاس از دين و اخلاق صحبت مي‌كرد و با تمام شدن كلاس ، هيچ كس از كلاس خارج نمي‌شد و پاي صحبت او مي‌نشستند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهمترين خصوصيت ديگر بابا اين بود كه، ديوار بلندي بين كار و محيط خانه مي‌كشيد . هرگز ما را درگير مسائل كاري خود نمي‌كرد . گرچه دانشكده افسري ، به اندازه خانه و مسائل آن برايش اهميت داشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به قدري در انتخاب همسر، دقت و سليقه به خرج داده بود كه تمام عقايد ايشان اجرا مي‌شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با امام ( ره ) آنقدر محشور بود كه امام او را سيد موسي خطاب مي‌كردند . در جنگ، فرماندهي عمليات را از ابتداي محور غرب تا جنوب را بر عهده داشت . متأسفانه بعد از شكست محاصره آبادان ، به طريق مشكوكي كه قطعاَ دسيسه بود، به شهادت رسيد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن موقع من پيكر بابا را نديدم ولي چهار، پنج سال پيش كه عكسش را ديدم شباهت عجيبي بين پيكر بابا و جدش امام حسين ( ع ) و حضرت ابوالفضل و جده‌اش حضرت زهرا ( س ) داشت . سر بابا سوخته بود، پهلويش سوخته بود و دستهايش حالتي داشت كه انگار مي‌خواست چيزي به كسي بدهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* دکترمحسن رضایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من با شهيد نامجو در اوايل تشكيل سپاه ، از طريق شهيد كلاهدوز آشنا شدم . ايشان، شهيد كلاهدوز و جمعي از افسران ارتش، قبل از انقلاب با هم رابطه داشتند و اينطور كه شهيد كلاهدوز براي من تعريف كرد، آن انفجاري كه قبل از انقلاب در لشگر گارد در تهران صورت گرفت، در غذاخوري افسران، توسط دوستان اين دو نفر صورت گرفت . اعلاميه‌ هم پخش مي‌كردند . البته ارتش حتي تا خانواده‌هاي نزديك افرادش را كنترل مي‌كرد . اگر فردي مذهبي داخل اينها بود، يا از نيرو هاي انقلابي بود، سعي مي‌كردند با احتياط با آنها برخورد كنند، ولي حادثه انقلاب نشان داد كه ، فطرت ارتش هم ، فطرت مردم ايران بوده است و منهاي سران بالا ، كه حالت سرسپردگي داشتند، توده اصلي ارتش به مردم پيوست؛ ولي خوب ، مردم پيش گام‌تر از ارتش بودند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد نامجو، ابتدا فرمانده دانشكده افسري شدند ، كه بسيار مهم بود، چون افسران آينده را بايد تربيت مي‌كردند . تجربه ايشان خيلي هم زياد نبود كه قبل از انقلاب ، ميدان زيادي براي بروز خلاقيت‌هايش داشته باشد . در همان اولين دوره، ايشان كه يك گروه از افسران را براي آموزش انتخاب كردند، بسيار خوب عمل كردند و اين خود در اولين سان رژه‌اي كه گذاشتند، نشان داد . شهيد نامجو خيلي خوب درخشيد و خيلي سريع خودش را نشان داد . از جمله كارهاي مهم ديگر اين بود كه، افسران قديم ارتش، نسبت به تشكيل سپاه ذهنيت داشتند؛ مخصوصاَ در زمان بني‌صدر، يك جو منفي نسبت به سپاه درست شده بود . شهيد نامجو با آن روحيه انقلابي كه داشت، با ارتباطي كه با ما و شهيد كلاهدوز برقرار مي‌كرد، امكاناتي را كه مي‌خواستيم، از ارتش مي‌آورد و به سپاه مي‌داد . مثلاَ دو تا پادگان در اختيار ما گذاشت، بعد هم در زمان جنگ ، كه در جنوب وضعيت ناگواري بود، حضور پيدا مي‌كرد و شركت داشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رده‌های این صفحه : شهیدان استان تهران | شهیدان تهران | شهیدان حادثه سقوط هواپیمای C-130 | شهیدان دولت | وزیران شهید | وزیردفاع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید_موسی_نامجو}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kalvani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86</id>
		<title>شهید سید حسین روح الامین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86"/>
				<updated>2019-12-04T18:20:45Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kalvani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
سیدحسین روح الامین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر جان بر اساس دستور قرآن من تکلیف دارم همه را برای جنگ تشویق و تحریض کنم و تکلیفی ندارم کسی را از جبهه بر گردانم . این جمله ساده حاج حسین، چنان تاثیری در من گذاشت که مرا در راهی که انتخاب کرده بودم بیش از پیش مصمم کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تولد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال ۱۳۳۵ در اصفهان و در خانواده ای مذهبی متولد شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوران کودکی و مدرسه را تحت سر پرستی پدر و مادر خود گذراند . در سن ۱۲ سالگی پدر خود را از دست داد و تحت سر پرستی مادر تحصیل را تا سیکل ادامه داد و سپس به شغل آزاد مشغول شد . بعد از طی دوران خدمت سربازی همراه با برادر شهیدش امیر، به کار صنعتی مشغول شدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مبارزات دوران انقلاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۵۷ که انقلاب اسلامی با تظاهرات علنی مردم به اوج خود رسیده بود ،اونیزدر تمامی صحنه ها حضوری فعال داشت . بعد از حادثه ۵ رمضان سال ۱۳۵۷ توسط رژیم ستمشاهی دستگیر و بازداشت شد . او تبحر خاصی در برخورد با ماموران امنیتی حکومت شاه داشت،پس از گذشت چند روز که نتوانستند اطلاعاتی از او بگیرند، آزاد شد و مجدداً به فعالیت ضدحکومت شاه ادامه داد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اوج تظاهرات و درگیری های تهران توسط مزدوران رژیم شاه از ناحیه پا مجروح شد و به اصفهان بازگشت . در زمانی که امام بزرگوار به ایران هجرت نمودند از جمله افرادی بود که حفاظت محل سخنرانی امام در بهشت زهرا به عهده آنان بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*حضوردرجبهه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب اسلامی به جهاد سازندگی و بسیج وارد شد وفعالیت های زیادی در عمران و برقراری امنیت اصفهان انجام داد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با شروع درگیریهای کردستان به آن منطقه اعزام شد . در یک عملیات از ناحیه صورت مجروح شد و پس از بهبودی مجدداً به کردستان مراجعت نمود . او در پاکسازی روستاهای کردستان از لوث وجود ضد انقلاب نقش مهمی را ایفا نمود . در سال ۱۳۶۱ افتخار شرکت در عملیات فتح المبین را به دست آورد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فرمانده عملیات سپاه کردستان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسین پس از عملیات فتح المبین،درعملیات بیت المقدس ، والفجر مقدماتی و بدر شرکت کرد . او در عملیات بدر از ناحیه دست مجروح شد . در کردستان نیز در عملیات انصار و قائم حضور فعال داشت . او در عملیات والفجر ۸ و پس از آزادی فاو سریعاً خود را به منطقه کردستان رساند و در عملیات والفجر ۹ به عنوان فرمانده عملیات سپاه کردستان شرکت کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید حسین سر انجام در تاریخ ۷/ ۱۲/ ۱۳۶۴ ساعت ۸ صبح به وسیله ترکش خمپاره دشمن که بر قلب او اصابت کرد به فیض شهادت رسید . او به دیدار معبود خود رفت،معبودی سالها انتظارش دیدارش را می کشید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آثار رضایت در چهره اش مشخص بود . کنار دیوار نشست و گفت : مادرجان، معذرت می خواهم . عجله داشتم . عروسی یکی از دوستان بود . یتیم بود و نیازمند؛ فرش را برای او بردم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مادر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج حسین وارد منزل شد و یکراست به طرف اتاق رفت . فرش اتاق که متعلق به خودش بود را جمع کرد و با عجله از اتاق خارج شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من متعجب شده بودم . علت این کار را سوال کردم . حاجی که از بار سنگینی که بر دوش داشت به نفس افتاده بود گفت : مادر جان بر می گردم توضیح می دهم . الان عجله دارم . سریعاً از منزل خارج شد . وقتی بر گشت، آثار رضایت در چهره اش مشخص بود . کنار دیوار نشست و گفت : مادرجان، معذرت می خواهم . عجله داشتم . عروسی یکی از دوستان بود . یتیم بود و نیازمند؛ فرش را برای او بردم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم : مادر جان آخه این وقت شب ! فردا این کار را می کردی !&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاجی با حالتی متبسم گفت : آخه امشب شب زفافش بود . در اتاق او هیچ فرشی نبود . خوب شد که امشب بردم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سید محمد روح الامین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از انقلاب، یکی از مراکز آمریکاییها در خیابان اردیبهشت قرار داشت و فعالیت آنها از چشم انقلابیون دور نمی ماند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج حسین به اتفاق شهید علی نوری از فرماندهان خط دارخوین و سردار شهید اکبر حسین زاده که در کردستان به شهادت رسید؛ پس از یک برنامه ریزی دقیق و با یک حمله برق آسا، موفق به آتش کشیدن آن محل شدند . آنجا ساعت ها در آتش قهر انقلابیون می سوخت . قبل از فرا گیر شدن شعله های آتش، حاج حسین مقداری لوازم تکثیر و عکاسی را از آن محل خارج کرد . او کلیه این تجهیزات را در راه پیشرفت انقلاب به کار گرفت . پس از ورود به کردستان، آن اموال مصادره ای را تحویل سپاه کردستان داد تا از آن استفاده شایسته صورت گیرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای مرخصی به اصفهان آمده بودیم . رزمنده گان کردستان در منزل ما جمع شده بودند . به علت اینکه مرتب در جبهه بسر می بردم وضعیت زندگی ام سر و سامانی نداشت و مادرم از این وضع ناراضی بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*من تکلیف دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرم در حضور حاج حسین عدم رضایتش را ابراز نمود و گفتن : حاجی شما به پسرم بگویید یک مدتی در اصفهان بماند و سر و سامانی به زندگی اش بدهد . شاید حرف شما موثر باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج حسین با نگاهی عمیق و تبسمی زیبا گفت : مادر جان بر اساس دستور قرآن من تکلیف دارم همه را برای جنگ تشویق و تحریض کنم و تکلیفی ندارم کسی را از جبهه بر گردانم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این جمله ساده حاج حسین، چنان تاثیری در من گذاشت که مرا در راهی که انتخاب کرده بودم بیش از پیش مصمم کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از مراجعت به کردستان وقتی با مادرم تماس تلفنی داشتم، متوجه تاثیر جمله حاج حسین را در وی شدم . مادرم گفت : ای کاش کمی بیشتر فکر کرده بودم و این صحبت را با حاج حسین نکرده بودم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سردارشهیدمحمد ابراهیم همت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روستای قلقله واقع در جاده سقز بانه د ر حال پاکسازی بود . برادر روح الامین کمی تاخیر کرده بود . وقتی به ما رسید درگیری بسیار شد یدی شده بود و ضد انقلاب با محاصره تعدادی از برادران قصد اسیر کردن آنها را داشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من می دانستم حاج حسین از افراد نادری است که در عملیات ها برای حفظ اسلام بی مهابا به دشمن یورش می برد . با بقیه برادران رزمنده همراه ایشان شدیم . به دشمن حمله کردیم و محاصره را شکسته با تلفاتی که به آنها وارد کردیم، آنها را مجبور به فرار از منطقه نمودیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حرکت حاج حسین هنگام یورش به دشمن آنقدر سریع و دلاورانه بود که افرادی که در طرفین او در حمله به دشمن شرکت داشتند به ندرت می توانستند با او همگام شوند تا طرفین را پوشش دهند و همیشه او با فاصله زیادی در نوک حمله به دشمن قرار داشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*حسین امینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از پاسگاه های ما د ر جاده دیواندره سقوط کرده بود . گروهک های ضدانقلاب با نفوذ به آن محل، همه زخمیها و اسیر ها را جمع کرده و با پاشیدن نفت آنها را زنده زنده سوزانده بودند . ۲۵ نفر بسیجی اهل یزد به شکل فجیعی به شهادت رسیده بودند . هیچ چشمی طاقت د یدن آن صحنه را نداشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از مدتی مشخص شد که دو نفر نفوذی در سقوط مقر نقش داشته اند . پس از محاکمه آنها، حکم اعدام در دادگاه انقلاب صادر شد . حکم باید اجرا می شد . این دو نفر مدتها در کنار رزمندگان بودند . احساسات همه تحریک شده بود و بعضی ها از اعدام آنها ناخشنود بودند و اعتراض خود را بیان می کردند . با اینکه حاج حسین عصبانی نمی شد این بار با حالتی بر افروخته فریاد زد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینها ۲۵ نفر از بهترین امت رسول اﷲ را زنده زنده در آتش سوزانده اند . یک نفر را رو به روی همه منفجر و تکه تکه کرده اند . حالا شما دلتان به رحم می آید ؟ همه ما برای اجرای حکم الهی اینجا هستیم و باید رحمت و رافت خود را برای مومنان و شدید ترین غضب خود را برای ملحدین از خدا بی خبر نگه داریم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این استدلال قرآنی و بیان محکم، همه با تمسک به جمله مولایشان حضرت علی ( ع ) جمجمه ها را به خدا عاریه دادند و با عزمی جزمتر از قبل، آماده دفاع از اسلام و انقلاب شدند . بسیاری از آن جمع در این راه به درجه جانبازی و شهادت نائل شدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آقای فرخ ازهمرزمان شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با شنیدن خبر تجمع نیروهای ضد انقلاب در روستا خود را بله محل رساندیم . پس از محاصره منتظر شروع درگیری شدیم . دشمن خود را در منزلی مخفی کرده و منتظر رسیدن نیروهای کمکی خود بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تدبیر حاج حسین توپ ۷۵ را جهت انهدام محل تجمع دشمن آماده کردم . پس از دو بار شلیک، خانه بر سر آنها خراب شد . ناگهان تیری به طرف صورتم شلیک شد و مرا به زمین پرت کرد . پس از چند لحظه گیجی و سکوت، احساس کردم در حال جابجا شدن هستم . چشم خود را باز کردم . حاج حسین روح الامین، فرمانده عملیات را دیدم . مرا روی دوش خود گذاشته بود و در حال دویدن به طرف آمبولانس بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خون صورتم به داخل یقه حاج حسین می رفت و او بی توجه مرا به سرعت به آمبولانس نزدیک می کرد . در آن لحظات حساس می دیدم که او به دلیل تعهد و احساس مسئولیت حاضر نیست کمترین لحظات را برای حفظ جان همرزمش از دست بدهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همان حالت که بر دوش حاج حسین بودم از یک طرف شرم در برابراین همه بزرگی داشتم و از طرف دیگر به چنین فرماندهان متعهد و دلسوزی افتخار می کردم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رده‌های این صفحه : شهیدان استان اصفهان | شهیدان اصفهان | شهیدان سپاه | شهیدان مبارزه با ضدانقلاب | فرماندهان شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید_حسین_روح_الامین}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اصفهان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kalvani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%DB%8C_%D8%AC%D9%87%D8%B1%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر سلیمی جهرمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%DB%8C_%D8%AC%D9%87%D8%B1%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-04T17:45:45Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kalvani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
علی اکبرسلیمی جهرمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از طرف ساواک دستگیر و به « دزفول » تبعيد شد . مجبور بود در سالهايي سخت ، براي ادامه تحصيل در دانشگاه « تهران » هر هفته سه روز از دزفول به « تهران » بيايد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تولد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال ۱۳۱۷ در « جهرم » متولد شد . تحصيلات ابتدايي و متوسطه خود را در شهر « جهرم » به پايان رساند . علاقه زيادي به تحصيل داشت ولي چون بار مسئوليت سنگين خانواده را بر دوش داشت، به دانش سراي مقدماتي در دورترين نقطه « لار » رفت و با وجود آنكه، از نظر رفاهي بسيار در مضيقه بود، ديپلمش را گرفت و به معلمي پرداخت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*قراربودپزشک شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاقه داشت پزشك شود، در آزمون سراسری شرکت کرد وپزشکی دانشگاه « شيراز » پذيرفته شد اما در مصاحبه به خاطر مبارزات سياسي با حکومت شاه قبول نشد . بعد به تهران آمد و در رشته زبان انگليسي، در دانشگاه « تهران » مشغول تحصيل شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او معتقد بود كه دانشگاه از بيرون غول است ، ولي در درون هيچ است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مبارزات انقلاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مبارزه با ظلم حکومت شاه را از سال ۱۳۳۲ شروع كرد . در تظاهرات اعتصابات معلمان ومردم شركت می کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از طرف ساواک دستگیر و به « دزفول » تبعيد شد . مجبور بود در سالهايي سخت ، براي ادامه تحصيل در دانشگاه « تهران » هر هفته سه روز از دزفول به « تهران » بيايد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او درگيري‌هاي بسياري با حکومت ستمشاهی داشت . ساواک ضمن حمله به خانه اش او را دستگير و روانه زندان ساخت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اولین دیدارباامام خمینی ( ره )&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه ماه در زندان بود . او دوست و همرزمش شهيد « حسن ابراری » را در زندان شاه از دست داد . مبارزات سياسي خودرا ، همراه با محمدعلی رجایی و دستغيب و دكتر اسدي لاريد ادامه داد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دخترخاله اش توسط عوامل ساواک در پاريس شهيد مي‌شود و او براي گرفتن جنازه‌اش به پاريس مي‌رود . توفيق ديدار امام را درپاریس مي‌يابد . اودر این باره مي‌گوید : وقتي امام را ديدم، روحيه ديگري گرفتم و در ديدار با امام هنگام دست دادن، امام پرسيدند : چرا دستت اينقدر سرد است؟ گفتم : قلب گرم شما، وجودم را گرم مي‌كند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آموزگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاريخ ۱۰/۷/۱۳۳۶ به سمت آموزگار در دبستان‌هاي جهرم و اردستان استخدام شد . او سال ها در مدارس دزفول،ورامین،تهران و ... تدریس کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۱۲/۲/۱۳۵۸ به سمت مديريت كل آموزش و پرورش تهران منصوب شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۷/۱۲/۱۳۵۹ به سمت معاون پژوهشي و برنامه‌ريزي سازمان مدیریت و برنامه‌ريزي منصوب شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۲/۱۲/۱۳۵۹ طي حكمي از سوي « محمدعلی رجایی » نخست‌وزير وقت، به سمت دبيركل سازمان امور اداري و استخدامي منصوب شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او پس از سالها مبارزه وتلاش مقدس، در هفتم تیر ماه براثر بمب گذاری منافقین در دفتر حزب جمهوری اسلامی همراه با ۷۲ نفر از خدمتگذاران مردم ایران به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان آيت‌الله كاشاني مصدق روزنامه ديواري درست كرده بود . آن موقع كلاس پنجم ابتدايي بود . آن زمان كسي در حال و هواي مسائل سياسي نبود،ولي ايشان در آن سن ، با اين مسائل آشنا بوده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*همسر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان آيت‌الله كاشاني مصدق روزنامه ديواري درست كرده بود . آن موقع كلاس پنجم ابتدايي بود . آن زمان كسي در حال و هواي مسائل سياسي نبود،ولي ايشان در آن سن ، با اين مسائل آشنا بوده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از آن معلم شدند و بعد هم در پزشکی دانشگاه شيراز قبول شدند، ولي به دليل فعاليتهاي سياسي، ايشان را رد مي‌كنند و ایشان دوباره كنكور دادند و در دانشگاه تهران قبول شدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* مبارزه با شاه درهرشرایط&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مدتي كه دانشگاه بودند، ايشان را به دزفول تبعيد مي‌كنند و ايشان هفته‌اي سه روز از دزفول به تهران مي‌آمدند و بر مي‌گشتند، ولي در اين مدت ، جلسات و فعاليتهاي خود را ادامه دادند، حتي زماني كه ما ازدواج كرديم اين جلسات در داخل خانه ما برگزار مي‌شد . جالب اين بود كه ما همه، از بچه و بزرگ و پير و جوان در اين جلسات شركت مي‌كرديم . چون در آن زمان ساواک خيلي دنبال اين مسائل بود ما سعي مي‌كرديم، جلسات طوري برگزار شود كه نشان‌دهنده مهماني‌هاي فاميلي باشد . آقاي دكتر اسدي لاري و آقاي دكتر شيباني نيز در اين جلسات شركت مي‌كردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نخست وزیر ودبیرکل ویک خودرو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی اکبر فرد ساده زيستي بودند؛ البته ما هر دو معلم بوديم . بعد از انقلاب ، ايشان به شهيد رجايي گفته، بودند : من براي زن و بچه خودم به اندازه كافي جا ندارم، چه طور مي‌توانم دو تا محافظ را در اينجا بپذيرم . من خودم مراقب خودم هستم و احتياجي به محافظ ندارم و خدا محافظ من است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتي بعدها زماني كه پيش مي‌آمد و من مدرسه نمي‌رفتم، ايشان دنبال دخترم مي‌آمد و او را به مهد كودك مي‌برد كه يك خاطره شده است، براي هميشه .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به خاطر دارم كه حتي بعد از مدتي، آقاي رجايي تصميم گرفتند كه براي كم شدن هزينه‌ها، از يك ماشين استفاده كنند كه خود آقاي رجايي مي‌آمدند، دنبال شهيد سليمي و هر دو با هم سركار مي‌رفتند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* شاگردیازندانبان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتي در تهران دستگير شد و متعاقب آن به زنداني ، در دزفول فرستاده شد، ماجرايي پيش آمد كه البته ما بعد از شهادت آقاي سليمي فهميديم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن اتفاق از اين قرار بود كه : يكي از زندانبانهای آنجا به طور اتفاقي، البته به واسطه خدا ، از جمله شاگرداني بود كه سالها، شهيد سليمي عمر خويش را در مناطق محروم صرف تعليم به آنان كرده بود . او وقتي شهيد سليمي را ديده بود، با تعجب گفته بود : به ما گفته‌اند در اين مجموعه همه زنداني‌ها لائيك و بي‌دين و بي‌خدا هستند و ما هرچقدر به آنها آزار برسانيم، ثواب دارد ولي كسي كه واقعا من و بقيه را با خدا آشنا كرده، شما بوديد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد كه ماجرا را فهيمده بود، به مرور زمان توانست از محتواي پرونده ساختگي شهيد سليمي آگاهي پيدا كند و آنها را به ايشان منتقل كند، به اين وسيله بود كه روز دادگاه ، شهيد سليمي حرفهايي زد كه با اطلاعات داخل پرونده‌اش مطابقت نداشت و در نهايت موجبات تبرئه ايشان را فراهم آورد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* روزهفتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح روز هفتم تير ،وقتي داشتم مواد لازم را براي صبحانه از داخل يخچال در مي‌آوردم، آقاي سليمي يك دفعه سوالي از من پرسيد كه خيلي جا خوردم . پرسيد : چقدر زينبي شده‌اي؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من همان طور كه دستگيره در يخچال دستم بود، خشكم زد و گفتم : اين چه سوالي است كه بي‌مقدمه مي‌پرسي؟ دوباره گفتند : همين طوري پرسيدم، مي‌خواستم ببينم چقدر خودت را آماده كرده‌اي؟ اين صحبتي بود كه آن صبح بين ما رد و بدل شد و در آشپزخانه هم كسي نبود . چند روز بعد از حادثه ، كه خدمت رئيس جمهور رجايي رسيديم، ايشان يكسري سفارش به من كردند كه حواسم به مقوله صبر و استقامت باشد، بعد هم بلافاصله به اين « زينبي بودن » اشاره كردند . تقارن دو حادثه خيلي برايم جالب بود و معلوم بود، منشا پذيرش فرهنگ شهادت ، در اينگونه افراد چقدر نزديك به هم و حتي يكي بوده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رده‌های این صفحه : شهیدان استان تهران | شهیدان ترور | شهیدان تهران | شهیدان جهرم | شهیدان دولت | شهیدان متولد 1317 | شهیدان 1360&lt;br /&gt;
= رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: علی_اکبر_سلیمی_جهرمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ترور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان فارس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان جهرم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kalvani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>سید منصور بیاتیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2019-12-03T19:00:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kalvani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید‌منصور بیاتیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انس و عاطفه عمیقی با مردم داشت . وقتی مردم روستا در مورد ظلم و شکنجه‌هایی که گروهک‌های ضدانقلاب بر آن‌ها اعمال کرده بودند، سخن می‌گفتند؛ او با عنایت به دلسوزی و مهربانی سرشاری که داشت به گریه می‌افتاد و اشک می‌ریخت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تولد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۷ در روستای دار غیاث در بخش خسروآباد استان کردستان متولد شد . در سال ۱۳۳۴ به مدرسه رفت و تا پایان سال چهارم مقطع ابتدایی درس خواند . در دوران نوجوانی پدرش را از دست داد و سرپرستی خانواده را به عهده گرفت . به همین علت نتوانست ادامه تحصیل دهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ازدواج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در سن نوجوانی مجبور بود مخارج خانواده‌اش را تأمین کند . چند سال بعد ازدواج کرد که ثمره آن دو فرزند پسر و یک فرزند دختراست . وقتی‌که نهضت اسلامی حضرت امام ( ره ) اوج گرفت او به حامیان آن نهضت پیوست و ضمن شرکت در فعالیت‌های سیاسی، علیه حکومت ظالم محمدرضا پهلوی به آگاه‌سازی مردم پرداخت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ورود به سپاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس‌ازآنکه این نهضت بزرگ به پیروزی رسید، به عضویت کمیته انقلاب اسلامی شهرستان بیجار درآمد . در سال ۱۳۵۸ با همکاری چند نفر از دوستانش سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را در بیجار بنیان نهاد و خود نیز به جمع نیروهای آن پیوست . بعد از مدتی فرمانده عملیات سپاه بیجار شد . در سال ۱۳۶۱ به سپاه سردشت رفت و چند ماه در آنجا منشا خدمات ارزشمندی شد . بعدازآن فرماندهی اطلاعات و عملیات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان سقز را پذیرفت و نزدیک به سه سال در آن سمت به فعالیت پرداخت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاریخ ۴/۶/۱۳۶۳ طی یک درگیری با نیروهای ضدانقلاب در روستای آیچی در نزدیکی سقز از ناحیه سینه مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید . مزار مطهر شهید در گلزار شهدای شهرستان بیجار است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تواضع سیدمنصور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستان وهمرزمانش سید منصور را اینگونه معرفی می کنند :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید سید محمد بیاتیان بیش‌ازاندازه خوش‌صورت و نورانی بود . خوش‌زبانی او مشهور بود . سخنان شیرین و سرشار از مهربانی او تلخی غربت را می‌زدود . سادگی و متانت در وجود او موج می‌زد . هنگامی‌که در جمع مردم یا نیروهای تحت امر خود حاضر می‌شد در پایین‌ترین جای مجلس می‌نشست . تواضع عجیبی داشت . هیچ‌گاه فرماندهی خود را وسیله‌ای برای ترقی مادی و غرور دنیایی قرار نمی‌داد . قلب رئوفی داشت . به محرومان و تهیدستان عشق می‌ورزید . در کمال مهربانی و عطوفت به درد دل آنان گوش می‌داد و همیشه تلاش می‌کرد که غبار تهیدستی و حرمان را از چهره آنان بزداید . شجاع بود . در برابر دشمنان اسلام و قرآن قاطعانه و باصلابت به پامی‌خواست . نیروها و هم‌رزمانش به وجود او افتخار می‌کردند . انس و عاطفه عمیقی با مردم داشت . وقتی مردم روستا در مورد ظلم و شکنجه‌هایی که گروهک‌های ضدانقلاب بر آن‌ها اعمال کرده بودند، سخن می‌گفتند؛ او با عنایت به دلسوزی و مهربانی سرشاری که داشت به گریه می‌افتاد و اشک می‌ریخت . توان کاری ورزمی فراوانی داشت . با کمترین نیرو بیشترین فعالیت را انجام می‌داد و به بزرگ‌ترین پیروزی‌ها نائل می‌شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*عاشق امام حسین ( ع )&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاقه و ارادت بسیاری به سالار شهیدان، حضرت امام حسین ( ع ) داشت . وقتی از او سؤال می‌کردند : چرا تا این اندازه به امام حسین ( ع ) علاقه نشان می‌دهد؟ در جواب می‌گفت : برای اینکه امام حسین ( ع ) در صحرای کربلا یاوری نداشت . ایثار و ازخودگذشتگی او به‌اندازه‌ای بود که بیشتر حقوق خود را به فقرا می‌داد . به‌طوری‌که در سپاه پاسداران شهرستان بیجار صندوقی را تحت عنوان صندوق کمک به فقرا تأسیس کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* علی احمد شریفیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با آن عزیز بلندمرتبه از سال‌های پیش از انقلاب آشنایی داشتم . از همان زمان روحیه کفر ستیزی باوجود او اجین شده بود و دارای روحی پاک و لطیف بود . در همه حالات زندگی بسیار صبور و شجاع و مهربان و جذاب بود به علت همین ویژگی‌های و برای جذابیت ویژه‌ای که داشت مردم به او به‌راحتی جذب می‌شدند و او را دوست داشتند . با پیروزی انقلاب اسلامی و هجوم دشمنان برای براندازی این نظام مقدّس جمهوری اسلامی، به امر رهبر کبیر و فرزانه انقلاب لبیک گفتند و وارد خدمت در سپاه بیجار شدند . در طول عمر بابرکتش حماسه‌ها آفرید به‌طوری‌که بردن نام او لرزه بر اندام ضدانقلاب می‌انداخت . یک روز من در روستای تپّه محمّدی در ۳۰ کیلومتری بیجار به همراه راننده آمبولانس شهیدانی که دو روز قبل توسط گروهک دمکرات در روستای حصار سفید به شهادت رسیده بودند، عازم بیجار بودیم . در بین راه در روستای تپه محمّدی به کمین گروهک کومله مواجه شدیم که محل کمین حدوداً پنج‌تا شش کیلومتر با روستای نجف‌آباد داشت . مرکز عملیات پاک‌سازی در آنجا واقع بود و فرماندهی این عملیات را شهید سید منصور بیاتیان بر عهده داشت . درحالی‌که در کمین نیروهای کومله بودیم و وضعیت بحرانی داشتیم، آمبولانس به‌وسیله رگبار گلوله مورد اصابت قرارگرفت و طوری شد که ماشین از کار افتاد . ضدانقلاب ها ما را به‌صورت نعل اسبی به محاصره خود درآوردند . یک‌لحظه حسی درونی به من دست داد با خود آرزو کردم و زیر لب زمزمه می‌کردم ای‌کاش سیّدمنصور اینجا به کمک ما می‌آمد . لحظاتی طول نکشید متوجّه شدم آن بزرگوار به‌اتفاق چند نفر از برادران دیگر رعدآسا خودشان را به کمک ما رساندند . همانند معجزه‌ای الهی وامدادی غیبی . هیچ اغراقی در سخنم نیست چهره سیّد به‌طور عجیبی می‌درخشید و پیشاپیش از دیگران به صحنه درگیری وارد شد و نوای الله‌اکبر را پشت سر هم سر می‌داد و به‌صورت ایستاده حرکت می‌کرد و به‌طرف آن‌ها آتش می‌گشود . دیگر رزمندگان او را همراهی می‌کردند و پشت سرایشان درحرکت بودند . درحالی‌که به ما نزدیک می‌شد با صدای رسا به ما می‌گفت روحیّه داشته باشید خدا با ماست . همین‌که نیروهای دشمن متوجّه روحیّه بالا، رشادت، شهامت، شجاعت سیّد شدند با تحمّل تلفات زخمی ناگزیر به فرار شدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*محمدرضا قاسمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از انقلاب من با سید منصور آشنایی کامل داشته‌ام . وقتی‌که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به‌فرمان امام خمینی    تشکیل شد، سعادت بزرگی نصیب بنده شد که در کنار ایشان خدمت کنم . در پاک‌سازی‌های کردستان از وجود ضدانقلاب با این برادر عزیز بودیم . من شهامت و شجاعت ایشان را آن‌طور که شایسته این شهید گران‌قدر است نمی‌توانم بازگو کنم . به عملیات که می‌رفتیم قبل از عملیات سخنرانی می‌کرد . می‌فرمود : برادران عزیز تا زمانی که ضدانقلاب داخل روستا است شما حق هیچ‌گونه تیراندازی ندارید چون زن و بچه بی‌گناه کشته می‌شوند؛ و ما در قیامت نمی‌توانیم جواب آن‌ها را بدهیم . زمانی که ضدانقلاب از روستا بیرون آمد آن‌ها را به درک واصل کنید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* حفاظت از بوکان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سپاه بیجار به بوکان اعزام شدیم . این برادر عزیز در آن شرایط سخت هیچ‌گونه ترس و رُعب و وحشتی از خود ایجاد نمی‌کرد . زمانی که مأموریت ما به پایان رسید عباس آقازمانی معروف به ابو شریف، فرمانده عملیات کل سپاه به بوکان آمد و سید منصور را خواست و گفت : سید تا زمانی که نیرو از تهران نرسد خواهشمندم بوکان را ترک نکنید . به‌محض رفتن شماها مجدداً بوکان به دست ضدانقلاب می‌افتد و ضربه‌ای است برای ما پاسداران .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات دیگر در منطقه تکاب در خدمت این سردار رشید اسلام بودم چند نفر از برادران بسیجی و پاسدار که شهید شده بودند، در منطقه مانده بودند و مجدداً ابو شریف به منطقه تکاب آمدند و گفتند : سید بزرگوار تا زمانی که چند تا بالگرد به منطقه نیاید شما حرکت نکنید و این سید عزیز گفت : احتیاجی به بالگرد نیست ما می‌رویم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که فرمانده عملیات بیجار بودند چند برگ مأموریت پیش من دارد با امضای مبارکشان . همیشه آن‌ها را نگاه می‌کنم و خاطره این مرد بزرگ را نمی‌توانم فراموش کنم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رده‌های این صفحه : شهیدان استان کردستان | شهیدان اطلاعات و عملیات | شهیدان دارغیاث | شهیدان سپاه | شهیدان مبارزه با ضدانقلاب | شهیدان متولد 1327 | شهیدان 1363 | فرماندهان شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید_منصور_بیاتیان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان کردستان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kalvani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>سید منصور بیاتیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2019-12-03T18:58:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kalvani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید‌منصور بیاتیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انس و عاطفه عمیقی با مردم داشت . وقتی مردم روستا در مورد ظلم و شکنجه‌هایی که گروهک‌های ضدانقلاب بر آن‌ها اعمال کرده بودند، سخن می‌گفتند؛ او با عنایت به دلسوزی و مهربانی سرشاری که داشت به گریه می‌افتاد و اشک می‌ریخت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تولد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۷ در روستای دار غیاث در بخش خسروآباد استان کردستان متولد شد . در سال ۱۳۳۴ به مدرسه رفت و تا پایان سال چهارم مقطع ابتدایی درس خواند . در دوران نوجوانی پدرش را از دست داد و سرپرستی خانواده را به عهده گرفت . به همین علت نتوانست ادامه تحصیل دهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ازدواج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در سن نوجوانی مجبور بود مخارج خانواده‌اش را تأمین کند . چند سال بعد ازدواج کرد که ثمره آن دو فرزند پسر و یک فرزند دختراست . وقتی‌که نهضت اسلامی حضرت امام ( ره ) اوج گرفت او به حامیان آن نهضت پیوست و ضمن شرکت در فعالیت‌های سیاسی، علیه حکومت ظالم محمدرضا پهلوی به آگاه‌سازی مردم پرداخت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ورود به سپاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس‌ازآنکه این نهضت بزرگ به پیروزی رسید، به عضویت کمیته انقلاب اسلامی شهرستان بیجار درآمد . در سال ۱۳۵۸ با همکاری چند نفر از دوستانش سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را در بیجار بنیان نهاد و خود نیز به جمع نیروهای آن پیوست . بعد از مدتی فرمانده عملیات سپاه بیجار شد . در سال ۱۳۶۱ به سپاه سردشت رفت و چند ماه در آنجا منشا خدمات ارزشمندی شد . بعدازآن فرماندهی اطلاعات و عملیات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان سقز را پذیرفت و نزدیک به سه سال در آن سمت به فعالیت پرداخت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاریخ ۴/۶/۱۳۶۳ طی یک درگیری با نیروهای ضدانقلاب در روستای آیچی در نزدیکی سقز از ناحیه سینه مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید . مزار مطهر شهید در گلزار شهدای شهرستان بیجار است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تواضع سیدمنصور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستان وهمرزمانش سید منصور را اینگونه معرفی می کنند :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید سید محمد بیاتیان بیش‌ازاندازه خوش‌صورت و نورانی بود . خوش‌زبانی او مشهور بود . سخنان شیرین و سرشار از مهربانی او تلخی غربت را می‌زدود . سادگی و متانت در وجود او موج می‌زد . هنگامی‌که در جمع مردم یا نیروهای تحت امر خود حاضر می‌شد در پایین‌ترین جای مجلس می‌نشست . تواضع عجیبی داشت . هیچ‌گاه فرماندهی خود را وسیله‌ای برای ترقی مادی و غرور دنیایی قرار نمی‌داد . قلب رئوفی داشت . به محرومان و تهیدستان عشق می‌ورزید . در کمال مهربانی و عطوفت به درد دل آنان گوش می‌داد و همیشه تلاش می‌کرد که غبار تهیدستی و حرمان را از چهره آنان بزداید . شجاع بود . در برابر دشمنان اسلام و قرآن قاطعانه و باصلابت به پامی‌خواست . نیروها و هم‌رزمانش به وجود او افتخار می‌کردند . انس و عاطفه عمیقی با مردم داشت . وقتی مردم روستا در مورد ظلم و شکنجه‌هایی که گروهک‌های ضدانقلاب بر آن‌ها اعمال کرده بودند، سخن می‌گفتند؛ او با عنایت به دلسوزی و مهربانی سرشاری که داشت به گریه می‌افتاد و اشک می‌ریخت . توان کاری ورزمی فراوانی داشت . با کمترین نیرو بیشترین فعالیت را انجام می‌داد و به بزرگ‌ترین پیروزی‌ها نائل می‌شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*عاشق امام حسین ( ع )&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاقه و ارادت بسیاری به سالار شهیدان، حضرت امام حسین ( ع ) داشت . وقتی از او سؤال می‌کردند : چرا تا این اندازه به امام حسین ( ع ) علاقه نشان می‌دهد؟ در جواب می‌گفت : برای اینکه امام حسین ( ع ) در صحرای کربلا یاوری نداشت . ایثار و ازخودگذشتگی او به‌اندازه‌ای بود که بیشتر حقوق خود را به فقرا می‌داد . به‌طوری‌که در سپاه پاسداران شهرستان بیجار صندوقی را تحت عنوان صندوق کمک به فقرا تأسیس کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← علی احمد شریفیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با آن عزیز بلندمرتبه از سال‌های پیش از انقلاب آشنایی داشتم . از همان زمان روحیه کفر ستیزی باوجود او اجین شده بود و دارای روحی پاک و لطیف بود . در همه حالات زندگی بسیار صبور و شجاع و مهربان و جذاب بود به علت همین ویژگی‌های و برای جذابیت ویژه‌ای که داشت مردم به او به‌راحتی جذب می‌شدند و او را دوست داشتند . با پیروزی انقلاب اسلامی و هجوم دشمنان برای براندازی این نظام مقدّس جمهوری اسلامی، به امر رهبر کبیر و فرزانه انقلاب لبیک گفتند و وارد خدمت در سپاه بیجار شدند . در طول عمر بابرکتش حماسه‌ها آفرید به‌طوری‌که بردن نام او لرزه بر اندام ضدانقلاب می‌انداخت . یک روز من در روستای تپّه محمّدی در ۳۰ کیلومتری بیجار به همراه راننده آمبولانس شهیدانی که دو روز قبل توسط گروهک دمکرات در روستای حصار سفید به شهادت رسیده بودند، عازم بیجار بودیم . در بین راه در روستای تپه محمّدی به کمین گروهک کومله مواجه شدیم که محل کمین حدوداً پنج‌تا شش کیلومتر با روستای نجف‌آباد داشت . مرکز عملیات پاک‌سازی در آنجا واقع بود و فرماندهی این عملیات را شهید سید منصور بیاتیان بر عهده داشت . درحالی‌که در کمین نیروهای کومله بودیم و وضعیت بحرانی داشتیم، آمبولانس به‌وسیله رگبار گلوله مورد اصابت قرارگرفت و طوری شد که ماشین از کار افتاد . ضدانقلاب ها ما را به‌صورت نعل اسبی به محاصره خود درآوردند . یک‌لحظه حسی درونی به من دست داد با خود آرزو کردم و زیر لب زمزمه می‌کردم ای‌کاش سیّدمنصور اینجا به کمک ما می‌آمد . لحظاتی طول نکشید متوجّه شدم آن بزرگوار به‌اتفاق چند نفر از برادران دیگر رعدآسا خودشان را به کمک ما رساندند . همانند معجزه‌ای الهی وامدادی غیبی . هیچ اغراقی در سخنم نیست چهره سیّد به‌طور عجیبی می‌درخشید و پیشاپیش از دیگران به صحنه درگیری وارد شد و نوای الله‌اکبر را پشت سر هم سر می‌داد و به‌صورت ایستاده حرکت می‌کرد و به‌طرف آن‌ها آتش می‌گشود . دیگر رزمندگان او را همراهی می‌کردند و پشت سرایشان درحرکت بودند . درحالی‌که به ما نزدیک می‌شد با صدای رسا به ما می‌گفت روحیّه داشته باشید خدا با ماست . همین‌که نیروهای دشمن متوجّه روحیّه بالا، رشادت، شهامت، شجاعت سیّد شدند با تحمّل تلفات زخمی ناگزیر به فرار شدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*محمدرضا قاسمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از انقلاب من با سید منصور آشنایی کامل داشته‌ام . وقتی‌که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به‌فرمان امام خمینی    تشکیل شد، سعادت بزرگی نصیب بنده شد که در کنار ایشان خدمت کنم . در پاک‌سازی‌های کردستان از وجود ضدانقلاب با این برادر عزیز بودیم . من شهامت و شجاعت ایشان را آن‌طور که شایسته این شهید گران‌قدر است نمی‌توانم بازگو کنم . به عملیات که می‌رفتیم قبل از عملیات سخنرانی می‌کرد . می‌فرمود : برادران عزیز تا زمانی که ضدانقلاب داخل روستا است شما حق هیچ‌گونه تیراندازی ندارید چون زن و بچه بی‌گناه کشته می‌شوند؛ و ما در قیامت نمی‌توانیم جواب آن‌ها را بدهیم . زمانی که ضدانقلاب از روستا بیرون آمد آن‌ها را به درک واصل کنید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* حفاظت از بوکان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سپاه بیجار به بوکان اعزام شدیم . این برادر عزیز در آن شرایط سخت هیچ‌گونه ترس و رُعب و وحشتی از خود ایجاد نمی‌کرد . زمانی که مأموریت ما به پایان رسید عباس آقازمانی معروف به ابو شریف، فرمانده عملیات کل سپاه به بوکان آمد و سید منصور را خواست و گفت : سید تا زمانی که نیرو از تهران نرسد خواهشمندم بوکان را ترک نکنید . به‌محض رفتن شماها مجدداً بوکان به دست ضدانقلاب می‌افتد و ضربه‌ای است برای ما پاسداران .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات دیگر در منطقه تکاب در خدمت این سردار رشید اسلام بودم چند نفر از برادران بسیجی و پاسدار که شهید شده بودند، در منطقه مانده بودند و مجدداً ابو شریف به منطقه تکاب آمدند و گفتند : سید بزرگوار تا زمانی که چند تا بالگرد به منطقه نیاید شما حرکت نکنید و این سید عزیز گفت : احتیاجی به بالگرد نیست ما می‌رویم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که فرمانده عملیات بیجار بودند چند برگ مأموریت پیش من دارد با امضای مبارکشان . همیشه آن‌ها را نگاه می‌کنم و خاطره این مرد بزرگ را نمی‌توانم فراموش کنم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رده‌های این صفحه : شهیدان استان کردستان | شهیدان اطلاعات و عملیات | شهیدان دارغیاث | شهیدان سپاه | شهیدان مبارزه با ضدانقلاب | شهیدان متولد 1327 | شهیدان 1363 | فرماندهان شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید_منصور_بیاتیان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان کردستان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kalvani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>سید منصور بیاتیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2019-12-03T18:55:40Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kalvani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید‌منصور بیاتیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انس و عاطفه عمیقی با مردم داشت . وقتی مردم روستا در مورد ظلم و شکنجه‌هایی که گروهک‌های ضدانقلاب بر آن‌ها اعمال کرده بودند، سخن می‌گفتند؛ او با عنایت به دلسوزی و مهربانی سرشاری که داشت به گریه می‌افتاد و اشک می‌ریخت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تولد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۷ در روستای دار غیاث در بخش خسروآباد استان کردستان متولد شد . در سال ۱۳۳۴ به مدرسه رفت و تا پایان سال چهارم مقطع ابتدایی درس خواند . در دوران نوجوانی پدرش را از دست داد و سرپرستی خانواده را به عهده گرفت . به همین علت نتوانست ادامه تحصیل دهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ازدواج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در سن نوجوانی مجبور بود مخارج خانواده‌اش را تأمین کند . چند سال بعد ازدواج کرد که ثمره آن دو فرزند پسر و یک فرزند دختراست . وقتی‌که نهضت اسلامی حضرت امام ( ره ) اوج گرفت او به حامیان آن نهضت پیوست و ضمن شرکت در فعالیت‌های سیاسی، علیه حکومت ظالم محمدرضا پهلوی به آگاه‌سازی مردم پرداخت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ورود به سپاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس‌ازآنکه این نهضت بزرگ به پیروزی رسید، به عضویت کمیته انقلاب اسلامی شهرستان بیجار درآمد . در سال ۱۳۵۸ با همکاری چند نفر از دوستانش سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را در بیجار بنیان نهاد و خود نیز به جمع نیروهای آن پیوست . بعد از مدتی فرمانده عملیات سپاه بیجار شد . در سال ۱۳۶۱ به سپاه سردشت رفت و چند ماه در آنجا منشا خدمات ارزشمندی شد . بعدازآن فرماندهی اطلاعات و عملیات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرستان سقز را پذیرفت و نزدیک به سه سال در آن سمت به فعالیت پرداخت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاریخ ۴/۶/۱۳۶۳ طی یک درگیری با نیروهای ضدانقلاب در روستای آیچی در نزدیکی سقز از ناحیه سینه مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید . مزار مطهر شهید در گلزار شهدای شهرستان بیجار است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تواضع سیدمنصور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستان وهمرزمانش سید منصور را اینگونه معرفی می کنند :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید سید محمد بیاتیان بیش‌ازاندازه خوش‌صورت و نورانی بود . خوش‌زبانی او مشهور بود . سخنان شیرین و سرشار از مهربانی او تلخی غربت را می‌زدود . سادگی و متانت در وجود او موج می‌زد . هنگامی‌که در جمع مردم یا نیروهای تحت امر خود حاضر می‌شد در پایین‌ترین جای مجلس می‌نشست . تواضع عجیبی داشت . هیچ‌گاه فرماندهی خود را وسیله‌ای برای ترقی مادی و غرور دنیایی قرار نمی‌داد . قلب رئوفی داشت . به محرومان و تهیدستان عشق می‌ورزید . در کمال مهربانی و عطوفت به درد دل آنان گوش می‌داد و همیشه تلاش می‌کرد که غبار تهیدستی و حرمان را از چهره آنان بزداید . شجاع بود . در برابر دشمنان اسلام و قرآن قاطعانه و باصلابت به پامی‌خواست . نیروها و هم‌رزمانش به وجود او افتخار می‌کردند . انس و عاطفه عمیقی با مردم داشت . وقتی مردم روستا در مورد ظلم و شکنجه‌هایی که گروهک‌های ضدانقلاب بر آن‌ها اعمال کرده بودند، سخن می‌گفتند؛ او با عنایت به دلسوزی و مهربانی سرشاری که داشت به گریه می‌افتاد و اشک می‌ریخت . توان کاری ورزمی فراوانی داشت . با کمترین نیرو بیشترین فعالیت را انجام می‌داد و به بزرگ‌ترین پیروزی‌ها نائل می‌شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*عاشق امام حسین ( ع )&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاقه و ارادت بسیاری به سالار شهیدان، حضرت امام حسین ( ع ) داشت . وقتی از او سؤال می‌کردند : چرا تا این اندازه به امام حسین ( ع ) علاقه نشان می‌دهد؟ در جواب می‌گفت : برای اینکه امام حسین ( ع ) در صحرای کربلا یاوری نداشت . ایثار و ازخودگذشتگی او به‌اندازه‌ای بود که بیشتر حقوق خود را به فقرا می‌داد . به‌طوری‌که در سپاه پاسداران شهرستان بیجار صندوقی را تحت عنوان صندوق کمک به فقرا تأسیس کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[ ویرایش ]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← علی احمد شریفیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با آن عزیز بلندمرتبه از سال‌های پیش از انقلاب آشنایی داشتم . از همان زمان روحیه کفر ستیزی باوجود او اجین شده بود و دارای روحی پاک و لطیف بود . در همه حالات زندگی بسیار صبور و شجاع و مهربان و جذاب بود به علت همین ویژگی‌های و برای جذابیت ویژه‌ای که داشت مردم به او به‌راحتی جذب می‌شدند و او را دوست داشتند . با پیروزی انقلاب اسلامی و هجوم دشمنان برای براندازی این نظام مقدّس جمهوری اسلامی، به امر رهبر کبیر و فرزانه انقلاب لبیک گفتند و وارد خدمت در سپاه بیجار شدند . در طول عمر بابرکتش حماسه‌ها آفرید به‌طوری‌که بردن نام او لرزه بر اندام ضدانقلاب می‌انداخت . یک روز من در روستای تپّه محمّدی در ۳۰ کیلومتری بیجار به همراه راننده آمبولانس شهیدانی که دو روز قبل توسط گروهک دمکرات در روستای حصار سفید به شهادت رسیده بودند، عازم بیجار بودیم . در بین راه در روستای تپه محمّدی به کمین گروهک کومله مواجه شدیم که محل کمین حدوداً پنج‌تا شش کیلومتر با روستای نجف‌آباد داشت . مرکز عملیات پاک‌سازی در آنجا واقع بود و فرماندهی این عملیات را شهید سید منصور بیاتیان بر عهده داشت . درحالی‌که در کمین نیروهای کومله بودیم و وضعیت بحرانی داشتیم، آمبولانس به‌وسیله رگبار گلوله مورد اصابت قرارگرفت و طوری شد که ماشین از کار افتاد . ضدانقلاب ها ما را به‌صورت نعل اسبی به محاصره خود درآوردند . یک‌لحظه حسی درونی به من دست داد با خود آرزو کردم و زیر لب زمزمه می‌کردم ای‌کاش سیّدمنصور اینجا به کمک ما می‌آمد . لحظاتی طول نکشید متوجّه شدم آن بزرگوار به‌اتفاق چند نفر از برادران دیگر رعدآسا خودشان را به کمک ما رساندند . همانند معجزه‌ای الهی وامدادی غیبی . هیچ اغراقی در سخنم نیست چهره سیّد به‌طور عجیبی می‌درخشید و پیشاپیش از دیگران به صحنه درگیری وارد شد و نوای الله‌اکبر را پشت سر هم سر می‌داد و به‌صورت ایستاده حرکت می‌کرد و به‌طرف آن‌ها آتش می‌گشود . دیگر رزمندگان او را همراهی می‌کردند و پشت سرایشان درحرکت بودند . درحالی‌که به ما نزدیک می‌شد با صدای رسا به ما می‌گفت روحیّه داشته باشید خدا با ماست . همین‌که نیروهای دشمن متوجّه روحیّه بالا، رشادت، شهامت، شجاعت سیّد شدند با تحمّل تلفات زخمی ناگزیر به فرار شدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدرضا قاسمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[ ویرایش ]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از انقلاب من با سید منصور آشنایی کامل داشته‌ام . وقتی‌که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به‌فرمان امام خمینی    تشکیل شد، سعادت بزرگی نصیب بنده شد که در کنار ایشان خدمت کنم . در پاک‌سازی‌های کردستان از وجود ضدانقلاب با این برادر عزیز بودیم . من شهامت و شجاعت ایشان را آن‌طور که شایسته این شهید گران‌قدر است نمی‌توانم بازگو کنم . به عملیات که می‌رفتیم قبل از عملیات سخنرانی می‌کرد . می‌فرمود : برادران عزیز تا زمانی که ضدانقلاب داخل روستا است شما حق هیچ‌گونه تیراندازی ندارید چون زن و بچه بی‌گناه کشته می‌شوند؛ و ما در قیامت نمی‌توانیم جواب آن‌ها را بدهیم . زمانی که ضدانقلاب از روستا بیرون آمد آن‌ها را به درک واصل کنید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
← حفاظت از بوکان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سپاه بیجار به بوکان اعزام شدیم . این برادر عزیز در آن شرایط سخت هیچ‌گونه ترس و رُعب و وحشتی از خود ایجاد نمی‌کرد . زمانی که مأموریت ما به پایان رسید عباس آقازمانی معروف به ابو شریف، فرمانده عملیات کل سپاه به بوکان آمد و سید منصور را خواست و گفت : سید تا زمانی که نیرو از تهران نرسد خواهشمندم بوکان را ترک نکنید . به‌محض رفتن شماها مجدداً بوکان به دست ضدانقلاب می‌افتد و ضربه‌ای است برای ما پاسداران .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات دیگر در منطقه تکاب در خدمت این سردار رشید اسلام بودم چند نفر از برادران بسیجی و پاسدار که شهید شده بودند، در منطقه مانده بودند و مجدداً ابو شریف به منطقه تکاب آمدند و گفتند : سید بزرگوار تا زمانی که چند تا بالگرد به منطقه نیاید شما حرکت نکنید و این سید عزیز گفت : احتیاجی به بالگرد نیست ما می‌رویم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که فرمانده عملیات بیجار بودند چند برگ مأموریت پیش من دارد با امضای مبارکشان . همیشه آن‌ها را نگاه می‌کنم و خاطره این مرد بزرگ را نمی‌توانم فراموش کنم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رده‌های این صفحه : شهیدان استان کردستان | شهیدان اطلاعات و عملیات | شهیدان دارغیاث | شهیدان سپاه | شهیدان مبارزه با ضدانقلاب | شهیدان متولد 1327 | شهیدان 1363 | فرماندهان شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید_منصور_بیاتیان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان کردستان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kalvani98</name></author>	</entry>

	</feed>