<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Kord9802</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Kord9802"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Kord9802"/>
		<updated>2026-06-05T09:59:25Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم جباری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-08-22T18:49:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ابراهیم جباری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين خفاشان بد طينت و جغدان شوم دست در دست هم داده اند تا اين درخت لطيف و نازك را بخشكانند. پس در اين ميان وظيفه من و تو برادر و خواهر حزب الهي است كه با هم باشيم و در زير توجهات و الطاف باريتعالي و با رهبري ابر مرد تاريخ [[اسلام]]، [[حضرت امام خميني]] اين قطبهاي فساد را از روي زمين بر كنيم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
لَن تَنَالُواْ الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَ وَمَا تُنفِقُواْ مِن شَيْءٍ فَإِنَّ اللّهَ بِهِ عَلِيمٌ&lt;br /&gt;
[۱]  &lt;br /&gt;
 نيست احساني در برابر خدا پذيرفته مگر از روي خلوص نيت و بايد در برابر بهشتي و بهايي كه خداوند به خون شما مي دهد در برابرش بهترين چيز خود را كه همانا جان شماست بدهيد . حمد و ستايش بر خالق يزدان و ايزد منان و درود و سلام بر رسول گرامي اسلام ، نور هدايت بشر به سوي ماوراي مادي و تاريكي و درود و سلام بر [[ائمه معصومين]] از [[علي (ع)]] تا فرزند گراميش [[حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه شريف]] و درود و سلام بر شهيدان راه سرخ حسيني و سلام بر پدر يتيمان ، نوازشگر محرومان و ياور درماندگان ، فرمانده كل قوا [[خمينی]] روح خدا .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پروردگارا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلب های ما را پرده های تاريكی فرا گرفته و هوی و هوس بر ما غلبه نموده و طاعت ما قليل و بار گناهان ما افزون گشته است و در اين عالم خاكی كه&lt;br /&gt;
همه جا را جهل و نادانی و محروميت فرا گرفته و گروهی قليل از مخلوقات تو كه لقب اشرف به خود گرفته اند ولی خوی حيوانی دارند. اين چنين با بندگان مخلصت رفتار می كنند، در اين جهانی كه هوی و هوسهای شيطانی جای مناجات را گرفته و آنان اينچنين بر خالق خود عصيان نموده اند و می خواهند دين بر حق و سنت رسولت را با چهره هاي منافقانه از صفحه تاريخ پاك كنند. اين امت اسلامی [[ايران]] بود و هست كه در اين لحظات تاريخی و سرنوشت ساز با رهبري شجاعانه مردی موسی وار در مقابل فرعونيان زمان ايستاد و از اسلام عزيز محافظت نمود و تا انقلاب حضرت مهدي نيز انشاء الله حمايت خواهد كرد .&lt;br /&gt;
در اين مقطع تاريخی كه تمام جنايتكاران شرق و غرب به وحدت شوم رسيده اند و همه متفق القولند، و تنها قدرتی كه قادر است ظالم را از روی زمين ريشه كن كند فقط اسلام مترقی و عزيز است كه شكوفه های آن در سرزمينی در حال شكفتن است كه حضرت رسول (ص ) چهارده قرن قبل خبرش را داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وظیفه نیروهای حزب الله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين خفاشان بد طينت و جغدان شوم دست در دست هم داده اند تا اين درخت لطيف و نازك را بخشكانند. پس در اين ميان وظيفه من و تو برادر و خواهر حزب الهی است كه با هم باشيم و در زير توجهات و الطاف باريتعالی و با رهبری ابر مرد تاريخ اسلام، حضرت امام خميني اين قطبهای فساد را از روی زمين بر كنيم و اسلام عزيز را و اين [[انقلاب اسلامی]] را به دست صاحب واقعي اش حضرت صاحب الزمان بسپاريم. بر حسب وظيفه شرعی اينجانب ابراهيم جباری فرزند غلام دارنده شماره شناسنامه ۱۳۱۷۱ و تاريخ تولد [[۱۳۳۹]] تصميم گرفتم به نداي مرجع و رهبرم امام خمينی لبيك گويم و به دريای بی كران عاشقان ديارخون و شهادت و مظلوميت و آزادگی بپيوندم و همگام با رزمندگان و به ياري خداوند قهار راه [[قدس]] را از [[كربلا]] باز كنيم و به صدام اين جرثومه فساد و تباهی بفهمانيم كه فرزندان اسلام هيچ وقت حرفشان شعار نيست بلكه عملی كوبنده است كه تار و پود تو را و اربابان مست در هوی و هوسهای ظاهری دنيا را خواهد سوزانيد و آنچنان درسی به آنان خواهد داد تا عبرت ديگران شود. تا اين شغالان حتی در فكر خود نيز تجاوز به بيشه شيران را ندهند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بوسه بردستان پدرومادر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر و مادر عزيزم، سلام برشما، دستتان را می بوسم و از اينكه اجازه داديد به جبهه بيايم از شما تشكر می كنم و همان طوری كه بارها گفته ام و باز می گويم شما عزيزان در حق اين فرزند گناهكارتان خيلی زحمت و مشقت كشيديد، ولی بنده معصيت كار هيچ وقت نتوانستم جواب اين محبتهای شما را ادا نمايم و از شما عاجزانه تقاضای حلاليت دارم و اگر خدا خواست اين خون ناقابل ما نيز در راه [[اسلام]] ريخته شود من به آرزوی خود يعنی مرگ با [[شهادت]] رسيده ام اما همان طوری كه مولای متقيان [[علي (ع)]] مي گويد: بزرگوارترين مرگها شهادت است [۲] و قسم به خدايی كه جانم در دست اوست ضربت هزاران شمشير از مردن در رختخواب بهتر است. پس در اين صورت ديدار ما به ديار ابدی مي ماند و اگر لياقت اين را نداشتيم از خداوند قادر منان مي خواهم به حرمت اشك چشم يتيمان و دلشكسته پدران و جگر سوخته مادران شهدا و مناجات [[پير جماران]] اين را كه جنگ [[اسلام]] با كفر است هر چه زودتر به نفع رزمندگان اسلام تمام كند و بارگاه مطهر [[حضرت ابا عبدالله (ع)]] از چنگال يزيد بغداد آزاد سازد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخنان شهید با پدر و مادر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر و مادر عزيزم، سخنی چند با شما دارم، از اينكه پسرتان در جبهه [[شهيد]] شده هيچ غرور و تكبر نبايد به خودتان راه دهيد چون پسر شما امانتی از طرف خدا بوده كه شما الحمدلله آنطوريكه رضای رب العالمين بوده تحويلش داده ايد واجرش را نيز خواهيد گرفت. از غيبت و تهمت پرهيز نماييد كه رأس گناهان است و به فكر دنيا نباشيد كه علي ( ع ) سه بار اين دنيا را طلاق داده است. اگر جنازه من به دست شما رسيد [[نماز]] مرا نماينده امام در مرند ، امام جمعه محترم اقامه فرمايند كه خداوند ايشان را برای اسلام حفظ و مصون نگه دارد و جنازه مرا در باغ رضوان در نزديكيهای برادر شهيدم رسول منصوري قرار دهيد و در شب هفت من با شيرينی از حضار پذيرايی كنيد تا منافقان بدانند شما از اينكه پسرتان را در راه خدا داده ايد خوشحال هم هستيد.&lt;br /&gt;
شب دوشنبه همان هفته در منزل يك دعای توسل توسط دوستانم برگزار نماييد و برايم مقداری نماز و [[روزه]] بگيريد. برادران بزرگوارم، بعد از شهادت من نگذاريد اسلحه من در زمين بماند. از شهادت من در كارهای شخصي سوءاستفاده نكنيد و از اينكه برادر شهيدی هستيد افتخار كنيد. از پدر و مادر مواظبت كنيد كه حق زيادی نسبت به ما دارند. نماز و روزه را به پای داريد و از امام اطاعت كرده و او را دعا كنيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت شهید به خواهران خود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهران گرامی و عزيزم، اين شعار: ای زن به تو از فاطمه اينگونه خطاب است ارزنده ترين زينت زن حفظ حجاب است هرگز از يادتان نرود و در حفظ حجاب و بر پا داشتن نماز با خلوص نيت كوشا باشيد و در [[نماز جمعه]] و دعاي كميل و ديگر مراسم مذهبی [[انقلابی]] شركت نماييد و از حرفهاي منافقان نترسيد و تو دهنی محكمی به بزنيد. از اينكه به شما اذيت كرده ام حلالم كنيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت شهید به دانشجویان تربیت معلم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادران عزيز دانشجوی تربيت معلم، يادگيری علم وبا سواد كردن ديگران از فرايض بسيار مهمی است كه يكی از رئوس كار پيامبر گرامي اسلام ياد دادن كتاب به مردم بود و شما برادران كار [[انبياء]] را انجام می دهيد. پس در اين راه هيچ وقت سستی به خود راه ندهيد. خداوند انشاءالله شما را در راهتان مستدام و موفق و مؤيد سازد و از اينكه ناراحتی از بنده ديده ايد به بزرگي خود می بخشيد . ۱۳۶۲/ ۷/ ۸ابراهيم جباری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه دیگر شهید==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
... راستی اين چه نيرويی است كه با ياد او جانهای خسته دوباره زنده می شوند و به سويش قدم برمی دارند و ازهيچ مانعی و سختی هراس به دل راه نمی دهند تمام همشان رسيدن به اين نيروی مرموز است. اين انسانهايی كه روحيه آدم را به ياد [[يعقوب پيامبر]] می اندازد كه در انتظار فرزند آنقدر صبر به خرج می دهند كه سنگ را يارای اين فشار و سختی نيست. انسانهايی كه خود را از قيد و بند و زرق و برق ظاهر اين دنيا قطع كردند و مهر مادر و محبت پدر و عشق به فرزند و همسر و خواهران و برادران را زايد بدند و در راهی قدم نهادند كه فقط رضای خالق يكتا بر آن بوده است.&lt;br /&gt;
گويی كه معمولاً يك باغبانی ثمره كار پر زحمت خود را موقع برداشتن محصول می بيند و وقتی می خواهد اين ميوه ها را به فروش برساند معمولاً سر سبد بهترين ميوه ها را قرار می دهد و اولين خريدار هميشه ميوه های سر سبد را بر می دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بارالها ماعاشق توییم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند متعال وقتی كه خريدار خون مومنين است از ميان آنان گل سر سبد آنان را انتخاب می كند و بر می دارد. بار الها، ما كه عاشق توئيم و می دانم كه لايق آن نيستيم كه از برگزيدگانت باشيم ولی هيچ وقت يأس ونا اميدی به خود راه نمی دهم شايد كه لطف و كرمت شامل حال اين بندگان معصيت كارت بشود. پس خدايا زندگانی ما را با سعادت و مرگ ما را با شهادت قرين ساز.&lt;br /&gt;
پروردگارا، خودت كه در كتابت فرموده ای،إِن تَنصُرُوا اللَّهَ يَنصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ [۳] كمك كنيد خدا را تا كمك كنيم شما را. پس معبودا، اكنون كه ياران دينت و راهروان پيامبرت در راه تو قدم گذاشته اند و با خونشان اسلام و [[قرآن]] را آبياری می كنند و خالصانه بر زبانشان كلمه الغوث الغوث جاری است، ايشان را در مصاف با دشمن داخلی شان(نفس)و دشمن خارجی شان صدام و [[آمريكا]]، هر چه زودتر پيروز بگردان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بادلی شکسته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پروردگارا اعوذبالله من الشيطان الرجيم ، پروردگارا پناه می برم از شر شيطان به سوی تو. اكنون كه با دلی شكسته و كوله باری پر از معصيت به درگاهت آمده ام ما رادر اين راه پر فراز و نشيب از شر شياطين انس و جن و هوای نفس حفظ و مصون بدار. بارالها، به پدران و مادران و برادران و خواهران ما صبر جزيل عنايت فرما و آنان را در ادامه راه شهيدان خودشان مستدام بدار. پروردگارا، آرزوی ما حفظ و سلامتی اميدمان و قلبمان و پدر نازنين همه يتيمان شهدا، روح خدا خمينی عزيز می باشد، اين مرجع و رهبر عزيز را در سايه لطف خود تا انقلاب حضرت مهدی حتی تا كنار آن حضرت با عزتجلال سربلند و مجفوظ بدار. ابراهيم جباري۱۳۶۲/ ۶/ ۱۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پانویس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. ↑  آل عمران (۳)، آیه ۹۲      &lt;br /&gt;
۲. ↑  مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج۳۳، ص۴۵۵.      &lt;br /&gt;
۳. ↑  محمد(۴۷)،آیه۷      &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رده‌های این صفحه : شهیدان استان آذربایجان شرقی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید ابراهیم امیرگرامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2019-08-22T18:06:09Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ابراهیم امیرگرامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما براي هوس و براي كشتن [[صدام]] و صداميان به جبهه نيامديم بلكه به خاطر خدا و به خاطر [[شهيد]] شدن و براي خودسازي به جبهه آمديم و اين را بدانيد كه جبهه دانشگاه انسان سازي و جنگ كلاس خودسازي است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مَن طلبنی وَجَدَنی و مَن وَجَدَنی عَرَفَنی و مَن عَرَفَنی اُحِبَنی و مَن اُحِبَنی عَشَقَنی و مَن عَشَقَنی عَشَقتَهُ و مَن عَشَقتَهُ قَتَلتَهُ و مَن قَتَلتَهُ فَعَلَیَ دیَتَهُ و مَن عَلَیَ دیَتَهُ و اَنا دیتَهُ &lt;br /&gt;
[۱]  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن كس كه مرا طلب كند مي يابد آنكس كه مرا يافت مي شناسد و آن كس كه مرا شناخت دوستم مي دارد و آن كس كه دوستم داشت به من عشق مي ورزد مي كشم او را و آن كس كه من بكشم خونبهايش بر من واجب است و آن كس كه خونبهايش بر من واجب است پس من خودم خونبهايش هستم .&lt;br /&gt;
راهي است كه بايد پيمود و سفري است كه بايد رفت چه بهتر كه در حال خدمت به [[اسلام]] و ملت شريف اسلامي شربت [[شهادت]] نوشيدن و با سرافرازي به لقاء الله رسيدن و اين همان است كه اولياء الله آرزوي آن را مي كردند و از خداي بزرگ در مناجات خود طلب مي كردند گوارا باد شربت شهادت بر شهداي [[انقلاب اسلامي]] و خصوص شهداي اخير ما .وظيفه هر فرد مسلمان اين است كه در قبال تجاوزات و استعمارهاي بيگانه چپ و راست كه به دينش و [[ايران]] و وطنش نموده است دفاع كند و براي فقط اسلام بايد از بذل جان و مال هيچ دريغ نكرد. پس ما جوانان هم اين راه را كه راه [[حسين (ع )]] است انتخاب كرديم كه مرگ با عزت بهتر از زندگي در ذلت &lt;br /&gt;
[۲]  &lt;br /&gt;
 مي باشد و خداوند در اين باره مي فرمايد:&lt;br /&gt;
فَلْيُقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللّهِ الَّذِينَ يَشْرُونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا بِالآخِرَةِ وَمَن يُقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَيُقْتَلْ أَو يَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا &lt;br /&gt;
[۳]  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و هر كس كه در راه خدا كشتار كند و كشته شود يا پيروز گردد به زودي به او پاداش بزرگ خواهيم داد.&lt;br /&gt;
شهادت انسان را به درجه اعلاي ملكوت مي رساند و چقدر شهادت در راه خدا زيباست و ما براي هوس و براي كشتن صدام و صداميان به جبهه نيامديم بلكه به خاطر خدا و به خاطر شهيد شدن و براي خودسازي به جبهه آمديم و اين را بدانيد كه جبهه دانشگاه انسان سازي و جنگ كلاس خودسازي است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت به مردم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما اي امت شهيد پرور ايران ، بدانيد كه تنها راه نجات اسلام [[ولايت فقيه]] است كه همان خط اصيل اسلام و [[محمد(ص)]] است و وصيتم به امت حزب اللهي اين است كه هميشه در سر [[نماز]]هايتان و دعاهايتان امام عزيزمان را دعا كنيد و هيچ وقت از روحانيت مبارز دست برنداريد و از خدا بخواهيد كه سايه روحانيت را از مملكت ما كوتاه نفرمايد. خداوند اين منافقاني از خدا بي خبران را كه از صدام و صداميان خونخوارترند نابود بفرما انشاء الله .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت به مادر وپدر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اي مادر مهربان و عزيز سلام مرا بپذير و حلالم كن عزيزم مبادا در فقدان من گريه كني بايد خوشحال باشيد كه فرزندت را در راه اسلام قرباني داده اي و در سوگ من هيچ كس نگريد و به همديگر تبريك بگوئيد و هيچ ناراحت نباشيد تا من در آخرت سرافراز باشم . اي پدر مهربانم مرا حلال كن و با استقامت و صبر و شكيبايي پشتيبان ولايت فقيه باش و از انقلاب اسلامي دفاع كن مبادا روحيه خودت را ببازي و گريه كني چونگريه كردن تو دشمن و منافقان را خوشحال مي كند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت به خواهران وبرادران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اي خواهرانم مرا حلال كنيد و از شما مي خواهم كه پايدار و استوار باشيد و در سوگ من اصلاً گريه نكنيد و مثل [[زينب]] وار شما هم در راه خدا مبارزه كنيد و هميشه حجاب خودتان را حفظ كنيد چون حجاب سياه تو از خون سرخ من كوبنده تر است . اي برادران عزيزم مرا حلال كنيد و از شما مي خواهم كه بعد از مرگ من راه امام را كه همان راه اسلام و ولايت فقيه است ادامه بدهيد و نگذاريد كه اسلحه من به زمين بيافتد و در آخر از تمام دوستان و آشنايان و از تمام برادران محل حليت مي خواهم انشاء الله موفق باشيد و در ضمن مرا در مزار شهداي وادي دفن نمائيد . والسلام ۶۰/ ۱۲/ ۲۶&lt;br /&gt;
ابراهیم امیرگرامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پانویس&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. ↑  تبیان      &lt;br /&gt;
۲. ↑  ویکی فقه      &lt;br /&gt;
۳. ↑  نساء(۴)،آیه۷۴      &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رده‌های این صفحه : شهیدان استان آذربایجان شرقی&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B3%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم سبحانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B3%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-08-05T10:58:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم سبحانی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = IMG_20190204_192330.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = [[1343\5\1]] در سرخه&lt;br /&gt;
|شهادت                  = جبهه‌های جنوب، [[1362\12\27]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[جزیره مجنون]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = نیرو اطلاعات&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = سپاه سرخه-لشکر١٧-واحد اطلاعت و عملیات&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = ۵ ماه و ١٩ روز&lt;br /&gt;
|درجه                   = سرباز&lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = خیبر&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = دیپلم&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = محصل&lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
ابراهیم سبحانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند : محمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متولد : 1343/05/01 در سرخه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : دیپلم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان: سپاه سرخه-لشکر17-واحد اطلاعات وعملیات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدت حضور : 5ماه 19روز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : [[نیروی اطلاعات]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سرباز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع شغل : محصل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/12/27&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : [[جزیره مجنون]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات : خیبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل دفن : سرخه گلزارشهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اي امت [[حزب‌الله]]! به زندگي [[شهدا]] نگاه كنيم. اينها به همه جوانب زندگي نگاه كردند و بهترين راه را برگزيدند. چون اينان مي‌دانستند كه هيچ كس در اين دنيا عمر جاودانه ندارد و هيچ كس از مرگ خود خبر ندارد. همه ما مگر نه اين كه روزي مي‌ميريم، پس چرا مردن ما با افتخار و سربلندي نباشد؟ چرا ما كه مي‌دانيم رفتني هستيم، اين قدر به مال و منال دنيا علاقه و دلبستگي نشان بدهيم؟ ما بايد بدانيم كه هر لحظه به مرگ نزديك مي‌شويم و بدون اين كه توشه‌اي براي آخرت جمع‌آوري كرده باشيم، بايد از اين دنيا رخت بربنديم.&lt;br /&gt;
هر كس كه نتوانست در اين [[جهاد]] بزرگ شركت كند، هر چه سريعتر به خود بيايد و شركت كند؛ زيرا، در اين راه است كه مي‌توانيم كليد بهشت را به دست بياوريم و هر چه به پايان آن نزديك مي‌شويم كليد بهشت نيز كمياب مي‌شود. در اين راه بهانه نياوريد كه از جهاد در اين راه معذوريم، چون بهشت را به بهاء مي‌دهند نه به بهانه.&lt;br /&gt;
خانواده عزيزم! از شما مي‌خواهم كه از رفتن من ناراحت نباشيد؛ زيرا، بالاخره همه ما بايد برويم دير يا زود و چه افتخاري بالاتر از [[شهادت]]؟&lt;br /&gt;
 از شما مي‌خواهم كه مواظب اين [[انقلاب]] باشيد و گوش به فرمان اين [[رهبر]] عزيز باشيد و با فرياد او فرياد و با سكوت او سكوت كنيد؛ زيرا، به راستي او روح خدا مي‌باشد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; [http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/994سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B2</id>
		<title>شهیدابراهیم خباز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B2"/>
				<updated>2019-08-05T10:56:42Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
شهید : ابراهیم خباز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند : مسلم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عضو : بسیج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : [[۴/۸/۱۳۴۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : خرامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : [[۶/۶/۱۳۶۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : [[جبهه زبیدات]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیّات : ——&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل دفن : [[گلزار شهدای امامزاده اسحاق (ع)]] – خرامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید]] [[ابراهیم خباز]] در خانه ای محقر و مستضعف به دنیا آمد . در تمام دوران کودکی و مقاطع تحصیلی که تا سال دوم دبیرستان ادامه داشت ، در خرامه زندگی می کرد و در حین تحصیل در ایام فارغ از درس و فصل تعطیلی به کارگری و دامداری می پرداخت . در سال دوم دبیرستان بود که برای اولین بار راهی جبهه شد و در تاریخ ۳۰/۱۱/۱۳۶۱ در جبهه جنوب با ترکش [[خمپاره]] مجروح شد و مدتی در بیمارستان در اصفهان بستری بود . پس از مدتی که نسبتا بهبود یافت برای دیدن خانواده به خرامه آمد و پس از چند روز سریعاً به جبهه بازگشت . این بار وعده ای داشت که نمی توانست بماند با آنکه مجروح بود . بلی وعده ای داشت . وعده ی وصال با معشوق . آری برای بار دوم عازم جبهه شد و سرانجام در تاریخ ۵/۶/۱۳۶۲ ساعت ۵/۹ شب در جبهه زبیدات به وصال معشوق رسید .&lt;br /&gt;
ابراهیم جوانمردی بزرگ ، مهربان ، با صداقت و متواضع بود و خانواده و دوستانی که با ایشان در تماس بودند صفا و صمیمیت و شادابی ایشان در برخوردهایش را هرگز فراموش نخواهند کرد . ایشان انسانی معتقد و بسیار فعال در مراسم مذهبی بود و در تنهایی به راز و نیاز با خدا می پرداخت .&lt;br /&gt;
ایشان خانواده را به دوری از انحراف و نیکی به مردم و راه سالم و صداقت سفارش می کردند ، به جبهه و جنگ علاقه زیادی داشتند و می گفتند : این ماموریتی از جانب خداوند است و خداوند این سعادت را نصیب من کرده است و من قدم در آن راه گذاشتم . در آخرین اعزامشان خوشحال تر از دفعه قبل به جبهه رفتند و این شوق وصالی بود که ایشان را به وجد آورده بود و او سر انجام به وسیله ترکش که به گردن وی اصابت کرده بود به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
. . . به نام او ، به نام خدایی که از اوییم ، برای اوییم ، هستیم برای اوست ، رفتنم برای اوست و بازگشتم به سوی اوست . . . بار دیگر طاق نصرت حقوق بشر را با استخوان های شکسته و اندام آذین بستند ، آنگاه سقف شب را شکافتند بر این امید که نور را در زیر آوارهای سنگین سیاهی و ظلمت بشکنند ، اما ستاره های آسمان سرخ [[شهادت]] ، شهاب وار جوشن شب را دریدند و تا فتح کامل دروازه های صبح رکاب زدند و به لقاءاله پیوستند و همچنان در سراشیبی و فراز تاریخ زندگی ملل مختلف به لقاءاله می پیوندند . این چنین توطئه های جهان خواران بین المللی برای نابودی ، امید و جرقه ای که در این آسمان سیاه زندگی مستضعفان در رنج نگه داشته شده پیدا شده است آغاز می شود ، اما دیری نمی گذرد که این جرقه فتیله را در عرض چند ماه می پیماید و به انبار باروت خشم انسان های خسته از سلطه بیگانگان می رسد و انفجار آغاز می شود . . . انفجاری که شراره های آتش آن دامان خصم را گرفته می رود تا دودمان پلید بعث و [[بعثیان]] را در هم پیچد . . . مادر عزیز بیدار باش که شهادت من تو را از هدف باز نایستاند . . . [[زینب]] وار کوله بار مصیبت را به دوش بکش و رسالت [[شهیدان]] را به هر کوی و برزن بانگ بزن و برسان و تو پدرم ثابت قدم و استوار پیش برو و گمان مبر که شهیدان مرده اند که شهید شاهد است و جاودانه ، شاهدی بر ظلم ابرقدرت ها که هر روزه بر مردم محروم سرخپوست [[آمریکایی]] ، سیاه پوستان [[آفریقایی]] ، عرب مستضعف ، مسلمانان در ضعف نگه داشته شده و ستم دیده [[فلسطین]] می رود است و شما خواهرم تو در تمام سختی ها و مشکلات راهگشای من بودی . از تو می خواهم که زینب وار با ناملایمات دست و پنجه نرم کنی و شما ای برادرانم از شما می خواهم که صبر داشته باشید و امیدوارم که همگی بر خط [[اسلام]] و پیرو [[ولایت فقیه]] باشید . در شهادتم گریه نکنید که نشانه سستی و ضعف است که دشمن شاد کن است . شاد باشید که من با عروس زیبای شهادت ازدواج کرده ام و به آرزوی دیرینه خود رسیده ام . امیدوارم که خداوند این قربانی را از ما قبول کند .&lt;br /&gt;
والسلام&lt;br /&gt;
ابراهیم خباز&lt;br /&gt;
۶/۴/۱۳۶۲&lt;br /&gt;
منبع &amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.iranshahid.ir/?cat=5&amp;amp;paged=35 سایت شهدای استان فارس]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B3%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم سبحانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B3%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-08-05T10:56:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم سبحانی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = IMG_20190204_192330.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = [[1343\5\1]] در سرخه&lt;br /&gt;
|شهادت                  = جبهه‌های جنوب، [[1362\12\27]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[جزیره مجنون]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = نیرو اطلاعات&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = سپاه سرخه-لشکر١٧-واحد اطلاعت و عملیات&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = ۵ ماه و ١٩ روز&lt;br /&gt;
|درجه                   = سرباز&lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = خیبر&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = دیپلم&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = محصل&lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
ابراهیم سبحانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند : محمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متولد : 1343/05/01 در سرخه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : دیپلم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان: سپاه سرخه-لشکر17-واحد اطلاعات وعملیات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدت حضور : 5ماه 19روز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : نیروی اطلاعات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سرباز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع شغل : محصل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/12/27&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : جزیره مجنون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات : خیبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل دفن : سرخه گلزارشهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اي امت [[حزب‌الله]]! به زندگي [[شهدا]] نگاه كنيم. اينها به همه جوانب زندگي نگاه كردند و بهترين راه را برگزيدند. چون اينان مي‌دانستند كه هيچ كس در اين دنيا عمر جاودانه ندارد و هيچ كس از مرگ خود خبر ندارد. همه ما مگر نه اين كه روزي مي‌ميريم، پس چرا مردن ما با افتخار و سربلندي نباشد؟ چرا ما كه مي‌دانيم رفتني هستيم، اين قدر به مال و منال دنيا علاقه و دلبستگي نشان بدهيم؟ ما بايد بدانيم كه هر لحظه به مرگ نزديك مي‌شويم و بدون اين كه توشه‌اي براي آخرت جمع‌آوري كرده باشيم، بايد از اين دنيا رخت بربنديم.&lt;br /&gt;
هر كس كه نتوانست در اين [[جهاد]] بزرگ شركت كند، هر چه سريعتر به خود بيايد و شركت كند؛ زيرا، در اين راه است كه مي‌توانيم كليد بهشت را به دست بياوريم و هر چه به پايان آن نزديك مي‌شويم كليد بهشت نيز كمياب مي‌شود. در اين راه بهانه نياوريد كه از جهاد در اين راه معذوريم، چون بهشت را به بهاء مي‌دهند نه به بهانه.&lt;br /&gt;
خانواده عزيزم! از شما مي‌خواهم كه از رفتن من ناراحت نباشيد؛ زيرا، بالاخره همه ما بايد برويم دير يا زود و چه افتخاري بالاتر از [[شهادت]]؟&lt;br /&gt;
 از شما مي‌خواهم كه مواظب اين [[انقلاب]] باشيد و گوش به فرمان اين [[رهبر]] عزيز باشيد و با فرياد او فرياد و با سكوت او سكوت كنيد؛ زيرا، به راستي او روح خدا مي‌باشد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; [http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/994سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم ذوالفقاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-08-05T10:55:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم ذوالفقاری&lt;br /&gt;
|تصویر                  = eb_zolfaghari.jpeg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = فسا، نوبندگان، [[1330]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = سقز، [[الگو:شهدای 20 مرداد |1360/05/20]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = افسر ارتش&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
در سال [[1330]] در نوبندگان و در هنگام اوج گیری فریاد دادخواهی مردم علیه رژیم ستم شاهی پا به عرصه حیات گذاشت و این خود فال نیکی بود برای فرزندی خلف از تبار مظلوم. او پس از گذراندن دوره دبستان و دبیرستان در سن 17 سالگی وارد آموزشگاه درجه داری شد و از آنجا که روح پر تلاش او تحمل سکون و ایستادگی را نداشت پس از چندی موفق به اخذ دیپلم شد و از آنجا به [[دانشکده افسری]] وارد شد و سه سال پس از آن موفق به کسب مدرک لیسانس علوم گردید و این سال، ورود او به دوره جدید نظامی بود که [[انقلاب]] خونبار [[ایران]] به رهبری [[امام خمینی]] مراحل حساس سیر تکاملی خود را می پیمود و توده مردم را به خیابان ها و در برابر دژخیمان قرار می داد.&lt;br /&gt;
او در این مدت آن چنان که عکس هایش شهادت می دهند با این که یک [[افسر ارتش]] بود در اکثر تظاهرات ها شرکت می کرد و با شرکت در همین اجتماعات بود که روحیه اش واقعاً دگرگون شده بود و جزء محدود افسرانی بود که در جریان اسلحه دادن به [[آیت الله طالقانی]] که تازه از زندان مرخص شده بود قرارگرفت. پس از چند ماه که رژیم از این موضوع با خبر شد، پیش از دستگیری آنها رستاخیز [[22 بهمن]] به وقوع پیوست و ابراهیم را از [[شهادت]] زودرس آن روزها محروم ساخت، اما روح متلاطم و پر فروغش او را ساکت نمی گذاشت و در این ایام نیز به مطالعه عینی و ذهنی شرایط موجود پرداخت و همین بود که کسانی که با او برخورد داشتند تعجب می کردند که یک افسر ارتش تا این اندازه واقع بین باشد و بر خورد با او، انسان را به فکر الگوی یک ارتشی مسلمان می انداخت.&lt;br /&gt;
با آغاز درگیری های ایران و [[عراق]]، ابراهیم را در تیر ماه 1359 به جبهه [[فکه]] فرستادند و با اوج گیری این تجاوز که در اواخر شهریور ماه شروع شد، در سخترین شرایط مبارزه با نیروها و مهماتی بسیار کم در برابر هجوم مزدوران [[بعثی]]، دلاورانه مبارزه کرد و در این چند روز، یعنی تا اواسط مهر ماه اکثر [[سربازان]] خود را از دست داده بود و خود نیز بر اثر ترکش [[خمپاره]] به شدت صدمه دیده بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
وی پس از 15 روز بستری بودن در بیمارستان به مرخصی رفت و شاید جزء اولین کسانی بود که بر اثر زخمی شدن، زود از جبهه برگشته بود. همه درباره ی جبهه از او سؤال می کردند و او با وجود پشت سر گذاشتن یک درگیری سخت و روحیه ی نا امید کننده ای که در روزهای اول جنگ بر او تحمیل شده بود، با کمال شجاعت به همه جواب می داد که ما ان شاء الله پیروز هستیم و حتماً پیروز می شویم.&lt;br /&gt;
چند روزی نگذشته بود که داوطلبانه به جبهه [[آبادان]] [[ماهشهر]] رفت و از آنجا برای آزادسازی [[سوسنگرد]] شتافت و در این پیروزی شرکت جست و پس از سه ماه دوباره برای چند روزی به مرخصی رفت. البته باید گفت که جنگ را با تمامی غرورش برای چند روزی رها می کرد و به دیار خود می رفت تا گفتنی ها را برای مردم بگوید و پیامش را به عاشقان راهش برساند. او جان کلامش و تمام پیامش را در این چند روز خلاصه کرد و به گفتار [[امام علی (علیه السلام)]] که «مردان خدا عقیده شان را بر شمشیر هایشان حمل می کنند» معنی بخشید.&lt;br /&gt;
وی در گفتگو که با بچه ها داشت می گفت که فرماندهانی که [[بنی صدر]] به آنها مسئولیت داده، جبهه را به سکون کشانده اند. او در آن موقع که [[لیبرالیسم]]، جوّ کاذبی در جامعه به خصوص در جبهه ها در میان برادران ارتشی ایجاد کرده بود و از خون [[شهیدان]] برای رشد خود سوء استفاده می کرد، علیه بنی صدر می خروشید و با کمال جسارت می گفت که بنی صدر خیانت می کند و پاسداران را عقیم گذاشته است. [[شهید]] از خط امام بسیار تعریف می کرد و می گفت با اینکه من بسیار کم با پاسداران تماس داشته ام اما اینها الگوی یک [[ارتش اسلامی]] هستند و می گفت من هرگز به [[پادگان]] بر نمی گردم و در جبهه خواهم ماند تا در کنار برادران پاسدار و ارتشیم از انقلاب پاسداری کنم.&lt;br /&gt;
ابراهیم، آن افسر دلاور [[اسلام]] که نمونه بارزی از یک مسلمان مؤمن، متدین و وفادار به [[انقلاب اسلامی]] بود، پس از چند روز به جبهه [[غرب]] شتافت و 4 ماه در این جبهه بود و در روز بیستم مرداد ماه آخرین تیر ترکشش را که همان هستی اش و تمام وجودش بود در کفه اخلاص نهاد و در راه خدا فدا نمود و به لقاء الله پیوست.&lt;br /&gt;
او مظهر یک انسان کامل و شایسته و الگوی پاکی و اخلاق در ارتش بود. [[نماز]] را دوست داشت و به رهبر انقلاب حضرت امام خمینی عشق می ورزید و همیشه خود را سربازی از سربازان امام می دانست. سربازان تحت امرش، هنوز خاطرات زیبا و عرفانی، [[نمازهای شب]] و [[نمازهای جمعه]] او را به یاد دارند.&lt;br /&gt;
آری او عاشق امام و عاشق یاران امام بود. همیشه از [[منافقین]] روی گردان بود. روزها و شب ها در جبهه ها تنها با یاد خدا به نبرد خویش ادامه می داد و همیشه یاد او یاد خدا و فکر او رهبر و انقلابی بود که او در راهش زحماتی کشیده بود. خاطرات دلاوری های ابراهیم را شهرهای قهرمان [[سردشت]]، فکه و سایر جبهه ها همچنان به یاد دارند.&lt;br /&gt;
شهید ذوالفقاری، ده سال در ارتش خدمت کرد و از این مدت، بیش از دو سال در جبهه ها جنگید و سر انجام در تاریخ [[1360/05/20]] در [[سقز]] بر اثر برخورد با [[مین]] به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خاطره اول (از زبان دوستان شهید):&lt;br /&gt;
خاطره ای که از دوستان شهید ذوالفقاری به یاد مانده است این است که در یکی از روزها با دوستانش به زیارت قبر شهدا می روند و در آنجا به دوستش می گوید: اینجا را که می بینی، به همین زودیا جای من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خاطره دوم (از زبان برادر شهید):&lt;br /&gt;
روزی برادرم پیش من آمد و گفت: «برادر چون در اوج انقلاب هستیم و من مأمور اسلحه خانه هستم، می خواهم مقداری اسلحه را در اختیار آیت الله طالقانی که تازه از زندان آزاد شده است، بگذارم».&lt;br /&gt;
در لیست سیاه [[ساواک]]، نام ابراهیم و 40 تن از افسران پیرو خط امام وجود داشت و همیشه حرف ابراهیم این بود که اگر انقلاب پیروز نشود من اعدام خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
سلام بر امام زمان، [[مهدی موعود]] و سلام بر نایب بر حقش امام امت، این قلب تپنده مسلمین و سلام و درود بیکران به ارواح طیبه شهدا، از شهدای صدر اسلام تا شهدای گلگون کفن [[کربلای]] ایران.&lt;br /&gt;
سلام به مادرم، پدرم، همسرم، خواهرم&lt;br /&gt;
می دانم که همگی شما چشمتان در راه است و هر دقیقه برای آمدن من لحظه شماری می کنید تا من را از نزدیک ببینید، ولی مادرم به خاطر داشته باش که [[علی اکبر]] در جلوی چشم پدر و مادرش تکه تکه شد و [[امام حسین (علیه السلام)]] در جلوی چشمان [[زینب (سلام الله علیها)]] شهید شد و ای کاش در کنارم بودی و می دیدی موقعی که مأموریتی برایم پیش می آید چگونه به میدان رزم می روم و دشمن دین خدا را به تنگ می آوردم.&lt;br /&gt;
ای کسانیکه مأمور دفن من هستید! وقتی که مرا در قبر می گذارند، مشت هایم را گره کنید تا همه بدانند من با مشت گره کرده به سوی دشمن رفتم، دهانم را باز بگذارید تا از خدا بی خبران آگاه شوند من با ندای الله اکبر بر دشمن تاختم و چشمانم را باز نگه دارید تا همه بدانند با چشم باز به این راه رفتم و دشمن را به زبونی کشیدم تا شهادت نصیبم شد. چنانچه شهید شدم در زادگاهم، نوبندگان [[فسا]] در قطعه شهدا به خاک سپرده شوم.&lt;br /&gt;
و اما پدر و مادرم و برادرانم و همسر و خواهرانم! خواهش می کنم صبر و حوصله داشته باشید و خدا ان شاء الله به همگی شما صبر عنایت بفرماید و برای من گریه نکنید؛ چون که راهی که شهیدان انتخاب نموده اند، من هم همان راه را انتخاب کرده ام. دیگر شما را بیشتر ناراحت نمی کنم و زحمت نمی دهم.&lt;br /&gt;
به امید پیروزی رزمندگان اسلام و زیارت قبر امام حسین (علیه السلام)&lt;br /&gt;
پاینده باد پرچم جمهوری اسلامی ایران&lt;br /&gt;
خدایا تا ظهور مهدی (عجل الله فرجه) خمینی را برای ما نگه دار&lt;br /&gt;
چاکرتان اینجانب ابرهیم ذوالفقاری 1360/04/20&lt;br /&gt;
پی نوشت: قابل ذکر است که جنازه شهید هنگام دفن، با چشمان باز و حالت لبخند و مشت گره کرده بود و موقع خاکسپاری هم کسی از متن وصیت نامه اطلاع نداشته است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://navideshahed.com/fa/news/415874/نگاهی-به-زندگی-و-وصیت-نامه-شهید-ابراهیم-ذوالفقاری سایت نویدشاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B2</id>
		<title>شهیدابراهیم خباز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B2"/>
				<updated>2019-08-05T10:52:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
شهید : ابراهیم خباز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند : مسلم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عضو : بسیج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : [[۴/۸/۱۳۴۵]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : خرامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : [[۶/۶/۱۳۶۲]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : [[جبهه زبیدات]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیّات : ——&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل دفن : [[گلزار شهدای امامزاده اسحاق (ع)]] – خرامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید]] [[ابراهیم خباز]] در خانه ای محقر و مستضعف به دنیا آمد . در تمام دوران کودکی و مقاطع تحصیلی که تا سال دوم دبیرستان ادامه داشت ، در خرامه زندگی می کرد و در حین تحصیل در ایام فارغ از درس و فصل تعطیلی به کارگری و دامداری می پرداخت . در سال دوم دبیرستان بود که برای اولین بار راهی جبهه شد و در تاریخ ۳۰/۱۱/۱۳۶۱ در جبهه جنوب با ترکش [[خمپاره]] مجروح شد و مدتی در بیمارستان در اصفهان بستری بود . پس از مدتی که نسبتا بهبود یافت برای دیدن خانواده به خرامه آمد و پس از چند روز سریعاً به جبهه بازگشت . این بار وعده ای داشت که نمی توانست بماند با آنکه مجروح بود . بلی وعده ای داشت . وعده ی وصال با معشوق . آری برای بار دوم عازم جبهه شد و سرانجام در تاریخ ۵/۶/۱۳۶۲ ساعت ۵/۹ شب در جبهه زبیدات به وصال معشوق رسید .&lt;br /&gt;
ابراهیم جوانمردی بزرگ ، مهربان ، با صداقت و متواضع بود و خانواده و دوستانی که با ایشان در تماس بودند صفا و صمیمیت و شادابی ایشان در برخوردهایش را هرگز فراموش نخواهند کرد . ایشان انسانی معتقد و بسیار فعال در مراسم مذهبی بود و در تنهایی به راز و نیاز با خدا می پرداخت .&lt;br /&gt;
ایشان خانواده را به دوری از انحراف و نیکی به مردم و راه سالم و صداقت سفارش می کردند ، به جبهه و جنگ علاقه زیادی داشتند و می گفتند : این ماموریتی از جانب خداوند است و خداوند این سعادت را نصیب من کرده است و من قدم در آن راه گذاشتم . در آخرین اعزامشان خوشحال تر از دفعه قبل به جبهه رفتند و این شوق وصالی بود که ایشان را به وجد آورده بود و او سر انجام به وسیله ترکش که به گردن وی اصابت کرده بود به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
. . . به نام او ، به نام خدایی که از اوییم ، برای اوییم ، هستیم برای اوست ، رفتنم برای اوست و بازگشتم به سوی اوست . . . بار دیگر طاق نصرت حقوق بشر را با استخوان های شکسته و اندام آذین بستند ، آنگاه سقف شب را شکافتند بر این امید که نور را در زیر آوارهای سنگین سیاهی و ظلمت بشکنند ، اما ستاره های آسمان سرخ [[شهادت]] ، شهاب وار جوشن شب را دریدند و تا فتح کامل دروازه های صبح رکاب زدند و به لقاءاله پیوستند و همچنان در سراشیبی و فراز تاریخ زندگی ملل مختلف به لقاءاله می پیوندند . این چنین توطئه های جهان خواران بین المللی برای نابودی ، امید و جرقه ای که در این آسمان سیاه زندگی مستضعفان در رنج نگه داشته شده پیدا شده است آغاز می شود ، اما دیری نمی گذرد که این جرقه فتیله را در عرض چند ماه می پیماید و به انبار باروت خشم انسان های خسته از سلطه بیگانگان می رسد و انفجار آغاز می شود . . . انفجاری که شراره های آتش آن دامان خصم را گرفته می رود تا دودمان پلید بعث و [[بعثیان]] را در هم پیچد . . . مادر عزیز بیدار باش که شهادت من تو را از هدف باز نایستاند . . . [[زینب ]]وار کوله بار مصیبت را به دوش بکش و رسالت [[شهیدان]] را به هر کوی و برزن بانگ بزن و برسان و تو پدرم ثابت قدم و استوار پیش برو و گمان مبر که شهیدان مرده اند که شهید شاهد است و جاودانه ، شاهدی بر ظلم ابرقدرت ها که هر روزه بر مردم محروم سرخپوست [[آمریکایی]] ، سیاه پوستان [[آفریقایی]] ، عرب مستضعف ، مسلمانان در ضعف نگه داشته شده و ستم دیده [[فلسطین]] می رود است و شما خواهرم تو در تمام سختی ها و مشکلات راهگشای من بودی . از تو می خواهم که زینب وار با ناملایمات دست و پنجه نرم کنی و شما ای برادرانم از شما می خواهم که صبر داشته باشید و امیدوارم که همگی بر خط [[اسلام]] و پیرو [[ولایت فقیه]] باشید . در شهادتم گریه نکنید که نشانه سستی و ضعف است که دشمن شاد کن است . شاد باشید که من با عروس زیبای شهادت ازدواج کرده ام و به آرزوی دیرینه خود رسیده ام . امیدوارم که خداوند این قربانی را از ما قبول کند .&lt;br /&gt;
والسلام&lt;br /&gt;
ابراهیم خباز&lt;br /&gt;
۶/۴/۱۳۶۲&lt;br /&gt;
منبع &amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.iranshahid.ir/?cat=5&amp;amp;paged=35 سایت شهدای استان فارس]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم ذوالفقاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-08-05T10:50:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم ذوالفقاری&lt;br /&gt;
|تصویر                  = eb_zolfaghari.jpeg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = فسا، نوبندگان، [[1330]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = سقز، [[الگو:شهدای 20 مرداد |1360/05/20]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = افسر ارتش&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
در سال [[1330]] در نوبندگان و در هنگام اوج گیری فریاد دادخواهی مردم علیه رژیم ستم شاهی پا به عرصه حیات گذاشت و این خود فال نیکی بود برای فرزندی خلف از تبار مظلوم. او پس از گذراندن دوره دبستان و دبیرستان در سن 17 سالگی وارد آموزشگاه درجه داری شد و از آنجا که روح پر تلاش او تحمل سکون و ایستادگی را نداشت پس از چندی موفق به اخذ دیپلم شد و از آنجا به [[دانشکده افسری]] وارد شد و سه سال پس از آن موفق به کسب مدرک لیسانس علوم گردید و این سال، ورود او به دوره جدید نظامی بود که [[انقلاب]] خونبار [[ایران]] به رهبری [[امام خمینی]] مراحل حساس سیر تکاملی خود را می پیمود و توده مردم را به خیابان ها و در برابر دژخیمان قرار می داد.&lt;br /&gt;
او در این مدت آن چنان که عکس هایش شهادت می دهند با این که یک [[افسر ارتش]] بود در اکثر تظاهرات ها شرکت می کرد و با شرکت در همین اجتماعات بود که روحیه اش واقعاً دگرگون شده بود و جزء محدود افسرانی بود که در جریان اسلحه دادن به [[آیت الله طالقانی]] که تازه از زندان مرخص شده بود قرارگرفت. پس از چند ماه که رژیم از این موضوع با خبر شد، پیش از دستگیری آنها رستاخیز [[22 بهمن]] به وقوع پیوست و ابراهیم را از [[شهادت]] زودرس آن روزها محروم ساخت، اما روح متلاطم و پر فروغش او را ساکت نمی گذاشت و در این ایام نیز به مطالعه عینی و ذهنی شرایط موجود پرداخت و همین بود که کسانی که با او برخورد داشتند تعجب می کردند که یک افسر ارتش تا این اندازه واقع بین باشد و بر خورد با او، انسان را به فکر الگوی یک ارتشی مسلمان می انداخت.&lt;br /&gt;
با آغاز درگیری های ایران و [[عراق]]، ابراهیم را در تیر ماه 1359 به جبهه [[فکه]] فرستادند و با اوج گیری این تجاوز که در اواخر شهریور ماه شروع شد، در سخترین شرایط مبارزه با نیروها و مهماتی بسیار کم در برابر هجوم مزدوران [[بعثی]]، دلاورانه مبارزه کرد و در این چند روز، یعنی تا اواسط مهر ماه اکثر [[سربازان]] خود را از دست داده بود و خود نیز بر اثر ترکش [[خمپاره]] به شدت صدمه دیده بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
وی پس از 15 روز بستری بودن در بیمارستان به مرخصی رفت و شاید جزء اولین کسانی بود که بر اثر زخمی شدن، زود از جبهه برگشته بود. همه درباره ی جبهه از او سؤال می کردند و او با وجود پشت سر گذاشتن یک درگیری سخت و روحیه ی نا امید کننده ای که در روزهای اول جنگ بر او تحمیل شده بود، با کمال شجاعت به همه جواب می داد که ما ان شاء الله پیروز هستیم و حتماً پیروز می شویم.&lt;br /&gt;
چند روزی نگذشته بود که داوطلبانه به جبهه [[آبادان]] [[ماهشهر]] رفت و از آنجا برای آزادسازی [[سوسنگرد]] شتافت و در این پیروزی شرکت جست و پس از سه ماه دوباره برای چند روزی به مرخصی رفت. البته باید گفت که جنگ را با تمامی غرورش برای چند روزی رها می کرد و به دیار خود می رفت تا گفتنی ها را برای مردم بگوید و پیامش را به عاشقان راهش برساند. او جان کلامش و تمام پیامش را در این چند روز خلاصه کرد و به گفتار [[امام علی (علیه السلام)]] که «مردان خدا عقیده شان را بر شمشیر هایشان حمل می کنند» معنی بخشید.&lt;br /&gt;
وی در گفتگو که با بچه ها داشت می گفت که فرماندهانی که [[بنی صدر]] به آنها مسئولیت داده، جبهه را به سکون کشانده اند. او در آن موقع که [[لیبرالیسم]]، جوّ کاذبی در جامعه به خصوص در جبهه ها در میان برادران ارتشی ایجاد کرده بود و از خون [[شهیدان]] برای رشد خود سوء استفاده می کرد، علیه بنی صدر می خروشید و با کمال جسارت می گفت که بنی صدر خیانت می کند و پاسداران را عقیم گذاشته است. [[شهید]] از خط امام بسیار تعریف می کرد و می گفت با اینکه من بسیار کم با پاسداران تماس داشته ام اما اینها الگوی یک [[ارتش اسلامی]] هستند و می گفت من هرگز به [[پادگان]] بر نمی گردم و در جبهه خواهم ماند تا در کنار برادران پاسدار و ارتشیم از انقلاب پاسداری کنم.&lt;br /&gt;
ابراهیم، آن افسر دلاور [[اسلام]] که نمونه بارزی از یک مسلمان مؤمن، متدین و وفادار به [[انقلاب اسلامی]] بود، پس از چند روز به جبهه [[غرب]] شتافت و 4 ماه در این جبهه بود و در روز بیستم مرداد ماه آخرین تیر ترکشش را که همان هستی اش و تمام وجودش بود در کفه اخلاص نهاد و در راه خدا فدا نمود و به لقاء الله پیوست.&lt;br /&gt;
او مظهر یک انسان کامل و شایسته و الگوی پاکی و اخلاق در ارتش بود. [[نماز]] را دوست داشت و به رهبر انقلاب حضرت [[امام خمینی]] عشق می ورزید و همیشه خود را سربازی از سربازان امام می دانست. سربازان تحت امرش، هنوز خاطرات زیبا و عرفانی، [[نمازهای شب]] و [[نمازهای جمعه]] او را به یاد دارند.&lt;br /&gt;
آری او عاشق امام و عاشق یاران امام بود. همیشه از [[منافقین]] روی گردان بود. روزها و شب ها در جبهه ها تنها با یاد خدا به نبرد خویش ادامه می داد و همیشه یاد او یاد خدا و فکر او رهبر و انقلابی بود که او در راهش زحماتی کشیده بود. خاطرات دلاوری های ابراهیم را شهرهای قهرمان [[سردشت]]، فکه و سایر جبهه ها همچنان به یاد دارند.&lt;br /&gt;
شهید ذوالفقاری، ده سال در ارتش خدمت کرد و از این مدت، بیش از دو سال در جبهه ها جنگید و سر انجام در تاریخ [[1360/05/20]] در [[سقز]] بر اثر برخورد با [[مین]] به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خاطره اول (از زبان دوستان شهید):&lt;br /&gt;
خاطره ای که از دوستان شهید ذوالفقاری به یاد مانده است این است که در یکی از روزها با دوستانش به زیارت قبر شهدا می روند و در آنجا به دوستش می گوید: اینجا را که می بینی، به همین زودیا جای من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خاطره دوم (از زبان برادر شهید):&lt;br /&gt;
روزی برادرم پیش من آمد و گفت: «برادر چون در اوج انقلاب هستیم و من مأمور اسلحه خانه هستم، می خواهم مقداری اسلحه را در اختیار آیت الله طالقانی که تازه از زندان آزاد شده است، بگذارم».&lt;br /&gt;
در لیست سیاه [[ساواک]]، نام ابراهیم و 40 تن از افسران پیرو خط امام وجود داشت و همیشه حرف ابراهیم این بود که اگر انقلاب پیروز نشود من اعدام خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
سلام بر امام زمان، [[مهدی موعود]] و سلام بر نایب بر حقش امام امت، این قلب تپنده مسلمین و سلام و درود بیکران به ارواح طیبه شهدا، از شهدای صدر اسلام تا شهدای گلگون کفن [[کربلای]] ایران.&lt;br /&gt;
سلام به مادرم، پدرم، همسرم، خواهرم&lt;br /&gt;
می دانم که همگی شما چشمتان در راه است و هر دقیقه برای آمدن من لحظه شماری می کنید تا من را از نزدیک ببینید، ولی مادرم به خاطر داشته باش که [[علی اکبر]] در جلوی چشم پدر و مادرش تکه تکه شد و [[امام حسین (علیه السلام)]] در جلوی چشمان [[زینب (سلام الله علیها)]] شهید شد و ای کاش در کنارم بودی و می دیدی موقعی که مأموریتی برایم پیش می آید چگونه به میدان رزم می روم و دشمن دین خدا را به تنگ می آوردم.&lt;br /&gt;
ای کسانیکه مأمور دفن من هستید! وقتی که مرا در قبر می گذارند، مشت هایم را گره کنید تا همه بدانند من با مشت گره کرده به سوی دشمن رفتم، دهانم را باز بگذارید تا از خدا بی خبران آگاه شوند من با ندای الله اکبر بر دشمن تاختم و چشمانم را باز نگه دارید تا همه بدانند با چشم باز به این راه رفتم و دشمن را به زبونی کشیدم تا شهادت نصیبم شد. چنانچه شهید شدم در زادگاهم، نوبندگان [[فسا]] در قطعه شهدا به خاک سپرده شوم.&lt;br /&gt;
و اما پدر و مادرم و برادرانم و همسر و خواهرانم! خواهش می کنم صبر و حوصله داشته باشید و خدا ان شاء الله به همگی شما صبر عنایت بفرماید و برای من گریه نکنید؛ چون که راهی که شهیدان انتخاب نموده اند، من هم همان راه را انتخاب کرده ام. دیگر شما را بیشتر ناراحت نمی کنم و زحمت نمی دهم.&lt;br /&gt;
به امید پیروزی رزمندگان اسلام و زیارت قبر امام حسین (علیه السلام)&lt;br /&gt;
پاینده باد پرچم جمهوری اسلامی ایران&lt;br /&gt;
خدایا تا ظهور مهدی (عجل الله فرجه) خمینی را برای ما نگه دار&lt;br /&gt;
چاکرتان اینجانب ابرهیم ذوالفقاری 1360/04/20&lt;br /&gt;
پی نوشت: قابل ذکر است که جنازه شهید هنگام دفن، با چشمان باز و حالت لبخند و مشت گره کرده بود و موقع خاکسپاری هم کسی از متن وصیت نامه اطلاع نداشته است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://navideshahed.com/fa/news/415874/نگاهی-به-زندگی-و-وصیت-نامه-شهید-ابراهیم-ذوالفقاری سایت نویدشاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم سلیمانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-08-05T10:36:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید ابراهیم سلیمانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :[[1345/09/12]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/11/07&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :[[آذربایجان شرقی]] - سراب – اردلان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
[[شهید ابراهیم سلیمانی]] در خانواده‌ای متدین و ساده‌زیست دیده به جهان گشود. تحصیلات خود را در حد متوسط ادامه داد و با رسیدن به سنین جوانی راهی خدمت مقدس [[سربازی]] شد. شهید سلیمانی پس از سپری کردن دوره‌ی آموزشی به [[لشگر 77 خراسان]] پیوست و به مناطق عملیاتی اعزام گردید. ایشان در تاریخ [[07/11/1366]] در حین عملیات برای بازپس‌ گیری خاک پاک وطن به مقام والای [[شهادت]] نائل گشت و به آرزوی دیرینه خویش رسید. روحش شاد و یادش گرامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/39145&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B3%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم سبحانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B3%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-08-05T10:34:20Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم سبحانی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = IMG_20190204_192330.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = 1343\5\1 در سرخه&lt;br /&gt;
|شهادت                  = جبهه‌های جنوب، [1362\12\27]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[جزیره مجنون]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = نیرو اطلاعات&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = سپاه سرخه-لشکر١٧-واحد اطلاعت و عملیات&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = ۵ ماه و ١٩ روز&lt;br /&gt;
|درجه                   = سرباز&lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = خیبر&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = دیپلم&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = محصل&lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
ابراهیم سبحانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند : محمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متولد : 1343/05/01 در سرخه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : دیپلم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان: سپاه سرخه-لشکر17-واحد اطلاعات وعملیات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدت حضور : 5ماه 19روز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : نیروی اطلاعات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سرباز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع شغل : محصل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/12/27&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : جزیره مجنون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات : خیبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل دفن : سرخه گلزارشهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اي امت [[حزب‌الله]]! به زندگي [[شهدا]] نگاه كنيم. اينها به همه جوانب زندگي نگاه كردند و بهترين راه را برگزيدند. چون اينان مي‌دانستند كه هيچ كس در اين دنيا عمر جاودانه ندارد و هيچ كس از مرگ خود خبر ندارد. همه ما مگر نه اين كه روزي مي‌ميريم، پس چرا مردن ما با افتخار و سربلندي نباشد؟ چرا ما كه مي‌دانيم رفتني هستيم، اين قدر به مال و منال دنيا علاقه و دلبستگي نشان بدهيم؟ ما بايد بدانيم كه هر لحظه به مرگ نزديك مي‌شويم و بدون اين كه توشه‌اي براي آخرت جمع‌آوري كرده باشيم، بايد از اين دنيا رخت بربنديم.&lt;br /&gt;
هر كس كه نتوانست در اين [[جهاد]] بزرگ شركت كند، هر چه سريعتر به خود بيايد و شركت كند؛ زيرا، در اين راه است كه مي‌توانيم كليد بهشت را به دست بياوريم و هر چه به پايان آن نزديك مي‌شويم كليد بهشت نيز كمياب مي‌شود. در اين راه بهانه نياوريد كه از جهاد در اين راه معذوريم، چون بهشت را به بهاء مي‌دهند نه به بهانه.&lt;br /&gt;
خانواده عزيزم! از شما مي‌خواهم كه از رفتن من ناراحت نباشيد؛ زيرا، بالاخره همه ما بايد برويم دير يا زود و چه افتخاري بالاتر از [[شهادت]]؟&lt;br /&gt;
 از شما مي‌خواهم كه مواظب اين [[انقلاب]] باشيد و گوش به فرمان اين [[رهبر]] عزيز باشيد و با فرياد او فرياد و با سكوت او سكوت كنيد؛ زيرا، به راستي او روح خدا مي‌باشد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; [http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/994سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AF%D8%B4%D8%AA%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم دشتی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AF%D8%B4%D8%AA%DB%8C"/>
				<updated>2019-08-05T10:28:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم دشتی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_ابراهیم_دشتی.jpg&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[1332/03/10]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  =  [[1359/07/12]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = نامشخص&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم دشتی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1332/03/10&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1359/07/12&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :[[کردستان]] - کامیاران - الک&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/10815/ آدرس صفحه شهید:&lt;br /&gt;
*رده‌ها&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ابراهیم_دشتی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان کردستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کامیاران _ الک]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B2</id>
		<title>شهیدابراهیم خباز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B2"/>
				<updated>2019-07-16T18:44:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
شهید : ابراهیم خباز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند : مسلم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عضو : بسیج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۴/۸/۱۳۴۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : خرامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۶/۶/۱۳۶۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : جبهه زبیدات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیّات : ——&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل دفن : گلزار شهدای امامزاده اسحاق (ع) – خرامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید ابراهیم خباز]] در خانه ای محقر و مستضعف به دنیا آمد . در تمام دوران کودکی و مقاطع تحصیلی که تا سال دوم دبیرستان ادامه داشت ، در خرامه زندگی می کرد و در حین تحصیل در ایام فارغ از درس و فصل تعطیلی به کارگری و دامداری می پرداخت . در سال دوم دبیرستان بود که برای اولین بار راهی [[جبهه]] شد و در تاریخ ۳۰/۱۱/۱۳۶۱ در جبهه جنوب با ترکش [[خمپاره]] مجروح شد و مدتی در بیمارستان در [[اصفهان]] بستری بود . پس از مدتی که نسبتا بهبود یافت برای دیدن خانواده به خرامه آمد و پس از چند روز سریعاً به جبهه بازگشت . این بار وعده ای داشت که نمی توانست بماند با آنکه مجروح بود . بلی وعده ای داشت . وعده ی وصال با معشوق . آری برای بار دوم عازم جبهه شد و سرانجام در تاریخ [[۵/۶/۱۳۶۲]] ساعت ۵/۹ شب در جبهه زبیدات به وصال معشوق رسید .&lt;br /&gt;
ابراهیم جوانمردی بزرگ ، مهربان ، با صداقت و متواضع بود و خانواده و دوستانی که با ایشان در تماس بودند صفا و صمیمیت و شادابی ایشان در برخوردهایش را هرگز فراموش نخواهند کرد . ایشان انسانی معتقد و بسیار فعال در مراسم مذهبی بود و در تنهایی به راز و نیاز با خدا می پرداخت .&lt;br /&gt;
ایشان خانواده را به دوری از انحراف و نیکی به مردم و راه سالم و صداقت سفارش می کردند ، به جبهه و جنگ علاقه زیادی داشتند و می گفتند : این ماموریتی از جانب خداوند است و خداوند این سعادت را نصیب من کرده است و من قدم در آن راه گذاشتم . در آخرین اعزامشان خوشحال تر از دفعه قبل به جبهه رفتند و این شوق وصالی بود که ایشان را به وجد آورده بود و او سر انجام به وسیله ترکش که به گردن وی اصابت کرده بود به شهادت    رسید .&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
. . . به نام او ، به نام خدایی که از اوییم ، برای اوییم ، هستیم برای اوست ، رفتنم برای اوست و بازگشتم به سوی اوست . . . بار دیگر طاق نصرت حقوق بشر را با استخوان های شکسته و اندام آذین بستند ، آنگاه سقف شب را شکافتند بر این امید که نور را در زیر آوارهای سنگین سیاهی و ظلمت بشکنند ، اما ستاره های آسمان سرخ [[شهادت]] ، شهاب وار جوشن شب را دریدند و تا فتح کامل دروازه های صبح رکاب زدند و به لقاءاله پیوستند و همچنان در سراشیبی و فراز تاریخ زندگی ملل مختلف به لقاءاله می پیوندند . این چنین توطئه های جهان خواران بین المللی برای نابودی ، امید و جرقه ای که در این آسمان سیاه زندگی مستضعفان در رنج نگه داشته شده پیدا شده است آغاز می شود ، اما دیری نمی گذرد که این جرقه فتیله را در عرض چند ماه می پیماید و به انبار باروت خشم انسان های خسته از سلطه بیگانگان می رسد و انفجار آغاز می شود . . . انفجاری که شراره های آتش آن دامان خصم را گرفته می رود تا دودمان پلید بعث و [[بعثیان]] را در هم پیچد . . . مادر عزیز بیدار باش که شهادت من تو را از هدف باز نایستاند . . . زینب وار کوله بار مصیبت را به دوش بکش و رسالت شهیدان را به هر کوی و برزن بانگ بزن و برسان و تو پدرم ثابت قدم و استوار پیش برو و گمان مبر که شهیدان مرده اند که شهید شاهد است و جاودانه ، شاهدی بر ظلم ابرقدرت ها که هر روزه بر مردم محروم سرخپوست [[آمریکایی]] ، سیاه پوستان [[آفریقایی]] ، عرب مستضعف ، مسلمانان در ضعف نگه داشته شده و ستم دیده [[فلسطین]] می رود است و شما خواهرم تو در تمام سختی ها و مشکلات راهگشای من بودی . از تو می خواهم که زینب وار با ناملایمات دست و پنجه نرم کنی و شما ای برادرانم از شما می خواهم که صبر داشته باشید و امیدوارم که همگی بر خط [[اسلام]] و پیرو [[ولایت فقیه]] باسد . در شهادتم گریه نکنید که نشانه سستی و ضعف است که دشمن شاد کن است . شاد باشید که من با عروس زیبای شهادت ازدواج کرده ام و به آرزوی دیرینه خود رسیده ام . امیدوارم که خداوند این قربانی را از ما قبول کند .&lt;br /&gt;
والسلام&lt;br /&gt;
ابراهیم خباز&lt;br /&gt;
۶/۴/۱۳۶۲&lt;br /&gt;
منبع &amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.iranshahid.ir/?cat=5&amp;amp;paged=35 سایت شهدای استان فارس]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهیدابراهیم درافشان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2019-07-16T18:41:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید ابراهیم درافشان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1341/04/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/03/23&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :گیلان - بندرانزلی - انزلی گلزارشهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم رب الشهدا     الله اکبر&lt;br /&gt;
یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه. فادخلی فی عبادی. وادخلی جنتی.&lt;br /&gt;
ای نفس قدسی مطمئن و دل آرام ( بیادخدا ) امروز بحضور پروردگارت باز آی که تو خشنود ( بنعمتهای او ) و او راضی از تو است. باز آی و در صف بندگان خاص من درآی. و در بهشت من داخل شو. ( فجر - آی)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
( حماسه [[شهادت]] [[سرباز]] [[قرآن]] [[شهیدابراهیم درافشان]] )&lt;br /&gt;
باردیگر خالق هستی و زمین عاشقی از معشوقه هایش را به سوی خود فراخواند و این عاشق به سوی او پرواز نمود باردیگر میوه ای از درختی پربار رسید و باردیگر زمین آغوش خود را برای عزیزی باز نمود و او را در بغل گرفت و آن عزیز [[شهید]] همیشه جاویدمان ابراهیم درافشان است که با شهادت خویش سخن [[امام حسین (ع)]] که فرمودند هیهات من الذله ذلت و خواری از ما دور است را عینیت بخشید.&lt;br /&gt;
[[شهید ابراهیم درافشان]] که سومین فرزند خانواده بود در تیرماه سال [[1341]] در یک خانواده مستضعف و مذهبی در [[بندر امام]] چشم بجهان گشود و از کودکی با نیازهای مادی و معنوی اجتماع آشنا گردید. دوران ابتدایی را در شرایط مالی پشت سرگذاشت در این دوره از نظر اخلاقی و گذشت تفاوتهای فاحشی بین او و بقیه افراد خانواده متشکل از سه برادر و یک خواهر در وی مشاهده میشد با توجه به استعدادهای فاحشی که داشت توانست در این مدت برای خود اندوخته سازد همیشه شاگردی نمونه و انسانی متواضع و بردبار بود پس از فراغت کلاس درس به کمک پدر در تامین معاش خانواده و در تابستانهای گرم جنوب با شرایط دشوار خود را به کار مشغول میساخت. شهید ابراهیم جوانی با محبت و با گذشت و خونگرم بود در برخورد با اطرافیان و نزدیکان احترام خاصی در وی مشاهده میشد با وجود اینکه اکثراً در خود فرو میرفت و سخنی بر لب نداشت از کنجکاوی و هوش و ذکاوت سرشاری برخوردار بود.&lt;br /&gt;
در زمان رژیم و خفقان و طاغوت فردی پرشور در مراسم [[عاشورا]] و دیگر مراسم سوگواری و عزاداری بود و صدای حسین حسین و سینه زدن در او [[انقلابی]] شکوفا می کرد فردی بود که اصلاً زیر بار زور نمیرفت تا مسئله ای برایش ثابت نمی شد به سادگی قبول نمی کرد که این افکار وی مصادف با دوران انقلاب بود شهید همراه دوستانش هر روز به تظاهرات و مقابله با افراد نظامی مسلح می پرداختند و به پخش اعلامیه ها مشغول می شدند تا اینکه در روزی از تظاهرات که افراد ژاندارمری مردم را محاصره کرده بودند بدون هیچ ترسی با همراهی دوستانش هتل بزرگ شهر را که مرکز فساد و عیاشی بود به آتش کشیدند که بدینوسیله صدها جوان را که راهی این مرکز شیطانی کشیده شده بودند نجات دادند پس از انقلاب شهید ابراهیم به اتفاق دوستانش به حفاظت شهر و بازرسی جاده ها پرداختند و قابل توجه است که همه آنها با یک تکه چوب و با اتکاء به خداوند به اینکار مقدس دست زدند چون آن شهر پر از قاچاقچی بود و به افرادی نیاز داشت که جلوی این دزدی ها را بگیرند و شهید با آگاهی به این مسائل و در خطر بودن جانش با علاقه به حراست مشغول بود پس از گرفتن دیپلم علوم تجربی تصمیم به تشکیل خانواده داد که یکسال بعد از ازدواج به خدمت سربازی فرا خوانده شد و پس از گذراندن مدت آموزش به جبهه [[شلمچه]] در جنوب و پس از آن به [[خرمشهر]] و سپس در جبهه [[مریوان]] مستقر گردید شهید در عملیات مختلفی شرکت نمود در جبهه ها زبانزد همرزمان و همسنگرانش بود و به عنوان سربازی راستین و متعهد و مسئول شهره بود با اسرار از وی تقاضا میشد که امام جماعت شود و بقیه پشت سر وی [[نماز]] بگزارند اما با تواضع و فروتنی خاصی که در چهره شهید مشخص بود خود را شایسته آن نمیدانست به گفته همسنگرانش که با او در عملیات شرکت داشتند در هنگام پیشروی در دل شب می گفتند که با هم در یک ستون پیش می رفتیم ولی در یک لحظه می دیدیم که ابراهیم پیدا نیست و وقتی او را در میان انفجار [[گلوله]] و [[تانک]] و [[توپ]] و رگبار [[تیرها]] صدا می کردیم صدای او را خیلی جلوتر می شنیدیم که می گفت من اینجا هستم چرا عقب مانده اید زودتر بیایید و اینگونه شجاعتی و دلاوری در انسان بدست نمی آید مگر اینکه عشق امام حسین (ع) در دل وی باشد آری این عشق به لقاءالله بود و این عشق به رسیدن به معبود و رهبرش بود که او را چنین بی باکانه و بدون هیچ هراسی به جلو می راند شهید ابراهیم یکبار از ناحیه ران مورد اصابت ترکش خمپاره مزدوران کافر بعثی شد و پس از مدتی مداوا و بستری شدن در بیمارستان بهبودی یافت و مجدداً روانه جبهه شد سرانجام برای دومین بار صبح روز [[1362/03/23]] در اولین روز ماه مبارک [[رمضان]] بوسیله ترکش خمپاره دشمنان خدا مزدوران بعثی [[صهیونیستی]] [[عراق]] از ناحیه سر آسیب کلی دید و به شهدای صدر [[اسلام]] پیوست:&lt;br /&gt;
روانش شاد و یادش گرامی و راهش پر رهرو باد&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/10612پایگاه اطلاع رسانی شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C%D8%B1</id>
		<title>شهیدابراهیم دستگیر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C%D8%B1"/>
				<updated>2019-07-16T18:32:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شه ی د ابراه ی م دستگ ی ر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تار ی خ تولد :1345/12/05&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تار ی خ شهادت : 1366/07/30&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :آذربا ی جان غرب ی - شاه ی ن دژ – محموداباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوشا به سعادت آنان كه با [[شهادت]] رفتند. خوشا به سعادت آنان كه در اين قافله نور جان و سر باختند. خوشا به سعادت آنان كه اين گوهرها را در دامن خود پروراندند .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهيد ابراهيم دستگير]] در سال [[1345]] در روستاي قويلار از توابع شهرستان شاهين دژ در خانواده‌اي مذهبي متولد شد. به علت پيري والدين به شغل كارگري مشغول شد. فعاليت هاي بي نظيري در راه پيروزي و تحقق [[انقلاب]] [[اسلامي]] داشت و بعد از انقلاب به خدمت [[ارتش]] [[جمهوري اسلامي]] درآمد و به [[ولايت فقيه]] و جمهوري اسلامي دلبستگي داشت. به مراسمات مذهبی می پرداخت مخصوصاً در برگزاری مراسم روز [[عاشوراي]] حسيني از هیچ تلاشی فروگذار نبود. حس وطن دوستي، دلبستگي به امام (قدس سره) و آيين هاي مذهبي عوامل مهمي در جذب او به صف دلاوران [[بسيجي]] و اهل [[جبهه]] شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او به خانواده خود توصيه مي كرد بعد از شهادت من گريه نكنيد، بلكه حمد خدا را به جا بياوريد و دعاگوي حضرت امام و رزمندگان ايران باشيد. وقتي با دوستان و همسالان مي نشست از رشادت ها و صفاي معنوي بسيجيان تعريف مي كرد و آنها را برای رفتن به جبهه و دفاع از اسلام تشويق مي كرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد دستگير در جبهه هاي مختلف غرب از جمله [[سومار]] با دشمن [[بعثی]] جنگيد و عاقبت در تاريخ [[1366/07/30]] در عالم ملكوتی [[شهيدان]] خونين كفن جاي گرفت. مزار وي در روستاي [[محمود آباد]] زيارتگاه طالبان معنويت مي باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش شاد و يادش گرامي باد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/ 40208&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A8%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم بصاری اطربی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A8%DB%8C"/>
				<updated>2019-07-16T18:21:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شه ی د ابراه ی م بصار ی اطرب ی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تار ی خ تولد :1343/12/16&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تار ی خ شهادت : 1365/05/08&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :مازندران - بابل – معتمد ی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
[[شهید ابراهیم بصاری]] درسال [[1343]] در شهرستان [[بابل]] دیده به جهان گشود دوران ابتدا یی را با موفقیت در بابل به پایان رساند و وارد راهنما یی شد و دوره سه سال راهنمایی را با موفقیت پشت سر گذاشت با شروع ندای [[انقلاب]] به رهبری [[امام خمینی]] به [[بسیج]] وارد شد و به مبارزه با [[منافقین]] و ضد استکبار پرداخت فردی به تمام معنی مسلمان بود که رفتار و کردار او خود گواه این امر می باشد. بعد از اتمام دوره راهنما یی به دبیررستان رفت تا سال سوم راهنمایی را با موفقیت به پایان به دبیرستان رفت و تا سال دوم و دبیرستان را خواند به خاطر عشق و علاقه زیاد به [[جبهه]] دست از تحصیل کشید خودش را برای خدمت [[سربازی]] معرفی کرد و بعد از طی آموزش نظامی به [[پادگان حمید]] رفت ودرحین ماموریت در پادگان حمید سال [[1365]] به [[شهادت]] رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/38117&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B2</id>
		<title>شهیدابراهیم خباز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B2"/>
				<updated>2019-07-16T18:19:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
شهید : ابراهیم خباز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند : مسلم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عضو : بسیج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۴/۸/۱۳۴۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : خرامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۶/۶/۱۳۶۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : جبهه زبیدات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیّات : ——&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل دفن : گلزار شهدای امامزاده اسحاق (ع) – خرامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید ابراهیم خباز]] در خانه ای محقر و مستضعف به دنیا آمد . در تمام دوران کودکی و مقاطع تحصیلی که تا سال دوم دبیرستان ادامه داشت ، در خرامه زندگی می کرد و در حین تحصیل در ایام فارغ از درس و فصل تعطیلی به کارگری و دامداری می پرداخت . در سال دوم دبیرستان بود که برای اولین بار راهی [[جبهه]] شد و در تاریخ ۳۰/۱۱/۱۳۶۱ در جبهه جنوب با ترکش [[خمپاره]] مجروح شد و مدتی در بیمارستان در [[اصفهان]] بستری بود . پس از مدتی که نسبتا بهبود یافت برای دیدن خانواده به خرامه آمد و پس از چند روز سریعاً به جبهه بازگشت . این بار وعده ای داشت که نمی توانست بماند با آنکه مجروح بود . بلی وعده ای داشت . وعده ی وصال با معشوق . آری برای بار دوم عازم جبهه شد و سرانجام در تاریخ [[۵/۶/۱۳۶۲]] ساعت ۵/۹ شب در جبهه زبیدات به وصال معشوق رسید .&lt;br /&gt;
ابراهیم جوانمردی بزرگ ، مهربان ، با صداقت و متواضع بود و خانواده و دوستانی که با ایشان در تماس بودند صفا و صمیمیت و شادابی ایشان در برخوردهایش را هرگز فراموش نخواهند کرد . ایشان انسانی معتقد و بسیار فعال در مراسم مذهبی بود و در تنهایی به راز و نیاز با خدا می پرداخت .&lt;br /&gt;
ایشان خانواده را به دوری از انحراف و نیکی به مردم و راه سالم و صداقت سفارش می کردند ، به جبهه و جنگ علاقه زیادی داشتند و می گفتند : این ماموریتی از جانب خداوند است و خداوند این سعادت را نصیب من کرده است و من قدم در آن راه گذاشتم . در آخرین اعزامشان خوشحال تر از دفعه قبل به جبهه رفتند و این شوق وصالی بود که ایشان را به وجد آورده بود و او سر انجام به وسیله ترکش که به گردن وی اصابت کرده بود به شهادت    رسید .&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
. . . به نام او ، به نام خدایی که از اوییم ، برای اوییم ، هستیم برای اوست ، رفتنم برای اوست و بازگشتم به سوی اوست . . . بار دیگر طاق نصرت حقوق بشر را با استخوان های شکسته و اندام آذین بستند ، آنگاه سقف شب را شکافتند بر این امید که نور را در زیر آوارهای سنگین سیاهی و ظلمت بشکنند ، اما ستاره های آسمان سرخ [[شهادت]] ، شهاب وار جوشن شب را دریدند و تا فتح کامل دروازه های صبح رکاب زدند و به لقاءاله پیوستند و همچنان در سراشیبی و فراز تاریخ زندگی ملل مختلف به لقاءاله می پیوندند . این چنین توطئه های جهان خواران بین المللی برای نابودی ، امید و جرقه ای که در این آسمان سیاه زندگی مستضعفان در رنج نگه داشته شده پیدا شده است آغاز می شود ، اما دیری نمی گذرد که این جرقه فتیله را در عرض چند ماه می پیماید و به انبار باروت خشم انسان های خسته از سلطه بیگانگان می رسد و انفجار آغاز می شود . . . انفجاری که شراره های آتش آن دامان خصم را گرفته می رود تا دودمان پلید بعث و [[بعثیان]] را در هم پیچد . . . مادر عزیز بیدار باش که شهادت من تو را از هدف باز نایستاند . . . زینب وار کوله بار مصیبت را به دوش بکش و رسالت شهیدان را به هر کوی و برزن بانگ بزن و برسان و تو پدرم ثابت قدم و استوار پیش برو و گمان مبر که شهیدان مرده اند که شهید شاهد است و جاودانه ، شاهدی بر ظلم ابرقدرت ها که هر روزه بر مردم محروم سرخپوست [[آمریکایی]] ، سیاه پوستان [[آفریقایی]] ، عرب مستضعف ، مسلمانان در ضعف نگه داشته شده و ستم دیده [[فلسطین]] می رود است و شما خواهرم تو در تمام سختی ها و مشکلات راهگشای من بودی . از تو می خواهم که زینب وار با ناملایمات دست و پنجه نرم کنی و شما ای برادرانم از شما می خواهم که صبر داشته باشید و امیدوارم که همگی بر خط [[اسلام]] و پیرو [[ولایت فقیه]] باسد . در شهادتم گریه نکنید که نشانه سستی و ضعف است که دشمن شاد کن است . شاد باشید که من با عروس زیبای شهادت ازدواج کرده ام و به آرزوی دیرینه خود رسیده ام . امیدوارم که خداوند این قربانی را از ما قبول کند .&lt;br /&gt;
والسلام&lt;br /&gt;
ابراهیم خباز&lt;br /&gt;
۶/۴/۱۳۶۲&lt;br /&gt;
منبع &amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.iranshahid.ir/?cat=5&amp;amp;paged=35 سایت شهدای استان فارس]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم داوود آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-07-09T21:20:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید ابراهیم داودآبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1343/01/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/05/10&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :مرکزی - اراک – داوداباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
شهید والامقام ابراهیم داوود آبادی فرزند عباس، در تاریخ [[1343/01/01]] در روستای داود آباد استان [[مرکزی]] به دنیا آمد. وی مجرد بود و سرانجام، در تاریخ [[1366/05/10]] بر اثر اصابت [[ترکش خمپاره]] [[نیرو های بعثی]] به ناحيه ي سر و شکم به [[شهادت]] رسید. محل دفن شهید در روستای داود آباد استان مرکزی قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/10512پایگاه اطلاع رسانی شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA</id>
		<title>شهیدابراهیم خیردوست</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA"/>
				<updated>2019-07-09T21:17:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید ابراهیم خیردوست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1346/12/20&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/12/13&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :البرز - کرج - امامزاده محمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
[[شهید ابراهیم خیردوست]] در تاریخ [[1346/12/20]] در شهرستان [[كرج]] دیده به جهان گشود و پس از سپری نمودن دوران كودكی در سن 7 سالگی جهت كسب علم و دانش به مدرسه رفت و تا كلاس سوم راهنمایی تحصیل نمود. سپس به كار خطاطی مشغول شد و از این طریق امرار معاش می نمود كه در سال 1364 جهت سپری نمودن خدمت [[سربازی]] پس از گذراندن فنون و آموزش نظامی به [[منطقه غرب]] اعزام گردید. پس از چندین ماه حضور در منطقه، در تاریخ [[1365/12/13]] در عملیات [[كربلای 5]] در منطقه عملیاتی [[حاج عمران]] به درجه رفیع [[شهادت]] نائل گشت. مزار اين شهيد گرامي در [[امامزاده محمد]] شهرستان كرج واقع شده است.&amp;lt;ref&amp;gt; سایت شهدای ارتش&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم خلیلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2019-07-09T21:15:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم خلیلی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Ebrahim-khalili.JPG&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای 20 شهریور|1345/06/20]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 17 اسفند|1363/12/17]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم خلیلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1345/06/20&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1363/12/17&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادری درد کشیده، مادری که غم دوری فرزند بزرگش قلبش را به درد آورده، آهی می‌کشد و می‌گوید: مهردادم، (ابراهیم) عصر روز [[5/7/1354]] مثل همه بچه‌ها با صدای گریه که اعلام ورودش به این دنیای خاکی بود، به دنیا آمد و من را از درد راحت کرد و دیگر خبر نداشتم که چند سال بیشتر این راحتی طول نخواهد کشید، با رفتنش دوباره درد را به من هدیه می‌کند و این بار دردش طولانی تر ولی فقط به این امید، این درد را تحمل می‌کنم که کودکم مهرداد دوباره با دردی کوتاه به دنیای دیگر وارد شده و این بار دنیای او بهشت اوست و فکر می‌کنم او، نه مطمئنم که جای پسرم راحت است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهرداد در 2 سالگی با راه رفتنش مرا بیشتر و بیشتر وابسته می‌کرد و کم کم قد می‌کشید، گاه کلماتی را برعکس و تُک زبانی می‌گفت، او 4 ساله بود که سرخک گرفت و در آن موقع، دکتران مرا از زنده ماندنش ناامید کردند، خدا ‌خواست که او را از من نگیرد و او را دوباره به من برگرداند. مهرداد 7 ساله شد و پا به مدرسه گذاشت، او کیف مدرسه‌اش را برمی‌داشت و قدم زنان به مدرسه می‌رفت معلم ها مهرداد را بسیار دوست می‌داشتند به خصوص این که توک زبانی و بامزه صحبت می‌کرد. او روز به روز بزرگتر می‌شد و قد می‌کشید و سال به سال از اول به دوم و از دوم به سوم روز به روز پیشرفت می‌کرد و به پنجم رسید، درسش خوب بود با بودن او و دو پسر دیگرم که هنوز بچه بودند حس می‌کردم مهرداد بزرگ می‌شود و تکیه گاهی برای من و پدر و برادرانش می‌شود، من برایش زن می‌گیرم و دامادیش را می‌بینم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از پنجم تا دوم راهنمایی هم ادامه داد، در تحصیلش افت کرد، و بعد از آن دیگر ترک تحصیل نمود و گام در پرچم دوزی گذاشت، کار او بیشتر دوخت پرچم های [[انقلابی]] بود و این کارش مصادف شد با انقلاب، بعد از این کار، به کمک پدرش در تریکو بافی و تولیدی پرداخت. مهرداد پسری پر جنب و جوش و مهربان بود تا این که سال 1363 رسید و او برای [[سربازی]] داوطلبانه رفته و دفترچه خدمت را گرفت، دوره‌‌ی سه ماه آموزشی را در [[سلطنت آباد]] [[تهران]]، کنار خودم گذراند و بعد به پیرانشهر اعزام شد، وقتی به آنجا اعزام شد همیشه می‌گفت: مادر، من خودم رفتم و ساندویج شده برمی‌گردم و همیشه بااین حرفش سر به سر من می‌گذاشت، شبی که می‌خواست اعزام شود پدربزرگش به خواب من آمد و گفت که سیبی را در پیش تو به امانت می‌گذارم و دوباره برمی‌گردم و آن را می برم. فردای آن روز مهرداد اعزام گردید و چندین بار برای مرخصی آمد و رفت ولی دفعه آخر که برای [[22 بهمن]] آمده بود وقتی که یک روز به رفتنش، من خواستم برایش جوراب و دستکش بخرم او به من گفت: مادر، اگر می‌خواهی جوراب و دستکش بخری چند جفت بخر زیرا در آنجا بچه‌هایی هستند که توانایی خرید ندارند و هوا بسیار سرد است، من هم چیزهایی که لازم داشت برایش خریدم و ساکش را بستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این دفعه که مرخصی آمد، با تمام دوستانش عكس یادگاری گرفته، با آنها خداحافظی  کرده بود و به دوستانش گفته بود که این بار یک ساندویج پیچیده شده برمی گردم، در روز آخر، موقع رفتن، من را صدا کرد و گفت: که به آشپزخانه بروم، او گفت: مادر شیرت را حلالم کن تا بروم و من هم به او گفتم: نه این طوری قبول نیست و گفت: سرت را بالا بگیر و شیرت را حلالم کن، من هم این کار را انجام دادم و با او خداحافظی کردم، شب قبل از رفتنش پدر بزرگش دوباره به خوابم آمد و سیبی را که به من امانت داده بود، گرفت. مهرداد موقع رفتنش طور دیگری بود و به صورت خاصی خداحافظی کرد،  رفت و از میانه‌های کوچه دوباره به خانه برگشت و گفت: با خواهرم خداحافظی نکردم و با آخرین نفر باقیمانده نیز خداحافظی کرد و رفت. موقع رفتن یکی از همسایه‌ها او را دیده بود و می‌گفت: مهرداد موقع رفتن دیوارهای خانه را بو می‌کرد، آنها می‌گفتند که مهرداد مظلومانه رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس در تاریخ، [[17/12/ 1363]]، در ساعت 15:15 با بمب‌باران رژیم [[عراق]]، به [[شهادت]] رسید و پدر و مادر را با خاطرات خوب تنها گذاشت و به لقاء الله پیوست. این فقط خلاصه‌ای از زندگی مهرداد، جوان 18 ساله ی مظلوم و بی گناه، عزیز و مهربانم بود؛ ولی من هنوز او را در کنارم حس می‌کنم و مطمئنم که او مرا تنها نگذاشته و در زندگی ما اثر می‌گذارد و به ما کمک می‌کند، مهرداد همیشه در گفتارش ذکر می‌کرد که یک نفر می‌تواند فدای همه شود ولی همه نمی‌توانند فدای یک نفر شوند، تکه کلام او همیشه همین بود و من را که مادرش بودم، همیشه نصیحت می نمود و گذشت را پیشه می کرد، مهرداد جوانی با ایمان و با خدا و راستگو بود و جانش را فدای این مملکت و این آب و خاک کرد، در زندگی توقعی از کسی نداشت و هر کاری را فقط برای رضای خدا انجام می‌داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در زندگی رنج های بسیاری کشیده‌ام و او به من می‌گفت: اگر خداوند عمری برایم باقی بگذارد و از دست گلوله‌های آتش دشمن نجات پیدا کنم و زنده ماندم یک اتاق اجاره می‌کنم و تو را با خود به آنجا می‌برم، اما او رفت و تمام آرزوهایش را با خود به زیر خاک برد و من را با آرزوهایش تنها گذاشت.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/سایت شهدای ارتش] &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهیدابراهیم حاجی پور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2019-06-29T07:41:31Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم حاجی پور&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_ابراهیم_حاجی_پور.jpg&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = مشهد، [[1339/12/01]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  =  [[1359/10/17]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = نامشخص&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
نام : 	ابراهیم‌ 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : 	مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	حاجی‌پور &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 	1339/12/01	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1359/10/17&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : عیسی‌ &lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : 	آزاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : خواجه‌ربیع‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
•	ابراهیم ابتدا در روزنامه فروشی کار می کرد اعلامیه های [[امام (ره )]] به همراه روزنامه را به مردم می داد و آنها را به پیروی از امام عزیزمان دعوت می کرد .خیلی به امام علاقه داشت بعد از روزنامه فروشی به شرکت الیاف رفت و استخدام شد و بعد از آن گفت: می خواهم به جبهه بروم من خیلی اصرار کردم تا نرود .او گفت: پدر جان من اگر نروم و دیگران به بهانه های مختلف نروند پس دشمن می آید و خانه مان را می گیرد .چه کسی باید جواب آنها را بدهد و از کشور وعزیزمان دفاع کند .پسرم حرفهایش خیلی قانع کننده بود او می گفت: مسأله دین و عزت و شرافت است مسأله اطاعت از فرمان عزیزمان است امام است .&lt;br /&gt;
•	شب قبل از [[شهادت]] ابراهیم خواب دیدم روزنامه ای خریدم و شروع به خواندن روزنامه کردم و ناگهان دیدم بالای روزنامه با خط درشت نوشته شده که ابراهیم به شهادت رسیده است بعد از این روزنامه را به مادرم نشان دادم و گفتم : مادر نگاه کن در این روزنامه نوشته شده است که ابراهیم به شهادت رسیده است .مادرم گفت: نه این حرف دروغ است .ابراهیم من زنده است .من هرچه به مادرم گفتم : مادرم باور نمی کرد بعد وقتی از خواب بیدار شدم موضوع خوابم را به مادرم گفتم : مادرم گفت: ابراهیم شهید می شود ما بین همین صحبتهای مادر در مورد خواب بود که زنگ خانه ما را زدند من رفتم در را باز کردم دیدم دو تا [[سرباز]] آمدند و به من گفتند که ابراهیم حاجی پور برادر شماست ؟گفتم : بلی از او خبری دارید ؟ آنها گفتند : برادر شما شهید شده است .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6428منبع سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AD%D9%82%DA%AF%D9%88</id>
		<title>شهیدابراهیم حقگو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AD%D9%82%DA%AF%D9%88"/>
				<updated>2019-06-29T07:40:09Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم حقگو&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_ابراهیم_حقگو.jpg&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = [[1339/01/01]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[1360/11/25]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = نامشخص&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم حقگو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1339/01/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/11/25&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید ابراهیم حقگو]] در تاريخ [[1339/01/01]] در شهر [[ساوه]] متولد شد. پدرش قربانعلی و مادرش حوريه نام داشت. وی تا مقطع ديپلم تجربی تحصيل کرد. اين شهيد با عضويت در [[ارتش]] به جبهه اعزام شد و در تاريخ [[1360/11/25]] بر اثر درگيری با دشمن در منطقه عملياتی [[شوش]] توسط دشمن [[بعثی]] به [[شهادت]] رسيد. مزار اين شهيد سرافراز در [[بهشت زهرا]] واقع مي باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ابراهیم_حقگو}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم حسینی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-06-29T07:35:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم حسینی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_ابراهیم_حسینی.jpg&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = گرگان، [[1347/04/24]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = جزیره مجنون، [[1366/04/29]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[جزیره مجنون]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
ابراهیم حسینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند : علی اکبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متولد : 1347/04/24 در گرگان - علی آباد کتول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان: سپاه شاهرود-تیپ12-یگان دریایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدت حضور : 10ماه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سرباز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع شغل : بناء&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/04/29&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : [[جزیره مجنون]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات : تک جزیره مجنون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل دفن : شاهرود روستای زرگر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
 بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
 ابراهیم حسینی، فرزند حاجی علی اکبر شماره شناسنامه، 382 ، تولد 1347 « ولا تحسبنّ الّذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون » « آنها که در راه خدا به [[شهادت]] می رسند و از جان و مال خود می گذرند ، تا [[اسلام]] عزیز زنده بماند مرده مپندارید که آنها زنده اند و در نزد پروردگارشان روزی میخورند». با درود خالصانه به پیشگاه مقدس و باعظمت آخرین ذخیرة الهی برای نجات عالم و دادگستر و مصلح کل جهان [[حضرت بقیۀ الله الاعظم (عج)]] و نایب برحقش امید مستضعفان جهان، او که در این دنیای کفر و الحاد پرچم اسلام عزیز را برافراشت و اسلام راستین را به ما معرفی کرد و برای اجرای احکام خدا به پا خاست، [[خمینی]] بزرگ و با درود بر [[شهدای]] جبهۀ حق و با سلام بر خانوادة شهدا و اسرا و مفقودین و معلولین. خدا را سپاس می گویم که در زمانی و در جامعه ای زندگی می کنم که نمونه ای از حکومت عدل الهی [[پیامبر (ص)]] و [[علی (ع)]] در آن حکمفرماست و خدا را شکر می کنم  که به من توفیق داد در این مدت از خدمتگزاران این حکومت اسلامی باشم و در راهاعتلای کلمۀ « لا اله الا الله » از همه چیز بگذرم و برای رضایت خدا فقط، رو به سوی جبهۀ  نور علیه ظلمت، جبهۀ حق علیه باطل بیایم و با دیگر برادران زمینه ساز حکومت جهانی حضرت مهدی (عج) باشم. خدایا شکرت را می گویم که در این مدت همیشه با عشق و محبت به خمینی زیستم و همیشه گوش به فرمان او بودم. پیام من به شما برادران وخواهران عزیزم این است : الان که تنها حکومت اسلامی در ایران تشکیل شده است، به رهبری امام بزرگوارمان خمینی بت شکن، همیشه پشتیبان و مدافع او باشید . در حفظ نظام [[جمهوری اسلامی]] بکوشید، که کوچکترین سستی در حفظ نظام جمهوری باعث مسئولیت بزرگ در پیشگاه خداوند است؛ و مورد بازخواست همۀ اولیاءالله و ضامن خون شهدا خواهید بود . آنهایی که برای تشکیل و حفظ این نظام از زندگی و زن و فرزند گذشتند ، تا این نظام بحمدالله محکم و استوار پابرجا بماند . و از شما می خواهم که دائم در فکر جبهه باشید که به فرمودة امام عزیز « هر کس قدرت دارد سلاح  بردارد، باید به جبهه برود و هر کس نمی تواند، باید پشت جبهه کمک کند » با زبان و مال و به هر شکلی که بتواند ، نگذارد که در پشت جبهه منافقین ، این از خدا بی خبران ، در دل مردم وسوسه کنند و خدای ناکرده مردم را دل سرد کرده ، نسبت به جنگ با نظام مقدس جمهوری اسلامی، که آنها یعنی منافقین، تنها هدفشان اجرای دستورات ابرجنایتکاران شرق و غرب است. از مسئولین و آنها که در ادارات کارهای مردم را به عهده دارند ، می خواهم که قدر این مردم را بدانند و با اذیت کردن آنها، آمریکا و شوروی را خوشحال و شهدا را ناراحت نکنند. و از خواهرانم می خواهم که همیشه حفظ حجاب را بکنند که این دستور اسلام است و باعث خواری و ذلت ابرقدرت ها و منافقین داخلی [ می شود ] که می خواهند با بی حجابی مملکت را به فساد بکشند . ای خواهران، بدانید که شهدا ناظر اعمال شمایند؛ آنها برای اسلام جان دادند . مبادا شما با کارهایتان باعث پایمال شدن خون شهدا شوید که در قیامت باید جوابگو باشید . در پایان از همه می خواهم که در هر کاری خدا را در نظر داشته باشید و برای خدا کار کنید و به [[نماز]]هایتان بیشتر اهمیت بدهید . برای آخرت کار کنید که دنیا محل گذری بیش نیست. در پایان از پدر و مادرم می خواهم الان که خداوند شهادت را نصیبم کرده است، ناراحت نباشید بلکه خوشحال باشید که در قیامت روسفید هستید . و از شما می خواهم اگر خطا و اشتباهی از من سر زده و باعث اذیت شما بوده، مرا حلال کنید و ببخشید . همچنین از برادران و خواهرانم نیز می خواهم که : مرا حلال کنید . و شما ای پدر و مادر و برادر و خواهر عزیزم، همیشه پشتیبان و گوش به فرمان امام باشید که فرمان امام فرمان خداست و اطاعت از امام باعث سعادت دنیا و آخرت است. خدایا خدایا، تا انقلاب مهدی، حتی کنار مهدی، خمینی را نگه دار.&lt;br /&gt;
 به امید پیروزی لشگریان اسلام و باز شدن راه کربلا و نابودی [[صدام]] و ضدانقلاب.&lt;br /&gt;
 ابراهیم حسینی&amp;lt;ref&amp;gt; [http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/2092منبع سايت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهيد استان سمنان]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: ابراهیم_حسینی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان گلستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان علی آباد کتول]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهیدابراهیم حاجی پور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2019-06-29T07:29:52Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم حاجی پور&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_ابراهیم_حاجی_پور.jpg&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = مشهد، [[1339/12/01]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  =  [[1359/10/17]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = نامشخص&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
نام : 	ابراهیم‌ 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : 	مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	حاجی‌پور &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 	[[1339/12/01]]	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : [[1359/10/17]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : عیسی‌ &lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : 	آزاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : خواجه‌ربیع‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
•	ابراهیم ابتدا در روزنامه فروشی کار می کرد اعلامیه های [[امام (ره )]] به همراه روزنامه را به مردم می داد و آنها را به پیروی از امام عزیزمان دعوت می کرد .خیلی به امام علاقه داشت بعد از روزنامه فروشی به شرکت الیاف رفت و استخدام شد و بعد از آن گفت: می خواهم به جبهه بروم من خیلی اصرار کردم تا نرود .او گفت: پدر جان من اگر نروم و دیگران به بهانه های مختلف نروند پس دشمن می آید و خانه مان را می گیرد .چه کسی باید جواب آنها را بدهد و از کشور وعزیزمان دفاع کند .پسرم حرفهایش خیلی قانع کننده بود او می گفت: مسأله دین و عزت و شرافت است مسأله اطاعت از فرمان عزیزمان است امام است .&lt;br /&gt;
•	شب قبل از [[شهادت]] ابراهیم خواب دیدم روزنامه ای خریدم و شروع به خواندن روزنامه کردم و ناگهان دیدم بالای روزنامه با خط درشت نوشته شده که ابراهیم به شهادت رسیده است بعد از این روزنامه را به مادرم نشان دادم و گفتم : مادر نگاه کن در این روزنامه نوشته شده است که ابراهیم به شهادت رسیده است .مادرم گفت: نه این حرف دروغ است .ابراهیم من زنده است .من هرچه به مادرم گفتم : مادرم باور نمی کرد بعد وقتی از خواب بیدار شدم موضوع خوابم را به مادرم گفتم : مادرم گفت: ابراهیم شهید می شود ما بین همین صحبتهای مادر در مورد خواب بود که زنگ خانه ما را زدند من رفتم در را باز کردم دیدم دو تا [[سرباز]] آمدند و به من گفتند که ابراهیم حاجی پور برادر شماست ؟گفتم : بلی از او خبری دارید ؟ آنها گفتند : برادر شما شهید شده است .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6428منبع سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AC%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%DB%8C%DA%AF</id>
		<title>شهیدابراهیم جمشید بیگ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AC%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%DB%8C%DA%AF"/>
				<updated>2019-06-28T19:59:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
نام : جمشید بیک / ابراهیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : مرتضی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : [[۱۳۴۹-۲-۳۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : [[۱۳۶۵-۶-۱۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : اسکله الامیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرستان : اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تحصیل : حوزه علمیه اصفهان - مدرسه ذوالفقار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : گلستان شهدای اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه [[شهید ابراهیم جمشید بیک]] &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با درود وسلام بر یگانه منجی عالم بشریت وامکان وبا سلام بر نایب برحقش این پیرجماران وبا درود وسلام بر تمام [[رزمندگان اسلام ]] از صدر [[اسلام]] وتاکنون وبا پیروزی هر چه سریعتر رزمندگان وبا بازشدن راه [[کربلا]]  وصیت نامه خود را شروع می کنم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول از هرچیزی از شما مردم دلاور وشهید پرور [[اصفهان]]  می خواهم که جنگ را در هر کجا که هستید فراموش نکنید که دیگر [[صدام]] واربابانش رفتنی هستندوهمانطور که اماممان گفت امسال سال پیروزی است باری پدر گرامی ومادر مهربانم می خواهم که با نبودن من و[[شهادت]] من که انشاء اله خداوند قبول کند ناراحت این نباشید که من بیش شما نیستم فقط از خداوند بخواهید که صبر به تمام خانواده های شهدا بدهد وبعد هم به خودتان تا بتوانید در راه اسلام کوشش کنید وپدرومادرم طبق دستور امام بزرگوار مان که فرمود بر هر که می تواند اسلحه بدست بگیرد واجب است به جبهه برود ومن هم خودم واجب دانستم که به جبهه بیایم وبرای یاری اسلام با تمام وجودم خدمت نمایم وخداوند هم به این توفیق را داد که به جبهه بیایم ومن هم از خداوند می خواهم که در جبهه حق علیه باطل بتوانم با روحیه قوی با دشمنان اسلام بجنگم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرومادر عزیز در خاتمه وصیتم از شما حلالیت می طلبم وهرکس که وصیت نامه من را می خواند از او هم طلب حلالیت می طلبم ودر پایان از شما می خواهم که دعای خیرتان را برای امام امت ورزمندگان همیشه پیروز اسلام وشعار همیشگی خدایا خدایا تا [[انقلاب مهدی]] [[خمینی]] را نگهدار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
والسلام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت شهدای خین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/64&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AC%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%DB%8C%DA%AF</id>
		<title>شهیدابراهیم جمشید بیگ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AC%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%DB%8C%DA%AF"/>
				<updated>2019-06-28T19:57:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
نام : جمشید بیک / ابراهیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : مرتضی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : [[۱۳۴۹-۲-۳۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : [[۱۳۶۵-۶-۱۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : اسکله الامیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرستان : اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تحصیل : حوزه علمیه اصفهان - مدرسه ذوالفقار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : گلستان شهدای اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه [[شهید ابراهیم جمشید بیک]] &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با درود وسلام بر یگانه منجی عالم بشریت وامکان وبا سلام بر نایب برحقش این پیرجماران وبا درود وسلام بر تمام [[رزمندگان اسلام ]] از صدر [[اسلام]] وتاکنون وبا پیروزی هر چه سریعتر رزمندگان وبا بازشدن راه [[کربلا]]  وصیت نامه خود را شروع می کنم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول از هرچیزی از شما مردم دلاور وشهید پرور [[اصفهان]]  می خواهم که جنگ را در هر کجا که هستید فراموش نکنید که دیگر [[صدام]] واربابانش رفتنی هستندوهمانطور که اماممان گفت امسال سال پیروزی است باری پدر گرامی ومادر مهربانم می خواهم که با نبودن من و[[شهادت]] من که انشاء اله خداوند قبول کند ناراحت این نباشید که من بیش شما نیستم فقط از خداوند بخواهید که صبر به تمام خانواده های شهدا بدهد وبعد هم به خودتان تا بتوانید در راه اسلام کوشش کنید وپدرومادرم طبق دستور امام بزرگوار مان که فرمود بر هر که می تواند اسلحه بدست بگیرد واجب است به جبهه برود ومن هم خودم واجب دانستم که به جبهه بیایم وبرای یاری اسلام با تمام وجودم خدمت نمایم وخداوند هم به این توفیق را داد که به جبهه بیایم ومن هم از خداوند می خواهم که در جبهه حق علیه باطل بتوانم با روحیه قوی با دشمنان اسلام بجنگم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 پدرومادر عزیز در خاتمه وصیتم از شما حلالیت می طلبم وهرکس که وصیت نامه من را می خواند از او هم طلب حلالیت می طلبم ودر پایان از شما می خواهم که دعای خیرتان را برای امام امت ورزمندگان همیشه پیروز اسلام وشعار همیشگی خدایا خدایا تا [[انقلاب مهدی]] [[خمینی]] را نگهدار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
والسلام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت شهدای خین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/64&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C_%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D9%84%D9%88</id>
		<title>شهیدابراهیم حاجی بیگلو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C_%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D9%84%D9%88"/>
				<updated>2019-06-28T19:56:29Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم حاجی بیگلو&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_ابراهیم_حاجی_بیگلو.jpg&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = نیشابور، [[1334/11/20]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[1360/11/18]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = نامشخص &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : ابراهیم‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	حاجی‌بیگلو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : حسن‌ 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : [[نیشابور]]&lt;br /&gt;
 	&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1334/11/20&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/11/18	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
 	&lt;br /&gt;
شغل : 		&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی : &lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : [[بهشت‌ فضل‌]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
•	برای آموزش به [[مشهد]] رفته بود. بعد از مدتی من هم به مشهد رفته و به پادگان مراجعه کردم از طریق بلندگو ایشان را صدا زدند وقتی به درب پادگان آمد به او گفتم من می خواهم به [[نیشابور]] بروم با من نمی آیی ؟ گفت مرخصی نمی دهند ولی قرار است قرعه کشی کنند اگر اسمم در آمد به همراه شما می آیم گفتم من تا انجام قرعه کشی منتظرت می مانم اتفاقا وقتی قرعه کشی کرده بودند اولین نفری که اسمش در آمده بود ایشان بود.&lt;br /&gt;
•	خواب دیدم حاجی بیگلو آمده سر کوچه ایستاده و به خانه نمی آید . گفتم : بیا می خواهیم گوسفند برایت قربانی کنیم گفت: نمی آیم ، گفتم : چرا بدنت خونی است ؟ دستم را بالا بردم که به سرم بزنم . دست مرا گرفت گفت : تو باید صبور باشی . گفتم : فکر نکنی چون زخمی هستی تو را نمی خواهم . دستش را گرفتم که به خانه ببرم بیدار شدم . روز بعد به بنیاد شهید رفتم . گفتم : ایشان شهید شده است . گفتند: چه کسی به شما گفته ؟ من گفتم خواب دیده ام یک ساعت قبل از صبح شهید شده . گفتند: نه، دروغ است ، گفتم: من خواب دیدم با اینکه جنازه را روز یکشنبه آوردند.&lt;br /&gt;
•	می گفت : ما در سنگر ها هستیم . چند فشنگ و ترکش [[خمپاره]] آورده بود . از خاطراتش تعریف می کرد و چه کار می کند می گفت: روی کوه بودیم و شهداء را با قاطر به پایین می آوردیم . و با قاطر برای ما نان و غذا می آوردند وبعضی موقعها سه یا چهار روز غذا نمی آوردند و ما نانهای اضافه ای را قبلاً برای حیوانات می ریختیم جمع می کردیم و می خوردیم . چون خیلی از جبهه تعریف می کرد باعث شد که برادرانش هم به جبهه بروند.&amp;lt;ref&amp;gt; [http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6425منبع سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهیدابراهیم جعفری زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2019-06-28T19:55:29Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید ابراهیم جعفری زاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1344/03/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/12/30&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : فارس - کازرون – سیدمحمدنوربخش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد ابراهيم جعفري زاده در تاریخ [[1344/03/01]] در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد و در سن شش سالگی شروع به تحصیل کرد؛ در سن 13 سالگی مادرش را از دست داد و در معدن گچ مشغول كار شد . در سال 1359 پدرش در اثر ریزش معدن خانه نشین شد؛ تا این که به [[سربازی]] رفت و آموزشی را در [[کرمان]] گذراند و به منطقه جنگی اعزام شد و در عملیات های زیادی پیشتاز بود . هر موقعی به مرخصی می آمد برای معاش خانواده به کار مشغول می شد و می گفت : سربازی که تمام شود سختی ها هم ان شاء الله تمام می شود و در تاريخ [[1366/12/30]] در معیت [[گردان 113 پیاده مکانیزه]] به [[شهادت]] رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش شاد و يادش گرامي باد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/6924&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C_%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D9%84%D9%88</id>
		<title>شهیدابراهیم حاجی بیگلو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C_%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D9%84%D9%88"/>
				<updated>2019-06-28T19:52:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم حاجی بیگلو&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_ابراهیم_حاجی_بیگلو.jpg&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = نیشابور، [[1334/11/20]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[1360/11/18]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = نامشخص &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : ابراهیم‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	حاجی‌بیگلو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : حسن‌ 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : [[نیشابور]]&lt;br /&gt;
 	&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 	1334/11/20&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/11/18	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
 	&lt;br /&gt;
شغل : 		&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی : &lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : [[بهشت‌ فضل‌]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
•	برای آموزش به [[مشهد]] رفته بود. بعد از مدتی من هم به مشهد رفته و به پادگان مراجعه کردم از طریق بلندگو ایشان را صدا زدند وقتی به درب پادگان آمد به او گفتم من می خواهم به [[نیشابور]] بروم با من نمی آیی ؟ گفت مرخصی نمی دهند ولی قرار است قرعه کشی کنند اگر اسمم در آمد به همراه شما می آیم گفتم من تا انجام قرعه کشی منتظرت می مانم اتفاقا وقتی قرعه کشی کرده بودند اولین نفری که اسمش در آمده بود ایشان بود.&lt;br /&gt;
•	خواب دیدم حاجی بیگلو آمده سر کوچه ایستاده و به خانه نمی آید . گفتم : بیا می خواهیم گوسفند برایت قربانی کنیم گفت: نمی آیم ، گفتم : چرا بدنت خونی است ؟ دستم را بالا بردم که به سرم بزنم . دست مرا گرفت گفت : تو باید صبور باشی . گفتم : فکر نکنی چون زخمی هستی تو را نمی خواهم . دستش را گرفتم که به خانه ببرم بیدار شدم . روز بعد به بنیاد شهید رفتم . گفتم : ایشان شهید شده است . گفتند: چه کسی به شما گفته ؟ من گفتم خواب دیده ام یک ساعت قبل از صبح شهید شده . گفتند: نه، دروغ است ، گفتم: من خواب دیدم با اینکه جنازه را روز یکشنبه آوردند.&lt;br /&gt;
•	می گفت : ما در سنگر ها هستیم . چند فشنگ و ترکش [[خمپاره]] آورده بود . از خاطراتش تعریف می کرد و چه کار می کند می گفت: روی کوه بودیم و شهداء را با قاطر به پایین می آوردیم . و با قاطر برای ما نان و غذا می آوردند وبعضی موقعها سه یا چهار روز غذا نمی آوردند و ما نانهای اضافه ای را قبلاً برای حیوانات می ریختیم جمع می کردیم و می خوردیم . چون خیلی از جبهه تعریف می کرد باعث شد که برادرانش هم به جبهه بروند.&amp;lt;ref&amp;gt; [http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6425منبع سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C_%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم جعفری سنجانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C_%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-06-28T19:47:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید ابراهیم جعفری سنجانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1341/09/28&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/07/09&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید ابراهیم جعفری سنجانی]] در تاريخ [[1341/09/28]] در [[تهران]] محله نظام آباد، در خانواده‌ای حق پرست و مذهبی چشم به جهان گشود . فرزند چهارم خانواده بود؛ در مدارسی چون [[شیخ بهایی]] تحصیلات را گذراند تا مدرك سیكل را گرفت؛ او در زمان [[انقلاب]] در تظاهرات شركت می‌كرد و گاهی در خانه به ساخت ابزار جنگی چون [[ككتول ملوتوف]] می‌پرداخت؛ پس از پیروزی انقلاب نیز از جمله كسانی بود كه به انقلاب و [[امام خمینی]] اهمیت فراوان می‌داد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از شروع [[جنگ تحمیلی]] او كه به سن قانونی خدمت [[سربازی]] رسیده بود به جبهه رفت و خدمت سربازی را شروع كرد . حدود 2 سال از سربازی و فعالیتش در جبهه می‌گذشت و خانواده‌اش خوشحال‌ از این كه تا چند روز دیگر خدمت پسرشان تمام می‌شود و به خانه بازمی‌گردد كه در تاریخ [[1362/10/08]] در [[سومار]] هنگام برپایی عملیات [[مسلم بن عقیل]] به علت انفجار به شدت مجروح و به درجه رفیع [[شهادت]] نائل گشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او جواني مومن، اهل [[نماز]] و [[روزه]]، مهربان و دلسوز، فداكار و بخشنده، ياريگر نيازمندان و فردي شجاع بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/6929&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AC%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%DB%8C%DA%AF</id>
		<title>شهیدابراهیم جمشید بیگ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AC%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%DB%8C%DA%AF"/>
				<updated>2019-06-28T19:47:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : جمشید بیک / ابراهیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : مرتضی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : [[۱۳۴۹-۲-۳۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : [[۱۳۶۵-۶-۱۰]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : اسکله الامیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرستان : اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تحصیل : حوزه علمیه اصفهان - مدرسه ذوالفقار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : گلستان شهدای اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه [[شهید ابراهیم جمشید بیک]] &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با درود وسلام بر یگانه منجی عالم بشریت وامکان وبا سلام بر نایب برحقش این پیرجماران وبا درود وسلام بر تمام [[رزمندگان اسلام ]] از صدر [[اسلام]] وتاکنون وبا پیروزی هر چه سریعتر رزمندگان وبا بازشدن راه [[کربلا]]  وصیت نامه خود را شروع می کنم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول از هرچیزی از شما مردم دلاور وشهید پرور [[اصفهان]]  می خواهم که جنگ را در هر کجا که هستید فراموش نکنید که دیگر [[صدام]] واربابانش رفتنی هستندوهمانطور که اماممان گفت امسال سال پیروزی است باری پدر گرامی ومادر مهربانم می خواهم که با نبودن من و[[شهادت]] من که انشاء اله خداوند قبول کند ناراحت این نباشید که من بیش شما نیستم فقط از خداوند بخواهید که صبر به تمام خانواده های شهدا بدهد وبعد هم به خودتان تا بتوانید در راه اسلام کوشش کنید وپدرومادرم طبق دستور امام بزرگوار مان که فرمود بر هر که می تواند اسلحه بدست بگیرد واجب است به جبهه برود ومن هم خودم واجب دانستم که به جبهه بیایم وبرای یاری اسلام با تمام وجودم خدمت نمایم وخداوند هم به این توفیق را داد که به جبهه بیایم ومن هم از خداوند می خواهم که در جبهه حق علیه باطل بتوانم با روحیه قوی با دشمنان اسلام بجنگم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 پدرومادر عزیز در خاتمه وصیتم از شما حلالیت می طلبم وهرکس که وصیت نامه من را می خواند از او هم طلب حلالیت می طلبم ودر پایان از شما می خواهم که دعای خیرتان را برای امام امت ورزمندگان همیشه پیروز اسلام وشعار همیشگی خدایا خدایا تا [[انقلاب مهدی]] [[خمینی]] را نگهدار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
والسلام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت شهدای خین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/64&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم جعفری شهنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-06-28T19:44:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم جعفری شهنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_ابراهیم_جعفری_شهنی.jpg&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = [[1348/01/01]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[1369/05/28]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = نامشخص&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1.     شهید ابراهیم جعفری شهنی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 01/01/1348&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت 28/05/1369&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگا ه : خوزستان – مسجد سلیمان – سرشوادون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId6&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید گرامی [[ابراهیم جعفری شهنی]] در تاریخ [[01/01/1348]] در میان کوه بختیاری از توابع شهرستان مسجد سلیمان دیده به جهان گشود و مقطع ابتدایی را در محل تولد خود گذراند و برای ادامه تحصیل چون در منطقه خود به دلیل عشایر بودن در مقاطع بالاتر با مشکل رو به ور شد.تصمیم گرفت به شهر نزد برادرش بیاید اما حضورش در شهر مصادف شد با شروع [[جنگ تحمیلی]] که ایشان داوطلبانه عازم جبهه های جنگ شد در تاریخ [[21/04/1369]] در منطقه [[سردشت کردستان]] به درجه رفیع [[شهادت]] نایل آمد .&amp;lt;ref&amp;gt; [http://www.ajashohada.ir/home/mart سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهیدابراهیم جعفری زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2019-06-28T19:39:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید ابراهیم جعفری زاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1344/03/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/12/30&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : فارس - کازرون – سیدمحمدنوربخش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد ابراهيم جعفري زاده در تاریخ [[1344/03/01]] در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد و در سن شش سالگی شروع به تحصیل کرد؛ در سن 13 سالگی مادرش را از دست داد و در معدن گچ مشغول كار شد . در سال 1359 پدرش در اثر ریزش معدن خانه نشین شد؛ تا این که به [[سربازی]] رفت و آموزشی را در [[کرمان]] گذراند و به منطقه جنگی اعزام شد و در عملیات های زیادی پیشتاز بود . هر موقعی به مرخصی می آمد برای معاش خانواده به کار مشغول می شد و می گفت : سربازی که تمام شود سختی ها هم ان شاء الله تمام می شود و در تاريخ 1366/12/30 در معیت [[گردان 113 پیاده مکانیزه]] به [[شهادت]] رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش شاد و يادش گرامي باد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/6924&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم جعفرآبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-06-28T19:37:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید ابراهیم جعفرآبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درجه:تکاور   نام پدر:یدالله  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :۱۳۴۱   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :[[روستای جعفر آباد]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت:۲۳/۷/۵۹  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علت شهادت :مبارزه با [[ارتش بعث عراق]]  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع مأموریت : زرهی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه :==&lt;br /&gt;
برادرم روز دهم[[ ۱۳۴۱]] چشم به جهان گشود او بچه ای آرام بود و درسن شش سالگی به مدرسه رفته و بعد از مدرسه در کار کشاورزی و دامداری به پدرم کمک می کرد او بچه بزرگ خانواده بود و بعد از او ۵ خواهر و یک برادر دیگر بود که همه آنها را دوست داشت درسال [[۱۳۵۸]] خانه ما به شهر آمد و ایشان روزانه کار می کرد و شبانه درسش را ادامه داده و او همیشه نمازش را اول وقت می خواند  و به پدرو مادرم احترام می گذاشت و همه از او راضی بودند و او واقعاً چراغ خانه ما بود تا اینکه یک روز ورقه در دست دارد و به پدرو مادرم می گوید می خواهم به جبهه بروم مادرم خیلی سعی می کند که او را پشیمان کند اما نمی تواند و خلاصه او به خدمت می رود و بعد از مدتی برمی گردد باز مادرم اسرار می کند که به خدمت نرود اما او قبول کرد و بعد از ۳ماه خدمت به هدف خود که [[شهادت]] بود رسید.&lt;br /&gt;
روحش شاد، روانش پاک و یادش گرامی باد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطره و سیره اخلاقی شهید:==&lt;br /&gt;
مادرم می گوید که یک روز مریض شدم و در بیمارستان بستری شدم بعد از عمل ابراهیم آمد و کنارم دراز کشید و چشمهایش پر از اشک شد گفتم پسرم چرا گریه می کنی گفت که مادر خدا نکند که جای شما اینجا باشد من حاضرم درد شما را تحمل کنم و شما سالم باشید مادرم می گوید که چرا پسرم  خدا نکند و ایشان می گویند که شما می توانید خواهرهایم را درست تربیت کنید ولی من پدرم  نمی توانیم مادرم می گوید هیچوقت کاری نکرد که ما از او ناراحت شویم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.shohadayekermanshah.ir/ سایت شهدای کرمانشاه]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D8%AA</id>
		<title>شهیدابراهیم ثابت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D8%AA"/>
				<updated>2019-06-28T19:34:40Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید ابراهیم ثابت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1315/10/23 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/01/31&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : مازندران - تنکابن - شیرعلی اقامیان ناحیه 16&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 1315 در شهرستان شهسوار در خانواده ای مذهبی پا به عرصه حیات نهاد و در دامن پدر و مادری مومن پرورش یافت. [[شهید]] ثابت تحصیلات خود را در شهسوار به پایان رساند با توجه به عشق و علاقه ای که به لباس مقدس [[سربازی]] داشت، در سال 1338 وارد دانشکده [[افسری]] شد و پس از طی دوره مقدماتی به درجه [[ستوان دومی]] نائل گردید. از دوره هایی که وي طی نموده می توان دوره مقدماتی چتربازی، رنجری، مربی پرش چتربازی و دوره عالی را ذکر کرد. او در تاریخ 1363/10/11 به [[لشکر 28 کردستان]] منتقل گردید و به سمت [[فرمانده تیپ 1 لشکر 28]] منصوب شد [[شهید]] ثابت برای پرسنل پدری مهربان، همرزمی شجاع و فرماندهی دلسوز بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی در مقابل ارتش [[بعثی عراق]] چون کوهی استوار ایستاد تا این که در تاریخ [[1365/01/31]] بر اثر [[تیر]] مستقیم مشتی وطن فروش و از خدا بی خبر به درجه رفیع [[شهادت]] نائل گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خاطرات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خاطرات خانم کیهان جوکار (همسر شهید ابراهیم ثابت )&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم ... از همان روزهای اول جنگ به منطقه رفت و تا زمان شهادت(بیش از پنج سال) بی وقفه با دشمن جنگید و فقط گاهی پس از چند ماه، یک هفته به مرخصی می آمد .گاهی به حضور طولانی اش در جبهه معترض می شدم و به او می گفتم:« مگر آنجا نقل و نبات پخش می کنند؟ » که ابراهیم پاسخ می داد :«اگر من که فرمانده ام خلاف کنم، چطور می توانم اشتباهات پرسنلم را به آنان گوشزد کنم ؟ علاوه بر آن، مملکت و دین در خطر است پس باید بروم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دفاع از کشور آنقدر برایش مهم بود که وقتی شرایط سفر به [[مکه]] مکرمه برایش مهیا شد نپذیرفت؛ با اینکه آرزوی زیارت خانه خدا را داشت؛ گفت: اینجا واجب تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم فقط یک همسر نبود، یک دوست و همراه و در یک کلام، تافته ای جدا بافته بود. از خودگذشتگی، تعهد به کار، همسر و فرزند، ادب، وقت شناسی و نظم وانضباط، از او یک معلم اخلاق ساخته بود. اخلاق و ادبش مثال زدنی بود. یادم می آید آنقدر مبادی آداب و ماخوذ به حیا بود که هنگام خداحافظی از پدر و مادرم، عقب عقب از خانه بیرون می رفت و به آنها پشت نمی کرد. عواطف نابی داشت. بسیار دلسوز و مهربان بود. با اینکه چندین سال باهم زندگی کرده بودیم اما همچنان صمیمیت و عشق بین ما، حرف اول را می زد. هنوز هم با گذشت زمان غم از دست دادن او برایم تازه است و این داغ هرگز سرد نمی شود. بچه هایش را هم عاشقانه دوست داشت و نامه هایی سرشار از عشق و محبت برای من و آنها می فرستاد . شهرام، آلیس، آزیتا و محمد حاصل 23 سال و چهار ماه زندگی عاشقانه ما بودند که اگر دریاها مرکب شوند و همه درختان کاغذ و قلم، از بیان کامل شرح حال زندگی ام با ابراهیم ناتوانم... در این بیست و سه سال زندگی با ابراهیم، سی و دو بار خانه مان را به دلیل ماموریت هایی که داشت، عوض کردیم. [[شیراز]]، [[اهواز]]، [[تهران]]، [[شاهرود]]، منطقه نفت سفید، [[بیرجند]] و ... دیگر شده بودیم خانه به دوش. « نه تنها آزیتا بلکه هر سه فرزند دیگرم به خواسته پدرشان جامه عمل پوشاندند و با کوشش و تحصیل، هر یک دارای جایگاه مناسبی در عرصه علمی برای خود پیدا کردند. شهرام فرزند ارشدم (متولد سال 42) پس از اخذ مدرک دکترا در رشته دندانپزشکی از دانشگاه [[شهید بهشتی]]، در سال 1373 برای تکمیل تخصص خود به [[آمریکا]] مهاجرت کرد و هم اکنون در مطبش در ویرجینیا (ایالتی در شمال شرقی آمریکا) مشغول به مداوای بیماران است. آلیس فرزند دیگرم که دو سال بعد به دنیا آمد ، در [[انگلستان]]، مدرک کارشناسی ارشد خود را در رشته پزشکی گرفت و در حال حاضر مشغول به تدریس در مراکز عالی آموزشی و علمی کشورمان است. او موسس انجمن زیست شناسی استان [[فارس]]، عضو گروه زیست شناسی سازمان آموزش و پرورش این استان و عضو گروه زیست شناسی ناحیه دو شیراز است. دخترم در سال 88 به عنوان نخبه شاهد در استان فارس انتخاب شد و سال گذشته توانست عضو برتر رشته ژنتیک در کشور شود. دختر دیگرم آزیتا (متولد سال 47) تحصیلات خود را در رشته پزشکی در دانشگاه تهران به پایان رساند و آخرین فرزندم محمد که 29 سال دارد، هم اکنون دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت بازرگانی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« در مورد شخصیت همسرم هرگز اغراق نمی کنم. وقتی به [[شهادت]] رسید، سربازانش گریه می کردند و می گفتند یتیم شدیم. محبوبیت خاصی داشت. مدیریت و فضایل ویژه اخلاقی، از او شخصیتی کم نظیر ساخته بود. کمتر کسی را شبیه به او دیدم و هنوز باور نمی کنم او از میان ما رفته باشد. متاسفانه مسوولان فرهنگی در شناساندن و معرفی این افراد که از نظر اخلاقی و وطن دوستی نمونه و قهرمان بودند، کوتاهی می کنند. این شهدا می توانند به عنوان الگوهایی مناسب در زندگی جوانان تعریف شوند؛ الگوهایی که در همین نزدیکی هستند ».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانم جوکار به یاد خاطره ای از مهربانی های بیکران همسرش همچنین تعریف می کند: «هوا در اهواز بسیار گرم بود. شب ها پشت بام می خوابیدیم. بند قنداق را برمی داشت و یک سر آن را به پای خود می بست و سر دیگرش را به پای کودک مان که نکند از این پهلو به آن پهلو شود و با غلطیدن از پشت بام بیفتد. صبح هم که می خواست برود [[پادگان]]،  بند را از پای خود باز می کرد و به پای من می بست »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر [[سرلشکر شهید ابراهیم ثابت]] در بیان خاطره ای دیگر  افزود : نزدیک سال نو بود. تماس گرفت و گفت شب عید نمی توانم به خانه بیایم و در کنار شما باشم. اصرار کردم. گفت : خانم عزیزم اینجا خیلی از سربازها هستند که تازه ازدواج کردند و دل خوشی و امیدشان به این است شب عید کنار نوعروس خود باشند. من و تو چند سال است که با هم زندگی کردیم و می توانیم صبر کنیم. بگذار من به جای سربازان در پادگان بمانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به مناسبت های خانوادگی اهمیت زیادی می داد. جبهه و جنگ هم باعث نمی شد این روزها از یادش برود و با فرستادن نامه و هدیه خود را در شادی من و بچه ها شریک و سهیم می کرد. اگر هم امکان فرستادن هدیه برایش فراهم نبود، قول خریدش را در نامه به بچه ها می داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« در مورد شخصیت همسرم هرگز اغراق نمی کنم. وقتی به [[شهادت]] رسید، سربازانش گریه می کردند و می گفتند یتیم شدیم. محبوبیت خاصی داشت. مدیریت و فضایل ویژه اخلاقی، از او شخصیتی کم نظیر ساخته بود. کمتر کسی را شبیه به او دیدم و هنوز باور نمی کنم او از میان ما رفته باشد. متاسفانه مسوولان فرهنگی در شناساندن و معرفی این افراد که از نظر اخلاقی و وطن دوستی نمونه و قهرمان بودند، کوتاهی می کنند. این [[شهدا]] می توانند به عنوان الگوهایی مناسب در زندگی جوانان تعریف شوند؛ الگوهایی که در همین نزدیکی هستند ».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی صحبت از نحوه شهادت سرلشکر به میان می آید، خانم جوکار(همسر شهید والامقام ابراهیم ثابت ) حال دگرگونی پیدا می کند؛ گویی همین چند روز پیش با همسرش برای همیشه وداع کرده است. بغض گلو راه چشمانش را بارانی می کند و می گوید: « آخرین بار شب عروسی دخترم بود که ابراهیم را دیدم . آنقدر متعهد بود که فقط به اندازه گرفتن یک عکس یادگاری به جشن عروسی آمد و بلافاصله هم رفت ».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمانده لشکر 28 [[کردستان]] راهکاری برای سریع تر رسیدن مهمات به رزمندگان اندیشیده بود . می خواست جاده ای به طول دویست متر از منطقه [[قوچ سلطان]] به [[مریوان]] احداث کند تا مسیر کوتاه تر شود . برای همین دائم سرکشی می کرد تا جاده هر چه سریعتر و به شیوه ای اصولی به بهره برداری برسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سی و یکم فروردین ماه سال 65 مجددا برای بازدید از جاده عازم منطقه شد .... پیچهای جاده را پشت سر می گذارند؛ به پیچ سوم که می رسند، متوجه می شوند سنگ های بزرگی وسط جاده گذاشته شده و ماشین نمی تواند عبور کند. می ایستند و راننده و [[افسر]] پست مهندسی پیاده می شوند. ناگهان کومله ها با صورتی پوشیده به آنها نزدیک شده و می گویند تسلیم شوید . .. اما همسرم این کار را نمی کند تا حرفی را که همیشه به زیردستانش می زد به پای عمل بکشاند: &amp;quot; نظامی کسی است که تن به اسارت ندهد&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس ازآن دو طرف شروع به تیر اندازی می کنند. ماشین جیپ دیگر شبیه به آبکش شده بود. دیگر تیری در تفنگ نمانده بود اما حاضر نشد دست از مبارزه بکشد و تسلیم شود. پیکرش را که آوردند، گلوله هایی در سمت چپ شقیقه و در دست چپش نشسته بود و چانه اش بوسیله قنداق تفنگ، له شده بود. از آن روزها سالها می گذرد ولی من هنوز رفتنش را باور ندارم. (برگرفته از سایت گفتگوی دینی )&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==یادداشت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامه ی [[شهیدسرلشکر ابراهیم ثابت]] خطاب به دخترش به مناسبت فرارسیدن سال نو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دخترم آزیتا جان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قشنگ نازنین! نازنینم! تو را از صمیم قلب می بوسم. اکنون که سرمای سرد زمستان با تمام زشت و زیباییش خاموش می شود، سرآغاز بازشدن برگ درختان و شکوفا شدن نوعروسان است که تو نیز زیباترین! عمر جوانی را در این گلزار باغ پا می گذاری. صدای قشنگ تو را در این لحظات که پایان گر شب سیه است، با کشیدن قلم روی کاغذ می شنوم. چقدر زیبا صدایت را می شنوم. می گوید پدر- بابا شاد باش، مسرور باش که دخترت با تمام وجود و قوا در سال جدید درس هایش را می خواند و نمره ممتاز را دریافت می کند. من هم حرف های تو را با جان می خرم و با دقت گوش کردم. اگر چنانچه در سر سفره هفت سین ننشسته ام، عکسم را در کنار سفره قرار بده تا شریک خوشی هایت باشم. هدیه ناقابلم را بپذیر و در جشن تولدت خوش باش. در خاتمه تو را به خدا می سپارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قربان تو پدرت 21/12/60&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/6452&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AA%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم تیموری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AA%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-06-28T18:25:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم‌تیموری&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Ebrahim-taymori.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای 4 شهریور|1342/06/04]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 4 شهریور|1367/06/04]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم‌تیموری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاريخ [[1342/06/04]] در روستاي کوشک قاضي از توابع شهرستان [[فسا]] در خانواده اي که از نظر مذهبي و اعتقادي در سطح بالايي قرار داشتند به دنيا آمد. دوران کودکی را پشت سر گذاشت و در سن 6 سالگي به مدرسه رفت و دوران ابتدايي را در دبستان کوشک قاضي با موفقيت به پايان رسانيد.&lt;br /&gt;
شهيد تیموری از دوران کودکي علاقه فراواني به [[نماز]] و قرائت [[قرآن]] داشت و به همين خاطر در کلاس هاي آموزش قرآن که در روستا تشکيل مي شد به صورت فعال شرکت مي کرد و به همين خاطر قبل از رسيدن به سن تکليف، نماز را به صورت کامل به جا مي آورد.&lt;br /&gt;
ابراهیم به سبب نبود مدرسه راهنمایی در روستا، برای ادامه تحصیل راهی فسا گردید و در مدرسه فردوسي، اول و دوم راهنماييي را به پايان رسانيد و سوم راهنمايي را در مدرسه شهيد صالحي سپری نمود. با پایان دوره راهنمایی، وارد دبيرستان شد و کلاس اول دبيرستان را در مدرسه [[ولي عصر]] فسا به پايان رسانيد. سپس به خاطر علاقه اي که به [[ارتش]] داشت، در ارتش ثبت نام نمود و پس از گذراندن دوره آموزشي، فعالیت خود را آغاز نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شهید گرانقدر با شروع [[جنگ تحميلي]]، راهی جبهه های نبرد گردید و پس از چندین سال رشادت و ایثار، سرانجام در تاريخ [[1367/06/04]] و در روز تولدش، بر اثر انفجار [[مين]] به درجه رفیع [[شهادت]] نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     خاطره از زبان خواهر شهید:&lt;br /&gt;
یادم هست که ابراهیم یک همکلاسی یتیم داشت که وضع مالی خانواده اش خوب نبود؛ ابراهیم بسیار به این دانش آموز کمک می کرد. یک روز آمد به خانه دیدم که خودکار ندارد؛ مشق بنویسد. مادرم گفت مگر خودکار نداری؟ گفت: آن را به دوستم دادم؛ چون او خودکار نداشت. او هر کاری از دستش بر می آمد برای دوستانش انجام می داد.&lt;br /&gt;
آخرین باری که ابراهیم به مرخصی آمده بود. شب آخر دور هم نشسته بودیم و با هم صحبت می کردیم. آن شب تغییرات عجیبی در چهره ابراهیم احساس کردم؛ چهره اش مانند نور می درخشید. گفتم ابراهیم امشب چهره ات خیلی نورانی شده. ابراهیم گفت: خواهرم مگر نمی دانی؟ این نشانه دعوت است. گفتم: چه دعوتی؟ گفت: نشانه رفتن به سوی خداست. صبح همان روز با خواندن [[زیارت عاشورای]] ابراهیم از خواب بیدار شدم. چون ابراهیم آن روز می خواست به جبهه برود. ابراهیم به مادرم گفت: مادر مرا حلال کنید و ناراحت نباشید و واقعه روز عاشورا را به ما یادآور شد. ما برای خداحافظی تا درب حیاط با ایشان رفتیم و ایشان پیشانی مادر را بوسید و خداحافظی کرد و رفت.1&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نویدشاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88</id>
		<title>شهیدابراهیم ترکانلو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88"/>
				<updated>2019-05-29T20:22:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : 	ابراهیم‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : ترکانلو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : حسین‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : [[1341/06/05]]&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : [[1362/08/28]]&lt;br /&gt;
 	&lt;br /&gt;
مکان شهادت : &lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص &lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
منطقه شهادت : 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی : 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا &lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
مسئولیت : 	رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
•	- سه روز مانده بود که جنازه را بیاورند که من خواب دیدم . چند نفر لباس سبز برتن دارند و در حال رفتن به یک مزرعه هستند . شانه یکی از آنها خاکی بود . او برگشت دست به شانه اش زد و تکان داد تا خاکش بریزد که متوجه شدم فرزندم است . گفتم: اینکه فرزندم است . از خواب بیدار شدم دیدم که خواب دیده ام . بعد از 3 روز سه مرد از [[بنیاد شهید]] آمدند و خبر دادند که فرزندت به [[شهادت]] رسیده است . و برای شناسایی او باید به [[بجنورد]] بروید&lt;br /&gt;
•	سال 62 در غزب کشور اطراف رودخانه شیلر بودیم . یک روز که جهت عملیات آماده می شدیم او به سنگر راجعه نمود و گفت: بیا برویم غسل شهادت کنیم. من گفتم : هوا خیلی سرد است چطور غسل کنیم ؟ او گفت : هر طور شده باید غسل کنیم . در هر حال ایشان مرا قانع کرد وهر دو به سمت [[رودخانه شیلر]] [[عراق]] رفتیم . رودخانه به علت سرمای زیاد یخ بسته بود ولی ایشان لباسهایش را در آورد و غسل شهادت کرد. و گفت : من که می دانم این بدن باید زیر [[تانکهای]] عراقی ها برود پس ناراحت نباش و همان شب عملیات شروع شد و ایشان به شهادت رسید&lt;br /&gt;
•	در عملیات [[وافجر4]] در پنجوین عراق ایشان مورد اصابت [[گلوله]] قرار گرفت. و با آن مجروحیتی که داشت مصمم بود که به عملیات ادامه دهد. و بعد از درهم کوبیدن چندین سنگر عراقی مورد اصابت گلوله از ناحیه سر شد. و به فیض شهادت نائل شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5205منبع سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AA%D9%88%D9%81%DB%8C%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید محمدابراهیم توفیقیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AA%D9%88%D9%81%DB%8C%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2019-05-29T20:16:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهیدمحمدابراهیم توفیقیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: اسفراین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۶۲/۶/۳۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: ۹۴/۱۱/۱۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت: نبل و الزهرا، سوریه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل دفن: مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصعبت تاهل: متاهل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد فرزندان : ۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگ ی نامه :==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید [[سروان]] محمدابراهیم توفیقیان در تاریخ [[۳۱/۰۶/۱۳۶۲]] در خانواده ای متدین و مذهبی در شهرستان اسفراین متولد گردید؛ تحصیلات ابتدایی را در دبستان [[شهید فهمیده]]، دوران راهنمایی را در مدرسه راهنمایی [[مطهری]] ، تحصیلات متوسطه را در هنرستان البرز و پس از آن تحصیلات دانشگاهی خویش را در دانشگاه پیام نور اسفراین در مقطع کارشناس ی به پایان رسانید و پس از آن به [[خدمت مقدس سربازی]] اعزام گرد ی د و پس از پای ان خدمت سربازی مدت کوتاه ی در ایران خودرو مشغول به کار شدند تا اینکه در [[سپاه پاسداران]] [[انقلاب اسلامی]] استخدام شدند و در سال ۱۳۹۱ ازدواج نمود و ثمره ازدواج یک پسر بنام محمد پوریا به یادگار مانده؛ پدروی از دوران طفولیت او را با اماکن مذهبی و با احکام دینی آشنا گردانید و این خصیصه تا زمان [[شهادت]] هر روز پر رنگ و پرفروغ در او نمایان بود؛ هر چند که این شهید والا مقام دوران [[جنگ تحمیلی]] را درک نکرده بود اما از آنجایی که خاطرات شهدا و رزمندگان و دفاع از [[اسلام]] و [[اهل بیت]] در نهاد وی عجین شده بود، با شنیدن جنگ نیابتی از سوی دشمن بویژه [[داعشی]] ها و [[تکفیری]] ها که کشور [[سوریه]] را به اشغال خود درآورده بودند غیرت دینی [[شهید]] او را به سمت آن دیار کشانده تا از حرم اهل بیت دفاع نمایدو در تاریخ ۲۷/۱۰/۹۴ به این کشور عزیمت نمودند و با از خود گذشتگی و ایثار سرانجام در عملیات آزادساز ی منطقه [[نبل و الزهرا]] در تاریخ [[۱۳/۱۱/۹۴]] به درجه رفیع [[شهادت]] نائل گرد ی دند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات و گزارشات :==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غایب آزمون کارشناس ی ارشد امسال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید توفیقیان /مدافع حرم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید توفیقیان در آزمون کارشناسی ارشد [[بجنورد]] در نوبت صبح که در دانشگاه آزاد اسلام ی واحد بجنورد برگزار شد، جزو غایبان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.takrimeshahid.ir/2016/09/10/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D9%88%D9%81%DB%8C%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%80-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C/&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84_1350</id>
		<title>شهیدابراهیم بیدی-متولدسال 1350</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84_1350"/>
				<updated>2019-05-23T21:49:17Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : 	ابراهیم‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	بیدی‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : 	رمضانعلی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : 	[[سبزوار]]&lt;br /&gt;
 	&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 	[[1350/07/01]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 	[[1365/10/23]]&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
مکان شهادت : 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	نامشخص 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت : 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : 	دانش آموز &lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
یگان خدمتی : 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : 	[[تیربارچی‌]]ـ ادوات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : 	روستای‌بید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
.ما فرمانده مان حاج [[حسین محمد یانی]] در خواست کردیم که چون ابراهیم تک پسر خانواده است پدر هم ندارد و سن او هم کم است اگر شما صلاح بدانید او را به خط مقدم نیامد و همینجا بماند.حاج حسین گفت:اگر این طوری است اشکال ندارد.همین جا کنار چادر ها نگهبانی بدهد.وقتی به او این جریان را خبر دادند ابراهیم به شدت گریه کرده بود.در حالی که چشمانش از شدت گریه قرمز شده بود پیش ما آمد و گفت:شما نمی گذارید من به خط بیایم؟گفتم:شما قضیه ات طور دیگر است.گفت:نه من با شما فرقی ندارم من اصلاًروحیه ام از شما بهتر است و می دانم [[شهید]] می شوم.شب عملیات اگر مرا نبرید به زور هم که باشد می آیم.ابراهیم شب عملیات با همه تجهیزات آماده شده و سوار ماشین همراه ما برای شرکت در عملیات آمد.&lt;br /&gt;
•	یکبار بعد از [[شهادت]] ابراهیم خواب دیدم(ما در روستای خودمان(بید)یک حسینه بزرگ داریم.عکسهای شهیدان دور این حسینه نصب است.)وقتی که من وارد حسینه شدم دیدم همة شهداء در یک میز نشسته اند و ابراهیم در جمع آنها نیست.از یک نفر در آنجا سؤال کردم ابراهیم هم [[شهید]] شده او کجاست؟ گفت:او مقامش از ما بالاتر است شما در جایگاه بالاتر از ما او را جستجو کن.بعد من دقت کردم و نگاه کردم دیدم ابراهیم از همه بچه ها بالاتر نشسته است.بعد من رفتم و کنار او نشستم و کمی با هم صحبت کردیم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4555منبع سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%DB%8C%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم بیدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%DB%8C%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-23T20:43:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : 	ابراهیم‌ &lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	بیدی‌ 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : 	محمدعلی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : 	[[سبزوار]] &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : [[1347/08/12]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : [[1364/04/24]]&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
مکان شهادت : 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت : 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : 		&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی : &lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : 	رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : 	شهدای‌روستای‌بی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
•	من پنج دختر داشتم و خیلی دوست داشتم که یک پسری هم خدا به من عطا کند یک شب خواب دیدم که با یک پسر زیبایی در باغی هستیم و با هم در حال قدم زدن بودیم بعد از گذشت مدتی از آن خواب خدا به ما پسری عنایت کرد که نام او را ابراهیم گذاشتیم .&lt;br /&gt;
•	به خاطر دارم اول راهنمایی بودم که با یکی از معلم ها اختلاف داشتم ایشان (ابرهیم بیدی) را به عنوان شاهد معرفی کردم و او بدون هیچ ترس و واهمه ای حقیقت را گفت و گفت: که شما مقصرید با اینکه معلم از او انتظار نداشت این حرف را گفت.&lt;br /&gt;
•	در یک روز به پادگان [[بسیج]] رفتم که ایشان را آنجا دیدم. مانند یک پرنده ای که از قفس آزاد شده بود جلو آمد و دستش را در گردن من انداخت و با خوشحالی گفت: اسمم را برای رفتن به جبهه نوشتم.&lt;br /&gt;
•	یک شب خواب دیدم که در یک جلسه [[قرآن]] هستم . در همین لحظه ابراهیم وارد شد . من از دین او خیلی خوشحال شدم ، چون خیلی منتظر او بودم تا بیاید . وقتی از در وارد شد من بلند شدن و با او احوال پرسی کردم و به او گفتم چرا زود تر نیامدی ؟ او گفت : یک شب بیشتر نیستم ، آمدم تا شما را ببینم و بروم .&lt;br /&gt;
•	چند شب قبل از [[شهادت]] پسرم خواب دیدم که از پایین ده می آیم که ابراهیم مرا صدا زد و روی زمین افتاد وقتی من به پایین رسیدم و او را در بغل گرفتم دیدم که از دهانش خون می آید . در این لحظه ا ز خواب بیدار شدم بعد از چند روز خبر شهادت او را برایم آوردند .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4553منبع سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA</id>
		<title>شهیدابراهیم بیات</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA"/>
				<updated>2019-05-23T20:34:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم بیات&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_ابراهیم_بیات.jpg&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[1342/06/20]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  =  [[1361/03/11]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = نامشخص&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم بیات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1342/06/20&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/03/11&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :تهران - [[بهشت زهرا]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید در سال[[ 1342]] در [[تهران]] در یک خانواده مذهبی و متدین به دنیا آمد . [[شهید]] پس از گذراندن دوران طفولیت تحصیلات خود را شروع کرد و تا مقطع دیپلم دامه داد . شهید بسیار پر تلاش بود و با مردم و دوستان و اطرافیان رفتار مهربانی داشت . شهید اهل [[قرآن]] و [[نماز]] و [[روزه]] و فرایض دینی بود و همیشه فرایض دینی را به وقتش انجام می داد و به مستضعفین اهمیت میداد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم بهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-23T20:15:04Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم بهی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_ابراهیم_بهی.jpg&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = سرخس، [[1342/01/01]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = بانه، [[1360/09/07]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[بانه]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : 	ابراهیم‌ 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : 	سرخس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	بهی‌ &lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 	1342/01/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 	1360/09/07&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : 	عیسی‌ 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : 	بانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	نامشخص 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی : 	نیروی مقاومت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : 	سایر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : 	[[بهشت‌نبی‌]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
.زمانی که برادرم ابراهیم به [[شهادت]] رسیده بود من خیلی بی تابی می کردم یک عکس از [[شهید]] داشتم آن را جلویم می گذاشتم و با او صحبت می کردم و شب را اینجوری به صبح می رساندم که بالاخره شوهرم عکس را از خانه خودمان به خانه پدرم برد.آن شبی که عکس را برده بودند خواب دیدم که یک باغی است که خیلی بزرگ است و دیوارهای بلند دارد به طوری که داخل باغ دیده نمی شود ، فقط دوتا پنجره داشت ، در این حال دیدم که من دارم پرواز میکنم که از این پنجره ها به داخل باغ بروم ، هرکاری کردم دیدم نمی توانم بروم داخل تا می خواستم بروم داخل باغ می دیدم دو تا بال مرا عقب پرت می کردند، و هردفعه به همین ترتیب بود؛ بالاخره دور زدم و آمدم بالای دیوار باغ نشستم بعد دیدم داخل باغ یک عده زیادی هستند و دارند [[وضو]] می گیرند ، در بین اینان برادر شهیدم را دیدم بلافاصله صدایی زدم و گفتم داداش تو اینجا هستی که من دلم برایت خیلی تنگ شده است ، پرسید خواهر تو اینجا چکار میکنی ؟ چرا اینجا آمده ای اینجا جای تو نیست زود برو ! گفتم اینجا کجاست ؟ گفت می خواهیم [[نماز]] بخوانیم ، گفتم پیشنمازتان کو؟ گفت : آن آقایی است که دارد می آید، دیدم سیدی است که دارد وضو می گیرد و یک جفت نعلین به پایش است همینطور که داشت وضو می گرفت من نگاهش می کردم و دیدم کنارش یک تابلویی است که رویش نوشته شده است نمازخانه بهشت ، در همین حال بودم که از خواب بیدار شدم.&lt;br /&gt;
•	زمانی که داشتیم آش پشت پای برادرم را درست می کردیم ایشان از جبهه زنگ زدند و بعد از احوالپرسی به ایشان گفتم داداش جان من الان دارم آش پشت پایت را طبخ می کنم . گفت : بزودی پلوی عروسی من را درست می کنی گفتم : چطور گفت من آرزو داشتم که بیایم جبهه که با جبهه برگردم بعد از اینکه این حرف را زد ما همه شروع کردیم به گریه کردن گفتم داداش این چه حرفی است که تو می زنی هنوز سه روز هم بیشتر نیست که رفته در جبهه خدا شاهد است که یک هفته نشده بود که خبر شهادتش را آوردند.&lt;br /&gt;
•	بعد از شهادت فرزندم ابراهیم یک دفعه مریض سختی شده بودم یکدفعه دیدم ابراهیم از پنجره خانه آمد و دستش را دراز کرد و به من گفت دستم را بگیر بعد که دستش را گرفتم خدا شاهد است به محض این که دستش را گرفتم حالم خوب شد مثل اینکه اصلا مریض نبودم.&lt;br /&gt;
•	صبح روزی که خبر شهادت فرزندم ابراهیم را دادند وقتی از خواب بلند شدم دیدم خانه مان بسیار تمیز است به مادر بچه ها گفتم چه خبر است چی شده است گفت : هیچی چون قرار است ما خانمان را از اینجا ببریم پس بهتر است که تمیز باشد ولی به دلم برات شده بود که می خواهد خبری را بدهد . هنوز چیزی از این صحبت ما نگذشته بود که دیدم در خانه به صدا در آمد از طرف [[سپاه]] آمده بودند و خبر شهادت ابراهیم را به ما دادند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4452منبع سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم بلوکی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-23T19:33:29Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم بلوکی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_ابراهیم_بلوکی.jpg&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = [[نیشابور]]، [[1328/07/01]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  =  [[1360/12/01]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = نامشخص&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : 	ابراهیم‌ 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	بلوکی‌ 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : 	رمضانعلی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : 	نیشابور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1328/07/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/12/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : 	رزمنده‌&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
•	سال اول شروع [[جنگ تحمیلی]] بود شوهرم ظهر از کار کشاورزی در حالیکه بیل روی شانه اش بود وارد منزل شد. دیدم پریشان است بعد از [[نماز]] و صرف چایی سوال کردم شوهرم چه شده؟ چرا پریشان حالی؟ گفت همسرم در بیابان مشغول کار بودم اینطور به نظرم رسید که دو نفر سوار بر اسب و نقاب بر چهره به من نزدیک شدند بعد از سلام گفتند چرا به جبهه نمی روی و فرزند [[زهرا (س)]] را یاری نمی کنید گفتم چشم آقا به جبهه می روم بعد یکی دو دستی به شانه ام زد و گفت تو از مایی از اثر آن دست نوری به آسمان بلند شده حال می خواهم به جبهه بروم تمام این صحبت ها را با گریه بیان نمود.&lt;br /&gt;
•	قبل از شروع جنگ تحمیلی روزی یکی از اهالی روستا که از لحاظ مادی فقیر بود فوت کرده بود [[شهید]] برای خودش کفنی از [[مشهد]] خریده و آنرا متبرک نموده بود به من گفت همسرم همان کفن را که برای خودم خریدم بیاور تا برای این میت ببرم. کفن خود را برای او برد من گفتم شوهرم برای خودت چی؟ گفت خدا بزرگ است شاید خوابم درست از کار درآمد و نیاز به کفن نداشتم هرگز آن خواب را به من نگفت تا اینکه جنگ شروع شد و ایشان در سال 60 به [[شهادت]] رسیدند او را با لباس دفن کردند و نیاز به کفن نداشت. آن وقت خواب او برایم روشن شد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4236منبع سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم بلوکی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%A9%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-23T19:28:12Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم بلوکی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_ابراهیم_بلوکی.jpg&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = نیشابور، [[1328/07/01]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  =  [[1360/12/01]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = نامشخص&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : [[1328/07/01]]&lt;br /&gt;
نام : 	ابراهیم‌ 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	بلوکی‌ 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : 	رمضانعلی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : 	نیشابور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : [[1360/12/01]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : 	رزمنده‌&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
•	سال اول شروع [[جنگ تحمیلی]] بود شوهرم ظهر از کار کشاورزی در حالیکه بیل روی شانه اش بود وارد منزل شد. دیدم پریشان است بعد از [[نماز]] و صرف چایی سوال کردم شوهرم چه شده؟ چرا پریشان حالی؟ گفت همسرم در بیابان مشغول کار بودم اینطور به نظرم رسید که دو نفر سوار بر اسب و نقاب بر چهره به من نزدیک شدند بعد از سلام گفتند چرا به جبهه نمی روی و فرزند [[زهرا (س)]] را یاری نمی کنید گفتم چشم آقا به جبهه می روم بعد یکی دو دستی به شانه ام زد و گفت تو از مایی از اثر آن دست نوری به آسمان بلند شده حال می خواهم به جبهه بروم تمام این صحبت ها را با گریه بیان نمود.&lt;br /&gt;
•	قبل از شروع جنگ تحمیلی روزی یکی از اهالی روستا که از لحاظ مادی فقیر بود فوت کرده بود [[شهید]] برای خودش کفنی از [[مشهد]] خریده و آنرا متبرک نموده بود به من گفت همسرم همان کفن را که برای خودم خریدم بیاور تا برای این میت ببرم. کفن خود را برای او برد من گفتم شوهرم برای خودت چی؟ گفت خدا بزرگ است شاید خوابم درست از کار درآمد و نیاز به کفن نداشتم هرگز آن خواب را به من نگفت تا اینکه جنگ شروع شد و ایشان در سال 60 به [[شهادت]] رسیدند او را با لباس دفن کردند و نیاز به کفن نداشت. آن وقت خواب او برایم روشن شد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4236منبع سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D8%B5%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم بصارتی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D8%B5%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-23T19:19:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید ابوالفضل بصارتی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :[[1342/05/14]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : [[1364/07/21]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :تهران - [[بهشت زهرا]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
ابوالفضل در خانه ای در [[تهران]] نو دیده به جهان گشود پس از وی خداوند 2 فرزند پسر دیگر به خانواده عطا کرد، دوران ابتدایی و راهنمایی را در همان منطقه سپری نمود، به دلیل اختلافات بین پدر و مادر و وسواسي بودن بيش از حد مادر نسبت به نظافت، و این که پدر اهل [[زنجان]] و مادر اهل تهران بود، پدر و مادر از یکدیگر جدا شدند و پدر به زنجان رفته در کنار خانواده خود زندگی می کرد، عمه شهید به مادرش می گوید: تو دو پسر دیگر داری بگذار ابوالفضل پیش پدرش بیاید و شهید بزرگوار به زنجان رفته و در رشته فلزکاری در هنرستان شروع به تحصیل می کند و در کنار درس خواندن به پدر یاری می رساند، همچنین برای بدست آوردن خرج مدرسه خود، در یک فرش فروشی کار می کند، پس از ورود [[امام]] به تهران در سال [[1357]] شهيد عزيز به همراه دوستش از زنجان به ديدار امام مي آيد تا از نزديك ايشان را ببيند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال [[1359]] [[جنگ تحميلي]] شروع می شود، و ابوالفضل به خدمت مقدس [[سربازی]] می رود، پس از دوره ي آموزشي در [[05 کرمان]]، شهید عزیز عازم جبهه های جنوب شده و در [[جزیره مجنون]] به عنوان غواص مشغول خدمت می شود و یک بار به خانه می آید، پس از بازگشت در حین انجام عملیات و پهلو گرفتن قایق کنار آب، بر اثر اصابت [[خمپاره]] پرتاب شده و تمام بدنش تکه پاره می شود و به [[شهادت]] می رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمه ابوالفضل که خیلی به او وابسته شده بود در کمتر از یک سال پس از شهادت ابوالفضل از داغش دق كرده و فوت می کند. پدر شهید هم در قید حیات نمی باشد و مادر شهید تنها و بی کس در خانه ای اجاره ای به زندگی خود با یاد شهید عزیز و مهربانش ادامه می دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهيد ابوالفضل بصارتي]]، اهل [[نماز]] و [[روزه]] بود، بسیار به مادرش مهر می ورزید، به پدر که بضاعت کافی نداشت کمک می کرد و با وجود آن که درس می خواند کار هم می کرد تا سر بار خانواده نباشد، همیشه به مادر و دوستان و خانواده هاي آنان کمک و رسيدگي می كرد و خیلی دلسوز، مهربان و مؤدب بود، اخلاق خوبی داشت و هیچ کس از او رنجشی نداشت.&amp;lt;ref&amp;gt; [http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/4371 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1</id>
		<title>شهیدابراهیم بشکار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1"/>
				<updated>2019-05-23T19:15:42Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم بشکار&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_ابراهیم_بشکار.jpg&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = مشهد، [[1344/07/09]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = سردشت، [[1364/04/28]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = نامشخص&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم بشکار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1344/07/09&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/04/28&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :کرمان - جیرفت - شیخ بختیاردلفارد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
[[شهید ابراهیم بشکار]] در یکی از روستاهای توابع شهرستان [[جیرفت]]، (پا کوه سفید ـ رحمت آباد فعلی) منطقه دلفارد در خانواده ای مومن، متعهد و کشاورز دیده به جهان گشود. ابراهیم با اذان و اقامه والدین چشمان معصوم خویش را به عالم هستی باز نمود و در دامان مادری مومنه و پدری سخت کوش و زحمتکش رشد كرد كه از همان اوان طفولیت، والدین نسبت به تعلیم و تربیت اسلامی و اخلاقی ابراهیم اقدام نمودند که در آینده فردی مفید برای جامعه خویش باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او دوران خوش و خاطر انگیز کودکی و نوجوانی را در پرتو فضل و مهرورزی های والدین سپری كرد و اوقات فراغت را نیز در محیط باصفای روستا با همسالان، گذر ایام نمود و به مدرسه رفت. دوران ابتدايی را با موفقیت طی، به علت عدم وجود امکانات تحصیلی و بعد مسافت زادگاهش تا شهرستان جیرفت از ادامه تحصیل باز ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در امور کشاروزی و دامپروری به والدین کمک می نمود و از این که توانسته است نقشی مؤثري در معیشت خانواده داشته باشد خیلی شادمان و مسرور بود. پس از مدتی از نعمت پدر محروم گردید و بار مسئولیت بر شانه های مادر سنگینی می کرد و ابراهیم به خاطر تسلی خاطر و همچنین کاستن از آلام روحی و جسمی مادر از هیچ تلاش و کوششی دریغ نمی ورزید و ضمن احترام خاصی که برای والده قائل بودند از نظر اخلاقی، رفتاری و شخصیتی نیز مورد احترام اهالی محل بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی رغم مشکلات عدیده خانوادگی و مسئولیت سنگین در قبال خانواده، به منظور دفاع از نظام مقدس [[جمهوری اسلامی]] [[ایران]] دفترچه اعزام دریافت و جهت طی دوره ي آموزش مقدماتی در تاریخ 1363/12/18 به مرکز آموزشي [[05 كرمان]] اعزام، و پس از آن به لشکر [[58 تکاور ذوالفقار]] اختصاص، و راهی منطقه عملیاتی جنوب کشور گردید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از چهارده ماه مصاف با مزدوران [[بعثی]] [[عراق]] و همچنین شرکت در عملیات های مختلف و حضور مؤثر در حماسه آفرینی های رزمندگان جان بر کف [[اسلام]]، سرانجام به پاس حیات جاودانه در تاریخ [[1367/04/27]] در تک سراسری ارتش مزدور عراق، پس از رشادت هاي وصف ناشدنی در اثر اصابت گلوله [[خمپاره]] دشمن، روح آسماني وي از کالبد جدا و به سوی معشوق به پرواز در آمد و به ملکوت اعلی پیوست و افلاکی شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیکر مطهرش پس از شناسایی در تاریخ 1367/05/22 به شهرستان جیرفت انتقال و توسط مردم قدرشناس و ولایت مدار آن شهرستان طی مراسم با شکوهی تشییع و به گلزار شهداء [[دلفارد]] در جوار سایر همرزمان شهیدش به خاک سپرده شد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20%20%20http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/4348 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D8%B2_%D9%82%D9%88%DA%86%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم بز قوچانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D8%B2_%D9%82%D9%88%DA%86%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-17T11:19:04Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : ابراهیم 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	بز قوچانی &lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
محل تولد : 	سایر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : 	محمد اسماعیل 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	نامشخص 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت : 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : 		&lt;br /&gt;
یگان خدمتی : 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	سایر شهیدان استان [[خراسان]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
شب دوم حمله بود که ما وارد عمل شدیم و پس از پیش رویهاى زیادى که انجام داده بودیم زمان نماز صبح فرا رسید پس از خواندن [[نماز صبح]] و حرکت مجدد یک [[گلوله]] [[سمینوف]] به بازوى راستم اصابت کرد و در حین اینکه تعدادى گلوله [[آرپى چى]] در زیر بغل داشتم برخورد گلوله به بازویم را متوجه نشدم، تا اینکه افتادن گلوله آرپى چى را بر روى پایم در حین راه رفتن احساس نمودم. آنگاه پى به افتادن گلوله‏ ها و زخمى شدنم بردم. در ابتداى مجروح شدنم بود که تعدادى از برادران میخواستند مرا به عقب بفرستند که من این برادران گفتم: که من پاهایم سالم است و تنها بازویم [[تیر]] خورده که آنهم چیزى نیست و من می‏توانم بروم. در زمان برگشتن یک تیر بار بر روى خاک‏ریز بود که من در ابتدا فکر کردم که خودى است. ولى در همانجا اندیشیدیم که شاید هم دشمن باشد ولى از ناچارى از دامنه جلوى [[تیربارچى]] به حرکت خودم ادامه دادم که ناگهان متوجه شدم که این نیروهاى مقابل از نیروهاى گردان خودمان مى‏باشد زمانى که این برادران مرا دیدند یکى مى‏گفت: او [[عراقى]] است و دیگرى مى‏گفت. نه این است تا اینکه یکى از برادران مرا شناخته و گفته بود دست نگه دارید، این از خودمان است. آن برادر ما را )مرا( مرا زد و گفت: خودت را داخل کانال بینداز که الان تو را مى‏زنند. من باشنیدن این سخن خود را به داخل کانال کوچکى که آنان خود را از تیررس دشمن پنهان کرده بودند، انداختم و سپس از آن برادران سؤال کردم که چرا اینجا نشسته‏اید؟ در جواب گفتند: که منتظر فرمانده‏مان هستیم و من در جواب گفتم که: آن بنده خدا چطور شما را در اینجا مى‏تواند پیدا کند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4120منبع سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D8%B1%D8%B2%DA%AF%D8%B1</id>
		<title>شهیدابراهیم برزگر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D8%B1%D8%B2%DA%AF%D8%B1"/>
				<updated>2019-05-17T11:14:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام :ابراهیم‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : برزگر	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : قوچان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/03/23&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : خداداد 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : کامیاران‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : حوزوی 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت : 	[[شمال غرب]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : 	روحانی 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی : 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : 	مبلغ‌(تبلیغات‌)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید]] «ابراهیم برزگر» ستاره‌ای از دل این آسمان زیبا و آرام است؛ آسمان عشق و [[شهادت]]؛ آسمان خدایی شدن و زمینی زیستن. از خاک سبز [[قوچان]]، نیلوفر آبی وجودش سر بر آورد؛ در خانواده ای از جنس ایمان و عشق به ولایت [[اهل بیت – علیهم السلام-]]  در سرزمینی خوش نقش به نام [[ایران]].&lt;br /&gt;
کودکی هایش در همان قوچان طی شد. خردسالی‌هایش جایش را به نوجوانی و جوانی داد. خداداد، مرد قصه های تمام نشدنی ابراهیم، سایه بانی از جنس غیرت و محبّت، ایمان و ارادت بود، که باران عاطفه‌هایش، این نهال را قرص و محکم ساخت و مادرش، اسوه‌ای از تمام مهربانی‌ها بود،  با جانمازی از تربت و عطر و تسبیح و صلوات.&lt;br /&gt;
دوره دبستان را مثل هم‌سن و سالانش گذراند. راهنمایی و دبیرستان را نیز همین‌طور. پس از اخذ مدرک دیپلم، دفتر علم و معرفتش را، به شناخت و کمال مزین کرد؛ اما ابراهیم در میدان دیگری هم برای پویایی گام بر می‌داشت؛ میدان علوم دین. مدرسه علمیه قوچان، صحنة علم آموزی او در عرصه معارف الهی بود که آیینه دل را در زلال پاک معرف دین شُست و صیقل داد.&lt;br /&gt;
آیینه دل او آن قدر نورانی و شفاف شده بود که نور عشق به حق در آن به راحتی منعکس می‌شد. و تصویر هرچه خوبی است بر آن نقش می‌بست. این را از رد پای این بزرگوار در میدان رزم می‌شد فهمید. آنجا که جای مردانی است که نه من هستند، نه شهوت و جاه و پُست و مقام، بلکه اویند در راه او.&lt;br /&gt;
بیست و سوم خرداد ماه [[۱۳۶۵]]، در انتهای بهار، بهار وصل ابراهیم را جاده «الک کامیاران» که به سرزمین سبز عروج منتهی می‌شد، رقم زد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3983منبع سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم باقریان عباسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-17T11:09:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =  ابراهیم باقریان عباسی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = ebrahim-bagherianabasi.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای 1 فروردین|1339/01/01]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 4 مرداد|1367/05/04]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم باقریان عباسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1339/01/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1367/05/04&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : [[خراسان رضوی]] - [[مشهد]] - [[بهشت رضا]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با درود و سلام بی پایان به رهبر کبیر [[انقلاب اسلامی]] [[ایران]] [[امام خمینی]] و با درود و سلام فراوان به خانواده های [[شهدای]] گرانقدر سرزمین ایران ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر عزیزم، محبت هایی که میخواهی در حق من کنی به پدر و مادرم ( عرضه ) کن که از من راضی باشند ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسرم، برای من لباس مشکی نپوشید اگر هم پوشیدید برای ( سوگواری ) [[امام حسین]] بپوشید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر و مادر عزیزم، از من راضی باشید . شما خیلی برای من زحمت کشیدید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای کاروان آهسته ران، آرام جانم میرود ...&amp;lt;ref&amp;gt; [http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهیدابراهیم بازرگان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2019-05-12T20:13:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم بازرگان&lt;br /&gt;
|تصویر                  = ebrahim-bazargan.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای 18 دی|1330/10/18]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 19 آبان|1362/08/19]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم بازرگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1330/10/18&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/08/19&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :[[فارس]] - [[شیراز]] – [[دارالرحمه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
[[سرگرد]] [[شهید ابراهیم بازرگان]]، فرزند اصغر، در هجدهم دی ماه [[1330]] در [[شیراز]] به دنیا آمد. پس از طی دوران طفولیت در زادگاه خود به مدرسه رفت و با اخذ دیپلم متوسطه در آزمون دانشكده [[افسری]] پذیرفته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از فراغت از تحصیل به [[نیروی هوایی]] پیوست و در [[رسته خلبانی]]، دوره مقدماتی پرواز را در [[ایران]] و دوره تكمیلی و تخصصی را در [[امریكا]] گذراند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با آغاز [[جنگ تحمیلی]] در كلیه ماموریتهای محوله حضوری فعال داشت و سرانجام در مورخه [[1362/08/19]] در [[سانحه هوایی]] در منطقه&amp;quot;[[شادگان]]&amp;quot;به فیض [[شهادت]] نایل آمد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم باعثی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB%DB%8C"/>
				<updated>2019-05-12T20:13:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Kord9802: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم باعثی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = ebrahim-baesi.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای 2 فروردین|1341/01/02]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 25 اردیبهشت|1362/02/25]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم باعثی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1341/01/02&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/02/25&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :[[خراسان رضوی]] - [[سبزوار]] - کلاته تیرکمان&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
ابراهیم باعثی در سال [[1340]] در روستای کلاته‌ی تیرکمان در خانواده‌ای روستایی و زحمتکش به دنیا آمد. وی به دلیل کمبود امکانات فقط چند سال توانست درس بخواند و مشکلات زندگی او را از ادامه‌ی تحصیل بازداشت. ابراهیم تمامی عمرش را در کنار خانواده و در روستای زادگاهش گذراند و به شغل کشاورزی و قالی‌بافی مشغول بود. با فرا رسیدن سن خدمت [[نظام وظیفه]] عمومی، خود را به [[ژاندارمری]] معرفی کرد و از طریق [[لشگر 77]] [[خراسان]] عازم مناطق جنگی گردید. [[شهید ابراهیم باعثی]] در تمامی طول خدمت خود در جبهه‌های جنگ حضور داشت و تنها 15 روز مانده به پایان خدمتش در تاریخ [[15/02/1362]] در منطقه‌ی [[کوشک]]([[شرهانی]]) به فیض [[شهادت]] نائل گشت&amp;lt;ref&amp;gt; [http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/3600سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Kord9802</name></author>	</entry>

	</feed>