<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Mahmodzade9805</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Mahmodzade9805"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Mahmodzade9805"/>
		<updated>2026-06-05T09:59:30Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید علی ماهانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-28T13:48:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: /* زندگینامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوجواني [[شهيد علي ماهاني]]&lt;br /&gt;
يک بار هم نشد حرمت موي سفيد ما را بشکند يا بي سوادي ما را به رخمان بکشد. هر وقت وارد اتاق مي‌شدم، نيم‌خيز هم که شده، از جاش بلند مي‌شد. اگر بيست بار هم مي‌رفتم و مي‌آمدم، بلند مي‌شد. مي‌گفتم:علي جان، مگه من غريبه هستم؟ چرا به خودت زحمت مي‌دي؟ مي‌گفت:«احترام به والدين، دستور خداست.» &lt;br /&gt;
يک روز که خانه نبودم، از [[جبهه]] آمده بود. ديده بود يک مشت لباس نشسته گوشه‌ي حياطه، همه را شسته بود و انداخته بود روي بند. وقتي رسيدم، بهش گفتم: الهي بميرم برات مادر، تو با يک دست، چطوري اين همه لباس رو شستي؟ گفت:«اگه دو دست هم نداشتم، باز هم وجدانم قبول نمي‌کرد من اين جا باشم و تو، زحمت شستن لباس‌ها را بکشي!&lt;br /&gt;
منبع: نماز، ولایت، والدین، صفحه:83&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ،‌ والدین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوجواني [[شهيد علي ماهاني]]&lt;br /&gt;
يک بار هم نشد حرمت موي سفيد ما را بشکند يا بي سوادي ما را به رخمان بکشد. هر وقت وارد اتاق مي‌شدم، نيم‌خيز هم که شده، از جاش بلند مي‌شد. اگر بيست بار هم مي‌رفتم و مي‌آمدم، بلند مي‌شد. مي‌گفتم:علي جان، مگه من غريبه هستم؟ چرا به خودت زحمت مي‌دي؟ مي‌گفت:«احترام به والدين، دستور خداست.» &lt;br /&gt;
يک روز که خانه نبودم، از [[جبهه]] آمده بود. ديده بود يک مشت لباس نشسته گوشه‌ي حياطه، همه را شسته بود و انداخته بود روي بند. وقتي رسيدم، بهش گفتم: الهي بميرم برات مادر، تو با يک دست، چطوري اين همه لباس رو شستي؟ گفت:«اگه دو دست هم نداشتم، باز هم وجدانم قبول نمي‌کرد من اين جا باشم و تو، زحمت شستن لباس‌ها را بکشي!&lt;br /&gt;
منبع: نماز، ولایت، والدین، صفحه:83&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، نوجوانی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*احترام والدین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار هم نشد حرمت موی سفید ما را بشکند یا بیسوادی ما را به رخمان بکشد.&lt;br /&gt;
از اتاق که وارد می شدم از جا نیم خیز می شد. اگر بیست بار هم می رفتم و می آمدم بلند می شد.&lt;br /&gt;
می گفتم: علی جان مگه من غریبه هستم؟ چرا به خودت زحمت می دی؟&lt;br /&gt;
می گفت: «احترام به والدین دستور خداست.» یک روز که خانه نبودم، از جبهه آمده بود. دیده بود یک مشت لباس نشُسته گوشه ی حیاطه، همه را شسته بود و انداخته بود روی بند.&lt;br /&gt;
وقتی رسیدم، بهش گفتم: الهی بمیرم برات مادر، تو با یک دست چطوری این همه لباس را شستی؟ گفت: اگه دو دست هم نداشتم باز هم وجدانم قبول نمی کرد من اینجا باشم و تو زحمت شستن لباس¬ها را بکشی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:نماز، ولایت، والدین، ص83&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی_ماهانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد رضا دهقان امیری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-28T13:45:04Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمد رضا دهقان امیری&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mohammadreza-dehghan-amiri.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای 26 فروردین|1374/01/26]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 21 آبان|1394/08/21]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید محمدرضا دهقان امیری، در خانواده ای مذهبی در سال 1374 در تهران به دنیا آمد. حضوردر خانواده ای متدین و معتقد باعث شد تعصب و غیرت خاصی نسبت به اهل بیت (ع) و سیدالشهدا (ع) پیدا کند. نمی توانست ببیند خواهر و مادرش در امنیت زندگی کنند اما حرم خواهر سیدالشهدا (ع) مورد حمله ی دشمنان و متجاوزان قرار بگیرد و به همین خاطر راهی سوریه شد. او از پایان دوره ابتدایی وارد بسیج شد و با پدر خود در مجالس مذهبی و هیئت های عزاداری و اردوهای راهیان نور شرکت می کرد. علاقه به معارف و تحصیلات حوزوی باعث شد رشته معارف را انتخاب کرده و در دانشگاه عالی [[شهید مطهری]] ادامه تحصیل دهد و دانشجوی سال سوم فقه و حقوق دانشگاه بود که عازم سوریه شد.&lt;br /&gt;
محمدرضا وصیت کرده بود او را در امامزاده علی اکبر (ع) چیذر دفن کند. از صفات بارز اخلاقی او می توان به خوش خلقی و خلوص نیت در انجام وظایف دینی و امور خیر اشاره کرد.&lt;br /&gt;
ایشان در بیست و یکم آبان ماه  94 به عنوان بسیجی تکاور راهی سوریه شد و همزمان با آخرین روزهای ماه محرم در نبرد با تروریست های [[تکفیری]] در حومه حلب طی عملیات محرم به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-30 09-39-31.jpg|450px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حقیر از همه شما عزیزان تقاضای حلالیت دارم و تشکر می کنم از پدر و مادر عزیزتر از جانم که تمام تلاش خود را برای نشان دادن راه سعادت به فرزندانشان انجام دادند و این حقیر حتی نتوانستم قدر کوچکی از این فداکاری ها را پاسخ دهم.&lt;br /&gt;
از همه دوستان دانشگاه و مسجد و استادانم و مربیانم درخواست حلالیت دارم و اگر حقی بر گردن من دارید درگذرید.&lt;br /&gt;
صبر را سرلوحه کار خود قرار دهید و مطمئن باشید هر کس از این دنیا خواهد رفت و تنها کسی که باقی می ماند خداوند متعال است.&lt;br /&gt;
اگر دلتان گرفت یاد عاشورا کنید و مطمئن باشید غم شما از غم ام المصائب خانم زینب کبری (ع) کوچک تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت نویدشاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-30 09-38-52.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
*راهیان نور&lt;br /&gt;
هرسال در ایام نوروز سفر راهیان نور خانوادگی داشتیم و 4-5 نفری به زیارت می رفتیم.فکر می کنم اردوهای راهیان نور خیلی روی روحیه بچه ها اثر مثبتی می گذاشت.این اردوها بنزینی بود که تا آخر سال آنها را از نظر معنوی تأمین می کرد.محمدرضا این سفر را خیلی دوست داشت و با شهدا رابطه بسیار قوی ای برقرار کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر شهید دهقان&lt;br /&gt;
*تفریح عاشقانه &lt;br /&gt;
دوسال پیش باهم رفته بودیم بهشت زهرا، یکی از مهمترین تفریحات و عاشقانه هایش با شهدا، تمیز کردن سنگهای مزار و چیدن گل روی آن بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسیدیم به مزار شهید محرم ترک،&lt;br /&gt;
رفت نشست کنار مزار و گفت: &amp;quot;سریع اینجا از من عکس بنداز!! &amp;quot;&lt;br /&gt;
با تعجب گفتم : &amp;quot;چرا اینجا؟ پاشو کنار آقارسول ازت عکس بگیرم! &amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت :&amp;quot; نه! شهید ترک کلید فتح شهدای ایران توی سوریه ست! آقارسول و آقامحمودرضا هم اینجا عکس دارن! ازم عکس بنداز که بعد از شهادتم پخش کنی...&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عکس انداختم اما به او خندیدم و گفتم اگر به عکس انداختن بود، الان نصف تهران شهید بودند!!&lt;br /&gt;
گاهی فکر می کنم چقدر لحظه پروازش را دور میدیدم.&lt;br /&gt;
حالا سه شهید کنار مزار محرم ترک عکس دارند!!! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهرشهید محمدرضا دهقان&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-30 10-33-40.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سرباز ولایت ،راز آرامش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راز آرامش و سعه صدر مادر شهید محمدرضا دهقان :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;خدا را شکر می کنم که بعد از 20 سال توانستم امانتش را قشنگ تحویلش دهم. چون ما امانت داریم و در آیه قرآن داریم که:&lt;br /&gt;
&amp;quot;و اعلموا انما اموالکم و اولادکم فتنه و ان الله عنده اجر عظیم&lt;br /&gt;
و بدانید که اموال و فرزندان شما وسیله ی آزمایش اند و نزد خدا پاداشی بزرگ هست&amp;quot;&lt;br /&gt;
(سوره انفال ، آیه 28)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ها ایمان دارم...&lt;br /&gt;
باید ببینیم که این امانت را چگونه نگه می داریم. اگر ما بپذیریم که این ها در دست ما امانتند ، منِ نوعی باید بعنوان یک مادر خیانت در امانت نکنم و سعی کنم آن امانت را به نحو احسن تحویل صاحبش دهم.&lt;br /&gt;
یعنی محمدرضا صاحب داشت. در حقیقت من چند صباحی نگهداری اش کردم و بعد از چند صباح باید تحویلش می دادم...&lt;br /&gt;
و خیلی خوشحالم که اینگونه تحویلش دادم ، باعث روسفیدی من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدرضا کسی بود که اگر نیم ساعت دیر می کرد ، با خودش یا دوستانش تماس می گرفتم و می گفتم: &amp;quot;کجایی؟ ساعت چند میای؟ چرا دیر میای؟&amp;quot;&lt;br /&gt;
و همین امر باعث شده بود که برنامه هایش را بنویسد که چه ساعاتی کجاست!&lt;br /&gt;
حتی وقتی می خواست شب را خانه دوستش بماند ، از خواب بیدارم می کرد و می گفت: &amp;quot;مامان من دارم میرم خونه دوستم ، صبح بلند شدی دیدی من تو اتاق نیستم خیالت راحت باشه&amp;quot; ، من هم اجازه می دادم.&lt;br /&gt;
یعنی تا این حد کارهایش هماهنگ شده بود و ما هم خبر داشتیم. ولی حرف من یک چیز دیگر است و آن اینکه اگر بعضی اوقات احساس ناراحتی کردم خصوصا روزهای اول بعد از شهادتش ، فقط و فقط می ترسم حضرت زینب (سلام الله علیها) بگویند هدیه ات کم بود و برای من کوچک بود...&lt;br /&gt;
و این را هم ایمان دارم که شب اول صفر من محمدرضا را برای سلامتی سیدعلی قربانی کردم.&lt;br /&gt;
آیت الله بهجت می فرمایند: &amp;quot;گاهی اوقات بلاهای بزرگ را با صدقه های بزرگ برطرف کنید.&amp;quot;&lt;br /&gt;
امام زمان ما قلبش از دست فساد و فجایع و جنایاتی که در جهان می شود ، واقعا آزرده است و از غربت خودش قلبش همیشه در غم است.&lt;br /&gt;
و من عقیده دارم که پسرم را برای سلامتی قلب امام زمان (روحی فداه) صدقه دادم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افتخار می کنم که پسرم عاشق ولایت و مقام معظم رهبری بود ،&lt;br /&gt;
سرباز ولایت بود و خاک پای ولایت شد...&lt;br /&gt;
کنار پیکرش هم گفتم فدای خاک زیر پای سیدعلی.&lt;br /&gt;
این ها و احترامی که برای عقیده ی خالصش قائل بودم ، باعث آرامش من است.&lt;br /&gt;
راوی:مادرگرانقدر شهید دهقان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:اسداله_احمدی جوزدانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای مدافع حرم]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهر تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد رضا دهقان امیری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-28T13:43:42Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمد رضا دهقان امیری&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mohammadreza-dehghan-amiri.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای 26 فروردین|1374/01/26]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 21 آبان|1394/08/21]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید محمدرضا دهقان امیری، در خانواده ای مذهبی در سال 1374 در تهران به دنیا آمد. حضوردر خانواده ای متدین و معتقد باعث شد تعصب و غیرت خاصی نسبت به اهل بیت (ع) و سیدالشهدا (ع) پیدا کند. نمی توانست ببیند خواهر و مادرش در امنیت زندگی کنند اما حرم خواهر سیدالشهدا (ع) مورد حمله ی دشمنان و متجاوزان قرار بگیرد و به همین خاطر راهی سوریه شد. او از پایان دوره ابتدایی وارد بسیج شد و با پدر خود در مجالس مذهبی و هیئت های عزاداری و اردوهای راهیان نور شرکت می کرد. علاقه به معارف و تحصیلات حوزوی باعث شد رشته معارف را انتخاب کرده و در دانشگاه عالی [[شهید مطهری]] ادامه تحصیل دهد و دانشجوی سال سوم فقه و حقوق دانشگاه بود که عازم سوریه شد.&lt;br /&gt;
محمدرضا وصیت کرده بود او را در امامزاده علی اکبر (ع) چیذر دفن کند. از صفات بارز اخلاقی او می توان به خوش خلقی و خلوص نیت در انجام وظایف دینی و امور خیر اشاره کرد.&lt;br /&gt;
ایشان در بیست و یکم آبان ماه  94 به عنوان بسیجی تکاور راهی سوریه شد و همزمان با آخرین روزهای ماه محرم در نبرد با تروریست های [[تکفیری]] در حومه حلب طی عملیات محرم به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-30 09-39-31.jpg|450px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حقیر از همه شما عزیزان تقاضای حلالیت دارم و تشکر می کنم از پدر و مادر عزیزتر از جانم که تمام تلاش خود را برای نشان دادن راه سعادت به فرزندانشان انجام دادند و این حقیر حتی نتوانستم قدر کوچکی از این فداکاری ها را پاسخ دهم.&lt;br /&gt;
از همه دوستان دانشگاه و مسجد و استادانم و مربیانم درخواست حلالیت دارم و اگر حقی بر گردن من دارید درگذرید.&lt;br /&gt;
صبر را سرلوحه کار خود قرار دهید و مطمئن باشید هر کس از این دنیا خواهد رفت و تنها کسی که باقی می ماند خداوند متعال است.&lt;br /&gt;
اگر دلتان گرفت یاد عاشورا کنید و مطمئن باشید غم شما از غم ام المصائب خانم زینب کبری (ع) کوچک تر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت نویدشاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-30 09-38-52.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
*راهیان نور&lt;br /&gt;
هرسال در ایام نوروز سفر راهیان نور خانوادگی داشتیم و 4-5 نفری به زیارت می رفتیم.فکر می کنم اردوهای راهیان نور خیلی روی روحیه بچه ها اثر مثبتی می گذاشت.این اردوها بنزینی بود که تا آخر سال آنها را از نظر معنوی تأمین می کرد.محمدرضا این سفر را خیلی دوست داشت و با شهدا رابطه بسیار قوی ای برقرار کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر شهید دهقان&lt;br /&gt;
*تفریح عاشقانه &lt;br /&gt;
دوسال پیش باهم رفته بودیم بهشت زهرا، یکی از مهمترین تفریحات و عاشقانه هایش با شهدا، تمیز کردن سنگهای مزار و چیدن گل روی آن بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسیدیم به مزار شهید محرم ترک،&lt;br /&gt;
رفت نشست کنار مزار و گفت: &amp;quot;سریع اینجا از من عکس بنداز!! &amp;quot;&lt;br /&gt;
با تعجب گفتم : &amp;quot;چرا اینجا؟ پاشو کنار آقارسول ازت عکس بگیرم! &amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت :&amp;quot; نه! شهید ترک کلید فتح شهدای ایران توی سوریه ست! آقارسول و آقامحمودرضا هم اینجا عکس دارن! ازم عکس بنداز که بعد از شهادتم پخش کنی...&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عکس انداختم اما به او خندیدم و گفتم اگر به عکس انداختن بود، الان نصف تهران شهید بودند!!&lt;br /&gt;
گاهی فکر می کنم چقدر لحظه پروازش را دور میدیدم.&lt;br /&gt;
حالا سه شهید کنار مزار محرم ترک عکس دارند!!! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهرشهید محمدرضا دهقان&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-30 10-33-40.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سرباز ولایت ،راز آرامش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راز آرامش و سعه صدر مادر شهید محمدرضا دهقان :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;خدا را شکر می کنم که بعد از 20 سال توانستم امانتش را قشنگ تحویلش دهم. چون ما امانت داریم و در آیه قرآن داریم که:&lt;br /&gt;
&amp;quot;و اعلموا انما اموالکم و اولادکم فتنه و ان الله عنده اجر عظیم&lt;br /&gt;
و بدانید که اموال و فرزندان شما وسیله ی آزمایش اند و نزد خدا پاداشی بزرگ هست&amp;quot;&lt;br /&gt;
 (سوره انفال ، آیه 28)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به این ها ایمان دارم...&lt;br /&gt;
باید ببینیم که این امانت را چگونه نگه می داریم. اگر ما بپذیریم که این ها در دست ما امانتند ، منِ نوعی باید بعنوان یک مادر خیانت در امانت نکنم و سعی کنم آن امانت را به نحو احسن تحویل صاحبش دهم.&lt;br /&gt;
 یعنی محمدرضا صاحب داشت. در حقیقت من چند صباحی نگهداری اش کردم و بعد از چند صباح باید تحویلش می دادم...&lt;br /&gt;
و خیلی خوشحالم که اینگونه تحویلش دادم ، باعث روسفیدی من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدرضا کسی بود که اگر نیم ساعت دیر می کرد ، با خودش یا دوستانش تماس می گرفتم و می گفتم: &amp;quot;کجایی؟ ساعت چند میای؟ چرا دیر میای؟&amp;quot;&lt;br /&gt;
و همین امر باعث شده بود که برنامه هایش را بنویسد که چه ساعاتی کجاست!&lt;br /&gt;
حتی وقتی می خواست شب را خانه دوستش بماند ، از خواب بیدارم می کرد و می گفت: &amp;quot;مامان من دارم میرم خونه دوستم ، صبح بلند شدی دیدی من تو اتاق نیستم خیالت راحت باشه&amp;quot; ، من هم اجازه می دادم.&lt;br /&gt;
یعنی تا این حد کارهایش هماهنگ شده بود و ما هم خبر داشتیم. ولی حرف من یک چیز دیگر است و آن اینکه اگر بعضی اوقات احساس ناراحتی کردم خصوصا روزهای اول بعد از شهادتش ، فقط و فقط می ترسم حضرت زینب (سلام الله علیها) بگویند هدیه ات کم بود و برای من کوچک بود...&lt;br /&gt;
و این را هم ایمان دارم که شب اول صفر من محمدرضا را برای سلامتی سیدعلی قربانی کردم.&lt;br /&gt;
آیت الله بهجت می فرمایند: &amp;quot;گاهی اوقات بلاهای بزرگ را با صدقه های بزرگ برطرف کنید.&amp;quot;&lt;br /&gt;
امام زمان ما قلبش از دست فساد و فجایع و جنایاتی که در جهان می شود ، واقعا آزرده است و از غربت خودش قلبش همیشه در غم است.&lt;br /&gt;
و من عقیده دارم که پسرم را برای سلامتی قلب امام زمان (روحی فداه) صدقه دادم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افتخار می کنم که پسرم عاشق ولایت و مقام معظم رهبری بود ،&lt;br /&gt;
 سرباز ولایت بود و خاک پای ولایت شد...&lt;br /&gt;
 کنار پیکرش هم گفتم فدای خاک زیر پای سیدعلی.&lt;br /&gt;
این ها و احترامی که برای عقیده ی خالصش قائل بودم ، باعث آرامش من است.&lt;br /&gt;
راوی:مادر  گرانقدر شهید  دهقان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:اسداله_احمدی جوزدانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای مدافع حرم]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهر تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B4_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C%E2%80%8C%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید داریوش رضایی‌نژاد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B4_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C%E2%80%8C%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2019-12-28T13:41:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: صفحه‌ای جدید حاوی «==خاطرات==  *این پول ها خوردن نداره  اصلاً به اضافه کار اعتقاد نداشت. می گفت: &amp;quot;وق...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*این پول ها خوردن نداره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاً به اضافه کار اعتقاد نداشت. می گفت: &amp;quot;وقتی می تونم تو زمان انجام کار، تموم کارهامو انجام بدم دیگه لزومی نداره که اضافه کار بمانم!&lt;br /&gt;
همین دقت ها و ریزه کاری هاش بود که برکت رو به زندگیمون آورده بود. نمونه ی دیگه ش حساسیت روی بیت المال بود. کارهای تحقیقاتیش رو به خاطر بعضی مسائل محرمانه، نمی تونست بیرون از خونه پرینت  بگیره و چون خودمون هم چاپگر نداشتیم مجبور بود از چاپگر محل کارش استفاده کنه. اما تو این‌جور مواقع، حتماً برگه ی سفید از خونه می برد تا  از امکانات اداره استفاده نکنه.&lt;br /&gt;
یادم نمیره که بهم می گفت: &amp;quot;میلیاردها تومن پول در اختیارم  قرار می گیره. اگه ازش سوء استفاده کنم ضررشو می کشم. اصلاً این پول ها خوردن نداره، باید از چیزی که حقّمه استفاده کنم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:فلش کارت شهدای علم و اخلاق، مرکز فرهنگی مطاف عشق&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D9%87%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86</id>
		<title>شهید محمدعلی رهنمون</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D9%87%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86"/>
				<updated>2019-12-28T13:39:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: صفحه‌ای جدید حاوی «== خاطرات==  *نماز جماعت درعروسی  شنیده بودیم نماز جماعت و اول وقت برایش اهمیت د...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نماز جماعت درعروسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شنیده بودیم نماز جماعت و اول وقت برایش اهمیت دارد، ولی فکر نمی کردیم اینقدر مصمم باشد!&lt;br /&gt;
صدای اذان که بلند شد، همه را بلند کرد؛ انگار نه انگار عروسی است، آن هم عروسی خودش!&lt;br /&gt;
یکی را فرستاد جلو، بقیه هم پشت سرش، نماز جماعتی شد به یاد ماندنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:یادگاران16، ص48&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%B3%D9%88%D9%85</id>
		<title>شهید مصطفی ردانی پور - بخش سوم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%B3%D9%88%D9%85"/>
				<updated>2019-12-28T13:33:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: /* زندگینامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک گوشه ی هنرستان کتاب خانه راه انداخته بود؛ کتاب خانه که نه ! یک جایی که بشود کتاب رود و بدل کرد، بیش تر هم کتابهای انقلابی و مذهبی. بعد هم نماز جماعت راه انداخت، گاهی هم بین نماز ها حرف می زد. خبرش بعد مدتی به ساواک هم رسید. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 8&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، نوجوانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هفت هشت سالش بیش تر نبود، ولی راهش نمی دادند، چادر مشکی سرش کرده بود، رویش را سفت گرفته بود، رفت تو، یک گوشه نشست. روضه بود، روضه ی حضرت زهرا. مادر جلوتر رفته بود، سفت و سخت سفارش کرده بود « پا نشی بیای دنبال من، دیگه مرد شدی، زشته، از دم در برت می گردونند. » روضه که تمام شد، همان دم در چادر را برداشت، زد زیر بغلش و دِ بدو. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 2&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، نوجوانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر روز که از دکان کفاشی بر می گشتند، یک سنگ بر می داشت می داد دست علی که « پرتش کن توی حیاط یارو. » سنگ را پرت کرد آن طرف دیوار توی حیاط، دوتایی تا نفس داشتند دویدند، سر پیچ که رسیدند، صدای باز شدن درآمد، صاحب خانه بود. رنگ علی پرید، مصطفی دستش را محکم کشید و گفت « زود باش برگرد. » برگشتند طرف صاحب خانه. دادش به هوا بود « ندیدین از کدوم طرف رفت؟ مگه گیرش نیارم. . . » شانه هایش را بالا انداخت. مثل این که اولین بار است که از آن کوچه رد می شود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 3&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، نوجوانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمره اش کم شده بود، باید ورقه را امضا شدمی برد مدرسه. انگشت پایش را زده بود توی استامپ، بعد هم زیر ورقه ی امتحانیش. هیچ کس نفهمید که انگشت کی پای ورقه اش خورده است . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 4&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، نوجوانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی یکی از بچه ها اسم گذاشته بودند، شپشی، ناراحت می شد. مصطفی می دانست یک نفر هست که از قضیه خبر ندارد. بچه ها را جمع کرد، به آن یک نفر گفت« زود باش، بلند بگو شپشی!» او هم گفت« خیله خب بابا، شپشی. . . » همه فرار کردند. طرف ماند، کتک مفصلی نوش جان کرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 5&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، نوجوانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نشسته بود وسط حیاط، رخت می شست. مرتضی آمد تو. گفت « یا الله، مادر چند تا نقاش آوردم، خونه را ببینند. یه چادر بنداز سرت. » با لباس شخصی بودند. خانه را گشتند. حسابی هم گشتند. چیزی پیدا نکردند. مصطفی همان روز صبح عکس ها و اعلامیه ها با خودش برده بود. وقت رفتن گفتند « مراقب جوون هاتون باشین یه عده به اسم اسلام گولشون می زنن. توی کارهای سیاسی می اندازنشون. خراب کار می شن. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 9&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، هوشمندی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داد می زد. می کوبید به در. مسئول بازداشتگاه را صدا می زد. می گفت « در رو باز کنین، می خوام برم دستشویی. » یک از سربازها آمد. بردش دستشویی. خودش هم ایستاد پشت در. امضاهایی که از مردم روستاها گرفته بودند که بفرستند قم برای حمایت از امام، توی جیبش بود. اگر می گشتند حتما پیدا می کردند. آن وقت معلوم نبود چه بلایی سرشان می آمد. طومار امضاها را در آورد. اسم امام رویش بود. نمی توانست بیندازد توی دستشویی. تکه تکه اش کرد. بسم الله گفت. قورتش داد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 18&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، هوشمندی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو ایستگاه ژاندارمری، اتوبوس را نگه داشتند. شک کرده بودند. چهارده تا طلبه با یک بلیت سری. افسر ژاندارمری آمد بالا. دو تا از بچه ها را صدا زد پایین. بلیت خواست، راننده می گفت« این ها بلیت دارن، بدون بلیت که نمی شه سوار شد. . . » قبول نمی کرد. می گفت «اگر بلیت دارن، باید نشون بدن. » مصطفی رفت پایین، بلیت را نشان د اد. همه را کشیدند پایین. ساک ها پر از اعلامیه و عکس امام بود. ساک اول را باز کردند روی میز. رنگ همه پرید. – این کاغذ ها چیه چپوندین این تو؟ - مگه نمی بینی؟ ما طلبه ایم. این ها هم درس و مشقمونه. الان هم درس تعطیل شده، داریم می ریم اصفهان. بلند شد ساک را پرت کرد طرفمان که « جمع کنید این آت و آشغال ها رو. . . » مصطفی زود زیر ساک را گرفت که برنگردد روی زمین. زیر جزوه ها پر از اعلامیه و عکس بود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 19&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، هوشمندی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می خوام وصیت کنم. دست هایم را گذاشتم روی گوش هایم. گفتم « نمیخوام بشنوم» آمد جلو پیشانیم را بوسید و گفت«بیا امروزیه قولی به من بده. » صورتم را برگرداندم. گفتم « ول کن مصطفی. به من از این حرف ها نزن. من قول بدنیستم. حال این کارها رو هم ندارم. » قسمم داد. گریه کرد. گفت« اگه شهید شدم، جنازه م رو جلوی در گلستان شهدای اصفهان دفن کنید. دلم می خواد پدر و مادرها که می آن زیارت بچه ها شون، پاشون رو بذارن روی قبر من. شاید خدا از سر تقصیرات من هم بگذره. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 79&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، وصیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب احیا بود. عملیات هم نزدیک. بچه ها جمع شده بودند که قرآن سر بگیرند هرکی یک گوشه توی حال خودش بود و گریه می کرد. وسط مراسم یکی بلند شد و با گریه و زاری گفت« برادر ها ! من دیشب خواب امام زمان را دیدم. گفت برو به بچه ها بگو هرچه زود تر بکشن عقب. » رفتند با یکی از بچه ها، توی یک چادر تنها گیرش آوردند و کتک مفصلی بهش زدند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 47&lt;br /&gt;
موضوع : مناسبت ها ، رمضان &lt;br /&gt;
ماه رمضان را آمده بود خانه. به علی می گفت« امسال ماه رمضون از خدا اهدی الحسنیین را خواستم ؛ یا شهادت یا زیارت. » هر شب با موتو علی می رفتند دعای ابوحمزه. هر سی شب! وقتی دعا را می خواندند، توی حال خودش نبود. ناله می زد. داد می کشید. استغفار می کرد. از حال می رفت. از دعا که بر می گشتند، گوشه ی حیاط، می ایستاد نماز شب می خواند. زیر انداز هم نمی انداخت. هنز دستش خوب نشده بود؛ نمی توانست خوب قنوت بگیرد. با همان حال، العفو می گفت. گریه می کرد. می گفت« ماه رمضون که تموم بشه، من هم تموم می شم. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 75&lt;br /&gt;
موضوع : مناسبت ها ، رمضان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب احیا بود. عملیات هم نزدیک. بچه ها جمع شده بودند که قرآن سر بگیرند هرکی یک گوشه توی حال خودش بود و گریه می کرد. وسط مراسم یکی بلند شد و با گریه و زاری گفت« برادر ها ! من دیشب خواب امام زمان را دیدم. گفت برو به بچه ها بگو هرچه زود تر بکشن عقب. » رفتند با یکی از بچه ها، توی یک چادر تنها گیرش آوردند و کتک مفصلی بهش زدند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 47&lt;br /&gt;
موضوع : مناسبت ها ، شب قدر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک مینی بوس طلبه برای تبلیغ. هرکدام با یک ساک پر از اعلامیه و عکس امام، پخش شدیم توی روستاها. قرار بود ده شب سخنرانی کنیم؛ از اول محرم تاشب عاشورا. هر شب از شریف امامی، شب عاشورا باید از شاه می گفتیم. توی همه ی روستا ها هم آهنگ عمل می کردیم. مصطفی ده بالا بود. خبر ها اول به او می رسید. پیغام داده بود « باید از مردم امضا بگیریم. یه طومار درست کنیم؛ بفرستیم قم برای حمایت از امام. » شب ها بعد از سخنرانی امضاها را جمع می کردیم. شب پنجم ساواک خبر دار شد. مجبور شدیم فرار کنیم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 16&lt;br /&gt;
موضوع : مناسبت ها ، محرم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم ریخته بودند توی خیابان ها، محرم بود. به بهانه ی عزاداری شعار می دادند. مجسمه ی شاه را کشیده بودند پایین. سرباز ها مردم را می گرفتند، می کردند توی کامیون ها، کتک می زدند. شهر به هم ریخته بود. تازه رسیده بودیم شهرضا. نزدیک میدان شهر پیاده شدیم. ده بیست تا طلبه درست وسط درگیری. از هیچ جا خبر نداشتیم. چند روزی بود که برای تبلیغ رفته بودیم روستاهای اطراف کردستان، ارتباطمان با شهر قطع شده بود. تا سربازها دیدنمان ریختند سرمان تا می خوردیم زدندمان. انداختندمان پشت کامیون. مصطفی زیر دست سرباز ها مانده بود. یک بند، با مشت و لگد می زدندش. زانوهایش را بغل کرده بود. سرش را لای دست هایش قایم کرده بود. صدایش در نمی آمد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 17&lt;br /&gt;
موضوع : مناسبت ها ، محرم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*کارخدا&lt;br /&gt;
از صبح تا شب در منطقه رملی دشت آزادگان راه رفتیم؛ هجده کیلومتر! ده دوازده نفری می شدیم.&lt;br /&gt;
در تنگه صعده آقامصطفی دعای کمیل باحالی خواند؛ «... خدایا، تو دیدی که راه رفتن تو رمل ها مشکله؛ ما چطور هفت گردان را بیاریم پشت سر عراقی ها؟ تازه خسته و کوفته بزنند به دشمن!  تو أرحم الرّاحمینی. برای تو سفت کردن رمل ها زیر پای بچه ها کار ساده ایه.»&lt;br /&gt;
دو هفته بعد، یک ساعت قبل از شروع عملیات فتح بستان باران شدیدی آمد و رمل ها سفت شد.&lt;br /&gt;
گردان های خط شکن انگار توی هوا راه می رفتند... مصطفی کنار معبر ایستاده بود و گریه می کرد: «خدایا گفتم تو هر کاری بخوای می تونی بکنی...» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:(بوی باران، ص46)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%88%D8%A7%D8%B9%D8%B8_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محسن واعظ زاده اسدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%88%D8%A7%D8%B9%D8%B8_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-28T13:30:14Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید محسن واعظزاده اسدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1343/01/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/11/21&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :فارس - شیراز - دارالرحمه&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
شهید سرباز محسن که در سال 1343 در منزلی پر از صفا و صمیمیت در شهر شیراز به دنیا آمده بود واقعا فطرتی پاک و بی آلایش داشت با رشد انقلاب و علاقه زیاد موفق به تحصیلات تا حد متوسط گردید و عاشق حضرت امام بود او پس از شنیدن حمله دشمن به کشور اسلامیان و اعمال وحشیانه آنها مخصوصا در جبهه های غرب و جنوب کشور همواره به فکر و آرزوی این بود که بتواند به نحوی از ملت معرفی نمود و در رسته پیاده بلافاصله تحت آموزش قرار گرفته و سپس به جبهه شلمچه که تحت کنترل لشگر 21حمزه بود اعزام گردید و همچون لاله های بخون طپیده دیگر جنگ تحمیلی درتاریخ 1364/11/21 به لقا اله پیوست و مزار شریف این [[شهید]] در گلزار شهدای شهر شیراز منتظر زائرینش می باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
شهید محسن اسدی (محافظ حاج احمد کاظمی):ساعت ده و 9:35 است،حدود 1:30 ساعته رو آسمونیم ،موتور نداریم، و با سلام وصلوات انشالله داریم میشینیم ارومیه،انشاالله که به خیر بگذره...&lt;br /&gt;
اشهد ان لا اله الا الله...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین صحبتهای داخل هواپیما قبل از سقوط&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1808672KAKA002-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1808672KAKA001-001.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/28831&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محسن_واعظ_زاده_اسدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان فارس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شیراز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%88%D8%A7%D8%B9%D8%B8_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محسن واعظ زاده اسدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%88%D8%A7%D8%B9%D8%B8_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-28T13:29:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید محسن واعظزاده اسدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1343/01/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/11/21&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :فارس - شیراز - دارالرحمه&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
شهید سرباز محسن که در سال 1343 در منزلی پر از صفا و صمیمیت در شهر شیراز به دنیا آمده بود واقعا فطرتی پاک و بی آلایش داشت با رشد انقلاب و علاقه زیاد موفق به تحصیلات تا حد متوسط گردید و عاشق حضرت امام بود او پس از شنیدن حمله دشمن به کشور اسلامیان و اعمال وحشیانه آنها مخصوصا در جبهه های غرب و جنوب کشور همواره به فکر و آرزوی این بود که بتواند به نحوی از ملت معرفی نمود و در رسته پیاده بلافاصله تحت آموزش قرار گرفته و سپس به جبهه شلمچه که تحت کنترل لشگر 21حمزه بود اعزام گردید و همچون لاله های بخون طپیده دیگر جنگ تحمیلی درتاریخ 1364/11/21 به لقا اله پیوست و مزار شریف این [[شهید]] در گلزار شهدای شهر شیراز منتظر زائرینش می باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
شهید محسن اسدی (محافظ حاج احمد کاظمی):ساعت ده و 9:35 است،حدود 1:30 ساعته رو آسمونیم ،موتور نداریم، و با سلام وصلوات انشالله داریم میشینیم ارومیه،انشاالله که به خیر بگذره...&lt;br /&gt;
 اشهد ان لا اله الا الله...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین صحبتهای داخل هواپیما قبل از سقوط&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1808672KAKA002-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1808672KAKA001-001.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/28831&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محسن_واعظ_زاده_اسدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان فارس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شیراز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B3%D8%B9%D9%88%D8%AF_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید سید مسعود طاهری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B3%D8%B9%D9%88%D8%AF_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-11T02:12:09Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;سید مسعود طاهری&lt;br /&gt;
فرزند : سیدحسین&lt;br /&gt;
متولد : 1336/10/18 در سمنان&lt;br /&gt;
تحصیلات : دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : متاهل&lt;br /&gt;
یگان: سپاه سمنان-تیپ12-گردان موسی ابن جعفر(ع)&lt;br /&gt;
مدت حضور : 9ماه و15روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : فرمانده دسته&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
نوع شغل : کارمند گروه نوسازی مدارس استان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/10/21&lt;br /&gt;
محل شهادت : شلمچه&lt;br /&gt;
عملیات : کربلای5&lt;br /&gt;
محل دفن : سمنان امام زاده اشرف&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهادت كه آرزوي هميشگي من بود ولي خود را لايق آن نمي‌يافتم، لذا نمي‌دانم چگونه حضرت معبود را سپاس گويم كه از سر لطف و كرم اين بنده گنهكار را به پيشگاه كبربايي خويش پذيرا گرديد...&lt;br /&gt;
اگر مي‌خواهيد در مقام و عظمت شما خللي وارد نشود هيچ‌گاه زبان به شكايت نگشاييد و آنچه را كه از قدر و منزلت الهي شما مي‌كاهد بر زبان نياوريد... !&lt;br /&gt;
همسرم، در خصوص تربيت صحيح و مدبرانه فرزند عزيزم سيد مهدي به شما مادر فداكار اطمينان دارم. اميدوارم از محبت بيش از حد نسبت به او بپرهيزيد و با او برخورد متعادل داشته باشيد تا در زندگي شجاع و متكي به خود بار آيد!&lt;br /&gt;
اميدوارم خانواده و خاندان محترم ما چون ديگر خانواده‌هاي معظم شهدا باعث افتخار و سربلندي شهداي خود باشند، نه باعث خجلت و شرمندگي آنها... !&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/586 سایت ستادکنگره بزرگداشت سه هزار شهید استان سمنان]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*امان از حرف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب عروسیمان در آن گیر و دار پذیرایی از مهمان ها آمد و به من گفت بیا نماز جماعت.&lt;br /&gt;
گفتم نه! الان درست نیست! آخه مردم چه می گویند؟&lt;br /&gt;
گفت چه می خواهند بگویند؟!&lt;br /&gt;
گفتم می خندند به ما&lt;br /&gt;
گفت به این چیزها اصلا اهمیت نده.&lt;br /&gt;
با عده ای از مهمان ها به امامت سید مسعود نماز جماعت را خواندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; فرهنگ نامه شهدای سمنان&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پندنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسرم، در خصوص تربيت صحيح و مدبرانه فرزند عزيزم سيد مهدي به شما مادر فداكار اطمينان دارم.&lt;br /&gt;
اميدوارم از محبت بيش از حد نسبت به او بپرهيزيد و با او برخورد متعادل داشته باشيد تا در زندگي شجاع و متكي به خود بار آيد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:400_seyedmasood-taheri-se-personeli (1).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B3%D8%B9%D9%88%D8%AF_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید سید مسعود طاهری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B3%D8%B9%D9%88%D8%AF_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-11T02:10:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;سید مسعود طاهری&lt;br /&gt;
فرزند : سیدحسین&lt;br /&gt;
متولد : 1336/10/18 در سمنان&lt;br /&gt;
تحصیلات : دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : متاهل&lt;br /&gt;
یگان: سپاه سمنان-تیپ12-گردان موسی ابن جعفر(ع)&lt;br /&gt;
مدت حضور : 9ماه و15روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : فرمانده دسته&lt;br /&gt;
نوع عضویت : بسیج&lt;br /&gt;
نوع شغل : کارمند گروه نوسازی مدارس استان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/10/21&lt;br /&gt;
محل شهادت : شلمچه&lt;br /&gt;
عملیات : کربلای5&lt;br /&gt;
محل دفن : سمنان امام زاده اشرف&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهادت كه آرزوي هميشگي من بود ولي خود را لايق آن نمي‌يافتم، لذا نمي‌دانم چگونه حضرت معبود را سپاس گويم كه از سر لطف و كرم اين بنده گنهكار را به پيشگاه كبربايي خويش پذيرا گرديد...&lt;br /&gt;
اگر مي‌خواهيد در مقام و عظمت شما خللي وارد نشود هيچ‌گاه زبان به شكايت نگشاييد و آنچه را كه از قدر و منزلت الهي شما مي‌كاهد بر زبان نياوريد... !&lt;br /&gt;
همسرم، در خصوص تربيت صحيح و مدبرانه فرزند عزيزم سيد مهدي به شما مادر فداكار اطمينان دارم. اميدوارم از محبت بيش از حد نسبت به او بپرهيزيد و با او برخورد متعادل داشته باشيد تا در زندگي شجاع و متكي به خود بار آيد!&lt;br /&gt;
اميدوارم خانواده و خاندان محترم ما چون ديگر خانواده‌هاي معظم شهدا باعث افتخار و سربلندي شهداي خود باشند، نه باعث خجلت و شرمندگي آنها... !&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/586 سایت ستادکنگره بزرگداشت سه هزار شهید استان سمنان]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*امان از حرف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب عروسیمان در آن گیر و دار پذیرایی از مهمان ها آمد و به من گفت بیا نماز جماعت.&lt;br /&gt;
گفتم نه! الان درست نیست! آخه مردم چه می گویند؟&lt;br /&gt;
گفت چه می خواهند بگویند؟!&lt;br /&gt;
گفتم می خندند به ما&lt;br /&gt;
گفت به این چیزها اصلا اهمیت نده.&lt;br /&gt;
با عده ای از مهمان ها به امامت سید مسعود نماز جماعت را خواندیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; فرهنگ نامه شهدای سمنان&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:400_seyedmasood-taheri-se-personeli (1).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%A2%D9%88%DB%8C%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید مرتضی آوینی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%A2%D9%88%DB%8C%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-11T02:08:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پایان تابستان سال 1326 بود، که صدای گریه‌ی سید مرتضی در فضای خانه پیچید چشم که به دنیا باز کرد، گنبد طلائی شاه عبدالعظیم مقابل دیدگانش قرار گرفت. سید مرتضی دوران کودکی را در کوچه‌های تنگ و باریک شهرری سپری کرد اما چندی بعد به علت شغل ویژه پدر به شهر زنجان مهاجرت کرد، و مدتی بعد به کرمان و تهران رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید پس از اخذ مدرک دیپلم در رشته معماری دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران تحصیلاتش را ادامه داد او که از کودکی علاقه بسیاری به ادبیات و نقاشی داشت، مجموعه وسیعی از آثار خود را در زمینه شعر، داستان و مقاله به رشته تحریر درآورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما با پیروزی انقلاب اسلامی تحولی عظیم در جان سید مرتضی شکل گرفت.  او تمام آثار خویش را سوزاند و راهی نو را برای رسیدن به قرب الهی انتخاب کرد. آوینی در سال 1357 با دوشیزه ای از خانواده امینی ازدواج کرد سپس در جهادسازندگی تهران کار خود را آغاز کرد اما ضرورت موجود در جامعه او را به حرفه فیلمسازی کشاند و او مجموعه‌ی بسیار ارزنده ای را از زندگی محرومان ایران و صحنه‌های پرشور دفاع مقدس به یادگار نهاد. آوینی در ضمن فعالیت‌های سینمائی خود، کار مطبوعات را از سال 1362 با انتشار مقالاتی در ماهنامه اعتصام، جهاد، فارابی و ادبیات داستانی اغاز نمود. تا اینکه در فروردین ماه سال 1368 ماهنامه سوره به سردبیری سید منتشر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اواخر سال 1370 با تشکیل مؤسسه فرهنگی روایت فتح به فرمان مقام معظم رهبری فیلمسازی درباره دفاع مقدس را سرلوحه کار خویش قرار داد. آوینی که چندی قبل به تنهایی و به یاری تعدادی از دوستان اندکش فیلم‌های روایت فتح را می‌ساخت دوربین و قلم خود را در دست گرفت تا شیدایی عاشقان ثارالله (ع) را بار دیگر به تصویر کشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام سرباز فداکار رهبر معظم انقلاب در بیستم فروردین ماه سال 1372 در منطقه فکّه بر اثر انفجار مین در 46 سالگی به آسمان پر کشید.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=4428 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دست نوشته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...آه از رنجی که در این گفته نهفته است! و اما سرّالاسرار این خطبه [خطبه امام حسین (ع)] در این عبارت است که «لیرغب المؤمن فی لقاء الله»؛ دوتا مؤمن به لقاء خدا مشتاق شود یعنی دهر بر مراد سفلگان می‌چرخد، تا تو در کشاکش بلاامتحان شوی و این ابتلائات نیز پیوسته می‌رسد تا رغبت تو در لقاء خدا افزون شود ..... پس ای دل شتاب کن تا خود را به کربلا برسانیم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
.....این تویی که این جا، بر کرانه آسمان در شب دریغ نور، وامانده ای و بال شکسته، و جز سوسویی دور به تو نمی‌رسد اما در باطن، این نقمت نیز فرزند رحمتی است که از میان رنج و خون، پای بر سیاره زمین می‌نهد... سیاره رنج! و این تویی اکنون مسافر سفر بلند شب که در اشتیاق روز چشم به افق طلوع دوخته ای و انتظار می‌کشی. اگر شب نبود و اگر شب، آن همه بلند و ژرف نبود، این اشتیاق نبود، گل وجود آدمی خاک فقر است که با اشک آمیخته‌اند و در کوره رنج پخته‌اند. زینب کبری (س) گنجینه دار عالم رنج است. او را این چنین بشناس! او محمل گرانبارترین رنج‌هایی است که در این مبارکه نهفته. «ولقد خلقنا الانسان فی کبد» او وارث بیت الاحزان فاطمه است و بیت الاحزان قبله رنج آدمی است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=4428 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-25 07-14-39.jpg|300px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فرزندی از سلاله کوثر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از صبح عصبانی بودم خشم سراپای وجودم را فرا گرفته بود کاغذی را برداشتم، قلم در دستم می‌لرزید فوراً متنی گلایه آمیز برای سید نوشتم و آن را روی میز او در مجله سوره گذاشتم. وقتی به خانه رسیدم دیگر توان ایستادن نداشتم سعی کردم برای آرامش خود کمی استراحت کنم. ساعتی نگذشت که در عالم رؤیا بانویی سبزپوش را دیدم، احساس کردم او زهرای اطهر (س) است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلو رفتم و با تأمل از سختی‌های مجله سوره گفتم. یک لحظه حضرت (س) برگشتند و به من فرمودند: «با فرزند من چه کار داری؟» چیزی نگفتم، سه مرتبه صدیقه طاهره (س) این سوال را از من پرسید. ناگهان از خواب بیدار شدم قلبم به شدت می‌تپید نفسم بند آمده بود از خودم بدم می‌آمد. چند روز بعد سید نامه ای برایم فرستاد که در آن نوشته بود: «یوسف جان! دوستت دارم. هرجا می خواهی برو، هرکاری می خواهی انجام بده» ولی بدان برای من پارتی بازی شده اجدادم هوایم را دارند، با مطالعه نامه عرق شرم بر پیشانی‌ام نشست به مجله سوره بازگشتم مرتضی داخل اتاقش بود کنار در ایستادم و گفتم: «سیدجان! پیش از رسیدن نامه ات خبر پارتی بازی ات را داشتم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: یوسف میرشکاک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فقط لباس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان ما هم مثل همیشه، رسم و رسوم ازدواج زیاد بود. ریخت و پاش هم که بیداد می کرد.&lt;br /&gt;
ولی ما از همان اول ساده شروع کردیم؛ خریدمان یک بلوز و دامن برای من بود و یک کت وشلوار برای مرتضی. چیز دیگری را لازم نمی دانستیم. به حرف و حدیث ها و رسم و رسوم هم کاری نداشتیم؛ خودمان برای زندگیمان تصمیم می گرفتیم.&lt;br /&gt;
همین ها بود که زندگیمان را زیباتر می کرد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب4&amp;quot;&amp;gt;بانوی ماه جلد دوم&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*برات عشق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنگ که به پایان رسید مرتضی خیلی بی قراری می‌کرد. دلش هوای حریم کوی دوست را داشت به همین علت راهی سفر حج شد. سفر سختی بود مرتضی در عرفات گم شده بود. با خنده گفت: «آنقدر گشتم تا توانستم کاروان خودمان را پیدا کنم، خیلی برایم عجیب بود من که گم بشوم دیگر چه توقعی از آن پیرمرد روستایی است. بعد یادم آمد که ای بابا ! حدیث داریم که هرکس در عرفات گم بشود خدا او را پذیرفته است». چه زیباست که ملائک در آسمان نام عاشقی را صدا بزنند و بگویند معشوق تو را به بارگاه خویش پذیرفته، مرتضی در کوی دوست برات عشق را دریافت کرد، و از فکّه به آسمان پر کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: شهید سیدمرتضی آوینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فرزندی از سلاله عشق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تالار اندیشه مملو از هنرمندان، فیلمسازان و نویسندگان بود. یکی از فیلم‌های ایرانی آن روز به روی پرده رفت. این فیلم از وزارت فرهنگ و ارشاد اجازه اکران در سینما را نداشت آن را فقط برای نقد گذاشته بودند من کنار سعید رنجبر نشستم در میان متن فیلم غیرمستقیم به صدیقه طاهره (س) توهین شد. اما کسی اعتراضی نکرد. همه پیش خود گفتیم: «حتماً انتقادی است بر فرهنگ عامه مردم»، ناگهان مردی با عصبانیت برخاست و فریاد زد: «خدا لعنتت کند چرا توهین می کنی؟» شگفت زده به او نگاه کردم، درتمام آن جمع فقط یک نفر اعتراض کرد سید، فرزند امیرمؤمنان (ع) بود و سلاله عشق با خودم گفتم: «چرا فاطمه (س) در تمام اعصار مظلوم است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: رضا رهگذر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تمام هستی مرتضی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید مرتضی اهل ولایت بود، تمام هستی مرتضی در کلام رهبر خلاصه می‌شد، هیچ گاه بر خلاف میل آقا قدم برنداشت و از این صراط به بی راهه نرفت. وقتی حرکتی ضدنظر مقام معظم رهبری می‌دید بغض گلویش را می‌گرفت. سعی داشت به صورتی موجه آن‌ها را توجیه نماید. یک بار در جمع دوستان خویش گفت: «صدای من که به جایی نمی‌رسد، اما اگر می‌شد برسد، می‌گفتم «باید در این مملکت برای سریان و نفوذ گسترده تر رأی ولایت فقیه، تلاش کرد نباید راضی شد و گذاشت که اوامر آقا در پیچ و خم توجیهات و تفسیرهای غلط معطل بماند». وادی عشق وادی سکوت است و مرتضی مهر بر لب دست ارادت بر سینه نهاد و تا پای جان به فرمان رهبرش گوش داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاجی تصمیم گرفته بود در فکّه یک فیلم عاشورایی بسازد. پنج شنبه شب همراه بچه‌ها دعای کمیل را خواند، سپس تا صبح کنار پیکرهای شهدای تفحص با خدا راز و نیاز کرد. آن شب سید حال عجیبی داشت. صبح بچه‌ها را صدا زد، همگی سوار ماشین شدیم. یکی از دوستان زیر لب زمزمه کرد کجایید ای شهیدان خدایی، .... اشک پهنای صورت مرتضی را پوشاند. اصرار داشت حتماً کنار قتلگاه شهدای والفجر، فیلم را تهیه کند. تمام منطقه پر از مین بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راهنماها آرام جلو می‌رفتند و بچه‌ها هریک پای خود را بر جای پای دیگری می‌گذاشتند. قدم‌های سید تند بود. ناگهان صدای انفجاری مهیب تمام دشت فکّه را فرا گرفت. مرتضی بر زمین افتاد. سعید نیز در گوشه ای دیگر آرام بر خاک نشست. همه هراسان به طرفشان دویدیم و به سختی آن‌ها را به عقب انتقال دادیم. اما ملائک زودتر از ما رسیدند، روز بیستم فروردین ماه سید مرتضی و سعید هردو به آسمان پر کشیدند و مهمان عزیز پروردگار شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: دوستان شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*وداع رهبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت 9 صبح بود، آقا با دفتر تماس گرفته و فرمودند: «من دلم گرفته، دلم غم دارد، می خواهم بیایم تشییع پیکر پاک شهید آوینی. جداً افتخار می کنم به وجود این بروبچه های نویسنده و هنرمندی که در این مجموعه حوزه هنری تلاش می کنند. این آقای آوینی را آدم وقتی سیما و چهره نورانی اش را می بیند به ایشان علاقمند می شود».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقام معظم رهبری آن روز خود را سریع به حوزه رساند. خیابان سمیه مملو از جمعیت بود. آقا از ماشین پیاده شد و بدون توجه به مسائل امنیتی به جایگاه تشریف بردند، سپس کنار پیکر خسته آوینی نشستند، پس از قرائت فاتحه صحبتی با خانواده شهید نمودند. آن روز رهبر انقلاب غربت عجیبی داشت، او بار دیگر سالاری از لشکریانش را از دست داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*داد زد: خدا لعنتت کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احتمالاً زمستان سال 68 بود که در تالار اندیشه فیلمی را نمایش دادند که اجازه اکران از وزارت ارشاد نگرفته بود. سالن پر بود از هنرمندان، فیلمسازان، نویسندگان و ... در جایی از فیلم آگاهانه یا ناآگاهانه، داشت به حضرت زهرا سلام الله علیها بی ادبی می‌شد. من این را فهمیدم. لابد دیگران هم همین طور، ولی همه لال شدیم و دم بر نیاوردیم. با جهان بینی روشنفکری خودمان قضیه را حل کردیم. طرف هنرمند بزرگی است و حتما منظوری دارد و انتقادی است بر فرهنگ مردم اما یک نفر نتوانست ساکت بنشیند و داد زد: خدا لعنتت کند! چرا داری توهین می‌کنی؟! همه سرها به سویش برگشت در ردیف‌های وسط آقایی بود چهل و چند ساله با سیمایی بسیار جذاب و نورانی. کلاهی مشکی بر سرش بود و اورکتی سبز بر تنش. از بغل دستی‌ام (سعید رنجبر) پرسیدم: «آقا را می‌شناسی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مفهوم زیبای آزادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدای گنجشک‌ها فضای حیاط را پر کرده بود, بابای مدرسه جارو به دست از اتاقش بیرون آمد. مرتضی! مرتضی! حواست کجاست؟ زنگ کلاس خورده و مرتضی هراسان وارد کلاس شد. آقای مدیر نگاهی به تخته سیاه انداخت. روی آن با خطی زیبا نوشته شده بود: «خلیج عقبه از آن ملت عرب است.» ابروانش به هم گره خورد. هر کس آن را نوشته, زود بلند شود. مرتضی نگاهی به بچه‌های کلاس کرد. هنوز گنجشک‌ها در حیاط بودند. صدای قناری آقای مدیر هم به گوش می‌رسید. دوباره در رویا فرو رفت. یکی از بچه‌ها برخاست: «آقا اجازه! این را «آوینی» نوشته.» فریاد مدیر «مرتضی» را به خود آورد: «چرا وارد معقولات شده‌ای؟ بیا دم دفتر تا پرونده‌ات را بزنم زیر بغلت و بفرستمت خانه.» معلم کلاس جلو آمد و آرام به مدیر چیزی گفت. چشمان مدیر به دانش‌آموزان دوخته شد. قلیان احساسات کودکانه گویای صداقت باطنی‌اش بود و مدیر ... . «سید مرتضی» آرام و بی‌صدا سرجایش بازگشت. اما هنوز صدای گنجشکان حیاط و قناری آقای مدیر به گوش می‌رسید. آزادی مفهوم زیبای ذهن کودک شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تعلقات سید مرتضی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتابچه دل سید پر بود، آن را که می‌گشودی، صدف عشق را می‌دیدی که درونش مروارید محبت اباعبدالله (ع) و ایمان به خدا می‌درخشید. همه وجودش را به امام عشق بخشیده بود. خانه، ماشین و مال، چیزهایی بودند که در مخیله‌اش نمی‌گنجید. سرانجام دنیا را رها کرد و فریاد زنان با پای برهنه در برهوت کربلا دوید. فقط برای سالار شهیدان خواند و نوشت. آسمانی بود، متواضع و بلندنظر، در برنامه دانشجویی «رقص علم» به خواهش دانشجویی، از مولایش نوشت. برق سکه‌ها چشمانش را خیره نکرده بود، این عشق بود که قلبش را بی‌تاب ساخته و قلمش را لرزان. اعتراض کردم، سید سالهاست که می‌نویسی و می‌خوانی اما هنوز ... . کلامش سردی سخنم را قطع کرد: «اصلاً تعلقی غیر از این موضوعات ندارم...» راوی: آقای همایونفر&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب1&amp;quot;&amp;gt;کتاب همسفر خورشید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ندامت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه سپید تقدیر ورق خورد، اما سیاهی گناهان من هر ساعت پاکی و صداقت این دفتر را تیره می‌ساخت. سرخی افق دل آسمان را خونین ساخته بود. که من دل سید را شکستم. از شدت ناراحتی به حیاط آمدم. نگاه هراسان، دل بیقرار و لبان لرزان من، همه گویای ندامت بود. قدمی بر جلو راندن و سه فرسخ از دل به عقب بازگشتن. سید مرتضی در را بست، به نماز ایستاد. او هنوز دفتر اخلاصش سپید بود. ساعتی بعد در خیابان در آغوشش بودم. گویی اتفاقی نیفتاده است. راوی: محمدی نجات&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب1&amp;quot;&amp;gt;کتاب همسفر خورشید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*زندگی و نماز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نماز سید که نگاه می‌کردم، ملائک را می‌دیدم که در صفوف زیبای خویش او را به نظاره نشسته‌اند. رو به قبله ایستادم. اما دلم هنوز در پی تعلقات بود. گفتم: «نمی‌دانم, چرا من همیشه هنگام اقامه نماز حواسم پرت است.» به چشمانم خیره شد. «مواظب باش! کسی که سرنماز حواسش جمع نباشد، در زندگی نیز حواسش اصلاً جمع نخواهد شد.» گفت و رفت. اما من مدت‌ها در فکر ارتباط میان نماز و زندگی بودم. «نماز مهمترین چیز است، نمازت را با توجه بخوان» (از سخنان سید مرتضی آوینی). بار دیگر خواندم, اما نماز سید مرتضی چیز دیگری بود. راوی: اکبر بخشی&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب1&amp;quot;&amp;gt;کتاب همسفر خورشید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دفتر سپید, قلمی سرخ&lt;br /&gt;
به چشمانش که نگاه کردم، تبلور ایمان را یافتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر بر خاک که می‌نهاد، هق‌هق اشک بود و ناله‌های بی‌قرار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست از همانجا حضور خدا را حس می‌کردی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه لحظه رسیدن به قرب الهی را&lt;br /&gt;
خاکی و متواضع با لباس ساده بسیج دست در دست دلاوران از حماسه سازان گفت، زمان گذشت و زمانه عوض شد. اما سید هنوز با دهان روزه و دعای زیر لب از سفرهای سبز آسمانی شاهدان جان بر کف، بر دفاتر سپید با قلم‌های سرخ می‌نوشت. راوی: دالایی&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب1&amp;quot;&amp;gt;کتاب همسفر خورشید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سفر حج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سفر حج، میقات با خدای عشق با پای دل راه سخت صفا و مروه را پیمودن کار عاشقان است. بین آنکه دلش مشتاق باشد،‌ آنکه پایش مشتاق باشد فاصله‌ای است به وسعت آسمان تا زمین. مرتضی که از این سفر بازگشت،‌ دیدارش رفتیم، در عرفات گم شده بود، می‌گفت: «آنقدر گشتم تا توانستم کاروان خودمان را پیدا کنم. خیلی برایم عجیب بود. من که گم بشوم دیگر چه توقعی ازآن پیرمرد روستایی است.» لبخندی بر لبانش نشست و ادامه داد:«بعد یادم آمد که ای بابا! حدیث داریم که هرکس در عرفات گم بشود خدا او را پذیرفته است.» صحرای عرفات، حضور صاحب‌الزمان (عج) و دل بی‌قرار آوینی، اگر تمام اشک‌هایش در جبهه بی‌شاهد بود،‌ که دیگر مولایش دل بی تاب سید را می‌دید. آنجا که حجه‌بن‌الحسن (عج) اشک را از روی گونه‌های مردان خدا پاک می‌کند، دستانش را می‌گیرد،‌ راه را گم نکند سیدی دست در دست سیدی والامقام هفت وادی عشق را با پای جان می‌دود. راوی:‌ سید مرتضی آوینی&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب1&amp;quot;&amp;gt;کتاب همسفر خورشید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خضر زمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگران بود و امیدوار. شاید آیندگان عاشق‌تر باشند. عشق یعنی همانند موسی (ع) به دنبال خضر (ع) زمانت، مهر سکوت برلب، با چشمانی بسته، دل به جاده سپردن. در این وادی چرا؟ معنا ندارد ناگهان شکوه‌های دیرینه سید مرتضی سرباز کرد. «صدای من به جایی نمی‌رسد، اما اگر می‌شد برسد، باید در این مملکت برای سریان و نفوذ گسترده‌تر رأی ولایت فقیه تلاش کرد. نباید راضی شد و گذاشت که اوامر آقا در پیچ و خم توجیهات و تفسیرهای غلط معطل بماند. این آخرین سفارش بود. پس اگر برای لحظه‌ای مردد شدی، بدان تو مرد میدان و عمل نیستی.&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب1&amp;quot;&amp;gt;کتاب همسفر خورشید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*مرد بارانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تالار اندیشه مملو از هنرمندان،‌،‌ و ... بود. به سختی وارد سالن شدم. فیلم اجازه اکران نداشت. آرام در کنار سعید رنجبر نشستم. ناگهان در میان متن فیلم آگاهانه یا ناآگاهانه (غیر مستقیم) به صدیقه طاهره توهین شد. سکوت تلخی بر فضا حاکم گشت. در خیا ل خود با روشنفکری قضیه را حل کردیم:‌«حتماً انتقادی است بر فرهنگ عامه مردم».. در همین لحظه مردی با کلاه مشکی و اورکت سبز برخاست. نگاه‌ها به طرف او برگشت. «خدا لعنت کند چرا توهین می کنی؟» سید مرتضی بود که می‌خواست بر سر جهان فریاد بزند،‌ تنها ایستاده بود. از ذهنم گذشت چرا؟ چرا فاطمه (س) در تمام اعصار مظلوم است. راوی: رضا رهگذر&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب1&amp;quot;&amp;gt;کتاب همسفر خورشید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*داروی درد وصال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی خیلی خسته بود، خسته عشق و همه می‌دانند که نوشداروی این درد، وصال است. در عملیات طریق‌القدس علی به شهادت رسید و در آغوش آوینی آخرین نفس را کشید، این‌بار خون بود که از دیدگان مرتضی می‌چکید، برایش سخت بود، علی در نزدیکی او شهید شود و او که کمی جلوتر بود... . وقتی عشق حسین (ع) در جانت ریشه کرد،‌ قدرت ماندن نداری، در قافله حسین (ع) کسی قصد ماندن ندارد همه بار سفر بسته‌اند،روز که رضا در کنار او به شهادت رسید، قریب دو ساعت مرتضی بی‌تاب و سرگردان در شلمچه راه می‌رفت، بی‌قرار بود گمان می‌کرد از قافله جا مانده است،‌ اینکه قافله سالار او را در کاروان خویش نپذیرفته است. آرام پرسیدم:«مرتضی جان چرا پریشانی؟» بغض گلویش را فشرد:‌«من نمی‌فهمم چرا در این مدت من شهید نشده‌ام.درست می‌دیدم که درآخرین لحظه تیر به افراد نزدیک من می‌خورد و من سالم از کنار آنها بلند می‌شوم»&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب1&amp;quot;&amp;gt;کتاب همسفر خورشید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*در باغ شهادت باز است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روزگار اتاق بچه‌های سوره تنها محفل انس کسانی بود که «هنر دیانت مدار» را بر «دئانت هنرمدار» ترجیح می‌دادند. آن روز تازه خبر شهادت سفیر فرهنگ ولایت «صادق گنجی» را در روزنامه‌ها نوشته بودند. وارد اتاق که شدم بوی خوش عطر «تی‌رز» به مشامم رسید، فهمیدم که سید آنجاست. مقابل پنجره ساکت و منتظر ایستاده بود. جلو رفتم. دانه‌های درشت اشک گونه‌هایش را نوازش می‌کرد، با صدای بلند گفتم: «خدا قوت آقا مرتضی!» یکی از بچه‌ها سریع مرا به سکوت دعوت کرد، همانجا سر جایم نشستم نمی‌دانستم حالش بد است». ناگهان برگشت و با بغض گفت: «می‌بینی حسین؟ می‌بینی چه جوری داریم در جا می‌زنیم؟ هفته پیش با او بودیم. کاش او را می‌شناختی. گل بود! به خدا گل بود، اونم چه گلی!... خوش به حالش کی فکر شو می‌کرد به این قشنگی اونم بعد از این همه مدت که از قطعنامه می گذره بره؟» دیگر چیزی نگفت. هق هق گریه امانش را برید. او عاشق رفتن بود و بالاخره پر کشید.&amp;lt;ref&amp;gt;گفتگو با آقای  حسین بهزاد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*در حضور غربت یاران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید دل پرخونی داشت، همراهانش با صدای «یارب»های او در نیمه‌شب آشنا بودند. پاسی از شب که می‌گذشت، در انتظار صدای ناله‌های آوینی چشمانشان را باز می‌کردند مرتضی مرثیه‌سرا بود، دلی عاشورایی داشت قصه وصال، روح بی‌تابش را عاشق می‌ساخت. یکبار در دوکوهه به او گفتم: شهید داوود یکبار در زمین خیس پادگان به زمین افتاد و گریه کرد وقتی علت گریه‌اش را پرسیدم، پاسخ داد: «یاد عباس (ع) افتادم که هنگام به زمین افتادن دست نداشت، حتماً سخت به زمین افتاده است. با شنیدن این سخن گریه مجال صحبت را از مرتضی گرفت، همانجا در پادگان نشست، ساعت‌ها به یاد غربت عباس‌بن‌علی (ع) و داوود گریست. گوئی پرده‌های غیب را از چشمانش گرفته بودند، داوود را در زمین صبحگاه می‌دید. لب به سخن گشود، داوود باید می‌رفت. برخاست،‌ برجای گام‌های داوود نهاد. مرتضی مردی آسمانی بود که پای بر خاک داشت.راوی: برادر رضا برجی&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب1&amp;quot;&amp;gt;کتاب همسفر خورشید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مروارید گم شده یقین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات کربلای پنج،‌ مرتضی مسئول اکیپ بود. از آسمان آتش می‌بارید. از شدت سرما بدنمان می‌لرزید. آوینی گفت:«باید به جاده فاطمه الزهرا (س) که زیر آتش عراقیهاست، برویم.» مدتی بعد «مرادی نسب»، «والایی» و «عباسی» هر سه نفر از جاده باز گشتند. از سر و صدا چشمانم را باز کردم؛ اما دوباره بی هوش افتادم. یک ساعت بعد بیدار شدم، مرتضی بیرون سنگر نماز شب می‌خواند، با خودم گفتم: «این مرد خستگی ندارد» برای نماز صبح همه بچه‌ها را بیدار کرد، بعد از اقامه نماز دوباره به خط رفتیم. حاجی فقط تا رسیدن به خط خوابید. در خط مقدم شجاعانه می‌دوید، اصلا لزومی نداشت کارگردان آنجا باشد، مسئولیت‌هایی که در شهر داشت باید مانع حضور او در جبهه می‌شد، ترس و خستگی در قاموس مرتضی راه نداشت، او در جبهه به دنبال چیز دیگری بود. «مروارید گم شده یقین که سخت پیدا می شد.» راوی: آقای همایونفر&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب1&amp;quot;&amp;gt;کتاب همسفر خورشید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*گل سرخ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی چون گلی سرخ میان بچه‌های روایت می‌درخشید، همه از تلألو وجود او جان می‌گرفتند، امید حرف اول چشمان بغض آلودش بود، با وجود تمام غصه‌های سالهای جنگ و شهادت دوستان بر روی دو پایش ایستاده بود. اما هنوز در سر سودایی داشت،‌ نمی‌خواست مردم اسطوره‌های ایمان را به فراموشی بسپارند. «روایت فتح» دوباره به راه افتاد. اما همه گله داشتند که آن روح و نوای قبلی در فیلم‌ها نیست. کار «روایت» پس از جنگ سخت تر شده بود،‌ با عصبانیت به بچه‌ها گفت: «شما را به خدا در مورد من هر فکری می‌خواهید بکنید اما در مورد این یکی دیگر قضاوت نکنید، روایت فتح اصلا از من نیست، از یک جای دیگر است. مشکل ما این است که مقدار فیلم‌هایی که در دسترس داریم، محدود است و برای اجرای امر آقا مجبوریم برای زنده نگهداشتن و استمرار روایت فتح،‌ را کمی طولانی تر کنیم،‌ در حال حاضر دستمان به فیلم‌های جنگ در آرشیو صدا و سیما نمی‌رسد. راوی: دوست شهید&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب1&amp;quot;&amp;gt;کتاب همسفر خورشید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*معنای زندگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی دل‌بسته بود، ناله‌های شبانه‌اش دردی جانکاه در دل داشت، که با هق‌هق گریه می‌آمیخت. سید بارها و بارها بر ایمان از شهادت گفت: از رفتن به سوی نور، پرواز کردن، بی‌دل شدن، سجده‌گاه خویش را با خون، سرخ نمودن، و راهی بی‌پایان تا اوج هستی انسان گشودن. به یاد دارم که در مورد زندگی و مرگ گفت: «زندگی کردن با مردن معنی می‌یابد، کلید ماجرا در مردن است، نه زندگی کردن». چگونه مردن برایش مهم بود؛ و خداوند آرزویش را به سر منزل مقصود رساند. راوی: دوست شهید&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب1&amp;quot;&amp;gt;کتاب همسفر خورشید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*برهوت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سعید با عجله وراد سالن شد، گله‌مند بود فیلم خنجر و شقایق (1) را می‌خواست، قرار شد به منزل حاجی برویم، مقابل در، که رسیدیم،‌ پشت ما پنهان شد، سجاد در را باز کرد، حاجی با نگاهی خندان به کوچه آمد، سعید فیلم‌ها را خواست، سید پس از چند لحظه سکوت گفت: «سعید جان! فعلاً تنها نسخه فیلم‌ها دست من است. من اکثر شب‌ها آن‌ها را در جایی نمایش می‌دهم، اگر فیلم‌ها را امشب به شما بدهم باید بیست و چهار ساعت بعد برگردانی». با عهد و میثاق شدید فیلم را به قاسمی داد، با شوخی گفتم: «آقا مرتضی نگفتی! فیلم‌ها را برای چه کسی نمایش می‌دهی».&lt;br /&gt;
حاجی نگاهش را به زمین دوخت و با خنده گفت: «بیشتر شب‌ها آنها را در پایگاهای بسیج محلات نشان می‌دهم،‌ امشب عذر آنها را می‌خواهم،اما آقا سعید فردا شب حتماً با فیلم‌ها بیا». آوینی جوانان را از دریچه دوربین به معرکه عشق می‌کشاند؛ آنگاه آن‌ها را در برهوت رها می‌کرد؛ تا خود چاره این زخم بی‌هنگام را بیابند. راوی: بهزاد&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب1&amp;quot;&amp;gt;کتاب همسفر خورشید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*گلچین بیقراری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپیده صبح رسید، جاده هویزه غوغایی داشت،سراب بیابان انسان را در ورطه حیرت می‌کشاند، حاجی و آهنگران همراهم بودند، حاج صادق از گذشته‌ها می‌گفت و مرتضی مثل ابر بهار می‌گریست. چون ابری بر سر خاکی، آن روز فهمیدم بی‌سبب نیست که حسین (ع) سید فاتحان خون از میان شیعیانش اندک نفراتی را برگزید. گزینش امام عشق (ره) گزینش بی‌قراری است. او به دنبال دل شیدا، در میان رسوایان تاریخ گل‌چین می‌کند، مرتضی نیز گل سرخی در میان گلستان شوریدگان بود. مردی آسمانی که عصاره روح دردمندش، خدا بود. راوی: دوست شهید&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب1&amp;quot;&amp;gt;کتاب همسفر خورشید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*قداست اشک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراسم نماز جمعه به پایان رسید، در حوالی چهار راه لشگر با حاجی و بچه لشگر بیست و هفت ایستادیم. صدای شادی و خنده همگی به آسمان بلند شد؛ قبل از خداحافظی یکی از نیروها یاد گردان «سیف» را زنده کرد. خاطرات آخرین شب فروغ ستارگان گردان سیف، دل همه را لرزاند، هنوز سخنان او به پایان نرسیده بود که سید آرام و بی‌صدا اشک‌هایش جاری شد. پرسیدم حاجی چرا گریه می‌کنی؟» گونه‌هاش تر گشت، بغضش را فرو خورد و گفت: «شما نمی‌دانید چه کاری کرده‌اید، شما نمی‌دانید آن شب بر این بچه‌ها چه گذشته!» اشک‌های مرتضی صداقت بی‌ریایش بود، که گونه‌های لرزانش را متبرک می‌ساخت. قطراتی به قداست تمام عبادت‌های یک زاهد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب3&amp;quot;&amp;gt;کتاب راز خون&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تشییع با شکوه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اواخر فروردین ماه بود، پیکر خونین و خسته سید مرتضی بر دوش امت حزب‌الله در مقابل حوزه هنری تشییع می‌شد،‌ همین لحظه اتومبیل حامل مقام معظم رهبری در خیابان سمیه ایستاد،‌ برای ادای احترام به شهید علی‌رغم مسائل امنیتی از ماشین پیاده شد،‌ پیکر سرباز دلخسته خویش ایستاد، و زیر لب زمزمه نمود، «انا لله و انا الیه راجعون» نگاهی به اطراف انداخت، در جست و جوی خانواده شهید بود. آقا آرام و بی‌صدا در حالیکه چشم به تابوت سید مرتضی دوخته بود، به راه افتاد خیابان سمیه هنوز صدای گام‌های آهسته مقام معظم رهبری را به دنبال پیکر سربازش در ذهن دارد. و چه سخت است،‌ سربازی را در مقابل چشمان مولا و مقتدایش به خاک بسپاری، و چه بغضی در دل دارد، سالاری که فرزند،‌ و سردار فاتح قلبش را به خاک می‌سپرد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب3&amp;quot;&amp;gt;کتاب راز خون&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مروارید گم شده رهبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه می‌دانستند آن روز مراسم خاکسپاری سید مرتضی آوینی است، قرار نبود آیت‌الله سید علی خامنه‌ای در این مراسم باشکوه شرکت کنند، در اولین ساعات روز آقا تماس گرفتند و فرمودند: «من دلم گرفته، دلم غم دارد، می‌خواهم بیایم تشییع پیکر پاک شهید آوینی. من افتخار می‌کنم به وجود این بچه‌های نویسنده و هنرمندی که در این مجموعه حوزه هنری تلاش می کنند. این آقای آوینی را آدم وقتی سیما و چهره نورانی‌اش را می‌بیند، همین‌طور دوست دارد به ایشان علاقمند بشود». دل بی‌قرار رهبر در جست و جوی مروارید گم شده سپاهش بود، که اینک بر دوش هزاران ایرانی مسلمان به سمت بهشت‌زهرا می‌رفت، و باز هم آقا صبور،‌ و سرافراز غم فراق یکی دیگر از مرواریدانش را به جان می‌خرید.&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب3&amp;quot;&amp;gt;کتاب راز خون &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*راز چشمان سید مرتضی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی دلخسته بود. این اواخر خنده‌های همیشگی‌اش را نداشت، در سال‌های بعد از انقلاب جز پس از رحلت حضرت امام (ره) هرگز او را اینچنین در پیله تنهایی و اندوه ندیده بودم، ما به حسب گمگشتگی در عادات عالم ظاهر، او را که اهل عادت نبود نشناختیم، خودیتهای ما حجاب‌هایی بودند که «بی‌خودی او را از چشمانمان پنهان می‌کردند، ما ضعف‌های خود را در آینه وجود او به تماشا نشستیم و زبان به ملامت او گشودیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عافیتطلبان توهمات خویش را متظاهر در وجود کسی تشخیص دادند که نه فقط در روزگار جنگ فرزند جبهه بود که در این روزگار هم که از ارزش‌های جنگ جز خاطره‌ای گنگ نماند،روایت فتح» می‌ساخت. و وای بر ما اگر با این شتاب به چنبره عقل‌های عادت‌زده خود گرفتار آییم و بار دیگر به بهانه آشنایی با او،‌ خود بگوئیم و به بهانه بیان رنج او،‌ خود را بازگوئیم.&lt;br /&gt;
راوی: همسر شهید&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب3&amp;quot;&amp;gt;کتاب راز خون&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آخرین لبیک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از شنیدن خبر شهادت سید مرتضی خواستم خودم این خبر را به بچه‌ها بدهم، به همین علت ظهر در راه بازگشت از مدرسه به آن‌ها گفتم: «پدر هست، همیشه هست، فقط ما توانائی دیدنش را نداریم و این می‌تواند زیاد مهم نباشد». انسان حقیقی در فناست که حیات می‌یابد، و به دیگران نیز حیات می‌بخشد،‌ چنین مقدر است که در قید حیات ظاهر جز برای تنی چند از اهل دل ناشناس بماند، تنهایی و غربت او نیز تا واپسین روز مؤید همین معنا بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روز تشییع جنازه از دیدن آن خیل دلسوختگان بر خود لرزیدم. چگونه او در تنهایی خود این همه عاشق داشت؟ بسیار گفتند و شنیدیم که او لیاقت شهادت داشت. شهادت حقش بود. باب شهادت به روی شایستگان باز است. چگونه باور کنم؟ این روزگار که روزگار شهادت نیست. او همواره در پی جاودانگی بود. از مرگ نمی‌هراسید و باور داشت که این تن نه جای پروراندن کرم است، پیله‌ای است تا که پروانه آن را بشکافد و آن همه بر گرد شمع ولایت طواف کند، تا خود شمع صفت شود و در مدح عشق، کربلا، ندای هل من ناصر ینصرنی، را ندای حق‌طلبی تمام اعصار را لبیک گوید،‌ کربلا را در فکّه یافت و از همان جا نیز به یاران امام حسین (ع) پیوست. راوی: همسر شهید&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب3&amp;quot;&amp;gt;کتاب راز خون &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*امام خمینی (ره)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت 6:30 صبح شنبه خبر مجروحیت آوینی را به من دادند، اما دلم گواهی می‌داد او به شهادت رسیده است با این همه برای چند لحظه سخن عقلم را باور کردم: «هنوز می‌تواند بیندیشد و قلم بزند، هنوز می‌تواند با صدایش که در چند ماه اخیر گرفته بود، روایت فتح را بخواند، پس مهم نیست. با خود اندیشیدم:«چرا هرچه معالجه کرد، گرفتگی صدایش برطرف نشد،‌ با اینکه دکتر قول داده بود که حنجره‌ای را که در خدمت اسلام است خیلی زود مداوا خواهد کرد». تنها آن زمان که خبر شهادتش را شنیدم، دریافتم که حضرت امام (ره) چگونه با زبان شعر این خبر را شب قبل به من داده بود، و من نفهمیدم و این چه حکایتی است که حضرت امام (ره) منادی سفر او به کوی دوست بودند؟ عادات، بندهایی هستند که ما را زمین گیر کرده‌اند و حتی آنگاه که نشانه‌هایی اینچنین بر ما نازل می‌شود، باز در پرده‌ایم و غافل. راوی: همسر شهید&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب1&amp;quot;&amp;gt;کتاب همسفر خورشید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شناخت مرتضی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنچه که دل مرتضی را به درد می‌آورد شناخت رنج انسان بود، انسانی که با دور شدن از مبدأ وحی خود را تنها و سرگردان در این کره خاکی یافته است، انسانی که عهد ازلی خود را به فراموشی سپرده و مقام خلیفه‌اللهی خویش را از یاد برده است. او حتی برای لحظه‌ای از معنای «انالله‌واناالیه‌راجعون» غافل نبود، مبدأ و مقصد را می‌شناخت،‌ خود را در نسبت با این شناخت معرفی می‌کرد، درد او، غفلت ما بود، لحظه‌ای بر او نمی‌گذشت، مگر اینکه خود را حاضر در پیشگاه حق و حق را ناظر بر خویش بیابد. اگر با شهادت او خود را می‌شناختیم و به قضاوت می‌نشستیم چگونه می‌توانستیم مدعی شناخت رنج او باشیم؟&lt;br /&gt;
ما کجا و دامن دوست کجا؟&lt;br /&gt;
سینه تنگ من و بار غم او هیهات&lt;br /&gt;
مرد این بار گران نیست دل مسکینم&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب2&amp;quot;&amp;gt;کتاب مرتضی و ما&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مرده اوئیم و بدو زنده‌ایم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مراسم عید بود مرتضی حال عجیبی داشت،‌ و بازدید آن سال برای او جلوه‌ای دیگر داشت. همه ما متوجه تغییر روحیات او شده بودیم. نگران شدم اماسعی کردم کسی از این موضوع مطلع نشود. یک شب همینطور که با هم صحبت می‌کردیم. گفت: «نمی دانم این روزها چه خوبی کرده‌ام که خدا این حال خوب را به من داده است». مرتضی ماه‌ها بود که آسمانی شده بود اما عقل زمینی، قدرت درک عشق او را نداشت، عاشقان زمین را تنگنای محبس درد می‌دانند و زمانی که پیک وصال فرا می‌رسد از شادی و شعف در پوست خود نمی‌گنجند و ذکر قلب و روحشان این است که: «مرده اوئیم و بدو زنده‌ایم».&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب1&amp;quot;&amp;gt;کتاب همسفر خورشید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهید آشنا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی که به پاکستان رسیدیم سید عجیب دلشاد بود، یک روز به کنار مزار عارف حسینی رفتیم. آقا مرتضی نشست، کنارمزار و برای ساعتی گریه کرد معاون شهید عارف حسینی آنجا بود. با چشمانی شگفت‌زده به او نگریست! با تعجب پرسید: «شما قبلاً ایشان را دیده بودید» سید مرتضی اشک‌هایش را پاک کرد و از کنار مزار برخاست و گفت: «خیر،‌ من قبلاً ایشان را ندیده بودم». مرتضی تمام شهدا را می‌شناخت، خون همه آن‌ها در رگ‌های او می‌جوشید. چهره هر شهیدی را که می‌دید می‌گفت: «فکر کنم روزی من او را دیده‌ام اما همه آنان را مرتضی به چشم یقین دیده بود. شب‌های سید شب‌های نجوا با شهیدان بود».&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب1&amp;quot;&amp;gt;کتاب همسفر خورشید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*حج و تولدی دوباره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه جنگ به پایان رسیده بود با اصرار دوستان حاجی برای مراسم حج به مکه رفت. وقتی بازگشت از او پرسیدم:«آقا مرتضی آنجا چطور بود؟» با ناراحتی گفت: «بسیار بد بود، چه خانه خدایی، غربی‌ها پدر را در آوردند. کاخ ساخته‌اند، آنجا دیگر خانه خدا نیست. تمام محله بنی‌هاشم را خراب کرده‌اند. کاش نرفته بودم. مدتی بعد دوباره او را عازم حجاز دیدم؛ با خنده گفتم: «حاجی تو که قرار بود دیگر به آنجا نروی؟ نگاهش را به زمین دوخت و پاسخ داد: «نمی‌دانم اما احساس می‌کنم این‌بار باید بروم. وقتی بازگشت. دوباره از اوضاع سفر پرسیدم. این‌بار هیجان عجیبی داشت. با خوشحالی گفت: «این دفعه با گروه جانبازان رفته بودم، چنان درسی از آن‌ها گرفتم که ای کاش قبلاً با این‌ها آشنا شده بودم بارها و بارها گریستم، به خاطر تحول و حماسه‌ای که در این‌ها می‌دیدم. به یکی از جانبازانی که نابینا بود گفتم: «دوست نداشتی یک بار دیگر دنیا را ببینی؟ حداقل انتظار داشتم بگوید: «چرا یک‌بار دیگر می‌خواستم دنیا را ببینم. اما او پاسخ داد: «نه» پرسیدم: «چطور؟» گفت: «در مورد چیزی که به خدا دادم و معامله کردم نمی‌خواهم فکر بکنم. بدنم می لرزید، فهمیدم که عجب آدم‌هایی در این دنیا زندگی می‌کنند ما کجا، اینها کجا»&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب1&amp;quot;&amp;gt;کتاب همسفر خورشید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بال در بال ملائک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یازدهم فروردین ماه سال 1372 حاجی را در اهواز دیدم، حاجی برای ادامه حقیقت جنگ به آنجا آمده بود. به خنده گفت: «تهران دنبالت می‌گشتم. اهواز گیرت آوردم! خودت را آماده کن، با عکس‌هایت، برای روایت خرمشهر... . صحبت به درازا کشید. حاجی گفت: «این تلخی‌ها همیشه مثل شهادت شیرین است و این طبیعت حیات انسان می‌باشد که با غلبه به رنج‌ها و آرمان‌ها زنده بماند و من هم مظلومیت بسیجیان را غریبانه می‌بینم و خودم نیز در این مظلومیت قرار گرفته‌ام اما زمانی که آقا دوباره موتور روایت فتح را روشن کرد من دوباره جان گرفتم و امید آقا به دل‌ها است که در این خانه وجود دارند. اشک‌های رهبر با اشک‌های بسیجیان مخلوط شد مرتضی بال در بال ملائک پرواز کرد. سرود لاله‌ها دوباره جان گرفت و دوربین من پس از چهار سال با ریختن اشک به کار افتاد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب1&amp;quot;&amp;gt;کتاب همسفر خورشید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ما کجا و این ها کجا!&lt;br /&gt;
تازه جنگ به پایان رسیده بود . حاجی برای مراسم حج به مكه رفت. وقتی بازگشت از اوضاع سفر پرسیدم.&lt;br /&gt;
باخوشحالی گفت:باگروه جانبازان رفته بودم،چنان درسی ازآن هاگرفتم كه ای كاش قبلاً بااین هاآشنا شده بودم،بارهاوبارهاگریستم،به خاطر تحول وحماسه ‌ای كه دراین هامی‌دیدم. &lt;br /&gt;
به یكی ازجانبازانی كه نابینا بود گفتم: « دوست نداشتی یك بار دیگر دنیا را ببینی؟&lt;br /&gt;
حداقل انتظارداشتم بگوید: «چرا یك‌بار دیگر می‌خواستم دنیا را ببینم.»&lt;br /&gt;
اما او پاسخ داد:نه&lt;br /&gt;
پرسیدم:چطور؟&lt;br /&gt;
گفت:درمورد چیزی كه به خدا دادم و معامله كردم نمی‌خواهم فكربكنم.&lt;br /&gt;
بدنم می لرزید، فهمیدم كه عجب آدم‌هایی دراین دنیازندگی می‌كنند ماكجا،اینها کجا!&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب1&amp;quot;&amp;gt;کتاب همسفر خورشید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*لبیک به ندای حق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درايامی كه شبانه روز برای تدوين و مونتاژ در صدا و سيما بوديم، به محض اينكه وقت نماز می رسيد، همين كه قرآن شروع می شد، سيد، قلم را زمين می گذاشت، لباس را می پوشيد و بچه ها را صدا می كرد: &lt;br /&gt;
«حركت كنيد كه وقت نماز است.»&lt;br /&gt;
سپس به طرف مسجد بلال حركت می كرد. سيد هميشه از اولين كسانی بود كه وارد مسجد می شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;سایت اخلاق و عرفان&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*برنامه ریزی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از کارهاش تعجب می کردم. با اینکه مشغولیت کاریش دو برابر آدم های معمولی بود ولی باز برای انجام کارهای خونه وقت می ذاشت.&lt;br /&gt;
 این قدر وقت می ذاشت که دیگه نیازی نبود من برای خرید بیرون برم. عجیب تر اینکه بعضی چیزها رو که نیاز داشتیم بدون اینکه من بگم بعد از تموم شدن کارش می خرید. از این ها که بگذریم کارهای دیگه مثل دکتر بردن بچه ها رو هم خودش انجام می داد.&lt;br /&gt;
با تمام این کارها و خستگی‌ای که داشت باز از بچه ها غافل نبود. هر شب زمانی رو برای اون ها می ذاشت و بعضی شب ها تا وقتی بیدار بودند کنارشون بود.&lt;br /&gt;
جامعیّتِ کارهای مرتضی، نتیجه ی برنامه ریزی دقیقی بود که برای کار و زندگی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: فلش کارت مهر و ماه، موسسه مطاف عشق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (0).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (1).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (5).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (6).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (7).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (8).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (9).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (10).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (11).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (12).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (13).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (14).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (15).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (16).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (19).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (20).JPG&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: مرتضی_آوینی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان ری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین عطری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-11T02:06:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== خاطرات ==&lt;br /&gt;
*دل رحم و سخاوتمند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوران نوجوانی توی پایگاه مسجد محل فعال بود/ یکشب  سرد توی  زمستان پیرمرد دستفروشی در کنار خیابان بساط پهن کرده بود و دستکش و کلاه و لباس زمستانی میفروخت. محمد حسین با دیدن این صحنه به سمت پیرمرد رفت و تمام وسایل او را خرید تا آن پیرمرد مجبور نباشد در آن سرما در کنار خیابان تا آن موقع شب دستفروشی کند ، بعد فهمیدم که شهید همان وسایلی که خریده بود را به مستمندان و نیازمندان داده بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تصاویر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
File:photo_2019-12-11_05-34-42.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2019-12-11_05-34-42.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2019-12-11 05-34-42.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2019-12-11_05-34-42.jpg"/>
				<updated>2019-12-11T02:05:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین عطری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D8%B7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-11T02:04:40Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: صفحه‌ای جدید حاوی «== خاطرات == *دل رحم و سخاوتمند  دوران نوجوانی توی پایگاه مسجد محل فعال بود/ یکش...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== خاطرات ==&lt;br /&gt;
*دل رحم و سخاوتمند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوران نوجوانی توی پایگاه مسجد محل فعال بود/ یکشب  سرد توی  زمستان پیرمرد دستفروشی در کنار خیابان بساط پهن کرده بود و دستکش و کلاه و لباس زمستانی میفروخت. محمد حسین با دیدن این صحنه به سمت پیرمرد رفت و تمام وسایل او را خرید تا آن پیرمرد مجبور نباشد در آن سرما در کنار خیابان تا آن موقع شب دستفروشی کند ، بعد فهمیدم که شهید همان وسایلی که خریده بود را به مستمندان و نیازمندان داده بود&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%D9%8A%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%8A%D9%86_%D9%8A%D8%BA%D9%85%D8%A7%D8%A6%D9%8A%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهيد حسين يغمائيان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%D9%8A%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%8A%D9%86_%D9%8A%D8%BA%D9%85%D8%A7%D8%A6%D9%8A%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2019-12-11T02:03:14Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: صفحه‌ای جدید حاوی «== خاطرات ==  *پیرمرد همسایه  در حالي که پيرمرد همسايه روی دوشش بود، به طرف من آم...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پیرمرد همسایه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حالي که پيرمرد همسايه روی دوشش بود، به طرف من آمد. وقتی به من رسيد گفت: &amp;quot;سلام مادر! خسته نباشی...&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنبيل را روی زمين گذاشتم و گفتم: &amp;quot;مادر! کجا؟ اين وقت روز اينجا چکار می کنی؟ مگه نبايد سر کار باشی؟&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: &amp;quot;چيزی نيست. مش حسن را می برم دکتر، امروز نوبت دکتر داره!&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگاهی به زنبيل کرد و گفت: &amp;quot;خيلی سنگينه، خستم شدی مگه نه؟ منو ببخش که نمی تونم کمکت کنم! مش حسن حالش خوب نيست.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: به رنگ صبح، ص ۹۸&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82%DB%8C</id>
		<title>شهیداسماعیل دقایقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-11T02:00:49Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: /* نگارخانه‌ */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = اسماعیل دقایقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید اسماعیل دقایقی 01.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = شهید اسماعیل دقایقی&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  ۱۳۳۳ ، [[بهبهان]] ، [[استان خوزستان|خوزستان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۲۸ دی|۱۳۶۵/۱۰/۲۸]] ، [[شلمچه]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = پاسدار&lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید اسماعیل دقایقی]] در سال ۱۳۳۳ در شهرستان [[بهبهان]] به دنیا آمد. مسلمان شیعه بود.  پاسدار بود. در سال ۱۳۵۷ ازدواج کرد. [[الگو:شهدای ۲۸ دی|بیست و هشتم دی‌ماه]] ۱۳۶۵، در [[شلمچه]] بر اثر بمباران هوایی عراق به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
اسماعیل در سال 1333 در بهبهان، شهری که فصل‌های نخستین و داستان پر حماسه 8 سال دفاع مقدس در آن ورق خورد، دیده به هستی باز کرد و در اوایل کودکی همراه خانواده‌اش، به آغاجاری هجرت نمود. پس از طی تحصیلات مقدماتی برای ادامه طریق کسب دانش، به هنرستان شرکت ملی نفت وارد شد، اما به دلیل آغاز مبارزات سیاسی و پس از دو بار دستگیری در سال 1353، از هنرستان اخراج گردید. پس از آن در کنکور شرکت نمود و در رشته آبیاری دانشکده کشاورزی اهواز، پذیرفته شد. دو سال بعد مجدداً در کنکور شرکت کرده، برای ادامه تحصیل در رشته علوم تربیتی راهی تهران شد. اسماعیل در راستای نقد و بحث افکار گوناگون، کن فرانس‌های علمی و مذهبی جالبی را در دانشکده ترتیب داده، در جریان همین جلسات به شدت شیفته و مجذوب شخصیت استاد شهید مرتضی مطهری گردید و به مطالعه دقیق آثار ایشان پرداخت. سال 1357 بود که دختر دایی‌اش را به همسری برگزید و صاحب دو فرزند شد. یک سال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، با توجه به احساس مسئولیتی که در قبال آن دوران احساس می‌نمود، تحصیل را ترک کرده، به اتفاق عده‌ای از دوستانش برای راه‌اندازی جهاد سازندگی آغاجاری پیش‌قدم شد. پس از چند ماه طی حکمی به مسئولیت تشکیل سپاه پاسداران در منطقه آغاجاری منصوب گردید و اولین گام‌هایش را برای فنا شدن در راه حق برداشت. مهم‌ترین حرکت ارزشمند و تاریخی اسماعیل تشکیل تیپ بدر و سازمان‌دهی و فرماندهی مجاهدین و مبار زین عراقی بود. او که در راه حفظ نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران، دست از آلایش‌های دنیا شسته و دل به محبت حق سپرده بود، طی عملیات کربلای 5، در دی ماه سال 1365 درحالی‌که فرماندهی لشگر بدر را به عهده داشت در شلمچه درحالی‌که 32 سال داشت بر اثر بمباران هوایی ارتش دشمن آرام و سربلند به سوی معبود و معشوق شتافت.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=59 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
*حکم&lt;br /&gt;
وارد مقر سپاه که‌اش، چشمش به مرد جا افتاده‌ای خورد که گوشه حیاط نشسته بود و به سیگارش پک می‌زد. ترس در چهره مرد هویدا بود؛ اما سعی داشت خود را آرام و بی‌خیال نشان دهد. اون هر دفعه پک‌های عمیق تری به سیگارش می‌زد. معلوم بود که از چیزی ناراحت است. اما بروز نمی‌داد. اسماعیل به حال پریشان مرد دلش رحم آمد. حدس می‌زد که آن مرد را برای چه گرفته‌اند. نگاهش قدم‌های یکی از بچه‌ها را دنبال کرد که آمد و کنار مرد ایستاد و بعد خم شد و سیگارش را از او گرفت و به زمین انداخت. اسماعیل با چشمه‌ای گرد شده از تعجب، آن مرد را دید که زیر پوتین‌های یکی از نیروهای مقر سپاه خاموش شد و از آن تنها دودهای سیاه رنگ بر زمین ماند. اینجا سیگار کشیدن ممنوع است. چند دقیقه صبر کن تا پرونده‌ات را تکمیل کنیم و بفرستیمت زندان. آنجا هر چقدر که خواستی سیگار دود کن. اسماعیل آرام به آن دو نزدیک شد. مرد دستانش را دور پاهایش حلقه کرده بود و به سیگار خاموشش نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
ممکن است به من هم بگویید چه شده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا اسماعیل، این مرد «شرب خمر» کرده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد باعجله به صورت اسماعیل نم گاهی انداخت و چشم‌هایش را چرخاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرب خمر یعنی چه!؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشروب خورده و همین طور مست آمده توی خیابان! شما از کجا فهمیدید که او مشروب خورده؟ &lt;br /&gt;
از بوی گند دهانش معلوم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما مگر دهانش را بو کردید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حرفه‌ای او داشت اعصاب اسماعیل را به هم می‌ریخت احساس می‌کرد بچه‌ها با آن مرد غریبه ظالمانه برخور کرده‌اند. دیگر جلوی خودش را نمی‌توانست بگیرد برای همین فریاد زد و همه افراد مقر را خطاب قرار داد: شماها بیخود این مرد را دستگیر کردید! دنبال مردم راه می‌افتید و دهانشان را بو می‌کنید که ببینید. مشروب خورده‌اند؛ یا نه. استغفرالله &lt;br /&gt;
اما ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما حق دستگیر کسی را ندارید. اصلاً به شما که کی چه کار کند. مگر ما گزمه و محتسبیم؟! &lt;br /&gt;
بچه‌ها با صدای بلند اسماعیل از اطراف مقر آمدند و دورش حلقه زدند. حرفه‌ای او آن‌ها را غافلگیر کرده بود. هرکس پیش خودش، پیش مردم، نزد خدا آبرو دارد. چرا ما بجای خدا به شینیم و حکم کنیم چه کسی به ما این اجازه را داده که از جانب خدا حرف بزنیم. ما هزار و یک کار واجب تر داریم که روی زمین مانده. هیچ می‌دانید که عراقی‌ها حمله به مرزها را شروع کردگان؟! می‌دانید که خرمشهر دارد محاصره می‌شود؟! می‌دانید که اگر پای عراقی‌ها به شهرهای ما برسد، چه اتفاقی می‌افتد؟ ما اگر خیلی مرد باشیم باید جلوی دشمن را بگیریم نه اینکه مثل داروغه‌ها در شهر راه بیفتم و برعلیه این و آن حکم صادر کنیم حرفه‌ای اسماعیل بچه‌ها را شرمنده کرده بود اما آن‌ها به او عشق می‌ورزیدن و از این سرزنش‌ها ناراحت نمی‌شدند رابطه آن‌ها با اسماعیل مانند رابطه بین شاگرد و معلم بود حرفه‌ای اسماعیل اول از همه خودش را آرام کرد لحظاتی بعد اسماعیل زیر کتف‌های مرد را گرفت و از زمین بلندش کرد و بعد خودش تا نزدیک در با او رفت و معذرت‌خواهی کرد مرد هنوز چند قدمی نرفته بود که چهره اسماعیل و حرف‌هایی که او با نیروهایش گفته بود از ذهنش گذشت ایستاد و به عقب نگاه کرد در نیمه‌باز مقر چهره خندان اسماعیل را در خود جای داده بود. او هم تبسمی کرد و گذشت. دفعه بعد که آن مرد به مقر سپاه آمد هیچ خطایی نکرده بود بلکه تنها و تنها برای دیدار با اسماعیل تا آنجا آمده بود اسماعیل به گرمی از او پذیرایی کرد و گفت امیدوارم دوستان خوبی برای هم باشیم.&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\MOHAJER 9.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ازدواج&lt;br /&gt;
در سال 1357 با دختر دایی خود ازدواج کرده و زندگی مشترک همراه با محبت و صفای خود را آغاز می‌کند و مناسب است ماجرای ازدواج وی را از زبان همسر وفادارش دنبال نماییم: «مراسم عقد ما در سال 57 خیلی ساده و معمولی بود؛ یعنی تنها خواندن خطبه عقد بود. هنگام خواستگاری، اولین صحبت ایشان این بود که من یک فردی هستم که مال خودم و خانواده‌ام نیستم؛ و وقتی به ایشان گفتم این یک چیز غیر طبیعی است، گفت که من اصلاً به خاطر همین مسئله زندگی می‌کنم و انگیزه من از ازدواج هم به خاطر تکلیف شرعی بودن آن است.» &amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\badr07.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*انتهای یک جاده&lt;br /&gt;
برای شناسایی با ابو یاسین تا نزدیک عراقی‌ها رفته بودند. گلوله پشت گلوله خمپاره بوده بر زمین می‌نشست. یکی از همان گلوله‌ها درست کنار اسماعیل و ابو یاسین منفجر شد. و هر دو چند ترکش ریز خوردند. طبیعی بود آن همه آتش بر سر نیروهای ایرانی بریزد چرا که رزمندگان تا نزدیک دروازه‌های بصره پیش آمده بودند و منتظر فرصت بودند اما این شهر بندری راهم مثل فاو فتح کنند. ازقضا مجاهدین تیپ 9 بدر هم در عملیات کربلای پنج حضور فعال داشتند عده‌ای از نیروهای این تیپ حتی با پای برهنه و به عشق کربلا به عملیات آمده بودند و در همان منطقه حسابی از پس عراقی‌ها برآمده بودند. اسماعیل و ابو یاسین هم برای شناسایی رفته بودن دو حالا داشتند مواضع و خاک ریزهای دورو برشان را با نقشه تطبیق می‌دادند. صورت برافروخته اسماعیل برای ابو یاسین ناآشنا شده بود. و خودش هم احساس سبکی می‌کرد. از شب قبل که با زن و فرزندانش خداحافظی کرده بود تا آنجا که تبر رس دشمن بودند همه‌اش منتظر یک اتفاق بود در میان خاک ریزها و کوره راه‌ها، بهت جاده‌ای افتاد که انتهایش در دود و غبار محو شده بود. فهمید که آنجا آخر خط است چیزی شبیه آنچه که در خواب دیده بود. لبخندی زد و صدای قلبش در هیاهوی حمله هواپیماهای عراقی گم شد. چند لحظه بعد بمب‌های خوش‌های زمین و آسمان را سیاه کرد وقتی گردو خاک فرونشست ابو یاسین بود و پیکر غرق در خون اسماعیل. انگار که سا له است به خواب رفته بودند ...&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\MOHAJER 16.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بازگشت&lt;br /&gt;
یک سالی می‌شد که او را به قم فرستاده بودند. آمده بود قم، تا به کار یگان حفاظت از مراجع و علما سرو سامان بدهد. آن روزها، اوج درگیری و ترور منافقین بود. گروهک منافقین هر کسی را که بیشتر به فکر مردم و مملکتش بود، ترور می‌کرد. از این رو مقابله با آن‌ها و حفاظت از شخصیت‌های روحانی و ارزشمند کار مهمی به حساب می‌آمد. اسماعیل طی آن یک سال، کارها با را به سرانجام رسانده بود. و حالا با آموزش‌ها و تربیت نیروهای حفاظت، ترور علما وم راجع برای گروهک‌ها کار سختی به حساب می‌آمد. او به نیروهایش یاد داده بود که حفاظت از یک شخصیت، یعنی ایثار و از خود گذشتگی؛ اما می‌دانست که این ایثار در جبهه‌های جنگ حال و هوای دیگر دارد. در آن یک سال خیلی به جبهه فکر کرده بود. و هر چه می‌گذشت بیشتر از ماندن در شهر و مشغول شدن به کارهای دنیا دلش می‌گرفت. تصمیم گرفته بود، یک بار دیگر کتاب‌هایش را دوره کند. به سراغ کتاب‌های علوم دینی و بحث‌های فلسفی هم رفته بود؛ همه آن درس و بحث‌ها و حالات روحی و عرفانی در مقابل آنچه اسماعیل در جبهه دیده بود، فرق می‌کرد. او بارها از علم و مراجع تقلید شنیده بود که، آن‌ها حاضرند سال‌ها عبادت و خدمتشان با یک شب نگهبانی، بچه‌های جنگ عوض کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز وقتی در میان کتاب‌ها غرق در مطالعه بود چشمش به حدیثی از امام حسین (ع) که او را از خود بیخود کرد. جمله‌ای که حسین بن علی (ع) در سن نوجوانی، هنگامی که به ابوذر غفاری، یار پیامبر را از مدینه تبعید می‌کردند، به او گفته بود: «ای عمو، خداوند کارهای بزرگ را دوست دارد.» این جمله اسماعیل را به فکر فرو برد. و دانست که او هم بای در زندگی به کاری بزرگ دست بزند. همین اراده، سرنوشت او را تغییر داد و بارها و بارها این جمله را با خود تکرار کرد: «خداوند کارهای بزرگ را دوست دارد.»‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر نمی‌توانست صبر کند. دوری از جبهه برایش عذابی جان کاه بود. قلم و کاغذ برداشت و نامه‌ای برای فرمانده سپاه نوشت. از تجربیاتش در طول جنگ قلم زد و از فرماندهی خواست تا کاری به او در جبهه بدهند. و در پایان نامه نوشت: «از زمانی که تصمیم به خدمت فعال و حضور در جبهه انشاء الله تعالی – گرفتم، با وجدانی آسوده به سپاه می‌آیم ...«خدایا! ما را در انتخاب صراط خود راهنمایی کن». و آنگاه تفألی از دیوان حافظ زد. از دیوان غزلی آمد که پایانش این بود. سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌ورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را ملک دیگر اندازیم.&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\MOHAJER 11.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-22 16-40-45.jpg|بی‌قاب|وسط|شهید اسماعیل دقایقی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سوسنگرد&lt;br /&gt;
تابلوی افتاده کنار جاده را برداشت و دوباره در زمین فرو کرد روی تابلو نوشته شده بود به سمت سوسنگرد آنجا را مثل کف دستش می‌شناخت و می‌دانست عراقی‌ها دیر یا زود بعد از هویزه به سراغ سوسنگرد می‌آیند خدا خدا می‌کرد که فرمانده هان زودتر برسند منتظر چمران بود و یکی دو نفر دیگر که از اهواز می‌آمدند و قرار بود برای دفاع از شهر سوسنگرد نقشه‌هایی بریزند برای همین در جاده ورودی شهر ایستاده بود و انتظار می‌کشید قبلاً از داخل دوربینش دیده بود که عراقی‌ها شهرها به محاصره در آوردند اما برای مقابله با عراقی‌ها به نیروی بیشتری نیاز بود اگر دست دست می‌کردند شهر سقوط می‌کرد این برای اسماعیل که مسئولیت حفظ سوسنگرد را بر عهده داشت خیلی سخت سنگین بود دکتر چمران که آمد عده‌ای زیادی را هم با خود آورد بچه‌هایی که هر نفرشان می‌توانستند جلوی یک گله عراقی را بگیرند اسماعیل از شوق آمدن چمران دل تو دلش نبود مثل پسری که بعد از مسافرتی طولانی به نزد پدر بیاید دکتر را در آغوش گرفت و بوسید او برای اسماعیل تجسم واقعه یک مرد بود مردی که به همه علایق دنیا پشت پا زده بود دکتر مثل همیشه به سراغ اصل مطلب رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عراقی‌ها تا کجا پیش آمدند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا پشت دیوارها شهر، حتی یکی دوتا از تانک‌هایشان به داخل شهر هم آمدند که جلویشان را گرفتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب حالا طرح مانورتان چیست؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید از دو جهت به دشمن حمله کرد ...&lt;br /&gt;
اسماعیل یک یک به سوا لات دکتر چمران پاسخ می‌داد و راجع به محاصره سوسنگرد می‌گفت تا آنکه چمران حرف آخر را برای شروع عملیات زد ما و نیروهایمان در اختیار شما هستیم و بعد با لبخندی پدرانه گفت تا فرمانده چه دستوری بدهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-این چه حرفی است آقای دکتر ما باید از شما دستور بگیریم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه تعارفی در کار نیست شما هم منطقه را خوب می‌شناسید و هم مسئولیت آن را بعهده دارید ما هم که برای کمک به شما آمده‌ایم پس بسم‌الله. آن روز محاصره سوسنگرد شکست و اسماعیل اولین روزهای فرماندهی‌اش را به خوبی تجربه کرد. تجربه‌ای که سال‌ها با او بود و آن را به کار می‌بست. تجربه‌ای که از چمران، علم الهدی، موسوی، جهان‌آرا آموخته بود. پایان آن روز، گرچه اسماعیل 27 سال بیشتر نداشت، اما مردی شده بود که بیشتر از همه سال‌های عمرش می‌دانست.&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\MOHAJER 10.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*مهریه ازدواج &lt;br /&gt;
سال 58 تصمیم به عقد رسمی گرفتیم. مادرم مهر مرا بالا گرفته بود تا حداقل یک چیز این ازدواج که از دید ان ها غیر معمول بود شبیه بقیه مردم شود! اگر چه هیچ کداممان موافق نبودیم ولی اسماعیل گفت :(( تا اینجا به اندازه کافی دل مادرت را شکسته ایم ! برای من چه فرقی دارد من چه زیاد چه کمش را ندارم! راستی نکند یک بار مهرت را بخواهی شرمنده ام کنی !))&lt;br /&gt;
من هم که نمی خواستم به مادرم بی احترامی شده باشد مهریه پیشنهادی را قبول کردم اما همانجا قبل از انکه وارد سند ازدواج کنند به اسماعیل بخشیدم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; نیمه پنهان ماه4 ص 26و27&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اختلاف با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سر یک مسئله ای با هم به توافق نرسیدیم، هر کدام روی حرف خودمان ایستادیم، او عصبانی شد، اخم کرد و لحن مختصر تندی به خودش گرفت و از خانه بیرون رفت. شب که برگشت، همان طور با روحیه باز و لبخند آمد و به من گفت: بابت امروز صبح معذرت می خواهم. &lt;br /&gt;
می گفت: نباید گذاشت اختلاف خانوادگی بیشتر از یک روز ادامه پیدا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;نیمه پنهان ماه، شهید دقایقی، ج4، ص37 /نقل از همسر شهید&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وصیت‌نامه ==&lt;br /&gt;
«ربنا افرغ علی نا صبرا و ثبت اقدام نا و انصرنا علی القوم الکافرین»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
... سلام بر خاندان عصمت و طهارت. درود بر خمینی و سلام بر امت حزب الله. خدایا! از تو می‌خواهم در هنگامی که شیطان سستی به سراغم می‌آید، او را دور سازی و مرا قوت و آرامش عطا فرمایی که: «و لا حول ولا قوه الا با الله»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر و مادر گرامی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل شما شرمنده‌ام که توفیق خدمت به شما و اجرای حقوق شما خیلی کم نصیبم گشت ... انشاء الله خداوند به شما صبر عطا فرماید و شما از جمله کسانی باشید که مردم و خصوصاً خانواده شهدا و اسراء و معلولین را دلداری بدهید ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر محترم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود این 5 سال زندگی، از خصوصیات تو بهره بردم و مرا بسیار احترام کردی که لایق آن نبودم. پیوند من و تو با شعار اسلام و ایمان شروع شد و بعد سعی نمودیم هر روزمان با روز دیگر متفاوت باشد و احکام اسلام را پیاده کنیم ... در تربیت ابراهیم و زهرا سعی خود را بنما... انشاء الله که اگر بهشت نصیبم شد، یکدیگر را در آنجا ملاقات کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادران و خواهران!&lt;br /&gt;
برای شما آرزوی صبر و استقامت و پیگیری اهداف اسلامی را دارم ... در راه حسین (ع) رفتن، حسینی شدن را می‌خواهد. دیدن برادران رزمنده در خط اول که با آرامش مشغول نماز هستند و ... با سلاح مختصر با [دشمنان] مبارزه می‌کنند، از تجلیات حسینی شدن این امت است که مرا به وجد آورده است... از همه شما التماس دعا دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسدار اسماعیل دقایقی&amp;lt;ref&amp;gt;[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=59 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید اسماعیل دقایقی 01.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (2).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (3).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (4).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (5).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (6).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (7).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (8).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (9).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (10).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (11).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
File:photo_2019-12-11_05-29-04.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:دقایقی - اسماعیل}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خوزستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بهبهان(استان خوزستان)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات کربلای ۵]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2019-12-11_05-29-04.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2019-12-11 05-29-04.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2019-12-11_05-29-04.jpg"/>
				<updated>2019-12-11T02:00:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%85%D8%B2%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید صادق مزدستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%85%D8%B2%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2019-12-11T01:58:49Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: /* گالری تصاویر */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پندنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرم زنی است که&lt;br /&gt;
اگر سر بریده ام را برایش به ارمغان بیاورند آن را به میدان جنگ باز میگرداند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پندنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرگاه دلم هوای بهشت می‌کرد از فراز خاکریز افق را می‌نگریستم. بارالها اگر لایق بهشت هستم بجای بهشت کربلا را نصیبم کن تا تربت پاک حسین(ع) را در آغوش گیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== گالری تصاویر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
photo_2019-11-04_15-26-22.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
File:photo_2019-12-11_05-26-34.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2019-12-11_05-26-34.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2019-12-11 05-26-34.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2019-12-11_05-26-34.jpg"/>
				<updated>2019-12-11T01:58:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%85%D8%B2%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید صادق مزدستان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%85%D8%B2%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2019-12-11T01:57:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پندنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرم زنی است که&lt;br /&gt;
اگر سر بریده ام را برایش به ارمغان بیاورند آن را به میدان جنگ باز میگرداند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پندنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرگاه دلم هوای بهشت می‌کرد از فراز خاکریز افق را می‌نگریستم. بارالها اگر لایق بهشت هستم بجای بهشت کربلا را نصیبم کن تا تربت پاک حسین(ع) را در آغوش گیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== گالری تصاویر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
photo_2019-11-04_15-26-22.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D8%B5%D8%AF%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید مصطفی صدرزاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D8%B5%D8%AF%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2019-12-11T01:56:29Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: صفحه‌ای جدید حاوی «== وصیت نامه == اگر می خواهید کارتان برکت پیدا کند به خانواده شهدا سر بزنید ، زن...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== وصیت نامه ==&lt;br /&gt;
اگر می خواهید کارتان برکت پیدا کند به خانواده شهدا سر بزنید ، زندگی نامه شهدا را بخوانید سعی کنید در روحیه خود شهادت طلبی را پرورش دهید ..&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تصاویر ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
File:photo_2019-12-11_05-24-23.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2019-12-11_05-24-23.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2019-12-11 05-24-23.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2019-12-11_05-24-23.jpg"/>
				<updated>2019-12-11T01:55:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B9</id>
		<title>شهیدحسین زارع</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B9"/>
				<updated>2019-12-11T01:52:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
شهید : حسین زارع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند : قربانعلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عضو : بسیج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۶/۲/۴۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : شهید آباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۹/۱۱/۶ ٫&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : تنگه چزابه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیّات :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل دفن :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید حسین زارع تا ۷ سالگی در دامان پدر و مادر تربیت یافت و در سن ۷ سالگی روانه مدرسه شد. ابتدایی را در مدرسه روستا و راهنمایی را در خرامه با موفقیت پشت سر گذاشت و به خاطر فقر خانواده ترک تحصیل کرد و در شیراز در یک قنادی مشغول کار شد سپس به خرامه آمد و در قنادی مشغول به کار شد و در همان زمان وارد بسیج شد و به فعالیت مذهبی پرداخت در عین حالیکه با کار در قنادی خرج خانواده را می داد دست از فعالیتهای مذهبی خود در بسیج بر نداشت تا اینکه در نیمه دوم سال ۱۳۶۰ برای اولین بار جهت حضور در جبهه ها نام خود را در لیست بسیجیان داوطلب برای خدمت نوشت و بعد از ۳ ماه دوره آموزشی در پادگان زرهی شیراز در تاریخ ۱۴/۱۱/۶۰ به اهواز اعزام گشت و پس از مدتی به منطقه عملیاتی چزابه منتقل گشت.&lt;br /&gt;
شهید حسین زارع پس از ۵ روز از اعزامش در تاریخ ۱۹/۱۱/۶۰ در تنگه چزابه به درجه رفیع شهادت نائل آمد و به خیل شهیدان شاهد پیوست.&lt;br /&gt;
خصوصیات شهید حسین زارع:&lt;br /&gt;
خصوصیات اخلاقی و رفتاری ایشان با خانواده و اقوام بسیار پسندیده و خوب بود . چنانکه کوچکترین بی احترامی به افراد خانواده روا نداشته و بلکه در حد عالی به پدر و مادر احترام می گذاشت و هیچگاه در روی آنها درشتی نمی کرد. با مردم نیز همانند خانواده رفتار می کرد و احترام می گذاشت . در ۹ سالگی نماز می خواند و به مسجد محل می رفت و فعالیت مذهبی انجام می داد.&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرگز دست از راه امام و انقلاب بر ندارید و ادامه دهنده راه شهداء باشید و اگر منهم در این راه به شهادت رسیدم . شما ناراحت نباشید و تشکر خداوند متعال را بجای آورید . به برادران دینی خودم سفارش می کنم که ادامه دهنده راه من و دیگر شهدا باشید و جبهه ها را خالی نکنید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-قبل از پیروزی انقلاب یک عکس در دست حسین دیدم و سوال کردم پدر جان این چیست که در دستت هست ؟ ایشان در جواب گفتند : پدر عزیزم این عکس متعلق به امام خمینی است . او به زودی از تبعید بر می گردد و این شاه مزدور را بیرون خواهد کرد و ایشان رهبر این انقلاب خواهند شد .&lt;br /&gt;
منبع سایت شهدای استان فارس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*برای تکمیل ایمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به قد و قواره اش نمی آمد که درباره ازدواج بگوید؛ اما با صراحت تمام موضوع را مطرح کرد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم: زود است؛ بگذار جنگ تمام شود، خودمان آستین بالا می زنیم.&lt;br /&gt;
گفت: «نه، پیامبر فرموده اند ازدواج کنید تا ایمانتان کامل شود؛ من هم برای تکمیل ایمان باید ازدواج کنم، باید!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین ها را گفت که در سن نوزده سالگی زنش دادیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتیم: حالا بگو دوست داری همسرت چگونه باشد؟&lt;br /&gt;
گفت: «عفیف باشد و باحجاب.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: فلش کارت دونیمه سیب،موسسه مطاف عشق&lt;br /&gt;
http://www.iranshahid.ir/?cat=27&amp;amp;paged=16&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%D9%8A%D8%AF%D9%87_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D9%86%D9%8A%DA%A9</id>
		<title>شهيده فاطمه نيک</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%D9%8A%D8%AF%D9%87_%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87_%D9%86%D9%8A%DA%A9"/>
				<updated>2019-12-11T01:49:49Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*لقمه حلال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به لقمه حلال خيلي دقت داشت. می گفت: &amp;quot;لقمه که حلال باشد، بچه خود به خود در راه خير قدم برمی دارد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کشتی هايی که به جزيره می آمدند، گندم رايگان می آوردند. مردم می رفتند و می گرفتند؛ اما او هرگز نمی رفت. به پسرها هم اجازه نمی داد بروند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می گفت: &amp;quot;لقمه بايد از عرق کارگری باشد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:به رنگ صبح&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آرامش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هميشه با همسرش با متانت و سعه صدر برخورد مي کرد و همين باعث مي شد آرامش، هميشه مهمان خانه شان باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهرش کم حوصله بود و خيلي زود از کوره در مي رفت اما او نمي گذاشت تند شود. زود سر و ته قضيه را جمع مي کرد و دوباره آرامش را به خانه برمي گرداند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاطمه با همين رفتارش توانسته بود زندگي را مديريت کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:به رنگ صبح، ص۳۶&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B4%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید نورعلی شوشتری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B4%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-07T10:18:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پندنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیروز از هر چه بود گذشتیم و امروز از هر چه بودیم گذشتیم ...&lt;br /&gt;
آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز...&lt;br /&gt;
دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز تلاش می کنیم ناممان گم نشود ...&lt;br /&gt;
جبهه بوی ایمان میداد و اینجا ایمانمان بو می دهد ...&lt;br /&gt;
آنجا روی درب اطاقمان می نوشتیم : یا حسین فرماندهی از آن توست، اینجا می نویسیم بدون هماهنگی وارد نشوید ...&lt;br /&gt;
الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم&lt;br /&gt;
و بصیرمان کن تا از مسیر بر نگردیم&lt;br /&gt;
و آزادمان کن تا اسیر نگردیم ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مثل دیگران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم از موفقيت عمليات والفجر10 خوشحال بوديم هم از حضور آقا در قرارگاه.&lt;br /&gt;
موقع ناهار، بچه ها كمي بيشتر از حدّ معمول، تدارك ديدند تا به نوعي شادي خود را ابراز كنند.&lt;br /&gt;
آقا با ديدن غذا كمي مكث كرد.&lt;br /&gt;
شما خيلي از جسمتان كار مي كشيد و بيشتر از اينها به انرژي نياز داريد ولي آيا بقيه نيروها هم چنين غذايي در اختيار دارند؟ براي من همان غذاي سربازي را بياوريد. نبايد كسي احساس كند من كه رئيس جمهور هستم، با بقيه تفاوت دارم...&lt;br /&gt;
بعد هم درباره حفاظت از بيت المال، توصيه هايي فرمودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:فلش کارت جای پای باران-مرکز فرهنگی مطاف عشق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تصاویر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
File:photo_2019-03-13_23-08-21.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%D8%AA_%D9%BE%D8%A7%D8%B4%D8%A7_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید شجاعت پاشا زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%D8%AA_%D9%BE%D8%A7%D8%B4%D8%A7_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2019-12-07T10:16:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: صفحه‌ای جدید حاوی «== خاطرات ==  *عملیات نجات  همراه شجاعت، برای مأموریت با بالگرد رفته بودیم خط مق...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*عملیات نجات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همراه شجاعت، برای مأموریت با بالگرد رفته بودیم خط مقدم. بعد از تخلیه ی مهمات و سوار کردن زخمی ها، یک  دفعه سر و کله ی هواپیماهای دشمن پیدا شد و خط رو به شدت زیر آتش گرفتند.&lt;br /&gt;
پدافند ما سریعاً به کار افتاد، و بقیه هم دویدن داخل سنگرها تا خطر رفع بشه؛ اما شجاعت پرید تو هلی کوپتر و روشنش کرد تا زخمی ها رو نجات بده.&lt;br /&gt;
تو همون لحظه صدای یک انفجار مهیب، هلی کوپتر رو تکون داد و شجاعت ناخودآگاه سرش رو پایین آورد. این کار باعث شد یه ترکش که شیشه جلو رو شکسته بود، درست از بالای سرش رد بشه و به لطف خدا طوریش نشه.&lt;br /&gt;
زخمی ها با التماس ازش می خواستند که هلی کوپتر رو رها کنه و خودشو نجات بده؛ ولی شجاعت هرطوری بود هلی کوپتر رو به پرواز درآورد و نگذاشت برای هواپیمای عراقی یک هدف ثابت باشه.&lt;br /&gt;
چند دقیقه بعد، دوباره به همون نقطه برگشت و بقیه ی زخمی ها رو نجات داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:اهالی آسمان، صحفه 50&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B4%DA%A9%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید سید محمد شکری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B4%DA%A9%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-07T10:14:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*موقع عملیات خبرم کنید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران بود، اما بیشتر وقتش توی جبهه ‌ها صرف می‌ شد.&lt;br /&gt;
یه روز که برای امتحانِ «آناتومی گردن» از جبهه اومده بود، استاد یکی از رگ‌ های گردن رو به دانشجوها نشون داد و پرسید این چیه؟ &lt;br /&gt;
محمد با اینکه سر کلاس‌ ها حاضر نشده بود، جواب استاد رو کامل داد و برای همه ثابت شد که ضریب هوشی بالایی داره.&lt;br /&gt;
به همین خاطر بود که یکی از استاداش زنگ زده بود به مسئول گردان بهداری و گفته بود: &amp;quot;اگه این پسر مثل بقیه ‌ی دانشجوها سر کلاس حاضر بشه، می‌تونه یکی از نوابغ پزشکی باشه.&amp;quot;&lt;br /&gt;
اصرار فرمانده‌ ی گردان فایده نداشت و محمد قبول نمی‌ کرد برگرده دانشگاه؛ تا این‌ که فرمانده تیر خلاص رو زد و گفت: &amp;quot;مگه مقلّد امام نیستی؟ طبق فتوای امام، جنگ واجب کفائیه و منم نیرو به اندازه‌ی کافی دارم؛ اما درس خوندن برای تو واجبه.&amp;quot; &lt;br /&gt;
محمد که دیگه دلیلی برای امتناع نداشت گفت: &amp;quot;باشه، فقط باید قول بدید موقع عملیات خبرم کنید!&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:فلش کارت شهدای علم و اخلاق- مرکز فرهنگی مطاف عشق&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B4%DA%A9%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید سید محمد شکری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B4%DA%A9%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-07T10:13:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: صفحه‌ای جدید حاوی «== خاطرات ==  *موقع عملیات خبرم کنید  دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران بود، اما بیشت...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*موقع عملیات خبرم کنید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران بود، اما بیشتر وقتش توی جبهه ‌ها صرف می‌ شد.&lt;br /&gt;
 یه روز که برای امتحانِ «آناتومی گردن» از جبهه اومده بود، استاد یکی از رگ‌ های گردن رو به دانشجوها نشون داد و پرسید این چیه؟ &lt;br /&gt;
محمد با اینکه سر کلاس‌ ها حاضر نشده بود، جواب استاد رو کامل داد و برای همه ثابت شد که ضریب هوشی بالایی داره.&lt;br /&gt;
به همین خاطر بود که یکی از استاداش زنگ زده بود به مسئول گردان بهداری و گفته بود: &amp;quot;اگه این پسر مثل بقیه ‌ی دانشجوها سر کلاس حاضر بشه، می‌تونه یکی از نوابغ پزشکی باشه.&amp;quot;&lt;br /&gt;
اصرار فرمانده‌ ی گردان فایده نداشت و محمد قبول نمی‌ کرد برگرده دانشگاه؛ تا این‌ که فرمانده تیر خلاص رو زد و گفت: &amp;quot;مگه مقلّد امام نیستی؟ طبق فتوای امام، جنگ واجب کفائیه و منم نیرو به اندازه‌ی کافی دارم؛ اما درس خوندن برای تو واجبه.&amp;quot; &lt;br /&gt;
محمد که دیگه دلیلی برای امتناع نداشت گفت: &amp;quot;باشه، فقط باید قول بدید موقع عملیات خبرم کنید!&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:فلش کارت شهدای علم و اخلاق- مرکز فرهنگی مطاف عشق&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C</id>
		<title>شهیدصیادشیرازی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-07T10:10:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = شهید صیاد شیرازی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = علی_صیاد_شیرازی_01.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[1323]] ، [[درگز]] ، [[خراسان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  =  [[1378/1/21]] ،  توسط منافقین&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   =  [[سپهبد]]&lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
علی صیاد شیرازی در سال 1323 در شهرستان درگز از توابع استان خراسان چشم به جهان گشود. پدر او کارمند [[ژاندارمری جمهوری اسلامی ایران|ژاندارمری]] بود، اما چندی بعد به [[ارتش جمهوری اسلامی ایران|ارتش]] انتقال یافت و به اقتضای شغلش به همراه خانواده در اکثر شهرهای [[کشور ایران|ایران]] برای مدتی سکونت نمود. علی نیز تحت تأثیر شغل پدر به [[ارتش جمهوری اسلامی ایران|ارتش]] علاقمند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این رو پس از اخذ مدرک دیپلم وارد [[دانشکده افسری]] شد و در مهرماه سال 1346 با درجه ستوان دومی (در رسته توپخانه) به [[ارتش جمهوری اسلامی ایران|ارتش]] راه یافت. او پس از طی دوره آموزشی در شیراز و اصفهان به لشگر تبریز و چندی بعد به لشگر زرهی کرمانشاه منتقل گشت. وی در سال 1350 آموزش زبان انگلیسی را در تهران به پایان رساند و با دختر عموی خویش ازدواج نمود. صیادشیرازی جهت تکمیل تخصص‌های توپخانه در سال 1352 به [[کشور آمریکا|آمریکا]] رفت و در سال 1353 جهت آموزش نیروهای نظامی به اصفهان بازگشت. او در اصفهان با تشکیل کلاس‌های مذهبی و شرکت در جلسات بحث‌های دینی، [[سازمان امنیت و اطلاعات کشور در رژیم پهلوی|ساواک]] را نسبت به خویش حساس نمود و با اوج گیری [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] انزجار خویش را از [[دوران سلطنت محمدرضا پهلوی|نظام پهلوی]] علنی کرد. به همین علت در 19 بهمن‌ماه دستگیر و زندانی شد. با پیروزی [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] از زندان رهایی یافت و به همراه [[سید یحیی صفوی|سردار رحیم صفوی]] و حجةالاسلام سالک از پادگان اصفهان محافظت نمود. صیادشیرازی در همین زمان با [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)|آیت‌الله خامنه‌ای]] آشنا شد و با درجه [[سرگرد]]ی به غرب ایران رفت و به یاری برادران غیور خود، سنندج را از دست [[سازمان مجاهدین خلق ایران|منافقین]] آزاد نمود. مدتی بعد با درجه [[سرهنگ]]ی به فرماندهی عملیات غرب منصوب گشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما [[سید ابوالحسن بنی‌صدر|بنی‌صدر]] او را از کار برکنار نمود. با حضور [[شهید رجائی]] در سمت ریاست جمهوری صیادشیرازی بار دیگر به [[ارتش جمهوری اسلامی ایران|ارتش]] بازگشت و [[قرارگاه حمزه سید الشهداء]] را تأسیس نمود. وی در طول سال‌های [[هشت سال دفاع مقدس|دفاع مقدس]] با سمت‌های مهم لشگری در عملیات‌های مختلف شرکت کرد. از جمله این مسئولیت‌ها می‌توان فرماندهی [[نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی زمینی]]، نمایندگی [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام]] در [[شورای عالی امنیت ملی جمهوری اسلامی ایران|شورای عالی دفاع]] (به پیشنهاد [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)|آیت‌الله خامنه‌ای]]) و جانشین ریاست [[ستاد کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران|ستاد کل]] را نام برد. سرانجام [[سپهبد]] علی صیادشیرازی در تاریخ 21/1/1378 در سن 55 سالگی پس از عمری جهاد در راه خدا توسط [[سازمان مجاهدین خلق ایران|منافقین]] به شهادت رسید. &amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot;&amp;gt;[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=561 وبگاه صبح www.sobh.org]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*جزییات شهادت سپهبد صیاد شیرازی&lt;br /&gt;
[[تیمسار]] [[سپهبد]] علی صیاد شیرازی جانشین [[ستاد کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران|ستاد کل نیروهای مسلح]] روز شنبه 21 فروردین‌ماه 1378 در حوالی خانه‌اش مورد سوءقصد [[سازمان مجاهدین خلق ایران|عوامل تروریست]] قرار گرفت و به [[شهادت]] رسید. ساعت 6 و 45 دقیقه صبح این روز، که [[تیمسار]] صیاد شیرازی با اتومبیل خود به قصد عزیمت به محل کارش از خانه خارج شده بود، مورد هجوم مرد ناشناسی قرار گرفت و به شدت مجروح شد، اهالی محل که از این حادثه مطلع شده بودند بلافاصله او را به بیمارستان فرهنگ انتقال دادند که متأسفانه بر اثر شدت جراحات وارده، تلاش پزشکان برای نجات وی بی نتیجه بود و او در بیمارستان به [[شهادت]] رسید. به گفته شاهدان، مرد تروریست با پوشش لباس رفتگر در حوالی خانه شهید به کمین نشست و [[تیمسار]] را هنگام خروج از خانه به رگبار بست، در این حال شهید صیاد که سوار بر خودرو تویوتای سفید رنگ خود بود مورد اصابت گلوله تروریست واقع شد. در پی این حادثه یک سخنگوی گروهک‌های تروریستی [[سازمان مجاهدین خلق ایران|منافقین]] در تماس با خبرگزاری فرانسه در نیکوزیا مسئولیت این جنایت را بر عهده گرفت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;shahed&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خصوص آخرین ملاقات این که طبق روال و سنت همیشگی به اتفاق خانواده در روز عید غدیر خدمت ایشان رسیدیم و با حاج آقا و حاج خانم دیدار به عمل آوردیم. صبح آن روز حاج آقا جهت دیدار با [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)|مقام معظم رهبری]] خدمت ایشان رفته بودند. پس از بازگشت از بیت [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)|آقا]]، به هر کی از ما یک اسکناس دویست تومانی دادند گفتند که این عیدی [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)|آقا]]ست. از ایشان تشکر کردیم و بعد متوجه شدیم که درجه [[سرلشگری]] ایشان همان روز توسط [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)|مقام معظم رهبری]] تأیید شد. من خندیدم و گفتم: «حاج آقا ، با این حساب به عنوان شیرینی ارتقا درجه ، یک هتل استقلال میهمان شما هستیم .» ایشان خندیدند و گفتند که ما خیلی به دنبال این نیستیم که [[سرتیپ]] شویم، [[سرلشگر]] بشویم و [[ستوان]] بشویم. حتی ایشان تعبیر [[ستوان]] را هم عنوان نمودند و فرمودند که می‌خواهیم خدمت کنیم فرقی نمی‌کند که چه درجه‌ای داشته باشیم. و من به شوخی گفتم البته برای ما فرق می‌کند و یک شیرینی درست و حسابی هم داره … بعد ایشان لبخندی زدند و همه صلوات فرستادیم. و حاج آقا گفتند که حالا چلوکباب امروز را من می‌دهم. بعد هم خندیدند و من هم گفتم چلوکباب امروز را به عنوان پیش مقدمه قبول می‌کنیم &amp;lt;ref name=&amp;quot;shahed&amp;quot; /&amp;gt; - راوی مهندس بهروز امامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سخنان [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)|امام خامنه‌ای «ادام الله ظله العالی»]] در مورد شهید&lt;br /&gt;
[[پرونده:علی صیاد شیرازی 16.jpg|300px|thumb|left|حضور امام خامنه‌ای «ادام الله ظله العالی» قبل از تشییع پیکر شهید صیاد شیرازی]]&lt;br /&gt;
پیام رهبر معظم انقلاب اسلامی به مناسبت شهادت [[سپهبد]] صیاد شیرازی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم‌الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من المومنین رجال صد قوا ماعاهدواالله علیه فمنهم منقضی نحبه و منهم من ینتظر و مابدلوا تبدیلا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر سرافراز ارتش اسلام و سرباز صادق و فداکار دین و قرآن، نظامی مو من و پارسا و پرهیزکار سپهبد علی صیاد شیرازی امروز به دست [[سازمان مجاهدین خلق ایران|منافقین]] مجرم و خون‌خوار و روسیاه به [[شهادت]] رسید. این نه اولین و نه آخرین باری است که دلی نورانی و سرشار از عشق و ایمان و وفاداری به آرمان‌های بلند الهی، هدف تیر خشم و عناد و عصبیت از سوی زمره جنایتکار و فاسدی که ادامه حیات خود را در خدمت‌گزاری به دشمنان اسلام دانسته است قرار می‌گیرد و دست خائن خودفروخته‌ای نهال ثمربخش انسان والایی را قطع می‌کند. او مانند دیگر مردان حق از روزی که قدم در راه [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] نهادند همواره سر و جان خود را نثار در راه خدا بر روی دست داشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرزمین‌های داغ [[خوزستان]] و گردنه‌های برافراشته [[کردستان]]، سال‌ها شاهد آمادگی و فداکاری این انسان پاک‌نهاد و مصمم و شجاع بوده و جبهه‌های [[هشت سال دفاع مقدس|دفاع مقدس]] صدها خاطره از رشادت و از خود گذشتگی او حفظ کرده است. خطر مرگ کوچک‌ترین از آن است که بندگان صالح خدا را از راه او بازگرداند و عشق به منال دنیوی حقیرتر از آن است که در دل نورانی شایستگان جایی بیابد. کوردلان منافق بدانند که با این جنایت‌ها روز به روز نفرت ملت ایران از آنان بیشتر خواهد شد و خون مردان پاک‌دامن و پارسا همچون صیاد شیرازی و [[شهید لاجوردی]] بدنامی و سیاه رویی آنان را در تاریخ و در دل این ملت همیشگی خواهد کرد و سردمداران استکبار که با وجود لاف‌زنی‌های ضد تروریستی خود به امید آن نشسته‌اند که تروریست‌های مزدورشان در ایران اسلامی با شهید کردن مردان استوار و مقاوم انقلاب راه تسلط بر ایران اسلامی را هموار کنند، بدانند که خون شهیدان راه حق ملت مو من ما را راسخ‌تر و ناپذیر تر و مقاوم‌تر می‌سازد. رحمت و فضل بیکران الهی بر روح شهید عزیزمان علی صیاد شیرازی و لعنت و نفرین خدا و فرشتگان و بندگان صالحش بر ایادی منفور و مطرود استکبار. اینجانب [[شهادت]] این بنده برگزیده خدا را به ملت ایران به خصوص به یاران [[هشت سال دفاع مقدس|دفاع مقدس]] و ایثارگران جبهه‌های نور و حقیقت و به خانواده گرامی و فداکار و بازماندگان محترمش تبریک و تسلیت می‌گویم و صمیمی‌ترین درود خود را بر روح پاک او و خون به ناحق ریخته او نثار می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
والسلام علی عباد الله الصالحین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)|سید علی خامنه‌ای]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
21/1/78 &amp;lt;ref name=&amp;quot;shahed&amp;quot;&amp;gt;نرم افزار شاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ی تصاویر ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:علی صیاد شیرازی 01.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علی صیاد شیرازی 02.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علی صیاد شیرازی 03.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علی صیاد شیرازی 04.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علی صیاد شیرازی 05.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علی صیاد شیرازی 06.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علی صیاد شیرازی 07.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علی صیاد شیرازی 08.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علی صیاد شیرازی 09.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علی صیاد شیرازی 10.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علی صیاد شیرازی 11.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علی صیاد شیرازی 12.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علی صیاد شیرازی 13.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علی صیاد شیرازی 14.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علی صیاد شیرازی 15.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علی صیاد شیرازی 16.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علی صیاد شیرازی 17.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علی صیاد شیرازی 18.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علی صیاد شیرازی 19.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:علی صیاد شیرازی 20.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ی ویدئو ==&lt;br /&gt;
[http://www.aparat.com/v/kglCS امیر سرافراز لشگر اسلام - مشاهده در آپارات]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت‌ نامه==&lt;br /&gt;
خداوندا! این تو هستی که قلبم را مالامال از عشق به راهت، اسلامت، [[جمهوری اسلامی ایران|نظام]]ت و [[ولایت مطلقه فقیه|ولایت]]ت قرار دادی، خدایا تو خود می‌دانی که همواره آماده بوده‌ام آنچه را که تو خود به من دادی در راه عشقی که به راهت دارم نثار کنم، اگر این نبود آن هم خواست تو بود. پروردگارا! رفتن در دست توست، من نمی‌دانم چه موقع خواهم رفت، ولی می‌دانم که از تو باید بخواهم مرا در رکاب امام زمان عجل‌الله تعالی‌فرجه‌الشریف قرار دهی و آن قدر با دشمنان قسم خورده‌ات بجنگم تا به فیض شهادت برسم. از پدر و مادرم که حق بزرگی بر گردن من دارند می‌خواهم مرا ببخشند، من نیز همواره برایشان دعا کرده‌ام که عاقبتشان به خیر باشد. از همسر گرامی و فداکار و فرزندانم می‌خواهم که مرا ببخشند که کمتر توانسته‌ام به آن‌ها برسم و بیشتر می‌خواهم وقف راهی باشم که خداوند متعال به امت زمان ما عطا فرموده، آنچه از دنیا برایم باقی می‌ماند حق است که در اختیار همسرم قرار گیرد... . خداوندا! ولی امرت حضرت [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)|آیت‌الله خامنه‌ای]] را تا ظهور حضرت مهدی عجل‌الله تعالی‌فرجه‌الشریف زنده و پاینده و موفق بدار، آمین یا العالمین، من الله التوفیق. &amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
*دست نوشته&lt;br /&gt;
چند نکته از زبان حالم&lt;br /&gt;
عظیم‌ترین نعمت خدا را نعمت عظیم [[ولایت مطلقه فقیه|ولایت]] می‌دانم و استحکام در پیوند با [[ولایت مطلقه فقیه|ولایت]] را ضمانت بخش هدایت و عاقبت به خیری می‌پندارم فلذا نه تنها در قلب و زبان بلکه در عمل کوشیده‌ام ارادتم را به [[ولایت مطلقه فقیه|ولایت]] به ثبوت برسانم و از خداوند متعال مسئلت دارم که مرا در این مهم یاری فرماید. در تجربه بیست سال خدمت به [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] رمز موفقیت فردی و جمعی را در ادامه راه شهدا رسیدن به صلاحیت والذین جاه دوا می‌دانم به لطف خدا تجربه سنگینی را کسب نموده‌ام. معتقدم هرچه بر شدت و غلظت فضای معنوی کار افزوده گردد زمینه نزول معرفت‌ها، بصیرت‌ها و نصرت‌های الهی برای مجموعه فراهم‌تر می‌گردد. [[سازمان بسیج مستضعفین|بسیج]] را کانون توسعه فرهنگ اصیل اسلام ناب محمدی (ص) می‌دانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و من الله توفیق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مورخه 8/12/77&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرتیپ علی صیاد شیرازی&amp;lt;ref name=&amp;quot;shahed&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
*درسی از [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام]]&lt;br /&gt;
در یکی از جلسات همراه چند تن از مسئولین و فرماندهان خدمت [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام]] (ره) رسیدیم و به ترتیب گزارش می‌دادیم. ناگهان همه حواسم متوجه [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام]] شد. شخصی در حال گزارش دادن بود، هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که یک دفعه حضرت [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام]] بلند شدند و به سمتی از اتاق رفتند. [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام]] بی مقدمه این کار را انجام داده بودند و همه متعجب بودیم. یکی از حضار گفتند: «[[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|آقا]] کسالتی پیش آمد؟» سپس [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام]] پاسخی دادند که با تمام وجود لرزیدم. فرمودند: «وقت نماز است.» [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام]] به نماز ایستادند و ما هم به ایشان اقتدا کرده، نماز را به جماعت خواندیم. آن روز اهمیت نماز اول وقت برای همه ما آشکار شد زیرا [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام]] همواره می‌فرمودند: «در رأس همه امور [[هشت سال دفاع مقدس|جنگ]] است.» و حال آنکه در یک جلسه مربوط به [[هشت سال دفاع مقدس|جنگ]] اقامه نماز اول وقت را ارجح می‌دانستند. &amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot; /&amp;gt; - راوی: شهیدصیادشیرازی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*عیدی بزرگ&lt;br /&gt;
شهید صیاد شیرازی مردی با اخلاص، پاک نیت و صبور بود. عمری برای خدمت به اسلام و میهن اسلامی در مقابل دشمنان ایستاد و هر آنچه داشت در طبق اخلاص گذاشت. ایشان روز عید غدیر خم به خدمت [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)|رهبر انقلاب]] (فرمانده کل قوا) شرفیاب شده بود. من شب قبل از آن خواب دیدم [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)|رهبر انقلاب]] با ناراحتی به من نگاه می‌کنند. عرض کردم: «از من ناراحتید؟»فرمودند: «نه، امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف هم از شما راضی است». من خوشحال شدم و تقاضای کارت ملاقات کردم و ایشان یک کارت به من دادند. پس از [[شهادت]] صیاد شیرازی فهمیدم که تعبیر خوابم [[شهادت]] همسرم بوده است. او روز عید غدیر، عیدی بزرگی از مولایش گرفت. مزد آن همه تلاش و عشق و ایثار فقط [[شهادت]] بود. &amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot; /&amp;gt; - راوی: همسر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سربازی دقیق بود&lt;br /&gt;
روزی همراه جمعی در محضر [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)|فرمانده معظم کل قوا]] بودیم. متوجه شدیم که شهید صیاد شیرازی نکات مهم فرمایشات ایشان را یادداشت می‌کند. پس از ختم جلسه از او سؤال کردیم: «با توجه به اینکه مشروح سخنان [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)|معظم له]] در رسانه‌ها منتشر می‌شود، آیا نیازی به یادداشت بود؟» این عاشق [[ولایت مطلقه فقیه|ولایت]] پاسخ داد: «بله. من این فرمایشات را صرفاً سخنرانی تلقی نمی‌کنم بلکه امر فرمانده خود و نایب امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف می‌دانم. لذا آن‌ها را یادداشت می‌کنم تا مبادا در اجرای اوامرشان کوچک‌ترین وقفه‌ای ایجاد شود».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی آن قدر به [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)|مقام معظم رهبری]] ارادت داشت که همیشه هنگام نماز برای سلامتی ایشان دعا می‌کرد. حتی یک بار فرمودند: «اگر [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)|رهبر]]م به من بگوید خودت را داخل هیزم افروخته‌ای از آتش بینداز، خدا شاهد است این کار را می‌کنم. یا اگر برای کمک به کشورهای اسلامی بگویند که اعزام شوم؛ بی‌درنگ می‌روم و جانم را تقدیم می‌کنم. تمام تلاش من در جهت جلب رضایت [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)|آقا و رهبرم]] است که می‌دانم رضایت او رضایت مولایمان بقیة‌الله است. من اگر بخواهم رضایت امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف را جلب کنم باید مطیع [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)‎‏ |رهبرم]] باشم.» &amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot; /&amp;gt; - راوی: امیر سرلشگر علی شهبازی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نماز اول وقت&lt;br /&gt;
سوار بر [[بالگرد|هلی‌کوپتر]]، در آسمان [[کردستان]] بودیم، دیدم صیاد مدام به ساعتش نگاه می‌کند. وقتی علت کارش را پرسیدم، گفت: «الآن موقع نمازه» بعدش هم، به [[خلبان]] اشاره کرد که همین جا فرود بیا! خلبان گفت: این منطقه زیاد امن نیست، اگه اجازه بدین تا مقصد صبر کنیم. گفت: «اشکالی ندا ره، ما باید همین جا نماز به خونیم!» [[بالگرد|هلی‌کوپتر]] نشست. صیاد با آب قمقمه‌ای که داشت، وضو گرفت و به نماز ایستاد، ما هم به او اقتدا کردیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پارتی بازی ممنوع!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از بستگان صیاد بود. از خدمت فرار کرده بود. پرونده اش را فرستاده بودند دادگاه نظامی و به زندان محکومش کرده بودند.&lt;br /&gt;
مادر صیاد با دفتر تماس گرفت که «به حاج علی بگو یه کاری بکنه. این پسر جوونه، سربازه؛ گناه داره.»&lt;br /&gt;
گفتم: حاج خانوم، خودتون بگید بهتر نیست؟&lt;br /&gt;
گفت: «قبول نمی کنه.» گفتم: چرا؟&lt;br /&gt;
گفت: «خودش تلفن زده که عزیز جون! فامیل وقتی برام محترمه که آبروی نظام رو حفظ کنه! آبروی منو نبره!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیر سپهبد شهید علی صیاد شیرازی&lt;br /&gt;
یادگاران/ ص57&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-23 04-37-27.jpg|370px|بی‌قاب|وسط|شهید علی صیاد شیرازی]]&lt;br /&gt;
*خوش‌خلقی&lt;br /&gt;
کلاس راهنمایی بود. هرچقدر به بچه‌ها می‌گفت کم توقع باشید و سعی کنید کارهایتان را خودتان انجام دهید، خودش چند برابر عمل می‌کرد. یادم هست یک روز که از مدرسه آمد، من توی حیاط بودم. دیگ آبگوشت هم روی اجاق بود، نزدیک شد و گفت: «عزیز، گرسنمه، ناهار چی داریم؟» می‌دانستم آبگوشت دوست ندارد، بهش گفتم: «علی جون چون کار داشتم، نتونستم چیز دیگه‌ای غیر آبگوشت درست کنم.» هیچی نگفت، سرش را پایین انداخت و رفت آشپزخانه. دنبالش رفتم، دیدم کتری رو آب کرده و روی گاز گذاشته بود تا جوش بیاید. چند دقیقه بعد چایی درست کرد و با نان خورد. بعدش هم رفت خوابید. علی (صیاد شیرازی) خیلی کم توقع بود و هیچ وقت بداخلاقی نکرد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ارادت شهید به [[ولایت مطلقه فقیه|ولایت]]&lt;br /&gt;
فرزند شهید در این‌باره می‌فرمایند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من غالباً درد دل‌ها و سؤالاتم را با ایشان مطرح می‌کردم و از ایشان راهنمایی می‌خواستم عمده پاسخ‌های ایشان هم این بود که باید مواظب باشیم خط [[ولایت مطلقه فقیه|ولایت]] را گم نکنیم. می‌گفت معیار ما در تمامی گزینش‌ها و انتخاب‌ها اشاره و اراده [[ولایت مطلقه فقیه|ولایت]] است و تبعیت از [[ولایت مطلقه فقیه|ولایت فقیه]] باید در همه جا و در همه حال در وجود ما جاری و ساری باشد. محور دیگر از تأکیدات ایشان ایستادگی بر سر هدف و دفاع از کلمه حق در هر شرایطی بود و می‌گفت این دو هدف در سایه قرار گرفتن در خط اصیل [[ولایت مطلقه فقیه|ولایت]] حاصل می‌شود. می‌گفت: حرف [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)‎‏|رهبر]] را باید گوش کرد و به آن عمل نمود حالا دیگران و دشمنان هرچه می‌خواهند بگویند و هر دشمنی که دارند بروز دهند، برای دستوراتی غیر از امر [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)‎‏|رهبر]] جایگاهی قائل نبود. شهید در همه اوقات به خصوص نماز ارادت عمیق خود را به ولایت بروز می‌دادند که: «اللهم ایدآیه الله العظمی خامنه‌ای اللهم واحفظه و ثبته» این دعا را همیشه زیر لب زمزمه می‌کرد و جزو ذکرهای دائمی وی بود. و این بوسه‌ای که [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)‎‏|رهبر]] عزیزمان بر پیکر شهید زدند نیز تجلی همین عشق متقابل بود و به عقیده خودم این بوسه ایشان تجلیل از دو دهه تلاش و جهاد شهیدان و ایثارگران بود. &amp;lt;ref name=&amp;quot;navid&amp;quot;&amp;gt;[http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=definition&amp;amp;UID=35805 پایگاه اطلاع‌رسانی فرهنگ ایثار و شهادت - نوید شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خاطراتی از دوران [[هشت سال دفاع مقدس|دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
*دریابان [[علی شمخانی|شمخانی]] می‌گویند&lt;br /&gt;
مهم‌ترین موضوعی که به عنوان یکی از ویژگی‌های شخصیتی شهید بزرگوار سپهبد صیاد شیرازی در ذهن من ثبت شده است، به توانایی و عزم خستگی‌ناپذیر ایشان در کسوت فرماندهی برمی‌گردد. او فرماندهی آگاه و با اراده در ایجاد و طراحی عملیات در سطح [[نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی زمینی ارتش]] نیز از نقاط برجسته شخصیت اوست انجام این اقدامات به صورت همزمان بدون وجود فرمانده‌ای با انگیزه و ارزشمند مثل صیاد شیرازی هرگز ممکن نمی‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی دیگر از همرزمان ایشان می‌گویند: شهید چندین بار به افتخار [[جانباز]]ی نائل آمد.یک مرتبه در [[کردستان]] در نتیجه حادثه‌ای استخوان‌های لگن وی خرد شد و در بیمارستان که بستری بود، دکتر معالج ایشان گفت: دیگر نمی‌تواند به نظامی ادامه دهد. اما شهید شیرازی با همان روحیه‌ای که داشت با ویلچر به منطقه آمد و در آمبولانس هدایت عملیات را بر عهده گرفت. &amp;lt;ref name=&amp;quot;navid&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*یک خبرنگار نقل می‌کند&lt;br /&gt;
روز عید سعید غدیر جای آن‌هایی که نبودند واقعاً خالی بود. ساعت حدود 9 صبح گلیم‌های حسینیه [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام خمینی (ره)]] با قدوم سرباز فداکار و امیر سرافراز سپاه سپهبد صیاد شیرازی رضوان الله تعالی علیه عطر افشان شد. او از اولین زائرین زیارت [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)|مقام عظمای ولایت و فرماندهی کل قوا]] بود.کنارش قرار گرفتم و ضمن عرض سلام و تبریک گفتم: [[سردار]] از همه زودتر تشریف آوردید. با یک تبسم بشاش و پرآوازه اظهار داشت باور کنید از دیشب تا به حال قرار نداشتم. دائم به فکر این بودم که شب طولانی هر چه زودتر به صبح سپیده دم مبدل شود تا بتوانم مراد و مرشد همیشه جاوید ا[[نقلاب اسلامی ایران|نقلاب اسلامی]] را زیارت کنم. در ادامه بدون اینکه به او بگویم من یک خبرنگار هستم، گفتم: سردار خوشا به حال روزهایی که شما در [[شاخ شمران]]، [[مهران]]، [[سردشت]]، [[مریوان]]، [[بانه]]، در عملیات‌های بزرگی مثل [[عملیات طریق‌القدس|طریق‌القدس]]، [[عملیات فتح المبین|فتح المبین]]، [[عملیات بیت المقدس|بیت المقدس]]، [[عملیات خیبر|خیبر]]، [[عملیات بدر|بدر]]، [[عملیات والفجر|والفجر]]، [[عملیات ثامن‌الائمه|ثامن‌الائمه]] و...  بودید و سردار شجاع اسلام، [[شهید مصطفی چمران|شهید چمران]] با شما درباره عملیات گفتگو می‌کرد و دائم از جنابعالی به عنوان فرمانده قهرمان و شجاع یاد می‌کرد. چه خاطره‌ای از آن شب‌های پرفراز و نشیب دارید؟ فرمود: بزرگ‌ترین خاطره من شجاعت، مردانگی، دلیری و از خود گذشتگی [[شهید مصطفی چمران|شهید چمران]] بود که فرمود [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام]] فرمان داده باید حصر [[آبادان]] شکسته شود، تا این فرمان اجرا نشود من خود را سرباز فداکار [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام]] و مطیع امر [[ولایت مطلقه فقیه|ولایت و فرماندهی کل قوا]] نمی‌دانم. در ادامه در مورد عشق و علاقه‌اش به [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)|مقام رهبری]] پرسیدم. دوباره فرمود: شما از یک مقلد چه توقعی دارید؟ گفتم: شما با مقلدان دیگر فرق دارید، فرمود من خوشحالم که در امر [[ولایت مطلقه فقیه|ولایت و رهبری]] [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)|آقا]] ذوب‌ شده‌ام و به این ذوب شدن افتخار می‌کنم و امیدوارم تا لحظه آخر عمر همچنان باقی بمانم ان‌شاءالله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره در جمال نورانی‌اش که اخلاص شکوفائی می‌کرد عمیق شدم و سؤال کردم الآن چه آرزویی دارید؟ فرمود: آرزو دارم هرچه زودتر فرمانده دلیر و شجاعم را زیارت کنم. شاید این آخرین زیارتم باشد در پایان عرض کردم سردار ارادت شما به [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)|آقا]] تا کجاست؟ فرمود: من از خدا خواسته‌ام و حتی در وصایایم آورده‌ام که در رکاب این مرد خدا که جانشی ین بر حق آقا امام زمان است باشم و آخر شهید در راهش شوم. ولی من دو واژه مهم در وجود مبارک [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)|مقام معظم رهبری]] مشاهده می‌کنم که اولین آن شجاعت مدبرانه [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)|معظم له]] در برابر همه زورگویان به ویژه [[کشور آمریکا|آمریکا]]ی جهان خوار است و دوم تواضع و مظلومیت ایشان که شباهت زیادی به مولایمان حضرت علی علیه‌السلام دارند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;navid&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خدمت‌گزاری شهید به مجالس عزاداری حضرت امام حسین علیه‌السلام&lt;br /&gt;
'''حجت‌الاسلام علی دوانی خاطره‌ای دارند:'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید شیرازی شب اول هر ماه در منزلش مراسم وعظ و عزاداری برپا می‌کرد همسایگان دیده بودند که روزهای اول هر ماه شخصی بیرون خانه و درحالی‌که چفیه‌ای به سر و صورت بسته جلو در ورودی را جاروب می‌کند و آب می‌پاشد، که متوجه می‌شوند او خود سپهبد صیاد شیرازی است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;navid&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*کوچه‌ی بی‌انتها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از یک محله به یک مدرسه می‌رفتند اما با دو مسیرِ متفاوت.&lt;br /&gt;
هر چه دوستش اصرار می‌کرد که بیا از همین کوچه برویم،قبول نمی‌کرد.&lt;br /&gt;
می‌گفت:«این کوچه پُر از دختره،من نمیام. معلوم نیست این کوچه به کجا ختم می‌شه»&amp;lt;ref&amp;gt;کتــاب یادگاران11،ص8&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پارتی بازی ممنوع!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از بستگان صیاد بود. از خدمت فرار کرده بود. پرونده اش را فرستاده بودند دادگاه نظامی و به زندان محکومش کرده بودند.&lt;br /&gt;
مادر صیاد با دفتر تماس گرفت که «به حاج علی بگو یه کاری بکنه. این پسر جوونه، سربازه؛ گناه داره.»&lt;br /&gt;
گفتم: حاج خانوم، خودتون بگید بهتر نیست؟&lt;br /&gt;
گفت: «قبول نمی کنه.» گفتم: چرا؟&lt;br /&gt;
گفت: «خودش تلفن زده که عزیز جون! فامیل وقتی برام محترمه که آبروی نظام رو حفظ کنه! آبروی منو نبره!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;یادگاران/ ص57&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:صیاد شیرازی - علی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ترور]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید ستاد کل نیروهای مسلح]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان درگز (استان خراسان رضوی)]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم امیر عباسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-07T10:06:43Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم امیر عباسی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_ابراهیم_امیر_عباسی.jpg&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = مشهد، [[1340/02/02]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = سردشت، [[1362/04/01]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[سر دشت]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام :ابراهیم‌ 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :امیرعباسی‌ &lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
نام پدر : حسین‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 	1340/02/02&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/04/01&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
مکان شهادت : 	سردشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	دیپلم &lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
منطقه شهادت : 	شمال غرب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : 	پاسدار انقلاب اسلامی 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی : 	لشکر ویژه شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	فرماندهان شهید خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	[[فرمانده هان رده دو]] 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : 	[[فرمانده‌آتشبار]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :        [[بهشت‌رضا (ع) مشهد مقدس]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمانده محورعملیاتی [[لشکر ویژه شهدا]]([[سپاه]] [[پاسداران]] [[انقلاب اسلامی]])&lt;br /&gt;
روز ها را شمرد ه بود تا به آن روز برسد، به روز تولد، به روز مهمانی. دیگر مردش می دانست ساعتی از همین روزها، وقت به دنیا آمدن فرزندشان است. سلام نماز صبح را داده بود که درد پهلویش را فشرد. سر چرخاند. معصومه زیر لحاف دست روی مادر بزرگ خوابیده است. دست گرفت به زمین و روی زانوهایش بلند شد. تا جلوی صندوقچه جهیزه اش رفت. عرق از زیر روسری اش، راه کشید پایین. دست انداخت به در صندوقچه. &lt;br /&gt;
بازش کرد. لحاف و تشک و بالش نوزاد، یک طرف چیده شده بود و طرف دیگر، لباس هایی که خودش دوخته بود. &lt;br /&gt;
این ها را بعد از به دنیا آمدن نوزاد، می گزاری جلوی دست. &lt;br /&gt;
مرد نگاه کرده به لحاف دست دوز. رو کش لحاف نوزاد، از مخمل گلدار سبز رنگ بود. &lt;br /&gt;
فکر می کنی بچه پسر باشد یا دختر؟ &lt;br /&gt;
فرقی نمی کند فقط سالم باشد. خودت هم، همین را می خواستی. &lt;br /&gt;
اتاق دور سرش چرخیده بود. در صندوق را بسته بود و سر گذاشته بود رویش. چشمش دو دو زده بود روی تک تک وسایل خانه. پارچ آب روی تاقچه نبود. با نوک زبان، لبش را تر کرده بود. دهان باز کرده بود معصومه را صدا بزند. خاموش مانده بود. نخواسته بود دخترک را بترساند. پشت چسبانده بود به صندوقچه. &lt;br /&gt;
دست کشیده بود به مخمل گلدار و قرمز روی تخته. همان حس موقع خرید را داشت. &lt;br /&gt;
چند وقتی لباس عروسی ات را می گذاری داخلش و بعد لباس نوزادت را مبارکت باشد. &lt;br /&gt;
این را مادر گفته بود. &lt;br /&gt;
الان کجاست؟ کا ش مثل هر روز بیاید. &lt;br /&gt;
گردن کشیده بود طرف پنجره. در خانه بسته بود. به روی حیاط چشم کشیده بود، به درخت سپیدار جلوی آشپزخانه. شاخ و برگ های     تازه اش همراه باد بهاری سر و صدا می کردند. دست گرفت به صندوقچه و روی پاهایش ایستاد. دست به دیوار گرفت و از اتاق بیرون رفت. چادر پیچیده بود به دور کمرش. روسری اش را گره ی محکمی زده بود. چراغ سه فتیله را روشن کرد. خورش را بار گذاشت و برنج را آبکش کرد. نگاهش به در بود. &lt;br /&gt;
مادر هر روز برای احوالپرسی آمده بود. دلواپس شد. تا جلو ی در رفت و بر گشت. نخواسته بود همسایه ها در آن حال ببیننش. &lt;br /&gt;
حیاط را جارو کشید و آب پاشید. معصومه با سر و صدا دوید کنار حوض وسط حیاط. دست و صورت دخترک را با آب حوض شست و نشاندش روی گلیم ریز بافت و چند رنگ آشپزخانه. نان و پنیر لقمه کرد و داد دستش. درد دوباره هجوم برد به جانش. آهسته نشست کنار معصومه و پشت چسباند به تنه ی پر از گره درخت. &lt;br /&gt;
آسمان پر شده بود از ابر. باد تو حیاط چرخ خورد. شعله های سه فتیله بلند و کوتاه شدند. &lt;br /&gt;
حسین سفره را جمع کرده بود. و سینی چای را دور چرخانده بود. نگاهش در تمام مدت به فاطمه بود. &lt;br /&gt;
حالت خوب نیست؟ &lt;br /&gt;
فاطمه چیزی نگفته بود تا مهمانی به خوبی بگذرد. &lt;br /&gt;
نگاه کرده بود به ساعت. شش بعد از ظهر را نشان می داد. با رفتن مهمان ها، نفس حبس شده اش را داد بیرون. &lt;br /&gt;
برویم بیمارستان. می ترسم دیر شده باشد. &lt;br /&gt;
فرستاده بودنش مطب دکتر. جلوی در ایستاده بود. &lt;br /&gt;
دکتر مرد است. &lt;br /&gt;
باید چه کار کنیم؟ &lt;br /&gt;
می مانم تا دکتر زن بیاید. پرستار می گفت یک ساعت باید منتظر بمانم. وقت هست نگران نباش. &lt;br /&gt;
نشسته بودند به انتظار خانم دکتر. &lt;br /&gt;
می خواهی خودت را بکشی. &lt;br /&gt;
نگاه کرده بود به صورت خانم دکتر. جوان بود، عینهو خودش. &lt;br /&gt;
می خواستم شما بچه را به دنیا بیاورید. دکتر توی اتاق، نامحرم اید. &lt;br /&gt;
بچه که به دنیا آمد خدا را شکر کرد. پلک هایش رابرای چند دقیقه بست. &lt;br /&gt;
پسر است. &lt;br /&gt;
خندید به صورت حسین. &lt;br /&gt;
پس اسمش را تو بگذار. &lt;br /&gt;
ابراهیم. ابراهیم امیر عباسی. &lt;br /&gt;
ابراهیم امیر عباسی در دوم اردیبهشت سال [[1340]] در [[مشهد]] متولد شد. &lt;br /&gt;
چهار ساله بود که پدرش را از دست داد و مورد حمایت پدر بزرگش قرار گرفت. دوران ابتدایی را در دبستانی نزدیک محل سکونتش گذراند. شروع دوران متوسطه، همراه با شروع فعالیت مذهبی و اعتقادی او به شمار می رود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
هفده ساله بود که مدرک دیپلم را در رشته علوم تجربی گرفت. در سال [[1357]] همزمان با اوج گیری مبارزات مردمی، فعال تر از همیشه ظاهر شد. با پیروزی [[انقلاب]] به عضویت سپاه پاسداران درآمد و در دستگیری منافقین و  وابستگان رژیم طاغوت نقش داشت. &lt;br /&gt;
جنگ صحنه درخشان دیگری در زندگی ابراهیم امیر عباسی بود. او در عملیات [[منطقه جنوب و غرب]] کشور شرک کرد  مسئولیت [[اطلاعات]] و عملیات [[منطقه غرب]] را بر عهده داشت. در خرداد 1361 با دختری از مکتب [[اسلام]] در مشهد ازدواج کرد. یک سال بعد، درست دو روز قبل از شهادتش، خداوند دختری به آنها داد که بنا به خواست ابراهیم، نامش را زینب گذاشتند. &lt;br /&gt;
سر انجام در غروب روز یکم  تیر [[1362]] هنگام شناسایی [[ارتفاعات دوپازا]] در غرب کشور به [[شهادت]] رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;منبع کسی از زمان ،جنگ نوشته ی داوود بختیاری دانشور،نشر ستاره ها،مشهد-1386&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نوجوانیمان را مقایسه کنیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر بهش گفت: ابراهیم! سرما اذیتت نمی‌کنه؟&lt;br /&gt;
گفت: نه مادر، هوا خیلی سرد نیست. هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی خرج بیندازد.&lt;br /&gt;
دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید و رفت.&lt;br /&gt;
ظهر که برگشت، بدون کلاه بود. گفتم مادر کلاهت کو؟ گفت: اگر بگم دعوام نمی‌کنی؟ گفتم: نه مادر؛ مگه چیکارش کردی؟ گفت: یکی از بچه ها توی مدرسه مون با دمپایی میاد! امروز سرما خورده بود، دیدم کلاه برای اون واجب تره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;ساکنان ملک اعظم، منزل امیر عباسی، صحفه 5&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تصاویر ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
File:photo_2019-12-07_13-34-25.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2019-12-07_13-34-25.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2019-12-07 13-34-25.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2019-12-07_13-34-25.jpg"/>
				<updated>2019-12-07T10:06:00Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%AC%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AD%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید حجت الاسلام غلام حسین حقانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%AC%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AD%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-07T10:02:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: صفحه‌ای جدید حاوی «== خاطرات ==  *من مامان هستم!  خیلی بامحبت بود. با خوش¬اخلاقی و متانت خود، انسان...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*من مامان هستم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی بامحبت بود. با خوش¬اخلاقی و متانت خود، انسان را آرام می‌کرد. غم و غصه را می‌برد. حتی شده بود من بداخلاقی می‌کردم ولی او هیچ¬وقت حتی یک داد هم نکشید!&lt;br /&gt;
سر زبان همه بود که می‌گفتند:  ببینید فلانی با زنش چطوره... گاهی دو ماه نبود؛ وقتی می‌آمد، با کارها و خوبی‌هایش جبران می‌کرد.&lt;br /&gt;
مسافرت می‌رفتیم مشهد. وقتی به مشهد می‌رسیدیم می‌گفت: «بچه‌ها مال من. شما کار نداشته باش.».&lt;br /&gt;
بچه‌ها را مراقبت می‌کرد. می‌گفت: «تا حالا تو بچه‌ها را نگه می‌داشتی، حالا من می‌خواهم نگه دارم.» شوخی می‌کرد و می‌گفت: «الآن من مامانم.».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;ماهنامه امتداد، ش21، شهریور1386، ص26 و 27&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهیده خاتون حسینی نژاد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2019-12-07T10:00:48Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: صفحه‌ای جدید حاوی «== خاطرات ==  *تکلیف  هر کاریش کردیم از شهر بیرون نرفت که نرفت؛ حتی تو بمبارون شد...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تکلیف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر کاریش کردیم از شهر بیرون نرفت که نرفت؛ حتی تو بمبارون شدید. برای رزمنـده‌ها هر کاری از دستش بر می اومـد می‌کرد. یه روز یکی از اقوام بهش گفت: «چرا شما هم مثل بقیه همسایه‌ها و فامیل از آبادان نمی رین؟» خیلی ناراحت شد. اشک تو چشمـاش جمـع شد و بهش گفت: «مگه اهل بیت امام حسین  تنهاش گذاشتن که ما بخوایم اماممون رو تنها بذاریم؟ اگه ما هم بریم، پس کی هوای این جَوونا رو داشته باشه. دیگه غیر از این چه تکلیفی داریم؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;برگرفته از: عروس خاک، صفحه41&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%AC%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B4%DB%8C%D8%AE_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C</id>
		<title>شهید حجت الاسلام شیخ عباس شیرازی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%AC%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B4%DB%8C%D8%AE_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-07T09:59:12Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
شهید حجت الاسلام شیخ عباس شیرازی&lt;br /&gt;
==زندگینامه :==&lt;br /&gt;
به سال ۱۳۲۳ در [[روستای گلناباد]] از توابع [[رفسنجان]] اولین فرزند پسر در خانواده‌ی اسدالله شیرازی متولد شد و نام او را عباس گذاشتند.&lt;br /&gt;
شغل پدر خانواده در ابتدا کشاورزی بود اما بعدها مباشر [[روستای کشکوئیه]] شد.&lt;br /&gt;
یک بار [[شهید بهشتی]] به او گفته بود: « شما باتربیت فرزندی مثل آقا شیخ عباس، به گردن انقلاب حق دارید. شما انسان بزرگی را تربیت کردید و تحویل حوزه ی علمیه دادید.»&lt;br /&gt;
حاج اسدالله پاسخ داده بود: «دست‌های من پینه بسته است. من در کودکی پدرم را از دست دادم و چون فرزند بزرگ خانواده بودم، نان بیار خانه هم شدم و سرپرستی دو برادر و دو خواهر خود را به عهده گرفتم. از هشت سالگی کار و تلاش کردم، چکش زدم، مسگری کردم، پیله‌وری کردم، به روستاها رفتم و کارکردم تا توانستم فرزندم را از راه کسب حلال تربیت و بزرگ کنم.&lt;br /&gt;
اگر فرزندان صالحی نصیبم شده، از برکت آن کسب حلال بوده است.»&lt;br /&gt;
عباس شش سال بیشتر نداشت که خانواده مجبور شد برای فرستادن او به مدرسه از روستای گلناباد به کشکوئیه کوچ کند.&lt;br /&gt;
کشکوئیه روستایی است در چهل کیلومتری شهر [[رفسنجان]] که اکثر اهالی آن از گذشته به کاشت و پرورش پسته مشغول بوده‌اند.&lt;br /&gt;
مادر عباس که سیده بود به دلیل ماجرای شگفتی که در کودکی برایش پیش آمد، لقب «بی بی تنوری» گرفت.&lt;br /&gt;
پدرش، اسدالله شیرازی از همان سال‌ها که عباس در روستای کشکوئیه دروس دوران ابتدایی را می‌گذراند فعالیت‌های اجتماعی و مذهبی خود را گسترش داد و خانه‌ی آن‌ها در کشکوئیه محل آمد و شد روحانیون بزرگان شد. همه‌ساله در دهه‌ی اول ماه محرم در خانه‌شان روضه‌خوانی برپا بود و هیئت‌های سینه‌زنی در روز عاشورا میهمان منزلشان بودند.&lt;br /&gt;
[[شیخ علی شیرازی]] برادر شهید می‌گوید: « کسانی که از شهر برای رسیدگی به کارهای مردم روستا می‌آمدند، معمولاً به منزل ما مراجعه می‌کردند و چند روزی را آنجا میهمان می‌شدند و کارهای مردم را در خانه‌ی پدر انجام می‌دادند و خلاصه این خانه از هر جهت محل مراجعه بود.&lt;br /&gt;
[[آیت‌الله جنتی]] ، [[آیت‌الله خزعلی]] ، [[آقای فاضل هرندی]] و برخی از بزرگان، عموماً منزل ابوی بودند.»&lt;br /&gt;
عباس تحصیلات خود را تا سال چهارم قدیم در کشکوئیه گذراند و برای ادامه‌ی تحصیل روانه‌ی رفسنجان شد و با اقامت در خانه‌ی پدربزرگ، سه سال دیگر به مدرسه رفت و سرانجام در سال ۱۳۳۷ با تصمیمی راسخ به شهر [[قم]] عزیمت کرد و در مدرسه حجتیه و سپس مدرسه‌ی خان دروس سطح خود را آغاز کرد.&lt;br /&gt;
پدرش می‌گوید: « آن زمان قدرت مالی زیادی نداشتم. ماهانه مبلغ ناچیزی از من می گرفت و باهمان خرج اندک به صورت شبانه روزی درس می خواند و زندگی را هم می گذراند.»&lt;br /&gt;
علاقه، پشتکار، هوش و استعداد ذاتی‌اش موجب شد تا دروس سطح را خیلی زود به پایان برساند و در محضر استادان بزرگ دروس خارج را آغاز کند.&lt;br /&gt;
او در هم نشینی با علمای اعلام و آیات عظام نه تنها مراتب بالای علوم حوزوی را به سرعت طی کرد، بلکه جایگاهی ویژه در میان بزرگان حوزه به دست آورد و همزمان با تحصیل، به تدریس نیز همت گماشت.&lt;br /&gt;
ذکاوت، کنجکاوی و مهارت او در سخنوری و تبلیغ زبانزد بود و تحسین اساتیدش را برمی‌انگیخت.&lt;br /&gt;
آقا شیخ عباس شیرازی، طلبه ناآرام، با شعله ورشدن قیام خونین [[پانزده خرداد]] به رهبری حضرت [[امام خمینی (ره)]] فعالانه در صحنه‌ی مبارزات حاضر شد و در حمایت از رهبر قیام، سخنرانی‌های پرشوری ایراد کرد. او در درس منبر و فن بیان را در محضر آیت‌الله خزعلی گذرانده بود و به قول اکثر هم درسانش بهترین مبلغ دینی آن دوره‌ی حوزه‌ی علمیه بود.&lt;br /&gt;
وقتی شور و هیجان مردمی که پای منبرش بودند را دید، تصمیم خود را گرفت و راه آینده خویش را انتخاب کرد و او می‌خواست مبلغ دین شود، پدرش می‌گوید:« من در ابتدا مانع می شدم که شیخ عباس دنبال تبلیغ برود. دلیلش هم این بود که می خواستم پخته تر شود. معتقدبودم که یک روحانی مبلغ و یک سخنران وقتی به جایی می رود، باید بتواند پاسخ گوی سؤالات و مسائل مردم هم باشد.»&lt;br /&gt;
شیخ عباس از آن جا که خیلی مقید بود در هر کاری رضایت والدین را کسب کند، در مورد این کار نیز از پدر اجازه خواست؛ تا اگر او صلاح می‌داند، به منبر برود.&lt;br /&gt;
وقتی پدر او را از سخنرانی نهی کرد، خیلی ناراحت بود و افسوس می‌خورد، چون واقعاً نمی‌خواست خلاف نظر پدر عمل کند. تصمیم‌گیری برای او دشوار بود و نمی‌دانست چه کند تا این که چند نفر از آقایان علما واسطه شدند تا از پدر اجازه‌اش را بگیرند.&lt;br /&gt;
آیت‌الله جنتی با پدرش صحبت کرده بود و گفته بود که اگر فلانی ملا بشود ولی نتواند سخنرانی کند، به درد نمی‌خورد. باید در کنار درس و بحث منبر هم باشد.&lt;br /&gt;
خلاصه او را راضی کردند. شیخ عباس از این موضوع خیلی خوشحال شد و از آن پس در کنار درس، کار منبر هم دنبال کرد.&lt;br /&gt;
فعالیت‌های شیخ عباس، فقط محدود به سخنوری و تبلیغ شفاهی نبود. او اندک‌اندک عرصه‌های دیگر تبلیغ، نظیر نوشتن مطالب روشنگرانه و تکثیر و توزیع سخنان امام خمینی (ره) را نیز سرلوحه‌ی کار خود قرارداد. مخصوصاً بعد از تبعید حضرت امام در شهرهای مختلف، با انواع نام‌های مستعار منبر می رفت و از طریق تکثیر و توزیع سخنرانی‌های امام (ره) برای آگاهی مردم تلاش می‌کرد.&lt;br /&gt;
در یکی از سخنرانی های حضرت امام (ره) با اینکه جو حساس بود و خیلی ها احتیاط می‌کردند، او ضبط صوت بزرگی با خودش به مجلس برده بود و بعد از ضبط سخنان امام (ره) با خونسردی و خیلی عادی آن را از آن جا خارج کرده بود. بعدها نوار سخنرانی را تکثیر کرد و در اختیار بقیه دوستان مبارزش قرار داد.&lt;br /&gt;
پس از تبعید امام خمینی (ره) در سال ۱۳۴۲ و به خاموشی گراییدن ظاهری نهضت که در مبارزات شکل مخفیانه تری به خود گرفت، او همواره در کنار [[آیت‌الله خامنه‌ای]] و [[آیت‌الله هاشمی]] و [[شهید باهنر]] و سایر چهره‌های تأثیرگذار نهضت هم چنان به کار خود ادامه می‌داد.&lt;br /&gt;
یکی از کارهایی که شیخ عباس همراه با سایر علما و خصوصی کرمانی‌ها انجام می‌داد، این بود که به منزل بزرگان و مراجع می‌رفتند و آن‌ها را ترغیب می‌کردند تا با پیام‌ها و اطلاعیه‌های خود، امام را حمایت کنند.&lt;br /&gt;
برخی از این اطلاعیه‌ها که بین سال‌های ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۷ به این ترتیب از طرف آن‌ها و علمای [[کرمان]] صادر شده است، هم اکنون در مرکز ثبت اسناد انقلاب موجود است و پای بعضی از این اسناد که به صورت گروهی صادر شده است، امضای او نیز به چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
از کارهای دیگر شیخ عباس شیرازی، سرکشی به دوستانی بود که در تبعید به سر می‌بردند؛ آیت‌الله خامنه‌ای در [[ایرانشهر]] ، [[آیت‌الله عبایی]] در [[نائین]] ، [[آیت‌الله پسندیده]] در [[انارک]] و بعضی علمای دیگر که در [[کردستان]] تبعید بودند.&lt;br /&gt;
او خیلی مقید بود که حتماً با این دوستان دیدار داشته باشد تا از آن‌ها دلجویی کند و اگر کاری از دستش بر می‌آید برایشان انجام دهد.&lt;br /&gt;
حجت‌الاسلام شیخ علی شیرازی، برادر شهید می‌گوید:&lt;br /&gt;
«یک بار از من خواست اگر موافق هستم، با ماشین سری به [[مهاباد]] و [[سقز]] و [[بانه]] بزنیم و آن جا با علمایی که در تبعید هستند، دیدار کنیم . دو روز بعد باهم راه افتادیم. در [[مهاباد]] ، [[آیت‌الله طاهری اصفهانی]] ، تبعید بودند. در سقز، [[آیت‌الله مرتضی فهیم]] و در بانه [[آیت‌الله صادق خلخالی]] ، ایشان با هر یک از این آقایان که دیدار می‌کردند، ضمن احوال‌پرسی، اعلامیه‌های جدید امام خمینی (ره) را نیز به آنان می‌دادند.&lt;br /&gt;
این اعلامیه‌ها را قبلاً خودش را در ماشین جاسازی کرده بود.»&lt;br /&gt;
او که در سال‌های متمادی مبارزه و تبلیغ، خطیبی توانا و زبانزد بزرگان شده بود، عاقبت از گزند رژیم پهلوی در امان نماند و پس از چند بار گریز از دام‌های [[ساواک]] سرانجام در سال 1356 در یکی از مساجد شهر [[کرج]] اسیر نیروهای ساواک شد و به زندان سیاسی افتاد. اما با پیروزی انقلاب و حضور حضرت امام (ره) در کشور مجدداً به خیل یاران ایشان پیوست و از آن پس لحظه‌ای از خدمت به آرمان‌های بلند حضرت امام (ره) غفلت نکرد.&lt;br /&gt;
تلاش های بی وقفه ای او در حفظ و پاسداری از نهال نوپای انقلاب و روحیه ی مسئولیت پذیری که در وجودش بود، موجب شد تا حضرت امام (ره) در همان ماه های نخست پیروزی انقلاب، ایشان را برای دعوت مردم به اتحاد و همدلی به شهرهای مختلف بفرستند، از جمله شهرهای [[ارومیه]] ، [[خوی]] ، [[مرند]] ، [[سلماس]] ، [[ماهشهر]] و [[خرم آباد]] .&lt;br /&gt;
پس از آغاز [[جنگ تحمیلی]] و حمله رژیم [[صدام]] به میهن اسلامی، شیخ عباس آرام و قرار نداشت و برای یاری رزمندگان و ایجاد شور جهاد در هر فرصتی به میان آنان می شتافت. در همین راستا با علاقه ای که به کار فرهنگی و تبلیغ داشت، ابتدا مسئولیت قائم مقامی سازمان تبلیغات اسلامی و سپس مسئولیت تبلیغات جبهه و جنگ را پذیرفت و تا واپسین روزهای زندگی خود را وقف این امر کرد.&lt;br /&gt;
او دایم به جبهه‌های نبرد سرکشی می‌کرد و از نزدیک در رفع مشکلات رزمندگان تلاش می‌نمود، در یکی از همین مأموریت‌ها در هجدهم خرداد ماه 1364 سرانجام در حوالی شهر [[دزفول]] بر اثر سانحه‌ی اتومبیل به شهادت رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;[http:///http://navideshahed.com سایت نوید شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*رئیس بی آلایش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اطلاعات مهمي داشتم. گفتند بني‌صدر آمده جبهه. رفتم. آنقدر تشكيلات و از اين اتاق به آن اتاق داشت كه پشيمان شدم. با خودم گفتم: یعني جنگ را اينها مي‌خواهند پيش ببرند؟! &lt;br /&gt;
با ناراحتي رفتم پيش نماينده امام. دنبال رئيس دفتر و... مي‌گشتم براي هماهنگي. در اتاق را كه باز كردم، ديدم روي تخت سربازي نشسته و كارهايش را انجام مي‌دهد. ساده و بي‌ادعا. آرامشش، آرامم كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;برگرفته از: کتاب پرتوی از خورشید ص165&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم امیر عباسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-07T09:56:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم امیر عباسی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_ابراهیم_امیر_عباسی.jpg&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = مشهد، [[1340/02/02]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = سردشت، [[1362/04/01]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[سر دشت]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام :ابراهیم‌ 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :امیرعباسی‌ &lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
نام پدر : حسین‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 	1340/02/02&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/04/01&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
مکان شهادت : 	سردشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	دیپلم &lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
منطقه شهادت : 	شمال غرب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : 	پاسدار انقلاب اسلامی 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی : 	لشکر ویژه شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	فرماندهان شهید خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	[[فرمانده هان رده دو]] 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : 	[[فرمانده‌آتشبار]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :        [[بهشت‌رضا (ع) مشهد مقدس]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمانده محورعملیاتی [[لشکر ویژه شهدا]]([[سپاه]] [[پاسداران]] [[انقلاب اسلامی]])&lt;br /&gt;
روز ها را شمرد ه بود تا به آن روز برسد، به روز تولد، به روز مهمانی. دیگر مردش می دانست ساعتی از همین روزها، وقت به دنیا آمدن فرزندشان است. سلام نماز صبح را داده بود که درد پهلویش را فشرد. سر چرخاند. معصومه زیر لحاف دست روی مادر بزرگ خوابیده است. دست گرفت به زمین و روی زانوهایش بلند شد. تا جلوی صندوقچه جهیزه اش رفت. عرق از زیر روسری اش، راه کشید پایین. دست انداخت به در صندوقچه. &lt;br /&gt;
بازش کرد. لحاف و تشک و بالش نوزاد، یک طرف چیده شده بود و طرف دیگر، لباس هایی که خودش دوخته بود. &lt;br /&gt;
این ها را بعد از به دنیا آمدن نوزاد، می گزاری جلوی دست. &lt;br /&gt;
مرد نگاه کرده به لحاف دست دوز. رو کش لحاف نوزاد، از مخمل گلدار سبز رنگ بود. &lt;br /&gt;
فکر می کنی بچه پسر باشد یا دختر؟ &lt;br /&gt;
فرقی نمی کند فقط سالم باشد. خودت هم، همین را می خواستی. &lt;br /&gt;
اتاق دور سرش چرخیده بود. در صندوق را بسته بود و سر گذاشته بود رویش. چشمش دو دو زده بود روی تک تک وسایل خانه. پارچ آب روی تاقچه نبود. با نوک زبان، لبش را تر کرده بود. دهان باز کرده بود معصومه را صدا بزند. خاموش مانده بود. نخواسته بود دخترک را بترساند. پشت چسبانده بود به صندوقچه. &lt;br /&gt;
دست کشیده بود به مخمل گلدار و قرمز روی تخته. همان حس موقع خرید را داشت. &lt;br /&gt;
چند وقتی لباس عروسی ات را می گذاری داخلش و بعد لباس نوزادت را مبارکت باشد. &lt;br /&gt;
این را مادر گفته بود. &lt;br /&gt;
الان کجاست؟ کا ش مثل هر روز بیاید. &lt;br /&gt;
گردن کشیده بود طرف پنجره. در خانه بسته بود. به روی حیاط چشم کشیده بود، به درخت سپیدار جلوی آشپزخانه. شاخ و برگ های     تازه اش همراه باد بهاری سر و صدا می کردند. دست گرفت به صندوقچه و روی پاهایش ایستاد. دست به دیوار گرفت و از اتاق بیرون رفت. چادر پیچیده بود به دور کمرش. روسری اش را گره ی محکمی زده بود. چراغ سه فتیله را روشن کرد. خورش را بار گذاشت و برنج را آبکش کرد. نگاهش به در بود. &lt;br /&gt;
مادر هر روز برای احوالپرسی آمده بود. دلواپس شد. تا جلو ی در رفت و بر گشت. نخواسته بود همسایه ها در آن حال ببیننش. &lt;br /&gt;
حیاط را جارو کشید و آب پاشید. معصومه با سر و صدا دوید کنار حوض وسط حیاط. دست و صورت دخترک را با آب حوض شست و نشاندش روی گلیم ریز بافت و چند رنگ آشپزخانه. نان و پنیر لقمه کرد و داد دستش. درد دوباره هجوم برد به جانش. آهسته نشست کنار معصومه و پشت چسباند به تنه ی پر از گره درخت. &lt;br /&gt;
آسمان پر شده بود از ابر. باد تو حیاط چرخ خورد. شعله های سه فتیله بلند و کوتاه شدند. &lt;br /&gt;
حسین سفره را جمع کرده بود. و سینی چای را دور چرخانده بود. نگاهش در تمام مدت به فاطمه بود. &lt;br /&gt;
حالت خوب نیست؟ &lt;br /&gt;
فاطمه چیزی نگفته بود تا مهمانی به خوبی بگذرد. &lt;br /&gt;
نگاه کرده بود به ساعت. شش بعد از ظهر را نشان می داد. با رفتن مهمان ها، نفس حبس شده اش را داد بیرون. &lt;br /&gt;
برویم بیمارستان. می ترسم دیر شده باشد. &lt;br /&gt;
فرستاده بودنش مطب دکتر. جلوی در ایستاده بود. &lt;br /&gt;
دکتر مرد است. &lt;br /&gt;
باید چه کار کنیم؟ &lt;br /&gt;
می مانم تا دکتر زن بیاید. پرستار می گفت یک ساعت باید منتظر بمانم. وقت هست نگران نباش. &lt;br /&gt;
نشسته بودند به انتظار خانم دکتر. &lt;br /&gt;
می خواهی خودت را بکشی. &lt;br /&gt;
نگاه کرده بود به صورت خانم دکتر. جوان بود، عینهو خودش. &lt;br /&gt;
می خواستم شما بچه را به دنیا بیاورید. دکتر توی اتاق، نامحرم اید. &lt;br /&gt;
بچه که به دنیا آمد خدا را شکر کرد. پلک هایش رابرای چند دقیقه بست. &lt;br /&gt;
پسر است. &lt;br /&gt;
خندید به صورت حسین. &lt;br /&gt;
پس اسمش را تو بگذار. &lt;br /&gt;
ابراهیم. ابراهیم امیر عباسی. &lt;br /&gt;
ابراهیم امیر عباسی در دوم اردیبهشت سال [[1340]] در [[مشهد]] متولد شد. &lt;br /&gt;
چهار ساله بود که پدرش را از دست داد و مورد حمایت پدر بزرگش قرار گرفت. دوران ابتدایی را در دبستانی نزدیک محل سکونتش گذراند. شروع دوران متوسطه، همراه با شروع فعالیت مذهبی و اعتقادی او به شمار می رود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
هفده ساله بود که مدرک دیپلم را در رشته علوم تجربی گرفت. در سال [[1357]] همزمان با اوج گیری مبارزات مردمی، فعال تر از همیشه ظاهر شد. با پیروزی [[انقلاب]] به عضویت سپاه پاسداران درآمد و در دستگیری منافقین و  وابستگان رژیم طاغوت نقش داشت. &lt;br /&gt;
جنگ صحنه درخشان دیگری در زندگی ابراهیم امیر عباسی بود. او در عملیات [[منطقه جنوب و غرب]] کشور شرک کرد  مسئولیت [[اطلاعات]] و عملیات [[منطقه غرب]] را بر عهده داشت. در خرداد 1361 با دختری از مکتب [[اسلام]] در مشهد ازدواج کرد. یک سال بعد، درست دو روز قبل از شهادتش، خداوند دختری به آنها داد که بنا به خواست ابراهیم، نامش را زینب گذاشتند. &lt;br /&gt;
سر انجام در غروب روز یکم  تیر [[1362]] هنگام شناسایی [[ارتفاعات دوپازا]] در غرب کشور به [[شهادت]] رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;منبع کسی از زمان ،جنگ نوشته ی داوود بختیاری دانشور،نشر ستاره ها،مشهد-1386&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نوجوانیمان را مقایسه کنیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر بهش گفت: ابراهیم! سرما اذیتت نمی‌کنه؟&lt;br /&gt;
گفت: نه مادر، هوا خیلی سرد نیست. هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی خرج بیندازد.&lt;br /&gt;
دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید و رفت.&lt;br /&gt;
ظهر که برگشت، بدون کلاه بود. گفتم مادر کلاهت کو؟ گفت: اگر بگم دعوام نمی‌کنی؟ گفتم: نه مادر؛ مگه چیکارش کردی؟ گفت: یکی از بچه ها توی مدرسه مون با دمپایی میاد! امروز سرما خورده بود، دیدم کلاه برای اون واجب تره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;ساکنان ملک اعظم، منزل امیر عباسی، صحفه 5&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم امیر عباسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-07T09:56:00Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم امیر عباسی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_ابراهیم_امیر_عباسی.jpg&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = مشهد، [[1340/02/02]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = سردشت، [[1362/04/01]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[سر دشت]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام :ابراهیم‌ 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :امیرعباسی‌ &lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
نام پدر : حسین‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 	1340/02/02&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/04/01&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
مکان شهادت : 	سردشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	دیپلم &lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
منطقه شهادت : 	شمال غرب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : 	پاسدار انقلاب اسلامی 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی : 	لشکر ویژه شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	فرماندهان شهید خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	[[فرمانده هان رده دو]] 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : 	[[فرمانده‌آتشبار]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :        [[بهشت‌رضا (ع) مشهد مقدس]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمانده محورعملیاتی [[لشکر ویژه شهدا]]([[سپاه]] [[پاسداران]] [[انقلاب اسلامی]])&lt;br /&gt;
روز ها را شمرد ه بود تا به آن روز برسد، به روز تولد، به روز مهمانی. دیگر مردش می دانست ساعتی از همین روزها، وقت به دنیا آمدن فرزندشان است. سلام نماز صبح را داده بود که درد پهلویش را فشرد. سر چرخاند. معصومه زیر لحاف دست روی مادر بزرگ خوابیده است. دست گرفت به زمین و روی زانوهایش بلند شد. تا جلوی صندوقچه جهیزه اش رفت. عرق از زیر روسری اش، راه کشید پایین. دست انداخت به در صندوقچه. &lt;br /&gt;
بازش کرد. لحاف و تشک و بالش نوزاد، یک طرف چیده شده بود و طرف دیگر، لباس هایی که خودش دوخته بود. &lt;br /&gt;
این ها را بعد از به دنیا آمدن نوزاد، می گزاری جلوی دست. &lt;br /&gt;
مرد نگاه کرده به لحاف دست دوز. رو کش لحاف نوزاد، از مخمل گلدار سبز رنگ بود. &lt;br /&gt;
فکر می کنی بچه پسر باشد یا دختر؟ &lt;br /&gt;
فرقی نمی کند فقط سالم باشد. خودت هم، همین را می خواستی. &lt;br /&gt;
اتاق دور سرش چرخیده بود. در صندوق را بسته بود و سر گذاشته بود رویش. چشمش دو دو زده بود روی تک تک وسایل خانه. پارچ آب روی تاقچه نبود. با نوک زبان، لبش را تر کرده بود. دهان باز کرده بود معصومه را صدا بزند. خاموش مانده بود. نخواسته بود دخترک را بترساند. پشت چسبانده بود به صندوقچه. &lt;br /&gt;
دست کشیده بود به مخمل گلدار و قرمز روی تخته. همان حس موقع خرید را داشت. &lt;br /&gt;
چند وقتی لباس عروسی ات را می گذاری داخلش و بعد لباس نوزادت را مبارکت باشد. &lt;br /&gt;
این را مادر گفته بود. &lt;br /&gt;
الان کجاست؟ کا ش مثل هر روز بیاید. &lt;br /&gt;
گردن کشیده بود طرف پنجره. در خانه بسته بود. به روی حیاط چشم کشیده بود، به درخت سپیدار جلوی آشپزخانه. شاخ و برگ های     تازه اش همراه باد بهاری سر و صدا می کردند. دست گرفت به صندوقچه و روی پاهایش ایستاد. دست به دیوار گرفت و از اتاق بیرون رفت. چادر پیچیده بود به دور کمرش. روسری اش را گره ی محکمی زده بود. چراغ سه فتیله را روشن کرد. خورش را بار گذاشت و برنج را آبکش کرد. نگاهش به در بود. &lt;br /&gt;
مادر هر روز برای احوالپرسی آمده بود. دلواپس شد. تا جلو ی در رفت و بر گشت. نخواسته بود همسایه ها در آن حال ببیننش. &lt;br /&gt;
حیاط را جارو کشید و آب پاشید. معصومه با سر و صدا دوید کنار حوض وسط حیاط. دست و صورت دخترک را با آب حوض شست و نشاندش روی گلیم ریز بافت و چند رنگ آشپزخانه. نان و پنیر لقمه کرد و داد دستش. درد دوباره هجوم برد به جانش. آهسته نشست کنار معصومه و پشت چسباند به تنه ی پر از گره درخت. &lt;br /&gt;
آسمان پر شده بود از ابر. باد تو حیاط چرخ خورد. شعله های سه فتیله بلند و کوتاه شدند. &lt;br /&gt;
حسین سفره را جمع کرده بود. و سینی چای را دور چرخانده بود. نگاهش در تمام مدت به فاطمه بود. &lt;br /&gt;
حالت خوب نیست؟ &lt;br /&gt;
فاطمه چیزی نگفته بود تا مهمانی به خوبی بگذرد. &lt;br /&gt;
نگاه کرده بود به ساعت. شش بعد از ظهر را نشان می داد. با رفتن مهمان ها، نفس حبس شده اش را داد بیرون. &lt;br /&gt;
برویم بیمارستان. می ترسم دیر شده باشد. &lt;br /&gt;
فرستاده بودنش مطب دکتر. جلوی در ایستاده بود. &lt;br /&gt;
دکتر مرد است. &lt;br /&gt;
باید چه کار کنیم؟ &lt;br /&gt;
می مانم تا دکتر زن بیاید. پرستار می گفت یک ساعت باید منتظر بمانم. وقت هست نگران نباش. &lt;br /&gt;
نشسته بودند به انتظار خانم دکتر. &lt;br /&gt;
می خواهی خودت را بکشی. &lt;br /&gt;
نگاه کرده بود به صورت خانم دکتر. جوان بود، عینهو خودش. &lt;br /&gt;
می خواستم شما بچه را به دنیا بیاورید. دکتر توی اتاق، نامحرم اید. &lt;br /&gt;
بچه که به دنیا آمد خدا را شکر کرد. پلک هایش رابرای چند دقیقه بست. &lt;br /&gt;
پسر است. &lt;br /&gt;
خندید به صورت حسین. &lt;br /&gt;
پس اسمش را تو بگذار. &lt;br /&gt;
ابراهیم. ابراهیم امیر عباسی. &lt;br /&gt;
ابراهیم امیر عباسی در دوم اردیبهشت سال [[1340]] در [[مشهد]] متولد شد. &lt;br /&gt;
چهار ساله بود که پدرش را از دست داد و مورد حمایت پدر بزرگش قرار گرفت. دوران ابتدایی را در دبستانی نزدیک محل سکونتش گذراند. شروع دوران متوسطه، همراه با شروع فعالیت مذهبی و اعتقادی او به شمار می رود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
هفده ساله بود که مدرک دیپلم را در رشته علوم تجربی گرفت. در سال [[1357]] همزمان با اوج گیری مبارزات مردمی، فعال تر از همیشه ظاهر شد. با پیروزی [[انقلاب]] به عضویت سپاه پاسداران درآمد و در دستگیری منافقین و  وابستگان رژیم طاغوت نقش داشت. &lt;br /&gt;
جنگ صحنه درخشان دیگری در زندگی ابراهیم امیر عباسی بود. او در عملیات [[منطقه جنوب و غرب]] کشور شرک کرد  مسئولیت [[اطلاعات]] و عملیات [[منطقه غرب]] را بر عهده داشت. در خرداد 1361 با دختری از مکتب [[اسلام]] در مشهد ازدواج کرد. یک سال بعد، درست دو روز قبل از شهادتش، خداوند دختری به آنها داد که بنا به خواست ابراهیم، نامش را زینب گذاشتند. &lt;br /&gt;
سر انجام در غروب روز یکم  تیر [[1362]] هنگام شناسایی [[ارتفاعات دوپازا]] در غرب کشور به [[شهادت]] رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;منبع کسی از زمان ،جنگ نوشته ی داوود بختیاری دانشور،نشر ستاره ها،مشهد-1386&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نوجوانیمان را مقایسه کنیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر بهش گفت: ابراهیم! سرما اذیتت نمی‌کنه؟&lt;br /&gt;
گفت: نه مادر، هوا خیلی سرد نیست. هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی خرج بیندازد.&lt;br /&gt;
 دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید و رفت.&lt;br /&gt;
ظهر که برگشت، بدون کلاه بود. گفتم مادر کلاهت کو؟ گفت: اگر بگم دعوام نمی‌کنی؟ گفتم: نه مادر؛ مگه چیکارش کردی؟ گفت: یکی از بچه ها توی مدرسه مون با دمپایی میاد! امروز سرما خورده بود، دیدم کلاه برای اون واجب تره.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;ساکنان ملک اعظم، منزل امیر عباسی، صحفه 5&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D9%86%DA%86%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین دخانچی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D9%86%DA%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-07T09:49:05Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: صفحه‌ای جدید حاوی «== خاطرات ==  *ارزش جانبازی  مخالفت خانواده ام وقتی علنی شد که از تصمیمم برای از...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ارزش جانبازی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مخالفت خانواده ام وقتی علنی شد که از تصمیمم برای ازدواج با یک جانباز قطع نخاعی باخبر شدند! روی همین حساب هم بود که مهریه را نسبتا زیاد گرفتند تا شاید این ازدواج سر نگیرد.&lt;br /&gt;
ولی من که خیر دنیا و آخرت را هدف گرفته بودم،بدون هیچ مخالفتی مهریه تعیین شده را که 124 سکه بود،با حسین در میان گذاشتم. او هم که از عقیده ام مطلع بود،گفت مانعی ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما خدا می داند که مهریه من،ارزش جانبازی او بود و بس؛که این بالاتریتن ارزش ها و مهریه هاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;نگین شکسته،ص37 و 39&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82%DB%8C</id>
		<title>شهیداسماعیل دقایقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-05T08:11:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = اسماعیل دقایقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید اسماعیل دقایقی 01.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = شهید اسماعیل دقایقی&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  ۱۳۳۳ ، [[بهبهان]] ، [[استان خوزستان|خوزستان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۲۸ دی|۱۳۶۵/۱۰/۲۸]] ، [[شلمچه]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = پاسدار&lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید اسماعیل دقایقی]] در سال ۱۳۳۳ در شهرستان [[بهبهان]] به دنیا آمد. مسلمان شیعه بود.  پاسدار بود. در سال ۱۳۵۷ ازدواج کرد. [[الگو:شهدای ۲۸ دی|بیست و هشتم دی‌ماه]] ۱۳۶۵، در [[شلمچه]] بر اثر بمباران هوایی عراق به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
اسماعیل در سال 1333 در بهبهان، شهری که فصل‌های نخستین و داستان پر حماسه 8 سال دفاع مقدس در آن ورق خورد، دیده به هستی باز کرد و در اوایل کودکی همراه خانواده‌اش، به آغاجاری هجرت نمود. پس از طی تحصیلات مقدماتی برای ادامه طریق کسب دانش، به هنرستان شرکت ملی نفت وارد شد، اما به دلیل آغاز مبارزات سیاسی و پس از دو بار دستگیری در سال 1353، از هنرستان اخراج گردید. پس از آن در کنکور شرکت نمود و در رشته آبیاری دانشکده کشاورزی اهواز، پذیرفته شد. دو سال بعد مجدداً در کنکور شرکت کرده، برای ادامه تحصیل در رشته علوم تربیتی راهی تهران شد. اسماعیل در راستای نقد و بحث افکار گوناگون، کن فرانس‌های علمی و مذهبی جالبی را در دانشکده ترتیب داده، در جریان همین جلسات به شدت شیفته و مجذوب شخصیت استاد شهید مرتضی مطهری گردید و به مطالعه دقیق آثار ایشان پرداخت. سال 1357 بود که دختر دایی‌اش را به همسری برگزید و صاحب دو فرزند شد. یک سال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، با توجه به احساس مسئولیتی که در قبال آن دوران احساس می‌نمود، تحصیل را ترک کرده، به اتفاق عده‌ای از دوستانش برای راه‌اندازی جهاد سازندگی آغاجاری پیش‌قدم شد. پس از چند ماه طی حکمی به مسئولیت تشکیل سپاه پاسداران در منطقه آغاجاری منصوب گردید و اولین گام‌هایش را برای فنا شدن در راه حق برداشت. مهم‌ترین حرکت ارزشمند و تاریخی اسماعیل تشکیل تیپ بدر و سازمان‌دهی و فرماندهی مجاهدین و مبار زین عراقی بود. او که در راه حفظ نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران، دست از آلایش‌های دنیا شسته و دل به محبت حق سپرده بود، طی عملیات کربلای 5، در دی ماه سال 1365 درحالی‌که فرماندهی لشگر بدر را به عهده داشت در شلمچه درحالی‌که 32 سال داشت بر اثر بمباران هوایی ارتش دشمن آرام و سربلند به سوی معبود و معشوق شتافت.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=59 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
*حکم&lt;br /&gt;
وارد مقر سپاه که‌اش، چشمش به مرد جا افتاده‌ای خورد که گوشه حیاط نشسته بود و به سیگارش پک می‌زد. ترس در چهره مرد هویدا بود؛ اما سعی داشت خود را آرام و بی‌خیال نشان دهد. اون هر دفعه پک‌های عمیق تری به سیگارش می‌زد. معلوم بود که از چیزی ناراحت است. اما بروز نمی‌داد. اسماعیل به حال پریشان مرد دلش رحم آمد. حدس می‌زد که آن مرد را برای چه گرفته‌اند. نگاهش قدم‌های یکی از بچه‌ها را دنبال کرد که آمد و کنار مرد ایستاد و بعد خم شد و سیگارش را از او گرفت و به زمین انداخت. اسماعیل با چشمه‌ای گرد شده از تعجب، آن مرد را دید که زیر پوتین‌های یکی از نیروهای مقر سپاه خاموش شد و از آن تنها دودهای سیاه رنگ بر زمین ماند. اینجا سیگار کشیدن ممنوع است. چند دقیقه صبر کن تا پرونده‌ات را تکمیل کنیم و بفرستیمت زندان. آنجا هر چقدر که خواستی سیگار دود کن. اسماعیل آرام به آن دو نزدیک شد. مرد دستانش را دور پاهایش حلقه کرده بود و به سیگار خاموشش نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
ممکن است به من هم بگویید چه شده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا اسماعیل، این مرد «شرب خمر» کرده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد باعجله به صورت اسماعیل نم گاهی انداخت و چشم‌هایش را چرخاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرب خمر یعنی چه!؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشروب خورده و همین طور مست آمده توی خیابان! شما از کجا فهمیدید که او مشروب خورده؟ &lt;br /&gt;
از بوی گند دهانش معلوم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما مگر دهانش را بو کردید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حرفه‌ای او داشت اعصاب اسماعیل را به هم می‌ریخت احساس می‌کرد بچه‌ها با آن مرد غریبه ظالمانه برخور کرده‌اند. دیگر جلوی خودش را نمی‌توانست بگیرد برای همین فریاد زد و همه افراد مقر را خطاب قرار داد: شماها بیخود این مرد را دستگیر کردید! دنبال مردم راه می‌افتید و دهانشان را بو می‌کنید که ببینید. مشروب خورده‌اند؛ یا نه. استغفرالله &lt;br /&gt;
اما ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما حق دستگیر کسی را ندارید. اصلاً به شما که کی چه کار کند. مگر ما گزمه و محتسبیم؟! &lt;br /&gt;
بچه‌ها با صدای بلند اسماعیل از اطراف مقر آمدند و دورش حلقه زدند. حرفه‌ای او آن‌ها را غافلگیر کرده بود. هرکس پیش خودش، پیش مردم، نزد خدا آبرو دارد. چرا ما بجای خدا به شینیم و حکم کنیم چه کسی به ما این اجازه را داده که از جانب خدا حرف بزنیم. ما هزار و یک کار واجب تر داریم که روی زمین مانده. هیچ می‌دانید که عراقی‌ها حمله به مرزها را شروع کردگان؟! می‌دانید که خرمشهر دارد محاصره می‌شود؟! می‌دانید که اگر پای عراقی‌ها به شهرهای ما برسد، چه اتفاقی می‌افتد؟ ما اگر خیلی مرد باشیم باید جلوی دشمن را بگیریم نه اینکه مثل داروغه‌ها در شهر راه بیفتم و برعلیه این و آن حکم صادر کنیم حرفه‌ای اسماعیل بچه‌ها را شرمنده کرده بود اما آن‌ها به او عشق می‌ورزیدن و از این سرزنش‌ها ناراحت نمی‌شدند رابطه آن‌ها با اسماعیل مانند رابطه بین شاگرد و معلم بود حرفه‌ای اسماعیل اول از همه خودش را آرام کرد لحظاتی بعد اسماعیل زیر کتف‌های مرد را گرفت و از زمین بلندش کرد و بعد خودش تا نزدیک در با او رفت و معذرت‌خواهی کرد مرد هنوز چند قدمی نرفته بود که چهره اسماعیل و حرف‌هایی که او با نیروهایش گفته بود از ذهنش گذشت ایستاد و به عقب نگاه کرد در نیمه‌باز مقر چهره خندان اسماعیل را در خود جای داده بود. او هم تبسمی کرد و گذشت. دفعه بعد که آن مرد به مقر سپاه آمد هیچ خطایی نکرده بود بلکه تنها و تنها برای دیدار با اسماعیل تا آنجا آمده بود اسماعیل به گرمی از او پذیرایی کرد و گفت امیدوارم دوستان خوبی برای هم باشیم.&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\MOHAJER 9.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ازدواج&lt;br /&gt;
در سال 1357 با دختر دایی خود ازدواج کرده و زندگی مشترک همراه با محبت و صفای خود را آغاز می‌کند و مناسب است ماجرای ازدواج وی را از زبان همسر وفادارش دنبال نماییم: «مراسم عقد ما در سال 57 خیلی ساده و معمولی بود؛ یعنی تنها خواندن خطبه عقد بود. هنگام خواستگاری، اولین صحبت ایشان این بود که من یک فردی هستم که مال خودم و خانواده‌ام نیستم؛ و وقتی به ایشان گفتم این یک چیز غیر طبیعی است، گفت که من اصلاً به خاطر همین مسئله زندگی می‌کنم و انگیزه من از ازدواج هم به خاطر تکلیف شرعی بودن آن است.» &amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\badr07.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*انتهای یک جاده&lt;br /&gt;
برای شناسایی با ابو یاسین تا نزدیک عراقی‌ها رفته بودند. گلوله پشت گلوله خمپاره بوده بر زمین می‌نشست. یکی از همان گلوله‌ها درست کنار اسماعیل و ابو یاسین منفجر شد. و هر دو چند ترکش ریز خوردند. طبیعی بود آن همه آتش بر سر نیروهای ایرانی بریزد چرا که رزمندگان تا نزدیک دروازه‌های بصره پیش آمده بودند و منتظر فرصت بودند اما این شهر بندری راهم مثل فاو فتح کنند. ازقضا مجاهدین تیپ 9 بدر هم در عملیات کربلای پنج حضور فعال داشتند عده‌ای از نیروهای این تیپ حتی با پای برهنه و به عشق کربلا به عملیات آمده بودند و در همان منطقه حسابی از پس عراقی‌ها برآمده بودند. اسماعیل و ابو یاسین هم برای شناسایی رفته بودن دو حالا داشتند مواضع و خاک ریزهای دورو برشان را با نقشه تطبیق می‌دادند. صورت برافروخته اسماعیل برای ابو یاسین ناآشنا شده بود. و خودش هم احساس سبکی می‌کرد. از شب قبل که با زن و فرزندانش خداحافظی کرده بود تا آنجا که تبر رس دشمن بودند همه‌اش منتظر یک اتفاق بود در میان خاک ریزها و کوره راه‌ها، بهت جاده‌ای افتاد که انتهایش در دود و غبار محو شده بود. فهمید که آنجا آخر خط است چیزی شبیه آنچه که در خواب دیده بود. لبخندی زد و صدای قلبش در هیاهوی حمله هواپیماهای عراقی گم شد. چند لحظه بعد بمب‌های خوش‌های زمین و آسمان را سیاه کرد وقتی گردو خاک فرونشست ابو یاسین بود و پیکر غرق در خون اسماعیل. انگار که سا له است به خواب رفته بودند ...&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\MOHAJER 16.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بازگشت&lt;br /&gt;
یک سالی می‌شد که او را به قم فرستاده بودند. آمده بود قم، تا به کار یگان حفاظت از مراجع و علما سرو سامان بدهد. آن روزها، اوج درگیری و ترور منافقین بود. گروهک منافقین هر کسی را که بیشتر به فکر مردم و مملکتش بود، ترور می‌کرد. از این رو مقابله با آن‌ها و حفاظت از شخصیت‌های روحانی و ارزشمند کار مهمی به حساب می‌آمد. اسماعیل طی آن یک سال، کارها با را به سرانجام رسانده بود. و حالا با آموزش‌ها و تربیت نیروهای حفاظت، ترور علما وم راجع برای گروهک‌ها کار سختی به حساب می‌آمد. او به نیروهایش یاد داده بود که حفاظت از یک شخصیت، یعنی ایثار و از خود گذشتگی؛ اما می‌دانست که این ایثار در جبهه‌های جنگ حال و هوای دیگر دارد. در آن یک سال خیلی به جبهه فکر کرده بود. و هر چه می‌گذشت بیشتر از ماندن در شهر و مشغول شدن به کارهای دنیا دلش می‌گرفت. تصمیم گرفته بود، یک بار دیگر کتاب‌هایش را دوره کند. به سراغ کتاب‌های علوم دینی و بحث‌های فلسفی هم رفته بود؛ همه آن درس و بحث‌ها و حالات روحی و عرفانی در مقابل آنچه اسماعیل در جبهه دیده بود، فرق می‌کرد. او بارها از علم و مراجع تقلید شنیده بود که، آن‌ها حاضرند سال‌ها عبادت و خدمتشان با یک شب نگهبانی، بچه‌های جنگ عوض کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز وقتی در میان کتاب‌ها غرق در مطالعه بود چشمش به حدیثی از امام حسین (ع) که او را از خود بیخود کرد. جمله‌ای که حسین بن علی (ع) در سن نوجوانی، هنگامی که به ابوذر غفاری، یار پیامبر را از مدینه تبعید می‌کردند، به او گفته بود: «ای عمو، خداوند کارهای بزرگ را دوست دارد.» این جمله اسماعیل را به فکر فرو برد. و دانست که او هم بای در زندگی به کاری بزرگ دست بزند. همین اراده، سرنوشت او را تغییر داد و بارها و بارها این جمله را با خود تکرار کرد: «خداوند کارهای بزرگ را دوست دارد.»‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر نمی‌توانست صبر کند. دوری از جبهه برایش عذابی جان کاه بود. قلم و کاغذ برداشت و نامه‌ای برای فرمانده سپاه نوشت. از تجربیاتش در طول جنگ قلم زد و از فرماندهی خواست تا کاری به او در جبهه بدهند. و در پایان نامه نوشت: «از زمانی که تصمیم به خدمت فعال و حضور در جبهه انشاء الله تعالی – گرفتم، با وجدانی آسوده به سپاه می‌آیم ...«خدایا! ما را در انتخاب صراط خود راهنمایی کن». و آنگاه تفألی از دیوان حافظ زد. از دیوان غزلی آمد که پایانش این بود. سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌ورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را ملک دیگر اندازیم.&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\MOHAJER 11.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-22 16-40-45.jpg|بی‌قاب|وسط|شهید اسماعیل دقایقی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سوسنگرد&lt;br /&gt;
تابلوی افتاده کنار جاده را برداشت و دوباره در زمین فرو کرد روی تابلو نوشته شده بود به سمت سوسنگرد آنجا را مثل کف دستش می‌شناخت و می‌دانست عراقی‌ها دیر یا زود بعد از هویزه به سراغ سوسنگرد می‌آیند خدا خدا می‌کرد که فرمانده هان زودتر برسند منتظر چمران بود و یکی دو نفر دیگر که از اهواز می‌آمدند و قرار بود برای دفاع از شهر سوسنگرد نقشه‌هایی بریزند برای همین در جاده ورودی شهر ایستاده بود و انتظار می‌کشید قبلاً از داخل دوربینش دیده بود که عراقی‌ها شهرها به محاصره در آوردند اما برای مقابله با عراقی‌ها به نیروی بیشتری نیاز بود اگر دست دست می‌کردند شهر سقوط می‌کرد این برای اسماعیل که مسئولیت حفظ سوسنگرد را بر عهده داشت خیلی سخت سنگین بود دکتر چمران که آمد عده‌ای زیادی را هم با خود آورد بچه‌هایی که هر نفرشان می‌توانستند جلوی یک گله عراقی را بگیرند اسماعیل از شوق آمدن چمران دل تو دلش نبود مثل پسری که بعد از مسافرتی طولانی به نزد پدر بیاید دکتر را در آغوش گرفت و بوسید او برای اسماعیل تجسم واقعه یک مرد بود مردی که به همه علایق دنیا پشت پا زده بود دکتر مثل همیشه به سراغ اصل مطلب رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عراقی‌ها تا کجا پیش آمدند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا پشت دیوارها شهر، حتی یکی دوتا از تانک‌هایشان به داخل شهر هم آمدند که جلویشان را گرفتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب حالا طرح مانورتان چیست؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید از دو جهت به دشمن حمله کرد ...&lt;br /&gt;
اسماعیل یک یک به سوا لات دکتر چمران پاسخ می‌داد و راجع به محاصره سوسنگرد می‌گفت تا آنکه چمران حرف آخر را برای شروع عملیات زد ما و نیروهایمان در اختیار شما هستیم و بعد با لبخندی پدرانه گفت تا فرمانده چه دستوری بدهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-این چه حرفی است آقای دکتر ما باید از شما دستور بگیریم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه تعارفی در کار نیست شما هم منطقه را خوب می‌شناسید و هم مسئولیت آن را بعهده دارید ما هم که برای کمک به شما آمده‌ایم پس بسم‌الله. آن روز محاصره سوسنگرد شکست و اسماعیل اولین روزهای فرماندهی‌اش را به خوبی تجربه کرد. تجربه‌ای که سال‌ها با او بود و آن را به کار می‌بست. تجربه‌ای که از چمران، علم الهدی، موسوی، جهان‌آرا آموخته بود. پایان آن روز، گرچه اسماعیل 27 سال بیشتر نداشت، اما مردی شده بود که بیشتر از همه سال‌های عمرش می‌دانست.&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\MOHAJER 10.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*مهریه ازدواج &lt;br /&gt;
سال 58 تصمیم به عقد رسمی گرفتیم. مادرم مهر مرا بالا گرفته بود تا حداقل یک چیز این ازدواج که از دید ان ها غیر معمول بود شبیه بقیه مردم شود! اگر چه هیچ کداممان موافق نبودیم ولی اسماعیل گفت :(( تا اینجا به اندازه کافی دل مادرت را شکسته ایم ! برای من چه فرقی دارد من چه زیاد چه کمش را ندارم! راستی نکند یک بار مهرت را بخواهی شرمنده ام کنی !))&lt;br /&gt;
من هم که نمی خواستم به مادرم بی احترامی شده باشد مهریه پیشنهادی را قبول کردم اما همانجا قبل از انکه وارد سند ازدواج کنند به اسماعیل بخشیدم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; نیمه پنهان ماه4 ص 26و27&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اختلاف با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سر یک مسئله ای با هم به توافق نرسیدیم، هر کدام روی حرف خودمان ایستادیم، او عصبانی شد، اخم کرد و لحن مختصر تندی به خودش گرفت و از خانه بیرون رفت. شب که برگشت، همان طور با روحیه باز و لبخند آمد و به من گفت: بابت امروز صبح معذرت می خواهم. &lt;br /&gt;
می گفت: نباید گذاشت اختلاف خانوادگی بیشتر از یک روز ادامه پیدا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;نیمه پنهان ماه، شهید دقایقی، ج4، ص37 /نقل از همسر شهید&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وصیت‌نامه ==&lt;br /&gt;
«ربنا افرغ علی نا صبرا و ثبت اقدام نا و انصرنا علی القوم الکافرین»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
... سلام بر خاندان عصمت و طهارت. درود بر خمینی و سلام بر امت حزب الله. خدایا! از تو می‌خواهم در هنگامی که شیطان سستی به سراغم می‌آید، او را دور سازی و مرا قوت و آرامش عطا فرمایی که: «و لا حول ولا قوه الا با الله»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر و مادر گرامی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل شما شرمنده‌ام که توفیق خدمت به شما و اجرای حقوق شما خیلی کم نصیبم گشت ... انشاء الله خداوند به شما صبر عطا فرماید و شما از جمله کسانی باشید که مردم و خصوصاً خانواده شهدا و اسراء و معلولین را دلداری بدهید ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر محترم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود این 5 سال زندگی، از خصوصیات تو بهره بردم و مرا بسیار احترام کردی که لایق آن نبودم. پیوند من و تو با شعار اسلام و ایمان شروع شد و بعد سعی نمودیم هر روزمان با روز دیگر متفاوت باشد و احکام اسلام را پیاده کنیم ... در تربیت ابراهیم و زهرا سعی خود را بنما... انشاء الله که اگر بهشت نصیبم شد، یکدیگر را در آنجا ملاقات کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادران و خواهران!&lt;br /&gt;
برای شما آرزوی صبر و استقامت و پیگیری اهداف اسلامی را دارم ... در راه حسین (ع) رفتن، حسینی شدن را می‌خواهد. دیدن برادران رزمنده در خط اول که با آرامش مشغول نماز هستند و ... با سلاح مختصر با [دشمنان] مبارزه می‌کنند، از تجلیات حسینی شدن این امت است که مرا به وجد آورده است... از همه شما التماس دعا دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسدار اسماعیل دقایقی&amp;lt;ref&amp;gt;[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=59 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید اسماعیل دقایقی 01.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (2).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (3).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (4).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (5).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (6).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (7).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (8).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (9).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (10).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (11).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:دقایقی - اسماعیل}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خوزستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بهبهان(استان خوزستان)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات کربلای ۵]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82%DB%8C</id>
		<title>شهیداسماعیل دقایقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-05T08:10:43Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = اسماعیل دقایقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید اسماعیل دقایقی 01.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = شهید اسماعیل دقایقی&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  ۱۳۳۳ ، [[بهبهان]] ، [[استان خوزستان|خوزستان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۲۸ دی|۱۳۶۵/۱۰/۲۸]] ، [[شلمچه]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = پاسدار&lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید اسماعیل دقایقی]] در سال ۱۳۳۳ در شهرستان [[بهبهان]] به دنیا آمد. مسلمان شیعه بود.  پاسدار بود. در سال ۱۳۵۷ ازدواج کرد. [[الگو:شهدای ۲۸ دی|بیست و هشتم دی‌ماه]] ۱۳۶۵، در [[شلمچه]] بر اثر بمباران هوایی عراق به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
اسماعیل در سال 1333 در بهبهان، شهری که فصل‌های نخستین و داستان پر حماسه 8 سال دفاع مقدس در آن ورق خورد، دیده به هستی باز کرد و در اوایل کودکی همراه خانواده‌اش، به آغاجاری هجرت نمود. پس از طی تحصیلات مقدماتی برای ادامه طریق کسب دانش، به هنرستان شرکت ملی نفت وارد شد، اما به دلیل آغاز مبارزات سیاسی و پس از دو بار دستگیری در سال 1353، از هنرستان اخراج گردید. پس از آن در کنکور شرکت نمود و در رشته آبیاری دانشکده کشاورزی اهواز، پذیرفته شد. دو سال بعد مجدداً در کنکور شرکت کرده، برای ادامه تحصیل در رشته علوم تربیتی راهی تهران شد. اسماعیل در راستای نقد و بحث افکار گوناگون، کن فرانس‌های علمی و مذهبی جالبی را در دانشکده ترتیب داده، در جریان همین جلسات به شدت شیفته و مجذوب شخصیت استاد شهید مرتضی مطهری گردید و به مطالعه دقیق آثار ایشان پرداخت. سال 1357 بود که دختر دایی‌اش را به همسری برگزید و صاحب دو فرزند شد. یک سال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، با توجه به احساس مسئولیتی که در قبال آن دوران احساس می‌نمود، تحصیل را ترک کرده، به اتفاق عده‌ای از دوستانش برای راه‌اندازی جهاد سازندگی آغاجاری پیش‌قدم شد. پس از چند ماه طی حکمی به مسئولیت تشکیل سپاه پاسداران در منطقه آغاجاری منصوب گردید و اولین گام‌هایش را برای فنا شدن در راه حق برداشت. مهم‌ترین حرکت ارزشمند و تاریخی اسماعیل تشکیل تیپ بدر و سازمان‌دهی و فرماندهی مجاهدین و مبار زین عراقی بود. او که در راه حفظ نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران، دست از آلایش‌های دنیا شسته و دل به محبت حق سپرده بود، طی عملیات کربلای 5، در دی ماه سال 1365 درحالی‌که فرماندهی لشگر بدر را به عهده داشت در شلمچه درحالی‌که 32 سال داشت بر اثر بمباران هوایی ارتش دشمن آرام و سربلند به سوی معبود و معشوق شتافت.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=59 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
*حکم&lt;br /&gt;
وارد مقر سپاه که‌اش، چشمش به مرد جا افتاده‌ای خورد که گوشه حیاط نشسته بود و به سیگارش پک می‌زد. ترس در چهره مرد هویدا بود؛ اما سعی داشت خود را آرام و بی‌خیال نشان دهد. اون هر دفعه پک‌های عمیق تری به سیگارش می‌زد. معلوم بود که از چیزی ناراحت است. اما بروز نمی‌داد. اسماعیل به حال پریشان مرد دلش رحم آمد. حدس می‌زد که آن مرد را برای چه گرفته‌اند. نگاهش قدم‌های یکی از بچه‌ها را دنبال کرد که آمد و کنار مرد ایستاد و بعد خم شد و سیگارش را از او گرفت و به زمین انداخت. اسماعیل با چشمه‌ای گرد شده از تعجب، آن مرد را دید که زیر پوتین‌های یکی از نیروهای مقر سپاه خاموش شد و از آن تنها دودهای سیاه رنگ بر زمین ماند. اینجا سیگار کشیدن ممنوع است. چند دقیقه صبر کن تا پرونده‌ات را تکمیل کنیم و بفرستیمت زندان. آنجا هر چقدر که خواستی سیگار دود کن. اسماعیل آرام به آن دو نزدیک شد. مرد دستانش را دور پاهایش حلقه کرده بود و به سیگار خاموشش نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
ممکن است به من هم بگویید چه شده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا اسماعیل، این مرد «شرب خمر» کرده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد باعجله به صورت اسماعیل نم گاهی انداخت و چشم‌هایش را چرخاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرب خمر یعنی چه!؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشروب خورده و همین طور مست آمده توی خیابان! شما از کجا فهمیدید که او مشروب خورده؟ &lt;br /&gt;
از بوی گند دهانش معلوم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما مگر دهانش را بو کردید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حرفه‌ای او داشت اعصاب اسماعیل را به هم می‌ریخت احساس می‌کرد بچه‌ها با آن مرد غریبه ظالمانه برخور کرده‌اند. دیگر جلوی خودش را نمی‌توانست بگیرد برای همین فریاد زد و همه افراد مقر را خطاب قرار داد: شماها بیخود این مرد را دستگیر کردید! دنبال مردم راه می‌افتید و دهانشان را بو می‌کنید که ببینید. مشروب خورده‌اند؛ یا نه. استغفرالله &lt;br /&gt;
اما ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما حق دستگیر کسی را ندارید. اصلاً به شما که کی چه کار کند. مگر ما گزمه و محتسبیم؟! &lt;br /&gt;
بچه‌ها با صدای بلند اسماعیل از اطراف مقر آمدند و دورش حلقه زدند. حرفه‌ای او آن‌ها را غافلگیر کرده بود. هرکس پیش خودش، پیش مردم، نزد خدا آبرو دارد. چرا ما بجای خدا به شینیم و حکم کنیم چه کسی به ما این اجازه را داده که از جانب خدا حرف بزنیم. ما هزار و یک کار واجب تر داریم که روی زمین مانده. هیچ می‌دانید که عراقی‌ها حمله به مرزها را شروع کردگان؟! می‌دانید که خرمشهر دارد محاصره می‌شود؟! می‌دانید که اگر پای عراقی‌ها به شهرهای ما برسد، چه اتفاقی می‌افتد؟ ما اگر خیلی مرد باشیم باید جلوی دشمن را بگیریم نه اینکه مثل داروغه‌ها در شهر راه بیفتم و برعلیه این و آن حکم صادر کنیم حرفه‌ای اسماعیل بچه‌ها را شرمنده کرده بود اما آن‌ها به او عشق می‌ورزیدن و از این سرزنش‌ها ناراحت نمی‌شدند رابطه آن‌ها با اسماعیل مانند رابطه بین شاگرد و معلم بود حرفه‌ای اسماعیل اول از همه خودش را آرام کرد لحظاتی بعد اسماعیل زیر کتف‌های مرد را گرفت و از زمین بلندش کرد و بعد خودش تا نزدیک در با او رفت و معذرت‌خواهی کرد مرد هنوز چند قدمی نرفته بود که چهره اسماعیل و حرف‌هایی که او با نیروهایش گفته بود از ذهنش گذشت ایستاد و به عقب نگاه کرد در نیمه‌باز مقر چهره خندان اسماعیل را در خود جای داده بود. او هم تبسمی کرد و گذشت. دفعه بعد که آن مرد به مقر سپاه آمد هیچ خطایی نکرده بود بلکه تنها و تنها برای دیدار با اسماعیل تا آنجا آمده بود اسماعیل به گرمی از او پذیرایی کرد و گفت امیدوارم دوستان خوبی برای هم باشیم.&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\MOHAJER 9.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ازدواج&lt;br /&gt;
در سال 1357 با دختر دایی خود ازدواج کرده و زندگی مشترک همراه با محبت و صفای خود را آغاز می‌کند و مناسب است ماجرای ازدواج وی را از زبان همسر وفادارش دنبال نماییم: «مراسم عقد ما در سال 57 خیلی ساده و معمولی بود؛ یعنی تنها خواندن خطبه عقد بود. هنگام خواستگاری، اولین صحبت ایشان این بود که من یک فردی هستم که مال خودم و خانواده‌ام نیستم؛ و وقتی به ایشان گفتم این یک چیز غیر طبیعی است، گفت که من اصلاً به خاطر همین مسئله زندگی می‌کنم و انگیزه من از ازدواج هم به خاطر تکلیف شرعی بودن آن است.» &amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\badr07.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*انتهای یک جاده&lt;br /&gt;
برای شناسایی با ابو یاسین تا نزدیک عراقی‌ها رفته بودند. گلوله پشت گلوله خمپاره بوده بر زمین می‌نشست. یکی از همان گلوله‌ها درست کنار اسماعیل و ابو یاسین منفجر شد. و هر دو چند ترکش ریز خوردند. طبیعی بود آن همه آتش بر سر نیروهای ایرانی بریزد چرا که رزمندگان تا نزدیک دروازه‌های بصره پیش آمده بودند و منتظر فرصت بودند اما این شهر بندری راهم مثل فاو فتح کنند. ازقضا مجاهدین تیپ 9 بدر هم در عملیات کربلای پنج حضور فعال داشتند عده‌ای از نیروهای این تیپ حتی با پای برهنه و به عشق کربلا به عملیات آمده بودند و در همان منطقه حسابی از پس عراقی‌ها برآمده بودند. اسماعیل و ابو یاسین هم برای شناسایی رفته بودن دو حالا داشتند مواضع و خاک ریزهای دورو برشان را با نقشه تطبیق می‌دادند. صورت برافروخته اسماعیل برای ابو یاسین ناآشنا شده بود. و خودش هم احساس سبکی می‌کرد. از شب قبل که با زن و فرزندانش خداحافظی کرده بود تا آنجا که تبر رس دشمن بودند همه‌اش منتظر یک اتفاق بود در میان خاک ریزها و کوره راه‌ها، بهت جاده‌ای افتاد که انتهایش در دود و غبار محو شده بود. فهمید که آنجا آخر خط است چیزی شبیه آنچه که در خواب دیده بود. لبخندی زد و صدای قلبش در هیاهوی حمله هواپیماهای عراقی گم شد. چند لحظه بعد بمب‌های خوش‌های زمین و آسمان را سیاه کرد وقتی گردو خاک فرونشست ابو یاسین بود و پیکر غرق در خون اسماعیل. انگار که سا له است به خواب رفته بودند ...&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\MOHAJER 16.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بازگشت&lt;br /&gt;
یک سالی می‌شد که او را به قم فرستاده بودند. آمده بود قم، تا به کار یگان حفاظت از مراجع و علما سرو سامان بدهد. آن روزها، اوج درگیری و ترور منافقین بود. گروهک منافقین هر کسی را که بیشتر به فکر مردم و مملکتش بود، ترور می‌کرد. از این رو مقابله با آن‌ها و حفاظت از شخصیت‌های روحانی و ارزشمند کار مهمی به حساب می‌آمد. اسماعیل طی آن یک سال، کارها با را به سرانجام رسانده بود. و حالا با آموزش‌ها و تربیت نیروهای حفاظت، ترور علما وم راجع برای گروهک‌ها کار سختی به حساب می‌آمد. او به نیروهایش یاد داده بود که حفاظت از یک شخصیت، یعنی ایثار و از خود گذشتگی؛ اما می‌دانست که این ایثار در جبهه‌های جنگ حال و هوای دیگر دارد. در آن یک سال خیلی به جبهه فکر کرده بود. و هر چه می‌گذشت بیشتر از ماندن در شهر و مشغول شدن به کارهای دنیا دلش می‌گرفت. تصمیم گرفته بود، یک بار دیگر کتاب‌هایش را دوره کند. به سراغ کتاب‌های علوم دینی و بحث‌های فلسفی هم رفته بود؛ همه آن درس و بحث‌ها و حالات روحی و عرفانی در مقابل آنچه اسماعیل در جبهه دیده بود، فرق می‌کرد. او بارها از علم و مراجع تقلید شنیده بود که، آن‌ها حاضرند سال‌ها عبادت و خدمتشان با یک شب نگهبانی، بچه‌های جنگ عوض کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز وقتی در میان کتاب‌ها غرق در مطالعه بود چشمش به حدیثی از امام حسین (ع) که او را از خود بیخود کرد. جمله‌ای که حسین بن علی (ع) در سن نوجوانی، هنگامی که به ابوذر غفاری، یار پیامبر را از مدینه تبعید می‌کردند، به او گفته بود: «ای عمو، خداوند کارهای بزرگ را دوست دارد.» این جمله اسماعیل را به فکر فرو برد. و دانست که او هم بای در زندگی به کاری بزرگ دست بزند. همین اراده، سرنوشت او را تغییر داد و بارها و بارها این جمله را با خود تکرار کرد: «خداوند کارهای بزرگ را دوست دارد.»‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر نمی‌توانست صبر کند. دوری از جبهه برایش عذابی جان کاه بود. قلم و کاغذ برداشت و نامه‌ای برای فرمانده سپاه نوشت. از تجربیاتش در طول جنگ قلم زد و از فرماندهی خواست تا کاری به او در جبهه بدهند. و در پایان نامه نوشت: «از زمانی که تصمیم به خدمت فعال و حضور در جبهه انشاء الله تعالی – گرفتم، با وجدانی آسوده به سپاه می‌آیم ...«خدایا! ما را در انتخاب صراط خود راهنمایی کن». و آنگاه تفألی از دیوان حافظ زد. از دیوان غزلی آمد که پایانش این بود. سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌ورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را ملک دیگر اندازیم.&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\MOHAJER 11.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-22 16-40-45.jpg|بی‌قاب|وسط|شهید اسماعیل دقایقی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سوسنگرد&lt;br /&gt;
تابلوی افتاده کنار جاده را برداشت و دوباره در زمین فرو کرد روی تابلو نوشته شده بود به سمت سوسنگرد آنجا را مثل کف دستش می‌شناخت و می‌دانست عراقی‌ها دیر یا زود بعد از هویزه به سراغ سوسنگرد می‌آیند خدا خدا می‌کرد که فرمانده هان زودتر برسند منتظر چمران بود و یکی دو نفر دیگر که از اهواز می‌آمدند و قرار بود برای دفاع از شهر سوسنگرد نقشه‌هایی بریزند برای همین در جاده ورودی شهر ایستاده بود و انتظار می‌کشید قبلاً از داخل دوربینش دیده بود که عراقی‌ها شهرها به محاصره در آوردند اما برای مقابله با عراقی‌ها به نیروی بیشتری نیاز بود اگر دست دست می‌کردند شهر سقوط می‌کرد این برای اسماعیل که مسئولیت حفظ سوسنگرد را بر عهده داشت خیلی سخت سنگین بود دکتر چمران که آمد عده‌ای زیادی را هم با خود آورد بچه‌هایی که هر نفرشان می‌توانستند جلوی یک گله عراقی را بگیرند اسماعیل از شوق آمدن چمران دل تو دلش نبود مثل پسری که بعد از مسافرتی طولانی به نزد پدر بیاید دکتر را در آغوش گرفت و بوسید او برای اسماعیل تجسم واقعه یک مرد بود مردی که به همه علایق دنیا پشت پا زده بود دکتر مثل همیشه به سراغ اصل مطلب رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عراقی‌ها تا کجا پیش آمدند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا پشت دیوارها شهر، حتی یکی دوتا از تانک‌هایشان به داخل شهر هم آمدند که جلویشان را گرفتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب حالا طرح مانورتان چیست؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید از دو جهت به دشمن حمله کرد ...&lt;br /&gt;
اسماعیل یک یک به سوا لات دکتر چمران پاسخ می‌داد و راجع به محاصره سوسنگرد می‌گفت تا آنکه چمران حرف آخر را برای شروع عملیات زد ما و نیروهایمان در اختیار شما هستیم و بعد با لبخندی پدرانه گفت تا فرمانده چه دستوری بدهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-این چه حرفی است آقای دکتر ما باید از شما دستور بگیریم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه تعارفی در کار نیست شما هم منطقه را خوب می‌شناسید و هم مسئولیت آن را بعهده دارید ما هم که برای کمک به شما آمده‌ایم پس بسم‌الله. آن روز محاصره سوسنگرد شکست و اسماعیل اولین روزهای فرماندهی‌اش را به خوبی تجربه کرد. تجربه‌ای که سال‌ها با او بود و آن را به کار می‌بست. تجربه‌ای که از چمران، علم الهدی، موسوی، جهان‌آرا آموخته بود. پایان آن روز، گرچه اسماعیل 27 سال بیشتر نداشت، اما مردی شده بود که بیشتر از همه سال‌های عمرش می‌دانست.&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\MOHAJER 10.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*مهریه ازدواج &lt;br /&gt;
سال 58 تصمیم به عقد رسمی گرفتیم. مادرم مهر مرا بالا گرفته بود تا حداقل یک چیز این ازدواج که از دید ان ها غیر معمول بود شبیه بقیه مردم شود! اگر چه هیچ کداممان موافق نبودیم ولی اسماعیل گفت :(( تا اینجا به اندازه کافی دل مادرت را شکسته ایم ! برای من چه فرقی دارد من چه زیاد چه کمش را ندارم! راستی نکند یک بار مهرت را بخواهی شرمنده ام کنی !))&lt;br /&gt;
من هم که نمی خواستم به مادرم بی احترامی شده باشد مهریه پیشنهادی را قبول کردم اما همانجا قبل از انکه وارد سند ازدواج کنند به اسماعیل بخشیدم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; نیمه پنهان ماه4 ص 26و27&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اختلاف با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سر یک مسئله ای با هم به توافق نرسیدیم، هر کدام روی حرف خودمان ایستادیم، او عصبانی شد، اخم کرد و لحن مختصر تندی به خودش گرفت و از خانه بیرون رفت. شب که برگشت، همان طور با روحیه باز و لبخند آمد و به من گفت: بابت امروز صبح معذرت می خواهم. &lt;br /&gt;
می گفت: نباید گذاشت اختلاف خانوادگی بیشتر از یک روز ادامه پیدا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;نیمه پنهان ماه، شهید دقایقی، ج4، ص37 /نقل از همسر شهید&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
منبع:نیمه پنهان ماه، شهید دقایقی، ج4، ص37 /نقل از همسر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وصیت‌نامه ==&lt;br /&gt;
«ربنا افرغ علی نا صبرا و ثبت اقدام نا و انصرنا علی القوم الکافرین»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
... سلام بر خاندان عصمت و طهارت. درود بر خمینی و سلام بر امت حزب الله. خدایا! از تو می‌خواهم در هنگامی که شیطان سستی به سراغم می‌آید، او را دور سازی و مرا قوت و آرامش عطا فرمایی که: «و لا حول ولا قوه الا با الله»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر و مادر گرامی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل شما شرمنده‌ام که توفیق خدمت به شما و اجرای حقوق شما خیلی کم نصیبم گشت ... انشاء الله خداوند به شما صبر عطا فرماید و شما از جمله کسانی باشید که مردم و خصوصاً خانواده شهدا و اسراء و معلولین را دلداری بدهید ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر محترم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود این 5 سال زندگی، از خصوصیات تو بهره بردم و مرا بسیار احترام کردی که لایق آن نبودم. پیوند من و تو با شعار اسلام و ایمان شروع شد و بعد سعی نمودیم هر روزمان با روز دیگر متفاوت باشد و احکام اسلام را پیاده کنیم ... در تربیت ابراهیم و زهرا سعی خود را بنما... انشاء الله که اگر بهشت نصیبم شد، یکدیگر را در آنجا ملاقات کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادران و خواهران!&lt;br /&gt;
برای شما آرزوی صبر و استقامت و پیگیری اهداف اسلامی را دارم ... در راه حسین (ع) رفتن، حسینی شدن را می‌خواهد. دیدن برادران رزمنده در خط اول که با آرامش مشغول نماز هستند و ... با سلاح مختصر با [دشمنان] مبارزه می‌کنند، از تجلیات حسینی شدن این امت است که مرا به وجد آورده است... از همه شما التماس دعا دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسدار اسماعیل دقایقی&amp;lt;ref&amp;gt;[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=59 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید اسماعیل دقایقی 01.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (2).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (3).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (4).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (5).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (6).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (7).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (8).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (9).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (10).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (11).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:دقایقی - اسماعیل}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خوزستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بهبهان(استان خوزستان)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات کربلای ۵]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82%DB%8C</id>
		<title>شهیداسماعیل دقایقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-05T08:06:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = اسماعیل دقایقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید اسماعیل دقایقی 01.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = شهید اسماعیل دقایقی&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  ۱۳۳۳ ، [[بهبهان]] ، [[استان خوزستان|خوزستان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۲۸ دی|۱۳۶۵/۱۰/۲۸]] ، [[شلمچه]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = پاسدار&lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید اسماعیل دقایقی]] در سال ۱۳۳۳ در شهرستان [[بهبهان]] به دنیا آمد. مسلمان شیعه بود.  پاسدار بود. در سال ۱۳۵۷ ازدواج کرد. [[الگو:شهدای ۲۸ دی|بیست و هشتم دی‌ماه]] ۱۳۶۵، در [[شلمچه]] بر اثر بمباران هوایی عراق به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
اسماعیل در سال 1333 در بهبهان، شهری که فصل‌های نخستین و داستان پر حماسه 8 سال دفاع مقدس در آن ورق خورد، دیده به هستی باز کرد و در اوایل کودکی همراه خانواده‌اش، به آغاجاری هجرت نمود. پس از طی تحصیلات مقدماتی برای ادامه طریق کسب دانش، به هنرستان شرکت ملی نفت وارد شد، اما به دلیل آغاز مبارزات سیاسی و پس از دو بار دستگیری در سال 1353، از هنرستان اخراج گردید. پس از آن در کنکور شرکت نمود و در رشته آبیاری دانشکده کشاورزی اهواز، پذیرفته شد. دو سال بعد مجدداً در کنکور شرکت کرده، برای ادامه تحصیل در رشته علوم تربیتی راهی تهران شد. اسماعیل در راستای نقد و بحث افکار گوناگون، کن فرانس‌های علمی و مذهبی جالبی را در دانشکده ترتیب داده، در جریان همین جلسات به شدت شیفته و مجذوب شخصیت استاد شهید مرتضی مطهری گردید و به مطالعه دقیق آثار ایشان پرداخت. سال 1357 بود که دختر دایی‌اش را به همسری برگزید و صاحب دو فرزند شد. یک سال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، با توجه به احساس مسئولیتی که در قبال آن دوران احساس می‌نمود، تحصیل را ترک کرده، به اتفاق عده‌ای از دوستانش برای راه‌اندازی جهاد سازندگی آغاجاری پیش‌قدم شد. پس از چند ماه طی حکمی به مسئولیت تشکیل سپاه پاسداران در منطقه آغاجاری منصوب گردید و اولین گام‌هایش را برای فنا شدن در راه حق برداشت. مهم‌ترین حرکت ارزشمند و تاریخی اسماعیل تشکیل تیپ بدر و سازمان‌دهی و فرماندهی مجاهدین و مبار زین عراقی بود. او که در راه حفظ نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران، دست از آلایش‌های دنیا شسته و دل به محبت حق سپرده بود، طی عملیات کربلای 5، در دی ماه سال 1365 درحالی‌که فرماندهی لشگر بدر را به عهده داشت در شلمچه درحالی‌که 32 سال داشت بر اثر بمباران هوایی ارتش دشمن آرام و سربلند به سوی معبود و معشوق شتافت.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=59 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
*حکم&lt;br /&gt;
وارد مقر سپاه که‌اش، چشمش به مرد جا افتاده‌ای خورد که گوشه حیاط نشسته بود و به سیگارش پک می‌زد. ترس در چهره مرد هویدا بود؛ اما سعی داشت خود را آرام و بی‌خیال نشان دهد. اون هر دفعه پک‌های عمیق تری به سیگارش می‌زد. معلوم بود که از چیزی ناراحت است. اما بروز نمی‌داد. اسماعیل به حال پریشان مرد دلش رحم آمد. حدس می‌زد که آن مرد را برای چه گرفته‌اند. نگاهش قدم‌های یکی از بچه‌ها را دنبال کرد که آمد و کنار مرد ایستاد و بعد خم شد و سیگارش را از او گرفت و به زمین انداخت. اسماعیل با چشمه‌ای گرد شده از تعجب، آن مرد را دید که زیر پوتین‌های یکی از نیروهای مقر سپاه خاموش شد و از آن تنها دودهای سیاه رنگ بر زمین ماند. اینجا سیگار کشیدن ممنوع است. چند دقیقه صبر کن تا پرونده‌ات را تکمیل کنیم و بفرستیمت زندان. آنجا هر چقدر که خواستی سیگار دود کن. اسماعیل آرام به آن دو نزدیک شد. مرد دستانش را دور پاهایش حلقه کرده بود و به سیگار خاموشش نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
ممکن است به من هم بگویید چه شده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا اسماعیل، این مرد «شرب خمر» کرده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد باعجله به صورت اسماعیل نم گاهی انداخت و چشم‌هایش را چرخاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرب خمر یعنی چه!؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشروب خورده و همین طور مست آمده توی خیابان! شما از کجا فهمیدید که او مشروب خورده؟ &lt;br /&gt;
از بوی گند دهانش معلوم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما مگر دهانش را بو کردید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حرفه‌ای او داشت اعصاب اسماعیل را به هم می‌ریخت احساس می‌کرد بچه‌ها با آن مرد غریبه ظالمانه برخور کرده‌اند. دیگر جلوی خودش را نمی‌توانست بگیرد برای همین فریاد زد و همه افراد مقر را خطاب قرار داد: شماها بیخود این مرد را دستگیر کردید! دنبال مردم راه می‌افتید و دهانشان را بو می‌کنید که ببینید. مشروب خورده‌اند؛ یا نه. استغفرالله &lt;br /&gt;
اما ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما حق دستگیر کسی را ندارید. اصلاً به شما که کی چه کار کند. مگر ما گزمه و محتسبیم؟! &lt;br /&gt;
بچه‌ها با صدای بلند اسماعیل از اطراف مقر آمدند و دورش حلقه زدند. حرفه‌ای او آن‌ها را غافلگیر کرده بود. هرکس پیش خودش، پیش مردم، نزد خدا آبرو دارد. چرا ما بجای خدا به شینیم و حکم کنیم چه کسی به ما این اجازه را داده که از جانب خدا حرف بزنیم. ما هزار و یک کار واجب تر داریم که روی زمین مانده. هیچ می‌دانید که عراقی‌ها حمله به مرزها را شروع کردگان؟! می‌دانید که خرمشهر دارد محاصره می‌شود؟! می‌دانید که اگر پای عراقی‌ها به شهرهای ما برسد، چه اتفاقی می‌افتد؟ ما اگر خیلی مرد باشیم باید جلوی دشمن را بگیریم نه اینکه مثل داروغه‌ها در شهر راه بیفتم و برعلیه این و آن حکم صادر کنیم حرفه‌ای اسماعیل بچه‌ها را شرمنده کرده بود اما آن‌ها به او عشق می‌ورزیدن و از این سرزنش‌ها ناراحت نمی‌شدند رابطه آن‌ها با اسماعیل مانند رابطه بین شاگرد و معلم بود حرفه‌ای اسماعیل اول از همه خودش را آرام کرد لحظاتی بعد اسماعیل زیر کتف‌های مرد را گرفت و از زمین بلندش کرد و بعد خودش تا نزدیک در با او رفت و معذرت‌خواهی کرد مرد هنوز چند قدمی نرفته بود که چهره اسماعیل و حرف‌هایی که او با نیروهایش گفته بود از ذهنش گذشت ایستاد و به عقب نگاه کرد در نیمه‌باز مقر چهره خندان اسماعیل را در خود جای داده بود. او هم تبسمی کرد و گذشت. دفعه بعد که آن مرد به مقر سپاه آمد هیچ خطایی نکرده بود بلکه تنها و تنها برای دیدار با اسماعیل تا آنجا آمده بود اسماعیل به گرمی از او پذیرایی کرد و گفت امیدوارم دوستان خوبی برای هم باشیم.&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\MOHAJER 9.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ازدواج&lt;br /&gt;
در سال 1357 با دختر دایی خود ازدواج کرده و زندگی مشترک همراه با محبت و صفای خود را آغاز می‌کند و مناسب است ماجرای ازدواج وی را از زبان همسر وفادارش دنبال نماییم: «مراسم عقد ما در سال 57 خیلی ساده و معمولی بود؛ یعنی تنها خواندن خطبه عقد بود. هنگام خواستگاری، اولین صحبت ایشان این بود که من یک فردی هستم که مال خودم و خانواده‌ام نیستم؛ و وقتی به ایشان گفتم این یک چیز غیر طبیعی است، گفت که من اصلاً به خاطر همین مسئله زندگی می‌کنم و انگیزه من از ازدواج هم به خاطر تکلیف شرعی بودن آن است.» &amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\badr07.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*انتهای یک جاده&lt;br /&gt;
برای شناسایی با ابو یاسین تا نزدیک عراقی‌ها رفته بودند. گلوله پشت گلوله خمپاره بوده بر زمین می‌نشست. یکی از همان گلوله‌ها درست کنار اسماعیل و ابو یاسین منفجر شد. و هر دو چند ترکش ریز خوردند. طبیعی بود آن همه آتش بر سر نیروهای ایرانی بریزد چرا که رزمندگان تا نزدیک دروازه‌های بصره پیش آمده بودند و منتظر فرصت بودند اما این شهر بندری راهم مثل فاو فتح کنند. ازقضا مجاهدین تیپ 9 بدر هم در عملیات کربلای پنج حضور فعال داشتند عده‌ای از نیروهای این تیپ حتی با پای برهنه و به عشق کربلا به عملیات آمده بودند و در همان منطقه حسابی از پس عراقی‌ها برآمده بودند. اسماعیل و ابو یاسین هم برای شناسایی رفته بودن دو حالا داشتند مواضع و خاک ریزهای دورو برشان را با نقشه تطبیق می‌دادند. صورت برافروخته اسماعیل برای ابو یاسین ناآشنا شده بود. و خودش هم احساس سبکی می‌کرد. از شب قبل که با زن و فرزندانش خداحافظی کرده بود تا آنجا که تبر رس دشمن بودند همه‌اش منتظر یک اتفاق بود در میان خاک ریزها و کوره راه‌ها، بهت جاده‌ای افتاد که انتهایش در دود و غبار محو شده بود. فهمید که آنجا آخر خط است چیزی شبیه آنچه که در خواب دیده بود. لبخندی زد و صدای قلبش در هیاهوی حمله هواپیماهای عراقی گم شد. چند لحظه بعد بمب‌های خوش‌های زمین و آسمان را سیاه کرد وقتی گردو خاک فرونشست ابو یاسین بود و پیکر غرق در خون اسماعیل. انگار که سا له است به خواب رفته بودند ...&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\MOHAJER 16.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بازگشت&lt;br /&gt;
یک سالی می‌شد که او را به قم فرستاده بودند. آمده بود قم، تا به کار یگان حفاظت از مراجع و علما سرو سامان بدهد. آن روزها، اوج درگیری و ترور منافقین بود. گروهک منافقین هر کسی را که بیشتر به فکر مردم و مملکتش بود، ترور می‌کرد. از این رو مقابله با آن‌ها و حفاظت از شخصیت‌های روحانی و ارزشمند کار مهمی به حساب می‌آمد. اسماعیل طی آن یک سال، کارها با را به سرانجام رسانده بود. و حالا با آموزش‌ها و تربیت نیروهای حفاظت، ترور علما وم راجع برای گروهک‌ها کار سختی به حساب می‌آمد. او به نیروهایش یاد داده بود که حفاظت از یک شخصیت، یعنی ایثار و از خود گذشتگی؛ اما می‌دانست که این ایثار در جبهه‌های جنگ حال و هوای دیگر دارد. در آن یک سال خیلی به جبهه فکر کرده بود. و هر چه می‌گذشت بیشتر از ماندن در شهر و مشغول شدن به کارهای دنیا دلش می‌گرفت. تصمیم گرفته بود، یک بار دیگر کتاب‌هایش را دوره کند. به سراغ کتاب‌های علوم دینی و بحث‌های فلسفی هم رفته بود؛ همه آن درس و بحث‌ها و حالات روحی و عرفانی در مقابل آنچه اسماعیل در جبهه دیده بود، فرق می‌کرد. او بارها از علم و مراجع تقلید شنیده بود که، آن‌ها حاضرند سال‌ها عبادت و خدمتشان با یک شب نگهبانی، بچه‌های جنگ عوض کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز وقتی در میان کتاب‌ها غرق در مطالعه بود چشمش به حدیثی از امام حسین (ع) که او را از خود بیخود کرد. جمله‌ای که حسین بن علی (ع) در سن نوجوانی، هنگامی که به ابوذر غفاری، یار پیامبر را از مدینه تبعید می‌کردند، به او گفته بود: «ای عمو، خداوند کارهای بزرگ را دوست دارد.» این جمله اسماعیل را به فکر فرو برد. و دانست که او هم بای در زندگی به کاری بزرگ دست بزند. همین اراده، سرنوشت او را تغییر داد و بارها و بارها این جمله را با خود تکرار کرد: «خداوند کارهای بزرگ را دوست دارد.»‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر نمی‌توانست صبر کند. دوری از جبهه برایش عذابی جان کاه بود. قلم و کاغذ برداشت و نامه‌ای برای فرمانده سپاه نوشت. از تجربیاتش در طول جنگ قلم زد و از فرماندهی خواست تا کاری به او در جبهه بدهند. و در پایان نامه نوشت: «از زمانی که تصمیم به خدمت فعال و حضور در جبهه انشاء الله تعالی – گرفتم، با وجدانی آسوده به سپاه می‌آیم ...«خدایا! ما را در انتخاب صراط خود راهنمایی کن». و آنگاه تفألی از دیوان حافظ زد. از دیوان غزلی آمد که پایانش این بود. سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌ورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را ملک دیگر اندازیم.&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\MOHAJER 11.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-22 16-40-45.jpg|بی‌قاب|وسط|شهید اسماعیل دقایقی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سوسنگرد&lt;br /&gt;
تابلوی افتاده کنار جاده را برداشت و دوباره در زمین فرو کرد روی تابلو نوشته شده بود به سمت سوسنگرد آنجا را مثل کف دستش می‌شناخت و می‌دانست عراقی‌ها دیر یا زود بعد از هویزه به سراغ سوسنگرد می‌آیند خدا خدا می‌کرد که فرمانده هان زودتر برسند منتظر چمران بود و یکی دو نفر دیگر که از اهواز می‌آمدند و قرار بود برای دفاع از شهر سوسنگرد نقشه‌هایی بریزند برای همین در جاده ورودی شهر ایستاده بود و انتظار می‌کشید قبلاً از داخل دوربینش دیده بود که عراقی‌ها شهرها به محاصره در آوردند اما برای مقابله با عراقی‌ها به نیروی بیشتری نیاز بود اگر دست دست می‌کردند شهر سقوط می‌کرد این برای اسماعیل که مسئولیت حفظ سوسنگرد را بر عهده داشت خیلی سخت سنگین بود دکتر چمران که آمد عده‌ای زیادی را هم با خود آورد بچه‌هایی که هر نفرشان می‌توانستند جلوی یک گله عراقی را بگیرند اسماعیل از شوق آمدن چمران دل تو دلش نبود مثل پسری که بعد از مسافرتی طولانی به نزد پدر بیاید دکتر را در آغوش گرفت و بوسید او برای اسماعیل تجسم واقعه یک مرد بود مردی که به همه علایق دنیا پشت پا زده بود دکتر مثل همیشه به سراغ اصل مطلب رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عراقی‌ها تا کجا پیش آمدند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا پشت دیوارها شهر، حتی یکی دوتا از تانک‌هایشان به داخل شهر هم آمدند که جلویشان را گرفتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب حالا طرح مانورتان چیست؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید از دو جهت به دشمن حمله کرد ...&lt;br /&gt;
اسماعیل یک یک به سوا لات دکتر چمران پاسخ می‌داد و راجع به محاصره سوسنگرد می‌گفت تا آنکه چمران حرف آخر را برای شروع عملیات زد ما و نیروهایمان در اختیار شما هستیم و بعد با لبخندی پدرانه گفت تا فرمانده چه دستوری بدهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-این چه حرفی است آقای دکتر ما باید از شما دستور بگیریم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه تعارفی در کار نیست شما هم منطقه را خوب می‌شناسید و هم مسئولیت آن را بعهده دارید ما هم که برای کمک به شما آمده‌ایم پس بسم‌الله. آن روز محاصره سوسنگرد شکست و اسماعیل اولین روزهای فرماندهی‌اش را به خوبی تجربه کرد. تجربه‌ای که سال‌ها با او بود و آن را به کار می‌بست. تجربه‌ای که از چمران، علم الهدی، موسوی، جهان‌آرا آموخته بود. پایان آن روز، گرچه اسماعیل 27 سال بیشتر نداشت، اما مردی شده بود که بیشتر از همه سال‌های عمرش می‌دانست.&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\MOHAJER 10.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*مهریه ازدواج &lt;br /&gt;
سال 58 تصمیم به عقد رسمی گرفتیم. مادرم مهر مرا بالا گرفته بود تا حداقل یک چیز این ازدواج که از دید ان ها غیر معمول بود شبیه بقیه مردم شود! اگر چه هیچ کداممان موافق نبودیم ولی اسماعیل گفت :(( تا اینجا به اندازه کافی دل مادرت را شکسته ایم ! برای من چه فرقی دارد من چه زیاد چه کمش را ندارم! راستی نکند یک بار مهرت را بخواهی شرمنده ام کنی !))&lt;br /&gt;
من هم که نمی خواستم به مادرم بی احترامی شده باشد مهریه پیشنهادی را قبول کردم اما همانجا قبل از انکه وارد سند ازدواج کنند به اسماعیل بخشیدم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; نیمه پنهان ماه4 ص 26و27&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اختلاف با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سر یک مسئله ای با هم به توافق نرسیدیم، هر کدام روی حرف خودمان ایستادیم، او عصبانی شد، اخم کرد و لحن مختصر تندی به خودش گرفت و از خانه بیرون رفت. شب که برگشت، همان طور با روحیه باز و لبخند آمد و به من گفت: بابت امروز صبح معذرت می خواهم. &lt;br /&gt;
می گفت: نباید گذاشت اختلاف خانوادگی بیشتر از یک روز ادامه پیدا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:نیمه پنهان ماه، شهید دقایقی، ج4، ص37 /نقل از همسر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وصیت‌نامه ==&lt;br /&gt;
«ربنا افرغ علی نا صبرا و ثبت اقدام نا و انصرنا علی القوم الکافرین»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
... سلام بر خاندان عصمت و طهارت. درود بر خمینی و سلام بر امت حزب الله. خدایا! از تو می‌خواهم در هنگامی که شیطان سستی به سراغم می‌آید، او را دور سازی و مرا قوت و آرامش عطا فرمایی که: «و لا حول ولا قوه الا با الله»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر و مادر گرامی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل شما شرمنده‌ام که توفیق خدمت به شما و اجرای حقوق شما خیلی کم نصیبم گشت ... انشاء الله خداوند به شما صبر عطا فرماید و شما از جمله کسانی باشید که مردم و خصوصاً خانواده شهدا و اسراء و معلولین را دلداری بدهید ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر محترم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود این 5 سال زندگی، از خصوصیات تو بهره بردم و مرا بسیار احترام کردی که لایق آن نبودم. پیوند من و تو با شعار اسلام و ایمان شروع شد و بعد سعی نمودیم هر روزمان با روز دیگر متفاوت باشد و احکام اسلام را پیاده کنیم ... در تربیت ابراهیم و زهرا سعی خود را بنما... انشاء الله که اگر بهشت نصیبم شد، یکدیگر را در آنجا ملاقات کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادران و خواهران!&lt;br /&gt;
برای شما آرزوی صبر و استقامت و پیگیری اهداف اسلامی را دارم ... در راه حسین (ع) رفتن، حسینی شدن را می‌خواهد. دیدن برادران رزمنده در خط اول که با آرامش مشغول نماز هستند و ... با سلاح مختصر با [دشمنان] مبارزه می‌کنند، از تجلیات حسینی شدن این امت است که مرا به وجد آورده است... از همه شما التماس دعا دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسدار اسماعیل دقایقی&amp;lt;ref&amp;gt;[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=59 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید اسماعیل دقایقی 01.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (2).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (3).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (4).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (5).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (6).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (7).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (8).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (9).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (10).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (11).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:دقایقی - اسماعیل}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خوزستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بهبهان(استان خوزستان)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات کربلای ۵]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D9%85%D9%86%D8%B4</id>
		<title>شهید حمید ایران منش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D9%85%D9%86%D8%B4"/>
				<updated>2019-12-05T03:52:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*رسم و رسوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من و حمید به کمترین چیزها راضی بودیم؛ به همین خاطر بود که خریدمان، از یک دست آینه شمعدان و حلقه ازدواج فراتر نرفت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای مراسم، پیشنهاد کردم غذا طبق رسم معمول تـهیه شود که به شدت مخالفت کرد! گفت: «چه کسی را گول می زنیم، خودمان یا دیگران را؟ اگر قرار است مجلسمان را اینطور بگیریم، پس چرا خریدمان را آنقدر ساده گرفتیم؟! مطمئن باش این جور بریز و بپاش ها اسراف است و خدا راضی نیست. تو هم از من نخواه که بر خلاف خواست خدا عمل کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینکه برای مراسم، استاندار، حاکم شرع و جمعی از متمولین کرمان آمده بودند، نظرش تغییری نکرد و همان شام ساده ای که تهیه شده بود را بهشان داد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حمید می گفت: «شجاعت فقط تو جنگیدن و این چیزها نیست؛ شجاعت یعنی همین که بتوانی کار درستی را که خلافِ رسم و رسومِ به غلط جا افتاده است، انجام بدهی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:دو نیمه سیب، موسسه مطاف عشق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وصیت نامه ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از جانم میگذرم بخاطر حفظ آب و خاک و ناموسم...&lt;br /&gt;
پس خواهرم&lt;br /&gt;
تو هم خون مرا&lt;br /&gt;
رزم مرا&lt;br /&gt;
پاس بدار و&lt;br /&gt;
حجابت را رعایت کن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تصاویر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
File:photo_2019-12-05_07-19-15.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D9%85%D9%86%D8%B4</id>
		<title>شهید حمید ایران منش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D9%85%D9%86%D8%B4"/>
				<updated>2019-12-05T03:51:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*رسم و رسوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من و حمید به کمترین چیزها راضی بودیم؛ به همین خاطر بود که خریدمان، از یک دست آینه شمعدان و حلقه ازدواج فراتر نرفت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای مراسم، پیشنهاد کردم غذا طبق رسم معمول تـهیه شود که به شدت مخالفت کرد! گفت: «چه کسی را گول می زنیم، خودمان یا دیگران را؟ اگر قرار است مجلسمان را اینطور بگیریم، پس چرا خریدمان را آنقدر ساده گرفتیم؟! مطمئن باش این جور بریز و بپاش ها اسراف است و خدا راضی نیست. تو هم از من نخواه که بر خلاف خواست خدا عمل کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینکه برای مراسم، استاندار، حاکم شرع و جمعی از متمولین کرمان آمده بودند، نظرش تغییری نکرد و همان شام ساده ای که تهیه شده بود را بهشان داد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حمید می گفت: «شجاعت فقط تو جنگیدن و این چیزها نیست؛ شجاعت یعنی همین که بتوانی کار درستی را که خلافِ رسم و رسومِ به غلط جا افتاده است، انجام بدهی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:دو نیمه سیب، موسسه مطاف عشق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تصاویر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
File:photo_2019-12-05_07-19-15.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2019-12-05_07-19-15.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2019-12-05 07-19-15.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2019-12-05_07-19-15.jpg"/>
				<updated>2019-12-05T03:51:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8</id>
		<title>شهید علی پورحبیب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8"/>
				<updated>2019-12-05T03:49:31Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: صفحه‌ای جدید حاوی « == خاطرات ==  *نام نیک  ظرف ها را از مادر گرفت، شست و گفت: دستات دیگه حساسیت گرفت...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نام نیک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظرف ها را از مادر گرفت، شست و گفت: دستات دیگه حساسیت گرفته مادر.&lt;br /&gt;
مادر رفت سراغ غذا که روی گاز بود. پسر دنبال مادر رفت؛ مثل این که می خواست به مادرش چیزی بگوید...&lt;br /&gt;
رفت کنار مادر و خیلی مودب گفت: مادر چرا اسمم را گذاشتید فرزام؟! چرا علی نه؟! حسین نه ؟! ... و ادامه داد که:« آخه آدم با شنیدن فرزام، یاد هیچ انسان خوبی نمی افته! من اصلاً صاحب اسمم رو نمی شناسم که بهش افتخار کنم!»&lt;br /&gt;
از همان روز به بعد بود که همه، علی صدایش می زدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:آب زیر کاه، ص۳۷&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D9%85%D9%86%D8%B4</id>
		<title>شهید حمید ایران منش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D9%85%D9%86%D8%B4"/>
				<updated>2019-12-05T03:45:48Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: صفحه‌ای جدید حاوی «== خاطرات ==  *رسم و رسوم  من و حمید به کمترین چیزها راضی بودیم؛ به همین خاطر بود...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*رسم و رسوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من و حمید به کمترین چیزها راضی بودیم؛ به همین خاطر بود که خریدمان، از یک دست آینه شمعدان و حلقه ازدواج فراتر نرفت!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای مراسم، پیشنهاد کردم غذا طبق رسم معمول تـهیه شود که به شدت مخالفت کرد! گفت: «چه کسی را گول می زنیم، خودمان یا دیگران را؟ اگر قرار است مجلسمان را اینطور بگیریم، پس چرا خریدمان را آنقدر ساده گرفتیم؟! مطمئن باش این جور بریز و بپاش ها اسراف است و خدا راضی نیست. تو هم از من نخواه که بر خلاف خواست خدا عمل کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینکه برای مراسم، استاندار، حاکم شرع و جمعی از متمولین کرمان آمده بودند، نظرش تغییری نکرد و همان شام ساده ای که تهیه شده بود را بهشان داد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حمید می گفت: «شجاعت فقط تو جنگیدن و این چیزها نیست؛ شجاعت یعنی همین که بتوانی کار درستی را که خلافِ رسم و رسومِ به غلط جا افتاده است، انجام بدهی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:دو نیمه سیب، موسسه مطاف عشق&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B4%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید نورعلی شوشتری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B4%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-05T03:44:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پندنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیروز از هر چه بود گذشتیم و امروز از هر چه بودیم گذشتیم ...&lt;br /&gt;
آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز...&lt;br /&gt;
دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز تلاش می کنیم ناممان گم نشود ...&lt;br /&gt;
جبهه بوی ایمان میداد و اینجا ایمانمان بو می دهد ...&lt;br /&gt;
آنجا روی درب اطاقمان می نوشتیم : یا حسین فرماندهی از آن توست، اینجا می نویسیم بدون هماهنگی وارد نشوید ...&lt;br /&gt;
الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم&lt;br /&gt;
و بصیرمان کن تا از مسیر بر نگردیم&lt;br /&gt;
و آزادمان کن تا اسیر نگردیم ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== تصاویر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
File:photo_2019-03-13_23-08-21.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2019-03-13_23-08-21.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2019-03-13 23-08-21.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2019-03-13_23-08-21.jpg"/>
				<updated>2019-12-05T03:43:45Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B4%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید نورعلی شوشتری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B4%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-05T03:42:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: صفحه‌ای جدید حاوی «== خاطرات ==  *پندنامه  دیروز از هر چه بود گذشتیم و امروز از هر چه بودیم گذشتیم ......» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;== خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پندنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیروز از هر چه بود گذشتیم و امروز از هر چه بودیم گذشتیم ...&lt;br /&gt;
آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز...&lt;br /&gt;
دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز تلاش می کنیم ناممان گم نشود ...&lt;br /&gt;
جبهه بوی ایمان میداد و اینجا ایمانمان بو می دهد ...&lt;br /&gt;
آنجا روی درب اطاقمان می نوشتیم : یا حسین فرماندهی از آن توست، اینجا می نویسیم بدون هماهنگی وارد نشوید ...&lt;br /&gt;
الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم&lt;br /&gt;
و بصیرمان کن تا از مسیر بر نگردیم&lt;br /&gt;
و آزادمان کن تا اسیر نگردیم ...&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهیدحسین خرازی دهکردی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-05T03:40:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = حسین خرازی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید حسین خرازی 01.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = شهید حسین خرازی دهکردی&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = علمدار&lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای ۱ شهریور|۱۳۳۶/۰۶/۰۱]] ، [[اصفهان]] ، [[استان اصفهان|اصفهان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۸ اسفند|۱۳۶۵/۱۲/۰۸]] ، [[شلمچه]] ، اصابت ترکش خمپاره به گردن&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = گلزار شهدای اصفهان&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = [[عملیات خیبر|خیبر]] - از ناحیه دست&lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = [[لشگر ۱۴ امام حسین (ع)]]&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = [[پرونده:سرلشگر پاسدار - سپاه پاسداران.png|22px]] [[سرلشگر پاسدار]]&lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = فرمانده [[لشگر ۱۴ امام حسین (ع)]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = فتح&lt;br /&gt;
|عملیات‌               = [[عملیات ثامن‌الائمه|ثامن‌الائمه]]{{سخ}}[[عملیات طریق‌القدس|طریق‌القدس]]{{سخ}}[[عملیات فتح‌المبین|فتح‌المبین]]{{سخ}}[[عملیات الی بیت‌المقدس|الی بیت‌المقدس]]{{سخ}}[[عملیات رمضان|رمضان]]{{سخ}}[[عملیات محرم|محرم]]{{سخ}}[[عملیات والفجر مقدماتی|والفجر مقدماتی]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۱|والفجر ۱]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۲|والفجر ۲]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۳|والفجر ۳]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۴|والفجر ۴]]{{سخ}}[[عملیات خیبر|خیبر]]{{سخ}}[[عملیات بدر|بدر]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۸|والفجر ۸]]{{سخ}}[[عملیات کربلای ۴|کربلای ۴]]{{سخ}}[[عملیات کربلای ۵|کربلای ۵]]&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = مسئول اسلحه‌خانه کمیته انقلاب در زمان پیروزی انقلاب{{سخ}}&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = دیپلم طبیعی&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = پاسدار&lt;br /&gt;
|خانواده                = پدر: [[کریم خرازی دهکردی|کریم]] {{سخ}}مادر: [[طیبه تابش]] {{سخ}} فرزندان : [[مهدی خرازی دهکردی|مهدی]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید حسین خرازی دهکردی]] در [[زادروزهای ۳۱ مرداد|سی و یکم مردادماه]] ۱۳۳۶ در شهرستان [[اصفهان]] به دنیا آمد. پدرش کریم و مادرش طیبه تابش نام داشت. مسلمان شیعه بود. تحصیلات خود را تا پایان دوره متوسطه در زادگاهش گذراند و موفق به اخذ دیپلم طبیعی شد. پاسدار بود. در ۱۳۶۵/۰۱/۲۸ ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد. فرمانده [[لشگر ۱۴ امام حسین (ع)]]  بود. [[الگو:شهدای ۸ اسفند|هشتم اسفندماه]] ۱۳۶۵، در [[شلمچه]] بر اثر اصابت ترکش خمپاره به گردن شهید شد. مزار او در زادگاهش قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
سال 1336 ه.ش در يكي از محلههاي مستضعفنشين شهر شهيد پرور اصفهان بنام كوي كلم، در خانوادهاي آگاه ، متقي و با ايمان فرزندي متولد شد كه او را حسين ناميدند.&lt;br /&gt;
از همان آغاز، كودكي باهوش و مؤدب بود.در دوران كودكي به دليل مداومت پدر بر حضور در نماز جماعت و مراسم ديني، او نيز به اين مجالس راه پيدا كرد.&lt;br /&gt;
از آنجا كه والدين او براي تربيت فرزندان اهتمام زيادي داشتند، او را به دبستاني فرستادند كه معلمانش افرادي متعهد ، پايبند و مراقب امور ديني و اخلاقي بچهها بودند. علاوه بر آن، اكثر اوقات پس از خاتمه تكاليف مدرسه ، به همراه پدر به مسجد محله ؛ميرفت و به خاطر صداي صاف و پرطنيني كه داشت ، اذانگو و مكبر مسجد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فعاليتهاي سياسي- مذهبی :&lt;br /&gt;
حسين در زمان فراگيري دانش كلاسيك، لحظهاي از آموزش مسائل ديني غافل نبود. به تدريج نسبت به امور سياسي آشنايي بيشتري پيدا كرد و در شرايط فساد و خفقان دوران طاغوت گرايش زيادي به مطالعة جزوهها و كتب اسلامي نشان داد.&lt;br /&gt;
در سال 1355 پس از اخذ ديپلم طبيعي به سربازي اعزام شد . در مشهد ضمن گذراندن دوران سربازي ، فعالانه به تحصيل علوم قرآني در مجامع مذهبي مبادرت ورزيد. طولي نكشيد كه او را به همراه عدهاي ديگر بالاجبار به عمليات سركوبگرانه ظفار (در عمان) فرستادند. حسين از اين كار فوق العاده ناراحت بود و با آگاهي و شعور بالاي خود، نماز را در آن سفر تمام ميخواند. وقتي دوستانش علت را سئوال كردند در جواب گفت: اين سفر، سفر معصيت است و بايد نماز را كامل خواند. در سال 1357 به دنبال صدور فرمان حضرت امام خميني مبني بر فرار سربازان از پادگانها و سربازخانهها، او و برادرش هر دو از خدمت سربازي فرار كردند و به خليل عظيم امت اسلامي پيوستند. آنها در اين مدت، دائماً در تكاپوي فعالیتهای انقلابی و با تشكلهای انقلابي محل درتماس بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پيروزي انقلاب اسلامي :&lt;br /&gt;
شهيد حاج حسين خرازي از همان آغاز پيروزي انقلاب اسلامي، درگير فعاليت در كميتة انقلاب اسلامي، مبارزه با ضد انقلاب داخلي و جنگهاي كردستان بود و لحظهاي آرام نداشت. به خاطر روحيه نظامي و استعدادي كه در اين زمينه داشت، مسؤوليتهايي را در اصفهان پذيرفت و با شروع فعاليت ضد انقلابيون در گنبد، ماموريتي به آن خطه داشت.&lt;br /&gt;
دشمن كه هر روز در فكر ايجاد توطئهاي عليه انقلاب اسلامي بود، غائله كردستان را آفريد و شهيد حاج حسين خرازي در اوج درگيريها، زماني كه به كردستان رفت، بعد از رشادتهايي كه در زمينة آزاد كردن شهر سنندج (همران با شهيد علي رضاييان فرماندة قرارگاه تاكتيكي حمزه) از خود نشان داد، در سمت فرماندهي گردان ضربت كه قويترين گردان آن زمان محسوب ميشد، وارد عمل گرديد و در آزادسازي شهرهاي ديگر كردستان از قبيل ديواندره ، سقز ، بانه ، مريوان و سردشت نقش مؤثري را ايفا نمود و با تدابير نظامي، بيشترين ضربات را به ضد انقلاب وارد آورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد و دفاع مقدس :&lt;br /&gt;
شهيد خرازي با شروع جنگ تحميلي بنا به تقاضاي همرزمان خود، پس از يکسال خدمت صادقانه در كردستان راهي منطقه جنوب شد و به سمت فرمانده اولين خط دفاعي كه مقابل عراقيها در جادة آبادان- اهواز در منطقه دار خوين تشكيل شده بود و بعداً در ميان رزمندگان اسلام، به «خط شير» معروف شد؛ منصوب گشت. خطي كه نه ماه در برابر مزدوران عراقي دفاع جانانهاي را انجام داد و دلاوراني قدرتمند را تربيت كرد. اين در حالي بود كه رزمندگان از نظر تجهيزات جنگي و امكانات تداركاتي شديداً در مضيقه بودند، اما اخلاص و روح ايمان بچههاي رزمنده، نه تنها باعث غلبه سختيها و مشكلات بر آنها نشد بلكه هر لحظه آماده شركت در عمليات و جانفشاني بودند.&lt;br /&gt;
در عمليات شكست حصر آبادان، فرماندهي جبهه دارخوين را به عهده داشت و دو پل حفار و مارد را كه عراقيها با نصب آن دو پل بر روي رود كارون، آبادان را محاصره كرده بودند، به تصرف درآورد.&lt;br /&gt;
شهيد خرازي در آزادسازي بستان بهترين مانور عملياتي را با دور زدن دشمن از چزابه و تپههاي رملي و محاصره كردن آنها در شمال منطقه بستان انجام داد و پس از عمليات پيروزمند طريقالقدس بود كه تيپ امام حسين(ع) متشکل از رزمندگان اصفهان تشکیل شد. چیزی نگذشت که این یگان به لشگر ارتقاء یافت و حاج حسین در مقام فرماندهی آن رشادتهای بی نظیری خلق کرد. در عمليات فتحالمبين دشمن را در جاده عينخوش با همان تدبير فرماندهياش حدود 15 كيلومتر دور زد و آنها را غافلگير نمود. يگان او در عمليات بيتالمقدس جزو اولين لشگرهايي بود كه از رود كارون عبور كرد و به جاده اهواز – خرمشهر رسيد و در آزادسازي خرمشهر نيز سهم بسزايي داشت. از آن پس در عمليات مختلف همچون رمضان، والفجر مقدماتي، والفجر 4 و خيبر در سمت فرماندهي لشكر امام حسين(ع) ، به همراه رزمندگان دلاور آن لشگر، رشادتهاي بسياري از خود نشان داد. در عمليات خيبر كه توام با صدمات و مشقات زيادي بود، دشمن، منطقه را با انواع و اقسام جنگافزارها و بمبهاي شيميايي مورد حمله قرار داده بود، اما شهيد خرازي هرگز حاضر به عقبنشيني و ترك موضع خود نشد، تا اينكه در اين عمليات يك دست او در اثر اصابت تركش قطع گرديد و پيكر زخم خورده او به عقب فرستاده شد. از بيمارستان يزد- همانجايي كه بستري بود- به منزل تلفن كرد و به پدرش گفت: من مجروح شدهام و دستم خراش جزئي برداشته، لازم نيست زحمت بكشيد و به يزد بياييد، چون مسئله چندان مهمي نيست. همين روزها كه مرخص شدم خودم به ديدارتان ميآيم. در عمليات والفجر 8 ، لشگر امام حسين(ع) تحت فرماندهي او به عنوان يكي از بهترين يگانهاي عمل كننده ، لشكر گارد جمهوري عراق را به تسليم واداشت و پيروزيهاي چشمگيري را در منطقه فاو و كارخانه نمك كه جزو پيچيدهترين مناطق جنگي بود، به دست آورد. در عمليات كربلاي 5 در جلسهاي با حضور فرماندهان گردانها و يگانها از آنان بيعت گرفت كه تا پای جان ايستادگي كنند و گفت: هركس عاشق شهادت نيست از همين حالا در عمليات شركت نكند، زيرا كه اين، يكي از آن عمليات عاشقانه است و از حسابهای مادی خارج است. لشكر او در اين عمليات توانست با عبور از خاكريزهاي هلالي كه در پشت نهر جاسم ؛ از كنار اروندرود تا جنوب كانال ماهي ادامه داشت ؛ شكست سختي به عراقي ها وارد آورد. عبور از اين نهر بدان جهت براي رزمنگان مهم بود كه علاوه بر تثبيت مواضع فتح شده، عامل سقوط يكي از دژهاي شرق بصره بود كه در كنار هم قرار داشتند.&lt;br /&gt;
هدايت نيروهاي خط شكن در ميان آتش و بياعتنايي او به تركشها و تيرهاي مستقيم دشمن و ايثار و از خودگذشتگي او، راه را براي پيشروي هموار كرد و بالاخره با استعانت از الطاف الهي در صبح آن فتح و پيروزي، حاج حسين با خضوع و خشوع به نماز ايستاد.&lt;br /&gt;
خصوصيات برجسته شهيد خرازي با قرآن و مفاهيم آن مانوس بود و قرآن را با صداي بسيار خوبي قرائت ميكرد. روزهاي عاشورا با پاي برهنه به همراه برادران رزمنده خود در لشكر امام حسين(ع) در بيابانهاي خوزستان به سينهزني و عزاداري ميپرداخت و مقيد بود كه شخصاً در اين روز زيارت عاشورا بخواند.&lt;br /&gt;
او علاوه بر داشتن تدبير نظامي، شجاعت كمنظيري داشت. با همه مشكلات و سختيها، در طول ساليان جنگ و جهاد از خود ضعفي نشان نداد. قاطعيت و صلابتش براي همه فرماندهان گردانها و محورها، نمونه و از ابهت فرماندهي خاصي برخوردار بود. حساسيت فوقالعادهاي نسبت به مصرف بيتالمال داشت، هميشه نيروها را به پرهيز از اسراف سفارش ميكرد و ميگفت: وسايل و امكاناتي را كه مردم مستضعف دراين دوران سخت زندگی جنگی تهيه ميكنند و به جبهه ميفرستند بيهوده هدر ندهيد. آنچه می گفت عامل آن بود. به همين جهت گفتارش به دل مينشست.&lt;br /&gt;
حاج حسين معتقد به نظم و ترتيب در امور و رعايت انضباط نظامي بود و از اهتمام به آموزش نظامي برادران و تربيت كادرهاي كارآمد غافل نبود. نيمههاي شب اغلب از آسايشگاهها و محلهاي استقرار نيروي لشكر سركشی نموده و حتی نحوه خوابيدن آنها را كنترل ميكرد. گاه، اگر پتوي كسی كنار رفته بود با آرامش تمام آن را بر روي او می كشيد. او به وضع تداركات رزمندگان به صورت جدي رسيدگی ميكرد.&lt;br /&gt;
شهيد خرازي يك عارف بود. هميشه با وضو بود. نمازش توام با گريه و شور و حال بود و نماز شبش ترك نميشد. او معتقد بود؛ هر سرنوشتی که برایمان رقم می خورد و هر چه كه به سرمان ميآيد از نافرماني خداست و همه، ريشه در عدم رعايت حلال و حرام خدا دارد. دقت فوقالعادهاي در اجراي دستورات الهي داشت و اين اعتقاد را بارها به زبان ميآورد كه : سهلانگاري و سستي در اعمال عبادي تاثير نامطلوبي در پيروزيها دارد. دائماً به فرماندهان ردههاي تابعه سفارش ميكرد كه در امور مذهبی برادران دقت كنند. هميشه لباس بسيجی بر تن داشت و در مقابل بسيجی ها، خاكي و فروتن بود. صفا، صداقت، سادگی و بی پيرايگی از ويژگيهای او بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نحوه شهادت :&lt;br /&gt;
او با آنكه يك دست بيشتر نداشت ولي با جنب و جوش و تلاش فوقالعادهاش هيچگاه احساس كمبود نمی كرد و برای تامين و تدارك نيروهای رزمنده در خط مقدم جبهه، تلاش فراواني مينمود. در بسياری از عملياتها حاج حسين مجروح شد. اما براي جلوگيري از تضعيف روحيه همرزمانش حاضر نمی شد پشت جبهه انتقال يابد. در عمليات كربلای 5 ، زماني كه در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشكل مواجه شده بود، خود پيگير جدي اين كار شد، كه در همان حال خمپارهاي در نزديكياش منفجر شد و روح عاشورايي او به ملكوت اعلي پرواز كرد و اين سردار بزرگ در روز هشتم اسفندماه 1365 در جوار قرب الهي مأوا گزيد؛ سردار دلاوري كه همواره در عمليات پيشقدم بود و اغلب اوقات شخصاً به شناسايي ميرفت. در هر شرايطی تصميمش براي خدا و در جهت رضاي حق بود.&lt;br /&gt;
او يار حسين زمان ، عاشق جبهه و جبههايها بود و وقتی به خط مقدم می رسيد ، گويی جان دوبارهای می يافت ؛ شاد می شد و چهرهاش آثار اين نشاط را نمايان می ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد خرازی پرورش يافته مكتب حسين(ع) و الگوی وفاداری به اصول و ايستادگی ، بر سر ارزشها و آرمانها بود. جان شيفتهاش آنچنان از زلال مكتب حياتبخش اسلام و زمزمه خلوص، سيراب شده بود كه كمترين شائبه سياستبازی و جاهطلبی به دورترين زاويه ذهنش راه نمی يافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين شهيد سرافراز اسلام با علو طبع و همت والايي كه داشت هلال روشن مهتاب قلبش، هرگز به خسوف نگراييد و شكوفههای سفيد نهال وجودش را آفت نفس، تيره نگردانيد. در لباس سبز سپاه و ميقات مسجد، مُحرِم شد، در عرفات جبهه وقوف كرد و در منای شلمچه و مسلخ عشق، جان به جان آفرين تسليم نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khayyen.ir/shahid/285 سایت شهدای خین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*صبوری كن، صبوری!&lt;br /&gt;
قبل از عملیات ولفجر هشت داشت برای بچه های گردان صحبت میکرد: «برادران! اگر در عملیات زخمی شدید، خیلی بی‌تابی نكنید كه دو نفر دیگر هم مجبور شوند از شما پرستاری كنند و شما را به عقب انتقال دهند. سعی كنید خودتان را از معبر عقب بكشید تا برادران امدادگر سراغ شما بیایند. آه و ناله نكنید كه روحیه بقیه تضعیف شود.&lt;br /&gt;
بعد اشاره كرد: من خودم زخمی شدم، دستم قطع شد، نه آه كردم و نه ناله؛ چون روحیه دیگران ضعیف می‌شد...»&lt;br /&gt;
بعد سه بار گفت: «استغفرالله، استغفرالله، استغفرالله، این نیت را نداشتم كه از خودم تعریف كنم!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات والفجرهشت_ شهید حسین خرازی&lt;br /&gt;
سایت تبیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دیگه کاری ندارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت « بشین بریم به دور بزنیم. »&lt;br /&gt;
رفتیم.&lt;br /&gt;
– من کارامو کردم. دیگه کاری توی این دنیا ندارم. دعا کن برم دیگه بسه هر چی موندم. &lt;br /&gt;
یک ریز می گفت. پریدم وسط حرفش. گفتم « مارو آورده ای این حرفا رو بزنی؟ کی بود می گفت هوای خودتونو داشته باشین؟ مراقب باشید الکی از دست نرید؟ مگه جنگ تموم شده که می گی کار دیگه ای ندارم؟ ما همه مون بهت احتیاج داریم.. . »&lt;br /&gt;
من حرف می زدم، او گریه می کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:یادگاران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وصیت نامه==&lt;br /&gt;
همواره سعيمان اين باشد كه خاطره شهدا را در ذهنمان زنده نگه داريم و شهدا را به عنوان يك الگو در نظر داشته باشيم، كه شهدا راهشان، راه انبياست و پاسداران واقعي هستند كه در اين راه شهيد شدند. ... ما لشكر امام حسينيم، حسينوار هم بايد بجنگيم، اگر بخواهيم قبر شش گوشه امام حسين(ع) را در آغوش بگيريم، جز اين نبايد كلامي و دعايي داشته باشيم كه «اللّهُمَّ اٌجعل مَحيايَ مَحيا محمّدٍ و آلِ محمّد و مَماتي مَماتَ محمّدٍ وَ آلِ محمّد»&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khayyen.ir/shahid/285 سایت شهدای خین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید حسین خرازی 01.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (2).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (3).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (4).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (5).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (6).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (7).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (8).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (9).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (10).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (11).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (12).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جستارهای وابسته ==&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:خرازی دهکردی - حسین}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اصفهان (استان اصفهان)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات کربلای ۵]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهیدحسین خرازی دهکردی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C_%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-05T03:39:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Mahmodzade9805: /* صبوری كن، صبوری! */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = حسین خرازی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید حسین خرازی 01.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = شهید حسین خرازی دهکردی&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = علمدار&lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای ۱ شهریور|۱۳۳۶/۰۶/۰۱]] ، [[اصفهان]] ، [[استان اصفهان|اصفهان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۸ اسفند|۱۳۶۵/۱۲/۰۸]] ، [[شلمچه]] ، اصابت ترکش خمپاره به گردن&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = گلزار شهدای اصفهان&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = [[عملیات خیبر|خیبر]] - از ناحیه دست&lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = [[لشگر ۱۴ امام حسین (ع)]]&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = [[پرونده:سرلشگر پاسدار - سپاه پاسداران.png|22px]] [[سرلشگر پاسدار]]&lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = فرمانده [[لشگر ۱۴ امام حسین (ع)]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = فتح&lt;br /&gt;
|عملیات‌               = [[عملیات ثامن‌الائمه|ثامن‌الائمه]]{{سخ}}[[عملیات طریق‌القدس|طریق‌القدس]]{{سخ}}[[عملیات فتح‌المبین|فتح‌المبین]]{{سخ}}[[عملیات الی بیت‌المقدس|الی بیت‌المقدس]]{{سخ}}[[عملیات رمضان|رمضان]]{{سخ}}[[عملیات محرم|محرم]]{{سخ}}[[عملیات والفجر مقدماتی|والفجر مقدماتی]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۱|والفجر ۱]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۲|والفجر ۲]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۳|والفجر ۳]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۴|والفجر ۴]]{{سخ}}[[عملیات خیبر|خیبر]]{{سخ}}[[عملیات بدر|بدر]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۸|والفجر ۸]]{{سخ}}[[عملیات کربلای ۴|کربلای ۴]]{{سخ}}[[عملیات کربلای ۵|کربلای ۵]]&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = مسئول اسلحه‌خانه کمیته انقلاب در زمان پیروزی انقلاب{{سخ}}&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = دیپلم طبیعی&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = پاسدار&lt;br /&gt;
|خانواده                = پدر: [[کریم خرازی دهکردی|کریم]] {{سخ}}مادر: [[طیبه تابش]] {{سخ}} فرزندان : [[مهدی خرازی دهکردی|مهدی]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید حسین خرازی دهکردی]] در [[زادروزهای ۳۱ مرداد|سی و یکم مردادماه]] ۱۳۳۶ در شهرستان [[اصفهان]] به دنیا آمد. پدرش کریم و مادرش طیبه تابش نام داشت. مسلمان شیعه بود. تحصیلات خود را تا پایان دوره متوسطه در زادگاهش گذراند و موفق به اخذ دیپلم طبیعی شد. پاسدار بود. در ۱۳۶۵/۰۱/۲۸ ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد. فرمانده [[لشگر ۱۴ امام حسین (ع)]]  بود. [[الگو:شهدای ۸ اسفند|هشتم اسفندماه]] ۱۳۶۵، در [[شلمچه]] بر اثر اصابت ترکش خمپاره به گردن شهید شد. مزار او در زادگاهش قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
سال 1336 ه.ش در يكي از محلههاي مستضعفنشين شهر شهيد پرور اصفهان بنام كوي كلم، در خانوادهاي آگاه ، متقي و با ايمان فرزندي متولد شد كه او را حسين ناميدند.&lt;br /&gt;
از همان آغاز، كودكي باهوش و مؤدب بود.در دوران كودكي به دليل مداومت پدر بر حضور در نماز جماعت و مراسم ديني، او نيز به اين مجالس راه پيدا كرد.&lt;br /&gt;
از آنجا كه والدين او براي تربيت فرزندان اهتمام زيادي داشتند، او را به دبستاني فرستادند كه معلمانش افرادي متعهد ، پايبند و مراقب امور ديني و اخلاقي بچهها بودند. علاوه بر آن، اكثر اوقات پس از خاتمه تكاليف مدرسه ، به همراه پدر به مسجد محله ؛ميرفت و به خاطر صداي صاف و پرطنيني كه داشت ، اذانگو و مكبر مسجد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فعاليتهاي سياسي- مذهبی :&lt;br /&gt;
حسين در زمان فراگيري دانش كلاسيك، لحظهاي از آموزش مسائل ديني غافل نبود. به تدريج نسبت به امور سياسي آشنايي بيشتري پيدا كرد و در شرايط فساد و خفقان دوران طاغوت گرايش زيادي به مطالعة جزوهها و كتب اسلامي نشان داد.&lt;br /&gt;
در سال 1355 پس از اخذ ديپلم طبيعي به سربازي اعزام شد . در مشهد ضمن گذراندن دوران سربازي ، فعالانه به تحصيل علوم قرآني در مجامع مذهبي مبادرت ورزيد. طولي نكشيد كه او را به همراه عدهاي ديگر بالاجبار به عمليات سركوبگرانه ظفار (در عمان) فرستادند. حسين از اين كار فوق العاده ناراحت بود و با آگاهي و شعور بالاي خود، نماز را در آن سفر تمام ميخواند. وقتي دوستانش علت را سئوال كردند در جواب گفت: اين سفر، سفر معصيت است و بايد نماز را كامل خواند. در سال 1357 به دنبال صدور فرمان حضرت امام خميني مبني بر فرار سربازان از پادگانها و سربازخانهها، او و برادرش هر دو از خدمت سربازي فرار كردند و به خليل عظيم امت اسلامي پيوستند. آنها در اين مدت، دائماً در تكاپوي فعالیتهای انقلابی و با تشكلهای انقلابي محل درتماس بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پيروزي انقلاب اسلامي :&lt;br /&gt;
شهيد حاج حسين خرازي از همان آغاز پيروزي انقلاب اسلامي، درگير فعاليت در كميتة انقلاب اسلامي، مبارزه با ضد انقلاب داخلي و جنگهاي كردستان بود و لحظهاي آرام نداشت. به خاطر روحيه نظامي و استعدادي كه در اين زمينه داشت، مسؤوليتهايي را در اصفهان پذيرفت و با شروع فعاليت ضد انقلابيون در گنبد، ماموريتي به آن خطه داشت.&lt;br /&gt;
دشمن كه هر روز در فكر ايجاد توطئهاي عليه انقلاب اسلامي بود، غائله كردستان را آفريد و شهيد حاج حسين خرازي در اوج درگيريها، زماني كه به كردستان رفت، بعد از رشادتهايي كه در زمينة آزاد كردن شهر سنندج (همران با شهيد علي رضاييان فرماندة قرارگاه تاكتيكي حمزه) از خود نشان داد، در سمت فرماندهي گردان ضربت كه قويترين گردان آن زمان محسوب ميشد، وارد عمل گرديد و در آزادسازي شهرهاي ديگر كردستان از قبيل ديواندره ، سقز ، بانه ، مريوان و سردشت نقش مؤثري را ايفا نمود و با تدابير نظامي، بيشترين ضربات را به ضد انقلاب وارد آورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد و دفاع مقدس :&lt;br /&gt;
شهيد خرازي با شروع جنگ تحميلي بنا به تقاضاي همرزمان خود، پس از يکسال خدمت صادقانه در كردستان راهي منطقه جنوب شد و به سمت فرمانده اولين خط دفاعي كه مقابل عراقيها در جادة آبادان- اهواز در منطقه دار خوين تشكيل شده بود و بعداً در ميان رزمندگان اسلام، به «خط شير» معروف شد؛ منصوب گشت. خطي كه نه ماه در برابر مزدوران عراقي دفاع جانانهاي را انجام داد و دلاوراني قدرتمند را تربيت كرد. اين در حالي بود كه رزمندگان از نظر تجهيزات جنگي و امكانات تداركاتي شديداً در مضيقه بودند، اما اخلاص و روح ايمان بچههاي رزمنده، نه تنها باعث غلبه سختيها و مشكلات بر آنها نشد بلكه هر لحظه آماده شركت در عمليات و جانفشاني بودند.&lt;br /&gt;
در عمليات شكست حصر آبادان، فرماندهي جبهه دارخوين را به عهده داشت و دو پل حفار و مارد را كه عراقيها با نصب آن دو پل بر روي رود كارون، آبادان را محاصره كرده بودند، به تصرف درآورد.&lt;br /&gt;
شهيد خرازي در آزادسازي بستان بهترين مانور عملياتي را با دور زدن دشمن از چزابه و تپههاي رملي و محاصره كردن آنها در شمال منطقه بستان انجام داد و پس از عمليات پيروزمند طريقالقدس بود كه تيپ امام حسين(ع) متشکل از رزمندگان اصفهان تشکیل شد. چیزی نگذشت که این یگان به لشگر ارتقاء یافت و حاج حسین در مقام فرماندهی آن رشادتهای بی نظیری خلق کرد. در عمليات فتحالمبين دشمن را در جاده عينخوش با همان تدبير فرماندهياش حدود 15 كيلومتر دور زد و آنها را غافلگير نمود. يگان او در عمليات بيتالمقدس جزو اولين لشگرهايي بود كه از رود كارون عبور كرد و به جاده اهواز – خرمشهر رسيد و در آزادسازي خرمشهر نيز سهم بسزايي داشت. از آن پس در عمليات مختلف همچون رمضان، والفجر مقدماتي، والفجر 4 و خيبر در سمت فرماندهي لشكر امام حسين(ع) ، به همراه رزمندگان دلاور آن لشگر، رشادتهاي بسياري از خود نشان داد. در عمليات خيبر كه توام با صدمات و مشقات زيادي بود، دشمن، منطقه را با انواع و اقسام جنگافزارها و بمبهاي شيميايي مورد حمله قرار داده بود، اما شهيد خرازي هرگز حاضر به عقبنشيني و ترك موضع خود نشد، تا اينكه در اين عمليات يك دست او در اثر اصابت تركش قطع گرديد و پيكر زخم خورده او به عقب فرستاده شد. از بيمارستان يزد- همانجايي كه بستري بود- به منزل تلفن كرد و به پدرش گفت: من مجروح شدهام و دستم خراش جزئي برداشته، لازم نيست زحمت بكشيد و به يزد بياييد، چون مسئله چندان مهمي نيست. همين روزها كه مرخص شدم خودم به ديدارتان ميآيم. در عمليات والفجر 8 ، لشگر امام حسين(ع) تحت فرماندهي او به عنوان يكي از بهترين يگانهاي عمل كننده ، لشكر گارد جمهوري عراق را به تسليم واداشت و پيروزيهاي چشمگيري را در منطقه فاو و كارخانه نمك كه جزو پيچيدهترين مناطق جنگي بود، به دست آورد. در عمليات كربلاي 5 در جلسهاي با حضور فرماندهان گردانها و يگانها از آنان بيعت گرفت كه تا پای جان ايستادگي كنند و گفت: هركس عاشق شهادت نيست از همين حالا در عمليات شركت نكند، زيرا كه اين، يكي از آن عمليات عاشقانه است و از حسابهای مادی خارج است. لشكر او در اين عمليات توانست با عبور از خاكريزهاي هلالي كه در پشت نهر جاسم ؛ از كنار اروندرود تا جنوب كانال ماهي ادامه داشت ؛ شكست سختي به عراقي ها وارد آورد. عبور از اين نهر بدان جهت براي رزمنگان مهم بود كه علاوه بر تثبيت مواضع فتح شده، عامل سقوط يكي از دژهاي شرق بصره بود كه در كنار هم قرار داشتند.&lt;br /&gt;
هدايت نيروهاي خط شكن در ميان آتش و بياعتنايي او به تركشها و تيرهاي مستقيم دشمن و ايثار و از خودگذشتگي او، راه را براي پيشروي هموار كرد و بالاخره با استعانت از الطاف الهي در صبح آن فتح و پيروزي، حاج حسين با خضوع و خشوع به نماز ايستاد.&lt;br /&gt;
خصوصيات برجسته شهيد خرازي با قرآن و مفاهيم آن مانوس بود و قرآن را با صداي بسيار خوبي قرائت ميكرد. روزهاي عاشورا با پاي برهنه به همراه برادران رزمنده خود در لشكر امام حسين(ع) در بيابانهاي خوزستان به سينهزني و عزاداري ميپرداخت و مقيد بود كه شخصاً در اين روز زيارت عاشورا بخواند.&lt;br /&gt;
او علاوه بر داشتن تدبير نظامي، شجاعت كمنظيري داشت. با همه مشكلات و سختيها، در طول ساليان جنگ و جهاد از خود ضعفي نشان نداد. قاطعيت و صلابتش براي همه فرماندهان گردانها و محورها، نمونه و از ابهت فرماندهي خاصي برخوردار بود. حساسيت فوقالعادهاي نسبت به مصرف بيتالمال داشت، هميشه نيروها را به پرهيز از اسراف سفارش ميكرد و ميگفت: وسايل و امكاناتي را كه مردم مستضعف دراين دوران سخت زندگی جنگی تهيه ميكنند و به جبهه ميفرستند بيهوده هدر ندهيد. آنچه می گفت عامل آن بود. به همين جهت گفتارش به دل مينشست.&lt;br /&gt;
حاج حسين معتقد به نظم و ترتيب در امور و رعايت انضباط نظامي بود و از اهتمام به آموزش نظامي برادران و تربيت كادرهاي كارآمد غافل نبود. نيمههاي شب اغلب از آسايشگاهها و محلهاي استقرار نيروي لشكر سركشی نموده و حتی نحوه خوابيدن آنها را كنترل ميكرد. گاه، اگر پتوي كسی كنار رفته بود با آرامش تمام آن را بر روي او می كشيد. او به وضع تداركات رزمندگان به صورت جدي رسيدگی ميكرد.&lt;br /&gt;
شهيد خرازي يك عارف بود. هميشه با وضو بود. نمازش توام با گريه و شور و حال بود و نماز شبش ترك نميشد. او معتقد بود؛ هر سرنوشتی که برایمان رقم می خورد و هر چه كه به سرمان ميآيد از نافرماني خداست و همه، ريشه در عدم رعايت حلال و حرام خدا دارد. دقت فوقالعادهاي در اجراي دستورات الهي داشت و اين اعتقاد را بارها به زبان ميآورد كه : سهلانگاري و سستي در اعمال عبادي تاثير نامطلوبي در پيروزيها دارد. دائماً به فرماندهان ردههاي تابعه سفارش ميكرد كه در امور مذهبی برادران دقت كنند. هميشه لباس بسيجی بر تن داشت و در مقابل بسيجی ها، خاكي و فروتن بود. صفا، صداقت، سادگی و بی پيرايگی از ويژگيهای او بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نحوه شهادت :&lt;br /&gt;
او با آنكه يك دست بيشتر نداشت ولي با جنب و جوش و تلاش فوقالعادهاش هيچگاه احساس كمبود نمی كرد و برای تامين و تدارك نيروهای رزمنده در خط مقدم جبهه، تلاش فراواني مينمود. در بسياری از عملياتها حاج حسين مجروح شد. اما براي جلوگيري از تضعيف روحيه همرزمانش حاضر نمی شد پشت جبهه انتقال يابد. در عمليات كربلای 5 ، زماني كه در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشكل مواجه شده بود، خود پيگير جدي اين كار شد، كه در همان حال خمپارهاي در نزديكياش منفجر شد و روح عاشورايي او به ملكوت اعلي پرواز كرد و اين سردار بزرگ در روز هشتم اسفندماه 1365 در جوار قرب الهي مأوا گزيد؛ سردار دلاوري كه همواره در عمليات پيشقدم بود و اغلب اوقات شخصاً به شناسايي ميرفت. در هر شرايطی تصميمش براي خدا و در جهت رضاي حق بود.&lt;br /&gt;
او يار حسين زمان ، عاشق جبهه و جبههايها بود و وقتی به خط مقدم می رسيد ، گويی جان دوبارهای می يافت ؛ شاد می شد و چهرهاش آثار اين نشاط را نمايان می ساخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد خرازی پرورش يافته مكتب حسين(ع) و الگوی وفاداری به اصول و ايستادگی ، بر سر ارزشها و آرمانها بود. جان شيفتهاش آنچنان از زلال مكتب حياتبخش اسلام و زمزمه خلوص، سيراب شده بود كه كمترين شائبه سياستبازی و جاهطلبی به دورترين زاويه ذهنش راه نمی يافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين شهيد سرافراز اسلام با علو طبع و همت والايي كه داشت هلال روشن مهتاب قلبش، هرگز به خسوف نگراييد و شكوفههای سفيد نهال وجودش را آفت نفس، تيره نگردانيد. در لباس سبز سپاه و ميقات مسجد، مُحرِم شد، در عرفات جبهه وقوف كرد و در منای شلمچه و مسلخ عشق، جان به جان آفرين تسليم نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khayyen.ir/shahid/285 سایت شهدای خین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
*صبوری كن، صبوری!&lt;br /&gt;
قبل از عملیات ولفجر هشت داشت برای بچه های گردان صحبت میکرد: «برادران! اگر در عملیات زخمی شدید، خیلی بی‌تابی نكنید كه دو نفر دیگر هم مجبور شوند از شما پرستاری كنند و شما را به عقب انتقال دهند. سعی كنید خودتان را از معبر عقب بكشید تا برادران امدادگر سراغ شما بیایند. آه و ناله نكنید كه روحیه بقیه تضعیف شود.&lt;br /&gt;
بعد اشاره كرد: من خودم زخمی شدم، دستم قطع شد، نه آه كردم و نه ناله؛ چون روحیه دیگران ضعیف می‌شد...»&lt;br /&gt;
بعد سه بار گفت: «استغفرالله، استغفرالله، استغفرالله، این نیت را نداشتم كه از خودم تعریف كنم!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات والفجرهشت_ شهید حسین خرازی&lt;br /&gt;
سایت تبیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وصیت نامه==&lt;br /&gt;
همواره سعيمان اين باشد كه خاطره شهدا را در ذهنمان زنده نگه داريم و شهدا را به عنوان يك الگو در نظر داشته باشيم، كه شهدا راهشان، راه انبياست و پاسداران واقعي هستند كه در اين راه شهيد شدند. ... ما لشكر امام حسينيم، حسينوار هم بايد بجنگيم، اگر بخواهيم قبر شش گوشه امام حسين(ع) را در آغوش بگيريم، جز اين نبايد كلامي و دعايي داشته باشيم كه «اللّهُمَّ اٌجعل مَحيايَ مَحيا محمّدٍ و آلِ محمّد و مَماتي مَماتَ محمّدٍ وَ آلِ محمّد»&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khayyen.ir/shahid/285 سایت شهدای خین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید حسین خرازی 01.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (2).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (3).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (4).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (5).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (6).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (7).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (8).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (9).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (10).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (11).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (12).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جستارهای وابسته ==&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:خرازی دهکردی - حسین}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اصفهان (استان اصفهان)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات کربلای ۵]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mahmodzade9805</name></author>	</entry>

	</feed>