<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Marzieh+sheykh+altayef99</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Marzieh+sheykh+altayef99"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Marzieh_sheykh_altayef99"/>
		<updated>2026-06-04T23:50:09Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D9%88%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%E2%80%8C%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید نور محمد مختاریان ‌بزری‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D9%88%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86_%E2%80%8C%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-12-07T11:14:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Marzieh sheykh altayef99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =  نورمحمدمختاریان‌بزری‌&lt;br /&gt;
|تصویر                  =18949.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =[[تربت جام]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[1360/10/01]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =[[رزمنده‌]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر:فقیرمحمد&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:	6012156	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
نام :	نورمحمد	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	مختاریان‌بزری‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :	فقیرمحمد	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :	تربت جام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :	1360/10/01	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی	خاور مختاریان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان ایشان تعریف می کرد که نحوه ،[[شهادت]] نور محمد به این صورت بود که: ما بعد از عملیات می خواستیم بیاییم عقب و به مرخصی برویم. نور محمد چون اسلحه اش را تحویل نداده بود گفت: شما بروید من وقتی که اسلحه ام را تحویل دادم می آیم. ما از هم جدا شدیم. نور محمد رفته بود که اسلحه اش را تحویل دهد وقتی دید کسی نیست اسلحه اش را تحویل بگیرد. رفت و کنار درختی نشست تا استراحت کند. در همان لحظه [[گلوله]] [[خمپاره]] ای به آشپزخانه کنارایشان خورده و یکی از [[ترکش]]های آن به قلب نور محمد اصابت کرده و او را به [[شهادت]] رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی	سیامو مختاریان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز از بلند گویی مسجد اعلام کرده بودند آنهایی که می خواهند به جبهه بروند برای ثبت نام مراجعه کنید.من دیدم نور محمد لباس [[بسیجی]] اش را پوشیده و این طرف و آن طرف می پرد (خوشحال بود) مادرم به او گفت: حداقل بگذار وقتی خواستی بروی لباس بپوش. او خندید و گفت: مادر اگر هیچ کس از روستای ما نرود و [[شهید]]ی ندهیم خیلی زشت است. برادرم اولین کسی بود که برای جبهه نام نویسی کرد و رفت و اولین [[شهید]] روستای ما بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وفاي به عهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی	خاور مختاریان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید در آن زمان نور محمد هیچ پس اندازی نداشت او به پدر و مادرم می گفت: من شما را به مکه می فرستم.آنها گفتند: چه طوری تو که پولی نداری؟ نور محمد در جواب می گفت: من شما را به مکه می فرستم خودتان خواهید دید. که در نهایت همان طور شد بعد از [[شهادت]] او از طرف بنیاد پدر و مادرم را به مکه اعزام کردند و نور محمد به قولش عمل کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سعه صدر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی	گل جان مختاریان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نور محمد 12 سال بیشتر نداشت. عمه ام همراه شوهرش در شهر در کوره آجرپزی کار می کردند. آنها ایشان را برای همکاری با خود به آجر پزی بردند. شوهر عمه ام خیلی به ایشان ظلم می کرد و از او خیلی کار می کشید و پول کافی هم به او نمی داد گاهی اوقات عمه ام به شوهرس اعتراض می کرد و از او گله می کرد. نور محمد به عمه ام می گفت: من راضی نیستم شما به خاطر من زندگیتان را از هم بپاشید. او یک بار هم به خاطر اینکه در خانه تنها بود و عمه و شوهرش نبودند و او نمی توانست برای خودش غذا درست کند مریض شده بود که ایشان را فرستاده بودند به روستا و او در مورد این همه مشکلات که سر او آمده بود هیچ به ما نمی گفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استقامت و پايداري&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی	گل جان مختاریان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادر عزیز [[شهید]]م نور محمد ده، دوازده سال بیشتر نداشت که رفت کمک حال عمه ام باشد و آنها او را با خود به کوره ی آجر پزی بردند شوهر عمه ام خیلی به ایشان ظلم می کرد از نور محمد خیلی کار می کشیدند و نمی گذاشتند که به اندازه ی کافی استراحت کند حتی به او پول برای خرید کفش هم نمی دادند و چون کفشهایش خراب شده بود پاهایش زخمی شده بود هر وقت که عمه ام به شوهرش اعترض می کرد و از کارش گله می کرد نور محمد جلوی عمه ام را می گرفت و می گفت من راضی نیستم که شما به خاطر من زندگیتان را دچار مشکل کنید من همه ی این مشکلات را تحمل می کنم بعد یکدفعه عمه ام و شوهرش می خواستند بروند قم زیارت و تهران به مدت یک هفته و شوهر عمه ام مانع آمدن برادرم نور محمد با خودشان بود و هر چه عمه ام اصرار کرده او قبول نمی کرده بعد برادرم به آنها می گوید شما بروید زیارت من می مانم و خودم برای خودم غذا درست می کنم و خودم را راه می برم شما نگران من نباشید، اصل دل آدم است که به زیارت برود من از همین جا زیارت می کنم اینطوری بیشتر هم دوست دارم و عمه و شوهرش به مسافرت می روند و بعد از یک هفته که بر می گردند می بینند که نور محمد مریض سختی شده و حاش خیلی بد است با توجه به اینکه سنش کم بود و توان نگهداری از خود را نداشته مریض شده بود بعد نور محمد را به روستا فرستادند و وقتی برادرم را دیدم هیچی در مورد مشکلاتش و اتفاقهایی که برایش افتاده بود به ما نگفت: ایشان در مقابل بسیار با صبر و مقاوم بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی	سیامو مختاریان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز که هنوز هیچ خبری برای رفتن به جبهه نبود و فقط از مسجد اعلام کرده بودند که افرادی که می خواهند به جبهه بروند جهت ثبت نام به مسجد بیایند که دیدم برادر عزیزم نور محمد لباس [[بسیجی]] اش را پوشید و اسلحه به دست گرفت داخل حیاط مانند پرنده ای مدام از این طرف به آن طرف می پرید که مادرم آمد و گفت: حداقل وقتی خواستی بروی لباس بپوش نور محمد خیلی خوشحال و خندان بود و به مادرم می گفت: مادر اگر هیچکس به جبهه نرود من خواهم رفت چون دیگر از روستایمان هیچکس نرود و [[شهید]]ی ندهد زشت و برادرم نور محمد اولین کسی بود که برای جبهه ثبت نام کردو اولین شهید روستایمان بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احساس مسؤليت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی	خاور مختاریان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همزمان نور محمد نحوه ی [[شهادت]] ایشان را اینگونه نقل می کردند که: نور محمد در عملیات زخمی شده بود می خواستیم از عملیات بر گردیم روستایمان که نور محمد چون اسلحه اش را تحویل نداده بود گفت که شما بروید من اسلحه ام را تحویل دهم می آیم و یک دیگر را در فریمان می بینیم بعد نور محمد رفته بود که اسلحه اش را تحویل مسئول اسلحه خانه نبوده بنابراین رفته بود کنار درختی نشسته بود که استراحت کند تا مسئول تسلیحات بیاید در همین حین بمبی به آشپزخانه ای که در همان نزدیکی بوده اصابت می کند و یکی از ترکشهای آن به قلب نور محمد می خورد و در همان لحظه به درجه ی رفیع [[شهادت]] نائل می گردد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حرمت والدين&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی	سیامو مختاریان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم آن زمان که نور محمد هیچ پس اندازی نداشت و کارگر ساده ای بود به پدر و مادرم می گفت من شما را به مکه می فرستم بعد مادرم گفت تو که پولی نداری یک کارگر که بیشتر نیستی چه طوری می خواهی ما را به مکه بفرستی بعد نور محمد گفت: من شما را به مکه می فرستم خودتان خواهید دید و همان طور هم شد چون بعد از [[شهادت]]ش از طرف بنیاد پدر و مادرم رفنتد به مکه و پدر و مادرم گفتند که واقعا نور محمد راست می گفت و به قولش عمل کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18949 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:نور محمد_مختاریان_بزری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تربت جام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Marzieh sheykh altayef99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1</id>
		<title>شهید غلام علی کارگر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1"/>
				<updated>2020-12-07T10:47:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Marzieh sheykh altayef99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6311130	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	غلامعلی‌	محل تولد :	قاین&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	کارگر	تاریخ شهادت :	1363/10/15&lt;br /&gt;
نام پدر :	علیرضا	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	پدافندهوائی‌&lt;br /&gt;
گلزار :	شهدا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
موضوع	شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی	غلامرضا داشکران&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شجاعت و شهامت ـ ایثار و فداکاری ـ لحظه و نحوه [[شهادت]] به خاطر دارم هنگام عملیات من و شهید کارگر در یک گردان بودیم، [[گردان]] امام حسن مجتبی که موقع عملیات ایشان در گروهان 1 بود و من در گروهان 2، گروهان ایشان را اول بردند به منطقه عملیاتی سرچین که درگیری با کموله‌ها و دموکراتها بود. او در [[کردستان]] داخل روستا مجروح می‌شود و چون گروهان تلفات زیادی داده بودند مجبور به عقب‌نشینی می‌شوند. در همین حال که ایشان مجروح بود کمک آرپیچی‌زن او را به کنار می‌آورد و زخم پایش را می‌بندد. آقای کارگر از او می‌پرسد بچه‌ها چکار می‌کنند، کمک آرپیچی می‌گوید بچه‌ها عقب‌نشینی می‌کنند که [[شهید]] به او می‌گوید پس مرا همین کنار مخفی کن و خودت فرار کن و خودت را به بچه‌ها برسان و ایشان همانجا ماند، تا اینکه گروهان ما آمد و وارد عمل شد چون شب بود و برف و سرمای شدیدی هم بود بچه‌ها آتش روشن کردند، وقتی که رسیدیم سراغ کارگر را گرفتم دوستانش گفتند: کارگر مجروح شده است و او را به بیمارستان برده‌اند. در حین عملیات بود که بنده هم مجروح شدم و مرا هم به بیمارستان بردند. صبح که شد برای عیادت من به بیمارستان آمدند ولی کارگر نیامد از یکی پرسیدم همه آمده‌اند بجز کارگر چرا او نیامده است گفت: مگر خبر نداری که او شهید شده است. گفتم: حرف تو را باور ندارم. گفت: من خودم جنازه‌اش را عقب بردم تمام خشابها خالی بود و تا آخرین فشنگ از خود دفاع کرده بود که در آخر منافقین به او حمله می‌کنند و او را به ضربه تبرزین شهید می‌کنند و به آرزوی دیرینه‌اش که شهادت بود می‌رسانند&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی	علیرضا کارگر&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبی که جنازه‌ی فرزند شهیدم غلامعلی را جهت تشییع جنازه به قاین آورده بودند. صبح آن شب بود که دامادم به خانه‌مان آمد و درب را کوبید وقتی در را باز کردم دیدم لباس سیاه به تن دارد گفت: حاج آقا هر چه زودتر آماده شوید و لباس بپوشید تا به قاین برویم، غلامعلی ترکش خورده و در بیمارستان بستری است. وقتی رفتم کنار جاده دیدیم مینی‌بوسهای بازار، کنار جاده ایستاده‌اند پر از جمعیت بود وقتی رفتم نزدیکتر و عکس‌العمل بعضی از اقوام را دیدم متوجه شدم که غلامعلی به شهادت رسیده است، اما آنجا خودم را کنترل کردم، وقتی که پیکر پاک و مطهر شهید را تشییع می‌کردند داخل قبر می‌گذاشتند من خیلی بی‌تابی می‌کردم که پاسداری بازوی مرا گرفت و گفت: من چندین دفعه به [[جبهه]] رفته‌ام ولی لیاقت شهید شدن را نداشتم و این آرزوی دیرینه‌ی من است که من با شنیدن همین‌ جمله، به خود آمدم و افتخار کردم که پدر شهید می‌باشم و قلبم را تسکین دادم و دیگر احساس بی‌تابی نمی‌کردم&lt;br /&gt;
حالات معنوی قبل از شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	حالات معنوي قبل از شهادت&lt;br /&gt;
راوی	علیرضا کارگر&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان فرزندم غلامعلی نقل می‌کرد: شب قبل از عملیات به گرمابه رفتیم، روز بعد هم ساعاتی قبل از شروع عملیات ایشان دو مرتبه نزد من آمد و گفت: بیا تا به گرمابه برویم به ایشان گفتم: ما که دیروز به گرمابه رفتیم، امروز چرا؟ گفت: دیشب خوابی دیدم که امروز شهید می‌شوم و باید بروم غسل شهادت کنم، دوباره با هم به حمام رفتیم، وقتی از گرمابه خارج شدیم چهره‌اش آنقدر نورانی شده بود که گویی از هر مویش نوری تلالو داشت و آماده شهادت بود.&lt;br /&gt;
آخرین وداع با دوستان&lt;br /&gt;
موضوع	آخرين وداع با دوستان&lt;br /&gt;
راوی	غلامرضا داشکران&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطردارم یک مرتبه همه همسنگران دور هم جمع شده بودیم به ایشان گفتیم: آقای کارگر خیلی چهره‌ات نورانی شده است آخر تو از جمع ما شهید می‌شوی. ایشان هم با لبهای خندان حرفمان را تأئید می‌کرد و می‌گفت: من به شما ثابت خواهم کرد که زودتر از همه شهید می‌شوم که در شب عملیات ایشان آمدند و از همه خداحافظی کردند یک حالت خاص معنوی داشتند که ما تعجب کردیم و با خود گفتیم. می‌داند که برای عملیات می‌رویم اما چقدر خندان و نورانی است و شهادت را با جان و دل می‌پذیرد.&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17071&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: غلام_علی_کارگر}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان قائن]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Marzieh sheykh altayef99</name></author>	</entry>

	</feed>