<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Modafeharam9710</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Modafeharam9710"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Modafeharam9710"/>
		<updated>2026-06-05T00:05:21Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%D9%8A%D8%AF%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%82%D8%AF%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهيدجابرقدمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%D9%8A%D8%AF%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%82%D8%AF%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2019-03-03T18:06:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = جابر قدمی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jaber_ghadami.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = فسا، کچویه، [[زادروزهای 07 فروردین |1344/01/07]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  =  [[الگو:شهدای 21 اردیبهشت |1365/02/21]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = کلاس پنجم ابتدایی&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید جابر قدمی &lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
در سحرگاه روز هفتم فروردین ماه سال 1344در خانواده ای کارگر و مذهبی، در [[روستای کچویه]] از روستاهای شهرستان [[فسا]] به دنیا آمد. دوران طفولیت را در دامان مادری پاک دامن و عفیفه گذرانید و از سن 6 سالگی در مدرسه روستای تا کلاس پنجم ابتدایی درس خواند.&lt;br /&gt;
پس از دوران تحصیل به شغل کارگری، بنایی اشتغال پیدا كرد و هزینه زندگی خانواده خود را تأمین می نمود، او در سن 19 سالگی در تاریخ 1363/04/18 به خدمت مقدس سربازی اعزام و دوره آموزشی مربوط را در مرکز آموزشی [[کرمان]] گذرانید و سپس به لشکر 81 زرهی [[کرمانشاه]] ([[باختران]] ) اعزام، و از این طریق به جبهه های نبرد حق علیه باطل عزیمت و در جبهه با رشادتی وصف ناپذیر در خط مقدم با صدامیان کافر پیکار كرد و سرانجام در تاریخ 1365/02/21 به علت اصابت ترکش خمپاره به ناحیه سینه و قطع شدن پایش به درجه رفیع شهادت نائل گردیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان&lt;br /&gt;
با سلام و درود بر شاه شهیدان حسین بن علی (علیه السلام) و با سلام بر رهبر کبیر انقلاب ایران، حضرت امام خمینی و با درود به شهیدان خمینی تا کربلای حسین (علیه السلام)، و با سلام و درود بر تمامی امت شهید پرور ایران، که هم چنان فرزند خود را در راه خدا، در راه اسلام، و در راه دین قربانی کرده اند.&lt;br /&gt;
چو خوش باشد که با ایمان بمیرم به زیر سایه قرآن بمیرم&lt;br /&gt;
به زیـر سایـه آن حجــــت حـق خوش و خنــدان بمیرم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
*دوست و همرزم شهید&lt;br /&gt;
یک روز در تاریخ 1363/12/16 هنگامی که به همراه شهید قدمی به محل خدمت [[مهران]] ـ [[دهلران]] رفتیم به همراه یک تیم یازده نفره به سرپرستی جناب سروان جمشیدی به گشت زنی حوزه استحفاظی اعزام گردیدیم، شهید جابر قدمی بی سیم چی بود و در همین هنگام متوجه شدیم که نیروهای عراقی به جلو آمده اند و پشت تپه ها چادر زده اند تا شب هنگام بتوانند به ما شبیخون بزنند اما در همان شب شهید قدمی پس از مخابره بی سیمی با فرماندهی و مشورت با سروان جمشیدی به آن ها حمله کرده و نیروهای عراقی را دستگیر، و آن ها را به پشت خط منتقل نمودیم.&lt;br /&gt;
او با رشادت بالایی که داشت آن ها را به عقب آورده و زمانی که از دید عراقی ها پنهان شدیم آنها را به وسیله خودروی خودی به لشکر انتقال دادند و در همین حال از طرف فرماندهی لشکر به خاطر همین رشادت و دلیری شهید قدمی و به دنبال او، به همه ما ده نفر به مدت 4 روز مرخصی داده شد.&lt;br /&gt;
شهید قدمی فرد بسیار خلاق و در ضمن دل رحم بود، در تاریخ 1364/08/05 در جبهه [[میمک]] با روحیه ای تازه که از مرخصی برگشته بودیم در یک سنگر مشغول خوردن شام شدیم که بر سر آوردن آب خوردن بین من و شهید قدمی شکرآب شد، چون من این کار را بر عهده او می گذاشتم و او هم آوردن آب را بر عهده من می گذاشت.&lt;br /&gt;
شهید قدمی وظیفه تعیین لوحه نگهبانی را بر عهده داشت و به من گفت: اگر نروی آب بیاوری شما را جهت نگهبانی سنگر شماره 5 خواهم گذاشت. من از روی لجاجت آب نیاوردم و او به گفته خود عمل کرد، من آن شب در سنگر شماره 5 مشغول نگهبانی شدم اما نیمه های شب بود که او آمد و گفت: چون نیروهای ما کم است و تو باید به ما ملحق شوی من فکری دارم، او چند قوطی کنسرو با خود آورده بود، آن ها را سوراخ کردیم و سیم مخابرات را از داخل آن ها رد کردیم و وسط سیم ها را قطع کردیم، یک نارنجک دستی به آن سیم ها وصل کرده، یک طرف آن به نارنجک و طرف دیگر به ضامن آن وصل می شد و در صورتی که عراقی ها می آمدند و پای آن ها به سیم می خورد ضامن از [[نارنجک]] جدا، و نارنجک عمل می کرد، کمی از شب گذشته بود که صدای قوطی های کنسرو از خواب بیدارم کرد و ناگهان عمل کرد، فردا صبح زود به سراغ آن ها رفته و مشاهده کردیم که دو شغال از بین رفته اند.&lt;br /&gt;
چند روز بعد از این اتفاق، لشکر ما از غرب به منطقه [[شادگان]] ،[[ پادگان حمیر]] جنوب انتقال یافت، لشکر را به چند گروهان تقسیم کردند و از آن جایی که جیره غذایی بسیار کم بود گروهان ما گرسنه ماند و من و شهید قدمی داوطلب شدیم که جهت آوردن غذا از تیپ سپاه پاسداران که در مجاورت ما استقرار داشتند از گروهان جدا شویم.&lt;br /&gt;
نگهبان تیپ جلوی ما را گرفت ولی وقتی که شهید قدمی با سخنان گیرایش که همیشه سخن محکمی داشت به او گفت: ما تازه به این منطقه آمده ایم و به همین علت جیره غذایی کمی با خود آورده ایم نگهبان به ما اجازه داد که نصف گونی سیب زمینی آنها را برداریم اما شهید قدمی به راحتی توانست او را قانع کند که همه سیب زمینی ها و حتی یک کارتن کشمش هم به ما بدهند و او با این کار خود، همه بچه های گروهان را از گرسنگی نجات داد و به خاطر همین کارش به مدت 48 ساعت به او مرخصی تشویقی داده شد.&lt;br /&gt;
آخرین خاطره من از به شهادت رسیدن شهید قدمی است، در تاریخ 1365/02/18 هنگامی که [[گروهان]] ما در خط استراحت بود عراقی ها [[پاتک]] زدند و خط ما شکست خورد، آنها به جلو آمدند که از طرف فرماندهی اعلام شد گروهان استراحت باید به خط بیایند، همه بچه ها به خط آماده حرکت شدند و شهید قدمی با روحیه بالایی که داشت با صدای الله اکبر و با توجه به شوخ طبعی خود کل زنان به طرف عراقی ها حمله ور شد.&lt;br /&gt;
در آن روز چنان تیراندازی کردیم و آتش بر سر عراقی ها ریختیم که تمامی منطقه را گرد و غبار و دود و باروت گرفته بود و همه عراقی ها پا به فرار گذاشتند و ما که تعدادمان بیش از 50 نفر نبود عراقی ها را تا کیلومترها عقب راندیم و واقعاً خسته و تشنه شدیم که به سنگرهای عراقی ها رسیدیم، چون همگی تشنه بودیم شهید قدمی گفت: می روم تا آبی پیدا کنم، او با اسلحه کلاش در دست و بی سیم بر پشت از سنگر خارج شد که در همان لحظه گلوله خمپاره در جلوی سنگر منفجر شد و صدای ناله شهید بلند گردید، ترکشی بالای زانوی او را پاره کرده بود که در همان حال فرمانده جهت بازدید، به ما رسید و گفت: هر چه زودتر او را بر ماشین خود سوار کنید تا به بیمارستان صحرایی برسانم او به همراه چند زخمی دیگر و چند اسیر عراقی بر تویوتا سوار شدند و در نزدیکی بیمارستان صحرایی که فرمانده جهت پیاده کردن آنها نزد امداد گران رفته بود ناگهان [[مینی کاتیوشا]] ی دشمن به وسط تویوتا اصابت کرده و همه سرنشینان آن از جمله شهید قدمی کشته می شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نامه ها==&lt;br /&gt;
*نامه شهید خطاب به برادرش:&lt;br /&gt;
حضور محترم برادر بزرگوارم غلامحسین قدمی، سلام.&lt;br /&gt;
پس از مراسم احوال پرسی، سلام و سلامتی شما را از درگاه خداوند بزرگ خواهان و خواستارم. امیدوارم که حالتان خوب باشد و هیچ ناراحتی نداشته باشید و همیشه مثل گل های بهاری شاد، و این ایام زندگی را با خانواده در زیر سایه امام زمان (عجل الله فرجه) سرافراز و سربلند باشید.&lt;br /&gt;
باری امیدوارم که سلام گرم و صمیمانه مرا که از پشت کوه های بلند و سر به آسمان کشیده و دشت ها و چمن زارهای شهر [[ایلام]] سرچشمه گرفته و همانند کبوتر پر و بال شکسته ای که در وسط آسمان شتابان به دیدار رخ شما می آید با دل شاد و قلبی پاک بپذیرید.&lt;br /&gt;
باری اگر از راه لطف و مرحمت، جویای حال این جانب برادر کوچکت، سرباز وظیفه جابر قدمی باشید الحمدالله که یکی از نعمت های الهی می باشد صحیح و سالم برخوردار می باشم، لازم شد که چند کلمه از سرگذشت خودم شما را با اطلاع کنم که بدانید فراموشی در کار نیست و نخواهد بود.&lt;br /&gt;
برادرجان، من در حال حاضر حالم خوب است و هیچ ناراحتی ندارم شما چطور؟ حالتان خوب است امیدوارم که همیشه شاد و خرم باشید. باری برادرجان، ما حالا خط مقدم هستیم و هیچ ناراحتی نداریم حالا که این نامه را برای تو می نویسم شب ساعت یازده و نیم است که یكی از بچه های محلی می خواهد به مرخصی بیاید. برای عید و سیزده منتظر من نباشید، من نمی توانم بیایم، چون سرباز قدیمی رفته و یک سرباز جدید همکار من شده تا یاد بگیرد 2 ماه طول می کشد. برادرجان ناراحت من نباشید.&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نویدشاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:جابر_قدمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  فارس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان فسا]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Jaber_ghadami.jpg</id>
		<title>پرونده:Jaber ghadami.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Jaber_ghadami.jpg"/>
				<updated>2019-03-03T18:04:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%D9%8A%D8%AF_%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%B1</id>
		<title>شهيد بهرام بردبار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%D9%8A%D8%AF_%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%B1"/>
				<updated>2019-03-03T17:38:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = بهرام بردبار&lt;br /&gt;
|تصویر                  = bahram_bordbar.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = فسا، [[زادروزهای 27 آبان |1340/08/27]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 9 شهریور |1365/06/09]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          =  ارتش&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = دوم دبیرستان&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد بهرام بردبار &lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
در تاریخ 1340/08/27 در شهرستان [[فسا]] به دنيا آمد و بزرگ شد، دوران پر نشاط کودکي را در دامان پدر و مادري مهربان گذراند و سپس راهي مدرسه شد، او دوران تحصيل را با موفقيت به پايان رساند و تا کلاس دوم دبيرستان درس خواند و به عنوان درجه دار به خدمت ارتش درآمد و 6 سال خدمت کرد.&lt;br /&gt;
اکثر مواقع در جبهه بود و در آنجا به خودسازي مي پرداخت. او از ايمان بالايي برخوردار بود و از افراد فاسد دوري مي کرد و به واجبات ديني اهميت مي داد، صله رحم را به جا مي آورد، به پدر و مادرش خيلي احترام مي گذاشت، حقوق خود را براي خانواده خرج مي کرد، در مراسم عزاداري امام حسين (علیه السلام) حضور داشت، با همه مهربان بود، هميشه مي گفت: ما سوگند ياد کرده ايم از انقلاب و ايمانمان، از ميهن و مردم و آرمانمان، با تمام وجود خود به دفاع برخيزيم. سرانجام در تاریخ 1365/06/09 بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
*راوی پدر شهيد&lt;br /&gt;
شهید بردبار خیلی به جبهه و جنگ علاقمند بود. یک بار به او گفتم: بهرام به جای رفتن به جبهه بهتر است در شهر خودت و در خانه به ما کمک کنی چون می دانی خیلی به شما احتیاج داریم. بعد از این حرف من، بهرام ناراحت شد و گفت: من نمی توانم ببینم که همه نوجوان های بسیجی به جبهه بروند و بجنگند و من که می توانم خدمت بیشتری بکنم در خانه بمانم. او بارها می گفت: چرا مدتی از جنگ فاصله گرفته ام؟ و می گفت: این که می گویند جبهه کارخانه انسان سازی است به راستی که چنین است.&lt;br /&gt;
دوستانش تعریف می کردند که در جبهه هنگام برگزاری دعای کمیل چنان گریه و زاری می کرده که از حال می رفته و همیشه دعا می کرد و می گفت: خدایا! تنها با شهادت است که می توانم خود را به تو نزدیک کنم پس مرا به آرزویم برسان که همین طور هم شد و به آرزویش رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نویدشاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: بهرام_بردبار}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  فارس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان فسا]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Bahram_bordbar.jpg</id>
		<title>پرونده:Bahram bordbar.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Bahram_bordbar.jpg"/>
				<updated>2019-03-03T17:36:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%D9%8A%D8%AF_%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%84%DA%A9%D8%B4_%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهيد بهادرگلکش پایینی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%D9%8A%D8%AF_%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%84%DA%A9%D8%B4_%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-01-13T16:55:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = بهادر گل کش پایینی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = bahador_golkesh.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = فسا، [[زادروزهای 5 فروردین |1344/01/05]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = منطقه سومار، [[الگو:شهدای 2 خرداد |1367/03/02]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = سرباز ارتش&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = پایان دوره ابتدایی&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید بهادر گل کش &lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
فرزند عوض، در پنجم فروردین ماه سال 1344 در شهرستان [[فسا]]، در خانواده ای با ایمان به دنیا آمد و در دامان پدری زحمتکش که از راه دامداری امرار معاش می کرد و مادری مهربان و فداکار پرورش یافت. بهادر 6 ساله بود که وارد مدرسه شد و تحصیلات خود را در دوره ی ابتدایی به پایان رسانید.&lt;br /&gt;
بعد از آن برای امرار معاش و همکاری با خانواده چوپان شد و پدر را در امر تأمین مخارج خانواده یاری رسانید. سال ها پشت سرهم می گذشت تا این که 19 ساله شد و زمان سربازی فرا رسید و او به صورت داوطلب به خدمت مقدس سربازی شتافت و بعد از گذراندن دوره ی آموزشی، از طرف ارگان ارتش به مناطق جنگی اعزام شد. حدود 25 ماه از خدمت خود را در جبهه گذراند تا این که در تاریخ 1367/03/02 در منطقه ی [[سومار]] بر اثر اصابت ترکش به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد. پیکر پاک و مطهرش طی مراسم باشکوهی در تاریخ 1367/03/08 در قطعه ی شهدای فسا به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
شهید بهادر گل کش، از شجاعت و بی باکی کم نظیری برخوردار بود و دارای اخلاقی حسنه بود، خانواده، برادران و دوستان را با بینش اسلامی به دین اسلام دعوت می نمود و چون مدتی از عمر كوتاهش را در دامان طبیعت، برای امرار معاش و کمک به پدر گذرانید، از روح بزرگی برخوردار بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
===* خاطره از زبان مادر شهید:===&lt;br /&gt;
چند سال قبل از این که بهادر به جبهه برود اداره ثبت احوال به آتش کشیده شد و مقداری مدارک سوخت از جمله شناسنامه بهادر، و او چندین سال شناسنامه نداشت.&lt;br /&gt;
روزی من و پدرش گفتیم: تو که شناسنامه نداری، می توانی به خدمت نروی چون کسی تو را نمی شناسد، اما بهادر گفت: نه پدر، این درست نیست و قبل از رسیدن وقت سربازی، شناسنامه المثنی گرفت و داوطلبانه در کنار دیگر همرزمانش به دفاع از میهن پرداخت.&lt;br /&gt;
قبل از رفتن بهادر به جبهه، نگرانش بودم، هر چه اصرار کردم که نرو فایده ای نداشت، او تصمیم خود را گرفته بود، زمان رفتن فرا رسید به همه اقوام، آشنایان و دوستان سر زد و از آنان حلالیت طلبید، می گفت: شاید این آخرین دیدار ما باشد همه با چشمانی پر از اشک او را بدرقه می کردیم اما او فقط می خندید. گفت: مادر، گریه نکن دعا کن که بر دشمن غاصب پیروز شویم و با سربلندی، ملتمان را از چنگال جنایتکاران برهانیم.&lt;br /&gt;
مادر! مردن من و امثال من تضمین حیات یک ملت است، من باید از فرمان رهبرم برای نجات کشورم اطاعت کنم. مادر! من تنها متعلق به تو نیستم، متعلق به تمام مادرانی هستم که آرزو داشتند فرزندی داشته باشند، تا با جان و دل لباس رزم را بر تن آن بپوشانند تا با دشمن بجنگد، من متعلق به خواهرانی هستم که آرزو دارند برادری داشته باشند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
با این حرف ها لبخندی بر لبم نشست، او را در آغوش گرفتم و را بوسیدم و گفتم: برو مادر، خدا به همراهت. بعد از مدتی تماس گرفت و صحبت کردیم و پدرش به وی گفت: اگر می توانی مرخصی بگیر و به فسا بیا.&lt;br /&gt;
اما بهادر گفت: پدر! تا خدمتم تمام نشود به فسا نمی آیم. هم من، هم پدرش خیلی اصرار کردیم تا این که قبول کرد تا سه روز بعد به مرخصی بیاید، درست سه روز بعد پیکر بهادر را برایمان آوردند.&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نویدشاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Bahador_golkesh.jpg</id>
		<title>پرونده:Bahador golkesh.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Bahador_golkesh.jpg"/>
				<updated>2019-01-13T16:52:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%D9%8A%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%8A%D8%B1%D9%85%D8%AD%D8%A8%DB%8C</id>
		<title>شهيداميرمحبی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%D9%8A%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%8A%D8%B1%D9%85%D8%AD%D8%A8%DB%8C"/>
				<updated>2019-01-13T16:41:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = امیر محبی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = amir_mohebbi.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = فسا، [[زادروزهای 1 خرداد |1323/03/1]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = جاده ماهشهر-آبادان، [[الگو: شهدای 1 اسفند |1359/12/01]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = ششم ابتدایی&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
[[شهید امیر محبی]] در تاریخ 1323/03/01 در شهرستان [[فسا]] به دنیا آمد، در دامان مادری مهربان و پدری زحمتکش و فداکار بزرگ شد، تا کلاس ششم ابتدایی درس خواند، از کودکی به مسائل مذهبی علاقه داشت، در دوران دبستان ویژگی شاخص او تحمل، استقامت و خم نشدن در برابر سختی ها و مغرور بودن در برابر دشمن بود.&lt;br /&gt;
در کلاس ششم ابتدایی به خاطر مبارزه سیاسی، وی را مردود کردند. بعد از انقلاب پیوسته در جبهه بود از جمله منطقه ی [[پاوه]] كه چند ماه در آنجا جنگید. پس از این که جنگ ایران و عراق شروع شد در جبهه [[کرخه]] ، [[پادگان فکه]] ، [[اندیمشک]] ، [[اهواز]]، [[ماهشهر]]، [[آبادان]] و [[سوسنگرد]] به رشادت پرداخت.&lt;br /&gt;
او علی وار زندگی کرد، فردی مهربان، دلسوز و شوخ طبع بود، به نماز اهمیت زیادی می داد. همیشه به مسجد می رفت و نماز را با جماعت می خواند، روزه می گرفت، به دیگران کمک می کرد، اخلاقش زبانزد خاص و عام بود و بالاخره در تاریخ 1359/12/01 در جاده ماهشهر ـ آبادان بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت، آرزوی دیرینه خود رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خاطره اول (از زبان همسر شهید):&lt;br /&gt;
در سال 1353 در [[اهواز]] ، خیابان کم پلو (قدیم) یک اتاق کرایه کرده بودیم، کانون بسیار گرمی داشتیم، همیشه در کارهای خانه به من کمک می کرد، با فرزندان بسیار مهربان بود، صاحب خانه ی ما فوت شده بود و زن و 4 فرزند او زندگی خوبی نداشتند، به همین دلیل مجبور بود اتاق خود را کرایه بدهد، ولی باز زندگی سختی داشت، به ناچار آب انجیر و باقلا درست می کرد تا بچه ها با فروش آن پولی به دست بیاورند.&lt;br /&gt;
همسرم، وقتی از پادگان برمی گشت تمام آب انجیرها و باقلاها را از آنها با قیمت دو برابر می خرید تا توی گرما نمانند و دلسوزانه دستی بر سر آنها می کشید. وقتی می گفتم: چرا این کار را می کنی؟ ما خودمان خرجی کم داریم. می گفت: خدا کریم است، گناه دارد ما توی خانه باشیم و این دو تا بچه گرمازده شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
برایشان لباس می خرید، همچنین وقتی زن صاحب خانه جهت تأمین مخارج خانواده آرد می خرید که نان بپزد کیسه های 50 کیلویی آرد را کول می کرد و از مغازه تا خانه می آورد و به پشت بام می برد تا زن صاحب خانه کرایه بار ندهد. به او اعتراض می کردم که کمر درد می گیری، این همه راه، گونی های سنگین را می آوری، در جواب می گفت: کمک و گذشت را باید از حضرت علی (علیه السلام) یاد بگیریم، شاید یک روز بچه های من هم یتیم شدند و تو به کمک نیاز داشتی، تو خودت را جای این زن و بچه ها بگذار.&lt;br /&gt;
همیشه یتیم نواز بود به همنوعان خود کمک می کرد. یک روز زن فقیری به در خانه آمد، من و خانم صاحب خانه رفتیم تا به او کمک کنیم، زن خیلی گریه می کرد، گفت: پسرم می خواهد ازدواج کند و پولی برای خرید لباسش ندارم. همسرم گفت: خانم چه می خواهی؟ گفت: لباس. به او گفت: گریه نکن این که غصه ندارد رفت و کت و شلوار، پیراهن و کفش خودش و کفش نویی که مادرم به من هدیه داده بود و هنوز استفاده نکرده بودم را آورد و به آن زن داد و گفت: ان شاء الله مبارک باشد، این لباس ها برای داماد و عروس، آن زن خیلی خوشحال شد و رفت.&lt;br /&gt;
شهید محبی علاقه شدیدی به بچه ها داشت با سه دخترمان خیلی خوب بود و به آنها می گفت: کبوتر. او بچه ها را بغل می گرفت و می گفت: به حرف های مامانتان گوش کنید و دختران خوبی باشید، وقتی داداش کوچولو به دنیا آمد. باهاش خوب باشید، چون من دیگر برنمی گردم.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
* خاطره دوم (از زبان همرزم شهید):&lt;br /&gt;
به گفته یکی از همرزمانش یک شب قبل از درگیری، شهید محبی به من و دیگر همسنگران گفت: بچه ها من فردا در میان شما نیستم، همان شب لباس تمیز پوشید و به خود عطر زد و با بچه ها خداحافظی کرد.&lt;br /&gt;
در حین عملیات زخمی شد و در حالی که از شدّت خونریزی نای صحبت کردن نداشت به من گفت: یادت هست که دیشب به شما گفتم فردا در میان شما نیستم و همین طور هم شد.&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نویدشاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Amir_mohebbi.jpg</id>
		<title>پرونده:Amir mohebbi.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Amir_mohebbi.jpg"/>
				<updated>2019-01-13T16:40:52Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%AD%D9%85%D8%AA_%DA%A9%D8%B4</id>
		<title>شهیدالیاس زحمت کش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%AD%D9%85%D8%AA_%DA%A9%D8%B4"/>
				<updated>2019-01-13T16:31:43Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = الیاس زحمت کش&lt;br /&gt;
|تصویر                  = elyas_zahmatkesh.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = کوشک بانیان، فسا، [[زادروزهای 1 اردیبهشت |1326/02/01]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = بیمارستان شیراز، [[الگو:شهدای 17 تیر |1363/04/17]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = ارتشی&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = ششم ابتدایی&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید الیاس زحمت کش &lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
در تاریخ 1326/02/01 در [[روستای کوشک بانیان]] فسا، در یک خانواده زحمتکش، مومن و مذهبی دیده به جهان گشود و کلبه محقر پدر و مادر را نوری تازه و امیدی دیگر بخشید و از همان ابتدا با رنج و مشقت زندگی آشنا شد.&lt;br /&gt;
این شهید بزرگوار تا کلاس ششم ابتدایی درس خواند و در کنار تحصیل، جهت فراهم ساختن احتیاجات خانواده، تلاش فراوان می نمود و علاقه زیادی به درس و مطالعه كتب مذهبی داشت.&lt;br /&gt;
در سن 18 سالگی وارد ارتش شد و خدمات خود را در شهر[[ شیراز]] و [[دزفول]] گذراند. او چون رسته اش پیاده و راننده [[نفر بر]] بود تماماً در جنگ حضور داشت، شدیداً برای انقلاب دلسوز بود و خدمات بسیاری انجام داد و سرانجام در تاریخ 1363/04/17 در حمله [[والفجر 2]] در [[منطقه حاج عمران]] ، دست راست و یک انگشت دست چپ را از دست داد و از ناحیه کمر و پهلو مورد اصابت ترکش قرار گرفت و پس از 11 ماه تحمل درد و رنج ناشی از جراحات، در بیمارستان شیراز به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
===* خاطره از زبان پدر شهید:===&lt;br /&gt;
در تاریخ 1362/04/25 الیاس مرخصی بود و به فسا آمدیم، یکی از همرزمانش به او اطلاع داد که [[گردان]] 105 پیاده و تیپ 2 [[دزفول]] عازم غرب کشور می باشد، با وجودی که هنوز چند روزی از مرخصی اش باقی مانده بود با خانواده وداع کرد و عازم جبهه شد و در عملیات والفجر به علت شهادت فرمانده گروهان، او به عنوان فرمانده انتخاب گردید.&lt;br /&gt;
تا این که سرانجام در تاریخ 1362/05/19 كه مشغول آوردن مهمات بوده بر اثر اصابت گلوله توپ بعثیون، در تپه سیدالشهدا مجروح می شود و همرزمانش با فریاد اطلاع می دهند که زحمتکش شهید شد اما خودش فریاد می زند دست راستم قطع شده، شهید نشده ام.&lt;br /&gt;
فوراً او را به بیمارستان [[پیرانشهر]] انتقال، و پس از پانسمان اولیه به علت خون زیادی که از وی رفته بود او را با بالگرد به [[تبریز]] انتقال می دهند، پس از عمل جراحی، دست راست و انگشت سباسه دست چپ وی قطع می گردد. همچنین تمام بدنش پر از ترکش بوده که زخم ترکش پهلو و کمرش، نسبت به بقیه خیلی عمیق تر بوده است. در زمان بستری شدن در بیمارستان تبریز، به خانه زنگ می زند و هیچ حرفی از مجروحیت خود به زبان نمی آورد، او به ما گفت: حالم خوب است و در منطقه هستم و مرخصی ها لغو شده است، فعلاً نمی توانم به فسا بیایم.&lt;br /&gt;
تا این که یکی از همسنگرانش از دزفول، مجرومیت وی را به ما اطلاع داد و در همین موقع، او زنگ زد. باز هم گفت: حالم خوب است و در منطقه هستم. ولی ما گفتیم که حقیقت را بگو و بالاخره با اصرار زیاد گفت که مجروح شده ام ولی حالم خوب است. ما شبانه به دیدارش رفتیم، خیلی خوشحال شد، از روحیه خیلی خوبی برخوردار بود، ما را دلداری می داد و می گفت: نگران نباشید بعد از چند روز بستری در بیمارستان ارتش، به [[فسا]] انتقال یافت.&lt;br /&gt;
با وجود مجروحیت شدید، چند بار به جبهه برای دیدن دوستاش رفت و همیشه دلش بی قرار، و روحش در پرواز برای جبهه بود.&amp;lt;ref&amp;gt;منبع سایت نویدشاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Elyas_zahmatkesh.jpg</id>
		<title>پرونده:Elyas zahmatkesh.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Elyas_zahmatkesh.jpg"/>
				<updated>2019-01-13T16:30:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید اسماعیل محمدزاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2019-01-13T15:38:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = اسماعیل محمدزاده&lt;br /&gt;
|تصویر                  = esmail_mohammadzade.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = شیوه اصل، [[1340]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = سردشت، [[الگو:شهدای 16 تیر |1366/04/16]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال1340 در روستای «شیوه اصل» دیده به جهان گشود. بخاطر عدم امکانات مالی از نعمت خواندن و نوشتن محروم ماند. او نیز به یاری پدر شتافت و در کنار پدر به كار كشاورزی مشغول شد. دوران جوانی، شغل رانندگی را اختیار كرد. با آغاز جنگ تحمیلی، در استقلال و خود شكوفایی میهن گام برداشت و به همین علت به عضویت سپاه پاسداران درآمد و سرانجام در شانزدهم تیر66 در شهر قهرمان پرور سردشت مورد هجوم بمباران شیمیایی قرار گرفت و به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید «اسماعیل محمدزاده» در سال1340 در روستای «شیوه اصل» در مسیر جاده پیرانشهر- سردشت دیده به جهان گشود.&lt;br /&gt;
به دلیل عدم امکانات مالی اسماعیل نتوانست به مدرسه برود و از نعمت خواندن و نوشتن محروم ماند. او نیز به یاری پدر شتافت و در کنار پدر به كار كشاورزی مشغول شد.&lt;br /&gt;
زمانی كه انقلاب به پیروزی رسیده بود، اسماعیل هفده سال سن داشت و فرصت مناسبی بود تا درخت باورش را با آب اسلام و انقلاب آبیاری نماید تا شاخ و برگ درآورد و جامعه اسلامیان از ثمره و میوه آن بهره ببرند. تقریبا بیست سال از بهار عمرش گذشته بود كه شغل رانندگی را اختیار كرد. اما از هماهنگی و همراهی با انقلاب و یاران آن غافل نشد. اشكالی نمی دید در حین اینكه در جبهه، در استقلال و خود شكوفایی میهن گام برمی دارد و به ارائه خدمات به هم میهنان می پردازد، در جبهه سیاسی و نبرد با دشمنان انقلاب نیز مشاركت جوید. به همین علت به عضویت سپاه پاسداران درآمد و خود را به سلاح مسلح نمود تا هر وقت كه لازم باشد آن را به دوش گیرد و به فداكاری و جانبازی دست بزند. فاجعه هیروشیما و حلبچه یك بار دیگر در سردشت تكرار شد و در تیر ماه66 در شهر قهرمان پرور سردشت مورد هجوم بمباران شیمیایی قرار گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یكی از قربانیان این فاجعه، شهید اسماعیل محمدزاده بود كه پس از مصدومیت با گاز شیمیایی، پس از تحمل درد و رنج فراوان در شانزدهم تیر66 به درجه رفیع شهادت نایل آمد.&amp;lt;ref&amp;gt;منبع سایت نویدشاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Esmail_mohammadzade.jpg</id>
		<title>پرونده:Esmail mohammadzade.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Esmail_mohammadzade.jpg"/>
				<updated>2019-01-13T15:37:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%B4%D8%B1%D9%81%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهیدابوالقاسم شرفیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%B4%D8%B1%D9%81%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2019-01-13T15:31:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابوالقاسم شرفیان&lt;br /&gt;
|تصویر                  = abolghasem_sharafian.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = روستای زاهدان، فسا، [[زادروزهای 3 شهریور |1339/06/03]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = کوشک، [[الگو:شهدای 5 تیر |1363/04/05]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = ارتشی&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = دیپلم&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد ابوالقاسم شرفيان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند اسد الله در سوم شهريور ماه 1339، در روستاي زاهدان از توابع شهرستان فسا به دنیا آمد. تحصيلات خود را تا کلاس پنجم ابتدايي در زادگاه خود سپری نمود و سپس برای ادامه تحصیل، راهی مسجد سليمان گردید. وی تحصیلات خود را در آن شهر ادامه داد و پس از اخذ دیپلم، به استخدام ارتش در آمد.&lt;br /&gt;
ابوالقاسم به منظور عمل به سنت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ازدواج نمود که حاصل ازدواجش 1 پسر و 2 دختر مي باشد. وی فردی بسيار خوش اخلاق، مؤمن و مردم دار بود و نسبت به انقلاب و جريانات انقلاب، احساس مسئوليت مي نمود و فعاليت هاي چشمگيري انجام مي داد و هميشه در مساجد و پايگاه و مجالس مذهبي شرکت داشت.&lt;br /&gt;
وی در انجام واجبات و مستحبات ديني بسيار کوشا بود و بر حسب وظيفه کاري و عقيده وافر خود به ارزش هاي اسلامي و انساني، عازم جبهه هاي حق عليه باطل گردید و خالصانه و صادقانه خدمت نمود.&lt;br /&gt;
شهيد ابوالقاسم شرفيان سرانجام در تاريخ 1363/04/05 در منطقه کوشک به درجه رفيع شهادت نائل آمد و در گلزار شهداي زاهدان به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحيم&lt;br /&gt;
وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبيلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاء وَلَكِن لاَّ تَشْعُرُونَ&lt;br /&gt;
و آنكس را كه در راه خدا كشته شده مرده نپنداريد بلكه او زنده ابديست و ليكن همه شما اين حقيقت را نخواهيد يافت. (سوره بقره)&lt;br /&gt;
در اول وصيت نامه‌ام پيامى دارم به پدر و مادرم و خواهران و برادران:&lt;br /&gt;
اى پدر و مادر! بنده كه به جبهه مى روم شما ناراحت نباشيد كه هر چه خدا بخواهد مى شود و دعا كنيد كه ان شاء الله اسلام به پيروزى نهائى برسد و اگر در اين راه براى بنده مسئله اى پيش آيد رضاى خدا در آن است و شما اى پدر! هميشه مى گوئيد هر چه خدا بخواهد مى شود و اگر خداوند شهادت را نصيب اين بنده حقير نمود، شما تحمل كنید كه خداوند به شما اجر مى دهد و اى مادر! تو هم بايد صبر كنى، همچنين شما برادرانم و خواهرانم. و اى پدر! خود مى دانى كه حق بر گردن من زياد دارى و بايد از صميم قلب، مرا را حلال كني.&lt;br /&gt;
پدر جان! بنده وصيت مالى ندارم جز همين ماشين كه خودت مى دانى هر چه دلت خواست بكن و قيّم زن و فرزندان من شما هستيد و همسر و فرزندانم نزد خودتان باشند و به خوبی از بچه هاى من سرپرستى كنید و چنانچه همسرم خواست ازدواج كند مزاحم او نشويد چون جوان است و گناه دارد و شما تا آن زمان از او سرپرستى کن.&lt;br /&gt;
اين وصيت نامه هم كه مى نويسم براى اين است كه هر مسلمانى بايد در زندگى وصيت خود را بكند و بعد از آن اگر خدا بر من منت گذاشت كه در راه خودش به شهادت برسم، افتخارى است كه نسبت به خود و خانواده ام شده است كه در اين باره خداوند مى فرمايد من عاشق هر كسى بشوم او را نزد خود مي برم.&lt;br /&gt;
خداوندا! سايه امام را بر سر ما ملت ايران و همه مسلمانان مستدام بدار.&lt;br /&gt;
خدايا! خدايا! تا انقلاب مهدى، خمينى را نگهدار&lt;br /&gt;
والسلام عليكم&lt;br /&gt;
1363/01/06&lt;br /&gt;
ابوالقاسم شرفيان1&amp;lt;ref&amp;gt;[http://navideshahed.com/fa/news/417727/فرازی-بر-زندگی-و-وصیت-نامه-شهید-ابوالقاسم-شرفیان سایت نویدشاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Abolghasem_sharafian.jpg</id>
		<title>پرونده:Abolghasem sharafian.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Abolghasem_sharafian.jpg"/>
				<updated>2019-01-13T15:27:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%B6%D9%84_%D8%AD%D9%82%DB%8C%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدابوالفضل حقیری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%B6%D9%84_%D8%AD%D9%82%DB%8C%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-01-12T15:04:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابوالفضل حقیری&lt;br /&gt;
|تصویر                  = abolfazl_haghiri.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = داراب، [[1345]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = سومار، [[الگو:شهدای 18 بهمن |1365/11/18]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = دیپلم هنرستان صنعتی&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ابوالفضل حقیری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه ==&lt;br /&gt;
در سال 1345 در شهرستان داراب به دنیا آمد و در دامان پدر و مادری مهربان، دلسوز و فداکار که تمام تلاش خود را برای تربیت و بزرگ کردن فرزندانشان انجام می دادند، پرورش یافت.&lt;br /&gt;
وی پس از پشت سر گذاشتن دوران کودکی، مشغول به تحصیل شد و تحصیلاتش را با موفقیت سپری کرد و در نهایت، دیپلم خود را در هنرستان صنعتی فسا اخذ نمود.&lt;br /&gt;
شهید حقیری دنیایی از صداقت، اخلاق و ایمان بود. از تمام وابستگی ها و تعلقات دنیوی بریده بود و فقط به خدا عشق می ورزید. به نماز و دعا اهمیت خاصی می داد و علاقه ی شدیدی به ائمه اطهار (علیهم السلام) به خصوص امام حسین (علیه السلام) داشت. شهید بزرگوار هیچگاه از ناراحتی و سختی زندگی خود حرفی نمی زد و روحیه ای اجتماعی داشت. از مصاحبت و همنشینی با دوستان لذت می برد و در تنهایی به تلاوت قرآن می پرداخت. همسایگان را به نماز تشویق می کرد و با علاقه ی خاصی در نماز جمعه شرکت می کرد.&lt;br /&gt;
وی در زمان جنگ عراق علیه ایران، از طریق بسیج به جبهه رفت و به مدت 5 ماه در جبهه حضور داشت. سپس به خدمت سربازی شتافت و مدت 8 ماه در این لباس مقدس خدمت نمود.&lt;br /&gt;
سرانجام آن شهید گرانقدر در تاریخ 1365/11/18 در سومار بر اثر اصابت ترکش به سینه و پای راست به شهادت رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;منبع سایت نویدشاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Abolfazl_haghiri.jpg</id>
		<title>پرونده:Abolfazl haghiri.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Abolfazl_haghiri.jpg"/>
				<updated>2019-01-12T15:03:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%84%D9%88</id>
		<title>شهید ابن علی دیندارلو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%84%D9%88"/>
				<updated>2018-12-31T17:36:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابن علی دیندارلو&lt;br /&gt;
|تصویر                  = ebne_ali_dindarloo.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = فسا، ششده قره بلاغ، دیندارلو، [[زادروزهای 29 خرداد |1342/03/29]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = منطقه عملیاتی غرب کشور، [[الگو:شهدای 30 آبان |1361/08/30]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ابن علی دیندارلو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
فرزند علی رضا در بیست و نهم خرداد ماه 1342 در روستای دیندارلو از بخش ششده قره بلاغ از شهرستان فسا دیده به جهان گشود. وی در دامان مادری دلسوز و مهربان و پدری فداکار و مسئولیت پذیر پرورش یافت. پدر او، کشاورزی زحمتکش بود که از این راه مخارج خانواده خود را تأمین می نمود. ابن علی نیز در سن 6 سالگی در حد خواندن و نوشتن سواد آموخت و سپس به کمک پدرش به شغل کارگری و کشاورزی پرداخت.&lt;br /&gt;
او دارای اخلاقی نیک و پسندیده، بسیار مؤدب و سر به زیر بود. به پدر و مادر خود احترام می گذاشت. از همان کودکی چهره حقیقت طلبی داشت و عشق و علاقه ی او به اسلام چنان بود که لحظه ای از واجبات الهی غافل نمی شد.&lt;br /&gt;
در زمان اوج گیری انقلاب به دلیل عشق فراوانی که به اسلام داشت، در تظاهرات ها و راهپیمایی ها شرکت می نمود و به دستور امام که قیام علیه رژیم ستمشاهی بود لبیک گفت.&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب اسلامی به خدمت مقدس سربازی رفت و در همین زمان، جنگ تحمیلی شروع شد. او از طریق سربازی وارد جبهه های نبرد حق علیه باطل گردید و با تمام توان، خود را در راه مقابله و ایستادگی در برابر دشمن فدا نمود و با کفار بعثی، مردانه جنگید.&lt;br /&gt;
سرانجام آن شهید گرانقدر، در منطقه عملیاتی غرب کشور در سی ام آبان ماه 1361 به علت اصابت ترکش خمپاره دشمن به ناحیه سر و جمجمه به درجه رفیع شهادت نائل گردید و پیکر مطهرش طی مراسم باشکوهی بعد از گذشت چند روز از شهادتش در قطعه ی شهدای روستای امیر حاجیلو به خاک سپرده شد.&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نویدشاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Ebne_ali_dindarloo.jpg</id>
		<title>پرونده:Ebne ali dindarloo.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Ebne_ali_dindarloo.jpg"/>
				<updated>2018-12-31T17:35:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%82%D8%A7%D9%86%D8%B9</id>
		<title>شهیدابراهیم قانع</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%82%D8%A7%D9%86%D8%B9"/>
				<updated>2018-12-31T17:26:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم قانع&lt;br /&gt;
|تصویر                  = eb_ghane.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = فسا، [[1330]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = دزفول، پل کرخه، [[الگو:شهدای 26 مهر |1359/07/26]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد ابراهيم قانع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند عبدالرسول در سال 1330 در شهرستان فسا دیده به جهان گشود. او در دامان پدري زحمتکش که براي به دست آوردن يک لقمه نان حلال، تمام تلاش خود را مي کرد و مادري عفيف و پاکدامن پرورش يافت. وی دوران کودکي خود را پشت سر گذاشت و در سن 6 سالگي وارد مدرسه شد تا علم و دانش را کسب کند و پس از اینکه ده کلاس قدیم را با موفقیت سپری نمود، وارد ارتش شد. او حدود 9 سال در ارتش خدمت نمود و حتي قبل از اينکه جنگ تحميلي عراق عليه ايران شروع شود، حدود 3 ماه در مرز ايران و عراق در حالت آماده باش بود.&lt;br /&gt;
ابراهيم، فردي مهربان و دلسوز اسلام و ميهن اسلامي بود. به نماز اول وقت بسيار اهميت مي داد و از اخلاق حسنه اي برخوردار بود. او با شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران، با شجاعت و استقامت در کنار همرزمان ديگرش به دفاع از ميهن اسلامي پرداخت.&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم قانع، سرانجام در بيست و ششم مهرماه 1359، در منطقه دزفول در پل کرخه، بر اثر درگيري با نيروهاي متجاوز عراقي به درجه رفيع شهادت نائل آمد و پيکر مطهرش، طي مراسم با شکوهي در قطعه شهداي امامزاده حسن به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خاطره از زبان برادر شهید:&lt;br /&gt;
در یکی از شب های مهر ماه 1359، به همراه ابراهیم برای کمک به بچه ها، تانک برداشتیم و حرکت کردیم. اما در زیر رگبار توپخانه و خمپاره گرفتار شدیم. منتظر ماندیم تا رگبار قطع شود. ساعت پنج و نیم صبح بود که می خواستیم از رودخانه عبور کنیم ولی رگبارهای شدید و پی در پی می آمد. در حال حرکت بودیم که سربازی سراسیمه جلوی ما سبز شد. ایستادیم. شهید با نگرانی پرسید چه شده؟ گفت 50 متر آن طرف تر بر اثر ترکش توپخانه، یک نفر شهید شده است. شهید ناراحت شد و گفت: اول کار است هنوز آفتاب نزده که قربانی خود را گرفته اند.&lt;br /&gt;
در این وضعیت نمی شد حرکت کرد و به ناچار در زیر تانک، چاله ای عمیق حفر کردیم و در آن پناه گرفتیم.&lt;br /&gt;
درجه داری با پای زخمی کنارمان آمد و گفت بر اثر تیر اندازی دشمن چند نفر زخمی شده اند. در حال صحبت با درجه دار بودیم که سربازی فریاد زنان به طرفمان آمد و آمبولانس می خواست که به خط ببرد که با فریاد سرباز دوباره رگبار دشمن شروع شد.&lt;br /&gt;
آن سرباز به ما گفت برای چه به جلو می روید؟ شهید گفت: برای دفاع از وطن. سرباز گفت کدام وطن؟ وطنی که جزئی از آن (دزفول) زیر موشک و توپخانه قرار دارد؟ کشوری که ما در حال جنگ با او هستیم در برابر آمریکا هیچ است. آمریکا ما را به این روز انداخته است.&lt;br /&gt;
شهید ابراهیم گفت: آمریکا در برابر ما هیچ است و بالأخره ما پیروز می شویم. 6 ماه که هیچ، حتی اگر شده 60 سال می جنگیم و از وطنمان دفاع می کنیم.1&amp;lt;ref&amp;gt;[http://navideshahed.com/fa/news/416911/فرازی-بر-زندگی-نامه-شهید-ابراهیم-قانع سایت نویدشاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Eb_ghane.jpg</id>
		<title>پرونده:Eb ghane.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Eb_ghane.jpg"/>
				<updated>2018-12-31T17:23:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهیدابراهیم غلام زاده باقرآباد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2018-12-31T17:13:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم غلام زاده باقرآبادی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = eb_gholamzadeh.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = نوبندگان، [[1346]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = منطقه سومار&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
در سال 1346 در روستای نوبندگان در خانواده ای مذهبی و متدین به دنیا آمد. از همان دوران کودکی، ادب و آداب عشق ورزی به پروردگار جهانیان را در محضر پدر و مادر متدین یاد گرفت و آن را تا پایان زندگی، سرلوحه کارهای خود قرار داد.&lt;br /&gt;
ابراهیم در سن 7 سالگی وارد مدرسه ابتدائی نوبندگان شد و از همان سال های آغازین، درس خواندن و تلاش در این زمینه را شروع کرد و از طرفی با شروع قیام ها و تظاهرات مردم علیه رژیم ستم شاهی، ابراهیم نیز با وجود سن کمی که داشت به همراه معلمان و دیگر همکلاسی هایش در این راهپیمائی ها شرکت می کرد. او سال های ابتدائی و راهنمائی را یکی پس از دیگری با موفقیت پشت سر گذاشت و از آنجا که علاقه زیادی به تحصیل داشت، خود را برای شرکت در دوره دبیرستان آماده می کرد که بنا به خواست پدر وارد ارتش شد.&lt;br /&gt;
وی با ورود به ارتش عازم جبهه شد. او عاشق جبهه شده بود و هر بار که به خانه باز می گشت، حال و هوای مناطق جنگی را داشت. آن دلیر مرد ارتش، پس از چندین بار حضور در جبهه های نبرد، در منطقه سومار دچار مجروحیت شدید از ناحیه پا و شکم شد و به علت وضعیت وخیمی که داشت، در بیمارستان یزد بستری شد و بعد از مدتی به بیمارستان اصفهان منتقل گشت.&lt;br /&gt;
ابراهیم با توکل بر خداوند متعال، درد و رنج زیاد جراحت ها را به جان خرید تا روز قیامت در پیشگاه سرور و سالار شهیدان (علیه السلام) سربلند گردد و سرانجام در بیمارستان اصفهان بر اثر همین مجروحیت به شهادت رسید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خاطره اول (از زبان مادر شهید):&lt;br /&gt;
پسرم از زمانی که وارد ارتش شد در رسته درجه داران بود. او مدت زیادی بود که سر کار می رفت ولی حقوقی دریافت نکرده بود ولی هیچ گاه پیش نیامد که از این اتفاق صحبتی کند و یا اعتراضی به فرماندهان خود کند. حتی یک بار که من توسط یکی از دوستانش برایش مقداری پول فرستادم آن را قبول نکرد و برایم پس فرستاد. او گفته بود که مادر و خانواده ام به این پول بیشتر احتیاج دارند. زمانی که ابراهیم مجروح و در بیمارستان بستری شده بود یک بار برای دیدنش به بیمارستان رفتم. حالش خیلی بد بود، اما با دیدن من حتی ناله ضعیفی هم که هر از چند گاهی می کرد قطع شد. خودش را خیلی سلامت و قوی نشان داد به طوری که وقتی من به خانه بازگشتم فکر می کردم همین روزها خوب می شود و به خانه باز می گردد. بار دیگر که به دیدنش رفته بودم، پس از عیادت، از من خواست که به خانه بازگردم. او خیلی ملاحظه حال من را می کرد و اصلاً دوست نداشت که در بیمارستان بمانم و درد کشیدنش را ببینم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
* خاطره دوم (از زبان برادر شهید):&lt;br /&gt;
ابراهیم علاقه شدیدی به درس خواندن داشت. هر روز که از مدرسه می آمد مستقیم به اتاق خودش می رفت و از همان ساعات اول شروع به درس خواندن می کرد. بعد از اتمام دوران راهنمائی به خواست پدرم وارد ارتش شد و در اوقات فراغتش هم به کار کشاورزی و دام پروری می پرداخت. او خیلی دوست داشت که خانواده از در آمدش استفاده کنند ولی پدر و مادرم هیچ گاه پول او را خرج نکردند و برای زندگی آینده اش پس انداز نمودند.&lt;br /&gt;
او هرگاه که برای مرخصی به خانه می آمد، دستش پر بود. هر کجا که در راه برای استراحت پیاده می شدند مقداری سوغاتی می خرید و برای ما به فسا می آورد. ابراهیم خیلی نجیب و کم رو بود. هیچ گاه به تنهائی بیرون نمی رفت. اگر از طرف مدرسه دعوت نامه ای برای حضور پدر و مادر در مدرسه به او می دادند، خودش مستقیماً چیزی به آن ها نمی گفت. او همیشه حرف هایش را به من می زد تا من به پدر و یا مادر بگویم. در مورد مدرسه هم همیشه از من می خواست تا به پدر و مادر بگویم که باید فردا به مدرسه ابراهیم بروید.&lt;br /&gt;
ابراهیم هرگاه می خواست به جبهه برود به دلیل نجابتش این مسئله را مستقیماً به پدر و مادر نمی گفت. او نامه ای می نوشت و زیر فرش می گذاشت و مادر یا خواهرم هنگام مرتب کردن اتاق، آن را پیدا می کردند. برادرم در همه نامه های خداحافظی از ما حلالیت می طلبید.&lt;br /&gt;
شهید مدتی در امام زاده علی (یکی از امام زاده های نوبندگان) کار بنائی می کرد، اما هیچ گاه پولی از آن ها دریافت نکرد. او معتقد بود که این جور کارها باید برای رضای خدا باشد و پول گرفتن در این مواقع، کار درستی نیست. او هر بار که از جبهه به مرخصی می آمد اول به امام زاده می رفت و بعد به خانه می آمد. همیشه به ما توصیه می کرد که نمازمان را در اول وقت به جا بیاوریم و می گفت: کسی که نماز می خواند همچون شخص گرسنه ای است که سر سفره می نشیند و سیر می شود و توشه ای برای خود ذخیره می کند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
زمانی که ابراهیم در بیمارستان اصفهان بستری بود من از او مراقبت می کردم. همان شبی که ابراهیم شهید شده بود ولی ما هنوز از شهادتش خبر نداشتیم، من خوابم برده بود و در خواب به دنبال ابراهیم می گشتم ولی او را پیدا نمی کردم. در همان لحظه ابراهیم جلوی در ظاهر شد و مرا صدا کرد و گفت: من این جا هستم، برگرد و به پشت سرت نگاه کن. به او گفتم: ابراهیم کجا بودی؟ من دنبال شما بودم. او گفت: من خوب شدم و دیگر زخمی نیستم، حال من خوب است.&lt;br /&gt;
ابراهیم انسان بسیار مستقلی بود. هم چنین به ورزش علاقه زیادی داشت و هر روز با وسایلی که خودش ساخته بود، ورزش می کرد. گاهی با او شوخی می کردم و می گفتم که تو دیگر قوی شده ای و می توانی ما را هم بزنی. او می گفت: من هرگز به برادر بزرگترم چنین جسارتی نمی کنم.&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نویدشاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Eb_gholamzadeh.jpg</id>
		<title>پرونده:Eb gholamzadeh.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Eb_gholamzadeh.jpg"/>
				<updated>2018-12-31T17:10:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهیدابراهیم شابوتیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2018-12-31T16:58:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم شابوتیان&lt;br /&gt;
|تصویر                  = eb_shabootian.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = آبادان، [[زادروزهای 24 آبان |1341/08/24]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = عملیات [[والفجر]]، [[شهدای 22 فروردین |1362/01/22]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
فرزند موسی در بیست و چهارم آبان ماه 1341 در شهرستان آبادان متولد شد. با پشت سر گذاشتن دوران کودکی، مشغول به تحصیل در دوره ابتدایی گردید. وی تحصیلات خود را ادامه داد و پس از پایان تحصیلات، به خدمت سربازی در ارتش اعزام شد.&lt;br /&gt;
شهید شابوتیان در دوران انقلاب در آبادان فعالیت بسیار نمود و از آنجا که عناصر ضد انقلاب در آبادان بسیار بودند، در جستجوی عناصر ضد انقلاب و شناسایی آنها بسیار کوشا بود و همچنین خانه های تیمی و گروهک ها را شناسایی و به کمک نیروهای انقلابی منهدم می کردند.&lt;br /&gt;
ابراهیم جوانی پاک، بی آلایش و مهربان و از کودکی به نماز و روزه اهمیت بسیار می داد و در انجام واجبات دینی و مذهبی بسیار کوشا بود و با شروع جنگ تحمیلی بر حسب وظیفه و عقیده وافر خود به ارزش های اسلامی و انسانی، راهی جبهه های حق علیه باطل شد و با جان و دل به دفاع از میهن اسلامی خود پرداخت.&lt;br /&gt;
سرانجام آن شهید گرانقدر در تاریخ 1362/01/22 در عملیات والفجر در منطقه تپه شرهانی بر اثر اصابت گلوله به سینه به درجه رفیع شهادت نائل آمد و در گلزار شهدای آبادان به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خاطره از زبان همرزم شهید:&lt;br /&gt;
یک بار در منطقه ی درگیری با عراقی ها وضع بسیار عجیب و غریبی وجود داشت و سربازان و پاسداران فداکار هرکدام به کاری مشغول بودند. گویا جنگ خندق بر پا شده است. شهید شابوتیان، ضامن نارنجکی را کشیده و به طرف عراقی ها پرتاب کرد. بعد از مدتی که خبر عقب راندن عراقی ها توسط بچه ها پخش شد، به سمت جنازه های عراقی ها رفتیم و به دو سر جنازه مزدور عراقی برخوردیم و ابراهیم که برای اولین بار بود جنازه می دید، حالش دگرگون شد.&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نویدشاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Eb_shabootian.jpg</id>
		<title>پرونده:Eb shabootian.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Eb_shabootian.jpg"/>
				<updated>2018-12-31T16:52:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم ذوالفقاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-29T18:00:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم ذوالفقاری&lt;br /&gt;
|تصویر                  = eb_zolfaghari.jpeg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = فسا، نوبندگان، [[1330]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = سقز، [[الگو:شهدای 20 مرداد |1360/05/20]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = افسر ارتش&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
در سال 1330 در نوبندگان و در هنگام اوج گیری فریاد دادخواهی مردم علیه رژیم ستم شاهی پا به عرصه حیات گذاشت و این خود فال نیکی بود برای فرزندی خلف از تبار مظلوم. او پس از گذراندن دوره دبستان و دبیرستان در سن 17 سالگی وارد آموزشگاه درجه داری شد و از آنجا که روح پر تلاش او تحمل سکون و ایستادگی را نداشت پس از چندی موفق به اخذ دیپلم شد و از آنجا به دانشکده افسری وارد شد و سه سال پس از آن موفق به کسب مدرک لیسانس علوم گردید و این سال، ورود او به دوره جدید نظامی بود که انقلاب خونبار ایران به رهبری امام خمینی مراحل حساس سیر تکاملی خود را می پیمود و توده مردم را به خیابان ها و در برابر دژخیمان قرار می داد.&lt;br /&gt;
او در این مدت آن چنان که عکس هایش شهادت می دهند با این که یک افسر ارتش بود در اکثر تظاهرات ها شرکت می کرد و با شرکت در همین اجتماعات بود که روحیه اش واقعاً دگرگون شده بود و جزء محدود افسرانی بود که در جریان اسلحه دادن به آیت الله طالقانی که تازه از زندان مرخص شده بود قرارگرفت. پس از چند ماه که رژیم از این موضوع با خبر شد، پیش از دستگیری آنها رستاخیز 22 بهمن به وقوع پیوست و ابراهیم را از شهادت زودرس آن روزها محروم ساخت، اما روح متلاطم و پر فروغش او را ساکت نمی گذاشت و در این ایام نیز به مطالعه عینی و ذهنی شرایط موجود پرداخت و همین بود که کسانی که با او برخورد داشتند تعجب می کردند که یک افسر ارتش تا این اندازه واقع بین باشد و بر خورد با او، انسان را به فکر الگوی یک ارتشی مسلمان می انداخت.&lt;br /&gt;
با آغاز درگیری های ایران و عراق، ابراهیم را در تیر ماه 1359 به جبهه فکه فرستادند و با اوج گیری این تجاوز که در اواخر شهریور ماه شروع شد، در سخترین شرایط مبارزه با نیروها و مهماتی بسیار کم در برابر هجوم مزدوران بعثی، دلاورانه مبارزه کرد و در این چند روز، یعنی تا اواسط مهر ماه اکثر سربازان خود را از دست داده بود و خود نیز بر اثر ترکش خمپاره به شدت صدمه دیده بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
وی پس از 15 روز بستری بودن در بیمارستان به مرخصی رفت و شاید جزء اولین کسانی بود که بر اثر زخمی شدن، زود از جبهه برگشته بود. همه درباره ی جبهه از او سؤال می کردند و او با وجود پشت سر گذاشتن یک درگیری سخت و روحیه ی نا امید کننده ای که در روزهای اول جنگ بر او تحمیل شده بود، با کمال شجاعت به همه جواب می داد که ما ان شاء الله پیروز هستیم و حتماً پیروز می شویم.&lt;br /&gt;
چند روزی نگذشته بود که داوطلبانه به جبهه آبادان ماهشهر رفت و از آنجا برای آزادسازی سوسنگرد شتافت و در این پیروزی شرکت جست و پس از سه ماه دوباره برای چند روزی به مرخصی رفت. البته باید گفت که جنگ را با تمامی غرورش برای چند روزی رها می کرد و به دیار خود می رفت تا گفتنی ها را برای مردم بگوید و پیامش را به عاشقان راهش برساند. او جان کلامش و تمام پیامش را در این چند روز خلاصه کرد و به گفتار امام علی (علیه السلام) که «مردان خدا عقیده شان را بر شمشیر هایشان حمل می کنند» معنی بخشید.&lt;br /&gt;
وی در گفتگو که با بچه ها داشت می گفت که فرماندهانی که بنی صدر به آنها مسئولیت داده، جبهه را به سکون کشانده اند. او در آن موقع که لیبرالیسم، جوّ کاذبی در جامعه به خصوص در جبهه ها در میان برادران ارتشی ایجاد کرده بود و از خون شهیدان برای رشد خود سوء استفاده می کرد، علیه بنی صدر می خروشید و با کمال جسارت می گفت که بنی صدر خیانت می کند و پاسداران را عقیم گذاشته است. شهید از خط امام بسیار تعریف می کرد و می گفت با اینکه من بسیار کم با پاسداران تماس داشته ام اما اینها الگوی یک ارتش اسلامی هستند و می گفت من هرگز به پادگان بر نمی گردم و در جبهه خواهم ماند تا در کنار برادران پاسدار و ارتشیم از انقلاب پاسداری کنم.&lt;br /&gt;
ابراهیم، آن افسر دلاور اسلام که نمونه بارزی از یک مسلمان مؤمن، متدین و وفادار به انقلاب اسلامی بود، پس از چند روز به جبهه غرب شتافت و 4 ماه در این جبهه بود و در روز بیستم مرداد ماه آخرین تیر ترکشش را که همان هستی اش و تمام وجودش بود در کفه اخلاص نهاد و در راه خدا فدا نمود و به لقاء الله پیوست.&lt;br /&gt;
او مظهر یک انسان کامل و شایسته و الگوی پاکی و اخلاق در ارتش بود. نماز را دوست داشت و به رهبر انقلاب حضرت امام خمینی عشق می ورزید و همیشه خود را سربازی از سربازان امام می دانست. سربازان تحت امرش، هنوز خاطرات زیبا و عرفانی، نمازهای شب و نمازهای جمعه او را به یاد دارند.&lt;br /&gt;
آری او عاشق امام و عاشق یاران امام بود. همیشه از منافقین روی گردان بود. روزها و شب ها در جبهه ها تنها با یاد خدا به نبرد خویش ادامه می داد و همیشه یاد او یاد خدا و فکر او رهبر و انقلابی بود که او در راهش زحماتی کشیده بود. خاطرات دلاوری های ابراهیم را شهرهای قهرمان سردشت، فکه و سایر جبهه ها همچنان به یاد دارند.&lt;br /&gt;
شهید ذوالفقاری، ده سال در ارتش خدمت کرد و از این مدت، بیش از دو سال در جبهه ها جنگید و سر انجام در تاریخ 1360/05/20 در سقز بر اثر برخورد با مین به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خاطره اول (از زبان دوستان شهید):&lt;br /&gt;
خاطره ای که از دوستان شهید ذوالفقاری به یاد مانده است این است که در یکی از روزها با دوستانش به زیارت قبر شهدا می روند و در آنجا به دوستش می گوید: اینجا را که می بینی، به همین زودیا جای من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خاطره دوم (از زبان برادر شهید):&lt;br /&gt;
روزی برادرم پیش من آمد و گفت: «برادر چون در اوج انقلاب هستیم و من مأمور اسلحه خانه هستم، می خواهم مقداری اسلحه را در اختیار آیت الله طالقانی که تازه از زندان آزاد شده است، بگذارم».&lt;br /&gt;
در لیست سیاه ساواک، نام ابراهیم و 40 تن از افسران پیرو خط امام وجود داشت و همیشه حرف ابراهیم این بود که اگر انقلاب پیروز نشود من اعدام خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
سلام بر امام زمان، مهدی موعود و سلام بر نایب بر حقش امام امت، این قلب تپنده مسلمین و سلام و درود بیکران به ارواح طیبه شهدا، از شهدای صدر اسلام تا شهدای گلگون کفن کربلای ایران.&lt;br /&gt;
سلام به مادرم، پدرم، همسرم، خواهرم&lt;br /&gt;
می دانم که همگی شما چشمتان در راه است و هر دقیقه برای آمدن من لحظه شماری می کنید تا من را از نزدیک ببینید، ولی مادرم به خاطر داشته باش که علی اکبر در جلوی چشم پدر و مادرش تکه تکه شد و امام حسین (علیه السلام) در جلوی چشمان زینب (سلام الله علیها) شهید شد و ای کاش در کنارم بودی و می دیدی موقعی که مأموریتی برایم پیش می آید چگونه به میدان رزم می روم و دشمن دین خدا را به تنگ می آوردم.&lt;br /&gt;
ای کسانیکه مأمور دفن من هستید! وقتی که مرا در قبر می گذارند، مشت هایم را گره کنید تا همه بدانند من با مشت گره کرده به سوی دشمن رفتم، دهانم را باز بگذارید تا از خدا بی خبران آگاه شوند من با ندای الله اکبر بر دشمن تاختم و چشمانم را باز نگه دارید تا همه بدانند با چشم باز به این راه رفتم و دشمن را به زبونی کشیدم تا شهادت نصیبم شد. چنانچه شهید شدم در زادگاهم، نوبندگان فسا در قطعه شهدا به خاک سپرده شوم.&lt;br /&gt;
و اما پدر و مادرم و برادرانم و همسر و خواهرانم! خواهش می کنم صبر و حوصله داشته باشید و خدا ان شاء الله به همگی شما صبر عنایت بفرماید و برای من گریه نکنید؛ چون که راهی که شهیدان انتخاب نموده اند، من هم همان راه را انتخاب کرده ام. دیگر شما را بیشتر ناراحت نمی کنم و زحمت نمی دهم.&lt;br /&gt;
به امید پیروزی رزمندگان اسلام و زیارت قبر امام حسین (علیه السلام)&lt;br /&gt;
پاینده باد پرچم جمهوری اسلامی ایران&lt;br /&gt;
خدایا تا ظهور مهدی (عجل الله فرجه) خمینی را برای ما نگه دار&lt;br /&gt;
چاکرتان اینجانب ابرهیم ذوالفقاری 1360/04/20&lt;br /&gt;
پی نوشت: قابل ذکر است که جنازه شهید هنگام دفن، با چشمان باز و حالت لبخند و مشت گره کرده بود و موقع خاکسپاری هم کسی از متن وصیت نامه اطلاع نداشته است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://navideshahed.com/fa/news/415874/نگاهی-به-زندگی-و-وصیت-نامه-شهید-ابراهیم-ذوالفقاری سایت نویدشاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدابراهیم ذوالفقاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-29T17:56:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = ابراهیم ذوالفقاری&lt;br /&gt;
|تصویر                  = eb_zolfaghari.jpeg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = فسا، نوبندگان، [[زادروزهای 1 فروردین |1330]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = سقز، [[الگو:شهدای 20 مرداد |1360/05/20]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = افسر ارتش&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
در سال 1330 در نوبندگان و در هنگام اوج گیری فریاد دادخواهی مردم علیه رژیم ستم شاهی پا به عرصه حیات گذاشت و این خود فال نیکی بود برای فرزندی خلف از تبار مظلوم. او پس از گذراندن دوره دبستان و دبیرستان در سن 17 سالگی وارد آموزشگاه درجه داری شد و از آنجا که روح پر تلاش او تحمل سکون و ایستادگی را نداشت پس از چندی موفق به اخذ دیپلم شد و از آنجا به دانشکده افسری وارد شد و سه سال پس از آن موفق به کسب مدرک لیسانس علوم گردید و این سال، ورود او به دوره جدید نظامی بود که انقلاب خونبار ایران به رهبری امام خمینی مراحل حساس سیر تکاملی خود را می پیمود و توده مردم را به خیابان ها و در برابر دژخیمان قرار می داد.&lt;br /&gt;
او در این مدت آن چنان که عکس هایش شهادت می دهند با این که یک افسر ارتش بود در اکثر تظاهرات ها شرکت می کرد و با شرکت در همین اجتماعات بود که روحیه اش واقعاً دگرگون شده بود و جزء محدود افسرانی بود که در جریان اسلحه دادن به آیت الله طالقانی که تازه از زندان مرخص شده بود قرارگرفت. پس از چند ماه که رژیم از این موضوع با خبر شد، پیش از دستگیری آنها رستاخیز 22 بهمن به وقوع پیوست و ابراهیم را از شهادت زودرس آن روزها محروم ساخت، اما روح متلاطم و پر فروغش او را ساکت نمی گذاشت و در این ایام نیز به مطالعه عینی و ذهنی شرایط موجود پرداخت و همین بود که کسانی که با او برخورد داشتند تعجب می کردند که یک افسر ارتش تا این اندازه واقع بین باشد و بر خورد با او، انسان را به فکر الگوی یک ارتشی مسلمان می انداخت.&lt;br /&gt;
با آغاز درگیری های ایران و عراق، ابراهیم را در تیر ماه 1359 به جبهه فکه فرستادند و با اوج گیری این تجاوز که در اواخر شهریور ماه شروع شد، در سخترین شرایط مبارزه با نیروها و مهماتی بسیار کم در برابر هجوم مزدوران بعثی، دلاورانه مبارزه کرد و در این چند روز، یعنی تا اواسط مهر ماه اکثر سربازان خود را از دست داده بود و خود نیز بر اثر ترکش خمپاره به شدت صدمه دیده بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
وی پس از 15 روز بستری بودن در بیمارستان به مرخصی رفت و شاید جزء اولین کسانی بود که بر اثر زخمی شدن، زود از جبهه برگشته بود. همه درباره ی جبهه از او سؤال می کردند و او با وجود پشت سر گذاشتن یک درگیری سخت و روحیه ی نا امید کننده ای که در روزهای اول جنگ بر او تحمیل شده بود، با کمال شجاعت به همه جواب می داد که ما ان شاء الله پیروز هستیم و حتماً پیروز می شویم.&lt;br /&gt;
چند روزی نگذشته بود که داوطلبانه به جبهه آبادان ماهشهر رفت و از آنجا برای آزادسازی سوسنگرد شتافت و در این پیروزی شرکت جست و پس از سه ماه دوباره برای چند روزی به مرخصی رفت. البته باید گفت که جنگ را با تمامی غرورش برای چند روزی رها می کرد و به دیار خود می رفت تا گفتنی ها را برای مردم بگوید و پیامش را به عاشقان راهش برساند. او جان کلامش و تمام پیامش را در این چند روز خلاصه کرد و به گفتار امام علی (علیه السلام) که «مردان خدا عقیده شان را بر شمشیر هایشان حمل می کنند» معنی بخشید.&lt;br /&gt;
وی در گفتگو که با بچه ها داشت می گفت که فرماندهانی که بنی صدر به آنها مسئولیت داده، جبهه را به سکون کشانده اند. او در آن موقع که لیبرالیسم، جوّ کاذبی در جامعه به خصوص در جبهه ها در میان برادران ارتشی ایجاد کرده بود و از خون شهیدان برای رشد خود سوء استفاده می کرد، علیه بنی صدر می خروشید و با کمال جسارت می گفت که بنی صدر خیانت می کند و پاسداران را عقیم گذاشته است. شهید از خط امام بسیار تعریف می کرد و می گفت با اینکه من بسیار کم با پاسداران تماس داشته ام اما اینها الگوی یک ارتش اسلامی هستند و می گفت من هرگز به پادگان بر نمی گردم و در جبهه خواهم ماند تا در کنار برادران پاسدار و ارتشیم از انقلاب پاسداری کنم.&lt;br /&gt;
ابراهیم، آن افسر دلاور اسلام که نمونه بارزی از یک مسلمان مؤمن، متدین و وفادار به انقلاب اسلامی بود، پس از چند روز به جبهه غرب شتافت و 4 ماه در این جبهه بود و در روز بیستم مرداد ماه آخرین تیر ترکشش را که همان هستی اش و تمام وجودش بود در کفه اخلاص نهاد و در راه خدا فدا نمود و به لقاء الله پیوست.&lt;br /&gt;
او مظهر یک انسان کامل و شایسته و الگوی پاکی و اخلاق در ارتش بود. نماز را دوست داشت و به رهبر انقلاب حضرت امام خمینی عشق می ورزید و همیشه خود را سربازی از سربازان امام می دانست. سربازان تحت امرش، هنوز خاطرات زیبا و عرفانی، نمازهای شب و نمازهای جمعه او را به یاد دارند.&lt;br /&gt;
آری او عاشق امام و عاشق یاران امام بود. همیشه از منافقین روی گردان بود. روزها و شب ها در جبهه ها تنها با یاد خدا به نبرد خویش ادامه می داد و همیشه یاد او یاد خدا و فکر او رهبر و انقلابی بود که او در راهش زحماتی کشیده بود. خاطرات دلاوری های ابراهیم را شهرهای قهرمان سردشت، فکه و سایر جبهه ها همچنان به یاد دارند.&lt;br /&gt;
شهید ذوالفقاری، ده سال در ارتش خدمت کرد و از این مدت، بیش از دو سال در جبهه ها جنگید و سر انجام در تاریخ 1360/05/20 در سقز بر اثر برخورد با مین به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خاطره اول (از زبان دوستان شهید):&lt;br /&gt;
خاطره ای که از دوستان شهید ذوالفقاری به یاد مانده است این است که در یکی از روزها با دوستانش به زیارت قبر شهدا می روند و در آنجا به دوستش می گوید: اینجا را که می بینی، به همین زودیا جای من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خاطره دوم (از زبان برادر شهید):&lt;br /&gt;
روزی برادرم پیش من آمد و گفت: «برادر چون در اوج انقلاب هستیم و من مأمور اسلحه خانه هستم، می خواهم مقداری اسلحه را در اختیار آیت الله طالقانی که تازه از زندان آزاد شده است، بگذارم».&lt;br /&gt;
در لیست سیاه ساواک، نام ابراهیم و 40 تن از افسران پیرو خط امام وجود داشت و همیشه حرف ابراهیم این بود که اگر انقلاب پیروز نشود من اعدام خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
سلام بر امام زمان، مهدی موعود و سلام بر نایب بر حقش امام امت، این قلب تپنده مسلمین و سلام و درود بیکران به ارواح طیبه شهدا، از شهدای صدر اسلام تا شهدای گلگون کفن کربلای ایران.&lt;br /&gt;
سلام به مادرم، پدرم، همسرم، خواهرم&lt;br /&gt;
می دانم که همگی شما چشمتان در راه است و هر دقیقه برای آمدن من لحظه شماری می کنید تا من را از نزدیک ببینید، ولی مادرم به خاطر داشته باش که علی اکبر در جلوی چشم پدر و مادرش تکه تکه شد و امام حسین (علیه السلام) در جلوی چشمان زینب (سلام الله علیها) شهید شد و ای کاش در کنارم بودی و می دیدی موقعی که مأموریتی برایم پیش می آید چگونه به میدان رزم می روم و دشمن دین خدا را به تنگ می آوردم.&lt;br /&gt;
ای کسانیکه مأمور دفن من هستید! وقتی که مرا در قبر می گذارند، مشت هایم را گره کنید تا همه بدانند من با مشت گره کرده به سوی دشمن رفتم، دهانم را باز بگذارید تا از خدا بی خبران آگاه شوند من با ندای الله اکبر بر دشمن تاختم و چشمانم را باز نگه دارید تا همه بدانند با چشم باز به این راه رفتم و دشمن را به زبونی کشیدم تا شهادت نصیبم شد. چنانچه شهید شدم در زادگاهم، نوبندگان فسا در قطعه شهدا به خاک سپرده شوم.&lt;br /&gt;
و اما پدر و مادرم و برادرانم و همسر و خواهرانم! خواهش می کنم صبر و حوصله داشته باشید و خدا ان شاء الله به همگی شما صبر عنایت بفرماید و برای من گریه نکنید؛ چون که راهی که شهیدان انتخاب نموده اند، من هم همان راه را انتخاب کرده ام. دیگر شما را بیشتر ناراحت نمی کنم و زحمت نمی دهم.&lt;br /&gt;
به امید پیروزی رزمندگان اسلام و زیارت قبر امام حسین (علیه السلام)&lt;br /&gt;
پاینده باد پرچم جمهوری اسلامی ایران&lt;br /&gt;
خدایا تا ظهور مهدی (عجل الله فرجه) خمینی را برای ما نگه دار&lt;br /&gt;
چاکرتان اینجانب ابرهیم ذوالفقاری 1360/04/20&lt;br /&gt;
پی نوشت: قابل ذکر است که جنازه شهید هنگام دفن، با چشمان باز و حالت لبخند و مشت گره کرده بود و موقع خاکسپاری هم کسی از متن وصیت نامه اطلاع نداشته است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://navideshahed.com/fa/news/415874/نگاهی-به-زندگی-و-وصیت-نامه-شهید-ابراهیم-ذوالفقاری سایت نویدشاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Eb_zolfaghari.jpeg</id>
		<title>پرونده:Eb zolfaghari.jpeg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Eb_zolfaghari.jpeg"/>
				<updated>2018-12-29T17:44:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%B7%DB%8C%D8%A8%D9%87_%D9%88%D8%A7%D8%B9%D8%B8%DB%8C_%D8%AF%D9%87%D9%86%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهیده طیبه واعظی دهنوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%B7%DB%8C%D8%A8%D9%87_%D9%88%D8%A7%D8%B9%D8%B8%DB%8C_%D8%AF%D9%87%D9%86%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-25T13:11:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = طیبه واعظی دهنوی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Vaezi_dehnavi.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = اصفهان، [[زادروزهای 24 تیر |1337/04/24]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = شکنجه [[ساواک]] در زندان [[اوین]] تهران، [[الگو:شهدای 3 خرداد |1356/03/03]] &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          =  &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|آرامگاه                = بهشت زهرا (س) تهران&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيده  طيبه واعظي دهنوي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طیبه واعظی دهنوی در سال 1337 در یکی از روستاهای اصفهان متولد شد. او در خانواده ای مذهبی و فقیر رشد کرد و به همین علت خیلی زود با درد و رنج مردم مستضعف آشنا شد. در سن 7 سالگی خواندن قرآن را در خانه پدرش آموخت. در سال 1350 طیبه با پسر خاله مجاهدش ابراهیم جعفریان ازدواج نمود، و این نقطه عطفی در زندگی او بود و همین ازدواج بود که مسیر زندگی او را به طور کلی دگرگون ساخت و او را وارد مرحله ای نوین نمود. طیبه با کمک شوهرش به مطالعه عمیق کتب مذهبی و آگاه کننده و تفسیر قرآن پرداخت و چون ابراهیم همان صداقت و ایمانی را که لازمه یک فرد مبارز است در وجود طیبه یافت او را در جریان مبارزات تشکیلاتی قرار داد و طیبه به عضویت گروه مهدیون در آمد. &lt;br /&gt;
به خاطر مبارزه با شاه و تحت تعقیب بودن شوهرش از سال 1354 به زندگی مخفی روی آورد، ولی در نهایت در 30 فرودین 1356 پس از دستگیری شوهرش، دستگیر شد و خواهر شوهرش، فاطمه جعفریان که او هم مبارز بود در این روز کشته شد.  &lt;br /&gt;
در سال 1354 به علت تعقیب ساواک با اتفاق همسر و کودک شیرخواره اش زندگی مخفی را انتخاب نمودند.  &lt;br /&gt;
روز سی ام فروردین 56، در پی دستگیری یکی از اعضای گروه در تبریز، یکی از گشت های بازرسی به ابراهیم مشکوک شد و او را دستگیر کرد. در بازرسی بدنی او اجاره خانه ی منزل تبریز را پیدا نمودند و خانه تحت‌نظر قرار می‌گیرد. &lt;br /&gt;
طبق قرار قبلی که ابراهیم و طیبه داشتند اگر ابراهیم دیر به خانه می آمد، طیبه می بایست اسناد و مدارک را می سوزاند و خانه را ترک می کرد. طیبه همین کار را انجام داد، غافل از آنکه خانه زیر نظر است.  &lt;br /&gt;
صبح بر سر قرار با برادرش مرتضی می رود، غافل از آنکه مأموران در پی او هستند. در قرار با مرتضی ماجرای نیامدن ابراهیم را می گوید و بدین ترتیب، مرتضی هم شناسایی می‌شود. سپس به خانه باز می گردد تا خانه را از نارنجک و اسلحه پاکسازی کند غافل از اینکه ساواک منتظر اوست.  &lt;br /&gt;
طیبه پس از اتمام فشنگ هایش به همراه فرزند چهار ماهه اش مهدی دستگیر می شود و با دستگیری طیبه، مرتضی که از دور شاهد ماجرا بود در دفاع از طیبه به مأموران شلیک می کند و در درگیری به شهادت می رسد. از خانه طیبه برگه اجاره خانه مرتضی را پیدا می کنند و به خانه آنها می روند. فاطمه جعفریان همسر مرتضی حدود سه ساعت مقاومت کرد اما او نیز به شهادت رسید.  &lt;br /&gt;
وقتی ساواک طیبه را دستگیر و به دست هایش دستبند زده بودند، گفته بود: مرا بکشید ولی چادرم را برندارید. &lt;br /&gt;
طیبه، ابراهیم و پسرشان محمدمهدی را پس از دو چند روز شکنجه از تبریز به کمیته تهران منتقل می کنند و یک ماه تمام آنها را زیر سخت ترین شکنجه ها قرار می دهند و سرانجام در سوم خرداد 56 زیر شکنجه به شهادت می رسند.  &lt;br /&gt;
روز سوم خرداد روزنامه ها خبر شهادت فاطمه و مرتضی را نوشتند ولی دیگر از ابراهیم خبری نشد و بعد از پیروزی انقلاب خانواده از عروج او و طیبه با خبر شدند.  &lt;br /&gt;
محمدمهدی فرزند خردسال آنها توسط ساواک به پرورشگاهی سپرده شد و گفته بودند که پدر و مادر این کودک بر اثر اعتیاد فراوان از دنیا رفته اند و برای اینکه کسی او را نشناسد، نام او را شهرام گذاشته بودند. دو سال بعد فرزند آنها با پیگیری های فراوان در پرورشگاه پیدا شده و به آغوش خانواده باز می گردد.آری طیبه بسان هاجر با طفل خردسالش در راه الله هجرت کرد، فاطمه وار تا آخرین لحظات زندگی به همسرش وفادار ماند، زینب وار شاهد شهادت برادر و شکنجه فرزند 2 ساله و همسرش بود و سرانجام سمیه وار در زیر شکنجه به دست طاغوتیان به شهادت رسید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش شاد و راهش پر رهرو باد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* وضعیت گروه مهدیون: در سال 56 عده ای از دانشجویان مسلمان که از افکار التقاطی مارکسیست ها و سازمان فدائیان خلق متنفر بودند گروهی را به نام گروه مهدیون تشکیل دادند که مبنای افکار و اعتقادات ناب اسلامی داشت. آنها با نجف در ارتباط بودند و اعلامیه و نوار های امام را توزیع می کردند. لذا افرادی مانند شهید شاه کرمی و برادر او ونیز شهیدان جعفریان در این گروه فعالیت می کردند. لذا با خیانتی که گروهک های ملحد نسبت به این گروه به خرج دادند این گروه لو رفت و توسط ساواک تعداد زیادی از نیروها و اعضای این گروه به شهادت رسیدند و یا دستگیر شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت نویدشاهد&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%B7%DB%8C%D8%A8%D9%87_%D9%88%D8%A7%D8%B9%D8%B8%DB%8C_%D8%AF%D9%87%D9%86%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهیده طیبه واعظی دهنوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%B7%DB%8C%D8%A8%D9%87_%D9%88%D8%A7%D8%B9%D8%B8%DB%8C_%D8%AF%D9%87%D9%86%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-25T08:37:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = طیبه واعظی دهنوی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Vaezi_dehnavi.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = اصفهان، [[زادروزهای 24 تیر |1337/04/24]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = شکنجه [[ساواک]] در زندان [[اوین]] تهران، [[الگو:شهدای 3 خرداد |1356/03/03]] &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          =  &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|آرامگاه                = بهشت زهرا (س) تهران&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد  طيبه واعظي دهنوي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طیبه واعظی دهنوی در سال 1337 در یکی از روستاهای اصفهان متولد شد. او در خانواده ای مذهبی و فقیر رشد کرد و به همین علت خیلی زود با درد و رنج مردم مستضعف آشنا شد. در سن 7 سالگی خواندن قرآن را در خانه پدرش آموخت. در سال 1350 طیبه با پسر خاله مجاهدش ابراهیم جعفریان ازدواج نمود، و این نقطه عطفی در زندگی او بود و همین ازدواج بود که مسیر زندگی او را به طور کلی دگرگون ساخت و او را وارد مرحله ای نوین نمود. طیبه با کمک شوهرش به مطالعه عمیق کتب مذهبی و آگاه کننده و تفسیر قرآن پرداخت و چون ابراهیم همان صداقت و ایمانی را که لازمه یک فرد مبارز است در وجود طیبه یافت او را در جریان مبارزات تشکیلاتی قرار داد و طیبه به عضویت گروه مهدیون در آمد. &lt;br /&gt;
به خاطر مبارزه با شاه و تحت تعقیب بودن شوهرش از سال 1354 به زندگی مخفی روی آورد، ولی در نهایت در 30 فرودین 1356 پس از دستگیری شوهرش، دستگیر شد و خواهر شوهرش، فاطمه جعفریان که او هم مبارز بود در این روز کشته شد.  &lt;br /&gt;
در سال 1354 به علت تعقیب ساواک با اتفاق همسر و کودک شیرخواره اش زندگی مخفی را انتخاب نمودند.  &lt;br /&gt;
روز سی ام فروردین 56، در پی دستگیری یکی از اعضای گروه در تبریز، یکی از گشت های بازرسی به ابراهیم مشکوک شد و او را دستگیر کرد. در بازرسی بدنی او اجاره خانه ی منزل تبریز را پیدا نمودند و خانه تحت‌نظر قرار می‌گیرد. &lt;br /&gt;
طبق قرار قبلی که ابراهیم و طیبه داشتند اگر ابراهیم دیر به خانه می آمد، طیبه می بایست اسناد و مدارک را می سوزاند و خانه را ترک می کرد. طیبه همین کار را انجام داد، غافل از آنکه خانه زیر نظر است.  &lt;br /&gt;
صبح بر سر قرار با برادرش مرتضی می رود، غافل از آنکه مأموران در پی او هستند. در قرار با مرتضی ماجرای نیامدن ابراهیم را می گوید و بدین ترتیب، مرتضی هم شناسایی می‌شود. سپس به خانه باز می گردد تا خانه را از نارنجک و اسلحه پاکسازی کند غافل از اینکه ساواک منتظر اوست.  &lt;br /&gt;
طیبه پس از اتمام فشنگ هایش به همراه فرزند چهار ماهه اش مهدی دستگیر می شود و با دستگیری طیبه، مرتضی که از دور شاهد ماجرا بود در دفاع از طیبه به مأموران شلیک می کند و در درگیری به شهادت می رسد. از خانه طیبه برگه اجاره خانه مرتضی را پیدا می کنند و به خانه آنها می روند. فاطمه جعفریان همسر مرتضی حدود سه ساعت مقاومت کرد اما او نیز به شهادت رسید.  &lt;br /&gt;
وقتی ساواک طیبه را دستگیر و به دست هایش دستبند زده بودند، گفته بود: مرا بکشید ولی چادرم را برندارید. &lt;br /&gt;
طیبه، ابراهیم و پسرشان محمدمهدی را پس از دو چند روز شکنجه از تبریز به کمیته تهران منتقل می کنند و یک ماه تمام آنها را زیر سخت ترین شکنجه ها قرار می دهند و سرانجام در سوم خرداد 56 زیر شکنجه به شهادت می رسند.  &lt;br /&gt;
روز سوم خرداد روزنامه ها خبر شهادت فاطمه و مرتضی را نوشتند ولی دیگر از ابراهیم خبری نشد و بعد از پیروزی انقلاب خانواده از عروج او و طیبه با خبر شدند.  &lt;br /&gt;
محمدمهدی فرزند خردسال آنها توسط ساواک به پرورشگاهی سپرده شد و گفته بودند که پدر و مادر این کودک بر اثر اعتیاد فراوان از دنیا رفته اند و برای اینکه کسی او را نشناسد، نام او را شهرام گذاشته بودند. دو سال بعد فرزند آنها با پیگیری های فراوان در پرورشگاه پیدا شده و به آغوش خانواده باز می گردد.آری طیبه بسان هاجر با طفل خردسالش در راه الله هجرت کرد، فاطمه وار تا آخرین لحظات زندگی به همسرش وفادار ماند، زینب وار شاهد شهادت برادر و شکنجه فرزند 2 ساله و همسرش بود و سرانجام سمیه وار در زیر شکنجه به دست طاغوتیان به شهادت رسید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش شاد و راهش پر رهرو باد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* وضعیت گروه مهدیون: در سال 56 عده ای از دانشجویان مسلمان که از افکار التقاطی مارکسیست ها و سازمان فدائیان خلق متنفر بودند گروهی را به نام گروه مهدیون تشکیل دادند که مبنای افکار و اعتقادات ناب اسلامی داشت. آنها با نجف در ارتباط بودند و اعلامیه و نوار های امام را توزیع می کردند. لذا افرادی مانند شهید شاه کرمی و برادر او ونیز شهیدان جعفریان در این گروه فعالیت می کردند. لذا با خیانتی که گروهک های ملحد نسبت به این گروه به خرج دادند این گروه لو رفت و توسط ساواک تعداد زیادی از نیروها و اعضای این گروه به شهادت رسیدند و یا دستگیر شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت نویدشاهد&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%B7%DB%8C%D8%A8%D9%87_%D9%88%D8%A7%D8%B9%D8%B8%DB%8C_%D8%AF%D9%87%D9%86%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهیده طیبه واعظی دهنوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%B7%DB%8C%D8%A8%D9%87_%D9%88%D8%A7%D8%B9%D8%B8%DB%8C_%D8%AF%D9%87%D9%86%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-25T08:31:52Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = طیبه واعظی دهنوی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Vaezi_dehnavi.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = اصفهان، [[زادروزهای 24 تیر |1337/04/24]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = شکنجه [[ساواک]] در زندان [[اوین]] تهران، [[الگو:شهدای 3 خرداد |1356/03/03]] &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          =  &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|آرامگاه                = بهشت زهرا (س) تهران&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد  طيبه واعظي دهنوي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد سال بسيج در 94&lt;br /&gt;
نام پدر: محمدصادق&lt;br /&gt;
ولادت: 24 تير 1337&lt;br /&gt;
شهادت: 03 خرداد 1356&lt;br /&gt;
محل شهادت: شكنجه ساواك در زندان اوين تهران&lt;br /&gt;
نحوه شهادت: شكنجه ساواك در زندان اوين تهران&lt;br /&gt;
آرامگاه: بهشت زهرا (س) تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی نامه&lt;br /&gt;
طیبه واعظی دهنوی در سال 1337 در یکی از روستاهای اصفهان متولد شد. او در خانواده ای مذهبی و فقیر رشد کرد و به همین علت خیلی زود با درد و رنج مردم مستضعف آشنا شد. در سن 7 سالگی خواندن قرآن را در خانه پدرش آموخت. در سال 1350 طیبه با پسر خاله مجاهدش ابراهیم جعفریان ازدواج نمود، و این نقطه عطفی در زندگی او بود و همین ازدواج بود که مسیر زندگی او را به طور کلی دگرگون ساخت و او را وارد مرحله ای نوین نمود. طیبه با کمک شوهرش به مطالعه عمیق کتب مذهبی و آگاه کننده و تفسیر قرآن پرداخت و چون ابراهیم همان صداقت و ایمانی را که لازمه یک فرد مبارز است در وجود طیبه یافت او را در جریان مبارزات تشکیلاتی قرار داد و طیبه به عضویت گروه مهدیون در آمد. &lt;br /&gt;
به خاطر مبارزه با شاه و تحت تعقیب بودن شوهرش از سال 1354 به زندگی مخفی روی آورد، ولی در نهایت در 30 فرودین 1356 پس از دستگیری شوهرش، دستگیر شد و خواهر شوهرش، فاطمه جعفریان که او هم مبارز بود در این روز کشته شد.  &lt;br /&gt;
در سال 1354 به علت تعقیب ساواک با اتفاق همسر و کودک شیرخواره اش زندگی مخفی را انتخاب نمودند.  &lt;br /&gt;
روز سی ام فروردین 56، در پی دستگیری یکی از اعضای گروه در تبریز، یکی از گشت های بازرسی به ابراهیم مشکوک شد و او را دستگیر کرد. در بازرسی بدنی او اجاره خانه ی منزل تبریز را پیدا نمودند و خانه تحت‌نظر قرار می‌گیرد. &lt;br /&gt;
طبق قرار قبلی که ابراهیم و طیبه داشتند اگر ابراهیم دیر به خانه می آمد، طیبه می بایست اسناد و مدارک را می سوزاند و خانه را ترک می کرد. طیبه همین کار را انجام داد، غافل از آنکه خانه زیر نظر است.  &lt;br /&gt;
صبح بر سر قرار با برادرش مرتضی می رود، غافل از آنکه مأموران در پی او هستند. در قرار با مرتضی ماجرای نیامدن ابراهیم را می گوید و بدین ترتیب، مرتضی هم شناسایی می‌شود. سپس به خانه باز می گردد تا خانه را از نارنجک و اسلحه پاکسازی کند غافل از اینکه ساواک منتظر اوست.  &lt;br /&gt;
طیبه پس از اتمام فشنگ هایش به همراه فرزند چهار ماهه اش مهدی دستگیر می شود و با دستگیری طیبه، مرتضی که از دور شاهد ماجرا بود در دفاع از طیبه به مأموران شلیک می کند و در درگیری به شهادت می رسد. از خانه طیبه برگه اجاره خانه مرتضی را پیدا می کنند و به خانه آنها می روند. فاطمه جعفریان همسر مرتضی حدود سه ساعت مقاومت کرد اما او نیز به شهادت رسید.  &lt;br /&gt;
وقتی ساواک طیبه را دستگیر و به دست هایش دستبند زده بودند، گفته بود: مرا بکشید ولی چادرم را برندارید. &lt;br /&gt;
طیبه، ابراهیم و پسرشان محمدمهدی را پس از دو چند روز شکنجه از تبریز به کمیته تهران منتقل می کنند و یک ماه تمام آنها را زیر سخت ترین شکنجه ها قرار می دهند و سرانجام در سوم خرداد 56 زیر شکنجه به شهادت می رسند.  &lt;br /&gt;
روز سوم خرداد روزنامه ها خبر شهادت فاطمه و مرتضی را نوشتند ولی دیگر از ابراهیم خبری نشد و بعد از پیروزی انقلاب خانواده از عروج او و طیبه با خبر شدند.  &lt;br /&gt;
محمدمهدی فرزند خردسال آنها توسط ساواک به پرورشگاهی سپرده شد و گفته بودند که پدر و مادر این کودک بر اثر اعتیاد فراوان از دنیا رفته اند و برای اینکه کسی او را نشناسد، نام او را شهرام گذاشته بودند. دو سال بعد فرزند آنها با پیگیری های فراوان در پرورشگاه پیدا شده و به آغوش خانواده باز می گردد.آری طیبه بسان هاجر با طفل خردسالش در راه الله هجرت کرد، فاطمه وار تا آخرین لحظات زندگی به همسرش وفادار ماند، زینب وار شاهد شهادت برادر و شکنجه فرزند 2 ساله و همسرش بود و سرانجام سمیه وار در زیر شکنجه به دست طاغوتیان به شهادت رسید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش شاد و راهش پر رهرو باد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* وضعیت گروه مهدیون: در سال 56 عده ای از دانشجویان مسلمان که از افکار التقاطی مارکسیست ها و سازمان فدائیان خلق متنفر بودند گروهی را به نام گروه مهدیون تشکیل دادند که مبنای افکار و اعتقادات ناب اسلامی داشت. آنها با نجف در ارتباط بودند و اعلامیه و نوار های امام را توزیع می کردند. لذا افرادی مانند شهید شاه کرمی و برادر او ونیز شهیدان جعفریان در این گروه فعالیت می کردند. لذا با خیانتی که گروهک های ملحد نسبت به این گروه به خرج دادند این گروه لو رفت و توسط ساواک تعداد زیادی از نیروها و اعضای این گروه به شهادت رسیدند و یا دستگیر شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت نویدشاهد&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%B7%DB%8C%D8%A8%D9%87_%D9%88%D8%A7%D8%B9%D8%B8%DB%8C_%D8%AF%D9%87%D9%86%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهیده طیبه واعظی دهنوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%B7%DB%8C%D8%A8%D9%87_%D9%88%D8%A7%D8%B9%D8%B8%DB%8C_%D8%AF%D9%87%D9%86%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2018-12-25T08:30:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = طیبه واعظی دهنوی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Vaezi_dehnavi.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = اصفهان، [[زادروزهای 24 تیر |1337/04/24]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = شکنجه [[ساواک]] در زندان [[اوین]] تهران، [[الگو:شهدای 3 خرداد |1356/03/03]] &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          =  &lt;br /&gt;
|آرامگاه                = بهشت زهرا (س) تهران&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|آرامگاه                = بهشت زهرا (س) تهران&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد  طيبه واعظي دهنوي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد سال بسيج در 94&lt;br /&gt;
نام پدر: محمدصادق&lt;br /&gt;
ولادت: 24 تير 1337&lt;br /&gt;
شهادت: 03 خرداد 1356&lt;br /&gt;
محل شهادت: شكنجه ساواك در زندان اوين تهران&lt;br /&gt;
نحوه شهادت: شكنجه ساواك در زندان اوين تهران&lt;br /&gt;
آرامگاه: بهشت زهرا (س) تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی نامه&lt;br /&gt;
طیبه واعظی دهنوی در سال 1337 در یکی از روستاهای اصفهان متولد شد. او در خانواده ای مذهبی و فقیر رشد کرد و به همین علت خیلی زود با درد و رنج مردم مستضعف آشنا شد. در سن 7 سالگی خواندن قرآن را در خانه پدرش آموخت. در سال 1350 طیبه با پسر خاله مجاهدش ابراهیم جعفریان ازدواج نمود، و این نقطه عطفی در زندگی او بود و همین ازدواج بود که مسیر زندگی او را به طور کلی دگرگون ساخت و او را وارد مرحله ای نوین نمود. طیبه با کمک شوهرش به مطالعه عمیق کتب مذهبی و آگاه کننده و تفسیر قرآن پرداخت و چون ابراهیم همان صداقت و ایمانی را که لازمه یک فرد مبارز است در وجود طیبه یافت او را در جریان مبارزات تشکیلاتی قرار داد و طیبه به عضویت گروه مهدیون در آمد. &lt;br /&gt;
به خاطر مبارزه با شاه و تحت تعقیب بودن شوهرش از سال 1354 به زندگی مخفی روی آورد، ولی در نهایت در 30 فرودین 1356 پس از دستگیری شوهرش، دستگیر شد و خواهر شوهرش، فاطمه جعفریان که او هم مبارز بود در این روز کشته شد.  &lt;br /&gt;
در سال 1354 به علت تعقیب ساواک با اتفاق همسر و کودک شیرخواره اش زندگی مخفی را انتخاب نمودند.  &lt;br /&gt;
روز سی ام فروردین 56، در پی دستگیری یکی از اعضای گروه در تبریز، یکی از گشت های بازرسی به ابراهیم مشکوک شد و او را دستگیر کرد. در بازرسی بدنی او اجاره خانه ی منزل تبریز را پیدا نمودند و خانه تحت‌نظر قرار می‌گیرد. &lt;br /&gt;
طبق قرار قبلی که ابراهیم و طیبه داشتند اگر ابراهیم دیر به خانه می آمد، طیبه می بایست اسناد و مدارک را می سوزاند و خانه را ترک می کرد. طیبه همین کار را انجام داد، غافل از آنکه خانه زیر نظر است.  &lt;br /&gt;
صبح بر سر قرار با برادرش مرتضی می رود، غافل از آنکه مأموران در پی او هستند. در قرار با مرتضی ماجرای نیامدن ابراهیم را می گوید و بدین ترتیب، مرتضی هم شناسایی می‌شود. سپس به خانه باز می گردد تا خانه را از نارنجک و اسلحه پاکسازی کند غافل از اینکه ساواک منتظر اوست.  &lt;br /&gt;
طیبه پس از اتمام فشنگ هایش به همراه فرزند چهار ماهه اش مهدی دستگیر می شود و با دستگیری طیبه، مرتضی که از دور شاهد ماجرا بود در دفاع از طیبه به مأموران شلیک می کند و در درگیری به شهادت می رسد. از خانه طیبه برگه اجاره خانه مرتضی را پیدا می کنند و به خانه آنها می روند. فاطمه جعفریان همسر مرتضی حدود سه ساعت مقاومت کرد اما او نیز به شهادت رسید.  &lt;br /&gt;
وقتی ساواک طیبه را دستگیر و به دست هایش دستبند زده بودند، گفته بود: مرا بکشید ولی چادرم را برندارید. &lt;br /&gt;
طیبه، ابراهیم و پسرشان محمدمهدی را پس از دو چند روز شکنجه از تبریز به کمیته تهران منتقل می کنند و یک ماه تمام آنها را زیر سخت ترین شکنجه ها قرار می دهند و سرانجام در سوم خرداد 56 زیر شکنجه به شهادت می رسند.  &lt;br /&gt;
روز سوم خرداد روزنامه ها خبر شهادت فاطمه و مرتضی را نوشتند ولی دیگر از ابراهیم خبری نشد و بعد از پیروزی انقلاب خانواده از عروج او و طیبه با خبر شدند.  &lt;br /&gt;
محمدمهدی فرزند خردسال آنها توسط ساواک به پرورشگاهی سپرده شد و گفته بودند که پدر و مادر این کودک بر اثر اعتیاد فراوان از دنیا رفته اند و برای اینکه کسی او را نشناسد، نام او را شهرام گذاشته بودند. دو سال بعد فرزند آنها با پیگیری های فراوان در پرورشگاه پیدا شده و به آغوش خانواده باز می گردد.آری طیبه بسان هاجر با طفل خردسالش در راه الله هجرت کرد، فاطمه وار تا آخرین لحظات زندگی به همسرش وفادار ماند، زینب وار شاهد شهادت برادر و شکنجه فرزند 2 ساله و همسرش بود و سرانجام سمیه وار در زیر شکنجه به دست طاغوتیان به شهادت رسید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش شاد و راهش پر رهرو باد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* وضعیت گروه مهدیون: در سال 56 عده ای از دانشجویان مسلمان که از افکار التقاطی مارکسیست ها و سازمان فدائیان خلق متنفر بودند گروهی را به نام گروه مهدیون تشکیل دادند که مبنای افکار و اعتقادات ناب اسلامی داشت. آنها با نجف در ارتباط بودند و اعلامیه و نوار های امام را توزیع می کردند. لذا افرادی مانند شهید شاه کرمی و برادر او ونیز شهیدان جعفریان در این گروه فعالیت می کردند. لذا با خیانتی که گروهک های ملحد نسبت به این گروه به خرج دادند این گروه لو رفت و توسط ساواک تعداد زیادی از نیروها و اعضای این گروه به شهادت رسیدند و یا دستگیر شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت نویدشاهد&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Vaezi_dehnavi.jpg</id>
		<title>پرونده:Vaezi dehnavi.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Vaezi_dehnavi.jpg"/>
				<updated>2018-12-25T08:20:04Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Modafeharam9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Modafeharam9710</name></author>	</entry>

	</feed>