<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Nabavi97</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Nabavi97"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Nabavi97"/>
		<updated>2026-06-05T00:05:20Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%87%D9%85%D8%AA</id>
		<title>شهیدمحمد ابراهیم همت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%87%D9%85%D8%AA"/>
				<updated>2018-04-30T11:22:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Nabavi97: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمدابراهیم همت&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_همت_06.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای ۱۲ فروردین|۱۳۳۴/۰۱/۱۲]] ، [[شهرضا]] ، [[اصفهان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۱۷ اسفند|۱۳۶۲/۱۲/۱۷]] ، [[جزیره مجنون]] ، اصابت گلوله توپ&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = امامزاده شاهرضا [[شهرضا]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]]&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = [[پرونده:سرلشگر پاسدار - سپاه پاسداران.png|22px]] [[سرلشگر پاسدار]]&lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = فرمانده [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = [[عملیات فتح‌المبین|فتح‌المبین]]{{سخ}}[[عملیات الی بیت‌المقدس|الی بیت‌المقدس]]{{سخ}}[[عملیات رمضان|رمضان]]{{سخ}}[[عملیات خیبر|خیبر]]&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = کاردانی&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = معلم&lt;br /&gt;
|خانواده                = پدر: [[علی اکبر همت|علی اکبر]] {{سخ}}همسر: [[ژیلا بدیهیان]] {{سخ}} فرزندان : [[محمدمهدی همت|محمدمهدی]]، [[مصطفی همت|مصطفی]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[{شهید محمدابراهیم همت]{] در [[زادروزهای ۱۲ فروردین|دوازدهم فروردین‌ماه]] ۱۳۳۴ در شهرستان [[شهرضا]] به دنیا آمد. پدرش علی اکبر نام داشت. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش گذراند و سپس وارد دانش‌سرای [[اصفهان]] شد. فرمانده [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]] بود. [[الگو:شهدای ۱۷ اسفند|هفدهم اسفندماه ۱۳۶۲]]، در [[جزیره مجنون]] بر اثر اصابت گلوله توپ به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
== آثار ==&lt;br /&gt;
=== اولین وصیت‌نامه ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به تاریخ ۵۹/۱۰/۱۹ شمسی ساعت ۱۰:۱۰ شب چند سطری وصیت نامه می‌نویسم : هر شب ستاره ای را به زمین می‌کشند و باز این آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت.مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسان‌ها را به تباهی می‌کشد و حکومت‌های طاغوت مکمل‌های این جهل‌اند و شاید قرن‌ها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح {اسلام} در سینه و وجود گندیده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسان‌های سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از {اسلام} ندارند و نمی‌دانند برای چه زندگی می‌کنند و چه هدفی دارند و اصلاً چه می گویند بسیارند. ای کاش به خود می‌آمدند. از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و {اسلام }را و خود را دریابید نظیر انقلاب {اسلامی }ما در هیچ کجا پیدا نمی‌شود نه شرقی - نه غربی؛ اسلامی که : اسلامی ... ای کاش ملت‌های تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر به خود می‌آمدند و آن‌ها نیز پوزه استکبار را بر خاک می‌مالیدند. مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می‌کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسان‌ها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما به این انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می‌شناختند و نه باریش زحمت و رنجی متحمل شده‌اند از هر طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند، مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلماً مجازات خواهند شد . پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده‌اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می‌دارم شهادت در قاموس اسلام کاری‌ترین ضربات را بر پیکر ظلم، جور،شرک و الحاد می‌زند و خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده‌ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست این‌ها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل طی شود مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلاً از تو راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار ( اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک) . &lt;br /&gt;
و السلام؛ &lt;br /&gt;
محمد ابراهیم همت  &amp;lt;ref name=&amp;quot;وصیتنامه&amp;quot;&amp;gt;[http://www.rajanews.com/detail.asp?id=36715 وصيت نامه شهيد «حاج همت»]، رجانیوز&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== دومین وصیت‌نامه ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نام خدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامی که هرگز از وجودم دور نیست و پیوسته با یادش آرزوی وصالش را در سر داشتم. &lt;br /&gt;
سلام بر حسین(ع) سالار شهیدان اسوه و اسطوره بشریت. &lt;br /&gt;
مادر گرامی و همسر مهربانم پدر و برادران عزیزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشدید.چقدر شماها صبورید.خودتان می‌دانید که من چقدر به شهیدان عشق می‌ورزیدم غنچه‌هایی که(کبوترانی که)همیشه در حال پرواز به‌سوی ملکوت اعلایند.الگو و اسوه‌هایی که معتقد به دادن جان برای گرفتن بقا (بقا و حیات ابدی)و نزدیکی با خدای چرا که «ان الله اشتری من المومنین». &lt;br /&gt;
من نیز در پوست خود نمی‌گنجم.گمشده‌ای دارم و خویشتن را در قفس محبوس می‌بینم و می‌خواهم از قفس به درآیم.سیم‌های خاردار مانع‌اند.من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه که از خدا بازم می‌دارد متنفرم(هوای نفس شیطان درون و خالص نشدن) &lt;br /&gt;
در طول جنگ برادرانی که در عملیات شهید می‌شدند از قبل سیمایشان روحانی و نورانی می‌شد و هر بی طرفی احساس می‌کرد که نوبت شهادت آن برادر فرا رسیده است. &lt;br /&gt;
عزیزانم!این بار دوم است که وصیت نامه می‌نویسم ولی لیاقت ندارم و معلوم است که هنوز در بند اسارتم هنوز خالص نشده‌ام و آلوده‌ام. &lt;br /&gt;
از شروع انقلاب در این راه افتادم و پس از پیروزی انقلاب نیز سپاه را پناهگاه خوبی برای مبارزه یافتم ابتدا در گیری با ضد انقلاب و خوانین در منطقه شهرضا (قمشه)و سمیرم سپس شرکت در خوزستان و جریان کروهک ها در خرمشهر پس از آن سفر به سیستان و بلوچستان (چابهار و کنارک)و بعداً حرکت به طرف کردستان دقیقاً دو سال در کردستان هستم .مثل این است که دیگر جنگ با من عجین شده است. &lt;br /&gt;
خداوند تا کنون لطف زیادی به این سراپا گنه کرده و توفیق مبارزه در راهش را نصیبم کرده است.اکنون من می‌روم با دنیایی انتظار انتظار وصال و رسیدن به معشوق.ای عزیزان من توجه کنید: &lt;br /&gt;
۱-اگر خداوند فرزندی نصیبم کرد با اینکه نتوانستم در طول دورانی که همسر انتخاب کردم حتی یک هفته خانه باشم دلم می‌خواهد او را علی وار تربیت کنید. &lt;br /&gt;
همسرم انسان فوق العاده ایست او صبور است و به زینب عشق می‌ورزد او از تربیت کردن صحیح فرزندم لذت خواهد برد چون راهش را پیدا کرده است .اگر پسر به دنیا آورد اسم او را مهدی و اگر دختر به دنیا آورد اسم او را مریم بگذارید. چون همسرم از این اسم خوشش می‌آید. &lt;br /&gt;
۲-امام مظهر صفا پاکی و خلوص و دریایی از معرفت است .فرامین او را مو به مو اجرا کنید تا خداوند از شما راضی باشدزیرا او ولی فقیه است و در نزد خدا ارزش والایی دارد. &lt;br /&gt;
۳-هر چه پول دارم اول بدهی مکه مرا به پیگیری سپاه تهران (ستاد مرکزی) بدهید و بقیه را همسرم هر طور خواست خرج کند. &lt;br /&gt;
۴-ملت ما ملت معجزه گر قرن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشیدن به راه شهیدان و استعانت به درگاه خداوند است تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) وصل نماید و در این تلاش پیگیر مسلماً نصر خدا شامل حال مؤمنین است. &lt;br /&gt;
۵-از مادر و همه فامیل و همسرم اگر به خاطر من بی تابی کنند راضی نیستم.مرا به خدا بسپارید و صبور و شجاع باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیر حاج همت &amp;lt;ref name=&amp;quot;وصیتنامه&amp;quot;&amp;gt;[http://www.rajanews.com/detail.asp?id=36715 وصيت نامه شهيد «حاج همت»]، رجانیوز&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_01.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_02.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_03.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_04.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_05.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_06.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_07.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_08.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_09.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_10.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_11.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_12.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 13.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 14.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 15.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_16.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_17.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت 18.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_19.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت_20.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جستارهای وابسته ==&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:همت - محمدابراهیم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شهرضا (استان اصفهان)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات خیبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Nabavi97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%A8%D8%B9%D9%87</id>
		<title>یادمان نبعه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%A8%D8%B9%D9%87"/>
				<updated>2018-04-15T09:47:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Nabavi97: صفحه‌ای جدید حاوی « خاطرات مرتبط با شهید جواد فکوری   دین و دنیا  مطالعات او بر ادیان مختلف به مدت...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
خاطرات مرتبط با شهید جواد فکوری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دین و دنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطالعات او بر ادیان مختلف به مدت 5 سال موجب شناخت عمیق و عشق او به اسلام شده بود. زمانی که در شیراز بودیم، تیمسار ربیعی (فرمانده پایگاه شیراز) در ماه رمضان او را به صرف نوشیدنی به دفترش دعوت نمود. جواد نرفت. من که از برخورد «ربیعی» می‌ترسیدم به او گفتم: «جواد! امسال سال درجه‌ات است، با ربیعی سر ناسازگاری نگذار.» اما او خیلی بی تفاوت گفت: «دینم را به درجه و دوره نمی‌فروشم.» مدتی بعد تیمسار مرا دید و گفت: «همسر تو شب و روز را گذاشته و به دینش می‌رسد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسافت روستای نبعه تا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نام یادمان	مسافت از یادمان(km)&lt;br /&gt;
بستان	24&lt;br /&gt;
شهدای چزابه	40&lt;br /&gt;
جنگل عقمر	52&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: همسر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=4595&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرپرست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمک به نیازمندان را از علی (ع) آموخته بود و این درس را در مکتب اهل بیت با نمره عالی به پایان رساند. از آغاز جوانی با شناسایی مردم فقیر و برطرف کردن مشکلات آن‌ها قدم در راه مولایش نهاد یک بار خانمی به منزل ما آمد و گفت آقای فکوری به حساب خودشان از غذایی که افسران در باشگاه می‌خورند برای ما غذا می‌آورد چون همسرم معمار بود و برای نجات یک مغنی در چاه خودش نیز خفه شد افراد دیگری هم به من گفته بودند او سرپرستی 5 الی 6 خانواده را شخصاً بر عهده گرفته و سعی دارد تمام مشکلات آنان را حل کند به همین دلیل به آن خانم گفتم آنچه سرهنگ انجام می‌دهد مورد قبول و رضایت من است او وظیفه خود را نسبت به خلق خدا انجام می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: همسر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=4595&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Nabavi97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D9%81%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدجواد فکوری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D9%81%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2018-04-12T11:08:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Nabavi97: صفحه‌ای جدید حاوی « معرفی شهید جواد فکوری   فهرست  زندگی‌نامه * آثار   زندگی‌نامه  سال 1317 کودکی ب...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
معرفی شهید جواد فکوری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فهرست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی‌نامه * آثار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی‌نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال 1317 کودکی به نام جواد در شهر تبریز چشم به جهان گشود و در سایه لطف پروردگار در کنار خانواده پرورش یافت. وی پس از اتمام دوره دبیرستان وارد دانشکده خلبانی شد و این دوره را با موفقیت به پایان رساند. او در سال 1342 ازدواج کرد و سپس دوره رزمی خلبانی و فرماندهی گردان هوایی و فرماندهی ستاد را جهت تکمیل اطلاعات خود آموزش دید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
فکوری یکی از بهترین نیروهای ارتش جمهوری اسلامی بود که به علت خدمت صادقانه‌اش مسئولیت دو بخش مهم در نیروی هوایی و وزارت دفاع را بر عهده او گذاردند. او در سحرگاه دومین روز از جنگ تحمیلی صد و چهل فروند هواپیمای جنگنده را به سوی خاک عراق فرستاد و از این طریق قاطعانه جهت مقابله با دشمن اعلام آمادگی کرد. وی در طول خدمتش در ارتش به عنوان فردی مذهبی و قاطع شناخته شد. به همین دلیل پس از پیروزی انقلاب مسئولیت‌های بسیاری مانند فرماندهی پشتیبانی پایگاه دوم شکاری، فرماندهی پایگاه دوم شکاری، فرماندهی پایگاه یکم شکاری، معاون عملیاتی نیروی هوایی و فرماندهی نیروی هوایی را به عهده گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
زمانی که محمد علی رجایی رییس جمهور ایران شد وی با حفظ سمت به عنوان وزیر دفاع انتخاب گشت. پس از تعیین سرهنگ معین پور به فرماندهی نیروی هوایی از طرف دولت، مسئولیت مشاور جانشین ستاد مشترک ارتش به وی محول گردید. سرانجام سرتیپ جواد فکوری پس از بازدید از منطقه جنگی جنوب در روز هشتم مهر ماه سال 1360 در سن 43 سالگی به همراه تیمسار فلاحی، کلاه دوز، جهان آرا ، نامجو و ... بر فراز آسمان کهریزک دچار سانحه هوایی گردید و ندای حق را لبیک گفت. از این شهید گران قدر 3 فرزند به یادگار باقی ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=4595&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آثار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخن شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدگاه شهید فکوری درباره انگیزه بروز جنگ و ماهیت آن:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علت جنگ ترس آمریکا و رژیم‌های منطقه از رشد و حرکت انقلاب اسلامی ایران است که در مرحله نهایی باعث نابودی این رژیم‌ها خواهد شد. علت و انگیزه این جنگ دقیقاً در ماهیت انقلاب اسلامی ایران و جریانی است که در سطح منطقه در حال توسعه و رشد مداوم است که ماهیتاً با نظام غیر انسانی و رژیم‌های جهان خوار در تضاد است و آن را نفی می‌کند به طوری که چنین نظام‌هایی که در رأس آن‌ها امریکا قرارگرفته و موجودیت و نظام آن‌ها را به شدت به مخاطره افکنده است و دقیقاً علت جنگ، ترس امریکا و رژیم‌های منطقه از رشد و حرکت اسلام و حرکتی است که با انقلاب اسلامی ایران شروع‌شده و در منطقه رو به توسعه و رشد است که در مرحله نهایی باعث نابودی و انهدام این رژیم‌ها خواهد شد. جنگ ما، جنگ نظامی بین دو ارتش و بر سر مسایل ارضی و اقتصادی نیست، بلکه جنگ بین دو نظام اسلام و ضد اسلام است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=4595&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماجرای شهادت شهید فکوری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز جواد هراسان به خانه آمد و گفت: ساک مرا ببند می‌خواهم با تیمسار فلاحی به جبهه بروم. برخلاف همیشه نگران شدم و خواهش کردم نرود. به او گفتم: تو مدت‌ها در جبهه بودی، من و بچه‌ها دوری تو را زیاد تحمل کردیم. به خاطر بچه‌ها نرو، و او برخلاف همیشه شماره تلفنی داد و گفت: هر وقت کاری بود تماس بگیر ولی من باید بروم. سه‌شنبه قرار بود بیاید ولی دوشنبه زنگ زد و گفت: برگشت ما به تا خیر افتاده و پنجشنبه می‌آیم. آن شب نگرانی و دل شوره‌ام بیشتر شد و بی به سرم زد. صبح خواب ماندم و برخلاف همیشه اخبار ساعت 8 را گوش ندادم. هنوز خواب بودیم که یکی، یکی دوستانم به بهانه‌های مختلف به خانه ما آمدند و وقتی دیدند من از ماجرا خبر ندارم چیزی نمی‌گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی ظهر وقتی علی را از مدرسه آوردم متوجه حضور ماشین‌های متعدد دوستان و آشنایان نشدم که منتظر بودند بعد از خبردار شدن من از ماجرا داخل خانه شوند تا اینکه پسر دایی‌ام که برادر شیری من بود، با من تماس گرفت و خبر را داد. جیغ کشیدم و بی‌هوش شدم. خیلی‌ها به دیدن من آمدند ولی بیشتر اوقات بی‌هوش بودم. حتی در دیدار با حضرت امام (ره) بی‌هوش شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
\JAvadf01.htm&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات مرتبط با شهید جواد فکوری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دین و دنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطالعات او بر ادیان مختلف به مدت 5 سال موجب شناخت عمیق و عشق او به اسلام شده بود. زمانی که در شیراز بودیم، تیمسار ربیعی (فرمانده پایگاه شیراز) در ماه رمضان او را به صرف نوشیدنی به دفترش دعوت نمود. جواد نرفت. من که از برخورد «ربیعی» می‌ترسیدم به او گفتم: «جواد! امسال سال درجه‌ات است، با ربیعی سر ناسازگاری نگذار.» اما او خیلی بی تفاوت گفت: «دینم را به درجه و دوره نمی‌فروشم.» مدتی بعد تیمسار مرا دید و گفت: «همسر تو شب و روز را گذاشته و به دینش می‌رسد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: همسر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=4595&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرپرست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمک به نیازمندان را از علی (ع) آموخته بود و این درس را در مکتب اهل بیت با نمره عالی به پایان رساند. از آغاز جوانی با شناسایی مردم فقیر و برطرف کردن مشکلات آن‌ها قدم در راه مولایش نهاد یک بار خانمی به منزل ما آمد و گفت آقای فکوری به حساب خودشان از غذایی که افسران در باشگاه می‌خورند برای ما غذا می‌آورد چون همسرم معمار بود و برای نجات یک مغنی در چاه خودش نیز خفه شد افراد دیگری هم به من گفته بودند او سرپرستی 5 الی 6 خانواده را شخصاً بر عهده گرفته و سعی دارد تمام مشکلات آنان را حل کند به همین دلیل به آن خانم گفتم آنچه سرهنگ انجام می‌دهد مورد قبول و رضایت من است او وظیفه خود را نسبت به خلق خدا انجام می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: همسر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/Web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=4595&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Nabavi97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA%DB%8C</id>
		<title>شهیدرضا چراغی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA%DB%8C"/>
				<updated>2018-04-12T09:56:20Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Nabavi97: صفحه‌ای جدید حاوی «  معرفی شهید رضا چراغی   فهرست  زندگی‌نامه * آثار   زندگی‌نامه  عبدالرزاق (رضا)...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
 معرفی شهید رضا چراغی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فهرست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی‌نامه * آثار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی‌نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عبدالرزاق (رضا) فرزند ذبیح‌الله در سال 1336 در روستای ستق از توابع شهرستان ساوه چشم به جهان گشود، شش سال بیشتر نداشت که برای آموختن علم راهی مدرسه شد و تحصیلات خود را تا پایان مقطع متوسطه در رشته تجربی ادامه داد. رضا ضمن تحصیل در مدرسه به جرگه سربازان روح‌الله (ره) پیوست، خدمت نظام‌وظیفه او با صدور فرمان تاریخی امام (ره) مبنی بر ترک پادگان‌ها نیمه‌تمام ماند، او به همراه دوستانش سعی خود را مصروف تسخیر مرکز نظامی، دولتی، تاریخی امام (ره) نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب اسلامی چراغی خدمت سربازی خود را به پایان رساند و به عضویت نهاد مقدس سپاه پاسداران درآمد، جهاد خالصانه در کردستان و همراهی با دلیرمردانی چون متوسلیان، دستواره، همت و … تجربیات ارزشمندی را در اختیار وی نهاد، وی در عملیات‌های بسیاری در جبهه‌های غرب و جنوب شرکت نمود، و مسئولیت‌های بی شماری را بر عهده گرفت، و 11 بار زخم عشق را به جان خرید، او چندی بعد به همراه حاج احمد متوسلیان به لبنان رفت، حضور شجاعانه رضا در عملیات والفجر مقدماتی باعث شد بچه‌ها در این عملیات لقب شمشیر لشگر را به او بدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
دلاور لشگر 27 محمد رسول‌الله (ص) در سال 1361 با دوشیزه‌ای پارسا ازدواج نمود، سرانجام فرمانده لشگر 27 محمد رسول‌الله (ص) در تاریخ بیست پنجم فروردین‌ماه 1362 در عملیات والفجر 1 بعد از 29 ماه مبارزه بر اثر اصابت ترکش به سینه درحالی‌که 26 سال داشت در منطقه فکّه ندای حق را لبیک گفت و به آسمان پر گشود. پیکر پاکش را در بهشت‌زهرا (س)، قطعه 24، ردیف 76، شماره 24 به خاک سپردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=920&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آثار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخن شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم‌الله الرحمن الرحیم به نام خداوند بخشنده مهربان، ای کسانی که ایمان آورده‌اید، هرگاه با دشمنان رو به رو شدید، پایداری کنید خدا را پیوسته به یاد داشته باشید باشد که پیروز و سربلند گردید، الابذکرالله تطمئن القلوب، فقط با اطمینان خدا، قلب آرام می‌شود. و همه با روح وحدت پیرو فرمان خدا و رسول خدا باشید، و هرگز راه اختلاف و تنازع را در پیش نگیرید، که در اثر تفرقه، ضعیف شده و قدرت شما نابود می‌شود، یکدل و پایدار و صبور باشید که خدا همیشه با صابران است. این جنگ برای ما یک نعمت است همان طور که امام گفت اگر این جنگ نبود شاید مدت‌ها طول می‌کشید تا ما خودمان را بشناسیم، این جنگ باعث شد تا ما قدر امام و انقلاب و ملتمان را بفهمیم، جنگ ما تنها با عراق نیست، با تمام ابرقدرت‌هاست، صدام کاره‌ای نیست، او فقط یک عروسک می‌باشد، ما کلاً با ظلم و ستم می‌جنگیم هرچقدر این جنگ گسترش پیدا کند انقلاب ما بیشتر صادر خواهد شد، ما تا آخرین قطره خون خود ایستادگی می‌کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=920&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست‌نوشته (نامه شهید به همسرش)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
…امیدوارم که آینده خوشی با هم داشته باشیم، و در کنار هم بتوانیم به خودسازی بپردازیم، و به گونه‌ای باشیم که اسلام از یک زوج انتظار دارد، و در این راه الگویمان امیرالمؤمنین (ع) و حضرت فاطمه (س) باشد، از چیزهایی که نوشته بودی، متشکرم، جالب بود و فکر نمی‌کنم که آن صفات در مورد من صدق کند، و احساس می‌کنم که به علت عدم شناخت دقیق یا نظر دیگری است من یک پاسدار ساده هستم و از خداوند می‌خواهم که لیاقت این را داشته باشم که حمال خوبی برای این انقلاب باشم، زیرا حفظ اسلام در این موقعیت حساس به عهده ماست و برای این کار باید خدمت‌گزار باشیم، و این نهایت آرزوی من است و امیدوارم در این مسیر حرکت کنم. زیرا حفظ اسلام در این موقعیت حساس که کفر با تمام توان خود در مقابل آن صف آرایی کرده و حضور همه ابر جنایتکاران در جبهه کفر به وضوح مشاهده می‌شود و هر کدام به طریقی دنبال آن هستند که نه تنها جلو اسلام را بگیرند بلکه درختش را از ریشه خشک نمایند به عهده ما سپرده شده است. برای این کار باید خدمت‌گزار بود و در صورت نیاز از همه چیز گذشت، ننگ و نفرت بر کسانی که در مسیر این صراط مستقیم قرار نگرفته و راه ضلالت و گمراهی را طی کردند و زود باشد که خداوند از آن‌ها که در مقابل اسلام راستین به هر نوعی ایستادند انتقام بکشد، که وعده خداوند حق است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=920&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات مرتبط با شهید رضا چراغی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم سفر نور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رضا در تیرماه سال 1361 برای خواستگاری من آمد، پایش در گچ بود. در اولین ملاقاتمان گفت: «من یک سپاهی ساده هستم در زندگی هیچ‌چیزی از خودم ندارم و برای خودم ندارم…» صورتم از شرم سرخ شده بود با توجه به خصوصیاتی که از او شنیده بودم گفتم: «ما را دست کم نگیرید، هرچه باشد، ما هم این راه را پذیرفته‌ایم، و به دنبال شما خواهیم بود، در این راه هر سختی و مشقتی که باشد، اگر خدا قبول کند به جان می‌پذیریم» خطبه عقد را آیه الله گیلانی قرائت کرد و مراسم بدون هیچ تجملی برگزار شد، او حتی مسئولیت خود را به من نگفت، بعدها از خانواده‌اش شنیدم که به آن‌ها گفته بود، از شما نمی‌گذرم اگر به خانواده همسرم بگویید که من در جبهه چه کاره هستم، چون برای من خیلی مهم است فردی را که برای زندگی انتخاب می‌کنم برای مسئولیتم با من ازدواج نکند»، راه او یک راه آسمانی بود، از همان روز اول با من اتمام حجت نمود، و گفت: «اگر من شهید شوم مسئولیت‌ها را شما باید بر عهده بگیرید، باید زینب گونه آن‌ها را به انجام برسانید راستش من نمی‌خواستم ازدواج کنم، که همیشه کسی را چشم‌به‌راه بگذارم، ولی فکر می‌کنم از نظر شرعی این بار، روی دوش من است، شاید همین بار است که نمی‌گذارد زودتر به نزد پروردگارم بروم». بالاخره رضا از تمام این متعلقات دل کند و به آسمان پیوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: همسر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=920&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امداد آسمانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رضا فرماندهی یکی از گردان‌های بسیج را بر عهده داشت، عملیات فتح الم بین در اوج خود بود، نیروهای عراقی سنگر بچه‌ها را محاصره کرده بودند، رضا به آن‌ها دستور داد، سریع به عقب بازگردند، رزمنده‌ها با اصرار می‌خواستند بمانند، اما رضا فرمانده بود و دستورش باید اجرا می‌شد، چراغی داخل سنگر نشست، تیربار را به کار انداخت، تا عراقی‌ها را به سمت دیگری منحرف کند، بچه‌ها از آنجا فرار کردند، حاج احمد متوسلیان در عقبه منتظر آن‌ها بود، وقتی متوجه محاصره رضا شد، بغض گلویش را فشرد چند روز بعد خبر دادند چراغی شهید شده است، پایگاه مریوان یکپارچه سیاه‌پوش شده بود، تا اینکه چند روز گذشت و رضا در میان چشمان نا باور بچه‌ها وارد پایگاه شد و گفت: «شما که رفتید یکی از تانک‌ها به طرف من آمد، کنار من چاله‌ای قرار داشت، که مهمات داخل آن در حال انفجار بود، راننده تانک با دیدن شعله‌های آتش مسیرش را تغییر داد، چند ساعت همان جا بود، لباس‌هایم را زیر خاک پنهان کردم، زمانی که منطقه آرام شد، به راه افتادم، در یک لحظه مقابلم یک ماشین جیپ را دیدم به خواست خدا سوئیچ روی ماشین بود، سریع جیپ را روشن کردم در راه تعدادی از بسیجیان مجروح را سوار نمودم و حدود 60 الی 70 کیلومتر از منطقه عین خوش را که تحت تصرف دشمن بود، طی کردم تا به نیروهای ایرانی برسم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=920&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم‌انتظار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوایل فروردین ماه بود، خیلی دوست داشتم رضا نیز در آغاز سال کنار ما باشد، وقتی تماس گرفت، گفتم: «آقا رضا به مرخصی نمی‌آیید، آرام پاسخ داد: «شما تقاضای مرخصی از بنده نکنید». بیشتر نگران شد، پرسیدم: «چرا؟ مرخصی نمی‌دهند یا خودتان نمی‌خواهید بیایید». رضا درحالی‌که می‌خندید گفت: «من دیگر برنمی‌گردم اگر بخواهم می‌توانم مرخصی بگیرم، اما موضوع این است که آدم یا مسئولیت نمی‌پذیرد یا وقتی پذیرفت باید تا آخرش بایستد، به همین دلیل است که من نمی‌توانم بیایم، از این به بعد چشم‌به‌راه من نباشید، فکر نمی‌کنم دیگر مرا ببینید…» دلم برایش تنگ شده بود این صحبت‌ها اضطراب مرا بیشتر می‌کرد. با ناراحتی گفتم: «اگر مسئله‌ای نیست شما اگر دلتان تنگ شده و نمی‌توانید بیایید، من با پدرم آنجا به نزد شما می‌آیم تا شما را ببینم». در همین لحظه شک کردم: «با خود گفتم، شاید او مجروح شده و نمی‌خواهد من اطلاع پیدا کنم»، اما باز هم با خنده گفت: «درد که نه، چیزی نیست، این پایم درد می‌کند، نمی‌دانم چه شده مثل اینکه در رفته است، خودش خوب می‌شود». دو هفته بعد رضا برای بار دوازدهم جراحتی برداشت، او گفته بود: «اگر خدا بخواهد در مرتبه دوازدهم مجروحیتم به نیت دوازده امام، شهید می‌شوم» و شهید شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: همسر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=920&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین دیدار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رضا از سه روز پیش نخوابیده بود، عملیات تمام وقتش را تحت اختیار خود گرفته بود، آن شب با اصرار من خوابید، صبح هنگام نماز او را با لباس نو دیدم، با تعجب پرسیدم: «آقا رضا! هیچ‌وقت این شلوارت را نمی‌پوشیدی؟» خندید نگاهش را به زمین دوخت و گفت: «حاجی! با اجازه شما می‌خواهم بروم خط مقدم» گفتم: «احتیاج نیست اینجا بیشتر به شما نیاز داریم». قیافه‌اش گرفته شد، با ناراحتی گفت: «اما من می‌خواهم خط را بررسی کنم» در همین لحظه یکی از بچه‌ها جلو دوید و خبر داد: «عراق پاتک سختی را در خط انجام داده…». رضا بی‌محابا به خط رفت، ساعتی بعد با بی‌سیم احوال او را جویا شدم، گفتند: «با خمپاره شصت، دارد عراقی‌ها را می‌زند» گفتم: «بگویید با من صحبت کند» صدای انفجار از گوشی به گوش می‌رسید، یکی از بچه‌ها بی‌سیم را به دست گرفت و گفت: «حاجی جان دیگر رضا را صدا نکنید، او پرواز کرد…».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: حاج همت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=920&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دشمن در ارتفاعات 143 فکّه آتش به پا کرده بود، چراغی به همراه دوستانش درست در خط مقدم در حال شلیک کردن آر پی جی و خمپاره 60 بودند، عباس کریمی و اکبر زجاجی نیز همراهش بودند، بی‌سیم را در دست گرفت، محل تانک‌ها و تجهیزات دشمن را به توپخانه اعلام کرد، منطقه تحت تسلط عراقیان یکپارچه آتش شد، رضا به همراه شش نفر روی تپه بود، همه بچه‌ها یکی‌یکی مجروح و شهید شده بودند، اصابت ترکش به سینه پیکر خون‌آلود چراغی را به زمین انداخت، عصر تصمیم گرفتم سری به خط بزنم، فریاد واویلای گردان میثم به آسمان بلند شد. حاج عباس پیکر غرق در خون رضا را روی برانکارد گذاشت، تا به پایین ارتفاع بیاورند، لشگر 27 محمد رسول‌الله (ص) یکی دیگر از سرداران خویش را برای همیشه از دست داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: حاج حسین الله کرم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=920&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Nabavi97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%82%D8%AC%D9%87_%D8%A7%DB%8C</id>
		<title>شهیدحسین قجه ای</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%82%D8%AC%D9%87_%D8%A7%DB%8C"/>
				<updated>2018-04-12T09:53:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Nabavi97: صفحه‌ای جدید حاوی « معرفی شهید حسین‌علی قجه‌ای   فهرست  زندگی‌نامه * آثار   زندگی‌نامه  روز چها...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
معرفی شهید حسین‌علی قجه‌ای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فهرست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی‌نامه * آثار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی‌نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز چهاردهم شهریورماه سال 1337 حسین علی در زرین شهر اصفهان در دستان خسته پدر کشاورزش جای گرفت و در سایه تربیت عالمانه پدر رشد نمود. در سن 7 سالگی به مدرسه رفت و تا اخذ مدرک دیپلم تحصیل نمود. از کودکی علاقه زیادی به ورزش کشتی داشت و به عنوان قهرمان اول شهرستان و استان اصفهان برای چند سال متوالی معرفی گشت و به مسابقات انتخابی تیم ملی راه یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
سال 1353 وارد فعالیت‌های سیاسی شد. سال 1356 به قم مهاجرت کرد و توسط مأموران ساواک دستگیر شد. چند مرتبه نیز به منظور فعالیت‌های سیاسی به شیراز و قم سفر کرد. با پیروزی انقلاب به استخدام کمیته درآمد، چندی بعد به همراه دوستانش سپاه پاسداران زرین شهر را بنیان نهاد و خود نیز سبزپوش این نهاد مقدس گردید. قجه‌ای سپس به عنوان مسئول یک گروه به سنندج رفت و چهار ماه در این شهر خالصانه خدمت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
در بازگشت به زادگاهش مسئولیت عملیات سپاه پاسداران زرین شهر را به او سپردند. برای مدتی نیز مسئولیت توپخانه سپاه مریوان و دزلی را پذیرفت. هنوز مدتی نگذشته بود که به عنوان مسئول عملیات سپاه مریوان و دزلی معرفی گردید. حسین علی ماه‌ها با ضدانقلاب جنگید و در عملیات محمد رسول الله (ص) با سمت فرمانده عملیات حاضر شد. بعد از شرکت در عملیات فتح المبین با سمت فرمانده گردان سلمان فارسی در عملیات بیت المقدس شرکت کرد و سرانجام در جاده اهواز-خرمشهر در تاریخ پانزدهم اردیبهشت ماه 1362 در سن 25 سالگی شربت شهادت را نوشید و بر اثر اصابت گلوله به سرش به دیدار حق شتافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=203&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آثار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای افراد با ایمان شما را چه شده که به وقتی به شما گفته شود در راه خدا برای مبارزه با دشمنان حق و عدالت حرکت کنند به زمین سنگینی می‌کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
... بدانید که لذت دنیا در برابر خوشی‌های آخرت اندکی بیش نیست. با درود و سلام فراوان به کلیه شهدای صدر اسلام تاکنون ...از اینکه متعهد شدم در جنگ شرکت کنم یک وظیفه دینی خود دانستم و به و الله قسم همیشه قلبم برایش می‌تپید چون بیشتر در معرض آزمایش قرار می‌گرفتم و سعی می‌کردم تا اندازه رشدم کمبودهایم را برطرف کنم ولی همیشه به این فکر بودم که نکند خالص نشوم و در جنگ از بین بروم (از دنیای ظاهری) تا اینکه مرتبه اول و دوم گذشت برای مرتبه سوم به فکر این افتادم که حتماً بسیار گناهکارم که از فیض شهادت محروم مانده‌ام. سعی کردم خالصانه‌تر و استوارتر شروع کنم تا شاید خداوند نظر عنایتی بکنند و مرا از نعمت بزرگش سیراب کند. الحمدالله .... «خداوند به شما امر می‌کند که امانت‌ها را به صاحبان آن بسپارید.» ای خمینی عزیز مطمئن باش که به آیه قرآن وفادار خواهیم ماند و همیشه از حرکت در خط پیامبرگونه‌ات تا ظهور حضرت مهدی (عج) ضعف از خود نشان نخواهیم داد. خدایا ما ابزار و وسیله‌ای بیش نیستیم. تویی که مرا هدایت و از خطرات عقیدتی به دور می‌داری. از تمامی خانواده، اقوام، دوستان و همشهریان و کلیه مسلمانان درخواست عاجزانه دارم که از خط رهبریت امام امت پیروی کنید تا سرعت و ضربات مشت بر دهان ابرقدرت‌ها بیشتر شود. برای اینکه جوانان متعهد و شجاع بار آیند، و از مرگ نترسانید که زیر بار ذلت زندگی کنند ولی از ترس مرگ خروش نکنند، قربانی شدن در راه تحقق اسلام و اهداف انقلاب اسلامی آرزوی ماست بگذارید ما فدا شویم اما نگذارید که جمهوری اسلامی و خط امام بیش از این دست‌خوش حملات مخالفان شود ... ولی درد دلی با برادران پاسدار! شما را قسم به آنچه برایش ایثارگری می‌کنید کاری کنید که سخنان امام با شما تطبیق کند و قلب امت دردناک نشود. چون خیلی شما از جان گذشتگان را دوست دارند. جملات امام به پاسداران (شما جند اللهید- شما دست خدا هستید- شما سربازان امام زمان (عج) هستید) معنی جملات و برداشت آن‌ها یعنی اگر این‌ها که گفته شد نیستید سعی کنید چنین باشید تا بتوانید به اسلام خدمت کنید ... همگی برای پیروزی و گسترش اسلام و طول عمر امام در دل شب و وقت نمازها دعا کنیم. والسلام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادر شما حسین‌علی قجه‌ای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=203&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامه شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...سلام و درود به تمام شهیدان صدر اسلام تاکنون .... عزیزانم چند روز دیگر به عاشورا مانده است به روزی که به انسان درس آزادگی و درس شهادت می‌دهد و می‌آموزد که بهترین و عزیزترین و پاک‌ترین رهبران اسلامی که لیاقت داشتند در آن و برای آن به شهادت رسیدند و این ماه محرم را به وجود آوردند تا همیشه با عزاداری عاشورا اسلام را زنده نگه داریم و از درس آنان پند بگیریم و در برابر تجاوزگران و ظالمان مبارزه و استقامت کنیم.... و اما نگرانی اندکی که دارم بابت ناراحتی است که به تازگی باخبر شده‌ام که ناراحتید از اینکه از شما دور هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این را صریحاً بگویم هیچ ناراحت نباشید و ناراحتی شما به جز کفر و گناه چیز دیگری ندارد آیا فقط من جگرگوشه پدر و مادرم هستم؟! در صورتی که اسلام در خطر است آیا حضرت علی‌اکبر (ع)، حضرت قاسم (ع)، و غیره‌ها جگرگوشه مادرشان نبودند؟ آیا من از تمامی آن‌هایی که هر روز بمب‌های متجاوزان، باعث می‌شود تا به شهادت برسند و نهال اسلام را آبیاری کنند عزیزترم؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا زندگی را دوست دارید که فرزندتان در کنارتان باشد و به حریم اسلام تجاوز کنند و به نوامیس ملت دست درازی کنند. آن چنان که در شهرهای مرزی خرمشهر و غیره می‌کنند. کمی به خود آیید و خیلی گسترده‌تر فکر کنید. خداوند انشاء الله به همه برادرانم، خواهرانم، اقوام نزدیکم و همه و همه همشهریانم شناخت بیشتر و پاکی و تقوا عنایت کند و صبر و استقامت را به تمام مسلمانان اعطاء کند. خانواده عزیزم و اقوام مهربانم آرزو دارم طوری پرورش پیدا کنید و در راه خدا و جامعه باشید که از وجود همه شما من افتخار کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادر همگی شما حسین قجه‌ای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=203&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات مرتبط با شهید حسین‌علی قجه‌ای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخش به یاد ماندنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسین در کردستان فرمانده محور دزلی بود، همیشه کومله‌ها را زیر نظر داشت، آنان از حسین ضربه‌های زیادی خورده و برای همین هم برای سرش جایزه گذاشته بودند. یک روز سر راه حسین کمین گذاشتند. او پیاده بود، وقتی متوجه کمین کومله‌ها شد، سریع روی زمین دراز کشید و سینه خیز و خیلی آهسته خودش را به پشت کمین کشید و فردی را که در کمینش بود به اسارت درمی آورد. و به او گفت: حالا من با تو چکار کنم؟ کومله در جوانان گفت: نمی‌دانم، من اسیر شما هستم. حسین گفت: اگر من اسیر بودم، با من چه می‌کردی؟ کومله گفت: «تو را تحویل دوستانم می‌دادم و بیست هزار تومان جایزه می‌گرفتم. حسین گفت: «اما من تو را آزاد می‌کنم. سپس اسلحه او را گرفته و آزادش کرد. آن شخص، فردای آن روز حدود سی نفر از کومله‌ها را پیش حسین آورد و تسلیم کرد آن‌ها همه از یاران حسین در جنگ تحمیلی شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: خیرالله سلیمیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=203&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احترام به پیشکسوتان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسین احترام زیادی برای پیشکسوتان کشتی قائل بود. قبل از انقلاب چند بار با هم مسابقه دادیم که با توجه به سابقه بیشتر فعالیت من در کشتی، او هرگز حرمت پیشکسوتی مرا نشکست. حتی در یکی از مسابقات که در شهر اصفهان برگزار می‌شد من و او باید با هم کشتی می‌گرفتیم. او گفت که حاضر نیست با من کشتی بگیرد علت را پرسیدم، پس از امتناع بسیار گفت: «چون شما خسته می‌شوی و نمی‌توانی با حریف بعدی کشتی بگیری و برای تیم مقام بیاوری.» سرانجام پس از کلی اصرار و خواهش به کشتی با من تن داد. اما با شناختی که از مهارت و قدرت بدنی او داشتم، متوجه شدم که به عمد تن به شکست داد تا حرمت من و تیم شهرش حفظ شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: دوست شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=203&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دفتر اعمال!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسین معمولاً شب‌ها یکی دو ساعت ورزش می‌کرد. آن هم ورزش‌های سنگین. هفته ای یکی دو بار فاصله پادگان غدیر اصفهان تا زرین شهر را از میان کوه‌ها پیاده طی می‌کرد. طی این مسیر، 24 ساعت طول می‌کشید. گاهی هم به کوه می‌رفت و در آنجا به مناجات می‌پرداخت. او دفترچه یادداشتی داشت که اکثر دوستانش آن را به خاطر دارند. صفحات داخل آن را به جدول‌های محاسبه نفس و گناهان یومیه تبدیل کرده بود. او هر روز کارهای خود را بررسی می‌کرد و از نفس خویش حساب می‌کشید. به محض اینکه بحثی پیش می‌آمد سریع داخل جدول‌ها علامت می‌زد و شب که می‌شد با بررسی آن‌ها سعی می‌کرد در روزهای بعد میزان حسناتش را بالا ببرد. با نگاهی به این دفتر، بعضی از اعمال او را از نظر می‌گذرانیم: «سکوت در برابر باطل! شب 1/10/58 در تا کسی سوار شدم ترانه گذاشته بود، اخطار نکردم که راننده ضبط را خاموش کند.» «بی نظمی در کار: روز شنبه بدون اینکه کار مثبتی انجام دهم گذشت ...»، «نماز بدون وقت: شب هنگام یکه اذان می‌گفتند در جایی مستقر نبودم، نتوانستم نمازم را سر وقت به جا بیاورم ...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=203&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب‌های انقلاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیمه‌های شب، حسین مرا بیدار می‌کرد و می‌گفت: «بلند شو برویم شعارنویسی.» با هم به خیابان‌ها می‌رفتیم. او مشغول نوشتن شعار علیه شاه می‌شد و من مراقب اطراف بودم. همین که متوجه شخص مشکوک یا مأموران رژیم می‌شدم، دست روی دلم می‌گذاشتم و آه و ناله به راه می‌انداختم، او نیز وانمود می‌کرد که دارد مرا به دکتر می‌برد، به این ترتیب چند بار از چنگ ما موران شاه گریختیم. اکثر شب‌ها نیز حسین از تاریکی استفاده می‌کرد و به ساختمان‌های وابسته به رژیم از جمله دفتر حزب رستاخیز حمله می‌کرد و یا با مأموران شهربانی و ژاندارمری درگیر می‌شد و پس از ضرب و شتم آن‌ها می‌گریخت. همین مسائل باعث شده بود که ساواک زرین شهر در پی شناسایی و دستگیری او باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: خواهر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=203&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Nabavi97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%A8%D8%B5%DB%8C%D8%B1</id>
		<title>شهیدحسن بصیر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%A8%D8%B5%DB%8C%D8%B1"/>
				<updated>2018-04-12T09:49:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Nabavi97: صفحه‌ای جدید حاوی « معرفی شهید حسن بصیر   فهرست  زندگی‌نامه * آثار   زندگی‌نامه  در شام غریبان عا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
معرفی شهید حسن بصیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فهرست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی‌نامه * آثار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی‌نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شام غریبان عاشورای حسینی سال ۱۳۲۲ در یکی از روستاهای «فریدون کنار» به دنیا آمد. او اولین فرزند زوج «محمد حسن بصیر» و سیده «سکینه طیبی نژاد» بود که در دورة ارباب و رعیتی به عنوان یک رعیت در زمین‌های ارباب کشاورزی می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
مادرش می‌گوید: «در آن دوره ما رعیت مردم بودیم و گندم و پنبه می‌کاشتیم. ما کار می‌کردیم و ارباب می‌برد. حتی خانه ای که زندگی می‌کردیم مال ارباب بود.» «حسین» در مهر ماه ۱۳۲۹ در سن ۷ سالگی به مدرسه فرستاده شد و دوره شش ساله ابتدایی نظام قدیم را در مدرسه «سنایی» فریدون کنار گذراند. بعد از اتمام دوره ششم ابتدایی نظام قدیم ترک تحصیل کرد و نزد یکی از بستگانش در بابل به آهنگری مشغول شد. در کنار این کار در امور کشاورزی به پدرش کمک می‌کرد. اول شهریور ۱۳۴۱ برای انجام خدمت وظیفه به «تهران» اعزام شد و در آنجا به دلیل فعالیت‌های سیاسی و پخش اعلامیه‌های امام خمینی (ره) به پادگان منظریه قم تبعید گردید. شرایط سخت و دشوار خدمت سربازی را در اول شهریور ۱۳۴۳ به پایان رساند. در سال ۱۳۴۶ در بیست و چهار سالگی ـ با خانم «آمنه براری» ازدواج کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دوم مرداد ۱۳۵۰ در شرکت باطری سازی وزارت جنگ در تهران مشغول به کار شد ولی به علت فعالیت‌های سیاسی در اول مهر ۱۳۵۳ اخراج گردید. به دنبال آن به زادگاهش «فریدون کنار» بازگشت و مشغول آهنگری شد. مدتی بعد به کمک پدرش یک کارگاه ساخت در و پنجره آلومینیومی راه اندازی کرد و مشغول کار شد. او در رژیم پهلوی به طور گسترده و همه جانبه مبارزه می‌کرد به همین خاطر چند بار دستگیر و روانه زندان شد در سال ۱۳۵۷ برنامه راهپیمایی «فریدون کنار» را با تظاهرات مردم در «تهران» هماهنگ می‌کرد و در شهر هسته مبارزه و راهپیمایی را سازمان داد. تا ۳۰ دی ماه ۱۳۵۹ در جبهه حضور داشت و بعد از دو ماه مراجعت به زادگاهش بار دیگر در اول فروردین ۱۳۶۰ به جبهه اعزام شد. مدتی در منطقه «گیلان غرب» مسئول حفاظت از قله‌های «صدفی»، «ابرویی» و «کرجی» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
حسین از اول فروردین تا پنجم تیرماه ۱۳۶۰ در مناطق مرزی بود و در عملیات طریق‌القدس و فتح بستان شرکت داشت. پس از عملیات‌ها برای مدت کوتاهی بازگشت. اما بار دیگر در ۸ بهمن ۱۳۶۰ به جبهه اعزام و تا شهریور ۱۳۶۲ به عنوان بسیجی و به طور مستمر در جبهه‌ها بود. در این مدت به عنوان جانشین فرمانده گردان در لشکر ۲۵ کربلا انجام وظیفه می‌کرد و در عملیات فتح المبین، بیت‌المقدس، رمضان، محرم و والفجر مقدماتی شرکت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بیست و هشت شهریور ماه ۱۳۶۲ در منطقه جنگی به عضویت رسمی سپاه پاسداران در آمد. از آن پس فرماندهی گردان یا رسول (ص) لشکر کربلا را عهده دار شد. یکی از هم رزمانش می‌گوید: به ندرت لباس فرم سپاه را می‌پوشید و اکثر وقت‌ها لباس خاکی بسیجیان بر تن داشت. روزی در قرارگاه با فرماندهان عالی رتبه جنگ مانند محسن رضایی و علی شمخانی جلسه داشت. مشاهده کردم که با همان لباس خاکی بسیج می‌رود تا در جلسه شرکت کند. گفتم بهتر نیست تا لباس فرم سپاه را بپوشید؟ در جوابم گفت: فرزندم! من این لباس را دوست دارم و به آن افتخار می‌کنم و از خدا می‌خواهم که همین لباس را کفنم قرار دهد. دوست دارم لباس رزم کفنم شود و در آن روز بزرگ که همه در پیشگاه محبوب سرافکنده می‌ایستیم در قافله پر شور شهیدان سربلند بر حریر خویش مباهات کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات والفجر ۴ به سمت جانشینی تیپ یکم ویژه ۲۵ کربلا منصوب شد. پس از عملیات الف جر ۴در عملیات والفجر ۶ نیز با همین مسئولیت شرکت کرد و بر اثر اصابت ترکش مجروح گردید. در سال ۱۳۶۳ با تقلیل بعضی از تیپ‌های لشکر فرماندهی گردان یا رسول (ص) را به عهده گرفت. در همین سال به زیارت بیت اللّه الحرام مشرف شد. او همچون تمامی سرداران گمنام جنگ متواضع و فروتن بود. وقتی که عنوان و سمت وی در جبهه سؤال شد، گفت: «مثل رزمندگان بسیجی من هم دارم می‌جنگم.» وقتی ضرورت جبهه و عملیات اقتضاء می‌کرد آن را با هیچ چیزی عوض نمی‌کرد. حتی در جریان ازدواج دختر اولش با «مرتضی جباری» ـ که رزمنده دایم الحضور جبهه بود و بعدها شهید شد ـ شرکت نکرد و در جبهه بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج بصیر نسبت به حفظ بیت‌المال بسیار حساس بود. یکی از هم رزمانش می‌گوید: قبل از عملیات بدر حاجی برای سرکشی به نیروهای پادگان بی گلو آمده بود و مشغول صحبت کردن با مسئولان گردان بود. ناگهان لامپ کوچکی را مشاهده کرد که در خاک‌ها افتاده بود خم شد و آن را برداشت و نگاهی به آن کرد و متوجه شد که سالم است و مسئول تدارکات گردان را خواست و به او گفت چرا لامپ را دور می‌اندازید. اگر چه این لامپ کوچک است ولی بیت‌المال است و باید در روز قیامت جواب دهید. در حفظ بیت‌المال کوشا باشید تا خدای ناکرده در روز قیامت سرافکنده نباشید. حاج بصیر در گردان تاکید داشت که در موقع اذان نیروها اذان دسته جمعی بگویند. او با نیروهای تحت امر بسیار صمیمی بود و گاهی اتفاق می‌افتاد نیروهای گردان اگر خواب می‌دیدند برای تعبیر آن به نزد حاجی می‌رفتند و او با صبر و حوصله خواب آن‌ها را تعبیر می‌کرد. یکی از هم رزمانش می‌گوید: صبح روزی در چادر فرماندهی مشغول خوردن صبحانه بودیم که به حاجی گفتم: یکی از دوستان خواب دید که یکی از انگشتان دستم قطع می‌شود. حاجی در تعبیر آن گفت: «یکی از بهترین دوستانت را از دست خواهی داد.» دیری نپایید که دوست عزیزم محمد تیموریان در عملیات بدر به شهادت رسید. وقتی حاجی خبر شهادت تیموریان را شنید گفت: «شهید تیموریان فرزند من بود و شهادت او کمرم را شکست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج حسین بصیر بعد از شرکت در عملیات بدر در عملیات‌های زنجیره ای قدس در سال ۱۳۶۴ شرکت داشت و با هدایت نیروهایش توانست پاسگاه «بلالیه» و «ابولیله» عراق را تصرف کند. پس از عملیات قدس، گردان یا رسول (ص) به عنوان گردان نمونه مأمور ادغام در لشکر ۷۷ خراسان شد. بعد از اتمام مأموریت، نیروهای گردان برای آموزش غواصی و کسب آگاهی برای انجام عملیات والفجر ۸ به منطقه «بهمن‌شیر» انتقال یافتند و بصیر شخصاً آموزش نیروها در رودخانه را به عهده داشت. در همین زمان به فران دهی یکی از تیپ‌های عملیاتی لشکر ویژه ۲۵ کربلا منصوب شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از تصرف شهر فاو به فرماندهی محور عملیاتی منصوب شد و در حالی که شبانه روز دوشادوش رزمندگان در منطقه عملیاتی حضور داشت بر اثر اصابت ترکش به قفسه سینه و بازو مجروح شد. در سال ۱۳۶۴ در مازندران و فریدون کنار شایع شد که حاج بصیر به شهادت رسیده است. مطرح شدن این موضوع در صبحگاه سپاه مازندران به این شایعه قوت بخشید. اما بسیجیان فریدون کنار در یک شب که برای اقامه نماز مغرب و عشا به مسجد جامع شهر رفته بودند با خبر شدند که حاجی به فریدون کنار آمده است. آن‌ها با سردادن شعارهای حماسی به سوی منزل حاجی حرکت می‌کنند. در بین راه عده ای از مردم نیز به آن‌ها پیوستند تا به خانه حاجی رسیدند و شعار می‌دادند «حاجی سرت سلامت.» جمعیت گرداگرد حیاط خانه به یاد شهیدان جنگ اقدام به نوحه سرایی کردند. سپس حاجی شروع به سخنرانی کردند و با ذکر آیه ای از قرآن مجید تشکر از حضار در حالی که قطرات اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت: «ای عزیزان من! نور چشمان من! چرا شعار سرت سلامت می‌دهید. من خسته و تنها شده‌ام؛ دلم گرفته؛ دوستانم همه رفتند و عزیزانم مرا تنها گذاشتند. شما نمی‌گذارید که به آنان ملحق شوم. همین شعارها و دعاهای شماست که مرا از آنان جدا کرده است. شما انسان‌های بزرگی هستید و خدا به شما نظر دارد و حرف شما را اجابت می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات صاحب‌الزمان (عج) که در منطقه فاو در سال ۱۳۶۵ انجام گرفت حضور داشت. دشمن که با شروع عملیات متوجه حضور نیروهای ایرانی شده بود اقدام به آتش سنگین روی مواضع رزمندگان کرد به طوری که نیروها در دویست متری خاک ریز دشمن زمین گیر شدند و تلاش فرماندهان گردان برای به حرکت در آوردن و پیشروی نیروها ثمری نداشت. وضعیت با بی سیم به حاجی گزارش شد و او به سرعت خود را به خط مقدم رساند و با صدای خوش و ملایم اما استوار گفت: «فرزندان من، کربلا رفتن خون می‌خواهد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد یا حسین گویان نیروهای زمین گیر شده را تشویق به پیشروی کرد و آنان که با حضور حاجی در جمع جانی دوباره گرفته بودند با ندای یا حسین (ع) به خاک ریزه‌های دشمن یورش بردند و مواضع آنان را به تصرف در آوردند. بعد از اتمام عملیات که با شب نوزدهم ماه مبارک رمضان مصادف بود، حاجی به مقر پشتیبانی برگشت و وارد چادر تدارکات شد و تا صبح مشغول عبادت بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات کربلای ۱ در سال ۱۳۶۵ و فتح مهران حاج بصیر خواب می‌بیند که در عالم رویا سیبی شیرین به او داده‌اند که مانند آن را هرگز نخورده بود. خودش این خواب را به شهادت تعبیر می‌کرد. در عملیات کربلای ۱ بعد از فتح قله قلاویزان مشاهده کرد که بعضی از رزمندگان با اسرا با عصبانیت رفتار می‌کنند. با دیدن این منظره بسیار ناراحت شد و گفت: «اسرا هیچ وسیله دفاعی ندارند، پس با برخوردی مناسب با آن‌ها رفتار کنید و کاری نکنید که خداوند ورق جنگ را برگرداند و پیروزی را به شکست مبدل نماید.» حاج بصیر در عملیات کربلای ۴ نیز حضور داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ادامه عملیات کربلای ۵ یک دسته شانزده نفری به اتفاق حاجی که فرمانده محور عملیات بود برای نجات گردان نصر از محاصره دشمن به سوی نوک شمشیری دریاچه ماهی حرکت کردند. آن‌ها در داخل کانال که عرض آن حدود سی سانتی‌متر بود با تمام توان جنگیدند تا اینکه مهماتشان به تمام رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این عملیات مرتضی جباری ـ داماد حاجی، فرمانده گردان عاشورا ـ در شلمچه به شهادت رسید. حاجی در مراسم بزرگداشت سومین روز شهادت در مجلس عزای او حضور یافت و در سخنان کوتاهی اعلام کرد: «خدا را شاهد می‌گیرم که به خاطر شرکت در این مجلس عزا برای اینکه در مراسم بزرگداشت دامادم شرکت کنم جبهه را ترک نکرده‌ام، بلکه به امر فرمانده لشکرم در اینجا حضور یافتم تا شما مردم شهید پرور و دوستان مرتضی و جوانان غیور این سامان را به سوی جبهه حماسه و شرف فراخوانم.» این سخنان باعث شد تا جمع کثیری از بسیجیان فریدون کنار به سوی جبهه اعزام شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج بصیر در ۱۹ فروردین ۱۳۶۶ به قائم مقامی فرمانده لشکر ۲۵ کربلا منصوب شد و در عملیات کربلای ۸ شرکت کرد. در این عملیات دو هم رزم او سردار محمد حسن قاسمی طوسی و سردار حمیدرضا نوبخت به شهادت رسیدند. حاج حسین بصیر قبل از هر عملیات موهای سر و صورت را اصلاح می‌کرد و گفت: «عملیات سعی در صفای مستی و طواف کعبه عشق است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقل است که روزی حاج بصیر از مادرش خواست به وی اجازه دهد بر سجاده‌اش دو رکعت نماز حاجت بخواند و پس از نماز خواندن به دعایش آمین بگوید. مادرش با قبول این درخواست بر دعای او آمین می‌گوید. حاجی بعد از دعا رو به مادرش کرده و پرسید مادر آیا می‌دانی دعایی که کردم چه بود؟ مادر گفت: «حتماً پیروزی رزمندگان.» جواب داد: «بله آن به جای خودش ولی من از خدا طلب شهادت کردم و چون می‌دانم دعایت مانع شهادتم می‌شود امروز خواستم آمین تو را بر شهادتم بشنوم.» مادر در جواب فرزند می‌گوید: «پسرم من به خدا از شهادت تو باک ندارم همچنان که برادرت اصغر شهید شد و هادی در جبهه است. دوست دارم شما زنده بمانید و از امام و انقلاب دفاع کنید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از شروع عملیات کربلای ۱۰ شبی که با نیمه شعبان مصادف بود، حاج بصیر خطاب به رزمندگان گفت: «انتظار یعنی حرکت و انتظار یعنی ایثار، یعنی خون؛ انتظار یعنی ادامه دادن راه شهیدان، انتظار برای این است که انسان در سکون آب گندیده نباشد، انتظار خیمه خروشان است و دریای مواج.» نقل است که حاجی قبل از هر عملیات یکی از معصومین را در خواب می‌دید و برای تقویت روحیه بسیجیان و رزمندگان آن خواب را برای آنان تقویت می‌کرد. بعد از آن نوحه ای می‌خواند تا رزمندگان با معنویت بیشتری در عملیات شرکت نمایند. قبل از عملیات کربلای ۱۰ برادرش هادی به حاجی می‌گوید: «چرا در این عملیات برای رزمندگان خوابی را تعریف نکردی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاجی گفت: «قبل از این عملیات هیچ خوابی ندیدم و این نشانه آن است که این بار می‌خواهم خودم به کنار امام حسین (ع) بروم و برای این لحظه روز شماری می‌کنم.» غروب عملیات حاجی به اتفاق تنی چند از رزمندگان در سنگر نشسته بود. دستی به محاسنش کشید. گفت: دیگر پیر و خسته شده‌ام و نیاز به استو راحت دراز مدت دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرش هادی می‌گوید: «من که هیچ گاه کلمه خستگی را از حاجی نشنیده بودم با تعجب گفتم: ان‌شاءالله بعد از عملیات به شمال بروید و کمی استو راحت کنید.» در شب عملیات شیشة عطری از جیبش بیرون آورد و به سر و صورت تک تک افرادی زد که با او وداع می‌کردند. به آن‌ها می‌گفت: «اگر به فیض شهادت نائل شدید ما را فراموش نکنید؛ ما از شما التماس دعا داریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج بصیر در سال ۱۳۶۶ در عملیات کربلای ۱۰ در ارتفاعات برف گیر ماووت حضور داشت. سرانجام در دوم اردیبهشت ۱۳۶۶ در شب عملیات کربلای ۱۰ بر فراز ارتفاعات ماووت خمپاره ای بر سنگر او فرود آمد و حاج حسین بصیر در سن چهل و پنج سالگی بعد از هفت سال حضور مستمر در جبهه‌های نبرد به شهادت رسید. پیکر شهید حاج حسین بصیر در میان انبوه جمعیت سوگوار تشییع و در گلزار شهدای «فریدون کنار» به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع اصلی: کتاب فرهنگنامه جاودانه‌های تاریخ (زندگی نامه فرماندهان شهید مازندران)/ نویسنده: یعقوب توکلی / ناشر: نشر شاهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345173&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آثار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه سردار شهید حاج حسین بصیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنام خدا خدایی که به ما جان داد، حیات بخشید و ما را به وجود آورد. شکر می‌کنم در این مقطع زمانی، فردی هستم که گر چه شاید گناهکار باشم ولی در جایی هستم که رزمندگان عزیزمان در این مکان مقدس حضور دارند. شهدایمان هم در اینجا حضور داشته‌اند. ما در کنار رزمندگان عزیز هستیم و من خودم را قطره ای می‌دانم از دریای بیکران رزمندگان. خود را رزمنده به حساب نمی‌آورم؛ چرا؟ برای اینکه جرأت ندارم که بگویم یک رزمنده هستم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خطاب به همسرم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شمایی که در مدت زندگی با سختی و راحتی ساختید، با مشکلات، خنده و گریه‌هایمان همراه بودید و من افتخار می‌کنم همسری مثل شما دارم. امیدوارم به لطف خداوند که فردای قیامت پیش حضرت زهرا (س) شما را روسفید ببینم ... امیدوارم که دعای خیر این حقیر بدرقه راه شما و دیگر عزیزانی باشد که همسرانشان را در راه خدا به جبهه فرستاده و می‌فرستند. من زبانم قاصر از بیان فداکاری و گذشت شماست، با اینکه به علت مشکلات ـ نتوانستید معلومات لازم را کسب نمایید ولی شما گاهی استاد من بودید، گاهی به من درس می‌دادید ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر شما مخالفت می‌کردید شاید من هم چه روزی، هم چنین وضعیتی نداشتم و اگر شما مانع حرکت من بودید شاید نمی‌توانستم این طور موفق بشوم که بتوانم وضعیت خود را در اینجا درک کنم، شاید اگر مانع بودید نه تنها از نظر توفیق حضور در جبهه، بلکه در بیشتر چیزها عقب می‌افتادم ... این گذشت شما و فداکاری شما باعث شد که ما را در اینجا ثابت قدم نگه دارد و خداوند یا ریمان کرد و تحویلمان گرفت ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینکه اینجا ماندن نظم خداست شکی نیست. اینجا ماندن، سعادت می‌خواهد و شکی در آن نیست ولی اگر همه سعادت‌ها را بررسی کنیم بیش‌ترین مانعی که انسان می‌تواند جلویش داشته باشد خانواده‌اش است اگر توانست موفق شود اولین مانع را پشت سر بگذارد، دومین مانع نقش خودش است، خواسته‌های درو نیش است. اگر توانست این را پشت سر بگذارد، سومین مانع گرفتاری‌ها و وضعیت روزگارش است. و اگر آن را پشت سر گذاشت چهارمین مانع خود خط و ماندن در خط و مواجهه با مشکلات جبهه است و همه این مشکلات را برای رضای خدا به امید اینکه بتوانیم قیامت نزد ائمه اطهار (ع) سربلند باشم تحمل کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودت می‌دانی که به اسلام بدهکار هستیم. خودت می‌دانی که چقدر به این انقلابمان بدهکار هستم. انقلابی که از شروعش شهدای زیادی در راه خدا داده است. کوچه پس کوچه‌های کشورمان از خون عزیزانمان رنگین شده است، از محله خود گرفته تا محله‌های دیگر، شهر و شهرستان‌های دیگر و سایر نقاط کشورمان همه از خون بدن‌های مطهر شهدایمان رنگین شده است. من نمی‌توانم در مقابل آن‌ها اظهار وجود بکنم، چرا؟ برای اینکه این شهدا بودند که خونشان را در راه خدا داده‌اند، ما می‌توانیم موقعیتی را خلق کنیم که در جبهه بمانیم و از حقوق حقه خود که همان اسلام هست دفاع کنیم. اگر این شهدا نبودند، علما نبودند اماممان نبود ما نمی‌توانستیم وضعیت خود را در اینجا آن چنان که هست شکل بدهیم که بتوانیم قد علم کنیم، در میان این همه دشمنان اسلام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند این عزت و آبرو را با قیمت زیادی به ما داد با قیمت خیلی زیاد. اگر خوب حساب کنیم از قیمت خون علی بن ابیطالب در محراب گرفته تا خون امام حسین (ع) و همه یارانش در کربلا و همه اطهار علی هم السلام و تا جنگ‌های بعد از آن که مجاهدین حرکت می‌کردند و جهاد می‌نمودند نواب صفوی‌ها، چمران‌ها، شهید بهشتی‌ها، شهید صدوقی و دستغیب‌ها، و حال همه شهیدانی که خونشان خاک‌های غرب و جنوب کشورمان را رنگین نموده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس این عزت را شهدایمان به ما داده‌اند پس این حرکت را شهدایمان به ما داده‌اند پس این شوکت، جلال و استقامت را شهدایمان به ما درس داده‌اند، پس خود هیچی نداریم و هیچی نداشتیم، اگر هم داریم مال شهداست؛ این است ما به این انقلاب بدهکاریم، این است که ما به این اسلام بدهکاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینکه من خود را بدهکار می‌دانم و نمی‌توانم خودم را قانع کنم یک رزمنده باشم برای این است که می‌دانم همه آن عزیزانی که جلوتر رفتند کسانی بودند که به ما عزت دادند، چون عزت از آن‌هاست پس من کاره ای نیستم، آنان در راه خدا به شهادت رسیدند تا استقلال و آزادی و جمهوری اسلامی امضا شود. اگر الآن ناموس من و شما حفظ است به خاطر شهادت‌هایشان است؛ این است که من خود را بدهکار می‌دانم و نتوانستم هنوز خور را تطبیق بدهم، مگر اینکه به آن‌ها ملحق بشوم تازه آن موقع می‌توانم بگویم من شریک آنان هستم ... و تو هم همچنین ... اگر می‌خواهی یک فردی باشی که خدا از تو راضی باشد، اگر می‌خواهی فردی باشی که فردای قیامت حضرت زهرا (س) تو را نگاه کند باید همچون گذشتی داشته باشی، داری، بیشتر داشته باشی وضعیت و نصیحت خودم را به شما عرض می‌کنم تا صبر، شکیبایی و پرهیزگاری را که داشتی من بعد دخترهایت را نیز همین طور بار بیاوری، صبر و شکیبائی را به آنان هم بیاموزی ... نگذار فرزندی ناراحت شود، نگذار فرزندی دلخور شود، با آنان به مهربانی و خوش رویی رفتار کن این نیست که هر کس شهید شود و یا هر کس بمیرد همه مطالب به هدر رفته، نادیده گرفته شود مگر اینکه در راه باطل باشد که ما بر حقیم، ما که حق با ماست، ما که خدا با ماست چرا قاطعانه صحبت نکنیم وقتی بر حقّیم، وقتی خدا با ماست چه باکی از دشمن داریم ـ چه دشمن داخلی چه دشمن خارجی ـ چه دشمن درونی چه دشمن بیرونی، به خدا اتکاء کنید، به خدا دل ببندید و متکی به هیچ کس نباشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خطاب به فرزندم فرشته:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما فرزندم فرشته، تو دختر بزرگم هستی، امیدوارم که خوشبخت که هستی خوشبخت‌تر شوی. امیدوارم تو و فرزندت محمد جواد که ندیدمش و دوست دارم یک لحظه هم که شده زیارتش کنم و شوهرت مرتضی که فرزند آن خیابان، کوچه و آن محله است فردی است که دارای خصوصیات خوب و ارزنده یک رزمنده است؛ یک فردی است که نیاز به توضیح و توصیف من نیست، همه او را می‌شناسند این را باید به تو بگویم که رضایت او را از جنبه معنوی که در جبهه است جلب کن؛ نکند مانع حرکت او بشوی که می‌دانم نمی‌شوی او برای رفتن به جبهه خواسته همیشه بر این است که در جبهه باشد؛ آفرین بر تو دخترم، درود بر تو که مثل مادرت فداکار و با گذشت هستی و با اینکه تازه ازدواج کردی، شوهرت را به جبهه فرستادی، من خوشحالم ـ امیدوارم که خداوند از تو راضی باشد که هست انشاء ا... فردای قیامت پیش حضرت زهرا (س) رو سفید باشی و آنجا شفاعت ما را هم بکنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صحبتی دارم با دخترم زهرا، دخترم حجاب را سرلوحه زندگی خود قرار بده، امی داورم کارهای دینی و مذهبی را به خوبی انجام بدهی چون همه این حرکت‌ها و جاده‌ها، در راه خدا، برای پیاده کردن احکام اسلامی است و همه شهیدان خون داده‌اند تا ظالمی نباشد، ستمکاری نباشد، فاسدی نباشد که در کره زمین فساد کند بی‌بندوباری را از خود دور کنید، دروغ گفتن را از خود دور کنید حرف‌هایی که می‌زنید رضایت خداوند را در نظر بگیرید آن گونه که همه کارها و برنامه‌هایتان با احکام الهی تطبیق کند زیرا شما هستید که می‌توانید آینده را در وضعیتی قرار دهید که واقعیت بیشتری را در خود داشته باشد و شما که اینجا (اهواز) هستی می‌توانی مسایل و مطالبی را که دیدید ـ فداکاری رزمندگان اسلام ـ در آنجا نشر بدهید شما رسالتی سنگین را بر دوش دارید، گریه کردن اگر در راه خدا و برای امام حسین (ع) و اهل بیتش باشد خوب است، گریه کردن برای مظلومیت امام حسین (ع)، گریه کردن برای مظلومیت حضرت زهرا (س) شایسته است ... گریه برای کسی نیست مگر اینکه انسان به مراد مطلوب خود نرسد انسان باید برای خودش گریه کند چون که وضعیت خودش معلوم نیست که، چطور می‌میرد؟ باید از خداوند طلب آمرزش کند و از او بخواهد طوری به شهادت برسد که خداوند قبولش نماید یا اقلاً طوری بمیرد که خدا قبولش داشته باشد مردن مو من باید مردن خدایی باشد انسان وقتی می‌میرد باید طوری زندگی کرده باشد که نه از کسی آزار ببیند و نه به کسی آزار برساند، مردم از او راضی باشند. دخترم با خانواده شهدا بیشتر رفت و آمد کن. با فرزندان شهدا ارتباط بیشتری داشته باش، چرا؟ برای اینکه ممکن است آنان در دل احساس کمبودی بنمایند ولی اگر به حقیقت شهید و ارزش شهادت آشنا شوند می‌فهمند که پیش خداوند رو سفید و سربلند هستید آنان چیزی را از دست ندادند بلکه چیزی را به دست آورده‌اند که دنیا و آخرت را با هم دارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محدثه، دختر خوب و مهربان من باش، دختری باش که به حرف‌های مادر، خواهر و برادرت گوش می‌کند. سعی کن در زندگی‌ات احکام اسلام را بیشتر در نظر داشته باشی. سعی کن زندگی خود را بر آنچه که ائمه اطهارمان حضرت زینب (س) و حضرت معصومه (س) فرمودند تطبیق بدهی حجاب و عفت را سرمشق زندگی خود قرار بدهید کاری نکنید که خدای نکرده کسی از شما رنجیده شود، خوش رو و خوش اخلاق باشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زینب دخترم من تو را ندیدم ولی دوست دارم تو را ببینم. شما هم می‌توانید یک دختر خوب باشید. بعد از اینکه بزرگ شدی نگویی که بابایم را ندیدم، من شاید ظاهراً تو را ندیده باشم ولی باطناً تو را دیدم، من در خواب تو را دیدم که دنیا آمده بودی؛ انشاء ا... امیدوارم که همدیگر را ملاقات کنیم و با حجاب و عفت باشی، وقتی که بزرگ شدی؛ برای خود خانمی باش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما مهدی فرزندم، پسرم امیدوارم که فرزندی صالح و پاک در جامعه باشی، امیدوارم که از پلیدی‌ها و ناپاکی‌ها دوری کنی و آنچه اسلام می‌پسندد آن را پیاده کنی، الآن ما نیاز به شعور بیشتر و منطق بیشتر و کار بهتر و پربارتر داریم؛ فکر شما می‌تواند خدمت زیادی به اسلام بکند شما جوانید می‌توانید هم عقیده و اراده ای که بنمایید به آن دست پیدا کنید شما الآن می‌توانید وضعیت زندگی خود را طوری تطبیق کنید ک وضعیت زندگی صدر اسلام باشد برای الگو گرفتن شما میثم تمارها را در نظر بگیرید، عمار و یاسرها را در نظر بگیرید، شما بلال حبشی و سلمان فارسی را در نظر بگیرید شما اباذر غفاری را در نظر بگیرید در آن زمان خفقان، آن چنان به حضرت علی (ع) بودند که حاضر بودند همه وجودشان فدای اسلام شود حتی یک کلمه بر علیه علی (ع) حرف نمی‌زدند شما هم همین طور باشید سفت و خیلی محکم، استوار، وفادار به انقلاب و اسلام و وفادار به امام عزیز، گوش به فرمان امام و گوش به حرف روحانیت و گوش به حرف مسئولین مملکتی داشته باشید شما می‌توانید آینده را طوری برای خودتان رقم بزنید و جامعه ای برای خودتان درست کنید آن گونه که جنگ را لمس کرده‌اید ... از کوچکی وارد عرصه جنگ شده ای، تو را به آبادان آوردمت تا بفهمی جنگ یعنی چه؟ و پدرت برای چه دارد می‌جنگد؟ و رزمندگان برای چه می‌جنگند تو باید این مطلب را درک کنی که جنگ با کفر، جنگ با الحاد و جنگ با کافران همه جنگ‌ها و عملیات کوچکی هستند که انسان انجام می‌دهد ولی آن چه عملیات بزرگ است نقش مهمی است که انسان دارد. ما اگر توانستیم این نقش مهم را خوب ایفاء کنیم آن وقت یک نیروی جنگی هستیم؛ آن موقع می‌توانیم سربلند کنیم و بگوییم یک رزمنده هستیم؛ من که پدر تو هستم هنوز نتوانستم خود را با این وضع تطبیق بدهم. انسان موقعی می‌تواند خود را یک رزمنده به حساب آورد که بتواند واقعاً با درون خودش بجنگد یک آ رپی زن اول باید آر پی جی را به نفس خود بزند. یک آ رپی زن اولین شلیک را باید به خودش، نفسش، بکند تا بتواند شلیک‌های بعدی را به دشمن نابکار، بعثی متجاوز، داشته باشد آن موقع است که آر پی جی زن یک رزمنده است و این‌هایی که بیش‌ترین تلاش را در جبهه می‌کنند و انشاء ا... توانستند سرباز واقعی امام زمان (عج) باشند همین کار را کرده‌اند. اولین شلیک را بر نفسشان انجام داده‌اند؛ اولین گلوله را بر نفسشان زدند آری این گونه عمل کردند تا به مطلب رسیدند، شهید باقری را می‌گویم، شهید اسماعیل شیرزاد را می‌گویم، شهید اسماعیل نجات بخش را می‌گویم. محسن آقا برابر نژاد را می‌گویم. امینی را می‌گویم، محمد عباس زاده و محمد تیموری و دیگر شهیدانمان را می‌گویم ... ما باید ادامه دهنده واقعی راه این عزیزانمان باشیم ما باید پیرو واقعی مکتبشان باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی راضی شدی برای خواندن درس طلبگی، من خوشحال شدم و امیدوارم که درست را ادامه بدهی، طلبگی‌ات را ادامه بدهی که بهترین کارهاست، هم رضایت خداوند را بد نبال دارد و هم مورد رضایت ماست؛ همه ائمه اطهار (ع) انشاءا... نظرشان به شماست. توکلت را به خداوند بیشتر کن، حالا که در این وضعیت قرار گرفتی طوری عمل کن که بیشتر فکرت خدا باشد بیشتر ذکرت ذکر خدا باشد، اول کارت را با زندگی ائمه علی هم السلام تطبیق ده ... خوش پوشیدن، خوش رفتن، خوش خوردن مطلبی را درست نمی‌کند؛ خوش گشتن و خوش رویی با بعضی‌ها نمی‌تواند به انسان آگاهی بدهد ولی انسان می‌تواند با توکل به خدا و توسل به ائمه اطهار (ع) هم دنیا را داشته باشد و هم آخرتش را تأمین کند. تو می‌توانی آینده ای را برای خودت ترسیم کنی که همه کارهایت در جای خود مهیا شده باشد. اگر وضعیت زندگی پدرت را خواستی مطالعه کنی و شاید هم مطالعه کردی کار سختی نیست وضع زندگی پدر بزرگ، مادر بزرگ و فامیل‌هایت را اگر خواستی می‌توانی مطالعه کنی، این وضع بهتر می‌تواند انسان را امیدوار کند چون با این مطالعه بن و ریشه شناخته می‌شود و انسان پایه‌اش محکم تر می‌گردد و اگر بنیه‌اش قوی شود قادر خواهد بود به مسئله های دیگری هم دسترسی پیدا کند، به این ترتیب تو راه‌های خوبی را برای خودت مهیا خواهی نمود؛ بهترین کار این است که همان درس طلبگی را پی بگیری و آن را دنبال کنی که انشاءا... هم رضایت خداوند و هم رضایت ائمه اطهار (ع) بد نبال دارد. مبادا وقتی رفتی حرف این و آن را گوش کنی در مکتب مطالبی را یاد بگیر که به سود اسلام است. آنی را که امام فرمود ـ همان را دنبال کن مطالب نامأنوسی را که بعضی عنوان می‌کنند و خلاف است از یک گوش در کن و از گوش دیگر دروازه، از دایی عزیزت که یک روحانی خوب، مبارز و واقعاً دوست داشتنی است کمک بگیر، با کمک او می‌توانی از وضعیت خوب و بهتری برخوردار شوی حاج آقا براری، جناب عبد الحق، استاد عزیزم امیدوارم که شما هم در زندگی‌تان موفق باشی و اگر بدی از من دیدی با بزرگی خودتان مرا عفو کنید، همچنین پدر بزرگوار شما حاج آقا براری، حسین آقا و آقا محمود، احمد آقا و دیگر برادران و خواهران، انشاء ا... امیدوارم که مرا عفو کنند و خصوصاً مادر عزیز شما امیدوارم که مرا به بزرگی خودشان عفو کنند اگر اشتباهی از من در طول زندگی سرزده، حرفی از من شنیده‌اند که رنجیده‌شان کرد امیدوارم به بزرگی خود مرا ببخشید امیدوارم فردای قیامت پیش ائمه اطهار (ع) رو سفید باشیم و در آنجا پیش شهیدانمان و مومنین رو سفید باشیم انشاء ا... خدا یار و نگهدار همه شما باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما رزمندگان هستید که باید در آینده این جنگ را به پیروزی برسانید؛ شهدایمان که رفته‌اند، ارزش آنان را خدا می‌داند و بس، مقامشان را هم خدا می‌داند و بس. و ما اگر لیاقت داشتیم که در کنارشان باشیم، سعادتی بود که خداوند نصیب مان کرد. اگر با شما هم سنگر بودیم باز هم این سعادت بزرگی بود که خداوند نصیب ما کرد و جز این چیز دیگری نبود؛ من وصیتی برای شما ندارم و صحبت خاصی هم برای شما ندارم ولی خاطراتتان در ذهنم هست؛ به یاد می‌آورم وقتی در حمله بودیم دوش به دوش هم جنگ می‌کردیم، همدیگر را تنها نمی‌گذاشتیم، با درد و رنج همدیگر آشنا بودیم، دلسوز همدیگر بودیم، نسبت به هم گذشت و فداکاری داشتیم؛ همه این‌ها را به یاد دارم و به آن‌ها عشق می‌ورزم، شما جوانید و نیرو دارید و شما می‌توانید تا سال‌های بعد مبارزه کنید با اینکه بدنه ای عزیز شما مجروح است تا آن اندازه که گاهی از حرکت باز می‌افتید. با این همه عشق خدایی شما را به وجد می‌آورد و شما را حرکت می‌دهد، شما را به سوی جبهه روانه می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات زیادی از شما دارم، از خاطرات آبادان، گیلان غرب، سرپل ذهاب، کردستان، جبهه‌های جنوب و غرب سرزنده‌ام، از جفیر ، از هور الهویزه، هور العظیم، از تبور، از عملیات والفجر 4، عملیات والفجر 6، عملیات ثامن الائمه (ع)، عملیات بدر، عملیات قدس، عملیات والفجر 8، عملیات یا صاحب‌الزمان (عج) ادرکنی، کربلای 4، همه این‌ها برایمان خاطره است و در هر کدام دنیایی مطلب نهفته است، فداکاری‌های شما که لحظه به لحظه بود در عملیات مختلف مردانگی، شرف و اسلام خواهی را به ذهن متبادر می‌سازد ولیکن قدرت بیان را از انسان سلب می‌کند. وقتی برادر یزدان خواه پدرش را شهید می‌بیند در حین عملیات پیش من می‌آید و می‌گوید پدرم به شهادت رسید آن گونه که احساس کردم که خوابیده است، گفتم کجا؟ گفت همین جا، گفتم چرا به عقب نبرده ای؟ گفت چطور ببرم؟ هستند می‌برند. او راهش را رفت، من باید کار خودم را انجام بدهم او مأموریتش تمام شد، من باید مأموریت خود را تمام کنم، من چون توی عملیات بودم در حرف‌هایش دقیق نشده بودم که چه می‌گوید؟ بعد از مدتی شنیدم که او هم به شهادت رسید حتی جن ازهایشان را نگرفتند و به عقب نیاوردند. مطلب زیاد است کسی در حال تیراندازی به دشمن، هدف گلوله قرار می‌گیرد، دیگری می‌آید جایش را پر کند. چون سنگر نبود، شهید را از سنگر خارج می‌کند و خودش داخل سنگر می‌شود، شروع به تیراندازی می‌کند تا بتواند نیروهای بعثی را به جهنم بفرستد و آن هم به شهادت می‌رسد. این نوع فداکاری و گذشت را در جبهه زیاد دیدیم، در عملیات والفجر 8 وقتی بچه‌ها زخمی می‌شوند با بدن زخمی نارنجک به دست می‌گیرند تا بتوانند اقلاً یک سنگر دشمن را به هوا بفرستند می‌روند تا شاید بتوانند سنگرهایی از دشمن را منهدم کنند دوباره گلوله دشمن به آنان اصابت کرده، به شهادت می‌رسند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این فداکاری‌های شما را نمی‌توانم از یاد ببرم. امیدوارم هر چه زودتر راه بسته شده کربلا به همت شما و باز وان پرتوانتان باز شود و خانواده شهدا را به کنار قبر شش گوشه امام حسین (ع) ببرید تا عرض ادب نمایند و غم‌های خودشان را فراموش کنند سفارشم این است که امام را که پشتیبان بوده‌اید بیشتر پشتیبانی کنید، گوش به حرف رهبرتان باشید و سنگر را خالی نگذارید انشاءا... با تشویق برادران دیگر سنگرها را گرم نگه دارید خودتان هم بیش از گذشته سنگرها را گرم نگهدارید و همان طوری که امام عزیز فرمودند سنگرها را گرم نگه دارید شما هم بیش از این‌ها حفظش کنید. سنگر نه این است که انسان چهار تا کیسه خاک را روی هم بگذارد و الوار و پلیت رویش بگذارد و رویش را خاک بریزد و این را فقط سنگر بداند، سنگر، همان سنگر دفاع از اسلام است همان دفاع از قرآن است همان سنگری است که شهید چمران با همه وجود حفاظتش می‌کرد، همان سنگری است که شهید بهشتی با تمام وجودش این سنگر را حفظ می‌کرد همان سنگری که شهید صدوقی و شهید دستغیب پیر مرد ولی قوی و محکم از این سنگر حفاظت می‌کردند سنگری که حافظش شهید مدنی بزرگوار بود که وقتی نماز را اقامه می‌فرمود می‌لرزید، گریه می‌کرد آن هم برای ترس از خدا و ترس از اینکه نکند نتواند مسئولیتی را که به او واگذار شده است انجام وظیفه بکند، آن سنگر، سنگر اسلام است سنگر اسلام باید در وجود انسان باشد در فکر و ذهن انسان باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما، مسئولین و برادران عزیزی که در این لشکر با آنان بودیم و افتخار در خدمت آنان بودن را داشتیم، از همه و از تک تک آنان عذر می‌خواهم خصوصاً برادر بسیار بزرگوارمان مرتضی قربانی فرماندهی لشکر 25 کربلا و برادران دیگر حاج آقا نوریان و حاج آقا بابایی و برادر کسائیان و برادر طوسی و برادر کمیل نور چشم همه ما، و تک تک برادرها که اگر بخواهم اسم ببرم و همه عزیزانی را که با آنان بودیم و افتخار حضور در خدمتشان را داشتیم فراوان ندو خداوند به ما توفیقی داد تا در رکابشان باشیم، سرداران بسیار بزرگ سپاه اسلام، خصوصاً فرماندهان عزیز گردان‌ها، تیپ‌ها و گروهان ها، دسته‌ها و نیروهای رزمنده لشکر 25 کربلا، همه واحدها و همه عزیزانی که در این جنگ زحمت‌های فراوانی را کشیده‌اند تا جنگ را به اینجا رسانیده‌اند؛ امیدوارم که با برنامه ریزی‌های بهتر، با فکری بازتر، با قوت و قدرت بیشتر بر علیه کفر بتازیم تا بتوانیم این آخرین جرثومه فساد را در منطقه خفه کنیم به فرمایش حضرت امام آخرین سیلی را بر بدن کثیف و بی ارزش صدام بزنیم تا ظالمان دیگر و زورگویان اندیشه نکنند که مظلومان را تحت فشار خودشان قرار بدهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حامیان صدام باید بدانند که ملت ما، مکتب دارد، قرآن دارد، اسلام دارد، خدا دارد و امام زمان (عج) پشتیبان اوست. قدرت‌ها اگر اسلحه دارند مغرورند. در عملیات کربلای 5 مشاهده شد که تانک‌های دشمن چطور با پرتاب یک آر پی جی به هوا رفت یک آر پی جی شاید 14000 تومان یا 7000 تومان باشد ولی قیمت یک تانک دشمن 50000 تومان است با یک آر پی جی 50000 تومان به هوا می‌رود؛ این قدرت را چه کسی به این رزمنده داده است جز اینکه خداوند داده است جز این است که به برکت فرماندهی، فرمانده کل سپاه اسلام حضرت امام زمان (عج) است جز این است که ائمه اطهار (ع) نظر دارند همه ابر جنایتکاران باید بدانند که کلک همه‌شان کنده می‌شود و همه به گور سیاه می‌روند و شاید هم در تاریخ اسمی از آنان برده نشود همان طوری که شاه رفت ... سادات رفت ایادی‌شان هم رفتند و اثری از آنان باقی نماند، این قدرت اسلام است این قدرت قرآن است این حکومت عدل الهی است که باید در کره زمین گسترش یابد و انشاءا... شما رزمندگان اسلام کسانی باشید که وقتی امام زمان (عج) ظهور می‌فرماید و حکومت اسلامی تشکیل می‌دهد پشت سر حضرت حرکت می‌کنید انشاء ا... به زودی خداوند لباس فرج را بر اندام مبارکش بپوشاند و همه ما را سربازان واقعی آن حضرت قرار دهد و ما را نیروی واقعی مکتب سرخ تشیع قرار دهد و خداوند امام عزیزمان را تا ظهور حضرتش و در کنار ایشان نگه دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صحبتی است با امام عزیزمان، امام ای قلب تپنده همه ملت مظلوم، ای کسی که همه محرومین چشم به تو دوخته‌اند، بنام تو و به نگاه تو و صحبت‌های تو امید بسته‌اند امام عزیز اگر این حقیر اکنون چیزی دارم مال من نیست مال شهید است از وجود مبارک و رهبری تو بوده است از وجود راهنمایی‌ها و ارشادات تو بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام عزیز از تو خیلی ممنون هستم خداوند را شکر می‌کنم که خداوند تو را مأمور بر این نموده است که ما را نجات بدهی، ما به کجا می‌رفتیم، چه بودیم و حال در کجا هستیم؟ عزت پیدا کردیم، شوکت پیدا کردیم، عظمت پیدا کردیم، همه این‌ها اول از وجود خداست و دوم از رهنمودهای تو امام عزیز بوده است از تو خیلی ممنون هستیم و انشاء ا... امیدوارم که خداوند تبارک و تعالی وجودت را همیشه در پناه خودش محفوظ بدارد و فردای قیامت شفیع ما بنماید و ما در آن زمان دامن تو را بگیریم و از تو استمداد بخواهیم و از تو یاری بجوییم و از تو کمک بگیریم و تو آنجا دستمان را بگیری و آنجا ما را کمک کنی همان گونه که اینجا ما را کمک کردی، رهبر ما بودی، آنجا هم پیش جدت کمک کنی و از جدت بخواهی که ما در آنجا شرمنده نباشیم، رو سفید باشیم. امام عزیز من با چه زبانی از تو تشکر کنم که لیاقت تشکر کردن را هم ندارم من نمی‌توانم خودم را به عنوان یک شاکر آن هم در مقابل وجودت، در مقابل خوبی‌هایت مقاومتت، استواریت و گذشتت قرار بدهم، آن قدر آقایی و آن قدر مولایی که حتی به آن افرادی که منافق بودند و بر علیه اسلام قیام کردند فرمودی اسلحه هایتان را تا جنایت نکردید بر زمین بگذارید و به آغوش مردم بازگردید؛ این قدر مهربانی و این قدر عفو می‌کنی، امام عزیز تو ما را حیات بخشیدی خداوند به ما منت گذاشت که تو را به هدایت ما فرستاد ما خدا را شکر می‌کنیم و او را شاکریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی حتی کنار مهدی خمینی را نگهدار.......&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اما صحبتی است با خانواده معظم شهدا، سلام علیکم،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای کسانی که در راه خدا شهید داده‌اید چه یک نفر، چه چند نفر، همه‌تان الآن خون‌هایتان با هم یکی شد شما خانواده‌های شهدا خو نهایتان با هم عجین شده است خداوند لطفی به شما نمود که این لطف را به همه کس نکرد خداوند شما را در وضعیت ارزشمندی قرار داد ارزشمندی همان بود که عزیزتان را در راه خدا هدیه کردید، حضرت ابراهیم (ع) وقتی حضرت اسماعیل را به قربانگاه می‌برد آن موقعی ارزشش پیش خدا زیاد می‌شود که خنجر بر گردن اسماعیلش می‌گذارد چرا خداوند گوسفندی فرستاد تا حضرت اسماعیل در آنجا قربانی نشود برای اینکه از نسل حضرت ابراهیم بماند و حضرت اسماعیل خود پیغمبر است، امام و رهبر است این امتحانی از جانب خداوند برای حضرت ابراهیم (ع) بوده است و شما هم در این راه امتحان شده‌اید، قربانی در راه خدا دادید این قربانی را به عنوان یک قربانی که امام حسین (ع) در روز عاشورا در راه خدا داد قبول کنید، وقتی مادر وهب فرزندش را به جبهه می‌فرستد خیلی فرزندش را دوست داشت به خاطر اینکه دشمن دل مادر را به درد بیاورد و بشکند وقتی وهب جنگید سر مبارکش را از بدن جدا می‌کنند و پیش مادرش می‌آورند می‌گویند بیا این هم فرزندت، مادر وهب نگاهی به سر فرزندش می‌کند و سر را جلویشان پرت می‌کند و می‌گوید من سری را که در راه خدا داده‌ام پس نخواهم گرفت من هدیه در راه خدا داده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادران، خواهران، همسران شهیدان، پدر شهید، مادر شهید خداوند امانتی به شما داد که وظیفه داشتید حفظ کنید اکنون وضعیتی را خداوند به شما داد که باید تا زمانی که جان در بدن دارید برای رضای خدا محفوظ دارید نکند شیطان شما را گول بزند، نکند هم مطلبی را که می‌خواهید مطرح کنید بگویید من شهید داده‌ام هر مسئله و مشکلی دارید بگویید من شهید داده‌ام این حرف‌ها و کلمات را نزنید چون شما صاحب دارید، صاحب شما امام زمان (عج) است شما تحت تکفل خدا هستید و امام زمان به شما عنایت دارد خودتان را مواظبت کنید نکند خدای نکرده اعمالی از ما سر بزند که خداوند ناراحت شود و اعمالمان نزد او مقبول نباشد باید سعی کنیم اعمال ما پیش خداوند ارزش داشته باشد درست است که هدیه در راه خدا داده‌ایم ولی هنوز هم بدهکاریم اگر شوهر، فرزند پدر یا برادرت در راه خدا به شهادت رسید اگر کشته می‌شد آن موقع هم داد و فریاد می‌کردیم که خدایا چرا او را از ما گرفتی؟ یا طلبکار بودیم؟ آن‌هایی که می‌میرند وضعیت زندگی‌شان را بررسی کنید وضعیت شما ـ خودتان ـ را هم بررسی کنید ببینید واقعاً ما پیش خدا و پیش ائمه اطهار (ع) و پیش قرآن و انقلاب ارزش داریم تا که این طور نیست؛ عزیزان همه ما باید بمیریم چه بزرگ، چه کوچک، پیر یا جوان، فقیر یا غنی؟ سرمایه دار یا بی پول، بهتر این است انسان در راه هدفی بمیرد که مقدس باشد. خدا گونه باشد و خداپسندانه باشد پس ما چیزی را نباختیم و چیزی را از دست ندادیم بلکه عزت پیدا کردیم شما به یاد امام حسین (ع) باشید. امام تمام یارانش را در راه خدا هدیه کرد همه یارانش را در راه خدا فدا کرد؛ وقتی زن و بچه‌اش را در راه خدا به اسارت بردند ما باید خودمان را با زندگی آن امام عزیز تطبیق بدهیم و برگردیم به زندگی امام حسین (ع) و حضرت زینب (س) که آن‌ها بیشتر رنج دیده‌اند یا ما؟ ببینیم آنان بیشتر شکنجه دیدند یا ما؟ ببینیم آنان بیشتر در به دری کشیدند یا ما؟ بی بنیم آنان بیشتر به اسارت رفته‌اند یا ما؟ ما اگر کسی را اسیر داده‌ایم، خودمان که اسیر نشدیم ... اگر کسی از ما به شهادت رسید ما عزت پیدا کردیم آبرو پیدا کردیم نکند خدای نکرده زبان و عمل ما طوری باشد که بعضی‌ها سوء استفاده بکنند، این مطالب را نمی‌خواستم به شما عرض کنم چون علاقه و اطمینان به شما دارم این چند کلمه را فضولی کردم مرا ببخشید، من خیلی به شما علاقمند. بعضی هاتون را که بیشتر می‌شناسم خیلی به شما علاقمندم و خدا می‌داند که چنین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدوارم که خداوند تبارک و تعالی فردای قیامت پیش ائمه اطهار (ع) انشاء ا... رو سفید باشیم و آنجا سربلند و سرافراز باشیم فرزندانتان را خوب تربیت کنید و نگذارید فرزندانتان ناراحتی بکشند گریه نکنید و اگر هم خواستید گریه کنید درجای خلوت و برای امام حسین (ع) و حضرت زینب (س) و یارانش و به اسارت رفتن بچه‌های امام حسین (ع) گریه کنید که آن گریه ارزش دارد اون گریه به حساب شما نوشته می‌شود نه گریه ای که شوهرم را از دست داده‌ام یا فرزندم را از دست دادم این گریه هست دوری درست است ولی آن گریه ـ گریه بر حسین (ع) ـ ارزش بیشتری دارد امیدوارم که خداوند همه شما را تأئید کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین (ع) پس از اینکه خودش را معرفی می‌کند لحظه‌هایی که اراده فرمود تا خود را فدای اسلام کند از اهل بیتش خداحافظی می‌کند، با زن و بچه‌هایش خداحافظی می‌کند؛ با دخترش خداحافظی می‌کند یک وقت می‌بیند حجت را تمام کند حجت‌های او ـامام حسین (ع) ـ برادرش بچه‌هایش بودند آوردن زن و فرزندش در میدان جنگ بود، خودشان همه برادرزاده‌ها و خواهر زاده‌ها و همه عزیزانی بود که اعضاء و یاران امام بودند ـ حبیب بن مظاهر ها، مسلم بن عوسجه ها، زهیرها و همه آن‌هایی که مدتی زیاد با امام عزیزشان بودند و فدا شدند حالا باید خودش وارد میدان شده، وارد کارزار شود در این زمان به در خیمه خواهرش زینب (س) می‌آید و صدا می‌زند زینب جان، خواهرم فرزندم را بیاور، علی اصغر را بیاور ... فرزند را در آغوش می‌گیرد. نظاره ای به او می‌کند و قنداقش را به دست مبارک می‌گیرد و به سوی میدان حرکت می‌کند امام قبلاً خود را معرفی کرده بود. فرمود من پسر پیغمبرم، من پسر زهرایم من پسر علی مرتضی‌ام. وقتی وارد میدان شد لشکر کفر به او نگاه می‌کنند چیزی را در دستش می‌بینند حسین (ع) اصغرش را روی دست می‌گیرد و می‌گوید: مردم این فرزند کوچک از خاندان من است مدتی است که آب نخورده و تشنه است لبش خشکیده، می‌خواهم بگویم اگر به نظر شما ما گناهکاریم، اگر به نظر شما کشتن ما حلالتان است، این فرزند که گناهی نکرده است می‌خواهم سیرابش کنید آن شیطان‌ها و بچه شیطان‌های بزدل و ترسوهایی که منتظر بودند تا جنگ تمام شود و هر کدام فرمانده و زمامدار بشوند، رئیس بشوند و زندگی خودشان را بکنند، بروند دنبال خوش گذرانی و لذا میل داشتند جنگ را هر چه زودتر به نفع خودشان خاتمه دهند تا چند صباحی خون ملت را مکیده، حکومت کنند و حکومت شیطانی خود را پیاده کنند هر مله را ما مور کردند و او جلو آمد خوش دستی کرده، خودی نشان داد تا در دنیا بگوید بله من می‌توانم فرزند امام حسین (ع) را نشانه بگیریم با نشانه به گلوی مبارکش تیر انداخت و علی اصغر روی دست بابا پر زد و به شهادت رسید. این آخرین صحبت امام در میدان عمل بود که به مانور گذاشت به نمایش عمومی گذاشت این اقدام پیامی بود به همه انسان‌ها و آیندگان که ای کسانی که دم از اسلام می‌زنید، ای همه آن‌هایی که پیرو واقعی خدا هستید و خود را مسلمان می‌دانید آگاه باشید که من آخرین حجت خود را در میدان عمل فدا کرده‌ام شما حواستان جمع باشد نیایی فردای قیامت بگویی تو چه دادی؟ که من بدهم این هشدار به من و تو مسلمان است که من و تو شیعه علی (ع) که فردای قیامت نگوییم حسین (ع) چه داده است از امام حسین طلبکار نباشیم باید طوری عمل کنیم که بتوانیم بگوئیم حسین جان یک سال، دو سال، سه سال، پنج سال و، جنگیدیم. در مقایسه با آن امام ما چه در این جنگ داده‌ایم امام حسین (ع) امام است امامت در وجودش مبارکش است رسالت از جانب خدا دارد که باید به مردم برساند او وجودش و بدن مطهرش را فدای اسلام کرده است او این درس را داده است که باید تمام وجودمان را فدای اسلام بن مائیم زن و بچه‌هایمان، پدر و مادرمان، دوستان و رفقایمان را فدای اسلام نماییم و ناراحت نباشیم از اینکه از آنان دوریم ناراحت باشیم ولی از اینکه به شهادت رسیده‌اند ناراحت نباشیم. خوشا به حال آن کسانی که اسلام را درک نمودند و توانستند در این موقعیت حساس خدمتی به اسلام بنمایند قدمی برای اسلام بردارند، ما که بودیم؟ چه کار می‌کردیم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کجا می‌رفتیم، امام عزیزمان به ما جان و روح جدیدی بخشید به ما حرکت داد و مکتب رهایی بخش را به ما نشان داد و هدف را برای ما مشخص کرد دشمنان را به ما نشان داد و دوستانمان را به ما نشان داد و هدف را برای ما مشخص کرد دشمنان را به ما نشان داد و دوستانمان را به ما معرفی نمود سختی‌ها و مشکلات را به ما گفت همه این درس‌ها را به ما داد و ما هم حرکت امام را قبول کردیم و به جان و دل خریدیم و مشت‌هایمان را در میدان عمل بلند کردیم میدان عملی که از کوچه‌ها و خیابان‌ها شروع شده بود به امام گفتیم اگر همه وجودمان را در راه اسلام از دست بدهیم تو را تنها نخواهیم گذاشت ما مردمان کوفه نیستیم که بخواهیم امام خود را تنها بگذاریم گفتیم ما تو را تنها نخواهیم گذاشت امام. فرمان تو فرمان پیامبر گونه است، امام گونه و نشأت‌گرفته از اندیشه خدایی است با دل و جان خریدار پیام تو هستیم پیام را که قبول کردیم حرکت را شروع کردیم عده ای در حرکت ثابت قدم ماندند وعده ای در میانه راه بازماندن برگشتند و یا در جا زدند مثل غربال کردن، نیم دانه‌ها و آشغال‌ها افتادند ... آن‌هایی که دروغ می‌گفتند که ما با شما هستیم، ما مردمی هستیم، ما مرد عمل هستیم، همه آن‌ها در وسط راه بریدند کمونیست‌ها (اکثریت یا اقلیت) منافقین همه چهره‌هایشان را لعاب مسلمانی دادند و عاقبت رسوا شدند آنان از راه بازماندن و دست بیعت با ابر جنایتکاران دادند شیطان بزرگ و کوچک ـ همه آن‌هایی که منافعشان در خطر بود، خواستند سر سپرده‌ها، معدومی‌ها، ملی‌گراها چهره خودشان را به صورت مسلمان نشان دادند دستشان رو شد آن‌ها فکر می‌کردند اگر وارد میدان شوند منافع آنان حفظ می‌شود به زودی فهمیدند که اسلام به فکر منافع اسلام و آنانی که در خط اسلام هستند می‌باشد، کاری کردند که چهره هاشان مشخص شد وضعیت آنان بر مردم معلوم گردید و مردم آنان را شناختند یکی پس از دیگری طرد گردیدند، رشته همبستگی، دوستی و محبت خودی‌ها در جبهه ظاهر شد، جنگی که آمریکا برای ما به وجود آورد از طریق عراق بر ما تحمیل کرد. در جریان جنگ آنانی که حزب ا... بودند، در خط امام بودند حرکت کردند و هم آن عزیزان در این جا گرد هم جمع شدند دست به دست هم دادند و عهد کردند از هم قول می‌گرفتند وقتی به بهشت می‌روند در جوار ائمه اطهار (ع) سفارش دیگران را بنمایند رفاقت فقط در اینجا نباشد اگر در اینجا هم سنگر و دوست هستیم وقتی در جوار ائمه (ع) رفتیم یکدیگر را به یاد بیاوریم این نحوه همدلی در جبهه یک حرکت درونی برای نیروها ایجاد نمود خودشناسی و خداشناسی معیار گردید وقتی خود و امام خود را شناختند و خدا را شناختند فهمیدند جبهه یعنی چه؟ جنگ یعنی چه؟ و همه این‌ها یک حرکت درونی بود و وقتی در جبهه بودند به فکر پشت جبهه نبودند که وضعیت خانواده و زن و بچه‌هایشان چگونه است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیرا با زن و بچه‌هایشان وداع کرده بودند آنانی که پدر و مادر داشتند و فرزند یکی یک دانه آنان بودند با پدرشان و مادرشان وداع کردند آنانی که مادری پیر داشتند به او فهماندند مادر امام ما ـ امام حسین (ع) ـ فدای اسلام شد و همه زندگی‌اش را فدا کرد تو باید راضی بشوی و از خدایت بخواهی که من بتوانم در جبهه و جنگ از دین خدا حمایت کنم و برایم طلب آمرزش نمایی ... او مادر پیرش را راضی می‌کرد و به جبهه می‌رفت پدری که فقط یک فرزند داشت او را در راه خدا هدیه نمود خانمی که فقط چند روزی با شوهرش زندگی نمود بعد از چهارده روز زندگی مشترک، وی را به جبهه فرستاد این‌ها همه سندهای زنده و تاریخی عصر ما هستند این همه سندهای زنده حرکت‌های اسلامی در سرتاسر جبهه‌های جنگ هستند من چون مقداری در اینجا ـ داخل ماشین ـ صحبت کردم و با اینکه گلویم اجازه نمی‌دهد این گونه سخن بگویم ولی احساسات و عاطفه باعث می‌شود که بلند صحبت کنم و البته دور و بر من کسی نیست جز خدا و ملائکه‌هایی که همه ما به همراهمان داریم ... باید این ملائکه را واسطه قرار بدهیم و از خدا بخواهیم که از ما راضی باشد و آنان عمل صالح ما را به خدمت امام زمان (عج) ببرند و بتوانیم پیش امام خودمان سربلند باشیم و رضایتش را جلب نماییم. امام زمان (عج) منجی عالم بشریت، پناه بی پناهان، یاور مظلومان، نجات دهنده محرومان جهان، حامی مظلومان، انتقام گیرنده از همه ستمکاران و همه آن‌هایی است که به اسلام ظلم کرده‌اند به ائمه اطهار (ع) ظلم کرده‌اند... امام زمان قیام می‌کند تا انتقام همه آنان را بگیرد. و همین امام کسی را می‌خواهد که پیروش باشد خود را عملاً وارد مرحله کارزار کرده، و با شیطان صفتان بجنگد: جنگ عملی داشته باشد بعضی منتظر آقا هستند که بیاید و جنگ را شروع کند و به همین دلیل وارد جنگ نمی‌شود امام زمان (عج) به کسی که این عقیده را دارد نگاه نمی‌کند منتظر آقا کسی باید باشد که الآن در غربت اسلام و مظلومیتی از آن که سراسر جهان را فرا گرفته است، مسلمان را شکنجه می‌کنند و او زیر چکمه ابرقدرت‌ها له می‌شود بپا خیزید! ای مسلمان، کسی که دم از شیعه می‌زنی بلند شو حرکت کن، تو مرد مبارزه و عمل باش، تو مرد مبارزه در میدان جنگ باش مرد مبارزه میدان کارزار باش، تفنگ و اسلحه‌ات را به دست بگیر و در دست دیگر قرآن را بگیر، پیرو مکتب اسلام و دنباله رو امامت باش ... امام عزیزمان در جماران ندای هل من ناصر ینصرنی سر می‌دهد و می‌گوید گوش‌هایت را باز کن اگر نشنوی صدای مظلومانه‌اش را و حرکت نکنی آن وقت دیگر در صف شیعیان و مسلمین نیستی ... تو باید خود را آماده کنی ـ تو باید خود را مهیا کنی برای عملی که امروز جهان درگیرش است یعنی همه کفر به میدان آمد و تو باید با همه وجودت اسلامت را دریابی و با همه زندگی، قوت، قدرت که داری در معرض عمل حاضر شوی، باید اسلحه‌ات را پر از فشنگ کنی مهماتت را برداری، چه مهمات معنوی و چه مهمات تدارکاتی و تسلیحاتی، باید مهمات برگیری، فردا به خانواده شهدا جوابی نداری که بگویی چرا که فردای قیامت خانواده شهدا جلوی ما حاضر می‌شوند و با شهدایشان که سندهایشان است...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزانی، رزمندگانی، که بدون هم جایی نمی‌رفتند اگر می‌خواستند مرخصی بروند، استراحت کنند، زیارت بروند حتی در عملیات شرکت کنند با هم بودند، با هم می‌جنگیدند ولی حال عزیزان برگشتند و بدون دوستان و رفقا، امروز روز شهادت حضرت زهرا (س) است و من در داخل ماشین نشسته‌ام و از هفت تپه به اهواز در حرکت هستم مأموریتی دارم به همراه خود ضبط صوتی آوردم و می‌خواهم حرف‌هایم را ضبط کنم تا برای آیندگان بماند شاید لیاقت شهادت را نداشته باشم ولی می‌خواهم داشته باشم که اگر یک وقتی دلم گرفت این صداها خیلی چیزها را به خاطرم بیاورد، رفقا و دوستان را به یاد بیاورم که در عملیات چه می‌کردند چه عملی را در خط مقدم از خود بروز می‌دادند چه ایثارگری‌ها و فداکاری‌هایی داشته‌اند چطور می‌جنگیدند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم بیاید آموزش دیدن، نیروی ویژه شدن، خط شکن شدن و دقت کردن آنان در آموزش و یادگیری‌شان. مسایلی است که باید ضبط شود فداکاری برادران باید گفته شود شاید یک روزی ما نبودیم خانواده‌های معظم شهدا خاصه شهدایی که با هم بیشتر بودیم بیشتر تماس داشتیم صدای گنه کاری مثل من را بشنوند و به فرزندان معصومشان که این همه فداکاری نموده‌اند توجه بیشتری بفرمایند بدانند چقدر موفق بودند و در مورد آنان حرف و مطلب زیاد است زیرا هفت سال از جنگ می‌گذرد و آنان با رشادت‌های پی در پی و شرکت در عملیات متعدد، متحدانه، با یکپارچگی، اخوت و محبت منطقه جنگی و جنگیدن را لمس کردند به یاد زندگی و دنیایشان نبودند به یاد همه آن‌هایی که در پشت جبهه است پدر، مادر، تحصیل، کارگاه، دانشگاه، مدرسه، اداره، مزرعه نبودند معلم، دانشجو، محصل، کارگر، کشاورز همه بودند کلاس و مدرسه، کارگاه و. مزرعه را رها نمودند فقط گفتند حسین و خواستند حسین (ع) را یاری دهند خواستند راهش را ادامه بدهد خواستند شجاعت‌ها، ایثارها و حرکت شهادت گونه امام حسین و یارانش را به نمایش گذاشته، امتحان پس بدهند هر چند این حقیر لیاقت وصف وضعیت رزمندگان را ندارم و شناخت لازم را برای وصف رزمندگان ندارم و نمی‌توانم یک پاسدار واقعی اسلام را شناسایی کنم و واقعیت را از دور نشان دریافت کنم تا برای خودم درس باشد. و برای زندگی خودم برنامه ریزی کنم. اسرار زیادی در میان بسیجیان نهفته است که هر کدام از آنان خط درست را فهمیده‌اند انقلاب را فهمیده‌اند، اسلام را شناختند امامشان را درک کردند ارتباط خود و خدایشان را درک کردند صحبت کردن پیرامون تک تک این عزیزان مشکل است در خط بودنشان، در عملیاتشان، آموزششان، مطیع و گوش به فرمان بودنشان. همه‌اش هوش بودند و حافظه که مطلب را بگیرند و در جایش مصرف کنند هدف این بود که تجربه چند سال جنگ به عزیزان دیگر انتقال داده شود روحانیون در خط امام و مبارز بی وقفه در جبهه‌ها هستند عمامه به سر می‌گیرند، سلاح بر دوش و قرآن در دست جلوی صف‌ها حرکت می‌کنند و مثل ستاره می‌درخشند آنان از خدا، ائمه، بهشت و رستگاری سخن می‌گویند و در خط مقدم از وعده‌های خداوند به مؤمنین و مجاهدین سخن می‌گویند همه رزمندگان به گوش هستند اینجا همه مطالب را می‌گیرند وقتی از جهنم و خشم خدا صحبت می‌شود سر را به زان وان می‌چسبانند، گریه می‌کنند، ناله می‌کنند و با خدایشان العفو العفو می‌گویند خدا مگر می‌شود انسان گناه نکند من گناهکار آمدم در این جبهه آدم بشوم آمدم در دانشگاه امام حسین (ع) ثبت نام کردم تا در صف مجاهدین قرار گیرم رزمنده می‌گوید خدایا می‌شود من آن فردی باشم که توبه‌اش را قبول کنی؟ می‌شود کسی باشم که بتوانم تو را از خود راضی کنم... همه‌اش در دلش راز و نیاز است و استغاثه به درگاه خدا دارد با خدایش ناله و گریه می‌کند مثل آدمی که یک دنیا گناه کرده باشد مثل آدمی که تمام وجودش گناه است ضجه می‌زند به سجده می‌افتد و حسابی گریه و ناله می‌کند آن قدر که چشمانش از گریه ای که می‌کند پر از خون می‌شود در همین حال اگر فرمانده دستور دهد که بلند شو رزم شبانه است باید حرکت کنیم در دل شب حرکت می‌کند لباس رزم می‌پوشد و گوش به فرمان فرمانده‌اش است چند ساعت با کوله بار مهمات، اسلحه و ... حرکت می‌کند پشتش به درد می‌آید ولی اظهار خستگی نمی‌کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا؟ برای اینکه عشقی در دل دارد که عشق رزمندگی و دفاع از اسلام است دفاعی که از حضرت آدم (ع) تاکنون به پای اسلام صرف شد و خون‌های فراوانی ریخته شد. در این راه همه ائمه اظهار (ع) ما شکنجه دیده‌اند. زندان رفتند و به شهادت رسیدند تا اینکه اسلام باقی بماند همه پیغمبران به عناوین مختلف به دست جلادان شکنجه شدند و همه آنان را به دردها و رنج‌ها مبتلا مردند ولی آنان فقط خدا را صدا می‌زدند... فقط خدا را داشتند هدفشان فقط خدا بود فقط الله بود هدفشان پیاده کردن احکام الهی بوده است، خواستند حاکمیت خداوند را در کره زمین پیاده کنند حاکمیت خداوند و قرآن را در زمین گسترش بدهند پرچم توحید را به اهتزاز در بیاورند چون حرکت، حرکت الهی و خدایی بود معلوم است که دشمن دارد این حرکت موانع زیادی دارد که شیطان در جلویش می‌گستراند همه بچه شیطان‌ها دنبال شیطان بزرگ حرکت می‌کنند تا بتوانند این حرکت الهی را توقف بدهند و این همان حرکتی بوده است که انبیاء الهی و ائمه اطهار شروع کرده بودند و خدا و قرآن به آن فرمان داده بود نوری درخشیدن گرفت خواستند نور هدا را بپوشانند و خاموش کنند ولی مجاهدین راه خدا، آن‌هایی که جهادگر فی سبیل ا... هستند حرکت کردند دنباله روی روحانیت و امامشان بودند نگذاشتند نور خدا خاموش شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌ها خود را آماج گلوله‌های دشمن، شیطان بزرگ و بچه شیطان‌ها، کردند و فدا شدند. سینه‌هایشان را به امواج گلوله‌ها سپردند و به شهادت رسیدند. آن چنان غریدند و جنگیدند که روح قوی و الهی آنان که بر بدن سواری می‌گرفت رو به ضعف رفت. تا نفس داشت، می‌خواست اعلام کند که فدایی اسلام است در گوشه ای می‌نشست تا نفسی تازه کند تا بتواند دوباره جنگ کند همان جنگ و دفاعی که سفارش خدا و پیغمبر بوده است و امام خمینی به پیروی از رسول گرام (ص) توصیه‌اش فرمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیامبران در این راه فرزندانشان را فدا می‌کردند. خانواده‌شان را فدا می‌کردند، امام حسین (ع) همه هستی خودش را به میدان آورده همه خانواده‌اش، زن، بچه، برادر، برادرزاده‌ها، خواهرش، دخترش، طفل شیرخوارش را به میدان آورد این منتهای درسی بود که می‌خواست به ما شیعیان بدهد درس بدهد که ای شیعه نباید زیر بار ظلم بروی، تو نباید زیر بار ستم، تجاوز کاران بروی، تو نباید گول شیطان و شیطان بچه‌ها را بخوری، تو انسانی، آزاده ای، باید در دنیا سربلند باشی، باید در دنیا سرت را بلند کنی و به همه مسلمین بگویی من خود را فدای اسلام کردم باید همه ما فدای اسلام بشویم امام حسین (ع) با کفار، مشرکین و نابکاران ـ آن‌هایی که کشتن وی را حلال می‌دانستند و می‌گفتند که اگر امام حسین را بکشیم بهشت را برای خود خریده‌ایم ـ جنگید همان‌هایی که به قول خودشان تسبیح و سبحان ا.. می‌گفتند ولی کمر به قتل امام حسین (ع) بسته بودند. امام حسین حجت خود را در کربلا تمام کرد موقعیت کربلا را بپا نمود مردانگی، شرافت، حریت و آزادگی را در آنجا پیاده کرد. قدرت اسلام را در معرض دید همگان قرار داد. همه وجودش را در راه اسلام در معرض نمایش گذاشت امام حسین وقتی وارد میدان می‌شد سخنرانی می‌کرد ... مردم اگر مرا نمی‌شناسید بشناسید اگر کسی تا به حال مرا نشناخت، بشناسد اگر هم می‌شناختید بهتر بشناسید من فرزند زهرای مرضیه هستم من فرزند کسی هستم که پدرش پیغمبر است من فرزند کسی هستم که پدرش ـ پدر من ـ علی مرتضی است و برادرم امام حسن مجتبی (ع) است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند ما را یاری فرماید تا مسایلی را مطرح کنیم که به نفع اسلام و جامعه اسلامی باشد. قطعه شعری است که یادم آمد برای همه مایی که باید در میدان عمل و نبرد با دشمن کارزار کنیم و در این میدان که نمایانگر حقایقی ارزنده است، مفید خواهد بود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با بیرق خون بیا به میدان نبرد درهم بشکن سپاه دشمن ای مرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردانه به پیش چشم هر چه نامرد بشوی با سرخی خون خویش، گونه زرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل می‌تپد از ترانه خون شهید بر خاک ببین گونه گلگون شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دفتر روزگار از روز نخست با جوهر خون نوشته قانون شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنام خدا و بنام هستی بخش دانا و به یاد شهدای گران قدر اسلام و به یاد شهدای کربلای امام حسین (ع) و شهدای کربلاهای ایران. امشب در این خانه به خاطر ضبط وصیت نامه خود تنها هستم و پیش بینی قبلی هم نداشتم که چه مطالبی را عنوان نمایم ولی امیدوارم خداوند کمک فرماید تا بتوانم همه مطالبی را که لازم است عنوان کنم تا همان طور که عرض شد آن مطالب به نفع اسلام باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این حقیر حسین بصیر متولد 1322 شماره شناسنامه 108&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ جنگ در اسلام تاریخی است که برای ما و آیندگان درس است و مکتبی است برای همه انسان‌های در خط خدا و مسلمانان جهان، و یک حرکتی است که نوع نگاه و حرکت انسان را در صحنه کارزار معین می‌نماید و هدف‌ها را در آن حرکت‌ها معلوم می‌دارد. چه هدف آن کسی که هدف نام قدس و پلید و شیطانی، برای خود درست می‌کند، هدف مقدس ندارد. بلکه اندیشه‌های شومی در سر دارد که آن هم زور گفتن و تعدی کردن به مال و نوامیس مردم است. حرکت اسلامی، حرکتی انسان ساز است و برای آینده و بشریت درس و کلاسی آموزنده است که انسان می‌تواند با این حرکت و جنگ، با این جهاد، همه مسائل انسانی را تأمین کند. این است که خداوند بر ما جهاد فی سبیل الله را واجب کرده است. همه ارزش‌ها را در مقام مجاهدین به انسان داده است که بهشت جاودان است. مجاهدین فی سبیل الله افضل بر مردمی هستند که دائم به عبادت خداوند مشغولند از همه آن‌هایی که به خداوند ایمان دارند افضل هستند. این است که باید نواری را پر کنم که برخی از مسایل جبهه در آن ضبط شود و برخی از مسایل خودمان هم گفته شود این حرف‌ها را با یاد خدا شروع می‌کنم و با یاد خدا و یاد امام زمان (عج) به اتمام می‌رسانم. حدود 6 سال و خرده ای شاید حدود 7 سال است که ما در جنگ هستیم و در این مدت جوانان رزمنده فراوانی به جبهه آمدند و رفتند مجاهدین راه خدا برای رضای خدا دست از خانه و زندگی‌شان دست کشیدند و در این میدان عمل حاضر شدند تا بتوانند وظایف دینی خود را به انجام رساند به امام عزیزشان لبیک بگویند بتوانند پرچم لا اله الا الله را به اهتزاز در آورده حسین وار خود را در معرض خطرات، شداید و سختی‌ها و آزمایشات قرار دهند شاید بتوانند در زمره پیروان واقعی امام حسین (ع) قرار بگیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من عذر می‌خواهم از اینکه این نوار را پر می‌کنم، به خاطر اینکه قدرت بیان و قدرت حرف ندارم که بتوانم مسایل را مطرح کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول اینکه این بسیجیان و پاسدارانی را که در خط مقدم و جبهه و پشت جبهه عاشقانه جهاد می‌کنند و احکام اسلامی را اجرا می‌نمایند بشناسیم آنان شیفتگان حقیقت هستند می‌خواهند همیشه صداقت، پاکی و درستی در وجودشان و محل کارشان موج بزند اگر پلیدی و ناپاکی را ببینند آزرده خاطر می‌شوند. آن قدر نسبت به این ارزش‌ها حساس هستند که حاضرند تمام وجودشان را در این راه بدهند، تا دیگران را صادق، پاک و درستکار ببینند متأسفانه عده ای صداقت آنان را درک نکرده‌اند تا حمایت لازم را از آنان داشته باشند آنانی که درک کرده‌اند همان مسئولان مستقیمشان است که ارزش آنان را می‌دانند و نظرشان به آنان است و همه و رد زبانشان این است که وجود این عزیزان، رزمندگان، سالم باشد باید شرایطی حاصل شود که به زندگی و کارهایشان رسید هنوز هستند کسانی که آنان را درک نکرده‌اند و نتوانستند بفهمند بسیجی یعنی چه؟ بسیجی‌ها وقتی به جبهه اعزام می‌شوند واحدها را خودشان اعلام می‌کنند وقتی از آنان می‌خواهی در فلان واحد کار کن می‌گوید من در ادوات ورزیده‌ام آنجا باید مشغول بشوم یا در گردان آر پی جی زن باید باشم یا فلان و این عشق توی دلش هست از همان جایی که دارد می‌آید به عشق همان واحد حرکت می‌کند وقتی واحد مورد علاقه‌اش را انتخاب نمود شروع به آموزش و یادگیری می‌کند آموزش‌های مختلف را یاد می‌گیرد شب تا صبح و صبح تا شب به کار و آموزش امور جنگی مشغولند اگر در کارش نواقصی است سعی دارد آن‌ها را برطرف نماید اگر در آموزش چیزی را جا گذاشته است سعی می‌کند یاد بگیرد تا قادر باشد کار بهتری را عرضه کند چون عملیات کوهستانی، دشت باز و دیگر عملیات به یک صورت نیست هر کدام تاکتیک‌های مربوط به خود را دارد باید از تجربیات گذشته استفاده شود و آن‌ها را با شرایط جدید تطبیق داد و در این صورت می‌تواند خود را به خوبی برای عملیات آینده آماده سازد مثلاً زمانی عملیات ما آبی خاکی شد از این جهت خیلی از امور لازم برای خودمان روشن نبود ولی الحمدلله روشن شد خیلی از مسائل بود که ما متوجه آن‌ها نبودیم ولی وقتی در عملیات قرار گرفتیم متوجه شدیم که این جنگ برایمان منفعت داشت منفعت‌های زیاد، ما قرار شد روز اول به تبور برویم و آنجا را تحویل بگیریم کیلومترها با بلم راه رفتیم در داخل هور العظیم متوجه شدیم که در اینجا باید یک طور دیگر جنگید تاکتیک‌هایی را به کار ببندیم که بتوانیم مقاومت کنیم حداکثر مقاومت را داشته باشیم روزهای اول وضعیت داخل آب برایمان مأنوس نبود شاید هم فکر می‌کردیم که نتوانیم در اینجا خوب بجنگیم نتوانیم خوب مقاومت کنیم ولی با رفتن و حضور یافتن در آنجا و با آموزش‌هایی که برادران ما دیدند باورمان شد که می‌توانیم دو عملیات انجام شد آن قدر اعتماد به نفس و قدرت یافتیم که می‌توانستیم ادعا کنیم در اقیانوس‌ها هم می‌شود جنگید با همین امکانات کم خود می‌توانیم خیلی کارها بکنیم. حتی کشتی‌های دشمن را ساقط کنیم حتی ناوگان‌های دشمن را از کار بی اندازیم حتی در مقابل همه قدرت‌هایی که بر علیه اسلام بلند شدند قد علم کنیم این را دشمن هم فهمیده بود، دشمن قدرت اسلام را فهمید موقعیت و وضعیت اسلام را و خلوص بچه‌های بسیجی را متوجه شد در وجود بسیجی‌ها عشقی زبانه می‌کشد که همه چیزشان را فرا می‌گیرد ایثارشان، فداکاری‌هایشان همه و همه به عشق به مکتب وابسته است که انسان را عاشق می‌کند این مکتب است که انسان را امیدوار می‌کند؛ او را پا بر جا و استوار نگه می‌دارد یادآوری جنگ‌های گذشته در صدر اسلام برای نیروهای مان لازم است ما می‌توانیم با یادآوری جنگ‌های بدر، احد، خیبر و دیگر جنگ‌های صدر اسلام که در بیشتر آن‌ها مولایمان علی مرتضی (ع) شرکت کرده بود پیامبر اکرم (ص) در آن جنگ‌ها حضور داشته اعتقادشان را ریشه دار کنیم و بگوییم بعد از آن نبردها، امام حسین (ع) در کربلا حماسه ای بپا نمود و بر علیه ظلم قیام جانانه کرد؛ او بر علیه ستم پیشگان و ستمگران قیام کرد مظلومیت خود را به عالم نشان داد. به ما درس داد که چگونه باید در آینده زندگی کنیم و قدرت مکتب خود را به عالم بشناسانیم امام حسین (ع) در روز عاشورا یک عملیات نکرد چندین هزار عملیات انجام داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات امام (ع) جنبه‌های معنوی، اقتصادی، اجتماعی، رزمی، تاکتیکی و ... را در خود داشت وضعیت خود، موقعیت خود و مشخصات خود به مردم و مردم را به آینده ای که در پیش دارند آگاه نمود گذشته و جا داد خود را معرفی فرمود. با همه آن‌هایی که کمر به قتل او بسته بودند اتمام حجت نمود تا نگویید نمی‌دانستیم چه کسی را کشته‌ایم وقتی توطئه‌های آنان در قتل امام حسین (ع) در خانه خدا برملا شد و رسوا شدند جنگ روی در روی را آغاز نمودند و امام حسین (ع) همه یاران خود را یکی پس از دیگری فدای اسلام کرد و زن‌ها و بچه‌ها را به صحنه آورد تا به آیندگان بیاموزد وقتی اسلام در خطر است اهل و عیال ارزش ندارند و باید خدا شوند ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زینبی که در دامان پر مهر و محبت چون دامن پاک فاطمه زهرا (س) پرورش یافت و از او درس‌ها آموخت از پیامبر اکرم (ص) و از پدرش علی مرتضی (ع) درس گرفته بود از برادرانش حسن و حسین (ع) چیزهای فراوانی آموخت در عاشورا حضور یافت و همه آن دانسته‌ها را در صحنه عاشورا و در اسارتش پیاده کرد؛ اسارتش یک کلاس درس بود رشادت و بزرگواریش و قدرت بیانش درس بود، خطبه‌اش دانشگاه بود این‌ها همه اهدافی هستند که رزمنده به آن‌ها عشق می‌ورزد، و مفتخر است که آن درس‌ها را از ائمه گرفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حرکتی که یک رزمنده در جبهه می‌کند این است که آر پی جی بر دوش به دنبال شکار تانک می‌رود چون مکتب دارد و به خاطر مکتب آر پی جی بر دوش می‌گیرد تا شکارش نکند آرام نمی‌گیرد این رشادت، جسارت و قدرت را مکتبش به او داده است دلیری به او داده است. مکتب به او قدرت و جسارت داد تا بتواند از حریم مقدس اسلام دفاع کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات والفجر 8 مسایلی را در عملیات آبی خاکی داشته‌ایم که همه‌اش را نمی‌شود بیان کرد ولی گوشه ای از آموزش‌های را که آنان دیده‌اند نقل می‌کنم برای اولین بار در آب بهمن‌شیر افتادند وقتی اولین بار داخل آب شدند تصور نمی‌کردند که بتوانند از این طرف آب به آن طرف بروند با آموزش‌هایی که دیدند بعد از چند روز توانستند علیرغم جزر و مدی که آب داشت به آن طرف آب بروند روزهای بعد رفتن و آمدن‌ها چندین بار تکرار شد و همین تمرین در شب و شب‌هایی که هوا تاریک بود انجام می‌شد. آنان در آب سردی که جزر و مد هم داشت تمرین می‌کردند، می‌لرزیدند ولی با این همه امید به چیزی داشتند، امید به پیروزی، امید به رسیدن هدف، امید به اینکه حرف امامشان اطاعت کرده باشند امید به اینکه حرف و فرمان خدا را اطاعت کرده باشند و وعده‌هایی را که خداوند داده است تحقق یابد ... آنان این تلاش را داشتند تا بلکه خانواده شهدا را خوشحال کنند روح هم رزمان شهیدشان را آنان راضی و خشنود باشد چون پیمان‌هایی بسته بودند که آنان که مانده‌اند راه را ادامه بدهند و شوق ادامه دادن راه است که آنان این همه خطرها را پشت سر می‌گذارند و بعد از آموزش خسته و کوفته برمی گردد به سنگرهای خودشان، همان جایی که گرد هم می‌آیند با هم غذا می‌خورند، حرف می‌زنند دعا و مناجات می‌کنند، نماز اقامه می‌کنند همان جا آقایی بلند می‌شود نوحه می‌خواند و بقیه به سینه می‌زنند البته نوحه خواندن و سینه زدن در آنجا حالت دیگری دارد چون نوحه و سینه در میدان عمل است و با شرایط عادی فرق دارد حالتی که یک رزمنده در محوطه جنگش دارد نمی‌تواند با بیرون از این حالت یکی باشد چون در میدان عمل حالتی پیش می‌آید که خود رزمنده متوجه نیست حتی چشم نیز بین دوربین‌ها قادر به ثبت دقیق آن حالت نیستند صداها قادر به برداشتن همه صداها نیستند حتی نویسندگان قاصرند که این حرکت‌ها و حرف‌ها و صحبت‌هایشان را روی کاغذ بیاورند این مسایل و حد ارزش آن‌ها را فقط خدا می‌داند غیر از خدا کسی نمی‌داند که حرکت معنوی آنان چه اندازه بالاتر از حرکت عملی آنان است آن حرکت معنوی انسان است که می‌تواند حرکت عملی‌اش را جهت بدهد اگر رزمنده حرکت معنوی نداشته باشد حرکت عملی‌اش ارزشی ندارد. اگر دقت کنیم همین حرکت عملی و عملیاتی را دشمن هم دارد ولی سؤال این است که چرا به او مقاومت و استواری نمی‌دهد؟ ولی ما مقاوم هستیم چه فرقی است؟ فرق این است که ما در سنگرهایمان قرآن داریم مناجات داریم، دعا داریم، یاد و خاطره شهدا را داریم، امام حسین (ع) و عشق به ولایت را داریم به یاد مظلومیت علی (ع) زهرا (س) هستیم ولی دشمن این حرکت را ندارد. وقتی سنگرهای دشمن را تصرف می‌کردیم داخل آن‌ها عکس، روزنامه ناجور و شیشه‌های مشروبات الکلی را می‌دیدیم ورق‌های مار و عکس‌ها مبتذلی که به دیوار زده بودند!! عکس‌ها و نقاشی‌های مبتذل روی دیوارهای سنگرهایشان کشیده بودند ولی در سنگرهای ما عکس‌های امام امت نصب شده بود. مطالب ارزنده و آموزنده نوشته شده بود آنچه که رزمندگان ما به همراه دارند قرآن، نهج‌البلاغه، مفاتیح و کتاب‌های شهید مطهری و ...است ولی دشمن و سنگرهایش این وضعیت را ندارد این است که ما پیروزیم، این است که ما استوار و مقاوم هستیم و می‌توانیم ادعا کنم همه وجودمان صرف اسلام می‌شود باکی نداریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مقدمه ای بود از وضعیت ما و نیروهایمان وقتی که وارد عمل می‌شدند. وقتی عملیات والفجر 8 شروع شده بود و نیروهای ما داخل آب افتادند غواص‌ها که همان نیروهای خط شکن ما بودند کار را آغاز نمودند. نیروهای موج بعدی آن‌هایی بودند که در قایق‌ها نشسته و آماده بودند تا اینکه غواص‌ها به سنگرهای دشمن حمله کنند این عمل آنان با ما امکان می‌داد تا نیروهای دوم ـ داخل قایق‌ها ـ را حرکت بدهیم می‌بایست حرکت زمانی و مکانی را دقیقاً محاسبه می‌کردیم باشید مشخص می‌شد که چه ساعتی باید این نیرو را حرکت داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شب مقداری باران آمد ابر روی آسمان پیدا شد دشمن متوجه نشد که ما قصد حمله داریم اطلاعی نداشت. نیروهای عمل کننده همچنان به پیش می‌رفتند چون عرض اروند زیاد بود و نیروها می‌بایست وقت زیادی صرف می‌کردند با وضعیت سرد هوا این حرف تو دل نیروها بود که آیا می‌توانند خوب عمل کنند آنان می‌خواستند پیروز شوند و پیروزی را برای خانواده‌های شهدا به ارمغان ببرند بتوانند با این پیروزی امام خودشان را شاد کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بتوانند با این پیروزی ملت محروم دنیا را امیدوار کنند حرکت شروع شد وقتی به وسط آب رسیدند عده ای از برادرها، چند نفری، با صدای یا حسین و یا علی و یا زهرا از پا می‌افتند گویا آب آنان را گرفته بود ولی حرکتشان را ادامه می‌دادند و جلو می‌رفتند سر و صدای آب این صداها را به گوش دشمن نرساند و آنان نتوانستند از موضع رزمندگان سر در بیاورند تا اینکه به پای کار رسیدند. تخریب چی ها یکی پس از دیگری معبرها را باز کردند نیروها وارد معبر شدند آمادگی خودشان را اعلام کردند تا دستور عملیات با رمز یا زهرا (س) داده شد و نیروها در آن وهله اول با نارنجک‌ها و سلاح‌هایی که داشته‌اند به دشمن حمله کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اولین برخورد با دشمن، نیروهای خودی روی سنگرهای آنان رفتند زمان زیادی طول نکشید که قایق‌ها به حرکت در آمدند و معبرهایی را که از پیش تعیین شده بود باز کردند. قایق‌ها با دریافت علامت چراغ دستی به سمت معبرها رفتند و جنگ را شروع کردند. دشمن تا آن زمان متوجه این مسئله نشد که این طور غافلگیر بشود قبل از رسیدن غواص‌ها به سنگرها و باز کردن معبرها دشمن چند بار چراغ روشن و خاموش کرد با نور افکن‌های خیلی قوی این کار را کرد. اول خیال کردیم دشمن از حمله ما آگاه شد بعد فهمیدیم دشمن متوجه مسئله نشد. برادران با اطمینان کامل معبرهایشان را باز کردند منورها یکی پس از دیگری زده شد تیراندازی آن‌ها به چپ و راست می‌شد باز خیال کردیم حمله لو رفت در این عملیات بعد از این غافلگیری برادران بالا رفتند و دشمن را به عقب راندند یک نفر از دشمن قادر به فرار نشد همه را به هلاکت رساندند فرماندهی گردانشان به فرماندهی تیپ پیام داد که ما داریم اسیر می‌شویم ما داریم اینجا کشته می‌شویم رزمندگان ایرانی خیلی به سرعت آمدند و ما را غافلگیر کردند فرمانده تیپ می‌گوید مقاومت کن فرمانده گردان می‌گوید من نمی‌توانم مقاومت کنم رسیدند، دیگر تمام شد صدا قطع می‌شود و بعد از چند لحظه خود فرمانده تیپ به فرمانده لشکرش مخابره می‌کند که من هم دارم اسیر می‌شوم باورشان نشد که این اندازه سرعت عمل داشته باشیم و بتوانیم دشمن را غافلگیر کنیم این از عظمت روح این رزمندگان است این رزمندگان خداجو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این گوشه ای است از وضعیت والفجر 8، همین طور بودند عملیات یا صاحب‌الزمان ادرکنی از داخل آب عبور کردیم با اینکه دشمن می‌دانست و می‌توانست عزیزان ما را درو کند ولی اینجا خدا نخواست و برادران رفتند و کار دشمن را یکسره کردند و دشمنان را به جهنم فرستادند. بعد از آن عملیات‌های دیگر آبی شروع می‌شود که در گوشه و کنار خلیج یا در جاهای دیگر بود. تنها چیزی که به این عزیزان دلگرمی می‌دهد عشق به خداست و عشق به لقای پروردگار و عشق به ائمه اطهار (ع) است عشق به حقوق حقه اسلام است و هدف پیاده کردن احکام مقدس اسلام و برافراشتن پرچم افتخار اسلام است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این عزیزان ـ این پاک بازان در همه عملیات‌ها، پرشور و پرطراوت و با عشقی مملو از ایمان، ایثار، فداکاری و گذشت شرکت نموده، مردانه ایستادند و جنگیدند. خدا ما را موفق گرداند تا بتوانیم سرباز خوب و واقعی اسلام باشیم و بتوانیم فردای قیامت نزد ائمه اطهار علی هم السلام سربلند باشیم. والسلام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345175&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات مرتبط با شهید حسن بصیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب شب عاشوراست!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات والفجر 8 یکی از عملیات‌های مهم و سختی بود که طی دوران دفاع مقدس اتفاق افتاد و محور کارخانه نمک نیز یکی از سخت‌ترین محورهایی بود که بچه‌های ما توانستند آن را با چنگ و دندان حفظ کنند. شهید حاج حسین بصیر که آن وقت فرمانده گردان یا رسول (ص) بود، در همین محور با نیروهایش حضور داشت. از کل نیروهایش 53 یا 54 نفر بیش‌تر نمانده بودند. پشت بی سیم به من گفت: «دو تا اسیر گرفتیم، بیا آن‌ها را ببر عقب»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن وقت من مسئول محور اطلاعات بودم. حاج حسین اصرار داشت که من حتماً بروم. من هم یک نفربر گرفتم و رفتم. وقتی به آن جا رسیدم تنها چیزی که مرا متعجب ساخت شرایط سختی بود که رزمنده‌های ما در آن به سر می‌بردند. تا زانو در آب بودند و پشت سنگرهایی سنگر گرفته بودند که با کلوخ و گونی‌های پاره پاره ساخته شده بودند!.... یادم نمی‌رود که شهید بصیر وقتی تعدادی از بچه‌ها آمدند و گفتند: «شرایط سخت شده و ما نمی‌توانیم مقاومت کنیم» برگشت به آن‌ها گفت: «امشب، شب عاشورای ماست این جا جنگ احد است، ما را در این تنگه گذاشته‌اند تا دشمن از آن عبور نکند، پس ما مقاومت می‌کنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345188&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بانگ الله اکبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال 1365 در عملیات کربلای 4 در گروهان 2 گردان یا رسول (ص) بودم. شب عملیات، ما از گمرک خرمشهر به طرف اروندرود حرکت کردیم. سوار قایق شدیم تا به آن طرف اروند کنار برویم. وقتی بالای خشکی رسیدیم، پیکر بسیاری از رزمنده‌ها را روی زمین دیدیم. با حرکت به راست، به یک سه راهی برخوردیم که مستقیم به جزیره‌ام البابی ختم می‌شد. در بین راه، تیربارهای دشمن جلوی پیشروی نیروهای ما را گرفتند. حاج بصیر که فرمانده تیپ بود، در خط مقدم جنگ حضور داشت و به ما گفت که با سلاح نمی‌توانیم بجنگیم. در آن لحظه، با هم با صدای بلند الله اکبر گفتیم. عراقی‌ها از سنگرهای خود بیرون می‌آمدند و فرار می‌کردند. در آنجا فهمیدم حاجی با روحیه معنوی بالایی که دارد، کمک کرد آن منطقه را آزاد کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: محمد شالی کار، هم رزم شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345184&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعبیر خواب پیرمرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیروهای گردان حضرت یا رسول ا... به فرماندهی سردار شهید حاج بصیر آماده عملیات به پاسگاه ابوذر بودند (عملیات قدس 1). قبل از حرکت، تمام نیروها به وظایف خود در عملیات توجیح شدند و قرار شد چند نفری به عنوان چاد ربان در منطقه بمانند. یک دفعه رو به من کرد و گفت: به حاجی بگو من دیشب خواب مادرم (حضرت زهرا (س)) را دیدم و حتماً بایستی در این عملیات شرکت کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به حاجی گفتم، او دوباره گفت که فرمانش اطاعت شود و من هم ابلاغ حاجی را برای بار دوم به پیرمرد سید رساندم، ولی با چشمان اشک آلود رو به من کرد و گفت: اگر شما مرا نبرید، روز قیامت پیش جدم (فاطمه زهرا (س)) شکایت شما و حاجی را می‌کنم. من که روحیه‌اش را این گونه دیدم، دوباره پیش حاجی رفتم و جریان را دوباره بازگو کردم. ولی باز حاجی قبول نکرد که او را به خط مقدم ببریم. پیرمرد سید پیش حاجی رفت و گفت: تو را به خدا و به پهلوی شکسته مادرم قسم می‌دهم که مرا با خودتان ببرید. او دوباره رو به حاج حسین کرد و ادامه داد: من با شما شرط می‌بندم قبل از عملیات، رمز عملیات را به شما بگویم و اگر دیدید رمز عملیات شما با گفتار من یکی است، مرا با خودتان ببرید. حاجی فهمید که جریانی پشت اصرار سید بزرگوار وجود دارد و قبول کرد. سید رمز عملیات را چند ساعت قبل از عملیات به حاجی گفت که اتفاقاً درست بود. حاجی بعد از پایان رمز عملیات، با چشمان اشک آلود آن سید بزرگوار را در آغوش گرفت. چند لحظه با یکدیگر خلوت کردند. آن پیرمرد اولین شهید گردان در این عملیات بود. گلوله دشمن بر پیشانی پینه بسته او اصابت کرد و بس وی مادرش بی بی فاطمه زهرا (س) شتافت. آنجا فهمیدم که دلیل اصرارش چیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: شعبان محمدیان، هم رزم شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345190&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضور موثر حاجی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات کربلای 5 لشکر 25 کربلا از پلی که در غرب کانال ماهی قرار داشت پشتیبانی می‌شد؛ به طوری که تدارک از آنجا به خط مقدم می‌رسید. چون دشمن از این موضوع با خبر بود، تصمیم داشت آن را نابود کند و منطقه در اختیارمان را دوباره باز پس گیرد. به همین دلیل، تمام توانایی‌های عملیاتی خود از جمله نیروهای گارد ویژه ریاست جمهوری و کمان دوهای ارتش بعث در آن منطقه متمرکز کرده و پست سر هم کرده و بدون هیچ وقفه ای پل و منطقه را با خمپاره، آتشبارهای توپخانه، هلی‌کوپتر و گاهی هم عملیات‌های هوایی، زیر آتش خود گرفته بود. تنها جان پناهی را که می‌توانستیم در آن منطقه از آن به عنوان دفاع از خود استفاده کنیم، کانالی بود که در دژ غرب دریاچه ماهی احداث شده بود. در آن موقعیت عرصه بر ما خیلی تنگ شده بود و اغلب نیروهای ما شهید یا مجروح شده بودند. دشمن هم از سمت راست خط (کانال زوجی) شروع به پیشروی کرد و بخشی از خط را تصرف نموده و هر لحظه در صدد بود که خود را به کانال ماهی و پل روی کانال نزدیک کند... در این شرایط بسیار سخت که هیچ امیدی برای حفظ کردن آن منطقه و حتی زنده ماندن نداشتیم، یک باره صدای دل نشین و گرم حاج بصیر را از آن سوی بی سیم شنیدم که می‌گفت: من دارم می‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی صدای حاجی را شنیدم، چنان امیدوار شدم که اصلاً فراموش کردم از او بپرسم با چند تا نیرو می‌آید؟ با صدای بلند به بچه‌ها گفتم: حاج بصیر داره میاد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه‌ها با شنیدن این خبر خوشحال شدند و با صدای بلند به یکدیگر خبر دادند. مدتی نگذشت که حاجی از راه رسید اما نیروی زیادی همراهش نبود، چون تعدادی از آن‌ها در مسیر زخمی یا شهید شده بودند. وقتی او رسید، فاصله بین ما و دشمن به حداقل رسیده و جنگ به نبرد نارنجک تبدیل شده بود. من سریع منطقه را برای حاجی توجیه کردم و او وقتی در جریان اوضاع منطقه قرار گرفت، رو به نیروها کرد و گفت: «5 تا نیرو می‌خواهم» هنوز حرف حاجی به پایان نرسیده بود که 5 تا از بچه‌ها از جمع نیروهایی که در اطراف ما بودند بلند شدند و پشت سر حاجی (که ذکر مقدس یا فاطمه الزهرا (س) بر لبش جاری بود) نیم خیز از داخل کانال رو به سوی دشمن حرکت کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی حاجی حرکت کرد نه تنها آن 5 نفر بلکه بقیه نیروها به جز یک بی سیم چی به همراه او رفتند. بیش از 15 دقیقه نگذشته که آن‌ها، بخشی از خط سمت راست ما، که به اشغال دشمن در آمده بود را تصرف کردند و کل خطی که ما از دست داده بودیم را مجدداً باز پس گرفته و 23 نفر از نیروهای دشمن را به اسارت در آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: کمیل کهن سال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345198&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجروحان دیگر واجب‌ترند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات والفجر 8 در بهداری لشکر 25 کربلا فعالیت می‌کردم. در یکی از بمباران دشمن در آبادان، تعداد زیادی از رزمنده‌ها مجروح شدند اما نیروی کمی برای کمک به آن‌ها بودند. در آن لحظه، رزمنده‌ها کمک کردند تا مجروحان را به اورژانس ببریم. در آن میان، حاج بصیر را دیدم که سرش ترکش خورده بود و با این حال، مجروحی را در دست گرفته بود و به داخل آمبولانس می‌گذاشت. اشک از چشمانم سرازیر شد و پیشش رفتم و گفتم: حاجی شما خودتان مجروح شدید و نیاز به کمک دارید. شما چرا؟ در جواب گفت: این برادرها (همان مجروحین) از من واجب‌ترند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: محمد یوسف کریم پور، هم رزم شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345202&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رزمنده اسلام احساس تنهایی نمی‌کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احساس تنهایی تمام وجودم را گرفته بود. همین تنهایی و احساس غربت سبب شد تا در این مدت حضورم در منطقه، آرام و قرار نداشته باشم. خودم را به ستاد تیپ رساندم. می‌خواستم با فرمانده تیپ صحبت کنم. چند روزی منتظرش بودم. به زیارت خانه خدا رفته و حالا برگشته بود. بچه‌ها گفته بودند، فقط چند ساعتی رفت به خانواده‌اش سر زد و به منطقه آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من هم تا شنیدم، آمدم تا مشکلم را با او در میان بگذارم. مشکل که نبود. همان احساس تنهایی و دوری از دوستانم که در گردان یا رسول (ص) بود. نیم ساعتی زیر آفتاب سوزان بعد از ظهر، کنار سنگر ستاد به کیسه‌های شنی تکیه داده بودم که ناخودآگاه صدای فرمانده تیپ را شنیدم. از جایم بلند شدم. حاج حسین بصیر داشت از سنگر بیرون می‌آمد. فرمانده گردان‌ها هم با او بودند. صبر کردم تا آن‌ها بروند و حاجی تنها شود. لحظه ای دیگر انتظار کشیدم، همه رفتند. حاجی تنها شده بود. به سمتش رفتم. سلام کردم. حاجی به رویم لبخند زد و من بی هیچ مقدمه ای اصل ماجرا را گفتم: حاج آقا! من مدت زیادی است منتظر شما بودم. راستش من در گردان مسلم هستم حال آنکه اکثر دوستانم و همشهریانم در گردان یا رسول (ص) هستند. بعد نامه درخواستم را که تا آن لحظه در دستم بود به سمت حاجی گرفتم و ادامه دادم: خواستم اگر برای شما مقدور است، دستور بفرمایید تا به گردان یا رسول (ص) بروم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نظرم این گونه تصور کرده بودم که حاجی به خاطر شناختی که از من دارد، همین الآن خودکارش را درمی آورد و به فرمانده گردان دستور می‌دهد تا انتقال هرچه زودتر انجام گیرد. امّا دور از انتظار، حاجی دست‌هایش را باز کرد و مرا در آغوش خود جای داد و گفت: پسرم! شما برای چه احساس تنهایی می‌کنید. شما که تنها نیستید. شما 4 نفرید. خودتان، خدا و دو ملک آسمانی. تازه از همه مهم‌تر، در جای جای این منطقه که فرشتگان روی زمین زندگی می‌کنند، امام زمان (عج) هم حضور دارند. یک رزمنده اسلام هیچ وقت نباید احساس تنهایی کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345212&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل پدر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال 64 جهت آموزش غواصی به منطقه بهمن‌شیر رفته بودیم. حاج بصیر که فرمانده گردان یا رسول (ص) بود، هنگام آموزش غواصی در فصل زمستان، خودش برای همدردی با ما، گاهی لباس غواصی می‌پوشید و داخل آب می‌رفت. مهم‌تر اینکه، آن بزرگوار پس از اتمام آموزش، به محل تعویض لباس و استحمام می‌رفت و آنجا آب گرم درست می‌کرد؛ سپس آن را با دستان مبارک خود بر سر و تن ما می‌ریخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات انجام شد. پس از اینکه خط را شکستیم، یک سنگر عراقی در سمت راست ما (هم جوار با لشکر 31 عاشورا) با پدافند قایق‌ها را تهدید می‌کرد. حاجی با یک آر پی چی، آن بعثی را از نابود کرد و جان بچه‌ها را نجات داد. پس از اینکه کار ما غواص‌ها تمام شد، ماموریت گردان یا رسول (ص) هم به اتمام رسید. حاجی احساس کرد که غواص‌ها به علت وجود آب در لباسشان سردشان شده است. به همین دلیل، خودش چراغ قوه برداشت و به سنگرهای اجتماعی عراقی‌ها سرکشی کرد و لباس عراقی‌ها را برای ما آورد تا بپوشیم و سرما نخوریم. او می‌گفت: «لباس را بپوشید، فدای شما بشوم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: رضا آزادی، هم رزم شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=345206&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Nabavi97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D8%AA%D8%A7%D8%AC</id>
		<title>سینما نفت تاج</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7_%D9%86%D9%81%D8%AA_%D8%AA%D8%A7%D8%AC"/>
				<updated>2018-04-12T08:58:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Nabavi97: صفحه‌ای جدید حاوی « معرفی منطقه گردشگری سینما نفت تاج   سینما نفت تاج  ساختمان سینما نفت پیش از ج...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
معرفی منطقه گردشگری سینما نفت تاج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سینما نفت تاج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساختمان سینما نفت پیش از جنگ جهانی دوم آغاز و با نام سینما تاج در سال 1323 شمسی گشایش یافت. این سینما که نمای آجر قرمز دارد در آبادان، محله بوارده جنوبی واقع شده و در تاریخ ۱۰ دی ۱۳۸۱ شمسی با شماره ثبت ۷۰۴۲ به‌عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است. سينما تاج با 1178 نفر گنجايش، تا مدت هاي طولاني فقط در انحصار رؤسا و كاركنان شركت قرار داشت. در سال‌های پیش از انقلاب ۱۳۵۷ شمسی این سینما محل برگزاری کنسرت‌ها و برنامه‌های فرهنگی بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7_%D9%86%D9%81%D8%AA#cite_note-2&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Nabavi97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7_%D8%B1%DA%A9%D8%B3</id>
		<title>سینما رکس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7_%D8%B1%DA%A9%D8%B3"/>
				<updated>2018-04-12T08:53:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Nabavi97: صفحه‌ای جدید حاوی « معرفی منطقه گردشگری سینما رکس آبادان   سینما رکس آبادان  در روز 28 مرداد سال 135...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
معرفی منطقه گردشگری سینما رکس آبادان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سینما رکس آبادان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روز 28 مرداد سال 1357 سینما رکس آبادان به دست عمال محمد رضا پهلوی به آتش کشیده شد. در این جنایت که از سوی ساواک و عوامل رژیم سفّاک پهلوی جهت بد نام کردن انقلاب اسلامی مردم ایران به وقوع پیوست، 377 نفر به طرزی فجیع کشته شدند. در جریان این آتش سوزی، تماشاگران سینما که در آن روزحدود 700 نفر بودند، برای فرار از مهلکه به طرف درهای خروجی روی آوردند، ولی درها را بسته یافتند. انتشار این خبر و نمایش فیلم‌ها و عکس‌های این فاجعه، افکار عمومی را به شدت جریحه دار ساخت. اما رژیم شاه با متهم کردن نیروهای انقلابی در این حادثه ضد انسانی، قصد داشت تا انقلابیون مسلمان را افرادی متحجّر و مخالف با هنر و ضد مردم نشان دهد که در این هدف خود ناکام ماند و مردم بیشتر حرف مخالفان را که رژیم را در این فاجعه متهم می‌کرد، می‌پذیرفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
در بررسی چرایی و اهداف رژیم از ارتکاب این جنایت نیازمند مراجعه به تحولات انقلاب می‌باشیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همانگونه که می‌دانیم تحولات انقلاب از قیام 15 خرداد 1342 آغاز گردید و با حوادث بعدی به صورت تسلسلی بر دامنه آن افزوده می‌گردید ؛ واکنش مردم نسبت به بازداشت امام خمینی (ره)، تصویب کاپیتولاسیون، تبعید امام (ره) ، انتشار مقاله احمد رشیدی مطلق ، قیام 19 دی قم، شهادت فرزند امام (آقا مصطفی ) ، قیام مردم تبریز در ۲۹ بهمن ۵۶ در چهلم شهدای قم و... تا اینکه رمضان ۵۷ از راه رسید و امام خمینی پیام دادند رمضان ماه عبادت است و دفاع از حق و اسلام از بزرگ‌ترین عبادات، بگذار عبادتگاههای ما را در این شهر به خون بکشند. با این سخنان ایران سراسر خروش شد و جمشید آموزگار مجبور به برقراری حکومت نظامی ، رژیم شاهنشاهی لزوم این حکومت نظامی را با به آتش کشیدن سینما رکس آبادان ثابت کرد و در ابتدا این اقدام را به عصیانگران مذهبی نسبت داد، و با تبلیغات گسترده کوشید مردم انقلابی را مسؤول فاجعه معرفی کند. این تدبیر نتیجه‌ای پیش‌بینی ناشده داشت و عامل ورود بیش از پیش مردم، به ویژه خوزستانیان به میدان مبارزه گردید. قفل بودن درهای خروجی سینما هنگام وقوع فاجعه، تأخیر در خبردادن به آتش‌نشانی، نبودن آب در شیرهای آتش‌نشانی و توضیحات کارشناسان در مورد کیفیت مواد آتش‌زا سبب شد تا مردم، به رغم گزارش خبرگزاری پارس درباره دستگیری گروهی از خرابکاران، ساواک را طراح و مجری فاجعه بشناسند. این جنایت و رسوایی ناشی از آن، به برکناری دولت جمشید آموزگار انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
پس از وقوع جنایت هولناک آتش‌سوزی سینما رکس آبادان، حضرت امام خمینی(ره) در 31 مردادماه سال 1357، در پیامی از نجف اشرف خطاب به اهالی آبادان، ضمن اعلام خطر به اینکه ممکن است رژیم پهلوی، اعمال وحشیانه مشابهی در شهرهای ایران انجام دهد، از گویندگان خواستند وظیفه آگاهی بخشی به مردم را دنبال کنند. در بخشی از پیام مهم امام به مناسبت این فاجعه آمده بود: من گمان نمی‌کنم هیچ مسلمانی، بلکه انسانی، دست به چنین فاجعه وحشیانه‌ای بزند، جز آن که به نظایر آن عادت نموده است. گفتار شاه که تظاهرکنندگانِ مخالفِ من وحشت بزرگ را وعده می‌دهند و تکرار آن پس از واقعه که این همان وعده بوده است، شاهد دیگری بر توطئه است. این مصیبت دلخراش برای شاه، شاهکار بزرگی است تا به تبلیغات وسیع در داخل و خارج دست زند و به بوق‌ها و مطبوعات دست نشانده داخل و نفع طلب خارج دستور دهد که هرچه بیشتر برای اغفال مردم، این جنایت را منتشر و به ملت محروم و مظلوم ایران نسبت دهند تا در خارج، ملت حق طلب ایران را، مردمی که به هیچ ضابطه انسانی و اسلامی معتقد نیستند معرفی نماید. متن کامل پیام :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدمت عمومی اهالی محترم آبادان ایدهم الله تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دریافت خبر بسیار فجیع به آتش کشیدن چند صد تن هموطنان ما با آن وضع حساب شده موجب تاثر و تاسف شدید گردید. من گمان نمی‌کنم هیچ مسلمانی بلکه انسانی دست به چنین فاجعة وحشیانه ای بزند جز آنانکه به نظایر آن عادت نموده‌اند و خوی درندگی و وحشگیری آنان را از انسانیت بیرون برده باشد. من تاکنون اطلاع کافی ندارم لکن آنچه مسلم است این عمل غیر انسانی و مخالف با قوانین اسلامی از مخالفین شاه که خود را برای حفظ مصالح اسلام و ایران و جان و مال مردم به خطر مرگ انداخته‌اند و با فداکاری از هم میهنان خود دفاع می‌کنند به هر مسلکی باشند، نخواهد بود و قرائن نیز شهادت می‌دهد که دست جنایتکار دستگاه ظلم در کار باشد که نهضت انسانی ـ اسلامی ملت را در دنیا بد منعکس کند. آتش را به کمربند در سراسر سینما افروختن و بعد توسط مأمورین درهای آن را قفل کردن، کار اشخاص غیر مسلط بر اوضاع نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتار شاه که تظاهر کنندگان مخالف من وحشت بزرگ را وعده می‌دهند و تکرار آن پس از واقعه که این همان وعده بوده است شاهد دیگری بر توطئه است، نه اینکه واقعاً شاه یک غیبگوی بزرگ است! مصاحبه سابق شاه که ایران را با ملت نابود می‌کنم نیز شاهد این مدعاست. اظهار تأسف و تأثر در بوق‌های تبلیغاتی از اشخاصی که هر روز دستشان تا مرفق به خون هم میهنان ما فرو رفته است شاهد بزرگی است بر نقشه شیطانی شاه و همدستانش، هم آنان که در اکثر شهرهای ایران دست به کشتارهای فجیع زده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیا مردم مظلومی که هر روز به دست همین جنایتکاران به خاک و خون کشیده شده و به وضع بسیار اسفباری کشته شده‌اند هم میهنان ما نبوده اند؟ قراین نشان می‌دهد که قضیه دلخراش آبادان چون کشتار سایر شهرهای ایران از یک منشأ به وجود آمده است. آیا از این جنایت کسی جز شاه و بستگانش امید نفعی داشته‌اند؟ آیا تاکنون غیر از شاه که هرچند وقت یکبار دست به کشتار وحشیانه مردم می‌زند این قبیل صحنه‌ها را به وجود آورده است و یا خواهد آورد؟ این مصیبت دلخراش شاه، شاهکار بزرگی است تا به تبلیغات وسیع در داخل و خارج دست زند و به بوق‌ها و مطبوعات دست نشانده داخل و نفع طلب خارج دستور دهد که هرچه بیشتر برای اغفال مردم این جنایت را منتشر و به ملت محروم و مظلوم ایران نسبت دهند تا در خارج ملت حق طلب ایران را مردمی که به هیچ ضابطه انسانی و اسلامی معتقد نیستند معرفی نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به ملت بزرگ ایران اعلام خطر می‌کنم، خطر اینکه دستگاه اینگونه اعمال وحشیانه و ضد اسلامی را در سایر شهرهای ایران انجام دهد تا تظاهرات پاک مردم شجاع ایران را که با خون خود ریشه درخت اسلام را آبیاری می‌کنند لوث نماید. لازم است گویندگان مطلبی را که به نابودی انقلاب رهایی بخش اسلام منجر می‌شود برای مردم روشن نمایند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این مصیبت بزرگ را به ملت مسلمان ایران به خصوص به مردم ستمدیده آبادان و به خانواده های داغدیده تسلیت عرض نموده و خود را در غم بزرگ و جانکاه آنان شریک می‌دانم. از خداوند تعالی نصرت اسلام و مسلمین و قطع آبادی اجانب و پیوستگان به آن‌ها را خواستارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روح الله الموسوی الخمینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ادامه جهت تبیین دقیق‌تر موضوع بخشی از کتاب یکسال مبارزه برای سرنگونی رژیم شاه ارائه می‌گردد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاجعه آتش‌سوزی سینما رکس آبادان توسط عُمّال رژیم پهلوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت حدود 21/30 بیست و هشتم مرداد ۱۳۵۷هم زمان با شب پانزدهم رمضان سالگرد تولد امام حسن(ع) در حالی که صدها نفر درسینما رکس آبادان مشغول تماشای فیلم گوزن‌ها بودند سینما دچار حریق شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این که کلانتری مرکزی در صد متری سینما بود، برای نجات محبوس‌شدگان درحریق اقدام فوری به عمل نیامد. مراکز مسئول هم پس از حضور در محل آتش‌سوزی‌فاقد امکانات اطفاء حریق بودند. به گزارش ساواک «مأمورین آتش‌نشانی شهرداری که باسه دستگاه ماشین به محل اعزام شده بودند، فاقد آب بودند و هم‌چنین بلندگو برای‌اعلام خطر و راهنمایی مأمورین آتش‌نشانی وجود نداشت. آتش‌نشانی شرکت نفت پس‌از یک ساعت و نیم تأخیر به محل حادثه رسید، لذا متأسفانه دیر شده بود و بوی سوخته‌شدن اجساد به بیرون نیز رسیده بود.» بنا به گزارش مورخ 1357/7/27 آقای ضرابی‌دادستان وقت آبادان به وزیر دادگستری، ساعت ۱ بامداد از طرف شهربانی خبرآتش‌سوزی را به دادستان اعلام کردند. دادستان فوراً خود را به محل حادثه رساند.«بعضی از مسئولین معتقد بودند که شبانه تمام اجساد یک جا دفن شوند»، ولی دادستان‌این تصمیم را ردّ کرد و پیشنهاد داد اجساد شبانه به گورستان شهر برده و چیده شوند تاخانواده‌هایشان آن‌ها را شناسایی و بقیه یکجا دفن شوند. پیشنهاد دادستان عملی شد وخود نیز به همراه بازپرس و پزشک قانونی در قبرستان برای صدور جواز دفن حاضرشد. در نتیجه از تعداد «۳۰۶ نفر مقتولین ۱۰۶ جسد شناخته شد که جداگانه دفن‌گردیدند و ۸۰ نفر از گورستان خارج و به محل سکونت آنان برده شد و ۱۲۰ جسد دیگربه علّت شدت سوختگی شناخته نشدند، تقریباً به طور دسته جمعی در کنار یکدیگردفن شدند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر فاجعه در فردای آن روز از رسانه‌های داخلی و خارجی پخش گردید. روزنامه‌اطلاعات در سوتی‌تر صفحه اوّل نوشت: ۶۰۰ نفر را در سینما رکس آبادان زنده زنده‌سوزاندند. ۳۷۷ تن کشته و بقیه وضع وخیمی دارند. کیهان نیز نوشت: ۳۷۷ نفر درحریق سینمای آبادان زغال شدند. عزای عمومی در سراسر کشور اعلام شد. دست‌ها وپاهای جدا شده و تکه پاره‌های بدن تماشاگران در سالن فیلم پخش شده بود. ناله وشیون ماتم‌دیدگان از سراسر شهر آبادان به گوش می‌رسد. پدران و مادران داغ‌دار درمیانه‌ی ویرانه‌های سوخته‌ی سینما به دنبال اجساد فرزندانشان می‌گشتند. فقط ۱۰ نفر ازتماشاگران توانستند از راه بام سینما جان سالم بدر برند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبرگزاری دولتی پارس بلافاصله این آتش‌سوزی را به خرابکاران نسبت داد و اعلام‌نمود که: شب گذشته عده‌ای از عوامل خرابکار با اجرای یک نقشه‌ی شیطانی سینمارکس آبادان را به آتش کشیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این موضع‌گیری زود هنگام و قبل از روشن شدن حادثه، چیزی جز شک مردم رابرنینگیخت. نکته‌ی دیگری که بلافاصله شک‌ّ همگان را دامن زد دو مقاله‌ای بود که‌بدون نام و با یک مضمون روزنامه کیهان و اطلاعات در صفحه‌ی تشریح حادثه به چاپ‌رساندند. روزنامه اطلاعات این مقاله را تحت عنوان «گوشه‌ای از وحشت بزرگ» نوشت:«سه روز پیش رهبر ایران در مصاحبه‌ای با سردبیران و خبرنگاران جراید داخلی سخن ازوحشت بزرگ گفته بود. آن لحظه شاید بسیاری از مردم عظمت این وحشت را درک‌نکردند... دست‌هایی درهای سینما را می‌بندد، هیچ کس نباید سالم بیرون آید، وحشت‌بزرگ باید واقعیت پیدا کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیهان نیز مقاله‌ای با همین مضمون تحت عنوان «حادثه‌ای که فاجعه‌ی ملی شد»نوشت :این واقعه‌ی دردناک چه می‌تواند باشد؟ خبر وحشتی بزرگ که ملّتی را به خشم‌درمی‌آورد و از فرط بی‌رحمی اشک را در چشم‌ها می‌خشکاند. هنوز طنین صدای‌شاهنشاه در ایران به گوش می‌رسد که فرمودند: ما به سوی تمدن بزرگ می‌رویم و آنهاکه اهل ایجاد حریق و تخریب‌اند به سوی وحشت بزرگ». در همان روز قضاوت‌بسیاری از خوانندگان روزنامه‌ها این بود که این دو مقاله از ساواک ارسال شده و سؤال‌می‌کردند: این دو مقاله‌ی هم معنی، بدون نام و قبل از مشخص شدن علّت حادثه چه‌مفهومی می‌تواند داشته باشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز پاسخ این سؤالات روشن نشده بود که اطلاعات شاهدان حادثه، زبان به زبان‌پیچید که درهای سینما قفل بوده و پلیس از یاری رساندن مردم سخت جلوگیری می‌کرده‌است. روزنامه‌ها با این که هنوز در سانسور دولت بودند نتوانستند حقایق را نادیده‌بگیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیهان در این رابطه نوشت: «مردم می‌گویند باید به آن‌ها اجازه‌ی کمک به حریق‌زدگان‌داده می‌شد.» بنابر همین گزارش مردم «در مساجد خواستار رسیدگی به مسأله‌ی اهمال‌رئیس شهربانی و مأمورانش در جریان اطفای حریق بودند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دولت نیز هیأتی را برای بررسی اعزام کرد. هیأت پس از بررسی با این که‌نمی‌خواست همه‌ی وقایع را تشریح کند، ولی در گزارش خود اعتراف کرد که‌آتش‌سوزی در ساعت 21/45 اتفاق افتاده، ولی «به علت نبودن مسئولین در محل و ازطرفی به علت نبودن ارتباط مستقیم تماشاچیان با خارج و نیز عدم دید مردم اطراف‌ساختمان سینما به محل وقوع حادثه، اطلاع از وقوع حریق با تأخیر انجام می‌شود. به‌محض اطلاع شهربانی از حریق مراتب تلفنی به آتش‌نشانی پالایشگاه آبادان در ساعت ۲۲/۲۲ اعلام و وسایل اولیه آتش‌نشانی در محل حاضر می‌شوند و برای اطفای حریق‌سعی می‌نمایند. شیر واقع در فاصله‌ی ۶۰ متری سینما به علّت شکستگی قابل استفاده‌نبوده، مجدداً به شیر آب خیابان زند که به فاصله‌ی ۱۶۰ متری سینما می‌باشد مراجعه،ولی به علت آن که با موزاییک مفروش بوده قابل استفاده نگردیده. بالاجبار به شیر آب‌خیابان امیری که ۱۶۰ متری است و در نبش بازار و در جهت مخالف لوله‌کشی می‌باشدمراجعه، ولی متأسفانه به علّت نبودن آب و فشار کافی قابل استفاده نبوده، لذا از تانک ۴هزار لیتری ماشین آتش‌نشانی شرکت نفت آب گرفته و شروع به اطفا می‌نمایند که به‌همین علل در حدود پانزده دقیقه مبارزه به تأخیر می‌افتد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امّا مهم‌ترین موضوعی که مسئله را بیشتر پیچیده می‌کرد مسئله قفل بودن درهای‌سالن نمایش سینما بود. نجات‌یافتگان غلام‌حسین نماینده، علی‌رضا دریس‌زاده، شیرین‌قنبرزاده، نادر ناصری و رسول رهنما همگی اظهار کردند که هنگام آتش‌سوزی کلیه‌ی‌درهای خروجی و اضطراری قفل بوده و آن‌ها توانسته‌اند با شکستن یکی از درهای‌اضطراری خود را نجات دهند. شهود نیز که در لحظه‌ی اوّل به کمک آمده بودند نیز برقفل بودن درها اذعان کرده‌اند. دادستان آبادان نیز در گزارش خود به وزیر دادگستری‌نوشته است «کلیه‌ی نجات‌یافتگان متفقاً بسته بودن درهای سالن را تأیید می‌کنند»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این موضوع حتی در روزنامه‌ها نیز منعکس شد. کیهان از قول خانواده رامهرمزی‌نوشت که: «شاهدان عینی می‌گویند ما چند لحظه قبل از شروع آتش‌سوزی از سینماخارج شدیم و هیچ یک از درهای سالن بسته نبود، امّا هنگام بازگشت به سالن با درهای‌بسته روبه‌رو شدیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئله‌ی دیگر که شک مردم را برانگیخته بود ممانعت از یاری مردم به حریق‌زدگان‌توسط شهربانی بود. تمام شهود در بازپرسی شهادت داده‌اند که مأمورین با باتوم و شلاِاز کمک مردم جلوگیری می‌کردند. آقای جعفر سازش، پدر ۵ جان‌باخته‌ی سینما دربازپرسی گفته است: بعد از این که از ماجرا خبردار شدم خودم را به سینما رساندم، ولی«هر کس می‌خواست کمک کند کتک می‌خورد». حمید یکی از نجات‌یافتگان گفته است:«حتی یک نفر می‌خواست داوطلبانه جلو برود و درب را با ماشین خورد کند، امّا مانع‌شدند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همان ساعات اوّلیه انگشت اتّهام به سوی سرتیپ رضا رزمی رئیس شهربانی‌آبادان نشانه رفت. مردم آبادان شعار می‌دادند رزمی باید سوزانده شود. به گزارش‌ساواک «احساسات شدید و انتقام‌جویانه علیه رئیس شهربانی آبادان بین مردم متعصب‌آبادان برانگیخته شده است... مردم علیه رژیم و رئیس شهربانی شعار می‌دهند و اعلام‌می‌کنند به هر ترتیبی است یا رئیس شهربانی کنار برود یا او را می‌کشیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با این که رادیو و تلویزیون و کارگزاران دولتی سعی می‌کردند از این حادثه علیه‌انقلابیون استفاده کنند، ولی فشار اجتماعی به حدی شد که دولت دست به عقب‌نشینی‌زد و سه روز بعد ازحادثه سرتیپ رزمی را به مرکز فراخواند و هرگز بازنگشت. علاوه‌به دستور آموزگار کلیه‌ب مأموران سهل‌انگار، فرماندار، رئیس فرهنگ و هنر و مسئول‌آتش‌نشانی شرکت نفت به تهران احضار شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام خمینی در ۳۱ مرداد با ارسال پیامی ضمن تسلیت «این مصیبت بزرگ به ملت‌مسلمان ایران به‌خصوص مردم ستمدیده آبادان و به خانواده‌های داغدیده» اعلام کردندکه «من گمان نمی‌کنم هیچ مسلمانی، بلکه انسانی دست به چنین فاجعه‌ی وحشیانه‌ای‌بزند، جز آنان که به نظایر آن عادت نموده‌اند و خوی درندگی و وحشیگری آنان را ازانسانیت بیرون برده باشد. من تاکنون اطلاع کافی ندارم، لکن آنچه مسلم است این عمل‌غیرانسانی و مخالف با قوانین اسلامی از مخالفین شاه که خود را برای حفظ مصالح‌اسلام و ایران و جان و مال مردم به خطر انداخته‌اند و با فداکاری از هم‌میهنان خود دفاع‌می‌کنند به هر مسلکی باشند نخواهد بود.» امام خمینی در این پیام اتّهام را متوجه رژیم‌نمودند و فرمودند: «قراین نیز شهادت می‌دهد که دست جنایت‌کار دستگاه ظلم در کارباشد که نهضت انسانی اسلامی ملت را در دنیا بد منعکس کند. آتش را به طورکمبربندی در سراسر سینما افروختن و بعد توسط مأمورین درهای آن را قفل کردن کاراشخاص غیرمسلط بر اوضاع نیست». امام خمینی قرینه‌ی دیگر را مصاحبه شاه دانستند که وی گفته بود: «تظاهرکنندگان مخالف من وحشت بزرگ را وعده می‌دهند و تکرار آن‌پس از واقعه که این همان وعده بوده است، شاهد دیگری بر توطئه است، نه این که واقعاًشاه یک غیب‌گوی بزرگ است.» امام خمینی شاهد دیگری که بر این ادعا آوردند این بودکه هیچ گروهی از این عمل نفعی نمی‌برد و تنها «شاه و بستگانش امید نفعی‌داشته‌اند.» آیت‌الله صدوقی با صدور اطلاعیه رسماً رژیم را مجرم دانست و اعلام کرد«بار دیگر دست‌های خون‌آلود رژیم که تا مرفق در خون بی‌گناهان اصفهان ،تبریز،مشهد، قم، یزد، رفسنجان و... غوطه می‌خورد از آستین مکر و خدعه‌ی شیطانی بیرون‌آمد و جنایتی بس هولناک که روح چنگیز از شنیدن آن به لرزه درمی‌آید در شهر آبادان‌بیافرید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جامعه روحانیت تهران و جامعه روحانیت کرمانشاه نیز با صدور اعلامیه‌هایی این‌جنایت را به رژیم نسبت دادند. آیت‌الله شریعتمداری نیز در پاسخ حجت‌الاسلام‌سیدمحمد دهدشتی فاجعه‌ی آبادان را شبیه جنایات نازی‌ها دانست و اعلام کرد:«مسلماً هیچ مسلمانی متشرع و عاقلی به چنین عمل خلاف انسانی و اسلامی دست‌نمی‌زند». وی با کنایه رژیم را متهم به دست داشتن در این جنایت کرد و افزود: «بگذاریدکه هر چه بیشتر چهره‌ی ظلم و ظالمین و مرتکبین اینچنین حوادث تکان‌دهنده آفتابی‌ترو بی‌آبرویی و رسوایی آنان بیشتر شود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موجی که علیه رژیم شاه از این فاجعه‌ی دردناک ایجاد شد، رژیم را در تنگنا قرار داد.دستگاه‌های امنیتی رژیم برای آرام کردن این موج از همان روزهای اوّل خبر ازدستگیری عاملین دادند. سرتیپ رزمی رئیس شهربانی در فردای روز حادثه درمصاحبه‌ای گفت:« به دنبال تلاش مأمورین سرنخ‌هایی بدست آمده و حدود ۱۰ نفردستگیر شده‌اند که امید می‌رود عاملان اصلی به زودی شناسایی و دستگیر شوند. آنچه‌مسلم است آتش‌سوزی به‌دست خرابکاران انجام شده است.» واقع این بود که چنین‌ادّعایی از اساس دروغ بود و هیچ فردی که سرنخی از این ماجرا باشد دستگیر نشده بود.هفتم شهریور روزنامه‌ها اعلام کردند: عامل فاجعه‌ی آبادان دستگیر شد. اطلاعات ازقول خبرگزاری عراِ اعلام کرد: یک ایرانی به نام عبدالرضا آشور در عراِ دستگیر شده‌و اعتراف کرده در فاجعه‌ی سینما رکس دست داشته است. خبرگزاری عراِ افزود چون‌وی تقاضای پناهندگی سیاسی نکرده به مقامات ایرانی تحویل داده خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان روز آقای آشور را با یک فروند هواپیما به تهران آوردند. متهم در واقع هاشم‌منیشدپور معروف به هاشم مقدم، فردی معتاد و بی‌کار بود که برای یافتن کار به عراِرفته بود. هاشم را در کمیته مشترک تحت شدیدترین شکنجه‌ها قرار دادند و وی رامجبور به اعترافات ضد و نقیض نمودند، سپس وی را به آبادان انتقال دادند. وی درتحت شکنجه نام چند تن از دوستان خود را به عنوان همکاران آتش‌سوزی اعلام نموده‌بود. یکی از اعضای ساواک تحت عنوان یک مقام مطلع اعلام کرد که افراد معرفی شده‌از سوی متهم، دستگیر شدند. چند روز بعد وزیر دادگستری دکتر باهری در یک‌مصاحبه‌ی مطبوعاتی اعلام کرد: متهم اصلی یک نفر را اقرار کرده و وی دستگیر شده،ولی بازپرس می‌گوید من هنوز قانع نشده‌ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هاشم پنج نفر را به عنوان هم‌دستان خود معرفی می‌کند که دادستان و بازپرس معتقدمی‌شوند که متهم تحت فشار این اعترافات را نموده است. ساواک که تلاش داشت تا هرچه زودتر موضوع را رسانه‌ای کند و متهمین را پشت تلویزیون بیاورد، با مخالفت‌دادستان و بازپرس روبه‌رو می‌شود. ساواک به تهران گزارش می‌کند: «اکنون که موضوع‌برای ارائه به مردم که بی‌صبرانه در انتظار معرفی عاملین قضیه می‌باشند آماده است،مسئولین قضایی آبادان عملاً از انتشار موضوع جلوگیری می‌نمائید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولین مرکز از جمله شاه اصرار داشته‌اند تا هر چه زودتر علیه آقای عبدالرضاآشور کیفرخواست صادر و به قول خودشان قال قضیه را بکنند؛ امّا بازپرس پرونده آقای‌صرافی و دادستان، متهم را بی‌گناه تشخیص می‌دهند و حاضر به ارتکاب چنین ظلمی‌نمی‌شوند. آقای ضرابی در یک مصاحبه‌ی مطبوعاتی بعد از پیروزی انقلاب از ماجراپرده برداشت و گفت: «بارها مرا زیر فشار قرار دادند که بازپرس دادسرای آبادان را وادارکنم برای عبدالرضا آشور کیفرخواست صادر کند، امّا من زیر بار این دروغ بزرگ نرفتم،در نتیجه اختلاف بین باهری و شریف‌امامی اوج گرفت. شریف‌امامی از باهری مصراًمی‌خواست که در جهت اجرای نیات شاه برای خواباندن سر و صدای فاجعه‌ی سینمارکس عبدالرضا آشور را عامل این جنایت معرفی کنم و باهری همه‌ی این فشار را به من‌منتقل می‌کرد؛ امّا می‌دانستم که آشور شخص بی‌کاری بیش نیست که می‌خواسته ازطریق مرز عراِ برای کار به کشورهای خلیج‌فارس برود.» وی اضافه کرد: «مرا در تهران‌در جلسه‌ای با حضور ارتشبد ازهاری، شریف‌امامی و سپهبد مقدم رئیس ساواک شرکت‌دادند. در این جلسه بار دیگر مرا تهدید کردند که باید برای فیصله دادن به ماجرای سینمارکس، آشور را به عنوان عامل این جنایت معرفی کنم. من زیر بار نرفتم. در نتیجه‌شریف‌امامی دکتر باهری را که قبلاً تمایلی به این کار نداشت به کاخ شاه فرستاد. درآن‌جا بود که شاه، باهری را از وزارت دادگستری برکنار کرد». بار دیگر ضرابی را به تهران‌احضار کردند. ضرابی بر اعتقاد خود پافشاری کرد و خواستار ارسال پرونده به تهران‌شد. پرونده را به تهران ارسال کردند و قضات تهران نیز نظر دادستان آبادان را تأییدکردند، امّا آن‌ها را تحت فشار قرار دادند و «رئیس ساواک به قضات گفت که شاه برای اومهلت تعیین کرده است تا آشور را به عنوان عامل اصلی جنایات آبادان معرفی کند و سرو صداها را بخواباند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاه نیز در آخرین کتاب خود به این موضوع اشاره می‌کند و می‌نویسد: «مقصر واقعی‌به عراِ گریخت و در آن‌جا دستگیر شد. اعترافات او ثبت شد؛ ولی قضاتی که مرعوب‌شده یا جبون بودند بر این قضیه سرپوش نهادند. فقط این شخص بود که می‌توانست‌بگوید این جنایت را به نیابت از طرف چه کسی مرتکب شده بود.» البته شاه‌می‌دانست اگر قرار بود قضات مرعوب شوند، در آن زمان باید مرعوب ساواک وشهربانی رژیم می‌شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای صرافی بازپرس پرونده‌ی سینما رکس نیز به دادسرای ویژه‌ای که بعد از انقلاب‌برای رسیدگی به این موضوع تشکیل شد اظهار کرد: هاشم آشور که بعداً معلوم شدهاشم منیشدزاده، کارگر ریل شادگان و ساکن خرمشهر است، فقط به خاطر فقر وبدبختی و برای کار به عراِ رفته بود. وی تحت فشار در کمتیه مشترک تهران افرادبی‌گناهی را به عنوان هم‌دست معرفی کرده بود، ولی من زیر بار صدور قرار مجرمیت‌نرفتم. رژیم تلاش می‌کرد که وانمود کند «مسببین حادثه، روحانیت مبارز تحت رهبری»امام خمینی بوده‌اند، «رویای طلایی و خیالی ساواک به این شکل بود که اینجانب درمقابل رادیو و تلویزیون‌های دنیا که قرار بود در آبادان حاضر باشند، حاضر شوم و بامتهمی که ساخته‌ی دست آن‌ها بود و به اقاریر بی‌سروته او و معرفی افراد بی‌گناه‌می‌خواستند جامه‌ی حقیقت پوشانده و چنین اعلام کنند که سینما رکس توسط عمّال‌بیگانه من‌جمله قذافی در ارتباط با رهبر انقلاب و به دستور روحانیون مبارز این فاجعه به‌وجود آمده» امّا «با مقاومت اینجانب مواجه شد حتی حاضر به استعفای از شغل خودشدم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساواک بعد از شکست در این سناریو، گزارشی را مبنی بر این که عبدالرضا آشورمهندس برِ و مرتبط با چریک‌های بین‌المللی بوده در اختیار روزنامه دیلی تلگراف‌می‌گذارد و روزنامه نیز مبادرت بر چاپ می‌کند. امّا این نیز مورد قبول مردم داخل وخارج قرار نگرفت. فاجعه‌ی سینما رکس خشم مردم ایران را در سرتاسر کشوربرانگیخت. آبادان یک پارچه علیه رژیم قیام کرد. گرچه دولت از اعلام حکومت نظامی‌در آبادان شرمگین بود، ولی عملاً در آبادان حکومت نظامی برقرار کرد و تا هفتم‌کشته‌شدگان تعداد بسیاری از مردم آبادان با ضرب گلوله نیروهای رژیم شهید و مجروح‌شدند. مردم در شهرهای مشهد، کرمان، تهران، قم و چند شهر دیگر تظاهرات خونینی‌به دفاع از مردم آبادان برپا کردند. رژیم نه تنها نتوانست از این اقدام ناجوانمردانه استفاده‌کند، بلکه شدت نفرت مردم موجب سقوط دولت آموزگار گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(منبع:کتاب یکسال مبارزه برای سرنگونی رژیم شاه ، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی،روح الله حسینیان )&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.porseman.org/q/show.aspx?id=89806&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Nabavi97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%AA%D9%BE%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%DA%AF%D8%B1%D9%87_%D8%B2%D8%AF%D9%87_%D9%88%D8%B9%D9%84%DB%8C_%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B0%D8%AF</id>
		<title>تپه های علی گره زده وعلی گریذد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%AA%D9%BE%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%DA%AF%D8%B1%D9%87_%D8%B2%D8%AF%D9%87_%D9%88%D8%B9%D9%84%DB%8C_%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B0%D8%AF"/>
				<updated>2018-04-12T08:22:45Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Nabavi97: صفحه‌ای جدید حاوی «  معرفی مختصر یادبود علی‌گریذد ـ علی‌گره‌زد   علی‌گره‌زد و علی‌گریذد  تپه...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
 معرفی مختصر یادبود علی‌گریذد ـ علی‌گره‌زد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی‌گره‌زد و علی‌گریذد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تپه‌های «علی‌گره‌زد» و «علی‌گریذد» در قلب بلندی‌های مشرف بر جاده اندیمشک - دهلران قرار دارد و به خوبی بر بلندی‌های شاوریه، تپه چشمه و ابوصلیبی‌خات اشراف دارد. توپخانه صحرایی لشکر 10 زرهی «القادسیه» تحت امر ‌«قوای حطین» (سپاه چهارم ارتش عراق) به استعداد حدود 180 عراده از انواع توپ به فرماندهی سرهنگ «خلیل محمد النعمه» از ابتدای اشغال در این منطقه مستقر شدند و شهرهای اندیمشک، هفت‌تپه، شوش و دزفول را آماج گلوله‌باران توپ‌های دوربرد خود قرار دارند. حفاظت از این توپخانه بر عهده دو گردان کماندویی ارتش اردن، موسوم به «قوای یرموک» بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
قبل از اجرای عملیات فتح‌المبین و با توجه به تجارب عملیات‌های قبلی، شناسایی دقیق این منطقه و کسب اطلاعات در خصوص آرایش و قدرت آتش واحدها و قبضه‌های مرگبار توپخانه سپاه چهارم ارتش عراق و نیز انهدام آن‌ها در دستور کار نیروهای مسلح ایران قرار گرفت. با اجرای طرح ابتکاری شهید همت در خصوص فریب رادیویی واحدهای شنود ارتش عراق وارسال پیام به گردان‌هایی که وجود خارجی نداشتند، گلوله‌باران چند ساعته دشمن، شناسایی اماکن استقرار ادوات و برآورد دقیق قدرت آتش دشمن را قبل از اجرای عملیات ممکن نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد متوسلیان فرمانده تیپ 27 محمد رسول الله (ص) با تشکیل تیمی متشکل از شهید محسن وزوایی (فرمانده گردان حبیب‌بن‌مظاهر)، شهید حسین قجه‌ای (فرمانده گردان سلمان فارسی)، شهید رضا چراغی (فرمانده گردان حمزه سیدالشهدا (ع)) و شهید عباس کریمی(مسئول اطلاعات تیپ) در اقدامی شجاعانه و بر خلاف معمول برای شناسایی دقیق این منطقه، به مدت چند روز به عمق خطوط دشمن نفوذ کردند. باآغاز مرحله اول عملیات فتح‌المبین سه گردان حبیب‌بن‌مظاهر، حمزه سیدالشهدا (ع) و سلمان فارسی از تیپ 27 محمد رسول الله (ص) به همراه سه گردان ادغامی 141، 144 و 169 تیپ 2 لشکر 21 حمزه ارتش، تحت امر قرارگاه  فرعی نصر 2 به فرماندهی احمد متوسلیان و سرهنگ شاهین راد، ضمن رعایت اصل غافلگیری و با استفاده از پهن کردن قطعات پتو بر روی بستر خشک و پوشیده از قلوه سنگ روخانه‌ی فصلی، پس از هشت کیلومتر پیاده‌روی در سکوت مطلق، ضمن عبور از خط اول دشمن، خود را به نزدیکی جاده اندیمشک - دهلران رساندند و با تصرف «تپه تانک» و «تپه پیاده» و بستن جاده و تسلط برآن، گام دوم عملیات یعنی تصرف توپخانه دشمن را آغاز نمودند. در این مرحله رزمندگان گردان حبیب و گردان ادغامی ارتش، در حالی که خطوط اول دشمن هنوز تصرف نشده بود، در عین ناباوری با دوازده کیلومتر پیش‌روی دیگر، به طرز معجزه‌آسایی توپخانه مستقر در ارتفاعات «علی‌گره‌زد» و ستاد فرماندهی آن‌ها را در «علی‌گریذد» تصرف کردند که این امر زمینه‌ساز شکست سنگین دشمن در این عملیات شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب اطلس جغرافیای حماسی، ص 224 - 225&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسافت یادبود علی گره‌زد و علی گریذد تا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نام یادمان	مسافت از یادمان(km)&lt;br /&gt;
پل نادری	20&lt;br /&gt;
سایت 5و 4 رادار	24&lt;br /&gt;
فتح المبین	25&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Nabavi97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید حسن آبشناسان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2018-04-12T07:58:00Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Nabavi97: صفحه‌ای جدید حاوی « معرفی شهید حسن آبشناسان   فهرست  زندگی‌نامه * آثار   زندگی‌نامه  شهید سرلشگر...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
معرفی شهید حسن آبشناسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فهرست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی‌نامه * آثار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی‌نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید سرلشگر حسن آبشناسان، در نهم اردیبهشت ماه سال 1315 هجری شمسی در محله امامزاده یحیی تهران متولد شد. پدر و مادر وی افراد بسیار مذهبی و معتقدی بودند. اعتقاد مادر وی به ائمه معصومین آن چنان شدید بود نام او را، که اولین فرزندش بود، «حسن» نهاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
وی در سال 1337 هجری شمسی، شهید آبشناسان به دانشکده افسری راه می‌یابد و طی سه سال، دوره رنج ری را با اخذ رتبه ممتاز طی می‌کند. شهید آبشناسان از هنگام ورود به ارتش در سال 1337 هجری شمسی تا زمان پیروزی انقلاب اسلامی، دوره‌های تکمیلی مختلفی را پشت سر می‌گذارد که از آن جمله:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف- دوره‌های مختلف تربیت بدنی، اخذ درجه استادی در چندین رشته ورزشی و اشاعه ورزش باستانی و دیگر ورزش‌ها در میان افسران ارتش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب- دوره رنجری در سال 1341&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج- دوره عالی آموزش زبان انگلیسی در سال 1349&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د- دوره عالی پیاده در سال 1351&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ه- دوره فرماندهی و ستاد (دافوس) در سال 1354&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و- دوره آموزش هوابرد و چتربازی در سال 1356&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز- دوره بین‌المللی گروه تجسس و نجات ارتش‌های جهان و کسب مقام اولی برای تیم ایران در سال 1356&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ط- دوره تکمیلی تکاوری کوهستان در سال 1357&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
در سال 1359، با شروع تجاوز متجاوزین بعثی، شهید آبشناسان با اصرار تقاضای شرکت در جبهه‌های جنگ را می‌نماید و در همان روزهای آغازین جنگ، خود را به قرارگاه مقدم در جنوب معرفی می‌نماید و به همراه بسیجیان دلاور به مقابله با دشمن بعثی می‌پردازد. وی عشایر منطقه دشت عباس و چگری را مسلح کرده و به آن‌ها آموزش‌های لازم را داده و به همراه سایر نیروهای مردمی و به ویژه بسیجیان به جنگ نامنظم در دشت عباس دامن زد. در همان اوایل روزهای حضورش در میدان‌های حق علیه باطل، به همراه بسیجیان و عشایری که خودش به آنان آموزش نظامی داده بود، با یک تیم 10 نفره موفق به کشتن 10 نفر عراقی، انهدام 2 خودرو و اسیر نمودن 7 نفر از نیروهای متجاوز عراقی شد که اولین اسرای عراقی جنگ تحمیلی محسوب می‌شوند و به خاطر این رشادت‌ها، شهید آبشناسان به ترفیع درجه و دریافت یک قبضه کلاشینکف، که خودش به غنیمت گرفته بود نائل گشت. همچنین وی اولین نفری بود که موتورسیکلت را به جبهه برد و استفاده از آن را برای مقاصد نظامی رواج داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متأسفانه در سال 1360 هجری شمسی و در زمان ریاست جمهوری بنی‌صدر، همانند بسیاری از هم رزمانش، مورد غضب و بی‌مهری قرار گرفت تا اینکه پس از فرار بنی‌صدر از ایران در سال 1362 به فرماندهی قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع) رسید. او به سرعت به سازماندهی نیروهای ارتش و سپاه همت گماشت و در کنار دلاور مردی دیگر از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، یعنی شهید بروجردی، با تلاش شبانه روزی از هرگونه تردد نیروهای ضد انقلاب در منطقه ممانعت به عمل آوردند. با تلاش وی، شهید بروجردی، شهید ناصر کاظمی و جمعی دیگر از رزمندگان اسلام، محور سردشت ـ پیرانشهر پاک‌سازی و بازگشایی شد. به دنبال این پیروزی درخشان، حضرت امام خمینی (ره) پیام تبریک و تشویقی برای فرماندهی قرارگاه حمزه سیدالشهدا و سایر رزمندگان این قرارگاه ارسال فرمودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید آبشناسان در سال 1363 از فرماندهی قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع) به دانشکده فرماندهی و ستاد ارتش منتقل شد. او که از بیماری شدید دستگاه گوارشی رنج می‌برد، با این حال جانش مملو از عشق به اسلام و ایثار در راه آرمان‌های انقلاب بود و هرگز نمی‌توانست دوری از جبهه‌های نبرد را تحمل کند. در این حین او با تقاضای فرماندهی وقت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (سردار محسن رضایی) روبرو می‌گردد و به مدت 3 ماه برای آموزش دوره‌های جنگ‌های ویژه به نیروهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، مشغول می‌گردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 پس از اتمام این مأموریت از فرماندهی وقت نیروی زمینی ارتش (شهید صیاد شیرازی) تقاضای استعفا می‌نماید تا بتواند پس از خروج از ارتش، در کسوت یک بسیجی در جبهه‌های نبرد حاضر گردد. سرانجام شهید آبشناسان در تیرماه سال 1364 به فرماندهی لشگر 23 نیروهای مخصوص (کلاه سبزها) منصوب شد و در مدت کوتاهی فرماندهی خود در این لشگر، تحولات بزرگی بو جود آورد. در نهایت روح بزرگ و الهی وی، قفس تن را در عملیات قادر گشود و شرف شهادت را بر افتخارات بی‌شمار خود افزود، مردن در بستر شایسته او نبود و دنیا برای روح بزرگ او تنگ می‌نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: پرونده شهید در بنیاد شهید و امور ایثارگران، مصاحبه با خانواده و دوستان شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
zendeginame&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آثار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
... آرزو داشتم، حج را در زمان حیات انجام دهم، چنانچه شهید شوم، انجام شده است. محل دفن من، کربلا باشد، اگر راه کربلا را خود باز کردیم آسان است، ولی اگر زودتر شهید شدم، پیکرم به صورت امانی باقی بماند تا پس از باز کردن راه و انقلاب عراق، این کار انجام شود. از فرزندانم می‌خواهم در کسب دانش و خدمت به اسلام، کوشا باشند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن آبشناسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
vasiatname&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با گفتن یا علی اوج گرفتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آخرین روزهای حیاتشان از یادداشت‌های آخر آبشناسان این بود، که نوشته بودند: خواب دیدم در زمین راه نمی‌روم و در هوا پرواز می‌کنم ولی اوج ندارد، تقریباً دو سه متری زمین بود که مانعی در جلوی پرشم به وجود آمد که با گفتن یا علی اوج گرفتم و از مانع عبور کردم و به پرواز ادامه دادم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: گیتی زنده نام، همسر شهید سرلشگر حسن آبشناسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Khaterat\6.rtf&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات مرتبط با شهید حسن آبشناسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلع سلاح عشایر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال،۱۳۴۲ حسن آبشناسان که آن موقع سروان بود، مأموریت داشت تا عشایر استان فارس را خلع سلاح کند. در یکی از بیابان‌های فارس، تفنگچی‌های ایل با گروه سروان آبشناسان رو در رو شدند. سه چهار گلوله شلیک شد. چند اسب افسارگسیخته، گریختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سواری با کلاهی نمدی بر روی زین اسب جا به شد و پیشنهاد داد تا فرمانده گروه با رئیس آن‌ها دست و پنجه نرم کند و کشتی بگیرد. جوان عشایر گفت: «اگر ما باختیم، همه تفنگ‌ها را می‌دهیم به شما، اگر شما باختید، سروان آبشناسان باید برود و دیگر این طرف‌ها پیدایش نشود. بهتر از کشت و کشتار است. اگر قبول دارید بسم‌الله...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه کسانی که آنجا بودند دیدند که سروان آبشناسان و رئیس ایل عشایر که مردی بود سی و چندساله، با اندامی بلندبالا و خوش هیبت، پنجه در پنجه هم انداختند. نماینده عشایر در همان رفت و برگشت اول، با زور، انگشتان سروان را برگرداند. بعد انگار از فن کشتی هم سر دربیاورد، پای چپ او را از بغل با دو دست گرفت و به حالت درخت کن، سروان را روی هوا بلند کرد. هر کس زودتر زمین می‌خورد بازنده بود. افسرها و درجه دارها از حیرت دهانشان باز مانده بود و بهت زده زل زده بودند به سروان آبشناسان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رئیس عشایر، سروان را به شدت و با ضرب به طرف زمین پرت کرد. موقع آمدن کف زمین، سروان پایش را از بین دو پای رئیس عشایر تو داد و بدنش را به سمت چپ چرخاند و خودش را چسباند به بازو و تنه او و بعد فن لنگ از تو را اجرا کرد. روی زمین مچ پای او را گرفت و با دست راست گردن او را به سمت پاهایش فشار داد. رئیس عشایر چرخی زد و به حالت کله معلق دو دور چرخید و روی زمین ولو شد. خاک اندکی به هوا برخاست. سروان فرز و تیز روی او افتاد. عشایر سوار بر است تفنگ‌ها را بالا بردند و یک باره با هم صدا زدند: «های، های، های...» سروان سر چرخاند به عقب و نگه کرد به آن‌ها و بعد از روی تنه رئیسشان بلند شد. رئیس عشایر برخاست و دست راستش را دراز کرد. سروان آبشناسان با او دست داد. بعد رئیس رفت سمت سواران عشایر و گفت: «همه تفنگ‌ها را به سروان تحویل بدهید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Khaterat17.rtf&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود سرهنگ را مگر می‌شد در ستاد لشگر پیدا کرد؟ همیشه یا در حال شناسایی بود یا به عملیات چریکی رفته بود یا مشغول راز و نیاز در حسینیه بود. یادم نمی‌رود که شب‌های جمعه امکان نداشت سرهنگ دعای کمیل را ترک کند. هرکجا که بود و در هر موقعیتی وقت دعای کمیل که می‌شد می‌گفت: فلانی برو یک فانوس پیدا کن. غالباً با زحمت فانوسی پیدا می‌کردیم و بعد سرهنگ زیر درختی یا گوشه حسینیه می‌نشست و زیر سوسوی فانوس دعای کمیل می‌خواند و اگر از مقابل نگاهش می‌کردی به راحتی صورت‌تر شده از اشک او را می‌دیدی و لرزه شانه‌هایش را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم، سربازی در لشگر بود که صدای خوبی در مداحی و خواندن داشت. یک بار سرهنگ صدای او را شنید و به من گفت: «فلانی ترتیبش را بده که این سر بازبیاید به سولهٔ فرماندهی می‌خواهم این سرباز در اختیار خودم باشد»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن پس هرچند وقت سرهنگ آن سرباز را صدا می‌کرد و می‌گفت: ذکر مصیبت بخواند، خودش هم می‌نشست یک گوشه و دست راستش را مشت کرده می‌گذاشت روی پیشانی‌اش، آن قدر ناله می‌کرد و اشک می‌ریخت که سر آستین لباس نظامی‌اش، کاملاً خیس می‌شد، ارادت عجیبی به حضرت رضا (ع) داشت، قبل از هر کار مهمی که می‌خواست به انجام برساند می‌گفت: باید بروم و از آقا اجازه بگیرم. و غالباً به همراه خانواده‌اش سفری به مشهد انجام می‌داد. نمی‌دانم در مشهد بین او و امام رضا (ع) چه می‌گذشت، می‌نشست در گوشه‌ای از حرم و راز و نیاز می‌کرد. بی سر و صدا، سر در گریبان خود فرو می‌برد و مدت‌ها همان طور می‌نشست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Khaterat\13.rtf&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیم و آتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
40 کیلومتر پیشروی کردیم. اما سرهنگ بی‌توجه به اضطراب ما و موقعیت دشمن تا آنجا جلو رفت. طی یک کمین در محور دشت عباس، سه خودروی عراقی را منهدم کردیم و حدود 15 نفر از آن‌ها را اسیر کردیم و برگشتیم عقب. در تمام طول راه، سرهنگ با نقشه، راه را کنترل می‌کرد که گم نشویم. وقتی برگشتیم و سرهنگ گزارش کار را ارائه کرد فرماندهان متحیر مانده بودند. این کار با هیچ قاعده‌ای جور در نمی‌آمد و سرهنگ با طرح و فکر خودش آن را به انجام رسانده بود. بدون دادن حتی یک نفر تلفات. یکی از افسران جلو آمد و با حالتی متضرعانه که عمق حیرت و تعجب او را آشکار می‌کرد، پرسید: جناب سرهنگ من اصلاً متوجه نمی‌شوم. از دشمن اسیر و تلفات بگیرید و سالم به موقعیت خودی بازگردید؟ سرهنگ لبانش به خنده باز شد، دستی به صورتش که ته ریش زبری آن را پوشانده بود کشید و جواب داد: «این کار من است، من یک افسر نیروی مخصوص هستم، انجام عملیات نفوذی و ضربه زدن به دشمن در خاک خودش با حداقل نفرات و تلفات جزو وظایف اصلی من است. من کاری بیشتر از وظیفه خودم انجام نداده‌ام.» خوب به خاطر دارم که سرهنگ بعد از آن عملیات، تصمیم داشت چند عملیات دیگر از این دست انجام دهد اما به دلیل فقدان نیرو میسر نشد. راستش دیگر هیچ افسر و درجه‌داری حاضر نبود با سرهنگ همراه شود. آدم غریبی بود، آرام، کم حرف و همواره در حال تفکر یا مطالعه و از نظر بدنی هم بسیار ورزیده و توانمند بود. دوره‌های عالی تکاوری را پیش از انقلاب با موفقیت کامل پشت سرنهاده بود. سر نترسی هم داشت. اینکه می‌گویم سر نترسی داشت بی‌جهت نیست، «سرهنگ نیروی مخصوص» کم آدمی نبود. همه گونه امکانات امنیتی و رفاهی می‌توانست داشته باشد، اصلاً احتیاجی نبود که شخصاً وارد عرصه نبرد شود، اما سرهنگ آبشناسان به هیچ‌وجه زیر بار چنین مسائلی نمی‌رفت. هر جا آتش بود و خطر، بدون تأمل خود را به خط اول آن می‌رساند. بارها به او گفتم: جناب سرهنگ، این کار شما آگاهانه به درون آتش رفتن است، آخر نیازی نیست شما شخصاً خود را به خطر بیندازید، شما فرمانده هستید، اگر کشته یا اسیر شوید خیلی به ارتش و حیثیت آن لطمه می‌خورد. اما سرهنگ گوشش بدهکار نبود و همیشه جواب می‌داد: «مگر حضرت ابراهیم آگاهانه پا در میانه آتش نگذاشت، مگر من از او بزرگ‌تر و بهترم؟» شهید این روایت را بر چندین برگ بزرگ کاغذ نوشته بود و بر دیوار اتاق کار و روی میزش و قفسه کتابخانه نصب کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع نرم‌افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Khaterat\13.rtf&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجنون شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی قرارگاه کمیل تشکیل شد (تیمسار صیاد شیرازی)، تیمسار عبادت، تیمسار آبشناسان و خیلی‌ها در آن حضور داشتند) من در کنار شهید آبشناسان بودم و با هم به شناسایی می‌رفتیم. آن وقت‌ها ایشان بیشتر با گروه موتورسواران کار می‌کرد و با آن‌ها به شناسایی می‌رفت. یکی دیگر از همراهان ما امیر سر تیپ افشار زاده بود. گاهی شهید آبشناسان ما را تا نزدیکی نیروهای دشمن می‌برد، بدون آنکه ترسی از اسارت یا شهادت داشته باشد و با این شناسایی خطرناک، اطلاعات ارزشمندی از دشمن کسب می‌کرد. محل استقرار ما در نزدیکی جزیره مجنون بود. یک شب متوجه شدم که شهید آبشناسان در سنگر نیست. نگران او شده خواستم سرو گوشی آب بدهم. آهسته از سنگر بیرون آمدم. شبحی را از دور دیدم، خودم را به آن شبح رسانده، متوجه شدم که آبشناسان در دل آن صحرا رو به قبله نشسته و اشک‌ریزان از خدا طلب شهادت می‌کند. یاد فرمایش شهید مطهری افتادم که می‌فرمود: «کسی که عاشق شد خود را رها می‌کند.» در یک لحظه پی بردم که شهید آبشناسان از خود رهاشده و می‌رود که به خدا بپیوندد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: امیر سرتیپ عبدالمجید جمشیدی، کتاب مردان دشت نور انتشارات: سازمان عقیدتی سیاسی ارتش (آ جا)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Khaterat\15.rtf&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جدال با قادر عبدالحمید در دشت عباس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدام که سال ۱۳۵۴ برای نخستین بار نام «سرهنگ آبشناسان» را شنیده بود، خوب می‌دانست که شکست آبشناسان به کابوسی خوفناک شبیه است و باز هم همین صدام، ژنرال «قادر عبدالحمید» را برای دست به سر کردن شیر صحرا ـ لقبی که در جبهه به آبشناسان داده بودند ـ به دشت عباس فرستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدام حسین، ژنرال قادر عبدالحمید را فرستاده بود تا با گروهش، آبشناسان را در دشت عباس اسیر کنند. آبشناسان هم از سویی مطلع شده بود که عبدالحمید آمده است سراغ او و حدود ۵۰ کیلومتر با مقر آن‌ها فاصله دارد. آبشناسان، گروهبان «بنفشه»، «سام» بی‌سیم‌چی، «بیوک» موتورسوار و چند نفر دیگر ۴۰ کیلومتر رفتند تا تو خاک عراق تا به عبدالحمید و گروهش پاتک بزنند. ژنرال قادر عبدالحمید همراه گروهش با یک جیب مخابراتی حالا فقط ۲۰۰ متر یا شاید هم کمتر از آن با آن‌ها فاصله داشتند. انگار عبدالحمید قصد نداشت جلوتر بیاید. صدای خودش بود؛ خود عبدالحمید، بلند و تند عربی حرف می‌زد. صدایش رسا و طنین‌انداز بود. سام تکانی به خود داد و ژ ـ ۳ را از ضامن خارج کرد. دست یکی از سروان‌ها به رعشه افتاده بود. آبشناسان هم کلاشینکف را از ضامن خارج کرد. گروهبان بنفشه گلوله را چپاند تو لوله آر پی جی. جیپ مخابراتی رسیده بود به ۵۰ متری تپه‌ای که سرهنگ آبشناسان پشت آن پنهان شده بود. خرمی اشاره کرد: گروهبان بنفشه برخاست و شلیک کرد. صدای انفجاری مهیب زمین را لرزاند و بعد قارچی بزرگ از دود و آتش به هوا برخاست. راننده جیپ بهت زده و چلپاسه وار از پشت فرمان پایین پرید. جیپ تو دنده بود، تکانی خورد و به جلو پرید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ژنرال قادر عبدالحمید، حیران و هراس خورده، هنوز به صرافت حرکتی نیفتاده بود که چه بکند و چه نکند. چرخید سمت تپه‌ای که آبشناسان آنجا بود و لوله کلاشینکف او را روی شکمش دید. آبشناسان درست روبه رویش بود و انگشت سبابه‌اش روی ماشه کلاش. صدای تیراندازی بی وقفه به گوش می‌رسید و صدای سام، بنفشه، بی‌سیم‌چی و خرمی با جمله‌های عربی قاتی شده بود. چشمان ژنرال قادر عبدالحمید، فرستاده صدام حسین از حیرت وق زده بود. کلتی سمت راست کمرش بسته بود و لباسی مرتب و اتوکشیده به تن داشت. دست‌هایش را بالاتر برد. چشمانش گردید سمت لوله کلاشینکف که حالا بالاتر از نافش بود. منگ و گیج با لکنت تنها این کلمه را بریده‌بریده و با لهجه‌ای غریب به زبان آورد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آ... آ... آبشناس!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Khaterat\18.rtf&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی مشترک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی مشترک ما، رنگ سادگی و معنویت داشت. مراسم اولیه، بدون تکلف و با رعایت مسایل اسلامی برگزار گشت و مدت کوتاهی پس از پایان مراسم عقد، حسن به اهواز رفت. من نیز، در پایان امتحانات به او پیوستم و زندگی خود را در 2 اتاق کوچک اجاره‌ای، آغاز کردیم. یکی از اتاق‌ها، به وسایل شخصی اختصاص یافت و اتاق دیگر با یک فرش و چند صندلی ساده، تزیین شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 قسمتی از اتاق نیز، به عنوان آشپزخانه‌ای با یک چراغ خوراک‌پزی و مقداری ادویه‌جات، مورد استفاده قرار گرفت. آن زمان، روزگار را در مضیقه شدید مالی، سپری می‌کردیم و مشکلات زیادی داشتیم تا جایی که گاهی اوقات، برای تأمین هزینه‌های زندگی، مبلغی را قرض می‌کردیم. در زمان حکومت طاغوت، پیشنهاد شرکت در عملیات «ظفار» در مقابل دستمزد 100 هزار تومانی به وی داده شد، اما شهید آبشناسان، از حضور در عملیات خودداری نمود. می‌گفت: «این عمل، ظلم به یک ملت مسلمان است و رضای خدا در این کار، وجود ندارد. هر نفسی که می‌کشیم، باید برای رضای خدا باشد.» همه این‌ها در صورتی بود که انجام کار مربوطه و دریافت مبلغ مورد نظر، می‌توانست تأثیر زیادی در بهبود وضعیت اقتصادی خانواده داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: نرم‌افزار شاهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Khaterat\1.rtf&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Nabavi97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%84%DB%8C%D8%A8%D9%87</id>
		<title>روستای شلیبه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%84%DB%8C%D8%A8%D9%87"/>
				<updated>2018-04-12T06:38:43Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Nabavi97: صفحه‌ای جدید حاوی «  معرفی مختصر یادبود زعن، عنکوش و شلیبه   روستای زعن و تپه‌های اطراف آن حدود د...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
 معرفی مختصر یادبود زعن، عنکوش و شلیبه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روستای زعن و تپه‌های اطراف آن حدود دو کیلومتر از کرانه رودخانه کرخه فاصله دارد و در هفته اول جنگ به اشغال دشمن درآمد. این منطقه مناسب‌ترین نقطه برای پدافند بود و چنانچه این نقطه از وجود دشمن پاک می‌شد، از تحرک عناصر شناسایی دشمن به آن سوی کرخه جلوگیری و آزادی عمل رزمندگان را در آماده‌سازی رودخانه برای عبور فراهم می‌کرد و از طرفی دشمن از دید مستقیم بر روی رودخانه و سواحل آن محروم می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
روستای عنکوش نیز در دامنه تپه ابوصلیبی‌خات و جنوب روستای زعن قرار دارد و آزادسازی آن ارتباط زمینی نقاط غرب رودخانه کرخه را تا رقابیه و میشداغ تسهیل می‌کرد. به طور کلی در طول جنگ مجموعه‌ی روستاهای شلیبه، زعن و عنکوش مدخل ورودی شهر شوش از سمت غرب به شمار می‌آمد و از این حیث اهمیت نظامی داشتند. استعداد دشمن در روستای زعن دو گروهان پیاده و مکانیزه برآورد شده بود که از دامنه ارتفاعات ابوصلیبی‌خات با آتش توپخانه و تانک پشتیبانی می‌شد. لذا با هدف ایجاد سر پل مقابل شهر شوش و پاکسازی روستاهای زعن و شلیبه عملیاتی طراحی و آماده اجرا شد. این عملیات در ساعت 4 بامداد 25/1/1360 آغاز شد و نیروهای عمل کننده بدون آتش تهیه و با رعایت اصل غافل‌گیری از شش نقطه به طور هماهنگ وارد عمل شدند و تا ساعت 8 صبح تلفات و خساراتی به دشمن وارد کردند و آن‌ها را عقب راندند. با آغاز روشنایی روز، دشمن با اجرای آتش شدید، در دو نوبت و هر بار با یک گروهان زرهی پاتک کرد که مقاومت رزمندگان و اجرای به موقع آتش بالگردهای هوا نیروز، آن‌ها را پس از تحمل تلفات و خسارات  ناچار به عقب‌نشینی کرد. دشمن در پاتک سوم که با یک گردان پیاده و یک گردان زرهی ایجاد کرد، پس از ساعت‌ها درگیری، مواضع آزاد شده را بار دیگر اشغال کرد و نیروهای خودی به مواضع قبلی بازگشتند. ارتش عراق با استقرار یک گردان مکانیزه در منطقه عنکوش، نزدیک‌ترین نطقه به کرخه را در غرب شوش اشغال کرده بود. هم زمان با عملیات امام علی (ع) در محور سوسنگرد، رزمندگان محور شوش، به فرماندهی مرتضی صفاری به همراه یک گردان از لشکر 21 حمزه ارتش از ساعت 3:30 بامداد 31/2/1360 وارد عمل شدند و تا ساعت 10:30 موفق شدند با انهدام یک گردان مکانیزه عراق، تپه‌های حد فاصل عنکوش و شلیبه را آزاد کنند. در پی این اقدام دشمن سعی کرد با چند پاتک سنگین مواضع از دست داده را باز پس گیرد، لیکن رزمندگان اسلام با ایستادگی و تقدیم تعدادی شهید و مجروح، پاتک‌های دشمن را خنثی کردند. پیش از عملیات فتح‌المبین در این محور، درگیری‌های متعدد میان گروه‌های گشتی رزمندگان با دشمن روی داد که به کشته شدن تعدادی از نیروهای عراقی در عنکوش منجر شد. در عملیات فتح‌المبین که در فروردین 1361 با هدف آزادسازی بخش وسیعی از مناطق اشغالی در غرب شهرهای شوش، اندیمشک و دزفول به انجام رسید، قرارگاه فجر که هدایت محور عنکوش را بر عهده داشت در مرحله‌ی سوم و چهارم عملیات، این روستا و اراضی غرب آن را تا تنگ رقابیه آزاد نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب اطلس جغرافیای حماسی، ص 217 ـ 218&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Nabavi97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AE%D9%84%D9%81</id>
		<title>روستای سید خلف</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AE%D9%84%D9%81"/>
				<updated>2018-04-12T06:10:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Nabavi97: صفحه‌ای جدید حاوی «  معرفی مختصر یادبود سید خلف   سید خلف  روستای سید خلف در 10 کیلومتری شمال‌غرب...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
 معرفی مختصر یادبود سید خلف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید خلف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روستای سید خلف در 10 کیلومتری شمال‌غرب سوسنگرد و در شمال کرخه واقع است. پس از اینکه دشمن اقدام به تثبیت مواضع خود در منطقه اشغالی دشت‌آزادگان کرد، نیروهای خودی با سرازیر کردن آب کرخه به سمت مواضع عراق در حدفاصل تپه‌های الله‌اکبر و رودخانه کرخه، دشمن را ناگزیر به عقب‌نشینی مرحله به مرحله کردند، اما دشمن برای حفظ حداقل موقعیت خود در شرق سید خلف، سد خاکی ایجاد کرد و مانع از پیشروی آب شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
در تاریخ 1/11/1359 رزمندگان اسلام در عملیاتی کوچک این سد خاکی را منهدم کردند که با پیشروی آب، دشمن ناچار به عقب‌نشینی تا نزدیک روستای حمودی سعدون شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب اطلس جغرافیای حماسی، ص 134&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Nabavi97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87</id>
		<title>روستای سلمانیه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87"/>
				<updated>2018-04-12T06:07:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Nabavi97: صفحه‌ای جدید حاوی «  معرفی مختصر یادبود سلمانیه (خط شیر)   سلمانیه (خط شیر)  سلمانیه روستایی است در...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
 معرفی مختصر یادبود سلمانیه (خط شیر)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلمانیه (خط شیر)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلمانیه روستایی است در 26 کیلومتری شمال‌شرقی آبادان که مابین رودخانه کارون و جاده آبادان ـ اهواز قرار دارد. با شروع جنگ و پس از آنکه منطقه میان روستای مارد و روستای سلمانیه، منطقه عبور یگان‌های سپاه سوم ارتش عراق از رودخانه کارون در نظر گرفته شد، در 19 مهرماه 1359 نیروهای تیپ 33 نیروی مخصوص و تیپ 6 زرهی عراق پس از عبور از کارون و محاصره زمینی جزیره آبادان، به منظور توسعه سرپل از سمت شمال، تا جنوب روستای محمدیه که در نزدیکی روستای سلمانیه قرار داشت پیش‌روی کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
در اولین اقدام نوزده نفر از داوطلبان یکی از مساجد تهران در جنگ نابرابر تانک و نفر، در سه کیلومتری جنوب سلمانیه با واحدهای زرهی دشمن درگیر شدند که به شهادت مظلومانه پانزده نفر از آنان و توقف پیش‌روی دشمن انجامید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پی این اقدام، اولین خط پدافندی با عنوان «خط شیر» در آبان 1359 با حضور سی نفر از رزمندگان و به فرماندهی برادر رحیم صفوی در منطقه سلمانیه که مهم‌ترین و حساس‌ترین جناح جبهه دارخوین ‌ محسوب می‌شد، تشکیل شد و در پشت آن خط دفاعی «کبوتر» توسط 20 نفر از مدافعین تشکل و 40 نفر دیگر نیز به منظور تأمین عقبه در روستای سلمانیه مستقر می‌شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خط شیر که در کانالی واقع در بسترِ نهری خشکیده در اطراف روستای محمدیه و عمود بر رودخانه کارون و جاده اهواز ـ آبادان قرار داشت، رزمندگان را ناچار می‌ساخت فاصله 18 کیلومتری دارخوین ‌ تا سلمانیه را با خودرو و زیر آتش شدید دشمن طی کنند تا در محدوده سلمانیه و محمدیه با دشمن درگیر شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وجود فاصله دو کیلومتری بین خطوط دفاعی خودی با دشمن و نبودن عوارض در این منطقه باعث شد به پیشنهاد شهید محمود پهلوان‌نژاد، احداث کانال تي شکل به طول 1700 متر و به عمق 8/1 متر در خط شیر (پس از انجام عملیات فرمانده کل قوا به خط رضایی‌ها مشهور شد) در نوروز 1360 در دستور کار قرار گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حفر این کانال با تلاش شبانه‌روزی رزمندگان و زیر آتش دشمن، حدود سه ماه طول کشید. عرض کانال حفر شده به نحوی بود که دو نفر با جعبه مهمات به راحتی می‌توانستند از داخل آن عبور کنند و حتی در قسمت‌هایی از مسیر، سنگرهایی برای نفرات، مهمات و بهداری پیش‌بینی شده بود. در طول کانال نیزارهایی وجود داشت که کمک فراوانی به استتار کانال از دید دشمن می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند عملیات فرمانده کل قوا، تنها متکی به عبور از این کانال نبود ولی نزدیک شدن نیروها به سه خاکریز دفاعی دشمن از طریق این کانال، آسیب‌پذیری رزمندگان را در طول عملیات تا حدی کاهش داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب اطلس جغرافیای حماسی، ص 114 ـ 115&lt;br /&gt;
مسافت روستای سلمانیه (خط شیر) تا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نام یادمان	مسافت از یادمان(km)&lt;br /&gt;
دارخوین ‌	28&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Nabavi97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%87%D8%AA%D9%84_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86</id>
		<title>هتل های آبادان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%87%D8%AA%D9%84_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2018-04-11T08:33:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Nabavi97: صفحه‌ای جدید حاوی « معرفی مختصر هتل‌های آبادان   هتل‌های آبادان  هتل‌های آبادان در بخش جنوب‌ش...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
معرفی مختصر هتل‌های آبادان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هتل‌های آبادان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هتل‌های آبادان در بخش جنوب‌شرقی فرودگاه آبادان و در شمال خیابان ساحلی و جنوب محله بریم آبادان قرار دارند که پس از سقوط خرمشهر و محاصره آبادان، محل استقرار رزمندگان شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتن به گالری&lt;br /&gt;
هتل پرشین (آزادی) در منطقه بریم و در کنار جاده آبادان ـ خرمشهر قرار داشت و نزدیک‌ترین هتل به شهر آبادان بود که محل استقرار سپاه پاسداران خرمشهر به فرماندهی شهید جهان‌آرا و مرکز فرماندهی و پشتیبانی نیروهایی که در خطوط پدافندی خرمشهر (محرزی وکوت شیخ) مستقر بودند، محسوب می‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هتل بزرگ بین‌المللی آبادان نیز محل سپاه پاسداران آبادان و مرکز فرماندهی، استقرار و پشتیبانی مدافعان آبادان و ستاد عملیات جنوب بود. هتل کاروان‌سرا نیز مقر نیروهای فدائیان اسلام به فرماندهی شهید سید مجتبی هاشمی بود. به همین علت، این هتل‌ها در طول جنگ دچار صدمات فراوانی شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب اطلس جغرافیای حماسی، ص 89&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسافت هتل‌های آبادان تا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام یادمان	مسافت از یادمان(km)&lt;br /&gt;
سادات	14&lt;br /&gt;
یادمان شهدای شرق کارون	16&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Nabavi97</name></author>	</entry>

	</feed>