<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Norsalehi9710</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Norsalehi9710"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Norsalehi9710"/>
		<updated>2026-06-04T22:33:29Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D9%85%D8%AA%E2%80%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید غلامعلی ترابی‌همت‌ابادی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D9%85%D8%AA%E2%80%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-07-10T08:28:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6403359	تاریخ تولد :	 نام :	غلامعلی‌	محل تولد :	مشهد نام خانوادگی :	ترابی‌...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6403359	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	غلامعلی‌	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	ترابی‌همت‌ابادی‌	تاریخ شهادت :	1364/12/05&lt;br /&gt;
نام پدر :	عباسعلی‌	مکان شهادت :	مریوان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	تیپ ویژه شهداء&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	فرمانده‌گردان‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
زمانی که علی ترابی در کلاس چهارم دبستان درس می خواند ، یک روز از طرف مدیریّت مدرسه اعلام می شود که چون فرح (زن شاه) قرار است فردا به مشهد بیاید، باید آماده باشید تا با دانش آموزان در مراسم استقبال شرکت کنید . ایشان آن روز را به مدرسه نرفتند و غایب شدند و بعد از آن هم دیگر جرأت نکردند به مدرسه بروند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم روز تشییع پیکر پاک حاج آقای ترابی، عده ای از قاریان و بزرگان مکتب قرآنی در پشت تابوت در حرکت بودند و جنازه مطهرش با یک عظمت خاصی که برگرفته از آن شخصیت معنوی ایشان بود پیشاپیش همه حرکت می کرد و وقتی دختر بچه ایشان مقاله ای را قرائت کرد نه تنها افراد شرکت کننده بلکه جوانهایی که در کنار پیاده رو با ظاهرهای آراسته نظاره گر بودند به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روز 5 اسفند سال 1364 که در آن زمان جزء لشکر ویژه شهداءبودیم ایشان آقای ترابی فرمانده لشکر امام محمدتقی (ع) بود را برای عملیات آماده کرده بودند و ایشان قبل از عملیات در جلسه توجیهی که فرماندهان گردانها داشتند با فرمانده گردانها داشتند با فرمانده بزرگوار لشکر ویژه شهدا کاوه در جلوی سنگر فرماندهی و در خط مقدم جبهه گلوله توپ دشمن که شلیک شده بود با ترکش گلوله توپ یک ترکشی بر سر و پهلو ایشان خورده بود که در دم به فیض شهادت نائل شدند . البته که عملیاتی که شهید به شهادت رسیدند عملیات والفجر 9 بود که در منطقه عمومی مریوان صورت گرفت و پیروزیهای خوببی را هم در آنجا رزمندگان کسب کردند و تلفات خیلی کم دادیم با توجه به اینکه گردان ما گردان خط شکن بود ما در این عملیات 17 نفر شهید دادیم . نسبت به منطقه وسیع که آزاد شده بود باعث شگفتی همگی شده بود .&lt;br /&gt;
همرزمانش از نحوه شهادت آقای ترابی اینگونه تعریف می کردند ، قبل از عملیات شهید غسل می کند و نماز می خواند و بعد جهت سرکشی از نیروها به خط مقدم می رود و همانجا می رود و همانجا در اثر اصابت ترکش خمپاره به شکم جان به جان آفرین تسلیم می کند و به خیل شهدا می پیوندد .&lt;br /&gt;
آخرین دفعه ای که غلامعلی ترابی می خواست از طریق راه آهن به جبهه اعزام شود من نیز به ایستگاه رفتم تا در ضمن احوالپرسی با ایشان بعنوان جایگاه عملیات وظیفه خود را انجام داده و از نیروهای اعزامی خداحافظی کنم و چون سهمیه آخرین قطار مربوط به نیروهای ایشان بود و وقت نیز هنوز باقی بود همراه وی به منزل بر گشتیم وقتی در پذیرایی منزل ایشان نشسته بودم عکس آقای ترابی که روی دیوار نصب شده بود توجه مرا جلب کرد آقای ترابی با صدای بلند طوری که همسرشان بشنود گفت این عکس خوبی برای جلوی تابوت است همسرشان که در آشپزخانه بود وقتی این مطلب را شنید گفت : وقت رفتن چرا این حرفها را می زنی ؟ آقای ترابی گفت : مگر دروغ می گویم برای انسان شهادت افتخار است . و روزی که جنازه ایشان از معراج شهداء تشییع می شد همان عکس به روی تابوت ایشان نصب شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم مرتبه آخر که دائیم (شهید ترابی) عازم جبهه بودند. به منزل پدر و مادرشان رفتند و گفتند: این سری به شهادت خواهم رسید، پس هرچه که می خواهید من را نگاه کنید. خلاصه دو سه مرتبه سوار ماشین شدند و مجدداً برگشتند و آن جمله را تکرار کردند. به منزل ما نیز که آمدند، گفتند: مرا حلال کنید. انشاء ا... خداوند مرا در جوار خودش خواهد برد.&lt;br /&gt;
یکروز از طرف سپاه به ما اطلاع دادند که برادرتان حاج غلامعلی ترابی مجروح شده است و جهت مداوا به خارج از کشور اعزام شده است و ما از بیمارستانی که ایشان بستری شده است خبری نداریم. از این خبر که در تاریخ 12/5 به ما دادند دقیقا 7 روز گذشت که خبر شهادت برادرم را به ما دادند. پیکر پاک ایشان قرار شد که در تاریخ 15/ 12 تشییع شود در طول این مدت هفت روز تمام مداحان و قاریان قرآن کارها را هماهنگ کرده بودند. روزیکه جهت دیدن پیکر پاک برادرم به معراج رفتم صدای نوار قرآن برادرم را شنیدم که از بلندگوی معراج در حال پخش شدن بود. به برادران گفتم: نوار قرآن حاج علی را از کجا آورده اید؟ گفتند: نوار ایشان را قاریان قرآن در اختیار ما قرار داده اند. زمانیکه سر جنازه برادرم رفتم، دیدم ترکش های خمپاره به پشت بدن برادرم حاج علی اصابت کرده است و مقداری از انگشت هایش قطع شده و نیمی از قسمت سرش از پشت آسیب دیده است. اما در عین حال مثل این بود که او در داخل تابوت خوابیده است و دارد می خندد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم شب آخرین مرتبه ای که قرار بود اعزام شوند برف بارید و ساعت 10 شب در بخانه ما را زدند و چون شوهرم دوره قرآن بود از پنجره بیرون را نگاه کردم دیدم آقای ترابی هستند و دو تفر از دوستانش هم داخل ماشین نشسته اند . صدایش را شنیدم که به دوستش گفت : آقا رضا اینجا منزل برادرم هست اگر اتفاقی افتاد به ایشان خبر بده . دوستش گفت : مگر شهید شدن برای من و شماست ؟ بعد خنده ای کرد و با کلیدی که نزد خود داشت درب را باز کرد و آمد روی پله ها و گفت : برادرم کجاست ؟ گفتم : دوره قرآن است .گفت : کارش داشتم . من فکر کردم ممکن است بخواهد پولی از او قرض بگیرد به همین خاطر گفتم : پول لازم دارید ؟ گفت : نه . می خواستم با خودش صحبت کنم . گفتم : خوب به من بگوئید تا به بگویم گفت : فقط به او بگو ار دوره های من فراموش نکند و همیشه شرکت کند . حتما سفرش مرا به برسان گفتم : منتظر باشید ممکن است الان بیاید . گفت : نمی توانم چون ممکن است امشب عازم شوم از طرفی دوستانم نیز بیرون متنظرمهستند بعد پرسید : تنها هستی ؟ گفتم : نه خاله اینجاست 50 تومان داد و گفت : این را بده به خاله . بعد هم گفت : خاله من می روم جبهه و دیگر بر نمی گردم . خاله گفت : خدا نکند الهی همیشه بروی و بر گردی اگر تو نیایی من می میرم . بعد هم حلالیت طلبید و رفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز در منطقه با آقای ترابی صحبت می کردیم که ایشان به من گفت : این راهی که ما آمده ایم برگشت ندارد من نیز به شوخی گفتم : مگر ترسیدی ، گفت : نه ،‌ برای من یقین حاصل شده که این سری برنخواهم گشت بلکه مرا خواهند برد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خرین بار وقتی که حاج آقای ترابی می خواست به جبهه اعزام شود، گفت: حال که من می روم انشاءا... به زودی برمی گردم، البته با جعبه نه با پای خویش. گفتم: حاج آقا این حرفها را نزنید، چون ما ناراحت می شویم. آقای ترابی گفت: نه، من حقیقت را می گویم. باور کنید که من این دفعه با پای خودم به مشهد نمی آیم، بلکه با جعبه به مشهد می آیم.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5181&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%AF%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید علیرضا پیشداد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%AF%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2020-07-10T08:05:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 1347/08/26&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : علیرضا محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : پیشداد تاریخ شهادت : 1363/12/25&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : عیسی‌ مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
بسم رب شهداء و الصديقين رب اشرح لي صدري و يسر لي امري و احلل عقده من لساني يفقهوا قولي . اللهم اجعلني من جندک فان جندک هم الغالبون . اللهم اجعلني من اوليائک فان اوليائک لا خوف عليهم و لا هم يحزنون . ربنا اغفرلنا ذنوبنا و اسرافنا في امرنا و ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الکافرين . با سلام و درود فراوان به پيشگاه امام زمان (عج) و جد بزرگوارش حسين رهبر آزادگان جهان و با سلام و درود بر امام امت منجي نسل و يگانه رهبر اسلامي و با سلام و درود فراوان به پيشگاه تمامي شهيدان راه اسلام از آغاز تا کنون بلاخص شهيدان جنگ تحميلي و مخصوصاً شهداي مظلوم کردستان و با سلام و درود فراوان به امت شهيد پرور ايران و با سلام و درود بر شما خانواده عزيزم : پيام من به امت شهيد پرور اين است که سعي کنند اين امام بر حق را ياري کنند و اين جبهه ها را گرم نگه دارند و پيام من به خواهران مسلمان اين است که حجاب خود راحفظ کنند و باعث شادي دشمنان اسلام نشوند . اي زن به تو از فاطمه اينگونه خطاب است ارزنده ترين زينب زن حفظ حجاب است پدر و مادر عزيز از اينکه من از شما جدا شدم ناراحت نباشيد چون فرزند در نزد پدر و مادر عزيز در مجالسي که بياد سيد الشهدا گريه مي کنيد براي من هم طلب آمرزش کنيد و اين وصيت يادتان نرود که شبهاي جمعه بر سر قبرم روضه سيدالشهدا را بخوانيد و گريه کنيد و خدا را به مظلوميت امام حسين (ع) قسم دهيد که از سر گناهان ما در گذرد .20/12/63 پدر ومادر عزيز دوست دارم در حرم مطهر امام رضا (ع) دفن شوم و ديگر اينکه بگوئيد هرکس من به او بدهکارم بيايد و مبلغش را بگويد و بگيرد در آخر بگويم حدود يک سال نماز قرض دارم برايم بخوانيد يا اجير بگيريد و يکماه روزه قرض دارم آنرا نيز برايم بگيريد يا اجير بگيريد . خوب بيش از اين سفارشي ندارم و در ضمن هرکس از وسايلم چيزي خواست به او بدهيد خدا را فراموش نکنيد خدا يار و نگهدار شما . التماس دعا دارم . قربان شما فرزند حقيرتان - علي رضا پيشداد&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5069 سایت شهدای یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:5069 (1).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C%D8%A8%D8%B2%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد جباری‌بزدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C%D8%A8%D8%B2%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-23T08:22:31Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6704726	تاریخ تولد :	 نام :	محمد	محل تولد :	تربت جام نام خانوادگی :	جباری‌ب...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6704726	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمد	محل تولد :	تربت جام&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	جباری‌بزدی‌	تاریخ شهادت :	1367/05/02&lt;br /&gt;
نام پدر :	احمد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بک شب خواب دیدم که تعدادی گوسفند را برای چرا نزدیک مزار شهدا برده ام . بزرگترین گوسفند را به نام صادق صدا می زد . در حین چرادیدم که همان گوسفند بزرگ (صادق) گم شده و هر چه دنبال او گشتم پیدا نکردم حدس زدم احتمالاً فرزندم محمد صادق که در جبهه خدمت می کرد مفقود شده است .&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا  http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5665&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D8%AC%D8%B4%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_1361</id>
		<title>شهید قربانعلی جلیلی‌ جشن آباد تاریخ شهادت 1361</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C%E2%80%8C_%D8%AC%D8%B4%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_1361"/>
				<updated>2020-06-23T08:21:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6133458	تاریخ تولد :	 نام :	قربانعلی‌	محل تولد :	درگز نام خانوادگی :	جلیلی...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6133458	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	قربانعلی‌	محل تولد :	درگز&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	جلیلی‌ جشن آباد	تاریخ شهادت :	1361/01/15&lt;br /&gt;
نام پدر :	عزیزاله‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
یک دفعه فرزند عزیز شهیدم قربانعلی به من گفت: مادر برایم دعا کن که شهید شوم اگر در لبنان به شهادت رسیدم و جنازه ام را نیاوردند ناراحت نباش گفتم: چه طوری من ناراحت نباشم شاید اصلا هیچ کس جنازه ات را به خاک نسپرد و حیوانات تکه پاره ات کردند، قربانعلی می گفت: مهم نیست برای شما چه فرقی می کند من که شهید شوم بدنم که به دردتان نمی خورد اصلا هم گریه و زاری نکنید و اهمیت ندهید که جنازه ام باز گردد یا نه فقط از من راضی باش!&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که در حیاط خانه چاهی است و قربانعلی از چاه آب می کشد و به پشت سرش می ریزد رفتم جلو گفتم قربانعلی: مردم که می گویند تو به شهادت رسیدی تو که داری از چاه آب می کشی گفت: مادر مگر هر حرفی را که مردم شما باید باور کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان انتخابات که بنی صدر هم جزء کاندیدها بود وقتی برای رای گیری به روستا آمدند ظاهرا یکی از مسئولین در جمع آوری رای ها تقلب کرده بود آن هم به نفع بنی صدر خائن. قربانعلی،‌فرزند شهیدم متوجه می شود و به آن شخص اخطار می دهد که چرا به نفع کسی کار می کنید که شایسته انتخاب نیست بعد وقتی آن شخص به حرف قربانعلی توجه نمی کند و گوش نمی دهد طوری با او برخورد می کند که دیگران از شدت برخوردش جلوگیری می کنند.&lt;br /&gt;
آخرین باری که قربانعلی به مرخصی آمد به خاطر این که به مجروحان خون داده بود حالش کمی بد بود پب کنارش خوابیدم گفت: مادر امشب تا صبح نخواب بیا بیدار باشیم و با یکدیگر حرف بزنیم بعد گفت: مادر جان بعد از شهادت من این لحظات را به یاد آور که چه طور در کنار هم خوابیدیم و با هم صحبت کردیم تمام این لحظه ها همه یادگاری در ذهنت می ماند همین طور که در حال صحبت کردن با پسرم قربانعلی بودم ناگهان خوابم برد و خواب دیدم که دیوار خانه روی دو تایی ما خراب شد فورا از خواب پریدم قربانعلی گفت: مادر چه شد؟ گفتم هیچ چی خواب دیده ام. دوباره دستهایش را به دور گردنم گره زد و کلی با هم حرف های زیادی زدیم .صبح که شد گفتم قربانعلی نمی شود حالا نروی؟ دفعه ی بعد برو، گفت: چرا؟ گفتم هیچی همین طوری چون نمی خواستم فکر کند که مخالف غیبتش هستم گفتم اگر دفعه ی بعد بروی بهتر است گفت: نه مادر الان وقتش است شما اشتباه می کنی؟&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا     http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5921&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D8%B4%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید قربانعلی جلیلی جشن آباد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D8%B4%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2020-06-23T08:20:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 1341/08/26&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : قربانعلی‌ محل تولد : درگز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : جلیلی‌ جشن آباد تاریخ شهادت : 1361/03/04&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : عزیزاله‌ مکان شهادت : کوشک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : حوزوی منطقه شهادت : جنوب غرب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خالق متعالی نوزادی از تبار  نور و پاکی را در سال ۱۳۴۱ به عزیزالله عطا کرد. در آن لحظات، فرشتگان شَه پرِ سپید خود را به نوازش روی گلبرگ صورتش می کشیدند و «قربانعلی» در روستای « جشن آباد» از توابع شهرستان درگز چشم به جهان گشود و در خانواده ای به دنیا آمد که سرمایه شان نور قرآن بود و مهر ولایت اهل بیت -علیهم السلام-.&lt;br /&gt;
دوران کودکی را تحت حمایت والدین مهربانش پشت سرگذاشت، سپس راهی مدرسه شد تا در سنگر علم آموزی، الفبای رشد وکمال را بیاموزد. تحصیلات خود را تا پایان مرحله ابتدایی در زادگاهش با موفقیت پشت سر نهاد. پس از این مرحله یوسف فاطمه، مهدی موعود -عجل الله تعالی فرجه- کمند صید انداخت و با عنایت آن حضرت، قربانعلی نیز در دام عشق او گرفتار شد و با کوله باری از عشق، به مولایش مهدی -عجل الله تعالی فرجه- راهی حوزه علمیه شد و به تحصیل علوم  ومعارف اسلامی پرداخت. دروس حوزوی را در حوزه علمیه مشهد مقدس آغاز نمود و جهت ادامه تحصیل به شهر مقد قم هجرت کرد.&lt;br /&gt;
به هنگام جنگ تحمیلی، او نیز مانند بسیاری دیگر از سربازان مخلص امام زمان -عجل الله تعالی فرجه- لباس رزم پوشید و آماده نبرد شد. او رفت تا آنچه را در سنگر حوزه و علم فراگرفته بود، در عرصه عمل هم اجرا نماید و به حق که بسیار خوب هم درخشید.&lt;br /&gt;
سرانجام حاصل این نبردها و از خودگذشتگی ها، همان چیزی بود که شهید قربانعلی جلیلی واقعا لیاقتش را داشت. این سرباز فداکار و عاشق امام زمان -عجل الله تعالی فرجه- در۴/ ۳/ ۱۳۶۱ در منطقه «کوشک» سر در دامان سرور همه شهیدان، اباعبدالله الحسین -علیه السلام- نهاد و چون پرنده ای سبک بال به باغ های شهادت پرواز کرد. پیکر مطهرش سال ها غریبانه در آن منطقه ماند و پس از دوازده سال غربت، در سال ۱۳۷۳ بر روی دستان امت حزب الله تشییع و به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک دفعه فرزند عزیز شهیدم قربانعلی به من گفت: مادر برایم دعا کن که شهید شوم اگر در لبنان به شهادت رسیدم و جنازه ام را نیاوردند ناراحت نباش گفتم: چه طوری من ناراحت نباشم شاید اصلا هیچ کس جنازه ات را به خاک نسپرد و حیوانات تکه پاره ات کردند، قربانعلی می گفت: مهم نیست برای شما چه فرقی می کند من که شهید شوم بدنم که به دردتان نمی خورد اصلا هم گریه و زاری نکنید و اهمیت ندهید که جنازه ام باز گردد یا نه فقط از من راضی باش !&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب خواب دیدم که در حیاط خانه چاهی است و قربانعلی از چاه آب می کشد و به پشت سرش می ریزد رفتم جلو گفتم قربانعلی: مردم که می گویند تو به شهادت رسیدی تو که داری از چاه آب می کشی گفت: مادر مگر هر حرفی را که مردم شما باید باور کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     زمان انتخابات که بنی صدر هم جزء کاندیدها بود وقتی برای رای گیری به روستا آمدند ظاهرا یکی از مسئولین در جمع آوری رای ها تقلب کرده بود آن هم به نفع بنی صدر خائن. قربانعلی،‌فرزند شهیدم متوجه می شود و به آن شخص اخطار می دهد که چرا به نفع کسی کار می کنید که شایسته انتخاب نیست بعد وقتی آن شخص به حرف قربانعلی توجه نمی کند و گوش نمی دهد طوری با او برخورد می کند که دیگران از شدت برخوردش جلوگیری می کنند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     آخرین باری که قربانعلی به مرخصی آمد به خاطر این که به مجروحان خون داده بود حالش کمی بد بود پب کنارش خوابیدم گفت: مادر امشب تا صبح نخواب بیا بیدار باشیم و با یکدیگر حرف بزنیم بعد گفت: مادر جان بعد از شهادت من این لحظات را به یاد آور که چه طور در کنار هم خوابیدیم و با هم صحبت کردیم تمام این لحظه ها همه یادگاری در ذهنت می ماند همین طور که در حال صحبت کردن با پسرم قربانعلی بودم ناگهان خوابم برد و خواب دیدم که دیوار خانه روی دو تایی ما خراب شد فورا از خواب پریدم قربانعلی گفت: مادر چه شد؟ گفتم هیچ چی خواب دیده ام. دوباره دستهایش را به دور گردنم گره زد و کلی با هم حرف های زیادی زدیم .صبح که شد گفتم قربانعلی نمی شود حالا نروی؟ دفعه ی بعد برو، گفت : چرا؟ گفتم هیچی همین طوری چون نمی خواستم فکر کند که مخالف غیبتش هستم گفتم اگر دفعه ی بعد بروی بهتر است گفت: نه مادر الان وقتش است شما اشتباه می کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 5921&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%AB%D8%A7%D8%B1</id>
		<title>شهید غلامحسین جان نثار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%AB%D8%A7%D8%B1"/>
				<updated>2020-06-23T08:18:23Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6205879	تاریخ تولد :	 نام :	غلامحسین‌	محل تولد :	مشهد نام خانوادگی :	جان‌ن...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6205879	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	غلامحسین‌	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	جان‌نثار	تاریخ شهادت :	1362/12/12&lt;br /&gt;
نام پدر :	غلامرضا	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
یکی از دوستان پدرم غلامحسین جان‌نثار خاطره‌ای از ایشان را اینگونه برایم نقل می‌کند. گفت: من به همراه دوستم غلامحسین جان‌نثار در منطقه‌‌ی هورالعظیم در جنوب غرب کشور حضور داشتیم. یادم هست آن زمان ما برای تدارک عملیات خیبر فعالیت می‌کردیم.ما هیچ‌گونه امکانات بهداشتی نداشتیم و شرایط خیلی سخت بود. و یکی از ضروری‌ترین امکانات آنجا حمام بود. روزی دیدم ایشان در حال ساختن حمام صحرایی است. و با چند تکه لوله و تانکر حمام را ساخت که تمام بچه‌ها از آن استقبال کردند و خیلی خوشحال شدند. و هیچ موقع این خاطره از ذهنم خارج نمی‌شود.&lt;br /&gt;
منبع:  سایت یاران رضا    http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5608&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید سید احمد جعفری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-23T08:17:17Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6509122	تاریخ تولد :	 نام :	سیداحمد	محل تولد :	اسفراین نام خانوادگی :	جعفری...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6509122	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	سیداحمد	محل تولد :	اسفراین&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	جعفری‌	تاریخ شهادت :	1365/05/17&lt;br /&gt;
نام پدر :	حبیب‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
یادم می آید پس از شهادت احمد شبی ایشان را درخواب دیدم که با اسب درحالی که دو لیوان در دست داشت به خانه آمده بود . لیوان ها رابه من داد و گفت : این ها را به عبدا… (برادرش ) بدهید وبگویید این قدر گریه نکند.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5768&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%AF_%D8%AC%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C%D8%B2%D8%B1%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید داود جاویدی‌زرمهری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%AF_%D8%AC%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C%D8%B2%D8%B1%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-23T08:15:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6303197	تاریخ تولد :	 نام :	داود	محل تولد :	تربت ‌حیدریه نام خانوادگی :	جاو...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6303197	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	داود	محل تولد :	تربت ‌حیدریه&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	جاویدی‌زرمهری‌	تاریخ شهادت :	1363/12/21&lt;br /&gt;
نام پدر :	غلامرضا	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	فرمانده‌گردان‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
بعد از آنکه مجروح شدند پدر شهید به او گفت: دیگر به جبهه نرو. اما ایشان در پاسخ گفت: من خواب دیده ام که از ما دو برادر، یکی شهید خواهد شد و من حتما باید در جبهه حضور داشته باشم.&lt;br /&gt;
در عملیات پیروزمندانه خیبر بود که خبردار شدم ایشان از ناحیه پا مورد اصابت تیر قرار گرفته اند و ماجرا از این قرار بود که داود بعد از زخمی شدن یکی از همرزمان و همسنگراش می خواهد او را به پشت جبهه منتقل کند که در بین راه از ناحیه پا مورد اصابت تیر قرار می گیرد و پس از منتقل کردن برادرم به پشت جبهه و به بیمارستان از پای برادرم جهت بیرون آوردن تیر عکسبرداری می کنند ولی در عین ناباوری متوجه چیز جالب و باورنکردنی می شوند به طوری که شگفتی پزشکان را بر می انگیزد ؟! تیر با اینکه پا را مجروح کرده پیدایش نیست و مانند این می ماند که اصلا تیری نبوده . بعد از آن ایشان را به بیمارستان لشگر 77 مشهد منتقل کردند پس از چند روزاستراحت در بیمارستان و بهبودی در بیمارستان دوباره از بیمارستان مرخص می شوند. ولی با وجود اینکه دو ماه دیگر استراحت داشت و هنوز توانایی حضور در جبهه را نداشت باز هم مثل مرغ از قفس پریده هوای جبهه برسر زد و باز هم راهی میادین جنگ علیه کفر شد.&lt;br /&gt;
کلاس دوم دبستان را هنوز به پایان نبرده بود که به علت عدم وجود دکتر و کمبود دارو به مرض روماتیسم مبتلا شد . بطوری که تمام بدنش فلج شد و قادر به ایستادن و راه رفتن نبود و همه دکترها از او قطع امید کردند و خوب شدن او را به لطف و عنایت خداوند واگذار کردند . به غیر از این موضوع در این بیماری روماتیسم خیلی شایع شده بود و بویژه اینکه پسر یکی از هم ولایتی ها نیز از این مرض مرده بود و دیگر هیچ امیدی به زنده ماندن داوود نبود.&lt;br /&gt;
در سال 62 داود ( ره ) مجروح شده بود - در عملیات خیبر و جزیره مجنون - و نحوه مجروح شدن ایشان به گفته خودش به این صورت بود که ایشان در حین عملیات وارد کانالی می شوند که نزدیک یکی از پاسگاههای دشمن می باشد بر روی این پاسگاه تیر باری را نصب کرده بودند و آن تیر بار به تور مداوم به طرف نیروهای ایران شلیک می کرد قرار می شد جهت انهدام آن تیر بار به صورت کمین عمل کنند و چند تن از نیروهای خودی با پرتاب نارنجک آتش تیر بار را خاموش می کنند تا اینکه چندتن از نیروهای خودی مجروح می شوند که با تعدادی زیادی از پرسنل جهت تخلیه آن عزیزان به عقبه اقدام کردیم و به پیشنهاد من قرار شد هر نفر یکی از مجروهین را به دوش بگیرد و از منطقه نبرد خارج کند و ایشان خدش یک نفر را به دوش می گیرد و از خاک ریز بالا رفته که ناگهان پایش مجروح می شود و به طور سینه خیز خودش را تا پائین خاک ریز می کشد اظهار می دارد که فقط یادم می آید که مرا سوار قایق کردند وقتی به هوش آمدم « بیمارستان اهواز تبری هستم .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 59 پدر شهید تصادف می کند . در این موقع شهید داود جاویدی زرمهری که در خدمت سربازی بوده است به محض مطلع شدن به عیادت پدر شتافته و تنها وسیلة نقلیه اش را که موتور سیکلتی بوده است به معرض فروش می گذارد و از این    منبع:  سایت یاران رضا   http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5652&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدحسین جعفری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-23T08:13:45Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 1323/01/15&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : حسین‌ محل تولد : اسفراین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : جعفری‌ تاریخ شهادت : 1365/03/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : غلام‌ مکان شهادت : مهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : شهدای‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یکی از همرزمان پدرم نقل می کرد که : پدرم [[تیربارچی]] بوده به جهت اینکه منطقه ای که ما در آن جا بودیم کوهستانی بود و ما بر نیروهای دشمن مشرف بودیم و فاصله ای کمی با آنان داشتیم لذا حسین دشمن را به تیر بار بست به طوریکه قنداق [[تیربار]] را به سینه چسباند و سر تیر بار را به طرف پائین گرفت تا بهتر دشمن را مورد هدف قرار دهد و بطور شجاعانه شلیک می کرد تا اینکه خودش مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفت و به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     زمانیکه من در حوزه علمیه مروی [[تهران]] مشغول تحصیل علوم دینی بودم پدرم که برای آخرین دفعه بمرخصی آمده بود به اتفاق یکی از دوستانش به حجره ما تشریف آوردند و شب را نزد ما ماندند .در همین زمان مراسمی با حضور آیه ا... مهدوی کنی که تولیت همان مدرسه را بعهده داشتند برگزار شد که پدرم نیز با همان لباس رزم و [[چفیه]] در مراسم شرکت کردند که این امر مورد توجه دوستان و طلاب آن مدرسه قرار گرفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     حسین به اتفاق یکی از دوستانش در منطقه [[مهران]] با دشمن درگیر شد . دوست ایشان جهت آوردن مهمات از او جدا می شود و زمانیکه بر می گردد می بیند که حسین به شهادت رسیده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     آخرین مرحله ای که حسین می خواست به جبهه برود گفت : من این دفعه به شهید می شوم . حتی از تمام اعضای خانواده خداحافظی کرد و به آنان توصیه کرد که زمانیکه برادران سپاهی خبر شهادت مرا آوردند گریه و زاری نکنید و صبر داشته باشید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     پدرم زمانیکه در مرخصی هم بود برای جبهه کمک جمع آوری می کرد . در یکی از تابستانها ایشان از عشایر محل تعدادی گوسفند جمع آوری کردند .چون آنموقع نمی توانست آنها را به جبهه ببرد لذا گوسفندان را به من سپرد تا از آنها نگهداری کنم . پس از گذشت دو ماه پدرم به اتفاق برادران سپاهی آمدند و گوسفندان را برای رزمندگان به جبهه بردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک دفعه که در منزل نشسته بودیم من به طور ناگهانی متوجه یک زخم روی بدن پدرم شدم که به دیگر اعضای خانواده هم اطلاع دادم . پس از اصرار مادربزرگم بالاخره ایشان مجبور شد اعتراف کند که در جبهه زخمی شده است و چند ماهی هم در بیمارستان بستری بوده است .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5766منبع سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید علی رضا رمضانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-16T16:21:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد : 	 نام : 	علی‌رضا 	محل تولد : 	بجنورد نام خانوادگی : 	رمضانی‌ 	تاریخ...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 	&lt;br /&gt;
نام : 	علی‌رضا 	محل تولد : 	بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	رمضانی‌ 	تاریخ شهادت : 	1365/10/21&lt;br /&gt;
نام پدر : 	علی‌اصغر 	مکان شهادت : 	&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	نامشخص 	منطقه شهادت : 	&lt;br /&gt;
شغل : 		یگان خدمتی : 	&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	مسئولیت : 	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : 	انصارالحسین‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
•	یادم می آید موقع تولد پسرم که در حال حاضر 15 سال دارد نام اولین شهیدم را روی آن گذاشتم علیرضا اظهار داشت با تولد ایشان خیالم راحت شد چون من دیگر می توانم به جبهه بروم وپس از شهادت من دیگر پدر ومادر تنها نیستند .&lt;br /&gt;
•	یادم می آید که علیرضا کلاس سوم راهنمایی بود همزمان با ماه مبارک رمضان بود و همه منتظر بودیم که افطار شود. بعد یکی از دوستان علیرضا از بسیج محل به منزل ما آمد و از علیرضا خواست که برای کار مهمی که پیش آمده به بسیج محل بروند و علیرضا بدون اینکه افطار نماید به مسجد رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10397&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید مجید رمضانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-16T16:20:20Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد : 	 نام : 	مجید 	محل تولد : 	مشهد نام خانوادگی : 	رمضانی‌ 	تاریخ شهادت :...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 	&lt;br /&gt;
نام : 	مجید 	محل تولد : 	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	رمضانی‌ 	تاریخ شهادت : 	1365/02/25&lt;br /&gt;
نام پدر : 	علی‌اکبر 	مکان شهادت : 	&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	نامشخص 	منطقه شهادت : 	&lt;br /&gt;
شغل : 	دانش آموز 	یگان خدمتی : 	&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	مسئولیت : 	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : 	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
ولا تقولوا لمن يقتل في سبيل الله بل احياء ولکن لا تشعرون و به کساني که در راه خدا کشته مي شوند مرده نگوييد، بلکه ايشان زنده ولکن شما شعور نداريد. پروردگارا تو را شکر مي کنم که صراط مستقيم را به من نشان دادي و مرا در اين راه ثابت قدم گردانيدي ترا سپاس مي گويم که مرادر راهي قرار دادي که مورد رضايت بوده، خدايا مي دانم در اين عمر اندکم که فراوان معصيت کرده ام، مي دانم لايق شهيد شدن در راه تو نيستم ولي خدايا مگر اين نيست که انسان از هر کس نااميد شود به لطف و کرم تو اميدوار است. معبود اکنون اين بنده عاصي در اين کوههاي سر به فلک کشيده نجوا مي کند، الهي و ربي من لي غيرک، يا رب ارحم ضعف بدني. اين سومين وصيتنامه اي است که مي نويسم و ممکن است که اين هم مانند آن دوي ديگر پاره گردد ولي احساس مي کنم که امشب، شب وداع است، احساس مي کنم شب رسيدن به لقاء توست، خدايااز تو مي خواهم که مرا در زمره شهداي واقعي خودت قراربده، آمين. سخني با امت حزب الله برادران و خواهران عزيز اي شما که به نداي حسين گونه امامتان همچون هفتادودوتن در روز عاشورا لبيک گفته ايد، تا آخرين نفس امام را رها نکنيد که مرتکب اين گناه شويم در روز رستاخيز همه ما مسئول خواهيم بود. سخني با پدر و مادر عزيزم : مادرجان، اي کسي که شبها به پايم چون شمع سوختي و مرا به اين مرحله از زندگي رساندي، از شما معذرت مي خواهم، مي دانم که نتوانستم براي شما فرزندي باشم که سلام بر من حکم نموده است، اين را بدانيد که فرزند خود را در راهي داده ايد که سرور شهيدان حسين ابن علي (ع) جان مبارکشان را نثار نمودند. پدر جانم اي يار و پشتيبان من در شاديها و غمها، اي کسي که مرا بخاطر خدا آزاد مي گذاشتي و تنها خواسته شما از من حرکت در راه اسلام و انقلاب بود. اگر در اصاعت اين امر کوتاهي کردم، اميدورم که اين حقير را ببخشيد، از شما مي خواهم که مرا بخاطر عدم اطاعت کامل از شما ببخشيد و اين را مي دانم که اگر شما و مادرم مرا حلال نکند من آنجا سعادتمند نخواهم شد، سخني با برادران و خواهرانم : از شما خواهران مهربانم مي خواهم که حجاب را همانطوري که اسلحه خود قرار داده ايد، آنرا به همان صورت حفظ کنيد و اين را بدانيد که حجاب شما از خون من رنگينتر است، در آخر از شما مي خواهم مرا بخاطر بعضي برخوردها که ممکن است موجبات ناراحتي شما را فراهم آورده باشد ببخشيد از تمامي دوستان و خويشان و آشنايان که ممکن است به آنها کم لطفي کرده باشم مرا ببخشند و مرا از فاتحه خود فراموش نفرمايند و همچنين از شما مي خواهم براي قبول شدن شهادتم در راه حق دعا کنيد. به اميد فتح نهايي اسلام بر عليه کفر و نور عليه ظلمت. خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار. از عمر ما بکاه و بر عمر رهبر افزا (آمين) انجمن اسلامي موحدين مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
•	از هیاهویی که در خانه بعد از خواب بیدار شدم ، خانه را خالی دیدم اما صدای جمعیت از بیرون منزل شنیده می شد به سرعت از جا برخاستم و به درون حیاط دویدم مادرم را دیدم با همان لبخند همیشگی مرا به سوی خود خواند متوجه شدم قصد خروج از منزل را دارد. خواستم تا با او همراه شوم مادر ابتدا قبول نکرد اما وقتی اشتیاق مرا برای رفتن دید به درون اتاق دوید و بعد با یک روسری در دست پیش من آمد و روسری را بر سرم انداخت و دست در دست او از خانه خارج شدم. در میان جمعیت پدرم را جستجو می کردم من که از همه چیز بی خبر بودم جویای جریان شدم پدر گفت مگر دوست نداشتی به پیش برادرت بروی با خوشحالی گفتم چرا ولی این جمعیت نیز همه برای دیدن داداش می آیند گفت اینها برای دیدن برادر خودشان می آیند. منظور پدر را از بیان این مطلب نفهمیدم ولی از شوق دیدن برادرم سر از پا نمی شناختم دوست داشتم به محض دیدنش سوغاتی که قولش را داده بود دریافت کنم یک جفت گوشواره با نگین آبی. سوار ماشین شدیم در ماشین پدر مدام بی تابی می کرد و برادرم را صدا می کردبه راه که افتادیم همه از او می خواستند که ساکت باشد برایم خیلی عجیب بود برادر من بود فرزند پدر و مادرم پس چرا آنها گریه نمی کردند شوهر خواهرم مدام شرط و شروط می گذاشت که اگر آنجا این کار را بکند و بخواهید خود را اذیت کنید فرا شما را به خانه برمی گردانم بعد رو به من کرد و با خنده گفت زهره هم شاهد است. به مقصد که رسیدیم خیلی تعجب کردم چون مردم همراه شروع عزاداری می کردند و به نوحه سرائی پرداختند دوستان برادرم را می دیدم که پیراهن بر تن نمی گذاشتند و لباس خود را پاره می کردند در باز بود و اجازه ورود دادند چه جای قشنگی بود دور تا دور حیاط را گلهای سرخ فرا گرفته بود و عطر و بویی فضای آنجا را گرفته بود که نگو و نپرس. ناگهان مادر را دیدم که به زمین افتاد جیغی کشیدم و خود را به گوشه ای انداختم و شروع کردم گریه کردن هر کسی به طرفی می دوید تا مادر را به وسیله ای به هوش بیاورند یکی آب می آورد و یکی او را باد می زد ولی مثل این بود که مادر مثل تکه ای از چوب خشک در گوشه ای افتاده باشد مادر را به هوش آوردند ولی خواهرم از هوش رفت سرگرم وی بودند که خواهر دیگرم مادربزرگم خاله هایم یکی پس از دیگری از هوش رفتند. خواهرم فریاد می زد اگر مرا پیش محمد نبرید خودم را می کشم از او قول گرفتند که آرام باشد بعد به داخل سالنی که در انتهای حیاط بود رفتند من هم که کاملا گیج شده بودم به دنبال آنها دویدم دایی ام جلویم را گرفت اما پدرم مرا بغل کرد و مرا به داخل برد. در میان جمعیت هایی که هر یک در گوشه ای از سالن به دور جعبه چوبی جمع شده بودند خواهرم را دیدم که به دور جعبه ای دیگر می گشت و از ترس اینکه مبادا بیرونش کنند یک دفعه دست بر جعبه انداخت و شروع به گریه کردن کرد. دیگر حال خود را نفهمیدم سیلاب خروشان اشک بود که از چشمان حاضران سرازیر شد و گونه هایشان مانند باغی بود در حال آبیاری پیش چشمانم پرده ای صحنه دید را تاریک کرد بعد قطره ای اشک از چشمانم سرازیر شد حال بهتر می دیدم. دایی ام خواهرم خاله ام و بقیه جعبه چوبی چنگ می زدند دستانشان زخمی می شد ولی همچنان ادامه می دادند یک دفعه در جعبه باز شد و صدایی بلند شد که به لرزه افتادم.پدر مرا به آغوش مردی دیگر از همسایه هایمان داد و خود را در میان جمعیت به جعبه رساند هیچوقت لبخند پدر را فراموش نمی کنم خیلی برایم سخت بود که آن صحنه را دیدم برادرم بود عزیز و مونس و همبازی سالهای تنهایی ام. خواهرم دست بر زیر سر برادر برد وقتی دستانش را بیرون آورد به خون آلوده بودند دستانش را به صورت کشید و همانجا افتاد وی را به بیرون هدایت کردند. در این بین فقط پدر بود که با آرامشی بسیار نشسته بود من که هنوز در بغل مرد همسایه بودم پدر را صدا کردم چون فقط او بود که می توانست پاسخگوی سئوالات بیشمار من باشد. پدر بلند شد و به طرف من آمد خود را در آغوش گرم و آرام و با محبت پدر جای می دادم. پدر به طرف جعبه رفت نمی دانستم چه شده است. از خود می پرسیدم چرا داداش توی جای به این شلوغی اینطور آرام خوابیده است. کسی هنوز تا این سؤال درونی مرا جواب دهد در رویا بودم که چگونه برادرم را بیدار کنم که احساس کردم از آغوش گرم پدر رها شدم در میان دستان پدر و در هوا در حالی که صدای پدر را شنیدم که گفت برو پیش برادرت و مرا تا نزدیکی برادرم برد. چنان فریادی کشیدم که اکثرا از صدای من حال خود را فراموش کردند هق هق گریه بود که به دنبال آن اشک سرازیر شد این بار نفهمیدم در آغوش چه کسی جای گرفتم و می خواستم از آن صحنه خارج شوم مرا بیرون بردند در گوشه ای نشستم و به فکر فرو رفتم. صورت برادرم سیاه بود موهایی که همیشه آراسته و پاکیزه بود درهم ریخته و ژولیده شده بود از همه مهمتر پیکر خون آلود برادر بود که بیش از هر چه جلب توجه می کرد. گلهای محمدی که در تابوت برادر ریخته بودند همگی گویای یک واقعه تلخ بود او مثال یک آزاده بود به جایگاه آزادگی براستی او بود که مرا در حصار اندیشه خود گرفت و مرا برد به سرزمین رویاها من آن زمان 5 سال بیشتر نداشتم و اکنون که 17 سال از بهار زندگی ام را پشت سر گذاشته ام حال به حال و روز خودم افسوس می خورم. من تنها بچه ای بودم که در آن روز از خانواده در معراج حضور داشتم و از این رو به خود می بالیدم چرا که برادرم عشق وجودی تمام افرادی که در آن روز برای روح بزرگش حاضر بودند را برای آخرین بار دیدم. بعدها که وسایل آن شهید بزرگوار را آوردند گوشواره خود را با یک جفت نگین آبی دریافت کردم بله آن زمستان سرد و طاقت فرسا کوله بار خالی از همه چیز خویش را برگرفت و جای خود را به گلها و شکوفه های بهار داد برادرم نیز مثل تمام همرزمانش قلب و روحش را در راه معبود نثار کرد.&lt;br /&gt;
•	شب بود و همه جا تاریک و ما در حال انجام عملیات بودیم که دشمن پاتک زد و من دیگر در آن زمان هیچ نفهمیدم. وقتی به خود آمدم، هیچ کس را اطرافم ندیدم. ناگهان متوجّه حرکت دشمن به طرف خود شدم، با دیدن این صحنه بی هدف شروع به دویدن و عقب نشینی کردم تا این که به جنگلی رسیدم. جنگل ساکت بود و جز صدای پای من و اسلحه ام که با شاخ و برگ درختان برخورد می کرد هیچ صدایی به گوش نمی رسید. از فرط خستگی و پیمودن راهی طولانی از حال رفتم. یک آن احساس کردم، کسی آمد و زیر بغلم را گرفت و مرا تا بالای تپه ای که همان نزدیکی بود کشاند. وقتی به بالای تپه رسیدم خود را در میان دوستان و همرزمان دیدم و آنها را از ورود دشمن به منطقه عملیاتی خبر دادم و با همکاری یکدیگر عملیات را به پیروزی رساندیم.&lt;br /&gt;
•	هنگامی که آفتاب دل افروز بر نوک کوهها خاکستری رنگ بوسه می زند . پرندگان زیبا دسته از آشیانه های خود در پرتو اشعه خورشید به پرواز در می آیند . هنگامی که سحرگاهان قطرات لطیف و لرزان شبنم برروی گلبرگهای آراسته دشت عشق بوسه می زند و همانجا معشوقی بینوا فرو می غلتند ، چه خوش است که در آن لحظه من در کنار تو و چشم در چشم تو در آغوش گرم صحبت های تو لحظه ای غم های دنیا را فراموش کنم . بله این جملات را در تمامی اوقات و لحظاتی که در کنار من بود مدام به من می گفت و در پیشگاه خداوند طول عمر من را از خدا می خواست . همیشه بر پیشانی من بوسه می زد و و قتی از وی پرسیدم ، چرا این کار را می کنی ؟ می گفت : هر کس بر پیشانی مادرش بوسه زند از آن بوی بهشت به مشامش می رسد . با وجود اینکه در خانه خواهر داشت هر روز ظهر که از مدرسه می آمد ، متابعایش را در گوشه ای می گذاشت و مشغول به کار می شد از تمیز کردن اتاقش تا شستن ظرفها و غیره . با تمام فرزندان فرق داشت . تفاوت بزرگ در وی دیده می شد و فکر می کنم بخاطر همین تفاوت بود که از ما جدا شد و پیش معبود خویش شتافت . معبودی که از پنج سالگی کلام قرآنش را فرا گرفت و بعد از یادگیری تمام قران با تشکیل کلاس و جلسه های پیاپی در صدد آموزش مطالب آموخته از مادر به دیگران بر آمد و در این راه نیز موفق شد . با آن سن و سال کمی که داشت چنان مدیرانه و مبتکرانه عمل می کرد که گویی چندین سال است که با این کار اشتغال دارد به همین منوال می گذشت تا جنگ شروع شد . زمان جنگ بود که متوجه تغییری بزرگ در وی شدم . از آنجا که هیچ حرفی را از من پنهان نمی کرد ، جویای ماجرا شدم و او نیز ابتدا امتناع ورزید و از گفتن جریان سر باز زد ، تا اینکه گفت : من نمی دانم در حالی که برادران کوچکتر از من در حال جنگ با دشمنان هستند چرا اینجا بمانم . در خانه ما دو مرد است و یکی از آنها باید به جبهه برود از انجا که پدر سرپرست خانواده است و باید در خانه بماند تصمیم گرفته ام که به جبهه بروم . چون طبق گفته امام عزیزمان که فرمودند : هر کس که می تواند اسلحه به دست بگیرد ، به جبهه بیاید با دشمنان بجنگد من احساس می کنم یکی از آن افرادی که مورد خطاب امام است من هستم و این را وظیفه خود می دانم که به جبهه بروم.&lt;br /&gt;
•	وقتی که خواهر کوچکش شیرخواره بود بنده شبی مثل شبهای دیگر برای شیردادن و رسیدگی به طفل کوچکم از خواب بیدار و متوجه زمزمه ای شدم که از بیرون اتاق به گوشم می رسید. از اتاق خارج شدم. صدا از داخل اتاق مجید بود. درب را باز کردم،‌ دیدم وی در تاریکی در حال مناجات با خدا و خواندن نماز شب است. به روی خود نیاوردم به خاطر اینکه او باخبر نشود. از اتاق خارج شدم و به آشپزخانه رفتم و چای درست کرده وبازگشتم. خواستم صدایش کنم که خود او از اتاق بیرون آمد در حال خوردن چای بودیم که به من گفت: مادر تا به حال کسی نمی دانست که من نماز شب می خوانم و امشب شما خبردار شدید. از شما می خواهم که به کسی چیزی نگویید. نمی خواهم کسی چیزی بفهمد و از راز تنهایی من باخبر شود. من نیز به وی قول دادم که به کسی چیزی نگویم.&lt;br /&gt;
•	مجید رمضانی شبی در حال انجام مأموریت متوجه می شود که در پشت دیوار باغی ، گروهی مشغول قمار بازی هستند . مجید به دوستش می گوید : شما همین جا بایست . من خود جلو می روم وقتی آن گروه حضور مجید را در آن جمع خود مشاهده می کنند ، سریع خود را جمع و جور کرده و پراکنده می شوند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10399&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد رمضانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-16T16:19:00Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد : 	 نام : 	محمد 	محل تولد : 	بردسکن نام خانوادگی : 	رمضانی‌ 	تاریخ شهاد...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 	&lt;br /&gt;
نام : 	محمد 	محل تولد : 	بردسکن&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	رمضانی‌ 	تاریخ شهادت : 	1365/11/05&lt;br /&gt;
نام پدر : 	برات‌اله‌ 	مکان شهادت : 	&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	نامشخص 	منطقه شهادت : 	&lt;br /&gt;
شغل : 		یگان خدمتی : 	&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	مسئولیت : 	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : 	شهداء&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
•	یک روز محمد از من خواست که با هم به بهشت‌رضا سر مزار شهدا برویم چون او در جبهه بر اثر موج انفجار بینایی‌اش را تا حد زیادی از دست داده بود و احتیاج به کمک داشت من قبول کردم و با هم به بهشت‌رضا رفتیم در آنجا دست روی یک عکس گذاشت و گفت مادر این عکس شهید کیانی است من گفتم بله او گفت مادرم دعا کن که یک روز عکس من هم در اینجا نصب شود و من ناراحت شدم و طولی نکشید که او با همان چشمان مجروح عازم جبهه شد و به درجه‌ی رفیع و پر فیض شهادت نائل گردید و عکسش در همان جایی که می‌خواست و دوست داشت نصب شد. موضوع: 1- تقید به حضور در مزار شهدا 2- عشق به شهادت&lt;br /&gt;
•	در جریانات انقلاب به خاطر دارم یک روز که از مدرسه به خانه آمد یک عکس شاه که در خانه نصب بود محمد عکس را برداشت و به داخل توالت برد و آنجا نصب کرد خیلی ترسیدم و گفتم مادر چرا این کار را می‌کنی گفتم اگر بفهمند ما را می‌کشند اما او گفت جای این عکس همین جاست لیاقت عکس این شاه خائن و پست‌فطرت سر در دستشویی است. موضوع: 1- خاطرات مبارزات سیاسی 2- شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10400&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد رضا رمضانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-16T16:18:01Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد : 	 نام : 	محمدرضا 	محل تولد : 	مشهد نام خانوادگی : 	رمضانی‌ 	تاریخ شها...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 	&lt;br /&gt;
نام : 	محمدرضا 	محل تولد : 	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	رمضانی‌ 	تاریخ شهادت : 	1365/10/25&lt;br /&gt;
نام پدر : 	غلامرضا 	مکان شهادت : 	&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	نامشخص 	منطقه شهادت : 	&lt;br /&gt;
شغل : 	دانش آموز 	یگان خدمتی : 	&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	مسئولیت : 	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : 	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحيم با سلام و درودبر منجي عالم بشريت حضرت صاحب الزمان (عج) و نايب بر حقش امام خميني و با سلام به رزمندگان اسلام و درود بر شهيدان راه حق و حقيقت . و قاتلو هم حتي لا تکون فتنه جنگ جنگ، تا رفع فتنه از عالم اکنون که تمام قدرتهاي جهان دست در دست هم نهاده و عليه اين انقلاب توطئه مي کنند اکنون که استعمارگران توطئه مي کنند و کشورهاي اسلامي را به جان هم مي اندازند و مي خواهند از آب گل آلود ماهي بگيرند، اکنون که لبنان در خون غوطه مي خورد، اکنون که افغانستان زير چنگال روس له مي شود و اکنون که تمامي ملتهاي محروم و مسلمان جهان چشم به ايران دوخته و اکنون که ايران در حال پيروزي است بياييد با همت والايتان آخرين ضربات را بر پيکر سيه بعثيها بزنيد و ملتهاي مسلمان و عراق را از اين مهلکه دردناک نجات دهيد. اکنون که خداوند براي ما امتحان برگزار کرده بياييد در اين امتحان شرکت کنيد و با قبولي خودتان نزد پروردگار آبرومند و سفيدروي باشيد همانا خداوند بندگانش را براي يک دفعه هم که شده امتحان مي کند. اکنون که حسين زمان نداي هل من ناصر ينصرني سر مي دهد به ندايش لبيک گوييد و به صف سربازان امام زمان بپيونديد. من از ملت شهيدپرور مي خواهم همانطوريکه تا کنون جبهه و پشت جبهه را تقويت و نگهداري نموده ايد، باز هم به کمکهاي مالي و جاني خود ادامه دهيد که پيروزي از آن ماست.از شما مي خواهيم تا قدرت داريد دست از ياري امام بر نداريد و خداي را شکر کنيد که چنين قائد و رهبري داريم نستوه و بي باک. اميدوارم اي مادر گراميم از آن همه زحمتها و ناراحتيهايي که براي من متحمل شده و ديده اي مرا ببخشي و از درگاه خداوند برايم طلب مغفرت نمايي و از تو مي خواهم صبر داشته باشي و از اينکه فرزندت را از دست داده اي ناراحت نباش زيرا خداوند مرا با اين همه گناهانم به درکاه خويش قبول کرده است، و از برادران مي خواهم به درسهايشان اهميت بيشتري بدهند و آنهارا براي خدا بخوانند که در آينده بتوانند به اسلام و مملکت خدمت کنند. مادرم از تو مي خواهم بچه ها را به نحوي تربيت کني که با احکام اسلامي بيشتر آشنا شوند و بتوانند در آينده افراد مفيدي براي جامعه بشوند. از کليه دوستان و آشنايان و همکلاسيها مي خواهم چنانچه از من به آنها آزاري رسيده مرا ببخشند و از همکلاسيها مي خواهم بيشتر به درس اهميت بدهند و آنرا براي رضاي خدا و خدمت به خلق بخوانند. خمس پولهايم را هم نداده ام و 3روز روزه از 7روز که مي خواستم بگيرم نگرفته ام. محل دفن مرا بهشت رضاقرار دهيد. والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10402&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید موسی الرضا رمضانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-16T16:16:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد : 	 نام : 	موسی‌الرضا 	محل تولد : 	اسفراین نام خانوادگی : 	رمضانی‌ 	تا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 	&lt;br /&gt;
نام : 	موسی‌الرضا 	محل تولد : 	اسفراین&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	رمضانی‌ 	تاریخ شهادت : 	1364/01/19&lt;br /&gt;
نام پدر : 	غلامرضا 	مکان شهادت : 	&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	نامشخص 	منطقه شهادت : 	&lt;br /&gt;
شغل : 		یگان خدمتی : 	&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	مسئولیت : 	جهادگر&lt;br /&gt;
گلزار : 	شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
•	به خاطر دارم که یک روز در خانه نشسته بودم که یکی درب خانه را به صدا در آورد. رفتم درب را باز کردم یکی از هم روتایی هایمان است گفت: دیشب خوابی درباره ی شما دیدم که حتما باید برایتان تعریف کنم: او را به خانه آوردم و گفتم: خوب تعریف کن به خوابی برایم دیدی؟ گفت: دیشب که خوابیدم در خواب دیدم یک سید نورانی و سبز پوشی به طرف من آمد و گفت: برو به خانه ی خانم رمضانی بگو: هر موقع فارغ شد پسری به دنیا خواهد آورد و اسمش را هم نام من بگذارد. گفتم: چه اسمی؟ گفت: اسم او را موسی الرضا بگذارد و به من سفارش کرد حتما به شما بگویم من هم وظیفه ام را انجام دادم و آمدم به شما گفتم. از او تشکر کردم، بعد از چند وقت که من فارغ شدم خداوند به من پسری داد و من هم طبق همان خوابی که یکی از مردم روستایمان دیده بود اسمش را موسی الرضا گذاشتم و به حرم مطهر ایشان رفتم: و از ایشان قدر دانی و تشکر کردم.&lt;br /&gt;
•	به خاطر دارم هر دفعه که خواهرم زایمان می کرد بعد از چند هفته بچه اش زنده نمی ماند و می مرد. وقتی دوباره حامله شد برای زنده ماندن بچه اش نظر کردم گوسفندی را جلوی علم روستای عباس آباد قربانی کنم. وقتی خواهرم زایمان کرد فرزند زیبا و سالمی به دنیا آورد و بنا به خوابی که یکی از مردم روستا دیده بود اسم او را موسی الرضا گذاشتیم و همزمان با فارغ شدن خواهرم همسرم هم فارغ شد و صاحب دختری شدیم که زنده نماند و مرد. و چون خواهرم شیری نداشت که به او بدهد او را نزد خود آوردیم و پیش ما بزرگ شد تا زمانی که او را از شیر گرفتیمش او را دوباره به خواهرم تحویل دادم. و نذرم را ادا کردم و قسمت او این بود که مثل برادران و خواهران دیگرش نمیرد و زنده بماند تا به جبهه های حق علیه باطل برود و به درجه رفیع شهادت نائل گردید.&lt;br /&gt;
•	زمانی که فرزند پنجم من به دنیا آمد همسرم موسی الرضا در خانه نبود و من هم اسمش را هم نام خواهرش گذاشتم وقتی ایشان از حرم مطهر حضرت امام رضا علیه السلام برگشت. چند دست لباس برای فرزندانمان گرفته بود و آنها را به ضریح تبرک کرده بود و چون خیلی به فرزندانش علاقه داشت به آنها داد.&lt;br /&gt;
•	به خاطر دارم شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان بود که فرزندم تب شدیدی گرفته بود و باید او را به بیمارستان می بردم و کسی هم نبود که همراه من تا مشهد بیاید رفتم به مسجد دیدم دوست موسی الرضا داخل مسجد نشسته و دعای جوشن کبیر می خواند به او گفتم: برای من چنین مشکلی پیش آمده از شما می خواهم که همراه من تا مشهد بیایید با اینکه شب خیلی عزیزی بود و هر عملی در این شب چند برابر ثواب داشت این خواهش مرا رد نکرد و با من تا مشهد آمد و بر گشت وقتی برگشتیم ساعت دو نصف شب بود. دیدم ایشان دوباره به مسجد می رود. گفتم: مگر نمی روی بخوابی؟ گفت: من در چنین شبهایی اصلا نمی خوابم چون معلوم نیست تا سال دیگر زنده باشم یا نه و ایشان تا سال بعد زنده نماند و قسمتش این بود که به جبهه برود و پس از چهل و پنج روز خدمت به درجه رفیع شهادت نائل گردد.&lt;br /&gt;
•	به یاد دارم یک روز موسی الرضا به من گفت: دایی جان جمعه این هفته با هم برویم به راه پیمایی و تظاهرات من هم پیشنهاد وی را قبول کردم و قرار شد جمعه با هم به تظاهرات برویم صبح جمعه ایشان به تظاهرات رفته بود ولی من یادم رفت که به موسی الرضا قول دادم ظهر که موسی الرضا به خانه آمد خیلی ناراحت بود همسرم به ایشان گفت: برای چه این قدر ناراحتی گفت: چیز مهمی نیست با اصرار از ایشان علت ناراحت بودنش را پرسیدم و او هم گفت: زن دایی من با دایی قرار گذاشته بودم که امروز صبح به تظاهرات برویم ولی ایشان نیامد برای همین کمی ناراحت شدم او نسبت به این جور مسائل خیلی حساس بود هر کجا که تظاهرات یا رهپیمایی بود شرکت می کرد.&lt;br /&gt;
•	یک روز خانواده ی ما به همراه خانواده ی موسی الرضا رمضانی و چند تا از قوم و خویشان به مسافرت رفتیم ولی ایشان ماموریت داشتند و نتوانستند با ما بیایند وقتی که ما در جنگلهای گرگان بودیم دیدم موسی الرضا با ماشینش به سمت ما می آید گفتم چه طوری ما را پیدا کردید گفت: اگر هر طوری شده بود شما را پیدا می کردم به قولی که به مادرم داده بودم و گفته بودم که من هم به جمع شما می پیوندم و مادرش از اینکه فرزندش به قولی که داده بود عمل کرده بود بسیار خوشحال شد و به موسی الرضا گفت: فرزندم نمی خواست خودت را به زحمت بیندازی اگر نمی آمدی هم من از شما ناراحت نمی شدم با این کارش نشان داد که خیلی به قولی وفادار است و خانواده اش را خیلی دوست دارد.&lt;br /&gt;
•	به خاطر دارم بین خواهر و شوهر خواهرش مشکلی پیش آمده بود وقتی موسی الرضا از این جریان با خبر شد بلافاصله به اهواز رفت تا مشکل آنها را حل کند ایشان رفت و بعد از چند روز برگشت و گفت: با پا درمیانی که انجام دادم توانستم مشکل آنها را حل کنم و آنها را با هم آشتی دادم و با خوبی و خوشی به زندگی یشان ادامه دادند.&lt;br /&gt;
•	به خاطر دارم شوهرم به جبهه رفته بود و دوست بسیار صمیمی داشت به نام موسی الرضا رمضانی که به او گفته بود به منزل ما هم سر بزن و اگر چیزی کم و کسر داشتند برایشان بگیر و ایشان هم هر چند وقت یکبار به خانه ما سر می زد آن زمان من حامله بودم یک شب مهمان زیادی در خانه داشتم در همان شب حالت تهوع به من دست داد که موسی الرضا وارد خانه یمان شد و دید که من حالت تهوع دارم و درد زیادی را تحمل می کنم ماشینش را آورد و مرا سوار کرد و به بیمارستان برد و تمام خرج بیمارستان را حساب کرد آن شب من صاحب دختری شدم که جانش را مدیون ایشان هستم واقعا مرد با گذشت و فداکاری بود و این خاطره هیچ وقت از یادم نمی رود.&lt;br /&gt;
•	پس از شهادت پدر ایشان را در خواب دیدم که در جایی نشسته است سه نفر سید که سبز پوش بودند به طرفم آمدند ابتدا خیلی تعجب کردم یکی از آنها پیراهن سفید به تن داشت و شالی سبز خطاب به من گفت: من پدرت هستم ابتدا باور نکردم اما او دستم را گرفت و با هم مشغول قدم زدن و صحبت کردن شدیم پدرم با لحنی مهربان و دوست داشتنی گفت: دخترم تو باید در آینده فردی موفق باشی به حرف بزرگترها گوش کن در همین موقع مادرم مرا که در خواب شیرین و لذت بخشی بودم بیدار کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10386&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید احمد رمضانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-16T16:15:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد : 	 نام : 	احمد 	محل تولد : 	مشهد نام خانوادگی : 	رمضانی‌ 	تاریخ شهادت :...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 	&lt;br /&gt;
نام : 	احمد 	محل تولد : 	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	رمضانی‌ 	تاریخ شهادت : 	1365/10/09&lt;br /&gt;
نام پدر : 	برات‌ 	مکان شهادت : 	شلمچه&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	نامشخص 	منطقه شهادت : 	&lt;br /&gt;
شغل : 		یگان خدمتی : 	تیپ21امامرضا&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	مسئولیت : 	مسئول‌مهندسی‌قرارگاه&lt;br /&gt;
گلزار : 	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
•	احمد آقا آخرین باری که به مرخّصی آمده پایش شکسته بود . قبل از اینکه به مرخّصی بیاید پایش را گچ گرفته بودند ولی او خودش گچ پایش را شکسته بود و با عصا راه می رفت . روزی گفت : بابا عملیّات نزدیک است می خواهم برگردم جبهه . گفتم : هنوز که مرخّصی زیاد داری . گفت : بابا همان قدر که تو دلت برای من می سوزد ، دل من صد برابر بیشتر از آن برای بچّه های منطقه می سوزد و دلم برای آنها تنگ شده است . بعد از اینکه به جبهه رفت ،‌ برادرش شهید محمود که 48 ساعت به مرخّصی آمده بود گفت : این بار که برادرم احمد آقا را دیدم چهره اش عوض شده بود و من مطمئن هستم که دیگر او برنمی گردد . و همین طور هم شد و مدّت زیادی طول نکشید که خبر شهادتش را آوردند .&lt;br /&gt;
•	زمانیکه پسرم احمد رمضانی سیزده ساله بود یکروز صبح به شهر رفت و دیگر برنگشت . در همان روز استاندار وقت در میدان تیر می گوید : هرکس می خواهد به جبهه برود دستش را بالا کند . احمد جلو می رود و خودش را داوطلب می کند . امّا برادران اعزام به او می گویند : سنّ شما کم است ، نمی توانیم شما را اعزام کنیم . بعد احمد به پای استاندار می چسبد و التماس و گریه می کند تا در نهایت او را با توجّه به سنّ کمی که داشت به جبهه اعزام می کنند . بعد از یکی دو روز یکی از دوستانم بنام حاج اصغر بزّاز که در همان میدان تیر پارچه فروشی داشت به روستا آمد . از حاج اصغر پرسیدم از پسرم احمد خبر نداری ؟ گفت : پسرت چند روز پیش با اصرار فراوان به جبهه اعزام شد . و من هر کاری کردم فایده ای نداشت .&lt;br /&gt;
•	یکبار احمد آقا کیفی پیدا کرده بود که در آن بیست هزار تومان پول نقد و شناسنامه صاحب کیف بود. ایشان به هر که می رسید عکس شناسنامه را نشان می داد و سراغ صاحب کیف را می گرفت . بالاخره بعد از 10 روز جستجو آقای حاج اکبر زارعی صاحب کیف را در گاوداری پیدا کرده بود و کیفش را تحویل داده بود .&lt;br /&gt;
•	یک روز احمد ودوستش علی پور مقداری گندم را که بایستی آرد می کردیم دو نفری با پشت برده وهمه را آرد کرده بودند _با توجه به ا ین که در همان روز دو ماشین سپاه در دست آنها ودر خانه ما بود و آنها اجازه استفاده از آن ماشین ها را داشتند من وقتی دیدم آن دو نفر کیسه های آرد را با پشتشان می آوردند گفتم: این ماشین ها از اموال بیت المال است و برای کار شخصی نمی شود از آنها استفاده کرد .&lt;br /&gt;
•	روزی برادرم احمد آقا به همراه دوستش شهید علی پور به خانه ما آمدند .لباسهای کلفت و مندرسی بر تن داشتند .همین که نشستند شروع کردند به حساب کردن که پول بنزین چقدر می شود ماشین چقدر خسارت دیده است و چقدر باید جهت خسارت ماشین بپردازند .من که به دقت به حرفهای آنها گوش میکردم ،گفتم : برادر شما که اینقدر زحمت می کشید و یکسره در جبهه هستید حق دارید از یک ماشین استفاده کنید ؟ گفت : نه خواهر اینها مال بیت المال هست و فردا که مردم و در جال تنگ قرار گرفتم چگونه باید جواب اینها را بدهیم .&lt;br /&gt;
•	یک روز احمد رمضانی شخصی بنام حسین را به خانة ما ،در شهرستان آورد. آن شخص معتاد و بچة تهران بود . بعد از مدتی که او را ترک داد برایش زن گرفت . آن شخص آنچنان به انقلاب وابسته شد که بعداً به عضویت سپاه درآمد .&lt;br /&gt;
•	یکبار خواب دیدم با شوهرم می رفتیم که تصادف کردیم. من سروصدا می کردم و کمک می خواستم. در آن موقع دو برادرم شهید احمد و شهید محمود به کمکمان آمدند برادرم چون به بلند گریه کردن و چادر برداشتن زن حساس بود و ناراحت می شد، مرا سوار ماشین سپاه کرد و گفت: خواهرم را جلو در پادگان پیاده کنیدو یک نفر دیگر را از پادگان بیاورید تا کمکمان کند. من گفتم برادر شوهرم می میرد گفت: نه خواهر ما موظبش هستیم و به بیمارستان می بریم. وقتی سوار ماشین شدم، یادم آمد که برادرهایم شهید شده اند. من داشتم ذوق زده به آنها نگاه می کردم و آنها هر لحظه کوچکتر می شدند تا اینکه از نظرم محو شدند.&lt;br /&gt;
•	شبی خواب دیدم برادرم با تویوتای قرمز رنگ به خانه آمدو به من گفت : خواهر ! یک لیوان آب بده بخورم . گفتم : صبر کن به بابا و مامان بگویم که شما آمده اید . گفت نه من فقط آمده ام با شما روبوسی و خداحافظی کنم . ( لازم به ذکر است که وقتی برادرم برای آخرین بار می خواست به جبهه برود روزی با عجله به خانه آمد و ساکش را برداشت و با پدر و مادر و بقیه افراد که در حیاط بودند روبوسی کرد و من چون داخل خانه بودم از دور گفت : خداحافظ و همین که خواستم از خانه بیرون بیایم او با عجله رفت و حسرت روبوسی برادرم بر دلم ماند ).من یک لیوان آب دادم خورد و بعد گفت : بیا خواهر زیر گلویم را ببوس که می خواهم بروم . من زیر گلویش را بوسیدم . او سوار تویوتا شد و رفت و من هر چه دنبالش دویدم به او نرسیدم و در این موقع از خواب بیدار شدم و روز بعد با همان تویوتای قرمز که در خواب دیده بودم ، آمدند و خبر دادند که برادرم شهیدشده است .&lt;br /&gt;
•	موقعی که در اهواز بودیم شبی خواب دیدم که امام به خانه ما آمد و برای ما چادری آورده بود و بعد از آن مدت زیادی طول نکشید که همسرم به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
•	در مراسم خاکسپاری شهید احمد که مادرش برا ی زیارتش رفته بود ، یک لحظه احمد آقا چشمهایش را باز کرده بود و لبخندی زده بود ( در این لحظه عکس هم گرفته اند و عکسش الان هست ) و از آن به بعد مادر شهید همیشه می گفت : پسرم زنده است &lt;br /&gt;
•	پسر برادرم حسین رمضانی نقل می کرد و می گفت: یک روز در منطقه عملیاتی بودیم. دشمن پل ارتباطی ما را با عقب قطع کرده و آن را بسته بودند. همه ما یک نان جهت خوردن بیشتر نداشتیم و هم گرسنه بودیم. خلاصه همان تکه نان را لقمه لقمه کردیم و به هر کسی سهمی را دادیم. احمد هنوز سهمش را نخوده بود که یک برادر روحانی سر رسید. احمد همان سهم خودش را با آن برادر روحانی نصف کرد.&lt;br /&gt;
•	روزی پدرم به برادرم احمد آقا که می خواست به جبهه برود گفت : اول خانه ات را تکمیل کن بعد به جبهه برو وگر نه وسائلت را بیرون می ریزم . برادرم لبخند معنا داری زد و گفت: اشکال ندارد من در وسط حیاط چادر می زنم و زندگی می کنم.&lt;br /&gt;
•	شبی عملیّات شد و تمام نیروها جلو رفتیم . شهید احمد از داخل یک کانال عبور کرد و خودش را به خطّ عراقی ها رساند . ایشان را موج گرفته بود و تا صبح آنجا بیهوش مانده بود . صبح که به هوش آمده بود متوجّه شده بود که بلدوزری می خواهد داخل گودال خاک بریزد . به هر زحمتی که شده بود خودش را کنار کشیده بود . به هر حال رزمندگان متوجّه او شده بودند و او را از گودال بیرون آورده بودند . هرچه به او التماس می کردیم و می گفتیم : شما پایت شکسته است برو پشت خط می گفت : نخیر ! کسانی هستند که یکدستشان را از دست داده اند ولی باز هم مبارزه می کنند .&lt;br /&gt;
•	یک روز در جزیره مجنون بودیم و برادر احمد رمضانی داخل سنگر خوابیده بود. در همین هنگام یکی از هواپیماهای عراقی آمد که جاده های وسط آب را بزند. من با خودم گفتم حتماً تابحال و با توجه به سرو صدای هواپیماها و ضد هوائی های خودمان برادر رمضانی از خواب بیدار شده اند. اما زمانیکه به سنگر رفتم دیدم ایشان هنوز خواب هستند. بعد از اینکه ایشان را بیدار کردم گفتم شما هنوز خواب هستید برادر رمضانی گفت ای بابا این هواپیماهای عراقی هر روز اینجا می آیند و تق تق راه می اندازند فقط خودشان را خنک می کنند و می روند.&lt;br /&gt;
•	یک شب برادر احمد رمضانی به اتفاق بچه های امدادگر به منطقه رفته بود که جنازه های شهدا را از توی کانال جمع کنند. احمد آنقدر جنازه جمع کرده بود که یک دفعه از حال رفته و به زمین افتاده بود. صبح برادران ایشان را به عنوان شهید به عقب آورده بودند. اما او به هوض آمد و گفت: از فرط خستگی همانجا پای جسد شهدا و مجروحین افتادم.&lt;br /&gt;
•	برادرهایم احمدآقا و محمودآقا بعد از اینکه دوران راهنمایی را پشت سر گذاشتند، چون در روستا دبیرستان نبود و وضعیت مالی پدرم در حدی نبود که آنها در شهر ادامه تحصیل دهند، تصمیم گرفتند ترک تحصیل کنند. ولی یک خانم معلمی اصرار کرد که برای آنها در شهر خانه اجاره خواهد کرد و مشکل مالیشان را حل خواهد کرد و از پدرم خواست که با این کار موافقت کند و بالاخره دوتا برادرم به مشهد رفتند و مشغول تحصیل شدند اما چند ماهی نگذشته بود که به روستا برگشتند و گفتند دیگر نمی خواهند درس بخوانند و ترک تحصیل می کنند. وقتی علت را پرسیدم گفتند، آن خانم معلمی که برای ما خانه داده است منافق است و می خواهد ما را از راه راست منحرف کند و ما را منافق بار آورد. وقتی تحقیق کردیم برایمان ثابت شد که آن خانم منافق است و به همین خاطر برادرهایم ترک تحصیل کردند و در روستا مشغول کشاورزی شدند.&lt;br /&gt;
•	زمانیکه دورة ابتدائی پسرانم محمود و احمد رمضانی تمام شد. آنها در آن زمان خانم معلمی داشتند که به من گفت: این بچه ها باید درسشان را ادامه دهند ولی چون در این روستا مدرسه راهنمایی و دبیرستان نیست من توی شهر مدرسه مناسب پیدا کنم و برای برای خانه هم ناراحت نباشید. خانه پدری در چهار راه نادری داریم که مادرم در حال حاضر در آنجاست بچه ها را به انجا می برم. آن خانم معلم تمام کارهای ثبت نام و غیره را خودش انجام دادو بچه ها را هم به خانه پدریش برد. دو هفته ای از شروع کلاسها گذشته بود یک شب سراغ بچه ها رفتم که ببینم وضع خودشان و درسشان چطور است. وقتی به خانه آنها رسیدم دیدم بچه ها مشقهایشان را نوشته اند و درسهایشان را هم خوانده اند و به اتفاق دوستشان شهید حسن علیپور در حال خواندن یک کتاب دیگر هستند. چون سواد قرآنی داشتم تا حدودی تشخیص می دادم که کتاب درسی نیست. اما متوجه نشدم در رابطه با چیست. از بچه ها پرسیدم : این چیه که می خوانید؟ گفتند این کتاب را همین خانم معلمان داده و گفته بخوانید . صبح که شد از گوشه کنار و همسایه ها و عطاری سر کوچه پرس و جو کردم که این خانواده این خانم معلم چه طور آدمهایی هستند. همه گفتند آدمهای خوبی هستند، ولی از گروه مجاهدین هستند. در آنجا متوجه نشدم که گروه مجاهدین یعنی چه؟ وقتی به سراغ تعدادی از فامیلها رفتم آنها گفتند: که مجاهدین گروهی هستند که بعضی از کار ها را بد می دانند. من هم بلافاصله جای دیگری را برای بچه ها پیدا کردم و به مادر خانم معلم گفتم: خانم، می خواهم بچه ها را به جای دیگری ببرم. چون من می خواهم همیشه از جیم آباد به آنجا بیایم پیدا کردن اینجا برایم در شب مشکل است. اگر نه از لحاظ خود بچه ها مشکلی نیست. به همین خاطر می خواهم به یک جای نزدیکتر برم که راحت بتوانم آدرس را پیدا کنم. مادر خانم معلم گفتند: اگر برای کرایه بچه ها مشکلی دارید ما از شما کرایه نمی خواهیم. گفت: نه خلاصه به هر مشکلی بود بچه ها را به محل دیگری بردم اما نمی دانم چطور شد که بعد ازمدت کوتاهی بچه ها ترک تحصیل کردند و به روستا آمدند و گفتند: بچه های شهر ما را اذیت می کنندو نمی گذارند ما درس بخوانیم. ولی بعد ها مشخص شد که برخورد معلمان با بچه ها پس از اینکه آنها از خانه پدری خانم معلم بیرون آمده بودند بطور کلی تغییر کرده بوده و یکسره برای آنها بهانه می گرفته اند.&lt;br /&gt;
•	یک روز برادر احمد رمضانی زمانی که با لودر مشغول مار بود گفت: صدای لودر را ظبط کنید و در اول و آخر خط بلندگو بگذارید و صدا را پخش کنید . ما هم این کار را کردیم و خودمان هم در وسط خط با توجه به این که 50 متر بیشتر با دشمن فاصله نداشتیم شروع به کار کردیم . دشمن چون صر و صدای اول و آخر خط زیاد بود و آنجا را م یکوبید و توجهی به ما نداشت . در نهایت با این ترفند موفق شدیم کار را تمام کنیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10388&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_4</id>
		<title>شهید 4</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_4"/>
				<updated>2020-06-16T16:10:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «بسم الله الرحمن الرحیم  نام شهید: شهید 4 عنوان: شهیدی که مفقودالاثر شد  بچه ها،...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام شهید: شهید 4&lt;br /&gt;
عنوان: شهیدی که مفقودالاثر شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه ها، شما دل پاکی دارید، التماس تان می کنم از خدا بخواهید جنازه ای از من باقی نماند و مفقودالاثر شوم.&lt;br /&gt;
کلاس عاشقی امام راحل «قدس الله نفس الزکیه» همواره شاگردانی را به خود دید که امروز وقتی به سیره شخصیتی آنها می نگریم، نفس های تاثیرگذار پیر جماران را در می یابیم که چه حرهایی را تقدیم محضر ملکوتی رب الارباب کرد.&lt;br /&gt;
پای خاطرات «محمد رعیتی» از رزمندگاه لشکر ویژه 25 کربلا نشستیم که تقدیم مخاطبان ارجمند می کنیم.&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
پنهان کاری های او شک بعضی ها را برانگیخته بود، جزو غواص هایی بود که باید به عنوان نخستین نیروهای خط شکن وارد خاک دشمن می شد، هر وقت که می خواست لباسش را عوض کند می رفت یک گوشه، دور از چشم همه این کار را انجام می داد، روحیه اجتماعی چندانی نداشت، ترجیح میداد خودش باشد و خودش.&lt;br /&gt;
من هم دیگر داشتم نسبت به او مشکوک می شدم، بچه ها برای عملیات خیلی زحمت کشیده بودند، هر چه تاکتیک مربوط به مخفی نگه داشتن اسرار نظامی بود را پیاده کرده بودند.&lt;br /&gt;
همه امور با رعایت اصل(اختفا و استتار) پیگیری می شد،اغلب سنگر ها و مواضع ادوات را با شاخه های نخل پوشانده بودیم،با رعایت همه این اصول حالا در آخرین روزهای منتهی به عملیات، کسی وارد جمع ما شده بود که مهارت بالایی در غواصی داشت، منزوی بود و حتی موقع تعویض لباس، جمع را ترک می کرد و به نقطه ای دور و خلوت می رفت.&lt;br /&gt;
بعضی از دوستان، تصمیم گرفته بودند از خودش در این باره سوال کنند یا در صورت لزوم او را مورد بازرسی قرار دهند تا نکند خدای ناکرده، فرستنده ای را زیر لباس خود پنهان کرده باشد.&lt;br /&gt;
آن فرد هم بی شک آدم ساده و کم هوشی نبود، متوجه نگاههای پرسش گر بچه ها شده بود. یک شب موقع دعای توسل،صدای ناله های آن برادر به قدری بلند بود که باعث قطع مراسم شد.&lt;br /&gt;
او از خود بی خود شده بود و حرف هایی را با صدای بلند به خود خطاب می کرد،می گفت« ای خدا! من که مثل اینها نیستم، این ها معصومند، اما تو خودت مرا بهتر میشناسی...من چه خاکی را سرم کنم؟ ای خدا!»&lt;br /&gt;
سعی کردم به هر روشی که مقدور است او را ساکت کنم، حالش که رو به راه شد؛ در حالی که اشک هنوز گوشه چشمش را زینت داده بود، گفت:« شما مرا نمی شناسید، من آدم بدی هستم، خیلی گناه کردم، حالا دارد عملیات می شود، من از شما خجالت می کشم، از معنویت و پاکی شما شرمنده میشوم.&lt;br /&gt;
گفتم:«برادر تو هر که بوده ای دیگر تمام شد، حالا سرباز اسلام هستی،تو بنده خدایی و او توبه همه را می پذیرد...».&lt;br /&gt;
نگاهش را به زمین دوخت، گویا شرم داشت که در چشم ما نگاه کند، گفت:&lt;br /&gt;
«بچه ها شما همه اش دعا می کنید شهید شوید، اما من نمی توانم چنین دعایی کنم.»&lt;br /&gt;
تعجب ما بیشتر شد پرسیدم:&lt;br /&gt;
«برای چه؟ درب شهادت به روی همه باز است، فقط باید از ته دل آرزو کرد.»&lt;br /&gt;
او تعجب ما را که دید، گوشه پیراهنش را بالا زد،از آنچه که دیدیم یکه خوردیم، تصویر یک زن روی بدن او خالکوبی شده بود، مانده بودیم چه بگوییم که خودش گفت:« من تا همین چند ماه پیش همه اش دنبال این چیزها بودم، من از خدا فاصله داشتم،حالا از کارهای خود شرمنده ام، من شهادت را خیلی دوست دارم، اما همه اش نگرانم که اگر شهید شوم، مردم با دیدن پیکر من چه بسا همه شهدا را زیر سوال ببرند، بگویند اینها که از ما بدتر بودند...».&lt;br /&gt;
بغضش ترکید و زد زیر گریه،از ته دل می سوخت و اشک می ریخت، دستی به شانه اش گذاشتم و گفتم:«برادر مهم این است که نظر خدا را جلب کنیم، همین و بس.»&lt;br /&gt;
سرش را بالا گرفت و در چشم تک تک ما خیره شده،آهی کشید و گفت:&lt;br /&gt;
«بچه ها، شما دل پاکی دارید، التماس تان می کنم از خدا بخواهید جنازه ای از من باقی نماند،من از شهدا خجالت می کشم...».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شب گذشت؛ حرف های او دل ما را آتش زده بود، حالا ما به حال او غبطه می خوردیم،دل با صفایی داشت، یقین پیدا کرده بودیم که او نیز گلچین می شود،خدا بهترین سلیقه را دارد.&lt;br /&gt;
شب عملیات یکی از نخستین شهدای ما همان برادر دلسوخته بود،گلوله خمپاره مستقیم به پیکرش اصابت کرد، او برای همیشه مهمان اروند ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبه:فرازی از خاطرات شهدا 2&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%DB%8C%D8%AE_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%D8%A7%D9%87_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید شیخ مهدی شاه آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%DB%8C%D8%AE_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%D8%A7%D9%87_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-16T16:09:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «بسم الله الرحمن الرحیم  نام شهید:  شیخ مهدی شاه آبادی  در پاسگاه رئیس رو به روح...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام شهید:  شیخ مهدی شاه آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پاسگاه رئیس رو به روحانی کرد و گفت: چرا از شخص اول مملکت تعریف نمی کنید! حجت الاسلام شیخ مهدی شاه آبادی با صدای بلند در جمع مردم و افراد پاسگاه جواب داد:« من نان امام زمان را نمی خورم که حلیم مشهدی عباس را هم بزنم!»&lt;br /&gt;
دفاع مقدس، تجلی رشادت قشرهای گوناگون مردم بود؛ طلبه، دانشجوو بازاری و پیر و جوان و زن و مرد. همه برای دفاع از مرزهای ایران اسلامی آماده بودند و نتیجه نیز چیزی جز عقب نشینی و شکست دشمن متجاوز نبود. یکی از قشرهایی که با حضور در عرصه دفاع، نمادی شد از مجاهدت و استواری در دفاع از ایران، روحانیت بود. کم نبودند روحانیونی که در نقش آفرینی فرهنگی، فکری و انگیزشی، خود در عمل لباس رزم پوشیدند و به درجه رفیع شهادت رسیدند.&lt;br /&gt;
یکی از برجسته ترین چهره ها در میان شهدای روحانی طی هشت سال دفاع مقدس، شهید آیت الله مهدی شاه آبادی بود؛ یکی از شاگردان برجسته امام خمینی (ره) و فرزند آیت الله العظمی شاه آبادی که خود از جمله استادان امام راحل بود.&lt;br /&gt;
شهید شاه آبادی، ششم اردیبهشت 63 در پنجاه و چهار سالگی در منطقه عملیات مجنون در حالی که در کسوت نماینده مردم در مجلس مشغول بازدید از خط مقدم بود، به شهادت رسید. کارنامه سیاسی و علمی این شهید، نشان از برجستگی های فراوان دارد که می تواند، الگویی برای دوران امروز مطرح شود.&lt;br /&gt;
زندگی نامه شهید&lt;br /&gt;
در سال 1309 ه.ش در اوج اختناق سنگین و شیطانی رضا خان،در خانه بزرگمردی که از استوانه عرفان و سیاست بود و در دامان مادری عالم و بامعرفت، فرزندی متولد شد که او را مهدی نامیدند.&lt;br /&gt;
مهدی چهار سال داشت که به منظور فراگیری قرآن مجید وارد مکتب خانه شد و پس از دوسال، از فراگیری قرآن فارغ و راهی دبستان «توحید» شد. او به موجب استعداد درخشانی که داشت، وقتی از مدرسه به خانه برمی گشت، پس از استراحتی کوتاه نزد پدر بزرگوارش آیت حق، شاه آبادی رفته، به فراگیری علوم دینی مشغول می شد.&lt;br /&gt;
آنگاه که مهدی چهاردهمین بهار عمر خود را میگذراند، وارد مدرسه علمیه« مروی» شد. در سال 1327 ه.ش برای مهدی سالی سرنوشت ساز بود؛ او در یکی از عیدهای مذهبی در مجلسی باشکوه، افتخار پوشیدن لباس مقدس روحانیت را یافت.&lt;br /&gt;
هر چند سال1327 ش برای مهدی سالی غرورآفرین بود، رخدادهای تلخ همیشه پیشاپیش مردان خدا می رود تا آنها را در کوره های سختی آبدیده سازد. هنوز بیش از یکسال از طلبه شدن مهدی نگذشته بود که در سال 1328 ش، بهترین معلم و یار خود را از دست داد. در این سال آیت الله شاه آبادی به سوی خدا پر کشید. شیخ مهدی پس از گذشت دو سال از فوت پدر، راهی شهر مقدس قم شد. او یک سال در قم اقامت کرد و سپس برای گذراندن دوره دبیرستان دوباره به تهران برگشت و چهارده ماه دوران دبیرستان را با موفقیت به پایان رساند.&lt;br /&gt;
او در سال 1332 ه.ش و بعد از کودتای ننگین 28 مرداد برای نخستین بار دستگیر و زندانی و پس از مدت کوتاهی آزاد شد.&lt;br /&gt;
در مهرماه همان سال دوباره راهی قم شد و به تحصیل در حوزه علمیه ادامه داد. او رسائل را از آیت الله مشکینی و مکاسب را از آیت الله ستوده و کفایه الاصول را از آیت اله مجتهدی آموخت. در 25 سالگی دوره سطح به پایان رسید و در کلاس درس خارج فقه و اصول نشست. اساتید او در درس خارج، حضرت امام(قده) و آیت الله بروجردی ، گلپایگانی و اراکی بودند. شیخ مهدی در درسهای حوزه پشتکار عجیبی داشت و بسیار پیش می آمد که او تمام شب را به مطالعه مشغول بود و بعضی از شب ها استراحت او بیش از چهار ساعت نبود. &lt;br /&gt;
خود او در این زمینه می گوید:&lt;br /&gt;
« با مختصر غذایی در ماه مبارک رمضان افطار می کردم و به مطالعه می نشستم و هنوز جا به جا نشده بودم که صدا می زدند و می گفتند، دیر شده و نزدیک اذان است. به سرعت چیزی می خوردم و به نماز مشغول می شدم.در چند سال متمادی در ایام تحصیل اتفاق نیفتاد که در شبانه روز بیش از چهار ساعت بخوابم؛ حتی پنج دقیقه هم نشد.»!&lt;br /&gt;
مبارزه علیه رژیم طاغوت&lt;br /&gt;
شب عاشورا مسجد روستای گیلان آکنده از جمعیت عزادار بود و سخنران جوانی برای آنها سخنرانی می کرد. پیش از این چندبار به او تذکر داده بودند که باید در منبر برای جناب اعلی حضرت! شاهنشاه«عاری از مهر» دعا کند، اما او بدون توجه به آن دستورها، هیچ گاه برای شاه دعا نکرده بود.ناگهان صدای چکمه هایی، چشم ها را متوجه درب مسجد کرد.  رئیس پاسگاه به همراه چند نفر از ژاندارم ها وارد مسجد شدند و مستقیم به طرف منبر رفتند، ولی سخنران بی توجه به آنها به سخنرانی خود ادامه داد. رئیس پاسگاه، وقتی به منبر رسید، با پرخاشگری سخن روحانی را قطع کرد و او را از منبر پایین کشید و به طرف پاسگاه برد.&lt;br /&gt;
عده زیادی از مردم همراه آنها به راه افتادند تا ببینند رئیس پاسگاه با روحانیشان چه می کند. در پاسگاه، رئیس رو به روحانی کرد و گفت: با آنکه چندبار به شما تذکر داده ایم، چرا به شخص اول مملکت جناب شاهنشاه دعا نمی کنید و از او تعریف نمی کنید! روحانی آزاده حجت الاسلام شیخ مهدی شاه آبادی با صدای بلند در جمع مردم و افراد پاسگاه جواب داد:« من نان امام زمان را نمی خورم که حلیم مشهدی عباس را هم بزنم!» فرمانده پاسگاه از این همه شجاعت و این جواب دندان شکن غرق در حیرت شد. جالبتر اینکه وقتی همسر فرمانده این پاسگاه از قضیه مطلع شد، مدت ها با شوهرش قطع رابطه کرد.&lt;br /&gt;
بی پروایی این روحانی آزاده در برخورد با طاغوت از او چهره ای مقاوم و سازش ناپذیر ترسیم کرده بود. در سال 1350 شمسی پس از حدود 21 سال اقامت در قم به تهران آمد و پس از مدتی اهالی روستای رستم آباد شمیران از ایشان دعوت کردند تا امامت جماعت مسجد آنان را قبول کند. ایشان هم با توجه به نیاز منطقه برای جذب جوانان محل و تشکل آنان در قالب جلسات مذهبی، این مسئولیت را پذیرفت. از فعالیت های ایشان در رستم آباد، می توان به جلسات «تفسیر قرآن» اشاره کرد. در این مجالس، که بیشتر آنان را افراد تحصیل کرده و متدین تشکیل می دادند و همه هفته در شب هاب جمعه تشکیل می شد، موضوع بحث، تحقیق گروهی درباره آیات قرآن بود.&lt;br /&gt;
در این مجالس نخست حجت الاسلام شاه آبادی نتیجه تحقیقات و مطالعات هر یک از افراد جلسه را می شنید و در پایان، خود به نتیجه گیری و جمع بندی می پرداخت.&lt;br /&gt;
سجده آخر&lt;br /&gt;
آخرین سنگر حجت الاسلام شاه آبادی، نمایندگی دوره دوم مجلس بود که مردم تهران به پاس خدمات صادقانه اش با اکثریت آرا در مرحله اول و با حدود یک میلیون و دویست هزار رای او را به مجلس شورای اسلامی فرستاد. اما تاکیدهای مکرر امام نسبت به رفتن روحانیون به جبهه ها از یک طرف و عشق وصف ناشدنی خود به رزمندگان کفرستیز اسلام او را وامیداشت که با بدست آوردن کمترین فرصتی، راهی جبهه ها شود. او حتی حاضر نبود روزهای تعطیل مجلس را استراحت کند و اگر تنها دو روز هم تعطیل بود، راهی جبهه ها می شد و آن دو روز را کنار رزمندگان می گذراند.&lt;br /&gt;
او در آخرین سفر به جبهه ها، در روز چهارشنبه پنجم اردیبهشت راهی جزایر مجنون شد.  در جبهه، رزمندگان برای بوسیدن دستش هجوم آوردند، اما او خودداری کرده ، می گفت: اگر رزمندگان سر ناقابل ما را بخواهند تقدیمشان می کنم و این سر در مقابل آنها ارزش ندارد. آنگاه که روز پنجشنبه ششم اردیبهشت نماز ظهر و عصر را در جمع رزمندگان اقامه کرد، بعد از نماز، سر به سجده نهاد و با روحانیت تمام به پیشگاه خداوند عرضه داشت (اللهم انی اسئلک ان تجعل وفاتی قتلا فی سبیلک تحت رایه نبیک و ولیک مع اولیائک...) و چه زود خداوند تقاضای او را اجابت کرد.&lt;br /&gt;
پس از نماز به بازدید خود از جزایر مجنون ادامه داد. هواپیمایی روز قبل با آتش رزمندگان قهرمان سقوط کرده بود که در ادامه، از آن هم بازدید کرد.آن شب، جمعه بود و چون قرار بود دعای کمیل برگزار شود، ایشان می خواست به طرف «مقر» برگردد. ناگهان صدای انفجار خمپاره ای همه چیز را عوض کرد و لحظه ای بعد صدای منادی آسمان برخاست که به شیخ نستوده می گفت: ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی.&lt;br /&gt;
فرشتگان بالهای خود را گشوده بودند تا در شب شهادت امام کاظم(ع) شاهد معراجی دیگر باشند و روح شهیدی را به کاروان حسینیان ملحق کنند. خورشید خون گرفته بود و سعی می کرد هر چه زودتر خود را در افق پنهان کند تا شاهد آن لحظه دردناک نباشد. گویی خورشید نیز در خون تپیده بود.&lt;br /&gt;
پیکر مطهر این شهید عزیز به تهران منتقل و از مجلس شورای اسلامی به طرف بهشت زهرا تشییع شد و در کنار دیگر شاهدان گلگون کفن آرمید.&lt;br /&gt;
پیام حضرت امام(ره) در شهادت شهید شاه آبادی&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
انالله و انا الیه راجعون&lt;br /&gt;
با کمال تاسف و تاثر شهادت استادزاده محترم جناب حجت الاسلام آقای شیخ مهدی شاه آبادی را به پیشگاه معظم حضرت بقیه الله_اروحنا لمقدمه الفداء_تبریک و تسلیت عرض می کنم. مبارک باد بر آن حضرت چنین فداکاران و جانبازان در راه هدف بزرگ و اسلام عزیز که با شهادت افتخار آمیز خود ملت عظیم الشان ایران، به ویژه روحانیت عالیقدر را سرافراز می نماید.&lt;br /&gt;
این شهید عزیز، علاوه بر آنکه خود مجاهدی شریف و خدمتگزاری مخلص برای اسلام بود و در همین راه به لقاءالله پیوست، فرزند بزرگوار شیخ بزرگوار ما بود که حقا حق حیات روحانی به اینجانب داشت که با دست و زبان از عهده شکرش برنمی آیم. از خداوند متعال برای این شهید سعید و سایر شهدای در راه اسلام، رحمت در جوار خود و برای فامیل معظم و حضرات آقازادگان محترم شاه آبادی دامت افاضاتهم صبر و اجر عظیم خواستارم.&lt;br /&gt;
روح الله الموسوی الخمینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: فرازی از خاطرات شهدا 2&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AD%D9%82%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد رضا حقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AD%D9%82%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-16T16:08:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : محمدرضا 	            محل تولد : طبس نام خانوادگی : حقی‌ 	تاریخ شهادت : 1365/10/23 نا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : محمدرضا 	            محل تولد : طبس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حقی‌ 	تاریخ شهادت : 1365/10/23&lt;br /&gt;
نام پدر : حسنقلی‌ 	&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : شهدا&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
•	دومین شهید روستا را که آورده بودند موقعی که می خواستند قبر او را کنار شهید اول بکنند محمد رضا پیش می رود و می گوید اینجا را بگذارید برای من و قبر این شهید را قدری آن طرف تر بکنید و آنها این کار را می کنند پس از مدتی که او به جبهه می رود به شهادت می رسد و او را در محل یاد شده دفن می کنند .&lt;br /&gt;
سایت:یاران رضا &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7428&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%AD%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C%E2%80%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%E2%80%8C</id>
		<title>شهید مهدی حقانی‌نجاران‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%AD%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C%E2%80%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-06-16T16:07:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : مهدی‌ 	                          محل تولد : مشهد نام خانوادگی : حقانی‌نجاران‌...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : مهدی‌ 	                          محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حقانی‌نجاران‌ 	             تاریخ شهادت : 1365/06/11&lt;br /&gt;
نام پدر : غلامحسین‌ 		&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز 	&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : خواجه‌ربیع‌&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
رب شهداء و الصديقين با سلام و درود به پيشگاه مقدس امام زمان و نايب بر حقش امام و با سلام بر شهيدان که با دادن خون خويش در راه خداوند درخت اسلام و انقلاب را آبياري نمودند و اين افراد در جامعه کساني بودند که انقلاب را با تمام وجود خويش درک کردند و به دفاع از آن پرداختند و حاضر شدند به خاطر نجات اسلام همچون حسين(ع) جان خويش را در راه خداوند بدهند و همچون او غريبانه و پيکرهاي بدون سر در کردستان و صحراهاي و خوزستان جان بازند زيرا آنان به تمام معني درک نموده بودند که نجات انسانها و افتخار انسانها بستگي به مکتب و حمايت و دفاع از مکتب دارند و چه بسا افتخار و سعادت که در را ه مکتبي چون اسلام و در نزد فرماندهي چون آقا امام زمان (عج) جان بسپارند من هم چون آنها با درک نمودن وضعيت خطر اسلام و با لبيک گفتن بنداي هل من ناصر ينصرني حسين زمان خمين بت شکن پيش به جبهه‌هاي حق رفتم بلکه بتوانم قدس کوچک را در راه اسلام و پيشبرد انقلاب و اهداف اسلامي بردارم و شايد بتوانم با رفتن به جبهه نوري از حق را درک نمايم. پيامي که براي پدرم و مادرم و برادرانم و اقوام و دوستانم و بطور کلي امت شهيد پرور ايران دارم، اين است که من اسلحه برادر شهيدي را برداشتم و با آن به جنگ متجاوزان بعثي پرداختم همانگونه تا رفع فتنه در جهان اسلحه‌ام را اگر خداوند توفيق شهادت را به من نصيب نمود بردارند و راهم را ادامه دهند و خاطرم را و يادم را نگاه دارند. به پدرم و مادرم وصيت مي‌نمايم که براي من گريه نکنند بلکه اگر مي‌خواهند گريه کنند براي مظلوميت حسين وک آمرزش گناهانم گريه نمايند و از اينکه فرزندشان در جبهه‌هاي حق عليه باطل وک در راه اسلام از دست داده‌اند ناراحت نباشند بلکه افتخار نمايند که فرزندي را در راه اسلام و ميهن اسلاميشان از دست داده‌اند. به آشنايان و مردم شهيد پرور ايران وصيت مي‌نمايم که همواره با ظلم مبارزه نمايند و از امام عزيز پشتيباني نمايند. به خدا قسم خداوند به ما منت نهاده که رهبري چنين با ايمان و با خلوص و با حالتي عرفاني ر ابراي امت ما فرستاده است و اگر ما قدر اين رهبر را ندانيم از همه جوانب شکست خواهيم خورد. وصيت مي‌کنم :به پدر و مادرم که اگر خداوندتوفيق شهادت را به من عطا فرمود و مرا به سوي خويش خواند برايم طلب مغفرت نمايند و هميشه در پايان نمازها و رفتن به حرم مطهر مرا دعا نمايند و از خداوند خواستار گذشت از گناهان و تقصير‌هايم را بشوند. وصيت مي‌کنم :به اقوام آشنايانم که اگر مي‌توانند چند رکعتي نماز و چند روزي روزه برايم بگيرند و اگر توانستند هر شب جمعه بر سر مزارم بيايند و بخاطر حسين(ع) و آمرزش گناهانم بگيرند و يک فاتحه‌اي برايم بخوانند همانگونه که امام عزيز مي‌فرمايند اگر مي‌خواهيد براي شهيدانمان بگرييد براي مظلوميت حسين(ع) بگريند. وصيت مي‌کنم :به پدرم که اگر خداوند توفيق شهادت را به من عطا فرمود بر روي لباسهايي خونينم چهل نفر از انسانهاي مؤمن امضاء يا انگشت بزنند ويا اگر لباسهايم قابل نوشتن بر رويش نبود در داخل پاکتي بيندازند تا در روز قيامت اين افراد را در مقابل خداوند شفيع خويش قرار دهم و در مقابل خداوند کمتر خجالت زده شوم. با برادر بزرگم حسن حرفي دارم و آن اينکه راهي را که دنبال گرفته‌اي ادامه بده که آن بهترين راههاست و همچنين بگوييد به برادرانم که تحصيلشان و کارشان و هدفشان خداوند باشد ودر زندگي هيچگاه خداوند را از نظر دور نداشته باشند. و آخرين وصيتم اين است که هرگز راضي نيستم که افراد بي ايمان و کساني که با انقلاب موافق نيستند و از پشت به انقلاب ضربه مي‌زنند زير تا بوتم را بگيرند و بر سر مزار حاضر شوند و در پايان براي دلداري مادرم روايتي را از قول يکي از معصومين مي‌نويسم که فرموده است کسانيکه فرزندانشان را در زمان غيبت امام عصر به جبهه بفرستد و شهيد شود اجرا و ثواب آن برابر 70 فرزندشان است که در رکاب حضرت امام عصر شمشير بزند و شهيد شود. والسلام والله مع الصابرين&lt;br /&gt;
سایت:یاران رضا &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7421&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%DB%8C%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید شیر محمد حصاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%DB%8C%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-16T16:05:45Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : شیرمحمد 	             محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : حصاری‌ 	تاریخ شهادت : 1364/...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : شیرمحمد 	             محل تولد : بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حصاری‌ 	تاریخ شهادت : 1364/04/24&lt;br /&gt;
نام پدر : محمد&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : انصارالحسین‌&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
•	حدود سن هشت سالگی روزی فرزندم شیر محمد به خاطر شیطنت بچه گانه اش مادرش قصد تنبیه او را کرد وی فرار می کند و زیر ماشین خاور پنهان می شود خاور را راننده اش روشن می کند و راه می افتد همه فکر کردیم که او کارش تمام است ولی بعد از عبور کامیون او را دیدیم که بحمدالله سالم است و دوباره مشقول فرار است. او سالم ماند تا خداوند او را لایق شهادت گرداند.&lt;br /&gt;
•	فرزندم شیر محمد به سن ازدواج رسیده بود بعد از اینکه از جبهه برگشته بود به او پیشنهاد ازدواج دادیم و او قبول کرد شبی رفتیم خواستگاری بعد صحبت زیاد و موافقت طرفین دختر رو می کند به فرزندم و می گوید اگر مرا دوست دارید باید از سپاه استعفاء بدهید و شغل دیگری انتخاب کنید فرزندم در جوابش گفت من هرگز به خاطر یک زن دست از حفاظت اسلام و انقلاب اسلامی برنمی دارم آن شب بعد از مجلس خارج شدیم و فرزندم راهی جبهه شد و در عملیات به آرزویش رسید آن دختر نیز متاسفانه بعد از ازدواج با دیگری شوهرش به جرم اعتیاد و کشتن دو نفر به اعدام محکوم شد.&lt;br /&gt;
•	مرتبه ی آخری که فرزندم به جبهه رفته بود شبی خواب دیدم که تابوتی از طرف مرقد معصوم زاده مانند کبوتر به پرواز درآمد و جلوی پایم قرار گرفت فرزندم از درون آن بیرون آمد و آبی به روشنایی خورشید به صورتم ریخت بر اثر سردی آب روشنایی آن از خواب بیدار شدم به هیچ کس چیزی نگفتم بعد متوجه شدم در همان شب فرزندم به شهادت رسیده است. و من توفیق بزرگی پیدا کردم که پدر شهید باشم.&lt;br /&gt;
سایت:یاران رضا &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7389&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1_%D8%AD%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد باقر حصاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1_%D8%AD%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-16T16:05:01Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : محمدباقر 	             محل تولد : نیشابور نام خانوادگی : حصاری‌ 	تاریخ شهادت : 1...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : محمدباقر 	             محل تولد : نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حصاری‌ 	تاریخ شهادت : 1363/12/22&lt;br /&gt;
نام پدر : 	غلامرضا 		&lt;br /&gt;
مسئولیت : فرمانده گروهان-ادوات&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌فضل‌&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
•	عملیات بدر بود. حدود ساعت یک ربع به شش از قایقها پایین آمدیم و همانجا وضو گرفتیم و نمازمان را خواندیم دیدیم که فرمانده گردان شهید حصاری لباسهایش را از تنش درمی آورد! گفتیم: چه کار می کنید؟ گفت: می خواهم بروم از بچه ها خبری بگیرم و هم اینکه غسلی بکنم! پایین رفت و غسل شهادت کرد و از بچه های گردان هم خبر گرفت و مشکلاتشان را حل کرد و یک گردان دیگر از بچه های لشکر ولیعصر (عج) آمدند و با ما هماهنگی کردند. ما متصل به لشکر ولیعصر (عج) بودیم و با گردان عبدا... هم هماهنگ کرده بودیم که باهم باشیم.&lt;br /&gt;
•	یک دفعه از جبهه آمد من گفتم نمی توانم بچّه هایت را نگه دارم گفت تو از دست بچّه های من ناراحتی بپاس هرچه در جبهه خدمت می کنم مال تو باشد و هرچه که تو برای بچّه ها خدمت می کنی مال من باشد اوّل انقلاب در راهپیمائی ها شرکت می کردیم روزی از راهپیمایی برگشته بودیم ایشان تازه لباسهایش را عوض کرده بود امّا من هنوز لباسهایمان را عوض نکرده بودم که دیدم درب حیاط را می کوبند زنگ می زنند من رفتم جلوی در دیدم یک مرد هیکل آمده جلوی درب حیاط گفت آقای حصاری هستند گفتم بله چکارشان دارید گفت بگو بیاید با یک لحن خاصّی صحبت می کرد آقای حصاری آمد جلوی در پس از سلام و احوالپرسی آن مرد گفت شما می روید راهپیمائی ما حقوق شما را قطع می کنیم آقای حصاری گفت برای من هیچ مسئله ای نیست و من نیازی به حقوق شما ندارم که شما به من حقوق بدهید من کارگر دیگری هستم و از جای دیگر حقوق می گیریم آقای حصاری سپس دست در جیب خود کرد و یک دسته کلید را در آورد و پرت کرد به طرف آن مرد رفت و گفت به خاطر اینکه من راهپیمائی می روم حقوق مرا قطع کنید این کلیدهایتان را بردارید و بروید دوباره نبینمت و من تا وقتی زنده ام و این انقلاب است باید برایش خدمت کنم شما خیال می کنید من گرسنه مانده ام که به سر کار شماها آمده ام و دیگر سر کار آنها نرفت .&lt;br /&gt;
•	یک روز در زمان طاغوت که تازه از راهپیمایی آمده بودم، سر کارگر ایشان به درب خانه آمدند و رو به ایشان کرده و گفتند که: اگر یک بار دیگر در راهپیمایی شرکت کنید، حقوق شما قطع می شود. ایشان پس از شنیدن حرفهای آن مرد، دست خود را درون جیب کرد و پول ها را درآوردند و جلو او انداختند و گفتند: دیگر اینجا نیایید. من تا زمانیکه این انقلاب باشد، برای پیروزی این انقلاب تلاش خواهم کرد و محتاج شما نیستم. این یکی از کارهایی بود که با آن مخالفت کرد چون آن شخص ضد انقلاب بود.&lt;br /&gt;
•	وقتیکه می رفت من پای ماشین او می رفتم، چون از بقیه دل نگران تر بودم می گفت: که مادر و بچه ها متوجه نشوند که من می خواهم به جبهه بروم. می دیدم ساکش را برداشته بود ولی به زن و بچه ها نمی گفت که کجا می رود. می رفتیم جایی که محل اعزام بود و همین بار آخر که می رفت در محل باغ سعیدی دیدم که برادرم از ماشین پیاده شد و آمد صورت مرا بوسید و می گفت که به مادرم چیزی نگویی که برادر محمدباقر رفت چون پایش زخمی بود نمی خواست که مادر بفهمد سپس خداحافظی کرد و رفت.&lt;br /&gt;
•	صبح روزی که پدرم می خواست به جبهه برود برای خداحافظی به خانه آمد و گفت که می خواهم به جبهه بروم. در آن زمان پای پدرم مجروح و کمی کوتاه بود و مانع جبهه رفتن او می شد من از پدرم پرسیدم که شما مجروح هستید، چطور می خواهید به جبهه بروید؟ پدرم گفت که پاشنه کفشم را بلندتر کرده ام و حالا می توانم به جبهه بروم. زمانی که از خانه خارج می شد گفت که: این دیدار آخر ما می باشد، زیرا خواب دیده ام که من به شهادت می رسم.&lt;br /&gt;
•	چون من در زمان طاغوت روزانه نمی توانستم درس بخوانم شبها به تحصیل علم می پرداختم و هنگام فارغ شدن از درس دیگر هوا تاریک شده بود که من به خانه آمدم . با همه این حرفها دلش نمی خواست که من شبانه بروم به مدرسه ولی به خاطر اینکه علاقهً زیادی به درس من داشت مرا به مدرسه فرستاد یک شب من از کلاس بیرون رفتم همین طور که آهسته سرم را پایین انداخته بودم و از کنار خیابان حرکت می کردم یک دفعه دیدم یکی دستش به شانه هایش خورد بی مهابا برگشته ودیدم پدرم پدرم ایستاده است ؟ بعد گفتم : شما اینجا چه کار می کنید گفت : به خاطر اینکه علاقه زیادی به درس شما دارم . فکر نکنید فکر نکنیدکه شب شما می آیی به مدرسه من شما را تنها می گذارم بلکه من شب و روز مراقب شما هستم تا درستان را ادامه بدهید خاطره ای که از پدرم داشتم.&lt;br /&gt;
•	عملیات بدر در بهمن ماه در سال 1363 در منطقه هور الهویزه و در همان منطقه عملیاتی عملیات خیبر یک سال قبل از آن اتفاق افتاد . لشگر 5 نصر یگان عمل کننده در عملیات و در چهار راه شهدای خیبر بود . من نیز توفیق حضور در میان رزمندگان و در گردان ید ا.. این لشگر را داشتم فرمانده گردان شهید حصاری اهل نیشابور و جانشین گردان شهید انفرادی بودند و عزیزان شهیدی چون قدسی شهید حزوی و ... از مسئولین و خدمتگزاران دیگر گردان بودند . از منطقه ای که نام آن را به خاطر ندارم به قصد عزیمت برای انجام عملیات بدر سوار بر قایق ها شدیم . ساعاتی رادر قایق و مسیر هایی بین نیزار ها در آب گذراندیم تا اینکه با جمع گردان به مو قعیتی بر روی آب که نام آن را پاسگاه می نامیدند رسیدیم . پاسگاه طوری بود که میدانی را دارا بود و در دور میدان آبی پلهای شناور و بر روی آنان چادرهایی نصب شده بود و نیرو ها برای استراحت روز قبل از عملیات قرار بود در آنجا مستقر شوند که ما تا ساعت 10 صبح روز قبل در آن چادر ها مستقر شدیم . در یک چادر که چادر فرماندهی گردان نام گرفت من و شهیدان یاد شده و برخی برادران دیگر حضور داشتیم و همگی از فرط خستگی شب قبل به خواب رفتیم تا آماده شویم برای عملیات شب آینده قبل از اذان ظهر از خواب بیدار شدیم . اقامه نماز جماعت در همان چادر کوچک انجام شد بعد شهید انفرادی خوابی راکه چند لحظه قبل دیده بود برای اینجانب و دوستان تعریف کرد در حالی که شهید حصاری فرمانده گردان از چادر خارج شده بود که خلاصه خواب بدین شرح بود : در خواب دید م فرمانده گردان برادر حصاری با چهره ای نورانی و دلنشین در عملیات فرماندهی می کند و یک دفعه با هدف گیری دشمن به شهادت رسید و بچه های گردان دور او حلقه زدند و همه در فراق او گریان بودند و چند نفر هم خود را بر روی شهید انداخته و از این حادثه اظهار تأ سف می کنند . پس از شنیدن خواب سفارش کردم که هیچ یک از برادران این خواب را برای شهید حصاری تعریف نکنند چون ممکن است باعث تضعیف روحیه ایشان شود در همین خصوص گفتگوها ادامه داشت که شهید حصاری به داخل چادر وارد شد و گویا یک شمه ای از موضوع با خبر شده بود و ناراحتی روحی برادران را نیز مشاهده می کرد لذا یک دفعه گفت : چه خبر است ؟ گفتیم خبری نیست . گفت : کسی خوابی دیده است؟ پاسخه داه شد که خیر . گفت : چرا احساس می کنم خبر دارید که نمی خواهید بگویید : گفتیم : خواب دیده شده که بعضی شهید شده اند و باید بیشتر قدرشان را بدانیم و دعا کنیم خداوند نگهشان دارد . شهید حصاری گفت : اگر لایق این بوده ام که جزء شهدای در خواب باشم روحیه شنیدنش را دارم .و بگویید و بعد شهید انفرادی خواب را مجدداً بازگو نمود و در حالی که اشکهای شهید حصاری به حالت شوق جاری بود همین که تعریف خواب به پایان رسید یک دفعه شهید حصاری دست در جیب کرده و جانماز جیبی خود را بیرون آورد و رو به قبله سجده شکر به جا آورد و مدتهاد این سجده به طول انجامید . وقتی سر از سجده برداشت چشمهایش ورم کرده بود از اشکی که ریخته بود و گفت : خداوندا تو را شکر که ولو در خواب من را لایق شهادت دانستی این فیض را نصیبم فرما که مشتاق دیدار تو هستم .این خواب تأ ثیر مثبت تبلیغی عظیمی در روحیه شهید حصاری و نیز نیروهای گردان گذاشت و بالاخره شب عمملیات شد و شجاعانه وارد عملیات گردید و قبل از طلوع آفتاب صبح حصاری عزیز به شهادت که آرزویش بود رسید و عزیزانی که درخواب خود را روی او انداخته بودند همه مجروح شدند . البته همگی با روحیه ای بالا برای عملیات های بعدی خود را آماده می کردند زیرا پیام خوبی از این اتفاق بدست آورده بودند.&lt;br /&gt;
•	دوران انقلاب یکروز که همراه همسرم محمدباقر از راهپیمایی آمده بودیم صاحب کارش به خانه ما آمد و رو به شهید کرد و گفت: اگر یک بار دیگر در راهپیمایی‌ها شرکت کنی حقوق شما را قطع می‌کنم، که شهید پس از شنیدن حرفهای صاحبکارش دست خود را داخل جیب کرد و کیف پولش را در آورد و جلوی صاحبکارش انداخت و گفت: دیگر اینجا نیایی من تا زمانیکه این انقلاب باشد برای پیروی آن تلاش خواهم کرد و محتاج شما نیستم، پولها را بردارید و بروید.&lt;br /&gt;
سایت:یاران رضا &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7388&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7_%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید سید بابا دامنجانی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7_%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-06-16T15:59:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6405839	تاریخ تولد :	 نام :	سیدبابا	محل تولد :	نیشابور نام خانوادگی :	دامنج...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6405839	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	سیدبابا	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	دامنجانی‌	تاریخ شهادت :	1364/12/29&lt;br /&gt;
نام پدر :	سیدمحمد	مکان شهادت :	فاو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	بسیج&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان شوهرم تعریف می کرد و می گفت:اولین بار که سید بابا به جبهه آمده بود چهار نفر بودیم که در منطقه سومار به مدت یک شبانه روز در جنگل مانده بودیم یکی از دوستان ما شهید شد و یک نفر پایش قطع گردید و سید بابا پایش ترکش خورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهرم خیلی بچه ها را دوست داشت موقعی که می خواست به جبهه اعزام شود هنگام رفتن دخترم را پشت پنجره گذاشتم او به پنجره می زد و سید بابا سه مرتبه رفت و برگشت و دخترم را بوسید وقتیکه مجدداً او را گذاشتم گفت او را بردار تا مرا از راه نیندازد.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا    http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8557&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85_%D8%AE%D9%88%D8%B4%E2%80%8C_%D9%82%D9%84%D8%A8%E2%80%8C_%D8%B7%E2%80%8C%D9%88%D8%B3%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید سید کریم خوش‌ قلب‌ ط‌وسی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85_%D8%AE%D9%88%D8%B4%E2%80%8C_%D9%82%D9%84%D8%A8%E2%80%8C_%D8%B7%E2%80%8C%D9%88%D8%B3%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-06-16T15:58:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6513871	تاریخ تولد :	 نام :	سیدکریم‌	محل تولد :	مشهد نام خانوادگی :	خوش‌ ق...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6513871	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	سیدکریم‌	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	خوش‌ قلب‌ ط‌وسی‌	تاریخ شهادت :	1365/10/21&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمد	مکان شهادت :	شلمچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	دانش آموز	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
ربنا عليک توکلنا و اليک انبنا و اليک المصير( قرآن کريم) اي پروردگار ما، ما به تو توکل داريم و به تو روي آورده‌ايم و بازگشت به سوي تو است. بنا به دستور حضرت رسول اکرم(ص) و در پي آن شدم که وصيتنامه‌اي بنويسم : بنام خداوند يکتا و با شهادت به رسالت پيامبر اسلام حضرت رسول(ص) و ولايت بر حق بودن حضرت علي(ع) و صاحب امر بودن حضرت صاحب الزمان(عج) و امامت و فقاهت و ولايت ولي فقيهان حضرت امام خميني وصيتم را آغاز مي‌کنم. هدف از آمدنم به جبهه چه بود؟ اين بار که به جبهه اعزام شدم برايم حالت ديگري داشت زيرا پس از صدور پيام امام مبني بر حضور کليه اقشار مردم در جبهه بر خودم واجب تر از هر واجب ديني دانستم تا در اسرع وقت خودم را به جبهه برسانم تا مبادا از قافله‌ها و کاروانهاي راهي کربلا از مشهد عقب بمانم و بنا بر آيات قرآن و وعده‌هاي الهي مبني بر جهاد در راه خدا ديگر جايي براي وجودم در خانه و شهر نديدم و براي نصرت دين خدا و قرآن محمد(ص) و آزادي کربلا و قدس با عشق به امام حسين(ع) و ياري مادرم زهرا(س) و امدادهاي غيبي به نابودي دشمنان خدا برخاستم (انشاءالله که مورد رضايت خدا قرار گيرد) البته من در اين راه از خدا تنها خواسته‌اي که داشتم اين بود که اي خدا به هر طريقي که دين تو ثبات بيشتري در جهان پيدا مي‌کند (البته با خون من) همان را بر سرم بياور، حال چه با اسارتم باشد يا با شهادت، معلوليت، مجروحيت، يا سلامتم باشد. «گريه بر شهيد شرکت در حماسه اوست» استاد شهيد مطهري و حال چند کلامي با خانواده عزيزم، مادر جان شما در زندگي برايم بسيار رنج و زحمت کشيده‌ايد و سختي‌هاي زيادي را متحمل شده‌ايد ولي در عوض من نتوانستم فرزند خوبي براي شما باشم خلاصه از شما و ديگران طلب بخشش دارم (انشاءالله که خداوند غفار همه ما را بيامرزد). پدر بزرگوارم حضرت رسول به حضرت علي(ع) گفتند دعاي چهل نفر است که حتماً به اجابت مي‌رسد يکي از آن چهار نفر (دعاي پدر است در حق فرزند) که از شما عاجزانه طلب دعاي خير براي فرزندانتان دارم علي الخصوص براي من حقير. و پيامي کوتاه دارم براي ملت هميشه در صحنه ايران اي عزيزاني که تا به حال توانسته‌ايد به جبهه‌ها برويد و در آنجا امدادهاي خدا و حضور ائمه را درک کنيد، خوشا بحالتان که رفتيد و براي آخرتتان از اين درياي علم و گوهر قدري ذخيره کرديد آخرتي که هيچ کس به فرياد انسان نمي‌رسد جز اعمالش.و اما آنهايي که توان رفتن به جبهه را داشتند و به نحوي از اين امر الهي سرباز زدند آيا به فکر آخرت خود هستند که در آن دنيا چگونه مي‌خواهند پاسخگوي خدا و اين همه شهيدان عزيز و انبياء و اولياء باشند. آيا قطره‌اي از اشک يک يتيم و يا آه و سوز يک مادر و يا همسر يک شهيد به هنگام رفتن بر مزار جوان همچو قاسم و ابوالفضل بخاک و خون تپيده‌شان براي اينان بس نيست که دنيا و آخرتشان را سياه کند. پس اي عزيزان بيدار باشيد که به کاروانهاي حسين زمان ملحق شويد تا مبادا عقب بمانيد، و اگر حال به فکر نجات خود از ظلمت، از طريق ياري دين خدا نيافتيد بعداً پشيمان خواهيد شد پس هر که دارد هوس کرببلا بسم‌الله.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8358&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید رمضان داودی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-16T15:57:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6607529	تاریخ تولد :	 نام :	رمضان‌	محل تولد :	مشهد نام خانوادگی :	داودی‌	ت...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6607529	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	رمضان‌	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	داودی‌	تاریخ شهادت :	1366/03/17&lt;br /&gt;
نام پدر :	علی‌اکبر	مکان شهادت :	ماووت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	پاسدار	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	مخابرات‌وبی‌سیم‌&lt;br /&gt;
گلزار :	خواجه‌ربیع‌(قوچان)&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان همسر شهیدم رمضان داودی نحوه شهادتش را اینگونه برای ما تعریف کرد که ما 7 نفر بودیم که برای آزادسازی محور کردستان رفتیم . در راه برگشت به کمین کومله ها 5 نفر از ما را به گلوله بستند ، من نتوانستم فرار کنم ولی شهید داودی را به علت فعالیتهایش در کردستان ابتدا بینی اش را بریدند و بعد آب جوش روی شهید ریختند و با شکنجه و زجر کش کردن ، زنده زنده پوست صورتش را کندند و ایشان را به این صورت به شهادت رسانیدند و به دیدار حق تعالی شتافت.&lt;br /&gt;
آن طور که همرزمان همسرم نقل می کردند: رمضان و 6 نفر از دوستانش بعد از آزاد کردن محوری که در دست ضد انقلاب بوده در حال بازگشت خود به مقر بوده اند که با کومله ها درگیر می شوند. چهار نفر از آن ها شهید می شوند یک نفر فرار میکنند و رمضان و یک نفر دیگر به اسارت کومله ها در می آیند عوامل ضدانقلاب هم که از رزمندگان ما کینه به دل داشتند این دو نفر را تا سر حد مرگ شکنجه می کننند و به شهادت می رسانند. وقتی اجساد دو شهید را یافتند آثار جنایت ضد انقلاب روی بدن آنها نمایان بود. آن از خدا بی خبرها صورت رمضان را با آب جوش سوزانده و پوستش را کنده بودند. شکمش را پاره کرده بودن وآن قدر با سنگ به سر و صورتش کوبیده بودن که به شهادت رسیده بود.&lt;br /&gt;
بیایید برویم برویم و پروانه شویم و پرواز کنیم. یک لحظه از این هیاهو از این همه غوغا برکنار شده عشقی در سر و شوری در دل پرواز کنیم. بیایید برویم آخر ما هم روزی پروانه بوده ایم. انیس شب ها ی تارمان، فرشتگان بودند و شمع مجلس ما را مهر و ماه افروختند. آری همان روز که دامان ما از آلایش مادیات پاک بود همانروز که بر بام آسمان آشتیان داشتیم. اکنون من سود از ده بال و پر آراسته می خواهم که از این جا تا بهشت برین تا خانه ی نازنین پیامبر، امام حسین (ع) و امام زمان (عج) پرواز کنم. شما هم بال و پر بیارائید و با من همراه شوید بیایید در راه پروردگار هجرت کنیم بیایید یک مومن حقیقی باشیم. خدا را بشناسیم. بیائید خدا را ببینیم.&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا    http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8605&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%AF</id>
		<title>شهید رضا داود</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%AF"/>
				<updated>2020-06-16T15:56:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	7000484	تاریخ تولد :	 نام :	رضا	محل تولد :	قوچان نام خانوادگی :	داود	تاریخ ش...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	7000484	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	رضا	محل تولد :	قوچان&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	داود	تاریخ شهادت :	1370/03/10&lt;br /&gt;
نام پدر :	علی‌محمد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	محصل	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	سایر&lt;br /&gt;
گلزار :	باغ‌بهشت‌&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
ساعت 2 بامداد عملیات آغاز شد و در قسمت ما بیش از 15 بلدوزر و لودر و دو ماشین تدارکات به حرکت درآوردند مأموریت ما این بود که در هر کجا نیروهای رزمی پس از بهروزی مستقر شدند ما خاکریز را پشت سر آنها بزنیم و در حرکت نیز و کجا تانک ها و نفربرها احتیاج به شکار داشتند برای آنها سنگری مورد نیاز را ایجاد نماییم عملیات از چند محور شروع شده بود درسمت چپ ما تپه ای قلاویزان قرار داشتند و درسمت راست ما ارتفاعات کله قندی و در روبروی ما چند پاسگاه مرزی و تپه هایی با ارتفاعات کم قرار داشت دشمن به شدت از این منطقه محافظت می نمود دود و آتش تانکها و توپخانه و غیره تمام منطقه را فرا گرفته بود. در محورها به علت اینکه بچه های تخریب به دلیل وجود کانالهای و مین های تله شده و دیگر استحکاماتی که عراق بوجود آورده بودند نتوانسته بودند راه عبور تعیین شده از قبل را باز نموده و مین ها را خنثی نمایند و به همین دلیل همه نیروهای سپاهی و بسیجی و ارتشی در پشت میدان مین دشمن تجمع نموده و آماده باز شدن راه عبور بودند به علت شدت عملیات تمام نیروهای آماده و دشمن از این منطقه محافظت می کردند در این موقع به ما اطلاع داده شد در همین جا یعنی کنار میدان مین دشمن خاکریز بزنیم راننده های لودر و بولدوزر کار خود را با شدت شروع نمودند و مسئولین از همه می خواستند با تمام قدرت فعالیت نموده و تا هوا روشن شده خاکریز زده شود در غیر این صورت دشمن با تیر مستقیم همه نیروهای ما را که در منطقه بودند سنگر در حرکت می باشد را از بین خواهند برد فاصله ما با خط مقدم دشمن بسیار کم بود و آنها با سلاحهای سبک و سنگین خود نیروها و دستگاههای عملیاتی ما را زیر آتش قرار داده بودند مسئولیت گروه الف مهندس رزمی ما که بر عهده شهید عبدالرضا داوود اعزامی از جهاد کاشمر بخش بردسکن بود او با تمام قدرت و توانایی که داشت برادران راننده دستگاهها را تشویق به ارائه کار و بالا آوردن خاکریز می نمود هوا کم کم در حال روشن شدن بود که دشمن به وسیله رگبار گلوله برادر داوود را هدف قرار داد و او نیز که برا ی ارائه دادن خاکریز بچه ها را تشویق می کرد بر روی خاکریز در خون خود غلطید و چند لحظه بعد به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
شهید داوود مانند گلی بود و فردی پر تلاش و با گذشت بود که از سمنان و دامغان به بردسکن و کاشمر به عنوان سرپرست جهاد آمده بود و خیلی با خلوص و ایثار کار می کرد بعد از شهادتش دیدم صاحب خانه اش که پیرمردی بود خیلی گریه می کند از او سوال کردم چرا گریه می کنی ؟ در جوابم گفت:او همسایه من بود و خانمش هم به طور رایگان در روستا بعنوان آموزشیار نهضت سواد آموزی تدریس می کند .&lt;br /&gt;
&amp;quot;فاصله ما با خط مقدم دشمن بسیار کم بود و آنها با سلاحهاى سبک و سنگین خود نیروها و دستگاه‏هاى عملیاتى را زیر آتش قرار داده بودند. مسئولیت گروه الف مهندسى رزمى‏ها بر عهده عبدالرضا داود اعزامى از جهاد کاشمر بخش بردسکن - بودکه تمام قدرت و توانایى که داشت راننده‏هاى دستگاهها را تشویق به ادامه کار و بالا آوردن خاکریز مى‏نمود. هوا کم کم درحال روشن شدن بود که دشمن بوسیله رگبار گلوله برادر داود را هدف قرار داد، او نیز در حالیکه براى ادامه دادن خاکریز بچه‏ها را تشویق مى‏کرد بر روى خاکریز در خون خود غلتید و چند لحظه بعد به شهادت رسید.&amp;quot;&lt;br /&gt;
خاطره ای دارم از گذشت و بزرگواری برادرم که واقعا به یاد ماندنی بوده و هست. در سال 1366 که وضع اقتصادی خانواده به شدت بحرانی شده بود. نزدیک به ماه مبارک رمضان بودیم که به برادرم گفتم: رضا جان، ساعت روی میزمان خراب است و برای بیدار شدن در سحر مشکل داریم همچنین از نظر غذا و لوازم مورد نیاز برای گذراندن این ماه هم با مشکل روبه رو هستیم. ایشان به من گفتند شما به پدر چیزی نگویید، شاید پول برای خرج کردن نداشته باشد. من با فروش دوچرخه ام، هر چه برای ماه مبارک لازم باشد می خرم. و رضا با فروش دو چرخه اش وسایل مورد نیاز منزل را خریداری کرد. و این گذشت و بزرگواری او به یاد ماندنی است.&lt;br /&gt;
در ابتدای تشکیل خانواده تا پنج سال اولاد دار نشدیم . من عقیده خاصی نسبت به ائمه اطهار داشتم . به اتفاق همسرم به امام زاده حسین اصغر رفتیم و در آن جا نیت کردیم که خدا به ما اولادی بدهد. شب در عالم خواب سه نفر سید را دیدم که یکی از ان بزرگواران از من سؤال کردند چرا افسرده ای گفتم آقا اولاد ندارم و همه من و همسرم را سرزنش می کنند .سید دیگری سه عدد ماهی به من هدیه کرد و دیگری سه عدد کبوتر. کبوتر ها روی شانه هایم نشستن و به من فرمودند :برو این هم اولاد . ولی از ائمه فراموش نکن. بعد از مدتی خداوند اولین فرزند دختر را به ما داد و اسمش را فاطمه گذاشتیم .و دومین فرزند که پسر بود همین شهید است ، اسمش را رضا گذاشتیم.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8594&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C%D8%AC%D8%B4%D9%86%E2%80%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید براتعلی دلاوری‌جشن‌ابادی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C%D8%AC%D8%B4%D9%86%E2%80%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-06-16T15:55:40Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6111914	تاریخ تولد :	 نام :	براتعلی‌	محل تولد :	درگز نام خانوادگی :	دلاوری...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6111914	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	براتعلی‌	محل تولد :	درگز&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	دلاوری‌جشن‌ابادی‌	تاریخ شهادت :	1361/03/04&lt;br /&gt;
نام پدر :	گل‌محمد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
یک روز دائی مرحوم شده ی فرزند عزیز شهیدم برات علی به منزل ما آمد بعد از سلام و احوال پرسی از جبهه و جنگ صحبت به میان آمد و آن زمان برات علی تقریبا هفده ساله بود بعد از صحبت هایی که در مورد امام و انقلاب کرد رو به فرزندانم نمود و فرمود حالا کدام یک از شما چند برادر حاضرید که سر نوشتتان همانند حضرت علی اکبر علیه السلام شود؟ ناگهان براتعلی از جایش بلند شد و با خوشحالی گفت: من. از آن روز به بعد هم این قدر بی تاب بود تا بالاخره به جبهه اعزام شد.&lt;br /&gt;
دوستان و همرزمان فرزند عزیز شهیدم براتعلی نقل می کردند: در عملیات بیت المقدس براتعلی به وسیله آر.پی.جی سه تانک دشمن را از کار انداخت و با این حرکت محل استقرارش توسط دشمن شناسایی شد و با ریزش بارانی از تیرهای مستقیم تیربار و گلوله با اصابت گلوله به درجه ی رفیع و پرفیض شهادت نائل گردید و حدودا 28شبانه روز جنازه ی مبارکش در خط به خاطر این که قبل از شهادت در منطقه ی استقرار دشمن نفوذ کرده بود و محل شهادتش در تیر راس دشمن قرار داشت ، ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب براتعلی رفته بود مسجد و چون شهید نوروزیان را تازه آورده بودند تابوت خالی را داخل مسجد گذاشته بودند براتعلی هم به داخل تابوت رفته بود و آنرا می بوسید و گریه می کرد در همین هنگام یکی از آقایان روستا سر می رسد و به براتعلی می گوید این تابوت اشکال دارد این ها همه خونیست بیا از تابوت بیرون بعد براتعلی به آن فرد می گوید: حاج آقا این چه حرف احمقانه ایست که می زنی این تابوت ها زیارتگاه است بعد شما می گویی اشکال دارد.&lt;br /&gt;
به یاد دارم یک شب براتعلی برای خواندن نماز به مسجد رفت و چون شهید نوروزیان را تازه آورده بودند تابوت خالی او را داخل مسجد گذاشته بودند براتعلی هم وقتی آن تابوت را می بیند داخل آن رفته و تابوت را می بوسد و گریه می کرد در همین هنگام یکی از آقایان روستا سر می رسد و به شهید می گوید نجس است همه جای آن خونی است هرچه سریعتر بیرون بیا براتعلی هم در جواب آن فرد می گوید حاج آقا این چه حرف احمقانه ای است که میزنی این تابوت ها زیارت گاه ماست و بعد شما می گویید نجس است.&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان فرزندم براتعلی نحوه ی شهادت او را این گونه برایم نقل کرد: هنگامیکه در عملیات بیت المقدس شرکت کرده بودیم براتعلی در درگیری با دشمن توسط آر پی جی سه عدد تانک دشمن را منهدم کرد و با این حرکت وی محل استقرار او توسط دشمن کشف شد و آنان وی را آماج تیر های تیر بارگرفتند که ایشان در همان جا به فیض عظیم شهادت نائل می گردد. و بعد از حدود بیست و هشت روز جنازه ی او را به پشت خط منتقل کردند.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا      http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8898&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%84%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%BE%DB%8C%D9%88%D9%87%E2%80%8C%DA%98%D9%86%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید مجید جلائیان‌پیوه‌ژنی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%84%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%BE%DB%8C%D9%88%D9%87%E2%80%8C%DA%98%D9%86%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-06-16T15:53:43Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6509435	تاریخ تولد :	 نام :	مجید	محل تولد :	مشهد نام خانوادگی :	جلائیان‌پی...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6509435	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	مجید	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	جلائیان‌پیوه‌ژنی‌	تاریخ شهادت :	1365/01/11&lt;br /&gt;
نام پدر :	حسین‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	خواجه‌ربیع‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
به خاطر دارم قبل از اینکه فرزندم مجید جلالیان به شهادت برسد یک شب خواب دیدم فردی به همراه یک سید نورانی وارد خانه ی ما شدند . آن فرد فرزندم مجید بود . خانه و حیاط بسیار روشن و نورانی شده بود . انگار روز است . جلو رفتم به مجید گفتم : کجا بودی مجیدجان ؟ گفت : آمدم تا با شما خداحافظی کنم و می خواهم بروم . تا خواستم از ایشان بپرسم آن سید نورانی کیست ؟ از خواب بیدار شدم . با خودم گفتم : حتماٌ فرزندم مجید به شهادت رسیده است . این ماجرا گذشت تا اینکه بعد از چند روز به من خبر دادند که ایشان به درجه ی رفیع شهادت نائل آمده است .&lt;br /&gt;
یک روز پسر عمه ی فرزندم مجید خاطره ای را از ایشان اینگونه برایم نقل می کرد: می گفت: یک روز که توی ارگ رفته بودم تا برای تماشای فیلمی به سینما بروم ناگهان چشمم به پسرداییم مجید افتاد . دنبالش رفتم . دیدم رفت نزدیک پیرمردی که تعمیرکار کفش بود . کفشهایش را درآورد و به او داد تا آنها را تمیز کند . خیلی تعجب کردم . با خودم گفتم : ایشان چقدر قناعت می کند و کفشش را دور نمی اندازد و دوباره تعمیر می کند و آن را می پوشد . آن وقت من به سینما آمده ام .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی مراسم تشییع جنازه ی فرزندم مجید به اتمام رسید داماد بزرگم به من گفت : پیرمردی داخل مسجد تنها نشسته است و گریه می کند. نزدیک ایشان رفتم و گفتم : چه شده است ؟ چرا گریه می کنید ؟ آن پیرمرد گفت : مجید جلالیان فرمانده ی دسته ی ما بود. ما یک گروه 12 نفری بودیم و هنگامی که ایشان غذا می گرفت یا کاری می خواست انجام بدهد من را هم در جریان می گذاشت و مثل پسرم بود.خیلی او را دوست داشتم. ایشان هنگامی که براثر اصابت ترکش خمپاره مجروح شد. سرش در دستان من بود که ( یا حسین ) گفت و به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم یک دفعه خانواده ما را یکی از اقوام به عروسی دعوت کرده بود . وقتی به عروسی خواستیم برویم برادرم مجید نمی آمد. با اصرار زیاد ایشان را هم همراه خودمان به عروسی بردیم. وقتی وارد مجلس شدیم دیدیم وسایل نوازندگی آن چنانی برای مجلس آورده اند. ایشان برگشت. گفتم کجا می روی؟ گفت: من بیرون می نشینم. و ایشان بیرون نشست و شام که دادند وارد مجلس شد. به من گفت : کار خوبی نکردیم در این مجلس شرکت کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم همسرم می گفت: یک روز دیدم مجید جلالیان زمانی که راهنمایی بود وارد مغازه ی من شد و نفس نفس می زد. گفتم : کجا بودی ؟ چرا این قدر نفس نفس می زنی ؟ گفت : قرار است ما را به دیدار امام خمینی (ره) ببرند از مدرسه تا مغازه ی شما دویدم تا اجازه بگیرم . چون ایشان برای دیدن امام خیلی مشتاق بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از اینکه برادرم مجید به شهادت رسید یک شب خواب دیدم وارد خواجه ربیع شدم یک گودالی بود که در آن تعداد زیاد رزمنده وجود داشت. برادرم مجید و پدر و مادرم هم آنجا بالای گودال بودند. به ایشان گفتم: اینجا کجاست؟ گفت: نمی توانم چیزی بگویم. پدر مجید را محکم گرفته بود. هر چه مجید می گفت: ولم کنیم می خواهم بروم داخل گودال پدرم محکم گرفته بودش تا اینکه توانست از دستان پدرم رها شود و خود را داخل گودال انداخت و از خواب بیدار شدم. فهمیدم که آنها می خواستند به بهشت بروند و منتظر ایشان بودند.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C</id>
		<title>شهید قربان محمد جاندانه‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-06-16T15:53:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6604718	تاریخ تولد :	 نام :	قربان‌محمد	محل تولد :	قوچان نام خانوادگی :	جان...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6604718	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	قربان‌محمد	محل تولد :	قوچان&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	جاندانه‌	تاریخ شهادت :	1366/12/19&lt;br /&gt;
نام پدر :	زینل‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
به خاطر دارم زمانی که قربان محمد می خواست به جبهه اعزام شود، از او پرسیدم و گفتم بیائید درستان تمام شود و دیپلم بگیرید و بعدا اگر خواستید به جبهه بروید ولی ایشان با رویی گشاده گفتند: خدا گواه است، این بار انگار مرا می برند. خودم تصمیم نداشتم ولی به من القاء شده که حتما باید بروم و مطمئن هستم که این دفعه دیگر بر نمی گردم. تنها خواهشی که دارم این است که مرا حلال کنید و دیگر نگران من نباشید.&lt;br /&gt;
منبع:  سایت یاران رضا   http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5611&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AC%D9%84%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید غلامرضا جلمبادانی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AC%D9%84%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-06-16T15:52:12Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6206320	تاریخ تولد :	 نام :	غلامرضا	محل تولد :	سبزوار نام خانوادگی :	جلمباد...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6206320	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	غلامرضا	محل تولد :	سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	جلمبادانی‌	تاریخ شهادت :	1362/02/15&lt;br /&gt;
نام پدر :	ولی‌اله‌	مکان شهادت :	مهاباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	پاسدار	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	فرمانده‌دسته‌ـ ادوات&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
وقتی که غلامرضا به تهران آمد به منزل ماآمد و در آنجا هنگام خداحافظی به من گفت: که دختر خاله من را حلالم کن. از او پرسیدم: مگر کجا می خواهی بروی ؟ گفت: می خواهم به جبهه بروم و حتی از مادر و نامردم هم حلالیت طلبیدم. و به مادرم قول دادم که سر 16روز به سبزوار بر می گردم. منظورش از این 16روز این بود که بعد از 16روز من شهید می شوم و بدنم را به سبزوار می آورند. آن وقت من از او پرسیدم : وقتی تو این حرفها را می زدی، عکس العمل مادرت چطور بود؟ او گفت که خیلی خوب بود و گفت که به مادرم گفتم : اگر من شهید بشوم طوری گریه نکنی که دشمن شاد شود . وبعد از 16روز من به سبزوار آمدم. همان روزها بود که پیکر مطهرش را به سبزوار آوزدند و خبر شهادتش را به ما دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود 2 یا 3 ماه پس از شهید شدنش خواب دیدم از جبهه آمده با همان لباس جبهه از ماشین پیاده شد .آمد به خانه گفت : آیا این لباسها به من می آید ؟ من گفتم : منظورت چیست ؟ غلامرضا گفت: می خواهند مرا با این لباسها دفن کنند . من گفتم : آیا شما این حرفها را می زنید که من را ناراحت کنیید ؟ او گفت: نه من یکی از آرزوهایم این است که با این لباسها من را به خاک بسپارند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقریباً حدود2 سال بعد از اینکه غلامرضا به شهادت رسید یک شب خواب او را دیدم که با لبا س سپاه پیش من آمد و گفت اگر من شهید شوم با همان لباس مرا دفن کنید .&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا    http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5903&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D9%84%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامحسین جلمبادانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D9%84%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-16T15:51:23Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 1310/06/15&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : غلامحسین‌ ( عبدالله ) محل تولد : سبزوار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : جلمبادانی‌ تاریخ شهادت : 1364/12/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : حسن‌ مکان شهادت : فاو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : پاسدار یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : مهندس‌رزمی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌شهداء&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     روزهای آخر سال بود که غلامحسین یک روز به من گفت : من قصد دارم که به جبهه اعزام شوم . بامن در مورد رفتنش به جبهه کمی بحث کرد و گفت : مادر این بار که من به جبهه می روم دیگر برنمی گردم. مواظب خانواده ام باشید آنها را به شما می سپارم . او که رفت چند روز بعد خبر شهتادتش را برای ما آوردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     ایشان موقع تولد فرزندشان به مرخصی رفتند. که تولد فرزندشان راشاهد باشند. ولی به محض اینکه متوجه شدند که در منطقه عملیات شده ، به خانواده شان گفتند : فاکسی فرستادند، وبه من اطلاع دادند که به وجوتان نیاز است ، ومن باید بروم . خانواده اعتراضی کردند وگفتند: که شما تازه آمده اید وچرا می خواهید به این زودی بر گردید. غلامحسین در جواب گفت : این وظیفه ماست که راه دیگر برادران شهیدمان را ادامه دهیم . ووقتی کشور ومملکت به ما نیاز دارد حاضر شویم وبه پای کار برویم . وبعد از اینکه ایشان رفتند وبعد ازچندروز خبر شهادتش را برایمان آوردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک بار که غلامحسین به مرخصی آمده بود، فرمانده اشان با او تماس گرفت وگفت : قرار است که عملیاتی انجام بدهیم و خیلی به وجودت نیاز داریم. باید هر چه سریعتر خود را به منطقه برسانی. غلامحسین با وجود اینکه تازه به مرخصی آمده بود ولی با شوق فراوانی تا به شهادت داشت به منطقه رفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در روزهای اوایل انقلاب در کشور تظاهرات و راهپیماییهایی بود که در مردم شور عجیبی در به ثمر رسیدن انقلاب داشتند . یک روز به ما خبر دادند که پسرت در میان مردم پوستر ها و اعلانیه های امام را پخش می کند . و این کار او خطر ناک است .و به او تذکر دهید . من به او گفتم که پدرم این کارها برای تو خطر ناک است مواظب باش . غلامحسین گفت : انسان که قرار است از دنیا برود چه بهتر است که با شهادت در راه خدا باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب که با غلامحسین صحبت می کردیم او به ما می گفت: من می ترسم از این که با این مشکلات و گرفتاریهایی که ما در رفتن به جبهه داریم و با این همه سختیهایی که در این زمینه تحمّل می کنیم . فردای قیامت وقتی که با ائمه اطهار (ع ) روبه رو می شویم .از ما و از اعمالمان راضی نباشند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در مورد خلوص نیّت ایشان و اینکه ایشان هدفش در کارها فقط خدا بوده باید بگویم که ایشان با اینکه تحصیلات زیادی داشتند . اما در مورد بکارگیری ایشان باید بگویم که ایشان را در قسمت خدمات بکار گرفتند . امّا غلامحسین به من گفت : این دوستان فکر می کنند که من از این مسئولیت که به من داده اند رنج می برم . امّا چون هدفم خداست هر کاری که باشد انجام می دهم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک بار از من سئوال کرد که نماز شب می خوانی ؟ گفتم نه هنوز توفیق پیدا نکرده ام که نماز شب بخوانم . گفت : از شما خوشم آمد . گفتم : برای چی ؟ گفت : برای اینکه راست و حقیقتش را گفتی .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     در صحبتهایش یکباربه من گفت : پدر م در قسمت فضای سبزشهرداری کار می کند . ومن بیشتر مواقع به محل کارایشان رفته وبه پدرم کمک می کردم . در پارک دانش آموزانی بودند که مشغول درس خواندن بودند . ودر مسئله ای مشکل داشتند ونمی توانستند حل کنند. من که متوجه آنها شده بودم خواستم به آنها کمک کنم . اول آنها اجازه نمی دادند و فکر می کردندکه من یک کارگر ساده شهرداری هستم . ولی وقتی من مسئله را برایشان حل کردم ، برای آنها باعث تعجب شد. به من گفتند: که تحصیلات شما چقدر است ، گفتم :دیپلم ریاضی هستم . آنها گفتند: پس شما اینجا چه کار می کنید؟ گفتم: برای اینکه به پدرم کمک کنم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     7 یک شب در حالی که مشغول نصب کردن پل بر روی آب بودیم ،یکی از پلها به روی انگشت پای ایشان افتاد وانگشت پای ایشان شکست.او را شبانه به بیمارستان منتقل کردند . برای عمل کردن ایشان اول چند آمپول سی جی به ایشان زدند تا او را مداوا کنند. اما با وجود این در حین عمل شدت جراحت آنقدر زیاد بود که غلامحسین هنوز احساس درد می کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 5907&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D8%AB%D8%A7%D8%B1</id>
		<title>شهید غلام حسین جان‌نثار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D8%AB%D8%A7%D8%B1"/>
				<updated>2020-06-16T15:50:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6205879	تاریخ تولد :	 نام :	غلامحسین‌	محل تولد :	مشهد نام خانوادگی :	جان‌ن...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6205879	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	غلامحسین‌	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	جان‌نثار	تاریخ شهادت :	1362/12/12&lt;br /&gt;
نام پدر :	غلامرضا	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
یکی از دوستان پدرم غلامحسین جان‌نثار خاطره‌ای از ایشان را اینگونه برایم نقل می‌کند. گفت: من به همراه دوستم غلامحسین جان‌نثار در منطقه‌‌ی هورالعظیم در جنوب غرب کشور حضور داشتیم. یادم هست آن زمان ما برای تدارک عملیات خیبر فعالیت می‌کردیم.ما هیچ‌گونه امکانات بهداشتی نداشتیم و شرایط خیلی سخت بود. و یکی از ضروری‌ترین امکانات آنجا حمام بود. روزی دیدم ایشان در حال ساختن حمام صحرایی است. و با چند تکه لوله و تانکر حمام را ساخت که تمام بچه‌ها از آن استقبال کردند و خیلی خوشحال شدند. و هیچ موقع این خاطره از ذهنم خارج نمی‌شود.&lt;br /&gt;
منبع:  سایت یاران رضا    http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5608&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C%DA%86%D8%A7%D9%82%D9%87%E2%80%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر جعفری‌چاقه‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C%DA%86%D8%A7%D9%82%D9%87%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-06-16T15:49:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6509262	تاریخ تولد :	 نام :	علی‌اکبر	محل تولد :	مشهد نام خانوادگی :	جعفری‌...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6509262	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	علی‌اکبر	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	جعفری‌چاقه‌	تاریخ شهادت :	1365/11/04&lt;br /&gt;
نام پدر :	رجب‌	مکان شهادت :	شلمچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
یادم هست زمانی که برادرم علی اکبر جعفری در جبهه حضور داشت مریضی سختی گرفته بود و به این خاطر به مرخصی آمد و بعد از چند روز که بهتر شد لوازمش را جمع کرد تا دوباره به جبهه برود که من به او پیشنهاد دادم شما کمی بیشتر بمان من به جای شما به جبهه می روم . او هم قبول کرد و من راهی جبهه شدم . ولی در بین راه به دلیل مشکلی که برایم پیش آمد نتوانستم بروم و به خانه برگشتم . ایشان تا مرا دید ناراحت شد و سریع لوازمش را برداشت و همان روز به منطقه رفت و بعد از بیست روز خبر شهادت را برای ما آوردند . قسمت او این بود که در همان موقع به جبهه برود و به این مقام والا دست یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که همسرم علی اکبر جعفری به مرخصی آمده بود برای من تعریف کرد که در عملیات کربلای 4 با یکی از همرزمانم در یکی از باتلاق های منطقه شلمچه گیر افتاده بودیم که بعد از ساعت ها تلاش توانستیم از آنجا جان سالم درآوریم ولی به علت اینکه راهی برای برگشت به عقب نداشتیم و در چند صد متری ما عراقی ها جلو آمده بودند به طوری که صدای صحبت های آنها را می شنیدیم در آنجا گیر افتاده بودیم و حدود سه روز را با چند عدد بیسکویت که از جیره خشک ما مانده بود سر کردیم تا اینکه عملیات شد و عراقی ها به عقب رفتند و ما نجات پیدا کردیم.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا    http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5799&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AC%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید عبدالله جاویدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AC%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-16T15:47:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;عبداله‌ محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : جاویدی‌ تاریخ شهادت : 1365/02/30&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : تقی‌ مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     انقلاب بود و این ها تظاهرات همه جا شرکت داشتند . در خیابان خسروی ما دیدیم که کاظم آقا با عبدا... روی تانک پریدند و مرگ بر شاه می گفتند که باز مأمورین حمله کردند . ریختند پایین و فرار کردند . مسجد الرضا بیشتر وقت ها سخنرانی بود . یک روز که خیلی داغ بود ایشان بعد از سخنرانی از مسجد بیرون آمدند . مأمورین شهربانی اینها را با چوب و باتوم زدند و داخل اتوبوس انداختند . یک مقدار که رفتند اینها را بیرون انداختند . ایشان را به خانه بردیم چند روزی مریض بودند تا اینکه الحمدا... بهبودی حاصل شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     زمانیکه حضرت امام می خواستند بیایند تهران ایشان با برادرش، دایی اش و چند نفر دیگر رفتند تهران ،12 بهمن بود که آنها رفتند و برگشتند . چند روزی نگذشت که 22 بهمن انقلاب پیروز شد اینها همین طور فعالیت می کردند. بیشتر اوقات در منزل آقای شیرازی بودند، در تحصنی که در منزل آقای شیرازی صورت گرفت شرکت داشتند. ایشان با چند نفر دیگر بودند و هر شب اطلاعیه چاپ می کردند و پیش آقای شیرازی ، آقای مرعشی ، مقام معظم رهبری و آقای طبسی می بردند که به امضای همه برسانند . 22 بهمن رسید و انقلاب پیروز شد و روزهایی بود که در بیمارستان امام رضا (ع) تحصن بود . ایشان در تحصن بیمارستان امام رضا ( ع) هم شرکت داشتند . بعد که انقلاب پیروز شد و 22 بهمن رسید مجسمه ها را خراب کردند و می دیدیم که شبها آقا عبدا... ساعت 12 یا 2 نصف شب می آمد خانه و مرتب در فعالیت بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     سال 59 که جنگ شروع شد ایشان همانطور که امام اعلام کردند که مردم عضو بسیج شوند به بسیج رفتند با بسیج یک یا دو مرحله به جبهه رفتند . اما در مرحله دوم بود که در عملیات میمک مجروح شد. من با مادرش رفته بودم حج عمره و وقتی برگشتم دیدم ایشان را آوردند و داخل خانه افتاده و گلویش مجروح شده بود . من و مادرش ناراحت شدیم و گریه کردیم و عبد ا... گفت : طوری نشده من سعادت نداشتم شهید شوم اگر سعادت می داشتم شهید می شدم . اینطوری بود و مدتی طول کشید تا خوب شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     شهید عبدا... جاویدی که یک طلبه جوانی بود ترکشی به گلویش خورده بود یک تکه کوچک از آن در گلویش مانده بود به ایشان گفتم : به عقب برگرد. گفت: من نیامدم که برگردم آمده ام بجنگم دفاع کنم. گفتم: گلویت مجروح شده و عفونت می کند. از آنجا دور شدم و بعد از نیم ساعت برگشتم و گفتم: آقای جاویدی شما به عقب برگرد. گفت: برادر هادی من خوب می فهمیدم فرمان فرمانده یعنی چه با اطاعت پذیری از فرمانده هم کاملاً شناخت دارم و همه مسائل فرمانده و فرماندهی را در امر اطاعت پذیری می دانم. ولی شما این عنایت را در حق ما بکن که به غرورم لطمه نخورد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     عبد ا... می خواست در کنکور شرکت کند . گفتم : شما که درس نخوانده ای چگونه می خواهی در کنکور شرکت کنی ؟ دیدم خندید و رفت ، برادرش رفت و برای او نام نویسی کرد و بعد هم در کنکور قبول شد و آمد به من گفت : بابا من با رتبه خوب قبول شدم . همانطور که از خدا خواسته بودم نصیبم شد . رشته حقوق دانشگاه تهران خواسته بودم و همانطور هم شد . برای تحصیل به تهران رفت و حدود شش ماه آنجا بود . نزدیک عید نوروز من با مادرش به دیدن او رفتیم . سه نفری یک اتاق کوچک اجاره کرده بودند . ما یک شب آنجا خوابیدیم و از او درخواست کردیم که تعطیلات عید به مشهد بیاید . گفت : نه بابا من درسم واجب تر است . ما برگشتیم تا اینکه حضرت امام (ره) برای رفتن به جبهه ها پیام دادند و او هم لبّیک گفت و برای خداحافظی به مشهد آمد . گفتم : بابا چی شده شما که گفتی نمی آیی ؟ گفت : مگر شما نشنیدی که حضرت امام (ره) پیام داده اند که جبهه از درس واجب تر است . آمدند اینجا همه را بسیج کردند . حتّی برادرش و دوستانش و همکلاسهایش و خیلی ها را بسیج کرد و بعد از آنها خودش رفت و در تاریخ «65.2.25» خبر مفقود شدن ایشان را به ما دادند . - بعد از یک سال برادرش محمّدعلی شهید شد و در سال 75 پلاک و جنازه ایشان را هم آوردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     ایشان طلبه ای بود و می خواست درس خارج بخواند . می گفتم : بابا بیا لباس روحانیت بپوش . می گفت : ای بابا من لیاقت پوشیدن لباس پیامبر را ندارم . مگر پوشیدن لباس پیامبر شوخی است . مگر به همین سادگی می شود که من لباس پیامبر را بپوشم . من لیاقتش را ندارم . تا اینکه رفت و به درجه شهادت رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     درعملیات میمک عبدا… جاویدی هنگام اذان مجروح شد و ترکش به رانش اصابت کرد من به ایشان گفتم: آقای جاویدی شما با این وضعیت باید به عقب برگردی گفت : من به خط نیامده ام که برگردم اینجا آمدم دفاع کنم . گفتم: آقای جاویدی محل ترکش ممکن است عفونت کند بهتر است شما برگردی گفت : نه و من بعد از گفته ایشان از او دور شدم و چرخی دراطراف زدم و بعد به نزد ایشان برگشتم تا او را راضی کنم که به عقب برگردد. وقتی او را دیدم گفتم : عبدا… جان بیا به عقب برو . ایشان گفت : برادر من خوب می فهمم فرمانده یعنی چه اطاعت پذیری از فرمانده ام را هم اطلاع دارم و همه ی مسائل فرمانده و غیره را در امر اطاعت پذیری می دانم ولی شما این عنایت را در حق من بکن که ظلم نشود من به عقب نمی روم اینجا راحت هستم شما زخم من را می بینی ولی من درد آن را با این وجود احساس راحتی می کنم .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5648 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:5648 (1).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D9%88%D9%87</id>
		<title>شهید عباس جعفری زاوه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D9%88%D9%87"/>
				<updated>2020-06-16T15:47:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 1349/11/20&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : عباس‌ محل تولد : تربت ‌ حیدریه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : جعفری‌زاوه‌ تاریخ شهادت : 1367/03/31&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : غلامرضا مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     برای سالگرد یکی از شهدای روستا به نام شهید مظاهری را روی پارچه نوشته بودم . وقتی عباس آن را دید گفت : محمد برای شهادت من خوش خط تر بنویس .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     آخرین مرتبه ای که برادرم عباس از تربت حیدریه به روستای زاوه آمده بود، یک جا کبریتی که به عنوان کار دستی در مدرسه درست کرده بود برای من آورده بود، برای من آورد وگفت: این را به عنوان کادوی ازدواجت آماده کرده ام. امیدوارم از من قبول کنی من گفتم: زرنگ هستی، می خواهی یک کار دستی برایم کادو بدهی. درجواب گفت: خواهر جان، شاید در زمان عروسی شما من نباشم و بعد از آن رفت به جبهه و به درجه رفیع شهادت نائل آمد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     زمانیکه عباس از طریق دبیرستان و با همکلاسیهایش می خواست به آموزش برود صبح زود من از زاوه به تربت حیدریه رفتم و به اوگفتم: عباس جان از رفتن صرفنظر کن . ناگهان دیدم اشک از چشمان او جاری شد و گفت: مگر خون من از خون علی اکبر امام حسین (ع) رنگین تر است؟ اسم من عباس است و عباس یعنی علمدار امام حسین ( ع) پس باید علم را ببرم و تحویل امام حسین (ع)بدهم و رفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     هفت سال قبل از شهادت شهید یک شب خواب دیدم که یک هیئت از سمت پایین روستا به طرف بالا می آید و اتوبوس هیئت در پیشاپیش آنها حرکت می کرد. من رفتم سر میلان دیدم که همة آنها سید هستند و هر کدام از آنها یک پرچم سبز یا قرمز در دست دارند. من سئوال کردم چه خبر شده؟ اینها به کجا می روند مردی گفت : اینها به کربلا می روند. گفتم: از روستای ما (زاوه ) کسی نیست؟ گفتند : نه سپس دست عباس را گرفتم و رفتم. سر کوچه که رسیدم به او گفتم: مادر من که نمی توانم همراه آنها بروم و او را سوار ماشین آنها کردم و همراه آنها رفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     پس از ازدواج تا سه سال خداوند فرزندی به ما عطا نکرده بود یک شب خواب دیدم که خداوند به ما پسری داده که اسمش را اسماعیل گذاشته ایم، از خواب بیدار شدم خوابم را برای همسرم تعریف کردم و او هم نذر کرد که اگر خداوند به ما پسری بدهد نام او را عباس بگذارد من هم نظر کردم اگر خداوند فرزندی صحیح و سالم به ما عطا کند هر چهلم اربعین امام حسین (ع) را شوله زرد بدهم الان هم در یاد بود شهادت او در روز اربعین شوله زرد می دهیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 5805&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید صفر علی جعفری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-06-16T15:45:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 1315/03/12&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : صفرعلی‌ محل تولد : نیشابور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : جعفری‌ تاریخ شهادت : 1365/10/21&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : رمضانعلی‌ مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     آخرین باری که پدرم صفرعلی را دیدم در اهواز پایگاه شهید برونسی بود که تقریبا دو شب مانده بود به عملیات کربلای 5 به من گفت:مجتبی، اگر من به شهادت رسیدم سعی کن راه مرا ادامه بدهی و از بچه ها مراقبت کنی و به آنها بگویی که از راه امام خارج نشوند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 5770&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C%DA%A9%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88</id>
		<title>شهید علی جعفری‌کیکانلو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C%DA%A9%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88"/>
				<updated>2020-06-16T15:44:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6604947	تاریخ تولد :	 نام :	علی‌	محل تولد :	بجنورد نام خانوادگی :	جعفری‌کی...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6604947	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	علی‌	محل تولد :	بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	جعفری‌کیکانلو	تاریخ شهادت :	1366/04/27&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	دانش آموز	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
له و انا اليه راجعون «ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون» مپنداريد که آنان در راه خدا کشته مي‌شوند مرده‌اند بلکه زنده‌اند و نزد خدا روزي مي‌خورند. و اکنون که اسلام و ايران در خطر تهاجم کفر و ابرقدرتهاي جهان است مي‌روم تا که جمجمه‌ام را به خدا بسپارم و پايم را محکم بر زمين بکوبم و دندانهايم را محکم بر هم فشارم و اگرچه قطره‌اي در مقابل درياي بي‌کران اسلام هستم اما شايد بتوانم با شهادتم و با استقامتم کاري هرچند کوچک براي دينم و کشورم انجام دهم.من در مرحله اول به پيروزي فکر مي‌کنم تا شهادت کمااينکه اين خونهاست که اگر بر زمين بريزد و اين فداکاري و ايثارگري شهيدان است که اگر نباشد ما شکست خواهيم خورد. در انتها اين سخن امام حسين(ع) را اين کشتي نجات و اين چراغ هدايت را يادآور مي‌شوم که اگر دين نداريد لااقل آزاده باشيد يعني اگر براي دينتان نمي‌جنگيد و به اسلام اهميت نمي‌دهيد لااقل براي کشور و وطن و براي زدگاهتان و براي اينکه در سلطه ديگري نباشيد بجنگيد. در خاتمه وصيت مي‌کنم که پدر و مادرم صبور باشند و همچنين برادران و خواهمرانم ناراحت نباشند زيرا که من به آرزويم که همانا استقامت و پايداري در مقابل دشمن و شهادت در راه خداست رسيدم. وصيت مي‌کنم که چون نرسيدم 80 تومان صائب را بدهم شما لطف کنيد و 80 تومان به داروگياهي صائب بدهيد در ضمن 200تومان هم حسين رضايي که آدرسش را در دفتر يادداشتم است مي‌خواهد که به او بدهيد در خاتمه باز هم به صبر توصيه مي‌کنم پدرم نيز وصي من مي‌باشد. به اميد پيروزي اسلام بر کفر جهاني مشهد مقدس خيابان خواجه ربيع روبروي شهرک امام خميني 16 متري آزاد بين سه راه دوم و سوم دست راست پلاک 57 يا پلاک 55 منزل سيدعلي و محمدعلي جعفري منطقه مالک پايگاه بلال&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا    http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5817&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%D8%B3%D8%A7%D9%841365</id>
		<title>شهید احمد باقر زاده متولد سال1365</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%D8%B3%D8%A7%D9%841365"/>
				<updated>2020-06-16T15:43:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «شهید احمد باقر زاده تام:احمد نام خانوادگی: باقر زاده نام پدر:علی اکبر تاریخ ش...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید احمد باقر زاده&lt;br /&gt;
تام:احمد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی: باقر زاده&lt;br /&gt;
نام پدر:علی اکبر&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 23/10/65&lt;br /&gt;
احمد رضا باقرزاده احمد رضا در عملیات کربلای 5 در جزیره مجنون بر اثر اصابت تیر مستقیم به قلب به شهادت رسید .(حسین سجودی)&lt;br /&gt;
منبع: &lt;br /&gt;
سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowMemory.aspx?MID=41156&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%85%D9%81%D9%82%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AB%D8%B1_%D8%B4%D8%AF</id>
		<title>شهیدی که مفقودالاثر شد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D9%87_%D9%85%D9%81%D9%82%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AB%D8%B1_%D8%B4%D8%AF"/>
				<updated>2020-05-19T19:31:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «بسم الله الرحمن الرحیم  نام شهید: شهید 4 عنوان: شهیدی که مفقودالاثر شد  بچه ها،...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام شهید: شهید 4&lt;br /&gt;
عنوان: شهیدی که مفقودالاثر شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه ها، شما دل پاکی دارید، التماس تان می کنم از خدا بخواهید جنازه ای از من باقی نماند و مفقودالاثر شوم.&lt;br /&gt;
کلاس عاشقی امام راحل «قدس الله نفس الزکیه» همواره شاگردانی را به خود دید که امروز وقتی به سیره شخصیتی آنها می نگریم، نفس های تاثیرگذار پیر جماران را در می یابیم که چه حرهایی را تقدیم محضر ملکوتی رب الارباب کرد.&lt;br /&gt;
پای خاطرات «محمد رعیتی» از رزمندگاه لشکر ویژه 25 کربلا نشستیم که تقدیم مخاطبان ارجمند می کنیم.&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
پنهان کاری های او شک بعضی ها را برانگیخته بود، جزو غواص هایی بود که باید به عنوان نخستین نیروهای خط شکن وارد خاک دشمن می شد، هر وقت که می خواست لباسش را عوض کند می رفت یک گوشه، دور از چشم همه این کار را انجام می داد، روحیه اجتماعی چندانی نداشت، ترجیح میداد خودش باشد و خودش.&lt;br /&gt;
من هم دیگر داشتم نسبت به او مشکوک می شدم، بچه ها برای عملیات خیلی زحمت کشیده بودند، هر چه تاکتیک مربوط به مخفی نگه داشتن اسرار نظامی بود را پیاده کرده بودند.&lt;br /&gt;
همه امور با رعایت اصل(اختفا و استتار) پیگیری می شد،اغلب سنگر ها و مواضع ادوات را با شاخه های نخل پوشانده بودیم،با رعایت همه این اصول حالا در آخرین روزهای منتهی به عملیات، کسی وارد جمع ما شده بود که مهارت بالایی در غواصی داشت، منزوی بود و حتی موقع تعویض لباس، جمع را ترک می کرد و به نقطه ای دور و خلوت می رفت.&lt;br /&gt;
بعضی از دوستان، تصمیم گرفته بودند از خودش در این باره سوال کنند یا در صورت لزوم او را مورد بازرسی قرار دهند تا نکند خدای ناکرده، فرستنده ای را زیر لباس خود پنهان کرده باشد.&lt;br /&gt;
آن فرد هم بی شک آدم ساده و کم هوشی نبود، متوجه نگاههای پرسش گر بچه ها شده بود. یک شب موقع دعای توسل،صدای ناله های آن برادر به قدری بلند بود که باعث قطع مراسم شد.&lt;br /&gt;
او از خود بی خود شده بود و حرف هایی را با صدای بلند به خود خطاب می کرد،می گفت« ای خدا! من که مثل اینها نیستم، این ها معصومند، اما تو خودت مرا بهتر میشناسی...من چه خاکی را سرم کنم؟ ای خدا!»&lt;br /&gt;
سعی کردم به هر روشی که مقدور است او را ساکت کنم، حالش که رو به راه شد؛ در حالی که اشک هنوز گوشه چشمش را زینت داده بود، گفت:« شما مرا نمی شناسید، من آدم بدی هستم، خیلی گناه کردم، حالا دارد عملیات می شود، من از شما خجالت می کشم، از معنویت و پاکی شما شرمنده میشوم.&lt;br /&gt;
گفتم:«برادر تو هر که بوده ای دیگر تمام شد، حالا سرباز اسلام هستی،تو بنده خدایی و او توبه همه را می پذیرد...».&lt;br /&gt;
نگاهش را به زمین دوخت، گویا شرم داشت که در چشم ما نگاه کند، گفت:&lt;br /&gt;
«بچه ها شما همه اش دعا می کنید شهید شوید، اما من نمی توانم چنین دعایی کنم.»&lt;br /&gt;
تعجب ما بیشتر شد پرسیدم:&lt;br /&gt;
«برای چه؟ درب شهادت به روی همه باز است، فقط باید از ته دل آرزو کرد.»&lt;br /&gt;
او تعجب ما را که دید، گوشه پیراهنش را بالا زد،از آنچه که دیدیم یکه خوردیم، تصویر یک زن روی بدن او خالکوبی شده بود، مانده بودیم چه بگوییم که خودش گفت:« من تا همین چند ماه پیش همه اش دنبال این چیزها بودم، من از خدا فاصله داشتم،حالا از کارهای خود شرمنده ام، من شهادت را خیلی دوست دارم، اما همه اش نگرانم که اگر شهید شوم، مردم با دیدن پیکر من چه بسا همه شهدا را زیر سوال ببرند، بگویند اینها که از ما بدتر بودند...».&lt;br /&gt;
بغضش ترکید و زد زیر گریه،از ته دل می سوخت و اشک می ریخت، دستی به شانه اش گذاشتم و گفتم:«برادر مهم این است که نظر خدا را جلب کنیم، همین و بس.»&lt;br /&gt;
سرش را بالا گرفت و در چشم تک تک ما خیره شده،آهی کشید و گفت:&lt;br /&gt;
«بچه ها، شما دل پاکی دارید، التماس تان می کنم از خدا بخواهید جنازه ای از من باقی نماند،من از شهدا خجالت می کشم...».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شب گذشت؛ حرف های او دل ما را آتش زده بود، حالا ما به حال او غبطه می خوردیم،دل با صفایی داشت، یقین پیدا کرده بودیم که او نیز گلچین می شود،خدا بهترین سلیقه را دارد.&lt;br /&gt;
شب عملیات یکی از نخستین شهدای ما همان برادر دلسوخته بود،گلوله خمپاره مستقیم به پیکرش اصابت کرد، او برای همیشه مهمان اروند ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبه:فرازی از خاطرات شهدا 2&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهید سید محمود رضوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-19T19:30:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد : 	 نام : 	سیدمحمود 	محل تولد : 	نیشابور نام خانوادگی : 	رضوی‌ 	تاریخ ش...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 	&lt;br /&gt;
نام : 	سیدمحمود 	محل تولد : 	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	رضوی‌ 	تاریخ شهادت : 	1365/10/24&lt;br /&gt;
نام پدر : 	سیدحسین‌ 	مکان شهادت : 	&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	نامشخص 	منطقه شهادت : 	&lt;br /&gt;
شغل : 	قالی‌باف 	یگان خدمتی : 	&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	مسئولیت : 	آرپی‌جی‌زن‌ ـ ادوات&lt;br /&gt;
گلزار : 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
•	دفعه آخر که از جبهه به مرخصی آمده بود حالش عوض شده بود و خیلی مهربان و آرام بود اگر از او سئوال می کردی جوا ب میداد و لا ساکت می ماند و چیزی نمی گفت: من از او پرسیدم چه شده اینقدر خاموشی؟گفت: مادر چه بگویم؟ ما رفتنی هستیم شاید ده روز دیگر و شاید بیست روز دیگر بیشتر زنده نباشم همین طور هم شد بعد از بیست روز خبر شهادتش به ما رسید .&lt;br /&gt;
•	او همیشه از پدرش صحبت می کرد و می گفت: پدرم به آرزویش که شهادت بود رسید من هم اگر مثل او شهید شوم خیلی خوب است و می گفت: من همیشه احساس می کنم در کنار پدرم هستم مهر او از دلم و سیمای او از خاطرم نمی رود.&lt;br /&gt;
•	ایشان قبل از شهادت برای من نامه نوشته بود . در نامه نوشته بود که من خواب دیدم پدرم را در محل سر سبزی ملاقات کرده ام ، پس شما نگران من نباشید .من هم فهمیدم که ایشان برای شهادت آماده است . توکل بر خدا کردم تا اینکه بعد از ده روز خبر شهادتش را برایم آوردند .&lt;br /&gt;
•	یک روز من به ایشان گفتم : بنده در زمان کودکی ، پدرم را از دست داده ام و شما نیز در این زمان ، و هر دو نفرمان ی پناه هستیم . ایشان گفت : خداوند پناه تمام مسلمانان است . فقط توجّه به رضای خدا داشته و نگران نباش .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10215&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهید سید مهدی رضوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-19T19:28:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد : 	 نام : 	سیدمهدی‌ 	محل تولد : 	نیشابور نام خانوادگی : 	رضوی‌ 	تاریخ...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 	&lt;br /&gt;
نام : 	سیدمهدی‌ 	محل تولد : 	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	رضوی‌ 	تاریخ شهادت : 	1365/10/20&lt;br /&gt;
نام پدر : 	سیداصغر 	مکان شهادت : 	&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	نامشخص 	منطقه شهادت : 	&lt;br /&gt;
شغل : 		یگان خدمتی : 	&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	مسئولیت : 	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
•	هنگامی که برادرم می خواست به جبهه اعزام شود من کلاس پنجم بودم جهت بدرقه او به کنار اتوبوسی که عازم مشهد بود رفتم در آنجا در میان برادران اعزامی مرا بغل کرد بوسید و گفت: حسن جان اگر می خواهی من از تو راضی و خوشحال باشم درسهایت را به پایان برسان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10217&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D8%B6%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامحسین رضوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D8%B6%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-19T19:27:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد : 	 نام : 	غلام‌حسین‌ 	محل تولد : 	مشهد نام خانوادگی : 	رضوی‌ 	تاریخ ش...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 	&lt;br /&gt;
نام : 	غلام‌حسین‌ 	محل تولد : 	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	رضوی‌ 	تاریخ شهادت : 	1365/09/15&lt;br /&gt;
نام پدر : 	محمدعلی‌ 	مکان شهادت : 	مهران (غرب)&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	نامشخص 	منطقه شهادت : 	&lt;br /&gt;
شغل : 		یگان خدمتی : 	قرارگاه نجف اشرف&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	مسئولیت : 	جانشین واحد&lt;br /&gt;
گلزار : 	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
•	دشبی که قرار بود عملیات برای پس گیری مهران انجام شود برادر رضوی روی بار ماشین نشسته بود و چون ماشین چراغ خاموش حرکت میکرد دستش را از لبه اتاق خودرو گرفته بود تا در صورت مواجه شدن با خطر به زمین پرتاب نشود همین طور که این ماشین داشت چراغ خاموش می رفت یک خودرو دیگر از مقابل در حال آمدن بود به محض رد شدن خودروی مقابل از کنار خودرویی که آقای رضوی روی آن نشسته بود بر اثر برخورد دو خودرو بر یکدیگر دست آقای رضوی به گونه ای مجروح شد که تا مدتها ازاین دست نمی توانست استفاده کند بلافاصله ایشان به بیمارستان صحرایی منتقل کرده و دستش پانسمان را منتقل کردند .زمانی که دست آقای رضوی مجروح شد می گفت: برادر رعبت نژاد ظاهرا یواش یواش دارم آماده می شوم که به مهمانی خدا بروم و این مجروحیت خبر از چنین سفری می دهد.&lt;br /&gt;
•	درزمان وضع حمل همسرم ما در روستای حسن آباد آشنایی بجز خواهرم نداشتیم . به همین دلیل به دنبال خواهرم رفتم که او را بیاورم تا در وضع حمل همسرم کمک نماید . وقتی به اتفاق خواهرم به خانه آمدیم دیدیم فرزندم به دنیا آمده است . پس از اینکه خواهرم او را به حمام برد و پاکش کرد و به خانه آورد ، او را بغل کردم و اذان را در گوش راستش و اقامه را در گوش چپش گفتم . دوازده امام و صراط حق و میزان حق را برای او گفتم و در نهایت هم اسم غلامحسین را بر او نهادم .&lt;br /&gt;
•	یکسری پسرم غلامحسین گفت: بابا، این دفعه با من به جبهه می آیی؟گفتم: پدر جان، ماشا...آنقدر جوان هست که نیازی به ما نیست.گفت: هر کسی برای خودش به جبهه می رود. بعد از اینکه رضایت مرا جلب کرد از سپاه واقع در نخریسی کارت اعزام هم برایم گرفت و آمد و گفت: پدر جان، کارت اعزام به جبهه برایتان گرفته ام. پس از مدتی هم به اهواز رفتیم. تقریباً 45 روز پسرم و یک برادر دیگر که بعداً شهید شد17 جنازه را از داخل رودخانه کارون با روش غواصی بیرون کشیدند.&lt;br /&gt;
•	«سال ، سال 65 و زمان ، لحظه ای آفتابی و من ، بیخبرتر از همیشه در آرزوی فرداهایی زیبا باتّفاق همسر و فرزندان عزیزم وارد شهری شدیم که نامش اسلام آباد غرب بود ، محّل زندگی در پادگانی قرار داشت که جلوی آنرا فضای سبزی پوشانده بود که پربود از چمن و شاید درختانی که بوضوح می توانست انسان حدس بزند که تازه در آنجا کاشته شده اند . بچّه ها مثل همیشه و مثل همة اوقات خیلی سریع با محیط اطرافشان خو گرفتند و مشغول بازی شدند و زمان به حرکت همیشگی همچنان ادامه می داد تا روزیکه ... من به اتّفاق یکی از خانمهای همسایه برای خرید روزانه به بازار رفته بودیم . موقع برگشتن جلوی پادگان ، ماشین استیشن آشنایی را دیدم که پارک شده بود . با تعجّب گفتم که حسین هیچ وقت این موقع روز به خانه نمی آمد ؟ وارد خانه که شدم او را مشغول خوردن کنار سفره دیدم . خانم دوستش حاج آقای حسین زاده مسئول مهندسی رزمی قرارگاه نجف اشرف 2 نیز در کنارش بود . او زحمت کشیده و غذا را برای حسین آماده کرده بود و بعد با ندایی که به من داد فهماند که همسرم مجروح شده است . تمام بدنم بی حس شد . قلبم گویی جایش تنگ بود و نمی خواست درون سینه ام بماند . با هر نگاهی که به حسین می کردم دلم بیشتر به حالش می سوخت و از اینکه او را دوباره در کنارم می دیدم خدا را شکر می کردم . حسین دستش را باند پیچی کرده بود و طوری وانمود می کرد که من متوجّه دردهایی که می کشید نشوم . او با چهره ای خسته امّا با نشاط و با همان لباسهای آشنای جبهه و جنگ که به قول خودش به رنگ طبیعت بودند ، همچنان مشغول خوردن بود و من غافل از این همه لطف خدا که شامل حال من و بچّه هایم شده بود ، مشغول حدسیّات خود بودم . با خودم گفتم : حسین مردی نیست که بخاطر یک زخم ، یک هفته در خانه بماند در حالیکه در خیال خویش حسین را وادار می کردم که بیشتر در خانه بماند از فکر بیرون آمدم . آقای حسین زاده که به اتّفاق یکی دیگر از دوستان حسین آمده بود ، رفت و من برای اینکه سر صحبت را باز کنم به شوخی گفتم : آنجا چیزی پیدا نمی شد بخوری ترکش خوردی ؟ او هم با همان خنده های همیشگی اش جواب شوخی مرا با خنده ای دیگر داد . من کمی آب خوردم و برای اینکه حرفی زده باشم از او پرسیدم : چطوری مجروح شدی ؟ آخر حسین عادت نداشت زیاد حرف بزند بنابراین من زرنگی کرده و نگذاشتم که زیاد طفره برود ، این بود که دوباره پرسیدم : چطوری مجروح شدی ؟ رضا فرزند کوچکمان که در آن زمان دو ساله بود بطرف پدرش رفت و با دست او بازی می کرد ، انگار لکّه های قرمز روی پانسمان دست حسین توجّه چشمان کوچکش را جلب کرده بود و همین باعث شد تا حسین کمی دیرتر جواب مرا بدهد . او بعد از مدّتی گفت : شب بود ، هوا تاریک تاریک بود و بدلیل اینکه ما در منطقة جنگی بودیم امکان روشن کردن چراغهای ماشین وجود نداشت . مقصد خطّ مقدّم بود ، در حالیکه پشت فرمان نشسته بودم ، ماشینی که از کنار من رد می شد به ما برخورد کرد و چون دست من بیرون از پنجره بود ، لای دوتا ماشین ماند و تقریباً له شد . این همة ماجرا بود . به او گفتم : به بیمارستان نرفتی ؟ و او در جوابم اضافه کرد : چرا به بیمارستان باختران انتقالم دادند و از آنجا به اصفهان و بعد از عمل دستم می خواستند که بستری شوم امّا من چون می دانستم شما هیچ اطّلاعی از وضعیّت من ندارید خواستم که به خانه برگردم ، بعد هم من که چیزیم نیست در جبهه بیشتر نیاز هست . با گفتن این حرف گویی سطل آبی بر سرم ریختند . فهمیدم که او زیاد ماندگار نیست و همینطور هم شد . او فقط یک روز در خانه بود و روز بعد وقتی حاج آقای حسین زاده زنگ زد تا احوالش را بپرسد ، گفت که به دنبالش بیایند و هرچقدر حاج آقا اصرار کردند که تو باید استراحت کنی ، قبول نکرد و من هم می دانستم حریف این همه عجلة او در رفتن نیستم ، تنها به گفتن اینکه مواظب خودت باش اکتفا کردم و او را به خدا سپردم .&lt;br /&gt;
•	سال 77 که به مکه معظمه مشرف شدم، برای خیلی از دوستان از جمله برادر رضوی به صورت دسته جمعی طواف انجام دادم. شب که در هتل خوابیده بودم. شهید رضوی را خواب دیدم که به من گفت: هدایتی من مثل بقیه نیستم شما باید برای من حساب جداگانه ای باز کنی. در آن لحظه احساس کردم که ایشان از من طواف فردی می خواهد. لذا فردا دوباره به مسجدالحرام مشرف شدم و نیت کردم و برای برادر رضوی یک دور طواف خصوصی انجام دادم.&lt;br /&gt;
•	یک بار خواب دیدم که در ساختمان مجلل و بسیار بزرگ هستم . آقای رضوی از مقابل به سمت من آمد و با هم به راه افتادیم من به یاد دارم که برادر او شهید شده است . گفتم : برادر شما مگر شهید نشده ای ؟ گفت: نه من به ظاهر شهید شده ام ولی همه جا با شما هستم .&lt;br /&gt;
•	در زمان جنگ به اتفاق برادر رضوی در شرکت شادیلون کار می کردیم یک روز برادر رضوی به نزد مدیر کارخانه رفته و به ایشان پیشنهاد کردند که در آمد 24 ساعت کارخانه و حقوق یک روز کارکنان را برای کمک به جبهه اختصاص بدهد. مدیر کارخانه با این پیشنهاد آقای رضوی موافقت کرد. آن روز بسیار خوشحال بودیم چون می دانستیم در آمد این روز اختصاص به جنگ دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10218&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهید مجید رضوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-19T19:26:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «تاریخ تولد : 	 نام : 	مجید 	محل تولد : 	مشهد نام خانوادگی : 	رضوی‌ 	تاریخ شهادت : 	13...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 	&lt;br /&gt;
نام : 	مجید 	محل تولد : 	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	رضوی‌ 	تاریخ شهادت : 	1366/04/28&lt;br /&gt;
نام پدر : 	حسین‌ 	مکان شهادت : 	&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	نامشخص 	منطقه شهادت : 	&lt;br /&gt;
شغل : 	دانش آموز 	یگان خدمتی : 	&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	مسئولیت : 	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحيم انماالمؤمنون الذين آمنوباالله ورسوله ثم لم يرتابوااوجاهدوابامالهم وانفسهم في سبيل ا…اولئک هم الصادقون همانامؤمنان واقعي آنانندکه به خداورسول اوايمان آورده اندوبعدازهيچ شک ويأس دردل واردنساختندودرراه خدامال وجانشان جهادکردنداينان به حقيقت راستگويان هستندخدمت پدروبرادران وخواهرانم سلام عرض مي کنم خدمت اقوام ودوستان وآشنايان سلام عرض مي کنم سلامي که ازفرسنگهاي دورمي رسانم يلامي که ديگرشنيده نخواهدشد. خداوندا، توفيق شهادت درراهت ودروري ازمعصيت ونيت راست وپاک به مشتاقانت عنايت فرما. خداياپايان عمرم راشهادت درراهت قراربده خداوندامي ترسم که نکندشايستگي شهادت رانداشته باشم وخون دررگهاي من بخشکدکه خودازخودم بيزارمي شوم خداياچقدرگناه کرده ام وازفرمان توسرپيچي کرده ام که شرمنده ام مراازبخشيدگان درگاه خودقرارده جانم دادي وجانم خواهي گرفت خداياروح ماراازدست اين جسم سنگين که شخت ماراپايگيراين جهان فاني کرده است رهايي ده خدايابه مردم بفهمان خط امام چيست خدايا به امام امت عمري به درازي خودت عنايت فرماومراازسپاهانت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10220&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D9%87%D8%AF%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهید نادر مهدوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1_%D9%85%D9%87%D8%AF%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-19T19:23:35Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «بسم الله الرحمن الرحیم  نام شهید: نادر مهدوی  شهید نادر مهدوی از شاخص ترین شهد...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام شهید: نادر مهدوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید نادر مهدوی از شاخص ترین شهدای ضد آمریکایی است که با نام گروه ذوالفقار کابوسی برای آمریکا در خلیج فارس بود.&lt;br /&gt;
آمریکا بزرگ ترین دشمن انقلاب اسلامی و از نگاه امام خمینی یک چپاولگر عالمخوار می باشد که از اوایل انقلاب اسلامی از هر راه و ترفندی دست به توطئه و تهدید و تحریم زده است تا انقلاب اسلامی را به عنوان منادی انقلاب جهانی مستضعفین علیه مستکبرین عالم از راه خود خارج سازد. با این مقدمه صاحب نیوز قصد دارد طی مجموعه گزارشات شهدای شاخص آمریکایی به بررسی پرونده هایی که در طول سالیان گذشته بصورت مستقیم و یا غیر مستقیم توسط ایالت متحده آمریکا و در راه مبارزه با آمریکا به شهادت رسیده اند بپردازد.&lt;br /&gt;
***&lt;br /&gt;
چند خط از زندگی نامه شهید نادر مهدوی&lt;br /&gt;
شهید نادر مهدوی در خرداد ماه سال 42 در شهرستان دشتی بوشهر به دنیا آمد، هر چند نام ابتدایی او حسین بسریا بود اما بعدها به  نادر مهدوی تغییر یافت. شهید نادر مهدوی از سالهای اولیه تشکیل سپاه پاسداران وارد این نهاد مردمی شد و پس از خدمت در سپاه اهواز و جم به فرماندهی عملیات سپاه خارک منصوب شد. شهید نادر مهدوی پس از طرح اعزام « لبیک یا امام» گروهان دریایی ناو تیپ امیرالمومنین (ع) را بنیان گذاری کرد و خود فرماندهی این گروه دریایی را به عهده گرفت. شهید مهدوی پس از آن ناوگروه دریایی ذوالفقار وابسته به منطقه دوم دریایی سپاه پاسداران را راه اندازی کرد و تا زمان شهادت، فرماندهی این ناوگروه را برعهده گرفت.&lt;br /&gt;
شهید مهدوی به عنوان فرمانده ناوگروه دریایی ذوالفقار، از زمان ورود آمریکایی ها به خلیج فارس تا زمان شهادت ، لحظه ای از نبرد بی امان با این جنایتکاران نیاسود و تمام توان و استعداد خود را در این راه به کار بست. او طی این مدت، عملیات بسیاری را علیه آمریکایی های متجاوز ترتیب داد که معروفترین آن زدن کشتی بریجیتون بود. &lt;br /&gt;
شهید مهدوی و داستان انهدام بزرگترین اسکورت های دریای تاریخ&lt;br /&gt;
در سالهای پایانی جنگ، خلیج فارس برای ایران بسیار نا امن شده بود؛ عراق خیلی راحت کشتی ها و سکوهای نفتی ایران را میزد. کویت بخشی از سرزمین، و عربستان، آسمانش را در اختیار صدام قرار داده بودند. فرماندهان عالی رتبه سپاه، جریان عبور آزاد و متکبرانه و ناوهای جنگی آمریکا و نیز سایر کشتی ها و شناورهای تحت حمایت این کشور را به عرض امام (ره) رسانده بودند. حضرت امام (رض) فرموده بود: «اگر من بودم ، می زدم.» همین حرفهای امام، برای سردار شهید مهدوی و جانشینش سردار شهید بیژن گرد و نیز همرزمان آنها کافی بود تا خود را برای انجام یک عملیات مقابل به مثل و اثبات این موضوع که با همت و رشادت دلیر مردان ایران اسلامی، خلیج فارس، چندان هم برای آمریکایی ها و نوکرانشان امن نیست، آماده سازند.&lt;br /&gt;
اولین کاروان از نفت کش های کویتی آن هم با پرچم آمریکا و اسکورت کامل نظامی توسط ناوگان جنگی این کشور در تیرماه سال 1366 به راه افتادند. در این بین، دولت آمریکا عملیات سنگینی در ابعاد روانی، تبلیغی، سیاسی، نظامی و اطلاعاتی جهت انجام موفقیت آمیز این اقدام انجام داده بود. در این کاروان، نفت کش کویتی « الرخاء » با نام مبدل «بریجتون» حضور داشت که در بین یک ستون نظامی، به طور کامل، اسکورت می شد. این نفت کش، در فاصله 13 مایلی غرب جزیره فارسی، در اثر برخورد با مین های کار گذاشته شده توسط سردار شهید مهدوی و یارانش، منفجر شد به طوری که حفره ای به بزرگی 43 متر مربع در بدنه آن ایجاد گردید. در پی این حماسه مرحوم حاج سید احمد خمینی به شهید مهدوی می گوید که دل امام را شاد کردید.&lt;br /&gt;
واقعه زدن کشتی بریجتون به قدری بزرگ و تاثیرگذار بود که علاوه بر داخل در خارج از کشور بازتاب فراوانی داشت. اگر از مجموعه گزارشات و یادداشت های روزنامه ها و مطبوعات بگذریم تنها نام بردن از کتابهای جنگ تانکرها و کتاب «در داخل منطقه خطر» نوشته « هارلود وایس» که در آن به بررسی انهدام کشتی بریجتون پرداخته اند کافیست.&lt;br /&gt;
دکتر عباسی: متاسفم از جامعه هنری که شهید مهدوی را نمی شناسند.&lt;br /&gt;
دکتر حسن عباسی ( رئیس مرکز دکترینال امنیت بدون مرز) در مجموع جلسات آموزشی سینمای استراتژیک در نقد سریال آمریکایی جریکو در فرهنگ سرای ارسباران درباره شهید نادر مهدوی می گوید که: امیدوارم یک کسی جرات ساخت فیلم سینمایی شهید نادر مهدوی را داشته باشد و هنوز از مادر زائیده نشده کسی بتواند فیلم شهید نادر مهدوی را بسازد، تصور کنید تعدادی از جوانان بوشهری و آدمهای روستایی با همان لهجه های رئیسعلی دلواری، نه واقعا تصور کنید با یک قایق کوچک بروند در مسیر عظیم ترین اسکورت های دریایی تاریخ که 72 ساعت شبکه سی ان ان پخش مستقیم کرد که بریجتون رد شد و جمهوری اسلامی ایران را نتوانستند بزند و این بچه ها با سطح سواد سوم راهنمایی زدند.&lt;br /&gt;
متاسفم از جامعه هنری و هنرمندان که ما باید بیاییم اینجا بنشینمیم و این نکات را بگوییم.&lt;br /&gt;
شهید مهدوی چگونه شهید شد؟&lt;br /&gt;
در عصر روز پنجشنبه مورخه16/07/1366 سردار شهید نادر مهدوی همراه با تنی چند از همرزمانش نظیر سردار  شهید غلامحسین توسلی، سردار شهید بیژن گرد، سردار شهید نصرالله شفیعی، سردار شهید آبسالانی، سردار شهید محمدیها، سردار شهید مجید مبارکی و عده ای دیگر، جهت انجام گشت زنی، با استفاده از دو فروند قایق بعثت و یک فروند ناوچه به نام « طارق» به سمت جزیره فارسی حرکت می کنند. تعدادشان نه نفر بود که قرار بود دو نفر دیگر هم به جمع آنها اضافه شود. در یک قایق، پس از مدتی حرکت، به ساحل جزیره فارسی می رسند و وسایل و امکانات مورد نیاز خود را داخل لنجی که قبلا به جزیره رسیده بود، به داخل قایق های خود منتقل می کنند. پیاده می شوند و در کنار ساحل، نماز مغرب و عشا به جا می آورند. هنوز مغرب بود و سرخی مغرب در کرانه باختری آسمان، کماکان خودنمایی می کرد. در این اثنا صدای انفجار مهیبی همه را متوجه خود می سازد. رادار پایگاه فرماندهی از سوی بالگردهای آمریکایی هدف قرار گرفته و منهدم شده بود. ارتباط ناوگروه با مرکز به کلی قطع شد و بی سیم در دست« نادر» جان  داد. لحظاتی بعد، سردار شهید مهدوی و همرزمانش یک فروند بالگرد بزرگ کبری به نام ms6 متعلق به نیروهای آمریکایی را بالای سر خود می بینند. سردار شهید مهدوی بلافاصه نیروهای تحت امر خود را جهت انجام عملیات مقابله به مثل فرا می خواند. هنوز دقایقی از انهدام رادار فرماندهی نگذشته بود که قایق حامل شهید آبسالان و شهید نصرالله شفیعی نیز هدف اصابت موشک آمریکایی ها قرارمی گیرد. موشک دیگری نیز از سوی دشمن به سمت اعضای ناوگروه شلیک می شود که به هدف اصابت نمی کند و به درون آب فرو می رود. بالگردها نیز، با شدت شروع به تیراندازی می کنند. سردار شهید مهدوی و یارانش، به شدت در تب و تاب این می افتند که بالگرد را بزنند. پس از پانزده دقیقه درگیری شدید، کریمی در یک چرخش سریع موفق می شود با استفاده از یک فروند موشک استینگر، یکی از این بالگردها را منفجر سازد.بالگرد با انفجار مهیبی، متلاشی و قطعاتش روی آب پراکنده میشود.شب تاریک از انفجار این بالگرد، چون روز روشن می شود و پشت دشمن به لرزه در می آید و امواج قدرت ایمان نیروهای اسلام، آنان را سخت به وحشت می اندازد. همگی با همه وجود صلوات می فرستند. سرداران شهید گرد و توسلی فریاد می زنند که دومی را شلیک کن. در این اثنا قایق دیگر هم از چند طرف هدف قرار می گیرد. بسیاری از یاران نادر همچون سردار شهید توسلی که در حیات دنیوی همدیگر را برادر خطاب می کردند، در برابر چشمانش پرپر می شوند. حالا دیگر تنها ناوچه طارق که سردار شهید مهدوی بر آن سوار بود، سالم مانده بود . دو قایق دیگر هدف قرار گرفته و در آتش مانده بود و دو قایق دیگر هدف قرار گرفته و در آتش می سوختند. نادر به اتفاق بیژن،هم با دوشکا به طرف بالگردهای آمریکایی در هوا شلیک می کردند و هم در پی گرفتن شهدا و زخمی ها از آب بودند پس از بیست دقیقه رزم جانانه زنده به چنگال دشمن می افتند. پای نادر به صورت مچاله، توسط دشمن بسته می شود ولی او کماکان روحیه خود را تسلیم دشمن نمی کند و همچنان مقاومت می نماید. هنگامی که جنازه مطهرش به خاک پاک میهن رسید، دست ها و پاهایش به صورت خیلی محکم بسته شده بود و نشان می داد که دشمن، حتی از جسم بی جان این سردار نیز می ترسد. نادر بر عرشه ناوجنگی «یو.اس.اس. چندلر» آماج شکنجه های وحشیانه دشمن قرار می گیرد و سینه اش با میخ های بلند آهنین سوراخ می شود و بدین ترتیب مظلومانه به شهادت می رسد.&lt;br /&gt;
بلاخره پس از گذشت شش روز، پیکرهای مطهر شهدا و اسرا از مسقط پایتخت کشور سلطان نشین عمان تحویل گرفته شد و از مرز هوایی وارد فرودگاه مهرآباد تهران گردید.&lt;br /&gt;
جنازه مطهر شهید با شکوه خاصی بر دوش هزاران تن از امت حزب الله در مقابل لانه جاسوسی آمریکا تشییع و سپس به بوشهر انتقال یافت.&lt;br /&gt;
وصیت نامه سردار شهید نادر مهدوی&lt;br /&gt;
... برادرانم اسلام عزیز احتیاج به جانبازی دارد، بیایید تا خودمان را آماده جانفشانی کنیم. پدر و مادر عزیزم، امروز حسین زمان روح خداست...&lt;br /&gt;
اینها می خواهند ما را به وسیله کشتن بترسانند اما اماممان چه خوب گفت که ما مرد جنگیم و از کشته شدن نمی هراسیم و مرگ را با جان و دل می خریم برای ما یکسان است که مرگ به جانب ما بیاید و یا ما به جانب مرگ برویم.&lt;br /&gt;
پدرم اگر من شهید شدم بالای تابوتم بایست و دست به سوی پروردگار خویش بلند کن و بگو از دو فرزندم یکی به تو اهدا کردم فرزند مرا جزء شهیدان قرار بده...&lt;br /&gt;
مادر جان خیلی دلم میخواهد بار دیگر برگردم و در آغوش باز و گرم تو قرار گیرم و مهر مادریت را احساس کنم، ولی خدا و اسلام را از تو عزیزتر می دانم.&lt;br /&gt;
برادر جان موقعی که خبر مرگ من را شنیدی خدا را به یاد آور و با دو دست خود مرا دفن کن مبادا لباس سیاه را از تنم در بیاورید مرا همانطوری که هستم دفن نمایید خون های روی بدنم را هم پاک نکنید تا با بدن خونین خدای خود را ملاقات کنم. به امید پیروزی اسلام و مسلمین و سلامتی امام خمینی بت شکن وصیت نامه را پایان می دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: فرازی از خاطرات شهدا 2&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%DB%8C%D8%AE_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%D8%A7%D9%87_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شیخ مهدی شاه آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%DB%8C%D8%AE_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%D8%A7%D9%87_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-19T19:22:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام شهید:  شیخ مهدی شاه آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پاسگاه رئیس رو به روحانی کرد و گفت: چرا از شخص اول مملکت تعریف نمی کنید! حجت الاسلام شیخ مهدی شاه آبادی با صدای بلند در جمع مردم و افراد پاسگاه جواب داد:« من نان امام زمان را نمی خورم که حلیم مشهدی عباس را هم بزنم!»&lt;br /&gt;
دفاع مقدس، تجلی رشادت قشرهای گوناگون مردم بود؛ طلبه، دانشجوو بازاری و پیر و جوان و زن و مرد. همه برای دفاع از مرزهای ایران اسلامی آماده بودند و نتیجه نیز چیزی جز عقب نشینی و شکست دشمن متجاوز نبود. یکی از قشرهایی که با حضور در عرصه دفاع، نمادی شد از مجاهدت و استواری در دفاع از ایران، روحانیت بود. کم نبودند روحانیونی که در نقش آفرینی فرهنگی، فکری و انگیزشی، خود در عمل لباس رزم پوشیدند و به درجه رفیع شهادت رسیدند.&lt;br /&gt;
یکی از برجسته ترین چهره ها در میان شهدای روحانی طی هشت سال دفاع مقدس، شهید آیت الله مهدی شاه آبادی بود؛ یکی از شاگردان برجسته امام خمینی (ره) و فرزند آیت الله العظمی شاه آبادی که خود از جمله استادان امام راحل بود.&lt;br /&gt;
شهید شاه آبادی، ششم اردیبهشت 63 در پنجاه و چهار سالگی در منطقه عملیات مجنون در حالی که در کسوت نماینده مردم در مجلس مشغول بازدید از خط مقدم بود، به شهادت رسید. کارنامه سیاسی و علمی این شهید، نشان از برجستگی های فراوان دارد که می تواند، الگویی برای دوران امروز مطرح شود.&lt;br /&gt;
زندگی نامه شهید&lt;br /&gt;
در سال 1309 ه.ش در اوج اختناق سنگین و شیطانی رضا خان،در خانه بزرگمردی که از استوانه عرفان و سیاست بود و در دامان مادری عالم و بامعرفت، فرزندی متولد شد که او را مهدی نامیدند.&lt;br /&gt;
مهدی چهار سال داشت که به منظور فراگیری قرآن مجید وارد مکتب خانه شد و پس از دوسال، از فراگیری قرآن فارغ و راهی دبستان «توحید» شد. او به موجب استعداد درخشانی که داشت، وقتی از مدرسه به خانه برمی گشت، پس از استراحتی کوتاه نزد پدر بزرگوارش آیت حق، شاه آبادی رفته، به فراگیری علوم دینی مشغول می شد.&lt;br /&gt;
آنگاه که مهدی چهاردهمین بهار عمر خود را میگذراند، وارد مدرسه علمیه« مروی» شد. در سال 1327 ه.ش برای مهدی سالی سرنوشت ساز بود؛ او در یکی از عیدهای مذهبی در مجلسی باشکوه، افتخار پوشیدن لباس مقدس روحانیت را یافت.&lt;br /&gt;
هر چند سال1327 ش برای مهدی سالی غرورآفرین بود، رخدادهای تلخ همیشه پیشاپیش مردان خدا می رود تا آنها را در کوره های سختی آبدیده سازد. هنوز بیش از یکسال از طلبه شدن مهدی نگذشته بود که در سال 1328 ش، بهترین معلم و یار خود را از دست داد. در این سال آیت الله شاه آبادی به سوی خدا پر کشید. شیخ مهدی پس از گذشت دو سال از فوت پدر، راهی شهر مقدس قم شد. او یک سال در قم اقامت کرد و سپس برای گذراندن دوره دبیرستان دوباره به تهران برگشت و چهارده ماه دوران دبیرستان را با موفقیت به پایان رساند.&lt;br /&gt;
او در سال 1332 ه.ش و بعد از کودتای ننگین 28 مرداد برای نخستین بار دستگیر و زندانی و پس از مدت کوتاهی آزاد شد.&lt;br /&gt;
در مهرماه همان سال دوباره راهی قم شد و به تحصیل در حوزه علمیه ادامه داد. او رسائل را از آیت الله مشکینی و مکاسب را از آیت الله ستوده و کفایه الاصول را از آیت اله مجتهدی آموخت. در 25 سالگی دوره سطح به پایان رسید و در کلاس درس خارج فقه و اصول نشست. اساتید او در درس خارج، حضرت امام(قده) و آیت الله بروجردی ، گلپایگانی و اراکی بودند. شیخ مهدی در درسهای حوزه پشتکار عجیبی داشت و بسیار پیش می آمد که او تمام شب را به مطالعه مشغول بود و بعضی از شب ها استراحت او بیش از چهار ساعت نبود. &lt;br /&gt;
خود او در این زمینه می گوید:&lt;br /&gt;
« با مختصر غذایی در ماه مبارک رمضان افطار می کردم و به مطالعه می نشستم و هنوز جا به جا نشده بودم که صدا می زدند و می گفتند، دیر شده و نزدیک اذان است. به سرعت چیزی می خوردم و به نماز مشغول می شدم.در چند سال متمادی در ایام تحصیل اتفاق نیفتاد که در شبانه روز بیش از چهار ساعت بخوابم؛ حتی پنج دقیقه هم نشد.»!&lt;br /&gt;
مبارزه علیه رژیم طاغوت&lt;br /&gt;
شب عاشورا مسجد روستای گیلان آکنده از جمعیت عزادار بود و سخنران جوانی برای آنها سخنرانی می کرد. پیش از این چندبار به او تذکر داده بودند که باید در منبر برای جناب اعلی حضرت! شاهنشاه«عاری از مهر» دعا کند، اما او بدون توجه به آن دستورها، هیچ گاه برای شاه دعا نکرده بود.ناگهان صدای چکمه هایی، چشم ها را متوجه درب مسجد کرد.  رئیس پاسگاه به همراه چند نفر از ژاندارم ها وارد مسجد شدند و مستقیم به طرف منبر رفتند، ولی سخنران بی توجه به آنها به سخنرانی خود ادامه داد. رئیس پاسگاه، وقتی به منبر رسید، با پرخاشگری سخن روحانی را قطع کرد و او را از منبر پایین کشید و به طرف پاسگاه برد.&lt;br /&gt;
عده زیادی از مردم همراه آنها به راه افتادند تا ببینند رئیس پاسگاه با روحانیشان چه می کند. در پاسگاه، رئیس رو به روحانی کرد و گفت: با آنکه چندبار به شما تذکر داده ایم، چرا به شخص اول مملکت جناب شاهنشاه دعا نمی کنید و از او تعریف نمی کنید! روحانی آزاده حجت الاسلام شیخ مهدی شاه آبادی با صدای بلند در جمع مردم و افراد پاسگاه جواب داد:« من نان امام زمان را نمی خورم که حلیم مشهدی عباس را هم بزنم!» فرمانده پاسگاه از این همه شجاعت و این جواب دندان شکن غرق در حیرت شد. جالبتر اینکه وقتی همسر فرمانده این پاسگاه از قضیه مطلع شد، مدت ها با شوهرش قطع رابطه کرد.&lt;br /&gt;
بی پروایی این روحانی آزاده در برخورد با طاغوت از او چهره ای مقاوم و سازش ناپذیر ترسیم کرده بود. در سال 1350 شمسی پس از حدود 21 سال اقامت در قم به تهران آمد و پس از مدتی اهالی روستای رستم آباد شمیران از ایشان دعوت کردند تا امامت جماعت مسجد آنان را قبول کند. ایشان هم با توجه به نیاز منطقه برای جذب جوانان محل و تشکل آنان در قالب جلسات مذهبی، این مسئولیت را پذیرفت. از فعالیت های ایشان در رستم آباد، می توان به جلسات «تفسیر قرآن» اشاره کرد. در این مجالس، که بیشتر آنان را افراد تحصیل کرده و متدین تشکیل می دادند و همه هفته در شب هاب جمعه تشکیل می شد، موضوع بحث، تحقیق گروهی درباره آیات قرآن بود.&lt;br /&gt;
در این مجالس نخست حجت الاسلام شاه آبادی نتیجه تحقیقات و مطالعات هر یک از افراد جلسه را می شنید و در پایان، خود به نتیجه گیری و جمع بندی می پرداخت.&lt;br /&gt;
سجده آخر&lt;br /&gt;
آخرین سنگر حجت الاسلام شاه آبادی، نمایندگی دوره دوم مجلس بود که مردم تهران به پاس خدمات صادقانه اش با اکثریت آرا در مرحله اول و با حدود یک میلیون و دویست هزار رای او را به مجلس شورای اسلامی فرستاد. اما تاکیدهای مکرر امام نسبت به رفتن روحانیون به جبهه ها از یک طرف و عشق وصف ناشدنی خود به رزمندگان کفرستیز اسلام او را وامیداشت که با بدست آوردن کمترین فرصتی، راهی جبهه ها شود. او حتی حاضر نبود روزهای تعطیل مجلس را استراحت کند و اگر تنها دو روز هم تعطیل بود، راهی جبهه ها می شد و آن دو روز را کنار رزمندگان می گذراند.&lt;br /&gt;
او در آخرین سفر به جبهه ها، در روز چهارشنبه پنجم اردیبهشت راهی جزایر مجنون شد.  در جبهه، رزمندگان برای بوسیدن دستش هجوم آوردند، اما او خودداری کرده ، می گفت: اگر رزمندگان سر ناقابل ما را بخواهند تقدیمشان می کنم و این سر در مقابل آنها ارزش ندارد. آنگاه که روز پنجشنبه ششم اردیبهشت نماز ظهر و عصر را در جمع رزمندگان اقامه کرد، بعد از نماز، سر به سجده نهاد و با روحانیت تمام به پیشگاه خداوند عرضه داشت (اللهم انی اسئلک ان تجعل وفاتی قتلا فی سبیلک تحت رایه نبیک و ولیک مع اولیائک...) و چه زود خداوند تقاضای او را اجابت کرد.&lt;br /&gt;
پس از نماز به بازدید خود از جزایر مجنون ادامه داد. هواپیمایی روز قبل با آتش رزمندگان قهرمان سقوط کرده بود که در ادامه، از آن هم بازدید کرد.آن شب، جمعه بود و چون قرار بود دعای کمیل برگزار شود، ایشان می خواست به طرف «مقر» برگردد. ناگهان صدای انفجار خمپاره ای همه چیز را عوض کرد و لحظه ای بعد صدای منادی آسمان برخاست که به شیخ نستوده می گفت: ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی.&lt;br /&gt;
فرشتگان بالهای خود را گشوده بودند تا در شب شهادت امام کاظم(ع) شاهد معراجی دیگر باشند و روح شهیدی را به کاروان حسینیان ملحق کنند. خورشید خون گرفته بود و سعی می کرد هر چه زودتر خود را در افق پنهان کند تا شاهد آن لحظه دردناک نباشد. گویی خورشید نیز در خون تپیده بود.&lt;br /&gt;
پیکر مطهر این شهید عزیز به تهران منتقل و از مجلس شورای اسلامی به طرف بهشت زهرا تشییع شد و در کنار دیگر شاهدان گلگون کفن آرمید.&lt;br /&gt;
پیام حضرت امام(ره) در شهادت شهید شاه آبادی&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
انالله و انا الیه راجعون&lt;br /&gt;
با کمال تاسف و تاثر شهادت استادزاده محترم جناب حجت الاسلام آقای شیخ مهدی شاه آبادی را به پیشگاه معظم حضرت بقیه الله_اروحنا لمقدمه الفداء_تبریک و تسلیت عرض می کنم. مبارک باد بر آن حضرت چنین فداکاران و جانبازان در راه هدف بزرگ و اسلام عزیز که با شهادت افتخار آمیز خود ملت عظیم الشان ایران، به ویژه روحانیت عالیقدر را سرافراز می نماید.&lt;br /&gt;
این شهید عزیز، علاوه بر آنکه خود مجاهدی شریف و خدمتگزاری مخلص برای اسلام بود و در همین راه به لقاءالله پیوست، فرزند بزرگوار شیخ بزرگوار ما بود که حقا حق حیات روحانی به اینجانب داشت که با دست و زبان از عهده شکرش برنمی آیم. از خداوند متعال برای این شهید سعید و سایر شهدای در راه اسلام، رحمت در جوار خود و برای فامیل معظم و حضرات آقازادگان محترم شاه آبادی دامت افاضاتهم صبر و اجر عظیم خواستارم.&lt;br /&gt;
روح الله الموسوی الخمینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: فرازی از خاطرات شهدا 2&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%DB%8C%D8%AE_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%D8%A7%D9%87_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شیخ مهدی شاه آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%DB%8C%D8%AE_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%D8%A7%D9%87_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-19T19:20:31Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «بسم الله الرحمن الرحیم  نام شهید:  شیخ مهدی شاه آبادی  در پاسگاه رئیس رو به روح...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام شهید:  شیخ مهدی شاه آبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پاسگاه رئیس رو به روحانی کرد و گفت: چرا از شخص اول مملکت تعریف نمی کنید! حجت الاسلام شیخ مهدی شاه آبادی با صدای بلند در جمع مردم و افراد پاسگاه جواب داد:« من نان امام زمان را نمی خورم که حلیم مشهدی عباس را هم بزنم!»&lt;br /&gt;
دفاع مقدس، تجلی رشادت قشرهای گوناگون مردم بود؛ طلبه، دانشجوو بازاری و پیر و جوان و زن و مرد. همه برای دفاع از مرزهای ایران اسلامی آماده بودند و نتیجه نیز چیزی جز عقب نشینی و شکست دشمن متجاوز نبود. یکی از قشرهایی که با حضور در عرصه دفاع، نمادی شد از مجاهدت و استواری در دفاع از ایران، روحانیت بود. کم نبودند روحانیونی که در نقش آفرینی فرهنگی، فکری و انگیزشی، خود در عمل لباس رزم پوشیدند و به درجه رفیع شهادت رسیدند.&lt;br /&gt;
یکی از برجسته ترین چهره ها در میان شهدای روحانی طی هشت سال دفاع مقدس، شهید آیت الله مهدی شاه آبادی بود؛ یکی از شاگردان برجسته امام خمینی (ره) و فرزند آیت الله العظمی شاه آبادی که خود از جمله استادان امام راحل بود.&lt;br /&gt;
شهید شاه آبادی، ششم اردیبهشت 63 در پنجاه و چهار سالگی در منطقه عملیات مجنون در حالی که در کسوت نماینده مردم در مجلس مشغول بازدید از خط مقدم بود، به شهادت رسید. کارنامه سیاسی و علمی این شهید، نشان از برجستگی های فراوان دارد که می تواند، الگویی برای دوران امروز مطرح شود.&lt;br /&gt;
زندگی نامه شهید&lt;br /&gt;
در سال 1309 ه.ش در اوج اختناق سنگین و شیطانی رضا خان،در خانه بزرگمردی که از استوانه عرفان و سیاست بود و در دامان مادری عالم و بامعرفت، فرزندی متولد شد که او را مهدی نامیدند.&lt;br /&gt;
مهدی چهار سال داشت که به منظور فراگیری قرآن مجید وارد مکتب خانه شد و پس از دوسال، از فراگیری قرآن فارغ و راهی دبستان «توحید» شد. او به موجب استعداد درخشانی که داشت، وقتی از مدرسه به خانه برمی گشت، پس از استراحتی کوتاه نزد پدر بزرگوارش آیت حق، شاه آبادی رفته، به فراگیری علوم دینی مشغول می شد.&lt;br /&gt;
آنگاه که مهدی چهاردهمین بهار عمر خود را میگذراند، وارد مدرسه علمیه« مروی» شد. در سال 1327 ه.ش برای مهدی سالی سرنوشت ساز بود؛ او در یکی از عیدهای مذهبی در مجلسی باشکوه، افتخار پوشیدن لباس مقدس روحانیت را یافت.&lt;br /&gt;
هر چند سال1327 ش برای مهدی سالی غرورآفرین بود، رخدادهای تلخ همیشه پیشاپیش مردان خدا می رود تا آنها را در کوره های سختی آبدیده سازد. هنوز بیش از یکسال از طلبه شدن مهدی نگذشته بود که در سال 1328 ش، بهترین معلم و یار خود را از دست داد. در این سال آیت الله شاه آبادی به سوی خدا پر کشید. شیخ مهدی پس از گذشت دو سال از فوت پدر، راهی شهر مقدس قم شد. او یک سال در قم اقامت کرد و سپس برای گذراندن دوره دبیرستان دوباره به تهران برگشت و چهارده ماه دوران دبیرستان را با موفقیت به پایان رساند.&lt;br /&gt;
او در سال 1332 ه.ش و بعد از کودتای ننگین 28 مرداد برای نخستین بار دستگیر و زندانی و پس از مدت کوتاهی آزاد شد.&lt;br /&gt;
در مهرماه همان سال دوباره راهی قم شد و به تحصیل در حوزه علمیه ادامه داد. او رسائل را از آیت الله مشکینی و مکاسب را از آیت الله ستوده و کفایه الاصول را از آیت اله مجتهدی آموخت. در 25 سالگی دوره سطح به پایان رسید و در کلاس درس خارج فقه و اصول نشست. اساتید او در درس خارج، حضرت امام(قده) و آیت الله بروجردی ، گلپایگانی و اراکی بودند. شیخ مهدی در درسهای حوزه پشتکار عجیبی داشت و بسیار پیش می آمد که او تمام شب را به مطالعه مشغول بود و بعضی از شب ها استراحت او بیش از چهار ساعت نبود. &lt;br /&gt;
خود او در این زمینه می گوید:&lt;br /&gt;
« با مختصر غذایی در ماه مبارک رمضان افطار می کردم و به مطالعه می نشستم و هنوز جا به جا نشده بودم که صدا می زدند و می گفتند، دیر شده و نزدیک اذان است. به سرعت چیزی می خوردم و به نماز مشغول می شدم.در چند سال متمادی در ایام تحصیل اتفاق نیفتاد که در شبانه روز بیش از چهار ساعت بخوابم؛ حتی پنج دقیقه هم نشد.»!&lt;br /&gt;
مبارزه علیه رژیم طاغوت&lt;br /&gt;
شب عاشورا مسجد روستای گیلان آکنده از جمعیت عزادار بود و سخنران جوانی برای آنها سخنرانی می کرد. پیش از این چندبار به او تذکر داده بودند که باید در منبر برای جناب اعلی حضرت! شاهنشاه«عاری از مهر» دعا کند، اما او بدون توجه به آن دستورها، هیچ گاه برای شاه دعا نکرده بود.ناگهان صدای چکمه هایی، چشم ها را متوجه درب مسجد کرد.  رئیس پاسگاه به همراه چند نفر از ژاندارم ها وارد مسجد شدند و مستقیم به طرف منبر رفتند، ولی سخنران بی توجه به آنها به سخنرانی خود ادامه داد. رئیس پاسگاه، وقتی به منبر رسید، با پرخاشگری سخن روحانی را قطع کرد و او را از منبر پایین کشید و به طرف پاسگاه برد.&lt;br /&gt;
عده زیادی از مردم همراه آنها به راه افتادند تا ببینند رئیس پاسگاه با روحانیشان چه می کند. در پاسگاه، رئیس رو به روحانی کرد و گفت: با آنکه چندبار به شما تذکر داده ایم، چرا به شخص اول مملکت جناب شاهنشاه دعا نمی کنید و از او تعریف نمی کنید! روحانی آزاده حجت الاسلام شیخ مهدی شاه آبادی با صدای بلند در جمع مردم و افراد پاسگاه جواب داد:« من نان امام زمان را نمی خورم که حلیم مشهدی عباس را هم بزنم!» فرمانده پاسگاه از این همه شجاعت و این جواب دندان شکن غرق در حیرت شد. جالبتر اینکه وقتی همسر فرمانده این پاسگاه از قضیه مطلع شد، مدت ها با شوهرش قطع رابطه کرد.&lt;br /&gt;
بی پروایی این روحانی آزاده در برخورد با طاغوت از او چهره ای مقاوم و سازش ناپذیر ترسیم کرده بود. در سال 1350 شمسی پس از حدود 21 سال اقامت در قم به تهران آمد و پس از مدتی اهالی روستای رستم آباد شمیران از ایشان دعوت کردند تا امامت جماعت مسجد آنان را قبول کند. ایشان هم با توجه به نیاز منطقه برای جذب جوانان محل و تشکل آنان در قالب جلسات مذهبی، این مسئولیت را پذیرفت. از فعالیت های ایشان در رستم آباد، می توان به جلسات «تفسیر قرآن» اشاره کرد. در این مجالس، که بیشتر آنان را افراد تحصیل کرده و متدین تشکیل می دادند و همه هفته در شب هاب جمعه تشکیل می شد، موضوع بحث، تحقیق گروهی درباره آیات قرآن بود.&lt;br /&gt;
در این مجالس نخست حجت الاسلام شاه آبادی نتیجه تحقیقات و مطالعات هر یک از افراد جلسه را می شنید و در پایان، خود به نتیجه گیری و جمع بندی می پرداخت.&lt;br /&gt;
سجده آخر&lt;br /&gt;
آخرین سنگر حجت الاسلام شاه آبادی، نمایندگی دوره دوم مجلس بود که مردم تهران به پاس خدمات صادقانه اش با اکثریت آرا در مرحله اول و با حدود یک میلیون و دویست هزار رای او را به مجلس شورای اسلامی فرستاد. اما تاکیدهای مکرر امام نسبت به رفتن روحانیون به جبهه ها از یک طرف و عشق وصف ناشدنی خود به رزمندگان کفرستیز اسلام او را وامیداشت که با بدست آوردن کمترین فرصتی، راهی جبهه ها شود. او حتی حاضر نبود روزهای تعطیل مجلس را استراحت کند و اگر تنها دو روز هم تعطیل بود، راهی جبهه ها می شد و آن دو روز را کنار رزمندگان می گذراند.&lt;br /&gt;
 او در آخرین سفر به جبهه ها، در روز چهارشنبه پنجم اردیبهشت راهی جزایر مجنون شد.  در جبهه، رزمندگان برای بوسیدن دستش هجوم آوردند، اما او خودداری کرده ، می گفت: اگر رزمندگان سر ناقابل ما را بخواهند تقدیمشان می کنم و این سر در مقابل آنها ارزش ندارد. آنگاه که روز پنجشنبه ششم اردیبهشت نماز ظهر و عصر را در جمع رزمندگان اقامه کرد، بعد از نماز، سر به سجده نهاد و با روحانیت تمام به پیشگاه خداوند عرضه داشت (اللهم انی اسئلک ان تجعل وفاتی قتلا فی سبیلک تحت رایه نبیک و ولیک مع اولیائک...) و چه زود خداوند تقاضای او را اجابت کرد.&lt;br /&gt;
پس از نماز به بازدید خود از جزایر مجنون ادامه داد. هواپیمایی روز قبل با آتش رزمندگان قهرمان سقوط کرده بود که در ادامه، از آن هم بازدید کرد.آن شب، جمعه بود و چون قرار بود دعای کمیل برگزار شود، ایشان می خواست به طرف «مقر» برگردد. ناگهان صدای انفجار خمپاره ای همه چیز را عوض کرد و لحظه ای بعد صدای منادی آسمان برخاست که به شیخ نستوده می گفت: ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی.&lt;br /&gt;
فرشتگان بالهای خود را گشوده بودند تا در شب شهادت امام کاظم(ع) شاهد معراجی دیگر باشند و روح شهیدی را به کاروان حسینیان ملحق کنند. خورشید خون گرفته بود و سعی می کرد هر چه زودتر خود را در افق پنهان کند تا شاهد آن لحظه دردناک نباشد. گویی خورشید نیز در خون تپیده بود.&lt;br /&gt;
پیکر مطهر این شهید عزیز به تهران منتقل و از مجلس شورای اسلامی به طرف بهشت زهرا تشییع شد و در کنار دیگر شاهدان گلگون کفن آرمید.&lt;br /&gt;
پیام حضرت امام(ره) در شهادت شهید شاه آبادی&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
انالله و انا الیه راجعون&lt;br /&gt;
با کمال تاسف و تاثر شهادت استادزاده محترم جناب حجت الاسلام آقای شیخ مهدی شاه آبادی را به پیشگاه معظم حضرت بقیه الله_اروحنا لمقدمه الفداء_تبریک و تسلیت عرض می کنم. مبارک باد بر آن حضرت چنین فداکاران و جانبازان در راه هدف بزرگ و اسلام عزیز که با شهادت افتخار آمیز خود ملت عظیم الشان ایران، به ویژه روحانیت عالیقدر را سرافراز می نماید.&lt;br /&gt;
این شهید عزیز، علاوه بر آنکه خود مجاهدی شریف و خدمتگزاری مخلص برای اسلام بود و در همین راه به لقاءالله پیوست، فرزند بزرگوار شیخ بزرگوار ما بود که حقا حق حیات روحانی به اینجانب داشت که با دست و زبان از عهده شکرش برنمی آیم. از خداوند متعال برای این شهید سعید و سایر شهدای در راه اسلام، رحمت در جوار خود و برای فامیل معظم و حضرات آقازادگان محترم شاه آبادی دامت افاضاتهم صبر و اجر عظیم خواستارم.&lt;br /&gt;
روح الله الموسوی الخمینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: فرازی از خاطرات شهدا 2&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%86%D9%82%D8%B4_%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C_%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8</id>
		<title>نقش زنان در روزهای پیروزی انقلاب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%86%D9%82%D8%B4_%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C_%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8"/>
				<updated>2020-05-19T19:19:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «بسم الله الرحمن الرحیم «نقش زنان در روزهای پیروزی انقلاب» _ آخرین تظاهرات ها...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
«نقش زنان در روزهای پیروزی انقلاب»&lt;br /&gt;
_ آخرین تظاهرات ها&lt;br /&gt;
راهپیمایی عظیم روز اربعین به بختیار ثابت کرد که انقلاب مهار ناشدنی است و سقوط رژیم پهلوی امری حتمی می باشد. خبر آمادگی امام برای بازگشت به ایران فضای انقلابی را تشدید و مردم را در سرنگونی قطعی رژیم مصمم کرد. تظاهرات ها و راهپیمایی ها در سر تا سر کشور بی وقفه ادامه داشت. بختیار سعی می کرد به هر نحو ممکن شده مانع بازگشت امام شود. مردم در اعتراض به این مسأله آن راهپیمایی عظیم رو ز جمعه 6 بهمن را به راه انداختند و با شعارهای &amp;quot; مرگ بر شاه&amp;quot; &amp;quot; بختیار نوکر بی اختیار&amp;quot; &amp;quot; وای به حال بختیار&amp;quot; دولت بختیار را محکوم کردند و بازگشت امام را خواستار شدند و با تداوم تظاهرات در روز بعد بهتیار را ناچار کردند فرودگاه ها را برای بازگشت امام باز بگذارد. در نهایت امام در 12 بهمن با استقبال پر شکوه ملت پس از 15 سال تبعید پیروزمندانه وارد میهن شدند. ایشان چهار روز بعد مهندس مهدی بازرانی را به نخست وزیری دولت موقت برگزیدند و مردم را به حمایت از او دعوت کردند. در مقابل تهدید های بختیار و به پیروی از دستورهای امام در روز 19 بهمن میلیون ها نفر از مردم به خیابان ها ریختند و فریاد زدند: &amp;quot;بازرگان نخست وزیر ایران&amp;quot; این راهپیمایی که مسیر آن مانند مسیر راهپیمایی اربعین مشخص بود با نظم خاصی برگزار شد. آنچه در این راهپیمایی مردم را به شعف آورده بود حضور گروه چندهزار نفری پرسنل نیروی هوایی بود که همه نخست وزیری بازرگان را تایید می کردند و شعار می دادند: ما همه سرباز تواییم خمینی. همگام با مردم تهران مردم دیگر نقاط کشور هم به حمایت از دولت بازرگان راهپیمایی گسترده ای انجام دادند که در بعضی از شهرها به درگیری با مأموران انجامید. در این تظاهرات ها مانند سابق زنان به پیروی از دستورهای امام شرکت گسترده ای داشتند و با قدرت در تمام مراحل آ ننقش آفرین بودند و تا سقوط قطعی شاه از پای ننشستند. گسترده ترین صحنه ی حضور زنان در راهپیمایی های آن روزها شرکت با شکوه آنها در تظاهرات19 بهمن در تایید دولت مهندس بازرگان بود. روزنامه ی کیهان یکی از تیترهای اصلی خود را- همراه عکس- به این موضوع اختصاص داد و چنین نوشت: زنان و دختران از همه ی قشرها و پایگاه های اجتماعی در راهپیماهی امروز تهران در تأیید دولت موقت مهندس بازرگان به صورت دسته های گشترده شرکت داشتند. در نبردهای مسلحانه نیز که در آخرین روزهای دولت بختیار به وقوع پیوست زنان نقش فعالی داشتند. روزنامه ی کیهان در یکی از گزارش های خود همراه عکس چنین نوشت: دختران دلاور تهرانی همدوش مردان رزمنده سنگر به سنگر خیابان و محل به محل پایگاه ها و سنگرهای استبداد حمله کردند.&lt;br /&gt;
_ دیدار با امام خمینی(رحمة الله علیه)&lt;br /&gt;
مدرسه ی رفاه نه فقط از پایگاه های مبارزه های فرهنگی و پایگاه زنان مبارز در طول انقلاب بود بلکه محل ابراز احساسات خیل عظیم زنان مبارز به رهبر کبیرشان نیز شد. پس از اینکه امام وارد مدرسه ی رفاه شد هر روز عده ی زیادی به دیدار ایشان می رفتند زنان نیز اشتیاق زیادی برای دیدار با امام از خود نشان می دادند. برای ساماندهی به این امر مقرر شد زنان بعدازظهر با امام دیدار کنند. بدین ترتیب از ساعت 2 بعداز ظهر روز 14 بهمن زنان با التهاب و هیجان خاصی دسته به دسته مدرسه ی محل اقامت امام می شتافتند. ازدحام جمعیت و حرکت دسته جمعی زنان در خیابان ایران به قدری بود که خیابان ایران تقاطع ژاله تا انتها یعنی سه راه امین حضور بسته شده بود و فقط زن ها حق عبور داشتند. در تمام طول خیابان جوانان مبارز مأمور انتظامات کمیته مراقب اوضاع بودند و از حرکت مردها و خروج کسانی که از فرعی قصد ورود به خیابان ایران را داشتند جلوگیری می کردند. در مسیر حرکت گلاب به سر و روی خانم ها پاشیده می شد و از سوی عده ای شکلات و شربت تقسیم می شد. بوی اسپند و کندر در خیابان، پیچیده بود و بیشتر خانم ها با شاخه های نرگس به دیدار امام می رفتند. وقتی زنان وارد مدرسه شدند امام می خواستند برای ایشان سخنرانی کنند ولی به علت هیجان و ابراز احساسات شدید آنان موفق به انجام این کار نشدند؛ پس در مقابل یکی از پنجره های مدرسه ایستادند و به ابراز احساسات آنان پاسخ دادند. زنان نیز شعارهایی مانند: خمینی خدانگهدار تو!بمیرد دشمن خونخوار تو! می دادند. زنان زندانی قصر که نتوانستند با امام دیدار کنند با فرستادن پیامی احساسات خود را نشان دادند مضمون آن چنین بود: بازگشت آیة الله امام خمینی(قدس سره الشریف) که در نتیجه ی قیام بعثت گونه و خونین ملت مبارز ایران به رهبری مدیرانه و آگاهانه ی آن امام و سایر رهبران خلق می باشد تبریک می گوییم.امید است که ملت آزاده ی ایران با الهام از دستورات آن رهبر مجاهد متشکل و صبوتر از همیشه گام های استوارش را تا پیروزی نهایی سریع ترین بردارد. از طرف زنان زندانی مسلمان سیاسی قصر.&lt;br /&gt;
_مبارزات مادران شهید&lt;br /&gt;
اگر بخواهیم به طور واقعی از میزان شور و اشتیاق زنان در نهضت امام خمینی(ره) آگاه شویم بهتر است ببینیم زنانی که فرزندان همسران یا اعضای دیگر خانواده ی آنان در راه پیروزی نهضت به شهادت رسیده بود چه کردند. آری انان نه فقط غم از دست دادن عزیزان خود را صبورانه و عاشقانه تحمیل می کردند بلکه با قدرت تمام مبارزه را برای سرنگونی رژیم تعقیب می نمودند؛ به شهدای خود می بالیدند و هیچ گاه احساس یأس و پشیمانی نمی کردند؛ اقدامات و فعالیت های آنان به رژیم نشان داد که هرگز نمی تواند با کشتار و خونریزی این مبارز را سرکوب کند. یکی از اقدامات مادران شهید که تأثیر زیادی در رسوایی رژیم و تشویق خانواده های شهدای دیگر و سایر مبارزان به ادامه ی مبارزه داشت مصاحبه های پرشور و شوق انان با مطبوعات بود که بازتاب گسترده ای در میان مردم داشت اینک به نمونه هایی از این مصاحبه های پرشور می پردازیم: مادر 51 ساله ی یکی از شهدا در مصاحبه ای با روزنامه ی کیهان چنین گفت: زمانی ما را از گفتن نام فرزندان خود بازمی داشتند نمی گذاشتند حتی یادی از خاطره ی شهدای خود کنیم اما امروز پس از گذشت سال ها خون جوانانمان دوباره به جوشش افتاده و من به عنوان یک مادر که فرزندان دیگری را نیز هم اکنون در زندان دارد سوگند یاد می کنم که تا آخرین قطره ی خون خود رادر راه آزاد ندهم از پای ننشستم مادر یکی دیگر از شهدا اظهار کرد: من به عنوانمادر با شهامتقاوم و مبارز به همه ی شما درود می فرستم. اگر فرزند مرا زیر شکنجه کشتند همه ی جوان ها مانند فرزند من هستند. من همه ی عمرم را به مبارزه گذراندم و تا آخرین قطره ی خونم را فدا خواهم کرد. همسر یکی دیگر از شهدا گفت: شوهرم زندان بود. زیر شکنجه ی مأموران ساواک؛ صدای ما را به گوش همه ی جهان برسانید؛ ما مثل جمیله بوپاشا مبارزه کردیم؛ مسلسل به دست می گیریم و آمریکایی ها را بیرون میریزیم. استاد نجات اللهی پیامی بدین مضمون به ملت ایران فرستاد: ایران بیشه ی شیران و مرکز دلیران است. دل هر سنگی که می شکافتیم، ملت دلیری از ایرانیان آنجا می بینیم. هر مشت خاکی که برمیداریم روح جانبازی در آن می نگریم. ترانه ی جویبار خروش دلاوران را به گوش می سپارد. لاله ی سرخ فام حکایت از رخساره های خونینم جنگاوران می کند. کشور گشایان آمدند و رفتند و ایران همان است که بود. همه چیز زیرو و رو شد ولی کوه الوند. و البرز هنوز پایدار است و استقلال و آزادی ایران عزیز نیز مانند کوه ثابت و برقرار خواهد بود. آفرین بر آن رادمردان و جوانان پرشوری که با خون سرخ خود دامان دماوند و الوند را پر از گل سرخ نمودند.درود بر روان پاک آن شهدای غرقه به خون و گلگون کفنی که در مراسم تشییع جنازه ی فرزند شهیدم – کامران نجات اللهی_ که در زیر رگبار مسلسل جان باختند. درود بر آن رادمردان دلیری که در دورترین نقاط ایران بزرگواری شهادت استاد قهرمان. مبارز خود در جوش و خروش تظاهرات خونین فرو رفتند و ده ها قربانی و صدها زخمی به جای گذاشتند. این شهیدان خفته به خون زنده و جاویدانند و بر سر خوان خدا مهمان اند. از ملت قهرمان ایران از سندیکای نویسندگان از روحنیون از استادان و دانشجویان غیوری که در مراسم یادبود فرزند شهیدم شرکت نموده و با عشق سوزان و ایمان آتشین ابراز همدردی می نمودند سپاسگزارم. خدای ما همواره نگهدار ایران و استقلال ایران باد. یکی دیگر از اقدامات مادران شهید برای رسوا کردن رژیم اعلام جرم علیه رژیم به مراجع بین المللی بود. محمدصفری لنگرودی که در سال 1355 به علت نقشی که در کشته شدن مستشاران امریکایی داشت اعدام شده بود.مادر وی در نامه ای به روزنامه ی کیهان خطاب به شاپور بختیار چنین نوشت: آقای بختیار در حالی که هنوز هم جوی خون مبارزان جاری است شما در برنامه ی خود ادعای جبران هم جوی خون مبارزان جاری است شما در برنامه ی خود ادعای جبران خسارت به خانواده ی شهدا را می کنید! اما چگونه می خواهید تیرباران ناجوانمردانه ی پسرم را جبران کنید؟ چگونه می خواهید ضایعه ی از دست دادن همسرم را پس از شهادت فرزندم جبران کنید؟ شاید شما حسن نیت داشته باشید امام بهتر است بدانید که دستگاه اهریمنی ساواک این وحشیانه ترین ابزار قدرت نمایی حکومت خون های بسیاری ریخته است... و حالا نوبت به هزاران زن و مرد و پیر و جوان رسیده است که در پس کودتاهای نظامی به خاک و خون کشیده شوند. چگونه می توانید این همه خسارات را جبران منید... هنوز از دفن پسرم اطلاع ندارد و به نام مادری که فرزندش در راه حق طلبی و آزادی خواهی به پا خاسته است و شهید شده است به تمام مراجع قضایی و حقوقی علیه کارگردانان و بنیانگذاران دستگاه های ظلم اعلام جرم می کنم. امام در پاسخ به مادران شهدا در دیدارهایی که با آنان داشتند از آنان تجلیل می کردند و ضمن یادآوری خدمت ایشان به اسلام سعی می کردند آنان را تسلی دهند. ایشان در دیدار با مادر شهید سیاوش گنبدی در 24 فروردین 1358 خطاب به ایشان فرمودند: ای مادر! برای من مرگ بهتر از این است که این مصیبت ها را بشنوم. ای مادرها و خواهرهای من! جوان های شما جوان های ما بودند. مولا امیرالمومنین- سلام الله علیه- برای ربوده شدن یک خلخال از پای کسی که یهودی بود فرمودند: اگر انسان بمیرد بهتر از این است که بشنود این ها را ای مادرها و خواهرهای من! ای برادرهای من اسلام از این شهیدان بسیار داشته است پیغمبر اسلام در جنگ های مختلف شهدا داده است؛ امیرالمومنین – سلام الله علیه- در جنگ ها عزیزها از دست داده است؛ سید الشهدا – سلام الله علیه-خود و تمام عزیزانش را از دست داد. شهدای شما با آن ها محشورند. اگر در راه اسلام باشد غم نیست؛ ما همه باید در راه اسلام شهید شویم اسلام عزیزتر از همه چیز است. من راجع به مصیبت هایی که به شما مادرها و خواهرها و برادرها وارد شده است بسیار متأثرم به طوری که دیگر نمی توانیم صحبت کنم. ایشان در دیدار با بانوان قم در 17 اسفند 1357 ضمن تجلیل از فداکاری های آنان در راه نهضت فرمودند: من از قم رفتم در صورتی که شما بانوان و مردان این شهر ابتدا به زحماتی دانستید لکن جوانان تان در کنارتان بود و آمدم در صورتی که داغ جوانان همان طوری که بر دل پدر و مادر ها تأثیر داشت، در دل من هم تأثیر داشت. من آن عکس هایی که در مدرسه ی فیضیه به در و دیوار است این جوان های برومندی که از دست ما رفته است برای این ها به اهالی قم تسلیت عرض می کنم؛ به مادران داغدیده تسلیت عرض می کنم به مادران داغدیده تسلیت عرض می کنم. حضرت امام در دیداری که در 7 دی 1359 با خانواده های شهدای نیروی هوای در جریان نهضت داشتند چنین فرمودند: من از شما بانوان محترم بازماندگان شهدای نیروی هوایی و اقربای معلولین نیروی هوایی تشکر می کنم که با روی گشاده و با روحیه ی قوی با من مواجه هستید و به مخالفین نهضت با شجاعت و استقامت نمایش می دهید که شما شیرزنان مثل متعلقین شیرمردان در راه اسلام و در راه کشور اسلامی برای فداکاری و برای مجاهدت حاضرید. شما بانوان محترم که بازماندگان آن ها هستید و برای شما آن ها شرافت و عزت به یادگار گذاشتند خودتان هم میبینید در گفتارتان استقامت از آنها ظاهر می شود. من از شما بانوان محترم و بازماندگان شهدا در هر کجا که هستید تشکر می کنم که چنین روحیه ی قوی ای دارید که باز در مقابل همه ی توطئه ها ایستاید و سخن می گویید و مقاله می خوانید و مردم را دعوت به حیات می کنید و خدای تبارک و تعالی به همه ی شماها و به همه ی ملت ما عزت عنایت کند. العزت الله: عزت مال خداست.&lt;br /&gt;
منبع: نرم افزار زن و دفاع مقدس| بسیج جامعه زنان&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AD%D9%82%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید عزیزالله حقدادی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AD%D9%82%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-05-19T19:19:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : عزیزاله‌ 	             محل تولد : فردوس نام خانوادگی : حقدادی‌ 	تاریخ شهادت : 13...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : عزیزاله‌ 	             محل تولد : فردوس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حقدادی‌ 	تاریخ شهادت : 1367/05/11&lt;br /&gt;
نام پدر : 	قاسم‌ 	&lt;br /&gt;
مسئولیت : جهادگر&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
•	عزیز الله دو بار به جبهه رفته بود اما این بار که می خواست برود احساس خوبی نداشتم چون قبلا او دچار موج گرفتگی شده بود به همین خاطر به فردوس رفتم تا با آقای سجادی مسئول بسیج صحبت کنم که شاید بتواند مانع رفتن او به جبهه شود. خلاصه آقای سجادی قبول کرد اگر عزیزاله برای اعزام دوباره آمد با بهانه تراشی مانع رفتنش بشود. وقتی نتوانست به بسیج برود ناامید شد و از طریق جهاد اقدام کرد. من موقعی که این موضوع را فهمیدم برای این که شاید بتوانم او را منصرف کنم به نشانه ی نارضایتی و حالتی عصبانی از خانه بیرون رفتم . این طور که همسرم نقل می کند بعد از این که شما رفتید عزیزاله هم ساکش را برداشت و رفت اما دوباره برگشت پرسیدم چرا برگشتی ؟ حتما از رفتن منصرف شدی؟ اما او گفت: نه ، آمده ام یک بار دیگر بچه ها را ببینم؛ چون سفر آخر من است و دیگر بر نمی گردم صورت بچه ها را در حالی که اشک از چشمانش جاری بود بوسید. در همین حین من از راه رسیدم به من نیز گفت: طی این مدت شما را خیلی زحمت دادم مرا حلال کنید چون دیگر بر نمی گردم. وقتی دیدم که دیگر نمی توانم مانع رفتنش بشوم به همراه خانواده ام او را بدرقه کردیم.&lt;br /&gt;
•	وقتی به سومار رسیدم آقای حقدادی به من گفت: این جا صدای توپ و تانک نمی آید باید جایی بروم که لحظه ای آسوده نباشم و مستقیما با دوشمن رو به رو شوم.&lt;br /&gt;
•	صبح جمعه قرار بود دعای ندبه بخوانیم به نیت شهدای مکه، ساعت شش هواپیماهای عراقی اعلامیه ریختند مضمون اعلامیه ها این بود هر چه سریعتر به نیروهای عراقی ملحق شوید ما در این منطقه عملیات و شما را اسیر خواهیم کرد. بعد از سی دقیقه هواپیماهای عراقی قسمتی از تدارکات ما را بمباران کردند و شیمیایی زدند. نیروها به عقب برگشتند آقای حقدادی در آشپزخانه بود فرمانده به من گفت: بروم آشپزخانه اطلاع بدهم امروز غذا بیشتر درست کنند چون غذای ارتش نیز از همین جا تامین شود. وقتی به آشپزخانه رفتنم بجز آقای حقدادی هیچ کس نبود در حالی که خون بالا می آورد می گفت: جیگرم می سوزد به من آب بدهید. او را روی تپه ای بردیم و آتش روشن کردیم. نیم ساعتی طول کشید تا آمبولانس بیاید با ایشان سوار بر آمبولانس شدیم و به سمت باختران حرکت کردیم در بین راه منافقین جلوی ما را گرفتند اما وقتی دیدند مجروح داریم و ماسک شیمیایی زده ایم راه را باز کردند. آقای حقدادی را به بیمارستان رساندم خیلی حالش خراب بود و بعد از آن دیگر نفهمیدم چه اتفاقی برایش افتاد.&lt;br /&gt;
سایت :یاران رضا &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7426&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D8%AD%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C%D9%85%D8%B7%E2%80%8C%D9%84%D9%82%E2%80%8C</id>
		<title>شهید صادق حصاری‌مط‌لق‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D8%AD%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C%E2%80%8C%D9%85%D8%B7%E2%80%8C%D9%84%D9%82%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-05-19T19:15:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : صادق‌ 	                          محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : حصاری‌مط‌لق‌  	تا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : صادق‌ 	                          محل تولد : بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حصاری‌مط‌لق‌  	تاریخ شهادت : 1362/01/22&lt;br /&gt;
نام پدر : 	غلامحسین‌ 		&lt;br /&gt;
شغل : محصل 	&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : 	انصارالحسین‌&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
•	صادق علاقه زیادی داشت که به جبهه برود .یادم می آید یک روز اعزام نیرو بود صادق برای خداحافظی به منزل ما آمد و آن موقع پدرش هم در مسافرت بود .ومن با توجه به اینکه پدرش نبود وصادق پسر بزرگ خانواده بود با رفتنش به جبهه مخالفت کردم و او ناراحت شد ولی باز هم آماده رفتن شد من هم که دیدم بدون اجازه پدرش می خواهد به جبهه برود ، با بسیج تماس گرفتم و جریان را به او اطلاع دادم و گفتم : اسمش را خط بزنید و صادق هم بی خبر از این موضوع به آنجا رفت و آنجا منتظر ماند تا اسمش را برای رفتن به جبهه اعلام کنند ولی اسمش را نخواندند و صادق با تعجب و ناراحتی تمام به منزل آمد و جریان را برای من تعریف کرد و شب دیدم خیلی بی تابی می کند و من از دیدن این همه بی قراری صادق ناراحت شدم روز بعد که پدرش آمد با وی صحبت کردم و جریان را برایش تعریف کردم و او را متقاعد ساختم تا بارفتن صادق به جبهه موافقت نماید و ایشان نیز قبول نمود وزضایت نامه صادق را تایید و صادق آن رضایت نامه را به ستاد برد و خیلی خوشحال بود و به مشهد و از آنجا به جبهه اعزام شد و آخرین دفعه هم که می خواست به خط اعزام شود با من تماس گرفت و خداحافظی کرد بعد از آخرین تماس تلفنی که بعد از عملیات با ما داشت مفقود گردید و بعد از یازده سال او زا تشییع جنازه نمودیم&lt;br /&gt;
•	صادق حصاری مطلق در 16 سالگی بود که صادق می خواست به جبهه اعزام شود .در پادگان بسیج به برادرانی که می خواستند اعزام شوند یک اورکت و یک جفت پوتین می دادند ولی چون من از قبل برایش اورکت و پوتین تهیه کرده بودم ایشان تحویل نگرفت وهرچه اصرار کردم در جواب من و دوستانش گفت : من که اورکت و پوتین دارم و اینها برای رزمندگان دیگر باشد.&lt;br /&gt;
•	صادق حصاری مطلق هنگامی که خبر مفقود شدن صادق را آوردند شبش خواب دیدم که جایی آتش گرفته و صادق در آنجا مشغول دویدن است و من ار صادق سوال کردم : پسرم چرا می دوید ؟ صادق در جوابم گفت : مادر جان دایی را صدا بزن و بگو دایی بیاید. وقتی از خواب بیدار شدم خواب را برای برادرم تعریف کردم ودایی اش همان روز به جبهه اعزام شد وپس از پنج روز از رفتنش به جبهه خبر شهادتش را آوردند.&lt;br /&gt;
•	صادق حصاری مطلق صادق تنها آرزویش شهادت در راه خدا بود .یادم می آید آخرین دفعه ای که ایشان می خواست به جبهه برود تصادفاً وی را در حال عبادت دیدم و در آخر نماز چنان با خدای خویش راز ونیاز می کرد و اشک می ریخت که من شهادت را در چهره او دیدم و به من الهام شد که ایشان شهید می شوند وخوشا به سعادتش که به آرزویش رسید .&lt;br /&gt;
•	صادق حصاری مطلق بعد از شهادتش خواب دیدم که در باغی آب روانی جاری است وصادق قدم می زند .من به طرف ایشان رفتم ولی او ازمن فاصله گرفت .به وی گفتم : پسرم بیا با شما کار دارم چرا با من صحبت نمی کنی و از من فاصله می گیری ؟ صادق گفت : پدر جان اینجا خیلی خوب است ومن در اینجا راحتم ووقتی من به ایشان رسیدم و خواستم ببوسمش از خواب بیدار شدم.&lt;br /&gt;
•	در سال 1362 صادق در اثر اصابت ترکش به شهادت رسید و چند سال مفقود الاثر و بعد از 11 سال در سال 1372 اعلام شهادت شد و او را تشییع کردیم.&lt;br /&gt;
•	شب قبل از این که روزش‌خبر مفقودیت پسرم صادق را به ما بدهند خواب می دیدم که جایی آتش گرفته که در آن آتش سوزی صادق مشغول دویدن است از صادق سئوال کردم چرا می دوی؟ صادق در جواب من گفت: مادر دایی را صدا بزن و بگو دایی بیاید وقتی از خواب بیدار شدم خواب را برای برادرم گفتم و دایی صادق همان روز به جبهه اعزام شد و پس از پنج روز رفتن به جبهه خبر شهادت او را آوردند.&lt;br /&gt;
•	در سن پانزده سالگی بود که صادق اعزام شد روزی که نیروهای بسیج را در پادگان مشهد به خط کرده بودند و لباس و پوتین تحویل نیروها می دادند من و مادرش آن جا حضور داشتیم . قبلا من یک پوتین و یک اورکت کره ای برایش خریده بودم در آن جا درجه داری اسم صادق را جهت تحویل گرفتن لباس و پوتین خواند ولی ایشان از رفتن و تحویل گرفتن خود داری می کرد و هر چه اصرار کردیم که لباس تحویل بگیرد در جواب من و دیگر دوستان می گفت: من هم اورکت و هم پوتین دارم و نیازی به گرفتن لباس ندارم.&lt;br /&gt;
•	صادق تنها آرزویش شهادت بود یک دفعه تصادفا او را در حال عبادت کردن دیدم آخرهای نمازش بود که با خدای خودش راز و نیاز می کرد و به خدا سوگند آنچنان اشک می ریخت و زاری می کرد و که من آرزوی شهادت ورسیدن به لقا الله را در چهره ی او می دیدم و خوشا به سعادتش که به آرزویش رسید .&lt;br /&gt;
سایت:یاران رضا &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7400&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AD%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید حسن حصاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AD%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-19T19:12:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : حسن‌ 	             محل تولد : نیشابور نام خانوادگی : حصاری‌ 	تاریخ شهادت : 1365/04/...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : حسن‌ 	             محل تولد : نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حصاری‌ 	تاریخ شهادت : 1365/04/13&lt;br /&gt;
نام پدر : 	غلامرضا 	             مکان شهادت : مهران&lt;br /&gt;
شغل : محصل 	&lt;br /&gt;
مسئولیت : معاون‌مخابرات‌قرارگا&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌فضل‌&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
•	آخرین بار? ?ه حسن م? خواست به جبهه برود، برادر ?وچ?ترم سا?? خریده بود و در خانه گذاشته بود مادرم آن سا? را بدون اطلاع برادرم به حسن داد تا لوازم شخص? خود را داخل آن بگذارد؛ ول? حسن مخالفت ?رد و گفت: شاید حسین دوست نداشته باشد ?ه من این سا? را ببرم. ول? مادرم در جواب او گفت: من با او صحبت م? ?نم. تا موقع رفتن او به من سفارش م? ?رد ?ه فراموش ن?نید با حسین صحبت ?نید. اتفاقاً همان دفعه ? آخر بود ?ه رفت و دیگر برنگشت وقت? ?ه لوازم او را آوردند دفتر خاطراتش هم بود و داخل آن مقدار? پول گذاشته بود و سفارش ?رده بود ?ه اینها را به حسین بدهید بابت سا? ?ه از او برداشتم.&lt;br /&gt;
•	یکروز حسن با اورکت پسر خواهرش به خانه آمد و گفت: میخواهم برای شهادتم عکس بگیرم. ما به او خندیدیم اما او رفت و عکس گرفت و شماره اش را به برادرش داد تا عکس را تحویل بگیرد. همین عکس ?ه در شهادت و تشییع او استفاده شد.&lt;br /&gt;
سایت:یاران رضا &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7390&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید شیرمحمد حصاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-19T19:10:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Norsalehi9710: صفحه‌ای جدید حاوی «نام : شیرمحمد 	             محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : حصاری‌ 	تاریخ شهادت : 1364/...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : شیرمحمد 	             محل تولد : بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حصاری‌ 	تاریخ شهادت : 1364/04/24&lt;br /&gt;
نام پدر : محمد&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : انصارالحسین‌&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
•	حدود سن هشت سالگی روزی فرزندم شیر محمد به خاطر شیطنت بچه گانه اش مادرش قصد تنبیه او را کرد وی فرار می کند و زیر ماشین خاور پنهان می شود خاور را راننده اش روشن می کند و راه می افتد همه فکر کردیم که او کارش تمام است ولی بعد از عبور کامیون او را دیدیم که بحمدالله سالم است و دوباره مشقول فرار است. او سالم ماند تا خداوند او را لایق شهادت گرداند.&lt;br /&gt;
•	فرزندم شیر محمد به سن ازدواج رسیده بود بعد از اینکه از جبهه برگشته بود به او پیشنهاد ازدواج دادیم و او قبول کرد شبی رفتیم خواستگاری بعد صحبت زیاد و موافقت طرفین دختر رو می کند به فرزندم و می گوید اگر مرا دوست دارید باید از سپاه استعفاء بدهید و شغل دیگری انتخاب کنید فرزندم در جوابش گفت من هرگز به خاطر یک زن دست از حفاظت اسلام و انقلاب اسلامی برنمی دارم آن شب بعد از مجلس خارج شدیم و فرزندم راهی جبهه شد و در عملیات به آرزویش رسید آن دختر نیز متاسفانه بعد از ازدواج با دیگری شوهرش به جرم اعتیاد و کشتن دو نفر به اعدام محکوم شد.&lt;br /&gt;
•	مرتبه ی آخری که فرزندم به جبهه رفته بود شبی خواب دیدم که تابوتی از طرف مرقد معصوم زاده مانند کبوتر به پرواز درآمد و جلوی پایم قرار گرفت فرزندم از درون آن بیرون آمد و آبی به روشنایی خورشید به صورتم ریخت بر اثر سردی آب روشنایی آن از خواب بیدار شدم به هیچ کس چیزی نگفتم بعد متوجه شدم در همان شب فرزندم به شهادت رسیده است. و من توفیق بزرگی پیدا کردم که پدر شهید باشم.&lt;br /&gt;
سایت:یاران رضا &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7389&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Norsalehi9710</name></author>	</entry>

	</feed>