<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Palik98</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Palik98"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Palik98"/>
		<updated>2026-06-05T09:59:30Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%A2%D8%B2%D9%85%DB%8C%D8%B4</id>
		<title>شهیدمنصورآزمیش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%A2%D8%B2%D9%85%DB%8C%D8%B4"/>
				<updated>2019-10-27T21:01:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهیدمنصور آزمیش را به شهیدمنصورآزمیش منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید منصور آزمیش&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1340/07/18&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/01/04&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
روستای ابرغان از توابع شهرستان سراب در دامن خود جوان رشیدی به نام منصور آزمیش سالهای متمادی قبل رشد و پرورش یافت. او از همان اوایل عمر خویش از نعمت مادر محروم شد و از آن آغاز عمر خویش طمع تلخ زندگی را چشید. او از همان دوران کودکی همپای سایر هم سالان خود برای گذراندن زندگی مجبور به کار سخت کشاورزی بود. وی در کنار این کار مشقت آور، به عرصه تحصیل نیز وارد شد و توانست تا مطع ابتدایی تحصیل نماید. با آغاز جنگ تحمیلی او به فرمان حضرت امام خمینی لباس مقدس رزم را بر تن کرد و به جبهه های حق علیه باطل شتافت.&lt;br /&gt;
سرانجام در سال 1361 در منطقه به درجه وفیع شهادت نائل گشت.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/2993 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A2%D8%B2%D9%85%DB%8C%D8%B4</id>
		<title>شهیدمنصور آزمیش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A2%D8%B2%D9%85%DB%8C%D8%B4"/>
				<updated>2019-10-27T21:01:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهیدمنصور آزمیش را به شهیدمنصورآزمیش منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهیدمنصورآزمیش]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%A2%D8%B2%D9%85%DB%8C%D8%B4</id>
		<title>شهیدمنصورآزمیش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%A2%D8%B2%D9%85%DB%8C%D8%B4"/>
				<updated>2019-10-27T21:00:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهید منصور آزمیش را به شهیدمنصور آزمیش منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید منصور آزمیش&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1340/07/18&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/01/04&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
روستای ابرغان از توابع شهرستان سراب در دامن خود جوان رشیدی به نام منصور آزمیش سالهای متمادی قبل رشد و پرورش یافت. او از همان اوایل عمر خویش از نعمت مادر محروم شد و از آن آغاز عمر خویش طمع تلخ زندگی را چشید. او از همان دوران کودکی همپای سایر هم سالان خود برای گذراندن زندگی مجبور به کار سخت کشاورزی بود. وی در کنار این کار مشقت آور، به عرصه تحصیل نیز وارد شد و توانست تا مطع ابتدایی تحصیل نماید. با آغاز جنگ تحمیلی او به فرمان حضرت امام خمینی لباس مقدس رزم را بر تن کرد و به جبهه های حق علیه باطل شتافت.&lt;br /&gt;
سرانجام در سال 1361 در منطقه به درجه وفیع شهادت نائل گشت.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/2993 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A2%D8%B2%D9%85%DB%8C%D8%B4</id>
		<title>شهید منصور آزمیش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A2%D8%B2%D9%85%DB%8C%D8%B4"/>
				<updated>2019-10-27T21:00:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهید منصور آزمیش را به شهیدمنصور آزمیش منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهیدمنصور آزمیش]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید منصورازادی شیری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:58:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهید منصورازادی شیری را به شهیدمنصورازادی شیری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهیدمنصورازادی شیری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدمنصورازادی شیری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:58:49Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهید منصورازادی شیری را به شهیدمنصورازادی شیری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید منصور آزادي شيري&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 1340 در [[روستای تنگ کرم]] چشم به دنیا گشود، پدرش محمد یا به قول اهالی محل محمد خان برای امرار معاش مجبور به مهاجرت به [[قلعه زیتونک]] در 3 ـ 4 کیلومتری روستای تنگ کرم شد. منصور پس از طی دوران طفولیت با برادر بزرگترش در سن 6 ـ 7 سالگی به مدرسه رفت و در مدرسه راهنمايی اوحدی ادامه تحصيل داد. بعد از دوران راهنمايی در دبیرستان ذو القدر مشغول تحصیل شد که در اواسط سال سوم نظري درس را رها کرد و در سال 1360ـ 1361 به استخدام تیپ 55 هوابرد در آمد.&lt;br /&gt;
او در سال 1363ـ 1364 پایه گذار مسجد ابوالفضل به کمک دیگر برادران بود که الحمدالله بزرگترین مسجد محل است و مادر شهید اولین خادم مسجد بوده است. این شهيد بزرگوار همچنین برای کمک به مردم عشایر و آب رسانی به آنها در تاريخ 1360/06/15 و 1360/06/17 طی نامه ای که به بخشداری وقت نوشت خواستار آب آشامیدنی برای این محل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او طی چند بار مجروحیت در تاريخ 1366/10/08 در منطقه [[سومار]] مورد هدف تیر مستقیم دشمن قرار گرفت و به بیمارستان سینا در تهران انتقال یافت و در تاریخ 1366/11/11 جانش را فدای خاک و ناموس کشور عزیزش ایران کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خاطره اول (از زبان همرزم شهید):&lt;br /&gt;
این جانب ستوان یکم عبدالرحیم صالحی یکی از همرزمان شهید منصور آزادی می باشم و از شروع خدمت وی تا روزهای شهادت همراه هم بودیم و خاطره های زیادی از آن شهید سعید دارم.&lt;br /&gt;
از خصایص شهید، اخلاق و رفتار خوب او، مهر ورزی او و اظهار ارادتش نسبت به ائمه اطهار علیهم السلام بود. او انسانی وارسته، خداترس بود که بیان آن با قلم ضعیف این جانب به سادگی میسر نمی باشد. در عملیات بدر از روزهای قبل از شروع عملیات، یگان ما را جهت آماده سازی و ادغام با برادران بسیج، جهت آموزش و تمرین عملیات هلی برن به جاده [[اهواز]]  ـ [[رامهرمز]] و [[رامشیر]] بردند.&lt;br /&gt;
نزدیک به یک ماه بود که در این منطقه تمرین می کردیم و بعد از آن جهت شرکت در عملیات بدر اعزام شدیم. چند روز قبل از عملیات به نزدیکی [[جزیره مجنون]] رفتیم و شب قبل از عملیات به همراه شهید آزادی و تنی چند از دوستان دور هم جمع شده بودیم و درباره عملیات و آینده آن تبادل نظر می کردیم و اخبار رادیو را گوش می دادیم.&lt;br /&gt;
هنگامی که وارد عملیات شدیم یگان ما را شبانه جهت جلوگیری از نفوذ دشمن به منطقه ای که میان رودخانه [[دجله]] و شرق این رودخانه بود بردند. شب هنگام به پشت خاکریز نسبتاً کوتاهی رسیدیم و شروع به ساخت سنگرهای انفرادی كردیم تا ساعت 8 صبح وضعیت عادی بود و درست بعد از آن حمله دشمن از زمین و هوا شروع شد. در این لحظه دشمن از پل موقت که بر روی رودخانه دجله ایجاد کرده بود حدود 2000 تانک وارد منطقه کوچکی کرده و شروع به تک نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این لحظه [[شهید آزادی]] ، [[استوار]] خلیل قاسمی، محمود قنبری، داود بابایی و این جانب که همگی از همرزمان بودند جهت جلوگیری از ورود تانک ها و رسیدن آنها به خاکریز با برداشتن آر پی چی هفت از خاکریز جدا شده و 200 ـ 300 متر جلوتر حرکت کردیم و در فاصله جلوتر از خاکریز با تانک ها درگیر شدیم. تعداد تانک ها آن قدر زیاد بود که قابل شمارش نبود. با گرد و خاک و دود سفیدی که توسط تانک ها ایجاد شده بود و حمایت شدید هلی کوپترهای توپ دار دشمن و هواپیمای سسنا و هواپیمای توپولف 23 ما را زیر آتش گرفته بودند.&lt;br /&gt;
در این لحظه شهید آزادی بدون توجه به این همه درگیری و هیاهو با نعره الله اکبر با دادن روحیه به همراهان شروع به تیراندازی کرد. نفرات پیاده عراقی پشت سر تانک ها و در پناه آنها شروع به پیشروی کرده بودند. در لحظات اول عملیات، شهید آزادی حدود 4 یا 5 دستگاه تانک آنها را با آر پی چی هفت از کار انداخت و دود عظیمی از آنها متساعد می شد. نیروهای ایرانی با سر دادن الله اکبر از ما حمایت می کردند و روحیه می گرفتند تا چندین بار این صحنه تکرار شد تا نزدیکی های ظهر که از خستگی و تشنگی از حال رفته و مهمات ما هم تمام شده بود. در این لحظه چند تا از همرزمان شهید به نام های بابایی، قنبری، بردبار و مسعود صنعتی مجروح شدند ما در موقعیتی بوديم که هلی کوپترهای دشمن بالا سر ما در حال گشت زني بودند و هیچ گونه حرکتی نمی توانستیم بکنیم.&lt;br /&gt;
شهید آزادی با شجاعت به کمک شهيد صنعتي رفت، ما كمك هاي اوليه از جمله باند و دارو همراه نداشتیم. در این لحظه شهید بزرگوار از خود ابتکار عمل به خرج داد و به وسیله سر نیزه یک قوطی نارنجک دستی را پاره کرد و دست مجروح را داخل آن گذاشت تا حرکت نکند. در آن هنگام فرمانده گردان به اسارت در آمد و فرمانده گروهان فردی به نام غلام زاده بود که شهید شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید آزادی به وسیله بی سیم با رده عقب تماس گرفت و کسب تکلیف کرد و آنها دستور دادند تا گردان به آنها ملحق شوند و شهید آزادی كه آن زمان گروهبان یکم بود مسئولیت گردان را به او سپردند (فرمانده گردان باید درجه سرهنگی داشته باشد) تا گردان را جمع و جور کرده و به عقب برگردند. او با وجود این مسئوليت، آقای صنعتی را تا چند کیلومتر با خود به عقب آورد ولی در بین راه دوباره یک گلوله توپ در نزدیکی های ما خورد و منفجر شد و آقای صنعتی، دوباره ترکش خورد و به شهادت رسید و با وجودی که شهید شده بود شهید آزادی او را رها نکرد و داخل یک ماشین تویوتا که در حال برگشت به عقب بود گذاشت و او را به عقب فرستاد. از رودخانه دجله تا پشت جزیره مجنون که قرارگاه ما آنجا بود حدود سیزده کیلومتر فاصله داشت.&lt;br /&gt;
شهید آزادی با وجود این که چند روز با دشمن جنگیده بود و خستگی تمام وجودش فرا گرفته بود این مقدار راه را پیاده طی کرد و به بقیه نیروها ملحق شد.&lt;br /&gt;
* خاطره دوم (از زبان همرزم شهید):&lt;br /&gt;
شهید منصور آزادی تمام مدتی که در جبهه های نبرد حق علیه باطل حضور داشت پر از خاطره بود، یکی از خاطراتی که از او به یاد دارم در منطقه عملیاتی [[سومار]] است. نیمه های شب بود که به [[گردان]] 158 ابلاغ کردند عراق حمله کرده و لشکر 88 [[زاهدان]] در خط است به کمک آنها بروید. همان شب حرکت کرده و به کمک آنها رفتیم.&lt;br /&gt;
شهید آزادی هم همراه فرمانده گردان بود، او هر وقت در گردان حضور داشت قوت قلبی برای تمام نیروها بود. رسته اش مخابرات بود ولی هر وقت فرمانده گردان زخمی یا دچار مشکلی می شد با وجود این که درجه اش پایین بود فرماندهی را به عهده می گرفت و بقیه نیروها به خاطر ایمانی که به وي داشتند از دستوراتش پیروی می کردند (با وجودی که درجه های بالاتر از او هم در گردان زیاد بود).&lt;br /&gt;
شب به هر صورتی که بود جلوی حمله دشمن را گرفتیم. فردای آن شب با بی سیم با من تماس گرفت، من هم مسئولیت دسته 107 میلی متری مینی [[کاتیوشا]] را به عهده داشتم. گرایی داد و تقاضای چند موشک کرد، من چند موشک به گراو مسافتی که داده بود آماده کردم، او گفت: زمانی که من گفتم آنها را رها کن و چون برد کوتاه و تمام [[منطقه تپه ماهور]] بود ردیف بالای موشک انداز را پر و آماده کردم. بعد از چند دقیقه دستور رها شدن داد و من هم آنها را رها کردم و بعد از مدتی با تلفن روی خط آمد و با من تماس گرفت دیدم خیلی خوشحال است سوال کردم گفت: دو نفربر بودند كه پر از نیرو بود آنها را زدي و آتش گرفتند.&lt;br /&gt;
شهید به تمام سلاح های نظامی آشنايی کامل داشت و به نحو احسن از آنها استفاده می کرد. در آن منطقه (سومار) هم برای ما دیده بانی می کرد، هم [[آر پی چی]] هفت می زد، هم [[تیر بارچی]] بود و با بی سیم هم کار می کرد. در یکی از همان شب ها عراق پاتک سنگینی زد، عراق در آن منطقه پاتک هاي زیادی کرده بود ولی این پاتک با بقیه فرق می کرد. شب عجیبی بود مانند باران بهاري گلوله توپ و تانک می بارید، عراق با تمام توان حمله کرده بود و بچه های ما چون چند شبانه روز نخوابیده و استراحت نکرده بودند خيلي خسته شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیروها بعد از مقداری مقاومت مجبور به عقب نشینی شدند، شهید آزادی با من و دو نفر دیگر که جمعاً چهار نفر بودیم در خط باقی مانده و در برابر عراقی ها ایستادگي كردیم، عراقی ها وارد کانال های ما شده و می خواستند به سنگرهای ما نفوذ كنند. همان طور که در حال جنگ بودیم سایه ای به نظر ما رسید، شهید آزادی بلافاصله رگباری زد و بعد که هوا روشن شد دیدیم چندین جنازه عراقی در 5 متری ما افتاده و متلاشی شده اند. اگر شهید آزادی تیراندازی نمی کرد ما به جای عراقی ها کشته می شدیم. در آن شب با فرماندهی و راهنمایی شهید آزادی تا صبح استقامت کردیم تا این که نیروهای تازه نفس به کمک ما آمدند و حمله شدیدی انجام دادیم و پیروزی بزرگی نصیب ما شد.&lt;br /&gt;
فرمانده لشکر 88 زاهدان که مسئولیت منطقه را هم به عهده داشت صبح زود يعني قبل از آمدن نيروها به آنجا آمد و به ما چهار نفر، به خصوص شهید آزادي گفت: شما آبروی ایران و به خصوص آبروی ارتش را خریدید و این پیروزی حاصل نشد مگر با رهنمودها و دلاور مردی شهید آزادی. ما این پیروزی بزرگ را مرهون آن شهید بزرگوار می باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[عملیات والفجر 9]] که از [[خوزستان ]] به [[کردستان]] در نزدیکی های [[مریوان]] در دره ای که به [[دره شیلر]] مشهور بود رفتیم. در آن جا حدود سه گردان مستقر شده بودند. در یک هوای سرد برفي و بارانی به طرف سلیمانیه حرکت کردیم و نیمه های شب بود که وارد عملیات شدیم. در طول عملیات کلیه نیروهایی که با شهید آزادي بودند دل هایشان گرم بود و قوت قلب و اعتماد به نفس خاصی داشتند. در آن عملیات او تنهايی وارد شهر [[سلیمانیه]] شد و دو گوسفند با خود آورد و در میان درگیری آنها را ذبح کرد و کباب بره خوبی درست نمود و بین بچه ها تقسیم کرد و همین باعث می شود که نیروها روحیه دو چندانی پیدا کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه روز بعد از عملیات به عقب برگشتیم موقعی که به قرارگاه (دره شیلر) رسیدیم سراغش را گرفتم دیدم بین بچه ها نیست نگرانش شدم، از هر کس سوال کردم از او خبری نداشتند، با بی سیم با ایشان تماس گرفتم و از حالش جویا شدم که گفت: سالم هستم و دارم به طرف قرارگاه می آیم. وي حدود 8 ساعت بعد به ما ملحق شد زمانی که رسید دیدم که یک مجروح که روی مین رفته و یکی از پاهایش قطع شده را با چوب پاهایش را بسته و او را روی دوش انداخته و ده ها کیلومتر با خود حمل کرده و به عقب آورده است.&lt;br /&gt;
هیچ وقت ندیدم که شهید آزادی به عقب برگردد و دست خالی باشد یا یک مجروح و یا یک شهید را با خود به عقب می آورد.1&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نویدشاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدمنصورازادی شیری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:58:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهید منصورآزادی شیری را به شهید منصورازادی شیری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید منصور آزادي شيري&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 1340 در [[روستای تنگ کرم]] چشم به دنیا گشود، پدرش محمد یا به قول اهالی محل محمد خان برای امرار معاش مجبور به مهاجرت به [[قلعه زیتونک]] در 3 ـ 4 کیلومتری روستای تنگ کرم شد. منصور پس از طی دوران طفولیت با برادر بزرگترش در سن 6 ـ 7 سالگی به مدرسه رفت و در مدرسه راهنمايی اوحدی ادامه تحصيل داد. بعد از دوران راهنمايی در دبیرستان ذو القدر مشغول تحصیل شد که در اواسط سال سوم نظري درس را رها کرد و در سال 1360ـ 1361 به استخدام تیپ 55 هوابرد در آمد.&lt;br /&gt;
او در سال 1363ـ 1364 پایه گذار مسجد ابوالفضل به کمک دیگر برادران بود که الحمدالله بزرگترین مسجد محل است و مادر شهید اولین خادم مسجد بوده است. این شهيد بزرگوار همچنین برای کمک به مردم عشایر و آب رسانی به آنها در تاريخ 1360/06/15 و 1360/06/17 طی نامه ای که به بخشداری وقت نوشت خواستار آب آشامیدنی برای این محل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او طی چند بار مجروحیت در تاريخ 1366/10/08 در منطقه [[سومار]] مورد هدف تیر مستقیم دشمن قرار گرفت و به بیمارستان سینا در تهران انتقال یافت و در تاریخ 1366/11/11 جانش را فدای خاک و ناموس کشور عزیزش ایران کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خاطره اول (از زبان همرزم شهید):&lt;br /&gt;
این جانب ستوان یکم عبدالرحیم صالحی یکی از همرزمان شهید منصور آزادی می باشم و از شروع خدمت وی تا روزهای شهادت همراه هم بودیم و خاطره های زیادی از آن شهید سعید دارم.&lt;br /&gt;
از خصایص شهید، اخلاق و رفتار خوب او، مهر ورزی او و اظهار ارادتش نسبت به ائمه اطهار علیهم السلام بود. او انسانی وارسته، خداترس بود که بیان آن با قلم ضعیف این جانب به سادگی میسر نمی باشد. در عملیات بدر از روزهای قبل از شروع عملیات، یگان ما را جهت آماده سازی و ادغام با برادران بسیج، جهت آموزش و تمرین عملیات هلی برن به جاده [[اهواز]]  ـ [[رامهرمز]] و [[رامشیر]] بردند.&lt;br /&gt;
نزدیک به یک ماه بود که در این منطقه تمرین می کردیم و بعد از آن جهت شرکت در عملیات بدر اعزام شدیم. چند روز قبل از عملیات به نزدیکی [[جزیره مجنون]] رفتیم و شب قبل از عملیات به همراه شهید آزادی و تنی چند از دوستان دور هم جمع شده بودیم و درباره عملیات و آینده آن تبادل نظر می کردیم و اخبار رادیو را گوش می دادیم.&lt;br /&gt;
هنگامی که وارد عملیات شدیم یگان ما را شبانه جهت جلوگیری از نفوذ دشمن به منطقه ای که میان رودخانه [[دجله]] و شرق این رودخانه بود بردند. شب هنگام به پشت خاکریز نسبتاً کوتاهی رسیدیم و شروع به ساخت سنگرهای انفرادی كردیم تا ساعت 8 صبح وضعیت عادی بود و درست بعد از آن حمله دشمن از زمین و هوا شروع شد. در این لحظه دشمن از پل موقت که بر روی رودخانه دجله ایجاد کرده بود حدود 2000 تانک وارد منطقه کوچکی کرده و شروع به تک نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این لحظه [[شهید آزادی]] ، [[استوار]] خلیل قاسمی، محمود قنبری، داود بابایی و این جانب که همگی از همرزمان بودند جهت جلوگیری از ورود تانک ها و رسیدن آنها به خاکریز با برداشتن آر پی چی هفت از خاکریز جدا شده و 200 ـ 300 متر جلوتر حرکت کردیم و در فاصله جلوتر از خاکریز با تانک ها درگیر شدیم. تعداد تانک ها آن قدر زیاد بود که قابل شمارش نبود. با گرد و خاک و دود سفیدی که توسط تانک ها ایجاد شده بود و حمایت شدید هلی کوپترهای توپ دار دشمن و هواپیمای سسنا و هواپیمای توپولف 23 ما را زیر آتش گرفته بودند.&lt;br /&gt;
در این لحظه شهید آزادی بدون توجه به این همه درگیری و هیاهو با نعره الله اکبر با دادن روحیه به همراهان شروع به تیراندازی کرد. نفرات پیاده عراقی پشت سر تانک ها و در پناه آنها شروع به پیشروی کرده بودند. در لحظات اول عملیات، شهید آزادی حدود 4 یا 5 دستگاه تانک آنها را با آر پی چی هفت از کار انداخت و دود عظیمی از آنها متساعد می شد. نیروهای ایرانی با سر دادن الله اکبر از ما حمایت می کردند و روحیه می گرفتند تا چندین بار این صحنه تکرار شد تا نزدیکی های ظهر که از خستگی و تشنگی از حال رفته و مهمات ما هم تمام شده بود. در این لحظه چند تا از همرزمان شهید به نام های بابایی، قنبری، بردبار و مسعود صنعتی مجروح شدند ما در موقعیتی بوديم که هلی کوپترهای دشمن بالا سر ما در حال گشت زني بودند و هیچ گونه حرکتی نمی توانستیم بکنیم.&lt;br /&gt;
شهید آزادی با شجاعت به کمک شهيد صنعتي رفت، ما كمك هاي اوليه از جمله باند و دارو همراه نداشتیم. در این لحظه شهید بزرگوار از خود ابتکار عمل به خرج داد و به وسیله سر نیزه یک قوطی نارنجک دستی را پاره کرد و دست مجروح را داخل آن گذاشت تا حرکت نکند. در آن هنگام فرمانده گردان به اسارت در آمد و فرمانده گروهان فردی به نام غلام زاده بود که شهید شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید آزادی به وسیله بی سیم با رده عقب تماس گرفت و کسب تکلیف کرد و آنها دستور دادند تا گردان به آنها ملحق شوند و شهید آزادی كه آن زمان گروهبان یکم بود مسئولیت گردان را به او سپردند (فرمانده گردان باید درجه سرهنگی داشته باشد) تا گردان را جمع و جور کرده و به عقب برگردند. او با وجود این مسئوليت، آقای صنعتی را تا چند کیلومتر با خود به عقب آورد ولی در بین راه دوباره یک گلوله توپ در نزدیکی های ما خورد و منفجر شد و آقای صنعتی، دوباره ترکش خورد و به شهادت رسید و با وجودی که شهید شده بود شهید آزادی او را رها نکرد و داخل یک ماشین تویوتا که در حال برگشت به عقب بود گذاشت و او را به عقب فرستاد. از رودخانه دجله تا پشت جزیره مجنون که قرارگاه ما آنجا بود حدود سیزده کیلومتر فاصله داشت.&lt;br /&gt;
شهید آزادی با وجود این که چند روز با دشمن جنگیده بود و خستگی تمام وجودش فرا گرفته بود این مقدار راه را پیاده طی کرد و به بقیه نیروها ملحق شد.&lt;br /&gt;
* خاطره دوم (از زبان همرزم شهید):&lt;br /&gt;
شهید منصور آزادی تمام مدتی که در جبهه های نبرد حق علیه باطل حضور داشت پر از خاطره بود، یکی از خاطراتی که از او به یاد دارم در منطقه عملیاتی [[سومار]] است. نیمه های شب بود که به [[گردان]] 158 ابلاغ کردند عراق حمله کرده و لشکر 88 [[زاهدان]] در خط است به کمک آنها بروید. همان شب حرکت کرده و به کمک آنها رفتیم.&lt;br /&gt;
شهید آزادی هم همراه فرمانده گردان بود، او هر وقت در گردان حضور داشت قوت قلبی برای تمام نیروها بود. رسته اش مخابرات بود ولی هر وقت فرمانده گردان زخمی یا دچار مشکلی می شد با وجود این که درجه اش پایین بود فرماندهی را به عهده می گرفت و بقیه نیروها به خاطر ایمانی که به وي داشتند از دستوراتش پیروی می کردند (با وجودی که درجه های بالاتر از او هم در گردان زیاد بود).&lt;br /&gt;
شب به هر صورتی که بود جلوی حمله دشمن را گرفتیم. فردای آن شب با بی سیم با من تماس گرفت، من هم مسئولیت دسته 107 میلی متری مینی [[کاتیوشا]] را به عهده داشتم. گرایی داد و تقاضای چند موشک کرد، من چند موشک به گراو مسافتی که داده بود آماده کردم، او گفت: زمانی که من گفتم آنها را رها کن و چون برد کوتاه و تمام [[منطقه تپه ماهور]] بود ردیف بالای موشک انداز را پر و آماده کردم. بعد از چند دقیقه دستور رها شدن داد و من هم آنها را رها کردم و بعد از مدتی با تلفن روی خط آمد و با من تماس گرفت دیدم خیلی خوشحال است سوال کردم گفت: دو نفربر بودند كه پر از نیرو بود آنها را زدي و آتش گرفتند.&lt;br /&gt;
شهید به تمام سلاح های نظامی آشنايی کامل داشت و به نحو احسن از آنها استفاده می کرد. در آن منطقه (سومار) هم برای ما دیده بانی می کرد، هم [[آر پی چی]] هفت می زد، هم [[تیر بارچی]] بود و با بی سیم هم کار می کرد. در یکی از همان شب ها عراق پاتک سنگینی زد، عراق در آن منطقه پاتک هاي زیادی کرده بود ولی این پاتک با بقیه فرق می کرد. شب عجیبی بود مانند باران بهاري گلوله توپ و تانک می بارید، عراق با تمام توان حمله کرده بود و بچه های ما چون چند شبانه روز نخوابیده و استراحت نکرده بودند خيلي خسته شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیروها بعد از مقداری مقاومت مجبور به عقب نشینی شدند، شهید آزادی با من و دو نفر دیگر که جمعاً چهار نفر بودیم در خط باقی مانده و در برابر عراقی ها ایستادگي كردیم، عراقی ها وارد کانال های ما شده و می خواستند به سنگرهای ما نفوذ كنند. همان طور که در حال جنگ بودیم سایه ای به نظر ما رسید، شهید آزادی بلافاصله رگباری زد و بعد که هوا روشن شد دیدیم چندین جنازه عراقی در 5 متری ما افتاده و متلاشی شده اند. اگر شهید آزادی تیراندازی نمی کرد ما به جای عراقی ها کشته می شدیم. در آن شب با فرماندهی و راهنمایی شهید آزادی تا صبح استقامت کردیم تا این که نیروهای تازه نفس به کمک ما آمدند و حمله شدیدی انجام دادیم و پیروزی بزرگی نصیب ما شد.&lt;br /&gt;
فرمانده لشکر 88 زاهدان که مسئولیت منطقه را هم به عهده داشت صبح زود يعني قبل از آمدن نيروها به آنجا آمد و به ما چهار نفر، به خصوص شهید آزادي گفت: شما آبروی ایران و به خصوص آبروی ارتش را خریدید و این پیروزی حاصل نشد مگر با رهنمودها و دلاور مردی شهید آزادی. ما این پیروزی بزرگ را مرهون آن شهید بزرگوار می باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[عملیات والفجر 9]] که از [[خوزستان ]] به [[کردستان]] در نزدیکی های [[مریوان]] در دره ای که به [[دره شیلر]] مشهور بود رفتیم. در آن جا حدود سه گردان مستقر شده بودند. در یک هوای سرد برفي و بارانی به طرف سلیمانیه حرکت کردیم و نیمه های شب بود که وارد عملیات شدیم. در طول عملیات کلیه نیروهایی که با شهید آزادي بودند دل هایشان گرم بود و قوت قلب و اعتماد به نفس خاصی داشتند. در آن عملیات او تنهايی وارد شهر [[سلیمانیه]] شد و دو گوسفند با خود آورد و در میان درگیری آنها را ذبح کرد و کباب بره خوبی درست نمود و بین بچه ها تقسیم کرد و همین باعث می شود که نیروها روحیه دو چندانی پیدا کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه روز بعد از عملیات به عقب برگشتیم موقعی که به قرارگاه (دره شیلر) رسیدیم سراغش را گرفتم دیدم بین بچه ها نیست نگرانش شدم، از هر کس سوال کردم از او خبری نداشتند، با بی سیم با ایشان تماس گرفتم و از حالش جویا شدم که گفت: سالم هستم و دارم به طرف قرارگاه می آیم. وي حدود 8 ساعت بعد به ما ملحق شد زمانی که رسید دیدم که یک مجروح که روی مین رفته و یکی از پاهایش قطع شده را با چوب پاهایش را بسته و او را روی دوش انداخته و ده ها کیلومتر با خود حمل کرده و به عقب آورده است.&lt;br /&gt;
هیچ وقت ندیدم که شهید آزادی به عقب برگردد و دست خالی باشد یا یک مجروح و یا یک شهید را با خود به عقب می آورد.1&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نویدشاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید منصورآزادی شیری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:58:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهید منصورآزادی شیری را به شهید منصورازادی شیری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهید منصورازادی شیری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدمنصورآزادی شیری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:57:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهیدمنصورآزادی شیری را به شهید منصورآزادی شیری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهید منصورآزادی شیری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدمنصورازادی شیری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:57:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهیدمنصورآزادی شیری را به شهید منصورآزادی شیری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید منصور آزادي شيري&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 1340 در [[روستای تنگ کرم]] چشم به دنیا گشود، پدرش محمد یا به قول اهالی محل محمد خان برای امرار معاش مجبور به مهاجرت به [[قلعه زیتونک]] در 3 ـ 4 کیلومتری روستای تنگ کرم شد. منصور پس از طی دوران طفولیت با برادر بزرگترش در سن 6 ـ 7 سالگی به مدرسه رفت و در مدرسه راهنمايی اوحدی ادامه تحصيل داد. بعد از دوران راهنمايی در دبیرستان ذو القدر مشغول تحصیل شد که در اواسط سال سوم نظري درس را رها کرد و در سال 1360ـ 1361 به استخدام تیپ 55 هوابرد در آمد.&lt;br /&gt;
او در سال 1363ـ 1364 پایه گذار مسجد ابوالفضل به کمک دیگر برادران بود که الحمدالله بزرگترین مسجد محل است و مادر شهید اولین خادم مسجد بوده است. این شهيد بزرگوار همچنین برای کمک به مردم عشایر و آب رسانی به آنها در تاريخ 1360/06/15 و 1360/06/17 طی نامه ای که به بخشداری وقت نوشت خواستار آب آشامیدنی برای این محل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او طی چند بار مجروحیت در تاريخ 1366/10/08 در منطقه [[سومار]] مورد هدف تیر مستقیم دشمن قرار گرفت و به بیمارستان سینا در تهران انتقال یافت و در تاریخ 1366/11/11 جانش را فدای خاک و ناموس کشور عزیزش ایران کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خاطره اول (از زبان همرزم شهید):&lt;br /&gt;
این جانب ستوان یکم عبدالرحیم صالحی یکی از همرزمان شهید منصور آزادی می باشم و از شروع خدمت وی تا روزهای شهادت همراه هم بودیم و خاطره های زیادی از آن شهید سعید دارم.&lt;br /&gt;
از خصایص شهید، اخلاق و رفتار خوب او، مهر ورزی او و اظهار ارادتش نسبت به ائمه اطهار علیهم السلام بود. او انسانی وارسته، خداترس بود که بیان آن با قلم ضعیف این جانب به سادگی میسر نمی باشد. در عملیات بدر از روزهای قبل از شروع عملیات، یگان ما را جهت آماده سازی و ادغام با برادران بسیج، جهت آموزش و تمرین عملیات هلی برن به جاده [[اهواز]]  ـ [[رامهرمز]] و [[رامشیر]] بردند.&lt;br /&gt;
نزدیک به یک ماه بود که در این منطقه تمرین می کردیم و بعد از آن جهت شرکت در عملیات بدر اعزام شدیم. چند روز قبل از عملیات به نزدیکی [[جزیره مجنون]] رفتیم و شب قبل از عملیات به همراه شهید آزادی و تنی چند از دوستان دور هم جمع شده بودیم و درباره عملیات و آینده آن تبادل نظر می کردیم و اخبار رادیو را گوش می دادیم.&lt;br /&gt;
هنگامی که وارد عملیات شدیم یگان ما را شبانه جهت جلوگیری از نفوذ دشمن به منطقه ای که میان رودخانه [[دجله]] و شرق این رودخانه بود بردند. شب هنگام به پشت خاکریز نسبتاً کوتاهی رسیدیم و شروع به ساخت سنگرهای انفرادی كردیم تا ساعت 8 صبح وضعیت عادی بود و درست بعد از آن حمله دشمن از زمین و هوا شروع شد. در این لحظه دشمن از پل موقت که بر روی رودخانه دجله ایجاد کرده بود حدود 2000 تانک وارد منطقه کوچکی کرده و شروع به تک نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این لحظه [[شهید آزادی]] ، [[استوار]] خلیل قاسمی، محمود قنبری، داود بابایی و این جانب که همگی از همرزمان بودند جهت جلوگیری از ورود تانک ها و رسیدن آنها به خاکریز با برداشتن آر پی چی هفت از خاکریز جدا شده و 200 ـ 300 متر جلوتر حرکت کردیم و در فاصله جلوتر از خاکریز با تانک ها درگیر شدیم. تعداد تانک ها آن قدر زیاد بود که قابل شمارش نبود. با گرد و خاک و دود سفیدی که توسط تانک ها ایجاد شده بود و حمایت شدید هلی کوپترهای توپ دار دشمن و هواپیمای سسنا و هواپیمای توپولف 23 ما را زیر آتش گرفته بودند.&lt;br /&gt;
در این لحظه شهید آزادی بدون توجه به این همه درگیری و هیاهو با نعره الله اکبر با دادن روحیه به همراهان شروع به تیراندازی کرد. نفرات پیاده عراقی پشت سر تانک ها و در پناه آنها شروع به پیشروی کرده بودند. در لحظات اول عملیات، شهید آزادی حدود 4 یا 5 دستگاه تانک آنها را با آر پی چی هفت از کار انداخت و دود عظیمی از آنها متساعد می شد. نیروهای ایرانی با سر دادن الله اکبر از ما حمایت می کردند و روحیه می گرفتند تا چندین بار این صحنه تکرار شد تا نزدیکی های ظهر که از خستگی و تشنگی از حال رفته و مهمات ما هم تمام شده بود. در این لحظه چند تا از همرزمان شهید به نام های بابایی، قنبری، بردبار و مسعود صنعتی مجروح شدند ما در موقعیتی بوديم که هلی کوپترهای دشمن بالا سر ما در حال گشت زني بودند و هیچ گونه حرکتی نمی توانستیم بکنیم.&lt;br /&gt;
شهید آزادی با شجاعت به کمک شهيد صنعتي رفت، ما كمك هاي اوليه از جمله باند و دارو همراه نداشتیم. در این لحظه شهید بزرگوار از خود ابتکار عمل به خرج داد و به وسیله سر نیزه یک قوطی نارنجک دستی را پاره کرد و دست مجروح را داخل آن گذاشت تا حرکت نکند. در آن هنگام فرمانده گردان به اسارت در آمد و فرمانده گروهان فردی به نام غلام زاده بود که شهید شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید آزادی به وسیله بی سیم با رده عقب تماس گرفت و کسب تکلیف کرد و آنها دستور دادند تا گردان به آنها ملحق شوند و شهید آزادی كه آن زمان گروهبان یکم بود مسئولیت گردان را به او سپردند (فرمانده گردان باید درجه سرهنگی داشته باشد) تا گردان را جمع و جور کرده و به عقب برگردند. او با وجود این مسئوليت، آقای صنعتی را تا چند کیلومتر با خود به عقب آورد ولی در بین راه دوباره یک گلوله توپ در نزدیکی های ما خورد و منفجر شد و آقای صنعتی، دوباره ترکش خورد و به شهادت رسید و با وجودی که شهید شده بود شهید آزادی او را رها نکرد و داخل یک ماشین تویوتا که در حال برگشت به عقب بود گذاشت و او را به عقب فرستاد. از رودخانه دجله تا پشت جزیره مجنون که قرارگاه ما آنجا بود حدود سیزده کیلومتر فاصله داشت.&lt;br /&gt;
شهید آزادی با وجود این که چند روز با دشمن جنگیده بود و خستگی تمام وجودش فرا گرفته بود این مقدار راه را پیاده طی کرد و به بقیه نیروها ملحق شد.&lt;br /&gt;
* خاطره دوم (از زبان همرزم شهید):&lt;br /&gt;
شهید منصور آزادی تمام مدتی که در جبهه های نبرد حق علیه باطل حضور داشت پر از خاطره بود، یکی از خاطراتی که از او به یاد دارم در منطقه عملیاتی [[سومار]] است. نیمه های شب بود که به [[گردان]] 158 ابلاغ کردند عراق حمله کرده و لشکر 88 [[زاهدان]] در خط است به کمک آنها بروید. همان شب حرکت کرده و به کمک آنها رفتیم.&lt;br /&gt;
شهید آزادی هم همراه فرمانده گردان بود، او هر وقت در گردان حضور داشت قوت قلبی برای تمام نیروها بود. رسته اش مخابرات بود ولی هر وقت فرمانده گردان زخمی یا دچار مشکلی می شد با وجود این که درجه اش پایین بود فرماندهی را به عهده می گرفت و بقیه نیروها به خاطر ایمانی که به وي داشتند از دستوراتش پیروی می کردند (با وجودی که درجه های بالاتر از او هم در گردان زیاد بود).&lt;br /&gt;
شب به هر صورتی که بود جلوی حمله دشمن را گرفتیم. فردای آن شب با بی سیم با من تماس گرفت، من هم مسئولیت دسته 107 میلی متری مینی [[کاتیوشا]] را به عهده داشتم. گرایی داد و تقاضای چند موشک کرد، من چند موشک به گراو مسافتی که داده بود آماده کردم، او گفت: زمانی که من گفتم آنها را رها کن و چون برد کوتاه و تمام [[منطقه تپه ماهور]] بود ردیف بالای موشک انداز را پر و آماده کردم. بعد از چند دقیقه دستور رها شدن داد و من هم آنها را رها کردم و بعد از مدتی با تلفن روی خط آمد و با من تماس گرفت دیدم خیلی خوشحال است سوال کردم گفت: دو نفربر بودند كه پر از نیرو بود آنها را زدي و آتش گرفتند.&lt;br /&gt;
شهید به تمام سلاح های نظامی آشنايی کامل داشت و به نحو احسن از آنها استفاده می کرد. در آن منطقه (سومار) هم برای ما دیده بانی می کرد، هم [[آر پی چی]] هفت می زد، هم [[تیر بارچی]] بود و با بی سیم هم کار می کرد. در یکی از همان شب ها عراق پاتک سنگینی زد، عراق در آن منطقه پاتک هاي زیادی کرده بود ولی این پاتک با بقیه فرق می کرد. شب عجیبی بود مانند باران بهاري گلوله توپ و تانک می بارید، عراق با تمام توان حمله کرده بود و بچه های ما چون چند شبانه روز نخوابیده و استراحت نکرده بودند خيلي خسته شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیروها بعد از مقداری مقاومت مجبور به عقب نشینی شدند، شهید آزادی با من و دو نفر دیگر که جمعاً چهار نفر بودیم در خط باقی مانده و در برابر عراقی ها ایستادگي كردیم، عراقی ها وارد کانال های ما شده و می خواستند به سنگرهای ما نفوذ كنند. همان طور که در حال جنگ بودیم سایه ای به نظر ما رسید، شهید آزادی بلافاصله رگباری زد و بعد که هوا روشن شد دیدیم چندین جنازه عراقی در 5 متری ما افتاده و متلاشی شده اند. اگر شهید آزادی تیراندازی نمی کرد ما به جای عراقی ها کشته می شدیم. در آن شب با فرماندهی و راهنمایی شهید آزادی تا صبح استقامت کردیم تا این که نیروهای تازه نفس به کمک ما آمدند و حمله شدیدی انجام دادیم و پیروزی بزرگی نصیب ما شد.&lt;br /&gt;
فرمانده لشکر 88 زاهدان که مسئولیت منطقه را هم به عهده داشت صبح زود يعني قبل از آمدن نيروها به آنجا آمد و به ما چهار نفر، به خصوص شهید آزادي گفت: شما آبروی ایران و به خصوص آبروی ارتش را خریدید و این پیروزی حاصل نشد مگر با رهنمودها و دلاور مردی شهید آزادی. ما این پیروزی بزرگ را مرهون آن شهید بزرگوار می باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[عملیات والفجر 9]] که از [[خوزستان ]] به [[کردستان]] در نزدیکی های [[مریوان]] در دره ای که به [[دره شیلر]] مشهور بود رفتیم. در آن جا حدود سه گردان مستقر شده بودند. در یک هوای سرد برفي و بارانی به طرف سلیمانیه حرکت کردیم و نیمه های شب بود که وارد عملیات شدیم. در طول عملیات کلیه نیروهایی که با شهید آزادي بودند دل هایشان گرم بود و قوت قلب و اعتماد به نفس خاصی داشتند. در آن عملیات او تنهايی وارد شهر [[سلیمانیه]] شد و دو گوسفند با خود آورد و در میان درگیری آنها را ذبح کرد و کباب بره خوبی درست نمود و بین بچه ها تقسیم کرد و همین باعث می شود که نیروها روحیه دو چندانی پیدا کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه روز بعد از عملیات به عقب برگشتیم موقعی که به قرارگاه (دره شیلر) رسیدیم سراغش را گرفتم دیدم بین بچه ها نیست نگرانش شدم، از هر کس سوال کردم از او خبری نداشتند، با بی سیم با ایشان تماس گرفتم و از حالش جویا شدم که گفت: سالم هستم و دارم به طرف قرارگاه می آیم. وي حدود 8 ساعت بعد به ما ملحق شد زمانی که رسید دیدم که یک مجروح که روی مین رفته و یکی از پاهایش قطع شده را با چوب پاهایش را بسته و او را روی دوش انداخته و ده ها کیلومتر با خود حمل کرده و به عقب آورده است.&lt;br /&gt;
هیچ وقت ندیدم که شهید آزادی به عقب برگردد و دست خالی باشد یا یک مجروح و یا یک شهید را با خود به عقب می آورد.1&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نویدشاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدمنصورازادی شیری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:57:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهیدمنصور آزادی شیری را به شهیدمنصورآزادی شیری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید منصور آزادي شيري&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 1340 در [[روستای تنگ کرم]] چشم به دنیا گشود، پدرش محمد یا به قول اهالی محل محمد خان برای امرار معاش مجبور به مهاجرت به [[قلعه زیتونک]] در 3 ـ 4 کیلومتری روستای تنگ کرم شد. منصور پس از طی دوران طفولیت با برادر بزرگترش در سن 6 ـ 7 سالگی به مدرسه رفت و در مدرسه راهنمايی اوحدی ادامه تحصيل داد. بعد از دوران راهنمايی در دبیرستان ذو القدر مشغول تحصیل شد که در اواسط سال سوم نظري درس را رها کرد و در سال 1360ـ 1361 به استخدام تیپ 55 هوابرد در آمد.&lt;br /&gt;
او در سال 1363ـ 1364 پایه گذار مسجد ابوالفضل به کمک دیگر برادران بود که الحمدالله بزرگترین مسجد محل است و مادر شهید اولین خادم مسجد بوده است. این شهيد بزرگوار همچنین برای کمک به مردم عشایر و آب رسانی به آنها در تاريخ 1360/06/15 و 1360/06/17 طی نامه ای که به بخشداری وقت نوشت خواستار آب آشامیدنی برای این محل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او طی چند بار مجروحیت در تاريخ 1366/10/08 در منطقه [[سومار]] مورد هدف تیر مستقیم دشمن قرار گرفت و به بیمارستان سینا در تهران انتقال یافت و در تاریخ 1366/11/11 جانش را فدای خاک و ناموس کشور عزیزش ایران کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خاطره اول (از زبان همرزم شهید):&lt;br /&gt;
این جانب ستوان یکم عبدالرحیم صالحی یکی از همرزمان شهید منصور آزادی می باشم و از شروع خدمت وی تا روزهای شهادت همراه هم بودیم و خاطره های زیادی از آن شهید سعید دارم.&lt;br /&gt;
از خصایص شهید، اخلاق و رفتار خوب او، مهر ورزی او و اظهار ارادتش نسبت به ائمه اطهار علیهم السلام بود. او انسانی وارسته، خداترس بود که بیان آن با قلم ضعیف این جانب به سادگی میسر نمی باشد. در عملیات بدر از روزهای قبل از شروع عملیات، یگان ما را جهت آماده سازی و ادغام با برادران بسیج، جهت آموزش و تمرین عملیات هلی برن به جاده [[اهواز]]  ـ [[رامهرمز]] و [[رامشیر]] بردند.&lt;br /&gt;
نزدیک به یک ماه بود که در این منطقه تمرین می کردیم و بعد از آن جهت شرکت در عملیات بدر اعزام شدیم. چند روز قبل از عملیات به نزدیکی [[جزیره مجنون]] رفتیم و شب قبل از عملیات به همراه شهید آزادی و تنی چند از دوستان دور هم جمع شده بودیم و درباره عملیات و آینده آن تبادل نظر می کردیم و اخبار رادیو را گوش می دادیم.&lt;br /&gt;
هنگامی که وارد عملیات شدیم یگان ما را شبانه جهت جلوگیری از نفوذ دشمن به منطقه ای که میان رودخانه [[دجله]] و شرق این رودخانه بود بردند. شب هنگام به پشت خاکریز نسبتاً کوتاهی رسیدیم و شروع به ساخت سنگرهای انفرادی كردیم تا ساعت 8 صبح وضعیت عادی بود و درست بعد از آن حمله دشمن از زمین و هوا شروع شد. در این لحظه دشمن از پل موقت که بر روی رودخانه دجله ایجاد کرده بود حدود 2000 تانک وارد منطقه کوچکی کرده و شروع به تک نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این لحظه [[شهید آزادی]] ، [[استوار]] خلیل قاسمی، محمود قنبری، داود بابایی و این جانب که همگی از همرزمان بودند جهت جلوگیری از ورود تانک ها و رسیدن آنها به خاکریز با برداشتن آر پی چی هفت از خاکریز جدا شده و 200 ـ 300 متر جلوتر حرکت کردیم و در فاصله جلوتر از خاکریز با تانک ها درگیر شدیم. تعداد تانک ها آن قدر زیاد بود که قابل شمارش نبود. با گرد و خاک و دود سفیدی که توسط تانک ها ایجاد شده بود و حمایت شدید هلی کوپترهای توپ دار دشمن و هواپیمای سسنا و هواپیمای توپولف 23 ما را زیر آتش گرفته بودند.&lt;br /&gt;
در این لحظه شهید آزادی بدون توجه به این همه درگیری و هیاهو با نعره الله اکبر با دادن روحیه به همراهان شروع به تیراندازی کرد. نفرات پیاده عراقی پشت سر تانک ها و در پناه آنها شروع به پیشروی کرده بودند. در لحظات اول عملیات، شهید آزادی حدود 4 یا 5 دستگاه تانک آنها را با آر پی چی هفت از کار انداخت و دود عظیمی از آنها متساعد می شد. نیروهای ایرانی با سر دادن الله اکبر از ما حمایت می کردند و روحیه می گرفتند تا چندین بار این صحنه تکرار شد تا نزدیکی های ظهر که از خستگی و تشنگی از حال رفته و مهمات ما هم تمام شده بود. در این لحظه چند تا از همرزمان شهید به نام های بابایی، قنبری، بردبار و مسعود صنعتی مجروح شدند ما در موقعیتی بوديم که هلی کوپترهای دشمن بالا سر ما در حال گشت زني بودند و هیچ گونه حرکتی نمی توانستیم بکنیم.&lt;br /&gt;
شهید آزادی با شجاعت به کمک شهيد صنعتي رفت، ما كمك هاي اوليه از جمله باند و دارو همراه نداشتیم. در این لحظه شهید بزرگوار از خود ابتکار عمل به خرج داد و به وسیله سر نیزه یک قوطی نارنجک دستی را پاره کرد و دست مجروح را داخل آن گذاشت تا حرکت نکند. در آن هنگام فرمانده گردان به اسارت در آمد و فرمانده گروهان فردی به نام غلام زاده بود که شهید شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید آزادی به وسیله بی سیم با رده عقب تماس گرفت و کسب تکلیف کرد و آنها دستور دادند تا گردان به آنها ملحق شوند و شهید آزادی كه آن زمان گروهبان یکم بود مسئولیت گردان را به او سپردند (فرمانده گردان باید درجه سرهنگی داشته باشد) تا گردان را جمع و جور کرده و به عقب برگردند. او با وجود این مسئوليت، آقای صنعتی را تا چند کیلومتر با خود به عقب آورد ولی در بین راه دوباره یک گلوله توپ در نزدیکی های ما خورد و منفجر شد و آقای صنعتی، دوباره ترکش خورد و به شهادت رسید و با وجودی که شهید شده بود شهید آزادی او را رها نکرد و داخل یک ماشین تویوتا که در حال برگشت به عقب بود گذاشت و او را به عقب فرستاد. از رودخانه دجله تا پشت جزیره مجنون که قرارگاه ما آنجا بود حدود سیزده کیلومتر فاصله داشت.&lt;br /&gt;
شهید آزادی با وجود این که چند روز با دشمن جنگیده بود و خستگی تمام وجودش فرا گرفته بود این مقدار راه را پیاده طی کرد و به بقیه نیروها ملحق شد.&lt;br /&gt;
* خاطره دوم (از زبان همرزم شهید):&lt;br /&gt;
شهید منصور آزادی تمام مدتی که در جبهه های نبرد حق علیه باطل حضور داشت پر از خاطره بود، یکی از خاطراتی که از او به یاد دارم در منطقه عملیاتی [[سومار]] است. نیمه های شب بود که به [[گردان]] 158 ابلاغ کردند عراق حمله کرده و لشکر 88 [[زاهدان]] در خط است به کمک آنها بروید. همان شب حرکت کرده و به کمک آنها رفتیم.&lt;br /&gt;
شهید آزادی هم همراه فرمانده گردان بود، او هر وقت در گردان حضور داشت قوت قلبی برای تمام نیروها بود. رسته اش مخابرات بود ولی هر وقت فرمانده گردان زخمی یا دچار مشکلی می شد با وجود این که درجه اش پایین بود فرماندهی را به عهده می گرفت و بقیه نیروها به خاطر ایمانی که به وي داشتند از دستوراتش پیروی می کردند (با وجودی که درجه های بالاتر از او هم در گردان زیاد بود).&lt;br /&gt;
شب به هر صورتی که بود جلوی حمله دشمن را گرفتیم. فردای آن شب با بی سیم با من تماس گرفت، من هم مسئولیت دسته 107 میلی متری مینی [[کاتیوشا]] را به عهده داشتم. گرایی داد و تقاضای چند موشک کرد، من چند موشک به گراو مسافتی که داده بود آماده کردم، او گفت: زمانی که من گفتم آنها را رها کن و چون برد کوتاه و تمام [[منطقه تپه ماهور]] بود ردیف بالای موشک انداز را پر و آماده کردم. بعد از چند دقیقه دستور رها شدن داد و من هم آنها را رها کردم و بعد از مدتی با تلفن روی خط آمد و با من تماس گرفت دیدم خیلی خوشحال است سوال کردم گفت: دو نفربر بودند كه پر از نیرو بود آنها را زدي و آتش گرفتند.&lt;br /&gt;
شهید به تمام سلاح های نظامی آشنايی کامل داشت و به نحو احسن از آنها استفاده می کرد. در آن منطقه (سومار) هم برای ما دیده بانی می کرد، هم [[آر پی چی]] هفت می زد، هم [[تیر بارچی]] بود و با بی سیم هم کار می کرد. در یکی از همان شب ها عراق پاتک سنگینی زد، عراق در آن منطقه پاتک هاي زیادی کرده بود ولی این پاتک با بقیه فرق می کرد. شب عجیبی بود مانند باران بهاري گلوله توپ و تانک می بارید، عراق با تمام توان حمله کرده بود و بچه های ما چون چند شبانه روز نخوابیده و استراحت نکرده بودند خيلي خسته شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیروها بعد از مقداری مقاومت مجبور به عقب نشینی شدند، شهید آزادی با من و دو نفر دیگر که جمعاً چهار نفر بودیم در خط باقی مانده و در برابر عراقی ها ایستادگي كردیم، عراقی ها وارد کانال های ما شده و می خواستند به سنگرهای ما نفوذ كنند. همان طور که در حال جنگ بودیم سایه ای به نظر ما رسید، شهید آزادی بلافاصله رگباری زد و بعد که هوا روشن شد دیدیم چندین جنازه عراقی در 5 متری ما افتاده و متلاشی شده اند. اگر شهید آزادی تیراندازی نمی کرد ما به جای عراقی ها کشته می شدیم. در آن شب با فرماندهی و راهنمایی شهید آزادی تا صبح استقامت کردیم تا این که نیروهای تازه نفس به کمک ما آمدند و حمله شدیدی انجام دادیم و پیروزی بزرگی نصیب ما شد.&lt;br /&gt;
فرمانده لشکر 88 زاهدان که مسئولیت منطقه را هم به عهده داشت صبح زود يعني قبل از آمدن نيروها به آنجا آمد و به ما چهار نفر، به خصوص شهید آزادي گفت: شما آبروی ایران و به خصوص آبروی ارتش را خریدید و این پیروزی حاصل نشد مگر با رهنمودها و دلاور مردی شهید آزادی. ما این پیروزی بزرگ را مرهون آن شهید بزرگوار می باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[عملیات والفجر 9]] که از [[خوزستان ]] به [[کردستان]] در نزدیکی های [[مریوان]] در دره ای که به [[دره شیلر]] مشهور بود رفتیم. در آن جا حدود سه گردان مستقر شده بودند. در یک هوای سرد برفي و بارانی به طرف سلیمانیه حرکت کردیم و نیمه های شب بود که وارد عملیات شدیم. در طول عملیات کلیه نیروهایی که با شهید آزادي بودند دل هایشان گرم بود و قوت قلب و اعتماد به نفس خاصی داشتند. در آن عملیات او تنهايی وارد شهر [[سلیمانیه]] شد و دو گوسفند با خود آورد و در میان درگیری آنها را ذبح کرد و کباب بره خوبی درست نمود و بین بچه ها تقسیم کرد و همین باعث می شود که نیروها روحیه دو چندانی پیدا کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه روز بعد از عملیات به عقب برگشتیم موقعی که به قرارگاه (دره شیلر) رسیدیم سراغش را گرفتم دیدم بین بچه ها نیست نگرانش شدم، از هر کس سوال کردم از او خبری نداشتند، با بی سیم با ایشان تماس گرفتم و از حالش جویا شدم که گفت: سالم هستم و دارم به طرف قرارگاه می آیم. وي حدود 8 ساعت بعد به ما ملحق شد زمانی که رسید دیدم که یک مجروح که روی مین رفته و یکی از پاهایش قطع شده را با چوب پاهایش را بسته و او را روی دوش انداخته و ده ها کیلومتر با خود حمل کرده و به عقب آورده است.&lt;br /&gt;
هیچ وقت ندیدم که شهید آزادی به عقب برگردد و دست خالی باشد یا یک مجروح و یا یک شهید را با خود به عقب می آورد.1&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نویدشاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدمنصور آزادی شیری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:57:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهیدمنصور آزادی شیری را به شهیدمنصورآزادی شیری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهیدمنصورآزادی شیری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید منصور آزادی شیری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:56:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهید منصور آزادی شیری را به شهیدمنصور آزادی شیری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهیدمنصور آزادی شیری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدمنصورازادی شیری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:56:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهید منصور آزادی شیری را به شهیدمنصور آزادی شیری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید منصور آزادي شيري&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 1340 در [[روستای تنگ کرم]] چشم به دنیا گشود، پدرش محمد یا به قول اهالی محل محمد خان برای امرار معاش مجبور به مهاجرت به [[قلعه زیتونک]] در 3 ـ 4 کیلومتری روستای تنگ کرم شد. منصور پس از طی دوران طفولیت با برادر بزرگترش در سن 6 ـ 7 سالگی به مدرسه رفت و در مدرسه راهنمايی اوحدی ادامه تحصيل داد. بعد از دوران راهنمايی در دبیرستان ذو القدر مشغول تحصیل شد که در اواسط سال سوم نظري درس را رها کرد و در سال 1360ـ 1361 به استخدام تیپ 55 هوابرد در آمد.&lt;br /&gt;
او در سال 1363ـ 1364 پایه گذار مسجد ابوالفضل به کمک دیگر برادران بود که الحمدالله بزرگترین مسجد محل است و مادر شهید اولین خادم مسجد بوده است. این شهيد بزرگوار همچنین برای کمک به مردم عشایر و آب رسانی به آنها در تاريخ 1360/06/15 و 1360/06/17 طی نامه ای که به بخشداری وقت نوشت خواستار آب آشامیدنی برای این محل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او طی چند بار مجروحیت در تاريخ 1366/10/08 در منطقه [[سومار]] مورد هدف تیر مستقیم دشمن قرار گرفت و به بیمارستان سینا در تهران انتقال یافت و در تاریخ 1366/11/11 جانش را فدای خاک و ناموس کشور عزیزش ایران کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خاطره اول (از زبان همرزم شهید):&lt;br /&gt;
این جانب ستوان یکم عبدالرحیم صالحی یکی از همرزمان شهید منصور آزادی می باشم و از شروع خدمت وی تا روزهای شهادت همراه هم بودیم و خاطره های زیادی از آن شهید سعید دارم.&lt;br /&gt;
از خصایص شهید، اخلاق و رفتار خوب او، مهر ورزی او و اظهار ارادتش نسبت به ائمه اطهار علیهم السلام بود. او انسانی وارسته، خداترس بود که بیان آن با قلم ضعیف این جانب به سادگی میسر نمی باشد. در عملیات بدر از روزهای قبل از شروع عملیات، یگان ما را جهت آماده سازی و ادغام با برادران بسیج، جهت آموزش و تمرین عملیات هلی برن به جاده [[اهواز]]  ـ [[رامهرمز]] و [[رامشیر]] بردند.&lt;br /&gt;
نزدیک به یک ماه بود که در این منطقه تمرین می کردیم و بعد از آن جهت شرکت در عملیات بدر اعزام شدیم. چند روز قبل از عملیات به نزدیکی [[جزیره مجنون]] رفتیم و شب قبل از عملیات به همراه شهید آزادی و تنی چند از دوستان دور هم جمع شده بودیم و درباره عملیات و آینده آن تبادل نظر می کردیم و اخبار رادیو را گوش می دادیم.&lt;br /&gt;
هنگامی که وارد عملیات شدیم یگان ما را شبانه جهت جلوگیری از نفوذ دشمن به منطقه ای که میان رودخانه [[دجله]] و شرق این رودخانه بود بردند. شب هنگام به پشت خاکریز نسبتاً کوتاهی رسیدیم و شروع به ساخت سنگرهای انفرادی كردیم تا ساعت 8 صبح وضعیت عادی بود و درست بعد از آن حمله دشمن از زمین و هوا شروع شد. در این لحظه دشمن از پل موقت که بر روی رودخانه دجله ایجاد کرده بود حدود 2000 تانک وارد منطقه کوچکی کرده و شروع به تک نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این لحظه [[شهید آزادی]] ، [[استوار]] خلیل قاسمی، محمود قنبری، داود بابایی و این جانب که همگی از همرزمان بودند جهت جلوگیری از ورود تانک ها و رسیدن آنها به خاکریز با برداشتن آر پی چی هفت از خاکریز جدا شده و 200 ـ 300 متر جلوتر حرکت کردیم و در فاصله جلوتر از خاکریز با تانک ها درگیر شدیم. تعداد تانک ها آن قدر زیاد بود که قابل شمارش نبود. با گرد و خاک و دود سفیدی که توسط تانک ها ایجاد شده بود و حمایت شدید هلی کوپترهای توپ دار دشمن و هواپیمای سسنا و هواپیمای توپولف 23 ما را زیر آتش گرفته بودند.&lt;br /&gt;
در این لحظه شهید آزادی بدون توجه به این همه درگیری و هیاهو با نعره الله اکبر با دادن روحیه به همراهان شروع به تیراندازی کرد. نفرات پیاده عراقی پشت سر تانک ها و در پناه آنها شروع به پیشروی کرده بودند. در لحظات اول عملیات، شهید آزادی حدود 4 یا 5 دستگاه تانک آنها را با آر پی چی هفت از کار انداخت و دود عظیمی از آنها متساعد می شد. نیروهای ایرانی با سر دادن الله اکبر از ما حمایت می کردند و روحیه می گرفتند تا چندین بار این صحنه تکرار شد تا نزدیکی های ظهر که از خستگی و تشنگی از حال رفته و مهمات ما هم تمام شده بود. در این لحظه چند تا از همرزمان شهید به نام های بابایی، قنبری، بردبار و مسعود صنعتی مجروح شدند ما در موقعیتی بوديم که هلی کوپترهای دشمن بالا سر ما در حال گشت زني بودند و هیچ گونه حرکتی نمی توانستیم بکنیم.&lt;br /&gt;
شهید آزادی با شجاعت به کمک شهيد صنعتي رفت، ما كمك هاي اوليه از جمله باند و دارو همراه نداشتیم. در این لحظه شهید بزرگوار از خود ابتکار عمل به خرج داد و به وسیله سر نیزه یک قوطی نارنجک دستی را پاره کرد و دست مجروح را داخل آن گذاشت تا حرکت نکند. در آن هنگام فرمانده گردان به اسارت در آمد و فرمانده گروهان فردی به نام غلام زاده بود که شهید شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید آزادی به وسیله بی سیم با رده عقب تماس گرفت و کسب تکلیف کرد و آنها دستور دادند تا گردان به آنها ملحق شوند و شهید آزادی كه آن زمان گروهبان یکم بود مسئولیت گردان را به او سپردند (فرمانده گردان باید درجه سرهنگی داشته باشد) تا گردان را جمع و جور کرده و به عقب برگردند. او با وجود این مسئوليت، آقای صنعتی را تا چند کیلومتر با خود به عقب آورد ولی در بین راه دوباره یک گلوله توپ در نزدیکی های ما خورد و منفجر شد و آقای صنعتی، دوباره ترکش خورد و به شهادت رسید و با وجودی که شهید شده بود شهید آزادی او را رها نکرد و داخل یک ماشین تویوتا که در حال برگشت به عقب بود گذاشت و او را به عقب فرستاد. از رودخانه دجله تا پشت جزیره مجنون که قرارگاه ما آنجا بود حدود سیزده کیلومتر فاصله داشت.&lt;br /&gt;
شهید آزادی با وجود این که چند روز با دشمن جنگیده بود و خستگی تمام وجودش فرا گرفته بود این مقدار راه را پیاده طی کرد و به بقیه نیروها ملحق شد.&lt;br /&gt;
* خاطره دوم (از زبان همرزم شهید):&lt;br /&gt;
شهید منصور آزادی تمام مدتی که در جبهه های نبرد حق علیه باطل حضور داشت پر از خاطره بود، یکی از خاطراتی که از او به یاد دارم در منطقه عملیاتی [[سومار]] است. نیمه های شب بود که به [[گردان]] 158 ابلاغ کردند عراق حمله کرده و لشکر 88 [[زاهدان]] در خط است به کمک آنها بروید. همان شب حرکت کرده و به کمک آنها رفتیم.&lt;br /&gt;
شهید آزادی هم همراه فرمانده گردان بود، او هر وقت در گردان حضور داشت قوت قلبی برای تمام نیروها بود. رسته اش مخابرات بود ولی هر وقت فرمانده گردان زخمی یا دچار مشکلی می شد با وجود این که درجه اش پایین بود فرماندهی را به عهده می گرفت و بقیه نیروها به خاطر ایمانی که به وي داشتند از دستوراتش پیروی می کردند (با وجودی که درجه های بالاتر از او هم در گردان زیاد بود).&lt;br /&gt;
شب به هر صورتی که بود جلوی حمله دشمن را گرفتیم. فردای آن شب با بی سیم با من تماس گرفت، من هم مسئولیت دسته 107 میلی متری مینی [[کاتیوشا]] را به عهده داشتم. گرایی داد و تقاضای چند موشک کرد، من چند موشک به گراو مسافتی که داده بود آماده کردم، او گفت: زمانی که من گفتم آنها را رها کن و چون برد کوتاه و تمام [[منطقه تپه ماهور]] بود ردیف بالای موشک انداز را پر و آماده کردم. بعد از چند دقیقه دستور رها شدن داد و من هم آنها را رها کردم و بعد از مدتی با تلفن روی خط آمد و با من تماس گرفت دیدم خیلی خوشحال است سوال کردم گفت: دو نفربر بودند كه پر از نیرو بود آنها را زدي و آتش گرفتند.&lt;br /&gt;
شهید به تمام سلاح های نظامی آشنايی کامل داشت و به نحو احسن از آنها استفاده می کرد. در آن منطقه (سومار) هم برای ما دیده بانی می کرد، هم [[آر پی چی]] هفت می زد، هم [[تیر بارچی]] بود و با بی سیم هم کار می کرد. در یکی از همان شب ها عراق پاتک سنگینی زد، عراق در آن منطقه پاتک هاي زیادی کرده بود ولی این پاتک با بقیه فرق می کرد. شب عجیبی بود مانند باران بهاري گلوله توپ و تانک می بارید، عراق با تمام توان حمله کرده بود و بچه های ما چون چند شبانه روز نخوابیده و استراحت نکرده بودند خيلي خسته شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیروها بعد از مقداری مقاومت مجبور به عقب نشینی شدند، شهید آزادی با من و دو نفر دیگر که جمعاً چهار نفر بودیم در خط باقی مانده و در برابر عراقی ها ایستادگي كردیم، عراقی ها وارد کانال های ما شده و می خواستند به سنگرهای ما نفوذ كنند. همان طور که در حال جنگ بودیم سایه ای به نظر ما رسید، شهید آزادی بلافاصله رگباری زد و بعد که هوا روشن شد دیدیم چندین جنازه عراقی در 5 متری ما افتاده و متلاشی شده اند. اگر شهید آزادی تیراندازی نمی کرد ما به جای عراقی ها کشته می شدیم. در آن شب با فرماندهی و راهنمایی شهید آزادی تا صبح استقامت کردیم تا این که نیروهای تازه نفس به کمک ما آمدند و حمله شدیدی انجام دادیم و پیروزی بزرگی نصیب ما شد.&lt;br /&gt;
فرمانده لشکر 88 زاهدان که مسئولیت منطقه را هم به عهده داشت صبح زود يعني قبل از آمدن نيروها به آنجا آمد و به ما چهار نفر، به خصوص شهید آزادي گفت: شما آبروی ایران و به خصوص آبروی ارتش را خریدید و این پیروزی حاصل نشد مگر با رهنمودها و دلاور مردی شهید آزادی. ما این پیروزی بزرگ را مرهون آن شهید بزرگوار می باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[عملیات والفجر 9]] که از [[خوزستان ]] به [[کردستان]] در نزدیکی های [[مریوان]] در دره ای که به [[دره شیلر]] مشهور بود رفتیم. در آن جا حدود سه گردان مستقر شده بودند. در یک هوای سرد برفي و بارانی به طرف سلیمانیه حرکت کردیم و نیمه های شب بود که وارد عملیات شدیم. در طول عملیات کلیه نیروهایی که با شهید آزادي بودند دل هایشان گرم بود و قوت قلب و اعتماد به نفس خاصی داشتند. در آن عملیات او تنهايی وارد شهر [[سلیمانیه]] شد و دو گوسفند با خود آورد و در میان درگیری آنها را ذبح کرد و کباب بره خوبی درست نمود و بین بچه ها تقسیم کرد و همین باعث می شود که نیروها روحیه دو چندانی پیدا کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه روز بعد از عملیات به عقب برگشتیم موقعی که به قرارگاه (دره شیلر) رسیدیم سراغش را گرفتم دیدم بین بچه ها نیست نگرانش شدم، از هر کس سوال کردم از او خبری نداشتند، با بی سیم با ایشان تماس گرفتم و از حالش جویا شدم که گفت: سالم هستم و دارم به طرف قرارگاه می آیم. وي حدود 8 ساعت بعد به ما ملحق شد زمانی که رسید دیدم که یک مجروح که روی مین رفته و یکی از پاهایش قطع شده را با چوب پاهایش را بسته و او را روی دوش انداخته و ده ها کیلومتر با خود حمل کرده و به عقب آورده است.&lt;br /&gt;
هیچ وقت ندیدم که شهید آزادی به عقب برگردد و دست خالی باشد یا یک مجروح و یا یک شهید را با خود به عقب می آورد.1&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نویدشاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D8%B0%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدمنصور اذری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D8%B0%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:55:01Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهید منصور اذری را به شهیدمنصور اذری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید منصور آذری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1342/12/15&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/11/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه تعالی زندگی نامه شهید والامقام منصور آذری شهید به معنا یک انسان کامل بود و معتقد به ارزش های اسلامی بود . شهید با وجود سن کم در اوج انقلاب همراه با مردم د رتظاهرات شرکت میکرد . پس از پیروزی انقلاب شهید برای دیدن امام به مدرسه علوی می رفت . در زمان حمله رژیم بعثی عراق به ایران شهید به عنوان بسیج خود را برای رفتن به جبهه آماده کرد . مدت چند ماه در پادگان الغدیر اصفهان دوره های لازم را برای اعزام به جبهه دیدند ولی به علت نیاز از ایشان د ر مرکز جهاد خیابان فلسطین استفاده گردید . تا اینکه برای خدمت مقدس سربازی آماده شد که پس از آموزش های لازم به جبهه اعزام شدو در تیپ هوابرد شیراز و سپس در لشگر 58 ذوالفقار در ماموریت های پیش بینی شده شرکت می نمود و به علت لیاقت و شجاعت به عنوان ارشد گردان انتخاب و سرانجام در 30 دقیقه بامداد تاریخ 24/11/64 هنگام سرکشی به پست ها و سنگرها با اثابت ترکش خمپاره به فیض شهادت نائل آمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/36779&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D8%B0%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید منصور اذری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D8%B0%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:55:01Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهید منصور اذری را به شهیدمنصور اذری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهیدمنصور اذری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D8%B0%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدمنصور اذری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D8%B0%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:54:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهید منصوراذری را به شهید منصور اذری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید منصور آذری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1342/12/15&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/11/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه تعالی زندگی نامه شهید والامقام منصور آذری شهید به معنا یک انسان کامل بود و معتقد به ارزش های اسلامی بود . شهید با وجود سن کم در اوج انقلاب همراه با مردم د رتظاهرات شرکت میکرد . پس از پیروزی انقلاب شهید برای دیدن امام به مدرسه علوی می رفت . در زمان حمله رژیم بعثی عراق به ایران شهید به عنوان بسیج خود را برای رفتن به جبهه آماده کرد . مدت چند ماه در پادگان الغدیر اصفهان دوره های لازم را برای اعزام به جبهه دیدند ولی به علت نیاز از ایشان د ر مرکز جهاد خیابان فلسطین استفاده گردید . تا اینکه برای خدمت مقدس سربازی آماده شد که پس از آموزش های لازم به جبهه اعزام شدو در تیپ هوابرد شیراز و سپس در لشگر 58 ذوالفقار در ماموریت های پیش بینی شده شرکت می نمود و به علت لیاقت و شجاعت به عنوان ارشد گردان انتخاب و سرانجام در 30 دقیقه بامداد تاریخ 24/11/64 هنگام سرکشی به پست ها و سنگرها با اثابت ترکش خمپاره به فیض شهادت نائل آمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/36779&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%B0%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید منصوراذری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%B0%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:54:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهید منصوراذری را به شهید منصور اذری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهید منصور اذری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D8%B0%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدمنصور اذری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D8%B0%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:53:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهید منصورآذری را به شهید منصوراذری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید منصور آذری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1342/12/15&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/11/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه تعالی زندگی نامه شهید والامقام منصور آذری شهید به معنا یک انسان کامل بود و معتقد به ارزش های اسلامی بود . شهید با وجود سن کم در اوج انقلاب همراه با مردم د رتظاهرات شرکت میکرد . پس از پیروزی انقلاب شهید برای دیدن امام به مدرسه علوی می رفت . در زمان حمله رژیم بعثی عراق به ایران شهید به عنوان بسیج خود را برای رفتن به جبهه آماده کرد . مدت چند ماه در پادگان الغدیر اصفهان دوره های لازم را برای اعزام به جبهه دیدند ولی به علت نیاز از ایشان د ر مرکز جهاد خیابان فلسطین استفاده گردید . تا اینکه برای خدمت مقدس سربازی آماده شد که پس از آموزش های لازم به جبهه اعزام شدو در تیپ هوابرد شیراز و سپس در لشگر 58 ذوالفقار در ماموریت های پیش بینی شده شرکت می نمود و به علت لیاقت و شجاعت به عنوان ارشد گردان انتخاب و سرانجام در 30 دقیقه بامداد تاریخ 24/11/64 هنگام سرکشی به پست ها و سنگرها با اثابت ترکش خمپاره به فیض شهادت نائل آمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/36779&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%A2%D8%B0%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید منصورآذری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%A2%D8%B0%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:53:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهید منصورآذری را به شهید منصوراذری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهید منصوراذری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%A2%D8%B0%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدمنصورآذری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%A2%D8%B0%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:52:49Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهیدمنصورآذری را به شهید منصورآذری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهید منصورآذری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D8%B0%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدمنصور اذری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D8%B0%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:52:48Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهیدمنصورآذری را به شهید منصورآذری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید منصور آذری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1342/12/15&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/11/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه تعالی زندگی نامه شهید والامقام منصور آذری شهید به معنا یک انسان کامل بود و معتقد به ارزش های اسلامی بود . شهید با وجود سن کم در اوج انقلاب همراه با مردم د رتظاهرات شرکت میکرد . پس از پیروزی انقلاب شهید برای دیدن امام به مدرسه علوی می رفت . در زمان حمله رژیم بعثی عراق به ایران شهید به عنوان بسیج خود را برای رفتن به جبهه آماده کرد . مدت چند ماه در پادگان الغدیر اصفهان دوره های لازم را برای اعزام به جبهه دیدند ولی به علت نیاز از ایشان د ر مرکز جهاد خیابان فلسطین استفاده گردید . تا اینکه برای خدمت مقدس سربازی آماده شد که پس از آموزش های لازم به جبهه اعزام شدو در تیپ هوابرد شیراز و سپس در لشگر 58 ذوالفقار در ماموریت های پیش بینی شده شرکت می نمود و به علت لیاقت و شجاعت به عنوان ارشد گردان انتخاب و سرانجام در 30 دقیقه بامداد تاریخ 24/11/64 هنگام سرکشی به پست ها و سنگرها با اثابت ترکش خمپاره به فیض شهادت نائل آمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/36779&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D8%B0%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدمنصور اذری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D8%B0%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:52:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهیدمنصور آذری را به شهیدمنصورآذری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید منصور آذری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1342/12/15&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/11/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه تعالی زندگی نامه شهید والامقام منصور آذری شهید به معنا یک انسان کامل بود و معتقد به ارزش های اسلامی بود . شهید با وجود سن کم در اوج انقلاب همراه با مردم د رتظاهرات شرکت میکرد . پس از پیروزی انقلاب شهید برای دیدن امام به مدرسه علوی می رفت . در زمان حمله رژیم بعثی عراق به ایران شهید به عنوان بسیج خود را برای رفتن به جبهه آماده کرد . مدت چند ماه در پادگان الغدیر اصفهان دوره های لازم را برای اعزام به جبهه دیدند ولی به علت نیاز از ایشان د ر مرکز جهاد خیابان فلسطین استفاده گردید . تا اینکه برای خدمت مقدس سربازی آماده شد که پس از آموزش های لازم به جبهه اعزام شدو در تیپ هوابرد شیراز و سپس در لشگر 58 ذوالفقار در ماموریت های پیش بینی شده شرکت می نمود و به علت لیاقت و شجاعت به عنوان ارشد گردان انتخاب و سرانجام در 30 دقیقه بامداد تاریخ 24/11/64 هنگام سرکشی به پست ها و سنگرها با اثابت ترکش خمپاره به فیض شهادت نائل آمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/36779&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدمنصور آذری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:52:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهیدمنصور آذری را به شهیدمنصورآذری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهیدمنصورآذری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D8%B0%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدمنصور اذری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A7%D8%B0%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:51:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهید منصور آذری را به شهیدمنصور آذری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید منصور آذری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1342/12/15&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/11/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه تعالی زندگی نامه شهید والامقام منصور آذری شهید به معنا یک انسان کامل بود و معتقد به ارزش های اسلامی بود . شهید با وجود سن کم در اوج انقلاب همراه با مردم د رتظاهرات شرکت میکرد . پس از پیروزی انقلاب شهید برای دیدن امام به مدرسه علوی می رفت . در زمان حمله رژیم بعثی عراق به ایران شهید به عنوان بسیج خود را برای رفتن به جبهه آماده کرد . مدت چند ماه در پادگان الغدیر اصفهان دوره های لازم را برای اعزام به جبهه دیدند ولی به علت نیاز از ایشان د ر مرکز جهاد خیابان فلسطین استفاده گردید . تا اینکه برای خدمت مقدس سربازی آماده شد که پس از آموزش های لازم به جبهه اعزام شدو در تیپ هوابرد شیراز و سپس در لشگر 58 ذوالفقار در ماموریت های پیش بینی شده شرکت می نمود و به علت لیاقت و شجاعت به عنوان ارشد گردان انتخاب و سرانجام در 30 دقیقه بامداد تاریخ 24/11/64 هنگام سرکشی به پست ها و سنگرها با اثابت ترکش خمپاره به فیض شهادت نائل آمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/36779&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید منصور آذری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A2%D8%B0%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:51:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهید منصور آذری را به شهیدمنصور آذری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهیدمنصور آذری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدمنصورستاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:50:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهیدمنصورستاری را به شهید منصورستاری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهید منصورستاری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید منصورستاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:50:05Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهیدمنصورستاری را به شهید منصورستاری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:منصور ستاری 03.jpg|400px|thumb|left|شهید منصور ستاری]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
سال 1327 بود. روستای ولی‌آباد ورامین میزبان نوزادی شد که او را منصور نامیدند. پدر کودک تازه از راه رسیده، شاعری فاضل بود که نه سال بعد دیده از جهان فرو بست و خانواده را با تنگدستی تنها گذارد. «ماتمکده عشاق» دیوان شعری بود که به میراث از او بر جای ماند و مایه دلگرمی فرزندان در تحصیل و کسب معرفت شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصور دوران ابتدایی را در مدرسه ولی آباد ورامین و دوران تحصیلات متوسطه را درروستای «یونیک» باقر آباد به پایان رسانید. او با وجود سختی‌های بسیار و طاقت فرسایی که در راه تحصییلش وجود داشت با پشتکار و جدیت فراوان به کسب علم می‌پرداخت. در سال 1346 با پایان یافتن تحصیلات متوسطه وارد [[دانشکده افسری]] شد و پس از پایان دوران آموزش به درجه [[ستوان دومی]] نائل گشت. سال 1350 بود که برای گذراندن دوره عملی کنترل رادار، راهی کشور [[کشور آمریکا|آمریکا]] شد و پس از یک سال به [[کشور ایران|ایران]] بازگشت و به عنوان افسر شکاری نیروی هوایی مشغول به کار شد. سه سال بعد یعنی در سال 1354 در کنکور سراسری شرکت کرد و در رشته برق و الکترونیک پذیرفته شد اما با شروع [[هشت سال دفاع مقدس|جنگ تحمیلی]] در حالی که بیش از چند واحد به پایان تحصیلات دانشگاهی‌اش باقی نمانده بود، دفاع از میهن را ترجیح داده و تحصیل را رها کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی افسری مؤمن، شجاع و تیزهوش بود. طرح‌ها و ابتکارهای زیادی در تجهیز سیستم‌های راداری و پدافندی به اجرا گذارد که سدی محکم در برابر تجاوزات دشمن بود. در سال 1363 به دلیل کارایی و لیاقتی که از خود نشان داده بود به سمت معاونت عملیات پدافند نیروی هوایی منصوب گشت. سال 1364 زمان ارتقاء او به سمت معاونت طرح و برنامه نیروی هوایی بود. و سرانجام این نیروی متعهد و کارآمد در بهمن ماه 1365 به فرماندهی [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران]] منصوب گردید و تا هنگام [[شهادت]] عهده دار این امر خطیر بود و سرانجام این انسان خلاق و مشتاق پس از گذراندن 46 بهار پربار در 15 دی ماه سال 1373 به دیدار یار شتافت. یادش همیشه در دل‌ها جاودان باد. &amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot;&amp;gt;[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=678 وبگاه صبح www.sobh.org]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ی تصاویر ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 01.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 02.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 03.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 04.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 05.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 06.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 07.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 08.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 09.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 10.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 11.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 12.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 13.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 14.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 15.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== کتابخانه ==&lt;br /&gt;
[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF کتاب پاکباز عرصه‌ی عشق - سرگذشت‌نامه شهيد سرلشگر منصور ستاری]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== آثار شهید ==&lt;br /&gt;
'''سخن شهید'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...ما باید این واقعیت را بپذیریم که در یک مرحله‌ای قرار گرفته‌ایم که دیگر [[کشور آمریکا|آمریکای]]ی و [[کشور انگلیس|انگلیس]]ی نمی‌آید برای ما کاری کند. پس به امید چه کسی نشسته‌ایم؟ ما خود باید با تلاش پیگیر، کارهای خود را انجام دهیم و نتیجه کارهایمان را هم به آیندگانی که بعد از ما می‌آیند منعکس کنیم تا راه را اشتباه نروند... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید ثابت کنید که در این مملکت چه کاره‌اید و در عین حال از این نکته هم غافل نباشید که اگر باز هم جنگی پیش آمد، دنیا به ما چیزی نخواهد داد. کسی ما را پشتیبانی نخواهد کرد، بنابراین باید به فکر برنامه ریزی‌های اساسی خود باشیم، و از درون، خود را بسازیم، برای اینکه اگر بنشینیم به این امید که دیگران به ما کمک خواهند کرد این یک خیال واهی بیش نیست، و با چنین تفکری هیچ کاری از پیش نخواهیم برد... . &amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==	&lt;br /&gt;
*سال‌های سخت&lt;br /&gt;
سال‌هایی که به مدرسه می‌رفتم سالهای سخت و پر رنجی بود. آن سرمای طاقت فرسا را که تا مغز استخوانم نفوذ می‌کرد هرگز از یاد نمی‌برم. کرختی و سنگینی دست‌ها و پاهایم ر ا که در بوران برف به سیاهی می گرائید و لبهای ترک خورده از سرما را که همیشه دردناک و متورم بودند هیچگاه فراموش نخواهم کرد. یادم هست که یک روز که به قصد مدرسه از خانه خارج شدم کولاک شدیدی از برف، منطقه را فرا گرفته بود. پدر من از دنیا رفته بود و وضعیت مالی خوبی نداشتیم. هیچ‌وقت نمی‌توانستیم آنقدر پول خرج کنیم که کفش بخریم. همیشه کتانی پارچه‌ای به پا می‌کردیم حتی در روزهای سرد زمستان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتانی در برف خیس می‌شد و به پاهای ما می‌چسبید و سرما تا عمق جانمان نفوذ می‌کرد اما چاره‌ای جز تحمل آن نداشتیم. آن روز را خوب به خاطر دارم در راه مدرسه باید از یک تنگه که به دره‌ای عمیق مشرف بود رد می‌شدم. با احتیاط بسیار در حالیکه چشمانم به خوبی نمی‌دید از کناره دیوار به جلو رفتم که ناگهان باد شدیدی در تنگه پیچید و مرا چون تکه کاغذی بلند کرد و به قعر دره پرتاب نمود. در برف‌ها فرو رفته بودم و تمام بدنم سنگین و بی حس بود، ناگهان احساس کردم که دارم از هوش می‌روم، خطری بزرگ تهدیدم می‌کرد با تمام توان سعی کردم از جایم بلند شوم و به سختی بسیار، پس از چند بار سقوط، از دره بیرون آمدم. با مشقت زیاد از تنگه بیرون آمدم وخودم را به خانه‌ای رساندم. با آخرین قوایی که برایم باقی مانده بود به در کوبیدم و دیگر چیزی نفهمیدم. به هوش که آمدم در اتاقی گرم بودم، آن‌ها مرا نجات داده بودند. ناخن‌های پاهایم سیاه شد و افتاد اما خداوند زندگی دوباره‌ای به من بخشیده بود. تصمیم گرفتم که از این فرصت دوباره بهترین استفاده را ببرم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot; /&amp;gt; - راوی: خودشهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دل‌های ما با شماست &lt;br /&gt;
سال 1357 بود و منصور با درجه [[سروانی]] مشغول به خدمتی کوچک در تهران بود و دلی بزرگ که به آینده می‌اندیشید. آن روزها تهران و اکثر شهرهای ایران صحنه زد و خورد مردم و نیروهای نظامی بود. از قم به تهران آمدم تا او را ببینم. چهره‌ای درهم و متفکر داشت. ایشان را از جریانات و اتفاقاتی که در قم می‌گذشت مطلع کردم. غمی عمیق درچهره‌اش نشست و اندیشه‌ای بزرگ ذهنش را به تلاطم واداشت. او هم مرا از آنچه در نیروی هوایی می‌گذشت مطلع کرد. وقت خداحافظی که رسید با حالت عجیبی گفت: «تعدادی از پرسنل پدافند نیروی هوایی که فعالیت‌های انقلابی دارند می‌خواهند بدانند در این موقعیت حساس تکلیفشان چیست؟ در ارتش بمانند یا آن را ترک کنند و به صف مردم بپیوندند.» او از من خواست تا این موضوع را از نماینده امام سؤال کنم. به قم که رسیدم نزد نماینده امام (آیت الله محمد یزدی) رفتم و مسأله را طرح کردم. ایشان فرمودند: «در ارتش بمانند ولی برای انقلاب کار کنند، ما نمی‌خواهیم به ترکیب ارتش دست بخورد.» گفتم: «من نمی‌توانم مطلب را شفاهی بگویم لطفاً مکتوب بفرمائید.» ایشان هم نامه‌ای نوشتند و آن را داخل پاکتی قرار دادند و گفتند: «از قول من به این افسران شجاع سلام برسانید.» منصور که نامه را خواند چهره‌اش از هم گشوده شد. آن اندوه قبل دیگر در او موج نمی‌زد. رو به من کرد و گفت: «سلام ما را به حاج‌آقا برسانید و بگویید اکثر پرسنل نیروی هوایی دلهایشان با شماست و اگر موقعیتی به دست آورند برای پیروزی انقلاب با طاغوت خواهند جنگید.» یک ماه بعد در 21 بهمن ماه 1357 این وعده به حقیقت پیوست و نیروی هوایی به صف انقلاب مردم ملحق شد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بالاترین نشان&lt;br /&gt;
برای شرکت در مراسم سالروز استقلال [[کشور پاکستان|پاکستان]]، همراه شهید ستاری به آن کشور سفر کردیم، در کنار این مراسم، برنامه‌هایی را برای هیئت ایرانی تدارک دیدند، تا از مراکز نظامی آن کشور بازدید کنند. یکی از مراکز که برای بازدید در نظر گرفته شده بود، مرکز سیستم ارتباطات راداری بود. این سیستم به وسیله مهندسین [[کشور آمریکا|آمریکا]]یی تهیه شده بود، و طرز کار آن اینگونه به نظر می‌رسید که در یک اتاق اصلی، اطلاعات همه رادارهای موجود در کشور دریافت می‌شد. فرمانده نیروی هوایی پاکستان، (ژنرال حکیم) مشغول ارائه اطلاعاتی کلی درباره روش کار آن سیستم بود، که تیمسار سؤالاتی را پیرامون نحوه عملکرد سیستم و مسائل فنی هواپیما پرسید سؤالات کاملاً تخصصی بود. پس از پایان بازدید ژنرال حکیم به خانم بی نظیر بوتو گفت: «فرماندهان نیروی هوایی زیادی را ملاقات کرده‌ام، ولی تا این لحظه فرماندهی را به دانایی، دانشمندی، و با هوشی تیمسار ستاری که درمسائل غیر از تخصص خود تبحر داشته باشد، ندیده‌ام. روز بعد «غلام اسحاق خان» رئیس جمهوری مراسمی را جهت تجلیل از تیمسار ستاری تدارک دید. در آن مراسم بود که بالاترین نشان نظامی پاکستان توسط رئیس جمهوری آن کشور به تیمسار اعطا شد. &amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot; /&amp;gt; - راوی: تیمسار ایرج عصاره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*جانباز بی ریا&lt;br /&gt;
سال 1370 برای تیمسار ستاری کسالتی پیش آمد، که در بیمارستان بستری شد، با شنیدن این خبر برای دیدارشان به بیمارستان رفتم، پرستار برای تزریق آمپول به اتاق آمد و گفت: «انشاء الله تیمسار خوب خواهند شد و از این تزریق‌های پی در پی و بوی الکل راحت می‌شوند. تیمسار خندید و گفت: «نگران نباش! شامة من سال‌هاست که از استشمام هر بویی معذور است». من با وجود اینکه ارتباط بسیاری با او داشتم، از موضوع بی خبر بودم با تعجب پرسیدم: «تیمسار! تا آنجا که من به یاد دارم، حس بویایی شما خوب کار می‌کرد؟ تیمسار پاسخ داد: «بله، تا عملیات خیبر». تازه به خاطر آوردم که ستاری جانشین فرمانده قرارگاه رعد بود، و بر اثر شیمیایی شدن در عملیات خیبر، حس بویایی خود را از دست داده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot; /&amp;gt; - راوی: سرهنگ رشیدقشقایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[شهادت]]&lt;br /&gt;
قرار بود تعدادی از هواپیماها در پایگاه اصفهان تعمیر و مجدداً راه اندازی شوند. پس از چند جلسه و قرار کاری [[هواپیما]]ی تیمسار ستاری و همراهانش به مقصد اصفهان حرکت کرد. ساعتی بعد تیمسار میرعشق‌الله فرمانده پایگاه هوایی اصفهان در فرودگاه به استقبال فرماندهان بلندپایه این [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیرو]] آمد. بعد از استراحت کوتاهی برنامه بازدید از انبار قطعات آغاز شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دقایق به سرعت می‌گذشت، میزبانان در پایگاه اصفهان خود را برای پذیرایی گرمی از فرمانده [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیرو]] آماده می‌کردند. غروب بود. خورشید چون طشتی از خون در پس شاخه‌های استخوانی درختان به بستر می‌رفت، تیمسار ستاری با نگاهی عجیب به خورشید چشم دوخته بود. این آخرین نگاه از منظر چشمان او بود اما کسی این واقعیت بزرگ را نمی‌دانست. لرزشی عجیب بر وجودش چنگ انداخت، زیپ کاپشنش را بالا کشید، گویی با خورشید از مشقت‌های دوران کودکی‌اش می‌گفت، از رنجهای سالهای تحصیلش و از تلاش خستگی ناپذیرش برای اعتلای میهن اسلامی. صدای دلنشین اذان او را به خود آورد. همراهان که ازدیدن این حالت عجیب شگفت زده بودند با صدای تیمسار به خود آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همگی در گوشه یکی از انبارها به نماز ایستادند و پس از بازدید از آخرین انبار با تعجب از فرمانده خود شنیدند که باید به سرعت به طرف تهران حرکت کنند. اصرار تیمسار میرعشق‌الله و چند نفر از همراهان بی نتیجه بود. علیرغم همه تدارک‌هایی که دیده شده بود‌، فرمانده، خرسند از دیدن نتایج تلاش‌ها برای تعمیر هواپیماها اصرار بازگشت داشت، به ناچار همگی راهی باند فرودگاه شدند. هنگامی‌که دستهای میرعشق‌الله در میان دستهای فرمانده‌اش قرار گرفت حالت عجیبی بر دلش چنگ انداخت. در آن هوای سرد، تبی مرموز دستهای ستاری را گرم کرده بود و بویی خوشایند و غریب به مشام می‌رسید. خداحافظی به سرعت انجام شد و هواپیما اوج گرفت. شوری موذیانه دل میرعشق‌الله را می‌آشفت. از باند به ترمینال آمد. دژبان درِ ورودی احترام نظامی گذاشت و با نگرانی گفت: «تیمسار هواپیمای جناب ستاری سانحه دیده.» میرعشق‌الله در شگفت از آنچه می‌شنید به رمپ پروازی بازگشت و سراسیمه خود را به برج مراقبت رساند. آتشی بزرگ از دور هویدا بود و کادر برج مراقبت همه مضطرب و غمگین در انتظار خبرهای دقیق‌تری بودند. میرعشق‌الله با عجله خود را به محل سانحه رساند. گروهی از دور در اطراف آتش راه می‌رفتند. امیدی در دلش جوانه زد با خود گفت: «ظاهراً سرنشینان هواپیما زنده‌اند اما با رسیدن به محل سانحه دریافت که نیروهای گروه ضربت در اطراف هواپیما به فعالیت مشغول بوده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از تصور آنکه پیکر پاک دوستانش در محاصره آن آتش عظیم است بر خود لرزید، با شتاب به سمت شعله‌ها دوید اما معاونش دست او را به عقب کشید. میرعشق‌الله دیگر خوددار نبود، دستش را با فشار رها کرد و فریاد زد: «چرا باور نمی‌کنید، این آتش سوزنده نیست، جایی که ستاری باشد تکه‌ای از بهشت است.» صدای او که به سوی آتش می‌دوید در سفیر شعله‌ها محو شد. هر کسی به گوشه‌ای می‌دوید.&amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot; /&amp;gt; - راوی: دوستان شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آرزویی که به حقیقت پیوست&lt;br /&gt;
من با شهید ستّاری در دانشکدة افسری تحصیل می‌کردم. با وجود این‌که ایشان یک سال از من جلوتر بودند، اما رابطة نزدیک و خوبی با هم داشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم که روزی از طرف ماهنامة ارتش آمده بودند و از دانشجویان سال دوم و سوم سوال می‌کردند؛ سؤالاتی از این قبیل که: «چرا به ارتش آمده‌اید؟ در آینده چه شغلی را می‌خواهید در ارتش داشته باشید؟ و یا هدفتان از رسیدن به این شغل چیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر کدام ازبچّه‌ها چیزی می‌گفتند؛ آن زمان در دانشکده جوّی حاکم بود که اکثر بچّه‌ها می‌خواستند رستة پیاده را انتخاب کنند و به آن «عروس جبهه‌های نبرد» می‌گفتند؛ ولی شهید ستّاری در پاسخ آن سوال کننده، گفتند: «من می‌خواهم فرماند [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] بشوم!» وقتی گزارش‌گر علّت و انگیزه را از ایشان پرسید، دقیقاً این جمله را فرمودند: «اقتدار هر مملکتی در [[ارتش جمهوری اسلامی ایران|ارتش]] آن است، و اقتدار هر ارتشی در [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] آن.» گزارش‌گر پرسید: «اگرشما فرماندة [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] بشوید، چه خواهید کرد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان جواب دادند: «نیروی هواییِ قدرتمندی می‌سازم که هواپیماهایش در داخل مملکت ساخته شوند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیمسار ستّاری، این حرف‌ها را زمانی می‌زدند که نوزده سال بیشتر نداشتند و اصلاً معلوم نبود که به کدام یک از نیروهای سه‌گانة [[ارتش جمهوری اسلامی ایران|ارتش]] فرستاده خواهند شد. پس از پایان دورة دانشکده افسری، من و ایشان به [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] منتقل شدیم. هفده سال از آن دوران گذشت و سرانجام شهید ستّاری به سبب لیاقت‌ها و رشادت‌هایی که در [[هشت سال دفاع مقدس|دوران جنگ]] از خود نشان دادند، به فرماندهی [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] منصوب شدند. ایشان تعدای از بچّه‌های دوران دانشکده را که می‌شناختند، احضار کردند و دقیقاً به همان خاطره‌ای که من نقل کردم، اشاره فرمودند و گفتند: «به خودم قول داده‌ام [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] مقتدری درایران داشته باشیم. روزهای سخت [[هشت سال دفاع مقدس|جنگ]] است و ما باید به نحوی تلاش کنیم که ملّت قهرمان ایران، حضور ما را در صحنه‌های نبرد ببیند و دل‌گرم شوند. باید بجنبیم؛ فرصت کوتاه است.» از خصوصیات تیمسار این بود که دراجرای کارها و پروژه‌ها، همیشه می‌گفتند: «فرصت کم است؛ وقت نداریم.» این برای من یک معمّا شده بود تا این‌که ایشان به درجة رفیع شهادت نایل آمدند؛ تازه فهمیدم که شاید منظور از این‌که وقت نداریم و فرصت کم است، این باشد که او می‌دانسته عمر پر بارش بیش از 46 بهار نخواهد داشت. به همین دلیل عجلة زیادی در اتمام پروژه‌هایی که شروع می‌کرد، داشت. &amp;lt;ref&amp;gt;[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF پاک‌باز عرصه‌ی عشق]، ص 50&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*چند ماه حقوق دست نخورده&lt;br /&gt;
عملیات بزرگ [[عملیات والفجر 8|والفجر هشت]] که به آزادسازی [[فاو]] منجر شد، در شرف تکوین بود. بنده و جناب [[سرگرد]] «غلامی» مجری طرحی شدیم که اجرای آن 124 روز به طول انجامید. این طرح توسط جناب ستّاری، فرمانده پدافند منطقه، به آقای [[حجت الاسلام والمسلمین علی اکبر هاشمی رفسنجانی|هاشمی رفسنجانی]] ،فرمانده وقت [[قرارگاه  سازندگی خاتم الانبیا|قرارگاه خاتم الانبیا]]، پیشنهاد شده بود و ایشان دستور اجرای آن را صادر کرده بودند. ما برای اجرای طرح، شبانه روز در منطقه بودیم و هیچ خبری از خانواده نداشتیم. پس از این مدّت، وقتی که به خانه برگشتیم، متوجّه شدم خداوند فرزندی را که در انتظارش بودم، به من عنایت فرموده. از این بابت خدا را شکر گفتم که در غیاب من، خانواده‌ام دچار مشکل خاصّی نشده‌اند، ولی می‌دانستم در این مدبت، سختی‌های زیادی کشیده‌اند. از همسرم تشکّر کردم و گفتم: «همین امروز می‌روم و حقوقم را می‌گیرم. إن شاء الله مشکلات برطرف خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسرم گفت: «شکر خدا از لحاظ مالی هیچ مشکلی نداشتیم. در این مدّت، جناب سرهنگ ستّاری هر ماه دست کم دوبار، همراه خانمش به منزل ما می‌آمدند و حقوق تو را نیز به من می‌پرداختند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از گفتة همسرم تعجب کردم؛ چون جناب سرهنگ مدتی که در خدمتشان بودم، در این مورد هیچ حرفی به من نزده و حتّی اشاره‌ای هم به این مسأله نکرده بودند. فردای آن روز، به بانک مراجعه کردم تا ببینم جناب سرهنگ چه مقدار از حقوقم را برداشت کرده‌اند. با کمال تعجّب دیدم حقوق چندماه گذشته‌ام، دست‌نخورده در حسابم موجود است! &amp;lt;ref&amp;gt;[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF پاک‌باز عرصه‌ی عشق]، ص 68&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خودکفایی آرزوی او بود&lt;br /&gt;
[[بالگرد|هلی‌کوپتر]]های «اچ-43»، مدّت پانزده سال بود که از ردة پروازی کنار گذاشته شده بودند. تیمسار ستّاری کار تعمیر و بازسازی آن‌ها را به جمعی از متخصّصان یکی از یگان‌های [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] سپردند و آن‌ها پس از تشکیل چند جلسه، به‌اتّفاق اعلام کردند که قطعات حسّاس [[بالگرد|هلی‌کوپتر]]ها، به علّت نگه‌داری در انبارهای روباز و تأثیر عوامل جوّی برآن‌ها،  زنگ‌زده و فرسوده شده‌اند و به هیچ‌وجه قابلیت بازسازی ندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعضای کمیسیون به طور شفاهی نظر خود را به اطّلاع تیمسار ستّاری می‌رسانند. تیمسار که مصرّانه تصمیم داشتند این [[بالگرد|هلی کوپتر]]ها بازسازی شوند، از فرمانده آن یگان می‌خواهند نتیجة کمیسیون را نوشته و 25 نفر از اعضای جلسه آن را امضا کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیمسار ستّاری، چند روز پس از این‌که گزارش مکتوب متخصّصان را دریافت کردند، به آشیانة فرماندهی لجستیکی آمدند و ما را جمع کردند و گفتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بازسازی [[بالگرد|هلی‌کوپتر]]های &amp;quot;اچ-43&amp;quot; را به متخصّصان فلان یگان سپردیم، ولی آن‌ها نامه نوشته و گفتند: &amp;quot;چون قطعات فرسوده شده است، این کار غیر ممکن است&amp;quot;شما در بازسازی [[هواپیما]]ی &amp;quot;تی-33&amp;quot; نشان دادید که حتّی از قطعات زنگ‌زده و از رده خارج شده هم می‌توان بهترین استفاده را برد. با ایمانی که به کار و توانایی شما دارم، می‌خواهم بازسازی &amp;quot;اچ-43&amp;quot;) را نیز به شما بسپارم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما برای این‌که به تیسمار پاسخ قطعی بدهیم، ابتدا [[بالگرد|هلی‌کوپتر]]ها را بازدید کردیم و سپس گفتیم: «این کار شدنی است. ما هم تا جایی که در قدرتمان باشد، در این زمینه کوتاهی نخواهیم کرد. تنها تقاضایی که داریم، این است که قطعه و لوازم یدکی در اختیارمان گذاشته شود تا وقفه‌ای در کار پیش نیاید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیمسار از پاسخ مثبت ما بسیار خوشحال شدند و گفتند: «ازلحاظ تأمین قطعات مشکلی نداریم، ولی باز جلسه‌ای تشکیل می‌دهیم و راه‌های رفع موانع احتمالی را بررسی می‌کنیم.» جلسه برگزار شد و طیّ آن، راه‌های انجام کار و رفع موانع بررسی شد و ما کار را آغاز کردیم. تیمسار هر روز برای بازدید به آشیانه می‌آمدند و کسانی را که بر روی [[بالگرد|هلی‌کوپتر]] کار می‌کردند، تشویق می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقداری که از کار بازسازی گذشته بود، روزی تیمسار تابلویی را آوردند و در جلوی در آشیانه نصب کردند. همه مشتاق بودند که آن را از نزدیک ببینند. همگی پای تابلو رفتیم و با تعجّب دیدیم که تابلویی در کار نیست. تیمسار، صورت‌جلسة کمیسیونی را که 25 نفر از متخصّصان آن را امضا کرده بودند، بزرگ کرده و به صورت تابلو درآورده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کار تیمسار، انگیزة ما را بیش‌تر از پیش بالا برد و در حقیقت، یک نوع اخطار به کسانی بود که از ابتکار و نوآوری دوری می‌جستند. چرا که نیروهای ما پس از چندماه تلاش و کوشش، اوّلین فروند از این [[بالگرد|هلی‌کوپتر]]ها را برای پرواز آماده ساختند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF پاک‌باز عرصه‌ی عشق]، ص 94&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آرزوی 33 ساله&lt;br /&gt;
[[دانشکدة خلبانی]] که از 33 سال پیش در [[جمهوری اسلامی ایران|ایران]] تأسیس شده بود، دانشجویان را با مدرک دیپلم پذیرش می‌کرد و بعد از یک دوره آموزش کوتاه مدّت، آن‌ها را برای آموزش با [[هواپیما]]ی جت به خارج از کشور اعزام می‌کرد. تیمسار ستّاری، یک روز مرا احضار کردند و گفتند: «من نمی‌خواهم این‌گونه باشد. ما باید تمام مراحل آموزش را در ایران داشته باشیم؛ یعنی از زمانی که دانشجو پذیرش می‌شود تا زمانی که وینگ (نشان) خلبانی می‌گیرد، باید در داخل کشور آموزش ببیند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: «تیمسار! هر کاری از دست من بیاید، انجام می‌دهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآن جلسه، تیمسار ستّاری مأموریت تأسیس دانشکدة پرواز را به من محوّل کردند و گفتند: «هرچه احتیاج داشته باشید، تهیّه می‌کنم. اگر حالا هم نتوانم، در آیندة نزدیک تهیّه خواهم کرد. من مطمئنّم تأسیس دانشکده به خوبی انجام خواهد شد.» به‌این‌ترتیب، ما برای ایجاد دانشکدة پرواز دست‌‌به‌کار شدیم و آن را به شکل نظام دانشگاه در آوردیم. تیمسار ستّاری اکثر طرح‌ها و ایده‌ها را ارائه می‌دادند و با همّت بلندی که داشتند، بیش‌تر کارها را خودشان پیش می‌بردند؛ به طوری که پس از برگزاری 106 جلسة مشترک با وزارت فرهنگ و  آموزش‌عالی، سرانجام طرح تأسیس دانشکده تصویب شد و ما پذیرش اوّلین دورة دانشجویان را آغاز کردیم. ابتدا، [[هواپیماها]]ی آموزشی ملخ‌دار را آماده و سپس، [[هواپیما]]های جت را نیز وارد سیستم آموزش کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو روز قبل از شهادتشان که در خدمت ایشان بودم، گفتند: «صادقپور! ما با ساختن این دانشکده و آوردن [[هواپیما]]ی جت به سیستم آموزشی، به آرزوی 33 ساله خود رسیده‌ایم. حال این دانشکده راه خود را پیدا کرده و من خیالم راحت است که بدون نیاز به خارج، می‌توانیم خودمان خلبان تربیت کنیم.»&amp;lt;ref&amp;gt;[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF پاک‌باز عرصه‌ی عشق]، ص 97&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اگرهشتاد بار هم پاسخ منفی بدهم....&lt;br /&gt;
تیمسار ستّاری در [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] بررسی همه‌جانبه‌ای نسبت به بازسازی [[هواپیما]]های «تی-33»  انجام دادند و سرانجام، روزی در شعبة موتور جت به سراغ بنده آمدند. ایشان،موضوع بازسازی [[هواپیما]]های «تی-33» را مطرح کردند و از من خواستند که مسئولیت این کار را به عهده بگیرم. [[هواپیما]]ها دوازده سال در شرایط بد جوّی قرارداشتند و تقریباً فرسوده شده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بازسازی آن‌ها ریسک بسیار بزرگی بود؛ چون جان خلبان مطرح بود و خسارات احتمالی در پی داشت. لذا با پیشنهاد ایشان موافقت نکردم. تیمسار هشت بار پیش من آمدند و پیشنهاد خود را تکرار کردند. دفعة آخری که آمدند، فرمودند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دستگیر! هشت بار آمدم؛ جواب منفی دادی. اگر هشتاد بار هم جواب منفی بدهی، باز هم خواهم آمد. با بررسی‌هایی که کردم، این کار فقط از دست شما پیش‌کسوتان برمی‌آید.» البتّه دلیل دیگری که باعث می‌شد از انجام این کار اجتناب بورزم، وحشت از کمبود قطعه‌های این نوع [[هواپیما]] و عدم پشتیبانی به موقع بود. ضمن‌این‌که نمی‌خواستم قولی به تیمسار بدهم که از عهدة آن برنیایم. تیمسار که احساس مرا درک کرده بودند، گفتند: «در حال حاضر، نظام [[جمهوری اسلامی ایران|جمهوری اسلامی]] و این مملکت به فداکاری شما نیاز دارد. دستگیر! از بابت کار هیچ نگرانی نداشته باش! من در همه حال پشتیبان توام و قول می‌دهم هر کاری که از دستم بربیاید، برای تو انجام بدهم.» تیمسار چند دقیقه‌ای صحبت کردند و گفتارشان آن‌چنان خوب و منطقی بود که جای هیچ‌گونه عذری را باقی نمی‌گذاشت. با توکّل به خدا پذیرفتم. تیمسار در حالی که مرا در آغوش گرفته بود و می‌بوسید، گفت: «می‌دانستم.بالأخره قبول می‌کنی.» &amp;lt;ref&amp;gt;[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF پاک‌باز عرصه‌ی عشق]، ص 104&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تو هم مثل همه&lt;br /&gt;
با برادر شهید ستاری (ناصر) دوست بودم. ایشان مغازه‌دار بود و من گاهی به ایشان سر می‌زدم. روزی که برای دیدنش به مغازه رفته بودم، برادرزادة شهید ستاری (مسعود) نیز جلوی مغازه پدرش ایستاده بود. او به تازگی لیسانس گرفته بود و قرار بود سربازی برود. پس از این‌که کمی با هم صحبت کردیم، گفت: «دوست دارم در [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] خدمت کنم؛ می‌توانی برایم کاری بکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: «عموی شما فرمانده [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] است؛ چرا به من می‌گویید؟» گفت: «راضی نیست به [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] بیایم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی علّت را پرسیدم، گفت: «عمویم احتمال می‌دهند که چون نسبتی با ایشان دارم، کارکنان [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] فکرهایی بکنند و خدای‌ناکرده برداشت نادرستی داشته باشند.» مسعود گفت: «اگر می‌خواهی کارم را درست کنی، طوری عمل کن که عمویم متوجّه قضیه نشوند.» قبول کردم و بدون این‌که تیمسار متوجّه شود، تمام کارهای اداری ایشان را به عنوان یک ستّاری ناآشنا، انجام دادم. قرار شد که دو روز بعد در فرماندهی لجستیکی [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] و در تخصّص خودش مشغول خدمت شود. در این میان یک شب تیمسار ستّاری به منزل برادرشان می‌روند و آقا ناصر، موضوع را با ایشان در میان می‌گذارد و می‌گوید: «داداش! الحمدلله کار مسعود در [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] درست شده؛ اگر شما اجازه بفرمایید، قرار است دو روز دیگر مشغول خدمت بشود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیمسار با شنیدن این موضوع رو به مسعود می‌کنند و می‌گویند: «با باوجود این‌که خیلی دوستت دارم، ولی حق نداری آن‌جا بیایی. تو هم مثل همه؛ هر جا به تو نیاز داشتند و اعزامت کردند، برو خدمت کن، ولی [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] نیا!» روز بعد مسعود به من زنگ زد و ضمن تشکّر، عذرخواهی کرد و گفت: «پدرم حقیقت را به عمویم گفت و او هم اجازه نداد که بیایم.»&amp;lt;ref&amp;gt;[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF پاک‌باز عرصه‌ی عشق]، ص 120&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شام سربازی&lt;br /&gt;
استخر سرپوشیدة [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] در حال ساخت بود و کار تا دیروقت ادامه داشت. غروب بود که تیمسار ستّاری به محل آمدند. غذایی که برای [[خدمت مقدس سربازی|سرباز]]ان آورده بودند، سرد شده بود و مقداری گرد و خاک نیز روی آن نشسته بود. ایشان بسیار ناراحت شدند، ولی به روی خودشان نیاوردند. به [[خدمت مقدس سربازی|سرباز]]ها گفتند: «کار را تعطیل کنید؛ می‌خواهیم شام بخوریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه آمدند و دور دیگ نشستند. تیمسار مقداری غذا برای خودشان برداشتند و به [[خدمت مقدس سربازی|سرباز]]ها گفتند: «بیایید؛ خودتان بردارید!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسنل مهندسی که آنجا حضور داشتند، مرتّب بالا و پایین می‌رفتند و می‌گفتند: «قربان! اجازه بدهید غذا را عوض کنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیمسار قبول نکردند و همان غذا را در کنار [[خدمت مقدس سربازی|سرباز]]ان خوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مدیریت خوب تیمسار و این‌که ممکن بود ایشان هر شب تشریف بیاورند، مسئولین همیشه غذای [[خدمت مقدس سربازی|سرباز]]ان را گرم می‌دادند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF پاک‌باز عرصه‌ی عشق]، ص 151&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*یک نوع غذا&lt;br /&gt;
منصور با توجه به گرفتاری‌های کاری که داشت، خیلی کم به منزل ما می‌آمد؛ ولی هر وقت می‌دانستم که او قرار است بیاید، از شدّت علاقه‌ای که به او داشتم، به هر نحوی که شده بود، چند نوع غذا برایش درست می‌کردم. پس از این‌که سفره می‌انداختم، او فقط از یک نوع غذا می‌خورد و به بقیه اصلاً دست نمی‌زد. در این مورد، تعارف‌های من هم بی اثر بود. بعدها متوجّه شدم که او می‌خواسته با عملش به من بفهماند همان یک نوع غذا در سفره کافی است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF پاک‌باز عرصه‌ی عشق]، ص 175&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [http://sobh.org/ سایت صبح]&lt;br /&gt;
* کتاب پاک باز عرصه ی عشق | ت‍ه‍ران‌ : سازمان عقیدتی‌سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ایران، نشر آجا‏‫ ‏‫، ۱۳۸۶|گردآوری: علی اکبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ستاری - منصور}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سوانح]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید ارتش]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی هوایی ارتش]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان ورامین (استان تهران)]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید منصورستاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:49:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهیدمنصور ستاری را به شهیدمنصورستاری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:منصور ستاری 03.jpg|400px|thumb|left|شهید منصور ستاری]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
سال 1327 بود. روستای ولی‌آباد ورامین میزبان نوزادی شد که او را منصور نامیدند. پدر کودک تازه از راه رسیده، شاعری فاضل بود که نه سال بعد دیده از جهان فرو بست و خانواده را با تنگدستی تنها گذارد. «ماتمکده عشاق» دیوان شعری بود که به میراث از او بر جای ماند و مایه دلگرمی فرزندان در تحصیل و کسب معرفت شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصور دوران ابتدایی را در مدرسه ولی آباد ورامین و دوران تحصیلات متوسطه را درروستای «یونیک» باقر آباد به پایان رسانید. او با وجود سختی‌های بسیار و طاقت فرسایی که در راه تحصییلش وجود داشت با پشتکار و جدیت فراوان به کسب علم می‌پرداخت. در سال 1346 با پایان یافتن تحصیلات متوسطه وارد [[دانشکده افسری]] شد و پس از پایان دوران آموزش به درجه [[ستوان دومی]] نائل گشت. سال 1350 بود که برای گذراندن دوره عملی کنترل رادار، راهی کشور [[کشور آمریکا|آمریکا]] شد و پس از یک سال به [[کشور ایران|ایران]] بازگشت و به عنوان افسر شکاری نیروی هوایی مشغول به کار شد. سه سال بعد یعنی در سال 1354 در کنکور سراسری شرکت کرد و در رشته برق و الکترونیک پذیرفته شد اما با شروع [[هشت سال دفاع مقدس|جنگ تحمیلی]] در حالی که بیش از چند واحد به پایان تحصیلات دانشگاهی‌اش باقی نمانده بود، دفاع از میهن را ترجیح داده و تحصیل را رها کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی افسری مؤمن، شجاع و تیزهوش بود. طرح‌ها و ابتکارهای زیادی در تجهیز سیستم‌های راداری و پدافندی به اجرا گذارد که سدی محکم در برابر تجاوزات دشمن بود. در سال 1363 به دلیل کارایی و لیاقتی که از خود نشان داده بود به سمت معاونت عملیات پدافند نیروی هوایی منصوب گشت. سال 1364 زمان ارتقاء او به سمت معاونت طرح و برنامه نیروی هوایی بود. و سرانجام این نیروی متعهد و کارآمد در بهمن ماه 1365 به فرماندهی [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران]] منصوب گردید و تا هنگام [[شهادت]] عهده دار این امر خطیر بود و سرانجام این انسان خلاق و مشتاق پس از گذراندن 46 بهار پربار در 15 دی ماه سال 1373 به دیدار یار شتافت. یادش همیشه در دل‌ها جاودان باد. &amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot;&amp;gt;[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=678 وبگاه صبح www.sobh.org]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ی تصاویر ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 01.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 02.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 03.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 04.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 05.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 06.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 07.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 08.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 09.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 10.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 11.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 12.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 13.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 14.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 15.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== کتابخانه ==&lt;br /&gt;
[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF کتاب پاکباز عرصه‌ی عشق - سرگذشت‌نامه شهيد سرلشگر منصور ستاری]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== آثار شهید ==&lt;br /&gt;
'''سخن شهید'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...ما باید این واقعیت را بپذیریم که در یک مرحله‌ای قرار گرفته‌ایم که دیگر [[کشور آمریکا|آمریکای]]ی و [[کشور انگلیس|انگلیس]]ی نمی‌آید برای ما کاری کند. پس به امید چه کسی نشسته‌ایم؟ ما خود باید با تلاش پیگیر، کارهای خود را انجام دهیم و نتیجه کارهایمان را هم به آیندگانی که بعد از ما می‌آیند منعکس کنیم تا راه را اشتباه نروند... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید ثابت کنید که در این مملکت چه کاره‌اید و در عین حال از این نکته هم غافل نباشید که اگر باز هم جنگی پیش آمد، دنیا به ما چیزی نخواهد داد. کسی ما را پشتیبانی نخواهد کرد، بنابراین باید به فکر برنامه ریزی‌های اساسی خود باشیم، و از درون، خود را بسازیم، برای اینکه اگر بنشینیم به این امید که دیگران به ما کمک خواهند کرد این یک خیال واهی بیش نیست، و با چنین تفکری هیچ کاری از پیش نخواهیم برد... . &amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==	&lt;br /&gt;
*سال‌های سخت&lt;br /&gt;
سال‌هایی که به مدرسه می‌رفتم سالهای سخت و پر رنجی بود. آن سرمای طاقت فرسا را که تا مغز استخوانم نفوذ می‌کرد هرگز از یاد نمی‌برم. کرختی و سنگینی دست‌ها و پاهایم ر ا که در بوران برف به سیاهی می گرائید و لبهای ترک خورده از سرما را که همیشه دردناک و متورم بودند هیچگاه فراموش نخواهم کرد. یادم هست که یک روز که به قصد مدرسه از خانه خارج شدم کولاک شدیدی از برف، منطقه را فرا گرفته بود. پدر من از دنیا رفته بود و وضعیت مالی خوبی نداشتیم. هیچ‌وقت نمی‌توانستیم آنقدر پول خرج کنیم که کفش بخریم. همیشه کتانی پارچه‌ای به پا می‌کردیم حتی در روزهای سرد زمستان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتانی در برف خیس می‌شد و به پاهای ما می‌چسبید و سرما تا عمق جانمان نفوذ می‌کرد اما چاره‌ای جز تحمل آن نداشتیم. آن روز را خوب به خاطر دارم در راه مدرسه باید از یک تنگه که به دره‌ای عمیق مشرف بود رد می‌شدم. با احتیاط بسیار در حالیکه چشمانم به خوبی نمی‌دید از کناره دیوار به جلو رفتم که ناگهان باد شدیدی در تنگه پیچید و مرا چون تکه کاغذی بلند کرد و به قعر دره پرتاب نمود. در برف‌ها فرو رفته بودم و تمام بدنم سنگین و بی حس بود، ناگهان احساس کردم که دارم از هوش می‌روم، خطری بزرگ تهدیدم می‌کرد با تمام توان سعی کردم از جایم بلند شوم و به سختی بسیار، پس از چند بار سقوط، از دره بیرون آمدم. با مشقت زیاد از تنگه بیرون آمدم وخودم را به خانه‌ای رساندم. با آخرین قوایی که برایم باقی مانده بود به در کوبیدم و دیگر چیزی نفهمیدم. به هوش که آمدم در اتاقی گرم بودم، آن‌ها مرا نجات داده بودند. ناخن‌های پاهایم سیاه شد و افتاد اما خداوند زندگی دوباره‌ای به من بخشیده بود. تصمیم گرفتم که از این فرصت دوباره بهترین استفاده را ببرم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot; /&amp;gt; - راوی: خودشهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دل‌های ما با شماست &lt;br /&gt;
سال 1357 بود و منصور با درجه [[سروانی]] مشغول به خدمتی کوچک در تهران بود و دلی بزرگ که به آینده می‌اندیشید. آن روزها تهران و اکثر شهرهای ایران صحنه زد و خورد مردم و نیروهای نظامی بود. از قم به تهران آمدم تا او را ببینم. چهره‌ای درهم و متفکر داشت. ایشان را از جریانات و اتفاقاتی که در قم می‌گذشت مطلع کردم. غمی عمیق درچهره‌اش نشست و اندیشه‌ای بزرگ ذهنش را به تلاطم واداشت. او هم مرا از آنچه در نیروی هوایی می‌گذشت مطلع کرد. وقت خداحافظی که رسید با حالت عجیبی گفت: «تعدادی از پرسنل پدافند نیروی هوایی که فعالیت‌های انقلابی دارند می‌خواهند بدانند در این موقعیت حساس تکلیفشان چیست؟ در ارتش بمانند یا آن را ترک کنند و به صف مردم بپیوندند.» او از من خواست تا این موضوع را از نماینده امام سؤال کنم. به قم که رسیدم نزد نماینده امام (آیت الله محمد یزدی) رفتم و مسأله را طرح کردم. ایشان فرمودند: «در ارتش بمانند ولی برای انقلاب کار کنند، ما نمی‌خواهیم به ترکیب ارتش دست بخورد.» گفتم: «من نمی‌توانم مطلب را شفاهی بگویم لطفاً مکتوب بفرمائید.» ایشان هم نامه‌ای نوشتند و آن را داخل پاکتی قرار دادند و گفتند: «از قول من به این افسران شجاع سلام برسانید.» منصور که نامه را خواند چهره‌اش از هم گشوده شد. آن اندوه قبل دیگر در او موج نمی‌زد. رو به من کرد و گفت: «سلام ما را به حاج‌آقا برسانید و بگویید اکثر پرسنل نیروی هوایی دلهایشان با شماست و اگر موقعیتی به دست آورند برای پیروزی انقلاب با طاغوت خواهند جنگید.» یک ماه بعد در 21 بهمن ماه 1357 این وعده به حقیقت پیوست و نیروی هوایی به صف انقلاب مردم ملحق شد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بالاترین نشان&lt;br /&gt;
برای شرکت در مراسم سالروز استقلال [[کشور پاکستان|پاکستان]]، همراه شهید ستاری به آن کشور سفر کردیم، در کنار این مراسم، برنامه‌هایی را برای هیئت ایرانی تدارک دیدند، تا از مراکز نظامی آن کشور بازدید کنند. یکی از مراکز که برای بازدید در نظر گرفته شده بود، مرکز سیستم ارتباطات راداری بود. این سیستم به وسیله مهندسین [[کشور آمریکا|آمریکا]]یی تهیه شده بود، و طرز کار آن اینگونه به نظر می‌رسید که در یک اتاق اصلی، اطلاعات همه رادارهای موجود در کشور دریافت می‌شد. فرمانده نیروی هوایی پاکستان، (ژنرال حکیم) مشغول ارائه اطلاعاتی کلی درباره روش کار آن سیستم بود، که تیمسار سؤالاتی را پیرامون نحوه عملکرد سیستم و مسائل فنی هواپیما پرسید سؤالات کاملاً تخصصی بود. پس از پایان بازدید ژنرال حکیم به خانم بی نظیر بوتو گفت: «فرماندهان نیروی هوایی زیادی را ملاقات کرده‌ام، ولی تا این لحظه فرماندهی را به دانایی، دانشمندی، و با هوشی تیمسار ستاری که درمسائل غیر از تخصص خود تبحر داشته باشد، ندیده‌ام. روز بعد «غلام اسحاق خان» رئیس جمهوری مراسمی را جهت تجلیل از تیمسار ستاری تدارک دید. در آن مراسم بود که بالاترین نشان نظامی پاکستان توسط رئیس جمهوری آن کشور به تیمسار اعطا شد. &amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot; /&amp;gt; - راوی: تیمسار ایرج عصاره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*جانباز بی ریا&lt;br /&gt;
سال 1370 برای تیمسار ستاری کسالتی پیش آمد، که در بیمارستان بستری شد، با شنیدن این خبر برای دیدارشان به بیمارستان رفتم، پرستار برای تزریق آمپول به اتاق آمد و گفت: «انشاء الله تیمسار خوب خواهند شد و از این تزریق‌های پی در پی و بوی الکل راحت می‌شوند. تیمسار خندید و گفت: «نگران نباش! شامة من سال‌هاست که از استشمام هر بویی معذور است». من با وجود اینکه ارتباط بسیاری با او داشتم، از موضوع بی خبر بودم با تعجب پرسیدم: «تیمسار! تا آنجا که من به یاد دارم، حس بویایی شما خوب کار می‌کرد؟ تیمسار پاسخ داد: «بله، تا عملیات خیبر». تازه به خاطر آوردم که ستاری جانشین فرمانده قرارگاه رعد بود، و بر اثر شیمیایی شدن در عملیات خیبر، حس بویایی خود را از دست داده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot; /&amp;gt; - راوی: سرهنگ رشیدقشقایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[شهادت]]&lt;br /&gt;
قرار بود تعدادی از هواپیماها در پایگاه اصفهان تعمیر و مجدداً راه اندازی شوند. پس از چند جلسه و قرار کاری [[هواپیما]]ی تیمسار ستاری و همراهانش به مقصد اصفهان حرکت کرد. ساعتی بعد تیمسار میرعشق‌الله فرمانده پایگاه هوایی اصفهان در فرودگاه به استقبال فرماندهان بلندپایه این [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیرو]] آمد. بعد از استراحت کوتاهی برنامه بازدید از انبار قطعات آغاز شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دقایق به سرعت می‌گذشت، میزبانان در پایگاه اصفهان خود را برای پذیرایی گرمی از فرمانده [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیرو]] آماده می‌کردند. غروب بود. خورشید چون طشتی از خون در پس شاخه‌های استخوانی درختان به بستر می‌رفت، تیمسار ستاری با نگاهی عجیب به خورشید چشم دوخته بود. این آخرین نگاه از منظر چشمان او بود اما کسی این واقعیت بزرگ را نمی‌دانست. لرزشی عجیب بر وجودش چنگ انداخت، زیپ کاپشنش را بالا کشید، گویی با خورشید از مشقت‌های دوران کودکی‌اش می‌گفت، از رنجهای سالهای تحصیلش و از تلاش خستگی ناپذیرش برای اعتلای میهن اسلامی. صدای دلنشین اذان او را به خود آورد. همراهان که ازدیدن این حالت عجیب شگفت زده بودند با صدای تیمسار به خود آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همگی در گوشه یکی از انبارها به نماز ایستادند و پس از بازدید از آخرین انبار با تعجب از فرمانده خود شنیدند که باید به سرعت به طرف تهران حرکت کنند. اصرار تیمسار میرعشق‌الله و چند نفر از همراهان بی نتیجه بود. علیرغم همه تدارک‌هایی که دیده شده بود‌، فرمانده، خرسند از دیدن نتایج تلاش‌ها برای تعمیر هواپیماها اصرار بازگشت داشت، به ناچار همگی راهی باند فرودگاه شدند. هنگامی‌که دستهای میرعشق‌الله در میان دستهای فرمانده‌اش قرار گرفت حالت عجیبی بر دلش چنگ انداخت. در آن هوای سرد، تبی مرموز دستهای ستاری را گرم کرده بود و بویی خوشایند و غریب به مشام می‌رسید. خداحافظی به سرعت انجام شد و هواپیما اوج گرفت. شوری موذیانه دل میرعشق‌الله را می‌آشفت. از باند به ترمینال آمد. دژبان درِ ورودی احترام نظامی گذاشت و با نگرانی گفت: «تیمسار هواپیمای جناب ستاری سانحه دیده.» میرعشق‌الله در شگفت از آنچه می‌شنید به رمپ پروازی بازگشت و سراسیمه خود را به برج مراقبت رساند. آتشی بزرگ از دور هویدا بود و کادر برج مراقبت همه مضطرب و غمگین در انتظار خبرهای دقیق‌تری بودند. میرعشق‌الله با عجله خود را به محل سانحه رساند. گروهی از دور در اطراف آتش راه می‌رفتند. امیدی در دلش جوانه زد با خود گفت: «ظاهراً سرنشینان هواپیما زنده‌اند اما با رسیدن به محل سانحه دریافت که نیروهای گروه ضربت در اطراف هواپیما به فعالیت مشغول بوده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از تصور آنکه پیکر پاک دوستانش در محاصره آن آتش عظیم است بر خود لرزید، با شتاب به سمت شعله‌ها دوید اما معاونش دست او را به عقب کشید. میرعشق‌الله دیگر خوددار نبود، دستش را با فشار رها کرد و فریاد زد: «چرا باور نمی‌کنید، این آتش سوزنده نیست، جایی که ستاری باشد تکه‌ای از بهشت است.» صدای او که به سوی آتش می‌دوید در سفیر شعله‌ها محو شد. هر کسی به گوشه‌ای می‌دوید.&amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot; /&amp;gt; - راوی: دوستان شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آرزویی که به حقیقت پیوست&lt;br /&gt;
من با شهید ستّاری در دانشکدة افسری تحصیل می‌کردم. با وجود این‌که ایشان یک سال از من جلوتر بودند، اما رابطة نزدیک و خوبی با هم داشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم که روزی از طرف ماهنامة ارتش آمده بودند و از دانشجویان سال دوم و سوم سوال می‌کردند؛ سؤالاتی از این قبیل که: «چرا به ارتش آمده‌اید؟ در آینده چه شغلی را می‌خواهید در ارتش داشته باشید؟ و یا هدفتان از رسیدن به این شغل چیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر کدام ازبچّه‌ها چیزی می‌گفتند؛ آن زمان در دانشکده جوّی حاکم بود که اکثر بچّه‌ها می‌خواستند رستة پیاده را انتخاب کنند و به آن «عروس جبهه‌های نبرد» می‌گفتند؛ ولی شهید ستّاری در پاسخ آن سوال کننده، گفتند: «من می‌خواهم فرماند [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] بشوم!» وقتی گزارش‌گر علّت و انگیزه را از ایشان پرسید، دقیقاً این جمله را فرمودند: «اقتدار هر مملکتی در [[ارتش جمهوری اسلامی ایران|ارتش]] آن است، و اقتدار هر ارتشی در [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] آن.» گزارش‌گر پرسید: «اگرشما فرماندة [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] بشوید، چه خواهید کرد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان جواب دادند: «نیروی هواییِ قدرتمندی می‌سازم که هواپیماهایش در داخل مملکت ساخته شوند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیمسار ستّاری، این حرف‌ها را زمانی می‌زدند که نوزده سال بیشتر نداشتند و اصلاً معلوم نبود که به کدام یک از نیروهای سه‌گانة [[ارتش جمهوری اسلامی ایران|ارتش]] فرستاده خواهند شد. پس از پایان دورة دانشکده افسری، من و ایشان به [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] منتقل شدیم. هفده سال از آن دوران گذشت و سرانجام شهید ستّاری به سبب لیاقت‌ها و رشادت‌هایی که در [[هشت سال دفاع مقدس|دوران جنگ]] از خود نشان دادند، به فرماندهی [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] منصوب شدند. ایشان تعدای از بچّه‌های دوران دانشکده را که می‌شناختند، احضار کردند و دقیقاً به همان خاطره‌ای که من نقل کردم، اشاره فرمودند و گفتند: «به خودم قول داده‌ام [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] مقتدری درایران داشته باشیم. روزهای سخت [[هشت سال دفاع مقدس|جنگ]] است و ما باید به نحوی تلاش کنیم که ملّت قهرمان ایران، حضور ما را در صحنه‌های نبرد ببیند و دل‌گرم شوند. باید بجنبیم؛ فرصت کوتاه است.» از خصوصیات تیمسار این بود که دراجرای کارها و پروژه‌ها، همیشه می‌گفتند: «فرصت کم است؛ وقت نداریم.» این برای من یک معمّا شده بود تا این‌که ایشان به درجة رفیع شهادت نایل آمدند؛ تازه فهمیدم که شاید منظور از این‌که وقت نداریم و فرصت کم است، این باشد که او می‌دانسته عمر پر بارش بیش از 46 بهار نخواهد داشت. به همین دلیل عجلة زیادی در اتمام پروژه‌هایی که شروع می‌کرد، داشت. &amp;lt;ref&amp;gt;[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF پاک‌باز عرصه‌ی عشق]، ص 50&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*چند ماه حقوق دست نخورده&lt;br /&gt;
عملیات بزرگ [[عملیات والفجر 8|والفجر هشت]] که به آزادسازی [[فاو]] منجر شد، در شرف تکوین بود. بنده و جناب [[سرگرد]] «غلامی» مجری طرحی شدیم که اجرای آن 124 روز به طول انجامید. این طرح توسط جناب ستّاری، فرمانده پدافند منطقه، به آقای [[حجت الاسلام والمسلمین علی اکبر هاشمی رفسنجانی|هاشمی رفسنجانی]] ،فرمانده وقت [[قرارگاه  سازندگی خاتم الانبیا|قرارگاه خاتم الانبیا]]، پیشنهاد شده بود و ایشان دستور اجرای آن را صادر کرده بودند. ما برای اجرای طرح، شبانه روز در منطقه بودیم و هیچ خبری از خانواده نداشتیم. پس از این مدّت، وقتی که به خانه برگشتیم، متوجّه شدم خداوند فرزندی را که در انتظارش بودم، به من عنایت فرموده. از این بابت خدا را شکر گفتم که در غیاب من، خانواده‌ام دچار مشکل خاصّی نشده‌اند، ولی می‌دانستم در این مدبت، سختی‌های زیادی کشیده‌اند. از همسرم تشکّر کردم و گفتم: «همین امروز می‌روم و حقوقم را می‌گیرم. إن شاء الله مشکلات برطرف خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسرم گفت: «شکر خدا از لحاظ مالی هیچ مشکلی نداشتیم. در این مدّت، جناب سرهنگ ستّاری هر ماه دست کم دوبار، همراه خانمش به منزل ما می‌آمدند و حقوق تو را نیز به من می‌پرداختند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از گفتة همسرم تعجب کردم؛ چون جناب سرهنگ مدتی که در خدمتشان بودم، در این مورد هیچ حرفی به من نزده و حتّی اشاره‌ای هم به این مسأله نکرده بودند. فردای آن روز، به بانک مراجعه کردم تا ببینم جناب سرهنگ چه مقدار از حقوقم را برداشت کرده‌اند. با کمال تعجّب دیدم حقوق چندماه گذشته‌ام، دست‌نخورده در حسابم موجود است! &amp;lt;ref&amp;gt;[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF پاک‌باز عرصه‌ی عشق]، ص 68&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خودکفایی آرزوی او بود&lt;br /&gt;
[[بالگرد|هلی‌کوپتر]]های «اچ-43»، مدّت پانزده سال بود که از ردة پروازی کنار گذاشته شده بودند. تیمسار ستّاری کار تعمیر و بازسازی آن‌ها را به جمعی از متخصّصان یکی از یگان‌های [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] سپردند و آن‌ها پس از تشکیل چند جلسه، به‌اتّفاق اعلام کردند که قطعات حسّاس [[بالگرد|هلی‌کوپتر]]ها، به علّت نگه‌داری در انبارهای روباز و تأثیر عوامل جوّی برآن‌ها،  زنگ‌زده و فرسوده شده‌اند و به هیچ‌وجه قابلیت بازسازی ندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعضای کمیسیون به طور شفاهی نظر خود را به اطّلاع تیمسار ستّاری می‌رسانند. تیمسار که مصرّانه تصمیم داشتند این [[بالگرد|هلی کوپتر]]ها بازسازی شوند، از فرمانده آن یگان می‌خواهند نتیجة کمیسیون را نوشته و 25 نفر از اعضای جلسه آن را امضا کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیمسار ستّاری، چند روز پس از این‌که گزارش مکتوب متخصّصان را دریافت کردند، به آشیانة فرماندهی لجستیکی آمدند و ما را جمع کردند و گفتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بازسازی [[بالگرد|هلی‌کوپتر]]های &amp;quot;اچ-43&amp;quot; را به متخصّصان فلان یگان سپردیم، ولی آن‌ها نامه نوشته و گفتند: &amp;quot;چون قطعات فرسوده شده است، این کار غیر ممکن است&amp;quot;شما در بازسازی [[هواپیما]]ی &amp;quot;تی-33&amp;quot; نشان دادید که حتّی از قطعات زنگ‌زده و از رده خارج شده هم می‌توان بهترین استفاده را برد. با ایمانی که به کار و توانایی شما دارم، می‌خواهم بازسازی &amp;quot;اچ-43&amp;quot;) را نیز به شما بسپارم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما برای این‌که به تیسمار پاسخ قطعی بدهیم، ابتدا [[بالگرد|هلی‌کوپتر]]ها را بازدید کردیم و سپس گفتیم: «این کار شدنی است. ما هم تا جایی که در قدرتمان باشد، در این زمینه کوتاهی نخواهیم کرد. تنها تقاضایی که داریم، این است که قطعه و لوازم یدکی در اختیارمان گذاشته شود تا وقفه‌ای در کار پیش نیاید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیمسار از پاسخ مثبت ما بسیار خوشحال شدند و گفتند: «ازلحاظ تأمین قطعات مشکلی نداریم، ولی باز جلسه‌ای تشکیل می‌دهیم و راه‌های رفع موانع احتمالی را بررسی می‌کنیم.» جلسه برگزار شد و طیّ آن، راه‌های انجام کار و رفع موانع بررسی شد و ما کار را آغاز کردیم. تیمسار هر روز برای بازدید به آشیانه می‌آمدند و کسانی را که بر روی [[بالگرد|هلی‌کوپتر]] کار می‌کردند، تشویق می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقداری که از کار بازسازی گذشته بود، روزی تیمسار تابلویی را آوردند و در جلوی در آشیانه نصب کردند. همه مشتاق بودند که آن را از نزدیک ببینند. همگی پای تابلو رفتیم و با تعجّب دیدیم که تابلویی در کار نیست. تیمسار، صورت‌جلسة کمیسیونی را که 25 نفر از متخصّصان آن را امضا کرده بودند، بزرگ کرده و به صورت تابلو درآورده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کار تیمسار، انگیزة ما را بیش‌تر از پیش بالا برد و در حقیقت، یک نوع اخطار به کسانی بود که از ابتکار و نوآوری دوری می‌جستند. چرا که نیروهای ما پس از چندماه تلاش و کوشش، اوّلین فروند از این [[بالگرد|هلی‌کوپتر]]ها را برای پرواز آماده ساختند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF پاک‌باز عرصه‌ی عشق]، ص 94&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آرزوی 33 ساله&lt;br /&gt;
[[دانشکدة خلبانی]] که از 33 سال پیش در [[جمهوری اسلامی ایران|ایران]] تأسیس شده بود، دانشجویان را با مدرک دیپلم پذیرش می‌کرد و بعد از یک دوره آموزش کوتاه مدّت، آن‌ها را برای آموزش با [[هواپیما]]ی جت به خارج از کشور اعزام می‌کرد. تیمسار ستّاری، یک روز مرا احضار کردند و گفتند: «من نمی‌خواهم این‌گونه باشد. ما باید تمام مراحل آموزش را در ایران داشته باشیم؛ یعنی از زمانی که دانشجو پذیرش می‌شود تا زمانی که وینگ (نشان) خلبانی می‌گیرد، باید در داخل کشور آموزش ببیند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: «تیمسار! هر کاری از دست من بیاید، انجام می‌دهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآن جلسه، تیمسار ستّاری مأموریت تأسیس دانشکدة پرواز را به من محوّل کردند و گفتند: «هرچه احتیاج داشته باشید، تهیّه می‌کنم. اگر حالا هم نتوانم، در آیندة نزدیک تهیّه خواهم کرد. من مطمئنّم تأسیس دانشکده به خوبی انجام خواهد شد.» به‌این‌ترتیب، ما برای ایجاد دانشکدة پرواز دست‌‌به‌کار شدیم و آن را به شکل نظام دانشگاه در آوردیم. تیمسار ستّاری اکثر طرح‌ها و ایده‌ها را ارائه می‌دادند و با همّت بلندی که داشتند، بیش‌تر کارها را خودشان پیش می‌بردند؛ به طوری که پس از برگزاری 106 جلسة مشترک با وزارت فرهنگ و  آموزش‌عالی، سرانجام طرح تأسیس دانشکده تصویب شد و ما پذیرش اوّلین دورة دانشجویان را آغاز کردیم. ابتدا، [[هواپیماها]]ی آموزشی ملخ‌دار را آماده و سپس، [[هواپیما]]های جت را نیز وارد سیستم آموزش کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو روز قبل از شهادتشان که در خدمت ایشان بودم، گفتند: «صادقپور! ما با ساختن این دانشکده و آوردن [[هواپیما]]ی جت به سیستم آموزشی، به آرزوی 33 ساله خود رسیده‌ایم. حال این دانشکده راه خود را پیدا کرده و من خیالم راحت است که بدون نیاز به خارج، می‌توانیم خودمان خلبان تربیت کنیم.»&amp;lt;ref&amp;gt;[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF پاک‌باز عرصه‌ی عشق]، ص 97&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اگرهشتاد بار هم پاسخ منفی بدهم....&lt;br /&gt;
تیمسار ستّاری در [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] بررسی همه‌جانبه‌ای نسبت به بازسازی [[هواپیما]]های «تی-33»  انجام دادند و سرانجام، روزی در شعبة موتور جت به سراغ بنده آمدند. ایشان،موضوع بازسازی [[هواپیما]]های «تی-33» را مطرح کردند و از من خواستند که مسئولیت این کار را به عهده بگیرم. [[هواپیما]]ها دوازده سال در شرایط بد جوّی قرارداشتند و تقریباً فرسوده شده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بازسازی آن‌ها ریسک بسیار بزرگی بود؛ چون جان خلبان مطرح بود و خسارات احتمالی در پی داشت. لذا با پیشنهاد ایشان موافقت نکردم. تیمسار هشت بار پیش من آمدند و پیشنهاد خود را تکرار کردند. دفعة آخری که آمدند، فرمودند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دستگیر! هشت بار آمدم؛ جواب منفی دادی. اگر هشتاد بار هم جواب منفی بدهی، باز هم خواهم آمد. با بررسی‌هایی که کردم، این کار فقط از دست شما پیش‌کسوتان برمی‌آید.» البتّه دلیل دیگری که باعث می‌شد از انجام این کار اجتناب بورزم، وحشت از کمبود قطعه‌های این نوع [[هواپیما]] و عدم پشتیبانی به موقع بود. ضمن‌این‌که نمی‌خواستم قولی به تیمسار بدهم که از عهدة آن برنیایم. تیمسار که احساس مرا درک کرده بودند، گفتند: «در حال حاضر، نظام [[جمهوری اسلامی ایران|جمهوری اسلامی]] و این مملکت به فداکاری شما نیاز دارد. دستگیر! از بابت کار هیچ نگرانی نداشته باش! من در همه حال پشتیبان توام و قول می‌دهم هر کاری که از دستم بربیاید، برای تو انجام بدهم.» تیمسار چند دقیقه‌ای صحبت کردند و گفتارشان آن‌چنان خوب و منطقی بود که جای هیچ‌گونه عذری را باقی نمی‌گذاشت. با توکّل به خدا پذیرفتم. تیمسار در حالی که مرا در آغوش گرفته بود و می‌بوسید، گفت: «می‌دانستم.بالأخره قبول می‌کنی.» &amp;lt;ref&amp;gt;[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF پاک‌باز عرصه‌ی عشق]، ص 104&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تو هم مثل همه&lt;br /&gt;
با برادر شهید ستاری (ناصر) دوست بودم. ایشان مغازه‌دار بود و من گاهی به ایشان سر می‌زدم. روزی که برای دیدنش به مغازه رفته بودم، برادرزادة شهید ستاری (مسعود) نیز جلوی مغازه پدرش ایستاده بود. او به تازگی لیسانس گرفته بود و قرار بود سربازی برود. پس از این‌که کمی با هم صحبت کردیم، گفت: «دوست دارم در [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] خدمت کنم؛ می‌توانی برایم کاری بکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: «عموی شما فرمانده [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] است؛ چرا به من می‌گویید؟» گفت: «راضی نیست به [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] بیایم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی علّت را پرسیدم، گفت: «عمویم احتمال می‌دهند که چون نسبتی با ایشان دارم، کارکنان [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] فکرهایی بکنند و خدای‌ناکرده برداشت نادرستی داشته باشند.» مسعود گفت: «اگر می‌خواهی کارم را درست کنی، طوری عمل کن که عمویم متوجّه قضیه نشوند.» قبول کردم و بدون این‌که تیمسار متوجّه شود، تمام کارهای اداری ایشان را به عنوان یک ستّاری ناآشنا، انجام دادم. قرار شد که دو روز بعد در فرماندهی لجستیکی [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] و در تخصّص خودش مشغول خدمت شود. در این میان یک شب تیمسار ستّاری به منزل برادرشان می‌روند و آقا ناصر، موضوع را با ایشان در میان می‌گذارد و می‌گوید: «داداش! الحمدلله کار مسعود در [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] درست شده؛ اگر شما اجازه بفرمایید، قرار است دو روز دیگر مشغول خدمت بشود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیمسار با شنیدن این موضوع رو به مسعود می‌کنند و می‌گویند: «با باوجود این‌که خیلی دوستت دارم، ولی حق نداری آن‌جا بیایی. تو هم مثل همه؛ هر جا به تو نیاز داشتند و اعزامت کردند، برو خدمت کن، ولی [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] نیا!» روز بعد مسعود به من زنگ زد و ضمن تشکّر، عذرخواهی کرد و گفت: «پدرم حقیقت را به عمویم گفت و او هم اجازه نداد که بیایم.»&amp;lt;ref&amp;gt;[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF پاک‌باز عرصه‌ی عشق]، ص 120&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شام سربازی&lt;br /&gt;
استخر سرپوشیدة [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] در حال ساخت بود و کار تا دیروقت ادامه داشت. غروب بود که تیمسار ستّاری به محل آمدند. غذایی که برای [[خدمت مقدس سربازی|سرباز]]ان آورده بودند، سرد شده بود و مقداری گرد و خاک نیز روی آن نشسته بود. ایشان بسیار ناراحت شدند، ولی به روی خودشان نیاوردند. به [[خدمت مقدس سربازی|سرباز]]ها گفتند: «کار را تعطیل کنید؛ می‌خواهیم شام بخوریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه آمدند و دور دیگ نشستند. تیمسار مقداری غذا برای خودشان برداشتند و به [[خدمت مقدس سربازی|سرباز]]ها گفتند: «بیایید؛ خودتان بردارید!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسنل مهندسی که آنجا حضور داشتند، مرتّب بالا و پایین می‌رفتند و می‌گفتند: «قربان! اجازه بدهید غذا را عوض کنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیمسار قبول نکردند و همان غذا را در کنار [[خدمت مقدس سربازی|سرباز]]ان خوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مدیریت خوب تیمسار و این‌که ممکن بود ایشان هر شب تشریف بیاورند، مسئولین همیشه غذای [[خدمت مقدس سربازی|سرباز]]ان را گرم می‌دادند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF پاک‌باز عرصه‌ی عشق]، ص 151&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*یک نوع غذا&lt;br /&gt;
منصور با توجه به گرفتاری‌های کاری که داشت، خیلی کم به منزل ما می‌آمد؛ ولی هر وقت می‌دانستم که او قرار است بیاید، از شدّت علاقه‌ای که به او داشتم، به هر نحوی که شده بود، چند نوع غذا برایش درست می‌کردم. پس از این‌که سفره می‌انداختم، او فقط از یک نوع غذا می‌خورد و به بقیه اصلاً دست نمی‌زد. در این مورد، تعارف‌های من هم بی اثر بود. بعدها متوجّه شدم که او می‌خواسته با عملش به من بفهماند همان یک نوع غذا در سفره کافی است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF پاک‌باز عرصه‌ی عشق]، ص 175&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [http://sobh.org/ سایت صبح]&lt;br /&gt;
* کتاب پاک باز عرصه ی عشق | ت‍ه‍ران‌ : سازمان عقیدتی‌سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ایران، نشر آجا‏‫ ‏‫، ۱۳۸۶|گردآوری: علی اکبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ستاری - منصور}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سوانح]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید ارتش]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی هوایی ارتش]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان ورامین (استان تهران)]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدمنصور ستاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:49:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهیدمنصور ستاری را به شهیدمنصورستاری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهیدمنصورستاری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید منصورستاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:49:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهید منصور ستاری را به شهیدمنصور ستاری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:منصور ستاری 03.jpg|400px|thumb|left|شهید منصور ستاری]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
سال 1327 بود. روستای ولی‌آباد ورامین میزبان نوزادی شد که او را منصور نامیدند. پدر کودک تازه از راه رسیده، شاعری فاضل بود که نه سال بعد دیده از جهان فرو بست و خانواده را با تنگدستی تنها گذارد. «ماتمکده عشاق» دیوان شعری بود که به میراث از او بر جای ماند و مایه دلگرمی فرزندان در تحصیل و کسب معرفت شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منصور دوران ابتدایی را در مدرسه ولی آباد ورامین و دوران تحصیلات متوسطه را درروستای «یونیک» باقر آباد به پایان رسانید. او با وجود سختی‌های بسیار و طاقت فرسایی که در راه تحصییلش وجود داشت با پشتکار و جدیت فراوان به کسب علم می‌پرداخت. در سال 1346 با پایان یافتن تحصیلات متوسطه وارد [[دانشکده افسری]] شد و پس از پایان دوران آموزش به درجه [[ستوان دومی]] نائل گشت. سال 1350 بود که برای گذراندن دوره عملی کنترل رادار، راهی کشور [[کشور آمریکا|آمریکا]] شد و پس از یک سال به [[کشور ایران|ایران]] بازگشت و به عنوان افسر شکاری نیروی هوایی مشغول به کار شد. سه سال بعد یعنی در سال 1354 در کنکور سراسری شرکت کرد و در رشته برق و الکترونیک پذیرفته شد اما با شروع [[هشت سال دفاع مقدس|جنگ تحمیلی]] در حالی که بیش از چند واحد به پایان تحصیلات دانشگاهی‌اش باقی نمانده بود، دفاع از میهن را ترجیح داده و تحصیل را رها کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی افسری مؤمن، شجاع و تیزهوش بود. طرح‌ها و ابتکارهای زیادی در تجهیز سیستم‌های راداری و پدافندی به اجرا گذارد که سدی محکم در برابر تجاوزات دشمن بود. در سال 1363 به دلیل کارایی و لیاقتی که از خود نشان داده بود به سمت معاونت عملیات پدافند نیروی هوایی منصوب گشت. سال 1364 زمان ارتقاء او به سمت معاونت طرح و برنامه نیروی هوایی بود. و سرانجام این نیروی متعهد و کارآمد در بهمن ماه 1365 به فرماندهی [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران]] منصوب گردید و تا هنگام [[شهادت]] عهده دار این امر خطیر بود و سرانجام این انسان خلاق و مشتاق پس از گذراندن 46 بهار پربار در 15 دی ماه سال 1373 به دیدار یار شتافت. یادش همیشه در دل‌ها جاودان باد. &amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot;&amp;gt;[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=678 وبگاه صبح www.sobh.org]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ی تصاویر ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 01.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 02.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 03.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 04.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 05.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 06.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 07.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 08.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 09.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 10.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 11.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 12.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 13.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 14.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:منصور ستاری 15.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== کتابخانه ==&lt;br /&gt;
[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF کتاب پاکباز عرصه‌ی عشق - سرگذشت‌نامه شهيد سرلشگر منصور ستاری]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== آثار شهید ==&lt;br /&gt;
'''سخن شهید'''&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...ما باید این واقعیت را بپذیریم که در یک مرحله‌ای قرار گرفته‌ایم که دیگر [[کشور آمریکا|آمریکای]]ی و [[کشور انگلیس|انگلیس]]ی نمی‌آید برای ما کاری کند. پس به امید چه کسی نشسته‌ایم؟ ما خود باید با تلاش پیگیر، کارهای خود را انجام دهیم و نتیجه کارهایمان را هم به آیندگانی که بعد از ما می‌آیند منعکس کنیم تا راه را اشتباه نروند... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما باید ثابت کنید که در این مملکت چه کاره‌اید و در عین حال از این نکته هم غافل نباشید که اگر باز هم جنگی پیش آمد، دنیا به ما چیزی نخواهد داد. کسی ما را پشتیبانی نخواهد کرد، بنابراین باید به فکر برنامه ریزی‌های اساسی خود باشیم، و از درون، خود را بسازیم، برای اینکه اگر بنشینیم به این امید که دیگران به ما کمک خواهند کرد این یک خیال واهی بیش نیست، و با چنین تفکری هیچ کاری از پیش نخواهیم برد... . &amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==	&lt;br /&gt;
*سال‌های سخت&lt;br /&gt;
سال‌هایی که به مدرسه می‌رفتم سالهای سخت و پر رنجی بود. آن سرمای طاقت فرسا را که تا مغز استخوانم نفوذ می‌کرد هرگز از یاد نمی‌برم. کرختی و سنگینی دست‌ها و پاهایم ر ا که در بوران برف به سیاهی می گرائید و لبهای ترک خورده از سرما را که همیشه دردناک و متورم بودند هیچگاه فراموش نخواهم کرد. یادم هست که یک روز که به قصد مدرسه از خانه خارج شدم کولاک شدیدی از برف، منطقه را فرا گرفته بود. پدر من از دنیا رفته بود و وضعیت مالی خوبی نداشتیم. هیچ‌وقت نمی‌توانستیم آنقدر پول خرج کنیم که کفش بخریم. همیشه کتانی پارچه‌ای به پا می‌کردیم حتی در روزهای سرد زمستان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتانی در برف خیس می‌شد و به پاهای ما می‌چسبید و سرما تا عمق جانمان نفوذ می‌کرد اما چاره‌ای جز تحمل آن نداشتیم. آن روز را خوب به خاطر دارم در راه مدرسه باید از یک تنگه که به دره‌ای عمیق مشرف بود رد می‌شدم. با احتیاط بسیار در حالیکه چشمانم به خوبی نمی‌دید از کناره دیوار به جلو رفتم که ناگهان باد شدیدی در تنگه پیچید و مرا چون تکه کاغذی بلند کرد و به قعر دره پرتاب نمود. در برف‌ها فرو رفته بودم و تمام بدنم سنگین و بی حس بود، ناگهان احساس کردم که دارم از هوش می‌روم، خطری بزرگ تهدیدم می‌کرد با تمام توان سعی کردم از جایم بلند شوم و به سختی بسیار، پس از چند بار سقوط، از دره بیرون آمدم. با مشقت زیاد از تنگه بیرون آمدم وخودم را به خانه‌ای رساندم. با آخرین قوایی که برایم باقی مانده بود به در کوبیدم و دیگر چیزی نفهمیدم. به هوش که آمدم در اتاقی گرم بودم، آن‌ها مرا نجات داده بودند. ناخن‌های پاهایم سیاه شد و افتاد اما خداوند زندگی دوباره‌ای به من بخشیده بود. تصمیم گرفتم که از این فرصت دوباره بهترین استفاده را ببرم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot; /&amp;gt; - راوی: خودشهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دل‌های ما با شماست &lt;br /&gt;
سال 1357 بود و منصور با درجه [[سروانی]] مشغول به خدمتی کوچک در تهران بود و دلی بزرگ که به آینده می‌اندیشید. آن روزها تهران و اکثر شهرهای ایران صحنه زد و خورد مردم و نیروهای نظامی بود. از قم به تهران آمدم تا او را ببینم. چهره‌ای درهم و متفکر داشت. ایشان را از جریانات و اتفاقاتی که در قم می‌گذشت مطلع کردم. غمی عمیق درچهره‌اش نشست و اندیشه‌ای بزرگ ذهنش را به تلاطم واداشت. او هم مرا از آنچه در نیروی هوایی می‌گذشت مطلع کرد. وقت خداحافظی که رسید با حالت عجیبی گفت: «تعدادی از پرسنل پدافند نیروی هوایی که فعالیت‌های انقلابی دارند می‌خواهند بدانند در این موقعیت حساس تکلیفشان چیست؟ در ارتش بمانند یا آن را ترک کنند و به صف مردم بپیوندند.» او از من خواست تا این موضوع را از نماینده امام سؤال کنم. به قم که رسیدم نزد نماینده امام (آیت الله محمد یزدی) رفتم و مسأله را طرح کردم. ایشان فرمودند: «در ارتش بمانند ولی برای انقلاب کار کنند، ما نمی‌خواهیم به ترکیب ارتش دست بخورد.» گفتم: «من نمی‌توانم مطلب را شفاهی بگویم لطفاً مکتوب بفرمائید.» ایشان هم نامه‌ای نوشتند و آن را داخل پاکتی قرار دادند و گفتند: «از قول من به این افسران شجاع سلام برسانید.» منصور که نامه را خواند چهره‌اش از هم گشوده شد. آن اندوه قبل دیگر در او موج نمی‌زد. رو به من کرد و گفت: «سلام ما را به حاج‌آقا برسانید و بگویید اکثر پرسنل نیروی هوایی دلهایشان با شماست و اگر موقعیتی به دست آورند برای پیروزی انقلاب با طاغوت خواهند جنگید.» یک ماه بعد در 21 بهمن ماه 1357 این وعده به حقیقت پیوست و نیروی هوایی به صف انقلاب مردم ملحق شد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بالاترین نشان&lt;br /&gt;
برای شرکت در مراسم سالروز استقلال [[کشور پاکستان|پاکستان]]، همراه شهید ستاری به آن کشور سفر کردیم، در کنار این مراسم، برنامه‌هایی را برای هیئت ایرانی تدارک دیدند، تا از مراکز نظامی آن کشور بازدید کنند. یکی از مراکز که برای بازدید در نظر گرفته شده بود، مرکز سیستم ارتباطات راداری بود. این سیستم به وسیله مهندسین [[کشور آمریکا|آمریکا]]یی تهیه شده بود، و طرز کار آن اینگونه به نظر می‌رسید که در یک اتاق اصلی، اطلاعات همه رادارهای موجود در کشور دریافت می‌شد. فرمانده نیروی هوایی پاکستان، (ژنرال حکیم) مشغول ارائه اطلاعاتی کلی درباره روش کار آن سیستم بود، که تیمسار سؤالاتی را پیرامون نحوه عملکرد سیستم و مسائل فنی هواپیما پرسید سؤالات کاملاً تخصصی بود. پس از پایان بازدید ژنرال حکیم به خانم بی نظیر بوتو گفت: «فرماندهان نیروی هوایی زیادی را ملاقات کرده‌ام، ولی تا این لحظه فرماندهی را به دانایی، دانشمندی، و با هوشی تیمسار ستاری که درمسائل غیر از تخصص خود تبحر داشته باشد، ندیده‌ام. روز بعد «غلام اسحاق خان» رئیس جمهوری مراسمی را جهت تجلیل از تیمسار ستاری تدارک دید. در آن مراسم بود که بالاترین نشان نظامی پاکستان توسط رئیس جمهوری آن کشور به تیمسار اعطا شد. &amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot; /&amp;gt; - راوی: تیمسار ایرج عصاره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*جانباز بی ریا&lt;br /&gt;
سال 1370 برای تیمسار ستاری کسالتی پیش آمد، که در بیمارستان بستری شد، با شنیدن این خبر برای دیدارشان به بیمارستان رفتم، پرستار برای تزریق آمپول به اتاق آمد و گفت: «انشاء الله تیمسار خوب خواهند شد و از این تزریق‌های پی در پی و بوی الکل راحت می‌شوند. تیمسار خندید و گفت: «نگران نباش! شامة من سال‌هاست که از استشمام هر بویی معذور است». من با وجود اینکه ارتباط بسیاری با او داشتم، از موضوع بی خبر بودم با تعجب پرسیدم: «تیمسار! تا آنجا که من به یاد دارم، حس بویایی شما خوب کار می‌کرد؟ تیمسار پاسخ داد: «بله، تا عملیات خیبر». تازه به خاطر آوردم که ستاری جانشین فرمانده قرارگاه رعد بود، و بر اثر شیمیایی شدن در عملیات خیبر، حس بویایی خود را از دست داده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot; /&amp;gt; - راوی: سرهنگ رشیدقشقایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*[[شهادت]]&lt;br /&gt;
قرار بود تعدادی از هواپیماها در پایگاه اصفهان تعمیر و مجدداً راه اندازی شوند. پس از چند جلسه و قرار کاری [[هواپیما]]ی تیمسار ستاری و همراهانش به مقصد اصفهان حرکت کرد. ساعتی بعد تیمسار میرعشق‌الله فرمانده پایگاه هوایی اصفهان در فرودگاه به استقبال فرماندهان بلندپایه این [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیرو]] آمد. بعد از استراحت کوتاهی برنامه بازدید از انبار قطعات آغاز شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دقایق به سرعت می‌گذشت، میزبانان در پایگاه اصفهان خود را برای پذیرایی گرمی از فرمانده [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیرو]] آماده می‌کردند. غروب بود. خورشید چون طشتی از خون در پس شاخه‌های استخوانی درختان به بستر می‌رفت، تیمسار ستاری با نگاهی عجیب به خورشید چشم دوخته بود. این آخرین نگاه از منظر چشمان او بود اما کسی این واقعیت بزرگ را نمی‌دانست. لرزشی عجیب بر وجودش چنگ انداخت، زیپ کاپشنش را بالا کشید، گویی با خورشید از مشقت‌های دوران کودکی‌اش می‌گفت، از رنجهای سالهای تحصیلش و از تلاش خستگی ناپذیرش برای اعتلای میهن اسلامی. صدای دلنشین اذان او را به خود آورد. همراهان که ازدیدن این حالت عجیب شگفت زده بودند با صدای تیمسار به خود آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همگی در گوشه یکی از انبارها به نماز ایستادند و پس از بازدید از آخرین انبار با تعجب از فرمانده خود شنیدند که باید به سرعت به طرف تهران حرکت کنند. اصرار تیمسار میرعشق‌الله و چند نفر از همراهان بی نتیجه بود. علیرغم همه تدارک‌هایی که دیده شده بود‌، فرمانده، خرسند از دیدن نتایج تلاش‌ها برای تعمیر هواپیماها اصرار بازگشت داشت، به ناچار همگی راهی باند فرودگاه شدند. هنگامی‌که دستهای میرعشق‌الله در میان دستهای فرمانده‌اش قرار گرفت حالت عجیبی بر دلش چنگ انداخت. در آن هوای سرد، تبی مرموز دستهای ستاری را گرم کرده بود و بویی خوشایند و غریب به مشام می‌رسید. خداحافظی به سرعت انجام شد و هواپیما اوج گرفت. شوری موذیانه دل میرعشق‌الله را می‌آشفت. از باند به ترمینال آمد. دژبان درِ ورودی احترام نظامی گذاشت و با نگرانی گفت: «تیمسار هواپیمای جناب ستاری سانحه دیده.» میرعشق‌الله در شگفت از آنچه می‌شنید به رمپ پروازی بازگشت و سراسیمه خود را به برج مراقبت رساند. آتشی بزرگ از دور هویدا بود و کادر برج مراقبت همه مضطرب و غمگین در انتظار خبرهای دقیق‌تری بودند. میرعشق‌الله با عجله خود را به محل سانحه رساند. گروهی از دور در اطراف آتش راه می‌رفتند. امیدی در دلش جوانه زد با خود گفت: «ظاهراً سرنشینان هواپیما زنده‌اند اما با رسیدن به محل سانحه دریافت که نیروهای گروه ضربت در اطراف هواپیما به فعالیت مشغول بوده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از تصور آنکه پیکر پاک دوستانش در محاصره آن آتش عظیم است بر خود لرزید، با شتاب به سمت شعله‌ها دوید اما معاونش دست او را به عقب کشید. میرعشق‌الله دیگر خوددار نبود، دستش را با فشار رها کرد و فریاد زد: «چرا باور نمی‌کنید، این آتش سوزنده نیست، جایی که ستاری باشد تکه‌ای از بهشت است.» صدای او که به سوی آتش می‌دوید در سفیر شعله‌ها محو شد. هر کسی به گوشه‌ای می‌دوید.&amp;lt;ref name=&amp;quot;sobh&amp;quot; /&amp;gt; - راوی: دوستان شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آرزویی که به حقیقت پیوست&lt;br /&gt;
من با شهید ستّاری در دانشکدة افسری تحصیل می‌کردم. با وجود این‌که ایشان یک سال از من جلوتر بودند، اما رابطة نزدیک و خوبی با هم داشتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم که روزی از طرف ماهنامة ارتش آمده بودند و از دانشجویان سال دوم و سوم سوال می‌کردند؛ سؤالاتی از این قبیل که: «چرا به ارتش آمده‌اید؟ در آینده چه شغلی را می‌خواهید در ارتش داشته باشید؟ و یا هدفتان از رسیدن به این شغل چیست؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر کدام ازبچّه‌ها چیزی می‌گفتند؛ آن زمان در دانشکده جوّی حاکم بود که اکثر بچّه‌ها می‌خواستند رستة پیاده را انتخاب کنند و به آن «عروس جبهه‌های نبرد» می‌گفتند؛ ولی شهید ستّاری در پاسخ آن سوال کننده، گفتند: «من می‌خواهم فرماند [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] بشوم!» وقتی گزارش‌گر علّت و انگیزه را از ایشان پرسید، دقیقاً این جمله را فرمودند: «اقتدار هر مملکتی در [[ارتش جمهوری اسلامی ایران|ارتش]] آن است، و اقتدار هر ارتشی در [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] آن.» گزارش‌گر پرسید: «اگرشما فرماندة [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] بشوید، چه خواهید کرد؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان جواب دادند: «نیروی هواییِ قدرتمندی می‌سازم که هواپیماهایش در داخل مملکت ساخته شوند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیمسار ستّاری، این حرف‌ها را زمانی می‌زدند که نوزده سال بیشتر نداشتند و اصلاً معلوم نبود که به کدام یک از نیروهای سه‌گانة [[ارتش جمهوری اسلامی ایران|ارتش]] فرستاده خواهند شد. پس از پایان دورة دانشکده افسری، من و ایشان به [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] منتقل شدیم. هفده سال از آن دوران گذشت و سرانجام شهید ستّاری به سبب لیاقت‌ها و رشادت‌هایی که در [[هشت سال دفاع مقدس|دوران جنگ]] از خود نشان دادند، به فرماندهی [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] منصوب شدند. ایشان تعدای از بچّه‌های دوران دانشکده را که می‌شناختند، احضار کردند و دقیقاً به همان خاطره‌ای که من نقل کردم، اشاره فرمودند و گفتند: «به خودم قول داده‌ام [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] مقتدری درایران داشته باشیم. روزهای سخت [[هشت سال دفاع مقدس|جنگ]] است و ما باید به نحوی تلاش کنیم که ملّت قهرمان ایران، حضور ما را در صحنه‌های نبرد ببیند و دل‌گرم شوند. باید بجنبیم؛ فرصت کوتاه است.» از خصوصیات تیمسار این بود که دراجرای کارها و پروژه‌ها، همیشه می‌گفتند: «فرصت کم است؛ وقت نداریم.» این برای من یک معمّا شده بود تا این‌که ایشان به درجة رفیع شهادت نایل آمدند؛ تازه فهمیدم که شاید منظور از این‌که وقت نداریم و فرصت کم است، این باشد که او می‌دانسته عمر پر بارش بیش از 46 بهار نخواهد داشت. به همین دلیل عجلة زیادی در اتمام پروژه‌هایی که شروع می‌کرد، داشت. &amp;lt;ref&amp;gt;[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF پاک‌باز عرصه‌ی عشق]، ص 50&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*چند ماه حقوق دست نخورده&lt;br /&gt;
عملیات بزرگ [[عملیات والفجر 8|والفجر هشت]] که به آزادسازی [[فاو]] منجر شد، در شرف تکوین بود. بنده و جناب [[سرگرد]] «غلامی» مجری طرحی شدیم که اجرای آن 124 روز به طول انجامید. این طرح توسط جناب ستّاری، فرمانده پدافند منطقه، به آقای [[حجت الاسلام والمسلمین علی اکبر هاشمی رفسنجانی|هاشمی رفسنجانی]] ،فرمانده وقت [[قرارگاه  سازندگی خاتم الانبیا|قرارگاه خاتم الانبیا]]، پیشنهاد شده بود و ایشان دستور اجرای آن را صادر کرده بودند. ما برای اجرای طرح، شبانه روز در منطقه بودیم و هیچ خبری از خانواده نداشتیم. پس از این مدّت، وقتی که به خانه برگشتیم، متوجّه شدم خداوند فرزندی را که در انتظارش بودم، به من عنایت فرموده. از این بابت خدا را شکر گفتم که در غیاب من، خانواده‌ام دچار مشکل خاصّی نشده‌اند، ولی می‌دانستم در این مدبت، سختی‌های زیادی کشیده‌اند. از همسرم تشکّر کردم و گفتم: «همین امروز می‌روم و حقوقم را می‌گیرم. إن شاء الله مشکلات برطرف خواهد شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسرم گفت: «شکر خدا از لحاظ مالی هیچ مشکلی نداشتیم. در این مدّت، جناب سرهنگ ستّاری هر ماه دست کم دوبار، همراه خانمش به منزل ما می‌آمدند و حقوق تو را نیز به من می‌پرداختند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از گفتة همسرم تعجب کردم؛ چون جناب سرهنگ مدتی که در خدمتشان بودم، در این مورد هیچ حرفی به من نزده و حتّی اشاره‌ای هم به این مسأله نکرده بودند. فردای آن روز، به بانک مراجعه کردم تا ببینم جناب سرهنگ چه مقدار از حقوقم را برداشت کرده‌اند. با کمال تعجّب دیدم حقوق چندماه گذشته‌ام، دست‌نخورده در حسابم موجود است! &amp;lt;ref&amp;gt;[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF پاک‌باز عرصه‌ی عشق]، ص 68&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خودکفایی آرزوی او بود&lt;br /&gt;
[[بالگرد|هلی‌کوپتر]]های «اچ-43»، مدّت پانزده سال بود که از ردة پروازی کنار گذاشته شده بودند. تیمسار ستّاری کار تعمیر و بازسازی آن‌ها را به جمعی از متخصّصان یکی از یگان‌های [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] سپردند و آن‌ها پس از تشکیل چند جلسه، به‌اتّفاق اعلام کردند که قطعات حسّاس [[بالگرد|هلی‌کوپتر]]ها، به علّت نگه‌داری در انبارهای روباز و تأثیر عوامل جوّی برآن‌ها،  زنگ‌زده و فرسوده شده‌اند و به هیچ‌وجه قابلیت بازسازی ندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعضای کمیسیون به طور شفاهی نظر خود را به اطّلاع تیمسار ستّاری می‌رسانند. تیمسار که مصرّانه تصمیم داشتند این [[بالگرد|هلی کوپتر]]ها بازسازی شوند، از فرمانده آن یگان می‌خواهند نتیجة کمیسیون را نوشته و 25 نفر از اعضای جلسه آن را امضا کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیمسار ستّاری، چند روز پس از این‌که گزارش مکتوب متخصّصان را دریافت کردند، به آشیانة فرماندهی لجستیکی آمدند و ما را جمع کردند و گفتند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بازسازی [[بالگرد|هلی‌کوپتر]]های &amp;quot;اچ-43&amp;quot; را به متخصّصان فلان یگان سپردیم، ولی آن‌ها نامه نوشته و گفتند: &amp;quot;چون قطعات فرسوده شده است، این کار غیر ممکن است&amp;quot;شما در بازسازی [[هواپیما]]ی &amp;quot;تی-33&amp;quot; نشان دادید که حتّی از قطعات زنگ‌زده و از رده خارج شده هم می‌توان بهترین استفاده را برد. با ایمانی که به کار و توانایی شما دارم، می‌خواهم بازسازی &amp;quot;اچ-43&amp;quot;) را نیز به شما بسپارم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما برای این‌که به تیسمار پاسخ قطعی بدهیم، ابتدا [[بالگرد|هلی‌کوپتر]]ها را بازدید کردیم و سپس گفتیم: «این کار شدنی است. ما هم تا جایی که در قدرتمان باشد، در این زمینه کوتاهی نخواهیم کرد. تنها تقاضایی که داریم، این است که قطعه و لوازم یدکی در اختیارمان گذاشته شود تا وقفه‌ای در کار پیش نیاید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیمسار از پاسخ مثبت ما بسیار خوشحال شدند و گفتند: «ازلحاظ تأمین قطعات مشکلی نداریم، ولی باز جلسه‌ای تشکیل می‌دهیم و راه‌های رفع موانع احتمالی را بررسی می‌کنیم.» جلسه برگزار شد و طیّ آن، راه‌های انجام کار و رفع موانع بررسی شد و ما کار را آغاز کردیم. تیمسار هر روز برای بازدید به آشیانه می‌آمدند و کسانی را که بر روی [[بالگرد|هلی‌کوپتر]] کار می‌کردند، تشویق می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقداری که از کار بازسازی گذشته بود، روزی تیمسار تابلویی را آوردند و در جلوی در آشیانه نصب کردند. همه مشتاق بودند که آن را از نزدیک ببینند. همگی پای تابلو رفتیم و با تعجّب دیدیم که تابلویی در کار نیست. تیمسار، صورت‌جلسة کمیسیونی را که 25 نفر از متخصّصان آن را امضا کرده بودند، بزرگ کرده و به صورت تابلو درآورده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کار تیمسار، انگیزة ما را بیش‌تر از پیش بالا برد و در حقیقت، یک نوع اخطار به کسانی بود که از ابتکار و نوآوری دوری می‌جستند. چرا که نیروهای ما پس از چندماه تلاش و کوشش، اوّلین فروند از این [[بالگرد|هلی‌کوپتر]]ها را برای پرواز آماده ساختند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF پاک‌باز عرصه‌ی عشق]، ص 94&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آرزوی 33 ساله&lt;br /&gt;
[[دانشکدة خلبانی]] که از 33 سال پیش در [[جمهوری اسلامی ایران|ایران]] تأسیس شده بود، دانشجویان را با مدرک دیپلم پذیرش می‌کرد و بعد از یک دوره آموزش کوتاه مدّت، آن‌ها را برای آموزش با [[هواپیما]]ی جت به خارج از کشور اعزام می‌کرد. تیمسار ستّاری، یک روز مرا احضار کردند و گفتند: «من نمی‌خواهم این‌گونه باشد. ما باید تمام مراحل آموزش را در ایران داشته باشیم؛ یعنی از زمانی که دانشجو پذیرش می‌شود تا زمانی که وینگ (نشان) خلبانی می‌گیرد، باید در داخل کشور آموزش ببیند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: «تیمسار! هر کاری از دست من بیاید، انجام می‌دهم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درآن جلسه، تیمسار ستّاری مأموریت تأسیس دانشکدة پرواز را به من محوّل کردند و گفتند: «هرچه احتیاج داشته باشید، تهیّه می‌کنم. اگر حالا هم نتوانم، در آیندة نزدیک تهیّه خواهم کرد. من مطمئنّم تأسیس دانشکده به خوبی انجام خواهد شد.» به‌این‌ترتیب، ما برای ایجاد دانشکدة پرواز دست‌‌به‌کار شدیم و آن را به شکل نظام دانشگاه در آوردیم. تیمسار ستّاری اکثر طرح‌ها و ایده‌ها را ارائه می‌دادند و با همّت بلندی که داشتند، بیش‌تر کارها را خودشان پیش می‌بردند؛ به طوری که پس از برگزاری 106 جلسة مشترک با وزارت فرهنگ و  آموزش‌عالی، سرانجام طرح تأسیس دانشکده تصویب شد و ما پذیرش اوّلین دورة دانشجویان را آغاز کردیم. ابتدا، [[هواپیماها]]ی آموزشی ملخ‌دار را آماده و سپس، [[هواپیما]]های جت را نیز وارد سیستم آموزش کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو روز قبل از شهادتشان که در خدمت ایشان بودم، گفتند: «صادقپور! ما با ساختن این دانشکده و آوردن [[هواپیما]]ی جت به سیستم آموزشی، به آرزوی 33 ساله خود رسیده‌ایم. حال این دانشکده راه خود را پیدا کرده و من خیالم راحت است که بدون نیاز به خارج، می‌توانیم خودمان خلبان تربیت کنیم.»&amp;lt;ref&amp;gt;[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF پاک‌باز عرصه‌ی عشق]، ص 97&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اگرهشتاد بار هم پاسخ منفی بدهم....&lt;br /&gt;
تیمسار ستّاری در [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] بررسی همه‌جانبه‌ای نسبت به بازسازی [[هواپیما]]های «تی-33»  انجام دادند و سرانجام، روزی در شعبة موتور جت به سراغ بنده آمدند. ایشان،موضوع بازسازی [[هواپیما]]های «تی-33» را مطرح کردند و از من خواستند که مسئولیت این کار را به عهده بگیرم. [[هواپیما]]ها دوازده سال در شرایط بد جوّی قرارداشتند و تقریباً فرسوده شده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بازسازی آن‌ها ریسک بسیار بزرگی بود؛ چون جان خلبان مطرح بود و خسارات احتمالی در پی داشت. لذا با پیشنهاد ایشان موافقت نکردم. تیمسار هشت بار پیش من آمدند و پیشنهاد خود را تکرار کردند. دفعة آخری که آمدند، فرمودند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دستگیر! هشت بار آمدم؛ جواب منفی دادی. اگر هشتاد بار هم جواب منفی بدهی، باز هم خواهم آمد. با بررسی‌هایی که کردم، این کار فقط از دست شما پیش‌کسوتان برمی‌آید.» البتّه دلیل دیگری که باعث می‌شد از انجام این کار اجتناب بورزم، وحشت از کمبود قطعه‌های این نوع [[هواپیما]] و عدم پشتیبانی به موقع بود. ضمن‌این‌که نمی‌خواستم قولی به تیمسار بدهم که از عهدة آن برنیایم. تیمسار که احساس مرا درک کرده بودند، گفتند: «در حال حاضر، نظام [[جمهوری اسلامی ایران|جمهوری اسلامی]] و این مملکت به فداکاری شما نیاز دارد. دستگیر! از بابت کار هیچ نگرانی نداشته باش! من در همه حال پشتیبان توام و قول می‌دهم هر کاری که از دستم بربیاید، برای تو انجام بدهم.» تیمسار چند دقیقه‌ای صحبت کردند و گفتارشان آن‌چنان خوب و منطقی بود که جای هیچ‌گونه عذری را باقی نمی‌گذاشت. با توکّل به خدا پذیرفتم. تیمسار در حالی که مرا در آغوش گرفته بود و می‌بوسید، گفت: «می‌دانستم.بالأخره قبول می‌کنی.» &amp;lt;ref&amp;gt;[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF پاک‌باز عرصه‌ی عشق]، ص 104&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تو هم مثل همه&lt;br /&gt;
با برادر شهید ستاری (ناصر) دوست بودم. ایشان مغازه‌دار بود و من گاهی به ایشان سر می‌زدم. روزی که برای دیدنش به مغازه رفته بودم، برادرزادة شهید ستاری (مسعود) نیز جلوی مغازه پدرش ایستاده بود. او به تازگی لیسانس گرفته بود و قرار بود سربازی برود. پس از این‌که کمی با هم صحبت کردیم، گفت: «دوست دارم در [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] خدمت کنم؛ می‌توانی برایم کاری بکنی؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: «عموی شما فرمانده [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] است؛ چرا به من می‌گویید؟» گفت: «راضی نیست به [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] بیایم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی علّت را پرسیدم، گفت: «عمویم احتمال می‌دهند که چون نسبتی با ایشان دارم، کارکنان [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] فکرهایی بکنند و خدای‌ناکرده برداشت نادرستی داشته باشند.» مسعود گفت: «اگر می‌خواهی کارم را درست کنی، طوری عمل کن که عمویم متوجّه قضیه نشوند.» قبول کردم و بدون این‌که تیمسار متوجّه شود، تمام کارهای اداری ایشان را به عنوان یک ستّاری ناآشنا، انجام دادم. قرار شد که دو روز بعد در فرماندهی لجستیکی [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] و در تخصّص خودش مشغول خدمت شود. در این میان یک شب تیمسار ستّاری به منزل برادرشان می‌روند و آقا ناصر، موضوع را با ایشان در میان می‌گذارد و می‌گوید: «داداش! الحمدلله کار مسعود در [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] درست شده؛ اگر شما اجازه بفرمایید، قرار است دو روز دیگر مشغول خدمت بشود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیمسار با شنیدن این موضوع رو به مسعود می‌کنند و می‌گویند: «با باوجود این‌که خیلی دوستت دارم، ولی حق نداری آن‌جا بیایی. تو هم مثل همه؛ هر جا به تو نیاز داشتند و اعزامت کردند، برو خدمت کن، ولی [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] نیا!» روز بعد مسعود به من زنگ زد و ضمن تشکّر، عذرخواهی کرد و گفت: «پدرم حقیقت را به عمویم گفت و او هم اجازه نداد که بیایم.»&amp;lt;ref&amp;gt;[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF پاک‌باز عرصه‌ی عشق]، ص 120&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شام سربازی&lt;br /&gt;
استخر سرپوشیدة [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] در حال ساخت بود و کار تا دیروقت ادامه داشت. غروب بود که تیمسار ستّاری به محل آمدند. غذایی که برای [[خدمت مقدس سربازی|سرباز]]ان آورده بودند، سرد شده بود و مقداری گرد و خاک نیز روی آن نشسته بود. ایشان بسیار ناراحت شدند، ولی به روی خودشان نیاوردند. به [[خدمت مقدس سربازی|سرباز]]ها گفتند: «کار را تعطیل کنید؛ می‌خواهیم شام بخوریم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه آمدند و دور دیگ نشستند. تیمسار مقداری غذا برای خودشان برداشتند و به [[خدمت مقدس سربازی|سرباز]]ها گفتند: «بیایید؛ خودتان بردارید!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرسنل مهندسی که آنجا حضور داشتند، مرتّب بالا و پایین می‌رفتند و می‌گفتند: «قربان! اجازه بدهید غذا را عوض کنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیمسار قبول نکردند و همان غذا را در کنار [[خدمت مقدس سربازی|سرباز]]ان خوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با مدیریت خوب تیمسار و این‌که ممکن بود ایشان هر شب تشریف بیاورند، مسئولین همیشه غذای [[خدمت مقدس سربازی|سرباز]]ان را گرم می‌دادند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF پاک‌باز عرصه‌ی عشق]، ص 151&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*یک نوع غذا&lt;br /&gt;
منصور با توجه به گرفتاری‌های کاری که داشت، خیلی کم به منزل ما می‌آمد؛ ولی هر وقت می‌دانستم که او قرار است بیاید، از شدّت علاقه‌ای که به او داشتم، به هر نحوی که شده بود، چند نوع غذا برایش درست می‌کردم. پس از این‌که سفره می‌انداختم، او فقط از یک نوع غذا می‌خورد و به بقیه اصلاً دست نمی‌زد. در این مورد، تعارف‌های من هم بی اثر بود. بعدها متوجّه شدم که او می‌خواسته با عملش به من بفهماند همان یک نوع غذا در سفره کافی است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://wiki.mataf.ir/images/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_-_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C.PDF پاک‌باز عرصه‌ی عشق]، ص 175&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* [http://sobh.org/ سایت صبح]&lt;br /&gt;
* کتاب پاک باز عرصه ی عشق | ت‍ه‍ران‌ : سازمان عقیدتی‌سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ایران، نشر آجا‏‫ ‏‫، ۱۳۸۶|گردآوری: علی اکبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ستاری - منصور}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سوانح]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید ارتش]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی هوایی ارتش]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان ورامین (استان تهران)]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید منصور ستاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:49:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهید منصور ستاری را به شهیدمنصور ستاری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهیدمنصور ستاری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A2%D8%B1%D9%85%D9%86_%D8%A2%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید آرمن آودیسیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A2%D8%B1%D9%85%D9%86_%D8%A2%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2019-10-27T20:42:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهیدآرمن آودیسیان را به شهید آرمن آودیسیان که تغییرمسیر بود منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
شهید ارمان اودیسیان&lt;br /&gt;
حالا كه فكر مي‌كنم، مي‌بينم تقدير اين بود كه آرمن مرا، حضرت عيسي پيش خدا برده. من راضي هستم به رضاي خدا. شايد او به خدا تعلق داشت و نه به ما. از حضرت عيسي مسيح (ع) هم راضي هستم كه فرزندم را پيش خود نگاه داشته است.&lt;br /&gt;
فهرست مندرجات&lt;br /&gt;
۱ - تولد&lt;br /&gt;
۲ - شهادت&lt;br /&gt;
۳ - نگاه حضرت مسیح&lt;br /&gt;
۴ - پسر خوب&lt;br /&gt;
۵ - منبع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تولد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمستان ۱۳۳۸ در اصفهان چشم به جهان گشود. دوران كودكي او در زادگاهش سپري گشت. پس‌ازآن به همراه خانواده به شهرآبادان نقل‌مکان نموده و در مدرسه ادب به تحصيل پرداخت. خانواده آرمن بعد از شروع جنگ تحميلي، اجباراً در تهران سكونت گزيد. آرمن نيز با ادامه تحصيل خود از دبيرستان ارامنه سوقومونيان فارغ‌التحصیل گرديد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از اخذ ديپلم به‌اتفاق پدرش براي كار به بوشهر رفت تا این‌که براي انجام خدمت سربازي خود را به سازمان نظام‌وظیفه معرفي نمود. وي ابتدا به شيراز رفته و سپس به نفت شهر، انتقال يافت. او در قسمت موتوري هم‌زمان راننده آمبولانس، تانكر آب و فرمانده…بود. وي در حال انتقال مجروح به بيمارستان، به همراه دو هم‌رزم مسلمان خود و ديگر رزمنده مجروح، به شهادت رسيد. آرمِن چند ماه پيش از شهادت تشكيل خانواده داده بود.&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نگاه حضرت مسیح&lt;br /&gt;
خصوصيات فردي و خبر شهادت آرمن به روايت مادرش:&lt;br /&gt;
نامه شهادت آرمن را به خانه ما آورده بودند. همسايه پزشك ما از شهادت او باخبر شده بود، اما نمي‌خواست كه من شوكه شوم. در ابتدا به من گفت: پاي او زخمي شده و بايستي برويم و او را به تهران منتقل كنيم. خودم شخصاً به او رسيدگي خواهم كرد. از او خواهش كردم كه من نيز به همراه او به بيمارستان رفته و پسرم را به تهران بياوريم. ايشان گفتند: شما زن هستيد و برايتان مشكل است، اينجا بمانيد. من به‌تنهایی خواهم رفت. همه اطرافيانم از موضوع اطلاع داشته، اما از دادن خبر شهادت آرمن به من صرف‌نظر مي‌كردند. بالاخره برادرم موضوع را به ما گفت.&lt;br /&gt;
آرمن فرزند دوم ما بود. آخرين باري كه او به ديدن ما آمده بود فقط بيست روزبه پايان خدمتش باقی‌مانده بود. درواقع او خدمتش را به پايان رسانده بود. برادرش آرموند نيز در همان زمان به خدمت سربازي رفته و در جنوب خدمت مي‌كرد. حدود يك ماه قبل از شهادت، فرزند دلبندم با من تماس گرفت. گفتم: چه شده؟ پسرم. گفت: مادر، ديشب در خواب ديدم كه حضرت عيسي مسيح (ع) به منزل ما در آبادان آمده، البته با من حرفي نزد، اما به من نگاه مي‌كرد. حالا با شما تماس گرفتم، ببينم حالتان خوب است. انشا الله كه مشكلي نداشته باشيد. درهمان لحظه به فكر آرمن افتادم. حالا كه فكر مي‌كنم، مي‌بينم تقدير اين بود كه آرمن مرا، حضرت عيسي پيش خدا برده. من راضي هستم به رضاي خدا. شايد او به خدا تعلق داشت و نه به ما. از حضرت عيسي مسيح (ع) هم راضي هستم كه فرزندم را پيش خود نگاه داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پسر خوب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آخرين مرخصي اش، شناسنامه جديدش را گرفت. براي كارت پايان خدمتش عكس گرفته بود. عكس پايان خدمتش را كه برادرم آن را بزرگ كرده است، انگار با من صحبت مي‌كند. هر جا كه مي‌روم، چشم‌هایش به من است. مثل‌اینکه مي‌خواهد چيزي را بگويد. او پسر خيلي تميز و پاكي بود. خيلي دوست داشت كه بعد از پايان خدمتش به همراه خانواده به آبادان برگشته و در مغازه پدرش به كار مشغول شود. پسري بود كه به همه احترام مي‌گذاشت، برايش بزرگ و كوچك تفاوتي نداشت. همه او را دوست داشتند. دوستان هم‌رزمش خيلي از او راضي بودند. با تانكر براي همه آب مي‌آورد تا دوستانش تشنه نمانده و يا بتوانند حمام كنند. بارها براي آوردن آب، جان خود را به خطر انداخته بود. هم‌رزمانش آن‌قدر براي نظافتش او را دوست داشتند كه به او گفته بودند: بايستي بعد از پايان خدمت لباس‌هایت را بين ما تقسيم كني، چون خيلي تميز و مرتب هستند. هم‌رزمانش تاکنون نيز تلفني با من تماس گرفته و جوياي حال من مي‌شوند. آن‌ها مي‌گويند كه آرمن در خدمت پسري خوب و يكي یک‌دانه‌ای بود. از هر لحاظ پسري شايسته و در قلب همه ما جاي داشت. سه روز قبل از شهادتش تلفني با من صحبت كرد و حالم را پرسيد؛ اما اين آخرين باري بود كه صداي او را شنيدم و هنوز هم گفته هاي آخر او در گوش‌هایم طنين مي‌افكند...&amp;lt;ref&amp;gt;بوداغیانس، آرمان، گل مریم، نشر صریر، تهران، ۱۳۸۵، ص۳۳۰تا۳۲۸&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A2%D8%B1%D9%85%D9%86_%D8%A2%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهیدآرمن آودیسیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A2%D8%B1%D9%85%D9%86_%D8%A2%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2019-10-27T20:42:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهیدآرمن آودیسیان را به شهید آرمن آودیسیان که تغییرمسیر بود منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهید آرمن آودیسیان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهیدآریاوطنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:35:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهیدآریاوطنی را به شهید آریاوطنی منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهید آریاوطنی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید آریاوطنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:35:14Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهیدآریاوطنی را به شهید آریاوطنی منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[شهید]] [[آریا وطنی]]&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :[[1340/08/27]]&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : [[1361/02/17]]&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :تهران - [[بهشت زهرا]]&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگینامه==  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه تعالی&lt;br /&gt;
شهید آریا وطنی در شب سرد پاییزی مورخ 1340/08/27 در تهران متولد شد. در کودکی با این که تنها فرزند ذکور خانواده بود همواره سخت کوش و در خدمت گزاری به خانواده، دوستان و محبت به دیگران از هیچ کوششی دریغ نمی کرد. ادب و احترام به بزرگترها در نهاد وی قرار داشت. همیشه بین اطرافیان خود شاخص بود و آنان را در زمینه های رفتاری، اخلاقی و اجتماعی آموزش می داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او درس خود را در رشته راه و ساختمان به پایان رساند و فارغ التحصیلی در سال 1359 است. او داوطلبانه و قبل از رسیدن موعد قانونی روانه خدمت مقدس سربازی شد. در دوران جنگ حق علیه باطل نه تنها از تخصص خود استفاده می کرد بلکه به [[آر پی چی]] زن ها به منهدم کردن [[تانک]] های دشمن یاری می رساند، به داوطلبان دیگر و بسیجیان عزیز در صحنه های نبرد آموزش نظامی می داد و آنان را در نحوه استفاده و به کارگیری این سلاح سنگین یاری و راهنمایی می کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید وطنی از مرخصی های قانونی خود به ندرت استفاده می کرد و با وجود اصابت ترکش به دستش ترجیح می داد که در صحنه نبرد حضور داشته باشد. هیچ گاه به خود فکر نمی کرد و [[شهادت]] را مرحله بالاتر در زندگی می دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روز 17 اردیبهشت ماه 1361 که مصادف با ولادت با سعادت امیرمومنان حضرت علی (علیه السلام) بود در یک ضد حمله دشمن، او و گروه تحت آموزشی اش تانک های مهاجم را منهدم و سربازان درنده خوی آنها را به هلاکت می رسانند که با فداکاری همرزمانش در جبهه حق علیه باطل [[شلمچه]] آزاد می شود. شهادت افتخارآمیز پاداش و حق او بود. همه می گفتند او فقط یک سرباز ساده نبود بلکه یک فرمانده قهرمان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/36169منبع سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید آریاوطنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:33:49Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهید وطنی را به شهیدآریاوطنی منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[شهید]] [[آریا وطنی]]&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :[[1340/08/27]]&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : [[1361/02/17]]&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :تهران - [[بهشت زهرا]]&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگینامه==  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه تعالی&lt;br /&gt;
شهید آریا وطنی در شب سرد پاییزی مورخ 1340/08/27 در تهران متولد شد. در کودکی با این که تنها فرزند ذکور خانواده بود همواره سخت کوش و در خدمت گزاری به خانواده، دوستان و محبت به دیگران از هیچ کوششی دریغ نمی کرد. ادب و احترام به بزرگترها در نهاد وی قرار داشت. همیشه بین اطرافیان خود شاخص بود و آنان را در زمینه های رفتاری، اخلاقی و اجتماعی آموزش می داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او درس خود را در رشته راه و ساختمان به پایان رساند و فارغ التحصیلی در سال 1359 است. او داوطلبانه و قبل از رسیدن موعد قانونی روانه خدمت مقدس سربازی شد. در دوران جنگ حق علیه باطل نه تنها از تخصص خود استفاده می کرد بلکه به [[آر پی چی]] زن ها به منهدم کردن [[تانک]] های دشمن یاری می رساند، به داوطلبان دیگر و بسیجیان عزیز در صحنه های نبرد آموزش نظامی می داد و آنان را در نحوه استفاده و به کارگیری این سلاح سنگین یاری و راهنمایی می کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید وطنی از مرخصی های قانونی خود به ندرت استفاده می کرد و با وجود اصابت ترکش به دستش ترجیح می داد که در صحنه نبرد حضور داشته باشد. هیچ گاه به خود فکر نمی کرد و [[شهادت]] را مرحله بالاتر در زندگی می دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روز 17 اردیبهشت ماه 1361 که مصادف با ولادت با سعادت امیرمومنان حضرت علی (علیه السلام) بود در یک ضد حمله دشمن، او و گروه تحت آموزشی اش تانک های مهاجم را منهدم و سربازان درنده خوی آنها را به هلاکت می رسانند که با فداکاری همرزمانش در جبهه حق علیه باطل [[شلمچه]] آزاد می شود. شهادت افتخارآمیز پاداش و حق او بود. همه می گفتند او فقط یک سرباز ساده نبود بلکه یک فرمانده قهرمان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/36169منبع سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%88%D8%B7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید وطنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%88%D8%B7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:33:49Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهید وطنی را به شهیدآریاوطنی منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهیدآریاوطنی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A2%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B5%D9%81%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدآدینه محمدصفری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A2%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B5%D9%81%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:30:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهید آدینه محمدصفری را به شهیدآدینه محمدصفری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهیدآدینه محمد صفری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A2%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B5%D9%81%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید آدینه محمدصفری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A2%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B5%D9%81%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:30:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهید آدینه محمدصفری را به شهیدآدینه محمدصفری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهیدآدینه محمدصفری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AD_%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B9_%D8%A8%D9%87%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>عبدالصالح زارع بهنمیری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AD_%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B9_%D8%A8%D9%87%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:26:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ عبدالصالح زارع بهنمیری را به عبدالصالح زارع‌بهنمیری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[عبدالصالح زارع‌بهنمیری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AD_%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B9%E2%80%8C%D8%A8%D9%87%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>عبدالصالح زارع‌بهنمیری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AD_%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B9%E2%80%8C%D8%A8%D9%87%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T20:26:14Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ عبدالصالح زارع بهنمیری را به عبدالصالح زارع‌بهنمیری منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:600px-Cscr-featuredtopic-fawiki.svg.png|20px|چپ]]&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = عبدالصالح زارع بَهنَمیری&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Abdosaleh.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = بابلسر، بَهنَمیر، [[زادروزهای 26 فروردین |1364/01/26]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = سوریه، [[الگو:شهدای 16 بهمن |1394/11/16]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[سوریه]]، روستای رتیان در شمال [[حلب]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = کارشناسی حقوق دانشگاه علمی کاربردی بابل&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید مدافع حرم عبدالصالح زارع بهنمیری]] از مدافعین بابلسری است که بسیجیان و اهالی راهیان نور، غالباً‌ خادمی‌ او را در [[فکه]] به یاد دارند.شهید عبدالصالح زارع در [[26 فروردین 1364]] در خانواده‌ای مذهبی در شهر بَهنَمیر  – واقع در شهرستان بابلسر- متولد شد و در [[16 بهمن ماه سال 1394]] در شمال [[حلب]] در کشور [[سوریه]] به [[شهادت]] رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;[https://www.farsnews.com/news/13950131000545/%d9%85%d9%87%d9%85%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%be%db%8c%d8%ba%d8%a7%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%db%8c%da%a9-%d9%85%d8%af%d8%a7%d9%81%d8%b9-%d8%ad%d8%b1%d9%85-%d8%af%d8%b1-%d8%af%d8%b3%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%84-%da%a9%d8%a7%d8%ba%d8%b0%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa خبرگزاری فارس]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
شهید عبدالصالح زارع در 26 فروردین 1364 در خانواده‌ای مذهبی در شهر بَهنَمیر  – واقع در شهرستان بابلسر- متولد شد. تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در بَهنَمیر و دبیرستان را در بابلسر گذراند. در دوره تحصیلات ابتدایی به عضویت [[پایگاه مقاومت بسیج]] محله کریم‌کُلا درآمد. علاقه‌مند به ورزش رزمی تکواندو بود و از 9 سالگی به این ورزش می‌پرداخت.&lt;br /&gt;
پس از اخذ دیپلم در رشته کامپیوتر، هم‌زمان با مهاجرت خانواده به شهر مقدس قم، در کنکور سال 1382 شرکت کرد و در رشته کامپیوتر دانشگاه آزاد اسلامیِ بابل پذیرفته شد. با مشورت خانواده از دانشگاه انصراف داد و [[سپاه]] را برای ادامه مسیر زندگی انتخاب کرد. پس از 9 ماه دوره آموزش در تبریز، وارد دوره درجه‌داری [[سپاه المهدی (عج)]] بابل شد و در مسیر پاسداری از انقلاب از هیچ تلاشی فروگذار نکرد.&lt;br /&gt;
در سال 1383 بازهم در کنکور شرکت کرد و در رشته حقوق (مقطع فوق‌دیپلم) در دانشگاه جامع علمی کاربردی بابل پذیرفته شد.&lt;br /&gt;
در سال 1388 به حج عمره مشرف شد. پس از اتفاقات ناگواری که در سال 88 در قالب فتنه رخ داد، برای تسلط بر مسائل روز، انگیزه بیشتری پیدا کرد و به همین منظور تحصیلات خود را در مقطع کارشناسی رشته حقوق ادامه داد.&lt;br /&gt;
در سال 1391 ازدواج کرد و زندگی مشترکش را در بابلسر شروع کرد. ثمره این ازدواج پسری به نام محمدحسین است که در فروردین 1394 متولد شد.&lt;br /&gt;
با آغاز جنگ در سوریه برای دفاع از حرم حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها) و یاری جبهه مقاومت، داوطلبانه عازم سوریه شد. سرانجام پس از سه ماه حضور مداوم در جبهه سوریه در تاریخ 16 بهمن 1394 در روزهای نزدیک به ایام فاطمیه، در حین درگیری با مزدوران تکفیری در شمال شهر حلب، منطقه [[«رتیان»]] در اثر اصابت مستقیم گلوله به ناحیه سر، به فیض شهادت نائل آمد. پیکر مطهرش پس از تشییعِ باشکوه، در [[گلزار شهدای شهر قم]] آرام گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===روز شمار زندگی شهید===&lt;br /&gt;
* 1364 تولد در بَهنَمیر بابلسر&lt;br /&gt;
* 1371 ورود به مدرسه&lt;br /&gt;
* 1372 ورود به فعالیت‌های پایگاه مقاومت بسیج مسجد&lt;br /&gt;
* 1382 مهاجرت خانواده به شهر مقدس قم&lt;br /&gt;
* 1382 کنکور و قبولی در رشته رایانه دانشگاه آزاد بابل&lt;br /&gt;
* 1382 استخدام در سپاه و انصراف از دانشگاه و استخدام در سپاه&lt;br /&gt;
* 1383 کنکور مجدد و قبولی در رشته حقوق (درکنار اشتغال به کار سپاه)&lt;br /&gt;
* 1388 سفر حج عمره&lt;br /&gt;
* 1391 (5 اسفند) ازدواج: عقد&lt;br /&gt;
* 1392 (17 اسفند) ازدواج: عروسی&lt;br /&gt;
* 1394 (فروردین) تولد فرزندش محمدحسین&lt;br /&gt;
* 1394 (26 آبان) شروع دوره آموزشی جهت اعزام به سوریه&lt;br /&gt;
* 1394 (اول آذر) اعزام به سوریه&lt;br /&gt;
* 1394 (16 بهمن) شهادت&lt;br /&gt;
* 1394 (20 بهمن) تشییع در شهرهای بابلسر و بَهنَمیر&lt;br /&gt;
* 1394 (21 بهمن) تشییع در حرم مطهر حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها و خاک‌سپاری در گلزار شهدای علی ابن جعفر علیه‌السلام قم (قطعه 22)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
* روزی که به دنیا آمد یعنی بیست و ششم فروردین سال شصت و چهار، درست مصادف بود با بیست و پنجم ماه رجب، شهادت امام موسی کاظم علیه‌السلام. هنوز برای نوزادمان اسمی انتخاب نکرده بودیم. آقا عیسی ذوالفقاری، شوهرخاله عبدالصالح بود. او بعدها در [[عملیات کربلای چهار]] در [[شلمچه]] به خیل شهیدان پیوست. آمده بود بَهنَمیر و نشسته بودیم به صحبت. رادیو داشت ویژه‌برنامه شهادت امام هفتم را پخش می‌کرد. گوینده رادیو گفت که یکی از القاب امام هفتم ما عبدالصالح است.&lt;br /&gt;
همان‌جا تلنگری به ذهن عیسی خورد. اندکی سکوت کرد. بعد رو به بنده کرد و گفت: «اسم شما که عبدالوهاب است، امروز هم که شهادت امام هفتم است. اسم این نورسیده را بگذارید عبدالصالح که هم با نام خودت تناسب دارد؛ هم نام و لقبی نیک از امام موسی کاظم علیه‌السلام است.»&lt;br /&gt;
حرفش به دلم نشست. به این امید که بنده صالح خدا بشود، همین نام را برایش پسندیدم. موضوع را با مادرش هم در میان گذاشتم. او هم خوشش آمد و استقبال کرد. گفت: «ان‌شاءالله او را به نیّت سربازی اهل‌بیت علیهم‌السلام و امام زمان علیه‌السلام تربیت می‌کنم.» این نام درواقع یادگاری از [[شهید ذوالفقاری]] است که باعث شد هر وقت عبدالصالح را صدا بزنیم یادی از او نیز در دلمان زنده شود.&amp;lt;ref&amp;gt;راوی: پدر شهید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* کبوتر بچه&lt;br /&gt;
پسربچه بود و شیطنت‌هایش دردسر درست می‌کرد. اما در همان زمان هم روحی بزرگ و اراده‌ای پاک و خدایی داشت. پنجم ابتدایی بود که نامه‌ای به امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف نوشت:&lt;br /&gt;
باسمه‌تعالی&lt;br /&gt;
من آدمی هستم بی‌اختیار که برای پدر و مادرم دردسرهای بزرگی درست می‌کنم. خواهش می‌کنم هرچه زودتر یا مرا انسانی پاک و مخلص در پناه دین قرار بده یا این کار را به عده عزرائیل بگذارید.&lt;br /&gt;
من از شما خواهش می‌کنم از شما خواهش می‌کنم. من مانند کبوتر بچه‌ای هستم که در قفس و اسارت شیطان قرار دارم. خواهش می‌کنم به‌حق فاطمه زهرا و به‌حق تشنه‌لبان و تشنه‌لب کربلا 9آزادم کن. اگر حاضر به این کار نیستی مرا هرچه زودتر از دنیا آزادم کن. به‌حق جدّت رسول‌الله قسمت می‌دهم.&lt;br /&gt;
نویسنده: عبدالصالح زارع در سن 11 سالگی&amp;lt;ref&amp;gt;راوی: حجت‌الاسلام سید حر کاظم‌زاده، دوست شهید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* هم‌سفر&lt;br /&gt;
کنار او بودن، همیشه شیرین و لذت‌بخش بود. دوست داشت اطرافیانش را شاد کند. می‌خندید و می‌خنداند. خودش هم آدم شاد و سرحالی بود. با شوخی‌ها و تیکه‌های به‌جا و نکته‌های طنزآلودش، بی‌آن‌که دل کسی را برنجاند یا توهینی به کسی کرده باشد، محیطی بانشاط را رقم می‌زد. &lt;br /&gt;
وقتی مسیری طولانی را هم‌سفر می‌شدیم، بی‌هیچ منّتی با جان و دل، تنقلات و میوه می‌خرید تا بیشتر خوش بگذرد. اواخر زمستان بود که برای خادمی شهدا در اردوهای راهیان نور، باهم به جنوب رفتیم. می‌دانست من چقدر به کاهو علاقه‌مندم. خواص درمانی و طبی آن را هم بارها برای دوستانم تعریف کرده بودم. چند لحظه‌ای غیبش زد. وقتی آمد یک بغل کاهو همراهش بود. گفتیم: «ماشاالله، چقدر زیاد؟!» خندید و گفت: «نوش جان. می‌دانید که کاهو خون را هم رقیق می‌کند!»&lt;br /&gt;
وقتی باهم تنها می‌شدیم از مسائل طب سنتی و توصیه‌های بهداشتی اسلام و نقشه‌های دشمن در زمینه بیوتروریسم سؤال می‌کرد و با دقت به حرف‌هایم گوش می‌داد. می‌گفت: «از این مدل حرف‌ها باز هم برایم تعریف کن.» از مسائل دینی و اعتقادی سوال می‌کرد و در موقع کار، بسیار جدی بود. قدر عمرش را می‌دانست.&amp;lt;ref&amp;gt;راوی: حجت‌الاسلام سید حر کاظم‌زاده، دوست شهید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* لحظه اجابت&lt;br /&gt;
دوره نامزدی‌مان بود که به من گفت: «سر سفره عقد، دعا کردن به اجابت نزدیک‌تر است. آن لحظه حاجتی دارم که دوست دارم تو برایم دعا کنی.»&lt;br /&gt;
قبول کردم و کنجکاو بودم که بدانم چه حاجتی برایش به این میزان اهمیت دارد که آن لحظه حساس را برای دعا انتخاب کرده است؟!&lt;br /&gt;
سر عقد به ذهنم رسید حالا که قسمت مردانه و زنانه از هم جداست و عبدالصالح بافاصله از من نشسته چطور بدانم که چه در دلش می‌گذرد تا برایش دعا کنم؟ چند لحظه‌ای نگذشت که خواهرش آمد و دستمالی کاغذی را در دستم گذاشت. بازش کردم. خط صالح بود. حاجتش را در آن نوشته بود. از من خواسته بود تا برای شهادتش دعا کنم. من هم باور داشتم که عاقبت به خیری انسان مومن در گرو شهادت فی سبیل الله است. همان لحظه از ته دل و با صداقت از خدا خواستم تا عاقبتِ حیات او را با مهرِ شهادت به پایان برساند. پیش خودم می‌پنداشتم یک‌عمر برای خودش زندگی می‌کند و آن زمان که وقت اجلش سر رسید به لطف و عنایت خدا، شهادت، صفحه آخر کتاب زندگی‌اش خواهد بود. فکر نمی‌کردم دعایم به این زودی مستجاب شود. صالح فکر کرده بود و به این نتیجه رسیده بود که شهادت بهترین هدفی است که می‌تواند به سمت آن حرکت کند. قله را که مشخص کرده بود، مسیر هم برایش مشخص شده بود. برنامه‌های زندگی‌اش را بر همین مدار تنظیم کرده بود.&lt;br /&gt;
در کنار دل پاک و رفتارهای مخلصانه‌اش، دعا برای شهادت را نیز هیچ‌گاه از قلم نینداخت. از آن پس به هر مکان زیارتی که می‌رفتیم از من می‌خواست همین دعا را برایش داشته باشم. من هم کوتاهی نمی‌کردم. خواست خدا این بود که در همین جوانی، هم‌نشین شهدا باشد و با خون سرخش مقابل عاشوراییان اباعبدالله علیه‌السلام روسفید شود. اعتراضی ندارم. عاقبت به خیری او همیشه آرزوی من بود. ضمن اینکه با شهید شدنش او را از دست نداده‌ام بلکه برای همیشه به دستش آورده‌ام. به‌راستی چه خیری برای عاقبت انسان فراتر از شهادت وجود دارد؟&amp;lt;ref&amp;gt;راوی: همسر شهید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* بی‌رحمانه&lt;br /&gt;
هجدهم بهمن نود و چهار بود. از چند روز قبل کمی دل‌شوره داشتم. اخبار سوریه را پیگیری می‌کردم. درگیری‌ها شدت گرفته بود. دلم با صالح بود و زیر لب برایش دعا می‌کردم. بابلسر نبودم. رفته بودم پیش پدر و مادرم. برای لحظه‌ای احساس کردم قیافه پدر، جور دیگری است. انگار در دلش تلاطمی ایجاد شده و امواج آن عن‌قریب روی صورتش هویدا خواهد شد. به دلم بد راه ندادم. کمی استراحت کردم. از جایم که برخاستم، گوشی همراهم را روشن کردم. سری به اینترنت زدم تا از آخرین اخبار و اطلاعات روز باخبر بشوم که چشمم به خبر شهادت صالح افتاد. انگار دنیا روی سرم خراب شد. این بی‌رحمانه‌ترین حالتی است که یک نفر ممکن است از فقدان عزیزش باخبر شود.&lt;br /&gt;
باور نکردم. خواستم به پدر صالح زنگ بزنم و تکذیب این خبر را از زبان او بشنوم که پدرم مانع شد. بغض راه گلویش را بسته بود. مکثی کرد. دست مرا گرفت و کنار خود نشاند و آرام‌آرام، تلخ‌ترین حقیقت زندگی را برایم شرح داد. صالح دو روز قبل، شهید شده بود.&lt;br /&gt;
پدر در عمرش به من دروغ نگفته بود. این بار هم داشت راست می‌گفت؛ اما برای من همه‌چیز بهت‌آور و غیرقابل باور بود.&lt;br /&gt;
پیکرش را زود آوردند. آرام و مطمئن در خوابی عمیق فرو رفته بود. بالای سرش نشستم و لحظاتی که نمی‌دانم چقدر بود و چطور گذشت. با او نجوا کردم. این بدن سرد و خموشِ عزیزترین فرد زندگی‌ام بود که آرام و بی‌صدا در کنارم قرار می‌گرفت. مطمئن بودم که مرا می‌بیند و صدایم را می‌شنود. دلم خیلی برایش تنگ شده بود. احساس کردم سال‌هاست که او را ندیده‌ام و به‌اندازه سال‌ها با او گفتنی‌ها دارم. حرف‌هایم را که زدم، سبک شدم. به صالح می‌گفتم: «کاری کردی که به من عزت دادی. شهادت و رفتن تو باعث شد که پیش خدا سربلند بشیم.» با او که خداحافظی کردم؛ باری بزرگ از قلبم برداشته شد. دیگر رفتنش را با همه وجود باور کردم. گفتم: «اللهم تقبل منّا هذا القلیل. خدایا این هدیه را که در برابر عظمت لطف و کرم تو ناچیز است از من پذیرا باش.»&lt;br /&gt;
بلند شدم. مثل صالح، محکم و استوار روی پاهایم ایستادم. هدیه‌ای را که در راه حضرت زینب سلام‌الله‌علیها دادم مرا نیز زینبی ساخته بود. می‌دانستم صالح هم از من می‌خواهد که محکم و استوار باشم و خم به ابرو نیاورم. همیشه توصیه می‌کرد که از حضرت زینب سلام‌الله‌علیها صبر بخواهم. می‌گفت: «صِرف شرکت در مجلس روضه که هنر نیست. این اشک‌ها و روضه‌ها باید بهانه باشد تا از اهل‌بیت علیهم‌السلام الگو بگیریم.»&lt;br /&gt;
احساس کردم همه می‌خواهند بدانند چه حرفی برای گفتن دارم. گفتم: «خوشحالم و از ته دل راضی که بهترین دسته گل زندگی‌ام را تقدیم راه اهل‌بیت علیهم‌السلام کردم. مگر نه آن‌که گفته‌اند از بهترین‌های خود در راه خدا هدیه بدهید؟ من بهتر و عزیزتر و گران‌بهاتر از صالح چه داشتم که به پیشگاه دوست تقدیم کنم؟ خوشحالم که صالحِ من به آرزوی دیرینه‌اش که سال‌ها برای به دست آوردن آن اشک ریخت و دعا کرد، رسید. خوشحالم که او دیگر شرمنده شهدا و خانواده‌هایشان نیست. اللهم تقبل منّا هذا القربان.»&amp;lt;ref&amp;gt;راوی: همسر شهید&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
بسم رب الحسین&lt;br /&gt;
درود بر امام امت، نایب بر حق امام زمان علیه‌السلام حضرت امام خامنه‌ای (مدظله‌العالی). عزیزان من حواستان باشد که این انقلاب اسلامی را به امانت به ما سپردند و نکند در امانت خیانت کنید. این امانت، امانت الهی است. وظیفه همه ماست که از این انقلاب و دستاوردهای آن پاسداری کنیم. دست از این ماه تابان برندارید چرا که این ماه از خورشید عالم‌تاب نور گرفته و بازتاب می‌نماید. همان‌طور که امام خمینی (ره) فرمودند: «پشتیبان ولایت‌ فقیه باشید تا به مملکت شما آسیبی نرسد.» پشتیبان واقعی باشید و نکند به خود آیید و خود را توّاب معرفی کنید که آن روز هم پایان جهل نیست. خدایا از تو یاری می‌خواهم که مرا توان دهی تا در راه رضای تو قدم بردارم و هدفی جز رضایت تو نداشته باشم. ما می‌رویم تا مقابل دشمنان قسم‌خورده اسلام بایستیم و ان‌شاءالله با ایستادگی در برابر ظلم و با از میان برداشتن آنان زمینه‌ساز ظهور حضرت آقا امام زمان علیه‌السلام باشیم و به اذنِ الله زمانی که مهدیِ فاطمه علیهماالسلام ندای «یا لثارات الحسین» برآورد لبیک بگوییم و جزو سربازان آن حضرت باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:1.jpg&lt;br /&gt;
Image:2.jpg&lt;br /&gt;
Image:13941121191219287_PhotoL.jpg&lt;br /&gt;
Image:13941121191221175_PhotoL.jpg&lt;br /&gt;
Image:dore amozeshi.JPG&lt;br /&gt;
Image:DSC00994.JPG&lt;br /&gt;
Image:FullSizeRender 4.jpg&lt;br /&gt;
Image:IMG_2185.JPG&lt;br /&gt;
Image:makke.jpg&lt;br /&gt;
Image:mazar.jpg&lt;br /&gt;
Image:nahjashi.jpg&lt;br /&gt;
Image:Picture 097.jpg&lt;br /&gt;
Image:safar soriye1.jpg&lt;br /&gt;
Image:soriye (2).JPG&lt;br /&gt;
Image:soriye.JPG&lt;br /&gt;
Image:tashee.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
#  بازنویس: مشتاقی نیا، سید حمید. کتاب عبدالصالح. قم، نشر: مطاف عشق، 1397&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:عبدالصالح_زارع_بهنمیری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای مدافع حرم]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان مازندران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بابلسر]]&lt;br /&gt;
[[رده: مقالات برگزیده]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87_%D9%82%D9%84%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AD_%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهید ادینه قلی سیاح بادخور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87_%D9%82%D9%84%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AD_%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2019-09-18T14:32:04Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهیدآدینه قلی سیاح بادخور را به شهید ادینه قلی سیاح بادخور منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهیدآدینه قلی سیاح باد خور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A2%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87_%D9%82%D9%84%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AD_%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهیدآدینه قلی سیاح بادخور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A2%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87_%D9%82%D9%84%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AD_%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2019-09-18T14:32:04Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهیدآدینه قلی سیاح بادخور را به شهید ادینه قلی سیاح بادخور منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهید ادینه قلی سیاح بادخور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A2%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87_%D9%82%D9%84%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AD_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%AE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهیدآدینه قلی سیاح باد خور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A2%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87_%D9%82%D9%84%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AD_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%AE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2019-09-18T14:30:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهیدآدینه قلی سیاح بادخور را به شهیدآدینه قلی سیاح باد خور منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهید آدینه قلی سیاح باد خور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87_%D9%82%D9%84%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AD_%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهید ادینه قلی سیاح بادخور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87_%D9%82%D9%84%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AD_%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2019-09-18T14:30:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهیدآدینه قلی سیاح بادخور را به شهیدآدینه قلی سیاح باد خور منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهیدآدینه قلی سیاح باد خور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A2%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87_%D9%82%D9%84%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AD_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%AE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهید آدینه قلی سیاح باد خور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A2%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87_%D9%82%D9%84%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AD_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%AE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2019-09-18T14:28:42Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهیدآدینه قلی سیاح بادخور را به شهید آدینه قلی سیاح باد خور منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهید آدینه قلی سیاح بادخور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A2%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87_%D9%82%D9%84%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AD_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%AE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهیدآدینه قلی سیاح باد خور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A2%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87_%D9%82%D9%84%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AD_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%AE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2019-09-18T14:28:42Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهیدآدینه قلی سیاح بادخور را به شهید آدینه قلی سیاح باد خور منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهید آدینه قلی سیاح باد خور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A2%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87_%D9%82%D9%84%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AD_%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهید آدینه قلی سیاح بادخور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A2%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87_%D9%82%D9%84%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AD_%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2019-09-18T14:27:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهیدآدینه قلی سیاح بادخور را به شهید آدینه قلی سیاح بادخور که تغییرمسیر بود منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[شهید]] [[آدینه قلی سیاح بادخور]]&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :[[1347/01/05]]&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : [[1366/11/22]]&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :خراسان رضوی - قوچان - [[باغ بهشت]]&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه تعالی&lt;br /&gt;
شهید اسلام آدینه قلی سیاح از بدو تولد در سال 1348 در روستای بادخور زندگی میکرد و در سن 7 سالگی همراه خانواده خود به قوچان آمدندد و در دبستان سید علی مجیدی تحصیل میکرد تا اینکه مدارک سوم خود را گرفت و بعد از 2 سال در خیاطی واقع در بازار عشق آباد شروع به کار کرد و خرج مادر و خواهر کوچک خود را به دست میآورد. بعد از 3 سال به سربازی رفت و هنگام رفتن با خوشحالی سوار اتوبوس شد وقتی میخواست برود پیشانی مادرش را بوسید و گفت تنها آرزوی من شهید شدن در راه خداست و به برادر خود گفت از خدا این آرزوی مرا طلب کن. بعد از یک ماه معلوم شد که آدینه قلی به [[خاش]] منتقل شده و دوره آموزشی خود را در آنجا میگذراند. بعد از سه ماه به مرخصی آمد و در طی دوران آموزشی یک نامه میفرستد که محتوای آن چنین است:&lt;br /&gt;
بنام خدا&lt;br /&gt;
سلام مادر عزیزم. خسته نباشید امیدوارم که حالت خوب باشد و هیچگونه نگرانی نداشته باشید. باری اگر جویای احوالات اینجانب پسر حقیرت را خواسته باشید حالم خوب است و شما مادر هزیزم ناراحت من نباشید. محل آموزشیم بسیار خوب است و دوستان زیادی پیدا کرده ام. مادر عزیزم دوری فرزندت را تحمل کن و اگر خدا بخواهد زیر پرچم حسین ع به [[شهادت]] نائل میشوم و به آرزوی خود خواهم رسید. چرا که تنها آرزوی من در زندگی شهادت در راه خداست. مادر عزیزم ناراحت نباش و با خود تأمل نکن که چرا این صحبتها را در نامه نوشتم. چرا که خون من از خون حسین مظلوم رنگین تر نیست. به خواهران کوچکم سلام برسان. و به برادرانم هم همینطور. آرزوی موفقیت برایم داشته باشید پسرت آدینه&lt;br /&gt;
بعد از خواندن نامه مادرم ناراحت شد اما بعد از مدتی با صدای بلند گفت خدایا آرزوی پسرم را برآورده کن هرچند برایم سخت است و بعد از 2 ماه خبر شهادت برادرم به ما رسید. و مادرم در مجلس عزایش میگریست و میگفت خدایا پسرم پسر کوچکم به آرزوی دیرینه خود رسید.&lt;br /&gt;
خوب به یاد داریم روزی را که در وجودمان واژه خورشید طلایه تقدیس امام خمینی شکفته شد. آن زمان که اعماق وجودمان از عشق به اسلام لبریز بود. خوب به یاد داریم که برادرانمان و پدرانمان چگونه در جنگ تحمیلی با دشمنان قرآن جنگیدند و بسیاری از آنان به شهادت نائل شدند. آن دشمنان تداعی انقلاب را در ذهن ما نمیخواستند. آنان اشتیاقمان را به همبستگی ها به شکوه دلها به اوج عرفان رفتنمان را نمیخواستند. حالا هرچه آنان که خالصانه عاشق خدا بودند به سوی او کوچیدند و این ما غریبان کوی عشقیم که وادی ایمانمان هنوز فرصت تأمل به فطرتمان را داریم امروز در دل جامعه اسلام از ما بسیار است واژه انقلابمان تقدیس شده خون است تا برای حفظ حرمت انقلاب خونبهای آن را که همانا حفظ تمامی جنبه های یک جامعه اسلامی است بپردازیم.&lt;br /&gt;
==یادداشت==&lt;br /&gt;
بسمه تعالی&lt;br /&gt;
نامه&lt;br /&gt;
سلام مادر عزیزم، خسته نباشید. امیدوارم که حالتان خوب باشد و هیچگونه نگرانی نداشته باشید. باری اگر جویای احوالات اینجانب پسر حقیرت هستید، حالم خوب است. در محل آموزشیم راحت هستم و دوستان زیادی پیدا کرده‌ام. مادر عزیزم دوری فرزندت را تحمل کن و اگر خدا بخواهد زیر پرچم حسین(ع) به شهادت نائل می‌شوم و به آرزوی خود خواهم رسید. چرا که تنها آرزوی من در زندگی شهادت در راه خداست. مادر عزیزم ناراحت نباش و با خود تأمل نکن که چرا این صحبت‌ها را در نامه نوشته‌ام. چرا که خون من از خون حسین مظلوم رنگین‌تر نیست. به خواهران و برادرانم سلام برسان.&lt;br /&gt;
پسرت آدینه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/39162&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A2%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87_%D9%82%D9%84%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AD_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%AE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهید آدینه قلی سیاح باد خور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A2%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87_%D9%82%D9%84%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AD_%D8%A8%D8%A7%D8%AF_%D8%AE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2019-09-18T14:27:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Palik98: Palik98 صفحهٔ شهیدآدینه قلی سیاح بادخور را به شهید آدینه قلی سیاح بادخور که تغییرمسیر بود منتقل کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;#تغییر_مسیر [[شهید آدینه قلی سیاح بادخور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Palik98</name></author>	</entry>

	</feed>