<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Parsasirat98</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Parsasirat98"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Parsasirat98"/>
		<updated>2026-06-04T22:33:31Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B1%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید عباس رجایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B1%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2020-12-26T22:02:23Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : رجایی / عباس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : اسداله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۶-۰۱-۰۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : نجف اشرف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۳-۱۲-۲۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : عملیات بدر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرستان : اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه علمیه امام صادق (ع)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : گلستان شهداى اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادر شهید عباس رجایی در سال 1346 هجری شمسی در نججف اشرف چشم دیده به جهان گشود وی در خانواده ای مذهبی پرورش یافت و دروس ابتدایی را در همان جا با موفقیت گذراند در زمان کودتای حسن البکرکه تقریبا دو سال بعد از آن بود که رژیم منحوس آن زمان آنرا را از عراق بیرون کردند و آنان روانه ایران شدند و تا حدود پنج سال که بقیه دروس ابتدایی را میگذرانید که با دعوت عده ای از خویشاوندان عراقی به عراق بازگشت و نزدیک چهار سال در آنجا به سر برد تا اینکه رژیم ملعون و صهیونیستی بعث عراق آنانرا آواره ساخت و مجددا به ایران مراجعت نمودند و در شهر شهید پرور اصفهان سکنی گزیدند. برادر شهید عباس رجایی دوره راهنمایی خود را در مدرسه راهنمایی امیر کبیر با موفقیت پشت سر گذاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آبان ماه سال 1361 بود که با عده ای از دوستان خویش روانه کردستان شد تا به مردم محروم و مستضعف آن دیار خدمت کند پس از مبارزاتش در کردستان زخمی شد و به اصفهان آمد برادر شهید عباس رجایی فرزند بزرگ این خانواده بود. در مهرماه سال 1362 بود که در مدرسه علمیه امام صادق (ع) اصفهان ثبت نام کرد و در حدود 5 ماه در این مدرسه مشغول آموختن معارف اسلامی شد که سرآغاز عملیات پیروزمندانه خیبر بود که روانه جبهه های حق علیه باطل شد و در حدود یازده ماه با صدامیان کافر در نبرد بود. که سرانجام در عملیات پیروزمندانه بدر در سن 17 سالگی به درجه رفیع شهادت نائل گردید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او از همان آغاز کودکی به امامان مخصوصا سرور شهیدان حسین بن علی عشق می ورزید و همیشه دوست داشت در راه حسین قدم بردارد و عاقبت جان عزیزش را در راه تحقق پیدا کردن این آیه شریفه که می فرماید : صرف نمود از خاطراتی که می توانیم برای شما عزیزان بیان نماییم اینست که مدام از کربلای حسین سخن به میان می آورد و می گفت در نجف اشرف که مردم پشت سر رهبر که در آن موقع تبعید بودند در نجف نماز خوانده ام و دست و صورت امام را بوسیده ام. آری یاران حسین (ع) و تداوم دهندگان راه آن سرور شهیدان از همان کودکی معلوم و مبین است که عاشق حسین و اسلام می باشند و عاقبت هم در راه حسین به ملکوت اعلی پیوست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادر شهید عباس رجایی شخصی زرنگ و با هوش و کنجکاو بود از نظر عبادت نظیر دعای توسل ، دعای کمیل اهمیتی خاص می داد و دیگران را هم به این کار تشویق می نمود گاهی اوقات در مسجد دعای توسل برپا میداشت و در دعاهای کمیل که در گلزار شهیدان برپا میشد شرکت می کرد و در کنار شهیدان طلب مغفرت می نمود و این دعا را زیر لب زمزمه می کرد : &amp;gt; و فعالیتهای او آنقدر زیاد بود که قلم قدرت نوشتنش را ندارد او همیشه از تائید کنندگان ولایت فقیه بود و جالب این است که او هر موقع در اصفهان بود نماز جمعه او ترک نمیشد و همیشه دیگران را به شرکت در نماز جمعه تشویق می نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم رب الشهداء و الصالحین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انا لله و انا الیه راجعون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عند الله و اولئک هم الفائزون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنانکه ایمان آوردند و هجرت کردند و جهاد کردند در راه خدا به مالهایشان و جانهایشان بزرگترند به مرتبه نزد خدا و آنها رستگارانند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با نام الله هستی بخش روح الله و پاسدار حرمت خون شهیدان. درود و سلام خداوند بر تمامی انبیاء و اولیاء الله از حضرت آدم تا حضرت خاتم الانبیاء محمد مصطفی (ص) و با درود و سلام بر امام زمان منجی عالم بشریت مهدی موعود (عج) و درود و سلام بر نائب برحقش امام امت بت شکن قرن ابراهیم زمان حامی مستضعفان امام امت خمینی کبیر و درود و سلام بر تمامی شهیدان راه حق و حقیقت و درود و سلام بر تمامی خانواده های شهدا و اسراء و مفقودین و مجروحین و معلولین و درود و سلام بر شما امت حزب الله و همیشه در صحنه و درود و سلام بر تمامی رزمندگان غیور اسلام که هر لحظه با رزم خود حماسه ای می آفرینند سخنم را آغاز می کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا ما را به راه راست هدایت کن تا جانمان را در راهت هدیه کنیم. خداوندا به ما قدرت و مقاومتی عطا کن تا قدرت خدائیت را به همه عالم نشان دهیم. خداوندا شهامتی به ما عطا کن تا شهید شویم و شهادتی نصیبمان کن تا شهیدی شاهد باشیم. خدایا با نام تو شروع می کنم و با یادت حرکت می کنم ، شکر و سپاس خدای را که به این بنده حقیر و گناهکارش توفیق داد تا اندکی از عمر خود را در راهش قدم بردارم و در این راه جان ناقابل خود را در راه خدا بدهم ، خدایا مرا ببخش و اگر به درجه شهادت رسیدم مرا با شهدای مخلص خودت در بهشت محشور گردان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای برادران و خواهران تقوی را پیشه همه کارهای خود قرار دهید که خداوند می گوید: در امام امت بیشتر دقیق شوید و سعی کنید عظمت او را بیابید و خود را تسلیم او سازید و سخنان گوهر بار او را بدقت گوش کنید و به آنها جامه عمل بپوشانید که راه رستگاری همین است ، استغفار و دعا را از یاد نبرید که بهترین درمانها برای تسکین دردها است برای تعجیل در فرج آقا امام زمان دعا کنید و برای زنده ماندن و سالم بودن قلب تپنده اسلام و دلسوز مستضعفین جهان امام امت خمینی کبیر دعا کنید و از خداوند بخواهید که عمرش را طولانی کند همچنانکه پشتیبان امام و ولایت فقیه بوده اید باشید و هیچوقت از ولایت فقیه و روحانیت مبارز و در خط امام دست نکشید و نگذارید دشمنان اسلام بین شما تفرقه بیندازند و بین شما رخنه کنند و شما را از ولایت فقیه و روحانیت جدا کنند ، مبادا خدای نکرده مانند اهل کوفه شوید که ان شاء الله میدانم نمی شوید و دور امام و یاران صدیق و با وفایش را خالی نکنید و آنها را تنها نگذارید بدانید آن روزی که امام تنها بشود روز شکست ولایت است و اگر ولایت شکست خورد اسلام شکست می خورد و اگر اسلام شکست خورد روز بدبختی مسلمانها و روز جشن ابر قدرتها است. برادران عزیز همواره تقوا را پیشه کنید و به یاد خداوند متعال باشید و مواظب باشید ظواهر زندگی مادی شما را نفریبد همه ما پس از مدتی زندگی باید این سرا را ترک کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای برادران غیور مبادا در رختخواب ذلت و در غفلت بمیرید که علی (ع) در محراب عبادت و حسین (ع) در میدان نبرد شهید شدند پس ای برادران و ای پدران حضورتان را در جبهه های نبرد حق علیه باطل ثابت نگهدارید و جبهه ها را خالی نکنید تا انشاء الله به پیروزی نهایی برسیم در نماز جمعه ها شرکت کنید این نماز جمعه ها است که ما را تا حال نگهداشته و ما را با هم متحد و یک صدا کرده است پشتیبان نمایندگان امام و امام جمعه های خود باشید چون اینها یاوران و بازوان امامند. ای مادران می دانم که سخت است ولی مبادا از رفتن فرزندانتان و جگر گوشهایتان به جبهه جلوگیری کنید که فردا در محضر خدا نمی توانید جواب حضرت زینب را بدهید که تحمل 72 شهید را در کربلا نمود از امت شهید پرور می خواهم که دعای به امام و رزمندگان اسلام در راس همه دعاها قرار بدهید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سلام بر پدر و مادر عزیز و مهربانم سلامتی شما را از درگاه ایزد متعال خواستارم از خداوند برایتان صبر و اجر جزیل خواستارم پدر و مادر عزیزم اگر چه من میروم و از شما جدا می شوم اما شما ناراحت نشوید و اینرا بدانید که من امانتی در نزد شما بوده ام و باید میرفتم. از شما والدینم میخواهم که مرا ببخشید چون من در طی زندگی کوتاهی که با شما داشتم برای شما یک فرزند خوب نبودم و شما را اذیت کردم از پدر و مادرم میخواهم که بعد از نمازها و دعاهایی که می خوانند از خدا برایم طلب عفو بخشش کنید. مادرم خدا را شکر کن چون امانتی را که از جانب خدا به تو محول شده بود خود تربیت کردی و امانت را صحیح و سالم به صاحب اصلیش که همان خداوند است برگردانیدی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر عزیزم مبادا صبرت لبریز شود تو باید شاد باشی که فرزندی را در راه حق و اسلام داده ای ، مادرم غم مخور وبرای من گریه نکن و اگر خواستی گریه کنی برای حسین و علی اکبر حسین و عباس و تمام یاران حسین گریه کن ، از برادران و خواهرانم می خواهم که اگر من با آنها رفتار ناشایسته ای داشته ام و از دست من نگران شده اند مرا ببخشند و برایم از خداوند طلب مغفرت کنند از خواهرانم می خواهم با رعایت حجاب اسلامی خود پیام زینب گونه ای که بر گردنشان است به تمام جهان برسانند از تمام دوستان و آشنایان و رفقا و خویشاوندان می خواهم که اگر بدی از من دیده اند مرا حلال کنند و از خدا برایم طلب آمرزش کنند. امیدوارم که بعد از من اسلحه من بر زمین نماند و برادران ودوستان و آشنایانم اسلحه من و تمامی شهدا را به دوش بگیرند و لباس رزم من را بر تن کنند و با دشمن صهیونیسم بجنگند و هرگز تسلیم و با آنها سازش و صلح نکنند و نگذارند به کشور اسلامی ما دیگر هجوم آورند اگر فیض شهادت نصیبم شد آنان که پیرو خط خونین امام خمینی نیستند و به ولایت او اعتقاد ندارند بر جنازه من و در مراسم من حاضر نشوند اما باشد که خون های شهدا آنان را نیز متحول سازد و به رحمت الهی نزدیکشان کند شعار همیشگی یادتان نرود به امید پیروزی رزمندگان اسلام در جبهه های حق علیه باطل و آزادی کربلا و قدس عزیز و آزادی اسرا و پیدایش مفقودین و شفای مجروحین و معلولین با شما خداحافظی می کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;من الله التوفیق&amp;quot; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برایم یک سال نماز بخوانید و یک ماه روزه بگیرید مقدار پولی که دارم خمسش را به نماینده امام و امام جمعه شهر شهیدان آیت الله طاهری بدهید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در نبر حق وباطل داشتم مادر امید &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گردم اندر راه قرآن چوت علی اکبر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو شوی در محضر زهرای اطهر رو سفید &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گر پیامم را رساند سوی امت خواهرم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر زمان مادر نمودی یادی از فرزند خود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گریه کن بر قاسم و اکبر ای نیکو نهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کن رفیقان مرا تشویق از بهر جهاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بیایند آن عزیزان در کنار سنگرم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا ، خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از عمر ما بکاه و بر عمر رهبرا فزا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رزمندگان اسلام پیروزشان بگردان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیارت کربلا نصیبشان بگردان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجروحین و معلولین شفا عنایت فرما&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسرا جند الله آزادشان بگردان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عباس رجایی.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khayyen.ir/shahid/361 سایت خین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:361 (1).jpg&lt;br /&gt;
Image:361.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید قاسم بیات اسفندیاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-12-26T21:59:04Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید قاسم اسفندیاری بیات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1340/01/08&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/09/09&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: حسین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ش.ش: 2&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل‌صدورشناسنامه: شیراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع حادثه: حوادث‌مربوطبه‌جنگ‌تحمیلى&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرح حادثه: حوادث ناشى ازدرگیرى مستقیم بادشمن-توسط دشمن‌درجبهه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استان: بنیادشهیداستان‌فارس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهر: اداره‌بنیادشهیدشیراز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
إنا لله و إنا إلیه راجعون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز روز پنج‌شنبه به تاریخ 1360/06/12 مى‌باشد. روز خوشحالى من مى‌باشد، چرا كه به ما خبر حمله داده‌اند و دستور داده‌اند كه وسایل فردى خود را جمع و جور نماییم و شب جمعه ساعت 3 الى 4 حمله مى‌كنیم و من جزء گروه 1 مى‌باشم و روحیه گروه در سطح عالى مى‌باشد... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا من فقط در این زندگى جانى دارم كه خودت به من عطا فرموده‌اى و از تو مى‌خواهم اول از این حمله پیروزى و وقتى پیروزى را مشاهده كردم مرگ به من عطا كنى. خیلى دلم مى‌خواهد به شهداء بپیوندم. هرچند كه لیاقت شهید شدن را در خود نمى‌بینم. گرچه مى‌دانم تنها در سایه رهبرى و وجود امام مى‌باشد كه كوخ‌نشینها بر كاخ‌نشینها پیروز خواهند شد مرگ را در این حمله بر خود ترجیح مى‌دهم. گرچه مى‌دانم كه تنها اسلام یار و مددكار مستضعفان جهان مى‌باشد. تنها امام و ولایت فقیه مى‌باشد كه مى‌تواند حكومت توحیدى ترا بر جهان بگستراند و زمینه‌اى براى ظهور امام زمان(عج) باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا خودم هم نمى‌دانم چه مى‌نویسم اما مى‌خواهم تجربه زندگى‌ام را فقط روى تكه كاغذى بنویسم و در این شك هم مى‌باشم كه درست مى‌نویسم یا نه؟&lt;br /&gt;
خدایا از تو از ته قلب مى‌خواهم كه خواهش بنده ناچیز خود را قبول نمایى و تا ظهور حضرت مهدى(عج) خمینى عزیز را براى ملت ایران زنده بدارى.&lt;br /&gt;
اما به پدر و مادر عزیزم. امیدوارم كه مرا ببخشید. چون هیچ زمانى فرزند لایقى براى شما نبودم. لیاقت فرزند لایق بودن را هم تقصیر خود نمى‌دانم. چون وقتى به زندگى مادى اطراف بالاتر از خود مى‌نگریستم چیزهایى مى‌دیدم كه در خود نمى‌یافتم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگرچه در سایه انقلاب ایران زندگى آنها براى من پوچ ماندند. چون فهیدم از امام كه مى‌گوید این انقلاب مال كوخ‌نشینهاست و در آخر از پدر عزیز و بزرگوارم مى‌خواهم اگر مى‌شود مرا ببخشید. اما از مادر عزیزم كه همیشه و همه زمان به فكر او مى‌باشم. براى فرزندانش بخصوص من زحمت بسیار كشید. مادر عزیز من هیچ‌وقت زحمات تو را از یاد نبردم و زمانى قدر تو را فهمیدم كه كارى از دستم برنمى‌آمد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانى بود كه به سربازى آمده بودم. یعنى قبل از سربازى هیچ‌وقت به تو فكر نكرده بودم و تو باید افتخار كنى فرزندى را بزرگ نمودى، شب و روز براى او سوختى و بزرگ نمودى و آلان در برار دشمنان اسلام جان خود را گذاشته و آرزوى مرگ مى‌كند و از خداى خود مى‌خواهد كه اسلام و امام را پیروز نماید و بعد از آن مرگ مى‌خواهد. مادر عزیز دلم مى‌خواهد مانند حضرت زینب شكیبا و بردبار باشى و هیچ‌زمان از امام امت برنگردى و اگر زمانى هم رسید كه احتیاج به تو براى حفاظ اسلام باشد با جان بپذیرى. هرچند كه عمرى را با زحمت پشت سرگذاشته‌اى و در پایان از تو و پدرم مى‌خواهم كه همیشه شكیبا و بردبار باشى. به امید پیروزى مسلمین و مستضعفین جهان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا خدایا تا انقلاب مهدى خمینى را نگهدار- مرگ بر منافقین كافر- مرگ بر دشمنان اسلام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در آخر از خواهران و برادران خداحافظى مى‌نمایم و براى آنها آرزوى موفقیت در راه اسلام و امام مى‌نمایم. از كلیه دوستان و آشنایان و قوم و خویشان خداحافظى مى‌نمایم و امیدوارم كه هرچه بدى دیدید ببخشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قاسم اسفندیارى&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1360/06/12&amp;lt;ref&amp;gt;سایت شهدای ارتش&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D9%81%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید علی رضا احمدیان فیروزسالاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86_%D9%81%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-12-26T21:57:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید علی رضا احمدیان فیروزسالاری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1340/09/25&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/02/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :آذربایجان شرقی - آذرشهر – فیروزسالار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی دیگر از شهدای گرانقدر دفاع مقدس درلشگر 64 پیاده ارومیه نیروی زمینی ارتش از اهالی غیرتمند آذربایجان میباشد. شهید علیرضا احمدیان فرزند اسماعیل میباشد. کهاز همان اول جوانی نسبت به انقلاب و اسلام حساسیت خاصی نشان داد و دفاع از کشور را مخصوصاً درزمانی که استکبار جهانی از هر طرف به کشور ما یورش برده بود برخود و سایرین واجب میدانست این شهید متولد 1340/09/25 و از اهالی آذرشهر است او درمنطقه استحفاظی آن لشگر درحاج عمران به این جنگ نابرابر پرداخته و درتاریخ 1365/02/24 بعلت توسط دشمن درجبهه به فیض شهادت نائل گردید. و دعوت حق را لبیک گفت و هم اکنون نیز مزار شکوهمندش درگلستان شهدای آذر شهر زینت بخش آن خطه می باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/39096 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگار خانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1025869MAKA002-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1025869MAKA001-001.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%B9%D9%85%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%AD%D8%AA%DB%8C_-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%DB%B1%DB%B3%DB%B4%DB%B1</id>
		<title>شهید نعمت الله فلاحتی -متولد۱۳۴۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%B9%D9%85%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%AD%D8%AA%DB%8C_-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%DB%B1%DB%B3%DB%B4%DB%B1"/>
				<updated>2020-12-26T21:56:12Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید نعمت اله فلاحتی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1341/01/08&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/08/02&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :مرکزی - شازند - سرسختی علیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
ای پدر و مادر من! از من هیچ گونه ناراحتی نداشته باشید. ان شاء الله که مرا حلال می کنید و با دلی خوش مرا بسوی پروردگارم روانه می نمایید&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/20603 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد رشید احمدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-12-26T21:55:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1338/12/05&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1359/02/08&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :کردستان - سنندج - باشگاه افسران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروهبان یکم توپخانه شهید محمد رشید احمدی سال 1338 در روستای هویه از توابع شهرستان مریوان در خانوادهای کشاورز و زحمتکش چشم به جهان هستی گشود. ایشان با وجود مشکلات مالی و سختیها و گرفتاریهایی که در زمینه تحصیل داشت توانست تحصیلات خود را تا مقطع سوم راهنمایی ادامه دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاریخ 1365/10/25 به استخدام نیروی زمینی ارتش درآمد. پس از طی دوره آموزشی مقدماتی به تاریخ 1357/10/25 مفتخر به اخذ درجه گرهباندومی شد. وی پس از طی دوره تخصصی در مرکز آموزش توپخانه و موشکها در اصفهان به گروه 44 توپخانه اصفهان معرفی شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاریخ 1358/01/28 به لشگر 28 پیاده کردستان منتقل شد. به عنوان راننده خودرو متوسط در این گردان مشغول به انجام خدمت شد. مدتی بعد بصورت داوطلبانه به سپاه پاسداران مامور شده و در آنجا وظیفه آموزش نظامی برادران پاسدار را به عهده گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شهید عزیز در تاریخ 1359/08/02 در شهر سنندج در درگیری با گروهکهای ضد انقلاب به درجه رفیع شهادت نائل گشت.&amp;lt;ref&amp;gt;سایت شهدای ارتش&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمدرشید_احمدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان کردستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سنندج]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%86%D8%AF</id>
		<title>شهید محمد ارجمند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%86%D8%AF"/>
				<updated>2020-12-26T21:53:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمد ارجمند&lt;br /&gt;
|تصویر                  = mohammad-arjmand.jpg&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای 25 دی|1350/10/25]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 29 اردیبهشت|1368/02/29]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:	6800094	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :	1350/10/25&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام :	محمد	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :	تایباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	ارجمند	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :	1368/02/29&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :	علی‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :	شلمچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	سیکل	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :	روستای هفت سوئی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ارجمند از همان کودکی علاقه زیادی به شرکت در برنامه­های مذهبی و حضور در مسجد روستا داشت. همین علاقه باعث ثبت نام و حضور او در مدرسه جنگ شد. حملات ناجوانمردانه و ددمنشانه دشمن در استفاده از عوامل شیمیایی علاوه بر مجروحیت جسمی و آزاردهنده پاها ، از ناحیه ریه ها و دستگاه گوارش نیزاورا دچار رنج و مرارت نمود. پس از مدتها بستری و زمین گیر شدن با نوشیدن شهد شیرین شهادت در جوار دوست آرام گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%201934 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DA%A9%D9%87%DB%8C%D8%A7%D8%B1_%DA%A9%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%B3%DB%8C</id>
		<title>شهید کهیار کاووسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DA%A9%D9%87%DB%8C%D8%A7%D8%B1_%DA%A9%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%B3%DB%8C"/>
				<updated>2020-12-26T21:49:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید کهیار کاووسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1342/03/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/01/19&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :فارس - شیراز - فرود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهيد کهيار کاووسي فرزند آزاد در مورخ 1342/03/01 در روستاي فرود کوار از توابع استان فارس متولد شد. بعد از گذراندن مراحل کودکي در دامن مادري مهربان و دلسوز و زير سايه پدري زحمت کش و فعال، وارد مدرسه ابتدايي شد تا کلاس پنجم ابتدايي درس خواند و بعد از آن ترک تحصيل نموده و براي اداره زندگي و امور روزمره خود به کار کشاورزي و کارگري پرداخت و مدتي زندگي خود را به همين منوال گذراند.&lt;br /&gt;
پدر کهیار در تاریخ 1362/01/17 به علت بيماري که از قبل داشت از دنيا رفت و او سرپرستی خانواده اش را به عهده گرفت تا اين که موعد سربازي فرا رسيد و به خدمت رفت. دوره ی آموزشي را در پادگان 05 کرمان گذراند و پس از آن سربازی را به علت بی سرپرستی خانواده ترک کرد اما پشیمان شده و عزم را جزم کرد و راهی جبهه شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد کهيار کاووسي دو ماه به جبهه رفت و در حمله بيت المقدس شرکت کرد. او مردم را به یاری دين خدا دعوت می نمود و لحظه اي از نماز خود غفلت نمي کرد. در ماه مبارک رمضان روزه مي گرفت و تا سحرگاه به دعا و مناجات مي پرداخت و با خداي خويش راز و نياز مي کرد تا اين که دوباره به خدمت مقدس سربازي بازگشت و مدت سه ماه در پادگان صفر 0 کرمان گذراند و بعد از سه ماه آموزشي به استان کردستان منتقل گشت و بعد از 10 ماه خدمت در تاريخ 1364/01/19 به دست صفاکان ضد انقلاب در نزديکي ده احمد برو در سردشت به درجه رفيع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
شهيد کهيار کاووسي اخلاق و رفتاری خوب داشت، احوال همسايگان را جویا می شد و اگر کسي ناراحتي داشت با کلام شيرين خود او را از هم و غم بيرون مي آورد.&lt;br /&gt;
روحش شاد و يادش گرامي باد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحيم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و گمان مبريد که کساني که در راه خدا کشته مي شوند مرده اند بلکه زنده اند و نزد خدا روزي مي خورند. (سوره آل عمران/ آیه 169)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر انسان به معاد اعتقاد داشته باشد و يا به همين آيه بالا اعتقاد داشته باشد آيا اين درست نيست که مرگ با افتخار، يعني شهادت را به مرگ طبيعي ترجيح دهد؟ آيا اين آيه را قبول ندارد که مي فرمايد: ان الموت والذي تفرون منه فانه ملائکه؛ يعني به راستي که اين مرگي که شما از آن فرار مي کنيد بالاخره شما را در بر خواهد گرفت. ما را به غرض اين که با فرار از جهاد و دو روز بيشتر عمر کنيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين بسيجيان با چه اميدي به جبهه مي روند؟ با اين اميد که اگر شهيد شدند کساني هستند که راه آنها را ادامه دهد و من صادقانه از شما مي خواهم که راه شهدا را که راه سرخ انبياء و آل علي (علیه السلام) است، ادامه دهيد. اين شهيداني که جان و مال خود را صادقانه در طبق اخلاص گذاشته اند و به درگاه ايزد تعالي تقديم مي کنند مرد بدانيد که تمام عمليات را امام زمان (عجل الله فرجه) رهبري مي کنند.&lt;br /&gt;
بدانيد که کشور شما امام زماني است، به قول شهدا اگر ما را محاصره اقتصادي کنند فرزند رضایيم و رهبرمان علي (علیه السلام) است و اگر ما را محاصره نظامي کنند فرزند محرميم و رهبرمان حسين بن علي (علیه السلام) است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اي خواهران! بدانيد که سياهي چادر شما از سرخي خون ما کوبنده تر است و از برادر و مادر و خواهرانم مي خواهم که در مرگ من گريه نکنيد؛ زيرا من يک امانت هستم که خداوند من را به آنها داده است و از آنها خواهد گرفت. همان طور که خداوند مي فرمايد: «من طلبي وجدني و من وجدني عرفني و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی و من عشقني قتلته و من قتلته فعلي ديته و من علي ديته و انا دیته؛ يعني کسي که مرا طلب کند مرا خواهد يافت و کسي که من او را يافت مرا خواهد شناخت و کسي که مرا شناخت عاشق من خواهد شد و کسي که عاشق من شود من عاشق او خواهم شد و کسي که من عاشق او شوم او را مي کشم و خونبهايش با من است و کسي که فرمان هايش با من است خونبهايش هستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و تقاضاي ديگر که از مردم دارم اين است که امام را تنها نگذارند و اين اشعار را تکرار کنيد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدايا! خدايا! تا انقلاب مهدي(عج) خميني را نگهدار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;سایت شهدای ارتش&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید وحید یداللهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%88%D8%AD%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2020-12-26T21:48:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید دانشجو وحید یدالهی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
در تاریخ 4/9/1347 در شهر کرمانشاه به دنیا آمد . پس از اخذ دیپلم، در رشته ی مهندسی عمران دانشگاه تهران پذیرفته شدو در همان سال داوطلبانه عازم جبهه گردید . شهید یدالهی ، در تاریخ 21/5/1366 در منطقه ی عملیاتی سردشت آذربایجان غربی ، در عملیات نصر 7 به فیض شهادت رسید . پیکر این شهید بزرگوار ، در مزار شهدای کرمانشاه به خاک سپرده شده است .&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;سازمان بسیج دانشجویی استان کرمانشاه&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهیدحسین بانپور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2020-12-26T21:46:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 	1334/01/11&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : 	حسین‌ 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : 	مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	بانپور 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 	1366/12/19&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : 	علی‌ 		&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : 	رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : 	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	بعد از شهادت حسین چون ناراحت بودم و گریه زیادی کرده بودم او را در خواب دیدم که با لحن همیشگی و دلچسب خود به من گفت: خواهر جان چرا گریه می کنی؟ گفتم: چون شما دیگر در بین ما نستی و ما دیگر نمی توانیم تو را ببینیم. او به چهار چوب در اشاره کرد. پسرش محسن که خرد سال بود آنجا ایستاده بود و گفت: ببین من همیشه در بین شما هستم و در همان حال محسن بزرگ و بزرگتر شد و درست مثل قیافه ی پدر را گرفت، و گفت: او جای مرا برای شما پر می کند از خواب بیدار شدم و حالا که او را بزرگ شده می بینم همیشه یاد او می کنم چون درست اخلاق مهربان پدر را دارد و مثل او صحبت می کند و تمامی رفتارش مثل اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	بعد از شهادت برادرم حسین بانپور یک شب پسر عمه ام که شوهرم است خوابی دیده بود که در قطعه شهدا بر سر یک قبر خالی ایستاده ام و اطراف آن قبر شلوغ است و از یکی از افرادی که در آنجا بود پرسیدم چرا این جا ایستاده ای با دست اشاره کردند که ما برای این سه نفر اینجا ایستاده ایم وقتی به طرفی که اشاره می کردند نگاه کردم سه نفر که در کنار هم دراز کشیده بودند دیدم که یکی از آنها مهدی و دیگری برادرش حسین و دیگری هم داداشم است که هر سه شهید شده اند. در همان لحظه از خواب بیدار شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	زمانیکه پسرم حسین بانپور در جبهه حضور داشت یک روز که در خانه نشسته بودیم از طرف بچه های سپاه به در منزل ما آمدند و بعد از کمی مقدمه چینی گفتند: که ایشان مجروح شده است وقتی که آدرس بیمارستان را از آنها سوال کردم گفتند که اول باید به معراج شهدا بیائید بعد به بیمارستان بروید. من کمی شک کردم ولی محکم و استوار با رفتن آنها لباس پوشیده و به طرف معراج شهدا راه افتادم وقتی از خانه خارج شدم همسایه ها طور دیگری به من نگاه می کردند و انگار چیزی را از من پنهان می کردند من که عجله زیادی داشتم با سلامی از آنها عبور کردم. وقتی به معراج شهدا رسیدم در آنجا خبر شهادت فرزندم را به من دادند من که خیلی ناراحت شده بودم به طرف خانه حرکت کردم وقتی به کوچه رسیدم دیدم در راه هر که مرا می بیند گریه می کند با خودم گفتم: این پسر من که بود که همه ی کوچه برای شهادتش اشک می ریزند و به داشتن چنین فرزندی به خود بالیدم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردای آن روز بعد از تشییع جنازه با شکوهی که برای او انجام دادیم و او را به خاک سپردیم مجلس ترحیمی در منزل گرفته بودیم و اقوام و دوستان برای ابراز همدردی به خانه ما می آمدند در همین حین دیدم که دو خانم در کنار خانه نشسته و در حال گریه هستند به دخترم گفتم: شما آنها را می شناسید: گفت: نه تا به حال آنها را ندیده ام وقتی جلو رفتم و پرسیدم گفتند که ما از آواره های جنگ و اهل خرمشهر هستیم که به خاطر ویران شدن خانه هایمان به اینجا آمده ایم و پسرتان وقتی فهمید که ما بی خانمان هستیم برای ما خانه ای تهیه کرد و هر روز بدون اینکه چشمداشتی یا پولی از ما بگیرد به ما کمک می کرد تا بتوانیم برای خود زندگی درست کنیم من با شنیدن این حرف ها بیشتر دلم سوخت و برای از دست دادن چنین فرزندی بیشتر گریه می کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	یادم هست وقتی پسرم حسین بانپور به جبهه رفت بعد از حضور چند ماهه در آنجا به خانه آمد و به جای آن برادرش به جبهه رفت و شهید شد بعد از شهادت برادرش دوباره عازم جبهه شد ایشان در وصیت نامه اش نوشته بود که اگر قرار باشد شهید شوم دوست دارم در همان روزی باشد که برادرم شهید شد و درست همان طور که گفته بود شد و در روز سالگرد شهادت برادرش در ساعت یک ظهر به شهادت نائل گشت و به دیار حق شتافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	یکی از همرزمان پسرم حسین برای ما تعریف می کرد که ما دوره اعزاممان تمام شده بود و قصد آمدن به مرخصی را داشتیم که فرمانده به همگی ما مرخصی داد ولی حسین را نگه داشت و گفت شما راننده تانکر آب هستید و باید یک جانشین برای شما پیدا کنم بعد شما می توانید به مرخصی بروید دو روز بعد از آن ماجرا وقتی حسین به پیش فرمانده می رود تا برای مراسم سالگرد برادرش مرخصی بگیرد فرمانده به ایشان می گوید این تانکر آب را به منطقه و خط مقدم برسان بعد که آمدی می توانی به مرخصی بروی او نیز همراه چند تن از نیروها به طرف خط مقدم حرکت می کنند که در راه به کمین دشمن می خورند و با آنها درگیر می شوند و با تیر اندازی زیادی که آنها به طرف حسین و دوستانش می کنند همه آنها را به شهادت می رسانند آنها به قدری به حسین تیر زده بودند که بدن او سوراخ، سوراخ شد و بیشتر اعضای بدنش از یکدیگر جدا شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	قبل از اینکه خبر شهادت پسرم حسین بانپور را به ما بدهند یک شب خواب دیدم که در حیاط خانه نشسته بودم که حسین از بالای دیوار خانه پایین پردید تا او را دیدم گفتم مگر کلید نداشتی که از روی دیوار وارد شدی گفت: می خواستم کسی متوجه حضورم نشود آمده ام تا از شما و زنم خبری بگیرم و بروم بعد وارد خانه شد و از در دیگر خانه اخراج شد و گفت: مادر من دیگر وقت ندارم به همسرم سلام مرا برسان و بگو فرزندانم را خوب تربیت کند و شما هم کمک او باشید تا در نبود من احساس بی کسی و تنهاییی نکند از خواب بیدار شدم و خیلی پریشان بودم و دو روز بعد از آن خواب خبر شهادتش را برای ما آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	قبل از شهادت برادرم حسین بانپور یک شب خواب دیدم که پدرم فوت نموده است و بر روی مقبره ایشان نوشته اند(( پدر دو شهید علی بانپور)) من در همان شلوغی و در سر مزار گفتم او پدر یک شهید است نه دو شهید که از خواب بیدار شدم این خواب مصادف بود با رفتن حسین به جبهه. وقتی او برای خداحافظی پیش من آمد گفتم: تو حق نداری که به جبهه بروی و اگر به جبهه بروی من هم به دنبال تو می آیم او قبول کرد تا به جبهه نرود. ولی به خاطر اینکه من دوباره مانع رفتنش نشوم بدون اینکه با من خداحافظی کند به جبهه رفت و نامه ای به عنوان وصیت نامه نوشته بود که تاریخ شهادتش را نیز در آن نوشته بود و آن تاریخ درست در روز سالگرد برادرم بود که گفته اش صحت داشت و در همان روز و ساعت به مقام والای شهادت دست یافت و من آنجا به قدرت و جذبه ی ایمان او پی بردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	برادرم حسین خیلی فداکار و دوست داشتنی بود. یادم هست وقتی که شوهرم نارسایی کلیه داشت و دیالیز می شد. پس از چند سال قرار شد که عمل پیوند کلیه روی ایشان انجام شود به دلیل اینکه او کسی را نداشت و برادر دیگرم نیز کارمند بود و نمی توانست او را همراهی کند حسین با از خود گذشتگی و بزرگواری که داشت همراه ما به تهران آمد و در تمام طول عمل و دوران نقاهت شوهرم همراه ما ماند و با اینکه از خانواده و فرزندانش دور بود و در طی این مدت خستگی زیادی را تحمل می کرد حتی برای یک بار هم که شده گله و شکایتی در این مورد با من نکرد و صبورانه تحمل نمود و من این از خود گذشتگی او را هیچ وقت فراموش نمی کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	یادم هست برادرم حسین به نامش خیلی علاقه داشت. همیشه این را می گفت من به نامم خیلی علاقه دارم چون پدرم علی و مادرم زهراست و همیشه از این موضوع ابراز رضایت می کرد. وقتی که او به شهادت رسیده بود و می خواستند او را به خاک بسپارند من خیلی اصرار می کردم که می خواهم صورتش را ببوسم اما به من اجازه نمی دادند با اینکه با خواهش من در تابوت را باز کردند و من متوجه شدم که سر ایشان در اثر اصابت ترکش از بدن جدا شده. حال که چندین سال از آن می گذرد هر وقت به یاد آن صحنه می افتم به او غبطه می خورم و به خود می گویم چه سعادتی داشت که هم نام امام حسین (ع) و پدر و مادرش هم نام پدر و مادر ایشان بود، مانند ایشان در راه خدا نیز سرش را هدیه داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	در خاطرم هست یک شب خواب دیدم که یک کوه بلند است که یک طرفش را نیروهای دشمن و طرف دیگر هم نیروهای خودی است. که وسط این کوه که دره مانندی که جعبه های انار فراوانی ریخته بود و هر کس که می رود از این انارها بردارد، عراقیها او را اسیر می کنند و می برنند. یک مرتبه دیدم دختر کوچکم هم آنجاست که سریع رفت و یک انار برداشت و من دویدم و رفتم دستش را گرفتم، عراقی ها از آن طرف آمدند و دخترم را از من گرفتند و بردند. دیدم که همسرم اسکندر با همان لباسهای رزمی خود آمد ولی نتوانست دخترمان را از عراقیها بگیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عراقیها دخترمان را گرفتند یکی از عراقیها پایش را روی پای دخترم گذاشت و پای دیگرش را کشید و دخترم را از وسط نصف کرد ولی او نمرد و زنده ماند، دخترم را برداشتند و بردند من در عالم خواب رو به همسرم کردم و گفتم :نگاه کن بچه را بردند. گفت: خوب، چکار از دست من برمی آید؟ این ها می دانند که این جا عراق است و نباید بروند انار بردارند. که از خواب بیدار شدم تا اینکه همسرم اسکندر به مرخصی آمد و من خوابم را برایش تعریف کردم و ایشان گفتند انشا الله خیر است خودتان را ناراخت نکنید، هرچه خدا بخواهد همان می شود. بعد که ایشان به جبهه رفتند دیگر خبری از وی نشد تا اینکه خبر مفقود شدن همسرم را برایم آوردند و خوابم تعبیر شد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3694 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید محمد حسین حسینیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-12-26T21:42:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
نام : محمدحسین‌    &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حسینیان‌    &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نام پدر : قربانعلی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : سومار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : مشهد  &lt;br /&gt;
      &lt;br /&gt;
شغل : پاسدار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :     تیپ21امام رضا(ع)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : مسئول محور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/07/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از شهادت محمد آقا شبی ایشان را در خواب دیدم که محمد آقا به اتفاق امام خمینی (ره) واردباغی شدند. چون مدنی بود که ایشان را ندیده بودم و دلتنگش بودم گریه ام گرفت و در همان حال گفتم: برادرجان شما کجا هستید چرا به دیدن ما نمی آید؟ با لبخند متینی که بر لب داشت به من گفت: ما همیشه در کنار شما هستیم و الان هم در این باغ هستم. پس از خو ب بیدار شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهر بزرگترمان خاطره ای را اینگونه نقل می کرد: آخرین مرخصی که محمد آقا آمده بود مریضی سختی گرفته بود و به همه التماس دعا داشت و می گفت: شما دعاکنید من حالم خوب شود چرا که چند سال برای انقلاب زحمت کشیده ام نمی خواهم در بستر بیماری بمیرم می دانم اگر حالم اینبار خوب شود انشاءالله درجبهه به ارزوی دیرینم خواهم رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز آقای هلالی به من گفت: پدرخانمم کوره ای دارد و من قبل از اینکه به جبهه بیایم آنجا کار میکردم پدر خانمم بعداز انقلاب قیمت آجرها را بالا برد.وقتی این موضوع را فهمیدم نزد ایشان رفتم و اعتراض کردم و گفتم:چرا آجرها را گران کردید. گفت: مگر من آجرها را گران کردم. چیزهای دیگر گران شده است.قانع نشدم پدرخانمم گفت:حقوق تورا یک برابرونیم میکنم ولی به کسی چیزی نگویی. گفتم:من برای خودم نمیگویم.گفت:خوب حقوقت را دوبرابر میکنم. باز هم گفتم:من برای خودم نمیگویم.اگر قیمت آجرهارا پایین نیاوری من از کوره بیرون میروم.با خودش فکر کرده بود با او شوخی میکنم و این کار را نخواهم کرد.از کار دست کشیدم و به سرکوره نرفتم. حدود یک هفته بود که با مشقت زندگی ام را گذراندم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار حسین آقا در منطقه که بودند مجروح شدند و حدود یک ماه بستری بودند وقتی که حالشان بهتر شد به روستا رفتند . وقتی که حالشان بهتر شد به روستا رفتند . بعد از چهل روز که از مجروحیتش گذشته بود شنیدم کسالت دیگری پیدا کرده است . به عیادتشان رفتم . همین طور که چشمانشان به من افتاد شروع به گریستن کردند گفتم حسین آقا چرا گریه می کنی ؟مرد غیور وشجاعی مثل شما که از دشمن ترسی ندارد حالا در اثر یک مریضی گریه می کند ؟ گفت : من از اینکه مریض هستم نمی ترسم از این می ترسم که در جبهه شهید نشدم و الان این جا توی بستر بمیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسینیان مادر بزرگم برایم تعریف می کرد ، بار آخری که پدرت می خواست به جبهه برود به من گفت : مادر مرا حلال کن شما مرا بزرگ کردی و زحمت زیادی برایم متحمل شده ای . گفتم : پسرم من از شما راضی هستم ولی محمد حسین دوباره گفت ولی من باید مطمئن شوم چون به شهادت خواهم رسید و دوست ندارم شما از من ناراحت باشی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسینیان عمه ام برایم تعریف می کرد ، روز آخری که پدرت می خواست به جبهه برود رفتارش با روزهای دیگر فرق می کرد خیلی از من می خواست که برایش دعا کنم . به من گفت : تو را به خدا برایم دعا کن فکر می کنم که انبار آخری است که به جبهه می روم ودیگر بازگشتی نیست ولی اگر شما برایم دعا کنی حتما به شهادت خواهم رسید مطمئنم به آرزویم خواهم رسید&lt;br /&gt;
.&lt;br /&gt;
حسینیان بار آخری که برادرم به جبهه رفت ، قبل از رفتن به من گفت: خواهرجان بچه ها و همسرم را اول به خداوند بعد به شما می سپارم .گفتم : برادر شما اگر برای خانواده ات نگران هستی به جبهه نرو به اندازه کافی به جبهه رفته ای ؟ شما شهید زنده هستی برادرم از حرفهایم خیلی ناراحت شد و گفت : من از حرفهای شما راضی نیستم از شما انتظار چنین صحبتهایی را نداشتم ، اگر فرد دیگری این حرفها را زد شما باید او را نصیحت کنید مخصوصاً در مورد همسرم و دخترانم دوست ندارم خواهرم دل نازک باشد دلم می خواهد الگویت حضرت زینب (س) باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسینیان یادم است یک بار که برادرم می خواست به جبهه برود برای خداحافظی به خانه اش رفتم وقتی رسیدم در حال مرتب کردن ساکش بود وقتی لباسهایش را داخل ساک گذاشت قرآن و مفاتیح کوچکی نیز داخل ساک قرار داد گفتم : برادر چرا با خود قرآن و مفاتیح می بری ، مگر جبهه وقت قرآن خواندن هم داری ؟ اگر نمی توانی بخوانی با خودت نبر گناه دارد ؟ گفت : خواهر جان شما چه می دانی جبهه کجاست آنجا بهترین مکان است بهترین اوقات رزمندگان در خیمه رازو نیاز با خداوند است .آنجا هرگاه بی کار می شویم عبادت می کنیم وخود را به خدا نزدیکتر می کنیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسینیان یادم است بار آخری که محمد حسین می خواست به جبهه برود خیلی ناراحت بودم دلم نمی آمد با او خداحافظی کنم خلاصه محمد حسین برای اینکه مرا از ناراحتی در آورده پسرم را داخل ساکش کرد و گفت : او را هم با خود می برم گریه ام گرفته بود گفتم: خودت می روی پسر را دیگر کجا می بری ؟ می خندید و ساک را ازمن دور می کرد به هر حال خدا حافظی کرد و رفت و دیگر او را ندیدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب آقای بابا رستمی به من وآقای حسینیان ماموریت داد که برویم از پادگان سقز برای بچه ها شام بیاوریم . چون هرکدام از بچه ها می رفتند نمی توانستند غذا بیاورند مجروح و یا شهید می شدند . با ماشین جیپی به پادگان رفتیم . از راه رفتن مشکلی پیش نیامد. غذا را گرفتیم و به راه افتادیم . در بین راه ضد انقلاب ها ما را هدف قرار دادند و شروع به تیر اندازی کردند . آقای حسینیان با شجاعت تمام با اسلحه ی ژ3 ای که در دستش بود شروع به تیر اندازی کرد وبالاخره با رشادت ایشان توانستیم غذاها را به مقر برسانیم .&lt;br /&gt;
زمانی که ارتفاعات الله اکبر دست ارتش بود ، ما در آن منطقه مستقر بودیم از بنی صدر دستور آمد که عقب نشینی کنید . نیروهای ارتش جلو مستقر بود و ما عقب تر بودیم . آمدند و موضوع را به ما گفتند .پسر عمویم محمد حسین گفت : آقا جان ما عقب نشینی نمی کنیم . شما می خواهید عقب نشینی کنید ولی ما هستیم . آنها وسایلشان را جمع کردند به راه افتادند که بروند محمد حسین جلویشان ایستاد و گفت : کجا می روید؟ گفتند : عقب نشینی می کنیم. اسلحه اش را برداشت و گفت : اگر شما بخواهید عقب نشینی بکنید همه تان را می کشم . وقتی عصبانیتش مقداری فرونشست گفت: می خواهید بروید اشکالی ندارد ولی مااین جا هستیم حتی اگر صدام بیاید مارا بکشد . این حرف باعث شد آنها به مقرشان برگردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
. محمد حسین حسینیان یادم است آخرین باری که پدرم به جبهه رفت من در خانه نبودم بچه همسایه مان به دنبالم آمد و گفت : بیا با هم تا سر کوچه برویم وقتی ازخانه بیرون آمدم، پدرم را دیدم که بطرف خانه عمه ام در حال حرکت بود ( منزل ما و عمه ام نزدیک بود) من ودوستم سر کوچه ایستاده بودیم که پدرم از منزل عمه ام بیرون آمد و دوباره به خانه رفت ولی بازهم مرا ندید. این بار که از خانه بیرون آمد لباسهای سیاه برتنش بود فهمیدم که می خواهد عازم منطقه شود دنبالش دویدم و صدایش زدم و تا مرا دید ایستاد و گفت: کجا رفته بودی ؟ خیلی دنبالت گشتم به مادرت گفتم : تا دخترم را نبینم نمی روم . خانه عمه ات هم آمدم ولی آنجا هم نبودی ؟ گفتم پدر من همین جا ایستاده بودم خلاصه مرا سوار موتورش کرد و به خانه رفتیم و به اتفاق خانواده به ایستگاه قطار رفتیم و پدرم عازم منطقه شد . این آخرین باری بود که پدرم را دیدم و بعد از آن به فیض عظیم شهادت نائل گشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
. محمد حسین حسینیان در دوران دبیرستان وضعیت نمرات درسیم خوب نبود یک روز که از مدرسه به خانه آمدم با خودم فکر می کردم چرا این ثلث ، نمراتم اینقدر پائین آمده است . خودم را سرزنش می کردم دوست داشتم که پدرم را در خواب ببینم تا مرا نصیحت کند به همین خاطر وضو گرفتم و نمازی جهت خواب دیدن اموات خواندم فقط دوست داشتم پدرم را ببینم حتی اگر مرا سرزنش کند و از دستم ناراحت باشد همان شب پدرم را خواب دیدم ایشان به مدرسه آمده بود هوا زمستانی و برف زیادی آمده بود پدرم که لباس سفیدی بر تنش بود روی برفها دراز کشیده بود. بچه ها صدایم زدند و گفتند : پدرت به مدرسه آمده است خیلی خوشحال شدم سریع به طرف حیاط مدرسه دویدم . پدرم مرا که دید از جایش بلند شد من هرچه با ایشان صحبت می کردم اصلاً جوابی نمی داد . سپس از مدرسه خارج شد هنگام رفتن برگشت و برایم دست تکان داد و از مدرسه خارج شد خیلی گریه کردم و هرچه صدا زدم دیگر جوابی نیامد و سپس از خواب پریدم . قبل از خواب می دانستم اگر پدرم را ببینم مرا سرزنش می کند از آن شب به بعد سعی کردم تلاشم را در درس خواندی بیشتر کنم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم است سال شست ویک درمنطقه سومار بودم قراربودعملیاتی صورت گیرد، محمدحسین هم مسئول محوربود.روزی که ایشان به شهادت رسیداورادیدم که از روبرو به سمت من می آمد با یکدیگر روبوسی کردیم وگفتم:به خداوند می سپارمت.این بارآخری بود که محمدحسین رادیدم و اودر همان عملیات-مسلم ابن عقیل-به فیض عظیم شهادت نائل گشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم است که مرتبه آخری که محمد حسین به جبهه رفت،هنگام خداحافظی خواهرش نیزمنزل مابود.به خواهرش گفت:این بارکه به جبهه می روم دیگر بازنمی گردم.تاکنون چهارپنج بارترکش به بدنم اصابت کرده است.دیگرطاقت ترکش خوردن ندارم.دعاکنیدکه شهید شوم،دیگرمجروح نشوم که درخانه رنج بکشم.دوست دارم درجبهه به شهادت برسم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبارکه محمدحسین قصدداشت به جبهه برودبه او گفتم:چقدرمی خواهی به جبهه بروی،شماپنج فرزندداری؟گفت:خانم به من نگونروتوبایدمرابه رفتن تشویق کنی.باید هدفت رفتن من باشد.سپس کاغذی آورد و شروع کرد به نوشتن وصیت نامه.گفتم:چراوصیت نامه می نویسی؟چرااینقدرمراناراحت می کنی؟گفت:این وصیت نامه برای روزی که شهیدمی شوم لازم است.وقتی دید که گریه می کنم وصیت نامه راپاره کردوگفت:گریه نکن.&lt;br /&gt;
یکبار که همسرم مجروح شده بودبرای مدتی درخانه بستری شدتا حالش بهتر شود.یادم است مرتب گریه می کرد یک روزگفت:دعاکن حالم بهترشودتابه جبهه بروم وشهیدشوم.من که اینقدرزحمت کشیدم وچهارسال درجبهه بودم حیف است که درخانه بمیرم.دوست دارم که درمیدان نبردشهیدشوم.گفتم: محمدحسین چگونه دلت می آید این حرفهارابزنی؟گفت:بدکه نمی گویم دوست دارم اگر قراراست بمیرم ،درجبهه شهید شوم،دلم نمی خواهد در خانه ازدنیا بروم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم است پدرم موقع نمازخواندن به علت مصدومیتی که در جبهه برایش پیش آمده بود،هنگامی که وقت سجده می شدمهر رابرمی داشت وهمانطورنشسته ذکر سجده را می گفت،نمی توانست خم شودوسرش رابرروی مهربگذارد.من هم هرگاه پدرم مشغول نمازخواندن می شد،سجاده ام راکنارش پهن می کردم وادای پدرم رادر می آوردم.فکرمی کردم نمازصحیح همانطوراست که پدرم می خواند.نمی دانستم پدرم به خاطرمشکلی که داردآنطورعمل سجده راانجام می دهد.یکروزپدرم خیلی خندیدو برایم توضیح دادکه من بایدسجده رابه طور صحیح انجام دهم.از آن روزبه بعددیگرمانندپدرم نماز نخواندم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من پنج ساله بودم که پدرم به شهادت رسید.کمی که بزرگترشدم خیلی آرزو داشتم یکشب خواب پدرم راببینم.بالاخره به آرزویم رسیدم ویکشب خواب پدرم رادیدم.پدر بزرگم در روستایشان باغ بسیار بزرگی دارند،در خواب دیدم همه درباغ پدربزرگم جمع هستند.من درباغ گم شدم،همینطور که درحال حرکت بودم،اسب سفیدزیبایی به من نزدیک شد.سوار آن شدم.اسب شروع به حرکت کردومرا به جای دوری برد.همه چیز سفید بودمانند اینکه درابرها حرکت می کنیم.با خودم می گفتم خدایا من کجا هستم؟اینجا کجاست؟ یکدفعه دیدم اسب ایستادومن از آن پیاده شدم وهمانجا ایستادم ناگهان دیدم نوری به سمت من می آید.نمی توانستم تشخیس بدهم که نور چیست وقتی نزدیک شد،دیدم پدرم است که لباس سفید وزیبایی تنش کرده است.مرادر آغوش گرفت ومشغول صحبت شدیم.گفتم:پدر دلم خیلی برای شما تنگ شده است.کجا هستید؟پدرم گفت:من همیشه باشماهستم.سعی کن به مادرت محبت کنی وهمیشه حجابت را حفظ کنی،به پدربزرگ ومادربزرگ نیزبیشتررسیدگی کن این بهترین خوابی است که از پدرم بعدازشهادتش دیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک مرتبه صبح که ازخواب بیدار شدم،مادرم گفت:دخترم دیشب خواب پدرت را دیدم.درخواب دیدم سفره بسیاربزرگی پهن شده است وهمه روزه بودند.پدرت هم سرسفره نشسته بود،درعالم خواب به من سفارش کردمیوه بگیریدوآنهارانذرکنید.فردای آنروز مادرم سفره ای نذری پهن کردوهمه روزه گرفتیم.&lt;br /&gt;
آقای حسینیان یکی ازدوستان صمیمی آقای چراغچی بود.درمنطقه ی بستان که بودیم آقای حسینیان به آقای چراغچی گفت:بایدبلدوزر بیایدو یک خط دیگری اینجابزندکه اگراحیانادشمن حمله کرد وخط راگرفت نتوانندوارد بستان شوند.این مسأله رابانیروهای جهادهماهنگی کردند.گفتندکه بلدوزربایدموقعی بیایدکه دردیددشمن نباشد.قرارشدساعت12شب برادرهای جهادبیایندوخط دیگری بزنند.ساعت12آمدند،آتش دشمن خیلی شدیدبود،یک دوساعتی که بلدوزرکارکرد،دیدیم صدایش قطع شد.چندنفرازبرادران دیگر ازجمله آقای نعمانی ومظلوم مقدم که بعدابه شهادت رسیده بودند.چون آتش دشمن شدید بودهیچ کس جرأت نمی کردبروداز بلدوزرخبربگیرد.آقای حسینیان گفت: کسی هست برودازبلدوزرخبری بگیرد؟دیدکسی جواب نداد.خودشان حرکت کردندورفتند بعدازیک ربع یابیست دقیقه دیدیم که ایشان راننده ی بلدوزر رابه دوشش گرفته ومی آورند.ایشان رابه سنگرفرماندهی بردوبیسیم زد تاآمبولانس بیاید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیّات مسلم بن عقیل شهید حسینیان مسئول محور بود . من خودم در کنار ایشان قرار داشتم که یک تیر قناسه به سر ایشان اصبت کرد و حتّی سر ایشان بر روی دوش من افتاد و همانجا به شهادت رسید . بچّه ها چون شدیداً درگیر بودند نمی شد برای انتقال پیکر ایشان از آنها کمک گرفت . ما آمدیم جنازه را به هر مکافاتی بود روی برانکارد گذاشتیم و به سختی تا بالای قلّه بردیم شهادت ایشان در روحیّة ما خیلی تأثیر گذاشت امّا با صحبتهای عامل که می گفت : آقای کریمی زاده مگر شما فراموش کردید که ما مثل حسینیان شهدای زیادی داریم ، تقویّت روحیّه شدیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب عملیات مسلم بن عقیل که در منطقه ی سومار شروع شده بود بعد از اذان صبح بود که خط کاملا شکسته نشده بود . هنوز در بعضی از مواضع عراقی ها داشتند مقاومت می کردند . بچه ها بعضی از تکه های خط را شکسته بودند و رفته بودند روی ارتفاعات ولی بعضی ازمواضع مقاومت می کردند . صبح بود که خود تیپ 21 امام رضا ( ع ) هم دیگر قرار گاه را ترک کرده بود . آمده بود نزدیک خط یک حالت رودخانه مانندی را پیدا کرده بودند و آنجا مستقر شده بودند تا جایی که راه داشت آمده بودند آقای حسینیان هم که آنجا بود تصمیم گرفته بود که برود خط که ببیند خط به چه صورت است . خط را بررسی کند وقتی عازم شد که برود من هم گفتم می آیم . من و حسینیان و یک نفر دیگر سه نفری راه افتادیم سمت خط منتهی از جایی که بچه ها رفته بودند نرفتیم . حدود 500 متر که از بچه ها جدا شدیم و رفتیم به میدان مین برخورد کردیم که عراقی ها از مین های واکسی کاشته بودند . باران هم آمده بود و دیده می شد . آقای حسینیان شناخت که اینها مین هستند . ایشان گفتند جلوتر نروید که میدان مین است و با سر نیزه ای که داشت چند تا از مین ها را خنثی کرد و یک مقدار کنار گوشه ها را گشتند حالت آن را بدست آوردند که به حالت زیگزال کاشته شده است . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند تا از مین ها را با همکاری ایشان خنثی کردیم تا به اندازه ی یک معبر باز کردیم تا بتوانیم عبور کنیم چون قرار بود بچه ها پشت سر ما بیایند بخاطر این که مشخص شود اینجا میدان مین است و این معبر باز شده دنبال این بودند که یکم نشانه ای بگذارند شال گردن سفیدی داشتند در آوردند و پاره کردند و همان قسمتی که معبر باز شده بود و عرض میدان مین هم حدود 2/5 متر بیشتر نبود . با همان شال گردن گذاشتند و روی آن را سنگ گذاشتند که مشخص شود معبر و اطرافش هم چند تا سنگ گذاشته که معلوم شود این معبر باز است . از آنجا رفتیم تا رسیدیم به ارتفاعات تازه بچه ها خط را شکسته بودند . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیک صبح بود اسم عملیات نردبانی بود یک قسمتی بود از سمت ما به حالت پرتگاه بود و سمت عراقی ها که مشرف به شهر مندلی عراق بود یک شیب ملایمی داشت که حتی بچه ها 2 تا نردبان گذاشته بودن و به هم گره داده بودند که از نردبان بروند بالا که توانستند خط را بشکنند . بچه هایی که آنجا بودند از شب تلاش و پیگیری و زحمت هایی کشدیده بودند و خودشان را رسانده بودند به خط پر آتش عراقی ها به به هر حال یک خستگی جسمانی به بچه ها دست داده بود و چون می دیدند عراقی ها رفته اند و خط هم شکسته شده احساس راحتی می کردند و هر کسی یک جایی را گیر آورده بود و استراحت می کرد . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منتهی از نظر تداراکات ضعیف بود چون امکانات نرسیده بود . بلاخره تصمیم گرفته شد که با آقای حسینیان برگردیم عقب که یک مقداری غذا و آب ببرند از همان راهی که رفته بودیم برگشتیم عقب آنجا چند تایی قاطر گرفته بودند به دلیل صعب العبور بودن جاده ها بالاخره چند قاطر گرفتیم و مقداری نان و آب و دیگر امکانات را سوار قاطرها کردیم و راه افتادیم و همان مسیر را رفتیم آذوقه ها را به بچه ها رساندیم و بینشان توزیع کردیم و می خواستیم برگردیم . شهدا و مجروحین هم زیاد بودند در حین برگشتن یکی دو تا از مجروحین پیشنهاد دادند که ما را هم سوار قاطر بکنید و ببرید عقب که حسینیان این کار را انجام داد و آمدیم پشت خط بعد هم جاده باز شد . این جریان گذشت و ما حدود دو ماه آنجا پدافند کردیم و یک عملیات دیگر به نام زین العابدین که ایزایی بود انجام دادیم . حدودا 25 روز بعد از عملیات بود که خبر دار شدیم آقای حسینیان هم در همان محور بر اثر پاتک هایی که عراق زده بود شهید شده بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که محمد حسین حسینیان در خط سومار مستقر بودند یک روز خدمت ایشان رفیتم برای احوالپرسی . ایشان برگشت و گفت می خواهم بیایم عقب . گفتم: آقای حسینیان شما که عقب نمی آمدی گفت : نه من می خواهم بیایم عقب . وقت برگشت توی راه با هم صحبت های مختلفی داشتیم در رابطه با مسائل مختلف که در رابطه با خط بود نزدیک قرار گاه که رسیدم رودخانه بود ایشان گفت : اگر اجازه بدهی من اینجا پیاده می شوم می خواهم بروم کار داردم . هر چه اصرار کردم چکار داری ؟ چیزی نگفت فقط گفت اگر خواستی دوباره به خطر بروی من یک ساعت دیگر اینجا می ایستم . گفت : اتفاقا من شب می خواهم بروم خط . گفتم : پس حتما شما بایست تا من خودم ببرمت خط . دیگر ما رفتیم قرار گاه و یکسری کارها مون را انجام دادیم حدود دو ساعت طول کشید . آمدیم دیدیم حسینیان جائیکه قرار داشتیم ایستاده است . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشستیم توی ماشین و دیدم که ایشان رفته و غسل کرده است چهره اش یک جور دیگر شده بود . یک حالت خاصی در ایشان حاکم شده بود و سکوت کرده بود یک مقداری با ایشان شوخی کردیم و ایشان خندید تا اینکه سر پیچی بود رسیدیم دشمن که دیر داشت ما که رد شدیم یک خمپاره دشمن زد که جلوی ماشین خورد ولی ما آسیبی ندیدیم و رد شدیم . ما هم به شوخی گفتیم این حسینیان را پیاده کنیم که به هوای ایشان ما شهید نشویم . چون جور دیگری شده بود . مثل آدمهایی که واقعا توی ابر زندگی می کنند و یک حالت خاصی دارند . یک حالت اینجوری داشت . دیگر ما رفتیم خط و شهید چراغچی هم به ما زنگ زد که بیا کارت داریم . گفتم : من امشب هستم و با شهید آهنی می خواهیم یکسری از کارهایمان را انجام بدهیم تا رفتیم محور دیگر کارها را انجام دادیم . با شهید مهمانی و عظیمی بودیم که شناسایی هایمان یک مقداری انجام شده و برگشتیم می خواستیم بیائیم عقب که باز گفتیم ولش کن . امشب پهلوی حسینیان هستیم . دقیقا یادم نمی آید ساعت شهادتش را که آیا آخرهای شب بود یا نزدیکی صبح . چون زمان زیادی گذشته است . ماجرا این گونه بود که خمپاره آمده بود و ایشان شهید شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7335 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%A8%D8%A7%D8%B5%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید عباس باصری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%A8%D8%A7%D8%B5%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-12-26T21:37:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : عباس‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : باصری‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1336/01/05&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : گناباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/09/09&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : رجب‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : بستان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : دیپلم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت : جنوب غرب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : پاسدار انقلاب اسلامی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی : لشکر 5 نصر - گردان سیف‌الله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : فرمانده هان رده دو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : فرمانده‌گردان‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : گناباد - روستای باغیسا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پنجم بهمن سال 1336 در روستای باغسیا (باغ آسیا) در شهرستان گناباد متولد شد. فرزند میانی خانواده بود. دبستان را در زادگاه خود سپری کرد و دوره های راهنمایی و دبیرستان را در مدرسه کورش.&lt;br /&gt;
سال 1355 دیپلم گرفت و به سربازی رفت. برگشت و با دختر دایی خود ازدواج کرد. در تظاهرات روزهای انقلاب شرکت فعال داشت و جوانان را نیز در این کار راهنمایی می کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب، عضو کمیته انقلاب اسلامی شد و به کمک اهالی مردم منطقه شتافت. اگر زمان فراغت دست می داد، به مسجد صاحب الزمان می رفت. آن مسجد را پدرش رجب باصری پیشقدم شده و با جمع آوری کمکهای مردمی، بنا کرده و خود خادم مسجد شد.&lt;br /&gt;
عباس بیکاری‌هایش را به عنوان کمک در مسجد فعالیت می کرد. به همین خاطر با مردم روابط نزدیکی داشت و به آنها احترام می گذاشت و مورد احترام بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی زمزمه های جنگ تحمیلی به گوش رسید، عباس پیشقدم دفاع شد. به عضویت نیروی مقاومت بسیج در آمد و آن چه را که از دوران خدمت زیر پرچم آموخته بود، به جوانان اطراف آموخت.&lt;br /&gt;
آموزش رزم و سازمان دهی، از علاقمندی های عباس باصری بود و در این کار، خبره شد و مشهور، آن قدر که وقتی عزم خود را جزم کرد تا به جبهه اعزام شود، با مخالفت فرمانده اش در بسیج ناحیه گناباد مواجه شد. او می بایست می ماند و به جای یک نفر، چندین رزمنده تربیت می کرد. از سر ناچاری ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 1359 توانست خود را به خرمشهر برساند، پیش از آن که این شهر فراموش نشدنی سقوط کند. این دوره، برای عباس تجارب ارزنده ای را فراهم آورد و او پس از بازگشت توانست نیروهای زبده ای را آموزش بدهد.&lt;br /&gt;
در تمام دوران مبارزات، او شاهد کینه توزی کسانی بود که حاضر نبودند پدیده ای سترگ نظیر انقلاب اسلامی را باور کنند.&lt;br /&gt;
آنها مدام در لباس مختلف ظاهر می شدند و سد راه انقلاب قرار می گرفتند و با قیام یاران امام پا به فرار گذاشتند و این، افرادی مثل عباس را رنج فراوان می داد. آن قدر که در وصیت نامه اش اعلام کرده:آن ها در مراسم بزرگ داشتم حضور نداشته باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادر دیگر عباس (حسین باصری)، اثری از او یافت نشد و خانواده اش همچنان چشم انتظارند تا خبر موثقی از آن یار سفر کرده به دست آورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دشمن عراقی در نخستین روزهای تهاجم خود، از رودخانه کرخه گذشته و از شهر مرزی بستان تا هویزه پیشروی کرده بود. آن چه در هویزه از آن دشمن، بروز کرد، کم نظیر است. ارتش عراق همه ی هویزه را در هم کوبید. سالی از سقوط چزابه و بستان گذشته بود که نیروی مردمی در قالب بسیج و سپاه و ارتش، توانست در عملیات طریق القدس بستان را آزاد کند، آذر ماه 1360.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عباس باصری به همراه قاسم عصاریان و همرزمانشان توانستند دشمن را از دشت بی همتای بستان خارج کنند. در این عملیات، ابتدا عصاریان و سپس عباس باصری به شهادت رسیدند. عباس با گلوله مستقیم تانک به شهادت رسید. او همانند قهرمانان کربلا از ناحیه دست زخم بر داشته بود، دست راستش کنده شد و سرش نیز زخم جدی برداشت. اکنون مزار شهید عباس باصری، همجوار دوستانش، در روستای باغیسا قرار دارد و بازماندگان به زیارت آرامگاه آنان می روند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامشان زمزمه ی نیم شب مستان باد ؛تا نگویند که از یاد فراموشانند.&amp;lt;ref&amp;gt;باغ زعفرانی،نوشته ی محمد رضا محمدی پاشاک،نشرستاره ها،مشهد-1386&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%86%D8%A7%D8%B7%D9%82%DB%8C</id>
		<title>شهیدحسن ناطقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%86%D8%A7%D8%B7%D9%82%DB%8C"/>
				<updated>2020-12-26T21:34:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید حسن ناطقی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1343/01/12&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1363/02/05&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :خراسان رضوی - مشهد - بهشت رضا&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(قسم به لحظه شهادت كه تفنگم بیهوده به زمین نخواهد افتاد)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخن اول من با مادرم است. مادر خوب و مهربانم! اگر من شهید شدم برایم گریه و زارى نكنید؛ زیرا همیشه ما زنده هستیم. شما با بردبارى و از خودگذشتگى همیشگى باعث افتخار و سرافرازى ما گردیدى. مادرجان! اگر من گاهى با صداى بلند با شما حرف زدم امیدوارم با آن مهر مادرى، فرزند گنهكارت را ببخشى. مادر عزیز! شاید این افتخار نصیب من شد كه روزى بالاخره قطره خونى كه دارم شما را پیش روى حضرت زهرا (سلام الله علیها) رو سفید كنم، امیدوارم با همین خدمت كوچك كه دارم زحمات چندین ساله شما كه مرا از كودكى كه هم پدر بودى هم مادر، جبران كنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخن دوم با برادارن و خواهران عزیزم كه این سفر اخیر من به كازرون بسیار خوشحال كننده بود؛ زیرا با دیدن روحیه تزلزل ناپذیر شما من با روحیه‌اى قوى‌تر و مصمم‌تر به جبهه برگشتم الآن مى‌دانم و مطمئنم كه اگر تفنگم از دستم به زمین افتد كسى هست كه آن را بردارد.&lt;br /&gt;
برادران و خواهرانم! امیدوارم كه با ایثار خون خود بتوانم درخت اسلام را آبیارى نموده و تداوم بخش راه حسین (علیه السلام) باشم، خون من از دیگران رنگین تر نیست، خون من از على اكبر رنگین‌تر نیست، باز از شما خواهش مى‌كنم از مادرم و پدرم خوب نگهدارى كنید، ان شاء الله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخن سوم با دوستان خوبان، من اگر گاهى باعث رنجش شما شدم به خوبى خودتان ببخشید. برادران! قسم به خون حسین، قسم به لحظه شهادت و قسم به صداى خوش گلوله، تفنگم بیهوده بر زمین نخواهد افتاد، تا آخرین لحظه براى هدفم كه جز راه الله نیست مقاومت خواهم كرد و تا از پا نیفتم دست از جنگ نمى‌كشم به جز پیروزى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستان عزیز! شما نمى‌دانید كه در اینجا چه لاله‌هایى از جوانان به وسیله این بمب هاى شرق و غرب ـ به یارى این ایادى و نوكر صفتان ـ شهید مى‌شوند. شما نیستید كه ببینید چه خواب هاى شیرینى به وسیله خمپاره پر پر مى‌شود و یا دیگر از خواب بیدار نخواهد شد. دوستانم! این حرف آخر من است نه حرف من تنها، حرف تمام جنگجویان و حرف خود قرآن است شاید كوه ها از هم پاشیده بشوند و دریاها بخشكند ولى خشم و نفرت از دشمن خدا هرگز فروكش نخواهد كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند كلمه زیر را براى پدرم نوشتم. از پدرم خواهش مى‌كنم مقدارى پول بردارد برود پهلوى ابراهیم طیرانى از بابت حسن ناطقى اگر من به ایشان بدهكار هستم به ایشان تقدیم كنند. از برادر جواد خواهش مى‌كنم نماز و روزه‌هایش را بگیرد.&lt;br /&gt;
والسلام&lt;br /&gt;
حسین ناطقىتاریخ 1362/09/26 &amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/27197 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%81%D8%B1%D8%AD_%D8%A8%D8%AE%D8%B4</id>
		<title>شهید محمد فرح بخش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%81%D8%B1%D8%AD_%D8%A8%D8%AE%D8%B4"/>
				<updated>2020-12-26T21:32:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید محمد فرح بخش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1341/12/27&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1367/05/04&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1ـ نكات برجسته در زندگي شهيد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) فعاليت هاي مهم عبادي و معنوي: شركت در جلسات و مجالس كه در مساجد هيئت‌ها برگزار مي‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) فعاليتهاي مهم سياسي و اجتماعي &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) فعاليتهاي مهم علمي، فرهنگي و هنري: در شركت جلسات مسجد كه هيچ يك از اين جلسات را با خانواده در ميان نمي‌گذاشت و بعد از به شهادت رسيدن از طريق دوستان به اطلاع خانواده رسيد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د) ويژگيهاي بارز اخلاقي( با ارائه نمونه رفتاري): كمك به ضعفا و افراد سالمند اعم از آشنا و غريبه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خلاصه‌اي از زندگي‌نامه شهيد پيام شهيد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهرم با حفظ حجاب خود رهرو خون شهدا باشيد. شهيد محمد فرح بخش در خانواده‌اي مذهبي در يكي از محله‌هاي قديمي تهران به دنيا آمد دوران كودكي خود را با خانواده مادري خود گذرانده و در دوران مدرسه شاگرد آرام و درس خوان بود. ولي به دليل يكسري مشكلات از ادامه تحصيل انصراف داد و به دنبال كار جهت كمك به هزينه‌هاي معيشتي خانواده مشغول به كار شد و در جواني اهل ورزش و كوهنوردي شايسته بود و براي دوستان خود احترام خاصي قائل بود كه چند تا از آن عكسها تهيه مي‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ايشان در زندگي آرام و كم سخن بودند ظاهري زيبا و آراسته داشتند. به طوري كه در محل به بچه مثبت و سربه زير معروف بود و از آنجا كه همه دوستان خود را به حد زيادي دوست داشت و هميشه مي‌گفت اينها برادران من هستند. زيرا ايشان برادري نداشتند و با اسرار ايشان و به اسرار ايشان براي داشتن برادر و نام‌آور خانواده فرزنداني اختيار كرديم كه يكي از آنها پسر بود تا آرزوي او نيز برآورده شد و در آن زمان شادي او دو چندان شد به حدي كه سراز پا نمي‌شناخت و در بازار كفاشها مشغول بودند تا زماني كه به خدمت مقدس سربازي اعزام شدند زماني كه در پادگان جي دوران خدمت خود را مي‌گذراند دوستان زيادي از همه جاي ايران داشتند كه يكسري از عكسها هم تهيه مي‌باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آخرين مرخصي كه آمده بود با وجود بيماري كه جسم او را رنجور كرده بود به بازسازي خانه مادربزرگ خود بسيار كمك كرد و انگار كه مي‌دانست ديگر برنمي‌گردد از همه دوستان وآشنايان حلاليت مي‌طلبيد و با وجود جسم بيماري كه داشت بسيار كمك حال آنها بود. از آنجايي كه فرزندي پاك و با خدا بود در شب قبل از شهادت يعني شب عيدقربان سال 1367 به خواب مادر آمده بود و نويد شهادت خود را به او داده بود و تنها فردي بود كه در آن محله و از بين دوستان بچه محل‌ها به مقام شهادت نائل گرديد. ايشان در آخرين عمليات قبل از قطع نامه يعني عمليات مرصاد در پادگان الله اكبر منطقه عملياتي سرپل ذهاب به مقام رفيع شهادت نائل گرديد. روحش شاد و يادش گرامي باد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خاطره ای از زبان مادر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ايشان از اسرار و رازهاي دروني خود با خانواده صحبت نمي‌كردند تا نكند خانواده اش از بيماري و مشكلي که داشت ناراحت شوند تا روزي كه از بيمارستان شهيد چمران با منزل خانواده اش تماس گرفته و گفتند كه ايشان بستري شده‌اند از آنجا بود كه يكه خوردم كه چه قدر از فرزند خود بي‌اطلاع هستم كه من را محرم خود ندانسته و بيماري خود را به من نگفته ولي ايشان اظهار داشتند نمي‌خواستند ناراحتي مادر خود و خانواده را ببينم به همين دليل چيزي نگفت.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/20140 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:6714635 (3).jpg&lt;br /&gt;
Image:6714635 (2).jpg&lt;br /&gt;
Image:فرح بخش.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%B4%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D9%84</id>
		<title>شهید خانعلی قشلاقی اصل</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%B4%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D9%84"/>
				<updated>2020-12-26T21:32:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانعلی قشلاقی اصل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1343/01/04&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1363/06/30&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهارم فروردین [[۱۳۴۳]]، در روستای قشلاق از توابع شهر آبیک به دنیا آمد. پدرش نجفعلی، کشاورز بود و مادرش توران نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. به عنوان سرباز [[ارتش]] در [[جبهه]] حضور یافت. سی‌ام شهریور [[۱۳۶۳]]، در [[سومار ]]توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت [[گلوله]] به سینه، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای روستای آقچه قشلاق تابعه [[قزوین]] واقع است..&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1144 سایت خط سرخ]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:min-picture - 2019-10-05T133406.216.jpg&lt;br /&gt;
Image:min-picture - 2019-10-05T133404.282.jpg&lt;br /&gt;
Image:min-picture - 2019-10-05T133400.672.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:خان_علی_قشلاقی_اصل}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان آبیک]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%81%D8%B1%D8%AD_%D8%A8%D8%AE%D8%B4</id>
		<title>شهید محمد فرح بخش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%81%D8%B1%D8%AD_%D8%A8%D8%AE%D8%B4"/>
				<updated>2020-12-26T21:31:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید محمد فرح بخش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1341/12/27&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1367/05/04&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1ـ نكات برجسته در زندگي شهيد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) فعاليت هاي مهم عبادي و معنوي: شركت در جلسات و مجالس كه در مساجد هيئت‌ها برگزار مي‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) فعاليتهاي مهم سياسي و اجتماعي &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) فعاليتهاي مهم علمي، فرهنگي و هنري: در شركت جلسات مسجد كه هيچ يك از اين جلسات را با خانواده در ميان نمي‌گذاشت و بعد از به شهادت رسيدن از طريق دوستان به اطلاع خانواده رسيد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د) ويژگيهاي بارز اخلاقي( با ارائه نمونه رفتاري): كمك به ضعفا و افراد سالمند اعم از آشنا و غريبه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلاصه‌اي از زندگي‌نامه شهيد پيام شهيد: خواهرم با حفظ حجاب خود رهرو خون شهدا باشيد. شهيد محمد فرح بخش در خانواده‌اي مذهبي در يكي از محله‌هاي قديمي تهران به دنيا آمد دوران كودكي خود را با خانواده مادري خود گذرانده و در دوران مدرسه شاگرد آرام و درس خوان بود. ولي به دليل يكسري مشكلات از ادامه تحصيل انصراف داد و به دنبال كار جهت كمك به هزينه‌هاي معيشتي خانواده مشغول به كار شد و در جواني اهل ورزش و كوهنوردي شايسته بود و براي دوستان خود احترام خاصي قائل بود كه چند تا از آن عكسها تهيه مي‌شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ايشان در زندگي آرام و كم سخن بودند ظاهري زيبا و آراسته داشتند. به طوري كه در محل به بچه مثبت و سربه زير معروف بود و از آنجا كه همه دوستان خود را به حد زيادي دوست داشت و هميشه مي‌گفت اينها برادران من هستند. زيرا ايشان برادري نداشتند و با اسرار ايشان و به اسرار ايشان براي داشتن برادر و نام‌آور خانواده فرزنداني اختيار كرديم كه يكي از آنها پسر بود تا آرزوي او نيز برآورده شد و در آن زمان شادي او دو چندان شد به حدي كه سراز پا نمي‌شناخت و در بازار كفاشها مشغول بودند تا زماني كه به خدمت مقدس سربازي اعزام شدند زماني كه در پادگان جي دوران خدمت خود را مي‌گذراند دوستان زيادي از همه جاي ايران داشتند كه يكسري از عكسها هم تهيه مي‌باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آخرين مرخصي كه آمده بود با وجود بيماري كه جسم او را رنجور كرده بود به بازسازي خانه مادربزرگ خود بسيار كمك كرد و انگار كه مي‌دانست ديگر برنمي‌گردد از همه دوستان وآشنايان حلاليت مي‌طلبيد و با وجود جسم بيماري كه داشت بسيار كمك حال آنها بود. از آنجايي كه فرزندي پاك و با خدا بود در شب قبل از شهادت يعني شب عيدقربان سال 1367 به خواب مادر آمده بود و نويد شهادت خود را به او داده بود و تنها فردي بود كه در آن محله و از بين دوستان بچه محل‌ها به مقام شهادت نائل گرديد. ايشان در آخرين عمليات قبل از قطع نامه يعني عمليات مرصاد در پادگان الله اكبر منطقه عملياتي سرپل ذهاب به مقام رفيع شهادت نائل گرديد. روحش شاد و يادش گرامي باد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خاطره ای از زبان مادر شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ايشان از اسرار و رازهاي دروني خود با خانواده صحبت نمي‌كردند تا نكند خانواده اش از بيماري و مشكلي که داشت ناراحت شوند تا روزي كه از بيمارستان شهيد چمران با منزل خانواده اش تماس گرفته و گفتند كه ايشان بستري شده‌اند از آنجا بود كه يكه خوردم كه چه قدر از فرزند خود بي‌اطلاع هستم كه من را محرم خود ندانسته و بيماري خود را به من نگفته ولي ايشان اظهار داشتند نمي‌خواستند ناراحتي مادر خود و خانواده را ببينم به همين دليل چيزي نگفت.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/20140 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:6714635 (3).jpg&lt;br /&gt;
Image:6714635 (2).jpg&lt;br /&gt;
Image:فرح بخش.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>محمد مرادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-12-26T21:28:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمد مرادی&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[مشهد ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۰/۳/۲۲]]&lt;br /&gt;
|محل دفن                = گلزار خواجه ربیع&lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص&lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر [[اسحق]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19003 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:شهید محمد مرادی.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%86%D8%AF_%D8%B1%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید محمد برومند راد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%86%D8%AF_%D8%B1%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2020-12-25T15:55:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1341/05/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : برومندراد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1367/05/11&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : عباسعلی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : جهادگر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
*به خاطر دارم وقتی که پسرم محمد از جبهه به مرخصی آمده بود. ما به منزل ایشان رفتیم. در بین صحبت هایمان همسرش به او گفت: شما تاکنون چندین بار به جبهه رفته ای و هرگز در خانه نیستی و ما همیشه تنها هستیم که من هم به پشتیبانی عروسم گفتم: آری محمد دیگر جبهه نرو و پیش زن و بچه ات بمان. اما ایشان در جواب گفتند: شما باید افتخار کنید که فرزندتان در راه خدا به شهادت می رسد در ضمن بعد از شهادتم هم خواهرانم باید زینب گونه و شما مادرم همچون لیلا، صبر داشته باشید و راه شهیدان را ادامه دهید. شما نباید بگوئید حوصله ام تمام شده یا سر رفته و تنهاییم، شما هنگامی صبرتان تمام و تنها می شوید که وطن و ناموس ما به دست آمریکا و دشمنان غاصب بیفتد. اکنون شما باید صبر کنید و ما را تشویق به نبرد و جبهه رفتن نمائید و همچون حضرت زینب سلام الله علیها، ادامه دهنده ی راه شهدای کربلا باشید. وقتی این حرفها را از زبان پسرم محمد شنیدم، گریه مان گرفت و دیگر در مورد نرفتن او به جبهه، حرفی به میان نیاوردیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پسرم محمد برومند راد به حضرت امام خمینی(ره) علاقه ی خاصی داشت به خاطر دارم هنگامی که حضرت امام(ره) از پاریس به تهران آمدند، پسرم محمد ما را برای استقبال امام(ره) با خود به تهران برد. ما به منزل برادرم که در بحبوحه ی انقلاب کشته شده بود رفتیم. البته شب قبل از عزیمت ما به تهران محمد به من گفت: مادر شما باید دو پرچم ایران که پرچم رژیم شاهنشاهی می باشد و در فلکه ی گناباد نصب شده است را پائین بیاوری و طوری که کسی نفهمد به خانه بیاوری و موقع اذان مغرب که موقع افطار است و خیابان ها خلوت، پرچم ها را به حوزه علمیه بیاور تا من آنها را آتش بزنم و من این کار را انجام دادم و نیز هنگامی که در تهران بودیم ایشان در نصب اعلامیه و چسباندن آنها بر روی دیوار به دیگر افراد که انقلابی بودند کمک می کرد و از هیچ کاری در مورد افشاگری رژیم به مملکت دریغ نمی کرد و فعالیت داشت و با شجاعت تمام مقابله می کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*به خاطر دارم هنگامی که پسرم محمد به دنیا آمد من گفتم: آب بیاورید تا وضو بگیرم و با وضو فرزندم را شیر بدهم. بعد از این که اولین بار به محمد شیر دادم به خواب رفت و من هم چون خسته بودم خوابیدم. در عالم خواب دیدم که یک نفر داخل منزل شد، در حالی که دست در بدن نداشت و آستین هایش باد می خورد سئوال کردم شما کی هستید؟ دستان تان چه شده است؟ آن شخص نورانی گفت: من ابوالفضل هستم برادر سیدالشهدا. فرزندی که به دنیا آورده ای را گرا می بدار و او را به فرا گیری قرآن آشنا کن، زیرا این فرزند نزد شما امانت است. یک مرتبه از خواب پریدم و تصمیم گرفتم نامش را عباس بگذارم. ولی همان شب همه ی اقوام جمع شدند چند نام برای او انتخاب کردند و در بین صفحات قرآن قرار دادند که اسم محمد درآمد و من هم در مورد خوابی که دیده بودم حرفی به میان نیاوردم و نام محمد را برایش انتخاب کردیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا این که بعد از هفت روز گوسفندی را که داشتیم ذبح کردیم و گوشتش را بین اقوام و فقرا تقسیم نمودیم . سپس استخوان های گوسفند را در کیسه ای گذاردیم و برای سلامتی پسرم محمد آنها را زیر خاک دفن کردیم. از آن موقع به بعد تا جائی که امکان داشت با وضو به بچه شیر می دادم حتی گاهی با اعتراض همسایه ها روبه رو می شدم ولی به روی خودم نمی آوردم و می گفتم: ثواب دارد، بچه کمتر شیر می خورد و مثل این است که غذای بهشتی خورده باشد ولی هیچ گاه در مورد خوابی که دیده بودم به کسی حرفی نزدم تا الان که پسرم محمد شهید شده است و من افتخار می کنم که امانت را صحیح و سالم به صاحبش برگرداندم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*به یاد دارم یک روز در سن کودکی پسرم محمد به خانه ی همسایه رفته بود وقتی به خانه برگشت دیدم جزوه های کوچک قرآن را به دست گرفته است و از من خواست تا برایش از آن کتاب ها بخرم و فراگیری قرآن را بیاموزد. برای همین پیش پسر همسایه می رفت و قلم و کاغذ می گرفت و از روی خطوط قرآن می نوشت. کمی که بزرگتر شد او را به اکابر فرستادیم تا قرآن بیاموزد. یک شب تا ساعت 12شب به خانه نیامد. بطوری که بیشتر اوقات ما را نگران می کرد، و ما می ترسیدیم که مبادا دوستان و رفقای بد او را به راه بد کشانده باشند وقتی به خانه آمد علت دیر کردنش را پرسیدم: گفت: مادر نگران من نباشید چون در مراسم روضه خوانی و دوره قرآن که در مسجد برگزار شده بود شرکت کرده بودم و از بابت من خاطرت آسوده باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پسرم محمد برومند راد بسیار مهربان بود و با بقیه فرزندانم کاملاً متفاوت بود . به خاطر دارم یک روز که خیلی خسته بودم در اتاق خوابیدم تا کمی استراحت کنم اما از آنجایی پسرم محمد علاقه و احترام خاصی برایم قائل بود رفته بود و رو انداز آورده بود و رویم انداخته بود و به کسی اجازه نداده بود که مزاحم من شود و سر و صدا کند، وقتی از خواب بیدار شدم از او پرسیدم: محمد چرا با من چنین برخوردی داری و مهربانی می کنی؟ شاید من می خواهم بمیرم دیدم ایشان گریه اش گرفت و گفت: نه مادر من این حرفها را نزنید، من می خواهم شما را به زیارت مکه و کربلا ببرم و در همان جا درس علمیه بخوانم و شما هم کنار من باشید. این حرفها را در شرایطی می زد که هشت سال بیشتر نداشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*به یاد دارم هنگامی که پسرم محمد برومند راد از جبهه به مرخصی آمده بود. یک روز به ایشان گفتم: تو حال صاحب همسر و فرزندانی هستی و چندین مرتبه به جبهه رفته ای. دیگر به جبهه نرو، پیش خانواده ات بمان آنها به تو نیاز دارند. ایشان در جوابم گفتند: من برای رضای خدا به جبهه می روم و اگر لایق شهادت در این راه باشم هیچ گلایه ای ندارم و من برای شهادت است که به جبهه می روم و تا زمانی که نصیبم نگردد بر نمی گردم زن و فرزند را خداوند داده است، خداوند هم همیشه یاری رسان است و بندگان خود را فراموش نمی کند به خدا می سپارم، بعد شما و مادر هم هستید خاطرم جمع است، دیگر حرفی نتوانستم بزنم و با رفتن مجدد او به جبهه موافقت کردم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-به خاطر دارم زمانی که پسر بزرگترم حسن در جبهه حضور داشت، و مدتی از رفتنش گذشته بود و ما از او بی خبر بودیم. برای همین مادرش نگران شده بود و مدام غصه می خورد پسرم شیخ محمد به مادرش گفت: مادر جان غصه نخور، اگر برادرم در جبهه شهید شده باشد من باید به جبهه بروم و جایش را پر کنم و اگر آن وقت من هم شهید شدم شما مادر دو تا شهید هستید و افتخار بزرگی نصیبتان می گردد . که مادرش شروع به گریه کردن نمود. محمد گفت: مادر از خدا بخواهید که پسرانتان در راه خدا شهید شوند و شربت شیرین و گوارای شهادت را بنوشند و هنگامی که خبر شهادت مان را هم برایتان آوردند باید زینب وار زندگی کنید و برایمان اشک نریزید و افتخار کنید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*یکی از همرزمان همسرم محمد برومند راد نحوه ی شهادتش را این گونه نقل می کند : ایشان در شب سه شنبه همراه جمعی از برادران رزمنده به مناسبت عید سعید غدیر خم و افتتاح مسجد که در آبادان بود رفتند و به علت عدم وجود بنزین و پایگاه هایی برای وسیله سبک، به وسیله ی یکی از بنز مایلرها به منطقه ی آبادان عزیمت کردند و پس از برگزاری مراسم در ساعت10:30 دقیقه ی شب که نیروها در حال برگشت به پایگاه بودند. تقریباً نزدیکی های منطقه عملیاتی شهید دشتی در کیلومتر آبادان5، فاو، جاده رسول الله بود که شهید محمد برومند همراه برادران رزمنده به همراه بنز مایلر به راه می افتند که در بین راه یک وسیله نامشخص که با چراغ های پر نور، سو بالا از سمت مقابل در حال عبور بود که در اثر نور قوی چراغ های جلو و عدم دید کافی راننده بنز مایلر و نامناسب بودن جاده وجود دست اندازهای بزرگ و کوچک در جاده باعث انحراف از مسیر اصلی خویش شده و با مواجه شدن با پل لوله ای راننده بنز مایلر کنترل خویش را از دست می دهد و ماشین واژگون می گردد. که متاسفانه در این حادثه عده ای از برادران مجروح و به بیمارستان علی ابن ابیطالب علیه السلام منتقل می گردند و صد افسوس که برادر محمد برومند راد به درجه ی رفیع شهادت نائل می گردد و با شهدای صدر اسلام و ائمه معصومین محشور می گردید و به آرزوی دیرینه ی خود رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*به خاطر دارم یک شب در حال شستن حیاط منزل بودم، وقتی به خانه آمدم از فرط خستگی کناری نشستم تا کمی استراحت کنم. یک مرتبه دیدم لامپ اتاق خاموش و روشن شد، بلند شدم که ببینم لامپ چکار است. دیدم دیوار حال، پر از شاپرک شده و یک شاپرک خیلی بزرگ، وسط آنها نشسته است. همان جا فکر کردم که برای همسرم محمد برومند راد اتفاقی افتاده است. چون ما روی شاپرکها عقیده ی خاصی داریم که ممکن است خرافی باشد. ما عقیده داریم وقتی که شاپرکها می آیند، خبر از مرده می دهند. آن شب دلشوره ی عجیبی داشتم و خوابم نمی برد. تا این که بعد از چند روز خبر شهادت همسرم محمد را برایم آوردند. درست در همان لحظه نیز همسرم به شهادت رسیده بود. درست در همان ساعاتی که شاپرکها را روی دیوار حال دیدم. آخر شب، حدود 11 تا 12نیمه شب بود که ایشان مجروح می شود و در ساعت 12نیمه شب به فیض عظیم شهادت در راه خدا نائل می گردد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*به خاطر دارم زمانی که پسرم محمد درس طلبگی می خواند یک روز برای سخنرانی همراه حاج آقا باصری به حوزه ی علمیه ی مشهد رفته بودند که منافقان حمله می کنند و حاج آقا باصری را با تیر می زنند و محمد و چند تن دیگر که داخل حوزه محصور بودند، پنهانی فرار کردند و به گناباد آمدند. تقریباً یکی، دو هفته ای از این ماجرا گذشت که محمد پیش من آمد و گفت مادر باید به مشهد بیائید و دختر یکی از اقوام خودتان را برای من خواستگاری کنید، گفتم من که در مشهد فامیلی ندارم. ایشان گفتند چرا دارید؟ سپس ماجرای آشنایی خود را با فامیل من تعریف کرد و گفت: روزی در کوهسنگی مشهد در مسجد محل سخنرانی می کردم که منافقان حمله کردند و خواستند مرا ترور کنند که این خانم (یعنی مادر دختر) که دختر عموی شماست مرا در پناهگاه چادرش مخمصه نجات داد و مرا با خود به خانه اش برد و در آنجا بود که با دخترش آشنا شدم. حالا از شما می خواهم که آن دختر را برایم خواستگاری کنید. سپس من و پدرش به مشهد رفتیم و با سادگی بی آلایشی و مهریه کم دختر عمویم را خواستگاری نمودیم و مراسم ازدواج و عروسی را خیلی ساده برگزار کردیم که ثمره این ازدواج دو فرزند برای پسرم بود که یک دختر به نام نجمه و یک پسر به نام مرتضی دارد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*به خاطر دارم اولین باری که پسرم شیخ محمد می خواست به جبهه اعزام شود حدودا 16 الی 17 ساله بود که به جبهه رفت. ایشان در اولین اعزام خود به جبهه از فرماندهشان خواسته بود که ایشان را به خط مقدم بفرستد. تا رو در رو با دشمنان بعثی بجنگد. چون پسرم محمد روحانی بود کار پشت جبهه را به او محول کردند که موجب ناراحتی اش می شد و می گفت: مرا به جلو بفرستید تا به آرزوی خود برسم. در حالیکه بسیاری از رزمندگان بودند که دوست داشتند در کارهای پشت جبهه کمک کنند و از مهلکه آتش جلوی خط مقدم بدور باشند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*به خاطردارم قبل ازانقلاب شبی برادرم شیخ محمد برومند راد همراه یکی ازدوستانش درحال اعلامیه پخش کردن بودند که ناگهان دو سرباز رژیم را می بینند که به طرف آنها می آیند. آنها با سرعت زیاد ازآنجا دورمی شوند وزیریک پل رفته وچند ساعت را درآنجا سپری می کنند تا مأموران بروند. تقریباً ساعت 12 شب بود که به خانه برگشت درحالیکه لباسهایش کثیف وخاکی بود وقتی علتش را پرسیدم گفت: که چنین ماجرایی برایمان رخ داده وهیچ وقت ازفعالیت وپخش اعلامیه دست بردارنبود بعد ازانقلاب نیزدرحوزه علمیه نواب مشهد مشغول به تحصیل وتبلیغ اسلام بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*به یاد دارم روزی به قصد زیارت حرم امام رضا (ع) به مشهد آمدیم. وقتی به خانه پسرم مهدی برومند رفتیم دیدیم درب بسته است وچراغهای خانه خاموش می باشد برای همین به منزل آقای حسینی دوست مهدی رفتیم وگفتیم: عروسمان ، عروسمان کجاست؟ درمنزل نبود نگران شدم.آقای حسینی گفت: آقای بومند به مسافرت رفته است وهمسرش مرضیه خانم اینجاست ودرمنزل ما می باشد وهمراه آقای حسینی به منزلشان رفتیم. بعد ازکمی استراحت به حرم رفتیم وزیارت نمودیم وبرگشتیم . هنگامیکه به خانه آمدیم نوه ام جلو آمد وگفت: مادربزرگ دائی علی شهید شده است گفتم: پس پدرت کجاست؟ گفت: به مسافرت رفته. افسوس خوردم وگفتم : هنوزچهلم برادر بزرگترم تمام نشده که برادردیگرش شهید شده است. مادرعروسم جلو آمد و گفت: برویم خانه ما مرضیه خانم آنجاست وعلی هم شهید شده است . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به خانه رسیدیم دیدیم آقای حسینی که دفتردار مقام معظم رهبری درتهران بود به آنجا آمده وهمه فامیل جمع شده اند ، من رو به پدرخانم پسرم محمد کردم وبعنوان دلداری به اوگفتم: خداوند به شما صبربدهد که دو فرزندتان شهید شده است. یهکهو دیدم عروسم کیف دستی محمد را دستش گرفته و دنبال وصیت نامه اش می گردد ، با وجود اینکه آنها واقعیت را به من نگفته بودند. خودم متوجه شدم که پسرم محمد شهید شده است نه علی. که آقای حسینی جلو آمد ودرحالی که گریه می کرد گفت: شیخ محمد شهید شده است وما به خاطر اینکه شما ناراحت نشوید هدفی به شما حرفی به شما نزدیم واینگونه بود که خبرشهادت پسرم شیخ محمد را به من دادند. من با توکل به خداوند وقدرت خدا ، صبروبردباری کردم و روحیه ام را نباختم وافتخارمی کنم که پسرم درراه اسلام وقرآن به شهادت رسید وهمانجا گفتم: خدایا خودت قبول کن ، امانتی را که به من دادی را به خودت برگردانم. بعد ازآنکه قوت قلب گرفتم گلاب پخش کردم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*به خاطردارم یکروز در مجلس روضه خوانی شرکت داشتم که ( روضه راجع به وداع حضرت علی اکبربا مادرش بود) وقتی از روضه به خانه برگشتم با خود فکرکردم که ام لیلا نیزبا پسرش حضرت علی اکبرهنگام رفتن به میدان نبرد درکربلا خداحافظی کرد ورفت ولی من با پسرم شیخ محمد خداحافظی نکردم به همین دلیل کمی احساس ناراحتی کردم. شب هنگام که به خواب رفتم ، درخواب دیدم که درکنارجاده ای ایستاده ام ، ازدور گرد وغباری برچشم می خورد ، گویا اتومبیلی به طرف من می آید. به نزدیکی من که رسید ، ماشین توقف کرد ویک زن ومرد پیاده شدند ومرا سوارماشین کردند ، اول متوجه قضیه نشدم واعتراض کردم ولی بعد دیدم که فرزندم محمددرصندلی جلوی ماشین نشسته است وبعد پیاده شد وگفت: مادربیا تا با هم خداحافظی کنیم وهرچه که دوست دارید بگوئید ودیگرازمن گله نکنید که چرا ازشما خداحافظی نکردم وبعد رویش را بوسیدم واینچنین بود که درخواب با او وداع کردم وبعد ازخواب بیدار شدم .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%204108 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%86%D8%AF_%D8%B1%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید محمد برومند راد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%86%D8%AF_%D8%B1%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2020-12-25T15:53:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1341/05/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : برومندراد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1367/05/11&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : عباسعلی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : جهادگر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-به خاطر دارم وقتی که پسرم محمد از جبهه به مرخصی آمده بود. ما به منزل ایشان رفتیم. در بین صحبت هایمان همسرش به او گفت: شما تاکنون چندین بار به جبهه رفته ای و هرگز در خانه نیستی و ما همیشه تنها هستیم که من هم به پشتیبانی عروسم گفتم: آری محمد دیگر جبهه نرو و پیش زن و بچه ات بمان. اما ایشان در جواب گفتند: شما باید افتخار کنید که فرزندتان در راه خدا به شهادت می رسد در ضمن بعد از شهادتم هم خواهرانم باید زینب گونه و شما مادرم همچون لیلا، صبر داشته باشید و راه شهیدان را ادامه دهید. شما نباید بگوئید حوصله ام تمام شده یا سر رفته و تنهاییم، شما هنگامی صبرتان تمام و تنها می شوید که وطن و ناموس ما به دست آمریکا و دشمنان غاصب بیفتد. اکنون شما باید صبر کنید و ما را تشویق به نبرد و جبهه رفتن نمائید و همچون حضرت زینب سلام الله علیها، ادامه دهنده ی راه شهدای کربلا باشید. وقتی این حرفها را از زبان پسرم محمد شنیدم، گریه مان گرفت و دیگر در مورد نرفتن او به جبهه، حرفی به میان نیاوردیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-پسرم محمد برومند راد به حضرت امام خمینی(ره) علاقه ی خاصی داشت به خاطر دارم هنگامی که حضرت امام(ره) از پاریس به تهران آمدند، پسرم محمد ما را برای استقبال امام(ره) با خود به تهران برد. ما به منزل برادرم که در بحبوحه ی انقلاب کشته شده بود رفتیم. البته شب قبل از عزیمت ما به تهران محمد به من گفت: مادر شما باید دو پرچم ایران که پرچم رژیم شاهنشاهی می باشد و در فلکه ی گناباد نصب شده است را پائین بیاوری و طوری که کسی نفهمد به خانه بیاوری و موقع اذان مغرب که موقع افطار است و خیابان ها خلوت، پرچم ها را به حوزه علمیه بیاور تا من آنها را آتش بزنم و من این کار را انجام دادم و نیز هنگامی که در تهران بودیم ایشان در نصب اعلامیه و چسباندن آنها بر روی دیوار به دیگر افراد که انقلابی بودند کمک می کرد و از هیچ کاری در مورد افشاگری رژیم به مملکت دریغ نمی کرد و فعالیت داشت و با شجاعت تمام مقابله می کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-به خاطر دارم هنگامی که پسرم محمد به دنیا آمد من گفتم: آب بیاورید تا وضو بگیرم و با وضو فرزندم را شیر بدهم. بعد از این که اولین بار به محمد شیر دادم به خواب رفت و من هم چون خسته بودم خوابیدم. در عالم خواب دیدم که یک نفر داخل منزل شد، در حالی که دست در بدن نداشت و آستین هایش باد می خورد سئوال کردم شما کی هستید؟ دستان تان چه شده است؟ آن شخص نورانی گفت: من ابوالفضل هستم برادر سیدالشهدا. فرزندی که به دنیا آورده ای را گرا می بدار و او را به فرا گیری قرآن آشنا کن، زیرا این فرزند نزد شما امانت است. یک مرتبه از خواب پریدم و تصمیم گرفتم نامش را عباس بگذارم. ولی همان شب همه ی اقوام جمع شدند چند نام برای او انتخاب کردند و در بین صفحات قرآن قرار دادند که اسم محمد درآمد و من هم در مورد خوابی که دیده بودم حرفی به میان نیاوردم و نام محمد را برایش انتخاب کردیم. تا این که بعد از هفت روز گوسفندی را که داشتیم ذبح کردیم و گوشتش را بین اقوام و فقرا تقسیم نمودیم . سپس استخوان های گوسفند را در کیسه ای گذاردیم و برای سلامتی پسرم محمد آنها را زیر خاک دفن کردیم. از آن موقع به بعد تا جائی که امکان داشت با وضو به بچه شیر می دادم حتی گاهی با اعتراض همسایه ها روبه رو می شدم ولی به روی خودم نمی آوردم و می گفتم: ثواب دارد، بچه کمتر شیر می خورد و مثل این است که غذای بهشتی خورده باشد ولی هیچ گاه در مورد خوابی که دیده بودم به کسی حرفی نزدم تا الان که پسرم محمد شهید شده است و من افتخار می کنم که امانت را صحیح و سالم به صاحبش برگرداندم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-به یاد دارم یک روز در سن کودکی پسرم محمد به خانه ی همسایه رفته بود وقتی به خانه برگشت دیدم جزوه های کوچک قرآن را به دست گرفته است و از من خواست تا برایش از آن کتاب ها بخرم و فراگیری قرآن را بیاموزد. برای همین پیش پسر همسایه می رفت و قلم و کاغذ می گرفت و از روی خطوط قرآن می نوشت. کمی که بزرگتر شد او را به اکابر فرستادیم تا قرآن بیاموزد. یک شب تا ساعت 12شب به خانه نیامد. بطوری که بیشتر اوقات ما را نگران می کرد، و ما می ترسیدیم که مبادا دوستان و رفقای بد او را به راه بد کشانده باشند وقتی به خانه آمد علت دیر کردنش را پرسیدم: گفت: مادر نگران من نباشید چون در مراسم روضه خوانی و دوره قرآن که در مسجد برگزار شده بود شرکت کرده بودم و از بابت من خاطرت آسوده باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-پسرم محمد برومند راد بسیار مهربان بود و با بقیه فرزندانم کاملاً متفاوت بود . به خاطر دارم یک روز که خیلی خسته بودم در اتاق خوابیدم تا کمی استراحت کنم اما از آنجایی پسرم محمد علاقه و احترام خاصی برایم قائل بود رفته بود و رو انداز آورده بود و رویم انداخته بود و به کسی اجازه نداده بود که مزاحم من شود و سر و صدا کند، وقتی از خواب بیدار شدم از او پرسیدم: محمد چرا با من چنین برخوردی داری و مهربانی می کنی؟ شاید من می خواهم بمیرم دیدم ایشان گریه اش گرفت و گفت: نه مادر من این حرفها را نزنید، من می خواهم شما را به زیارت مکه و کربلا ببرم و در همان جا درس علمیه بخوانم و شما هم کنار من باشید. این حرفها را در شرایطی می زد که هشت سال بیشتر نداشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-به یاد دارم هنگامی که پسرم محمد برومند راد از جبهه به مرخصی آمده بود. یک روز به ایشان گفتم: تو حال صاحب همسر و فرزندانی هستی و چندین مرتبه به جبهه رفته ای. دیگر به جبهه نرو، پیش خانواده ات بمان آنها به تو نیاز دارند. ایشان در جوابم گفتند: من برای رضای خدا به جبهه می روم و اگر لایق شهادت در این راه باشم هیچ گلایه ای ندارم و من برای شهادت است که به جبهه می روم و تا زمانی که نصیبم نگردد بر نمی گردم زن و فرزند را خداوند داده است، خداوند هم همیشه یاری رسان است و بندگان خود را فراموش نمی کند به خدا می سپارم، بعد شما و مادر هم هستید خاطرم جمع است، دیگر حرفی نتوانستم بزنم و با رفتن مجدد او به جبهه موافقت کردم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-به خاطر دارم زمانی که پسر بزرگترم حسن در جبهه حضور داشت، و مدتی از رفتنش گذشته بود و ما از او بی خبر بودیم. برای همین مادرش نگران شده بود و مدام غصه می خورد پسرم شیخ محمد به مادرش گفت: مادر جان غصه نخور، اگر برادرم در جبهه شهید شده باشد من باید به جبهه بروم و جایش را پر کنم و اگر آن وقت من هم شهید شدم شما مادر دو تا شهید هستید و افتخار بزرگی نصیبتان می گردد . که مادرش شروع به گریه کردن نمود. محمد گفت: مادر از خدا بخواهید که پسرانتان در راه خدا شهید شوند و شربت شیرین و گوارای شهادت را بنوشند و هنگامی که خبر شهادت مان را هم برایتان آوردند باید زینب وار زندگی کنید و برایمان اشک نریزید و افتخار کنید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-یکی از همرزمان همسرم محمد برومند راد نحوه ی شهادتش را این گونه نقل می کند : ایشان در شب سه شنبه همراه جمعی از برادران رزمنده به مناسبت عید سعید غدیر خم و افتتاح مسجد که در آبادان بود رفتند و به علت عدم وجود بنزین و پایگاه هایی برای وسیله سبک، به وسیله ی یکی از بنز مایلرها به منطقه ی آبادان عزیمت کردند و پس از برگزاری مراسم در ساعت10:30 دقیقه ی شب که نیروها در حال برگشت به پایگاه بودند. تقر?باً نزدیکی های منطقه عملیاتی شهید دشتی در کیلومتر آبادان5، فاو، جاده رسول الله بود که شهید محمد برومند همراه برادران رزمنده به همراه بنز مایلر به راه می افتند که در بین راه یک وسیله نامشخص که با چراغ های پر نور، سو بالا از سمت مقابل در حال عبور بود که در اثر نور قوی چراغ های جلو و عدم دید کافی راننده بنز مایلر و نامناسب بودن جاده وجود دست اندازهای بزرگ و کوچک در جاده باعث انحراف از مسیر اصلی خویش شده و با مواجه شدن با پل لوله ای راننده بنز مایلر کنترل خویش را از دست می دهد و ماشین واژگون می گردد. که متاسفانه در این حادثه عده ای از برادران مجروح و به بیمارستان علی ابن ابیطالب علیه السلام منتقل می گردند و صد افسوس که برادر محمد برومند راد به درجه ی رفیع شهادت نائل می گردد و با شهدای صدر اسلام و ائمه معصومین محشور می گردید و به آرزوی دیرینه ی خود رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-به خاطر دارم یک شب در حال شستن حیاط منزل بودم، وقتی به خانه آمدم از فرط خستگی کناری نشستم تا کمی استراحت کنم. یک مرتبه دیدم لامپ اتاق خاموش و روشن شد، بلند شدم که ببینم لامپ چکار است. دیدم دیوار حال، پر از شاپرک شده و یک شاپرک خیلی بزرگ، وسط آنها نشسته است. همان جا فکر کردم که برای همسرم محمد برومند راد اتفاقی افتاده است. چون ما روی شاپرکها عقیده ی خاصی داریم که ممکن است خرافی باشد. ما عقیده داریم وقتی که شاپرکها می آیند، خبر از مرده می دهند. آن شب دلشوره ی عجیبی داشتم و خوابم نمی برد. تا این که بعد از چند روز خبر شهادت همسرم محمد را برایم آوردند. درست در همان لحظه نیز همسرم به شهادت رسیده بود. درست در همان ساعاتی که شاپرکها را روی دیوار حال دیدم. آخر شب، حدود 11 تا 12نیمه شب بود که ایشان مجروح می شود و در ساعت 12نیمه شب به فیض عظیم شهادت در راه خدا نائل می گردد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-به خاطر دارم زمانی که پسرم محمد درس طلبگی می خواند یک روز برای سخنرانی همراه حاج آقا باصری به حوزه ی علمیه ی مشهد رفته بودند که منافقان حمله می کنند و حاج آقا باصری را با تیر می زنند و محمد و چند تن دیگر که داخل حوزه محصور بودند، پنهانی فرار کردند و به گناباد آمدند. تقریباً یکی، دو هفته ای از این ماجرا گذشت که محمد پیش من آمد و گفت مادر باید به مشهد بیائید و دختر یکی از اقوام خودتان را برای من خواستگاری کنید، گفتم من که در مشهد فامیلی ندارم. ایشان گفتند چرا دارید؟ سپس ماجرای آشنایی خود را با فامیل من تعریف کرد و گفت: روزی در کوهسنگی مشهد در مسجد محل سخنرانی می کردم که منافقان حمله کردند و خواستند مرا ترور کنند که این خانم (یعنی مادر دختر) که دختر عموی شماست مرا در پناهگاه چادرش مخمصه نجات داد و مرا با خود به خانه اش برد و در آنجا بود که با دخترش آشنا شدم. حالا از شما می خواهم که آن دختر را برایم خواستگاری کنید. سپس من و پدرش به مشهد رفتیم و با سادگی بی آلایشی و مهریه کم دختر عمویم را خواستگاری نمودیم و مراسم ازدواج و عروسی را خیلی ساده برگزار کردیم که ثمره این ازدواج دو فرزند برای پسرم بود که یک دختر به نام نجمه و یک پسر به نام مرتضی دارد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-به خاطر دارم اولین باری که پسرم شیخ محمد می خواست به جبهه اعزام شود حدودا 16 الی 17 ساله بود که به جبهه رفت. ایشان در اولین اعزام خود به جبهه از فرماندهشان خواسته بود که ایشان را به خط مقدم بفرستد. تا رو در رو با دشمنان بعثی بجنگد. چون پسرم محمد روحانی بود کار پشت جبهه را به او محول کردند که موجب ناراحتی اش می شد و می گفت: مرا به جلو بفرستید تا به آرزوی خود برسم. در حالیکه بسیاری از رزمندگان بودند که دوست داشتند در کارهای پشت جبهه کمک کنند و از مهلکه آتش جلوی خط مقدم بدور باشند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-به خاطردارم قبل ازانقلاب شبی برادرم شیخ محمد برومند راد همراه یکی ازدوستانش درحال اعلامیه پخش کردن بودند که ناگهان دو سرباز رژیم را می بینند که به طرف آنها می آیند. آنها با سرعت زیاد ازآنجا دورمی شوند وزیریک پل رفته وچند ساعت را درآنجا سپری می کنند تا مأموران بروند. تقریباً ساعت 12 شب بود که به خانه برگشت درحالیکه لباسهایش کثیف وخاکی بود وقتی علتش را پرسیدم گفت: که چنین ماجرایی برایمان رخ داده وهیچ وقت ازفعالیت وپخش اعلامیه دست بردارنبود بعد ازانقلاب نیزدرحوزه علمیه نواب مشهد مشغول به تحصیل وتبلیغ اسلام بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-به یاد دارم روزی به قصد زیارت حرم امام رضا (ع) به مشهد آمدیم. وقتی به خانه پسرم مهدی برومند رفتیم دیدیم درب بسته است وچراغهای خانه خاموش می باشد برای همین به منزل آقای حسینی دوست مهدی رفتیم وگفتیم: عروسمان ، عروسمان کجاست؟ درمنزل نبود نگران شدم.آقای حسینی گفت: آقای بومند به مسافرت رفته است وهمسرش مرضیه خانم اینجاست ودرمنزل ما می باشد وهمراه آقای حسینی به منزلشان رفتیم. بعد ازکمی استراحت به حرم رفتیم وزیارت نمودیم وبرگشتیم . هنگامیکه به خانه آمدیم نوه ام جلو آمد وگفت: مادربزرگ دائی علی شهید شده است گفتم: پس پدرت کجاست؟ گفت: به مسافرت رفته. افسوس خوردم وگفتم : هنوزچهلم برادر بزرگترم تمام نشده که برادردیگرش شهید شده است. مادرعروسم جلو آمد و گفت: برویم خانه ما مرضیه خانم آنجاست وعلی هم شهید شده است . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به خانه رسیدیم دیدیم آقای حسینی که دفتردار مقام معظم رهبری درتهران بود به آنجا آمده وهمه فامیل جمع شده اند ، من رو به پدرخانم پسرم محمد کردم وبعنوان دلداری به اوگفتم: خداوند به شما صبربدهد که دو فرزندتان شهید شده است. یهکهو دیدم عروسم کیف دستی محمد را دستش گرفته و دنبال وصیت نامه اش می گردد ، با وجود اینکه آنها واقعیت را به من نگفته بودند. خودم متوجه شدم که پسرم محمد شهید شده است نه علی. که آقای حسینی جلو آمد ودرحالی که گریه می کرد گفت: شیخ محمد شهید شده است وما به خاطر اینکه شما ناراحت نشوید هدفی به شما حرفی به شما نزدیم واینگونه بود که خبرشهادت پسرم شیخ محمد را به من دادند. من با توکل به خداوند وقدرت خدا ، صبروبردباری کردم و روحیه ام را نباختم وافتخارمی کنم که پسرم درراه اسلام وقرآن به شهادت رسید وهمانجا گفتم: خدایا خودت قبول کن ، امانتی را که به من دادی را به خودت برگردانم. بعد ازآنکه قوت قلب گرفتم گلاب پخش کردم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-به خاطردارم یکروز در مجلس روضه خوانی شرکت داشتم که ( روضه راجع به وداع حضرت علی اکبربا مادرش بود) وقتی از روضه به خانه برگشتم با خود فکرکردم که ام لیلا نیزبا پسرش حضرت علی اکبرهنگام رفتن به میدان نبرد درکربلا خداحافظی کرد ورفت ولی من با پسرم شیخ محمد خداحافظی نکردم به همین دلیل کمی احساس ناراحتی کردم. شب هنگام که به خواب رفتم ، درخواب دیدم که درکنارجاده ای ایستاده ام ، ازدور گرد وغباری برچشم می خورد ، گویا اتومبیلی به طرف من می آید. به نزدیکی من که رسید ، ماشین توقف کرد ویک زن ومرد پیاده شدند ومرا سوارماشین کردند ، اول متوجه قضیه نشدم واعتراض کردم ولی بعد دیدم که فرزندم محمددرصندلی جلوی ماشین نشسته است وبعد پیاده شد وگفت: مادربیا تا با هم خداحافظی کنیم وهرچه که دوست دارید بگوئید ودیگرازمن گله نکنید که چرا ازشما خداحافظی نکردم وبعد رویش را بوسیدم واینچنین بود که درخواب با او وداع کردم وبعد ازخواب بیدار شدم .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%204108 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B4%D9%85%D8%B3</id>
		<title>شهید صادق علی شمس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B4%D9%85%D8%B3"/>
				<updated>2020-12-25T15:50:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید صادق علی شمسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد: 1344/03/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1367/03/28   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل ارامگاه : مرکزی - شازند - باغ برافتاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید صادق‌علی شمسی فرزند قدم‌علی در اول خرداد 1344 در استان اراک دیده به جهان گشود. دوران کودکی را نزد پدر و مادر گرامی‌اش سپری کرد و با رسیدن به سن 7 سالگی وارد مدرسه شد. وی تحصیل را تا کلاس پنجم دبستان ادامه داد، سپس به دلیل فقر مالی خانواده تحصیل را رها و در کنار پدر به کشاورزی مشغول گشت. با رسیدن به سنین جوانی پیرو سنت پیامبر(ص) ازدواج کرد که از او یک فرزند پسر به یادگار ماند. شهید شمسی پس از چندی برای انجام خدمت سربازی به ارتش پیوست و مشغول دفاع از آب و خاک این مرز و‌بوم گردید. ایشان سرانجام در تاریخ 28/03/1367 در منطقه‌ی مریوان به درجه‌ی رفیع شهادت نائل آمد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/15912 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%81%D8%B1%D8%AF</id>
		<title>شهید کاکاجان الله یارفرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%81%D8%B1%D8%AF"/>
				<updated>2020-12-25T15:47:52Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید کاکاجان اله یارفرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1347/05/09&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1367/02/10&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید کاکاجان الله یارفرد، در تاریخ، 1347/05/09 در یک خانواده مذهبی و متدین و روستایی به دنیا آمد، تحصیلات ابتدایی خود را در روستای ولی عصر گذراند و بعد از آن وارد مرحله راهنمایی شد، اما موقعیت زندگی و شور و هوای خدمت در جبهه ها، و دفاع از اسلام و قرآن و ناموس خود، اجازه ادامه درس را به او نداد، این نوجوان خدایی، که همیشه شور و هوای شهادت در سر می پروراند، درس را رها کرده و به خاطر وضعیت مالی، و در کنار پدر، جهت کمک به آن، برای اداره امور زندگی، شروع به کار کشاورزی نمود و مدتی بعد با اراده قوی و همت والای خویش با ساخت مغازه، شغل تعویض روغنی را برای خود انتخاب نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما بعد از مدتی به خاطر تبلیغاتی که در مورد جنگ از رادیو و تلویزیون پخش شد، با جان و دل خریدار فرمان امام امت بود که فرمودند: جوانان باید در جبهه های جنگ حاضر باشند، و آن پیام را لبیک گفته و در سن 14 سالگی طی 3 الی 4 بار، به صورت بسیجی بدون این که آموزش ببیند، رهسپار جبهه شد.&lt;br /&gt;
در طول مبارزه، هر بار که مجروح یا شیمیایی می شد و برای استراحت به خانه می آمد، بعد از چند روز استراحت و بهبود یافتن، به خاطر روحیه ایثارگری و از خودگذشتگی دوباره به جبهه بر می گشت، در سن 18 سالگی، نوبت به سربازی او می رسد، شور شهادت و لقای پروردگار در سرش پرورانده می شد و مانند خون در رگ هایش جاری بود، حوصله ماندن در خانه را نداشت، زمان خدمت كه فرا رسید دل ار دنیا و مادیات بریده، و زندگی دنیا را بر آخرت ترجیح داد و رهسپار خدمت شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای آموزش به کرمان فرستاده، و بعد از دوره ی آموزشی، به خاطر نقش فعال و سازنده اش در جبهه و خدمت رسانی به رزمندگان و دفاع از اسلام، قرآن و ناموس خود و لبیك به فرمان امام و پیام شهدا، با تمام وجود، هستی و نیت الهی، پا به میدان نبرد و عرصه جنگ با دشمنان می نهد و خدمتش این بار یک ماه بیشتر طول نمی کشد، در سال 1367 با ریختن خون خود و ایثار جان خویش، قدرت ایمان و اراده الهی خود را ثابت نمود و شربت شیرین شهادت نوشید و به دیدار پروردگار خویش شتافت و به همان آرزوی دیرین و همیشگی خود که در پی طلب آن بود رسید.&lt;br /&gt;
در سال 1367، در شهر کوار، توسط بنیاد محترم شهید کوار، تشییع، و در گلزار شهدای ولی عصر شهر کوار، در جایی که قبل از شهادت برای خود معین کرده بود به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;سایت شهدای ارتش&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%84%D9%88</id>
		<title>شهید محمدرضا کریملو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%84%D9%88"/>
				<updated>2020-12-25T15:47:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : کریملو / محمدرضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : جعفرقلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۱-۱۲-۰۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : هونجان - شهرضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۵-۱۲-۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : شلمچه - کربلای 5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرستان : شهرضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان : بسیج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمی تبلیغی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : حوزوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : جاوید الاثر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طلبة شهید: محمدرضا کریملو ما بودیم و شهیدان؛ این گلهای بیخزان بوستان ایمان که در پاییز هم طراوت بهار را داشتند. ما بودیم و لالههای گلچین شده که به میهمانی خدا رفتند. شهیدان روحانی شجرهنامهای خونین دارند، با شاخ و برگی از جهاد و شهادت که ریشه در فرات عشق و علقمة ایمان دارد، با الهامی که از محراب خونین کوفه و صحرای سرخ کربلا و مظلومیت امامان و حماسة سربداران و آیات قرآن و خطبههای شور انگیز نهج البلاغه گرفته است. حرکت در خط «خدمت» توفیقی بزرگ و قلب را در خدمت انقلاب قرار دادن و با سر و جان سرباز دین بودن، سعادتی بزرگتر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید بزرگوار «محمدرضا کریملو» از این توفیق یافتگان سعادتمند بودکه آرامش وجدان را تنها در سایة تعهد و تلاش و کوشش جستجو میکرد و عزّت را در عبودیت خدا میدانست. افتخار را از آستان اهل بیت عصمت و طهارت(علیهمالسلام) میطلبید و تشنگی روح را با زمزمة نیایش فرو مینشاند. در سال 1341 در روستای «هونجان» از توابع شهرضا و در خاندان دین باور، طفلی معصوم و پاک به نام «محمدرضا» به دنیا آمد که این معصومیت را تا سالهای پایان زندگی به همراه داشت. کم کم دوران کودکی محمدرضا به پایان رسید و پای به عرصه مدرسه و محیط دبستان گذاشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دورة ابتدایی را در زادگاهش به پایان رساند، سپس دروس راهنمایی و دبیرستان را با موفقیت در شیراز پشت سر گذاشت. بعد از این دوره زندگی، محمدرضا قدم به شکوفای جسمانی و روحانی جدید نهاد. او دارای روحیة حقیقت جویی بود و به دنبال گمشدة خویش، راهی را انتخاب کرد تا خود را به خیمهگاه ولی عصر(عجلاللهتعالیفرجه) نزدیکتر ببیند، لذا قدم در محیط پاک حوزه نهاد و در شهر مقدس قم رحل اقامت افکند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از مدتی در حوزه علمیة شیراز، تحصیلات حوزوی را تا اتمام مقطع مقدمات حوزوی به پایان رساند. با شروع جنگ تحمیلی او نیز مانند جوانان مخلص و شجاع آماده نبرد با دشمن کافر شد و مردانه در جمع اصحاب امام عشق به مصاف یزیدیان زمان شتافت. هفت مرتبه حضور در میدان نبرد و هر بار فقط به عشق شهادت، نشان از شجاعت و مردانگی این دلدادة کوی عشق داشت. عملیات کربلای 5 آخرین عملیاتی بود که محمد رضا در آن شرکت کرد و به این ترتیب این دلباختة کوی یار با اقتدا به مولایش، سیدالشهدا(علیهالسلام) جوانمردانه ایستادگی نمود. سرانجام دفتر عشق و عاشقی زندگیاش در 9/12/1365 در کربلای شلمچه برای همیشه بسته شد و شربت گوارای شهادت را نوشید، اما یاد محمد رضا برای همیشه جاودانه شد. او هرگز از قلبها نمیرود، اگر چه ظاهراً در بین انسانهای خاکی زندگی نمیکند، اما یاد رشادتهایش همواره با هر وجدان بیداری قرین است. پیکر خونین و مقدسش پس از تجلیل و تشییع با شکوه مردم شهید پرور، در زادگاهش به خاک سپرده شد. «پرواز در آشیانهای خلد برین بر او مبارک باد»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تلک الدار ا لآخره نجعلها للذین لا یریدون علوّا فی الارض و لا فسادا و العاقبه للمتقین»(قصص/83) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ما این دار (بهشت ابدی) آخرت را برای آنانکه در زمین اراده علو و فساد و سرکشی ندارند، مخصوص میگردانیم وحسن عاقبت، خاص پرهیزگارانست». &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون که فرصتی به دست آوردم تا پس از مدتها- که از منزل همیشگی و تعبد مقدسم و مشهد معینم دور بودم- باز به آن دیار خونین بروم و با آنانی که سوره های قرآن را زمزمه میکردند و در وجب به وجب خاک مقدس جنوب و غرب، بدنهای پاک و مطهرشان را به ودیعه نهاده و پیام حسین زمان را لبیک گفتند، ملاقاتی کنم و این پیکر دنیاآلود و شیطان صفت را با مالیدن به جای پای عزیزان از خون گذشته، تطهیر نمایم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تو خود شاهدی که بارها میشد تو را به بزرگی و عظمتت قسم می دادم که ای مولای من! دوست ندارم، بلکه خجالت می کشم که در بستر خواب و به مرگ طبیعی دار فانی را وداع گویم. آرزو دارم که بدنم در راه خدا تکه تکه و خونم بر روی زمین جاری شود و شهادت -که والاترین مقام است - نصیبم گردد. خدایا! از آن روزی می ترسم که از کثرت گناهانم مفصلهایم از هم جدا گردد، چشمهایم پر از آتش شود و پیش مولایم حسین سر به زیر باشم. خدایا! اگر این بدنم در شعله های آتش بسوزد و پودر شود و خاکستر آنرا، باد به هوا ببرد - که آثاری از جسم خاکی ام باقی نماند- باز هم گناهانم پاک نمی شود و روسیاه می مانم. ای خدای من! تو را رحمان و رحیم یاد میکنم و آرزوی شهادت از تو درخواست می کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! چون زمان اقتضی می کرد که دفاع از اسلام و انقلاب نمایم، به عشق تو روانه جبهه شدم، چون حقّانیت آخرتت برایم یقینی بود، آمدم که در مقابل کفر بایستم و جانم را فدا نمایم. پروردگارا! نه به خاطر بهشتت و نه به خاطر ترس از جهنمت، طلب شهادت می کنم، بلکه به خاطر آن مقام والائی که تو به شهیدان عطا میکنی و با حسین –علیه السلام-]محشور[ مینمایی و آنها را دور از حسین–علیهالسلام- نمیکنی، میباشد. و اینکه فراق تو مرا اذّیت میکند که دوست دارم بسوزم اما دوست ندارم از تو جدا باشم، هر چند که لایق چنین مقام و عزت نمی باشم اما امیدی که به تو دارم دلم را آرامش می دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! مگر بین عاشق و معشوق چه رمزی است؟ چه چیزی باعث می شود که آنها از فراق همدیگر رنج ببرند؟ آن نیمه شب که عاشق بلند می شود و با چشمانی پر از اشک با معشوق خویش -یعنی خدا- صحبت میکند، خدا میگوید: در این نیمه شب که همه در سکوت مطلق به سر میبرند، از من چه میخواهی؟ آرامش و تسکین قلب به او میدهد چرا که «الا به ذکر الله تطمئنّ القلوب»(رعد/28). پروردگارا! تو را به سر بریده حسین –علیه السلام- که جلوی زینب –سلام الله علیها- با چوب خیزران بر دندانهای مبارکش می زدند و تو را به آن لحظه ای که امام رضا –علیه السلام- با زهر انگور جگرش از هم پاشید و تو را به فرق شکافته مولای متقیان علی بن ابیطالب –علیه السلام- شهادت در راهت را نصیبم گردان. بارالها! اگر ]خواهش[ میکنم محتاجم، نمی خواهم خجالت بکشم، دوست ندارم امانتی را که به دست پدر و مادرم سپرده بودی در راه باطل از بین برود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! والدینم را روسفید کن. مادر جان! شما هاجر زمان هستید که فرزندتان را در راه خدا قربانی کردهاید و نباید غمگین باشی، مگر کسی که امانت الهی را سالم به دست صاحبش سپرده، محزون و ناراحت می شود، نه. باید خوشحال شوی و افتخار کنی که شیر پاکت، راهی شده برای گشودن آخرتت. مادر جان و خواهران عزیزم! میدانم که آرزوی دامادی مرا داشتید ولی بدانید که من در جبهه داماد شدم، حجلهام سنگرم بود، عروس حجله اسلحهام بود، جشن دامادی من شبهای حمله و شیرینی آن، گلوله و فشنگ بوده است. امیدوارم که مرا ببخشید و دعای خیر بنمائید که خدا مرا بیامرزد. بارالها! عشق به شهادت بین من و دوستانم -همچون کاظم و سید محمد و ... -رابطه برقرار کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! به ستارگان درخشان بگو نتابند، به خورشید بگو سر از افق بیرون نیاورد، به شب بگو که روز نگردد، به ماه بگو که دیگر نتابد، به سنگها بگو از هم بشکافند، به زمین و جویبار بگو که گریه کنند، چون که یاران وفادار خمینی همه رفتند و ما از غافله عقب ماندیم. اما شما پدر عزیز! مرا حلال کنید، چون فرزندی خوب برایتان نبودم، امیدوارم که خداوند به شما صبر عظیم عطاء کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادر عزیزم علی اکبر! ای سرور من، ای راهنما و معلّم من، سلام و درود بر شما که راه مقدّس اسلام را خوب شناخته ای، راهت را به خوبی ادامه بده و هیچ غمگین و ناراحت نباش، دلم می خواهد اگر شهادت نصیب حقیر گردید، شما به تمام اقوام و خویشان، مخصوصا به پدر و مادرم دلداری بدهید و در مقابل مردم قطره اشکی نریزی، چون دشمن خوشحال می شود و دوست ناراحت. پس صبر را پیشة خود ساز و در مقابل کفر بایست. در ضمن مواظب علی عزیزم باش و او را در راهنمایی تنها نگذار. چند کلامی با برادران و روحانیون معظّم دارم: ای حافظان قرآن و اسلام، ای طلایه داران دین اسلام مواظب باشید که افرادی لباس مقدّس پیغمبر –صلی الله علیه و آله- را دزدیده و گرگ در لباس میش شدهاند، مقام و حبّ دنیا آنها را گرفته، اینان خطری بزرگ برای اسلام هستند، بلکه خطرشان از آمریکا و شوروی بدتر است، میخواهند خودشان را مطرح کنند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام عزیز را تنها نگذارید، و از ]ایشان[ حفاظت کامل بنمائید، امام بود که به شما عزّت و شرف داد، هیچ می دانید چه بودید و حال چه شدید. نسبت به سخنان امام صحه بگذارید مواظب باشید از امام جلو نیفتید. چرا که امام سجاد –علیه السلام- میفرماید: (المتقدم لهم مارق و المتاخر عنهم زاهق و اللازم لهم لاحق). در خاتمه از شما میخواهم که بعد از تشییع جنازه و بعد از طواف در شاهچراغ – مرا به وطن اصلیام، هونجان برگردانید. جملهای با استاد گرامیام جناب حاج سیّد علیاصغر دستغیب: ای پدر عزیزم، ای کسی که - در مدت زمانی که کنارتان بودم- از راهنماییهای پدرگونهات دریغ نکردی، مرا ببخشید و حلال کنید، می دانم که بنده حقیر حق استادی را ادا نکردم، امیدوارم که دوستان دیگر تا سر حدّ امکان، فیض کامل را از شما ببرند. از دوستان و طلّاب عزیز طلب حلالیّت مینمایم و همه آنها را به خدا می سپارم. خدایا! خدایا! تا انقلاب به مهدی خمینی را نگهدار&amp;lt;ref&amp;gt;[[ http://khayyen.ir/shahid/168|سایت خین]]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:شهید محمدرضاکریملو.jpg]]&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D8%B1_%D9%86%D8%B1%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهیداردشیر نریمانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D8%B1_%D9%86%D8%B1%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-12-25T15:44:52Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید اردشیر نریمانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1340/05/01 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/11/28&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : خوزستان - رامهرمز - رامهرمز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرچم پرشکوه اسلام هر روز مزین به خون میشود و فداکارانی عزیز و مجاهدانی غیور شهیدانی بی پروا عاشق تقدیم در راه جهاد و شهادت میکنیم. دشمنان اسلام به خوب می دانند که با چه کسانی در مقابله اند خود میدانند یا کسانی مواجه شده اند که خون خود را پای این درخت تنومند اسلام اهدا کرده اند و میکنند. برادر شهید اردشیر نریمانی در سال 1340 در هفتگل دیده به دنیا گشود و تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در شهرتسان رامهرمز سپری کرد و با چشیدن طعم فقر و کشیدن مشقات زیاد خود را چون فولاد آبدیده کرد و در مبارزات مردم مسلمان رژم سابق سهمی در وسع توان خود داشت و عاشق و پاکباخته امام بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او بعد از پیروزی انقلاب اسلامی بر اثر عشق و علاقه ای که به سپاه از این فرزند نونهال انقلاب داشت استخدام شد و فعالیت خود را در کنار همرزمان پاسدار خود ادامه داد و به دیگران توصیه میکرد که نماز را برپا دارند و از مظلومین حمایت میکرد و در مدتی که در سپاه بود مشتاقانه به جبهه با صدامیان به نبرد بی میخواست و در جبهه سربازان اسلام در بستان شرکت همه جانبه ای داشت و نیروها دشمن و منافق سخت درگیر بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنا به گفته همرزمان او نفرت بسیار زیادی از حزب توده خائن و منافقین داشت و حزب توده را پیچیده تر از مجاهدین می دانست و به خاطر مشمولیتش به خدمت سربازی اعزام... به طور معمول در جبهه و در قسمت توپخانه مشغول نبرد با صدامیان شد و او در اخرین باری که به دیدار دوستان و اقوام به رامهرمز امده بود مادر شهید به او میگفت... عروسی کن. آن شهید گفت عروسی من در آن دنیا خواهد بود و با الهامی که به قلب سلیمش شده بود خود میدانست که چه وقت می شود و شهادت او افتخاری است برای اسلام و خانواده بزرگوار ان شهید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسلام مشتاقان زیادی چون اردشیر دارد و مطمعنا اردشیر نریمانی اخرین شهید نسبت زیرا ما انتقام خود را از کفار و منافقین خواهیم گرفت و مسلما کفار و منافقین تا موقعی که رهبر کبیر را میبیند که بر قلوب جکومت می دانند که هیچ کاری نمیتوانند از پیش ببرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نه دوچرخه و نه موتور نه... هیچ چیزی ندارم. وصیت من تنها این است که حجاب رعایت شود و نماز خوانده شود و از فالگوشی و غیبت پرهیز شود و من فقط برای دین و مذهبم میروم. از همه همسایه ها و نوه ها و بچه ها میخواهم که بهمراه دین و قرآن و خدا بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/27517%20 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: نریمانی- اردشیر}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی ارتش]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خوزستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان رامهرمز(استان خوزستان)]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%84_%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید خلیل اصلاحی فرهانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%84_%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-12-25T15:43:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:	6401194	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :	1341/06/27&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام :	خلیل‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :	فریمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	اصلاحی‌فریمانی‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :	1364/12/07&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :	حسین‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :	سلیمانیه عراق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	ابتدایی	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل :	کارگر	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌صادق‌ فریمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلیل اصلاحی فرزند حسین در سال 1341 در روستای رباط از توابع شهرستان فریمان در خانواده ای ساده و بی آلایش پا به عرصه حیات گذاشت. بعد از مدتی خانواده اش به فریمان مهاجرت کردند. او تحصیلات ابتدایی را در همین شهر به پایان رساند، اما به سبب مشکلاتی، مدرسه را ترک کرد و برای کمک به تأمین معاش خانواده به کارگری روی آورد. خلیل اصلاحی در 18 سالگی برای انجام وظیفه مقدس سربازی، وارد لشکر 77 ثامن الائمه(ع) شد و در همین مدت یکبار در حین انجام مأموریت مجروح گردید. اصلاحی پس از پایان خدمت سربازی، دوباره به جبهه های حق علیه باطل شتافت ودر7-12-1364در سلیمانیه عراق به درجه رفیع شهادت نایل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطره==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وظیفه‌ خلیل، انتقال مجروحان، مصدومین و شهدا بود. کار توان فرسایی بود، اما او همچنان پرتوان کارش را انجام می داد. پیکر هر شهیدی را که می دید، اشک از چشمانش جاری می شد، آن را می‌بوسید و به پشت خط می آورد. چند ساعتی نگذشت که خودش هم بر اثر اصابت ترکش به خیل شهدا پیوست؛ حالا نوبت ما بود که پیکر پاک خلیل را به پشت خط منتقل کنیم. &lt;br /&gt;
همرزم شهید.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=2436 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:2436.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%B9%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید محمدجواد عصاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%B9%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-12-25T15:42:52Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید محمدجواد عصاری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1338/02/18&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/02/17&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :یزد - طبس - امامزاده حسین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید محمد جواد عصاری فرزند حسن در سال 1338 در خانواده ای مسلمان در طبس به دنیا آمد. پس از شش سال به دبستان رفت و مشغول تحصیل گردید. پس از تحصیلات ابتدایی وارد دبیرستان شد. در هنگام تحصیل، درسش را می خواند و ایام تعطیلی یا به کارگری یا در مغازه پدرش كه آهنگری ساده ای بود مشغول به كار می شد تا مخارج تحصیل سال آینده اش تأمین گردد. سرانجام در سال 1356 دیپلم گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او فردی بی آزار و كم حرف بود، رفتارش در مدرسه و نسبت به اقوام و همسایگان خوب و شایسته بود. اولیاء مدرسه همیشه از وی راضی بودند. از 10 سالگی نماز و روزه اش ترك نمی شد، در مجالس مذهبی و تظاهرات علیه رژیم طاغوت حاضر می شد. چندین بار با مأمورین رژیم درگیر شد. بعد از زلزله جانگداز طبس به علت مجروح شدن دو برادر و پدرش، سرپرستی خانواده را به عهده گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید عصاری در اوایل سال 1359 عازم سربازی شد و جزء تیپ قوچان بود. مدت 6 ماه در سنندج، دیوان دره و تپه های اطراف آن با اشرار و ضد انقلاب به مقابله پرداخت و در این مدت خانواده اش از وی هیج خبری نداشتند تا دوباره به قوچان برگشت و مدتی در پادگان دژبان بود و به محض دستور امام جهت شكستن حصر آبادان واحد مربوطه اش به سمت آبادان حركت نمود. وی به مرخصی كوتاه مدتی آمد و گفت: واحد ما به آبادان رفته و من هم باید بروم و خوشحال هم بود و می گفت: شاید دیگر برنگردم و همین طور هم شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یكی از درجه دارانی كه با شهید عصاری در كردستان هم سنگر بود می گفت: بچه های خوب و منظم همیشه گلچین می شوند. مدت 6 ماهی كه با من بود نمازش ترك نشد و با وجود این كه بعضی مواقع در مضیقه آب بودیم او آب وضویش را ذخیره داشت و تیمم نمی كرد. آری عاقبت به ندای «هل من ناصر ینصرنی» امامش لبیك گفت و در تاریخ 1360/02/17 در عملیات شكستن حصر آبادان به درجه رفیع شهادت نائل آمد. پیکر مطهر این شهید گرامی در امامزاده حسین شهرستان طبس به خاک سپرده شد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/29991 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_جواد_عصاری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان یزد]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان طبس]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1</id>
		<title>شهیدمسلم امیدوار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1"/>
				<updated>2020-12-25T15:41:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = مسلم امیدوار&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Moslem-omidvar.jpg&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای 2 تیر|1332/04/02]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 27 شهریور|1360/06/27]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید]] [[مسلم امیدوار]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :[[1332/04/02]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : [[1360/06/27]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلم اميدوارم در سال 1332 در روستاي گلاردشت از توابع بخش رحيم آباد شهرستان رودسر در يك خانواده مذهبي و زحمتكش پا به عرصه حيات نهاد پدر و مادرش با داشتن حدود پنج جريب مزرعه برنج و يك دكان چاي پزش خرج او و سه تا ديگر از خواهر و برادرش را تهيه مي نمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسلم در سن هفت سالگي در روستاي گلدشت به دبستان كه در آن زمان سپاهي دانش درس مي گفت گمارده شد و از نظر درس هم شاگرد خوبي بود كلاسها را يكي پس از ديگري مي گذراند و در مواقع بيكاري به پدر و مادرش در سردكان كمك مي كرد و مشتريها از اخلاق خوش او هميشه تعريف مي كردند در فصل تابستان هم به اتفاق يكي ديگر از دوستانش به شغل تره بار فردوسي مي پرداخت تا اينكه در رشته طبيعي به اخذ ديپلم در سال 53 نائل آمد و تا زمانيكه به خدمت سربازي نرفته بود بيكار نماند و در سر كارخانه چاي گلدشت كارگري مي كرد تا اينكه در ارديبهشت سال 56 به خدمت نظام وظيفه فرا خوانده شد و در ضمن قبل از رفتن به خدمت سربازي ازدواج نمودند پس از اتمام خدمت سربازي با اينكه موقعيت خوبي را داشتند و مي توانستند بهترين شغل را داشته باشند لذا از هيچكس خواهش و تمنا و به قول خودمان چاپلوسي نكرد و همچنان به كار و كارگري در سر باغات چاي و كارخانه چاي گلدشت مشغول بود تا اينكه انقلاب شكوهمند اسلامي ايران دودمان منحوس پهلوي و دستگاه طاغوت با سيل خون و فداكاري است حزب اله پيروز شد مسلم اميدوار هم با تائيد فرماندار وقت به سازمان چاي به عنوان ناظر كارخانه معرفي و پس از گذراندن كلاس كارآموزي مشغول به کار شدند و به كار خودشان سخت علاقه داشتند تا اينكه منقضي خدمت 56 جهت مصاف با صداميان دعوت به خدمت مي شود و مسلم هم كه در يكي از كارخانجات چايسازي لاهيجان مشغول به كار بودند بلافاصله خود را به گروهان ژاندارمري شهرستان رودسر معرفي مي نمايند و اعزام مي شوند و پس از طي دوره كارآموزي به همراه [[لشكر قزوين]] به جبهه نبرد حق عليه باطل مي شتابند و در جبهه حاجيه سوسنگرد به نبرد مي پردازند و در آنجا بر اثر تركش خمپاره به شكمش شهيد مي شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از شهيد شدن به زادگاهش گلدشت پس از تشييع جنازه مفصل به خاك سپرده مي شودو هم اكنون زيارتگاه مردم مي باشد از شهيد مسلم اميدوار دو فرزند پسر بنامهاي علي و محمد بيادگار مانده است كه از هم اكنون از مادرش مي پرسند كه بابا كي مي آيد و مادرش هم مي گويد باباي شما را كه داشت از شرف و ناموس و حيثيت ملت خود پاسداري مي كرد صداميان امريكايي به شهادت رساندند و از هم اكنون تخم كينه بر عليه آمريكاي ستمگر در دل آنها كاشته مي شود و ان‌شاءالله پس از مدتي فرزندان شهداي انقلاب حساب تمام زورگويان را خواهند رسيد به اميد آن روز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
بسم الرب الشهدا&lt;br /&gt;
پدر، مادر و برادر و خواهرانم سلام. امیدوارم که حال همگی شما خوب باشد.&lt;br /&gt;
مادر اگر کشته شدم که شهادت آرزوی من است. و امیدوارم که به این آرزوی بزرگ برسم. به کسی بدهکار نیستم و از کسی هم طلب کار نیستم.&lt;br /&gt;
پدر مادر من از شما ها راضی هستم و ان‌شاء الله شما هم از من راضی باشید. از شما می خواهم که از زن و بچه هایم نگه داری کنید. مادر اگر شهید شدم تنها خواهش من به شما این است که هیچ گریه نکنی. این دفعه آمدم شما را ندیدم. شاید شهید شدم حلالم کنید و از من راضی باشید.&lt;br /&gt;
برادر به پدر و مادر محبت کن چون انها به محبت احتیاج دارند و به جز شما کسی را ندارند. امام را تنها نگذارید و همیشه یار و یاور امام باشید.&lt;br /&gt;
خواهران اگر شهید شدم شبهای جمعه بچه هایم را به مزارم بیاورید.&lt;br /&gt;
من خودم داوطلبانه به [[سوسنگرد]] آمده ام تا با صدام کافر بجنگم. چون فرمانده ام می گفت تو باید در تهران بمانی و در اینجا خدمت کنی ولی من با برادران دیگرم که عازم سوسنگرد بودند، به سوسنگرد امده ام در اینجا تنها چیزی که ما را اذیت می کند پشه است نه توپ و تفنگ صدام ؟؟؟ در آخر نامه فقط از شما خواهش می کنم که نگران من نباشید من هیچ ناراحتی ای ندارم&lt;br /&gt;
علی یار و یاورتان&lt;br /&gt;
فراموش نکنید مادرم و پدرم و خواهرم و برادرم و همسرم اگر گناهی از من دیده اید امیدوارم مرا ببخشید هیچ وقت امام را تنها نگذارید امام را دعا کنید همیشه. کسی در این دنیا ماندگار نیست من شهید شدم برایم کریه نکنید ناراحتی نکنید برایم چون همه ما رفتنی هستیم من که از امام حسین (ع)وحضرت علی اکبر (ع)بالاتر نیستم و از وصیت من اینست که بعد از به شهادت رسیدن من اگر خدا صلاح بداند فرزندم عای و محمد را در راه حقیقت اسلام و دین و قرآن راهنما باشید که تنها قرآن و اسلام نجات پخش انسانهاست بله همسرم ما میرویم و در راه هدف و مکتبی که خداوند بزرگ فرموده است. پدر ومادر خوب مهربانم و همسر و فرزندان عزیزم برادر و خواهرم و فاملین و دوستان و آشنایان از من راضی باشید. من رفتم من شهید شدم شهید راه مکتبم و کتاب آسمانیم قرآن شدم پاینده باد اسلام و پایدار باد قرآن محمد در پایان از شما می خواهم که فرزندانم را در راه آرمان و عقیده ام راهنما باشید تا او رهرو پدرش و دیگر شهیدان گردد و فرزندان من علی و محمد را خیلی مواظبت کنید و راه الله بیاموزید چون آرزو من آنها هستند و نماز و قرآن را هم: به راه راست یاد بده همسرم دیگر سفارش نمی کنم به فرزندانم و راهم را ادامه دهید حتما هدفم اسلام است می خواهم با خون خود اسلام را آبیاری کنم و راه حسین را بپیمایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
والسلام علیکم و رحمته الله و برکاته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از عمر ما بکاه و برعمر او بنفزا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قسمتی از وصایای برادر شهید مسلم امیدوار که در نامه هایش نوشته بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
* افرادي كه جهت تحويل گرفتن جنازه به شيراز رفته بودند پزشك معالج شهيد مسلم از آنها مي پرسيد علي كيست آنها مي گويند پسر بزرگ مسلم و پزشك معالج مي گفت كه در آخرين لحظات فقط مي گفت علي ـ محمد ـ الله اكبر ـ علي ـ محمد ـ الله اكبر الله اكبر الله اكبر&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;سایت شهدای ارتش&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D9%84%DA%A9_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%AF</id>
		<title>شهید منصور لک موسیوند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D9%84%DA%A9_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%AF"/>
				<updated>2020-12-25T15:37:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =  منصور لک موسیوند&lt;br /&gt;
|تصویر                  =منصور لك موسیوند۱.jpg&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =[[1345/01/01 ]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[میمک، 1366/05/14]]&lt;br /&gt;
|محل دفن                =[[لرستان - ازنا – گلزارازنا]]&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =[[سیکل]]&lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر:قنبر&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید منصور لک موسیوند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نـام پـدر :قنبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1345/01/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/05/14&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :لرستان - ازنا – گلزارازنا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تـحصیـلات :سیکل - راهنمایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید منصور لك موسیوند در تاریخ 1345/01/01 در خانواده‌ای مؤمن و اسلامی در شهرستان كرج، دولت آباد دیده به جهان گشود. از همان كودكی دارای اخلاق حسنه و نیكو بود و در مقابل زحمت های فراوان پدر و مادر حق قدرشناسی را ادا نموده و سعی می‌نمود به پدرش در كارها كمك نماید. تحصیلات اولیه ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت در كرج سپری نماید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از گرفتن مدرك سوم راهنمایی درس را رها نموده و در مغازه‌ای در كرج به شغل شوفاژكاری پرداخت. یك سال و اندی را به همین صورت مخارج خانواده را تأمین می‌نمود. با این كه پدرش كارمند دانشكده كشاورزی بود اما منصور برای یاری پدر در تأمین مخارج خود و خانواده به شغل آزاد روی آورد.&lt;br /&gt;
شهید موسیوند مسلمانی با ایمان، متدین و اهل نماز بود و اغلب اوقات را در مسجد محل به اقامه نماز اول وقت و جماعت می‌گذرانید. او فردی ساكت، آرام و صبور در برابر مشكلات و سختی‌ها بود و احترام فراوانی به بزرگان خانواده می گذاشت. در ماه محرم و همچنین در ماه مبارك رمضان در حسینیه ها به عزاداری سید الشهدا و ائمه اطهار می‌پرداخت. بعد از انقلاب همراه سایر مردم در اغلب راهپیمایی‌ها و تظاهرات‌ها شركت می‌كرد. بعد از پیروزی انقلاب عضو بسیج محله شد و در آن فعال بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام در سال 1366 جهت انجام خدمت سربازی به ارتش پیوست و پس از 6 ماه خدمت عاشقانه در منطقه میمك بر اثر اصابت تركش به درجه رفیع شهادت نائل آمد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/40945 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:منصور لك موسیوند۱.jpg&lt;br /&gt;
Image:منصور لك موسیوند.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: منصور_لك_موسیوند}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان لرستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان ازنا]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AA%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%A9</id>
		<title>شهید علیرضا تازیک</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AA%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%A9"/>
				<updated>2020-12-25T15:36:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1345/11/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : علیرضا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : تربت ‌ حیدریه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : تازیک‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/12/08&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست زمانی که علیرضا می خواست به جبهه برود پدرش در جبهه حضور داشت به همین دلیل به او گفتم: پدرت که در جبهه است شما دیگر به جبهه نرو. ایشان در جواب من گفت : من تمام کارهای شما را انجام داده ام و حال که کاری ندارد می خواهم به جبهه بروم . شبی که فردای آن قرار بود علیرضا به جبهه اعزام شود نیمه های شب متوجه شدم که برق را روشن کرده و لباسهای بسیجی اش را پوشیده و چفیه اش را به دور گردن انداخته و روی لحاف نشته است به پیش او رفتم و گفتم : چرا نخوابیده ای گفت : امشب عجب شبی است چرا صبح نمی شود . به او گفتم : بخواب ساعت 1 نصف شب است . گفت : خوابم نمی برد می خواهم با شما حرف بزنم به شرطی که صبر داشته باشید و ادامه داد صبح که عازم جبهه می شوم روحیه ات را از دست ندهی که روحیه بقیه افراد خانواده از بین می رود . بعد از کمی سکوت از من پرسید . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر جان آیا شیر و لقمه ای که به من داده ای حلال است یا حرام .گفتم این که معلوم است تا جایی که توانسته ام ومی دانم نه شیر حرام و نه لقمه حرام به تو داده ام سپس گفت : اگر شیر حلال به من داده باشی ان شاء ا ... به جبهه که رفتم به شهادت می رسم . و اگر خدا خواست وبه این بزرگ دست یافتم شما هیچ وقت جلوی جنازه من مشکی نپوشید و گریه نکنید و موقع تشیع جنازه من با گل و شیرینی و دسته گل بیایید . من هم به وصیت او عمل کردم و موقع تشیع جنازه با صبری که خدا به من عنایت کرده بود با دسته گل و شیرینی از تشیع کنندگان استقبال کردم .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5129 سایت شهدای یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86_%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید سروان فرهاد صفری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86_%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-12-25T15:35:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید سروان فرهاد صفری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1320&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 20/10/1371&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان:  هوانیروز (کرمان)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد:  گرگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : شرق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل دفن:  گرگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان پر شد فضای سینه از دوست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که فکر خویش گم شد از ضمیرم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(قرآن و دانشوران ـ حافظ)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شهر گرگان پا به عرصه حیات نهاد و در سال 1355 با تحصیلات سوم دبیرستان جهت تعمیرات بالگرد در هوانیروز استخدام شد.دوره آموزش نظامی و یادگیری زبان انگلیسی را در تهران گذراند و جهت یادگیری تخصص فنی بالگرد به هوانیروز اصفهان منتقل شد. دوره تعمیرات عمومی بالگرد را با موفقیت به پایان برد و با درجه گروهبان دومی در پایگاه هوانیروز کرمان به کار پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درجه‌دار فرهاد صفری از نیروهای متخصص هوانیروز بود که سابقه مأموریت و انجام کار در 8 سال دفاع مقدس در پرونده او ثبت شده است. پروازهای مکرر او همراه با خلبان‌ها در جبهه‌های غرب و جنوب، اتفاقات غیرمترقبه و امدادرسانی به سیل‌زدگان و تخلیه مجروحین و مصدومین جنگ از او درجه‌داری مصمم و با جرئت ساخته بود. او تا درجه استوار یکم ارتقا پیدا کرد و در آخرین مأموریت که در شرق کشور بود به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاریخ 20/10/1371یک فروند بالگرد 214 به خلبان یکمی  داود شیخی پیله‌ورق ، خلبان دومی  محمد حسین برشور  و متخصص فنی ستوان فرهاد صفری در اختیار شورای تأمین استان کرمان و نیروی انتظامی مأموریت می‌یابد به منطقه سیل‌زده کهنوج جهت کمک‌رسانی پرواز کند. این بالگرد پس از انجام مأموریت، در منطقه جیرفت هدف گلوله سوداگران مواد مخدر قرار می‌گیرد و پس از برخورد به کوه متلاشی و هر سه سرنشین به شهادت می‌رسند.&lt;br /&gt;
فنی هوایی فرهاد صفری با درجه سروانی در آمار شهدای هوانیروز و جنگ منظور شده و مزارش در گرگان می‌باشد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نوید شاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%AB%D9%82%D9%81%DB%8C</id>
		<title>شهید محمود ثقفی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%AB%D9%82%D9%81%DB%8C"/>
				<updated>2020-12-25T15:34:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید محمود ثقفی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1343/10/03&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/05/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :مازندران - نور - سراسب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
در تاريخ، 1343/03/10 در استان تهران در روستاي شميران متولد شد؛ پدرش ابوالقاسم نام داشت؛ او فرزند چهارم خانواده بود وي تا مقطع پنجم ابتدايي تحصيل کرد؛ وي مجرد بود و در تاريخ، 1366/05/24 بر اثر اصابت گلوله در منطقه ي عملياتي ميمک توسط دشمن به شهادت رسيد؛ مزار اين شهيد گرانقدر، در امامزاده مهدي واقع شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/6492 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D9%87%D9%81%D8%AA</id>
		<title>عملیات فتح هفت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA_%D9%81%D8%AA%D8%AD_%D9%87%D9%81%D8%AA"/>
				<updated>2020-12-25T15:34:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==انهدام تاسیسات نظامی و اقتصادی یکی از مهم‌ترین مراکز پشتیبانی و عقبه جبهه شمالی دشمن==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تداوم عملیات‌های نامنظم در عمق جبهه دشمن و همکاری مستمر با معارضان عراقی، که بیشتر آن‌ها از گروه طالبانی (یعنی اتحادیه میهنی کردستان عراق) بودند ضربات سنگینی بر پیکر تشکیلات و سازمان نظامی دشمن وارد می‌آورد. یکی از مهم‌ترین و کاری‌ترین حمله‌ها از این دست، عملیات فتح 7 بود که طی آن نیروهای خودی تحت امر قرارگاه برون مرزی رمضان با رمز یا‌فاطمه‌الزهرا (س) و یگان‌هایی از معارضین کرد عراق با هدف انهدام تأسیسات نظامی و اقتصادی دشمن در منطقه «حلبچه»، «شانه دری»، «سیدصادق» و «اربت» در روز 7 تیرماه 1366 وارد عمل شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیروها با انهدام ساختمان مرکزی رازیت محور «چناق چیان» و دکل مخابراتی و پست برق، شهر سیدصادق عراق را به مدت چند ساعت تحت کنترل خود گرفتند و در همین فاصله به تخریب ساختمان‌های دولتی پرداختند. همچنین طی این حمله به پادگان‌های شهرهای سیدصادق و حلبچه و یگان ضدشورش این شهر خسارت سنگینی وارد آمد و 6 پایگاه حفاظتی اطراف سیدصادق نیز منهدم شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیروهای عمل کننده در این عملیات با یورش به پادگان «کانی پانکه» و مقر تاکتیکی 257 و انهدام مرکز موتوری لشکر 27 عراق توانستند تعداد 1545 نفر از نیروهای دشمن را کشته، زخمی و یا اسیر نمایند. در جریان این یورش‌ها تعداد 50 دستگاه خودروی نظامی دشمن به آتش کشیده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خلاصه گزارش عملیات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام عملیات: فتح 7 – برون مرزی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان اجرا: 7/4/1366&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رمز عملیات: یافاطمه الزهرا (س)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان اجرا: منطقه حلبچه و سیدصادق کردستان عراق – عقبه محور شمالی جبهه دشمن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تلفات دشمن: 1545 (کشته، زخمی و اسیر)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارگان‌های عمل کننده: نیروهای عملیاتی قرارگاه برون مرزی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با همکاری معارضان کرد عراقی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==اهداف عملیات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انهدام عقبه ستادی و لشکری دشمن در منطقه حلبچه و سیدصادق کردستان عراق&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.ashoora.ir/2012-11-16-13-52-43/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D8%A7/1394-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%81%D8%AA%D8%AD-7.html سایت عاشورا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A8%D8%B3%D9%85_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85</id>
		<title>شهیدبسم الله الیاسی مقدم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A8%D8%B3%D9%85_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85"/>
				<updated>2020-12-25T15:31:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 	1344/01/10&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : 	بسم‌اله‌ 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : 	تایباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	الیاسی‌مقدم‌شهرنوی‌ 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 	1362/04/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : 	غلامحسین‌ 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : 	سردشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	راهنمایی 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : 	رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : 	روستای نصرت آباد باخرز&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خانواده مذهبی، با صفا، با اخلاص ومتدین الیاسی مقدم؛ فرزندی متولد شد.  پدر ومادر مهربانش او را بسم الله نام نهادند. او واقعا جزو همان کسانی  بود که بقول فرمایش حضرت امام(ره) که فرمودند: «یاران من در گهواره آرمیده اند.» در همان دوران پای به عرصه زندگی نهاد. شهید الیاسی از آنجایی که از هـوش و ذکاوت فوق العاده ای برخوردار بود مقطع ابتدایی را با موفقیت به پایان رساند و برای ادامه تحصیل به شهرستان تربت جام عازم شد، اما مدتی نگذشت که بحث جنگ، جدی تر شد. بحث دفاع از ناموس، دفاع از شرف و انسانیت. او نیز مانند خیل عظیمی از خودباختگان عاشق خمینی، درس را ترک کرد و روانه میدان نبرد و به کردستان اعزام شد. یک سال در جبهه کردستان درگیر نبردی سخت شد، اما دریغا! دستهایش ناگهان در آسمان پر گرفت، روحش پر کشید تا بی نهایت.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=2856منبع سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D8%AC%D9%88%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید سیدحسین علایی جوشقانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D8%AC%D9%88%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-12-25T15:29:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید  سیدحسین علایی جوشقانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1339/07/01 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1360/03/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه تعالي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهيد سيدحسين علائی جوشقانی]] فرزند نظام، در تاريخ، 1339/07/01 در شهرستان ري چشم به جهان گشود و در يک خانواده ي مذهبي دوران طفوليت خود را به آرامي و خوبي سپري کرد؛ در سن هفت سالگي شروع به تحصيل نمود و به علت علاقه ي زيادي که به ميهن داشت عضو [[بسيج]] محل شد و به ميهن خدمت مي کرد که سرانجام در آخرين خدمت خود به ميهن در جنوب کشور، در تاريخ، 1360/07/07 به آرزوي ديرين خود رسيد و جام [[شهادت]] را نوشيد؛ در ضمن مزار آن [[شهيد]] بزرگوار در قطعه 24 شهر ري قرار دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/30000 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1535914KAKA004-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1535914KAKA001-001.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85_%D9%BE%DA%98%D9%85%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید تسلیم پژمان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85_%D9%BE%DA%98%D9%85%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-12-25T15:27:01Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید تسلیم پژمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1345/05/19&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/09/29&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :گلستان - گنبدکاووس - چای بوئین&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
تسلیم پژمان فرزند صالح آخوند به تاریخ 1345/05/19 در محله ی چای بویین شهرستان گنبد كاوس به دنیا آمد. كودكی آرام و سر به زیر بود. چون در یك خانواده ی مذهبی به دنیا آمده بود، از همان اوان كودكی راه مسجد را یاد گرفت و در كنار دیگر برادرانش بارها در نماز جماعت شر كت كرد و با مسجد مانوس گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوران ابتدایی و راهنمایی را در همان محله ی چای بویین گذراندو بااین كه كودكی آرام بود، اما در بین دانش آموزان از برترین ها شده بود و تمام نمرات اوبه بیست ختم می شد و همه ی معلمان او به داشتن چنین دانش آموزی افتخار می كردند، اخلاق و رفتاراورا برای بقیه مثال می زدند.دوستان هم سن و سال او دربازی، اورا به حكمیت انتخاب می كرد ند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اوقات فراغت به كار های هنری، ورزش می پرداخت و از شنا و فوتبال لذت می برد. برای او ورزش از اهمییت فراوان بر خودار بود. اما با لاتر از همه ی این ها بیشترین علاقه ی او به فراگیر ی مسائل مذهبی ختم می شد و هر گز نمی خواست نماز ش قضا شود و بارها پدرش اهمیت نماز سر وقت را به او آموخته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات خود را دررشته برق در هنرستان صنعتی گنبد ادامه داد.آن قدر دراین رشته خوب پیش رفت كه توانست با استعداد و تفكر خلاق خود وسیله اختراع كند و آن اختراع در نمایشگاه مدرسه به نمایش گذاشته شد. از رشته برق دپیلم گرفت وپس از آن به خدمت سربا زی اعزام شد. دوستان زیادی از هم كلاسی هایش همراه او بودند. تسلیم از این فرصت به نحو احسن استفاده كردو كتاب های درسی اش را با خود به منطقه برد و در اوقات بیكاری به مطالعه پرداخت. در طول دوران خدمت بارها به مرخصی آمد. در آخرین مرخصی بود كه دست های خود را همراه با خنده ی ملایم تكان می داد و گویی داشت برای همیشه با خانواده خداحافظی می كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او همیشه به رضای پروردگار راضی بود و همچون اسم خودش تسلیم خدای خود بود و هر گز از جنگ ترسی به دل نداشت و مردانه می جنگید تا این كه در تاریخ در دهلران طعم شیرین شهادت را به جان خرید و زیبایی خنده هایش را به دوستانش به یاد گار گذاشت.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/Martyrdetails/5316 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1146142KAKA006-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1146142KAKA004-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1146142KAKA005-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1146142KAKA003-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1146142KAKA001-001.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:تسلیم_پژمان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان گلستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان گنبد کاووس]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%B1</id>
		<title>شهید سید حسین فقیر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%B1"/>
				<updated>2020-12-25T15:25:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید سیدحسین فقیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1347/10/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1367/01/08&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :مازندران - بابل – معتمدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
شهید سید حسین فقیر در سال 1347/10/22 در یک خانواده مذهبی در شهرستان بابل دیده به جهان گشود تحصیلات خود را تا سطح دبیرستان ادامه داد اما چون جنگ شروع شد. او تمام عشق و علاقه اش شده بود جبهه و برای رفتن به منطقه دست از تحصیل کشید و روانه خط مقدم شد مدتی در خط مقدم بود عاشقانه جنگیدن که در سال 1367 در [[شلمچه]] عملیات [[مرصاد]] جان به جان آفرین تسلیم کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/41464 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%B1</id>
		<title>شهید سید حسین فقیر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%B1"/>
				<updated>2020-12-25T15:25:17Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید سیدحسین فقیر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1347/10/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1367/01/08&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :مازندران - بابل – معتمدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
شهید سید حسین فقیر در سال 1347/10/22 در یک خانواده مذهبی در شهرستان بابل دیده به جهان گشود تحص ی لات خود را تا سطح دبیرستان ادامه داد اما چون جنگ شروع شد او تمام عشق و علاقه اش شده بود جبهه و برای رفتن به منطقه دست از تحصیل کشید و روانه خط مقدم شد مدتی در خط مقدم بود عاشقانه جنگیدن که در سال 1367 در [[شلمچه]] عملیات [[مرصاد]] جان به جان آفرین تسلیم کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/41464 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%AD_%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید حسین فلاح اندریان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%AD_%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-12-25T15:22:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید حسین فلاح اندریان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1333/04/05&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1358/08/08&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :آذربایجان شرقی - تبریز - وادی رحمت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند شهدا را در قیامت با بها و جلال و با عظمت و نورانی وارد می کند که اگر انبیا در مقابل آن ها بگذرند و سوار باشند به احترام این ها پیاده می شوند.  امام علی (ع)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از نظامیان متعهد که درس جانبازی به مردم آزاده داد شهید حسین فلاح اندرزیان فرزند نصرالله بود. او در خانواده ای متوسط و مذهبی به دنیا آمد دوران تحصیل خود را با موفقیت به پایان رسانیده و در پی علاقه اش به دفاع از میهن اسلامی در تاریخ 1352 به استخدام ارتش جمهوری اسلامی ایران درآمد. از پیروان واقعی امام امت بود و معتقد بود که در همه حال باید از کشور و انقلاب اسلامی دفاع نمود. پس از اینکه دور مقدماتی خود را در دانشکده به اتمام رسانید به درجه گ2 مفتخر گردید و کار خود را در یگان های مختلف ارتش جمهوری اسلامی ایران شروع نمود. در حالیکه در تاریخ 1358/08/09 به افتخار درجه گ نایل گردیده بود و در یگان عملیاتی لشگر 21 حمزه مشغول انجام وظیفه بود در تاریخ 1358/08/10  به علت تیر مستقیم دشمن در عملیات بر علیه دشمن بعثی عراق جان شیرین خود را در پای درخت اسلام قربانی نمود و مدفن وی در شهر تبریز می باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند توفیق ادامه راه این شهدا را به همه ما عنایت بفرماید.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/20546 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1570131KAKA002-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1570131KAKA001-001.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8_%D9%88%D8%B8%DB%8C%D9%81%D9%87_%D8%AF%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید ظهراب وظیفه دان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8_%D9%88%D8%B8%DB%8C%D9%81%D9%87_%D8%AF%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-12-25T15:20:01Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ظهراب وظیفه دان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1326/01/02&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1359/10/10&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :گیلان - بندرانزلی - انزلی گلزارشهدا&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره ای از زبان همسر شهید ناوبان یار سوم ظهراب وظیفه دان&lt;br /&gt;
ظهراب، از شروع جنگ تا هنگامه ی شهادتش، بارها به منطقه رفته بود و داوطلبانه در منطقه ی [[آبادان]] و [[خرمشهر]] جنگیده بود؛ ولی بار آخر که خداحافظی می کرد، کاغذی به دستم داد.&lt;br /&gt;
گفتم: «چیه؟»&lt;br /&gt;
گفت: «وصیت نامه. »&lt;br /&gt;
سرم را پایین انداختم. نتوانستم نگاهش کنم. ترسیدم اگر ببینمش، مانع رفتنش شوم. ظهراب با بچه ها خداحافظی کرد و رفت.&lt;br /&gt;
هنوز چند قدمی دور نشده بود که کاغذ را باز کردم و آن را خواندم:&lt;br /&gt;
پدر و مادر گرامی ام! می خواهم وقتی در راه وطن [[شهید]] شدم و خدا خواست که جسدم را به خانواده ام تحویل دهند، اصرار نکنید مرا به «ارده جان» ببرند. در بندر انزلی به خاکم بسپارید تا همسر و فرزندانم خصوصاً دخترم بتوانند برای فاتحه بر سر مزارم بیایند. در نگهداری یتیمان من به همسرم کمک کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسرم! از یتیمانم مواظبت کن و آنها را به خوشبختی برسان تا من از شما راضی باشم و اگر ناراحتی از من دیده اید، مرا ببخشید.&lt;br /&gt;
زندگی مشترکمان در برابر دیدگانم دوباره تکرار شد؛ روزی که در سال 1346 به درجه ی مهناوی دومی رسید، روزی که به جنوب رفتیم، روزهای انقلاب، تظاهرات، راهپیمایی ها، نام گذاری چهار فرزندمان و روزهای جنگ و مأموریت های یک ماهه و چهل روزه ی او.&lt;br /&gt;
نمی خواستم باور کنم که ظهراب را دیگر نخواهم دید؛ ولی خدا را شکر که دیدمش! یک بار دیگر؛ آن هم وقتی که [[شهید]] شده بود. وصیت نامه را به پدرش دادم و ظهراب در گلزار شهدای بندر انزلی به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظهراب در سال 1326 در روستای ارده جان طالش از توابع بندر انزلی به دنیا آمده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/28959 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:5911893 (1).jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84_%D8%A8%D9%84%D9%82%D8%A7%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید عبدالرسول بلقان آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84_%D8%A8%D9%84%D9%82%D8%A7%D9%86_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-12-25T15:18:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 	1337/05/10&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : 	عبدالرسول‌ 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : 	سبزوار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	بلقان‌ابادی‌&lt;br /&gt;
 	&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 	1362/12/12&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : 	محمد 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : 	راننده &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : 	آرپی‌جی‌زن‌ ـ ادوات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
شب دامادی عبدالرسول وقتی من وخواهرم داخل اتاقش رفتیم . دیدیم درحال قران خواندن است. به او گفتم : حالا مگر موقع قران خواندن است همه درحال شادی هستند. گفت : من هم با قران شاد می شوم واگرحالا قران نخوانم پس کی باید بخوانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من و شوهرم تازه به نیشابور نقل مکان کرده بودیم و دراین شهر غریب بودیم و بقیه خانواده ام در روستا زندگی می کردند در آنجا همیشه فکر برادرم عبدالرسول بودم. یک شب درخانه دیدم که در خانه ما تعداد زیادی پوتین سربازی است وقتی وارد خانه شدم' برادرم و عده زیادی از بسیجیان درخانه هستند. رو به عبدالرسول گفتم : اینها چه کسانی هستند ؟ گفت : اقوام ائمه معصومین هستند. و گفت : شما چرا اینقدر غصه می خورید' جای من بسیارخوب است. من را به اتاق دیگری برد که در آن پر از میوه و شیرینی های مختلف بود. دیس شیرینی را برداشت و به من تعارف کرد وگفت : بردار' تا خواستم بردارم با صدای اذان از خواب بیدار شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبی در خواب دیدم که به زیارت شاهزاده حسین اصغر رفتم' در آنجا یک اتاق بزرگی بود که درداخل اتاق پر ازجنازه بود که هیچکدام آنها سردربردن نداشتند. یک پیرزن را دیدم که یک عصا در دست دارد و نگهبانی آنها را می دهد. به او گفتم : اینها جنازه چه کسانی هستند ؟ اشاره کرد آن طرف. به آنجا رفتم و روی اولین نفر را که کنار زدم عبدالرسول را دیدم که سر دربدن دارد ول یک دست و پا ندارد. گفتم : کدام از خدا بی خبر این کار رابا شما انجام داده که از خواب بیدار شدم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4210 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%A8%D8%A7%D9%88%D9%81%D8%A7</id>
		<title>شهیداصغر باوفا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%A8%D8%A7%D9%88%D9%81%D8%A7"/>
				<updated>2020-12-25T15:15:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 	1349/06/10&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : 	اصغر 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : 	مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	باوفا 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 	1366/02/03&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : 	غلامرضا 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : 	بانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	نامشخص 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : 	دانش آموز 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : 	رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : 	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم رب الشهدا و الصدقين &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنام الله پاسدار حرمت خون شهداي اسلام انسان يکبار به دنيا مي آيد و يکبار هم از دنيا مي رود و دوباره در روز معاد و روز حساب با اعمالشان چه خوب و چه بد زنده مي شوند. کساني که اعمال بد داغشته باشند جزائشان عذاب خداوندي است و کساني که اعمال نيک و پسنديده داشته باشند از لطف و نعمتهاي خداوند برخوردار مي شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يکي از اعمالي که خدا بر انسان واجب کرده است جهاد است جهاد اکبر و جهاد اصغر . جهاد اکبر مبارزه با نفس است و کسي که جهاد اکبر را انجام دهد يقينا مي تواند جهاد اصغر را که همان جنگ با متجاوز است انجام دهد و حال اگر کسي به تقدير خداوند در اين جهاد مقدس کشته شد شهيد است و شهيد در روز حساب سربلند است و يقين دارد که بهشت جايگاهش است پس پدر و مادر عزيز و گراميم اگر کسي که مورد بحث است من باشم و اگر خدا نظر لطفي به من داشت و توفيق شهادت به من عطا کرد نبايد ناراحت شويد و اگر خواستيد در من گريه کنيد گريه شادي کنيد چون فرزندتان در راهي کشته شده که پاک و مقدس است و کشته شدن در اين راه يعني از سر گرفتن زندگي دوباره و اين زندگي بدون دوز و کلکهاي دنيوي است و بيشتر انسان قرب به خدا پيدا مي کند از برادران و خواهرانم مي خواهم که هميشه نماز را سر وقت بخوانند و نماز را به پا دارند چون نماز پايه و اساس دين است و امامان معصوم ما هم به خاطر نماز کشته شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خواهرانم مي خواهم که هميشه عفت و حجاب خود را حفظ کنند و سعي کنند در زندگي خانوادگي پايبند تشريفات و ماديات نشوند و بيشتر دنبال معنويات باشند و حرفي که با امت شهيد پرور دارم اين است که هميشه گوش به فرمان رهبر انقلاب اسلامي باشيد و دلهايتان را بيشتر خالص کنيد تا فرج امام زمان (عج ) نزديکتر شود وکساني که خالص نيستند به هر طريق که شده به راه راست هدايت کنيد. دز اخر از پدر و مادر و برادران و خواهران و اقوام و خويشان حلال بودي مي طلبم و از همگي خداحافظي مي کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
التماس دعا&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تاريخ 28/9/1365&amp;lt;ref&amp;gt;منبع سایت یاران رضا&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%A8%D8%A7%D9%88%D9%81%D8%A7</id>
		<title>شهیداصغر باوفا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%A8%D8%A7%D9%88%D9%81%D8%A7"/>
				<updated>2020-12-25T15:10:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 	1349/06/10&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : 	اصغر 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : 	مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	باوفا 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 	1366/02/03&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : 	غلامرضا 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : 	بانه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	نامشخص 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : 	دانش آموز 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : 	رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : 	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم رب الشهدا و الصدقين &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنام الله پاسدار حرمت خون شهداي اسلام انسان يکبار به دنيا مي آيد و يکبار هم از دنيا مي رود و دوباره در روز معاد و روز حساب با اعمالشان چه خوب و چه بد زنده مي شوند. کساني که اعمال بد داغشته باشند جزائشان عذاب خداوندي است و کساني که اعمال نيک و پسنديده داشته باشند از لطف و نعمتهاي خداوند برخوردار مي شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يکي از اعمالي که خدا بر انسان واجب کرده است جهاد است جهاد اکبر و جهاد اصغر . جهاد اکبر مبارزه با نفس است و کسي که جهاد اکبر را انجام دهد يقينا مي تواند جهاد اصغر را که همان جنگ با متجاوز است انجام دهد و حال اگر کسي به تقدير خداوند در اين جهاد مقدس کشته شد شهيد است و شهيد در روز حساب سربلند است و يقين دارد که بهشت جايگاهش است پس پدر و مادر عزيز و گراميم اگر کسي که مورد بحث است من باشم و اگر خدا نظر لطفي به من داشت و توفيق شهادت به من عطا کرد نبايد ناراحت شويد و اگر خواستيد در من گريه کنيد گريه شادي کنيد چون فرزندتان در راهي کشته شده که پاک و مقدس است و کشته شدن در اين راه يعني از سر گرفتن زندگي دوباره و اين زندگي بدون دوز و کلکهاي دنيوي است و بيشتر انسان قرب به خدا پيدا مي کند از برادران و خواهرانم مي خواهم که هميشه نماز را سر وقت بخوانند و نماز را به پا دارند چون نماز پايه و اساس دين است و امامان معصوم ما هم به خاطر نماز کشته شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خواهرانم مي خواهم که هميشه عفت و حجاب خود را حفظ کنند و سعي کنند در زندگي خانوادگي پايبند تشريفات و ماديات نشوند و بيشتر دنبال معنويات باشند و حرفي که با امت شهيد پرور دارم اين است که هميشه گوش به فرمان رهبر انقلاب اسلامي باشيد و دلهايتان را بيشتر خالص کنيد تا فرج امام زمان (عج ) نزديکتر شود وکساني که خالص نيستند به هر طريق که شده به راه راست هدايت کنيد. دز اخر از پدر و مادر و برادران و خواهران و اقوام و خويشان حلال بودي مي طلبم و از همگي خداحافظي مي کنم. التماس دعا تاريخ 28/9/1365&amp;lt;ref&amp;gt;منبع سایت یاران رضا&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%B7%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF</id>
		<title>شهید محمد خیاطی روشناوند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%B7%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF"/>
				<updated>2020-12-25T15:08:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:    6111300    &lt;br /&gt;
   &lt;br /&gt;
نام :    محمد  &lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    خیاط‌ی ‌روشناوند   &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :    1361/02/12&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمدحسن‌    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :    خونین شهر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص   &lt;br /&gt;
     &lt;br /&gt;
شغل :    دانش آموز &lt;br /&gt;
       &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحيم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من چيزي در دنيا ندارم که بخواهم وصيت کنم فقط چند کلمه اي عرض مي کنم اول اينکه ، مبلغ ششصد ريال به محمد پرستوزاده بدهکار هستم و اگر شهيد شدم راضي نيستم براي من خرج بدهيد و از اينکه من از دنيا رفتم ناراحت شويد چون جان من از خداست و چه بهتر که در راه خدا اين جان را از دست بدهم اگر شهيد شدم براي من گريه نکنيد چون من راهم را مي شناختم به اميد روزي که مستضعفين وارث زمين شوند. آنکه هميشه بياد شما خواهد بود پسر خوشبخت شما&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8425 سایت یاران رضا] &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید علی والایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2020-12-25T15:06:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید علی والایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1344/11/03&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/12/30&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :ایلام - مهران - صالح آباد فاز2&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
شهید علی والایی فرزند احمد و فوزیه قاسم دوش در تاریخ 1344/11/02 در روستای علی آباد، بخش شیروان چرداول دیده به جهان گشود. وی تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم ادامه داد تا این که سرانجام با رسیدن به سن قانونی به خدمت مقدس سربازی رفت و وارد [[ارتش]] شد تا این که در تاریخ 1366/12/30 بر اثر تر کش خمپاره به [[شهادت]] رسید. مزار این [[شهید]] گرامی در گلزار شهدای امامزاده علی صالح، بخش صالح آباد شهرستان شیروان چرداول واقع می باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
با سلام خدمت پير جماران، بت شكن زمان، صحابه ابراهيم، امام امت و با سلام خدمت تمامى شهداى گلگون كفن اسلام، به خصوص شهداى عزيز و گرانقدر انقلاب اسلامى كه خون آنها تداوم حركت انبياء و راه آنها مبارزه با دشمنان دين اسلام است و با سلام خدمت خانواده‌هاى صبور و غيور آنها و با سلام خدمت يكايك رزمندگان اسلام و با سلام فراوان خدمت ملت مظلوم و سلحشور ايران.&lt;br /&gt;
مادر و پدر گراميم! مبادا كه گريه كنيد، چون فرزند دلبند و جگرگوشه تو با اتكاء به خداوند منان عزم راسخ خود را تا دفع تجاوز بعثيان كافر و ابرقدرت هاى شيطان صفت و تا لحظه آخر، يعنى يا شهادت و يا زيارت بكار خواهد گرفت و راه خود را كه راه مبارزه با كفر و شرك و بت پرستى است تا قطع فتنه در عالم ادامه خواهم داد.&lt;br /&gt;
حكومت بعث و كثيف بغداد و حكومت هاى مزدور حامى او بايد بدانند كه نه تنها ما سربازان امام زمان بلكه زن و مرد و پير و جوان و كودك و خردسال همگى نداى جنگ جنگ تا پيروزى نهایى را سر مى دهند و تا به دست آوردن اين هدف بزرگ از پاى نخواهند نشست. آرى، شجاعت و مردانگى و عصمت و طهارت يكى از اصول اصلى صفات امامان معصوم و پيامبران است و ما هم ادامه دهنده مبارزه جدى و خستگى ناپذير و [[شهادت]] طلبانه آنها هستيم و تا لحظه شهادت و يا زيارت اين معصومان و بزرگمردان از پاى نخواهم نشست.&lt;br /&gt;
آرى [[شهيد]] قلب تاريخ است و ازهمه افراد هم افضل تر است. با توجه به درك سياسى و مفهوم اصيل و اصلى و انسان ساز مكتب رهابخش اسلام جان و مال و آرزوى خود را تا لحظه آخر فداى اسلام، امام و دفاع از ميهن اسلامى و اهداف بلند مرتبه آن مى كند. من هم پدر و مادرم! همانند هزاران گل پرپر از گلستان ايران پيوند ناگسستنى خود را كه پيوند «و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا» (آل عمران/ آیه 103) است، با امام و مردم و با شهداى كربلا تحكيم بخشيده ام و براى دفاع از وطن اسلامى و آب و خاك آن و براى ستاندن حق شهرهاى به غارت رفته [[مهران]] ، [[سرپل ذهاب]] ، [[قصرشيرين]] و [[دهلران]] تا لحظه [[شهادت]] و پرواز به ملكوت اعلی از پاى نخواهم نشست.&lt;br /&gt;
پس اى پدرم! اگر خدا به حال من محبت كرد و [[شهيد]] شدم مبادا گريه كنيد چون فرداى محشر و روز واپسين [[شهيد]] از همه افراد افضل تر است. پدرم! اميدوارم كه در اين نبرد كه جنگ بين كفر در مقابل اسلام است بتوانم به سهم خود به نداى بلند «هل من ناصرا ينصرنى» حسين و فتواى امام لبيك گفته باشم و اميدوارم كه اين جنگ به نفع اسلام و ايران مظلوم هرچه زودتر خاتمه يابد.&lt;br /&gt;
با آرزوى طول عمر براى رهبر كبير انقلاب و به اميد پيروزى رزمندگان اسلام و آزادى اسرا.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/28844 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:6349645960.jpg&lt;br /&gt;
Image:1809195KAKA008-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1809195KAKA010-001.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D9%86%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%85</id>
		<title>شهید هادی نیک مرام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D9%86%DB%8C%DA%A9_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%85"/>
				<updated>2020-12-25T15:05:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید هادی نیک مرام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 20/04/1348&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 14/06/1369&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : تهران – بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید هادی نیک مرام در سال 1348 در شهر ری دیده به جهان گشود. او در خانواده ای مذهبی رشد کرد. دوران کودکی را سپری كرد و تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را گذراند. در دوران کودکی به قرآن و نماز علاقه زیادی داشت و همراه پدر به مسجد می رفت. پس از طی دوران متوسطه در بسیج فعال بود و از طریق همین ارگان دوران آموزشی را گذراند و پدرش نیز در بسیج و برادرش هم در سپاه فعال بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید نیک مرام از پدر کسب اجازه کرد تا به جبهه برود و وقتی پدر علاقه او را دید رضایت داد. مدت زیادی را در جبهه بود بعد از آن به خدمت مقدس سربازی رفت که در عملیاتی مربوط به جمع آوری و کشف مین های منطقه ی مهران و دهلران، بر اثر انفجار مین بدن مطهرش تکه تکه شد و به درجه رفیع شهادت رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/44892 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81_%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87%D8%AF%D9%88%D8%B2</id>
		<title>شهید یوسف کلاهدوز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81_%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87%D8%AF%D9%88%D8%B2"/>
				<updated>2020-12-25T15:01:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
نام فرد                 = یوسف کلاهدوز&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Yusef-kolahdoz.jpg&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای 1 دی|1325/10/01]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 7 آبان|1360/07/07]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[«یوسف کلاهدوز»]] در [[اوّل دی‌ماه 1325]] در شهر «قوچان» متولد شد. از همان ابتدای کودکی، از هوش و حافظة سرشاری برخوردار بود. دوران ابتدایی و دبیرستان را با موفقیّت پشت سر گذاشت.&lt;br /&gt;
یوسف استعدادهای فراوانی از خود نشان داد و به آگاهی‌های اجتماعی، علمی و دینی خود وسعت بخشید و به فعالیت‌های جمعی و اجتماعی خود نیز افزود. شهید یوسف کلاهدوز، پس از دریافت دیپلم، علی‌رغم انتظار نزدیکانش، وارد دانشکدة افسری شد. در واقع، می‌خواست از این طریق نیروهای مذهبی و مستعدّ ارتش را جذب و علیه رژیم شاه از آنان استفاده کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او با تیزهوشی در فعّالیت‌های مخفیانة مذهبی و سیاسی، توانست خود را به گارد شاهنشاهی منتقل کند. شهید یوسف کلاهدوز، با چند واسطه، با حضرت امام (ره) ارتباط برقرار می‌کرد. طراحی به رگبار بستن ده‌ها نفر از افراد عالی رتبة گارد در [[«پادگان لویزان»]] و از کار انداختن [[تانک‌های]] رژیم پهلوی که قرار بود در شب [[21 بهمن 1357،]] محل استقرار حضرت امام (ره) و چند نقطة حساس شهر تهران را تصرف کنند، از جمله کارهای انقلابی این شهید بزرگوار است. از جمله اقدامات وی پس از انقلاب، شرکت در تشکیل کمیتۀ نظامی در مدرسة علوی _اقامتگاه حضرت امام خمینی (ره) _، تشکیل [[سپاه پاسداران]] به فرمان حضرت امام (ره) و راه‌اندازی واحدهای آموزشی سپاه و توسعة آن‌ها است. همچنین، ایشان در تدوین اساس‌نامۀ سپاه نقش اساسی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین مسئولیت وی، قائم مقامی فرماندهی سپاه بود. شهید کلاهدوز در کنار این وظیفۀ حساس، در شورای عالی دفاع نیز نقش موثّری را بر عهده داشت. سرانجام، در روز [[هفتم مهر ماه 1360]]، هنگامی که با دیگر هم‌رزمانش، با [[هواپیما]] از جبهه‌های جنوب بازمی‌گشت، بر اثر سانحة غمبار هوایی، به درجۀ رفیع [[شهادت]] رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پیام حضرت امام خمینی (ره) به مناسبت شهادت جمعی از فرماندهان نظامی (سپاه و ارتش)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بسم الله الرّحمن الرّحیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إنّا لله و إنّا الیه راجعون»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با کمال تأثّر و  تأسّف، خبر دل‌خراش سانحة هوایی یک فروند هواپیمای نیروی هوایی که حامل شهدا و مجروحین جنگ (عملیات) اخیر بود و منجر به شهادت جمعی از خدمتگزاران به اسلام و ملت شهید پرور ایران گردید، که در بین آنان [[تیمسار سرلشکر ولی الله فلاحی]]، [[تیمسار سرتیپ نامجو]]، [[تیمسار سرتیپ فکوری]] و آقای کلاهدوز بودند، واصل گردید. اینان خدمتگزاران رشید و متعهّدی بودند که در انقلاب و پس از پیروزی انقلاب، با سرافرازی و شجاعت در راه هدف و در حال خدمت به میهن اسلامی به جوار رحمت حق تعالی شتافتند. امید است که پس از پیروزی شرافت‌آفرین برای ملّت و پس از زحمات طاقت فرسا در راه هدف و عقیده، روسفید و سرافراز به پیشگاه مقدّس ربوبی وارد و مورد رحمت خاصّه واقع شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شک نیست که همه باید این راه را برویم و به سوی حق و سرنوشت خویش بشتابیم؛ پس چه سعادتی بالاتر از آن‌که در حال جهاد با دشمنان اسلام و خدمت به حق و خلق و مجاهدت در راه هدف و شرف این راه طی شود؛ و چه سعادتمند بودند این شهیدان که دین خود را به اسلام و ملّت شریف ایران ادا نموده و به جایگاه مجاهدین و شهدای اسلام شتافتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون بر ملت ما ایران به خصوص قوای مسلّح است که با شجاعت و قدرت و مجاهدت و افزودن پشتکار، یاد آنان را زنده و به جهاد چون آنان ادامه دهند و در جبهه و پشت جبهه، پیروزی آفرینند و به پیش روند و دل دشمنان کوردل را که با شهادت هر یک از رزمندگان ما وعدة شیطانی به خود می‌دهند، لرزنده‌تر کنند و به آنان بفهمانند، کسانی که برای هدف و عقیده جهاد می‌کنند و از میهن عزیز خود دفاع می‌نمایند، از شهادت این عزیزان، سستی و هراسی به خود راه نمی‌دهند. جوانان رزمنده و شجاع ارتش و سپاه و سایر قوای مسلّح، پیروان شهید جاویدی هستند که تاریخ می‌گوید هر یک از جوانان و یاران او که به شهادت می‌رسیدند، رخسار مبارکش افروخته‌تر و آثار شجاعت و تصمیم در او بارزتر می‌گردید و یادگار شجاعان صدر اسلام هستند که پرچم از دست هر یک از فرماندهان می‌افتاد، دیگری پرچم را می‌گرفت و به رزم در راه هدف ادامه می‌داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما گرچه عزیزان ارزشمندی را از دست دادیم، لکن هدف به قوِت خود باقی[است] و فرزندان اسلام با ارادة آهنین و تصمیم قاطع از اسلام و میهن عزیز خود دفاع می‌کنند و هر چه بیشتر برای خود و میهن خود افتخار می‌آفرینند تا کوردلان و منافقان و پناهندگان در دامن غرب بدانند؛ تا ملت ایران و قوای مسلّح شجاع زنده است، برای غرب و شرق و غرب‌زده و شرق‌زده در کشور بقیه الله الاعظم، جایی نیست.  این‌جانب این ضایعة اسفناک را به ملّت ایران و ارتش و سپاه و سایر قوای مسلّح و فرماندهان شریف آن‌ها و به خانوادة محترم شهدا تسلیت و تبریک عرض می‌کنم. این شهدا و شهدای عزیز ما که در راه هدف و آرمان اسلامی به شهادت رسیدند، موجب سرافرازی و افتخار  هم‌میهنان و قوای مسلّح و خانواده‌های عزیز خود شدند. از خداوند متعال برای آنان رحمت و برای ملّت و بازماندگان شهدای عزیز، سعادت و صبر می‌طلبم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
والسلام علی عباد الله الصالحین ، روح الله الموسوی الخمینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yosef27.htm سایت نرم افزار شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آن روز سرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه وقتی از مدرسه برمی گشت، می‌آمد مغازه و تا داخل می‌شد می‌گفت: «سلام عمو .» یک روز آمد؛ سلام کرد و کیف و کتابش را در گوشه‌ای گذاشت. هوا سرد بود. سرم را بلند کردم؛ با تعجب دیدم کت نپوشیده. پرسیدم: «کتت را چه کردی، عموجان؟!» اول جواب نمی‌داد؛ ولی بعد گفت: «صبح هوا سرد بود ، همین الان هم که آفتاب بالا آمده، باز هوا سرد است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: «خوب؛ دیگه بدتر ! »گفت: « همان‌طور که ما سردمان می‌شود ، دیگران هم سردشان می‌شود.» گفتم: «باز هم از این کارها کردی؟» بار اولش نبود که از این کارها می‌کرد. گفت: «داشتم می‌رفتم مدرسه . از پیچ که گذشتم ، منظره‌ای نظرم را جلب کرد. اول  می‌خواستم بی‌توجه از کنارش بگذرم، ولی چیزی به پاهایم اجازۀ حرکت نمی‌داد و مثل آهنربا مرا به طرف خود جذب می‌کرد . توی صورتش نگاه کردم، بیچاره صورتش از سرما کبود شده بود . خواستم از کنارش رد شوم، ولی نتوانستم ؛ نگاهی به من انداخت؛ جلو رفتم و بدون هیچ حرفی کتم را درآوردم و به او دادم .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*من پشیمانم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: برادر دل‌ربایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانۀ ما و آن‌ها روبروی هم بود؛ یک روز ناهار را آن‌جا می‌خوردیم و یک روز این‌جا. آن روز نوبت خانۀ ما بود. ناهار بود یا شام، یادم نیست. دیدم خانمش تنها آمده؛ همیشه با هم می‌آمدند. خانمش به نظر کمی دمق بود. پرسیدم: «چی شده ؟» چیزی نگفت؛ فهمیدیم که حتماً با یوسف حرفش شده است. بعد دیدم در می‌زنند. در را باز کردم؛ یوسف بود؛ روی یک کاغذ بزرگ نوشته بود: «من پشیمانم» و گرفته بود جلوی سینه‌اش. همه تا او را دیدند، زدند زیر خنده. خانمش هم خندید و جوّ خانه عوض شد. این راحتی‌اش در اقرار به خطا برایم خیلی جالب بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تکلیف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با زیرکی خود را در گارد جاویدان جا داده و کار را به جایی رسانده بود که می‌توانست با اسلحۀ پر کنار شاه باشد. روزی یکی از دوستان گفت: «تو که این‌قدر به این سرکردۀ فساد نزدیک  شده‌ای ، چرا کارش را یکسره نمی‌کنی تا خیال همه راحت شود ؟» در جواب گفت: «بنا به تکلیف، خودم را تا این‌جا رسانده‌ام؛ هنوز تکلیف نشده است که چنین کاری بکنم. من دستور از آقا می‌گیرم . تا دستور ایشان نباشد، این کار را نمی‌کنم .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دخترم فاطمه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: زهرا موزانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی دخترمان  به دنیا آمد، خیلی خوشحال شد. از خوشحالی در پوست  نمی‌گنجید. فرزند دختر را خیلی دوست داشت. از قبل می‌گفت: «خدا ان‌شاءالله دختری به ما بدهد و اسمش را بگذاریم فاطمه» موقع اسم گذاری، با این اسم مخالف بودم. گفتم: «خواهرتان اسمش فاطمه است و هر دو می‌شوند &amp;quot;فاطمه کلاهدوز&amp;quot;.» هر چه گفتیم، قبول نمی‌کرد. می‌گفت: «او فاطمه کلاهدوز فرزند حسن است و این فاطمه کلاهدوز فرزند یوسف.» در زندگی هم الگویش ائمّة معصومین علیهم السّلام بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*کشف یک توطئه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: برادر دل‌ربایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معاون تحقیقاتی شهید قندی ، وزیر پست و تلگراف ، بودم. تلفن مشکوکی به من شد؛ گفتند: «شماره تلفن شما را داخل جیب یک رانندۀ پیکان پیدا کرده‌اند .» درست عصر روز فاجعۀ هفتم تیر بود. عصبانی بودم و پشت گوشی داد زدم: «شماره تلفن من جیب چه کسی بوده ؟شما از کجا تماس می‌گیرید؟» گفتند: «از کمیتۀ نارمک هستیم؛ در خانه باشید و جایی هم نروید.» فوری گوشی را گذاشتم. یک لحظه به فکر فرورفتم و پیش خودم گفتم: «یعنی چه ؟ شماره تلفن مرا در جیب یک راننده پیدا کرده‌اند ؟!» با کلاهدوز تماس گرفتم و جریان را گفتم. گفت: «سریع برو کلانتری . آن‌جا باش تا من هم بیایم .» رفتم کلانتری یوسف آباد. از آن‌جا با کمیتۀ نارمک تماس گرفتند؛ معلوم شد چنین چیزی نبوده و دروغ می‌گفته‌اند. بعدها فهمیدم که موضوع، طرح آدم‌ربایی از سوی منافقین بوده است. خدا رحمت کند کلاهدوز را! اگر همان‌جا به ذهنش نمی‌رسید که توطئه است، معلوم نبود چه پیش می‌آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*قرآن، سلاح، برگ زیتون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: برادر شمس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه‌ای تشکیل دادیم تا دربارۀ نام و آرم سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران تصمیم بگیریم. نمایندۀ نخست وزیری عقیده داشت که این عنوان برای یک سازمان خیلی بلند است و باید خلاصه شود. کلاهدوز ضمن بحث می‌گفت: «هیچ کدام از کلمات سپاه، پاسدار، انقلاب و اسلامی نباید حذف بشوند و در مورد تک‌تک این کلمات، تأکید داشت؛  بحث بر سر کلمۀ ایران بود. نماینده نخست وزیری گفت: « کلمۀ ایران را هم ما حذف نمی‌کنیم». دربارۀ مشخّصات آرم سپاه بحث شد؛ باز کلاهدوز بود که به صراحت پیشنهاد کرد اجزای آن عبارت باشند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1 ـ قرآن، نشانۀ مبنای مکتب؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2 ـ سلاح، نشانة یک سازمان نظامی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3 ـ برگ زیتون، نشانة صلح …&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس آرم را به تأیید [[شهید بهشتی]] رساندیم. به این ترتیب، نام و آرم سپاه چیزی شد که امروز هست. چنین دقّت نظری در آن روزگار، حکایت از وسعت نظر کلاهدوز داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نگاه به آینده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: برادر شمس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر دقت در جزئیات امور، نوعی وسعت دید جهانی هم داشت. می‌دانست که آمریکا برای شکست دادن انقلاب، به آب و آتش خواهد زد؛ بنابراین، همان اوایل برای مواجهه با جنگ‌های داخلی احتمالی، پیشنهاد آموزش‌های پارتیزانی را مطرح کرد. جزواتی هم در این زمینه تهیه کرده بود تا در آموزش افراد مورد استفاده قرار گیرد. یک بار گفت:‌«احتمال دارد با جنگ‌های داخلی روبرو شویم؛‌ مسلماً در جنگ‌های داخلی با فنون چریکی سروکار خواهیم داشت و آموزش آن‌ها برای سپاه ضرورت دارد.» بعدها، دیدم غائلۀ [[کردستان]] و [[گنبد]] و به دنبال آن‌ها درگیری [[خوزستان]] پیش آمد. برایم ثابت شد که استدلال او صحیح بوده و نیروهای آموزش‌دیده در آن روزها بسیار موفق بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بیت‌المال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: عابد جعفری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مصرف بیت‌المال وسواس خاصّی داشت. در آن روزها، سرکوبی گروه‌های ضد انقلاب که در گوشه و کنار قد علم کرده بودند، باعث می‌شد خریدها با شتاب انجام شود. خاطرم هست در یکی از جلسات، وقتی فهرست اقلام خریداری شده را نگاه کرد، با دیدن بعضی از اقلام که خرید آن ضروری نبود، برآشفته شد و با اعتراض گفت: «چه ضرورت دارد این چیزها از خارج خریداری شود و ارز مملکت صرف آن‌ها بشود؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*محافظ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: عابد جعفری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از  این‌که یکی از بچه‌ها را زیر پل حافظ ترور کردند،  تصمیم گرفتیم تا ماشین بنز را بدهیم به آقای کلاهدوز تا دیگر با پیکان رفت و آمد نکند. یک روز رفتیم سوئیچ پیکان را برداشتیم و سوئیچ بنز را جای آن گذاشتیم تا با بنز برود؛ به امید آن که با بنز می‌رود، عصر کمی دیرتر رفتم تا او رفته باشد. آمدم کشو را باز کردم؛ دیدم سوئیچ بنز را گذاشته و پیکان را برده است. وقتی که به او می‌گفتیم چرا این کار را می‌کند، می‌گفت: «استفاده از این امکانات ، هزینۀ زیادی دارد  که من خود را واجد این نمی‌دانم که چنین هزینه‌ای را به گردن دولت و ملت بگذارم. این وسایل تنها باید در دست تعدادی از افراد که پست‌های کلیدی دارند باشد ؛ آن‌هایی که مسئولین درجه اوّل مملکتی هستند .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خوراک ساده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: محمد کتیبه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب منزل بنی‌صدر دعوت شده بودیم برای شام؛ راجع به برنامه‌های کاری و سپاه صحبت بود. کلاهدوز هم آمده بود. بعد از این که از آن‌جا خارج شدیم، دیدم ناراحت است. گفتم: «چی شده، آقای کلاهدوز !؟» گفت: «از این که آقای بنی‌صدر چنان میزی برای شام چیده بود، خیلی ناراحت شدم . الآن زمانی نیست که چند نوع غذای متفاوت در سفره بچینیم .» به غذا زیاد اهمیت نمی‌داد. گاهی شب‌ها دور هم جمع می‌شدیم و بیشتر وقت‌ها غذا خیلی ساده بود. مثلاً نان و بادمجان و یا آبگوشت. ولی صفای او چنان این خوراک را لذیذ می‌کرد که همه از خوردن آن لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مسئولیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: زهرا موزانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ وقت نشنیدم در منزل صحبت از کارش بکند. شاید باورش مشکل باشد؛ ولی وقتی شهید شد، حتی نمی‌دانستم چه سمتی داشته است. وقتی هم برای ثبت نام بچه‌ها به مدرسه رفته بود و از شغلش پرسیده بودند، گفته بود: پاسدار ! تازه بعد از شهادتش بود که فهمیدیم قائم مقام سپاه پاسداران بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*راز و نیاز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: عابد جعفری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب در ستاد مرکزی سپاه نگهبان بودم. رفتم به ساختمان‌ها سرکشی کنم. به نمازخانه رسیدم؛دیدم در کنجی خلوت و تاریک، کسی دست‌هایش به طرف آسمان بلند است و شانه‌هایش از گریه می‌لرزد. کنجکاو شدم ببینم چه کسی است. جلو رفتم؛ دیدم کلاهدوز است که غرق در راز و نیاز با معبود خود است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*حق و باطل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: عابد جعفری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از رفتارش خوشم آمده بود. واقعاً روی من اثر گذاشته بود. در اوّلین انتخابات ریاست جمهوری، کاندیداهای اصلی دو نفر بودند. یک روز صحبت می‌کردیم؛ کلاهدوز گفت: «من به بنی‌صدر رأی نمی‌دهم .» برایم عجیب بود. پرسیدم: «چرا ؟» تحلیل زیبایی داشت. می‌گفت: «اگر یادت باشد، بنی‌صدر تا یک روز مانده به مهلت  ثبت‌نام ، خودش را نامزد نکرد ؛ تا این که رفت خدمت حضرت امام (ره) و همین که آمد بیرون، گفت: «من هم خود را نامزد می‌کنم.» به نظرم کاسه‌ای زیر نیم کاسه است . حتماً می‌خواسته با زبان بی زبانی به مردم وانمود کند برنامه‌هایی داشته که حضرت امام(ره) تأیید  کرده است . او از ملاقات با امام سوءاستفاده می‌کند .» این تیزبینی در آن روزها واقعاً شگفت‌آور بود. در هر گوشۀ مملکت، دسته‌ها و گروه‌ها مثل قارچ روییده بودند. به کلاهدوز گفتم: «خیلی نگرانم. به نظر تو، این منافقین همان خوارج نیستند ؟» لبخندی زد و گفت: «نه ، خوارج صدر اسلام همین منافقین بودند . این‌ها باطلند ، اما خوارج اصلی بعدها می‌آیند .» در صحبت‌هایی که داشتیم، معلوم بود از تاریخ اسلام و انشعاباتی که در صدر اسلام  پدید آمد، اطلاعات خوبی دارد. میزان تشخیص حقّ و باطل را به دست آورده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://haleh103.htm سایت نرم افزارشاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سهل انگاری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشغول کار شده بودم و حواسم به حامد نبود. یه باره از روی صندلی افتاد و سرش شکست. سریع بردمش بیمارستان و سرش رو پانسمان کردم.&lt;br /&gt;
منتظر بودم یوسف بیاد و با ناراحتی بگه چرا سهل انگاری کردی؟ چرا حواست نبود؟&lt;br /&gt;
وقتی اومد مثل همیشه سراغ حامد رو گرفت. گفتم: «خوابیده». بعد شروع کردم آروم آروم جریان رو براش توضیح دادن.&lt;br /&gt;
فقط گوش داد. آروم آروم چشم هاش خیس شد و لبش رو گاز گرفت. بعد گفت: «تقصیر منه که این قدر تو رو با حامد تنها می ذارم. منو ببخش».&lt;br /&gt;
من که اصلاً تصورِ همچین برخوردی رو نداشتم از خجالت خیسِ عرق شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;فلش کارت مهروماه، موسسه مطاف عشق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (2).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (3).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (4).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (5).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (6).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (7).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (8).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:یوسف_کلاهدوز}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان قوچان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81_%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87%D8%AF%D9%88%D8%B2</id>
		<title>شهید یوسف کلاهدوز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81_%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87%D8%AF%D9%88%D8%B2"/>
				<updated>2020-12-25T14:59:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
نام فرد      = یوسف کلاهدوز&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Yusef-kolahdoz.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای 1 دی|1325/10/01]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 7 آبان|1360/07/07]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[«یوسف کلاهدوز»]] در [[اوّل دی‌ماه 1325]] در شهر «قوچان» متولد شد. از همان ابتدای کودکی، از هوش و حافظة سرشاری برخوردار بود. دوران ابتدایی و دبیرستان را با موفقیّت پشت سر گذاشت.&lt;br /&gt;
یوسف استعدادهای فراوانی از خود نشان داد و به آگاهی‌های اجتماعی، علمی و دینی خود وسعت بخشید و به فعالیت‌های جمعی و اجتماعی خود نیز افزود. شهید یوسف کلاهدوز، پس از دریافت دیپلم، علی‌رغم انتظار نزدیکانش، وارد دانشکدة افسری شد. در واقع، می‌خواست از این طریق نیروهای مذهبی و مستعدّ ارتش را جذب و علیه رژیم شاه از آنان استفاده کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او با تیزهوشی در فعّالیت‌های مخفیانة مذهبی و سیاسی، توانست خود را به گارد شاهنشاهی منتقل کند. شهید یوسف کلاهدوز، با چند واسطه، با حضرت امام (ره) ارتباط برقرار می‌کرد. طراحی به رگبار بستن ده‌ها نفر از افراد عالی رتبة گارد در [[«پادگان لویزان»]] و از کار انداختن [[تانک‌های]] رژیم پهلوی که قرار بود در شب [[21 بهمن 1357،]] محل استقرار حضرت امام (ره) و چند نقطة حساس شهر تهران را تصرف کنند، از جمله کارهای انقلابی این شهید بزرگوار است. از جمله اقدامات وی پس از انقلاب، شرکت در تشکیل کمیتۀ نظامی در مدرسة علوی _اقامتگاه حضرت امام خمینی (ره) _، تشکیل [[سپاه پاسداران]] به فرمان حضرت امام (ره) و راه‌اندازی واحدهای آموزشی سپاه و توسعة آن‌ها است. همچنین، ایشان در تدوین اساس‌نامۀ سپاه نقش اساسی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین مسئولیت وی، قائم مقامی فرماندهی سپاه بود. شهید کلاهدوز در کنار این وظیفۀ حساس، در شورای عالی دفاع نیز نقش موثّری را بر عهده داشت. سرانجام، در روز [[هفتم مهر ماه 1360]]، هنگامی که با دیگر هم‌رزمانش، با [[هواپیما]] از جبهه‌های جنوب بازمی‌گشت، بر اثر سانحة غمبار هوایی، به درجۀ رفیع [[شهادت]] رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پیام حضرت امام خمینی (ره) به مناسبت شهادت جمعی از فرماندهان نظامی (سپاه و ارتش)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«بسم الله الرّحمن الرّحیم»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«إنّا لله و إنّا الیه راجعون»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با کمال تأثّر و  تأسّف، خبر دل‌خراش سانحة هوایی یک فروند هواپیمای نیروی هوایی که حامل شهدا و مجروحین جنگ (عملیات) اخیر بود و منجر به شهادت جمعی از خدمتگزاران به اسلام و ملت شهید پرور ایران گردید، که در بین آنان [[تیمسار سرلشکر ولی الله فلاحی]]، [[تیمسار سرتیپ نامجو]]، [[تیمسار سرتیپ فکوری]] و آقای کلاهدوز بودند، واصل گردید. اینان خدمتگزاران رشید و متعهّدی بودند که در انقلاب و پس از پیروزی انقلاب، با سرافرازی و شجاعت در راه هدف و در حال خدمت به میهن اسلامی به جوار رحمت حق تعالی شتافتند. امید است که پس از پیروزی شرافت‌آفرین برای ملّت و پس از زحمات طاقت فرسا در راه هدف و عقیده، روسفید و سرافراز به پیشگاه مقدّس ربوبی وارد و مورد رحمت خاصّه واقع شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شک نیست که همه باید این راه را برویم و به سوی حق و سرنوشت خویش بشتابیم؛ پس چه سعادتی بالاتر از آن‌که در حال جهاد با دشمنان اسلام و خدمت به حق و خلق و مجاهدت در راه هدف و شرف این راه طی شود؛ و چه سعادتمند بودند این شهیدان که دین خود را به اسلام و ملّت شریف ایران ادا نموده و به جایگاه مجاهدین و شهدای اسلام شتافتند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون بر ملت ما ایران به خصوص قوای مسلّح است که با شجاعت و قدرت و مجاهدت و افزودن پشتکار، یاد آنان را زنده و به جهاد چون آنان ادامه دهند و در جبهه و پشت جبهه، پیروزی آفرینند و به پیش روند و دل دشمنان کوردل را که با شهادت هر یک از رزمندگان ما وعدة شیطانی به خود می‌دهند، لرزنده‌تر کنند و به آنان بفهمانند، کسانی که برای هدف و عقیده جهاد می‌کنند و از میهن عزیز خود دفاع می‌نمایند، از شهادت این عزیزان، سستی و هراسی به خود راه نمی‌دهند. جوانان رزمنده و شجاع ارتش و سپاه و سایر قوای مسلّح، پیروان شهید جاویدی هستند که تاریخ می‌گوید هر یک از جوانان و یاران او که به شهادت می‌رسیدند، رخسار مبارکش افروخته‌تر و آثار شجاعت و تصمیم در او بارزتر می‌گردید و یادگار شجاعان صدر اسلام هستند که پرچم از دست هر یک از فرماندهان می‌افتاد، دیگری پرچم را می‌گرفت و به رزم در راه هدف ادامه می‌داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما گرچه عزیزان ارزشمندی را از دست دادیم، لکن هدف به قوِت خود باقی[است] و فرزندان اسلام با ارادة آهنین و تصمیم قاطع از اسلام و میهن عزیز خود دفاع می‌کنند و هر چه بیشتر برای خود و میهن خود افتخار می‌آفرینند تا کوردلان و منافقان و پناهندگان در دامن غرب بدانند؛ تا ملت ایران و قوای مسلّح شجاع زنده است، برای غرب و شرق و غرب‌زده و شرق‌زده در کشور بقیه الله الاعظم، جایی نیست.  این‌جانب این ضایعة اسفناک را به ملّت ایران و ارتش و سپاه و سایر قوای مسلّح و فرماندهان شریف آن‌ها و به خانوادة محترم شهدا تسلیت و تبریک عرض می‌کنم. این شهدا و شهدای عزیز ما که در راه هدف و آرمان اسلامی به شهادت رسیدند، موجب سرافرازی و افتخار  هم‌میهنان و قوای مسلّح و خانواده‌های عزیز خود شدند. از خداوند متعال برای آنان رحمت و برای ملّت و بازماندگان شهدای عزیز، سعادت و صبر می‌طلبم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
والسلام علی عباد الله الصالحین ، روح الله الموسوی الخمینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yosef27.htm سایت نرم افزار شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آن روز سرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه وقتی از مدرسه برمی گشت، می‌آمد مغازه و تا داخل می‌شد می‌گفت: «سلام عمو .» یک روز آمد؛ سلام کرد و کیف و کتابش را در گوشه‌ای گذاشت. هوا سرد بود. سرم را بلند کردم؛ با تعجب دیدم کت نپوشیده. پرسیدم: «کتت را چه کردی، عموجان؟!» اول جواب نمی‌داد؛ ولی بعد گفت: «صبح هوا سرد بود ، همین الان هم که آفتاب بالا آمده، باز هوا سرد است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: «خوب؛ دیگه بدتر ! »گفت: « همان‌طور که ما سردمان می‌شود ، دیگران هم سردشان می‌شود.» گفتم: «باز هم از این کارها کردی؟» بار اولش نبود که از این کارها می‌کرد. گفت: «داشتم می‌رفتم مدرسه . از پیچ که گذشتم ، منظره‌ای نظرم را جلب کرد. اول  می‌خواستم بی‌توجه از کنارش بگذرم، ولی چیزی به پاهایم اجازۀ حرکت نمی‌داد و مثل آهنربا مرا به طرف خود جذب می‌کرد . توی صورتش نگاه کردم، بیچاره صورتش از سرما کبود شده بود . خواستم از کنارش رد شوم، ولی نتوانستم ؛ نگاهی به من انداخت؛ جلو رفتم و بدون هیچ حرفی کتم را درآوردم و به او دادم .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*من پشیمانم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: برادر دل‌ربایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانۀ ما و آن‌ها روبروی هم بود؛ یک روز ناهار را آن‌جا می‌خوردیم و یک روز این‌جا. آن روز نوبت خانۀ ما بود. ناهار بود یا شام، یادم نیست. دیدم خانمش تنها آمده؛ همیشه با هم می‌آمدند. خانمش به نظر کمی دمق بود. پرسیدم: «چی شده ؟» چیزی نگفت؛ فهمیدیم که حتماً با یوسف حرفش شده است. بعد دیدم در می‌زنند. در را باز کردم؛ یوسف بود؛ روی یک کاغذ بزرگ نوشته بود: «من پشیمانم» و گرفته بود جلوی سینه‌اش. همه تا او را دیدند، زدند زیر خنده. خانمش هم خندید و جوّ خانه عوض شد. این راحتی‌اش در اقرار به خطا برایم خیلی جالب بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تکلیف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با زیرکی خود را در گارد جاویدان جا داده و کار را به جایی رسانده بود که می‌توانست با اسلحۀ پر کنار شاه باشد. روزی یکی از دوستان گفت: «تو که این‌قدر به این سرکردۀ فساد نزدیک  شده‌ای ، چرا کارش را یکسره نمی‌کنی تا خیال همه راحت شود ؟» در جواب گفت: «بنا به تکلیف، خودم را تا این‌جا رسانده‌ام؛ هنوز تکلیف نشده است که چنین کاری بکنم. من دستور از آقا می‌گیرم . تا دستور ایشان نباشد، این کار را نمی‌کنم .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دخترم فاطمه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: زهرا موزانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی دخترمان  به دنیا آمد، خیلی خوشحال شد. از خوشحالی در پوست  نمی‌گنجید. فرزند دختر را خیلی دوست داشت. از قبل می‌گفت: «خدا ان‌شاءالله دختری به ما بدهد و اسمش را بگذاریم فاطمه» موقع اسم گذاری، با این اسم مخالف بودم. گفتم: «خواهرتان اسمش فاطمه است و هر دو می‌شوند &amp;quot;فاطمه کلاهدوز&amp;quot;.» هر چه گفتیم، قبول نمی‌کرد. می‌گفت: «او فاطمه کلاهدوز فرزند حسن است و این فاطمه کلاهدوز فرزند یوسف.» در زندگی هم الگویش ائمّة معصومین علیهم السّلام بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*کشف یک توطئه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: برادر دل‌ربایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معاون تحقیقاتی شهید قندی ، وزیر پست و تلگراف ، بودم. تلفن مشکوکی به من شد؛ گفتند: «شماره تلفن شما را داخل جیب یک رانندۀ پیکان پیدا کرده‌اند .» درست عصر روز فاجعۀ هفتم تیر بود. عصبانی بودم و پشت گوشی داد زدم: «شماره تلفن من جیب چه کسی بوده ؟شما از کجا تماس می‌گیرید؟» گفتند: «از کمیتۀ نارمک هستیم؛ در خانه باشید و جایی هم نروید.» فوری گوشی را گذاشتم. یک لحظه به فکر فرورفتم و پیش خودم گفتم: «یعنی چه ؟ شماره تلفن مرا در جیب یک راننده پیدا کرده‌اند ؟!» با کلاهدوز تماس گرفتم و جریان را گفتم. گفت: «سریع برو کلانتری . آن‌جا باش تا من هم بیایم .» رفتم کلانتری یوسف آباد. از آن‌جا با کمیتۀ نارمک تماس گرفتند؛ معلوم شد چنین چیزی نبوده و دروغ می‌گفته‌اند. بعدها فهمیدم که موضوع، طرح آدم‌ربایی از سوی منافقین بوده است. خدا رحمت کند کلاهدوز را! اگر همان‌جا به ذهنش نمی‌رسید که توطئه است، معلوم نبود چه پیش می‌آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*قرآن، سلاح، برگ زیتون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: برادر شمس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه‌ای تشکیل دادیم تا دربارۀ نام و آرم سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران تصمیم بگیریم. نمایندۀ نخست وزیری عقیده داشت که این عنوان برای یک سازمان خیلی بلند است و باید خلاصه شود. کلاهدوز ضمن بحث می‌گفت: «هیچ کدام از کلمات سپاه، پاسدار، انقلاب و اسلامی نباید حذف بشوند و در مورد تک‌تک این کلمات، تأکید داشت؛  بحث بر سر کلمۀ ایران بود. نماینده نخست وزیری گفت: « کلمۀ ایران را هم ما حذف نمی‌کنیم». دربارۀ مشخّصات آرم سپاه بحث شد؛ باز کلاهدوز بود که به صراحت پیشنهاد کرد اجزای آن عبارت باشند از:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1 ـ قرآن، نشانۀ مبنای مکتب؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2 ـ سلاح، نشانة یک سازمان نظامی؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3 ـ برگ زیتون، نشانة صلح …&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپس آرم را به تأیید [[شهید بهشتی]] رساندیم. به این ترتیب، نام و آرم سپاه چیزی شد که امروز هست. چنین دقّت نظری در آن روزگار، حکایت از وسعت نظر کلاهدوز داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نگاه به آینده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: برادر شمس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر دقت در جزئیات امور، نوعی وسعت دید جهانی هم داشت. می‌دانست که آمریکا برای شکست دادن انقلاب، به آب و آتش خواهد زد؛ بنابراین، همان اوایل برای مواجهه با جنگ‌های داخلی احتمالی، پیشنهاد آموزش‌های پارتیزانی را مطرح کرد. جزواتی هم در این زمینه تهیه کرده بود تا در آموزش افراد مورد استفاده قرار گیرد. یک بار گفت:‌«احتمال دارد با جنگ‌های داخلی روبرو شویم؛‌ مسلماً در جنگ‌های داخلی با فنون چریکی سروکار خواهیم داشت و آموزش آن‌ها برای سپاه ضرورت دارد.» بعدها، دیدم غائلۀ [[کردستان]] و [[گنبد]] و به دنبال آن‌ها درگیری [[خوزستان]] پیش آمد. برایم ثابت شد که استدلال او صحیح بوده و نیروهای آموزش‌دیده در آن روزها بسیار موفق بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بیت‌المال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: عابد جعفری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مصرف بیت‌المال وسواس خاصّی داشت. در آن روزها، سرکوبی گروه‌های ضد انقلاب که در گوشه و کنار قد علم کرده بودند، باعث می‌شد خریدها با شتاب انجام شود. خاطرم هست در یکی از جلسات، وقتی فهرست اقلام خریداری شده را نگاه کرد، با دیدن بعضی از اقلام که خرید آن ضروری نبود، برآشفته شد و با اعتراض گفت: «چه ضرورت دارد این چیزها از خارج خریداری شود و ارز مملکت صرف آن‌ها بشود؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*محافظ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: عابد جعفری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از  این‌که یکی از بچه‌ها را زیر پل حافظ ترور کردند،  تصمیم گرفتیم تا ماشین بنز را بدهیم به آقای کلاهدوز تا دیگر با پیکان رفت و آمد نکند. یک روز رفتیم سوئیچ پیکان را برداشتیم و سوئیچ بنز را جای آن گذاشتیم تا با بنز برود؛ به امید آن که با بنز می‌رود، عصر کمی دیرتر رفتم تا او رفته باشد. آمدم کشو را باز کردم؛ دیدم سوئیچ بنز را گذاشته و پیکان را برده است. وقتی که به او می‌گفتیم چرا این کار را می‌کند، می‌گفت: «استفاده از این امکانات ، هزینۀ زیادی دارد  که من خود را واجد این نمی‌دانم که چنین هزینه‌ای را به گردن دولت و ملت بگذارم. این وسایل تنها باید در دست تعدادی از افراد که پست‌های کلیدی دارند باشد ؛ آن‌هایی که مسئولین درجه اوّل مملکتی هستند .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خوراک ساده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: محمد کتیبه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب منزل بنی‌صدر دعوت شده بودیم برای شام؛ راجع به برنامه‌های کاری و سپاه صحبت بود. کلاهدوز هم آمده بود. بعد از این که از آن‌جا خارج شدیم، دیدم ناراحت است. گفتم: «چی شده، آقای کلاهدوز !؟» گفت: «از این که آقای بنی‌صدر چنان میزی برای شام چیده بود، خیلی ناراحت شدم . الآن زمانی نیست که چند نوع غذای متفاوت در سفره بچینیم .» به غذا زیاد اهمیت نمی‌داد. گاهی شب‌ها دور هم جمع می‌شدیم و بیشتر وقت‌ها غذا خیلی ساده بود. مثلاً نان و بادمجان و یا آبگوشت. ولی صفای او چنان این خوراک را لذیذ می‌کرد که همه از خوردن آن لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مسئولیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: زهرا موزانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ وقت نشنیدم در منزل صحبت از کارش بکند. شاید باورش مشکل باشد؛ ولی وقتی شهید شد، حتی نمی‌دانستم چه سمتی داشته است. وقتی هم برای ثبت نام بچه‌ها به مدرسه رفته بود و از شغلش پرسیده بودند، گفته بود: پاسدار ! تازه بعد از شهادتش بود که فهمیدیم قائم مقام سپاه پاسداران بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*راز و نیاز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: عابد جعفری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب در ستاد مرکزی سپاه نگهبان بودم. رفتم به ساختمان‌ها سرکشی کنم. به نمازخانه رسیدم؛دیدم در کنجی خلوت و تاریک، کسی دست‌هایش به طرف آسمان بلند است و شانه‌هایش از گریه می‌لرزد. کنجکاو شدم ببینم چه کسی است. جلو رفتم؛ دیدم کلاهدوز است که غرق در راز و نیاز با معبود خود است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*حق و باطل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: عابد جعفری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از رفتارش خوشم آمده بود. واقعاً روی من اثر گذاشته بود. در اوّلین انتخابات ریاست جمهوری، کاندیداهای اصلی دو نفر بودند. یک روز صحبت می‌کردیم؛ کلاهدوز گفت: «من به بنی‌صدر رأی نمی‌دهم .» برایم عجیب بود. پرسیدم: «چرا ؟» تحلیل زیبایی داشت. می‌گفت: «اگر یادت باشد، بنی‌صدر تا یک روز مانده به مهلت  ثبت‌نام ، خودش را نامزد نکرد ؛ تا این که رفت خدمت حضرت امام (ره) و همین که آمد بیرون، گفت: «من هم خود را نامزد می‌کنم.» به نظرم کاسه‌ای زیر نیم کاسه است . حتماً می‌خواسته با زبان بی زبانی به مردم وانمود کند برنامه‌هایی داشته که حضرت امام(ره) تأیید  کرده است . او از ملاقات با امام سوءاستفاده می‌کند .» این تیزبینی در آن روزها واقعاً شگفت‌آور بود. در هر گوشۀ مملکت، دسته‌ها و گروه‌ها مثل قارچ روییده بودند. به کلاهدوز گفتم: «خیلی نگرانم. به نظر تو، این منافقین همان خوارج نیستند ؟» لبخندی زد و گفت: «نه ، خوارج صدر اسلام همین منافقین بودند . این‌ها باطلند ، اما خوارج اصلی بعدها می‌آیند .» در صحبت‌هایی که داشتیم، معلوم بود از تاریخ اسلام و انشعاباتی که در صدر اسلام  پدید آمد، اطلاعات خوبی دارد. میزان تشخیص حقّ و باطل را به دست آورده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://haleh103.htm سایت نرم افزارشاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سهل انگاری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشغول کار شده بودم و حواسم به حامد نبود. یه باره از روی صندلی افتاد و سرش شکست. سریع بردمش بیمارستان و سرش رو پانسمان کردم.&lt;br /&gt;
منتظر بودم یوسف بیاد و با ناراحتی بگه چرا سهل انگاری کردی؟ چرا حواست نبود؟&lt;br /&gt;
وقتی اومد مثل همیشه سراغ حامد رو گرفت. گفتم: «خوابیده». بعد شروع کردم آروم آروم جریان رو براش توضیح دادن.&lt;br /&gt;
فقط گوش داد. آروم آروم چشم هاش خیس شد و لبش رو گاز گرفت. بعد گفت: «تقصیر منه که این قدر تو رو با حامد تنها می ذارم. منو ببخش».&lt;br /&gt;
من که اصلاً تصورِ همچین برخوردی رو نداشتم از خجالت خیسِ عرق شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;فلش کارت مهروماه، موسسه مطاف عشق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (2).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (3).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (4).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (5).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (6).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (7).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (8).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:یوسف_کلاهدوز}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان قوچان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%A8%DB%8C</id>
		<title>شهید سعید محبی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%A8%DB%8C"/>
				<updated>2020-12-25T14:56:45Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد سعيد محبی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاريخ تولد: 1339&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاريخ شهادت: 2/8/1359&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد:تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت: جنوب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل دفن: تهران (امامزاده عبدالله)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای ميهن و دينم فدا كردم جوانی را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به آگاهی پسنديدم بهشت جاودانی را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بگو بر مادر خوبم شهيد هرگز نمی ميرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ره عشق و شهادت را ز مولايم علی گيرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«برگرفته از سنگ مزار شهيد»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سعيد محبی فرزند رضا محبی اولين فرمانده [[گردان]] [[هوانيروز]] در سال 1342 می باشد كه در ظهر جمعه 30/2/1339 در شهرستان تهران متولد شد.&lt;br /&gt;
او شش ساله بود كه پدر را در اثر سانحه هوايی از دست داد. تحصيلات ابتدايی را در تهران گذراند ودر سال 1352 جهت ادامه تحصيل به انگلستان رفت. دوران دبيرستان را در لندن پشت سر گذاشت و در حال گذراندن دوره پيش دانشگاهی بود كه [[جنگ ايران و عراق]] آغازشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشجو سعيد محبی با شنيدن اين خبر تحصيل را رها و به ايران سفر كرد. او فرزند پدری از نظاميان شهيد ايران بود كه ديانت مذهبی خانواده و حس وطن‌دوستی اش بر ادامه ماندن در كشوری بيگانه غلبه كرد. با بازگشت به ايران به فرماندهان وقت [[هوانيروز]] مراجعه كرد و با عنوان اينكه (پدرم هوانيروزی بوده و من هم می خواهم در كنار هوانيروزيان به جبهه بروم) عازم جبهه جنوب شد و همانند پدرش به قله رفيع شهادت دست يافت. در گزارش چهل و دومين روز جنگ هوانيروز چنين آمده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاريخ 2/8/59 يك [[فروند]] [[بالگرد ترابری (214)]] [[هوانيروز]] كه [[خلبان]] آن [[ستوان]] داود محمدی و [[ستوانيار]] قاسم ژنده رزمی بودند همراه با [[همافر]] منوچهر سليمی، درجه‌دار علي‌اكبر شعرباف و يك سرنشين غيرنظامی(سعيد محبی) جهت انجام مأموريت به منطقه [[ماهشهر]] پرواز می كنند. اين بالگرد در حين اجرای مأموريت در محور [[آبادان]] ـ [[ماهشهر]] هدف [[راكت]] يك [[فروند]] از هواپيماهای دشمن قرار گرفته و دچار سانحه و سقوط می شود. در آن سانحه [[گروهبان]] علی اكبر شعرباف و غيرنظامی سعيد محبی شهيد، [[همافر]] منوچهر سليمی [[جاويدالاثر]] و دو خلبان [[بالگرد]] مجروح می گردند.&lt;br /&gt;
دانشجو سعيد محبی شهيدی غيرنظامی وابسته به خانواده [[هوانيروز]] بود كه همانند پدرش در دفاع از مذهب كشور جمهوری اسلامی ايران به شهادت رسيد.&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نوید شاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%A8%DB%8C</id>
		<title>شهید سعید محبی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%A8%DB%8C"/>
				<updated>2020-12-25T14:56:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد سعيد محبی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاريخ تولد: 1339&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاريخ شهادت: 2/8/1359&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد:تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت: جنوب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل دفن: تهران (امامزاده عبدالله)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای ميهن و دينم فدا كردم جوانی را&lt;br /&gt;
به آگاهی پسنديدم بهشت جاودانی را&lt;br /&gt;
بگو بر مادر خوبم شهيد هرگز نمی ميرد&lt;br /&gt;
ره عشق و شهادت را ز مولايم علی گيرد&lt;br /&gt;
«برگرفته از سنگ مزار شهيد»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سعيد محبی فرزند رضا محبی اولين فرمانده [[گردان]] [[هوانيروز]] در سال 1342 می باشد كه در ظهر جمعه 30/2/1339 در شهرستان تهران متولد شد.&lt;br /&gt;
او شش ساله بود كه پدر را در اثر سانحه هوايی از دست داد. تحصيلات ابتدايی را در تهران گذراند ودر سال 1352 جهت ادامه تحصيل به انگلستان رفت. دوران دبيرستان را در لندن پشت سر گذاشت و در حال گذراندن دوره پيش دانشگاهی بود كه [[جنگ ايران و عراق]] آغازشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشجو سعيد محبی با شنيدن اين خبر تحصيل را رها و به ايران سفر كرد. او فرزند پدری از نظاميان شهيد ايران بود كه ديانت مذهبی خانواده و حس وطن‌دوستی اش بر ادامه ماندن در كشوری بيگانه غلبه كرد. با بازگشت به ايران به فرماندهان وقت [[هوانيروز]] مراجعه كرد و با عنوان اينكه (پدرم هوانيروزی بوده و من هم می خواهم در كنار هوانيروزيان به جبهه بروم) عازم جبهه جنوب شد و همانند پدرش به قله رفيع شهادت دست يافت. در گزارش چهل و دومين روز جنگ هوانيروز چنين آمده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاريخ 2/8/59 يك [[فروند]] [[بالگرد ترابری (214)]] [[هوانيروز]] كه [[خلبان]] آن [[ستوان]] داود محمدی و [[ستوانيار]] قاسم ژنده رزمی بودند همراه با [[همافر]] منوچهر سليمی، درجه‌دار علي‌اكبر شعرباف و يك سرنشين غيرنظامی(سعيد محبی) جهت انجام مأموريت به منطقه [[ماهشهر]] پرواز می كنند. اين بالگرد در حين اجرای مأموريت در محور [[آبادان]] ـ [[ماهشهر]] هدف [[راكت]] يك [[فروند]] از هواپيماهای دشمن قرار گرفته و دچار سانحه و سقوط می شود. در آن سانحه [[گروهبان]] علی اكبر شعرباف و غيرنظامی سعيد محبی شهيد، [[همافر]] منوچهر سليمی [[جاويدالاثر]] و دو خلبان [[بالگرد]] مجروح می گردند.&lt;br /&gt;
دانشجو سعيد محبی شهيدی غيرنظامی وابسته به خانواده [[هوانيروز]] بود كه همانند پدرش در دفاع از مذهب كشور جمهوری اسلامی ايران به شهادت رسيد.&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نوید شاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%A7%D8%B2%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AA%D8%A7_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D8%B7%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86</id>
		<title>کتاب ازحاج ابراهیم تا خانطومان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D8%A7%D8%B2%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%AA%D8%A7_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D8%B7%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-12-25T14:51:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از حاج ابراهیم تا خانطومان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدیدآورنده: سیدعبدالرضا هاشمی ارسنجانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوبت چاپ: اول/ 1395&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قیمت: 26000 تومان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==معرفی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایتی منحصربه‌فرد و جذاب از رشادت و [[شهادت]] فرزندان مقتدر انقلاب اسلامی در دفاع از کیان [[ایران]] بزرگ و اسلام عزیز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کتاب حاوی خاطراتی بسیار جذاب بصورت داستانی روایی از رشادت شهدای [[لشکر 25 کربلا]] در ارتفاعات حاج ابراهیم و مبارزه با ضد انقلاب و سپس شرکت در جنگ سوریه و دفاع از حرم اهل بیت سلام الله علیها می‌باشد. این شهدا را فقط یک کلمه و آن هم دفاع از اسلام گرد هم آورد و با این صمیمیت و قول و قرارهایی که با هم گذاشتند پس از ماه‌ها دفاع در ارتفاعات سخت حاج ابراهیم همگی با هم عزم سفر کردند و در جنگ سوریه شرکت و همگی در کنار هم به فیض شهادت نائل گردیدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهدایی که وقتی خاطرات و زندگی آنها را مرور می‌کنی به این نتیجه می‌رسی که مقامی شایسته‌تر از شهادت برازنده این مجاهدان نبوده و نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطراتی از مجاهدت شهدایی همچون [[شهید کابلی]]، [[مرداخانی]]، [[حبیب‌پور]]، [[خلیلی]]، [[قنبری]]، [[بواس]]، [[شالیکار]]، [[خانزاد]]، [[رجایی‌فر]]، [[مشتاقی]]، [[سلطانی]]، [[حاجی‌زاده]]، [[کمالی]]، [[صحرایی]]، [[طاهر]]، [[عابدینی]]، [[جمشیدی]]، [[بریری]]، [[سالخورده]]، [[رادمهر]]، [[بلباسی]]، [[شیخ السلامی]] و... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نمونه محتوا==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضور نیروی انسانی در زمستان‌ها، علاوه بر جلوگیری از این مشکل، نمایش میزان اقتدار در شرایط سخت هم محسوب می‌شود؛ دشمنی که با دیدن اولین برف عقب می‌کشد، وقتی می‌بیند ما نه تنها عقب نکشیدیم که حتی در کولاک و سرماهای استخوان‌سوز هم دست از مرزهای میهن عزیزمان نکشیده‌ایم و تا آخرین نفس ایستاده‌ایم، کجا جرأت تعرض پیدا می‌کند؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما الان در تابستان و اوج گرمای ایران هستیم و اینجا این قدر سرد است، فکرش را بکنید زمستان چه خبر می‌شود؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی یخ جاده‌های اینجا در اردیبهشت و خرداد با بلدوزر شکسته و راه‌ها باز می‌شود، فکرش را بکنید زمستان‌هایش چگونه است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نظر خودتان دشمنی که حضور بچه های ما، در اوج سرمای اینجا را می بیند، جرأت نگاه کج به این طرف میله های مرزی مان را دارد؟!&amp;lt;ref&amp;gt;[http://nashreshahidkazemi.ir سايت نشر شهيد کاظمي]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%DB%8C%D8%B3%DB%8C_%DA%A9%D9%88%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد عیسی کوهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%DB%8C%D8%B3%DB%8C_%DA%A9%D9%88%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2020-12-25T14:49:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمدعیسی‌کوهی‌ &lt;br /&gt;
|تصویر                  =محمدعیسی‌کوهی‌.jpg&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =[[تربت جام]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[1365/11/01]] &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =[[رزمنده‌]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر:علی‌اکبر&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:    6531231  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام :    محمدعیسی‌    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :    تربت جام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    کوهی‌    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :    1365/11/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :    علی‌اکبر    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع  :  استقامت و پايداري&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[عملیات خیبر]] من و برادرم محمد عیسی با هم بودیم آن جا ایشان در گردان قهار بود که من یکی از بچه های روستا را دیدم و پرسیدم که برادرم محمدعیسی را ندیدی یک مرتبه احساس کردم دستی به پشتم خورد، برگشتم نگاه کردم دیدم محمد عیسی است که دستش تیر خورده بود و پانسمان هم نکرده بود به او گفتم: تو مجروح شده ای برگرد عقب. در جواب گفت: من کاری نشده ام، درست است که دستم تیر خورده اما باز هم می توانم کار کنم او [[نارنجک]] تفنگی می زد و با دستی که سالم بود کارش را انجام می داد.راوی    محمد حسین رجایی زاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع  :  خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک هفته قبل از [[شهادت]] محمد عیسی خواب دیدم که: پسرم محمد عیسی به زمین خورد و سرش را روی دو زانویم قرار دادم و گفتم اگر آب می خواهی قمه قمه است آب دارد بردار بنوش که جوابی نداد یک دفعه متوجه شدم که سیدی از طرف قبله آمد و شال سبزی هم دارد آمد و گفت: بچه ام را بدهید، گفتم: بچه مال من است. اما ایشان دوباره گفت: بچه مال من است و برای بار سوم هم تکرار کرد که من گفتم: بیاید نگاه کنید اگر بچه ی شما بود که هیچ آمد نگاه کرد و بچه را نگاه کرد و گفت: تا این ساعت بچه مال شما بود از این به بعد بچه مال من است از خواب بیدار شدم و بعد از گذشت یک هفته وقتی به تربت مراجعه کردم خبر [[شهادت]] محمدعیسی را به من دادند. راوی    فاطمه کوهی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع :   خاطرات نحوه مجروحيت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما با هم منظقه ی [[عملیات خیبر]] بودیم. ولی من در گردان دیگر بودم محمد همدیگر را ندیده بودیم. من یک روز آنجا دنبال ایشان می گشتم تا او را ببینم. اتفاقاً یکی از بچه های روستای خودمان را آنجا دیدم از او پرسیدم محمد عیسی را ندیدی؟ در این لحظه دیدم دستی به پشت من خورد. برگشتم نگاه کردم دیدم محمد عیسی است. یک دستش تیر خورده بود. به او گفتم:&amp;quot; تو مجروح شده ای؟ برگرد عقب.&amp;quot; گفت:&amp;quot; چیزی نیست. درست است که دستم تیر خورده است ولی می توانم این جا کار کنم.&amp;quot; او با همان وقتی که سالم بود نارنجک تفنگی شلیک می کرد. راوی    فاطمه کوهی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع  :  خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی   : فاطمه کوهی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه هفته قبل از [[شهادت]] محمد عیسی خواب دیدم. او در حین بازی به زمین خورده و سرش جراحت برداشت من او را در آغوش گرفتم و آرام کردم. در این لحظه دیدم سیدی از طرف قبله آمد. و به من گفت:&amp;quot; بچه ام را بدهید.&amp;quot; گفتم:&amp;quot; بچه مال من است بیائید شما نگاه کنید اگر بچه مال شما بود او را ببرید.&amp;quot; ایشان گفت:&amp;quot; تا این ساعت این بچه مال شما بوده از این به بعد مال من است.&amp;quot; بعد از یه هفته خبر [[شهادت]] محمد عیسی را برای ما آوردند. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17772 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:محمدعیسی‌کوهی‌.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: محمدعیسی‌ کوهی‌}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تربت جام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%DB%8C%D8%B3%DB%8C_%DA%A9%D9%88%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد عیسی کوهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%DB%8C%D8%B3%DB%8C_%DA%A9%D9%88%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2020-12-25T14:49:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Parsasirat98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمدعیسی‌کوهی‌ &lt;br /&gt;
|تصویر                  =محمدعیسی‌کوهی‌.jpg&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =[[تربت جام]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[1365/11/01]] &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =[[رزمنده‌]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر:علی‌اکبر&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:    6531231  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام :    محمدعیسی‌    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :    تربت جام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    کوهی‌    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :    1365/11/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :    علی‌اکبر    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع  :  استقامت و پايداري&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در [[عملیات خیبر]] من و برادرم محمد عیسی با هم بودیم آن جا ایشان در گردان قهار بود که من یکی از بچه های روستا را دیدم و پرسیدم که برادرم محمدعیسی را ندیدی یک مرتبه احساس کردم دستی به پشتم خورد، برگشتم نگاه کردم دیدم محمد عیسی است که دستش تیر خورده بود و پانسمان هم نکرده بود به او گفتم: تو مجروح شده ای برگرد عقب. در جواب گفت: من کاری نشده ام، درست است که دستم تیر خورده اما باز هم می توانم کار کنم او [[نارنجک]] تفنگی می زد و با دستی که سالم بود کارش را انجام می داد.راوی    محمد حسین رجایی زاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع  :  خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک هفته قبل از [[شهادت]] محمد عیسی خواب دیدم که: پسرم محمد عیسی به زمین خورد و سرش را روی دو زانویم قرار دادم و گفتم اگر آب می خواهی قمه قمه است آب دارد بردار بنوش که جوابی نداد یک دفعه متوجه شدم که سیدی از طرف قبله آمد و شال سبزی هم دارد آمد و گفت: بچه ام را بدهید، گفتم: بچه مال من است. اما ایشان دوباره گفت: بچه مال من است و برای بار سوم هم تکرار کرد که من گفتم: بیاید نگاه کنید اگر بچه ی شما بود که هیچ آمد نگاه کرد و بچه را نگاه کرد و گفت: تا این ساعت بچه مال شما بود از این به بعد بچه مال من است از خواب بیدار شدم و بعد از گذشت یک هفته وقتی به تربت مراجعه کردم خبر [[شهادت]] محمدعیسی را به من دادند. راوی    فاطمه کوهی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع :   خاطرات نحوه مجروحيت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما با هم منظقه ی [[عملیات خیبر]] بودیم. ولی من در گردان دیگر بودم محمد همدیگر را ندیده بودیم. من یک روز آنجا دنبال ایشان می گشتم تا او را ببینم. اتفاقاً یکی از بچه های روستای خودمان را آنجا دیدم از او پرسیدم محمد عیسی را ندیدی؟ در این لحظه دیدم دستی به پشت من خورد. برگشتم نگاه کردم دیدم محمد عیسی است. یک دستش تیر خورده بود. به او گفتم:&amp;quot; تو مجروح شده ای؟ برگرد عقب.&amp;quot; گفت:&amp;quot; چیزی نیست. درست است که دستم تیر خورده است ولی می توانم این جا کار کنم.&amp;quot; او با همان وقتی که سالم بود نارنجک تفنگی شلیک می کرد. راوی    فاطمه کوهی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع  :  خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی   : فاطمه کوهی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه هفته قبل از [[شهادت]] محمد عیسی خواب دیدم. او در حین بازی به زمین خورده و سرش جراحت برداشت من او را در آغوش گرفتم و آرام کردم. در این لحظه دیدم سیدی از طرف قبله آمد. و به من گفت:&amp;quot; بچه ام را بدهید.&amp;quot; گفتم:&amp;quot; بچه مال من است بیائید شما نگاه کنید اگر بچه مال شما بود او را ببرید.&amp;quot; ایشان گفت:&amp;quot; تا این ساعت این بچه مال شما بوده از این به بعد مال من است.&amp;quot; بعد از یه هفته خبر [[شهادت]] محمد عیسی را برای ما آوردند. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17772 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:محمدعیسی‌کوهی‌.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: محمدعیسی‌ کوهی‌}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تربت جام]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Parsasirat98</name></author>	</entry>

	</feed>