<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Raesipoor98</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Raesipoor98"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Raesipoor98"/>
		<updated>2026-06-05T09:59:25Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%DB%8C_%D9%81%D8%B1</id>
		<title>شهید علی اصغر شجاعی فر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%DB%8C_%D9%81%D8%B1"/>
				<updated>2021-09-10T15:55:20Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;علی اصغر شجاعی فر&lt;br /&gt;
فرزند: عبدالله(عبدل)&lt;br /&gt;
متولد: 1334/06/05&lt;br /&gt;
شهادت: ۲۰/۰۲/۱۳۶۱&lt;br /&gt;
قطعه؛ بیت المقدس&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: بیت المقدس&lt;br /&gt;
سرباز زمینی بسیج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید علی اصغر شجاعی 1427162 بسم رب الحسين برادر و خواهر که این نامه و یا بهتر بگویم وصیت نامه را می خوانند به چند نکته توجه کنند یکی اینکه به [[امام خمینی]] و انقلاب اسلامی وفادار باشید چون این انقلاب بوسیله خون شهیدان زیادی پیروز شد و شما برای خون این جوانان ارزش زیادی قاعل باشید و به نماز جماعت و جمعه زیاد بروید این اعمال می ماند برای آخرت و به مجروحین جنگ برسید و بروید آن ها را ببینید تا خدا را بیشتر بشناسید و بدانید این جوانان و این رزمندگان چه کرده اند و خود را فدای اسلام کرده اند اعمال صالح انجام دهید تا رستگار شوید و همیشه به یاد خدا باشید ر چه می توانید نماز شب بخوانید وامام را دعا کنید خواهران عزیز شما وظیفه مهم دارید وآن حفظ حجاب است خودتان را حفظ کنید تا خدا هم شما را حفظ کند از بلا ان شاء الله .و اما افراد فامیل و اقوام دور و نزدیک اگر از من چیزی دیده آید که دل خور شده اید مرا حلال کنید شما را به خدا مرا عفو کنید. اگر شما مرا نبخشید شاید خدا هم نبخشد دست یکایک شمارا می بوسم و از شما طلب عفو و بخشش میکنم به خصوص افراد فامیل و افرادی که من با آنها بیشتر در تماس بوده ام مانند انهایی که با آنها کار می کردم شما را به خدا ترا عفو کنید اگر بدی دیده اید و ای کسانی که این نامه را می خوانید امروز روز امتحان است برای همه شما و به خانواده ام می گویم ناراحت من نباشید راهم راه حسین است و ان شاء الله پایان کارم رسیدن به حسین است ان شاء الله به یاری خدای مهربان در ضمن خدا می داند در این موقع که دارم وصیت نامه می نویسم بسیار شاد و خوشحال و شاد هستم البته نه من تنها بلکه تمام رزمندگان همه با هم برادرانه رفتار می کنند و من کسی را ندیدم که ناراحت باشد مثل این است که بهترین روز های زندگی همه ما است و و ان شاء الله همین طور هم هست دیگر عرض ندارم بجز آرزوی سلامتی و تقوا برای همه شما عزيزان خدا حافظ همه . امشب شب حمله است ان شاء الله تمام 9\2\1361.&lt;br /&gt;
وصیت نامه &lt;br /&gt;
لطفا به بخش گالری مراجعه شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=68&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%86%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین نصر اصفهانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%86%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2021-09-10T15:54:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حسین  نصراصفهانی&lt;br /&gt;
فرزند: حسن&lt;br /&gt;
متولد: 1342/06/28&lt;br /&gt;
شهادت: ۲۳/۱۰/۱۳۶۵&lt;br /&gt;
قطعه: کربلای 5&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: کربلای 5&lt;br /&gt;
سرباز زمینی بسیج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید حسین نصر اصفهانی]] الذین امنوا هاجروا جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عند الله و اولئک هم الفائزون . آنانکه ایمان آوردند و از وطن هجرت گزیدند و در راه خدا بمال و جانشان جهاد کردند آنها را نزد خدا مقام بلندی است و آنان بالخصوص رستگاران و سعادتمندان دو عالمند. سپاس و ستایش خداوند را که جهان و جهانیان را آفرید و ما را به راه راست و جبهه های حق علیه باطل هدایت کرده و درود بیکران بر پیامبر راستین محمد امین ص و خاندان والا مقام و یاران باوفا و ارجمندش و با درود و سلام به این پرچم دار راه حق و عدالت و ادامه دهنده راه هابیل و هابیلیان و در هم کوبنده راه قابیل و قابیلیان و این ابراهیم و حسین ع زمان رهبر کبیر انقلاب امید همه مستضعفان جهان بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران حضرت [[امام خمینی]] آن که ما را از منجلاب ؟ در آن داشتیم خفه می شدیم و داشتند مکتب اسلام را در مغزهای ما شستشو می دادند نجات داد و با درود و سلام بر شهیدان راه حق و تمامی خانواده های شهدا و با درود بر قائم مقام رهبری حضرت آیت الله منتظری من نمی خواستم که وصیت نامه بنویسم چونکه در خود لیاقت [[شهید]] شدن را نمی بینم ولی چون مسئولین به ما امر ظکردند که حتما باید وصیت نامه بنویسید من به این امر عمل کردم و امیدوارم که خداوند این لیاقت را به من بدهد و [[شهادت]] که مقامی بسیار بالای می باشد به من ؟ فرماید و برادر و خواهران بدانند که من آگاهانه قدم در این راه گذاشتم و سفارش من حقیر به برادران و خواهران حزب الهی خودم این می باشد که هر چه امام گفت به آن عمل کنید که ؟ قرآن و امام زمان عج می باشد که بر تک تک ما واجب و به آن باید مو به مو عمل کنیم و مواظب باشید همان طور که امام گفت دشمنان اسلام از خارج نمی توانند به انقلاب حاضر بزنند و ضربه ای که می توانند بزنند در داخل است که با ایجاد تفرقه بین مردم انقلاب را ؟ کنند که با آگاهی شما ؟ این آرزو را به گور خواهند برد و همان طور که امام گفته است جنگ از فروع دین واجب تر می باشد پس هر طور که می توانید به این جنگ کمک کنید و تا پیروزی منافقین به جنگ ادامه دهید که انشالله پیروزی به همین زودی ها از آن حق است و پوزه منافقین داخلی را به خاک بمالید که دیگر نتوانند سرشان را بلند کنند و سفارش دیگر من این می باشد که به خواندن [[قرآن]] اهمیت بدهید و حتما روزها بخوانید و در نماز دشمن شکن جمعه که مشت محکمی بر دهان تمام ابرقدرتها و ضد انقلابها در داخل و خارج می باشد حتما شرکت کنید و مسجدها را که سنگر انقلاب می باشد را همیشه پر کنید و برادران و خواهران عزیزم می دانید که انسان دارای نفس است که او را به ذلت و خواری می کشد برای سرکوب کردن این نفس طغیانگر انسان باید خودسازی کند و بعد از انجام دادن صحیح و کامل واجبات دین به مستحبات بپردازید, از مکروهات بپرهیزید که مبارزه با نفس از همه چیز مهمتر است و یکی از اینها که نفس انسان را وادار به انجام آن می کند غیبت کردن و دروغ گفتن و تهمت زدن است که از گناهان کبیره به حساب می آید و از آنها دوری کنید و دیگر اینکه شرکت فعال در بسیج داشته باشید و چند کلمه ای هم به آن کسانی که مغرضانه حرفهایی گوشه و کنار می زنند . مثلا می گویند چقدر جوانهایی مردم کشته شدند من می خواهم به آنها بگویم ای بدبختها شماها نمی خواهد دلتان به حال جوانهای مردم بسوزد و دلتان به حال خود بدبختتان بسوزد که چقدر از حق و عدالت و خداوند دور هستید شماها چرا دلتان به حال این همه مردم مسلمان دنیا که اینقدر به آنها ظلم شده است نمی سوزد مثل مردم آفریقا و اتیوپی و ... وبا می گویند جواب این خونها را چه کسی می دهد و من به شما می گویم جواب این خونها را همان می دهد که در قرآن گفته است جهاد کنید و اینها کسانی هستند که نه خدا را می شناسند و نه روز قیامت را و نه کاری به جنگ دارند و آنها کسانی هستند که دارند خون همان خانواده های شهدا را در شیشه می کنند و به این مردم مملکت خیانت می کنند و باید بدانند که هم این دنیا باید جواب این حرفها را بدهند و هم در آن دنیا و کسانی که نا آگاهانه این حرفها را می زنند بدانند که آب به آسیاب دشمن میریزند و آنها هم در پیشگاه خداوند مسئول هستند و انشالله که خداوند همه را به راه راست هدایت کند . و در خاتمه از پدر و مادر مهربان و عزیزم می خواهم که مرا حلال کنند چونکه از طرف من به آنها خیلی ظلم شد و بر عکس از آنها غیر از محبت و مهربانی من چیز دیگری ندیدم و با زحمت بسیار زیاد من را به این سن رساندن و سعادتمندی مرا می خواستند و بدانند که من به سعادت و آرزوی خود رسیدم و هر وقت خواستید برای من گریه کنید به یاد صحرای کربلا بیفتید و برای امام حسین ع و اصحابش گریه کنید که با شهید شدن خودشان به ما نشان دادند که چگونه باید جانبازی و فداکاری در راه اسلام کرد و از برادرانم محمد و محسن و رسول و خواهرانم می خواهم که مرا حلال کنند و سفارش من به خواهرانم این می باشد که در حفظ حجاب خود کوشا باشند و از تمامی خویشاوندان و دوستان و همسایگان می خواهم که مرا حلال کنند و من 37 روزه بدهکار هستم و خمس پولهای مرا بدهید . 		&amp;quot;والسلام&amp;quot;.&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لطفا به بخش گالري مراجعه شود.&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=5146&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D9%88%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%A8%D8%AE%D8%AA_%DA%A9%DB%8C%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید قوام‌بخت کیخانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D9%88%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%A8%D8%AE%D8%AA_%DA%A9%DB%8C%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2021-09-10T15:48:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;قوام بخت کیخانی&lt;br /&gt;
فرزند: محمود&lt;br /&gt;
متولد: 1344/02/01&lt;br /&gt;
شهادت: ۱۹/۱۰/۱۳۶۵&lt;br /&gt;
قطعه: کربلای۵&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: کربلای 5&lt;br /&gt;
سرباز زمینی ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهیدقوام بخت کیخایی 1641037 به نام خدا با نام خدا که انشاالله زنده و سالم برخواهند گشت وصیت نامه را برای مادرم و برادرانم و خواهرم می‌نویسند مادر جان امیدوارم که از خبر [[شهادت]] امام که اگر خدا قبول کند ناراحت نشوید خصوصن برادرانم و �اهر عزیزم مادر جان از شهادت من ناراحت نشوید و همچنان برادران و خواهرم از شهادت امد ناراحت نشوید چون من به ندای امام رفتم که رفتم و به دانشگاه خودسازی چه کسی است رفتم می‌دانم که من برای شما هیچ کاری انجام ندادم که مورد رضایت پدر و مادرم شود پدرم ناراحت رفت و [[شهید]] شد و مادر می‌دانم که شما هم از من ناراحتی کشیده بودی ولی امیدوارم که مرا غ فرار نموده تا روحم در آرامش باشد و حال و سیرت درباره برادرانم برادران اردشیر سیاوش مهرداد آرزوی که پدر از شما داشت من هم از شما دارم حرف هایی که پدر برای شما می گفت من هم برای شما مینویسم اول اینکه به حرف های مادر که مادر منم می شود گوش دهید او را رنج و ناراحتی و غصه ندهید پدر و مادر برای ما خیلی از دید هستند ولی تا زنده اند قدر آنها را نمی دانید قدری فکر کنید فکر کنید از آن روزی که به دنیا آمدید تا به حال فکر کنید که چقدر زحمت ها به پای ما کشیدند و بعد از این حرفها اردشیر سیاوش و مهرداد آرزوی پدر این بود که در بخوانید تا برای خودتان چیزی شوید سربلند باشید که تاکنون؟؟؟ و خواهید بود و من هم آرزو را دارم و اکنون شما آقای جهانگیر چیزی ندارم که به شما بگویم که بعد از من بیشتر حواست به خانواده باشد دیگر عرضی ندارم و دعا می‌کنم که زندگیتان به خوبی بگذرد دوستدار شما قوام کیخایی این وضعیت را برای این می نویسم که بعد از من مدرکی باشد که پدر و مادر و برادر زنم و خود زنم نتوانند پای شان را از گریمی خودشان به جلوتر بگذارند مادرم جهانگیر بعد از شهادت من اگر زنم �انه خودمان زندگی کرد می تواند از حقوق و مزایای من استفاده کنند اگر هم نمی‌تواند و یا نمی‌خواهد آزاد است که به خانه خودش برود و یا شوهر کند ولی بدانند که مارا خیلی زرد و ناراحتی داده اند و مادر خیلی حواستون جمع باشد می خواهم نسلی باشد بعد از من و تو خیلی خیلی مواظبت کنید وقتی بزرگ شد او را ناراحت و یا اذیت نکنید چون روی تیم است همچون پدرش که یتیم بود او را در پیشه خودت نگه داری کنید مادرم دیگر عرضی ندارم خداحافظ.&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لطفا به بخش گالري مراجعه شود.&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=5149&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D9%88%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%A8%D8%AE%D8%AA_%DA%A9%DB%8C%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید قوام‌بخت کیخانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D9%88%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%A8%D8%AE%D8%AA_%DA%A9%DB%8C%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2021-09-10T15:48:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;قوام بخت کیخانی&lt;br /&gt;
فرزند: محمود&lt;br /&gt;
متولد: 1344/02/01&lt;br /&gt;
شهادت: ۱۹/۱۰/۱۳۶۵&lt;br /&gt;
قطعه: کربلای۵&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: کربلای 5&lt;br /&gt;
سرباز زمینی ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهیدقوام بخت کیخایی 1641037 به نام خدا با نام خدا که انشاالله زنده و سالم برخواهند گشت وصیت نامه را برای مادرم و برادرانم و خواهرم می‌نویسند مادر جان امیدوارم که از خبر شهادت [[امام]] که اگر خدا قبول کند ناراحت نشوید خصوصن برادرانم و �اهر عزیزم مادر جان از شهادت من ناراحت نشوید و همچنان برادران و خواهرم از شهادت امد ناراحت نشوید چون من به ندای امام رفتم که رفتم و به دانشگاه خودسازی چه کسی است رفتم می‌دانم که من برای شما هیچ کاری انجام ندادم که مورد رضایت پدر و مادرم شود پدرم ناراحت رفت و [[شهید]] شد و مادر می‌دانم که شما هم از من ناراحتی کشیده بودی ولی امیدوارم که مرا غ فرار نموده تا روحم در آرامش باشد و حال و سیرت درباره برادرانم برادران اردشیر سیاوش مهرداد آرزوی که پدر از شما داشت من هم از شما دارم حرف هایی که پدر برای شما می گفت من هم برای شما مینویسم اول اینکه به حرف های مادر که مادر منم می شود گوش دهید او را رنج و ناراحتی و غصه ندهید پدر و مادر برای ما خیلی از دید هستند ولی تا زنده اند قدر آنها را نمی دانید قدری فکر کنید فکر کنید از آن روزی که به دنیا آمدید تا به حال فکر کنید که چقدر زحمت ها به پای ما کشیدند و بعد از این حرفها اردشیر سیاوش و مهرداد آرزوی پدر این بود که در بخوانید تا برای خودتان چیزی شوید سربلند باشید که تاکنون؟؟؟ و خواهید بود و من هم آرزو را دارم و اکنون شما آقای جهانگیر چیزی ندارم که به شما بگویم که بعد از من بیشتر حواست به خانواده باشد دیگر عرضی ندارم و دعا می‌کنم که زندگیتان به خوبی بگذرد دوستدار شما قوام کیخایی این وضعیت را برای این می نویسم که بعد از من مدرکی باشد که پدر و مادر و برادر زنم و خود زنم نتوانند پای شان را از گریمی خودشان به جلوتر بگذارند مادرم جهانگیر بعد از شهادت من اگر زنم �انه خودمان زندگی کرد می تواند از حقوق و مزایای من استفاده کنند اگر هم نمی‌تواند و یا نمی‌خواهد آزاد است که به خانه خودش برود و یا شوهر کند ولی بدانند که مارا خیلی زرد و ناراحتی داده اند و مادر خیلی حواستون جمع باشد می خواهم نسلی باشد بعد از من و تو خیلی خیلی مواظبت کنید وقتی بزرگ شد او را ناراحت و یا اذیت نکنید چون روی تیم است همچون پدرش که یتیم بود او را در پیشه خودت نگه داری کنید مادرم دیگر عرضی ندارم خداحافظ.&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لطفا به بخش گالري مراجعه شود.&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=5149&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B2</id>
		<title>شهید حسین انگشتر ساز</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%B2"/>
				<updated>2021-08-12T18:11:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حسین  انگشترساز&lt;br /&gt;
نام :حسين &lt;br /&gt;
نام خانوادگى :انگشترساز &lt;br /&gt;
نام پدر :منصور &lt;br /&gt;
تاريخ‌تولد :20/06/1343 &lt;br /&gt;
محل‌صدورشناسنامه :اصفهان &lt;br /&gt;
تاريخ شهادت :02/03/61 &lt;br /&gt;
نوع حادثه :حوادث ‌مربوط به ‌جنگ ‌تحميلى &lt;br /&gt;
شرح حادثه :حوادث ناشى ازدرگيرى مستقيم با دشمن-توسط دشمن ‌در جبهه &lt;br /&gt;
استان :بنياد شهيد استان ‌اصفهان &lt;br /&gt;
شهر :اداره‌بنيادشهيد اصفهان &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم رب الشهدا و الصدیقین یکی از معلمان دبیرستانش تعریف می‌کرد:« بار دومی که [[شهید حسین انگشتر ساز]]  از جبهه بازگشت و به مدرسه آمد، سخنی عجیب بر زبان جاری کرد که سالها بعد از شهادتش به راز و رمزش پی بردم. آن روز همین که حسین وارد کلاس شد، از او خواستم که برای سایر دانش‌آموزان پیامی دهد. حسین لحظه‌ای به فکر فرو رفت و بعد به آرامی سرش را بالا گرفت و گفت: لحظه‌ای از جلد خود بیرون بیایید و از بندهای مادیات خود را برهانید، که اکنون بعد از شهادتش معنی حرف او را فهمیدم.» شادی روح شهید حسین انگشترساز صلوات ( الَّلهُمَّ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم ) اللهم الرزقنی توفیق الشهادت فی سبیلک.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم رب الشهدا و الصدیقین شهید حسین انگشترساز در 1343 در اصفهان متولد شد. از همان دوران کودکی پسری پاک‌طینت بود. در مجالس سینه‌زنی حضرت اباعبدالله‌الحسین (علیه السلام) شرکت می‌کرد. پس از طی کردن دوران ابتدایی و راهنمای وارد مقطع دبیرستان شد. از کودکی با نماز و قرآن از طریق خانواده آشنا شده بود. از همان کودکی و نوجوانی با همسن و سالانش تفاوت ویژه‌ای داشت. رعایت حلال و حرام می‌کرد، اهل امر به معروف و نهی از منکر بود. اهل تهجد و شب زنده‌داری و نماز شب بود. در کلاسهای تفسیر [[قرآن]] جهت فراگیری شرکت می کرد و کلاسهای روخوانی قرآن و آموزش احکام را تشکیل می‌داد. شخصی فوق‌العاده متواضع و فروتن بود. فداکار و ایثارگر بود و در انجام برنامه‌های دینی حساس و وظیفه‌شناس بود. با پیروزی انقلاب اسلامی خودسازی‌هایش نیز رنگ و بوی دیگری گرفت و کارهای خیر پنهانی انجام می‌داد. حسین واقعاً با اخلاص کارهایش را انجام می‌داد. دوست داشت به غیر از خدا کسی کارهایش را نبیند. برای همین اخلاصش بود که خدا توفیق حضور در جبهه‌های نبرد را به وی داد و سرانجام نیز از شهد شیرین [[شهادت]] او را سیراب نمود. اهل [[نماز]] جمعه و جماعت بود. فردی انقلابی و [[بسیجی]] به معنای واقعی کلمه بود. به مستمندان و درماندگان در حد توانش کمک می‌کرد. در [[بسیج]] و در [[مسجد]] فعالیت داشت. در مراسمات مذهبی بالاخص دعای کمیل حضور داشت و هرگز خود را از مراسم سوگواری حضرت اباعبدالله‌الحسین (علیه السلام) جدا نمی‌کرد. اوقات فراغتش را به مطالعه کتب مذهبی و در مسجد و بسیج می‌گذراند. بسیار خوش اخلاق و خوش برخورد بود. در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد. راه خودش را پیدا کرده بود. بهتر بگویم، راه عاقبت به خیرشدن را یاد گرفته بود. اخلاص، احترام به والدین، نماز اول وقت، کمک به نیازمندان، عشق به اهل‌بیت(علیهم‌السلام)، عفت خوراک، چشم پاکی و عفت دامن عوامل اصلی عاقبت به خیر شدن هستند که حسین از آنها بهره‌مند بود، پس چرا نباید عاقبت به خیر شود؟! و سرانجام حسین انگشترساز در تاریخ 1/3/61 در عملیات بیت المقدس به فیض عظمای شهادت نایل آمد. شادی روح [[شهید حسین انگشتر ساز]] صلوات ( الَّلهُمَّ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم ) اللهم الرزقنی توفیق الشهادت فی سبیلک.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم رب الشهدا و الصالحین وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یرْزَقُونَ هرگز کسانی را که در راه خدا کشته شده‌اند، مرده مپندار، بلکه زنده‌اند که نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند. (سوره آل‌عمران، آيه 169) با عرض سلام به پدر ومادرم و به نام پروردگار جهانيان و در هم كوبنده ستمگران و به نام پروردگار شهدا و مردان صالح. و با تمام وجود با عرض سلام به امام كبير كه رهبر امت قهرمان مسلمان ايران است كه از خدا سلامتى را براى ايشان آرزو مى‌كنم. امام كه چقدر مشكلات و سختيها را قبول كرده تا بتواند اين راه الهى را پيش ببرد و اسلام را آشكارتر نمايد. چون كه در زير پرده‌هاى ظالمان جهان قرار گرفته و هنوز براى ما روشنتر و واضحتر نشده است. اما ما چه وظيفه‌اى داريم كه اين راه را پيش گيريم كه انقلاب به يارى امام مهــدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) جهانى گردد. همه پاسدار و سرباز اين مكتبیم، همه بايد حتى يك لحظه در جاى خود ننشينيم و با مبارزه پى در پى با عُمال دست نشانده اين خونريزان جهان مى‌توان اسلام را مستحكم‌تر در دنيا قرار داده و با نثار خونمان اين درخت اسلام بارورتر گردد و تا اين حقيقت رشد كند و تمام ريشه‌هاى استعمارگران و استثمارگران از بين برود. همه واقعاً در جبهه مى‌توانند خدا و امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را ببینيد. اينجاست كه تمام چيزهايى كه نمى‌دانستيم پى به آن ببريم - نور - حقيقت و چيزهاى ديگر. شما را به خدا قسم و شما را به جان امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) دست از دامان رهبر بر نداريد كه اگر رهرو او باشيد راه اسلام را پيش گرفته‌ايد. در آخر اگر من شهيد شدم و لياقت اين سعادت را داشته باشم، شما پدر و مادرم هيچ موقع بر سر مزار من با ديده گريان نیايید كه سيماى نورانى شما مى‌تواند ضربه‌اى به پيكر اين دشمنان منافق و آمريكائى بزند. باشد كه اين امانت كوچك را خدا از شما قبول كند. در پايان اگر چيزى داشتم آنها را به فقرا و درماندگان عطا كنيد و سلام مرا به همه رسانده و آرزوى موفقيت در پيشگاه حق تعالى مسئلت مى‌كنم. والسلام عليكم و رحمت‌الله و بركاته.&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لطفا به بخش گالری مراجعه شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=1506&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D8%AF</id>
		<title>شهید سعید پدیدار فرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D8%AF"/>
				<updated>2021-08-12T18:08:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;سعید پدیدارفرد&lt;br /&gt;
متولد: 1344/11/0۹&lt;br /&gt;
شهادت: ۰۴/۱۰/۱۳۶۵&lt;br /&gt;
فرزند: محمد&lt;br /&gt;
قطعه: والفجر 10&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: کربلای 10&lt;br /&gt;
سرباز زمینی بسیج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید سعید پدیدار چقدرخدا را شکر می کنم که بالاخره توفیق نصیبم شد که به جبهه بیایم نمی دانند اینجا چه حال وهوایی دارد. چه خوش است که رفتن ما با [[شهادت]] باشد. شهادت فوزعظیمی است که خداوند فقط به بندگا خاص خودش نایل میکنند. امیدوارم خداوند متعال این خون ناقابل مرا قبول کند وشهادت را نصیب من گرداند . اگرخبرشهادت من به شما رسید با اخلاص وضو بگیرید ونمازشکربجا آورید که خداوند چنین فرزندی به شما داده. به همه بگویید که من فقط وفقط به خاطرخدا به این جبهه ها آمدم. درجبهه ها چیزهایی یادگرفتم که اگر نمی آمدم تا آخرعمرهرگزآن چیزها را یاد نمی گرفتیم. درجبهه نوری از نورانیتش دردلم افکنده شده که این نور فقط باید درهمانجا که روشن شده خاموش شود. ازشما میخواهم که پیرو امام وازخدمتگزاران اسلام باشید. با یادخدا دلهایتان را تسکین دهید که اوست شفای هردرد. بدانید شهدا درجواررحمت حق اند چرا دلتنگ باشید؟ همدیگررا به خاطرخدا وفرامینش دوست داشته باشیم. حفظ اسلام ازاهم واجبات است اگراززیر آن شانه خالی کنید آن وقت است که بایددرروز قیامت جوابگوی هزاران [[شهید]] ومجروح باشیم واگرجوابی نداشته باشیم وای برحال ما دراوقات فراغت به قرآن ودعا ونمازروی آورید وارتباطتان را با خدا قطع نکنید. حسین واروزینب واردرصحنه باشید ونگذارید که انقلاب ضربه بخورد. ماهمه برای حفظ امام انقلاب واسلام به جبهه ها آمده ایم. ازخواهران وبرادرانم تقاضا می کنم که الگوی مناسبی برای جامعه خصوصا فرزندان خود باشید وفرزندانی که آینده سازان کشور اسلامی مان می باشند. به حرفهای پدرومادرمان گوش دهید وآنها را درهنگام شنیدن خبرشهادت دلداری دهید. منتظرآمدن من نباشید چون اینجا را به هیچ قیمتی رها نمی کنم وبه اصفهان نمی آیم به امید پیروزی رزمندگان اسلام. درآخرسلام مرا به کلیه فامیل ودوستان واشنایان خصوصا به آقاجان برسانید وازآنها می خواهم که مرا حلال کنند واگرخطایی یا اشتباهی یا بداخلاقی ازمن سرزده مرا ببخشید. دردعاهایتان فرج آقا امام زمان طول عمررهبر وپیروزی رزمندگان وشفای مجروحین را ازخداوند متعال طلب نمایید. دیگرعرضی ندارم به امید زیارت کربلای حسین.&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لطفا به بخش گالري مراجعه شود.&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=6411&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید حمید اتحادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2021-08-12T18:07:29Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حمید اتحادی&lt;br /&gt;
نام :حميد &lt;br /&gt;
نام خانوادگى :اتحادى &lt;br /&gt;
نام پدر :بمانعلى &lt;br /&gt;
تاريخ‌تولد :01/01/1345 &lt;br /&gt;
محل‌صدورشناسنامه :ح‌13اصفهان &lt;br /&gt;
تاريخ شهادت :08/09/60 &lt;br /&gt;
نوع حادثه :حوادث ‌مربوط به ‌جنگ ‌تحميلى &lt;br /&gt;
شرح حادثه :حوادث ناشى از درگيرى مستقيم با دشمن-توسط دشمن ‌در جبهه &lt;br /&gt;
استان :بنيادشهيداستان‌اصفهان &lt;br /&gt;
شهر :اداره‌بنيادشهيداصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
وصيت‌نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : حميد اتحادى نام پدر: بمان على بسم الله الرحمن الرحيممن حميد اتحادى فرزند بمانعلى وصيت مى‌كنم كه اگر من در راه خدا [[شهيد]] شدم اموال مرا آن طور كه مى‌خواهم به مصرف برسانيد، در حدود 25 هزار تومان پول دارم كه مى‌خواهم از آن پول يكسال [[نماز]] و روزه براى من بخوانيد و اگر پول ديگرى ماند پيش آيت الله طاهرى ببريد تا هر طور كه مى‌داند در راه اسلام به مصرف برساند. پدر و مادر عزيزم من اولين شهيد راه اسلام نيستم و نخواهم بود. پس اگر مى‌خواهيد اجر شما پيش خدا از بين نرود براى من گريه نكنيد، پدر و مادر اگر حرف بدى از من شنيديد و يا كار بدى از من ديدى و يا آزارى از من ديديد مرا ببخشيد. پدر، اميدوارم كه راضى باشى از دست من، مادر نميدانم كه هر چه بود به يارى من زحمت كشيديد، هر چند كه من لياقت آن را نداشتم كه جبران كنم، هر چند تو نامادرى براى من بودى اما از مادر بهتر بودى براى من . مادر دلم مى‌خواهد كه مرا ببخشى، دلم مى‌خواهد كه از بعضى از اين بازاريها و يا كارمندان اداره‌ها و غيره بپرسم كه آيا شما كه دم از اسلام مى‌زنيد، اى شما كه تهمت به انقلاب اسلامى مى‌زنيد آيا خود شما شده است كه يك ساعت مثل على زندگى كنيد؟ و نان و نمك بخوريد؟ براى اسلام شمشير بزنيد و شكر خدا را بكنيد، آيا شما كه مى‌گوييد فلان پاسدار، فلان كار را كرده و فلان چيز را گفت،آيا شما ايمان همان [[پاسدار]] را داريد؟ كه مثل مرد، دست از زندگى و آرزوهايش كشيده و پا به ميدان مبارزه مى‌گذارد، شما را به خدا پا گذارده و انقلاب اسلامى را تا انقلاب مهدى (عج) ادامه دهيم. دردها بسيار است. من ديگر حرفى ندارم. اميدوارم كه خدا ما را رستگار كند و بيامرزد. والسلام عليكم و رحمة‌الله و بركاته حميد اتحادى 20/7/60.&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لطفا به بخش گالري مراجعه شود.&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=2297&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید علی رضا معصومی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2021-08-11T18:28:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;علی رضا معصومی&lt;br /&gt;
فرزند: حسن&lt;br /&gt;
متولد: 1335/01/۰۱&lt;br /&gt;
شهادت: ۲۰/۱۰/۱۳۶۵&lt;br /&gt;
قطعه: کربلای 5&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: کربلای 5&lt;br /&gt;
سرباز زمینی سپاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید علی رضا معصومی]] به نام خدا ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا وانصرنا علی القوم الکافرین با سلام فراوان بر امام زمان و نایب برحقش خمینی کبیر این پیرجماران در هم کوبنده ستمگران رسوا کننده مستکبران یاور و همدم مظلومان قلب تپنده همه مستضعفان و با سلام بر امید و امت امام منتظری نستوه و با سلام به تمامی خدمتگزاران به اسلام و مسلمین و با سلام فراوان به روان پاک خون شهدا راه حق و حقیقت از صدر تاکنون،از غرب تا جنوب از کربلای حسینی تا کشور ایران. اما هدفم از امدن به جبهه یاری دین اسلام و راندن بعثیون کافر از میهن اسلامی کهناجوانمردانه به حیثیت کشور و ناموس ما و به مردم بی گناه حمله کردند و بر اساس آیه شریفه و قاتلوهم حتی لاتکون فتنه و یکون الدین لله بکشید ایشان را تا فتنه در زمین نباشد و دین برای خدا باشد سخنی که با مردم شهیدپرور دارم این است که دست از یاری امام امت برندارند امام که سالها در تبعید و زندان به سر برد تا ما را از خواب غفلت بیدار کرد امام را دعا کنید سخن امام سخن امام زمان است و ما باید گوش هب فرمان او باشیم . با عرض سلام و درود به پدر بزرگوارم پدری که سالها رنج و زحمت را به خود خرید تا توانست مرا به اینجا برساند که یک نیروی در خط اسلام و پیامبر باشم می دانم که من فرزند شایسته برای شما نبودم ولی خوب باید مرا ببخشید و حلالم کنید اجرتان با خدای قاهر متعال سلام به مادرم مادری که سالها تلاشش این بود که بتواند فرزندی شایسته برای دین اسلام بزرگ کند مادر مرا ببخش که نتوانستم زحمتهای شما را جبران کنم و حلالم کن و اگر [[شهید]] شدم برای امام حسین گریه کن و صابر باش که ان الله مع الصابرین با سلام به برادرم می دانم که برادری خوب و مفید برای تو نبودم امیدوارم در همه جوانب انقلاب پیشتاز باشی و مرا حلال کنی خواهرانم در جلسات دعا و نماز جمعه سرکت کنید و مرا ببخشید مبادا زر وزیورهای دنیا شما را فریب دهد خوب دیگر مرا حلال کنید در لحظات اخری هستم که مهیا برای رفتن به خط می شوم از همه دوستان و اشنایان حلالیت می طلبم در ضمن من از مال دنیا چیزی ندارم به جز یک فرش و یک چرخ که ان را هم در مقابلش مبلغ 20هزار ریال به پدرم بدهکار هستم که چرخ را بفروشید و به پدر بدهید و فرش را هم برای خرج مراسم بردارید در پایان دعا به امام امت و فقیه عالیقدر و شفای مجروحین و ازادی اسراء را فراموش نکند والسلام 1/10/65.&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لطفا به بخش گالري مراجعه شود.&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=5134&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DA%86%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین جعفری چریانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C_%DA%86%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2021-08-11T18:26:05Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حسین  جعفری چریانی&lt;br /&gt;
فرزند: یداله&lt;br /&gt;
متولد: 1342/12/09&lt;br /&gt;
شهادت: ۰۹/۱۰/۱۳۶۲&lt;br /&gt;
قطعه: والفجر 4&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: والفجر۴&lt;br /&gt;
سرباز زمینی سپاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لطفا به بخش گالري مراجعه شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه شهید حسین جعفری ش.ش 1185091 بسم الله الرحمن الرحیم یا ایها النبی جاهد الکفار والمنافقین واغلظ علیهم. بانام خدا وبایادشهیدان ورهروان راه خدا. ما مردجنگیم و [[شهادت]] مازاده شده ایم تاکه درراه خد ا ازجان ودل بکوشیم ودرود برآن ما دانی که چنین فرزندانی پاک باخته راتربیت کردند وتحویل جامعه اسلامی وفدایی اسلام نمودند ومی نمایند درود برآن مادران وپدرومادری که خالصانه امانت های الهی یعنی فرزندان خویش را نثار صاحب امانت کردند ومی کنند. آری اسلام احتیاج دارد به چنین جوانان فداکار ی که دارد تا که بماند وبرقلبهای بشرحکومت کند وانسانها رابه سعادت برساند. سخنی با شما دارم واین کلام هم آخرین کلام من خواهد بود وآن اینکه ای دوستان وعزیزان بدانید که ما باید به قافله رفتگان درراه خدا برسانیم راه خود را بسوی خدابنماییم امروز اسلام عزیزروی بسوی ما آورده باید به استقبال او برویم وهمه چیزخود را فدای این دین پاک نماییم این اسلام عزیزاست ک بسیار انسانهای پاک وبندگان شایسته خدا درراه آن کشته شدند. این اسلام عزیزاست که برای حفظ آن بسیار انسانهایی زحمت کشیدند وخون دلها خوردند وسختیها را تحمل نمودند واسلام را به اینجا رساندند باید درراه حفظ آن بکوشیم وجهادکنیم که امام علی (ع) می فرماید جهاد بابی است ودری است ازدرهای بهشت باید درراه علی (ع) را رویم راه علی (ع) راه جهاد وشهادت بود علی (ع) به امید شهادت زنده بود او که ازجبهه جنگ برمی گشت ناله وگریه می کرد سپس رسول خدا (ص) ازاوپرسید که چرا گریه می کنی ؟ فرمودند: چون [[شهید]] نشدم . آری این امام مسلمین است که به انسانها درسها می آموزد این امام مسلمین است که به ما می آموزد درزندگی چگونه باشیم وچگونه زندگی کنیم راهمان را روشن می سازدواین رسول خدا(ص) است که می فرمایند اگرکسی جهادنکند یافکرجهاد هم دردل خود بپروراند با نوعی ازنفاق خواهد مرد. این درسهای زندگی ازطرف امامان ماست زندگی باید با جهاد درراه خدا معنا پیدا کند. جهاد هدف اسلام وراه اسلام وبزرگترین شاخه اسلام است وجهاداست که انسان را به لقاء الله می رسد ولذا بکوشید که درمیدان جهادباشید حال چه جهاد داخلی وچه جهاد خارجی با دشمنان وجوانان عزیزبا ید همواره خود را درمیدان حاضرسازند چرا که ما درس ازابوالفضل (ع) وعلی اکبرگرفته ایم که آنها چگونه درمیدان جهادونبرد مان خود رافداکردند واین راه ماست وهدف ماست وسعادت الهی جزاین راه چه چیز بهترمی توان باشد باید همه بدانید که امروزهمه اسلام درمقابل همه کفرقرارگرفته امروزهمه ایمان درمقابل همه کفر قرارگرفته امروز روزامتحان همه ماست روزحسابرسی است شهیدان مارفتند مامانده ایم ایم مائیم که باید به حساب خود برسیم وحافظ راه شهیدان باشیم انها بارمسئولیت خود را بردوش ما نهادند وبه دیارابدی رفتند امروزباید همه مراقب یگدیگر باشیم فقط درمسیراطاعت ازامام ولایت فقیه بکوشیم وفریب نیرنگهای دشمنان را نخوریم ک مکرشیطان ضعیف است ما پیروزهستیم چراکه برحق هستیم . ای عزیزان خود را برای راهی طولانی ونبردی طولانی علیه دشمنان دین آماده کنید که راه ما پایان نیافته وفرزندان خود را تربیت کنید خود را اصلاح کنید ودرمیدان جهاد شرکت نمایید وحمایت خود را اعلام نمایید وخلاصه امیدوارم که همواره دعا را وخدا را فراموش نکنید وخدامراقب ماست این انقلاب ها برای اوست ودرراه رضای اوست ما آمده ایم تا که خود رافدای او سازیم وهمچونه حسین(ع) بجنگم که مااصحاب عاشورا هستیم اوصحاب کربلا وامیدوارم که وحدت خود را حفظ کنید به نماز بسیاراهمیت دهید وآنچه را خدا گفته خوب انجام دهید مساجد این پایگاههای انقلاب رافراموش نکنید قوی دل باشید وشعاروتلاش خود را یکی کنید که امروز راه ما دراز است وشاید که من فرزند خوبی وشوهر خوبی برای شما پدرومادرعزیزم نبودم اما به هرحال با یدحلال کنید ودعا کنید که خداوند ما را ببخشد وهیچ ناراحت نشوید که شهادت مقامی والا است که خداوند به بندگان لایق خود عطا می کند وهرچند که ما لیاقت نداریم ما دردرگاه او مقصرهستیم وازگناهان خود بسوی او توبه می کنیم و رفتاراو را خواهانم. واما با خانواده خود باید بگویم که اگرمن دراین راه شهید شدم هیچ ناراحتی بخود راه ندهید . ای همسرم باید بدانی که تو امروز درمعرض امتحان خدایی وصبر پیشه خودسازوقوی دل باشید هیچ غمی را به خود راه مده فرزندان عزیزم را تربیت کن وبه انها رسیدگی کن که خداوند انشاء الله ما را با هم دربهشت خود درکنار یگدیگر قراردهد ومواظب فرزندان باش وهمواره برای من خود ت وآنها ازخدا کمک ویاری بخواه ودعا کن بالاخره همه باید برویم حال چه زودتر وچه دیرتر همانند زنان وقوی وشیردل باش و سستی بخود راه مده وخوشحال باش که خداوند ای توفیق را به من عطا کرده. واما با پدرومادرم باید بگویم که مراحلال کنید وازمن درگذرید اگر چه فر زند خوبی نبودم امیدوارم که خداوند به شما صبرواستقامت عطافرماید واین جهاد وقربانی راقبول فرماید بکوشید ودعا کنید وخدا یارویاور همه ماست فرزندان خود راتربیت کنید که آینده سازان این انقلاب هستند ودرآخر این مطلب را بگویم که مقدار 15 هزار تومان دربانک صادرات به حساب من می باشد واینها رابه خرج بچه ها برسانند وبین بچه ها تقسیم کنید وبه اندازه 30 روز، روزه هم بدهکارم واگر که بتوانید کسی برایم بگیرد. به امید پیروزی ونجات همه مستضعفان وفتح کربلا وحکومت اسلامی جهانی مهدی (عج) . خداحافظ.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=3152&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%AE%DB%8C%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید مرتضی خیری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%AE%DB%8C%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2021-08-11T18:24:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;مرتضی  خیری&lt;br /&gt;
فرزند: مسلم&lt;br /&gt;
متولد: 1346/08/01&lt;br /&gt;
شهادت: ۰۴/۱۰/۱۳۶۵&lt;br /&gt;
قطعه: والفجر 10&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: کربلای 10&lt;br /&gt;
سرباز زمینی بسیج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید مرتضی خیری]] &amp;quot; بسم الله الرحمن الرحیم &amp;quot; حضرت امام حسن مجتبی فرمودند پستی ها آن است که نعمتها را نا سپاسی کنید . با سپاس فراوان خداوند یکتا و بی همتا و با درود فراوان به رهبر کبیر انقلاب . با درود و سلام به تمامی شهدای اسلام و مسلمین و با آرزوی شفا جهت معلولین و مجروحین پدر و مادر عزیزم من جا و مقامی ندارم که وصیت کنم ولی برای اقرار به گناهانم چند کلمه ای می نویسم باری اگر من [[شهید]] شدم که به این وصیتنامه عمل کنید واگر هم شهید نشدم خودم عمل می کنم پدر و مادر عزیزم دلم می خواهد که وصیتنامه های شهدا عمل کنید دلم می خواهد اگر اشکی می ریزد برای امام حسین و شهدای مظلوم کربلا بریزید دیگر اینکه [[نماز]] وروز هائی که نخواهد و نگرفته بدهید برایم بخوانند و بگیرند که د رحدود یکسال نماز و یک ماه روزه می باشد پدر و مادر عزیزم دلم می خواهد که اگر خداوند توفیق داد و شهید شدم ناراحت نباشید چون آگاهانه و دلخواه به این راه رفته ام وفقط برای رضای خداوند متعال به این راه رفته ام و دلم می خواهد که شما هم الگو با شید و از برادران عزیزم می خواهم که سنگر مرا خالی مگذارند و همینطور شما خواهران حزب الله با حجابتان حافظ خون شهیدان با شید و اما تو مادر مهربانم سخنی کوتاه با تو دارم مادر اگر نتوانستم زحمات تو را جبران کنم آنها را به حساب خداوند و مادر تمامی شهدا فاطمه زهرا ریخته ام که حساب آنها با برکت است و اما تو پدر مهربانم که شبها و روز ها زحمت کشیدی و امانت خود را تحویل خدا دادی حساب تو را به حساب آقا امام زمان ریخته ام انشا ء الله جبران شود . و اما شما منافقین کور دل شما که با شکست انقلاب اسلامی ایران دل بشتهاید بیخود است ما تا خدا را داریم غمی نداریم و اگر جان و مالمان را هم بدهیم بر پا ایستاده ایم و به منافقین بگوئید آنها که شهید شده اند خانه نداشتند آیا ماشین ندارند آیا چیز های دیگر ندارند آیا ناموسی ندارند آیا جوانی ندارند آیا از جان و مالشان سیر شده اند دیگر عرضی ندارم خادحافظ پدر و مادر مهربانم بیا ای مهربان مادر بیا ای قهرمان مادر که در صحرای [[خوزستان ]] گل سرخت شد پر پر کسی نگرید به ناکامی من عاقبت کربلا ندیدم من به کام دل خود رسیدم مادرم مادرم من شهیدم به محبوب و جانان رسیدم آن زمان که تو را آرزوی بود مادر پاک من کن حلالم . چون که در جبهه در خون طلبید خوش آن سری که سالارش تو با شی خوش آن جانی که جا نانش تو با شی خونمی آن دردی که درمانش تو با شی خوش آن دلی که دلدارش تو باشی &amp;quot; والسلام &amp;quot;.&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=6416&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%AE%DB%8C%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید مرتضی خیری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%AE%DB%8C%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2021-08-11T18:23:52Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;مرتضی  خیری&lt;br /&gt;
فرزند: مسلم&lt;br /&gt;
متولد: 1346/08/01&lt;br /&gt;
شهادت: ۰۴/۱۰/۱۳۶۵&lt;br /&gt;
قطعه: والفجر 10&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: کربلای 10&lt;br /&gt;
سرباز زمینی بسیج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید مرتضی خیری]] &amp;quot; بسم الله الرحمن الرحیم &amp;quot; حضرت امام حسن مجتبی فرمودند پستی ها آن است که نعمتها را نا سپاسی کنید . با سپاس فراوان خداوند یکتا و بی همتا و با درود فراوان به رهبر کبیر انقلاب . با درود و سلام به تمامی شهدای اسلام و مسلمین و با آرزوی شفا جهت معلولین و مجروحین پدر و مادر عزیزم من جا و مقامی ندارم که وصیت کنم ولی برای اقرار به گناهانم چند کلمه ای می نویسم باری اگر من [[شهید]] شدم که به این وصیتنامه عمل کنید واگر هم شهید نشدم خودم عمل می کنم پدر و مادر عزیزم دلم می خواهد که وصیتنامه های شهدا عمل کنید دلم می خواهد اگر اشکی می ریزد برای امام حسین و شهدای مظلوم کربلا بریزید دیگر اینکه [[نماز]] وروز هائی که نخواهد و نگرفته بدهید برایم بخوانند و بگیرند که د رحدود یکسال نماز و یک ماه روزه می باشد پدر و مادر عزیزم دلم می خواهد که اگر خداوند توفیق داد و شهید شدم ناراحت نباشید چون آگاهانه و دلخواه به این راه رفته ام وفقط برای رضای خداوند متعال به این راه رفته ام و دلم می خواهد که شما هم الگو با شید و از برادران عزیزم می خواهم که سنگر مرا خالی مگذارند و همینطور شما خواهران حزب الله با حجابتان حافظ خون شهیدان با شید و اما تو مادر مهربانم سخنی کوتاه با تو دارم مادر اگر نتوانستم زحمات تو را جبران کنم آنها را به حساب خداوند و مادر تمامی شهدا فاطمه زهرا ریخته ام که حساب آنها با برکت است و اما تو پدر مهربانم که شبها و روز ها زحمت کشیدی و امانت خود را تحویل خدا دادی حساب تو را به حساب آقا امام زمان ریخته ام انشا ء الله جبران شود . و اما شما منافقین کور دل شما که با شکست انقلاب اسلامی ایران دل بشتهاید بیخود است ما تا خدا را داریم غمی نداریم و اگر جان و مالمان را هم بدهیم بر پا ایستاده ایم و به منافقین بگوئید آنها که شهید شده اند خانه نداشتند آیا ماشین ندارند آیا چیز های دیگر ندارند آیا ناموسی ندارند آیا جوانی ندارند آیا از جان و مالشان سیر شده اند دیگر عرضی ندارم خادحافظ پدر و مادر مهربانم بیا ای مهربان مادر بیا ای قهرمان مادر که در صحرای [[خوزستان ]]گل سرخت شد پر پر کسی نگرید به ناکامی من عاقبت کربلا ندیدم من به کام دل خود رسیدم مادرم مادرم من شهیدم به محبوب و جانان رسیدم آن زمان که تو را آرزوی بود مادر پاک من کن حلالم . چون که در جبهه در خون طلبید خوش آن سری که سالارش تو با شی خوش آن جانی که جا نانش تو با شی خونمی آن دردی که درمانش تو با شی خوش آن دلی که دلدارش تو باشی &amp;quot; والسلام &amp;quot;.&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=6416&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D8%B7%D8%A7%D9%85%D9%87</id>
		<title>شهید مرتضی غلامی طامه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D8%B7%D8%A7%D9%85%D9%87"/>
				<updated>2021-08-11T18:21:29Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;مرتضی  غلامی طامه&lt;br /&gt;
فرزند: رحمان&lt;br /&gt;
متولد: 1341/01/03&lt;br /&gt;
شهادت: ۱۰/۰۶/۱۳۶۲&lt;br /&gt;
قطعه: والفجر 2و3&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: والفجر3&lt;br /&gt;
سرباز زمینی بسیج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید مرتضی غلامی طامه]] 1548688 به نام خدا به نام آنکه موعود بشریت حضرت [[امام خمینی]] و تمامی رزمندگان فکر ستیز میاد تا فتح و پیروزی را برای ملت ما ارمغان می آورد. سلام و صدها درود به شما ای پدر و مادر و برادران و خواهران عزیز سلام بنده که از داناه الهی در شریانی غرب کشورمان در بلندی‌ها و تپه های پیروز تپه ها به آیت الله حکیمی است  و دلم می‌خواهد که شما را به خدا هیچ ناراحت نباشید از اینکه من به خط مقدم آمده ام پدر و شهادت فوز عظیمی که نصیب پاکان و خدا ان شا الله که شما را به حسین ناسپاسگزاری نکنید من خود الان احساس شهادت در خود میکنم دلم میخواهد در شهادت من صدور و راسخ باشید در اینجا الان مقدارشهید روی زمین افتاده اند و با خون خود روی سنگها نوشته اند امام حسین با زیارت را شهادت [[شهادت]] نصیب آنان گردیده اند برتران و خواهران عزیز در این روزهای آخر عمر من از شما تقاضاددارم اگر از من خدای ناخواسته بدی و یا اشتباه درزندگی ام کرده ام مرا به خدا ببخشید و مرا به بزرگی خود عبو کنید و ررایم از خدا طلب مغفرت و امرزش بخواهید با چشم گریان از شما طلب بخشش میخواهم ا اینکه مدتی در اثر جهل و ناآگاهی با هم به مخاصمه رفتار میکردیم امید است مرا ببخشید واگر اینکه من به شهادت رسیدن راه مرا به طور صحیح و مکتبی بدهید و شما همانجا در محل آنجا خدمت کنید و سطح و تبلیغی مجله.امید است خداوند به  و سلامتی دهد تا بتوانید در راه اسلام [[قرآن]] قدم بردارید سلام بنده را به تمام دوستان و آشنایان برسانید و بگوئید مرا حلال کنید برادر حسین را سلام میرسانم بها خانواده محترم و امید است که زیر سایه اسلام و قرآن گام برای مکتبی ؟؟؟ایران و ظهور آقا امام زمان کوشا باشید بچه ها را یک به یک سلام می رسانیم و از راه دور میبوسم برادر اکبر را سلام می‌رسانم با خانداوه گرمایش و آرزومندان که با یک دست قرآن و با دست دیگر سلاحتبلیغات را بگیرید و جامعه ما آگاه ما را آگاهی بدهید ضمنا بچه ها را بک به یک سلام می‌رسانم و به جای بندهایی کوچولو (3چسب بکنید که الان قیافه اش در نظرم مجسم است.خواهر بزرگ و گرامی حلیمه را با مشهدی ابراهیم و  فرزندش و خانواده رجبعلی را با خانواده و ملیحه خانم را و علیرضا را از تپه های [[حاجی عمران]] [[عراق]] سلام می‌رسانم و امید است که پیروز باشید و ضمنا مرا ببخشید و حلال کنید . خواهر عزت را در حد خیلی زیاد سلام می‌رسانم و بچه ها یک به یک از راه دور سلام و میبوسم و امید است بنده حقیر و گناهکار را حلال کنید و تا آنجا که ممکن است تبلیغ کنید من الله التوفیق. خواهر عزیز و سعادتمند از اینجا آرزوی خوشبختی برایت دارم و دلم می‌خواهد که در آینده زندگی آسوده و مفید شوی و همیشه در زندگیت یاد خدا باشی و هیچ موقع مرا فراموش نکنی به هر جهت در آخر نامه آرزوی سلامتی شما را از خداوند متعال خواستاریم و هیچ وقت خدا را از یاد نبرید دلم می‌خواهد همیشه در کارهایتان خدا را درنظر بگیرید و آمرزش برایم بخواهید از خدا در پایان سلام مرا به تمام اقوام و خویشان و دوستان و آشنایان همسایگان محله بایوکان طامه یوناتان شمس آباد و بالاخره سلام به همه و همه برسانید پیروز و سعادتمند شوید به امید فتح کربلا . :والسلام علیکم&amp;quot; من الله التوفیق.&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=2996&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%85%D9%88%D9%85%D9%86%DB%8C_%D9%85%D8%B2%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید مهدی مومنی مزده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%85%D9%88%D9%85%D9%86%DB%8C_%D9%85%D8%B2%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2021-08-11T18:19:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;مهدی  مومنی مزده&lt;br /&gt;
فرزند: احمد&lt;br /&gt;
متولد: 1347/04/05&lt;br /&gt;
شهادت: ۲۲/۱۰/۱۳۶۵&lt;br /&gt;
قطعه: کربلای 5&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: کربلای5&lt;br /&gt;
سرباز زمینی بسیج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید مهدی مومنی &amp;quot; بسم الله الرحمن الرحیم &amp;quot; برای جنگ با کافران سبک بار و مجهز بیرون شوید و در راه خدا با مال و جان جهاد کنید این کار شما را بسی بهتر خواهد بود اگر مردمی با فکر و اندیشه با شید . به نام خدا وند بخشنده مهربان به نام نامی الله به نام آن کسی که زمین و آسمان را آفرید ه به نام آن کس که تمام موجودات روی زمین را آفرید و به نام آن کس که خود در قیامت پاداش و جزای مردم را می دهد . با سلام خدمت امام زمان (عج) و نائب بر حقش [[امام خمینی]] و با درود به شهدای [[کربلا]] و کربلای ایران و پس از آن خدمت پدر و مادر عزیزم ای عزیزان من ای سروران من امیدوارم مرا حلال کنید پدر جانم من در حق شما بسیار بدی کردم و خود این را می دانم شما را به خدا مرا تا آن جا که برایتان امکان دارد حلال کنید . و اما مادرم شما در مقابل من بسیار زحمت کشیدید ولی من جوابش را بی ادبی دادم امیدوار هستم که شما مرا حلال کنید و برای من دعا کنید که خداوند گناهان مرا ببخشد ولی مادر خوبم و پدر عزیزم چیزی هست که باید به شما بگویم و آن این است که سرور ان من نمی گویم که برای من گریه نکنید چون هر چه با شد برای من زحمت کشیده اید و محبتی نسبت به من در دل شما می با شد ولی خواهش می کنم تا ان جا که ممکن می با شد برای کوری چشم دشمن خود را خوشحال نشان دهید . خوب پدر و مادر عزیزم از شم اخواهشی دارم و ان این است که از قول من به تمام دوستان و خویشاوندان سلام برسانید و پس از آن حلالیت بطلبید از جمله آقا رضا ، محبوبه خانم ، یاسر و هاجر ،؟ دائی حجی زندائی حسین آقا و آقا محسن ، احمد آقا معتمدی و منصوره خانم ، دائی مندلی و زندائی ، اعزام مرضیه و حسین ، خاله و محمود آقا ، رسول و احمد ف عمه معصومه و عمو ، آقا جواد و آقا رضا ، عمه صدیقه و حسین آقا ، رضوان ، سمیه و سعید و علی آقا ، آقا مرتضی و مریم خانم ،آقا مصطفی و خواهرم زهرا خانم ، خانم باجی و ننه آقا ، حاج غضنفر و خاله اکبر آقا و محمد اصغر آقا و حاج غلام حسین در اینجا از برادرانم و خواهرم معذرت می خواهم که در اول وصیتم اسمی از شما نبردم باید مرا ببخشید ولی در این جا لازم دانستم از خواهرم و برادرانم حلالیت بطلبم خواهرم از من به شما نصیحتی شما درس طلبگی خود را ادامه بده که خوب راهی می با شد و به سخنان کسی گوش نکن که شما را مسخره می کنند و اما خواهر عزیزم خواهش می کنم که اگر بدی از من دیده اید که حتما دیده اید حلال کنید چون من طاقت ندارم که در ان دنیا لگد به قبر بزنم . آقا مصطفی از من حقیر بشنو و به سربازی بروید چون اسلام در این موقعیت به شما احتیاج دارد اما آقا مصطفی شما هم اگر بدی از من دیده اید حلال کنید . اما پدر م همانطور که 19 سال برای شما بجز مزاحمت و چیزی نادشته ام در اینجا هم زحمتی برای شما دارم و آن این است که من در حال حاضر 170000 ریال پیش شمادارم . 100000 ریال آن را بابت طلبی که دارید بردارید مقدار کمی پول هم در قرض الحسنه دارم آنها را هم بگیرید و از باقیمانده آن پولها 50000 ریالش را رد مظالم بدهید . موتورم را اگر نیاز ندارید بفروشید و 47000 ریال آن را خمس و زکات بدهید و بقیه آن را 31 سال نماز و روزه برایم بدهید اگر که پول کم آمد پدرم زحمت بکشد و بقیه اش را بدهد و اگر زیاد آمد پدرم یبردارد برای خرجهایی که می خواهد بکند . دیگر عرضی ندارم . باید ببخشید که سر شما را درد آوردم . اگر بد خط است یا غلط املائی دارد به بزرگواری خودتان ببخشد و در پایان با پدر و مادرم و خواهر و برادران عزیزم دیگر من سفارش نکنم که برای من گریه نکنید فقط و فقط به خاطر گوری چشم دشمنان اسلام و مسلمین و امیدوار هستم همگی راه مرا و دیگر شهدا را ادامه دهید و برای من دعا کنید که خدا مرا جز شهدای خود قرار بدهد . &amp;quot; والسلام &amp;quot;.&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لطفا به بخش گالري مراجعه شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=5135&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B1%D9%88%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد رضا رویگری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B1%D9%88%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2021-07-30T09:40:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;محمدرضا رویگری&lt;br /&gt;
فرزند: نعمت اله&lt;br /&gt;
متولد: 1349/02/28&lt;br /&gt;
شهادت: ۱۳۶۵/۱۰/۰۴&lt;br /&gt;
قطعه: والفجر 10&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: کربلای 10&lt;br /&gt;
سرباز زمینی بسیج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم ملتی که شهادت دارد اسارت ندارد.«امام خمینی» ان الصلاه نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین آری باید تمام وجودمان در راه الله باشد از خواب و خوراک گرفته تا مرگمان که زیباترین آنها که شیرین ترین آنها و پرشکوه ترین آنها و؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آنها یعنی [[شهادت]] است گویی شهادت یعنی گواهی دادن به اینکه ای مردم من برای دین حق فدا گشتم و به راه الله رفتم وگواهی میدهم که علیه ظالمین بپاخیزید گواهی میدهم که مردم چه بکوشیم پیروزیم وچه کشته شویم پیروزی از آن ماست.در تمامی دنیا کسانی بوده اند که هدفهای مختلف داشته اند از پول و مال و منال گرفته تا خاک و زمین که این اشخاص جان خویش را برای این مادیات داده اند اما امیدوارم که ما هدفمان الله است و آیا ارزش این را دارد که جانمان را که همان امانت اوست نزد او بازگردانیم آری این شهادت است که این جنبش استکبار جهانی شرق و غرب را به لرزه درآورده است و مهمتر از این کشته شدن در راه پاسداری از حرمت خونهای پاک این شهیدان است که وظیفه اصلی مردم ماست عده ای با حجاب خود که بحق به عنوان کوبنده ترین عمل این اشخاص است عده ای با مال خود و عده ای نیز با جان خود.مردم غیور ودلیر شهید پرور ایران، شهادت طلب باشید تا اسیر نباشید. ؟؟؟؟؟؟؟؟؟بن قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون. والسلام قسمت آخر وصیت نامه ناخوانا بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لطفا به بخش گالري مراجعه شود.&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=640&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%B8%D9%81%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید علی مظفری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%B8%D9%81%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2021-07-30T09:39:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;علی  مظفری&lt;br /&gt;
نام :على &lt;br /&gt;
نام خانوادگى :مظفرى &lt;br /&gt;
نام پدر :عيدى‌محمد &lt;br /&gt;
تاريخ‌تولد :04/12/1347 &lt;br /&gt;
محل‌صدورشناسنامه :اصفهان &lt;br /&gt;
تاريخ شهادت :02/12/64 &lt;br /&gt;
نوع حادثه :حوادث ‌مربوط به‌ جنگ‌رتحميلى &lt;br /&gt;
شرح حادثه :حوادث ناشى ازدرگيرى مستقيم بادشمن-توسط دشمن‌ در جبهه&lt;br /&gt;
استان :بنيادشهيداستان‌اصفهان &lt;br /&gt;
شهر :اداره‌بنيادشهيداصفهان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصيت‌نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
على مظفرى نام پدر: عيدى‌محمد « بسم رب الشهداء والصالحين » « والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا » كسانيكه در راه ما جهاد كنند ، از راه‌هائى آنها را هدايت مى كنيم. در روز قيامت فرشتگان مرحبا گويان به استقبال مجاهدين راه خدا كه با شمشير به خود آويخته از درب مخصوص باب المجاهدين وارد بهشت مى شوند ، مى روند و هر آنكه جهاد در راه خدا را به همراه امام عادل ترك كند ، لباس خوارى و ذلت پوشيده و در زندگى تنگدست و نيازمند گردد و دينش از بين برود. با سلامى گرم از ته قلب به پير جمارانى كه مى گويد ، من دست و بازوى رزمندگان را مى بوسم و بر اين بوسه افتخار مى كنم ، وصيت نامه خود را شروع مى كنم. بارالها ، مرا به تنها آرزويم ، يعنى شهادت رساندى . بارالها ، آنقدر به جبهه مى روم و در جبهه مى مانم تا شهيد بشوم و پيش بهشتى‌ها و رجائى ها ، باهنرها ، صدوقى‌ها ، لطيفى ها و نيك بختي ها و جماليها و همه و همه شهيدان راه حق بروم البته مى دانم كمى دير آمده ام ولى به هر حال آمدم تا راه شهيدانى گمنام و مظلوم را ادامه دهم تا آنها بدانند كه هدفشان هدفى است كه [[امام حسيـــن (ع)]] در روز [[عاشورا]] با (72) نفر در مقابل هزاران هزار كفار ايستاد و [[شهيد]] شد. اى كاش ، اين سربازان امام زمان ، اين شهيدان زنده ، اين شاهـــدان تاريخ آن زمان بودند و در ركاب امام حسيــن (ع) شمشير مى زدند و او را يارى مى كردند. خدايا تو شاهدى كه ما چگونه حسين وار به [[شهـادت]] مى‌نشينيم حتى بى آنكه خواهرى مهربان چون زينب در كنار ما باشد و يا حتى بى هيچ ياورى كه قطره آبى در گلوى خشكيدمان بريزد خدايا ، خدايا تو شاهدى كه ما جز از براى رضاى تو و خلق تو به اينجا نيامديم و تو گواهى كه چگونه در آخرين لحظه حيات سرخمان تو را از صميم جان فرياد مى كنيم و ايمانمان را در خروش تكبير و تشهدمان مى ريزيم . خـــدايا تو گواهى كه ما در حال مردن سرمان را نه بر روى زانوان مهربان مادر بلكه روى سنگريزهاى كوه و بيابان مى نهيم . خدايا تو گفتى كه هر كس مرا و دين مرا ياورى دهد ياريش خواهم داد ، اى خداى بزرگ ، اين مردمان ديگر به سخنان ما گوش فرا نمى دهند ، تو خود از زبان رسولت و كتابت با آنان سخن بگو ، تو خود از زبان ملائكت با آنان بگو كه درد دل ما جز عشق به خدا و خمينى چيز ديگرى نيست. اى جوانان نكند كه در رختخواب ذلت بميريد كه حسين (ع) در ميدان نبرد شهيد شد اى جوانان مبادا در غفلت بميريد كه على در محراب عبادت [[شهيد]] شد و مبادا در حال بى تفاوتى بميريد كه على اكبر حسین در راه حسين (ع) با هدف شهيد شد اى مادران ، مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه‌ها جلوگيرى كنيد كه فردا در محضر خدا نمى توانيد جواب زينب را بدهيد كه تحمـــل 72 شهيد را نمود. همه مثل خاندان وهب جوانانتان را به جبهه هاى نبرد بفرستيد و حتى جسد او را هم تحويل نگيريد زيرا مادر وهب فرمود. سرى كه در راه خدا داده ام پس نمى گيرم. برادران استغفار و دعا را از ياد نبريد كه بهترين درمانها براى تسكين دردهاست و هميشه بياد خدا باشيد و در راه او قدم برداريد و هرگز دشمنان بين شما تفرقه نيندازند و شما را از روحانيت متعهد جدا نكنند كه اگر چنين كردند روز بدبختى مسلمانان و روز جشن ابرقدرتهاست . اى جوانان حضورتان را در جبهه ‌هاى حـــق عليه باطل ثابت نگه داريد . در امام بيشتر دقيق شويد و سعى كنيد ، عظمت او را بيابيد ، خود را تسليم او سازيد و صداقت و اخلاص خود را همچنان حفظ كنيد و اگر فيض شهادت نصيبم گشت ، آنانكه پيرو خط سرخ [[امام خمينى]] نيستند و به ولايت فقيه اعتقاد ندارند بر من نگريند و بر جنازه من حاضر نشوند. اما باشد كه دماء شهداء آنان را نيز متحول سازد و به رحمت الهى نزديكشان كند سلام مرا به رهبر عزيزم برسانيد و بگوئيد تا آخرين قطره خونم سنگر اسلام را ترك نخواهم كرد و با خداوند پيمان مى بندم كه در تمام عاشوراها و در تمام كربلاها با حسين (ع) همراه باشم و سنگر او را خالى نكنم تا هنگاميكه همه احكام اسلام در زير پرچم اسلامى امام زمان (عج) به اجرا در آيد. به اميد پيروزى رزمندگان اسلام خدايا ، خدايا تا انقلاب مهدى خمينى را نگهدار منتظرى نستوه براى نصر اسلام محافظت بفرما طاهرى مجاهد نصرت عطا بفرما « والسلام » 7/11/64&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لطفا به بخش گالري مراجعه شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=5577&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AD%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C</id>
		<title>شهید سید حسن حجازی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AD%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C"/>
				<updated>2021-07-30T09:38:05Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;سیدحسن  حجازی&lt;br /&gt;
فرزند: سیداسماعیل&lt;br /&gt;
متولد: 1347/09/06&lt;br /&gt;
شهادت: ۱۳۶۵/۰۲/۰۹&lt;br /&gt;
قطعه: والفجر 1و8&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: والفجر۱&lt;br /&gt;
سرباز زمینی بسیج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون گمان نکنید آنهایی که در راه خدا کشته شده اند مرده اند بلکه آنها زنده اند و در نزد خداوند روزی می خورند. به کجا چنین شتابان به هر آن کجا که باشد به دیار عشق ایمان ز برای یاری دین به لحاظ حفظ [[قرآن]] چه در ایران چه فلسطین به هم و و تنم را با نثار خون؟ می کنم یاری ز قرآن می دهم حق به حسینی وصی او خمینی ز پس از [[شهادت]] من، بگویید پشت سر من ، تو از این کویر هستی ، تو از این مکان دلتنگ همچو روح پر کشیدی ، همچو روح پر کشیدی، ز پس از شهادت من، ممکن ای مادر من باز غم دوری حسن ،گریه زاری گریه زاری ، ای خدای من لبیک ، ای مهربان ای،مهربان ، ای حکیم ، لبیک ، ای حبیب محبوب ما ای پذیرنده توبه ها ، ما را از آتش قهرت آزاد کن ، ای خدا به تو پناهنده شدم ، من در جوار رحمت تو آمدم پس مرا پناه بده ، ای پناه بی پناهان ، ای خدا این دنیا برای من همچون قفس شده است در آن احساس تنهایی می کنم . ما همه اعتقاد داریم و میدانم که یک روز بایست از این دنیای زودگذر فانی دست کشید و باز دل بست به دنیای همیشگی و آخرت و توشه ای جمع کرد. باید معنویات را زیاد کرد باید خداوند را حاضر و ناظر به اعمال خویش بدانیم و کار را برای خدا انجام دهیم . کل نفس ذائقه الموت ، تمام افراد افراد مزه مرگ را خواهند چشید پس چه بهتر است که این مرگ مرگ در راه خدا باشد [[شهادت]] سعادت است که خدا نصیب بندگان خالص و مقربین درگاهش می کند نصیب کسانی می کنند که توانسته باشند از همه وابستگی ها دل کند و قلبشان فقط و فقط از عشق خدا مالامال گشته باشد و با ریختن خون ناقابل خویش زمینه ی حکومت مهدی را فراهم سازند ای خدای بزرگ تو شاهدی که من فقط برای رضای تو به جبهه آمدم هدفی جون پاسداری از اسلام و مسلمین که شهدا این وظیفه سنگین را بر دوش ما گذاشته اند نداشته ام ای خدا می دانم گناه کردم می دانم تقصیر کارم اما تمامی این اشتباهاتی را که انجام دادم از روی جهل بوده است. ای خدا جان تو را به اشک یتیمان تو را به سر بریده اباعبدالله حسین به بازوی شکسته حضرت زهرا به العفو العفو رزمندگان در نیمه های شب قسم میدهم که همین الان از سر تقصیرات بگذریم و توفیق شهادت را نصیب من بگردانی. آمین یا رب العالمین سخنی با امت حزب الله و پویندگان راه حسین برادر و خواهر ما از اسلام فقط روایاتی را شنیده بودیم اما الان به لطف پروردگار؟؟؟دوره حضرت محمد را داریم میبینیم و فکر می کنند که گویا تاریخ ورق خورده است و دوباره پیامبری مبعوث شده است تصویری تا همرنگ و هم صدا ؟؟افرادی را که می خواهند کارشکنی کنند به حکومت و قانون اساسی که جای این قانون فن های فراوانی ریخته شده است و کودکانی یتیم شده اند پایمال کنند.ای امت حزب الله من چند جمله به عنوان وصیت به شما می گویم البته شما خودتان آگاه ترید. 1- اطاعت کامل و همه جانبه و بدون درنگ از حکم و امر ولایت فقیه و دعا به جان او و حضرت آیت الله منتظری و بازوان امام رعایت دقیق نظم و رعایت اخلاق اسلامی چه در مقابله با دوستان و چه در مقابله با دشمنان شکر گذاری و حفظ دلسوزانه از نعمت های الهی و عدم اسراف در همه امور برقراری و ایجاد رابطه توسط قرآن ، [[نماز]] و دعا مطالعه احکام اسلام با خداوند در نتیجه نابودی رذائل اخلاقی. خواندن وصیت نامه [[شهید]] ان و عمل کردن به آن . سخنی با پدر و مادرم لن تنالوا البر حتی تنفقون مما تحبون هرگز به خیر و نیکی نمی رسید مگر آنکه از آن که دوست دارید انفاق کنید . حضور سروران عالی قدر پدر و مادر بزرگوارم و ارجمند سلام عرض می نمایند و سلام به شما بندگان خاله و عاشق اهل بیت و ائمه اطهار و سپاس خدا را که پایه و اساس همه سعادت ها و خوشبختی های یک یک ما فرزندان شما مرهون همین خلوص و صفای باطنی شما والدین گرامی می باشد . از خداوند بزرگ مسئلت دارم که شما را رحمت فرماید و پیوسته از نعمات خالص خودش چه در این دنیا و چه در آخرت ؟؟ مادرم از اینکه می روم راضی باش و می دانم که حتما راضی هستی پدر و مادر بایستی ببخشید که من نتوانستم حق فرزندی خودم را بر تو ادا فرمایم . مادرم قسم یاد می کنم به الله آنچه که در سعادت و شهادت یافتم آنچنان زیبا بود و ارزشمند است که به هیچ وجه نمی توان آن را بر قلم یا زبان جاری ساخت و خدا می داند که دیگر طاقت ماندن نداشتم و دیگر هیچ یک از خصوصیات زندگی برایم مفهوم ندارد جز دمی که فرو می رود و باز ؟؟؟ که این هم خواست خدای بزرگ است . مادرجان و پدرم اسلام به ما می آموزد که زندگی لحظه به لحظه اش مسئولیت است و در قبال نعمت های بیکران خداوند متعال پس من چگونه قادر بودم پاسخگو باشم و شکرش را به جا آورم و در آخرت رو سفید از اعمال خود ؟ پدر و مادرم شما را سپاس می گویم و از شما طلب عفو می نمایم . و می خواهم که برادرانم را بطور صحیح و کاملا اسلامی زینت کرده و آنها را تحویل جامعه دهند .در پایان لازم می دانم از خدمت یکایک اقوام و خویشان و دوستان و امت حزب الله طلب عفو نموده و با آن عزیزان و ؟ نمایم از پدر و مادر تقاضامندیم که به اندازه یک هفته روزه و یک ماه [[نماز]] برایم بخوانید و از خویشان و دوستان که با من آشنایی کامل داشته اند تقاضا دارم که به اندازه یک روز برایم نماز بخوانند . در رابطه با اموالم بایست ؟ که خرج مخارجم را برداشته و بقیه را به هر طور که صلاح می دانید خرج نمایید . والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لطفا به بخش گالري مراجعه شود.&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=4368&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%DB%B1</id>
		<title>شهید حسن حسین پور ۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%DB%B1"/>
				<updated>2021-07-30T09:35:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حسن  حسین پور&lt;br /&gt;
فرزند: حسین&lt;br /&gt;
متولد: 1349/08/23&lt;br /&gt;
شهادت: ۱۳۶۴/۱۲/۱۲&lt;br /&gt;
قطعه: والفجر 1و8&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: والفجر۱ &lt;br /&gt;
سرباز زمینی بسیج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید حسن حسین پور الذین امنوا هاجروا جاهدوا فی سبیل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عند الله اولئک هم الفائزون. آنانکه ایمان آوردند و از وطن هجرت کردند و در راه خدا به مال و جان جهاد کردند آنان را نزد خدا مقامی بلند است به نام تنها هستی جان و آفریننده تمام جن و انس و به نام کسی که ام را از خاک آفرید و به خاک هم بر می گرداند و به نام یگانه کسی که به من بنده حقیر لیاقت پیکار با دشمنان اسلام را داد تا بتوانم دین خود را نسبت به اسلام عزیز ادا کنم و با خدای خودم عهد و پیمان می بندم که تا آخرین لحظه با دشمنان کافر مبارزه کنم و اگر خدا این لیاقت را در در من بنده حقیر دید [[شهادت]] را نصیبم کند خدایا خودت شاهد باش که هدف من از آزمون به جبهه فقط رضای خودت و خدمت به اسلام و از بین بردن دشمنان اسلام بود  و جز این چیز دیگری نبوده خدایا خودت شاهد باش که من با آگاهی تمام به این راه پای گذاشتم و پستی و بلندی های این راه را می دانستم و خدایا می دانستم که شمع زندگی من در 16 سالگی خاموش می شود و به دنیای دیگر می روم و چشم از دنیا می پوشم ولی همه اینها را کنار گذاشتم و به جبهه آمدم مو سخنی دارم با تو ای برادر مسلمان من با این همه حال این لیاقت را در خود نمی بینم که به شما مردم مسلمان توصیه کنم ولی بنا به وظیفه ای که دارم این سخنان را می گویم اولا دست از ولایت فقیه که همان استمرار حرکت انبیاء است دست برندارید و همیشه پشتیبان ولایت فقیه باشید سلام مرا به رهبرم خمینی کبیرم برسانید و بگوئید تا آخرین لحظه که خون در بدن دارم دست از مبارزه بر نخواهم داشت . برادرم این را بدان که عالم محضر خداست و در محضر خدا نافرمانی او را نکنید احکام اسلام را یاد بگیرید که بتوانید در آن دنیا جوابگوی اعمال خود باشید ای مردم جوانان خود را به جبهه بفرستید و از رفتن آنان به جبهه جلوگیری نکنید که هم اکنون اسلام نیاز دارد و حالا موقع امتحان است  و سخنی دارم با شما ای پدر و مادر عزیزم از شما تقاضا دارم که از صمیم قلب مرا حلال کنید چرا که شما برای من بسیار زحمتها کشیده اید و شاید که شما را رنجانده باشم و باعث ناراحتی شما شده باشم در مشکلات صابر باشید ای مادرم اگر من [[شهید]] شدم برایم گریه نکن چرا که از گریه شما دشمنان اسلام روحیه می گیرند از دوستان و آشنایان برایم کسب حلالیت و طلب مغفرت کنید چرا که در آن دنیا جلوی ؟ خدا چیزی ندارم که بگویم خواهرم اگر شما را اذیت کرده ام و به شما چیزی نگفته ام از شما می خواهم که مرا ببخشید و مرا حلال کنید بار دیگر از امت شهید پرور می خواهم که همیشه در صف مبارزات باشند و دعا و استغفار را از یاد نبرید مخصوصا دعاهی کمیل و توسل و زیارت جامعه و عاشورا و حتما در نماز جمعه ها شرکت کنید چرا که نماز جمعه پایگاهی است بر علیه دشمن که دشمن از این پایگاه خیلی وحشت دارد و در پایان از شما می خواهم که در تشییع جنازه من شرکت کنید و آنان که با اسلام و جمهوری اسلامی مخالفت هستند در تشییع جنازه من شرکت نکنند . 		&amp;quot;والسلام&amp;quot;&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لطفا به بخش گالري مراجعه شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=4370&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B5%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید عباس صدر دولت آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B5%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2021-07-22T08:55:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;عباس صدردولت آبادی&lt;br /&gt;
فرزند فتح اله&lt;br /&gt;
متولد 1342/08/08&lt;br /&gt;
شهادت: ۱۳۶۸/۰۸/۱۴&lt;br /&gt;
قطعه والفجر ۴&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: والفجر 4&lt;br /&gt;
سرباز زمینی بسیج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لطفا به بخش گالري مراجعه شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم بنام خدا ورسولش محمد مصطفی (ص) وائمه معصومین(عج) وبا سلام بر [[امام خمینی]] و رهبر وقائد وفقیه امت اسلام وبا سلام بر پیروان خط امام وشهدا ومجروحین ومعلولین وخانواده های شهداءوامت حزب اله ایران. شکر خدای بزرگ را که به ملت ایران منت نهاد وانقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی را در کشور ما برپاکرد وبا این انقلاب ما را از جهالتها وغفلت ها وکثافات وخوابهای خرگوشی بیدار نمود وما آنچنان غرق درگناه بودیم که گویی در لجنزار زندگی می کردیم وخود نمی دانستیم وبا شکل گرفتن جمهوری اسلامی وارد دنیای جدیدی شدیم که اسلام را از نو درجامعه پیاده کنیم وقرآن را بشناسیم وایمان را درقلب هایمان بوجود وبا عزمی راسخ با دشمنان شرق وغرب به ستیز ونبرد برخیزیم وولایت فقیه را در جامعه به سراغ ملتهای عقب افتاده برویم وآنها را از زیر بار ننگ وقدرت وتزویر ابرقدرتها نجات دهیم وخدای را شکر می کنیم که عنایت فرمود وجهاد را نصیب ما گرداند تا با دشمنان به نبرد برخیزیم وهرنوع سازش وصلحی را نپذیریم وهمچنان مقاوم واستوار آنچنان که [[قرآن]] می فرماید باشیم وباشیم ودشمنتن دین مذهب راکه دشمنان خدا می باشد وهر زمان هر روز وساعت ازگوشه ای از محلی دست به تجاوز می زنند وبا خیال خام خویش که می توانند انقلاب ایران وجمهوری اسلامی را نابود کنند ولی عجب که دشمنان اسلام احمقانند ونمی دانند که اسلام ومذهب شیعه ورهبریتی که دارد چیست زیرا آنها احساس نمی کنند ملت ایران دیگر بار نیرنگ وشیطنت ابرقدرتها را نمی خورد ورزمندگان اسلام نشان دادند نیرنگ وشیطنت ابرقدرتها را نمی خورد ورزمندگان اسلام نشان دادند که با گذشت از مال وجان وجهاد درراه خدا آنچنان که قرآن می فرماید: الذین آمنوا وهاجروا وجاهدوا فی سبیل اله باموالهم وانفسهم اعظم درجه عنداله واولئک هم الفائزون. می توانند برزمند ونبرد کنند دشمنان دین را که اگر بزرگ وقوی ونیرومند باشند ولی آنها با نیروی ایمان واتکا به نیروی لایزالی خداوند ومتوسل شدن به معصومین هرچند سلاحی وقدرتی نداشته باشند ابرقدرتها شکست داده پیروزگردند واگر در این راه کشته شوند وبکشند به بهشت نعیم راه پیدا می کنند وشکشت در اسلام معنا ندارد زیرا اسلام حق است وحقانیت را مشخص می کند واگر به ظاهر ممکن است شکست بخورند ولی حقانیت آنها همیشه در تاریخ برای نسل های آینده زنده می ماند آنچنانکه امام حسین(ع) درروز عاشورا نشان داد وبا آن همه مصیبت گرفتاری وبلایا ولی با اتکاء به ایمان وحق بودن مبارزه کرد علیه یزید وتا دنیا دنیاست عاشورا را فراموش نمی شود من نمی دانم که لیاقتی پیدا می کنم که [[شهید]] گردم یا نه به هر حال به ملت ایران عرض می کنم که ما هرچه درراه اسلام زحمت بکشیم کم کرده ایم وباید بیش از اینها برای انقلاب وجمهوری اسلامی کار کرد وبه جای شعار دادن وحرف زدن به خودسازی بپردازید وبه جبهه ها بیایید اگر می خواهید خدا را احساس کنید وترک کنید این دنیای بت وزندگی مادی را وخارج شوید برای جهاد آنچنانکه قرآن می فرماید: انفروا خفافا ونقالا وجاهدوا وباموالکم وانفسکم فی سبیل اله ذلکم وخیر لکم ان کنتم تعلمون. برای جنگ با کافران سبکبار مجهز بیرون شوید ودرراه خدا بجان ومال جهاد کنید این کار شما را بسی بهتر خواهد بود واگر مردمی با فکردانش باشید. بدانید اگر در این امر کوتاهی کنید فردای قیامت شهدا ومعلولین از شما نمی گذرند هرچند ممکن است سخت باشد ولی می گذرد وبا هر سختی اسایشی است امام را این قلب تپنده امت اسلام واین نور الهی واین وارث انبیاء وستاره درخشان وبت شکن قرن را که هرچه گویی قلم از توان نوشتن ناتوان وزبان از گفتنش ناقص و او که عظمتش دشمنان را غمگین وبه دوستانش را امیدوارم کرده واسلام را این چنین در قرن بیستم معرفی میکند وخود عامل به آن است تنها نگذارید ونکند عملی انجام دهید که قلب او را به درد آورید هر آنچه امام گوید کلمه به کلمه آن باید اجرا وپیاده گردد زیرا سخن او حکم خداست وحکم خدا باید اجرا گردد وپشتیبان روحانیت به ویژه علمای بزرگ آیت اله منتظری باشید وآنها را یاری کنید تا انشاء اله ثمره خون شهدای انقلاب وجنگ بتوانداسلام راستین آنچنان که حضرت علی (ع) می خواست پیاده واجرا گردد وظهور امام زمان (عج) نزدیک شود در پایان ازهمگی آشنایان واقوام وخانواده خداحافظی می کنم. واز پدرومادرم می خواهم که نتوانستم حق آنها را ادا کنم ودعا میکنم خداوند شما را برای اسلام حفاظت کند ومادر عزیز شما با زحماتی که در حق ما کشیدید نمی توانم جوابگوی آن باشم ولی بدانید که در این دنیا هرچه زحمت بکشید خداوند در آن دنیا پاداش نیکو واجری عظیم به شما عطا می کند وباز بافرستادن دیگر برادرانم به جهاد ویاری نمودن اسلام اما م را یاری کنیدومی خواهم از همگی که مرا ببخشند وبرای آمرزش ما دعا کنید وکه خداوند مرا بیامرزد وآن اعمالی که انجام ندادیم خداوند به لطف وکرم خویش عفو کند. والسلام علیکم ورحمه وبرکاته. خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار. منتظری نستوه برای نصر اسلام محافظت بفرما. ش.ش 1467663 وصیت نامه [[شهید عباس صدر دولت آبادی]]&lt;br /&gt;
 بسم الله الرحمن الرحیم بنام خدا ورسولش محمد مصطفی(عج) وائمه معصومین وبا سلام برامام خمینی رهبر وقائد وفقیه امت اسلام وبا سلام بر پیروان خط امام وشهدا ومجروحین ومعلولین وخانواده های شهدا وامت حزب اله.. ایران. شکر خدای بزرگ را که به ملت ایران منت نهاد وانقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی را درکشور مابرپا کرد وبا این انقلاب ما را از جهالتها وغفلت ها وکثافات وخوابهای خرگوشی بیدار نمود وما آنچنان غرق در گناه بودیم که گویی در لجنزار زندگی میکردیم وخود نمی دانستیم وبا شکل گرفتن جمهوری اسلامی وارد دنیای جدیدی شدیم که اسلام را از نو درجامعه پیاده کنیم و [[قرآن]] را بشناسیم وایمان را درقلب هایمان بوجود وبا عزمی راسخ با دشمنان شرق وغرب به ستیز ونبرد برخیزیم وولایت فقیه را درجامعه به سراغ ملتهای عقب افتاده برویم وآنها رااز زیر بار ننگ وقدرت وتزویرا ابرقدرتها نجات دهیم وخدای را شکر می کنیم که عنایت فرمود وجهاد را را نصیب ما گرداند تا با دشمنان به نبرد برخیزیم وهر نوع سازش وصلحی را نپذیریم وهمچنان مقاوم واستوار آنچنان که قرآن می فرماید باشیم ودشمنان دین ومذهب را که دشمنان خدا می باشند وهر زمان وهرروز وساعت از گوشه ای واز محلی دست به تجاوز میزنند وباخیال خام خویش که می توانند انقلاب ایران وجمهوری اسلامی را نابود کنند ولی عجب که دشمنان اسلام احمقانند ونمی دانند که اسلام ومذهب شیعه ورهبریتی که دارد چیست زیرا آنها احساس نمی کنند ملت ایران دگر بار نیرنگ وشیطنت ابرقدرتها را نمی خورد ورزمندگان اسلام نشان دادند که با گذشت ازمال وجان وجهاد درراه خدا آنچنان که قرآن می فرمایدک الذین امنوا وهاجروا وجاهدوا فی سبیل اله باموالهم وانفسهم اعظم درجه عنداله واولئک هم الفائزون. می توانند برزمند ونبرد کنند ودشمنان دین را که اگر بزرگ وقوی ونیرومند باشند ولی آنها با نیروی ایمان واتکا به نیروی لایزالی خداوند ومتوسل شدن به معصومین هر چند سلاحی وقدرتی نداشته باشند ابرقدرتها شکست داده وپیروز گردند واگر در این راه کشته شوند وبکشند به بهشت نعیم راه پیدا می کنند وشکست در اسلام معنا ندارد زیرا اسلام حق است وحقانیت را مشخص می کند واگر به ظاهر ممکن است شکست بخورند ولی حقانیت آنها همیشه در تاریخ برای نسل های آینده زنده می ماند آنچنانکه امام حسین (ع) درروز عاشورا نشان داد وبا آن همه مصیبت وگرفتاری وبلایا ولی با اتکا با ایمان وحق بودن مبارزه کرد علیه یزید وتا دنیا دنیاست عاشورا راه فراموش نمی شود من نمیدانم که لیاقتی پیدا می کنم که [[شهید]] گردم یا نه ولی بهرحال به ملت ایران عرض می کنم که ما هرچه درراه اسلام زحمت بکشیم کم کرده ایم وباید بیش از اینها برای انقلاب وجمهوری اسلامی کار کرد وبه جای شعار دادن وحرف زدن به خودسازی بپردازید وبه جبهه ها بیایید اگر میخواهید خدا را احساس کنید وترک کنید این دنیای بت وزندگی مادی را خارج شوید برای جهاد آنچنانکه قرآن می فرماید: انفروا خفافا وثقالا وجاهدوا باموالکم وانفسکم فی سبیل اله . ذلکم خیر لکم ان کنتم تعلمون. برای جنگ با کافران سبکبار ومجهز بیرون شوید ودرراه خدا به جان ومال جهاد کنید این کار شما را بسی بهتر خواهد بود اگر مردمی با فکردانش باشید. وبدانید اگر در این امر کوتاهی کنید فردای قیامت شهدا ومعلولین از شما نمی گذرند وهرچند ممکن است سخت باشد ولی می گذرد وبا هر سختی آسایشی است امام را این قلب تپنده امت اسلام واین نور الهی واین وارث انبیاء وستاره درخشان وبت شکن قرن را که هرچه گویی قلم از توان نوشتن ناتوان وزبان از گفتنش ناقص و او که عظمتش دشمنان را غمگین ودوستانش راامیدوار کرده واسلام را این چنین در قرن بیستم معرفی می کند وخود عامل به آن است تنها نگذارید ونکند عملی انجام دهید که قلب او را به درد آورید هر آنچه امام گوید کلمه به کلمه آن باید اجرا وپیاده گردد زیرا سخن او حکم خداست وحکم خدا باید اجرا گردد پشتیبان روحانیت به ویژه علمای بزرگ وآیت اله منتظری باشید وآنها را یاری کنید تا انشاء اله ثمره خون شهدای انقلاب وجنگ بتواند اسلام راستین آنچنان که حضرت علی (ع) می خواست پیاده واجرا گردد وظهور امام زمان(عج) نزدیک شود ودرپایان از همگی آشنایان واقوام وخانواده خدا حافظی می کنم. واز پدرومادرم معذرت می خواهم که نتوانستم حق آنها را ادا کنم ودعا می کنم خداوند شما را برای اسلام حفاظت کند ومادر عزیز شما با زحماتی که درحق ما کشیدید نمی توانم جوابگوی آن باشم ولی بدانید که در این دنیا هرچه زحمت بکشید خداوند در آن دنیا پاداش نیکو واجر عظیم به شما عطا می کند وباز با فرستادن دیگر برادرانم به جهاد ویاری نمودن اسلام امام را یاری کنید ومی خواهم از همگی که مرا ببخشند وبرای آمرزش ما دعا کنید که خداوند مرا بیامرزد وآن اعمالی که انجام ندادیم خداوند به لطف وکرم خویش عفو کند. خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار. منتظری نستوه برای نصر اسلام محافظت بفرما. والسلام علیکم و رحمه وبرکاته . 62/7/15..&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=3126&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید حمیدرضا یزدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2021-07-22T08:51:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حمیدرضا یزدی&lt;br /&gt;
فرزند محمدتقی&lt;br /&gt;
متولد 1338/08/01&lt;br /&gt;
شهادت: ۱۳۶۱/۰۲/۱۵&lt;br /&gt;
قطعه چزابه&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: طریق القدس&lt;br /&gt;
سرباز زمینی بسیج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من چیزی ندارم که بخواهم تقسیم کنم ولی هرچیز ناچیزی که دارم برسد به همسرو فرزندم و اما خدمت همسرگرامی و از جان بهترم که بعد از خدا من در دنیا دارم و امیدوارم که او و فرزندم است همسر عزیزم بعد از من شما طبق قانون قران می توانی همسردیگری برای خود انتخاب کنی ولی تو را به خدا قسم که نگذار فرزندمان بدبخت و توسری خور مردم شود تا انجا که توان داری کوشش کن که پسرمان ؟ و درس خوان و با خدا و اگر هم امکان نبود او را بگذار که [[قران]] را خوب بیاموزد و فرایز دینی او خوب باشد امیدوارم که این وصیت مرا با جان و دل بپذیری همسر عزیزم سعی کن که به امام امت و این انقلاب خدمت فراوان بکنی دیگر عرضی ندارم شما و فرزندم را به خدای بزرگ می سپارم.&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لطفا به بخش گالري مراجعه شود.&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=1475&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A7%D9%82%D8%A7_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7_%DA%AF%D9%84%DB%8C</id>
		<title>احمد رضا اقا بابا گلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A7%D9%82%D8%A7_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7_%DA%AF%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2021-07-22T08:50:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;احمد رضا آقا با با گلی&lt;br /&gt;
نام :احمد &lt;br /&gt;
نام خانوادگى :آقاباباگلى &lt;br /&gt;
نام پدر :مهدى &lt;br /&gt;
تاريخ‌تولد :01/10/1344&lt;br /&gt;
 محل‌صدورشناسنامه :اصفهان &lt;br /&gt;
تاريخ شهادت :12/02/61 &lt;br /&gt;
نوع حادثه :حوادث‌ مربوط به‌ جنگ ‌تحميلى &lt;br /&gt;
شرح حادثه :حوادث ناشى ازدرگيرى مستقيم با دشمن-توسط دشمن ‌در جبهه &lt;br /&gt;
استان :بنيادشهيداستان‌اصفهان &lt;br /&gt;
شهر :اداره‌بنيادشهيداصفهان&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحيم حمد و سپاس بى پايان خداى بزرگ را كه به ما نعمت وجود عطا كرد و حمد و سپاس او را كه ما را ميان موجودات مختلف انسان آفريد و سپس او را كه به ما نعمت عقل خرد داد تا در راهش قدم برداريم و چه نعمت بزرگى كه به ما پس از نعمت خرد نعمت علم دانش عطا فرمود و سپاس او را كه بالاتر از نعمت وجودو خرد و دانش نعمت ايمان و توحيد به ما ارزانى داشت خدايا از همه نعمت هاى تو سپاسگزاريم خدايا ما كه قدرت انجام و شكر نعمتهاى بى‌پايان تو را نداريم و تنها راهى كه مى توانم از نعمات بيكران تو سپاسگزارى كنم تنها با دادن جان ناقابل در راه تو است سپس درود و سلام به روان پاك پيامبران كه تنها رابط بين ما و خداوند هستند و سلام و درود ما به چهارده معصوم پاك مخصوصا حضرت حجت ابن الحسن سلام الله عليه و سپس سلام بر نايب بحق حجت ابن الحسن حضرت امام خمينى روحى له الفدا و سپس درود و سلام به دوستان و رفقا و خانواده عزيزم. «انا لله و انا اليه راجعون» بدرستى كه همه از خدا هستيم و بازگشت ما هم به سوى او است و آنان كه رفتند كار حسينى كردند و آنان كه ماندند بايد كار زينبى بكنند وگرنه يزيدى هستند. آرى انسان در حركت است قافله بشرى در حركت است همانند يك رودخانه روان است از جايى حركت كرده و بسوى محلى مى رود «يا ايها الانسان انك كلاح الى ربك كد حافعلاقيه» اى انسان تو دارى بسوى خدا حركت مى كنى اى انسان تو دارى حركت مى كنى ميروى الله را ملاقات كنى، جايى مى روى كه در آنجا جاودانى و در آن مكان اقامت مى گزينى آن‌جا منزل آخرى است آنجا بسراغ ماها مى آيند و ياران الله را جدا مى كنند. از جمله ياران خدا كسانى هستند كه خداوند آنان را در راه خود كشته است. «من طلبنى وجدنى و من وجدنى عرفنى و من عرفنى عشقنى و من عشقنى عشقته و من عشقته و قتلته فانا دعيه» هركسى كه طالب من شد مرا مى يابد و هركسى كه مرا يافت مرا مى شناسد و هركسى كه مرا شناخت عاشق من مى شود و هر كسى عاشق من شد من هم عاشق او مى شوم و هركسى را كه من عاشق او شدم در راه خود او را به قتل مى رسانم او را [[شهيد]] مى كنم و هركسى را در راه خود كشتم خونبهاى او هستم اى قدرتمندهاى شرق و غرب بايد بدانيد تا لحظه اى كه اين امت در راه الله ره رهبرى و روح الله به پيش مى رود و هرگز نخواهيد توانست بر اين امت حكومت كنيد زير مكتب اين امت مكتب [[شهادت]] است و مكتبى كه شهادت دارد اسارت ندارد و اما اى دوستان شما اميدهاى اين انقلاب هستيد شما هستيد كه با تلاش و كوشش خود مى توانيد اين ملت را بى نياز از شرق و غرب كنيد و شما بايد به جهانيان نشان دهيد كه بزرگترين قدرتها قدرت الله است و ضربه ناپذيرترين ملتها جمهورى اسلامى ايران است اى دوستان در نمازهاى جمعه شركت كنيد و نمازهاى واجب را به پا داريد و هميشه به ياد خدا باشيد تا خدا شما را از ياد نبرد و اما اى پدر و مادر عزيزم هيچ ناراحت مباشيد از اينكه من شهيد شدم زيرا كه اين امانتى بود كه خداوند به شما داده و شما اين امانت را به نحو احسن به صاحب اصلى آن برگردانيد حال كه شما اين امانت را به صاحب اصلى خود برگردانديد چنان برادرم مسعود را تربيت كنيد كه راه مرا ادامه دهد و از جمله ياران خداوند باشد و اما پدر و مادرم خود مى دانيد كه من نمازهايى را نخوانده ام اگر براى شما امكان پذير است به هر صورتى كه مى توانيد براى من اين عمل واجبى كه در انجام آن سستى كردم انجام دهيد و روزه هايى را هم نگرفته ام تا آنجا كه مطمئن مى شويد برايم روزه بگيريد تقريبا 45 روز، روزه برايم بگيريد چون وقت نيست از شما خداحافظى مى كنم شما را به خدا مى سپارم.&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=20&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1_%D8%AA%D9%85%DB%8C%D8%B2%DB%8C_%D9%81%D8%B1</id>
		<title>شهید ناصر تمیزی فر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1_%D8%AA%D9%85%DB%8C%D8%B2%DB%8C_%D9%81%D8%B1"/>
				<updated>2021-07-22T08:48:00Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;ناصر تمیزی فر&lt;br /&gt;
فرزند: احمد&lt;br /&gt;
متولد: 1347/03/01&lt;br /&gt;
شهادت: ۱۳۶۶/۰۱/۲۹&lt;br /&gt;
قطعه: والفجر 1و8&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: والفجر 1&lt;br /&gt;
سرباز زمینی بسیج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادر شهید:« در محله پاچنار دردشت زندگی می‌کردیم. پدرم در همان خیابان مغازه آشپزی داشت. در ایام محرم نوکری مجالس آقا اباعبدالله(علیه السلام) را برعهده داشت و طبخ نذورات را به عهده گرفته بود و گاهی هم مداحی می نمود. اقداماتی که سلسله وار در بین اجدادمان رواج داشت. مادرم نیز به نوعی کنیز حضرت زهرا (سلام الله علیها) بود و دختر عموی پدرم بود و تنها فرزند خانواده اش به شمار می آمد. گاهی کارهای مذهبی و فرهنگی انجام می‌داد و مشوق خوبی برای جوانان زمان خویش بود. ناصر چهارمین فرزند خانواده بود. جمعاً پنج برادر بودیم و دو خواهر. محمد برادر دیگرم اولین [[شهید]] خانواده مان بود. پدر به ورزشهای باستانی علاقه زیادی داشت و چندین بار قهرمان کشتی شده بود. ناصر نیز به پدر رفته بود و قدرت و شهامت خوبی داشت. ناصر بچه سر به زیر و افتاده ای بود. به پدرم در امر تأمین معاش خانواده کمک زیادی کرد و گاه در کارهای خانه هم به مادر کمک می نمود. بچه راحت طلبی نبود. منتظر نمی ماند که کسی به او خدمت کند و خودش خودجوش هر کاری که از دستش برمی‌آمد انجام می داد. در اوایل انقلاب در مباحثی که صورت می‌گرفت از انقلاب دفاع می کرد و همیشه از مظلوم حمایت می کرد. به مطالعه کتب مذهبی نیز علاقمند بود و اوقات فراغتش را بیهوده تلف نمی کرد. قبل از شروع محرم یک پرچم به دوش می گرفت و در محل می گشت و ندای حسین حسین سر می داد و در جلسات متعدد عزاداری نیز شرکت می نمود. عاشق ایثار و [[شهادت]] بود. زمانی که برادرم محمد به شهادت رسیده بود وصیت کرده بود که مرا در زمان شهادت ناصر به دوش بگیرد. از این رو با شهادت او ناصر که دانش‌آموز هنرستان بود طبق وصیت درس را کنار گذاشت و به جبهه رفت. اما در آن زمان رفتن ناصر کمی ناراحت کننده به نظر می رسید، چون محمد شهید شده بود، اما پدرم از این گونه کارهای انقلابی و شجاعانه بچه‌هایش استقبال می نمود و به آنها افتخار می‌کرد. ناصر همراه با پسر عمویم غلامرضا که او نیز به شهادت رسید به جبهه رفت و حدود دو سال در میدان نبرد جانفشانی کرد تا اینکه در سن 19 سالگی و در عملیات [[کربلای ۴]] به علت اصابت [[گلوله]] به سر به شهادت رسید.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ انْفِرُوا خِفَافًا وَثِقَالًا وَجَاهِدُوا بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ« برای جنگ با کافران، سبکبار و مجهز بیرون شوید و در راه خدا به مال و جان جهاد کنید، این کار شما را بسی بهتر خواهد بود اگر مردمی با فکر و دانش باشید.» بارالها، این شرمنده ناتوان، این عبد ذلیل، این بنده علیل، آرزویی جز یافتن مغفرت و بخشایش تو ندارم و میل جز پرواز به کویت نیست. خداوندا، به راه بندگی ام بدار و از زشتیها دورم کن و به حسنات اخلاقی و صفات الهی ام بیارای. خدایا، من این چند جمله کوتاه را برای رضایت تو و به امید وصال تو روی کاغذ می آورم. خداوندا، سلام بر اولیاء و اوصیاء درگاهت از حضرت آدم تا حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) و تا حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) و سلام بر آقا امام زمان حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و امام امت، خمینی کبیر و بر کلیه مسئولین مملکتی و با درود و سلام بر طاهری عزیز و با درود و سلام بر کلیه خانواده شهیدان و کلیه رزمندگان غیرتمند اسلام. چند جمله ای نصیحت برای امت مبارز اسلام از باب وظیفه می گویم. امروز که تمامی کفر در مقابل کشور اسلامی ما ایستاده اند، دست در دست هم داده اند و در صدد از بین بردن ما هستند بر ماست که همیشه جبهه ها را گرم نگهداریم و در این زمان که امام فرمود صلاح ماست که به جبهه ها برویم و از اسلام عزیز دفاع کنیم و مسئله جنگ مهمتر از فروع دین است و در رأس تمام مسائل می باشد و وظیفه شرعی. و اگر هم واقعاً جنگ را با پیروزی به پایان ببرند و انشاءلله حرم مطهر حسینی و قبر باصفای مولای متقیان حضرت علی بن ابیطالب(علیه السلام) را از چنگال دشمن آزاد کنید و به خانوداه محترم شهیدان بگویید که [[کربلا]] آزاد شد تا خانواده شهیدان کشورمان با عکسهای عزیزان شهید خود به زیارت حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) و دیگر امامان معصوم(علیهم السلام) خود بیایند، و سلام بر پدر و مادر عزیزم، در این موقع که جبهه رفتن یک امر شرعی و واجبی است برویم که امری واجبی بود جبهه رفتن و نیز پاسداری کردن از خون شهیدان و من وظیفه خودم دیدم که به جبهه ها بیایم. می دانم که شما خیلی برای من زحمت کشیدید و رنجها کشیدید و انشاءالله خدا اجرتان بدهد. اگر من لیاقت داشتم و شهید شدم شما خدا را شکر کنید و استوار و با شجاعت باشید. بحمدالله شما ای پدر و مادر عزیز که روحیه خوبی برای شهید شدن برادر شهیدم محمد تمیزی فر داشته اید، انشاءالله برای من نیز استوار باشید و با شجاعت باشید. ای پدر عزیز، با سخنرانی و نصیحت مردم نادان را آگاه کنید و ای برادران عزیزیم راه مرا ادامه دهید و جبهه ها را همیشه پر کنید و خداست که هر وقت اجل انسان رسید جان او را می گیرد و خواهران عزیزم با حجاب کامل و با پوشیدن لباسهای ساده و با قناعت بودن زندگی کنید و همانند سرورتان حضرت زهرا (سلام الله علیها) زندگی کنید و دوستان و خویشاوندان اگر فرزندان شما خواستند به جبهه ها بیایند جلوی آنها را نگیرید، چون در شهر با ذلت می میرند و سبب پشیمانی می شوند و وصیت دیگر آنکه سه ماه برای من [[نماز]] بخوانید. پدرم و مادرم، برای من یک حج بروید و من نیز هیچ چیزی ندارم و دست خالی می باشم و خودتان برای من مجلس ختم بگیرید و از آشنایانتان و غریبه و همسایه ها همه را برای مجلس من دعوت کنید و آنها را به وظایف خود نسبت به خون شهدا آگاه سازید و باشکوه مجلس را به اتمام رسانید و یک فاتحه بیشتر نگیرید و در حسینیه پامنار نیز فاتحه بگیرید و چند روز برای من روزه بگیرید و خلاصه از همه حلالیت می طلبم. فرزند کوچک شما نه، بلکه فرزند اسلام و مسلمین به قول امام کسانی که شهید می شوند مال پدر و مادرشان نیستند، مال اسلام و قرآن هستند. فرزند کوچک شما، والسلام. برای تداوم خون شهیدان و پیروزی رزمندگان سلحشور اسلام و تداوم عمر امام عزیزمان تا انقلاب حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) دعا کنید. خدایا مرا قبول کن که جان بی ارزش که خود به وجودمان آوردی و از ماده ای بی فایده رشدمان دادی و مرگمان نیز در دست توست. خدایا خیلی علاقه دارم که به سوی تو بیایم و از تو طلب آمرزش می خواهم. از برادرانی که این وصیت را دیدند می خواهم که آن را به خانواده من تحویل دهند.&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=4361&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%82%D8%B5%D8%A7%D8%A8%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین قصابی سینی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%82%D8%B5%D8%A7%D8%A8%DB%8C_%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2021-07-22T08:46:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;حسین  قصابی سینی&lt;br /&gt;
فرزند: علی اصغر&lt;br /&gt;
متولد: 1342/07/۳۰&lt;br /&gt;
شهادت: ۱۳۶۱/۰۸/۲۰&lt;br /&gt;
قطعه: کربلای 4&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: کربلای 4&lt;br /&gt;
سرباز زمینی سپاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم یا ایها الذین آمنو اذا؟؟؟؟واذکرو الله کثیرا لعلکم تفلحون .انفال45 ای کسانی که ایمان آورده اید وقتی به دسته جنگی بر می خورید استوار و ثابت قدم باشید و بسیار خدا را به یاد آورید امید است که رستگار شوید . با سلام و درود به روان پاک محمد (ص) و آل طیبه اش و با سلام و درود به رهبر و برپاکننده حق حضرت علی (ع) و با سلام و درود به رهبر آزادگان جهان حضرت حسین ابن علی (ع) که بنیانگذار مبارزه در راه خدا و نابود کننده ظالمان و با سلام و درود خدمت مهدی موعود (عج) و با سلام و درود خدمت رهبر کبیر انقلاب [[امام خمینی]] که راه حسین را زنده کرد و یاد [[قرآن]] و دین و مبارزه را کالبد همگان دمید و انشاالله مبارزه با استکبارجهانی تا نابودی کامل این خونخواران جهانی ادامه داشته باشد . و با سلام به پیشگاه مادران و پدران جوان [[شهید]] داده و با سلام خدمت پدر و م ادر عزیزم که توانسته اند جوانی حسینی بار آورندو من در راهی که تشخیص داده ام کشته شده ام و باعث افتخار است که جوانی در راه خدا داده اند . پس من به راهی که قدم برداشته ام با آگاهی کامل حرکت کرده ام و امیدوارم که تا آخرین قطره ی خون ناقابلم برای رضای خدا و برای انقلاب اسلامی و این مردم فدا کنم و اگر خدا قبول کند کار کنم و هر کس برای این انقلاب کار کرد و برای ایجاد جمهوری اسلامی قدم برداشت باید یقین بداند ( اگر نیتش درست است ) که عاقبت او رستگاریو پیروزی است . و کسی که در این راه قدم برداشت بحق باید بداند که یا با تیر ناسزا از طرف دشمنان اسلام و یا با کشتن او مواجه می شود . چون به یقین هر کسی در راه حق قدم برداشته از آدم تا خاتم و از هابیل تا قابیل و از موسی تا فرعون و از محمد (ص) با ستمگران تاریخ و از حسین تا یزید و از خمینی تا طاغوت و دیگر ... به همین روال بوده است و امیدوارم از شهادت من ناراحت نشوید که بلکه عزمتان استوارتر و ثابت قدم تر در راه انقلاب اسلامی و امام باشید از من بر آنها که می خواهند راهیان شهیدان باشند می گویم که کاملا تابع احکام عالی اسلام و رفتار و قوانین تمام انبیا که آخرین آنها حضرت محمد (ص) و امامان باشید و کاملا پیروی کردن از آیات قرآن و ائمه معصومین و استفاده کردن از قرآن و کتابهای دینی به نحو احسن و اطاعت کردن و رعایت کردن آیه ی شریف یا ایها الذین آمنو اطیعو رسول واولا امر منکم باشید و اگر چنین رفتار کردیم به حق بدانیدکه وعده خدا حق است و از خدا بخواهید که فتح و ؟؟؟مسلمین کند و با نابودی کلیه ستم گران مواجه و برقرار جمهوری اسلامی در سطح جهان در آیند نزدیک باشیم در خاتمه از کلیه ی دوستان و آشنایان و پدر و مادر عزیزم ابراز حلالیت می طلبمکه زندگی من که در دنیا خدمتی به اسلام نکرده انشالله که شهادتم خدمتی کوچک به اسلام و نابودی کافران و منافقین کرده باشد . و از هم شما التماس دعا دارم و در نماز جمعه ها و دعاها شرکت کنید و ما را فراموش نکنید و امام امت را خیلی خیلی دعا کنید و طول عمرش را از خدا و فرج امام زمان (عج) را بخواهید و مبارزه و در صحنه بودن و هوشیار خود را در مقابل دشمنان اسلام و دنبال راه خط امام خمینی باشید که هدف از قیام و مبارزه ما برای حفظ اسلام و حفظ قرآن و حفظ نشر عدل و فضیلت برای احقاق حقوق محرومان و ستمکشان برای احیای احکام پیامبران و برای استوار ساختن مبانی و حریت و آزادی و برای اعادع ی حیثیت اسلام و مسلمین , برای نجات نوباوگان مسلمان از چنکال فرهنگ استعماری , برای احیای هویت و روحیه ی تربیتی انسان , برای نجات ارتش و اقتصاد و . از سلطه ی امپریالیسم و صهیونیسم جهانی . در آخر با صدای مرگ بر شوروی و مرگ براسرائیل . با نابودی کافران و منافقین و شعار و دعای همیشگی یمان خدایا خدایا تو را به جان مهدی تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار به پایان می رسانم .1360/12/24&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لطفا به بخش گالري مراجعه شود.&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=4768&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B1%D9%86%D8%AC%D8%A8%D8%B1_%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد رضا رنجبر مبارک آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B1%D9%86%D8%AC%D8%A8%D8%B1_%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2021-07-20T12:44:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; محمدرضا (احمد) رنجبرمبارک آبادی&lt;br /&gt;
نام :محمدرضا &lt;br /&gt;
نام خانوادگى :رنجبرمبارك‌آبادى &lt;br /&gt;
نام پدر: اسماعيل &lt;br /&gt;
تاريخ‌تولد :07/02/1348 &lt;br /&gt;
محل‌ صدور شناسنامه: اصفهان &lt;br /&gt;
تاريخ شهادت :22/10/65 &lt;br /&gt;
نوع حادثه :حوادث ‌مربوط به‌ جنگ ‌تحميلى &lt;br /&gt;
شرح حادثه :حوادث ناشى از درگيرى مستقيم با دشمن-توسط دشمن ‌درجبهه &lt;br /&gt;
استان :بنياد شهيد استان ‌اصفهان &lt;br /&gt;
شهر :اداره ‌بنياد شهيد اصفهان &lt;br /&gt;
وصيت‌ نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسبنا الله و نعم الوكيل نعم المولى و نعم النصير.با درود به فرمانده لشكر جند الله حضرت مهدى (عج) و با سلام فراوان به نايب بر حقش اين بت شكن روزگار و اين پير جماران [[امام خمينى]] و با سلام به اميد امام و امت آيت الله منتظرى اكنون كه من دست از جان شسته ام و به جبهه آمده ام لازم ديدم كه وصيت نامه اى بنويسم و حرفهاى دلم را بزنم اگر چه آدمهاى مثل من هرگز لياقت شهادت فى سبيل الله را ندارد ولى ان شاء الله لياقتش را پيدا كردم كه خيلى عاشق هستم و خدا مى داند كه وقتى اسم [[شهادت]] را مى شنوم مى خواهم گريه كنم . اگر شهيد نشدم تا پايان عمرم خجل و ناراحت مى باشم چرا كه ديگر برايم ثابت مى شود خيلى معصيت كرده ام و من از خدا مى خواهم كه نيروئى به من بدهد كه چندين ضربه محكم به دشمن بزنم و بعدا [[شهيد]] شوم كه ان شاء الله خداوند اين دعايم را مستجاب مى كند چرا كه دلم شكسته است. اى پدر و مادر با عاطفه ام مى دانم براى شما شنيدن خبر شهادتم خيلى سخت است ولى بايد بدانيد كه اسلام عزيزتر از جان هر فرد مسلمان احتياج به خون سرخ من و صبر و شكيبايى و استقامت شما دارد و ان شاء الله خداوند اين قربانى را از شما بپذيرد. اى پدر و مادر عزيزم چنانچه از من اشتباهى ديده ايد و يا كارى كرده ام كه موجب ناراحتى شما شده مرا ببخشيد و از تمامى دوستان و آشنايان طلب بخشش مى كنم و از خداوند متعال خواستارم كه گناهان من بنده حقير را ببخشد . اى برادران و خواهرانم از شما مى خواهم پيام خون مرا به جامعه خود برسانيد كه همانا پيام مبارزه با تمام قدرتهاى شيطان است بخصوص نفس خود و نماز جماعت را هيچ وقت ترك نكنيد و اى خواهرانم حجاب شما كوبنده تر از خون من است و از بچه هاى محله طلب حلاليت مى طلبم و از خداوند متعال خواستارم كه آنها را در كارهايشان موفق باشند . خداحافظ به اميد پيروزى رزمندگان بر كفر جهانى والسلام و من الله التوفيق خدايا خدايا تا انقلاب مهدى خمينى را نگهدار منتظرى نستوه براى نصر اسلام محافظت بفرما. برادر احمد رضا رنجبر 9/8/6۵&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لطفا به بخش گالري مراجعه شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=5095&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%D8%B2%D9%87_%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C_%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AD%E2%80%8C_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید حمزه مهرابی‌ صالح‌ آبادی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%D8%B2%D9%87_%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C_%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AD%E2%80%8C_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2021-06-11T07:59:31Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = حمزه مهرابی‌ صالح‌ آبادی‌ &lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =[[اسفراین]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[1361/04/23]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =[[شهدا]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =[[رزمنده‌]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر:غلامحسین‌&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:	6129863&lt;br /&gt;
		&lt;br /&gt;
نام :	حمزه‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	مهرابی‌صالح‌ابادی‌&lt;br /&gt;
		&lt;br /&gt;
محل تولد :	اسفراین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :	1361/04/23&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :	غلامحسین‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :	شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع	اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شماره 11 شهید حمزه مهرابی نام پدر: غلامحسین مسئولیت: جانشین گردان قبل از شروع انقلاب برادرم حمزه یکسال زودتر به خدمت سربازی رفت و زمان انقلاب در کرمان مشغول خدمت سربازی بود.زمانی که امام دستور فرمودند سربازها از پادگان ها فرار کنند حمزه علی رغم این که در شهر غریبی خدمت می کرد از پادگان فرار می کند و خودش را به محله مخروبه ای می رساند و لباسهایش را عوض می کند و برای اینکه مورد شناسایی مامورین شاه قرار نگیرد مستقیماً به اسفراین نمی آید بلکه با نیسانی به تهران می رود و از تهران با اتوبوس به اسفراین آمده بود. مجدداً زمانی که امام فرمودند: سربازان به خدمت بازگردند با اینکه در اسفراین مشغول کار جوشکاری بود سریع خودش را به کرمان رساند و ادامه خدمت سربازی را به پایان رساند. راوی	محبوبه محرابی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع	دقت در بيت المال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوایلی که برادرم حمزه در [[سپاه]] شروع به کار کرده بود ما برای چند روزی از تهران به اسفراین آمدیم هنگام برگشت به تهران برای رفتن به ترمینال من به برادرم گفتم : بهتر است ما را با موتور به ترمینال ببری ایشان گفت : نه ، صبر کنید من الان می روم و برمی گردم بعد به ترمینال برویم . بعد ایشان با موتور رفت و با ماشین برگشت من گفتم : حمزه پس موتور را چکار کردی ؟ گفت : موتور از اموال بیت المال و سپاه است و من هیچوقت نمی خواهم برای خانواده ام از بیت المال استفاده کنم سپس همه سوار ماشین که &lt;br /&gt;
برادرم آورده بود شدیم و به ترمینال رفتیم و بعد از پیاده شدن کرایه اش را به راننده داد . راوی	محبوبه مهرابی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع	دستگيري از ضعيفان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز سوم [[شهادت]] برادرم حمزه در حیاط منزل دیدیم در حیاط منزل چند نفر مستضعف نشسته اند ، اطرافیان فکر می کردند که آنها برای پول یا غذا آمده اند وقتی یکی از اقوام خواست به آنها یک مقدار پول کمک کند آنها قبول نکردند و گفتند : ما برای گرفتن پول یا غذا اینجا نیامده ایم ، ما برای این اینجا هستیم که [[شهید]] دینی به گردن ما دارد او بارها به ما کمک های مالی زیادی کرده و الان برای این ناراحتیم که از امروز به بعد چه کسی خواهد بود که به ما سربزند و کمکمان کند . من آنجا متوجه شدم که برادرم پولهای حقوقی اش را در چه راهی خرج می کرده و هرچه ما می گفتیم هیچوقت ابراز نکرد . راوی	محبوبه مهرابی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع	فکاهي شوخ طبعي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید شجیعی]] از گوجه سبز بدش می آمد .آقای مهرابی یک عدد گوجه سبز را داخل پاکت می کند وبه خط مقدم برای ایشان می فرستد . [[شهید شجیعی]] فکر کرده بود که خبر مهمی پیش آمده که برای او در حین عملیات ، آتش و درگیری نامه فرستاده اند . او پاکت را باز می کند و می بیند داخل آن یک عدد گوجه سبز است ومی فهمد که چه کسی این کار را کرده است برای همین پایین نامه می نویسد مگر که برنگردم . وقتی ایشان به عقب بر می گردد به او اطلاع می دهند که حمزه مهرابی به [[شهادت]] رسیده است . راوی	شوکت کسکنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع	پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از اینکه خبر شهادت حمزه را به ما بدهند شب آن روز خواب دیدم که یک اسب سفید آمد و دو نفر سوار بر آن هستند .صبح که بلند شدم مطمئن بودم که حمزه و محمد قنبری شهید شده اند . راوی	محبوبه مهرابی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع	شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات [[طریق القدس]] آقای مهرابی [[آرپی جی]] زن بود ایشان و آقای فاخری باهم در زیر آتش گلوله های دشمن رفتند و تعداد زیادی از تانکهای دشمن را منهدم کردند شاید [[تانک]] زدن از نظر ظاهر زیاد مهم به نظر نیاید اما در منطقه و در زیر آتش بار دشمن از بین بردن آنها خیلی سخت است زیرا در تیر رس مستقیم دشمن قرار می گیرند در این درگیری از یکی از تانکها که آقای مهرابی هدف قرار می دهد دو نفر عراقی به بیرون می آیند که یکی از آنها آتش گرفته بود. راوی	غلامرضا علی نیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع	فکاهي شوخ طبعي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز همزه همسرم که از سپاه به منزل آمد نواز کاستی را به همراه خود آورده بود ، من گفتم : این چیست ؟ گفت: نواز است بیا برایت بگذارم گوش کن من با خود فکر کردم که باید نواز مذهبی یا نوحه ی آهنگران است که او با اشتیاق مرا دعوت به گوش کردن آن می کند بعد ایشان نوار را در ضبط گذاشت و ضبط را روشن کرد، صدایی می گفت: &amp;quot;&amp;quot;صدایی را که الان می شنوید صدای خروپف [[شهید قاسمی فرد]] است &amp;quot;&amp;quot; و صدای خروپفی بلند شد باز مجدداً صدا گفت: &amp;quot;&amp;quot; صدای خروپف بعدی صدای خروپف [شهید مرادیان]] است &amp;quot;&amp;quot; و باز صدای خروپف بلند شد و این کار همینطور ادامه داشت.من به ایشان گفتم : این دیگر چه نواری است ؟ گفت: اینها همه درخواب بودند که من ومحمد قنبری صدای خروپف هر یک را ضبط کردیم و نام هریک را بردیم. راوی	شوکت کسکنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ارتباط با نامگذاری فرزندانم برادرم حمزه آنها را انتخاب کرد. هنگامی که فرزندم میثم به دنیا آمد من می خواستم که نام او را میثم بگذارم ولی مادرم گفت:&amp;quot; بهتر است او را هم نام برادرت حمزه بگذاری.&amp;quot; شب خواب دیدم که حمزه آمد و یک ماشین ژیان، یک اسلحه و یک قوطی تیله به من داد، من گفتم: شما که شهید شدی! گفت:&amp;quot; درست است که من شهید شدم اما آمدم از تو سربزنم و این هدایا را به تو بدهم.&amp;quot; گفتم: من در رابطه با اسم فرزندم چه کار کنم؟ گفت:&amp;quot; همانگونه که خودت دوست داری اسم او را بگذار و نمی خواهد حرف بقیه را گوش کنی. یعنی همان میثم بگذار.&amp;quot; و من هم اسم فرزندم را میثم گذاشتم. و در مورد فرزندم، مهدی شب در خواب دیدم که یک موری از درب خانه داخل آمد و رفت روی عکس برادرم حمزه قرار گرفت. من در خواب با خودم گفتم: این نور نور [[حضرت مهدی (عج)]] است. وقتی بیدار شدم خیلی گریه کردم و فکر کردم که منظور این خواب چیست؟ بعد از یک هفته برادرم حمزه را در خواب دیدم که به من گفت:&amp;quot; این بچه ات پسر است و نام او را مهدی بگذار.&amp;quot; راوی	محبوبه مهرابی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع	تقيد به مسائل شرعي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام ازدواج من چون خانواده همسرم آدمهای متدین، مذهبی و خوبی بودند برادرم حمزه گفت:&amp;quot; من برای ازدواج تو هرکاری که از دستم برآید انجام می دهم&amp;quot; و حتی قندهای عروسی ما را برادرم شکست. شب بردن من به خانه همسرم، برادرش عکاسی آورده بود تا از ما عکس بگیرد برادرم فوراً چادری بر سرم انداخت و نگذاشت حتی زنان هم با ما عکس بگیرند. و گفت:&amp;quot; به خانه خودش برود و هرچه می خواهد با همسرش عکس بگیرد.&amp;quot; و به همین خاطر بین حمزه و برادر همسرم اختلاف پیش آمد، و برادرهمسرم به حمزه اعتراض کرد و گفت:&amp;quot; چرا نگذاشتی عکاس داخل بیاید؟&amp;quot; برادرم گفت:&amp;quot; من دوست ندارم غریبه بیاید و از ناموس من عکس بگیرد.&amp;quot;لذا هنگامی هم که همسرم ماشین برای بردن من آورد تا من را به خانه مان ببرد. برادم گفت:&amp;quot; من دوست ندارم که خواهرم در ماشین بنشیند و ماشینهای دیگر بوق بوق کنان به دنبالش راه بیافتند خانه اورانزدیک منزل خودمان گرفتیم که این برنامه ها نباشد. راوی	محبوبه مهرابی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع	خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای مهرابی با [[شهید محمد قنبری]] فامیل بودند و با هم وارد سپاه شده بودند. سری آخر که با هم می خواستند به جبهه بروند آقای قنبری به کردستان اعزام شد و آقای مهرابی به منطقه جنوب رفت. بعد از حرکت آن دو به جبهه حدود 25 الی 30 روز بعد خبر شهادت آقای مهرابی را شنیدم اما به خواهرم که همسر ایشان بود چیزی نگفتم، زیرا خواهرم در تهران بود تا اینکه شهید قنبری را هم از تهران به اسفراین آوردند بعد شهادت هر دو را اعلام کردند و بعد هر دو را با هم تشییع جنازه کردیم که کم گفتم: شهادت این دو شهید بزرگوار مانند شهادت [[شهید رجائی]] و [[باهنر]] است که هر دو با هم بودند و هر دو هم با هم به شهادت رسیده و با هم نیز تشییع شدند. راوی حسن کسکنی&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19864 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حمزه مهرابی صالح آبادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اسفراین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AA%D9%82%DB%8C_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%E2%80%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87%E2%80%8C_%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید محمد تقی زمان ‌زاده‌ دربان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AA%D9%82%DB%8C_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%E2%80%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87%E2%80%8C_%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2021-06-11T07:55:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6407638&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام :محمد تقی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :زمان ‌زاده‌ دربان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :محمداسماعیل&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
محل تولد :مشهد&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1364/12/19&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
مکان شهادت :ارتفاعات سلیمانیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :تیپ ویژه شهداء&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :مسئول واحد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات [[والفجر 9]] قرار شد تعدادی از افراد زبده انتخاب شوند تا مأموریتی را به صورت ویژه انجام دهند آقای زمان زاده هم به عنوان نیروی داوطلب به این جمع 30 نفره پیوست، منطقه ای که قرار بود این جمع به آنجا بروند از نظر استراتژیک بسیار مهم و نیز خطرناک بود کوچکترین اشتباه ممکن بود منجر به لو رفتن عملیات شود. گروه به توسل به ائمه ی معصومین (ع) عملیات را آغاز کردند و توانستند با موفقیت از ارتفاعات میشلان عبور کنند و با پیشروی در خاک [[عراق]] مقر فرماندهی یکی از تیپ های خوب شب را منهدم کنند. پس از برگشت به علت راهپیمایی زیاد پاهایشان تاول زده بود و لب ها خشکیده بود. هم زمان با برگشتن این نیروها، عراقی ها محل استقرار یکی از گردانهای مستقر در منطقه را بمباران کرده بودند. ما برای درامان ماندن از آتش دشمن می بایست ارتفاعات کاتو که ـ عراقی ها در آنجا مستقر بودند را فتح می کردیم. من به حضور آقای زمان زاده رسیدم و ضمن خسته نباشید، با ایشان در مورد اعزام نیرو برای شناسایی ارتفاعات کاتو گفتگو کردم. آقای زمان زاده به من گفت: من هم می خواهم به اتفاق نیروها بروم. این بار آقای زمان زاده به عنوان فرمانده ی این نیروها انتخاب شد و آماده ی حرکت شدند، ارتفاعات کاتو بسیار صعب العبور بود و هیچ گونه پشتیبانی نداشتیم در حین شناسایی به علت لو رفتن، درگیری پیش آمد و آقای زمان زاده در همانجا به درجه ی رفیع [[شهادت]] نایل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات والفجر 9 آقای زمانزاده آمدند و به [[شهید کاوه]] اصرار کردند که حتماً باید آقای همت آبادی مسئول پرسنلی شود و من را آزاد کنید چون می خواهم در واحدهای عملیاتی کار کنم. شهید کاوه هم به خاطر اینکه ایشان منصرف بشود از این تصمیمی که گرفته بود فرمودند:&amp;quot; ما دیگر جای خالی نداریم. اگر قرار باشد شما بیایی در عملیات شروع به فعالیت کنی باید گروه ویژه تشکیل بدهی و عملیاتهای افتخاری انجام بدهی، یعنی شب عملیات یک تعداد رزمنده ها را برداری به روی پل پشت دشمن بروی و آن را منفجر کنی. این پل نزدیک سلیمانیة عراق است.&amp;quot; ایشان گفت:&amp;quot; باشد عیبی ندارد من این کار را انجام می دهم. به هر صورت با اصرار ایشان آقای همت آبادی مسئول واحد شد و ایشان هم آمد و همان گروه را تشکیل داد و یکی دو روز قبل از شروع عملیات والفجر 9 عازم شد تا آن پل را که سلیمانیه را به شهر چوارتة عراق وصل می کرد منفجر کند. و ایشان رفت مأموریتش را انجام داد و برگشت. وقتی که آمد درگیری شدیدی در روی ارتفاع کاتو بین [[تیپ]] 57 ابوالفضل(ع) با نیروهای عراقی بود. به ایشان مجدداً مأموریت دادند که به تیپ ویژة شهدا برود و آنها را تأمین کند. ایشان به منطقة مذکور اعزام و در گیری شدیدی در آنجا رخ داد ـ و البته من چون مجروح بودم و در آنجا نبودم از زبان شهید کاوه شنیدم که بسیار از رشادت و شجاعت ایشان تعریف کرد ـ همانجا آقای زمانزاده از بالای آن ارتفاع تعداد زیادی تانک عراقی که رو به سمت بالا در حرکت بودند را با آرپی جی هدف قرار داده و با این کار به بچه ها عملیات روحیه می دهد و در ضمن گفتن الله اکبر در همانجا به درجة رفیع شهادت نائل می آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از دوستان محمد آقا نقل می کرد: روزی به اتفاق محمد آقا از کانکسهایی که شهدا را داخل آن می گذاشتند بازدیدی به عمل آوردیم. در حین بازدید محمد آقا پارچه ای را که روی شهدا کشیده بودند کنار می زد و می گفت: خوشا به سعادت اینها، چرا که امتحانشان را پس داده اند و فقط من و شما مانده ایم، بعد از بازدید، سوار ماشین شده و به سمت منطقه حرکت کردیم. در بین راه به یکی از بچه ها گفته بود: عجب شبی است امشب. و آن شخص متوجه حرف ایشان نمی شود تا اینکه در همان شب به درجة رفیع شهادت نائل می آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از دوستان محمد آقا در مورد نحوة شهادت ایشان نقل می کرد:&amp;quot; در منطقه ای قرار داشتیم که حدوداً 100 متر با عراقی ها فاصله بود. در حین درگیری گلوله ای به ایشان اصابت کرد و بعد از اینکه محل اصابت گلوله را پانسمان کردیم دوباره به محل درگیری رفت و در آنجا تیر دیگری به گلوی ایشان اصابت کرد ولی چون آتش دشمن سنگین بود اجباراً به عقب برگشتیم و ایشان در همانجا به درجة رفیع شهادت نائل آمد ولی متأسفانه جنازه اش را نتوانستیم با خود به عقب برگردانیم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: تواضع و فروتني&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد آقا در دبیرستان دارالفنون درس می خواند. سال اول دبیرستان شاگرد اول شد و پدرش برای تشویق او یک عدد کیف سامسونت به ایشان هدیه داد. ولی محمد آقا از همان کیف قدیمی و کهنه استفاده می کرد و کیف نو را به مدرسه نمی برد. روزی به ایشان گفتم: محمدجان این کیف را پدرت به شما هدیه داده است برای چه از آن استفاده نمی کنید؟ در جوابم گفت:&amp;quot; مادرجان، از پدر به خاطر هدیه ای که به من داده است تشکر کنید و از قول من به ایشان بگویید در مدرسة ما دانش آموزانی هستند که هنگام بارندگی حتی یک نایلون هم ندارند که کتابهایشان را داخل آن بگذارند تا خیس نشود. بعد شما انتظار دارید من هر سال با کیف نو به مدرسه بروم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: اصلاح بين ديگران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی اختلافی بین عمه و شوهر عمة محمدآقا پیش آمد و دعوا نزدیک بود منجر به طلاق شود. به همین دلیل تمام بزرگان فامیل به هر نحوی می خواستند میانجی گری کنند، تا این دو با هم آشتی کنند. فایده ای نداشت تا اینکه روزی محمدآقا نزد شوهر عمه اش رفتو یک روز تمام با ایشان صحبت کرد. بعد از این موضوع با کمال تعجب دیدیم شوهر عمة ایشان از کردار خود پشیمان شده و با همسر خود آشتی کرد. موضوع دعوا به خوبی و خوشی پایان یافت. ولی از صحبت هایی که بین آن ها گفته شده بود به من چیزی نگفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین باری که محمد آقا می خواست به جبهه برود روز قبلش دوربینی تهیه کرد و از من و پدرش و خانوادة خودش دسته جمعی عکسی به یادگار گرفت و نواری هم پر کرد و در آن نوار آورده بود که به چه کسانی بدهکار و از چه کسانی طلبکار است. حتی قید کرده بود که من از سپاه چه مقدار پول گرفته ام و به هر حال وصیت نامه اش را هم نوشت. هنگام خداحافظی من به علت مریضی نتوانستم به بدرقه اش بروم و تنها به راه آهن رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک سِری محمدآقا از منطقه آمده بود در حالیکه ناراحت بود به من گفت: &amp;quot; من دیگر به ارومیه برنمی گردم.&amp;quot; علت را جویا شدم در جوابم گفت: &amp;quot; من دیگر تا زمانی که اجازه ندهند به خط مقدم بروم به ارومیه برنمی گردم.&amp;quot; بعد از چند روز از این موضوع آقای کاوه تماس گرفت و به ایشان گفت: &amp;quot; بسیار خوب اگر شما مایلید به خط مقدم بروید، موردی نیست، فقط برگردید اینجا که به شما نیاز داریم.&amp;quot; بعد از تماس آقای کاوه ایشان خیلی خوشحال شد و گفت: &amp;quot; دیگر اینجا ماندنم جایز نیست و باید بروم.&amp;quot; سپس با ما خداحافظی کرد و رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی یکی از دوستان محمدآقا نحوة شهادت ایشان را اینگونه نقل می کرد: به اتفاق یک گروه سی نفره، برای شناسایی منطقه رفته بودیم که متأسفانه محل اختفای ما لو رفت. ما را در محاصره قرار داده بودند. خواستیم عقب برگردیم، ولی محمدآقا قبول نکرد و گفت: &amp;quot; نباید بگذاریم عراقی ها پیشروی کنند.&amp;quot; به هر حال ما مقاومت کردیم. در حین درگیری محمدآقا بر اثر اصابت تیر مجروح شد. سعی کردم ایشان را به پشت تخته سنگی برسانم، اما دیگر دیر شده بود و محمدآقا شهید شده بودند. چون درگیری شدید بود مجبور شدیم به عقب تر برگردیم و نتوانستیم جنازه را با خود به عقب برگردانیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آخرین خداحافظی محمدآقا کنار ساکش نشسته بود، درِ ساک را باز و بست می کرد گویی حرفی داشت که نمی توانست بر زبان بیاورد. گفتم: محمدآقا چکار می کنید دیر می شود و دوباره به قطار نمی رسید ـ چرا که روز قبلش می خواست برود ولیکن به علت دیر رسیدن نتوانسته بود بلیت تهیه کند ـ سپس بلند شد نگاهی به بچه ها انداخت و خداحافظی گرمی با من کرد و نگذاشت که برای بدرقه اش به راه آهن برویم. رفت و دیگر برنگشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10925&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%AF%D9%84</id>
		<title>شهید قاسم زنده دل</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%AF%D9%84"/>
				<updated>2021-06-11T07:52:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = قاسم زنده دل &lt;br /&gt;
|تصویر                  =10979.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =[[مشهد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[1360/09/09]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =[[خواجه‌ربیع‌]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =[[رزمنده]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر: غلامحسین&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6006561&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام :قاسم‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :زنده‌دل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :غلامحسین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :مشهد&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1360/09/09&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
گلزار :خواجه‌ربیع‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من با شما صحبت می کنم آنچه را که درکش کردم. روزی بود روزگاری ... اون روزها هرچند وقت بکبار دوستی را از دست می دادیم . این شده بود جزو عادتهای زندگیمون . ما بچه همینجا بودیم ... ولی خونمون خرمشهره، شهر خون، [[خرمشهر]] خاکش غریب نداره... قاسم با دوستانش یا به بیمارستان می رفتند برای عیادت دوستانی که در جنگ مجروح شده بودند و یا می رفتند سر خاک برای دفن دوستانی که شربت شهادت نوشیده بودند . و یا با چشمهای خیس در انتظار خبر از مفقودین جنگ می نشست... یا به انتظار نامه ای رمزی از دوستی که در اردوگاه های عراقی اسیر بودند ... قاسم هشت سال این چنین زندگی کرد . از اون روزها فقط همین خاطره ها برایمان مانده است . نباید فراموش کنیم . اگر آرامشی در این روزها داریم محصول اون روزها و خونهاست . انقلاب محصول از دست دادن بهترین جوانان روزگار است که مثل شما صاحب آرزو های بی انتها بودند . ما خاطره های جنگ را بازگو می کنیم تا فراموش نکنیم آنچه را اکنون داریم از کجا به دست آورده ایم . ... سال 59 یا 60بود من بودم و قاسم ، جلوتر از خط مقدم ... عراقی ها منطقه رو شیمیایی زده بودند . قاسم ماسک نداشت ، چفیه اش رو گم کرده بود ... چه روزهایی بود . من چفیه ام را دادم به قاسم ، ولی دیر شده بود ... قاسم شیمیایی شده بود ... همیشه سردرد داشت . حاج اکبر دوست صمیمی قاسم بود ، قاسم رو عقب کشید ... بچه ها همگی حالشون خوب بود ... فقط... حاج اکبر و من و قاسم رفتیم بیمارستان صحرایی ، حاج اکبر و دکتر در یک گوشه پچ پچ می کردند... دیدم حاج اکبر گریه می کند ، قاسم نگاهی به حاجی کرد و پرسید : چی شده حاجی ؟ تو رو جون مولا بگو : دق کردم . حاجی رو به قاسم کرد و گفت : دق نکنی قاسم . قاسم : بگو حاجی . حاجی : تومور مغزیه ، تجربه دکتر اینو میگه . قاسم جون اگه یکدفعه بگیره ، یکدفعه هم ول کنه ناراحت نشو! من مات مونده بودم ، فقط قاسمو نگاه می کردم ، چقدر خونسرد بود ، چه لبخندها و تبسم های زیبایی همراه داشت . حاج اکبر و قاسم و من راهی مشهد شدیم ، بیمارستان رفتیم . آزمایشگاه... سی تی اسکن ... هیچ چیز جواب نداد . قاسم روی برانکارد هی علامت می داد ... اشکاتو پاک کن آبرومون رفت . لبخندی زدم و اشکامو پاک کردم . دکتر گفت : تومور مغزیه ، اینجا هم نمیشه ... یکدفعه می گیره ، یکدفعه هم ول می کنه مگه مولا شفا بده . قاسم رو به دکتر و حاجی و من کرد و گفت : ما بیخیال این حرفهاییم دکتر ... ما لایق نبودیم ، اگه لایق بودیم می رفتیم ، ولی کجاست شانس ... امام رضا (ع) ... جواب یک دختر مسیحی رو داد من مسلمون جای خود دارم ، شاید جواب بده . دکتر اومد جلوی قاسم ایستاد و بوسه ای بر پیشونی قاسم زد . قاسم که پسر شوخ طبعی بود گفت : نوکرتم دکتر ... اگه زیاد ببوسی بچه لوسی می شم . فضای بیمارستان را خنده پر کرده بود ... قاسم علامت داد که بریم . منم علامتو به حاجی دادم و همه از دکتر خداحافضی کردیم و اومدیم بیرون .. قاسم رو به حاجی کرد و گفت : حاجی این کله دیگه کوکیه ، مال منم نیست . مال این مردمه ، فایده هم نداره ، خودش وقتی خوشش بیاد با هاونگ می کوبونه ... شوخیه دیگه ... وقتی هم می کوبونه عین یک نارنجک صدا میده . می خواد برام یادآوری کنه که هنوز من بچه جنگم . باید برم حاجی ... ( قاسم سکوت می کند ) ... خط مقدم . من و حاجی هر کار کردیم نشد ، قاسم گریه می کرد ... نمی دونستیم چیکار کنیم . قاسم با هزار التماس و در خواست حاجی رو راضی کرد ... اون برگشت منطقه ، خط مقدم . دکتر به حاجی گفته بود که یک شربت تهیه کنه . اون هرروز دنبال دارو می گشت ... خلاصه پیدا کرد ... اون شربتو داد به قاسم ، قاسم نگاهی کرد ... حاجی رو به قاسم کرد و گفت : هر قاشقی که از این شربت می خوری یک بسم ا... بگو ! قاسم نمی دونست شاد باشه یا ناراحت ... همه بچه ها داشتند دعا می خواندند ، همه با حالت ناله ، أمن یحب المضطر اذا دعاء و یکشف السوء را می خواندند . قاسم همش گریه می کرد و با خودش می گفت : یا امام رضا (ع) ... یا مولا ، خودت شفا بده ، بهم قدرت بده تا جلو دشمن سرافکنده نباشم . قاسم یک قاشق از شربتو خورد و گفت : بسم الله ... اون روز من و حاجی شاهد ماجرا بودیم ... چقدر برای حاجی سخت بود ... هرروز قاسم را نگاه می کردیم ... حاجی شبها نماز شب می خوند و حاجتشو می خواست . قاسم یک شب اومد پیشم و گفت : رسول ... سپس کیفی رو جلوم گذاشت . من نگاهی به کیف کردم و گفتم چیه قاسم جون . قاسم گفت : توی این کیف چیزی نیست ... ولی یک چیزهایی هست چیزی که توی این کیفه پر از معنویته پولاشم بوی معنویت میده . اگه یک زمانی رفتنی بودم ... اینارو به مادرم بده . بگو قاسم خوابتو دیده ، دیده که ضامن من شدی ... منم برام سخت بود ، قاسم یک چیزیش شده بود . گریه می کردم ، نمی دونستم چیکار کنم ، خیلی برام سخت بود . جفتمون دست روی شونه های هم گذاشتتیم و تا صبح گریه می کردیم . حاجی هم نماز شب میخوند... حاجی که نمازشو تموم کرد به من یک علامتی داد و گفت : برای چند لحظه برو بیرون ! منم گفتم باشه و رفتم پشت خاکریز یکجا دراز کشیده بودم هی به آسمان نگاه می کردم ، به ستاره ها ... دلم گرفته بود ... اون شب یک شب طولانی بود ، واقعا یک شب طولانی . حاجی و قاسم تا نزدیکی های سحر با هم درد دل می کردند ، وصیت می نوشتند ... همینطور که به آسمان نگاه می کردم ، یکدفعه [[خمپاره]] ها زوزه کشان رو سر بچه ها اومدند . یک خمپاره روی چادر حاجی نشست . هردوتا [[شهید]] شدند . منطقه [[بستان]] شده بود ، [[کربلا]] اونا رفتند. اونا متعلق به حسین فهمیده بودن ... متعلق به آن بیست هزار عزیزی که فقط طی 3 روز حمله به [[فاو]] قربانی [[بمب های شیمیایی]] شدند ... من موندم و درد خودم ...). راوی حسین شریفی نژاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10979 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt; &lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:10979.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: قاسم زنده دل}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهید علی موسوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2021-06-11T07:50:05Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =  علی موسوی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =[[فریمان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[1364/11/22]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =[[بهشت‌رضا]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =[[رزمنده]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر:سیدحیدر&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:	6415035	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
نام :	علی‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	موسوی‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :	سیدحیدر	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :	فریمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :	1364/11/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :	رزمنده&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق ، صفا ... [[شهادت]] [[شهید ترکجوش]] با دانستن این مطلب که واحدی در منطقه ، بنام تخریب وجود دارد و شور و حال و هوای ویژه ای در آن حاکم است و واحدی است که صفا و معنویت و شجاعت و ایثار و از خودگذشتگی می طلبد و می پروراند ، و در عین حال کارهای سخت و خطر ناک را هم بدنبال دارد ، پس از اعزام به جبهه در سال 61 مستقیماً به واحد [[لشگر]] 5 نصر رفت و مشغول حدمت شد. در سال 61 که شهید سید علی موسوی هم به واحد تخریب رفت با شهید ترکجوش آشنا شد و از آن پس یک انس و علاقه شدیدی بین آندو پدید آمد که همین امر باعث شد که هرچه بیشتر به هم وابسته شوند . در اکثر مأموریتها با هم بودند . همیشه با هم مرخصی می رفتند و در شهرستان هم در اکثر اوقات با هم بودند. یک حالت روحانی و عشق و صفا و معنویتی درونشان ایجاد شده بود که زبانزد دوستان و همرزمان بود. شهید موسوی با وجود اینکه معلم بود، ولی حاضر نبود که واحد تخریب را ترک کند و همیشه عنوان می کرد: ((تا هر وقت جواد آقا ( ترکجوش) در منطقه باشد من هم ترجیح می دهم که بمانم تا در کنارش خدمت کنم!)) در سال 64 هردو تصمیم به ازدواج گرفتند و قرار گذاشتند که هردو با یک خانواده وصلت کنند تا بلکه از این طریق هم به یکدیگر نزدیکتر گردند. پس از صحبتهای مقدماتی یکی از دوستان خانواده ای را معرفی نمود تا به خواستگاری برویم ولی چون هردو شهید (موسوی و ترکجوش) در جبهه بودند. قرار شد که هروقت که برگشتند باتفاق خودشان به خواستگاری برویم اما با گذشت دو ماه ، از آمدنشان خبری نشد. با شروع عملیات [[والفجر 8]] شرایط به کلی عوض شد. شهید ترکجوش و شهید موسوی در دومین روز عملیات در یک گروه شناسایی به سوی منطقه مورد نظر رفتند که در حین عبور از محور عملیاتی در معرض دید سنگر کمین دشمن قرار گرفتندو از سوی دشمن بر روی آنها آتش گشوده شد . که چون برادر عزیر سید علی موسوی در جلو ستون قرار داشت مورد اصابت تیر دشمن قرار گرفت و به شهادت رسید. این صحنه برای دوستان خیلی سخت بود و از همه مهمتر برای یار و مونس او بود که این دوری را تحمل کند . شهید ترکجوش به سوی او شتافت و در این لحظه او نیز از ناحیه شکم مورد اصابت چند تیر قرار گرفت: با این وضعیت شهید موسوی را در بغل گرفت و آندو در جوار هم خفتند و به سرای باقی شتافتندتا در جوار حضرت حق هم در کنار هم باشند. راوی محمد ترکجوش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19994 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی موسوی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان فریمان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%B8%DB%8C%D9%85_%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%86%D9%87%E2%80%8C_%D8%A7%D8%B3%D8%AF_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید عظیم زنگنه‌ اسد آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%B8%DB%8C%D9%85_%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%86%D9%87%E2%80%8C_%D8%A7%D8%B3%D8%AF_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2021-06-11T07:48:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = عظیم زنگنه‌ اسد آبادی &lt;br /&gt;
|تصویر                  =1472913207_mng_9843.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =[[تربت ‌حیدریه،1349/03/01]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[1361/07/05]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =[[رزمنده‌]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر: سلطانعلی&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6115022&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام :عظ‌یم‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :زنگنه‌اسدابادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :سلطانعلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :تربت ‌حیدریه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاربخ تولد: 1349/03/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1361/07/05&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از این که فرزندم عظیم به [[شهادت]] رسید ناراحت و گریان بودم تا این که یک شب ایشان را در خواب دیدم که به من گفت: چرا گریه می کنی؟ من جایم راحت است و اطرافم چراغانی و روشن است و در یک باغ سر سبز و آبادی هستم و چهار، پنج نفر در اطراف من [[قرآن]] می خوانند و به هیچ عنوان چراغ من خاموش نمی شود. خیلی خوشحال بود و از من خواست دیگر گریه نکنم و در آخر به من سفارش کرد نگذاریم قرآن من گرد و خاک بگیرد و به خواهران و برادرانم قرآن را بیاموزید و به آنها بگویید راه مرا ادامه دهند و خداحافظی کرد و رفت و من هم از خواب بیدار شدم و از آن روز به بعد دیگر گریه نمی کردم و خیلی خوشحال بودم از این که فرزندم به درجه ی عظیم شهادت نائل آمده است . راوی صاحب ترحمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم زمانی که فرزندم حیدر در جبهه بود یک شب خواب دیدم : بیرون از روستا باغ سر سبزی وجود دارد به طرف باغ رفتم دیدم درب باغ باز است داخل رفتم یک باغ پر از میوه بود و در آن همه نوع گل وجود داشت که نهر های آب از زیر سایه ی درختان جاری بود. همان طور که در باغ راه می رفتم ناگهان چشمم به یک فرد نظامی خورد نزدیکش شدم دیدم یکی از شهدای روستایمان است بنام داریوش زنگنه از هوش رفتم بعد از این که به هوش آمدم او را ندیدم و به راهم ادامه دادم تا این که به [[شهید]] دیگر روستایمان (امرالله زنگنه) رسیدم از او سئوال کردم شما این جا چه کار می کنید؟ گفت: ما جایمان در این جاست و همیشه در این جا هستیم. گفتم این باغ مال چه کسی است ؟ گفت این باغ بزرگ مال حیدر است و آن چند تا خانه را که می بینی مال حیدر است که یک مرتبه از خواب بیدار شدم و چند روز بعد خبر به شهادت رسیدن ایشان را برایم آوردند. راوی علی اکبر زنگنه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10996سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt; &lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:1472913207_mng_9843.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: عظیم زنگنه اسد آبادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تربت ‌حیدریه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%AC%D8%A8_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%AB%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید رجب علی جان نثاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%AC%D8%A8_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%AB%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2021-06-07T07:50:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;رجبعلی جان نثاری&lt;br /&gt;
متولد 1343/01/۰۱&lt;br /&gt;
شهادت: ۲۰/۰۲/۱۳۶۱&lt;br /&gt;
اهل: اصفهان &lt;br /&gt;
قطعه: بیت المقدس&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: بیت المقدس&lt;br /&gt;
شغل: بنایی و کشاورزی&lt;br /&gt;
سرباز: زمینی نیروی انتظامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
او بسیار آرام و کم حرف بود یک بار من بلند خندیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید رجب علی جان نثاری]] در سال 1343 در یک خانواده ی مذهبی و زحمت کش به دنیا آمد. تا کلاس سوم راهنمایی تحصیل کرد .او به کار بنایی مشغول شد و به پدرش در کشاورزی کمک می کرد. بعد از انقلاب وارد [[بسیج]] شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه در نماز جماعت شرکت کنید و از امام امت پشتیبانی کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=3&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:رجب علی جان نثاری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اصفهان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%AC%D8%A8_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%AB%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید رجب علی جان نثاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%AC%D8%A8_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%AB%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2021-06-07T07:49:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;رجبعلی جان نثاری&lt;br /&gt;
متولد 1343/01/۰۱&lt;br /&gt;
شهادت: ۲۰/۰۲/۱۳۶۱&lt;br /&gt;
اهل: اصفهان &lt;br /&gt;
قطعه: بیت المقدس&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: بیت المقدس&lt;br /&gt;
شغل: بنایی و کشاورزی&lt;br /&gt;
سرباز: زمینی نیروی انتظامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
او بسیار آرام و کم حرف بود یک بار من بلند خندیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید رجب علی جان نثاری]] در سال 1343 در یک خانواده ی مذهبی و زحمت کش به دنیا آمد. تا کلاس سوم راهنمایی تحصیل کرد .او به کار بنایی مشغول شد و به پدرش در کشاورزی کمک می کرد. بعد از انقلاب وارد [[بسیج]]شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه در نماز جماعت شرکت کنید و از امام امت پشتیبانی کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=3&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:رجب علی جان نثاری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اصفهان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87</id>
		<title>شهید سید مهدی مدینه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87"/>
				<updated>2021-06-07T07:48:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;سید مهدی مدینه&lt;br /&gt;
فرزند: مدینه&lt;br /&gt;
متولد: 1345/01/01&lt;br /&gt;
شهادت: ۰۱/۰۱/۱۳۶۱&lt;br /&gt;
اهل: اصفهان&lt;br /&gt;
قطعه: محرم ۲&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: محرم&lt;br /&gt;
سرباز: زمینی سپاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
راوی علی خادمی&lt;br /&gt;
اعزام نیرو شلوغ ترین قسمت [[سپاه]] [[سنندج]] بود کمتر کسی توان ماندن در آنجا را داشت یک روز که تعدادی از نیروها می خواستند پایان ماموریت بروند اما نیروهای جایگزین آنها هنوز نیامده بودند من چندبار گفتم که شما با.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابر واجب بودن نوشتن وصیت نامه بر هر فرد مسلمان بنده سید مهدی مدینه فرزند عباس متولد 1345 وصیت می کنم که این انقلاب یک انقلاب حسینی است و خون پاک جوانان به پای آن ریخته شده است پس از آن پاسداری کامل را بنمایید ودر این راه که می رویم سرنوشت هر کس معلوم نیست و کسانی که در این راه می روند و جان خود را به بهای بهشت می دهند شهیدند و من که در این راه می روم خیلی کوچکتر از آنم که لیاقت [[شهادت]] را داشته باشم اما اگر خدا بر من منت گذارد و شهادت نصیبم شد از شما می خواهم که برای من ناراحت نشوید و گریه و زاری نکنید زیرا مگر شهیدان پیش خدا نمی روند پس چه جای ناراحتی است و باید خوشحال باشید و با این کار تیری بر قلب ضد انقلاب زده باشید از شما می خواهم در زیر لطف و عنایات خدا در امر خیر ثابت قدم باشید از برادرانم می خواهم به تحصیل خود ادامه دهند و در آینده فردی مثمر ثمر برای این انقلاب باشند به این انقلاب کمک کنند و دانشگاه ها را پر کنند تا جایی برای ضد انقلاب نماند و درآخر وصیت می کنم که7 [[روزه]] از سال گذشته برایم بگیرند و18 تومان [[کفاره]] آن را بدهند و 15 روزه از امسال برایم بگیرند ومقداری که پول دارم و هر چه که دارم برای خود خانواده مان خرج کنید و بگذارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=5&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%B7%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%A8%D8%A7%D8%A6%DB%8C</id>
		<title>شهید سید ابوالقاسم طباطبائی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%B7%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%A8%D8%A7%D8%A6%DB%8C"/>
				<updated>2021-06-07T07:46:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;سید ابوالقاسم  طباطبائی&lt;br /&gt;
فرزند: عبدالحسین&lt;br /&gt;
متولد: 1344/01/۰۱&lt;br /&gt;
شهادت: ۰۲/۰۳/۱۳۶۰&lt;br /&gt;
اهل: اصفهان&lt;br /&gt;
شغل: تراشکار&lt;br /&gt;
قطعه بستان&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: طریق القدس &lt;br /&gt;
سرباز: زمینی سپاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات &lt;br /&gt;
خاطره از همرزم:او همیشه از آغاز دوستیش با من میگفت آرزویم این است که در فلسطین باشم ودر آنجا مبارزاتم را ادامه دهم تا اینکه [[جنگ]] تحمیلی آغاز شد و او با علاقه تمام در این جنگ شرکت کرد و پس از چندی در 19 مهر به همراه [[فرمانده]] عملیات به [[اهواز]] رفت و پس از40 روز به خاطر ماموریت و آماده کردن مواد انفجاری به اصفهان آمد و در ملاقات با او، محسن را شخص دیگری دیدم و به من گفت در جبهه های این جنگ آدمی دست قدرت خدا را کاملا میبیند.&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ملت غیور و [[شهید]] پرور ایران اسلامی امید است بعد از ما راهمان را گرامی داشته و از خون شهیدان حفاظت نموده و به فرمان رهبر گوش فرا داده و قلب امام را از کارهای ناشایسته آزار ندهید و تا آخرین لحظه و آخرین قطره خون خود به فرمان امام باشید و دعای به امام را فراموش نکنید و تا میتوانید به امام دعا کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لطفا به بخش گالري مراجعه شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=10&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ابوالقاسم طباطبائی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اصفهان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%85%D9%88%D8%B0%D9%86</id>
		<title>شهید حسین موذن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%85%D9%88%D8%B0%D9%86"/>
				<updated>2021-05-18T12:56:05Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =  حسین موذن&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =[[بیرجند]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[1364/12/06]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =[[اط‌لاعات‌وعملیات‌ـ ادوات]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر:علی‌&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:	6414979	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
نام :	حسین‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	موذن‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :	علی‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :	بیرجند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :	1364/12/06	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :	اط‌لاعات‌وعملیات‌ـ ادوات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
* موضوع: توانایی جسمی رزمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه از تیراندازی و نشانه گیری دقیقش می گفتند و از اینکه ساعتها پشت تیر بار می نشیند و خستگی نمی شناسد . گاه گاهی آرپیجی هم دستش را می بوسید و دقّتّش را می ستود . از پیش داوری ها و تعریف ها شناختمش . روحیّه پرطراوت و چهره دوست داشتنی اش ، کلید شناسایی اش بود . دهانم وقتی از تعجّب باز ماند که فهمیدم «یک دست» دارد . گفتم : دست دیگرت ؟! با خنده گفت : در عملیّات [[خیبر]] به [[ترکش]] [[خمپاره]] سپردم تا به پیوست پرونده ام ، آنرا به مولایم حسین (ع) برساند . قبل از حماسه ( [[والفجر9]] ) فرمانده از او خواسته بود در خطّ سوّم بماند و در کارهای تدارکاتی همکاری کند ، امّا چنان دردمندانه التماس می کرد که دیگر رزمندگان را هم به میانجی گری کشاند . وقتی فرمانده موافقت اجباریش را اعلام کرد ، صلواتی فرستاد و لی لی کنان به سوی پیشانی بندها دوید چند بار آن ها را زیر و رو کرد تا پیشانی بند دلخواهش را پیدا کرد و بست . صورتش را که چرخاند ، السلام علیک یا اباعبداللّه بر پیشانی بندش نقش بسته بود . در همین عملیّات ، نوشته پیشانی بندش را بارها فریاد زده بود و در کمرکش کوههای بلند مریوان ، عملیّات والفجر9 حجله گاه شهادتش شد و روح پاکش به حسینیان پیوست جنازه پهلوان مثالش ، در اسفند 1364 در شهرک خوسف بیرجند به خاک سپرده شد تا برای همیشه الگوی مردانگی باشد . راوی محمد رجب زاده&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آهوی تیر خورده [[فرمانده]] [[گردان]] بود. قدی نسبتاً کوتاه داشت امّا پر از چالاکی و لبریز از ایمان بود. دم دمه های غروب آماده باش حمله را ابلاغ کرد و به توجیه بچه ها پرداخت نقشه منطقه و راه عبور را نشان داد و آن چه را لازم بود با محبتی آمیخته با خوشحالی بیان کرد. والفجر 9 بود که نیمه شب از جبهه مریوان آعاز شد فرمانده جلوتر از همه حرکت می کرد تکبیر می گفت: و نیروهای تحت فرماندیش را به یورش بردن بر دشمن و امان را از او گرفتن تشویق می کرد. ساعتی پس از شروع حمله دستش تیر خورد پشت سرش حرکت می کردم. مرا صدا زد: پارچه ای به من داد تا دستش را محکم ببندم. وقتی دستش را بستم از او خواهش کردم مدتی استراحت کند یا به پشت خط برگردد. امّا از من اصرار بود و از او انکار. افکار با صلابتی دو چندان حمله را ادامه داد مثل آهوی تیرخورده کوههای بلند [[مریوان]] را در می نوردید و نیروها را به پیشروی فرا می خواند. بچّه ها نیز همدوش او جلو رفتند و از فریادهای صلوات و تکبیرش روحیه می گرفتند. روحیه معنویت خیزش چنان وجدی در بچّه ها ایجاد کرده بود که هیچ مانعی آنان را از رفتن باز نمی داشت. اگرچه گاه گاهی، رزم آوری نقش بر زمین می شد. روشنایی صبح خنجروار بر فرق تاریکی فرود می آمد. مدتی بود که صدایش را نمی شنیدم و جهت حضورش را تشخیص نمی دادم. تا این که برق نگاه صبح، در کمرش یک شیب تند لحظه ای او را به تماشای چشمانم گذاشت. خوشحال شدم خود را به سرعت جلو کشیدم تا عطر مصاحبتش سرمست شوم. لحظه ای از این دیدار او نگذشته بود که آوای (یاحسین) بلندش کوه ها را به هم صدایی خواند. عقاب وار خود را رساندم. ترکش خمپاره ای سر و قامتش را به خون نشانده و پهلوی او را دریده بود. با چیفه ام پهلویش را محکم بستم و او را سینه چسباندم. به سختی چشم هایش را گشود و عاجزانه از من خواست تا او را رها کنم و به تعقیب دشمن بپردازم. اما چون حالتش را مساعد ندیدم، رهایش نکردم. لحظاتی بعد، در حالی که لبهای تب خال بسته اش به مناجات خدا می جنبید در دامانم چشم از جهان فرو بست و به قرب حق پر کشید تا زندگی سبز و همیشه شادمانه خود را از سر بگیرد و همنشین سالار و سرور شهیدان باشد. راوی محمد رجب زاده&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19947 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین مؤذن}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بیرجند]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%84%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D8%AE%DB%8C%D8%A8%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید مهدی لطفی خیبری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%84%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D8%AE%DB%8C%D8%A8%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2021-04-28T10:58:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =  مهدی لطفی خیبری&lt;br /&gt;
|تصویر                  =18143.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =[[گناباد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[1361/01/02]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =[[راننده‌تانک‌]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = دانش آموز&lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر:ابراهیم‌&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کدشهید:6126294&lt;br /&gt;
نام:مهدی‌&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :لط‌فی‌خیبری&lt;br /&gt;
محل تولد :گناباد&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1361/01/02&lt;br /&gt;
نام پدر :ابراهیم‌&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
شغل :دانش آموز&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :راننده‌تانک‌&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
* موضوع: عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید مهدی محصل بودند که یک مرتبه هوای استخدام [[ارتش]] به سرش زد هرچه ما گفتیم اگر توی ارتش استخدام شود باید همیشه جبهه بروی کار سختی است دیدیم فایده ای ندارد و می گوید نه من قصدم خدمت است هر چه ایشان را می ترساندیم فایده نداشت می گفت وظیفه است که برویم دفاع کنیم و دشمن را از میهن بیرون کنیم. راوی:محمد مدنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع:نيکوکاري&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره ای را مهدی لطفی این گونه تعریف می کرد در یکی از عملیاتها تعدادی اسیر گرفته بودیم و آنها را آوردیم جهت تحویل به مقرمان با این که می دانستیم در آن طرف با اسرای ما بد عمل می کنند ولی ما در پشت خط از آنها پذیرایی می کردیم خود عراقی های اسیر از نوع برخورد ما متعجب شده بودند. راوی:مهدی رضایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18143 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:18143.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مهدی لطفی خیبری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان گناباد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%84%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D9%81%D8%B1%DA%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید مهدی لطفی فرگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%84%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D9%81%D8%B1%DA%AF%DB%8C"/>
				<updated>2021-04-28T10:56:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = مهدی لطفی فرگی &lt;br /&gt;
|تصویر                  =18146.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =[[کاشمر]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[1360/09/09]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =[[تخریب‌]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر:اسمعیل‌&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6011519&lt;br /&gt;
:نام :مهدی‌&lt;br /&gt;
محل تولد :کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :لط‌فی‌فرگی‌&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1360/09/09&lt;br /&gt;
نام پدر :اسمعیل‌&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :تخریب‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
* خاطرات سیاسی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم سال 57 در بحبوحة انقلاب به اتفاق [[شهید]] به مشهد رفتیم و اتاقی در مسافرخانة نزدیک حرم‌مطهر اجاره کردیم. صبح که از اتاق بیرون آمدیم مردم در خیابان شعار می‌دادند شهید گفت بیا ما هم برویم و در تظاهرات شرکت کنیم. با اصرار زیاد ایشان رفتیم و در پشت سر روحانیون در صف اول تظاهرات بودیم و شعار می‌دادیم. از چهارراه شهدا فعلی که رد شدیم گاز اشک‌آور زدند ما که تا آن زمان چنین گازی را تجربه نکرده بودیم از چشمها و بینی ما آب سرازیر شد و شروع به عطسه زدن نمودیم. یک آقایی به ما گفت اگر دستمال خیس دارید جلوی دهان و بینی بگیرید وگرنه بروید کنار آتش تا خنثی شود. ما هم رفتیم کنار آتش وقتی بعدازظهر تظاهرات تمام شد برگشتیم و دیدیم که قسمتی از مسافرخانه سوخته. شهید رو به من کرد و گفت باید به صاحب این مسافرخانه که به ما پناه داده کمک کنیم. فوراً به همراه شهید فرشها و موکت‌ها را شستیم و اتاقها را نیز تمیز کردیم و این بهترین خاطرة من از زمان انقلاب است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودسازي را شروع کنيد که بهترين اثر انسان اخلاق و رفتار و اعمال اوست و نيت پاکش مؤيد آنهاست. از وجود روحانيت مبارز و در خط امام استفاده کنيد. از غيبت و تهمت و بدگويي بپرهيزيد. نمازهاي جماعت را گسترش دهيد. سعي کنيد پشتيباني خود را از ولايت فقيه حفظ کنيد تا بقول امام آسيبي به مملکت نرسد و اطاعت از او را سرلوحه اعمال خود قرار دهيد. هر چه بيشتر براي جمهوري اسلامي خدمت کنيد که تنها روز قيامت خدمت مهم است آنچه در قبر مونس انسان است اعمال اوست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18146 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:18146.jpg]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مهدی لطفی فرگی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%84%D8%B9%D9%84_%D8%AC%D9%88%D9%87%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید رمضانعلی لعل جوهری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%84%D8%B9%D9%84_%D8%AC%D9%88%D9%87%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2021-04-28T10:43:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:6108018&lt;br /&gt;
نام :رمضانعلی&lt;br /&gt;
‌محل تولد :اسفراین&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :لعل‌جوهری&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1361/02/10&lt;br /&gt;
نام پدر :غلامرضا&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده&lt;br /&gt;
‌گلزار :بهشت‌زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات :&lt;br /&gt;
1:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع:عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی:غلامرضا لعل جوهری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانیکه رمضانعلی تصمیم گرفت به جبهه برود به من گفت: پدرجان، می خواهم برایم مهره بیندازی و ما دوباره مهره انداختیم که هر دو بار به نام رمضانعلی در آمد. وقتی گفت می خواهم به جبهه بروم. نگران شدم و خواستم که مانع رفتنش بشوم که در همان لحظه انگشتری که قبلاً به من یادگاری داده بود را طلب کرد و گفت: آیا اشکال دارد انگشتر را به من برگردانید من نیز گفتم: چه اشکالی دارد، انگشتر خودت است هر زمان که خواستی می توانی پس بگیری، سپس گفت: من نیز امانت خدا هستم پس اگر در راه خدا [[شهید]] شدم نگران نباشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره۲:&lt;br /&gt;
موضوع:عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی:محمد لعل جوهری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رمضانعلی هنگام خدا حافظی ساعتش را به مادرم داد سپس به داخل حیاط رفت وبعد از چند لحظه برگشت وساعت را از او گرفت وگفت : آیا هنگامیکه ساعت را از شما پس گرفتم ناراحت شدید ؟ مادرم گفت نه ناراحت نشدم چون ساعت متعلق به خود شماست سپس رمضانعلی گفت : من هم از آن خداوند هستم وبه صورت امانت در نزد شما می باشم پس هنگام رفتن من ناراحت نباشید واگر به خواست خدا به [[شهادت]] رسیدم گریه نکنید زیرا دشمنانمان شاد می شوند سعی کنید با صبر وشکیبایی دشمنان انقلاب واسلام را در هم بکوبید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره3:&lt;br /&gt;
موضوع:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تولد و کودکی&lt;br /&gt;
راوی:غلامرضا لعل جوهری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید روز اول ماه مبارک [[رمضان]] بدنیا آمد، شب هفتم تولدش خواب دیدم که او مرده است، یک دفعه دهانم قفل شد و نتوانستم صحبت کنم سپس در خواب امام حسین (ع) را در حالیکه به طرف امام رضا (ع) می رفت دیدم، من دخیل امام رضا شدم و از آنجا به خانه خدا رفتم و از خدا استمداد طلبیدم، وقتی از خواب بیدار شدم دیدم فرزندم صحیح و سالم است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره۴:&lt;br /&gt;
موضوع:تولد و کودکي&lt;br /&gt;
راوی:خدیجه لعل آموزی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رمضانعلی در شب اول ماه مبارک رمضان، در سال 1340 بدنیا آمد. در آن زمان هنگام وضع حمل تنها بودم، که از جانب خداوند متعال، یک زن غریبه به کمک من آمد و نوزاد را لباس پوشاند و خداحافظی کرد و رفت، من واقعاً متحیّر شدم و این سوال برایم پیش آمد که خدایا او چه کسی بود که به من کمک کرد. سپس خداوند را شکر کردم. ولی هنوز که هنوز است به این راز پی نبرده ام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره۵:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع:&lt;br /&gt;
خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی:مملکت لعل جوهری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب ساعت 9 در حالیکه کیفی در دست داشت از خانه بیرون رفت ، چند ساعتی که گذشت متوجه شدم یک نفر درب منزل را محکم می کوبد درب را که باز کردم برادرم را دیدم از او پرسیدم چرا ترسیده ای ؟ کجا رفته بودی ؟ در جواب به من گفت : بیا داخل و درب را ببند . وقتی دوباره علت را از او پرسیدم گفت : به همراه عده ای از دوستانم اعلامیه پخش می کردیم که ساواکی ها ما را دیدند و دنبالمان کردند که من و دوستانم فرار کردیم و به خانه آمدیم . بعد از اینکه رمضانعلی ماجرا را تعریف کرد پدرم از کارهایی که او انجام داده بود بسیار خوشحال رفته بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خا‌طره۶:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع:خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی:علی اصغر لعل جوهری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوایل انقلاب در شهر ما تظاهراتی بر علیه نظام شاهنشاهی شکل گرفت._ در آن زمان من شش- هفت ساله بودم_ که رمضانعلی به خانه آمد و به مادرم گفت: برادرم را کفن پوش کن که می خواهم او را به تظاهرات ببرم تا مأمورانی که به مردم حمله می کنند ، بوی شجاعت و شهامت را با چشم و جان ودل حس کنند. سپس مادرم پارچه سفیدی را بعنوان کفن دور من پیچید . سپس برادرم صورت مرا بوسید و مرا به تظاهرات برد، در بین راه به من گفت: می دانی چه شعاری بده؟ گفتم: نه. گفت: بگو مرگ بر شاه، نه شاه می خواهیم نه شاهپور ، لعنت به هر چی مزدور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره۷:&lt;br /&gt;
موضوع:&lt;br /&gt;
خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
راوی:مملکت لعل جوهری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز رمضانعلی با حالتی غمگین در خانه نشسته بود ، به او گفتم برادر جان چقدر غمگینی ؟ او در جواب من گفت : مدت یک ماه است که خدمت سربازیم تمام شده است وقتی می بینم که همه دوستانم در جبهه تک تک به شهادت می رسند من در ایجا احساس شرم می کنم . به او گفتم : برادر جان اول ازدواج کن بعد به جبهه برو ولی او گفت: اول باید به جبهه رفته ، دین خود را ادا کنم ، سپس اگر زنده ماندم برگشته و ازدواج می کنم. آن شب چیزی به او نگفتم: و هنگامی که خوابید نزدیک اذان صبح از خواب پرید ما نیز بیدار شده و دیدیم رمضانعلی گریه می کند ، مادرم از او پرسید چرا گریه می کنی ؟ گفت: خواب دیدم که سیدی سوار براسب سپیدی شده و می تازد ، من نیز به دنبال او به راه افتادم وقتی خواستم از او بپرسم آقا جان شما چه کسی هستید گفت: بدنبال من بیا تو سرباز امام زمان(عج) هستی ، بیا و با دشمنان دین اسلام بجنگ ، بعد از اینکه خوابش را تعریف کرد رو به مادرم کرد و گفت: مادر جان شما باید رضایت بدهید تا من به جبهه بروم چون دیگر طاقت ماندن ندارم ، مادرم چیزی نگفت: و صورت برادرم را بوسید و گفت پسر جان تو به صورت امانت در نزد من بودی اکنون من امانت خداوند را به خودش برمی گردانم صبح که شد مادرم رضایت داد او نام خود را در لیست بسیجیان نوشت و به جبهه رفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره۸:&lt;br /&gt;
موضوع:&lt;br /&gt;
حرمت والدين&lt;br /&gt;
راوی:خدیجه لعل آموزی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در فصل زمستان که مریض بودم روزی از رمضانعلی خواستم تا برایم آب بیاورد وقتی لیوان آب را آورده بود من خواب بودم هنگامیکه چشم گشودم دیدم فرزندم در حالی که لیوان آب را در دست گرفته در کنار من ایستاده است پس از اینکه علت را جویا شدم به من گفت : وقتی برایتان آب آوردم خوابیده بودید با خودم گفتم منتظر می شوم هر وقت بیدار شدید آب را بدهم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره۹:&lt;br /&gt;
موضوع:حرمت والدين&lt;br /&gt;
راوی:غلامرضا لعل جوهری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز بدون اینکه از من و مادرش اجازه بگیرد به همراه دوستانش به مسافرت رفت هنگامی که برگشت مادرش جلوی دوستانش سیلی محکمی به صورت رمضانعلی زد اما رمضانعلی در آن لحظه عکس العملی نشان نداد، سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت. وقتی به خانه آمدیم و رمضانعلی با خوشرفتاری به مادرش گفت: مادرجان از حرفی که می گویم ناراحت نشوی اما بهتر بود آن سیلی را در خانه به صورتم می زدی که در آن لحظه مادرش از کرده خودش پشیمان شد و او را در آغوش گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره۱۰:&lt;br /&gt;
موضوع:&lt;br /&gt;
محبت و مهرباني&lt;br /&gt;
راوی:مملکت لعل جوهری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرم یکسال از من کوچکتر است. من زمانیکه16ساله بودم روزی از پدرم خواستم تا برایم گوشواره بخرد. پدرم گفت: پول ندارم و من ناراحت شدم و در گوشه ای از اتاق نشستم که برادرم از راه رسید و وقتی مرا با چهره ای غمگین دید، گفت: خواهرم چه شده است؟ گفتم: گوشواره می خواهم ولی بابا پولی ندارد تا برایم بخرد. برادرم به علت اینکه به من علاقه داشت، دست در گردن من انداخت وگفت: ناراحت نباش خودم کار می کنم و برایت گوشواره می خرم. حدوداً ده روز سر کار رفت. سپس تمام دستمزد خود را جمع کرد و برای من که تنها خواهرش بودم یک جفت گوشواره خرید و به خانه آورد که من از دیدن آنها خیلی خوشحال شدم و صورت اورا بوسیدم و گفتم الهی خواهر فدایت شود که تو با دستهای ظریف و کوچکت کار کردی و برایم گوشواره خریدی... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره۱۱:&lt;br /&gt;
موضوع:&lt;br /&gt;
توجه به امور معنوي&lt;br /&gt;
راوی:مملکت لعل جوهری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من 14ساله بودم که به همراه برادرم در قالیبافی حاج آقای ثابتی کار می کردیم و هر روز بعنوان دستمزد 5 ریال می گرفتیم . تا اینکه دهه محرم بود که رمضانعلی پیش پدرم آمد وگفت: پدر جان آیا می توانی به [[مسجد]] کمک کنی؟ پدرم گفت: خیلی علاقه دارم اما پولی در دست ندارم. بعد برادرم گفت: پدر جان حدود دو ماه است که من و خواهرم در کارگاه قالیبافی کار می کنیم. اگر اجازه بدهی دستمزدمان را بعنوان کمک به مسجد بدهیم. پدرم قبول کرد و من به همراه برادرم به خانه استادکارمان رفتیم . خانمی در را باز کرد و ما از او سراغ استادکار را گرفتیم. وقتی استادکار آمد ، به من گفت: دخترم چه شده که این وقت شب به اینجا آمده اید؟ به او گفتم: من وبرادرم تصمیم گرفته ایم حقوق دو ماه خود را بعنوان کمک به مسجد اهداء کنیم. او با رضایت پول را به ما داد و سپس رو به برادرم کرد و در حالیکه صورت برادرم را می بوسید و از او بخاطر این کارش تشکر می کرد، گفت: با این سن کم چگونه فهمیدی کمک به مسجد اینقدر ثواب دارد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره۱۲:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع:&lt;br /&gt;
توجه به امور معنو&lt;br /&gt;
يراوی:علی قاسمی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیا دارم شبی را تا ساعات آخر شب به انتظار نشستم .سید مرتضی هنوز به خانه مراجعه نکرده بود . تا بالاخره آمد ولی شب خیلی گذشته بود و نگرانی خانواده را زیاد کرده بود . با مراجعه ایشان که بنده هم در داخل حیاط منزل قدم می زدم . وقتی مرتضی آمد بلافاصله گوش او را گرفتم و گفتم: تا این وقت شب کجا بودی؟ ولی مثل همیشه و بر عکس من با صورتی باز گفت: در دوره قرآن بودم . گفتم؟: کدام دوره ؟ گفت: (اشاره کرد )به یکی از همسایگان کوچه مجاور منزل با همان حال او را بردم به درب منزل مورد اشاره ، وقتی که درب منزل را زدم فرد مورد نظر ایشان آمدند و اظهارات او را تأید کرد و بعنوان استاد وی از او تعریف نمود . و بدین وسیله مورد تشویق بنده قرار گرفت&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18155 سایت خراسان دردفاع مقدس]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس== &lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt; &lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87%E2%80%8C_%D8%B7%D9%88%D8%B3%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید محمد رضا مهدی زاده‌ طوسی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87%E2%80%8C_%D8%B7%D9%88%D8%B3%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2021-04-06T18:19:31Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6415247	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
نام :	محمدرضا	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	مهدیزاده‌ط‌وسی‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمدمهدی‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :	1364/03/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :	شط علی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :	تیپ ویژه شهداء&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :	مسئول واحد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: خاطرات بعد از مجروحیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز پدر خانمم آمد و گفت: محمد رضا مجروح شده و در تهران بستری می باشد. به من گفت: رضا گفته است از ناحیه پا مجروح شده است به مادرم گفتم: جهت وام گرفتن می خواهم به تهران بروم وچند روز دیگر بر می گردم. بالا خره راه افتادم و به تهران رفتم و رضا را که در بیمارستان نجمیه بستری بود پیداکردم وقتی رسیدم او را آماده کرده بودند که به اتاق عمل ببرند از قضا داخل آن اتاق دونفر به نام رضا بود. که هردو باهم به فرودگاه مهرآباد بردند و با هواپیما به مشهد انتقال دادند من هم با اتوبوس سریع خود را به مشهد رسانده و رضا را به خانه بردم. راوی محمد مهدیزاده طوسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلثوم درودگری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز محمد رضا به من گفت : راضیه خانم دعاکن که من به شهادت برسم گفتم به یک شرط برایت دعا می کنم که از خداوند بخواهی از این دنیا با هم هجرت کنیم اگر قرار است شهید بشوی دو نفری با هم [[شهادت]] برسیم .آقا رضا قبول کردند یک سری وقتی به جبهه رفته بود در یکی از عملیاتها پایش روی مین رفته و دو انگشت آن قطع شده بود وقتی از جبهه برگشته گفت: من حرفم را پس گرفتم : پرسید :چرا ؟ گفت: چون شما حامله شده ای به این وسیله خدا راه من و تو را از هم جدا کرده است و خداوند فرموده است که در یک دل عشق به دو نفر نمی گنجد باید شما زندگی دنیا را انتخاب کنی و من هم شهادت را گفتم : اشکالی ندارد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب چهارشنبه ای به اتفاق محمد رضا و همسرش جهت خواندن دعای توسل به حرم مطهر امام رضا (ع) مشرف شدیم وقتی وارد حرم امام رضا (ع)شدیم محمد رضا با عصایش جلوی من را گرفت و گفت مادر بایست کارت دارم . بعد که ایستادیم گفت تو را به این امام رضا (ع) قسم می دهم از من دل بکن و از من بگذر تا [[شهید]] شوم . گفتم : نه مادرجان امیدوارم هیچ کس آرزوی شهادت به دلش نماند و هر کس این آرزو ره دارد به آن دست پیدا کند . اما شما هر وقت مثل آیت الله دستغیب پیر شد اشکالی ندارد شهید شوی وقتی این حرف را گفتم خیلی خوشحال شد و رو به گنبد امام رضا (ع) کرده و گفت آقا امام رضا (ع) شنیدی که مادرم رضایت داد. با شنیدن این حرف من عصا زنان تند تند رفت تا به همسرش رسید و گفت مادرم در مقابل گنبد و بارگاه امام رضا (ع)رضایت داد که من شهید بشوم . من به رضا گفتم من نگفتم که همین الان شهید شوی بلکه گفتم : هر وقت به سن آیت الله دستغیب رسید خداوند شهادت را نصیب شما کند. راوی لیلا صمدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: حالات معنوی قبل از شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز محمدرضا مهدی زادة طوسی از [[اهواز]] بامن تماس گرفتند و گفتند : به اتفاق مهدی بارو حسین داور دوست بسمت اهواز حرکت کنید ما بلافاصله با ما شین حرکت کنید ما بلا فاصله با ماشین حرکت کرده و از طریق تبریز به اهواز رفتیم یادم می آید 36ساعت توی راه بودیم تا به اهواز رسیدیم وقتی به اهواز رسیدیم چون منزل خواهرم اهواز بود برادران داوردوست و مهدی یار گفتند شما شب را به منزل خواهرت برو و استراحت کن ما فردا به دنبال شما می آییم فردا ی آن شب هر چه منتظر ماندم دیدم دنبالم نیامدند پس فردایش که آمدند گفتند : آقای مهدی زاده گفته است شما چند روزی استراحت کنید برادر مهدی زاده طوسی و بهاری و مهدی یار سوار قایق شده و توی آب به دنبال مینی می گشتند که مربوط به [[تیپ]] 57 حضرت ابوالفضل (س) و داخل آب رها شده بود تا آن را پیدا کرده واز آب خارج سازند در همین هنگام [[خمپاره]] داخل آب اصابت می کند و یک ترکش کوچکی به گیچ گاه محمد رضا اصابت کرده و به شهادت می رسند بلافاصله پیکر مطهر مهدی زاده توسط آقای بهاری و مهدی یار به معراج شهداء منتقل می شود و از آنجا سراغ من می آیند از جایی که می دانستند من با محمد رضا خیلی صمیمی هستم نمی خواستند خبر شهادت را یک مرتبه به م ن اعلام کنند منزل خواهرم بودم که دیدم درب به صدا آمد وقتی رفتم در را باز کردم دیدم آقای بهاری و مهدی یار توی ماشین نشسته اند و از من خواستند که به اتفاق آنها بروم سوار ماشین شده و به اتفاق توی شهر دور می زدیم در هنگام دور زدن مرتب می دیدم آقای بهاری [[قرآن]] تلاوت می کند و اشک می ریزد . از ایشان سئوال کردم قضیه چیست ؟ بعد یادم آمد که هر وقت بهاری از مرخصی بر می گشت همسرش به او می گفت: تا مرخصی بعد باید یک سوره از قرآن را حفظ کنی .آن روزها هم داشت سوره واقعه را حفظ می کرد و به من گفت: دوست داری این سوره را از حفظ بخوانم و از آنجا به پادگان 92زرهی رفتیم آنجا هم یکی دو ساعت سکوت کرده و بعد لب به سخن گشودند و گفتند:این سوره را برای تازه ترین شهید تخریب می خوانیم من هم چون این سوره را از حفظ بودم به اتفاق می خواندیم تاآن روز سابقه نداشت که هنگام تلاوت قرآن آقای بهاری گریه کند وقتی با اصرار من روبه رو شدند گفتند :محمد رضا شهید شده است .وبا شنیدن این خبر مثل اینکه من شوکه شدم چند دقیقه ای نمی توانستم صحبت کنم چون هرگز باورم نمی شد که محمد رضا شهید شده است یواش یواش باورم شد که رضا شهید شده است ساعت 11 شب بود و ما هم شام نخورده بودیم رذفتیم داخل شهر تا شامی تهیه کنیم هرچه راه رفتیم بجز پیتزا چیز دیگری پیدا نکردیم .آقای بهاری رفت پیتزا سفارش داد و آمد کنار ما نشست بعد از چند دقیقه ای دیدیم چهار عدد پیتزا آوردند و جلو ما گذاشتند من گفتم چرا چهار عدد پیتزا آوردی ؟ ما که سه نفر هستیم او در جواب ما گفت: این آقا (بهاری ) گفته است چهار عدد پیتزا بیاور یک دفعه دیدم آقای بهاری به سرش زد و گفت: به خدا هنوز باورم نمیشه که محمد رضا شهید شده است. برای همین چهار عدد سفارش داده ام .بعد از طرف عذر خواهی کرد و گفت: ببخشید اشتباه از طرف ما بوده است . راوی ن.م بیژنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که با محمد رضا در جبهه رحمانیه خدمت می کردیم، یک روز زیر نخل ها با یکدیگر خلوت کرده و مشغول صحبت بودیم. رضا به من می گفت: نمی دانم چرا من به شهادت نمی رسم. من از این حرف رضا ناراحت شده و او را سرزنش کردم. رضا من را قسم داد و گفت: دعا کن شهید شوم. پرسیدم چرا باید تو شهید شوی؟ می گفت: فلانی وفلانی شهید شدند و من هنوز مانده ام. معلوم می شود که من مشکل دارم، برای همین خدا من را هنوز قبول نکرده است. حتی به من می گفت: شاید بخاطر اذیت هایی که شما را کرده ام از من راضی نشده ای که من مانده ام. راوی محمد مهدیزاده طوسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: امدادهای غیبی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد رضا خاطره ای را اینگونه برای من نقل می کرد: در منطقه ی عملیاتی داخل سنگر نشسته بودم و قرآن کوچکی هم داخل جیبم گذاشته بودم. از طرف دشمن تیر به طرف سنگر می آمد به محض اینکه تیرها به نزدیک جیبم که قرآن در آن بود می رسید تغییر مسیر پیدا می کرد و به من اصابت نمی کرد. راوی کلثوم درودگری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز من، به آقای مهدی زاده که پایش در میدان مین قطع شده بود و جانباز بود، در حالی که داشتم وضو می گرفتم، خیلی جدی گفتم: شما که می خواهی بروی و ماندنی نیستی چرا به دنبال این هستی که پایت را عمل کنی و خودت را به زحمت بیاندازی. ایشان خیلی جدی تر از من گفت: خدا شاهد است که من هم همین را می گویم ولی دیگران اصرار بر این امر دارند. راوی کلثوم درودگری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین دفعه ای که محمدرضا به جبهه رفت، روز نهم ماه مبارک [[رمضان]] بود. هنگام نماز مغرب از گاراژ ایران پیما واقع در خیابان طبرسی حرکت کرد. هنگام خداحافظی فرا رسید و به من گفت: داداش من را حلال کنید. درست مانند کسی که دیگر امید برگشتن ندارد. حتی به خاطر این که هنگام خداحافظی از مادر خانمش گفته بود دیگر رضا را فکر نکند ببنید، من دعوایش کردم. گفتم: این چه طور خداحافظی کردن است. گفت: هر طور می خواهید حساب کنید ولی بدانید که این آخرین رفتن من است. ماه مبارک رمضان داشت به پایان می رسید از رضا هیچ گونه خبری نداشتیم. ترس و دلهره همه وجودمان را فرا گرفته بود روز عید فطر ساعت 8 صبح بود که داشتم استکان چای را می نوشیدم که درب خانه به صدا در آمد. وقتی درب را باز کردم یک برادر روحانی به اتفاق چند نفر از نیرو های جبهه پشت در ایستاده اند. با دیدن این صحنه فهمیدم که باید برای رضا مسأله ای پیش آمده باشد. گفتند: آقا رضا آمده است. گفتم: نه. گفتند: قرار بوده بیاید نیرو ها برگشتند. من به دنبال نیروها رفتم و به حاج آقا گفتم: تو را به خدا راستش را بگو ببینم چه خبر است. گفت: راستش ما فکر می کردیم شما از شهادت رضا خبر دارید به همین خاطر آمده بودیم که به شما تسلیتی عرض کنیم. راوی محمد مهدیزاده طوسی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دفعه آخر که محمد رضا می خواست به جبهه برود. ماه مبارک رمضان بود.من رفتم دوکیلوسیب زمینی خریدم وبرایش آب پرکردم ومقداری ماست هم توی دستمال ریختم ونمک ونعناع هم به آن اضافه کردم. آقا رضا گفت: این دفعه هیچکدام ازشما بدرقه ام نیایید .خانمش بچه کوچک داشت وهنگام افطار هم نزدیک بود. گفتم: من می آیم. قبول نکرد. خودش تنهارفت.من خیلی ناراحت بودم و داشتم گریه می کردم که پسر بزرگم آمد و گفت: چرا گریه می کنی؟ گفتم: رضا نگذاشت بدرقه اش بروم. به اتفاق ایشان رفتیم و چون هنگام نماز بود، فهمیدم او رفته نماز بخواند، چند دقیقه منتظر ما ندیم تا این که آمد و حرکت کردند و رفتند. راوی لیلا صمدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: خاطرات نحوه مجروحیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه محرم بود که پسر بزرگم به خانه ما آمد و گفت: مامان میخواهم مغازه ای باز کنم، قرار شده 300 هزار تومان به من وام بدهند اما گفته اند حتما باید تهران بیایی و وام را در یافت کنی. گفتم: این دفعه دروغ نگویی. گفت: نه میخواهم بروم و وام بگیرم. لباسهای نو تنش کرده بود و ساکی هم دستش بود، خواست با من رو بوسی کنم که گفتم: چون موهای صورتت را خیلی کوتاه کردم که زودتر به من وام بدهند. پدر خانمش و برادرم خبر داشتند که محمدرضا مجروح شده و در تهران بستری است. من چون مدتی بود که از محمدرضا خبری نداشتم خیلی این طرف و آن طرف می رفتم تا از ایشان کسب خبر کنم. چندین بار به منزل برادرم رفتم تا دیدم ایشان هم ناراحت به نظر می رسد. وقتی سؤال می کردم که چرا ناراحت هستی؟ می گفت: چون می بینم که شما از رضا خبری نداری ناراحت هستم. شبی که رضا را به اتاق عمل برده بودند اینها خبر داشتند و تا صبح گریه میکرد،و مرتب با تهران تماس میگرفته اند. یک روز عروسم گفت: بیا به خانه محمدبهاری برویم،حتماً ایشان از رضا خبری دارد. وقتی به خانه بهاری رفتیم،دیدیم ایشان دم حیاط ایستاده است. بعد از سلام و احوالپرسی گفتم: محمد آقا شما این جا هستی و ما از رضا خبر نداریم. گفت: حتماً رضا مأموریت رفته است. گفتم: هرجا زنگ میزنم میگویند مأموریت است و جواب درستی نمیدهند. گفت: اتفاقاً من با رضا تماس گرفته ام. بیایید منزل من تلفن میزنم، چون مرا می شناسند جواب میدهند. محمد بهاری و مادرش می دانستند که رضا در بیمارستان بستری است. ما رفتیم و توی اتاق نشستیم و مادرش سر ما را به صحبت کردن گرم کرد و خودش به اتاق دیگری رفت و شماره تلفن رضا را که بیمارستان بود گرفته بود و به رضا هم گفته بود که مادر و همسرت اینجا هستند و خبر ندارند که شما مجروح شده ای. میخواهند با شما صحبت کنند. به رضا سفارش کرده بود که طوری صحبت کن که فکر کنند شما در جبهه هستی. آقای بهاری تلفن را به من داد. من چند کلاسی بیشتر صحبت نکردم، گوشی تلفن را به همسر رضا دادم تا صحبت کند. در حین صحبت رضا با همسرش، مادر بهاری داشت گریه میکرد. با خودم می گفتم: چرا ایشان دارد گریه میکند. به مادر بهاری گفتم: ای کاش این قدر رضا،رضا نمی گفتم که شما گریه نمی کردید. چقدر شما مهربان هستید و زود ناراحت می شوید. از ایشان عذر خواهی کردم. مادر بهاری گفت: نه، چون شما با رضایت صحبت می کردید من گریه ام گرفته بود. پس از تمام شدن تلفن چای و شیرینی آوردند و ما خوردیم و از آنها عذر خواهی کرده و به خانه برگشتیم. ما که از جریان مجروح شدن رضا مطلع نبودیم خیلی خوشحال شدیم که توانستیم با ایشان در خط مقدم جبهه صحبت کنیم و آقا رضا گفتند: تا چند روز دیگر به مرخصی می آید. در بین راه که به خانه باز میگشتیم،شوهر و پدر شوهرم را دیدم که می آیند به آنها گفتم: شما یاد با آقا رضا تماس بگیرید، محمد بهاری با یک شماره خط را گرفت و ما با آقا رضا صحبت کردیم. خیلی خوشحال بودیم که رضا دو سه روز دیگر به مرخصی می آید. شب جمعه بود که رضا را در خواب دیدم که وارد خانه ما شد در حالی که یک پایش قطع بود و با عصا راه می رفت. از خواب بلند شدم و شروع به گریه کردم و گفتم: الان آقا رضا را خواب دیدم که با عصا به خانه آمد و یک پا نداشت. علی پسر کوچکم گفت: شاید شیطان می خواسته شما برای نماز بلند نشوید و به همین دلیل خوابی که دیده اید شیطانی است. با خودم گفتم: خدایا این چه خوابی بود که من دیدم، باز خودم را دلداری می دادم که شاید انشاءا.. خوابم درست نباشد. صبح داشتم پیازها را جمع و جور می کردم که عروسم خانم حسین آقا آمده و گفت: مادر حسین آقا آمد چشم شما روشن. با پسرم حسین آقا رو بوسی کردم و گفتم: حالا که موهای صورتت بلند شده زیبا شده ای. حسین آقا گفت: چند کامیون جنس به من داده اند حالا اینها را کجا تخلیه کنم. گفتم: برو یک مغازه ای را اجاره کن. گفت: باید مغازه از خودم باشد. بعد گفت: بلند شو پیازها را جمع کن که میهمان برایت می آید. رضا هم شاید بیاید. از من پرسید که از رضا چه خبر داری؟ گفتم: تلفنی با او صحبت کردیم، و قضیه تلفن را برایش تعریف کردم. حسین گفت: وقتی ما داشتیم می آمدیم یک قطار دیگر هم داشت به مشهد می آمد، امکان دارد رضا هم توی آن قطار باشد، اما ما غافل بودیم از این که ایشان آقا رضا را با خودش آورده سر خیابان منزلمان و گفته شما چند لحظه ای صبر کن تا من بروم زمینه را مساعد کنم و به دنبال شما بیایم. گفتم: راستش را بگو و شروع به گریه کردم که این چه وضعی است شما یک طور صبحت میکنی، خانمت جور دیگری صحبت میکند. در همین لحظه از جایم بلند شده و به سمت خیابان منزلمان رفتم که ببینم چه خبر است. رضا را به همان شکلی که در خواب دیده بودم، در حالی که پا نداشت و عصای می زد به طرف منزل می آمد. در آن لحظه خیلی خودم را کنترل کردم، وقتی وارد خانه شد، چای برایش ریختم و ایشان خورد و من در آن لحظه به ایشان چیزی نگفتم که ناراحت نشود. فقط گفتم: ببین چه به سر خودت آوردی. او هم خندید. رختخوابش را پهن کردم و ایشان رفت خوابید. ظهر همسرش راضیه خانم که از نماز جمعه برگشت، گفتم: رضا آمده و خوابیده است. راوی لیلا صمدی. &amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19846 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: محمد رضا مهدی زاده طوسی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%B6%D9%84_%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید ابوالفضل مهربانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%B6%D9%84_%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2021-04-06T18:13:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	7300476	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	ابوالفضل‌	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	مهربانی‌	تاریخ شهادت :	1373/06/03&lt;br /&gt;
نام پدر :	علی‌	مکان شهادت :	سردشت‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	طاهره غیبی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبی که صبح آن روز به ما خبر شهادت ابوالفضل را دادند ، من و مهدی _ فرزندم _ پیش پدر و مادرم بودیم . شب خواب دیدم که [[شهید]] از [[جبهه]] آمده است و به من گفت : خانم من از جبهه برای همیشه پیش شما آمدم . خوشحال باش و به من قول بده ، اگر اتفاقی برای من افتاد ، یا خبری به تو دادند ، ناراحت نباشی . گفتم : مگر قرار است خبری بشود ؟ گفت : نه، شاید . اما تو به من قول دادی که مثل حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) صبور باشی . زیر قول خود نزنی. در همین حال دیدم در می زنند . شهید با عجله در را باز کرد . دیدم که دو آقای سبزپوش در پشت در هستند . ایشان گفتند که زود باش ، چه کار می کنی ؟ همه منتظرند بیایید برویم . این را گفتند و به را ه افتادند . بعد ایشان به من گفتند : قول دادی صبر و تحمل کنی و به راه افتاد . یک دفعه دیدم که صدای گریه مهدی بلند شد و من از خواب بیدار شدم . فردای آن روز خبر [[شهادت]] ایشان را به من دادند .&lt;br /&gt;
توصیه به نماز&lt;br /&gt;
موضوع	توصيه به نماز&lt;br /&gt;
راوی	اعظم مهربانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که من در کلاس سوم ابتدایی مشغول به تحصیل شدم، برادر شهیدم یک روز ناهار مرا دعوت کرد که به خانه آنها بروم. من هم همان روز بعد از مدرسه به خانه آنها رفتم. پس از صرف ناهار و رفع خستگی برای من سوغاتی آورد و با مهربانی و محبت خاصی گفت: امسال تو به سن تکلیف رسیده ای. باید از امروز نماز بخوانی و به تکالیف دینی عمل کنی. سوغاتی را باز کردم، یک سجاده و یک مقنعه و چادر سفید نماز بود. بعد طرز وضو گرفتن و [[نماز]] خواندن را مدت یک هفته به من آموخت. این بهترین و شیرین ترین خاطره من از شهید بود.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19881 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: ابوالفضل مهربانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید حسین مهردادیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2021-04-06T18:12:40Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6536583	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
نام :	حسین‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	مهردادیان‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :	علی‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :	1365/03/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
شغل :	دانش آموز	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرّحمن الرّحيم هدف وانگيزه ام از آمدن به جبهه: جبهه دانشگاهي که آمديم خود را بسازيم و هم لبّيک بگوييم به طرح لبّيک يا امام. يکي ديگر از رزمندگان، رزمندگان امام زمان هستند. وديدم شايد خودمان را جزء رزمندگان قرار بدهيم تا امام زمان را در روز رستاخيز شفيق خودمان قرار بدهيم. هدف ديگر اينکه، اين واحد چون نور معنويتش بيشتر است و مي خواستيم خودمان را بسازيم چه بهتر است دراين مکان مقدّس مثل اين واحد قدم بگذاريم شايد بتوانيم هرچه زودتربه معبود و معشوق خود برسيم. پيام من به امّت حزب الله، من کوچکتر از آنم که بخواهم پيامي بدهم ولي من باب تذکّر اينکه امام خود را تنها نگذاريد وتا مي توانيد پشتيبان اين رهبر عاليقدر باشيد چون هر جامعه اي احتياج به رهبر دارد و تا رهبر نباشد جامعه هيچگونه پيشرفتي ندارد و اينکه در سر نمازهاي خودشان تا مي توانند رزمندگان را دعا کنند. چون ما فقط پيروزيمان به خاطر اين دعاهايي است که مردم حزب ا…براي رزمندگان درسر نماز هايشان مي کنند. پيام به خانواده ام شما اگر [[شهيد]] شدم ناراحت نباشيد چون من امانتي بودم در نزد شما چه بهتر که اين امانت در راه حق به ربّتان اهدا کرديد. و پيام من به همسنگرانم: همسنگران تا مي توانيد هرچه بيشترو بهتر به پيامهاي امام گوش فرا دهيد و اوقات بيکاري خود را با [[قرآن]] ونمازهاي قضا به جا بياوريد و نظرم در رابطه با جنگ: اين [[جنگ]] خاطره اي است که عاشورا و [[کربلا]] را به ياد مي آورد و ما آن زمان نبوديم که ببينيم آنها به چه شکل جنگيدن و نتوانستيم آنجا شرکت کنيم حال چه بهتر که بسنجيم وببينيم چقدر مؤمن هستيم ما که اين قدر ادّعا مي کنيم حالا آمديم عرصه اين پيکار شايد بتوانيم مفيد واقع شويم و اين جنگ نعمتي است براي ما به گفته قرآن ما بايد اين يهوديان که دشمن اصلي قرآن هستند را هرچه زودتر از بين ببريم براي همين در جنگ شرکت کرديم تا اينکه متجاوزين را از بين ببريم. ديگر حرفي ندارم. والسّلام عليکم ورحمته الله وبرکاته&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19888 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین مهردادیان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%B6%D9%84_%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید ابوالفضل زرگرانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%B6%D9%84_%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2021-04-06T18:11:20Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6212244&lt;br /&gt;
نام :ابوالفضل‌&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :زرگرانی&lt;br /&gt;
نام پدر :قربانعلی&lt;br /&gt;
محل تولد :نیشابور&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1362/01/24&lt;br /&gt;
‌مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :دانش آموز&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :بهشت‌فضل‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم سه ماه بعد از شهادت فرزندم ابو الفضل به مکه مشرف شدم . یک شب خواب دیدم که در یک محوطه بزرگی مثل باغ هستم . آقایی آمد و گفت : بیا سوار هواپیما شو ، سوار شدم و مرا در یک باغ پیاده کرد که کسی غیر از من در آنجا نبود . بعد گفت : اگر می خواهی پسرت را پیدا کنی برو و آنجا را بگرد . میوه های زیادی در باغ وجود داشت یک قسمت میز و صندلی گذاشته بودند . ناگهان دیدم ابو الفضل آمد و دست به گردنم انداخت که من گریه کردم به من گفت : مادر از این میوه ها هر چه می خواهی بخور بعد با ابو الفضل کنار هواپیما آمدم . خلبان گفت : حالا که فرزندت را دیدی دیگر غصه نخور . سپس ابو الفضل دستش را بلند کرد که در میان دستش آیه های [[قرآن]] را دیدم که آیت الکرسی را نوشته بود . در همان لحظه بود که از خواب بیدار شدم . راوی گوهر قلعه نوعی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع : عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند وقتی بود که ابوالفضل تصمیم داشت برای اعزام به جبهه ثبت نام کند ولی پدر و مادرم به دلیل کمی سن و اینکه موقع امتحانات بود با این کار مخالفت می کردند . هنگامی که می خواست در روستا ثبت نام کند به دلیل سن کمش او را قبول نکردند . که تصمیم گرفته به مشهد برود و در آنجا نام نویسی کند . پس از اینکه پدر و مادرم از ثبت نام ابوالفضل در جبهه مطلع شدند پدرم گفت : تو هنوز خیلی کوچک هستی من به جای تو به [[جبهه]] می روم که ابوالفضل گفت : هر کسی به جای خودش باید برود . من می روم شما هم بروید با این حرف پدرم موافقت کرد که او به جبهه برود و به آرزویش رسید . راوی : فاطمه زرگرانی.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10888 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ابوالفضل زرگرانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%B1_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمود مهر آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%B1_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2021-04-06T18:10:14Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6719277	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمود	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	مهرابادی‌	تاریخ شهادت :	1367/04/31&lt;br /&gt;
نام پدر :	حسین‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	پاسدار	یگان خدمتی :	سپاه کامیاران&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	خمپاره‌اندازـادوات&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
موضوع	آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی	صدیقه تقی آبادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم دفعه آخری که محمود می‌خواست به مأموریت برود، وضو گرفت و جورابها و شلوارش را پوشید. دستهایش را روی پوتین‌هایش گذاشت که بندهای پوتینش را ببندد که در آن لحظه، دستش را گرفتم و گفتم: فردا روز جمعه است نرو پیش ما بمان. بعد ایشان گفت: تو که اینجوری نبودی، مگر خون من رنگین‌تر از دیگران است که جبهه نروم. گفت اگر من [[شهید]] شدم مرا به صالح آباد نبرید با خنده گفتم پدرت آنجاست تو را هم به آنجا می‌بریم. سپس ایشان گفت: من را به بهشت فضل ببرید. من که لیاقت ندارم شاید به خاطر دیگر شهیدان خدا مرا هم قبول کند. بعد رفت و دوباره از دم در برگشت و گفت: راضی نیستم هیچ کدامتان برای من گریه کنید، وقتی می‌خواستی گریه کنی برای علی‌اکبر امام حسین گریه کن این را گفت و رفت. درست بعد از سه روز بود که خبر شهادتش را برایمان آوردند.&lt;br /&gt;
گذشت و اغماض&lt;br /&gt;
موضوع	گذشت و اغماض&lt;br /&gt;
راوی	لیلا بی کس&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که محمود در منطقه به سر می برد جهت استراحت به ارومیه می رود . در حالیکه نوبت دوستش بود که به منطقه برود اما ایشان می گوید . خانم شما مریض است و کنارهمسرت باش و از او مراقبت کن من به جای شما میروم . هر چه دوست محمود اصرار کرده که شما تازه آمده اید من خودم می روم ولی او قبول نکرده وگفته شما باید بالای سر همسرتان باشید زیرا همسر شما بیشتر از هروقت دیگر به شما نیازمند است . سپس محمود به جای دوستش به منطقه می رود که در حین رفتن بر اثر اصابت [[خمپاره]] به ماشین و انفجار آن به فیض عظیم [[شهادت]] نائل می گردد.&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	لیلا بی کس&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم محمود کنارم آمده است و در دستانش دو عدد خربزه می باشد آنها را به من داد و گفت از اینها به خوبی نگه داری کن . از او پرسیدم کجا بودی گفت از مشهد می آیم . تا خواستم بیشتر با ایشان صحبت کنم رفت و دیگر اورا ندیدم بعد که خواب را تعریف کردم گفتند آن دو عدد خربزه ای که محمود به شما داده فرزندانش بوده که به یادگار گذاشته است .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19855 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمود مهر آبادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید رضا مهربانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2021-04-05T08:11:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	7500434	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	رضا	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	مهربانی‌	تاریخ شهادت :	1375/10/15&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمدجواد	مکان شهادت :	محورزاهدان‌ خاش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	سایر&lt;br /&gt;
گلزار :	شهدا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
عشق به ائمه اطهار&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به ائمه اطهار&lt;br /&gt;
راوی	محمد مهربانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب که به اتفاق برادرم در مسجد نشسته بودیم روحانی [[مسجد]] روضه امام حسین و طفل سه سال اش را نقل می کرد که به یاد خودم افتادم چون من هنگام فوت پدرم 3 سال داشتم در آن شب خیلی گریه کردم. وقتی از مسجد بیرون آمدیم برادرم به من گفت امشب خیلی گریه کردی، به ایشان کفتم امشب خاطره پدرم برایم زنده شد و چون خودم پدر ندارم حال حضرت رقیه را با جان و دل احساس کردم برادرم در حالی که مرا در آغوش گرفت، گفت: برادر جان غصه نخور تو این دنیای به این بزرگی تنها ما نیستیم که از وجود پدر محروم هستیم آن قدر فرزند [[شهید]] در مملکت ما وجود دارد که حتی پدر خود را هم ندیده اند و تنها دلشان را با عکسی که از پدرشان دارند خوش کرده اند که من و تو در برابر آنها هیچیم. آن شب را تا چند ساعتی برایم از بچه های بی سرپرست صحبت کرد و مرا دلداری داد و بعد از چند وقت که خبر شهادتش را برایمان آوردند آن موقع بود که وجود بی پدری را واقعا احساس کردم زیرا دیگر او نبود که بتواند مانند فرزندی با پدر خویش با او دردل کند و او با حرفهای آرام بخشش مرا آرام کند، روحش شاد.&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی	صدیقه قادری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو روز قبل از [[شهادت]] پسرم آقا رضا، با پسر دیگرم حرفم شد و سر صدا کردم. همان شب خواب دیدم یک شیئ محکم به قلبم خورد و از خواب پریدم. عمویش پرسید چه شد؟ گفتم نمی دانم یک چیزی در خواب محکم به قلبم خورد صبح روز بعد با پسر دیگدم تماس گرفته بودند و گفته بودند که برادرت تیر خورده من خانه بودم که دیدم دامادم به همراه پسرم آمدند و من هنوز از آن خواب دیشب ناراحت بودم و گریه میکردم. پسرم پرسید چرا گریه می کنی؟ من سکوت کردم و وقتی مرا در این حال دید او هم شروع به گریه کرد. از ایشان سوال کردم تو چرا گریه می کنی؟ اما او چیزی نگفت و پرسید عمو جان کجاست؟ کفتم محل کارش. گفت: من می روم عمو را ببینم. بعد از ظهر رفتم خانه عمویش دیدم همه داد می زنند و گریه می کنند پرسیدم چی شده؟ اما آنها چیزی نگفتند، نگران شدم و برگشتم خانه، نیمه های شب بود که صدا زنگ در آمد فکر کردم رضاست. در را باز کردم دیدم عروسم است که به من گفت: مادر برادرم می گوید چرا گذاشتید رضا برود؟ که این حرف او نگرانیم را دوبرابر کرد و گفتم چه شده؟ آیا تصادف کرده است. گفت: نه ماشینش را توی راه گرفته اند. به همراه عروسم به راه افتادیم و رفتیم خانه پسرم علی دیدم همه آنجا نشسته اند و دارند گریه می کنند پرسیدم برای رضا چه اتفاقی افتاده است؟ یکی از آنها به من گفت خبر داده اند یکی از سربازها را داخل راه گرفته اند و او را به شهادت رسانده اند حالا معلوم نیست که پسر تو باشد. تا این حرف را شنیدم از هوش رفتم وقتی به هوش آمدم فهمیدم چی شده. یکی از همرزمهنش تعریف می کرد داخل راه با اشرار برخورد کرده که اشرار ماشینش را سوراخ سوراخ کرده اند که یک تیر از پشت به قلبش اصابت کرد و به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
خواب و رویای شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
راوی	علی مهربانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید آخرین شب چله ای که برادرم رضا زنده بود، همگی در خانه ما جمع شده بودیم و آن شب را تا صبح به تعریف خاطراتی از پدر پرداختیم. از قضا همان شب برادرم پدرم را در خواب می بیند و همین خواب حال او را دگرگون و پریشان می کند. فردای آن روز از همه ما خواست بر سر مزار پدرم حاضر شویم ما هم طبق عادت که هر جمعه به قبرستان می رفتیم، آن روز را نیز که جمعه بود به آنجا رفتیم. برادرم رضا خیلی بی طاقت شده بود و حال عجیبی داشت و بیشتر از همیشه دوست داشت که هر چه زودتر به محل دفن پدرم برسیم و این حال او مرا نگران کرده بود. همین که به قبرستان نزدیک شدیم برادرم با شتاب خود را به قبر پدرم رساند و در حالی که با کسی صحبت می کرد چیزهایی زیر لب زمزمه می کرد من به محض اینکه به نزدیک او رسیدم از جایش بلند شد و صورتش را که از گریه خیس شده بود از من پنهان کرد و به سمت دیگر قبرستان راهی شد من که متوجه اشک های او شده بودم فورا فاتحه ای خواندم و به دنبالش راه افتادم به سرعت خود را به او رساندم دستم را بر روی شانه اش گذاشتم و از او پرسیدم چه شده داداش؟ چرا گریه می کنی؟ اتفاقی افتاده؟ دستم را گرفت و مرا به کنار دیوار برد و هر دو روی زمین نشستیم. سرش را میان دو دستش گرفت و در حالی که صورتش از اشک کاملا خیس شده بود به من گفت: دیشب خواب پدرم را دیده ام. با نگرانی پرسیدم چه خوابی؟ او گفت: پدر بر روی سنگ مزارش خوابیده است. همینکه مرا دید که سمت او میروم رویش را از من برگرداند و در عالم خواب بسیار ناراحت شدم. گفتم چی شده بابا چرا از من رو برمی گردانی از من چه خطایی سر زده؟ من که همیشه به فکر شما هستم و در حالی که بردستهای او بوسه می زدم از او خواستم که صورتش را به طرف من برگرداند پدر هم که اصرار بیش حد مرا دید صورتش را به من کرد و در حالی که به من لبخند می زد آغوشش را بر روی من باز کرد من ناگهان از خواب بیدار شدم و دیگر تا صبح نتوانستم بخوابم. همه اش نگرانم که چرا پدر رویش را از من برگردانده بود صحبت برادرم که به اینجا رسید هر دوی ما با صدای بلند شروع به گریستن کردیم اما من سعی کردم جلوی خودم را بگیرم و او را دلداری دادم و بعد که کمی آرام شد دو نفری نزدیک بقیه آمدیم و همگی به خانه برگشتیم درست بعد از 15 روز خبر شهادتش را به ما دادند که من بعد ها خواب برادرم را اینطور تعبیر کردم که پدرم نمی خواست جدایی بین من و او ببیند زیرا می دانست ما بیش از حد به هم وابسته هستیم.&lt;br /&gt;
همت در رفع مشکل دیگران&lt;br /&gt;
موضوع	همت در رفع مشکل ديگران&lt;br /&gt;
راوی	آمنه بلوچی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست 23 مرداد سال 73 بود که برای رفتن به زیارتگاه جمکران از یک هفته قبل آماده شده بودیم و قرار بود راس ساعت 4 بعد از ظهر همگی در محل مورد نظر حاظر باشیم همین که از خانه بیرون رفتیم صدای گریه و ناله یکی از همسایگان توجه ما را به خود جلب کرد ناگهان همسرم در جا میخکوب شد وساک دستی اش را به زمین گذاشت من اصرار داشتیم که هر چه زودتر برویم چون به اندازه کافی وقت نداشتیم. اما آقا رضا نمی توانست قدم از قدم بردارد ناگهان در خانه روبرو باز شد و در حالی که زن همسایه مان بچه اش را بغل گرفته بود دوان دوان به کوچه آمد همسرم که فهمیده بود چه اتفاقی افتاده است بلا فاصله جلو رفت و در حالی که بچه را از دست مادرش گرفت علت ناراحتی او را پرسید همسایه ما ابراز داشت که پسرم را تشنج گرفته است. الان از دستم می رود آقا رضا به من گفت تو به خانه برو وخودش فورا به بیمارستان رفت من ابتدا از اینکه نتوانستیم خودمان را به دیگر همسفرانمان برسانیم ناراحت بودم ولی از طرفی سفر ما هم در آن موقعیت برای همسرم اصلا خوشایند نبود و بالاخره بعد از یک ساعت همسرم به خانه برگشت و به من گفت بلند شو برویم اما من به ایشان گفتم رفتن ما دیگر فایده ندارد ایشان مثل همیشه تبسمی کرد و گفت حالا بلند شو برویم اگر رفته بودند دوباره بر می گردیم. من هم آماده شدم و هر دو روانه شدیم توی راه به این فکر می کردم که رفتن ما دیگر بی فایده است چون واقعا دیگر دیر شده بود اما همین که به مقصد رسیدند و اتوبوس که آمد خیلی تعجب کردم همسرم نگاهی به من کرد و گفت دیدی خانم اگر جایی قسمت انسان باشد و او را بطلبند حتما مقدمات آن زیارت و سفر خود به خود فراهم می شود اگر چه تمام مخلوقات دست به دست هم بدهند مانع آن بشوند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19882 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:رضا مهربانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87%E2%80%8C_%D9%81%DB%8C%D8%B6%E2%80%8C_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید غلام علی مهدی زاده‌ فیض‌ آبادی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87%E2%80%8C_%D9%81%DB%8C%D8%B6%E2%80%8C_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2021-04-05T08:08:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6536481	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	غلامعلی‌	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	مهدیزاده‌فیض‌ابادی‌	تاریخ شهادت :	1365/10/28&lt;br /&gt;
نام پدر :	حسن‌	مکان شهادت :	شلمچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	کارگرسنگ کار	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی	حسن مهدیزاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب خواب دیدم . جلوی صحن حضرت معصومه(س) ایستاده بودم یک گاری میوه جلویم بود . با یک سید صحبت می کردیم سید به من گفت : تا از این کار نانی بدست می آید من گفتم: که دو پسر دارم که در جبهه هستند و خدا می رساند سید به من گفت: همین برای تو بس است. و دیدم که از پله ها می آید بالا یک سید دیگر آمد و یکی از میوه های دیگر گاری را برداشت. به او گفتم : همین یکی کافی است . و روز بعد خبر شهادتش را آوردند. و فهمیدم که زمانی که میوه را از من گرفته اند پسرم [[شهید]] شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19847 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی مهدی زاده فیض آبادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B0%D9%86_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%82%D9%87</id>
		<title>شهید محمد موذن فروتقه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B0%D9%86_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%82%D9%87"/>
				<updated>2021-04-05T08:07:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:	6129266	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
نام :	محمد	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	موذن‌فروتقه‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :	عزیز	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :	کاشمر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :	1361/02/10	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
* موضوع: خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از شهادت فرزند عزیزم محمد به واسطه ی عمل جراحی که داشتم در بیمارستان بستری بودم، خواب دیدم یک غاری هست که محمد از آنجا هیزم بیرون می آورد اول غار تعداد زیادی مار و مرغ وجود داشت که محمد همه را گشت یک دفعه مرغی که سیاه رنگ بود از غار بیرون آمد که حالت سرگیجه داشت و وقتی به بیرون رسید مرد. با خودم گفتم نگاه کن همه ی آنها را محمد کشت و این مرغ خودش مرد. صبح که بیدار شدم خانم عصمتی که بعضی مواقع برای کمک به دیدنم می آمد گفت دیشب در تلویزیون جنازه ی شهیدی را به نام محمد موذن نشان می دادند وقتی این حرف را شنیدم به یک عالم دیگر رفتم و هیچ نفهمیدم . دوباره از خانم عصمتی پرسیدم اسمش چه بود؟ گفت: محمد موذن، از کاشمر یا نیشابور. بعد خانم عصمتی گفت، شما چرا ناراحت شدید. گفتم او پاره ی تن من است، او فرزند [[شهید]] من محمد است. دیشب خوابش را دیدم بالاخره بعد از دو روز جنازه ی مطهرش را آوردند. راوی بی بی همدم جعفریان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از [[شهادت]] فرزند عزیزم محمد دخترم خواب دیده بود که محمد به خانه مان آمده و یک قابلمه ی روغن هم در دستش است و گفته که این روغن ها را به مادرم بدهید و به او بگویید من از مادرم راضی نیستم چون او گریه و بی تابی زیاد می کند و مرا ناراحت می کند و در حضور بقیه ی دوستان و همسنگرانم خجالت می کشم به مادرم بگویید برای این که من و خانواده مان عزت و افتخار دنیوی و اخروی یافته ایم ناراحت است پس دیگر حق گریه کردن نداری. راوی بی بی همدم جعفریان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19949 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:موذن فروتقه}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B0%D9%86</id>
		<title>شهید عید محمد موذن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B0%D9%86"/>
				<updated>2021-04-05T08:06:17Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = عید محمد موذن &lt;br /&gt;
|تصویر                  =19944.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =[[کاشمر]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[1360/07/05]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =[[رزمنده‌]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر:موسی‌&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:	6012912	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
نام :	عیدمحمد	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	موذن‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :	موسی‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :	کاشمر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :	1360/07/05&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
* موضوع: انس باقران-تقید به پیروی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موسی بعد از اینکه برادرم عیدمحمد به [[شهادت]] رسیده بود و جنازه‌اش را به کاشمر آورده بودند من برای زیارتش به سردخانه [[شهید مدرس]] کاشمر رفتم و جیب لباسهای [[شهید]] را بررسی کردم که یک جلد [[قرآن]] کریم کوچک در جیبش بود و جالب اینکه زمانیکه قرآن را باز کردم متوجه شدم حاشیه‌های قرآن که معمولاً سفید است سوخته اما به خطوط قرآن و آیه‌های اول اصلاً آسیبی نرسیده بود و کلمات قرآن سالم بود. موضوع: 1- انس با قرآن 2- وقایع غیر طبیعی، معجزات جنگ. راوی محمد مؤذن&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانیکه برادرم عید محمد جبهه بود و هنوز به شهادت نرسیده بود یک شب در صحرا به همراه پدرم مشغول آبیاری زمین‌ها بودیم که پدرم به من گفت حالا چند لحظه‌ای بخواب پدرم نشسته بود و من سرم را بر روی زانوی پدرم گذاشتم و فوراً خوابم برد بعد خواب دیدم یک کبوتر سفید آمد و روی دستم نشست و من او را نوازش کردم و دوباره به طرف آسمان پرواز کرد و من هم او را نگاه کردم یکدفعه دیدم کبوتر را در هوا با تیر زدند در همین حال پدرم مرا بیدار کرد و با خودم گفتم حتماً برادرم شهید شد که بعد از 48 ساعت خبر شهادتش را به ما دادند. راوی محمد مؤذن&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: تولد و کودکی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در گذشته‌ها که امکانات فعلی نبود و مردم در تابستان، شب‌ها برای استفاده از هوای سرد بر روی پشت‌بامها می‌رفتند و در روی بام می‌خوابیدند یک شب روی پشت‌بام خوابیده بودیم و این عیدمحمد هنوز شیر خوار بود داشتم به او شیر می‌دادم که خودم خوابم برده بود و این بچه غلتیده بود از روی بام افتاده بود داخل حیاط در این حادثه الحمدالله به او آسیبی نرسیده بود و خداوند او را برای مصلحتی که خود تبارک و تعالی‌اش داشت حفظ نمود. راوی عصمت روحانی	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: تولد و کودکی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانیکه عیدمحمد فرزند دو، سه ساله‌ای بود بیماری سرخه به روستای ما آمد و عیدمحمد را بیماری سرخه سختی گرفت در آن زمان هم وقتی سرخه آمد بیشتر بچه‌ها جانشان را می‌دادند و از بین می‌رفتند چون هنوز آبله کوبی علیه سرخه شروع نشده بود حال این بچه بسیار بد شد وناامید بودیم و او را رو به قبله خواباندم و گریه می‌کردم و متوسل به خداوند تبارک و تعالی شدم گریه می‌کردم که همسایه‌ها آمدند و جمع شدند بعداً آنجا یک نفر یک دوائی داد و حالش بهتر شد و خوب شد و قسمت این بود که در جهاد فی سبیل‌الله به درجه‌ی [[شهادت]] نائل گردد. راوی عصمت روحانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19944 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
[[File:19944.jpg]]&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:عبد محمد موذن}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%84%D8%B7%D9%81%DB%8C</id>
		<title>شهید محمدرضا لطفی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%84%D8%B7%D9%81%DB%8C"/>
				<updated>2021-04-05T08:04:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	•	کد شهید:6616948نام :محمدرضا&lt;br /&gt;
	•	محل تولد :نیشابور&lt;br /&gt;
	•	نام خانوادگی :لط‌فی&lt;br /&gt;
	•	‌تاریخ شهادت :1366/10/13نام پدر :رمضانعلی&lt;br /&gt;
	•	‌مکان شهادت :ایستگاه‌حسینیه&lt;br /&gt;
	•	‌تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
	•	گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است&lt;br /&gt;
	•	نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
	•	مسئولیت :خدمه‌توپ‌ـ ادوات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
 (موضوع:عشق شهادت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاریخ 66/5/29 یک هفته قبل از [[شهادت]] از پادگان برونى او را نزد خود در منطقه‏اى دیگر آوردم تا یکى از دوستان با او صحبت کند تا شاید قانع شود و برگردد و درسش را بخواند. دوستم که حدود یک ساعت با او صحبت کرده بود عصبى شده بود از آن همه حرف زدن. او سرش را بالا آوردو لبخند معنى دارى به او مى‏زند و مى‏رود. دوستم بعداً به من گفت: او را رها کن. او دیگر مال این دنیا نیست. بعد از چند وقت که خبر شهادتش را به دوستم داد او خیلى براى او گریه کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت خراسان دردفاع مقدس&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18139&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%84%D8%B7%D9%81%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد حسن لطفی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%84%D8%B7%D9%81%DB%8C"/>
				<updated>2021-04-05T08:03:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	•	کد شهید:6413412&lt;br /&gt;
	•	نام :محمدحسن   ‌محل تولد :نیشابور  نام خانوادگی :لط‌فی   ‌تاریخ شهادت :1364/11/20نام پدر :شکراله&lt;br /&gt;
	•	‌تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
	•	گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
	•	نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
	•	مسئولیت :رزمنده&lt;br /&gt;
	•	‌گلزار :بهشت‌خنل‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع:&lt;br /&gt;
آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی :سلطان حصاری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست آخرین باری که همسرم محمدحسن می‌خواست به جبهه اعزام گردد گفت: من می‌روم و این دفعه [[شهید]] می‌شوم و گفت: برای پول به بنیاد نرو، اگر چیز زیادی از بنیاد بخواهی من آن دنیا راضی نیستم که بخواهی برای مال دنیا دلببندی شما برای رضای خا شهید داده‌اید هر چه سهم بچه‌های من باشد، خود بنیاد می‌دهد و گله نکنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید مرتبط با این خاطره: شهید محمدحسن‌ لط‌فی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره ۲:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی:شهربانو لطفی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکشب خواب دیدم که که به گلزار شهدای بهشت فضل رفته ام و برادرم محمد هم آنجا بود محمد گفت:چرا شما اینجائید . بروید چون می ترسید گفتم :نه می خواهم ببینم شما کجا هستید .بعد یک گالن جلویم گذاشت که داخلش گوشتهای تکه تکه شده بود بعد گفت بگیر این رجایی است غسلش بده و کفنش کن . من تکه های گوشت را غسل دادم و در کفن گذاشتم بعد از این خواب بود که آقای رجایی به [[شهادت]] رسید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت خراسان در دفاع مقدس&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18128&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B2%D8%B1%D9%86%DA%AF</id>
		<title>شهید صفر علی زرنگ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B2%D8%B1%D9%86%DA%AF"/>
				<updated>2021-03-06T07:53:31Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6518452&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام :صفرعلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :زرنگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :قربان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :مشهد&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1365/02/31&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از [[شهادت]] صفر علی یکی از پسرهایم مریض بود و بی تابی می کرد و بالاخره از بی تابی زیاد بی حال شد و خوابید و من هم در کنارش خوابیدم و خواب دیدم ماشینی با چراغهای روشن به طرف من می آید وقتی جلو می آید وقتی جلو آمد دیدم ایشان در ماشین نشسته است. و به او گفتم، بچه مریض است. و این قدر گریه کرده است و تازه خوابیده است. گفت و شما تنها نیستی و من همیشه اینجا هستم و از شما خبر می گیرم. گفتم: شما پهلوی بچه ها باش ایشان بین این دو بچه خوابید و یک دست به گردن حسین و یک دست به گردن رمضان انداخت. راوی فاطمه مولائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: خاطرات جنگي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره ای از خود [[شهید]] در یکی از دفعاتی که او به جبهه می رود که ظاهراً اولین بار بوده است. شبی همراه فرمانده اش قصد عبور از خط خودی را داشتند تا برای کسب اطلاعات به داخل خطوط دشمن رخنه نمایند. قبل از رفتن به سوی دشمن او به نگهبان خودی اطلاع می دهد که چه مقصدی دارند ولی نگهبان به خاطر اینکه پرده گوشهایش توسط صدای آر - پی - جی پاره شده بود از جریان اطلاع پیدا نمی کند. و ایشان و دوستان بعد از اینکه کسب اطلاعات نمودند به سوی خط خودی حرکت می کنند که نگهبانان خودی به گمان اینکه دشمن می آید شروع می کند به شلیک او و دوستانش نمی توانستند بخوابند. به خاطر اینکه سایرین فکر می کنند که واقعاً اینها دشمن هستند در نتیجه ایستاده شروع به حرکت می نمایند. تا اینکه بقیة افراد خودشان را به نگهبان می رسانند و بالأخره او را متوجه قضیه می کنند. راوی هاشم علی زرنگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: نظافت و وضع ظاهري&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم یک سری که صفر علی از [[جبهه]] بر می گشت با فردی که لباس اسلامی نپوشیده بود و همچنین لباسش خیلی گران قیمت بود برخورد کرد و به او گفت : شما مگر چکاره اید که اینگونه لباس می پوشید؟ مگر نه این است که ما همه از یاران و غلامان امام هستیم پس چرا شما این وضع را دارید و اینگونه شهید به وضع ظاهری افراد توجه داشت. راوی سید حسین ملک جعفریان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم سری سومی که صفر علی می خواست به جبهه برود من به ایشان گفتم : شما حق خودتان را رفته اید و دیگر از شما گذشته که به جبهه بروید حالا نوبت بقیه است که از کشورشان دفاع کنند . ایشان در جوابم گفت : بچه های دیگران مثل بچه های من هستند و بقیه مگر زن و بچه ندارند. من تا زمانی که امام دستور دهند به جبهه می روم و از فرمان ایشان اطاعت می کنم به هر حال رفت و دیگر بر نگشت . راوی سید حسین ملک جعفریان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که در روستا یک درخت سنجد کاشته ام اما این درخت خشک شده بود و صفر علی به من گفت من یک صلوات می فرستم و بعد خواهی دید که درخت شکوفه می دهد و خدا را شاهد می گیرم که درخت پر از شکوفه شد. راوی سید حسین ملک جعفریان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: حسن برخورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم زمانی که در منطقه بودیم یک روز من در سنگری خواب بودم . ساعت 10 صبح بود وقتی که بیدار شدم دیدم که حسین آقا همراه صفر علی به آنجا آمده اند و حسین آقا به من گفت : همان صفر علی زرنگ که می گفتم ایشان هستند و برایم گفت : شهید زرنگ دستش تنگ است اگر پول داری 10 هزار تومان به ایشان بده اما من از آنجایی که آشنایی کامل با ایشان نداشتم جرات نکردم پولی به شهید زرنگ بدهم یک مقدار پول داشتم اما چون نمی دانستم شهید زرنگ چه جور آدمی است به آنها گفتم که الان برایم مقدور نیست . حسین آقا هم زیاد اصرارنکرد و آنها رفتند. تقریبا بعد از 6 یا 7 ماه بود که ما به تهران رفتیم پس از مدتی حسین آقا هم به تهران آمد و گفت: قصد دارد ازدواج کند و از من کمک مالی خواست و من هم 10 هزار تومان به ایشان دادم و ما برای ازدواج حسین آقا به مشهد رفتیم و شهید زرنگ را در آنجا دیدیم و در برخوردهایی که با ایشان داشتیم متوجه شدم چه انسان خوبی هستند. راوی سید حسن علی حسینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند وقت که از آشنایی من با صفر علی می گذشت . یک روز آمد و گفت که می خواهد به جبهه برود وقتی از جبهه برگشت چند روز بعد از رادیو و تلویزیون اعلام شد که امام امر کرده اند مردم به جبهه بروند و آن را تکلیف مردم دانستند. من به ایشان گفتم : شما به جبهه نمی روید ، ایشان گفت: این امر رهبر مربوط به کسانی می شود که کاهلی می کنند در جبهه رفتن اما ما می دانیم هر موقعی که نیاز باشد باید برویم. بعد از چند وقت یک روز شهید زرنگ آمد و به من گفت : می خواهم دوباره به جبهه بروم من هم از زبانم پرید و گفتم نروید که این دفعه حتما شهید می شوید و من خواب شهید شدن شما را دیده ام ولی ایشان گفتند : خدا کند که این حرف و خواب شما درست باشد و شهادت نصیب من شود و همین طور شد و دفعه آخری که به جبهه رفت دیگر خبری از او نشد وبه درجه رفیع شهادت نائل گشت. راوی سید حسن علی حسینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر بزرگم درباره علاقه پدر به شهادت گفتند بار آخری که پدرم می خواست عازم جبهه شود از او خواستم که به جبهه نرود اما ایشان در جواب من گفت : می خواهم بروم تا اینکه به همرزمانم در جبهه کمک کنم . گفتم بچه هایت کوچک هستند و به تو احتیاج دارند اگر می خواهی کمکی به جبهه بکنی قسمتی از زمین خود را بفروش و پول آن را برای کمک به جبهه ارسال کن این طوری هم می توانی دین خودت را ادا کنی اما شهید جمله ای گفت که جای هیچ حرف و سخنی برای ما باقی نگذاشت و بیان کرد : من می خواهم جان عزیزم را در این راه بدهم و امیدوارم که شهادت نصیب من شود و همین طور هم شد بعد از چند روز که از رفتنش گذشت به درجه رفیع شهادت نائل آمد و به آرزویش رسید. راوی زهرا زرنگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم روز قبل از خبر دادن شهادت پدرم ، دوستم فاطمه در مدرسه از من پرسید آیا فردا به مدرسه می آیی گفتم بله می آیم چرا این سوال را کردی . گفت : می گویند که فردا می خواهند پدرت را تشیع کنند از سخنان او فهمیدم که درباره پدرم صحبت می کند از این بابت خیلی خوشحال شدم زیرا بسیار منتظر و دلتنگ پدرم بودم و این سخن مانند آبی بود که فرد تشنه ای را می دادند و بسیار برایم شیرین بود از سخن او فقط مفهوم پدر را فهمیدم و کلمه تشیع برایم نا آشنا بود از مدرسه که برگشتم از مادر خواستم این کلمه را برایم معنی کند . اما مادر با شنیدن این سخن بسیار ناراحت و پریشان شد و از من پرسید که چرا این سوال را کردم و من نیز آنچه دوستم فاطمه به من گفته بود برای مادرم تعریف کردم مادرم بسیار نگران شد و بدون اینکه به من حرفی بزند به طرف خانه فاطمه رفت و از مادرش در مورد این موضوع پرسید. ایشان هم از حرف دخترش بسیار عذر خواهی کرد ، فردای آن روز وقتی به مدرسه رفتم بغض گلویم را گرفته بود و اصلا حوصله صحبت کردن با دوستانم را نداشتم حدود نیم ساعت از کلاس گذشته بود که نظم مدرسه درب کلاس را به صدا در آورد و وارد کلاس شد و در حالیکه به من نگاه می کرد با معلمم صحبت کرد . معلم هم مرا صدا زد و گفت : لوازمت را جمع کن مادر بزرگت آمده دنبالت. من بسیار تعجب کردم مادر بزرگ و برادرم منتظر من بودند برادرم لباس مشکی پوشیده بود و چشمانش سرخ شده بود پرسیدم چه شده برادرم گفت : اتفاقی نیفتاده بغضی که ماه ها در گلویم مرا آزار می داد سرباز کرد و شروع به گریه کردم در بین راه رفتن هم گریه می کردم مادر بزرگ برای اینکه مرا دلداری بدهد گفت : پدرت از جبهه آمده اما زخمی شده و در بیمارستان بستری است به خانه که رسیدیم چشمم به عده زیادی افتاد که همه سیاهپوش شده بودند در ان لحظه یکی از آشنایان فهمیدم که پدرم شهید شده است . حدود نیم ساعت بعد همراه خواهر و برادرانم به معراج شهدا رفتیم راهنمایی که در معراج شهدا بود جنازه پدرم را به ما نشان داد پدر بسیار آرام خوابیده بود و بعد از آن همه وقت که منتظر پدر بودم حالا او را در کنارم احساس می کردم . فردای آن روز پدرم را در حرم تشیع کردیم. راوی زهرا زرنگ&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10902 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمدرضا زروندی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2021-03-06T07:50:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6518461&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام :محمدرضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :زروندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :محمداسماعیل‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :نیشابور&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1365/04/27&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد رضا دوازده ساله بود که می خواست به [[جبهه]] برود ولی به علت سن کم ایشان را به جبهه نمی بردند. بعد او رفت و شناسنامه اش را دست کاری کرد و سنش را زیاد کرد. تا بتواند به جبهه برود. راوی فاطمه زروندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که با لباسهای جبهه اش که پاره هم بودند پیش من آمد من گفتم : خدا مرگم بده چرا لباسهایت پاره است بعد گفت: مادر از دست تو . گفتم چرا؟ گفت: از بس که تو گریه می کنی. راوی فاطمه زروندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر محمد رضا نقل می کرد: دفعه ی آخری که محمد رضا می خواست به جبهه برود به من گفت : این آخرین باری است که مرا می بینید زیرا من این دفعه به [[شهادت]] می رسم همسرش گفته بود : چرا این حرفها را می زنی ؟ محمد رضا گفته بود : من خواب دیدم که یکی از دوستان شهیدم به من گفت : چرا به جبهه نمی روی ؟ گفتم : سه بار تا به حال رفته ام و تازه از جبهه برگشته ام اما آن [[شهید]] گفت : باز هم باید به جبهه بروی . راوی فاطمه زروند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10911 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین زروندی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2021-03-06T07:49:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Raesipoor98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6114822&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام :حسین‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :زروندی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :علی‌اکبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :نیشابور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1361/08/30&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم هنگامی که حسین در سال اول راهنمایی درس می خواند سه تا تجدید آورد و از آن موقع دیگر به مدرسه نرفت. هر چه اصرار کردم که حسین جان درست را ادامه بده، قبول نکرد و گفت: اکنون موقع [[جنگ]] است و جایی که جنگ باشد کسی به مدرسه نمی رود. خیلی اصرار کرد که به [[جبهه]] برود. به خاطر اینکه سنش کم بود قصد داشت با شناسنامه پسرعمویش که از او بزرگتر بود برود ولی من گفتم: اگر مفقود یا [[شهید]] شدی چه؟ بالاخره پدرش رضایت داد که برود. بار اول بعد از سه ماه به مرخصی آمد. بعد از چند روز دوباره می خواست عازم جبهه شود که به او گفتم: دیگر نمی خواهد بروی همین یکبار کافی است. ولی قبول نکرد و رفت و بعد از چند روز خبر شهادتش را برایمان آوردند. روحش شاد و یادش گرامی باد. راوی عصمت مهرآبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرم حسین موقع اعزام به جبهه سه روز مرخصی داشت و من هر سه شب متوالی خواب [[شهادت]] ایشان را می دیدم و خود حسین و همچنین مادرم نیز خواب شهادتش را دیده بودند. روز سوم که قصد رفتن داشت از او خواستیم که چند روزی از رفتن به جبهه منصرف شود اما ایشان حاضر به چنین کاری نشد. و در جواب من گفت: برادر جان می دانم که باید شهید شوم و می شوم. به هر حال او به جبهه رفت و در [[تاریخ 61/8/30]] به فیض عظیم [[شهادت]] نائل آمد. بعد از شهادتش عکسی داشتیم که در مشهد با هم گرفته بودیم و هنگامی که می خواستم عکس را برای ماشین برادرم با کمال تعجب دیدم که یک قطعه عکس4×3 از ایشان در پشت عکس بود و در آن نام و تاریخ شهادتش را ذکر کرده بود. راوی سعادت الله زروندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم هنگامی که در منطقه بودیم، چند روز ما را به رزم شبانه بردند و چون حسین چشمانش قرمز می شد به او گفتم: شما به خط نرو و همین جا بمان. گفت: مگر من آمده ام که اینجا بمانم. رفتم و به فرمانده اش گفتم اگر می شود ایشان را نبرید گفتند من هم خودم در این فکر بودم. بعد که آمدم او با عصبانیت به من گفت شما به فرمانده ی من چه گفتید؟ گفتم من چیزی نگفتم. گفت می خواهم به خط بروم. ایشان رفت و بعد از مدتی خبر آمد که مجروح شده است. من هم رفتم تا ایشان را ببینم. حسین به آنها گفته بود که اگر پسرعمویم آمد بگوئید حالم خوب است. سپس من به باختران آمدم و به نیشابور تلفن زدم و گفتم: در آن جا چه خبر است؟ گفتند خبری نیست هر چیزی هست آنجاست گفتم اینجا خبر نیست فقط علی محمد زروندی شهید شده است. یکدفعه دیدم پشت تلفن گریه اش گرفت و گفت: حسین شهید شده است. گفتم پس من بیایم. گفتند نه. سپس برگشتم و به خط رفتم و در آنجا متوجه شدم که حسین بر اثر اصابت [[خمپاره]] به سینه شربت شهادت را نوشیده است. راوی محمد اسماعیل زروندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی فرزندم حسین به درجه شهادت نائل آمد و خبر شهادتش به چند تن از دوستانش رسیده بود، آنها به همان محلی که حسین شهید شده بود رفته و برایش مصیبت خوانده و گریه کردند. شب یکی از دوستانش در خواب می بیند که حسین سوار بر بلدوزر آمده و به ایشان گفت: حسین جان کجایی ما از صبح اینجاییم و منتظر تو هستیم. می خواهی چکار کنی؟ ما آمدیم تا با هم برویم بجنگیم و راه [[کربلا]] را باز کنیم . حسین گفت: نگران من نباشید. شما بروید من جلو می روم و راه را باز می کنم و بعد شما به کربلا بیایید. راوی صاحب جان زروندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی که حسین می خواست به جبهه عازم شود به برادرش گفت: داداش من دیشب خوابی دیده ام و می دانم که شهید می شوم، اما عکس بزرگی از خودم ندارم، مادرش گفت : عکس بزرگ می خواهی چه کنی همین عکس که داری خوب است. وقتی از جبهه آمدی با لباسهای [[بسیجی]] ات یک عکس بگیر حسین گفت: نه مادر من شهید می شوم و عکس بزرگ را برای جلوی ماشین می خواهم. بعد از اینکه یه شهادت رسید به دنبال عکس گشتیم. یک عکس به همراه برادرانش در مشهد گرفته بود ناچاراً همان را برای جلوی ماشین انتخاب کردیم. وقتی قاب عکس را از روی دیوار برداشتیم یک قطعه عکس حسین از پشت عکس به زمین افتاد و در پشت آن نام خود را به عنوان [[پاسدار]] شهید و تاریخ شهادتش را نیز ذکر کرده بود. راوی علی اکبر زروندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10905 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Raesipoor98</name></author>	</entry>

	</feed>