<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Saeidfar98</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Saeidfar98"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Saeidfar98"/>
		<updated>2026-06-05T00:05:20Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر خیرابادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-16T15:17:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: /* زندگی نامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید علی اکبر خیرآبادی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1336/06/01&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/03/18&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید علی‌اکبر خیرآبادی به سال 1336 در شهرستان خیرآباد متولد شد. سپس برای ادامه تحصیل وزندگی به تهران عزیمت کردند و در سال 1356 موفق به اخذ دیپلم گردید و در صنایع نظامی مشغول به کار شد. بعد از یک سال به علت علاقه شدید به ارتش در تاریخ 1357/07/01 در امتحانات ورودی دانشکده افسری شرکت نموده و به استخدام ارتش درآمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او علاقه خاصی نسبت به ورزش داشت و در سال دوم کاپیتان تیم فوتبال دانشکده شد. پس از طی دوره سه‌ساله در رسته پیاده به درجه ستوان دومی مفتخر گشت. پس از طی دوره مقدماتی رسته پیاده در مرکز آموزش پیاده شیراز به تیپ 58 ذوالفقار اختصاص‌یافته و از همان بدو ورود به تیپ، راهی منطقه گردید و دو سال در رسته پیاده با متجاوزین بعثی عراقی به مقابله پرداخت. وی در آخرین مرخصی که اعزام شد، ازدواج کرد و بعد از 12 روز راهی منطقه گردید و هنوز مدت 30 روز از رفتنش نگذشته بود که ساعت 2 بعد از نیمه‌شب تاریخ 1362/03/18 هنگامی‌که واحد تحت نظر او جابه‌جا می‌شد مورد تک دشمن قرار گرفت و براثر اصابت گلوله به درجه رفیع شهادت نائل گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اذا سطت القلوب قاء دعوها و اذا نضرشت فود بموها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرگاه دل هایتان آماده و با نشاط بود آنها را از معارف پر کنید و هرگاه رمیده و خسته بود آنها را رها سازید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر من به فیض شهادت رسیدم هیچ کس برای من گریه نکند و سیاه نپوشد در عوض آن شادی کنند و به همدیگر تبریک بگویید. ای پدر و مادر! موقعی که این وصیت نامه را می خوانید در تربیت فرزندان خود از قوانین اسلام یاد بدهید و غافل نباشید. پدر و مادر عزیز! مبادا در سوگ من ناراحت شوید. اگر ناراحت شدید به نزد پدر و مادران بقیه شهدا بروید و از آنها درس صبر بگیرید. از خداوند متعال همیشه بخواهید که به شماها نیرو عطا کند و فقط برای او کار کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای برادر و خواهر عزیز با درس خواندن خود و بارور کردن اقتصاد کشور ضربه ای بزرگ به ابرقدرت های جهان بزنید. درس را فراموش نکنید و اگر شما درس بخوانید ضد انقلاب خائن درس می خواند و پست های مهم را می گیرید. پدر و مادر عزیز! از فریده مانند دختر خودتان نگهداری کنید و اگر می خواهید من راضی باشم نگذارید به او بد بگذرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر عزیزم! امیدوارم که ان شاء الله اگر با مرگ من رو به رو شدید بتوانی از این امتحان الهی سربلند بیرون بیايی فقط از آن پولی که به من می دهید نصف آن را ؟؟؟ بدهید و بقیه آن را برای خواهران و برادران خود به عنوان خرج تحصیل استفاده کنید و ماشین را به برادرم اصغر بدهید تا آنها بتوانند برای مملکت و ملت خود فردی مفید باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امید موفق بودن همگی شما&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/10306&lt;br /&gt;
==نگار خانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1282137KAKA010-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1282137KAKA013-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1282137KAKA005-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:خیر ابادی.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید سید احمد امیریان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-02-16T15:15:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: /* وصیت نامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;سید احمد امیریان&lt;br /&gt;
•	فرزند : سید علی اکبر&lt;br /&gt;
•	متولد : 1342/3/25 در رامیان (گرگان)&lt;br /&gt;
•	تحصیلات : دیپلم&lt;br /&gt;
•	تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
•	یگان: سپاه شاهرود&lt;br /&gt;
•	مدت حضور : -&lt;br /&gt;
•	مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
•	نوع عضویت : پاسدار&lt;br /&gt;
•	نوع شغل : نظامی&lt;br /&gt;
•	تاریخ شهادت : 1361/2/10&lt;br /&gt;
•	محل شهادت : جاده اهواز خرمشهر&lt;br /&gt;
•	عملیات : بیت المقدس&lt;br /&gt;
•	محل دفن : شاهرود گلزار شهدا&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==وصیت‌نامه==&lt;br /&gt;
بسم‌الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
و بسم رب الشهدا&lt;br /&gt;
«و من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوالله علیه [فمنهم] من قضی نحبه»&lt;br /&gt;
«و احینی و یا رب سعیداً و توفنی شهیداً. اللهم الرزقنی توفیق شهادة فی سبیلک»&lt;br /&gt;
شهیدان زنده‌اند الله‌اکبر&lt;br /&gt;
به خون خود غلطیده‌اند الله‌اکبر&lt;br /&gt;
ما همه سرباز تو ای‌ایم خمینی&lt;br /&gt;
گوش‌به‌فرمان تو ای‌ایم خمینی&lt;br /&gt;
کفن بدوز بهر تنم مادرم، خواهرم&lt;br /&gt;
مگو عزیزتر از علی‌اکبرم مادرم، خواهرم&lt;br /&gt;
یاران همه سوی مرگ رفتند&lt;br /&gt;
بشتاب که تازنده نمانی&lt;br /&gt;
برادران و خواهران عزیز، مگر جان من عزیزتر از حسین بن علی (ع) یا خونم قرمزتر از او بود؟ یا مگر خون من سرخ‌تر از خون بهشتی‌ها، رجایی‌ها و هاشمی نژادهاست. پدر عزیزم، مادر عزیزم، لحظه‌ای تفکر کنید ببینید ما که به رجایی عزیز و بهشتی عزیز وفادار بودیم و به آن‌ها رأی دادیم، چگونه آن‌ها را تنها بگذاریم و با تنهایی بمانیم؟ مگر ندیدیم که بهشتی رفت، چگونه ما باید بمانیم؟ آیا این رسم انسانیت است که ما بمانیم، یاران همه به‌سوی لقاءالله بروند مگر ما لیاقت آن را نداریم. بودیم و مادر عزیز، یادت هست که می‌گفتیم که کاش ما هم در زمان سیدالشهدا که می‌فرماید: هر در روز عاشورا در کربلا شهید می‌شدیم. مگر روایت امام حسین (ع) روز ما عاشورا و هر سرزمینی کربلاست، پس ما به ندای رهبر عزیز لبیک گفته و در روز عاشورا (هرروزی که باشد) و در سرزمین کربلا (ایران) شهید بشویم. پس مادر عزیز، من آگاهانه با چشم‌باز، بادید عمیق، این راه را انتخاب کردم، راهی که رجایی عزیز و باهنر محبوب [و] شهید مظلوم بهشتی انتخاب کرد، من هم انتخاب می‌کنم. مادر جان، ما هم فروشنده شدیم، فروشند جان خود. در قرآن می‌فرماید: «خداوند جان‌ها و دل‌های پاک شمارا خریداری می‌کند به قیمت بهشت». پس مادر چه خریداری بهتر از خدا. بعضی‌ها، جان‌هایشان را به خلق به بهایاندک می‌فروشند. بله ما هم خودفروخته‌ایم، خودفروخته به خالق، به کسی که ما را آفرید. بله ما مانند دیگران خود را به آمریکا یا به شوروی نمی‌فروشیم، خود را به خدا می‌فروشیم. ان‌شاءالله که خداوند قبول کند. روایت هست که در روز قیامت چهار دسته هستند که می‌توانند (شفیع) ضامن دیگران بشوند، یکی از این چهار دسته شهدا هستند. مادر، پدر، برادر و خواهر، در این دنیا نتوانستم زحمات شمارا جبران کنم. امیدوارم که ضامن معتبری در قیامت برایتان باشم. برادران، خواهران، از شما می‌خواهم که اعتقادتان را به رهبری ولایت‌فقیه (امام خمینی) بیشتر کنید و محکم‌تر و استوارتر دهان مخالفین ولایت‌فقیه را بکوبید هرچند پدرتان باشد. من می‌خواهم که در تشییع‌جنازه‌ام فقط باید آن‌هایی شرکت کنند که اعتقاد قوی به ولایت‌فقیه دارند و آن‌ها که اعتقاد ندارند زیر جنازه‌ام نیایند که در روز قیامت از آن‌ها شاکی خواهم بود. این رهبری امام بود که این خط سرخ را به من و دیگر شهدا آموخت و من رهبری امام را از دل‌وجان پذیرفته‌ام و شما برادرانم هم بپذیرید که خط سرخ شهادت را بیاموزید و هدایت‌کننده این خط روحانیتم بباشد که در رأس این روحانیت عالم بزرگوار، شهید مظلوم دکتر بهشتی، بود که با شهادتش عزم خود را استوارتر کردم و به راهم که شهادت بود اعتقاد بیشتری پیدا کردم و مشتم را محکم‌تر گره کردم برای کوبیدن دهان ضد انقلابیون. پدر عزیز، شما از آزمایش‌های الهی هنوز فارغ نشدی و این‌یک آزمایش است و امیدوارم که از این امتحان سرافراز بیرون بیایید و مادر، شنیدی که روایتی است خوشا به حال مادر شهدا، می‌دانم مادر چقدر دوست داشتی که مادر شهید باشی و به این آرزویت رسیدی و اسلحه‌ام را نگذار زمین بیفتد و سنگرم خالی بماند. برادرم را راهنمایی کن و این خط را به او بشناسان. برادران پاسدار عزیز، چند وقتی در خدمت شما بودم. من از همۀ شما راضی هستم و از شما هیچ‌گونه بدی ندیدم و امیدوارم هرچه به شما بدی کردم، مرا ببخشید و نظم و نظامت را که از خواسته‌های شهید رجایی بوده و همچنین تبعیت از دستورات فرماندهان را احترام بشمارید و مادر و پدر عزیز، برایم شیون نکنید. چون دشمنان ما شاد می‌شوند. مرا در کنار شهدای شاهرود دفن کنید و همچنین وسایل و دارایی‌ها را به هر صورت که صلاح باشد، خرج و واگذار نمایید. در خاتمه درود و سلام گرم و صمیمانه خودم را به رهبرم، امیدم، قلبم، ولی‌فقیه آم، نایب امامم، فرزند جدم نثار می‌کنم و همچنین سلام خود را به آیت‌الله منتظری و آیت‌الله خامنه‌ای و آیت‌الله رفسنجانی ... می‌رسانم و درود به شهدای اسلام از هابیل تا شهدای امروز.&lt;br /&gt;
جان‌نثار الله- فرمان‌بر روح‌الله- سرباز امام زمان&lt;br /&gt;
کوچک همگی شما&lt;br /&gt;
سید احمد امیریان&lt;br /&gt;
13/7/60&lt;br /&gt;
منبع سایت ستاد کنگره بزرگداشت سه هزار شهید استان سمنان&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%BA%D9%81%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید حسن غفاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%BA%D9%81%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-16T15:11:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: /* وصیت نامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید حسن غفاری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1361/06/25&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : شهر ری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1394/04/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : درعا – سوریه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل : متاهل با 2 فرزند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل مزار شهید : تهران – گلزار شهدای بهشت زهرا (س)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم رب الشهداء و الصدیقین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یَا أَیَّتُها النَّفسُ المُطمَئِنَّة * إِرجعی إِلی ربِّکَ راضیةً مَرضیة * فَادخلی فِی عِبادی * وَادخلی جَنَتی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آری! این است وعده الهی. بازگشت همه به سوی اوست. خدای من در این لحظه که من تمام حرف‌هایم را به روی کاغذ می‌آورم، تنها فقط خودت می‌دانی که چه شور و غوغایی برای رسیدن به‌سوی تو در دلم موج می‌زند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر هیچ‌چیز در این دنیا مرا آرام نمی‌کند جز رسیدن به‌سوی تو و خشنودی تو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه معنی فزتُ و ربّ الکعبه را که از زبان مولا و امام اول خود جاری‌شده را درک می‌کنم. در این دنیای ناچیز که دشمن زبون، شمشیر را علیه شیعیان از رو بسته، دیگر آرام و قرار ندارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدای من تو از دل بنده‌هایت آگاه و باخبری، چگونه می‌توانم ساکت نشسته وزندگی‌ام را ادامه دهم، درحالی‌که جگر مولایم [[امام زمان (عج)]] خون است. آیا می‌توانم چشمانم را بر روی این‌همه جنایت‌ها که بر محبین اهل‌بیت (ع) می‌آورند، ببندم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدای من دوستانم یک‌به‌یک می‌روند ولی من راست، راست برای خود می‌گردم. دیگر آرامش و قرار ندارم. خدای من، دیگران شاید فکر کنند من [[شهادت]] را برای بهشت می‌خواهم. ولی نه! ای معبود من در این لحظه، مکان و زمان از تو می‌خواهم اگر جان بی‌ارزش مرا قبول نمودی و بعد از پاک نمودن من، خواستی مرا در بهشت خود جای‌دهی، از تو خواهش و تمنا دارم به‌جای بهشت که شاید آرزوی همه هست به من نوکری، غلامی آقا سیدالشهدا (ع) را بدهی. چراکه تنها چیزی که مرا آرامم می‌کند، نوکری و خادمی و خدمتگزاری به سالار شهیدان، [[اباعبدالله الحسین (ع)]] است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای خدای خوب و مهربانم، خودت خوب می‌دانی که من بنده شاکری نیستم، ولی آیا دنیایی که پر از ظلم و جور است می‌توان در این دنیا زندگی نمود؟ آیا دنیا بدون حسین (ع)، [[فاطمه (س)]]، دنیای قشنگی است؟...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای مردم عزیز، من حقیرتر از آنم که بخواهم شمارا نصیحت‌کنم. ولی از شما می‌خواهم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با امام زمان (عج) خود رفیق باشید و کاری نکنید که وجود قطب عالم امکان آزرده خاطر شود. من هرچه در این دنیا دیدم، کمتر دوستی با امام زمان (عج) را مشاهده نمودم. خودم را می‌گویم هرچه در این دنیا خواستم آن را گرفتم. ولی آیا امام زمان خود را خواستم؟ ای‌وای بر من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای مردم شمارا قسم می‌دهم به آن چیزی که ایمان‌دارید. نائب بر حق امام زمان (عج)، حضرت امام خامنه‌ای (مدظله‌العالی) را همانند [[امام علی (ع)]] خانه‌نشین نکنید. چراکه در این دنیا تنها چیزی که مرا آرام می‌نمود، نگاه زیبا و قشنگ و پردرد این آقا بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکند حفظ علی بر همگان عار شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکند حق علی در عمل انکار شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محرم راز علی نخل و دل چاه شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیلی خصم زبون نقش رخ یار شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باور کنید من این آقای بزرگوار را این‌گونه می‌بینم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای رسیدن به امام زمان (عج) باید اول با [[مقام معظم رهبری (مدظله‌العالی)]] پیمان بست و به او ارادت قلبی داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرض بر این است که امام زمان (عج) را نماز بدانیم، کسی که وضو (ارادت به رهبر) ندارد، می‌تواند نماز برپا نماید؟ آیا [[نماز]] بدون وضو و طهارت، نماز است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای مردم قدر رهبر خود را بدانید و در همه حال یار و یاور اوباشید و نگذارید ایشان غصه بخورد. تا انشالله ایشان پرچم این انقلاب را به صاحب اصلی آن حضرت بقیه‌الله الاعظم (عج) تحویل نماید. انشالله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این بقیه‌الله                        وجیها عندالله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخر می‌رسی از راه                  امید ثارالله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*انشالله*&amp;lt;ref&amp;gt;[https://harimeharam.ir/shahid/208 سایت حریم حرم]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با یادش صلوات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اللهم صلی علی‌محمد و آل محمد وعجل فرجهم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:YadvareShahidArticle (3).png&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1_%D9%82%D8%B1%D9%87_%DA%86%D9%87</id>
		<title>شهید طاهر قره چه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1_%D9%82%D8%B1%D9%87_%DA%86%D9%87"/>
				<updated>2020-01-06T19:23:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید طاهر قره چه&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1346/05/03&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/08/16&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :گلستان - ترکمن – چپاقلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
شهید طاهر قله چه در سال 1346 در خانواده‌ای متدین و باایمان در روستای چپاقلی از توابع شهرستان بندر ترکمن دیده به جهان گشود. وی دوران کودکی شیرین و پر از خاطراتی از ماهیگیری داشت. در دوران ابتدایی به دلیل وضعیت اقتصادی نامناسب مجبور به کمک در کارهای خانواده و پدرش بود و ازاین‌رو نتوانست بیش از پنجم ابتدایی ادامه تحصیل بدهد و ترک تحصیل نمود تا بتواند تمام‌وقت در کارهای خانواده و پدرش کمک کند و با دوستان خود به ماهیگیری به دریا می‌رفتند و از اخلاق و رفتار خوبی و شایسته‌ای برخوردار بود به‌طوری‌که همگان را مجذوب خودکرده بود. شهید فردی با تلاش و کوشش بود که از هیچ‌گونه کمکی به دیگران و خانواده دریغ نمی‌کرد. شهید دوران نوجوانی و جوانی خود را مشغول کار و صیادی بود و چون در منطقه ترکمن‌صحرا کارخانه و شهرک صنعتی وجود نداشت بیشتر جوانان به صیادی در دریا مشغول بودند و کاری بسیار طاقت‌فرسا بود و چاره‌ای جز آن نداشتند.&lt;br /&gt;
  شهید طاهر قره جه در سن 18 سالگی به خدمت سربازی فراخوانده شد و وی نیز آماده رفتن به خدمت سربازی جبهه جنگ بود و دوران آموزشی را در شاهرود گذراند و بعد از سه ماه آموزشی به منطقه کوشک تقسیم شهر و ازآنجا نیز به جزیره مجنون اعزام شدند و در عملیاتی ناجوانمردانه از سوی دشمن براثر اصابت گلوله در تاریخ 1366/08/16 به درجه رفیع شهادت نائل آمدند. و بسی افتخار برای روستای چپاقلی و خانواده شهید و کشور اسلامی ایران است.&lt;br /&gt;
 شهید در دفاع مقدس نقش به سزایی داشته است و رشادت‌ها و دلیری‌های فراوان از خود بر جای گذاشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
«کافران پیرو عقایدی باطل گردیدند و اهل ایمان پیرو قرآن حق که از جانب خدایشان نازل گردیده شدند». این‌گونه خدا حال مردم را بیان می‌کند. شما مؤمنان چون با کافران روبرو شوید باید آن‌ها را گردن زنید تا آنگاه از خونریزی بسیار دشمن را از پای درآورید. پس‌ازآن امیران جنگ را محکم به بند کشید تا بعداً او را آزاد گردانید یا فراگیرید تا در جنگ سختی‌های خود را فروگذارد. این حکم فعلی است. اگر خدا می‌خواست خود از کافران انتقام می‌کشد و همه را هلاک می‌کرد. ولیکن کفر و ایمان برای امتحان خلق به یکدیگر است؛ و آنان که درراه خدا کشته شدند خدا هرگز رنج و اعمالشان را ضایع نگرداند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1592644KAKA001-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1592644KAKA002-001.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/41514&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1_%D9%82%D8%B1%D9%87_%DA%86%D9%87</id>
		<title>شهید طاهر قره چه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1_%D9%82%D8%B1%D9%87_%DA%86%D9%87"/>
				<updated>2020-01-06T19:22:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید طاهر قره چه&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1346/05/03&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/08/16&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :گلستان - ترکمن – چپاقلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
شهید طاهر قله چه در سال 1346 در خانواده‌ای متدین و باایمان در روستای چپاقلی از توابع شهرستان بندر ترکمن دیده به جهان گشود. وی دوران کودکی شیرین و پر از خاطراتی از ماهیگیری داشت. در دوران ابتدایی به دلیل وضعیت اقتصادی نامناسب مجبور به کمک در کارهای خانواده و پدرش بود و ازاین‌رو نتوانست بیش از پنجم ابتدایی ادامه تحصیل بدهد و ترک تحصیل نمود تا بتواند تمام‌وقت در کارهای خانواده و پدرش کمک کند و با دوستان خود به ماهیگیری به دریا می‌رفتند و از اخلاق و رفتار خوبی و شایسته‌ای برخوردار بود به‌طوری‌که همگان را مجذوب خودکرده بود. شهید فردی با تلاش و کوشش بود که از هیچ‌گونه کمکی به دیگران و خانواده دریغ نمی‌کرد. شهید دوران نوجوانی و جوانی خود را مشغول کار و صیادی بود و چون در منطقه ترکمن‌صحرا کارخانه و شهرک صنعتی وجود نداشت بیشتر جوانان به صیادی در دریا مشغول بودند و کاری بسیار طاقت‌فرسا بود و چاره‌ای جز آن نداشتند.&lt;br /&gt;
  شهید طاهر قره جه در سن 18 سالگی به خدمت سربازی فراخوانده شد و وی نیز آماده رفتن به خدمت سربازی جبهه جنگ بود و دوران آموزشی را در شاهرود گذراند و بعد از سه ماه آموزشی به منطقه کوشک تقسیم شهر و ازآنجا نیز به جزیره مجنون اعزام شدند و در عملیاتی ناجوانمردانه از سوی دشمن براثر اصابت گلوله در تاریخ 1366/08/16 به درجه رفیع شهادت نائل آمدند. و بسی افتخار برای روستای چپاقلی و خانواده شهید و کشور اسلامی ایران است.&lt;br /&gt;
 شهید در دفاع مقدس نقش به سزایی داشته است و رشادت‌ها و دلیری‌های فراوان از خود بر جای گذاشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
(ای کافران پیرو عقایدی باطل گردیدند و اهل ایمان پیرو قرآن حق که از جانب خدایشان نازل گردیده شدند اینگونه خدا حال مردم را بیان می کند. شما مومنان چون با کافران روبرو شوید باید آنها را گردن زنید تا آنگاه از خونریزی بسیار دشمن را از پای در آورید. پس از آن امیران جنگ را محکم به بند کشید تا بعدا او را آزاد گردانید یا فرا گیرید تا در جنگ سختیهای خود را فرو گذارد. این حکم فعلی است. اگر خدا می خواست خود از کافران انتقام می کشد و همه را هلاک می کرد. ولیکن کفر و ایمان برای امتحان خلق به یکدیگر است. و آنان که در راه خدا کشته شدند خدا هرگز رنج و اعمالشان را ضایع نگرداند.&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1592644KAKA001-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1592644KAKA002-001.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/41514&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A8%D8%AF%D8%B1%DB%8C_%DA%AF%D9%88%D8%AC%D9%87</id>
		<title>شهید حمیدرضا بدری گوجه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A8%D8%AF%D8%B1%DB%8C_%DA%AF%D9%88%D8%AC%D9%87"/>
				<updated>2020-01-06T19:16:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 	1346/09/11&lt;br /&gt;
نام : 	حمید رضا 	محل تولد : 	قوچان&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	بدری‌ گوجه‌ 	تاریخ شهادت : 	1366/01/06&lt;br /&gt;
نام پدر : 	علی‌ 	مکان شهادت : 	&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	نامشخص 	منطقه شهادت : 	&lt;br /&gt;
شغل : 		یگان خدمتی : 	&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	مسئولیت : 	مسئول‌خدمه‌خمپاره‌&lt;br /&gt;
گلزار : 	باغ‌بهشت‌&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
شهید حمیدرضا بدری می‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‌‌‌‌‍‌گفت: به این دلیل عضو سپاه شده‌ام و می‌خواهم این لباس مقدس و خونین را به تن کنم که تا لحظه شهادت در جبهه خدمت کنم.&lt;br /&gt;
نحوه شهادتش هم به این صورت بود که خودرویی می‌آید و برای خط مقدم مهمات و همچنین آذوقه می‌آورده در یک سه‌راهی که چند تا خاک‌ریز به هم اتصال پیدا می‌کردند این تویوتا مورد اصابت گلوله دشمن قرار می‌گیرد و راننده‌اش مجروح می‌شود و همراهانی که داشتند شهید و مجروح می‌شوند و ایشان هم بلافاصله بااینکه سنگرش با محل اصابت که همین تویوتا بوده فاصله زیادی داشته می‌آید و درصدد برمی‌آید که این‌ها را نجات بدهد. پشت تویوتا می‌نشیند ولی چون ماشین ازکارافتاده موفق نمی‌شود که این کار را بکند. بعد هم تلاش می‌کند که مجروحین را به‌هرحال نجات بدهد و به قول ما امدادرسانی و کمک بکند که همان‌جا باز دوباره دشمن همان منطقه سه‌راه را به‌صورت رگبار زیر آتش قرار می‌دهد و این شهید بزرگوار هم یکی از پاهایش قطع می‌شود و در آنجا به شهادت می‌رسد.&lt;br /&gt;
دسته ما قرار بود برای دومین بار در طی همان روزهایی که در دز مستقر بودیم به خط مقدم برود (و روز اوّل و یا دوّم عید سال 1366 بود) شهید بدری داشت لباس‌های نظامی خودش را می‌شست و هوا هم ابری بود نم‌نم ریزش باران شروع‌شده بود و ما سوار خودروها شدیم تا به‌طرف خط مقدم برویم. چون بسیجی بودیم مدت چند ماهی بود بچه‌ها آنجا بودند فرماندهان و مسئولین تصمیم گرفته بودند بچه‌ها را مرخصی بفرستند تا بعد از مرخصی باز به منطقه غرب حرکت کنند. به‌هرحال بااینکه سوار خودروها بودیم گفتن‌اند: که بچه‌های دسته یک پایین بیایند. ما پایین آمدیم و بعد گفتند: شما باید مرخصی بروید و بعد از مرخصی باز در این گردان جایگاه خواهید داشت. بلافاصله این مسئله مطرح شد که پس کی به خط برود و جایگزین نیروها بشود. شهید بدری کسی بود که بلافاصله از لباس شستن دست کشید و چون مسئله تسلیحات گردان نازعات هم بود. گفت: من را هم به خط مقدم بفرستید. می‌خواهم بروم و در خط باشم. در اینجا حوصله‌ام سر رفته است. بعد به او گفتم: حمید تو تازه از خط برگشتی وضعیت جسمی تو هم خوب نیست. در عملیات قبلی مجروح شده بود و صورتش هم حالت سوختگی داشت. گفتم: که یک مقداری باید بهبودی پیدا کنی، بعد تقاضا کن که به خط مقدم بفرستمت. الآن وضعیت جسمیت خوب نیست. ولی ایشان نپذیرفتند و گفتند که: من به‌طرف خط می‌روم؛ و تعدادی از نیروهای تازه هم آماده شدند برای اینکه بروند و خط را از برادرهای دیگر تحویل بگیرند. ایشان هم جز اولین نفراتی بود که آمادگی خودش را اعلام نمود. همیشه برای ازخودگذشتگی و ایثار و نهایتاً شهادت آماده بود. پلاک هم‌دستش بود و با پلاک داشت بازی می‌کرد؛ و با همدیگر خداحافظی کردیم؛ و با فردی که دوست خوبی در جبهه‌های حق علیه باطل بودیم. به‌هرحال صحبت‌های دوستانه‌ای هم داشتیم. آن روزهای آخری خیلی باهم صمیمی بودیم. رابطه‌مان بیش‌ازحد زیاد شده بود و شاید نمی‌دانستیم که حمید عزیز تا چند روز دیگر به شهادت می‌رسد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3815 سایت شهدای یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:3815.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%DA%86%D8%A7%D9%88%D8%B4</id>
		<title>شهید محمد حسین چاوش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%DA%86%D8%A7%D9%88%D8%B4"/>
				<updated>2020-01-06T19:11:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 	1347/11/18&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : 	محمدحسین‌ 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : 	مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	چاوش‌ 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 	1367/01/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : 	حسنعلی‌ 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	نامشخص 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت : 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : 	دانش آموز 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی : 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	سایر شهدا 	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : 	رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : 	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت‌نامه==&lt;br /&gt;
بسم‌الله الرحمن الرحیم قال رسول‌الله (ص): قال الله تعالي عزوجل:« من طيبني وجدني و من وجدني احبّني و من احبّني عشقتني و من عشقتني عشقته و من عشقته قتلته ومن قتلته فعلّي ديته ومن علّي دتيه فاَناَ دتيه». فرمود رسول خدا (ص) که خداوند می‌فرماید: آنکه دنبال من گشت مرا پيدا کرد و کسي که مرا پيدا کرد مرا دوست داشت عاشق من شد و کسي که عاشق من شد من نيز عاشق او شدم و کسي را که من عاشقش شوم او را می‌کشم و کسي را که من کشتم به من واجب است که ديه امرا بدهم و ديه خون‌بهای او همانا خون من هست. با سلام بر آخرين پيامبر خدا محمد مصطفي (ص) و خاندان او و به اسلام بر يگانه فجر عالم بشريت امام زمان (عجب) فرجه والشريف و نايب برحقش امام خميني و امت شهیدپرور ايران. خداوندا از تو خواهانم که مرگ مرا شهادت در راهت و تحت عنايت رسولت و در کنار اوليائت قرار دهي و از تو خواهانم که اين اولين وصیت‌نامه‌ای است که در تمام عمرم می‌نویسم و اگر خداوند بخواهد ان‌شاءالله آخرين آن نيز خواهد بود اينک که به جبهه آمده‌ام و آماده حمله‌بر سپاه کفر می‌شوم نه براي انتقام بلکه به‌منظور احياء دينم، انقلابم و براي ادامه راه شهدا و با دعا براي سلامتي رهبر فرجه الشّريف پرچم لا اله الا الله محمّدرسول الله (ص) را بر فراز قدس عزيز و کاخ کرملين و کاخ سفيد و تمامي بلاد غير اسلامي برافرازيم؛ و ما دست از مبارزه نخواهيم کشيد تا آن روز را شاهد باشيم و اگر خداوند نظر لطفي براين بنده حقيرو ناتوانش داشته باشد، فيض عظيم شهادت را در اين راه قدس نصيبم فرمايد در آن هنگام قطرات ناچيز خونم با پيوستن به در درياي بی‌کران خون ديگر شهيدان اسلام و شما کساني که در مجلس روضه‌خوانی حسين (ع) که با ريختن اشک‌های فراوان فرياد برمی‌آورید که: ای‌کاش من هم در صحراي گرم و سوزان کربلاي حسين بودم و پسر پيغمبر را ياري می‌کردم. اينک باهوش باش وبِ پا برخيز اگر لحظه‌ای به خود نيايي ديگر تا ابد متوجّه نخواهي شد هر چه زودتر تصميمت را بگير اينک تاريخ صدور انقلاب تکرار شده است و بدان کشتن و سختي کردن در امور جنگ، مقابله با فتنه انقلاب خداست. چه جنگ با کافران بعثي خيانت به اسلام است. پس بدان اي برادر و آگاه باش و اگر می‌توانی حرکت کن و به پا خیز که لحظه ديگر دير است. هم‌اکنون تو در بوته آزمايش قرارگرفته‌ای، پس اسلام را ياري کن. امروز تمام کافرو منافقين: چه شرق و چه غرب: چه شرقي و چه غربي برعليه اسلام و مکتب و شرف و انسانيت ما بر پا خواسته و بدانيد اين نهضت اگر خدای‌نکرده شکست بخورد همان‌طور که امام عزيز فرمودند: ديگر نمی‌توانم از اسلام سخن بگويم و اگر پيروز شويم که می‌شویم و یقین داريم و برای ابد کافر و منافق را نابود ساخته‌ایم؛ و اي مادر عزيزم کتم را بياور تا بپوشم که خون من از خون امام حسين (ع) و علی‌اصغر ولی اکبر و ديگر شهداي اسلام که به خون خفته‌اند رنگین‌ترین است. به شرق و غرب بگويد اگر خانه‌ام را به آتش بکشند قلبم را سوراخ کنند آرزوي اظهار و ضعف و شکست اسلام و دينم را به گور خواهم برد و اگر پيکرم را زنده‌زنده، قطعه‌قطعه و پاره‌پاره کنند و رگه‌ای تنم را بسوزانند باز فریادخواهم زد که ((اسلام پيروز است، کفر و نفاق نابود است.)) اي خداي مهربان ديگر خسته شده‌ام تا کي بايد زنده بمانم و شاهد باشم که بهترين دوستانم وياران امام همچون، مجيد رضایی، دليل علي محمدي و عبدالله صادق در کنارم شهيد می‌شوند و من دم نزنم؟ پدر مادر عزيزم، از شما تنها خواهشي که دارم اين است که شهادت را افتخاري بزرگ برايم بدانيد و در شهادت من اشک نريزيد؛ مانند امام که در سوگ فرزندش اشک نريخت؛ و مرا ببخشيد چون فرزند خوبي براي شما نبودم و شماها را هميشه اذيّت می‌کردم. خواهران مهربانم، شما بايد همچون زينب سلام‌الله‌علیه دختر پيامبر اين داغ‌دیده صحراي گرم و سوزان کربلاي حسين، از دستاوردهاي انقلاب اسلامي دفاع کنيد و شهادت من تأثیری در روحيه شما عزيزان نگذارد و با گام‌های استوار به شرق و غرب بفهمانيد که اسلام فقط مکتب شهادت‌طلبی درراه خداست و در شهادت من اشک نريزيد و اگر قرار است اشکي ريخته شود در عزاي امام حسين (ع) ريخته شود که سر از تنش جدا کردند و بر بدن مبارکش اسب تاختند و خانواده‌اش را به اسيري بردند. صبور و بردبار باشيد و هیچ‌گاه دست از مبارزه عليه استعمار گران نکشيد؛ و به دوستان و معلمان و همکارهايم بگوييدکه هر کاری می‌کنند، حتي کوچک‌ترین کارها مانند غذا خوردن و خوابیدن و عين را براي خدا انجام دهيد. درس را براي ياد خدا ياد بدهيد و یاد بگیرید که هميشه در زندگی‌تان موفق و پیروز باشيد. در پايان دوباره به پدر و مادر عزيزم بگويم که شهادت را براي من افتخاري بدانيد و اگر برايشان امکان داشت يک سال نماز و روزه انجام دهند. جنازه‌ام را در بهشت رضا دفن کنيد و هزار تومان پول در وجه سپاه بريزيد. سر داد از آن هو بهنگام صـلوته نوشـيد زجـام اکسير حيـات غلتید به سحر خون فرياد کشيد بر نام مبارک خميني صلوات الهم صلی علي محمّد وآل محمد. خدایا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار. خدایا ستاره‌ها را کشتند تو خورشيد را نگهدار.&lt;br /&gt;
 محمّد حسين چاوشي 16/12/1365&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:6208.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
 HYPERLINK &amp;quot;http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6208&amp;quot; http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6208&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید داود شعبانلوزادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-30T13:35:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید  داود شعبانلوزادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1340/06/01 تاریخ تولد : &lt;br /&gt;
1360/06/27 تاریخ شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص &lt;br /&gt;
محل ارامگاه : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید داود شعبانلوزادی در تاريخ، 01/06/1340 در جنوب شهر تهران، در یک خانواده کارگر و متعهد و مومن متولد شد؛ وی از دوران کودکی با بچه‌های محل در روزهای عزای حسینی شور و شوقی عجیبی به این خانواده عصمت و طهارت نشان می‌داد؛ در دوران ابتدایی و راهنمایی به ارتش عشق می‌ورزید و همیشه با دوستان خود در شور و مشورت بودند که حکومت طاغوت، حکومت خائنان است و بازور و چپاول مردم جامعه را دربند کشیده است تا در سال 1355 که دوستانش درباره امام صحبت می‌کردند و همیشه اخبار اکثر خبرگزاری‌های جهان را گوش می‌داد تا سال 1357 که وارد ارتش شد در همان سال بود که همیشه سخنان امام عزیز را از رادیو بیگانه گوش می‌داد تا زمانی که کشور حالتی علیه حکومت استبدادی گرفت و مردم هرروز به کوچه و خیابان‌ها می‌رفتند و علیه حکومت جبار تظاهرات می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همان زمان بود که دوره آموزشی کادری می‌دید و مأموریتی بدون سلاح به او و چند تن از دوستان دیگرش دادند که مردم انقلابی را به سکوت دعوت کنند او با صحبت با دوستان خود ماهیت رژیم جبار را براي آن‌ها افشا کرد و با این کار دوستان خود را تشويق کرد که به‌عنوان یک تماشاچی درصحنه حاضر شوند؛ وی همیشه از این صحنه‌ها فرار می‌کرد و به مردم می‌پیوست و هر وقت از آموزشی به خانه‌بر می‌گشت با دوستان خود به تظاهرات می‌رفتند تا بتوانند حکومت طاغوت را سرنگون نمایند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه عکس امام را در این مدت با خود همراه داشت تا زمانی که امام وارد ایران شد و می‌خواست از خیابان شهید رجایی به بهشت‌زهرا تشریف‌فرما شود؛ عکس خود امام را به ماشین حمل امام چسباند و وی چون یک مقلد، جان‌باخته، متعهد و معتقد به مکتب اسلام بود و لحظه‌ای در آن دوران از مردم جامعه به دور نبود، همیشه برای آگاهی و رشد اسلامی تلاش فراوان می‌کرد بیشتر اوقات وقت خود را با مکتب اسلام که از قم منتشر می‌کردند صرف می‌کرد و همیشه به مطالعه‌ی کتاب‌های مذهبی و دینی مشغول بود و مدام به خانواده‌اش می‌گفت: ارتش بایستی در خدمت کشور خودمان باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی دوره آموزشی را به پایان رساند در پادگان 16 زرهی قزوین شروع به انجام‌وظیفه کرد تا این‌که آن‌ها را دست جمعی برای مبارزه با ضدانقلاب داخلی به کردستان فرستادند؛ در آنجا پس از دو ماه تلاش به دست گردها و یا در اصل، خودفروختگان و فریب‌خوردگان اسیر شد و طبق گفته خودش شب‌ها که نگهبان آن‌ها یک دختر بود همراه با چند تن از دوستانشان توانستند با زیرکی زیاد از دست گردها فرار کنند و به وطن برگردند و زمانی که به منزل مراجعه کرد ما دندان‌های او را شکسته دیدیم همراه با بدنی کبود و چشمان خون‌آلود و وقتی جویا شدیم حال خود را برای ما تعريف كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 جنگ تحمیلی عراق علیه ایران شروع شد و داوود را با تمامی تیپ به جبهه جنوب منتقل کردند تا ایران را از دست بیگانگان رها کنند؛ او می‌گفت: وظیفه هر فرد مسلمان است که از وطن و خاک و دین خود دفاع کند و دست اجنبی را از وطن خود کوتاه سازد و در جریان هویزه می‌گفت: وقتی به‌فرمان بنی‌صدر خائن عقب‌نشینی می‌کردیم افراد بسیجی و سپاهی را می‌دیدم که به تانک‌ها چسبیده و می‌خواستند طوری خود را از اسارت رهایی دهد و حتی از لوله‌های تانک آویزان بودند و همراه با لوله تانک به عقب و جلو می‌رفتند ولی باز مقاومت می‌کردند تا بلکه رهایی یابند ولی متأسفانه عده بی‌شماری دراین‌بین کشته شدند و همین‌طور او در حال جنگ با دشمن به ارشاد همکاران خود و دوستان خود می‌پرداختند و با دادن کتاب‌های اسلامی و عقیدتی سعی می‌کرد آن‌ها را بیشتر با دین اسلام و رهنمودهای آن آشنا سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 او می‌گفت: وقتی‌که دسته ما پیش‌نماز برای نماز جماعت نداشت و من بااینکه صلاحیت نداشتم برای این‌که وحدت را نشان دهم این مسئولیت خطیر را می‌پذیرفتم و نماز جماعت را برقرار ساختم. در این‌یک سالي که در جبهه‌ها بود ماهی یک‌بار به مرخصی می‌آمد تا این‌که در خردادماه سال 1360 ازدواج کرد و سه ماه پس از ازدواج خود که برای بار آخر به مرخصی آمده بود برعکس همیشه که همراه او به پایانه و بدرقه او می‌رفتیم این بار اجازه نداد کسی همراهش برود و خود تنهایی در تاریخ، 25/06/1360 به‌سوی مقصد حرکت کرد پس از رفتنش ما 15 روز از او خبري نداشتیم و هر چه نامه می‌فرستادیم جواب نمی‌آمد و هر وقت جویا می‌شدیم می‌گفتند راه‌ها خراب است و یا سیم‌های تلفن قطع‌شده تا این‌که بالاخره دوستان او خبر شهادت او را که در تاریخ، 27/06/1360  به ما رساندند البته هیچ اثری یا نشانه‌ای از او برای ما نیاوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و العصر. ان الانسان لفى خسر. الا الذين آمنو و عملو الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قسم به عصر همانا همه انسان ها در غرقه خسرانند مگر كساني كه ايمان آورده‌اند و عمل صالح و شايسته و بايسته انجام داده‌اند و يكديگر را به حق سفارش كردند و همچنين صبر و شكيبايى و مقاومت را پيشه خود قرار داده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پروردگارا، از تو يارى مي جويم، ياريم نما؛ از تو فريادرسى مي طلبم، بفريادم رس؛ از تو آمرزش مي طلبم، مرا ببخش؛ از تو كمك مي جويم، مرا كمك نما، از تو هدايت مى‌خواهم كه مرا به دين اسلام و جامعه و امام عزيز و ملت شهيد پرور ياريم نمايى و به ريسمان تو چنگ مى زنم و بر تو توكل مى‌نمايم مرا حفاظت نما.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پروردگارا، مرا زنده دار آنگه كه مى‌دانى زندگى برايم خير و بركت دارد و بميران آن هنگامي كه مي دانى مرگ برايم نيكو است؛ خداوندا، چيزى را كه ما بر آنها قدرت و توان نيست بر دوشم قرار مده و مرا بر گروه كافران «صدامى» و مشركان يارى كن؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به اميد خداوند جان بركف گرفته و براى انجام وظيفه الهى خود به سوى جبهه‌هاى نور عليه ظلمت مى‌روم؛ وظيفه خود را نسبت به خدا و انقلاب و ملتم انجام دهم تا مبادا ذره‌اى از خاك ميهن اسلاميم به دست نامردان روزگار بيفتد و در اين راه هر مصيبتى را تحمل مي كنم تا به هدف خود برسم و از جهاد در راه خدا كوتاهى نخواهم كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اى برادران عزيز، مبادا در استمرار اهداف انقلاب كوتاهى نماييد و سلاح هاى مبارزه را بر زمين گذاريد و ذره اى از ايمانتان سست شود و جبهه را خالى بگذاريد در اين زمان از همه واجب تر دفاع از مملكت اسلامى ايران و اهداف انقلاب مى‌باشد؛ مبادا امام عزيز را تنها بگذاريد و دل امام را از خود ناراضى نمائيد كه در اين صورت دل امام زمان «عج» را از خود ناراضى نموده‌ايد و كارى نكنيد كه دشمنان اسلام را از كار خود شاد نماييد؛ نماز را به جماعت بخوانيد، روزه بگيريد، در راه خدا جهاد كنيد و امر به معروف و نهى از منكر يادتان نرود تا زمانى كه جامعه ما را ايمان و تقوى و درستى فرا گيرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اى خواهران، ايمان به خدا داشته باشيد؛ حجاب خود را رعايت كنيد و مگذاريد افراد بى‌ايمان شما را وسيله‌اى براى رسيدن به اهداف پليد خود قرار دهند و در كارهاى صحيح اجتماعى فعاليت داشته باشيد و در پشت جبهه برادران خود را تنها نگذاريد و پشت جبهه در مسجدها، در خانه‌ها پاسدار انقلاب و اسلام باشيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اى پدر و مادر گرامى و عزيزم، همچنان كه تا حالا از اسلام دور نبوده‌ايد از اين پس هم براى هميشه از اسلام و انقلاب و رهنمودهاى امام دفاع كنيد و از نبودن ما جوانان غمگين نشويد چون اگر ما به جبهه نرويم كفار بى‌ دين مى‌آيند و كشور ما را و ناموس ما را به يغما مى‌برند و در راه رسيدن به هدف شهادت و اسارت سختى و رنج وجود دارد كه بايد تحمل كرد تا خداوند از ما و شما راضى باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ضمن همسرم را نزد شما به امانت مى‌سپارم از او به خوبى نگهدارى كنيد و نگذاريد كمبود مرا احساس كند در آخر شما پدر و مادر و همسرم و خواهرم و برادرم را به خدا مى‌سپارم، از خدا مي خواهم براى رسيدن به اهداف عالى اسلام ما و شما را يارى نمايد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید داود شعبانلوزادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1432772KAKA003-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1432772KAKA001-001.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/15625&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید داود شعبانلوزادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%AF_%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-30T13:33:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید  داود شعبانلوزادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1340/06/01 تاریخ تولد : &lt;br /&gt;
1360/06/27 تاریخ شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص &lt;br /&gt;
محل ارامگاه : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید داود شعبانلوزادی در تاريخ، 01/06/1340 در جنوب شهر تهران، در یک خانواده کارگر و متعهد و مومن متولد شد؛ وی از دوران کودکی با بچه‌های محل در روزهای عزای حسینی شور و شوقی عجیبی به این خانواده عصمت و طهارت نشان می‌داد؛ در دوران ابتدایی و راهنمایی به ارتش عشق می‌ورزید و همیشه با دوستان خود در شور و مشورت بودند که حکومت طاغوت، حکومت خائنان است و بازور و چپاول مردم جامعه را دربند کشیده است تا در سال 1355 که دوستانش درباره امام صحبت می‌کردند و همیشه اخبار اکثر خبرگزاری‌های جهان را گوش می‌داد تا سال 1357 که وارد ارتش شد در همان سال بود که همیشه سخنان امام عزیز را از رادیو بیگانه گوش می‌داد تا زمانی که کشور حالتی علیه حکومت استبدادی گرفت و مردم هرروز به کوچه و خیابان‌ها می‌رفتند و علیه حکومت جبار تظاهرات می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همان زمان بود که دوره آموزشی کادری می‌دید و مأموریتی بدون سلاح به او و چند تن از دوستان دیگرش دادند که مردم انقلابی را به سکوت دعوت کنند او با صحبت با دوستان خود ماهیت رژیم جبار را براي آن‌ها افشا کرد و با این کار دوستان خود را تشويق کرد که به‌عنوان یک تماشاچی درصحنه حاضر شوند؛ وی همیشه از این صحنه‌ها فرار می‌کرد و به مردم می‌پیوست و هر وقت از آموزشی به خانه‌بر می‌گشت با دوستان خود به تظاهرات می‌رفتند تا بتوانند حکومت طاغوت را سرنگون نمایند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه عکس امام را در این مدت با خود همراه داشت تا زمانی که امام وارد ایران شد و می‌خواست از خیابان شهید رجایی به بهشت‌زهرا تشریف‌فرما شود؛ عکس خود امام را به ماشین حمل امام چسباند و وی چون یک مقلد، جان‌باخته، متعهد و معتقد به مکتب اسلام بود و لحظه‌ای در آن دوران از مردم جامعه به دور نبود، همیشه برای آگاهی و رشد اسلامی تلاش فراوان می‌کرد بیشتر اوقات وقت خود را با مکتب اسلام که از قم منتشر می‌کردند صرف می‌کرد و همیشه به مطالعه‌ی کتاب‌های مذهبی و دینی مشغول بود و مدام به خانواده‌اش می‌گفت: ارتش بایستی در خدمت کشور خودمان باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی دوره آموزشی را به پایان رساند در پادگان 16 زرهی قزوین شروع به انجام‌وظیفه کرد تا این‌که آن‌ها را دست جمعی برای مبارزه با ضدانقلاب داخلی به کردستان فرستادند؛ در آنجا پس از دو ماه تلاش به دست گردها و یا در اصل، خودفروختگان و فریب‌خوردگان اسیر شد و طبق گفته خودش شب‌ها که نگهبان آن‌ها یک دختر بود همراه با چند تن از دوستانشان توانستند با زیرکی زیاد از دست گردها فرار کنند و به وطن برگردند و زمانی که به منزل مراجعه کرد ما دندان‌های او را شکسته دیدیم همراه با بدنی کبود و چشمان خون‌آلود و وقتی جویا شدیم حال خود را برای ما تعريف كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 جنگ تحمیلی عراق علیه ایران شروع شد و داوود را با تمامی تیپ به جبهه جنوب منتقل کردند تا ایران را از دست بیگانگان رها کنند؛ او می‌گفت: وظیفه هر فرد مسلمان است که از وطن و خاک و دین خود دفاع کند و دست اجنبی را از وطن خود کوتاه سازد و در جریان هویزه می‌گفت: وقتی به‌فرمان بنی‌صدر خائن عقب‌نشینی می‌کردیم افراد بسیجی و سپاهی را می‌دیدم که به تانک‌ها چسبیده و می‌خواستند طوری خود را از اسارت رهایی دهد و حتی از لوله‌های تانک آویزان بودند و همراه با لوله تانک به عقب و جلو می‌رفتند ولی باز مقاومت می‌کردند تا بلکه رهایی یابند ولی متأسفانه عده بی‌شماری دراین‌بین کشته شدند و همین‌طور او در حال جنگ با دشمن به ارشاد همکاران خود و دوستان خود می‌پرداختند و با دادن کتاب‌های اسلامی و عقیدتی سعی می‌کرد آن‌ها را بیشتر با دین اسلام و رهنمودهای آن آشنا سازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 او می‌گفت: وقتی‌که دسته ما پیش‌نماز برای نماز جماعت نداشت و من بااینکه صلاحیت نداشتم برای این‌که وحدت را نشان دهم این مسئولیت خطیر را می‌پذیرفتم و نماز جماعت را برقرار ساختم. در این‌یک سالي که در جبهه‌ها بود ماهی یک‌بار به مرخصی می‌آمد تا این‌که در خردادماه سال 1360 ازدواج کرد و سه ماه پس از ازدواج خود که برای بار آخر به مرخصی آمده بود برعکس همیشه که همراه او به پایانه و بدرقه او می‌رفتیم این بار اجازه نداد کسی همراهش برود و خود تنهایی در تاریخ، 25/06/1360 به‌سوی مقصد حرکت کرد پس از رفتنش ما 15 روز از او خبري نداشتیم و هر چه نامه می‌فرستادیم جواب نمی‌آمد و هر وقت جویا می‌شدیم می‌گفتند راه‌ها خراب است و یا سیم‌های تلفن قطع‌شده تا این‌که بالاخره دوستان او خبر شهادت او را که در تاریخ، 27/06/1360  به ما رساندند البته هیچ اثری یا نشانه‌ای از او برای ما نیاوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و العصر. ان الانسان لفى خسر. الا الذين آمنو و عملو الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قسم به عصر همانا همه انسان ها در غرقه خسرانند مگر كساني كه ايمان آورده‌اند و عمل صالح و شايسته و بايسته انجام داده‌اند و يكديگر را به حق سفارش كردند و همچنين صبر و شكيبايى و مقاومت را پيشه خود قرار داده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پروردگارا، از تو يارى مي جويم، ياريم نما؛ از تو فريادرسى مي طلبم، بفريادم رس؛ از تو آمرزش مي طلبم، مرا ببخش؛ از تو كمك مي جويم، مرا كمك نما، از تو هدايت مى‌خواهم كه مرا به دين اسلام و جامعه و امام عزيز و ملت شهيد پرور ياريم نمايى و به ريسمان تو چنگ مى زنم و بر تو توكل مى‌نمايم مرا حفاظت نما.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پروردگارا، مرا زنده دار آنگه كه مى‌دانى زندگى برايم خير و بركت دارد و بميران آن هنگامي كه مي دانى مرگ برايم نيكو است؛ خداوندا، چيزى را كه ما بر آنها قدرت و توان نيست بر دوشم قرار مده و مرا بر گروه كافران «صدامى» و مشركان يارى كن؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به اميد خداوند جان بركف گرفته و براى انجام وظيفه الهى خود به سوى جبهه‌هاى نور عليه ظلمت مى‌روم؛ وظيفه خود را نسبت به خدا و انقلاب و ملتم انجام دهم تا مبادا ذره‌اى از خاك ميهن اسلاميم به دست نامردان روزگار بيفتد و در اين راه هر مصيبتى را تحمل مي كنم تا به هدف خود برسم و از جهاد در راه خدا كوتاهى نخواهم كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اى برادران عزيز، مبادا در استمرار اهداف انقلاب كوتاهى نماييد و سلاح هاى مبارزه را بر زمين گذاريد و ذره اى از ايمانتان سست شود و جبهه را خالى بگذاريد در اين زمان از همه واجب تر دفاع از مملكت اسلامى ايران و اهداف انقلاب مى‌باشد؛ مبادا امام عزيز را تنها بگذاريد و دل امام را از خود ناراضى نمائيد كه در اين صورت دل امام زمان « عج» را از خود ناراضى نموده‌ايد و كارى نكنيد كه دشمنان اسلام را از كار خود شاد نماييد؛ نماز را به جماعت بخوانيد، روزه بگيريد، در راه خدا جهاد كنيد و امر به معروف و نهى از منكر يادتان نرود تا زمانى كه جامعه ما را ايمان و تقوى و درستى فرا گيرد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اى خواهران، ايمان به خدا داشته باشيد؛ حجاب خود را رعايت كنيد و مگذاريد افراد بى‌ايمان شما را وسيله‌اى براى رسيدن به اهداف پليد خود قرار دهند و در كارهاى صحيح اجتماعى فعاليت داشته باشيد و در پشت جبهه برادران خود را تنها نگذاريد و پشت جبهه در مسجدها، در خانه‌ها پاسدار انقلاب و اسلام باشيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اى پدر و مادر گرامى و عزيزم، همچنان كه تا حالا از اسلام دور نبوده‌ايد از اين پس هم براى هميشه از اسلام و انقلاب و رهنمودهاى امام دفاع كنيد و از نبودن ما جوانان غمگين نشويد چون اگر ما به جبهه نرويم كفار بى‌ دين مى‌آيند و كشور ما را و ناموس ما را به يغما مى‌برند و در راه رسيدن به هدف شهادت و اسارت سختى و رنج وجود دارد كه بايد تحمل كرد تا خداوند از ما و شما راضى باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ضمن همسرم را نزد شما به امانت مى‌سپارم از او به خوبى نگهدارى كنيد و نگذاريد كمبود مرا احساس كند در آخر شما پدر و مادر و همسرم و خواهرم و برادرم را به خدا مى‌سپارم، از خدا مي خواهم براى رسيدن به اهداف عالى اسلام ما و شما را يارى نمايد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید داود شعبانلوزادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1432772KAKA003-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1432772KAKA001-001.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/15625&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید قاسم علی حسن زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2019-12-30T13:28:05Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 1349/12/05&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : قاسمعلی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : اسفراین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حسن‌زاده‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/10/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : نصرت‌اله‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId6&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- یک روز که برادرم قاسم علی به اسفراین رفته بود تا برای خودش لباس بخرد. وقتی‌که از شهر برگشت: دید من بدون روسری جلوی در حیاط در خیابان ایستاده‌ام (البته آن زمان من کودک بودم) مرا دعوا کرد و زد سر مرا شکست. وقتی مادرم متوجه شد با او برخورد کرد و گفت: چرا او را می‌زنی؟ او خواهر کوچک‌تر تو است، زورت به بچه رسیده؟ برادرم گفت: مادر داشتن حجاب و رعایت آن‌که کوچک و بزرگ نمی‌شناسد. به‌هرحال شما باید پشتیبان حضرت زهرا (س) و زینب (س) باشید و در همه حال باید حجاب خود را رعایت کنید. این خاطره‌ای بود که من از ایشان به یاد دارم و همیشه در ذهنم باقی می‌ماند که چقدر به رعایت حجاب توصیه می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- در یک روز سرد زمستانی که برف سنگینی هم آمده بود و کسی در خانه نبود که حتی برف روی پشت‌بام را بیندازد و دخترانم هم کوچک بودند که از شدت سرما گریه می‌کردند. تا این‌که مجبور شدم خودم به پشت‌بام بروم و برف‌ها را بیندازم در حال برف پارو کردن بودم که پایم لیز خورد و از بالا به پایین افتادم که این ماجرا به گوش پسرم قاسم علی که در جبهه بود رسید برای همین چند روزی را مرخصی گرفت و به خانه آمد و در این مدتی که من مریض بودم قاسم علی از من مراقبت می‌کرد و نمی‌گذاشت که به کارهای خانه دست بزنم و همانند پروانه‌ای به دور شمع می‌چرخید. تا من هر چه سریع‌تر بهبود یابم و من همان‌جا دست‌هایم را بلند کردم و گفتم خدایا شکرت که چنین پسری را به من عطا کردی تا در راهت که حق است فدا کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- زمانی که برادرم قاسم علی می‌خواست به جبهه برود من تازه از جبهه برگشته بودم. ایشان یک نوار ضبط کرده بود که من به جبهه می‌روم و دیگر برنمی‌گردم زیرا این دفعه که بروم شهید می‌شوم و این دفعه‌ی آخر بود که مرا دیدید. مرا در گلزار بهشت شهدای روستای حسین‌آباد به خاک بسپارید و به پدر و مادر هم بگویید برایم گریه نکنند. تا این‌که مدتی از حضور ایشان در جبهه‌های حق علیه باطل نگذشته بود، خبر شهادتش را برایمان آوردند؛ و همان‌گونه که در نوار ضبط‌شده گفته بود ایشان را در گلزار بهشت شهدا به خاک سپردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- یکی از همسایه‌ها خواب قاسم علی را دیده بود که این‌گونه برایم نقل کرد: یک‌شب خواب دیدم که قاسم در یک باغ بزرگ پر از گل و گیاه و میوه بالباس‌های بسیجی که به تن داشت ایستاده که چند درجه هم‌روی شانه‌هایش بود. به او گفتم قاسم جان در این باغ چه می‌کنی؟ او گفت: من نگهبان این باغ هستم و این کلیدی که در دست من است کلید بهشت است بعد من از ایشان خداحافظی کردم که از خواب بیدار شدم. دیدم کسی دوروبرم نیست و من تنها هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- آخرین باری که برادرم قاسم علی می‌خواست به جبهه برود من در زیرزمینی خانه‌مان در حال قالی‌بافی بودم که ایشان آمد و گفت: فاطمه جان نمی‌آیی با من خداحافظی بکنی؟ این دفعه‌ی آخر است و دیگر مرا نمی‌بینی بیا تا آخرین خداحافظی را بکنیم. من هم گریه‌ام گرفت و گفتم این چه حرفی است که می‌زنی؟ از این حرف‌ها نزن که من طاقت ندیدنت را ندارم. بعد، ایشان را بوسیدم و رفتم یک آیینه و قرآن آوردم تا از زیر قرآن عبور دهم و خداحافظی کرد و به جبهه رفت و دیگر برنگشت و به آرزوی دیرینه‌ی خود که شهادت بود رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- شبی که پسرم قاسم علی می‌خواست به جبهه برود، من شلوارش را برداشتم و درجایی مخفی کردم تا او فردا صبح نتواند به جبهه برود! اما ایشان رفت شلوار خیسی را که شسته بودم را برداشت و آورد روی بخاری گذاشت تا خشک شود که حرارت، کمی از آن را سوزانده بود و گفت مادر جان من خواب‌دیده‌ام که این مرتبه به جبهه بروم دیگر برنمی‌گردم و این دفعه شلوارم در ساک خونی برمی‌گردد که من گریه‌ام گرفت و گفتم این چه حرفی است که می‌زنی؟ اما او گفت: من حقیقت را می‌گویم بعد خداحافظی کرد و به جبهه رفت و مدتی طول نکشیده بود از رفتنش که خبر شهادتش را برایمان آوردند و خوابی هم که دیده بود درست بود؛ و این مرتبه که رفت دیگر نیامد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- روزی که خواهرم بیگلر را از بیمارستان به خانه آورده بودند، برادرم قاسم هم‌خانه بود که گهگاه به شوخی می‌گفت: ببین به بیمارستان رفته و حالا تعلیم‌دیده که در رختخواب بخوابد و بلند نمی‌شود که حداقل آب و غذا بخورد و باید آب و غذا به دهانش بدهند، گفت به من جاروب را بده تا خانه را جاروب کنم بعد رفت دوربین عکاسی را آورد و یک عکس دسته‌جمعی گرفتیم که گفت: این عکس یادگاری از من بماند چون این دفعه که به جبهه بروم شهید می‌شوم و دیگر برنمی‌گردم و این دفعه‌ی آخری است که من به جبهه می‌روم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- برادرم قاسم علی در روستای حسین‌آباد کرد می‌خواست از دختری خواستگاری کند برای همین به خواهرم سیصد تومان داده بود تا برود و از پدر و مادر آن دختر را برایش خواستگاری کند. خواهرم پول را گرفته بود و خرج کرده بود و وقتی برادرم قضیه را متوجه شد به او گفت: کار درستی نکردی، تو کلاه‌برداری و نمی‌توانی آن دختر را برایم خواستگاری کنی و این آرزو در دلم می‌ماند و به جبهه می‌روم و شهید می‌شوم. بعد روزی که می‌خواست به جبهه برود رو به خواهرم کرد و گفت: پول را حلالت می‌کنم چون مال دنیا ارزش ندارد، چون برای من جبهه رفتن از هر چیز بهتر است و من آرزوی شهادت رادارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- زمانی که برادرم قاسم از جبهه به مرخصی آمده بود خاطره از جبهه را این‌گونه برایمان تعریف کرد: یک روز من به‌طور اتفاقی و ناخودآگاه به درون یکی از سنگرهای عراقی رفتم و آن‌ها با دیدن من اسلحه‌شان را به روی زمین انداختند و تاوَن دستشان را روی سرشان گذاشتند و من آن‌ها را اسیر کردم بدون آن‌که مقاومتی از خود نشان دهند؛ که فرماندهمان به خاطر این عمل شجاعانه من چند روز مرخصی برایم نوشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- زمانی که شوهرم که یکی از دوستان برادرم قاسم علی بود به خواستگاری من آمده بود من جواب رد داده بودم که یک روز برادرم قاسم علی وارد خانه شد و به شوخی گفت: دختر، آدم به این خوبی را چرا نمی‌گیری از دستت می‌رود؟ دیگر شوهر پیدا نمی‌کنی؟ من از ایشان شناخت کامل دارم فردی سالم و دارای خانواده‌ی مذهبی است که عامل اصلی ازدواج من و شوهرم ایشان بودند بعد از شهادت برادرم هرگاه به روستای حسین‌آباد می‌رویم شوهرم می‌گوید: اگر ما به حسین‌آباد می‌رویم فقط به خاطر مزار قاسم علی است زیرا اگر اصرار ایشان نبود شما به این وصلت، جواب نمی‌دادید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- پسرم قاسم چندین مرتبه به‌صورت پنهانی به جبهه رفته بود و حرفی به ما نزده بود تا این‌که دفعه‌ی آخری که می‌خواست به جبهه برود من در حیاط بودم که پیشم آمد و گفت: بابا خداحافظ که من می‌خواهم به جبهه بروم و دیگر برنمی‌گردم بیا خداحافظی کنیم. من گفتم: نه نمی‌خواهد بروی من دست‌تنها هستم بمان و کمکم کن. گفت: نه پدر من باید بروم چون من سیدی را در خواب دیدم که می‌گوید قاسم چرا ایستاده‌ای؟ چرا نمی‌روی؟ به من آگاه شده که این دفعه به جبهه بروم دیگر برنمی‌گردم و شهید می‌شوم. تا این‌که من رضایت دادم که برود؛ اما به م هم آگاه شده بود که شهید می‌شود. خداحافظی کرد و رفت و مدتی از حضورش در جبهه نمی‌گذشت که قاسم در تاریخ 22/10/1365 در عملیات کربلای پنج‌در منطقه عملیاتی شلمچه، براثر اصابت تیر به ناحیه‌ی سرش و متلاشی شدن سرش به درجه‌ی رفیع شهادت نائل آمد و دیگر برنگشت و ما جنازه‌ی ایشان را تشییع و بنا به گفته‌ی خودش، ایشان را در گلزار شهدای حسین‌آباد کرد به خاک سپردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6685&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%DA%A9%D8%B1%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهید صفر علی کرم علی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%DA%A9%D8%B1%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-30T13:23:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = صفر علی کرم علی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Safarali-karamali.JPG&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای 1 اردیبهشت|1345/02/01]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 4 مرداد|1367/05/04]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه تعالی&lt;br /&gt;
[[شهید صفر علی کرم علی]] :&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : [[01/02/1345]]&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : [[04/05/1367]]&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشحص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه: [[مرکزی]] - [[محلات]] - محلات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
[[شهید صفرعلی کرم علی]] در سال 1347 در شهرستان محلات در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد. پس از طی دوران کودکی وارد مدرسه فردوسی شد. از همان دوران کودکی بسیار خوش اخلاق و خوش برخورد بود و با اطرافیان خود با نرمی و آرامش بر خورد می کرد. پس از چندی پدر خود را از دست داد و سرپرستی او را مادرش به عهده گرفت.&lt;br /&gt;
دوران ابتدایی را در مدرسه فردوسی به پایان رساند و ترک تحصیل کرد و در باغ‌های تولید گل و گیاه مشغول به کار شد. ایمان و اعتقاد به خدا و ائمه اطهار از او جوانی معتقد و اهل کار و فعال ساخت. تا این‌که به خدمت مقدس [[سربازی]] فراخوانده شد. دوران آموزشی را در [[پادگان «05» کرمان]] گذرانید و به منطقه [[سرپل ذهاب]] اعزام و چند روزی به پایان خدمتش نمانده بود که آخرین تماس تلفنی را با منزل برادرش گرفت و دیگر نه نامه‌ای و نه تماسی. خانواده او هنوز چشم‌به‌راه مسافر خود می‌باشند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/44526 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%81_%D8%B5%D9%81%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید حسن علاف صفری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%81_%D8%B5%D9%81%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-30T13:21:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام حسن علاف صفری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر شاه رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام مادر خدیجه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت اروندرود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد قزوین تاریخ تولد ۱۳۴۸/۱۰/۲۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت اروندرود تاریخ شهادت ۱۳۶۴/۱۱/۲۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استان محل شهادت خوزستان شهر محل شهادت آبادان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل مجرد درجه نظامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات اول متوسطه رشته -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات سال تفحص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل کار بنیاد تحت پوشش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مزار شهید قزوین – قزوین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید حسن علاف صفری بیستم دی ۱۳۴۸، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش شاهرضا، میوه و تره‌بار فروش بود و مادرش خدیجه نام داشت. وقتی دانش‌آموز اول متوسطه بود از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیست و یکم بهمن ۱۳۶۴، در اروندرود بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسان که به دنیا می‌آید و پا به عرصه‌ی جهان می‌گذارد، وقتی به سن بلوغ می‌رسد و می‌تواند بد و خوب خود را تشخیص دهد و سعادت خود را پیدا کند، آرزوهایی را در نظر می‌گیرد که می‌خواهد هر چه زودتر به اجرا درآورد. من هم دو آرزو بیشتر ندارم؛ یکی این‌که بتوانم با این بدنِ نحیف و گناهکارم، برای اسلام و مسلمین کاری بکنم و دوّم این‌که به هدف عالی و مشخصی که همه‌ی مؤمنین در پی آن‌اند - که همانا طریق شهادت است - برسم و به زبان خودم شهادت، طریقت الله است و من علاقه‌ای که به شهادت داشتم، به هیچ‌چیز نداشتم. به جهان خواران شرق و غرب بگویید که اگر همه‌ی اهل خانه و کاشانه‌ام را به اسارت ببرند و پول و ثروتم را - که ندارم! تاراج کنند و گلوله‌هایشان قلبم را سوراخ‌سوراخ کنند، آرزوی شنیدن یک کلمه ضعف و زبونی را از دهانم و آرزوی فروختن دینم را به گور خواهند بُرد. به آن‌ها بگویید که اگر پیکرم را صدپاره کنند و پاره‌های تنم را در آتش بسوزانند و خاکسترم را به دریا بریزند، از اعماق دریا صدایم را خواهند شنید که فریاد می‌زنم: اسلام پیروز است؛ منافق نابود است. یکی از افراد خانواده‌ام یا یکی از دو برادر دینی‌ام، برادر علیرضا جوادی یا برادر سید حسن فیض حسینی، برای من ۱۵ شب نمازِ شب قضا بخوانند؛ ولی در خفا! سر قبرم اسم مرا ننویسید؛ فقط بنویسید: هدیه پَر کاهی به درگاه اقدس مقدس ذات ابدیت. (۱۵۳۵۶۱۱) حسن علاف صفری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهدی کیامیری : آن روز، ما با هر مصیبتی که بود، از رود خروشان « اروند » عبور کردیم و قایق‌مان میان سیم‌های خاردار و « خورشیدی » ها به گل نشست و یکایک دلیرمردان بسیجی با عبور از گل‌ولای، خودشان را به خاک‌ریزهای فتح شده ‌ رساندند، تا سرود مردان آفتاب را سر دهند . وقتی به کنار خاک‌ریز رسیدم، هنوز جنازه‌ی « حسن » ـ که تیری به قلبش خورده بود ـ روی زمین افتاده بود و شبنم‌های شب شکن بهاری، بر رخساره‌اش نشسته بودند . گویی ستاره‌ای از آسمان فروافتاده و در زمین سُکنی گزیده است . در کنار سیم‌خاردارها، جنازه‌ی دلاور جبهه‌ها، شهید « تیموریان » نیز به چشم می‌خورد، که هنگام باز کردن معبر، تیری به سرش خورده بود و برای این‌که معبر لو نرود و تلفات بیش‌تری ندهیم، خودش را زیر آب نگه‌داشته بود، تا بر سر پیمانش باقی بماند . دیگر شب شده بود . برای حمله‌ای به خفاشان بعثی آماده شدیم و شب‌شکنان با کوله‌باری از تقوا و ایمان به‌سوی شکار « تانک‌ » های پوشالی پیش می‌رفتند . یکی ذکر می‌گفت؛ یکی ادعیه می‌خواند و دیگری با سکوتی عمیق، در اندیشه‌ی آینده‌ای نه‌چندان دور غوطه‌ور بود . با درگیری تانک‌ها و « آرپی‌جی » زن‌ها، شیپور جنگ نواخته و مرد از نامرد مشخص شد . روبه صفتان بعثی ـ که یارای مقابله با دلیرمردان بیشه‌ی اسلام را نداشتند ـ با جا گذاشتن تانک‌ها و خودروهای بسیار خود، پا به فرار گذاشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1324 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و ۳۰۰۰شهید استان قزوین] &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسن_علاف صفری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان قزوین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%81_%D8%B5%D9%81%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید حسن علاف صفری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%81_%D8%B5%D9%81%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-30T13:18:45Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام حسن علاف صفری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر شاه رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام مادر خدیجه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت اروندرود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد قزوین تاریخ تولد ۱۳۴۸/۱۰/۲۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت اروندرود تاریخ شهادت ۱۳۶۴/۱۱/۲۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استان محل شهادت خوزستان شهر محل شهادت آبادان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل مجرد درجه نظامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات اول متوسطه رشته -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات سال تفحص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل کار بنیاد تحت پوشش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مزار شهید قزوین – قزوین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید حسن علاف صفری بیستم دی ۱۳۴۸، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش شاهرضا، میوه و تره‌بار فروش بود و مادرش خدیجه نام داشت. وقتی دانش‌آموز اول متوسطه بود از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیست و یکم بهمن ۱۳۶۴، در اروندرود بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انسان که به دنیا می‌آید و پا به عرصه‌ی جهان می‌گذارد، وقتی به سن بلوغ می‌رسد و می‌تواند بد و خوب خود را تشخیص دهد و سعادت خود را پیدا کند، آرزوهایی را در نظر می‌گیرد که می‌خواهد هر چه زودتر به اجرا درآورد. من هم دو آرزو بیشتر ندارم؛ یکی این‌که بتوانم با این بدنِ نحیف و گناهکارم، برای اسلام و مسلمین کاری بکنم و دوّم این‌که به هدف عالی و مشخصی که همه‌ی مؤمنین در پی آن‌اند - که همانا طریق شهادت است - برسم و به زبان خودم شهادت، طریقت الله است و من علاقه‌ای که به شهادت داشتم، به هیچ‌چیز نداشتم. به جهان خواران شرق و غرب بگویید که اگر همه‌ی اهل خانه و کاشانه‌ام را به اسارت ببرند و پول و ثروتم را - که ندارم! تاراج کنند و گلوله‌هایشان قلبم را سوراخ‌سوراخ کنند، آرزوی شنیدن یک کلمه ضعف و زبونی را از دهانم و آرزوی فروختن دینم را به گور خواهند بُرد. به آن‌ها بگویید که اگر پیکرم را صدپاره کنند و پاره‌های تنم را در آتش بسوزانند و خاکسترم را به دریا بریزند، از اعماق دریا صدایم را خواهند شنید که فریاد می‌زنم: اسلام پیروز است؛ منافق نابود است. یکی از افراد خانواده‌ام یا یکی از دو برادر دینی‌ام، برادر علیرضا جوادی یا برادر سید حسن فیض حسینی، برای من ۱۵ شب نمازِ شب قضا بخوانند؛ ولی در خفا! سر قبرم اسم مرا ننویسید؛ فقط بنویسید: هدیه پَر کاهی به درگاه اقدس مقدس ذات ابدیت. (۱۵۳۵۶۱۱) حسن علاف صفری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهدی کیامیری : آن روز، ما با هر مصیبتی که بود، از رود خروشان « اروند » عبور کردیم و قایق‌مان میان سیم‌های خاردار و « خورشیدی » ها به گل نشست و یکایک دلیرمردان بسیجی با عبور از گل و لای، خودشان را به خاکریزهای فتح شده ‌ رساندند، تا سرود مردان آفتاب را سر دهند . وقتی به کنار خاکریز رسیدم، هنوز جنازه‌ی « حسن » ـ که تیری به قلبش خورده بود ـ روی زمین افتاده بود و شبنم‌های شب‌شکن بهاری، بر رخساره‌اش نشسته بودند . گویی ستاره‌ای از آسمان فرو افتاده و در زمین سُکنی گزیده است . در کنار سیم‌خاردارها، جنازه‌ی دلاور جبهه‌ها، شهید « تیموریان » نیز به چشم می‌خورد، که هنگام باز کردن معبر، تیری به سرش خورده بود و برای این که معبر لو نرود و تلفات بیش‌تری ندهیم، خودش را زیر آب نگه داشته بود، تا بر سر پیمانش باقی بماند . دیگر شب شده بود . برای حمله‌ای به خفاشان بعثی آماده شدیم و شب‌شکنان با کوله‌باری از تقوا و ایمان به سوی شکار « تانک‌ » های پوشالی پیش می‌رفتند . یکی ذکر می‌گفت؛ یکی ادعیه می‌خواند و دیگری با سکوتی عمیق، در اندیشه‌ی آینده‌ای نه چندان دور غوطه‌ور بود . با درگیری تانک‌ها و « آرپی‌جی » زن‌ها، شیپور جنگ نواخته و مرد از نامرد مشخص شد . روبه‌صفتان بعثی ـ که یارای مقابله با دلیرمردان بیشه‌ی اسلام را نداشتند ـ با جا گذاشتن تانک‌ها و خودروهای بسیار خود، پا به فرار گذاشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1324 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و ۳۰۰۰شهید استان قزوین] &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسن_علاف صفری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان قزوین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%81_%D8%B5%D9%81%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید حسن علاف صفری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%81_%D8%B5%D9%81%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-30T13:15:43Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام حسن علاف صفری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر شاه رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام مادر خدیجه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت اروندرود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد قزوین تاریخ تولد ۱۳۴۸/۱۰/۲۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت اروندرود تاریخ شهادت ۱۳۶۴/۱۱/۲۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استان محل شهادت خوزستان شهر محل شهادت آبادان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل مجرد درجه نظامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات اول متوسطه رشته -&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات سال تفحص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل کار بنیاد تحت پوشش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مزار شهید قزوین – قزوین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید حسن علاف صفری بیستم دی ۱۳۴۸، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش شاهرضا، میوه و تره‌بار فروش بود و مادرش خدیجه نام داشت. وقتی دانش‌آموز اول متوسطه بود از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیست و یکم بهمن ۱۳۶۴، در اروندرود بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید، حسن علاف صفری : انسان که به دنیا می آید و پا به عرصه ی جهان می گذارد، وقتی به سن بلوغ می رسد و می تواند بد و خوب خود را تشخیص دهد و سعادت خود را پیدا کند، آرزوهایی را در نظر می گیرد که می خواهد هر چه زودتر به اجرا در آورد . من هم دو آرزو بیشتر ندارم؛ یکی این که بتوانم با این بدنِ نحیف و گناهکارم، برای اسلام و مسلمین کاری بکنم و دوّم این که به هدف عالی و مشخصی که همه ی مؤمنین در پی آنند - که همانا طریق شهادت است - برسم و به زبان خودم شهادت، طریقت الله است و من علاقه ای که به شهادت داشتم، به هیچ چیز نداشتم . به جهانخواران شرق و غرب بگویید که اگر همه ی اهل خانه و کاشانه ام را به اسارت ببرند و پول و ثروتم را - که ندارم !- تاراج کنند و گلوله های شان قلبم را سوراخ سوراخ کنند، آرزوی شنیدن یک کلمه ضعف و زبونی را از دهانم و آرزوی فروختن دینم را به گور خواهند بُرد . به آن ها بگویید که اگر پیکرم را صد پاره کنند و پاره های تنم را در آتش بسوزانند و خاکسترم را به دریا بریزند، از اعماق دریا صدایم را خواهند شنید که فریاد می زنم : اسلام پیروز است؛ منافق نابود است . یکی از افراد خانواده ام یا یکی از دو برادر دینی ام، برادر علیرضا جوادی یا برادر سید حسن فیض حسینی، برای من ۱۵ شب نمازِ شب قضا بخوانند؛ ولی در خفا ! سر قبرم اسم مرا ننویسید؛ فقط بنویسید : هدیه پَر کاهی به درگاه اقدس مقدس ذات ابدیت . (۱۵۳۵۶۱۱) حسن علاف صفری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهدی کیامیری : آن روز، ما با هر مصیبتی که بود، از رود خروشان « اروند » عبور کردیم و قایق‌مان میان سیم‌های خاردار و « خورشیدی » ها به گل نشست و یکایک دلیرمردان بسیجی با عبور از گل و لای، خودشان را به خاکریزهای فتح شده ‌ رساندند، تا سرود مردان آفتاب را سر دهند . وقتی به کنار خاکریز رسیدم، هنوز جنازه‌ی « حسن » ـ که تیری به قلبش خورده بود ـ روی زمین افتاده بود و شبنم‌های شب‌شکن بهاری، بر رخساره‌اش نشسته بودند . گویی ستاره‌ای از آسمان فرو افتاده و در زمین سُکنی گزیده است . در کنار سیم‌خاردارها، جنازه‌ی دلاور جبهه‌ها، شهید « تیموریان » نیز به چشم می‌خورد، که هنگام باز کردن معبر، تیری به سرش خورده بود و برای این که معبر لو نرود و تلفات بیش‌تری ندهیم، خودش را زیر آب نگه داشته بود، تا بر سر پیمانش باقی بماند . دیگر شب شده بود . برای حمله‌ای به خفاشان بعثی آماده شدیم و شب‌شکنان با کوله‌باری از تقوا و ایمان به سوی شکار « تانک‌ » های پوشالی پیش می‌رفتند . یکی ذکر می‌گفت؛ یکی ادعیه می‌خواند و دیگری با سکوتی عمیق، در اندیشه‌ی آینده‌ای نه چندان دور غوطه‌ور بود . با درگیری تانک‌ها و « آرپی‌جی » زن‌ها، شیپور جنگ نواخته و مرد از نامرد مشخص شد . روبه‌صفتان بعثی ـ که یارای مقابله با دلیرمردان بیشه‌ی اسلام را نداشتند ـ با جا گذاشتن تانک‌ها و خودروهای بسیار خود، پا به فرار گذاشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1324 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و ۳۰۰۰شهید استان قزوین] &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسن_علاف صفری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان قزوین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B1_%D9%86%D8%B3%D8%A8</id>
		<title>شهید مجتبی ذوالفقار نسب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B1_%D9%86%D8%B3%D8%A8"/>
				<updated>2019-12-07T12:44:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[شهیدمجتبی ذوالفقار نسب]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: جهرم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[تاریخ تولد : ۵۶/۳/۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[تاریخ شهادت: ۹۵/۱/۲۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت: حلب، سور ی ه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل دفن: جهرم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصعبت تاهل: متاهل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد فرزندان : ۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه :==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید مجتبی ذوالفقار نسب، هشتم خرداد ماه ۱۳۵۶ در جهرم دیده به جهان گشود.وی پس از گذراندن تحصیلات متوسطه در جهرم، بهمن ۱۳۷۵ در دانشگاه افسری امام علی علیه السلام پذیرفته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی بعد از اتمام دوره‌ افسری به ایرانشهر منتقل و به عنوان فرمانده گروهان مشغول به خدمت شد و پس از آن به شیراز انتقال یافت و به عنوان مسئول شعبه آزمایشات مرکز پیاده در این شهر به کار گیری شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او سپس به شوشتر منتقل و در آنجا ابتدا به عنوان جانشین گردان و بعد از آن به عنوان مسئول رکن دوم [[تیپ ۴۵ تکاور شوشتر]] مشغول خدمت می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ذوالفقار نسب ۲۸ اسفندماه ۹۴ داوطلبانه به مأموریت مستشاری در [[سوریه]] اعزام و ۲۱ فروردین ماه ۱۳۹۵ در درگیری با جبهه تکفیری النصره، به خ یل شهدای مدافع حرم حضرت زینب سلام الله علیها، پیوست و مراسم تشییع و تدفین این شهید گرانقدر روزپنجشنبه ۲۶ فروردین ماه در جهرم برگزار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت‌نامه :==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام به پدر و مادر عزیزم و همچنین برادران بزرگوارم و خواهران نازنینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون‌که از جمع شما به سرای باقی رفتم، بدانید که با قلبی مطمئن و آرام به هدفی که سال‌ها منتظرش بودم رسیدم. از برادرانم می‌خواهم که از بچه‌هایم مراقبت کنند تا بوی پدر را از عموهایشان استشمام کنند. مراسم‌هایم را ساده برگزار کنید و فقط برای امام حسین و عقیله بنی‌هاشم گریه کنید؛ جزع‌فزع نکنید . به یاری خدا اگر جای من خوب بود و اجازه داشتم ان‌شاءالله شفاعت همه شمارا خواهم کرد. ان‌شاءالله پرهیزگار باشید و تقواپیشه کنید و بدانید کلید اسرار نماز اول وقت است. برادرانم را به حفظ حیا و خواهرانم را به حفظ حجاب اسلامی و همه را به خوردن لقمه حلال وصیت می‌‌کنم؛ همه شما عزیزان را به سبقت در کارهای خیر و صله‌رحم سفارش می‌کنم . دوستان و همکاران را سلام برسانید و از آن‌ها برای من طلب حلالیت کنید، خانواده همسر را سلام برسانید و بگویید اگر شهید شدم برایم فاتحه بخوانید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات و گزارش‌ها :==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر شهید سرهنگ مجتبی ذوالفقار نسب در دل نوشته‌ای خطاب به حضرت ولی امر چنین آورده است :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با عرض سلام و تبریک و تهنیت خدمت مولایم ولی‌عصر صاحب‌الزمان (عج)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« کلنا عباسک یا زینب» رهبرا ؛ شاهد باش که مجتبای من با عزمی راسخ و نیتی خالصانه و داوطلبانه برای دفاع از حرم عقیله بنی‌هاشم و عمه سادات پای به میدان مبارزه نهاد و تاآخرین‌نفس در دفاع از حرم عمه‌تان ایستاد و جان خود را خالصانه در این راه فدا کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیدا؛ مطمئن باش تا جوانانی همانند مجتبی در ایران اسلامی هستند نمی‌گذارند حتی یک آجر از حرم مطهر کم شود و اجازه نمی‌دهند که پای نحس و نجس تکفیری‌ها به حرم باز شود و در مقابل تمام کج‌روی‌ها و کج‌فهمی‌ها می‌ایستند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای من؛ به عمه‌تان عقیله بنی‌هاشم بفرما که دو فرزند نوجوان مجتبی را چنان تربیت می‌کنم تا همچون پدرشان در رکابتان تا رفع تمام پلیدی‌ها و ظلم و جورها مبارزه کنند و درراه حسین بن علی علیه‌السلام فدا شوند و جانشان را تقدیم به قاسم بن احسن نمایند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا؛ این هدیه کوچک را از خانواده ما قبول فرما و به ما صبر جزیل عنایت کن تا غم سنگین هجران مجتبی را تحمل نماییم و بتوانیم در برابر تمام صحنه‌های افراد کج‌فهم ایستادگی کنیم و این بار سنگین امانت را به سرمنزل مقصود و قرب الهی ببریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند شهید مجتبی ذوالفقار نسب نیز در دل نوشته‌ای خطاب به پدر شهید خود آورده است :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« به نام خدای شهیدان . بابای خوبم سلام؛ خوش‌آمدی ، شهادتت مبارک.  خیل ی دلم برایت تنگ‌شده، خیلی زودتر از این‌ها منتظرت بودم. فکر می‌کردم به را ی عید می‌آ‌یی. من و داداش عباس کنار سفره هفت‌سین برایت دعا کردیم، هر وقت کسی در می‌زد دعا می‌کردیم تو باشی ، مامان می‌گفت باباجانتان رفته از حرم حضرت زینب سلام‌الله علیها دفاع کنه، آخه دشمنا می‌خواند اون‌رو خراب کنن .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بابای شهیدم حالا دیگه به‌جای تو باید به عکست نگاه کنم؛ اگه دل منو و داداش عباس برایت تنگ شد باید چکار کنم. یادمان نرفته ما رو بغل می‌کردی و می‌بوسیدی. بابا جون عزیزم، نگران ما هم نباش مردم همه آمده‌اند تا ما تنها نباشیم؛ نگران مامان هم نباش، حالا دیگه  خودم مرد خونه شدم و از اون و داداش عباس مراقبت می‌کنم . بابا جون مهربونم تو هم برای ما خیلی دعا کن؛ همه می گن که پیش امام حسین علیه‌السلام رفتی. سلام منو و داداش عباس رو به آقا برسون و بهش بگو اگرچه دشمنان، پدرم را از من گرفتند ولی مردانه تا پای جان ایستاده‌ و گوش‌به‌فرمان پدرم سید علی خواهیم بود. دوستت دارم بابا.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:290970_176-150x150.jpg&lt;br /&gt;
Image:سایت-4.jpg&lt;br /&gt;
Image:نسب.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.takrimeshahid.ir/2016/09/13/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C-%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%B3%D8%A8-%D9%80-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3/&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B1_%D9%86%D8%B3%D8%A8</id>
		<title>شهید مجتبی ذوالفقار نسب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B1_%D9%86%D8%B3%D8%A8"/>
				<updated>2019-12-07T12:31:48Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[شهیدمجتبی ذوالفقار نسب]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: جهرم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[تاریخ تولد : ۵۶/۳/۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[تاریخ شهادت: ۹۵/۱/۲۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت: حلب، سور ی ه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل دفن: جهرم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصعبت تاهل: متاهل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد فرزندان : ۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه :==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید مجتبی ذوالفقار نسب، هشتم خرداد ماه ۱۳۵۶ در جهرم دیده به جهان گشود.وی پس از گذراندن تحصیلات متوسطه در جهرم، بهمن ۱۳۷۵ در دانشگاه افسری امام علی علیه السلام پذیرفته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی بعد از اتمام دوره‌ افسری به ایرانشهر منتقل و به عنوان فرمانده گروهان مشغول به خدمت شد و پس از آن به شیراز انتقال یافت و به عنوان مسئول شعبه آزمایشات مرکز پیاده در این شهر به کار گیری شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او سپس به شوشتر منتقل و در آنجا ابتدا به عنوان جانشین گردان و بعد از آن به عنوان مسئول رکن دوم [[تیپ ۴۵ تکاور شوشتر]] مشغول خدمت می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ذوالفقار نسب ۲۸ اسفندماه ۹۴ داوطلبانه به مأموریت مستشاری در [[سوریه]] اعزام و ۲۱ فروردین ماه ۱۳۹۵ در درگیری با جبهه تکفیری النصره، به خ یل شهدای مدافع حرم حضرت زینب سلام الله علیها، پیوست و مراسم تشییع و تدفین این شهید گرانقدر روزپنجشنبه ۲۶ فروردین ماه در جهرم برگزار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت‌نامه :==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام به پدر و مادر عزیزم و همچنین برادران بزرگوارم و خواهران نازنینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون‌که از جمع شما به سرای باقی رفتم، بدانید که با قلبی مطمئن و آرام به هدفی که سال‌ها منتظرش بودم رسیدم. از برادرانم می‌خواهم که از بچه‌هایم مراقبت کنند تا بوی پدر را از عموهایشان استشمام کنند. مراسم‌هایم را ساده برگزار کنید و فقط برای امام حسین و عقیله بنی‌هاشم گریه کنید؛ جزع‌فزع نکنید . به یاری خدا اگر جای من خوب بود و اجازه داشتم ان‌شاءالله شفاعت همه شمارا خواهم کرد. ان‌شاءالله پرهیزگار باشید و تقواپیشه کنید و بدانید کلید اسرار نماز اول وقت است. برادرانم را به حفظ حیا و خواهرانم را به حفظ حجاب اسلامی و همه را به خوردن لقمه حلال وصیت می‌‌کنم؛ همه شما عزیزان را به سبقت در کارهای خیر و صله‌رحم سفارش می‌کنم . دوستان و همکاران را سلام برسانید و از آن‌ها برای من طلب حلالیت کنید، خانواده همسر را سلام برسانید و بگویید اگر شهید شدم برایم فاتحه بخوانید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات و گزارشات :==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر شه ی د سرهنگ مجتب ی ذوالفقارنسب در دلنوشته ا ی خطاب به حضرت ول ی امر چن ی ن آورده است :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با عرض سلام و تبر ی ک و تهن ی ت خدمت مولا ی م ول ی عصر صاحب الزمان (عج)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« کلنا عباسک ی ا ز ی نب» رهبرا ؛ شاهد باش که مجتبا ی من با عزم ی راسخ و ن ی ت ی خالصانه و داوطلبانه برا ی دفاع از حرم عق ی له بن ی هاشم و عمه سادات پا ی به م ی دان مبارزه نهاد و تا آخر ی ن نفس در دفاع از حرم عمه‌تان ا ی ستاد و جان خود را خالصانه در ا ی ن راه فدا کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س ی دا؛ مطمئن باش تا جوانان ی همانند مجتبا در ا ی ران اسلام ی هستند نم ی گذرند حت ی ی ک آجر از حرم مطهر کم شود و اجازه نم ی‌ دهند که پا ی نحس و نجس تکف ی ر ی‌ ها به حرم باز شود و در مقابل تمام کج‌رو ی‌ ها و کج‌فهم ی‌ ها م ی‌ ا ی ستند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا ی من؛ به عمه‌تان عق ی له بن ی هاشم بفرما که دو فرزند نوجوان مجتب ی را چنان ترب ی ت م ی‌ کنم تا همچون پدرشان در رکابتان تا رفع تمام پل ی د ی‌ ها و ظلم و جورها مبارزه کنند و در راه حس ی ن بن عل ی عل ی ه السلام فدا شوند و جانشان را تقد ی م به قاسم بن الحسن نما ی ند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا؛ ا ی ن هد ی ه کوچک را از خانواده ما قبول فرما و به ما صبر جز ی ل عنا ی ت کن تا غم سنگ ی ن هجران مجتب ی را تحمل نما یی م و بتوان ی م در برابر تمام صحنه‌ها ی افراد کج فهم ا ی ستادگ ی کن ی م و ا ی ن بار سنگ ی ن امانت را به سر منزل مقصود و قرب اله ی ببر ی م .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند شه ی د مجتب ی ذوالفقارنسب ن ی ز در دلنوشته ا ی خطاب به پدر شه ی د خود آورده است :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« به نام خدا ی شه ی دان . بابا ی خوبم سلام؛ خوش آمد ی ، شهادتت مبارک. خ ی ل ی دلم برا ی ت تنگ شده، خ ی ل ی زودتر از ا ی نها منتظرت بودم. فکر م ی‌ کردم برا ی ع ی د م ی‌ آ یی . من و داداش عباس کنار سفره هفت س ی ن برا ی ت دعا کرد ی م، هر وقت کس ی در م ی‌ زد دعا م ی‌ کرد ی م تو باش ی ، مامان م ی‌ گفت با با جانتان رفته از حرم حضرت ز ی نب سلام الله عل ی ها دفاع کنه، آخه دشمنا م ی‌ خوان اون‌رو خراب کنن .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بابا ی شه ی دم حالا د ی گه به جا ی تو با ی د به عکست نگاه کنم؛ اگه دل منو و داداش عباس برا ی ت تنگ شد با ی د چکار کنم. ی ادمان نرفته ما رو بغل م ی‌ کرد ی و م ی‌ بوس ی د ی . بابا جون عز ی زم، نگران ما هم نباش مردم همه آمده‌اند تا ما تنها نباش ی م؛ نگران مامان هم نباش، حالا د ی گه  خود م مرد خونه شدم و از اون و داداش عباس مراقبت م ی‌ کنم . بابا جون مهربونم تو هم برا ی ما خ ی ل ی دعا کن؛ همه م ی‌ گن که پ ی ش امام حس ی ن عل ی ه السلام رفت ی . سلام منو و داداش عباس رو به آقا برسون و بهش بگو اگر چه دشمنان، پدرم را از من گرفتند ول ی مردانه تا پا ی جان ا ی ستاده‌ و گوش به فرمان پدرم س ی دعل ی خواه ی م بود. دوستت دارم بابا.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:290970_176-150x150.jpg&lt;br /&gt;
Image:سایت-4.jpg&lt;br /&gt;
Image:نسب.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.takrimeshahid.ir/2016/09/13/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C-%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%B3%D8%A8-%D9%80-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3/&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B1_%D9%86%D8%B3%D8%A8</id>
		<title>شهید مجتبی ذوالفقار نسب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B1_%D9%86%D8%B3%D8%A8"/>
				<updated>2019-12-07T12:29:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[شهیدمجتبی ذوالفقار نسب]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: جهرم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[تاریخ تولد : ۵۶/۳/۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[تاریخ شهادت: ۹۵/۱/۲۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت: حلب، سور ی ه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل دفن: جهرم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصعبت تاهل: متاهل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد فرزندان : ۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه :==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید مجتبی ذوالفقار نسب، هشتم خرداد ماه ۱۳۵۶ در جهرم دیده به جهان گشود.وی پس از گذراندن تحصیلات متوسطه در جهرم، بهمن ۱۳۷۵ در دانشگاه افسری امام علی علیه السلام پذیرفته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی بعد از اتمام دوره‌ افسری به ایرانشهر منتقل و به عنوان فرمانده گروهان مشغول به خدمت شد و پس از آن به شیراز انتقال یافت و به عنوان مسئول شعبه آزمایشات مرکز پیاده در این شهر به کار گیری شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او سپس به شوشتر منتقل و در آنجا ابتدا به عنوان جانشین گردان و بعد از آن به عنوان مسئول رکن دوم [[تیپ ۴۵ تکاور شوشتر]] مشغول خدمت می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ذوالفقار نسب ۲۸ اسفندماه ۹۴ داوطلبانه به مأموریت مستشاری در [[سوریه]] اعزام و ۲۱ فروردین ماه ۱۳۹۵ در درگیری با جبهه تکفیری النصره، به خ یل شهدای مدافع حرم حضرت زینب سلام الله علیها، پیوست و مراسم تشییع و تدفین این شهید گرانقدر روزپنجشنبه ۲۶ فروردین ماه در جهرم برگزار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه :==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام به پدر و مادر عزیزم و همچنین برادران بزرگوام و خواهران نازنینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون که از جمع شما به سرای باقی رفتم، بدانید که با قلبی مطمئن و آرام به هدف ی که سال‌ها منتظرش بودم رسیدم. از برادرانم می‌خواهم که از بچه‌های م مراقبت کنند تا بوی پدر را از عموهای‌شان استشمام کنند. مراسم‌هایم را ساده برگزار کنید و فقط برای امام حسین و عقیله بنی‌ هاشم گریه کنید؛ جزع فزع نکنید . به یاری خدا اگر جای من خوب بود و اجازه داشتم ان‌شاءالله شفاعت همه شما را خواهم کرد. ان‌شاءالله پرهیزگار باشید و تقوا پیشه کنید و بدان ی د کلید اسرار نماز اول وقت است. برادرانم را به حفظ حیا و خواهرانم را به حفظ حجاب اسلامی و همه را به خوردن لقمه حلال وصیت می‌‌کنم؛ همه شما عزیزان را به سبقت در کارهای خیر و صله رحم سفارش می‌کنم . دوستان و همکاران را سلام برسانید و از آنها برا ی من طلب حلالیت کنید، خانواده همسر را سلام برسانید و بگویید اگر شهید شدم برایم فاتحه بخوانید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات و گزارشات :==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر شه ی د سرهنگ مجتب ی ذوالفقارنسب در دلنوشته ا ی خطاب به حضرت ول ی امر چن ی ن آورده است :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با عرض سلام و تبر ی ک و تهن ی ت خدمت مولا ی م ول ی عصر صاحب الزمان (عج)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« کلنا عباسک ی ا ز ی نب» رهبرا ؛ شاهد باش که مجتبا ی من با عزم ی راسخ و ن ی ت ی خالصانه و داوطلبانه برا ی دفاع از حرم عق ی له بن ی هاشم و عمه سادات پا ی به م ی دان مبارزه نهاد و تا آخر ی ن نفس در دفاع از حرم عمه‌تان ا ی ستاد و جان خود را خالصانه در ا ی ن راه فدا کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س ی دا؛ مطمئن باش تا جوانان ی همانند مجتبا در ا ی ران اسلام ی هستند نم ی گذرند حت ی ی ک آجر از حرم مطهر کم شود و اجازه نم ی‌ دهند که پا ی نحس و نجس تکف ی ر ی‌ ها به حرم باز شود و در مقابل تمام کج‌رو ی‌ ها و کج‌فهم ی‌ ها م ی‌ ا ی ستند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا ی من؛ به عمه‌تان عق ی له بن ی هاشم بفرما که دو فرزند نوجوان مجتب ی را چنان ترب ی ت م ی‌ کنم تا همچون پدرشان در رکابتان تا رفع تمام پل ی د ی‌ ها و ظلم و جورها مبارزه کنند و در راه حس ی ن بن عل ی عل ی ه السلام فدا شوند و جانشان را تقد ی م به قاسم بن الحسن نما ی ند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا؛ ا ی ن هد ی ه کوچک را از خانواده ما قبول فرما و به ما صبر جز ی ل عنا ی ت کن تا غم سنگ ی ن هجران مجتب ی را تحمل نما یی م و بتوان ی م در برابر تمام صحنه‌ها ی افراد کج فهم ا ی ستادگ ی کن ی م و ا ی ن بار سنگ ی ن امانت را به سر منزل مقصود و قرب اله ی ببر ی م .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند شه ی د مجتب ی ذوالفقارنسب ن ی ز در دلنوشته ا ی خطاب به پدر شه ی د خود آورده است :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« به نام خدا ی شه ی دان . بابا ی خوبم سلام؛ خوش آمد ی ، شهادتت مبارک. خ ی ل ی دلم برا ی ت تنگ شده، خ ی ل ی زودتر از ا ی نها منتظرت بودم. فکر م ی‌ کردم برا ی ع ی د م ی‌ آ یی . من و داداش عباس کنار سفره هفت س ی ن برا ی ت دعا کرد ی م، هر وقت کس ی در م ی‌ زد دعا م ی‌ کرد ی م تو باش ی ، مامان م ی‌ گفت با با جانتان رفته از حرم حضرت ز ی نب سلام الله عل ی ها دفاع کنه، آخه دشمنا م ی‌ خوان اون‌رو خراب کنن .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بابا ی شه ی دم حالا د ی گه به جا ی تو با ی د به عکست نگاه کنم؛ اگه دل منو و داداش عباس برا ی ت تنگ شد با ی د چکار کنم. ی ادمان نرفته ما رو بغل م ی‌ کرد ی و م ی‌ بوس ی د ی . بابا جون عز ی زم، نگران ما هم نباش مردم همه آمده‌اند تا ما تنها نباش ی م؛ نگران مامان هم نباش، حالا د ی گه  خود م مرد خونه شدم و از اون و داداش عباس مراقبت م ی‌ کنم . بابا جون مهربونم تو هم برا ی ما خ ی ل ی دعا کن؛ همه م ی‌ گن که پ ی ش امام حس ی ن عل ی ه السلام رفت ی . سلام منو و داداش عباس رو به آقا برسون و بهش بگو اگر چه دشمنان، پدرم را از من گرفتند ول ی مردانه تا پا ی جان ا ی ستاده‌ و گوش به فرمان پدرم س ی دعل ی خواه ی م بود. دوستت دارم بابا.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:290970_176-150x150.jpg&lt;br /&gt;
Image:سایت-4.jpg&lt;br /&gt;
Image:نسب.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.takrimeshahid.ir/2016/09/13/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C-%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%B3%D8%A8-%D9%80-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3/&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B1_%D9%86%D8%B3%D8%A8</id>
		<title>شهید مجتبی ذوالفقار نسب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B1_%D9%86%D8%B3%D8%A8"/>
				<updated>2019-12-07T12:21:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[شهیدمجتبی ذوالفقار نسب]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: جهرم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[تاریخ تولد : ۵۶/۳/۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[تاریخ شهادت: ۹۵/۱/۲۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت: حلب، سور ی ه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل دفن: جهرم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصعبت تاهل: متاهل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد فرزندان : ۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه :==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید مجتبی ذوالفقار نسب، هشتم خرداد ماه ۱۳۵۶ در جهرم دیده به جهان گشود.وی پس از گذراندن تحصیلات متوسطه در جهرم، بهمن ۱۳۷۵ در دانشگاه افسری امام علی علیه السلام پذیرفته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی بعد از اتمام دوره‌ افسری به ایرانشهر منتقل و به عنوان فرمانده گروهان مشغول به خدمت شد و پس از آن به شیراز انتقال یافت و به عنوان مسئول شعبه آزمایشات مرکز پیاده در این شهر به کار گیری شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او سپس به شوشتر منتقل و در آنجا ابتدا به عنوان جانشین گردان و بعد از آن به عنوان مسئول رکن دوم [[تیپ ۴۵ تکاور شوشتر]] مشغول خدمت می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ذوالفقار نسب ۲۸ اسفندماه ۹۴ داوطلبانه به مأموریت مستشاری در [[سوریه]] اعزام و ۲۱ فروردین ماه ۱۳۹۵ در درگیری با جبهه تکفیری النصره، به خ یل شهدای مدافع حرم حضرت زینب سلام الله علیها، پیوست و مراسم تشییع و تدفین این شهید گرانقدر روزپنجشنبه ۲۶ فروردین ماه در جهرم برگزار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وص ی ت نامه :==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام به پدر و مادر عز ی زم و همچن ی ن برادران بزرگوام و خواهران نازن ی نم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون که از جمع شما به سرا ی باق ی رفتم، بدان ی د که با قلب ی مطمئن و آرام به هدف ی که سال‌ها منتظرش بودم رس ی دم . از برادرانم م ی خواهم که از بچه‌ها ی م مراقبت کنند تا بو ی پدر را از عموها ی شان استشمام کنند. مراسم‌ها ی م را ساده برگزار کن ی د و فقط برا ی امام حس ی ن و عق ی له بن ی‌ هاشم گر ی ه کن ی د؛ جزع فزع نکن ی د . به ی ار ی خدا اگر جا ی من خوب بود و اجازه داشتم ان‌شاءالله شفاعت همه شما را خواهم کرد. ان‌شاءالله پره ی زگار باش ی د و تقوا پ ی شه کن ی د و بدان ی د کل ی د اسرار نماز اول وقت است. برادرانم را به حفظ ح ی ا و خواهرانم را به حفظ حجاب اسلام ی و همه را به خوردن لقمه حلال وص ی ت م ی‌ کنم؛ همه شما عز ی زان را به سبقت در کارها ی خ ی ر و صله رحم سفارش م ی‌ کنم . دوستان و همکاران را سلام برسان ی د و از آنها برا ی من طلب حل ی ت کن ی د، خانواده همسر را سلام برسان ی د و بگو یی د اگر شه ی د شدم برا ی م فاتحه بخوان ی د .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات و گزارشات :==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر شه ی د سرهنگ مجتب ی ذوالفقارنسب در دلنوشته ا ی خطاب به حضرت ول ی امر چن ی ن آورده است :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با عرض سلام و تبر ی ک و تهن ی ت خدمت مولا ی م ول ی عصر صاحب الزمان (عج)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« کلنا عباسک ی ا ز ی نب» رهبرا ؛ شاهد باش که مجتبا ی من با عزم ی راسخ و ن ی ت ی خالصانه و داوطلبانه برا ی دفاع از حرم عق ی له بن ی هاشم و عمه سادات پا ی به م ی دان مبارزه نهاد و تا آخر ی ن نفس در دفاع از حرم عمه‌تان ا ی ستاد و جان خود را خالصانه در ا ی ن راه فدا کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س ی دا؛ مطمئن باش تا جوانان ی همانند مجتبا در ا ی ران اسلام ی هستند نم ی گذرند حت ی ی ک آجر از حرم مطهر کم شود و اجازه نم ی‌ دهند که پا ی نحس و نجس تکف ی ر ی‌ ها به حرم باز شود و در مقابل تمام کج‌رو ی‌ ها و کج‌فهم ی‌ ها م ی‌ ا ی ستند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا ی من؛ به عمه‌تان عق ی له بن ی هاشم بفرما که دو فرزند نوجوان مجتب ی را چنان ترب ی ت م ی‌ کنم تا همچون پدرشان در رکابتان تا رفع تمام پل ی د ی‌ ها و ظلم و جورها مبارزه کنند و در راه حس ی ن بن عل ی عل ی ه السلام فدا شوند و جانشان را تقد ی م به قاسم بن الحسن نما ی ند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا؛ ا ی ن هد ی ه کوچک را از خانواده ما قبول فرما و به ما صبر جز ی ل عنا ی ت کن تا غم سنگ ی ن هجران مجتب ی را تحمل نما یی م و بتوان ی م در برابر تمام صحنه‌ها ی افراد کج فهم ا ی ستادگ ی کن ی م و ا ی ن بار سنگ ی ن امانت را به سر منزل مقصود و قرب اله ی ببر ی م .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند شه ی د مجتب ی ذوالفقارنسب ن ی ز در دلنوشته ا ی خطاب به پدر شه ی د خود آورده است :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« به نام خدا ی شه ی دان . بابا ی خوبم سلام؛ خوش آمد ی ، شهادتت مبارک. خ ی ل ی دلم برا ی ت تنگ شده، خ ی ل ی زودتر از ا ی نها منتظرت بودم. فکر م ی‌ کردم برا ی ع ی د م ی‌ آ یی . من و داداش عباس کنار سفره هفت س ی ن برا ی ت دعا کرد ی م، هر وقت کس ی در م ی‌ زد دعا م ی‌ کرد ی م تو باش ی ، مامان م ی‌ گفت با با جانتان رفته از حرم حضرت ز ی نب سلام الله عل ی ها دفاع کنه، آخه دشمنا م ی‌ خوان اون‌رو خراب کنن .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بابا ی شه ی دم حالا د ی گه به جا ی تو با ی د به عکست نگاه کنم؛ اگه دل منو و داداش عباس برا ی ت تنگ شد با ی د چکار کنم. ی ادمان نرفته ما رو بغل م ی‌ کرد ی و م ی‌ بوس ی د ی . بابا جون عز ی زم، نگران ما هم نباش مردم همه آمده‌اند تا ما تنها نباش ی م؛ نگران مامان هم نباش، حالا د ی گه  خود م مرد خونه شدم و از اون و داداش عباس مراقبت م ی‌ کنم . بابا جون مهربونم تو هم برا ی ما خ ی ل ی دعا کن؛ همه م ی‌ گن که پ ی ش امام حس ی ن عل ی ه السلام رفت ی . سلام منو و داداش عباس رو به آقا برسون و بهش بگو اگر چه دشمنان، پدرم را از من گرفتند ول ی مردانه تا پا ی جان ا ی ستاده‌ و گوش به فرمان پدرم س ی دعل ی خواه ی م بود. دوستت دارم بابا.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:290970_176-150x150.jpg&lt;br /&gt;
Image:سایت-4.jpg&lt;br /&gt;
Image:نسب.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.takrimeshahid.ir/2016/09/13/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C-%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%B3%D8%A8-%D9%80-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3/&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B1_%D9%86%D8%B3%D8%A8</id>
		<title>شهید مجتبی ذوالفقار نسب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B1_%D9%86%D8%B3%D8%A8"/>
				<updated>2019-12-07T12:21:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[شهیدمجتبی ذوالفقار نسب]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: جهرم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[تاریخ تولد : ۵۶/۳/۸]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[تاریخ شهادت: ۹۵/۱/۲۱]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت: حلب، سور ی ه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل دفن: جهرم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصعبت تاهل: متاهل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد فرزندان : ۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگ ی نامه :==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید مجتبی ذوالفقار نسب، هشتم خرداد ماه ۱۳۵۶ در جهرم دیده به جهان گشود.وی پس از گذراندن تحصیلات متوسطه در جهرم، بهمن ۱۳۷۵ در دانشگاه افسری امام علی علیه السلام پذیرفته شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی بعد از اتمام دوره‌ افسری به ایرانشهر منتقل و به عنوان فرمانده گروهان مشغول به خدمت شد و پس از آن به شیراز انتقال یافت و به عنوان مسئول شعبه آزمایشات مرکز پیاده در این شهر به کار گیری شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او سپس به شوشتر منتقل و در آنجا ابتدا به عنوان جانشین گردان و بعد از آن به عنوان مسئول رکن دوم [[تیپ ۴۵ تکاور شوشتر]] مشغول خدمت می‌‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ذوالفقار نسب ۲۸ اسفندماه ۹۴ داوطلبانه به مأموریت مستشاری در [[سوریه]] اعزام و ۲۱ فروردین ماه ۱۳۹۵ در درگیری با جبهه تکفیری النصره، به خ یل شهدای مدافع حرم حضرت زینب سلام الله علیها، پیوست و مراسم تشییع و تدفین این شهید گرانقدر روزپنجشنبه ۲۶ فروردین ماه در جهرم برگزار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وص ی ت نامه :==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام به پدر و مادر عز ی زم و همچن ی ن برادران بزرگوام و خواهران نازن ی نم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون که از جمع شما به سرا ی باق ی رفتم، بدان ی د که با قلب ی مطمئن و آرام به هدف ی که سال‌ها منتظرش بودم رس ی دم . از برادرانم م ی خواهم که از بچه‌ها ی م مراقبت کنند تا بو ی پدر را از عموها ی شان استشمام کنند. مراسم‌ها ی م را ساده برگزار کن ی د و فقط برا ی امام حس ی ن و عق ی له بن ی‌ هاشم گر ی ه کن ی د؛ جزع فزع نکن ی د . به ی ار ی خدا اگر جا ی من خوب بود و اجازه داشتم ان‌شاءالله شفاعت همه شما را خواهم کرد. ان‌شاءالله پره ی زگار باش ی د و تقوا پ ی شه کن ی د و بدان ی د کل ی د اسرار نماز اول وقت است. برادرانم را به حفظ ح ی ا و خواهرانم را به حفظ حجاب اسلام ی و همه را به خوردن لقمه حلال وص ی ت م ی‌ کنم؛ همه شما عز ی زان را به سبقت در کارها ی خ ی ر و صله رحم سفارش م ی‌ کنم . دوستان و همکاران را سلام برسان ی د و از آنها برا ی من طلب حل ی ت کن ی د، خانواده همسر را سلام برسان ی د و بگو یی د اگر شه ی د شدم برا ی م فاتحه بخوان ی د .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات و گزارشات :==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر شه ی د سرهنگ مجتب ی ذوالفقارنسب در دلنوشته ا ی خطاب به حضرت ول ی امر چن ی ن آورده است :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با عرض سلام و تبر ی ک و تهن ی ت خدمت مولا ی م ول ی عصر صاحب الزمان (عج)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« کلنا عباسک ی ا ز ی نب» رهبرا ؛ شاهد باش که مجتبا ی من با عزم ی راسخ و ن ی ت ی خالصانه و داوطلبانه برا ی دفاع از حرم عق ی له بن ی هاشم و عمه سادات پا ی به م ی دان مبارزه نهاد و تا آخر ی ن نفس در دفاع از حرم عمه‌تان ا ی ستاد و جان خود را خالصانه در ا ی ن راه فدا کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
س ی دا؛ مطمئن باش تا جوانان ی همانند مجتبا در ا ی ران اسلام ی هستند نم ی گذرند حت ی ی ک آجر از حرم مطهر کم شود و اجازه نم ی‌ دهند که پا ی نحس و نجس تکف ی ر ی‌ ها به حرم باز شود و در مقابل تمام کج‌رو ی‌ ها و کج‌فهم ی‌ ها م ی‌ ا ی ستند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا ی من؛ به عمه‌تان عق ی له بن ی هاشم بفرما که دو فرزند نوجوان مجتب ی را چنان ترب ی ت م ی‌ کنم تا همچون پدرشان در رکابتان تا رفع تمام پل ی د ی‌ ها و ظلم و جورها مبارزه کنند و در راه حس ی ن بن عل ی عل ی ه السلام فدا شوند و جانشان را تقد ی م به قاسم بن الحسن نما ی ند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا؛ ا ی ن هد ی ه کوچک را از خانواده ما قبول فرما و به ما صبر جز ی ل عنا ی ت کن تا غم سنگ ی ن هجران مجتب ی را تحمل نما یی م و بتوان ی م در برابر تمام صحنه‌ها ی افراد کج فهم ا ی ستادگ ی کن ی م و ا ی ن بار سنگ ی ن امانت را به سر منزل مقصود و قرب اله ی ببر ی م .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند شه ی د مجتب ی ذوالفقارنسب ن ی ز در دلنوشته ا ی خطاب به پدر شه ی د خود آورده است :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« به نام خدا ی شه ی دان . بابا ی خوبم سلام؛ خوش آمد ی ، شهادتت مبارک. خ ی ل ی دلم برا ی ت تنگ شده، خ ی ل ی زودتر از ا ی نها منتظرت بودم. فکر م ی‌ کردم برا ی ع ی د م ی‌ آ یی . من و داداش عباس کنار سفره هفت س ی ن برا ی ت دعا کرد ی م، هر وقت کس ی در م ی‌ زد دعا م ی‌ کرد ی م تو باش ی ، مامان م ی‌ گفت با با جانتان رفته از حرم حضرت ز ی نب سلام الله عل ی ها دفاع کنه، آخه دشمنا م ی‌ خوان اون‌رو خراب کنن .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بابا ی شه ی دم حالا د ی گه به جا ی تو با ی د به عکست نگاه کنم؛ اگه دل منو و داداش عباس برا ی ت تنگ شد با ی د چکار کنم. ی ادمان نرفته ما رو بغل م ی‌ کرد ی و م ی‌ بوس ی د ی . بابا جون عز ی زم، نگران ما هم نباش مردم همه آمده‌اند تا ما تنها نباش ی م؛ نگران مامان هم نباش، حالا د ی گه  خود م مرد خونه شدم و از اون و داداش عباس مراقبت م ی‌ کنم . بابا جون مهربونم تو هم برا ی ما خ ی ل ی دعا کن؛ همه م ی‌ گن که پ ی ش امام حس ی ن عل ی ه السلام رفت ی . سلام منو و داداش عباس رو به آقا برسون و بهش بگو اگر چه دشمنان، پدرم را از من گرفتند ول ی مردانه تا پا ی جان ا ی ستاده‌ و گوش به فرمان پدرم س ی دعل ی خواه ی م بود. دوستت دارم بابا.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:290970_176-150x150.jpg&lt;br /&gt;
Image:سایت-4.jpg&lt;br /&gt;
Image:نسب.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.takrimeshahid.ir/2016/09/13/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C-%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%B3%D8%A8-%D9%80-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3/&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%87%D8%B1%D9%88%D9%81%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامرضا وکیلی سهروفیروزانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%87%D8%B1%D9%88%D9%81%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-07T12:16:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : وکیلی سهروفیروزانی / غلامرضا&lt;br /&gt;
نام پدر : نادعلى&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۷-۰۶-۰۱&lt;br /&gt;
محل تولد : سهروفیروزان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۴-۰۶-۱۷&lt;br /&gt;
محل شهادت : حاج عمران اشنویه – قادر&lt;br /&gt;
شهرستان : فلاورجان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه امام صادق (ع) اصفهان&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهداى سهروفیروزان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید غلامرضا وکیلی سهروفیروزانی، شهیدى سر افراز که مدت ها جسم شریفش زیر آتش دشمن ماند تا همرزمان او توانستند با یک عملیات چریکى پیکر او را به پشت جبهه انتقال دهند. چه تشییع با شکوهى! آن هم روز تاسوعاى حسینى!&lt;br /&gt;
مدتى در اصفهان و مدتى نیز در قم به آموختن دروس حوزه پرداخت.هنگامى که هجوم کفتاران بعثى را دید که به بیشه شیران اسلام هجوم آورده اند، سلاح به دست گرفت و همان راهى را ادامه داد که برادرخونین کفنش پیش از او رفته بود.&lt;br /&gt;
وى در عملیات هاى مختلف شرکت کرده بود به‌ویژه دو عملیات بدر و قادر که او در آنها نقش آفرید و سر انجام در عملیات قادر در منطقه حاج عمران به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت نامه:&lt;br /&gt;
مبادا در رختخواب غفلت و ذلّت بمیرید که على(ع) در محراب عبادت شهید شد.&lt;br /&gt;
امام نعمت الهى است که خدا به ما داده است مواظب باشید شکر نعمت کنید.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khayyen.ir/shahid/657 سایت خین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:657 (1).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%87%D8%B1%D9%88%D9%81%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامرضا وکیلی سهروفیروزانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%87%D8%B1%D9%88%D9%81%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-07T12:15:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : وکیلی سهروفیروزانی / غلامرضا&lt;br /&gt;
نام پدر : نادعلى&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۷-۰۶-۰۱&lt;br /&gt;
محل تولد : سهروفیروزان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۴-۰۶-۱۷&lt;br /&gt;
محل شهادت : حاج عمران اشنویه – قادر&lt;br /&gt;
شهرستان : فلاورجان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه امام صادق (ع) اصفهان&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهداى سهروفیروزان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
غلامرضا،شهیدى سر افراز که مدت ها جسم شریفش زیر آتش دشمن ماند تا همرزمان او توانستند با یک عملیات چریکى پیکر او را به پشت جبهه انتقال دهند. چه تشییع با شکوهى! آن هم روز تاسوعاى حسینى!&lt;br /&gt;
مدتى در اصفهان و مدتى نیز در قم به آموختن دروس حوزه پرداخت.هنگامى که هجوم کفتاران بعثى را دید که به بیشه شیران اسلام هجوم آورده اند، سلاح به دست گرفت و همان راهى را ادامه داد که برادرخونین کفنش پیش از او رفته بود.&lt;br /&gt;
وى در عملیات هاى مختلف شرکت کرده بود به‌ویژه دو عملیات بدر و قادر که او در آنها نقش آفرید و سر انجام در عملیات قادر در منطقه حاج عمران به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت نامه:&lt;br /&gt;
مبادا در رختخواب غفلت و ذلّت بمیرید که على(ع) در محراب عبادت شهید شد.&lt;br /&gt;
امام نعمت الهى است که خدا به ما داده است مواظب باشید شکر نعمت کنید.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khayyen.ir/shahid/657 سایت خین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:657 (1).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر اسدالهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-02T16:27:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
نام	علی اکبر اسدالهی&lt;br /&gt;
نام پدر	ابراهیم&lt;br /&gt;
نام مادر	عالیه&lt;br /&gt;
محل شهادت	شرق دجله&lt;br /&gt;
محل تولد	تاکستان - دولت آباد	تاریخ تولد	۱۳۴۲/۰۲/۱۹&lt;br /&gt;
محل شهادت	شرق دجله	تاریخ شهادت	۱۳۶۳/۱۲/۲۴&lt;br /&gt;
استان محل شهادت	-	شهر محل شهادت	-&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل	متاهل	درجه نظامی	&lt;br /&gt;
تعداد پسر	۰	تعداد دختر	۳&lt;br /&gt;
تحصیلات	پنجم ابتدائی	رشته	-&lt;br /&gt;
عملیات		سال تفحص	&lt;br /&gt;
محل کار		بنیاد تحت پوشش	&lt;br /&gt;
مزار شهید	قزوین – تاکستان&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
شهید علی‌اکبراسد الهی: در روز نوزدهم اردیبهشت ۱۳۴۲ در روستای دولت‌آباد از توابع شهر تاکستان به دنیا آمد. پدرش ابراهیم، کشاورز بود و مادرش عالیه نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. او نیز کشاورز بود. ازدواج کرد و صاحب سه دختر شد. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیست و چهارم اسفند ۱۳۶۳، در شرق رود دجله عراق بر اثر اصابت ترکش به صورت، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای شهر زادگاهش قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگار خانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:min-picture (20).jpg&lt;br /&gt;
Image:min-picture (19).jpg&lt;br /&gt;
Image:min-picture (18).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین&lt;br /&gt;
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1263&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
= رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی_اکبر_اسد_الهی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تاکستان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AB%D8%B1%DB%8C%D8%A7_%D8%AB%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید ثریا ثامنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AB%D8%B1%DB%8C%D8%A7_%D8%AB%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-12-02T16:25:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید ثریا ثامنی&lt;br /&gt;
نام پدر: درویش علی متولد: 1345- کرمانشاه&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1360 محل شهادت: کرمانشاه&lt;br /&gt;
نحوه شهادت: بمباران هوایی شغل: خانه دار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ثریا ثامنی در طبیعت زیبای کرمانشاه رشد کرد. نه ساله بود که پدر از دنیا رفت.&lt;br /&gt;
برادر شهید، شهاب می گوید: یک روز از روی کودکی به مادرم پرخاش کردم، خواهرم ثریا مرا به گوشه ای برد و از خوبیهای مادر برایم صحبت کرد که تا کنون آویزه گوش من است، او همیشه به بزرگترها احترام می گذاشت.&lt;br /&gt;
دایی ثریا می گوید: او دختری مهربان و دلسوز بود و همیشه به فکر فامیل و اعضای خانواده خویش بود و به پذیرایی از مهمان بسیار علاقه داشت.&lt;br /&gt;
ثریا به علم و هنر بسیار علاقه داشت و تا کلاس سوم راهنمایی تحصیل کرد و بعد ازدواج نمود. گرچه به ظاهر سن کمی داشت اما به پختگی و رشد کامل رسیده بود. او همیشه برادر و اطرافیان را به نماز سفارش می کرد و در مورد ایمان به خداوند تذکر می داد. ثریا امام خمینی (ره) را بسیار دوست داشت و عکسی از امام را همیشه به همراه داشت و همیشه آرزو می کرد به زیارت امام خمینی (ره) برود.&lt;br /&gt;
ثریا چهار ماه بود که باردار بود، مادر می خواست که وسایل نوزاد را فراهم کند اما ثریا نمی گذاشت. آیا او به راستی می دانست که طفلش سرنوشتی مانند محسن فاطمه پیدا خواهد کرد.&lt;br /&gt;
سال 1360 بود. دژخیمان عراقی کرمانشاه را به زیر بمباران خود گرفته بودند. بمبی به خانه ای خوردو ثریا به اوج آسمان عروج کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;منبع جمعی از نویسندگان، آیینه و شقایق (یادنامه شهدای زن استان تهران (جلد دوم)، تهران، انتشارات منطقه مقاومت بسیج استان تهران، 1381&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AA%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید کاظم تیموری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AA%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-11-15T09:46:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[شهید کاظم تیموری]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : [[1347/10/28]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : [[1367/04/22]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
شهید کاظم تیموری در تاریخ 1347/10/28 در شهر تهران و در بین خانواده‌ای مذهبی و متدین دیده به جهان گشود. از همان کودکی از قدرت روحی و جسمی خاصی برخوردار بود و باگذشت سال‌ها همچنان که بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد، به‌تدریج هم پای پدر و برادر با عبادات، احکام و اصول اسلام آشنا می‌گشت .&lt;br /&gt;
از نکات قابل‌تأمل در دوران شکل‌گیری او این است که وی علاقه بسیاری به شرکت در مجالس عزاداری حضرت [[امام حسین]] (علیه‌السلام) داشت و همواره در این راه گام می‌نهاد .&lt;br /&gt;
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی همراه با برادر بزرگ‌ترش با حضور در مسجد و شرکت در کلاس‌های قرآن، اصول عقاید و سرود و... فعالیت‌هایش ادامه یافت . در مدرسه نیز از سوی اولیاء مدرسه بالأخص مربیان تربیتی و معلمین دینی مورد راهنمایی و تشویق قرار می‌گرفت.&lt;br /&gt;
همیشه در مقابل پدر و مادر تواضع داشت، رفتارش توأم بامتانت، وقار و احترام بود. سعی می‌کرد که آیه «و بالوالدین احساناً» را در زندگی و برخوردهایش با پدر و مادر رعایت کند. همچنان که در تمام نامه‌هایشان به این نکته متذکر می‌شد .&lt;br /&gt;
به رهبر عزیز انقلاب علاقه و عشق خاصی داشت و همیشه در آرزوی دیدن یار می‌سوخت و هرگاه سخنی از امام به میان می‌آمد با دیده‌ی احترام می‌نگریست . به جلسات هیئت و دعای کمیل و حضور در نماز جمعه علاقه مفرطی داشت و در اوج دعا و نیایش به‌سوی پروردگار، او را مشاهده می‌کردی که با خلوص نیت، قطرات اشک بر چهره‌اش جاری می‌شد .&lt;br /&gt;
به‌دفعات مکرر تصمیم به حضور در جبهه‌های حق علیه باطل نموده و تمامی این وقایع بود که روح کنجکاو و پویای او را صیقل داده و جلا می‌بخشید. بالاخره بااینکه حدود یک سال دیگر به خدمت وظیفه سربازی‌اش مانده بود، فوراً به حوزه نظام‌وظیفه مراجعه و دفترچه آماده‌به‌خدمت دریافت کرد و علی‌رغم این‌که در انجام کارها پشتیبانی برای پدر و مادر و یاوری برای برادران خود بشمار می‌آمد، همه را رها کرده و در اولین فرصت خود را جهت آمادگی به خدمت به حوزه‌ی نظام‌وظیفه معرفی کرد .&lt;br /&gt;
وی از تاریخ 1366/03/18 دوران آموزشی خود را در تهران شروع و در تاریخ 1366/06/12 به پایان رساند و سپس در تاریخ 1366/06/18 به فکه در جنوب میهن اسلامی (جزء لشکر 77 خراسان، تیپ 3 ثامن الائمه) اعزام گردید و در آنجا نیز ضمن پیروی از فرمایشات امام امّت جهت دفاع مقدس و پاسداری از حریم اسلام عزیز سر تعظیم فرود آورد .&lt;br /&gt;
در آخرین مرخصی که در تاریخ 1367/02/30 به تهران آمد ضمن دلجویی فراوان از خانواده و سرکشی به فامیل، دوستان و آشنایان چند روزی را به انجام کارهای شخصی خویش پرداخت. چند نمونه کوبلن که حاصل دست‌دوزی‌اش در اوقات بیکاری در جبهه بود، به قاب‌سازی داد. بنا بر نظم و انضباطی که در همه امور داشت تمام‌کارهای خویش را انجام داده و مجدداً با تمام دوستان و آشنایان خود بالأخص با کانون گرم خانواده خویش وداع نمود و باروحیه شاداب‌تر از همیشه برای رزمی دلیرانه در تاریخ صبح روز چهارشنبه 1367/03/11 رهسپار جبهه و محل خدمت خود شد .&lt;br /&gt;
سرانجام در حملات غافلگیرانه دشمن بعثی کافر در صبح روز سه‌شنبه مورخ 1367/04/21 در منطقه عملیاتی فکه ضمن شرکت در عملیات و ایستادگی فراوان، در روز چهارشنبه 1367/04/22 براثر اصابت ترکش و سپس بمباران شیمیایی ، روح کاظمِ عاشق، به‌سوی معبود پر گشود و از این دنیای فانی رحل اقامت به سرای جاوید نمود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند کلامی با دوستان و همسالان خود&lt;br /&gt;
ای دوستان! ای عزیزان! اگر باکمال دقت و مطالعه به این زندگی مادی بنگریم، خواهیم دید که یک خواب‌وخیالی بیش نیست؛ زیرا اگر هزاران سال در این جهان با بهترین زندگی‌ها (امکانات) سرگرم باشیم و از تمام لذایذ ظاهری آن بهره‌مند گردیم، سرانجام مرگ بر ما سایه می‌افکند و از این عالم مادی ما را به سرای باقی خواهد برد. پس در این چند روز دنیا گوی سبقت و کامیابی از آن‌کسی خواهد بود که به خواب نرفته باشد و بیدار و هوشیار باشد و برای آخرت زاد و توشه‌ای ذخیره و کسب کرده باشد. پس ای برادران! از خواب غفلت برخیزید، بیدار شوید، جنبش کنید که زمان می‌گذرد آن‌وقت افسوس می‌خورید.&lt;br /&gt;
ای انسان‌ها! ای مردمان! به ریسمان الهی چنگ زنید و متفرق نشوید که همه از اوییم و بازگشت همه به‌سوی اوست.&lt;br /&gt;
محشر و قیامت، روز حساب، هیچ‌کس و هیچ به یاری ما نخواهد آمد، مگر اعمال درست و کارهای خداپسندانه.&lt;br /&gt;
ای کسانی که دانسته با این انقلاب مخالفت می‌کنید! بدانید که این انقلاب با خون هزاران شهید راه حق آبیاری شده و می‌بایست از آن حراست نموده و پاسداری از دست آورده‌ای آن بر همگان واجب و لازم است.&lt;br /&gt;
ما همان وظیفه‌ای را که اولین پاسدار اسلام حسین بن علی (علیه‌السلام) برایمان تعیین کرده است، درراه پاسداری از اسلام برای خود تعیین کرده‌ایم. امام حسین (علیه‌السلام) دست ذلت به یزیدیان نداد، ما هم نباید بدهیم. امام حسین (علیه‌السلام) با صدام زمانش، سازش نکرد ما هم نباید بکنیم. امام حسین (علیه‌السلام) از خون جوانان، اصحاب و خویشانش گذشت، ما هم برای ادامه‌ی راه خونین حسین باید از خون خود و عزیزان خود سرمایه‌گذاری کنیم و زیر لوای حسین (علیه‌السلام) که امروز به دست امام عزیز زمان برافراشته شده است، به مبارزه و پیکار با فتنه گران ادامه دهیم و درهرصورت پیروزی از آن ماست ...&lt;br /&gt;
پس بیاموزید به فرزندان خود دین اسلام را و حق و حقیقت را. رهبران دین را به آن‌ها تفهیم کنید که حضرت حسین بن علی (علیه‌السلام) چگونه با خون سرخ خود اسلام عزیز را پایدار نگه داشت و با شهادت خود، برادر، فرزندان، یارو یاورانش صحنه کارزار را گلگون نمود.&lt;br /&gt;
شاعر دراین‌باره چنین سروده است:&lt;br /&gt;
چون قحط آب بود، شه از خون وضو گرفت اندر حضور دوست به مقتل نماز کرد&lt;br /&gt;
یک سجده کرد و داد اندر رضای دوست اهل نماز را به جهان سرفراز کرد&lt;br /&gt;
ادامه راه حسین (علیه‌السلام) این انقلاب است و بس؛ بنابراین در هرزمانی تابع ولایت‌فقیه که قلب اسلام است باشید.&lt;br /&gt;
سخنی با خانواده&lt;br /&gt;
درود و سلام بر پدر و مادر عزیزم که در این مدت عمرم برای من زحمات فراوانی کشیدید، پدرم! با کدمین و عرق جبین همه‌ی وسایل پیشرفت و ترقی و تعالی را برایم فراهم نمودید. مادرم! دوران کودکی مرا با چه مشکلات و کمبودها تحمل نمودی و از شیره‌ی جان مرا پرورش دادی و سخن گفتن و راه رفتن و دیگر مسائل را ازجمله آشنایی با اسلام عزیز را به من آموختی، ممنون و سپاسگزارم. من لایق نیستم که از زحمات طاقت‌فرسای شما قدردانی نمایم.&lt;br /&gt;
پدر و مادر عزیزم! من در دوران حیات خیر و منفعتی برای شما نداشته‌ام و آنچه از من به شما رسیده، زحمت و آزار بوده که از این طریق تقاضای عفو و حلالیت می‌کنم.&lt;br /&gt;
چنان‌که معصوم می‌فرماید: رضی الله، رضی الوالدین؛ خشنودی خدا در خشنودی پدر و مادر است. من در پی هدفی بود که به سویش شتافتم و مرغ سعادت شهادت را بال‌زنان در آغوش خود گرفتم. آرزوی من رسیدن درراه پروردگار بود و بس و در این راه شهادت، سعادت است؛ سعادتی که خداوند هرگز از هر حیث آن را تضمین نموده است.&lt;br /&gt;
پدر و مادر عزیزم! بار دیگر از شما می‌خواهم که مرا ببخشید و حلالم کنید که به عطا و بخشش شما نیازمندم و از شما التماس دعا دارم. در آخر عرایضم از همه خویشان و دوستان می‌خواهم که برای پیشبرد انقلاب و اسلام که هر دو به هم‌بستگی دارند با تمام قوا کوشا باشید، در همه حال در خانه، در خیابان، در مدرسه، در اداره، کارخانه، بازار و در همه‌جا با زبان و عمل خود قدر اسلام عزیز و امام گرامی را بدانید و به دستورات و فرمایشات او عمل کنید. امیدوارم که همدیگر در پناه اسلام در پیشبرد این هدف مقدس شب و روز از پا ننشینید. دل‌هایتان را با یکدیگر پاک‌کنید. از دورنگی، دروغ، خدعه، نیرنگ، گول زدن، تهمت و افتراء، خیانت‌درامانت بپرهیزید. از هرگونه پلیدی و نیت بد خودتان را خالص کنید که ان شاء الله به حول و قوه الهی اسلام پیروز است.&lt;br /&gt;
از برادران و خواهرانم و کلیه دوستان و آشنایان طلب عفو و بخشش دارم. خدا یار و نگهدار شما باد.&lt;br /&gt;
و بر چهره‌ی زیبای توای مادر! ای پدر! ای خواهر و ای برادر! بوسه می‌زنم و از خداوند می‌خواهم اجری عظیم و صبری جمیل به شما عنایت فرماید.&lt;br /&gt;
«والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته»&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AA%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید کاظم تیموری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%AA%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-11-15T09:29:40Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[شهید کاظم تیموری]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : [[1347/10/28]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : [[1367/04/22]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
شهید کاظم تیموری در تاریخ 1347/10/28 در شهر تهران و در بین خانواده‌ای مذهبی و متدین دیده به جهان گشود. از همان کودکی از قدرت روحی و جسمی خاصی برخوردار بود و باگذشت سال‌ها همچنان که بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد، به‌تدریج هم پای پدر و برادر با عبادات، احکام و اصول اسلام آشنا می‌گشت .&lt;br /&gt;
از نکات قابل‌تأمل در دوران شکل‌گیری او این است که وی علاقه بسیاری به شرکت در مجالس عزاداری حضرت [[امام حسین]] (علیه‌السلام) داشت و همواره در این راه گام می‌نهاد .&lt;br /&gt;
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی همراه با برادر بزرگ‌ترش با حضور در مسجد و شرکت در کلاس‌های قرآن، اصول عقاید و سرود و... فعالیت‌هایش ادامه یافت . در مدرسه نیز از سوی اولیاء مدرسه بالأخص مربیان تربیتی و معلمین دینی مورد راهنمایی و تشویق قرار می‌گرفت.&lt;br /&gt;
همیشه در مقابل پدر و مادر تواضع داشت، رفتارش توأم بامتانت، وقار و احترام بود. سعی می‌کرد که آیه «و بالوالدین احساناً» را در زندگی و برخوردهایش با پدر و مادر رعایت کند. همچنان که در تمام نامه‌هایشان به این نکته متذکر می‌شد .&lt;br /&gt;
به رهبر عزیز انقلاب علاقه و عشق خاصی داشت و همیشه در آرزوی دیدن یار می‌سوخت و هرگاه سخنی از امام به میان می‌آمد با دیده‌ی احترام می‌نگریست . به جلسات هیئت و دعای کمیل و حضور در نماز جمعه علاقه مفرطی داشت و در اوج دعا و نیایش به‌سوی پروردگار، او را مشاهده می‌کردی که با خلوص نیت، قطرات اشک بر چهره‌اش جاری می‌شد .&lt;br /&gt;
به‌دفعات مکرر تصمیم به حضور در جبهه‌های حق علیه باطل نموده و تمامی این وقایع بود که روح کنجکاو و پویای او را صیقل داده و جلا می‌بخشید. بالاخره بااینکه حدود یک سال دیگر به خدمت وظیفه سربازی‌اش مانده بود، فوراً به حوزه نظام‌وظیفه مراجعه و دفترچه آماده‌به‌خدمت دریافت کرد و علی‌رغم این‌که در انجام کارها پشتیبانی برای پدر و مادر و یاوری برای برادران خود بشمار می‌آمد، همه را رها کرده و در اولین فرصت خود را جهت آمادگی به خدمت به حوزه‌ی نظام‌وظیفه معرفی کرد .&lt;br /&gt;
وی از تاریخ 1366/03/18 دوران آموزشی خود را در تهران شروع و در تاریخ 1366/06/12 به پایان رساند و سپس در تاریخ 1366/06/18 به فکه در جنوب میهن اسلامی (جزء لشکر 77 خراسان، تیپ 3 ثامن الائمه) اعزام گردید و در آنجا نیز ضمن پیروی از فرمایشات امام امّت جهت دفاع مقدس و پاسداری از حریم اسلام عزیز سر تعظیم فرود آورد .&lt;br /&gt;
در آخرین مرخصی که در تاریخ 1367/02/30 به تهران آمد ضمن دلجویی فراوان از خانواده و سرکشی به فامیل، دوستان و آشنایان چند روزی را به انجام کارهای شخصی خویش پرداخت. چند نمونه کوبلن که حاصل دست‌دوزی‌اش در اوقات بیکاری در جبهه بود، به قاب‌سازی داد. بنا بر نظم و انضباطی که در همه امور داشت تمام‌کارهای خویش را انجام داده و مجدداً با تمام دوستان و آشنایان خود بالأخص با کانون گرم خانواده خویش وداع نمود و باروحیه شاداب‌تر از همیشه برای رزمی دلیرانه در تاریخ صبح روز چهارشنبه 1367/03/11 رهسپار جبهه و محل خدمت خود شد .&lt;br /&gt;
سرانجام در حملات غافلگیرانه دشمن بعثی کافر در صبح روز سه‌شنبه مورخ 1367/04/21 در منطقه عملیاتی فکه ضمن شرکت در عملیات و ایستادگی فراوان، در روز چهارشنبه 1367/04/22 براثر اصابت ترکش و سپس بمباران شیمیایی ، روح کاظمِ عاشق، به‌سوی معبود پر گشود و از این دنیای فانی رحل اقامت به سرای جاوید نمود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند کلام ی با دوستان و همسالان خود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ا ی دوستان! ا ی عز ی زان ! اگر با کمال دقت و مطالعه به ا ی ن زندگ ی ماد ی بنگر ی م، خواه ی م د ی د که ی ک خواب و خ ی ال ی ب ی ش ن ی ست؛ ز ی را اگر هزاران سال در ا ی ن جهان با بهتر ی ن زندگ ی ها (امکانات) سرگرم باش ی م و از تمام لذا ی ذ ظاهر ی آن بهره مند گرد ی م، سرانجام مرگ بر ما سا ی ه م ی اف کند و از ا ی ن عالم ماد ی ما را به سرا ی باق ی خواهد برد. پس در ا ی ن چند روز دن ی ا گو ی سبقت و کام ی اب ی از آن کس ی خواهد بود که به خواب نرفته باشد و ب ی دار و هوش ی ار باشد و برا ی آخرت زاد و توشه ا ی ذخ ی ره و کسب کرده باشد. پس ا ی برادران! از خواب غفلت برخ ی ز ی د، ب ی دار شو ی د، جنبش کن ی د که زمان م ی گذرد آن وقت افسوس م ی خور ی د .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ا ی انسان ها! ا ی مردمان! به ر ی سمان اله ی چنگ زن ی د و متفرق نشو ی د که همه از او یی م و بازگشت همه بسو ی اوست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محشر و ق ی امت، روز حساب، ه ی چ کس و ه ی چ به ی ار ی ما نخواهد آمد، مگر اعمال درست و کارها ی خداپسندانه .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ا ی کسان ی که دانسته با ا ی ن انقلاب مخالفت م ی کن ی د ! بدان ی د که ا ی ن انقلاب با خون هزاران شه ی د راه حق آب ی ار ی شده و م ی با ی ست از آن حراست نموده و پاسدار ی از دست آوردها ی آن بر همگان واجب و لازم است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما همان وظ ی فه ا ی را که اول ی ن پاسدار اسلام حس ی ن بن عل ی (عل ی ه السلام) برا ی مان تع یی ن کرده است، در راه پاسدار ی از اسلام برا ی خود تع یی ن کرده ا ی م . امام حس ی ن (عل ی ه السلام) دست ذلت به ی ز ی د ی ان نداد، ما هم نبا ی د بده ی م . امام حس ی ن (عل ی ه السلام) با صدام زمانش، سازش نکرد م ا هم نبا ی د بکن ی م . امام حس ی ن (عل ی ه السلام) از خون جوانان، اصحاب و خو ی شانش گذشت، ما هم برا ی ادامه ی راه خون ی ن حس ی ن با ی د از خون خود و عز ی زان خود سرما ی ه گذار ی کن ی م و ز ی ر لوا ی حس ی ن (عل ی ه السلام) که امروز به دست امام عز ی زمان برافراشته شده است، به مبارزه و پ ی کار با فتنه گران ادامه ده ی م و در هر صورت پ ی روز ی از آن ماست ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس ب ی اموزی د به فرزندان خود د ی ن اسلام را و حق و حق ی قت را. رهبران د ی ن را به آنها تفه ی م کن ی د که حضرت حس ی ن ب علی (علیه السلام) چگونه با خون سرخ خود اسلام عز ی ز را پا ی دار نگه داشت و با شهادت خود، برادر، فرزندان، یارویاورانش صحنه کارزار را گلگون نمود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر در این باره چنین سروده است :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون قحط آب بود، شه از خون وضو گرفت اندر حضور دوست به مقتل نماز کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ی ک سجده کرد و داد اندر رضای دوست اهل نماز را به جهان سرفراز کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادامه راه حس ی ن (علیه السلام) این انقلاب است و بس. بنابراین در هر زمانی تابع ولایت فقیه که قلب اسلام است باشید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخن ی با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درود و سلام بر پدر و مادر عزیزم که در این مدت عمرم برای من زحمات فراوانی کشیدید، پدرم! با کدمین و عرق جبی ن همه ی وسائل پیشرفت و ترقی و تعالی را برایم فراهم نمودید . مادرم! دوران کودک ی مرا با چه مشکلات و کمبودها تحمل نمود ی و از شیره ی جان مرا پرورش دادی و سخن گفتن و راه رفتن و دیگر مسائل را از جمله آشنایی با اسلام عزیز را به من آموختی ، ممنون و سپاسگزارم. من لایق نیستم که از زحمات طاقت فرسا ی شما قدردان ی نمایم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر و مادر عزیزم ! من در دوران حیات خیر و منفعتی برای شما نداشته ام و آنچه از من به شما رسیده، زحمت و آزار بوده که از این طریق تقاضای عفو و حلالیت می کنم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان که معصوم می فرماید : رضی الله، رضی الوالدین؛ خشنود ی خدا در خشنود ی پدر و مادر است. من در پی هدفی بود که بسویش شتافتم و مرغ سعادت شهادت را بال زنان در آغوش خود گرفتم. آرزو ی من رسیدن در راه پروردگار بود و بس و در این راه شهادت، سعادت است؛ سعادتی که خداوند هرگز از هر حیث آن را تضمین نموده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر و مادر عزیزم ! باردیگر از شما می خواهم که مرا ببخشید و حلالم کنید که به عطا و بخشش شما نیازمندم و از شما التماس دعا دارم. در آخر عرایضم از همه خویشان و دوستان می خواهم که برا ی پ ی شبرد انقلاب و اسلام که هر دو به هم بستگ ی دارند با تمام قوا کوشا باش ی د، در همه حال در خانه، در خ ی ابان، در مدرسه، در اداره، کارخانه، بازار و در همه جا با زبان و عمل خود قدر اسلام عز ی ز و امام گرام ی را بدان ی د و به دستورات و فرما ی شات او عمل کن ی د . امیدوارم که همدیگر در پناه اسلام در پ ی شبرد ا ی ن هدف مقدس شب و روز از پا ننشینید . دل ها ی تان را با یکدیگر پاک کنید . از دو رنگی ، دروغ، خدعه، نیرنگ، گول زدن، تهمت و افتراء، خیانت در امانت بپرهیزید . از هرگونه پلیدی و نیت بد خودتان را خالص کنید که ان شاء الله به حول و قوه الهی اسلام پیروز است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از برادران و خواهرانم و کلیه دوستان و آشنایان طلب عفو و بخشش دارم. خدا یار و نگهدار شما باد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بر چهره ی زیبا ی تو ای مادر! ای پدر! ای خواهر و ای برادر! بوسه می زنم و از خداوند می خواهم اجری عظیم و صبری جمیل به شما عنایت فرماید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته»&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/41241 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85_%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D9%84%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید کریم عابدینی لیواری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85_%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D9%84%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-11-15T08:52:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید کریم عابدینی لیواری&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1338/01/09�تاریخ شهادت : 1359/02/06&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص�محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه== &lt;br /&gt;
شهید کریم عابدینی در تاریخ 1338/01/09 در خانواده ای مذهبی و متدین در مرند چشم به جهان گشود در سنین کودکی مراقبت و تربیت اسلامی پدر و مادر با احکام دین مقدس اسلام آشنا گشت و پس از آموزشهای لازم به تیپ یکم لشگر 28 پیاده کردستان نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران اختصاص یافت و لذا به منطقه سنندج محل استقرار یگان اعزام گردید. که همواره با اخلاق حسنه ای که داشت هم سنگران خود را تحت تاثیر قرار می داد ولی بالاخره در تاریخ 1359/02/06 به علت حمله هوایی شربت شیرین شهادت را گوارا سرکشید. مزار این شهید بزرگوار در گلستان شهدای یامچی طوطیای چشم عاشقان شهادت می باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض:_کریم_عابدینی لیواری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF_%D9%86%D8%AC%DB%8C%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید هوشنگ نجیمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF_%D9%86%D8%AC%DB%8C%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2019-11-11T11:07:20Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید هوشنگ نجیمی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1327/02/09&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1359/07/24&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :مرکزی - شازند – قدمگاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی نامه&lt;br /&gt;
شهيد هوشنگ نجیمی در خانواده‌ای مومن و انقلابی ديده به جهان گشود و تا ديپلم به تحصيل پرداخت. سپس به استخدام ارتش در آمد و در تاریخ 1359/07/24 در سوسنگرد به فيض شهادت نائل آمد و به لقاء الله پيوست. از وي 3 فرزند پسر به يادگار مانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت شهدای ارتش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/27468&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86_%D8%B1%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید فریدون رهروان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86_%D8%B1%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2019-11-11T10:46:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1.     شهید فریدون رهروان :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 16/05/1346&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 27/06/1367&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : کرمان – منوجان – نودژ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId6&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهيد فریدون رهروان در یکم فروردین 1346 در روستای نودژ منوجان از توابع شهرستان کهنوج چشم به جهان گشود. تا پایان مقطع راهنمایی درس خواند و سپس به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت.&lt;br /&gt;
سرانجام در بیست وهفتم شهریور 1367 در سقز بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مزار وی در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/43777&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1359420KAKA001-001 (1).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید علی والایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2019-11-11T10:43:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید علی والایی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1344/11/03&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/12/30&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :ایلام - مهران - صالح آباد فاز2&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
شهید علی والایی فرزند احمد و فوزیه قاسم دوش در تاریخ 1344/11/02 در روستای علی آباد، بخش شیروان چرداول دیده به جهان گشود. وی تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم ادامه داد تا این که سرانجام با رسیدن به سن قانونی به خدمت مقدس سربازی رفت و وارد [[ارتش]] شد تا این که در تاریخ 1366/12/30 بر اثر تر کش خمپاره به [[شهادت]] رسید. مزار این [[شهید]] گرامی در گلزار شهدای امامزاده علی صالح، بخش صالح آباد شهرستان شیروان چرداول واقع می باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
با سلام خدمت پير جماران، بت شكن زمان، صحابه ابراهيم، امام امت و با سلام خدمت تمامى شهداى گلگون كفن اسلام، به خصوص شهداى عزيز و گرانقدر انقلاب اسلامى كه خون آنها تداوم حركت انبياء و راه آنها مبارزه با دشمنان دين اسلام است و با سلام خدمت خانواده‌هاى صبور و غيور آنها و با سلام خدمت يكايك رزمندگان اسلام و با سلام فراوان خدمت ملت مظلوم و سلحشور ايران.&lt;br /&gt;
مادر و پدر گراميم! مبادا كه گريه كنيد، چون فرزند دلبند و جگرگوشه تو با اتكاء به خداوند منان عزم راسخ خود را تا دفع تجاوز بعثيان كافر و ابرقدرت هاى شيطان صفت و تا لحظه آخر، يعنى يا شهادت و يا زيارت بكار خواهد گرفت و راه خود را كه راه مبارزه با كفر و شرك و بت پرستى است تا قطع فتنه در عالم ادامه خواهم داد.&lt;br /&gt;
حكومت بعث و كثيف بغداد و حكومت هاى مزدور حامى او بايد بدانند كه نه تنها ما سربازان امام زمان بلكه زن و مرد و پير و جوان و كودك و خردسال همگى نداى جنگ جنگ تا پيروزى نهایى را سر مى دهند و تا به دست آوردن اين هدف بزرگ از پاى نخواهند نشست. آرى، شجاعت و مردانگى و عصمت و طهارت يكى از اصول اصلى صفات امامان معصوم و پيامبران است و ما هم ادامه دهنده مبارزه جدى و خستگى ناپذير و [[شهادت]] طلبانه آنها هستيم و تا لحظه شهادت و يا زيارت اين معصومان و بزرگمردان از پاى نخواهم نشست.&lt;br /&gt;
 آرى [[شهيد]] قلب تاريخ است و ازهمه افراد هم افضل تر است. با توجه به درك سياسى و مفهوم اصيل و اصلى و انسان ساز مكتب رهابخش اسلام جان و مال و آرزوى خود را تا لحظه آخر فداى اسلام، امام و دفاع از ميهن اسلامى و اهداف بلند مرتبه آن مى كند. من هم پدر و مادرم! همانند هزاران گل پرپر از گلستان ايران پيوند ناگسستنى خود را كه پيوند «و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا» (آل عمران/ آیه 103) است، با امام و مردم و با شهداى كربلا تحكيم بخشيده ام و براى دفاع از وطن اسلامى و آب و خاك آن و براى ستاندن حق شهرهاى به غارت رفته [[مهران]] ، [[سرپل ذهاب]] ، [[قصرشيرين]] و [[دهلران]] تا لحظه [[شهادت]] و پرواز به ملكوت اعلی از پاى نخواهم نشست.&lt;br /&gt;
پس اى پدرم! اگر خدا به حال من محبت كرد و [[شهيد]] شدم مبادا گريه كنيد چون فرداى محشر و روز واپسين [[شهيد]] از همه افراد افضل تر است. پدرم! اميدوارم كه در اين نبرد كه جنگ بين كفر در مقابل اسلام است بتوانم به سهم خود به نداى بلند «هل من ناصرا ينصرنى» حسين و فتواى امام لبيك گفته باشم و اميدوارم كه اين جنگ به نفع اسلام و ايران مظلوم هرچه زودتر خاتمه يابد.&lt;br /&gt;
 با آرزوى طول عمر براى رهبر كبير انقلاب و به اميد پيروزى رزمندگان اسلام و آزادى اسرا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:6349645960.jpg&lt;br /&gt;
Image:1809195KAKA008-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1809195KAKA010-001.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/28844&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AA%D8%B1%DA%A9_%DA%86%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید عبدالرضا ترک چغازانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AA%D8%B1%DA%A9_%DA%86%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-11-11T10:41:29Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید   عبدالرضا ترک چغازانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1340/10/01 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1361/08/18&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : شهرستان های استان تهران - اسلامشهر - یافت آباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید عبدالرضا ترک چغانی در سال 1340 در خانواده ای فقیر اما مهربان و مسلمان در دهکده ای به نام ملا شهید از توابع شهرستان اهواز پا به عرصه ی گیتی نهاد. تحصیلات خود را از دبستان کوچک دهکده آغاز کرد و بعد از آن برای ادامه تحصیل وارد شهر اهواز شد. آن دوران همزمان با روزهای پر التهاب انقلاب اسلامی بود و عبدالرضای نوجوان نیز همچون سایر جوانان پر شور و حق جوی این مرز و بوم به سیل خروشان انقلاب پیوست و در پخش اعلامیه ها و حضور در تظاهرات نقش مؤثری داشت. پس از پیرزوی انقلاب اسلامی به جمع بسیجیان مخلص پیوست و پس از مدتی به اتفاق خانواده که یکی از محله های جنوب شهر تهران ساکن شد و به خدمت ارتش جمهوری اسلامی در آمد و به عضویت تیمسار زراهی 84 پادگن خرم آباد در آمده و عازم جبهه عین خوش شد. سرانجام پس از حضوری مداوم و پر ثمر در جبهه های نبرد حق علیه باطل پس از آخرین دیدار از خانواده گوش خود را برای شهادت آماده کرده بود عاشقانه راهی جبهه های نبرد شد و روز هجدهم آبان ماه سال 1361 در حین عملیات محرم و در جبهه عین خوش به آرزوی همیشگی اش یعنی شهادت رسید و عاشقانه به سوی محبوب پر گشود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
به نام خداوندی که به ما جان داد و ما را آفرید و به ما زندگی جهان بخشید تا به توانیم در راه او قدم بردارم و از زشتی‌های و پلیدی‌ها دور باشیم من درحالی این وصیت نامه را می نویسم که انشاءالله می‌خواهیم به رژیم مزدور بعثی عراق حمله کنیم و آنها را از میهن عزیز و گرامیمان بیرون کنیم اگر شهید شدم مرا در بهشت زهرا به خاک بسپارید مبادا برای من سیاه بپوشید یا اینکه گریه کنید مثل تمام پدر و مادرهای که شهید دادند. مادرم تو برای من خیلی زحمت کشیدی رنج بسیار پای من کشیدی، حلالم کن؛ و همچنین پدرم هم برای من زحمت های زیادی کشید و آنهم مرا حلال کنند به همه ی فامیل ها دوست آشنا سلام مرا برسانید و بگوئید هر خوبی بدی از من دیدند مرا حلال کنند ما که نتوانستیم برای آنها کاری کنیم دیگر عرضی ندارم یعنی من چیزی ندارم که درباره ی آنها صحبت کنیم می خواهم خودم خدمت پدر عزیز گرامیم سلام می کنم خدمت مادر عزیز و مهربان سلام می کنم علی جان را سلام می کنم اقدس و معصومه را از راه دور می بوسم به تمام دوستان و آشنایان سلام مرا برسانید.&lt;br /&gt;
انا الله و انا الیه راجعون&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/Martyrdetails/6035 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AA%D8%B1%DA%A9_%DA%86%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید عبدالرضا ترک چغازانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AA%D8%B1%DA%A9_%DA%86%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-11-11T10:40:45Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید   عبدالرضا ترک چغازانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1340/10/01 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1361/08/18&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : شهرستان های استان تهران - اسلامشهر - یافت آباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید عبدالرضا ترک چغانی در سال 134 در خانواده ای فقیر اما مهربان و مسلمان در دهکده ای به نام ملا شهید از توابع شهرستان اهواز پا به عرصه ی گیتی نهاد. تحصیلات خود را از دبستان کوچک دهکده آغاز کرد و بعد از آن برای ادامه تحصیل وارد شهر اهواز شد. آن دوران همزمان با روزهای پر التهاب انقلاب اسلامی بود و عبدالرضای نوجوان نیز همچون سایر جوانان پر شور و حق جوی این مرز و بوم به سیل خروشان انقلاب پیوست و در پخش اعلامیه ها و حضور در تظاهرات نقش مؤثری داشت. پس از پیرزوی انقلاب اسلامی به جمع بسیجیان مخلص پیوست و پس از مدتی به اتفاق خانواده که یکی از محله های جنوب شهر تهران ساکن شد و به خدمت ارتش جمهوری اسلامی در آمد و به عضویت تیمسار زراهی 84 پادگن خرم آباد در آمده و عازم جبهه عین خوش شد. سرانجام پس از حضوری مداوم و پر ثمر در جبهه های نبرد حق علیه باطل پس از آخرین دیدار از خانواده گوش خود را برای شهادت آماده کرده بود عاشقانه راهی جبهه های نبرد شد و روز هجدهم آبان ماه سال 1361 در حین عملیات محرم و در جبهه عین خوش به آرزوی همیشگی اش یعنی شهادت رسید و عاشقانه به سوی محبوب پر گشود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
به نام خداوندی که به ما جان داد و ما را آفرید و به ما زندگی جهان بخشید تا به توانیم در راه او قدم بردارم و از زشتی‌های و پلیدی‌ها دور باشیم من درحالی این وصیت نامه را می نویسم که انشاءالله می‌خواهیم به رژیم مزدور بعثی عراق حمله کنیم و آنها را از میهن عزیز و گرامیمان بیرون کنیم اگر شهید شدم مرا در بهشت زهرا به خاک بسپارید مبادا برای من سیاه بپوشید یا اینکه گریه کنید مثل تمام پدر و مادرهای که شهید دادند. مادرم تو برای من خیلی زحمت کشیدی رنج بسیار پای من کشیدی، حلالم کن؛ و همچنین پدرم هم برای من زحمت های زیادی کشید و آنهم مرا حلال کنند به همه ی فامیل ها دوست آشنا سلام مرا برسانید و بگوئید هر خوبی بدی از من دیدند مرا حلال کنند ما که نتوانستیم برای آنها کاری کنیم دیگر عرضی ندارم یعنی من چیزی ندارم که درباره ی آنها صحبت کنیم می خواهم خودم خدمت پدر عزیز گرامیم سلام می کنم خدمت مادر عزیز و مهربان سلام می کنم علی جان را سلام می کنم اقدس و معصومه را از راه دور می بوسم به تمام دوستان و آشنایان سلام مرا برسانید.&lt;br /&gt;
انا الله و انا الیه راجعون&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/Martyrdetails/6035 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AA%D8%B1%DA%A9_%DA%86%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید عبدالرضا ترک چغازانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AA%D8%B1%DA%A9_%DA%86%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2019-11-11T10:36:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید   عبدالرضا ترک چغازانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1340/10/01 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1361/08/18&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت :  نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : شهرستان های استان تهران - اسلامشهر - یافت آباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید عبدالرضا ترک چغانی در سال 134 در خانواده ای فقیر اما مهربان و مسلمان در دهکده ای به نام ملا شهید از توابع شهرستان اهواز پا به عرصه ی گیتی نهاد. تحصیلات خود را از دبستان کوچک دهکده آغاز کرد و بعد از آن برای ادامه تحصیل وارد شهر اهواز شد. آن دوران همزمان با روزهای پر التهاب انقلاب اسلامی بود و عبدالرضای نوجوان نیز همچون سایر جوانان پر شور و حق جوی این مرز و بوم به سیل خروشان انقلاب پیوست و در پخش اعلامیه ها و حضور در تظاهرات نقش مؤثری داشت. پس از پیرزوی انقلاب اسلامی به جمع بسیجیان مخلص پیوست و پس از مدتی به اتفاق خانواده که یکی از محله های جنوب شهر تهران ساکن شد و به خدمت ارتش جمهوری اسلامی در آمد و به عضویت تیمسار زراهی 84 پادگن خرم آباد در آمده و عازم جبهه عین خوش شد. سرانجام پس از حضوری مداوم و پر ثمر در جبهه های نبرد حق علیه باطل پس از آخرین دیدار از خانواده گوش خود را برای شهادت آماده کرده بود عاشقانه راهی جبهه های نبرد شد و روز هجدهم آبان ماه سال 1361 در حین عملیات محرم و در جبهه عین خوش به آرزوی همیشگی اش یعنی شهادت رسید و عاشقانه به سوی محبوب پر گشود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
به نام خداوندی که به ما جان داد و ما را آفرید و به ما زندگی جهان بخشید تا به توانیم در راه او قدم بردارم و از زشتیهای و پلیدیها دور باشیم من اکنون که این وصیت نامه را می نویسم که انشاءالله م یخواهیم رژیم مزدور بعثی عراق حمله کنیم و آنها را از میهن عزیز و گرامیمان بیرون کنیم اگر شهید شدیم مرا در بهشت زهرا به خاک بسپارید مبادا برای من سیاه بپوشید یا اینکه گریه کنید مثل تمام پدر و مادرهای که شهید دادند صبور باشید ضمناً من مقداری از ارتش پول طلبکارم که بگیرید یا خودشان برای شما می آورند مادر جن تو برای من خیلی زحمت کشید رنج بسیار پای من کشید... را حلالم کن و همچنین پدرم هم برای من زحمت های زیادی کشید و آنهم مرا حلال کنند به همه ی فامیل ها دوست آشنا سلام مرا برسانید و بگوئید هر خوبی بدی از من دیدند مرا حلال کنند ما که نتوانستیم برای آنها کاری کنیم دیگر عرضی ندارم یعنی من چیزی ندارم که درباره ی آنها صحبت کنیم می خواهم خودم خدمت پدر عزیز گرامیم سلام می کنم خدمت مادر عزیز و مهربان سلام می کنم علی جان را سلام می کنم اقدس و معصومه را از راه دور می بوسم به تمام دوستان و آشنایان سلام مرا برسانید.&lt;br /&gt;
انا الله و انا الیه راجعون&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/Martyrdetails/6035 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C</id>
		<title>شهید سید محمد حسین میردوستی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C"/>
				<updated>2019-11-11T10:30:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید سید محمد حسین میردوستی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1370/04/13&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : شاهرود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1394/08/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : حلب – سوریه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل : متاهل با 1 فرزند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل مزار شهید : تهران – بهشت زهرا (س)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
به نام خداوند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با سلام و صلوات خدمت آقا امام زمان (عج ا... تعالی فرجه الشریف) که اگر لطف ایشان نبود بنده در این سنگر نبودم.&lt;br /&gt;
سلام همسرم؛&lt;br /&gt;
از تو می خواهم فرزندمان را در راه حق و پشتیبان ولایت بزرگ کنی و به او بیاموزی که همیشه در این راه باشد.&lt;br /&gt;
و بعد از شهادتم بخاطر من گریه نکن؛ چون من در راه خدا شهید شدم.&lt;br /&gt;
و به پسرم بگو که پدرت برای امنیت کسانی مثل خودش در این راه رفت.&lt;br /&gt;
ان شاا... بتوانم جبران کنم.&lt;br /&gt;
سلام به پدر و مادرم؛ سلام به شما که تا بزرگ شدنم زحمات بسیاری کشیده این.&lt;br /&gt;
پدرم ممنونم؛ بابت همه چیز ممنون.&lt;br /&gt;
از این که به من آموختی پشتیبان ولایت باشم و همیشه من را در این راه تشویق می کردی.&lt;br /&gt;
مادرم ممنونم که همیشه به من لطف داشتی.&lt;br /&gt;
و از شما پدر و مادرم می خواهم بعد از من از همسرم و پسرم مراقبت کنید. آن ها را بعد از خدا به شما سپردم.&lt;br /&gt;
از خواهران و برادرم می خواهم که در راه ولایت و پشتیبان آن باشند و حجاب خود را نگه دارند و مراقب همدیگر باشند و با هم باشید.&lt;br /&gt;
فرزندم، آقا محمد یاسا، پسرم؛&lt;br /&gt;
نمی دانم چه زمانی این نامه را می خوانی؟ از تو می خواهم در زندگی ات پشتیبان [[ولایت]] باشی و مراقب فریب دشمن باشی.&lt;br /&gt;
شرمنده که نتوانستم باشم؛ دوستت دارم پسرم. مراقب خودت باش. یا علی.&lt;br /&gt;
اگر شهادت بنده به گونه ای بود که در کما یا مرگ مغزی رفتم اعضای بدنم را اهدا کنید.&lt;br /&gt;
به امید این که این گونه باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
21 / 7 / 94&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:YadvareShahidArticle.png&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت حریم حرم&lt;br /&gt;
https://harimeharam.ir/Shahid/140         بایادش صلوات ،اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF_%D9%86%D8%AC%DB%8C%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید هوشنگ نجیمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF_%D9%86%D8%AC%DB%8C%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2019-11-11T10:21:29Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید هوشنگ نجیمی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1327/02/09&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1359/07/24&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :مرکزی - شازند – قدمگاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگی نامه&lt;br /&gt;
شهيد هوشنگ نجیمی در خانواده‌ای مومن و انقلابی ديده به جان گشود و تا ديپلم به تحصيل پرداخت. سپس به استخدام ارتش در آمد و در تاریخ 1359/07/24 در سوسنگرد به فيض شهادت نائل آمد و به لقاء الله پيوست. از وي 3 فرزند پسر به يادگار مانده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت شهدای ارتش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/27468&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%DA%A9%D9%88%D9%87%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%AA%D9%81%D8%B1%D8%B4%DB%8C</id>
		<title>شهید حسن کوهینی تفرشی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%DA%A9%D9%88%D9%87%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%AA%D9%81%D8%B1%D8%B4%DB%8C"/>
				<updated>2019-11-11T10:19:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید حسن کوهینی تفرشی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1341/02/08&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/03/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
ما هرگز نبايد نماز را فراموش كنيم چون امام حسين (علیه السلام) براى نماز كشته شد. این راه را با آگاهى كامل انتخاب كرده‌ام و راه ولايت فقيه را بايد طى كرد چون تنها راه نجات مستضعفان راه ولايت فقيه است. ما از حسين (علیه السلام) بالاتر نيستيم كه براى اسلام كشته شد و ما از شهداى ايران بالاتر نيستيم كه براى نجات قرآن شهيد شدند و به ملاقات خدا رسيدند و من نيز شهادت را انتخاب كرده‌ام.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/23026 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1637930KAKA002-001.jpg&lt;br /&gt;
Image:1637930KAKA001-001.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C_%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید سید مهدی بهشتی نژاد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C_%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2019-11-06T07:05:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : بهشتی نژاد / سید مهدی&lt;br /&gt;
نام پدر : سید مصطفى&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۴۱-۰۵-۰۱&lt;br /&gt;
محل تولد : اصفهان&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۲-۱۲-۲۶&lt;br /&gt;
محل شهادت : جزیره مجنون – خیبر&lt;br /&gt;
شهرستان : اصفهان&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه علمیه ذوالفقار اصفهان&lt;br /&gt;
گلزار : گلستان شهداى اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
برادر بزرگوارش سیّدحسین مى گفت: &amp;quot;دیدگاه والده ما این بود که تمام فرزندانش طلبه شوند. تعبیر ایشان این بود که من از نظام روحانیت بدى ندیده ام&amp;quot;. پدر با فضیلتش هم یکى از عالمان متقى و زاهد اصفهان بود. مهدى در درس هاى حوزه از بهترین طلبه ها محسوب میشد. او در جریان نهضت&lt;br /&gt;
امام خمینى(ره) قرار گرفت و جذب انقلاب اسلامى گردید. یکى از آثارى که ایشان از خود به یادگار گذاشت، جلسه اى بود که در محله بهارانچى براى جوان ها بر پا کرد. در همان اوایل جنگ نیز، هم&lt;br /&gt;
به عنوان یک مبلغ در جبهه تبلیغ مى کرد و هم به عنوان یک رزمنده مى جنگید.&lt;br /&gt;
روز قبل از آخرین سفر ایشان به جبهه، مى خواست به قم برود؛ اما وسایل سفر فراهم نشد، فردا که براى خرید به بازار رفت، عده اى از دوستانش را دید که عازم جبهه بودند. بلافاصله، لوازم خریدارى شده را به منزل آورد و روانه جبهه گردید و در عملیات خیبر در جزیره مجنون شرکت کرد که در اثر اصابت ترکش خمپاره به پیشانى و قلب به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
یاد این شهید بزرگوار و برادر والامقامش شهید سیدحسن بهشتى نژاد امام جمعه موقت اصفهان&lt;br /&gt;
گرامى باد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
فرازی از وصیت نامه:&lt;br /&gt;
دوستان طلبه ام! سنگر درس و فقاهت را رها نکنید، هر چه با اشتیاق بیشتر درس خوانده، تهذیب نفس پیشه کنید تا بتوانید در آینده بار مسئولیت رهبرى&lt;br /&gt;
اجتماع را به دوش بکشید.&lt;br /&gt;
... شهادت بهترین کمالى است که انسان میتواند به آن دست یابد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:450 (1).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت خین&lt;br /&gt;
http://khayyen.ir/shahid/450&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدحسن قیصری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-11-06T07:01:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : قیصری / حسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : حسین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۳۶-۰۴-۰۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : حسن آباد جرقویه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۵-۲-۳۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : جزیره مجنون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرستان : اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه علمیه ذوالفقار اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهداى حسن آباد جرقویه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
طلبه شهید حسن قیصرى، در حوزه علمیۀ ذوالفقار اصفهان تا مقطع فقه و اصول را در آن حوزه گذراند. شور و دلدادگى نسبت به دفاع از کشور اسلامى، او را به جبهه هاى نبرد حق علیه باطل کشاند و در نبرد با بعثیان کافر مجاهدت ها کرد . در عملیات والفجر 4، برادرش عباسعلى به شهادت رسید و او پیمان بست که راه او را ادامه دهد و بر سر عهد خویش ماند تا در جزیره مجنون ، جان شیرین خود را در طبق اخلاص نهاد و به کاروان شهیدان پیوست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
این انقلاب به سادگى به دست ما نرسیده است بلکه خونهاى زیادى ریخته شده است تا این انقلاب به ثمر برسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدحسن قیصری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2019-11-06T07:00:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : قیصری / حسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : حسین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : ۱۳۳۶-۰۴-۰۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : حسن آباد جرقویه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : ۱۳۶۵-۲-۳۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : جزیره مجنون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرستان : اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تحصیل : مدرسه علمیه ذوالفقار اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : گلزار شهداى حسن آباد جرقویه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
طلبه شهید حسن قیصرى، در حوزه علمیۀ ذوالفقار اصفهان تا مقطع فقه و اصول را در آن حوزه گذراند. شور و دلدادگى نسبت به دفاع از کشور اسلامى، او را به جبهه هاى نبرد حق علیه باطل کشاند و در نبرد با بعثیان کافر مجاهدت ها کرد . در عملیات والفجر 4، برادرش عباسعلى به شهادت رسید و او پیمان بست که راه او را ادامه دهد و بر سر عهد خویش ماند تا در جزیره مجنون ، جان شیرین خود را در طبق اخلاص نهاد و به کاروان شهیدان پیوست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
این انقلاب به سادگى به دست ما نرسیده است بلکه خو نهاى زیادى ریخته شده است تا این انقلاب به ثمر برسد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khayyen.ir/shahid/496 سایت شهدای خین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهیداصغر بابایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2019-11-06T06:58:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد :1338/10/24&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/05/12&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
شهید اصغر بابایی،در تاریخ، 1338/10/24 در استان تهران، شهر تهران متولد شد، وی تا مقطع دیپلم مکانیک تحصیل کرد و قبل از شهادت محصل و مجرد بود، این شهید گرامي در سال 1359 با عضویت ارتشی سرباز، به جبهه اعزام شد و در سال 1360 بر اثر خفگی توسط دشمن در [[منطقه عملیاتی شوش دانیال]] ، به شهادت رسید، مزار پرفروغش، در قطعه ی 24 بهشت زهرا واقع می باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید علیرضا بهرامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2019-11-06T06:56:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید علی رضا بهرامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1340/07/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/07/21&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه : مرکزی - اراک - قلعه نو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید علیرضا بهرامی در سال 1340 در روستای قلعه نو به دنیا آمد. وی فردي مقيد و متدين بود و با اخلاق بود. در دوران انقلاب بسيار فعاليت داشت و در پیروزی هم انقلاب اسلامی سهم بسزايي داشت . به قدری به خدمت به اسلام و جبهه ها علاقه داشت که حتی به مرخصی هم نمی آمد. سرانجام در تاریخ 1360/07/21 در جبهه سوسنگرد به شهادت رسید. مزار پر فروغ آن شهید بزرگوار در روستای قلعه نو واقع شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهیداسماعیل بابوریان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2019-11-06T06:54:20Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 	1341/05/07&lt;br /&gt;
نام : 	اسماعیل 	محل تولد : 	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	بابوریان 	تاریخ شهادت : 	1375/11/27&lt;br /&gt;
نام پدر : 	علی اصغر 	مکان شهادت : 	بیمارستان امام حسین مشهد- عوارض ناشی از جنگ&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	دیپلم 	منطقه شهادت : 	&lt;br /&gt;
شغل : 	پاسدار انقلاب اسلامی 	یگان خدمتی : 	لشکر 5 نصر - گردان بقیة الله&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	فرماندهان شهید خراسان&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	فرمانده هان رده دو 	مسئولیت : 	فرمانده‌گردان‌&lt;br /&gt;
گلزار : 	بهشت‌رضا (ع) مشهد مقدس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
اسماعیل بابوریان در تاریخ هفتم مردادماه سال 1341 در شهرستان مشهد متولّد شد.&lt;br /&gt;
 تا سوّم راهنمایى در مدرسه تحصیل کرد و با شروع جنگ تحمیلى به جبهه رفت و پس از آن درسش را ادامه داد تا این که دیپلمش را گرفت .کلثوم بخشى  مادر شهید درباره ی زندگی ایشان می‌گوید:« به ما بسیار احترام مى‏گذاشت. مى‏گفت: روبه روى پدرم مى‏نشینم تا عمرم زیاد شود.&lt;br /&gt;
«از تولد او بسیار خوشحال شدیم کودکی آرام بود. من خودم قرآن را به او یاد دادم. ذهنش خوب بود و در مدرسه نیز قرآن را به خوبی یاد می گرفت.»&lt;br /&gt;
 ما را به سوریه فرستاد و حتی آرزو داشت که ما را به کربلا و مکه هم ببرد. زمانی که پدرش مریض بود از او پرستاری می کرد. و برای سلامتی پدرش سه ماه روزه گرفت.»&lt;br /&gt;
اوقات بیکاری را به ورزش دو می پرداخت. کتاب های شهید مطهری، شهید دستغیب، تفسیر قرآن و کتاب های مذهبی را می خواند.&lt;br /&gt;
ایشان افراد مخالف دین را با دلایل منطقی قانع می کردند. در حل مشکلات مردم پیشقدم بود، حتی برای مردم منزل پیدا می کرد. برای کمک به مردم گاهی بنایی می کرد و پول نمی گرفت و در ازای انجام کار منتظر دستمزد نبود.&lt;br /&gt;
بنیان اصلی مسجد محل را او بنا کرد. به مسجد می رفت و گاهی در خانه اش نماز جماعت برپا می کرد. به رفت وآمد با فامیل و آشنایان اهمیت می داد. با وجودی که تمام روز را کار می کرد، وقتی به منزل برمی گشت، خستگی در چهره اش دیده نمی شد. گشاده رو بود و بسیار خوش رفتار. نماز شب یکی از اعمال مستحبی بود که او انجام می داد و با وجود خستگی زیاد، نماز شب را به جا می آورد.&lt;br /&gt;
در 16 سالگی عضو بسیج شد و بعد از مدتی به استخدام سپاه در آمد. انقلاب را دوست داشت. مطیع اوامر محض امام بود و هرچه که داشت در راه انقلاب فدا کرد.&lt;br /&gt;
به پخش صحبت های امام از تلویزیون گوش می داد. مرد جبهه بود و مدتی را در ستیز با منافقین کردستان به سر برد. اسماعیل با بوریان در 20 سالگی با خانم فاطمه علافان تنها پیمان ازدواج بست.&lt;br /&gt;
ثمره ی ازدواج آن ها دو فرزند به نام های مصطفی و محدثه می باشد. ایشان دوست داشتند فرزندانی صالح و با تحصیلات عالیه داشته باشند. با فرزندانش بسیار مهربان بود در درس ها به آن ها کمک می کرد. محبت را برای تربیت بچه ها بهترین ملاک می دانست.&lt;br /&gt;
با شروع جنگ تحمیلی و با پیام امام به جبهه های حق علیه باطل شتافت. می گفت: « ما پیروز می شویم. ما پیرو حضرت علی (ع) هستیم. می جنگیم تا دشمن را از خاک کشور بیرون کنیم.» پیرو امام بود. در آموزش های رزمی شرکت می کرد.&lt;br /&gt;
در جبهه شش مرتبه مجروح شد که یا بر اثر ترکش، موج انفجار و یا شیمیایی بود. چهل درصد مجروحیت داشت. بعد از این که بهبود می یافت، دوباره به جبهه می رفت.&lt;br /&gt;
آرزو داشت شهید شود.&lt;br /&gt;
زمانی که در کردستان بود، از ناحیه سر مجروح شد. در جبهه شیمیایی شده بود و این مسئله را از خانواده اش پنهان کرده بود.&lt;br /&gt;
به دستش تیر خورده بود و باعث قطع انگشت دست او شده بود. در نزدیکی او خمپاره ای به زمین اصابت می کند که باعث می شود چشمش آسیب ببیند و گوشش مشکل پیدا کند و باعث پارگی و آسیب معده، روده و ریه ایشان نیز شده بود.&lt;br /&gt;
در زمان بیماری بسیار صبور بود، هیچ گله و شکایتی نمی کرد و هیچ ناراحتی از خود نشان نمی داد.&lt;br /&gt;
اسماعیل بابوریان هفته ای یک بار به مزار شهدا می رفت و می گفت: «این جا گلستان شهدا است.»&lt;br /&gt;
روز قبل از شهادت خانواده و فرزندانش را به گردش برده بود و تمام وقتش را با آن ها به سر کرده بود. یک ساعت قبل از شهادتش، برای پدرش وقت از دکتر گرفته بود تا او را نزد پزشک ببرد.&lt;br /&gt;
شهید اسماعیل بابوریان در تاریخ 11/4/1365 در عملیات کربلای یک در منطقه مهران از ناحیه پهلوی راست مجروح می شود. که در تاریخ 27/11/1375 بر اثر عوارض ناشی از جنگ به درجه رفیع شهادت نایل گردید. پیکر مطهر ایشان در بهشت رضا (ع) مشهد به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید در نامه ای به همسر خود می گوید: &lt;br /&gt;
«سلامی به گرمای آفتاب و به درازای آسمان جبهه. سلامی از زیر آفتاب سوزان جنوب، از صبحگاهان سرد، از سرزمینی که کفار به آن تجاوز کرده اند و ما در آن جا سنگر گرفته ایم تا آن ها را بیرون کنیم. در هر جایی از این سرزمین خون رنگین فرزندان خلف امام می جوشد. جوششی به عظمت فتح المبین، بیت المقدس، چزابه، رمضان، والفجرها، خیبر و میمک. میمکی که خدا و رسول الله (ص) و فرشتگان الهی به کمک رزمندگان شتافتند. از امدادهای الهی که در این عملیات بر سپاه اسلام تابیده، زبانم قاصر و کوتاه است که از آن چیزی بگویم. همسرم، مبادا که احساس دلتنگی کنی، چون دشمن در کمین است. هرگاه بی تاب شدی، قرآن بخوان که قرآن تسکین دهنده ی دل های مومنین است. در این جا نیاز شدیدی به نیروهای بسیجی است که باید برادران مسلمان کمر همت را ببندند و جبهه را یاری کنند. هرکس در هر پست و مقامی باید در جبهه حاضر شود. به برادرانم بگو که در بسیج شرکت کنند و به جبهه بیایند . همسرم، به یاد خدا باش و از دستورات پیامبر و ائمه (ع) کمک بگیر. &lt;br /&gt;
همسرم، گریه و زاری نکن، چون باعث می شود که من وظیفه ای که دارم نتوانم به خوبی انجام دهم. فقط متوسل به ائمه (ع) و قرآن باش. باید مانند شیرزن اسلام حضرت زینب (س) باشید که بیشترین غم را کشیده، حتی از مادرشان حضرت زهرا (س) بیشتر مصیبت دیده است، غم از دست دادن مادر و بعد پدر و دیدن جگر پاره پاره برادرشان(امام حسن مجتبی (ع) ) و از همه سخت تر شهادت امام حسین (ع). و با همه این مشقات و رنج ها، این بانوی اسلام به زنده کردن اسلام پرداخت و در خطبه ای که در کاخ یزید ایراد کرد، از خون پدر، مادر و برادرانش دفاع نمود. همسرم، باید پیرو حضرت زینب (س) باشید زنان ما باید بدانند که امروز اسلام، به زنانی همچون حضرت زینب (س) نیاز دارد تا مردم را راهنمایی و ارشاد کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهیداسماعیل بابوریان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2019-11-06T06:53:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 	1341/05/07&lt;br /&gt;
نام : 	اسماعیل 	محل تولد : 	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : 	بابوریان 	تاریخ شهادت : 	1375/11/27&lt;br /&gt;
نام پدر : 	علی اصغر 	مکان شهادت : 	بیمارستان امام حسین مشهد- عوارض ناشی از جنگ&lt;br /&gt;
تحصیلات : 	دیپلم 	منطقه شهادت : 	&lt;br /&gt;
شغل : 	پاسدار انقلاب اسلامی 	یگان خدمتی : 	لشکر 5 نصر - گردان بقیة الله&lt;br /&gt;
گروه مربوط : 	فرماندهان شهید خراسان&lt;br /&gt;
نوع عضویت : 	فرمانده هان رده دو 	مسئولیت : 	فرمانده‌گردان‌&lt;br /&gt;
گلزار : 	بهشت‌رضا (ع) مشهد مقدس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسماعیل بابوریان در تاریخ هفتم مردادماه سال 1341 در شهرستان مشهد متولّد شد.&lt;br /&gt;
 تا سوّم راهنمایى در مدرسه تحصیل کرد و با شروع جنگ تحمیلى به جبهه رفت و پس از آن درسش را ادامه داد تا این که دیپلمش را گرفت .کلثوم بخشى  مادر شهید درباره ی زندگی ایشان می‌گوید: «به ما بسیار احترام مى‏گذاشت. مى‏گفت: روبه روى پدرم مى‏نشینم تا عمرم زیاد شود.&lt;br /&gt;
«از تولد او بسیار خوشحال شدیم کودکی آرام بود. من خودم قرآن را به او یاد دادم. ذهنش خوب بود و در مدرسه نیز قرآن را به خوبی یاد می گرفت.»&lt;br /&gt;
 ما را به سوریه فرستاد و حتی آرزو داشت که ما را به کربلا و مکه هم ببرد. زمانی که پدرش مریض بود از او پرستاری می کرد. و برای سلامتی پدرش سه ماه روزه گرفت.»&lt;br /&gt;
اوقات بیکاری را به ورزش دو می پرداخت. کتاب های شهید مطهری، شهید دستغیب، تفسیر قرآن و کتاب های مذهبی را می خواند.&lt;br /&gt;
ایشان افراد مخالف دین را با دلایل منطقی قانع می کردند. در حل مشکلات مردم پیشقدم بود، حتی برای مردم منزل پیدا می کرد. برای کمک به مردم گاهی بنایی می کرد و پول نمی گرفت و در ازای انجام کار منتظر دستمزد نبود.&lt;br /&gt;
بنیان اصلی مسجد محل را او بنا کرد. به مسجد می رفت و گاهی در خانه اش نماز جماعت برپا می کرد. به رفت وآمد با فامیل و آشنایان اهمیت می داد. با وجودی که تمام روز را کار می کرد، وقتی به منزل برمی گشت، خستگی در چهره اش دیده نمی شد. گشاده رو بود و بسیار خوش رفتار. نماز شب یکی از اعمال مستحبی بود که او انجام می داد و با وجود خستگی زیاد، نماز شب را به جا می آورد.&lt;br /&gt;
در 16 سالگی عضو بسیج شد و بعد از مدتی به استخدام سپاه در آمد. انقلاب را دوست داشت. مطیع اوامر محض امام بود و هرچه که داشت در راه انقلاب فدا کرد.&lt;br /&gt;
به پخش صحبت های امام از تلویزیون گوش می داد. مرد جبهه بود و مدتی را در ستیز با منافقین کردستان به سر برد. اسماعیل با بوریان در 20 سالگی با خانم فاطمه علافان تنها پیمان ازدواج بست.&lt;br /&gt;
ثمره ی ازدواج آن ها دو فرزند به نام های مصطفی و محدثه می باشد. ایشان دوست داشتند فرزندانی صالح و با تحصیلات عالیه داشته باشند. با فرزندانش بسیار مهربان بود در درس ها به آن ها کمک می کرد. محبت را برای تربیت بچه ها بهترین ملاک می دانست.&lt;br /&gt;
با شروع جنگ تحمیلی و با پیام امام به جبهه های حق علیه باطل شتافت. می گفت: « ما پیروز می شویم. ما پیرو حضرت علی (ع) هستیم. می جنگیم تا دشمن را از خاک کشور بیرون کنیم.» پیرو امام بود. در آموزش های رزمی شرکت می کرد.&lt;br /&gt;
در جبهه شش مرتبه مجروح شد که یا بر اثر ترکش، موج انفجار و یا شیمیایی بود. چهل درصد مجروحیت داشت. بعد از این که بهبود می یافت، دوباره به جبهه می رفت.&lt;br /&gt;
آرزو داشت شهید شود.&lt;br /&gt;
زمانی که در کردستان بود، از ناحیه سر مجروح شد. در جبهه شیمیایی شده بود و این مسئله را از خانواده اش پنهان کرده بود.&lt;br /&gt;
به دستش تیر خورده بود و باعث قطع انگشت دست او شده بود. در نزدیکی او خمپاره ای به زمین اصابت می کند که باعث می شود چشمش آسیب ببیند و گوشش مشکل پیدا کند و باعث پارگی و آسیب معده، روده و ریه ایشان نیز شده بود.&lt;br /&gt;
در زمان بیماری بسیار صبور بود، هیچ گله و شکایتی نمی کرد و هیچ ناراحتی از خود نشان نمی داد.&lt;br /&gt;
اسماعیل بابوریان هفته ای یک بار به مزار شهدا می رفت و می گفت: «این جا گلستان شهدا است.»&lt;br /&gt;
روز قبل از شهادت خانواده و فرزندانش را به گردش برده بود و تمام وقتش را با آن ها به سر کرده بود. یک ساعت قبل از شهادتش، برای پدرش وقت از دکتر گرفته بود تا او را نزد پزشک ببرد.&lt;br /&gt;
شهید اسماعیل بابوریان در تاریخ 11/4/1365 در عملیات کربلای یک در منطقه مهران از ناحیه پهلوی راست مجروح می شود. که در تاریخ 27/11/1375 بر اثر عوارض ناشی از جنگ به درجه رفیع شهادت نایل گردید. پیکر مطهر ایشان در بهشت رضا (ع) مشهد به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید در نامه ای به همسر خود می گوید: &lt;br /&gt;
«سلامی به گرمای آفتاب و به درازای آسمان جبهه. سلامی از زیر آفتاب سوزان جنوب، از صبحگاهان سرد، از سرزمینی که کفار به آن تجاوز کرده اند و ما در آن جا سنگر گرفته ایم تا آن ها را بیرون کنیم. در هر جایی از این سرزمین خون رنگین فرزندان خلف امام می جوشد. جوششی به عظمت فتح المبین، بیت المقدس، چزابه، رمضان، والفجرها، خیبر و میمک. میمکی که خدا و رسول الله (ص) و فرشتگان الهی به کمک رزمندگان شتافتند. از امدادهای الهی که در این عملیات بر سپاه اسلام تابیده، زبانم قاصر و کوتاه است که از آن چیزی بگویم. همسرم، مبادا که احساس دلتنگی کنی، چون دشمن در کمین است. هرگاه بی تاب شدی، قرآن بخوان که قرآن تسکین دهنده ی دل های مومنین است. در این جا نیاز شدیدی به نیروهای بسیجی است که باید برادران مسلمان کمر همت را ببندند و جبهه را یاری کنند. هرکس در هر پست و مقامی باید در جبهه حاضر شود. به برادرانم بگو که در بسیج شرکت کنند و به جبهه بیایند . همسرم، به یاد خدا باش و از دستورات پیامبر و ائمه (ع) کمک بگیر. &lt;br /&gt;
همسرم، گریه و زاری نکن، چون باعث می شود که من وظیفه ای که دارم نتوانم به خوبی انجام دهم. فقط متوسل به ائمه (ع) و قرآن باش. باید مانند شیرزن اسلام حضرت زینب (س) باشید که بیشترین غم را کشیده، حتی از مادرشان حضرت زهرا (س) بیشتر مصیبت دیده است، غم از دست دادن مادر و بعد پدر و دیدن جگر پاره پاره برادرشان(امام حسن مجتبی (ع) ) و از همه سخت تر شهادت امام حسین (ع). و با همه این مشقات و رنج ها، این بانوی اسلام به زنده کردن اسلام پرداخت و در خطبه ای که در کاخ یزید ایراد کرد، از خون پدر، مادر و برادرانش دفاع نمود. همسرم، باید پیرو حضرت زینب (س) باشید زنان ما باید بدانند که امروز اسلام، به زنانی همچون حضرت زینب (س) نیاز دارد تا مردم را راهنمایی و ارشاد کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%AF%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C_%DA%A9%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%B3%DB%8C</id>
		<title>شهید قدمعلی کیکاووسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%AF%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C_%DA%A9%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%B3%DB%8C"/>
				<updated>2019-11-06T06:42:04Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید قدمعلی کیکاووسی&lt;br /&gt;
فرزند : حسین&lt;br /&gt;
متولد : 1348/03/01 در سرخه&lt;br /&gt;
تحصیلات : زیر دیپلم&lt;br /&gt;
تاهل : مجرد&lt;br /&gt;
یگان: سپاه سمنان-تیپ12-واحد تخریب&lt;br /&gt;
مدت حضور : 18ماه9روز&lt;br /&gt;
مسئولیت : فرمانده گروهان کاشت و برداشت مین&lt;br /&gt;
نوع عضویت : پاسدار&lt;br /&gt;
نوع شغل : نظامی&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1367/05/03&lt;br /&gt;
محل شهادت : منطقه مریوان&lt;br /&gt;
عملیات : پدافندی&lt;br /&gt;
محل دفن : سمنان امام زاده یحیی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر شهيد شدم در اعلاميه‌ام، شهادتم را به امام زمان عجل‌الله، امام خميني عزيز و ملت شهيدپرور سمنان و پدر و مادرم تبريك بگوييد. از همرزمانم مي‌خواهم كه به اين گروههاي بي‌دين به خصوص كمونيست‌ها و منافقين مجال ندهند تا عليه ‌اسلام عزيز توطئه كنند، چون منافقين از بعثت محمد صلي الله عليه و آله تا نهضت خميني بوده‌اند و تا آخر هم خواهند بود. همه منافقين بايد بدانند كه اسلام پيروز است. به قول شهيد مظلوم آيت‌الله بهشتي ما راست قامتان جاودانه تاريخ خواهيم ماند.&lt;br /&gt;
خانواده‌ عزيزم! از شما كه سال‌ها رنج و زحمت من را متحمل شده‌ايد حلاليت مي‌طلبم. اگر به فراغ من مبتلا گشتيد فقط شكر و سپاس خداوند متعال را به جاي آوريد. به خود بباليد كه راهم راه اولياءالله و امام حسين عليه‌السلام است و شما رو سفيد هستيد. صبور و شكيبا باشيد كه خداوند دوستدار صابرين است.&lt;br /&gt;
شما خواهرانم! مبادا در فراغ من بي‌تابي كنيد. به منافقين و از خدا بي‌خبران بگوييد مكتبي كه شهادت دارد اسارت ندارد. نكند با فغان و زاري نمودن دشمنان كوردل را شاد كنيد و وصيتم به دوستان و برادران حزب اللهي اين است كه مي‌دانيد پيروي كردن از خط امام فقط ياري به اسلام و قرآن است و كسي كه ياور قرآن است بايد هميشه در صحنه باشد و فرصت به منافقين از خدا بي‌خبر ندهد.&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%86%D9%88%D8%B0%D8%B1%DB%8C_%D9%81%D9%87%DB%8C%D9%85</id>
		<title>شهید حسن نوذری فهیم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%86%D9%88%D8%B0%D8%B1%DB%8C_%D9%81%D9%87%DB%8C%D9%85"/>
				<updated>2019-11-06T06:41:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = حسن نوروزی فهیم&lt;br /&gt;
|تصویر                  = h7.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = تهران[[زادروزهای|1347/05/03]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = ایران،ایلام،مهران، قلاویزان[[الگو:شهدای 10تیر|1365/04/10]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[ایران]] &lt;br /&gt;
|محل دفن                = بهشت زهرای تهران&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت           = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = بسیجی&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌                 =&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = سوم متوسطه&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
شهید حسن نوذری فهیم در سوم مرداد [[۱۳۴۷]] ، در شهر [[تهران]] به دنیا آمد . پدرش غلامعباس، خواربار فروش بود و مادرش گلتاج نام داشت . وقتی دانش‌آموز سوم متوسطه بود، از سوی [[بسیج]] در [[جبهه]] حضور یافت. در تاریخ دهم تیر [[۱۳۶۵]] ، در [[قلاویزان]] توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت [[ترکش]] به گردن و سینه، به فیض شهادت نائل آمد. مزار او در بهشت زهرای زادگاهش قرار دارد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید حسن نوذری فهیم]]: بار دیگر با خبر شنیدن شهادت یکی دیگر از دوستان و برادران عزیزم - حمید احمدی - بار سنگین مسؤولیت و غم و اندوه را در وجوم احساس می کنم . الهی! چه می توانم بگویم؟ فقط تنها جملاتی که می توانم روی کاغذ بیاورم، جملات و خاطراتی از شهید می باشد. این مطلب را جهت اطلاع می گویم - نه از روی احساسات، تعصبات و کم فکری - که شهادت، حقیقتی درک ناپذیر است؛ همان طور که امام می فرمایند: «شهادت یک افتخار است» و من به این مطلب رسیدم و هر گاه این مسأله برای ملت، پدران و مادران تبیین شود، به لطف خداوند اسلام پیروز خواهد شد؛ ولی وقتی پدران و مادران فکر می کنند با شهادت فرزندان شان گُهری را از دست داده اند، اشتباه می کنند. دُرست است که این عزیزان خیلی گران بها هستند؛ ولی امانت هایی هستند که باید بدون هیچ گونه تردید به صاحبش برگرداند. همان طور که بر مادر حضرت موسی ( ع ) از طرف خداوند وحی شد - که تو فرزندت را به دریا بسپار و ما نگه دارش هستیم - اکنون هم عزیزان! شما فرزندان تان را در دریای عشق و ایثار، به او بسپارید که اوست حامی و نگه دار همه ی ما.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسن_نوذری_فهیم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%86%D9%88%D8%B0%D8%B1%DB%8C_%D9%81%D9%87%DB%8C%D9%85</id>
		<title>شهید حسن نوذری فهیم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%86%D9%88%D8%B0%D8%B1%DB%8C_%D9%81%D9%87%DB%8C%D9%85"/>
				<updated>2019-11-06T06:39:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = حسن نوروزی فهیم&lt;br /&gt;
|تصویر                  = h7.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = تهران[[زادروزهای|1347/05/03]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = ایران،ایلام،مهران، قلاویزان[[الگو:شهدای 10تیر|1365/04/10]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[ایران]] &lt;br /&gt;
|محل دفن                = بهشت زهرای تهران&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت           = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = بسیجی&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌                 =&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = سوم متوسطه&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
شهید حسن نوذری فهیم در سوم مرداد [[۱۳۴۷]] ، در شهر [[تهران]] به دنیا آمد . پدرش غلامعباس، خواربار فروش بود و مادرش گلتاج نام داشت . وقتی دانش‌آموز سوم متوسطه بود، از سوی [[بسیج]] در [[جبهه]] حضور یافت. در تاریخ دهم تیر [[۱۳۶۵]] ، در [[قلاویزان]] توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت [[ترکش]] به گردن و سینه، به فیض شهادت نائل آمد. مزار او در بهشت زهرای زادگاهش قرار دارد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید حسن نوذری فهیم]]: بار دیگر با خبر شنیدن شهادت یکی دیگر از دوستان و برادران عزیزم - حمید احمدی - بار سنگین مسؤولیت و غم و اندوه را در وجوم احساس می کنم . الهی ! چه می توانم بگویم؟ فقط تنها جملاتی که می توانم روی کاغذ بیاورم، جملات و خاطراتی از شهید می باشد . این مطلب را جهت اطلاع می گویم - نه از روی احساسات، تعصبات و کم فکری - که شهادت، حقیقتی درک ناپذیر است؛ همان طور که امام می فرمایند « شهادت یک افتخار است » و من به این مطلب رسیدم و هر گاه این مسأله برای ملت، پدران و مادران تبیین شود، به لطف خداوند اسلام پیروز خواهد شد؛ ولی وقتی پدران و مادران فکر می کنند با شهادت فرزندان شان گُهری را از دست داده اند، اشتباه می کنند . دُرست است که این عزیزان خیلی گران بها هستند؛ ولی امانت هایی هستند که باید بدون هیچ گونه تردید به صاحبش برگرداند . همان طور که بر مادر حضرت موسی ( ع ) از طرف خداوند وحی شد - که تو فرزندت را به دریا بسپار و ما نگه دارش هستیم - اکنون هم عزیزان ! شما فرزندان تان را در دریای عشق و ایثار، به او بسپارید که اوست حامی و نگه دار همه ی ما . (۱۷۹۹۴۳۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسن_نوذری_فهیم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%86%D9%88%D8%B0%D8%B1%DB%8C_%D9%81%D9%87%DB%8C%D9%85</id>
		<title>شهید حسن نوذری فهیم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%86%D9%88%D8%B0%D8%B1%DB%8C_%D9%81%D9%87%DB%8C%D9%85"/>
				<updated>2019-11-06T06:17:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = حسن نوروزی فهیم&lt;br /&gt;
|تصویر                  = h7.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = تهران[[زادروزهای|1347/05/03]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = ایران،ایلام،مهران، قلاویزان[[الگو:شهدای 10تیر|1365/04/10]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[ایران]] &lt;br /&gt;
|محل دفن                = بهشت زهرای تهران&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت           = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = بسیجی&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌                 =&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = سوم متوسطه&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
شهید حسن نوذری فهیم در سوم مرداد [[۱۳۴۷]] ، در شهر [[تهران]] به دنیا آمد . پدرش غلامعباس، خواربار فروش بود و مادرش گلتاج نام داشت . وقتی دانش‌آموز سوم متوسطه بود، از سوی [[بسیج]] در [[جبهه]] حضور یافت. در تاریخ دهم تیر [[۱۳۶۵]] ، در [[قلاویزان]] توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت [[ترکش]] به گردن و سینه، به فیض شهادت نائل آمد. مزار او در بهشت زهرای زادگاهش قرار دارد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید حسن نوذری فهیم]]: بار دیگر با خبر شنیدن شهادت یکی دیگر از دوستان و برادران عزیزم - حمید احمدی - بار سنگین مسؤولیت و غم و اندوه را در وجوم احساس می کنم . الهی ! چه می توانم بگویم؟ فقط تنها جملاتی که می توانم روی کاغذ بیاورم، جملات و خاطراتی از شهید می باشد . این مطلب را جهت اطلاع می گویم - نه از روی احساسات، تعصبات و کم فکری - که شهادت، حقیقتی درک ناپذیر است؛ همان طور که امام می فرمایند « شهادت یک افتخار است » و من به این مطلب رسیدم و هر گاه این مسأله برای ملت، پدران و مادران تبیین شود، به لطف خداوند اسلام پیروز خواهد شد؛ ولی وقتی پدران و مادران فکر می کنند با شهادت فرزندان شان گُهری را از دست داده اند، اشتباه می کنند . دُرست است که این عزیزان خیلی گران بها هستند؛ ولی امانت هایی هستند که باید بدون هیچ گونه تردید به صاحبش برگرداند . همان طور که بر مادر حضرت موسی ( ع ) از طرف خداوند وحی شد - که تو فرزندت را به دریا بسپار و ما نگه دارش هستیم - اکنون هم عزیزان ! شما فرزندان تان را در دریای عشق و ایثار، به او بسپارید که اوست حامی و نگه دار همه ی ما . (۱۷۹۹۴۳۶)&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1974 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسن_نوذری_فهیم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B0%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%87_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید ذکراله اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B0%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%87_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2019-10-27T12:02:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1347/09/05 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1367/04/21&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه :==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه‌تعالی&lt;br /&gt;
شهید ذکر الله اسلامی در پنجم آذرماه سال 1347 در روستای قله لو ارشق از توابع شهرستان مشگین شهر در استان اردبیل در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ذکر اله از کودکی پسری مهربان و بااخلاق بود و والدینش را بیش از همه دوست داشت و به آن‌ها احترام می‌گذاشت و با دیگر اهالی خانواده نیز رابطه‌ی گرم و صمیمی با همسایگان و خویشاوندان نیز روابط حسنه داشت و به خاطر خوش‌اخلاقی‌اش بود که بیشتر بچه‌های روستا با او دوست بودند.&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
ذکر الله در زمان انقلاب 10 ساله بود و از آنجائی که سن 10 سالگی برای درک دوران بحرانی آن زمان خیلی کم است ولی بر اساس گفته‌های بزرگ‌ترها و آن چیزهایی که خود می‌دید و می‌شنید به امام و انقلاب علاقه نشان می‌داد و عکس امام را شبانه در روستا با دوستانش پخش می‌کرد و آرزوی پیروزی انقلاب را در دل داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ذکر اله جوان برومندی شده بود و د ر روستای خود همراه پدر کشاورزی می‌کرد تا اینکه رژیم بعثی عراق بی‌رحمانه به ایران حمله کردند و او به همراه دوستش وکیل بهبودی در سال 1366 برای نجات ایران از دست دشمن تصمیم گرفت که به خدمت سربازی برود و این‌چنین شد که از طریق ارتش واحد تیپ 40 سراب عازم جبهه‌ی نبرد حق علیه باطل شد و به‌عنوان تک‌تیرانداز دین خود را نسبت به وطن انجام می‌داد وی در زمان حضورش در جبهه رشادت‌ها و شجاعت‌های زیادی را از خود به خرج می‌داد و جنگ تحمیلی را تجاوز آشکار دشمنان اسلام بر   ایران اسلامی می‌دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ذکر الله اسلامی در تاریخ 1367/04/21 در حین درگیری با نیروهای بعثی عراق در منطقه عین خوش (شهرستان عین خوش ) در استان ایلام به شهادت رسید و از آنجائی که پیکر پاکش یافت نشد برای همیشه جاویدالاثر ماند و تاریخ احراز شهادتش 1382/09/09می‌باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ذکراله_اسلامی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان اردبیل]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشگین شهر]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهیدحسین سمایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2019-09-16T15:59:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شه ی د حس ی ن سما یی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تار ی خ تولد :1343/09/16&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تار ی خ شهادت : 1364/12/23&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
[[شهید حسین سمایی]] در تاريخ 1343/09/16 در استان تهران، شهر ري متولد شد.وي تا مقطع سوم راهنمايي تحصيل کرد و قبل از شهادت؛سرباز و مجرد بود. با عضويت درارتش به جبهه اعزام شد و در تاريخ 1364/12/23 در منطقه عملياتي، محور آبادان ـ ماهشهر توسط دشمن بعثي به شهادت رسيد. مزار اين شهيد گرامی در بهشت زهرا واقع شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه تعالى&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام و درود بر تمامى شهيدان از آدم تا خاتم؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلامى بر تمامى رزمندگان براى مبارزه با كفر با صدام و صداميان .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براى اينان كه سردمداران مبارزه عليه كفرند و مي روند جهان را ندايى ديگر دهند و لبيك هل من ناصر ينصرنى خود را از جهانيان بشنوند و بي باكانه عليه خصم مى‌تازند، هيچ باكى در دل ندارند لذا ما ايرانيان اولين امتى بوديم كه به نداى اماممان خمينى، لبيك گفتيم و با مال و جانمان مبلغ اسلام عزيزمان گشتيم و كنون مى‌رويم باز با جانمان اسلام و انقلاب را جهانى سازيم. من هم يكى از اينان مي باشم كه سعادتى شود تا شهادت نصيبم گردد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخنى با پدر و مادر عزيز و مهربانم دارم كه عرض مى‌كنم :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از زحماتى كه برايم كشيديد متشكرم؛ اميدوارم مرا ببخشيد و حلالم كنيد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به آن صورت مالى ندارم كه تقديم كنم فقط 200 تومان به احمد نجار كه كمد را مى‌ساخت و 50 تومان به برادر حسين ورامينى بدهكارم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مخارج كفن و دفن مرا هم پدر بدهد، مرا در گورستان بهشت زهرا به خاك سپاريد. پدر و مادر عزيزم! من شما را خيلى دوست داشتم اما رويم نمى‌شد واضح بگويم؛ اميدوارم مرا ببخشيد اگر توانستيد در نماز جمعه شركت كنيد و نماز را به جماعت بخوانيد و با اين انقلاب همكارى لازم را بكنيد. امام را در نماز دعا كنيد، براي رزمندگان و ظهور حضرت مهدى (عجل الله فرجه) دعا كنيد. پدر! من شما را خيلى اذيت كردم اما شما در حق من بدى نكرديد. مادرجان! اميدوارم شيرت را حلالم كنى. من در آن وقت برايتان فرزندى بيش نبودم اما هم اكنون باعث افتخارم و بايد افتخار كنى كه پسرت را در راه خدا دادى. از خدا خواستارم همه را به راه راست هدايت كند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به اميد پيروزى رزمندگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت 7:10شب 1364/08/14&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/37901 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهیدحسین سمایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2019-09-16T15:58:43Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شه ی د حس ی ن سما یی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تار ی خ تولد :1343/09/16&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تار ی خ شهادت : 1364/12/23&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
[[شهید حسین سمایی]] در تاريخ 1343/09/16 در استان تهران، شهر ري متولد شد.وي تا مقطع سوم راهنمايي تحصيل کرد و قبل از شهادت؛سرباز و مجرد بود. با عضويت درارتش به جبهه اعزام شد و در تاريخ 1364/12/23 در منطقه عملياتي، محور آبادان ـ ماهشهر توسط دشمن بعثي به شهادت رسيد. مزار اين شهيد گرامی در بهشت زهرا واقع شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه تعالى&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام و درود بر تمامى شهيدان از آدم تا خاتم؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلامى بر تمامى رزمندگان براى مبارزه با كفر با صدام و صداميان .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براى اينان كه سردمداران مبارزه عليه كفرند و مي روند جهان را ندايى ديگر دهند و لبيك هل من ناصر ينصرنى خود را از جهانيان بشنوند و بي باكانه عليه خصم مى‌تازند، هيچ باكى در دل ندارند لذا ما ايرانيان اولين امتى بوديم كه به نداى اماممان خمينى، لبيك گفتيم و با مال و جانمان مبلغ اسلام عزيزمان گشتيم و كنون مى‌رويم باز با جانمان اسلام و انقلاب را جهانى سازيم. من هم يكى از اينان مي باشم كه سعادتى شود تا شهادت نصيبم گردد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخنى با پدر و مادر عزيز و مهربانم دارم كه عرض مى‌كنم :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از زحماتى كه برايم كشيديد متشكرم؛ اميدوارم مرا ببخشيد و حلالم كنيد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به آن صورت مالى ندارم كه تقديم كنم فقط 200 تومان به احمد نجار كه كمد را مى‌ساخت و 50 تومان به برادر حسين ورامينى بدهكارم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مخارج كفن و دفن مرا هم پدر بدهد، مرا در گورستان بهشت زهرا به خاك سپاريد. پدر و مادر عزيزم! من شما را خيلى دوست داشتم اما رويم نمى‌شد واضح بگويم؛ اميدوارم مرا ببخشيد اگر توانستيد در نماز جمعه شركت كنيد و نماز را به جماعت بخوانيد و با اين انقلاب همكارى لازم را بكنيد. امام را در نماز دعا كنيد، براي رزمندگان و ظهور حضرت مهدى (عجل الله فرجه) دعا كنيد. پدر! من شما را خيلى اذيت كردم اما شما در حق من بدى نكرديد. مادرجان! اميدوارم شيرت را حلالم كنى. من در آن وقت برايتان فرزندى بيش نبودم اما هم اكنون باعث افتخارم و بايد افتخار كنى كه پسرت را در راه خدا دادى. از خدا خواستارم همه را به راه راست هدايت كند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به اميد پيروزى رزمندگان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت 7:10شب 1364/08/14&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/37901 سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87</id>
		<title>شهید علی اکبر فرزانه باز قلعه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87"/>
				<updated>2019-09-16T15:55:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Saeidfar98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید علی اکبر فرزانه بازقلعه&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1336/03/05&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/09/13&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :گیلان - رشت - بازقلعه اکبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید علی اکبر فرزانه در سال 1336 در روستای بازقلعه دژ متولد شد. او در یک خانواده پر جمعیت زندگی می کرد و تا سوم راهنمایی در چندین مدرسه خواند.علی اکبر به پدر و مادر در کشاورزی کمک می نمود و به ماهی گیری می رفت. همچنین در محله با دوستانش مداحی میکرد. بعد از آن وارد ارتش شد و پس از مدتی زمان خدمت فرا رسید.&lt;br /&gt;
در محله به عنوان مداح روستا معروف بود در ایام محرم شهید علی اکبر فرزانه اولین نفری بود که مداحی می کرد و بچه ها را به مسجد جمع می کرد. او سه فرزند یک دختر و دو پسر از خود به یادگار گذاشته است که در رشت زندگی می کنند. با شروع جنگ تحمیلی به جبهه ها شتافت و زمان شهادت راننده تانک بودند. وقتی که جنازه این شهید گرامی را آوردند، خانواده اش نتوانستند تشخیص دهند چون عضوی سالم برایش باقی نمانده بود. این شهید عالی قدر در مسجدی کنار بقعه آقا سید رضا در روستای بازقلعه اکبر آرمیده است.&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Saeidfar98</name></author>	</entry>

	</feed>