<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Salehniya</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Salehniya"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Salehniya"/>
		<updated>2026-06-05T09:59:19Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید عباس دوران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-01-20T11:46:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: /* نگارخانه تصاویر */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
مي توانست با استفاده از چتر نجات سالم فرود آيد اما صاعقه وار خود و هواپيمايش را بر ساختمان اجلاس سران غیرمتعهدها دربغداد كوبيد و بدين ترتيب مانع از برگزاري اجلاس سران غير متعهدها به رياست صدام شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تولد&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عباس دوران در ۲۰ مهر ماه سال ۱۳۲۹ در شيراز و در يك خانواده مذهبي متولدشد.او پس از گذراندن دوران ابتدايي به دبيرستان رفت. در سال ۱۳۴۸ موفق به اخذ مدرك ديپلم طبيعي از دبيرستان سلطاني شيراز شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ورودبه ارتش&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان سال به استخدام مركز آموزش هوايي در آمد. در سال ۱۳۴۹ به دانشكده خلباني نيروي هوايي راه يافت و پس از گذراندن دوران مقدماتي پرواز در ايران، در سال ۱۳۵۱ براي تكميل دوره خلباني به آمريكا رفت. او ابتدا در پايگاه «لكلند» دوره تكميلي زبان انگليسي را طي نمود و سپس در پايگاه «كلمبوس» در ايالت «مي سي سي پي» موفق به آموختن فن خلباني و پرواز با هواپيماهاي بونانزا، تي۴۱ – تي ۳۷ گرديد. در يكي از تمرينات ورزش اسكيت،در اثر برخورد با زمين پاي چپ او مصدوم شد و به مدت دو ماه از برنامه پروازي باز ماند. پس از بهبودي، دوباره آموزش خلباني را ادامه داد و پس از دريافت نشان خلباني در سال ۱۳۵۲ به ايران بازگشت و به عنوان خلبان هواپيمايي F۴ ابتدا در پايگاه يكم شكاري و سپس در پايگاه سوم شكاري مشغول انجام خدمت شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضوردرجبهه&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با شروع جنگ تحميلي سر از پا نشناخته به دفاع از كيان جمهوري اسلامي پرداخت و با ۱۰۳ نوبت پرواز جنگي در طول عمر كوتاه اما پر بارش،يكي از قهرمانان دفاع مقدس شناخته شد.&lt;br /&gt;
عباس همواره به دوستان و همكارانش تاكيد مي كرد كه هرگز تن به ذلت نخواهد داد و اگر در حين پرواز مورد اصابت موشك دشمن قرار گيرد، هواپيماي سانحه ديده را بر سر دشمن زبون خواهد كوبيد و همان طور كه ديديم بر اين پيمان خويش صادقانه ايستاد و جان فدا كرد و مصداق آيه شريفه،مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا، شد.&amp;lt;ref&amp;gt;احزاب(۳۳)آیه۲۳ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
عباس دوران در هفتم آذر ۱۳۵۹ در عمليات «مرواريد» حماسه اي بزرگ آفريد و به كمك شهيد خلبان حسین خلعتبری مکرم پنج فروند ناوچه دشمن را در حوالي اسكله «الاميه» و «البكر» منهدم ساخت و بقاياي آن ها را در به قعر آب هاب نيلگون خليج فارس فرستاد.&lt;br /&gt;
به گفته يكي از همرزمان خلبانش، در يكي از نبردهاي هوايي كه فرماندهي دو فروند هواپيما را به عهده داشت،به مصاف ۹ فروند از جنگنده هاي دشمن رفت و با ابتكار عمل و مهارتي خاص،يك فروند از هواپيماهاي دشمن را سرنگون و هشت فروند هواپيماي ديگر را مجبور به فرار از آسمان ميهن کرد.&lt;br /&gt;
عباس همواره در عمليات جنگي پيش قراول بود و براي دفاع از ميهن اسلامي و حفظ و حراست آن لحظه اي آرام و قرار نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهادت&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او سرانجام در سحر گاه روز ۳۰ تير ماه سال ۱۳۶۱ كه فرمانده دسته ی هواپیماهای جنگی ایران را به عهده داشت، به قصد ضربه زدن به شبكه دفاعي و امنيتي نفوذ ناپذير دشمن،همراه با پنج نفر از زبده ترين خلبان نيروي هوايي به دشمن يورش برد و چندين منطقه مهم را بمباران کرد.هنگام بازگشت،هواپيمايش مورد اصابت موشك دشمن واقع شد.اگر چه عباس اجازه ترك هواپيما را به همرزم خلبانش منصور كاظميان در عقب كابين داد، اما خود به رغم اينكه مي توانست با استفاده از چتر نجات سالم فرود آيد اما صاعقه وار خود و هواپيمايش را بر ساختمان اجلاس سران غیرمتعهدها دربغداد كوبيد و بدين ترتيب مانع از برگزاري اجلاس سران غير متعهدها به رياست صدام شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بازگشت به وطن&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از سالها انتظار ،در تيرماه ۱۳۸۱ پيكر عباس توسط كميته جستجوي مفقودين به ميهن منتقل شد و در پنجم مرداد ۱۳۸۱ طي مراسمي رسمي با حضور رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام، مسئولان كشوري و لشكري، خانواده شهيد و بستگان در ميدان صبحگاه ستاد نيروي هوايي،بر دوش همرزمان خلبانش تشييع شد. بعد از آن پيكر مطهر آن شهيد تيز پرواز براي خاك سپاري با يك فروند هواپيماي سي ۱۳۰ به زادگاهش شيراز منتقل شد.&lt;br /&gt;
شهيد خلبان عباس دوران به هنگام شهادت۳۲ سال داشت و امير رضا تنها يادگار اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رده‌های این صفحه : شهیدان ارتش | شهیدان استان فارس | شهیدان خلبان | شهیدان شیراز | شهیدان متولد1329 | شهیدان نیروی هوایی | شهیدان1361&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*حواله را پاره پاره کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم نمی‌خواهد از سختی‌ها با همسرم حرف بزنم؛ دلم می‌خواهد وقتی به خانه می‌روم، جز شادی و خنده چیزی با خودم نبرم؛ نه کسل باشم؛ نه بی حوصله و نه خواب آلود تا دل همسرم هم شاد شود. اما چه کنم!؟، نسبت به همه چیز حساسیت پیدا کرده‌ام؛ معده‌ام درد می‌کند و دکتر هم می‌گوید فقط به خاطر ضعف اعصاب است. چطور می‌توانم عصبانی نشوم؟ آن روز وقتی بلوار نزدیک پایگاه هوایی شیراز را به نام من کردند، غرور و شادی را در چشمان همسرم دیدم؛ خانواده‌ام نیز خوشحال بودند. &lt;br /&gt;
حوالۀ زمین را که دادند دستم، فقط به خاطر دل همسرم آن را گرفتم و به خاطر او و مردم که این همه محبت دارند و خوبند، پشت تریبون رفتم؛ ولی همین‌که پایم به خانه رسید، دیگر طاقت نیاوردم؛ حواله را پاره کردم و ریختم روی زمین؛ یعنی آن‌ها فکر می‌کنند ما پرواز می‌کنیم ...تا شجاعت‌های ما را ببینند و به ما حوالۀ خانه و زمین بدهند؟ می‌خواهند مرا به تهران انتقال دهند؛ باید با زبان خودشان قانعشان کنم که انتقال به تهران یعنی مرگ من؛ چون پشت‌میزنشینی و دستور دادن برای من مثل مردن است…&amp;lt;ref&amp;gt;حکایت فرزندان فاطمه، صحفه 30&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خروج اضطراری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدام بغداد رو کاملا امن نشون داده بود تا اجلاس غیر متعهد ها که براش خیلی مهم بود رو اونجا  برگزار کنه. برای ایران هم خیلی مهم بود صدام به هدفش نرسه. &lt;br /&gt;
روز عملیات موتور سمت راست و عقب هواپیماش رو زدند...کلید خروج اضطراری رو زد، اما فقط کلید خلبان کابین عقب رو!&lt;br /&gt;
هرجور بود هواپیما رو هدایت کرد و اونو به ساختمان اجلاس کوبید و از اونجا به آسمون پرکشید.&lt;br /&gt;
این‌طوری، هم عملیات به هدف نهایی خودش رسید و هم عباس؛ چون تمام نقشه‌های صدام نقش برآب شد و برگزاری اجلاس در بغداد لغو شد.&amp;lt;ref&amp;gt;بمبی در کابین، صفــحه 37-15&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-23 03-30-50.jpg|500px|بی‌قاب|وسط|شهید عباس دوران]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عباس آن روز تصمیمش را گرفت. کودکان کشورش حتی شب‌ها نیز از ترس خواب در چشم نداشتند. باید بغداد را ناامن می‌ساخت. امنیت بغداد 8سال ریاست کنفرانس سران کشورهای غیرمتعهد را برای صدام به ارمغان می‌آورد. روز بیستم تیرماه، برگۀ مأموریت عباس امضاء شد؛ صبح روز سی‌ام، با خانواده‌اش خداحافظی کرد و آن‌ها را به شیراز فرستاد. ارتش سه هواپیما برای بمباران پالایشگاه الدوره، آماده ساخته بود. هواپیمای شماره 1 را عباس دوران به همراه منصور کاظمیان به دست گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدف هواپیمای شماره 1 و 2 بمباران پالایشگاه و شکست دیوار صوتی شهر بود؛ اما در 15 کیلومتری بغداد، پدافند دشمن چند گلوله به سمت هواپیما شلیک نمود؛ موتور سمت راست هواپیما از کار افتاد؛ دوران مسیر خود را به سمت پالایشگاه ادامه داد و در یک لحظه، تمام بمب‌ها را روی پالایشگاه فرو‌ریخت و بعد از تخلیۀ بمب‌ها به سمت هتل  اقامت سران کشورهای غیرمتعهد به راه افتاد .قسمت عقب هواپیما در آتش می‌سوخت. با اصرار عباس، کاظمیان به بیرون پرید. دوران با هواپیما به ساختمان هتل کوبید؛ چند لحظه بعد هتل آتش گرفت و عباس این بار عاشقانه به سوی ابدیت پرواز کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او از گلستان آتش، ابراهیم‌وار به سمت ملکوت عشق و عرش خود پر کشید. بعد از شهادت او، منصور آخرین لحظات شب قبل از عملیات را به یاد آورد:«اگر یک وقت هواپیما دچار مشکل شد، تو خودت را به بیرون پرت کن و منتظر من نمان چون من باید در هواپیما بمانم و مأموریتم را به اتمام برسانم».( دوران اسارت کاظمیان در روز بیست و چهارم شهریور ماه سال 1369 به پایان رسید .) هواپیمای شماره 2 سالم در شهر همدان فرود آمد و عملیات با شهادت سرافرازانۀ سردار دلاور سپاه خمینی(ره) با موفقیت به پایان رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=1190&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (2).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (3).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (4).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (5).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (6).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (7).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (8).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (9).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (10).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (11).jpg&lt;br /&gt;
Image:1-(2).jpg&lt;br /&gt;
Image:1-(3).jpg&lt;br /&gt;
photo_2020-01-19_13-03-30.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید عباس دوران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-01-20T11:44:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
مي توانست با استفاده از چتر نجات سالم فرود آيد اما صاعقه وار خود و هواپيمايش را بر ساختمان اجلاس سران غیرمتعهدها دربغداد كوبيد و بدين ترتيب مانع از برگزاري اجلاس سران غير متعهدها به رياست صدام شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تولد&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عباس دوران در ۲۰ مهر ماه سال ۱۳۲۹ در شيراز و در يك خانواده مذهبي متولدشد.او پس از گذراندن دوران ابتدايي به دبيرستان رفت. در سال ۱۳۴۸ موفق به اخذ مدرك ديپلم طبيعي از دبيرستان سلطاني شيراز شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ورودبه ارتش&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان سال به استخدام مركز آموزش هوايي در آمد. در سال ۱۳۴۹ به دانشكده خلباني نيروي هوايي راه يافت و پس از گذراندن دوران مقدماتي پرواز در ايران، در سال ۱۳۵۱ براي تكميل دوره خلباني به آمريكا رفت. او ابتدا در پايگاه «لكلند» دوره تكميلي زبان انگليسي را طي نمود و سپس در پايگاه «كلمبوس» در ايالت «مي سي سي پي» موفق به آموختن فن خلباني و پرواز با هواپيماهاي بونانزا، تي۴۱ – تي ۳۷ گرديد. در يكي از تمرينات ورزش اسكيت،در اثر برخورد با زمين پاي چپ او مصدوم شد و به مدت دو ماه از برنامه پروازي باز ماند. پس از بهبودي، دوباره آموزش خلباني را ادامه داد و پس از دريافت نشان خلباني در سال ۱۳۵۲ به ايران بازگشت و به عنوان خلبان هواپيمايي F۴ ابتدا در پايگاه يكم شكاري و سپس در پايگاه سوم شكاري مشغول انجام خدمت شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضوردرجبهه&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با شروع جنگ تحميلي سر از پا نشناخته به دفاع از كيان جمهوري اسلامي پرداخت و با ۱۰۳ نوبت پرواز جنگي در طول عمر كوتاه اما پر بارش،يكي از قهرمانان دفاع مقدس شناخته شد.&lt;br /&gt;
عباس همواره به دوستان و همكارانش تاكيد مي كرد كه هرگز تن به ذلت نخواهد داد و اگر در حين پرواز مورد اصابت موشك دشمن قرار گيرد، هواپيماي سانحه ديده را بر سر دشمن زبون خواهد كوبيد و همان طور كه ديديم بر اين پيمان خويش صادقانه ايستاد و جان فدا كرد و مصداق آيه شريفه،مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا، شد.&amp;lt;ref&amp;gt;احزاب(۳۳)آیه۲۳ &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
عباس دوران در هفتم آذر ۱۳۵۹ در عمليات «مرواريد» حماسه اي بزرگ آفريد و به كمك شهيد خلبان حسین خلعتبری مکرم پنج فروند ناوچه دشمن را در حوالي اسكله «الاميه» و «البكر» منهدم ساخت و بقاياي آن ها را در به قعر آب هاب نيلگون خليج فارس فرستاد.&lt;br /&gt;
به گفته يكي از همرزمان خلبانش، در يكي از نبردهاي هوايي كه فرماندهي دو فروند هواپيما را به عهده داشت،به مصاف ۹ فروند از جنگنده هاي دشمن رفت و با ابتكار عمل و مهارتي خاص،يك فروند از هواپيماهاي دشمن را سرنگون و هشت فروند هواپيماي ديگر را مجبور به فرار از آسمان ميهن کرد.&lt;br /&gt;
عباس همواره در عمليات جنگي پيش قراول بود و براي دفاع از ميهن اسلامي و حفظ و حراست آن لحظه اي آرام و قرار نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهادت&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او سرانجام در سحر گاه روز ۳۰ تير ماه سال ۱۳۶۱ كه فرمانده دسته ی هواپیماهای جنگی ایران را به عهده داشت، به قصد ضربه زدن به شبكه دفاعي و امنيتي نفوذ ناپذير دشمن،همراه با پنج نفر از زبده ترين خلبان نيروي هوايي به دشمن يورش برد و چندين منطقه مهم را بمباران کرد.هنگام بازگشت،هواپيمايش مورد اصابت موشك دشمن واقع شد.اگر چه عباس اجازه ترك هواپيما را به همرزم خلبانش منصور كاظميان در عقب كابين داد، اما خود به رغم اينكه مي توانست با استفاده از چتر نجات سالم فرود آيد اما صاعقه وار خود و هواپيمايش را بر ساختمان اجلاس سران غیرمتعهدها دربغداد كوبيد و بدين ترتيب مانع از برگزاري اجلاس سران غير متعهدها به رياست صدام شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بازگشت به وطن&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از سالها انتظار ،در تيرماه ۱۳۸۱ پيكر عباس توسط كميته جستجوي مفقودين به ميهن منتقل شد و در پنجم مرداد ۱۳۸۱ طي مراسمي رسمي با حضور رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام، مسئولان كشوري و لشكري، خانواده شهيد و بستگان در ميدان صبحگاه ستاد نيروي هوايي،بر دوش همرزمان خلبانش تشييع شد. بعد از آن پيكر مطهر آن شهيد تيز پرواز براي خاك سپاري با يك فروند هواپيماي سي ۱۳۰ به زادگاهش شيراز منتقل شد.&lt;br /&gt;
شهيد خلبان عباس دوران به هنگام شهادت۳۲ سال داشت و امير رضا تنها يادگار اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رده‌های این صفحه : شهیدان ارتش | شهیدان استان فارس | شهیدان خلبان | شهیدان شیراز | شهیدان متولد1329 | شهیدان نیروی هوایی | شهیدان1361&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*حواله را پاره پاره کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم نمی‌خواهد از سختی‌ها با همسرم حرف بزنم؛ دلم می‌خواهد وقتی به خانه می‌روم، جز شادی و خنده چیزی با خودم نبرم؛ نه کسل باشم؛ نه بی حوصله و نه خواب آلود تا دل همسرم هم شاد شود. اما چه کنم!؟، نسبت به همه چیز حساسیت پیدا کرده‌ام؛ معده‌ام درد می‌کند و دکتر هم می‌گوید فقط به خاطر ضعف اعصاب است. چطور می‌توانم عصبانی نشوم؟ آن روز وقتی بلوار نزدیک پایگاه هوایی شیراز را به نام من کردند، غرور و شادی را در چشمان همسرم دیدم؛ خانواده‌ام نیز خوشحال بودند. &lt;br /&gt;
حوالۀ زمین را که دادند دستم، فقط به خاطر دل همسرم آن را گرفتم و به خاطر او و مردم که این همه محبت دارند و خوبند، پشت تریبون رفتم؛ ولی همین‌که پایم به خانه رسید، دیگر طاقت نیاوردم؛ حواله را پاره کردم و ریختم روی زمین؛ یعنی آن‌ها فکر می‌کنند ما پرواز می‌کنیم ...تا شجاعت‌های ما را ببینند و به ما حوالۀ خانه و زمین بدهند؟ می‌خواهند مرا به تهران انتقال دهند؛ باید با زبان خودشان قانعشان کنم که انتقال به تهران یعنی مرگ من؛ چون پشت‌میزنشینی و دستور دادن برای من مثل مردن است…&amp;lt;ref&amp;gt;حکایت فرزندان فاطمه، صحفه 30&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خروج اضطراری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدام بغداد رو کاملا امن نشون داده بود تا اجلاس غیر متعهد ها که براش خیلی مهم بود رو اونجا  برگزار کنه. برای ایران هم خیلی مهم بود صدام به هدفش نرسه. &lt;br /&gt;
روز عملیات موتور سمت راست و عقب هواپیماش رو زدند...کلید خروج اضطراری رو زد، اما فقط کلید خلبان کابین عقب رو!&lt;br /&gt;
هرجور بود هواپیما رو هدایت کرد و اونو به ساختمان اجلاس کوبید و از اونجا به آسمون پرکشید.&lt;br /&gt;
این‌طوری، هم عملیات به هدف نهایی خودش رسید و هم عباس؛ چون تمام نقشه‌های صدام نقش برآب شد و برگزاری اجلاس در بغداد لغو شد.&amp;lt;ref&amp;gt;بمبی در کابین، صفــحه 37-15&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-23 03-30-50.jpg|500px|بی‌قاب|وسط|شهید عباس دوران]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عباس آن روز تصمیمش را گرفت. کودکان کشورش حتی شب‌ها نیز از ترس خواب در چشم نداشتند. باید بغداد را ناامن می‌ساخت. امنیت بغداد 8سال ریاست کنفرانس سران کشورهای غیرمتعهد را برای صدام به ارمغان می‌آورد. روز بیستم تیرماه، برگۀ مأموریت عباس امضاء شد؛ صبح روز سی‌ام، با خانواده‌اش خداحافظی کرد و آن‌ها را به شیراز فرستاد. ارتش سه هواپیما برای بمباران پالایشگاه الدوره، آماده ساخته بود. هواپیمای شماره 1 را عباس دوران به همراه منصور کاظمیان به دست گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدف هواپیمای شماره 1 و 2 بمباران پالایشگاه و شکست دیوار صوتی شهر بود؛ اما در 15 کیلومتری بغداد، پدافند دشمن چند گلوله به سمت هواپیما شلیک نمود؛ موتور سمت راست هواپیما از کار افتاد؛ دوران مسیر خود را به سمت پالایشگاه ادامه داد و در یک لحظه، تمام بمب‌ها را روی پالایشگاه فرو‌ریخت و بعد از تخلیۀ بمب‌ها به سمت هتل  اقامت سران کشورهای غیرمتعهد به راه افتاد .قسمت عقب هواپیما در آتش می‌سوخت. با اصرار عباس، کاظمیان به بیرون پرید. دوران با هواپیما به ساختمان هتل کوبید؛ چند لحظه بعد هتل آتش گرفت و عباس این بار عاشقانه به سوی ابدیت پرواز کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او از گلستان آتش، ابراهیم‌وار به سمت ملکوت عشق و عرش خود پر کشید. بعد از شهادت او، منصور آخرین لحظات شب قبل از عملیات را به یاد آورد:«اگر یک وقت هواپیما دچار مشکل شد، تو خودت را به بیرون پرت کن و منتظر من نمان چون من باید در هواپیما بمانم و مأموریتم را به اتمام برسانم».( دوران اسارت کاظمیان در روز بیست و چهارم شهریور ماه سال 1369 به پایان رسید .) هواپیمای شماره 2 سالم در شهر همدان فرود آمد و عملیات با شهادت سرافرازانۀ سردار دلاور سپاه خمینی(ره) با موفقیت به پایان رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=1190&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (2).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (3).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (4).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (5).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (6).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (7).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (8).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (9).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (10).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (11).jpg&lt;br /&gt;
Image:1-(2).jpg&lt;br /&gt;
Image:1-(3).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%AD%DB%8C%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید سید احمد رحیمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%AD%DB%8C%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-20T11:40:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: صفحه‌ای جدید حاوی «==خاطرات==  *کیش و مات!  در کلاس جامعه شناسی، پروفسوری را برای تدریس آورده بودند...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*کیش و مات!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در کلاس جامعه شناسی، پروفسوری را برای تدریس آورده بودند که اعتقادی به حجاب نداشت.&lt;br /&gt;
یک بار، دو ساعت در مذمت حجاب صحبت کرد و این آن را نفی کرد! سال های قبل از انقلاب بود و کمتر کسی جرأت اعتراض داشت.&lt;br /&gt;
صحبت های استاد که تمام شد، احمد از جا برخاست و گفت: استاد! اجازه بدهید در ازای دو ساعتی که حجاب را زیر سؤال بردید، ده دقیقه هم من صحبت کنم.&lt;br /&gt;
در همان ده دقیقه، فلسفه حجاب را به طور خلاصه توضیح داد. صدای دست زدن و تشویق دانشجوها که بلند شد، پروفسور فهمید حرف های دو ساعته اش چقدر تأثیر داشته است!&amp;lt;ref&amp;gt;دکتر حسین رحیمی، برادر شهید سید احمد رحیمی، کتاب مهر تا مهر، ص15، نشر ستاره ها&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86</id>
		<title>شهید مصطفی احمدی روشن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86"/>
				<updated>2020-01-20T11:37:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شوخی با نامحرم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو جمع خانوادگی، خیلی اهل بگو بخند بود؛ ولی تو جمع نامحرمی، ملاحظه  میکرد..&lt;br /&gt;
به ویژه وقتی بزرگتر شد..&lt;br /&gt;
تا جایی که دوستای خانمش گفته بودن:&lt;br /&gt;
تو میخوای با این ازدواج کنی؟ &lt;br /&gt;
این آدم اخموی و بد اخلاق که همیشه سرش پایینه؟&lt;br /&gt;
بعد که رفته بودن پیش بچه های خوابگاه تحقیق کرده بودن، هم خوابگاهیاش گفته بودن:&lt;br /&gt;
این اصلا وارد هر اتاقی میشه بمب خندس!&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب یادگاران&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مامانی..&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به مادرش می گفت «...مامانی».&lt;br /&gt;
پشت تلفن لحنش را عوض می کرد و با مادرش مثل بچه ها حرف می زد.&lt;br /&gt;
گاهی وقت ها مادرش که می آمد دم در شرکت، می رفت، دو دقیقه مادرش را می دید و برمی گشت، حتی اگر جلسه بود.&lt;br /&gt;
بچه ها تعریف می کردند زمان دانشجویی دکتر هم می خواست برود با مادرش می رفت. بهش می گفتیم «...بچه ننه».&amp;lt;ref&amp;gt;كتاب شهيد مصطفی احمدی روشن ، ص 73&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*گلزار شهدا&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
سعی می کرد هر هفته بره زیارت شهدا &lt;br /&gt;
با چند نفر از بچه های دانشگاه قرار گذاشته بود .&lt;br /&gt;
صبح های پنج شنبه می رفتند گلزار شهدا ، زیارت عاشورا می خواندند .&amp;lt;ref&amp;gt; کتاب صد خاطره&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نونوایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نان سنگک گرفته بودیم و می آمدیم طرف خوابگاه . چند تا سنگ به نان ها چسبیده بود .&lt;br /&gt;
مصطفی کندشان و برگشت سمت نانوایی .&lt;br /&gt;
می گفت «بچه بودم ، یه بار نون سنگک خریدم ، سنگ هاش رو خوب جدا نکرده بودم ؛&lt;br /&gt;
بهش چسبیده بود . خونه که رسیدم ، بابام سنگ ها را جدا کرد داد دستم ، گفت برو بده به شاطر . نانواها بابت اینها پول می دن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بیت المال&lt;br /&gt;
   &lt;br /&gt;
شب ها ساعت ده توی اتاق بسیج خوابگاه سوره ی واقعه می خواندیم . یک شب من و مصطفی زودتر رفتیم .&lt;br /&gt;
مسئول اتاق آمده بود ، برق روشن کرده بود و نوار مداحی گوش می داد . مصطفی به ش گفت «این اتاق بسیجه ،&lt;br /&gt;
ساعت ده هم باید برای سوره واقعه باز بشه . تو الان نشسته ای برق و چراغ و ظبط رو روشن کرده ای . درست&lt;br /&gt;
نیست ، اینا بیت الماله.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== گالری تصاویر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
photo_2019-12-11_18-35-56.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B3%D8%B9%D9%88%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید مسعود علی محمدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B3%D8%B9%D9%88%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-20T11:35:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پیام تسلیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست جنایتکاری که این ضایعه [شهادت استاد دانشمند مرحوم آقای دکتر مسعود علی‌محمدی] را آفرید، انگیزه‌ی دشمنان جمهوری اسلامی را که ضربه زدن به حرکت و جهاد علمی کشور است، افشاء و برملا کرد. بیگمان همت دانشمندان و استادان و دانش پژوهان کشور، به رغم دشمن،‌ این انگیزه‌ی خباثت آلود را ناکام خواهد گذاشت.&amp;lt;ref&amp;gt;پیام تسلیت رهبرانقلاب در پی شهادت دکتر علی‌محمدی؛ 1388/10/25&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فلسفه حج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حج تمتع سال 83 بهترین هدیه‌ی معنوی از سوی همسرم بود؛ چرا که ماجرا و فلسفه‌ی تمام اعمال حج را به صورت لذت‌بخشی برای من بازگو می‌کرد و این، بهترین لحظات عمرم بود&lt;br /&gt;
همسرم در صفا و مروه  به من می‌گفت: خودت را بگذار جای هاجر و ببین چه حسی داری. &lt;br /&gt;
در رمی جمرات می‌گفت: فرض کن جای حضرت ابراهیم(ع) بودی و می‌خواستی فرزندت را ببری به قتلگاه. آن‌وقت شیطان وسوسه‌ات می‌کرد».&amp;lt;ref&amp;gt;بیان خاطرات همسر شهید مسعود علی محمدی در حضور مقام معظم رهبری&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== گالری تصاویر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
photo_2020-01-19_14-54-07.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_14-54-07.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2020-01-19 14-54-07.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_14-54-07.jpg"/>
				<updated>2020-01-20T11:34:14Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B3%D8%B9%D9%88%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید مسعود علی محمدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B3%D8%B9%D9%88%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-20T11:33:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: صفحه‌ای جدید حاوی «==خاطرات==  *پیام تسلیت  دست جنایتکاری که این ضایعه [شهادت استاد دانشمند مرحوم...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پیام تسلیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دست جنایتکاری که این ضایعه [شهادت استاد دانشمند مرحوم آقای دکتر مسعود علی‌محمدی] را آفرید، انگیزه‌ی دشمنان جمهوری اسلامی را که ضربه زدن به حرکت و جهاد علمی کشور است، افشاء و برملا کرد. بیگمان همت دانشمندان و استادان و دانش پژوهان کشور، به رغم دشمن،‌ این انگیزه‌ی خباثت آلود را ناکام خواهد گذاشت.&amp;lt;ref&amp;gt;پیام تسلیت رهبرانقلاب در پی شهادت دکتر علی‌محمدی؛ 1388/10/25&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== گالری تصاویر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
photo_2020-01-19_14-54-07.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهیدمحمدحسین الهدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-20T11:29:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
سال [[1337]] سید حسین در خانواده‌ای معتقد و با ایمان در [[اهواز]] در آغوش پدرش آیت‌الله حاج مرتضي علم الهدي چشم به جهان گشود. او از همان ابتدا تربیت مذهبی او با مبارزات سیاسی توأم گشت. کودکی 8-7 ساله بود که صوت خوش قرآن او تحسین همگان را برانگیخت.&lt;br /&gt;
در 11 سالگی مسئولیت تدریس قرآن به همسالانش را در مسجد محل به عهده گرفت. او با انتخاب آیاتی از قرآن که بیشتر در مورد جهاد فی سبیل الله بود، شوری دیگر به جلسات می‌بخشید. سید حسین در دوران رژیم شوم و ستمگر پهلوی به فعالیت‌های سیاسی، نظامی بسیار چشمگیری می‌پرداخت و همواره برای بیدارسازی جوانان و مردم [[ایران]] و مقابله با ظلم و اغواگری طاغوتیان تلاش می‌کرد. او همیشه در اقداماتی از قبیل راه‌اندازی راهپیمایی‌ها، ترور مزدوران رژیم و تخریب و نابودی مراکز فساد پیش‌قدم بود و با تشکیل گروه موحدین به مبارزات خود انسجام و نظم بیشتری بخشید. در سال 1356 وارد دانشگاه فردوسی مشهد شد و در رشته تاریخ ادامه تحصیل داد. او در طی دوران دانشجویی در کنار مبارزاتش به مطالعه عمیق و موضوعی نهج‌البلاغه پرداخت. در روز بازگشت امام امت به وطن، حسین از معدود افرادی بود که حفاظت مسلحانه از ایشان را برعهده داشت.&lt;br /&gt;
وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی هر جا خلائی احساس می‌کرد، فوراً خود را برای خدمت به اسلام و میهن اسلامی‌اش آماده می‌نمود. با شروع جنگ تحمیلی به اهواز بازگشت و در تجهیز سازمان‌دهی نیروها نقش فعالی ایفا نمود و همزمان به تهیه برنامه «جنگ‌های پیامبر» در رادیو اهواز پرداخت. دی ماه سال 1359 ندای خوش الرحیل، سید حسین را به جانب عرش فراخواند و او که در آن هنگام فرماندهی [[سپاه هویزه]] را بر عهده داشت در شانزدهمین روز از این ماه شربت شیرین [[شهادت]] نوشید و به دیدار یار شتافت. او درحالی‌که 22 سال داشت بر اثر انفجار گلوله [[تانک]] زمين [[هويزه]] را خون رنگ کرد و در گلزار شهداي همين شهر آرام گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=107 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-24 13-21-43.jpg|500px|بی‌قاب|وسط|شهید محمد حسین علم الهدی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* مطالعات وسيع حسين و یادداشت‌برداری کتب تاريخ، سبب شده بود که او ديدگاهى عميق در تاريخ داشته باشد. به همین جهت هر گاه اساتيد دانشگاه سخنى از مورخين غربى نقل مى‏کردند. بلافاصله، حسين ديدگاه صحيح را مطرح مى‏کرد و پيرامون موضوعات مختلف تاريخى کنفرانس مى‏داد. حسين با اساتيدى که برداشت صحيح از تاريخ اسلام نداشتند، آن‌قدر بحث و گفتگو مى‏کرد که بعضى از این‌گونه اساتيد گفته بودند: اگر حسين، در کلاس باشد، ما به کلاس نمى‏آييم!&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار شاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* حسين در مشهد اتاق کوچکى کرايه کرده بود که اين اتاق کوچک، روزها محل رفت‌وآمد مکرر دانشجويان بود، به طوری که پس از چند ماه، مجبور مى‏شد، براى رفع مزاحمت از صاحب‌خانه، به جايى ديگر برود. چراغ اتاق حسين، معمولاً از شب تا صبح روشن بود و در مدت کوتاهى که در مشهد بود، بسيارى از کتب معتبر تاريخ اسلام به زبان عربى و فارسى را مطالعه و یادداشت‌برداری کرده بود. شبى ميهمان او بودم و چون از تهران به مشهد رفته بودم، ابتداى شب خوابيدم، نيمه شب، حسين با حالتی عجيب، مرا صدا زد و گفت، بلند شو، بلند شو. گفتم چه شده؟ حسن با حالت خاصى مى‏گفت: بلندشو، ببین در اين کتاب چه مطالب جایی از پيامبر (ص) نوشته...!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* روزى به همراه حسين به اطراف مشهد رفتيم. بعد از طرقبه، به چشمه‏اى رسيديم که آبى صاف و خنک داشت و از ارتفاع چند مترى، به صورت آبشار به پايين مى‏آمد. حسين پيراهنش را درآورد و کمرش را زير آبشار قرار داد، و سعى مى‏کرد که بتواند فشار آب و سردى آن را تحمل کند. به او گفتم، چرا چنين مى‏کنى؟ گفت: بايد خودمان را بسازيم تا بتوانيم در مقابل شکنجه‏هاى ساواک مقاومت کنيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* حسين در راه‏اندازى تظاهرات ضد رژيم شاه در مشهد مقدس، نقش بسيار فعال داشت. اولين تظاهرات وسيع مشهد، در تشييع جنازه حجةالاسلام کافى بود، که حسين در طراحى و راه‌اندازی آن تظاهرات، نقش بسزايى داشت. پس از فاجعه سينما رکس آبادان (سال 56) خیابان‌های اطراف حرم، پراز تانک، [[نفربر]] و نيروى نظامى بود و کسى جرئت راه‌اندازی تظاهرات نداشت. در اولين روز که خبر سينما رکس اعلام شد، حسن پرچم سياهى به دست مى‏گرفت و در فاصله حدود صد متری از سربازان رژيم فرياد «الله‌اکبر» سر مى‏داد، مردم با ديدن اين شهامت، او را همراهى مى‏کردند و همين که جمعيتى حدود 30 الى 40 نفر جمع مى‏شدند. مأموران نظامى با گاز اشک‌آور و تيراندازى، آن‌ها را متفرق مى‏کردند. در آن روز من شاهد بودم که چندین بار با فرياد حسين، تظاهرات خيابانى شکل گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* حسين در سال 1365 در کنکور شرکت کرد و در رشته انتخابى و مورد علاقه‏اش يعنى تاريخ دانشگاه فردوسى مشهد پذيرفته شد. با اين که دانشجوى سال اول بود و از اهواز به شهر جديدى وارد شده بود، اما در همان چند ماه اول، چهرهاى سرشناس گرديد و غالب دانشجويان او را به عنوان فردى انقلابى و پرتلاش مس شناختند. در اين سال که اوج تظاهرات دانشجويى عليه رژيم شاه بود، روزى به دنبال تظاهرات، گارد دانشگاه وارد محوطه مى‏شود. يکى از مأمورين، به يکى از خواهران چادرى که در حال عبور از سالن دانشکده بودند، پرخاش مى‏کند. حسين که شاهد اين جسارت بوده، به مأمور، پاسخى تند مى‏دهد و مأمور، حسين را دستگير و پس از ضرب و شتم به داخل کاميون پرتاب مى‏کند. عده‏اى از خواهران دانشجو که شاهد ماجرا بودند، عليه آن مأمور شعار مى‏دهند و بعد همگى جلوى کامیون مى‏نشينند و مى‏گويند تا حسين را آزاد نکنيد، از اينجا حرکت نمى‏کنيم. سرانجام با آزادى حسين، اعتصاب خواهران به پايان رسيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در سال 53، که حسين، در رابطه با آتش زدن سيرک مصرى، در چنگال دژخيمان ساواک اسير شده بود، او را بسيار شکنجه کردند، از جمله شکنجه‏ها، استفاده از صندلى الکتريکى، ضرب و شتم شديد با کابل برق آويزان کردن پاها از سقف بود. حسين همه شکنجه‏ها را تحمل مى‏کرد و هرگز اطلاعاتى به ساواکی‌ها نمى‏داد. پس از گذشت مدت‌ها روزى اجازه ملاقات به يک نفر داده شد، و سيد کاظم، براى ملاقات برادرش به ساواک رفت. وقتى حسين وارد اتاق شد، کاظم با کمال تعجب ديد که حسين بلند قد شده است. بعد از آزادى که مسئله را جويا شد، حسين گفت: کف پايم بر اثر شکنجه‏ مها، به شدت زخمى شده بود و براى اينکه بتوانم به اتاق ملاقات بيايم، کفش مخصوص به من دادند که در کف آن حدود 10 سانتيمتر ابر و پنبه قرار داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* مأموران زندان به ساواک گزارش دادند که حسين، نوجوانان بزهکار زندان را نماز خوان کرده است بلافاصله مأمور ساواک وارد زندان شد و حسين را زير مشت و لگد قرار داد و بعد او را از بند بيرون برده و به درختى که در حياط زندان بود، ريسمان پيچ و او را در هواى سرد زمستان رها کرد. پس از گذشت چندين ساعت، نيمه‏هاى شب مأمور ديگرى ريسمان را باز کرد و حسين را که از حال رفته بود، به سلول زندانيان سياسى منتقل کرد. در ميان تاريکى سلول، يکى از برادران از خواب برخاسته و نام زندانى تازه وارد را سئول کرد همين که حسين خودش را معرفى کرد، آن برادر جاى خودش را به حسين داد تا استراحت کند و خودش نشست. زيرا آن سلول به حدى تنگ بوده که بايد چند نفر بنشينند تا ديگران بتوانند بخوابند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در سال 53 که حسين را دستگير کردند، او را به بند نوجوانان زندان بردند. زندانيان اين بند، نوجوانانى بزه‌کار بودند که جرم دزدى و دعوا و... به زندان افتاده بودند. وقتى حسين وارد اين بند شد، بعضى از زندانيان او را مسخره مى‏کردند و مى‏گفتند: باکى دعوا کردى؟ چى دزديدى؟ و... اما حسين با صبر و حوصله بزودى توانست چند نفر از آن‌ها را نمازخوان کند. چند روز بعد مأموران زندان ناگهان متوجه شدند که همان نوجوانان بزه‌کار، به امامت حسين، نماز جماعت مى‏خوانند و جلسه قرائت قرآن بر پا کرده‏اند. به دنبال گزارش مأموران، حسين را از اين بند، خارج کردند. تا چند سال بعد هر چند وقت یک‌بار يکى از آن نوجوانان بزه‌کار به سراغ حسين آمده و مى‏گفتند، حسين آقا در زندان ما را هدايت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در اولين دستگيرى حسين، او را در بند نوجوانان زندانى کردند. پس از مدتى که به ملاقاتش رفتيم، مشاهده کرديم که زندان داراى اتاق‌های بسيار کوچک و قديمى و کاملاً غیربهداشتی است. از حسين سئول کرديم چه چيز لازم دارى که برايت بياوريم. گفت: فقط يک جلد قرآن برايم بياوريد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در اوج پيروزى انقلاب، يکى از دانشجويان انقلابى توسط رژيم شاه دستگير شد. برادر خلقانى نقل مى‏کنند، به سيد حين گفتم: فلانى را دستگير کرده‏اند، آيا فکر مى‏کنى مى‏تواند در برابر شکنجه‏ها، مقاومت کند؟ حسين گفت: آيا قرآن مى‏خواند؟ گفتم منظورت چيست؟ گفت: اگر با قرآن انس داشته است، مى‏تواند مقاومت کند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* حسين در اتاق 9 مترى خود در طبقه فوقانى نهضت سوادآموزى مطالعه مى‏کرد و غالب شب‌ها، روى کتاب، خوابش مى‏برد. در نيمه يک شب يکى از دوستان به اتاق مراجعه مى‏کند و مى‏بيند که حسين روى کتاب، خواب رفته است، ايشان آرامى چراغ را خاموش مى‏کند. بلافاصله حسين از خواب برخاسته و مى‏گويد چراغ را روشن کن. آن برادر مى‏گويد، چرا نمى‏خوابيد، نزديک صبح است. حسين مى‏گويد فردا امتحان دارم. به او گفتم: چه امتحانى؟ چه درسى؟ گويا خواب هستى. حسين چشمانش را باز کرد و گفت، امتحان دارم، آرى هر روز خداوند از ما امتحان مى‏گيرد. چراغ را روشن کرد و باز به مطالعه خود ادامه داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* روزى حسين به کلاس نهج‌البلاغه وارد شد و از خواهرى درخواست نمود که تحقيق خود را ارائه دهند، لکن ايشان آمادگى نداشت. نفر دوم و سوم نيز اعلام نمودند که متأسفانه فرصت مطالعه نداشته‏اند. حسين با ناراحتى شديد، از کلاس بيرون رفت و در حيات تربيت معلم قدم مى‏زد. [[شهيد على جمالپور]] که استاد فلسفه بود، حسين را ديد که بسيار نگران و ناراحت است و چيزى نگفت. خواهران کلاس سراسيمه از آقاى جمالپور خواستند که واسطه شود و از حسين معذرت‌خواهی نمايند. وقتى جمالپور از حسين معذرت‌خواهی کرد، ناگهان اشک‏هاى حسين از چشم سرازير شد. حسين با گريه گفت: من از خواهران ناراحت نيستم، من بر مظلوميت حضرت على (ع) گريه مى‏کنم که چرا حتى ما شيعيان، او را درک نمى‏کنيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پس از پيروزى انقلاب، حسين در عرصه فرهنگى تلاش چشمگيرى داشت و هر روز چندين کلاس را در سپاه، جهاد، نهضت سوادآموزى و شکرت نفت اداره مى‏کرد. دران زمان ماشین‌هایی در اختيار نهادهاى انقلابى بود، اما حسين از آن ماشين‏ها استفاده نمى‏کرد و با پولى که قرض کرده بود، يک دستگاه موتورگازی خريده بود و در گرمای تابستان اهواز با همان موتورگازی به کلاس‏ها مى‏رفت. وقتى که جنگ شروع شد و حسين فرماندهى اعزام نيروها را برعهده‌گرفته بود با موتورگازی به راديو اهواز مى‏رفت و سخنرانى جنگ‌های پيامبر را اجرا مى‏نمود و با همان موتور به جلسه فرماندهان مى‏رفت تا در جريان وضعيت جبهه قرار گيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نهج البلاغه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیمه هاى شب بود كه نهج البلاغه میخواند. من نگاه كردم به ایشان، دیدم چهره اش برافروخته شده و دارد اشك میریزد. من با زیر چشم، شماره صفحه نهج البلاغه را نگاه كردم و به ذهن سپردم پس از مدتى، سید حسین نهج البلاغه را بست و براى استراحت به بیرون رفت. من صفحه نهج البلاغه را باز كردم، دیدم همان خطبهاى است كه حضرت على (ع) در فراق یاران باوفایش ناله میكند و مبفرماید :أین َ عمار؟ أین َ ذوالشهادتین؟ كجاست عمار؟ كجاست...&lt;br /&gt;
خاطرات شهید علم الهدی&amp;lt;ref&amp;gt;[https://old.aviny.com/Rahiyan_Noor/revaiat-eshgh/khatere/20.aspx سایت شهید آوینی]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
*انس با قرآن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اوج پیروزی انقلاب، رژیم شاه، یکی از دانشجویان انقلابی را دستگیر کرد. برادر خلقانی نقل می کند به سید حسین گفتم: فلانی را دستگیر کرده اند؛ ایا فکر می کنی بتواند در برابر شکنجه ها مقاومت کند. حسین گفت: ایا قرآن می خواند؟ گفتم: منظورت چیست؟ گفت: اگر با قرآن انس داشته است، می تواند مقاومت کند&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.hozehkh.com/OneEntry?entryID=24011 سایت اطلاع رسانی حوزه علمیه خراسان]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مسیر باید عوض بشه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال ها بود مسیر دور زدن دسته های عزاداری ،ازمیدانی بود که وسط آن مجسمه شاه نصب شده بود.سالی که مسئولیت هیئت با حسین بود،گفت:مسیر حرکت،باید عوض بشه علتش را که پرسیدند، گفت ما نمی خواهیم دسته های عزاداری امام حسین(ع)دور مجسمه شاه بگردند!&lt;br /&gt;
از همان سال،دیگه مسیر عوض شد.مأمور های ساواک در به در دنبالش بودند.وقتی گرفتنش،خشکشون زده بود؛ باورشان نمی شد کار یک بچه سیزده-چهارده ساله باشه.&amp;lt;ref&amp;gt;ماهنامه ی امتداد،شماره3و4،ص 23&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نامه&lt;br /&gt;
*خواهر عزیز پس از اهداء سلام و درود، رسيدن به فلاح را برايتان آرزو مى‏کنم. چون در آغاز قدم گذاشتن در سال جديد از شما دور بودم و نتوانستم خود را به اين راضى کنم که سال نو را آغاز کنيم و در اين لحظات حساس از عمر با شما سخن نگويم ناچار قلم به دست گرفتم تا با شما حرف بزنم. ساعتى پيش داشتم مطالعه مى‏کردم که به يک جمله رسيدم در مورد اين جمله زيبا فکر کردم و مناسب ديدم که نتيجه اين ساعات فکر را در آستانه شروع سال جديد بود، برايتان بنويسم. شاندل SHANDEL متفکر بزرگ اروپايى قرن بيستم در مورد چگونگى زندگى انسان در قرن بيستم مى‏گويد: «انسان اين عصر زندگى را وقف تهيه وسایل زندگى مى‏کند.» ما زندگى را در رنج مى‏گذرانيم تا راحتی و آسايش ايجاد کنيم تمام عمر مى‏دويم با این اميد که لحظاتى بنشينيم. تمام عمر زحمت مى‏کشيم تا استراحت کنيم و البته عمر مى‏گذرد و راحتى و نشستن و آرامش را لمس نمی‌کنیم و نمی‌یابیم زیرا مرتباً از طريق اجتماع به ما نيازهاى جديد تلقين مى‏شود. نيازهاى کاذب و مصنوعى که دائماً در انسان بوجود مى‏آورند به وسیله تبليغات است تلويزيون را روشن مى‏کنيد بعد از دو ساعت خاموش مى‏کنيد به خودتان نگاه مى‏کنيد مى‏بينيد هفت، هشت احتياج خريد تازه به وجود آمده که قبلاً لازم نداشتيم که قبلاً مثلاً با خاکستر ديگر را مشستيد امروز حتماً بايد پودر... بخريد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بوردا مى‏خريد، زن روز مى‏خريد، نگاه مى‏کنيد، در فکر تهيه لباس‌ها و مدل‌های آن مى‏افتيد. استعمار فرهنگى و فرهنگ زدايى از طريق تقليد، تشبيه رقابت مصرف‌های مصنوعى و سمبليک و جلب توجه است و اينجاست که به سخن عميق محمد (ص) «من يتشبه بقوم فهومنه» پى مى‏بريم که از کلمه شبيه استفاده‌شده اگر زندگى ما مثل اروپایی‌ها شد اگر وضع لباس ما مثل مدل‌های ارائه داده شده زن روز و بوردا و خانمو... شد خود نيز از نظر خصوصيات انسانى و درک و انتخاب راه زندگى به سوی او شدن ميل کرده‏ايم. يکنواختى قالبى شدن انسان‌ها در جوامع گوناگون مخصوصاً در ملت ما مرتباً به وسیله برنامه‌های فرهنگی‌مان در سطح وسيعى از طرف مسئولان امر پياده مى‏شود همه در قالب‌های ماشينيسم، به خاطر بالا بردن مصرف جهانى مخصوصاً جهان سوم، که دنياى صنعتى به ما تحميل مى‏کند. غارت اصالت‌ها در منابع معنوى از بين رفته خصوصيات زندگى شرقى و يا اسلامى که عبارت است از: مصرف هر چه کمتر و توليد هر چه بيشتر، بوسیله عوامل آموزشى دگرگون می‌شود. چرا که اروپا اروپاى صنعتى مى‏بايست براى توليدات اضافى خود مصرف‌کننده پيدا کند و چه کند که بتواند کالاى مصرفى بدهد و موارد توليدى بگیرد و منت هم بگذاريد و خود را هم بالاتر و متمدن قلمداد کند و اگر هم سوارى خواست خرخوبى تربيت کرده باشد و...&lt;br /&gt;
ابتدا با استعمار فرهنگى کار خود را آغاز مى‏کند سپس از يک خصيصه پاک و اصيل خدايى که به رسم امانت به انسان داده شده استفاده مى‏کند و آن تنوع به شکلى از تکامل است. ما مى‏بينيم (همراه با درد) که تمام فلسفه‏ها و مذهب‌ها و ايده آل‌ها و عشق‌ها و خواستن‌ها و... خلاصه‌شده در اين اصالت مال زندگى مادى است. وقتى زندگى مادى اصالت دارد، هدف رفاه است. پس براى چه بايد کار کرد؟ براى ساختن وسایل آسايش. به نظر شما آيا انسان امروز بيشتر آسايش دارد یا انسان ديروز؟ پس همه نيروهايمان صرف فدا کردن آسايش زندگى، براى تهيه وسايل آسايش زندگى.&lt;br /&gt;
داستان شازده کوچولو را خوانده ‏ايد؟ آيا قربانى شدن آسايش زندگى براى چه؟ براى تکامل؟ براى تعالى؟ براى رفتن به حقيقت؟ براى رسيدن به ایده‌آل‌های مقدس انسانى، براى تقرب و نزديکى به بهترين دوست و ياور او (الله)؟ نه براى به دست آوردن وسایل زندگى. زيستن براى مصرف، مصرف براى زيستن. يک دور باطل - دور حماقت - کار - استراحت- خوردن - خوابيدن همين و بس!!! بهتر است کمى فکر کنيم ملاکت ما براى شناختن افراد چيست؟ مثال مى‏زنم، آيا وقتى مثلاً به خواستگارى مى‏رويد چه مى‏پرسيد؟ مى‏پرسيد که، آيا شما آدم باهوشى هستى؟ با شهامت هستى؟ چه مقدار وقار و اصالت داريد؟ چه مقدار قرآن را درک کرده‏ايد؟ چه مقدار در تاريخ و اقتصاد و جامعه‏شناسى و تفسير و فهم سخنان ائمه مطالعه داريد؟ معلوماتتان چقدر است؟ و... هرگز! &lt;br /&gt;
درست همان‌گونه مى‏انديشيم و همان‌گونه انتخاب مى‏کنيم که فرهنگ مادى بورژوازى غرب به ما تحميل کرده و معيار ارزش هامان بسته‌بندی‌شده از غرب مى‏آيد، اما خود نمى‏دانيم و نمى‏فهميم و خيال می‌کنیم که انديشه و فکرمان اسلامى است در صورتى که انديشه‏اى که قران به ما مى‏خواهد بدهد، درست عکس آن است و با آن در تضاد کامل است و اصلاً انديشه تربيتى قرآن براى از بين بردن چنين ارزش‌ها و معيارها و طرز فکرها و برداشت‌ها و چنين شناختى است نسبت به زندگى و وسايل مادى، نيازها، آرزوها، خواست‌ها، ایده‌آل‌ها، و... . و ما تلاشمان و ناراحتی‌هایمان و رنج‌ها و حتى نوع احساس هامان در اين است که بهتر زندگى کنيم و چرا؟ زندگى يعنى چه؟ تلاش براى چه؟ اصلاً چرا زندگى کنيم؟ و به این‌ها توجه نداريم چرا که نتوانستيم خود را از لجن فرهنگ بورژوازى نجات دهيم از لجن مصرف بدون توليد.&lt;br /&gt;
از لجن زندگى خلاصه‌شده در ماديان، و تمام نيروهاى خلاق و نبوغ‌های سرشار را در وسيله خلاصه کردن. درست مثل کسى که پله‏اى گذاشته خود را به پشت‌بام برساند، اما همين که پا روى پلکان اول گذاشت آن‌قدر راجع به خود پله فکر کند، سوراخ سنبه‌های آن، رنگ آن و غيره که لحظه‏اى خواهد رسيد و گريبان مرگ او را فراگرفت و هنوز در فکر اين است که پله چوبى را تبديل به پله فلزى يا فلزى را تبديل به کائوچو و کائوچو يا طلا و يا... کند و در نتيجه عمر تمام مى‏شود و خود را به پشت‌بام نرسانده. خواهش مى‏کنم اين جمله را با دقت بخوان و فکر کن تا عظمت آن را درک کنى «الناس نيام اذا ما توانتبهو» (مردم خوابند وقتى که مردند متنبّه مى‏شوند، بيدار مى‏شوند) که حدس مى‏زنم اين جمله زيبا از فاطمه بزرگ باشد. آن الگوى دلاور، شاهد اسوه در همه زمان‌ها براى همه نسل‌ها و همه دختران و مادران تاريخ، آن چهره زنده‏اى که جز از وقايع مرگ او از تاريخ زندگی‌اش چيزى نمى‏دانيم و او که بايد در لحظه‏هاى زندگى در تصمیم‌ها، در انتخاب‌ها، در جلو چشمانمان باشد تا بياموزيم که چگونه زندگى کنيم و چگونه بميريم. نتايجى که من از اين جلمه گرفته‏ام به شما ارائه مى‏دهم چه بسا که شما فکر کنيد و به نتايج عمیق‌تری دست يابيد مردم خوابند:&lt;br /&gt;
1-خواب معمولاً در شب است و از خصوصيات شب تاريکى و سياهى است و ظلمات است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2-کسى که خواب است از وقايعى که در اطرافش اتفاق مى‏افتد بی‌خبر است.&lt;br /&gt;
3-کسى که خواب است از خود نيز بی‌خبر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4-اگر دشمنى داشته باشد به سادگى مى‏تواند او را از بين ببرد يا در دام بياندازد.&lt;br /&gt;
5-هنگامی‌که خورشيد که مظهر نور است و روشنايى، طلوع مى‏کند، از خواب بيدار مى‏شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6-کلمه ناس بکار رفته به معنای توده مردم.&lt;br /&gt;
7-کسى متنبه و پشيمان مى‏شود که بيدار شود.&lt;br /&gt;
کسى که مى‏فهمد مى‏داند که استعداد و نيروهاى بسيار در وجود داشته، سرمايه‏هاى عظيمى خدا به او عطا کرده است و نبايد آن‌ها را راکد در عالم خواب و ناآگاهى قرار دهد، همانند آب راکدى که مى‏گندد و بوى بد مى‏دهد و ناگهان کار از کار گذشته و مرگ فرا رسيده و راه بازگشتى نيست. هدف او (الله) از آفرينش انسان تکامل به سوی اوست و سرمايه‏هاى مادى را در اختيار انسان گذارده تا در خدمت آن هدف به کار بريم. اما... چگونه به دست خود استعدادها و نبوغ‌هایمان را دفن مى‏کنيم و در گورستان فراموشى رها مى‏کنيم و به قول قرآن زندگی‌مان کافرانه مى‏شود.&lt;br /&gt;
«زين للذين کفرو الحيوة الدنيا و يسخرون من الذين آمنوا و الذين ابقو فوقهم يوم القيامه»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی که کفر ورزيدند و حيات دنيا براى آنان زينت داده شده و ايمان آورندگان را مسخره مى‏کند ولى کسانی که تقوی پيشه کردند روز قيامت و حيات اخروى برايشان بسيار برتر و مهتر است. به آيه 14 سوره آل عمران مراجعه کنيد و در يابيد که در اين آيه نقش زن در تعيين جهت فکری و مسير زندگى مرد و اجتماع چگونه مطرح‌شده. الدنيا مزرعه آخره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
12-يونس، هر چه که نداشمى از خدا مى‏خوايم و هنگاميکه خدا آنرا به ما داد او را فراموش مى‏کنيم پس جزو مسرفين هستيم زيرا آنچه را از نعمت‌ها که خدا به ما داده، تا در راه رسيدن به او بکار بريم و اگر به کار نگرفتيم مسرفيم. کذالک زين للمسرفين ما کانوا يعملون، ان الله لا يحب القوم المسرفين.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
21-اعراف، اين آيه بسيار عميق، زيبا و رسا است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خطاب به بنى اسرائيل (همان قومى که پيامبر ما را به آن‌ها تشبيه مى‏کند) متاع و زينت دنيا را حرام نکرديم بر مردم بلکه این‌ها وسيله‏اى است براى مردم باايمان و این‌ها فقط در دنياست و البته در آخرت بهتر از این‌ها را به مردم با ايمان خواهيم داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوره کهف آيه 7- سوره اعراف آيه 31 - سوره حديد آيه 20- سوره کهف آيه 28- سوره قصص آيه 78 و 79 - سوره احزاب آيه 28- سوره توبه آيه 38- سوره نسا آيه 77- سوره آل عمران آيه 185- سوره نحل آيه 117- سوره يونس آيه 33 و 70- سوره رعد آيه 26- سوره شورى آيه 36- سوره زخروف آيه 35- مراجعه کنيد با دقت به سخن خدا گوش کنيد تا چگونه زندگى و راه و هدف و نوع نيازها و خواتهايمان را از فرهنگ و ايدئولوژى قرآن بگيريم و به جهانيان ثابت کنيم که قرآن براى همه زمانهاست و عملکرد آن براى همه نسل‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منتظر پاسخ شما به سخن من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرتان از مشهد - حسين&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار شاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دست‌ نوشته شهید&lt;br /&gt;
من در سنگر هستم در اين خانه محقر در اين خانه فرياد و سکوت&lt;br /&gt;
فرياد عشق و سکوت تنهايي. در اين خانه سرد و گرم. سردي زمستان و گرماي خون. در اين خانه ساکن و پرجوش و خروش&lt;br /&gt;
سکون در کنار رودخانه و هيجان قلب و شور شهادت&lt;br /&gt;
خانه نمناک و شيرين نم آب باران و طعم شيريني و لذت شهادت&lt;br /&gt;
خانه بی‌شکل و زيبا بيشکلي ساختنان و زيبايي ايمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانه کوچک و باعظمت کوچکي قبر و عظمت آسمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب پاس دارم ساعت 1 تا 3 چه شب باشکوهي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه شب باشکوه است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به ياد انس علي بن ابيطالب با تاريکي شب و تنهايي او ميافتم او با اين آسمان پرستاره سخن می‌گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر در چاه نخلستان می‌کرد می‌گریست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستي فاصله‌اش با من زياد نيست از دشت آزادگان تا کوفه و کربلا 20 کيلومتر است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدايا اين سرزمين پاک در دست اين ناپاکان است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همين 20 کيلومتري من در همين تاريکي شب علي برميخاست به نخلستان می‌رفت. فاطمه وضو می‌گرفت، پيامبر به مسجد می‌رفت حسن و حسين به عبادت می‌پرداختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اين دل شب ابوذر برمی‌خیزد نماز شب می‌خواند، سلمان برمی‌خیزد قرآن می‌خواند، صداي او را می‌شنوی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اين ياران در درگاه هيچ سخني ندارند جز آنکه ميگويند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ما کان قولهم الایان قالوا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ربّنا اغفرلنا ذنوبنا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اسرافنا في امرنا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ثبت اقدامنا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وانصرنا علي القوم الکافرين&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلال - ابوذر - صهيب - کميل - مالک اشتر - مصعب و ... . اينان ياران پيامبر بودند. دوشادوش او جهاد کردند تا پيروز شدند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدايا مرا به آنان نزديک کن؛ علي (ع) در نهج‌البلاغه در وصف آنان سخن می‌گوید. خدايا مرا متصف به اوصاف آنان گردان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-23 07-05-13.jpg|300px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دست‌ نوشته شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمق غربت و اوج عزت&lt;br /&gt;
من در سنگر هستم&lt;br /&gt;
در اين تنهايي در اين خانه جديد با خود، با خدا و با شهدا سخن ميگويم سنگر من در کنار رودخانه کرخه است. سوز دل و آرامش قلب، خوف و رجاء&lt;br /&gt;
وقتي به آب می‌نگرم به ياد سنگرهاي در کنار کارون ميافتم با خود ميگويم که آن برادرانم که در خونین‌شهر می‌جنگند در چه حال‌اند و نگران آنانم. خدايا آن برادرانم که در فاسيات و دارخوين در سنگرند در چه حال‌اند؟&lt;br /&gt;
اينجا دشت‌آزادگان است من در سنگر هستم در کنار کرخه. دشمن در آن طرف رودخانه شهر را می‌کوبد وحشيانه جنابت می‌کند. هزار متر جلوتر کانالي هست که دوستم عزيزم منصور به شهادت رسيد. شايد هنوز خون پاکش و جاي آر. پي. جي او که بر زمين کنار جسد پاکش افتاده بود باشد. سمت چپ تقريباً در فاصله سيصد متري آن طرف درخت‌ها برادر عزيزم رضا شهيد شده و باز در همان سمت کمي پایین‌تر برادرم عزيزم اصغر شهيد شده. آن طرف رودخانه محمدرضا شهيد شده. در دهلاويه 30 تن از پاسداراني که هیچ‌کدام را نمی‌شناختم به شهادت رسیده‌اند در سمت شرقي شهر در اين کانال 22 تن از برادراني که چند بار به آن‌ها شبیخون شبانه رفته‌ام شهيد شده‌اند. در گردش زمين به دور خورشيد&lt;br /&gt;
در لحظه بيش لحظات ديگر داغ اين خاطره‌ها را زنده می‌کند&lt;br /&gt;
سرخي شفق و سرخي غروب در پشت نخلستان‌ها&lt;br /&gt;
خورشيد عظمت قطره خون شهيد را می‌یابد و پاکي و عصمت قطره‌قطره خون آن عزيزان را فرياد می‌کند&lt;br /&gt;
خدايا اين خانه کوچک در کنار رودخانه که در اطرافش گل‌ها پرپر شده کدام خانه است؟&lt;br /&gt;
کمي در دل زمين شکافته چند گویی شن و... در کنار رودخانه&lt;br /&gt;
رو به سوی دشمن&lt;br /&gt;
وسط مکان شهادت بهترين دوستانم&lt;br /&gt;
اين خانه محقر براي من يک قطب طپنده شده يک دل پر از سوز&lt;br /&gt;
سوز فراق ياران و عزيزان از دست رفته&lt;br /&gt;
منصور اصغر رضا....&lt;br /&gt;
خاطره‌ها مانند ورق خوردن صفحات يک دفتر يک کتاب در ذهنم پشت هم صف گونه می‌گذرد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
02.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (2).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (3).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (4).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (5).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (6).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (7).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (8).JPG&lt;br /&gt;
photo_2019-12-08_23-10-09.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: محمدحسین_علم_الهدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خوزستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اهواز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85%DB%8C_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%D8%B3%D8%A7%D9%841337</id>
		<title>شهیداحمد کاظمی متولد سال1337</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85%DB%8C_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%D8%B3%D8%A7%D9%841337"/>
				<updated>2020-01-20T11:27:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام :  کاظمی / احمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :  عشقعلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :  ۱۳۳۷-۵-۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :  نجف اباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  ۱۳۸۴-۱۰-۱۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت :  ارومیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرستان :  نجف اباد اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان :  سپاه پاسداران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :  فرمانده نیروی زمینی سپاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :  کارشناسی ارشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تحصیل :  دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :  گلستان شهدای اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید احمد کاظمی در روز دوم مردادماه سال 1337 در محله کوچه‌ملا شهرستان نجف‌آباد متولد شد. آموختن علم را در سن 7 سالگي آغاز کرد و در سال 1358 ديپلم ماشين‌آلات کشاورزي را از هنرستان دکتر شريعتي گرفت. از همان آغازين سال‌هاي نهضت امام (ره) به خيل مبارزان پيوست و در سال 1356 در عاشوراي حسيني به علت شرکت در تظاهرات بر عليه رژيم پهلوي به همراه سه نفر از دوستان خود دستگير و به مدت 15 روز شکنجه شد؛ اما به علت اين‌که نتوانستند مدرکي عليه او به دست آورند، آزاد گشت. بعد از رهايي، احمد مصمّم‌تر از قبل به مبارزه ادامه داد و مجدداً تحت تعقيب قرار گرفت و به ناچار مخفي شد . &lt;br /&gt;
با پيروزي انقلاب به اتفاق شهيدان محمد منتظري، غلام‌رضا صالحي، غلام‌رضا يزداني، در دي‌ماه سال 1358 به سوريه رفت. تصميم داشت همراه با گروه‌هاي فلسطيني آموزش‌هاي چريکي را در کنار سازمان‌هاي فعال فلسطيني طي کرده و در جرگه مبارزان عليه رژيم صهيونيستي قرار بگيرد. اما حوادث کردستان او را مجبور به بازگشت به ايران نمود. کاظمي به همراه سرلشگر رحيم صفوي و شهيد خرازي صادقانه تلاش کردند تا امنيت به کردستان بازگردد . &lt;br /&gt;
سال 1359 لباس سبز سپاه‌پاسداران را بر تن کرد و با شروع جنگ علي‌رغم مجروحيتي که در يکي از جنگ‌هاي ضدانقلاب داشت و هنوز با عصا راه مي‌رفت، به پادگان گلف اهواز رفت. تجربه‌هاي چريکي در پادگان حموريه سوريه و جنگ کردستان در محور فارسياد – دارخوين به کمکش آمد و او به کمک نيروهاي مردمي، حماسه‌اي بي‌نظير آفريد. وي تا پايان مردادماه قبل از عمليات ثامن‌الائمه (ع) نيروهاي مستقر در فياضيه را به سه گردان رساند و در پنجم مهرماه به دشمن حمله نمود. با اتمام عمليات ثامن‌الائمه (ع) غنايم بسياري را به دست آورد . &lt;br /&gt;
مقدمات تشکيل تيپ 8 نجف‌اشرف را فراهم کرد و در سوم آذرماه سال 1360 در شهر شوش تيپ 8 نجف‌اشرف را تشکيل داد و توانست در عمليات فتح‌المبين در منطقه به وسعت 3500 کيلومتر مربع دشمن را شکست دهد و خبر شجاعتش در ميان رزمندگان ايران و مزدوران بعثي بپيچد... در عمليات بيت‌المقدس از روش منحصر به فرد خود که دور زدن دشمن بود، استفاده کرد و شهر خرمشهر را با هزاران نفر از نيروهاي عراقي به محاصره درآورد و لحظاتي بعد بيش از پانزده هزار نفر با زيرپوش سفيد، خود را تسليم او کردند و صداي بانک الله‌اکبر در شهر خرمشهر طنين افکند. اما هرگز کسي ندانست که احمد فاتح اصلي خرمشهر است. بعدها به همراه شهيد مهدي باکري زيباترين صحنه‌هاي رشادت جنگ را به تصوير کشيد. با شهادت مهدي او به بستر بيماري افتاد. احمد آذرماه سال 1364 يکي از برجسته‌ترين فرماندهان در سطح کشور شناخته شد . &lt;br /&gt;
چندي بعد با بانويي پارسا پيمان ازدواج بست و آنچه بر شادي اين وصلت افزود، کلام امام (ره) بود که خطبه عقد را ميان اين دو جوان قرائت کرد و آنان را براي ادامه‌ي زندگي به خدا سپرد. روز بعد از مراسم عقد، کاظمي جهت شرکت در عمليات والفجر 8 به جبهه رفت و دچار مصدوميت شيميايي شد. تيرماه سال 1365 به زيارت بيت‌الله‌الحرام مشرف گرديد. روزهاي جنگ به سرعت مي‌گذشت و احمد غمگين از اين بود که چرا از کاروان دوستان شهيد خود عقب مانده است. اما او راهي جز پذيرش تقدير الهي نداشت. جنگ تمام شد و او معاونت عمليات نيروي زميني سپاه‌پاسداران و فرماندهي لشکر 8 نجف‌اشرف را پذيرفت و لشگر را سر و سامان داد. از جمله فعاليت‌هاي او در اين دوران رسيدگي به خانواده‌هاي بي‌بضاعت، رفع مشکلات مردم و برپايي هيئت‌هاي عزاداري بود. سال 1372 با بروز مجدد ناامني در کردستان به فرمان مقام معظم رهبري، فرماندهي قرارگاه حمزه سيدالشهدا را پذيرفت تا هيبت، شجاعت و فرماندهي مقتدر از او ريشه ظلم را در منطقه بخشکاند. سردار کاظمي با انجام عملياتي حساس و حمله به قرارگاه اصلي ضدانقلاب در کردستان عراق توانست آنها را وادار کند اسلحه خود را بر زمين بگذارند . &lt;br /&gt;
وي ضمن مبارزه، از تحصيل علم نيز غافل نشد و در اين زمان مدرک کارشناسي ارشد خود را از دانشگاه تهران دريافت نمود. سال 1379 با حکم رهبر معظم انقلاب به مدت 5 سال به عنوان فرمانده نيروي هوايي معرفي گرديد. در اين مقطع نيز همانند گذشته توانست در جهت بالابردن توان و ارتقا ساختار و سازماندهي هوايي و موشکي، قدم‌هاي فوق‌العاده مهمي بردارد. وي براي اولين بار نيروي هوايي سپاه را مجهز به هواپيماي جنگنده سوخو 24 نمود و سازمان هلي‌کوپتري را با خريد هلي‌کوپترهاي ام‌آي 17 سازماندهي کرد و حتي موفق به ساخت هلي‌کوپتر شد. مدت مأموريت احمد در نيروي هوايي به شش سال و نيم رسيد. در دوران مأموريتش در نيروي هوايي، حادثه اسفناک زلزله بم پيش آمد و احمد تمام امکانات نيروي هوايي سپاه و کشور را در جهت کمک به مردم مهيّا کرد. وي که مفتخر به 55% جانبازي بود، به جهت رشادت‌ها و توانمندي‌هاي خود از دست مبارک مقام معظم رهبري سه مدال فتح را به افتخارات خود افزود و در بيست و هفتم بهمن‌ماه سال 1369 به درجه سرتيپ تمامي نايل آمد . &lt;br /&gt;
سال 1384 کاظمي به حکم رهبر انقلاب به سمت فرماندهي نيروي زميني سپاه منصوب گرديد و در طي سه ماه فعاليت در اين ارگان، بيش از صد سفر به يگان‌ها به منظور بررسي و سرکشي امور در کارنامه خود ثبت کرد. او در آزمون وروي دکتراي علوم استراتژيک پذيرفته شد؛ اما به دليل مشغله کاري از ادامه‌ي تحصيل منصرف گرديد. صبح روز نوزدهم دي‌ماه سال 1384 احمد براي هميشه از خانواده و بچه‌ها خداحافظي کرد. او رفت تا براي هميشه از تمام خستگي‌ها و ناملايمات دنيا خداحافظي کند. يازده ستاره فروزان انقلاب در يک پرواز به سوي اروميه در سرزمين خاطره‌هايشان براي هميشه ماندگار و ثابت‌قدم در پيشگاه حضرت دوست شدند . &lt;br /&gt;
مزار پاکش در گلزار شهداي اصفهان کنار شهيد خرازي قرار دارد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد احمد كاظمي در وصيتنامه خود نوشته است:خداوندا خود مي‌دانم بد بودم و چه كردم كه از كاروان دوستان شهيدم عقب مانده‌ام و دوران سخت را بايد تحمل كنم. اي خداي كريم، اي خداي عزيز و اي رحيم و كريم، تو كمك كن به جمع دوستان شهيدم بپيوندم . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن وصيت نامه سردار سرلشكر پاسدار شهيد احمد كاظمي فرمانده نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي : &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الله اكبر &lt;br /&gt;
اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهيد ان علياً ولي الله &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا فقط مي‌خواهم شهيد شوم شهيد در راه تو، خدايا مرا بپذير و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا روزي شهادت مي‌خواهم كه از همه چيز خبري هست الا شهادت، ولي خداوندا تو صاحب همه چيز و همه كس هستي و قادر توانايي، اي خداوند كريم و رحيم و بخشنده، تو كرمي كن، لطفي بفرما، مرا شهيد راه خودت قرار ده. با تمام وجود درك كردم عشق واقعي تويي و عشق شهادت بهترين راه براي دست يافتن به اين عشق . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمي‌دانم چه بايد كرد، فقط مي‌دانم زندگي در اين دنيا بسيار سخت مي‌باشد. واقعاً جايي براي خودم نمي‌يابم هر موقع آماده مي‌شوم چند كلمه‌اي بنويسم، آنقدر حرف دارم كه نمي‌دانم كدام را بنويسم، از درد دنيا، از دوري شهدا، از سختي زندگي دنيايي، از درد دست خالي بودن براي فرداي آن دنيا، هزاران هزار حرف ديگر، كه در يك كلام، اگر نبود اميد به حضرت حق، واقعاً چه بايد مي‌كرديم. اگر سخت است، خدا را داريم اگر در سپاه هستيم، خدا را داريم اگر درد دوري از شهداي عزيز را داريم، خدا داريم . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اي خداي شهدا، اي خداي حسين، اي خداي فاطمة زهرا(س)، بندگي خود را عطا بفرما و در راه خودت شهيدم كن، اي خدا يا رب العالمين . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستي چه بگويم، سينه‌ام از دوري دوستان سفر كرده از درد ديگر تحمل ندارد. خداوندا تو كمك كن. چه كنم فقط و فقط به اميد و لطف حضرت تو اميدوار هستم. خداوندا خود مي‌دانم بد بودم و چه كردم كه از كاروان دوستان شهيدم عقب مانده‌ام و دوران سخت را بايد تحمل كنم. اي خداي كريم، اي خداي عزيز و اي رحيم و كريم، تو كمك كن به جمع دوستان شهيدم بپيوندم . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه بدم ولي خدا تو رحم كن و كمك كن. بدي مرا مي‌بيني، دوست دارم بنده باشم، بندگي‌ام را ببين. اي خداي بزرگ، رب من، اگر بدم و اگر خطا مي‌كنم، از روي سركشي نيست. بلكه از روي ناداني مي‌باشد. خداوندا من بسيار در سختي هستم، چون هر چه فكر مي‌كنم، مي‌بينم چه چيز خوب و چه رحمت بزرگي از دست دادم. ولي خداي كريم، باز اميد به لطف و بزرگي تو دارم. خداوندا تو توانايي. اي حضرت حق، خودت دستم را بگير، نجاتم بده از دوري شهدا، كار خوب نكردن، بندة خوب نبود،... ديگر ... &lt;br /&gt;
حضرت حق، اميد تو اگر نبود پس چه؟ آيا من هم در آن صف بودم. ولي چه روزهاي خوشي بود وقتي به عكس نگاه مي‌كنم. از درد سختي كه تمام وجودم را مي‌گيرد ديگر تحمل ديدن را ندارم. دوران لطف بي‌منتهاي حضرت حق، واي من بودم نفهميدم، واي من هستم كه بايد سختي دوران را طي كنم. الله اكبر خداوندا خودت كمك كن خداوندا تو را به خون شهداي عزيز و همة بندگان خوبت قسم مي‌دهم، شهادت را در همين دوران نصيب بفرماييد و توفيق‌ام بده هر چه زودتر به دوستان شهيدم برسم، &lt;br /&gt;
انشاء الله تعالي . &lt;br /&gt;
منزل ظهر جمعه6/4/82 &amp;lt;ref&amp;gt;منبع: سایت خین؛http://khayyen.ir/shahid/753&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فرمانده &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: آقاي اميني جايگاه من توي سپاه چیه؟ &lt;br /&gt;
سئوال عجيب و غريبي بود! ولي مي‌دانستم بدون حكمت نيست. &lt;br /&gt;
گفتم: شما فرمانده‌ي نيروي هوایی سپاه هستين سردار. به صندلي‌اش اشاره كرد. &lt;br /&gt;
گفت: آقاي اميني، شما ممكنه هيچ وقت به اين موقعيتي كه من الان دارم، نرسي؛ ولي من كه رسيدم، به شما مي‌گم كه اين جا خبري نيست! &lt;br /&gt;
آن وقت‌ها محل خدمت من، لشكر هشت نجف اشرف بود.با نيروهای سرباز زياد سر و كار داشتم. &lt;br /&gt;
سردار گفت: اگر توي پادگانت، دو تا سرباز رو  نمازخون و قرآن خون كردي ، اين برات مي‌مونه؛ از اين پست‌ها و درجه‌ها چيزي در نمي‌آد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (3).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (4).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (5).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (6).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (7).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (8).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (9).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (10).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (11).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (12).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (13).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (14).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (15).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (16).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (17).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (18).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (19).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (20).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (21).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (22).jpg&lt;br /&gt;
photo_2020-01-19_14-41-10.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد_کاظمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای مدافع حرم]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نجف اباد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_14-41-10.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2020-01-19 14-41-10.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_14-41-10.jpg"/>
				<updated>2020-01-20T11:26:20Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85%DB%8C_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%D8%B3%D8%A7%D9%841337</id>
		<title>شهیداحمد کاظمی متولد سال1337</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85%DB%8C_%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF_%D8%B3%D8%A7%D9%841337"/>
				<updated>2020-01-20T11:25:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام :  کاظمی / احمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :  عشقعلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :  ۱۳۳۷-۵-۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :  نجف اباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  ۱۳۸۴-۱۰-۱۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت :  ارومیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهرستان :  نجف اباد اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان :  سپاه پاسداران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :  فرمانده نیروی زمینی سپاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :  کارشناسی ارشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تحصیل :  دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :  گلستان شهدای اصفهان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید احمد کاظمی در روز دوم مردادماه سال 1337 در محله کوچه‌ملا شهرستان نجف‌آباد متولد شد. آموختن علم را در سن 7 سالگي آغاز کرد و در سال 1358 ديپلم ماشين‌آلات کشاورزي را از هنرستان دکتر شريعتي گرفت. از همان آغازين سال‌هاي نهضت امام (ره) به خيل مبارزان پيوست و در سال 1356 در عاشوراي حسيني به علت شرکت در تظاهرات بر عليه رژيم پهلوي به همراه سه نفر از دوستان خود دستگير و به مدت 15 روز شکنجه شد؛ اما به علت اين‌که نتوانستند مدرکي عليه او به دست آورند، آزاد گشت. بعد از رهايي، احمد مصمّم‌تر از قبل به مبارزه ادامه داد و مجدداً تحت تعقيب قرار گرفت و به ناچار مخفي شد . &lt;br /&gt;
با پيروزي انقلاب به اتفاق شهيدان محمد منتظري، غلام‌رضا صالحي، غلام‌رضا يزداني، در دي‌ماه سال 1358 به سوريه رفت. تصميم داشت همراه با گروه‌هاي فلسطيني آموزش‌هاي چريکي را در کنار سازمان‌هاي فعال فلسطيني طي کرده و در جرگه مبارزان عليه رژيم صهيونيستي قرار بگيرد. اما حوادث کردستان او را مجبور به بازگشت به ايران نمود. کاظمي به همراه سرلشگر رحيم صفوي و شهيد خرازي صادقانه تلاش کردند تا امنيت به کردستان بازگردد . &lt;br /&gt;
سال 1359 لباس سبز سپاه‌پاسداران را بر تن کرد و با شروع جنگ علي‌رغم مجروحيتي که در يکي از جنگ‌هاي ضدانقلاب داشت و هنوز با عصا راه مي‌رفت، به پادگان گلف اهواز رفت. تجربه‌هاي چريکي در پادگان حموريه سوريه و جنگ کردستان در محور فارسياد – دارخوين به کمکش آمد و او به کمک نيروهاي مردمي، حماسه‌اي بي‌نظير آفريد. وي تا پايان مردادماه قبل از عمليات ثامن‌الائمه (ع) نيروهاي مستقر در فياضيه را به سه گردان رساند و در پنجم مهرماه به دشمن حمله نمود. با اتمام عمليات ثامن‌الائمه (ع) غنايم بسياري را به دست آورد . &lt;br /&gt;
مقدمات تشکيل تيپ 8 نجف‌اشرف را فراهم کرد و در سوم آذرماه سال 1360 در شهر شوش تيپ 8 نجف‌اشرف را تشکيل داد و توانست در عمليات فتح‌المبين در منطقه به وسعت 3500 کيلومتر مربع دشمن را شکست دهد و خبر شجاعتش در ميان رزمندگان ايران و مزدوران بعثي بپيچد... در عمليات بيت‌المقدس از روش منحصر به فرد خود که دور زدن دشمن بود، استفاده کرد و شهر خرمشهر را با هزاران نفر از نيروهاي عراقي به محاصره درآورد و لحظاتي بعد بيش از پانزده هزار نفر با زيرپوش سفيد، خود را تسليم او کردند و صداي بانک الله‌اکبر در شهر خرمشهر طنين افکند. اما هرگز کسي ندانست که احمد فاتح اصلي خرمشهر است. بعدها به همراه شهيد مهدي باکري زيباترين صحنه‌هاي رشادت جنگ را به تصوير کشيد. با شهادت مهدي او به بستر بيماري افتاد. احمد آذرماه سال 1364 يکي از برجسته‌ترين فرماندهان در سطح کشور شناخته شد . &lt;br /&gt;
چندي بعد با بانويي پارسا پيمان ازدواج بست و آنچه بر شادي اين وصلت افزود، کلام امام (ره) بود که خطبه عقد را ميان اين دو جوان قرائت کرد و آنان را براي ادامه‌ي زندگي به خدا سپرد. روز بعد از مراسم عقد، کاظمي جهت شرکت در عمليات والفجر 8 به جبهه رفت و دچار مصدوميت شيميايي شد. تيرماه سال 1365 به زيارت بيت‌الله‌الحرام مشرف گرديد. روزهاي جنگ به سرعت مي‌گذشت و احمد غمگين از اين بود که چرا از کاروان دوستان شهيد خود عقب مانده است. اما او راهي جز پذيرش تقدير الهي نداشت. جنگ تمام شد و او معاونت عمليات نيروي زميني سپاه‌پاسداران و فرماندهي لشکر 8 نجف‌اشرف را پذيرفت و لشگر را سر و سامان داد. از جمله فعاليت‌هاي او در اين دوران رسيدگي به خانواده‌هاي بي‌بضاعت، رفع مشکلات مردم و برپايي هيئت‌هاي عزاداري بود. سال 1372 با بروز مجدد ناامني در کردستان به فرمان مقام معظم رهبري، فرماندهي قرارگاه حمزه سيدالشهدا را پذيرفت تا هيبت، شجاعت و فرماندهي مقتدر از او ريشه ظلم را در منطقه بخشکاند. سردار کاظمي با انجام عملياتي حساس و حمله به قرارگاه اصلي ضدانقلاب در کردستان عراق توانست آنها را وادار کند اسلحه خود را بر زمين بگذارند . &lt;br /&gt;
وي ضمن مبارزه، از تحصيل علم نيز غافل نشد و در اين زمان مدرک کارشناسي ارشد خود را از دانشگاه تهران دريافت نمود. سال 1379 با حکم رهبر معظم انقلاب به مدت 5 سال به عنوان فرمانده نيروي هوايي معرفي گرديد. در اين مقطع نيز همانند گذشته توانست در جهت بالابردن توان و ارتقا ساختار و سازماندهي هوايي و موشکي، قدم‌هاي فوق‌العاده مهمي بردارد. وي براي اولين بار نيروي هوايي سپاه را مجهز به هواپيماي جنگنده سوخو 24 نمود و سازمان هلي‌کوپتري را با خريد هلي‌کوپترهاي ام‌آي 17 سازماندهي کرد و حتي موفق به ساخت هلي‌کوپتر شد. مدت مأموريت احمد در نيروي هوايي به شش سال و نيم رسيد. در دوران مأموريتش در نيروي هوايي، حادثه اسفناک زلزله بم پيش آمد و احمد تمام امکانات نيروي هوايي سپاه و کشور را در جهت کمک به مردم مهيّا کرد. وي که مفتخر به 55% جانبازي بود، به جهت رشادت‌ها و توانمندي‌هاي خود از دست مبارک مقام معظم رهبري سه مدال فتح را به افتخارات خود افزود و در بيست و هفتم بهمن‌ماه سال 1369 به درجه سرتيپ تمامي نايل آمد . &lt;br /&gt;
سال 1384 کاظمي به حکم رهبر انقلاب به سمت فرماندهي نيروي زميني سپاه منصوب گرديد و در طي سه ماه فعاليت در اين ارگان، بيش از صد سفر به يگان‌ها به منظور بررسي و سرکشي امور در کارنامه خود ثبت کرد. او در آزمون وروي دکتراي علوم استراتژيک پذيرفته شد؛ اما به دليل مشغله کاري از ادامه‌ي تحصيل منصرف گرديد. صبح روز نوزدهم دي‌ماه سال 1384 احمد براي هميشه از خانواده و بچه‌ها خداحافظي کرد. او رفت تا براي هميشه از تمام خستگي‌ها و ناملايمات دنيا خداحافظي کند. يازده ستاره فروزان انقلاب در يک پرواز به سوي اروميه در سرزمين خاطره‌هايشان براي هميشه ماندگار و ثابت‌قدم در پيشگاه حضرت دوست شدند . &lt;br /&gt;
مزار پاکش در گلزار شهداي اصفهان کنار شهيد خرازي قرار دارد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد احمد كاظمي در وصيتنامه خود نوشته است:خداوندا خود مي‌دانم بد بودم و چه كردم كه از كاروان دوستان شهيدم عقب مانده‌ام و دوران سخت را بايد تحمل كنم. اي خداي كريم، اي خداي عزيز و اي رحيم و كريم، تو كمك كن به جمع دوستان شهيدم بپيوندم . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن وصيت نامه سردار سرلشكر پاسدار شهيد احمد كاظمي فرمانده نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي : &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الله اكبر &lt;br /&gt;
اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهيد ان علياً ولي الله &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوندا فقط مي‌خواهم شهيد شوم شهيد در راه تو، خدايا مرا بپذير و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا روزي شهادت مي‌خواهم كه از همه چيز خبري هست الا شهادت، ولي خداوندا تو صاحب همه چيز و همه كس هستي و قادر توانايي، اي خداوند كريم و رحيم و بخشنده، تو كرمي كن، لطفي بفرما، مرا شهيد راه خودت قرار ده. با تمام وجود درك كردم عشق واقعي تويي و عشق شهادت بهترين راه براي دست يافتن به اين عشق . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمي‌دانم چه بايد كرد، فقط مي‌دانم زندگي در اين دنيا بسيار سخت مي‌باشد. واقعاً جايي براي خودم نمي‌يابم هر موقع آماده مي‌شوم چند كلمه‌اي بنويسم، آنقدر حرف دارم كه نمي‌دانم كدام را بنويسم، از درد دنيا، از دوري شهدا، از سختي زندگي دنيايي، از درد دست خالي بودن براي فرداي آن دنيا، هزاران هزار حرف ديگر، كه در يك كلام، اگر نبود اميد به حضرت حق، واقعاً چه بايد مي‌كرديم. اگر سخت است، خدا را داريم اگر در سپاه هستيم، خدا را داريم اگر درد دوري از شهداي عزيز را داريم، خدا داريم . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اي خداي شهدا، اي خداي حسين، اي خداي فاطمة زهرا(س)، بندگي خود را عطا بفرما و در راه خودت شهيدم كن، اي خدا يا رب العالمين . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستي چه بگويم، سينه‌ام از دوري دوستان سفر كرده از درد ديگر تحمل ندارد. خداوندا تو كمك كن. چه كنم فقط و فقط به اميد و لطف حضرت تو اميدوار هستم. خداوندا خود مي‌دانم بد بودم و چه كردم كه از كاروان دوستان شهيدم عقب مانده‌ام و دوران سخت را بايد تحمل كنم. اي خداي كريم، اي خداي عزيز و اي رحيم و كريم، تو كمك كن به جمع دوستان شهيدم بپيوندم . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرچه بدم ولي خدا تو رحم كن و كمك كن. بدي مرا مي‌بيني، دوست دارم بنده باشم، بندگي‌ام را ببين. اي خداي بزرگ، رب من، اگر بدم و اگر خطا مي‌كنم، از روي سركشي نيست. بلكه از روي ناداني مي‌باشد. خداوندا من بسيار در سختي هستم، چون هر چه فكر مي‌كنم، مي‌بينم چه چيز خوب و چه رحمت بزرگي از دست دادم. ولي خداي كريم، باز اميد به لطف و بزرگي تو دارم. خداوندا تو توانايي. اي حضرت حق، خودت دستم را بگير، نجاتم بده از دوري شهدا، كار خوب نكردن، بندة خوب نبود،... ديگر ... &lt;br /&gt;
حضرت حق، اميد تو اگر نبود پس چه؟ آيا من هم در آن صف بودم. ولي چه روزهاي خوشي بود وقتي به عكس نگاه مي‌كنم. از درد سختي كه تمام وجودم را مي‌گيرد ديگر تحمل ديدن را ندارم. دوران لطف بي‌منتهاي حضرت حق، واي من بودم نفهميدم، واي من هستم كه بايد سختي دوران را طي كنم. الله اكبر خداوندا خودت كمك كن خداوندا تو را به خون شهداي عزيز و همة بندگان خوبت قسم مي‌دهم، شهادت را در همين دوران نصيب بفرماييد و توفيق‌ام بده هر چه زودتر به دوستان شهيدم برسم، &lt;br /&gt;
انشاء الله تعالي . &lt;br /&gt;
منزل ظهر جمعه6/4/82 &amp;lt;ref&amp;gt;منبع: سایت خین؛http://khayyen.ir/shahid/753&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فرمانده &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: آقاي اميني جايگاه من توي سپاه چیه؟ &lt;br /&gt;
سئوال عجيب و غريبي بود! ولي مي‌دانستم بدون حكمت نيست. &lt;br /&gt;
گفتم: شما فرمانده‌ي نيروي هوایی سپاه هستين سردار. به صندلي‌اش اشاره كرد. &lt;br /&gt;
گفت: آقاي اميني، شما ممكنه هيچ وقت به اين موقعيتي كه من الان دارم، نرسي؛ ولي من كه رسيدم، به شما مي‌گم كه اين جا خبري نيست! &lt;br /&gt;
آن وقت‌ها محل خدمت من، لشكر هشت نجف اشرف بود.با نيروهای سرباز زياد سر و كار داشتم. &lt;br /&gt;
سردار گفت: اگر توي پادگانت، دو تا سرباز رو  نمازخون و قرآن خون كردي ، اين برات مي‌مونه؛ از اين پست‌ها و درجه‌ها چيزي در نمي‌آد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (3).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (4).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (5).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (6).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (7).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (8).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (9).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (10).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (11).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (12).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (13).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (14).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (15).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (16).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (17).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (18).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (19).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (20).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (21).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (22).jpg&lt;br /&gt;
photo_2020-01-19_14-41-10.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد_کاظمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای مدافع حرم]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نجف اباد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%B3%D9%87%D8%A7%D9%85_%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%85</id>
		<title>شهیده سهام خیام</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D8%B3%D9%87%D8%A7%D9%85_%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%85"/>
				<updated>2020-01-20T11:20:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: صفحه‌ای جدید حاوی «==خاطرات==  *کوچک ولی بزرگ  بهش می‌ گفتن: «آخه تو که پسر نیستی، چه جوری می خوای ب...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*کوچک ولی بزرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهش می‌ گفتن: «آخه تو که پسر نیستی، چه جوری می خوای بجنگی!؟»&lt;br /&gt;
می ‌گفت: دفاع از وطن که زن و مرد و پیر و جوون نداره. هر کس باید هر کاری از دستش بر میاد، بکنه. با اینکه سنش خیلی کم بود اصلاً از جنگ و جبهه نمی ‌ترسید. به کسایی هم که می‌ ترسیدن می ‌گفت: «وقتی دشمن اومده تو شهرتون، چرا نشستید و هیچ کاری نمی‌ کنید!؟ همه باید مبارزه کنن».&amp;lt;ref&amp;gt;فلش کارت چادرهای سرخ-مرکز فرهنگی مطاف عشق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_14-34-29.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2020-01-19 14-34-29.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_14-34-29.jpg"/>
				<updated>2020-01-20T11:18:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_14-32-27.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2020-01-19 14-32-27.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_14-32-27.jpg"/>
				<updated>2020-01-20T11:17:49Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%DA%86%DB%8C%D8%AA_%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید علی چیت سازان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%DA%86%DB%8C%D8%AA_%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-01-20T11:17:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*انفاق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کم‌‌توقع بود. اگر چيزي هم براش نمي‌خريديم، حرفي نمي‌زد. نوروز آن سال که آمده بود، پدرش رفت و يک جفت کفش نو براش خريد. روز دوم فروردين، قرار شد برويم ديد و بازديد. تا خانواده شال و کلاه کردند، علي غيبش زد. نيم ساعتي معطل شديم تا آمد. به جاي کفش، دمپايي پاش بود. گفتم: مادر، کفشات کو؟ گفت:«بچه‌ي سرايدار مدرسه‌مون کفش نداشت، زمستان را با اين دمپايي‌ها سر کرده بود؛ من رفتم کفش‌هام رو دادم بهش.» اون موقع، علي دوازده سال بيشتر نداشت .&amp;lt;ref&amp;gt;دلیل، صفحه:24&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سوز سرما&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دمدمای غروب یک مرد کُرد با زن و بچه اش مانده بودند وسط یه کوره راه. من و علی هم با تویوتا داشتیم از منطقه برمی گشتیم به شهر.&lt;br /&gt;
چشمش که به قیافه ی لرزان زن و بچه ی کُرد افتاد، زد رو ترمز و رفت طرف اونا.&lt;br /&gt;
پرسید: «کجا می رین؟»&lt;br /&gt;
مرد کُرد گفت: «کرمانشاه»&lt;br /&gt;
–رانندگی بلدی؟&lt;br /&gt;
–کُرد متعجب گفت: «بله بلدم!»&lt;br /&gt;
علی دمِ گوشم گفت: «سعید بریم عقب.»&lt;br /&gt;
مرد کُرد با زن و بچه اش نشستند جلو و ما هم عقب تویوتا، توی سرمای زمستان!&lt;br /&gt;
باد و سرما می پیچید توی عقب تویوتا؛ هر دوتامون مچاله شده بودیم.&lt;br /&gt;
لجم گرفت و گفتم: «آخه این آدم رو می شناسی که این جوری بهش اعتماد کردی؟»&lt;br /&gt;
اون هم مثل من می لرزید،گفت:&lt;br /&gt;
«آره می شناسمش، اینا دو – سه تا از اون کوخ نشینانی هستند که امام فرمود به تمام کاخ نشین ها شرف دارن. تمام سختی های ما توی جبهه به خاطر ایناس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سیم خاردار نفس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسی می تواند در شب عملیات از سیم خاردار دشمن رد شود،&lt;br /&gt;
که به سیم خاردار نفسش گیر نکرده باشد!!!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== گالری تصاویر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
photo_2020-01-19_14-32-27.jpg&lt;br /&gt;
photo_2020-01-19_14-34-29.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهیدمحمدحسین الهدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-20T11:12:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
سال [[1337]] سید حسین در خانواده‌ای معتقد و با ایمان در [[اهواز]] در آغوش پدرش آیت‌الله حاج مرتضي علم الهدي چشم به جهان گشود. او از همان ابتدا تربیت مذهبی او با مبارزات سیاسی توأم گشت. کودکی 8-7 ساله بود که صوت خوش قرآن او تحسین همگان را برانگیخت.&lt;br /&gt;
در 11 سالگی مسئولیت تدریس قرآن به همسالانش را در مسجد محل به عهده گرفت. او با انتخاب آیاتی از قرآن که بیشتر در مورد جهاد فی سبیل الله بود، شوری دیگر به جلسات می‌بخشید. سید حسین در دوران رژیم شوم و ستمگر پهلوی به فعالیت‌های سیاسی، نظامی بسیار چشمگیری می‌پرداخت و همواره برای بیدارسازی جوانان و مردم [[ایران]] و مقابله با ظلم و اغواگری طاغوتیان تلاش می‌کرد. او همیشه در اقداماتی از قبیل راه‌اندازی راهپیمایی‌ها، ترور مزدوران رژیم و تخریب و نابودی مراکز فساد پیش‌قدم بود و با تشکیل گروه موحدین به مبارزات خود انسجام و نظم بیشتری بخشید. در سال 1356 وارد دانشگاه فردوسی مشهد شد و در رشته تاریخ ادامه تحصیل داد. او در طی دوران دانشجویی در کنار مبارزاتش به مطالعه عمیق و موضوعی نهج‌البلاغه پرداخت. در روز بازگشت امام امت به وطن، حسین از معدود افرادی بود که حفاظت مسلحانه از ایشان را برعهده داشت.&lt;br /&gt;
وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی هر جا خلائی احساس می‌کرد، فوراً خود را برای خدمت به اسلام و میهن اسلامی‌اش آماده می‌نمود. با شروع جنگ تحمیلی به اهواز بازگشت و در تجهیز سازمان‌دهی نیروها نقش فعالی ایفا نمود و همزمان به تهیه برنامه «جنگ‌های پیامبر» در رادیو اهواز پرداخت. دی ماه سال 1359 ندای خوش الرحیل، سید حسین را به جانب عرش فراخواند و او که در آن هنگام فرماندهی [[سپاه هویزه]] را بر عهده داشت در شانزدهمین روز از این ماه شربت شیرین [[شهادت]] نوشید و به دیدار یار شتافت. او درحالی‌که 22 سال داشت بر اثر انفجار گلوله [[تانک]] زمين [[هويزه]] را خون رنگ کرد و در گلزار شهداي همين شهر آرام گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=107 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-24 13-21-43.jpg|500px|بی‌قاب|وسط|شهید محمد حسین علم الهدی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* مطالعات وسيع حسين و یادداشت‌برداری کتب تاريخ، سبب شده بود که او ديدگاهى عميق در تاريخ داشته باشد. به همین جهت هر گاه اساتيد دانشگاه سخنى از مورخين غربى نقل مى‏کردند. بلافاصله، حسين ديدگاه صحيح را مطرح مى‏کرد و پيرامون موضوعات مختلف تاريخى کنفرانس مى‏داد. حسين با اساتيدى که برداشت صحيح از تاريخ اسلام نداشتند، آن‌قدر بحث و گفتگو مى‏کرد که بعضى از این‌گونه اساتيد گفته بودند: اگر حسين، در کلاس باشد، ما به کلاس نمى‏آييم!&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار شاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* حسين در مشهد اتاق کوچکى کرايه کرده بود که اين اتاق کوچک، روزها محل رفت‌وآمد مکرر دانشجويان بود، به طوری که پس از چند ماه، مجبور مى‏شد، براى رفع مزاحمت از صاحب‌خانه، به جايى ديگر برود. چراغ اتاق حسين، معمولاً از شب تا صبح روشن بود و در مدت کوتاهى که در مشهد بود، بسيارى از کتب معتبر تاريخ اسلام به زبان عربى و فارسى را مطالعه و یادداشت‌برداری کرده بود. شبى ميهمان او بودم و چون از تهران به مشهد رفته بودم، ابتداى شب خوابيدم، نيمه شب، حسين با حالتی عجيب، مرا صدا زد و گفت، بلند شو، بلند شو. گفتم چه شده؟ حسن با حالت خاصى مى‏گفت: بلندشو، ببین در اين کتاب چه مطالب جایی از پيامبر (ص) نوشته...!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* روزى به همراه حسين به اطراف مشهد رفتيم. بعد از طرقبه، به چشمه‏اى رسيديم که آبى صاف و خنک داشت و از ارتفاع چند مترى، به صورت آبشار به پايين مى‏آمد. حسين پيراهنش را درآورد و کمرش را زير آبشار قرار داد، و سعى مى‏کرد که بتواند فشار آب و سردى آن را تحمل کند. به او گفتم، چرا چنين مى‏کنى؟ گفت: بايد خودمان را بسازيم تا بتوانيم در مقابل شکنجه‏هاى ساواک مقاومت کنيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* حسين در راه‏اندازى تظاهرات ضد رژيم شاه در مشهد مقدس، نقش بسيار فعال داشت. اولين تظاهرات وسيع مشهد، در تشييع جنازه حجةالاسلام کافى بود، که حسين در طراحى و راه‌اندازی آن تظاهرات، نقش بسزايى داشت. پس از فاجعه سينما رکس آبادان (سال 56) خیابان‌های اطراف حرم، پراز تانک، [[نفربر]] و نيروى نظامى بود و کسى جرئت راه‌اندازی تظاهرات نداشت. در اولين روز که خبر سينما رکس اعلام شد، حسن پرچم سياهى به دست مى‏گرفت و در فاصله حدود صد متری از سربازان رژيم فرياد «الله‌اکبر» سر مى‏داد، مردم با ديدن اين شهامت، او را همراهى مى‏کردند و همين که جمعيتى حدود 30 الى 40 نفر جمع مى‏شدند. مأموران نظامى با گاز اشک‌آور و تيراندازى، آن‌ها را متفرق مى‏کردند. در آن روز من شاهد بودم که چندین بار با فرياد حسين، تظاهرات خيابانى شکل گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* حسين در سال 1365 در کنکور شرکت کرد و در رشته انتخابى و مورد علاقه‏اش يعنى تاريخ دانشگاه فردوسى مشهد پذيرفته شد. با اين که دانشجوى سال اول بود و از اهواز به شهر جديدى وارد شده بود، اما در همان چند ماه اول، چهرهاى سرشناس گرديد و غالب دانشجويان او را به عنوان فردى انقلابى و پرتلاش مس شناختند. در اين سال که اوج تظاهرات دانشجويى عليه رژيم شاه بود، روزى به دنبال تظاهرات، گارد دانشگاه وارد محوطه مى‏شود. يکى از مأمورين، به يکى از خواهران چادرى که در حال عبور از سالن دانشکده بودند، پرخاش مى‏کند. حسين که شاهد اين جسارت بوده، به مأمور، پاسخى تند مى‏دهد و مأمور، حسين را دستگير و پس از ضرب و شتم به داخل کاميون پرتاب مى‏کند. عده‏اى از خواهران دانشجو که شاهد ماجرا بودند، عليه آن مأمور شعار مى‏دهند و بعد همگى جلوى کامیون مى‏نشينند و مى‏گويند تا حسين را آزاد نکنيد، از اينجا حرکت نمى‏کنيم. سرانجام با آزادى حسين، اعتصاب خواهران به پايان رسيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در سال 53، که حسين، در رابطه با آتش زدن سيرک مصرى، در چنگال دژخيمان ساواک اسير شده بود، او را بسيار شکنجه کردند، از جمله شکنجه‏ها، استفاده از صندلى الکتريکى، ضرب و شتم شديد با کابل برق آويزان کردن پاها از سقف بود. حسين همه شکنجه‏ها را تحمل مى‏کرد و هرگز اطلاعاتى به ساواکی‌ها نمى‏داد. پس از گذشت مدت‌ها روزى اجازه ملاقات به يک نفر داده شد، و سيد کاظم، براى ملاقات برادرش به ساواک رفت. وقتى حسين وارد اتاق شد، کاظم با کمال تعجب ديد که حسين بلند قد شده است. بعد از آزادى که مسئله را جويا شد، حسين گفت: کف پايم بر اثر شکنجه‏ مها، به شدت زخمى شده بود و براى اينکه بتوانم به اتاق ملاقات بيايم، کفش مخصوص به من دادند که در کف آن حدود 10 سانتيمتر ابر و پنبه قرار داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* مأموران زندان به ساواک گزارش دادند که حسين، نوجوانان بزهکار زندان را نماز خوان کرده است بلافاصله مأمور ساواک وارد زندان شد و حسين را زير مشت و لگد قرار داد و بعد او را از بند بيرون برده و به درختى که در حياط زندان بود، ريسمان پيچ و او را در هواى سرد زمستان رها کرد. پس از گذشت چندين ساعت، نيمه‏هاى شب مأمور ديگرى ريسمان را باز کرد و حسين را که از حال رفته بود، به سلول زندانيان سياسى منتقل کرد. در ميان تاريکى سلول، يکى از برادران از خواب برخاسته و نام زندانى تازه وارد را سئول کرد همين که حسين خودش را معرفى کرد، آن برادر جاى خودش را به حسين داد تا استراحت کند و خودش نشست. زيرا آن سلول به حدى تنگ بوده که بايد چند نفر بنشينند تا ديگران بتوانند بخوابند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در سال 53 که حسين را دستگير کردند، او را به بند نوجوانان زندان بردند. زندانيان اين بند، نوجوانانى بزه‌کار بودند که جرم دزدى و دعوا و... به زندان افتاده بودند. وقتى حسين وارد اين بند شد، بعضى از زندانيان او را مسخره مى‏کردند و مى‏گفتند: باکى دعوا کردى؟ چى دزديدى؟ و... اما حسين با صبر و حوصله بزودى توانست چند نفر از آن‌ها را نمازخوان کند. چند روز بعد مأموران زندان ناگهان متوجه شدند که همان نوجوانان بزه‌کار، به امامت حسين، نماز جماعت مى‏خوانند و جلسه قرائت قرآن بر پا کرده‏اند. به دنبال گزارش مأموران، حسين را از اين بند، خارج کردند. تا چند سال بعد هر چند وقت یک‌بار يکى از آن نوجوانان بزه‌کار به سراغ حسين آمده و مى‏گفتند، حسين آقا در زندان ما را هدايت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در اولين دستگيرى حسين، او را در بند نوجوانان زندانى کردند. پس از مدتى که به ملاقاتش رفتيم، مشاهده کرديم که زندان داراى اتاق‌های بسيار کوچک و قديمى و کاملاً غیربهداشتی است. از حسين سئول کرديم چه چيز لازم دارى که برايت بياوريم. گفت: فقط يک جلد قرآن برايم بياوريد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در اوج پيروزى انقلاب، يکى از دانشجويان انقلابى توسط رژيم شاه دستگير شد. برادر خلقانى نقل مى‏کنند، به سيد حين گفتم: فلانى را دستگير کرده‏اند، آيا فکر مى‏کنى مى‏تواند در برابر شکنجه‏ها، مقاومت کند؟ حسين گفت: آيا قرآن مى‏خواند؟ گفتم منظورت چيست؟ گفت: اگر با قرآن انس داشته است، مى‏تواند مقاومت کند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* حسين در اتاق 9 مترى خود در طبقه فوقانى نهضت سوادآموزى مطالعه مى‏کرد و غالب شب‌ها، روى کتاب، خوابش مى‏برد. در نيمه يک شب يکى از دوستان به اتاق مراجعه مى‏کند و مى‏بيند که حسين روى کتاب، خواب رفته است، ايشان آرامى چراغ را خاموش مى‏کند. بلافاصله حسين از خواب برخاسته و مى‏گويد چراغ را روشن کن. آن برادر مى‏گويد، چرا نمى‏خوابيد، نزديک صبح است. حسين مى‏گويد فردا امتحان دارم. به او گفتم: چه امتحانى؟ چه درسى؟ گويا خواب هستى. حسين چشمانش را باز کرد و گفت، امتحان دارم، آرى هر روز خداوند از ما امتحان مى‏گيرد. چراغ را روشن کرد و باز به مطالعه خود ادامه داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* روزى حسين به کلاس نهج‌البلاغه وارد شد و از خواهرى درخواست نمود که تحقيق خود را ارائه دهند، لکن ايشان آمادگى نداشت. نفر دوم و سوم نيز اعلام نمودند که متأسفانه فرصت مطالعه نداشته‏اند. حسين با ناراحتى شديد، از کلاس بيرون رفت و در حيات تربيت معلم قدم مى‏زد. [[شهيد على جمالپور]] که استاد فلسفه بود، حسين را ديد که بسيار نگران و ناراحت است و چيزى نگفت. خواهران کلاس سراسيمه از آقاى جمالپور خواستند که واسطه شود و از حسين معذرت‌خواهی نمايند. وقتى جمالپور از حسين معذرت‌خواهی کرد، ناگهان اشک‏هاى حسين از چشم سرازير شد. حسين با گريه گفت: من از خواهران ناراحت نيستم، من بر مظلوميت حضرت على (ع) گريه مى‏کنم که چرا حتى ما شيعيان، او را درک نمى‏کنيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پس از پيروزى انقلاب، حسين در عرصه فرهنگى تلاش چشمگيرى داشت و هر روز چندين کلاس را در سپاه، جهاد، نهضت سوادآموزى و شکرت نفت اداره مى‏کرد. دران زمان ماشین‌هایی در اختيار نهادهاى انقلابى بود، اما حسين از آن ماشين‏ها استفاده نمى‏کرد و با پولى که قرض کرده بود، يک دستگاه موتورگازی خريده بود و در گرمای تابستان اهواز با همان موتورگازی به کلاس‏ها مى‏رفت. وقتى که جنگ شروع شد و حسين فرماندهى اعزام نيروها را برعهده‌گرفته بود با موتورگازی به راديو اهواز مى‏رفت و سخنرانى جنگ‌های پيامبر را اجرا مى‏نمود و با همان موتور به جلسه فرماندهان مى‏رفت تا در جريان وضعيت جبهه قرار گيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نهج البلاغه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیمه هاى شب بود كه نهج البلاغه میخواند. من نگاه كردم به ایشان، دیدم چهره اش برافروخته شده و دارد اشك میریزد. من با زیر چشم، شماره صفحه نهج البلاغه را نگاه كردم و به ذهن سپردم پس از مدتى، سید حسین نهج البلاغه را بست و براى استراحت به بیرون رفت. من صفحه نهج البلاغه را باز كردم، دیدم همان خطبهاى است كه حضرت على (ع) در فراق یاران باوفایش ناله میكند و مبفرماید :أین َ عمار؟ أین َ ذوالشهادتین؟ كجاست عمار؟ كجاست...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات شهید علم الهدی&amp;lt;ref&amp;gt;[https://old.aviny.com/Rahiyan_Noor/revaiat-eshgh/khatere/20.aspx سایت شهید آوینی]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*انس با قرآن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اوج پیروزی انقلاب، رژیم شاه، یکی از دانشجویان انقلابی را دستگیر کرد. برادر خلقانی نقل می کند به سید حسین گفتم: فلانی را دستگیر کرده اند؛ ایا فکر می کنی بتواند در برابر شکنجه ها مقاومت کند. حسین گفت: ایا قرآن می خواند؟ گفتم: منظورت چیست؟ گفت: اگر با قرآن انس داشته است، می تواند مقاومت کند&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.hozehkh.com/OneEntry?entryID=24011 سایت اطلاع رسانی حوزه علمیه خراسان]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مسیر باید عوض بشه &lt;br /&gt;
سال ها بود مسیر دور زدن دسته های عزاداری ،ازمیدانی بود که وسط آن مجسمه شاه نصب شده بود.سالی که مسئولیت هیئت با حسین بود،گفت:مسیر حرکت،باید عوض بشه علتش را که پرسیدند، گفت ما نمی خواهیم دسته های عزاداری امام حسین(ع)دور مجسمه شاه بگردند!&lt;br /&gt;
از همان سال،دیگه مسیر عوض شد.مأمور های ساواک در به در دنبالش بودند.وقتی گرفتنش،خشکشون زده بود؛ باورشان نمی شد کار یک بچه سیزده-چهارده ساله باشه.&amp;lt;ref&amp;gt;ماهنامه ی امتداد،شماره3و4،ص 23&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نامه&lt;br /&gt;
*خواهر عزیز پس از اهداء سلام و درود، رسيدن به فلاح را برايتان آرزو مى‏کنم. چون در آغاز قدم گذاشتن در سال جديد از شما دور بودم و نتوانستم خود را به اين راضى کنم که سال نو را آغاز کنيم و در اين لحظات حساس از عمر با شما سخن نگويم ناچار قلم به دست گرفتم تا با شما حرف بزنم. ساعتى پيش داشتم مطالعه مى‏کردم که به يک جمله رسيدم در مورد اين جمله زيبا فکر کردم و مناسب ديدم که نتيجه اين ساعات فکر را در آستانه شروع سال جديد بود، برايتان بنويسم. شاندل SHANDEL متفکر بزرگ اروپايى قرن بيستم در مورد چگونگى زندگى انسان در قرن بيستم مى‏گويد: «انسان اين عصر زندگى را وقف تهيه وسایل زندگى مى‏کند.» ما زندگى را در رنج مى‏گذرانيم تا راحتی و آسايش ايجاد کنيم تمام عمر مى‏دويم با این اميد که لحظاتى بنشينيم. تمام عمر زحمت مى‏کشيم تا استراحت کنيم و البته عمر مى‏گذرد و راحتى و نشستن و آرامش را لمس نمی‌کنیم و نمی‌یابیم زیرا مرتباً از طريق اجتماع به ما نيازهاى جديد تلقين مى‏شود. نيازهاى کاذب و مصنوعى که دائماً در انسان بوجود مى‏آورند به وسیله تبليغات است تلويزيون را روشن مى‏کنيد بعد از دو ساعت خاموش مى‏کنيد به خودتان نگاه مى‏کنيد مى‏بينيد هفت، هشت احتياج خريد تازه به وجود آمده که قبلاً لازم نداشتيم که قبلاً مثلاً با خاکستر ديگر را مشستيد امروز حتماً بايد پودر... بخريد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بوردا مى‏خريد، زن روز مى‏خريد، نگاه مى‏کنيد، در فکر تهيه لباس‌ها و مدل‌های آن مى‏افتيد. استعمار فرهنگى و فرهنگ زدايى از طريق تقليد، تشبيه رقابت مصرف‌های مصنوعى و سمبليک و جلب توجه است و اينجاست که به سخن عميق محمد (ص) «من يتشبه بقوم فهومنه» پى مى‏بريم که از کلمه شبيه استفاده‌شده اگر زندگى ما مثل اروپایی‌ها شد اگر وضع لباس ما مثل مدل‌های ارائه داده شده زن روز و بوردا و خانمو... شد خود نيز از نظر خصوصيات انسانى و درک و انتخاب راه زندگى به سوی او شدن ميل کرده‏ايم. يکنواختى قالبى شدن انسان‌ها در جوامع گوناگون مخصوصاً در ملت ما مرتباً به وسیله برنامه‌های فرهنگی‌مان در سطح وسيعى از طرف مسئولان امر پياده مى‏شود همه در قالب‌های ماشينيسم، به خاطر بالا بردن مصرف جهانى مخصوصاً جهان سوم، که دنياى صنعتى به ما تحميل مى‏کند. غارت اصالت‌ها در منابع معنوى از بين رفته خصوصيات زندگى شرقى و يا اسلامى که عبارت است از: مصرف هر چه کمتر و توليد هر چه بيشتر، بوسیله عوامل آموزشى دگرگون می‌شود. چرا که اروپا اروپاى صنعتى مى‏بايست براى توليدات اضافى خود مصرف‌کننده پيدا کند و چه کند که بتواند کالاى مصرفى بدهد و موارد توليدى بگیرد و منت هم بگذاريد و خود را هم بالاتر و متمدن قلمداد کند و اگر هم سوارى خواست خرخوبى تربيت کرده باشد و...&lt;br /&gt;
ابتدا با استعمار فرهنگى کار خود را آغاز مى‏کند سپس از يک خصيصه پاک و اصيل خدايى که به رسم امانت به انسان داده شده استفاده مى‏کند و آن تنوع به شکلى از تکامل است. ما مى‏بينيم (همراه با درد) که تمام فلسفه‏ها و مذهب‌ها و ايده آل‌ها و عشق‌ها و خواستن‌ها و... خلاصه‌شده در اين اصالت مال زندگى مادى است. وقتى زندگى مادى اصالت دارد، هدف رفاه است. پس براى چه بايد کار کرد؟ براى ساختن وسایل آسايش. به نظر شما آيا انسان امروز بيشتر آسايش دارد یا انسان ديروز؟ پس همه نيروهايمان صرف فدا کردن آسايش زندگى، براى تهيه وسايل آسايش زندگى.&lt;br /&gt;
داستان شازده کوچولو را خوانده ‏ايد؟ آيا قربانى شدن آسايش زندگى براى چه؟ براى تکامل؟ براى تعالى؟ براى رفتن به حقيقت؟ براى رسيدن به ایده‌آل‌های مقدس انسانى، براى تقرب و نزديکى به بهترين دوست و ياور او (الله)؟ نه براى به دست آوردن وسایل زندگى. زيستن براى مصرف، مصرف براى زيستن. يک دور باطل - دور حماقت - کار - استراحت- خوردن - خوابيدن همين و بس!!! بهتر است کمى فکر کنيم ملاکت ما براى شناختن افراد چيست؟ مثال مى‏زنم، آيا وقتى مثلاً به خواستگارى مى‏رويد چه مى‏پرسيد؟ مى‏پرسيد که، آيا شما آدم باهوشى هستى؟ با شهامت هستى؟ چه مقدار وقار و اصالت داريد؟ چه مقدار قرآن را درک کرده‏ايد؟ چه مقدار در تاريخ و اقتصاد و جامعه‏شناسى و تفسير و فهم سخنان ائمه مطالعه داريد؟ معلوماتتان چقدر است؟ و... هرگز! &lt;br /&gt;
درست همان‌گونه مى‏انديشيم و همان‌گونه انتخاب مى‏کنيم که فرهنگ مادى بورژوازى غرب به ما تحميل کرده و معيار ارزش هامان بسته‌بندی‌شده از غرب مى‏آيد، اما خود نمى‏دانيم و نمى‏فهميم و خيال می‌کنیم که انديشه و فکرمان اسلامى است در صورتى که انديشه‏اى که قران به ما مى‏خواهد بدهد، درست عکس آن است و با آن در تضاد کامل است و اصلاً انديشه تربيتى قرآن براى از بين بردن چنين ارزش‌ها و معيارها و طرز فکرها و برداشت‌ها و چنين شناختى است نسبت به زندگى و وسايل مادى، نيازها، آرزوها، خواست‌ها، ایده‌آل‌ها، و... . و ما تلاشمان و ناراحتی‌هایمان و رنج‌ها و حتى نوع احساس هامان در اين است که بهتر زندگى کنيم و چرا؟ زندگى يعنى چه؟ تلاش براى چه؟ اصلاً چرا زندگى کنيم؟ و به این‌ها توجه نداريم چرا که نتوانستيم خود را از لجن فرهنگ بورژوازى نجات دهيم از لجن مصرف بدون توليد.&lt;br /&gt;
از لجن زندگى خلاصه‌شده در ماديان، و تمام نيروهاى خلاق و نبوغ‌های سرشار را در وسيله خلاصه کردن. درست مثل کسى که پله‏اى گذاشته خود را به پشت‌بام برساند، اما همين که پا روى پلکان اول گذاشت آن‌قدر راجع به خود پله فکر کند، سوراخ سنبه‌های آن، رنگ آن و غيره که لحظه‏اى خواهد رسيد و گريبان مرگ او را فراگرفت و هنوز در فکر اين است که پله چوبى را تبديل به پله فلزى يا فلزى را تبديل به کائوچو و کائوچو يا طلا و يا... کند و در نتيجه عمر تمام مى‏شود و خود را به پشت‌بام نرسانده. خواهش مى‏کنم اين جمله را با دقت بخوان و فکر کن تا عظمت آن را درک کنى «الناس نيام اذا ما توانتبهو» (مردم خوابند وقتى که مردند متنبّه مى‏شوند، بيدار مى‏شوند) که حدس مى‏زنم اين جمله زيبا از فاطمه بزرگ باشد. آن الگوى دلاور، شاهد اسوه در همه زمان‌ها براى همه نسل‌ها و همه دختران و مادران تاريخ، آن چهره زنده‏اى که جز از وقايع مرگ او از تاريخ زندگی‌اش چيزى نمى‏دانيم و او که بايد در لحظه‏هاى زندگى در تصمیم‌ها، در انتخاب‌ها، در جلو چشمانمان باشد تا بياموزيم که چگونه زندگى کنيم و چگونه بميريم. نتايجى که من از اين جلمه گرفته‏ام به شما ارائه مى‏دهم چه بسا که شما فکر کنيد و به نتايج عمیق‌تری دست يابيد مردم خوابند:&lt;br /&gt;
1-خواب معمولاً در شب است و از خصوصيات شب تاريکى و سياهى است و ظلمات است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2-کسى که خواب است از وقايعى که در اطرافش اتفاق مى‏افتد بی‌خبر است.&lt;br /&gt;
3-کسى که خواب است از خود نيز بی‌خبر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4-اگر دشمنى داشته باشد به سادگى مى‏تواند او را از بين ببرد يا در دام بياندازد.&lt;br /&gt;
5-هنگامی‌که خورشيد که مظهر نور است و روشنايى، طلوع مى‏کند، از خواب بيدار مى‏شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6-کلمه ناس بکار رفته به معنای توده مردم.&lt;br /&gt;
7-کسى متنبه و پشيمان مى‏شود که بيدار شود.&lt;br /&gt;
کسى که مى‏فهمد مى‏داند که استعداد و نيروهاى بسيار در وجود داشته، سرمايه‏هاى عظيمى خدا به او عطا کرده است و نبايد آن‌ها را راکد در عالم خواب و ناآگاهى قرار دهد، همانند آب راکدى که مى‏گندد و بوى بد مى‏دهد و ناگهان کار از کار گذشته و مرگ فرا رسيده و راه بازگشتى نيست. هدف او (الله) از آفرينش انسان تکامل به سوی اوست و سرمايه‏هاى مادى را در اختيار انسان گذارده تا در خدمت آن هدف به کار بريم. اما... چگونه به دست خود استعدادها و نبوغ‌هایمان را دفن مى‏کنيم و در گورستان فراموشى رها مى‏کنيم و به قول قرآن زندگی‌مان کافرانه مى‏شود.&lt;br /&gt;
«زين للذين کفرو الحيوة الدنيا و يسخرون من الذين آمنوا و الذين ابقو فوقهم يوم القيامه»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی که کفر ورزيدند و حيات دنيا براى آنان زينت داده شده و ايمان آورندگان را مسخره مى‏کند ولى کسانی که تقوی پيشه کردند روز قيامت و حيات اخروى برايشان بسيار برتر و مهتر است. به آيه 14 سوره آل عمران مراجعه کنيد و در يابيد که در اين آيه نقش زن در تعيين جهت فکری و مسير زندگى مرد و اجتماع چگونه مطرح‌شده. الدنيا مزرعه آخره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
12-يونس، هر چه که نداشمى از خدا مى‏خوايم و هنگاميکه خدا آنرا به ما داد او را فراموش مى‏کنيم پس جزو مسرفين هستيم زيرا آنچه را از نعمت‌ها که خدا به ما داده، تا در راه رسيدن به او بکار بريم و اگر به کار نگرفتيم مسرفيم. کذالک زين للمسرفين ما کانوا يعملون، ان الله لا يحب القوم المسرفين.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
21-اعراف، اين آيه بسيار عميق، زيبا و رسا است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خطاب به بنى اسرائيل (همان قومى که پيامبر ما را به آن‌ها تشبيه مى‏کند) متاع و زينت دنيا را حرام نکرديم بر مردم بلکه این‌ها وسيله‏اى است براى مردم باايمان و این‌ها فقط در دنياست و البته در آخرت بهتر از این‌ها را به مردم با ايمان خواهيم داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوره کهف آيه 7- سوره اعراف آيه 31 - سوره حديد آيه 20- سوره کهف آيه 28- سوره قصص آيه 78 و 79 - سوره احزاب آيه 28- سوره توبه آيه 38- سوره نسا آيه 77- سوره آل عمران آيه 185- سوره نحل آيه 117- سوره يونس آيه 33 و 70- سوره رعد آيه 26- سوره شورى آيه 36- سوره زخروف آيه 35- مراجعه کنيد با دقت به سخن خدا گوش کنيد تا چگونه زندگى و راه و هدف و نوع نيازها و خواتهايمان را از فرهنگ و ايدئولوژى قرآن بگيريم و به جهانيان ثابت کنيم که قرآن براى همه زمانهاست و عملکرد آن براى همه نسل‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منتظر پاسخ شما به سخن من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرتان از مشهد - حسين&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار شاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دست‌ نوشته شهید&lt;br /&gt;
من در سنگر هستم در اين خانه محقر در اين خانه فرياد و سکوت&lt;br /&gt;
فرياد عشق و سکوت تنهايي. در اين خانه سرد و گرم. سردي زمستان و گرماي خون. در اين خانه ساکن و پرجوش و خروش&lt;br /&gt;
سکون در کنار رودخانه و هيجان قلب و شور شهادت&lt;br /&gt;
خانه نمناک و شيرين نم آب باران و طعم شيريني و لذت شهادت&lt;br /&gt;
خانه بی‌شکل و زيبا بيشکلي ساختنان و زيبايي ايمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانه کوچک و باعظمت کوچکي قبر و عظمت آسمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب پاس دارم ساعت 1 تا 3 چه شب باشکوهي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه شب باشکوه است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به ياد انس علي بن ابيطالب با تاريکي شب و تنهايي او ميافتم او با اين آسمان پرستاره سخن می‌گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر در چاه نخلستان می‌کرد می‌گریست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستي فاصله‌اش با من زياد نيست از دشت آزادگان تا کوفه و کربلا 20 کيلومتر است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدايا اين سرزمين پاک در دست اين ناپاکان است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همين 20 کيلومتري من در همين تاريکي شب علي برميخاست به نخلستان می‌رفت. فاطمه وضو می‌گرفت، پيامبر به مسجد می‌رفت حسن و حسين به عبادت می‌پرداختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اين دل شب ابوذر برمی‌خیزد نماز شب می‌خواند، سلمان برمی‌خیزد قرآن می‌خواند، صداي او را می‌شنوی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اين ياران در درگاه هيچ سخني ندارند جز آنکه ميگويند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ما کان قولهم الایان قالوا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ربّنا اغفرلنا ذنوبنا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اسرافنا في امرنا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ثبت اقدامنا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وانصرنا علي القوم الکافرين&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلال - ابوذر - صهيب - کميل - مالک اشتر - مصعب و ... . اينان ياران پيامبر بودند. دوشادوش او جهاد کردند تا پيروز شدند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدايا مرا به آنان نزديک کن؛ علي (ع) در نهج‌البلاغه در وصف آنان سخن می‌گوید. خدايا مرا متصف به اوصاف آنان گردان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-23 07-05-13.jpg|300px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دست‌ نوشته شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمق غربت و اوج عزت&lt;br /&gt;
من در سنگر هستم&lt;br /&gt;
در اين تنهايي در اين خانه جديد با خود، با خدا و با شهدا سخن ميگويم سنگر من در کنار رودخانه کرخه است. سوز دل و آرامش قلب، خوف و رجاء&lt;br /&gt;
وقتي به آب می‌نگرم به ياد سنگرهاي در کنار کارون ميافتم با خود ميگويم که آن برادرانم که در خونین‌شهر می‌جنگند در چه حال‌اند و نگران آنانم. خدايا آن برادرانم که در فاسيات و دارخوين در سنگرند در چه حال‌اند؟&lt;br /&gt;
اينجا دشت‌آزادگان است من در سنگر هستم در کنار کرخه. دشمن در آن طرف رودخانه شهر را می‌کوبد وحشيانه جنابت می‌کند. هزار متر جلوتر کانالي هست که دوستم عزيزم منصور به شهادت رسيد. شايد هنوز خون پاکش و جاي آر. پي. جي او که بر زمين کنار جسد پاکش افتاده بود باشد. سمت چپ تقريباً در فاصله سيصد متري آن طرف درخت‌ها برادر عزيزم رضا شهيد شده و باز در همان سمت کمي پایین‌تر برادرم عزيزم اصغر شهيد شده. آن طرف رودخانه محمدرضا شهيد شده. در دهلاويه 30 تن از پاسداراني که هیچ‌کدام را نمی‌شناختم به شهادت رسیده‌اند در سمت شرقي شهر در اين کانال 22 تن از برادراني که چند بار به آن‌ها شبیخون شبانه رفته‌ام شهيد شده‌اند. در گردش زمين به دور خورشيد&lt;br /&gt;
در لحظه بيش لحظات ديگر داغ اين خاطره‌ها را زنده می‌کند&lt;br /&gt;
سرخي شفق و سرخي غروب در پشت نخلستان‌ها&lt;br /&gt;
خورشيد عظمت قطره خون شهيد را می‌یابد و پاکي و عصمت قطره‌قطره خون آن عزيزان را فرياد می‌کند&lt;br /&gt;
خدايا اين خانه کوچک در کنار رودخانه که در اطرافش گل‌ها پرپر شده کدام خانه است؟&lt;br /&gt;
کمي در دل زمين شکافته چند گویی شن و... در کنار رودخانه&lt;br /&gt;
رو به سوی دشمن&lt;br /&gt;
وسط مکان شهادت بهترين دوستانم&lt;br /&gt;
اين خانه محقر براي من يک قطب طپنده شده يک دل پر از سوز&lt;br /&gt;
سوز فراق ياران و عزيزان از دست رفته&lt;br /&gt;
منصور اصغر رضا....&lt;br /&gt;
خاطره‌ها مانند ورق خوردن صفحات يک دفتر يک کتاب در ذهنم پشت هم صف گونه می‌گذرد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
02.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (2).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (3).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (4).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (5).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (6).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (7).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (8).JPG&lt;br /&gt;
photo_2019-12-08_23-10-09.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: محمدحسین_علم_الهدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خوزستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اهواز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهیدمحمدحسین الهدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-20T11:11:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
سال [[1337]] سید حسین در خانواده‌ای معتقد و با ایمان در [[اهواز]] در آغوش پدرش آیت‌الله حاج مرتضي علم الهدي چشم به جهان گشود. او از همان ابتدا تربیت مذهبی او با مبارزات سیاسی توأم گشت. کودکی 8-7 ساله بود که صوت خوش قرآن او تحسین همگان را برانگیخت.&lt;br /&gt;
در 11 سالگی مسئولیت تدریس قرآن به همسالانش را در مسجد محل به عهده گرفت. او با انتخاب آیاتی از قرآن که بیشتر در مورد جهاد فی سبیل الله بود، شوری دیگر به جلسات می‌بخشید. سید حسین در دوران رژیم شوم و ستمگر پهلوی به فعالیت‌های سیاسی، نظامی بسیار چشمگیری می‌پرداخت و همواره برای بیدارسازی جوانان و مردم [[ایران]] و مقابله با ظلم و اغواگری طاغوتیان تلاش می‌کرد. او همیشه در اقداماتی از قبیل راه‌اندازی راهپیمایی‌ها، ترور مزدوران رژیم و تخریب و نابودی مراکز فساد پیش‌قدم بود و با تشکیل گروه موحدین به مبارزات خود انسجام و نظم بیشتری بخشید. در سال 1356 وارد دانشگاه فردوسی مشهد شد و در رشته تاریخ ادامه تحصیل داد. او در طی دوران دانشجویی در کنار مبارزاتش به مطالعه عمیق و موضوعی نهج‌البلاغه پرداخت. در روز بازگشت امام امت به وطن، حسین از معدود افرادی بود که حفاظت مسلحانه از ایشان را برعهده داشت.&lt;br /&gt;
وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی هر جا خلائی احساس می‌کرد، فوراً خود را برای خدمت به اسلام و میهن اسلامی‌اش آماده می‌نمود. با شروع جنگ تحمیلی به اهواز بازگشت و در تجهیز سازمان‌دهی نیروها نقش فعالی ایفا نمود و همزمان به تهیه برنامه «جنگ‌های پیامبر» در رادیو اهواز پرداخت. دی ماه سال 1359 ندای خوش الرحیل، سید حسین را به جانب عرش فراخواند و او که در آن هنگام فرماندهی [[سپاه هویزه]] را بر عهده داشت در شانزدهمین روز از این ماه شربت شیرین [[شهادت]] نوشید و به دیدار یار شتافت. او درحالی‌که 22 سال داشت بر اثر انفجار گلوله [[تانک]] زمين [[هويزه]] را خون رنگ کرد و در گلزار شهداي همين شهر آرام گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=107 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-24 13-21-43.jpg|500px|بی‌قاب|وسط|شهید محمد حسین علم الهدی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* مطالعات وسيع حسين و یادداشت‌برداری کتب تاريخ، سبب شده بود که او ديدگاهى عميق در تاريخ داشته باشد. به همین جهت هر گاه اساتيد دانشگاه سخنى از مورخين غربى نقل مى‏کردند. بلافاصله، حسين ديدگاه صحيح را مطرح مى‏کرد و پيرامون موضوعات مختلف تاريخى کنفرانس مى‏داد. حسين با اساتيدى که برداشت صحيح از تاريخ اسلام نداشتند، آن‌قدر بحث و گفتگو مى‏کرد که بعضى از این‌گونه اساتيد گفته بودند: اگر حسين، در کلاس باشد، ما به کلاس نمى‏آييم!&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار شاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* حسين در مشهد اتاق کوچکى کرايه کرده بود که اين اتاق کوچک، روزها محل رفت‌وآمد مکرر دانشجويان بود، به طوری که پس از چند ماه، مجبور مى‏شد، براى رفع مزاحمت از صاحب‌خانه، به جايى ديگر برود. چراغ اتاق حسين، معمولاً از شب تا صبح روشن بود و در مدت کوتاهى که در مشهد بود، بسيارى از کتب معتبر تاريخ اسلام به زبان عربى و فارسى را مطالعه و یادداشت‌برداری کرده بود. شبى ميهمان او بودم و چون از تهران به مشهد رفته بودم، ابتداى شب خوابيدم، نيمه شب، حسين با حالتی عجيب، مرا صدا زد و گفت، بلند شو، بلند شو. گفتم چه شده؟ حسن با حالت خاصى مى‏گفت: بلندشو، ببین در اين کتاب چه مطالب جایی از پيامبر (ص) نوشته...!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* روزى به همراه حسين به اطراف مشهد رفتيم. بعد از طرقبه، به چشمه‏اى رسيديم که آبى صاف و خنک داشت و از ارتفاع چند مترى، به صورت آبشار به پايين مى‏آمد. حسين پيراهنش را درآورد و کمرش را زير آبشار قرار داد، و سعى مى‏کرد که بتواند فشار آب و سردى آن را تحمل کند. به او گفتم، چرا چنين مى‏کنى؟ گفت: بايد خودمان را بسازيم تا بتوانيم در مقابل شکنجه‏هاى ساواک مقاومت کنيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* حسين در راه‏اندازى تظاهرات ضد رژيم شاه در مشهد مقدس، نقش بسيار فعال داشت. اولين تظاهرات وسيع مشهد، در تشييع جنازه حجةالاسلام کافى بود، که حسين در طراحى و راه‌اندازی آن تظاهرات، نقش بسزايى داشت. پس از فاجعه سينما رکس آبادان (سال 56) خیابان‌های اطراف حرم، پراز تانک، [[نفربر]] و نيروى نظامى بود و کسى جرئت راه‌اندازی تظاهرات نداشت. در اولين روز که خبر سينما رکس اعلام شد، حسن پرچم سياهى به دست مى‏گرفت و در فاصله حدود صد متری از سربازان رژيم فرياد «الله‌اکبر» سر مى‏داد، مردم با ديدن اين شهامت، او را همراهى مى‏کردند و همين که جمعيتى حدود 30 الى 40 نفر جمع مى‏شدند. مأموران نظامى با گاز اشک‌آور و تيراندازى، آن‌ها را متفرق مى‏کردند. در آن روز من شاهد بودم که چندین بار با فرياد حسين، تظاهرات خيابانى شکل گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* حسين در سال 1365 در کنکور شرکت کرد و در رشته انتخابى و مورد علاقه‏اش يعنى تاريخ دانشگاه فردوسى مشهد پذيرفته شد. با اين که دانشجوى سال اول بود و از اهواز به شهر جديدى وارد شده بود، اما در همان چند ماه اول، چهرهاى سرشناس گرديد و غالب دانشجويان او را به عنوان فردى انقلابى و پرتلاش مس شناختند. در اين سال که اوج تظاهرات دانشجويى عليه رژيم شاه بود، روزى به دنبال تظاهرات، گارد دانشگاه وارد محوطه مى‏شود. يکى از مأمورين، به يکى از خواهران چادرى که در حال عبور از سالن دانشکده بودند، پرخاش مى‏کند. حسين که شاهد اين جسارت بوده، به مأمور، پاسخى تند مى‏دهد و مأمور، حسين را دستگير و پس از ضرب و شتم به داخل کاميون پرتاب مى‏کند. عده‏اى از خواهران دانشجو که شاهد ماجرا بودند، عليه آن مأمور شعار مى‏دهند و بعد همگى جلوى کامیون مى‏نشينند و مى‏گويند تا حسين را آزاد نکنيد، از اينجا حرکت نمى‏کنيم. سرانجام با آزادى حسين، اعتصاب خواهران به پايان رسيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در سال 53، که حسين، در رابطه با آتش زدن سيرک مصرى، در چنگال دژخيمان ساواک اسير شده بود، او را بسيار شکنجه کردند، از جمله شکنجه‏ها، استفاده از صندلى الکتريکى، ضرب و شتم شديد با کابل برق آويزان کردن پاها از سقف بود. حسين همه شکنجه‏ها را تحمل مى‏کرد و هرگز اطلاعاتى به ساواکی‌ها نمى‏داد. پس از گذشت مدت‌ها روزى اجازه ملاقات به يک نفر داده شد، و سيد کاظم، براى ملاقات برادرش به ساواک رفت. وقتى حسين وارد اتاق شد، کاظم با کمال تعجب ديد که حسين بلند قد شده است. بعد از آزادى که مسئله را جويا شد، حسين گفت: کف پايم بر اثر شکنجه‏ مها، به شدت زخمى شده بود و براى اينکه بتوانم به اتاق ملاقات بيايم، کفش مخصوص به من دادند که در کف آن حدود 10 سانتيمتر ابر و پنبه قرار داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* مأموران زندان به ساواک گزارش دادند که حسين، نوجوانان بزهکار زندان را نماز خوان کرده است بلافاصله مأمور ساواک وارد زندان شد و حسين را زير مشت و لگد قرار داد و بعد او را از بند بيرون برده و به درختى که در حياط زندان بود، ريسمان پيچ و او را در هواى سرد زمستان رها کرد. پس از گذشت چندين ساعت، نيمه‏هاى شب مأمور ديگرى ريسمان را باز کرد و حسين را که از حال رفته بود، به سلول زندانيان سياسى منتقل کرد. در ميان تاريکى سلول، يکى از برادران از خواب برخاسته و نام زندانى تازه وارد را سئول کرد همين که حسين خودش را معرفى کرد، آن برادر جاى خودش را به حسين داد تا استراحت کند و خودش نشست. زيرا آن سلول به حدى تنگ بوده که بايد چند نفر بنشينند تا ديگران بتوانند بخوابند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در سال 53 که حسين را دستگير کردند، او را به بند نوجوانان زندان بردند. زندانيان اين بند، نوجوانانى بزه‌کار بودند که جرم دزدى و دعوا و... به زندان افتاده بودند. وقتى حسين وارد اين بند شد، بعضى از زندانيان او را مسخره مى‏کردند و مى‏گفتند: باکى دعوا کردى؟ چى دزديدى؟ و... اما حسين با صبر و حوصله بزودى توانست چند نفر از آن‌ها را نمازخوان کند. چند روز بعد مأموران زندان ناگهان متوجه شدند که همان نوجوانان بزه‌کار، به امامت حسين، نماز جماعت مى‏خوانند و جلسه قرائت قرآن بر پا کرده‏اند. به دنبال گزارش مأموران، حسين را از اين بند، خارج کردند. تا چند سال بعد هر چند وقت یک‌بار يکى از آن نوجوانان بزه‌کار به سراغ حسين آمده و مى‏گفتند، حسين آقا در زندان ما را هدايت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در اولين دستگيرى حسين، او را در بند نوجوانان زندانى کردند. پس از مدتى که به ملاقاتش رفتيم، مشاهده کرديم که زندان داراى اتاق‌های بسيار کوچک و قديمى و کاملاً غیربهداشتی است. از حسين سئول کرديم چه چيز لازم دارى که برايت بياوريم. گفت: فقط يک جلد قرآن برايم بياوريد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* در اوج پيروزى انقلاب، يکى از دانشجويان انقلابى توسط رژيم شاه دستگير شد. برادر خلقانى نقل مى‏کنند، به سيد حين گفتم: فلانى را دستگير کرده‏اند، آيا فکر مى‏کنى مى‏تواند در برابر شکنجه‏ها، مقاومت کند؟ حسين گفت: آيا قرآن مى‏خواند؟ گفتم منظورت چيست؟ گفت: اگر با قرآن انس داشته است، مى‏تواند مقاومت کند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* حسين در اتاق 9 مترى خود در طبقه فوقانى نهضت سوادآموزى مطالعه مى‏کرد و غالب شب‌ها، روى کتاب، خوابش مى‏برد. در نيمه يک شب يکى از دوستان به اتاق مراجعه مى‏کند و مى‏بيند که حسين روى کتاب، خواب رفته است، ايشان آرامى چراغ را خاموش مى‏کند. بلافاصله حسين از خواب برخاسته و مى‏گويد چراغ را روشن کن. آن برادر مى‏گويد، چرا نمى‏خوابيد، نزديک صبح است. حسين مى‏گويد فردا امتحان دارم. به او گفتم: چه امتحانى؟ چه درسى؟ گويا خواب هستى. حسين چشمانش را باز کرد و گفت، امتحان دارم، آرى هر روز خداوند از ما امتحان مى‏گيرد. چراغ را روشن کرد و باز به مطالعه خود ادامه داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* روزى حسين به کلاس نهج‌البلاغه وارد شد و از خواهرى درخواست نمود که تحقيق خود را ارائه دهند، لکن ايشان آمادگى نداشت. نفر دوم و سوم نيز اعلام نمودند که متأسفانه فرصت مطالعه نداشته‏اند. حسين با ناراحتى شديد، از کلاس بيرون رفت و در حيات تربيت معلم قدم مى‏زد. [[شهيد على جمالپور]] که استاد فلسفه بود، حسين را ديد که بسيار نگران و ناراحت است و چيزى نگفت. خواهران کلاس سراسيمه از آقاى جمالپور خواستند که واسطه شود و از حسين معذرت‌خواهی نمايند. وقتى جمالپور از حسين معذرت‌خواهی کرد، ناگهان اشک‏هاى حسين از چشم سرازير شد. حسين با گريه گفت: من از خواهران ناراحت نيستم، من بر مظلوميت حضرت على (ع) گريه مى‏کنم که چرا حتى ما شيعيان، او را درک نمى‏کنيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پس از پيروزى انقلاب، حسين در عرصه فرهنگى تلاش چشمگيرى داشت و هر روز چندين کلاس را در سپاه، جهاد، نهضت سوادآموزى و شکرت نفت اداره مى‏کرد. دران زمان ماشین‌هایی در اختيار نهادهاى انقلابى بود، اما حسين از آن ماشين‏ها استفاده نمى‏کرد و با پولى که قرض کرده بود، يک دستگاه موتورگازی خريده بود و در گرمای تابستان اهواز با همان موتورگازی به کلاس‏ها مى‏رفت. وقتى که جنگ شروع شد و حسين فرماندهى اعزام نيروها را برعهده‌گرفته بود با موتورگازی به راديو اهواز مى‏رفت و سخنرانى جنگ‌های پيامبر را اجرا مى‏نمود و با همان موتور به جلسه فرماندهان مى‏رفت تا در جريان وضعيت جبهه قرار گيرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نهج البلاغه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نیمه هاى شب بود كه نهج البلاغه میخواند. من نگاه كردم به ایشان، دیدم چهره اش برافروخته شده و دارد اشك میریزد. من با زیر چشم، شماره صفحه نهج البلاغه را نگاه كردم و به ذهن سپردم پس از مدتى، سید حسین نهج البلاغه را بست و براى استراحت به بیرون رفت. من صفحه نهج البلاغه را باز كردم، دیدم همان خطبهاى است كه حضرت على (ع) در فراق یاران باوفایش ناله میكند و مبفرماید :أین َ عمار؟ أین َ ذوالشهادتین؟ كجاست عمار؟ كجاست...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات شهید علم الهدی&amp;lt;ref&amp;gt;[https://old.aviny.com/Rahiyan_Noor/revaiat-eshgh/khatere/20.aspx سایت شهید آوینی]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*انس با قرآن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اوج پیروزی انقلاب، رژیم شاه، یکی از دانشجویان انقلابی را دستگیر کرد. برادر خلقانی نقل می کند به سید حسین گفتم: فلانی را دستگیر کرده اند؛ ایا فکر می کنی بتواند در برابر شکنجه ها مقاومت کند. حسین گفت: ایا قرآن می خواند؟ گفتم: منظورت چیست؟ گفت: اگر با قرآن انس داشته است، می تواند مقاومت کند&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.hozehkh.com/OneEntry?entryID=24011 سایت اطلاع رسانی حوزه علمیه خراسان]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مسیر باید عوض بشه &lt;br /&gt;
سال ها بود مسیر دور زدن دسته های عزاداری ،ازمیدانی بود که وسط آن مجسمه شاه نصب شده بود.سالی که مسئولیت هیئت با حسین بود،گفت:مسیر حرکت،باید عوض بشه علتش را که پرسیدند، گفت ما نمی خواهیم دسته های عزاداری امام حسین(ع)دور مجسمه شاه بگردند!&lt;br /&gt;
از همان سال،دیگه مسیر عوض شد.مأمور های ساواک در به در دنبالش بودند.وقتی گرفتنش،خشکشون زده بود؛ باورشان نمی شد کار یک بچه سیزده-چهارده ساله باشه.&amp;lt;ref&amp;gt;ماهنامه ی امتداد،شماره3و4،ص 23&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نامه&lt;br /&gt;
*خواهر عزیز پس از اهداء سلام و درود، رسيدن به فلاح را برايتان آرزو مى‏کنم. چون در آغاز قدم گذاشتن در سال جديد از شما دور بودم و نتوانستم خود را به اين راضى کنم که سال نو را آغاز کنيم و در اين لحظات حساس از عمر با شما سخن نگويم ناچار قلم به دست گرفتم تا با شما حرف بزنم. ساعتى پيش داشتم مطالعه مى‏کردم که به يک جمله رسيدم در مورد اين جمله زيبا فکر کردم و مناسب ديدم که نتيجه اين ساعات فکر را در آستانه شروع سال جديد بود، برايتان بنويسم. شاندل SHANDEL متفکر بزرگ اروپايى قرن بيستم در مورد چگونگى زندگى انسان در قرن بيستم مى‏گويد: «انسان اين عصر زندگى را وقف تهيه وسایل زندگى مى‏کند.» ما زندگى را در رنج مى‏گذرانيم تا راحتی و آسايش ايجاد کنيم تمام عمر مى‏دويم با این اميد که لحظاتى بنشينيم. تمام عمر زحمت مى‏کشيم تا استراحت کنيم و البته عمر مى‏گذرد و راحتى و نشستن و آرامش را لمس نمی‌کنیم و نمی‌یابیم زیرا مرتباً از طريق اجتماع به ما نيازهاى جديد تلقين مى‏شود. نيازهاى کاذب و مصنوعى که دائماً در انسان بوجود مى‏آورند به وسیله تبليغات است تلويزيون را روشن مى‏کنيد بعد از دو ساعت خاموش مى‏کنيد به خودتان نگاه مى‏کنيد مى‏بينيد هفت، هشت احتياج خريد تازه به وجود آمده که قبلاً لازم نداشتيم که قبلاً مثلاً با خاکستر ديگر را مشستيد امروز حتماً بايد پودر... بخريد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بوردا مى‏خريد، زن روز مى‏خريد، نگاه مى‏کنيد، در فکر تهيه لباس‌ها و مدل‌های آن مى‏افتيد. استعمار فرهنگى و فرهنگ زدايى از طريق تقليد، تشبيه رقابت مصرف‌های مصنوعى و سمبليک و جلب توجه است و اينجاست که به سخن عميق محمد (ص) «من يتشبه بقوم فهومنه» پى مى‏بريم که از کلمه شبيه استفاده‌شده اگر زندگى ما مثل اروپایی‌ها شد اگر وضع لباس ما مثل مدل‌های ارائه داده شده زن روز و بوردا و خانمو... شد خود نيز از نظر خصوصيات انسانى و درک و انتخاب راه زندگى به سوی او شدن ميل کرده‏ايم. يکنواختى قالبى شدن انسان‌ها در جوامع گوناگون مخصوصاً در ملت ما مرتباً به وسیله برنامه‌های فرهنگی‌مان در سطح وسيعى از طرف مسئولان امر پياده مى‏شود همه در قالب‌های ماشينيسم، به خاطر بالا بردن مصرف جهانى مخصوصاً جهان سوم، که دنياى صنعتى به ما تحميل مى‏کند. غارت اصالت‌ها در منابع معنوى از بين رفته خصوصيات زندگى شرقى و يا اسلامى که عبارت است از: مصرف هر چه کمتر و توليد هر چه بيشتر، بوسیله عوامل آموزشى دگرگون می‌شود. چرا که اروپا اروپاى صنعتى مى‏بايست براى توليدات اضافى خود مصرف‌کننده پيدا کند و چه کند که بتواند کالاى مصرفى بدهد و موارد توليدى بگیرد و منت هم بگذاريد و خود را هم بالاتر و متمدن قلمداد کند و اگر هم سوارى خواست خرخوبى تربيت کرده باشد و...&lt;br /&gt;
ابتدا با استعمار فرهنگى کار خود را آغاز مى‏کند سپس از يک خصيصه پاک و اصيل خدايى که به رسم امانت به انسان داده شده استفاده مى‏کند و آن تنوع به شکلى از تکامل است. ما مى‏بينيم (همراه با درد) که تمام فلسفه‏ها و مذهب‌ها و ايده آل‌ها و عشق‌ها و خواستن‌ها و... خلاصه‌شده در اين اصالت مال زندگى مادى است. وقتى زندگى مادى اصالت دارد، هدف رفاه است. پس براى چه بايد کار کرد؟ براى ساختن وسایل آسايش. به نظر شما آيا انسان امروز بيشتر آسايش دارد یا انسان ديروز؟ پس همه نيروهايمان صرف فدا کردن آسايش زندگى، براى تهيه وسايل آسايش زندگى.&lt;br /&gt;
داستان شازده کوچولو را خوانده ‏ايد؟ آيا قربانى شدن آسايش زندگى براى چه؟ براى تکامل؟ براى تعالى؟ براى رفتن به حقيقت؟ براى رسيدن به ایده‌آل‌های مقدس انسانى، براى تقرب و نزديکى به بهترين دوست و ياور او (الله)؟ نه براى به دست آوردن وسایل زندگى. زيستن براى مصرف، مصرف براى زيستن. يک دور باطل - دور حماقت - کار - استراحت- خوردن - خوابيدن همين و بس!!! بهتر است کمى فکر کنيم ملاکت ما براى شناختن افراد چيست؟ مثال مى‏زنم، آيا وقتى مثلاً به خواستگارى مى‏رويد چه مى‏پرسيد؟ مى‏پرسيد که، آيا شما آدم باهوشى هستى؟ با شهامت هستى؟ چه مقدار وقار و اصالت داريد؟ چه مقدار قرآن را درک کرده‏ايد؟ چه مقدار در تاريخ و اقتصاد و جامعه‏شناسى و تفسير و فهم سخنان ائمه مطالعه داريد؟ معلوماتتان چقدر است؟ و... هرگز! &lt;br /&gt;
درست همان‌گونه مى‏انديشيم و همان‌گونه انتخاب مى‏کنيم که فرهنگ مادى بورژوازى غرب به ما تحميل کرده و معيار ارزش هامان بسته‌بندی‌شده از غرب مى‏آيد، اما خود نمى‏دانيم و نمى‏فهميم و خيال می‌کنیم که انديشه و فکرمان اسلامى است در صورتى که انديشه‏اى که قران به ما مى‏خواهد بدهد، درست عکس آن است و با آن در تضاد کامل است و اصلاً انديشه تربيتى قرآن براى از بين بردن چنين ارزش‌ها و معيارها و طرز فکرها و برداشت‌ها و چنين شناختى است نسبت به زندگى و وسايل مادى، نيازها، آرزوها، خواست‌ها، ایده‌آل‌ها، و... . و ما تلاشمان و ناراحتی‌هایمان و رنج‌ها و حتى نوع احساس هامان در اين است که بهتر زندگى کنيم و چرا؟ زندگى يعنى چه؟ تلاش براى چه؟ اصلاً چرا زندگى کنيم؟ و به این‌ها توجه نداريم چرا که نتوانستيم خود را از لجن فرهنگ بورژوازى نجات دهيم از لجن مصرف بدون توليد.&lt;br /&gt;
از لجن زندگى خلاصه‌شده در ماديان، و تمام نيروهاى خلاق و نبوغ‌های سرشار را در وسيله خلاصه کردن. درست مثل کسى که پله‏اى گذاشته خود را به پشت‌بام برساند، اما همين که پا روى پلکان اول گذاشت آن‌قدر راجع به خود پله فکر کند، سوراخ سنبه‌های آن، رنگ آن و غيره که لحظه‏اى خواهد رسيد و گريبان مرگ او را فراگرفت و هنوز در فکر اين است که پله چوبى را تبديل به پله فلزى يا فلزى را تبديل به کائوچو و کائوچو يا طلا و يا... کند و در نتيجه عمر تمام مى‏شود و خود را به پشت‌بام نرسانده. خواهش مى‏کنم اين جمله را با دقت بخوان و فکر کن تا عظمت آن را درک کنى «الناس نيام اذا ما توانتبهو» (مردم خوابند وقتى که مردند متنبّه مى‏شوند، بيدار مى‏شوند) که حدس مى‏زنم اين جمله زيبا از فاطمه بزرگ باشد. آن الگوى دلاور، شاهد اسوه در همه زمان‌ها براى همه نسل‌ها و همه دختران و مادران تاريخ، آن چهره زنده‏اى که جز از وقايع مرگ او از تاريخ زندگی‌اش چيزى نمى‏دانيم و او که بايد در لحظه‏هاى زندگى در تصمیم‌ها، در انتخاب‌ها، در جلو چشمانمان باشد تا بياموزيم که چگونه زندگى کنيم و چگونه بميريم. نتايجى که من از اين جلمه گرفته‏ام به شما ارائه مى‏دهم چه بسا که شما فکر کنيد و به نتايج عمیق‌تری دست يابيد مردم خوابند:&lt;br /&gt;
1-خواب معمولاً در شب است و از خصوصيات شب تاريکى و سياهى است و ظلمات است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2-کسى که خواب است از وقايعى که در اطرافش اتفاق مى‏افتد بی‌خبر است.&lt;br /&gt;
3-کسى که خواب است از خود نيز بی‌خبر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4-اگر دشمنى داشته باشد به سادگى مى‏تواند او را از بين ببرد يا در دام بياندازد.&lt;br /&gt;
5-هنگامی‌که خورشيد که مظهر نور است و روشنايى، طلوع مى‏کند، از خواب بيدار مى‏شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6-کلمه ناس بکار رفته به معنای توده مردم.&lt;br /&gt;
7-کسى متنبه و پشيمان مى‏شود که بيدار شود.&lt;br /&gt;
کسى که مى‏فهمد مى‏داند که استعداد و نيروهاى بسيار در وجود داشته، سرمايه‏هاى عظيمى خدا به او عطا کرده است و نبايد آن‌ها را راکد در عالم خواب و ناآگاهى قرار دهد، همانند آب راکدى که مى‏گندد و بوى بد مى‏دهد و ناگهان کار از کار گذشته و مرگ فرا رسيده و راه بازگشتى نيست. هدف او (الله) از آفرينش انسان تکامل به سوی اوست و سرمايه‏هاى مادى را در اختيار انسان گذارده تا در خدمت آن هدف به کار بريم. اما... چگونه به دست خود استعدادها و نبوغ‌هایمان را دفن مى‏کنيم و در گورستان فراموشى رها مى‏کنيم و به قول قرآن زندگی‌مان کافرانه مى‏شود.&lt;br /&gt;
«زين للذين کفرو الحيوة الدنيا و يسخرون من الذين آمنوا و الذين ابقو فوقهم يوم القيامه»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کسانی که کفر ورزيدند و حيات دنيا براى آنان زينت داده شده و ايمان آورندگان را مسخره مى‏کند ولى کسانی که تقوی پيشه کردند روز قيامت و حيات اخروى برايشان بسيار برتر و مهتر است. به آيه 14 سوره آل عمران مراجعه کنيد و در يابيد که در اين آيه نقش زن در تعيين جهت فکری و مسير زندگى مرد و اجتماع چگونه مطرح‌شده. الدنيا مزرعه آخره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
12-يونس، هر چه که نداشمى از خدا مى‏خوايم و هنگاميکه خدا آنرا به ما داد او را فراموش مى‏کنيم پس جزو مسرفين هستيم زيرا آنچه را از نعمت‌ها که خدا به ما داده، تا در راه رسيدن به او بکار بريم و اگر به کار نگرفتيم مسرفيم. کذالک زين للمسرفين ما کانوا يعملون، ان الله لا يحب القوم المسرفين.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
21-اعراف، اين آيه بسيار عميق، زيبا و رسا است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خطاب به بنى اسرائيل (همان قومى که پيامبر ما را به آن‌ها تشبيه مى‏کند) متاع و زينت دنيا را حرام نکرديم بر مردم بلکه این‌ها وسيله‏اى است براى مردم باايمان و این‌ها فقط در دنياست و البته در آخرت بهتر از این‌ها را به مردم با ايمان خواهيم داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوره کهف آيه 7- سوره اعراف آيه 31 - سوره حديد آيه 20- سوره کهف آيه 28- سوره قصص آيه 78 و 79 - سوره احزاب آيه 28- سوره توبه آيه 38- سوره نسا آيه 77- سوره آل عمران آيه 185- سوره نحل آيه 117- سوره يونس آيه 33 و 70- سوره رعد آيه 26- سوره شورى آيه 36- سوره زخروف آيه 35- مراجعه کنيد با دقت به سخن خدا گوش کنيد تا چگونه زندگى و راه و هدف و نوع نيازها و خواتهايمان را از فرهنگ و ايدئولوژى قرآن بگيريم و به جهانيان ثابت کنيم که قرآن براى همه زمانهاست و عملکرد آن براى همه نسل‌ها.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منتظر پاسخ شما به سخن من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرتان از مشهد - حسين&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار شاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دست‌ نوشته شهید&lt;br /&gt;
من در سنگر هستم در اين خانه محقر در اين خانه فرياد و سکوت&lt;br /&gt;
فرياد عشق و سکوت تنهايي. در اين خانه سرد و گرم. سردي زمستان و گرماي خون. در اين خانه ساکن و پرجوش و خروش&lt;br /&gt;
سکون در کنار رودخانه و هيجان قلب و شور شهادت&lt;br /&gt;
خانه نمناک و شيرين نم آب باران و طعم شيريني و لذت شهادت&lt;br /&gt;
خانه بی‌شکل و زيبا بيشکلي ساختنان و زيبايي ايمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانه کوچک و باعظمت کوچکي قبر و عظمت آسمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امشب پاس دارم ساعت 1 تا 3 چه شب باشکوهي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه شب باشکوه است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به ياد انس علي بن ابيطالب با تاريکي شب و تنهايي او ميافتم او با اين آسمان پرستاره سخن می‌گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر در چاه نخلستان می‌کرد می‌گریست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستي فاصله‌اش با من زياد نيست از دشت آزادگان تا کوفه و کربلا 20 کيلومتر است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدايا اين سرزمين پاک در دست اين ناپاکان است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همين 20 کيلومتري من در همين تاريکي شب علي برميخاست به نخلستان می‌رفت. فاطمه وضو می‌گرفت، پيامبر به مسجد می‌رفت حسن و حسين به عبادت می‌پرداختند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اين دل شب ابوذر برمی‌خیزد نماز شب می‌خواند، سلمان برمی‌خیزد قرآن می‌خواند، صداي او را می‌شنوی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اين ياران در درگاه هيچ سخني ندارند جز آنکه ميگويند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ما کان قولهم الایان قالوا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ربّنا اغفرلنا ذنوبنا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اسرافنا في امرنا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ثبت اقدامنا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وانصرنا علي القوم الکافرين&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلال - ابوذر - صهيب - کميل - مالک اشتر - مصعب و ... . اينان ياران پيامبر بودند. دوشادوش او جهاد کردند تا پيروز شدند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدايا مرا به آنان نزديک کن؛ علي (ع) در نهج‌البلاغه در وصف آنان سخن می‌گوید. خدايا مرا متصف به اوصاف آنان گردان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-23 07-05-13.jpg|300px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دست‌ نوشته شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمق غربت و اوج عزت&lt;br /&gt;
من در سنگر هستم&lt;br /&gt;
در اين تنهايي در اين خانه جديد با خود، با خدا و با شهدا سخن ميگويم سنگر من در کنار رودخانه کرخه است. سوز دل و آرامش قلب، خوف و رجاء&lt;br /&gt;
وقتي به آب می‌نگرم به ياد سنگرهاي در کنار کارون ميافتم با خود ميگويم که آن برادرانم که در خونین‌شهر می‌جنگند در چه حال‌اند و نگران آنانم. خدايا آن برادرانم که در فاسيات و دارخوين در سنگرند در چه حال‌اند؟&lt;br /&gt;
اينجا دشت‌آزادگان است من در سنگر هستم در کنار کرخه. دشمن در آن طرف رودخانه شهر را می‌کوبد وحشيانه جنابت می‌کند. هزار متر جلوتر کانالي هست که دوستم عزيزم منصور به شهادت رسيد. شايد هنوز خون پاکش و جاي آر. پي. جي او که بر زمين کنار جسد پاکش افتاده بود باشد. سمت چپ تقريباً در فاصله سيصد متري آن طرف درخت‌ها برادر عزيزم رضا شهيد شده و باز در همان سمت کمي پایین‌تر برادرم عزيزم اصغر شهيد شده. آن طرف رودخانه محمدرضا شهيد شده. در دهلاويه 30 تن از پاسداراني که هیچ‌کدام را نمی‌شناختم به شهادت رسیده‌اند در سمت شرقي شهر در اين کانال 22 تن از برادراني که چند بار به آن‌ها شبیخون شبانه رفته‌ام شهيد شده‌اند. در گردش زمين به دور خورشيد&lt;br /&gt;
در لحظه بيش لحظات ديگر داغ اين خاطره‌ها را زنده می‌کند&lt;br /&gt;
سرخي شفق و سرخي غروب در پشت نخلستان‌ها&lt;br /&gt;
خورشيد عظمت قطره خون شهيد را می‌یابد و پاکي و عصمت قطره‌قطره خون آن عزيزان را فرياد می‌کند&lt;br /&gt;
خدايا اين خانه کوچک در کنار رودخانه که در اطرافش گل‌ها پرپر شده کدام خانه است؟&lt;br /&gt;
کمي در دل زمين شکافته چند گویی شن و... در کنار رودخانه&lt;br /&gt;
رو به سوی دشمن&lt;br /&gt;
وسط مکان شهادت بهترين دوستانم&lt;br /&gt;
اين خانه محقر براي من يک قطب طپنده شده يک دل پر از سوز&lt;br /&gt;
سوز فراق ياران و عزيزان از دست رفته&lt;br /&gt;
منصور اصغر رضا....&lt;br /&gt;
خاطره‌ها مانند ورق خوردن صفحات يک دفتر يک کتاب در ذهنم پشت هم صف گونه می‌گذرد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
02.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (2).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (3).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (4).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (5).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (6).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (7).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (8).JPG&lt;br /&gt;
photo_2019-12-08_23-10-09.jpg&lt;br /&gt;
photo_2020-01-19_14-27-52.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: محمدحسین_علم_الهدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خوزستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اهواز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_14-27-52.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2020-01-19 14-27-52.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_14-27-52.jpg"/>
				<updated>2020-01-20T11:08:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86</id>
		<title>شهید مهدی زین الدین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86"/>
				<updated>2020-01-20T11:07:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام بلند مهدی زین‌الدین در سال 1338 در انبوه نام زمینیان درخشید و هستی آسمانی‌اش در خاک تجلی یافت. او در خانواده ای مذهبی، متدین در تهران متولد شد. با ورود به دبستان و آغاز زندگی تازه، مهدی اوقات فراغتش را در کتاب فروشی پدر می‌گذراند. مهدی در دوران تحصیلات متوسطه‌اش به لحاظ زمینه‌هایی که داشت با مسائل مذهبی و سیاسی آشنا شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در مسیر مبارزات سیاسی علیه رژیم پهلوی به دلیل نپذیرفتن شرکت اجباری در حزب رستاخیز از دبیرستان اخراج شده بود، با تغییر رشته و علیرغم تنگنا و فشار سیاسی تحصیل را ادامه داد و رتبه چهارم را در میان پذیرفته شدگان دانشگاه شیراز به دست آورد. اما با تبعید پدر به سقز از ادامه تحصیل منصرف شد و به شکل جدی‌تری فعالیت مبارزاتی را پی گرفت. پدر پس از زمانی کوتاه به اقلید فارس تبعید شد و دور از خانواده مدتی را در آنجا گذراند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با شروع مبارزات مردمی در سال 1356 پدر مخفیانه به قم رفت و خانواده را نیز منتقل کرد. از آن پس مهدی به همراه پدر و جمعی دیگر در ساماندهی و پیش بردن انقلاب در شهر قم تلاش‌های بسیاری کردند. با به ثمر رسیدن تلاش‌های جمعی و پیروزی انقلاب، مهدی ابتدا به جهاد سازندگی و سپس با تشکیل سپاه پاسداران به این نهاد پیوست و پس از مدتی به عنوان مسئول اطلاعات و عملیات سپاه پاسداران قم فعالیت‌های خود را ادامه داد. این مسئولیت مقارن با توطئه‌های پیچیده و پی در پی ضد انقلاب بود که او با توانایی، خلاقیت و مدیریت بالایی که داشت به بهترین شکل ممکن آن‌ها را از سر گذراند و این مرحله بحرانی فعالیت سیاسی را طی کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز نخستین شعله‌های جنگ تحمیلی بر افروخته نشده بود که آقا مهدی با طی دوره آموزش کوتاه مدت نظامی همراه با یک گروه صد نفره عازم جبهه‌های نبرد شد و نخستین تجربه رویارویی مستقیم با دشمن را پشت سر گذاشت. او در طول دوران حضورش مسئولیت شناسایی یگان‌های رزمی، مسئولیت اطلاعات و عملیات قرارگاه نصر، فرماندهی تیپ علی بن ابیطالب (ع)، فرماندهی لشگر خط شکن علی بن ابیطالب (ع) و فرماندهی لشگر 17 علی بن ابیطالب (ع) را بر عهده گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سردار سرلشگر مهدی زین‌الدین در آبان ماه سال 1363 در حالی که به همراه برادرش مجید (مسئول اطلاعات و عملیات تیپ 2 لشگر علی بن ابیطالب) برای شناسایی منطقه عملیاتی از باختران به سمت سردشت در حال حرکت بود، پس از سال‌های طولانی انتظار، کلید باغ شهادت را یافت و مشتاقانه به سرزمین‌های ملکوتی آسمان هفتم بال گشود. زین‌الدین در 25 سالگی بر اثر اصابت گلوله به سینه و ران پا در تپه ساروین در حومه شهر سردشت به شهادت رسید. از او یک دختر به یادگار باقی ماند. پیکر پاک و مطهرش را در گلزار شهدای قم به خاک سپردند. برادرش مجید نیز در راه رسیدن به معشوق جانش را در طبق اخلاص نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=73 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سخن شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-ما افتخار می‌کنیم که مستقیماً رودررو با آمریکا دست به گریبان شویم و امیدوار هستیم چنین اتفاقی بیافتد. این آرزوی ماست. از بچگی، خودمان و رزمندگان دوست داشتیم با اسرائیل و آمریکا درگیر شویم. بزرگ‌ترین افتخار ما این است که با شیطان بزرگ بجنگیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-انسان وظیفه‌اش در دنیا این است که عبد خدا باشد و بکوشد که عملش برای خدا باشد و همة کارها را به خدای متعال بسپارد. فقط یک راه برای سربلند بیرون آمدن از صحرای قیامت وجود دارد و آن، این است که عبد او باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-شهادت عزیزان ما تا آن‌جا ادامه خواهد داشت که اسلام در تمام کرة زمین تحقق بپذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ من خیلی دوست داشتم که در این عملیات (خیبر) شهید شوم و جسدم در کنار مفقودین بماند و جنازه‌ام برنگردد. والله آرزوی دیرینه‌ام نیز همین بوده که اگر شهید شوم، سرگذشتی از زندگی من و یا هیچ خبری از این‌که زنده یا مرده هستم، برنگردد، تا غمخوار عزیزانم باشم که در این گونه صحنه‌ها باقی مانده‌اند. چه، یقین دارم که امام زمان (عج) و ائمّۀ اطهار و اباعبدالله _علیهم السلام_ یاران این عزیزان هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-خدایا! به ما قوّت قلب و اطمینان و صلابت عطا بفرما تا در مقابل دشمنان تو بایستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را به خودمان وامگذار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! مرگ ما را به جز شهادت قرار مده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! زیارت کربلا را هر چه زودتر نصیب ما بگردان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! همة ملت ایران را تا پیروزی نهایی مؤیّد و منصور بدار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-هرگز مفقودین و شهدایمان را فراموش نخواهیم کرد. خاطرة عزیزان ما هرگز از یاد ما نخواهد رفت؛ چون ما در صحنه‌های پیکار با هم بودیم و هیچ وقت نمی‌توانیم قلباً همدیگر را فراموش کنیم. یاد آن‌هاست که به ما همّت، غیرت و جوانمردی می‌دهد که بتوانیم بیشتر از پیش بجنگیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-پیام شهیدان، حفظ جمهوری اسلامی، تزکیه و جهاد اکبر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-«بارالها! چه در پیروزی و چه در شکست، قلب‌های ما متوجه تو است. خدایا! این قلب‌های شیفته حسینت و شیفتة اولیایت و شهدایت را از بلایا و خبایث دنیایی پاک گردان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـاولین شرط لازم برای پاسداری از اسلام، اعتقاد داشتن به امام حسین _علیه‌السلام_ است. هیچ کس نمی‌تواند پاسداری از اسلام کند، در حالی که ایمان و یقین به ابا عبدالله الحسین _علیه‌السلام_ نداشته باشد. اگر امروز ما در صحنه‌های پیکار می رزمیم و اگر امروز ما پاسدار انقلابمان هستیم و اگر امروز پاسدار خون شهدا هستیم و اگر مشیّت الهی بر این قرار گرفته که به دست شما رزمندگان و ملّت ایران، اسلام در جهان پیاده شود و زمینۀ ظهور امام زمان (عج) فراهم گردد،[به] واسطۀ عشق، علاقه و محبّت به امام حسین _علیه‌السلام_ است. من تکلیف می‌کنم شما رزمندگان را به عمل به وظیفه و حسین‌وار زندگی کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_در زمان غیبت کبری به کسی منتظر گفته می‌شود و کسی می‌تواند زندگی کند که منتظر باشد؛ منتظر شهادت؛ منتظر ظهور امام زمان (عج). خداوند امروز از ما همّت، اراده و شهادت‌طلبی می‌خواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ انتهای راه من شهادت است. اگر جنگ هم تمام بشود و من شهید نشوم، هر کجا که جنگ حق علیه باطل باشد،آن‌جا می‌روم تا شهید شوم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://Asar/GolVajeh.htm نرم افزار شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نامۀ مقام معظّم رهبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرّحمن الرّحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادر اسماعیل صادقی، مسئول ستاد لشگر 17 علی بن ابیطالب _علیه‌السلام_!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متقابلاً شهادت سردار شجاع اسلام و برادر فداکارش مجید را به یکایک افراد و فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تبریک و تسلیت می‌گویم.  بی‌شک این خون‌های پاک، همگان را در پیگیری هدف‌های بزرگ اسلامی مصمّم‌تر و بازوی پرتوان رزمندگان را نیرومندتر می‌سازد. با این حال، این‌جانب، تأکید بر حفاظت از کادرهای برجسته سپاه را که سرمایه‌های انقلابند، بار دیگر تکرار می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید علی خامنه‌ای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رئیس جمهوری اسلامی ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6/9/1363&amp;lt;ref&amp;gt;[http://Asar/LetterRahbari.htm نرم افزار شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
==خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اوت آخر  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی ظلّ گرمای تابستان، بچّه‌های محل، سه تا تیم شده‌اند؛ توی کوچه‌ی هجده متری. تیم مهدی یک گل عقب است؛ عرق از سر و صورت بچه‌ها می‌ریزد. چیزی نمانده ببازند؛ اوت آخر است. مادر می‌آید روی تراس «مهدی؛ آقا مهدی! برای ناهار نون! برو از سرکوچه دو تا نون بگیر.» در حالی که توپ زیر پایش است ، می‌ایستد. بچّه‌ها منتظرند. توپ را می‌اندازد طرفشان و می‌دود سر کوچه.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://Memoirs/100Memoirs.htm نرم افزار شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دانشگاه فرانسه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از دستگیری من، برای چند دانشگاه فرانسه، تقاضای پذیرش فرستاده بود. همه جوابشان مثبت بود. خبر دادند یکی از دوستانش که آن‌جا درس می‌خواند، آمده ایران؛ رفته بود. دوستش گفته بود: «یک بار رفتم خدمت امام(ره)؛ گفتند:&amp;quot; به وجود تو در ایران بیش‌تر نیازه&amp;quot; منم برگشتم. حالا تو کجا می خوای بری؟». منصرف شد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://Memoirs/100Memoirs.htm نرم افزار شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تو هیچی نیستی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمشان که به مهدی افتاد، از خوشحالی بال درآوردند. دوره اش کردند و شروع کردند به شعار دادن:&lt;br /&gt;
«فرمانده آزاده، آماده ایم آماده!» هر کسی هم که دستش به مهدی می رسید، امان نمی داد؛ شروع می کرد به بوسیدن. مخمصه ای بود برای خودش.&lt;br /&gt;
خلاصه به هر سختی ای که بود از چنگ بچه های بسیجی خلاص شد، اما به جای اینکه از این همه ابراز محبت خوشحال باشد، با چشمانی پر از اشک به خودش نهیب می زد: «مهدی! خیال نکنی کسی شدی که اینا این‌قدر بهت اهمیت می دن، تو هیچی نیستی؛ تو خاک پای این بسیجی هایی...».&lt;br /&gt;
شهید مهدی زین الدین&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب 14 سردار، صفحه 29&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بحث داغ&lt;br /&gt;
دو سه روزی بود می‌دیدم توی خودش است. پرسیدم «چته تو؟ چرا این قدر تو همی؟» گفت «دلم گرفته. از خودم دلخورم. اصلاً حالم خوش نیست.» گفتم: «همین جوری؟» گفت: «نه؛ با حسن باقری بحثم شد. داغ کردم. چه می دونم؟ شاید باهاش بلند حرف زدم. نمی‌دونم؛ عصبانی بودم؛ حرف که تموم شد، فقط بهم گفت:&amp;quot; مهدی، من با فرماندهم این جوری حرف نمی‌زنم که تو با من حرف می‌زنی. دیدم راست می‌گه. الان دو سه روزه کلافه‌ام. یادم نمی‌ره».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فرمانده یا...&lt;br /&gt;
موقع انتخابات ، مسئول صندوق بودم. سر كه بلند كردم، آقا مهدى را توى صف ديدم. تازه فرمانده لشكر شده بود. به احترامش بلند شدم. گفتم بيايد جلوى صف. نيامد، ايستاد تا نوبتش شد. موقع رفتن، تا دَمِ در دنبالش رفتم. پرسيدم «وسيله دارين؟» گفت «آره.» هر چه نگاه كردم، ماشينى آن دور و بر نديدم. رفت طرف يك موتور گازى. موقع سوار شدن، با لبخند گفت «مال خودم نيست. از برادرم قرض گرفتم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب یادگاران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نماز شب&lt;br /&gt;
شاگرد مغازه‌ی کتاب فروشی بودم. حاج آقا گفت: « می‌خواهیم بریم سفر. تو شب بیا خونه‌مون بخواب.» بد زمستانی بود؛ سرد بود. زود خوابیدم. ساعت حدود دو بود. در زدند. فکر کردم خیالاتی شده‌ام. در را که باز کردم، دیدم آقا مهدی و چند تا از دوستانش از جبهه آمده‌اند. آن قدر خسته بودند که نرسیده، خوابشان برد. هوا هنوز تاریک بود که باز صدایی شنیدم؛ انگار کسی ناله می‌کرد. از پنجره که نگاه کردم، دیدم آقا مهدی توی آن سرمای دمِ صبح، سجاده انداخته توی ایوان و رفته به سجده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*به دلم افتاد که بیام&lt;br /&gt;
چند روزی بود مریض شده بودم؛ تب داشتم. حاج آقا خانه نبود. از بچه‌ها هم که خبری نداشتم. یک دفعه، دیدم در باز شد و مهدی، با لباس خاکی و عرق کرده، آمد تو. تا دید رختخواب پهن است و خوابیده‌ام، یک‌راست رفت توی آشپزخانه. صدای ظرف و ظروف و باز شدن در یخچال می‌آمد. برایم آش بار گذاشت؛ ظرف‌های مانده را شست؛ سینی غذا را آورد؛ گذاشت کنارم. گفتم: «مادر! چه طور بی خبر؟» گفت:« به دلم افتاد که باید بیام.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بیت الماله  &lt;br /&gt;
وقتی رسیدیم دزفول و وسایل‌مان را جابه‌جا کردیم، گفت: «می‌روم سوسنگرد.» گفتم: «مادر! منو نمی‌بری اون جلو رو ببینم؟» گفت: «اگه دلتون خواست، با ماشین‌های راه بیایید. این ماشین مال بیت الماله.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خرید عقد &lt;br /&gt;
خرید عقدمان یک حلقه‌ی نهصد تومانی بود برای من؛ همین و بس. بعد از عقد، رفتیم حرم؛ بعدش گلزار شهدا؛ شب هم شام خانه‌ی ما. صبح زود مهدی برگشت جبهه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دست به غذایش نزده بود &lt;br /&gt;
همه دور تا دور سفره نشسته بودیم؛ پدر و مادر مهدی، خواهر و برادرش. من رفتم توی آشپزخانه چیزی بیاورم. وقتی آمدم، دیدم همه نصف غذایشان را خورده‌اند، ولی مهدی دست به غذایش نزده تا من بیایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دعا کن سرشکسته نشوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا حالا روی آب عمل نکرده بودیم. برایمان ناآشنا بود. توی جلسه‌ی توجیهی، با آقا مهدی بحثم شد که از این جا عملیات نکنیم. روز هفتم عملیات، مجروح شدم. آوردنم عقب. توی پست امداد، احساس کردم کسی بالای سرم است؛ خود مهدی بود. یک دستش را گذاشته بود روی شانه‌ام و یک دستش را روی پیشانی‌ام. با صدایی که به سختی  شنیدم، گفت: «یادته قبل از عملیات مخالف بودی؟ عمل به تکلیف بود؛ کاریش نمی‌شد کرد. حالا دعا کن که من سرشکسته نشم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شلوار خونی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عراق پاتک سنگینی کرده بود. آقا مهدی، طبق معمول، سوار موتورش توی خط این طرف و آن طرف می‌رفت و به بچّه‌ها سر می‌زد. یک مرتبه دیدم پیدایش نیست. از بچه‌ها پرسیدم؛ گفتند: «رفته عقب.» یک ساعت نشد که برگشت و دوباره با موتور، از این طرف به آن طرف. بعد از عملیات، بچّه‌ها توی سنگرش یک شلوار خونی پیدا کردند. مجروح شده بود؛ رفته بود عقب؛ زخمش را بسته بود؛ شلوارش را عوض کرده بود؛ انگار نه انگار و دوباره برگشته بود خط.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اخلاص &lt;br /&gt;
شب دهم عملیات بود. توی چادر دور هم نشسته بودیم. شمع روشن کرده بودیم. صدای موتور آمد. چند لحظه بعد، کسی وارد شد. تاریک بود. صورتش را ندیدیم. گفت: «توی چادرتون یه لقمه نون و پنیر پیدا می شه؟» از صدایش معلوم بود که خسته است. بچه‌ها گفتند: «نه، نداریم.» رفت. از عقب بی‌سیم زدند که: «حاج مهدی نیامده آن‌جا؟» گفتیم: «نه.» گفتند: «یعنی هیچ‌کس با موتور اون طرف‌ها نیامده؟»نه برادر! یعنی...فهمیدیم آن گرسنه‌ای که با موتور آمد آقا مهدی بوده.&lt;br /&gt;
تواضع است دلیل رسیدگان به کمال     که چون سوار به مقصد رسد پیاده شود&amp;lt;ref&amp;gt;یادگاران/ ص 37&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*امضای رسید&lt;br /&gt;
چند تا سرباز، از قرارگاه ارتش مهمات آورده‌اند. دو ساعت گذشته و هنوز یک سوم تریلی هم خالی نشده. عرق از سر و صورتشان می‌ریزد. یک بسیجی لاغر و  کم سن‌وسال می‌آید طرفشان. خسته نباشیدی می‌گوید و مشغول می‌شود. ظهر است که کار تمام می‌شود. سربازها پی فرمانده می‌گردند تا رسید را امضا کند. همان بنده‌ی خدا، عرق دستش را با شلوار پاک می‌کند؛ رسید را می‌گیرد و امضا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مطالعه &lt;br /&gt;
وقتی از عملیات خبری نبود، می‌خواستی پیدایش کنی، باید جاهای دنج را می‌گشتی. پیدایش که می‌کردی، می‌دیدی کتاب به دست نشسته؛ انگار توی این دنیا نیست. ده دقیقه وقت که پیدا می‌کرد، می‌رفت سر وقت کتاب‌هایش. گاهی که کار فوری پیش می‌آمد، کتاب همان طور باز می‌ماند تا برگردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اطاعت از ولی فقیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حوصله‌ام سر رفته بود. اول به ساعتم نگاه کردم؛ بعد به سرعت ماشین. گفتم: «آقا مهدی! شما که می‌گفتین قم تا خرم‌آباد رو سه ساعته می‌رین.» گفت: «اون مالِ روزه. شب، نباید از هفتاد تا بیش‌تر رفت؛ قانونه. اطاعتش، اطاعت از ولی فقیه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آفتابه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی رسیدم دست‌شویی، دیدم آفتابه‌ها خالی‌اند. باید تا هور می‌رفتم. زورم آمد. یک بسیجی آن اطراف بود؛ گفتم: «دستت درد نکنه. این آفتابه رو آب می‌کنی؟» رفت و آمد. آبش کثیف بود. گفتم: «برادر جان! اگه از صد متر بالاتر آب می‌کردی، تمیزتر بود.» دوباره آفتابه را برداشت و رفت. بعدها شناختمش؛ زین‌الدّین بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نماز جلسه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه زودتر می‌آمد جلسه. تا بقیه بیایند، دو رکعت نماز می‌خواند. یک بار بعد از جلسه، کشیدمش کنار و پرسیدم: «نماز قضا می‌خوندی؟» گفت: «نماز خواندم که جلسه به یک جایی برسه؛ همین‌طور حرف روی حرف تل انبار نشه. بد هم نشد انگار.»&amp;lt;ref&amp;gt;[http://Memoirs/100Memoirs.htm سایت نرم افزار شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بیت المال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی رسیدیم دزفول و وسایلمان را جابه جا کردیم، گفت «می روم سوسنگرد. » گفتم: «مادر منو نمی بری اون جلو رو ببینم؟»&lt;br /&gt;
گفت:«اگه دلتون خواست، با ماشین های راه بیایید. این ماشین مال بیت الماله. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خواستگار نمونه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با همان لباس سپاه به خواستگاريم آمد. خيلي مرتب و تميز. فهميدم که بايد در زندگيش آدم منظم و دقيقی باشد.&lt;br /&gt;
از چهره گشاده اش هم می شد حدس زد شوخ است و از سؤالاتی که می پرسيد فهميدم آدم ريزبينی است و همه جنبه های زندگی را می بيند.&lt;br /&gt;
دو روز بعد دوباره آمد و در مورد مدت عقد، مهريه، اينکه چه جوری بايد خانه بگيريم و اين چيزها صحبت کرد.&lt;br /&gt;
آقا مهدی اصلا موافق مراسم نبود. مي گفت: &amp;quot;من اصلا وقت ندارم و الان هم موقعيت جنگ اجازه نمی دهد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
سختگيری های مادرم را خوش رويی و تواضع آقا مهدی جبران کرد و همه موافقت خود را اعلام کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;نيمه پنهان ماه،ص17&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (1).tif&lt;br /&gt;
Image:1 (2).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (3).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (5).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (6).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (9).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (10).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (13).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (14).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (17).jpg&lt;br /&gt;
Image:1-(1).jpg&lt;br /&gt;
Image:1-(2).jpg&lt;br /&gt;
photo_2019-12-14_19-24-22.jpg&lt;br /&gt;
photo_2020-01-19_14-10-50.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مهدی_زین‌الدین}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_14-10-50.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2020-01-19 14-10-50.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_14-10-50.jpg"/>
				<updated>2020-01-20T11:05:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86</id>
		<title>شهید مهدی زین الدین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86"/>
				<updated>2020-01-20T10:53:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگی‌نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام بلند مهدی زین‌الدین در سال 1338 در انبوه نام زمینیان درخشید و هستی آسمانی‌اش در خاک تجلی یافت. او در خانواده ای مذهبی، متدین در تهران متولد شد. با ورود به دبستان و آغاز زندگی تازه، مهدی اوقات فراغتش را در کتاب فروشی پدر می‌گذراند. مهدی در دوران تحصیلات متوسطه‌اش به لحاظ زمینه‌هایی که داشت با مسائل مذهبی و سیاسی آشنا شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در مسیر مبارزات سیاسی علیه رژیم پهلوی به دلیل نپذیرفتن شرکت اجباری در حزب رستاخیز از دبیرستان اخراج شده بود، با تغییر رشته و علیرغم تنگنا و فشار سیاسی تحصیل را ادامه داد و رتبه چهارم را در میان پذیرفته شدگان دانشگاه شیراز به دست آورد. اما با تبعید پدر به سقز از ادامه تحصیل منصرف شد و به شکل جدی‌تری فعالیت مبارزاتی را پی گرفت. پدر پس از زمانی کوتاه به اقلید فارس تبعید شد و دور از خانواده مدتی را در آنجا گذراند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با شروع مبارزات مردمی در سال 1356 پدر مخفیانه به قم رفت و خانواده را نیز منتقل کرد. از آن پس مهدی به همراه پدر و جمعی دیگر در ساماندهی و پیش بردن انقلاب در شهر قم تلاش‌های بسیاری کردند. با به ثمر رسیدن تلاش‌های جمعی و پیروزی انقلاب، مهدی ابتدا به جهاد سازندگی و سپس با تشکیل سپاه پاسداران به این نهاد پیوست و پس از مدتی به عنوان مسئول اطلاعات و عملیات سپاه پاسداران قم فعالیت‌های خود را ادامه داد. این مسئولیت مقارن با توطئه‌های پیچیده و پی در پی ضد انقلاب بود که او با توانایی، خلاقیت و مدیریت بالایی که داشت به بهترین شکل ممکن آن‌ها را از سر گذراند و این مرحله بحرانی فعالیت سیاسی را طی کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز نخستین شعله‌های جنگ تحمیلی بر افروخته نشده بود که آقا مهدی با طی دوره آموزش کوتاه مدت نظامی همراه با یک گروه صد نفره عازم جبهه‌های نبرد شد و نخستین تجربه رویارویی مستقیم با دشمن را پشت سر گذاشت. او در طول دوران حضورش مسئولیت شناسایی یگان‌های رزمی، مسئولیت اطلاعات و عملیات قرارگاه نصر، فرماندهی تیپ علی بن ابیطالب (ع)، فرماندهی لشگر خط شکن علی بن ابیطالب (ع) و فرماندهی لشگر 17 علی بن ابیطالب (ع) را بر عهده گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سردار سرلشگر مهدی زین‌الدین در آبان ماه سال 1363 در حالی که به همراه برادرش مجید (مسئول اطلاعات و عملیات تیپ 2 لشگر علی بن ابیطالب) برای شناسایی منطقه عملیاتی از باختران به سمت سردشت در حال حرکت بود، پس از سال‌های طولانی انتظار، کلید باغ شهادت را یافت و مشتاقانه به سرزمین‌های ملکوتی آسمان هفتم بال گشود. زین‌الدین در 25 سالگی بر اثر اصابت گلوله به سینه و ران پا در تپه ساروین در حومه شهر سردشت به شهادت رسید. از او یک دختر به یادگار باقی ماند. پیکر پاک و مطهرش را در گلزار شهدای قم به خاک سپردند. برادرش مجید نیز در راه رسیدن به معشوق جانش را در طبق اخلاص نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=73 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سخن شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-ما افتخار می‌کنیم که مستقیماً رودررو با آمریکا دست به گریبان شویم و امیدوار هستیم چنین اتفاقی بیافتد. این آرزوی ماست. از بچگی، خودمان و رزمندگان دوست داشتیم با اسرائیل و آمریکا درگیر شویم. بزرگ‌ترین افتخار ما این است که با شیطان بزرگ بجنگیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-انسان وظیفه‌اش در دنیا این است که عبد خدا باشد و بکوشد که عملش برای خدا باشد و همة کارها را به خدای متعال بسپارد. فقط یک راه برای سربلند بیرون آمدن از صحرای قیامت وجود دارد و آن، این است که عبد او باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-شهادت عزیزان ما تا آن‌جا ادامه خواهد داشت که اسلام در تمام کرة زمین تحقق بپذیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ من خیلی دوست داشتم که در این عملیات (خیبر) شهید شوم و جسدم در کنار مفقودین بماند و جنازه‌ام برنگردد. والله آرزوی دیرینه‌ام نیز همین بوده که اگر شهید شوم، سرگذشتی از زندگی من و یا هیچ خبری از این‌که زنده یا مرده هستم، برنگردد، تا غمخوار عزیزانم باشم که در این گونه صحنه‌ها باقی مانده‌اند. چه، یقین دارم که امام زمان (عج) و ائمّۀ اطهار و اباعبدالله _علیهم السلام_ یاران این عزیزان هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-خدایا! به ما قوّت قلب و اطمینان و صلابت عطا بفرما تا در مقابل دشمنان تو بایستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! ما را به خودمان وامگذار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! مرگ ما را به جز شهادت قرار مده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! زیارت کربلا را هر چه زودتر نصیب ما بگردان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! همة ملت ایران را تا پیروزی نهایی مؤیّد و منصور بدار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-هرگز مفقودین و شهدایمان را فراموش نخواهیم کرد. خاطرة عزیزان ما هرگز از یاد ما نخواهد رفت؛ چون ما در صحنه‌های پیکار با هم بودیم و هیچ وقت نمی‌توانیم قلباً همدیگر را فراموش کنیم. یاد آن‌هاست که به ما همّت، غیرت و جوانمردی می‌دهد که بتوانیم بیشتر از پیش بجنگیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-پیام شهیدان، حفظ جمهوری اسلامی، تزکیه و جهاد اکبر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-«بارالها! چه در پیروزی و چه در شکست، قلب‌های ما متوجه تو است. خدایا! این قلب‌های شیفته حسینت و شیفتة اولیایت و شهدایت را از بلایا و خبایث دنیایی پاک گردان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـاولین شرط لازم برای پاسداری از اسلام، اعتقاد داشتن به امام حسین _علیه‌السلام_ است. هیچ کس نمی‌تواند پاسداری از اسلام کند، در حالی که ایمان و یقین به ابا عبدالله الحسین _علیه‌السلام_ نداشته باشد. اگر امروز ما در صحنه‌های پیکار می رزمیم و اگر امروز ما پاسدار انقلابمان هستیم و اگر امروز پاسدار خون شهدا هستیم و اگر مشیّت الهی بر این قرار گرفته که به دست شما رزمندگان و ملّت ایران، اسلام در جهان پیاده شود و زمینۀ ظهور امام زمان (عج) فراهم گردد،[به] واسطۀ عشق، علاقه و محبّت به امام حسین _علیه‌السلام_ است. من تکلیف می‌کنم شما رزمندگان را به عمل به وظیفه و حسین‌وار زندگی کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
_در زمان غیبت کبری به کسی منتظر گفته می‌شود و کسی می‌تواند زندگی کند که منتظر باشد؛ منتظر شهادت؛ منتظر ظهور امام زمان (عج). خداوند امروز از ما همّت، اراده و شهادت‌طلبی می‌خواهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ انتهای راه من شهادت است. اگر جنگ هم تمام بشود و من شهید نشوم، هر کجا که جنگ حق علیه باطل باشد،آن‌جا می‌روم تا شهید شوم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://Asar/GolVajeh.htm نرم افزار شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نامۀ مقام معظّم رهبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرّحمن الرّحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادر اسماعیل صادقی، مسئول ستاد لشگر 17 علی بن ابیطالب _علیه‌السلام_!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متقابلاً شهادت سردار شجاع اسلام و برادر فداکارش مجید را به یکایک افراد و فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تبریک و تسلیت می‌گویم.  بی‌شک این خون‌های پاک، همگان را در پیگیری هدف‌های بزرگ اسلامی مصمّم‌تر و بازوی پرتوان رزمندگان را نیرومندتر می‌سازد. با این حال، این‌جانب، تأکید بر حفاظت از کادرهای برجسته سپاه را که سرمایه‌های انقلابند، بار دیگر تکرار می‌کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید علی خامنه‌ای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رئیس جمهوری اسلامی ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
6/9/1363&amp;lt;ref&amp;gt;[http://Asar/LetterRahbari.htm نرم افزار شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
==خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اوت آخر  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی ظلّ گرمای تابستان، بچّه‌های محل، سه تا تیم شده‌اند؛ توی کوچه‌ی هجده متری. تیم مهدی یک گل عقب است؛ عرق از سر و صورت بچه‌ها می‌ریزد. چیزی نمانده ببازند؛ اوت آخر است. مادر می‌آید روی تراس «مهدی؛ آقا مهدی! برای ناهار نون! برو از سرکوچه دو تا نون بگیر.» در حالی که توپ زیر پایش است ، می‌ایستد. بچّه‌ها منتظرند. توپ را می‌اندازد طرفشان و می‌دود سر کوچه.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://Memoirs/100Memoirs.htm نرم افزار شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دانشگاه فرانسه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از دستگیری من، برای چند دانشگاه فرانسه، تقاضای پذیرش فرستاده بود. همه جوابشان مثبت بود. خبر دادند یکی از دوستانش که آن‌جا درس می‌خواند، آمده ایران؛ رفته بود. دوستش گفته بود: «یک بار رفتم خدمت امام(ره)؛ گفتند:&amp;quot; به وجود تو در ایران بیش‌تر نیازه&amp;quot; منم برگشتم. حالا تو کجا می خوای بری؟». منصرف شد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://Memoirs/100Memoirs.htm نرم افزار شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تو هیچی نیستی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشمشان که به مهدی افتاد، از خوشحالی بال درآوردند. دوره اش کردند و شروع کردند به شعار دادن:&lt;br /&gt;
«فرمانده آزاده، آماده ایم آماده!» هر کسی هم که دستش به مهدی می رسید، امان نمی داد؛ شروع می کرد به بوسیدن. مخمصه ای بود برای خودش.&lt;br /&gt;
خلاصه به هر سختی ای که بود از چنگ بچه های بسیجی خلاص شد، اما به جای اینکه از این همه ابراز محبت خوشحال باشد، با چشمانی پر از اشک به خودش نهیب می زد: «مهدی! خیال نکنی کسی شدی که اینا این‌قدر بهت اهمیت می دن، تو هیچی نیستی؛ تو خاک پای این بسیجی هایی...».&lt;br /&gt;
شهید مهدی زین الدین&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب 14 سردار، صفحه 29&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بحث داغ&lt;br /&gt;
دو سه روزی بود می‌دیدم توی خودش است. پرسیدم «چته تو؟ چرا این قدر تو همی؟» گفت «دلم گرفته. از خودم دلخورم. اصلاً حالم خوش نیست.» گفتم: «همین جوری؟» گفت: «نه؛ با حسن باقری بحثم شد. داغ کردم. چه می دونم؟ شاید باهاش بلند حرف زدم. نمی‌دونم؛ عصبانی بودم؛ حرف که تموم شد، فقط بهم گفت:&amp;quot; مهدی، من با فرماندهم این جوری حرف نمی‌زنم که تو با من حرف می‌زنی. دیدم راست می‌گه. الان دو سه روزه کلافه‌ام. یادم نمی‌ره».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فرمانده یا...&lt;br /&gt;
موقع انتخابات ، مسئول صندوق بودم. سر كه بلند كردم، آقا مهدى را توى صف ديدم. تازه فرمانده لشكر شده بود. به احترامش بلند شدم. گفتم بيايد جلوى صف. نيامد، ايستاد تا نوبتش شد. موقع رفتن، تا دَمِ در دنبالش رفتم. پرسيدم «وسيله دارين؟» گفت «آره.» هر چه نگاه كردم، ماشينى آن دور و بر نديدم. رفت طرف يك موتور گازى. موقع سوار شدن، با لبخند گفت «مال خودم نيست. از برادرم قرض گرفتم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب یادگاران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نماز شب&lt;br /&gt;
شاگرد مغازه‌ی کتاب فروشی بودم. حاج آقا گفت: « می‌خواهیم بریم سفر. تو شب بیا خونه‌مون بخواب.» بد زمستانی بود؛ سرد بود. زود خوابیدم. ساعت حدود دو بود. در زدند. فکر کردم خیالاتی شده‌ام. در را که باز کردم، دیدم آقا مهدی و چند تا از دوستانش از جبهه آمده‌اند. آن قدر خسته بودند که نرسیده، خوابشان برد. هوا هنوز تاریک بود که باز صدایی شنیدم؛ انگار کسی ناله می‌کرد. از پنجره که نگاه کردم، دیدم آقا مهدی توی آن سرمای دمِ صبح، سجاده انداخته توی ایوان و رفته به سجده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*به دلم افتاد که بیام&lt;br /&gt;
چند روزی بود مریض شده بودم؛ تب داشتم. حاج آقا خانه نبود. از بچه‌ها هم که خبری نداشتم. یک دفعه، دیدم در باز شد و مهدی، با لباس خاکی و عرق کرده، آمد تو. تا دید رختخواب پهن است و خوابیده‌ام، یک‌راست رفت توی آشپزخانه. صدای ظرف و ظروف و باز شدن در یخچال می‌آمد. برایم آش بار گذاشت؛ ظرف‌های مانده را شست؛ سینی غذا را آورد؛ گذاشت کنارم. گفتم: «مادر! چه طور بی خبر؟» گفت:« به دلم افتاد که باید بیام.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بیت الماله  &lt;br /&gt;
وقتی رسیدیم دزفول و وسایل‌مان را جابه‌جا کردیم، گفت: «می‌روم سوسنگرد.» گفتم: «مادر! منو نمی‌بری اون جلو رو ببینم؟» گفت: «اگه دلتون خواست، با ماشین‌های راه بیایید. این ماشین مال بیت الماله.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خرید عقد &lt;br /&gt;
خرید عقدمان یک حلقه‌ی نهصد تومانی بود برای من؛ همین و بس. بعد از عقد، رفتیم حرم؛ بعدش گلزار شهدا؛ شب هم شام خانه‌ی ما. صبح زود مهدی برگشت جبهه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دست به غذایش نزده بود &lt;br /&gt;
همه دور تا دور سفره نشسته بودیم؛ پدر و مادر مهدی، خواهر و برادرش. من رفتم توی آشپزخانه چیزی بیاورم. وقتی آمدم، دیدم همه نصف غذایشان را خورده‌اند، ولی مهدی دست به غذایش نزده تا من بیایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دعا کن سرشکسته نشوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا حالا روی آب عمل نکرده بودیم. برایمان ناآشنا بود. توی جلسه‌ی توجیهی، با آقا مهدی بحثم شد که از این جا عملیات نکنیم. روز هفتم عملیات، مجروح شدم. آوردنم عقب. توی پست امداد، احساس کردم کسی بالای سرم است؛ خود مهدی بود. یک دستش را گذاشته بود روی شانه‌ام و یک دستش را روی پیشانی‌ام. با صدایی که به سختی  شنیدم، گفت: «یادته قبل از عملیات مخالف بودی؟ عمل به تکلیف بود؛ کاریش نمی‌شد کرد. حالا دعا کن که من سرشکسته نشم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شلوار خونی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عراق پاتک سنگینی کرده بود. آقا مهدی، طبق معمول، سوار موتورش توی خط این طرف و آن طرف می‌رفت و به بچّه‌ها سر می‌زد. یک مرتبه دیدم پیدایش نیست. از بچه‌ها پرسیدم؛ گفتند: «رفته عقب.» یک ساعت نشد که برگشت و دوباره با موتور، از این طرف به آن طرف. بعد از عملیات، بچّه‌ها توی سنگرش یک شلوار خونی پیدا کردند. مجروح شده بود؛ رفته بود عقب؛ زخمش را بسته بود؛ شلوارش را عوض کرده بود؛ انگار نه انگار و دوباره برگشته بود خط.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اخلاص &lt;br /&gt;
شب دهم عملیات بود. توی چادر دور هم نشسته بودیم. شمع روشن کرده بودیم. صدای موتور آمد. چند لحظه بعد، کسی وارد شد. تاریک بود. صورتش را ندیدیم. گفت: «توی چادرتون یه لقمه نون و پنیر پیدا می شه؟» از صدایش معلوم بود که خسته است. بچه‌ها گفتند: «نه، نداریم.» رفت. از عقب بی‌سیم زدند که: «حاج مهدی نیامده آن‌جا؟» گفتیم: «نه.» گفتند: «یعنی هیچ‌کس با موتور اون طرف‌ها نیامده؟»نه برادر! یعنی...فهمیدیم آن گرسنه‌ای که با موتور آمد آقا مهدی بوده.&lt;br /&gt;
تواضع است دلیل رسیدگان به کمال     که چون سوار به مقصد رسد پیاده شود&amp;lt;ref&amp;gt;یادگاران/ ص 37&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*امضای رسید&lt;br /&gt;
چند تا سرباز، از قرارگاه ارتش مهمات آورده‌اند. دو ساعت گذشته و هنوز یک سوم تریلی هم خالی نشده. عرق از سر و صورتشان می‌ریزد. یک بسیجی لاغر و  کم سن‌وسال می‌آید طرفشان. خسته نباشیدی می‌گوید و مشغول می‌شود. ظهر است که کار تمام می‌شود. سربازها پی فرمانده می‌گردند تا رسید را امضا کند. همان بنده‌ی خدا، عرق دستش را با شلوار پاک می‌کند؛ رسید را می‌گیرد و امضا می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مطالعه &lt;br /&gt;
وقتی از عملیات خبری نبود، می‌خواستی پیدایش کنی، باید جاهای دنج را می‌گشتی. پیدایش که می‌کردی، می‌دیدی کتاب به دست نشسته؛ انگار توی این دنیا نیست. ده دقیقه وقت که پیدا می‌کرد، می‌رفت سر وقت کتاب‌هایش. گاهی که کار فوری پیش می‌آمد، کتاب همان طور باز می‌ماند تا برگردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اطاعت از ولی فقیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حوصله‌ام سر رفته بود. اول به ساعتم نگاه کردم؛ بعد به سرعت ماشین. گفتم: «آقا مهدی! شما که می‌گفتین قم تا خرم‌آباد رو سه ساعته می‌رین.» گفت: «اون مالِ روزه. شب، نباید از هفتاد تا بیش‌تر رفت؛ قانونه. اطاعتش، اطاعت از ولی فقیه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آفتابه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی رسیدم دست‌شویی، دیدم آفتابه‌ها خالی‌اند. باید تا هور می‌رفتم. زورم آمد. یک بسیجی آن اطراف بود؛ گفتم: «دستت درد نکنه. این آفتابه رو آب می‌کنی؟» رفت و آمد. آبش کثیف بود. گفتم: «برادر جان! اگه از صد متر بالاتر آب می‌کردی، تمیزتر بود.» دوباره آفتابه را برداشت و رفت. بعدها شناختمش؛ زین‌الدّین بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نماز جلسه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه زودتر می‌آمد جلسه. تا بقیه بیایند، دو رکعت نماز می‌خواند. یک بار بعد از جلسه، کشیدمش کنار و پرسیدم: «نماز قضا می‌خوندی؟» گفت: «نماز خواندم که جلسه به یک جایی برسه؛ همین‌طور حرف روی حرف تل انبار نشه. بد هم نشد انگار.»&amp;lt;ref&amp;gt;[http://Memoirs/100Memoirs.htm سایت نرم افزار شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بیت المال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی رسیدیم دزفول و وسایلمان را جابه جا کردیم، گفت «می روم سوسنگرد. » گفتم: «مادر منو نمی بری اون جلو رو ببینم؟»&lt;br /&gt;
گفت:«اگه دلتون خواست، با ماشین های راه بیایید. این ماشین مال بیت الماله. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خواستگار نمونه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با همان لباس سپاه به خواستگاريم آمد. خيلي مرتب و تميز. فهميدم که بايد در زندگيش آدم منظم و دقيقی باشد.&lt;br /&gt;
از چهره گشاده اش هم می شد حدس زد شوخ است و از سؤالاتی که می پرسيد فهميدم آدم ريزبينی است و همه جنبه های زندگی را می بيند.&lt;br /&gt;
دو روز بعد دوباره آمد و در مورد مدت عقد، مهريه، اينکه چه جوری بايد خانه بگيريم و اين چيزها صحبت کرد.&lt;br /&gt;
آقا مهدی اصلا موافق مراسم نبود. مي گفت: &amp;quot;من اصلا وقت ندارم و الان هم موقعيت جنگ اجازه نمی دهد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
سختگيری های مادرم را خوش رويی و تواضع آقا مهدی جبران کرد و همه موافقت خود را اعلام کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;نيمه پنهان ماه،ص17&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (1).tif&lt;br /&gt;
Image:1 (2).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (3).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (5).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (6).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (9).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (10).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (13).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (14).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (17).jpg&lt;br /&gt;
Image:1-(1).jpg&lt;br /&gt;
Image:1-(2).jpg&lt;br /&gt;
photo_2019-12-14_19-24-22.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:یادگاران، جلد ۱۰، ص۱۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مهدی_زین‌الدین}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%A8_%D8%B5%D9%81%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهید سید مجتبی نواب صفوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%A8_%D8%B5%D9%81%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-20T10:49:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: /* گالری تصاویر */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خجالت نکش، داد بزن!&lt;br /&gt;
وقت ظهر هر کجا بودند باید اذان گفته می شد. یک روز رو به من کرد و گفت: «شما اذان می گویید؟»گفتم: «نه آقا. خجالت می کشم.»&lt;br /&gt;
ایشان گفت: «یک سؤال از تو دارم؛ شما چه می فروشید؟» گفتم: «خیار، کدو و... .» آقا پرسید: «آیا داد هم میزنی؟» گفتم: «بله آقا». گفت: «میشود یکی از آن فریادها را هم اینجا بزنی؟» گفتم: «نه آقا. خجالت می کشم؛ آخر آقا من که جنس ندارم. حالا اگر سر کار بودم و مثلاً خیار داشتم میگفتم خیار یه قرون؛ امّا اینجا که چیزی ندارم.»&lt;br /&gt;
گفت: «آهان بگو من دین ندارم! یک جوان با این هیبت و توانایی و قدرت، خجالت می کشد فریاد بزند الله اکبر، أشهد أن لا إله الا الله، من شهادت می دهم که خدا از همه بالاتر است! خجالت می کشی این ها را بگویی؟! آن وقت خجالت نمی کشی با این همه عظمت، داد می زنی: خیار یه قرون؟!»&amp;lt;ref&amp;gt;فلش کارت حدیث صداقت، مرکز فرهنگی مطاف عشق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*به نقل از مقام معظم رهبری آیت الله خامنه ای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخنرانی نواب یك سخنرانی عادی نبود . بلند می شد و می ایستاد و با شعار كوبنده شروع به صحبت می كرد . من محو نواب شده بودم . خودم را از لابلای جمعیت به نزدیكش رسانده و جلوی نواب نشسته بودم . تمام وجودم مجذوب این مرد بود و به سخنانش گوش می دادم و او هم بنا كرد به شاه و به دستگاههای انگلیس و اینها بدگویی كردن . اساس سخنانش این بود كه اسلام باید زنده شود . اسلام باید حكومت كند واین كسانی كه در راس كار هستند اینها دروغ می گویند . اینها مسلمان نیستند و من برای اولین بار این حرفها را از نواب صفوی شنیدم و آنچنان این حرفها درون من نفوذ كرد و جای گرفت كه احساس می كردم دلم می خواهد همیشه با نواب باشم . این احساس را واقعا داشتم كه دوست دارم همیشه با او باشم.&amp;lt;ref&amp;gt;خبرگزاری ایرنا؛http://www.irna.ir/fa/NewsPrint.aspx?ID=80499213&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-24 23-42-57.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ساکت نمی نشینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام جمعه تهران (دکتر امامی) از طرف شاه اومده بودپیش شهید نواب. بهش حکم تولیت آستان قدس رضوی رو داده بود تا از فعالیت های سیاسی دست بکشه &lt;br /&gt;
سیدمجتبی برافروخته شد و گفت:اينكه به شما مي‌گويم‌, مكلف هستيد كه عيناً به اين سگ پهلوي برسانيد, به او بگوييد كه تو مي‌خواهي مرا با دادن پست و مقام و پول فريب بدهي و خودت آزادانه, هر كاري كه مي‌خواهي با دين خدا و مملكت اسلام, انجام دهي, اين محال است . من يا تو را مي‌كشم و به جهنم مي‌فرستمت و خود به بهشت مي‌روم و يا تو مرا مي‌كشي و با اين جنايتت باز هم به جهنم رفته و من در بهشت در آغوش اجدادم جاي مي‌گيرم. ولي در هر حال تا من زنده هستم امكان ندارد ساكت باشم و بگذارم تو هر كار كه مي‌خواهي انجام دهي.»&amp;lt;ref&amp;gt; سایت راسخون؛https://rasekhoon.net/article/show/123124&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نواب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخنرانی نواب یك سخنرانی عادی نبود . بلند می شد و می ایستاد و با شعار كوبنده شروع به صحبت می كرد . من محو نواب شده بودم . خودم را از لابلای جمعیت به نزدیكش رسانده و جلوی نواب نشسته بودم . تمام وجودم مجذوب این مرد بود و به سخنانش گوش می دادم و او هم بنا كرد به شاه و به دستگاههای انگلیس و اینها بدگویی كردن . اساس سخنانش این بود كه اسلام باید زنده شود . اسلام باید حكومت كند واین كسانی كه در راس كار هستند اینها دروغ می گویند . اینها مسلمان نیستند و من برای اولین بار این حرفها را از نواب صفوی شنیدم و آنچنان این حرفها درون من نفوذ كرد و جای گرفت كه احساس می كردم دلم می خواهد همیشه با نواب باشم . این احساس را واقعا داشتم كه دوست دارم همیشه با او باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: مقام معظم رهبری&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==کلام نواب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;اي بشر راست بگو و به خداي عزيزت وفادار باش . به خود آي و ببين اگر آني خدا با تو بي وفايي مي كرد چه مي شد و چه مي شدي ؟ اگر عظمت ,آسايش, همه چيز وهمه چيز را مي خواهي راست بگو وبه خداي عزيزت وفادار باش.&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نوید شاهد؛&lt;br /&gt;
http://navideshahed.com/fa/news/339125 &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== گالری تصاویر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
photo_2020-01-19_13-50-45.jpg&lt;br /&gt;
photo_2020-01-19_14-09-05.jpg&lt;br /&gt;
photo_2020-01-19_14-07-39.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_14-09-05.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2020-01-19 14-09-05.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_14-09-05.jpg"/>
				<updated>2020-01-20T10:49:12Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_14-07-39.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2020-01-19 14-07-39.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_14-07-39.jpg"/>
				<updated>2020-01-20T10:48:48Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%A8_%D8%B5%D9%81%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهید سید مجتبی نواب صفوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%A8_%D8%B5%D9%81%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-20T10:48:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خجالت نکش، داد بزن!&lt;br /&gt;
وقت ظهر هر کجا بودند باید اذان گفته می شد. یک روز رو به من کرد و گفت: «شما اذان می گویید؟»گفتم: «نه آقا. خجالت می کشم.»&lt;br /&gt;
ایشان گفت: «یک سؤال از تو دارم؛ شما چه می فروشید؟» گفتم: «خیار، کدو و... .» آقا پرسید: «آیا داد هم میزنی؟» گفتم: «بله آقا». گفت: «میشود یکی از آن فریادها را هم اینجا بزنی؟» گفتم: «نه آقا. خجالت می کشم؛ آخر آقا من که جنس ندارم. حالا اگر سر کار بودم و مثلاً خیار داشتم میگفتم خیار یه قرون؛ امّا اینجا که چیزی ندارم.»&lt;br /&gt;
گفت: «آهان بگو من دین ندارم! یک جوان با این هیبت و توانایی و قدرت، خجالت می کشد فریاد بزند الله اکبر، أشهد أن لا إله الا الله، من شهادت می دهم که خدا از همه بالاتر است! خجالت می کشی این ها را بگویی؟! آن وقت خجالت نمی کشی با این همه عظمت، داد می زنی: خیار یه قرون؟!»&amp;lt;ref&amp;gt;فلش کارت حدیث صداقت، مرکز فرهنگی مطاف عشق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*به نقل از مقام معظم رهبری آیت الله خامنه ای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخنرانی نواب یك سخنرانی عادی نبود . بلند می شد و می ایستاد و با شعار كوبنده شروع به صحبت می كرد . من محو نواب شده بودم . خودم را از لابلای جمعیت به نزدیكش رسانده و جلوی نواب نشسته بودم . تمام وجودم مجذوب این مرد بود و به سخنانش گوش می دادم و او هم بنا كرد به شاه و به دستگاههای انگلیس و اینها بدگویی كردن . اساس سخنانش این بود كه اسلام باید زنده شود . اسلام باید حكومت كند واین كسانی كه در راس كار هستند اینها دروغ می گویند . اینها مسلمان نیستند و من برای اولین بار این حرفها را از نواب صفوی شنیدم و آنچنان این حرفها درون من نفوذ كرد و جای گرفت كه احساس می كردم دلم می خواهد همیشه با نواب باشم . این احساس را واقعا داشتم كه دوست دارم همیشه با او باشم.&amp;lt;ref&amp;gt;خبرگزاری ایرنا؛http://www.irna.ir/fa/NewsPrint.aspx?ID=80499213&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-24 23-42-57.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ساکت نمی نشینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام جمعه تهران (دکتر امامی) از طرف شاه اومده بودپیش شهید نواب. بهش حکم تولیت آستان قدس رضوی رو داده بود تا از فعالیت های سیاسی دست بکشه &lt;br /&gt;
سیدمجتبی برافروخته شد و گفت:اينكه به شما مي‌گويم‌, مكلف هستيد كه عيناً به اين سگ پهلوي برسانيد, به او بگوييد كه تو مي‌خواهي مرا با دادن پست و مقام و پول فريب بدهي و خودت آزادانه, هر كاري كه مي‌خواهي با دين خدا و مملكت اسلام, انجام دهي, اين محال است . من يا تو را مي‌كشم و به جهنم مي‌فرستمت و خود به بهشت مي‌روم و يا تو مرا مي‌كشي و با اين جنايتت باز هم به جهنم رفته و من در بهشت در آغوش اجدادم جاي مي‌گيرم. ولي در هر حال تا من زنده هستم امكان ندارد ساكت باشم و بگذارم تو هر كار كه مي‌خواهي انجام دهي.»&amp;lt;ref&amp;gt; سایت راسخون؛https://rasekhoon.net/article/show/123124&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نواب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخنرانی نواب یك سخنرانی عادی نبود . بلند می شد و می ایستاد و با شعار كوبنده شروع به صحبت می كرد . من محو نواب شده بودم . خودم را از لابلای جمعیت به نزدیكش رسانده و جلوی نواب نشسته بودم . تمام وجودم مجذوب این مرد بود و به سخنانش گوش می دادم و او هم بنا كرد به شاه و به دستگاههای انگلیس و اینها بدگویی كردن . اساس سخنانش این بود كه اسلام باید زنده شود . اسلام باید حكومت كند واین كسانی كه در راس كار هستند اینها دروغ می گویند . اینها مسلمان نیستند و من برای اولین بار این حرفها را از نواب صفوی شنیدم و آنچنان این حرفها درون من نفوذ كرد و جای گرفت كه احساس می كردم دلم می خواهد همیشه با نواب باشم . این احساس را واقعا داشتم كه دوست دارم همیشه با او باشم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: مقام معظم رهبری&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==کلام نواب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;اي بشر راست بگو و به خداي عزيزت وفادار باش . به خود آي و ببين اگر آني خدا با تو بي وفايي مي كرد چه مي شد و چه مي شدي ؟ اگر عظمت ,آسايش, همه چيز وهمه چيز را مي خواهي راست بگو وبه خداي عزيزت وفادار باش.&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نوید شاهد؛&lt;br /&gt;
http://navideshahed.com/fa/news/339125 &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== گالری تصاویر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
photo_2020-01-19_13-50-45.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%A8_%D8%B5%D9%81%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهید سید مجتبی نواب صفوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%A8_%D8%B5%D9%81%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-20T10:46:29Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خجالت نکش، داد بزن!&lt;br /&gt;
وقت ظهر هر کجا بودند باید اذان گفته می شد. یک روز رو به من کرد و گفت: «شما اذان می گویید؟»گفتم: «نه آقا. خجالت می کشم.»&lt;br /&gt;
ایشان گفت: «یک سؤال از تو دارم؛ شما چه می فروشید؟» گفتم: «خیار، کدو و... .» آقا پرسید: «آیا داد هم میزنی؟» گفتم: «بله آقا». گفت: «میشود یکی از آن فریادها را هم اینجا بزنی؟» گفتم: «نه آقا. خجالت می کشم؛ آخر آقا من که جنس ندارم. حالا اگر سر کار بودم و مثلاً خیار داشتم میگفتم خیار یه قرون؛ امّا اینجا که چیزی ندارم.»&lt;br /&gt;
گفت: «آهان بگو من دین ندارم! یک جوان با این هیبت و توانایی و قدرت، خجالت می کشد فریاد بزند الله اکبر، أشهد أن لا إله الا الله، من شهادت می دهم که خدا از همه بالاتر است! خجالت می کشی این ها را بگویی؟! آن وقت خجالت نمی کشی با این همه عظمت، داد می زنی: خیار یه قرون؟!»&amp;lt;ref&amp;gt;فلش کارت حدیث صداقت، مرکز فرهنگی مطاف عشق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*به نقل از مقام معظم رهبری آیت الله خامنه ای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخنرانی نواب یك سخنرانی عادی نبود . بلند می شد و می ایستاد و با شعار كوبنده شروع به صحبت می كرد . من محو نواب شده بودم . خودم را از لابلای جمعیت به نزدیكش رسانده و جلوی نواب نشسته بودم . تمام وجودم مجذوب این مرد بود و به سخنانش گوش می دادم و او هم بنا كرد به شاه و به دستگاههای انگلیس و اینها بدگویی كردن . اساس سخنانش این بود كه اسلام باید زنده شود . اسلام باید حكومت كند واین كسانی كه در راس كار هستند اینها دروغ می گویند . اینها مسلمان نیستند و من برای اولین بار این حرفها را از نواب صفوی شنیدم و آنچنان این حرفها درون من نفوذ كرد و جای گرفت كه احساس می كردم دلم می خواهد همیشه با نواب باشم . این احساس را واقعا داشتم كه دوست دارم همیشه با او باشم.&amp;lt;ref&amp;gt;خبرگزاری ایرنا؛http://www.irna.ir/fa/NewsPrint.aspx?ID=80499213&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-24 23-42-57.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ساکت نمی نشینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام جمعه تهران (دکتر امامی) از طرف شاه اومده بودپیش شهید نواب. بهش حکم تولیت آستان قدس رضوی رو داده بود تا از فعالیت های سیاسی دست بکشه &lt;br /&gt;
سیدمجتبی برافروخته شد و گفت:اينكه به شما مي‌گويم‌, مكلف هستيد كه عيناً به اين سگ پهلوي برسانيد, به او بگوييد كه تو مي‌خواهي مرا با دادن پست و مقام و پول فريب بدهي و خودت آزادانه, هر كاري كه مي‌خواهي با دين خدا و مملكت اسلام, انجام دهي, اين محال است . من يا تو را مي‌كشم و به جهنم مي‌فرستمت و خود به بهشت مي‌روم و يا تو مرا مي‌كشي و با اين جنايتت باز هم به جهنم رفته و من در بهشت در آغوش اجدادم جاي مي‌گيرم. ولي در هر حال تا من زنده هستم امكان ندارد ساكت باشم و بگذارم تو هر كار كه مي‌خواهي انجام دهي.»&amp;lt;ref&amp;gt; سایت راسخون؛https://rasekhoon.net/article/show/123124&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==کلام نواب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;اي بشر راست بگو و به خداي عزيزت وفادار باش . به خود آي و ببين اگر آني خدا با تو بي وفايي مي كرد چه مي شد و چه مي شدي ؟ اگر عظمت ,آسايش, همه چيز وهمه چيز را مي خواهي راست بگو وبه خداي عزيزت وفادار باش.&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نوید شاهد؛&lt;br /&gt;
http://navideshahed.com/fa/news/339125 &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== گالری تصاویر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
photo_2020-01-19_13-50-45.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_13-50-45.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2020-01-19 13-50-45.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_13-50-45.jpg"/>
				<updated>2020-01-20T10:43:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%A8_%D8%B5%D9%81%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهید سید مجتبی نواب صفوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%A8_%D8%B5%D9%81%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-20T10:39:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خجالت نکش، داد بزن!&lt;br /&gt;
وقت ظهر هر کجا بودند باید اذان گفته می شد. یک روز رو به من کرد و گفت: «شما اذان می گویید؟»گفتم: «نه آقا. خجالت می کشم.»&lt;br /&gt;
ایشان گفت: «یک سؤال از تو دارم؛ شما چه می فروشید؟» گفتم: «خیار، کدو و... .» آقا پرسید: «آیا داد هم میزنی؟» گفتم: «بله آقا». گفت: «میشود یکی از آن فریادها را هم اینجا بزنی؟» گفتم: «نه آقا. خجالت می کشم؛ آخر آقا من که جنس ندارم. حالا اگر سر کار بودم و مثلاً خیار داشتم میگفتم خیار یه قرون؛ امّا اینجا که چیزی ندارم.»&lt;br /&gt;
گفت: «آهان بگو من دین ندارم! یک جوان با این هیبت و توانایی و قدرت، خجالت می کشد فریاد بزند الله اکبر، أشهد أن لا إله الا الله، من شهادت می دهم که خدا از همه بالاتر است! خجالت می کشی این ها را بگویی؟! آن وقت خجالت نمی کشی با این همه عظمت، داد می زنی: خیار یه قرون؟!»&amp;lt;ref&amp;gt;فلش کارت حدیث صداقت، مرکز فرهنگی مطاف عشق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*به نقل از مقام معظم رهبری آیت الله خامنه ای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخنرانی نواب یك سخنرانی عادی نبود . بلند می شد و می ایستاد و با شعار كوبنده شروع به صحبت می كرد . من محو نواب شده بودم . خودم را از لابلای جمعیت به نزدیكش رسانده و جلوی نواب نشسته بودم . تمام وجودم مجذوب این مرد بود و به سخنانش گوش می دادم و او هم بنا كرد به شاه و به دستگاههای انگلیس و اینها بدگویی كردن . اساس سخنانش این بود كه اسلام باید زنده شود . اسلام باید حكومت كند واین كسانی كه در راس كار هستند اینها دروغ می گویند . اینها مسلمان نیستند و من برای اولین بار این حرفها را از نواب صفوی شنیدم و آنچنان این حرفها درون من نفوذ كرد و جای گرفت كه احساس می كردم دلم می خواهد همیشه با نواب باشم . این احساس را واقعا داشتم كه دوست دارم همیشه با او باشم.&amp;lt;ref&amp;gt;خبرگزاری ایرنا؛http://www.irna.ir/fa/NewsPrint.aspx?ID=80499213&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-24 23-42-57.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ساکت نمی نشینم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام جمعه تهران (دکتر امامی) از طرف شاه اومده بودپیش شهید نواب. بهش حکم تولیت آستان قدس رضوی رو داده بود تا از فعالیت های سیاسی دست بکشه &lt;br /&gt;
سیدمجتبی برافروخته شد و گفت:اينكه به شما مي‌گويم‌, مكلف هستيد كه عيناً به اين سگ پهلوي برسانيد, به او بگوييد كه تو مي‌خواهي مرا با دادن پست و مقام و پول فريب بدهي و خودت آزادانه, هر كاري كه مي‌خواهي با دين خدا و مملكت اسلام, انجام دهي, اين محال است . من يا تو را مي‌كشم و به جهنم مي‌فرستمت و خود به بهشت مي‌روم و يا تو مرا مي‌كشي و با اين جنايتت باز هم به جهنم رفته و من در بهشت در آغوش اجدادم جاي مي‌گيرم. ولي در هر حال تا من زنده هستم امكان ندارد ساكت باشم و بگذارم تو هر كار كه مي‌خواهي انجام دهي.»&amp;lt;ref&amp;gt; سایت راسخون؛https://rasekhoon.net/article/show/123124&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==کلام نواب==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;اي بشر راست بگو و به خداي عزيزت وفادار باش . به خود آي و ببين اگر آني خدا با تو بي وفايي مي كرد چه مي شد و چه مي شدي ؟ اگر عظمت ,آسايش, همه چيز وهمه چيز را مي خواهي راست بگو وبه خداي عزيزت وفادار باش.&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نوید شاهد؛&lt;br /&gt;
http://navideshahed.com/fa/news/339125 &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%87%D9%85%D8%AA</id>
		<title>شهیدمحمد ابراهیم همت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%87%D9%85%D8%AA"/>
				<updated>2020-01-20T10:30:00Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمدابراهیم همت&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید_همت_06.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای ۱۲ فروردین|۱۳۳۴/۰۱/۱۲]] ، [[شهرضا]] ، [[اصفهان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۱۷ اسفند|۱۳۶۲/۱۲/۱۷]] ، [[جزیره مجنون]] ، اصابت گلوله توپ&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = امامزاده شاهرضا [[شهرضا]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]]&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = [[پرونده:سرلشگر پاسدار - سپاه پاسداران.png|22px]] [[سرلشگر پاسدار]]&lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = فرمانده [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = [[عملیات فتح‌المبین|فتح‌المبین]]{{سخ}}[[عملیات الی بیت‌المقدس|الی بیت‌المقدس]]{{سخ}}[[عملیات رمضان|رمضان]]{{سخ}}[[عملیات خیبر|خیبر]]&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = کاردانی&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = معلم&lt;br /&gt;
|خانواده                = پدر: [[علی اکبر همت|علی اکبر]] {{سخ}}همسر: [[ژیلا بدیهیان]] {{سخ}} فرزندان : [[محمدمهدی همت|محمدمهدی]]، [[مصطفی همت|مصطفی]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید محمدابراهیم همت]] در [[زادروزهای ۱۲ فروردین|دوازدهم فروردین‌ماه]] ۱۳۳۴ در شهرستان [[شهرضا]] به دنیا آمد. پدرش علی اکبر نام داشت. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش گذراند و سپس وارد دانش‌سرای [[اصفهان]] شد. فرمانده [[لشگر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)]] بود. [[الگو:شهدای ۱۷ اسفند|هفدهم اسفندماه ۱۳۶۲]]، در [[جزیره مجنون]] بر اثر اصابت گلوله توپ به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده روز ی مستضعف ومتدین به دنیا آمد. او در رحم مادر بود که پدر و مادرش عزم کربلایمعلیّ و زیارت قبرسالار شهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر باتنفس شمیم روحبخش کربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهیدمید. محمد ابراهیم درسایه محبت های پدر ومادر پاکدامن، وارسته ومهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. دردوران تحصیلش از هوش واستعداد فو ق العاده ای برخوردار بود و باموفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت. هنگامفراغت از تحصیل به ویژه در تعطیلات تابستانی با کار وتلاش فراوانمخارج شخصی خود را برایتحصیل به دست مي آورد و از این راه بهخانواده زحمتکش خود کمک قابل توجه ای مي کرد. او با شور، نشاط،مهر، محبت و صمیمیتی که داشت به محیط گرم خانواده صفا وصمیمیت دیگری می بخشید. پدرش از دوران کودکی او چنین ميگوید: «هنگامی که خسته از کار روزانه به خانه برمي گشتم، دیدنفرزندم تمامی خستگي ها و مرارت ها را از وجودم پاک مي کرد و اگرشبی او را نمي دیدم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود. » اشتیاق محمدابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث مي شد که از مادرش با اصراربخواهد که به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره ها کمک کند. اینعلاقه تا حدی بود که از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت کتابآسمانی قرآن را کاملا فرا گیرد و برخی از سوره های کوچک را نیز حفظکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دوران سربازی&lt;br /&gt;
در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس ازاخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه تحصیلپرداخت. پس از دریافت مدرک تحصیلی به سربازی رفته به گفتهخودش تلخ ترین دوران عمرش همان دوسال سربازی بود در لشکرتوپخانه اصفهان مسؤولیت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود. ماهمبارک رمضان فرا رسید، ابراهیم در میان برخی از سربازان همفکر خودبهدیگر سربازان پیام فرستاد که آنها هم اگر سعی کنند تمام روزهایرمضان را روزه بگیرند، می توانند به هنگام سحری به آشپزخانه بیایند ناجی، فرمانده لشکر، وقتی که از این توصیه ابراهیم و روزه گرفتن عده ای از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگیبدون استثنا آب بنوشند و روزه خود را باطل کنند. پس از این جریانابراهیم گفته بود: «اگر آن روز با چند تیر مغزم را متلاشی مي کردندبرایم گواراتر از این بود که با چشمان خود ببینم که چگونه این از خدابي خبران فرمان مي دهند تا حرمت مقدس ترین فریضه دینمان رابشکنیم و تکلیف الهی را زیرپا بگذاریم » اماّ این دوسال برای شخصیچون ابراهیم چندان خالی از لطف هم نبود؛ زیرا در همین مدتتوانست با برخی از جوانان روشنفکر و انقلابی مخالف رژیم ستم شاهیآشنا شود و به تعدادی از کتب ممنوعه )از نظر ساواک( دست یابد.مطالعه آن کتا بها که مخفیانه و توسط برخی از دوستان،برایش فراهممی شد تأثیر عمیق و سازنده ای در روح و جان محمدابراهیم گذاشت وبه روشنایی اندیشه و انتخاب راهش کمک شایانی کرد. مطالعه همانکتاب ها و برخورد و آشنایی با بعضی از دوستان، باعث شد که ابراهیمفعالیت های خود را علیه رژیم ستمشاهی آغاز کند و به روشنگری مردمو افشای چهره طاغوت بپردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دوران معلمی&lt;br /&gt;
پس از پایان دوران سربازی و بازگشت به زادگاهش شغل معلمی رابرگزید. در روستاها مشغول تدریس شد و به تعلیم فرزندان این مرز وبوم همت گماشت. ابراهیم در این دوران نیز با تعدادی از روحانیونمتعهد و انقلابی ارتباط پیدا کرد و در اثر مجالست با آنها با شخصیتحضرت امام )ره( بیشتر آشنا شد. به دنبال این آشنایی و شناخت، سعیمي کرد تا در محیط مدرسه و کلاس درس، دانش آموزان را با معارفاسلامی و اندیشه های انقلابی حضرت امام )ره( و یارانش آشنا کند. اودر تشویق و ترغیب دانش آموزان به مطالعه و کسب بینش وآگاهی سعی وافری داشت و همین امور سبب شد که چندین نوبت از طرف ساواک به او اخطار شود. لیکن روح بزرگ و بي باک او به همه آناخطارها بی اعتنا بود و هدف و راهش را بدون اندک تزلزلی پی ميگرفت و از تربیت شاگردان خود لحظه ای غفلت نمي ورزید. با گسترش تدریجی انقلاب اسلامی، ابراهیم پرچمداری جوانان مبارز شهرضا رابرعهده گرفت. پس از انتقال وی به شهرضا برای تدریس در مدارس  شهر، ارتباطش با حوزه علمیه قم برقرار شد و بطور مستمر برای گرفتنرهنمود، ملاقات با روحانیون و دریافت اعلامیه و نوار به قم رفت وآمدميکرد. سخنراني های پرشور و آتشین او علیه رژیم که بدون مصلحتاندیشی انجام ميشد، مأمورین رژیم را به تعقیب وی واداشته بود، بهگونه ای که او شهر به شهر مي گشت تا از دستگیری در امان باشد.نخست به شهر فیروزآباد رفت و مدتی در آنجا دست به تبلیغ و ارشادمردم زد. پس از چندی به یاسوج رفت. موقعی که درصدد دستگیریوی برآمدند به دوگنبدان عزیمت کرد و سپس به اهواز رفت و در آنجاسکنی گزید. در ایندوران اقشار مختلف در اعتراض به رژیمستمشاهی و اعمال وحشیانه اش عکس العمل نشان مي دادند و ابراهیماحساس کرد که برای سازماندهی تظاهرات باید به شهرضا برگردد.&lt;br /&gt;
بعد از بازگشت به شهر خود در دعوت مردم به خیابان ها و انجام تظاهرات علیه رژیم، فعالیت و کوشش خود را افزایش داد تا اینکه دریکی از راهپیمایي های پرشورمردمی، قطعنامه مهمی که یکی از بنده ای آن انحلال ساواک بود، توسط شهید همت قرائت شد. به دنبال آنفرمان ترور و اعدام ایشان توسط فرماندار نظامی اصفهان، سرلشکرمعدوم ناجی ، صادر گردید. مأموران رژیم در هرفرصتی در پی آن بودندکه این فرزند شجاع و رشید اسلام را از پای درآورند، ولی او با تغییرلباس وقیافه، مبارزات ضد دولتی خود را دنبال می کرد تا اینکه انقلاباسلامی به رهبری حضرت امام خمینی)ره(، به پیروزی رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فعالیت های پس از پیروزی انقلاب&lt;br /&gt;
پیروزی انقلاب در جهت ایجاد نظم ودفاع از شهر و راه اندازی کمیتهانقلاب اسلامی شهرضا نقش اساسی داشت. او از جمله کسانی بود کهسپاه شهرضا را با کمک دوتن از برادران خود و سه تن از دوستانشتشکیل داد. درایت و نفوذ خانوادگی که درشهر داشتند مکانی را بهعنوان مقر سپاه در اختیار گرفته و مقادیر قابل توجهی سلاح ازشهربانی شهر به آنجا منتقل کردند و از طریق مردم، سایر مایحتاج ونیازمند یها را رفع کردند.&lt;br /&gt;
به تدریج عناصر حزب اللهی به عضویت سپاه درآمدند. هنگامی کهمجموعه سپاه سازمان پیدا کرد، او مسؤولیت روابط عمومی سپاه را بهعهده داشت. به همت این شهید بزرگوار و فعالیت های شبانه روزیبرادران پاسدار در سال 58 ، یاغیان و اشرار اطراف شهرضا که به آزارواذیت مردم مي پرداختند، دستگیر و به دادگاه انقلاب اسلامی تحویلداده شدند و شهر از لوث وجود افرادشرور و قاچاقچی پاکسازیگردید.&lt;br /&gt;
از کارهای اساسی ایشان در این مقطع، سامان بخشیدن به فعالیت هایفرهنگی، تبلیغی منطقه بود که در آگاه ساختن جوانان و ایجاد شورانقلابی تأثیر بسزایی داشت. اواخر سال 58 برحسب ضرورت و به دلیلتجربیات گرا نبهای او در زمینه امور فرهنگی به خرمشهر و سپس بهبندر چابهار و کنارک )در استان سیستان و بلوچستان( عزیمت کرد و بهفعالیت های گسترده فرهنگی پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نقش شهید در کردستان و مقابله با ضدانقلاب&lt;br /&gt;
شهید همت در خرداد سال 1359 به منطقه کردستان که بخش هایی ازآن در چنگال گروهک های مزدور گرفتار شده بود، اعزام گردید. ایشانبا توکل به خدا و عزمی راسخ مبارزه بي امان و همهجانبه ای را علیهعوامل استکبار جهانی و گروهک های خودفروخته در کردستان شروعکرد و هر روز عرصه را برآنها تنگ تر نمود. از طرفی در جهت جذبمردم محروم کُرد و رفع مشکلات آنان به سهم خود تلاش داشت و برایمقابله با فقر فرهنگی منطقه اهتمام چشمگیری از خود نشان می داد تاجایی که هنگام ترک آنجا، مردم منطقه گریه مي کردند و حتی تحصننموده و نمي خواستند ازاین بزرگوار جدا شوند.&lt;br /&gt;
رشادت های او دربرخورد با گروهک های یاغی قابل تحسین وستایشاست. براساس آماری که از یادداشت های آن شهید به دست آمدهاست، سپاه پاسداران پاوه از مهر 59 تا د یماه 60 )بافرمانده ای مدبرانهاو( عملیات موفق در خصوص پاکسازی روستاها از وجود اشرار،آزادسازی ارتفاعات و درگیری با نیروهای ارتش بعث داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهید همت و دفاع مقدس&lt;br /&gt;
پس از شروع جنگ تحمیلی از سوی رژیم متجاوز عراق، شهید همت بهصحنه کارزار وارد شد و درطی سالیان حضور در جبهه های نبرد،خدمات شایان توجهی برجای گذاشت و افتخارها آفرید. او و سرداررشید اسلام، حاج احمد متوسلیان، به دستور فرماندهی محترم کلسپاه مأموریت یافتند ضمن اعزام به جبهه جنوب، تیپ محمدرسللولالله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ( را تشکیل دهند. در عملیات سراسریفتح المبین، مسؤولیت قسمتی از کل عملیات به عهده این سردار دلاوربود. موفقیت عملیات درمنطقه کوهستانی«شللاوریه » مرهون ایثار وتلاش این سردار بزرگ و همرزمان اوست.&lt;br /&gt;
شهید همت در عملیات پیروزمند الی بیت المقدس در سمت معاونتتیپ محمدرسول الله )صلیّ الله علیه و آله و سلّم( فعالیت و تلاشتحسین برانگیزی را در شکستن محاصره جاده شلمچه خرمشهر انجامدادو به حق می توان گفت که او یگان تحت امرش سهم بسزایی درفتح خرمشهر داشته اند و با اینکه منطقه عملیاتی دشت بود، شهیدحاج همت با استفاده از بهترین تدبیر نظامی به نحو مطلوبیفرماندهیکرد.&lt;br /&gt;
در سال 1361 با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوبلبنان به منظور یاری رساندن به مردم مسلمان ومظلوم لبنان که موردهجوم ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی قرار گرفته بود راهی آن دیار شدو پس از دو ماه حضور در این خطه به میهن اسلامی بازگشت و درمحورجنگ وجهاد قرارگرفت.&lt;br /&gt;
با شروع عملیات رمضان در تاریخ 23 / 4/ 1361 درمنطقه «شرق بصره» فرماندهی تیپ 27 محمد رسول الله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ ( رابرعهده گرفت و بعدها با ارتقای این یگان به لشکر، تا زمان شهادتش درسمت فرماندهی انجام وظیفه نمود. پس از آن در عملیات مسلم ابنعقیل و محرم که او فرمانده قرارگاه ظفر بود سلحشورانه با دشمن زبونجنگید. در عملیات والفجر مقدماتی بود که شهیدحاج همت،مسؤولیت سپاه یازدهم قدر را که شامل لشکر 27 حضرت محمد رسولالله )صلیّ الله علیه و آله و سلمّ (، لشکر 31 عاشورا، لشکر 5 نصر و تیپ10 سیدالشهدا )علیه السلام ( بود، برعهده گرفت.&lt;br /&gt;
سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشللکر 27 تحت فرماندهی ایشان درعملیات والفجر 4 و تصرف ارتفاعات کان یمانگا در آن مقاطع از خاطرهها محو نمی شود. صلابت،اقتدار و استقامت فراموش نشدنی اینشهید والامقام و رزمندگان لشکر محمدرسللول الله )صلیّ الله علیه و آلهو سلّم ( در جریان عملیات خیبر درمنطقه طلائیه و تصرف جزایرمجنونو حفظ آن با وجود پاتک های شدید دشمن، از افتخارات تاریخ جنگمحسوب می گردد.&lt;br /&gt;
مقاومت و پایداری آنان در این جزایر به قدری تحسین برانگیز بود کهحتی فرمانده سپاه سوم عراق در یکی از اظهاراتش گفته بود:&lt;br /&gt;
«ما آنقدر آتش بر جزایر مجنون فرو ریختیم و آنچنان آنجا را بمبارانشدید نمودیم که از جزایر مجنون جز تلی خاکستر چیز دیگری باقینیست! » اما شهید همت بدون هراس و ترس از دشمن و با وجود بیخوابی های مکرر همچنان به ادای تکلیف و اجرای فرمان حضرت امامخمینی)ره( مبنی برحفظ جزایر می اندیشید و خطاب به برادران بسیجیمي گفت: « برادران، امروز مسأله ما، مسأله اسلام و حفظ و حراست ازحریم قرآن است. بدون تردید یا همه باید پرچم سرخ عاشورایی حسین)علیه السلام( را به دوش کشیم و قداست مکتبمان، مملکت وناموسمان را پاسداری و حراست کنیم و با گوشت و خون به حفظجزیره، همت نمائیم، یااینکه پرچم ذلت و تسلیم را درمقابل دشمنانخدا بالا ببریم و این ننگ و بدبختی را به دامن مطهر اعتقادمان رواداریم، که اطمینان دارم شما طالبان حریت و شرف هستید، نه ننگ وبدنامی».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ويژگي های برجسته شهید&lt;br /&gt;
او عارفی وارسته، ایثارگری سلحشور و اسوه ای برای دیگران بود که جزخدا به چیز دیگری نمی اندیشید و به عشق رسیدن به هدف متعالی وکسب رضای خدا و حضرت احدیت، شب و روز تلاش می کرد و سختترین و مشکل ترین مسؤولیت های نظامی را با کمال خوشرویی واشتیاق و آرامش خاطر مي پذیرفت. او بسان شمع می سوخت و چونانچشم هساران درحال جوشش بود و یک آن از تحرک باز نمي ایستاد.روحیه ایثار و استقامت او شگفت انگیز بود. حتی جیره و سهمیه لباسخود را به دیگران مي بخشید و با همان کم، قانع بود و درپاسخ کسانیکه مي پرسیدند چرا لباس خود را که به آن نیازمند بودی، بخشیدی؟می گفت: «من پنج سال است که یک اورکت دارم و هنوز قابل استفادهاست» او فرمانده ی مدیرو مدبرّ بود. قدرت عجیبی درمدیریتداشت. آن هم یک مدیریت سالم در اداره کارها و نیروها. با وجود آنکهبه مسائل عاطفی و نیز اصول مدیریت احترام مي گذاشت و عمل ميکرد، درعین حال هنگام فرماندهی قاطع بود. او نیروهای تحت امر خودرا خوب توجیه مي کرد و نظارت و پیگیری خوبی نیز داشت. کسی راکه در انجام دستورات کوتاهی مي نمود بازخواست مي کرد و کسیراکه خوب عمل مي کرد تشویق مي نمود.&lt;br /&gt;
بینش سیاسی بعُد دیگری از شخصیت والای او به شمار مي رفت. بهمسائل لبنان و فلسطین وسایر کشورهای اسلامی بسیار می اندیشید وآنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود که گویی سالیان درازی در آن سامان بادشمنان خدا و رسول )ص( درستیز بوده است. او با وجود مشغله فراواناز مطالعه غافل نبود و نسبت به مسائل سیاسی روز شناخت وسیعیداشت. از ویژگی های اخلاقی شهید همت برخورد دوستانه او بابسیحیان جان برکف بود. به بسیجیان عشق می ورزید و همواره درسخنانش از این مجاهدان مخلص تمجید و قدرشناسی مي کرد. «منخاک پای بسیجي ها هم نمی شوم. ای کاش من یک بسیجی بودم و درسنگر نبرد از آنان جدا نمي شدم».&lt;br /&gt;
وقتی درسنگرهای نبرد، غذای گرم برای شهید همت مي آوردند سؤالمی کرد: آیا نیروهای خط مقدّم و دیگر اعضای همرزممان در سنگرهاهمین غذا را می خورند یا خیر؟ و تا مطمئن نمیشد دست به غذا نمیزد. شهیدهمت همواره برای رعایت حقوق بسیجیان به مسؤلان امرتأکید و توصیه داشت. او که از روحیه ایثار واستقامت کم نظیریبرخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقي اش در واقع معلمی نمونه وسرمشقی خوب برای پاسداران و بسیجیان بود و خود به آنچه مي گفت،عمل مي کرد. عشق وعلاقه نیروها به او نیز از همین راز سرچشمه ميگرفت. برای شهید همت مطرح نبود که چکاره است، فرمانده است یانه. همت یک رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمیوارسته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نحوه شهادت&lt;br /&gt;
شهید همت در جریان عملیات خیبر به برادران گفته بود: «بایدمقاومت کرده و مانع از بازپسگیری مناطق تصرف شده، توسط دشمنشد. یا همه اینجا شهید ميشویم ویا جزیره مجنون را نگه می داریم».رزمندگان لشکر نیز با تمام توان دربرابر دشمن مردانه ایستادگی کردند.حاجی جلو رفته بود تا وضع جبهه توحید را از نزدیک بررسی کند،کهگلوله توپ در نزدیکی اش اصابت می کند و این سردار دلاور به همراهمعاونش، شهید اکبر زجاجی، در 17 اسفند سال 1362 در عملیات خیبردعوت حق را لبیک گفته و به لقاء خداوند شتافتند&amp;lt;ref&amp;gt;[http://navideshahed.com/ سایت نوید شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-30 12-18-02.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وصیت نامه ==&lt;br /&gt;
* وصیت نامه اول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به تاریخ ۵۹/۱۰/۱۹ شمسی ساعت ۱۰:۱۰ شب چند سطری وصیت نامه می‌نویسم : هر شب ستاره ای را به زمین می‌کشند و باز این آسمان غم‌زده غرق ستاره است ، مادر جان می دانی تو را بسیاردوست دارم و می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت.مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسان‌ها را به تباهی می‌کشد و حکومت‌های طاغوت مکمل‌های این جهل‌اند و شاید قرن‌ها طول بکشد که انسانی از سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داری که من برای یک اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح {اسلام} در سینه و وجود گندیده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسان‌های سازش کار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از {اسلام} ندارند و نمی‌دانند برای چه زندگی می‌کنند و چه هدفی دارند و اصلاً چه می گویند بسیارند. ای کاش به خود می‌آمدند. از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و {اسلام }را و خود را دریابید نظیر انقلاب {اسلامی }ما در هیچ کجا پیدا نمی‌شود نه شرقی - نه غربی؛ اسلامی که : اسلامی ... ای کاش ملت‌های تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر به خود می‌آمدند و آن‌ها نیز پوزه استکبار را بر خاک می‌مالیدند. مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندین سال طول می‌کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسان‌ها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما به این انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می‌شناختند و نه باریش زحمت و رنجی متحمل شده‌اند از هر طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند، مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلماً مجازات خواهند شد . پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده‌اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می‌دارم شهادت در قاموس اسلام کاری‌ترین ضربات را بر پیکر ظلم، جور،شرک و الحاد می‌زند و خواهد زد. ببین ما به چه روزی افتاده‌ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست این‌ها سد راه انقلاب اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل طی شود مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی اصلاً از تو راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار ( اللهم ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک) . &lt;br /&gt;
و السلام؛ &lt;br /&gt;
محمد ابراهیم همت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&amp;quot;شماره 1&amp;quot;&amp;gt;[http://www.rajanews.com/detail.asp?id=36715 خبرگزاری رجانیوز]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* وصیت نامه دوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نام خدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نامی که هرگز از وجودم دور نیست و پیوسته با یادش آرزوی وصالش را در سر داشتم. &lt;br /&gt;
سلام بر حسین(ع) سالار شهیدان اسوه و اسطوره بشریت. &lt;br /&gt;
مادر گرامی و همسر مهربانم پدر و برادران عزیزم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشدید.چقدر شماها صبورید.خودتان می‌دانید که من چقدر به شهیدان عشق می‌ورزیدم غنچه‌هایی که(کبوترانی که)همیشه در حال پرواز به‌سوی ملکوت اعلایند.الگو و اسوه‌هایی که معتقد به دادن جان برای گرفتن بقا (بقا و حیات ابدی)و نزدیکی با خدای چرا که «ان الله اشتری من المومنین». &lt;br /&gt;
من نیز در پوست خود نمی‌گنجم.گمشده‌ای دارم و خویشتن را در قفس محبوس می‌بینم و می‌خواهم از قفس به درآیم.سیم‌های خاردار مانع‌اند.من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه که از خدا بازم می‌دارد متنفرم(هوای نفس شیطان درون و خالص نشدن) &lt;br /&gt;
در طول جنگ برادرانی که در عملیات شهید می‌شدند از قبل سیمایشان روحانی و نورانی می‌شد و هر بی طرفی احساس می‌کرد که نوبت شهادت آن برادر فرا رسیده است. &lt;br /&gt;
عزیزانم!این بار دوم است که وصیت نامه می‌نویسم ولی لیاقت ندارم و معلوم است که هنوز در بند اسارتم هنوز خالص نشده‌ام و آلوده‌ام. &lt;br /&gt;
از شروع انقلاب در این راه افتادم و پس از پیروزی انقلاب نیز سپاه را پناهگاه خوبی برای مبارزه یافتم ابتدا در گیری با ضد انقلاب و خوانین در منطقه شهرضا (قمشه)و سمیرم سپس شرکت در خوزستان و جریان کروهک ها در خرمشهر پس از آن سفر به سیستان و بلوچستان (چابهار و کنارک)و بعداً حرکت به طرف کردستان دقیقاً دو سال در کردستان هستم .مثل این است که دیگر جنگ با من عجین شده است. &lt;br /&gt;
خداوند تا کنون لطف زیادی به این سراپا گنه کرده و توفیق مبارزه در راهش را نصیبم کرده است.اکنون من می‌روم با دنیایی انتظار انتظار وصال و رسیدن به معشوق.ای عزیزان من توجه کنید: &lt;br /&gt;
۱-اگر خداوند فرزندی نصیبم کرد با اینکه نتوانستم در طول دورانی که همسر انتخاب کردم حتی یک هفته خانه باشم دلم می‌خواهد او را علی وار تربیت کنید. &lt;br /&gt;
همسرم انسان فوق العاده ایست او صبور است و به زینب عشق می‌ورزد او از تربیت کردن صحیح فرزندم لذت خواهد برد چون راهش را پیدا کرده است .اگر پسر به دنیا آورد اسم او را مهدی و اگر دختر به دنیا آورد اسم او را مریم بگذارید. چون همسرم از این اسم خوشش می‌آید. &lt;br /&gt;
۲-امام مظهر صفا پاکی و خلوص و دریایی از معرفت است .فرامین او را مو به مو اجرا کنید تا خداوند از شما راضی باشدزیرا او ولی فقیه است و در نزد خدا ارزش والایی دارد. &lt;br /&gt;
۳-هر چه پول دارم اول بدهی مکه مرا به پیگیری سپاه تهران (ستاد مرکزی) بدهید و بقیه را همسرم هر طور خواست خرج کند. &lt;br /&gt;
۴-ملت ما ملت معجزه گر قرن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشیدن به راه شهیدان و استعانت به درگاه خداوند است تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) وصل نماید و در این تلاش پیگیر مسلماً نصر خدا شامل حال مؤمنین است. &lt;br /&gt;
۵-از مادر و همه فامیل و همسرم اگر به خاطر من بی تابی کنند راضی نیستم.مرا به خدا بسپارید و صبور و شجاع باشید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حقیر حاج همت &amp;lt;ref name=&amp;quot;شماره 1&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شروع زندگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی پشت بام خانه یکی از برادرهای بسیجی،اتاقی بود که آن را مرغدانی کرده بود ولی بعلت بمباران استفاده نمی شد.&lt;br /&gt;
کف آن مرغدانی را آب انداختم و با چاقو زمینش را تراشیدم . حاجی هم یک ملحفه سفید آورد با پونز زدیم که بشود دو تا اتاق . بعد هم با پول تو جیبی ام کمی خرت و پرت خریدم؛دو تا بشقاب،دو تا قاشق،دو تا کاسه و یک پتو هم از پتوهای سپاه آوردیم . یادم هست حتی چراغ خوراک پزی نداشتیم؛یعنی نتوانستیم بخریم و آن مدت اصلا غذای پختنی نخوردیم.این شروع زندگی ما بود.&amp;lt;ref&amp;gt;نیمه پنهان ماه2،ص24&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*به شرط ترک سیگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان روز خواستگاری یا زمان خواندن خطبه عقد بود که مادرم گفت: قول می دهد سیگار هم نکشد. خانمش هم گفت: مجاهد فی سبیل الله که نباید سیگار بکشد؛ سیگار کشیدن دور از شأن شماست!&lt;br /&gt;
وقتی برگشتیم خانه، رفت جیب هایش را گشت؛ سیگارهایش را درآورد، له شان کرد و برد ریخت توی سطل. &lt;br /&gt;
گفت: «تمام شد. بعد از حدود 14سال سیگاری بودن، دیگر هیچ کس دست من سیگار نمی بیند.»&lt;br /&gt;
همین هم شد.&lt;br /&gt;
خانمش می گفت: یکی دو سال از ازدواجمون می گذشت، رفتم پیشش گفتم: این بچه گوشش درد می کنه؛ این سیگار را بگیر یک پک بزن، دودش را فوت کن توی گوشش. گفت: «نمی تونم. قول دادم دیگه سیگار نکشم.» گفتم: بچه داره درد میککشه! گفت: «ببر بده همسایه بکشه و توی گوشش فوت کنه. دیگه هم به من نگو.»&amp;lt;ref&amp;gt;به مجنون گفتم زنده بمان، ص202 و 203&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید محمد ابراهیم همت&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-23 04-09-34.jpg|250px|بی‌قاب|وسط|شهید محمد ابراهیم همت]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*متوجه ماه هم باشین!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم از آسمان نمي‌گرفت. يك ريز اشك مي‌ريخت. طاقتم طاق شد.&lt;br /&gt;
چي شده حاجي؟&lt;br /&gt;
جواب نداد. خط نگاهش را گرفتم. اول نفهميدم،‌ ولي بعد چرا. آسمان داشت بچه‌ها را همراهي مي‌كرد. وقتي مي‌رسيدند به دشت،‌ ماه مي‌رفت پشت ابرها. وقتي مي‌خواستند از رودخانه رد شوند و نور مي‌خواستند،‌ بيرون مي‌آمد.&lt;br /&gt;
پشت بي‌سيم گفت «متوجه ماه هم باشين»&lt;br /&gt;
پنج دقيقه ی بعد،‌صداي گريه‌ي فرمان‌ده‌ها از پشت بي‌سيم مي‌آمد.&amp;lt;ref&amp;gt;سایت شهید آوینی&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*جاروب دل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به زحمت جارو را از دستش گرفتم. داشت محوطه را آب و جارو می کرد. کار هر روز صبحش بود.&lt;br /&gt;
ناراحت شد و گفت: «بذار خودم جارو کنم. این جوری بدی های درونم هم جارو می شن.»&amp;lt;ref&amp;gt; یادگاران/ ص27&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خانه یا مرغدانی!&lt;br /&gt;
روی پشت بام خانه یکی از برادرهای بسیجی، اتاقی بود که آن را مرغدانی کرده بود ولی به علت بمباران استفاده نمی شد. &lt;br /&gt;
کف آن مرغدانی را آب انداختم و با چاقو زمینش را تراشیدم. حاجی هم یک ملحفه سفید آورد با پونز پرده زدیم که بشود دو تا اتاق.&lt;br /&gt;
بعد هم با پول توجیبی ام کمی خرت و پرت خریدم: دو تا بشقاب، دو تا قاشق، دو تا کاسه و یک پتو هم از پتوهای سپاه آوردیم.&lt;br /&gt;
یادم هست حتی چراغ خوراک پزی نداشتیم؛ یعنی نتوانستیم بخریم و آن مدت اصلاً غذای پختنی نخوردیم.&lt;br /&gt;
این شروع زندگی ما بود.&amp;lt;ref&amp;gt;فلش کارت دو نیمه سیب، موسسه مطاف عشق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_01.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_02.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_03.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_04.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_05.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_06.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_07.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_08.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_09.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_10.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_11.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_12.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 13.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 14.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت 15.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_16.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_17.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت 18.JPG&lt;br /&gt;
پرونده:شهید_همت_19.jpg&lt;br /&gt;
پرونده:شهید همت_20.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (2).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (20).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:همت - محمدابراهیم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شهرضا (استان اصفهان)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات خیبر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%AF_%D9%85%D8%BA%D9%86%DB%8C%D9%87</id>
		<title>شهید عماد مغنیه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%AF_%D9%85%D8%BA%D9%86%DB%8C%D9%87"/>
				<updated>2020-01-20T10:27:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
عماد مغنيه مشهور به (حاج رضوان) روز دوازدهم ژوئيه سال 1962 در روستاي طيردبا از توابع شهرستان صور در جنوب [[لبنان]] در يك خانواده مذهبي ديده به جهان گشود. عماد دو برادر كوچكتر از خود به نام هاي جهاد و فؤاد داشت كه هر دو در دهه گذشته توسط عوامل رژيم صهيونيستي به شهادت رسيدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج فايز مغنيه پدر عماد به علت فراهم نبودن شرايط اشتغال و كسب درآمد و از طرف ديگر به دليل حمله هاي مكرر رژيم صهيونيستي به جنوب لبنان همچون سرپرستان هزاران خانواده جنوبي همراه خانواده خود به بيروت كوچ كرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج فايز ابتدا در محله فقيرنشين النبعه در منطقه مسيحي نشين شرق [[بيروت]] مسكن گزيد، و پس از گذشت چند سال، و در پي آغاز جنگ هاي داخلي لبنان به محله شيعه نشين بثر العبد در بخش بيروت انتقال يافت.&lt;br /&gt;
عماد مغنيه پس از گذراندن مراحل تحصيلات ابتدايي و متوسطه در مدارس دولتي بخش هاي فقيرنشين بيروت در دانشگاه آمريكايي بيروت ثبت نام كرد، اما به علت شرايط بحراني آن مرحله از تاريخ لبنان امكان ادامه تحصيل براي او فراهم نشد، و همچون ساير جوانان پرشور و انقلابي راه جهاد و مقاومت را در برابر اشغالگران آمريكايي و اسرائيلي و عوامل آنان در لبنان در پيش گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پيوستن به جنبش فتح&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته شده كه حاج رضوان در سن 18 سالگي به جنبش مقاومت فلسطين «فتح» پيوست و در دوره هاي آموزش نظامي اين جنبش در يكي از پادگان هاي منطقه الدامور در 15 كيلومتري جنوب بيروت شركت كرد. او در دوران فراگيري آموزش هاي نظامي و پرورش استعدادهاي سياسي، مهارت و شايستگي وصف ناپذيري از خود بروز داد كه فرماندهان نظامي جنبش فتح را شگفت زده كرد، و در نتيجه اين شايستگي او را به عضويت يگان نظامي 17(نيروي ويژه ضربتي وابسته به سازمان آزادي بخش فلسطين) انتخاب كردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين يگان مكلف بود نيروهاي حفاظت ويژه از جان مسئولان سازمان آزادي بخش [[فلسطين]] همچون [[ياسر عرفات]] (ابو عمار) و [[شهيد خليل الوزير]] (ابوجهاد) و [[شهيد صلاح خلف]] (ابو اياد) و ساير رهبران جنبش فتح را تأمين كند. صاحبنظران ديگري بر اين باورند كه حاج رضوان هيچ گاه به يگان شماره17 نپيوسته بود، بلكه در برخي موارد محدود به ويژه در زمينه طرح و تدارك برنامه هاي عملياتي با آن همكاري مي كرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پادگاني كه حاج رضوان در آن دوره آموزش نظامي مي ديد نيروهاي طرفدار گرايشات فكري متعددي همچون ماركسيست ها، مائوئيست ها، ناسيوناليست ها و مذهبي ها، به طور داوطلبانه درباره راه هاي فراگيري تاكتيك هاي نظامي و انواع اسلحه سبك و شيوه [[جنگ پارتيزاني]] آموزش مي ديدند. با وجودي كه حضور طرفداران گرايشات سكولار و ضد دين در ميان هواداران جنبش هاي رهايي بخش عرب بيداد مي كرد، ولي عماد مغنيه به اعتقادات خود به شدت پايبند بود. در آن زمان جنگ هاي داخلي لبنان به منظور كوتاه كردن دست جنبش مقاومت فلسطيني از اين كشور تازه آغاز شده بود، و مناطق جنوبي از آرامش نسبي برخوردار بودند. او سعي مي كرد در جنگ هاي داخلي لبنان دخالت نكند، و به همين خاطر همراه گروهي از مبارزان مذهبي به جنوب رفت و تلاش هاي خود را روي مبارزه با دشمن صهيونيستي متمركز كرد. زيرا جنوب در آن مرحله از آرامش نسبي برخوردار بود. شهيد حاج عماد افزون بر فراگيري آموزه هاي نظامي و انقلابي در مراكز نظامي جنبش فتح، در كلاس هاي دروس مذهبي و علمي علامه سيد محمدحسين فضل اللّه شركت مي كرد، تا ميزان معلومات ديني و علمي خود را نيز بالا ببرد.&lt;br /&gt;
همرزمان حاج عماد مغنيه نقل كرده اند كه او از جمله رزمندگاني بود كه در رفتار و كردار و روابط خود به شدت مراقبت به عمل مي آورد. شايد يكي از افرادي بود كه نظم و انضباط را به شدت رعايت مي كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مبارزه خلاقيت و ابتكار عمل نشان مي داد.&lt;br /&gt;
حاج عماد بر اين باور بود كه جنبش هاي مقاومت در مسير مبارزه با اسرائيل وظيفه دارند از روش ها و تاكتيك هاي گوناگون جنگ چريكي استفاده كنند. او با ابتكارات نوين و منحصر به فردي كه داشت، عمليات مسلحانه اي را انجام مي داد كه در نتيجه آن اشك از چشمان اسرائيلي ها جاري مي شد. در دوران جواني با بيشتر گروه هاي انقلابي فلسطيني و لبناني همكاري و هماهنگي عملياتي داشت. درباره اصول و مباني مبارزه با همديگر رايزني و تبادل نظر مي كردند. تاكتيك و فنون رزمي از او مي آموختند، و امكانات و اطلاعات در اختيار او قرار مي دادند. &lt;br /&gt;
روش ها و تاكتيك هاي او به گونه اي چشمگير و موفقيت آميز كه خود اسرائيلي ها انتظار آن را نداشتند. و به همين دليل بود كه چند سال بعد به فرماندهي نظامي جنبش مقاومت اسلامي لبنان برگزيده شد.&lt;br /&gt;
پس از خروج نيروهاي مقاومت فلسطين از لبنان در پي حمله نظامي گسترده اسرائيل به اين كشور، و اشغال بيروت كه حدود سه ماه طول كشيد عماد مغنيه مقادير زيادي از اسلحه و مهمات فلسطيني ها را مخفي كرده و سپس آن ها را به جنبش هاي امل و رزمندگان حزب اللّه تحويل داد. او پس از طرح و تدارك و به مورد اجرا گذاشتن موفقيت آميز چند رشته عمليات مسلحانه بر ضد پايگاههاي نظاميان اسرائيلي و آمريكايي در بيروت و جنوب لبنان، مسئوليت فرماندهي گارد حفاظت از جان برخي مقام هاي بلند پايه مذهبي و انقلابي از جمله علامه سيدمحمّد فضل اللّه روحاني مبارز لبناني را بر عهده گرفت و ديري نگذشت كه پس از بنيانگذاري تشكيلات نوپاي حزب اللّه به عنوان مسئول عمليات ويژه مقاومت برگزيده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از گذشت حدود يك دهه از خروج سازمان آزادي بخش فلسطين از لبنان، نغمه بازگشت برخي گروه هاي فلسطيني به جنوب لبنان دوباره مطرح گرديد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج عماد در پي شنيدن اين خبر فلسطيني ها را از بازگشت مجدد به جنوب لبنان برحذر داشت، و تأكيد كرد كه جوانان جنوب امكانات و توانايي مبارزه با اشغالگران را دارند و فلسطيني ها بايد در داخل اراضي اشغالي با غاصبين سرزمين شان بجنگند. سرزمين جنوب به لبناني ها تعلق دارد، و جوانان سلحشور جنوب بيش از ديگران از جغرافياي كشورشان شناخت دارند. مهمترين ديدگاه هاي حاج رضوان اين بود كه هيچ جنبش انقلابي نبايد اشتباهات گذشته خود را تكرار كند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او همواره موفقيت ها و ناكامي يك جنبش را جمع آوري و مورد بازنگري مجدد قرار مي داد. به منظور پيشبرد اهداف و آرمان مقاومت اسلامي، و توانمندسازي اين جنبش يك مركز بزرگ تحقيقاتي به وجود آورد. به منظور حفظ برتري نظامي آمادگي لازم به عمل آورد. نقاط قوت و ضعف دشمن را بررسي، و براساس آن راهكار تعيين مي كرد، تا رزمندگان مقاومت همواره ابتكار عمل را در دست داشته باشند. به رزمندگان مقاومت اجازه نمي داد توسط اسرائيلي ها غافلگير شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
براساس تاكتيك هاي نظامي كه آموخته بود، به رزمندگان مقاومت توصيه مي كرد هميشه در حال آماده باش باشند، و از امكانات و تجهيزات كافي برخوردار بوده باشند. او پس از عقب نشيني اسرائيل از جنوب لبنان در سال 2000، به تهيه تجهيزات و جنگ افزارهاي پيشرفته مبادرت كرد. زيرا آن مرحله تاريخي را كه خيلي مهم، و سرنوشت ساز مي دانست، و از ميزان آمادگي ارتش رژيم صهيونيستي براي حمله مجدد به لبنان آگاهي داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پيوستن به تشكيلات حزب اللّه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن مرحله تشكيلات حزب اللّه براي پيوستن عماد مغنيه هنوز به نحو محسوس و كامل سازماندهي نشده بود. ولي پس از تأسيس حزب اللّه عماد به صفوف آن پيوست و مسئوليت تشكيلات انقلابي و حفاظتي فضل اللّه را به برادرش جهاد واگذار كرد. در سال 1987 سازمان اطلاعات مركزي آمريكا(سيا) با همكاري سرويس هاي اطلاعاتي برخي دولت هاي عربي و مزدوران محلي لبنان طرحي را براي ترور علامه سيدمحمد فضل اللّه تدارك ديدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين طرح در برابر مسجد امام رضا در محله پرجمعيت بثرالعبد به مورد اجرا گذاشته شد كه در نتيجه آن، انفجار مهيبي روي داد و 70 شهروند لبناني از جمله جهاد مغنيه برادر عماد مغنيه به شهادت رسيدند.&lt;br /&gt;
انيس نقّاش كارشناس لبناني مسائل راهبردي در گفت و گو با خبرنگار شاهد ياران گفته است: «پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران، عماد مغنيه 20 سال سن داشته است. در آن مرحله او را به مسئولان سفارت جمهوري اسلامي ايران در بيروت معرفي كردم. عماد مغنيه در پي اين معرفي براي اولين بار به تهران آمد و در ديدار با برخي فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به بحث و رايزني پرداخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پي اعزام نيروهاي سپاه به لبنان در سال1982 ديدارها و گفت و گوهاي عماد با مقام هاي نظامي جمهوري اسلامي از سر گرفته شد، و او در زمينه ارائه طرح هاي راهبردي براي مبارزه با اشغالگران صهيونيست شجاعت و مهارت كم نظيري از خود نشان داد».&lt;br /&gt;
در زماني كه جنگ هاي داخلي لبنان به اوج رسيده بود، اسرائيل نيز در سال1982 به بهانه اخراج نيروهاي جنبش مقاومت فلسطين از لبنان به اين كشور حمله كرد. در پي اين حمله گسترده و غافلگير كننده بحران و ناامني سرتاسر لبنان را فرا گرفت، همه ادارات و نهادهاي دولتي فرو پاشيدند، و دهها تن از سياستمداران و دولتمردان از كشور گريختند. تنها مناطقي كه امنيت داشتند و زندگي عادي خود را مي گذراندند، مناطق مسيحي نشين شرق بيروت بودند. چرا كه بسياري از احزاب مسيحي مستقر در شرق بيروت كه گرداننده دولت لبنان بودند با اسرائيل براي اخراج مبارزان فلسطيني از كشورشان سازش كرده بودند، و آتش جنگ به آن مناطق سرايت نكرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در چنين شرايطي شيعيان لبنان كه از طرف جنوب تحت تعقيب و اشغال نظاميان صهيونيست و از طرف شمال در محاصره شبه نظاميان مسيحي و نيروهاي حزب فالانژ قرار داشتند، به تشكيل و سازماندهي خود پرداختند. سه ماه از حمله اسرائيل به لبنان نگذشته بود كه نيروهاي چند مليتي متشكل از تفنگداران آمريكايي، انگليسي، چتربازان فرانسه و ايتاليا به منظور آرام كردن اوضاع و تحميل دولتي دست نشانده در لبنان و تلاش براي امضاي موافقتنامه صلح ميان بيروت و تل آويو در مناطق گوناگون مسلمان نشين غرب بيروت استقرار يافتند.&lt;br /&gt;
در اين ميان احزاب و نيروهاي ملي و اسلامي به منظور دفاع از خود در برابر متجاوزان و نجات كشور، عمليات مقاومت مسلحانه را بر ضد اشغالگران آغاز كردند. يكماه از آغاز اين عمليات نگذشته بود كه اسرائيلي ها تا منطقه خلده در10 كيلومتري جنوب بيروت عقب نشيني كرده و نيروهاي چند مليتي نيز فرار را بر قرار ترجيح دادند.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-12-10 12-17-53.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آغاز مبارزه خستگي ناپذير&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لبنان در سال هاي1982-1983 دوران پر التهابي را پشت سر گذاشت. در سال1982 پايگاه نيروي دريايي آمريكا (مارينز) در نزديكي فرودگاه بيروت در جريان يك عمليات شهادت طلبانه منفجر شد و در جريان آن 241 نظامي آمريكايي كشته شدند. چند روز بعد ساختمان قرارگاه چتربازان فرانسوي در بيروت به هوا رفت، و در نتيجه آن58 سرباز كشته شدند. ديري نپاييد كه پايگاه فرماندهان نظاميان صهيونيست در منطقه البرج الشمالي در نزديكي شهر صور در جنوب لبنان توسط شهيد احمد قصير منفجر گرديد، كه حدود200 افسر و درجه دار اسرائيلي به هلاكت رسيده و يا زخمي شدند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اوايل سال1983 سفارت آمريكا در منطقه عين المريسه در بخش غربي ساحل بيروت طي يك عمليات شهادت طلبانه منفجر گشت و حدود63 آمريكايي و لبناني شاغل در آن به قتل رسيدند.&lt;br /&gt;
اهميت اين عمليات زماني آشكار مي شود كه نيروهاي جنبش مقاومت فلسطين در برابر تهاجم ارتش اسرائيل به سادگي از جنوب لبنان فرار كردند. مقام هاي آمريكا و فرانسه در پي اين عمليات عماد مغنيه را مسئول برنامه ريزي و اجراي آن ها معرفي كردند، از آن روز نام عماد مغنيه در فهرست افراد تحت تعقيب سرويس هاي اطلاعاتي و جاسوسي آمريكا و فرانسه قرار گرفت. رونالد ريگان رئيس جمهوري وقت آمريكا طي سخناني هنگام ورود پيكرهاي سربازان مقتول آمريكايي به واشنگتن به مردم كشورش قول داد كه دولت آمريكا اگر صد سال هم بگذرد عماد مغنيه را تعقيب و به مجازات خواهد رساند. همه اين رويدادها در شرايطي اتفاق افتاد كه عماد مغنيه بيست و سومين سال تولدش را پشت سر گذاشته بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عمليات كيفي ضدغربي و ضداسرائيلي در سرنوشت و آينده مقاومت در لبنان تأثير بارزي بر جاي گذاشت. دستاوردهاي اين عمليات بيش از انتظار عماد مغنيه و اسلامگرايان لبنان چشمگير بود، زيرا معادلات سياسي منطقه را بكلي دگرگون، و محاسبات بين المللي را نقش بر آب كرد.&lt;br /&gt;
در پي اين عمليات كوبنده، عماد مغنيه كمي به استراحت و پنهان كاري و بازسازي تشكيلات خويش نياز داشت. اما او در مرحله استراحت نيز آرام ننشست. به باروري تيم عملياتي مخصوص خود پرداخت. آن روزها از دست دولت لبنان كاري ساخته نبود، و حرف اول را حاج رضوان مي زد و نه آمريكا و اسرائيل. كساني كه با او همكاري مي كردند، بي چون و چرا فرمانبر دستورات او بودند. او را فرمانده و راهنماي خود مي دانستند. ولي آمريكا و اسرائيل از بلاهايي كه در سال هاي 1982-1984 بر سرشان در لبنان آمده بود عبرت نگرفته و به اجراي توطئه و دسيسه چيني در لبنان ادامه دادند، و اين سبب شد حاج رضوان دوباره به صحنه بازگردد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منابع امنيتي غربي در تجزيه و تحليل عمليات حاج رضوان چنين گفته اند: «روزي سر و كله عماد مغنيه از پنجره اطاق خلبان هواپيماي مسافربري آمريكايي (A.W.T ) در فرودگاه بيروت ظاهر شد. دو مبارز لبناني به نام هاي حسن عزالدين و علي عطوي در اين اقدام به او كمك مي كرده اند. آمريكايي ها با تقاضاهاي عماد مغنيه به شدت مخالفت كردند، ولي پس از گذشت سه روز، و زماني كه از تأمين خواسته هاي ربايندگان خبري نشد. ناگهان پيكر يكي از افسران نيروي دريايي آمريكا كه مسافر اين هواپيما بوده در برابر دوربين هاي نمايندگان رسانه هاي خبري و خبرگزاري هاي دنيا از درب هواپيما به زمين فرودگاه پرتاب شد، و آنگاه آمريكايي ها به خواسته هاي عماد مغنيه ترتيب اثر دادند».&lt;br /&gt;
محافل اطلاعاتي و رسانه هاي غربي در طول25 سال گذشته شايعات و ياوه گويي هاي فراواني درباره عماد مغنيه منتشر كردند، كه هيچ كدام آن ها باور كردني نيست. هرگاه انفجاري در گوشه و كنار جهان روي مي داد، رسانه هاي اسرائيلي و غربي به گونه اي زيركانه آن را به عماد مغنيه نسبت مي دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با وجودي كه هيچ جرياني حاضر نبود مسئوليت اين انفجارها را بر عهده گيرد و يا دست داشتن در آن را تكذيب كند. رسانه هاي غربي از آغاز دهه نهم از قرن بيستم همواره ادعا مي كردند كه عماد مغنيه با گذرنامه هاي جعلي و با اسامي مستعار به كشورهاي مختلف سفر مي كرده است. در يكي از اين گزارش ها آمده است كه او در خلال سال هاي 1990 و1997 در دو نوبت چهره اش را با عمل جراحي ترميمي تغيير داده است. رسانه هاي وابسته به محافل غربي و صهيونيستي در ادامه ادعاهاي دروغين و به منظور مخدوش كردن چهره حزب اللّه لبنان درصدد برآمدند آمريكا را به حمله به پايگاههاي حزب اللّه تشويق نمايند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين رسانه ها پس از حمله آمريكا به افغانستان و سرنگوني رژيم طالبان، ادعا كردند كه عماد مغنيه در زماني كه ا[[سامه بن لادن]] رهبر سازمان القاعده در [[خارطوم]] بسر مي برده با هواپيماي مسافربري به سودان رفته و درباره برنامه ريزي راههاي اجراي عمليات گسترده بر ضد آمريكايي ها در مناطق گوناگون جهان بحث و رايزني كرده است. رسانه هاي غربي نوشتند كه عماد مغنيه در اين ديدار آمادگي خود را براي انتقال تخصص و تجربيات حزب اللّه به نيروهاي [[القاعده]] اعلام كرده، و بن لادن نيز متقابلا موافقت كرده در ازاي اين همكاري، اسلحه و تجهيزات نظامي پيشرفته در اختيار حزب اللّه قرار دهد.&lt;br /&gt;
در گزارش هاي ضد و نقيض محافل امنيتي غربي گفته شده كه در پي موفقيت عمليات مسلحانه اين مبارز لبناني در سال هاي1982 تا1984 دولت هاي آمريكا و فرانسه نام عماد مغنيه را در صدر فهرست افراد تحت تعقيب دستگاه هاي اطلاعاتي و امنيتي خود قرار دادند، و به منظور شناسايي و بازداشت او جايزه25 ميليون دلاري تعيين كردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرانسه نيز وانمود مي كرد كه در جستجوي اين شبح لبناني است اما هر دو كشور ياد شده به بهانه هاي گوناگون از جمله ترس از پيامدهاي بازداشت مغنيه، ادامه جستجوي او را متوقف كرده و اين مأموريت را به سرويس هاي امنيتي و جاسوسي رژيم صهيونيستي و برخي دولت هاي مرتجع عرب موكول كردند.&lt;br /&gt;
در همان حال برخي منابع امنيتي لبنان، تعيين جايزه25 ميليون دلاري براي بازداشت مغنيه را واكنش دولت آمريكا به همكاري علني او با حزب اللّه لبنان دانسته اند. به اين دليل كه سيد حسن نصراللّه پس از انتخاب به دبير كلي حزب اللّه، عماد مغنيه را به فرماندهي واحدهاي نظامي مقاومت اسلامي برگزيد. منابع گوناگون خبري هم در آن مرحله خبر دادند كه سرويس هاي جاسوسي رژيم صهيونيستي پس از ربوده شدن دو نظامي اسرائيلي در جنوب لبنان در سال1986 و ناتواني براي آزادي شان، محافل امنيتي آمريكا را به اختصاص جايزه 25 ميليون دلاري تشويق كردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همان حال سرويس هاي امنيتي و جاسوسي مربوط به42 كشور جهان براي بازداشت و يا قتل او بسيج شده بودند.&lt;br /&gt;
عماد مغنيه هنگام تحصيل در حوزه علميه علامه سيد محمد حسين فضل اللّه با [[شهيد شيخ راغب حرب]] و][[شيخ عبدالكريم عبيد]] و بسياري از روحانيون شيعه و سني جنوب لبنان آشنا شده بود. مدتي از اشغال لبنان در تابستان سال 1982 نگذشته بود كه افراد ياد شده با همكاري يكديگر طرح كنترل منطقه نبطيه را تدارك ديدند. شهر نبطيه در منطقه مركزي استان جنوب لبنان قرار دارد، و نقطه ارتباطي بخش ساحلي با بقاع غربي را تشكيل مي دهد. بقاع غربي يك منطقه استراتژيك است كه در مثلث مرزي لبنان و سوريه و فلسطين اشغالي واقع شده است.&lt;br /&gt;
هدف عماد مغنيه و همرزمان او از تمركز در منطقه نبطيه، گشودن خطوط تماس با نظاميان اسرائيلي و كنترل خطوط ارتباطي بخش هاي شرقي و غربي جنوب لبنان به ويژه ارتفاعات استراتژيك اقليم التفاح بود، و اين چيزي نبود كه به آساني به دست بيايد. آنان جنگ را از محور كفر شوبا در ارتفاعات منطقه جزين آغاز كردند و سپس به روستاهاي كفر ملكي، كفر حونه، جرجوع، جباع، حبوش و عربصاليم پيشروي كرده تا سرانجام به مناطق مشرف بر شهر نبطيه رسيدند. هنگامي كه جنوب لبنان به اشغال اسرائيلي ها در آمد، از عمليات بزرگ مسلحانه خبري نبود. گاهي عمليات پراكنده در برابر اشغالگران همچون عمليات رستوران ويمبي در خيابان الحمراء در مركز تجاري بيروت و نبردهاي جاده بيروت- صيدا در محور خلده اتفاق مي افتاد. اما عماد مغنيه جنگ هاي چريكي و پارتيزاني را به روش هايي كه در اروپاي شرقي بر ضد نازي ها و در برخي كشورهاي شرق آسيا همچون ويتنام معمول بود آغاز كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته اجراي اينگونه عمليات به بسيج جوانان و آماده سازي آنان نياز داشت، كه روحانيون مبارز جنوب همچون شهيد شيخ راغب حرب اين مأموريت را بر عهده داشتند. نيروهاي مقاومت در اين نبردها ضربات سختي به اشغالگران اسرائيلي و مزدوران محلي آنان وارد آوردند.&lt;br /&gt;
در پي پيروزي ها و دستاوردهايي كه رزمندگان مقاومت كسب كردند، براي همه تحليلگران نظامي آشكار شد كه عماد مغنيه انديشه ها و نظريه هاي استراتژيك در ذهن خود دارد. تا جايي كه در يكي از مراحل نبرد رهايي بخش تصميم گرفته بود ارتفاعات شويفات و عرمون و الدامور در جنوب بيروت را آزاد، و آن محورها را به شهر صيدا كه مركز اداري جنوب لبنان مي باشد وصل كند. چرا كه گفته شده بود انواع تجهيزات و سلاح هاي رزمندگان مقاومت فلسطين در اين منطقه مخفي شده است، انبارهاي اسلحه نهفته در مراحل گوناگون اشغال جنوب لبنان و پس از آزادي آن همواره مورد حمله هاي هوايي جنگنده هاي رژيم صهيونيستي قرار مي گرفته است.&lt;br /&gt;
مهارت و شايستگي و انديشه راهبردي عماد مغنيه براي پايان دادن به جنگ و برادر كشي ميان نيروهاي سازمان آزادي بخش فلسطين، و جنبش امل در منطقه مغدوشه به روشني تجلي يافت. مغدوشه نام تپه اي با موقعيت استراتژيك و مشرف بر اردوگاه آوارگان فلسطيني عين الحلوه در جنوب شهر صيدا مي باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نيروهاي فلسطيني و جنبش امل در سال 1986 و در اوج جنگ هاي داخلي لبنان در صدد بر آمدند اين تپه استراتژيك را به تصرف خود درآورند. حاج رضوان به منظور جلوگيري از درگيري و برادر كشي ميان فلسطيني هاي هوادار ياسر عرفات رئيس پيشين سازمان آزادي بخش فلسطين و جنبش امل چند گردان از رزمندگان مقاومت اسلامي را ميان طرفين درگير مستقر كرد، و از بروز فاجعه بزرگ ميان گروه هاي متخاصم لبناني و فلسطيني در اين منطقه جلوگيري به عمل آورد. در حقيقت فهرست اتهامات غربي ها به حاج رضوان بسيار طولاني است. در دوراني كه بحران داخلي لبنان به اوج رسيده بود. گفته شد كه ارزيابي سرويس هاي اطلاعاتي غربي نشان مي دهد كه آقاي لوئي دولامار سفير فرانسه در بيروت بطور مستقيم به دست عماد مغنيه به قتل رسيده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با وجودي كه حزب الدعوه اسلامي عراق، در واكنش به اعدام جمعي هواداران خود توسط رژيم صدام و نيز در اعتراض به حمايت هاي همه جانبه فرانسه از رژيم حزب بعث، آقاي دولامار را به قتل رساند، ولي چون اين حادثه در بيروت اتفاق افتاد محافل امنيتي غربي مدعي شدند كه سفير فرانسه توسط عماد مغنيه به قتل رسيده است.&lt;br /&gt;
حزب الدعوه اسلامي در آن برهه به شدت با رژيم حزب بعث عراق درگير بود، و تداوم حكومت صدام را از كمك هاي آمريكا و فرانسه و شيخ نشينان عرب خليج فارس ناشي مي دانست. حزب الدعوه در واكنش به اين حمايت هاي همه جانبه و سكوت محافل سياسي غرب نسبت به جنايت هاي مستمر صدام در عراق، در سال1984 سفارتخانه هاي آمريكا و فرانسه را در كويت منفجر كرد، ولي محافل امنيتي كويتي و غربي اعلام كردند كه گروه هاي وابسته به عماد مغنيه عامل انفجار سفارتخانه هاي كشورهاي مزبور بوده اند. از سوي ديگر مقام هاي امنيتي كويت عماد مغنيه را مسئول ربودن يك فروند هواپيماي مسافربري كويتي و قتل دو سرنشين آمريكايي آن عنوان كردند.&lt;br /&gt;
پس از شهادت حاج رضوان در منطقه كفر سوسه در جنوب شهر دمشق اخبار ضد و نقيض فراواني درباره دست داشتن او در بسياري از عمليات ضد صهيونيستي منتشر گرديد، كه با هيچ عقل و منطق سازگار نمي باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در برخي از اين گزارشها تصريح شده كه عماد مغنيه در واكنش به ترور شهيد سيد عباس موسوي دبير كل پيشين حزب اللّه توسط رژيم صهيونيستي، سفارت اسرائيل در بوئنوس آيرس پايتخت آرژانتين در سال1992 و مجمع يهوديان آرژانتين را در سال 1994 منفجر كرد كه در نتيجه آن دو عمليات حدود200 يهودي كشته شدند. همچنين در برخي گزارش ها آمده است هنگامي كه خوابگاه كارشناسان نظامي آمريكا در شهر نفت خيز الخبر در شرق عربستان سعودي در سال 1996 منفجر شد و در جريان آن19 آمريكايي كشته شدند، دولت آمريكا اين اقدام را از همكاري عماد مغنيه با سازمان القاعده ناشي دانست. اما تاكنون هيچ سر نخ قطعي از عاملان اين انفجار به دست نياورده است.&lt;br /&gt;
افزون بر آن، محافل اطلاعاتي آمريكا و رژيم صهيونيستي، عماد مغنيه را به جرم ادامه مقاومت و جهاد خستگي ناپذير و برنامه ريزي و اجراي عمليات هاي گوناگون ضد صهيونيستي متهم كردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين مجاهد نستوه كه در طول حيات پربركت خود دوست نداشت در برابر دوربين عكاسان رسانه هاي اطلاع رساني ظاهر شود. او را با نام و كنيه هاي مختلفي معرفي مي كردند. در طول 25 سال گذشته دهها اقدام تروريستي از سوي سازمان هاي امنيتي رژيم صهيونيستي به منظور ترور ايشان ناكام مي ماند، يا هر بار شخص مشابهي مورد سوءقصد قرار مي گرفت. اگر چه در برخي موارد، سوءقصدها مستقيما به شخص حاج رضوان نشانه گيري مي شد، اما او با هشياري و زيركي هميشگي اش جان سالم به در مي برد. تلاش هاي ناكام موساد براي شناسايي محل كار و زندگي عماد مغنيه و جلوگيري از اجراي برنامه ها و حركت هاي او همواره به يك معماي پيچيده تبديل شده بود. به نحوي كه موفقيت هاي پي در پي حزب اللّه در عمليات نظامي خود ضعف بيش از پيش موساد را در حل اين معما آشكار مي ساخت.&lt;br /&gt;
محافل جاسوسي و امنيتي آمريكا، روزي عماد مغنيه و اسامه بن لادن رهبر سازمان القاعده و عبدالقدير خان سازنده بمب هسته اي پاكستان را خطرناكترين سه مرد روي كره زمين عنوان كردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صرفنظر از بن لادن كه پيروان او با اقدامات تروريستي شان افراد غير نظامي و شهروندان بيدفاع را به قتل مي رسانند، و در دل مردم سرتاسر جهان رعب و وحشت مي آفرينند، ولي شهيد عماد مغنيه در راه آزادي ميهن و دفاع از اعتقادات مردم كشورش در برابر تجاوزگري هاي آمريكا و اسرائيل مبارزه مي كرد. او با اعتقاد بر اين ايده كه «هيچ چيز ناممكن نيست جوانان پرشور و انقلابي را به تلاش براي آزادي لبنان و فلسطين تشويق مي كرد. دامنه عمليات مسلحانه او هرگز از مرزهاي جغرافيايي لبنان و فلسطين فراتر نرفت و محافل و رسانه هاي صهيونيستي و غربي كه اتهامات ناروايي به او بستند، ياوه گويي بيش نبوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهمترين جرم عماد مغنيه اين بود كه با سازماندهي عمليات شهادت طلبانه در اوايل سال هاي دهه هشتم از قرن بيستم همه توطئه هاي آمريكا و اسرائيل را در لبنان و منطقه نقش بر آب كرد... محاسبات آنان را به هم ريخت و كشورش را از وابستگي نهايي به اسرائيل نجات داد... تنها به اين دليل او را به شهادت رساندند و از او انتقام گرفتند، كه با توانمند سازي مقاومت اسلامي لبنان يكي از بزرگترين ارتش هاي منطقه را در جريان جنگ 33 روزه سال 2006 شكست داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*عماد مغنيه از نگاه رزمندگان مقاومت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج رضوان يكي از شخصيت هاي جدال برانگيز و گرداننده تشكيلات نظامي مقاومت اسلامي شاخه نظامي حزب اللّه لبنان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ميان هزاران رزمنده مقاومت، تعداد كمي او را مي شناختند و يا نامش را شنيده بودند. چه بسا هويت او نيز براي بسياري از فرماندهان ستاد مقاومت كه به طور مستقيم با او همكاري داشتند روشن نبود. گفته شده كه اعضاي حزب اللّه و رزمندگان مقاومت هنگام ديدار با سيد حسن نصر اللّه دبير كل حزب اللّه اشك شوق در چشمان شان حلقه مي زده است، اما هرگاه نام عماد مغنيه به گوششان مي رسيده بدن شان به لرزه در مي آمده است. در ستادهاي عملياتي و فرماندهي مقاومت نيز افراد اندكي او را از نزديك مي شناختند، و به ندرت با او ديدار و مشورت كرده اند. كساني هم كه توفيق نصيب شان شده و يكي دو بار حاج رضوان را ديده اند، ترجيح داده اند هرگز راز ديدار با مرد 25 ميليون دلاري را فاش نكنند. چرا كه آمريكا براي شناسايي او اين مبلغ را پيشكش كرده بود.&lt;br /&gt;
در محافل بازتر حزب اللّه، عماد مغنيه را سايه و شبح توصيف مي كردند. چه بسا بسياري از اعضاي حزب به منظور رد گم كردن، و فريب دشمن وانمود مي كردند كه عماد مغنيه يك شخصيت فرضي است و وجود واقعي ندارد. برخي از اعضاي پايين تر حزب اللّه نيز نسبت به نقش او در پيروزي هاي چشمگير مقاومت اسلامي بر اسرائيل شك و ترديد ايجاد مي كردند. ولي محافل امنيتي، و سرويس هاي جاسوسي اسرائيل او را شناخته بودند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[سازمان موساد]] از حاج عماد كينه هاي زيادي به دل داشت. او را كابوسي مي ناميد كه خواب راحت را شبانه روز از اسرائيلي ها ربوده است. در همين حال سازمان ها و سرويس هاي جاسوسي كشورهاي گوناگون جهان عماد مغنيه را «روباه» ناميده بودند.&lt;br /&gt;
جوانان و رزمندگان مقاومت اسلامي براساس اعتقادات و باورهاي ديني شان عماد مغنيه را يكي از سربازان گمنام امام زمان(عج) توصيف مي كردند. اين توصيف دلايل معنوي و اخلاقي فراوان دارد. واقعيتي است كه رزمندگان مقاومت به آن ايمان كامل دارند. اين باورها را برگرفته از اهداف عاشورا و قيام سرور شهيدان حسين بن علي(ع) و عشق به اهل بيت(ع) مي دانند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يكي از فرماندهان مقاومت جزئيات يكي از ديدارهاي حاج رضوان از جبهه هاي جنوب لبنان را چنين بازگو كرده است: «باور كنيد هنگامي كه به جبهه مي آمد از او وحشت داشتيم. اثر حضور او ميان رزمندگان بيش از تأثيرگذاري سيد نصراللّه بود. روزي به شوخي به او گفتم كه برخي رزمندگان هنگام حضور نصراللّه در جبهه هابا شوخي به ايشان مي گويند كه دستورات شان را به طور دقيق به اجرا نمي گذارند. اما هرگز جرأت ندارند از دستورات حاج عماد سرپيچي كنند. از عماد مغنيه خواستم روي كاغذ سفيد براي من امضا كند، تا امضاي او را به رسم يادگاري نگه دارم. خودكار را به دست گرفت و امضا كرد، و به رزمندگان حاضر گفت كه امكان ندارد كسي امضاي او را جعل كند. اگر جعل كننده به آسمان ها هم فرار كند او را پايين مي آورد».&lt;br /&gt;
عماد مغنيه به مدت 25 سال خواب را از چشمان اسرائيلي ها ربوده بود. سرويس هاي جاسوسي موساد و شاباك ميليون ها دلار هزينه كردند تا به او دسترسي پيدا كنند. اسرائيلي ها در سال1994 توانستند فؤاد برادر كوچكتر او را در بخش جنوبي بيروت كه پايگاه مردمي حزب اللّه مي باشد ترور كنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يك مزدور محلي اسرائيل به نام احمد الحلاق خودروي فؤاد مغنيه را بمب گذاري كرد و به نوار اشغالي جنوب گريخت. حزب اللّه با همكاري اداره اطلاعات ارتش لبنان موفق شد احمدالحلاق را كه به روستاي اشغال شده جنوب فرار كرده بود، فريب دهد و به بيروت احضار كند. سپس دادگاه نظامي لبنان پس از بازجويي و محاكمه در زندان روميه بيروت او را اعدام كرد.&lt;br /&gt;
جزئيات و مشخصات انواع سلاح ها و جنگ افزارهاي دشمن را خوب شناخته بود. امتيازات و ويژگي هاي تانك هاي پيشرفته مركاوا را تشريح مي كرد. او مي گفت كه سپر اين تانك ها به قدري ضخيم است كه موشك «آر پي جي هفت جوابگوي آن نيست، و براي از كار انداختن اين نوع تانك ها بايد موشك هاي كورنيت ساخت روسيه تهيه كرد. مشخصات جنگنده هاي رژيم صهيونيستي را خوب شناخته بود، و براي نداشتن موشك هاي ضد هوايي به منظور مقابله با اين جنگ افزارها افسوس مي خورد. نظر به اينكه مقاومت اسلامي براي تهيه موشك هاي ضد هوايي پيشرفته با مشكل جدي مواجه بود حاج عماد مغنيه به تأمين موشك هاي زمين به زمين با بردهاي مختلف روي آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اكنون سرتاسر سرزمين هاي اشغالي فلسطين در تيررس اين موشك ها قرار دارد. او بر اين باور بود كه جنگ با رژيم صهيونيستي جنگ بقاست... از جنگ هاي سرنوشت ساز منطقه است. به همين دليل واحدهاي رزمي چريكي و در عين حال تشكيلات نظامي كلاسيك و بسيار منظم آماده كرده بود. در مدت شش سالي كه از آزادي جنوب لبنان در سال 2000 تا سال2006 گذشت تحول بزرگي در سازماندهي مقاومت اسلامي و مجهز شدن اين جنبش به انواع تجهيزات پيشرفته نظامي به وجود آمد.&lt;br /&gt;
برخي صاحبنظران عقيده داشتند كه با شهادت حاج رضوان خسارت جبران ناپذيري بر حزب اللّه وارد آمده است، ولي سيدحسن نصراللّه اين طرز فكر را به شدت رد نموده و خاطرنشان ساخت كه مقاومت اسلامي هزاران عماد مغنيه در اختيار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آموزه ها و راهكارهاي او در سرتاسر منطقه فراگير شده است. مجاهدان فلسطيني و انقلابيون عرب اكنون او را الگو و سرمشق خود قرار داده اند. تاكتيك ها و روش هايي كه نيروهاي مقاومت فلسطين در رويارويي با تهاجم نظاميان صهيونيست به [[غزه]] در سال2008 به كار گرفتند و از پيشروي آنان به عمق نوار غزه جلوگيري كردند برگرفته از راهكارها و تاكتيك هاي حاج عماد مغنيه بوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رژيم صهيونيستي كه در پنجم ژوئن سال 1967 با چهار كشور عربي وارد جنگ شد و بخش هاي وسيعي از سرزمين هاي آن ها را به اشغال درآورد، در جنگ سال 2008 نتوانست به آساني نوار غزه را به تصرف خود در آورد. اكنون هم نمي داند با حزب اللّه لبنان چه برخوردي بايد داشته باشد. هم اينك به بركت خون حاج رضوان، روح شهادت و ايثارگري در خاورميانه فراگير شده است.&lt;br /&gt;
برخي منابع مستقل و نزديك به حزب اللّه گفته اند كه عماد مغنيه پس از جنگ33 روزه سال 2006 بيشتر فعاليت هاي خود را در خارج لبنان متمركز كرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
كوشيد تجربيات و آموزه هاي خود را به جنبش هاي مقاومت در عراق و فلسطين منتقل نمايد. به همين دليل ميان كشورهاي منطقه در حال رفت و آمد بود، و ناگزير با بسياري از عوامل سازمان ها و جنبش هاي مقاومت كه برخي شان مسائل امنيتي را به طور دقيق رعايت نمي كردند، تماس داشت. مسئله ديگر اين است كه وجود امنيت نسبي در سوريه نمي توانست امنيت جاني او را تامين كند. و اين يك نقطه ضعف به شمار مي رفت و پيامد ناگوار برجاي گذاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بیانیه فرزند عماد مغنیه ([[جهاد مغنیه]] ) در مورد شهادت پدر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ما در مواجه با مرگ، رسیدن به شهادت و بزرگی را انتخاب کرده ایم، ما فرزندان کسانی هستیم که مرگ، راه آنها را نمی شناسد، زیرا آن ها به وسیله ی مرگ در مسیر خدا صعود کرده اند و به زندگی و نشاط و بشارت دست یافتند؛ زندگی که جز کسی که ابرها از دیدگانش کنار رفته آن را احساس نمی کند؛ از این رو آنچه را که کسی ندیده می بیند و آنچه که به قلب کسی خطور نکرده به قلب وی خطور می کند.&lt;br /&gt;
ما فرزندان کسانی هستیم که در راه دفاع از مرزهای وطن جز زیبایی چیزی ندیدیم. وطنی که ما شرم داریم آن را رها کنیم هر چقدر تهدید هم باشد؛ ما سربلند می ایستیم و افتخار می کنیم که میوه های سال ها جهاد با چشمانی باز هستیم، با اختیار و اخلاص، چشمانی که با عشق و اراده به شهادت بسته شدند.&lt;br /&gt;
ما فرزندان مدرسه ای هستیم که در آنجا یادگرفتیم آزاد زندگی کنیم، ما امنیت را از دشمن التماس و گدایی نمی کنیم؛ما حق خود را با خون هایمان که برای سربلندی نذر شده و برآزادگی ایستاده است، باز پس می گیریم.&lt;br /&gt;
ما یاد گرفتیم که اگر سلاحت را در جنگ خونین بیرون نیاوری، برده ای خواهش شد در بازار برده فروشان که رحم و مروتی دیگر در آنجا نیست.&lt;br /&gt;
ما امروز اینجا آمدیم تا به دشمن صهیونیستی بگوییم که اگر خونی را ریختی این خون ها جوی هایی می شود در مسیر قدس و فلسطین. ما آمده ایم که به مجاهدان و مبارزانی که در مسیر شهدا گام برمی دارند بگوییم که ثبات زمین از پافشاری های شماست و ثبات آسمان از ثبات شما است و ما و شما قسم خورده ایم که سلاح هایمان را رها نسازیم و مرزها را ترک نکنیم.&lt;br /&gt;
ما امروز اینجا آمدیم تا بگوییم ما در مسیر شما گام برمی داریم: مسیر عشق و جهاد، مسیر تصمیم برای پیروزی. ای شیخ راغب، ای سید عباس و ای حاج عماد شما چراغ هایی بودید که راه را روشن ساختید و چراغ ها در پی شما و در راه شما روشن شدند، ما برای همه جهانیان خواهیم گفت که چگونه آزادی به دست می آید و چگونه با خون پیروزی محقق می گردد.&lt;br /&gt;
اما در آخر، سخنی با آقا و مولایمان صاحب العصر و الزمان که روح من وهمگان فدای خاک پای ایشان باد: ای آقا و مولای ما، برای ما نزد خدای متعال شهادت طلب کن که ما تا آخرین نفس در راه خدا ایستاده ایم و بزرگ ترین آرزوی ما در این راه پر از قربانی و فیض و سرور این است که خود و ارواحمان را فدای این خط مقدس سازیم؛ در زیر پرچم حزب الله و با چتر پیروزی خداوند متعال.&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم به آنان که جنگ بر آنها تحمیل می شود اجازه ی جهاد و نبرد داده شد، زیرا به آنها ستم شده، و البته خداوند بر یاری آنها کاملا تواناست)(سوره ی حج، آیه ی 29) آخرین کلام ما حمد و سپاس پروردگار جهانیان است والسلام علیکم و رحمه الله و برگاته)&amp;lt;ref&amp;gt;[http:///http://navideshahed.com سایت نوید شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-12-10 12-45-52.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
*فرزند امام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید حاج عماد مغنیه که به دست صهیونیست‌ها به شهادت رسید، خود را فرزند امام خمینی رحمةالله‌علیه می‌دانست و به آن افتخار می‌کرد، زیرا امام رحمةالله‌علیه او و دیگر جوانان لبنانی و فلسطینی را زنده کردند و به آنان روح جدیدی دادند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقام معظم رهبری. 86/11/28&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-12-12 11-55-40.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
*حاج رضوان در ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایران که می‌آمد سعی می‌کرد حتماُ به زیارت امام رضا‌(ع) مشرف شود و اغلب، فرصت زیارت حضرت معصومه(س) را هم از دست نمی‌داد. شب شهادتش به زیارت حضرت رقیه رفت، در عزاداری حرم شرکت کرد، غذای نذری هم خورد و بعد هم در جلسه شرکت کرد و آخرش هم... راستی آن شب، شب شهادت رقیه بود. هنگامی که قصد داشت سوار ماشینش شود، ماشین دیگری که در نزدیکی او بمبگذاری شده بود، منفجر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رجانیوز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مقلد امام خامنه ای&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روباه، معما، شبح، استراتژیست، مغز متفکر نظامی و شخصیت شماره دو حزب الله لبنان خطابش میکردند. FBI جایزه 5 میلیون دلاری برای تحویل مرده یا زنده او را به 25 میلیون افزایش داد؛ شاید 20 سال تعقیب و گریزش توسط دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیتی امریکا و اسرائیل پایان پذیرد. میگفتند بسیاری عملیاتهای انتحاری و حتی جنگ سی و سه روزه هم زیر سر او بوده است. لقب &amp;quot;سر افعی&amp;quot; را هم روزنامه هاآرتص چاپ تلآویو به القاب او افزود. عماد مغنیه مقلد آیت الله خامنه ای، شاگرد دکتر چمران و جانشین سید حسن نصرالله بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رجانیوز&lt;br /&gt;
*عضو کوچک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش را عضوی کوچک در حزب الله لبنان میدانست. میگفت:«اسرائیلی‌ها و آمریکایی‌ها خیلی مرا بزرگ مي‌کنند و مسئولیت بسیاری از عملیات‌ها و حوادث را برعهده من مي‌نهند؛ گویی فکر مي‌کنند کلید امور جهان در دست من است.» و تاکید میکرد:«من تنها بخشی کوچک از مجموعه جهادی حزب‌الله هستم که در راه آرمان‌های مقدس مقاومت انجام وظیفه مي‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رجانیوز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بدون نقطه ضعف&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
دیوید بارکی، یکی از مسئولان سابق واحد 504 در اداره‌ اطلاعات نظامی اسرائیل که مسئول پرونده‌ی حاج عماد مغنیه بود، می‌گوید: «در اواخر دهه‌ی هشتاد چندین بار نزدیک بود وی را دستگیر کنیم و اطلاعات زیادی در مورد وی جمع‌آوری کرده بودیم، اما هر چه به وی نزدیک‌تر می‌شدیم، اطلاعاتمان کمتر و کمتر می‌شد. او هیچ نقطه‌ی ضعفی نداشت: نه به زنان علاقه نشان می‌داد، نه به پول، نه به مواد مخدر و نه هیچ چیز دیگر.»&amp;lt;ref&amp;gt;مجله پایداری_سایت مقاومت اسلامی لبنان &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نماز اول وقت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز حاج عماد به من گفت “حاجی یادت هست یک روز به من گفتید امام زمان(عج) هرجا که باشند نماز اول وقت می‌خوانند؛ بنده از نظر قلبی به نماز اول وقت، التزام گرفتم. جهاد پسر من به دنیا آمده است. یکی از برادران را پیدا کنید که نماز صبح اول وقت او تا به حال ترک نشده است، در گوش او اذان بگوید”؛ یکی از برادران پاسدار ایرانی را برای این کار معرفی کردم، که بعدها آن برادر هم شهید شد.&lt;br /&gt;
راوی: سردار عروج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== گالری تصاویر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
photo_2020-01-13_19-47-52.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D8%AF_%D9%85%D8%BA%DB%8C%D9%86%D9%87</id>
		<title>شهید جهاد مغینه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D8%AF_%D9%85%D8%BA%DB%8C%D9%86%D9%87"/>
				<updated>2020-01-20T10:26:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = شهید جهاد مغنیه&lt;br /&gt;
|تصویر                  = 4906-1m17QImq.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   =[[پرونده:پرچم لبنان.jpg|22px]] لبنانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  سال 1991 در [[لبنان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = سال 2015 در [[سوریه]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = پدر: [[عماد مغنیه]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
فرزند حاج عماد مغنیه، همان مردی که سال ها از دست جوخه های ترور [[صهیونیست ها]] پنهان شده بود اما سرانجام توسط همین ایادی کفر در [[دمشق]] و در سال 1386 به شهادت رسید، بسیار ناراحتمان کرد. نه از این بابت که ناراحت باشیم از اینکه سرانجام زندگی این مرد جوان با شهادت پایان یافته نه، به قول [[شهید آوینی]] مرگی چونین، برای اولیای خاص خداست و هر مدعی لاف زن، لیاقت پوشیدن ردای شهادت را ندارد.&lt;br /&gt;
ناراحتی از این باب بود که غبطه خوردیم به حال پسر جوان که دانست چطور حاجتش را از درگاه حضرت حق بگیرد و راهی را برود که خود اراده کرده بود نه سرنوشتی که حتی بادها هم می توانند برای انسانی تصمیم گیری کنند.&lt;br /&gt;
اما جهاد [[عماد مغنیه]] ، معروف به جواد در سال 1991 در لبنان و در خانواده ای مبارز متولد شد. پدرش، عماد مغنیه، نام برادر شهیدش در مبارزه با صهیونیست ها برا برای وی انتخاب کرد.&lt;br /&gt;
وی همواره در کنار پدرش که از فرماندهان ارشد [[حزب الله لبنان]] بود، حضور داشت و پس از شهادت پدرش، رابطه ی تنگاتنگی با [[سیدحسن نصرالله]] و [[سردار سلیمانی]] داشت، به طوری که برخی این دو بزرگوار را به عنوان پدران معنوی جهاد می دانند.&lt;br /&gt;
پدر او عماد مغنیه معروف به [[حاج رضوان]] بود، کسی که 23 سال قوی ترین سرویس های جاسوسی [[اسرائیل]] را به سخره گرفت و آن ها نتوانستند او را پیدا کنند.&lt;br /&gt;
شهید جهاد، چهارمین شهید از خانواده ی مغنیه می باشد. او تحصیلات عالیه را در رشته ی مدیریت در دانشگاه آمریکایی [[بیروت]] ، شروع کرد. تنها یک درس باقی مانده بود تا مدرکش را بگیرد که به مقام والای شهادت نائل شد.&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-10-20 08-58-38.jpg|350px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
او در طول سال های جنگ [[سوریه]] ، همراه با [[مدافعان حرم]] ، راهی این کشور شد و از سوی حزب الله توانست زیر ساخت های «[[جولان]] » را به دست گیرد و پایگاه مهمی در آنجا دایرکند. مسئول اول این پایگاه جهاد مغنیه بود.&lt;br /&gt;
او مسئول نیروهای ضربتی حزب الله لبنان بود که در سال 2015 در بازدید میدانی از [[شهرک الامل]] در [[قنطریه]] ی سوریه مورد حمله تروریستی اسرائیل قرار گرفت و به همراه [[سردار الله دادی]] شهید شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اطاعت از ولایت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته‌ای در روحیات ایشان که برای من خیلی جالب بود محبوبیت حضرت آقا نزد او بود، به‌شدت به رهبری علاقه‌مند بود، همیشه در بحثها به فرمایشات حضرت آقا استناد می‌کرد و با ایمان قلبی به ایشان پایبند بود. شاید برای ما که نزدیک ایشان هستیم جای افسوس دارد که کسی با این فاصله و دوری این‌قدر به آقا علاقه‌مند است و اطاعت پذیر او اما ما هنوز این‌گونه نیستیم. چند باری دیدار آقا رفته بود و همیشه خیلی مشتاقانه از دیدارش با آقا سخن می‌گفت. اشتیاق او در این دیدارها و در روایتی که از دیدارها داشت برای من جالب بود.&amp;lt;ref&amp;gt;خاطرات شهیدجهادمغنیه اززبان فرزندشهیدعاصمی&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خواهر شهید جهاد مغنیه&lt;br /&gt;
مادر من یک زن فوق العاده است. وقتی خبر شهادت بابا رسید، رفت دو رکعت نماز خواند. همه ما را مادرمان آرام کرد. بدون اینکه حرفی مستقیم به ما بزند، وقتی دید در مواجه با پیکر بابا بی تاب شده ایم خطاب به بابا گفت: الحمدالله که وقتی شهید شدی، کسی خانواده ایت را به اسارت نگرفت و به ما جسارت نکردند. همین که یک جمله ما را آن قدر خجالت داد که آرایم شدیم. بعد خودش رفت و وقتی مراسم تشییع برگزار می شد، یک ساعت در قبری که برای بابا آماده کرده بودند ماند و قرآن و زیارت عاشورا خواند.&lt;br /&gt;
خبر شهادت جهاد را هم که شنید همین طور. دلم سوخت وقتی پیکر جهاد را دیدم. مثل بابا شده بود. خون ها را شسته بود ولی جای زخم ها و پارگی ها بود. جای کبودی و خون مردگی ها. تصاویر شهادت بابا و جهاد با هم یکی شده بود. یک لحظه به نظرم رسید من دیگر نمی توانم تحمل کنم. باز مادر غیرمستقیم ما را آرام کرد. وقتی صورت جهاد را بوسید، گفت: ببین دشمن چه بلایی سر جهادم آورده. البته هنوز به اربا اربا نرسیده. لایوم کیومک یا اباعبدالله (ع). ما هم از خجالت آرام شدیم.&lt;br /&gt;
بعد هم مادرم خودش توی قبر جهاد رفت. همان قبر! سه ساعت قرآن و [[زیارت عاشورا]] و دعا در قبر خواند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://navideshahed.com/ سایت نوید شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اول نماز را بخوانیم&lt;br /&gt;
همیشه هرکجا که بود تا صدای اذان را میشنید نمازش رو میخواند.&lt;br /&gt;
حتی گاهی اوقات در جلسات در حین حرف زدن بوده و تا صدای اذان به گوشش میرسید انگار ملائک در گوشش صدایش کردند به ارامی بلند میشد و از همه ما می خواست اول نماز را بخوانیم وبعد به کار ادامه میدهیم .&lt;br /&gt;
به مادرش فوق العاده علاقه داشت ،در بسیاری از کارها به خصوص دینش از مادرش کسب تکلیف میکرد،او تمام این اعتقاد ودین و بصیرت را از مادرش گرفته بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;برگرفته از مصاحبه با دوستان شهید در حزب الله&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*علاقه به رهبری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی فرودگاه تهرآن با جهاد قرآر ملاقات داشتم.&lt;br /&gt;
جهاد به محض اینکه مرا دید گفت: «چقدر لاغر شده ای، تو مگر ورزش نمی کنی؟ مگر آقا نفرموده اند: «تحصیل، تهذیب، ورزش»&lt;br /&gt;
و من فهمیدم که سخنان رهبر معظم انقلاب به چه میزان تأثیرگذار بوده و برای امثال جهاد مغنیه به چه میزان با اهمیت است.&lt;br /&gt;
راوی：سید کمیل باقرزاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:جهاد مغنیه (2).jpg&lt;br /&gt;
Image:جهاد مغنیه (3).jpg&lt;br /&gt;
Image:جهاد مغنیه (4).jpg&lt;br /&gt;
Image:جهاد مغنیه (5).jpg&lt;br /&gt;
Image:جهاد مغنیه (6).jpg&lt;br /&gt;
Image:جهاد مغنیه.jpg&lt;br /&gt;
Image:جهاد مغنیه.png&lt;br /&gt;
Image:مزار جهاد مغنیه.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ها==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:جهاد_مغنیه}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای بین الملل]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای لبنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای مدافع حرم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82%DB%8C</id>
		<title>شهیداسماعیل دقایقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-20T10:22:35Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: /* نگارخانه‌ */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = اسماعیل دقایقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید اسماعیل دقایقی 01.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = شهید اسماعیل دقایقی&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  ۱۳۳۳ ، [[بهبهان]] ، [[استان خوزستان|خوزستان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۲۸ دی|۱۳۶۵/۱۰/۲۸]] ، [[شلمچه]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = پاسدار&lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید اسماعیل دقایقی]] در سال ۱۳۳۳ در شهرستان [[بهبهان]] به دنیا آمد. مسلمان شیعه بود.  پاسدار بود. در سال ۱۳۵۷ ازدواج کرد. [[الگو:شهدای ۲۸ دی|بیست و هشتم دی‌ماه]] ۱۳۶۵، در [[شلمچه]] بر اثر بمباران هوایی عراق به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
اسماعیل در سال 1333 در بهبهان، شهری که فصل‌های نخستین و داستان پر حماسه 8 سال دفاع مقدس در آن ورق خورد، دیده به هستی باز کرد و در اوایل کودکی همراه خانواده‌اش، به آغاجاری هجرت نمود. پس از طی تحصیلات مقدماتی برای ادامه طریق کسب دانش، به هنرستان شرکت ملی نفت وارد شد، اما به دلیل آغاز مبارزات سیاسی و پس از دو بار دستگیری در سال 1353، از هنرستان اخراج گردید. پس از آن در کنکور شرکت نمود و در رشته آبیاری دانشکده کشاورزی اهواز، پذیرفته شد. دو سال بعد مجدداً در کنکور شرکت کرده، برای ادامه تحصیل در رشته علوم تربیتی راهی تهران شد. اسماعیل در راستای نقد و بحث افکار گوناگون، کن فرانس‌های علمی و مذهبی جالبی را در دانشکده ترتیب داده، در جریان همین جلسات به شدت شیفته و مجذوب شخصیت استاد شهید مرتضی مطهری گردید و به مطالعه دقیق آثار ایشان پرداخت. سال 1357 بود که دختر دایی‌اش را به همسری برگزید و صاحب دو فرزند شد. یک سال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، با توجه به احساس مسئولیتی که در قبال آن دوران احساس می‌نمود، تحصیل را ترک کرده، به اتفاق عده‌ای از دوستانش برای راه‌اندازی جهاد سازندگی آغاجاری پیش‌قدم شد. پس از چند ماه طی حکمی به مسئولیت تشکیل سپاه پاسداران در منطقه آغاجاری منصوب گردید و اولین گام‌هایش را برای فنا شدن در راه حق برداشت. مهم‌ترین حرکت ارزشمند و تاریخی اسماعیل تشکیل تیپ بدر و سازمان‌دهی و فرماندهی مجاهدین و مبار زین عراقی بود. او که در راه حفظ نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران، دست از آلایش‌های دنیا شسته و دل به محبت حق سپرده بود، طی عملیات کربلای 5، در دی ماه سال 1365 درحالی‌که فرماندهی لشگر بدر را به عهده داشت در شلمچه درحالی‌که 32 سال داشت بر اثر بمباران هوایی ارتش دشمن آرام و سربلند به سوی معبود و معشوق شتافت.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=59 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
*حکم&lt;br /&gt;
وارد مقر سپاه که‌اش، چشمش به مرد جا افتاده‌ای خورد که گوشه حیاط نشسته بود و به سیگارش پک می‌زد. ترس در چهره مرد هویدا بود؛ اما سعی داشت خود را آرام و بی‌خیال نشان دهد. اون هر دفعه پک‌های عمیق تری به سیگارش می‌زد. معلوم بود که از چیزی ناراحت است. اما بروز نمی‌داد. اسماعیل به حال پریشان مرد دلش رحم آمد. حدس می‌زد که آن مرد را برای چه گرفته‌اند. نگاهش قدم‌های یکی از بچه‌ها را دنبال کرد که آمد و کنار مرد ایستاد و بعد خم شد و سیگارش را از او گرفت و به زمین انداخت. اسماعیل با چشمه‌ای گرد شده از تعجب، آن مرد را دید که زیر پوتین‌های یکی از نیروهای مقر سپاه خاموش شد و از آن تنها دودهای سیاه رنگ بر زمین ماند. اینجا سیگار کشیدن ممنوع است. چند دقیقه صبر کن تا پرونده‌ات را تکمیل کنیم و بفرستیمت زندان. آنجا هر چقدر که خواستی سیگار دود کن. اسماعیل آرام به آن دو نزدیک شد. مرد دستانش را دور پاهایش حلقه کرده بود و به سیگار خاموشش نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
ممکن است به من هم بگویید چه شده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا اسماعیل، این مرد «شرب خمر» کرده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد باعجله به صورت اسماعیل نم گاهی انداخت و چشم‌هایش را چرخاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرب خمر یعنی چه!؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشروب خورده و همین طور مست آمده توی خیابان! شما از کجا فهمیدید که او مشروب خورده؟ &lt;br /&gt;
از بوی گند دهانش معلوم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما مگر دهانش را بو کردید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حرفه‌ای او داشت اعصاب اسماعیل را به هم می‌ریخت احساس می‌کرد بچه‌ها با آن مرد غریبه ظالمانه برخور کرده‌اند. دیگر جلوی خودش را نمی‌توانست بگیرد برای همین فریاد زد و همه افراد مقر را خطاب قرار داد: شماها بیخود این مرد را دستگیر کردید! دنبال مردم راه می‌افتید و دهانشان را بو می‌کنید که ببینید. مشروب خورده‌اند؛ یا نه. استغفرالله &lt;br /&gt;
اما ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما حق دستگیر کسی را ندارید. اصلاً به شما که کی چه کار کند. مگر ما گزمه و محتسبیم؟! &lt;br /&gt;
بچه‌ها با صدای بلند اسماعیل از اطراف مقر آمدند و دورش حلقه زدند. حرفه‌ای او آن‌ها را غافلگیر کرده بود. هرکس پیش خودش، پیش مردم، نزد خدا آبرو دارد. چرا ما بجای خدا به شینیم و حکم کنیم چه کسی به ما این اجازه را داده که از جانب خدا حرف بزنیم. ما هزار و یک کار واجب تر داریم که روی زمین مانده. هیچ می‌دانید که عراقی‌ها حمله به مرزها را شروع کردگان؟! می‌دانید که خرمشهر دارد محاصره می‌شود؟! می‌دانید که اگر پای عراقی‌ها به شهرهای ما برسد، چه اتفاقی می‌افتد؟ ما اگر خیلی مرد باشیم باید جلوی دشمن را بگیریم نه اینکه مثل داروغه‌ها در شهر راه بیفتم و برعلیه این و آن حکم صادر کنیم حرفه‌ای اسماعیل بچه‌ها را شرمنده کرده بود اما آن‌ها به او عشق می‌ورزیدن و از این سرزنش‌ها ناراحت نمی‌شدند رابطه آن‌ها با اسماعیل مانند رابطه بین شاگرد و معلم بود حرفه‌ای اسماعیل اول از همه خودش را آرام کرد لحظاتی بعد اسماعیل زیر کتف‌های مرد را گرفت و از زمین بلندش کرد و بعد خودش تا نزدیک در با او رفت و معذرت‌خواهی کرد مرد هنوز چند قدمی نرفته بود که چهره اسماعیل و حرف‌هایی که او با نیروهایش گفته بود از ذهنش گذشت ایستاد و به عقب نگاه کرد در نیمه‌باز مقر چهره خندان اسماعیل را در خود جای داده بود. او هم تبسمی کرد و گذشت. دفعه بعد که آن مرد به مقر سپاه آمد هیچ خطایی نکرده بود بلکه تنها و تنها برای دیدار با اسماعیل تا آنجا آمده بود اسماعیل به گرمی از او پذیرایی کرد و گفت امیدوارم دوستان خوبی برای هم باشیم.&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\MOHAJER 9.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ازدواج&lt;br /&gt;
در سال 1357 با دختر دایی خود ازدواج کرده و زندگی مشترک همراه با محبت و صفای خود را آغاز می‌کند و مناسب است ماجرای ازدواج وی را از زبان همسر وفادارش دنبال نماییم: «مراسم عقد ما در سال 57 خیلی ساده و معمولی بود؛ یعنی تنها خواندن خطبه عقد بود. هنگام خواستگاری، اولین صحبت ایشان این بود که من یک فردی هستم که مال خودم و خانواده‌ام نیستم؛ و وقتی به ایشان گفتم این یک چیز غیر طبیعی است، گفت که من اصلاً به خاطر همین مسئله زندگی می‌کنم و انگیزه من از ازدواج هم به خاطر تکلیف شرعی بودن آن است.» &amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\badr07.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*انتهای یک جاده&lt;br /&gt;
برای شناسایی با ابو یاسین تا نزدیک عراقی‌ها رفته بودند. گلوله پشت گلوله خمپاره بوده بر زمین می‌نشست. یکی از همان گلوله‌ها درست کنار اسماعیل و ابو یاسین منفجر شد. و هر دو چند ترکش ریز خوردند. طبیعی بود آن همه آتش بر سر نیروهای ایرانی بریزد چرا که رزمندگان تا نزدیک دروازه‌های بصره پیش آمده بودند و منتظر فرصت بودند اما این شهر بندری راهم مثل فاو فتح کنند. ازقضا مجاهدین تیپ 9 بدر هم در عملیات کربلای پنج حضور فعال داشتند عده‌ای از نیروهای این تیپ حتی با پای برهنه و به عشق کربلا به عملیات آمده بودند و در همان منطقه حسابی از پس عراقی‌ها برآمده بودند. اسماعیل و ابو یاسین هم برای شناسایی رفته بودن دو حالا داشتند مواضع و خاک ریزهای دورو برشان را با نقشه تطبیق می‌دادند. صورت برافروخته اسماعیل برای ابو یاسین ناآشنا شده بود. و خودش هم احساس سبکی می‌کرد. از شب قبل که با زن و فرزندانش خداحافظی کرده بود تا آنجا که تبر رس دشمن بودند همه‌اش منتظر یک اتفاق بود در میان خاک ریزها و کوره راه‌ها، بهت جاده‌ای افتاد که انتهایش در دود و غبار محو شده بود. فهمید که آنجا آخر خط است چیزی شبیه آنچه که در خواب دیده بود. لبخندی زد و صدای قلبش در هیاهوی حمله هواپیماهای عراقی گم شد. چند لحظه بعد بمب‌های خوش‌های زمین و آسمان را سیاه کرد وقتی گردو خاک فرونشست ابو یاسین بود و پیکر غرق در خون اسماعیل. انگار که سا له است به خواب رفته بودند ...&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\MOHAJER 16.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بازگشت&lt;br /&gt;
یک سالی می‌شد که او را به قم فرستاده بودند. آمده بود قم، تا به کار یگان حفاظت از مراجع و علما سرو سامان بدهد. آن روزها، اوج درگیری و ترور منافقین بود. گروهک منافقین هر کسی را که بیشتر به فکر مردم و مملکتش بود، ترور می‌کرد. از این رو مقابله با آن‌ها و حفاظت از شخصیت‌های روحانی و ارزشمند کار مهمی به حساب می‌آمد. اسماعیل طی آن یک سال، کارها با را به سرانجام رسانده بود. و حالا با آموزش‌ها و تربیت نیروهای حفاظت، ترور علما وم راجع برای گروهک‌ها کار سختی به حساب می‌آمد. او به نیروهایش یاد داده بود که حفاظت از یک شخصیت، یعنی ایثار و از خود گذشتگی؛ اما می‌دانست که این ایثار در جبهه‌های جنگ حال و هوای دیگر دارد. در آن یک سال خیلی به جبهه فکر کرده بود. و هر چه می‌گذشت بیشتر از ماندن در شهر و مشغول شدن به کارهای دنیا دلش می‌گرفت. تصمیم گرفته بود، یک بار دیگر کتاب‌هایش را دوره کند. به سراغ کتاب‌های علوم دینی و بحث‌های فلسفی هم رفته بود؛ همه آن درس و بحث‌ها و حالات روحی و عرفانی در مقابل آنچه اسماعیل در جبهه دیده بود، فرق می‌کرد. او بارها از علم و مراجع تقلید شنیده بود که، آن‌ها حاضرند سال‌ها عبادت و خدمتشان با یک شب نگهبانی، بچه‌های جنگ عوض کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز وقتی در میان کتاب‌ها غرق در مطالعه بود چشمش به حدیثی از امام حسین (ع) که او را از خود بیخود کرد. جمله‌ای که حسین بن علی (ع) در سن نوجوانی، هنگامی که به ابوذر غفاری، یار پیامبر را از مدینه تبعید می‌کردند، به او گفته بود: «ای عمو، خداوند کارهای بزرگ را دوست دارد.» این جمله اسماعیل را به فکر فرو برد. و دانست که او هم بای در زندگی به کاری بزرگ دست بزند. همین اراده، سرنوشت او را تغییر داد و بارها و بارها این جمله را با خود تکرار کرد: «خداوند کارهای بزرگ را دوست دارد.»‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر نمی‌توانست صبر کند. دوری از جبهه برایش عذابی جان کاه بود. قلم و کاغذ برداشت و نامه‌ای برای فرمانده سپاه نوشت. از تجربیاتش در طول جنگ قلم زد و از فرماندهی خواست تا کاری به او در جبهه بدهند. و در پایان نامه نوشت: «از زمانی که تصمیم به خدمت فعال و حضور در جبهه انشاء الله تعالی – گرفتم، با وجدانی آسوده به سپاه می‌آیم ...«خدایا! ما را در انتخاب صراط خود راهنمایی کن». و آنگاه تفألی از دیوان حافظ زد. از دیوان غزلی آمد که پایانش این بود. سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌ورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را ملک دیگر اندازیم.&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\MOHAJER 11.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-22 16-40-45.jpg|بی‌قاب|وسط|شهید اسماعیل دقایقی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سوسنگرد&lt;br /&gt;
تابلوی افتاده کنار جاده را برداشت و دوباره در زمین فرو کرد روی تابلو نوشته شده بود به سمت سوسنگرد آنجا را مثل کف دستش می‌شناخت و می‌دانست عراقی‌ها دیر یا زود بعد از هویزه به سراغ سوسنگرد می‌آیند خدا خدا می‌کرد که فرمانده هان زودتر برسند منتظر چمران بود و یکی دو نفر دیگر که از اهواز می‌آمدند و قرار بود برای دفاع از شهر سوسنگرد نقشه‌هایی بریزند برای همین در جاده ورودی شهر ایستاده بود و انتظار می‌کشید قبلاً از داخل دوربینش دیده بود که عراقی‌ها شهرها به محاصره در آوردند اما برای مقابله با عراقی‌ها به نیروی بیشتری نیاز بود اگر دست دست می‌کردند شهر سقوط می‌کرد این برای اسماعیل که مسئولیت حفظ سوسنگرد را بر عهده داشت خیلی سخت سنگین بود دکتر چمران که آمد عده‌ای زیادی را هم با خود آورد بچه‌هایی که هر نفرشان می‌توانستند جلوی یک گله عراقی را بگیرند اسماعیل از شوق آمدن چمران دل تو دلش نبود مثل پسری که بعد از مسافرتی طولانی به نزد پدر بیاید دکتر را در آغوش گرفت و بوسید او برای اسماعیل تجسم واقعه یک مرد بود مردی که به همه علایق دنیا پشت پا زده بود دکتر مثل همیشه به سراغ اصل مطلب رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عراقی‌ها تا کجا پیش آمدند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا پشت دیوارها شهر، حتی یکی دوتا از تانک‌هایشان به داخل شهر هم آمدند که جلویشان را گرفتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب حالا طرح مانورتان چیست؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید از دو جهت به دشمن حمله کرد ...&lt;br /&gt;
اسماعیل یک یک به سوا لات دکتر چمران پاسخ می‌داد و راجع به محاصره سوسنگرد می‌گفت تا آنکه چمران حرف آخر را برای شروع عملیات زد ما و نیروهایمان در اختیار شما هستیم و بعد با لبخندی پدرانه گفت تا فرمانده چه دستوری بدهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-این چه حرفی است آقای دکتر ما باید از شما دستور بگیریم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه تعارفی در کار نیست شما هم منطقه را خوب می‌شناسید و هم مسئولیت آن را بعهده دارید ما هم که برای کمک به شما آمده‌ایم پس بسم‌الله. آن روز محاصره سوسنگرد شکست و اسماعیل اولین روزهای فرماندهی‌اش را به خوبی تجربه کرد. تجربه‌ای که سال‌ها با او بود و آن را به کار می‌بست. تجربه‌ای که از چمران، علم الهدی، موسوی، جهان‌آرا آموخته بود. پایان آن روز، گرچه اسماعیل 27 سال بیشتر نداشت، اما مردی شده بود که بیشتر از همه سال‌های عمرش می‌دانست.&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\MOHAJER 10.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*مهریه ازدواج &lt;br /&gt;
سال 58 تصمیم به عقد رسمی گرفتیم. مادرم مهر مرا بالا گرفته بود تا حداقل یک چیز این ازدواج که از دید ان ها غیر معمول بود شبیه بقیه مردم شود! اگر چه هیچ کداممان موافق نبودیم ولی اسماعیل گفت :(( تا اینجا به اندازه کافی دل مادرت را شکسته ایم ! برای من چه فرقی دارد من چه زیاد چه کمش را ندارم! راستی نکند یک بار مهرت را بخواهی شرمنده ام کنی !))&lt;br /&gt;
من هم که نمی خواستم به مادرم بی احترامی شده باشد مهریه پیشنهادی را قبول کردم اما همانجا قبل از انکه وارد سند ازدواج کنند به اسماعیل بخشیدم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; نیمه پنهان ماه4 ص 26و27&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اختلاف با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سر یک مسئله ای با هم به توافق نرسیدیم، هر کدام روی حرف خودمان ایستادیم، او عصبانی شد، اخم کرد و لحن مختصر تندی به خودش گرفت و از خانه بیرون رفت. شب که برگشت، همان طور با روحیه باز و لبخند آمد و به من گفت: بابت امروز صبح معذرت می خواهم. &lt;br /&gt;
می گفت: نباید گذاشت اختلاف خانوادگی بیشتر از یک روز ادامه پیدا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;نیمه پنهان ماه، شهید دقایقی، ج4، ص37 /نقل از همسر شهید&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ماشين كولر دار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همراه با آقا اسماعيل از سه راه خرمشهر به سمت خط رد حركت بوديم. ماشين ما يك استيشن كولردار بود. چند نفر از بسيجي ها به محض ديدن استيشن ، دست بلند كردند . من هم مشتاقانه پا روي ترمز نهادم و آنها را سوار كردم. يكي از آنان ، همين كه سوار شد و هواي خنك داخل را احساس كرد ، با لحن خاصي گفت: «واي ، شما چه جاي خنكي نشسته ايد!»&lt;br /&gt;
سردار با شنيدن اين جمله در خود فرو رفت و چيزي نگفت ؛ ولي وقتي آنان پياده شدند ، به كولر اشاره كرد و گفت: «خاموشش كن!»&lt;br /&gt;
وي بعد از آن روز ، ديگر سوار ماشين كولردار نشد و به تردد با يك ماشين آمبولانس قناعت كرد. روزي – در آمبولانس- سر صحبت را باز كرد و گفت: «من چون فرمانده هستم ماشين كولردار سوار شوم و بچه بسيجي ها در هواي گرم بسر ببرند؟!»&amp;lt;ref&amp;gt; سایت ساجد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وصیت‌نامه ==&lt;br /&gt;
«ربنا افرغ علی نا صبرا و ثبت اقدام نا و انصرنا علی القوم الکافرین»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
... سلام بر خاندان عصمت و طهارت. درود بر خمینی و سلام بر امت حزب الله. خدایا! از تو می‌خواهم در هنگامی که شیطان سستی به سراغم می‌آید، او را دور سازی و مرا قوت و آرامش عطا فرمایی که: «و لا حول ولا قوه الا با الله»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر و مادر گرامی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل شما شرمنده‌ام که توفیق خدمت به شما و اجرای حقوق شما خیلی کم نصیبم گشت ... انشاء الله خداوند به شما صبر عطا فرماید و شما از جمله کسانی باشید که مردم و خصوصاً خانواده شهدا و اسراء و معلولین را دلداری بدهید ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر محترم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود این 5 سال زندگی، از خصوصیات تو بهره بردم و مرا بسیار احترام کردی که لایق آن نبودم. پیوند من و تو با شعار اسلام و ایمان شروع شد و بعد سعی نمودیم هر روزمان با روز دیگر متفاوت باشد و احکام اسلام را پیاده کنیم ... در تربیت ابراهیم و زهرا سعی خود را بنما... انشاء الله که اگر بهشت نصیبم شد، یکدیگر را در آنجا ملاقات کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادران و خواهران!&lt;br /&gt;
برای شما آرزوی صبر و استقامت و پیگیری اهداف اسلامی را دارم ... در راه حسین (ع) رفتن، حسینی شدن را می‌خواهد. دیدن برادران رزمنده در خط اول که با آرامش مشغول نماز هستند و ... با سلاح مختصر با [دشمنان] مبارزه می‌کنند، از تجلیات حسینی شدن این امت است که مرا به وجد آورده است... از همه شما التماس دعا دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسدار اسماعیل دقایقی&amp;lt;ref&amp;gt;[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=59 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید اسماعیل دقایقی 01.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (2).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (3).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (4).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (5).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (6).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (7).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (8).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (9).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (10).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (11).jpg&lt;br /&gt;
photo_2020-01-19_13-39-24.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
File:photo_2019-12-11_05-29-04.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:دقایقی - اسماعیل}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خوزستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بهبهان(استان خوزستان)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات کربلای ۵]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_13-39-24.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2020-01-19 13-39-24.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_13-39-24.jpg"/>
				<updated>2020-01-20T10:21:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82%DB%8C</id>
		<title>شهیداسماعیل دقایقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-20T10:21:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = اسماعیل دقایقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید اسماعیل دقایقی 01.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = شهید اسماعیل دقایقی&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  ۱۳۳۳ ، [[بهبهان]] ، [[استان خوزستان|خوزستان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۲۸ دی|۱۳۶۵/۱۰/۲۸]] ، [[شلمچه]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = پاسدار&lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید اسماعیل دقایقی]] در سال ۱۳۳۳ در شهرستان [[بهبهان]] به دنیا آمد. مسلمان شیعه بود.  پاسدار بود. در سال ۱۳۵۷ ازدواج کرد. [[الگو:شهدای ۲۸ دی|بیست و هشتم دی‌ماه]] ۱۳۶۵، در [[شلمچه]] بر اثر بمباران هوایی عراق به شهادت رسید. مزار او در زادگاهش قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
اسماعیل در سال 1333 در بهبهان، شهری که فصل‌های نخستین و داستان پر حماسه 8 سال دفاع مقدس در آن ورق خورد، دیده به هستی باز کرد و در اوایل کودکی همراه خانواده‌اش، به آغاجاری هجرت نمود. پس از طی تحصیلات مقدماتی برای ادامه طریق کسب دانش، به هنرستان شرکت ملی نفت وارد شد، اما به دلیل آغاز مبارزات سیاسی و پس از دو بار دستگیری در سال 1353، از هنرستان اخراج گردید. پس از آن در کنکور شرکت نمود و در رشته آبیاری دانشکده کشاورزی اهواز، پذیرفته شد. دو سال بعد مجدداً در کنکور شرکت کرده، برای ادامه تحصیل در رشته علوم تربیتی راهی تهران شد. اسماعیل در راستای نقد و بحث افکار گوناگون، کن فرانس‌های علمی و مذهبی جالبی را در دانشکده ترتیب داده، در جریان همین جلسات به شدت شیفته و مجذوب شخصیت استاد شهید مرتضی مطهری گردید و به مطالعه دقیق آثار ایشان پرداخت. سال 1357 بود که دختر دایی‌اش را به همسری برگزید و صاحب دو فرزند شد. یک سال بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، با توجه به احساس مسئولیتی که در قبال آن دوران احساس می‌نمود، تحصیل را ترک کرده، به اتفاق عده‌ای از دوستانش برای راه‌اندازی جهاد سازندگی آغاجاری پیش‌قدم شد. پس از چند ماه طی حکمی به مسئولیت تشکیل سپاه پاسداران در منطقه آغاجاری منصوب گردید و اولین گام‌هایش را برای فنا شدن در راه حق برداشت. مهم‌ترین حرکت ارزشمند و تاریخی اسماعیل تشکیل تیپ بدر و سازمان‌دهی و فرماندهی مجاهدین و مبار زین عراقی بود. او که در راه حفظ نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران، دست از آلایش‌های دنیا شسته و دل به محبت حق سپرده بود، طی عملیات کربلای 5، در دی ماه سال 1365 درحالی‌که فرماندهی لشگر بدر را به عهده داشت در شلمچه درحالی‌که 32 سال داشت بر اثر بمباران هوایی ارتش دشمن آرام و سربلند به سوی معبود و معشوق شتافت.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=59 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
*حکم&lt;br /&gt;
وارد مقر سپاه که‌اش، چشمش به مرد جا افتاده‌ای خورد که گوشه حیاط نشسته بود و به سیگارش پک می‌زد. ترس در چهره مرد هویدا بود؛ اما سعی داشت خود را آرام و بی‌خیال نشان دهد. اون هر دفعه پک‌های عمیق تری به سیگارش می‌زد. معلوم بود که از چیزی ناراحت است. اما بروز نمی‌داد. اسماعیل به حال پریشان مرد دلش رحم آمد. حدس می‌زد که آن مرد را برای چه گرفته‌اند. نگاهش قدم‌های یکی از بچه‌ها را دنبال کرد که آمد و کنار مرد ایستاد و بعد خم شد و سیگارش را از او گرفت و به زمین انداخت. اسماعیل با چشمه‌ای گرد شده از تعجب، آن مرد را دید که زیر پوتین‌های یکی از نیروهای مقر سپاه خاموش شد و از آن تنها دودهای سیاه رنگ بر زمین ماند. اینجا سیگار کشیدن ممنوع است. چند دقیقه صبر کن تا پرونده‌ات را تکمیل کنیم و بفرستیمت زندان. آنجا هر چقدر که خواستی سیگار دود کن. اسماعیل آرام به آن دو نزدیک شد. مرد دستانش را دور پاهایش حلقه کرده بود و به سیگار خاموشش نگاه می‌کرد.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
ممکن است به من هم بگویید چه شده؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا اسماعیل، این مرد «شرب خمر» کرده! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرد باعجله به صورت اسماعیل نم گاهی انداخت و چشم‌هایش را چرخاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرب خمر یعنی چه!؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مشروب خورده و همین طور مست آمده توی خیابان! شما از کجا فهمیدید که او مشروب خورده؟ &lt;br /&gt;
از بوی گند دهانش معلوم است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما مگر دهانش را بو کردید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حرفه‌ای او داشت اعصاب اسماعیل را به هم می‌ریخت احساس می‌کرد بچه‌ها با آن مرد غریبه ظالمانه برخور کرده‌اند. دیگر جلوی خودش را نمی‌توانست بگیرد برای همین فریاد زد و همه افراد مقر را خطاب قرار داد: شماها بیخود این مرد را دستگیر کردید! دنبال مردم راه می‌افتید و دهانشان را بو می‌کنید که ببینید. مشروب خورده‌اند؛ یا نه. استغفرالله &lt;br /&gt;
اما ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما ندارد! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما حق دستگیر کسی را ندارید. اصلاً به شما که کی چه کار کند. مگر ما گزمه و محتسبیم؟! &lt;br /&gt;
بچه‌ها با صدای بلند اسماعیل از اطراف مقر آمدند و دورش حلقه زدند. حرفه‌ای او آن‌ها را غافلگیر کرده بود. هرکس پیش خودش، پیش مردم، نزد خدا آبرو دارد. چرا ما بجای خدا به شینیم و حکم کنیم چه کسی به ما این اجازه را داده که از جانب خدا حرف بزنیم. ما هزار و یک کار واجب تر داریم که روی زمین مانده. هیچ می‌دانید که عراقی‌ها حمله به مرزها را شروع کردگان؟! می‌دانید که خرمشهر دارد محاصره می‌شود؟! می‌دانید که اگر پای عراقی‌ها به شهرهای ما برسد، چه اتفاقی می‌افتد؟ ما اگر خیلی مرد باشیم باید جلوی دشمن را بگیریم نه اینکه مثل داروغه‌ها در شهر راه بیفتم و برعلیه این و آن حکم صادر کنیم حرفه‌ای اسماعیل بچه‌ها را شرمنده کرده بود اما آن‌ها به او عشق می‌ورزیدن و از این سرزنش‌ها ناراحت نمی‌شدند رابطه آن‌ها با اسماعیل مانند رابطه بین شاگرد و معلم بود حرفه‌ای اسماعیل اول از همه خودش را آرام کرد لحظاتی بعد اسماعیل زیر کتف‌های مرد را گرفت و از زمین بلندش کرد و بعد خودش تا نزدیک در با او رفت و معذرت‌خواهی کرد مرد هنوز چند قدمی نرفته بود که چهره اسماعیل و حرف‌هایی که او با نیروهایش گفته بود از ذهنش گذشت ایستاد و به عقب نگاه کرد در نیمه‌باز مقر چهره خندان اسماعیل را در خود جای داده بود. او هم تبسمی کرد و گذشت. دفعه بعد که آن مرد به مقر سپاه آمد هیچ خطایی نکرده بود بلکه تنها و تنها برای دیدار با اسماعیل تا آنجا آمده بود اسماعیل به گرمی از او پذیرایی کرد و گفت امیدوارم دوستان خوبی برای هم باشیم.&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\MOHAJER 9.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ازدواج&lt;br /&gt;
در سال 1357 با دختر دایی خود ازدواج کرده و زندگی مشترک همراه با محبت و صفای خود را آغاز می‌کند و مناسب است ماجرای ازدواج وی را از زبان همسر وفادارش دنبال نماییم: «مراسم عقد ما در سال 57 خیلی ساده و معمولی بود؛ یعنی تنها خواندن خطبه عقد بود. هنگام خواستگاری، اولین صحبت ایشان این بود که من یک فردی هستم که مال خودم و خانواده‌ام نیستم؛ و وقتی به ایشان گفتم این یک چیز غیر طبیعی است، گفت که من اصلاً به خاطر همین مسئله زندگی می‌کنم و انگیزه من از ازدواج هم به خاطر تکلیف شرعی بودن آن است.» &amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\badr07.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*انتهای یک جاده&lt;br /&gt;
برای شناسایی با ابو یاسین تا نزدیک عراقی‌ها رفته بودند. گلوله پشت گلوله خمپاره بوده بر زمین می‌نشست. یکی از همان گلوله‌ها درست کنار اسماعیل و ابو یاسین منفجر شد. و هر دو چند ترکش ریز خوردند. طبیعی بود آن همه آتش بر سر نیروهای ایرانی بریزد چرا که رزمندگان تا نزدیک دروازه‌های بصره پیش آمده بودند و منتظر فرصت بودند اما این شهر بندری راهم مثل فاو فتح کنند. ازقضا مجاهدین تیپ 9 بدر هم در عملیات کربلای پنج حضور فعال داشتند عده‌ای از نیروهای این تیپ حتی با پای برهنه و به عشق کربلا به عملیات آمده بودند و در همان منطقه حسابی از پس عراقی‌ها برآمده بودند. اسماعیل و ابو یاسین هم برای شناسایی رفته بودن دو حالا داشتند مواضع و خاک ریزهای دورو برشان را با نقشه تطبیق می‌دادند. صورت برافروخته اسماعیل برای ابو یاسین ناآشنا شده بود. و خودش هم احساس سبکی می‌کرد. از شب قبل که با زن و فرزندانش خداحافظی کرده بود تا آنجا که تبر رس دشمن بودند همه‌اش منتظر یک اتفاق بود در میان خاک ریزها و کوره راه‌ها، بهت جاده‌ای افتاد که انتهایش در دود و غبار محو شده بود. فهمید که آنجا آخر خط است چیزی شبیه آنچه که در خواب دیده بود. لبخندی زد و صدای قلبش در هیاهوی حمله هواپیماهای عراقی گم شد. چند لحظه بعد بمب‌های خوش‌های زمین و آسمان را سیاه کرد وقتی گردو خاک فرونشست ابو یاسین بود و پیکر غرق در خون اسماعیل. انگار که سا له است به خواب رفته بودند ...&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\MOHAJER 16.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بازگشت&lt;br /&gt;
یک سالی می‌شد که او را به قم فرستاده بودند. آمده بود قم، تا به کار یگان حفاظت از مراجع و علما سرو سامان بدهد. آن روزها، اوج درگیری و ترور منافقین بود. گروهک منافقین هر کسی را که بیشتر به فکر مردم و مملکتش بود، ترور می‌کرد. از این رو مقابله با آن‌ها و حفاظت از شخصیت‌های روحانی و ارزشمند کار مهمی به حساب می‌آمد. اسماعیل طی آن یک سال، کارها با را به سرانجام رسانده بود. و حالا با آموزش‌ها و تربیت نیروهای حفاظت، ترور علما وم راجع برای گروهک‌ها کار سختی به حساب می‌آمد. او به نیروهایش یاد داده بود که حفاظت از یک شخصیت، یعنی ایثار و از خود گذشتگی؛ اما می‌دانست که این ایثار در جبهه‌های جنگ حال و هوای دیگر دارد. در آن یک سال خیلی به جبهه فکر کرده بود. و هر چه می‌گذشت بیشتر از ماندن در شهر و مشغول شدن به کارهای دنیا دلش می‌گرفت. تصمیم گرفته بود، یک بار دیگر کتاب‌هایش را دوره کند. به سراغ کتاب‌های علوم دینی و بحث‌های فلسفی هم رفته بود؛ همه آن درس و بحث‌ها و حالات روحی و عرفانی در مقابل آنچه اسماعیل در جبهه دیده بود، فرق می‌کرد. او بارها از علم و مراجع تقلید شنیده بود که، آن‌ها حاضرند سال‌ها عبادت و خدمتشان با یک شب نگهبانی، بچه‌های جنگ عوض کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز وقتی در میان کتاب‌ها غرق در مطالعه بود چشمش به حدیثی از امام حسین (ع) که او را از خود بیخود کرد. جمله‌ای که حسین بن علی (ع) در سن نوجوانی، هنگامی که به ابوذر غفاری، یار پیامبر را از مدینه تبعید می‌کردند، به او گفته بود: «ای عمو، خداوند کارهای بزرگ را دوست دارد.» این جمله اسماعیل را به فکر فرو برد. و دانست که او هم بای در زندگی به کاری بزرگ دست بزند. همین اراده، سرنوشت او را تغییر داد و بارها و بارها این جمله را با خود تکرار کرد: «خداوند کارهای بزرگ را دوست دارد.»‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر نمی‌توانست صبر کند. دوری از جبهه برایش عذابی جان کاه بود. قلم و کاغذ برداشت و نامه‌ای برای فرمانده سپاه نوشت. از تجربیاتش در طول جنگ قلم زد و از فرماندهی خواست تا کاری به او در جبهه بدهند. و در پایان نامه نوشت: «از زمانی که تصمیم به خدمت فعال و حضور در جبهه انشاء الله تعالی – گرفتم، با وجدانی آسوده به سپاه می‌آیم ...«خدایا! ما را در انتخاب صراط خود راهنمایی کن». و آنگاه تفألی از دیوان حافظ زد. از دیوان غزلی آمد که پایانش این بود. سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌ورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را ملک دیگر اندازیم.&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\MOHAJER 11.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-22 16-40-45.jpg|بی‌قاب|وسط|شهید اسماعیل دقایقی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سوسنگرد&lt;br /&gt;
تابلوی افتاده کنار جاده را برداشت و دوباره در زمین فرو کرد روی تابلو نوشته شده بود به سمت سوسنگرد آنجا را مثل کف دستش می‌شناخت و می‌دانست عراقی‌ها دیر یا زود بعد از هویزه به سراغ سوسنگرد می‌آیند خدا خدا می‌کرد که فرمانده هان زودتر برسند منتظر چمران بود و یکی دو نفر دیگر که از اهواز می‌آمدند و قرار بود برای دفاع از شهر سوسنگرد نقشه‌هایی بریزند برای همین در جاده ورودی شهر ایستاده بود و انتظار می‌کشید قبلاً از داخل دوربینش دیده بود که عراقی‌ها شهرها به محاصره در آوردند اما برای مقابله با عراقی‌ها به نیروی بیشتری نیاز بود اگر دست دست می‌کردند شهر سقوط می‌کرد این برای اسماعیل که مسئولیت حفظ سوسنگرد را بر عهده داشت خیلی سخت سنگین بود دکتر چمران که آمد عده‌ای زیادی را هم با خود آورد بچه‌هایی که هر نفرشان می‌توانستند جلوی یک گله عراقی را بگیرند اسماعیل از شوق آمدن چمران دل تو دلش نبود مثل پسری که بعد از مسافرتی طولانی به نزد پدر بیاید دکتر را در آغوش گرفت و بوسید او برای اسماعیل تجسم واقعه یک مرد بود مردی که به همه علایق دنیا پشت پا زده بود دکتر مثل همیشه به سراغ اصل مطلب رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عراقی‌ها تا کجا پیش آمدند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا پشت دیوارها شهر، حتی یکی دوتا از تانک‌هایشان به داخل شهر هم آمدند که جلویشان را گرفتیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب حالا طرح مانورتان چیست؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید از دو جهت به دشمن حمله کرد ...&lt;br /&gt;
اسماعیل یک یک به سوا لات دکتر چمران پاسخ می‌داد و راجع به محاصره سوسنگرد می‌گفت تا آنکه چمران حرف آخر را برای شروع عملیات زد ما و نیروهایمان در اختیار شما هستیم و بعد با لبخندی پدرانه گفت تا فرمانده چه دستوری بدهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-این چه حرفی است آقای دکتر ما باید از شما دستور بگیریم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه تعارفی در کار نیست شما هم منطقه را خوب می‌شناسید و هم مسئولیت آن را بعهده دارید ما هم که برای کمک به شما آمده‌ایم پس بسم‌الله. آن روز محاصره سوسنگرد شکست و اسماعیل اولین روزهای فرماندهی‌اش را به خوبی تجربه کرد. تجربه‌ای که سال‌ها با او بود و آن را به کار می‌بست. تجربه‌ای که از چمران، علم الهدی، موسوی، جهان‌آرا آموخته بود. پایان آن روز، گرچه اسماعیل 27 سال بیشتر نداشت، اما مردی شده بود که بیشتر از همه سال‌های عمرش می‌دانست.&amp;lt;ref&amp;gt;نرم‌افزار\MOHAJER 10.htm&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*مهریه ازدواج &lt;br /&gt;
سال 58 تصمیم به عقد رسمی گرفتیم. مادرم مهر مرا بالا گرفته بود تا حداقل یک چیز این ازدواج که از دید ان ها غیر معمول بود شبیه بقیه مردم شود! اگر چه هیچ کداممان موافق نبودیم ولی اسماعیل گفت :(( تا اینجا به اندازه کافی دل مادرت را شکسته ایم ! برای من چه فرقی دارد من چه زیاد چه کمش را ندارم! راستی نکند یک بار مهرت را بخواهی شرمنده ام کنی !))&lt;br /&gt;
من هم که نمی خواستم به مادرم بی احترامی شده باشد مهریه پیشنهادی را قبول کردم اما همانجا قبل از انکه وارد سند ازدواج کنند به اسماعیل بخشیدم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; نیمه پنهان ماه4 ص 26و27&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اختلاف با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار سر یک مسئله ای با هم به توافق نرسیدیم، هر کدام روی حرف خودمان ایستادیم، او عصبانی شد، اخم کرد و لحن مختصر تندی به خودش گرفت و از خانه بیرون رفت. شب که برگشت، همان طور با روحیه باز و لبخند آمد و به من گفت: بابت امروز صبح معذرت می خواهم. &lt;br /&gt;
می گفت: نباید گذاشت اختلاف خانوادگی بیشتر از یک روز ادامه پیدا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;نیمه پنهان ماه، شهید دقایقی، ج4، ص37 /نقل از همسر شهید&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ماشين كولر دار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همراه با آقا اسماعيل از سه راه خرمشهر به سمت خط رد حركت بوديم. ماشين ما يك استيشن كولردار بود. چند نفر از بسيجي ها به محض ديدن استيشن ، دست بلند كردند . من هم مشتاقانه پا روي ترمز نهادم و آنها را سوار كردم. يكي از آنان ، همين كه سوار شد و هواي خنك داخل را احساس كرد ، با لحن خاصي گفت: «واي ، شما چه جاي خنكي نشسته ايد!»&lt;br /&gt;
سردار با شنيدن اين جمله در خود فرو رفت و چيزي نگفت ؛ ولي وقتي آنان پياده شدند ، به كولر اشاره كرد و گفت: «خاموشش كن!»&lt;br /&gt;
وي بعد از آن روز ، ديگر سوار ماشين كولردار نشد و به تردد با يك ماشين آمبولانس قناعت كرد. روزي – در آمبولانس- سر صحبت را باز كرد و گفت: «من چون فرمانده هستم ماشين كولردار سوار شوم و بچه بسيجي ها در هواي گرم بسر ببرند؟!»&amp;lt;ref&amp;gt; سایت ساجد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== وصیت‌نامه ==&lt;br /&gt;
«ربنا افرغ علی نا صبرا و ثبت اقدام نا و انصرنا علی القوم الکافرین»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
... سلام بر خاندان عصمت و طهارت. درود بر خمینی و سلام بر امت حزب الله. خدایا! از تو می‌خواهم در هنگامی که شیطان سستی به سراغم می‌آید، او را دور سازی و مرا قوت و آرامش عطا فرمایی که: «و لا حول ولا قوه الا با الله»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر و مادر گرامی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مقابل شما شرمنده‌ام که توفیق خدمت به شما و اجرای حقوق شما خیلی کم نصیبم گشت ... انشاء الله خداوند به شما صبر عطا فرماید و شما از جمله کسانی باشید که مردم و خصوصاً خانواده شهدا و اسراء و معلولین را دلداری بدهید ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر محترم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حدود این 5 سال زندگی، از خصوصیات تو بهره بردم و مرا بسیار احترام کردی که لایق آن نبودم. پیوند من و تو با شعار اسلام و ایمان شروع شد و بعد سعی نمودیم هر روزمان با روز دیگر متفاوت باشد و احکام اسلام را پیاده کنیم ... در تربیت ابراهیم و زهرا سعی خود را بنما... انشاء الله که اگر بهشت نصیبم شد، یکدیگر را در آنجا ملاقات کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادران و خواهران!&lt;br /&gt;
برای شما آرزوی صبر و استقامت و پیگیری اهداف اسلامی را دارم ... در راه حسین (ع) رفتن، حسینی شدن را می‌خواهد. دیدن برادران رزمنده در خط اول که با آرامش مشغول نماز هستند و ... با سلاح مختصر با [دشمنان] مبارزه می‌کنند، از تجلیات حسینی شدن این امت است که مرا به وجد آورده است... از همه شما التماس دعا دارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسدار اسماعیل دقایقی&amp;lt;ref&amp;gt;[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=59 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید اسماعیل دقایقی 01.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (2).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (3).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (4).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (5).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (6).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (7).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (8).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (9).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (10).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (11).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
File:photo_2019-12-11_05-29-04.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:دقایقی - اسماعیل}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خوزستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بهبهان(استان خوزستان)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات کربلای ۵]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_13-38-19.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2020-01-19 13-38-19.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_13-38-19.jpg"/>
				<updated>2020-01-20T10:18:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد علی الله دادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-20T10:17:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سخت ترین تنبیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جبهه اگر می‌خواستیم رزمنده بازیگوشی را تنبیه کنیم، او را در عملیات شرکت نمی‌ دادیم و همین کافی بود تا ساعت‌ها گریه کند، و سخت ‌ترین تنبیه در دوران دفاع مقدس عبارت بود از وارد نکردن نیرو در موج اول نبرد.&amp;lt;ref&amp;gt;سایت ساجد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آرزوی شهادت&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
خبر شهادت شهید الله دادی  را شنیدم. با پسر بزرگشان تماس گرفتم و با بغض گفتم تسلیت می‌گویم. اما پسر شهید الله دادی گفت: از شما بعیده بغض کنید. به ما تسلیت نگویید باید تبریک بگویید زیرا می دانید که آرزوی پدرم شهادت بود و او به آرزوی خود رسید.&lt;br /&gt;
((یاد روز عاشورا افتادم که حضرت علی اکبر به امام حسین علیه السلام گفتند اگر ما بر حقیم پس ما را از مرگ باکی نیست.))&amp;lt;ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
پایگاه خبری تاشهدا&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== گالری تصاویر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
photo_2020-01-19_13-29-00.jpg&lt;br /&gt;
photo_2020-01-19_13-38-19.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%DA%A9%D9%84%D9%87%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید مصطفی کلهری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%DA%A9%D9%84%D9%87%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-20T10:15:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = مصطفی کلهری&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید مصطفی کلهری 01.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = شهید مصطفی کلهری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = [[الگو:زادروزهای ۱ فروردین|۱۳۳۸/۰۱/۰۱]] ، [[قم]] ، [[استان قم|قم]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۲۵ بهمن|۱۳۶۴/۱۱/۲۵]] ، [[جزیره مجنون]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 =  &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = [[لشگر ۱۷ علی‌بن ابیطالب (ع)]]&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   =&lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = فرمانده گردان سیدالشهدا (ع) [[لشگر ۱۷ علی‌بن ابیطالب (ع)]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌                 = [[عملیات بدر|بدر]]&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = سیکل&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 =&lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = پدر: [[حسین‌علی کلهری|حسین‌علی]]{{سخ}} برادر : [[شهید محمدتقی کلهری]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید مصطفی کلهری]] در [[زادروزهای ۱ فروردین|اول فروردین‌ماه]] ۱۳۳۸ در [[قم]] به دنیا آمد. پدرش حسین‌علی و مادرش رقیه نام داشت. مسلمان شیعه بود. تحصیلات خود را تا پایان دوره راهنمایی در زادگاهش گذراند. پاسدار بود. فرمانده گردان سیدالشهدا (ع) [[لشگر ۱۷ علی‌بن ابیطالب (ع)]]  بود. [[الگو:شهدای ۲۵ بهمن|بیست و پنجم بهمن‌ماه]] ۱۳۶۴، در [[جزیره مجنون]] شهید شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
== نقل قول ==&lt;br /&gt;
== خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*عمل به ضابطه&lt;br /&gt;
شهيد کلهري گفت: « خوب! شما که يک بار اعزام شده اي ديگر نيازي به آموزش نظامي ديدن نداري. » گفتم: « بچّه هاي محلّمان اينجا هستند، من هم مي خواهم در کنار آنها باشم. » در جواب به من گفت: « رابطه هيچگاه جاي ضابطه را نمي گيرد. شما اگر مي خواهيد به وظيفه عمل کنيد، ببينيد قانون چه مي کند؛ بايد به ضابطه عمل شود. »&amp;lt;ref&amp;gt;امير خط شکن، ص 155&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== آثار ==&lt;br /&gt;
=== وصیت‌نامه ===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدمت شما نور چشم‌های خودم سلام علیکم. می‌بخشید از این که آخرین سلام خود را از راه دور به شما می‌کنم، چون دیگر به دست بوس شما نمی‌آیم. ان شاءالله که خدا توفیق شهادت نصیب من کند. &lt;br /&gt;
خدایا!&lt;br /&gt;
توبهٔ مرا قبول کن در این وقت سحر، مرا دوست بدار و به نزد خود ببر. چرا مر نمی‌بری، من قبول دارم، آدم بدی هستم. تو به لطف خود مرا ببر دیگر نمی‌توانم زنده بمانم به شهادت این برادران خسته شدم. از بس خانه مفقودین، شهدا و مجروحین رفتم، از بس که مادران آن‌ها را دیدم دیگر نمی‌توانم به گلزار بروم. قلب من تنگ شده است. &lt;br /&gt;
خدایا! می‌خواهم شهادتی نصیبم کنی که اگر جنازه مرا آوردند تکه تکه باشد تا نزد شهدای دیگر سرفراز باشم. &lt;br /&gt;
خدایا! مرا با شهدای کربلا محشور کن. &lt;br /&gt;
خدایا! نمی‌دانم چطور با تو صحبت کنم با این گناهانی که کرده‌ام ولی می دانم که تو کریمی، امید ناامیدانی، دیگر نمی‌دانم چیزی بگویم فقط مرا بیامرز و مدیون خون شهدا مکن. &lt;br /&gt;
از خدا می‌خواهم که شهادت نصیبم کند و دیگر هیچ آرزویی ندارم. در جبهه غرب که این سعادت نصیب من نشد ولی وقتی که به جنوب آمدم یاد امام حسین (ع)، ابوالفضل (ع) علی اکبر (ع) قاسم و ۷۲ تن افتادم و دلم آتش گرفت و گفتم چه قدر بی لیاقت هستم که تا به حال زنده ماندم. دعا کنید که خدا سایه امام خمینی را از سر مستضعفان کم نکند و عمرش را به بلندی آفتاب کند. &lt;br /&gt;
برادران و خواهرانم!&lt;br /&gt;
فرزندانتان را در راه اسلام تربیت کنید. نگاه به زیر دستان خود کنید که خدا از شما راضی باشد. خدا را شکر کنید و نگاه به بالا دست خود نکنید که طمع دنیا شما را بگیرد. در سختی‌ها آن قدر صبر کنید که صبر از دست شما خسته شود. زمانی که دنیا رو به شما آورد، پشت به دنیا کنید. از هرچه که به سر شما می‌آید راضی باشید البته آزاده باشید، تا می‌توانید به فقیران کمک کنید. روزی را از خدا بخواهید، نه از بنده خدا. &lt;br /&gt;
شما را به خدا امام و روحانیت را کمک کنید که اگر روحانیت شکست بخورد آبروی پیامبر (ص) از بین می‌رود. امام را دعا کنید. &lt;br /&gt;
سلام مرا به دوستان و آشنایان برسانید و از طرف من از آن‌ها حلالیت بطلبید. &lt;br /&gt;
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار . مصطفی کلهر&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&amp;quot;test&amp;quot;&amp;gt;[http://hamaseh17.ir/2014-01-19-08-14-04/saier-farmandehan-shahid/mostafa-kalhori/111-vasitnameh-kalhori.html وصیت‌نامه شهید مصطفی کلهری]، حماسه ۱۷&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:شهید مصطفی کلهری 01.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== جستارهای وابسته ==&lt;br /&gt;
* [[کتاب امیرخط‌شکن]] - محمدرضا مصطفوی&lt;br /&gt;
* [[کتاب شهید مصطفی کلهری]] - لیلا موسوی&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:کلهری - مصطفی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای جنوب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  قم]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان قم(استان قم)]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای  عملیات بدر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D8%AF_%D9%85%D8%BA%DB%8C%D9%86%D9%87</id>
		<title>شهید جهاد مغینه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D8%AF_%D9%85%D8%BA%DB%8C%D9%86%D9%87"/>
				<updated>2020-01-20T10:13:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = شهید جهاد مغنیه&lt;br /&gt;
|تصویر                  = 4906-1m17QImq.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   =[[پرونده:پرچم لبنان.jpg|22px]] لبنانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  سال 1991 در [[لبنان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = سال 2015 در [[سوریه]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = پدر: [[عماد مغنیه]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
فرزند حاج عماد مغنیه، همان مردی که سال ها از دست جوخه های ترور [[صهیونیست ها]] پنهان شده بود اما سرانجام توسط همین ایادی کفر در [[دمشق]] و در سال 1386 به شهادت رسید، بسیار ناراحتمان کرد. نه از این بابت که ناراحت باشیم از اینکه سرانجام زندگی این مرد جوان با شهادت پایان یافته نه، به قول [[شهید آوینی]] مرگی چونین، برای اولیای خاص خداست و هر مدعی لاف زن، لیاقت پوشیدن ردای شهادت را ندارد.&lt;br /&gt;
ناراحتی از این باب بود که غبطه خوردیم به حال پسر جوان که دانست چطور حاجتش را از درگاه حضرت حق بگیرد و راهی را برود که خود اراده کرده بود نه سرنوشتی که حتی بادها هم می توانند برای انسانی تصمیم گیری کنند.&lt;br /&gt;
اما جهاد [[عماد مغنیه]] ، معروف به جواد در سال 1991 در لبنان و در خانواده ای مبارز متولد شد. پدرش، عماد مغنیه، نام برادر شهیدش در مبارزه با صهیونیست ها برا برای وی انتخاب کرد.&lt;br /&gt;
وی همواره در کنار پدرش که از فرماندهان ارشد [[حزب الله لبنان]] بود، حضور داشت و پس از شهادت پدرش، رابطه ی تنگاتنگی با [[سیدحسن نصرالله]] و [[سردار سلیمانی]] داشت، به طوری که برخی این دو بزرگوار را به عنوان پدران معنوی جهاد می دانند.&lt;br /&gt;
پدر او عماد مغنیه معروف به [[حاج رضوان]] بود، کسی که 23 سال قوی ترین سرویس های جاسوسی [[اسرائیل]] را به سخره گرفت و آن ها نتوانستند او را پیدا کنند.&lt;br /&gt;
شهید جهاد، چهارمین شهید از خانواده ی مغنیه می باشد. او تحصیلات عالیه را در رشته ی مدیریت در دانشگاه آمریکایی [[بیروت]] ، شروع کرد. تنها یک درس باقی مانده بود تا مدرکش را بگیرد که به مقام والای شهادت نائل شد.&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-10-20 08-58-38.jpg|350px|بی‌قاب|وسط]]&lt;br /&gt;
او در طول سال های جنگ [[سوریه]] ، همراه با [[مدافعان حرم]] ، راهی این کشور شد و از سوی حزب الله توانست زیر ساخت های «[[جولان]] » را به دست گیرد و پایگاه مهمی در آنجا دایرکند. مسئول اول این پایگاه جهاد مغنیه بود.&lt;br /&gt;
او مسئول نیروهای ضربتی حزب الله لبنان بود که در سال 2015 در بازدید میدانی از [[شهرک الامل]] در [[قنطریه]] ی سوریه مورد حمله تروریستی اسرائیل قرار گرفت و به همراه [[سردار الله دادی]] شهید شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اطاعت از ولایت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکته‌ای در روحیات ایشان که برای من خیلی جالب بود محبوبیت حضرت آقا نزد او بود، به‌شدت به رهبری علاقه‌مند بود، همیشه در بحثها به فرمایشات حضرت آقا استناد می‌کرد و با ایمان قلبی به ایشان پایبند بود. شاید برای ما که نزدیک ایشان هستیم جای افسوس دارد که کسی با این فاصله و دوری این‌قدر به آقا علاقه‌مند است و اطاعت پذیر او اما ما هنوز این‌گونه نیستیم. چند باری دیدار آقا رفته بود و همیشه خیلی مشتاقانه از دیدارش با آقا سخن می‌گفت. اشتیاق او در این دیدارها و در روایتی که از دیدارها داشت برای من جالب بود.&amp;lt;ref&amp;gt;خاطرات شهیدجهادمغنیه اززبان فرزندشهیدعاصمی&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* خواهر شهید جهاد مغنیه&lt;br /&gt;
مادر من یک زن فوق العاده است. وقتی خبر شهادت بابا رسید، رفت دو رکعت نماز خواند. همه ما را مادرمان آرام کرد. بدون اینکه حرفی مستقیم به ما بزند، وقتی دید در مواجه با پیکر بابا بی تاب شده ایم خطاب به بابا گفت: الحمدالله که وقتی شهید شدی، کسی خانواده ایت را به اسارت نگرفت و به ما جسارت نکردند. همین که یک جمله ما را آن قدر خجالت داد که آرایم شدیم. بعد خودش رفت و وقتی مراسم تشییع برگزار می شد، یک ساعت در قبری که برای بابا آماده کرده بودند ماند و قرآن و زیارت عاشورا خواند.&lt;br /&gt;
خبر شهادت جهاد را هم که شنید همین طور. دلم سوخت وقتی پیکر جهاد را دیدم. مثل بابا شده بود. خون ها را شسته بود ولی جای زخم ها و پارگی ها بود. جای کبودی و خون مردگی ها. تصاویر شهادت بابا و جهاد با هم یکی شده بود. یک لحظه به نظرم رسید من دیگر نمی توانم تحمل کنم. باز مادر غیرمستقیم ما را آرام کرد. وقتی صورت جهاد را بوسید، گفت: ببین دشمن چه بلایی سر جهادم آورده. البته هنوز به اربا اربا نرسیده. لایوم کیومک یا اباعبدالله (ع). ما هم از خجالت آرام شدیم.&lt;br /&gt;
بعد هم مادرم خودش توی قبر جهاد رفت. همان قبر! سه ساعت قرآن و [[زیارت عاشورا]] و دعا در قبر خواند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://navideshahed.com/ سایت نوید شاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*اول نماز را بخوانیم&lt;br /&gt;
همیشه هرکجا که بود تا صدای اذان را میشنید نمازش رو میخواند.&lt;br /&gt;
حتی گاهی اوقات در جلسات در حین حرف زدن بوده و تا صدای اذان به گوشش میرسید انگار ملائک در گوشش صدایش کردند به ارامی بلند میشد و از همه ما می خواست اول نماز را بخوانیم وبعد به کار ادامه میدهیم .&lt;br /&gt;
به مادرش فوق العاده علاقه داشت ،در بسیاری از کارها به خصوص دینش از مادرش کسب تکلیف میکرد،او تمام این اعتقاد ودین و بصیرت را از مادرش گرفته بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;برگرفته از مصاحبه با دوستان شهید در حزب الله&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:جهاد مغنیه (2).jpg&lt;br /&gt;
Image:جهاد مغنیه (3).jpg&lt;br /&gt;
Image:جهاد مغنیه (4).jpg&lt;br /&gt;
Image:جهاد مغنیه (5).jpg&lt;br /&gt;
Image:جهاد مغنیه (6).jpg&lt;br /&gt;
Image:جهاد مغنیه.jpg&lt;br /&gt;
Image:جهاد مغنیه.png&lt;br /&gt;
Image:مزار جهاد مغنیه.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس ها==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:جهاد_مغنیه}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای بین الملل]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای لبنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای مدافع حرم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_13-29-00.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2020-01-19 13-29-00.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_13-29-00.jpg"/>
				<updated>2020-01-20T10:09:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد علی الله دادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-20T10:08:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: صفحه‌ای جدید حاوی «==خاطرات==  *سخت ترین تنبیه  در جبهه اگر می‌خواستیم رزمنده بازیگوشی را تنبیه ک...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سخت ترین تنبیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در جبهه اگر می‌خواستیم رزمنده بازیگوشی را تنبیه کنیم، او را در عملیات شرکت نمی‌ دادیم و همین کافی بود تا ساعت‌ها گریه کند، و سخت ‌ترین تنبیه در دوران دفاع مقدس عبارت بود از وارد نکردن نیرو در موج اول نبرد.&amp;lt;ref&amp;gt;سایت ساجد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== گالری تصاویر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
photo_2020-01-19_13-29-00.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%DA%86%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید مصطفی چمران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%DA%86%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-01-20T10:05:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: /* آثار */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید مصطفی چمران|مصطفی چمران]]، فعال سیاسی - نظامی ایرانی و بنیانگذار [[ستاد جنگ‌های نامنظم]] در جنگ ایران و عراق بود.&lt;br /&gt;
وی پیش از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب ۱۳۵۷]] [[انجمن اسلامی دانشجویان]] [[ایالات متحده آمریکا|آمریکا]] را پایه‌ریزی کرد، سپس به [[لبنان]] رفته و در آن جا به همراه [[امام موسی صدر]] [[سازمان امل]] را تشکیل داد. با انقلاب در ایران وی پس از ۲۱ سال به ایران باز گشته و پس از آموزش نیروهای سپاه، از سوی مهندس بازرگان به معاونت نخست‌وزیری دولت موقت در امور انقلاب منصوب شد. بعد از موفقیت در پاوه، امام خمینی مسئولیت وزارت دفاع را به وی سپرد. از دیگر مسئولیت‌های وی می‌توان به نمایندگی تهران در اولین دوره مجلس شورای اسلامی و نماینده امام خمینی در شورای عالی دفاع اشاره کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با شروع جنگ به اهواز رفت و ستاد جنگ‌های نامنظم را بنیان‌گذاری کرد. از دیگر کارهای مهم وی ایجاد هماهنگی بین نیروهای ارتش، سپاه و نیروهای داوطلب مردمی بود که در منطقه حضور داشتند. مصطفی چمران در سی و یک ام خرداد ماه ۱۳۶۰ در مسیر دهلاویه - سوسنگرد بر اثر اصابت ترکش خمپاره به پشت سرش به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگینامه ==&lt;br /&gt;
*تـولد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر مصطفی چمران در سال ۱۳۱۱ در تهران، خیابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولک متولد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تحصیـلات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی تحصیلات خود را در مدرسه انتصاریه، نزدیک پامنار، آغاز کرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ در دانشکده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و در سال ۱۳۳۶ در رشته الکترومکانیک فارغ ‏التحصیل شد و یک‏سال به تدریس در دانشکده‌ فنی پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی در همه دوران تحصیل شاگرد اول بود. در سال ۱۳۳۷ با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به امریکا اعزام شد و پس از تحقیقات‏ علمی در جمع معروف‏ترین دانشمندان جهان در دانشگاه کالیفرنیا و معتبرترین دانشگاه امریکا –برکلی- با ممتازترین درجه علمی موفق به اخذ دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اسفند ماه سال 1311، مصطفی فرزند سوم خانواده چمران درروستای چمران بین شهر قم و ساوه پا به عرصه وجود نهاد. یک ساله بود که همراه خانواده به تهران آمد و در کوچه‌های جنوب شهر با درد و رنج انسان‌ها آشنا شد. دوران دبستان را درمدرسه «انتصاریه» طی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او ازکودکی گوشه گیر بود و غرق تفکر در خلقت زیبای خداوندی. تحصیلات خود را در دبیرستان‌های «دارالفنون» و «البرز» ادامه داد و در سال 1332 به دانشکده فنی دانشگاه تهران راه یافت و در رشته مهندسی برق مشغول به تحصیل شد. در همین ایام بود که فعالیت‌های سیاسی خود را علیه رژیم آغاز کرد. او از کوچکی تدریس می‌کرد و از این راه قسمتی از معاش خود را تأمین می‌نمود. از 15 سالگی در درس تفسیر قرآن مرحوم آیت الله طالقانی و جلسات فلسفه و منطق استاد مطهری شرکت می‌کرد. مصطفی علاوه بر استعداد علمی فوق العاده از ذوق هنری و عرفانی سرشاری برخوردار بود. پس از فراغت از تحصیل در پایه لیسانس به عنوان دانشجوی ممتاز، بورس تحصیلی خارج از کشور به او تعلق گرفت و دوره‌های فوق لیسانس و دکترا را در رشته مهندسی برق و فیزیک پلاسما در دانشگاه‌های آمریکا با درجه عالی گذراند. یکی از فرازهای زیبای زندگی سیاسی اجتماعی وی تشکیل اولین انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا در سال 1340 بود. روح و روان مصطفی دائماً در مبارزه صیقل می‌خورد و عشق و محبتش به جهان هستی، آدمیان و حتی مخالفانش به اوج می‌رسید به طوری که دوستانش او را خدای عشق لقب داده بودند. پس از اتمام دوره دکترا در مؤسسه تحقیقاتی علمی صنعتی bell(بل) به فعالیت پرداخت و چنان موقعیتی کسب کرد که آرزوی بسیاری از انسان‌ها بود و در همان ایام تصمیم به تشکیل زندگی مشترک گرفت و ازدواج کرد. حاصل این ازدواج چهار فرزند بود. این مرد اراده و همت، پس از قیام 15 خرداد به تمام مظاهر مادی پشت کرده برای آموختن فنون جنگ‌های پارتیزانی راهی مصر شد و به مدت دو سال سخت‌ترین دوره‌های چریکی را آموخت. اواخر سال 1349 به دعوت امام موسی صدر رهبر شیعیان لبنان پا به سرزمین پر ماجرای لبنان گذاشت. او که با اندیشه ایجاد پایگاه‌های مبارزاتی به لبنان آمده بود، درهمان آغاز کار مدیریت مدرسه صنعتی جبل عامل را به عهده گرفت. در 29 شهریور 1357 امام موسی صدر که پشتوانه محکم لبنان بود، ربوده شد و این واقعه برروی مصطفی تاثیر بسیاری گذاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاریخ 16 آبان 1358 (پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران) به پیشنهاد شورای انقلاب به سمت وزارت دفاع منصوب گشت. در انتخابات اولین دوره مجلس شورای اسلامی او از سوی بیش از یک میلیون تهرانی به نمایندگی مردم برگزیده شد و در روز بیستم اردیبهشت سال 1359 هنگام تشکیل شورای عالی دفاع از سوی رهبر کبیر انقلاب امام خمینی (ره) به نمایندگی و مشاورت ایشان در این شورا انتخاب شد. پس از حمله ناجوانمردانه ارتش صدام به مرزهای ایران و یورش آن به مردم بی دفاع مصطفی نتوانست آرام بگیرد، به خدمت امام امت رسید وبا اجازه ایشان همراه آیت الله خامنه ای به اهواز سفر کرد. در اهواز با یاری گروهی از رزمندگان داوطلب، ستاد جنگ‌های نامنظم را سازماندهی کرد و با کمک آنان اهواز را از خطر سقوط نجات داد. در سحرگاه سی و یکم خرداد سال 1360 «ایرج رستمی» فرمانده منطقه دهلاویه به شهادت رسید و چمران از این حادثه بسیار متأثر و افسرده شد. آن روز همه رزمندگان دهلاویه را جمع کرد و با صدایی محزون و نگاهی عمیق گفت: «خدا رستمی را دوست داشت و برد واگر ما را هم دوست داشته باشد می‌برد.» سخنش که تمام شد. با یک یک رزمندگان دیده بوسی کرد و از آن‌ها حلالیت طلبید. گویی همه می‌دانستند که این آخرین باری است که چهره ملکوتی و متبسم مصطفی را می‌بینند و چشم‌ها تا آنجا که قدرت داشتند از نور وجودش بهره بردند و تا آخرین لحظه از تماشای این شاهین آماده پرواز سیر نگشتند. آتش خمپاره باریدن گرفت و سفیر شهادت بر سر مصطفی فرود آمد و او سبکبال ومطمئن ندای یار را لبیک گفت: «ارجعی الی ربک راضیه مرضیه» مصطفی در 31 خرداد 1360 در حالیکه 49 سال داشت بر اثر اصابت ترکش خمپاره به دیدار معبودش شتافت و خون پاکش زمین دهلاویه را گلگون کرد و بنای یادبودی در همان جا به یاد رشادت‌های ایشان ساخته شده است. مزار وی در بهشت زهرا (س) قطعه 24 ردیف 71 شماره 25 واقع می‌باشد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=225 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*زندگینامه 2&lt;br /&gt;
«شهید چمران حدود شش یا هفت سال بعد از دوری از همسر اول، با خانم «غاده جابر» در جنوب لبنان آشنا می شود.&lt;br /&gt;
«غاده جابر» از چهره های بسیار معروف ادبیات، نویسنده وشاعر عرب بوده اند. شهید چمران سنشان بالا و نسبتا بالا و همه هم متوجه این نکته بودند و این ازدواج با تشویق امام موسی صدر صورت می گیرد. وقتی آقای صدر متوجه می شود دکتر به این خانم به خاطر این موقعیت ادبی و شخصیت ایشان علاقه مند شده خودش پیشقدم می شود. خاندان جابر در جنوب لبنان خاندان معروفی است.&lt;br /&gt;
آشنایی شهید چمران با همسرشان در جنگ های مکرر بسیار دوستانه و قابل توجه بود. چمران هم آن زمان به عربی تسلط پیدا کرده بود و با خانمش عربی صحبت می کرد. خانم جابر عاشق دکترچمران است و طبیعی است که همه یک علاقه فوق العاده به دکتر داشتیم. به طریق اولي ایشان هم احساس می کرد با جان و دل به دکتر عشق می ورزد چون می دید دکتر از صبح تا شب خود را نذر بچه های یتیم و مسلمان کرده است.  &lt;br /&gt;
خانم جابر هم با کسی ازدواج کرده بود که خودش را وقف این مسائل کرده است. کسی که محدود به یک زندگی زناشویی عادي نبود. دکتر هم به خاطر شناختی که از ایشان داشت ایشان را انتخاب کرده بود.&lt;br /&gt;
الگوی ازدواج این دو بزرگوار بر روي خیلی ها در لبنان حتی در ایران تاثير گذاشت و چنین ازدواجهایی بین لبنانی ها و ایرانیان شکل گرفت، چرا كه  شهيد چمران وقتی می خواهند مهریه را ذکر کنند می نویسند پنج سال خدمت به شیعیان ایران . اینها را می توانم به اسم نام ببرم. ارتباط آنان بسیار گرم و صمیمی بود، دکتر گاهی یکی دو شب به خانه نمی آمد و مي رفت بیروت. خانه شان در سور بود. طوری نبود که همیشه در کنار هم باشند. خانم جابر نوشته هایی درباره دکتر دارد که قبل از شهادت دکتر نوشته و نوشته هایی هم بعد از رحلت ایشان دارد که از لحاظ ادبی و در زبان ادبیات عرب فوق العاده زیباست و از بزرگترین روزنامه های لبنان بعضی از متون را چاپ کرده بود. روزنامه السفیر چندين متن فوق العاده زیبا را چاپ کرده بود.»&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نویدشاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نیایش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا ! به هر که دل بستم، تو دلم را شکستی. عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو او را از من گرفتی.&lt;br /&gt;
هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم و در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را بر هم زدی و در طوفان‌های وحشت‌زای حوادث رهایم کردی تا هیچ آرزویی در دل نپرورم، و به هیچ چیز امیدی نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم.&lt;br /&gt;
خدایا !‌ تو این چنین کردی تا به غیر از تو مجبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم و جز در سایه‌ی توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم ...&lt;br /&gt;
خدایا ! تو را بر همه این نعمت‌ها شکر می‌کنم...&amp;lt;ref&amp;gt;فلش کارت دست نیاز، مرکز فرهنگی مطاف عشق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پرگشایم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوش دارم که در نیمه‌های شب، در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم. آرام آرام به عمق کهکشان‌ها صعود نمایم؛ محو عالم بی‌نهایت شوم؛ از مرزهای علم وجود درگذرم و در وادی ثنا غوطه‌ور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*توکّل و رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تو را شکر می‌کنم که از پوچی‌ها، ناپایداری‌ها، خوشی‌ها و قید و بندها آزادم کردی و مرا در طوفان‌های خطرناک حوادث رها ننمودی و درغوغای حیات، در مبارزه با ظلم و کفر غرقم کردی؛ لذّت مبارزه را به من چشاندی؛ مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی... . فهمیدم که سعادت حیات در خوشی و آرامش و آسایش نیست، بلکه در جنگ و درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم و بالأخره در شهادت است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تو را شکر می‌کنم که به من نعمت «توکّل» و «رضا» عطا کردی و در سخت‌ترین طوفان‌ها و خطرناک‌ترین گرداب‌ها، آن‌چنان به من اطمینان و آرامش دادی که با سرنوشت و همة پستی‌ها و بلندی‌هایش، آشتی کردم و به آن چه تو بر من مقدّر کرده‌ای، رضا دادم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی. تو در کویر تنهایی، انیس شب‌های تار من شدی؛ تو در ظلمت ناامیدی، دست مرا گرفتی و کمک کردی... که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه [و]پیش‌بینی نبود؛ تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکّل مرا مسلح نمودی، و در میان ابرهای ابهام و در مسیری تاریک، مجهور و وحشتناک مرا هدایت کردی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*می‌خواستم شمع باشم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« همیشه می‌خواستم که شمع باشم؛ بسوزم؛ نور بدهم و نمونه ای از مبارزه و کلمة حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم. می‌خواستم همیشه مظهر فداکاری و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. می‌خواستم در دریای فقر غوطه بخورم و دست نیاز به سوی کسی دراز نکنم. می‌خواستم فریاد شوق[سر بدهم] و زمین و آسمان را با فداکاری و آسمان پایداری خود بلرزانم.(به نظرمی‌رسد کلماتی جاافتاده یا تکرار شده است) می‌خواستم میزان حق و باطل باشم و دروغگویان و مصلحت‌طلبان و غرض‌ورزان را رسوا کنم. می‌خواستم آن‌چنان نمونه‌ای در برابر مردم به وجود آورم که هیچ حجّتی برای چپ و راست نماند؛ طریق مستقیم روشن و صریح و معلوم باشد، و هر کسی در معرکة سرنوشت، مورد امتحان سخت قرار بگیرد و راه فرار برای کسی نماند... .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*در سرزمین کفر، تو بودی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« خدایا! می‌دانی که در زندگی پرتلاطم خود، لحظه‌ای تو را فراموش نکردم. همه‌جا به طرفداری حق قیام کرده‌ام؛ حق را گفته‌ام؛ از مکتب مقدّس تو در هر شرایطی دفاع کرده‌ام؛ کمال و جمال و جلال تو را به همة مخالفان و منکران وجودت عرضه کرده‌ام و از تهمت‌ها و بدگویی‌ها و ناسزاهای آن‌ها ابا نکردم. در آن روزگاری که طرفداری از اسلام، به ارتجاع و به قهقراگری تعبیر می‌شد و کمتر کسی جرأت می‌کرد که از مکتب مقدّس تو دفاع کند، من در همه جا، حتّی در سرزمین کفر، علم اسلام را بر می‌افراشتم و با تبلیغ منطقی و قوی خود، همة مخالفین را وادار به احترام می‌کردم و تو ای خدای بزرگ! خوب می‌دانی که این فقط بر اساس اعتقاد و ایمان قلبی من بود و هیچ محرّک دیگری جز تو نمی‌توانست داشته باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« دنیا میدان بزرگ آزمایش است که هدف آن، جز عشق چیزی نیست. در این دنیا، همه چیز در اختیار بشر گذاشته شده؛ وسایل و ابزار کار فراوان است؛ عالی‌ترین نمونه‌های صنعت، زیباترین مظاهرخلقت، از سنگریزه‌ها تا ستارگان، از سنگ‌دلان جنایتکار تا دل‌های شکستة یتیمان، از نمونه‌های ظلم و جنایت تا فرشتگان حقّ و عدالت، همه چیز و همه چیز در این دنیای رنگارنگ خلق شده است. انسان را به این بازیچه‌های خلقت مشغول کرده‌اند. هر کسی به شأن خود به چیزی می‌پردازد، ولی کسانی یافت می‌شوند که سوزی در دل و شوری در سر دارند که به این بازیچه راضی نمی‌شوند. این نمونه‌های زیبای خلقت را دوست دارند و می‌پرستند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تو مرا عشق کردی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدایا! تو مرا عشق کردی که در قلب عشّاق بسوزم؛ تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم؛ تو مرا آه کردی که از سینة بینوایان و دردمندان به آسمان صعود کنم؛ تو مرا فریاد کردی که کلمة حق را هر چه رساتر برابر جبّاران اعلام نمایم؛ تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی و در کویر فقر و حرمان تنهایی سوزاندی. خدایا! تو پوچی لذّات زودگذر را عیان نمودی؛ تو ناپایداری روزگار را نشان دادی؛ لذّت مبارزه را چشاندی؛ ارزش شهادت را آموختی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سه‌طلاقه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من دنیا را طلاق دادم. خدای بزرگ مرا در آتش عشق و محبّت سوزاند. مقیاس‌ها و معیارهای جدید بر دلم گذاشت و خواسته‌های عادی و مادی و شخصی در نظرم حذف شد. روزگاری گذشت که دنیا و مافی‌ها را سه‌طلاقه کردم و ازهمه چیز خود گذشتم. از همه چیز گذشتم و با آغوش باز، به استقبال مرگ رفتم و این شاید مهم‌ترین و اساسی‌ترین پایة پیروزی من در این امتحان سخت باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آرامش غروب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوش دارم آزاد از قید و بندها درغروب آفتاب بر بلندای کوهی بنشینم و فرورفتن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم و همة حیات خود را به این زیبایی خدایی بسپارم و این زیبایی سحرانگیز، با پنجه‌های هنرمندش با تار و پود وجودم بازی کند؛ قلب سوزانم را بگشاید؛ آتش‌فشان درد و غم را آزاد کنم، اشک را که عصارة حیات من است، آزادانه سرازیر نمایم؛ عقده‌ها و فشارهایی را که بر قلب و روحم سنگینی می‌کنند، بگشایم؛ غم‌های خسته‌کننده‌ای را که حلقومم را می‌فشرند و دردهای کشنده‌ای که قلبم را سوراخ سوراخ می‌کند، با قدرت معجزه آسای زیبایی تغییر شکل دهد و غم را به عرفان و درد را به فداکاری مبدّل کند و آن‌گاه حیاتم را بگیرد و من، دیوانه‌وار همة وجودم را تسلیم زیبایی کنم و روحم به سوی ابدیتی که نورهای زیبایی می‌گذرد، پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنینه، از کهکشان‌ها بگذرم و برای لقای پروردگار به معراج روم و از درد هستی و غم وجود بیاسایم و ساعت‌ها و ساعت‌ها در همان حال باقی بمانم و از این سیر ملکوتی لذّت ببرم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آفرینش دریا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدایا! تو را شکر می‌کنم که دریا را آفریدی؛ کوه‌ها را آفریدی و من می‌توانم به کمک روح خود در موج دریا بنشینم و تا افق بی‌نهایت به پیش برانم و بدین وسیله، از قید زمان و مکان خارج شوم و فشار زندگی را ناچیز نمایم. خدایا! تو را شکر می‌کنم که به من چشمی دادی که زیبایی‌های دنیا را ببینم و درک زیبایی را به من مرحمت؟ کردی تا آن‌جا که زیبایی‌هایت را و پرستش زیبایی را جزئی از پرستش ذاتت بدانم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سوگند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدایا! به آسمان بلندت سوگند، به عشق سوگند، به شهادت سوگند، به علی(ع) سوگند، به حسین(ع) سوگند، به روح سوگند، به بی‌نهایت سوگند، به نور سوگند، به دریای وسیع سوگند، به امواج روح‌افزا سوگند، به کوه‌های سر به فلک کشیده سوگند، به شیپور جنگ سوگند، به سوز دل عاشقان سوگند، به فداییان از جان گذشته سوگند، به درد دل زجرکشیدگان سوگند، به اشک یتیمان سوگند، به آه جان‌سوز بیوه‌زنان سوگند، به تنهایی مردان بلند سوگند که من عاشق زیبایی‌ام. چه زیبا است هم‌درد علی شدن، زجر کشیدن، از طرف پست‌ترین جنایتکاران تهمت شنیدن، از طرف کینه توزان بی‌انصاف نفرین شنیدن! چه زیبا است در کنار نخلستان‌های بلند در نیمه‌های شب، سینة داغ‌دار را گشودن و خروشیدن و با ستارگان زیبای آسمان سخن گفتن!چه زیبا است که دراین موهبت بزرگ الهی که نامش غم و درد است، شیعة تمام‌عیارعلی شدن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*قربانی فرزند آدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای خدای بزرگ؛ ای آن‌که نمونه‌ی بزرگی چون حسین -علیه السّلام- را به جهان عرضه کرده‌ای؛ ای آنکه برای اتمام حجّت به کافران وجودت ... سیاهی‌ها و تباهی‌ها را به آتش وجود حسین‌ها روشن نموده‌ای؛ ای آن‌که راه پرافتخار شهادت را، برای آخرین راه‌حلّ انسان‌ها باز کرده‌ای؛ ای خدا؛ ای معشوق من؛ ای ایده‌آل آرزوهای مردم عارف! به من توفیق ده تا مثل مخلصان و شیفتگان، در راهت بسوزم و از این خاکستر مادّی آزاد گردم. ای حسین! -علیه السلام- من برای زنده ماندن تلاش نمی‌کنم و از مرگ نمی‌هراسم، بلکه به شهادت دل بسته‌ام و از همه چیز دست شسته‌ام، ولی نمی‌توانم بپذیرم که ارزش‌های الهی و حتّی قداست انقلاب، بازیچة دست سیاست‌مداران و تجّار مادّه‌پرست شده است. قبول شهادت مرا آزاد کرده است. من آزادی خود را به هیچ چیز، حتّی به حیات خود نمی‌فروشم. خدایا! ابراهیم را گفتی که عزیزترین فرزندش را قربانی کند؛ و او اسماعیل را مهیّای قربانی کرد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که پدر، کارد را به گلوی فرزندش نزدیک می‌کرد، ندا آمد: «دست نگه دار.» ابراهیم آزمایش خود را داد، ولی اسماعیل هنوز به آن درجة تکامل نرسیده بود که قربانی شود. زمان زیادی گذشت تا قربانی کاملی که عزیزترین فرزندان آدم بود، به درجة ارزش قربانی شدن رسید و در همان راه خدا قربانی شد و او حسین(ع) بود. خدایا! تو به من دستور دادی که در راه تو قربانی شوم؛ فوراً اجابت کردم و مشتاقانه به سوی قرارگاه عشق حرکت کردم...، اما تو می‌خواستی که این قربانی، هرچه باشکوه‌تر باشد؛ لذا دوستانم را و فرزندم را و عزیزترین کسانم را به قربانی پذیرفتی... و مرا در آتش اشتیاق منتظر گذاشتی... .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شرف شیعه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدایا! تو را شکر می‌کنم که شیعیان را با اسلحة شهادت مجهّز کردی که علیه طاغوت‌ها وستمگران و تجاوزگران قیام کنند و با خون سرخ خود، ذلّت هزار ساله را از دامن تشیّع پاک کنند و ارزش و اهمیّت شهادت را در معرکة حیات بفهمند و با ایمان خدایی و ارادة آهنین، خود را از لجن‌زار اسارت جسدی و روحی نجات بخشند؛ علی‌وار زندگی کنند و در راه سرخ حسین -علیه السّلام- قدم بگذارند و شرف و افتخار راستین تشیّع را که قرن‌ها دست‌خوش چپاول ستمگران بود، دوباره کسب کنند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*افزایش ظرفیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدایا! از تو می‌خواهم که طبع ما را آن‌قدر بلند کنی که در برابر هیچ چیز جز خدا تسلیم نشویم؛ دنیا ما را نفریبد؛ خودخواهی ما را کور نکند؛ سیاهی گناه و فساد و تهمت و دروغ و غیبت، قلب‌های ما را تیره و تار ننماید. خدایا! به ما آن‌قدر ظرفیت ده که در برابر پیروزی‌ها، سرمست و مغرور نشویم. خدایا! به من آن‌قدر توان ده که کوچکی و بیچارگی خویش را فراموش نکنم و در برابر عظمت تو خود را نبینم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فقر مرا پروراند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فقر و بی‌چیزی، بزرگ‌ترین ثروتی بود که خدای بزرگ به من ارزانی داشت؛ همّت و ارادة مرا آن‌قدر بلند کرد که زمین و آسمان‌ها نیز در نظرم ناچیز شدند. هنگامی که شهیدی خون پاکش را در اختیارم می‌گذارد و فقر اجازه نمی‌دهد که یتیمانش را نگبهانی کنم،هنگامی که مجروحی در آخرین لحظات حیات به من نگاه می‌کند و با نگاه خود از من تقاضای کمک دارد، من می‌سوزم؛ آب می‌شوم و قدرت ندارم کمکش کنم. هنگامی که در سنگر خونین‌ترین قتال‌ها و جنگ‌آوری، از گرسنگی شکمش خشک شده و نمی‌تواند آب را از گلو فرو بدهد، من که این‌ها را می‌بینم و صبر می‌کنم، دیگر ترس و وحشتی از فقر ندارم. این قفس آهنین را شکسته‌ام و آن‌قدر احساس بی‌نیازی می‌کنم که زیر سخت‌ترین ضربه‌ها و کوبنده‌ترین هجوم‌ها، از هیچ کس تقاضای کمک نمی‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*گذشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من این‌قدر احساس بی‌نیازی می‌کنم که در زیر شدیدترین حملات هم از کسی تقاضای کمک نمی‌کنم؛ حتّی فریاد بر نمی‌آورم؛ حتّی آه نمی‌کشم. در دنیای فقر، آن‌قدر پیش می‌روم که به غنای مطلق برسم و اکنون، اگر این کلمات دردآلود را از قلب مجروحم بیرون می‌ریزم، برای آن است که دوران خطر سپری شده است و امتحان به سر آمده و کمر فقر شکسته و همّت و اراده پیروز شده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*بی‌نیاز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدایا! از آن‌چه کرده‌ام، اجر نمی‌خواهم و به‌خاطر فداکاری‌های، خود بر تو فخر نمی‌فروشم. آن‌چه داشته‌ام، تو داده‌ای و آن‌چه کرده‌ام، تو میسّر نمودی. همة استعدادهای من، همة قدرت‌های من، همة وجود من، زادة ارادة تو است؛ من از خود چیزی ندارم که ارائه دهم؛ از خود کاری نکرده‌ام که پاداشی بخواهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! هنگامی که غرّش رعدآسای من، در بحبوحة طوفان حوادث محو می‌شد و به کسی نمی‌رسید؛ هنگامی که فریاد استغاثة من در میان فحش‌ها و تهمت‌ها و دروغ‌ها ناپدید می‌شد... ،تو ای خدای من! نالة ضعیف شبانگاه مرا می‌شنیدی و بر قلب خفته‌ام نور می‌تافتی و به استغاثة من لبیک می‌گفتی. تو ای خدای من! در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی. تو در تنهایی، انیس شب‌های تار من شدی. تو در ظلمت ناامیدی دست مرا گرفتی و هدایت کردی. در ایّامی که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه نبود، تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکّل مرا مسلّح نمودی... .خدایا! تو را شکر می‌کنم که مرا بی نیاز کردی تا از هیچ کس و از هیچ چیز انتظاری نداشته باشم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مغموم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدایا! عذر می‌خواهم از این‌که در مقابل تو می‌ایستم و از خود سخن می‌گویم و خود را چیزی به حساب می‌آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد. خدایا! آن‌چه می‌گویم، از قلبم می‌جوشد و از روحم لبریز می‌شود. خدایا! دل شکسته‌ام؛ زجر کشیده‌ام؛ ظلم زده‌ام؛ از همه چیز ناامید و از بازی سرنوشت مأیوسم؛ در مقابل آینده‌ای تیره و مبهم و تاریک فرو رفته‌ام؛ تنها تورا می‌شناسم؛ تنها به سوی تو می‌آیم؛ تنها با تو راز و نیاز می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خدایا، فقط تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هر گاه دلم رفت تا محبّت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی. خدایا! به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی. عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی. هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم؛ در سایة امیدی و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیّتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی و در طوفان‌های وحشت‌زای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیّتی در دل خود احساس نکنم... .تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم و جز در سایة توکّل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... .خدایا! تو را بر همة این نعمت‌ها شکر می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا..!&lt;br /&gt;
پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز، تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد و عظمت تو دور نکند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*من آه صبحگاهم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من فریادم که در سینة مجروح &amp;quot;جبل‌عامل&amp;quot;، در خلال قرن‌ها ظلم و ستم محفوظ شده‌ام؛ من نالة دلخراش یتیمان دل‌شکسته‌ام که در  نیمه‌های شب، از فرط گرسنگی بیدار می‌شوند و دست محبّتی وجود ندارد که برای نوازش، آن‌ها را لمس کند؛ از سیاهی و تنهایی می‌ترسند؛ آغوش گرمی نیست که به آن‌ها پناه بدهد. من آه صبحگاهم که از سینة پر سوز بیوه‌زنان سرچشمه می‌گیرم و همراه نسیم سحری به جستجوی قلب‌ها و وجدان‌های بیدار به هر سو می‌روم و آن‌قدر خسته می‌شوم که از پای می‌افتم. ناامید و مأیوس، به قطرة اشکی مبدّل می‌شوم و به صورت شبنمی در دامن برگی سقوط می‌کنم. من اشک یتیمانم که دل‌شکسته در جستجوی پدر و مادر به هر سو می‌دوند، ولی هرچه بیش‌تر می‌دوند، کم‌تر می‌یابند. وای به وقتی که یتیمی بگرید، که آسمان به لرزه درمی‌آید!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*افتادگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای خدای من! من باید از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا دشمنان، مرا از این راه طعنه زنند. باید به آن سنگ که علم را بهانه کرده و به دیگران فخر می‌فروشد، ثابت کنم که خاک پای من نخواهند شد. باید همة آن تیره‌دلان مغرور و متکبّر را به زانو درآورم؛ آن‌گاه خود، خاضع‌ترین و افتاده‌ترین فرد روی زمین باشم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*عقل و دل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«روز قیامت بود. همة فرشتگان در بارگاه خدای بزرگ حاضر شده بودند؛ روزی پرابهّت، صفوف فرشتگان، دفتر اعمال و درجة بزرگان! هر کس به پیش می‌آمد و در حضور عدل الهی، ارزش و قدر خود را می‌نمایاند... و به فراخور شأن و ارزش خود، در جایی نزدیک یا دور مستقر می‌شد... .همة اشیا، نباتات، حیوانات، انسان‌ها و عقول مجرّده به پیش می‌آمدند و ارزش خویش را عرضه می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مورچه آمد؛ از پشتکار خود گفت و در جایی نشست. پرنده آمد؛ از زیبایی خود گفت؛ از نغمه‌های دل‌نشین خود سرود و در جایی مستقر شد. سگ آمد؛ از وفای خود گفت و گربه آمد؛ از هوش و منش خود گفت. غزال آمد؛ از زیبایی چشم و پوست خود گفت. خروس آمد؛ از زیبایی تاج و یال و کوپال خود گفت. طاووس آمد؛ از زیبایی پرهای خود گفت. شیر آمد؛ از قدرت و سرپنجة خود گفت... .هرکس در شأن خود گفت و در هر مکانی مستقر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل آمد؛ از زیبایی و بوی مست‌کنندة خود شمّه‌ای گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درخت آمد و از سایة خود و میوه‌های خود گفت. گندم آمد؛ از خدمت بزرگ خود به بشریّت گفت... .هر کس شأن خود بگفت و در جای خود نشست. انسان‌ها آمدند، آدم آمد؛ حوّا آمد و از گذشته‌های دور و دراز قصّه‌ها گفتند؛ لذّت اولیّه را برشمردند و به خطای اولیّه اعتراف کردند؛ خدای را سجده نمودند و در جای خود قرار گرفتند. آدم‌های دیگر آمدند؛ نوح آمد؛ از داستان عجیب خود گفت؛ از ایمان، اراده، استقامت، مبارزه با ظلم و فساد و تاریخ افسانه‌ای خود گفت. ابراهیم آمد؛ از یادگارهای دورة خود سخن گفت: چگونه به بت‌کده شد و بت‌ها را شکست؛ چگونه به زندان افتاد و چه‌طور به درون آتش فروافتاد و چه‌طور آتش بر او گلستان شد. موسی آمد؛ داستان هجرت و فرار خود را نقل کرد و از بی‌وفایی قوم خود و رنج‌ها و دردهای خود، سخن راند. عیسی مسیح آمد؛ از عشق و محبّت سخن گفت؛ از قربان شدن خویش یاد کرد. محمد- صلی‌الله علیه و آله و سلّم- آمد؛ از رسالت بزرگ خود برای بشریّت سخن راند؛ علی- علیه‌السّلام- آمد. همه آمدند و گفتند و در جای خود نشستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرشتگان آمدند؛ هر یک از عبادات و تقرّب خود سخن گفتند و در جای خود نشستند. چه دنیایی بود و چه غوغایی، چه هیجانی، چه نظمی، چه وسعتی و چه قانونی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه عقل آمد؛ از درخشش آن، چشم‌ها خیره شد؛ از ابهّت آن، مغزها به خضوع در آمدند. پدیدة عقل، تمام مصانع آن، از علم و صنعت و تمام احتیاجات بشری و دانش و غیره، او را سجده کردند. عقل هم، چون خورشید تابان، در وسط عالم بر کرسی اعلایی فرونشست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدّتی گذشت؛ سکوت بر همه جا مستولی شد. نسیم ملایمی از رایحة بهشتی وزیدن گرفت؛ ترانه‌ای دلنشین فضا را پر کرد و همة موجودات به زبان خود، خدای را تسبیح کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز هم مدتّی گذشت؛ ندایی از جانب خدای، عالی‌ترین پدیدة خلقت را بشارت داد. همه ساکت شدند؛ ولوله افتاد؛ نوری از جانب خدای تجلّی کرد و دل همچون فرستادة خاصّ خدای، بر زمین نازل شد. همه او را سجده کردند، جز عقل که ادّعای برتری نمود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عقل از برتری خود سخن گفت. روزگاری را برشمرد که انسان‌ها چون حیوانات در جنگل‌ها، کوه‌ها و غارها زندگی می‌کردند و او آتش را به بشر یاد داد؛ چرخ را برای نقل اشیای سنگین در اختیار بشر گذاشت؛ آهن را کشف کرد؛ وسایل زندگی را مهیّا نمود؛ آسمان‌ها را تسخیر کرد؛ تا به اعماق دریاها فرو رفت. از گذشته‌های دور خبر داد و آینده‌های مبهم را پیش‌بینی کرد و خلاصه، انسان را بر طبیعت برتری بخشید. عقل گفت که میلیون‌ها پدیده و اثر از خود به جای گذاشته است و در این مورد چه کسی می‌تواند با او برابری کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکباره رعد و برق شد؛ زمین و آسمان به لرزه درآمدند؛ ندایی از جانب خدای نازل شد و به عقل نهیب زد که ساکت شو! و گفت که تمام خلقت را فقط به‌خاطر &amp;quot;او&amp;quot; خلق کردم. اگر دل را از جهان بگیرم، زندگی و حیات خاموش می‌شود. اگر عشق را از جهان بردارم، تمام ذرّات وجود متلاشی می‌گردد. اگر دل و عشق نبود، بشر چگونه زیبایی را حس می‌کرد؟ چگونه عظمت آسمان‌ها را درک می‌نمود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چگونه رازونیاز ستارگان را در دل شب می‌شنید؟ چگونه به ورای خلقت پی‌می‌برد و خالق کل را درمی‌یافت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه در جای خود قرار گرفتند و عقل، شرمنده بر کرسی خود نشست و دل چون چتری از نور، بر سر تمام موجودات عالم خلقت، به نام اوّلین تجلّی خدای بزرگ قرار گرفت. از آن پس، دل فقط مأمن خدای بزرگ شد و عشق یعنی پدیدة آن، هدف حیات گردید. دل، تنها نردبانی است که آدمی را به آسمان‌ها می‌رساند و تنها وسیله‌ای است که خدا را در می‌یابد. ستارة افتخاری است که بر فرق خلقت می‌درخشد. خورشید تابانی است که ظلمت‌کدة جهان را روشن می‌کند و آدمی را به خدا می‌رساند. دل، روح و عصارة حیات است که بدون آن، زندگی مفهوم ندارد. عشق، غایت آرزوی انسان است؛ بقیه زندگی فقط محملی برای تجلّی عشق است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فاجعة بزرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هستند کسانی که جز به مصالح خود نمی‌اندیشند و احساس آن‌ها، از ابعاد حجمشان تجاوز نمی‌کند و از روی ضعف، شکست، تنبلی و خودخواهی به پوچی می‌رسند؛ زیرا خودشان پوچند. اگر یک انقلابی راستین مأیوس گردد؛ کسی که سراسر حیاتش مبارزه، فداکاری، عشق، شور، سوز، درد، غم، تحمّل، حرمان، استمرار و نشاط است، دچار پوچی شود، آنگاه فاجعه‌ای بزرگ رخ داده است.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.aviny.com/Occasion/Enghelab_Jang/Chamran/87/Golchin.aspx سایت جامع فرهنگی شهید آوینی]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
نشسته بود زار زار گریه می‌کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می‌دانستم این جوری می‌کند؟ می‌گویم: «مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم. برای من ناراحته.» کی باور می‌کند؟&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب (یادگاران، ج 1، ص 1)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان، چمران کراوات نزد؛ استاد دو نمره ازش کم کرد؛ شد هجده، بالاترین نمره.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب  (یادگاران، ج 1، ص 7)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند بار رفته بود دنبال نمره‌اش. استاد نمره نمی‌داد. دست آخرگفت: «شما نمره گرفته‌ای، ولی اگر بروی، آزمایشگاه نیروی بزرگی از دست می‌دهد.» خودش می‌خندید. می‌گفت: «کارم تمام شده بود؛ نمره‌ام را نگه داشته بود پیش خودش که من هم بمانم.»&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب.  (یادگاران، ج 1، ص 12)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماهی یک‌بار، بچّه‌های مدرسه جمع می‌شدند و می‌رفتند زباله‌های شهر را جمع می‌کردند. دکتر می‌گفت: «هم شهر تمیز می‌شود، هم غرور بچه‌ها می‌ریزد».&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب (یادگاران، ج 1، ص 22)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته بود: «مصطفی! من از تو هیچ انتظاری ندارم الّا این‌که خدا را فراموش نکنی.» بیست و دو سال پیش گفته بود؛ همان وقت که از ایران آمدم. چه‌قدر دلم می‌خواهد بهش بگویم یک لحظه هم خدا را فراموش نکردم.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب  (یادگاران، ج 1، ص 30)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
تلفنی بهم گفتند: « یه‌مشت لات ولوت اومدن می‌گن می‌خوایم بریم ستاد جنگ‌های نامنظم.» رفتم و دیدم؛ ردشان کردم. چند روز بعد، اهواز، با موتورسیکلت ایستاده بودند کنار خیابان. یکیشان گفت:« آقای دکتر خودشون گفتن بیاین.» می‌پریدند، از روی گودال، رود، سنگر. آرپی‌جی‌زن‌ها را سوار می‌کردند ترک موتور، می‌پریدند. نصف بیش‌ترشان همان وقت‌ها شهید شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب  (یادگاران، ج 1، ص 37)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
وقتی کنسروها را پخش می‌کرد، گفت: «دکتر گفته قوطی‌هاشو سالم نگه دارین.» بعد خودش پیداش شد، با کلّی شمع. توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطی‌ها را فرستادیم روی اروند. عراقی‌ها فکر کرده بودند غوّاص است؛ تا صبح آتش می‌ریختند.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب  (یادگاران، ج 1، ص 52)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماکت‌هایم را کار گذاشتم. بد نشده بود. از دور به نظر می‌رسید موشک تاو است. عراقی‌ها تا دیدند، بهش شلیک کردند؛ تا یکی دو ساعت بعد که فهمیدند قلابی است و بی‌خیال شدند. فکر این جایش را نمی‌کردند که من جای ماکت را با موشک واقعی عوض کنم. تا دیدمش، گفتم: «دکتر جان! نقشة‌مان گرفت؛ هشت تا تانک زدیم.»&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب  (یادگاران، ج 1، ص 57)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
دستور این بود: یک تراورس، یک موتور برق و دو عدد لامپ. یک الاغ را با این‌ها مجهز می‌کردیم و می‌فرستادیم پشت تپّه. باید آتش تهیّه‌شان را می‌دیدی. فکر می‌کردیم اگر با این همه مهمّات بهمان حمله می‌کردند، چه کار می‌کردیم. آن‌ها هم لابد به این فکر می‌کردند که این تانک‌ها از کجا پیدایشان شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب   (یادگاران، ج 1، ص 85)&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;[http://navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=111834 سایت نویدشاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد کشوری جزو هیئت همراه دکتر چمران بود که با هم به کردستان رفتند. شهید شیرودی هم به پایگاه منتقل شده بود و خیلی زود، با او صمیمی شد و در تیم او قرار گرفت. خبر درگیری‌های شدید پاوه می‌رسید و دکتر چمران در محاصره مزدورهای وطن‌فروش قرار گرفته بود. تیم پروازی احمد، نخستین گروه عملیاتی بود که راهی کردستان شد. ما به اتفاق شهید سهیلیان وارد منطقه شدیم. با حملات پی در پی، دشمن را تار و مار کردیم و دکتر چمران و گروهش را از حلقه محاصره دشمن بیرون آوردیم. پاوه هم نجات پیدا کرد. در واقع منطقه‌ای که محل شروع درگیری‌ها بود، از لوث وجود دشمن، پاک شد.&amp;lt;ref&amp;gt;[0http://www.aviny.com/rahiyan_noor/revaiat-eshgh/khatere/24.aspx سایت شهیدآوینی]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
نمره 21!!!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که کارنامه‌ها و جزوات درسی مصطفی را می‌بینم کیف می‌کنم. آنقدر تمیز و زیباست که گاهی فکر می‌کنم استاد خطاطی آن‌ها را پاکنویس کرده است. بعضی از جزوه‌های او به صورت کتاب درسی درآمدند چون هم از نظر محتوا کامل بود وهم از نظر هنری زیبا بود. او تمام طرح‌های مهندسی را نقاشی کرده بود. تمام نمره‌هایش 20 بود. در دانشکده فنی، مهندس مهدی بازرگان استاد درس او در درس ترمودینامیک بود. ایشان خیلی سخت می‌گرفتند (سختگیر بودند) به کسی نمره بالاتر از 15 یا 16 نمی‌داد، اما به مصطفی نمره 21 داد. بعد از آن جنجالی بین دانشجویان به پا شد که مگر نمره بالاتر از 20 هم داریم؟! و مهندس بازرگان در پاسخ گفت: «برای چنین دانشجوئی» نمره من همین است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: دکتر رضا امرالهی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نماز شب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کار هر شبش بود! با این که از صبح تا شب کار و درس داشت و فعالیت می‌کرد، نیمه‌های شب هم بلند می‌شد نماز شب می‌خواند. یک شب بهش گفتم: «یه کم استراحت کن. خسته ای.» با همان حالت خاص خودش گفت: «تاجر اگه از سرمایه‌اش خرج کنه، بالاخره ورشکست میشه؛ باید سود بدست بیاره تا زندگیش به چرخه، ما هم اگه قرار باشه نماز شب نخونیم ورشکست میشیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سر دکتر چمران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار سال پس از سفر مصطفی به لبنان، جنگ داخلی در این کشور شروع شد و گروه‌های مختلف آشوب به پا کردند. به این علت گروهی که چمران سرپرستی آن را به عهده داشت (سازمان ملل) هم در برابر اسرائیلی‌ها ایستادگی می‌نمود و هم سعی می‌کرد آشوب‌های داخلی را خاموش کند. فرمانده یکی از گروه‌ها که از اقدامات مصطفی ناخشنود بود، به نیروهایش گفته بود: «سر دکتر چمران را برایم بیاورید.» یک شب مصطفی گم شد. به هر جایی که فکرمان می‌رسید رفتیم اما او را نیافتیم (پیدا نکردیم) خیلی نگرام شدیم. صبح که شد مصطفی برگشت. بعدها فهمیدیم که آن شب به منزل همان فرمانده رفته و گفته بود: «آنکه سرش را می‌خواستی به دیدارت آمده است.» آن دو، تا صبح با هم صحبت می‌کردند و آن فرمانده تحت تأثیر قرار گرفته و از مصطفی عذرخواهی کرده بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: حسین اعرابی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فرق نور و ظلمت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از جنگ بسیار ناراحت بودم. خانه ای بزرگ داشتیم که رو به دریا بود. روی بالکن می‌نشستم، می‌نوشتم و گریه می‌کردم. با دریا صحبت می‌کردم و به ماهی‌ها از جنگ می‌گفتم. روزی امام موسی صدر گفت: «چمران را می‌شناسی؟» گفتم: «اسمش را شنیده‌ام.» و در ادامه گفت: «حتما باید او را ببینی.» 6 یا 7 ماه بعد از آن گفتگو، شبی امام موسی صدر برایم یک تقویم فرستاد که 12 نقاشی در آن بود. یکی از آن‌ها توجه مرا به خود جلب کرد، شمع کوچکی بود که در زمینه سیاه رنگ نور می‌بخشید و در زیر آن این شعر به چشم می‌خورد: «من ممکن است نتوانم تاریکی را از بین ببرم، ولی با همه کوچکی‌ام نشان دهنده فرق بین ظلمت و نور هستم.» من تحث تاثیر آن نقاشی تا صبح گریه کردم و بسیار مشتاق شدم که هنرمندی که این نقاشی را کشیده بشناسم.» به سراغ چمران رفتم. او هم همان تقویم را به من داد. گفتم: «من این آثار را دیده‌ام» و از نقاشی آن شمع تعریف کردم. پرسیدم: «نقاشی‌ها را چه کسی کشیده است؟» گفت: «من» عجیب بود. او که دائما در جنگ حضور داشت و خون می‌دید، چطور می‌توانست چنین احساس لطیف و زیبایی داشته باشد ؟! و آنجا آغاز آشنایی من و مصطفی بود. این آشنایی 9 ماه بعد منجر به ازدواج شد و از آن پس تا آخر عمر هر گاه برایم نامه می‌نوشت امضایش نقاشی یک شمع بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: همسر شهید (خانم غاده جابر)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تاکتیک جنگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شهر اهواز، دکتر چمران توانست گروهی از رزمندگان داوطلب را گرد خود جمع کند. آن‌ها را تعلیم دهد و سازماندهی کند.&lt;br /&gt;
یک روز سر کلاس درس نظامی، به نیروهایش گفت: اگر تصمیم گرفتید به یک ارتش حمله کنید حتماً باید سه برابر آن تانک داشته باشید. سپس یکی از رزمندگان داوطلب را صدا زد و به او گفت: عزیز، برو یک رگباری آن‌جا ببند و بعد هم بیا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او هم رفت، دید که آن‌جا تعداد زیادی از تانک‌های دشمن صف کشیده‌اند. به خوبی می‌دانست که اگر صدایی از او بشنوند، دردم او را به گلوله خواهند بست، اما به هر حال دستور بود و او موظف بود تا از فرمان استادش اطاعت کند. بنابراین همان گونه که دکتر دستور داده بود رگباری بست و برگشت. دکتر به او گفت: یادت باشه، عزیز! رگبار که می‌بندی، طرف عصبانی می‌شود. کسی هم که عصبانی بشود، دیگر نمی‌تواند خوب بجنگد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مرد متفاوت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قانع نمی شدم مثل ميليون ها مردم ازدواج کنم، زندگی کنم و... به دنبال مردی مثل چمران می گشتم، يک روح بزرگ، آزاد از دنيا و متعلقاتش...&lt;br /&gt;
اما اين چيزها به چشم فاميلم و پدر و مادرم نمی آمد و حق داشتند بگويند: &amp;quot;نه&amp;quot;!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظاهر مصطفی را می ديدند و او از مال دنيا هيچ چيز نداشت.&lt;br /&gt;
آقای صدر به آنها گفت: &amp;quot;من ضامن مصطفی هستم. اگر دخترم بزرگ بود، دخترم را تقديمش می کردم&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين حرف البته آنها را تحت تأثير قرار داد اما اختلاف به قوت خودش باقی بود...&amp;lt;ref&amp;gt;نيمه پنهان ماه، ص۱۹&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد مقدم‌پور پیش از آن به جبهه دهلاویه نرفته بود به همین جهت دکتر او را به روی خاکریز برد تا مواضع و شرایط را برایش توضیح دهد. آتش خمپاره‌ی دشمن که از نخستین لحظه‌های بامداد به غیر از رستمی قربانی‌های دیگری را هم گرفته بود، بار دیگر آغاز شد. دکتر همان دم دستور داد تا متفرق شوند و از یکدیگر فاصله بگیرند. رزمندگان به سرعت متفرق شدند و هر کدام در گودالی پناه گرفتند. خمپاره در اطرافشان منفجر شد. اما سومین خمپاره درست پشت پای دکتر فرود آمده بود، هر سه نفرشان را بر زمین انداخت. ترکش‌های خمپاره سوم به سه نقطه برخورد کرده بود؛ به سینه حدادی، به صورت مقدم‌پور و پشت سر دکتر چمران، حدادی و مقدم‌پور در دم جان سپرده بودند ولی دکتر... .در بیمارستان سوسنگرد، پزشکان برای بازگرداندن او به زندگی عملیات احیا را انجام دادند اما این اقدامات نیز سودی نداشت به ناچار آمبولانس به سوی اهواز به راه افتاد اما تنها توانستند جسم بی‌جان او را به این شهر برسانند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=225 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پدر&lt;br /&gt;
بعضی شب ها که کارش کمتر بود، می رفت به بچه ها سر بزند. معمولا چند دقیقه می نشست، از درس ها می پرسید و بعضی وقت ها با هم چیزی می خوردند. همه شان فکر می کردند بچه ی دکترند. هر چهارصد و پنجاه تایشان.&amp;lt;ref&amp;gt;یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 19۴۴&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*لیلی و مجنون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شب قرار بود مصطفی تهران بماند، عصر بود و من در اتاق عمليات نشسته بودم که ناگهان در باز شد و مصطفی وارد شد!&lt;br /&gt;
تعجب کرده بودم. مرا نگاه کرد و گفت: &amp;quot;مثل اينکه خوشحال نشدی ديدی من برگشتم؟ من امشب برای شما برگشتم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: &amp;quot;نه، تو هيچ وقت به خاطر من برنگشتی. برای کارت آمدی.&amp;quot;&lt;br /&gt;
با همان مهربانی گفت: &amp;quot;... تو می دانی من در همه عمرم از هواپيمای خصوصي استفاده نکردم ولي امشب اصرار داشتم برگردم، با هواپيمای خصوصی آمدم که اينجا باشم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: &amp;quot;مصطفی من عصر که داشتم کنار کارون قدم می زدم احساس کردم اينقدر دلم پُر است که می خواهم فرياد بزنم. احساس کردم هر چه در اين رودخانه فرياد بزنم، باز نمی توانم خودم را خالي کنم. آن قدر در وجودم عشق بود که حتی تو اگر می آمدی نمی توانستی مرا تسلی بدهی.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خنديد و گفت: &amp;quot;تو به عشقِ بزرگتر از من نياز داری و آن عشق خداست. بايد به اين مرحله از تکامل برسی که تو را جز خدا و عشق خدا هيچ چيز راضی نکند. حالا من با اطمينان خاطر می توانم بروم....&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;نيمه پنهان ماه، ص۴۴&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*قدرش را بدان...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولين بار که امام موسی صدر بعد از ازدواج با مصطفی مرا ديد، خواست تنها با من صحبت کند. &lt;br /&gt;
گفت: &amp;quot;غاده! شما می دانيد با چه کسی از دواج کرده ايد؟ شما با مردی خيلی بزرگ ازدواج کرده ايد. خدا به شما بزرگترين چيز عالم را داده، بايد قدرش را بدانيد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از حرف آقای صدر تعجب کردم. گفتم: &amp;quot;من قدرش را می دانم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
و شروع کردم از اخلاق مصطفی گفتن. آقاي صدر حرف مرا قطع کرد و گفت: &amp;quot;اين خلق و خوی مصطفی که شما می بينی، تراوش باطن اوست و نشستن حقيقت سير و سلوک در کانون دلش.&amp;lt;ref&amp;gt;نيمه پنهان ماه، ص۳۲&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مرد و قولش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرم برای مصطفی شرط گذاشته بود که این دختر صبح که از خواب بلند میشه یه لیوان شیر و قهوه جلوش بذار و...&lt;br /&gt;
تا وقتی که شهید شد با اینکه خودش قهوه نمی خورد همیشه برای من درست میکرد. می گفتم برای چی اینکارو می کنی؟ راضی به زحمت نیستم. می گفت: من به مادرت قول دادم.&amp;lt;ref&amp;gt;منبع:افلاکیان ج4 ص7&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*موشک زمان‌دار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از این‌که مصطفی طرح موشک‌های زمان‌دار رو بده، رزمنده‌ها باید از موشک‌های بازوکا استفاده می‌کردند که حمل و استفاده‌ی سریع و عملیاتی از اون‌ها سخت بود.&lt;br /&gt;
طبق طرح مصطفی، یه ساعت و یه باطری به موشک‌های معمولی وصل کردند و از غلافِ موشک به عنوان پرتاب کننده استفاده کردند. موشک‌ها در فاصله‌ی صد متری دشمن قرار می‌گرفتند و طبق ساعتی که قبلاً تنظیم شده بود به سمت عراقی‌ها پرتاب می‌شدند. عراقی‌ها باعجله سعی می‌کردند نیروهای ما رو از پا در بیارند و بارون گلوله رو به محل شلیک موشک‌ها سرازیر می‌کردند؛ غافل از این‌که هیچ کس در اون منطقه نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;فلش کارت شهدای علم و اخلاق،مرکز فرهنگی مطاف عشق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (2).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (3).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (5).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (6).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (7).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (8).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (9).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (10).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (11).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (13).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (14).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (15).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (16).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (17).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (18).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (20).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (21).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (22).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (23).JPG&lt;br /&gt;
Image:1-(1).jpg&lt;br /&gt;
Image:1-(2).jpg&lt;br /&gt;
Image:1-(3).jpg&lt;br /&gt;
Image:1-(4).jpg&lt;br /&gt;
Image:1-(5).jpg&lt;br /&gt;
photo_2019-12-08_22-20-21.jpg&lt;br /&gt;
photo_2019-12-08_23-03-49.jpg&lt;br /&gt;
photo_2019-12-22_19-30-56.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مصطفی_چمران}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهر تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%DA%86%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید مصطفی چمران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%DA%86%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-01-20T10:03:48Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: /* آثار */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید مصطفی چمران|مصطفی چمران]]، فعال سیاسی - نظامی ایرانی و بنیانگذار [[ستاد جنگ‌های نامنظم]] در جنگ ایران و عراق بود.&lt;br /&gt;
وی پیش از [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب ۱۳۵۷]] [[انجمن اسلامی دانشجویان]] [[ایالات متحده آمریکا|آمریکا]] را پایه‌ریزی کرد، سپس به [[لبنان]] رفته و در آن جا به همراه [[امام موسی صدر]] [[سازمان امل]] را تشکیل داد. با انقلاب در ایران وی پس از ۲۱ سال به ایران باز گشته و پس از آموزش نیروهای سپاه، از سوی مهندس بازرگان به معاونت نخست‌وزیری دولت موقت در امور انقلاب منصوب شد. بعد از موفقیت در پاوه، امام خمینی مسئولیت وزارت دفاع را به وی سپرد. از دیگر مسئولیت‌های وی می‌توان به نمایندگی تهران در اولین دوره مجلس شورای اسلامی و نماینده امام خمینی در شورای عالی دفاع اشاره کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با شروع جنگ به اهواز رفت و ستاد جنگ‌های نامنظم را بنیان‌گذاری کرد. از دیگر کارهای مهم وی ایجاد هماهنگی بین نیروهای ارتش، سپاه و نیروهای داوطلب مردمی بود که در منطقه حضور داشتند. مصطفی چمران در سی و یک ام خرداد ماه ۱۳۶۰ در مسیر دهلاویه - سوسنگرد بر اثر اصابت ترکش خمپاره به پشت سرش به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگینامه ==&lt;br /&gt;
*تـولد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر مصطفی چمران در سال ۱۳۱۱ در تهران، خیابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولک متولد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تحصیـلات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی تحصیلات خود را در مدرسه انتصاریه، نزدیک پامنار، آغاز کرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ در دانشکده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و در سال ۱۳۳۶ در رشته الکترومکانیک فارغ ‏التحصیل شد و یک‏سال به تدریس در دانشکده‌ فنی پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی در همه دوران تحصیل شاگرد اول بود. در سال ۱۳۳۷ با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به امریکا اعزام شد و پس از تحقیقات‏ علمی در جمع معروف‏ترین دانشمندان جهان در دانشگاه کالیفرنیا و معتبرترین دانشگاه امریکا –برکلی- با ممتازترین درجه علمی موفق به اخذ دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اسفند ماه سال 1311، مصطفی فرزند سوم خانواده چمران درروستای چمران بین شهر قم و ساوه پا به عرصه وجود نهاد. یک ساله بود که همراه خانواده به تهران آمد و در کوچه‌های جنوب شهر با درد و رنج انسان‌ها آشنا شد. دوران دبستان را درمدرسه «انتصاریه» طی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او ازکودکی گوشه گیر بود و غرق تفکر در خلقت زیبای خداوندی. تحصیلات خود را در دبیرستان‌های «دارالفنون» و «البرز» ادامه داد و در سال 1332 به دانشکده فنی دانشگاه تهران راه یافت و در رشته مهندسی برق مشغول به تحصیل شد. در همین ایام بود که فعالیت‌های سیاسی خود را علیه رژیم آغاز کرد. او از کوچکی تدریس می‌کرد و از این راه قسمتی از معاش خود را تأمین می‌نمود. از 15 سالگی در درس تفسیر قرآن مرحوم آیت الله طالقانی و جلسات فلسفه و منطق استاد مطهری شرکت می‌کرد. مصطفی علاوه بر استعداد علمی فوق العاده از ذوق هنری و عرفانی سرشاری برخوردار بود. پس از فراغت از تحصیل در پایه لیسانس به عنوان دانشجوی ممتاز، بورس تحصیلی خارج از کشور به او تعلق گرفت و دوره‌های فوق لیسانس و دکترا را در رشته مهندسی برق و فیزیک پلاسما در دانشگاه‌های آمریکا با درجه عالی گذراند. یکی از فرازهای زیبای زندگی سیاسی اجتماعی وی تشکیل اولین انجمن اسلامی دانشجویان آمریکا در سال 1340 بود. روح و روان مصطفی دائماً در مبارزه صیقل می‌خورد و عشق و محبتش به جهان هستی، آدمیان و حتی مخالفانش به اوج می‌رسید به طوری که دوستانش او را خدای عشق لقب داده بودند. پس از اتمام دوره دکترا در مؤسسه تحقیقاتی علمی صنعتی bell(بل) به فعالیت پرداخت و چنان موقعیتی کسب کرد که آرزوی بسیاری از انسان‌ها بود و در همان ایام تصمیم به تشکیل زندگی مشترک گرفت و ازدواج کرد. حاصل این ازدواج چهار فرزند بود. این مرد اراده و همت، پس از قیام 15 خرداد به تمام مظاهر مادی پشت کرده برای آموختن فنون جنگ‌های پارتیزانی راهی مصر شد و به مدت دو سال سخت‌ترین دوره‌های چریکی را آموخت. اواخر سال 1349 به دعوت امام موسی صدر رهبر شیعیان لبنان پا به سرزمین پر ماجرای لبنان گذاشت. او که با اندیشه ایجاد پایگاه‌های مبارزاتی به لبنان آمده بود، درهمان آغاز کار مدیریت مدرسه صنعتی جبل عامل را به عهده گرفت. در 29 شهریور 1357 امام موسی صدر که پشتوانه محکم لبنان بود، ربوده شد و این واقعه برروی مصطفی تاثیر بسیاری گذاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاریخ 16 آبان 1358 (پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران) به پیشنهاد شورای انقلاب به سمت وزارت دفاع منصوب گشت. در انتخابات اولین دوره مجلس شورای اسلامی او از سوی بیش از یک میلیون تهرانی به نمایندگی مردم برگزیده شد و در روز بیستم اردیبهشت سال 1359 هنگام تشکیل شورای عالی دفاع از سوی رهبر کبیر انقلاب امام خمینی (ره) به نمایندگی و مشاورت ایشان در این شورا انتخاب شد. پس از حمله ناجوانمردانه ارتش صدام به مرزهای ایران و یورش آن به مردم بی دفاع مصطفی نتوانست آرام بگیرد، به خدمت امام امت رسید وبا اجازه ایشان همراه آیت الله خامنه ای به اهواز سفر کرد. در اهواز با یاری گروهی از رزمندگان داوطلب، ستاد جنگ‌های نامنظم را سازماندهی کرد و با کمک آنان اهواز را از خطر سقوط نجات داد. در سحرگاه سی و یکم خرداد سال 1360 «ایرج رستمی» فرمانده منطقه دهلاویه به شهادت رسید و چمران از این حادثه بسیار متأثر و افسرده شد. آن روز همه رزمندگان دهلاویه را جمع کرد و با صدایی محزون و نگاهی عمیق گفت: «خدا رستمی را دوست داشت و برد واگر ما را هم دوست داشته باشد می‌برد.» سخنش که تمام شد. با یک یک رزمندگان دیده بوسی کرد و از آن‌ها حلالیت طلبید. گویی همه می‌دانستند که این آخرین باری است که چهره ملکوتی و متبسم مصطفی را می‌بینند و چشم‌ها تا آنجا که قدرت داشتند از نور وجودش بهره بردند و تا آخرین لحظه از تماشای این شاهین آماده پرواز سیر نگشتند. آتش خمپاره باریدن گرفت و سفیر شهادت بر سر مصطفی فرود آمد و او سبکبال ومطمئن ندای یار را لبیک گفت: «ارجعی الی ربک راضیه مرضیه» مصطفی در 31 خرداد 1360 در حالیکه 49 سال داشت بر اثر اصابت ترکش خمپاره به دیدار معبودش شتافت و خون پاکش زمین دهلاویه را گلگون کرد و بنای یادبودی در همان جا به یاد رشادت‌های ایشان ساخته شده است. مزار وی در بهشت زهرا (س) قطعه 24 ردیف 71 شماره 25 واقع می‌باشد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=225 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*زندگینامه 2&lt;br /&gt;
«شهید چمران حدود شش یا هفت سال بعد از دوری از همسر اول، با خانم «غاده جابر» در جنوب لبنان آشنا می شود.&lt;br /&gt;
«غاده جابر» از چهره های بسیار معروف ادبیات، نویسنده وشاعر عرب بوده اند. شهید چمران سنشان بالا و نسبتا بالا و همه هم متوجه این نکته بودند و این ازدواج با تشویق امام موسی صدر صورت می گیرد. وقتی آقای صدر متوجه می شود دکتر به این خانم به خاطر این موقعیت ادبی و شخصیت ایشان علاقه مند شده خودش پیشقدم می شود. خاندان جابر در جنوب لبنان خاندان معروفی است.&lt;br /&gt;
آشنایی شهید چمران با همسرشان در جنگ های مکرر بسیار دوستانه و قابل توجه بود. چمران هم آن زمان به عربی تسلط پیدا کرده بود و با خانمش عربی صحبت می کرد. خانم جابر عاشق دکترچمران است و طبیعی است که همه یک علاقه فوق العاده به دکتر داشتیم. به طریق اولي ایشان هم احساس می کرد با جان و دل به دکتر عشق می ورزد چون می دید دکتر از صبح تا شب خود را نذر بچه های یتیم و مسلمان کرده است.  &lt;br /&gt;
خانم جابر هم با کسی ازدواج کرده بود که خودش را وقف این مسائل کرده است. کسی که محدود به یک زندگی زناشویی عادي نبود. دکتر هم به خاطر شناختی که از ایشان داشت ایشان را انتخاب کرده بود.&lt;br /&gt;
الگوی ازدواج این دو بزرگوار بر روي خیلی ها در لبنان حتی در ایران تاثير گذاشت و چنین ازدواجهایی بین لبنانی ها و ایرانیان شکل گرفت، چرا كه  شهيد چمران وقتی می خواهند مهریه را ذکر کنند می نویسند پنج سال خدمت به شیعیان ایران . اینها را می توانم به اسم نام ببرم. ارتباط آنان بسیار گرم و صمیمی بود، دکتر گاهی یکی دو شب به خانه نمی آمد و مي رفت بیروت. خانه شان در سور بود. طوری نبود که همیشه در کنار هم باشند. خانم جابر نوشته هایی درباره دکتر دارد که قبل از شهادت دکتر نوشته و نوشته هایی هم بعد از رحلت ایشان دارد که از لحاظ ادبی و در زبان ادبیات عرب فوق العاده زیباست و از بزرگترین روزنامه های لبنان بعضی از متون را چاپ کرده بود. روزنامه السفیر چندين متن فوق العاده زیبا را چاپ کرده بود.»&amp;lt;ref&amp;gt;سایت نویدشاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نیایش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا ! به هر که دل بستم، تو دلم را شکستی. عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو او را از من گرفتی.&lt;br /&gt;
هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم و در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را بر هم زدی و در طوفان‌های وحشت‌زای حوادث رهایم کردی تا هیچ آرزویی در دل نپرورم، و به هیچ چیز امیدی نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم.&lt;br /&gt;
خدایا !‌ تو این چنین کردی تا به غیر از تو مجبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم و جز در سایه‌ی توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم ...&lt;br /&gt;
خدایا ! تو را بر همه این نعمت‌ها شکر می‌کنم...&amp;lt;ref&amp;gt;فلش کارت دست نیاز، مرکز فرهنگی مطاف عشق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پرگشایم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوش دارم که در نیمه‌های شب، در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم. آرام آرام به عمق کهکشان‌ها صعود نمایم؛ محو عالم بی‌نهایت شوم؛ از مرزهای علم وجود درگذرم و در وادی ثنا غوطه‌ور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*توکّل و رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«تو را شکر می‌کنم که از پوچی‌ها، ناپایداری‌ها، خوشی‌ها و قید و بندها آزادم کردی و مرا در طوفان‌های خطرناک حوادث رها ننمودی و درغوغای حیات، در مبارزه با ظلم و کفر غرقم کردی؛ لذّت مبارزه را به من چشاندی؛ مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی... . فهمیدم که سعادت حیات در خوشی و آرامش و آسایش نیست، بلکه در جنگ و درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم و بالأخره در شهادت است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! تو را شکر می‌کنم که به من نعمت «توکّل» و «رضا» عطا کردی و در سخت‌ترین طوفان‌ها و خطرناک‌ترین گرداب‌ها، آن‌چنان به من اطمینان و آرامش دادی که با سرنوشت و همة پستی‌ها و بلندی‌هایش، آشتی کردم و به آن چه تو بر من مقدّر کرده‌ای، رضا دادم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی. تو در کویر تنهایی، انیس شب‌های تار من شدی؛ تو در ظلمت ناامیدی، دست مرا گرفتی و کمک کردی... که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه [و]پیش‌بینی نبود؛ تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکّل مرا مسلح نمودی، و در میان ابرهای ابهام و در مسیری تاریک، مجهور و وحشتناک مرا هدایت کردی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*می‌خواستم شمع باشم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« همیشه می‌خواستم که شمع باشم؛ بسوزم؛ نور بدهم و نمونه ای از مبارزه و کلمة حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم. می‌خواستم همیشه مظهر فداکاری و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. می‌خواستم در دریای فقر غوطه بخورم و دست نیاز به سوی کسی دراز نکنم. می‌خواستم فریاد شوق[سر بدهم] و زمین و آسمان را با فداکاری و آسمان پایداری خود بلرزانم.(به نظرمی‌رسد کلماتی جاافتاده یا تکرار شده است) می‌خواستم میزان حق و باطل باشم و دروغگویان و مصلحت‌طلبان و غرض‌ورزان را رسوا کنم. می‌خواستم آن‌چنان نمونه‌ای در برابر مردم به وجود آورم که هیچ حجّتی برای چپ و راست نماند؛ طریق مستقیم روشن و صریح و معلوم باشد، و هر کسی در معرکة سرنوشت، مورد امتحان سخت قرار بگیرد و راه فرار برای کسی نماند... .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*در سرزمین کفر، تو بودی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« خدایا! می‌دانی که در زندگی پرتلاطم خود، لحظه‌ای تو را فراموش نکردم. همه‌جا به طرفداری حق قیام کرده‌ام؛ حق را گفته‌ام؛ از مکتب مقدّس تو در هر شرایطی دفاع کرده‌ام؛ کمال و جمال و جلال تو را به همة مخالفان و منکران وجودت عرضه کرده‌ام و از تهمت‌ها و بدگویی‌ها و ناسزاهای آن‌ها ابا نکردم. در آن روزگاری که طرفداری از اسلام، به ارتجاع و به قهقراگری تعبیر می‌شد و کمتر کسی جرأت می‌کرد که از مکتب مقدّس تو دفاع کند، من در همه جا، حتّی در سرزمین کفر، علم اسلام را بر می‌افراشتم و با تبلیغ منطقی و قوی خود، همة مخالفین را وادار به احترام می‌کردم و تو ای خدای بزرگ! خوب می‌دانی که این فقط بر اساس اعتقاد و ایمان قلبی من بود و هیچ محرّک دیگری جز تو نمی‌توانست داشته باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« دنیا میدان بزرگ آزمایش است که هدف آن، جز عشق چیزی نیست. در این دنیا، همه چیز در اختیار بشر گذاشته شده؛ وسایل و ابزار کار فراوان است؛ عالی‌ترین نمونه‌های صنعت، زیباترین مظاهرخلقت، از سنگریزه‌ها تا ستارگان، از سنگ‌دلان جنایتکار تا دل‌های شکستة یتیمان، از نمونه‌های ظلم و جنایت تا فرشتگان حقّ و عدالت، همه چیز و همه چیز در این دنیای رنگارنگ خلق شده است. انسان را به این بازیچه‌های خلقت مشغول کرده‌اند. هر کسی به شأن خود به چیزی می‌پردازد، ولی کسانی یافت می‌شوند که سوزی در دل و شوری در سر دارند که به این بازیچه راضی نمی‌شوند. این نمونه‌های زیبای خلقت را دوست دارند و می‌پرستند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تو مرا عشق کردی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدایا! تو مرا عشق کردی که در قلب عشّاق بسوزم؛ تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم؛ تو مرا آه کردی که از سینة بینوایان و دردمندان به آسمان صعود کنم؛ تو مرا فریاد کردی که کلمة حق را هر چه رساتر برابر جبّاران اعلام نمایم؛ تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی و در کویر فقر و حرمان تنهایی سوزاندی. خدایا! تو پوچی لذّات زودگذر را عیان نمودی؛ تو ناپایداری روزگار را نشان دادی؛ لذّت مبارزه را چشاندی؛ ارزش شهادت را آموختی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سه‌طلاقه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من دنیا را طلاق دادم. خدای بزرگ مرا در آتش عشق و محبّت سوزاند. مقیاس‌ها و معیارهای جدید بر دلم گذاشت و خواسته‌های عادی و مادی و شخصی در نظرم حذف شد. روزگاری گذشت که دنیا و مافی‌ها را سه‌طلاقه کردم و ازهمه چیز خود گذشتم. از همه چیز گذشتم و با آغوش باز، به استقبال مرگ رفتم و این شاید مهم‌ترین و اساسی‌ترین پایة پیروزی من در این امتحان سخت باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آرامش غروب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خوش دارم آزاد از قید و بندها درغروب آفتاب بر بلندای کوهی بنشینم و فرورفتن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم و همة حیات خود را به این زیبایی خدایی بسپارم و این زیبایی سحرانگیز، با پنجه‌های هنرمندش با تار و پود وجودم بازی کند؛ قلب سوزانم را بگشاید؛ آتش‌فشان درد و غم را آزاد کنم، اشک را که عصارة حیات من است، آزادانه سرازیر نمایم؛ عقده‌ها و فشارهایی را که بر قلب و روحم سنگینی می‌کنند، بگشایم؛ غم‌های خسته‌کننده‌ای را که حلقومم را می‌فشرند و دردهای کشنده‌ای که قلبم را سوراخ سوراخ می‌کند، با قدرت معجزه آسای زیبایی تغییر شکل دهد و غم را به عرفان و درد را به فداکاری مبدّل کند و آن‌گاه حیاتم را بگیرد و من، دیوانه‌وار همة وجودم را تسلیم زیبایی کنم و روحم به سوی ابدیتی که نورهای زیبایی می‌گذرد، پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنینه، از کهکشان‌ها بگذرم و برای لقای پروردگار به معراج روم و از درد هستی و غم وجود بیاسایم و ساعت‌ها و ساعت‌ها در همان حال باقی بمانم و از این سیر ملکوتی لذّت ببرم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*آفرینش دریا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدایا! تو را شکر می‌کنم که دریا را آفریدی؛ کوه‌ها را آفریدی و من می‌توانم به کمک روح خود در موج دریا بنشینم و تا افق بی‌نهایت به پیش برانم و بدین وسیله، از قید زمان و مکان خارج شوم و فشار زندگی را ناچیز نمایم. خدایا! تو را شکر می‌کنم که به من چشمی دادی که زیبایی‌های دنیا را ببینم و درک زیبایی را به من مرحمت؟ کردی تا آن‌جا که زیبایی‌هایت را و پرستش زیبایی را جزئی از پرستش ذاتت بدانم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سوگند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدایا! به آسمان بلندت سوگند، به عشق سوگند، به شهادت سوگند، به علی(ع) سوگند، به حسین(ع) سوگند، به روح سوگند، به بی‌نهایت سوگند، به نور سوگند، به دریای وسیع سوگند، به امواج روح‌افزا سوگند، به کوه‌های سر به فلک کشیده سوگند، به شیپور جنگ سوگند، به سوز دل عاشقان سوگند، به فداییان از جان گذشته سوگند، به درد دل زجرکشیدگان سوگند، به اشک یتیمان سوگند، به آه جان‌سوز بیوه‌زنان سوگند، به تنهایی مردان بلند سوگند که من عاشق زیبایی‌ام. چه زیبا است هم‌درد علی شدن، زجر کشیدن، از طرف پست‌ترین جنایتکاران تهمت شنیدن، از طرف کینه توزان بی‌انصاف نفرین شنیدن! چه زیبا است در کنار نخلستان‌های بلند در نیمه‌های شب، سینة داغ‌دار را گشودن و خروشیدن و با ستارگان زیبای آسمان سخن گفتن!چه زیبا است که دراین موهبت بزرگ الهی که نامش غم و درد است، شیعة تمام‌عیارعلی شدن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قربانی فرزند آدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای خدای بزرگ؛ ای آن‌که نمونه‌ی بزرگی چون حسین -علیه السّلام- را به جهان عرضه کرده‌ای؛ ای آنکه برای اتمام حجّت به کافران وجودت ... سیاهی‌ها و تباهی‌ها را به آتش وجود حسین‌ها روشن نموده‌ای؛ ای آن‌که راه پرافتخار شهادت را، برای آخرین راه‌حلّ انسان‌ها باز کرده‌ای؛ ای خدا؛ ای معشوق من؛ ای ایده‌آل آرزوهای مردم عارف! به من توفیق ده تا مثل مخلصان و شیفتگان، در راهت بسوزم و از این خاکستر مادّی آزاد گردم. ای حسین! -علیه السلام- من برای زنده ماندن تلاش نمی‌کنم و از مرگ نمی‌هراسم، بلکه به شهادت دل بسته‌ام و از همه چیز دست شسته‌ام، ولی نمی‌توانم بپذیرم که ارزش‌های الهی و حتّی قداست انقلاب، بازیچة دست سیاست‌مداران و تجّار مادّه‌پرست شده است. قبول شهادت مرا آزاد کرده است. من آزادی خود را به هیچ چیز، حتّی به حیات خود نمی‌فروشم. خدایا! ابراهیم را گفتی که عزیزترین فرزندش را قربانی کند؛ و او اسماعیل را مهیّای قربانی کرد...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که پدر، کارد را به گلوی فرزندش نزدیک می‌کرد، ندا آمد: «دست نگه دار.» ابراهیم آزمایش خود را داد، ولی اسماعیل هنوز به آن درجة تکامل نرسیده بود که قربانی شود. زمان زیادی گذشت تا قربانی کاملی که عزیزترین فرزندان آدم بود، به درجة ارزش قربانی شدن رسید و در همان راه خدا قربانی شد و او حسین(ع) بود. خدایا! تو به من دستور دادی که در راه تو قربانی شوم؛ فوراً اجابت کردم و مشتاقانه به سوی قرارگاه عشق حرکت کردم...، اما تو می‌خواستی که این قربانی، هرچه باشکوه‌تر باشد؛ لذا دوستانم را و فرزندم را و عزیزترین کسانم را به قربانی پذیرفتی... و مرا در آتش اشتیاق منتظر گذاشتی... .»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرف شیعه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدایا! تو را شکر می‌کنم که شیعیان را با اسلحة شهادت مجهّز کردی که علیه طاغوت‌ها وستمگران و تجاوزگران قیام کنند و با خون سرخ خود، ذلّت هزار ساله را از دامن تشیّع پاک کنند و ارزش و اهمیّت شهادت را در معرکة حیات بفهمند و با ایمان خدایی و ارادة آهنین، خود را از لجن‌زار اسارت جسدی و روحی نجات بخشند؛ علی‌وار زندگی کنند و در راه سرخ حسین -علیه السّلام- قدم بگذارند و شرف و افتخار راستین تشیّع را که قرن‌ها دست‌خوش چپاول ستمگران بود، دوباره کسب کنند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افزایش ظرفیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدایا! از تو می‌خواهم که طبع ما را آن‌قدر بلند کنی که در برابر هیچ چیز جز خدا تسلیم نشویم؛ دنیا ما را نفریبد؛ خودخواهی ما را کور نکند؛ سیاهی گناه و فساد و تهمت و دروغ و غیبت، قلب‌های ما را تیره و تار ننماید. خدایا! به ما آن‌قدر ظرفیت ده که در برابر پیروزی‌ها، سرمست و مغرور نشویم. خدایا! به من آن‌قدر توان ده که کوچکی و بیچارگی خویش را فراموش نکنم و در برابر عظمت تو خود را نبینم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقر مرا پروراند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«فقر و بی‌چیزی، بزرگ‌ترین ثروتی بود که خدای بزرگ به من ارزانی داشت؛ همّت و ارادة مرا آن‌قدر بلند کرد که زمین و آسمان‌ها نیز در نظرم ناچیز شدند. هنگامی که شهیدی خون پاکش را در اختیارم می‌گذارد و فقر اجازه نمی‌دهد که یتیمانش را نگبهانی کنم،هنگامی که مجروحی در آخرین لحظات حیات به من نگاه می‌کند و با نگاه خود از من تقاضای کمک دارد، من می‌سوزم؛ آب می‌شوم و قدرت ندارم کمکش کنم. هنگامی که در سنگر خونین‌ترین قتال‌ها و جنگ‌آوری، از گرسنگی شکمش خشک شده و نمی‌تواند آب را از گلو فرو بدهد، من که این‌ها را می‌بینم و صبر می‌کنم، دیگر ترس و وحشتی از فقر ندارم. این قفس آهنین را شکسته‌ام و آن‌قدر احساس بی‌نیازی می‌کنم که زیر سخت‌ترین ضربه‌ها و کوبنده‌ترین هجوم‌ها، از هیچ کس تقاضای کمک نمی‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گذشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من این‌قدر احساس بی‌نیازی می‌کنم که در زیر شدیدترین حملات هم از کسی تقاضای کمک نمی‌کنم؛ حتّی فریاد بر نمی‌آورم؛ حتّی آه نمی‌کشم. در دنیای فقر، آن‌قدر پیش می‌روم که به غنای مطلق برسم و اکنون، اگر این کلمات دردآلود را از قلب مجروحم بیرون می‌ریزم، برای آن است که دوران خطر سپری شده است و امتحان به سر آمده و کمر فقر شکسته و همّت و اراده پیروز شده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی‌نیاز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدایا! از آن‌چه کرده‌ام، اجر نمی‌خواهم و به‌خاطر فداکاری‌های، خود بر تو فخر نمی‌فروشم. آن‌چه داشته‌ام، تو داده‌ای و آن‌چه کرده‌ام، تو میسّر نمودی. همة استعدادهای من، همة قدرت‌های من، همة وجود من، زادة ارادة تو است؛ من از خود چیزی ندارم که ارائه دهم؛ از خود کاری نکرده‌ام که پاداشی بخواهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا! هنگامی که غرّش رعدآسای من، در بحبوحة طوفان حوادث محو می‌شد و به کسی نمی‌رسید؛ هنگامی که فریاد استغاثة من در میان فحش‌ها و تهمت‌ها و دروغ‌ها ناپدید می‌شد... ،تو ای خدای من! نالة ضعیف شبانگاه مرا می‌شنیدی و بر قلب خفته‌ام نور می‌تافتی و به استغاثة من لبیک می‌گفتی. تو ای خدای من! در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی. تو در تنهایی، انیس شب‌های تار من شدی. تو در ظلمت ناامیدی دست مرا گرفتی و هدایت کردی. در ایّامی که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه نبود، تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکّل مرا مسلّح نمودی... .خدایا! تو را شکر می‌کنم که مرا بی نیاز کردی تا از هیچ کس و از هیچ چیز انتظاری نداشته باشم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مغموم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«خدایا! عذر می‌خواهم از این‌که در مقابل تو می‌ایستم و از خود سخن می‌گویم و خود را چیزی به حساب می‌آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد. خدایا! آن‌چه می‌گویم، از قلبم می‌جوشد و از روحم لبریز می‌شود. خدایا! دل شکسته‌ام؛ زجر کشیده‌ام؛ ظلم زده‌ام؛ از همه چیز ناامید و از بازی سرنوشت مأیوسم؛ در مقابل آینده‌ای تیره و مبهم و تاریک فرو رفته‌ام؛ تنها تورا می‌شناسم؛ تنها به سوی تو می‌آیم؛ تنها با تو راز و نیاز می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا، فقط تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هر گاه دلم رفت تا محبّت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی. خدایا! به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی. عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی. هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم؛ در سایة امیدی و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیّتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی و در طوفان‌های وحشت‌زای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیّتی در دل خود احساس نکنم... .تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم و جز در سایة توکّل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... .خدایا! تو را بر همة این نعمت‌ها شکر می‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا..!&lt;br /&gt;
پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز، تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد و عظمت تو دور نکند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من آه صبحگاهم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من فریادم که در سینة مجروح &amp;quot;جبل‌عامل&amp;quot;، در خلال قرن‌ها ظلم و ستم محفوظ شده‌ام؛ من نالة دلخراش یتیمان دل‌شکسته‌ام که در  نیمه‌های شب، از فرط گرسنگی بیدار می‌شوند و دست محبّتی وجود ندارد که برای نوازش، آن‌ها را لمس کند؛ از سیاهی و تنهایی می‌ترسند؛ آغوش گرمی نیست که به آن‌ها پناه بدهد. من آه صبحگاهم که از سینة پر سوز بیوه‌زنان سرچشمه می‌گیرم و همراه نسیم سحری به جستجوی قلب‌ها و وجدان‌های بیدار به هر سو می‌روم و آن‌قدر خسته می‌شوم که از پای می‌افتم. ناامید و مأیوس، به قطرة اشکی مبدّل می‌شوم و به صورت شبنمی در دامن برگی سقوط می‌کنم. من اشک یتیمانم که دل‌شکسته در جستجوی پدر و مادر به هر سو می‌دوند، ولی هرچه بیش‌تر می‌دوند، کم‌تر می‌یابند. وای به وقتی که یتیمی بگرید، که آسمان به لرزه درمی‌آید!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
افتادگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ای خدای من! من باید از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا دشمنان، مرا از این راه طعنه زنند. باید به آن سنگ که علم را بهانه کرده و به دیگران فخر می‌فروشد، ثابت کنم که خاک پای من نخواهند شد. باید همة آن تیره‌دلان مغرور و متکبّر را به زانو درآورم؛ آن‌گاه خود، خاضع‌ترین و افتاده‌ترین فرد روی زمین باشم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عقل و دل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«روز قیامت بود. همة فرشتگان در بارگاه خدای بزرگ حاضر شده بودند؛ روزی پرابهّت، صفوف فرشتگان، دفتر اعمال و درجة بزرگان! هر کس به پیش می‌آمد و در حضور عدل الهی، ارزش و قدر خود را می‌نمایاند... و به فراخور شأن و ارزش خود، در جایی نزدیک یا دور مستقر می‌شد... .همة اشیا، نباتات، حیوانات، انسان‌ها و عقول مجرّده به پیش می‌آمدند و ارزش خویش را عرضه می‌کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مورچه آمد؛ از پشتکار خود گفت و در جایی نشست. پرنده آمد؛ از زیبایی خود گفت؛ از نغمه‌های دل‌نشین خود سرود و در جایی مستقر شد. سگ آمد؛ از وفای خود گفت و گربه آمد؛ از هوش و منش خود گفت. غزال آمد؛ از زیبایی چشم و پوست خود گفت. خروس آمد؛ از زیبایی تاج و یال و کوپال خود گفت. طاووس آمد؛ از زیبایی پرهای خود گفت. شیر آمد؛ از قدرت و سرپنجة خود گفت... .هرکس در شأن خود گفت و در هر مکانی مستقر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گل آمد؛ از زیبایی و بوی مست‌کنندة خود شمّه‌ای گفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درخت آمد و از سایة خود و میوه‌های خود گفت. گندم آمد؛ از خدمت بزرگ خود به بشریّت گفت... .هر کس شأن خود بگفت و در جای خود نشست. انسان‌ها آمدند، آدم آمد؛ حوّا آمد و از گذشته‌های دور و دراز قصّه‌ها گفتند؛ لذّت اولیّه را برشمردند و به خطای اولیّه اعتراف کردند؛ خدای را سجده نمودند و در جای خود قرار گرفتند. آدم‌های دیگر آمدند؛ نوح آمد؛ از داستان عجیب خود گفت؛ از ایمان، اراده، استقامت، مبارزه با ظلم و فساد و تاریخ افسانه‌ای خود گفت. ابراهیم آمد؛ از یادگارهای دورة خود سخن گفت: چگونه به بت‌کده شد و بت‌ها را شکست؛ چگونه به زندان افتاد و چه‌طور به درون آتش فروافتاد و چه‌طور آتش بر او گلستان شد. موسی آمد؛ داستان هجرت و فرار خود را نقل کرد و از بی‌وفایی قوم خود و رنج‌ها و دردهای خود، سخن راند. عیسی مسیح آمد؛ از عشق و محبّت سخن گفت؛ از قربان شدن خویش یاد کرد. محمد- صلی‌الله علیه و آله و سلّم- آمد؛ از رسالت بزرگ خود برای بشریّت سخن راند؛ علی- علیه‌السّلام- آمد. همه آمدند و گفتند و در جای خود نشستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرشتگان آمدند؛ هر یک از عبادات و تقرّب خود سخن گفتند و در جای خود نشستند. چه دنیایی بود و چه غوغایی، چه هیجانی، چه نظمی، چه وسعتی و چه قانونی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌گاه عقل آمد؛ از درخشش آن، چشم‌ها خیره شد؛ از ابهّت آن، مغزها به خضوع در آمدند. پدیدة عقل، تمام مصانع آن، از علم و صنعت و تمام احتیاجات بشری و دانش و غیره، او را سجده کردند. عقل هم، چون خورشید تابان، در وسط عالم بر کرسی اعلایی فرونشست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدّتی گذشت؛ سکوت بر همه جا مستولی شد. نسیم ملایمی از رایحة بهشتی وزیدن گرفت؛ ترانه‌ای دلنشین فضا را پر کرد و همة موجودات به زبان خود، خدای را تسبیح کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باز هم مدتّی گذشت؛ ندایی از جانب خدای، عالی‌ترین پدیدة خلقت را بشارت داد. همه ساکت شدند؛ ولوله افتاد؛ نوری از جانب خدای تجلّی کرد و دل همچون فرستادة خاصّ خدای، بر زمین نازل شد. همه او را سجده کردند، جز عقل که ادّعای برتری نمود!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عقل از برتری خود سخن گفت. روزگاری را برشمرد که انسان‌ها چون حیوانات در جنگل‌ها، کوه‌ها و غارها زندگی می‌کردند و او آتش را به بشر یاد داد؛ چرخ را برای نقل اشیای سنگین در اختیار بشر گذاشت؛ آهن را کشف کرد؛ وسایل زندگی را مهیّا نمود؛ آسمان‌ها را تسخیر کرد؛ تا به اعماق دریاها فرو رفت. از گذشته‌های دور خبر داد و آینده‌های مبهم را پیش‌بینی کرد و خلاصه، انسان را بر طبیعت برتری بخشید. عقل گفت که میلیون‌ها پدیده و اثر از خود به جای گذاشته است و در این مورد چه کسی می‌تواند با او برابری کند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکباره رعد و برق شد؛ زمین و آسمان به لرزه درآمدند؛ ندایی از جانب خدای نازل شد و به عقل نهیب زد که ساکت شو! و گفت که تمام خلقت را فقط به‌خاطر &amp;quot;او&amp;quot; خلق کردم. اگر دل را از جهان بگیرم، زندگی و حیات خاموش می‌شود. اگر عشق را از جهان بردارم، تمام ذرّات وجود متلاشی می‌گردد. اگر دل و عشق نبود، بشر چگونه زیبایی را حس می‌کرد؟ چگونه عظمت آسمان‌ها را درک می‌نمود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چگونه رازونیاز ستارگان را در دل شب می‌شنید؟ چگونه به ورای خلقت پی‌می‌برد و خالق کل را درمی‌یافت؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه در جای خود قرار گرفتند و عقل، شرمنده بر کرسی خود نشست و دل چون چتری از نور، بر سر تمام موجودات عالم خلقت، به نام اوّلین تجلّی خدای بزرگ قرار گرفت. از آن پس، دل فقط مأمن خدای بزرگ شد و عشق یعنی پدیدة آن، هدف حیات گردید. دل، تنها نردبانی است که آدمی را به آسمان‌ها می‌رساند و تنها وسیله‌ای است که خدا را در می‌یابد. ستارة افتخاری است که بر فرق خلقت می‌درخشد. خورشید تابانی است که ظلمت‌کدة جهان را روشن می‌کند و آدمی را به خدا می‌رساند. دل، روح و عصارة حیات است که بدون آن، زندگی مفهوم ندارد. عشق، غایت آرزوی انسان است؛ بقیه زندگی فقط محملی برای تجلّی عشق است».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاجعة بزرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هستند کسانی که جز به مصالح خود نمی‌اندیشند و احساس آن‌ها، از ابعاد حجمشان تجاوز نمی‌کند و از روی ضعف، شکست، تنبلی و خودخواهی به پوچی می‌رسند؛ زیرا خودشان پوچند. اگر یک انقلابی راستین مأیوس گردد؛ کسی که سراسر حیاتش مبارزه، فداکاری، عشق، شور، سوز، درد، غم، تحمّل، حرمان، استمرار و نشاط است، دچار پوچی شود، آنگاه فاجعه‌ای بزرگ رخ داده است.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.aviny.com/Occasion/Enghelab_Jang/Chamran/87/Golchin.aspx سایت جامع فرهنگی شهید آوینی]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
نشسته بود زار زار گریه می‌کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می‌دانستم این جوری می‌کند؟ می‌گویم: «مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم. برای من ناراحته.» کی باور می‌کند؟&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب (یادگاران، ج 1، ص 1)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان، چمران کراوات نزد؛ استاد دو نمره ازش کم کرد؛ شد هجده، بالاترین نمره.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب  (یادگاران، ج 1، ص 7)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند بار رفته بود دنبال نمره‌اش. استاد نمره نمی‌داد. دست آخرگفت: «شما نمره گرفته‌ای، ولی اگر بروی، آزمایشگاه نیروی بزرگی از دست می‌دهد.» خودش می‌خندید. می‌گفت: «کارم تمام شده بود؛ نمره‌ام را نگه داشته بود پیش خودش که من هم بمانم.»&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب.  (یادگاران، ج 1، ص 12)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماهی یک‌بار، بچّه‌های مدرسه جمع می‌شدند و می‌رفتند زباله‌های شهر را جمع می‌کردند. دکتر می‌گفت: «هم شهر تمیز می‌شود، هم غرور بچه‌ها می‌ریزد».&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب (یادگاران، ج 1، ص 22)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته بود: «مصطفی! من از تو هیچ انتظاری ندارم الّا این‌که خدا را فراموش نکنی.» بیست و دو سال پیش گفته بود؛ همان وقت که از ایران آمدم. چه‌قدر دلم می‌خواهد بهش بگویم یک لحظه هم خدا را فراموش نکردم.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب  (یادگاران، ج 1، ص 30)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
تلفنی بهم گفتند: « یه‌مشت لات ولوت اومدن می‌گن می‌خوایم بریم ستاد جنگ‌های نامنظم.» رفتم و دیدم؛ ردشان کردم. چند روز بعد، اهواز، با موتورسیکلت ایستاده بودند کنار خیابان. یکیشان گفت:« آقای دکتر خودشون گفتن بیاین.» می‌پریدند، از روی گودال، رود، سنگر. آرپی‌جی‌زن‌ها را سوار می‌کردند ترک موتور، می‌پریدند. نصف بیش‌ترشان همان وقت‌ها شهید شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب  (یادگاران، ج 1، ص 37)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
وقتی کنسروها را پخش می‌کرد، گفت: «دکتر گفته قوطی‌هاشو سالم نگه دارین.» بعد خودش پیداش شد، با کلّی شمع. توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطی‌ها را فرستادیم روی اروند. عراقی‌ها فکر کرده بودند غوّاص است؛ تا صبح آتش می‌ریختند.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب  (یادگاران، ج 1، ص 52)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماکت‌هایم را کار گذاشتم. بد نشده بود. از دور به نظر می‌رسید موشک تاو است. عراقی‌ها تا دیدند، بهش شلیک کردند؛ تا یکی دو ساعت بعد که فهمیدند قلابی است و بی‌خیال شدند. فکر این جایش را نمی‌کردند که من جای ماکت را با موشک واقعی عوض کنم. تا دیدمش، گفتم: «دکتر جان! نقشة‌مان گرفت؛ هشت تا تانک زدیم.»&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب  (یادگاران، ج 1، ص 57)&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
دستور این بود: یک تراورس، یک موتور برق و دو عدد لامپ. یک الاغ را با این‌ها مجهز می‌کردیم و می‌فرستادیم پشت تپّه. باید آتش تهیّه‌شان را می‌دیدی. فکر می‌کردیم اگر با این همه مهمّات بهمان حمله می‌کردند، چه کار می‌کردیم. آن‌ها هم لابد به این فکر می‌کردند که این تانک‌ها از کجا پیدایشان شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;کتاب   (یادگاران، ج 1، ص 85)&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;[http://navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&amp;amp;UID=111834 سایت نویدشاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد کشوری جزو هیئت همراه دکتر چمران بود که با هم به کردستان رفتند. شهید شیرودی هم به پایگاه منتقل شده بود و خیلی زود، با او صمیمی شد و در تیم او قرار گرفت. خبر درگیری‌های شدید پاوه می‌رسید و دکتر چمران در محاصره مزدورهای وطن‌فروش قرار گرفته بود. تیم پروازی احمد، نخستین گروه عملیاتی بود که راهی کردستان شد. ما به اتفاق شهید سهیلیان وارد منطقه شدیم. با حملات پی در پی، دشمن را تار و مار کردیم و دکتر چمران و گروهش را از حلقه محاصره دشمن بیرون آوردیم. پاوه هم نجات پیدا کرد. در واقع منطقه‌ای که محل شروع درگیری‌ها بود، از لوث وجود دشمن، پاک شد.&amp;lt;ref&amp;gt;[0http://www.aviny.com/rahiyan_noor/revaiat-eshgh/khatere/24.aspx سایت شهیدآوینی]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
نمره 21!!!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که کارنامه‌ها و جزوات درسی مصطفی را می‌بینم کیف می‌کنم. آنقدر تمیز و زیباست که گاهی فکر می‌کنم استاد خطاطی آن‌ها را پاکنویس کرده است. بعضی از جزوه‌های او به صورت کتاب درسی درآمدند چون هم از نظر محتوا کامل بود وهم از نظر هنری زیبا بود. او تمام طرح‌های مهندسی را نقاشی کرده بود. تمام نمره‌هایش 20 بود. در دانشکده فنی، مهندس مهدی بازرگان استاد درس او در درس ترمودینامیک بود. ایشان خیلی سخت می‌گرفتند (سختگیر بودند) به کسی نمره بالاتر از 15 یا 16 نمی‌داد، اما به مصطفی نمره 21 داد. بعد از آن جنجالی بین دانشجویان به پا شد که مگر نمره بالاتر از 20 هم داریم؟! و مهندس بازرگان در پاسخ گفت: «برای چنین دانشجوئی» نمره من همین است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: دکتر رضا امرالهی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نماز شب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کار هر شبش بود! با این که از صبح تا شب کار و درس داشت و فعالیت می‌کرد، نیمه‌های شب هم بلند می‌شد نماز شب می‌خواند. یک شب بهش گفتم: «یه کم استراحت کن. خسته ای.» با همان حالت خاص خودش گفت: «تاجر اگه از سرمایه‌اش خرج کنه، بالاخره ورشکست میشه؛ باید سود بدست بیاره تا زندگیش به چرخه، ما هم اگه قرار باشه نماز شب نخونیم ورشکست میشیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سر دکتر چمران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار سال پس از سفر مصطفی به لبنان، جنگ داخلی در این کشور شروع شد و گروه‌های مختلف آشوب به پا کردند. به این علت گروهی که چمران سرپرستی آن را به عهده داشت (سازمان ملل) هم در برابر اسرائیلی‌ها ایستادگی می‌نمود و هم سعی می‌کرد آشوب‌های داخلی را خاموش کند. فرمانده یکی از گروه‌ها که از اقدامات مصطفی ناخشنود بود، به نیروهایش گفته بود: «سر دکتر چمران را برایم بیاورید.» یک شب مصطفی گم شد. به هر جایی که فکرمان می‌رسید رفتیم اما او را نیافتیم (پیدا نکردیم) خیلی نگرام شدیم. صبح که شد مصطفی برگشت. بعدها فهمیدیم که آن شب به منزل همان فرمانده رفته و گفته بود: «آنکه سرش را می‌خواستی به دیدارت آمده است.» آن دو، تا صبح با هم صحبت می‌کردند و آن فرمانده تحت تأثیر قرار گرفته و از مصطفی عذرخواهی کرده بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: حسین اعرابی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*فرق نور و ظلمت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از جنگ بسیار ناراحت بودم. خانه ای بزرگ داشتیم که رو به دریا بود. روی بالکن می‌نشستم، می‌نوشتم و گریه می‌کردم. با دریا صحبت می‌کردم و به ماهی‌ها از جنگ می‌گفتم. روزی امام موسی صدر گفت: «چمران را می‌شناسی؟» گفتم: «اسمش را شنیده‌ام.» و در ادامه گفت: «حتما باید او را ببینی.» 6 یا 7 ماه بعد از آن گفتگو، شبی امام موسی صدر برایم یک تقویم فرستاد که 12 نقاشی در آن بود. یکی از آن‌ها توجه مرا به خود جلب کرد، شمع کوچکی بود که در زمینه سیاه رنگ نور می‌بخشید و در زیر آن این شعر به چشم می‌خورد: «من ممکن است نتوانم تاریکی را از بین ببرم، ولی با همه کوچکی‌ام نشان دهنده فرق بین ظلمت و نور هستم.» من تحث تاثیر آن نقاشی تا صبح گریه کردم و بسیار مشتاق شدم که هنرمندی که این نقاشی را کشیده بشناسم.» به سراغ چمران رفتم. او هم همان تقویم را به من داد. گفتم: «من این آثار را دیده‌ام» و از نقاشی آن شمع تعریف کردم. پرسیدم: «نقاشی‌ها را چه کسی کشیده است؟» گفت: «من» عجیب بود. او که دائما در جنگ حضور داشت و خون می‌دید، چطور می‌توانست چنین احساس لطیف و زیبایی داشته باشد ؟! و آنجا آغاز آشنایی من و مصطفی بود. این آشنایی 9 ماه بعد منجر به ازدواج شد و از آن پس تا آخر عمر هر گاه برایم نامه می‌نوشت امضایش نقاشی یک شمع بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: همسر شهید (خانم غاده جابر)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تاکتیک جنگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شهر اهواز، دکتر چمران توانست گروهی از رزمندگان داوطلب را گرد خود جمع کند. آن‌ها را تعلیم دهد و سازماندهی کند.&lt;br /&gt;
یک روز سر کلاس درس نظامی، به نیروهایش گفت: اگر تصمیم گرفتید به یک ارتش حمله کنید حتماً باید سه برابر آن تانک داشته باشید. سپس یکی از رزمندگان داوطلب را صدا زد و به او گفت: عزیز، برو یک رگباری آن‌جا ببند و بعد هم بیا!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او هم رفت، دید که آن‌جا تعداد زیادی از تانک‌های دشمن صف کشیده‌اند. به خوبی می‌دانست که اگر صدایی از او بشنوند، دردم او را به گلوله خواهند بست، اما به هر حال دستور بود و او موظف بود تا از فرمان استادش اطاعت کند. بنابراین همان گونه که دکتر دستور داده بود رگباری بست و برگشت. دکتر به او گفت: یادت باشه، عزیز! رگبار که می‌بندی، طرف عصبانی می‌شود. کسی هم که عصبانی بشود، دیگر نمی‌تواند خوب بجنگد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مرد متفاوت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قانع نمی شدم مثل ميليون ها مردم ازدواج کنم، زندگی کنم و... به دنبال مردی مثل چمران می گشتم، يک روح بزرگ، آزاد از دنيا و متعلقاتش...&lt;br /&gt;
اما اين چيزها به چشم فاميلم و پدر و مادرم نمی آمد و حق داشتند بگويند: &amp;quot;نه&amp;quot;!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظاهر مصطفی را می ديدند و او از مال دنيا هيچ چيز نداشت.&lt;br /&gt;
آقای صدر به آنها گفت: &amp;quot;من ضامن مصطفی هستم. اگر دخترم بزرگ بود، دخترم را تقديمش می کردم&amp;quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين حرف البته آنها را تحت تأثير قرار داد اما اختلاف به قوت خودش باقی بود...&amp;lt;ref&amp;gt;نيمه پنهان ماه، ص۱۹&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد مقدم‌پور پیش از آن به جبهه دهلاویه نرفته بود به همین جهت دکتر او را به روی خاکریز برد تا مواضع و شرایط را برایش توضیح دهد. آتش خمپاره‌ی دشمن که از نخستین لحظه‌های بامداد به غیر از رستمی قربانی‌های دیگری را هم گرفته بود، بار دیگر آغاز شد. دکتر همان دم دستور داد تا متفرق شوند و از یکدیگر فاصله بگیرند. رزمندگان به سرعت متفرق شدند و هر کدام در گودالی پناه گرفتند. خمپاره در اطرافشان منفجر شد. اما سومین خمپاره درست پشت پای دکتر فرود آمده بود، هر سه نفرشان را بر زمین انداخت. ترکش‌های خمپاره سوم به سه نقطه برخورد کرده بود؛ به سینه حدادی، به صورت مقدم‌پور و پشت سر دکتر چمران، حدادی و مقدم‌پور در دم جان سپرده بودند ولی دکتر... .در بیمارستان سوسنگرد، پزشکان برای بازگرداندن او به زندگی عملیات احیا را انجام دادند اما این اقدامات نیز سودی نداشت به ناچار آمبولانس به سوی اهواز به راه افتاد اما تنها توانستند جسم بی‌جان او را به این شهر برسانند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=225 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*پدر&lt;br /&gt;
بعضی شب ها که کارش کمتر بود، می رفت به بچه ها سر بزند. معمولا چند دقیقه می نشست، از درس ها می پرسید و بعضی وقت ها با هم چیزی می خوردند. همه شان فکر می کردند بچه ی دکترند. هر چهارصد و پنجاه تایشان.&amp;lt;ref&amp;gt;یادگاران، جلد یک، کتاب شهید چمران، ص 19۴۴&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*لیلی و مجنون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن شب قرار بود مصطفی تهران بماند، عصر بود و من در اتاق عمليات نشسته بودم که ناگهان در باز شد و مصطفی وارد شد!&lt;br /&gt;
تعجب کرده بودم. مرا نگاه کرد و گفت: &amp;quot;مثل اينکه خوشحال نشدی ديدی من برگشتم؟ من امشب برای شما برگشتم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: &amp;quot;نه، تو هيچ وقت به خاطر من برنگشتی. برای کارت آمدی.&amp;quot;&lt;br /&gt;
با همان مهربانی گفت: &amp;quot;... تو می دانی من در همه عمرم از هواپيمای خصوصي استفاده نکردم ولي امشب اصرار داشتم برگردم، با هواپيمای خصوصی آمدم که اينجا باشم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: &amp;quot;مصطفی من عصر که داشتم کنار کارون قدم می زدم احساس کردم اينقدر دلم پُر است که می خواهم فرياد بزنم. احساس کردم هر چه در اين رودخانه فرياد بزنم، باز نمی توانم خودم را خالي کنم. آن قدر در وجودم عشق بود که حتی تو اگر می آمدی نمی توانستی مرا تسلی بدهی.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خنديد و گفت: &amp;quot;تو به عشقِ بزرگتر از من نياز داری و آن عشق خداست. بايد به اين مرحله از تکامل برسی که تو را جز خدا و عشق خدا هيچ چيز راضی نکند. حالا من با اطمينان خاطر می توانم بروم....&amp;quot;&amp;lt;ref&amp;gt;نيمه پنهان ماه، ص۴۴&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*قدرش را بدان...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولين بار که امام موسی صدر بعد از ازدواج با مصطفی مرا ديد، خواست تنها با من صحبت کند. &lt;br /&gt;
گفت: &amp;quot;غاده! شما می دانيد با چه کسی از دواج کرده ايد؟ شما با مردی خيلی بزرگ ازدواج کرده ايد. خدا به شما بزرگترين چيز عالم را داده، بايد قدرش را بدانيد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من از حرف آقای صدر تعجب کردم. گفتم: &amp;quot;من قدرش را می دانم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
و شروع کردم از اخلاق مصطفی گفتن. آقاي صدر حرف مرا قطع کرد و گفت: &amp;quot;اين خلق و خوی مصطفی که شما می بينی، تراوش باطن اوست و نشستن حقيقت سير و سلوک در کانون دلش.&amp;lt;ref&amp;gt;نيمه پنهان ماه، ص۳۲&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*مرد و قولش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرم برای مصطفی شرط گذاشته بود که این دختر صبح که از خواب بلند میشه یه لیوان شیر و قهوه جلوش بذار و...&lt;br /&gt;
تا وقتی که شهید شد با اینکه خودش قهوه نمی خورد همیشه برای من درست میکرد. می گفتم برای چی اینکارو می کنی؟ راضی به زحمت نیستم. می گفت: من به مادرت قول دادم.&amp;lt;ref&amp;gt;منبع:افلاکیان ج4 ص7&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*موشک زمان‌دار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از این‌که مصطفی طرح موشک‌های زمان‌دار رو بده، رزمنده‌ها باید از موشک‌های بازوکا استفاده می‌کردند که حمل و استفاده‌ی سریع و عملیاتی از اون‌ها سخت بود.&lt;br /&gt;
طبق طرح مصطفی، یه ساعت و یه باطری به موشک‌های معمولی وصل کردند و از غلافِ موشک به عنوان پرتاب کننده استفاده کردند. موشک‌ها در فاصله‌ی صد متری دشمن قرار می‌گرفتند و طبق ساعتی که قبلاً تنظیم شده بود به سمت عراقی‌ها پرتاب می‌شدند. عراقی‌ها باعجله سعی می‌کردند نیروهای ما رو از پا در بیارند و بارون گلوله رو به محل شلیک موشک‌ها سرازیر می‌کردند؛ غافل از این‌که هیچ کس در اون منطقه نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;فلش کارت شهدای علم و اخلاق،مرکز فرهنگی مطاف عشق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (2).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (3).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (5).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (6).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (7).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (8).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (9).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (10).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (11).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (13).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (14).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (15).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (16).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (17).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (18).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (20).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (21).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (22).JPG&lt;br /&gt;
Image:1 (23).JPG&lt;br /&gt;
Image:1-(1).jpg&lt;br /&gt;
Image:1-(2).jpg&lt;br /&gt;
Image:1-(3).jpg&lt;br /&gt;
Image:1-(4).jpg&lt;br /&gt;
Image:1-(5).jpg&lt;br /&gt;
photo_2019-12-08_22-20-21.jpg&lt;br /&gt;
photo_2019-12-08_23-03-49.jpg&lt;br /&gt;
photo_2019-12-22_19-30-56.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مصطفی_چمران}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهر تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_13-17-51.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2020-01-19 13-17-51.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_13-17-51.jpg"/>
				<updated>2020-01-20T10:00:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد گرامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-20T09:59:43Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مریضی مادرش همزمان شده بود با آزمون مهمی که سپاه قرار بود بگیرد. محمد( [[شهید محمد گرامی]]) چند ماهی مرخصی گرفته بود تا حسابی مطالعه کند . بر خلاف تصور خیلی ها، محمد قید امتحان را زد و دنبال مریضی مادرش را گرفت تا این که مادر بستری شد. یک ماه و نیم به مادر رسیدگی کرد. رفته بود ویلچر گرفته بود تا مادر را در حیاط بیمارستان بگرداند. بارها مادر را بر دوش گذاشته و از پله های بیمارستان آورده بود پایین! به مادرش خیلی احترام می گذاشت .&amp;lt;ref&amp;gt;همسفر شقایق، صفحه:264 موضوع : خانواده ،‌ والدین &amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt; نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
*غیبت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجالس مهمونی یکی از جاهائیه که بستر برای حرف زدن از دیگران آماده ی آماده س . توی یکی از همین مهمونی‌ها، منم مثل بقیه شروع کردم به حرف زدن در مورد یکی از آشناها.&lt;br /&gt;
وقتی از مجلس برمی گشتیم، محمد گفت: «می دونی غیبت کردی! حالا باید بریم درِ خونه شون تا بگی پشتِ سرش چی گفتی».&lt;br /&gt;
گفتم: « اینطوری که پاک آبروم می ره».&lt;br /&gt;
با خنده گفت: «تو که از بنده ی خدا این قدر می ترسی، چرا از خودِ خدا نمی ترسی؟!» همین یه جمله برام کافی بود تا دیگه نه غیبت کننده باشم و نه شنونده ی غیبت.&amp;lt;ref&amp;gt;فلش کارت فرار از گناه _مرکز فرهنگی مطاف عشق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== گالری تصاویر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
photo_2020-01-19_13-17-51.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_گرامی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A8%DB%8C%D8%B6%D8%A7%D8%A6%DB%8C</id>
		<title>شهید محمود رضا بیضائی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A8%DB%8C%D8%B6%D8%A7%D8%A6%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-20T09:57:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمود رضا بیضائی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = mahmoodreza-bizaei.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای 18 آذر|1360/09/18]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 29 دی|1392/10/29]]&lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[سوریه]]&lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید محمودرضا بیضائی]]&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در  18  آذرماه سال 1360 در خانواده‌ای مذهبی و دارای ریشه روحانیت در [[تبریز]] متولد شد. تحصیلات ابتدائی، راهنمایی و دبیرستان را در تبریز گذراند. در دوره تحصیلات دبیرستان به عضویت پایگاه مقاومت شهید بابایی – مسجد چهارده معصوم (ع) شهرک پرواز تبریز – درآمد و حضور مستمر در جمع بسیجیان پایگاه، اولین بارقه‌های عشق به فرهنگ مقاومت و ایثار و شهادت را در او بوجود آورد .  در همین ایام با رزمنده هنرمند بسیجی، حاج بهزاد پروین قدس، آشنا شد. این آشنایی، بعدها زمینه ساز آشنایی مبسوط با میراث مکتوب و تصویری دفاع مقدس و انس با فرهنگ جبهه و جنگ شد. دیدار و مصاحبه با خانواده شهدا و گردآوری خاطرات شهدا و جمع آوری کتاب‌ها و نشریات حوزه ادبیات دفاع مقدس از ثمراتی بود که آشنایی با حاج بهزاد با خود داشت.&lt;br /&gt;
ورزشکار بود و به ورزش کاراته علاقه داشت و از 10 سالگی به این ورزش پرداخته بود. در سال 72 همراه تیم استان آذربایجان شرقی در مسابقات چهارجانبه بین المللی در تبریز به مقام قهرمانی دست پیدا کرد. فوتبال، دیگر ورزش مورد علاقه او بود و بدنبال تعقیب حرفه‌ای این ورزش بود که بخاطر پرداختن به درس از پیگیری آن منصرف شد. با اخذ دیپلم متوسطه در رشته علوم تجربی، در 18 شهریور ماه 80 عازم خدمت سربازی شد .&lt;br /&gt;
پرکاری و ساعت‌های انگشت شمار خواب در طول شبانه روز از ویژگی‌های بارز او بود بطوریکه کار در روزهای جمعه را هم در یکی از جلسات اداری در محل کار خود به تصویب رسانده بود و به این ترتیب کارش تعطیلی نداشت. معتقد بود شهادت در راه خدا مزد کسانی است که در راه خدا پرکارند و شهدای جنگ تحمیلی را شاهد این حرف خود معرفی می‌کرد. بدلیل علاقه فراوان به کار خود، برای تشکیل خانواده حاضر به رجعت به تبریز نبود و در 25 اسفند سال 87 مقارن با سالروز میلاد پیامبر اعظم (ص) و امام جعفر صادق (ع) با همسری فاضله از خانواده‌ای ولایتمدار در تهران ازدواج کرد و ساکن تهران شد. ثمره این ازدواج دختری بنام «کوثر» است که در 25 اسفند 90 متولد شد .&lt;br /&gt;
علاقه و عشق وصف ناشدنی محمودرضا به آرمان جهانی امام خمینی (ره)، یعنی تشکیل نهضت جهانی اسلام، روحیه خاصی را در وی بوجود آورده بود که تا آغاز جنگ در [[سوریه]]، در جهت تحقق آن تلاش و مجاهدت شبانه روزی داشت. همواره مطالعه دینی و سیاسی داشت و به اخبار و وقایع داخلی و خارجی بخصوص تحولات جهان اسلام اشراف داشت و این وقایع را تحلیل‌ می‌کرد. تعصب آگاهانه‌ و وافری به انقلاب اسلامی، رهبری و نظام داشت. در ایام فتنه 88 شب و روز آرام و قرار نداشت .  تمام اخبار و وقایع فتنه را رصد می‌کرد و در معرکه دفاع سخت از انقلاب اسلامی در ایام فتنه، چندین بار جان خود را به خطر انداخت. صاحب موضع بود و در بحث‌ها بخوبی استدلال می‌کرد. می‌گفت این انقلاب تنها نقطه امید مستضعفین عالم است و هرگونه تهدیدی که متوجه موجودیت انقلاب اسلامی باشد، می‌تواند جبهه مستضعفین و علاقمندان انقلاب اسلامی در جهان را سست کند و نگرانی عمیقی از این بابت داشت .&lt;br /&gt;
آگاهانه عازم سوریه شد/خاکریزی که نباید فرو بریزد، نباید ...&lt;br /&gt;
محمودرضا به زبان عربی تسلط کامل داشت و آن را با لهجه‌های عراقی و سوری تکلم می‌کرد و بخاطر آشنایی با زبان عربی با رزمندگان نهضت جهانی اسلام آشنایی نزدیک و ارتباطی تنگاتنگ داشت. به مقاومت اسلامی لبنان و رزمندگان حزب الله و همینطور به شیعیان مستضعف و مجاهد عراقی تعلق خاطر داشت و آنها را می‌ستود. از سال 90 برای دفاع از حرم‌های آل الله(ع) و یاری جبهه مقاومت، آگاهانه عازم سوریه شد. اعزام‌های داوطلبانه مکرر و حضور مداوم در جبهه سوریه، روحیه رزمندگی را در وجودش تثبیت کرده بود و در دو سال آخر حیات ظاهری خود، به معنی واقعی کلمه زندگی یک رزمنده را داشت. بخاطر تعلقی که از نوجوانی به ثبت اسناد میراث دفاع مقدس داشت، در جبهه سوریه نیز به جمع آوری اسناد جنگ همت گماشته بود و در هر بار بازگشت به ایران، آثاری از جنگ از جمله تصاویری که با دوربین خود ثبت کرده بود و آثاری که از تکفیری‌ها در صحنه‌های درگیری بجا مانده بود را همراه داشت. اوج توفیقات خود در این جبهه را حضور در عملیاتی می‌دانست که در تاسوعای سال 92 در منطقه «حجیره» برای آزادسازی کامل اطراف حرم مطهر حضرت زینب (س) انجام گرفت و منجر به پاکسازی حرم تا شعاع چند کیلومتری از لوث وجود تکفیری‌ها شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آخرین اعزام خود در دی‌ماه 92 به یکی از یاران نزدیک خود اعلام کرد که این سفر برای او بی‌بازگشت است و از دو ماه پیش از اعزام به دنبال هماهنگی برای محل تدفین خود بود. سرانجام، بعد از دو سال حضور در جبهه سوریه، در بعد از ظهر 29 دیماه 92 همزمان با سالروز میلاد پیامبر اعظم (ص) و امام جعفر صادق (ع) در اثنای درگیری با مزدوران تکفیری استکبار در اثر اصابت ترکش‌های یک تله انفجاری به ناحیه سر و سینه، به فیض شهادت نائل شد. در یکی از دست نوشته‌هایی که از شهید بیضائی بجا مانده، او از جبهه سوریه تعبیر به «خط مقدم نبرد بین حق و باطل» کرده و با تأکید بر اینکه «این خاکریز نباید فرو بریزد، نباید» نوشته است:  «تمام دنیا جمع شده‌اند؛ تمام استکبار، کفار، صهیونیست‌ها، مدعیان اسلام آمریکایی، وهابیون آدمکش بی‌شرف، همه و همه جبهه واحدی تشکیل داده‌اند و هدفشان شکست اسلام حقیقی و عاشورایی، رهبری ایران و هدفشان شکست نهضت زمینه‌سازان ظهور است و بس. و در این فضای فتنه آلود، متأسفانه بسیاری از مسلمین نا آگاه و افراطی نیز همراه شده‌اند تا این عَلَم و این نهضت زمینه‌ساز را به شکست بکشانند که اگر این اتفاق بیفتد، سالها و شاید صدها سال دیگر باید شیعه خود دل بخورد تا تحقق وعده الهی را نزدیک ببیند»&lt;br /&gt;
احمدرضا بیضائی سه سال از برادر شهیدش بزرگتر است. او در مقطع دکترای حرفه‌ای رشته دامپزشکی تحصیل کرده‌ و در حال حاضر عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد اسلامی است. بیضائی خاطرات فراوانی با برادر شهیدش دارد و بعد از شهادت برادر ، به نقل این خاطرات پرداخت. بازخوانی برخی از این خاطرات در سالگرد شهید در ادامه می‌آید :&lt;br /&gt;
کار فرهنگی‌اش در مورد شهدا ریشه دار بود&lt;br /&gt;
یادم هست محمودرضا در کلاس دوم دبیرستان؛ یک روز دفترچه‌ای را که برای ثبت خاطرات شهدا بود و از بنیاد شهید گرفته بود، به خانه آورد. دو شهید را انتخاب کرده بود برای کار جمع آوری خاطرات؛ یکی شهید «عبدالمجید شریف زاده »  که دانش آموز و هم محله‌ای بود و دیگری شهید «احد مقیمی» بی‌سیم‌چی شهید باکری که در [[کربلای پنج]] شهید شد. خیلی جدی برای اینکار وقت ‌گذاشت. این دو دفترچه را پر کرد. با مادر شهید شریف زاده یک نوار کاست کامل مصاحبه کرد و با برادر شهید مقیمی و همینطور با حاج بهزاد پروین‌قدس که عکاس جنگ و مستند ساز هستند کار کرده بود در این مورد. با حاج بهزاد رابطه‌ای نزدیک برقرار کرده بود و این بخاطر تعلقاتی بود که بود که از زمان نوجوانی به فرهنگ جبهه داشت. کار فرهنگی و کار او در مورد شهدا ریشه‌دار بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ادب خاصی داشت. نسبت به همه بزرگترها، خصوصا پدر و مادرمان همین‌طور بود. پدرم گاهی گلایه داشت که چرا او به کرات در حالتی که نزدیک به رکوع بود، خم می‌شد و دستشان را می‌بوسید. پدرم بارها به او گفته بود این کار را نکند. مؤدب و با تقوا بود و حریم خاصی داشت که من به عنوان برادرش تا حدی می‌توانستم به او نزدیک شوم و بیشتر از آن از او حیا می‌کردم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از معمولی‌ترین فرد هم معمولی‌تر نماز می‌خواند&lt;br /&gt;
این حدیث نبوی است که رأس تقوا این است که کسی شما را به تقوا نشناسد .  محمودرضا اینطور بود. در مورد او نمی‌توانستیم بگوییم نماز شبش ترک نمی‌شود یا در نمازش احوالات عجیبی دارد. او از معمولی‌ترین فرد هم معمولی‌تر نماز می‌خواند ولی نمازش نماز بود. هیچ ریایی نداشت که هیچ، چیز دیگری هم که معامله با خدایش را خدشه‌دار کند در سلوک معنویش نداشت، سلوک معنوی‌ خالصانه‌ای داشت و معامله‌ای با خدا کرده بود که تا لحظه آخر هم آن را کتمان کرد تا منجر به شهادتش شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه او را در پر کاری و مجاهدت خستگی ناپذیرش با بعضی از احوالاتی که از سردار [[شهید مهدی باکری]] نقل شده مقایسه می‌کنم. جناب آقای طیب شاهینی روایت کرده‌اند که مهدی باکری در [[عملیات بدر]] از شدت خستگی و در اثر بی‌خوابی، موقع حرف زدن به خواب می‌رفت و فرموده‌اند که این حالات ایشان یادآور یک سخنرانی از ایشان در [[دزفول]] بود که نیروها را جمع کرد و برای آنها صحبت کرد. ظاهرا زمزمه‌ای بین رزمندگان بود که مثلا خدا هم گفته است که «لایکلف الله نفسا الا وسعها» و کار در جبهه هم باید در حد وسع باشد. گویا کسانی بوده‌اند که برای در رفتن از زیر کار به این آیه متوسل می‌شده‌اند. شهید باکری آنجا وسع یک رزمنده را گفته که چه است. گفته یک رزمنده در میدان جنگ باید آنقدر بی‌خوابی بکشد تا از فشار بی‌خوابی بیفتد، بیدارش کنند، بلند شود بجنگد و دوباره فشار بی‌خوابی امانش را ببرد و همینطور ادامه بدهد. این وسع تکلیف یک رزمنده‌ای است که در خط حضور دارد. رزمنده‌ای هم که در دفتر، کار دفتری می‌کند باید آنقدر با خودکار و کاغذ کار کند و بنویسد که چشمانش کور شود.  آقای شاهینی می‌گویند من در عملیات بدر به عینه دیدم که مهدی باکری چیزهایی که گفته بود را در میدان جنگ خودش دارد عمل می‌کند. محمودرضا در کار این‌طور بود. غالب اوقاتی که من در تهران دیده بودمش فشار بی‌خوابی در صورتش معلوم بود .&lt;br /&gt;
رعب سلفیون و تکفیری‌ها از شیعیان ایرانی&lt;br /&gt;
محمودرضا از رعب [[سلفیون]] و [[تکفیری‌ها]] از شیعیان ایرانی چندین بار برای من روایت کرده بود. می‌گفت در یکی از محله‌ها دیدیم پیرمردی در کوچه‌ای داد و بیداد می‌کند. رفتیم نزدیک و علت را پرسیدیم؛ گفت پسرم مجروح است و من هیچ دارو و درمان یا کمکی اینجا پیدا نمی‌کنم. با بچه‌ها به داخل خانه رفتیم و دیدیم پسرش از تکفیری‌ها است و ریش بلند و تیپ سلفی‌ها را داشت. پایش مجروح بود و خون زیادی از او رفته بود. تا ما را دید شروع کرد به فحش و ناسزا و با صدای بلند حرف‌های ناشایست می‌گفت. به یکی دوتا از رزمنده‌های ارتش سوریه بی احترامی‌های بدی کرد. یکی از بچه‌های ما که عربی بلد بود، به عربی به او گفت می‌دانی ما کی هستیم؟ ما ایرانی هستیم. تا این را گفت، او رنگش پرید و سکوت کرد و دیگر از داد و فریاد و ناسزایش خبری نشد. آن‌ها با اینکه می دانند حضور ایرانی‌ها آنجا داوطلبانه است اما درباره شیعیان ایرانی‌ جور دیگری فکر می‌کنند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وابستگی به کوثر؛ بار آخر از او برید&lt;br /&gt;
یک دختر دوساله دارد که نامش «کوثر» است. دخترش را خیلی دوست داشت طوری که هر روز به دوستانش که دختر داشتند زنگ می‌زد و می‌گفت دخترم اینقدر -با دست نشان می‌دهد- بزرگ شده. وقتی به پدرم زنگ می‌زد همه‌اش از کوثر می‌گفت .  خیلی دوستش داشت. بار آخر موقع رفتن به یکی از دوستانش گفته بود «این بار دیگر از کوثرم بریدم». یکی از دفعاتی که برگشته بود به من گفت که بعضی وقت‌ها در تیررس تکفیری‌ها گیر می افتیم و گاهی مجبور شده‌ام که این مسیر را بدوم. مثلا از پشت یک دیوار تا دیوار دیگر مسافتی را بدوم؛ می‌گفت در آن مسافت چند متری کوثر می‌آید جلوی چشمانم. این‌ها را می‌گفت تا به من بفهماند که اینجوری و با وابستگی‌ها مثل وابستگی به فرزند نمی‌شود شهید شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفت شهادتِ شهید فقط دست خودش است&lt;br /&gt;
من یکبار خوابی دیده بودم که آن‌را برای محمودرضا تعریف کردم. من خواب دیده بودم که با حاج همت دست دادم و همدیگر را بغل کردیم و به او گفتم حاجی دست ما را هم بگیر. منظورم هم از این حرف این بود که باب شهادت را به روی ما هم باز کنید که حاج همت دستش را کشید و گفت: «دست من نیست». قبل از اینکه این خواب را برای اخوی تعریف کنم، روی این خواب زیاد فکر کرده و برای دوستانی هم تعریف کرده بودم. با خودم می‌گفتم مگر می‌شود؟ همه چیز دست شهداست و شهدا دستشان باز است. این معما برای من حل نمی‌شد و همیشه فکر می‌کردم که تعبیرش چیست؟ برای محمودرضا که تعریف کردم به راحتی برایم حلش کرد. گفت: «شهادتِ شهید دست هیچکس نیست؛ فقط دست خودش است. شهید تا نخواهد شهید شود، شهید نمی‌شود.» و در حرفهایش به من فهماند که خودش هم بخاطر تعلقاتش شهید نمی‌شود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او از مربیان بچه های بسیج بود. بچه های پایگاه که دوره های آموزشی بسیج را پیش او گذرانده اند خاطرات جالبی از او دارند. او برای دفاع از حرم های شریف و همراهی با یک تیم مستندساز به سوریه رفت و در روز یکشنبه 29 دی ماه 1392 بر اثر انفجار یک تله به شهادت رسید. شهید بیضایی با 32 سال سن ساکن اسلامشهر تهران بود و از او یک دختر سه ساله با نام کوثر به یادگار مانده. برادر او که عضو هیات علمی دانشگاه است خاطرات فراوانی با این شهید دارد:&lt;br /&gt;
نمی دانم چطور و کی «مرگ» برای محمودرضا این قدر عادی شده بود؟&lt;br /&gt;
یادم هست بار اولی را که در دمشق به کمین تکفیری ها خورده بودند بعد از اینکه برگشت با جزئیات تعریف می کرد. موقع تعریف کردن می خندید! آن قدر عادی از درگیری حرف می زد که ما از روزمرگی هایمان حرف می زنیم.&lt;br /&gt;
محمودرضا در ایام فتنه ی 1388، غیر از اینکه در خیابان و کنار بچه های مظلوم بسیج حضور داشت، خوب هم مطالعه و رصد می کرد. یادم هست آن روزها رفت لپ تاپ و مودم خرید. اگر جایی مطلبی می خواند که توجهش را جلب کرده بود به من توصیه می کرد آن را بخوانم و اگر هم من توی وبلاگ چیزی نوشته بودم که نظرش را جلب کرده بود، زنگ می زد و تشویق می کرد. روی نظام تعصب داشت، اگر در نوشته هایم دفاعی از نظام کرده بودم، درباره ی آن مطلب حتما صحبتی با من می کرد. در جنگ نرم بسیار مسلط بود و جلوتر از ما حرکت می کرد.&lt;br /&gt;
اوایل دهه ی هفتاد وقتی تازه به محل آمده بودیم، پنجشنبه شب ها در مسجد جامع دعای کمیل برقرار بود. راه زیاد بود. من بیشتر وقت ها «درس دارم» را بهانه می کرد و توفیق پیدا نمی کردم شرکت کنم. ولی محمودرضا هر هفته می رفت.&lt;br /&gt;
یادم هست بار اولی که رفت، خیلی گریه کرده بود. پرسیدم: چطور بود؟ گفت:  «حیف است آدم این دعا را بخواند، بدون اینکه بداند چه می گوید.»  این حرفش از همان شب توی گوشم ماند. هر وقت دعای کمیل می خوانم، محمودرضا می آید جلوی چشمم.&lt;br /&gt;
دوست او بعد از شهادتش از قول شهید تعریف می کرد و گفت: در درگیری که با تکفیری ها داشتیم زیر آتش شدید آن ها بودیم، باید از منطقه ای عبور می کردیم. زمان عبور در آن شرایط که تک تیراندازها ما را هدف قرار داده بودند و گلوله ها از کنارمان رد می شد، فقط یک نفر جلو چشمم بود! فقط به کوثرم فکر می کردم. وقتی به جای امن رسیدم افسوس خوردم که چرا به فکر او بودم!&lt;br /&gt;
ایشان ادامه داد: تا اینکه در آخرین سفر، وقتی برای خداحافظی آمد، دست دور گردن محمودرضا انداختم و گفتم ان شاءالله به سلامت بروی و برگردی. به او التماس دعا گفتم و از او خواستم حرم رفت من را هم دعا کند. در همان حال سر در گوش من کرد و گفت: ا ین نوبت از کوثرم هم بریدم. رفت و جرعه نوش جام شهادت شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*حب فرزند&lt;br /&gt;
یک دختر دوساله  به نام کوثر داره. دخترش  رو خیلی دوست داشت و هر وقت به پدرم زنگ می‌زد همه‌اش از کوثر می‌گفت. خیلی دوستش داشت. بار آخر موقع رفتن به یکی از دوستانش گفته بود «این بار دیگر از کوثرم بریدم». یکی از دفعاتی که برگشته بود به من گفت که بعضی وقت‌ها در تیررس تکفیری‌ها گیر می افتیم و گاهی مجبور شده‌ام که این مسیر را بدوم. مثلا از پشت یک دیوار تا دیوار دیگر مسافتی را بدوم؛ می‌گفت در آن مسافت چند متری کوثر می‌آید جلوی چشمانم. این‌ها را می‌گفت تا به من بفهماند که اینجوری و با وابستگی‌ها مثل وابستگی به فرزند نمی‌شود شهید شد&amp;lt;ref&amp;gt;سایت ساجد&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*تحمل مشکلات&lt;br /&gt;
باید به خودمان بقبولانیم که در این زمان بدنیا آمده‌ایم و شیعه هم بدنیا آمده‌ایم که مؤثر در تحقق ظهور مولا باشیم و این همراه با تحمل مشکلات، مصائب، سختی‌ها، غربت‌ها و دوری‌هاست و جز با فدا شدن محقق نمی‌شود حقیقتاً.&amp;lt;ref&amp;gt;سایت ساجد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار==&lt;br /&gt;
*نامه ها&lt;br /&gt;
متن زیر آخرین نامه ای است از شهید همسرش ، که آن را در شب شهادت امیرالمومنین در ماه مبارک در سوریه نگاشته است:&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم... باید به خودمان بقبولانیم که در این زمان به دنیا آمده ایم و شیعه هم به دنیا آمده ایم، که موثر در تحقق ظهور مولا باشیم این همراه با تحمل مشکلات، مصائب، سختی ها، غربت ها ودوری هاست و حقیقتا جز به فداشدن محقق نمی شود.&lt;br /&gt;
نمی خواهم حرف های آرمان گرایانه بزنم و یا غیرواقعی صحبت کنم؛ نه! حقیقتا در مسیر تحقق وعده ی بزرگ الهی قرار گرفته ام، من هم، هم تو.&lt;br /&gt;
بحمدالله، خدا را باید به خاطر این شرایط و این توفیق بزرگ شاکر باشیم.&lt;br /&gt;
الان که این نامه را برایت می نویسم، شب قدر است و شب شهادت حیدر کرار (ع) و در فضای ملکوتی بین الحرمین، صبر و مصیبت و تحمل مشکلات و سختی ها.&lt;br /&gt;
بین الحرمین دو مظلومه، دو شهیده، یکی خانم زینب کبری (ع) (روحی فداها) و دیگری بنت الحسین، خانم رقیه (ع) هستم و به یادتم.&lt;br /&gt;
نمی دانی بارگاه ملکوتی سه ساله ی امام حسین (ع) الان هم چقدر غریب است؛ در محل یهودی ها، در مجاورت کاخ ملعون معاویه و در محاصره ی وهابی های وحشی و آدم کش.&lt;br /&gt;
چه بگویم از اوضاع اینجا؛ تاریخ دوباره تکرار شده و این بار فرزندان ابوسفیان و آل سفیان بار دیگر آل الله را محاصره کرده اند ؛ هم مرقد مطهر خانم زینب کبری (ع) و هم مرقد مطهر دردانه اهل بیت (ع) رقیه (ع)، ولی این بار تن به اسارت آل الله نخواهیم داد؛ زیرا به قول امام (ره) مردم ما از مردم زمان رسول الله (ع) بهترند.&lt;br /&gt;
واضح تر بگویم؛ نبرد شام، مطلع تحقق وعده ی آخرالزمانی ظهور است. و من و تو دقیقاً در نقطه ای ایستاده ایم که با لطف خداوند و ائمه ی اطهار (ع) نقشی بر گردنمان نهاده شده است و باید به سرانجام برسانیمش. تا بار دیگر شاهد مظلومیت و غربت فرزندان زهرای مرضیه (ع) نباشیم؛ اگر بدانی صبرت چقدر در این زمان حساس در حفظ و صیانت از حریم آل الله قیمت دارد، لحظه به لحظه آن را قدر می شماری.&lt;br /&gt;
معرکه ی شام میدان عجیبی است. به قول امام خامنه ای: «بحران سوریه الان مقابله ی جبهه ی کفر و استکبار و ارهاب با همه ی قوا، در برابر جبهه مقاومت و اسلام حقیقی است.»&lt;br /&gt;
در واقع جنگ بین حق و باطل و این خاکریز نباید فرو بریزد؛ نباید. خط مقدم نبرد بین حق (جبهه ی مقاومت) و باطل در شام است.&lt;br /&gt;
همه ی دنیا جمع شده اند؛ همه ی استکبار، کفار، صهیونیست ها، مدعیان اسلام آمریکایی، وهابیون آدمکش بی شرف، همه و همه جبهه ی واحدی تشکیل داده اند و هدفشان شکست اسلام حقیقی و عاشورایی، رهبری ایران و هدفشان شکست نهضت زمینه سازان ظهور است و بس.&lt;br /&gt;
و در این فضای فتنه آلود، متاسفانه بسیاری از مسلمین ناآگاه و افراطی نه همراه شده اند تا این علم و این نهضت زمینه ساز را به شکست بکشانند، که اگر این اتفاق بیفتد سال ها و شاید صدها سال دیگر باید شیعه خون دل بخورد تا تحقق وعده ی الهی را نزدیک ببیند.&lt;br /&gt;
شام نقطه ی شروع حرکت ابناابوسفیان ملعون است و این خاکریز نباید فرو بریزد؛ این حرکت خطرناک و این تفکر آدمکش ارهابی، پر و بال گرفته و حمام خون بین شیعیان و سایر مسلمین راه می اندازد.&lt;br /&gt;
و هیچ حرمتی از حرمین شریفین زینب کبری (ع) و خانم رقیه (ع) حفظ نخواهد کرد که هیچ، حرمت عتبات مقدسه ی [[کربلا]] ، [[نجف]] ، [[سامرا]] ، [[کاظمین]] و ... را هم خواهد شکست.&lt;br /&gt;
جبهه ی جدیدی که از تفکر اسلام آمریکایی، صهیونیسم و ارهاب از کشورهای مختلف از جمله افغانستان، پاکستان، آمریکا، اروپا، یمن، ترکیه، عربستان، قطر، آذربایجان، امارات، کویت، لیبی، فلسطین، مصر، اردن و ... به نام جهاد فی سبیل الله تشکیل شده است، هدف نهایی اش فقط و فقط جلوگیری از نهضت زمینه سازان ظهور و در نهایت مقابله با تحقق وعده ی الهی ظهور می باشد.&lt;br /&gt;
و هیچ ابایی هم از کشتن و مثله کردن و سربریدن زنان و کودکان بی گناه شیعه ندارد، کما اینکه این اتفاق را الان به وفور می توان مشاهده کرد و من دیده ام.&lt;br /&gt;
مسئولیت سنگینی بر دوشمان گذاشته شده است و اگر نتوانیم از پسش برآییم، شرمنده و خجل باید به حضور خداوند و نبی اش و ولی اش برسیم؛ زیرا مقصریم.&lt;br /&gt;
کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا و به قول [[شهید مرتضی آوینی|سید مرتضی آوینی]]، این یعنی اینکه همه ی ما شب انتخابی خواهیم داشت که به صف عاشوراییان بپیوندیم و یا از معرکه ی جهاد بگریزیم و در خون ولی خدا شریک باشیم. ان شاءالله در پناه حق و تا (تحقق) وعده ی الهی و یاری دولت ایشان خواهیم جنگید.نویدشاهد1&amp;lt;ref&amp;gt;[http://مهربان:%20http://tabriz.navideshahed.com/fa/news/403283/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B9-%D8%AD%D8%B1%D9%85-%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C سایت نویدشاهد]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== گالری تصاویر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
photo_2020-01-19_13-12-06.jpg&lt;br /&gt;
photo_2020-01-19_13-13-35.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_13-13-35.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2020-01-19 13-13-35.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_13-13-35.jpg"/>
				<updated>2020-01-20T09:53:17Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_13-12-06.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2020-01-19 13-12-06.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_13-12-06.jpg"/>
				<updated>2020-01-20T09:52:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_13-03-30.jpg</id>
		<title>پرونده:Photo 2020-01-19 13-03-30.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Photo_2020-01-19_13-03-30.jpg"/>
				<updated>2020-01-20T09:44:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید عباس دوران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-01-20T09:37:01Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: /* خاطرات مرتبط با شهید عباس دوران */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عباس دوران&lt;br /&gt;
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مي توانست با استفاده از چتر نجات سالم فرود آيد اما صاعقه وار خود و هواپيمايش را بر ساختمان اجلاس سران غیرمتعهدها دربغداد كوبيد و بدين ترتيب مانع از برگزاري اجلاس سران غير متعهدها به رياست صدام شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تولد&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عباس دوران در ۲۰ مهر ماه سال ۱۳۲۹ در شيراز و در يك خانواده مذهبي متولدشد.او پس از گذراندن دوران ابتدايي به دبيرستان رفت. در سال ۱۳۴۸ موفق به اخذ مدرك ديپلم طبيعي از دبيرستان سلطاني شيراز شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ورودبه ارتش&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همان سال به استخدام مركز آموزش هوايي در آمد. در سال ۱۳۴۹ به دانشكده خلباني نيروي هوايي راه يافت و پس از گذراندن دوران مقدماتي پرواز در ايران، در سال ۱۳۵۱ براي تكميل دوره خلباني به آمريكا رفت. او ابتدا در پايگاه «لكلند» دوره تكميلي زبان انگليسي را طي نمود و سپس در پايگاه «كلمبوس» در ايالت «مي سي سي پي» موفق به آموختن فن خلباني و پرواز با هواپيماهاي بونانزا، تي۴۱ – تي ۳۷ گرديد. در يكي از تمرينات ورزش اسكيت،در اثر برخورد با زمين پاي چپ او مصدوم شد و به مدت دو ماه از برنامه پروازي باز ماند. پس از بهبودي، دوباره آموزش خلباني را ادامه داد و پس از دريافت نشان خلباني در سال ۱۳۵۲ به ايران بازگشت و به عنوان خلبان هواپيمايي F۴ ابتدا در پايگاه يكم شكاري و سپس در پايگاه سوم شكاري مشغول انجام خدمت شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حضوردرجبهه&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با شروع جنگ تحميلي سر از پا نشناخته به دفاع از كيان جمهوري اسلامي پرداخت و با ۱۰۳ نوبت پرواز جنگي در طول عمر كوتاه اما پر بارش،يكي از قهرمانان دفاع مقدس شناخته شد.&lt;br /&gt;
عباس همواره به دوستان و همكارانش تاكيد مي كرد كه هرگز تن به ذلت نخواهد داد و اگر در حين پرواز مورد اصابت موشك دشمن قرار گيرد، هواپيماي سانحه ديده را بر سر دشمن زبون خواهد كوبيد و همان طور كه ديديم بر اين پيمان خويش صادقانه ايستاد و جان فدا كرد و مصداق آيه شريفه،مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا، &lt;br /&gt;
[۱]  &lt;br /&gt;
 شد.&lt;br /&gt;
عباس دوران در هفتم آذر ۱۳۵۹ در عمليات «مرواريد» حماسه اي بزرگ آفريد و به كمك شهيد خلبان حسین خلعتبری مکرم پنج فروند ناوچه دشمن را در حوالي اسكله «الاميه» و «البكر» منهدم ساخت و بقاياي آن ها را در به قعر آب هاب نيلگون خليج فارس فرستاد.&lt;br /&gt;
به گفته يكي از همرزمان خلبانش، در يكي از نبردهاي هوايي كه فرماندهي دو فروند هواپيما را به عهده داشت،به مصاف ۹ فروند از جنگنده هاي دشمن رفت و با ابتكار عمل و مهارتي خاص،يك فروند از هواپيماهاي دشمن را سرنگون و هشت فروند هواپيماي ديگر را مجبور به فرار از آسمان ميهن کرد.&lt;br /&gt;
عباس همواره در عمليات جنگي پيش قراول بود و براي دفاع از ميهن اسلامي و حفظ و حراست آن لحظه اي آرام و قرار نداشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهادت&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او سرانجام در سحر گاه روز ۳۰ تير ماه سال ۱۳۶۱ كه فرمانده دسته ی هواپیماهای جنگی ایران را به عهده داشت، به قصد ضربه زدن به شبكه دفاعي و امنيتي نفوذ ناپذير دشمن،همراه با پنج نفر از زبده ترين خلبان نيروي هوايي به دشمن يورش برد و چندين منطقه مهم را بمباران کرد.هنگام بازگشت،هواپيمايش مورد اصابت موشك دشمن واقع شد.اگر چه عباس اجازه ترك هواپيما را به همرزم خلبانش منصور كاظميان در عقب كابين داد، اما خود به رغم اينكه مي توانست با استفاده از چتر نجات سالم فرود آيد اما صاعقه وار خود و هواپيمايش را بر ساختمان اجلاس سران غیرمتعهدها دربغداد كوبيد و بدين ترتيب مانع از برگزاري اجلاس سران غير متعهدها به رياست صدام شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بازگشت به وطن&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از سالها انتظار ،در تيرماه ۱۳۸۱ پيكر عباس توسط كميته جستجوي مفقودين به ميهن منتقل شد و در پنجم مرداد ۱۳۸۱ طي مراسمي رسمي با حضور رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام، مسئولان كشوري و لشكري، خانواده شهيد و بستگان در ميدان صبحگاه ستاد نيروي هوايي،بر دوش همرزمان خلبانش تشييع شد. بعد از آن پيكر مطهر آن شهيد تيز پرواز براي خاك سپاري با يك فروند هواپيماي سي ۱۳۰ به زادگاهش شيراز منتقل شد.&lt;br /&gt;
شهيد خلبان عباس دوران به هنگام شهادت۳۲ سال داشت و امير رضا تنها يادگار اوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پانویس&lt;br /&gt;
[ویرایش]&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱. ↑  احزاب(۳۳)آیه۲۳      &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رده‌های این صفحه : شهیدان ارتش | شهیدان استان فارس | شهیدان خلبان | شهیدان شیراز | شهیدان متولد1329 | شهیدان نیروی هوایی | شهیدان1361&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات مرتبط با شهید عباس دوران==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*حواله را پاره پاره کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلم نمی‌خواهد از سختی‌ها با همسرم حرف بزنم؛ دلم می‌خواهد وقتی به خانه می‌روم، جز شادی و خنده چیزی با خودم نبرم؛ نه کسل باشم؛ نه بی حوصله و نه خواب آلود تا دل همسرم هم شاد شود. اما چه کنم!؟، نسبت به همه چیز حساسیت پیدا کرده‌ام؛ معده‌ام درد می‌کند و دکتر هم می‌گوید فقط به خاطر ضعف اعصاب است. چطور می‌توانم عصبانی نشوم؟ آن روز وقتی بلوار نزدیک پایگاه هوایی شیراز را به نام من کردند، غرور و شادی را در چشمان همسرم دیدم؛ خانواده‌ام نیز خوشحال بودند. &lt;br /&gt;
حوالۀ زمین را که دادند دستم، فقط به خاطر دل همسرم آن را گرفتم و به خاطر او و مردم که این همه محبت دارند و خوبند، پشت تریبون رفتم؛ ولی همین‌که پایم به خانه رسید، دیگر طاقت نیاوردم؛ حواله را پاره کردم و ریختم روی زمین؛ یعنی آن‌ها فکر می‌کنند ما پرواز می‌کنیم ...تا شجاعت‌های ما را ببینند و به ما حوالۀ خانه و زمین بدهند؟ می‌خواهند مرا به تهران انتقال دهند؛ باید با زبان خودشان قانعشان کنم که انتقال به تهران یعنی مرگ من؛ چون پشت‌میزنشینی و دستور دادن برای من مثل مردن است…&amp;lt;ref&amp;gt;حکایت فرزندان فاطمه، صحفه 30&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خروج اضطراری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدام بغداد رو کاملا امن نشون داده بود تا اجلاس غیر متعهد ها که براش خیلی مهم بود رو اونجا  برگزار کنه. برای ایران هم خیلی مهم بود صدام به هدفش نرسه. &lt;br /&gt;
روز عملیات موتور سمت راست و عقب هواپیماش رو زدند...کلید خروج اضطراری رو زد، اما فقط کلید خلبان کابین عقب رو!&lt;br /&gt;
هرجور بود هواپیما رو هدایت کرد و اونو به ساختمان اجلاس کوبید و از اونجا به آسمون پرکشید.&lt;br /&gt;
این‌طوری، هم عملیات به هدف نهایی خودش رسید و هم عباس؛ چون تمام نقشه‌های صدام نقش برآب شد و برگزاری اجلاس در بغداد لغو شد.&amp;lt;ref&amp;gt;بمبی در کابین، صفــحه 37-15&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-11-23 03-30-50.jpg|500px|بی‌قاب|وسط|شهید عباس دوران]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عباس آن روز تصمیمش را گرفت. کودکان کشورش حتی شب‌ها نیز از ترس خواب در چشم نداشتند. باید بغداد را ناامن می‌ساخت. امنیت بغداد 8سال ریاست کنفرانس سران کشورهای غیرمتعهد را برای صدام به ارمغان می‌آورد. روز بیستم تیرماه، برگۀ مأموریت عباس امضاء شد؛ صبح روز سی‌ام، با خانواده‌اش خداحافظی کرد و آن‌ها را به شیراز فرستاد. ارتش سه هواپیما برای بمباران پالایشگاه الدوره، آماده ساخته بود. هواپیمای شماره 1 را عباس دوران به همراه منصور کاظمیان به دست گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدف هواپیمای شماره 1 و 2 بمباران پالایشگاه و شکست دیوار صوتی شهر بود؛ اما در 15 کیلومتری بغداد، پدافند دشمن چند گلوله به سمت هواپیما شلیک نمود؛ موتور سمت راست هواپیما از کار افتاد؛ دوران مسیر خود را به سمت پالایشگاه ادامه داد و در یک لحظه، تمام بمب‌ها را روی پالایشگاه فرو‌ریخت و بعد از تخلیۀ بمب‌ها به سمت هتل  اقامت سران کشورهای غیرمتعهد به راه افتاد .قسمت عقب هواپیما در آتش می‌سوخت. با اصرار عباس، کاظمیان به بیرون پرید. دوران با هواپیما به ساختمان هتل کوبید؛ چند لحظه بعد هتل آتش گرفت و عباس این بار عاشقانه به سوی ابدیت پرواز کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او از گلستان آتش، ابراهیم‌وار به سمت ملکوت عشق و عرش خود پر کشید. بعد از شهادت او، منصور آخرین لحظات شب قبل از عملیات را به یاد آورد:«اگر یک وقت هواپیما دچار مشکل شد، تو خودت را به بیرون پرت کن و منتظر من نمان چون من باید در هواپیما بمانم و مأموریتم را به اتمام برسانم».( دوران اسارت کاظمیان در روز بیست و چهارم شهریور ماه سال 1369 به پایان رسید .) هواپیمای شماره 2 سالم در شهر همدان فرود آمد و عملیات با شهادت سرافرازانۀ سردار دلاور سپاه خمینی(ره) با موفقیت به پایان رسید.&amp;lt;ref&amp;gt;http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=1190&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (2).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (3).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (4).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (5).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (6).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (7).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (8).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (9).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (10).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (11).jpg&lt;br /&gt;
Image:1-(2).jpg&lt;br /&gt;
Image:1-(3).jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%BE%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DA%AF%D8%B1%DA%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد پدر دره‌گرگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%BE%D8%AF%D8%B1_%D8%AF%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DA%AF%D8%B1%DA%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-20T09:33:29Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salehniya: /* خاطرات */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمد پدر دره‌گرگی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهید محمد بروجردی (01).jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = بروجردی، مسیح کردستان&lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  ۱۳۳۳ ، [[دره گرگ]] ، [[لرستان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای ۱ خرداد|۱۳۶۲/۰۳/۰۱]] ، جاده [[مهاباد]] - [[نقده]] ، انفجار مین و اصابت ترکش آن&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = [[بهشت زهرا تهران]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = فرمانده سپاه [[کردستان]] {{سخ}}عضو شورای ۱۲ نفره موسس [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|سپاه]] {{سخ}} جانشین [[قرارگاه عملیاتی حمزه سيدالشهداء]] {{سخ}} فرمانده [[لشگر ۱۵۵ ویژه شهدا]] {{سخ}} فرمانده سپاه منطقه هشت کشوری&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌                 = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = پاسدار&lt;br /&gt;
|خانواده                = همسر: [[فاطمه بی‌غم]]{{سخ}} فرزندان : [[حسین بروجردی|حسین]] ، [[سمیه بروجردی|سمیه]] &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید محمد بروجردی]] در سال ۱۳۳۳ در روستای [[دره گرگ]] از توابع شهرستان بروجرد به دنیا آمد. پدرش علیرضا، کشاورز بود. تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش گذراند. در سال ۱۳۵۰ با [[فاطمه بی‌غم]] ازدواج کرد و صاحب یک دختر و یک پسر شد. فرمانده سپاه کردستان بود. [[الگو:شهدای ۱ خرداد|اول خردادماه ]] ۱۳۶۲، در جاده مهاباد به نقده بر اثر انفجار مین و اصابت ترکش آن به شهادت رسید. مزار او در قطعه ۲۴ بهشت زهرا تهران قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== زندگی‌نامه ==&lt;br /&gt;
در یکی از روزهای سال 1333 در روستای دره گرگ از توابع شهرستان بروجرد، محمد، که پنج خواهر و برادر داشت به عرصه هستی پا نهاد محبت پدر را بیش از 5 سال درک نکرد و درد یتیمی بر قلبش نشست.&lt;br /&gt;
او که دروس ابتدایی را همزمان با کار در کارگاه تشک دوزی به اتمام رسانده بود، پس از اتمام تحصیلات راهنمایی به فعالیت‌های فرهنگی علاقمند شد و با دسترسی به رساله امام (ره) در صف مقلدین آن حضرت قرار گرفت. محمد در سن 17 سالگی با بانویی مؤمنه ازدواج کرد که ثمره این ازدواج دو فرزند به نام‌های حسین و سمیه می‌باشند. در سال 1350 در مدرسه مجتهدی در تهران شروع به تحصیل کرده و یک سال بعد به خدمت سربازی رفت. مدتی بعد به عشق دیدار امام (ره) از پادگان گریخت تا به نجف مشرف شود اما در مرز دستگیر شده و 6 ماه تحت شکنجه‌های سخت رژیم منحوس پهلوی قرار گرفت.&lt;br /&gt;
پس از گذراندن دوران سربازی در سال 1354 با حجت الاسلام شاه آبادی و ... ارتباط نزدیکی برقرار نمود و پس از همکاری‌های فرهنگی تبلیغی در سازمان فجر اسلام آنان به این نتیجه رسیدند که به مبارزات مسلحانه بپردازند و سپس راهی سوریه شدند. در سال 1355 محمد در سوریه با آیت الله صدر و دکتر چمران ملاقات کرده و دوره‌های آموزش نظامی را گذراند. محمد پس از بازگشت، گروه توحیدی «صف» را پایه گذاری نمود و در سمت رهبری این گروه قرار گرفت. بروجردی در سال 1356 برای زیارت حضرت امام (ره) به نجف رفت و پس از کسب اجازه شرعی، مبارزات مسلحانه خود را علیه رژیم پهلوی پس از نوزدهم دی ماه آغاز نمود و تا طلوع فجر انقلاب ادامه داد. بالاخره انتظار به پایان رسید و امام (ره) به ایران بازگشت. محمد که مسئولیت حفاظت از امام (ره) را بر عهده داشت به همراه دیگر دوستانش در گروه توحیدی صف ایفای نقش نمودند. او در جریان تصرف رادیو تلویزیون از ناحیه پا مجروح شد. پس از پیروزی انقلاب ابتدا مسئولیت زندان‌های اوین را عهده دار گشت و سپس به همراه پنج نفر از دوستان دیگر، سپاه را پایه گذاری نمود. بروجردی پس از صدور فرمان امام (ره) در مرداد ماه 1358 عازم «پاوه» شد. «مسیح کردستان» (از القاب ایشان) که خود را منجی مردم مظلوم کرد می‌دانست در شهر سرپل ذهاب، مهر ماه 1359 از ناحیه دست مجروح گشت.&lt;br /&gt;
پس از چندی به قصر شیرین رفت و در همان مکان مجدداً از ناحیه دست مجروح شد. محمد پس از منطقه ای شدن سپاه، فرماندهی سپاه غرب را بر عهده گرفت. تشکیل گردان‌های جندالله (شامل نیروهای سازماندهی شده سپاه)، تأسیس پیشمرگان کرد (نیروهای مردمی کرد)، تشکیل تیپ ویژه شهدا و مسئولیت این تیپ تا تشکیل قرارگاه حمزه سیدالشهدا که خود نیز در سمت فرماندهی قرارگاه قرار داشت، ازجمله اقدامات وسیع بروجردی در کردستان بود. او که در بعضی از عملیات‌ها از جمله مطلع الفجر و فتح المبین شرکت داشت در پائیز 1361 بر اثر سقوط هلی‌کوپتر پایش شکسته بود پس از بهبودی مجدداً به منطقه آمد تا در بازسازی بقیه مناطق شرکت داشته باشد. مسیح کردستان که ملائکه در انتظار ورودش زمزمه شوق سر داده بودند در اول خرداد ماه سال 1362 در مسیر جاده مهاباد-نقده بر اثر انفجار مین آیه‌های مقدس عشق را تلاوت نمود و تبسمی که بر لبانش نقش بسته بود، «فزت و رب الکعبه» مولایش را در ذهن همگان زنده کرد. پیکر پاک سردار 29 ساله ایران اسلامی را در قطعه 24 بهشت‌زهرا (س) تهران به خاک سپردند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=167 سایت صبح]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سخنان رهبری درباره شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحوم شهید بروجردی بسیار فعال بود. یک‌بار در سال 1359 یا اوایل 1360 رفتم منطقة غرب. ایشان آن وقت در باختران بود و من از نزدیک شاهد کار او بودم. اما چیزی که از شهید بروجردی در آنجا احساس کردم و یک احترام عمیقی از او در دل من به وجود آورد، این بود که دیدم این برادر، با کمال متانت و با کمال نجابت، به چیزی که فکر می‌کند، مسئولیت و وظیفه است. برخی با احساسات شخصی و گروهی فکر می‌کردند یک نفر که با او موافقند، او را تقویت کنند و کسی را که با او مخالفند، با او مخالف کنند. اما شهید بروجردی هیچ‌گونه حرکتی که از آن حرکت، آدم احساس کند که در آن کار شکنی یا مخالفتی هست، انجام نمی‌داد و این، علاقة من به این شهید عزیز را خیلی بیشتر کرد. من تصور می‌کنم روحیه آرامش و نداشتن حالت ستیزه جویی با دوستان و گذشت و حلم در مقابل کسانی که تعارض‌های کاری با او داشتند نشانة آن روح عرفانی شهید بود. معاشرت که بتوانم جزئیات حالات عرفانی او را بدست بیاورم، متأسفانه نداشتم؛ ولی برخورده و رفتارها نشان دهندة معنویات و روحیات افراد هستند.&amp;lt;ref&amp;gt;نرم افزار شاهد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*عملیات‌های مرتبط با شهید&lt;br /&gt;
شهید محمد بروجردی در عملیاتهای بازی دراز، مطلع الفجر، محمد رسول الله و فتح‌المبین حضور داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*یکی از کارگرها تصادف کرده بود. پول عمل نداشت. آمد پیش اوستا گفت:پول! گفت:نمی‌دم. رو کرد به کارگرها گفت: کار تعطیل! اوستا گفت:می‌دم اما قرض. بعد انقلاب رفت مغازه اوستا. پول را گذاشت جلویش گفت این هم طلب شما. گریه‌اش گرفته بود. من دیگه نمیخوامش. محمد هم گفته بود. من هم دیگه نمیخوامش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*رفته بود پیش یک گروه چپی گفته بود ما همه داریم یه کارهایی می‌کنیم بیایید یکی بشیم. گفته بودند تصمیم با بالادستی‌هاست. باید با اونا صحبت کنی. شرط هم کاری اینه که ایدئولوژی ما رو قبول کنین! چی چی؟ گفته بود سازمان ایدئولوژی خودش را دارد. هرچه رهبری سازمان بگوید همان است. پرسیده بوده یعنی شما نظر مراجع و مجتهدین رو قبول ندارین؟‌ گفته بودند فقط ایدئولوژی سازمان. پرسیده بود نظرتون در مورد رهبری آقای خمینی چیه؟ طرف هم گفته بود ما خودمون توی متن انقلابیم. آقای خمینی دیگه کیه؟ گفته بود ما نیستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*هفده سالش که شد ازدواج کرد؛ با دختر خاله‌اش. عروسیش خانه پدر زنش بود توی بر بیابان همه را که دعوت کرده بودند شده بودند پنج شش نفر. خودش گفته بود به کسی نگیم سنگین تره! همسایه‌ها بو برده بودند محمد از رژیم خوشش نمی‌آید می‌گفتند پسر فلانی خرابکاره. عروسیش را دیده بودند گفته بودند ازدواجش هم مثل مسلمون ها نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*یکی می‌خواست به یاد تهران نمی‌دانم وزیر دفاع امریکا بود یا نماینده سازمان ملل؟ خبر آوردند که شاه گفته هیچ اتفاقی نباید بیفته. همین حرف برای محمد کافی بود گفت باید بیفته. رفیقی داشت توی اصفهان. اسمش سلمان بود. توی این جور کارها با همدیگر بودند. خودش هم که تهران بود درست همان وقتی که قرار بود هیچ اتفاقی نیفتد، یک بالگرد توی اصفهان افتاد پایین،دو تا اتوبوس سفارت امریکا توی تهران رفت رو هوا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دکتر بهشتی بهش گفته بود می‌خواهیم حفاظت از امام رو بسپریم به گروه شما. میتونین! یک طرحی باید بدین که شورای انقلاب رو راضی کنه. شب تا صبح نشست و طرح حفاظت را نوشت. قبول کردند. فرداش روزنامه‌ها نوشتند چهار هزار جوان مسلح از امام محافظت می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*می‌گفت این کار باید پیش بره، درست اما کار که تموم بشو نیست. حواستون باشه خلاف قاعده و قانون و اسلام و مسلمونی کار نکنین. هدف وسیله رو توجیه نمیکنه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*جمعشان کرده بود. اسمشان را گذاشته بود پیشمرگان کرد مسلمان. می‌گفت اگه بین خودتون کسی رو که سابقه خوبی نداره اهل اذیت و آزار مردمه می شناسین عذرش رو بخواین من حاضر نیستم به اسم انقلاب به کسی ستمی به شه. وقتی اسلحه داد دستشان خیلی‌ها مخالفت کردند می‌گفتند کردها سر پاسدارها رو میبرن این به کردها اسلحه می‌ده! همین کردها دویست نفر شهید دادند. می‌گفتند ما فقط به خاطر اینه که مونده ایم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*توی جو آن روز کردستان خنده رو بودن واقعاً نوبر بود. مسئول باشی و با آن سر و ریش بور و آشفته هزار تا کار بر عهده‌ات باشد و هزار جای کارت لنگ بزند و هزار جور حرفت بهت بگویند و هر روز خبر شهادت یکی از بچه‌هایت را برایت بیاورند و چند بار در روز بخواهی نفراتت را از کمین ضد انقلاب دربیاوری و نخوابی و نقشه بکشی و سازماندهی بکنی و دست آخر هنوز بخندی واقعاً که هنرمی خواهد بعضی از بچه‌ها توی اوقات استراحت جدول درست می‌کردند توی یکی از این جدول‌ها نوشته بود مردی که همیشه می‌خندد … جوابش یازده حرف بود یکی با مداد توش نوشته بود محمد بروجردی. بقیه هم یاد گرفته بودند از این جدول‌ها دست می‌کردند. می‌نوشتند توپ روحیه، مسیح کردستان، بابای بسیجی‌ها … .&amp;lt;ref&amp;gt;یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 42&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*دادستان جدید می‌خواست میخ را محکم بکوبد. بروجردی کار داشت باهاش. پشت در دادستانی معطلش کرده بود. گفتم یه روایتی هست که میگه اذالتبست علیکم الفتن فعلیکم بالقران. گفت عجب چیز خوبی گفتی. بارک الله! قرآن را باز کرد و خواند من راه رفتم او خواند بد و بی راه گفتم او خواند. گفتم بلند شو بریم. او خواند. گفتم سه ساعته فرماندهی عملیات کردستان را پشت در معطل کرده. گفت: جوش نخور یه روایتی هست … . شروع کرد همان روایت را برای خودم گفت به شین قرآن به خون. گفتم فکر میکنه کیه؟ گفت قرآن به خون. عصبانی شده بودم گفت این یارو خیلی عوضیه باید کتکش زد باید یه بلایی سرش آورد. گفت باباجون بیا به شین قرآن به خون! دوباره دیدمش گفت آقاجون دستت درد نکنه هر وقت ناراحت بودم می‌رفتم سراغ سیگار با اون روایت ترکش کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*از توی آبادان تیراندازی می‌کردند. چند تایی از بچه‌ها شهید شدند. خسته شده بودیم می‌خواستیم برگردیم پادگان. گفتم این‌ها الان جمعشون جمعه چرا نمی‌زنی آبادی رو؟ گفت ما اومده‌ایم امنیت درست کنیم برای این مردم نیومده‌ایم این جا آدم بکشیم. نزد که نزد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*میگویم اومدن مصاحبه. از صدا و سیما. اخم‌هایش می‌رود تو هم می‌گوید بگو برن با اون بسیجیه که خودش جنگیده اون فرمانده گروهانه، اون فرمانده تیپه که عمل کرده با اونها حرف بزنن. می‌آیم بیرون اتاق میگویند چی شد؟ میگویم نمیکنه!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سنندج که آزاد شده بود. رفته بود زندان وقتی وارد شده بود رفته بود سر وقت یکی از کومله‌ها طرف رنگش پریده بود فکر کرده بود می‌خواهد ببرد اعدامش کند. رفته بود زده بود روی شانه‌اش گفته بود بفرمایید بنشینید. خودش هم نشسته بود بین زندانی‌ها. داد زده بود چایی. چایی بیارین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*توی سینه کش کوه با کومله‌ها درگیر شده بودند از یکی پرسیده بود امروز چندمه؟ دلم خیلی آشوبه. او هم گفته بود عاشورا است. اشک دویده بود توی چشم هاش وسط درگیری بچه‌ها را جمع کرده بود گفته بود بیایید یک کم عزاداری کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*از خوابِ گران خیز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه ها را برای نماز صبح بلند می کرد. این بیت را می خواند:&lt;br /&gt;
«ای لالۀ خوابیده چو نرگس نگران خیز    از خواب گران، خواب گران، خواب گران خیز»&lt;br /&gt;
می گفت: «اگر آیه آخر سوره کهف رو بخونین، هر ساعتی که بخواین بیدار می شین.»&lt;br /&gt;
آمد بالای سرم گفت «مگر آیه رو نخوندی؟» گفتم: چرا؟!&lt;br /&gt;
گفت: «پس چرا دیر بلند شدی؟» درست موقع اذان بود. گفتم: نیت کرده بودم سر اذان بیدار بشم که شدم.&lt;br /&gt;
خندید. گفت: «مرد مؤمن، این رو گفتم برای نماز شب بلند شین!» گفتم: حاجی ما خوابمون سنگینه. اگر بخواهیم برای نماز شب بلند بشیم، باید کل سوره کهف رو بخونیم، نه آیه آخرش رو!&amp;lt;ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
فلش کارت شمیم خاطره، مرکز فرهنگی مطاف عشق&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
*وصیت نامه اول&lt;br /&gt;
... خداوند تبارک و تعالی بار سنگین انقلاب اسلامی را بر دوش ملت مسلمان ایران گذاشته و ما را در آزمایشی عظیم قرار داده است و این را شهیدان بسیاری به خصوص در این چند سال اخیر بر در و دیوار ایران نوشته‌اند و اگر مقاومت‌های آن‌ها نباشد همان‌طور که امام فرمودند بیم آن می‌رود که زحمات شهدا به هدر رود. اگر چه آن‌ها به سعادت رسیدند و این ما هستیم که آزمایش می‌شویم. وجود امام برای ما معیار است، راه او راه سعادت و انحراف از راهش خسران دنیا و آخرت است و من با تمام وجود این اعتقاد را دارم که شناخت و مبارزه با جریان‌هایی که سعی در به انحراف کشیدن انقلاب از خط اصیل و مکتبی آن را دارند، به مراتب سخت‌تر و حساس‌تر از مبارزه با رژیم صدام و آمریکاست و وصیتم به برادران این است که سعی کنند، توده مردم که عاشق انقلاب هستند را از نظر اعتقادی و سیاسی آماده نمایند که بتوانند کادرهای صادق انقلاب را شناسایی کنند و عناصری که جریان‌های انحرافی دارند را بشناسند که شناخت مردم در تداوم انقلاب حیاتی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*وصیت نامه دوم&lt;br /&gt;
این وصیت نامه رادر حالی می‌نویسم که فردایش عازم سنندج هستم . با توجه به اینکه چندین بار در عملیات شرکت کرده و ضرورت نوشتن وصیتنامه را حس کرده بودم ولی هم فرصت نداشتم و هم اهمیت نمی‌دادم ولی نمی‌دانم چرا حس کردم که صرفاً اگر ننویسم گناهی مرتکب شده‌ام . لذا بدینوسیله وصیت نامه خود را در مورد خانواده و برادران آشنا می‌نویسم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به اینکه حدوداً شش سال وارد مبارزات سیاسی و نظامی شده‌ام و بهمین خاطر نسبت به خانواده‌ام رسیدگی نکرده‌ام بخصوص همسر و فرزندانم و از همین وضع همیشه احساس ناراحتی می‌کردم و هیچ وقت هم نتوانستم خود را قانع کنم که مسئولیت را رها کنم و بدینوسیله از همه آن‌ها معذرت می‌خواهم و طلب بخشش دارم از حقی که به گردن من داشته‌اند و نتوانستم این حق را اداءکنم ولی این اطمینان را به خانواده‌ام می‌دهم که هرگز از ذهن من خارج نشده‌اند و فکر نکنند که نسبت به انها بی‌تفاوت بوده‌ام ولی مسئولیت‌های سنگین تر بود.در خواستی که از همسرم دارم این است که فرزندام را خوب تربیت کند و آن‌ها را نسبت به اسلام دلسوز بار آورد . اگر چه اموالی ندارم ولی آنجه هست فقط همسرم نسبت به مصرف کردن آن مسئولیت دارد. از برادرانم محمد و عبدالمحمد درخواست دارم که به مادرم و خواهرانم رسیدگی کند و همسرم را دعوت به صبر و استقامت کنند و از همه آن‌ها به خصوص مادرم درخواست بخشش دارم زیرا از دست من ناراحتی بسیار دیده و هیچ وقت این فرصت پیش نیامد که بتوانم به ایشان رسیدگی لازم را بکنم و از کلیه برادران و خواهرانی  که من را می‌شناسند در خواست دارم که برای من از خداطلب بخشش کنند. شاید به خاطر حرمت دعای مؤمنی خداوند از تقصیراتم بگذرد. احساس می‌کنم بار گناهان و خطاها بر دوشم سنگینی می‌کند بخصوص دعای آن کسانی که پاسدارند و به جبهه می‌روند و از کسانی که در جرئیات زندگی من بوده و با من برخورد داشته‌اند، درخواست دارم برادرانی اگر از من بد دیده‌اند در گذرند و یا اگر کسی را سراغ دارند که از من بد دیده به نزدش بروند و از او رضایت بگیرند. و دیگر اینکه مقاومت را فراموش نکنند که خداوند با صبر پیشه کنندگان است. در این شرایط تاریخی خداوند تبارک و تعالی بار سنگین انقلاب اسلامی را بر دوش ملت مسلمان ایران گذاشته است و ما را در آزمایشی عظیم قرارداده است. این را شهیدان بسیاری بخصوص در این چند سال اخیر به در و دیوار ایران نوشته‌اند و اگر مقاومت ما نباشدهمانطور که امام فرمودند بیم آن می‌رود که زحمات شهداء به هدر رود و اگر چه آن‌ها به سعادت رسیدند و این ما هستیم که آزمایش می‌شویم . دیگر اینکه با تجربه‌ای که ما از صدر اسلام داریم که بخاطر عدم آگاهی ، مسلمین چطور از مسیر اسلام منحرف شده‌اند و این تجربه باید برای مسلمین درس عبرت باشد. با دقت کلمات این « روح خدا» را که خط او خط رسول خداست دقت کنند، وجود امام امروز برای ما معیار است راه او راه سعادت و انحراف از آن خسران دنیا و آخرت است. من با تمام وجود این اعتقاد را دارم که شناخت و مبارزه با جریان‌هایی که بین مسلمین صدر به انحراف کشیدن انقلاب از خط اصیل و مکتبی آن را دارند، به مراتب حساس‌تر و سختر از مبارزه با رژیم صدام و آمریکاست و وصیتم به برادران این است که سعی کنند توده مردم که عاشق انقلاب هستند را از نظر اعتقادی و سیاسی آماده کنند که بتوانند نیروهای صادق انقلاب را شناسایی کنند و عناصری که جریان‌های انحرافی دارند بشناسند که شناخت مردم در تداوم انقلاب حیاتی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه اینجانب محمد بروجردی(پدر دره گرگی) پس از حمد خدا و طلب استغفار از او که برگشت همه به سوی اوست و درود بر محمد و آل او و درود بر امام امت و درود بر همه شهیدان تاریخ . از همه برادرانی که در طول عمرم با آن‌ها تماس داشته‌ام طلب آمرزش می‌کنم و هر کس که این وصیت نامه را می‌خواند برای من طلب آمرزش کند زیرا که من از این دنیای ناگوار با کوله بار خالی می‌روم و بعد از من همسرم سرپرستی خانواده را به عهده دارد و حقوق و مقدار ارثی که دارم به او می‌رسد به غیر از مبلغی ۷۰۰۰ ریال (هفتصد تومان) که باید به مادرم بدهد و درصورت فوت همسرم برادر کوچک‌ترم عبدالمحمد سرپرستی دو فرزندم را به عهده گیرد و از اینکه نتوانسته‌ام برای خانواده بطور کلی مثبت باشم ازهمه پوزش می‌طلبم و طلب آمرزش می‌کنم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
والسلام.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== نگارخانه‌ تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:1 (1).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (4).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (5).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (6).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (8).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (9).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (10).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (11).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (12).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (13).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (15).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (16).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (17).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (18).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (19).jpg&lt;br /&gt;
Image:1 (20).jpg&lt;br /&gt;
Image:1-(1).jpg&lt;br /&gt;
photo_2020-01-19_12-48-51.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده : شهید محمد بروجردی (01).jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
* کتاب مسیح کردستان نوشته عباس اسماعیلی&lt;br /&gt;
* کتاب فرمانده سرزمین قلب ها نوشته بیژن قفقازی‌زاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:پدر دره گرگی - محمد}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای غرب کشور]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  لرستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بروجرد (استان لرستان)]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salehniya</name></author>	</entry>

	</feed>