<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Salimpour98</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Salimpour98"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Salimpour98"/>
		<updated>2026-06-04T22:33:35Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید علی اکبر جهان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-04-02T11:44:09Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =علی اکبر جهان &lt;br /&gt;
|تصویر                  =  &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[اسفراین]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۵/۱۱/۱۹]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = پاسدار&lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر:روح الله &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
   &lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
    آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
45. شهید روزی که می خواست به جبهه برود با من خداحافظی کرد و گفت: &amp;quot; مادر جان من فرزندانم را به شما و برادرم می سپارم.&amp;quot; بعد به برادرش گفت: &amp;quot;که بچه های من به تو به عنوان پدر نگاه می کنند. من آنها را بعد از خدا به شما می سپارم &amp;quot; و بعد هم رفت. شب همان روز در خواب دیدم که پسرم بر روی صندلی نشسته و در مجلسی روضه خوانی می کند و به زنها می گوید:&amp;quot; ای مادرانی که فرزندان خود را به جبهه ها می فرستید ، هیچگاه ناراحت نباشید این پسران و این برادران همه ، روزی یا به شهادت می رسند یا مجروح می شوند و یا اسیر می شوند ، در هر حال همه را دلداری می داد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
. در یک روز پائیزی که هوا بارانی و سرد بود و قرار بود که برادرم به جبهه برود. من به خانه آنها رفتم ، دیدم که بچه هایش همگی مریض هستند. به برادرم گفتم که با این وضعیت ، ضرورتی ندارد که شما بروید، ایشان در پاسخ به من گفت: &amp;quot; نه خواهرجان اگر من هم نباشم بچه هایم خوب می شوند، من انها را به خدا می سپارم.&amp;quot; و درست در بعد از ظهر همان روز رفت و دیگر برنگشت، و خبر شهادت ایشان را آوردند.&lt;br /&gt;
    آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
45. بهترین خاطرهای که من از برادرم دارم این است که علی اکبر آماده رفتن به جبهه بود. من برای بدرقه ایشان قرآن و یک ظرف آب در دست داشتم و مادرم هم داشت، علی اکبر را می بوسید و گریه می کرد. وقتی که من اشکهای مادرم را دیدم ناگهان اشکهایم جاری شد، در این موقع بود که علی اکبر با دستهای مهربان خود اشکهایم را پاک کرد و گفت: &amp;quot; مادر و زهراجان، اگر من رفتم و این افتخار نصیب من شد که شهید شوم هرگز برایم اشک نریزید، بلکه با افتخار و سربلندی لبخند بزنید تا به دشمنان نشان دهید که از شهید شدن من خوشحال هستید و با سربلندی بگوئید ما پسرمان را در راه اسلام فدا کردیم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
45. در یکی از شبها که من بعداً‌پی به قضیه بردم، پدر شهید جهانی برای بچه های من از عمویشان در اسفراین باغی خریده بودند. من در همان شب در مشهر بودم و خواب دیدم که شهید جهانی درب خانه ما را می زند، درب را باز کردم شهید جهانی را دیدم. ایشان پسر بچه کوچکی در بغل داشت و با خنده رویی به طرف من آمد. به ایشان گفتم: شما که شهید شده اید، گفت: &amp;quot; آمده ام تا از شما سری بزنم.&amp;quot; گفتم: بچه کیست؟! گفت: &amp;quot; او را خدا تازه به من داده است و خیلی هم خوشحال بودند.&amp;quot; از پدر و مادرم و برادرم که قبلاً‌ فوت کرده بودند پرسیدم و ایشان در پاسخ به من گفت: &amp;quot; سلام رساندند، آنجا ما همه با هم هستیم و خیلی خوش می گذرد.&amp;quot; بعداً متوجه شدم که آن خواب را در همان شبی دیدم که در اسفراین پدر ایشان این کار خیر را انجام داده بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6071 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:شهید علی اکبر جهان.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B1</id>
		<title>شهید احمد رضا جهانگیر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B1"/>
				<updated>2020-04-02T11:43:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = احمدرضا جهانگیر&lt;br /&gt;
|تصویر                  =  &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[اسفراین]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۴/۱/۲۷]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر:محمد حسن &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
    &lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
    خاطرات جنگي&lt;br /&gt;
راوی    ام لیلا لعل دشتی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که احمدرضا برای بار سوم به مرخصی آمد برای من تعریف کرد و گفت: در یک ماموریت که پانزده نفر حضور داشتیم، مجروح شدیم به داخل غاری برویم و تا دو روز امکانات و آب نداشتم. بعد از چند نفر از بچه ها گفتند: اگر اینجا بمانیم از تشنگی و گرسنگی تلف می شویم. بیایید برویم بیرون یا ما را می کشند و یا ما آنها را به هلاکت می رسانیم. شب شد و همه به راه افتادیم و یک صدا با هم ندای الله اکبر سر می دادیم. در همین لحظه تعدادی از نیروهای دشمن دستهایشان را بالای سر خودشان گرفتند و به عنوان اسیر خودشان را تسلیم کردند. وقتی به ما رسیدند و دیدند که تعداد ما خیلی کم است به زبان عربی یکدگر را فحش می دادند و از کرده خودشان پشیمان بودند. بعد یکی از بچه ها که اهل خرمشهر بود به طرف آنها رگبار بست و چند نفر از آنها را به هلاکت رساند. به او گفتم چرا این کار را کردی آنها که خودشان را تسلیم کرده اند. بعد رو به من کرد و گفت: تقصیر شما نیست. شما وضعتان مناسب است و هیچ فکر و خیالی ندارید. در خرمشهر سی نفر از بچه های فامیل ما به مدرسه رفتند ولی هیچگاه بر نگشتند و بعد هلی کوپتری آمد و اجساد و اسراء را برد.&lt;br /&gt;
    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    ام لیلا لعل دشتی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که خبر شهادت احمد رضا را برای ما آوردند، من اصلا باورم نمی شد که او به شهادت رسیده باشد و فکر می کردم که احمد اسیر شده است. یک شب خواب دیدم که احمد رضا در حالی که هردو پایش بسته بود، همراه با دو پاسدار دیگر وارد خانه شدند و من خیلی خوشحال شدم و به او گفتم: احمد رضا چرا اینقدر دیر آمدی، دلمان برایت تنگ شده بود؟ گفت: زن داداش، ببین پاهایم بسته است و نمی توانم حرکت کنم. دیدم که شما خیلی ناراحت هستید برای همین آمدم که ببینید نمی توانم بیایم. و به خاطر همین خواب است که هنوز باورم نمی شود که احمد رضا به شهادت رسیده است.&lt;br /&gt;
    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    ام لیلا لعل دشتی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید وقتی که احمد رضا از جبهه آمده بود مادرم در رابطه با مجروحیتش از ایشان سوال کرد و احمد رضا اینگونه نقل نمود که : ازاسفراین که به مشهد اعزام شدیم از آنجا ما را به اهواز منتقل کردندو در آنجا پس از صرف شام از طرف فرماندهی اعلام نمودند که افرادی که داوطلبانه حاضرند به خط مقدم اعزام شوند اعلام آمادگی نمایند . من به همراه تعدادی از رزمندگان و یکی از دوستانم اعلام آمادگی نمودیم . بعد ما را به وسیله اتوبوس شبانه به منطقه عملیاتی که برای ما نا مشخص بود اعزام کردند و بعد از پیاده شدن از ماشین حدود چند ساعتی پیاده روی کردیم تا به غاری جهت استراحت رسیدیم و در آنجا باز مجدداً اعلام نمودند که افرادی که می خواهند ما را در جمع آوری مجروحین جنگی کمک نمایند اعلام آمادگی کنند . من و دوستم و دو نفر دیگر از برادران قبول کردیم تا در حمل مجروحین کمک نماییم پس از ساعتها تلاش وقتی به غار برگشتیم دیدیم که اثری از گروهان ما نیست . شب را سپری نمودیم وصبح که ‏آفتاب طلوع کرده بود بلند شدیم وقتی از غار می خواستیم بیرون بیاییم مورد حمله دشمن قرار گرفتیم وفوراً به غار برگشتیم و آن روز وشبش درغار بدون آب و غذا بسر بردیم . روز بعد دیدیم اگر اینجا بمانیم از بی آبی و بی غذایی خواهیم مرد تصمیم گرفتیم که از غار خارج شویم و وقتی از غار خارج شدیم بصورت سینه خیز حرکت نمودیم چون دشمن غار را زیر نظر گرفته بودند و حتی دو نفر از دوستانم که از من جلوتر بودند به وسیله ترکش خمپاره دشمن به شهادت رسیدند ودوست دیگرم خودش را به سنگری که نزدیکش بود رساند اما درهمین لحظه خمپاره ا به سنگر وی اصابت و وی نیز به شهادت رسید و من نیز با موج انفجار خمپاره مجروح شدم وزمانی متوجه شدم که دیدم در بیمارستان اهواز بستری شدم ومن از آنجا به بیمارستان مشهد منتقل شدم وبعد به شما اطلاع دادم که برادرانم برای دیدنم به بیمارستان آمدند .حدودا دو سال ایشان را مداوا می کردند و متاسفانه هر گاه ایشان در تشیع جنازه ی شهیدی شرکت می کرد حالت تشنج به وی دست می داد که کسی نمی توانست ایشان را آرام نماید و باید بلافاسله ایشان را به بیمارستان منتقل می کردیم وباید از داروهای مخصوص استفاده می کرد و پس از بهبودی به خاطر علاقه وی به جبهه مجددا عازم شد ودر سال 76 به شهادت رسید&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6051 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%A6%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامحیدر خواجه روشنائی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%A6%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-02T11:42:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 5902856&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : غلامحیدر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : جوادی‌خواجه‌روشنائی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : مشهد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1359/09/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : پاسدار یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : خواجه‌ربیع‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی رقیه حیدری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از شهادت فرزندم غلامحیدر جوادی یک شب او را در خواب دیدم و از او پرسیدم : شهید یعنی چه ؟ و شهادت چگونه است ؟ ایشان در حالی که در کنار یک نهر آب قدم می زد گفت : شهید یعنی نوشیدن آب سرد در هوای خیلی گرم است . یعنی وقتی که در یک عطش و هوای گرم مانده ای و یکدفعه به تو آب سرد و گوارایی را بدهند . شهادت مثل آب سرد بود که ما چشیدیم . بعد چند تکه نخ رنگارنگ از جیبش بیرون آورد و گفت : شهید مثل این نخها انواع مختلف دارد . تا خواستم از او سوال کنم چه انواعی ؟ از خواب بیدار شدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولين اعزام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی رقیه حیدری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست زمانی که پسرم غلامحیدر جوادی کارهای مربوط به اعزامش را انجام داد به پیش من آمد تا خداحافظی کند . من که از رفتن او ناراحت بودم گفتم : نرو گفت : مادر این وظیفه ای هست که به گردن همه مسلمانان است و باید انجام گیرد . گفتم : لااقل مرا نیز همراه خود به آنجا ببر شاید بتوانم لباسهای رزمندگان را بشویم و خدمتی کرده باشم . او با مهربانی آمد و کنارم نشست و با زبان نرم و با محبت بسیار مرا دلگرمی داد و مرا متقاعد کرد و راهی جبهه شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی رقیه حیدری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان پسرم غلامحیدر جوادی برای من تعریف کرد که ایشان برای جمع آوری اطلاعات و دیده بانی به منطقه دشمن رفته بودند ولی متاسفانه عملیات ایشان لو رفته و نیروهای عراقی پی به حضور ایشان در منطقه می برند و با تک تیراندازهای خود او را به شهادت می رسانند . جنازه مطهر ایشان یک شبانه روز در آنجا می ماند و کسی نمی توانست او را به عقب انتقال دهند چون عراقی ها به آنجا حساس شده بودند ولی یکی از دوستانش به نام محمد جمعه نظامی با شجاعت و شهامت خاصی پیکر مطهر را به عقب انتقال داد و خودش روز بعد یعنی در تاریخ 59/9/25 به مقام والای شهادت دست یافت و هر و آنها را با هم و در کنار هم به خاک سپردیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6110&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1</id>
		<title>شهید عبدالله جوادی فرزند علی اکبر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1"/>
				<updated>2020-04-02T11:41:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6206520 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : عبداله‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : جوادی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : علی اکبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : کاشمر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/06/27&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : شلمچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : باغ‌مزار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی برات الله جوادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من وعبدالله در کودکی پدرو مادرمان را از دست داده بودیم . چند شب قبل از شهادتش او را درخواب دیدم که با لباسهای سفید و زیبایی به دیدن پدر و مادرمان رفته است . از او پرسیدم : کجا بودی ؟گفت من پیش پدرو مادرمان رفتم و همان جا می مانم در همین حال از خواب بیدار شدم . حدس زدم که او به شهادت رسیده است . چند روزی نگذشت که خبر شهادت او را به ما رساندند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6097&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1</id>
		<title>شهید ناصر جوادی فرزند علی اصغر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1"/>
				<updated>2020-04-02T11:40:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6404035 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : ناصر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : جوادی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : علی‌اصغر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : مشهد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1364/10/23&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : بیمارستان (جنوب)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : محصل یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولين اعزام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی علی اصغر جوادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم یک روز که در خانه نشسته بودیم فرزندم ناصر جوادی پیش من آمد و گفت : مگر نمی گویند هر کس هر کاری برای خدا انجام دهد عوضش را می بیند . گفتم : شکی ندارم . گفت : پس من هم می خواهم کاری انجام دهم که برایم باقی بماند . گفت : من می خواهم برای شما فرزندی شوم که تمام زحماتی را که برای من کشیده ای جبران کنم . گفت : شما پدر خوبی برای من بودی . من از شما راضی هستم . این ماجرا گذشت تا اینکه روزی سر سفره نشسته بودیم و ناهار می خوردیم . ایشان به من گفت : پدرجان اگر چیزی بگویم شما ناراحت نمی شوی ؟ گفتم : باشد بعد از صرف ناهار . گفت : نه پدرجان باید همین الان بگویم . گفتم : خوب بگو فرزندم . گفت : می خواهم به جبهه بروم . گفتم : باباجان تو هنوز خیلی کوچک هستی تازه در حال درس خواندن هستی چه طور می خواهی بروی ؟ گفت : قول می دهم درسم را بخوانم و نمراتم بهتر از قبل شود فقط شما اجازه بدهید تا من به جبهه بروم . گفتم : برو پسرم ولی برو مادرت را هم راضی کن بعد برو . چون مادرش خیلی ایشان را دوست داشت و اجازه نمی داد تا ایشان به جبهه برود . به مادرش گفت : اگر نگذاری به جبهه بروم و مخالف تصمیمی که گرفتم باشید اگر پیشامدی شود و من هم به طوری بمیرم روز قیامت به فاطمه زهرا (س) از شما شکایت خواهم کرد و خواهم گفت : شما نگذاشتید تا من به جبهه بروم و در راه خدا به شهادت برسم . وقتی این حرف ها را به مادرش گفت مادرش جواب داد : برو پسرم برو به سلامت . ایشان گفت : مادرجان شاید برنگردم ، شاید بدنم تکه تکه شود ، شاید بسوزم ، شاید اسیر شوم ، شاید ......آیا شما تحمل این جور صحنه ها را دارید و می توانید تحمل کنید ؟ بروم . مادرش گفت : برو فرزندم شما را به فاطمه ی زهرا (س) سپردم . هر چه قسمتت باشد همان می شود . ان شاءا ... به آرزوی ابدیت خواهی رسید . با گفتن این حرف ها ایشان خیلی خوشحال شد و در پوست خودش نمی گنجید و به جبهه رفت و دیگر برنگشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت : http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6101&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید خداداد سنجری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-23T17:02:00Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6213443 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : خداداد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : سنجری‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : کمال‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1362/11/08&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید یک روز همدیگر را دیدیم . ایشان به من گفت : می خواهم به جبهه بروم . بعد با همدیگر از بسیج اعزام شدیم و یک ماه با هم در منطقه مهران بودیم . یکی از مسئولین یک شب در جمع ما آمد و گفت : برای یک موقعیت حساس چند نفر نیرو لازم داریم . چه کسانی داوطلب هستند . و این حرف را تا سه مرتبه تکرار کرد . در مرتبه سوم ما دست خود را بالا بردیم . که بعد 6 نفر دیگر به ما ملحق شدند و به پشتیبانی دیده بان در بین قله های میمک و مهران مستقر بود رفتیم . در این مدت ایشان در دل شب شروع به خواندن نماز شب می کرد . یادم می آید یک شب چون منطقه حساس بود . من از ساعت 12 الی 2 شب جلوی سنگر در حال نگهبانی بودم . که ناگاه صدای پایی به گوشم رسید . آماده تیراندازی می شدم . که دیدم ایشان هستند . گفتم : کجا بودید . گفت : رفته بودم برای اقامه نماز وضو بگیرم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11830&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید علی سلیمانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-23T17:00:35Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6213297 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : علی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : سلیمانی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمدابراهیم‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: نیشابور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1362/01/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد علي سليماني در سال 1343 در روستاي سليماني در خانوادهاي مؤمن و مستضعف بدنيا آمد . شهيد علي سليماني دوران کودکي را در روستاي سليماني سپري نمود و دوران تحصيلي ابتدايي را در روستا گذرانيد . و سپس بعد از دوره راهنمايي جهت گذراندن دوره متوسطه به شهر آمد . شهيد انساني بسيار کم حرف و مظلوم بود، و با توجه به اينکه در محيط روستايي پرورش يافته بود علايق مذهبي و عشق به امام در او کاملاً مشهود بود . در زمان انقلاب با وجود اينکه هنوز دوره دانش آموزي را ميگذرانيد و نوجواني کم سن و سال بود، ولي با شرکت در جلسات و تظاهرات در صف مبارزه با استکبار جهاني جايي داشت . در اوايل پيروزي انقلاب با نوشتن مقاله و شرکت در مجالس و محافل مذهبي به دفاع از دست آوردهاي انقلاب پرداخت . شهيد علي سليماني فردي مذهبي بود و اعمال عبادي را به نحو احسن انجام ميداد . دعا و نيايش در شبهاي جمعه و در ماه مبارک رمضان را از ياد نميبرد و با خلوص نيت انجام ميداد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال اولی که روزه به فرزندم علی واجب شده بود، پدرش می خواست او را امتحان کند به علی گفت : تو که به کشاورزی می روی یک روز روزه بگیر و یک روز روزه ات را بخور، ولی علی در جواب گفت : اگر بمیرم یک ثانیه از نماز و روزه ام غافل نمی شوم . گاهی وقتها هم که امتحان داشت پدرش می گفت : چون امتحان دارد او را برای گرفتن روزه بیدار نکن ولی علی صبح که بیدار شد بی سحری روزه اش را می گرفت و خیلی به فرائض دینی اهمیت می داد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11704&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF_%D8%B3%D9%88%DB%8C%D8%B2%DB%8C</id>
		<title>شهید داوود سویزی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%88%D8%AF_%D8%B3%D9%88%DB%8C%D8%B2%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-23T16:58:20Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6408362 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : داوود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : سویزی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : علی‌اکبر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: سبزوار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1364/11/15&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : کارون‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم از کنار قبر داوود پول به مقدار زیادی بیرون می ریزد و داوود می گوید : مادر هر چه قدر از این پولها خرج کنی تمام نمی شود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11908&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85</id>
		<title>شهید حمید سیدزارگان مقدم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85"/>
				<updated>2020-03-23T16:57:52Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6307652 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : حمید &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : سیدزادگان‌مقدم‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: علی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1363/12/25&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : جنوب کشور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره خوبی که از سید حمید دارم این است : همان اوایل که خبر مجروح شدن و مفقود شدن در حمله بدست رسید، یکی از همرزمان او گفت : در حمله خیبر در حالی که تخریب چی بوده و سلاحهای دیگران که بر زمین بوده برداشته و مرتب تیراندازی می کرد که دشمن از پشت خاکریز جلوتر نیامد . که در این موقع با اسلحه سیمینوف به سینه او زدند . و در حمله بدر هم تعداد زیادی هم قسم شدند که جلوی تانکها را که مجهز به اس پی جی بوده و قصد حرکت به طرف اهواز را داشته اند بگیرند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11987&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA%DB%8C</id>
		<title>سید مجید سیادتی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-23T16:57:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6007228 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : سیدمجید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : سیادتی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/09/21&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« زمان آشنایی بنده با شهید سید مجید سیادتی آذرماه سال 60 در هنگام اعزام به جبهه های نور علیه ظلمت رخ داد و آن موقعی بود که ما را سازماندهی کردند و در یک گروهان و دسته همراه شدیم و این آشنایی برای من غیر مترقبه و دور از انتظار بود چرا که من با کسی آشنا شدم که دیروز اصلاً او را نمی شناختم و امروز بهترین دوست و محرم اسرار یکدیگر شدیم و این زمانی بود که من دنبال الگو و نمونه ای می گشتیم تا بتوانیم اعمال و رفتارم را با خصلت های نیکو بسازم و او را آنگونه که می خواستم یافتم . لذا در حین اعزام و زمانی که در پادگان اسلام آباد غرب کرمانشاه بودیم ، سعی می کردم همیشه با او باشم و از خلوص و پاکی او بهره مند شوم . شبی دیدم در محل استراحت گروهان نبود و آن زمانی بود که همه خوابیده بودند . من جویای احوال او شدم ، دیدم در گوشه ای از آسایشگاه که خلوت بود . نور کمی نیز داشت نشسته ، با چشمانی اشک بار دعای توسل زمزمه می کند ، من چنان از ابراز ارادت او نسبت به اهل بیت علیه السلام متحیر شدم که دلم نیامد او را از آن حالت معنوی خارج کنم و برگشتم در جایگاهم خوابیدم و منتظر آمدنش شدم ولی او نیامد و من بخواب رفتم ، صبح که بیدار شدم ، هنگام اذان صبح بود . به او گفتم اگر مایل هستی برویم حمام و گرد و غبار راه بشوییم ، چون که فردا عازم خط خواهیم شد و او پیشنهاد من را قبول کرد . رفتیم هر کدام جداگانه با دوشهای آب گرم خود را شستیم . زمانی که شهید سیادتی از حمام بیرون آمد با چهره ای خندان به من گفت : آیا غسل شهادت کردی ؟ من گفتم : نه . او گفت : بایستی الان و هر لحظه آماده شهادت باشیم و من از این اخلاص بیشتر به او علاقمند شدم و فهمیدم شهیدان خود چگونه خود آگاهانه راهشان را انتخاب می کنند . عصر همان روز بود که خبر پیروزی رزمندگان اسلام در پادگان اسلام آباد غرب پیچید و با وجود اینکه باران به شدت می بارید رزمندگان اسلام با خوشحالی تمام آماده رفتن می شدند . هر یک به دیگری تبریک می گفت و همدیگر را بغل کرده ، می بوسیدند . حقیقتاً صحنه بیاد ماندنی بود که بعد از مدتها رزمندگان اسلام توانستند بستان را از چنگال دشمن نجات دهند . تا اینکه عازم خط مقدم شد، در منطقه گیلان غرب مستقر شدیم و قرار بود عملیات علیه نیروهای بعثی شروع شود . بعد از نماز مغرب و عشاء به سوی منطقه مورد نظر که به نام « سرتنان » بود حرکت کردیم ، مسافتی قریب به 25 الی 30 کیلومتر را با تمام تجهیزات در کوهها و راههای صعب العبور طی کردیم . تا اینکه حدود ساعت 3 یا 4 صبح بود که به محل درگیری رسیدیم و چون مسافت زیادی را طی کرده بودیم همه نیروها به شدت خسته شده بودند و کمتر کسی بود که بتواند وارد درگیری و جنگ و گریز با دشمن شود ولی با استعانت از قدرت لایزال الهی و با روحیه ایمانی که فرزندان اسلام داشتند و با خبرهایی که از دیگر جبهه های هم ردیف ما مبنی بر پیروزی بر دشمنان به ما رسید ، بعد از ادای فریضه نماز صبح به دشمن حمله کردیم و با وجود نیروی اندک ما و قدرت بالای دشمن توانستیم قله مهم و استراتژیک سرتنان را از چنگال کفار بعثی آزاد کنیم و تعدادی از دشمن کشته و زخمی و اسیر شدند . بایستی از اهمیت قله برای شما بیان کنم ، عملیات مهندسی که دشمن روی آن انجام داده بود ، یک طرف قله به جاده قصر شیرین منتقل می شد . دشمن تا بالای قله جاده کشیده بود که شاید حدود 20 متر ارتفاع آن نبود ولی با تمام آن قدرت پوشالی دشمن ، رزمندگان مخلص بر آنها پیروز شدند و در منطقه حالت پدافند به خود گرفتند . در طول روز که رزمندگان اسلام مشغول پدافند بودند چندین مرتبه هواپیما و هلیکوپتر های دشمن منطقه را بمباران کردند ولی یکی از رزمندگان اسلام توانست یک هلیکوپتر دشمن را منهدم و ساقط نماید که تا حدودی منطقه آرام شد . من شهید سیادتی را حدود ساعت 10 صبح بود که دیدم . چون همه پراکنده شده بودند و هیچ کس از دیگری خبر نداشت خوشحال شدم . گفتم : کجا می روی گفت می خواهم آب بیاورم برای بچه ها . گفتم : راه خیلی زیاد است باید از پایین قله آب بیاوری گفت : اشکال ندارد ولی من دلم راضی نشد که او تنها برود و یک بیست لیتری آب کند و سر بالایی سخت را طی کند . با هم رفتیم و آب برای برادرها آوردیم . حوالی نزدیک غروب شد ، اعلام کردند همه در یک جا مستقر شوند و به صورت نعل اسبی اطراف را سنگر بسازند و آماده پاتک دشمن باشند . من و شهید سیادتی با هم بودیم و یک سنگر را برای خودمان آماده کردیم . ولی بعد از مدتی که هوا تاریک شد اعلام کردند بایستی عقب نشینی کنید و هر کس هر چه می تواند از تجهیزات با خود به عقب بیاورد . خلاصه اسرا ، و مجروحین دشمن و همچنین شهدا و مجروحین سپاه اسلام با قاطر و اسب به عقب خط مقدم حرکت کردند و رزمندگان اسلام به صورت ستونی بصورتی که دشمن متوجه نشود به راه افتادند . شهید سیادتی هم مقدار زیادی مهمات و چند سلاح با خود برداشته بود . به او گفتم تو ضعیف هستی ، کمی خودت را سبک کن و از این بار اضافه روی قاطر بگذار یا حداقل یکی ، دو تا از اسلحه هایت را به من بده ولی او قبول نکرد خلاصه ما همچنان به راه ادامه می دادیم که حدود 3 الی 4 بامداد شد . بچه ها حسابی خسته شده بودند چرا که بعد از 24 ساعت پیاده روی و درگیری با دشمن باز همان راه رفته را برمی گشتند . بعد از اینکه به ستون دستور توقف داده شد . شهید سیادتی به من گفت : محمد هر چه فکر می کنم نمی دانم چرا من شهید نشدم . من از این گفته او ناراحت شدم و به او گفتم این اولین مرحله عملیات ما بود و ما باید انشاء ا ... قصر شیرین را آزاد کنیم . ولی او همچنان خاضعانه و مخلصانه این حرف خود را تکرار می کرد . ما براه افتادیم نزدیک مقر رسیدیم که قرار بود از آنجا با ماشین به عقب برویم که ناگهان دشمن از سر و صدای خودروها و بچه ها منطقه را شناسایی کرد و منطقه را با توپخانه و تانک به شدت کوبید . من و شهید سیادتی هنوز به مقر نرسیده بودیم چون آخر ستون بودیم و حفاظت پشت و آخر ستون به عهده ما بود اما دشمن تمام محل عبور را می زد هنوز از گفته شهید سیادتی زمانی نگذشته بود که دیدم دستش را روی قلبش گذاشت و شهید شد و به دیدار معشوق و معبودش شتافت . »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11923&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B9%DB%8C</id>
		<title>شهید رمضانعلی سمیعی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B9%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-23T16:56:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6116275&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : رمضانعلی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : سمیعی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : رضا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: چناران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1361/01/02&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرار بود شب عید عملیات فتح المبین انجام بگیرد که متاسفانه دشمن متوجه شد و به ما حمله کرد شب بعد دوباره برای ما شام آوردند و معمولا شام را ساعت شش تا هفت می دادند یک بار سر موعد مقرر و یک بار ساعت ده صبح و گفتند هر کس که تمایل دارد می تواند دوباره شام بگیرد من و رمضان علی چون می دانستیم امشب عملیات است رفتیم و دوباره شام گرفتیم در همان شب عملیات شد و من با چند تن از بچه های روستا پشت سر گروه شناسایی حرکت می کردیم . فاصله ام با سمیعی کم بود حدودا بین ما و نیروهای عراقی محیطی به اندازه ی صد متر را مین گذاری کرده بودند وقتی به میدان مین رسیدیم گروه تخریب برای خنثی کردن مین ها آماده شدند و قرار گذاشتیم مین ها که خنثی شد با رمز الله اکبر ندا داده شود تا دیگر نیروها عبور کنند من و سمیعی و دیگران به صورت سینه خیز آهسته در حرکت بودیم و به جلو می رفتیم و حدودا هشتاد درصد راه باز شده بود که ناگهان یکی از اعضای تخریب بر اثر انفجار مین زخمی شد و با فاصله ای بلند گفت الله اکبر . با شنیدن الله اکبر فکر کردیم راه باز شد و سریع به جلو حرکت کردیم در همین موقع چند مین دیگر منفجر شد و بعد عراقی ها متوجه ما شدند و سریع گرای منطقه را به دست آوردند و ما را زیر آتش خمپاره گرفتند و در همان جا سمیعی بر اثر ترکش خمپاره به درجه ی رفیع و پرفیض و افتخار شهادت نائل شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید یک شب فرمانده آمد و تعدادی از رزمندگان را به عنوان خط شکن (طعمه) داوطلبانه دعوت کرد که پیش قدم شوند و گفت : رفتن دست خودتان هست و برگشتن به دست خداوند اولین نفری که داوطلب شد و اعلام آمادگی کرد رمضان علی سمیعی بود و نفر دوم شهید عنبرانی بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که در منطقه بودم روحانی ما می گفت : اگر در بین نماز ظهر و عصر دو رکعت نماز بخوانید و کسی که می خواهید را یاد کنید شب به خواب شما خواهد آمد من در زمان اسارت خودم در عراق این کار را کردم و خواب شهید رمضان علی سمیعی را دیدم خواب دیدم که او در باغی پر گل و میوه نزدیکم آمد از او پرسیدم شما این جا چه کار می کنی؟ و چه طور شد که به این جا آمدی؟ گفت : از زمانی که از شما جدا شدم آمده ام در این باغ و در این مکان زندگی می کنم که ناگهان از خواب بیدار شدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که با رمضان علی کشاورزی می رفتیم ایشان چند درخت بی ثمر (بدون میوه) در باغ خود کاشت وقتی علت کاشت این درختان بی ثمر را پرسیدم گفت : این درختان را می کارم تا زمان شهادتم بتوانند از تنه ی آن ها در پختن غذا استفاده کنند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که جاوید شاه می گفتند رمضان علی به خانه آمد و درب را به روی خودش بست چون دو تا اتوبوس آمده بودند روستا که بروند و جاوید شاه بگویند گفت هر کس دنبالم آمد بگو نیستم دوستش آمد و گفت سمیعی کجاست؟ گفتم؟ در خانه است بعد رمضان علی ناراحت شد ورفت در یک خرابه خوابید ماشین ها که از قلعه رفتند آمد و سر و صدا کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم برادر عزیز شهیدم رمضان علی بر روی بام است بام روستای کناری گفت خواهر بیا گفتم این بام خراب است گفت بیا نماز بخوان گفتم هر جا می روی می گویی نماز بخوان گفت این بام خراب از تو است وقتی رفتم نماز بخوانم دیدم سه تا بچه سید زیر بغل یک آقای زین العابدینی است آورد و این بچه ها را به بغل من داد و گفت این سه بچه از توست و این خانه خراب هم از توست وقتی صبح از خواب بیدار شدم خبر شهادتش را آوردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار برادر عزیز شهیدم می خواست به مسافرت برود می گفت خواهر تو هم بیا و با هم رفتیم قم و زمانی بود که پسر آیت الله گلپایگانی را به شهادت رسانده بودند با شوهرم در مجلس ایشان شرکت کردند و دست امام جمعه قم را بوسیدند بعد از چند روز آمدیم حضرت عبدالعظیم عده ای سرود می خواندند رمضان علی گفت کاش من مویی بودم روی سر این ها وقتی به روستا برگشتیم عروسی بود گفت خواهر جان دوست ندارم شما به عروسی بروید چون هر چه زیارت کردی همه بر باد فنا می رود دو روز در روستا عروسی بود و ما اصلا بیرون نرفتیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان پدرم تعریف می کرد که در عملیات فتح المبین در سال 1361 در زمان حمله ی دشمن رمضان علی سمیعی جلوتر از همه حرکت می کرد خمپاره های دشمن خصم مدام آتش می ریختند . در میان همان آتش سنگین دشمن ایشان به وسیله ترکش خمپاره به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه ی اولم تازه به دنیا آمده بود و در خانه خوابیده بودم پدر عزیز شهیدم آمد و مرا از خواب بیدار کرد و گفت بلند شو بابا جان می خواهم بروم جبهه . رفتیم مسجد و مرا بوسید و آن آخرین دیدارمان بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پایگاه به خاطر بسیجی ها روضه می خواندند من هم بدون آن که از چیزی خبر داشته باشم رفتم پایگاه و این قدر گریه کردم که حالم بد شد به من آگاه شده بود که پدرم به شهادت رسیده چون خواب دیده بودم و یک روسری سیاه بر سرم کرده بعد عمه ام گفت دختر نفوس بد نزن .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11812&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%D8%B2%D9%87_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید حمزه سیدابادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%D8%B2%D9%87_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-23T16:55:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6520576    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حمزه‌    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سیدابادی‌    تاریخ شهادت :    1365/10/04&lt;br /&gt;
نام پدر :    حسن‌    مکان شهادت :    شلمچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
یک شب به خانهء ما تشریف آوردند و شب را در آنجا ماندند من ساعت حدود یک شب از خواب بیدار شدم و صدای نماز شب ایشان را شنیده و سجده های طولانی ایشان را دیدم و این حالت مرا به گریه انداخت و تا نزدیک اذان صبح به نماز و مناجات گذراندند صبح که شد به ایشان گفتم: دیشب نماز می خواندید؟ انکار کردند. من گفتم: دیدم که شما نماز می خواندید. ایشان گفتند: حال که دیده ای به کسی نگویی ممکن است ریا شود به خواهران دیگرم هم نگو. و بعد نحوه خواندن نماز شب را به من یاد داد.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11950&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حمزه_سید آبادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B9%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید صادق سمیعی دلویی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B9%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-18T17:19:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6307543 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : صادق‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : سمیعی‌دلوئی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمدعلی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1363/12/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : جزیره مجنون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی : لشکر 5 نصر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرمانده‌گردان‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا (ع‌)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانیکه جنگ ایران و عراق آغاز شد برادر صادق سمیعی در اردوگاهی مشغول آموزشهای نظامی بود که بتواند پس از اتمام دوره به جبهه برود . در این فاصله یکروز ایشان به منزل ما آمدند . البته آن زمان هم چونکه جوان بودیم یکسری شوخیهایی با هم می کردیم و گاهی اوقات هم با هم کشتی می گرفتیم . من دقیقاً به یاد دارم که با برادر صادق سمیعی شروع کردیم به کشتی گرفتن و اتفاقاً در یک حالتی قرار گرفتیم که من روی سینه شهید بودم ولی هرچه به ایشان می گفتم تو قبول کن که بازنده ای صادق قبول نمی کرد و می گفت : نه تا زمانیکه شما شانه های مرا فشار ندهی و شانه هایم به خاک نخورد قبول نمی کنم که بازنده هستم . من دیدم که صادق خیلی سماجت می کند و از طرفی هم چونکه دوست من بود نمی شد که زیاد بر روی ایشان فشار بیاورم و خود صادق هم خیلی مقاومت می کرد و قبول هم نمی کرد که بازنده است . در هر حال من هرچه زور داشتم به خرج دادم اما ایشان خیلی مقاومت می کرد به حدی که بالاخره کار به جایی رسید که من دیدم ایشان سرخ شده اند ولی همچنان مقاومت می کنند . تا اینکه بالاخره من رضایت دادم که خوب اگر قبول نمی کنی بازنده هستی بلند شو . بلند شدیم و من از ایشان پرسیدم شما چرا اینقدر سرسختی؟ بالاخره به جایی رسیده بود که شانه هایت داشت می خوابید و شما باید قبول می کردی که بازنده ای . صادق در جواب من گفت : برای من برنده یا بازنده بودن مهم نیست و هیچ فرقی نمی کند و اگر به شما می باختم مسئله ای نبود . اما من دارم مقاومت کردن را تمرین می کنم و در تمام مراحل زندگی سعی می کنم مقاومت کردن را یاد بگیرم و تمرین کنم که اگر خدای ناکرده به دست دشمن افتادم بتوانم برای دفاع از اسلام و انقلاب و امام در برابر شکنجه هایی که به من داده می شود و بحثهایی که پیش می آید مقاومت کنم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صادق یکروز به منزل ما تماس گرفت و به من گفت فلانی من امشب دارم داماد می شوم و مجلسمان هم منزل پدرم است . بنابراین امشب حتماً در مجلسمان شرکت کنی . من شب به مجلش ایشان رفتم دیدم که یک مجلس خیلی ساده و بی آلایش گرفته اند . من رفتم در گوشه ای نشستم که برایم چای آوردند و پس از آن با کمال تعجب دیدم که صادق خودش برایم میوه آورد . من از این موضوع خیلی تعجب کردم و پرسیدم که مگر دیگران نیستند که شما دارید پذیرایی می کنید . ناسلامتی شما امشب داماد هستی . صادق لبخندی زد و گفت : چرا دیگران هم هستند ولی من دوست دارم در مجلس خودم از میهمانان پذیرایی کنم . بنابراین صادق با یک لباس خیلی ساده جلوی درب ایستاده بود و از میهمانان پذیرایی می کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب بود که من و صادق درسمان تمام شده بود و یواش یواش داشتیم آماده می شدیم که یک شغلی پیدا کنیم و یا اینکه به سربازی برویم . اتفاقاً همان زمان هم اوایل تشکیل سپاه بود . یکروز صادق به منزل ما آمد و گفت که بیا برویم داخل سپاه استخدام شویم . من با این تصمیم صادق موافقت کردم . بنابراین به همراه صادق به ملک آباد که محل پذیرش سپاه بود رفتیم . آن زمان اویل تشکیل سپاه حدود سال 57 - 58 بود که هنوز جنگ شروع نشده بود که ما برای استخدام به قسمت پذیرش رفتیم . در قسمت پذیرش سپاه از ما یکسری مدارکی را خواستند و شناسنامه هایمان را هم گرفتند . اما من چونکه متولد 1340 بودم و صادق متولد 1341 بود و به خاطر دو سه ماه اختلاف سنی که داشتیم اسم صادق را نوشتند و ایشان را پذیرش کردند ولی به من گفتند تو سربازی . بنابراین اول برو سربازی و خدمت کن . اینها چونکه دیدند من خیلی اصرار دارم در سپاه استخدام شوم پرسیدند که شما چرا می خواهی بیایی و در سپاه خدمت کنی؟ من هم گفتم : بالاخره علاقه داریم و دوست داریم که به مملکتمان خدمت کنیم . به من گفتند : ارتش هم خدمت است و شما می توانید با سربازی خود در ارتش به مملکت خود خدمت کنی . در هر حال به خاطر همین یکسال اختلاف شناسنامه ای که با صادق داشتم ایشان را استخدام کردند و من هم رفتم و دفترچه آماده به خدمت گرفتم . صادق وارد سپاه شد و رفت لباس سپاهی گرفت و یکروز به منزل ما آمد و گفت : شما چه کار کردی؟ من هم گفتم : دفترچه آماده به خدمت گرفته ام که به سربازی بروم . صادق گفت : بیا برویم توی سپاه استخدامت کنیم . من گفتم : مگر آن بنده خدا آنروز که با هم رفتیم نگفت برو دفترچه آماده به خدمت بگیر و به سربازی برو؟ صادق گفت : نه دیگر احتیاجی نیست این بنده خدا اگر می خواست م را پذیرش کند همان زمان پذیرش می کرد . در هر حال از آن زمان به بعد از صادق جدا شدم و دیگر ایشان را تا حدود سه ماه بعدش ندیدم و پس از سه ماه یکروز صادق با یک موتور هندا به منزل ما آمد و گفت : شما بالاخره چکار کردی؟ من هم گفتم : من 18 هجدهم همین ماه اعزام می شوم . صادق از این مسئله خیلی ناراحت شد و گفت : شما نرو چونکه اگر بروی من و تو از هم جدا می شویم . من به صادق گفتم : در هر حال کاری نمی شود کرد . تقدیر اینطوری بوده و ما باید از هم جدا شویم . صادق در همانجا خیلی از این موضوع که قرار بود از هم جدا شویم ناراحت بود و می گفت : من همین موتور هندا را به تو می دهم که تو به خدمت نروی و با هم باشیم . من به صادق گفتم : نه دیگر خط ما از هم جدا شده است . و ما باید از هم جدا شویم . در هر حال من به خدمت سربازی رفتم و صادق هم زمانیکه جنگ شد به جبهه رفت و هر زمان که از جبهه می آمد به ما هم سری می زد و از ما خبر می گرفت و حالمان را می پرسید . حتی من چند سری از ایشان پرسیدم : شما توی جبهه چه کاره ای؟ صادق می گفت : ما هم همینجوری مشغولیم . ولی پس از شهادت ایشان معلوم شد که ایشان جزو بچه های اطلاعات بوده است و در زمان عملیات هم گویا خمپاره ای به داخل قایقشان اصابت می کند و ایشان در همانجا به درجه رفیع شهادت نائل می آیند و به آرزوی دیرینه خود که شهادت در راه خدا بود می رسد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم که روزی برای صادق تعریف می کردم و می گفتم که یکی از همرزمان که در کنار من بود این بنده خدا شهید می شود و ما هم نمی توانستیم که در آن منطقه بمانیم و چونکه آتش دشمن سنگین بود به صورت سینه خیز رفتم و کمر این شهید بزرگوار را گرفتم و ایشان را بر روی پشتم گذاشتم و به صورت سینه خیز این بنده خدا را به عقب منتقل کردم . زمانیکه من این جریان را برای برادر صادق سمیعی تعریف کردم ناگهان دیدم که این بنده خدا دارد گریه می کند و زمانیکه من جویای احوال ایشان شدم برادر مصطفایی گفت : رستگار اگر من زمانی توفیق شهادت را پیدا کردم حاضر نیستم مرا اینطوری به عقب بیاورند . اگر من شهید شدم یکی از افتخاراتم این است که دوست دارم مثل یک بنز با پرستیژ با من برخورد شود . به طوریکه شخصیتم خرد نشود . در آنزمان صادق دیده بود که بعضی از مسئولین وقتی وارد منطقه می شوند بدون اینکه کسی از آنها برگه تردد و یا برگه خط و محور بخواهد با یک بنز درحالیکه یک راننده محافظ هم دارند می آیند و می روند و در منطقه تردد می کنند . بنابراین صادق از آن زمان به بعد هر زمان که می خواست چیزی را با رده بالا مثال بزند . همان بنزی را که دیده بود مثال می زد و می گفت : دوست دارم اگر قرار است شهید شوم و این توفیق نصیبم شود عذاب بکشم . ولی زمانیکه می خواهند مرا به بهشت ببرند با یک بنز ببرند و یک محافظ هم جلو نشیند و بگویند به کنار بروید شهید صادق سمیعی دارد به بهشت می آید . بنابراین کسی مزاحم نشود و بدون هیچگونه برگه و مجوزی وارد بهشت بشوم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در روز 1363/12/19 با کاروان کمک رسانی به اهواز رفتیم و در پادگان زرهی مستقر شدیم . صادق چونکه شنیده بود من هم به همراه این کاروان آمده ام از گردان ثامن الائمه که ایشان در آن موقع فرمانده خمپاره 60 گردان ادوات بودند برای دیدن من به آنجا آمدند و یک چند دقیقه ای را با ما نشستند و حتی آن موقع در اتاق عقیدتی سیاسی با هم عکسی را به عنوان یادگار برداشتیم . البته ایشان آنموقع سرش را تراشیده بود و لباسهایی نو و خیلی مرتب پوشیده بود . مثل اینکه دقیقاً آمده شهادت بود . روز بعد از این جریان من برای دیدن ایشان و خداحافظی به پادگان ثامن الائمه در چند کیلومتری اهواز رفتم که متاسفانه ایشان حضور نداشتند و به خط رفته بودند . بنابراین من یادداشتی نوشتم و به همراه مقداری از هدایا که برای گردان و قسمت ادوات نگه داشته بودم برای ایشان گذاشته بودمد و نوشتم که من در روز 22 اسفند ماه می خواهم به مشهد بروم بنابراین اگر کاری داشتی و از خط آمدی و توانستی بیا تا با هم یک ملاقاتی داشته باشیم . بعداً گویا این نامه را به ایشان می دهند و هدایا را هم بین پرسنل بسیج تقسیم می کنند ولی قسمت نمی شود که ایشان بیایند و با هم ملاقات کنیم . من در روز 22/12/63 که دقیقاً مصادف با روز شهادت صادق می باشد به سمت مشهد حرکت کردم و تا صبح عید نوروز سال 1364 یعنی هشت روز بعدش از ایشان خبری نداشتیم . صبح عید نوروز سال 1364 طبق سنوات گذشته مادر شهید صادق سمیعی گفت : من خیلی دلم گرفته و می خواهم به بهشت رضا (ع) بروم . یعنی مادر ایشان حالتی داشت که انگار به ایشان الهام شده بود که صادق شهید شده است . در تعطیلات عید همان سال هم بود که خبر شهادت صادق را به ما دادند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات بدر به صادق الهام شده بود که شهید می شود . صادق قبل از عملیات بدر که من با ایشان صحبت می کردم به من می گفت : من در این عملیات شهید می شوم ولی اگر لیاقت این را نداشتم و شهید نشدم از سپاه استعفا می دهم . چونکه باید کسانی در سپاه بمانند که لیاقت آن را داشته باشند . چند هفته قبل از عملیات بدر به بچه های سپاهی لباس هدیه می دادند . یعنی به برادران رسمی یک دست لباس به رنگ سبز و یک دست لباس خاکی رنگ کرده ای که تقریباً همرنگ لباسهای ارتشی بودند و ما بسیجیها هم یکسری لباسهای مخصوصی داشتیم که با یک مرتبه شست و شو کاملاً شکلش عوض می شد . بنابراین ما همیشه آرزوی داشتن لباسهای دیگری را داشتیم . ولی صادق این لباسهای کره ای را بدوون اینکه بپوشد داخل سلفون گذاشته بود و تا شب عملیات به آن دست نزده بود . تا اینکه شب عملیات شد و صادق شب عملیات محلی را برای استحمام پیدا کرد و غسل شهادت کرد و لباسهای نو را پوشید و به لباسهایش عطر زده بود و خودش را کاملاً برای شهادت آماده کرده بود . در زمان عملیات من به همراه آقای سعادتی که قائم مقام لشکر بودند و در مخابرات بودم و از برادر صادق هیچ خبری نداشتم تا اینکه فردای آنروز خبر شهادت صادق را برای ما آوردند و گفتند : صادق سمیعی شهید شده است . بنابراین بچه هایی که می توانستند برای تجلیل از این شهید بزرگوار به مشهد مشهد بیایند آمدند و با تمام خستگی که پس از عملیات داشتند خودشان را بر مزار این شهید رسانیدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب اسلامی یکسری گروهها و احزابی به نامهای چریکهای فدایی خلق و مجاهدین خلق خیلی فعالیت می کردند و روزنامه های زیادی هم از اینها طرفداری می کردند . من یکروز به صادق گفتم خوب بالاخره با این همه مسائل نباید یک حزبی را انتخاب کنیم و از آن طرفداری کنیم و از آن طرفداری کنیم چونکه بالاخره هر کسی را که می بینیم می گوید من جزو فلان گروه یا جزو فلان حزب هستم . صادق با خونسردی کامل گفت : تو چرا خودت را گم کرده ای و دنبال چه چیزی می خواهی بگردی . مگر تو خودت الان جزو حزب نیستی؟ من تعجب کردم و از صادق پرسیدم مگر ما الان جزو کدام حزب هستیم؟ صادق گفت : شما الان جزو حزب الله هستی و کسی که جزو حزب الله باشد نباید به دنبال حزب دیگری بگردد . من کمی فکر کردم و دیدم صادق درست می گوید . بنابراین به صادق گفتم : متشکرم از اینکه خیال مرا راحت کردی و توانستم بالاخره خودم را بشناسم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دقیقا به یاد دارم که صادق قبل از انقلاب یک دوره قرآن محلی را به راه انداخت که خیلی از بچه های محله مان از این مساله ناراضی بودند به همین دلیل همشه آخر شب می آمدند موتور قاری ما را پنچر می کردند ویا بادش را خالی می کردند که این بنده خدا قاری دوره قرآن ما می خواست برود می دید که موتورش پنچر است ویا باد ندارد و در کل تا زمانی که تلمبه می آوردند و موتور این بنده خدا را باد می کردند کلی طول می کشید و اذیت می شدند ولی با این حال صادق با وجود اینکه می دانست این مسائل را چه کسانی انجام می دهند اما باز هم چیزی نگفت و به من می گفت بگذار همینطور باشد کم کم آنها خودشان هم می آیند و در دوره قرآن ما شرکت می کنند که حقیقتا همینطور هم شد ویکی دو جلسه آمدند توی دوره و مسخره کردند که قاری ما هم بنده خدا سعه صدر خوبی داشت که کم کم همین بچه هایی که اذیت می کردند به دوره ما آمدند که دوره خوبی هم شد و تا زمانیکه صادق در محل ما بودند این دوره پابرجا بود ولی زمانی که صادق از محله ما رفتند این دوره هم جمع شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم اویلی که صادق سمیعی وارد سپاه شده بود بر اثر قرعه کشی که انجام شده بود یک موتور هندایی به ایشان فروخته شده بود . هر وقت صادق برای خبر گیری به سراغ من می آمد می دیدم موتور همراهش نیست این موضوع برایم سوال شده بود که چرا با موتور نمی آید یک روز از صادق سوال کردم شما که موتور دارید چرا از آن استفاده نمی کنید؟ صادق در جواب من گفت : موتور را به فلان دوست پاسدارم داده ام تا کارش را انجام دهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علیرضا و حمید رضا ترابی پسر عمه های صادق بودند هر سه آنها در سپاه بیرجند فعال بودند در بین این سه نفر علیرضا از همه زودتر به شهادت می رسد . من برای شرکت در تشیع جنازه علیرضا به بیرجند رفته بودم که صادق را دیدم با او صحبت کردم . صادق بسیار خوشحال بود که علیرضا شهید شده است این مساله برای من جالب توجه بود چون آنها جدا از اینکه دوستان صمیمی بودند نسبت فامیلی هم داشتند به همین دلیل علت خوشحالی او را پرسیدم صادق در جواب من گفت : من و علیرضا و حمیدرضا با هم عهد بسته ایم که هر کدام از ما زودتر به شهادت رسید شفاعت ما را هم بکند . و هر سه آنها به عهد خود وفادار ماندند وهر سه به آرزوی خود که همان شهادت بود رسیدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11819&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%AF%D8%B1_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید صفدر سلیمانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%AF%D8%B1_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-18T17:17:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6520118 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : صفدر محل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : سلیمانی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمدرضا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: نیشابور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1365/04/14&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاصله ما با عراقیها حدودا 20 یا 25 متر بود، تدارکات بچه ها در خط خیلی مشکل بود . دید مستقیم دشمن روی خط باعث شده بود که ماشین به خط نیاید . چند تا فرغون گرفته بودیم برای تأمین نیروها (از نظر مهمات، آذوقه و آب و ...) گفتم چه کسی داوطلب هست که این فرغونها را ببرد؟ شهید صفدر علی با یکی دیگر از برادران گفت که : ما فرغونها را تحویل می گیریم، ایشان به عنوان تدارکاتچی خط با همان فرغونها نیروها را تأمین می کرد، چند روز بعد به من خبر دادند که صفدر سلیمانی شهید شده . بنده از سنگر فرماندهی رفتم سراغ ایشان،صفدر را خودم جمع کردم و سوار آمبولانس کردیم و فرستادیم به معراج شهداء .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در منطقه عملیاتی رودخانه خین بودیم و فاصله کمی با نیروهای عراقی داشتیم کارهای تدارکاتی خیلی مشکل بود ماشین نمی توانست جهت انتقال امکانات به خط برود و امکاناتی را که خط لازم داشتند همچنان روی دستانمان مانده بود بالاخره مجبور شدیم چند عد فرغون از فنی مهندسی تحویل بگیریم و برای تامین امکانات نیروهای حاضر در خط مقدم از این فرغونها استفاده کنیم وقتی که اعلام کردیم چه کسانی داوطلب هستند که این امکانات را با فرغون به خط ببرند فقط سفدر سلیمانی با یک نفر دیگر داوطلب شدند آقای سلیمانی گفت : ما این کار را انجام می دهیم و نیروهای خط را از نظر امکانات تامین می کنیم . ایشان به عنوان تدارکاتچی خط با فرغون نیروهای خط را از نظر مهمات و آذوقه و آب تامین می کرد مدتی نگذشته بود که با خبر شدم صفدر سلیمانی شهید شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمانی که فرزندم صفدر مجروح شده بود هر گاه خواستم که بدانم از کجا مجروح شده موفق شدم، در این زمان آمبولانس در جلو درب خانه ایستاد و صدا زد که آیا صفدر مجروح شده است . صفدر جواب داد که : من مجروح هستم و هیچ کارم نشده در صورتی که ترکش به بدنش اصابت کرده بود تا من می خواستم بگویم که آقا فرزندم مجروح شده است ایشان مرا از این کار باز می داشتند و می گفتند : که پدر از من مجروح تر در اینجا وجود دارد بگذارید به بقیه رسیدگی شود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11718&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B9%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D9%88%D8%A6%DB%8C</id>
		<title>شهید صادق سمیعی دلوئی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B9%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D9%88%D8%A6%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-18T17:16:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6307543 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : صادق‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : سمیعی‌دلوئی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمدعلی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1363/12/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : جزیره مجنون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی : لشکر 5 نصر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرمانده‌گردان‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا ( ع‌ )&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانیکه جنگ ایران و عراق آغاز شد برادر صادق سمیعی در اردوگاهی مشغول آموزشهای نظامی بود که بتواند پس از اتمام دوره به جبهه برود . در این فاصله یکروز ایشان به منزل ما آمدند . البته آنزمان هم چونکه جوان بودیم یکسری شوخیهایی با هم می کردیم و گاهی اوقات هم با هم کشتی می گرفتیم . من دقیقاً به یاد دارم که با برادر صادق سمیعی شروع کردیم به کشتی گرفتن و اتفاقاً در یک حالتی قرار گرفتیم که من روی سینه شهید بودم ولی هرچه به ایشان می گفتم تو قبول کن که بازنده ای صادق قبول نمی کرد و می گفت : نه تا زمانیکه شما شانه های مرا فشار ندهی و شانه هایم به خاک نخورد قبول نمی کنم که بازنده هستم . من دیدم که صادق خیلی سماجت می کند و از طرفی هم چونکه دوست من بود نمی شد که زیاد بر روی ایشان فشار بیاورم و خود صادق هم خیلی مقاومت می کرد و قبول هم نمی کرد که بازنده است . در هر حال من هرچه زور داشتم به خرج دادم اما ایشان خیلی مقاومت می کرد به حدی که بالاخره کار به جایی رسید که من دیدم ایشان سرخ شده اند ولی همچنان مقاومت می کنند . تا اینکه بالاخره من رضایت دادم که خوب اگر قبول نمی کنی بازنده هستی بلند شو . بلند شدیم و من از ایشان پرسیدم شما چرا اینقدر سرسختی؟ بالاخره به جایی رسیده بود که شانه هایت داشت می خوابید و شما باید قبول می کردی که بازنده ای . صادق در جواب من گفت : برای من برنده یا بازنده بودن مهم نیست و هیچ فرقی نمی کند و اگر به شما می باختم مسئله ای نبود . اما من دارم مقاومت کردن را تمرین می کنم و در تمام مراحل زندگی سعی می کنم مقاومت کردن را یاد بگیرم و تمرین کنم که اگر خدای ناکرده به دست دشمن افتادم بتوانم برای دفاع از اسلام و انقلاب و امام در برابر شکنجه هایی که به من داده می شود و بحثهایی که پیش می آید مقاومت کنم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صادق یکروز به منزل ما تماس گرفت و به من گفت فلانی من امشب دارم داماد می شوم و مجلسمان هم منزل پدرم است . بنابراین امشب حتماً در مجلسمان شرکت کنی . من شب به مجلش ایشان رفتم دیدم که یک مجلس خیلی ساده و بی آلایش گرفته اند . من رفتم در گوشه ای نشستم که برایم چای آوردند و پس از آن با کمال تعجب دیدم که صادق خودش برایم میوه آورد . من از این موضوع خیلی تعجب کردم و پرسیدم که مگر دیگران نیستند که شما دارید پذیرایی می کنید . ناسلامتی شما امشب داماد هستی . صادق لبخندی زد و گفت : چرا دیگران هم هستند ولی من دوست دارم در مجلس خودم از میهمانان پذیرایی کنم . بنابراین صادق با یک لباس خیلی ساده جلوی درب ایستاده بود و از میهمانان پذیرایی می کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب بود که من و صادق درسمان تمام شده بود و یواش یواش داشتیم آماده می شدیم که یک شغلی پیدا کنیم و یا اینکه به سربازی برویم . اتفاقاً همان زمان هم اوایل تشکیل سپاه بود . یکروز صادق به منزل ما آمد و گفت که بیا برویم داخل سپاه استخدام شویم . من با این تصمیم صادق موافقت کردم . بنابراین به همراه صادق به ملک آباد که محل پذیرش سپاه بود رفتیم . آن زمان اویل تشکیل سپاه حدود سال 57 - 58 بود که هنوز جنگ شروع نشده بود که ما برای استخدام به قسمت پذیرش رفتیم . در قسمت پذیرش سپاه از ما یکسری مدارکی را خواستند و شناسنامه هایمان را هم گرفتند . اما من چونکه متولد 1340 بودم و صادق متولد 1341 بود و به خاطر دو سه ماه اختلاف سنی که داشتیم اسم صادق را نوشتند و ایشان را پذیرش کردند ولی به من گفتند تو سربازی . بنابراین اول برو سربازی و خدمت کن . اینها چونکه دیدند من خیلی اصرار دارم در سپاه استخدام شوم پرسیدند که شما چرا می خواهی بیایی و در سپاه خدمت کنی؟ من هم گفتم : بالاخره علاقه داریم و دوست داریم که به مملکتمان خدمت کنیم . به من گفتند : ارتش هم خدمت است و شما می توانید با سربازی خود در ارتش به مملکت خود خدمت کنی . در هر حال به خاطر همین یکسال اختلاف شناسنامه ای که با صادق داشتم ایشان را استخدام کردند و من هم رفتم و دفترچه آماده به خدمت گرفتم . صادق وارد سپاه شد و رفت لباس سپاهی گرفت و یکروز به منزل ما آمد و گفت : شما چه کار کردی؟ من هم گفتم : دفترچه آماده به خدمت گرفته ام که به سربازی بروم . صادق گفت : بیا برویم توی سپاه استخدامت کنیم . من گفتم : مگر آن بنده خدا آنروز که با هم رفتیم نگفت برو دفترچه آماده به خدمت بگیر و به سربازی برو؟ صادق گفت : نه دیگر احتیاجی نیست این بنده خدا اگر می خواست م را پذیرش کند همان زمان پذیرش می کرد . در هر حال از آن زمان به بعد از صادق جدا شدم و دیگر ایشان را تا حدود سه ماه بعدش ندیدم و پس از سه ماه یکروز صادق با یک موتور هندا به منزل ما آمد و گفت : شما بالاخره چکار کردی؟ من هم گفتم : من 18 هجدهم همین ماه اعزام می شوم . صادق از این مسئله خیلی ناراحت شد و گفت : شما نرو چونکه اگر بروی من و تو از هم جدا می شویم . من به صادق گفتم : در هر حال کاری نمی شود کرد . تقدیر اینطوری بوده و ما باید از هم جدا شویم . صادق در همانجا خیلی از این موضوع که قرار بود از هم جدا شویم ناراحت بود و می گفت : من همین موتور هندا را به تو می دهم که تو به خدمت نروی و با هم باشیم . من به صادق گفتم : نه دیگر خط ما از هم جدا شده است . و ما باید از هم جدا شویم . در هر حال من به خدمت سربازی رفتم و صادق هم زمانیکه جنگ شد به جبهه رفت و هر زمان که از جبهه می آمد به ما هم سری می زد و از ما خبر می گرفت و حالمان را می پرسید . حتی من چند سری از ایشان پرسیدم : شما توی جبهه چه کاره ای؟ صادق می گفت : ما هم همینجوری مشغولیم . ولی پس از شهادت ایشان معلوم شد که ایشان جزو بچه های اطلاعات بوده است و در زمان عملیات هم گویا خمپاره ای به داخل قایقشان اصابت می کند و ایشان در همانجا به درجه رفیع شهادت نائل می آیند و به آرزوی دیرینه خود که شهادت در راه خدا بود می رسد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم که روزی برای صادق تعریف می کردم و می گفتم که یکی از همرزمان که در کنار من بود این بنده خدا شهید می شود و ما هم نمی توانستیم که در آن منطقه بمانیم و چونکه آتش دشمن سنگین بود به صورت سینه خیز رفتم و کمر این شهید بزرگوار را گرفتم و ایشان را بر روی پشتم گذاشتم و به صورت سینه خیز این بنده خدا را به عقب منتقل کردم . زمانیکه من این جریان را برای برادر صادق سمیعی تعریف کردم ناگهان دیدم که این بنده خدا دارد گریه می کند و زمانیکه من جویای احوال ایشان شدم برادر مصطفایی گفت : رستگار اگر من زمانی توفیق شهادت را پیدا کردم حاضر نیستم مرا اینطوری به عقب بیاورند . اگر من شهید شدم یکی از افتخاراتم این است که دوست دارم مثل یک بنز با پرستیژ با من برخورد شود . به طوریکه شخصیتم خرد نشود . در آنزمان صادق دیده بود که بعضی از مسئولین وقتی وارد منطقه می شوند بدون اینکه کسی از آنها برگه تردد و یا برگه خط و محور بخواهد با یک بنز درحالیکه یک راننده محافظ هم دارند می آیند و می روند و در منطقه تردد می کنند . بنابراین صادق از آن زمان به بعد هر زمان که می خواست چیزی را با رده بالا مثال بزند . همان بنزی را که دیده بود مثال می زد و می گفت : دوست دارم اگر قرار است شهید شوم و این توفیق نصیبم شود عذاب بکشم . ولی زمانیکه می خواهند مرا به بهشت ببرند با یک بنز ببرند و یک محافظ هم جلو نشیند و بگویند به کنار بروید شهید صادق سمیعی دارد به بهشت می آید . بنابراین کسی مزاحم نشود و بدون هیچگونه برگه و مجوزی وارد بهشت بشوم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در روز 19/12/1363 با کاروان کمک رسانی به اهواز رفتیم و در پادگان زرهی مستقر شدیم . صادق چونکه شنیده بود من هم به همراه این کاروان آمده ام از گردان ثامن الائمه که ایشان در آن موقع فرمانده خمپاره 60 گردان ادوات بودند برای دیدن من به آنجا آمدند و یک چند دقیقه ای را با ما نشستند و حتی آن موقع در اتاق عقیدتی سیاسی با هم عکسی را به عنوان یادگار برداشتیم . البته ایشان آنموقع سرش را تراشیده بود و لباسهایی نو و خیلی مرتب پوشیده بود . مثل اینکه دقیقاً آمده شهادت بود . روز بعد از این جریان من برای دیدن ایشان و خداحافظی به پادگان ثامن الائمه در چند کیلومتری اهواز رفتم که متاسفانه ایشان حضور نداشتند و به خط رفته بودند . بنابراین من یادداشتی نوشتم و به همراه مقداری از هدایا که برای گردان و قسمت ادوات نگه داشته بودم برای ایشان گذاشته بودمد و نوشتم که من در روز 22 اسفند ماه می خواهم به مشهد بروم بنابراین اگر کاری داشتی و از خط آمدی و توانستی بیا تا با هم یک ملاقاتی داشته باشیم . بعداً گویا این نامه را به ایشان می دهند و هدایا را هم بین پرسنل بسیج تقسیم می کنند ولی قسمت نمی شود که ایشان بیایند و با هم ملاقات کنیم . من در روز 22/12/63 که دقیقاً مصادف با روز شهادت صادق می باشد به سمت مشهد حرکت کردم و تا صبح عید نوروز سال 1364 یعنی هشت روز بعدش از ایشان خبری نداشتیم . صبح عید نوروز سال 1364 طبق سنوات گذشته مادر شهید صادق سمیعی گفت : من خیلی دلم گرفته و می خواهم به بهشت رضا ( ع ) بروم . یعنی مادر ایشان حالتی داشت که انگار به ایشان الهام شده بود که صادق شهید شده است . در تعطیلات عید همان سال هم بود که خبر شهادت صادق را به ما دادند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات بدر به صادق الهام شده بود که شهید می شود . صادق قبل از عملیات بدر که من با ایشان صحبت می کردم به من می گفت : من در این عملیات شهید می شوم ولی اگر لیاقت این را نداشتم و شهید نشدم از سپاه استعفا می دهم . چونکه باید کسانی در سپاه بمانند که لیاقت آن را داشته باشند . چند هفته قبل از عملیات بدر به بچه های سپاهی لباس هدیه می دادند . یعنی به برادران رسمی یک دست لباس به رنگ سبز و یک دست لباس خاکی رنگ کرده ای که تقریباً همرنگ لباسهای ارتشی بودند و ما بسیجیها هم یکسری لباسهای مخصوصی داشتیم که با یک مرتبه شست و شو کاملاً شکلش عوض می شد . بنابراین ما همیشه آرزوی داشتن لباسهای دیگری را داشتیم . ولی صادق این لباسهای کره ای را بدوون اینکه بپوشد داخل سلفون گذاشته بود و تا شب عملیات به آن دست نزده بود . تا اینکه شب عملیات شد و صادق شب عملیات محلی را برای استحمام پیدا کرد و غسل شهادت کرد و لباسهای نو را پوشید و به لباسهایش عطر زده بود و خودش را کاملاً برای شهادت آماده کرده بود . در زمان عملیات من به همراه آقای سعادتی که قائم مقام لشکر بودند و در مخابرات بودم و از برادر صادق هیچ خبری نداشتم تا اینکه فردای آنروز خبر شهادت صادق را برای ما آوردند و گفتند : صادق سمیعی شهید شده است . بنابراین بچه هایی که می توانستند برای تجلیل از این شهید بزرگوار به مشهد مشهد بیایند آمدند و با تمام خستگی که پس از عملیات داشتند خودشان را بر مزار این شهید رسانیدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب اسلامی یکسری گروهها و احزابی به نامهای چریکهای فدایی خلق و مجاهدین خلق خیلی فعالیت می کردند و روزنامه های زیادی هم از اینها طرفداری می کردند . من یکروز به صادق گفتم خوب بالاخره با این همه مسائل نباید یک حزبی را انتخاب کنیم و از آن طرفداری کنیم و از آن طرفداری کنیم چونکه بالاخره هر کسی را که می بینیم می گوید من جزو فلان گروه یا جزو فلان حزب هستم . صادق با خونسردی کامل گفت : تو چرا خودت را گم کرده ای و دنبال چه چیزی می خواهی بگردی . مگر تو خودت الان جزو حزب نیستی؟ من تعجب کردم و از صادق پرسیدم مگر ما الان جزو کدام حزب هستیم؟ صادق گفت : شما الان جزو حزب الله هستی و کسی که جزو حزب الله باشد نباید به دنبال حزب دیگری بگردد . من کمی فکر کردم و دیدم صادق درست می گوید . بنابراین به صادق گفتم : متشکرم از اینکه خیال مرا راحت کردی و توانستم بالاخره خودم را بشناسم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من دقیقا به یاد دارم که صادق قبل از انقلاب یک دوره قرآن محلی را به راه انداخت که خیلی از بچه های محله مان از این مساله ناراضی بودند به همین دلیل همشه آخر شب می آمدند موتور قاری ما را پنچر می کردند ویا بادش را خالی می کردند که این بنده خدا قاری دوره قرآن ما می خواست برود می دید که موتورش پنچر است ویا باد ندارد و در کل تا زمانی که تلمبه می آوردند و موتور این بنده خدا را باد می کردند کلی طول می کشید و اذیت می شدند ولی با این حال صادق با وجود اینکه می دانست این مسائل را چه کسانی انجام می دهند اما باز هم چیزی نگفت و به من می گفت بگذار همینطور باشد کم کم آنها خودشان هم می آیند و در دوره قرآن ما شرکت می کنند که حقیقتا همینطور هم شد ویکی دو جلسه آمدند توی دوره و مسخره کردند که قاری ما هم بنده خدا سعه صدر خوبی داشت که کم کم همین بچه هایی که اذیت می کردند به دوره ما آمدند که دوره خوبی هم شد و تا زمانیکه صادق در محل ما بودند این دوره پابرجا بود ولی زمانی که صادق از محله ما رفتند این دوره هم جمع شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم اویلی که صادق سمیعی وارد سپاه شده بود بر اثر قرعه کشی که انجام شده بود یک موتور هندایی به ایشان فروخته شده بود . هر وقت صادق برای خبر گیری به سراغ من می آمد می دیدم موتور همراهش نیست این موضوع برایم سوال شده بود که چرا با موتور نمی آید یک روز از صادق سوال کردم شما که موتور دارید چرا از آن استفاده نمی کنید؟ صادق در جواب من گفت : موتور را به فلان دوست پاسدارم داده ام تا کارش را انجام دهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علیرضا و حمید رضا ترابی پسر عمه های صادق بودند هر سه آنها در سپاه بیرجند فعال بودند در بین این سه نفر علیرضا از همه زودتر به شهادت می رسد . من برای شرکت در تشیع جنازه علیرضا به بیرجند رفته بودم که صادق را دیدم با او صحبت کردم . صادق بسیار خوشحال بود که علیرضا شهید شده است این مساله برای من جالب توجه بود چون آنها جدا از اینکه دوستان صمیمی بودند نسبت فامیلی هم داشتند به همین دلیل علت خوشحالی او را پرسیدم صادق در جواب من گفت : من و علیرضا و حمیدرضا با هم عهد بسته ایم که هر کدام از ما زودتر به شهادت رسید شفاعت ما را هم بکند . و هر سه آنها به عهد خود وفادار ماندند وهر سه به آرزوی خود که همان شهادت بود رسیدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11819&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C_%DA%A9%D8%AA%D9%87</id>
		<title>شهید سید محمد سیارتی کته</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C_%DA%A9%D8%AA%D9%87"/>
				<updated>2020-03-18T17:16:01Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6610719 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : سیدمحمد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : سیارتی ‌ کته ‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : غلامحیدر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : 1366/09/02&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : خواجه‌ربیع‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اواخر تابستان سال 64 اینجانب به صورت وظیفه در تیپ ویژه شهدا مستقر و در منطقه عملیاتی جزیره مجنون مشغول خدمت شدم . در همین دوران خدمت بودم که نامه ای از مشهد برایم فرستادند ،در آن از آمدن عمویم به جبهه نوشته بودند که برایش نامه بنویسم ، و چون خیلی دوست داشتم او را ببینم از فرمانده گردان تقاضای 92 ساعت مرخصی کردم ، آنها هم موافقت کردند خلاصه به اهواز رفتم و به یاد دارم 400 تومان پول داشتم تا به شوش رسیدم . رفتم به سراغ تعاون سپاه پرسیدم : آیا این صندوق پستی مخصوص سایت 4(سایت موشکی) می باشد ؟ آنها جواب درستی به من ندادند ، دیگر رفتم امامزاده و بعد از بجا آوردند نماز زیارت متوسل شدم به دانیال پیامبر، گریه کنان به ضریح ایشان چسبیدم و خواستم کمکم کند که عمویم را پیدا کنم ، دیگر بعد از انجام فرایضم به بیرون از امامزاده آمدم دیدم قسمتی است برای پذیرایی از رزمندگان ،نهار را در آنجا صرف کردم و راهی پادگان امام رضا (ع) شدم . 5 الی 6 ماشین عوض کردم مقداری هم پیاده رفتم تا رسیدم به تیپ 21 زامام رضا (ع) رفتم به واحد تغذیه ، واز دژبانی آنجا سوال کردم فردی به نام سید مهدی سیادتی در این مقر می باشد ایشان پس از سوال وجواب و رویت کارت شناسایی من را به داخل راهنمایی کردند وآدرس سنگر ایشان را دادند وقتی رسیدم به آنجا دیدم عمویم به همراه چند تن از دوست نشان در کنار هم نشسته اند همین طور در حال رفتن به پیش ایشان بودم که یک دفعه چشمش به من افتاد از جایش بلند شد وبا چهره ای متعجب و خوشحال بنده را در آغویش گرفت، ساعاتی بعد این لحظات را غنیمت شمردم و عکسهایی یاد گاری با ایشان گرفتم . صبح روز بعد عمویم به راننده خودشان سفارش کرد ند که اگر خواستی بروی جزیره مجنون پسر برادرم را هم برسان آنجا ، همینطور در سنگر منتظرشان نشسته بودیم که همسنگری عمویم برایم تنقلات آورد و به اصلاح از من پذیرایی کرد همزمان با همین عمویم از بیرون آمد و به دوستش گفت : این تنقلات متلق به تمامی بچه های سنگر است آنها باید بین همه تقسیم شود ،چند تن از دوستان دیگرشان گفتند : سید جان ما راضی هستیم پسر برادرتان مهمان ما هستند راحتش بگذاریم اما عمویم سخت مخالفت کردند وگفتند : بخاطر این جور چیزها خودتان را مدیون نکنید اینها مادیات هستند ارزش ندارند . خلاصه از همان زمان یادم هست که عمویم به این جور مسائل (حق الناس) شدیدا تاکید داشتند و تا می توانست نمی گذاشت حق کسی ضایع شود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم یک شب که همسرم سید مهدی سیادتی از جبهه به مقصد مرخصی آمده بود برایم تعریف کرد در جبهه منطقه شوش بودیم وقت اذان شد من دنبال چیزی می گشتم که بر آن نماز بخوانم با خود گفتم شاید در کوله پشتی ام باشد وقتی در آن را باز کردم دیدم سه تا مهر خیس گوشه کوله ام افتاده تعجب کردم با خودم فکر کردم آنها را کسی اشتباهی در کوله پشتی ام گذاشته ،بلند گفتم اینها مال چه کسی است همه ساکت بودند و کسی جواب نداد یکی از آنها را بر داشتم در برابر آفتاب گذاشتم تا خشک شد سپس شروع به خواندن نمازکردم در حالیکه بر روی مهر نوشته بود شوش دانیال ، وقتی نمازم تمام شد رفتم که آن را بگذارم سر جایش که دیدم آن دو مهر دیگر نیست و هیچ کس در اتاق نبود من شک کردم و با خود گفتم احتمالات از طرف خدا بوده و هنوز هم ؛آن یک مهر را یاد گار دارم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11926&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید سید محمد سید حسینی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-18T17:15:14Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6520602&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : سیدمحمد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : سیدحسینی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : امراله‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: نیشابور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1365/06/10&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : محصل یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌فضل‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبی خواب دیدم که سید محمد شهید شده است . به ایشان گفتم : محمد جان کجا بودی پاسخ داد در عراق بودم . از او پرسیدم در آنجا با شما چکار می کنند . گفت : مادر جان ،آنجا خون ما را خشک می کنند . که از خواب بیدار شدم و فردای آن روز ساعت 2 بعد از ظهر رادیو اعلام کرد که عملیاتی در پیش است که آنجا به دلم افتاد که محمد در این عملیات شهید می شود . همانگونه هم شد وخبر مفقد الاثر شدنش را آوردند وهنگامیکه چنازه مطهر ایشان را بعد از حدود 9 ماه در منطقه در زیر برفها پیدا کردند که می بینند جنازه خشک شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11979&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%B9%D8%B1_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اصعر سلیمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%B9%D8%B1_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-18T17:13:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 7400220 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : علی‌اصغر محل تولد : قوچان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : سلیمی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : برات‌محمد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: قوچان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1374/06/03&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : سایر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : باغ‌بهشت‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی اصغر راننده ی تویوتا بود که در حین بالا رفتن از کوه در منطقه ی اشنویه بر اثر اصابت خمپاره به جلوی ماشین وی، راه را گم کرده و به پایین دره سقوط می کند و به شهادت می رسد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آخرین روزی که علی اصغر می خواست به جبهه برود ما می خواستیم خانه مان را عوض کنیم او به ما کمک کرد تا اسباب خانه را جابجا کنیم بعد از تمام شدن کار به خاطر این که من کمی با پدر و مادرم بحث داشتم من را کنار کشید و گفت : این پدر و مادر تنها سرمایه ی زندگی ما هستند و نباید آنها را از خود برنجانیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11778&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C</id>
		<title>شهید علی سهرابی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-18T17:11:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6710736 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : علی‌ محل تولد : نیشابور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : سهرابی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : ابوالفضل‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: نیشابور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1367/04/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : خدمه‌تانک‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که برادرم علی برای اولین بار به مرخصی آمده بود به علت کوچکی خانه و این که ما از خواب بیدار نشویم برای خواندن نماز شب به مسجد رفته بود و صبح زود که خادم مسجد برای گفتن اذان به مسجدی می رود و برادرم را در حال نماز می بیند خیلی می ترسد زیرا در روستا سابقه نداشته کسی آن موقع شب به مسجد برود خادم وقتی وارد مسجد میشود انتظار بودن کسی درمسجد را نداشته است با دیدن ایشان در حالت رکوع جا می خورد در حالی که بلند گو را روشن می کند داد می زند جن جن عده ای به طرف مسجد می روند وقتی به مسجد می رسند می بیند برادرم علی در حال به هوش آوردن خادم مسجد است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره مربوط به زمانی است که برادرم اولین مرتبه به مرخصی آمده بود . علی به علت اینکه خانة ما کوچک بود و سعی می کرد که ما از خواب بیدار نشویم برای اداء نماز شب به مسجد رفته بود خادم مسجد صبح زود برای گفتن اذان به مجسد رفته بود و از برادرم خیلی ترسیده بود زیرا در روستا سابقه نداشته کسی آن موقع شب به مسجد برود . با دیدن علی آن هم در حال رکوع جا خورده و در حالی که بلندگو را هم روشن کرده بود داد زده بود جن جن عده ای به طرف مسجد حرکت کردند وقتی که رسیدند برادرم را دیدند که در حال به هوش آوردن خادم مسجد بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11864&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%B3</id>
		<title>شهید علی سندروس</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%B3"/>
				<updated>2020-03-18T17:10:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 5701220&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : علی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : سندروس‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : فرامرز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: بیرجند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1357/10/07&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : اداره‌مخابرات‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : سایر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : شهدا 1&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح روز شهادت علی، من نیز به اصرار او همراهش به راهپیمایی رفتم . در میان راه علی چند نفر از دوستانش را دید . یکی از آن ها به شوخی به علی گفت : چرا کاپشنت سوراخ است . نکند تیر خورده ای؟ علی در جواب گفت : نه هنوز، ولی امروز می خواهم تیر بخورم . اما هیچ کدام از دوستانش حرف او را جدی نگرفتند و خندیدند . دقیقا همان طور که گفته بود در ساعت 10/30 رو بروی مخابرات خیابان شهدا در همان جای سوراخ کاپشنش تیری به پهلویش اصابت کرد، همان طور که می رفتیم ناگهان ماموران انتظامی شروع به تیراندازی کردند و مردم اکثرا متفرق شدند . من تا چشم باز کردم علی به خون آغشته و نیمه جان در کف خیابان افتاده بود و دست من نیز در اثر اصابت گلوله خراش جزئی برداشته بود و حدود نیم ساعت ماموران انتظامی اجازه نمی دادند برادرم را از روی زمین بلند کنند . بالاخره او را به بیمارستان انتقال دادند که در آن جا علی جان به جان آفرین تسلیم کرد و به فیض عظیم شهادت نائل آمد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود دویست هزار نفر از مردم در تظاهرات روز بیست و هشتم صفر شرکت کردند . ما هم دو گروه بودیم من در گروه جلو بودم و بچه ها در وسط شعار می دادند . به فلکه ی شهدا که رسیدیم، از طرف ژاندارمری شروع به تیراندازی کردند . مردم فرار کردند و هر کدام به طرفی پراکنده شدند . من دنبال علی بودم که یکی گفت : فرزند شما شهید شده است . دیدم که علی با بدن غرق به خون روی زمین افتاده است و نیروهای انتظامی اجازه نمی دهند که او را از زمین بلند کنیم . بالاخره پس از نیم ساعت او را به بیمارستان انتقال دادیم . دکتر محمدی گفت : تیر در داخل بدن علی مانده و کاری نمی شود انجام داد و اگر زودتر او را به بیمارستان می رساندید، زنده می ماند . که همان جا در بیمارستان به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی که همرزمان علی ، آقای خاکشور به شهادت رسید، او سحرگاه از منزل بیرون رفت و ساعت سه بعدازظهر به خانه آمد . گفتم : علی جان ، تا این وقت روز کجا بودی ، نگرانت شدیم؟ گفت : رفته بودم در شییع جنازه ی همرزمم شرکت کنم . آدم خوب است در این راه بمیرد . کسی که در خانه می میرد چه فایده ای دارد . من که هوس کرده ام مانند آقای خاکشور به شهادت برسم . بالاخره خدا آرزویش را داد و سر یک ماه نشد که علی هم شهید شد و همان طور که در تشییع جنازه ی همرزمش شرکت کرده بود، باشکوهتر از آن تشییع گردید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولین روزی بود که تظاهرات از پایین شهر شروع شد . در آن زمان تظاهرات کاملا منظم و آرام بود و بنده و دیگر همکاران که به عنوان مامور انتظامات بودیم . برای اینکه دیگران ما را بشناسند ، بازو بندی به بازوی خود بسته بودیم . علی نیز جلوی تظاهر کنندگان ، مقابل فرمانداری بلند گوی دستی به دست داشت و شعار ( ولی عهدت بمیرد شاه خائن چرا کشتی جوانان وطن ) را سر میداد و به نزدیکی ژاندارمری قدیم که رسیدیم ، از پشت بام ژاندارمری توسط نیروهای نظامی و انتظامی به طرف ما تیر اندازی شد و همان لحظه بود که علی مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماردم میگوید : شبی که قرار بود علی به شهادت برسد خیلی خوشال بود و چهره اش نورانی بود ساعت 10 همان شب برای غسل شهادت به حمام رفت و بعد از آن همه اعضای خانواده را به رفتن در راهپیمایی توصیه کرد و صحبت های امام خمینی ( ره ) را در این رابطه نقل کرد که همان شب در راهپیمایی به سوی او تیر اندازی می شود و به فیض شهادت نائل می گردد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب شهادت علی خیلی خوشحال بود . شب تا صبح راز و نیاز یا خداوند مشغول بود که صبح با غسل شهادت همراه تمام اعضاء خانواده در راهپیمایی شرکت کردیم . در بین راه یکی از دوستانش به ما ملحق شد و به شوخی به علی گفت جان چرا کاپشن تو سوراخ دارد مگر تیر خورده است علی گفت هنوز نه، امروز می‌خواهد تیر بخورد ولی دوستانش این حرف را جدی نگرفتند و خندیدند، و دقیقاً در همان جای کاپشن که اشاره کرده بود ساعت 11 تیر اصابت و به فیض شهادت نایل آمد . روحش شاد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید در شکل گیری تظاهرات نقش فعال داشت . و همیشه در جلسات و تظاهرات روز بعد برنامه ریزی می کرد . وقتی که به او تذکر می دادیم که چرا دیر به منزل می آیی، می گفت : چه مادری دارم عوض این که ما را راهنمایی کند می گوید : زودتر به خانه بیا . روز تشییع جنازة شهید خاکشور ساعت 3 بعد از ظهر به منزل مراجعه کرد . گفت مادرجان امروز کیف کردم خوب است . آدم این طور بمیرد . داخل خانه مردن چه فایده ای دارد و من هوس شهادت کردم و یک ماه بعد با توجه این که همسایة ما خواب دیده بود که کاپشن علی سوراخ شده و شهید شده است و به خود علی هم همان روز گفته بودند که تو شهید می شوی سرانجام با همان کاپشن و محل سوراخ به آرزویش رسید و با شکوه تر از ؟؟ / تشییع شهید خاکشوذ پیکرش را تشییع کردند و در گلزار شماره 1 شهرستان بیرجند به خاک سپردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11838&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید حمیدرضا سلطانیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-03-18T17:10:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6408180 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : حمیدرضا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : سلط‌انیان‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : غلامحسین‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: درگز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1364/12/11&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که حمیدرضا جبهه بود یک شب خواب دیدم که او با عده ی دیگری از جوانان لباس بسیجی پوشیده اند و عازم جبهه هستند به محض این که مرا دید خود را در بین سایر جوانان مخفی کرد . من هم هر چه گشتم او را پیدا نکردم ناگهان از خواب بیدار شدم و به من الهام شد که حمیدرضا شهید می شود و همین طور هم شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11655&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B9%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اصغر سمیعی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B9%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-18T17:09:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6408315 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : علی‌اصغر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : سمیعی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : رمضانعلی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: چناران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/11/21&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : بهداری یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب در منطقه اعلام آماده باش کردند و از قبل هم اعلام نکرده بودند ساعت یازده شب بود که اعلام کردند عملیات انجام خواهد شد بلافاصله وصیت نامه هایمان را نوشتیم و به علی اصغر دادیم و علی اصغر هم وصیت نامه ای نوشت و به من داد و از همدیگر خداحافظی کردیم و آن شب تا نزدیک خط مقدم رفتیم و دوباره برگشتیم و این به صورت امتحانی بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون علی اصغر سمیعی خودش فرزند شهید بود بنده بسیاری از وقت ها به ایشان اصرار می کردم که شما پدرتان شهید شده و می توانید در پشت جبهه و در پشت خط مقدم باشید اما چون علی اصغر دارای شهامت و شجاعت خاصی بود در جواب گفت : من آمده ام که به اسلام خدمت کنم و این در خط مقدم عملی است و دارای شهامت خاصی بوده و خواستار شرکت در عملیات بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادر عزیزم علی اصغر در عملیات والفجر هشت به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد در خانه عمه مان نشسته بودیم که آهنگ یا مارش عملیات و حمله را زدند من یک دفعه حالم بد شد از خانه بیرون رفتم شوهر عمه ام گفت : تو خیلی بد دلی گفتم : نمی دانم . چکار کنم و یک دفعه چه کار شد؟ تا وقتی خبر شهادتش را آوردند تقریبا سه تا چهار ماه از آن قضیه گذشت و بعد آن چه به دلم نقش بسته بود به واقعیت پیوست و خبر شهادت برادر عزیزم علی اصغر را آوردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که جنازه برادر عزیز شهید علی اصغر آمد خواهرم عذرا خواب دیده بود که : شامپویی در ساک علی اصغر بوده که علی اصغر گفته بود برو شامپو را از مادر بگیر . خواهرم پرسیده بود شامپوی چی؟ علی اصغر گفته بود : برو به مادر بگو یک شامپو در ساک است به کسی ندهد به غیر از شما وقتی ساکش را نگاه کردند دیدند یک شامپو در ساکش است و چون خواهرم عذرا خواب دیده بود شامپو را به او دادند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز خمیر پخت می کردم و علی اصغر روی پشت بام کاه خالی می کرد . خواهرم را صدا زدم گفتم : برایم چیزی بیاور می خواهم خمیر کنم . علی اصغر از روی پشت بام کت تنش را در آورد و گفت : این را تنت کن که هر موقع خمیر پخته می کنی به یاد من باش . می گفت : تو هنوز زن نشده ای زنی که وسایل پخت خمیرش روی تنور نباشد و به کسی بگوید دستمال بیاور که تازه معلوم نیست آن دستمال پاک باشد یا نجس او هنوز یک زن و کدبانوی خانه دار نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که همسرم به شهادت رسید علی اصغر گفت : باید سنگر پدرم را خالی نگذارم سال اول می خواست برود نگذاشتم فکر می کنم خواب پدرش را دیده بود گفت : باید بروم به پایگاه . بسیجشان رفتم و گفتم : اگر تو بروی صغیرهای پدرت را چه کار کنم؟ گفت : پدرم به صغیرهایش نگاه نکرد که حالا من نگاه کنم من می روم اگر توانستید کشاورزی را جمع کنید که هیچ وگرنه بفروشید و بعد برای بدرقه اش به راه آهن رفتیم و او بسیار خوشحال بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم برای تشیع جنازه علی اصغر سه روز جلوتر به ما خبر داده بودند . من به کسی نگفته بودم . پسر بزرگم به خانه مادر بزرگش رفته بود و گریه می کرد و گفته بود : مادرم صبح به شهر می رود و شب می آید . هیچ چیز هم به ما نمیگوید . من رفتم و عکسهایش را چاپ کردم و تمام کارهایش را انجام دادم . بدون اینکه برادر شوهرم و یا مادر شوهرم و یا بچه ها بفهمند به کلات نادر رفته ام . برادر شوهرم آنجا پاسدار بود . به جای فرمانده سپاه رفتم و یک ماشین به مدت 48 ساعت به ما دادند و عکسها و وسایل مورد نیاز را گرفتیم و به روستا آمدیم . صبح به مردم روستا خبر دادیم که برای تشیع جنازه آماده شوند . زمانی که برای تشیع رفتیم ، جنازه ای نبود ، فقط دسته گل بود . عکسها را به بنیاد دادیم . گفتند شما چکاره شهید هستید؟ گفتم مادرش هستم شرمنده شد و سرش را پایین انداخت . گفتم چرا ناراحت شدید؟ گفت : ببخشید که شما را نشناختیم . او را تشیع کردیم و سوم و هفتم و سال هم گرفتیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم وقتی برای اولین بار خبر شهادت علی اصغر را برایمان آوردند، پیکری از ایشان نبود . تا اینکه فرمانده علی اصغر که کاشمری بود و در پرونده ایشان نوشته بود که او بر اثر ترکش خمپاره به شهادت رسیده است . چون برادرم به عنوان مفقود الاثر بود تلاش زیادی داشتیم تا از ایشان خبری دریافت کنیم و طبق گفته فرمانده علی اصغر ما روح شهید را تشیع کردیم و تا سال 72 انتظار می کشیدیم که شاید اسیر شده باشد و دوباره پیش ما برگردد . وقتی خبر قطعی شهید شدن علی اصغر را برایمان آوردند دیگر از دیدن او نا امید شدیم و خدا را شکر کردیم که در راه کشور و اسلام او را تقدیم کردیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11815&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید علی سنایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-18T17:09:05Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6710656&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : علی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : سنائی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : عزیز &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: بجنورد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1367/05/02&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : انصارالحسین‌ع (ع)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز که علی مشغول صحبت با من بود گفت : من باید بروم و در راه اسلام و قرآن شهبد شوم و اما تو خواهرم؛ باید با حجابت مشت محکمی به دهان دشمن بزنی که حجاب تو سنگر توست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11823&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7</id>
		<title>شهید علی سلیمانی سربالا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7"/>
				<updated>2020-03-18T17:08:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6116120&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : علی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : سلیمانی‌سربالا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : عیسی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1361/04/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : شلمچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : کارمندآستان قدس یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : حرم‌مط‌هرامام‌ر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پسرم علی در سنین نوجوانی به سر کار دندان سازی می رفت . یک روز پیش من آمد و گفت : پدر اگر صلاح بدانید دیگر به این کار نروم من سؤال کردم چرا؟ گفت : برای اینکه یک دست دندان کل خرجش 70 تومان می باشد ولی آنها 500 تومان از مردم پول دریافت می کنند . با قسم می گویم که این شغل و پول حرام است و من نمی توانم در جایی که با حرام سرکار دارد کار کنم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11749&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید رضا سفیدگران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-03-18T17:07:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6710338	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	رضا	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	سفیدگران‌	تاریخ شهادت :	1367/01/18&lt;br /&gt;
نام پدر :	حسین‌قلی‌	مکان شهادت :	غرب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
من الان در حالیکه دستم را روی جعبه پرسنلی گذاشته ام و تلوزیون نگاه می کنم ، برای یادگاری از امشب به فکر نوشتن خاطره افتاده ام الان شبکه به دو تا از توپها 1و2 مأموریت داده است و گفته است هر توپ ده گلوله آماده داشته باشند و در ضمن آتشبارها هم مأموریت دارند . مثل اینکه قرار است همه یک زمان شلیک کنند و همه آتش بارها به گوش هستند تا اعلام آتش کنند و امشب هم فیلمی از از سریال دیدنیها آورده اند و توسط ویدیو در سنگرمان گذاشته ایم . آقای زارع و برومند و دربانی و محمودی - حسن نژاد و طلوع و کنعانی در سنگرمان نشسته اند . ساعت 8/23 الان حدود 20 گلوله از آتش بار پشت سر هم به طرف عراقیها شلیک شد وای چه لحظه پر هیجانی است و چون کلیه آتشبارها کاتیوشا و توپهای 130 و 122 میلی متری همگی در یک زمان شلیک کردند و چه جهنمی برای عراقی ها ایجاد کردند . درست صد و پنجاه گلوله از آتشبار ها یکزمان شلیک شده و تازه الان دوباره شبکه و فرماندهی اعلام کرد که دوباره همگی آماده کنند و شلیک را پشت سر هم ادامه دهند . من الان در حالی که دارم فیلم را نگاه می کنم ، صدای شلیکهای پیاپی را از آتشبار ها می شنوم . وای بر عراقیها ، وای بر عراقیها ، وای . الان رفتم بیرون سنگرمان و آسمان را روشن می بینم از آتش دهانه های توپها . عجب لحظه زیبایی است و پر خاطره . می خواهم الان بلند فریاد بزنم ، مرگ بر آمریکا و مستکبران دنیا ، مرگ بر ظالمان و خونخواران جهانی مرگ بر شما ای کسانی که مردم مظلوم دنیا را زیر سلطة خود می گیرید . مرگ بر شما . هم اکنون از شبکه ای که مجید نام دارد اعلام شد که یکی از بزرگترین انبارمهمات های عراقی ها دور شد و هوا رفت و هنوز تمامی آتشبارها پشت سر هم در حال شلیک هست و گلوله هایش در آسمان نمایانند . تا به حال آتشبارها هزار گلوله در عرض 15 دقیقه شنیک کردند ولی به ما آتش بس دادند .&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11577&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید سیداحمد سیدحسینی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-18T17:07:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6610767	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	سیداحمد	محل تولد :	کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	سیدحسینی‌	تاریخ شهادت :	1366/01/18&lt;br /&gt;
نام پدر :	سیدابراهیم‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
شهید حسینی در یک عملیات ایزایی بشدت به مواضع دشمن حمله کرده و را را باز کردند . از نقطه رهایی به بعد به علت شهادت عده ای از نیروهای ایشان این شهید با تعداد اندکی که باقی مانده بودند در زیر آماج گلوله های دشمن بعثی همچنان با ایمان و اراده راسخ به حرکت خود ادامه دادند و لحظه ای از فعالیت خویش باز نایستادند . بعد رسیدن به منطقه دشمن و گرفتن سنگر کمین اول و به درک واصل کردن عده زیادی از دشمنان بعثی در حالی که شهید به همراه پیک گردان در سنگر کمین مشغول جابه جا کردن کیسه های خاک سنگر بودند از طرف سنگر دوم کمین که ما متوجه نبودیم 2 گلوله به بدن ایشان نشست و همچنین پیک ایشان هم به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11980&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C</id>
		<title>شهید سیدحسن سیدترابی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-18T17:01:12Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6610761	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	سیدحسن‌	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	سیدترابی‌	تاریخ شهادت :	1366/04/07&lt;br /&gt;
نام پدر :	سیداسداله‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
در آخرین روزهایی که رژیم منحوس پهلوی در حال انقراض بود، ازدواج بین سید حسن و همسرش اتفاق افتاد و برگ دیگری از صفحه زندگی این شهید ورق خورد. همسرش نیز مانند او قالی باف بود و هر دو پا به پای هم بردار قالی می نشستند و با رشته های تار و پود قالی دست و پنجه نرم می کردند و گهگاه سبزی و لطافت گل و برگهای شقایق و احساسات لطیفشان را بر گونه های قالی نمایان می ساختند. اعلامیه ها و پلاکارت های امام خمینی که در آن زمان از فرانسه به دست مردم می رسید، باعث گردید عشق و علاقه ایشان نسبت به امام بیشتر گردد. تصمیم گرفتند رخسار نورانی امام امت را بر روی قالی نمایان سازند و تلاش بی وقفه این دو تابلوی نفیسی را از امام به ارمغان آورد و این تابلوی نفیس را به بیت معظم آیت ا... شیرازی هدیه نمودند.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11969&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید عباسعلی سلمانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-18T17:00:31Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6213199	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	عباسعلی‌	محل تولد :	بیرجند&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	سلمانی‌	تاریخ شهادت :	1362/09/05&lt;br /&gt;
نام پدر :	ابراهیم‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	تدارکات‌&lt;br /&gt;
گلزار :	شماره‌یک‌شهدا&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
آنطور که همرزمان عباسعلی نقل می کردند ایشان در شب عملیات تب شدیدی داشتند فرمانده به او گفته که شما نباید در عملیات شرکت نمایید ولی ایشان گفته بود اگر من یک قدم هم با شما بیایم برایم کافی است و مشغول زدن آرپی جی به طرف دشمن بوده که بر اثر موج انفجار به شهادت رسیده است.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11664&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%AE%D8%A7%D8%AF%D9%85</id>
		<title>شهید سید مهدی سلطانی خادم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%AE%D8%A7%D8%AF%D9%85"/>
				<updated>2020-03-18T16:59:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;د شهید:	6610387	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	سید مهدی‌	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	سلط‌انی ‌خادم‌	تاریخ شهادت :	1366/02/05&lt;br /&gt;
نام پدر :	احمد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	پاسدار	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	خواجه‌ربیع‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
یکبار که مهدی مجروح شده بود و تیر به بازویش اصابت کرده بود. و من همینطور که او را در آغوش گرفته بودم و شانه هایش را گرفته بودم، او اصلاً به روی خودش نیاورده بود که من زخمی هستم. یکبار که دائی اش به خانه ما آمده بود به من گفت: آمده ایم دیدن مهدی. بعد گفت: او را به دکتر ببرید. من گفتم: مگر طوری شده است؟ مثل اینکه دائی او از موضوع خبر داشت. وقتی با خود او موضوع را در میان گذاشتم او گفت: من را که می بینید کارم نشده است و ناراحتی ندارم.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11624&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA</id>
		<title>شهید سیدعلی اکبر سلامت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA"/>
				<updated>2020-03-18T16:59:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6519830	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	سیدعلی‌اکبر	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	سلامت‌	تاریخ شهادت :	1365/10/26&lt;br /&gt;
نام پدر :	مرتضی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	دانش آموز	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌فضل‌&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
به خاطر دارم زمانی که من در جبهه حضور داشتم برادرم سیدعلی اکبر نیز در جبهه حضور داشت. که من با دیدن او تعجب کردم چونکه سن و سالش کم بود، برای همین از دوستم خواهش کردم که علی اکبر را در قسمت مخابرات بکار بگیرند بعد از چند روز فهمیدم که از قسمت مخابرات بیرون رفته و به گردان ادوات پیوست فقط دوست داشت که حتماً عملاً بجنگد و از نیروهای پیشرو بود و گفته بود که مخابرات را دوست ندارم او را به ادوات معرفی کرده بودند که بتواند به خط مقدم برود و رو در رو با دشمن جهاد کند و به آرزویش که شهادت بود برسد.&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11602&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA</id>
		<title>شهید رمضان سلامت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA"/>
				<updated>2020-03-18T16:58:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	1777	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	رمضان	محل تولد :	سایر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	سلامت	تاریخ شهادت :	&lt;br /&gt;
نام پدر :	عباس علی	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	سایر&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرت==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستش على شاداب زاده در عملیات فتح المبین به فیض عظیم شهادت نایل گشت، رمضان على دورى على را طاقت نمى‏آورد به قصد زیارت امام رضا علیه السلام ساکش را برمى داردو مى‏رود اما به کجا؟ به جبهه، به تجلى گاه على مى‏رود تا جاى على در سنگر عشق خالى نباشد. این بار در بستان در تپه نبئه مستقر مى‏شود و آر پى جى زن است و شبها از روى نوبت به گشت شبانه مى‏روند تا نوبت به گروهى مى‏رسد که برادر عزیز من هم جزء این گروه بود وقتى به طرف دیگر تپه مى‏روند و گشتى مى‏زنند و برمى گردند مى‏بینند که از طرف دیگر تپه دشمن با نیروهاى خودى درگیر شده است. دوستان راى مى‏دهند که بهتر است با دشمن درگیر شویم و خود را به نیروهاى خودى برسانیم اما عده‏اى مى‏گویند آخ ربا نفرات کم در مقابل این همه دشمن کارى ساخته نیست. چرا که تلفات زیادى مى‏دهیم با این نظر به وسیله بى سیم با نیروهاى خودى تماس مى‏گیرند و مى‏گویند ما در ده مترى پشت سر دشمن هستیم و مى‏خواهیم برگردیم بهتر است مدتى به فلان جا تیراندازى نکنید تا ما از بین دشمن خود را به شما برسانیم و از بین دشمن با احتیاط کامل که دشمن متوجه نشود که اینها ایرانى اند به سوى نیروهاى خودى مى‏آیند و وقتى به آنسوى تپه مى‏رسند یکمرتبه خیز بر مى‏دارند به طرف نیروهاى خودى که دشمن مى‏فهمد که کار از کار گذشته بود بعد از این که این گروه دلیر به نیروهاى خودى مى‏رسند دوباره باران آتش را بر سر دشمن به بارش درمى آورند اما دشمن بیشتر از این حرفهانیز دارد، درگیرى شدت پیدا مى‏کند، قسمتى از لشگر 16 قزوین که در آنجا مستقر است مجبور به عقب نشینى مى‏شود و کسى جز تعدادى از بسیجیان نمى‏ماند این حال شهید عباسعلى نارنجى که فرمانده دسته ایى از بسیجیان نیشابور را بر عهده دارد بسوى برادرم مى‏آید و مى‏گوید: سلامت جان تو را به خدا ببین همه مى‏روند از تو یک خواهش دارم که اگر همه رفتند تو یکى بمان حتى اگر مجبور بودى دوست دارم هر دو تامون با هم باشیم چون از یک محله‏ایم و دوست دارم تا آخرین قطره خون بجنگیم. نمى‏خواهم که این تپه به آسانى به دست دشمن بیفتد. برادرم قبول مى‏کند و مى‏گوید تو هم سعى کن تا آنجا که ممکن است عقب نشینى نکنیم و تا جایى که مى‏توانیم بجنگیم و با این گفتگو شهید نارنجى مى‏رود تا چند نفرى که دارند مى‏روند را بر گرداند که مورد اصابت تیر خصمانه دشمن قرار گرفت و به شهادت رسید. برادرم به دیدن این صحنه نمى تواند دست از نبرد بردارد چگونه مى‏تواند برگردد در حالیکه مى‏بیند دشمن صهیونیستى فرمانده‏اش این پیر جبهه نبئه را این مرد مهربان را که مثل پدرش بوده کشته، با دیدن این صحنه دلخراش روحیه‏اش بیشتر مى‏شود و آتش انتقام در دلش شعله ور مى‏شود و سخت مشغول نبرد است که یکدفعه بخود مى‏آید و مى‏بیند که هیچ کس جزء او و یک نفر دیگر نمانده در حالیکه جنازه چند شهید در اطرافشان به چشم مى‏خورد دوستش مى‏گوید سلامت بهتر است که برویم چون کار از کار گذشته و از دست ما هیچ کارى ساخته نیست برادرم مى‏گوید: به نارنجى قول دادم تا آخرین لحظات عمر و آخرین قطره خون بجنگم چطور برگردم؟! دوستش مى‏گوید: تو مى‏توانى حالا برگردى و جبرانش را در وقت دیگرى بکنى که شاید مفیدتر و بیشتر بتوانى در راه اسلام قدمى بردارى. خلاصه با اصرار زیاد راضى مى‏شود اما قبل از اینکه از این منطقه بروند تانکهایى که در آن اطراف است را از بین مى‏برند که بدست دشمن نیفتد در حالیکه مى‏خواهند برگردند بردرم به زمین مى‏خورد و عکس شهید شادب زاده از جیبش بیرون مى‏افتد و از رفتن منصرف مى‏شود هر چه آن برادر رزمنده اصرار مى‏کند دیگر اثرى ندارد. مى‏گوید تو برو من نمى‏توانم برگردم چرا آخه چرا او تا آخرین لحظه بایستد و من برگردم، نه نمى‏توانم تو برو من که به چشمان مظلوم على مى‏نگرم شرمم مى‏آید برگردم هر چند این یک عکس بیش نیست اما من فکر مى‏کنم روح او ناظر رفتار و کردار ماست مثل اینکه او هم در اینجا حضور دارد من برمى گردم به سنگرم، تو برو وقتى که دوستش مى‏بیند او اینقدر احساساتى است برمى گردد به سنگر اما دشمن خیلى نزدیک شد چند نفرى را به هلاکت رساندند ولى دشمن خیلى نزدیک شده بود این دو بسیجى دلاور وقتى مى‏بینند کارى از دستشان ساخته نیست اسلحه را آماده مى‏کنند تا وقتى دشمن روى سرشان رسید لااقل قبل از شهادت یا اسارت چند تن دیگر از مزدوران کافر را به خاک سیاه بنشانند، شهادتین را بر زبان جارى مى‏کنند و به انتظار دشمن مى‏نشیند هر چه بیشتر صبر مى‏کنند کمتر به نتیجه مى‏رسند آرام از سنگر بیرون مى‏آیند مى‏بینند دشمن در حال عقب نشینى است حتى جنازه چند عراقى در چند مترى (4 مترى( آنها بر زمین افتاده است خوب شما فکر مى‏کنید چه اتفاقى افتاده صبر کنید تا بگویم. آنها در آخرین لحظه‏ها یک نارنجک به سوى دشمن مى‏اندازد دشمن سر جمع است و همه یک جا هستند صدمه مى‏بینند و تعداد زیادى از آنها کشته و زخمى مى‏شوند و دشمن هم از وحشت زیاد پا به فرار مى‏گذارد و به گفته برادرم رمضانعلى مى‏گفت: این یک امداد غیبى بود در غیر این صورت دشمن از یک نارنجک وحشت زده نمى‏شود در این حادثه مى‏بینم که خداوند تا چه حد و اندازه دوستداران خودش را دوست دارد و به آنها کمک مى‏نماید. خلاصه وقتى مى‏بیند دشمن در حال فرار است خدا را شکر مى‏کند که به آنها کمک کرده است در همین حال نیروهاى تازه نفس مى‏رسند و آنها به پشت خط منتقل مى‏شوند.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11599&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA</id>
		<title>شهید حمیدرضا سلامت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA"/>
				<updated>2020-03-18T16:57:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6213084	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	حمیدرضا	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	سلامت‌	تاریخ شهادت :	1362/05/09&lt;br /&gt;
نام پدر :	غلامرضا	مکان شهادت :	مهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	قرارگاه نجف اشرف&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	مسئول واحد&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
زمانیکه برادران قرارگاه نجف اشرف خبر شهادت حمیدرضا سلامت را آوردند، دنبال آدرس خانواده شهید می گشتند. من آنها را دیدم و سؤال کردم آدرس چه کسی را می خواهید؟ گفتند: آدرس خانه آقای سلامت را می خواهیم. چون پسر آقای سلامت که فرمانده پدافند قرارگاه نجف اشرف بوده به شهادت رسیده است و ما خبر شهادت ایشان را آورده ایم. من تعجب کردم و گفتم: حمیدرضا سلامت سرباز بوده است. چطور فرمانده شده است؟ آنها گفتند که: شهید حمیدرضا سلامت بعد از مدتی به استخدام سپاه درآمده و سپس حکم فرماندهی ایشان را به من دادند و تقدیر نامه ای هم برای خانواده اش آورده بودند. برادران پرسیدند: چرا اینقدر متعجب شده اید؟ گفتم: چون شهید سلامت به هیچ یک از دوستان و اعضاء خانواده اش عنوان نکرده بود که در جبهه مسئولیت دارد.&lt;br /&gt;
زمانیکه با حمیدرضا در مورد نحوه شهادت با هم شوخی میکردیم و ایشان می گفت : نیروی پدافندی خوب آن است که با راکت مستقیم هواپیمای عراقی شهید شود و به نظر من این بهترین نوع شهادت ااست روز عملیات والفجر 3 حمیدرضا سلامت برای تقویت روحیه و بازدید از قبضه برادران ارتشی به آنجا میرود در همین حین قبضه با هواپیماهای عراقی در گیر میشود و هواپیما یک راکت به سمت قبضه شلیک میکند که حمید رضا بر اثر اصابت ترکش به ناحیه سرش به فیض عظیم شهادت نایل می آید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز که در اردوی اخلمد بودیم ، حمیدرضا گفت : آرزو کنید که خدا سعادتی نسیبمان کند که بتوانیم در جنگ با اسرائیل شرکت کنپس از شهادت شهید حمید رضا سلامت یک روز به اتفاق همسرم به منزل مادر ایشان رفتیم به محض اینکه خواهر کوچک ایشان درب را باز کرد به سرعت دوید و مادرش گفت : داداش حمید آمده ، داداش حمید آمده ، وقتی مادر شهید آمد به گریه افتادیم و پس از مدتی این خاطره را برای برادرم ظهوریان در داخل ماشین نقل کردم برادر ظهوریان که در حال رانندگی بود از شدت گریه نتوانست رانندگی را ادامه دهد و ادامه راه را من رانندگی کردم.یم و شهید بشویم . و اگر هم خدا نصیب خودمان نکرد ، دعا کنیم که بچّه هایمان در راه مبارزه با اسرائیل شهید شوند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خانه مشغول آماده کردن مقدمات مجلس جشن بودیم که یکی از افراد رادیویی را که در اتاق بود آورد و به محض اینکه رادیو روشن کرد دیدیم مارش عملیات می زد و خبر پیروزی رزمندگان اسلام را داد و این خبر باعث شادی بیشتر مجلس ما شد طولی نکشید که روز بعد از جشن عروسی ام یکی از دوستان خبر شهادت حمید رضا سلامت را به من داد و آن 3 یا 4 روز دیگر را که از مرخصی ام باقی مانده بود مشغول پی گیری مسائل مجلس عزا داری حمید رضا شدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز ظهر وقتی از محلّ کار به خانه آمدم همسرم گفت : پسر برادرت (حمیدرضا) زخمی شده است سؤال کردم حمیدرضا را می گویی ؟ گفت : آری الان هم در بیمارستان بستری است من تصمیم گرفتم به منظور اطّلاع بیشتر به خانة برادرم بروم وقتی به خانة برادرم رسیدم صدای مادر حمیدرضا به گوش می رسید که می گفت : شهادت افتخار ما است . خدایا به خاطر شهادت حمیدرضا اصلاً ناراحت نیستم در حالی که پدر و سایر اقوام و آشنایان همه گریه می کردند مادرش نشسته بود و قرآن تلاوت می کرد وقتی من شروع به گریستن کردم ، مادر شهید آمد و به من گفت : گریه نکنید باید سعی کنید که راه او را ادامه بدهید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین مرتبه ای که برادرم حمیدرضا می خواست به جبهه برود قبل از حرکت ، در گوش مادرم مطلبی را گفت که مادرم ناراحت شده و ظرف آبی را که دستش بود و می خواست پشت سر برادرم بریزد همه را روی لباسهایش ریخت . بعد تا راه آهن برادرم را بدرقه کردیم . زمانیکه در راه آهن می خواست سوار قطار شود به مادر گفت : مادر جان ،‌مجدّداً سفارش می کنم یادتان نرود که به شما چه گفتم . ما در آن زمان سفارشی را که برادرم به مادرمان کرده بود ،‌ متوجّه نشدیم امّا وقتی که به فیض رفیع شهادت نایل آمدند دیدیم که مادر در فراق پسرش گریه و زاری نمی کند بعد درک کردیم سفارش برادرم در آن روز چه بوده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز به اتّفاق حمیدرضا و دیگر اعضای انجمن به اخلمد رفتیم و شب را نیز در همانجا ماندیم . یکی از برادرانی که همراه ما بود می خواست که به عضویّت سپاه در آید . به حمیدرضا گفت : شنیده ام که سپاه قسمت موشکی و نیروی هوایی دارد و شما هم اکنون در قسمت پدافند هوایی هستید . من دوست دارم با توجّه به رشته ام که ریاضی است در آنجا مشغول به کار شوم . حمیدرضا سلامت گفت : بله ، این قسمتها وجود دارد . امّا من در قسمت پشتیبانی و مسئول آبرسانی هستم . اگر شما به این قسمتها علاقه دارید من سعی می کنم که کار شما را درست کنم . بعد من از حمیدرضا پرسیدم : حمیدرضا برای آینده ات چه برنامه ای داری ؟ گفت : تا روزی که جنگ ادامه یابد من هم در جبهه می مانم . همیشه از خدا خواسته ام که خدایا مرا در جایی قرار ده و مسئولیّتی را به من عطا کن که بتوانم کاری را که انجام می دهم مورد قبول و رضای تو باشد و بتوانم در کنار این مسئولیّت به ملّت خدمت کنم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز به اتّفاق حمیدرضا و دیگر اعضای انجمن به اخلمد رفتیم و شب را نیز در همانجا ماندیم . یکی از برادرانی که همراه ما بود می خواست که به عضویّت سپاه در آید . به حمیدرضا گفت : شنیده ام که سپاه قسمت موشکی و نیروی هوایی دارد و شما هم اکنون در قسمت پدافند هوایی هستید . من دوست دارم با توجّه به رشته ام که ریاضی است در آنجا مشغول به کار شوم . حمیدرضا سلامت گفت : بله ، این قسمتها وجود دارد . امّا من در قسمت پشتیبانی و مسئول آبرسانی هستم . اگر شما به این قسمتها علاقه دارید من سعی می کنم که کار شما را درست کنم . بعد من از حمیدرضا پرسیدم : حمیدرضا برای آینده ات چه برنامه ای داری ؟ گفت : تا روزی که جنگ ادامه یابد من هم در جبهه می مانم . همیشه از خدا خواسته ام که خدایا مرا در جایی قرار ده و مسئولیّتی را به من عطا کن که بتوانم کاری را که انجام می دهم مورد قبول و رضای تو باشد و بتوانم در کنار این مسئولیّت به ملّت خدمت کنم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان انقلاب برادرم حمید رضا یک روز مشغول نوشتن شعار برروی در و دیوار بودند ، که یک نفر آمد و به پدرم گفت :پسرتان انقلابی وشورشی است و اگر ایشان را دستگیر کنند حتماً او را اعدام می کنند . وقتی حمید رضا به خانه آمد پدرم گفت :‌ حمید تو چکار می کنی ؟‌ او گفت :‌ من کاری انجام نمی دهم . اگر قبول ندارید این دفعه که بیرون رفتم مرا تعقیب کنید . وقتی برادرم از خانه بیرون رفت . پدرم به دنبال او رفت تا ببیند به کجا می رود . وقتی او را دنبال می کنند می بینند وارد یک جمعی شد که مشغول تنظیم شعارهایی بر ضد رژیم شاه بودند . وقتی پدرم این صحنه را می بیند برادرم را صدا کرده و یک سیلی محکمی به گوش ایشان می زند به نحوی که اشکهایش جاری می شود و برادرم سرش را پایین انداخته و چیزی نمی گوید . زمانی که حمید رضا شهید شده بود و می خواستند او را در بهشت رضا دفن کنند دیدم پدرم خیلی گریه می کند . من جلو رفته و از پدرم سؤال کردم :‌ پدر جان چرا اینقدر گریه می کنی ؟ پدرم در جواب من گفت: الان به یادآن سیلی افتادم که در زمان انقلاب به حمید زدم .&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11601&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AA%D9%82%DB%8C_%D9%84%D8%B4%DA%AF%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید تقی لشگری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AA%D9%82%DB%8C_%D9%84%D8%B4%DA%AF%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-07T15:18:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = تقی لشکری&lt;br /&gt;
|تصویر                  = a14.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = قزوین[[زادروزهای|1346/11/10]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = شهرک 60 عراق[[الگو:شهدای 18آبان|1364/08/18]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[عراق]] &lt;br /&gt;
|محل دفن                = گلزار شهداى تاکستان&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت           = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = سرباز ارتش&lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌                 =&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = سوم راهنمایی&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
لشگری، تقی: دهم بهمن ۱۳۴۶، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش صفدر، کشاورز بود و مادرش خدیجه نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. هجدهم آبان ۱۳۶۴، در شهرک ۶۰ عراق بر اثر اصابت گلوله به سر، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای شهر تاکستان قرار دارد.&lt;br /&gt;
منبع : پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین&lt;br /&gt;
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1383&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:نقی_لشگری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تاکستان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AA%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7</id>
		<title>شهید محسن تیموریا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AA%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7"/>
				<updated>2020-03-07T15:16:29Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
نام	محسن تیموریا&lt;br /&gt;
نام پدر	عباس&lt;br /&gt;
نام مادر	بتول&lt;br /&gt;
محل شهادت	اروندرود&lt;br /&gt;
محل تولد	قزوین	تاریخ تولد	۱۳۴۳/۰۸/۲۰&lt;br /&gt;
محل شهادت	اروندرود	تاریخ شهادت	۱۳۶۴/۱۱/۲۱&lt;br /&gt;
استان محل شهادت	خوزستان	شهر محل شهادت	آبادان&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل	مجرد	درجه نظامی	&lt;br /&gt;
تحصیلات	دیپلم	رشته	تجربی&lt;br /&gt;
عملیات		سال تفحص	&lt;br /&gt;
محل کار		بنیاد تحت پوشش	&lt;br /&gt;
مزار شهید	قزوین - قزوین&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
تیموریا، محسن: بیستم آبان ۱۳۴۳، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش عباس، معمار بود و مادرش بتول نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته تجربی درس خواند و دیپلم گرفت. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیست و یکم بهمن ۱۳۶۴، در اروندرود بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
شهید، محسن تیموریا: این بنده‎ی حقیر، به امر روح خدا، امام عزیز، به فرمان حق گردن نهاده و پاى در پوتین مى‏ کنم و خود را در زمره‎ی قافله‎ی حسین(ع) مى‏ دانم. امیدوارم بتوانم نداى حسین(ع) را لبیک بگویم تا اسلام را به پیروزى برسانیم و به وظیفه‎ی الهى خود که داشتیم، عمل نمایم. آرى! اسلام خون مى‏ خواهد تا به پیروزى برسد و همان‏طور که امامان ما براى رساندن احکام الهى به مردم هر کدام به شهادت رسیدند، ما هم آن قدر با دشمنان اسلام مى‏ جنگیم تا پیروز شویم و زیر یوغ استعمارگران و کفار مخالف اسلام، تسلیم نخواهیم شد. من در زندگى چیزى از مال دنیا ندارم که بخواهم آن را تقسیم کنم؛ ولى مى ‏توانم براى دوستان و برادرانم آرزوى خوشبختى بکنم. پدر جان! تو هم ناراحت نباش و صبر کن تا اسلام، پیروز و کربلا فتح شود و تو هم به دیدار حسین بن على(ع) خواهى رفت. براى اسلام م ى‏جنگیم تا دشمنان اسلام بفهمند که اسلام داراى قدرت است؛ تا کمتر به ما ظلم کنند. آرى! چشم‎هاى مستضعفان به ما رزمنده‏ ها دوخته شده تا ببینند این اسلام عزیز، چه مى‏ شود.۱ (۱۱۷۵۹۷۳)&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
مهدی کیامیری: آن روز، ما با هر مصیبتی که بود، از رود خروشان «اروند» عبور کردیم و قایق‌مان میان سیم‌های خاردار و «خورشیدی»ها به گل نشست و یکایک دلیرمردان بسیجی با عبور از گل و لای، خودشان را به خاکریزهای فتح شده ‌رساندند، تا سرود مردان آفتاب را سر دهند. وقتی به کنار خاکریز رسیدم، هنوز جنازه‌ی «حسن»ـ که تیری به قلبش خورده بود ـ روی زمین افتاده بود و شبنم‌های شب‌شکن بهاری، بر رخساره‌اش نشسته بودند. گویی ستاره‌ای از آسمان فرو افتاده و در زمین سُکنی گزیده است. در کنار سیم‌خاردارها، جنازه‌ی دلاور جبهه‌ها، شهید «تیموریان» نیز به چشم می‌خورد، که هنگام باز کردن معبر، تیری به سرش خورده بود و برای این که معبر لو نرود و تلفات بیش‌تری ندهیم، خودش را زیر آب نگه داشته بود، تا بر سر پیمانش باقی بماند. دیگر شب شده بود. برای حمله‌ای به خفاشان بعثی آماده شدیم و شب‌شکنان با کوله‌باری از تقوا و ایمان به سوی شکار «تانک‌»های پوشالی پیش می‌رفتند. یکی ذکر می‌گفت؛ یکی ادعیه می‌خواند و دیگری با سکوتی عمیق، در اندیشه‌ی آینده‌ای نه چندان دور غوطه‌ور بود. با درگیری تانک‌ها و «آرپی‌جی»زن‌ها، شیپور جنگ نواخته و مرد از نامرد مشخص شد. روبه‌صفتان بعثی ـ که یارای مقابله با دلیرمردان بیشه‌ی اسلام را نداشتند ـ با جا گذاشتن تانک‌ها و خودروهای بسیار خود، پا به فرار گذاشتند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1480 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1</id>
		<title>شهید سید حسن حسینی فرزند علی اکبر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1"/>
				<updated>2020-03-07T15:15:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
شهید:سید حسن حسینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام:سیدحسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی: حسینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر:سید علی اکبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد:نیشابور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت:1361/02/17&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت:رزمنده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحيم . درود بر پدر ومادر عزيز و مهربانم که سالهاي سال زحمت کشيدند و با رنج فراوان مرا تا به اين سن رسانيدند و مرا به خدمت سربازي فرستادند که درراه خدا با کفار و منافقين جهاد کنم . پدر و مادر عزيزم! ان شاءالله وقتي برادرانم بزرگ شدند ، سعي کنيد که آنها هم در راه خداوند کوشش کنند و راه برادرشان را ادامه دهند و از ناپاکيها دور بمانند . پدر جان ! زحمتهاي زيادي براي من کشيدي ، اميدوارم از من راضي باشي و همچنين تو مادر عزيزم ؛ شيرها به من دادي و بي خوابيها برايم کشيدي ، اميدوارم که از من خوشحال و راضي باشي و پدر و مادرم ! اميدوارم اگرمن همچون ديگر برادران شهيد شدم برايم ناراحتي نکنيد چرا که طبق مکتبمان ، من از بين نرفته ام و نزد خداوند هستم و با پاکان همنشين پدر ومادر مهربانم ون عزيزان دلم ! … همه شما را به خدا مي سپارم و ان شاءالله ديدار همه ما در بهشت باشد . والسلام.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7031 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85</id>
		<title>شهید سید علی اکبر فرزند ابوالقاسم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85"/>
				<updated>2020-03-07T15:13:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید سید علی اکبر حسینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام: سید علی اکبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی: حسینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر:ابوالقاسم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد:سبزوار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت:30/09/1360&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت:گیلانغرب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی:تیپ 21 امام رضا (علیه السلام)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت:مخابرات و بی سیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار:سبزوارمزینان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     چند روز قبل از اینکه علی اکبر به جبهه برود با هم به سرزمین رفتیم و مشغول هیزم جمع کردن شدیم صحبت از جبهه و جنگ شد گفت:وضعیت بسیار خطرناک است صحبتی از ثبت نام خودش برای اعزام به جبهه نکرده بود می گفت:تا جایی که می شود باید به جبهه برویم و دیگران را در این امر آنجا یاری کنیم.از سر زمین که آمدیم کمی با هم بازی کردیم یکی از دوستانش آمد و گفت:سید علی من آماده ام که برویم گفتم:جریان چیست؟ گفت:ما قرار است که به جبهه برویم.به خانخ آمد و با پدرم و خانواده خداحافظی کرد و عازم شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     پسر دایی اش که با او بود تعریف می کرد:وقتی ما در گیلان غرب عملیات انجام دادیم به عقب برمی گشتیم در راه برگشت یک جا همگی دور هم جمع شده بودیم که خمپاره ای کنار مانند ما منفجر شد در اثر اصابت ترکش آن من مجروح شدم و دیدم که علی اکبر هم افتاده است گویا مجروح شده بود و شدت جراحت او زیاد بود که بعد از 5 و 6 روز خبر شهادت او را برای ما آوردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب خواب دیدم که سید علی پیش من آمد و گفت:بلند شو.گفتم:چرا؟ گفت:مگر نمی دانی؟گفتم : نه گفت:سید علی شهید شده است او را دارند می آورند من سر کوچه رفتم دیدم بله دارند پیکر او را می آورند و خیلی شلوغ بود.چند روز بعد از طرف سپاه پیش مادر ایشان گفتند:حاج آقا کجاست.او گفت:کاری دارید او سر آب است.گفتند:می خواهیم او را ببینیم. وقتی غروب به خانه رفتیم گفتم:شما با من کاری داشتید ؟گفت:سید علی شهید شده است.گفتم:خوابش را قبلا دیه بودم .که بعدا یکی از ودستان به من گفت:سید علی زخمی شده و من با شنیدن این خبر فهمیدم که جریان چیست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب خواب دیدم یک سیدی که شال سبزی به دور گردن داشت آمد و به من گفت: بلند شو علی اکبر شهید شده و دارند داخل کوچه به طرف منزل تشییع می کنند حرکت کن برو. بعد من با پای برهنه حرکت کردم و رفتم. وقتی جلوی طابوت رسیدم دیدم فرزشهید سید علی اکبر حسینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام: سید علی اکبر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی: حسینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر:ابوالقاسم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد:سبزوار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت:30/09/1360&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت:گیلانغرب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی:تیپ 21 امام رضا (علیه السلام)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت:مخابرات و بی سیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار:سبزوارمزینان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     چند روز قبل از اینکه علی اکبر به جبهه برود با هم به سرزمین رفتیم و مشغول هیزم جمع کردن شدیم صحبت از جبهه و جنگ شد گفت:وضعیت بسیار خطرناک است صحبتی از ثبت نام خودش برای اعزام به جبهه نکرده بود می گفت:تا جایی که می شود باید به جبهه برویم و دیگران را در این امر آنجا یاری کنیم.از سر زمین که آمدیم کمی با هم بازی کردیم یکی از دوستانش آمد و گفت:سید علی من آماده ام که برویم گفتم:جریان چیست؟ گفت:ما قرار است که به جبهه برویم.به خانخ آمد و با پدرم و خانواده خداحافظی کرد و عازم شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     پسر دایی اش که با او بود تعریف می کرد:وقتی ما در گیلان غرب عملیات انجام دادیم به عقب برمی گشتیم در راه برگشت یک جا همگی دور هم جمع شده بودیم که خمپاره ای کنار مانند ما منفجر شد در اثر اصابت ترکش آن من مجروح شدم و دیدم که علی اکبر هم افتاده است گویا مجروح شده بود و شدت جراحت او زیاد بود که بعد از 5 و 6 روز خبر شهادت او را برای ما آوردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب خواب دیدم که سید علی پیش من آمد و گفت:بلند شو.گفتم:چرا؟ گفت:مگر نمی دانی؟گفتم : نه گفت:سید علی شهید شده است او را دارند می آورند من سر کوچه رفتم دیدم بله دارند پیکر او را می آورند و خیلی شلوغ بود.چند روز بعد از طرف سپاه پیش مادر ایشان گفتند:حاج آقا کجاست.او گفت:کاری دارید او سر آب است.گفتند:می خواهیم او را ببینیم. وقتی غروب به خانه رفتیم گفتم:شما با من کاری داشتید ؟گفت:سید علی شهید شده است.گفتم:خوابش را قبلا دیه بودم .که بعدا یکی از ودستان به من گفت:سید علی زخمی شده و من با شنیدن این خبر فهمیدم که جریان چیست .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب خواب دیدم یک سیدی که شال سبزی به دور گردن داشت آمد و به من گفت: بلند شو علی اکبر شهید شده و دارند داخل کوچه به طرف منزل تشییع می کنند حرکت کن برو. بعد من با پای برهنه حرکت کردم و رفتم. وقتی جلوی طابوت رسیدم دیدم فرزندم علی اکبر است که او را به مزار شهدا بردیم و دفن کردیم. صبح روز بعد که خبر شهادت علی اکبر را آوردند فهمیدم در همان شبی که من خواب دیده بودم به شهادت رسیده بود .&lt;br /&gt;
تدم علی اکبر است که او را به مزار شهدا بردیم و دفن کردیم. صبح روز بعد که خبر شهادت علی اکبر را آوردند فهمیدم در همان شبی که من خواب دیده بودم به شهادت رسیده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7014|سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A8%D9%86</id>
		<title>شهید سید رضا حسینی فرزند میرزاحسبن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A8%D9%86"/>
				<updated>2020-03-07T15:13:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;سید رضا حسینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام:سیدرضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی: حسینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر:میرزا حسین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد:نیشابور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت:1360/11/18&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت:رزمنده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     روزی من با سید رضا و دوستانم به مسجد جامع نیشابور رفتیم بعد از اقامه نماز ظهر و عصر در مسجد سید رضا به من گفت: مجسمه شاه در اکثر شهرهای کشور به پائین کشیده شده است ولی مجسمه شاه در نیشابور به پائین کشیده نشده است . بیائید ما این کار را در نیشابور انجام دهیم. در جواب به او گفتیم این کار خطرناکی است و در ضمن در توان ما هم نیست. ایشان گفتند: چند روز پیش در مشهد بودم که مجسه شاه را در آنجا به پایین کشیدیم و وجود این مجسمه برای این شهر ننگ است، نهایتاً به سمت فلکه ایران- جایی که مجسمه در آجا نصب شده بود- رفتیم و کم و بیش شعار مرگ بر شاه می دادیم و مردم را دعوت به همکاری می نمودیم ولی متأسفانه استقبال خوبی از طرف مردم نشد، ولی سید رضا گفت : با توکل به خدا این کار را انجام می دهیم. من و چند نفر از دوستانم در چند طرف خیابان نگهبانی می دادیم که مأموران از این موضوع خبر دار نشوند، سید رضا و چند نفر از جوانان به دور مجسمه رفتند و سید رضا یک طناب قرقره بنائی را دور گردن مجسمه شاه انداخت و پائین آمد شروع به کشیدن طناب می کردند، هر کاری کردند مجسمه از زمین جدا نمی شد، ناگهان جرثقیلی از دور فلکه عبور کرد و ما موضوع را با او در میان گذاشتیم. راننده جرثقیل هم به یاری ما شتافت و سیم بکسل جرثقیل را بدور گردن مجسمه انداخت و مجسمه را به پائین کشید و مردم نیز از این وضع به وجد آمده بودند .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7008 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%AF_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA</id>
		<title>شهید سید ابوالحسن حسینی فرند میربرات</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%AF_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA"/>
				<updated>2020-03-07T15:12:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید سید ابوالحسن حسینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام :سید ابوالحسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی: حسینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: میربرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :نیشابور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت:رزمنده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت:1361/01/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     قبل از اینکه به جبهه برود به همسرش گفته بود که من فقط یک ماه دیگر زنده ام و باید به جبهه بروم و بالا خره ما را با گریه راضی کگرد که اجازه بدهیم به جبهه برود .حتی برای یک روز هم اینجا نماند و به جبهه رفت و درستت رأس یک ماه به شهادت رسدی .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک شب ایشان را در خواب دیدم که به همراه چند نفر دیگرلباس رزم پوشیده اند بعد دیدم که وارد خاکریزی شدند .گرد و خاکی بلند شد و دیگر ابولحسن دیده نشد .بعد از چند روز بود که خبر شهادت ایشان را آوردند .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7023 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامحسین درودی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-07T15:09:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =  غلامحسین درودی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = نیشابور، [[۱۳۴۰/۵/۱]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  =[[الگو:شهدای۱۳۶۲/۱/۲۹]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              =شرهانی &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = فرمانده گروهان_ادوات&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               =  &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    =&lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
وایل انقلاب بود که روزی پدر شهید غلامحسین چند قالی به ایشان می‌دهد تا آنها را به مشهد برده و بفروشد. در آن زمان پسرم غلام‌حسین دنبال این بود که تا بتواند در سپاه خدمت کند. اما به علت سن و سال کمش در سپاه استخدام نمی‌کردند. ایشان آنقدر دوندگی و سعی و تلاش کرد تا بتواند در سپاه استخدام شود، تا اینکه روزی نامه‌ای به دست ما رسید به ایشان گفتم این نامه چیست، که در این هنگام فرزندم نامه را بوسید و بر روی قلب خود نهاد و گفت: بالاخره در سپاه استخدام شدم و بسیار خوشحال شد.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا      http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8746&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B2%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر داورزنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%B2%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-07T15:09:12Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =  علی اکبر داورزنی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = سبزوار&lt;br /&gt;
|شهادت                  =[[ا۱۳۵۹/۳/۱۸]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               =  &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
یادم است علی اکبر در سال 57 سرباز بود و در لشکر 77 خدمت می کرد . بعد از اینکه امام دستور دادند سربازها پادگانها را خالی کنند ایشان به دستورامام عمل کردند و خاطرم است که با لباس سربازی به سبزوار آمده و به خانه خواهرم رفتند . موقعی که انقلاب به پیروزی رسید باز مجدداً بنه به فرمان امام که دستور داده بودند سربازها به پادگانها برگردند به محل خدمتش برگشت .&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم وارد یک باغی شده ام که از تمام میوه ها دارد . مقداری از آن میوه ها راخواستم جمع کنم در همان جا علی اکبر را دیدم که آمد گفتم : مادر این باغ از کیست ؟ گفت : ازخودم است شما هر چه میوه می خواهی از آن جمع کن . من هم مقداری از سیب و گلابی برداشتم .&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا    http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8617&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AF%D8%A7%D8%B4_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87</id>
		<title>شهید حسین داش خانه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AF%D8%A7%D8%B4_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87"/>
				<updated>2020-03-07T15:08:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6405830 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : حسین‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : داش‌خانه‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : علی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: سبزوار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1364/11/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت: فاو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی : بسیج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : آرپی‌جی‌زن‌ ـ ادوات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم سید حسین حسینی فر برای ما تعریف می کرد که در خواب دیده که ساکن وادی السلام است بعد از آمدن به سبزوار به حضور حجت الاسلام فخر افقهی رفته و از ایشان درباره تعبیر خوابی که دیده بود سئوال می کند و ایشان به پدرم گفته بودند که وادی السلام محل دفن شهیدان است . لذا رفتن به جبهه را راهی برای شهادت دانست و از همگی خداحافظی کرد و رفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کی از همرزمانش برای ما تعریف می کرد که وقتی عملیات والفجر 8 تمام شد ایشان به خاطر اینکه به مقام شهادت نرسیده بود خیلی ناراحت بود در بازگشت به عقب یک عدد آرپی جی را می بیند که کنار خاکریز افتاده است برای برداشتن آن به نزدیکی آرپی جی که می رود گلوله خمپاره به کنارش می خورد که در اثر ترکشی که به قلب ایشان اصابت می کند پدرم به شهادت می رسد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از شهادتش پدرم برای ما تعریف می کرد که در عملیات خیبر که شرکت کرده بود در حین عملیات به یک تپه رسیدند . عده ای از بچه ها از یک طرف نپه و عده ای دیگر از طرف دیگر آن حرکت کرده بود که پدرم با آن گروه دیگر از سمت راست تپه در حرکت بودند که عراقی ها به آنان ایست داده و آنها را به اسارت در می آورند . در همین حین گروهی که از آن طرف تپه حرکت می کردند صدای عراقی ها را شنیده بودند و بعد از درگیری پدرم و دوستانش توانسته بودند خود را به کانالی که آن نزدیکی قرار داشت برسانند و خود را از اسارت حتمی نجات دهند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهرم سید حسین یک روز خوابی که دیده بود برایم تعریف کرد و گفت امام خمینی را به همراه یک سید بزرگوار دیدم که به خانه ما آمدند آنها آنقدر نورانی بودند که وقتی که به خانه وارد شدند خانه ما روشن شد چند لحظه در خانه ماندند و موقع رفتن آن آقای بزرگوار جلوی در ایستاد و به امام خمینی گفت شما اول بروید . امام خارج شد و آن آقا هم پشت سر امام و من هم بی اختیار پشت سر آنها راه افتادم و از خانه بیرون رفتم در آن لحظه از خواب بیدار شدم . وقتی خوابش را تعریف کرد گفت من به جبهه می روم و دوست دارم شما یک زن انقلابی و محجبه ای باشی و اگر شهید شدم فرزندانم را درست تربیت کنید و مثل حضرت زینب (س) صبور و مقاوم باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز که در خانه نشسته بودیم و همه دور هم جمع بودیم حسین گفت که می خواهم به جبهه بروم و پسرم نیز می خواست برود . پسرم گفت پدر جان شما چند بار رفته اید اینبار نوبت من است که به منطقه بروم اگر شما بروید من نمی توانم این مسئولیت بزرگ را به نحو احسن انجام دهم همسرم گفت پس هر دو می رویم مادرت هم مثل یک شیرزن از خانه و خانواده مراقبت می کند . روز بعد به همراه همدیگر به سبزوار رفتند تا از آنجا به جبهه بروند در آنجا حسین پسرم را راضی کرده بود که به خانه بیاید و خودش به تنهایی به منطقه رفت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسین دوبار مجروح شد بار اول که مجروح شده بود او را از بیمارستان اهواز به تهران انتقال داده بودند بعد از یک شب که در تهران در بیمارستان بود به ما زنگ زد و گفت که خواب های پریشان دیده است به او اطمینان خاطر دادم چون اینجا شایعه بود که او شهید شده و دست و پایش قطع شده است وقتی برایش گفتم از پشت گوشی دستهایش را بهم زد و می گفت از دست هایم خاطر جمع شدی ولی نمی دانم چطور به تو بفهمانم که پاهایم سالم است ، هر کی به شما این حرفها را زده دروغ گفته است من تا دو شب دیگر به خانه می آیم و شب را خانه یکی از اقواممان که در تهران بود مانده و از آنجا صبح زود حرکت کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همزمان سید حسین برای ما تعریف می کردند که بعد از عملیات والفجر 8 ایشان مرخصی گرفته بود تا به عقب برگردد ولی کسی که بجای ایشان قرار بود بیاید هنوز نیامده بود . ایشان چند کمپوت داشت بین بچه ها تقسیم می کرد و با یکایک آنها خداحافظی می کرد . در سنگر آخر به یکی از دوستانش که اهل روستای شم آباد گفت که دوست به عقب برگردد و همین جا بماند . وقتی از سنگر خارج می شود صدای صوت خمپاره می آید . صدا می زند که سید بخواب وقتی به بیرون سنگر می آید می بیند که گلوله به ایشان اصابت کرده است و شهید شده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی حسین شهید شده بود من خیلی تنها شده بودم و خیلی بی تابی می کردم چون هیچ کدام از اقواممان آنجا نبود تا با آنها درد دل کنم . به مزار ایشان رفتم و رو به آسمان به خدا گفتم خدایا این قربانی را از ما بپذیر و به من صبر و شکیبایی عطا کن تا بتوانم دوری او را تحمل کنم و آن وقت خیلی گریه کردم . شب که خوابیدم ایشان به خوایم آمد و گفت چرا ناراحت هستی من که همیشه با شما هستم گفتم نه شما شهید شده ای و از پیش ما رفته ای گفت فقط جسم من در بین شما نیست ولی روح من همیشه پیش شماست . از شما تقاضا دارم که همیشه ایمانت را کامل کنی و به فرزندانم تربیت دینی بدهی . اگر اینجا تنها هستی به هر کجا که می خواهی می توانی بروی در حال صحبت کردن بودم که گریه پسرم مرا از خواب بیدار کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا  http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8537&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D9%88%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید سید علی دوامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D9%88%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-07T15:05:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = سید علی دوامی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ساری]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =  &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                  =&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگينامه==&lt;br /&gt;
سردار شهید سید علی دوامی که در 21 رمضان سال 1346 در گوشه اي از شهرستان ساري سيد پاكي در يك خانواده مذهبي چشم به جهان گشود كه نامش را خود به همراه آورده بود يعني علي.او زماني پا به اين جهان گشود كه  رژيم طاغوت و ظلم و ستم شاه حاكم بود.بعد از مدتي از شهر ساري به تهران مهاجرت نمود,دوره ابتدايي خود را در تهران گذراند و دوران راهنمايي را در شهر خودش ساري گذراند.در همين هنگام انقلاب اسلامي شروع گرديد كه اين خود جرقه ايي بود تا آتش درون علي شعله ور گشت.دوران انقلاب در تظاهرات شركت مي نمود عشق او هر لحظه به خدا و امام بيشتر مي شد تا اينكه جنگ تحميلي آغاز گشت از آنجايي كه علي عشق جبهه را در سر داشت درس را فراموش كرد و روانه جبهه ها گشت او عاشق جدش فاطمه الزهرا و پسرش حسين ابن علي بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علي هيچگاه براي شهيد گريه و زاري وسياه نمي پوشيد حتي براي دايي خود محمود كه به شهادت رسيده بود.او آرزوي شهادت گمنامي وشهادت در روز تولدش را داشت و براي دوستانش ميگفت همان شبي كه بدنيا آمدم از دنيا خواهم رفت.سعي ميكرد روز تولدش در جبهه ها باشد تا اينكه طبق خواسته خود در 21 رمضان سال 1367 به فيض شهادت نايل گرديد.از سخنان دوستانش بود كه ميگفتند در شب شهادت حضرت علي(ع) او لباس سياه بر تن كرد و شال سبز بركمر بسته بود و خود را به انواع عطرها معطر ساخته بود بسيار خوشحال بود و مي گفت امشب شب شهادت من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فاطمه نیکدوز مادر شهید &amp;quot; سیدعلی دوامی &amp;quot; و خواهر شهید محمود نیکدوز رمز راز 21 را این چنین تعریف کرد: در سن 15 سالگی ازدواج کردم 21 ساله بودم که  در21 رمضان 1346 علي به دنيا آمد و در 18 اردیبهشت ماه سال 1367 مصادف با 21 رمضان و در حالی که علي تنها 21 سال از عمرش می‌گذشت در خاک مقدس شلمچه به درجه شهات نايل گشت تا &amp;quot;سردار راز 21&amp;quot; لقب بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید_علی_دوامی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان مازندران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان ساری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D8%B1%DA%86%D8%A7%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر سرچاهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D8%B1%DA%86%D8%A7%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-04T08:33:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6212857    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    علی‌اکبر    محل تولد :    نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سرچاهی‌    تاریخ شهادت :    1362/04/27&lt;br /&gt;
نام پدر :    اسماعیل‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
علی اکبر در نیروی دریایی استخدام شد و مدتی در پادگان آموزشی مشغول آموزش بود که انصراف داد وقتی علت انصرافش را پرسیدیم در جواب گفت: می ترسم جنگ تمام شود و نتوانم شرکت کنم و مدیون اسلام و شهداء باقی بمانم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11423 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اصغر سعیدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-04T08:32:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6307299    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    علی‌اصغر    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سعیدی‌    تاریخ شهادت :    1363/12/26&lt;br /&gt;
نام پدر :    عبدالحسین‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    خواجه‌ربیع‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
روزی قرار شده بود که من همراه ایشان به جلسه ای که بسیج ما را فرا خوانی کرده بود برویم به آنجا که رسیدیم دیدیم که در مسجد انبوهی از صندلی چیده اند و اصلاً به آنجا شاید مسجد اطلاق نمی شد. آنجا بود که علی اصغر از من پرسید خوب حالا کجا نماز بخوانیم. وقتی مسجد را به آن شکل دید تصمیم گرفتیم که به مسجد ابوالفضلی که در همان حوالی بود برویم در آنجا مشغول نماز شد. بعد از اتمام نماز هنوز دست از تعقیبات برنداشته بود . هر قدر منتظر شدند دیدم خبری نیست تصمیم گرفتم که به جلسه بروم تا دیر نشود بعد از حدود نیم ساعت که او به تعقیبات مشغول بود به جلسه آمد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11552 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%B3%D8%B1%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اصغر سرسنگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%B3%D8%B1%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-04T08:32:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6006836    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    علی‌اصغر    محل تولد :    سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سرسنگی‌    تاریخ شهادت :    1360/09/09&lt;br /&gt;
نام پدر :    علی‌اکبر    مکان شهادت :    جاده‌بستان‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
دفعه آخری که به مرخصی آمده بود در حالیکه مجروح بود قصد داشت دوباره به جبهه برود. برای خداحافظی به منزل مادربزرگش رفته و به ایشان گفته بود: من دیگر برنمی گردم. مادربزرگش گفته بود: چرا نیایی؟ گفت: چون این دفعه که بروم شهید می شوم. مادربزرگش گفت: نه، شهید نمی شوی. گفت: خاطر جمع باش که شهید می شوم. و از همانجا رفته بود و بعد از4،5 روز خبر شهادت او را برای ما آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی اصغر آخرین باری که جبهه رفته بود. مجروح شده و سه ترکش به او اصابت کرده بود و از ناحیه سر و پشت و ران مجروح شده بود. دکترها گفته بودند: اگر ترکشها را در بیاوریم فلج می شوی و باید فعلا&amp;quot; در بدنت باشد. 7 روز از مرخصی اش باقی مانده بود که گفت: باید به جبهه بروم. آمجا مسئولیت تعداد زیادی از نیروها با من است و بالاخره رفت و بعد از 4،5 روز خبر شهادتش را برای ما آوردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز جلوی مسجد جامع جمعیت زیادی از مردم جمع شده بودند. که یک دسته از نیروهای طرفدار شاه نیز از طرفی دیگر به طرف مسجد جامع می آمدند. حدودا&amp;quot; نزدیک دروازه عراق (سبزوار) بود که علی اصغر با یکی از دوستانش به بالای مسجد جامع رفتند و کوکتل مولوتفهای درست کرده شده را از بالای پشت بام روی نیروهای شاه انداختند که یک پاسبان سوخت و یکی هم مجروح شد و بقیه هم فرارکردند.&amp;lt;ref&amp;gt; [http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11455 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%84_%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید علی اکبر سروری خلیل اباد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%84_%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2020-03-04T08:31:49Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6519557    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    علی‌اکبر    محل تولد :    کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سروری‌خلیل‌اباد    تاریخ شهادت :    1365/10/26&lt;br /&gt;
نام پدر :    حسین‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
شهید: صحرایى یکى از دوستان نزدیک پدرم بود آن‏ها همدیگر را برادر خطاب مى‏کردند روزیکه شهید صحرایى مى‏خواست به جبهه برود به منزل ما آمد براى خداحافظى و گفت مى‏خواهم به جبهه بروم اگر امر و کارى ندارید التماس دعا مادرم گفت: در این موقعیت که على اکبر هم در جبهه است اگر شما هم بروید و خانواده بى سرپرست مى‏مانند صبر کنید على اکبر از جبهه بیاید آن وقت شما بروید ایشان گفت: برادرم على اکبر گفته ما باید همیشه در جبهه حضور فعال داشته باشیم چون به وجود ما نیاز است خداوند تبارک و تعالى از خانواده هایمان محافظت خواهد کرد شهید صحرایى به جبهه رفت و چند روز بعد خبر شهادت ایشان و پدرم را آوردند.&lt;br /&gt;
به یاد دارم ده ساله بودم که پدرم مرا به کلاس خیاطى فرستاد و به من توصیه مى‏کرد حجابم را رعایت کنم تا الگوى دیگران باشم همچنین به من و برادرم گفت اگر سوره آیة الکرسى و نماز غفیله را حفظ کنید مبلغ پنجاه تومان به شنا هدیه مى‏دهم که ما هم این کار را کردیم و ایشان هم به وعده‏اش عمل کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدتى من به کلاس خیاطى مى‏رفتم یک روز که از کلاس بر مى‏گشتم دیدم عده‏اى از اقوام و خانواده شهداء در خانمان هستند عمویم به مادرم مى‏گفت اگر برادرم به شهادت برسد شما چه کار مى‏کنید؟ مادرم در جواب گفت: من افتخار مى‏کنم که همسر شهید باشم وقتى شنیدم پدرم به شهادت رسیده اشک از چشمانم جارى شد از جهتى خوشحال بودم و سرافراز شدم چرا که پدرم هر موقع سر نماز بود میگفت برایم دعا کنید هر اتفاقى که مى‏خواهد در جبهه برایم بیفتد پیش آید و من شهید شوم مگر دعاى شما فرزندان باشد که ما به این راه برویم و من با خودم گفتم خدایا ما باید خوشحال باشیم که پدرم به آرزویش رسید و سعادت شهادت را داشتند و فقط براى اینکه از نزد ما رفته ناراحت باشیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از به شهادت رسیدن على اکبر یک شب خواب دیدم آماده شده بودم تا براى مراسم چهل و هشتم و شهادت امام رضا )ع( به مشهد مقدس مشرف گردم در خیابان بودم که شخصى به طرفم آمد و نامه‏اى به دستم داد وقتى برگشتم شخص را ببینم برادرم على اکبر را دیدم که مدت‏ها پیش به فیض شهادت رسیده بود با دیدنش خوشحال شدم و غرق بوسه‏اش کردم سپس به من گفت برادر این نامه را بگیرد و به مردم هم بگو که این دنیا حساب و کتاب دارد به دنبال هر کارى نروید و مراقب رفتار و کردارتان باشید.&lt;br /&gt;
قبل از به شهادت رسیدن على اکبر یک شب خواب دیدم من و على اکبر وارد منزلى شدیم که اتاق‏هاى فراوانى داشت و داخل هر اتاقى که مى‏شدیم پر بود از میوه‏هاى تازه و رنگارنگ میوه هایى که تا به حال به آن کیفیت در بیدارى ندیده بودم بعضى از اتاق‏ها هم با گل تزئین شده بودند و بعد از این خواب مدتى بیش طول نکشید که على اکبر به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم براى عمل جراحى کمرم در بیمارستان بسترى بودم و دقیقاً روزى که قرار بود عمل صورت بگیرد و دکتر معالج نروم آمد و گفت شما فعلاً حالتان خوب است و احتیاج به جراحى ندارید به هر حال طبق نظر پزشک من هم حرفى نزدم و به منزل برگشتم آنروز حال و هواى عجیبى داشتم و دائم نگران بودم و به مجرد اینکه به منزل رسیدیم آلبوم عکس خانوادگى مان را باز کردم و تا چشمم به عکس على اکبر افتاد گریه‏ام گرفت نمى‏دانستم علت چیست به همسرم گفتم به دلم آمد اتفاقى براى على اکبر افتاده گفت مطمئن باش اگر خبرى باشد به شما اطلاع مى‏دهند دلم رضا نمى‏داد و به همسرم گفتم بلند شو برو از خانه مادرم خبر بگیر وقتى همسرم برگشت گفت گویا على اکبر در عملیات مجروح شده و اکنون در بیمارستان بسترى شده. دیگر طاقت نیاوردم و به سرعت خودم را به خانه مادرم رساندم همه ساکت و ناراحت بودند پرسیدم ازعلى اکبر چه خبر؟ چه اتفاقى افتاده؟ برادرم جلو آمدو بعد از اینکه کمى آرامم کرد گفت: على اکبر در عملیات مجروح شده؟ اما باور نمى‏کردم گویى به من الهام شده بود که على اکبر به شهادت رسیده است. از طرفى چون حالم خوب نبود خانواده نمى‏خواستند از شهادت حرفى بزنند به هر حال پس از اصرارهاى فراوانم برادرم لب به سخن گشود و گفت: على اکبر حدود پانزده روز است که به شهادت رسیده و گویا پیکرش به داخل آب افتاده بوده است تا اینکه یکى از غواصان در چند روز بیش پیکرش پاکش را از داخل آب پیدا کرده و آلان در سردخانه است و در طى فردا یا پس فردا تشییع مى‏شود و دیگر هیچى نفهمیدم گویى دنیا را بر روى سرم خراب کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از پیروزى انقلاب اسلامى ما در خانه تلویزیون نداشتیم به همین دلیل على اکبر تلویزیونى از همسایه مان خریدارى کرد و در داخل زیر زمین منزل گذاشت اما اجازه استفاده نداد با پیروزى انقلاب تلویزیون را از زیر زمین در آورد و از آن پس اجازه داد که برنامه‏هاى تلویزیونى را نگاه کنیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم پدرم همیشه مرا با خود به دعاى ندبه‏اى برد بعداز شهادت ایشان یک شب خواب دیدم صبح جمعه است و ایشان طبق روال هر هفته مرا از خواب بیدار کرد تا به اتفاق یکدیگر به دعاى ندبه برویم در بین راه مسیر حرکتمان را عوض کرد و به کنار دستخردى برد که ماهى‏هاى زیادى داخلش بودند سپس دو عدد ماعى زرد برایم گرفت و گفت اینها را بگیرد و سعى کن همیشه در دعاى ندبه شرکت کنى.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار شانه‏اى در خیابان پیدا کردم به منزل بردم و در حال تمیز کردنش بودم که پدرم آمد با دیدن شانه پرسید چه کار مى‏کنى؟ جریان پیدا کردن شانه را از خیابان برایش تعریف کردم بعد با چهره‏اى بر افروخته گفت و چرا با خودت به منزل آوردى مگر نمى‏دانى مال تو نیست و نباید به چیزى که مال ما نیست دست بزنى شانه را گرفت و به مادرم داد گفت ببر سر جایش بگذار که مادرم هم همین کار را کردو به اتفاق به جائى که شانه را پیدا کرده بودم رفتیم و شانه را همان جا گذاشتم&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11480 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%B1%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید محمد حسینی راد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%B1%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2020-03-04T08:30:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید سید محمد حسینی راد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : سید محمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حسینی‌ راد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمدرضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : بیرجند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :کرخه‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : شغل : دانش آموز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : جهادگر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد سيد محمد حسيني‌راد، فرزند سيد محمد رضا، سال 1347 در روستاي خراشاد از توابع شهرستان بيرجند در خانواده‌اي مذهبي ديده به جهان گشود. پس از گذراندن دوران کودکي، به کسب علم و دانش مشغول شد. وي دوم دبيرستان مشغول به تحصيل بود که با توجه به نياز جبهه، از طريق جهاد سازندگي بيرجند، به عنوان نقشه بردار به جبهه اعزام گرديد. که در تاريخ 21/4/1364 بر اثر خرابي پل (سيار) و پاره شدن سيم به داخل آب سقوط کرد و غرق شد «روحش شاد»&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7268 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید محمد_حسینی راد}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بیرجند]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%AC%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد حسینی جامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%AC%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-04T08:29:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید سید محمد حسینی جامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : سید محمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حسینی‌ جامی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : سیدحسن‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : تایباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1364/05/16&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از شهادت همرزم عزیزم سید محمدحسینی خواب دیدم که به کنارم آمده و ایستاده و یک شال سبزی به گردنش انداخته و خیلی هم نورانی شده بود بعد از احوالپرسی گفت: یادت هست زمانی که با همدیگر بودیم هر شب یا تو خانه ی ما بودی و یا من خانه ی شما بودم گفتم بله یادم هست خیلی خوش گذشت آن ایام گفت: تا جایی که در توانت هست از پدر و مادرم سر بزن و آنان را دلداری بده و بگو اصلا برای من ناراحت نباشند بسیار جای خوبی هست و هیچ ناراحتی ندارم ای کاش زودتر به شهادت می رسیدم بعد بلند شدم که او را ببوسم، یک دفعه از خواب بیدار شدم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7258 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D8%AC%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%DA%AF%D9%88%D8%AC%D9%87</id>
		<title>شهید زین العابدین سجادی گوجه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D8%AC%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%DA%AF%D9%88%D8%AC%D9%87"/>
				<updated>2020-02-29T08:13:20Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6212775 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : زین‌العابدین‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : سجادی‌گوجه‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمدکریم‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: قوچان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1362/06/09&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی من به اتفاق یکی از دوستان به طرف باغ که در روستا داشتیم می رفتیم که در بین راه به باغ شهید زین العابدین رسیدیم ، ایشان با دو نفر دیگر داشتند یونجه جمع می کردند و سیب می خوردند ؛ همینکه ما را دید صدا کرد و آنقدر سیب به ما داد که تمام جیب هایم پر شده بود و من هرچه می گفتم بس است اصلا گوش نمی کرد و می گفت : نعمت خداست بخورید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از شهادت پسرم زین العابدین یکی از هم روستائیها خواب دیده بود که تعدادی از مردم سینه می زنند و شهید جلوی همه با لباس سبز پیشقدم بود و در حال سینه زدن بودند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا      http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11360&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B3%D8%AC%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%AB%D8%A7%D9%84%D8%AB</id>
		<title>شهید رضا سجادی ثالث</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B3%D8%AC%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%AB%D8%A7%D9%84%D8%AB"/>
				<updated>2020-02-29T08:12:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Salimpour98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6307164 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : سیدرضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : سجادی‌ثالث‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : سیدمحمد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1363/07/25&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : پاسدار یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی در تابلوی داخلی سپاه طبس اسامی افرادی که باید خود را آماده جبهه کنند نصب کرده بودند . اسم آقای سجادی در لیست اعزام به جبهه نبود . ایشان در آن زمان پایش در گچ بود . صبح که آمد سپاه و دید اسم او جزو لیست اعزام به جبهه نیست ، کاغذ اسامی را به عنوان اعتراض از تابلو کند و پاره کرد . فرماندهی سپاه طبس ایشان را خواست و دلایل این که ایشان جزء نیروهای اعزامی نیست به ایشان توضیح داد . اما آقای سجادی نپذیرفت و با اصرار عازم جبهه های نبرد حق علیه باطل شد . چندی نگذشت که در ارتفاعات میمک به درجه رفیع شهادت نایل آمد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا     http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11354&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Salimpour98</name></author>	</entry>

	</feed>