<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Seyfi9706</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Seyfi9706"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Seyfi9706"/>
		<updated>2026-06-05T08:58:26Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهیداحمد رضا اسدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2018-10-05T13:11:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید احمدرضا اسدی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1342/06/12�تاریخ شهادت : 1362/06/13&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه :==&lt;br /&gt;
شهید سرباز وظیفه، احمدرضا اسدی، یکی از لاله های خونین گلزار انقلاب و جنگ تحمیلی، فرزند حسین، در سال  1344 در خانواده ای متدین و معتقد، و از نظر مادی در سطح متوسط، در فرگان به دنیا آمد.&lt;br /&gt;
این سرباز فداکار اسلام، به مانند یاران سرور شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) عاشقانه نبرد می نمود تا دشمن غاصب را از دیار مومنین بیرون راند و در این راه نیز به رب الشهداء و الصدیقین لبیک گفته و در منطقه بانه، در تاریخ، 1362/06/18 شربت شیرین شهادت را گوارا به سر کشید.&lt;br /&gt;
آرامگاه آن بزرگوار در خوگان خمین همچنان مثل خورشید درخشان خود نمایی می کند.&lt;br /&gt;
خداوندا درجه اش عالیست متعالی بفرما&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه :==&lt;br /&gt;
بسم رب الشهدا و الصديقين&lt;br /&gt;
سلام به رهبر كبير انقلاب، درود به يكتا ابرمرد دين روح الله، اين وصيت نامه را آغاز مي كنم:&lt;br /&gt;
در ضمن اين كه وصيت نامه را براى شما دايى فرستادم از اين قرار است مي دانم شما بهتر مى توانى به گوش ملت شهيدپرور برسانيد ما در موقعى قرار گرفتيم، منظور از هدف، خدمت به اسلام و مسلمين، و پاسدارى از خون شهيدان بيش نيست.&lt;br /&gt;
آخرين سلام من به شما اى مادر مهربانم و پدر بزرگوارم، در اين دنياى آزمايشى، و اولين سلام من در دنياى ديگر به شما اى برادر و خواهر عزيزم، از همه شما حلاليت مى طلبم، اى مادر و پدر بزرگوارم، از اين كه بنده مى گفتم شما براى محمد ناراحت نباشيد بنده جبران مي كنم، اين نبود كه من كمك مالى به شما بكنم يا كرده باشم، هدف اين بود كه شهيد شوم و تمام سياهي هاى شب را بزدايم.&lt;br /&gt;
مادر مهربانم، شب ها براى من بى خوابى كشيدى و پدرجان، براى من زحمت كشيدى، اين را بدانيد كه دنيا به امام حسين (ع) هم وفا نكرد، براى من ناراحت نباشيد، در پناه اسلام و رهبر آسيبى به شما وارد نمي شود، چنگ به ريسمان خدا بزنيد.&lt;br /&gt;
و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمدرضا_اسدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C_1342</id>
		<title>شهیداحمداسدی 1342</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C_1342"/>
				<updated>2018-10-05T13:06:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید احمد اسدی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1342/01/01�تاریخ شهادت : 1362/08/03&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه :==&lt;br /&gt;
««بسم الله الرحمن الرحيم »»&lt;br /&gt;
پدر و مادر مهربان، اين وصيت‌نامه من پس از شهادت است قبل از اين كه اين سعادت نصيبم شود من شروع كرده‌ام.&lt;br /&gt;
اميدوارم بتوانم براى خدا و اسلام و قرآن، جان بى‌ارزشم را به الله، آفريننده خود تسليم نمايم، اميدوارم بتوانم براى شما يك فرزند نيكو و صالح بوده باشم، از شما مي خواهم پس از شهادتم هيچ گونه گريه و زارى نكنيد، بلكه خوشحال باشيد، زيرا من پيروز شدم و به آرزوى خود رسيدم.&lt;br /&gt;
و اميدوارم برادران و دوستان من، بعد از من، بتوانند با پايدارى، مرز و بوم اين كشور اسلامى را از دست دشمنان پليد و كافر پاك گردانند، مادرجان هر موقع به ياد من افتادى و خواستى گريه كنى و يا اين كه بر سر قبر من بيايى، آن لحظه به فكر كربلاى حسين (ع) باش كه در آن زمان با كافران و ستمگران براى پا برجا ماندن اسلام و آزادى تمام مسلمانان از زير سلطه يزيد جنايتكار جانى، چگونه جان خود و فرزندان عزيزيشان را دو دستى تقديم حق تعالى نمودند.&lt;br /&gt;
مادر مگر على‌اكبر و قاسم و سرباز شش ماهه‌اش در عاشورا در كربلاى حسينى شهيد نشدند و مگر حضرت عباس، دو دستش را از كين جدا نكردند، پس من كه از آن بزرگواران بيشتر نيستم، بلكه يك بنده گنه كارم.&lt;br /&gt;
پدر و مادر مهربان، در آخرين لحظه‌هاى سرخ خدانگهدار.&lt;br /&gt;
««احمد اسدى مورخه 1362/07/26 »»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد_اسدی۲}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AD%D8%A7%D9%82%DB%8C</id>
		<title>شهیداحمد اسحاقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AD%D8%A7%D9%82%DB%8C"/>
				<updated>2018-10-05T13:05:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1339/11/26&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�تاریخ شهادت : 1360/02/02&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه :==&lt;br /&gt;
زندگینامه شهید بسمه تعالی وی در سال 1339 در خانواده ای مذهبی در محله مجیدیه تهران چشم به دنیا گشود و در سن 2 سالگی نزدیک شد و با فیض خداوند نجات یافت و به زندگی ادامه داد. دوره تحصیلات را تا اسال اول نظری در شهرهای تهران،محلات و دلیجان گذراند و این تغییر مکان به علت شغل پدر بود و بالاخره چون عشق به کار داشت نزد پدرش مشغول به کار شد و با جمع آوری اندک سرمایه ای توانست با شراکت برادر و پدرش زمینی را که دولت به آنان داده بود برای کشاورزی و احداث مرغداری اقدام نماید و در این راه تلاش و کوشش فراوان نمود وآثاری چون درآوردن آب از دل زمین و درخت کاری و احداث دو واحد مرغداری به یادگار گذاشت. شادی او شروع شده بود چون توانسته بود چنین خدمتی در زمان انقلاب که زیر بار تحریم اقتصادی بود در حد خود لبیک امام عزیزمان را گفته باشد وی فردی بود خوش برخورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کم به کارش اسمان داشت و از زحمت خود لذت می برد تا اینکه زمان خدمت فرا رسید شتابان خویش را به گروهان ژاندارمری دلیجان جهت اعزام به خدمت معرفی کرد چون در زمان جنگ بود شاد خندان از اینکه بتواند در حد توان به اسلام و انقلاب خدمتی کرده باشد با شهامت به خدمت اعزام شد و فنون جنگی را خیلی خوب و کامل آموخت و در دفترچه ای که برای بازماندگان بر جای گذارده بود از شهامت و شهادت پاسداران می گوید سختها زحمت ها شکار تانکها فراوان پیروزی ها و سرانجام شبی در تاریخ 1360/2/2 به برادران پاسدار ودیگر همرزمش به نام عباس موسوی جهت مین گذاری در منطقه بازی دراز حرکت نمودند و او و دوست دیگرش ندای هل من ناصر حسین ابن علی ( ع ) را لبیک گفته و به خیل شهیدان اسلام پیوست و به علت قرار داشتن جنازه اش بین آتش طرفین بعد از 43 روز پیکر پاکش در زادگاه پدرش دهستان دودهک به خاک سپرده شد. روحش شاد و یادش گرامی باد&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد_اسحاقی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید ابوالقاسم استیری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2018-10-05T13:03:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1340/08/13&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�تاریخ شهادت : 1361/09/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه :==&lt;br /&gt;
بسمه تعالی زندگی‌نامه شهید شهید گرانقدر ابوالقاسم استیری در 13 آبان 1340 در شهرستان سبزوار دیده به جهان گشود. وی در کانون گرم خانواده با وجود فقر بسیار به بهترین وجه تربیت شد و در سن شش سالگی برای تحصیل وارد مدرسه گردید. تحصیلات ابتدایی را با موفقیت به پایان رساند و تحصیل در مقطع راهنمایی را آغاز کرد. در همین ایام پدر شهید بر اثر بیماری ریه در خانه بستری شد و ایشان برای امرار معاش خانواده‌ی خود، روزها در قهوه‌خانه مشغول به کار شد و شب‌ها در کلاس‌های شبانه به تحصیل می‌پرداخت. بعد از پایان کلاس دوم راهنکایی ایشان به دلایل فشار زیاد کار ترک تحصیل کرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از پیروزی انقلاب شهید که با تمام وجود از برپایی حکومت اسلامی خوشحال بود، برای پاسداری از ارزش‌های اسلامی حاکم در جامعه وارد بسیج شد و به پشتیبانی از انقلاب پرداخت. وی در سن 18 سالگی برای حفظ و حراست از مرز و بوم کشور به خدمت زیر پرچم درآمد. ابتدا دو ماه در پادگان شاهرود تعلیم دید و پس از پایان این دو ماه برای نبرد با دشمنان اسلام به جبهه‌های جنگ حق علیه باطل شتافت. بیشتر اوقات خدمتش را در جبهه‌های جنگ گذراند و در برخی از عملیات‌ها شرکت داشت. این سرباز دلاور اسلام سرانجام در تاریخ 10/09/1361 در جبهه‌ی کوشک در حین درگیری با دشمن متجاوز به درجه‌ی رفیع شهادت نائل آمد.1&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/916/%25D8%25B4%25D9%2587%25DB%258C%25D8%25AF-%25D8%25A7%25D8%25A8%25D9%2588%25D8%25A7%25D9%2584%25D9%2582%25D8%25A7%25D8%25B3%25D9%2585-%25D8%25A7%25D8%25B3%25D8%25AA%25DB%258C%25D8%25B1%25DB%258C&amp;amp;ved=2ahUKEwj7tpuRtvLcAhUSKewKHZIPBdMQFjAAegQIABAB&amp;amp;usg=AOvVaw2vE6woCEYeovaFeX4G607W سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ابوالفضل_استیری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%AC%D9%87%D8%B1%D9%85</id>
		<title>رده:شهدای شهرستان جهرم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%AC%D9%87%D8%B1%D9%85"/>
				<updated>2018-10-05T13:02:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: صفحه‌ای جدید حاوی «دراین صفحه میتوانیدفهرست شهدای شهرستان جهرم رامشاهده نمایید» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;دراین صفحه میتوانیدفهرست شهدای شهرستان جهرم رامشاهده نمایید&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%84%D9%81%D8%B6%D9%84_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهیدابولفضل اسدزاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%84%D9%81%D8%B6%D9%84_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2018-10-05T13:01:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1333/09/26&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�تاریخ شهادت : 1364/11/24&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه :==&lt;br /&gt;
سرلشکر خلبان شهید ابوالفضل اسدزاده زمان و محل تولد: آذر 1333 جهرم رسته خدمتی: نیروی هوایی ارتش تاریخ و محل شهادت 4 بهمن 1364 منطقه فاو تحصیلات: فوق لیسانس محل دفن: گلزار شهدای فردوس جهرم شهید ابوالفضل اسدزاده، در سوم آذر 1333 در شهرستان جهرم و در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد. وی دوره ابتدایی را در دبستان شاپور و دوره متوسطه را در دبیرستان های فردوسی و اسلامی این شهر گذرانید. شهید ابوالفضل اسدزاده در دوران تحصیل خود از هوش و ذکاوت سرشاری برخوردار بود؛ به طوری که زبانزد شاگردان و معلمان بود. وی در سال 1352 به استخدام نیروی هوایی ارتش در آمد و به عنوان &amp;quot;دانشجوی افسری رادار&amp;quot; مشغول به خدمت می شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید اسدزاده در پایان دوره به دلیل کسب رتبه ممتاز، به عنوان استاد رادار، در مرکز آموزشهای هوایی تهران مشغول به خدمت شده و از آنجایی که به ادامه تحصیل علاقه داشت در کنکور سراسری دانشگاه شرکت کرده و در رشته پزشکی قبول می شود، اما با مخالفت ارتش روبرو می شود. شهید اسدزاده نا امید نمی شود و به رغم نیاز مبرم به وی در تدریس رادار، در سال 1355 در رشته خلبانی نیروی هوایی شرکت می کند و پس از قبولی، به عنوان دانشجوی خلبانی ادامه تحصیل می دهد. وی پس از گذراندن دوره مقدماتی در همان سال عازم آمریکا می شود. شهید ابوالفضل اسدزادهدوره تکمیلی را در کشور آمریکا با موفقیت بی نظیر به پایان می رساند و کلیه جوایز آن دوره را بدست می آورد که تا آن زمان هیچ کدام از دانشجویان ایراینی و آمریکایی چنین امتیازی را کسب نکرده اند. بنا به گفته شهید اسدزاده، استاد خلبان آمریکایی گفته بود اگر روزی من در جنگ، با اسدزاده روبرو شوم حتما از مقابل او می گریزم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در رابطه با کسب جوایز در متن نوشته شده ای توسط شهید آمده است: بالاخره پس از تلاش های زیاد و کمک خداوند به آن نتیجه ای که سالها منتظرشس بودم رسیدم و آن پرواز با هواپیمایی است که تمام آرزوها را به ثمر رساند، امیدوارم که همه به آرزوئی که در دل دارند، برسند. شب دوشنبه 13 آذر 1357برای من فراموش نشدنی است، چون به آن آرزویی که نهایت افتخار را داشت، رسیدم، در تمام دوران خلبانی که جهت دریافت وینگ خلبانی دوره می دیدم همیشه فکر می کردم که که از بقیه عقب هستم و این فکر باعث کار کردن مضاعف شد ولی در این روز متوجه شدم که نه تنها عقب نیستم بلکه از همه جلوتر بودم تا جایی که رئییس پایگاه آمریکایی مرا به اسم شناخت و در خواست پرواز با من کرد. اینها همه لطف خداوندی و دعای شما هاست که انسان سرافراز می گردد. در این نوشته آمده است، عکس را با جوایزی که دریافت کردم در روزنامه انداخته اند. چهار جایزه ممتاز وجود داشت که یکی مربوط به آکادمی پرواز یعنی درس، یکی مربوط به پرواز، یکی مربوط به بهترین افسر و یکی نیز مربوط به کسی است که از همه نظر بهترین است، که هرکدام از اینها را یک نفر می توانست بگیرید و در تاریخ نیروی هوایی آمریکا برای اولین بار تمام اینها متعلق به یک نفر شد و آن من هستم که در عکس دیده می شود. (20/9/1357). &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرلشکر خلبان شهید ابوالفضل اسد زاده در خرداد 1358، مصادف با پیروزی انقلاب به میهن اسلامی باز می گردد و به درخواست کشور آمریکا جهت ماندن در آن کشور، پاسخ منفی می دهد و علاوه بر آن، سایر دانشجویانی در در آمریکا بوده و تحریک به ماندن می شدند را قانع به بازگشت به کشور می نماید و در این مورد نیز کاملا موفق بوده است به طوری که حتی یک نفر از آن دانشجویان در آمریکا باقی نماند. شهید ابوالفضل اسدزاده پس از بازگشت به عنوان استاد خلبان در دانشکده هوایی مشغول به خدمت می شود و با توجه به ضطع رابطه با آمریکا و عدم اعزام دانشجو به آن کشور، وی و جمعی از همکارانش مسئول تشکیل دانشکده خلبانی می شوند و اقدامات اولیه انجام می دهند و دانشجویان ادامه تحصیل خود را در ایران آغاز می نمایند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ابوالفضل اسدزاده یکی از مؤثرترین افراد در ایجاد دانشکده خلبانی جهت پرواز دانشجویان، در پادگان قلعه مرغی تهاران بود. او با شروع جنگ تحمیلی به سبب احساس مسئولیت در پاسداری از میهن اسلامی داوطلب پرواز با هواپیمای جنگی(اف 5) می شود و در سال 1361 در پایگاه دزفول پرواز با هواپیمای جنگی را با موفقیت انجام می دهد و در همان پایگاه مشغول به خدمت می شود. شهید ابوالفضل اسدزاده علاقه زیادی به شرکت در پروازهای جنگی داشته که با توجه به وجود خلبانان با سابقه پروازی بیشتر و جوان بودن او، مسئولین پایگاه با خواسته اش مخالفت می کنند و می گویند شما نباید در پروازهای جنگی شرکت کنید. اما شهید اسدزاده اصرار می ورزد و بالاخره فرماندهان خود را قانع به پذیرش خواسته اش می نماید. در سال 1362 عقیدتی سیاسی پایگاه از بین چندین نفر شهید ابوالفضل اسدزاده را کاندیدای معاونت نظامی عقیدتی می نماید و از او دعوت می نماید، شهید اسدزاده به شرطی این مسئولیت را می پذیرد که امور پروازی خود را انجام دهد و این امر مورد موافقت قرار می گیرد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ابوالفضل اسدزاده پس از پروازهای مکرر در خاک دشمن و بروز مهارت و شجاعت خود سرانجام در عملیات والفجر8 پس از بازگشت از مأموریت مورد اصابت پدافند هوایی دشمن قرار می گیرد و به هواپیما صدمه شدید وارد می شود، لیدر وی نکرر از او می خواهد هواپیما را ترک نماید اما او عقیده داشت به هر قیمت که شده باید هواپیما را نجات دهد که به رغم تلاش زیاد فرصت پیدا نمی کند و در خاک ایران اسلامی در جزیره مینو منطقه فاو هواپیمای وی با زمین برخورد می کند و بنا به گفته افسر رادار با ندای یا امام زمان(عج) به آرزوی خود که فوز عظیم شهادت است نائل می آید.1&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDescriptive/936/1/زندگينامه-شهيد-ابوالفضل-اسدزاده سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ابوالفضل_اسدزاده}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان فارس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان جهرم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهیدابوالحسن اسماعیلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2018-10-05T12:59:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1326/12/05&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
�تاریخ شهادت : 1359/02/07&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه :==&lt;br /&gt;
زندگینامه ستوانیاریکم شهید ابوالحسن اسماعیلی�شهید ابوالحسن اسماعیلی در سال 1326 در شهر کنگاور استان باختران به دنیا آمد. دوران دبستان و دبیرستان را در شهر کنگاور گذراند. تا اینکه به علت علاقه شدید به فن خلبانی در سال 1354 به استخدام هوانیروز درآمد، شهید اسماعیلی که در خانواده ای مذهبی، متدین و مسلمان تربیت یافته بود، فردی مومن، متعهد و پایبند به اصول اسلام بود، در دوره نوجوانی و جوانی به طور تمام و کمال وظایف دینی خود را به جا می آورد و دیگران را همواره برای انجام وظایف شرعی تشویق می کرد. در طول مدّت خدمت در ارتش نیز راهنمای دیگران برای خدمت به انقلاب و اسلام بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اخلاق بسیار خوبی داشت و هرروز صبح بعد از نماز به تلاوت قرآن می پرداخت و اینکار در رأس همه ی برنامه هایش قرار داشت.�با شروع تحریکات دشمنان در منطقه کردستان، شهید اسماعیلی فعالیت خود را افزایش داد. در اثر کثرت پرواز و انجام مأموریت های گوناگون، بالاخره در هفتم اردیبهشت ماه سال 1359 هنگام پرواز عملیاتی، هلیکوپتر وی مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت نائل آمد. از این شهید گرامی دو فرزند به نامهای عباس و شبنم به یادگار مانده است و پیکر پاکش در گلزار شهدای شهر کنگاور آرام گرفته است.1&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.vedjashohada.ir/Home/MartyrDescriptive/1267/1/زندگینامه-شهید-ابوالحسن-اسماعیلی سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:ابوالحسن_اسماعیلی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان کرمانشاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کنگاور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1</id>
		<title>شهید حمیدرضا اسکندری امیر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1"/>
				<updated>2018-10-05T12:56:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1342/11/29 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1362/05/14&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه :==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وى در وصيتنامه‌اش خطاب به پدر و مادر صبورش مى‌گويد كه اگر مى‌خواهيد روح من در آرامش باشد صبر و شكيبايى پيش ه كرده و مرا ببخشيد و حلال كنيد، او يادآور مى‌شود كه به خاطر من و در سوگ من اشك نريزيد زيرا كه زندگى من ارزش اشك هاى شما را ندارد و در حقيقت با مردن خود چيزى را از دست نداده‌ام و ان شاء الله كه مرگم در راه دفاع از آب و خاك و ناموس، بتواند گوشه‌اى از گناهان مرا بشويد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهدای ارتش&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حمیدرضا_اسکندری امیر}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D8%A7%D8%B1%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید محمد صادق ارمکان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D8%A7%D8%B1%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2018-09-24T13:25:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: ==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_اسلامی}} رده: شهدا رده: شهدای دوران دفاع مقدس رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران [[رده: شهدای ایران]&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید   محمدصادق ارمکان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1337/01/04 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1360/09/30&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن ارحیم  &lt;br /&gt;
فصل بهار سال 1337، عید نوروز بود، اهالی روستای طالب قشلاقی از توابع شهرستان اردبیل،   مشغول   دید و بازدید   بودند كه   خانواده نجفقلی ارمکان، انتظار به دنیا آمدن فرزند سوم خانواده   را می   كشیدند   و بالاخره   این انتظار در چهارم فروردین ماه به سر رسید و خانواده ارمکان صاحب سومین فرزند خود که پسر بود و توسط پدربزرگش   محمد ص ادق نامیده   شد .   پدر ایشان نجفقلی ارمکان به تحصیلات حوزوی مشغول، و مادرشان ستاره افشان دخت، خانه دار بودند .&lt;br /&gt;
خانواده محمد صادق مالک یک استیل ( معادل 20 هکتار ) زمین زراعی بود که در آن به کشت سیب زمینی و گندم و جو ... می پرداختند و از نظر وضیعت اقتصادی در حد مناسب بودند.&lt;br /&gt;
داشتن پدری روحانی باعث شده بود که همه فرزندان به فرائض دینی از قبیل نماز و روزه و عبادت و دین اسلام به حد کافی آشنایی داشته باشند و آیات قرآن و اعمال اسلامی را سرلوحه کار خود قرار دهند و به آن عمل کنند. به همین خاطر محمدصادق در محیطی مذهبی   که هر روز زمزمه آیات قرآن به گوش می رسید   بزرگتر می شد و به خانواده شادابی می بخشید.&lt;br /&gt;
او در   کانون گرم خانواده اولین قدم های زندگی خود را   برداشت و اولین کلمات را به زبان می آورد و خانواده نیز رفته رفته قدر این گوهر نورافشان را بیشتر می دانست .&lt;br /&gt;
چون پدر بزرگ محمد صادق روحانی بودند   محمد صادق نیز آموزش را از سن 4 سالگی شروع کرد . پدربزرگش چند نفر از بچه های محل را در خانه آموزش می داد . در سن    6 سالگی بر اساس علاقه و استعدادی که در دویدن داشت به ورزش دو، رشته دومیدانی پرداخت، محمدصادق از نظر جسمانی قوی بود و در دویدن نیز نسبت به دیگران برتری داشت و پیشرفت خوبی در این زمینه بدست آورد.&lt;br /&gt;
در سال 1344 در مدرسه 2 کلاسه روستای طالب قشلاقی   برای گذراندن دوره ی ابتدایی، توسط پدربزرگش   ثبت نام کرد و پس از آن محمدصادق به علت علاقه ای   که به درس خواندن داشت مشتاقانه و   با شور و حال   خاصی در اولین روز تشکیل کلاس ها به مدرسه رفت و با همکلاسی   های خود رابطه دوستی برقرار کرد .&lt;br /&gt;
محمدصادق، تا سال سوم ابتدائی را   در مدرسه روستا گذرانید و در سال چهارم به اردبیل   رفت و در مدرسه جهان علوم به تحصیل پرداخت، در آن زمان به علت این که خانواده اش هنوز در روستا سکونت د اشتند سال تحصیلی چهارم را در منزل عمه خود ماند.&lt;br /&gt;
پدر محمدصادق (نجفقلی ارمکان) سال 1342 در محله امیریه اردبیل زمین خریده و در سال 1346 در آن زمین خانه ای ساخت و در سال 1348 که مصادف با سال تحصیلی پنجم ابتدائی محمدصادق بود به همان خانه در اردبیل   نقل مكان   کردن د.&lt;br /&gt;
محمدصادق، به درس خیلی علاقه داشت و همیشه نمرات بالای کلاس را کسب می کرد، او   علاوه بر درس، به ورزش نیز علاقمند بود   و در رشته های دو میدانی و فوتبال فعالیت داشت مخصوصا   به رشته دو میدانی به طور حرفه ای   می پرداخت .&lt;br /&gt;
از خصوصیات   اخلاقی او این   که از همان سنین نوجوانی با   افراد بی سرپرست و یتیم   دوستی می كرد   و   به فقیران كمك نموده و با آنها   برخورد منطقی   داشت که به محبوبیت و جذابیت او در بین خویشاوندان می افزود . روز ها به همین منوال سپری می شد تا این که محمدصادق تحصیلات ابتدائی خود را به اتمام رسانید و در سال 1350 تحصیلات راهنمایی را در مدرسه جهان علوم سابق (اندرزگو فعلی) شروع و در سال 1352 تحصیلات   خود را با موفقیت به اتمام رسانید .&lt;br /&gt;
محمدصادق، همیشه به فکر وضیعت اقتصادی خانواده بود به همین خاطر و برای این که قسمتی از مسئولیت خرج و مخارج خانواده را بر عهده   بگیرد در کن ار برادر بزرگتر خود (حاج مصطفی ارمکان) به نجاری پرداخت و از همان نوجوانی به افراد ضعیف و فقیر و بی سرپرست کمک مالی می کرد.&lt;br /&gt;
محمدصادق بعد از گذراندن دوره راهنمایی در سال 1353   در دوره تربیت معلم ثبت نام کرده و مدت 2 سال از دوره 4 ساله آن را در دانش سرای پسرا نه تربیت معلم اردبیل واقع در چهار راه امام، رو به روی فرمانداری گذرانید، او در طول این دو سال در کنار درس خود به ورزش نیز می پرداخت و در رشته دومیدانی مهارت های زیادی به دست آورد و در سال 1355 نیز مقام دوم کشوری و مقام اول استان اردبیل را کسب نمود.&lt;br /&gt;
محمدصادق، همیشه به خویشاوندان خود احترام می گذاشت،   با دوستان و آشنایان به خوشرویی و خون گرمی برخورد می کرد . از دوستان صمیمی محمد صادق   در دوران جوانی می توان مرتضی عقیلی ( بازنشسته آموزش و پرورش ) ، علی ظهری ( رئیس دانشگاه محقق اردبیل ) ، داوود حامدی ( سرپرستی بانک ملت ) و ناصر فولادی را نام برد که از سمت فعلی آنها مشخص می شود همه تلاشگر و درس خوان بودند که به   چنین مقامی دست یافته اند .&lt;br /&gt;
محمدصادق و خانواده اش همگی با رژیم فاسد شاهنشاهی مخالف بودند و به   همین   دلیل از اول انقلاب اسلامی ایران فعالیت های ضد رژیم شاهنشاهی را آغ از کردند، محمد صادق با دوستانش جنب قبرستان علی (قبرستان بهشت فاطمه فعلی) خلوت می کردند و فعالیت های بعدی خود را برنامه ریزی می نمودند، در سال 1356، محمد صادق از طریق آموزش و پرورش، اعلامیه های ضد رژیم را پخش می کرد.&lt;br /&gt;
فعالیت های محمدصادق در زمان انقلاب   از ز بان برادرش   حاج مصطفی ارمکان :&lt;br /&gt;
محمدصادق در دوران انقلاب فعالیت های چشم گیری داشت جوانان محله و آشنایان را در مساجد و یا خانه خودمان جمع می کرد و در مورد اهداف امام و انقلاب برایشان صحبت می کرد، در مساجد به سخنرانی های آیت الله مروج و مسائلی گوش می دادند و دستورات و خواسته های ایشان را اجرا می کرد،   در راهپیمائی ها و تظاهرات شرکت داشت و در محله هایی که ایشان می فرمودند به پخش اعلامیه ها و دیوارنویسی می پرداخت، یک روز در محله اکبریه در حال تظاهرات بودیم که   نیروهای ساواک به محل آمدند و تیراندازی کردند که در این جریان عده ای از مردم مجروح شده   و پراکنده شدند .&lt;br /&gt;
در جریان انقلاب یک نفر به نام آقای زندی که پاسبان، و طرفدار امام خمینی و انقلاب بود، اکثراً برنامه ها و نقشه ها و اطلاعات محرمانه پاسبان ها و بعضاً ساواک را به ما می رساند و ما نیز بدون درگیری با آنها نقشه هایمان را تغییر می دادیم یا محل اجرای نقشه هایمان را عوض می کردیم و همیشه هم موفق می شدیم. مثلاً یک روز در مسجد آقا قرار بود تجمع کنیم و در مورد اهداف انقلابی مان صحبت کنیم که این برنامه توسط ماموران شاه لو رفته بود ولی آقای زندی جریان را به ما اطلاع دادند و ما نیز با برنامه ریزی، محل برگزاری سخنرانی را بدون اطلاع ماموران شاه به مسجد میرزا ده صالح تغییر دادیم که در آن روز نیز ماموران شاه به لطف ایمان و اعتقادی که آقای زندی به انقلابیون و امام داشت ناکام ماندند.&lt;br /&gt;
محمدصادق در تمام صحنه های انقلاب حضور فعال داشت ولی در کنار این فعالیت ها از درس و ورزش خود عقب نماند و در سال 55-56 در مسابقات پرتاب دیسک در سطح استان مقام دوم، و در سال 56-57 در مسابقات پرتاب ورزنه در سطح استان مقام سوم، و در مسابقه 4 ×100 امدادی در سطح استان مقام چهارم را کسب کرده بود.   او در سال 1357 در حال آموزش دوره تربیت معلمی در دانش سرای مقد مانی مراغه اردیموسی بودند که در تاریخ، 1357/07/24 به صورت نظام قدیم و آماده خدمت به دبستان روستایی از بنیاد پهلوی اردیموسی به محل کار معرفی شد و بعد از شروع تدریس در تاریخ، 1357/10/10 به صورت پیمانی و با مدرک دیپلم نظام قدیم و متعهد به عنوان آموزگار ورزش دبستان پهلوی اردیموسی به کار خود ادامه داد.&lt;br /&gt;
این دوران اوج فعالیت محمدصادق در زمینه پیشبرد اهداف انقلابیون بود که از طریق دبستان و محبوبیتی که در بین مردم داشت توانست اهداف امام خمینی را و انقلاب را به اطرافیان خود بشناساند و کمک زیادی به پیروزی انقلاب بنماید.&lt;br /&gt;
یکی از علل محبوبیت محمدصادق در بین مردم و خانواده، خوشرفتاری و حمایت از مردم و بچه های فقیر وبی سرپرست بود که او علاوه بر این که به خانواده خود احترام و ارزش بزرگی می گذاشت و همیشه به فکر سلامتی و خوشحالی مادر خود بود به بچه های بی سرپرست و یتیم نیز یاری می رساند و حقوق ماهانه خود را در بین افراد بی چیز   تقسیم می کرد .&lt;br /&gt;
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در تاریخ،   1357/12/22 حضرت امام خمینی ( ره ) متولدین سال 1337 را از خدمت سربازی معاف کردند به همین خاطر محمد صادق در مورخه، 1358/07/01 به صورت رسمی به عنوان آموزگار ورزش و با مدرک دیپلم نظام قدیم به صورت متعهد به استخدام دولت در آم د و در دبستان پهلوی اردیموسی به کار خود ادامه داد.&lt;br /&gt;
در آن زمان محمدصادق با سرمایه ای که از حقوق خود به دست آورده بود   و همچنین با کمک مالی تعدادی از اطرافیان در محله موسی کاظم اردبیل ساختمان انجمن اسلامی و کتابخانه را پایه گذاری و احداث کرد و جوانان اغفال شد ه و گمراه را به آن ساختمان دعوت کرده و با تشریع اهداف انقلاب و همچنین اهداف کمونیستی   آنها را از گمراهی و از اهداف کمونیست ها مطلع می ساخت تا راه راست را خودشان انتخاب کنند و این عمل   را می توان   گامی در تحکیم پایه های انقلاب اسلامی در شهر اردبیل شمرد .&lt;br /&gt;
وقتی جنگ بین ایر ان و عراق شروع شد محمدصادق جهت کمک و یاری به مصدومین جنگی   در هلال احمر ثبت نام کرد و بعد از طی آموزش های امدادگری،   با سایر   افراد فعال در هلال احمر به یاری مجروحین جنگی شتافت ایشان همیشه آرزو داشت در خدمت وطن باشد وقتی جنگ شروع شد محمدصادق حسرت می خورد که به جبهه اعزام شود و در کنار سایر رزمندگان با دشمن غاصب مبارزه کند تا این که امام خمینی دستور دادند که به   علت کمبود نیرو، متولدین سال 1337 نیز به خدمت اعزام شوند، محمدصادق با شوق و علاقه خاصی در تاریخ، 1360/6/19   جهت گذراندن دوره آموزشی سه ماهه نظ امی، به تهران اعزام شد و   پس از گذراندن یك   دوره به مرخصی،   به جبهه اعزام شد .&lt;br /&gt;
بعد از   اتمام مرخصی،   با تمامی خویشاوندان و دوستان و خانواده خداحافظی کرد و پشتیبانی از حضرت امام   و آرمان های انقلاب را به تمام آشنایان توصیه کرد و همچنین مواظبت از پدر و مادرمان را به من( حاج مصطفی ارمکان)   سفارش   نمود و   به جبهه رفت . موقعی که می خواست راهی بشود من او را به اتوترانزیت بردم تا سوار ماشین کنم که در آنجا اورکت تازه نظامی   خود را با اصرار به بنده داد و گفت که احتمالاً من در جبهه شهید بشوم و نمی خواهم اورکت تازه به دست دشمنان بیافتد. محمدصادق به جبهه دزفول اعزام گردید و بعد از چند روز یعنی در تاریخ، 1360/9/30 در منطقه عملیاتی دزفول در اثر اصابت ترکش خمپاره   به ناحیه سر، به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
اولین نفری كه خبر   شهادت   محمدصادق را شنید   پدرم بود   كه   قبل از ظهر و حوالی ناهار بود، ایشان   اصل اً به روی خودش نیاورد آن موقع ما در خانه نشسته بودیم که پدر به من و مادرم گفت: نهارتان را بخورید و خانه را مرتب کنید که مهمان   داریم، ایشان از خانه بیرون رفتند و بعد از مدتی به خانه برگشتند، پدرم خیلی صبور بود . بعد از آن من به کوچه رفتم و در داخل کوچه چند ن فر از جوانان محله را دیدم که در کوچه ایستاده اند و به طرف خانه نگاه می کنند به خانه   برگشتم   و از پدر پرسیدم که چه اتفاقی افتاده است که این قدر پریشان هستی؟ پدر جواب داد که محمد صادق   زخمی شده و در بیمارستان شیر خورشید ( فاطمی فعلی ) بستری است و من نیز بعد از ش نیدن خبر به بیمارستان رفتم و در بیمارستان متوجه شهادت او شدم كه   آن لحظه،   یکی از سخت ترین   لحظات عمرم محسوب می شود چون برادری فداکاری، مهربان و دلسوز و   یتیم   نوازی را از دست داده بودم . بعد از مدتی که به خانه آمدیم تا پدر را برای مراسم تشییع جنازه محمدصادق ببر یم   ایشان از آمدن خودداری نمود و گفت که اگر من در مراسم باشم مردم   به خاطر حضور من بیشتر اذیت می شوند و ما نیز پیکر پاک محمدصادق را در گلزار قاسمیه دفن کردیم .&lt;br /&gt;
پدرم بعد از شهادت محمد صادق به آشنایان و خویشاوندان و همچنین در خانواده خودمان همیشه   می گفت   که در مقابل مشکلات و حوادث ناگوار زندگی صبر و استقامت داشته باشیم و نا امیدی را به خود راه ندهیم. ایشان نیز بعد از چندین سال تحمل غم و اندوه از دست دادن فرزند، در سال 1367 وفات یافتند ولی مادرمان هنوز در قید حیات هستند.&lt;br /&gt;
روحش شاد   و یادش گرامی با د&lt;br /&gt;
منبع : شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:محمدصادق_ارمکان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان اردبیل]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اردبیل]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهید مرتضی ازگلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2018-09-24T13:15:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید   مرتضی ازگلی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1337/11/01 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1361/02/10&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی، دومین فرزند حاج عباس در   تاریخ، 10 /11/1 337 در محلی از شمیرانات به نام لویزان در خانه مادربزرگش دیده به جهان گشود   و چون حاج عباس از خانواده مذهبی بود و ارادت خاصی به ائمه داشت نام او را مرتضی گذاشت . او دوران كودكی خود را در كنار خانواده اش   گذراند و از همان كودكی به پدرش در سندمین غذا دادن به حیوانات برای چراگاه ها كمك می كرد تا دوران   كودكیش را پشت سر گذاشت .&lt;br /&gt;
مرتضی هفت ساله و وارد دوران تحصیل شد، دوره ابتدای خود را در یكی   از مدارس نزدیك منزلشان به نام مدرسه باقری گذراند، كارنامه هایش موجود است احتیاج به گفتن نیست، همه سال با نمراتی عالی قبول می شد.   دوره راهنمایی   را در مدرسه 21 حمزه واقع در ارتش لویزان   سپری كرد . این عزیز دوست داشتنی در موقع تحصیل و تابستان از كمك به خانواده دریغ نمی كرد و اگر پولی یا حقوقی می گرفت به پدرش و بقیه اعضای خانواده كمك می نمود، نماز اول وقتش در مسجد و همیشه اذان و اقامه مسجد را با صدای دلنشین خود   می گفت .&lt;br /&gt;
از نظر تمیزی و نظافت در فامیل مثال زدنی بود (لباس هایش همیشه اتو زده   بود ) خلاصه از تمیزی در هر چه بگویم كم گفتم، بچه ی   مهربان و دوست داشتنی بود كل فامیل او را خیلی دوست داشتند، ب ا عموهایش خیلی رفیق بود، ارادت خاصی نسبت به آنها داشت. وارد دوره دبیرستان شد و اولین بچه ای بود كه در فامیل دیپلم گرفت و افتخاری برای پدر و مادرش شد.&lt;br /&gt;
برای رفتن به سربازی اقدام   كرد،   برای خدمت به مدت 10 ماه به شهرستان بروجرد اعزام شد و در دوران خدمت سربازی به هم خدمتی هایش، به خصوص   به آنهایی كه زن و بچه داشتند   از نظر مالی   كمك می كرد و یا جای آنها پست می داد . از بروجرد   به تهران آمد   و یك روز با عمویش   برای ثبت نام جبهه   رفت، چون امام خمینی ( ره ) فرمود كه همه به جبهه ها بروند، برگه اعزام خود را یك روزه گرفت . در خر مشهر راننده لودر بود و سنگرها را درست می كرد، در عملیات بیت المقدس   در   تاریخ،   10 /02/1 361   مشغول برپا كردن سنگر   بود اولین و دومین سنگر را هم ساخت و مشغول ساختن سومین سنگر بود كه موشك سام 6 به لودر اصابت كرد و او جان خود را در راه اسلام تقدیم و به درجه رفیع   شه ادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
من نمی دانم از كجا شروع كنم، سلام به بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران، به رهبری امام خمینی، من افتخار می كنم كه یكی از سربازان امام زمان (عج)   هستم و در جنگ با دشمنان كفرصفت همچون آمریكا و عوامل دست نشانده اش همچون صدام و صدامیان بجنگم و تا آخرین قطرات خونی كه در جانم است می جنگم و امیدوارم روزی از همین روزها جشن پیروزی را در سراسر ایران بگیریم.&lt;br /&gt;
به نام خدائی كه شهادت را نصیبم كرد،&lt;br /&gt;
پدر و مادر مهربان و هم زبانم، به نظرم این قطعه كه باقی است آخرین و كامل ترین حرف های من باشد كه در طول زندگی و در این اواخر همیشه به دنبال آن بودم و   هستم كه   از دیار بی كران شهادت بهره ای دریابم . ناچار روزی گلی شكوفا و روزی پژمرده می گردد ولی چه زیباست مرگ كسی باعث پیروزی و از بین بردن كفار ستمگر باشد، پدر و مادر من، اول از هر چیز از زحمات بیش از حد شما نهایت سپاسگزاری   را دارم و می دانم كه چه رنج ها به پای من حقیر كشیده اید ولی امیدوارم كه جانم را در راه خدا فدا كرده باشم كه راه خمینی عزیز   است .&lt;br /&gt;
از شما تمنا دارم كه هیچ وقت به من ناكام نگویید چون من در نهایت، كامم را گرفتم و به بهترین آرزوئی كه می خواستم یعنی شهید شدن در راه دین و قرآن و مملكتم   رسیدم، در تشیع جنازه ی   من فقط ذكر خدا كنید و مبادا در این مورد بدگویی به انقلاب شود، امیدوارم كه برای خواهرانم و برادر انم برادری خوب، و برای پدر و مادرم فرزندی لایق   بوده باشم و در آخر نوشته ام از تمام فامیل و دوستان و همرزمانم و عموهایم خداحافظی می كنم و امیدوارم كه بعد از من اسلحه ام   را زمین نگذارند و تا آخرین نفس در راه احیای دین مقاومت نمایند . به امید پیروزی سربازان اس لام بر مزدوران صدام یزید.&lt;br /&gt;
عمو جا،ن این وصیت نامه را   تا موقعی كه من به شهادت نرسیده ام برای پدر و مادرم به هیچ عنوان نخوان، از شما متشكرم   اگر این لطف را در حق این حقیر بكنید . دوستت دارم عمو جا ن&lt;br /&gt;
راستی عموجان اگر گاهی از اوقات كار ناخوشایند و حرف زشتی از دهانم پرید شما من را به بزرگی خودتان ببخشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==این شعر برای مادرم==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام مادر، بكن هر دم دعای                                        كه من مهر تو را در سینه دارم&lt;br /&gt;
بیا مادر بكن شیریت حلالم                                            به دزفول روم شاید نیایم&lt;br /&gt;
به جبهه می روم بهر سعادت                                        به راهی می روم راه شهادت&lt;br /&gt;
بیا مادر شنو رازی ز فرزند                                              كه فرزندت شدست با خلق پیوند&lt;br /&gt;
من آن عهدی كه بستم با شهیدان                            رسانم عهد و پیمان را به پایان&lt;br /&gt;
مادرجان مرا ببخش  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:مرتضی_ازگلی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86</id>
		<title>رده:شهدای شهرستان مریوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2018-09-24T13:10:01Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: صفحه‌ای جدید حاوی «دراین صفحه میتوانیدفهرست شهدای شهرستان مریوان رامشاهده کنید» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;دراین صفحه میتوانیدفهرست شهدای شهرستان مریوان رامشاهده کنید&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%84%DA%A9_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد ملک اسدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%84%DA%A9_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2018-09-24T13:09:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1328/08/05 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1361/10/18&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم‌الله الرحمن الرحيم&lt;br /&gt;
شمه‌اي از زندگي نامه شهيد   از زبان برادرش :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
كوس رحلت بنواخت آن كه «محمد» بود نامش       عزيزي از دست رفته كه «اسد» بود نشانش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنده‌ياد شهيد پيوسته جاويد، ستوانيار هوايي محمدملك اسدي، جمعي قسمت هلي‌كوپتر ژاندارمري جمهوري اسلامي ايران، در سنه 1329 در ميان خانواده‌اي مذهبي و در   روستايي كه   در عمق كردستان، و آن سوي كوه ها و دره‌ها قرار گرفته و تابعه‌اي از «ژاور»، و روستايي از شهرستان مريوان محسوب مي‌گردد، به دنيا آمد.  &lt;br /&gt;
روستايي با جمعيتي قريب به چهار هزار نفر، كه   در آستانه شكوفايي ايران،   كه در مسير پيشرفت، در زمان   اربابان رژيم شاهنشاهي و نوكران استعمار،   از جمله عقب افتاده‌ترين روستاهاي ايران بود كه به حق با يك ديد عميق، و قضاوتي منصفانه مي‌توان به سادگي آن را در زمره عقب افتاده‌ترين و محرومترين روستاها قرار داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بديهي است مسأله فقر و عوارض خانمان برانداز ناشي از آن، به دليل   ظلم و زور   ستمشاهي، و نيز به انگيزه نابسماني ها موجود در منطقه، و وجدان هر انسان آزاده‌اي را   جريحه دار و به تفكر   وا مي‌دارد، پرداختن به امر تحصيل در دوره اي كه   محمدملك مهياي   فراگيري دانش زمان بود به علت آناگاهي مردم، و نيز عدم امكانات آموزش، و ناآشنايي آنان با   ارزش تحصيل، به صورت امري غيرمعقول و حتي منفور در آمده بود و مردم اساساً با توجه به سايه ناميمون فقر و گرسنگي   فق ط به   فكر كار و تأمين   معاش   و لقمه ناني   بودند و آنجاست كه هويت انساني به همان صورت در پشت پرده مي‌ماند چرا كه وقتي همه تلاش به منظور جلوگيري از گرسنگي و پر نمودن شكم است ديگر آگاه شدن و دستيابي به ابعاد رسالت و دين و ايمان   در دل جايي ندارد و در اين موقعيت نا گوار انسان ها راحت   به ظلم   تن مي‌دهند و مهياي پذيرش استعمار مي‌شوند و زنجيرهاي   آويخته بر گردن خود را كه نشانه اسارت است، هديه‌اي از سوي خداوند مي‌پندارند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در چنين جو نامساعد، و موقعيت بي‌سر و سامان، به حول و قوه الهي و در پرتو عنايات وي، و از آنجا كه خانواده شهيد و اصولاً اجداد و نياكان وي جملگي در خدمت به علم، خاصه علوم شرعيه و فقه عاليه اسلام، و تعليمات پربار آن در منطقه پيشرو بوده و همگي به ويژه جد بزرگوارش علامه مرحوم ماموستا ملا احمد ژاني، كه در زمره بزرگترين و عالمترين علماي زمان در كردستان محسوب مي‌شد و با توجه به آگاهي پدر شهيد به مزاياي علم و دانش، كه خود در آن زمان سمت امام جماعت و ارشاد مردم روستا را داشت، موجب آن شد كه   محمدملك از همان اوان به وظاي ف اسلامي خود آشنايي يافته و در ميان درياي عميق آگاهي موجود، شنا كرده و براي رهايي، به تحصيل علم پرداخت و در اين راه   گام بردارد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اين رو ابتدا در كنار پدر به فراگيري فرازهاي برخاسته از كلام ‌الله همت گماشت و مشغول انجام فرايض ديني و آموزش قرآن گرديد و ديري نپاييد كه براي كسب علم بيشتر و تداوم راه، راهي ديار عاشقان و سامان رهروان علم گشت و از اين روستا به آن روستا و روز را به شب، و ظلمت شب را به روشني روز   در راه اين   هدف عاليه گشت و به خاطر پيشبرد آن رنج گرسنگي و مشقت سرما و گرما را بر خود هموار ساخت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدتي را به عنوان فقيه و طلبه در روستاهاي اطراف و در خدمت علم سپري نمود و با توجه به عدم ارضاء وي از دنياي بيكران علم، و ميل وافر كه به آگاهي بيشتر داشت، بالاخره توشه‌اي ديگر بست و عازم سنندج شد و بلافاصله در مدرسه علوم ديني تحت نظر مدرسين و علماي مجرب زمان خود مشغول فراگيري شد و تلاشي مداوم را براي آشنايي با فرهنگ شهري به منظور پيشبرد اهداف خود در جهت فراخي فكر و اندوختن علم و آگاهي در توشه خويش آغاز نمود و بري امرار معاش و تأمين مخارج سنگين زندگي، علاوه بر كمك‌هاي مالي خانواده، با وجود كثرت مشاغل و سنگيني درس و مطالعه كار مي‌كرد و هيچ گاه از تلاش باز نمي‌ايستاد.&lt;br /&gt;
در آن زمان كه ايران مي‌رفت تا دروازه تمدن طلايي را بگشايد، تبعيض و ظلم از يك سو، و فساد اخلاقي و انحراف در شهرها به ويژه در   قشر جوان از سوي ديگر، غوغا مي‌كرد و «سنندج» نيز از اين ره‌‌ آورد حاكمان و ارباب ان، نه تنها   بي‌بهره نمانده بود بلكه خود   محيطي شده بود براي اشاعه فساد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در چنين موقعيتي روستازاده، كه مطلقاً با آداب و رسوم شهري آشنايي نداشته و صاحب روحي پاك و معصوم،   با فساد اخلاقي و انحراف بيگانه بود و در نهايت سادگي و بي‌آلايشي زيسته، اكنون در ميان بحر عميق فساد و همكلاسي شدن با انواع و اقسام انسان ها و اخلاق هاي گوناگون و به دور از خانواده و رهنمودهاي آنان قرار مي‌گيرد و به راستي در چنين موقعيتي گليم خود را از آب بيرون كشيدن، امري خطير و بس مشكل به نظر مي‌آيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اين حال شهيد با توجه به آشنايي به مكتب پربار اسلام، و توصيه‌هاي والدين، و رهنمودهاي آنان،   با وجود مشكلات فراوان اعم از مسائل مالي و دوري از خانواده، و درد فراق   و از همه مهمتر در ميان موقعيت و محيط جديد قرار گرفته   براي رسيدن به هدف خود كه تعليم علم بود   قد علم كرد و نه تنها مانند خيلي‌ها به فساد و انحراف كشيده نشد بلكه   وجود خود را به زيور علم و آگاهي آراسته نمود و روحش را جلا داد و در راه خود به پيش تاخت و نمونه‌اي شد   بي مانند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن زمان به علت بي سر و ساماني‌هاي موجود در مدرسه علوم ديني، و عدم توجه به سرنوشت اين گونه فرزندان محروم جامعه، و عدم حمايت از آنان، و اعتقاد راستين شهيد به اين كه براي تأمين مخارج زندگي و امرار معاش بايد تلاش كرد و از حاصل زحمات ديگران با وجود ارشاد و راهنماييشان نمي‌شود سود جست از سوي ديگر بالاجبار به منظور سر و سامان دادن به اوضاع اسف‌بار موجود، در كنار مطالعات مزبور به اشتغال در نظام پرداخت و از اين رو به ژاندارمري پيوست و بعد ازمدتي در قسمت هوايي آن مشغول گرديد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با توجه به آشنايي وي به مكتب پربار اسلام و اصول عاليه، و با الهام از كلام خدا هيچ گاه از راهي كه قبلاً شروع كرده بود دور نشد   و وظايف اسلامي خود را تا حد امكان ايفا و اجرا مي‌نمود.&lt;br /&gt;
زنده‌ياد درس آزادگي و آزادمنشي را از قرآن آموخته بود، بردباري،   شكيبايي،   قناعت،   استقامت،   رئوف بودن و عزت نفس را از نياكان خود كه همگي خدمتگزاران صديق اسلام بودند به ميراث برده بود، روي اين اصل، آن چنان در قلب اطرافيان دور و نزديك، براي جا داشت كه شمع بزم هر محفلي بود، به طوري كه در غم از دست رفتنش همه به سوگ نشستند و به قول يكي از علما، مراسم تشييع جنازه وي در فهرست بزرگترين تشييع جنازه‌ها بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر بگوييم كه محمد مظهر آزادگي و آزادمنشي، استقامت و قناعت بود بحق گزاف نگفته‌ايم و روي اين اصل است كه سزاوار وصف و ثنا مي‌شود. وي آن قدر معتقد به آزاد زيستن انسان ها و تخلص آنان از قيد و بند اسارت بود كه وصف‌ناشدني است و هميشه اين مطلب را تكرار مي‌كرد:&lt;br /&gt;
«چگونه مي‌شود انساني را كه از مادر آزاد زاده شده به خاطر حفظ منافع شخصي و يا گروهي، بدون توجه به حقوق وي آن را زير يوغ و اسارت برده و به حقوقش تجاوز كرد و به استثمارش كشيد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به منظور سر دادن آواي محروميت همنوعان و تصور سايه ناميمون فقر بر آسمان زندگي آنان، از خود شروع كرد و تمام مشقات را متحمل شد و به ساختن خود همت گماشت، چه لازمه مسير در طريق رسالت انساني و پرداختن به انقلاب درون خود، ابتدا مسأله خودسازي است كه شهيد اين امر عظيم را به خوبي و به نحو احسن انجام داد و علاوه بر رهايي و اخلاص خود، الگويي براي صدها نفر از فرزندان محروم و ناآگاه هم رديف خود و تشويق آنان به ادامه اين   راه   شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داستان زندگي محمد و تلاش مداوم و پيگير وي براي كسب علم و دانش و حصول آگاهي، و آگاهي به مفهوم وسيع‌تر، وقوف به ظلم و فساد و محروميت، ناآگاهي همنوعان و پاره كردن سلسله‌هاي اسارت،   از مكاني به مكان ديگر   به دنبال اين هدف، و با وجود درد هجران خانواده و مشقت گرسنگي و تشنگي،   تحمل سرما و گرما، و مبارزه و يا بي سوادي و جهل و ناداني، و تشويق روستاييان به فراگيري دانش و اقدام در جهت زدودن آثار شوم جهل و بي سوادي توسط خود آنان و آشنايي با حقوق حقه خويش، و آثار ظلم و محروميت، و الگو قرار گرفتن وي براي روستاييان و روستازادگان، و دنبال كردن راه او، خود انقلابي بود كه هر آزادمردي را به تحسين و هر آزاده‌اي را به تمجيد وا داشته و همنوعان آگاه را به شگفتي برمي‌انگيزاند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و نيز بحث و جدال وي بر سر مسائل اسلامي و آگاه نمودن اطرافيان از مسايل شرعي، و حمايت وي از ياران محروم، و همرزمان مقهور، و ابراز نفرت از ظلم و بيداد حكام زمان، مبارزه با تبعيض و فساد، خود انقلابي ديگر، و مبارزه‌اي بس وسيع بود كه شهيد را سزاوار و لايق توصيف مي‌سازد با توجه به موقعيت خانوادگي و نحوه تربيت و پرورش وي، و برخاستن از درياي عميق محروميت، بي‌ساماني ديار و نهايت ناآگاهي موجود، خويش هر جا لازم بود حرف محمد بود كه حمايت مستمندان و بي‌سر و ساماني روستاييان، و فقر از حلقوم وي سرداده مي‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد، بحرالعلوم نبود اما چون از ميان درياي ژرف و آسمان لايتناهي فقر و محروميت موجود در منطقه برخاسته بود به سهولت، اوضاع ناهماهنگ و اسفبار و ذلت‌بار همنوعان را تفسير مي كرد و براي مخاطب مجسم مي‌ساخت، در هر مجلس اگر صحبتي از مبارزه براي حصول آگاهي و احقاق حقوق حقه انسان بود به وي استناد مي‌شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چون خود عملاً با مسائل، مصائب، مشكلات و معضلات دست و پنجه نرم كرده بود و همه چيز برايش ملموس بود واقعيت‌ها را انكار نمي‌كرد و در تمام صحبت هايش دليل و برهاني ارايه مي‌داشت،   براستي كه دشمن را خوب شناخته بود و مرتب داد سخن او مي‌داد، اژدري كه همنوع و هم‌پروازان را به كام خود فرو برده بود و با قد علم كردنش، اين دشمن را به اطرافيان شناساند و بر آنان واضح ساخت كه جهل بي سوادي حربه اصلي استعمارست و آنچه آنان را به كام نكبت و بدبختي خود مي‌برد ناآگاهي است و عملاً به اثبات رسانيده، اين مسأله را روستازادگان با چشم خود مشاهده كردند كه آگاهي معروف و مشهور گردد، اما با اين حال هيچ گاه به خاطر موقعيت شغلي، غرور و تشخصي به دل راه نداده و وجود خود را به زيور سادگي و بي‌آلايشي آراسته نمود و در قلب رئوف و مهربانش اساساً مكاني براي ابقاء و پرورش غرور، با همنوعان بيگانه شدن، وجود نداشت تا جايي كه بيشتر اوقات در حد يك روستازاده بي‌آلايش در نظر همگان پنداشته مي‌شد و با وجود مشكلات فراوان در زندگي با همه مهربان بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاقه و ميل وافري به اوضاع همنوعان، و وضعيت رقت‌بار و نابسامان آنان و تفحص و جستجو در مورد مشكلات آنان، موجب مي‌شد كه اكثريت مأموريت هاي خود را به مناطق محروم رهسپار شده و با آنان به بحث بپردازد و شايد بدين خاطر كه هم راز خود را در آن ديار مي‌يافت.&lt;br /&gt;
پرورش و تربيت محمد، در ميان آن همه مشكلات، عدم امكانات و سوق وي به سوي علم و دانش و حصول آگاهي و رهايي از چنگال نابكار جهل و بي سوادي، و تشويق وي به فراگيري و گسيل دادنش به ميان اجتماعات بزرگتر، و آشنايي او با محافل علمي و اجتماعي، و اعزام وي به طريق پربار دانش و فراخي انديشه و اغماض و چشم‌پوشي از نيروي كار وي در جهت تأمين مخارج خانواده روستايي و در عوض تأمين مخارج تحصيلي وي، با وجود عدم امكانات مالي در قالب زندگي محقر روستا، و روانه كردنش به شهرها و تحمل درد فراق وي و مبارزه با ياوه‌گويي برخاسته از فقر ناآگاهي در قالب خانواده‌اي روستايي امري سهل و آسان نبود و بلكه پس صعب و دشوار مي‌آمد و موقعيت بس ناگوار زادگاه وي كه چه بسا فرزنداني مستعد به دليل عدم امكانات مالي و آموزش و ناآگاه ماندند و محروم‌تر شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اين بدين خاطر است كه مسؤوليت خانواده سنگين‌تر و آنان را كه كمر همت بستند و در راه كوشش و تلاش مستمر جهت پرورش فرزندان از هيچ كوششي ابا نكردند، شايسته ثنا نيز مي‌كند و نيز عزم راسخ و اراده استوار شهيد در راه پيشبرد اهداف به منظور روشن نمودن راه پرفراز و نشيب و تاريك ناآگاهي خود در حد يك كرامت بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر چه خود به انگيزه دشواري ها و نارسايي‌هاي موجود، قادر به ادامه تحصيل در يك حد نهايي نگرديد، اما اطرافيان خاصه برادران و خواهران خويش را در اين راه مشوق بود و از مرتفع نمودن مشكلات مالي آنان فروگذاري نكرد و تا حد امكان كمك مي‌كرد و به رفع نارسايي‌هاي اطرافيان خيلي بيشتر از مشكلات مربوط به خود، توجه دقيق معطوف مي‌داشت.&lt;br /&gt;
با توجه به اعتقادتش در سرنوشت انسان ها، عاقبت مرگ را مي‌ديد و فرجام زندگي هر انساني را چه زود و چه دير مرگ مي‌پنداشت، و مرگ افت خارآميز را بر زندگي ذلت‌بار   رحجان مي‌داد، به دليل ثابت قدم بودنش هيچ گاه هراس و ترس به دل راه نداد و مأيوس نشد و پيوسته وجودش منشأ اميد بود و فرجام امر افتخارآميزتر از هميشه به قانون الهي گردن بندگي نهاد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد در سال 1354 با دوشيزه فاطمه علي‌نژاد پيوند وصلت بست، ولي متأسفانه از نعمت پربار پدر شدن محروم ماند و طعم شيرين فرزند داشتن را نچشيد.&lt;br /&gt;
محمد، كه به حق سزاوار توصيف است بعد از پيروزي انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام خميني، كماكان در موقعيت شغلي خود ابقاء گرديد و با علاقه‌اي بيشتر به راه خود ادامه داد و با آگاهي بيشتر و ديدي وسيع‌تر در راه انقلاب گام نهاد و بر فراخي انديشه و آگاهي خود افزود و براي استقرار رژيم جمهوري اسلامي و تحكيم پايه‌هاي حكومت عدل اسلامي، و احقاق حق مستضعفين و محرومين جامعه، و زدودن آثار ظلم و فساد از جامعه و صيقل دادن وجود آنان با مزاياي عدل و دادگري و انهدام تبعيض و استبداد و استعمار و ايجاد يك مملكت اسلامي و آزاد و به وجود آوردن استقلال و كوتاه كردن دست ستمگران و ياوه‌گويان، و ايجاد يك زندگي انساني، در قالبي بزرگ و با مفهومي وسيع و رسيدگي به وضع فقرا، و اقدام در جهت رفع نارسايي‌ها و كمبودها، و اشاعه علم و دانش و بالا بردن سطح آگاهي و انديشه آنان، از هيچ كوششي فروگذاري نكرد و در حساسترين لحظات به ياري هموطنان شتافت تا كه پيروزي حق بر باطل را به عنوان ره‌آوردي پرصلابت و عظيم به ارمغان آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا سرانجام به امر پروردگار، و به منظور كمك به برادران و خواهران رزمنده خود، در راه تداوم انقلاب در يك سانحه هوايي كه مسؤول حمل مجروحين بود به تاريخ، 1361/10/19در حوالي ظهر، هلي‌كوپتر حاملش سقوط كرد و همراه با ساير ياران، در حالي كه در اوان جواني بود   و به پيشواز سي و يكمين بهار جواني خود مي‌رفت به خيل ش هيدان پيوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يادش گرامي و راهش پر رهرو باد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:محمدملکاسدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان کردستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مریوان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4_%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید کیانوش اسراری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4_%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2018-09-24T13:07:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1324/10/10&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1371/10/27&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
سرهنگ شهيد كيانوش اسراري، فرزند رحيم، در   تاريخ، 1324/10/10   در شهرستان سنندج ـ   مركز استان كردستان به دنيا آمد، پس از طي دوران طفوليت، در زادگاه خود به مدرسه رفت و با اخذ ديپلم متوسطه در رشته &amp;quot; رياضي &amp;quot; به استخدام نيروي هوايي ارتش درآمد .  &lt;br /&gt;
وي دوره مقدماتي پرواز را در ايران، و دوره تكميلي و تخصصي را در آمريكا گذراند و در بازگشت، به جمع خلبانان &amp;quot;F4&amp;quot; نيروي هوايي پيوست و در سال 1350 ازدواج نمود، در ضمن خدمت، در رشته الكترونيك فوق ديپلم گرفت؛ با آغاز جنگ تحميلي، در كليه ماموريت هاي محوله حضوري فعال داشت؛ سرانجام در   تاريخ، 1371/10/27   در پايگاه شكاري تهران در سانحه هوايي به شهادت رسيد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:کیانوش_اسراری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان کردستان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سنندج]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید محرم اسدیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2018-09-24T13:05:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1341/07/01 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1360/12/13&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسیار سخت بود مسأله ی تولد و زایمان و همیشه مانند کابوسی بود که بر فضای خانه سایه می افکند. نبود امکانات، فقر مطلق، زندگی روستایی، دور بودن از شهر، همیشه نوزاد و مادر را هنگام زایمان تهدید به مرگ می کرد. با همه ی این نگرانیها، خانواده با امید به خدا چشم به راه تولد نوزادی بودند که شادی را به زندگیشان به ارمغان آورد. انتظار به سر آمد و عنایت الهی شامل حالشان گردید و در اولین روز فصل پاییز دلهای اهل خانه بهاری گشت و دومین فرزند پسر خانواده در اول مهر ماه سال 1341 پا به عرصه ی عالم خاکی گذاشت و ترنم دلنشین و توحیدی اذان و اقامه در گوشهایش طنین انداز شد و جان پاک کودک با آب توحید و نبوت و امامت تطهیر گردید. نامش را محرم گذاشتند. نام پدرش صبرا... بود و که به کار کشاورزی و دامداری مشغول بود و نام مادر مهربانش ابریشم خانم که زنی پاکدامن و عفیف و خانه دار بود. &lt;br /&gt;
محرم اسدیان در دامن پاک مادرش و در سایه ی حمایتها و مراقبتهای پدرش، مراحل رشد را با همه رنجها و سختیها ی آن دوران پشت سر گذاشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی به سن 7 سالگی رسید وارد دبستان شد تا همزمان با رشد جسمی و فیزیکی روح خود را نیز با کسب علم و دانش و معرفت شکوفا نماید تا در مسیر حرکت زندگیش چراغ راهی باشد برای رسیدن به اهداف بلند. در همان سالهای اولیه، مرگ چنگالهایش را گشود و عزیزترین موجود هستیش یعنی مادر را ربود و کودک را در حساسترین دوران وابستگیش به کانون مهر و عطوفت مادر بی نصیب کرد. محرم بعد از آن تحت سرپرستی پدر و بعد ها نامادریش که زنی مهربان بود قرار گرفت. تا پایه چهارم ابتدایی در روستا درس خواند و در سال 54 جهت ادامه ی تحصیل به شهرستان خلخال آمد و در پایه ی پنجم ابتدایی در دبستان سعدی شهر مشغول تحصیل گردید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این سال با چند نفر از دوستان خود که همگی از روستای اسمرود بودند در یک خانه ی محقر و گلی و با تحمل انواع رنجها و محرومیتها با موفقیت مقطع ابتدایی را به اتمام رسانید و با قبولی در خرداد 1355 رضایت والدینش را کسب کرد. در مهر ماه همان سال در مدرسه ی راهنمایی شهید چمران(کورش کبیر سابق) ثبت نام کرد. در این سال به همراه پسر عمه اش در خانه ی یکی از فامیلهایشان به ادامه ی تحصیل مشغول گردید. پس از پایان سال تحصیل، بخاطر مشکلات فراوان از جمله فقر مالی و عدم تأمین نیازهای تحصیلی و... عطای تحصیل را به لقایش بخشید و برای زندگی آینده اش علیرغم میل باطنی تصمیم دیگر گرفت و با همان سن و سال اندکی که داشت رنج غربت و مشقت کارگری را به عنوان سرنوشت مختوم خویش پذیرفت و راهی تهران گردید و در شرکتی ساختمانی مشغول به کار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرش می گوید:&lt;br /&gt;
&amp;quot; در تهران مشغول گچ کاری بودیم و قرار شد که برای اضافه کاری بمانیم، به محرم گفتم که شما برو استراحت کن. دستهایش از بس کار کرده بود پینه زده بود هر چند از لحاظ سنی و تجربه از ما پایین تر بود اما به جهت فعالیت و سخت کوشیش صاحب کار حقوقش را بیش از ما می داد و می گفت: ایشان نوجوانی فعال و کوشا هستند و استحقاق گرفتن پول زیاد را دارند.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخاطر تربیت مذهبی که متأثر از اعتقادات دینی خانواده بود در انجام فرایض دینی و مذهبی خود هرگز غفلت نمی کرد و نماز و انجام فرایض را در آن دوران پر از فساد و فحشا تنها عامل و بازدارنده دارنده از افتادن در منجلاب رژیم ستمشاهی می دانست و همین اعتقادات صحیح بود که شهید را از بصیرت مناسبی در تشخیص حق و باطل بهره مند ساخته بود، بطوریکه با اولین جرقه های انقلاب اسلامی به رهبری زعیم عالیقدر حضرت امام خمینی (ره) به صفوف خروشان مردم انقلابی پیوست. بنا به اظهار دوستانش در تهران همزمان با انجام کارهای ساختمانی در شرکت    ساختمانی از فرصتهای بدست آمده استفاده می کرد و در راهپیماییها و تظاهرات شرکت می کرد و همه ی دوستان و کارگران شاغل در شرکت را نیز جهت حضور در راهپیماییها تشویق می نمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بین دوستان و کارگران شرکت به لحاظ ایثار و فداکاری در تأمین احتیاجات روزمره ی کارگران از قبیل نفت و برنج و قند و چای که بخاطر وضعیت بحرانی کشور حکم شیر و مرغ را داشت از محبوبیت فوق العاده ای برخوردار شده بود و همین صفت خوب ایشان باعث شده بود که دوستان و کارگران شرکت با رغبت تمام او را همراهی نمایند و در راهپیماییها شرکت کنند. بنا به گفته ی دوستانش در یکی از روزهای پر تلاطم نهضت مردمی در میدان انقلاب مزدوران رژیم ظالم و خائن و پلید شاهنشاهی، مردم را با گاز اشک آور مورد هجوم قرار می دهند که باعث ایجاد ناراحتی تظاهرات کنندگان می شود. محرم با تمام وجود و با بی باکی تمام اقدام به جمع آوری کاغذ، روزنامه و مواد سوختی از گوشه وکنار میدان نموده و با آتش زدن آنها توانستند اثرات گاز اشک آور را خنثی و ادامه اعتراضات و راهپیمایی را میسر سازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محرم آنچنان برای رساندن انقلاب به پیروزی بی تابی می کرد که قابل توصیف نبود. در یکی از روزها که انقلاب برای رسیدن به نقطه ی رهایی چند گامی بیش نمانده بود با دوستان خود کار را تعطیل نموده و خود را به موج خروشان مردم تهران می رسانند و مشاهده می کنند که تظاهرات کنندگان مشغول بستن خیابان آزادی هستند. او به همراهان خود می گوید که عجله کنید و به حمایت برادران خود بشتابید و آنها را در این کار یاری کنید و خود با جمع آوری لاستیک و غیره مردم را همراهی می کند. زمانیکه انقلاب به پیروزی می رسد از ته دل در پیشگاه خداوند متعال سجده ی شکر به جا می آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی در اندک زمانی در حرفه ی خود یعنی گچ کاری ساختمان استاد می شود و تحسین همگان را بر می انگیزد. محرم با ورود به سن مشمولیت بدون هیچ گونه درنگ و بهانه ای در پاییز سال 1360 لباس مقدس سربازی را به تن می کند و با تمام وجود خود را برای دفاع از کیان اسلامی در برابر هجوم کفار بعثی آماده می کند. ایشان با سازماندهی در لشگر همیشه پیروز 77 خراسان به منطقه ی جنوب کشور یعنی شوش اعزام می گردد و در خط مقدم جبهه ی شوش در منطقه ی هفت تپه مستقر می شوند. و با شجاعت تمام نبرد با بعثیان را آغاز می کند.&lt;br /&gt;
برادرش از صرفه جوئی و دوری از هر ن وع اسراف در ذات محرم اینگونه می گوید:&amp;quot; محرم بخاطر صرفه جویی در هزینه ی ایاب و ذهاب معمولاً کمتر به مرخصی می آمد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محرم اسدیان به جهت تربیت دینی و اسلامی خانواده همواره به امام عشق می ورزید و در میدان یاد و حمایت از ولایت فقیه را فراموش نمی کرد؛ چرا که ولایت فقیه و اطاعت از آن را وظیفه ی خطیرش می دانست بطوری که در نامه ای که برای خانواده می نویسد بیان می دارد:&amp;quot; سربازی و جنگیدن در میدان نبرد برای ما وظیفه است و بر همه ی ما واجب است پشتیبان ولایت فقیه باشیم و از امام و انقلاب دفاع نماییم و هرگز سنگرها را خالی نگذاریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا اینکه روز موعود فرا می رسد و خداوند پاداش خدمت صادقانه اش را می دهد و در تاریخ 1360/12/13 موقعی که دیده بانی می کرده با اصابت گلوله مستقیم دشمن از ناحیه سر شربت شهادت را نوشیده و لباس شهادت را می پوشد و به مقام عند ربهم یرزقون نائل می گردد. شهید در شهر خلخال با شکوه هر چه تمام تر تشییع و در گلزار شهدای شهر، آرام گرفت تا مزارش الی الابد زیارتگاه آدم و عالم گردد.&lt;br /&gt;
روحش شاد و راهش پر رهرو باد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:محرم_اسدیان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان اردبیل]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان خلخال]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%A8%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد اسدسنگابی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%A8%DB%8C"/>
				<updated>2018-09-23T07:54:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1324/08/01 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1359/07/10&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استوار دوم ترابری شهید محمد اسد سنگابی درسال 1324 درخانواده ای مذهبی و متدین درشهر شیراز به دنیا آمد وی دوران تحصیل خود را تا سو م راهنمایی ادامه داد وبعد از آن درتاریخ 1/6/44 به استخدام ارتش در امد. وی دوران حضور خود را از آموزشگاه گروهبانی شروع کرد و پس از طی دوره های مقدماتی و تخصصی به مرکز زرهی شیراز معرفی شد. ایشان پس از سالها حضور درآن مرکز درتاریخ 1358/06/26 بحبوحه انقلاب اسلامی به لشکر 28 کردستان منتقل شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید پس از معرفی به پشتیبانی لشگر اختصاص یافت وبه عنوان راننده خودرو سنگین رسد خودروئی متوسط گروهان ترابری مشغول انجام وظیفه شد از دوره های که ایشان پشت سر گذاشته بود می توان به دوره آموزشگاه گروهبانی دوره مکانیک شنی دار و کد 643 عنوان کرد شهید محمد اسد سنگابی درتاریخ 1359/02/24 حین درگیری با گروهک های کومله دمکرات در سنندج مورد اصابت گلوله قرار گرفت و مجروح شد وپس ازانتقال به بیمارستان بر اثر شدت جراحات وارده به فیض عظمای شهادت نائل امد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:محمداسد_سنگابی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان فارس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شیراز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A8</id>
		<title>رده:شهدای شهرستان داراب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A8"/>
				<updated>2018-09-23T07:47:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: صفحه‌ای جدید حاوی «دراین صفحه میتوانیدفهرست شهدای شهرستان داراب رامشاهده کنید» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;دراین صفحه میتوانیدفهرست شهدای شهرستان داراب رامشاهده کنید&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید ماشا الله استخری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2018-09-23T07:46:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1342/08/23 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1363/12/21&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
ماشاالله استخری فرزند گرامی در مورخه 1342/08/23 در روستای چاگوتی از توابع بخش رستاق شهرستان داراب در دامان پا ک پرمهر و محبت مادری پرهیزکار و پدری دلسوز چشم به جهان گشود.بر اثر عدم دسترسی به مدرسه و پراکندگی روستاها و عدم رسیدگی رژیم منحوث پهلوی وی نتوانست به مدرسه برود و از نعمت سواد محروم ماند دوران کودکی و نوجوانی در روستا گذشت و گاهی در کنار پدر به کار باغداری پرداخت.دوره نوجوانی او مصادف با حمله رژیم بعثی عراق به خاک میهن اسلامی غیرت و جوانمردی ماشاالله اجازه نداد که بی تفاوت باشد خودش را جهت خدمت به کشور معرفی و پس از دیدن دوره آموزشی به ارتش پیوست تا بتواند هر چند اندک در پیروزی و حفظ نظام در دنیا سهمی ایفا کند.در حالی که ماشاالله یکسال از خدمتش را گذرانده بود بر اثر بمباران هوائی دشمن در جزیره مجنون به درجه رفیع شهادت نائل گشت و بر اثر این حمله بدن پاکش کاملا سوخت و از او چیزی باقی نماند تا به زادگاهش انتقال داده شود و قبری برای او شهید وی مفقود الجسد داشت و قبرش به فرموده امام راحل در قلب ملت ایران جای دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:ماشالله_استخری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان فارس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان داراب]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8_%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محبوب ارشادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8_%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2018-09-23T07:42:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1345/01/01 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1364/07/11&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بِسمِّ رَبِّ الشُهَداء و الصِّدیقین  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید از همه افراد افضل است. امام خمینی (ره)&lt;br /&gt;
«شهادت وارستگی از وابستگی و دلبستگی دنیاست و پیوستن به جهان جاویدان»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی توان خصوصیات اخلاقی و اجتماعی و حالات و احساسات و آمال و آرمان؛ امید و آرزو و زندگی و مرگ دارم و آسایش. یکی را گفت آن هم انسانی که از همه بزرگتر و دشوارتر از جنگ بین دو نیرو نظامی است چه کسی تاب مقاومت دارد تا چه رسد به گفتن، شاعر در مورد این لحظات شعری جالب سروده است به این مضموم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غلام همت آنم به زیر چرخ کبود    ز هر چه رنگ پذیرد آزاد است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به هر حال شهید محبوب ارشادی در دربند را گشود و پرواز کرد و اوج گرفت از سیاهی ابرهای دنیا گذشت و به گل زار آزادی و حریت پا نهاد و حالشهید محبوب ارشادی در اولین روز از فروردین ماه سال یک هزار و سیصد و چهل و پنج در روستای تبنق (واقع در 14/5 کیلومتری شهرستان مشکین شهر) چشم به دنیا گشود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر شهید مرحوم جمشید ارشادی بوده و مادر شهید مرحومه فاطمه رستمی بوده که از دامان پاک چنین مادرانی، فرزندان و دلیر مردانی چون محبوب تربیت یافته و با شهامت و شهادت خود دلیل افتخار بوده اند که با گذشت چندین سال هنوز هم یاد و خاطرات آنها هنوز هم بر سر زبان ها می باشد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانیکه برای مصاحبه با خانواده ی شهید رفته بودیم با استقبال گرم و صمیمی خانواده ی شهید (که شهید در یک خانواده ی شش نفری با یک برادر و سه خواهر دیگر زندگی می کرد) روبرو شدیم . &lt;br /&gt;
ناپدری شهید (آقای اسماعیل تقی پور) از دوران خردسالی، کودکی و نوجوانی شهید چنین می گوید:&lt;br /&gt;
وقتی که پدر شهید آقای جمشید ارشادی فوت کرده بودند شهید شش ماهه و در بغل مادرشان بودند از مادر شهید که خواستگاری کردم تنها شرط شان برای ازدواج با من این بود که محبوب را دوست بدارم من هم واقعاً محبت محبوب به دلم نشسته بود چرا که کودکی خوش زبان و خوش چهره بود. هر کس را به طرف خودش جذب می کرد از همان کودکی اش چهره ایی نورانی داشت و خبر از آینده ایی درخشان می داد. زندگی مان از لحاظ مالی چندان خوب نبود من حیوانات اهالی روستا را به چرا می بردم. کارگری می کردم و از این طریق نیاز خانواده را تأمین می کردم و از لحاظ روابط اجتماعی در میان اهالی روستا از احترام خاصی برخوردار بودیم. علاوه بر شهید صاحب یک پسر و سه دختر دیگر شده بودیم. وضع مالی بد زندگی مان باعث شده بود که شهید از داشتن سواد محروم بماند. شهید واقعاً مظلوم بود و خجالتی. با دوستان و هم بازی های خود مثل یک   برادر خوب رفتار می کرد. در مدت کودکی اش من ندیدم که کسی از شهید برای من گله ای بکند و همه از او تعریف می کردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید هفت، هشت ساله بود که اکثراً در موقع بازی دو تکه چوب را به هم وصل می کرد به سر آن طنابی می بست و با خود به این ور و آن ور می کشید. مادرش گفت: محبوب چند مدتی است که موقع بازی آن چوب ها را به دنبال خود می کشی خسته نمی شوی؟ محبوب با آن زبان کودکی اش گفت: مادر جان این چوب نیست بلکه ماشین است بزرگ که شدم پولهایم را جمع می کنم و یک ماشین واقعی می خرم و با آن هر کجا که خواستید شما را می برم. شهید به من در کار پرورش احشام کمک می کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید روح پاک آزادی و جوانمردی را از نیکان و پدرش به ارث برده بود. کودکی مؤدب بود. شهید اوقات بیکاری خود را در پایگاه مسجد روستا سپری می کرد. به ورزش والیبال نیز علاقه ی خاصی داشت .&lt;br /&gt;
شهید کودکی بسیار خون گرم بود. رابطه ی خوب و صمیمی داشتیم به صراحت می توانم بگویم از بچه های خودم بیشتر به من ارزش و احترام قائل بود من نیز بسیار دوستش داشتم. شهید بسیار با محبت بود. به همه محبت می کرد. در ادب و سر به زیری شهره بود. در کارهای مردم به آنها کمک می کرد. همه شهید را بسیار مودب و خوب می دانند در آن زمان خانه ها آب نداشتند در آوردن آب از سر چشمه به مادرش و حتی همسایگان کوتاهی نمی کرد. اگر می دید همسایه ایی با کوزه از چشمۀ آب می آید به آنها کمک می کرد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستان صمیمی شهید در این دوره مختص به جوانان و هم سن و سالان خود در روستا بود. با نا اهلان نمی گشت و دوستان شهید بچه های پاک و مؤدبی بودند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید به همه احترام می گذاشت در هر جا فامیل و یا خویشاوندی را می دید با مهربانی با آنها برخورد می کرد از حال آنها خبر می گرفت. شهید از همان ابتدای زندگی طعم فقر را چشیده بود و روحش با معنویات و مفاهیم مذهبی قرین و ذکر خدا بر لبش جاری بود. بعد از انقلاب اسلامی هم در پایگاه مقاومت مسجد روستا حضور فعالی داشت .&lt;br /&gt;
شهید بسیار با فهم و درک عالی بود همین که به مرخصی می آمد به من در کارگری کمک می کرد. شهید مشکلات در زندگی را نیز حکمتی از جانب خداوند می دانست و در برابر مشکلات خم به ابرو نمی آورد و به خداوند روی می آورد و از او طلب یاری و کمک می کرد. از جمله آرزوی شهید رفتن به کربلا به همراه مادرش بود و از دیگر آرزویش پیروزی رزمندگان اسلام در برابر رژیم بعثی عراق بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
برادر شهید (آقای رمضان تقی پور) از دفاع مقدس چنین می گوید:&lt;br /&gt;
شهید همیشه کشورمان را نه تنها در برابر عراق بلکه در برابر تمام ابر قدرت ها پیروز می دانست چون می گفت مردم توکل و امید به خدا دارند. همین که سن برادرم برای رفتن به خدمت مقدس سربازی رسید در مورخه ی 1363/02/18 عازم جبهه های نور علیه ظلمت شد .&lt;br /&gt;
برادرم بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل سپاه در پایگاه مسجد روستا حضور فعالی داشت. و در جبهه در مناطق غرب کشور به عنوان رزمنده مشغول دفاع از خاک کشورمان بود. برادرم همیشه به خواهرانمان حجاب اسلامی را سفارش می کرد از جمله وصایای دیگر برادرم این بود که راه آنها را ادامه دهیم و سنگرها را خالی نگذاریم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی خبر شهادت محبوب را شنیدم خوب این را درک می کردم که پدر و مخصوصاً مادرمان محبوب شان را از دست داده اند ولی الان که فکر می کنم می بینم که این محبوب ها بودند که کشور را از چنگ دشمن نجات دادند. هم اکنون در هر محفل و جمعی که سخن از شهید به میان می آید همه از ایشان به نیکی یاد می کنند. برادرم بسیار پاک بود و سر به زیر بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روح و روانش شاد باد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای اسماعیل تقی پور ناپدری شهید از خاطرات شهید چنین می گوید:&lt;br /&gt;
موقعی که محبوب می خواست به سربازی برود مرا صدا زد و گفت: بابت این سال ها که در حق من پدری کردید و برایم زحمت کشیدید تا من به این جا برسم ممنونم. می توانم بگویم بیشتر از یک پدر هم در حق ام پدری کرده اید می توانم از شما خواهشی بکنم؟ گفتم: چرا که نه! گفت: مادرم را به امید شما تنها می گذارم و می روم گفتم: پسر خیالت از بابت مادرت تختِ تخت باشد. در این مدتها خدا خدا می کردم که به خاطر مادرش هم که شده هیچ اتفاقی برای محبوب نبوفتد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود یک سال و پنج ماه از رفتن محبوب به خدمت سربازی اش سپری می شد به مادرش گفته بود این بار که آمد و سربازی اش را تمام کرد روی هر دختری اگشت بگذارد با او عروسی کند. که خبر دادند که محبوب در مورخه ی 1364/07/11 در عملیات رزمی در آذربایجان غربی در شهر پیرانشهر در محل کله گاوی بر اثر انفجار نارنجک نیروی خودی به درجه ی رفیع شهادت نائل آمده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مانده بودم که چگونه این خبر را به مادرش بگویم به هر زحمتی که بود مقدمه چینی کردم اول خبر زخمی شدنش را و در نهایت خبر شهید شدنش را به مادرش گفتم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرش بسیار ناراحت بود و می گفت: تنها یادگارم و امیدم را از دست دادم. خیلی بی تابی می کرد به گونه ایی که موقع خاک سپاری حاضر نبود که محبوب را به خاک بسپارند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی پیکر محبوب را در بیمارستان نشان دادند و مادرش دست و صورت سوخته اش را که در اثر انفجار نارنجک سوخته بود را دید از حال رفت. بعد از مراسم تشییع جنازه، پیکر پاکش را در قبرستان عمومی روستای تبنق به خاک سپردیم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرش بسیار گریه و زاری می کرد. چند مدتی از شهادت محبوب گذشته بود ولی مادرش بی تابی می کرد. و گریه و زاری سر می داد. تا اینکه روزی محبوب به خوابش آمده و گفته بود مادر این جا خیلی راحت هستم ولی موقعی که شما گریه می کنید احساس ناراحتی می کنم و از آن پس دیگر مادرش خیلی گریه نمی کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای رمضان تقی پور در خاتمه چنین گفت:&lt;br /&gt;
برادرم موقع رفتن به جبهه مرا صدا زد و گفت: پدرمان پیر است و دستِ تنها. تو باید مواظب مادر و خواهرانمان باشی هر بار هم موقع رفتن به من پول می داد تا برای خودم خرج کنم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:محبوب_ارشادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان اردبیل]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشگین شهر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AD%D9%82%DB%8C_%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%AA%D8%A7%D8%A8</id>
		<title>شهید مجید اسحقی ارشنتاب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AD%D9%82%DB%8C_%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%AA%D8%A7%D8%A8"/>
				<updated>2018-09-23T07:40:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1347/01/01 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1367/01/21&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
از روز اول فصل بهار سال 1347 روز میلاد مجید اسحقی در شهر تبریز بود. او در یک خانواده ای گرم و پر جمعیت پرورش یافته بود. خانواده ای که گذشت و مهربانی سرلوحه ی زندگیشان بود و بزرگترین گلوی او در گذشت و ایثار پدرش بود. او پسر فوق العاده زیرکی بود و بسیار با هوش و اجتماعی بود. از همان دوران کودکی به پزشکی علاقه ی وافری داشت. دوران ابتدایی را در مدرسه ی علیزاده به پایان رساند و بعد وارد مدرسه ی راهنمایی شهدا شد و تمام تلاش خود را می کرد تا در رشته ی پزشکی ادامه تحصیل بدهد. علاقه ی شدید او به ورزش مثال زدنی است سعی می کرد تمام ساعات روزانه اش را با کارهای مفید پر کند. مطالعه در مورد مسائل پزشکی همه را به این امید واداشته بود که او حتماً روزی پزشک خواهد شد. &lt;br /&gt;
او علاوه بر تحصیل و ورزش، تمام دوره های امداد و نجات را در هلال احمر به پایان رسانده بود و در بیمارستان امام خمینی تبریز به عنوان یک پزشکیار مشغول کار و یادگیری فنون پزشکی بود. با شروع جنگ تحمیلی و فرا رسیدن دوران سربازی این شهید بزرگوار برای انجام وظیفه و دفاع از میهن خویش به جبهه اعزام شد. او در طول 6 ماه که به جبهه رفته بود تنها یک بار آن هم به مدت چند روز به دیدن خانواده آمد، و در آنجا مشغول یاری به مجروحان جنگی بود .&lt;br /&gt;
او در جبهه به دنبال اهداف بزرگ خویش که یاری به درماندگان بود، کرد. کنار پزشکان به مداوای بیماران و زخمی ها می پرداخت. به نقل از خود شهید تمام همرزمان و پزشکان به او می گفتند تو اگر عمل جراحی را هم می توانستی انجام دهی چیزی از یک پزشک محبوب کم نداری. آرزوی دیرین این شهید ارجمند پیروزی میهنش بود تا بعد از آن بتواند در رشته ی پزشکی ادامه ی تحصیل دهد. 21 فروردین 1367 خبر شهادت این جوان غیور آذری در مریوان به گوش خانواده رسید ولی هیچ وقت پیکر این نوگل بهاری که در بها شکفت و در بهار نیز به خزان نشست به آغوش گرم خانواده بازنگشت و تنها یک نشان از وی به دست پدر و مادر داغدیده اش رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:مجید_اسحقی ارشنتاب}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تبریز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید مجید اسدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2018-09-23T07:38:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 1347/06/20 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1368/07/02&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
نام: مجید&lt;br /&gt;
نام خانوادگی: اسدی جعفری&lt;br /&gt;
محل تولد: ورامین&lt;br /&gt;
محل شهادت: سردشت کردستان&lt;br /&gt;
محل کار: سرباز نیروی زمینی&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل: مجرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید مجید جعفری در خانواده ای متدین و مذهبی در تاریخ1347/06/20 در شهر ورامین چشم به جهان گشود. نام پدر بزرگوارش علی محمد و نام مادر گرامی اش فاطمه بود. او دوران کودکی و دوران تحصیلات خود را پشت سر گذاشته و تصمیم   گرفت به   جبهه   برود و ادای دین نماید .این ش هید عزیز،   به نیروی زمینی راه پیدا کرد و از طریق همین ارگان به جبهه های نبرد پا گذاشت تا این که در تاریخ، 1368/07/02 در سردشت کردستان به درجه ی والای شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:مجید_اسدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان ورامین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85_%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهید محمد اسلام پور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85_%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2018-09-23T07:37:48Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1350/10/24 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1371/06/03&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غلام اسلام پور، جوانی   کفاش در تهران،   قصد ازدواج می کند و   تصمیم می گیرد که از زادگاهش، اردبیل، دختری را به زنی اختیار کند، بنابراین به اردبیل می آید و   دوشیزه فاطمه میرآب،   را به همسری انتخاب   می نماید، غلام و فاطمه، زندگی مشترکشان را در تهران، در چهار راه سیر وس در خانه خواهر غلام آغاز می کنند .&lt;br /&gt;
سال 1350، فاطمه به اولین فرزندش آبستن می گردد و   آرزو می کند که خداوند فرزند سالم و صالحی به آنها عطا کند، درد زایمانش می گیرد، او را به بیمارستان مولوی ( فرح سابق ) می برند، نوزاد پسری   در تاریخ، 1350/10/24   در بیمارستان مول وی به دنیا می آید، بعد از یک هفته نوبت آن می رسد که اسمی را برای نوازد انتخاب کنند، عباس، شوهر خواهر غلام، اسم نوزاد را &amp;quot; محّمد&amp;quot; می گذارد و همه بر انتخاب او مُهرِ تصدیق می زنند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد دو ساله بود که خانواده اش از چهار راه سیروس، به محله شکوفه تهران، کوچه ی نامجو نقل مکان می کنند و حدودا سه سال در آنجا   مستأجر می شوند . محمد، در محله شکوفه با بچه های صاحب خانه شان بازی می کرد، خردسالی با هوش و پر جنب و جوش بود، چون اولین فرزند   خانواده بود، پدر و مادرش به او خوب رسیدگی می کردن د .&lt;br /&gt;
محمد داشت به دوران کودکی قدم می گذاشت که خانواده اش از محله شکوفه به خیابان &amp;quot; ری &amp;quot; رحل اقامت می بندند و باز هم در آنجا به صورت مستاجری به زندگی خود ادامه می دهند و پدر به علت وضعیت نامناسب مالی نمی توانست خانه ای   برای خود و خانواده اش   اختیار كند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد، در مهر ماه سال 1357 در مدرسه ابتدایی امام زاده یحیی (ع)، خیابان ری، برای کلاس اول ابتدایی ثبت نام   كرد، کلاس های اول، دوم، سوم ابتدایی را در همان مدرسه به تحصیل پرداخ ت .&lt;br /&gt;
اواخر تابستان سال 1362، دوباره خانواده محمد، از خیابان ری به کیانشهر تغییر مکان می دهند، بنابراین محمد، برای کلاس چهارم ابتدایی در دبستان شیخ بهایی ثبت نام می کند،   کلاس پنجم را هم در خرداد سال 1364 با معدل چهارده   و یک صدم (14/01) به پایان می رسان د .&lt;br /&gt;
محمد، در دوران کودکی خیلی عاشق بازی با دوستان و هم سن و سال هایش بود، وقتی که هم بازی هایش از کنار او می رفتند، خیلی ناراحت می شد، دوست می داشت همیشه حتی در شب هم با هم بازی کنند،   چون که او کودکی خوش برخورد و با محبت بود، با همسالانش زود جوش می خورد، وقتی از مدرسه می آمد، کمی به درس و مشق اش رسیدگی می کرد و پس از آن به سراغ دوستانش می رفت و با هم به بازی می پرداختند، بازی &amp;quot; فوتبال &amp;quot; ، &amp;quot; هفت سنگ &amp;quot; ، &amp;quot; گل یا پوچ &amp;quot; ، &amp;quot; پلیس بازی &amp;quot; ، و   ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین محمد، در دوران کودکی عاشق گشت و گذار و تفریح بود، اگر به جایی   سفر می كرد، دوست داش ت در آنجا زیاد بماند، وقتی که بر می گشت احساس دلتنگی می کرد، مادرش در این مورد خاطره ای نقل می کند: &amp;quot; محمد اول یا دوم ابتدایی بود كه   به مشهد رفتیم، وقتی که از مشهد برگشتیم؛ او دوست داشت دوباره به مشهد برویم .&lt;br /&gt;
باز مادر محمد می گوید: یک بار در دوران کودکی محمد، به گرگان رفته بودیم، عروسی یکی از خویشاوندان بود، دیدم محمد همه ی فکر و ذکرش بازی و بازیگوشی است و به فکر درس و مشق اش نیست، حرف گوش کن بود، به او گوشزد کردم که به درس و مشق، هم برس وگرنه وقتی که برگشتیم چه جوابی به معلمت خواهی داد، فوراً قبول کرد، او   در كل، در كارهایش   برنامه ریزی داشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال 1364 بود، محمد دو سالی از دوران نوجوانی را پشت سر گذاشته   و در کیانشهر تهران ساکن بودند، پدرش کفاشی می کرد، گویا در این دوران کمی در کارش پیشرفت کرده بود، برای تولیدی کار می کرد . چرم کفش را می برید و به تولیدی تحویل می داد، از نظر اقتصادی وضع شان متوسط بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهر ماه سال 1364،   برای کلاس اول راهنمایی در مدرسه راهنمایی &amp;quot; الغدیر &amp;quot; واقع در کیانشهر ثبت نام   كرد،   او حین تحصیل، در سراجی، تولیدی کیف در پاچنار تهران کار می کرد، تا کمک خرج پدرش باشد، او با سختی و مشقت دوران راهنمایی را به پایان می رساند .&lt;br /&gt;
در همین دوران پدرش تصادف می کند و پای چپ اش را از دست می دهد، بنابراین نمی تواند به سر کار برود و مخارج خانواده را   تأمین كند، محمد تصمیم می گیرد که دیگر به مدرسه نرود و در سراجی کار کند   تا مخارج خانواده را تامین نماید، دایی اش، &amp;quot; خلیل می رآب&amp;quot; از تصمیم محمد آگاه می گردد، به تهران پیش خواهرش می رود، به آنها پیشنهاد می کند که محمد را با خودش به اردبیل ببرد و در آنجا ثبت نام کند و به درس اش ادامه بدهد، خانواده محمد موافقت می کنند، محمد به همراه دایی اش به اردبیل می آید و در مدرسه راهنمایی شبانه جعفر اسلامی برای کلاس سوم راهنمایی ثبت نام می کند، ضمن تحصیل، در شیرینی فروشی (قنادی) کار می کرد، در سوم راهنمایی هم قبول نمی شود و مردود می گردد و به تهران پیش خانوده اش می رود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر محمد می گوید: از این که او درد خانواده را می فهمید و در قبال وضعیت نابسمان اقتصادی ما،   احساس مسئولیت می کرد، فکر کردم شخصیت او در حال تکامل است، او از همان دوران کودکی مسئولیت قبول می کرد و   رفتاری مردانه داشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او   در دوران نوجوانی علاوه بر تحصیل، به ورزش کشتی می رفت،به باشگاه پناهی واقع در میدان خراسان و باشگاه جعفری (7 تیر ک نونی)، در ماه های محرم و رمضان، در مسجد حضور می یافت، حتی دو برادرش را به همراه خودش می بُرد، به هیئت پیر عطا که معمولا پنجشنبه ها و جمعه ها در تکیه ی بازار دایر می شد و عمویش بانی آن بود، می رفت و در آنجا استکان می شست و چای می داد، گاهی اگر وقت می کرد به سینما می رفت و برادرش، مرتضی را هم می برد، مرتضی خاطره ای در این مورد می گوید: یک بار، محمد مرا با خودش به سینما برد، اولین بارِ من بود، وارد سینما شدم، دیدم، تاریک است، کمی ترسیدم، فلیم شروع شد، اما من همراه با شخصیت های فلیم به هیجان می آمدم، بالا و پایین می پریدم، یکی از تماشگران سر من داد کشید، حتی خواست با ما دعوا کند، اما محمد با طمانینه حرف زد و او را به آرامش فرا خواند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شهید گرانقدر،   با همه به خوبی رفتار می کرد، به خصوص نسبت به دو برادرانش، مرتضی و مجتبی توجه خاصی داشت، وقتی که برادرانش در کوچه بازی می کردند به آنها سر می زد تا اتفاقی برای آنها نیافتد، با رفتارهای نیکویش   بر برادرانش تاثیر مثبت می گذاشت، او در کارهای منزل مانند : شیشه پاک کردن، فرش شستن، پذیرایی از مهمانان، به خانواده کمک می کرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتضی، می گوید: برادرم، محمد، چون به خاطر وضعیت نابسامان اقتصادی نتوانسته بود، ادامه تحصیل بدهد، بنابراین از من و مجتبی می خواست که به درس مان توجه کنیم، سعی می کرد ما موفق بشویم.&lt;br /&gt;
محمد، حق همسایگی را نگه می داشت، مادرش در این باره می گوید: ما در منزل استیجاری زندگی می کردیم، ساختمان دو طبقه بود، در طبقه ی پایین مستاجر دیگری زندگی می كرد، از دستشوی ما به خانه آنها رطوبت می داد، محمد وقتی که جریان را فهمید گفت: هرچه سریع تر عیب این دستشویی را رفع کنید تا آنها اذیت نشوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اودر دوران نوجوانی دوستان زیادی داشت، با علیرضا اسلام پور، پسر عمو   و فرشید قدیری، پسر ع مه هایش علاوه بر رابطه ی خویشاوندی، دوست صمیمی هم بودند، با داریوش طوبایی با هم در هیئت پیر عطا فعالیت می کردند، با اکبر آزادی و محمد انوری زاده با همدیگر به کشتی می رفتند، به خصوص با محمد انوری زاده خیلی صمیمی بود، محمد، از میان خویشاوندان به دایی اش، خلیل میرآب علاقه ی زیادی داشت، خلیل هم او را دوست داشت. طوری که او را از تهران پیش خود برد تا درس بخواند، درست است که محمد در دوران خردسالی و کودکی شلوغ و بازیگوش بود، اما در دوران نوجوانی، ساکت و آرام   و مودب بود، به همه، چه بزرگ و چه کوچک، به دیده ی احترام م ی نگریست، بی احترامی نمی کرد، بچه هیئت شده بود، و از هیئتی ها ادب و اخلاق یاد می گرفت، دیگر مردم دار و مردم دوست شده بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد، در پایگاه مقاومت مسجد صاحب الزمان (عج)   عضو بود، او و دوستانش گروه سرود تشكیل داده بودند، به خصوص با محمد انوری زاده، عضو کتابخان ه مسجد بودند، کتاب های مذهبی، دینی، تاریخی و داستانی   می گرفتند و مطالعه می کردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادر محمد خاطره ای از دوران نوجوانی نقل می کند: من(مرتضی) کلاس سوم ابتدایی بودم، محمد راهنمایی می خواند، او برای من دیکته می گفت، من نمی توانستم موتور را درست تلفظ کنم، ماتور می گفتم، بنابراین به خاطر این موضوع خیلی می خندید و عصبانی نمی شد، محمد موتور سواری را به من یاد داد در حالی که پدرم، شاید به علت   ترس از   تصادف، نمی خواست من موتور سواری را یاد بگیرم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در پاییز سال 1369 از طریق نیروی انتظامی به خدمت مقدس سربازی اعزام می گردد، در تهران آموزش می بیند، بعد از آموزش تقسیم، و به استان آذربایجان غربی اعزام می گردد، در دادگستری به انجام وظیفه می پردازد، بعد از مدتی به منطقه زیوه و کلانتری روستای خانقاه   اعزام می شو د .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد، جوانی صبور و راز دار و   پر تحمل بود، هرگز خشمش را بروز نمی داد، از این که پدرش به علت تصادف از کار افتاده بود و فشار زیادی از جهت مخارج   خانواد ه بر دوشش   بود ناراحت نمی شد و با صبر و حوصله تحمل میکرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرزویش این بود که خانواده اش را خوشبخت کند، به مادرش می گفت: وقتی که او از سربازی برگردم خواسته های خانواده   را برآورده می سازم،   این را بگویم که محمد در زمان جنگ نوجوان بود، آرزو می کرد که به جبهه برود، اما چون پدرش تصادف کرده و از کار افتاده بود و نمی تواست کار کند، او کار می کرد تا مخارج خانواده را تامین کند، به همین علت نتوانست به جبهه برود، شاهد بمباران هوایی تهران بود، می دید که چگونه انسان های بی گناه شهید می شوند، وی در قالب پایگاه مقاومت، به کمک آنها می شتافت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد، در خدمت سربازی، در کلانتری به عنوان تامین جاده انجام وظیفه می نمود،   در آخرین مرخصی اش به دیدار خانواده   آمد، پایش آن قدر در پوتین سربازی مانده بود كه تاول زده بود، از مادرش می خواهد که حنا درست کند و بر روی پاهایش بگذارد تا تاول پاها یش بهبود یابد؛ وقتی که مرخصی اش تمام   شد و می خواست به محل خدمت   بازگردد پدر را به تحصیل دو برادرش سفارش كرد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالاخره محمد اسلام پور،در حالی که از طرف پاسگاه روستای خانقاه منطقع زیوه ارومیه، به همراه چند نفر از سربازان تامین جاده می دادند با نیروهای دموکرات (ضد انقلاب) درگیر می شوند و   محمد از ناحیه سر، مورد اصابت تیر قرار می گیرد و به فیض شهادت نایل می گردد، در زمان شهادت محمد، عقربه ساعت زمان بر روی   تاریخ، 1371/06/03 تیک تاک می کر د .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر شهید در مورد نحوه اطلاع از شهادت فرزندش چنین می گوید: در کیانشهر تهران ساکن بودیم، ماه صفر تمام شده بود، قرار بود خواهرم به اردبیل بیاید، من شب به منزل آنها رفتم، بعد از کمی گفتگو خداحافظی کردم و به خانه خودمان آمدم، تازه به خانه رسیده بودم، دیدم خواهرم آمد لباس مشکی هم پوشیده، فهمیدم محمد شهید شده است، می خواستم خودم را از طبقه دوم، پایین بیندازم، نمی خواستم زنده بمانم....&lt;br /&gt;
دیگران همیشه از مردم داری، گذشت، دلسوزی و از خوبی های محمد سخن می گویند؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادر شهید می گوید: محمد با هر کسی به حد خودش حرف می زد، همین اخلاق او را دوست داشتم؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرش نجابت محمد را دوست داشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_اسلام‌پور}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد ارومی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2018-09-23T07:36:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1347/01/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1366/05/06&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید محمد ارومی در سال 1347 در فروردین ماه، در یكی از محله های جنوب تهران چشم به جهان گشود، وی از همان كودكی بسیار مهربان و قوی، فعال و كوشا بود و قلبی پاك و روحیه ای با نشاط   داشت . او خیلی خوب و بی ریا بود و با تجملات زندگی میانه خوبی نداشت . همیشه به دیگرا ن كمك می كرد، به افراد مسن رسیدگی می كرد و به این ترتیب كودكی خود را گذراند   و به سن بلوغ رسید او دیگر مسائل زندگی را درك می كرد، نوجوانی بسیار قانع   و قدردان   بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
  &lt;br /&gt;
انقلاب اسلامی ما، به رهبری امام خمینی رحمة الله   عليه به وقوع پیوست، در اوایل انقلاب زمانی كه مردم ایثارگرمان به لانه جاسوسی و   صدا و سیما هجوم بردند و آن را تصرف كردند،   محمد ارومی در تمام این   صحنه ها و در راهپيمايي ها   شركت   داشت .   با سلاح    ایمان به خدا، با دشمنان   مبارزه   می كرد، شب ها با چوب در سنگر محله   نگهبانی می داد، در جهاد سازندگی با مردم همراه ب ود. از طرف بسیج ماشین هایي را برای جبهه ها می بردند و خلاصه، همیشه در كارها پیش قدم بود تا این كه زمان سربازی رسید، محمد پسرم یك سال زودتر به سربازی رفت. ما به این امر راضی نبودم و می گفتم: درست هنوز تمام نشده، او می گفت: بعد از جنگ ان شاء الله درس هایم را می خوانم و خود را برای خدمت سربازی آماده كرد، به پادگان های 006 لشكرگ خود را معرفي، و از آنجا تقسیم، و او به منطقه جنگی سومار اعزام شد، در تیپ هوابرد شیراز   آموزش   تخصصي ديده   و به خط مقدم فرستاده   شد، ایشان بعد از 27 روز در سال 66 در همان منطقه سومار به دست دژخیمان بعثی عراق به درجه رفیع شهادت رسید.&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهرم، سرخی خونم را به سیاهی چادرت امانت دادم امانت دار باش .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_ارومی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85</id>
		<title>شهید محمداسماعیل نژاد مقدم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85"/>
				<updated>2018-09-23T07:35:05Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1338/01/01 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1361/01/02&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرباز اسلام: شهید محمد اسماعیل نژاد مقدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد: 1338&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1361/01/02&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت: شوش (غرب دزفول)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید محمد اسماعیل نژاد مقدم در سال 1338 در تهران چشم به جهان گشود. وی با علاقه زیادی که به درس خواندن داشت توانست دیپلم خود را بگیرد، و پس از اخذ دیپلم به خدمت مقدس سربازی عازم شد، خانواده وی متعهد با اسلام و از قبل دارای حجاب اسلامی بوده و هستند و از این نظر محمد قبل از شهادت دارای روحیه والای اسلامی بود و در مدتی که نیز در جبهه مشغول نبرد با کفاران بعثی بود دارای چنین روحیه ای بود، وی پس از چندین ماه خدمت در جبهه سرانجام در جبهه شوش (غرب دزفول) در مرحله اول عملیات پیروزمندانه فتح المبین با کلمه رمز یا زهرا(ع) در تاریخ 2/1/61 پس از چندین ساعت مبارزه بدست مزدوران بعثی بر اثر اصابت ترکش خمپاره (متلاشی شدن تمام بدن) به درجه رفیع شهادت نائل آمد وی با نثار جانش پیروزیهای زیادی را در این حمله با کمک دیگر برادران رزمنده به عنوان عیدی به امام عزیزمان و امت شهید پرورمان هدیه نمود.&lt;br /&gt;
خدایا رحمت کند،&lt;br /&gt;
روحش شاد و راهش مستدام باد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرم، از اینکه شهادت را پذیرفتم و ترا ترک کرده ام، گریه نکن زیرا شهادت عهد و پیمانیست بین من و خدای خود که می بایست این پیمان را ادا می کردم. مادر بیم به خود راه مده و از اینکه مرا از دست داده ای اندوهگین مباش زیرا همه برادر و خواهر، پسر و دختر تو و یاور عمارند و تا آخرین نفس این پیمان برادری ناگسستنی خواهدبود. مادر، من عاشق شهادت بودم و زندگیم را در این عشق می بینم چون شهادت، سعادت من به حساب می آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر، از من ناراحت نباش زیرا که من جهاد فی سبیل الله را بر همه چیز ترجیح داده و اطمینان دارم که در تصمیم لکه ای از اشتباه راه نیافته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر، باید شاد باشی که فرزند حقیرت در راه اسلام و برای از بین بردن کفار شهید شدم و همانطوریکه خداوند مرا بعنوان امانت بتو داده بود، از تو گرفت. بنابراین با شهادت فرزندت باید افتخار کنی.&lt;br /&gt;
مادر، من قطره ای هستم که دوست داشتم به دریای رحمت الهی متصل شوم زیرا تنها بودنم باعث نابودیم است و زندگیم را در راه رفتن به سوی الله یافته ام، پس خوشحال باش و گریه و شیون نکن.         &lt;br /&gt;
خدا را شکر می گویم روزی که به آرزویم برسم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به امید پیروزی اسلام بر کفر در جنگ تحمیلی&lt;br /&gt;
خداحافظ مادر                  &lt;br /&gt;
قربانت محمد (ناصر)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:محمداسماعیل_نژادمقدم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهیدمجتبی اسدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2018-09-23T07:28:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1343/04/01 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1365/03/19&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام بر شهيدان از هابيل تا حسين، و از کربلاي حسين تا کر بلاي ايران، از شهداي 25 خرداد حالي، 17 شهريور، و از آنجا تا 7‌ تير، بر شهيداني که درس شهادت را از دانشگاه کربلا آموختند و بي‌پروا چون کبوتران آزادي از خون و آتش، و با فرياد الله اکبر و لا اله ‌الا الله به سوي معشوق پر کشيدند و   در نوبهار سبز شهادت، بر بال‌هاي ملائک نشستند و به ديار کبريا شتافتند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام بر شما، که پاسداران شما، خون تا درياي بي‌کران   مشهدتان کربلاي ايران را گلگون ساخت، شما اي امت جگر سوخته ايران، به خون نشسته فرزندانتان، و سرزمين ايران را گل گون ساخته است، اي امتي که عزيزانتان روزي در جنوب قطعه قطعه، و روزي در غرب سر بريده مي‌شوند و يا بايد ؟ سوراخ سوراخ و گل بهاي کوچک از کار افتاده به سوي معبود خود مي‌روند، راستي آنان چگونه اند که هنگام فتح قله هاي پيروزي، سوار بر اسب شهادت اين ‌چنين مظلومانه سرود سرخ شهادت را سر مي‌دهند؟ گويي از فتح ستاره ها مي‌آيند، رسيده‌اند و اما شهيدان اکنون که به او رسيده اند براي ما نيز طلب شهادت نمايند تا شايد ما به شما بپيونديم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دعا و نماز و توسل به ائمه اطهار، که هدف اين انقلاب بوده غافل نشويد، امام عزيز را دعا کنيد و فرامين پيامبر گونه‌اش را اطاعت کنيد تا انقلاب با رفتارتان به سراسر جهان صادر گردد، به دانش‌پژوهان و دانش‌آموزان توصيه مي‌کنم که درس و دانش را يک فريضه الهي بدانند، مدرسه و دانشگاه را يک سنگر بداند و به کارمندان و کارگران توصيه مي‌کنم از کم کاري بپرهيزند و کار را با اخلاص و   ايمان براي خدا انجام دهند، به معلمين پيشنهاد مي‌کنم که هدف الهي را در سر کلاس و مدرسه دنبال کنند و به دانش‌آموزان درس شهادت بياموزند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:مجتبی_اسدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2018-09-23T07:26:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1341/07/06 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1361/09/25&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه تعالی&lt;br /&gt;
شهید محمد اسلامی در ششم مهر ماه سال 1341 در روستای تازه کند قشلاق واقع در شهرستان مراغه در یک خانواده مذهبی دیده به جهان گشود. ایشان به دلیل نبود مدرسه در شهرستان مراغه در دبستان بدر تا دو ابتدائی مشغول تحصیل شد و چون علاقه چندانی به درس خواندن نداشت برای کارآموزی در پیش پسر عموی خود به شغل خیاطی مشغول شد. همه ی مردم روستا و دوستان و آشنایان از اخلاق حسنه ایشان رضایت کامل داشتند و کسی از اخل اق و رفتار ایشان رنجیده خاطر نشده بود. در خانواده همه را به خداپرستی و نماز و انجام واجبات الهی دعوت می نمود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دائماً به کلام امام که از رادیو و تلویزیون پخش می شد با جان و دل گوش می داد و بعضی وقتها این چنین می گفت: امام تنها هستند و من می خواهم به جبهه بروم و از کیان کشورم دفاع کنم. آن شهید قبل از این که به خدمت مقدس سربازی مشرف شود با دختر عموی خود زندگی مشترکشان را شروع می کنند و ثمره ی ازدواج ایشان یک فرزند پسر می باشد. بالاخره به خدمت سربازی اعزام می شود تا این که در 1361/09/25 که برای پاکسازی به یکی از مناطق کردستان اعزام می شوند با تنی چند از همرزمان خود شربت شهادت را نوشیدند.  &lt;br /&gt;
روحشان شاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_اسلامی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مراغه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%86%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1</id>
		<title>رده:شهدای شهرستان نیشابور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%86%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2018-09-23T07:23:52Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: صفحه‌ای جدید حاوی «دراین صفحه میتوانیدفهرست شهدای شهرستان نیشابوررامشاهده کنید» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;دراین صفحه میتوانیدفهرست شهدای شهرستان نیشابوررامشاهده کنید&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%85%D9%87</id>
		<title>شهید محمد اردمه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%85%D9%87"/>
				<updated>2018-09-23T07:23:12Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد : 1341/04/01 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1361/07/09&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهید در سال 1341 در خانواده مذهبی و متدین به دنیا آمد. شهید در سن 4 سالگی پدر خود را از دست داد و بی سرپرست ماند. واز آن به بعد در دامن مادری پاک دامن به اسم ماه بی بی پرورش یافت و از آنکه بی سرپرست بود و در فقر زندگی بود توانست با کمک مادر دل سوزش از شش سالگی به دبستان بفرستد و با آنکه عشق علاقه به درس داشت و توانست تا کلاس چهارم ادامه دهد و همیشه که در دبستان بود شاگرد اول بود. و بعد از دبستان به قرآن خواندن پرداخت و توانست با کمک معلم دل سوزش و مادرش قرآن را دوره کند و از مکتب فارغ التحصیل شد شهید در اوایل جوانی که یک برادر بزرگتر و یک برادر کوچکتر از خود داشت و زندگی را می چرخانند. تا اینکه برادر بزرگش ازدواج کرد و بار زندگی به دوش این دو برادر آفتاد. و بعد از مدتی این شهید با دختر دایی خود ازدواج کرد و بعد از شش ماه از این ازدواج به خدمت سربازی مشرف شد که سه ماه آموزشی را در بیرجند سپری کرد و بعد از تقسیم بندی در شهرستان تبریز افتاد و در انقلاب اسلامی نقش مهمی داشت و عضو بسیج هم بود ودر تظاهرات همیشه شرکت می کرد و بعد از تقسیم بندی که در تبریز افتاد یک بار به مرخصی آمد و اجازه از مادر و پدر خواست تا آنها برای جبهه اجازه دهند و بعد رفت و اسم نویسی کرد و به جبهه کوشک افتاد و بعد از 20 روز مبارزه باصدامیان کافر در یک شب حوادث انگیز که حمل مسلم ابن عقیل رخ داد به درجه رفیع شهادت نائل آمد. و در روستای قاسم آباد دهنه تشییع و به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==                                                          &lt;br /&gt;
بسمه تعالی&lt;br /&gt;
راهی است که باید پیمود و سفری است که باید رفت چه بهتر که درحال خدمت به اسلام و ملت اسلامی شربت شهادت نوشید وبا سرافزای به لقاء الله رسد و این همان است که اولیا الله آرزوی آن را می کردند و از خدای بزرگ درمناجات خود طلب کردند.&lt;br /&gt;
مادر بزرگوارم سلام سلام گرم مرا بپذیر سلامی که از عماق قلبم سرچشمه می گیرد. مادر جان از روزی که عازم جبهه شده ام. تولدی دیگر یافته ام و وارد دانشگاهی شده ام که کتابش قرآن و بنیانگذارش محمد می باشد. در این دانشگاه به جای قلم از اسلحه استفاده می شود. ومرکب آن از خون می باشد. ودر این دانشگاه دروس مختلفی تدریس می شود که از جمله ایثار از خود گذشتگی پشت پازدن به هواهای نفسانی و امیال شیطانی و فداکردن بهترین چیزها مانند. پدر و مادر وخواهر و برادر حتی سر و جان در راه خدا می باشد. اما افرادی که می خواهند وارد این دانشگاه بشوند. باید آمادگی قبلی داشته باشند. ودر کلاس درس معلمان مومن و با ایمان و شجاع درس فرا گرفته باشند. که من دوره مقدماتی را در کلاس شما درس گرفته ام جدا شما مادرم معلم خوبی برایم بوده ای وقبولی وسرافرازی ام را مدیون شما و زحمتهای شما هستم. &lt;br /&gt;
من با تمام وجود در برابر شجاعت و روح بزرگتان سر تعظیم فرود می آورم. مادر عزیزم درحق شما بدیهای فراوانی کرده ام که امید وارم از تقصیراتم درگذری و مرا مورد عفو قرار دهی. سلام من به مادرم که از حلم و صبری بسیار کم نظیر برخوردار است. و در پاگی و مهربانی کم نظیر می باشد.&lt;br /&gt;
مادر مهربانم اگر شهید شدم و این نعمت بزرگ الهی نصیبم شد برایم شیون و گریه نکنید. مادرم اگر شهید شدم درعزایم لباس سرخ بپوش و لباس عزا نپوشی چون خط ما خط سرخ حسین است و خدا را شکر کنید. که توانستند. فرزندی تربیت کنید. که روز قیامت پیش محمد. و آل او رو سفید. باشید. مادر جان از تو می خواهم که حلالم کنی و از بدیهای که نسبت به تو انجام داده ام در گذری و از خدا بخواهی که فرج حضرت مهدی را هر چه زودتر نزدیک بگرداند. تا تمام مردم بتوانند درسایه اسلام به راحتی و در کمال آرامش زندگی کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_اردمه}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84%DB%8C_%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید مجید اسماعیلی خسروشاهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84%DB%8C_%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2018-09-23T07:20:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1342/02/20 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1364/05/08&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه تعالی&lt;br /&gt;
شهید در تاریخ 1342/02/20 در تبریز درخانواده ای مومن ومذهبی و متدین به دنیا آمد. شهید احساس می کرد که باید همچون سایر رزمندگان اسلام دین خود را به کشور اسلامیمان ادانماید که پس از طی آموزشهای لازم و تخصصی به تیپ لشکر 23 درمنطقه سردشت اعزام گردید و درعملیات علیه دشمن بعثی درتاریخ 1364/05/08 بعلت درگیری با ضد انقلاب به فیض عظیم شهادت نائل آمد. که پس از تخلیه پیکر مطهر به موطن خود تبریز درگلستان شهدای وادی رحمت مدفون گردید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:مجید_اسماعیلی خسروشاهی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان آذربایجان شرقی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تبریز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85</id>
		<title>شهیداحمد ایلخانی مقدم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85"/>
				<updated>2018-09-23T07:18:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = احمد ایلخانی مقدم&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Ahmad-ilkhanimoghadam.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای 23 بهمن|1336/11/23]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 12 اسفند|1360/12/12]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید احمد ایلخانی مقدم&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1336/11/23&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1360/12/12&lt;br /&gt;
==زندگینامه :==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحيم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام شهيد: احمد ايلخاني مقدم                       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: نظام علي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: تهران                               &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاريخ تولد: 1336/11/30&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدرك تحصيلي: سيكل                                  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضعيت تأهل: متأهل                         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد فرزندان: 1دختر                         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل شهيد: نيروي زميني                            &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل كار: لويزان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاريخ شهادت:   1360/12/15                 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نحوه شهادت: اصابت گلوله                            &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت: [[شوش دانيال]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشاني مزار: بهشت زهرا قطعه24                  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدت حضور در جبهه: يك سال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ارگان اعزام كننده: پادگان [[لويزان]]                      &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يگان خدمتي: ارتش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرين مسئوليت در جبهه: توپ چي                             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==«خلاصه‌اي از زندگي نامه شهيد»==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد احمد ايلخاني مقدم در مورخ سي‌ام بهمن ماه سال هزار و سيصد و سي و شش در تهران و خانواده‌اي مذهبي چشم به جهان گشود. دوران كودكي خود را گذراند و در هفت سالگي به مدرسه رفت و درس را تا كلاس سوم راهنمايي ادامه داد سپس به استخدام نيروي زميني ارتش درآمد و در پادگان لويزان مشغول به كار و خدمت شدند. پس از مدتي تصميم گرفتند كه به سنت حضرت محمد (ص) طي كرده و ازدواج كردند كه حاصل اين ازدواج يك دختر به نام راحله بود كه او هم هم اكنون ازدواج كرده است. پس از اينكه جنگ تحميلي شروع شد ايشان از همان نيروي زميني به جبهه اعزام شدند و حدود يك سال در جبهه بودند و در اين يك سال به عنوان توپ چي مشغول انجام وظيفه بودند و يك بار هم از ناحيه دست آسيب ديدند ايشان سرانجام در پانزدهم اسفندماه سال 1360 بر اثر اصابت گلوله در شوش دانيال به درجه شهادت نائل گرديدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==1-نكات برجسته در زندگي شهيد:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الف) فعاليتهاي مهم عبادي و معنوي:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمازهاي خود را مي‌خواند و شبها به نمازشب و دعا و نيايش مي‌پرداخت روزه مي‌گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ب) فعاليتهاي مهم سياسي و اجتماعي:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تظاهرات شركت مي‌كرد اعلاميه پخش مي‌كرد و به نمازجمعه مي‌رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ج) فعاليتهاي مهم علمي، فرهنگي و هنري:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در همه فعاليتها حضوري سبز داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د) ويژگيهاي بارز اخلاقي(با ارائه نمونه رفتاري):&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او با گذشت و صبور بود مهربان و دلسوز و به همسايگان هميشه كمك مي‌كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==2- فرازهايي از وصيت نامه:==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصيت نامه ندارد.&lt;br /&gt;
==خاطرات:==&lt;br /&gt;
او در زماني كه رفته بود جبهه من مي‌گفتم كه مادر براي من نامه بنويس مي‌گفت مادر نامه را كه مرد نمي‌نويسد نامه براي زن است و من نامه نمي‌نويسم من آمده‌ام كه اينجا بجنگم نه نامه بنويسم.1&amp;lt;ref&amp;gt;[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/2671/شهید-احمد-ایلخانی-مقدم سایت شهدای ارتش]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد_ایلخانی مقدم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84%DB%8C_%D9%86%D8%B3%D8%A8</id>
		<title>شهید قدیر اسماعیلی نسب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84%DB%8C_%D9%86%D8%B3%D8%A8"/>
				<updated>2018-09-23T07:17:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;تاریخ تولد :1334/05/12&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1359/10/19&lt;br /&gt;
نام پدر: قهرمان&lt;br /&gt;
ش.ش: 209&lt;br /&gt;
محل‌صدورشناسنامه: اردبیل&lt;br /&gt;
شرح حادثه: حوادث ناشى ازدرگیرى مستقیم بادشمن-توسطدشمن‌درجبهه&lt;br /&gt;
استان: بنیادشهیداستان‌تهران&lt;br /&gt;
شهر: اداره‌بنیادشهیدمنطقه‌8)غرب(&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* وصیت نامه اول: &lt;br /&gt;
« بسمه تعالى »&lt;br /&gt;
خدمت برادران و خواهران عزیز كارگر چیت؟؟؟ و كارمندان و؟؟؟.&lt;br /&gt;
ضمن عرض سلام امیدوارم كه سلام مرا از راه دور از نزدیكى كربلاى پذیرا باشید و بدانید كه بازگشت همه شما خواهران و برادران به سوی من در این جبهه بزرگ در خط اول آتش فقط تمناى من این است كه دست از امام این فرزند حسین (ع) برندارید و به گفته‌هاى ایشان اعمالتان و فعالیت و كوششان لبیك بگوئید و من نیز؟؟؟ شهادت هستم و فدائى قرآن و پیش مرگ خمینى عزیز، فقط دعایم؟؟؟ در اینجا به درجه شهادت نائل شوم و بتوانم به پیش خدایم بروم؟؟؟ جهادتان با كار بیشتر و تولید بیشتر با كیفیت خوب است باور كنید؟؟؟ این كار بكنید درست در جبهه مقابل امام خمینى ارواحنا له الفداء؟؟؟.&lt;br /&gt;
و باز دعایم كنید كه خجل و سرافكند به پیش شما نیایم و در اینجا بتوانم با این خون ناچیزم درخت اسلام را آبیارى كنم و راه كربلا را باز كنیم كه همگى به زیارت آن مشرف شوید.&lt;br /&gt;
باز در خاتمه از شما میخواهم به نداى فرزند حسین (ع) امام خمینى عزیز لبیك بگوئید و مرا در اینجا در زیر آتش توپ و تانك و خمپاره شاد كنید.&lt;br /&gt;
به امید دیدار در بهشت خدا كه وعده داده است.&lt;br /&gt;
قدیر اسماعیلى‌نسب  1359 /07/18  جبهه مقدم آتش سر پل ذهاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* وصیت نامه دوم: &lt;br /&gt;
بسم رب الشهدا&lt;br /&gt;
قرآن كریم&lt;br /&gt;
سوره محمد آیه4&lt;br /&gt;
و اگر خدا می‌خواست خود از كافران انتقام می‌كشید و همه را بی زحمت جنگ شما هلاك می‌گردد ولیكن این جنگ كفر و ایمان برای امتحان خلق به یكدیگر است و آنانكه در راه خدا كشته شدند خدا هرگز رنج و اعمالشان را ضایع نگرداند.&lt;br /&gt;
خدمت مادر عزیزم و همسرم شجاع و فداكار و وفادارم و برادران و خواهرانم و برادران و خواهران دینی‌ام سلام عوض می‌كنم امیدوارم كه در سایه و رهبری امام خمینی صحیح و سالم باشید و همچنان مطیع و فرمانبردار امام عزیزمان و روحانیت مبارز و متعهد باشید مادر می‌دانم كه خیلی برایم زحمت كشیده‌ای و مرا بدین گونه بزرگ و تربیت نمودی و حالا كه من جهت آبیاری به ما درخت اسلام به پیش خدایم می‌روم گریان نباش چرا كه من الآن در بهشت خدا هستم و جایم راحت و خندانم و منتظر تو مادر گرامی هستم مبادا مادرم مبادا كه فغان كن و گریان باشی و كافران از این حالت تو خوشحال گردانند بدان كه جواد تو با اینكه به خاطر هیچ چیز و هیچ‌كس تو را هیچ وقت لحظه‌ای ترك نمی‌گردد اینبار به خاطر قرآن به خاطر اسلام عزیز ترا ترك گفته و زودترا از تو در بهشت خدا كه بارها بارها وعده داده شده بود جای گرفته و من الآن ترا می‌بینم اما بدان مادر خوبم من بی‌وفا و عهدشكن نسبت به تو نبودم لذت شهادت و بهشت بهتر از این است كه در پیش تو بمانم تمنا می‌كنم دشمن را خوشحال نكن افتخار كن مادر كه شهید شدم و راه بهشت را برای تو هموار كردم خیلی دوستت دارم.&lt;br /&gt;
و تو همسرم زهره تو زجر زیادی در زندگیت متحمل شده‌ای می‌دانم اما در عوض پاداش خواهی گرفت و در ضمن یعمل مثقال ذره خیراً تو در زندگیت یك ماه و نیم بیشتر با من نبودی و من به تشویق تو همسر شجاع دیدی كه فاصله ی شب عروسی تا شهادت را چه قدر كوتاه كردم تا همه بدانند كه از جمله عروسی تا شهادت مرزی وجود ندارد اما تو آنقدر به من منت گذاشتی كه مرا به بهشت فرستادی خیلی زود كفنش كردی كه سالها با مشكلات زندگی دست و پنجه نرم كنی و می‌دانم جوانیت را نیز من از تو گرفتم و تو در سن بیست سالگی بایستی بدون من و در كنار بچه‌مان كه می‌دانم به خدا می‌دانم بزرگ كردنش و تربیت نمودنش زحمت دارد زندگی كنی اما تو بخششت زیاد است و تو عشقت را ثابت كردی كه عشق یعنی همه چیز خود را انسان به یك نفر بدهد تا او به هدفش برسد و در مقابل هیچ چیز نخواهد و تو اینكار را كردی كه من از تو ممنونم در بهشت خدا كه نمی‌دانی چه قدر پر لذت و آرام بخش است منتظر تو هستم و از خداوند فقط برای همسری تو را می‌خواهم. دیگر نبایستی به تو بگویم در غیاب من چه كنی كه خود خوب می‌دانی و معلم من بودی در بسیاری موارد اما تأكید می‌كنم كه به وصیت‌نامه‌ام كه بعضی نوشته‌هایش به تو مربوط است هر وقت صلاح دیدی عمل كنی و ترا سفارش می‌كنم به یاری امام عزیز خمینی روح خدا و روحانیت مبارز و متعهد. باور كن كه معنای زندگی و ایمان را در كنار تو فهمیدم مدیون تو هستم مرا ببخش عزیزم اما به بچه‌مان بگو كه پدرش آنطور كه تو می‌خواستی خیلی شجاعانه به پیش خدا گام برداشت و به او بگو كه پدرش در راه اسلام از هیچ كاری كوتاهی نكرد و خواهش دارم كه بچه‌مان را مومن خوبی ببار بیاوری خیلی دوستت دارم باور كن منتظر تو هستم و در بهشت زیر درختان و در كنار نهرآب خدانگهدارت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* وصیت نامه سوم: &lt;br /&gt;
« بسم الله الرحمن الرحیم »&lt;br /&gt;
حمد و ستایش خداى را كه مرا از گل آفرید و از روح خود در من دمید و نسل آدم را از آبى پست كه شیره جان است بیاراست و به او راهى نشان داد و دستوراتى و عقلى و شعورى و ادراكى كه تا خود انتخاب‌گر راه خود باشد و من به شكرانه این نعمتهاى الهى خود را بنده ذلیل و ناتوان در مقابلش میدانم و بر خاك سجده زده او را ستایش میكنم و اوست كه جان میدهد و اگر بخواهد جان میگیرد.&lt;br /&gt;
امام عزیز من میدانم كه تو نائب امام زمان (ع) و فرزند حسین بن على (ع) هستى و معتقدم كه تو امام از خدا وحى میگیرى و حال كه نداى هل « من ناصرا ینصرنى » سر داده اى براى اسلام من به نداى تو اى امام لبیك گفته‌ام و براى احیاء اسلام این جان من چه ارزشى میتواند داشته باشد و تو امام من مرا جزء اصحاب خودت قبول فرما و در قیامت كبرى شفیع من باش كه ما در گذشته گنهكار بودیم و جاهل و تو اى امام به ما زندگى دوباره دادى و راه مستقیم را نشانمان دادى و هم چنین راه شقاوت و سعادت را و من بعنوان یك اصحاب تو میخواهم كه دعایم كنى كه این سعادت كه همان شهادت است در این جبهه مقدم آتش نصیبم بگردد و بروم به مبداء حركتم آنجا كه ترازوئى برپاست و عدالتى و نور الهى.&lt;br /&gt;
در خاتمه باید بگویم اى امام بدان كه تو یاور زیاد دارى و تمامى ما افتخار میكنیم كه در راه شما مى‌جنگیم و اگر صد بار خداوند به ما عمر دوباره و دوباره بدهد باز هم به رهبرى؟؟؟ امام جان خود را فداى قرآن محمد (ص) و اسلام خواهیم كرد.&lt;br /&gt;
« الله اكبر »&lt;br /&gt;
والسلام سرباز قرآن و پیش‌مرگ خمینى قدیر اسماعیلى‌نسب 08/18/ جبهه مقدم آتش: سر پل ذهاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:قدیر_اسماعیلی نسب}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%86%D8%AF</id>
		<title>شهید قربان ارجمند</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%86%D8%AF"/>
				<updated>2018-09-22T17:55:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1321/09/28&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/01/12&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :خراسان شمالی - شیروان - بهشت حمزه شیروان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
به نام خداى بزرگ و آفریننده تمام كرات و موجودات جهان؛ این جانب قربان، شهرت: ارجمند، فرزند: عباس، شماره شناسنامه:122 موالیه، محل صدور: حوزه 5 قوچان، وصیت مى نمایم در صورت شهادت یا فوت بر اثر جنگ تحمیلى، همسرم به نام بتول، شهرت: پاسبان، فرزند: منوچهر شماره شناسنامه: 8581، صادره از شیروان، به عنوان سرپرست خانواده ام، تا رسیدن فرزندانم به سن قانون برابر مقرارت و قوانین شارع اسلام، خرج و مخارج زندگى این جانب متعلق به خانواده ام بود و هیچ احدى حق تصرف یا تكدى اموال متعلق به مرا نداشته و در صورت فوت، كلیه مخارج را از امولم برایم خرج نمانید، در صورت درستى استطاعت مالى، فرزندم امیر ارجمند به مكه مكرمه مشرف شده، در صورتی كه او تمایل نداشته باشد، فرزندان این جانب به نام امین ارجمند، این كار را برایم انجام دهد. &lt;br /&gt;
در پایان پدر، مادر، برادر، خواهر هیچ كدام حق دخالت در امور زندگى مرا نداشته و تنها همسرم دلیل و وصى زندگى و فرزندانم، بعد از من مى باشد. &lt;br /&gt;
والسلام&lt;br /&gt;
ستوان یار سوم مخابرات قربان ارجمند&lt;br /&gt;
20/06/1364&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:قربان_ارجمند}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی ]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شیروان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%B4_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهید کورش اسماعیلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%B4_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2018-09-22T17:54:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1340/01/04&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/02/28&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه :==&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون».&lt;br /&gt;
با سلام و درود به پیشكاه حضرت ولیعصر و نائب برحقش امام خمینی. با توجه به نكات و لطایف بسیار كه در این پیام كوتاه اما بلند، به بلندای پیام انبیاء و امامان معصوم و رهبر كبیر انقلاب، امیدوارم كه پیام این شهید در دلهای مومنین ثبت و ضبط گردد. انشاءالله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای خوشا با فرق خونین در لقای یار رفتن            سر جدا، پیكر جدا، در محل دلدار رفتن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یك سال از شهادت پرافتخار عزیزمان كورش اسماعیلی گذشت. سالی كه هر لحظه‌اش یادآور مهربانی‌هاست. بیهوده جستجو می‌كنیم تا در آخرین لحظه وداعشان قطره اشكی بیابیم. باور نمی‌كنیم و نخواهیم كرد روزها و سالها در پی هم می‌گذرد. همچنان پروانه‌ای به دور شمع خاموش خود می‌گردیم.&lt;br /&gt;
كورش یكی از خدمتگزاران صدیق ابا عبدالله الحسین (ع) بود كه از میان ما رفت و جایش خالی و یادش گرامی و راهش پررهرو باد.او از خانواده مسكینی برخاست و با شرافت ذاتی و انسان‌دوستی خاصی كه داشت در تمام مراحل زندگی‌اش تابع اصول و ضوابط اخلاقی بود، درستكار و با ایمان راسخ و پاكدامن و در صداقتش نمونه بود، با غمی سنگین و جان طاقت فرسا این شهادت پرافتخار را به امام امت و خانواده معظم و بستگان محترمش تبریك و تهنیت می‌گوییم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه :==&lt;br /&gt;
شما ای ملت غیور شهرستان خلخال بایستی مثل پروانه به دور امام بگردید ولحظه ای از او غافل نباشید. وافرادی را كه عاشق این انقلابند از نظر اخلاقی واعتقادی آماده كنید كه بتوانند افراد صالح انقلاب را به طور صحیح شناسایی وعناصری را كه جریانهای انحرافی دارند بشناسند كه شناخت مردم در تداوم انقلاب یك امر حیاتی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای یاران روح الله وپیروان حسین برای حفظ اسلام به میدان پا گذاشتیم و تا خون در رگ داریم دشمنان را هلاك می كنیم. و خود همچون حسین وار وارد میدان شده وبا آغوش گرم شهادت را می پذیریم اگر جز یاران امام حسین قرار گرفتیم در نبودم ناراحت نباشید چون روحم غمگین می شود. وصیتم به شما ادامه راه انبیا است. ان شا الله كه روح ما هدیه راه كربلا باشد وبدانید كه شهادت كلید پیروزی است شهادت وسیله ای است كه چراغ هدایت انسان است. وبه راستی كه هنگام شكفتن لاله های خونین حسین است ورسیدن به كربلا ی خون بار حسین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای شهیدان تاریخ وای گواهان زمان ای كه زنجیر اسارت را گسسته ورها كردید. ای كه با رفتارتان همچون در پیكر اجتماع حركت كردید و جامعه را پاك ساختید. ای یاران امام درودتان باد. در كربلا با حسین (ع) در كنار حضرت علی ودر بقیع در كنار پیامبر ودر آسمان با فرشتگان ودر هر كجا كه باشید روحتان شاد باد. ذكر یا رب زمزمه شماست. به مقامی رسیده اید كه این مقام شایسته انسانهای صالح خداوند است. در این برهه از زمان بایستی شمشیرها را صیقل داد باید مهمانی خون بر پا كرد. وباید مردانه ایستاد تا دشمنان اسلام وخدا رسوا شوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به بركت خون حسین است كه ملت چنین در مقابل ستمگران وجلادان نظامی جهان چون صدام كه یك دام بیشتر نیست واداشته كه انتقام خون حسین وهمه شهیدان را بستانیم. این مردم مظلوم به خوبی می دانند كه تمامی حركتها ناشی از روشنگری های رهبری وفرماندهی كل قواست.&lt;br /&gt;
كه یك انقلاب بزرگ و راهنمای قدرتمند در هدایت وایستادگی ملت در برابر دژخیمان وتجاوزگران خون خوار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امام حسین (ع) می فرماید:&lt;br /&gt;
ان الحیاه عقیده الجهاد&lt;br /&gt;
براستی كه عقیده زندگی جهاد است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهیدان گواهان همیشه تاریخ وادامه دهندگان راه حسین كه نشانگر حقیقت وروشنگر سبیل الله هستند آنانكه با شوری وصف ناپذیر به عرش الهی چنگ زده اند وسعادت ابدی را به زندگی فانی دنیوی ترجیح داده اند. وبر بال ملائك قرار گرفته اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می گوییم خدا چه خوب است هنگامی كه نتیجه خون این همه شهید را به عینه ببینیم وزمانیكه پیروزی های چشمگیر رزمندگان در جبهه اسلام طنین انداز شود. وصدای الله اكبر مان به گوش جهانیان برسد.&lt;br /&gt;
مبادا خونشان پایمال شود ما خط سرخ خون حسین ویارانش را تا لحظه پیروزی ادامه خواهیم داد. وتا لحظه پیروزی خون بر شمشیر وتا لحظه طلوع فجر پیروزی وتا لحظه قرآن به گلوله بر آیندگان وبر علیه كفر دنبال خواهیم كرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز بر همگان روشن است كه مستقل ترین ارتش جمهوری اسلامی ایران است. كه فقط به اراده ونیت ملت خویش دوام دارد. بر ماست كه به ندای رهبرمان لبیك گوییم وتا از كربلای ایران تا كربلای حسین شویم ما باید سالح متكی به ایمان داشته باشیم زیرا با اتكا به ایمان است كه رزمندگان اسلام به پیروزی های چشمگیری دست می یابند. به استوای كوهها استقامت كنید ومنافقان بدانند كه این نبرد مقدس واین مكتب تا پیروزی ادامه دارد. وخواهد یافت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر تو باید خوشحال باشی كه من را به این سن وسال رساندی وجایی فرستادی كه امام زمان آنجا می آید وبه سنگرشان سر می زند. وگلها را می بیند وگلچین می كند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسول اكرم می فرماید:&lt;br /&gt;
چون آخر الزمان فرا رسد شهادت خوبان ما را گلچین می كند.&lt;br /&gt;
وقتی به یاد من می افتی به یاد كربلا بیفت به یاد لیلاو زینب و صحنه كربلا و به اسارت بردن اهل بیت پیامبرودلت را با اینها تسكین بده دوست دارم صدای صوت قرآن مرا كه ا ز اعماق دلم سرچشمه می گیرد بر سر مزارم باز كنید تا دلم تسكین پیدا كند. توصیه می كنم كه امام ویارانش را تنها نگذارید وتای پای جان روزه ونماز را بر پا دارید. وهر كاری می كنید برای رضای خدا باشد.روزی یك جز قرآن می خوانم واز درگاه خدا برای شما وخود طلب آمرزش می كنم وصبر وتحمل در برابر مشكلات می طلبم. و م گویم به آن جگر پاره پاره حسین قسمت می دهم فرج امام زمان را نزدیك كن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:کورش_اسماعیلی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان اردبیل]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان خلخال]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید مجید اسلامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2018-09-22T17:51:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =  مجید اسلامی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Majid-eslami.JPG&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای 1 اردیبهشت|1339/02/01]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 6 فروردین|1364/01/06]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
شهید  مجید اسلامی&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1339/02/01 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1364/01/06&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید مجید اسلامی، متولد 1339 در تهران، دارای خانواده ای با ایمان و متعهد بود، پدر شهید بعد از   شهادت مجيد فوت کرد و مادرش در قید حیات هستند، مادری دلسوز و صبور که تمام این سال ها را   در كنار شکیبایی و داغ فرزند، متأسفانه بینایی خود را از دست داده اند و هنوز به داشتن چنین پسری افتخار می کنند. از فعاليت هاي   اين   بزرگوار مي توان به حضور مستمر در مساجد و هيئت ها،   همچنين شركت در راه پيمايي ها و تظاهرات اشاره كرد؛   شهید، بعد از گرفتن دیپلم و تمام شدن درس ازدواج می کنند و صاحب فرزند پسری   هست، همسر مجید بعد از شهادتش،   ازدواج   كرده و با پسرشان زندگی می کنند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به گفته مادرش او انساني با اخلاق و مهربان بود و مانند گل محمدي هميشه خنده بر لب داشت، يك سال هم اسير شده بود؛ شهید   تكاور ارتش، و به گفته مادرش، گویا فرمانده هم بوده است،   مادرش می گوید :   سرباز ايشان   به مرخصی آمده بود، ا ز او   پرسیدم که مجید کجاست؟ گفت : فردا   مي آيد   که فردای آن روز   در تاريخ،   1364/1/6 جنازه پسرم را آوردند   و در گلزار شهدا، قطعه 27 دف ن   شد.&lt;br /&gt;
روحش شاد و يادش گرامي باد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خاطرات مادر شهید:===&lt;br /&gt;
مادر شهید می گوید که پسرم در زمان بنی صدر (رئیس جمهور) يك سال اسير بود و در اين مدت من رفت و آمد کردم و هر روز چیزی می گفتند که بالاخره بعد از یک سال پسرم آزاد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:مجید_اسلامی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C_%D8%A7%D9%86%D8%AC%DB%8C%D9%84%D9%87</id>
		<title>شهید محمد اسدی انجیله</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C_%D8%A7%D9%86%D8%AC%DB%8C%D9%84%D9%87"/>
				<updated>2018-09-22T17:50:48Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمد اسدی انجیله&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mohammad-asadi-anjabineh1.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای 1 تیر|1326/4/1]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 29 مرداد|1367/05/05]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید   محمد اسدی انجیله&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1326/04/01 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1367/05/05&lt;br /&gt;
نام پدر: ابراهيم&lt;br /&gt;
محل تولد: قم&lt;br /&gt;
وضعيت تاهل: متاهل                                     &lt;br /&gt;
تعداد فرزند: 4پسر، 1دختر&lt;br /&gt;
شغل: راننده تريلي در ارتش                            &lt;br /&gt;
مدرک تحصيلي: ششم ابتدائي&lt;br /&gt;
محل شهادت: اسلام آباد غرب&lt;br /&gt;
مزار شهيد: قم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهيد در سال 1326 در حومه قم در يک خانواده متوسط و مذهبي چشم به دنيا گشود، 2 خواهر و يک برادر داشت، تحصيلاتش را تا ششم ابتدائي ادامه داد، در سال 1349 با دختر دايي اش   ازدواج نمود و در تهران ساکن شد . بعد از مدتي وارد ارتش شده و در قسمت ترابري مشغول خدمت گرديد ،   در تمام مدت جنگ، در جبهه ها   حضور فعال داشت و بيشتر مدت جنگ، در جبهه بود، هميشه افسوس مي خورد که چرا به شهادت نرسيده ام؟ سرانجام بعد از امضاء قرار داد بين ايران و عراق و در زمان حمله منافقين کوردل به جبهه هاي غرب در عمليات مرصاد به دست مزدوران به شهادت رس يد و   به لقاء الله   پيوست . از ايشان 5 فرزند، 4 پسر و يک دختر به يادگار   مانده است .&lt;br /&gt;
اين شهيد گرامي بسيار فعال و از لحاظ اجتماعي ـ   سياسي بسيار هوشيار بود   و متفكرانه عمل مي كرد .بسيار   بخشنده،   مهربان،   خانواده دوست، باگذشت، خوش اخلاق و   فداکار بود . شب قبل از ر فتنش،   مرخصي استعلاجي داشت، ولي چون به او   ماموريت خورده   بود، به جبهه شتافت . البته همان شب تا صبح مانند پروانه دور بچه هايش   مي چرخيد، آرامش نداشت و دائم بالاي سر بچه ها مي رفت و تا صبح آرام نبود .در عمليات مرصاد در قسمت ترابري، براي کمک به خانواده اي که در محاصره بودند رفته بود و خانواده را نجات مي دهد، با پدر آن خانواده پشت سر آنها سوار ماشين شده و در حال فرار به طرف تهران بودند که منافقين کوردل ابتدا لاستيک ماشين را هدف گرفته، بعد از آن دو پاي شهيد را هدف قرار داده و سرانجام او را   به شهادت مي رسانند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد_اسدی انجیله}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قم]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان قم]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهید محمدرضا اشالی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2018-09-22T17:49:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = [[محمدرضا اشالی]]&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mohammadreza-ashali.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  زادروزهای 8 اسفند[[1340/12/08]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = الگو:شهدای 12 اسفند[[1364/12/12]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید]] [[محمدرضااشالی]]&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1340/12/08 &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1364/12/12&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمه تعالی&lt;br /&gt;
آنها که ایمان آوردند و هجرت کردند و با اموال و جانهایشان در راه خدا جهاد نمودند و مقامشان نزد خدا برتر و و به موهبت عظیم رسیده اند.&lt;br /&gt;
[[قرآن کریم]]&lt;br /&gt;
یکی دیگر از شهدای با ارزش کشورمان [[شهید]] [[محمدرضااشالی]] بود که آسمان [[شهادت]] را چون دیگر شهدا منور و پر فروز نمود. او در تاریخ 1340/07/08 در منزلی بسیار ساده و خانواده ای متعهد به دنیا آمد. همواره با توجه به غیرت و مردانگی که داشت با حساسیت خاصی روند و چگونگی وضیعت [[جنگ تحمیلی]] را پیگیری نموده و به جان و دل خود خطر دشمن را احساس کرده بود. لذا در اولین فرصت در تاریخ 1363/01/18 به [[خدمت مقدس سربازی]] شتافت و با پیوستن به لشگر [[21 حمزه]] در منطقه [[خرمشهر]] او نیز همچون دیگر [[رزمندگان]] این راه حسینی را آغاز نموده و در صحنه های مختلف وظیفه خود را به نحو مطلوب انجام داده ولی [[دشمن بعثی]] این گل را نیز بوسیله دشمن در تاریخ 1364/12/12 در [[جبهه]] از این امت اسلامی گرفت و درخت [[اسلام]] با خون این [[شهید]] پربارتر گردید.&lt;br /&gt;
روحش شاد و راهش پر رهرو باد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:محمدرضا_اشالی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهیدعباس ابراهیمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2018-09-22T17:47:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = عباس ابراهیمی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Abbas-ebrahimi.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[زادروزهای 1 فروردین|1337/01/01]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 4 تیر|1361/04/23]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1337/01/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/04/23&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
شهيد سروان عباس ابراهیمی فرزند اسدالله در شهر خمین در خانواده‌اي مذهبي ديده به جهان گشود. دوران کودکی را در دامان پر مهر و محبت خانواده سپری نمود و پس از آن تحصیل را آغاز کرد و تحصیلات خود را تا دریافت مدرک دیپلم ادامه داد، سپس در تاریخ 01/07/1357 وارد دانشکده افسری شد و پس از طی سال‌های دانشگاه، در تاریخ 01/07/1360 موفق به دریافت مدرک لیسانس در علوم نظامی گشت و با درجه‌ی ستوان دوم فارغ‌التحصیل گردید. این سرباز دلاور ارتش اسلام با شروع جنگ تحميلي بنا بر وظیفه‌ی شرعی و عرفی که بر دوش داشت در قالب لشگر زرهی 92 اهواز راهی جبهه‌ها شد تا از خاک پاک وطن در مقابل متجاوزین دفاع کند. ایشان سرانجام در راه دفاع از این آب و خاک جان خود را فدا کرد و به دیار حق شتافت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:عباس_ابراهیمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید زین العابدین ابراهیمیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2018-09-22T17:45:40Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1341/04/02&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/03/10&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :خراسان شمالی - شیروان - باغان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
زمان تو شاهد باش و تاریخ تو بنویس و روزگار تو گواه باش كه ما فقط به خاطر قرآن و اسلام، و به خاطر خدا در این راه قدم گذاشته و تا آ خرین نفس براى به ثمر رسیدن خون شهداى به خون خفته، كه ما دنباله رو آنها هستیم، خواهم جنگید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شخصى در هر پست و مقامى خواست در برابر ولایت فقیه، از اوامر رهبرى، كه همان دستورات الهى است سرپیچى كند از خود طردشان مي كنیم و فقط گوش به فرمان امام عزیزمان باشیم، پیروزى و موفقیت تمامى محرومین زمین و بالاخص مردم رنج كشیده ایران را، و طولانى بودن عمر پر بركت امام عزیزمان را از درگاه حضرت احدیت خواهانیم.&lt;br /&gt;
كه در آینده برایش پیش خواهد آمد از خود گذشتگى را به حد ایثار كردن سایر فرزندانش در راه الله برساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام بر مادر مهربانم، راستى مادر اگر روزى خبر شهادت من برایت آورده شد آیا نابه و فغان خواهى كرد؟ و یا همچو شیرزنان فلسطینى خواهى گفت: فرزندم شهادت بر تو مبارك؟ اى برادران ایثارگر، ما وظیفه داریم كه دنباله رو رهبر خود باشیم در هر گروه و حزب و سازمان.&lt;br /&gt;
و سلام بر روح خدا، ابر مرد دوران، پیر جماران، رهبر سازش ناپذیر مستضعفان، نایب به حق امام زمان (عج)، خمینى بت شكن، سلام بر امت شهید پرور قهرمان ایران، و خلق هاى تحت ستم جهان، و سلام بر تمامى محرومین و به بند كشیده شدگان و مستضعفین زمین.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سلام بر پدر پیرم، كسى كه با همه مشكلات زمانه ستیز كرد.&lt;br /&gt;
اینجانب دانش آموز زین العابدین ابراهیمیان، ساكن استان خراسان ـ شهرستان شیروان ـ روستاى باغان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خدایا، خودت شاهد و ناظر باش كه من فقط به خاطر تو و به خاطر دین تو در این راه قدم گذاشته ام و به جز این، هدفى در پیش ندارم و نه براى به دست آوردن مقام یا پول یا چیزهاى دنیا، فقط این آرزو را دارم كه هنگام شهید شدن لااقل بتوانم تعدادى بعثى بكشم و با گفتن لا الله الا الله، قدم در این را ه مى گذارم.&lt;br /&gt;
به امید پیروزى.&lt;br /&gt;
زین العابدین ابراهیمیان 1360/10/24 &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                &lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:زین العابدین_ابراهیمیان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شیروان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D9%84</id>
		<title>رده:شهدای شهرستان اردبیل</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D9%84"/>
				<updated>2018-09-22T17:43:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: صفحه‌ای جدید حاوی «دراین صفحه میتوانیدفهرست شهدای شهرستان اردبیل رامشاهده کنید» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;دراین صفحه میتوانیدفهرست شهدای شهرستان اردبیل رامشاهده کنید&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C_%D8%A8%D9%82%D8%A7%D9%84</id>
		<title>شهیدخسروابراهیمی بقال</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C_%D8%A8%D9%82%D8%A7%D9%84"/>
				<updated>2018-09-22T17:42:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید خسرو ابراهیمی بقال&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1332/03/30&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/02/10&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص&lt;br /&gt;
محل آرامگاه :اردبیل - غریبان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگینامه&lt;br /&gt;
شهید خسرو ابراهیمی، در تاريخ، 1332/03/03 در محله ی بخش علی اردبیل به دنیا آمد؛ پدرش حسین ابراهیمی نظامی ارتش بود و به همین خاطر دوران کودکی و نوجوانی خسرو، در شهرهای مختلف کشور، به جهت مأموریت های پدر، سپری گردید.&lt;br /&gt;
   خسرو، اولین فرزند خانواده ای بود که هفت فرزند داشت، مادرش دارای سواد سیکل، و خانه دار بود و پدر او هم دیپلم داشت؛ باسواد بودن پدر و مادر در کیفیت تحصیل فرزندان از جمله خسرو، تأثیر مثبت داشت؛ از لحاظ مالی زندگی آنها در حد متوسط بود و با حقوق نظامی پدر، روزگار می گذراندند.&lt;br /&gt;
   او دوران ابتدایی را در شهر مراغه تحصیل کرد و در انجام تکالیف، و از لحاظ وضعیت تحصیلی بسیار عالی بود، کودکی خوش برخورد، که با دوستانش رابطه ی خوبی برقرار می کرد. پس از طی تحصیلات ابتدایی، دوران راهنمایی را در مشگین شهر، و دوران دبیرستان را چند سال در مراغه و بقیه را در جهان علوم اردبیل به پایان رساند، در حالی که همواره از دانش آموزان ممتاز محسوب می شد؛ در تمامی این دوران در کنار درس، از مسائل مذهبی غافل نماند و از مطالعه دريغ نمی ورزید؛ او همیشه برای نماز اول وقت اهمیت قائل بود، فردی متواضع بود که با خوشرویی و صبر، رضایت خانواده و دوستان و آشنایان را جلب مي کرد.&lt;br /&gt;
   اين شهيد عزيز، پس از اخذ مدرک دیپلم، با معدل عالی، به جهت اشتیاق و علاقه در سال 1359 در تهران، وارد دانشکده افسری شد و پس از چهار سال تحصیل در دانشکده افسری تهران و مرکز آموزش زرهی شیراز، موفق به اخذ مدرک لیسانس گردید و به عنوان افسری زبده و ممتاز، با درجه ی ستوان دومی و در رسته زرهی، دوره های تخصصی و عملی را با موفقیت پشت سر گذاشت و بعد از دوره مقدماتی، به «لشگر 16 زرهی قزوین» انتقال یافت.&lt;br /&gt;
   پس از پیروزی انقلاب اسلامی و سرنگونی رژیم شاه، خسرو که دارای عقايد محکم دینی و شور و اشتیاق مذهبی بود، با جان و دل به صفوف مردم پیوست و دوشادوش مبارزان انقلابی، به ادای وظیفه در ارتش پرداخت و در این زمان به عنوان جانشین و معاون فرمانده گردان 234 لشکر 16 زرهی قزوین مشغول به خدمت شد و با آغاز جنگ تحمیلی در كلیه عملیات های لشگر شركت داشت. &lt;br /&gt;
   وي همواره سربازانش را مثل برادر و فرزند دوست می داشت، یکی از دوستان ابراهیمی که همرزم او هم بود و تازه به خدمت سربازی رفته بود نقل می کرد: «ظهر روزی که من برای اولین بار برای فرمانده ناهار می بردم به چادر فرماندهی که رسیدم دست و پایم را گم کردم، سر و وضعم را مرتب کردم و آرام وارد چادر فرماندهی شدم، دیدم همه سربازان در حال خوردن غذا هستند پرسیدم فرمانده نیامده؟ یکی از آنها گفت: انگار تازه واردی؟ گفتم: بله، گفت: فرمانده آن جا در جمع سربازان مشغول خوردن غذا است، من واقعاً از رفتارشان خوشحال شدم و به جمع آنها پیوستم».&lt;br /&gt;
   شهيد ابراهيمي، پس از شروع جنگ همواره از پیشتازان اعزام به مناطق جنگی بود، به عنوان فرمانده گردان در مناطق عملیاتی غرب و جنوب کشور حاضر گردید. او چندین بار در راه دفاع از کیان کشور به شدت مجروح گشت و پس از بهبود نسبی، بار دیگر عازم جبهه های جنگ شد، وي در طول دوران خدمت خویش همواره به جهت شجاعت و اخلاص، زبانزد رزمندگان بوده و در تاریخ، 1359/12/29 به خاطر جدیت در مدیریت صحیح یگان و رشادت در عملیات جنوب کشور، با اخذ یک سال ارشدیت مورد تشویق قرار گرفت و در تاریخ، 1364/07/01 به درجه سرگردی نائل آمد.&lt;br /&gt;
   اين شهيد گرانقدر، سرانجام در منطقه ی عملیاتی فکه، در حین عملیات رزمی و به هنگام پیش روی به سوی دشمن، به وسیله مزدوران متجاوز بعثی به شهادت رسید و در خون پاک و مطهر خویش غلطید، پیکر پاک او پس از تشییعی با شکوه، در گلزار غریبان اردبیل به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
&amp;quot;هو الرّئوف&amp;quot;&lt;br /&gt;
شهید خسرو ابراهیمی در سومین روز خرداد ماه سال یک هزار و سی صد و سی و دو در محله ی بخشعلی اردبیل به دنیا آمد.&lt;br /&gt;
 پدرش حسین نظامی ارتش بود و به همین خاطر دوران کودکی و نوجوانی خسرو در شهرهای مختلف کشور، به جهت ماموریت های پدر، سپری گردید. خسرو اولین فرزند خانواده ای بود که هفت فرزند داشتند. &lt;br /&gt;
مادرش رباب نامور سواد سیکل داشت و خانه دار بود. برخلاف پدر که دیپلم داشت.&lt;br /&gt;
 اما باسواد بودن آن دو در کیفیت تحصیل فرزندان از جمله خسرو تاثیر مثبت داشت.&lt;br /&gt;
 از لحاظ مالی زندگی آنها در حد متوسطی بود و با حقوق نظامی گری پدر روزگار می گذراندند.&lt;br /&gt;
خسرو دوران ابتدایی را در شهر مراغه تحصیل کرد. او در انجام تکالیف و وضعیت تحصیلی بسیار عالی بود.&lt;br /&gt;
 کودکی خوش برخورد بود که به آرامی با دوستانش رابطه ی خوبی برقرار می کرد. &lt;br /&gt;
او هر موقع که از مدرسه می آمد اتفاقات مهم پیش آمده را به خانواده میگفت. &lt;br /&gt;
ابراهیمی دوران راهنمایی را در مشگین شهر و دوران دبیرستان را چند سال در مراغه و بقیه را در جهان علوم اردبیل به پایان رساند. &lt;br /&gt;
در حالی که همواره از دانش آموزان ممتاز محسوب می شد. &lt;br /&gt;
او در تمامی این دوران ترک تحصیل نکرد و در کنار درس به مسائل مذهبی خود رسیدگی کرده و از مطالعه غفلت نمی ورزید. &lt;br /&gt;
او همیشه به نماز اول وقت اهمیت قائل بود و پای بندی خود را به مسائل دینی نشان می داد. ایشان فردی متواضع بود که با خوشرویی و صبر رضایت خانواده و دوستان و آشنایان را جلب کرده بود. دوست او در این دوران اسماعیل مالک پور (جانباز) بود.&lt;br /&gt;
خسرو پس از اخذ مدرک دیپلم با معدل عالی به جهت اشتیاق و علاقه در سال 1359 در تهران وارد دانشکده ی افسری شد و پس از چهار سال تحصیل در دانشکده ی افسری تهران و شیراز، موفق به اخذ مدرک لیسانس گردید و به عنوان افسر زبده و درجه دار ممتاز با درجه ی ستوان دومی وارد ارتش شد.&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و سرنگونی رژیم شاه، خسرو که دارای علاقه های محکم دینی و شور و اشتیاق مذهبی بود، با جان و دل به صفوف مردم پیوست و دوشادوش مبارزان انقلابی، به ادای وظیفه در ارتش پرداخت و پس از پیروزی انقلاب به عنوان جانشین و معاون فرمانده گردان، در گردان 234 لشکر 16 زرهی قزوین مشغول به خدمت شد.&lt;br /&gt;
خسرو در سال 1361 ازدواج نمود که ثمره ی این ازدواج یک دختر بود.&lt;br /&gt;
 بعد از یک ازدواج ساده به مدت 6 ماه در خانه ی پدری زندگی کردند که بعداً به منزلی اجاره ای نقل مکان نمودند.&lt;br /&gt;
خسرو همواره سربازانش را مثل برادر و فرزند دوست می داشت. یکی از دوستان ابراهیمی که همرزم ایشان هم بود و تازه به خدمت سربازی رفته بود که نقل می کرد: &amp;quot;ظهر روزی من برای اولین بار برای فرمانده ناهار می بردم به چادر فرماندهی که رسیدم دست و پایم را گم کردم.&lt;br /&gt;
 سر و وضعم را مرتب کردم و آرام وارد چادر فرماندهی شدم.&lt;br /&gt;
 دیدم همه ی سربازان در حال خوردن غذا هستند پرسیدم فرمانده نیامده؟ یکی از آنها گفت: انگار تازه واردی.&lt;br /&gt;
 گفتم: بله. گفت: فرمانده آن جا در جمع سربازان مشغول خوردن غذا است. من واقعاً از رفتارشان خوشحال شدم و به جمع آنها پیوستم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
خسرو پس از شروع جنگ همواره از پیش تازان اعزام به مناطق جنگی بود، به عنوان فرمانده گردان در مناطق عملیاتی غرب و جنوب کشور حاضر گردید و با خلق حماسیه های بی نظیر در سال هزار و سی صد و پنجاه و نه به یک سال ارشدیت مفتخر شد و به عنوان افسر نمونه مورد تشویق واقع شد. &lt;br /&gt;
او چندین بار در راه دفاع از ناموس و کیان کشور به شدت مجروح گشت و پس از بهبود نسبی، بار دیگر عازم جبهه های جنگ شد.&lt;br /&gt;
خسرو ابراهیمی در طول دوران خدمت خویش همواره به جهت شجاعت و اخلاص زبان زد رزمندگان بوده و در تاریخ 1359/12/29 به خاطر جدیت در مدیریت صحیح یگان و رشادت در عملیات جنوب کشور با اخذ یک سال ارشدیت مورد تشویق قرار گرفت و در تاریخ 1364/07/01 به درجه ی سرگردی نایل گردید.&lt;br /&gt;
خسرو ابراهیمی، سرانجام در دهم ارد یبهشت سال هزار و سی صد و شصت و پنج در منطقه ی عملیاتی فکه در حین عملیات رزمی و به هنگان پیش روی به سوی دشمن، به وسیله ی مزدوران متجاوز بعثی به شهادت رسید و در خون پاک و مطهرش خویش فرو غلطید و پیکر پاک او پس از تشییعی با شکوه در گلزار غریبان اردبیل به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
پدرش حسین ابراهیمی به نقل از یکی از همرزمان شهید درباره ی شهادت سرتیپ شهید خسرو ابراهیمی چنین می گوید: &amp;quot;صبح بود و هنوز مدتی به طلوع آفتاب باقی مانده بود.&lt;br /&gt;
 نسیم خنک، گونه ی شن های صحرا را که تا لحظاتی دیگر زیر تابش آفتاب گرم جنوب داغ و سوزان می شدند نوازش می داد. &lt;br /&gt;
سرگرد ابراهیمی تازه نمازش راتمام کرده بود که پیغام مهمی از فرماندهی لشکر به دستش رسید. فوراً دستور آماده باش به گردان صادر نمود. جانمازش را جمع کرد و زود لباسهایش را پوشید و از چادر خارج شد.&lt;br /&gt;
 چند بار نفس عمیق کشید. پیغام فرماندهی، ذهنش را به شدت مشغول کرده بود. باید هر چه زودتر گردان را به طرف خط مقدم حرکت می داد.&lt;br /&gt;
 خبر رسیده بود که دیشب با تهاجم دشمن بعثی، خط شکسته است و حالا او مامور شده بود تا به اتفاق گردان خود، به خط مقدم رفته، اوضاع و احوال را دقیقاً بررسی نماید و اقدامات لازم را طبق دستور انجام دهد.&lt;br /&gt;
حس وحال عجیبی داشت. کم کم همه ی نیروها آماده می شدند. &lt;br /&gt;
اولین شعاع نور خورشید، گونه هایش را نوازش می کرد. صبح با نشاط و دل انگیزی بود. ساعاتی بعد، گردان به طرف خط مقدم حرکت کرد.&lt;br /&gt;
 به نقطه ی رهایی که رسیدند، فرمانده دستور توقف را صادر کرد و به معاون خویش فرمان داد تا از آن جا به بعد، گردان به دو قسمت تقسیم شود.&lt;br /&gt;
گردان به دو گروهان تقسیم شد. یک گروهان به فرماندهی معان گردان، باید از سمت راست حرکت می کردو گروهان دیگر نیز به فرماندهی خود فرمانده از قسمت چپ حرکت می نمود. &lt;br /&gt;
دقایق به سرعت سپری می شد. رزمندگان دو گروهان، با همدیگر خداحافظی می کردند.&lt;br /&gt;
 سرگرد ابراهیمی نیز، معاونش را که از دوستان قدیمی او بود در آغوش کشید و آخرین سفارشها و دستورها را به او ابلاغ نمود. لحظاتی بعد، دو گروهان از هم جدا شده، به طرف مقدم که در وضعیت نامعلوم و مبهمی بود، حرکت کردند تا خط مقدم را از نیروهای قبلی تحویل گرفته و در صورت حضور دشمن در خط، آن ها را از منطقه بیرون برانند.&lt;br /&gt;
سکوتی ترسناک و عمیق بر خط، حاکم بود. ارتباط رادیویی با بی سیم با خط مقدم از دیشب قطع شده بود و هیچ گونه اطلاعی از وضع آن جا در دست نبود. به احتمال زیاد دشمن خط را تصرف نموده بود.&lt;br /&gt;
به نزدیکی های خط رسیده بودیم که سرگرد ابراهیمی دستور ایست داد. همه متوقف شدند. سپس به دستور فرمانده، یگان آرایش نظامی گرفت و آماده ی درگیری شد.&lt;br /&gt;
سرگرد یکی از درجه داران با سابقه را صدا کرد و گفت: &amp;quot;شما همین جا آماده بمانید تا من قدری جلوتر بروم و از وضعیت موجود اطلاعاتی به دست آورم.&amp;quot; افسر پاسخ داد: &amp;quot;جناب سرگرد! شما نباید جلو بروید خطرناک است. نیروهای شناسایی می روند.&amp;quot; سرگرد، درحالی که به طرف جیپ حرکت می کرد گفت: &amp;quot;نه! شما همین جا منتظر بمانید، خودم&lt;br /&gt;
 می روم. اگر اتفاقی افتاد، نیروها را برای درگیری با دشمن آماده کن.&amp;quot;&lt;br /&gt;
سرگرد به راننده ی جیپ فرماندهی و بی سیم چی داخل جیپ دستور داد فوراً پیاده شوند.&lt;br /&gt;
 او می خواست خود به تنهایی به پیشواز خطر برود. اصرار افسران و سربازان برای همراهی با او بی نتیجه بود. انگار سرگرد می دانست که لحظاتی دیگر چه اتفاق وحشتناکی خواهد افتاد. برای همین می خواست خود در لحظه ی حساس شهادت تنها باشد. خسرو قبل از این بارها در لحاظ حساس و خطرناک، جانش را به خطر انداخته بود. &lt;br /&gt;
وی هرگز در چنین مواقعی که احتمال خطر بسیار زیاد بود. اجازه نمی داد کسی دیگر از سربازان یا افسرانش خود را به خطر بیندازد. سرگرد ابراهیمی خود همیشه پیشتاز خطر بود.&lt;br /&gt;
فرمانده سوار جیپ شد و پشت چیپ &amp;quot;میول&amp;quot; نشست. افسران با غرور و افتخار از اینکه در کنار چنین فرماندهی می جنگند با تمام وجود احترام نظامی انجام دادند.&lt;br /&gt;
 فرمانده با تبسمی بر لب و معنایی که در عمق چشمانش برق می زد و شهادت او را گواهی می داد، دستی تکان داد و به طرف خط حرکت کرد.&lt;br /&gt;
دلیر مردان با اضطراب و نگرانی به جیپ او چشم دوخته بودند که در دل گرد و خاک پیش می رفت. همه در دل خویش به جسارت و ایثار فرمانده غبطه می خوردند و چنین از خودگذشتگی و شجاعی را غیرممکن و دست نیافتنی می دانستند.&lt;br /&gt;
چند لحظه بیش تر طول نکشید که ناگهان با اصابت گلوله ی آرپی جی، جیپ فرماندهی آتش گرفت وسرگرد، پروانه سان در آتش عشق به خدا، مردم و دفاع از ناموس و امنیت سرزمین خویش با عزت و افتخار و سربلندی به شهادت رسید تا نامش جاودانه در زمره ی بزرگ مردان تاریخ که حیات و زندگی را در مقابل اعتقاد و باور خویش به بازی می گیرند به ثبت برسد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
پدرش در ادامه می گوید: &amp;quot;وقتی به ما خبر دادند رفتیم به پادگان اول گفتند اسیر شده است. سپس گفتند که شهید شده. &lt;br /&gt;
تقریباً 20 روز یا 25 روز پیکرش در خاک تحت سلطه ی عراق بود و هر چه عملیات شده بود نتوانسته بودند پیکرش را به عقب انتقال دهند. فرمانده گردانش می گفت: برای انتقال پیکرش من خودم نیز رفته بودم. او می گفت: از عرقگیری (زیر پیراهن) که با هم خریده بودیم و همچنین از جای عینک که به کمرش بسته بود توانستم او را شناسایی کنم وگرنه بدنش و صورتش سوخته بود و قابل شناسایی نبود.&lt;br /&gt;
 پیکر پسرم را وقتی به اردبیل آوردند که 10 روز به چهلم شهادت او مانده بود.&lt;br /&gt;
 ایشان را تحویل دادند و گفتند که رویت شهید مقدور و ممکن نیست و خانواده را راضی کنید که او را نبینند.&lt;br /&gt;
 وقتی او را داخل قبر میگذاشتم تابوت دیگری داخل تابوت بود با همان تابوت دفنش کردم. آن روز مردم غیور اردبیل سنگ تمام گذاشتند و در برگزاری مراسم او حضرت آیت الله مروج مرحوم نماز خواندند. &lt;br /&gt;
در خیابان های مسیر تشییع پیکر، مغازه ها تعطیل شده بود و دسته های زنجیر و سینه زنی عزاداری می کردند و به ما تسلیت می گفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
  یکی از همرزمان شهید درباره ی نحوه شهادت سرگرد شهید خسرو ابراهیمی چنین می گوید:&lt;br /&gt;
«صبح بود و هنوز مدتی به طلوع آفتاب باقی مانده بود، نسیم خنک، گونه ی شن های صحرا را که تا لحظاتی دیگر زیر تابش آفتاب گرم جنوب داغ و سوزان می شدند نوازش می داد، سرگرد ابراهیمی تازه نمازش را تمام کرده بود که پیغام مهمی از فرماندهی لشکر به دستش رسید، فوراً دستور آماده باش به گردان صادر نمود، جانمازش را جمع کرد و زود لباس هایش را پوشید و از چادر خارج شد، چند بار نفس عمیق کشید، پیغام فرماندهی، ذهنش را به شدت مشغول کرده بود، باید هر چه زودتر گردان را به طرف خط مقدم حرکت می داد، خبر رسیده بود که دیشب با تهاجم دشمن بعثی، خط شکسته است و حالا او مأمور شده بود تا به اتفاق گردان خود، به خط مقدم رفته، اوضاع و احوال را دقیقاً بررسی نماید و اقدامات لازم را طبق دستور انجام دهد.&lt;br /&gt;
    حس و حال عجیبی داشت، کم کم همه ی نیروها آماده شدند، ساعاتی بعد، گردان به طرف خط مقدم حرکت کرد، به نقطه ی رهایی که رسیدند، فرمانده دستور توقف را صادر کرد و به معاون خویش فرمان داد تا از آن جا به بعد، گردان به دو قسمت تقسیم شود، گردان به دو گروهان تقسیم شد، یک گروهان به فرماندهی معاون گردان، باید از سمت راست حرکت می کرد و گروهان دیگر نیز به فرماندهی خود فرمانده (خسرو ابراهیمی) از قسمت چپ حرکت می نمود،دقایق به سرعت سپری می شد، رزمندگان دو گروهان، با همدیگر خداحافظی می کردند، سرگرد ابراهیمی نیز، معاونش را که از دوستان قدیمی او بود در آغوش کشید و آخرین سفارش ها و دستورها را به او ابلاغ نمود.&lt;br /&gt;
   لحظاتی بعد، دو گروهان از هم جدا شده، به طرف خط مقدم که در وضعیت نامعلوم و مبهمی بود، حرکت کردند تا خط مقدم را از نیروهای قبلی تحویل گرفته و در صورت حضور دشمن در خط، آن ها را از منطقه بیرون برانند، سکوتی ترسناک و عمیق بر خط، حاکم بود، ارتباط رادیویی با خط مقدم از دیشب قطع شده بود و هیچ گونه اطلاعی از وضع آن جا در دست نبود، به احتمال زیاد دشمن خط را تصرف كرده بود، به نزدیکی های خط رسیدند که سرگرد ابراهیمی دستور ایست داد، همه متوقف شدند، سپس به دستور فرمانده، یگان آرایش نظامی گرفت و آماده ی درگیری شد، سرگرد یکی از افسران با سابقه را صدا کرد و گفت: شما همین جا آماده بمانید تا من قدری جلوتر بروم و از وضعیت موجود اطلاعاتی به دست آورم، افسر پاسخ داد: جناب سرگرد! شما نباید جلو بروید خطرناک است،نیروهای شناسایی می روند، سرگرد، درحالی که به طرف جیپ حرکت می کرد گفت: نه! شما همین جا منتظر بمانید، خودم می روم، اگر اتفاقی افتاد، نیروها را برای درگیری با دشمن آماده کن.&lt;br /&gt;
   سرگرد به راننده ی جیپ فرماندهی و بی سیم چی داخل جیپ دستور داد فوراً پیاده شوند، او می خواست خود به تنهایی به پیشواز خطر برود، اصرار افسران و سربازان برای همراهی با او بی نتیجه بود، انگار سرگرد می دانست که لحظاتی دیگر چه اتفاق وحشتناکی خواهد افتاد، برای همین می خواست در لحظه ی حساس شهادت، خود تنها باشد، خسرو قبل از این بارها در لحظات حساس و خطرناک، جانش را به خطر انداخته بود، وی هرگز در چنین مواقعی که احتمال خطر بسیار زیاد بود، اجازه نمی داد کسی دیگر از سربازان یا افسرانش خود را به خطر بیندازد، سرگرد ابراهیمی خود همیشه به پیشواز خطر می رفت. &lt;br /&gt;
   فرمانده سوار جیپ شد و پشت فرمان نشست، افسران، درجه داران و سربازانش با غرور و افتخار از این که در کنار چنین فرماندهی می جنگند با تمام وجود احترام نظامی انجام دادند، فرمانده با تبسمی بر لب و معنایی که در عمق چشمانش برق می زد و شهادت او را گواهی می داد، دستی تکان داد و به طرف خط حرکت کرد، دلیر مردان با اضطراب و نگرانی به جیپ او چشم دوخته بودند که در دل گرد و خاک پیش می رفت، همه در دل خویش به جسارت و ایثار فرمانده غبطه می خوردند و چنین از خودگذشتگی و شجاعتی را غیرممکن و دست نیافتنی می دانستند، چند لحظه بیشتر طول نکشید که ناگهان با اصابت گلوله ی آر پی جی، جیپ فرماندهی آتش گرفت و سرگرد، پروانه سان در آتش عشق به خدا، مردم و دفاع از امنیت سرزمین خویش با عزت و افتخار و سربلندی به شهادت رسید تا نامش جاودانه و در زمره ی بزرگ مردان تاریخ که حیات و زندگی را در مقابل اعتقاد و باور خویش به بازی می گیرند به ثبت برساند».&lt;br /&gt;
 خاطره دوم&lt;br /&gt;
خاطره اي از زبان پدر شهيد:&lt;br /&gt;
پدرش می گوید: «وقتی به ما خبر دادند رفتیم پادگان، اول گفتند: اسیر شده است، سپس گفتند که شهید شده. تقریباً 20 روز یا 25 روز پیکرش در خاک تحت سلطه ی عراق بود و هر چه عملیات شده بود نتوانسته بودند پیکرش را به عقب انتقال دهند».&lt;br /&gt;
فرمانده اش می گفت: «برای انتقال پیکرش من خودم نیز رفته بودم، او می گفت: از عرقگیری (زیر پیراهن) که با هم خریده بودیم و همچنین از جای عینک که به کمرش بسته بود توانستم او را شناسایی کنم وگرنه بدن و صورتش سوخته بود و قابل شناسایی نبود».&lt;br /&gt;
پدرش می گوید: «پیکر پسرم را وقتی به اردبیل آوردند که 10 روز به چهلم شهادت او مانده بود، جنازه ایشان را تحویل دادند و گفتند که رویت شهید مقدور و ممکن نیست و خانواده را راضی کنید که او را نبینند، آن روز مردم غیور اردبیل در برگزاری مراسم عزا، سنگ تمام گذاشتند و در برگزاری مراسم او حضرت آیت الله مروج نماز خواندند، در خیابان های مسیر تشییع پیکر شهید، مغازه ها تعطیل شده بود و دسته های زنجیر زنی و سینه زنی عزاداری می کردند و به ما تسلیت می گفتند».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:خسرو_ابراهیمی بقال}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان اردبیل]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اردبیل]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87%D8%B1</id>
		<title>رده:شهدای شهرستان مهدیشهر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87%D8%B1"/>
				<updated>2018-09-22T17:41:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: صفحه‌ای جدید حاوی «دراین صفحه میتوانیدفهرست شهدای شهرستان مهدی شهررامشاهده کنید» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;دراین صفحه میتوانیدفهرست شهدای شهرستان مهدی شهررامشاهده کنید&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%B9%D9%82%D9%88%D8%A8_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%A2%D8%B0%D8%B1</id>
		<title>شهید یعقوب احمدی آذر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%B9%D9%82%D9%88%D8%A8_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C_%D8%A2%D8%B0%D8%B1"/>
				<updated>2018-09-22T17:40:23Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید یعقوب احمدی آذر&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1325/05/25�تاریخ شهادت : 1357/11/22&lt;br /&gt;
محل شهادت : نامشخص�محل آرامگاه :سمنان - مهدیشهر - فولادمحله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
یعقوب احمدی آذر درسال 1325در شهر مراغه دیده به جهان گشود اودویمن فرزند خانواده بود که ازهمان سالهای او ل زندگی با ناملایمات روزگار خیل ی سریع اشنا شد بعدزا جدایی پدرومادر چند سالی پیش پدر گذران زندگی کرد بعدزا چند سال ماد ر اورابه اتفاق برادرش به تبریز پیش خود برد دوران زندگی اودرتبری ز چند سال ی طول نکشید وانها راهی تهران شدند که بعداز چندسال درتهران ازدواج کردو همزمان باازدواج به عنوان کارمند درنبروی هوایی استخدام شد &lt;br /&gt;
ایشان فرق و تبعیض را با گوشت و پوست واستخوان لمس می کرد ودارای سه فرنزد دختر و یک فرزند پیربود که متاسفانه تنها فرزند پسرش به بیمار ی شدید قلبی دچار شده بودوهمین بمیاری نیز اورادرسال 1356 ازپدرومادرجدا کرد وبه دیار باقی شتافت فرزندش رابا غم واندوه فراوان دربهشت زهرای تهران به خاک سپردفقرو نداری باعث شد تا ازمعالجه فرزندش عاجز بماند و این غم سنگینی بودهمزمان با این ناملایمات شورانقلاب درکشورطنین انداز شد و او با جان و دل درتظاهرات وراهپیمائیهاهر روز پرشور ترمیشد تااینکهدرروز 21 بهمن 1357 که نیروی هوای درتهران با امام بیعت کرده بود توسط گارد شاهنشاهی مورد هجوم قرارگرفت ایشان به اتفاق دیگرپرسنل نیروی هوایی به مقابله باگاردی ها پرداختند ودرگیری مسلحانه از پادگان به خیابانها کشیده شد وشهید به اتفاق چندتن ازپرسنل نیروی هوایی درتعقیب یک عدپد تانک که توسط ان مردم به گلوله بسته می شدند به راه افتادند وتامیدان امام حسین بااو درگیربودند که درمیدان امام حسین توسط تیر باز همان تانک مرود اصابت گلوله واقع گردید وبه خیل شهدا پیوست ودرقطعه شهدا ودرکنار فرزندش دربهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:یوسف_احمدی اذر}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان سمنان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مهدیشهر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید یوسف احمدیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2018-09-22T17:38:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید یوسف احمدیان&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1342/12/11�تاریخ شهادت : 1366/12/21&lt;br /&gt;
محل شهادت : مریوان�محل آرامگاه :مازندران - سارئ - ملامجدالدین 1-2&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
یوسف احمدیان در سال 1342 در ساری به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی را در دبستان حشمت داوری و تحصیلات راهنمایی را در مدرسه نیما به اتمام رسانید و بعد از اتمام سال سوم راهنمایی در لشکر 30 گرگان مشغول به خدمت شدند و در تاریخ 12/4/1362 در مرکز پیاده نیروی زمینی در شیراز آموزش نظامی خود را به پایان رسانید و آموزش گروهبانی خود را در کادر ثابت نزاجا در تاریخ 4/10/61 تا تاریخ 20/2/1362 با موفقیت به پایان رسانید&lt;br /&gt;
وی همچنین دوره تکاوری را در شیراز سپری نموده و تخصص موشک های تاو را بدست آورد و همزمان به نیروهای لشکر 2 کربلا آموزش نظامی تدریس می نمود &lt;br /&gt;
شهید یوسف احمدیان به ورزش های رزمی علاقه داشته و بدان می پرداخت تا آنجا که در رشته تکواندو کمربند مشکی دان 2 را بدست آورده بود.&lt;br /&gt;
این شهید گرامی در سال 1361 به جبهه های غرب ، جنوب و خرمشهر رفته و در عملیات والفجر 4 مجروح شدند و پس از اتمام دوره درمان دوباره به جبه بازگشته و سرانجام در تاریخ 21/12/1366 در جبه ی مریوان و در اثر شیمیایی دشمن به درجه رفیع شهادت نائل آمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
به نام خدا&lt;br /&gt;
سلام امیدوارم که حال شما خوب باشد ، اگر احوالی از اینجانب خواسته باشید خوش و سرحال و به دعاگوئی شما مشغول می باشم .&lt;br /&gt;
سخن اولم با مادر و پدر عزیزم است، پدر و مادر خوب و مهربانم اگر شهید شدم برایم گریه و زاری نکنید زیرا همیشه ما زنده هستیم شما همیشه با بردباری و از خود گذشتگی باعث افتخار و سرافرازی ما گردیده اید &lt;br /&gt;
پدر و مادر عزیزم اگر گاهی با صدای بلند با شما حرف زده ام امیدوارم با آن مهر پدری و محبت مادری خودتان این فرزند گناهکارتان را ببخشید ، شاید این افتخار نصیب من شود که بالاخره روزی با این قطره خونی که در رگهایم جاری است شما را در پیش روی حضرت زهرا سلام الله علیها روسفید نمایم و امیدوارم با همین خدمت کوچک زحمات چندین ساله شما را که در دوران طفولیتم بسی رنجها برده اید جبران نمایم&lt;br /&gt;
سخن دوم با برادر و خواهران مهربانم هستم ای عزیزانم ، اکنون با دیدن روحیه تزلزل ناپذیر شما با روحیه ای قوی تر در جبهه هستم و میدانم و مطمئنم اگر تفنگم از دستم به زمین افتد کسی هست که آن را بردارد &lt;br /&gt;
برادر عزیز و ارجمندم و خواهران مهربانم امیدوارم که با ایثار خون بتوانم درخت اسلام را آبیاری نموده و تداوم بخش راه حسین علیه السلام باشم &lt;br /&gt;
بدانید خون من از دیگران رنگین تر نیست ، خون من از علی اکبر امام حسین علیه السلام رنگین تر نیست باز از شما خواهش می کنم از پدر و مادر عزیزم و از دو نور چشمانم زهره و محسن خوب نگهداری کنید که وقتی احساس نکنند به ایشان کم لطفی شده است .&lt;br /&gt;
سخن سوم من با دوستان و آشنایان است ، دوستان خوب من اگر گاهی باعث رنجش شما شدم به خوبی و بزرگی خودتان ببخشید برادران قسم به خون حسین ، قسم به لحظه شهادت ، قسم به صدای خوش آواز گلوله که تفنگم بیهوده بر زمین نخواهد افتاد و تا آخرین لحظه برای هدفم که جز راه الله نیست مقاومت خواهم کرد و تا از پا نیاستم دست از جنگ برنخواهم داشت بجز پیروزی دین خداوند کریم.&lt;br /&gt;
دوستان عزیز شما نمیدانید که در اینجا چه لاله هایی از جوانان بوسیله ی این بمب های شرق و غرب به یاری این ایادی نوکر صفتان شهید می شوند&lt;br /&gt;
شما نیستید که ببینید چه خوابهای شیرینی درون سنگر ها به وسیله خمپاره شکسته می شود و یا اینکه دیگر از خواب بیدار نخواهند شد دوستان عزیزم اینها سخن من است البته نه سخن من تنها بلکه سخن تمام جنگجویان بلکه سخن خود قرآن که شاید کوه ها از هم پاشیده شوند یا دریاها بخشکند ولی خشم نفرت از دشمن خدا هرگز فروکش نخواهد کرد &lt;br /&gt;
سربلندی همه شما را از خداوند منان خواستارم ان شا الله پرچم اسلام همیشه سربلند باشد خداحافظ همگی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:یوسف_احمدیان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان مازندران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان ساری]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهید عبدالحمید اسماعیلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2018-09-22T17:37:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1337/01/15&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/02/10&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه :==&lt;br /&gt;
شهید والامقام عبدالحميد اسماعيلي، فرزند عباسعلي، در سال 1337 در شهر اراک به دنیا آمد؛ در بچگي بسيار زنده دل و فعال، و در مدرسه شاگرد ممتاز بود، در دوران دبيرستان در کنار تحصيل، کار هم مي کرد به طوري که تحصيل و کار، تمام وقت او را گرفته بود، پس از ترک تحصيل بلافاصله به دانش سراي تربيت معلم قم عزيمت نمود و پس از فارغ التحصيلي، به روستاي قاليباف رفت و به تدريس مشغول شد تا اين که متولدين 1337 را احضار کردند، او هم از اولين گروهي بود که جهت طي دوره آموزش نظامي، و پس از آن به جبهه اعزام شد و تا روز شهادت در جبهه بستان بر عليه متجاوزين جنگيد و شهيد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خصوصيات اخلاقي و رفتاري بارز اين شهيد گرامي، می توان گفت: بسيار صميمي و با محبت بود، ولي آنچه بيش از همه به آن اهميت مي داد آموزش و تربيت کودکان بود، به خصوص کودکان روستايي، اين موضوع را عملاً در روستايي که محل خدمت او بود ثابت کرد، همچنين در نامه هايي که براي فرزندان برادرانش مي نوشت هميشه آنها را به تحصيل و مطالعه و احترام به مربي نصيحت مي کرد، توجه به خصوصي بزير دستان داشت و از همه مهمتر عاشق مولا علي (ع) بود، کمتر يادداشتي داشت که نام علي (ع) در او نباشد، در نامه اي به يکي از دوستانش نوشته بود، قربان آن عاشقي که عاشق علي (ع) است و هر وقت نام علي (ع) را مي برد سعي مي كرد يک عمل علي گونه را انجام دهد، به سرنوشت جنگ و پايداري رزمندگان بسيار اميدوار بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همراه با مردم مسلمان به پا خواسته ايران، در تظاهرات شرکت مي کرد و پس از پيروزي انقلاب در سنگر مدرسه، به مبارزات خود، جهت ريشه کني فقر تربيتي و آموزشي در روستاها، ادامه مي داد تا روزي که ديد وجودش در ميدان نبرد لازم تر است، مبارزه و انقلاب را خودش چنين نوشته است: در هر جا و در هر لباس، و در هر شغلي، مي توان سنگر ساخت و براي حرکت چرخ هاي انقلاب در آن سنگر زحمت کشيد و جان داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آخرين صحبت هاي شهيد قبل از شهادت اين كه، آخرين باري که مرخصيش تمام شد و مي خواست به جبهه برود خيلي خوشحال بود و گفت: شايعه حمله قريب الوقوع رزمندگان است، خدا کند که اين حمله هر چه زودتر انجام شود، نمي دانيد بچه ها در گرماي خوزستان، چقدر انتظار فرا رسيدن اين حمله را مي کشند، اين حمله نهايي خواهد بود و پيروزي از آن ماست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرانجام در تاریخ، 1361/02/10 در منطقه بستان، تنگه چزابه، بر اثر اصابت ترکش خمپاره بر سرش، به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
متأسفانه وصيت نامه اي از شهيد به دست نيامده است.&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:عبدالحمید_اسماعیلی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان مرکزی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اراک]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید عبدالرضا اسکندری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2018-09-22T17:36:14Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1340/01/21&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/12/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید عبد الرضا اسکندری در سال 1340 هجری شمسی در روستای کلاتون در خانواده ای بسیار مذهبی دیده به جهان گشود. تحصیلات مقطع ابتدایی را به علت نبود امکانات در روستای کلاتون، در روستای عمارت سپری نمود و سپس جهت تحصیل در مقطع راهنمایی، به شهر خشت عزیمت کرد.&lt;br /&gt;
با اتمام دوره سه ساله راهنمایی، برای ادامه تحصیل در دوره دبیرستان، عازم شهر کازرون شد و این دوره را با نمرات عالی در هنرستان فنی دکتر شریعتی به پایان رساند.&lt;br /&gt;
تحصیلات وی در کازرون، با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی مقارن گردید و او در این زمان در کازرون، به عنوان یک نیروی فعال و انقلابی، به مبارزه با رژیم ستمگر شاهنشاهی می پرداخت و بارها با منافقان و ضد انقلابیون درگیر شد.&lt;br /&gt;
پس از اتمام دوره دبیرستان، عازم خدمت مقدس سربازی شد و بسیاری از مدت سربازی خود را در کردستان سپری کرد.&lt;br /&gt;
سرانجام شهید اسکندری، پس از 18 ماه خدمت به انقلاب و کشور و دفاع از خاک وطن، در تاریخ 1362/12/22 دعوت حق را لبیک گفته و در جبهه سومار، شربت شهادت را نوشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو هفته قبل از شهادتش، جهت گذراندن ایام مرخصی به منزل آمده بود. حدوداً ساعت 10 صبح بود که همگی کنار هم نشسته بودیم. یک دفعه شهید با دستش روی شانه مادرم زد و گفت: مادر دلت می خواهد که مادر شهید شوی؟!&lt;br /&gt;
مادر با لبخندی که بر لب داشت گفت: فدایت بشوم این چه حرفی است که می زنی؟&lt;br /&gt;
برادرم در جواب گفت: این افتخاری است که شامل هر کسی نمی شود و خیلی باید سعادت داشته باشی تا به افتخار مادر شهید بودن نائل شوی.&lt;br /&gt;
همان مرخصی، آخرین مرخصی عبد الرضا بود و پس از گذشت دو هفته از آخرین مرخصیش، به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:عبدالرضا_اسکندری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان فارس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کازرون]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید عبدالرضا اسکندری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2018-09-22T17:35:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1340/01/21&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/12/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید عبد الرضا اسکندری در سال 1340 هجری شمسی در روستای کلاتون در خانواده ای بسیار مذهبی دیده به جهان گشود. تحصیلات مقطع ابتدایی را به علت نبود امکانات در روستای کلاتون، در روستای عمارت سپری نمود و سپس جهت تحصیل در مقطع راهنمایی، به شهر خشت عزیمت کرد.&lt;br /&gt;
با اتمام دوره سه ساله راهنمایی، برای ادامه تحصیل در دوره دبیرستان، عازم شهر کازرون شد و این دوره را با نمرات عالی در هنرستان فنی دکتر شریعتی به پایان رساند.&lt;br /&gt;
تحصیلات وی در کازرون، با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی مقارن گردید و او در این زمان در کازرون، به عنوان یک نیروی فعال و انقلابی، به مبارزه با رژیم ستمگر شاهنشاهی می پرداخت و بارها با منافقان و ضد انقلابیون درگیر شد.&lt;br /&gt;
پس از اتمام دوره دبیرستان، عازم خدمت مقدس سربازی شد و بسیاری از مدت سربازی خود را در کردستان سپری کرد.&lt;br /&gt;
سرانجام شهید اسکندری، پس از 18 ماه خدمت به انقلاب و کشور و دفاع از خاک وطن، در تاریخ 1362/12/22 دعوت حق را لبیک گفته و در جبهه سومار، شربت شهادت را نوشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو هفته قبل از شهادتش، جهت گذراندن ایام مرخصی به منزل آمده بود. حدوداً ساعت 10 صبح بود که همگی کنار هم نشسته بودیم. یک دفعه شهید با دستش روی شانه مادرم زد و گفت: مادر دلت می خواهد که مادر شهید شوی؟!&lt;br /&gt;
مادر با لبخندی که بر لب داشت گفت: فدایت بشوم این چه حرفی است که می زنی؟&lt;br /&gt;
برادرم در جواب گفت: این افتخاری است که شامل هر کسی نمی شود و خیلی باید سعادت داشته باشی تا به افتخار مادر شهید بودن نائل شوی.&lt;br /&gt;
همان مرخصی، آخرین مرخصی عبد الرضا بود و پس از گذشت دو هفته از آخرین مرخصیش، به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:عبدالرضا_اسکندری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان فارس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شیراز]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF_%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید عبد الکریم اسدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF_%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2018-09-22T17:34:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :1342/02/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/10/11&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه :==&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحيم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن زندگينامه سرباز شهيد عبدالکريم اسدي&lt;br /&gt;
سلام و درود فراوان به روان پاک حضرت سيدالشهداء که پرچم اسلم را بر افراخت و سلام و درود فراوان بر پيشگاه مقدس حضرت ولي عصر (عج) و نائب بر حقش امام خميني و سلام و درود به روان پاک همه شهدا از صدر اسلام تا کنون شهيد عبدالکريم اسدي در شب اول ارديبهشت ماه سال 1342 هنگام اذان مغرب که فرداي آن روز مصادف بود با ولادت فرزند حسين (ع) حضرت علي اکبر (ع) در خانواده اي پاک و معتقد به اسلام در روستاي کلبي بک بلداجي ديده به جهان گشود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهيد عبدالکريم سومين فرزند پسر خانواده زحمت کش بود شهيد عبدالکريم در سن هفت سالگي وارد دبستان شد و در آن زمان در مدارس تغذيه به اصطلاح رايگان بود شهيد از اين نوع تغذيه خدداري مي کرد و مي گفت دست شرابخوارها به اين رسيده است و بايد پرهيز کرد شهيد در ماه هاي محرم هر سال بچه هاي ده را جمع مي کرد و به مسجد مي رفتند و عزاداري مي کردند و در برگزاري مراسم عزاداري بسيار کوشا بود و هميشه در خانه به پدر و مادر مي گفت اي کاش من روز عاشورا بودم و سالار شهيدان را ياري مي کردم و شهيد در سال 1356 موفق به اخذ کارنامه قبولي کلاس پنجم ابتدايي شد و هوش و استعداد بسيار خوبي داشت ولي به خاطر نبود امکانات براي ادامه تحصيل ناچار به ترک تحصيل شد و به کمک پدر زحمتکش خود در روستا براي بدست آوئردن لقمه نان حلال پرداخت. شهيد در روستا در مجالس شادي و عروسي شرکت نمي کرد و در ميان مردم از نظر اخلاق و رفتار و کردار نمونه بود و در سال 1357 که يک بار به مشهد آمده بود و دوباره به ده برگشت با خوشحالي فراواني صحبت از راهپيمائيها و تظاهرات مردم بر عليه رژيم شاه را مي گفت که مردم براي به پا داشتن اسلام قيام کرده اند و يک عکس و رساله از امام با خود داشت و در ميان مردم ده شروع به آگاه ساختن مردم کرد تا اينکه در 22 بهمن که رژِم به کلي نابود شد شهيد بر روي پشت بام رفته و فرياد مي زد که از امام پشتيباني کنيد که اسلام تازه شده است و نيزشهيد هنگاميکه جنگ تحميلي شروع شد تلاش و کوشش چشمگيري در جهت کمک به جبهه داشت و در تشييع جنازه هاي شهدا شرکت مي کرد و آرزوي شهادت مي کرد تا اينکه در مرداد ماه سال 1361 به جبهه رفت و در نامه هايي که از جبهه مي داد آرزوي کربلا مي کرد و به مادرش مي گفت ناراحت نباش که امروز هم عاشورا است شهيد هفت بار به مرخصي آمد و در اين مدت با شور و هيجان خاصي صحبت مي کرد و مي گفت زندگي من از ان موقع شروع شده است که در جبهه بودم تا اينکه در تاريخ 1362/10/11 در سن 20 سالگي در جبهه مريوان به آرزوي خود رسيد و نيز اولين شهيدي بود که در اين روستا که مردم او را با احترام به زادگاهش تشييع کردند. &lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
==رده==                {{ترتیب‌پیش‌فرض:عبدالکریم_اسدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87</id>
		<title>رده:شهدای شهرستان صحنه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87"/>
				<updated>2018-09-19T04:58:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: صفحه‌ای جدید حاوی «دراین صفحه میتوانیدفهرست شهدای شهرستان صحنه رامشاهده کنید» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;دراین صفحه میتوانیدفهرست شهدای شهرستان صحنه رامشاهده کنید&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D9%82%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهیدحیدرقلی اسکندری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D9%82%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2018-09-19T04:57:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1342/02/03 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1366/04/31&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه :==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید حسین اسکندری، در تاریخ، 1365/04/11 در روستای گرگه بیشه شهرستان صحنه، به دنیا آمد و به دلیل ضعف اقتصادی خانواده، تا کلاس ششم قدیم درس خواند و پس از آن دوشادوش پدر به کار کشاورزی پرداخت، در   دوران جوانی به عضویت نیروی انتظامی در آمد و ازدواج نمود که حاصل آن 4 فرزند می باشد؛   سرانجام در تاریخ، 1365/04/11 به علت بمباران هوايی ماهواره اسد آباد به درجه رفیع شهادت نایل گردید .&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حیدرقلی_اسکندری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان کرمانشاه]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان صحنه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%D8%B2%D9%87_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید حمزه اسدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%D8%B2%D9%87_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2018-09-19T04:55:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1338/04/12 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :  1360/10/15&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه :==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسمة تعالی&lt;br /&gt;
خداوندا شهدا را در قیامت با بها و جلال و عظمت و نورانی وارد میکنند که اگر انبیا در مقابل اینها بگذارند و سوار باشند به احترام آنها پیاده میشوند. علی ابن ابیطالب (ع)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید سرباز حمزه اسدی که در سال 1338 در منزلی پر از صفا و صمیمت در شهر مرودشت به دنیا آمده بود واقعا فطرتی پاک و بی آلایش داشت با رشد انقلاب و علاقه زیاد موفق به تحصیلات تا حد متوسط گردید و عاشق حضرت امام بود او پس از شنیدن حمله دشمن به کشور اسلامیمان و اعمال وحشیانه آنها مخصوصا در جبهه های غرب و جوب کشور همواره به فکر و آرزوی این بود که بتواند به نحوی از ملت خودش دفاع نماید تا که در تاریخ 1358/12/15 خود را به سربازی معرفی نمود و در رسته پیاده بلافاصله تحت آموزش قرار گرفت و سپس به جبهه دزفول که تحت کنترل لشگر 21 حمزه بود اعزام گردد و همچون لاله های به خون طپیده دیگر جنگ تحمیلی در تاریخ 1360/10/15 به لقالله پیوست و مزار شریف این شهید در گلزار شهدای شهر مرودشت منتظر زائرینش است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه :==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام: حمزه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگى: اسدى&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: الیاس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ‌تولد: 1338/04/12&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ش.ش: 220&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل‌صدورشناسنامه: قله‌اباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت: 1360/10/15&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع حادثه: حوادث‌مربوطبه‌جنگ‌تحمیلى&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرح حادثه: حوادث ناشى ازدرگیرى مستقیم بادشمن-توسطدشمن‌درجبهه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استان: بنیادشهیداستان‌فارس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهر: اداره‌بنیادشهیدمرودشت&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
درود به رهبر كبیر انقلاب اسلامى ایران این وصیت نامه را سرباز وظیفه حمزه اسدى اول به پدرومادرم وخواهران وبرادران وتمام قوم وخویشان سلام وخداحافظى مى كنم كشور اسلامى مادرحال جنگ است وما برعلیه صدامیان بر خاسته ایم و به جبهه جنگ آمده ایم و این چند كلمه را براى اینكه ناراحتى پیش نیاید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مى‌نویسم پدرجان اول اینكه هر انسانى درراه‌میهن خودش شهید بشود چه خوب و شما هم هیچ گو نه غصه نخورید كه اینقدر زحمت كشید ه اید طفلى رااز كوچكى از سر ما و گرما تا به سن 20 سالگى رسانده ایم والان او را از دست داده ایم و شما بیایید این طورى فكر كنید یك امانتى را خدا به شما داده بود و او را تا الان سالم بخودش سپرده اید واین امانت شهید است كه درراه خدا داد ه اید و شما پدرومادر در آخرت درهاى بهشت از روى شما باز است و امیدوارم كه بعد از من راه مرا پیش بگیرید و هیچ وقت زیر ظلم نروید انشاء الله و در ضمن چنانچه من شهید شدم الحمدالله نه بدهكار هستم ونه طلب كار و موقع كفن و دفن مرا به زمین پشت جوب ببرید وآنجا دفن كنید و اسم آن قبرستان را قبرستان شهید یا شهدا بگذارید آدرس مرودشت فارس سپاه پاسداران مرودشت زحمت كشیده همكارى بكنید كامفیروز منزل الیاس اسدى&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت شهدای ارتش&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حمزه_اسدی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ارتش جمهوری اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان فارس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مرودشت]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A8</id>
		<title>رده:شهدای شهرستان سراب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B1%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A8"/>
				<updated>2018-09-19T04:53:23Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Seyfi9706: صفحه‌ای جدید حاوی «دراین صفحه میتوانیدفهرست شهدای شهرستان سراب رامشاهده کنید» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;دراین صفحه میتوانیدفهرست شهدای شهرستان سراب رامشاهده کنید&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Seyfi9706</name></author>	</entry>

	</feed>