<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Sghanbari97</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Sghanbari97"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Sghanbari97"/>
		<updated>2026-06-05T09:59:26Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D8%AC%DA%A9%D9%88%D9%87</id>
		<title>شهید اسفندیار عبدالهی تاجکوه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C_%D8%AA%D8%A7%D8%AC%DA%A9%D9%88%D9%87"/>
				<updated>2020-05-08T08:04:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	7000830	تاریخ تولد :	 نام :	اسفندیار	محل تولد :	سبزوار نام خانوادگی :	عبدال...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	7000830	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	اسفندیار	محل تولد :	سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبدالهی‌تاجکوه‌	تاریخ شهادت :	1370/04/01&lt;br /&gt;
نام پدر :	عبدالرحیم‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	شهدای‌روستا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	گوهر مهربان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوزفرزندم اسفندیار به جبهه نرفته بود. خواب دیدم ایوانهای خانه مان را گچ نکردیم و امام خمینی درخانه ما نشسته بود و به من گفت: چرا ایوانهای خانه ات را گچ نکردی؟ گفتم: پول ندارم. ایشان فرمودند: ایوانهای خانه را گچ کن پولش را خدا می رشاند وپسرت هم به جبهه می رود که ازعالم خواب بیدارشدم.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14457&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین عبدلی جامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-08T08:02:52Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6120333	تاریخ تولد :	 نام :	حسین‌	محل تولد :	تربت جام نام خانوادگی :	عبدلی...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6120333	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	حسین‌	محل تولد :	تربت جام&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبدلی‌جامی‌	تاریخ شهادت :	1361/12/13&lt;br /&gt;
نام پدر :	عباس‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	محبت و مهربانی&lt;br /&gt;
موضوع	محبت و مهرباني&lt;br /&gt;
راوی	حسین عبدلی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهار بود _ راستش نمی دانم بهار 60 بود یا بهار 61 می دانم هوای بهاری بود. با او راز دل می کردیم و حرف از جبهه آمد و گفت: یک شب در سنگر نشسته بودیم و می خواستیم شام بخوریم. ناگهان دو تا مجروح بسیار صدمه دیده را آوردند. همه می گفتند که این دو تا رفتنی هستند اما من گفتم: نه. دست خداست که اگر خدا عاشق آنها شده باشد. آنها را شهید می کند و به طرف خود می کشد ولی خوب شاید هنوز زود باشد که خدا بخواهد آنها را به طرف خود بخواند. بالاخره آن دو تا مجروح را به بیمارستان رساندند. آن شب من شام خوردم اما اصلاً از گلویم پایین نرفت. به فکر آن دو تا مجروح بودم و فکر می کردم الان جلوی چشمم قرار گرفته اند. بالاخره شب صبح شد و من از خدا می خواستم که آن دو تا بهبود یابند. به این فکر بودم که آنها پدر و مادر برادر و خواهر دارند که انتظار این دو تا را می کشند و چشم به در دوخته اند که کسی آنها از جبهه بیایند.فکرم یکسره مشغول به آن دو بود بالاخره آن روز هم گذشت و روزی دیگر از روزهای خدا آغاز شد. همانطور روز و شب می گذشت. من هرگز این دو را فراموش نکرده بودم. یک روز نزدیک سنگر ایستاده بودم. دیدم یک ماشین آمد و سه نفر پیاده شدند. من فکر کردم مثل همیشه بچه ها هستند و آب آورده اند. اما ناگهان دلم مثل یک کبوتر به هوا پرواز کرد و مثل این بود که گویی دنیا را به من داده اند. آن دو مجروح را که قبلاً آورده بودند دیدم که آن دو با یک نفر دیگر کنار ماشین ایستاده اند و منتظر هستند. رفتم جایشان و با آنها دست دادم و احوالپرسی کردم و جریان را برایم تعریف کردند که بعد از مجروح شدن به بیمارستان رفتیم و در آنجا آدرم زیاد بود. یعنی عاشق خدایی زیاد بود که به دیار باقی شتافته بودند. منظورش شهیدان آنجا بود. بالاخره آن دو نفر بهبود یافته بودند.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14469&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید غلام محمد عبدالهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-08T08:01:40Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6410338	تاریخ تولد :	 نام :	غلام‌محمد	محل تولد :	بیرجند نام خانوادگی :	عبد...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6410338	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	غلام‌محمد	محل تولد :	بیرجند&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبدالهی‌	تاریخ شهادت :	1364/11/28&lt;br /&gt;
نام پدر :	غلامرسول‌	مکان شهادت :	بشیرگوار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	سایر&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	قدرت روح و کرامت نفس&lt;br /&gt;
موضوع	قدرت روح و کرامت نفس&lt;br /&gt;
راوی	سکینه زیتوانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دفعه ی آخری که غلام محمد از جبهه به مرخصی آمد، جنازه ی شهیدهایی را همراه خودش به بیرجند آورده بود که آن را به گزیک انتقال دهد از او پرسیدم که چطور جرات کردی این جنازه را همراه خودت به این جا بیاوری؟ گفت: ممکن است فردا کس دیگری جنازه ی مرا بیاورد. که چنین هم شد و بعد از این که به جبهه برگشت، دیری نگذشت که به درجه ی رفیع شهادت رسید و جنازه اش را به بیرجند آوردند.&lt;br /&gt;
	تولد و کودکی&lt;br /&gt;
موضوع	تولد و کودکي&lt;br /&gt;
راوی	سکینه زیتوانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند سالی بود که من بچه دار نمی شدم. بالاخره بعد از چندین سال خدا به ما فرزندی عطا کرد. وقتی که غلام محمد خواست متولد شود خانه را نور فرا گرفت و روشن شد. پس از این که کارهای اولیه ی بعد از تولد او انجام شد آن نور خاموش گردید و به روی کتف محمد لکه ای سبز رنگ پدید آمد. با تولد او زندگی ما رنگ و بویی بهتر گرفت و ما نام حضرت محمد(ص) را بر او گذاشتیم.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14447&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85_%D8%A8%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید اکبر عبدالهی مقدم بجستانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85_%D8%A8%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-08T08:00:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «  کد شهید:	6120241	تاریخ تولد :	 نام :	اکبر	محل تولد :	گناباد نام خانوادگی :	عبدالهی...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6120241	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	اکبر	محل تولد :	گناباد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبدالهی‌مقدم‌بجستانی	تاریخ شهادت :	1361/02/10&lt;br /&gt;
نام پدر :	عباسعلی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	دانش آموز	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	شهدای‌بجستان‌&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحيم نترسم زمرگي که خدا زندگي است شهادت سرآغاز پايندگي است به نام ايزد يکتا و درود فراوان به رهبر کبير انقلاب امام خميني و با سلام به شما پدر و مادر مهربانم و خواهر و برادر عزيزم . اينک که در جبهه هستم و سرنوشتم را به خدا سپردم قلم در دست گرفته تا با شما سخن آخرم را بگوييم پدر و مادرم بدانيد آنها که رفتند (شهيدان ) کربلا را باور کردند و حسين را در آغوش کشيدند و رفتند و پروازشان معراج بود معراجي که هميشه سپيده را مي بويد و سرخ افروزيده گشته است و اکنون که اين راه را با شناخت کامل انتخاب نمودم و در آن قدم نهاده ام اگر در راه الله افتخار شهادت نصيبم شد تنها به آرزوي ديرينه ام رسيدهام . زيرا به درستي به ملاقات پروردگارم هر اينه مشتاقم پدر و خواهر و برادر عزيزم از شما همگي اميد عفو و بخشش دارم و اگر از من خطابي سرزده ان را زير پا بگذاريد و دعاي خيرتان همراه و بدرقه راهم باشد و از شما مي خواهم که در فقدان من اشک ماتم نريزيد و جلسه ختم مرا با کمترين خرجي به اتمام رسانيد .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14463&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید عباس عبدالهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-08T07:58:49Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «  کد شهید:	6410331	تاریخ تولد :	 نام :	عباس‌	محل تولد :	کاشمر نام خانوادگی :	عبدالهی...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6410331	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	عباس‌	محل تولد :	کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبدالهی‌	تاریخ شهادت :	1364/06/20&lt;br /&gt;
نام پدر :	علی‌مراد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب با هم صحبت مى‏کردیم من و عباس که کدامیک به جبهه برود و کدامیک در خانه بماند من گفتم: من اول مى‏روم و ایشان اصرار داشت که نه من مى‏روم و بالاخره تصمیم گرفتیم استخاره بگیریم و از قرآن کمک بخواهیم و هر راهى که قرآن جلوى پایمان گذاشت بى چون و چرا عمل کنیم استخاره عباس خوب آمد و تصمیم گرفتیم که او به جبهه برود و من در روستا بمانم و از پدر و مادر و خانواده خودم و او مراقبت کنم.&lt;br /&gt;
	نوافل و نماز شب&lt;br /&gt;
موضوع	نوافل و نماز شب&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب که قرار بود چند روز دیگر عباس عازم جبهه شود تا صبح بیدار بود و مشغول به نماز و دعا کردن بود گفتم: مادر جان تو که دیشب تا صبح نخوابیدى اما او فقط خندید&lt;br /&gt;
	خواب و رویای شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تقریباً دو روز قبل از به شهادت رسیدنش عباس نقل مى‏کرد: &amp;quot;دیشب خواب دیدم بر اسب سفید بال دارى هستم آن شب با تمام سرعت مرا در خانه‏اى که خیلى بزرگ بود و اطرافش جنگل را پوشانده بود پیاده کرد وارد خانه شدم در یکى از اتاق‏ها تعداد زیادى دختران زیباروى وجود داشت به محض اینکه چشمم به آنها افتاد ابتدا خود را به واسطه زیبایى آنها باختم اما از بعضى رفتارهاى آنها به وحشت افتادم به محض اینکه ترس برمن غلبه کرد حیوانى به شکل مترسک وارد اتاق شد و مرا به پشت خویش سوار کرد و از نزد آنان برد و به این وسیله احساس رضایت کردم در عالم خواب با خود گفتم ممکن است زنان زیبا روى حایلى بود بین من و معبودم و آن مترسک فرشته نجاتم و ناگهان از خواب بیدار شدم.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14445&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF_%D9%86%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید عبدالحسین عبد نصر الهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF_%D9%86%D8%B5%D8%B1_%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-08T07:57:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «  کد شهید:	6410364	تاریخ تولد :	 نام :	عبدالحسین‌	محل تولد :	نیشابور نام خانوادگی :...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6410364	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	عبدالحسین‌	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبدنصرالهی‌	تاریخ شهادت :	1364/11/23&lt;br /&gt;
نام پدر :	احمدعلی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌فضل‌&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	زندگی مشترک&lt;br /&gt;
موضوع	زندگي مشترک&lt;br /&gt;
راوی	نیره سلیمانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عکس یادگاری ! صبح زود بود ، درب به صدا در آمد . چادر را برداشته و بطرف درب حیاط رفتم . در را که باز کردم با خوشحالی تمام با صورت مهربان همسرم روبرو شدم . پس از سلام و احوالپرسی بطرف بچه ها که خواب بودند ، رفت و یک یک آنها را بوسید . بعدازظهر شد . اقوام کم کم از این موضوع با خبر شده و به خانه ما می آمدند . یکی از آنها ( خواهر زاده ) که به خانه ما آمد ، پس از دیده بوسی به وی گفت : دایی جان چقدر نورانی شده ای بهتر است یک عکس یادگاری بگیری . و او در جواب گفت : هر کس مرا می خواهد همینجا ببیند . عکس را می خواهم چه کار کنم . و من در نگاه و چهره نورانی اش ، شهادت را خواندم و یک لحظه تکان بخصوصی خوردم و در ته دلم او را به خدا سپردم و جمله حقه ( لا اله الا الله ) بر زبان جاری شد . او رفت و دیگر برنگشت و ما هم عکس هیجده سال قبل وی را در شهادتش چاپ کردیم . چرا که وی عکس دیگری نداشت .)&lt;br /&gt;
	خبر شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی	نیره سلیمانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الهام ! « آن شب مانند همیشه بچه ها زود به خواب رفتند و من تنها در خانه بودم . ناگهان احساس عجیبی به من دست داد .احساس کردم که کسی به من گفت : بلند شو و لباس سیاه بدوز ! من چادری داشتم . فورأ آن را به هم زده . شروع به بریدنش نمودم . کمی از آن را که دوختم ، به خود آمدم و شیطان را لعنت گفتم . ترس به خصوصی در دلم راه افتاد و چاره ای نداشتم جزء آنکه به رختخواب رفته و به زور به خواب روم ! صبح زود که از خواب بیدار شدم ، نگرانی بخصوصی در دلم بود . رفتم تا کارهای همیشگی خانه را انجام دهم ، اما نتوانستم . دست بچه ها را گرفته و به طرف خانه همسایه رفتم تا شاید بهتر شوم . به همسایه گفتم زینب خانم بچه ها اینجا باشند تا من به خیابان بروم . نمی دانم چرا امروز اینقدر دلم گرفته نگرانم ! او نصیحتم کرد ولی فایده نداشت . به طرف خیابان رفتم . و اسامی شهدا را می خواندند. 57 تن شهید شده بودند ! اما چون غرق در افکار خودم بودم اسم شهیدم را نشنیدم . به طرف خانه آمدم و قوم و خویشان را دیدم . و این اضطراب به حقیقت پیوست!» « تکلیف تو دیروز تو رفتن بود تا امروز بماند ، و وظیفه ما امروز ماندن تا دیروز بماند »&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14470&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%86_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B3%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامرضا عبدالهیان یونسی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%86_%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B3%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-08T07:55:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «  کد شهید:	6524652	تاریخ تولد :	 نام :	غلامرضا	محل تولد :	کاشمر نام خانوادگی :	عبداله...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6524652	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	غلامرضا	محل تولد :	کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبدالهیان‌یونسی‌	تاریخ شهادت :	1365/06/10&lt;br /&gt;
نام پدر :	اسمعیل‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	دانش آموز	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	مدرس‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	دوران تحصیل&lt;br /&gt;
موضوع	دوران تحصيل&lt;br /&gt;
راوی	قاسم محمدیان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از حضور دوست عزیز شهیدم غلام رضا عبداللهیان در جبهه، سال 1364 که مصادف ورود من و شهید غلامرضا از مدرسه راهنمایی به دبیرستان بود و چون در آن سال ها هر دانش آموزی موظف بود قبل از شروع سال تحصیلی برای خود حرفه ای در نظر بگیرد و در طی سال هفته ای یک روز در آن جا به عنوان طرح بگذراند هر دو به جستجو و دنبال حرفه ی مورد نظر پرداختیم. تا این که بالاخره پس از چند روز پیگیری و جستجو موفق به پیدا نمودن حرفه شدیم و آن حرفه دکور سازی با چوب بود که مغازه اش در خیابان شهید بهبودی می باشد و الان هر موقع از آن جا عبور می کنم دقیقا آن خاطرات شیرین روزهایی که با غلامرضا در آن جا بودیم در ذهنم مرور می شود، خلاصه چند هفته ای از کارمان در آن جا می گذشت و تقریبا با یک سری وسایل و ابزار مورد نیاز آشنا شده بودیم یک روز که به گمانم سه شنبه بود و به عنوان روز طرح کارمان رفته بودیم استاکار مشغول به کار دیگری شده بود و دستگاه برش الوار را روشن گذاشته بود که غلامرضا برای برش یک تکه نئوپان به پای دستگاه رفت و من هم این طرف مشغول سمباده زدن چوب بودم که ناگهان غلامرضا آمد و گفت انگشتم را نگاه کن زخم شده وقتی نگاه کردم دیدم دو بند انگشتش قطع شده و پوست آن مانده سریعا به استاکار خبر دادم و ایشان هم سریعا با موتورش غلامرضا را به بیمارستان رساند من هم رفتم داخل خاک اره ها را نگاه کردم که انگشتانش را پیدا کنم و به محض این که پیدا کردم سریع به بیمارستان رساندم که پیوند دهند اما متاسفانه امکان پذیر نبود و دست غلامرضا را بخیه زدند و بانداژ نمودند و او را به خانه بردیم و چند ماهی دست غلامرضا بانداژ بود تا به مرور بهتر و بهتر شد اما از داشتن دو بند انگشت کوچکش محروم شده بود این ماجرا گذشت تا این که با توجه به فرمان امام خمینی(ره) مبنی بر حضور گسترده ی جوانان در جبهه ها آماده ی اعزام و حضور در جبهه شد و پس از گذراندن یک دوره ی آموزش موفق به حضور در جبهه شد و در جبهه های غرب مشغول به خدمت گردید تا این که در شهریور ماه 1365 پس از چند ماه حضور در جبهه به درجه ی رفیع و پرفیض شهادت نائل گردید و تقریبا بیش تر از یکسال هم مفقود الاثر بود و بعد از گذشت این مدت جنازه ی ایشان شناسایی شد و پیش خانواده اش برگشت، برای من از دست دادن غلامرضا خیلی سخت بود و یادم هست وقتی در آن روزهای آخر دیدمش گفتم که مواظب خودت باش اما غلامرضا گفت: رفتن و ماندن ما به دست خداوند است اگر لایق باشیم خداوند ما را می برد در غیر این صورت معلوم می شود که لیاقت شهادت را نداریم خلاصه وقتی من و پدر غلام رضا برای دیدن جنازه ی متبرکش به سردخانه رفتیم همین که چشممان به جنازه اش افتاد اشک هایمان جاری گشت و پدرش گفت این جنازه ی فرزند من نیست، چون فقط اسکلت شهید مانده بود و هیچ مشخصه ای برای شناسایی نبود تا این که یک دفعه به یاد انگشت قطع شده ی غلامرضا افتادم و وقتی اسکلت انگشتانش را نگاه کردم متوجه شدم درست است و انگشت کوچکش نیست و همان باعث شد که شناسایی شود و همین که انگشت قطع شده را به پدر شهید نشان دادم فریاد برآورد که درست است این پسرم غلامرضا است و این بود که قطع شدن یک انگشت درست چند ماه قبل از شهادت باعث شد که اسکلت مانده از آن به راحتی شناسایی شود.&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	اسماعیل عبداللهیان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همسایه هایمان خواب دیده بود که یک نفر از نیروهای شهربانی دنبالش می کند و می خواهد او را بگیرد بعد می گفت به خانمم در همان عالم خواب گفتم که زن من دیگر کاشمر نمی مانم اگر کسی با من کار داشت می گوئید به مسافرت رفته بعد ادامه داد که: سوار ماشین شدم و همان طور که می رفتیم به شهری زیبا پر از درخت و گل و... رسیدیم گفتم مرا همین جا پیاده کن وقتی پیاده شدم دیدم هیچ کس در خیابان های شهر نیست و شهر هم آذین بندی شده بالاخره سمت راست را گرفتم و تا انتهای خیابانش پیش رفتم متوجه شدم که دری باز است رفتم داخل یک صندلی در این طرف در و یک صندلی در آن طرف در گذاشته شده بود که بر روی آن ها حاج آقا فخر و حاج آقا علی اکبری سر هیئت های تکیه نشده اند از من پرسیدند این جا چکار می کنی؟ همین طوری گفتم دنبال کار آمده ام گفتند این شهر که شهر کار نیست بعد داخل را نگاه کردم دیدم یک باغ بسیار بزرگی است. گفتم حاج آقا اجازه می دهی بروم داخل باغ یک دوری بزنم که گفتند: این باغ مال ما نیست این باغ متعلق به شهید غلامرضا عبداللهیان از کاشمر است در حال التماس کردن بودم که یک دفعه غلامرضا پرسید اصغر این جا چه کار می کنی؟ بیا تو رفتم داخل. متوجه شدم یک گل با ابریشم روی سینه راست غلامرضا کشیده اند و یک شلوار بسیجی هم پایش است و پیراهن سفیدی هم به تن داشت به همراه یک جفت دمپایی سفید پرسیدم غلامرضا این گل روی سینه ات برای چیست؟ گفت: این علامتی است که به ما داده اند پرسیدم این باغ متعلق به چه کسی است؟ گفت: این باغ مال من است بعد برای دومین بار پرسیدم که نگفتی این گل برای چیست؟ گفت: شهیدانی که در منطقه در همان وهله ی اول به شهادت می رسند روی سینه ی شان یک گل می کشند و آن ها با شهیدانی که در داخل بیمارستان ها بعد از مدتی از گذشت مجروحیت به شهاد می رسند علامتش فرق می کند و این نشانه ی این است که ما در سر تیر به شهادت رسیده ایم بعد پرسیدم که حاج فخر که پیش نمازمان بود این جا چه کار می کند؟ گفت: او باغبان ما است و گفت: این به را به مادرم بده که بخورد و مریضی اش خوب شود نگاه کردم دیدم درخت به بسیار بزرگی آن جا نمایان شد و گفت: به خاله ام بگو دخترش را که به ما جواب داده بودند به زودی عروس می شود و ناراحت نباشد و یک شاخه گل بسیار زیبا هم به خودم داد و آمدم که از در باغ خارج شوم که حاج آقا فاطمی پرسید گل را به کجا می بری گفتم: این گل را غلامرضا عبداللهیان داده که برای پدرش ببرم. گفت: اگر راست می گویی برو بگو گلدانش را هم بدهد آمدم جای آقای عبداللهیان و ایشان خم شد گلدان را برداشت و با کلی گل که در آن بود به من داد و از خواب بیدار شدم چون احساس می کردم گلدان سنگین است زود از خواب بیدار شدم.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14467&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید علی عبدالهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-08T07:54:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «  کد شهید:	6613028	تاریخ تولد :	 نام :	علی‌	محل تولد :	بجنورد نام خانوادگی :	عبدالهی...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6613028	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	علی‌	محل تولد :	بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبدالهی‌	تاریخ شهادت :	1366/11/22&lt;br /&gt;
نام پدر :	عیدمحمد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی	حسین جهانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خط مقدم مشغول تیراندازی به طرف دشمن بودیم که علی از جایش بلند شد و شروع به تیراندازی می کرد. هر چه اصرار کردم داخل سنگر رفته و یا نشسته تیراندازی کند. توجهی به صحبتهای من نکرد و با تمام توان به مبارزه با دشمن مشغول بودند. در همین هنگام ناگهان تیر مستقیم به ایشان اصابت کرد. با دیدن این صحنه فوراً او را به پشتم انداختم و داخل سنگر بردم که در سنگر به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
	خواب و رویای شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
راوی	مریم قربانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید علی یک شب خوابی دیده بود که برای ما تعریف کرد و می گفت : در خواب دیدم در جبهه در حال عملیات هستیم و بر دشمن یورش آوردیم و در جمع ما حضرت ابا عبد ا...الحسین (ع) حضور دارند ومن یک مقدار دلهره و ترس داشتم و با نگرانی به طرف دشمن می رفتم اما در همین موقع امام حسین (ع) به طرف من آمدند و فرمودند : نترسید و حمله کنید من همراه شما هستم وسپس خطاب به من فرمودند : شما به زودی صاحب یک فرزند پسر خواهید شد که بر روی بدنش یک خال وجود دارد که آن خال اثر انگشت من می باشد و شما اسم این پسر را حسین بگذارید و از خواب بیدار شدم و او گفت : چون در خواب حضرت امام حسین (ع) را دیدم من حتماً شهید می شوم وبچه ها را به شما می سپارم . البته وقتی این خواب خود را برایم تعریف کرد هنوز خبری از بچه دار شدن من نبود و حتی شهید سؤال کرد که شما بچه دارید و من گفتم : خیر ولی او اصرار کرد که شما بچه دارید و پس از مدتی من بچه دار شدم و موقعی که بچه به دنیا آمد من اول از خال بچه سؤال کردم گفتند : یک خال بر روی پای راست بچه مثل یک اثر انگشت وجود دارد. و من فوراً به یاد تعبیر خواب شهید افتادم و الان هم خال وجود دارد و اسم پسرم حسین می باشد .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14455&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر عبدالهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-08T07:52:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6524604	تاریخ تولد :	 نام :	علی‌اکبر	محل تولد :	فردوس نام خانوادگی :	عبدال...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6524604	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	علی‌اکبر	محل تولد :	فردوس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبدالهی‌	تاریخ شهادت :	1365/11/06&lt;br /&gt;
نام پدر :	حسن‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات &lt;br /&gt;
	تولد و کودکی&lt;br /&gt;
موضوع	تولد و کودکي&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند سالی بود که ما بچه ای نداشتیم به پابوس امام رضا (ع) رفتیم و ازایشان خواستیم که واسطه شوند تا خدا به ما بچه ای بدهد بعد از دوسال خداوند همین پسر را به ما داد که نامش را علی اکبر گذاشتیم .&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار خواب دیدم که همسرم همراه دیگر دوستانش در یک جای سرسبز و با صفایی هستند وقتی به پیش آنها رفتم همگی با هم سوار ماشین شدیم و به طرف روستا راه افتادیم وقتی به روستا رسیدیم همگی درنزدیکی حسینیه پیاده شدیم همان طورکه ایستاده بودیم ناگهان دیدم که آنها بصورت لوزی شدند وبه طرف مزار رفتند ودیگر آنها را ندیدم .&lt;br /&gt;
	پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل ازاینکه هسرم به جبهه برود یک شب خوابی دیده بود و اینگونه برایم تعریف کرد: که اگر من به جبهه بروم حتماً شهید می شوم من اصرار زیادی داشتم که خوابش را به من بگوید . اما اوحاضر نشد خوابش را برای من تعریف کند وفقط می گفت : من شهید می شوم ووقتی خبرشهادتم را شنیدی نارحت نشوی و گریه نکنی و به خدا توکل کنی مواظب بچه ها باش وسعی کن آنها را طوری تربیت کنی که برای جامعه مفید باشند.&lt;br /&gt;
	ناظر و شاهد بودن شهید برامور&lt;br /&gt;
موضوع	ناظر و شاهد بودن شهيد برامور&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکروز که اذان می گفتند به یاد همسرم افتادم و قلبم شکست ووضو گرفتم که نماز بخوام به اتاق آمدم و به نماز ایستادم همین که نیت کردم دیدم که علی اکبر در مقابل من ایستاده با تعجب گفتم : علی اکبر خودت هستی اوگفت : بله خیلی دلم برای شما تنگ شده بود آمدم حالتان را بپرسم گفتم : شما چه کار می کی کجا هستی ؟ اوگفت : من درخانه ی خودم هستم وجای خیلی خوبی دارم همین که دستم را دارز کردم که ببینم واقعاً خودش است یانه که یکه دفعه دیدم غیب شد .&lt;br /&gt;
	خبر شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از اینکه من از شهادت همسرم با خبر شوم دیگران با خبر بودند ولی به من چیزی نمی گفتند من احساس می کردم که آنها از علی اکبر خبر دارند ولی به من چیزی نمی گویند وقتی به خانه مان رفتم پدرشوهرم درحیاط بود تا اورا دیدم احساس عجیبی پیدا کردم و با خودم گفتم : که علی اکبر یا مجروح شده ویا شهید بعداً پدرشوهرم به من گفت :دخترم علی اکبر مجروح شده است آماده شو می خواهیم به ملاقات برویم من گفتم : نه حتماً شهید شده است به اتاق رفتم رادیو را روشن کردم وقتی اسامی شهدا رااعلام می کرد اسم علی اکبر را هم شنیدم ودر همان لحظه از حال رفتم .&lt;br /&gt;
	آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
موضوع	آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین مرتبه ای که علی اکبر می خواست به جبهه برود وقتی با من خداحافظی می کرد یک حالت عجیبی داشت و درهمان حال به من گفت: پدرجان من می روم ولی دوست دارم که اگرشهید شوم گریه نکنی .&lt;br /&gt;
	توکل به خداوند&lt;br /&gt;
موضوع	توکل به خداوند&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آیدوقتی دخترمان به دنیا آمد خیلی خوشحال بود و خدارا شکر می کرد که فرزندمان سالم به دنیا آمده است و بعدش به من گفت : دوستداری اسم بچه را چه بگذاریم. گفتم : هر چه شما بگویید من هم دوست دارم گفت: من دوست دارم نام ائمه اطهار (ع)را بگذاریم وبعد نام مبارک حضرت زهرا(س) را روی فرزندمان گذاشتیم&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به من گفته بودند که اگر چهل شب سرخاک شهید بخوابی اورا می بینی من هم همین کار را کردم شب چهلم سر خاک علی اکبر خوابیده بودم خواب دیدم که جلوی حسینیه مراسم عزاداری است و علی اکبر هم درآن عزاداری شرکت کرده بعد از پایان عزاداری به او گفتم : پسرم بیا تا به خانه برویم اوبا من همراه شد یک مقداری که رفتیم دیدم ایستاد وگفت : من از خودم خونه دارم وبه خانه خودم می روم گفتم : پس من هم با تو می آیم تا خانه تورا ببینم گفت : نه شما صبر کن هر وقت که موقعش رسید با خودم می برم .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14449&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید احمد عبدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-08T07:50:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «  کد شهید:	6120343	تاریخ تولد :	 نام :	احمد	محل تولد :	کاشمر نام خانوادگی :	عبدی‌	تار...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6120343	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	احمد	محل تولد :	کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبدی‌	تاریخ شهادت :	1361/01/19&lt;br /&gt;
نام پدر :	عباسعلی‌	مکان شهادت :	تنگه‌چزابه‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید احمد عبدی گوینده:معصومه روحانی - مادر مدتی بود که فرزند عزیزم احمد جبهه بود و اطلاعی از او نداشتم وناراحت ودلواپس بودم نذر کردم و خوابیدم خواب دیدم در خانه نشسته ام یکباره احمد وارد خانه شد گفتم مادر جان آمدی دیدم مانند شب ازدواجش کت وشلوار مشکی اش تنش است خوب نگاهش کردم دیدم بدنش زخمی و خون آلود است چشمهایش پاره شده گفتم خدا مرگم بده مادر جان چه شده چرا اینطوری شدی دادبلندی زدم فرزندم بیدارم کرد و روز بعد جنازه و خبر شهادت احمد را محمودمان که همراه او بود آورد و درست پیشانی و چشمهایش به وسیله ترکش پاره شده بود&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوینده:فاطمه عبدی ـ خواهر برادرم احمدو هعمسرم هر دو جبهه بودند قبل از اینکه خبر شهادت برادرم احمد را بیاورند دیدنم که احمد از در خانه داخل شد من لباس سفید رنگ تنم بود گفت خواهر جان چرا لباست را عوض نکردی و سفید پوشیده ای گفتم چرا نپوشم مگر اشکالی دارد گفت نه اشکال شرعی ندارد اما لباست را عوض کن بعد از گذشت دو روز همسرم از جبهه آمد و خبر شهادت برادر عزیزم احمد را آورد&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14473&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید ابوطالب عبدالله ابادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-04T20:51:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «  کد شهید:	6612973	تاریخ تولد :	 نام :	ابوط‌الب‌	محل تولد :	نیشابور نام خانوادگی :	ع...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6612973	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	ابوط‌الب‌	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبدالله‌ابادی‌	تاریخ شهادت :	1366/06/31&lt;br /&gt;
نام پدر :	عباسعلی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌فضل‌&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	کار و شغل&lt;br /&gt;
موضوع	کار و شغل&lt;br /&gt;
راوی	ابوطالب عبدالله آبادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب نسبت به شبهای دیگر دیرتر به خانه آمد وقتی از پسرم ابوطالب سئوال کردم که چرا اینقدر دیر آمدی؟ گفت: امروز ما را برای قالی‌بافی به روستاهای اطراف بردند و دیر تعطیل شدیم و تا دیروقت برایشان کار کردیم و در آخر هم به ما مزدی ندادند و برای همین دیر شد.&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	معصوم روحی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ماه مبارک رمضان سال 1376 نتوانستم نذری که هر ساله 21 همین ماه می‌دادم را ادا کنم. و چند شب بعد از 21 ماه مبارک رمضان در خواب دیدم پسرم ابوطالب به من گفت چرا نذرت را ندادی؟ گفتم: مادر جان دستمان تنگ است و پولی نداریم که نذرمان را ادا کنیم. گفت: مادر جان بلند شو و برو به زیرزمین، داخل صندوق یک حلب روغن و چند سطل حبوبات است. و به وسیله‌ی آنها نذرت را ادا کن. وقتی از خواب بیدار شدم به زیرزمین رفتم درب صندوق را که باز کردم دیدم داخل آن یک حلب روغن و چند سطل حبوبات است و خدا را شکر کردم و دیگ آش را برپا کردم.&lt;br /&gt;
	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی	محمد گرابی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من و ابوطالب عبدالله‌آبادی در پدافندی بودیم. در حین عملیات در منطقه صادقیه در حال جابجایی نیروهای خودی بودیم که جلوی تیر رأس دشمن قرار داشتیم که ایشان بر اثر اصابت ترکش خمپاره مجروح شد و چون امداد و کمک رسانی نبود و منطقه هم زیر آتش شدید دشمن قرار داشت بعد از 6 ساعت به درجه‌ی رفیع شهادت نائل گردید.&lt;br /&gt;
	گذشت و اغماض&lt;br /&gt;
موضوع	گذشت و اغماض&lt;br /&gt;
راوی	محمد ترابی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم هنگامی که به همراه ابو طالب در منطقه بودیم ، هنگام شرکت در یک عملیات در درگیری با دشمن ایشان به شدت مجروح شد . بنده به روی سرش رفتم و با باندهایی که در دست داشتم شروع به بستن زخمهای ایشان نمودم که در آن لحظات هر کس به فکر جان خودش بود ولی این شهید آنقدر بزرگوار و با گذشت بود که به من گفت : محمد جان برو به بچه های دیگر برس آنها بیشتر زخمی شده اند و من همشهری تو هستم نمی خواهم بگویند که چرا به همشهریش می رسد ،بچه های دیگر بیشتر به شما نیاز دارند&lt;br /&gt;
	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی	محمد ترابی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم هنگامی که در منطقه صادقیه بودیم ، بر اثر جابجایی نیروهای خودی در معرض دید دشمن قرار گرفتیم که ابوطالب در همین حین مورد اصابت ترکش خمپاره دشمن قرار گرفت که در همانجا بعد از حدود 6 ساعت چون منطقه زیر آتش دشمن قرار داشت و امکانات کمک رسانی و امداد بسیار کم بود به درجه رفیع شهادت نائل گشت .&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	معصومه روحی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ماه رمضان سال 76، خوابی از فرزند شهیدم دیدم من هر سال در شب 21 ماه رمضان آش نذری دارم ولی در این سال به دلیل تنگدستی نتوانستم نذر را بدهم تا اینکه پسر شهیدم را در خواب دیدم که به من گفت:مادر چرا نذری ات را نمی دهی گفتم: پسرم دستم تنگ است ونمی توانم نذرم را ادا کنم. سپس به من گفت: مادر بلند شو وبروبه زیر زمین داخل صندوق یک حلب روغن پنج کیلویی ودر سطلها حبوبات است برو آنها را بردار ونذری ات را بده. وقتی از خواب بیدار شدم به زیر زمین رفتم وعینا آنطور که پسرم گفته بود همه چیز را در آنجا دیدم وخدا را شکر کردم ودیگر آش را بر پا کردم وبین مردم پخش کرد.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14403&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید محمد عبدالله زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2020-05-04T20:49:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6120222	تاریخ تولد :	 نام :	محمد	محل تولد :	طبس نام خانوادگی :	عبدالله‌زاد...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6120222	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمد	محل تولد :	طبس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبدالله‌زاده‌	تاریخ شهادت :	1361/02/12&lt;br /&gt;
نام پدر :	عباس‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	شهدا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	امدادهای غیبی&lt;br /&gt;
موضوع	امدادهاي غيبي&lt;br /&gt;
راوی	سید اسماعیل رضوی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من وقتی از شهرستان بجنورد برای عزیمت به مناطق جنگی خارج شدم ، به مشهد مقدس رفتم تا به کاروان بزرگ یاران امام بپیوندم ، طبق معمول همیشه رزمندگان اسلام که از شهر مقدس مشهد به جبهه اعزام می شوند ، به پابوس حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا (ع) رفتم و طلب یاری و کمک و پیروزی از آن امام بزرگوار کردم . اولین صحنه ای که مرا به خود واداشت در صحن امام رزمنده ای را دیدم که به کمک مادرش سمت پنجرهء طلایی در حرکت بود . حس انساندوستی و کنجکاوی من باعث شد که به سمت ویلچر او راه افتادم و علت بستری بودن و اوضاع وخیم او را سئوال کردم که خوشبختانه مادرش با آن خلوص قلبی جریان را برایم توضیح داد که فرزندم در جبهه ترکش به جمجمه اش اصابت کرده و استخوان جمجمه وهر دو پایش شکسته و و در سرش شکافی فرو رفته . بعد از مدتها بستری در بیمارستان پزشکان قطع امید کرده اند ، بخاطر اینکه دچار ضایعه مغزی شده و حالت روانی دارد . به هر حال این رزمنده مجروح توسط مادرش به پشت پنجره برده شد تا جزء دخیل شدگان حضرت باشد من در این لحظه قلبم جریحه دار شد و از خداوند طلب شفاعت وی را کردم و اندکی آن طرفتر نشستم و به فکر فرو رفتم و با خودم گفتم با توجه به روحیات اولین بار اعزام به جبهه اگر برای من چنین اتفاقی بیفتد و دکترها قطع امید کنند آیا امکانش هست با روی آوردن به حرم ائمه و شفاعت همه چیز یک دفعه عوض شود. درست پنج دقیقه از این فکر نگذشته بود ناگهان دیدم که همه مردم داخل صحن به طرفی می دوند و تا آن لحظه نمی دانستم عده ای از بیماران آسایشگاهی در کنار پنجره هستند و شبها اقامت می کنند تا فرجی شود . به طرف جمعیت رفتم ناگهان در بالکان طبقه دوم جوانی شانزده ساله که اهل کردستان بود و مدت 6 سال قطع نخاع گردن بود شفا یافته بود . بغض گلویم را گرفته و بسیار گریه کردم و به طرف ضریح رفتم و طلب استغفار کردم ، تا شب در حرم امام رضا (ع) به راز و نیاز مشغول شدم و شبانه برگشتم به اردوگاه و از آنجا با قطار به سمت تهران و از آنجا به مقصد اهواز رفتم . لرزش خاصی بر بدن و دستام وارد شد ، روحیه ام متحول شد ، وارد پادگان اهواز شدیم پس از دو روز داخل قطار بودن آن هم در سال 61 که به خاطر خطرات هواپیماهای دشمن ، قطار شب هنگام وارد اهواز شد . بعد از اینکه ما در پادگان مستقر شدیم ، همگی بچه ها را جمع کردند و اولین مژده که به ما دادند ، این بود که 3 روز دیگر عملیات بیت المقدس شروع می شود آگاه باشید چرا که دشمن هم این جریان را می داند و تدارکات بزرگی فراهم آورده است ما همگی با صلوات و ا...اکبر شور و شوق فراوان خود را اعلام کردیم . بعد از اینکه سخنان فرمانده تیپ مستقل 21 امام رضا (ع) پایان یافت یکی از برادران دستور برپا داد و با صدای از جلو نظام همگی نظام گرفتند ، عده ای با قضیه شل برخورد کردند ، آن برادر اعلام کرد اگر خوب عملیات نظامی را انجام ندهید به خط مقدم نمی برم شما را و بعد گروهها را تقسیم کردند و برای هر گروهان فرماندهی معرفی شد . اتفاقا معاون گروهان ما از همشهریان خودمان بود از این ساعت هر لحظه برایم خاطره بود که قلم و کاغذ قاصر است از بیانش . نکته قابل توجه این که من و دوستم غلام حسین کمک آر پی جی یک رزمنده عزیز به نام محمد عبدا... زاده _ اهل طبس _ شدیم . ایشان چندین بار در جبهه ها و عملیات حضور داشته، شخصی بود با صورتی نورانی _ تیپی ساده و بی آلایش و یک انسان مخلص و پاک بود ، روحیات اخلاقی ایشان من و دوستم را به خود معطوف کرد و بسیار به او انس گرفته بودم . ایشان با توجه به اینکه از نظر سازمانی با ما همسنگر بود ولی هیچوقت شبها به سنگر ما نمی آمد . بعدا ما کنجکاو شدیم و علت را جستجو کردیم دیدیم در فاصله ای از سنگر ما یک سنگر تکی ساخته و شبها را در آنجا به راز و نیاز با خدا می پرداخت . با توجه به سابقه ورزشی من و دوستم و آشنایی معاون گروهانمان ، من مسئول ورزش صبحگاهی بودم و ایشان خیلی خوشحال بود و با لبخند و شادی می گفت : این بار کمک های ورزیده ای دارم . اگر خدای ناخواسته به دفاع شخصی پرداختیم ، موفق می شویم ولی افسوس که نمی توانم این دفعه خیلی از تانکها را به درک واصل کنم من همیشه می گفتم چرا این مطلب را بیان می کنی ؟ لبخند می زد و می گفت که حتی این بار من از پدر و مادر ، دوستانم خداحافظی کرده ام . دست راستش زخمی بود و درد می کشید و اصلا به ما نمی گفت : یک روز هنگام عوض کردن بلوزش متوجه شدم دست راستش باند پیچی است . کنجکاو شدم ، جلو رفتم گفتم چرا باندش را عوض نمی کنی اینکه خیلی کثیف است با نگاهی عمیق رو به من کرد و گفت ، فردا پس فردا که عملیات شروع شود انشاءا... اگر قابل باشم شهید می شوم پس این دستم زیاد مهم نیست . من بسیار ناراحت شدم ، اصرار کردم باید باند دستت را عوض کنی او هم با اصرار من و دوستم باندها را باز کرد که ناگهان چرکها بیرون زد ، بسیار منقلب شدم و او را وادار کردم که باید برویم پیش دکتر او راضی نمی شد تا بالاخره او را راضی کردیم و به طرف بهداری صحرایی ( اورژانس) راه افتادیم . دکتر تا زخم را دید ، توضیح خواست در آنجا متوجه شدیم ، مرحله قبل از عملیات بوسیله راکت هواپیما زخمی شده و هنوز در بیمارستان خوب بهبودی پیدا نکرده بوده که با پدر و مادر و اقوام خداحافظی کرده بلافاصله رهسپار جبهه شده است . دکتر بعد از شستشو و تعویض باندها به ایشان تاکید کرد که وضع دستش بسیار بد است اگر رعایت نکنی دستت سیاه شده ، باید قطع گردد. اتفاقا در همان شب رزم شبانه داشتیم . جهت آمادگی رزمی برای عملیات شب بعد . بعد از کلی سینه خیز و راهپیمایی باید در مسیر راهمان از داخل رودخانه ای عبور می کردیم در شرایطی که اسلحه ها و تجهیزات انفرادی را هم بالای سرمان حمل کنیم تا خیس نشود . من بمحض اینکه داخل آب شدم به یاد گفته دکتر افتادم که گفته بود . رطوبت به محل زخم و دستت نباید برسد و با دوستم صحبت کردم و جریان را قرار شد با فرمانده در جریان بگذاریم تا شاید ایشان را از عبور از رودخانه منع کند که خودش متوجه شد و بسیار ناراحت گشت . ما هم به خاطر اینکه از ما ناراحت نشود این کار را انجام ندادیم . شب تاریکی بود ، چشمهایمان خوب جلو را نمی دید ، به این دلیل در آب افتادیم . محمد عبدا... زاده هم جلو ما در حرکت بود بسیار نگران حال او بودم . به هر حال آخر های شب برگشتیم و لباسهایمان را تعویض کردیم و وارد سنگرهایمان شدیم . طبق معمول ایشان به سنگر تکی خودش رفت تا صبح آنجا بود من صبح زود به سراغ او رفتم ، دیدم دراز کشیده است ولی چشمهایش باز است و تا مرا دید خیلی سریع بلند شد و قبلا کمتر به دست زخمی اش تکیه می زد ولی این مرتبه به دو دستش تکیه کرده بود بلند شد و موجب تعجب من شد . به او گفتم مگر قرار نشد آب به دستت نرسد که زخم دستت بدتر نشود ، سکوت کرد دوباره من گفتم : چطور شده دستت را خوب تکان می دهی اما انگار دستور پزشک برعکس شده است نه ؟ لبخند با معنی زد و گفت : همینطور است اصرار کردم که باید زخم را نشان بدهی . اول مقاومت کرد و با اصرار من قبول کرد اما گفت : یک شرط دارد و آنکه به کسی چیزی نگویی . من هم قبول کردم . پس آستین را بالا زد و باند را باز کرد ، دیدم که اصلا آثاری از زخمهای روزهای قبل در دست نیست من هم گفتم ا... اکبر و او گفت : مگر نگفتم اگر خدا من را قابل بداند خودش زخم را خوب می کند و مرا به سویش می خواند یک بار دیگر دست و پایم لرزید و همانجا کنارش نشستم کلی با همدیگر صحبت کردیم ، روحیه عجیبی گرفتم ، شب دیگر عملیات داشتیم ، صبح زود آماده شدی ، آخر اردیبهشت ماه بود صبح دل انگیزی بود تا خط مقدم بوسیله کامیون رفتیم و در انتظار فرا رسیدن تاریکی شب بودیم که عملیات شروع شد ، قبل از سوار شدن فرمانده ما را جمع کرد و شروع به سخنرانی نمود که : برادران شروع عملیات توسط گروهان ما خواهد بود از طرف کرخه نور ، حالا می خواهم بگویم اگر شانس بیاوریم گوشتهای شما بوسیله پلاستیک جمع خواهند شد و حالا هرکس امید بازگشت و یا مسائل دیگر دارد از صف بیرون بشود در پشت جبهه هم ما نیاز داریم چهره ها شاداب باشد . اصلا کسی تکان نخورد . بالا خره پس از کلی انتظار به منطقه جنگی رسیدیم از چپ و راست بوسیله انفجار گلوله های خمپاره تهدید می شدیم . نزدیک خط سوم از کامیونها پیاده شدیم تا شب آنجا ماندیم و به ستون یک در حالی که از زمین و آسمان آتش می بارید و سکوت را انفجارهای گلوله های خمپاره 60_80_120_میلیمتری در هم می شکست . در همین حال چند نفر از برادران بسیجی ستون ما توسط ترکش خمپاره ها مصدوم شدند تا به خطی رسیدیم که لودر و بولدزرها داشت خاکریز می زد ما در پناه خاکریزها پیش روی می کردیم ، جلوتر از ما گردان رزمنده های اصفهانی بود که واقعا شجاعت آنها مورد تحسین همگان بود داخل معبر مین اولین کسانی که وارد شدند اصفهانی ها بودند در این لحظه برادر محمد عبدا... زاده گفت : از این ساعت با من اصلا صحبت نکنید ، چون من صدای خمپاره شصت را کاملا می شناسم تا شما را خبر بدهم که خیز بروید در همین لحظه آرپی چی را مسلح کرد ، آخر معبر بودم که ناگهان کنار ما خمپاره 60 به زمین خورد ما سریع خیز رفتیم ، ناگهان متوجه شدم برادر محمدعبدا... زاده در حالی که دستش را به دلش گرفته بود به طرف من برگشت و باز با لبخند گفت نگفتم ، و به ملکوت اعلی پیوست ترکش درست به قلبش خورده بود و انگار خداوند به او امانی داد تا آخرین لحظه حرف آخرش را به من بزند .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14404&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%A7%D8%BA%D9%88%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید غلامرضا عبدالله زاده اغویی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%A7%D8%BA%D9%88%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-04T20:47:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6120279	تاریخ تولد :	 نام :	غلامرضا	محل تولد :	تربت ‌حیدریه نام خانوادگی :...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6120279	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	غلامرضا	محل تولد :	تربت ‌حیدریه&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبداله‌زاده‌اغویی‌	تاریخ شهادت :	1361/01/09&lt;br /&gt;
نام پدر :	غلامحسین‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	جهادگر&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی	آمنه عبدالله زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست برادرم غلامرضا عبدالله‌زاده قبل از انقلاب دانشجوی دانشگاه فردوسی مشهد بود و وقتی به تربت می‌آمد شبها تا دیروقت از منزل بیرون می‌رفت و با چندین تن از دوستانش ملاقات می‌کرد و فعالیتهایی را انجام می‌داد که ابتدا از دید ما پنهان بود ولی بعد از مدتی یک روز جلوی غلامرضا را گرفتم و از او پرسیدم این کارها را که انجام می‌دهی چه معنایی دارد شما بر علیه رژیم قیام کرده‌اید و اگر شما را بگیرند حتماً اعدام می‌کنند. ایشان به من گفتند که شما خیلی بی‌خبر هستید همه شهرها قیام کرده‌اند و امام دارد می‌آید. من تازه آن موقع فهمیدم چه اتفاقی افتاده و از آن روز با او به شهر می‌رفتم و در فعالیتهای آنها شرکت می‌کردم.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14423&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید محمد علی عباسی مایوان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-05-04T20:45:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «  کد شهید:	6309210	تاریخ تولد :	 نام :	محمدعلی‌	محل تولد :	قوچان نام خانوادگی :	عباس...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6309210	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمدعلی‌	محل تولد :	قوچان&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عباسی‌مایوان‌	تاریخ شهادت :	1363/07/27&lt;br /&gt;
نام پدر :	عباس‌	مکان شهادت :	میمک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	معاون‌تیپ‌قائم‌مقام‌&lt;br /&gt;
گلزار :	شهدا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	خاطرات بعد از مجروحیت&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات بعد از مجروحيت&lt;br /&gt;
راوی	قربانعلی عباسی مایون&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات رمضان با شهید بودم. ما گردان زرهی بودیم. ایشان پیاده و آتش مورد نیاز ایشان را ما می ریختیم. از طریق بی سیم شنیدم که زخمی شده است تصور کردم شهید شده است. خودم صبح بعد نزدیک پاسگاه زید مجروح شدم و در فرودگاه اهواز به هوش آمدم. احساس کردم اینجا منطقه نیست. خنک است. هوای پاسگاه زید کجا و سالن انتظار فرودگاه کجا. یک لحظه صدای خنده ای را شنیدم. دیدم برادرم (شهید) است. شاید هیچ موقع در زندگی اینقدر شاد نشده بودم. چون فکر می کردم شهید شده است. دست در گردن هم انداختیم و از خوشحالی هر دو گریه کردیم. به تهران منتقل شدیم و هر دو در یک جا بستری شدیم. و در روستا شایعه شده بود که محمد علی سرش قطع شده و من هم شهید شده ام. فرمانده سپاه قوچان حجت الاسلام رفیعی تماس گرفت و از ما خواست هر چه زودتر به قوچان بیاییم. وقتی به قوچان آمدیم ما را با ماشین بدون اطلاع قبلی به روستا آوردند. هیچ کس مطللع نبود در درب منزل وقتی از ماشین پیاده شدیم و درب حیاط را باز کردیم ناگهان چشم پدرم به ما افتاد و غافلگیر شد. در حالی که دگرگون شده بود گفت: پسرهایم را با دو پا به جبهه فرستادم اما هر کدام با چهار پا آمده اند.&lt;br /&gt;
	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	قربانعلی عباسی مایون&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در قوچان مانوری برگزار شد. ایشان را از جبهه دعوت کردند بیاید و مانور را رهبری کند. ایشان آمد و بعد از اتمام مانور اعلام کردند مدارکش را تحویل دهد تا برای زیارت حج ثبت نام کند و همان سال اعزام شود. در همین روزها بود که از جبهه خبر رسید سریع بیا جبهه و ایشان با عجله تمام از من خواست تا به قوچان برسانمش تا به جبهه برود. گفتم: مدارکت را بده برای حج ثبت نام کنم. گفت: «جبهه در رأس امور است.»&lt;br /&gt;
	شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
موضوع	شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی	قربانعلی عباسی مایون&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنده فرمانده گردان بودم و ایشان مسئول محور عملیاتی تیپ بود. به من بی سیم زدند که فرمانده محور پرواز کرد. (شهید شد). دنبال ایشان رفتم، دیدم زیر محور عملیاتی دشمن میان میدان مین افتاده است. خودم را مجهز کردم که سراغ ایشان بروم. در سنگر آخری دیدم نشسته و از ناحیه شانه تیر خورده است. گفتم: محمد علی! شنیدم پرواز کردی؟ بلند شو برو. گفت: من نمی روم شما برو. اینجا منطقه ناامن است. عراق پاتک می کند. اگر بنده بروم و منطقه را ترک کنم سقوط خواهد کرد. هر کار کردم منطقه را ترک نکرد. با من سر و صدا کرد و گفت: پا شو برو سر گردانت. من از بابت اطاعت رفتم. بعد از ساعاتی دیدم ایشان را آورده اند و به علت جریان خون زیاد بیهوش شده بود. او را به کردستان بردند و از آنجا به مشهد منتقل کردند و نهایتاً شهید شد.&lt;br /&gt;
	خواب و رویای شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
راوی	امان ا... حامدی فر&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند روز به عملیات عاشورا ( میمک ) مانده بود و رزمندگان لشکر 5 نصر خود رابرای رزم آماده می کردند . شب برادر عزیزم شهید میرزا زاده را در خواب دیدم که با گلایه به من گفت : چرا از من یاد نمی کنید ؟ بنده با شرمندگی جوابی نداشتم که بدهم فقط از او خواستم ما را دعا کند . ایشان فرمودند : همین چند روز دیگر تعدادی از برادران نزد ما می آیند و شما هم پیامی دارید می توانید برایمان بفرستید . روز بعد در محل پادگان ظفر ( ایلام ) سرداران شهید محمد علی عباسی معاون تیپ امام صادق ( ع ) را دیدم که سوار بر موتور ترل چفیه به سر و صورتش بسته بود . پس از احوال پرسی معمول ماجرای خواب را برایش تعریف کردم و از وی خواستم اگر شهید شد سلام مرا برساند و قسم بدهد که ما را شفاعت کند . وقتی خوابم و پیامم را دادم شهید عباسی گریه اش گرفت و فرمود : من هم دیشب خواب دیدم که خداوند به من فرزندی داده است و خانواده از من خواستند که نامش را مشخص کنم . من جواب دادم تا چند روز دیگر من شهید می شوم و نامش را خودتان انتخاب کنید . در حالیکه من اکنون از مخابرات می آیم و با تماس گرفتن به خانواده ام شنیدم همسرم زایمان کرده است ، لذا یقین پیدا کردم که در این عملیات به شهادت می رسم . شهید عباسی در عملیات عاشورا ( میمک ) به درجه رفیع شهادت نائل گردید .&lt;br /&gt;
	اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
موضوع	اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
راوی	ن .م رمضانیان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز شهید عباسی به من گفت: دوست داری برویم ملاقات ضرت امام. گفتم: بله. رفتیم مشهد بعد متوجه شدم که فقط فرماندهان عملیاتی به دیدار امام می برند. گفتم: عباسی پس مرا نمی برند. گفت: تو چکار داری من تو را می برم. فکر می کنم شهید چراغچی ثبت نام می کرد. به شهید چراغچی گفت: ایشان معلم دوست و همرزم و معاون بنده در جبهه هستند. می خواهم بیاورم دیدار حضرت امام. شهید چراغچی گفت: مانعی ندارد و خطاب به شهید عباسی گفت: عباسی کسی را که تو تأیید کنی افضل همه است. غرض که چقدر فرماندهان و مسئولین سپاه به شهید عباسی عنایت و لطف داشتند.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14372&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید محمد حسین عباسیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-05-04T20:43:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6410268	تاریخ تولد :	 نام :	محمدحسین‌	محل تولد :	طبس نام خانوادگی :	عباسیا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6410268	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمدحسین‌	محل تولد :	طبس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عباسیان‌	تاریخ شهادت :	1364/11/23&lt;br /&gt;
نام پدر :	حسنعلی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی	حسن علی عباسیان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او مرتبه آخری که به مرخصی آمد گفت: من یک ماه دیگر به کربلا میروم نزد امام حسین(ع) و در جوار ایشان خواهم بود&lt;br /&gt;
	حالات معنوی قبل از شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	حالات معنوي قبل از شهادت&lt;br /&gt;
راوی	عزیزا.. ذبیحی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات والفجر 8 من و چند نفر دیگر از دوستان را صدا زد و گفت: بیائید تا از هم خداحافظی کنیم .من گفتم : نه اتفاقاً خبر شهادت بر پیشانی تو حک خورده است ژخوش به حالت ولی اوئ گفت: نه من لیاقت شهادت را ندارم . و با ما خداحافظی کرد .همانجا من به دوستانم گفتم : با زبان بی زبانی با ما خداحافظی کرد و همین طور هم شد که در همان عملیات هم به شهادت رسید .&lt;br /&gt;
	حالات معنوی قبل از شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	حالات معنوي قبل از شهادت&lt;br /&gt;
راوی	قربانعلی مرادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حسین خواب کربلا را دیده بود چهره اش در آخرین بار که به مرخصی آمد مشخص بود که او شهید می شود. به آرزویش هم رسید، &lt;br /&gt;
	تولد و کودکی&lt;br /&gt;
موضوع	تولد و کودکي&lt;br /&gt;
راوی	حسن علی عباسیان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حسین در 2 سالگی دچار سوختگی حادی شد آنقدر وضعیت سوختگی وی وخیم بود که احتمال از بین رفتن او زیاد بود ولی قسمت او بوده که در راه خدا جان بدهد و شهید شود.&lt;br /&gt;
	عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	حسن علی عباسیان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یادم هست که بنایی داشتم و همین خانه ای که الان در آن نشسته ایم داشتیم می ساختیم من به او گفتم : که این خانه مال توست ولی او گفت: من به این چیزها نخواهم رسید. گفتم: این چه حرفی است می زنی هنوز می خواهیم برایت زن بگیریم . او گفت: انشاء ا... در آن دنیا.&lt;br /&gt;
	توجه به خانواده&lt;br /&gt;
موضوع	توجه به خانواده&lt;br /&gt;
راوی	صدیقه مرادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون خانه هایمان گلی و قدیمی بود و برای زندگی دیگر مناسب نبود حسین گفت : من خودم این خانه را خراب می کنم و خودم برایتان سر پا می کنم. پشتکار عجیبی داشت تمام خانه های گلی را خراب کرد و از نو خانه جدید برایمان ساخت.&lt;br /&gt;
	توجه به خانواده&lt;br /&gt;
راوی	صدیقه مرادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انس با قرآن را از زمان کودکی شروع کرد. حتی یک بار که مجروح شده بود با همان حال خواندن قرآن راترک نمی کرد.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14383&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%A7%D9%84%D9%87_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85</id>
		<title>شهید احمد عبدااله زاده مقدم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%A7%D9%84%D9%87_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85"/>
				<updated>2020-05-04T20:42:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «  کد شهید:	6612985	تاریخ تولد :	 نام :	احمد	محل تولد :	فردوس نام خانوادگی :	عبدالله‌...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6612985	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	احمد	محل تولد :	فردوس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبدالله‌ زاده ‌مقدم‌	تاریخ شهادت :	1366/07/09&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمدحسن‌	مکان شهادت :	شلمچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	تیپ21امامرضا&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	فرمانده‌گردان‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	خواب و رویای شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي شهادت&lt;br /&gt;
راوی	محمد عبدالله زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم(احمد عبدالله زاه مقدم)در دفترچه خاطراتش چنین نوشته است: اینجانب احمد عبدالله زاده مقدم در مورخه 64/11/14 در پاسگاه شریف که بودم در عالم خواب دیدم که در یک حسینیه مجلل و با شکوه تعدادی زن مؤمنه برای رزمندگان اسلام آشپزی می کنند. تاکنون چنین حسینیه ای را در عالم بیداری به چشم نظاره نکرده بودم از چهره زنان پیدا بود که از عالم دیگری آمده اند. زن ها از من سئوال کردند و من نیز پاسخ آنها را دادم تا اینکه چراغهای حسینیه روشن شد و نکته جالب این بود که من تا بحال چنین نور زیبایی مشاهده نکرده بودم و مبهوت و سرگردان بودم. درهمین هنگام به یک باره زنهایی را دیدم که با چادرهای سفید در حالیکه بچه های زیبایی به بغل داشتند. که گویی پنداشتم فرزندان شهدا هستند. همراه با یک روحانی بلند قامت به سوی من می آیند. وقتی به من رسیدنن از ان روحانی پرسیدم: اینها چه کسانی هستندکه چهره هایشان انسان را از خود بی خود می کند ودر اینجا چه می کنند؟آن روحانی گفت: اینها مهر مواد غذایی را بروی شناسنامه ها می زنند. من میز جلو رفتم و شناسنامهام را درآوردم که آنها برایم مهر بزنند. آن روحانی گفت: برادر عبدالله زاده مقدم،اینها فقط شناسنامه های شهدا را مهر می زنند. همان کسانی که به سوی عشق مراجعت نموده اند و خداوند نیز آنها را به سوی خود فرا خوانده است. و این زنان نیز زنان معمولی نیستند، پس هنوز تو را قبول نمی کنند. و اینقدر عجله نکن، شناسنامه شما را در اربعین مهر می خورد. وقتی پدرم به شهادت رسید متوجه شدنم او درست در اربعین به شهادت رسیده است.&lt;br /&gt;
	خواب و رویای شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي شهادت&lt;br /&gt;
راوی	محمد عبدالله زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم(احمد عبدالله زاه مقدم)در دفترچه خاطراتش چنین نوشته است: اینجانب احمد عبدالله زاده مقدم در مورخه 64/11/14 در پاسگاه شریف که بودم در عالم خواب دیدم که در یک حسینیه مجلل و با شکوه تعدادی زن مؤمنه برای رزمندگان اسلام آشپزی می کنند. تاکنون چنین حسینیه ای را در عالم بیداری به چشم نظاره نکرده بودم از چهره زنان پیدا بود که از عالم دیگری آمده اند. زن ها از من سئوال کردند و من نیز پاسخ آنها را دادم تا اینکه چراغهای حسینیه روشن شد و نکته جالب این بود که من تا بحال چنین نور زیبایی مشاهده نکرده بودم و مبهوت و سرگردان بودم. درهمین هنگام به یک باره زنهایی را دیدم که با چادرهای سفید در حالیکه بچه های زیبایی به بغل داشتند. که گویی پنداشتم فرزندان شهدا هستند. همراه با یک روحانی بلند قامت به سوی من می آیند. وقتی به من رسیدنن از ان روحانی پرسیدم: اینها چه کسانی هستندکه چهره هایشان انسان را از خود بی خود می کند ودر اینجا چه می کنند؟آن روحانی گفت: اینها مهر مواد غذایی را بروی شناسنامه ها می زنند. من میز جلو رفتم و شناسنامهام را درآوردم که آنها برایم مهر بزنند. آن روحانی گفت: برادر عبدالله زاده مقدم،اینها فقط شناسنامه های شهدا را مهر می زنند. همان کسانی که به سوی عشق مراجعت نموده اند و خداوند نیز آنها را به سوی خود فرا خوانده است. و این زنان نیز زنان معمولی نیستند، پس هنوز تو را قبول نمی کنند. و اینقدر عجله نکن، شناسنامه شما را در اربعین مهر می خورد. وقتی پدرم به شهادت رسید متوجه شدنم او درست در اربعین به شهادت رسیده است.&lt;br /&gt;
	خواب و رویای شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي شهادت&lt;br /&gt;
راوی	زهرا عبدالله زاده مقدم&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دشب آخری بود که پدرم خانه بود همه اقوام از جمله دائی و پدر بزرگم و دیگران خانه ما بودند و چون از خوابی که پدرم در رابطه با شهادتش دیده بود خبر داشتند به پدرم می گفتند ما نمی گذاریم شما ( عبدا... زاده ) به جبهه بروید ولی ما در ابتدا هیچ اطلاعی نداشتیم اما بعدا که مطلع شدیم من خیلی گریه کردم و به پدرم گفتم : پدرجان کجا می خواهی بروی ؟ همین جا و در کنار ما بمان ! پدرم گفت : من فقط می خواهم به جبهه بروم که جنازه دائی ات را بیاورم . قول می دهم خودم هم زودتر بیایم . چند روز از رفتن پدرم که گذشت جنازه دائی ام را آوردند و پس از شش ماه جنازه پدرم را آوردند .&lt;br /&gt;
	خبر شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی	حسن عبدالله زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب توی سرا (حیاط ) ایستاده بودم ، یک وقت دیدم که یک کبوتر سفیدی آمد و روی پشت بام ما نشست . بعد رو به همسرم کردم گفتم: چه شده که این کبوتر سفید آمده و روی بام نشسته است .حتما اتفاقی افتاده است .چند روز بعد متوجه شدم که پسرم احمد در همان شب به شهادت رسیده است .&lt;br /&gt;
	آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
موضوع	آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی	محمد عبدالله زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانیکه کلاس چهارم ابتدایی بودم یک روز سر کلاس نشسته بودم درب کلاسمان را یکی زد همان موقع فهمیدم پدرم آمده است. پدرم وقتی درب کلاس را باز کرد گفت: سلام برسانید ، مزاحمتان نمی شوم . پدرم بعداز اینکه از مدیر مدرسه و دیگر معلمها خداحافظی کرد رفت .&lt;br /&gt;
	بدون موضوع&lt;br /&gt;
موضوع	بدون موضوع&lt;br /&gt;
راوی	علی محمدی نیک نژاد&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب در جزیره هورالهویزه روی آب بودیم. داخل پاسگاه آبی دیدم از گوش وی خون می آید. (رفته بود نماز شب بخواند) پرسیدم چرا گوش شما خونی است؟ گفت: نمی دانم ترکش خورده است. چون دیدم یک مرتبه می سوزد و بچه ها خنده می کردند و می گفتند: لابد موش صحرایی گاز گرفته است.&lt;br /&gt;
ابتکار و طرحهای نظامی&lt;br /&gt;
موضوع	ابتکار و طرحهاي نظامي&lt;br /&gt;
راوی	عباس حاجی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در موقع عملیات می خواستم از خط پدافندی جزیره به خط کاسه غذا و مهمات برسانیم و چون تنها راه ارتباتی یک جاده بود و دشمن آمجا را بشدت می کوبید به همین خاطر نیروهای ما هر روز مجروح و شهید می شدند . دریکی از روزها برادر عبد ا... زاده طرح یک کانال را داد و بعد از اینکه کانال آماده شد از آن به بعد دیگر خطری نیروها را تهدید نکرد .&lt;br /&gt;
	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	محمد عبدالله زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک خاطره ای که به یاد دارم این است که در جبهه با موتور در گل و لای فرو رفته بودند و صورتشان زخمی شده بود. موقعی که می آمدند و تلویزیون روشن بود. با این که خودشان مدتها در جبهه بودند باز می گفتند ای کاش من هم آنجا بودم.&lt;br /&gt;
	فعالیتهای مذهبی&lt;br /&gt;
موضوع	فعاليتهاي مذهبي&lt;br /&gt;
راوی	محمد رضا مدبر&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رمضان سال 63-62 روزیکه بسیج فردوس افتتاح شد برادر عبدالله زاده از بلندگوی سپاه با یک سوزگداز خاصی مناجات کرد.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14402&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%86%D9%88%DA%A9%D8%B1</id>
		<title>شهید محمود عباسی نوکر</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%86%D9%88%DA%A9%D8%B1"/>
				<updated>2020-05-04T20:40:17Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «  کد شهید:	6120065	تاریخ تولد :	 نام :	محمود	محل تولد :	گناباد نام خانوادگی :	عباسی‌...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6120065	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمود	محل تولد :	گناباد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عباسی‌نوکر	تاریخ شهادت :	1361/08/12&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمدحسین‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	فرمانده‌تانک‌(نفربر)&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	حسین عباسی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از اینکه فرزندم محمود متولد شود یک روز سر زمین کشاورزی بودم که از شدت خستگی خوابم برد . درخواب دیدم : یک سید نورانی به سمت من می آید وقتی به من رسید از ایشان پرسیدم شما کی هستید ایشان فرمودند من حضرت علی (ع) هستم. ایشان فرمودند : یکی از فرزندان شما به جبهه خواهد رفت و به شهادت می رسد . بعد یک اسلحه ای به من داد و بعد از چند لحظه دوباره از من گرفت . که یک مرتبه از خواب بیدار شدم . وقتی به خانه آمدم دیدم که همسرم فرزندی به دنیا آورده است که پسراست و متوجه شدم که منظور آن آقا همین فرزندم است که بعدها به جبهه رفت و به درجه رفیع شهادت نائل آمد و به سوی خداوند برگشت.&lt;br /&gt;
	اصلاح بین دیگران&lt;br /&gt;
موضوع	اصلاح بين ديگران&lt;br /&gt;
راوی	امان الله عباسی نوکر&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همرزمم محمود عباسی فرد بسیار با منطق و خوش صحبت بود و به مشکلات مردم رسیدگی می کرد یک روز که بین روستای حاجی آباد و روستای هم جوارش در سر مسئله ی آب با هم درگیر شده بودند و هر کسی که پادرمیانی می کرد نمی توانست مسئله ی آنها را حل کند. ایشان به من گفت: من می روم و مشکل آنها را حل می کنم. وقتی همراه ایشان به روستای حاجی آباد رفتیم ایشان با ریش سفیدان و بزرگان آنها با ملایمت و مهربانی صحبت کرد و با منطقی که در سخن گفتن داشت آنها را راضی کرد که دیگر با هم درگیر نشوند و هر دو روستا را با هم آشتی داد و مسئله ی آنها را حل کرد.&lt;br /&gt;
	نفوذ و تاثیر کلام&lt;br /&gt;
موضوع	نفوذ و تاثير کلام&lt;br /&gt;
راوی	حاج نعمت الله عباسی نوکر&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم یک دفعه که برادر زاده ام محمود از جبهه برگشته بود وقتی فهمید که من با عمویش قهر هستم خیلی ناراحت شد و به من گفت عمو جان شما بزرگترید نباید با هم قهر کنید و بلافاصله موتورش را سوارش شد و رفت و بعد از نیم ساعتی با عمو محسنش برگشت و ما را با هم آشتی داد کار بسیار بزرگی انجام داد که هیچکس نتوانسته بود انجام دهد.&lt;br /&gt;
	امدادهای غیبی&lt;br /&gt;
موضوع	امدادهاي غيبي&lt;br /&gt;
راوی	مرضیه عباسی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم سالها پیش زمانی که برادرم محمود کوچک بود در گناباد زلزله ای شدید اتفاق افتاد و خانه مان به کلی ویران شد ولی ما و برادرم محمود به طور معجزه آسایی نجات پیدا کردیم و قسمت برادرم محمود این بود در آن زلزله سالم بماند و به جبهه برود و بعد از هشت ماه جنگ به درجه رفیع شهادت نائل گردد .&lt;br /&gt;
	حرمت والدین&lt;br /&gt;
موضوع	حرمت والدين&lt;br /&gt;
راوی	محمد حسین عباسی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که فرزندم محمود در جبهه بود من به مریضی سختی گرفتار شدم و در بیمارستان بستری بودم به محض اینکه به ایشان خبر دادن که من مریض هستم روز بعد به دیدن من آمد و گفت پدر جان مرا ببخش که در کنار تو نیستم و نمی توانم کارهایتان را انجام دهم تا زمانی که من در بیمارستان بستری بودم پیش من ماند تا اینکه یک روز که من را از بیمارستان مرخص کردند و حالم بهتر شد ایشان به من گفت پدر جان این چند روزی که شما مریض بودید من مرخصی گرفته بودم و حالا که بهتر شدید می خواهم دوباره به جبهه بر گردم چون منتظرم هستند من هم به ایشان گفتم برو پسرم به امان خدا...&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14376&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد جواد عبدالله ابادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-04T20:38:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «  کد شهید:	6216630	تاریخ تولد :	 نام :	محمدجواد	محل تولد :	نیشابور نام خانوادگی :	عبد...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6216630	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمدجواد	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبداله‌ابادی‌	تاریخ شهادت :	1362/01/23&lt;br /&gt;
نام پدر :	قاسم‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	زری عبدلله آبادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامِی که شهِید سِید جواد مِی خواستند به جبهه بروند به نزد من براِی خدا حافظِی آمدند .منم به اِیشان گفتم چراعجله مِی کنِید .صبر کن سال دِیگر هم مِیروِی سربازِی وهم به جبهه اِیشان گفتند من در تهران سر هر کوچه را نگاه مِی کنم عکس شهِیدِی است پس چرا من نروم به جبهه .مگر من غِیر از آن ها هستم ِیا خون من رنگِین تر از خون آن هاست&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14414&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF</id>
		<title>شهید حسن عبد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B9%D8%A8%D8%AF"/>
				<updated>2020-05-04T20:35:35Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «  کد شهید:	6309240	تاریخ تولد :	 نام :	حسن‌	محل تولد :	گناباد نام خانوادگی :	عبد	تاری...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6309240	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	حسن‌	محل تولد :	گناباد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عبد	تاریخ شهادت :	1363/12/21&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌قاسم‌&lt;br /&gt;
	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	ابراهیم عبد&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدت شش ماه در ستاد شهدا در اهواز و مدت یک سال در مخابرات لشکر 5 نصر و تیپ 21 امام رضا به مسئولیت برادر جلیلیان به عنوان یک بسیجی حضور داشتم. بعد از آمدن برادرم از طرف کردستان به جبهه های جنوب در گردان اطلاعات عملیات حضور یافت و فعالیت می نمود. من هم دلم می خواست در کنار او باشم و بعد از اصرارهای زیاد از برادر جلیلیان و معاون ایشان برادر مظلوم توانستم به گردان اطلاعات عملیات بروم. در این مدت در عملیاتهای زیادی مانند عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یک و عملیات بدر حضور فعال داشتم. زمانی که از طرف غرب یعنی ایلام تیپ 21 امام رضا (ع) برای عملیات به جبهه های جنوب اعزام شدیم و در کنار هور مستقر شدیم در این عملیات به تعدادی غواص و تعدادی بلم چی (بلم های سه نفره) نیاز داشتند من به خاطر آشنا بودن به فن شنا و اصرار مسئول گردان مسئولیت اعزام افرادی که برای غواصی انتخاب شده بودند را بر عهده گرفتم. لیست غواص را برداشته و مروری کردم که ناگهان متوجه نام برادرم حسن عبد شدم با خود گفتم که صلاح نیست ما دو برادر با همدیگر در این عملیات شرکت کنیم نام او حذف کردم و با دیگر برادران به طرف زیبا کنار حمل آموزش غواص های اعزامی از تیپ 21 امام رضا (ع) به راه افتادیم. ایشان وقتی متوجه شده بودند که اسمشان از لیست غواص ها حذف شده دیگر با ما نیامدند و خود را برای آموزش بلم زنی آماده می کرد، مدت آموزش غواص ها یک ماه بود که به پایان رسید و عملیات ساعت به ساعت نزدیکتر می شد. به قرارگاه رسیدیم و غواص ها را به بلم زنان معرفی کردند. کار بلم زنها این بود که در هر بلم یک غواص و دو بلم زن به طرف خط مقدم در آب (حور) حرکت کنند و بعد از 48 ساعت بلم زنی در آب خود را به خط مقدم یعنی جاده خندق برسانند، بعد از نزدیک شدن به خط به فاصله 100 متری غواص خود را به آب بیندازد و خط را بشکند تا بعد نیروهای عملیاتی بتوانند عملیات خود را از آن نقطه آغاز کنند. وقتی که آموزش غواصی برگشتیم در قرارگاه غواص ها را به بلم زنها معرفی می کردند. متوجه شدم که برادرم یکی از بلم زنها می باشد و جز خط شکن است و باز هم بر خلاف نظرم در کنارم حضور دارد. این بار هم دور از چشم خودش به فرماندهی تیپ 21 امام رضا (ع) برادر قاآنی مراجعه نمودم و از ایشان خواهش کردم که برادرم را از لیست بلم زنها حذف کنید که مورد موافقت فرماندهی قرار گرفت و نظر ایشان هم این بود که شما دو برادرید و لازم است که فعلا یک نفر در عملیات شرکت داشته باشد. برادرم حسن از این موضوع خیلی ناراحت شد و ارام نگرفت و خود را به مسئول گردان اطلاعات و عملیات رساند و با ایشان صحبت نمود و خواهش کرد که من مدت دو ماه است که آموزش بلم زنی می بینم دلم می خواهد که در این عملیات شرکت کنم چیزی نگذشت که مسئول گردان با برادرم نزد من آمدند و مرا متقاعد کردند که در این عملیات برادر شما هم حضور داشته باشد. قبول کردن فرمایشات مسئول گردان آن قدر برایم سنگین بود که تحمل آنرا نداشتم و با خود به فکر فرو رفتم و به مادر و پدر و ... بعد از عملیات می اندیشم دقائق آنقدر سخت می گذشت که توصیف کردن آن لحظات و موقعیت برایم ممکن نیست. به طرف خط حرکت کردیم و بعد از 48 ساعت به خط رسیدیم (در حورالعظیم) ضمنا شهید پیله وران و شهید روحانی عاشوری و تعدادی از بچه های مشهدی در این عملیات همراه ما بودند. عملیات ساعت چهار صبح شروع شد و من بلم خود را به آب انداختم و به طرف خط که در چند قدمی ما بود حرکت کردیم. مدتی نگذشت که با همکاری غواص های دیگر خط را شکستیم و منتظر گردان های عملیاتی شدیم. قرار بر این بود که بلم زنها و گردان های عملیاتی بعد از شکستن خط عملیات را آغاز کنند و عملیات آغاز شد و بعد از عملیات به دنبال برادرم می گشتم. از هر کس با او در عملیات بود سئوال کردم هر کس به نحوی و برای مصلحت من می گفت: نه ما از او اطلاع نداریم. از دوستان نزدیک او پرسیدم آنها هم موقعیت را طوری می دیدند که راستش را نگویند و می گفتند نفهمیدیم حسن چه شد و به کجا رفت و ... دیگر خودم حواسم پرت شده بود و نمی دانستم کجایم و در بدر به دنبالش می گشتم. صبح روز بعد ساعت یازده صبح با قایق به عقب جبهه برگشتم و به دو بیمارستان صحرایی مراجعه کردم در آنجا هم نبود بین زخمیها رفتم در بین آنها هم نبود و به واحد آمار مراجعه کردم و در آنجا یکی از برادران گنابادی که مسئول واحد بود و از شهادت او اطلاع داشت به من چیزی نگفت و از من پنهان کرد. ساعت عملیات نزدیک بود و به خاطر اینکه می خواستم در عملیات شرکت داشته باشم از جستجوی دست کشیدم و در عملیات شرکت کردم خدا می داند چه حالی داشتم و چگونه قدم به جلو می گذاشتم. ساعت به کندی می گذشت و موقعیت حساس تر می شد. دو روز بعد مسئول گردان با در دست داشتن دو بلیط هواپیما که یکی برای من و یکی برای شهید چراغچی بود نزد ما آمد و بلیط را به ما داد و به من گفت: شما فردا باید در شهرستان باشید چون قرار است پیکر برادر شما و چند شهید دیگر در گناباد تشییع شود و متأسفانه وقتی که من به شهرستان رسیدم مراسم تشییع به پایان رسید و بعد پیکر پاکش را به خاک سپرده بودند و من نتوانستم برای آخرین بار با برادرم وداع کنم.&lt;br /&gt;
	تواضع و فروتنی&lt;br /&gt;
موضوع	تواضع و فروتني&lt;br /&gt;
راوی	شهر بانو کامیاب&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او برای مرخصی ار منطقه به گناباد آمده بود نیمه شب به گناباد رسیده بود شبی از شبهای سرد و طاقت فرسای زمستان به درب خانه که رسیده بود به خود اجازه نداد که درب بزند با خود گفته بود که اینها خواب هستند همین جا می نشینم تا صبح شود و آن وقت به خانه خواهم رفت. بعد از اذان صبح من برای خواندن نماز بیدار شدم تا بنابر سنت قدیم درب حیاط را باز کنم و آب بپاشم و اسپند دود کنم درب خانه را باز کردم چشمم به حسن افتاد که در آن هوای سرد جلو درب حیاط خوابیده است او را بیدار کردم خیلی ناراحت شدم وقتی که از او پرسیدم کی آمدی چرا در نزدی در جواب گفت نمی خواستم که شما را از خواب بیدار کنم و باعث آزار و اذیت شما بشوم.&lt;br /&gt;
	شرح عملیات&lt;br /&gt;
موضوع	شرح عمليات&lt;br /&gt;
راوی	ابراهیم عبد&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست زمانی که از طرف غرب یعنی ایلام، تیپ 21 امام رضا علیه السلام برای عملیات به جبهه های جنوب اعزام شد من و برادرم حسن عبد همراه هم در یکی از گردان های آن حضور داشتیم در این عملیات به تعدادی غواص و تعدادی بلم زن(قایق چوبی بدون موتور) نیاز داشتند در آن موقع به خاطر این که من شنا بلد بودم مرا مسئول آموزش غواصان گردان قرار دادند و عده ای را که داوطلب بود ثبت نام کرده تا جهت آموزش به زیبا کنار اعزام کنیم وقتی نام غواصان را به من دادند در بین آنها چشمم به نام برادرم حسن عبد افتاد و با خودم گفتم درست نیست هر دوی ما در یک عملیات شرکت کنیم پس نام او را خط زدم و یک نفر دیگر را جایگزین او نمودم ما که برای آموزش حدود یکماه از آن جا دور بودیم وقتی که برگشتم متوجه شدم او برای بلم زنی آموزش دیده است. کار بلم زنها این بود که در هر بلم( قایق بدون موتور) یک غواص و دو بلم زن در آب باتلاق هور حرکت می کردند و خود را بعد از چهل و هشت ساعت بلم زنی به خط مقدم یعنی جاده ی خندق برسانند بعد از نزدیک شدن به خط به فاصله ی صد متری غواص خود را به آب بیندازد و خط را بشکند تا بعد نیروهای عملیاتی بتوانند عملیات خود را از آن نقطه آغاز کنند وقتی غواص ها را به بلم زنها معرفی می کردم متوجه اسم برادرم شدم که جزو نیروهای خط شکن است. و باز هم بر خلاف نظرم در کنارم حضور داشت. این بار هم دور از چشم او به فرماندهی تیپ 21 امام رضا علیه السلام رفتم و از آقای قاآنی که فرمانده ی آن جا بود خواهش نمودم که برادرم را از لیست بلم زنها حذف کند که مورد موافقت قرار گرفت و نظر ایشان هم این بود که باید یک نفر از ما دو برادر در این عملیات شرکت داشته باشیم. وقتی برادرم از این موضوع مطلع شد خیلی ناراحت شد و آرام نگرفت و خودش را به مسئول گردان اطلاعات رسانده و با ایشان صحبت نموده و خواهش کرده و گفته بود که من دو ماه آموزش دیده ام و دلم می خواهد که در این عملیات شرکت داشته باشم. چیزی نگذشت که مسئول گردان اطلاعات عملیات به همراه برادرم حسن به پیش من آمدند و مرا متقاعد نمودند که او در این عملیات شرکت کند. قبول کردن این موضوع برایم خیلی سخت بود و مرا در فکر فرو برده بود که اگر برای او اتفاقی بیفتد من چگونه خبر را به پدر و مادرم بگویم. موضوع گذشت و نیروها به طرف خط حرکت کردند و بعد از چهل و هشت ساعت به منطقه ی هورالعظیم محل انجام عملیات رسیدیم ساعت چهار صبح عملیات شروع شد و من از بلم خود را به آب انداختم و به طرف خط که در چند قدمی ما بود حرکت کردم و مدتی نگذشت که با همکاری غواص های دیگر خط را شکستیم و منتظر گردان های عملیاتی شدیم و قرار بود که بلم زن ها و گردان های عملیاتی بعد از شکستن خط عملیات را آغاز کنند و طبق قرار عملیات شروع شد و با موفقیت به پایان رسید. بعد از پایان عملیات به دنبال برادرم گشتم و از هر کس که همراه او بود سئوال کردم اظهار بی اطلاعی می کرد و می گفتند نفهمیدیم کجا رفت و چه شد. صبح روز بعد ساعت یازده صبح با قایق به عقب جبهه برگشتم و در بیمارستان صحرایی بین شهیدان و مجروحان را هم گشتم و نتوانستم او را پیدا کنم ناامید شده بودم و چون روز بعد عملیات دیگری در حال وقوع بود و من دوست داشتم در آن شرکت کنم، به منطقه و خط مقدم رفتم بعد از آن عملیات مسئول گردان با در دست داشتن دو بلیط هواپیما که یکی برای من و دیگری برای برادر شهید چراغچی بود به پیش ما آمد و بعد از خبر دادن در رابطه با شهادت برادرم بلیط ها را به من داد و گفت: شما باید فردا در شهرتان باشید چون قرار است پیکر برادرتان تشییع شود. متاسفانه وقتی ما به گناباد رسیدیم پیکر پاکش را دفن کرده بودند و نتوانستم برای آخرین بار با ایشان وداع کنم.&lt;br /&gt;
	حرمت والدین&lt;br /&gt;
موضوع	حرمت والدين&lt;br /&gt;
راوی	ابراهیم عبد&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست یک دفعه که برادر شهیدم حسن عبد به مرخصی آمده بود. نیمه های شب به گناباد رسیده و وقتی به در خانه رسیده بود با این که هوا خیلی سرد و یخ بندان بود دلش نیامده بود که درب بزند و با خود گفته بود آنها خوابیده اند به همین خاطر در جلوی درب حیاط خوابیده بود. صبح که مادرم برای نماز بیدار شده بود طبق عادت همیشه به درب حیاط رفته بود تا آب پاشی و جاروب کند که دیده بود حسن آنجا خوابیده است او را بیدار کرده و به داخل خانه آورده بود و وقتی علت این کارش را سئوال کرده بود، حسن گفته بود: شما خواب بودید و نخواستم شما را از خواب بیدار کنم.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14389&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85</id>
		<title>شهید محمدهادی عباسی مقدم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85"/>
				<updated>2020-05-04T20:33:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «  کد شهید:	6524359	تاریخ تولد :	 نام :	محمدهادی‌	محل تولد :	سبزوار نام خانوادگی :	عب...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6524359	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمدهادی‌	محل تولد :	سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	عباسی‌مقدم‌	تاریخ شهادت :	1365/10/20&lt;br /&gt;
نام پدر :	رمضانعلی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	تخریب‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	حسین صبور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ وقت یادم نمی رود وقتی به حج رفتیم . بعد از محرم شدن در مسجد شجره و آمدن به مکه قرار شد تا زمانی که کاروان مستقر می شود ، ساعتی استراحت کرده و بعد به مسجد الحرام برویم . وقتی که به اتاق رفتم ، همین که خوابیدم شهید هادی عباسی مقدم را در عالم خواب دیدم . به من گفت : بدون خداحافظی می روی . بلند شدم و یقه اش را گرفتم و گفتم : آخر تو کجایی که من از تو خداحافظی کنم ؟ خندید و دستم را از یقه اش جدا کرد و گفت : شوخی کردم . هنوز می خواستم بگویم هادی کجائی ؟ که از من فاصله گرفت با فریادی از خواب پریدم . برادرهائی که من در اتاق بودند از صدای فریاد من بلند شدند . وقتی که خوابم را تعریف کردم یکی از برادرها گفت : وقتی به طواف خانه خدا می روی یادی از شهید هادی بکن .&lt;br /&gt;
	استقامت و پایداری&lt;br /&gt;
موضوع	استقامت و پايداري&lt;br /&gt;
راوی	حسین صبور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مدت 15 روز که در فاو بودیم به جرات می توانم بگویم که 15 دقیقه نخوابید چشمانش بسته بود و راه می رفت . وقتی به داخل سنگر رسید هنوز کمتر از یک دقیقه نگذشته بود که خوابیده یکی از بچه ها با هادی کار داشت آمد داخل سنگر هنوز نگفته بود برادرهائی را که من با انگشت اشاره کردم که تازه خوابیده اما ناگهان متوجه شدم که هادی گفت : بله واقعا جای تعجب بود. در حالی که خواب بود حضورش در بین بچه ها بود.&lt;br /&gt;
	بدون موضوع&lt;br /&gt;
موضوع	بدون موضوع&lt;br /&gt;
راوی	حسین صبور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید در عملیات کربلای 4 که لشگر 5 نصر از محور شلمچه شروع کرده به سمت جاده شهید صبوری پیش می رفت . خط شکست و دشمن هر چه خمپاره و کاتیوشا و توپ داشت در سمت همان خاکریزی که بچه ها زده بودند و شکسته بود می ریخت . آنچه باعث تجب ما شده بود این بود که آن شب هادی اصلا ننشست و با شهامت می دوید و بچه ها را جمع می کرد . حاجی آخوندی فرمانده تخریب می گفت : در شب عملیات از هادی سستی و ضعف ندید .&lt;br /&gt;
	حالات معنوی قبل از شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	حالات معنوي قبل از شهادت&lt;br /&gt;
راوی	حسین صبور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هادی از سه روز قبل از شهادتش می دانست که شهید می شود . 2 روز قبل از شهادت من با او شوخی کردم به این نحو که وقتی رفتم داخل سنگر هادی خواب بود . به او گفتم هادی چرا خوابیده ای ؟ بلند شد نیروهایت را خط ببر . هادی بلند شد از اینکه ماشین برای تخریب نفرستاده بودند ناراحت شد . تماس گرفت و گفت : چرا ماشین نفرستادید . آنها هم گفته بودند که امشب تخریب نیست .سپیده دم صبح که من برای شستن دست و صورتم از سنگر بیرون آمدم گفتند آقای عباسی با تو کار دارد . با خود گفتم حتما از شوخی دیشب ناراحت شده است . وقتی نزد هادی رفتم گفتم به خاطر شوخی دیشب با من کار داری ؟ هادی در حالیکه تعجب کرده بود گفت : شوخی دیشب ؟ در چه موردی داری صحبت می کنی ؟ آن وقت فهمیدم من کجا و هادی کجا . حال و هوای ما در بوی پرواز داشت . عشق چشمانش را نورانی کرده بود . نگاهش غریب ، صدایش نزدیک شده ، خنده هایش بوی پرواز پرستوهای پائیزی را می داد . گفت : دو سفارش دارم . گفتم : وصیت می کنی ؟ من هیچ کاری انجام نمی دهم . هدی با لبخندی پر از صبر به من فهماند حاجی باید بروم . بعد از شهادتش همان سفارش ها را در دفتر یاداشت دیدم .&lt;br /&gt;
	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی	حسین صبور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سنگر بچه های تخریب شلوغ شده بود . حاجی اجازه نده هادی برود خط ، حاجی نگاهی انداخت به چهره آشنای دوست و با یک نگاه به او فهماند هادی به یقین شهادت رسیده است و این حرفها در واقع چیزی جز خاطره نیست . خلاصه آن شب تصمیم گرفته شد که هادی را صبح آن روز به اهواز بفرستیم اما هیچ کس جرات گفتن این مسئله را به هادی نداشت . به همین دلیل آقای قاآنی فرمانده لشگر به هادی و دو نفر دیگر دستور داد که به خط نیایند و بروند . شب شده و بچه های گردان تا صبح خط را شکستند . هادی صورتش بر افروخته شده است و کناری نشسته است . گفتم هادی چه خبره ؟ گفت : حسن شهید شده است . هوز می خواستم صحبت کنم که مرا گرفت و گفت : بیا بچه های قائم را به خط ببریم . در حالی که ساعت 5 بعد از ظهر تقریبا خط بوارین را تخلیه کرده بودیم . وقتی که به عقب برگشتیم به سنگر بچه های تخریب رفتم . از زنده بودن هادی خوشحال شدم . چون عملیات خط بوارین تمام شده بود ، بایستی به کمک بچه ها به شلمچه می رفتیم . هادی گفت : مقداری مین هست برای کشت ببریم جلوی .هوا که تاریک شد ، بر می گردیم. تیری از سوی دشمن به هادی اصابت می کند و فریاد یا مولا حسین را او در حالی که خم شده بود همیشه به او آرامش می بخشد و در غربتی که منور شده ، از لحظه پاک مناجات بچه ها بود . من داخل سنگر بودم . از بیرون آقای محدثی مرا صدا زد گفت : بیا با هادی خداحافظی کن . به سمت ماشین تخریب رفتم . از زمانی که رفته بود ترس عجیبی سراسر دلم را گرفته بود گفتم هادی بلند شو . این موقع کسی می خوابد . هادی : نزدیکتر رفتم متوجه شدم هادی شهید شده است . بعد از شهادتش بچه ها خاطره های جالب تعریف می کردند که حاج اقا قاآنی گفته بود بروید ، گلوله ای که اجزاه یافت به قلب هادی اصابت کرده بود در بیاورید . خدا اسم هادی را روی آن نوشته و هادی را انتخاب کرده است .&lt;br /&gt;
	شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
موضوع	شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی	حسین صبور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلوت حاجیان سبز پوش آهنگ مناجات چهل کاروان و بوی سپند با ذکر یک صلوات امواج طوفان زده شب را روشن ساخته بود . طوفان خمپاره های لشگر شیطان از هر سوئی خاکریزهای پاک لشگر ایمان ، بیهوده شب را روشن می شکافت . راه شهادت باز بود ، پیشتازان به سمت وصال آماده نوشیدن عسل مصفی . جاده خندق که تا دو ساعت قبل از آن دست عراق بود ، در زیر آتش توپخانه دشمن روشن شده بود . ما با هادی جلو می رفتیم . خط آتش بسیار ترسناک شده بود . آنقدر وحشتناک بود که شجاع ترین انسانها هم خود را بر روی زمین می انداختند ، ولی هادی خونسرد به جلو می رود و ناگهان ایستاد. هادی اینجا جای ایستادن نیست . ناگهان متوجه شدم بادگیری از روی زمین برداشت و با آرامش غمناک گفت : این بادگیر را روی بادگیر خودم پوشیدم. حیف که اینجا افتاده است . هادی گفت : حاجی تمام بچه ها را به پشت خاکریز منتقل سازید تا ببینم وضعیت چه می شود . همه بچه ها را فرستاده و گوئی اسراری و صحنه هائی قرار بود اتفاق بیفتد که هر چشمی لیاقت دیدن آن را ندارد. به یکی از بچه ها گفت : پیکر شهید مهدی نیک نفس را هم به عقب ببرید . گوئی دیگر پیکری نمانده بود . در واقع در عملیات بدر واحد تخریب که هادی مسئول بود موفق به آوردن پیکرها به عقب شده بود . هادی همه را به عقب فرستاد و رفت . گفتم کجا ؟ گفتا به خون گفتم چرا ؟ گفتا به جون گفتم که کی ؟ گفتا کنون گفتم مرد : خندید و رفت - خندید و رفت محمد هادی رفت بالهایش را باز کرد در شکوه آن شب ، شب قدری که یاد آور شهادتش بود . از خود به یادگار گذاشت . در واقع هادی با رفتنش شجاعت و اخلاص را تفسیر کرد.&lt;br /&gt;
	خاطرات بعد از مجروحیت&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات بعد از مجروحيت&lt;br /&gt;
راوی	رمضانعلی عباسی مقدم&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکدفعه که محمد هادی از جبهه آمده بود مجروح بود .از ایشان سوال کردم چون از ناحیه پا مجروح شده بود که بابا پایت چه شده است . گفت چیزی نیست با بچه ها شوخی می کردم ، ضربه خورده است .&lt;br /&gt;
	خاطرات بعد از مجروحیت&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات بعد از مجروحيت&lt;br /&gt;
راوی	رمضانعلی عباسی مقدم&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکدفعه دیگر هم وقتی مرخصی آمده بود دیدم صورت محمد هادی سوخته است . پرسیدم صورتت چه شده است . نمی دانم کشتی گرفته ایم . یا با بچه ها شوخی کرده ایم . اصلا وانمود نمی کرد که مجروح شده است .&lt;br /&gt;
	خاطرات بعد از مجروحیت&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات بعد از مجروحيت&lt;br /&gt;
راوی	رمضانعلی عباسی مقدم&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکدفعه دیگر هم وقتی مرخصی آمده بود دیدم صورت محمد هادی سوخته است . پرسیدم صورتت چه شده است . نمی دانم کشتی گرفته ایم . یا با بچه ها شوخی کرده ایم . اصلا وانمود نمی کرد که مجروح شده است .&lt;br /&gt;
	پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی	فاطمه آهنگر&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرتبه آخری که می خواست به جبهه برود دستش را روی سر همسرش گذاشته بود و گفته بود که خدا به شما صبر بدهد. بعدا این موضوع را عروسم برایم تعریف کرد که محمد هادی چنین کاری کرد . من به ایشان گفتم : می خواستی به من بگوئی . بعد عروسم گفت : می خواستی چه کار کنی . مثل اینکه به هادی الهام شده بود که این سری که برود شهید می شود .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14373&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B5%D8%AF%D9%88%D9%82%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد صدوقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B5%D8%AF%D9%88%D9%82%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-18T23:11:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «بسم الله الرحمن الرحیم  نام شهید: آیت الله محمد صدوقی  شهید محوری بودند برای ب...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام شهید: آیت الله محمد صدوقی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید محوری بودند برای بیشتر فعالیت ها نه فقط یزد، بلکه سراسر کشور و این به خاطر این بود که آیت الله صدوقی شخصیت روحانی محترم و معتبری بودند که نظرات، تشخیص ها و پیشنهادات ایشان، در امور شهرستان های دیگر هم اثر داشت.&lt;br /&gt;
آیت الله شهید محمد صدوقی در روز 11تیر 1361 پس از مبارزات و مجاهدات های فراوان به دست عوامل ضد انقلاب پس از اقامه نماز جمعه به شهادت رسید و ملقب به سومین شهید محراب گردید.&lt;br /&gt;
وی در سال 1327 هجری قمری، در خانواده ای روحانی در یزد متولد شد. پدرش مرحوم آقا میرزا ابوطالب، یکی از روحانیون معروف این استان بود و در مسجد روضه محمدیه حظیره سمت امامت داشت و مرجعیت تامه برای کارهایی که مردم داشتند، از اسناد و قبالجات و به طور کلی کارهایی که در آن دوره به دست روحانیت بود، تخصص فوق العاده ای داشت کمتر کسی در این استان می توانست مل ایشان اسناد شرعیه تنظیم کند. پدرش فرزند مرحوم میرزا کرمانشاهی بود سال ورود آخوند ملامحمدی به یزد، روشن نیست چرا که ایشان به وسیله فتحعلی شاه از کرمانشاه به یزد تبعید شدند تنها مدرکی که برای صدوقی بودن داریم و اینکه از نوادگان مرحوم صدوق بزرگ می باشیم همان لوح تاریخی جد بزرگ و جد دوم ماست که در لوح قبرشان این جمله هست « الذی کان بالصدق نطوق کیف و هم من نحبل الصدوق» کسی که به صدق و راستگویی سخن می گفت چگونه چنین نباشد و حال آنکه او از نسل صدوق باشد و به این جهت نیز شهرت شان صدوقی می باشد.&lt;br /&gt;
کودکی و تحصیل&lt;br /&gt;
ایشان در سن 7 سالگی پدر و در سن 9 سالگی مادر را از دست دادند و پسر عم و ابوزوجه ایشان مرحوم آمیرزا محمد کرمانشاهی سرپرستشان شد تحصیلات قدیمیه را تا حدودی لمعه و قوانین در مدرسه عبدالرحیم خان زیر نظر اساتید آن زمان خواند. در سال 1348 قمری برای ادامه تحصیلات به اصفهان رفتیم،در مدرسه چهار باغ که حال مدرسه امام صادق نام دارد مشغول تحصیل بود و پیشرفتش هم خیلی خوب بود که متاسفانه یک زمستان بسیار سردی پیش آمد و توقف برای ما خیلی سخت شد شاید متجاوز از بیست روز برف سنگین آمد و کسب و کار، تقریبا همه چیز از دست مردم گرفته شد هر روز از صبح، دنبال ذغال و چوب می رفتند و ظهر دست خالی برمی گشتند.&lt;br /&gt;
آن وقت حافظه ایشان معروف بود و وقتی ده هزار طلبه شهریه می گرفتند ایشان دفتر و دستکی در موقع پرداخت نداشتند، هر کس که شهریه می گرفت در خاطرش می ماند و دیگر احتیاجی نبود که اسم و مبلغ را بنویسد و شب که به منزل می رفت به هر کس هر چه داده بود، یادداشت می کرد درس هم که می گفت روی همان حافظه قوی بود.&lt;br /&gt;
مهاجرت به قم از زبان خود شهید صدوقی&lt;br /&gt;
یک سال بعد یعنی در سال 1349 قمری برای ادامه تحصیلات با خانواده به طرف قم رفتیم و اقامت ما به قم حدود بیست و یک سال بطول انجامید مرحوم شیخ عبدالکریم حائری یزدی موسس و مدیر حوزه علمیه قم وقتی که در قم ما را شناخت، مورد لطف و محبت خود قرار داد و کم کم کار به جایی رسید که رفتن خدمت ایشان برای بنده از واجبات بود و بعضی از گرفتاری ها که برای طلاب پیش می آمد خدمتشان عرض کردم و ایشان هم کمک هایی توسط بنده به اهل علم می نمودند.&lt;br /&gt;
دو سه روز پس از ورود، با امام خمینی آشنا شدم و کم کم آشنایی ما بالا گرفت و به رفاقت کشید و گاه در تمام مدت شبانه روز با ایشان بودم در این مدت طولانی که در قم بودیم، انس ما عمده با ایشان بود و نمی شد هفته ای بگذرد و دو سه جلسه در خدمتشان نباشیم.&lt;br /&gt;
همراه با امام خمینی &lt;br /&gt;
امام خمینی در تدریس فلسفه، عرفان، فقه و اصول استاد اول شناخته می شدند در آن وقت امام خمینی یکی از مدرسین خیلی مبارز حوزوی بودند که همه ایشان را به عنوان اینکه یک آقای فوق العاده است، می شناختند تدریس شان هم خیلی بالا گرفت و با اینکه آقایان مراجع هم بودند ولی تدریس ایشان در قم الویت پیدا کرد. یادم هست که امام خمینی در مسجد ما نزدیک محله یخچال قاضی تدریس می کردند و مسجد تقریبا پر می شد و ایشان یک آقای معروفی مشهور به فلسفه و عرفان و فقه و اصول استاد اول شناخته می شدند.&lt;br /&gt;
در این مدت طولانی که در قم بودیم، انس ما عمده با ایشان بود و نمی شد هفته ای بگذرد و دو سه جلسه در خدمتشان نباشیم و یادم نمی رود که یک ماه مبارک رمضان، حدیث طبری مشوی که از کتاب «عبقات»را و دوره این کتاب را در شب نشینی های که با ایشان و چند تن دیگر از دوستان داشتیم از اول به آخر مفصلا خوانده شد و از جمله کسانی که برای آمدن من به یزد سفارش زیاد کرد آقای خمینی بود. در آن موقع از طرف ساواک یک کسی پیش ما آمد و گفت که مامور مراقبت شما هستم، شما چه نقشی دارید؟ ما هم علنا نقش خود را نگفتیم  و کارهایی را هم انجام داده بودیم و اطلاعیه ها و تلگرافات را هم نشانش دادیم و گفتیم در این راه تا آخر هستیم.&lt;br /&gt;
بازگشت به یزد از زبان خودشان&lt;br /&gt;
در سال 1330 شمسی که برای انجام کاری به یزد آمدم مرحوم حاج آقا وزیری از روحانیون سرشناس یزد پیشنهاد ماندن ما را داد و در این باره خیلی سعی و کوشش نمود و تلگرافاتی هم به قم شد آقایان قم با اینکه در پاسخ تلگرافات نوشته بودند که بودن من در قم ضرورتش بیشتر است مع الوصف پذیرفتند و ما برای همیشه وارد یزد شدیم و در اینجا ماندیم در کنار درس و بحث، بعضی از کارها را شروع کردیم از جمله تعمیر مدارس، مدرسه الله خان خیلی خراب بود و مدرسه عبدالرحیم خان هم مرکز زباله بازار شده بود و مسجد روضه محمدیه را هم تعمیر نمودیم و خلاصه اینکه کارهایی را که مربوط به روحانیت نمی شود، شروع کردیم در سال 1342 که قضیه انجمن های ایالت و ولایتی شروع شد من با امام خمینی تماس مستقیم داشتم و خیلی ها اینجا رفت و آمد می کردند و مدیریت جمع آقایان روحانیون و تلگراف کردن راجع  به این انجمن ها تقریبا زیر نظر بنده بود  مجالس فوق العاده ای هم بود و تقریبا هر روز و هر شب یک اجتماع روحانی تشکیل می شد و الحمدالله در اثر سعی و کوشش و فشار آقای خمینی، دولت مجبور شد که این پیشنهاد را لغو کند بعد از اینکه این قضیه تمام شد، قضیه آن شش ماده پیش آمد  که از طرف شاه پیشنهاد شده بود  و همه دیدند که این بدتر از ان قضیه انجمن های ایالتی و ولایتی است و کسی هم که از اول مخالفت کرد، آقای خمینی بود بعضی از آقایان هم از اول حاضر به همکاری نبودند ولی کم کم کار به جایی رسید که آنها هم ناچار شدند و گوشه و کنار تلگرافاتی می زدند و اعلامیه هایی می دادند و اینجا هم از ناحیه روحانیت تلگرافاتی شد و اعلامیه هایی صادر شد.&lt;br /&gt;
خدمتگزار شهید می گوید:&lt;br /&gt;
حدود 10 سال است که بنده خدمت ایشان بودم واقعا فردی غمخوار برای ملت به نظر می رسید بله ایشان تا 65 سالگی که حالشان مساعدتر بود سعی می نمودند و علاقه داشتند که کارهای مردم را خود مستقیما انجام  دهند و با مردم روبرو شوند ولی از 65 سالگی به اینطرف که نسبتا حالت ضعیفی پیدا کردند قرار شد دفتر باز کنند و کارها که سنگین شد به آنجا رجوع شود و سپس مسئول دفتر با ایشان در تماس دائم باشند و مسائل و مشکلات مردم را حل نمایند تا اینکه مسئله انقلاب پیش آمد و در سال 57 که چهلم تبریزی ها در یزد گرفته شد و ایشان از آن به بعد و هر شب در مسجد حظیره  و پس از اقامه نماز صحبت می کردند و مردم هم سراپا گوش و آماده برای همه چیز می آمدند و از بیانات ایشلان برعلیه رژیم منفور پهلوی استفاده می کردند و اکثر شبها مردم خبر می آوردند که ساواک می گیرد و می بندد و تبعید می کند و چنین و چنان می کند ایشان می فرمودند من برای همه کار آمادگی دارم  و لباسهای مرا آماده کنید که اگر قرار است من تبعید شوم بروم و در این ایام مرتب جوانهای پرشور و انقلابی و مسلمان یزد هر شب با وسایل مختلف  از قبیل سنگ و چوب و شیشه و بنزین می آمدند و می رفتند پشت بام حضرت آیت الله و تا صبح آمادگی هرگونه دفاع در مقابل حمله خون آشامان یزیدی را داشتند.&lt;br /&gt;
ایشان عادت داشتند هر شب بعد از نماز شب که نزدیک اذان صبح بود پیاده می رفتند تا مسجد حظیره برای اقامه نماز و پس از نماز صبح پیاده برمی گشتند منزل که این اواخر من هم سعی کردم بدنبال ایشان بروم و هنگامی که از مسجد به منزل بر می گشتند شروع به خواندن دعا و قرآن می کردند و اگر خیلی خسته بودند یکی دو ساعت می خوابیدند.&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب&lt;br /&gt;
آیت الله صدوقی پس از پیروزی انقلاب اسلامی برای تدوین قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران به عنوان نماینده مردم یزد به مجلس خبرگان بررسی قانون اساسی راه یافت. همچنین، از سوی امام به عنوان نماینده ولی فقیه و امام جمعه  یزد منصوب گردید.&lt;br /&gt;
او از مخالفان دولت موقت به نخست وزیری مهندس مهدی بازرگان بود و با کناره گیری این دولت همراهی داشت. مخالفتهای وی با گروههای التقاطی  و منافقین نیز زبانزد همگان بود و آنها هم کینه این یار امام و یاور انقلاب را به دل داشتند. وی از مخالفان سرسخت ابولحسن بنی صدر، نخستین رئیس جمهور فتنه گر، ملی گرا و غرب زده، بود که به همراه شهید آیت الله سید عبدالحسین دستغیب، امام جمعه وقت شیراز، بیانیه ای در انتقاد از او منتشر ساختند.&lt;br /&gt;
فعالیت های عام المنفعه آن شهید بزرگوار&lt;br /&gt;
از جمله فعالیت های ایشان، تاسیس حوزه های علمیه بم تاکستان و شهر کرد، احداث کتابخانه درمسجد حظیره، تاسیس دفتر تبلیغات اسلامی در یزد و صندوق قرض الحسنه حضرت ولی عصر (عج)، خدمات پزشکی و درمانی: احداث بیمارستان سید الشهداء(ع) با کمک تجهیزات پیشرفته و کمک و خدمات شهید و حضور مستمر آن بزرگوار در زلزله شهرهای طبس کرمان و مشهد را می توان نام برد.&lt;br /&gt;
نحوه شهادت آیت الله صدوقی&lt;br /&gt;
وی به دلیل تاثیرگذاری فراوان در جریان انقلاب، به شدت مورد خشم دشمنان انقلاب قرار داشت و چندبار نیز مورد سوء  قصد قرار گرفت.&lt;br /&gt;
سرانجام در رمضان سال 1360(ه.ش) بعد از نماز پر شکوه جمعه، مورد حمله منافقی سیاه دل قرار گرفت و در سن 75 سالگی شربت وصال محبوب را سر کشید.&lt;br /&gt;
چگونگی شهادت شهید محراب از زبان نزدیکان به آن شهید&lt;br /&gt;
آثار شهادت را بنده از روز دوشنبه در ایشان می دیدم اینطور که در بین دعاهایشان که می خواندندمرتب می شنیدم که می فرمودند  خداوندا شهادت را نصیب من بگردان و از این فیض مرا محروم نگردان البته با این خدماتی که ایشان به اسلام کردند شهادت برای ایشان خیلی بجا بود ولی فعلا زود بود وجود ایشان برای انقلاب ضروری بود ولی خدا لعنت کند دشمنان اسلام را که کسانی را چون قاتل ملعون روسیاه تحریک کردند و اینطور باعث شهادت ایشان شد و ایشان دو هفته ای بود که البته در یزد بودند و برای نماز جمعه حتی المقدور خودشان می رفتند ولی این دو هفته گذشته به علت ضعف که داشتند نرفته بودند.&lt;br /&gt;
ولی جمعه دهم ماه مبارک رمضان را می خواستند خودشان بروند که حتی از قرآن هم استخاره کردند خوب آمد که دیگر عازم شدند که بروند و حدود ساعت 11:30 دقیقه بود که از خواب بیدار شدند و رفتند برای غسل جمعه و پس از آن سریعا به مسجد رفته بودند خلاصه خودم را به مسجد رساندم وپس از اقامه نماز و خطبه ها من تقریبا چند متری بیشتر با محل انفجار فاصله نداشتم و از جا بلند شدیم که ایشان از جلویم رد بشوند و بدنبالشان برویم تا پای ماشین که یکدفعه دیدم آخی از ایشان بلند شد و گفتند آخ ولم کن و بلافاصله صدای انفجاری به گوش رسید که تقریبا همزمان بود و ناگهان دیدم بله جنازه ایشان را مردم می برند و پیراهن و لباس ایشان کاملا غرق به خون شده بود.&lt;br /&gt;
شهید صدوقی از نگاه امام خامنه ای(مدظله العالی)&lt;br /&gt;
آیت الله سید علی خامنه ای، رهبر فرزانه انقلاب اسلامی، درباره شهید صدوقی یادآور شدند: « در طول یکی دو سال قبل از پیروزی انقلاب، مرحوم آیت الله صدوقی محوری بودند برای بیشتر فعالیت های نه فقط یزد، بلکه سراسر کشور و این به خاطر این بود که آیت الله صدوقی شخصیتی روحانی و معتبری بودند که نظرات ایشان، تشخیص های ایشان و پیشنهادهای ایشان در امور شهرستان های دیگر هم اثر می گذاشت. غالبا مورد مشاوره قرار می گرفتند و حتی در تهران هم طبق نظر ایشان عمل می شد  و نیز رای ها و نظرات این بزرگوار برای علمای شهرستان ها راهگشا و راهنمای خوبی بود. از جمله خصوصیات مرحوم آیت الله صدوقی که ایشان در حرکات انقلابی به صورت فردی موثر در می آورد،شجاعت آن مرد بود.»(گفتگو با رهبر انقلاب،ص3)&lt;br /&gt;
بخشی از پیام حضرت امام خمینی (ره) به مناسبت شهادت آیت الله صدوقی&lt;br /&gt;
انا لله و انا الیه راجعون طبع یک انقلاب فداکاری است. لازمه یک انقلاب شهادت و مهیا بودن برای شهادت است. صوقی عزیز رضوان الله علیه شهید بزرگی که در تمام صحنه های انقلاب حضور داشت و یار و مددکار گرفتاران و مستمندان بود و وقت عزیزش صرف در راه پیروزی اسلام و رفع مشکلات انقلاب می شد و برای خدمت به خلق و انقلاب سر از پا نمی شناخت.اینجانب دوستی عزیز که بیش از 30 سال با او آشنا و روحیات عظیمش را از نزدیک درک کردم از دست دادم و اسلام خدمتگزاری متعهد و ایران فقیهی فداکار و استان یزد سرپرستی دانشمند را از دست داد و در ازاء آن به هدف نهایی که آمال این شهیدان است، نزدیک شد. من به پیشگاه بقیة الله اعظم روحی فداه و ملت عزیز و اسلام عزیز تبریک و تسلیت عرض می کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: فرازی از خاطرات شهدا 2&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%B3%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید حاج احمد متوسلیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%B3%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-04-18T23:08:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «بسم الله الرحمن الرحیم  نام شهید: حاج احمد متوسلیان  محمد متوسلیان: یک بار او...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام شهید: حاج احمد متوسلیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد متوسلیان:&lt;br /&gt;
یک بار او را در تلویزیون دیدم که در عملیات در پاوه زخمی شده بود. ما اینها را از تلویزیون می دیدم. واقعا اطلاعی از فعالیت های احمد نداشتیم.&lt;br /&gt;
 انتظار برای بازگشت برادر کوچکتر را به راحتی می توان در چهره اش دید. او خود می داند سال ها مادر بزرگوارش در انتظار یوسفش چشم به راه دارد. خاطراتی از دوران نوجوانی و جوانی احمد متوسلیان که یاد روزهای دور را برای ما زنده کرد.&lt;br /&gt;
پدر از چه سالی به تهران آمدند؟&lt;br /&gt;
پدر زمانی که ازدواج می کنند، در یزد با عموهایم کسب و کاری داشتند که بعد از مدتی جدا می شوند و سال 1327 به تهران می آیند. یک مغازه نبش بازار سید اسماعیل اجاره می کنند و منزلی را هم به نزدیکی حمام گلشن مولوی اجاره می کنند که رو برویش کوچه ای بود که الان شهید لولاگر نام گرفته است. این منزل به مساحت 400 متر و دارای 12-14 اتاق بود. چند کارگر مغازه را هم به همراه زن و فرزندشان به خانه راه داده بودیم و هر یک در یکی از اتاق ها زندگی می کردند.&lt;br /&gt;
 کارشان را با اجناس خوب شروع کردند که کم کم رونق گرفت. به طوری که در طی سال ها تلاش توانستند چند مغازه را در همین بازار سید اسماعیل خریداری کنند و به حاج یزدی معروف شدند.&lt;br /&gt;
*تفاوت سنی شما با حاج احمد چقدر بود؟&lt;br /&gt;
من متولد 1329 هستم و ایشان 1332 است، سه سال با هم تفاوت داشتیم.&lt;br /&gt;
*رفاقت شما با حاج احمد چگونه بود؟&lt;br /&gt;
ما در اعضای یک خانواده بودیم و همه با هم خوب و صمیمی بودیم. اما خوب به دلیل اینکه من با حاج احمد اختلاف سنی کمی داشتیم بیشتر با هم بودیم. یادم هست ابتدا به یک مدرسه دولتی می رفتیم که نزدیک منزلمان بود که شرافت نام داشت، بالاتر از کوچه گلشن بود. من به کلاس سوم می رفتم که حاج احمد به کلاس اول رفت. به خاطر اینکه ما از خیابان رد می شدیم تا به مدرسه برسیم و یا حتی برای رفتن به مغازه پدر باید از خیابان رد می شدیم، مادرم همیشه نگران بود.لذا به همین دلیل منزل را عوض کردیم و در محله چهل تن، کوچه علوی نزدیک مسجد امین الدوله که حاج آقا حق شناس در آن دست اندرکار بودند، خانه خریدیم. بابا تصمیم گرفت به دلیل ضعف مدارس دولتی ما را در مدرسه مصطفوی که مدیرس آقای آقا سید جوادی بود که بعدا مدرسه علوی را بنیان گذاشت ثبت نام کنند.&lt;br /&gt;
اینجا دیگه حاج احمد به کلاس دوم می رفت و من به کلاس چهارم. مدیر مدرسه مصطفوی با پدرم خیلی صمیمی بود. شهریور ماه بود که برای ثبت نام به ایشان مراجعه کردیم. مدیر مدرسه قبل از ثبت نام می خواست ما را تست کند. به من گفت بنویس« روباه». من هم «و» روباه را نگذاشتم. مدیر مدرسه رو به پدر کرد و گفت: ببین حاج آقا، مدرسه دولتی اینطوری است. به بچه ها زیاد سواد یاد نمی دهند. شما می خواهید بچه هاتون فقط مدرک بگیرند یا می خواهید علمشان هم خوب باشد؟ پدرم گفت: دوست دارم اینها با معلومات جلو بروند. گفت: خوب من ایشان را که می خواهد به کلاس سوم برود یکسال برمی گردانم عقب و به کلاس دوم می برم. احمد را هم به کلاس اول می فرستم. شب به خانه آمدیم.مادرم وقتی جریان را شنید ناراحت شد که چرا این شرایط را قبول کردیم. آن سال با سال بعدش من درس خواندم و از بین 60 دانش آموز کلاس، شاگرد اول شدم.چون مسئولین مدرسه عکس مرا نداشتند عکس احمد را روی دیوار زدند و زیرش نوشتند:«محمد متوسلیان شاگرد اول».&lt;br /&gt;
*شخصیت کودکی حاج احمد چگونه بود؟&lt;br /&gt;
احمد بسیار مودب و به اندازه خودش هم زرنگ بود. پدرم انسان خیلی متشرعی بود و این مسائلی که در مورد احمد گفتم در مورد پدر هم صدق می کرد. مثل تمیز و مرتب بودن، به مد روز گشتنو خب آن زمانها ما در خانه حمام نداشتیم، ایشان یک روز در میان به حمام عمومی می رفت. حتی احمد در امور مذهبی هم از پدر تاثیر گرفته بود.&lt;br /&gt;
*به کدامیک از اعضای خانواده بیشتر نزدیک بود؟ &lt;br /&gt;
ما 4 برادر و 3 خواهر بودیم. یک رسمی هم داشتیم که در خانه هر برادر یک خواهر را برای خودش جدا کرده بود. احمد هم یکی از خواهرها را انتخاب کرده بود که در امور مدرسه هم خیلی کمکش می کرد و سبب می شد در مدرسه نمره خوب بگیرد. ولی در کل ما همه با هم صمیمی بودیم.&lt;br /&gt;
چندسالی که گذشت پدر در خیابان آریانمهر سابق، دکتر فاطمی فعلی یک شعبه قنادی زد و پسرها برای کمک باید به آنجا می رفتند. به همین خاطر مثلا خود من یک دو سالی ترک تحصیل کردم تا قنادی را اداره کنم. اما خوب بعد از دو سال به دلیل اینکه رفت و آمد به انبار سخت بود. از طرفی هم صاحب ملک بهایی بود و بیشتر مشتری ها ارمنی و کلیمی بودند . پدر آن مغازه را فروختند. این اختلاف دو سال عقب افتادن از تحصیل باعث شد تا به مدرسه شبانه بروم. حاج احمد هم یکی دو سال از تحصیل دور بود. اما به مدرسه شبانه رفت و سپس وارد هنرستان شد. احمد به کارهای فنی علاقه زیادی داشت و به همین دلیل از هنرستان، دیپلم برق گرفت و به خدمت سربازی رفت.&lt;br /&gt;
*حاج احمد اخل ورزش هم بود؟&lt;br /&gt;
ما در منزل با هم کشتی می گرفتیم. وسایل ورزش باستانی مثل میل، چوب و تخته شنا در خانه داشتیم. بیرون از منزل هم فوتبال و دیگر بازی های بچگانه را انجام می دادیم. مدام تحرک داشتیم. تابستان 2-3 ساعت به باشگاه نیرو محله قیام برای ورزش بوکس می رفتیم و ورزش می کردیم اما به صورت حرفه ای نبود. ما با هم به کوه می رفتیم. دو سه بار در محیط کوه گفت: چشمم سیاهی می رود. به دکتر قلب مراجعه کرد که دکترها تشخیص دادند قلب احمد دچار مشکل است و باید عمل شود. احمد را به بیمارستان قلب رجایی فعلی بردیم که 20 الی 30 روزی آنجا بستری شد تا برای عمل آمادگی پیدا کند، 4 نفر از نزدیکانش هم گروه خونی او بودند خون می دادند. من و اخوی و یکی دوتا از همشیره ها برای او خون دادیم و پزشکان نیز عملش کردند. سرتاسر سینه اش را شکافته و استخوانها را باز کرده بودند که آثار بخیه هایش تا مدتها وجود داشت. بعد از اخذ دیپلم هم به خدمت رفت. یک دوره خدمتش در شیراز بود که دوره های آموزشی تانک چیفتن را گذرانده بود. در کل احمد بچه باجنم و متشرعی بود. به مسجد محل که در ان آیت الله حق شناس هم حضور داشتند رفت و آمدی داشت.&lt;br /&gt;
*بعد از پایان مدت سربازی مشغول به چه کاری شدند؟&lt;br /&gt;
احمد بعد از اتمام خدمت سربازی به تهران برگشت اما چون به کار قنادی علاقه نداشت، در یک شرکت تاسیساتی مشغول به کار شد. مدتی که گذشت آن شرکت پروژه ای در خرم آباد را گرفته بود. حاج احمد درخواست کرد به خرم آباد برود، اما مادرم ناراضی بود. با هر دردسری بود مادر را راضی کرد. سال 56 بود که ایشان به خرم آباد رفت و ما مدتها از او خبری نداشتیم. حدود7-8 ماه مانده به انقلاب، خبردار شدیم که احمد دستگیر شده است.&lt;br /&gt;
من و پدرم به خرم آباد و زندان فلک الافلاک رفتیم و با خواهش و تمنا توانستیم احمد را پیدا کنیم. مامورین رژیم بخصوص در مورد مسائل سیاسی سخت گیری زیادی می کردند، به طوری که ملاقات با افراد معتاد، دزد و ... راحت تر از زندانیان سیاسی بود. با مشکلات فراوان موفق شدیم احمد را از پشت شیشه ببینیم و حدود یک دقیقه با او صحبت کنیم.&lt;br /&gt;
*دلیل دستگیری اش را نپرسیدید؟&lt;br /&gt;
بعدها دوستانش گفتند که احمد به همراه تعدادی از همکارانش در آن شرکت فعالیت های سیاسی و پخش اعلامیه هایی که از پاریس می آمده دست داشتند. آنها توسط دستگاه پلی کپی اعلامیه ها را تکثیر و بین اهالی پخش می کردند. ساواک در این برنامه ها خیلی حساس بود. اینها که تعدادشان چهار نفر بوده را شناسایی می کند و برای دستگیریشان اقدام می کند. حاج احمد به بقیه می گوید شما بروید من جوابگوی ساواک خواهم بود.آنها را از راه پشت بام فراری می دهد و خودش می ماند و مسئولیت کل برنامه را به گردن می گیرد.&lt;br /&gt;
3 الی 4 ماه در زندان بود و حتی تا پای اعدام هم پیش رفت. در آنجا شکنجه های زیادی شده بود. به طوری که بعد از آزادی برای استحمام به حمام خصوصی می رفت تا کسی جراحت های بدنش را نبیند. ولی الحمدالله محاکمه هایش به زمان انقلاب و باز شدن زندانها برخورد کرد و آزاد شد.&lt;br /&gt;
در این مدت 4-5 ماه مرتبا به ملاقاتش می رفتیم و پدر یا مادر را با خودمان می بردیم. در آنجا با افراد گردن کلفت و بی رحمی به عنوان مامور برخورد داشتیم و با خود می گفتیم احمد چطور اینجا دوام می آورد.در یکی از همین ملاقات ها پدرم با یکی آشنا در آمد و از او در مورد احمد پرس و جویی کردیم. او می گفت ساواک احمد را از سقف آویزان کرده بودند تا او اقرار کند. اما او هیچ یک از هم دستانش را لو نداده بود. بعد هم که الحمدالله زندانها باز شد ایشان آزاد شد و به تهران آمد.&lt;br /&gt;
*قبل از بازدداشت در خرم آباد، سابقه سیاسی نداشت؟&lt;br /&gt;
در مدرسه اسلامی یا مساجد فعالیت داشت. شب های ماه رمضان به نماز و احیا می رفت.اما کار سیاسی اش را رها نمی کرد. او فرد توداری بود. حتی به من که برادرش بودم چیزی نمی گفت.حتی بعد از انقلاب کمیته محل را رهبری می کرد که ما باز هم خبر نداشتیم. بعدها از مسئولیت هایش در کردستان هم بی خبر بودیم. یادم هست یک بار یکی از برادرانمان به شوخی به او گفت: تو در کردستان چیکار می کنی؟ مستخدم آنجا هستی؟ اما احمد هیچ چیزی نگفت. پوزخندی زد و گفت:آره، همین طور است. (با گریه) یکی دو ماه بعد از آن روز که ایشان به تهران آمده بود، بچه های سپاه آمدند و برایش دسته گل آورده بودند که بر روی روبان آن عنوان فرماندهی تیپ محمد رسوال الله (ص) را به او تبریک گفته بودند. او بسیار بی ادعا بود.&lt;br /&gt;
*حاج احمد بیشتر به چه کاری علاقمند بود؟&lt;br /&gt;
به انجام کارهای فنی علاقمندی زیادی داشت. زنگ در و آیفون درست می کرد.رشته تحصیلی اش هم برق صنعتی بود.&lt;br /&gt;
*اهل مطالعه هم بود؟&lt;br /&gt;
بله زمانی که در بیمارستان قلب بستری بود کتابهای مذهبی می خواند. کتابهای دکتر شریعتی و شهید مطهری را مطالعه می کرد. مطالعه اش خیلی بیشتر از ما بود.&lt;br /&gt;
*اهل شوخی بود؟ &lt;br /&gt;
زیاد شوخی نمی کرد. لطیفه نمی گفت. اگر هم کسی برایش لطیفه تعریف می کرد در حد معقول تبسمی می زد.&lt;br /&gt;
*در مورد مسائل روز برای خانواده صحبت می کرد؟&lt;br /&gt;
بله، حتی قبل از انقلاب هم برای ما حرفهایی می زد که برایمان قابل لمس نبود و زیاد تحویلش نمی گرفتیم. به خاطر مطالعاتی که داشت صاحب ایده ونظر شده بود اما ما به حد او نبودیم.&lt;br /&gt;
*نزدیکترین دوست حاج احمد چه کسی بود؟&lt;br /&gt;
کمتر می توانستیم احمد را ببینیم. حتی شب ها تا دیر وقت بیرون بود و در کمیته هایی که تشکیل شد حضور داشت.&lt;br /&gt;
*چه زمانی متوجه شدید که جذب سپاه شده اند؟&lt;br /&gt;
عرض کردم او خیلی تودار بود و ما بعدها متوجه شدیم.&lt;br /&gt;
*با لباس نظامی به خانه نمی آمد؟&lt;br /&gt;
گاها زمانی که از کردستان می آمد یا وقتی در کمیته بود در محل لباس نظامی می پوشید. حتی بعضی از اوقات با دوستانش (کردهای پیشمرگ)از کردستان به خانه می آمد. یادم هست یک بار احمد با 10-12 نفر از پیش مرگ ها آمد و شب در منزل ما خوابیدند. شب هم نماز خواند و فردا صبح صبحانه ای خوردند و گفتند به نماز جمعه می رویم. اسلحه هم همراه خود داشتند. گویا در مسیر، جلوی آنها را گرفته بودند و بازداشتشان کرده بودند که با حاج احمد تماس گرفتند و ماجرا را تعریف کردند. حاج احمد هم لباس نظامی پوشید و رفت آزادشان کرد. مامورین فکر کرده بودند اینها عراقی هستند که حاج احمد گفته بود اینها از پیش مرگهای خودمان هستند.&lt;br /&gt;
*آخرین باری که حاج احمد را دیدی چه زمانی بود؟&lt;br /&gt;
زمانی که حاج همت به مکه رفت و برگشت.من سه سال با جهاد دانشگاهی در ارومیه و سه سال در فرودگاه یزد بودم.احمد 2-3 بار آمده بود اما من تهران نبودم و او را ندیدم. وقتی که می آمد حداکثر 2-3 روز می ماند و سریع بر می گشت.حتی یک بار او را در تلویزیون دیدم که در عملیات پاوه زخمی شده بود. ضد انقلاب را شکست داده و تدارکاتشان را گرفته بودند. ما اینها را از تلویزیون می دیدیم. واقعا اطلاعی از فعالیت های احمد نداشتیم.زمانی که فرمانده پاوه و مریوان بود 30-40 روز یکبار به تهران می آمد و گاهی موقع رفتن چند جعبه شیرینی می برد.&lt;br /&gt;
یادم هست ازش علت این کار را پرسیدم،می گفت مردم آنجا محروم هستند و از زمان پهلوی فرهنگ شان عقب نگه داشته شده است. خود حاجی تعریف می کرد که یک شب یک کرد به نیروهای ایرانی تعرض کرد و قصد خرابکاری و تیراندازی داشت اما ما او را گرفتیم. خودم از او سوال و جواب می کردم.از او پرسیدم: مگر تو ایرانی نیستی ، چرا با ما که هم وطنت هستیم چنین می کنی؟ چرا دوست داری ما از بین برویم؟ او جواب داد چون شما به اینجا آمدید تا لباس کردی را از ما بگیرید. اوضاع طوری بود که وقتی یک کرد با لباس کردی به تهران می آمد، مورد تمسخر قرار می گرفت.&lt;br /&gt;
*چه زمانی خبر اسارت حاج احمد را شنیدید؟&lt;br /&gt;
حاجی دو مرتبه به لبنان رفته بود. بار اول خودش تعریف می کرد که فالانژها خواسته اند او را دستگیر کنند که از دستشان فرار کرده و بعد از مدتی به تهران برگشته بودند.اما اخبار مرحله دوم سفر ضد و نقیض بود. به نظرم سپاه مقداری کوتاهی کرده بود چون مجله پاسدار اسلام روی جلد خودش عکس حاج احمد را انداخته  و زیرش نوشته بود: فرمانده نیروهای اعزامی به لبنان. آن موقع آقای وزیر دوست وزیر سپاه بود که ما برای این کار به ایشان اعتراض کردیم که در پاسخ گفتند ما مجله ها را جمع کردیم در صورتی که مجله به دست ما که افراد عادی بودیم هم رسیده بود.&lt;br /&gt;
*در خانواده صحبت ازدواج احمد پیش آمده بود؟&lt;br /&gt;
بارها صحبت پیش آمده بود.چون همه ما ازدواج کرده بودیم.من خودم سال 59 ازدواج کردم. 2-3 روز قبل از ازدواج من احمد تهران بود. حتی به او گفتم احمد عروسی ما بیا، تنها یک بار در زندگی اتفاق می افتد اما او گفت: رسیدگی به کار غرب کشور واجب تر است، مسئولیت من واجب تر از عروسی شماست. هر زمان که صحبت ازدواج می شد،می گفت: من موقعی ازدواج می کنم که جنگ و درگیری وجود نداشته باشد و کشور احساس امنیت کند. به همین دلیل هیچ وقت ازدواج نکرد.&lt;br /&gt;
*غیر از حس برادریتان چه حسی نسبت به اسم «احمد متوسلیان» دارید؟&lt;br /&gt;
ایشان در وهله اول برادر کوچکتر من بود. اما خب کارهایی که در زندگیش انجام داده، چه کارهایی که ما می دانستیم و کارهایی که از ما پوشیده بود و بعدها از آن اطلاع پیدا کردیم، همه نشان از شجاعت و ایمان و اراده اوست. ایمان او خیلی قوی بود و این دنیای نبود.(با گریه)&lt;br /&gt;
*دوست دارید یک بار دیگر حاج احمد را ببینید؟&lt;br /&gt;
این اتفاق را ضعیف می دانم. اگر هم او را ببینم، این احمد دیگر احمد آن موقع نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:فرازی از خاطرات شهدا 2&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C_%D9%85%D9%86%D8%B4</id>
		<title>جانباز شهید محمد جعفری منش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B2_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1%DB%8C_%D9%85%D9%86%D8%B4"/>
				<updated>2020-04-18T23:05:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «بسم الله الرحمن الرحیم  نام شهید: جانباز محمد جعفری منش  هنوز نمی دانم باید از...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام شهید: جانباز محمد جعفری منش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز نمی دانم باید از شهادت کسی همچون«جانباز محمد جعفری منش» خوشحال بود یا ناراحت؟ همان جانباز ورامینی که سالها با درد و رنج مجروحیتش سوخت و ساخت و دم نزد چرا که این مسیر را ادامه مسیر جهادش در میادین جنگ می دانست. نمی دانم باید از درد نکشیدن امروزش خوشحال بود یا از فراقش اشک ریخت.&lt;br /&gt;
کسی که روزگاری در ارتفاعات 1904 شهید شد، اما چیزی نگذشت که یکی از دوستانش وقتی داشت برای او درون تابوت فاتحه می خواند فهمید که او دوباره نفس می کشد. و از همان روز روزگار پر درد و رنج اما غرورآفرین جانبازی، برای پاسدار سرافراز محمد جعفری منش آغاز شد و به او لقب&amp;quot; شهید زنده&amp;quot; دادند. جعفری منش بخصوص در میان مردم ورامین شهره بود. نه به خاطر جانبازی اش به خاطر مقاومتی که او سه دهه حفظ کرد و به قول همسرش&amp;quot; مرضیه اصفهانی&amp;quot; : &amp;quot; هیچ وقت هیچ چیز نخواست&amp;quot; دل پر دردی از بی مهری ها داشت اما از کسی کمکی نخواست.&lt;br /&gt;
او سال ها در جبهه های هشت سال جنگ تحمیلی جنگید و بعد از جنگ به تاریخ شفاهی این نبرد ناعادلانه تبدیل شد که فراز و نشیب رزم بسیجیان را روایت می کرد اما وقتی آن ترکش بزرگی که در عملیات والفجر 4 بر جمجمه اش نشست و آن را شکافت کم کم و ذره ذره آبش کرد کسی نپرسید حال و روزش به کجا رسیده است. کسی نپرسید شیر مرد کانی مانگا حالا در کدام بستر روزگار مجروحیت خود را می گذراند؟&lt;br /&gt;
موج انفجار و فشار ترکش به مغزش او را آزار می داد. وقت و بی وقت تشنج می کرد و این تشنج برایش بسیار حادثه آفرین بود. کم کم عوارض مجروحیت هم به سراغش آمدند.سمت چپ بدنش لمس شد.چشم چپش را تخلیه کرد. کامش را از دست داد.لگنش چندین بار عمل شد، کلیه هایش را از دست داد پای راستش از زیر زانو قطع شد. او 8 سال دیالیز شد اما سالها گذشت و خانواده او نتوانست با همه این مدارک و شواهد این مجروحیت ها را برای مسئولینی که پرونده بنیاد شهید زیر دستشان بود به اثبات برسانند. در صدش روی کارت جانبازی خورد 65 و کوهی از مشکلات که هیچکس مسئولیت کم کردنش را بر عهده نمی گرفت بر دوش خانواده سنگینی می کرد. نه تنها برخی کمکی به روال پرونده اش نمی کردند بلکه او را متهم به تمارض کرده و گاهی مجروحیتش را ناشی از دردهای روزمرگی می شمردند نه مجروحیت جانبازی. اما او مثل یک کوه در مقابل همه این حرف و حدیث ها ایستاد و فقط لبخند زد. او در راه ارزش های انقلاب هم دل داد؛ هم سلامتی اش را. چون دل سپرده بود دیگر این دنیا از چشمش افتاده بود و برایش رنگ و رویی نداشت.&lt;br /&gt;
جانباز جعفری منش 31 سال مجروحیت را که سال به سال تحملش سخت تر می شد را به جان خرید. سال ها خانواده اش با قرض و سختی هزینه های درمانش را پرداخت کردند اما هیچکدام از مسئولین یا رسانه هایی که ادعای صداقتشان گوش فلک را کر کرده است برای انعکاس لحظاتی از درد کشیدنش حاضر نبودند.&lt;br /&gt;
چند فریم عکس و یکی دو مصاحبه همه آن چیزیست که رسانه ها به پای سه دهه مقاومت جانباز شهید محمد جعفری منش ریخته اند. به غیر از مسئولین شهرستان ورامین مسئول دیگری شاید حتی نامی از او نشنیده باشد. ده سالی طول کشید تا رفت و آمد و چانه زنی خانواده اش به راهروی تو در توی بنیاد شهید و بروکراسی کسل کننده اش جواب داد و 70 درصد جانبازی که حق چندین ساله او بود به او تعلق گرفت. اما این خانواده درد کشیده فقط توانستند 5 ماه از تهسیلات ویژه جانبازان 70 درصد استفاده کنند و او نهایتا به سوی یاران شهیدش پر کشید. همسرش در این راه سلامتی اش را گذاشت. فرزندش درسش را رها کرد تا به پدر برسد و خانواده همه هستی اش را با او تقسیم کرد تا کمبودهای مسئولینی که سوءظن به جانباز را جایگزین حسن ظن کرده اند جبران کنند.&lt;br /&gt;
یک ماه کما و در نهایت شهادت در اثر عفونت شدید باعث شد تا او رها شود از همه سختی ها، از همه دردها، از حرف و حدیث ها، از بیماری واگیردار فراموشی که اهالی شهر را فراگرفته است و از نامهربانی رسانه ها و مسئولینی که سالها از او سراغی نگرفتند. جعفری منش حالا دیگر درد نمی کشد. دیگر نفس هم نمی کشد. خانه او امشب در سکوت به خواب خواهد رفت. مثل شهری که مدتهاست به خواب رفته و سلسله اعصابش گز گز می کند. وقت آن است که اعلام کنیم : آقایان مسئول و رسانه های خاص که نور چشمی مسئولانید دیگر آسوده بخوابید که جعفری منش به شهادت رسید و جعفری منش های این شهر همه در آستانه از دست رفتن اند اما ملالی نیست. شما به هدیه ها و بده بستان های خبری تان فکر کنید.&lt;br /&gt;
زمستان می رود و روسیاهی به ذغال می ماند. ماجرای مردان بزرگی چون جعفری منش داستان امتحان یک نسل است. نسلی که دم از قدر دانی می زند اما به وقت عمل... در امتحان جعفری منش خیلی ها رد شدند و چیزی جز روسیاهی برایشان نماند و اجر واقعی را این میان آن کسانی بردند که روز و شبشان را با محمد جعفری منش تقسیم کردند. خانواده اش. همسرش که همچون پروانه تمام این 31 سال گردش چرخید و سوخت و ساخت و ذره ذره آب شد. و نه تنها گله نکرد و از او خسته نشد بلکه عاشقانه با دردهایش اشک ریخت. او این روزهای بعد از شهادت همسرش می گوید: هنوز باورم نمی شود که دیگر به خانه برنمی گردد همه اش می گویم اگر خدا دوستم داشت او را بیشتر نگه می داشت تا من بیشتر کنیزی اش را بکنم اما... و بغض امانش نمی دهد...&lt;br /&gt;
جانباز محمد جعفری منش دیگر نیست که وقت و بی وقت سراغ مولایش امام خامنه ای را از اعضای خانواده بگیرد یا برای شنیدن سخنرانی هایش با وجود مشکلات عدیده جسمی بی تابی کند. او سال ها آرزوی دیدن روی امامش را داشت تا جایی که همسرش می گوید این اواخر نامه ای برای بیت رهبری نوشتیم تا او را برای دیدن آقا ببریم اما دیگر وضعیت جسمانی اش خیلی وخیم شده بود و عملا کاری نمی شد کرد. او رفت بی آنکه روی آقایش را از نزدیک ببیند. او همچون &amp;quot; اویس قرنی&amp;quot; ندیده یار به سرای شهیدان پر کشید ... شهادت گوارای وجودش...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: فرازی از خاطرات شهدا 2&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%AF%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید سعید علی مددی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D8%AF%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-18T23:04:14Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «بسم الله الرحمن الرحیم  نام شهید: سعید علی مددی  مادر شهید علی مددی می گوید:ای...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام شهید: سعید علی مددی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر شهید علی مددی می گوید:این که شما می پرسی انتظار چگونه بود مثل این است، حال کسی را بپرسی که در آتش آنقدر سوخته که فقط خاکسترش باقی مانده و در این شرایط به او بگویند چه حالی داری؟ چه جوابی می شنوید؟ از این حال بدتر هم هست؟&lt;br /&gt;
چندی است خبرهای زیادی از شناسایی شهدای گمنام می آید که پس از خاکسپاری خبر شناسایی شان می آید و تکلیف هویت نامعلومشان روشن می شود. شهدایی که هویتشان به وسیله آزمایش DNA مشخص می شود. « شهید علی مددی» شهید گمنامی بود که 4 سال پس از تدفینش شناسایی شد و مادرش را از دنیای دلنگرانی ها و چشم انتظاری ها رها کرد. سعید علی مددی، متولد سال 1343 از محله زرگنده تهران که با عضویت در پایگاه محمدرسول الله مسجد زرگنده با علاقه به جبهه و فرمایشات امام به استقبال مبارزه رفت.پس از مدتی در سن 18 سالگی در سال 1361 در جبهه های خرمشهر به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
شهید علی مددی در اردیبهشت ماه سال 89 به عنوان یک شهید گمنام در ستاد نیرو هوایی ارتش در مرکز فرماندهی آموزش های هوایی سرلشکر خلبان شهید محمود خضرایی به همراه پیکر گمنام 18 ساله شهیدی دیگر به خاک سپرده می شود بی آنکه نشانی از او به جا باشد. پس از گذشت 3 سال و چندماه با پیگیری های مکرر براساس جواب آزمایش DNA هویت این شهید شناسایی شده و در 28 مردادماه به او خبر داده می شود.&lt;br /&gt;
روز اول که خبر شناسایی اش آمد؛ بچه ها به ما چیزی نگفتند&lt;br /&gt;
زهرا ترک، مادر شهید شناسایی شده «سعید علی مددی» از نحوه شناسایی پسرش می گوید: با آزمایش خون پدر و آزمایش از پیکر شهید این هویت شناخته شد. 32سال است که شهید شده، 10 سال پیش از پدرش آزمایش گرفتند. از این شهدا هم وقتی به تهران آورده شدند، آزمایش گرفته شد اما فاصله هایی افتاد که جواب آزمایش را دیر بررسی کردند. برادر شهید مهرایی،از آنجاییی که برادرش با سعید همرزم و رفیق بود جواب آزمایش را پیگیری کرد. روز دوشنبه دکتری که جواب آزمایش را به دست آورده بود به آقای مهرایی خبر داد. سردار مهرایی از دوستان نزدیک ما هستند. او به پسران من خبر داده بود و گفته بود شهید در پایگاه نیروی هوایی به خاک سپرده شده است. آن روز 27 مرداد ماه بود دوشنبه. اما بچه ها به من هیچ چیز نگفتند دسته جمعی بر سر مزار هم رفتند. تولد یکی از پسرها بود زنگ زدم تا تولدش را تبریک بگویم گفت میخواهد بیاید و من و پدرش را به امامزاده صالح ببرد. می خواست فضا را مهیا کند تا مثلا یک جور خبر را به ما بدهد. ساعت 10 شب از امامزاده برگشتیم. صبح روز بعد یعنی سه شنبه یکی از بچه ها گفت مهمان عزیزی دارد می آید.&lt;br /&gt;
گفتند سعید را آسمانی کردیم می خواهیم لباس آبی تنش کنیم/با ارزش ترین گمشده ام پیدا شد&lt;br /&gt;
مادر شهید علی مددی روزی را که خبر شناسایی شدن پسرش آمد، توصیف می کند و می گوید: ساعت 10 چند خبرنگار و فیلمبردار آمدند، حوالی ساعت 11 و نیم بود که چند تن از برادران نیروهایی با یک آقای روحانی آمدند،نشستند کمی صحبت کردند در آخر یکی از درجه داران نیروهوایی گفت: ما سعید را آورده ایم پیش خودمان و آسمانی اش کردیم، سه سال و نیم است که همراه یک جوان 17 ساله به خاک سپرده شده است. گفتند سعید را آسمانی کردیم و به نیروی هوایی آوردیم می خواهیم لباس آبی تنش کنیم. وقتی خبر شناسایی اش آمد احساس عجیبی داشتیم. هم خوشحال هم ناراحت.خوشحال بودم چون باارزش ترین  گمشده ام پیدا شد. به ما کسی صد در صد خبر شهادت سعید را نداده بود اما دوستانش گفته بودند.امیدوارم نبودم سلامت یا زنده برگردد اما دوست هم نداشتم اسیر شده باشد.&lt;br /&gt;
سال های سخت انتظار مثل کسی که در وسط شعله های آتش است، خاکستر شدم&lt;br /&gt;
زهرا ترک از انتظار 32 ساله اش می گوید و توضیح می دهد: روزهای سخت این سال ها  دلتنگی اش هم زیاد بود. وقتی دلتنگ می شدم بر سر خاک شهیدان گمنام می رفتم. سخت بود تحمل اش نیروی زیادی میخواست. اینکه شما می پرسی چه حالی داشتم مثل این می ماند که حال کسی را پرسیده باشی که در وسط آتش آنقدر سوخته که فقط خاکسترش باقی مانده و در این شرایط به او بگویند چه حالی داری؟ چه جوابی می شنوید؟ از این حال بدتر هم هست؟ من هم در سال های سخت انتظار مثل کسی که در وسط شعله های آتش باشد، خاکستر شدم سوختم.&lt;br /&gt;
روحیه مقاومت مادران شهدا از مقاومت سیدالشهدا در کربلا نشات می گیرد&lt;br /&gt;
او علت استقامتش در برابر سختی انتظار را صبری می داند که خداوند به او عطا کرده است، در این باره می گوید: احساس می کردم که خداوند مقاومت را به من عطا کرده است هیچوقت احساس نارضایتی و ناراحتی نکردم چون به راهی می رفتند که امام زمان گفته بود برای همین راضی بودیم. احساس صبر و مقاومتی که خدا داه بود از آنجایی نشات می گرفت که امام حسین (ع) با وجود اتفاقاتی که در کربلا برایش اتفاق افتاد فقط یک جمله گفت: «رضاً برضائک تسلیماً بامرک». روحیه مقاومت مادران شهدا هم از مقاومت امام شهیدمان در کربلا نشات گرفته است.&lt;br /&gt;
این مادر شهید تازه شناسایی شده از اخلاق حسنه فرزند شهیدش می گوید و رفتارش را اینگونه توصیف می کند: سعید مهربان و نجیب بود. با همه برخورد خوبی داشت. درس خوان بود. خیلی به نظافت و پاکیزگی اهمیت می داد. فرزند اول من بود. وقتی شهید شد سه فرزند دیگر داشتم. با فرزند دومم 19 ماه، با فرزند سوم 9 سال و با فرزند چهارمم 10 سال فاصله سنی داشت.&lt;br /&gt;
خیلی ها می گویند به رهبری علاقه داریم اما در عمل اینطور نیست&lt;br /&gt;
او معتقد است شهدا را خدا تربیت کرده که عاقبتشان اینگونه ختم به خیر شده است، می گوید خدا شهدا را برای خودش یرگزید نه تنها فرزند ما را، بلکه همه شهدا را. حتی همه آنها که الان هم پیرو خط امام و رهبری هستندهم انتخاب شده اند. الان هر کسی لیاقت پیروی از حضرت آقا را ندارد. ما الان چند جور ملت داریم برخی پیروی حقیقی هستند اگه می گویند به رهبری علاقه داریم واقعا گوش به فرمان ایشان هستند. اما برخی نیمه پیرواند، می گویند علاقه داریم اما در عمل اینگونه نیست. برخی ضد ولایت و خط امام و رهبری اند. و گروه آخر نه تنها این مسیر را نمی پذیرند بلکه منتظر فرصت هستند تا هر جور از دستشان برمی آید به نظام لطمه وارد کنند.توی این عرصه چند رنگه بودن، آنهایی که پیروی واقعی ولایت اند به انتخاب خدا پیرو شده اند و پیرو مانده اند.&lt;br /&gt;
اول مراقب رفتار خودمان بودیم بعد فرزندمان/ یک لقمه حرام هم نخوردیم&lt;br /&gt;
مادر شهید سعید علی مددی از نکاتی که در تربیت فرزندش رعایت کرده بود می گوید و توضیح می دهد: من سعی داشتم به همه احکام اسلامی پایبند باشم از اول همیشه در پوشش و طرز حرف زدنم دقت می کردم.برای خوب تربیت کردن اول مراقب رفتار خودمان می بودیم بعد مراقب فرزندانمان. هر حرفی را نمی زدیم. هر کاری را انجام نمی دادیم. یک لقمه حرام هم نخوردیم. نمی خواهم از خودم تعریف کنم اما تا جایی که توانستم به اصول پایبند ماندم تا تربیت بچه ها هم اصولی و اسلامی باشد.&lt;br /&gt;
14 روز جنگید و شهید شد&lt;br /&gt;
زهرا ترک می گوید که وقتی پسرش حرف جبهه را به میان آورد اصلا مخالفتی نکرد، او در این خصوص می گوید: خودش خواست که به جبهه برود. حرف و خواسته خودش بود. نکات اولیه و شیوه سلاح دست گرفتن را می دانست وقتی امام گفت جبهه ها را پر کنید، تصمیمش جدی شد. یک شب در مسجد به پدرش گفت من می خواهم ثبت نام کنم پدرش گفته بود درست مانده آخر سال است باید امتحان بدهی، کمی ممانعت کرده بود اما سعید آخر راضی اش کرد گفت من صبح زود می روم بعدا برای امتحانات برمی گردم به پادگان امام حسن عسگری رفت. او فقط 14 روز جنگید. رفت و بعد از 14 روز در خرمشهر شهید شد.&lt;br /&gt;
وقت رفتن دلم می لرزید اما چیزی نگفتم/روز خداحافظی؛ سخت بود&lt;br /&gt;
او ادامه می دهد: همان روزی که از من خداحافظی کرد دیگر نیامد. آن روز چندنفری جمع شدند و با عجله به لانه جاسوسی و از آنجا به جنوب رفتند. روز سختی بود.برایش قرآن گرفتم تا از زیر آن رد شود؛ صورتش را بوسیدم و رفت. وقتی بچه ها به جبهه می رفتند دل همه می لرزید همه می دانستیم در جبهه ها چه خبر است. چقدر شهید داده ایم اما نمی شد بگوییم نه. دلم می لرزید ولی چیزی نمی گفتم تا به فرمان امام عمل کرده باشد.&lt;br /&gt;
می گفت با آزادی فکرم به جبهه می روم&lt;br /&gt;
مادر شهید تازه شناسایی شده در انتهای سخنانش از خوابی که پیش از شناسایی هویت شهید تدفین شده در نیروی هوایی دیده بود می گوید: حدود 20 روز پیش خواب دیدم  یک هیئت سینه زنی دارد از جلوی خانه ما رد می شود و سینه زنان یه سوی مسجد می روند، همه شان پرچم بلند به دست داشتند به دنبالشان رفتم از یکی پرسیدم چه خبر شده الان که نه محرم است نه برنامه مذهبی، چه خبر شده؟ گفتند انگار سعید می خواهد بیاید و من بیدار شدم. یک جورهایی به دلم افتاده بود اما مطمئن نبودم. قسمت اینطور بود که برگردد. سعید در قسمتی از وصیت نامه اش نوشته بود من با آزادی فکرم به جبهه می روم، می روم تا جواب ندای هل من ناصر ینصرنی امام حسین را بگویم که در کربلا سر داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: فرازی از خاطرات شهدا 2&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید مصطفی مانیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-04-18T23:02:43Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «بسم الله الرحمن الرحیم  نام شهید:سردار مصطفی مانیان  سردار شهید مصطفی مانیان...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام شهید:سردار مصطفی مانیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سردار شهید مصطفی مانیان که در 10 سالگی پیش نماز مدرسه و مکبر و موذن مسجد محله بود، چندماه قبل از شهادت زمانی که همسرش خبر قبولی در رشته الهیات دانشگاه را تلفنی به او داد، بی درنگ پاسخ داد: دانشگاه الهیات من همین جبهه هاست.&lt;br /&gt;
چه دور است دنیای آسمانی دلاوران خوف و خطر و حماسه از زندگی زمینی ما بندگان گناهکاری که یا سال های دفاع مقدس را درک نکردیم و خود را وحشت زده در اتاق نفس زندانی کردیم و تن به شکستن قفس ندادیم و یا در آن سال ها آنقدر کوچک بودیم که توان یاری و هم بالی با آن دلاوران تیز پرواز حریم عشق را نداشتیم.&lt;br /&gt;
 در قسمت نخست سپاه سپاهان به زندگی سردار شهید مانیان، فرمانده محافظت از شخصیت ها در سال های دفاع مقدس پرداختیم. دلاوری که خار چشم منافقان کور دل بود و اکنون در ادامه به فرازهای دیگری از زندگی این سردار بزرگ می پردازیم.&lt;br /&gt;
سردار سرتیپی که رتبه های زمینی را نمی خواست/دانشگاه الهیات من همین جبهه هاست&lt;br /&gt;
در مقام معنوی و خلوص این شهید بزرگوار همین بس که در 10 سالگی به سبب ایمان و اخلاقش به عنوان امام جماعت مدرسه مشخص شد و در مسجد محله هم به عنوان موذنی و مکبری با صوت بسیار زیبا می پرداخت.زمانی که چند ماه قبل از شهادت همسرش با دریافت کارنامه قبولی اش در کنکور ورودی دانشگاه با امتیاز بسیار عالی را دریافت کرد، موضوع را تلفنی با مصطفی در میان گذاشت و انتظار داشت که او شادمان شود و به اصفهان برگردد ولی این شهید بزرگوار با لحنی راسخ پاسخ داد: دانشگاه الهیات من همین جبهه هاست، در کدام دانشگاه می توان اینقدر به خدا نزدیک شد و معرفت کسب کرد؟&lt;br /&gt;
سردار شهید مصطفی مانیان سودانی که در منطقه&amp;quot; سودان&amp;quot; از مناطق مستضعف نشین اصفهان متولد شد، با نبوغ و درایت و دین داری خاص خود، بعدها مسئولیت آموزش نیروهای بسیجی و سپاهی را در اصفهان و دیگر پادگان ها برعهده گرفت و در مسئولیت هایی همچون آموزش عقیدتی- سیاسی منطقه اصفهان و مسئولیت یگان حفاظت از شخصیت های سپاه منطقه 2 کشور خدمت می کرد، همرزمانش از تهذیب و خداترسی این سردار آسمانی در همه صحنه ها بسیار حکایت می کنند.&lt;br /&gt;
شهید مانیان همیشه در صحبت ها آرزو داشت کارهایش برای خدا باشد و هرگز برای نام و نان و مقام و مشهور شدن نباشد و خداوند او را به این آرزو رساند تا در مقام فروتنان و خاضعین درگاهش قرار گیرد، به طوری که حتی سال ها پس از شهادت نام این اسوه نستوه رشادت و وارستگی حتی در ردیف سرداران ثبت شده دفاع مقدس نیامد تا در سال های اخیر در اثر پیگیری های همسر فداکار این شهد و تحولی که در بازشناسی سرداران کمتر مطرح شده جنگ تحمیلی، پدید آمده، دستگاههای متولی برای بزرگداشت و طرح نام این سردار که از نظر نظامی دارای رتبه سرتیپی است، برنامه ریزی کردند و نامگذاری یکی از خیابان های اصلی محل زندگی و نیز چاپ کتاب سرگذشت حماسه ها و زندگیش و نیز برگزاری مراسم سالروز شهادتش از برنامه ریزی هایی است که مد نظر خانواده و دوستداران شهید قرار گرفته و امید است با همکاری برخی دستگاههای موظف تحقق پیدا کند.&lt;br /&gt;
روح بی قراری که فقط جسمش در زمین بود &lt;br /&gt;
شهید مانیان بعد از مراسم ازدواجی ساده که با کارت دعوتی مزین به عکس امام (ره) و آیات قرآن شکل گرفت، تنها 15 روز در کنار همسر خود ماند و به او گفت: جبهه ها و وظیفه مرا صدا می زند و باید بروم نمی توانم همسنگرانم را تنها بگذارم، طول زندگی مشترک این زوج که عمری مثل گل داشت تنها 2 سال و 10 ماه بود که ثمره آن هم یک فرزند دختر بود.&lt;br /&gt;
دوستان شهید از با وضو بودن همیشگی اش می گویند انتقادپذیر بودنش و نماز شب هایی که بسیاری از ما از آن دور ماندیم، مصطفی در پرداخت خمس و زکات و ارسال به دفتر امام (ره) بسیار راسخ بود حتی کمترین مقدار خوارو بار را هم محاسبه می کرد، بینش عمیق و شگرف سیاسی و توان مدیریتی بالا با توکل به خدا و ائمه اطهار و شجاعت و یکرنگی و اخلاصش هنوز ورد زبان بچه های جنگ است.&lt;br /&gt;
در سالهای آغازین جنگ به سبب تبحر شهید مانیان برای آموزش نظامی و عقیدتی، فرماندهان رده بالای جنگ از حضور ایشان در خط مقدم جنگ جلوگیری کردند و معتقد بودند، چنین افرادی به عنوان سرمایه برای آموزش دیگران و پیشبرد دفاع مقدس هستند و باید در پشت جبهه خدمت کنند و مصطفی از این مسئله دلگیر بود تا اینکه موفق شد به توپخانه سپاه منتقل شود و در خط مقدم جبهه غرب حضور یابد.&lt;br /&gt;
به تنهایی یک گردان عراقی را با یک توپ 106 زمین گیر کرد&lt;br /&gt;
این ها فقط گوشه ای از جسارت و شجاعت سردار دلاور سپاه سپاهان است که این قدرت را از توکل و ایمان خود می گرفت.&lt;br /&gt;
الگوی اخلاق و فضیلت و شهیدی همیشه با وضو&lt;br /&gt;
خواهر زاده شهید از احترام بی حد او به پدر و مادر حکایت می کند و اینکه در زمان مرخصی با وجود خستگی تا صبح به آبیاری مزرعه پدری می پرداخت و هیچ گاه با نظمی که داشت وقتش را تلف نمی کرد و گاه و بی گاه پدر و مادر را مورد تفقد قرارمی داد و کمک خرجی برایشان می فرستاد.&lt;br /&gt;
او در تدریس عقیدتی- سیاسی معتقد بود هر دقیقه ای که دیرتر در کلاس حاضر شود در حق تک تک رزمندگان و شاگردانش ظلم کرده است.&lt;br /&gt;
وقتی قرآن را با صوت زیبایش تلاوت می کرد، انگشت بر آیات می گذاشت و این رفتار نشان از همیشه با وضو بودن او داشت، همیشه قران یا مفاتیح یا رساله حضرت امام(ره) کنار دستش بود و به دوستان برای خواندن تفسیر کلام الله توصیه می کرد.&lt;br /&gt;
یکی از همرزمانش تعریف می کند: یک بار در ساعت 11 شب در پادگان غدیر اصفهان که مرکز آموزش سپاه بود، مشغول قدم زدن بودم که ناگهان صدای دلنشین مرا به خود آورد، روحم جلا یافت و جلوتر که رفتم متوجه شدم که صدا آشناست و شهید مانیان بود که آیه « منَ المُومِنِینَ رِجَالُ صَدَقُوا...» را قرائت می کرد که در مدت کوتاهی پس از آن خود مصداق « وَ مِنهُم مَّن یَنتَظِرُ» شد که به دیدار معبود شتافت.&lt;br /&gt;
کسی نبود که با مصطفی کار کند و خسته شود، مهربانی و خوش صحبتی او و انرژی مثبت معنوی اش همه را سرحال می آورد و همین ها باعث رغبت همه برای کار و مجاهدت جدی بود.&lt;br /&gt;
وقتی چند صلوات ماشین دربست می آورد!&lt;br /&gt;
شهید مانیان اعتقاد عجیبی به صدقه داشت و به همرزمان در کلاس آموزش نظامی می گفت: ابزار درس ما فشنگ و مواد منفجره است و این ها دشمن پوست و گوشت است! اگر می خواهید آسیب نبینید و جان خود را برای دفاع از سنگرها ی مهمتر نگاه دارید، باید صدقه بدهید، همکار شهید می گوید: برای یک ماموریت عازم بودیم در سال 61 که شهید مانیان ما را سفارش به صدقه کرد و در راه ماشین ما واژگون شد و هیچکدام آسیب جدی ندیدیم، شهید خود را به ما رساند و مرا در آغوش کشید و آن لحظه دقیقا تاثیر سفارش شهید در صدقه را عیناً درک کردم و دیدم.&lt;br /&gt;
دیگر دوست شهید می گوید: یک روز برای نماز جمعه راهی شدیم و وقت تنگ بود وسیله نداشتیم و بسیار خسته هم بودیم، مصطفی زیر لب تکرار می کرد«توکلت علی الله» و به من گفت، چند صلوات بفرست، صلوات هفتم تمام نشده بود که ماشینی جلوی ما ترمز زد، او هم به نماز جمعه می رفت!&lt;br /&gt;
شهید مانیان، مصداق آیه« استرجاع» و اسوه رقت قلب&lt;br /&gt;
همرزمش روایت می کند: یک روز در پادگان آموزشی غدیر برای پاسخ تلفن او را صدا زدند، در زمان مکالمه ناگاه آیه « استرجاع» را خواند و ما تعجب کردیم، وقتی سوال کردیم گفت: پدرم به رحمت خدا رفته، بدون بی قراری و داد و شیون. و این معنا و مصداق آیه شریفه«الَّذِینَ إِذَا أصَابَتُهُم مِّصِبتَهٌ قَاَلوأ إِنّالله وَإنٌا إِلَیهِ رَاجِعونَ» بود که اثبات می کرد این شهید از مومنان وارسته ای است که اختیار همه چیزش را به خدا سپرده است.&lt;br /&gt;
یک روز هم شهید در حالی که مقصر نبود و یکی از همرزمان را ندیده بود، اقدام به شلیک توپ کرد و چون آن رزمنده نمی دانست و جلوی گوش هایش را نبسته بود، گوش هایش برای مدت کوتاهی آسیب دید ولی از شهید پنهان کرد، زمانی که او متوجه شد با حالتی بغض آلود بارها آن رزمنده را بوسید و نوازش کرد و بیش از 10 بار گفت: تو را به خدا ببخشید و مرا حلالم کنید.&lt;br /&gt;
شهیدی که در میلاد پیامبر (ص) متولد و در وفاتش شهید شد&lt;br /&gt;
چند روز قبل از شهادت در زمان مرخصی با دوستان به گلستان شهدای اصفهان رفته بود که همان طور که به تصاویر نگاه می کرد، در کنار مزار شهید بهشتی نژاد و فرزند خردسالش که به دست منافقان به شهادت رسیدند، ایستاد و به حالتی بسیار عمیق و محزون فرو رفت، به طوری که صحبت ها را نمی شنید، ناگهان با آهی عمیق از ته دل گفت: آیا می شود ما هم شهید شویم؟ &lt;br /&gt;
سرانجام فقط چند روز بعد در 15 آذر سال 1364 مصادف با ظهر 28 صفر در سالروز وفات پیامبر (ص) به دیدار مولای هم نامش رسول مکرم اسلام (ص) رسید و سبکبال به ستاره های ابدی معنویت و وارستگی پیوند خورد و در جوار رحمت بهشتی حق تعالی منزل گرفت، چه سعادتی از این بزرگ تر که تولدت روز میلاد پیامبر و شهادتت هم روز وفات ختم رسل باشد، روحش شاد و راهش مستدام.&lt;br /&gt;
از شاهکارهای دلاوری سردار مانیان، حکایت زمین گیر کردن یک گردان عراقی در جبهه غرب است، همرزمان تعریف می کنند که یک روز هنگام نماز ظهر با آتش دشمن و پیشروی از جانب دشت بر کوهستان مشرف شدیم  و در این زمان مصطفی یک تنه با کسب اجازه از قرارگاه سوار بر خودرویی دارای توپی 106 میلی متری شد و چند صدمتر جلوتر با سنگر گیری پشت خاکریز ها و تغییر مکان مکرر و شلیک های بی امان دشمن را زمین گیر میکند و باعث می شود، یک گردان عراقی که فکر می کردند با تیپی از خودروهای توپدار ایرانی درگیر شدند عقب نشینی کنند، مصطفی با وجود اصابت ترکش به سرش هنوز به تار و مار بعثی ها می پرداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: فرازی از خاطرات شهدا 2&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D9%88%D8%B4%D8%A7</id>
		<title>شهید محمد رضا فرجادی کوشا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D9%88%D8%B4%D8%A7"/>
				<updated>2020-04-18T23:01:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «بسم الله الرحمن الرحیم  نام شهید: محمدرضا فرجادی کوشا عنوان: نذرهای یک شهید ب...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام شهید: محمدرضا فرجادی کوشا&lt;br /&gt;
عنوان: نذرهای یک شهید برای اعزام به جبهه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1-دو روز روزه بگیرد&lt;br /&gt;
2-تعداد1010 بار صلوات بفرستد&lt;br /&gt;
3-پنج بار تسبیحات حضرت زهرا(س) را بگوید&lt;br /&gt;
4-مبلغ 100 ریال در راه خدا صدقه بدهد&lt;br /&gt;
5- به زیارت حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) در شهر ری برود&lt;br /&gt;
6- مبلغ 50 ریال برای کمک به هزینه های حرم،به داخل ضریح حضرت عبدالعظیم بیاندازد.&lt;br /&gt;
تقویم تاریخ روز 22 خرداد سال 1347 را نشان می داد که شهید محمدرضا فرجادی کوشا پا به عرصه گیتی نهاد، با گذر از دوره کودکی مانند همسن و سال های خود به جهت تحصیل علم و دانش به مدرسه رفت، در آن روزها بود که در پی تربیت اسلامی در محیط خانواده به سوی مسجد روی آورد و نجوای دلنشین قرآن و فریاد پر صلابت تکبیرش هنوز در یاد و خاطره نمازگزاران مسجد المهدی(عج) محله باغ خزانه در منطقه 17 تهران مانده است.&lt;br /&gt;
با فرا رسیدن پیروزی انقلاب اسلامی ایران در حالی که هنوز 10 سال بیشتر از عمر خود را پشت سر نگذاشته بود، ولی سن کم و جسم کوچکش مانعی در سر راه فعالیتهای او نبود و همپای اقشار مختلف ملت ایران، با تلاشی خستگی ناپذیر در صحنه های مورد نیاز نهضت انقلاب اسلامی حضور پیدا می کرد.&lt;br /&gt;
این شهید والامقام علاقه زیادی به شرکت در دعای پر فیض کمیل و نماز عبادی-سیاسی جمعه و نماز جماعت داشت و مقید به شرکت در آنها بود و در تبلیغ فرهنگ انقلاب اسلامی با توزیع کتابها و نشریات فرهنگی –مذهبی نقشی فعال را ایفا می نمود.&lt;br /&gt;
وی که دارای روحی بلند و ایمانی راسخ بود بسیار دوست داشت که به جمع باصفای نیروهای بسیج ملحق شود ولی سن کم او مانع از این می شد که به صورت رسمی به عضویت بسیج در آید ولی با این حال در تمامی فعالیت های تاثیرگذار نیروهای انقلابی، در آن روزگار ایران اسلامی در کنار دوستان و همسنگرانش به تلاش می پرداخت.&lt;br /&gt;
سرانجام در فروردین سال 1360،شرایط سنی وی برای حضور رسمی در سنگر بسیج مهیا گشت و در سن 13 سالگی به آرزوی خود دست یافت و به عضویت بسیج در آمد و ضمن فراگیری آموزش های عقیدتی –نظامی در پایگاه مقاومت بسیج مسجد المهدی(عج)، با داشتن روحیه ای پر تلاش و خستگی ناپذیر به عنوان رابط بین پایگاه بسیج، سپاه و دیگر نهادهای انقلابی در زمینه امور تبلیغات به فعالیت پرداخت و این مسئولیت را تا زمان شهادت بی وقفه ادامه داد.&lt;br /&gt;
در آن روزگار وی اشتیاقی وصف ناشدنی برای حضور در جبهه های نبرد حق علیه باطل و دفاع از دین و انقلاب اسلامی داشت که با شهادت همسنگران بسیجی اش، شهیدان محسن خراسانی و محمد غلامی و نیز شهادت داماد خانواده فرجادی،شهید حسین فرجادی کوشا،که یکی از جان برکفان ارتش جمهوری اسلامی ایران در عملیات رمضان بود، این شوق دو چندان گشت و دیگر تاب و تحمل دوری از جبهه و ماندن در شهر را نداشت.&lt;br /&gt;
برای عزیمت به جبهه ها و پیوستن به جمع رزمندگان، بارها از طریق مراکز اعزام اقدام کرد و هر بار به دلیل کمی سن با مخالفت و ممانعت مسئولین مواجه می شد، او نیز مانند بسیاری از هم سن و سالان خودش با دستکاری شناسنامه خود و افزودن دو سال به سنش،با گریه و خواهش توانست موافقت مسئولین اعزام را به دست آورد و برای کسب آمادگی و گذراندن آموزش های لازم برای نبرد با دشمن متجاوز به همراه دیگر بسیجیان به پادگان غدیر اصفهان اعزام شد و در بهمن سال 1361 به خیل عظیم رزمندگان ایران اسلامی در جبهه های غرب کشور پیوست. هنگام حضور در جبهه غرب کشور در ارتفاعات قصر شیرین و در خطوط پدافندی به عنوان بی سیم چی به انجام تکلیف در راه نبرد با دشمن و دفاع از انقلاب اسلامی می پرداخت.&lt;br /&gt;
شهید محمدرضا فرجادی کوشا برای رفتن به جبهه نذر کرده بود که:&lt;br /&gt;
1-دو روز روزه بگیرد&lt;br /&gt;
2-تعداد1010 بار صلوات بفرستد&lt;br /&gt;
3-پنج بار تسبیحات حضرت زهرا(س) را بگوید&lt;br /&gt;
4-مبلغ 100 ریال در راه خدا صدقه بدهد&lt;br /&gt;
5-به زیارت حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) در شهر ری برود&lt;br /&gt;
6-مبلغ 50 ریال برای کمک به هزینه های حرم،به داخل ضریح حضرت عبدالعظیم بیاندازد.&lt;br /&gt;
یکی از نزدیکان این شهید روایت می کند که: وقتی ایشان برای مرخصی به تهران برگشته بود، در شبی که می خواست دوباره به جبهه برگردد، گفت: من می روم اما دیگر برنخواهم گشت، به او گفتم چرا محمد؟ تو باید برگردی، او در جواب به من گفت: من خواب دیده ام که شهید می شوم و تو نباید این راز را فاش کنی تا روزی که خبر شهادت من را می آورند و همین طور هم شد.&lt;br /&gt;
او دیگران را به تلاش در جهت ادامه راه شهیدان توصیه می کرد و به اطرافیان خود می گفت: هر موقع شهیدی را دیدید که بر زمین افتاده استف از خدا بخواهید که بتوانیم راه آنها را به نحو احسن و با قدمهای استوار ادامه دهیم. در روزهای منتهی به شهادت  و نزدیک شدن به ملاقات با خدای متعال، چهره اش نورانیت خاصی پیدا کرده بود و همسنگرانش ضمن بیان این مطلب به وی، سیمای شهادت را در چهره معنوی و نورانی اش  به خوبی حس کرده بودند.&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان این شهید، در خاطرات خود، ماجرای شهادت ایشان را اینگونه بازگو می کند: وقتی از سنگر بیرون آمد لبخندی به آفتاب زد و زیر لب صحبت می کرد و حرکت لبهایش قابل دیدن بود، من به او نگاه می کردم و فکر می کردم که چه می گوید و با که صحبت می کند. او می گفت امروز چه روز طولانی است، خورشید چقدر داغ و سوزان است. لحظاتی گذشت ومن با شنیدن صدای انفجار به خودم آمدم،گرد و غبار اطراف را فرا گرفته بود و جایی قابل دیدن نبود، متوجه نوای یا مهدی(عج) ، یا مهدی (عج) وی شدم، به طرفش دویدم و دیدم  که پیکرش بر اثر اصابت ترکش مجروح شده و غرق در خون است، وی را بغل کردم و شنیدم که آخرین کلمات خود را بر لب داشت و می گفت: خدایا شهادت را نصیبم کن و امام و شهدا را واسطه قرار می داد و از خدا طلب آمرزش می کرد و امام را دعا می کرد و با ندای الله اکبر به محضر خداوند شتافت.&lt;br /&gt;
شهید محمدرضا فرجادی کوشا به تاریخ 27 اردیبهشت 1362، در منطقه قصر شیرین در جبهه غرب کشور به فیض عظمای شهادت نائل آمد و به جمع یاران شهیدش ملحق گشت.پیکر مطهرش پس از وداع یاران و همسنگران در گلزار شهدای بهشت زهرا(س) به نشانی قطعه28،ردیف 4،شماره 7 جای گرفت.&lt;br /&gt;
همسنگران بسیجی این شهید والامقام  در پایگاه مقاومت بسیج المهدی(عج) در ایام شهادت شهید محمدرضا فرجادی کوشا با استفاده از ذوق و استعداد هنرمندان متعهد در انتقال مفاهیم ارزشی که متاثر از رویدادهای انقلاب اسلامی و دفاع مقدس بود، اقدام به طراحی اطلاعیه ای برای فراخوان داوطلبین عضویت در بسیج نمودند که این طرح هنری در عین سادگی در شکل و متن،با استفاده از یک تصویر در زمینه، که زرمنده ای را در حال نبرد و شلیک آر پی جی نشان می دهد و نیز به کار بردن واژگانی مانند:&amp;quot;حزب الله&amp;quot; ،&amp;quot; دانشگاه کربلا&amp;quot; و &amp;quot; مدرک شهادت یا پیروزی&amp;quot; که در آن روزگار مردم با عنایت به سخنان حضرت امام خمینی (ره)پیرامون دفاع مقدس ملت ایران با آنها اشنا شده بودند، توانست نقش موثری در حضور پر شور جوانان در سنگر بسیج برای دفاع از اسلام و انقلاب ایفا کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: فرازی از خاطرات شهدا 2&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اصغر اصغری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-18T22:58:04Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «بسم الله الرحمن الرحیم  نام شهید: علی اصغر اصغری  علی اصغر اصغری ترکانی می گوی...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام شهید: علی اصغر اصغری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی اصغر اصغری ترکانی می گوید: وقتی سالها از شهادت پدرم گذشت و زمان طولانی شد، دیگر در میان شهدای گمنام پدرم را حس می کردم. یکی از علایق ایشان بود که گمنام بماند، بازگشت پیکرش قطعا حکمتی دارد که هنوز نتوانسته ام آن را حلاجی کنم.&lt;br /&gt;
علی اصغر اصغری، فرزند شهید تازه تفحص شده تهرانی « علی اصغر اصغری» شش ماه بعد از شهادت پدرش به دنیا آمده است، هیچ تصویر زنده ای از رابطه پدری و پسری ندارد اما پدر شهیدش در نوجوانی بارها به خواب او آمده  و حضور معنوی اش در لحظات زندگی او جاری است. پس از گذشت 31 سال پیکر پدرش بازگشته  و حالا می خواهد در سن 31 سالگی پیکر مطهر پدر شهیدش را تشییع کند. می گوید پدرش عاشق گمنامی بوده و حالا بازگشت این پیکر قطعا حکمتی دارد.&lt;br /&gt;
فرزند شهید اصغری از خصوصیات اخلاقی و رفتاری پدرش می گوید: من بعد از شهادت پدرم به دنیا آمدم. شخصا از رابطه پدر و پسری خاطره ای ندارم اما چون افتخاری نصیب ما شده که از خانواده شهدا باشیم همان چیزهایی را که همه از شهدا و مرام آنها می دانیم، از پدرم هم به همان اندازه درک کرده ام.&lt;br /&gt;
مستقیم در چشم پدر و مادرش نگاه نمی کرد/ «تقوا» در صدر صفت های اخلاقی اش جا داشت&lt;br /&gt;
او ادامه می دهد: نمی توانم بگویم اسطوره اما پدرم طبق تعاریف و اوصاف کسانی که با او بوده اند،بسیار آدم با تقوایی بوده. آدمی که از نفس خود بسیار مراقبت می کرده است.بر احترام به پدر و مادر تاکید فراوانی داشته است. بین دیگر فرزندان طریقه احترام گذاشتنش با بقیه فرق داشت. حتی از مادرم و عموهایم هم شنیده ام که به این اندازه هم به خودش اجازه نمی داد که مستقیم در چشم مادر و پدرش نگاه کند. پدرم آنچه را واقعا اشاره قرآن و اهل بیت (ع) بوده، عینا اجرا کرده است. برایم عجیب است که از هر جا و هر زاویه که نگاه کنی، جوانی در سن و سال ایشان آنقدر مراقبت داشته  و حواسش جمع بوده است.نمی دانم می شود اسم اسطوره روی آن گذاشت یا نه. پدرم در مراقبت از نفس خیلی از سنش جلوتر بوده است. دستگیری اش خیلی عالی بود به دور و اطرافش توجه بسیاری داشته است. مهربانی خاصی داشت. اگر حتی برای کسی دل شکستگی ایجاد می شد خیلی زود آن را جبران می کرد، تا کسی از او آزرده خاطر نشود. در مجموع تقوای ایشان، در صدر صفت هایش قرار داشت.&lt;br /&gt;
پدرم را در میان شهدای گمنام حس می کردم&lt;br /&gt;
او در پاسخ به اینکه چقدر منتظر پیکر پدر شهیدش بوده است، می گوید: اگر بگویم که منتظر نبوده ام حقیقت ندارد و نمی شود. اما با توجه به شرایط شهادت پدرم، وضعیت ایشان در خاک عراق و فاصله ای که داشته، اطلاع داشتیم؛ وقتی سالها گذشت و زمان طولانی شد تا این اواخر به عنوان یک شهید گمنام به ایشان نگاه می کردم و پدرم را در میان شهدای گمنام حس می کردم. حقیقتا فکر نمی کردم بعد از این همه مدت مستقیماً با پیکر پدرم رو به رو شوم.&lt;br /&gt;
گمنامی یکی از علایق پدرم بود/در خواست خودش بود آنچه که«هست» درک نشود&lt;br /&gt;
علی اصغر اصغری از ارتباط خاصی که با پدرش دارد می گوید که من همیشه ارتباط خاصی با شهدای گمنام داشتم و مطمئن بودم پدرم در میان این شهدا است.یکی از علایق ایشان این بوده که از گمنامی ها باشد. پدرم رئیس عقیدتی سیاسی لشکر 17 بوده است. پدربزرگم وقتی دفتر ایشان را در سپاه قم دید فهمید جایگاه کاری و فعالیتی او در حد یک سردار بوده و هیچکس جایگاه واقعی ایشان را درک نکرده بودند.بعضی وقت ها یک چیزهایی می شنوم و می فهمم خواسته خودش بوده است که گمنام باشد. پدرم هم در موقعیت کاری در جنگ، هم از نظر شخصیتی و فعالیتی در قم و تهران بسیار از جایگاه بالایی برخوردار بوده است اما علاقه داشت تا گمنام بماند. برای من خیلی جالب بود و مطمئن بودم خواست خودش بوده که آنچه که هست درک نشود و این ویژگی خاص ایشان است. حکمت این برگشتن را هنوز نتوانستم حلاجی کنم.&lt;br /&gt;
مادرم 2 سال با پدرم زندگی کرد و 31 سال با یاد پدرم&lt;br /&gt;
فرزند شهید تازه تفحص شده تهرانی در پاسخ به اینکه در این مدت چه کسی بیشتر منتظر شهید اصغری بوده است، توضیح می دهد: من که از دل اقوام خبر ندارم اما فک می کنم پدر و مادر چشم انتظاری خاص خودشان را دارند. فکر می کنم مادرم طی این سالها بیشتر از هر کسی چشم انتظار پدرم بوده و با ایشان زندگی کرده است یعنی اوایل سال 60 با هم ازدواج کردند و پدرم در سال 62 به شهادت رسید  اما سال ها پس از شهادت را همه به یاد پدرم زندگی کرد. به نظر من چون اعتقاد این است که شهدا زنده هستند نگاه چشم انتظاری صرف برای بازگشت پیکر سطحش پایینتر از آن است که فرد لحظه به لحظه زندگیش را با شهدا بگذراند و با آنها زندگی کند.&lt;br /&gt;
او نمی داند چقدر شبیه پدرش شده و رفتار و سکناتش چقدر به او نزدیک شده است، در این باره توضیح می دهد و می گوید:خودم هم نمی دانم چقدر شبیه ایشان شده ام دیگران باید در این مورد نظر دهند اما سعی می کنم که شبیه باشم.تلاشم این است اما می دانم که شرایط بزرگ شدن و تربیتی ما در اوضاع بعد از جنگ و بعد از فوت حضرت امام (ره) بسیار سخت بوده است. من از شخصیت ایشان فاصله دارم، فاصله هم زیاد است اما همیشه برای کم شدن این فاصله تلاش می کنم.&lt;br /&gt;
حضور معنوی پدرم را بارها در زندگی حس کرده ام&lt;br /&gt;
علی اصغر اصغری که نام پدر شهیدش را بر او نهاده اند، تصویری از پدر ندارد اما کمک او را در زندگیش حس کرده و معتقد است ارتباط با پدر همیشگی مانده. او در این رابطه می گوید: قبل از ازدواج درموقعیت های فردی و بعد از ازدواج در موقعیت های زندگی حضور پدرم را با تمام وجود لمس کرده ام. در دوران بچگی و نوجوانی چندبار خوابشان را دیده بودم؛ دیگر سالهاست که به خوابم نیامده اند. اما از نظر معنوی، حضور ایشان را حس می کنم اگر جایی هم باشد که حس نکرده ام به خاطر دوری خودم بوده است.ایشان همیشه هست پیگیر همه چیز، و هوای ما را دارد. این به من ثابت شده است.&lt;br /&gt;
در مبارزه با کومله و ضد انقلاب حضور داشت/جزو هسته تشکیل دهنده سپاه کردستان بود&lt;br /&gt;
او از جزئیات نحوه ی شهادت پدر چیزی نمی داند و می گوید: ایشان با تعداد کمی از جزیره مجنون به سمت بصره پیشروی می کنند.یکی از فرزندان آیت الله سعیدی هم که از دوستان نزدیک پدرم بوده به ایشان می گوید نرو حضور شما اینجا لازم است اما پدرم قبول نمی کند و می روند. ایشان از اوایل انقلاب که در کردستان با کومله و نیروهای ضد انقلاب درگیری هایی وجود داشت بارها مجروح شده بود. از تشکیل دهندگان هسته اصلی سپاه آنجا هم بود.پدرم در ابتدای انقلاب در فعالیت های انقلابی و جهادی از همه جلوتر بود و به کرات به جبهه اعزام شده بود که طی این اعزام ها مجروحیت بسیاری برایش اتفاق افتاده بود. ترکش های زیادی خورده بودند. یکبار هم دستش تا مرز جدا شدن رفته اما با وجود سنگینی مجروحیت بهبود یافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: فرازی از خاطرات شهدا 2&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA</id>
		<title>شهید حمیدرضا سلامت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA"/>
				<updated>2020-03-18T14:57:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6213084	تاریخ تولد :	 نام :	حمیدرضا	محل تولد :	مشهد نام خانوادگی :	سلامت‌	ت...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6213084	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	حمیدرضا	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	سلامت‌	تاریخ شهادت :	1362/05/09&lt;br /&gt;
نام پدر :	غلامرضا	مکان شهادت :	مهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	قرارگاه نجف اشرف&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	مسئول واحد&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
زمانیکه برادران قرارگاه نجف اشرف خبر شهادت حمیدرضا سلامت را آوردند، دنبال آدرس خانواده شهید می گشتند. من آنها را دیدم و سؤال کردم آدرس چه کسی را می خواهید؟ گفتند: آدرس خانه آقای سلامت را می خواهیم. چون پسر آقای سلامت که فرمانده پدافند قرارگاه نجف اشرف بوده به شهادت رسیده است و ما خبر شهادت ایشان را آورده ایم. من تعجب کردم و گفتم: حمیدرضا سلامت سرباز بوده است. چطور فرمانده شده است؟ آنها گفتند که: شهید حمیدرضا سلامت بعد از مدتی به استخدام سپاه درآمده و سپس حکم فرماندهی ایشان را به من دادند و تقدیر نامه ای هم برای خانواده اش آورده بودند. برادران پرسیدند: چرا اینقدر متعجب شده اید؟ گفتم: چون شهید سلامت به هیچ یک از دوستان و اعضاء خانواده اش عنوان نکرده بود که در جبهه مسئولیت دارد.&lt;br /&gt;
زمانیکه با حمیدرضا در مورد نحوه شهادت با هم شوخی میکردیم و ایشان می گفت : نیروی پدافندی خوب آن است که با راکت مستقیم هواپیمای عراقی شهید شود و به نظر من این بهترین نوع شهادت ااست روز عملیات والفجر 3 حمیدرضا سلامت برای تقویت روحیه و بازدید از قبضه برادران ارتشی به آنجا میرود در همین حین قبضه با هواپیماهای عراقی در گیر میشود و هواپیما یک راکت به سمت قبضه شلیک میکند که حمید رضا بر اثر اصابت ترکش به ناحیه سرش به فیض عظیم شهادت نایل می آید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز که در اردوی اخلمد بودیم ، حمیدرضا گفت : آرزو کنید که خدا سعادتی نسیبمان کند که بتوانیم در جنگ با اسرائیل شرکت کنپس از شهادت شهید حمید رضا سلامت یک روز به اتفاق همسرم به منزل مادر ایشان رفتیم به محض اینکه خواهر کوچک ایشان درب را باز کرد به سرعت دوید و مادرش گفت : داداش حمید آمده ، داداش حمید آمده ، وقتی مادر شهید آمد به گریه افتادیم و پس از مدتی این خاطره را برای برادرم ظهوریان در داخل ماشین نقل کردم برادر ظهوریان که در حال رانندگی بود از شدت گریه نتوانست رانندگی را ادامه دهد و ادامه راه را من رانندگی کردم.یم و شهید بشویم . و اگر هم خدا نصیب خودمان نکرد ، دعا کنیم که بچّه هایمان در راه مبارزه با اسرائیل شهید شوند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در خانه مشغول آماده کردن مقدمات مجلس جشن بودیم که یکی از افراد رادیویی را که در اتاق بود آورد و به محض اینکه رادیو روشن کرد دیدیم مارش عملیات می زد و خبر پیروزی رزمندگان اسلام را داد و این خبر باعث شادی بیشتر مجلس ما شد طولی نکشید که روز بعد از جشن عروسی ام یکی از دوستان خبر شهادت حمید رضا سلامت را به من داد و آن 3 یا 4 روز دیگر را که از مرخصی ام باقی مانده بود مشغول پی گیری مسائل مجلس عزا داری حمید رضا شدم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز ظهر وقتی از محلّ کار به خانه آمدم همسرم گفت : پسر برادرت (حمیدرضا) زخمی شده است سؤال کردم حمیدرضا را می گویی ؟ گفت : آری الان هم در بیمارستان بستری است من تصمیم گرفتم به منظور اطّلاع بیشتر به خانة برادرم بروم وقتی به خانة برادرم رسیدم صدای مادر حمیدرضا به گوش می رسید که می گفت : شهادت افتخار ما است . خدایا به خاطر شهادت حمیدرضا اصلاً ناراحت نیستم در حالی که پدر و سایر اقوام و آشنایان همه گریه می کردند مادرش نشسته بود و قرآن تلاوت می کرد وقتی من شروع به گریستن کردم ، مادر شهید آمد و به من گفت : گریه نکنید باید سعی کنید که راه او را ادامه بدهید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین مرتبه ای که برادرم حمیدرضا می خواست به جبهه برود قبل از حرکت ، در گوش مادرم مطلبی را گفت که مادرم ناراحت شده و ظرف آبی را که دستش بود و می خواست پشت سر برادرم بریزد همه را روی لباسهایش ریخت . بعد تا راه آهن برادرم را بدرقه کردیم . زمانیکه در راه آهن می خواست سوار قطار شود به مادر گفت : مادر جان ،‌مجدّداً سفارش می کنم یادتان نرود که به شما چه گفتم . ما در آن زمان سفارشی را که برادرم به مادرمان کرده بود ،‌ متوجّه نشدیم امّا وقتی که به فیض رفیع شهادت نایل آمدند دیدیم که مادر در فراق پسرش گریه و زاری نمی کند بعد درک کردیم سفارش برادرم در آن روز چه بوده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز به اتّفاق حمیدرضا و دیگر اعضای انجمن به اخلمد رفتیم و شب را نیز در همانجا ماندیم . یکی از برادرانی که همراه ما بود می خواست که به عضویّت سپاه در آید . به حمیدرضا گفت : شنیده ام که سپاه قسمت موشکی و نیروی هوایی دارد و شما هم اکنون در قسمت پدافند هوایی هستید . من دوست دارم با توجّه به رشته ام که ریاضی است در آنجا مشغول به کار شوم . حمیدرضا سلامت گفت : بله ، این قسمتها وجود دارد . امّا من در قسمت پشتیبانی و مسئول آبرسانی هستم . اگر شما به این قسمتها علاقه دارید من سعی می کنم که کار شما را درست کنم . بعد من از حمیدرضا پرسیدم : حمیدرضا برای آینده ات چه برنامه ای داری ؟ گفت : تا روزی که جنگ ادامه یابد من هم در جبهه می مانم . همیشه از خدا خواسته ام که خدایا مرا در جایی قرار ده و مسئولیّتی را به من عطا کن که بتوانم کاری را که انجام می دهم مورد قبول و رضای تو باشد و بتوانم در کنار این مسئولیّت به ملّت خدمت کنم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز به اتّفاق حمیدرضا و دیگر اعضای انجمن به اخلمد رفتیم و شب را نیز در همانجا ماندیم . یکی از برادرانی که همراه ما بود می خواست که به عضویّت سپاه در آید . به حمیدرضا گفت : شنیده ام که سپاه قسمت موشکی و نیروی هوایی دارد و شما هم اکنون در قسمت پدافند هوایی هستید . من دوست دارم با توجّه به رشته ام که ریاضی است در آنجا مشغول به کار شوم . حمیدرضا سلامت گفت : بله ، این قسمتها وجود دارد . امّا من در قسمت پشتیبانی و مسئول آبرسانی هستم . اگر شما به این قسمتها علاقه دارید من سعی می کنم که کار شما را درست کنم . بعد من از حمیدرضا پرسیدم : حمیدرضا برای آینده ات چه برنامه ای داری ؟ گفت : تا روزی که جنگ ادامه یابد من هم در جبهه می مانم . همیشه از خدا خواسته ام که خدایا مرا در جایی قرار ده و مسئولیّتی را به من عطا کن که بتوانم کاری را که انجام می دهم مورد قبول و رضای تو باشد و بتوانم در کنار این مسئولیّت به ملّت خدمت کنم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمان انقلاب برادرم حمید رضا یک روز مشغول نوشتن شعار برروی در و دیوار بودند ، که یک نفر آمد و به پدرم گفت :پسرتان انقلابی وشورشی است و اگر ایشان را دستگیر کنند حتماً او را اعدام می کنند . وقتی حمید رضا به خانه آمد پدرم گفت :‌ حمید تو چکار می کنی ؟‌ او گفت :‌ من کاری انجام نمی دهم . اگر قبول ندارید این دفعه که بیرون رفتم مرا تعقیب کنید . وقتی برادرم از خانه بیرون رفت . پدرم به دنبال او رفت تا ببیند به کجا می رود . وقتی او را دنبال می کنند می بینند وارد یک جمعی شد که مشغول تنظیم شعارهایی بر ضد رژیم شاه بودند . وقتی پدرم این صحنه را می بیند برادرم را صدا کرده و یک سیلی محکمی به گوش ایشان می زند به نحوی که اشکهایش جاری می شود و برادرم سرش را پایین انداخته و چیزی نمی گوید . زمانی که حمید رضا شهید شده بود و می خواستند او را در بهشت رضا دفن کنند دیدم پدرم خیلی گریه می کند . من جلو رفته و از پدرم سؤال کردم :‌ پدر جان چرا اینقدر گریه می کنی ؟ پدرم در جواب من گفت: الان به یادآن سیلی افتادم که در زمان انقلاب به حمید زدم .&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11601&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA</id>
		<title>شهید رمضان سلامت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA"/>
				<updated>2020-03-18T14:56:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	1777	تاریخ تولد :	 نام :	رمضان	محل تولد :	سایر نام خانوادگی :	سلامت	تاریخ...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	1777	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	رمضان	محل تولد :	سایر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	سلامت	تاریخ شهادت :	&lt;br /&gt;
نام پدر :	عباس علی	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	سایر&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستش على شاداب زاده در عملیات فتح المبین به فیض عظیم شهادت نایل گشت، رمضان على دورى على را طاقت نمى‏آورد به قصد زیارت امام رضا علیه السلام ساکش را برمى داردو مى‏رود اما به کجا؟ به جبهه، به تجلى گاه على مى‏رود تا جاى على در سنگر عشق خالى نباشد. این بار در بستان در تپه نبئه مستقر مى‏شود و آر پى جى زن است و شبها از روى نوبت به گشت شبانه مى‏روند تا نوبت به گروهى مى‏رسد که برادر عزیز من هم جزء این گروه بود وقتى به طرف دیگر تپه مى‏روند و گشتى مى‏زنند و برمى گردند مى‏بینند که از طرف دیگر تپه دشمن با نیروهاى خودى درگیر شده است. دوستان راى مى‏دهند که بهتر است با دشمن درگیر شویم و خود را به نیروهاى خودى برسانیم اما عده‏اى مى‏گویند آخ ربا نفرات کم در مقابل این همه دشمن کارى ساخته نیست. چرا که تلفات زیادى مى‏دهیم با این نظر به وسیله بى سیم با نیروهاى خودى تماس مى‏گیرند و مى‏گویند ما در ده مترى پشت سر دشمن هستیم و مى‏خواهیم برگردیم بهتر است مدتى به فلان جا تیراندازى نکنید تا ما از بین دشمن خود را به شما برسانیم و از بین دشمن با احتیاط کامل که دشمن متوجه نشود که اینها ایرانى اند به سوى نیروهاى خودى مى‏آیند و وقتى به آنسوى تپه مى‏رسند یکمرتبه خیز بر مى‏دارند به طرف نیروهاى خودى که دشمن مى‏فهمد که کار از کار گذشته بود بعد از این که این گروه دلیر به نیروهاى خودى مى‏رسند دوباره باران آتش را بر سر دشمن به بارش درمى آورند اما دشمن بیشتر از این حرفهانیز دارد، درگیرى شدت پیدا مى‏کند، قسمتى از لشگر 16 قزوین که در آنجا مستقر است مجبور به عقب نشینى مى‏شود و کسى جز تعدادى از بسیجیان نمى‏ماند این حال شهید عباسعلى نارنجى که فرمانده دسته ایى از بسیجیان نیشابور را بر عهده دارد بسوى برادرم مى‏آید و مى‏گوید: سلامت جان تو را به خدا ببین همه مى‏روند از تو یک خواهش دارم که اگر همه رفتند تو یکى بمان حتى اگر مجبور بودى دوست دارم هر دو تامون با هم باشیم چون از یک محله‏ایم و دوست دارم تا آخرین قطره خون بجنگیم. نمى‏خواهم که این تپه به آسانى به دست دشمن بیفتد. برادرم قبول مى‏کند و مى‏گوید تو هم سعى کن تا آنجا که ممکن است عقب نشینى نکنیم و تا جایى که مى‏توانیم بجنگیم و با این گفتگو شهید نارنجى مى‏رود تا چند نفرى که دارند مى‏روند را بر گرداند که مورد اصابت تیر خصمانه دشمن قرار گرفت و به شهادت رسید. برادرم به دیدن این صحنه نمى تواند دست از نبرد بردارد چگونه مى‏تواند برگردد در حالیکه مى‏بیند دشمن صهیونیستى فرمانده‏اش این پیر جبهه نبئه را این مرد مهربان را که مثل پدرش بوده کشته، با دیدن این صحنه دلخراش روحیه‏اش بیشتر مى‏شود و آتش انتقام در دلش شعله ور مى‏شود و سخت مشغول نبرد است که یکدفعه بخود مى‏آید و مى‏بیند که هیچ کس جزء او و یک نفر دیگر نمانده در حالیکه جنازه چند شهید در اطرافشان به چشم مى‏خورد دوستش مى‏گوید سلامت بهتر است که برویم چون کار از کار گذشته و از دست ما هیچ کارى ساخته نیست برادرم مى‏گوید: به نارنجى قول دادم تا آخرین لحظات عمر و آخرین قطره خون بجنگم چطور برگردم؟! دوستش مى‏گوید: تو مى‏توانى حالا برگردى و جبرانش را در وقت دیگرى بکنى که شاید مفیدتر و بیشتر بتوانى در راه اسلام قدمى بردارى. خلاصه با اصرار زیاد راضى مى‏شود اما قبل از اینکه از این منطقه بروند تانکهایى که در آن اطراف است را از بین مى‏برند که بدست دشمن نیفتد در حالیکه مى‏خواهند برگردند بردرم به زمین مى‏خورد و عکس شهید شادب زاده از جیبش بیرون مى‏افتد و از رفتن منصرف مى‏شود هر چه آن برادر رزمنده اصرار مى‏کند دیگر اثرى ندارد. مى‏گوید تو برو من نمى‏توانم برگردم چرا آخه چرا او تا آخرین لحظه بایستد و من برگردم، نه نمى‏توانم تو برو من که به چشمان مظلوم على مى‏نگرم شرمم مى‏آید برگردم هر چند این یک عکس بیش نیست اما من فکر مى‏کنم روح او ناظر رفتار و کردار ماست مثل اینکه او هم در اینجا حضور دارد من برمى گردم به سنگرم، تو برو وقتى که دوستش مى‏بیند او اینقدر احساساتى است برمى گردد به سنگر اما دشمن خیلى نزدیک شد چند نفرى را به هلاکت رساندند ولى دشمن خیلى نزدیک شده بود این دو بسیجى دلاور وقتى مى‏بینند کارى از دستشان ساخته نیست اسلحه را آماده مى‏کنند تا وقتى دشمن روى سرشان رسید لااقل قبل از شهادت یا اسارت چند تن دیگر از مزدوران کافر را به خاک سیاه بنشانند، شهادتین را بر زبان جارى مى‏کنند و به انتظار دشمن مى‏نشیند هر چه بیشتر صبر مى‏کنند کمتر به نتیجه مى‏رسند آرام از سنگر بیرون مى‏آیند مى‏بینند دشمن در حال عقب نشینى است حتى جنازه چند عراقى در چند مترى (4 مترى( آنها بر زمین افتاده است خوب شما فکر مى‏کنید چه اتفاقى افتاده صبر کنید تا بگویم. آنها در آخرین لحظه‏ها یک نارنجک به سوى دشمن مى‏اندازد دشمن سر جمع است و همه یک جا هستند صدمه مى‏بینند و تعداد زیادى از آنها کشته و زخمى مى‏شوند و دشمن هم از وحشت زیاد پا به فرار مى‏گذارد و به گفته برادرم رمضانعلى مى‏گفت: این یک امداد غیبى بود در غیر این صورت دشمن از یک نارنجک وحشت زده نمى‏شود در این حادثه مى‏بینم که خداوند تا چه حد و اندازه دوستداران خودش را دوست دارد و به آنها کمک مى‏نماید. خلاصه وقتى مى‏بیند دشمن در حال فرار است خدا را شکر مى‏کند که به آنها کمک کرده است در همین حال نیروهاى تازه نفس مى‏رسند و آنها به پشت خط منتقل مى‏شوند.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11599&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA</id>
		<title>شهید سیدعلی اکبر سلامت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA"/>
				<updated>2020-03-18T14:54:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6519830	تاریخ تولد :	 نام :	سیدعلی‌اکبر	محل تولد :	نیشابور نام خانوادگی :...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6519830	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	سیدعلی‌اکبر	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	سلامت‌	تاریخ شهادت :	1365/10/26&lt;br /&gt;
نام پدر :	مرتضی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	دانش آموز	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌فضل‌&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
به خاطر دارم زمانی که من در جبهه حضور داشتم برادرم سیدعلی اکبر نیز در جبهه حضور داشت. که من با دیدن او تعجب کردم چونکه سن و سالش کم بود، برای همین از دوستم خواهش کردم که علی اکبر را در قسمت مخابرات بکار بگیرند بعد از چند روز فهمیدم که از قسمت مخابرات بیرون رفته و به گردان ادوات پیوست فقط دوست داشت که حتماً عملاً بجنگد و از نیروهای پیشرو بود و گفته بود که مخابرات را دوست ندارم او را به ادوات معرفی کرده بودند که بتواند به خط مقدم برود و رو در رو با دشمن جهاد کند و به آرزویش که شهادت بود برسد.&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11602&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%AE%D8%A7%D8%AF%D9%85</id>
		<title>شهید سید مهدی سلطانی خادم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%AE%D8%A7%D8%AF%D9%85"/>
				<updated>2020-03-18T14:53:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «د شهید:	6610387	تاریخ تولد :	 نام :	سید مهدی‌	محل تولد :	مشهد نام خانوادگی :	سلط‌ان...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;د شهید:	6610387	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	سید مهدی‌	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	سلط‌انی ‌خادم‌	تاریخ شهادت :	1366/02/05&lt;br /&gt;
نام پدر :	احمد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	پاسدار	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	خواجه‌ربیع‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
یکبار که مهدی مجروح شده بود و تیر به بازویش اصابت کرده بود. و من همینطور که او را در آغوش گرفته بودم و شانه هایش را گرفته بودم، او اصلاً به روی خودش نیاورده بود که من زخمی هستم. یکبار که دائی اش به خانه ما آمده بود به من گفت: آمده ایم دیدن مهدی. بعد گفت: او را به دکتر ببرید. من گفتم: مگر طوری شده است؟ مثل اینکه دائی او از موضوع خبر داشت. وقتی با خود او موضوع را در میان گذاشتم او گفت: من را که می بینید کارم نشده است و ناراحتی ندارم.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11624&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید عباسعلی سلمانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-18T14:47:40Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6213199	تاریخ تولد :	 نام :	عباسعلی‌	محل تولد :	بیرجند نام خانوادگی :	سلما...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6213199	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	عباسعلی‌	محل تولد :	بیرجند&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	سلمانی‌	تاریخ شهادت :	1362/09/05&lt;br /&gt;
نام پدر :	ابراهیم‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	تدارکات‌&lt;br /&gt;
گلزار :	شماره‌یک‌شهدا&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
آنطور که همرزمان عباسعلی نقل می کردند ایشان در شب عملیات تب شدیدی داشتند فرمانده به او گفته که شما نباید در عملیات شرکت نمایید ولی ایشان گفته بود اگر من یک قدم هم با شما بیایم برایم کافی است و مشغول زدن آرپی جی به طرف دشمن بوده که بر اثر موج انفجار به شهادت رسیده است.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11664&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C</id>
		<title>شهید سیدحسن سیدترابی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-18T14:46:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6610761	تاریخ تولد :	 نام :	سیدحسن‌	محل تولد :	نیشابور نام خانوادگی :	سیدت...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6610761	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	سیدحسن‌	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	سیدترابی‌	تاریخ شهادت :	1366/04/07&lt;br /&gt;
نام پدر :	سیداسداله‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
در آخرین روزهایی که رژیم منحوس پهلوی در حال انقراض بود، ازدواج بین سید حسن و همسرش اتفاق افتاد و برگ دیگری از صفحه زندگی این شهید ورق خورد. همسرش نیز مانند او قالی باف بود و هر دو پا به پای هم بردار قالی می نشستند و با رشته های تار و پود قالی دست و پنجه نرم می کردند و گهگاه سبزی و لطافت گل و برگهای شقایق و احساسات لطیفشان را بر گونه های قالی نمایان می ساختند. اعلامیه ها و پلاکارت های امام خمینی که در آن زمان از فرانسه به دست مردم می رسید، باعث گردید عشق و علاقه ایشان نسبت به امام بیشتر گردد. تصمیم گرفتند رخسار نورانی امام امت را بر روی قالی نمایان سازند و تلاش بی وقفه این دو تابلوی نفیسی را از امام به ارمغان آورد و این تابلوی نفیس را به بیت معظم آیت ا... شیرازی هدیه نمودند.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11969&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید سیداحمد سیدحسینی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-18T14:44:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6610767	تاریخ تولد :	 نام :	سیداحمد	محل تولد :	کاشمر نام خانوادگی :	سیدحسین...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6610767	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	سیداحمد	محل تولد :	کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	سیدحسینی‌	تاریخ شهادت :	1366/01/18&lt;br /&gt;
نام پدر :	سیدابراهیم‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
شهید حسینی در یک عملیات ایزایی بشدت به مواضع دشمن حمله کرده و را را باز کردند . از نقطه رهایی به بعد به علت شهادت عده ای از نیروهای ایشان این شهید با تعداد اندکی که باقی مانده بودند در زیر آماج گلوله های دشمن بعثی همچنان با ایمان و اراده راسخ به حرکت خود ادامه دادند و لحظه ای از فعالیت خویش باز نایستادند . بعد رسیدن به منطقه دشمن و گرفتن سنگر کمین اول و به درک واصل کردن عده زیادی از دشمنان بعثی در حالی که شهید به همراه پیک گردان در سنگر کمین مشغول جابه جا کردن کیسه های خاک سنگر بودند از طرف سنگر دوم کمین که ما متوجه نبودیم 2 گلوله به بدن ایشان نشست و همچنین پیک ایشان هم به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11980&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید رضا سفیدگران</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-03-18T14:43:12Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	6710338	تاریخ تولد :	 نام :	رضا	محل تولد :	مشهد نام خانوادگی :	سفیدگران‌	تا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6710338	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	رضا	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	سفیدگران‌	تاریخ شهادت :	1367/01/18&lt;br /&gt;
نام پدر :	حسین‌قلی‌	مکان شهادت :	غرب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
من الان در حالیکه دستم را روی جعبه پرسنلی گذاشته ام و تلوزیون نگاه می کنم ، برای یادگاری از امشب به فکر نوشتن خاطره افتاده ام الان شبکه به دو تا از توپها 1و2 مأموریت داده است و گفته است هر توپ ده گلوله آماده داشته باشند و در ضمن آتشبارها هم مأموریت دارند . مثل اینکه قرار است همه یک زمان شلیک کنند و همه آتش بارها به گوش هستند تا اعلام آتش کنند و امشب هم فیلمی از از سریال دیدنیها آورده اند و توسط ویدیو در سنگرمان گذاشته ایم . آقای زارع و برومند و دربانی و محمودی - حسن نژاد و طلوع و کنعانی در سنگرمان نشسته اند . ساعت 8/23 الان حدود 20 گلوله از آتش بار پشت سر هم به طرف عراقیها شلیک شد وای چه لحظه پر هیجانی است و چون کلیه آتشبارها کاتیوشا و توپهای 130 و 122 میلی متری همگی در یک زمان شلیک کردند و چه جهنمی برای عراقی ها ایجاد کردند . درست صد و پنجاه گلوله از آتشبار ها یکزمان شلیک شده و تازه الان دوباره شبکه و فرماندهی اعلام کرد که دوباره همگی آماده کنند و شلیک را پشت سر هم ادامه دهند . من الان در حالی که دارم فیلم را نگاه می کنم ، صدای شلیکهای پیاپی را از آتشبار ها می شنوم . وای بر عراقیها ، وای بر عراقیها ، وای . الان رفتم بیرون سنگرمان و آسمان را روشن می بینم از آتش دهانه های توپها . عجب لحظه زیبایی است و پر خاطره . می خواهم الان بلند فریاد بزنم ، مرگ بر آمریکا و مستکبران دنیا ، مرگ بر ظالمان و خونخواران جهانی مرگ بر شما ای کسانی که مردم مظلوم دنیا را زیر سلطة خود می گیرید . مرگ بر شما . هم اکنون از شبکه ای که مجید نام دارد اعلام شد که یکی از بزرگترین انبارمهمات های عراقی ها دور شد و هوا رفت و هنوز تمامی آتشبارها پشت سر هم در حال شلیک هست و گلوله هایش در آسمان نمایانند . تا به حال آتشبارها هزار گلوله در عرض 15 دقیقه شنیک کردند ولی به ما آتش بس دادند .&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11577&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/2%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C</id>
		<title>2شهید سید محمود حسینی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/2%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-11T12:23:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «شهید سید محمد حسینی  نام : سیدمحمد  نام خانوادگی : حسینی‌  محل تولد : گناباد	 نا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید سید محمد حسینی &lt;br /&gt;
نام : سیدمحمد &lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حسینی‌ &lt;br /&gt;
محل تولد : گناباد	&lt;br /&gt;
نام پدر :سیداحمد 	&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/10/21&lt;br /&gt;
یگان خدمتی : تیپ ویژه شهداء&lt;br /&gt;
مسئولیت : معاون‌فرمانده‌گردان‌ ـ ادوات&lt;br /&gt;
گلزار : قصیه‌شهر&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	بچه ها در مورد ازدواج و ... با ایشان که مقداری سنش بزرگتر بود، شوخی می کردند و به وی می گفتند: چرا ازدواج نمی کنی؟ چرا داماد نمی شوی؟ دو روز دیگر در جنگ شهید می شوی و ناکام از دنیا می روی. ایشان در جواب می گفت: «می خواهم شهید بشوم و با حورالعین ازدواج کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	در سفری که به جبهه داشتم، از 92 اهواز به پادگان حمیدیه اعزام شد و در آنجا نماز جماعت پادگان و کلاس های عقیدتی را عهده دار گردیدم. آنجا شهید فرماندهی دوشیکای آن پایگاه را بر عهده دارد و چون همشهری بنده و همسایه مسجد جامع شهر بود، به دیدار و زیارتش رفتم. در حین دیدار، ایشان از بنده برای ناهار دعوت نمود و من هم پذیرفتم. وقتی که وارد خانه شدم، دیدم که بچه های تحت فرماندهی ایشان، منظم و مرتب سر سفره نشسته و انتظار می کشند. به محض ورود سردار حسینی همگی احترام کردند و پس از خواندن دسته جمعی دعای سفره، با یک ادب و احترام خاصی که بنده کمتر دیده ام، شروع به خوردن نمودند. در پایان با اشاره آقای حسینی، دعای ختم سفره را قرائت نموده و با روحیه سرشار از صفا و برادری در جمع آوری سفره همکاری نمودند. از آنجا فهمیدم که شهید، فرماندهی لایق و محبوب القلوب رزمندگان و مسئولین جامعه است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	یک شب با خانواده به روستا می رفتیم. به اول جاده روستا که وارد شدیم. برادرم از درب ماشین افتاد اما پدرم متوجه نشد مقداری که رفتیم من سر و صدا کردم و پدر متوجه افتادن برادرم شد و ایستاد و برگشت و او را برداشت او یکی از دندانهایش شکست ولی به فکر دندانش نبود و دنبال پستانکش می گشت، پدرم مرا کتک زد چون می گفت: مقصر تو بوده ای چون از طرف من افتاده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	یک محلی به نام آقای همراز اینچنین می گفت: که شهید برونسی در جبهه سخنرانی می کرد. در حین سخنرانی گفت: ما یک نیرویی داریم که چشم لشکر است و ما به او زنده ایم. ناگهان سید محمد حسینی را صدا زد تا بالا برود. پس از آنکه ایشان بالا رفت، شهید برونسی ادامه داد و این نیرویی است که می رود سوزن تانک ها را می کشد و بعد می گوید که بزنید. ما ایشان را مثل چشمانمان دوست داریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	یک روز صبح زود اینجا آمد. خواست برایش استخاره بگیرم. خوب آمد گفتم: استخاره ات خوب است می خواهی چکار کنی؟ گفت: می خواهم شیشه بری را رها کنم و به سپاه بروم. برای اینکه بفهمم برای چه می خواهد به سپاه برود ، گفتم: خوب علتش چیست؟ تو زن و بچه، خانه ، دکان و ماشین همه چیز داری می خواهی همه را رها کنی و بروی. بگذار دیگری برود یکی دیگری را پیدا کن. او گریه اش گرفت و گفت: اگر ما در خانه نشستیم ناموس ما در خطر است باید برویم و گرنه برای حقوق آن نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	در حین عملیّات بدر که خاکریز زده بودیم ، دو شیکاهایی که از کار می افتاد و یا خراب می شد و یا اینکه روی تانک عراقی بود و کسی می خواست برود و آن را بیاورد ، تنها کسی که آنجا ظاهر می شد ، سیّد بود . بعضی اوقات ،‌من جلویش را می گرفتم و می گفتم : سیّد اینکار را نکن ، یک مقداری ملاحظه کن ، فکر کن !‍ امّا ایشان در جواب می گفت : «فکر من این است که بروم و اینکار را بکنم و این بزرگترین خدمتی است که من می توانم در این بحبوحة جنگ و موقعیّتهای حساس دیگر انجام دهم . در همین عملیّات ، دوشیکایی خراب شد و ایشان آن را خیلی راحت برداشت و عوض کرد و آورد . در حالیکه آنجا منطقه ای بود که با شدّت آتش تهیّه می ریخت و کسی جرئت بلند شدن از سنگرش را نداشت . امّا ایشان با وجود موقعیّت کاری دوشیکاا که باید در یک منطقة بلند کار می کرد ، بلند می شد و آن را سامان می داد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	یک همسایه ای مادرم دارند که از نظر شهید اینها کامل نیستند یعنی می شود گفت با این انقلاب خیلی خوب نبودند . یک درخت انگوری داشتند یک شاخه اش آمده بود خانه مادرم . انگور این شاخه را مادرم چیده بود برده بود خانه مان . شهید گفت : از کجا آوردید این را ؟ جواب آمد که این را از خانه خودمان چیده ام . شهید گفت : من دست به این نمی زنم چون مالیکه از نماز خوان نباشد ضد انقلاب باشد من لب نمی زنم . نمی خواهم ، خیلی مقید بود روی حلال و حرام .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	پسرش حسین را خیلی دوست داشت و زمانیکه ایشان به خصوص مرحله آخری که به شهادت رسید می خواستند به جبهه بروند مشکلاتی ایجاد کرده بود تا سر کوچه می دوید. او را می آوردند اما باز دنبال پدر می رفت و گریه می کرد. به هر صورت بود او حسین را راضی کردند تا بگذارد پدرش به جبهه برود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	در نیمه های شب می دیدم که بلند شده و در رختخواب نیست. می دیدم که اشک می ریزد و دستهایش را بسوی خدا بلند کرده است و خدایا الهی العف می گوید. یک بار به وی گفتم: تو چه کار کردی که این همه از خدا طلب مغفرت می کنی؟ گفت: آدم جایز الخطا است. قدم برمیدارد فکر نمی کند که گناه باشد. ولی در برابر خدا شاید گناه باشد. در اصل همه اینها گناه است من در طول زندگی با دختر عمویم همسر قبلی ایشان یک سیلی به وی زدم و از این بابت خودم را پیش خدا مسئول می دانم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	یک روز آمد خانه و گفت : بلند شو برویم خانه مادرت . داداشت آمده برویم احوال داداشت را بپرسیم گفتم : که او با ما قهر است با شما اینطوری است برای چه برویم ؟ گفت : می رویم جلوی مغازه علی آقا می ایستیم شما برو خانه مادرت من میروم سرو گوشی آب بدهم اگر داداشت بود نمی رویم اگر که نبود می گوئیم آمدیم یک سری بزنیم که مثلاً پیش خودش فکر می کند که ما آمدیم ازش سری بزنیم و دوستش داریم همینطور هم بود خیلی دوست داشت اما بخاطر اینکه خورد نشویم چون داداشم خیلی کینه دل ، یک خورده ای هم لجوج تشریف داشتند. رفتیم خانه مادرم. گفتم: آمدم احوال داداش را بپرسم. گفت: نیستند، رفتند خانه پدر زنش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	یک سری که به جبهه رفته بودم مرا از لشکر 92 زرهی به پادگان حمیدیه بردند. آنجا ساختمان تبلیغات، آخرین ساختمان تبلیغات بود و پشتش خاکریزی بود که در آنجا، بچه ها را برای آموزش سلاحهای مختلف می آوردند. یک روز که کارم تمام شده بود، پشت پنجره ایستاده بودم و به آموزش دوشیکای بچه ها نگاه می کردم که ناگهان دیدم کسی که به آنها آموزش می دهد، (شهید حسینی) صورتش را به طرفم کرد و صدا زد: با تو هستم که پشت پنجره ایستاده ای؟ بیا بیرون! با خود گفتم: این کیست که من را می شناسد در حالیکه تازه آمده ام و روز اولی است که وارد شده ام. بیرون رفتم و متوجه شدم که این شهید عزیز است که به بچه ها آموزش می دهد. به من گفت: پشت دوشیکا بایست! من هم ایستادم و سپس گفت: شروع کن به تیراندازی! و من هم تیراندازی کردم. پس از اتمام کلاس، شروع به احوالپرسی کرد، به وی گفتم: چکار می کنی؟ گفت: مسئولیت آموزش این بچه ها که از ادوات و قسمت دوشیکا هستند بر عهده من است و اینها را هر بعد از ظهری می آورم و یک ساعت برایشان کلاس می گذارم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	صبح روز اوّل عملیّات، با بچّه های تبلیغات برای تقسیم هدایایی مثل : شیشة عطر، جانماز و فیلم عکّاسی به خط رفتم. در قسمت ادوات، از بچّه ها پرسیدم : آقای حسینی کجاست؟ گفتند : این را که می بینی، چکمه های آقای حسینی است که با پایة دوشیکا اینجا گذاشته و دوشیکایش سر دوشش است. چند دقیقه آن سر خط با دوشیکایش تیراندازی می کند و پس از مدّتی باز سلاحش را برداشته و به وسط خط می آید. خلاصه تمام خط را با همان دوشیکایش اداره می کند. ایشان فقط یک کمک دارد که برایش مهمّات می برد و همیشه خودش به تنهایی دوشیکا را (علیرغم سنگینی آن) بردوش می کشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سایت:یاران رضا &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7177&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/2_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C</id>
		<title>2 شهید سید محسن حسینی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/2_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-11T12:17:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «شهید سید محسن حسینی  نام : سیدمحسن‌ 	 نام خانوادگی : حسینی‌  محل تولد : نیشابور...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید سید محسن حسینی &lt;br /&gt;
نام : سیدمحسن‌ 	&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حسینی‌ &lt;br /&gt;
محل تولد : نیشابور	&lt;br /&gt;
نام پدر : سیدمحمد &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/11/03	&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
	روزی که پدرم (سید حسین حسینی)می خواست برود (آخرین مرحله) جلو ماشین روستا ایستاده بود و به من گفت: به جبهه می روم و این دفعه معلوم نیست که زنده برگردم.&lt;br /&gt;
	در روز عاشورا مجلس شبیه خوانی امام حسین (ع) برپا شد در آن موقع سید محسن حدوداً 6 ماهه بود. مرحوم شیخ مراد علی مجاهدی نقش امام حسین (ع) را بر عهده داشت و سید محسن را به عنوان حضرت علی اصغر در دست گرفته بود. که ایشان در میان آن جمعیت گریه و زاری نکرد. تا اینکه فردی که نقش حمرله را بر عهده داشت تیری را رها کرد و در آن موقع بود که محسن مانند شخصی که واقعاً تیر خورده شروع به گریه کردن کرد.&lt;br /&gt;
	موقعی که سید محسن به جبهه اعزام شد دو روز بعد مشغول لباس شستن بودم که فرزند دیگرم نزد من آمد و گفت:‌مادر محسن برگشته است با خودم گفتم که حتما سنش کم بوده او را اعزام نکرده اند وقتی آمد دیدم آستینش آویزان است. از او سئوال کردم که چه شده است؟ لبخندی زد و گفت: پایم به جدول خیابان گیر کرد و افتادم دستم شکست من متوجه شدم که او شوخی می کند. وقتی خوب نگاه کردم دیدم که از ناحیه گوش و پشت گردن او خون آمده و مجروح است وقتی علت آن را سئوال کردم گفت در بین راه اتوبوس چپ شد و خدا خواست که من زنده بمانم و بعد از چند روز که هنوز دستش خوب نشده بود به جبهه رفت.&lt;br /&gt;
	روزی که با سید محسن به خط مقدم می رفتیم به من گفت: شب گذشته خواب دیدم که داماد شده ام. من به او گفتم: انشاءالله برمی گردیم و داماد می شوی. سپس قبل از اینکه از یکدیگر جدا شدیم می خواست ساعت من را که به امانت گرفته بود به من برگرداند ولی من قبول نکردم وگفتم: لازم ندارم ولی ایشان به زور ساعت را به من داد و گفت: جای این حرفها نیست، ساعت را بگیر سپس برای همیشه از هم جدا شدیم.&lt;br /&gt;
	یک شب در خواب دیدم که برادرم سید محسن به نزد من آمد ولی بسیار ناراحت بود . سؤال کردم برادر جان چرا ناراحتی ؟ حتما بخاطر اینکه تو را در روستا تنها گذاشته ایم ناراحت شده ای ؟ در جواب گفت : خواهرم فقط مزاحم در روستا است ولی من و دیگر شهدا در خدمت قمر بنی هاشم هستیم ، ولی من از دست این جوانان که تحت تأثیر افراد ناآگاه قرار گرفته و نسبت به نماز و امر به معروف و نهی از منکر بی توجه هستند ، ناراحت هستم .&lt;br /&gt;
	درست شب شهادت پسرم محسن من نیز در جبهه حضور داشتم و شب در چادری که بودم، خواب دیدم فلج شده‌ام و در خانه خودمان در روستا هستم. به همسرم گفتم برو با محسن که در جبهه است تماس بگیر و از حالش با خبر شو. وقتی همسرم برگشت گفت هر چه تماس گرفتم جواب ندادند. در همین حین محسن را دیدم که برگشته و دم در ایستاده است تعجب کردم و گفتم: محسن جان معلوم هست تو کجایی مگر نمی‌بینی من فلج شده‌ام چرا نمی‌آیی از من خبر بگیری و سرش را در بغل گرفتم و صورتش را بوسیدم دیدم که یک لباس عربی به تن کرده گفتم محسن جان چرا این لباس را پوشیدی گفت: پدر این لباس را برای تو دوخته بودند اما من پوشیدم گفتم راست می‌گویی این لباس اندازه من است می‌خواهم آن را بپوشم. محسن لبخندی زد و گفت: به من گفته‌اند این لباس مال توست صبح که از خواب بیدار شدم تماس گرفتند و گفتند که باید به روستا بروم و همان موقع متوجه شدم که محسن به شهادت رسیده است.&lt;br /&gt;
	یک شب در خواب دیدم که برادرم سیدمحسن به نزد من آمد ولی بسیار ناراحت بود. از او سوال کردم که برادر چرا اینقدر ناراحتی، اتفاقی افتاده است. حتماً به خاطر اینکه تو را در روستا تنها گذاشتم ناراحت شده‌ای. در جواب گفت: خواهرم من فقط مزارم در روستا است ولی من و دیگر شهداء در خدمت قمر بنی‌هاشم هستیم. من از دست این جوانان که تحت تأثیر افراد ناآگاه قرار گرفته و نسبت به نماز و امر به معروف و نهی از منکر بی‌توجه هستند ناراحت هستم.&lt;br /&gt;
سایت:یاران رضا &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7202&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید سید مرتضی حسینی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-11T12:08:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «شهید سید مرتضی حسینی  نام : سیدمرتضی‌  نام خانوادگی : حسینی‌ 	 محل تولد : نیشاب...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید سید مرتضی حسینی &lt;br /&gt;
نام : سیدمرتضی‌ &lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حسینی‌ 	&lt;br /&gt;
محل تولد : نیشابور&lt;br /&gt;
نام پدر : سیدحسین‌ 	&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/10/24&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	یک شب خواب دیدم که سید مرتضی برای رفتن به جبهه فرا خوانده شده است اوآماده شده بود تا به جبهه اعزام شود درآن زمان من مریضی سختی بودم سید مرتضی آمد و به من گفت : مادرچرا دکتر نمی روی دکتر بروانشاءا… خوب می شوی بعد ازاینکه بیدار شدم به دکتر رفتم که بعد از درمان بیماریم کاملاً برطرف شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	چندشب قبل از شهادت مرتضی خواب دیدم که یک خانم سیاه پوش چند مرتبه پارچه با حاشیه طلا آورد گذاشت وگفت : این پارچه مال شماست بعد از چند روز خبر شهادت سید مرتضی را برایم آوردند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	یک شب مرتضی را خواب دیدم که سوار بر موتور دارد می رود تا چشمش به من افتاد صورتش را به عقب برگرداند و به من گفت : من رفتم و به جایگاهی که می خواستم رسیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	یکبار خودش تعریف می کرد : یک شب خواب دیدم که نماز صبح می خوام بعد امام خمینی را دیدم به ایشان سلام کردم ایشان به من گفت : شما برای نبرد با دشمن به جبهه بروید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	سایت:یاران رضا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
•	http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7182&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/2%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C</id>
		<title>2شهیدسید محمود حسینی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/2%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-11T11:56:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «شهید محمود حسینی  نام : محمود 	 نام خانوادگی : حسینی‌  محل تولد : مشهد نام پدر :...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید محمود حسینی &lt;br /&gt;
نام : محمود 	&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حسینی‌ &lt;br /&gt;
محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
نام پدر : سیدمحمد &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1367/03/25&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
	یادم می آید آخرین دفعه که پدرم می خواست به جبهه برود مادرم به ایشان گفتند : که این دفعه نمی خواهد به جبهه بروید. پدرم گفتند نه این دفعه من باید بروم چون این دفعه خیلی مهم است و مثل اینکه عملیات مهمی داریم وپدرم رفتند و دیگر برنگشتند .&lt;br /&gt;
	یک دفعه خواب دیدم که همسرم آمده. به ایشان گفتم شما این چند سال کجا بودید ما را تنها گذاشتید و رفتید؟ بعد ایشان گفتند که من در زندان بغداد اسیر بودم و الآن آزاد شدم و آمدم.&lt;br /&gt;
	ایشان وقتی مجروح شده بود مدت یک ماه درتهران بستری بود و بعد از یک ماه منتقل مشهد شد و مدت دو ماه مرخصی داشت و حالش که بهتر شد می خواست برود جبهه که ما به وی گفتیم : محمود آقا برو مرخصی ات را تمدید کن چون یک مقدار اختلال حواس پیدا کرده بود گفت : اگر آنها هم اعزامم نکنند من دوباره باید بروم چون دوستانم منطقه هستند و قول دادم که برگردم البته خودش نگفت اما بعد فهمیدیم که عملیاتی بوده که ایشان می خواست شرکت کند .&lt;br /&gt;
سایت:یاران رضا &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7219&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AD%DB%8C%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید سید یحیی حسینی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AD%DB%8C%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-10T12:26:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «شهید سید یحیی حسینی  نام : سیدیحیی‌ 	 نام خانوادگی : حسینی‌ 	 محل تولد : چناران...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید سید یحیی حسینی &lt;br /&gt;
نام : سیدیحیی‌ 	&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حسینی‌ 	&lt;br /&gt;
محل تولد : چناران&lt;br /&gt;
نام پدر : سیدهاشم‌&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/03/01&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
	در عملیات والفجر 8 بعد از عبور از اروند رود و مسیرهای تعیین شده به طرف جاده بصره _ فاو حرکت کردیم . در این مسیر برخوردهای متعددی با عراقیها داشتیم که هر کدام به جای خود شنیدنی است. ساعت یک بامداد به جاده بصره رسیدیم . موقعیت ما طوری بود که دشمن از سه طرف ما را زیر آتش می گرفت آنجا سه راهی مرگ نام داشت . سید یحیی در همان سه راهی به شدت مجروح شد و او را با برانکارد به پشت خط فرستادیم. در روی برانکارد لبهای سید یحیی در حرکت بود . نمی دانم چه می گفت.مدتی در بیمارستان بستری بود . بعد او را به منزل آوردند . بعد از بهبودی دو مرتبه به جبهه آمد و با همان مسؤلیت و با کیفیت بسیار خوب برای عملیات تک مهران که عراق برای دفعه دوم آنجا را گرفته بود ، آماده شدیم. در این عملیات در دامنه کوه کله قندی در نزدیکی صبح به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	ما قبل از عملیاتها و در حین عملیات شوخی می کردیم . او به من می گفت: تو نورانی شده ای در این عملیات به شهادت می رسی و من هم این مطلب را به او می گفتم. بعد از مجروح شدن که مجدد به جبهه آمد به من گفت: من از مرگ فرار کردم حالا نوبت شماست بنده هم جوابهایی مثل همیشه به او می دادم . نهایتا قرار گذاشتیم هرکدام به شهادت رسیدیم دیگری در مراسم او شرکت کند . بعد از شهادت سید یحیی چند روزی عملیات ادامه داشت بعد از مدتی از منطقه به مشهد آمدم و به گلمکان رفتم. روز هفتم آن شهید بود که در آن مراسن شرکت کردم و به در خواست بستگان آن شهید چند دقیقه ای هم در مسجد در مورد خصوصیات آن بزرگوار صحبت کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	سایت:یاران رضا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7189&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AD%DB%8C%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C</id>
		<title>سید یحیی حسینی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AD%DB%8C%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-02-10T12:20:52Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «شهید سید یحیی حسینی  نام : سیدیحیی‌ 	 نام خانوادگی : حسینی‌ 	 محل تولد : چناران...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید سید یحیی حسینی &lt;br /&gt;
نام : سیدیحیی‌ 	&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حسینی‌ 	&lt;br /&gt;
محل تولد : چناران&lt;br /&gt;
نام پدر : سیدهاشم‌&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/03/01&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
	در عملیات والفجر 8 بعد از عبور از اروند رود و مسیرهای تعیین شده به طرف جاده بصره _ فاو حرکت کردیم . در این مسیر برخوردهای متعددی با عراقیها داشتیم که هر کدام به جای خود شنیدنی است. ساعت یک بامداد به جاده بصره رسیدیم . موقعیت ما طوری بود که دشمن از سه طرف ما را زیر آتش می گرفت آنجا سه راهی مرگ نام داشت . سید یحیی در همان سه راهی به شدت مجروح شد و او را با برانکارد به پشت خط فرستادیم. در روی برانکارد لبهای سید یحیی در حرکت بود . نمی دانم چه می گفت.مدتی در بیمارستان بستری بود . بعد او را به منزل آوردند . بعد از بهبودی دو مرتبه به جبهه آمد و با همان مسؤلیت و با کیفیت بسیار خوب برای عملیات تک مهران که عراق برای دفعه دوم آنجا را گرفته بود ، آماده شدیم. در این عملیات در دامنه کوه کله قندی در نزدیکی صبح به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	ما قبل از عملیاتها و در حین عملیات شوخی می کردیم . او به من می گفت: تو نورانی شده ای در این عملیات به شهادت می رسی و من هم این مطلب را به او می گفتم. بعد از مجروح شدن که مجدد به جبهه آمد به من گفت: من از مرگ فرار کردم حالا نوبت شماست بنده هم جوابهایی مثل همیشه به او می دادم . نهایتا قرار گذاشتیم هرکدام به شهادت رسیدیم دیگری در مراسم او شرکت کند . بعد از شهادت سید یحیی چند روزی عملیات ادامه داشت بعد از مدتی از منطقه به مشهد آمدم و به گلمکان رفتم. روز هفتم آن شهید بود که در آن مراسن شرکت کردم و به در خواست بستگان آن شهید چند دقیقه ای هم در مسجد در مورد خصوصیات آن بزرگوار صحبت کردم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	سایت:یاران رضا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7189&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%85%DB%8C%D8%AC%D9%88%D8%AC%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد ابراهیم میجوجی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D9%85%DB%8C%D8%AC%D9%88%D8%AC%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-15T15:28:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «بسمه تعالی نام	محمد ابراهیم میجوجی نام پدر	رسول نام مادر	خدیجه محل شهادت	بان...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
نام	محمد ابراهیم میجوجی&lt;br /&gt;
نام پدر	رسول&lt;br /&gt;
نام مادر	خدیجه&lt;br /&gt;
محل شهادت	بانه&lt;br /&gt;
محل تولد	قزوین	تاریخ تولد	۱۳۴۱/۰۲/۲۱&lt;br /&gt;
محل شهادت	بانه	تاریخ شهادت	۱۳۶۴/۰۶/۱۲&lt;br /&gt;
استان محل شهادت	کردستان	شهر محل شهادت	بانه&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل	مجرد	درجه نظامی	&lt;br /&gt;
تحصیلات	دبیرستان	رشته	علوم اجتماعی پژوهشی&lt;br /&gt;
عملیات		سال تفحص	&lt;br /&gt;
محل کار		بنیاد تحت پوشش	&lt;br /&gt;
مزار شهید	قزوین - قزوین&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
زندگی نامه&lt;br /&gt;
میجوجی، محمدابراهیم: بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۴۱، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش رسول، خواربار فروش بود و مادرش خدیجه نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته اجتماعی و پژوهشی درس خواند و دیپلم گرفت. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. دوازدهم شهریور ۱۳۶۴، در بانه توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش گلوله توپ به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.&lt;br /&gt;
منبع : پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین&lt;br /&gt;
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1409&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%DB%8C%D8%B3%DB%8C_%DB%8C%D8%B1%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهید عیسی یرلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%DB%8C%D8%B3%DB%8C_%DB%8C%D8%B1%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-15T15:27:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «بسمه تعالی نام	عیسی یرلی نام پدر	مسیب نام مادر	رقیه محل شهادت	فاو محل تولد	تا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
نام	عیسی یرلی&lt;br /&gt;
نام پدر	مسیب&lt;br /&gt;
نام مادر	رقیه&lt;br /&gt;
محل شهادت	فاو&lt;br /&gt;
محل تولد	تاکستان - محمود آباد	تاریخ تولد	۱۳۴۹/۰۷/۰۱&lt;br /&gt;
محل شهادت	فاو	تاریخ شهادت	۱۳۶۴/۱۱/۲۶&lt;br /&gt;
استان محل شهادت	بصره	شهر محل شهادت	فاو&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل	متاهل	درجه نظامی	&lt;br /&gt;
تعداد پسر	۰	تعداد دختر	۱&lt;br /&gt;
تحصیلات	پنجم ابتدائی	رشته	-&lt;br /&gt;
عملیات		سال تفحص	&lt;br /&gt;
محل کار		بنیاد تحت پوشش	&lt;br /&gt;
مزار شهید	قزوین - تاکستان - محمود آباد&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
زندگی نامه&lt;br /&gt;
یرلی، عیسی: یکم مهر ۱۳۴۹، در روستای محمودآباد از توابع شهر تاکستان به دنیا آمد. پدرش مصیب، کشاورز بود و مادرش رقیه نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. کارگر بود. ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیست و ششم بهمن ۱۳۶۴، در فاو عراق بر اثر اصابت ترکش به پا و عوارض ناشی از مصدومیت شیمیایی به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.&lt;br /&gt;
منبع : پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین&lt;br /&gt;
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1414&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد محسن امام جمعه شهیدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87_%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-15T15:25:40Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «بسمه تعالی نام	محمد محسن امام جمعه شهیدی نام پدر	محمد تقی نام مادر	آمنه محل ش...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
نام	محمد محسن امام جمعه شهیدی&lt;br /&gt;
نام پدر	محمد تقی&lt;br /&gt;
نام مادر	آمنه&lt;br /&gt;
محل شهادت	فاو&lt;br /&gt;
محل تولد	قزوین	تاریخ تولد	۱۳۴۰/۰۹/۱۰&lt;br /&gt;
محل شهادت	فاو	تاریخ شهادت	۱۳۶۴/۱۲/۰۱&lt;br /&gt;
استان محل شهادت	بصره	شهر محل شهادت	فاو&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل	مجرد	درجه نظامی	&lt;br /&gt;
تحصیلات	دیپلم	رشته	-&lt;br /&gt;
عملیات		سال تفحص	&lt;br /&gt;
محل کار		بنیاد تحت پوشش	&lt;br /&gt;
مزار شهید	قزوین - قزوین&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
زندگی نامه&lt;br /&gt;
امام‌جمعه‌شهیدی، محمدمحسن: دهم آذر ۱۳۴۰، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش محمدتقی (فوت۱۳۴۵) و مادرش آمنه نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت. جهادگر بود. یکم اسفند ۱۳۶۴، با سمت فرمانده گروهان در فاو عراق بر اثر اصابت ترکش به پهلو، شهید شد. مزار او در زادگاهش واقع است. برادرش محمدسعید نیز به شهادت رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصبت نامه&lt;br /&gt;
شهید، محمدمحسن امام جمعه شهیدى: الهی از تو شرمنده ام که بندگی نکردم و از خودم شرمنده ام که زندگی نکردم و از مردم شرمنده ام که اثر وجودی ام برای آنها چیزی نبوده است. محل های کارتان را به عبادتگاه مُبدل کنید؛ مراکز خود را محل نور و عنایت و رحمت حق تعالی کنید و به نماز اهمیت دهید؛ همچنان که در زیارت امام حسین(ع) می خوانیم: «اشهدانک قد اقمت الصلاه و اتیت الزکاه و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر.» سفارشی به همکاران عزیز: همان طور که علی(ع)به استانداران و کارفرمایان خود سفارش می فرماید: «ای فرمانداران! وقتی برای من نامه می نویسید، با قلم ریز بنویسید؛ بین سطرها را فاصله نیندازید؛ فشرده بنویسید و قلم فرسایی نکنید و جان کلام را بنویسید، برای این که ضرر به بیت المال وارد نشود.» صحبت امام زمانمان در رابطه با انفاق که می فرماید: «اگر بدانم عبایم را هم باید بدهم، می دهم که «من اصبح و لم یهتم بامور المسلمین فلیس بمسلم»؛ کسی که شب را به صبح برساند و در امور مسلمین اهتمام نورزد، مسلم نیست.» خلاصه کاری کنیم که در گردنه ی حق الناس معطل نباشیم! خداوندا! می دانم که رسیدن به درجه و مقام لقاء و زیارت خداوند مختص افراد صالح و متقی است و گنهکاران را در آنجا جایگاهی نیست؛ لکن بارالها! در این جا توبه و ندامت خود را با کمال سرافکندگی و شرمساری به محضر ارحم الراحمین دارم و ناامید از رحمت بی منت هایت نیستم. بارالها! به حق محمد(ص) و آل محمد از گناهان و ناخالصی هایم، درگذر و مرا در پیشگاه این خاندان عزیز، شهدا، صالحین و امام عزیزمان شرمسار نگردان و شفاعت حسین(ع) سادات و ولی و فرمانده مان، صاحب الامر (عج) را نایل فرما. خدایا! مرا ببخش به خاطر شاکر نبودنمان و ما را ببخش به خاطر فراموش کردن خودمان که چه بودیم و چه شدیم و چه خواهیم شد. مولا علی(ع) می فرماید: «خوشا به حال کسانی که در تمام امور، اخلاص برای خدا را فراموش نکنند و تمام کارهای خود را مخلصانه برای خدا انجام دهند.» این کار باعث رهاشدن از شر شیطان و نجات پیداکردن از آتش جهنم است و بدانید که اخلاص، محک الهی است و جایی که اخلاص نباشد، اختلاف است و جایی که اختلاف باشد، خودپرستی، هوا و هوس است و در همان جا شیطان -ام الفساد- وجود دارد؛ یعنی این که انسانها باید انتخاب کنند: راحتی را در دنیا و یا در آخرت. اگر راحتی را در دنیا می خواهند، نباید در آخرت به دنبال آن بگردند و اگر در آخرت می خواهند، باید در دنیا دنبال آن باشند و در همه حال از ذکر و یاد خدا غافل نباشید و در همه ی کارها از اهل عصمت و طهارت کمک بطلبید. در حین ادای واجبات به مستحبات تأکید داشته باشید و در کردارتان صادق باشید که صداقت مقدمه هدایت و تضمین کننده نجات است. سخنی با عزیزان و همکاران و جهادگران فی سبیل الله، مخصوصاً برادران مسؤول در امور که در عین توجه به فرمایشات مولای متقیان(ع) که ابتدا عرض کردم و توجه به مسأله ی روستاییان و طبقه ی محروم و زحمتکش کشور عزیزمان -که امام عزیز عنایت زیادی به آنها دارند- سعی نمایید با روی خوش و روحیه ی انقلابی اسلام و با نیتی خالص و صادق به آنها نگاه کرده و برای آنها از کوچکترین خدمتی دریغ نفرمایید و خلاصه ی کلام اینکه: کاری کنید که در گردنه ی حق الناس معطل و سرگردان نباشید؛ خداوند بر توفیقات شما بیفزاید. محسن شهیدی&lt;br /&gt;
دست نوشته &lt;br /&gt;
خدمت مادر، برادر و خواهر گرامی¬ام! ... بنده از اعزام شدنم به جبهه بسیار خرسندم، چرا که ان شاء الله بتوانم دین ام را نسبت به اسلام و مسلمین ادا نمایم و قلب امام زمان (عج) را شاید ان شاء الله راضی گردانم و امیدوارم شما هم از این موضوع نگران نباشید و فقط برای پیروزی رزمندگان اسلام و سلامتی امام دعا کنید. ... ما پس از قزوین به زنجان رفته و فردای آن روز به منطقه جنوب اعزام و فعلاً در دشت سرسبز دزفول قهرمان مستقر شده ایم تا انشاء الله ببینیم که خداوند برای ما چه می خواهد. من همچنین بین کلاس های آموزشی به مطالعه ی دروس خود هم کم و بیش مشغول هستم و شما دعا کنید که خداوند در زمینه های مختلف توفیق خدمت بیشتر را عطا نماید. ... امیدوارم که از بنده از ته دل راضی باشید و از بدی ها و به حرف نرفتن ها و زحمت ها و ناراحتی هایی که از جانب بنده بوده است کاملاً راضی باشید و مرا ببخشید. ضمناً ثبت نام کنکور بنده را هم ان شاء الله فراموش نکنید. فرزند کوچک خانواده محسن شهیدی ۱۴/۱/۶۴&lt;br /&gt;
منبع : پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین&lt;br /&gt;
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1408&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید یدالله نظری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-15T15:23:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «بسمه تعالی نام	یدالله نظری نام پدر	حبیب الله نام مادر	قمر محل شهادت	فاو محل ت...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
نام	یدالله نظری&lt;br /&gt;
نام پدر	حبیب الله&lt;br /&gt;
نام مادر	قمر&lt;br /&gt;
محل شهادت	فاو&lt;br /&gt;
محل تولد	تاکستان - قلعه عبدالله خان	تاریخ تولد	۱۳۳۳/۱۱/۰۸&lt;br /&gt;
محل شهادت	فاو	تاریخ شهادت	۱۳۶۴/۱۲/۰۴&lt;br /&gt;
استان محل شهادت	بصره	شهر محل شهادت	فاو&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل	متاهل	درجه نظامی	&lt;br /&gt;
تعداد پسر	۳	تعداد دختر	۲&lt;br /&gt;
تحصیلات	خواندن ونوشتن	رشته	-&lt;br /&gt;
عملیات		سال تفحص	&lt;br /&gt;
محل کار		بنیاد تحت پوشش	&lt;br /&gt;
مزار شهید	قزوین - تاکستان - قلعه عبدالله خان&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
زندگی نامه&lt;br /&gt;
نظری، یدالله: هشتم بهمن ۱۳۳۳، در روستای قلعه‌عبدالله‌خان از توابع شهر تاکستان به دنیا آمد. پدرش حبیب‌الله، کشاورز بود و مادرش قمر نام داشت. در حد خواندن و نوشتن سواد آموخت. تعمیرکار چراغ و سماور بود. سال ۱۳۵۴ ازدواج کرد و صاحب سه پسر و دو دختر شد. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. چهارم اسفند ۱۳۶۴، در فاو عراق بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.&lt;br /&gt;
منبع : پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین&lt;br /&gt;
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1425&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید عین الله نظری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-15T15:21:42Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «بسمه تعالی نام	عین الله نظری نام پدر	احد نام مادر	زینب محل شهادت	فاو محل تولد...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
نام	عین الله نظری&lt;br /&gt;
نام پدر	احد&lt;br /&gt;
نام مادر	زینب&lt;br /&gt;
محل شهادت	فاو&lt;br /&gt;
محل تولد	قزوین - جعفرآباد	تاریخ تولد	۱۳۰۹/۰۱/۰۹&lt;br /&gt;
محل شهادت	فاو	تاریخ شهادت	۱۳۶۴/۱۲/۰۴&lt;br /&gt;
استان محل شهادت	بصره	شهر محل شهادت	فاو&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل	متاهل	درجه نظامی	&lt;br /&gt;
تعداد پسر	۷	تعداد دختر	۳&lt;br /&gt;
تحصیلات	خواندن ونوشتن	رشته	-&lt;br /&gt;
عملیات		سال تفحص	&lt;br /&gt;
محل کار		بنیاد تحت پوشش	&lt;br /&gt;
مزار شهید	قزوین - بوئین زهرا - قلعه عبدالله خان&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
زندگی نامه&lt;br /&gt;
نظری، عین‌الله: نهم فروردین ۱۳۰۹، در روستای جعفرآباد از توابع شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش احد (فوت۱۳۱۲) کشاورز بود و مادرش زینب (فوت۱۳۲۴) نام داشت. در حد خواندن و نوشتن سواد آموخت. او نیز کشاورز بود. سال ۱۳۳۴ ازدواج کرد و صاحب هفت پسر و سه دختر شد. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. چهارم اسفند ۱۳۶۴، در فاو عراق به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای روستای قلعه عبدالله‌خان از توابع شهر بوئین‌زهرا واقع است.&lt;br /&gt;
منبع : پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین&lt;br /&gt;
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1423&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید مهدی نظری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-15T15:20:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «بسمه تعالی نام	مهدی نظری نام پدر	محمد نام مادر	ام لقمان محل شهادت	مریوان محل...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
نام	مهدی نظری&lt;br /&gt;
نام پدر	محمد&lt;br /&gt;
نام مادر	ام لقمان&lt;br /&gt;
محل شهادت	مریوان&lt;br /&gt;
محل تولد	بوئین زهرا - حسین آباد	تاریخ تولد	۱۳۴۵/۰۳/۰۹&lt;br /&gt;
محل شهادت	مریوان	تاریخ شهادت	۱۳۶۴/۱۲/۱۶&lt;br /&gt;
استان محل شهادت	کردستان	شهر محل شهادت	مریوان&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل	مجرد	درجه نظامی	&lt;br /&gt;
تحصیلات	اول راهنمائی	رشته	-&lt;br /&gt;
عملیات		سال تفحص	&lt;br /&gt;
محل کار		بنیاد تحت پوشش	&lt;br /&gt;
مزار شهید	قزوین - بوئین زهرا - حسین آباد&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
زندگی نامه&lt;br /&gt;
نظری، مهدی: نهم خرداد ۱۳۴۵، در روستای حسین‌آباد از توابع شهر بوئین‌‌زهرا به دنیا آمد. پدرش محمد، کارگر بود و مادرش ام‌لقمان نام داشت. تا اول راهنمایی درس خواند. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. شانزدهم اسفند ۱۳۶۴، در مریوان در سانحه آتش‌سوزی بر اثر سوختگی شدید به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.&lt;br /&gt;
منبع : پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین&lt;br /&gt;
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1424&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B8%D9%81%D8%B1_%D9%86%D8%B5%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید مظفر نصری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B8%D9%81%D8%B1_%D9%86%D8%B5%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-15T15:17:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «بسمه تعالی نام	مظفر نصری نام پدر	ابوالحسن نام مادر	مهری محل شهادت	فاو محل تول...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
نام	مظفر نصری&lt;br /&gt;
نام پدر	ابوالحسن&lt;br /&gt;
نام مادر	مهری&lt;br /&gt;
محل شهادت	فاو&lt;br /&gt;
محل تولد	قزوین - شینقر	تاریخ تولد	۱۳۴۶/۰۶/۰۳&lt;br /&gt;
محل شهادت	فاو	تاریخ شهادت	۱۳۶۴/۱۱/۲۵&lt;br /&gt;
استان محل شهادت	بصره	شهر محل شهادت	فاو&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل	مجرد	درجه نظامی	&lt;br /&gt;
تحصیلات	دوم راهنمائی	رشته	-&lt;br /&gt;
عملیات		سال تفحص	&lt;br /&gt;
محل کار		بنیاد تحت پوشش	&lt;br /&gt;
مزار شهید	قزوین - قزوین - شینقر&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
زندگی نامه&lt;br /&gt;
نصری، مظفر: سوم شهریور ۱۳۴۶، در روستای شینقر از توابع شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش ابوالحسن، کارگر بود و مادرش مهری نام داشت. تا دوم راهنمایی درس خواند. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و پنجم بهمن ۱۳۶۴، در فاو عراق بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
شهید، مظفر نصری: خدایا! به قطره قطره ی خون تمام یاورانی که در راهت مظلومانه و سعادتمندانه جان دادند، قسم یاد می کنم که از تو و قرآن کریم، پاسداری کنم و جان ناقابلم را در راه پُر عظمتت فدا کنم. ...و تو ای رهبر، ای روح امت که ذرّه ذرّه ی وجودت برای خدا، ملت، اسلام و قرآن در حرکت است! به روح مقدَّست سوگند یاد می کنم و فریاد می زنم: ای آمریکای جنایتکار، ای شوروی ذلیل و ای اسراییل غاصب! چنان تو دهنی از دست این مظلومان تاریخ خواهید خورد که دیگر اثری از شما روی زمین وجود نداشته باشد. ...و شما ای گروهک های ضد اسلام و خدا! تا دیر نشده از سر راه این امت دور شوید وگرنه سیل خروشان حزب الله، شما -گنداب های متعفن- را از سر راه خود بر خواهد داشت. من بر اساس رسالت اسلامی و انسانی -که بر دوش خود احساس کردم- راهی جبهه های نبرد شدم و خدای بزرگ را سپاس می گویم که در این برهه ی حساس از زمان، زندگی می کنم؛ اوّل به خاطر این که زمانه ی بسیار مناسبی برای رشد و رسیدن به کمال انسانی است و دوّم به خاطر این که توانایی این را دارم که به جبهه بروم و بجنگم و از این محیط پُرمعنویت استفاده کنم. هرچند خود را شایسته ی این نمی بینم که قدم به خاک مطهر و گلگون جبهه ها بگذارم که این مکان الهیْ جایگاه انسان های گناهکار و دل بسته نیست. پدر و مادر عزیزم، برادران و خواهران مهربانم! می دانید که من فوق العاده به همه ی شما علاقه مندم؛ اما عشق به خدا و اسلام، بنده ی گناهکار و روسیاه را وادار نمود تا از دیار خود هجرت کنم و در راه معشوق خویش بجنگم. به پدرم بگویید که مسلماً هر پدری آرزوی دامادکردن فرزندش را دارد و او هم حتماً چنین آرزویی داشت؛ اما من آرزویی بهتر از شهادت نداشتم... مرا ببخشید و حلالم کنید. (۱۷۸۳۶۸۰) مظفر نصری&lt;br /&gt;
منبع : پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین&lt;br /&gt;
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1417&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C</id>
		<title>شهید محرم علی نوروزی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-15T15:16:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «بسمه تعالی نام	محرم علی نوروزی نام پدر	محمد حسین نام مادر	معصومه محل شهادت	ار...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
نام	محرم علی نوروزی&lt;br /&gt;
نام پدر	محمد حسین&lt;br /&gt;
نام مادر	معصومه&lt;br /&gt;
محل شهادت	اروندرود&lt;br /&gt;
محل تولد	قزوین - اسلام آباد	تاریخ تولد	۱۳۳۷/۰۹/۰۳&lt;br /&gt;
محل شهادت	اروندرود	تاریخ شهادت	۱۳۶۴/۱۱/۲۷&lt;br /&gt;
استان محل شهادت	خوزستان	شهر محل شهادت	آبادان&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل	متاهل	درجه نظامی	&lt;br /&gt;
تعداد پسر	۱	تعداد دختر	۱&lt;br /&gt;
تحصیلات	پنجم ابتدائی	رشته	-&lt;br /&gt;
عملیات		سال تفحص	&lt;br /&gt;
محل کار		بنیاد تحت پوشش	&lt;br /&gt;
مزار شهید	قزوین - قزوین-شهر اقبالیه&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
زندگی نامه&lt;br /&gt;
نوروزی، محرمعلی: سوم آذر ۱۳۳۷، در روستای اسلام‌آباد از توابع شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش محمدحسین، کارگر بود و مادرش معصومه نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. کارگر کارخانه نخ‌ریسی بود. ازدواج کرد و صاحب یک پسر و یک دختر شد. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیست و هفتم بهمن ۱۳۶۴، در اروندرود بر اثر اصابت ترکش به سر و صورت، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای شهر اقبالیه تابعه قزوین واقع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
شهید، محرمعلی نوروزی: پدر جان! خواهشم از تک تک شما این است که تا جان دارید، دست از امام و یاران باوفای امام برندارید؛ چون ما از اول شعار دادیم: «ما اهل کوفه نیستیم، امام تنها بماند!»... باید این را با عمل ثابت کنیم. پدر جان! گرچه می دانم گناهکارم و شهادت نصیبم نمی شود؛ ولی اگر خداوند خواست و از گناهانم گذشت و شهادت نصیبم شد، برای من در جمع گریه نکن! اگر در خلوت هم خواستی گریه کنی، بر سالار شهیدان ابا عبدالله الحسین(ع) گریه کن؛ چرا که ما هرچه داریم از حسین(ع) داریم... ای جان به فدای تو، پسر فاطمه(س) حسین جان! اگر اسیر یا مفقود شدم، هرگز بی تابی نکنید و چشم انتظار نباشید. بدانید که ما بی صاحب نیستیم و مولای مان امام زمان(عج) با ما است و سرباز امام زمان(ع) هرگز تنها نیست و امکان ناراحتی برایش وجود ندارد. محرمعلی نوروزی؛ ۱۳/۱۰/۶۴&lt;br /&gt;
منبع : پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین&lt;br /&gt;
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1430&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%88%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%86%D9%82%DB%8C_%D9%84%D9%88</id>
		<title>شهید ولی الله نقی لو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%88%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%86%D9%82%DB%8C_%D9%84%D9%88"/>
				<updated>2020-01-15T15:14:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sghanbari97: صفحه‌ای جدید حاوی «بسمه تعالی نام	ولی الله نقی لو نام پدر	صفر علی نام مادر	فاطمه محل شهادت	اشنوی...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
نام	ولی الله نقی لو&lt;br /&gt;
نام پدر	صفر علی&lt;br /&gt;
نام مادر	فاطمه&lt;br /&gt;
محل شهادت	اشنویه ـ گلازرد&lt;br /&gt;
محل تولد	تاکستان - تاکند	تاریخ تولد	۱۳۴۵/۱۲/۰۱&lt;br /&gt;
محل شهادت	اشنویه ـ گلازرد	تاریخ شهادت	۱۳۶۴/۰۶/۰۵&lt;br /&gt;
استان محل شهادت	آذربایجان غربی	شهر محل شهادت	اشنویه&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل	مجرد	درجه نظامی	&lt;br /&gt;
تحصیلات	پنجم ابتدائی	رشته	-&lt;br /&gt;
عملیات		سال تفحص	&lt;br /&gt;
محل کار		بنیاد تحت پوشش	&lt;br /&gt;
مزار شهید	قزوین - تاکستان - تاکند&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
زندگی نامه&lt;br /&gt;
نقی‌لو، ولی‌الله: یکم اسفند ۱۳۴۵، در روستای تاکند از توابع شهر تاکستان به دنیا آمد. پدرش صفرعلی، کارگری می‌کرد و مادرش فاطمه نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. تعمیرکار خودرو بود. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. پنجم شهریور ۱۳۶۴، در روستای گلازرد اشنویه توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش گلوله توپ به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.&lt;br /&gt;
منبع : پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین&lt;br /&gt;
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1427&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sghanbari97</name></author>	</entry>

	</feed>