<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Shams98</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Shams98"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Shams98"/>
		<updated>2026-06-04T21:07:31Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%DA%A9%D8%B4%DA%A9%DB%8C</id>
		<title>شهید جواد کشکی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%DA%A9%D8%B4%DA%A9%DB%8C"/>
				<updated>2020-10-03T14:05:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =  شهید جواد کشکی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =شهید جواد کشکی.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =(( سبزوار ))&lt;br /&gt;
|شهادت                  = ((1362/05/11))&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =بهشت الشهداء&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                =پدر:حسن&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
موضوع	آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی	صدیقه کشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی که می خواست به جبهه برود هنگام رفتن صورتش را بوسیدم و یک سینی برداشته و یک پارچ آب و قرآن و آینه در آن گذاشتیم که جواد نگاهی به آن انداخت و گفت: مادر جان چرا این کارها را می کنی ، سینی را برگردان ، نمی خواهم همسایه ها ببینند فقط از زیر قرآن ردم کن ولی پشت سرم آب نریز.اما وقتی که خیلی اصرار مرا دید ، گفت: آرزوی من شهادت است، سپس قرآنی از جیبش بیرون آورد و گفت: قرآن همیشه همراه من است ، ما برای قرآن می جنگیم تا پیروز شویم. دلم آرام نگرفت گونه هایش را بوسیدم و گفتم: مادر جان بخدا سپردمت. هنگام رفتن به طوری که متوجه نشود پشت سرش آب ریختم وگفتم: برو بخدا سپردمت . هنگام رفتن با همسایه ها و دو سه تا مرد که با او کار می کردند خداحافظی کرد ورفت. در ماه رمضان به فیض شهادت نایل آمد.&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی	حسن کشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که شهید کوشکی همراه بچه ها برای شناسایی منطقه کله قندی رفته بودند در راه برگشت دشمن آنها را زیر نظر می گیرد. در حالیکه جواد تشنه اش می شود و از دوستانش آب طلب می کند یک قوطی کمپوت بر می دارد تا داخل آن آب بریزد. همین که می خواهد آب بخورد ترکش به او اصابت می کند و او فرصت آب خوردن هم پیدا نمی کند و به شهادت می رسد.&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	عصمت کوشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین دفعه ای که از جبهه به مرخصی آمده بود ، آخرین سحرگاه ماه رمضان بود که به من گفت : دعا کن این دفعه که رفتم شهید شوم . نمی دانم دفعه قبل چرا همه شهید شدند ولی من به شهادت نرسیدم. وی علاقه شدیدی به شهادت داشت.&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	صدیقه کوشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز جواد تعدادی از کتابهای آیت الله دستغیب را که درمورد شهید وشهادت بود برایم آورد وگفت : مادرجان این کتابها را مطالعه کن که خیلی مفید است در ضمن خودش هم مطالعه می کرد اودر بین صحبتهایش دائم می گفت : آیا زمانی فرا می رسد که شربت گوارای شهادت را بنوشم وبه فیض شهادت برسم می گفت : چگونه است که همه شهید شدند به غیر از من یقینا&amp;quot; تو ازمن راضی نیستی من در جوابش می گفتم : نه مادر راضی به رضای خدا هستم هر چه قسمت باشد اگر در طالعت شهادت باشد نصیبت خواهد شد .&lt;br /&gt;
تقید به انجام کامل ماموریت&lt;br /&gt;
موضوع	تقيد به انجام کامل ماموريت&lt;br /&gt;
راوی	حسن کوشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواد تصمیم گرفته بود که برای شناسایی منطقه کله قندی برود اما عده ای از دوستانش که در حفاظت اطلاعات بودند از این کار او ممانعت به عمل آورند.اما او با اصرار گفت: من حتماً باید بروم .وقتی آنها متوجه اصرارهای بیش از حد شدند تلفنی با مسئولانش تماس گرفته وجریان را به آنها گفتند : مسئولان وی سریعاً گفته بودند حتی اگر کار به بازداشت وی کشید نگذارید او برود حیف است از حالا او به شهادت برسد هنوز به وجود او نیازمندیم اما جواد گفته بود که اگر نگذارید هم اکنون لباسهایم را از تن بیرون می کنم وبه خانه می روم ودیگر پا به جبهه نخواهم گذاشت ولی جواد بلاخره به آنجا رفت و به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	صدیقه کوشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامیکه در خانه مشغول نماز خواندن بودم جواد به خانه آمد وبرگه ای را به من داد وگفت : مادر این رضا یتنامه اعزام به جبهه است خواهش می کنم آن را امضا کنید سر دوراهی مانده بودم با خود گفتم با این سن کم فکر نمی کنم او را قبول کنند سپس رو به او کرده وگفتم صبر کن بگذار پدرت بیاید او بهتر می تواند تصمیم بگیرد وقتی این را گفتم خیلی ناراحت شد وبه زیر زمین رفت وزانوی غم به بغل گرفت وقتی دیدم خیلی افسرده شده وبه حالش غصه خوردم وگفتم : خوب ببرش بابایت تا امضا کند اوگفت نه ، اول رضایت مادر شرط بعد پدر گفتتم اشکالی ندارد بیاور تا امضا کنم وقتی امضا کردم صورتش گل انداخت واز خوشحالی چشمانش برق می زد صورتم را بوسید وگفت حالا که راضی شدی اگر پدر هم رضایت بدهد انشا الله به جبهه خواهم رفت رضایت پدر را هم جلب کرد وراهی جبهه شد .&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی	صدیقه کوشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از انقلاب جواد از دوستانش تعدادی عکس فرح وشاه گرفته بود وداخل کشوی آهنی گذاشته بود بعدها آنها را از کشو بیرون آورد وبه من نشان داد وگفت : مادرجان آنها را دوست داری ؟ گفتم : من اینها را دوست ندارم از همان اول دوستشان نداشتم حقیقت را می گویم چون می دانستم چه جنایتهای می کردند بعد گفت : اگر مایلی آنها را برایت مخفی کنم وگرنه آنها را زیر پا له کرده وپاره کنم گفتم : هر طور دوست داری که دیدم قاب عکس فرح را شکست وعکسش را پاره کرد سپس گفت : مادر هر چه فکر می کنم کسی متوجه این انقلاب که امام خمینی (ره) به پا کرد نخواهد شد من گفتم : مادر چقدر ساده ای مطمئنا&amp;quot; همگی متوجه هستند ما باید به امید خدا این رژیم را سرنگون می کنیم .&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی	حسن کوشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام انتخابات ریاست جمهوری بنی صدر و آقای حبیبی هم کاندیدا شده بودند جواد به من گفت : پدر هر کدام از اقوام و آشنایان خواستند در انتخابات شرکت کنند تأکید کنید که فقط به آقای حبیبی رأی بدهند وقتی علت را پرسیدم گفت: به حرفهایم گوش کنید شما به اوضاع مملکت واقف نیستید من بهتر می دانم چه کسی شایسته تر است .&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی	حسن کوشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار حدوداً ساعت 8/5بود که جواد از مدرسه به خانه آمد وقتی به او گفتم چقدر زود از مدرسه برگشتی ؟ گفت : تاج گذاری کره خر بود . من هم فرار کردم و آمدم . من که متوجه حرفهایش نشدم گفتم : منظورت چیست ؟ گفت : به مناسبت تاج گذاری پسر شاه می خواستند از ما در مدرسه پذیرایی کنند که من بر گشتم بچه های مدرسه به او می گفتند چرا این حرفها را می گویی ؟ کره خر یعنی چه ؟ او پسر شاه است چرا توهین می کنی گفت: شاه برای خودش شاه است من از هیچ کس هراسی ندارم و روی حرفم هستم و خواهم بود .&lt;br /&gt;
مبارزه با ضد انقلاب و منافقین&lt;br /&gt;
موضوع	مبارزه با ضد انقلاب و منافقين&lt;br /&gt;
راوی	عصمت کوشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست که یک روز جواد با شلوار خونی به منزل آمد . هیچ کس در خانه نبود و او از این بابت خوشحال بود. به خواهرزاده ام گفت: اگر می شود شلوار مرا بشوی . خواهرزاده ام: مگر چی شده؟ جواد گفت: طوری نشده- البته خواهر بزرگترم از جریان خبردار بود- بعد از اینکه او شلوارش را شست خواهر بزرگم به من گفت: گویا جواد با منافقی درگیر شده و پس از درگیری فرار می کند و چون اطلاعاتی بوده ، عده ای به دنبال او می روند و قبل از دستگیری به او تیراندازی می کنند که باعث جراحات پای او می شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17527 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%DA%A9%D8%B4%DA%A9%DB%8C.jpg</id>
		<title>پرونده:شهید جواد کشکی.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%DA%A9%D8%B4%DA%A9%DB%8C.jpg"/>
				<updated>2020-10-03T13:56:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%DA%A9%D8%B4%DA%A9%DB%8C</id>
		<title>شهید جواد کشکی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF_%DA%A9%D8%B4%DA%A9%DB%8C"/>
				<updated>2020-10-03T13:43:23Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =  شهید جواد کشکی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =(( سبزوار ))&lt;br /&gt;
|شهادت                  = ((1362/05/11))&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =بهشت الشهداء&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                =پدر:حسن&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
موضوع	آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی	صدیقه کشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی که می خواست به جبهه برود هنگام رفتن صورتش را بوسیدم و یک سینی برداشته و یک پارچ آب و قرآن و آینه در آن گذاشتیم که جواد نگاهی به آن انداخت و گفت: مادر جان چرا این کارها را می کنی ، سینی را برگردان ، نمی خواهم همسایه ها ببینند فقط از زیر قرآن ردم کن ولی پشت سرم آب نریز.اما وقتی که خیلی اصرار مرا دید ، گفت: آرزوی من شهادت است، سپس قرآنی از جیبش بیرون آورد و گفت: قرآن همیشه همراه من است ، ما برای قرآن می جنگیم تا پیروز شویم. دلم آرام نگرفت گونه هایش را بوسیدم و گفتم: مادر جان بخدا سپردمت. هنگام رفتن به طوری که متوجه نشود پشت سرش آب ریختم وگفتم: برو بخدا سپردمت . هنگام رفتن با همسایه ها و دو سه تا مرد که با او کار می کردند خداحافظی کرد ورفت. در ماه رمضان به فیض شهادت نایل آمد.&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی	حسن کشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که شهید کوشکی همراه بچه ها برای شناسایی منطقه کله قندی رفته بودند در راه برگشت دشمن آنها را زیر نظر می گیرد. در حالیکه جواد تشنه اش می شود و از دوستانش آب طلب می کند یک قوطی کمپوت بر می دارد تا داخل آن آب بریزد. همین که می خواهد آب بخورد ترکش به او اصابت می کند و او فرصت آب خوردن هم پیدا نمی کند و به شهادت می رسد.&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	عصمت کوشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین دفعه ای که از جبهه به مرخصی آمده بود ، آخرین سحرگاه ماه رمضان بود که به من گفت : دعا کن این دفعه که رفتم شهید شوم . نمی دانم دفعه قبل چرا همه شهید شدند ولی من به شهادت نرسیدم. وی علاقه شدیدی به شهادت داشت.&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی	صدیقه کوشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز جواد تعدادی از کتابهای آیت الله دستغیب را که درمورد شهید وشهادت بود برایم آورد وگفت : مادرجان این کتابها را مطالعه کن که خیلی مفید است در ضمن خودش هم مطالعه می کرد اودر بین صحبتهایش دائم می گفت : آیا زمانی فرا می رسد که شربت گوارای شهادت را بنوشم وبه فیض شهادت برسم می گفت : چگونه است که همه شهید شدند به غیر از من یقینا&amp;quot; تو ازمن راضی نیستی من در جوابش می گفتم : نه مادر راضی به رضای خدا هستم هر چه قسمت باشد اگر در طالعت شهادت باشد نصیبت خواهد شد .&lt;br /&gt;
تقید به انجام کامل ماموریت&lt;br /&gt;
موضوع	تقيد به انجام کامل ماموريت&lt;br /&gt;
راوی	حسن کوشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جواد تصمیم گرفته بود که برای شناسایی منطقه کله قندی برود اما عده ای از دوستانش که در حفاظت اطلاعات بودند از این کار او ممانعت به عمل آورند.اما او با اصرار گفت: من حتماً باید بروم .وقتی آنها متوجه اصرارهای بیش از حد شدند تلفنی با مسئولانش تماس گرفته وجریان را به آنها گفتند : مسئولان وی سریعاً گفته بودند حتی اگر کار به بازداشت وی کشید نگذارید او برود حیف است از حالا او به شهادت برسد هنوز به وجود او نیازمندیم اما جواد گفته بود که اگر نگذارید هم اکنون لباسهایم را از تن بیرون می کنم وبه خانه می روم ودیگر پا به جبهه نخواهم گذاشت ولی جواد بلاخره به آنجا رفت و به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	صدیقه کوشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامیکه در خانه مشغول نماز خواندن بودم جواد به خانه آمد وبرگه ای را به من داد وگفت : مادر این رضا یتنامه اعزام به جبهه است خواهش می کنم آن را امضا کنید سر دوراهی مانده بودم با خود گفتم با این سن کم فکر نمی کنم او را قبول کنند سپس رو به او کرده وگفتم صبر کن بگذار پدرت بیاید او بهتر می تواند تصمیم بگیرد وقتی این را گفتم خیلی ناراحت شد وبه زیر زمین رفت وزانوی غم به بغل گرفت وقتی دیدم خیلی افسرده شده وبه حالش غصه خوردم وگفتم : خوب ببرش بابایت تا امضا کند اوگفت نه ، اول رضایت مادر شرط بعد پدر گفتتم اشکالی ندارد بیاور تا امضا کنم وقتی امضا کردم صورتش گل انداخت واز خوشحالی چشمانش برق می زد صورتم را بوسید وگفت حالا که راضی شدی اگر پدر هم رضایت بدهد انشا الله به جبهه خواهم رفت رضایت پدر را هم جلب کرد وراهی جبهه شد .&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی	صدیقه کوشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از انقلاب جواد از دوستانش تعدادی عکس فرح وشاه گرفته بود وداخل کشوی آهنی گذاشته بود بعدها آنها را از کشو بیرون آورد وبه من نشان داد وگفت : مادرجان آنها را دوست داری ؟ گفتم : من اینها را دوست ندارم از همان اول دوستشان نداشتم حقیقت را می گویم چون می دانستم چه جنایتهای می کردند بعد گفت : اگر مایلی آنها را برایت مخفی کنم وگرنه آنها را زیر پا له کرده وپاره کنم گفتم : هر طور دوست داری که دیدم قاب عکس فرح را شکست وعکسش را پاره کرد سپس گفت : مادر هر چه فکر می کنم کسی متوجه این انقلاب که امام خمینی (ره) به پا کرد نخواهد شد من گفتم : مادر چقدر ساده ای مطمئنا&amp;quot; همگی متوجه هستند ما باید به امید خدا این رژیم را سرنگون می کنیم .&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی	حسن کوشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگام انتخابات ریاست جمهوری بنی صدر و آقای حبیبی هم کاندیدا شده بودند جواد به من گفت : پدر هر کدام از اقوام و آشنایان خواستند در انتخابات شرکت کنند تأکید کنید که فقط به آقای حبیبی رأی بدهند وقتی علت را پرسیدم گفت: به حرفهایم گوش کنید شما به اوضاع مملکت واقف نیستید من بهتر می دانم چه کسی شایسته تر است .&lt;br /&gt;
خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی	حسن کوشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار حدوداً ساعت 8/5بود که جواد از مدرسه به خانه آمد وقتی به او گفتم چقدر زود از مدرسه برگشتی ؟ گفت : تاج گذاری کره خر بود . من هم فرار کردم و آمدم . من که متوجه حرفهایش نشدم گفتم : منظورت چیست ؟ گفت : به مناسبت تاج گذاری پسر شاه می خواستند از ما در مدرسه پذیرایی کنند که من بر گشتم بچه های مدرسه به او می گفتند چرا این حرفها را می گویی ؟ کره خر یعنی چه ؟ او پسر شاه است چرا توهین می کنی گفت: شاه برای خودش شاه است من از هیچ کس هراسی ندارم و روی حرفم هستم و خواهم بود .&lt;br /&gt;
مبارزه با ضد انقلاب و منافقین&lt;br /&gt;
موضوع	مبارزه با ضد انقلاب و منافقين&lt;br /&gt;
راوی	عصمت کوشکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست که یک روز جواد با شلوار خونی به منزل آمد . هیچ کس در خانه نبود و او از این بابت خوشحال بود. به خواهرزاده ام گفت: اگر می شود شلوار مرا بشوی . خواهرزاده ام: مگر چی شده؟ جواد گفت: طوری نشده- البته خواهر بزرگترم از جریان خبردار بود- بعد از اینکه او شلوارش را شست خواهر بزرگم به من گفت: گویا جواد با منافقی درگیر شده و پس از درگیری فرار می کند و چون اطلاعاتی بوده ، عده ای به دنبال او می روند و قبل از دستگیری به او تیراندازی می کنند که باعث جراحات پای او می شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=17527 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید خسرو مرادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-22T11:52:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:	1518	تاریخ تولد :	 نام :	خسرو	محل تولد :	مشهد نام خانوادگی :	مرادی	تاریخ ش...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	1518	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	خسرو	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	مرادی	تاریخ شهادت :	1366/05/03&lt;br /&gt;
نام پدر :		مکان شهادت :	اشنویه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	سایر&lt;br /&gt;
گلزار&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19000&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%86</id>
		<title>شهید علی قربانی فرزند زین العابدین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%86"/>
				<updated>2020-08-20T12:15:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6528802 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : علی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : قربانی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : زین‌العابدین‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : اسفراین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/12/14&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تولد و کودکی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع ؛ تولد و کودکي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سن 5 سالگی خواندن قرآن را به خوبی یاد داشت . ما از مردم عشایر کوچ نشین بودیم . چادر ما در سر کوه بود یک روز آنجا آتش گرفته بود چون ما آنجا موقتی زندگی می کردیم وقتی رفتم آنجا دیدم که ز وسایل داخل چادر هیچ چیز باقی نمانده به جز همان قرآنی که علی آن را هر روز تلاوت می کرد واین معجزه بود .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16699 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی قربانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان  خراسان شمالی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اسفراین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%E2%80%8C</id>
		<title>شهید علی قبادی‌ حاجی‌ ابراهیم‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C%E2%80%8C_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-08-18T15:10:48Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = علی قبادی حاجی ابراهیم&lt;br /&gt;
|تصویر                  =  شهیدعلی قبادی حاجی ابراهیم.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[مشهد]] ، [[خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۳/۱۲/۲۵]] ، [[چزابه]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = [[حرم مطهر امام رضا(ع)]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = [[رزمنده]]&lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = پدر: [[احمد]]  &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:	6123420	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	علی‌	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	قبادی‌حاجی‌ابراهیم‌	تاریخ شهادت :	1361/01/22&lt;br /&gt;
نام پدر :	احمد	مکان شهادت :	چزابه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	حرم‌مط‌هرامام‌ر&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
اولین اعزام&lt;br /&gt;
موضوع	اولين اعزام&lt;br /&gt;
راوی	منصور آریا&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی در محل کار به من گفت : می خواهم به جبهه بروم. در جواب گفتم: بهتر است اول از همسرت اجازه بگیری شب به خانه من آمد می گفت: که اجازه گرفته و به شوخی گفت: به او گفتم اگر اجازه بدهی بروم، از آنجا آن طرف مرزها از خاک دشمن یک کنیز سیاه برایت هدیه می آورم. آن شب چند ساعت باهم صحبت کردیم. آخرین حرفم این بود که: علی در چهره ات تازه ای می بینم. انگار نورانی شد نکند بروی. گفت: خودم هم می دانم. وقتی بوسیدمش و دستش را گرفتم: که خداحافظی کنم، احساس کردم دستش می لرزد. شاید از شوق دیدار معبود بود. او رفت از اهواز به من زنگ زد که خداحافظ و بعد هم به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16525 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی_قبادی_حاجی_ابراهیم}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85.jpg</id>
		<title>پرونده:شهیدعلی قبادی حاجی ابراهیم.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85.jpg"/>
				<updated>2020-08-18T15:00:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: Shams98 نسخه جدیدی از  «پرونده:شهیدعلی قبادی حاجی ابراهیم.jpg» را بارگذاری کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85.jpg</id>
		<title>پرونده:شهیدعلی قبادی حاجی ابراهیم.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85.jpg"/>
				<updated>2020-08-18T14:55:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید موسی الرضا قائمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-18T14:13:04Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6219294	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	موسی‌الرضا	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	قائمی‌	تاریخ شهادت :	1362/12/12&lt;br /&gt;
نام پدر :	حیدرعلی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
* موضوع	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر موسی الرضا قبل از اینکه ما به جبهه برویم تاکید می کرد که ما هر دو همیشه با هم باشیم.و من سعی می کردم که حتماً با ایشان باشم.لذا در شب عملیات ایشان به عنوان تیر بار چی قرار بود افراد کمین دشکمن را که روی تپه قرار داشتند هدف قرار دهیم با تیر بار موفق نشدیم لذا با آرچی جی هر دو نفر به طرف سنگر شلیک کردیم.ولی متاسفانة باز هم موفق نشدیم.من از ناحیة دست مجروح شدم،لذا به پایین خاکریز رفتیم و از او خواستیم که حتماً در جای خود بایستد تا من برگردم.وقتی برگشتم،دیدم ایشان نیست.وضعیت بحرانی شده بود . ما مجبور به عقب نشینی شدیم.من با خودم گفتم:که او حتماً در تاریکی شب به عقب برگشته برای اطمینان از همه دیرتر عقب رفتم.تا شاید او را ببینم ولی موفق نشدم.گویا که ایشان می خواستند به هر نحو شده سنگر کمین را از بین ببرد که در همانجا شهید شد.راوی	علی عبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع	عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موسی الرضا همرزم شهید کاوه بود . آنها آماده می شوند تا به ارتفاعی حمله ببرند و آن را پس بگیرند . قبل از حمله شهید کاوه ایشان را صدا می زند ووقتی که موسی الرضا می آید ، دست به کمر بند ت را خوب محکم بسته ای و برای شهادت آماده ای ایشان هم جواب می دهد که من برای دفاع از ناموس و میهن و اسلام و قرآن از همه چیزدل بردیم و آماده شهادت هستم . که در حال عملیات به همراه شهید کاوه به شهادت می رسند . «روحش شاد ».راوی	سکینه خسروی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع	خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موسی الرضا بعد از اینکه مفقود شده بود مدت زیادی بود که از او خبری نداشتیم.می رفتیم و می آمدیم ولی به ما چیزی نمی گفتند.تا اینکه سه ماه بعد به ما گفتند:که او شهید شده است.ما مراسم عزاداری گرفتیم.ولی باز این طرف و آن طرف می شنیدیم که موسی الرضا زنده است و باز منتظر می ماندیم تا شاید بیاید ولی بعد از 9 ماه بالاخره جنازه او را برای ما آوردند.راوی	سکینه خسروی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع	آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موسی الرضا آخرین باری که می خواست به جبهه برود از من حلالیت و رضایت طلبید و به من گفت:شاید این با از منطقه بر نگردم.گویا میدانست که دیگ بر نمی گردد.راوی	سکینه خسروی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چندین بار برای اعزام نیرو رفته بود تا او را اعزام کنند اما او را نمی بردند.یک روز برگشت ضعف و بی حالی ناشی از ایستادن زیاد و التماس کردن برای اعزامش کرده بود و روی زمین افتاده بود.راوی	سکینه خسروی&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16251 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:موسی‌الرضاقائمی‌.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: موسی‌الرضا_قائمی‌}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D8%A7%D8%AF%D8%B1_%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87</id>
		<title>شهید علیرضا قادر پناه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D8%A7%D8%AF%D8%B1_%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87"/>
				<updated>2020-08-18T13:59:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =  علیرضا قادرپناه‌&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =[[مشهد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[شلمچه، 1365/10/30]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =بهشت‌ رضا&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = دانش آموز&lt;br /&gt;
|خانواده                =پدر:محمدرضا&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6528117 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : علیرضا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : قادرپناه‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمدرضا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/10/30&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : شلمچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌ رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;بسم رب الشهداءو الصدقين&amp;quot; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*وصيتنامه بسيجي عليرضا قادر پناه بسم الله الرحمن الرحيم اگر من اين به سعادت بزرگ نائل گشتم و خداوند بر من منت نهاد وشهادت را نصيبم کرد شما برايم دعاکنيد تا قبول درگاهش بگرداند و مرا با شهداي کربلا محشور گرداند . از امام عزيز فراموش نکيند و به حرفهاي اين بزرگوار عمل نمائيد اي پدر و مادر مرا واقعاٌ ببخشيد و ازمن در گذريد من شمارا خيلي اذيت نمودم واقعاٌ مرا ببخشيد از برادران و خواهران معذرت ميخواهم که ناراحتي برايشان ايجاد کردم . اميدوارم که مرا ببخشيد .قرآن را فراموش نکنید و به معناي آن توجه کنيد. جبهه را فراموش نکنيد به ياد قيامت باشيد و آن واقعه هولناک راوفراموش نکنيد . هيچوقت از خدا فراموش نکنيد و براي من هم دعا کنيد به احکام اسلام يک به يک عمل کنيد بخودتان مغرور نشويد که بچه ما شهيد شده . يکي که چيزي نيست ده تا هم اگر بدهيد چيزي نيست زيرا وظيفه تان است و حتي به مردم نگوئيد که بچه ما شهيد شده اي پدر و مادر از من راضي باشيد تا خدا شما راضي بشود . برايم دعاکنيد خيلي شما را اذيت کرم خيلي به شما بد نمودم مرا ببخشيد و از من راضي باشيد . مادرم مرا حلال کن . مادرم مرا ببخش واز من بگذر . مادر عزيزم دعا کن خدا مرا ببخشد و از من بگذرد . مادر عزيزم دعا کن خداوند از گناهانم در گذرد . اي پدر زحمتکشم مراببخش که با تو بدي کردم هر وقت به ياد بديهايم مي افتيد برايم آمرزش بخواهيد . برايم گريه و زاري نکنيد سعي کنيد بچه هاي ديگر را چو من بزرگ کرده و تحويل جبهه ها بدهيد . يکسال نماز و يکماه روزه برايم بجا آوريد . خدايا خدايا تا انقلاب مهدي (عج) خميني را نگهدار . به اميد پيروزي نهائي رزمندگان . عليرضا قادر پناه.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2016300 یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض: علیرضا_قادرپناه‌}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D9%81_%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید سید سیف الدین ابراهیمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D9%81_%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-17T21:21:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام: سید سیف الدین ابراهیمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: سید بهاءالدین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام مادر: سیده سارا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت: شرق دجله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: قزوین-امیرآباد   تاریخ تولد: ۱۳۴۲/۱۲/۰۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت: شرق دجله   تاریخ شهادت: ۱۳۶۳/۱۲/۲۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل: متاهل    درجه: نظامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد پسر: ۰   تعداد دختر: ۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات: اول راهنمائی رشته: عملیات  سال تفحص:1373&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل کار: بنیادتحت پوشش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مزار شهید: قزوین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید سید سیف الدین ابراهیمی نهم اسفند ۱۳۴۲ در روستای امیرآباد از توابع شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش سیدبهاءالدین، شاگرد عطاری بود و مادرش سیده‌سارا نام داشت.تا اول راهنمایی درس خواند. پاسدار بود. سال ۱۳۶۲ ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد. بیست و چهارم اسفند ۱۳۶۳ در شرق رود دجله عراق به شهادت رسید.پیکرش مدت‌ها در منطقه بر جا ماند و سال ۱۳۷۳ پس از تفحص در گلزار شهدای شهر قزوین به خاک سپرده شد.برادرش سیدنورالدین نیز به شهادت رسیده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;با قبول کردن تمام مقدسات اسلام و با ایمان قلبی و با چشم باز این راه را انتخاب کردم و امید است که ان شاء الله مطلوب خداوند گردد. طبق فرموده ی حضرت رسول اکرم (ص) « بهشت زیر سایه ی شمشیرها است » و مولا علی (ع) نیز می فرماید :« جهاد، جامه ی تقواست؛ او را بر تن کنید » و در جای دیگر می فرماید:« جهاد، دَری است از درهای بهشت » ؛ پس بنابراین مکتب غنی اسلام، مکتب شهادت و آزادی است.ای مردان روزگار و ای انسان های حق طلب و جستجوگر!صدای حسین (ع)این مربی شجاعت و ایثار،هنوز گوش های ما را نوازش می دهد و جمله ی نازنینش هر لحظه مَدّ نظر است که فرمود: « زیر بار ظلم و ستم زندگی کردن، برای ما سخت است و مرگ بهتر است از این که مقابل این همه ظلم زندگی کنیم » پس ای رزمندگان ! شمشیر مولایتان را در دست بگیرید و با توکل به خدا، صدام ، این فساد قرن را به جهنم روانش سازیم .۱ (۱۰۱۰۳۶۱) سیدسیف الدین ابراهیمی ۱۲/۴/۶۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1222 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید_سیف_الدین_ابراهیمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان قزوین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D9%81_%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید سید سیف الدین ابراهیمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D9%81_%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-17T21:19:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام: سید سیف الدین ابراهیمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: سید بهاءالدین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام مادر: سیده سارا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت: شرق دجله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: قزوین-امیرآباد   تاریخ تولد: ۱۳۴۲/۱۲/۰۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت: شرق دجله   تاریخ شهادت: ۱۳۶۳/۱۲/۲۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل: متاهل    درجه: نظامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد پسر: ۰   تعداد دختر: ۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات: اول راهنمائی رشته: عملیات  سال تفحص:1373&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل کار: بنیادتحت پوشش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مزار شهید: قزوین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید سید سیف الدین ابراهیمی نهم اسفند ۱۳۴۲ در روستای امیرآباد از توابع شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش سیدبهاءالدین، شاگرد عطاری بود و مادرش سیده‌سارا نام داشت.تا اول راهنمایی درس خواند. پاسدار بود. سال ۱۳۶۲ ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد. بیست و چهارم اسفند ۱۳۶۳ در شرق رود دجله عراق به شهادت رسید.پیکرش مدت‌ها در منطقه بر جا ماند و سال ۱۳۷۳ پس از تفحص در گلزار شهدای شهر قزوین به خاک سپرده شد.برادرش سیدنورالدین نیز به شهادت رسیده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;با قبول کردن تمام مقدسات اسلام و با ایمان قلبی و با چشم باز این راه را انتخاب کردم و امید است که ان شاء الله مطلوب خداوند گردد. طبق فرموده ی حضرت رسول اکرم (ص) « بهشت زیر سایه ی شمشیرها است » و مولا علی (ع) نیز می فرماید :« جهاد، جامه ی تقواست؛ او را بر تن کنید » و در جای دیگر می فرماید:« جهاد، دَری است از درهای بهشت » ؛ پس بنابراین مکتب غنی اسلام، مکتب شهادت و آزادی است.ای مردان روزگار و ای انسان های حق طلب و جستجوگر!صدای حسین (ع)این مربی شجاعت و ایثار،هنوز گوش های ما را نوازش می دهد و جمله ی نازنینش هر لحظه مَدّ نظر است که فرمود: « زیر بار ظلم و ستم زندگی کردن، برای ما سخت است و مرگ بهتر است از این که مقابل این همه ظلم زندگی کنیم » پس ای رزمندگان ! شمشیر مولایتان را در دست بگیرید و با توکل به خدا، صدام ، این فساد قرن را به جهنم روانش سازیم .۱ (۱۰۱۰۳۶۱) سیدسیف الدین ابراهیمی ۱۲/۴/۶۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1222 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید_سیف_الدین_ابراهیمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه انقلاب اسلامی ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان قزوین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D9%81_%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید سید سیف الدین ابراهیمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D9%81_%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-17T21:19:05Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام: سید سیف الدین ابراهیمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: سید بهاءالدین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام مادر: سیده سارا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت: شرق دجله&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: قزوین-امیرآباد   تاریخ تولد: ۱۳۴۲/۱۲/۰۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت: شرق دجله   تاریخ شهادت: ۱۳۶۳/۱۲/۲۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل: متاهل    درجه: نظامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعداد پسر: ۰   تعداد دختر: ۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات: اول راهنمائی رشته: عملیات  سال تفحص:1373&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل کار: بنیادتحت پوشش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مزار شهید: قزوین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید سید سیف الدین ابراهیمی نهم اسفند ۱۳۴۲ در روستای امیرآباد از توابع شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش سیدبهاءالدین، شاگرد عطاری بود و مادرش سیده‌سارا نام داشت.تا اول راهنمایی درس خواند. پاسدار بود. سال ۱۳۶۲ ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد. بیست و چهارم اسفند ۱۳۶۳ در شرق رود دجله عراق به شهادت رسید.پیکرش مدت‌ها در منطقه بر جا ماند و سال ۱۳۷۳ پس از تفحص در گلزار شهدای شهر قزوین به خاک سپرده شد.برادرش سیدنورالدین نیز به شهادت رسیده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;با قبول کردن تمام مقدسات اسلام و با ایمان قلبی و با چشم باز این راه را انتخاب کردم و امید است که ان شاء الله مطلوب خداوند گردد. طبق فرموده ی حضرت رسول اکرم (ص) « بهشت زیر سایه ی شمشیرها است » و مولا علی (ع) نیز می فرماید :« جهاد، جامه ی تقواست؛ او را بر تن کنید » و در جای دیگر می فرماید:« جهاد، دَری است از درهای بهشت » ؛ پس بنابراین مکتب غنی اسلام، مکتب شهادت و آزادی است.ای مردان روزگار و ای انسان های حق طلب و جستجوگر!صدای حسین (ع)این مربی شجاعت و ایثار،هنوز گوش های ما را نوازش می دهد و جمله ی نازنینش هر لحظه مَدّ نظر است که فرمود: « زیر بار ظلم و ستم زندگی کردن، برای ما سخت است و مرگ بهتر است از این که مقابل این همه ظلم زندگی کنیم » پس ای رزمندگان ! شمشیر مولایتان را در دست بگیرید و با توکل به خدا، صدام ، این فساد قرن را به جهنم روانش سازیم .۱ (۱۰۱۰۳۶۱) سیدسیف الدین ابراهیمی ۱۲/۴/۶۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1222 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید_سیف_الدین_ابراهیمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای سپاه انقلاب اسلامی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان قزوین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید احمدرضا قائمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-08-10T06:54:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید : 6528522&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : احمدرضا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : قائمی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : علیجان‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : تربت حیدریه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/10/21&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
*پس از اینکه مقداری از خاک [[شلمچه]] را از تصرف دشمن در آوردیم در داخل سنگر ما استراحت می کردیم و منتظر دستور بعدی بودیم، تا اینکه ساعت 10 صبح به خاکریز نعل اسبی رفتیم و پاتک عراقیها هم شروع شد من و احمد رضا در یک [[سنگر]] بودیم که ناگهان گلوله [[خمپاره]] به سنگر اصابت کرد و سنگر خراب شد . احمد رضا که در کنار من بود به آن طرف سنگر پرت شد و به درجه رفیع [[شهادت]] نائل گردید .راوی حسین خسروی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
*یک شب قرار بر این شده بود مقداری از منطقه شلمچه را که در تصرف دشمن بود تصرف کنیم . من [[تیربارچی]] بودم و احمدرضا کمک من بود . طبق نقشه گفته بودند که عراقیها چهار تیربار به صورت ضربدری در پشت یکی از سنگرهایشان گذاشته اند . احمدرضا با یک شجاعت خاصی [[تیربار]] را از من گرفت و با سرعت خود را به آن سنگر عراقی ها رساند من چشمهایم را بسته بودم تا نبینم چه بر سرش می آید تا اینکه شنیدم صدا می زند حسین جان عراقیها از سنگر فرار کردند بیا در اینجا مستقر شویم .راوی حسین خسروی&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16257| سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1%DB%8C.jpg</id>
		<title>پرونده:شهید خسرو رهبری.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1%DB%8C.jpg"/>
				<updated>2020-08-10T05:15:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: Shams98 نسخه جدیدی از  «پرونده:شهید خسرو رهبری.jpg» را بارگذاری کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1%DB%8C.jpg</id>
		<title>پرونده:شهید خسرو رهبری.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88_%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1%DB%8C.jpg"/>
				<updated>2020-08-10T04:30:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:3647.jpg</id>
		<title>پرونده:3647.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:3647.jpg"/>
				<updated>2020-06-28T14:50:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: Shams98 نسخه جدیدی از  «پرونده:3647.jpg» را بارگذاری کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF_%DA%A9%D9%88%D8%B4%D9%87</id>
		<title>شهید قاسم علی نژاد کوشه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF_%DA%A9%D9%88%D8%B4%D9%87"/>
				<updated>2020-06-28T13:36:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6613754    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    قاسم‌    محل تولد :    کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علی‌نژادکوشه‌    تاریخ شهادت :    1366/11/14&lt;br /&gt;
نام پدر :    قربان‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =  عبدالصالح زارع&lt;br /&gt;
|پدر                 = قربان&lt;br /&gt;
|تصویر                  =&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =(( بابلسر،بهنمیر ۱۳۶۴/۱/۲۶))&lt;br /&gt;
|شهادت                  = ((سوریه۱۳۹۴/۱۱/۱۶))&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =قم&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = ((کارشناسی حقوق دانشگاه علمی کاربردی بابل))&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                =&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی    حلیمه صحرایی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در روزهای آخری که فرزند شهیدم قاسم علی‌نژاد در جبهه بود یک شب در خواب دیدم که وارد صحرایی شده‌ام و طوفان شدیدی در آنجا روی داده است و گردوخاک جلوی دید مرا گرفته است ناگهان متوجه شدم که پسرم قاسم به طرف من می‌آید ولی باد برای یک لحظه شدیدتر شد و او را از زمین بلند کرد و در هوا سرگردان ساخت دستم را دراز کردم تا او را بگیرم که از خواب بیدار شدم صبح آن روز وقتی خوابم را برای پدرش تعریف کردم به او گفتم: فرزندم شهید شده پدرش گفت: بد به دلت راه نده انشاءا... که اتفاقی نیفتاده است او تازه نامه فرستاده است هنوز چند روزی نگذشته بود که خبر شهادت او را برای ما آوردند.&lt;br /&gt;
    خواب و رویای شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي شهادت&lt;br /&gt;
راوی    قربان علی نژاد&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مرخصی آخری که پسرم قاسم علی‌نژاد به خانه آمده بود یک روز صبح که از خواب بیدار شد خوابی دیده بود که برای ما اینگونه نقل کرد: در خواب دو تن از همرزمانم که شهید شده‌اند به نام‌های شهید نیک‌نژاد و شهید علی‌آبادی در یک باغ وسیع نشسته‌اند و هر کدام یک خانم در کنارشان است در عالم خواب حیا مانعم شد و سرم را پائین انداختم و در همان حال سئوال کردم این خانمها که در کنارتان هستند چه کسانی هستند؟ که آن بزرگواران جواب دادند همسران ما هستند. و آن خانم که در آنجا نشسته همسر شماست و منتظر است تا شما بیایید. در همین لحظه از خواب بیدار شدم. او بعد از چند وقت به جبهه رفت و طولی نکشید که به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
    خواب و رویای شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي شهادت&lt;br /&gt;
راوی    غلامرضا علی نژاد&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مرحله آخری که برادرم قاسم علی‌نژاد به مرخصی آمده بود پدر و مادرمان خیلی اصرار کردند که یکی دو روز بیشتر بمان او هم به هر ترتیب بود قبول کرد بعد از اینکه روز اول گذشت صبح که از خواب بیدار شد درباره خوابی که دیده بود برای ما تعریف کرد که دو تن از دوستانم که در جبهه شهید شدند به نامهای شهید علی‌آبادی و شهید نیک‌نژاد را در خواب دیدم که در یک باغ زیبا و مجللی هستند و هر کدام یک خانم در کنارشان است. به آنها گفتم شما که زن نداشتید این خانمها چه کسانی هستند. آنها گفتند: همسران ما هستند و آن خانمی که گوشه نشسته همسر توست و منتظر است که بیایی این خواب را که تعریف کرد از جا بلند شد و لوازمش را جمع کرد و گفت: من باید به جبهه برگردم.چون با این خوابی که دیده‌ام عمرم تمام شده است و اگر به جبهه نروم حتماً در یک تصادف و یا حادثه‌ای می‌میرم پس چه بهتر که در راه خدا و در راه جهاد با کفار این امر صورت گیرد. لوازمش را برداشت و راهی جبهه شد و دیگر برنگشت.&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    زهرا علی نژاد&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست قرار بود سالگرد برادر شهیدم قاسم علی‌نژاد را بگیریم. مادرم به من گفت: فردا زودتر بیا می‌خواهم برای مراسم برادرت نان پخت کنم. همان روز به خانه رفتم و خیلی ناراحت بودم و با خود می‌گفتم: ما باید برای عروسی او نان پخت می‌کردیم ولی حالا برای سالگردش این کار را می‌کنیم. شب وقتی خوابیدم در خواب دیدم مادرم به خانه‌ی ما آمد و به من گفت: زهرا میدانی برادرت قاسم به مرخصی آمده است. به مادرم گفتم پس چرا زودتر به من خبر ندادید. من خیلی دلم برایش تنگ شده است. با مادرم در حال صحبت بودم که قاسم با یک موتورسیکلت وارد حیاط شد. از موتور پیاده شده و به نزد من آمد و بعد از احوالپرسی به من گفت: خواهر جان ناراحت نباش مادر برایم سفره‌ عقد پهن کرده است. در همان لحظه از خواب بیدار شدم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15055 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:قاسم_علی_نژاد_کوشه}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کاشمر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید حسن جهانیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-06-16T18:47:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
نام : حسن‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : جهانیان‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمدباقر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1328/04/18&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : فردوس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/01/24 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : فکه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : پاسدار انقلاب اسلامی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی : تیپ 21 امامرضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : فرمانده هان رده دو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : فرمانده گروهان - ادوات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : گلستان‌شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId6&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک بار در محل زینبیه، بشرویه مجلس روضه ای گرفته بودیم و چون روز جمعه بود شهید حسن جهانیان را دعوت کرده بودیم که آنجا دعای توسل بخوانند. ایشان آمدند و دعای توسل را خواندند و پس از اتمام دعای توسل برای سلامتی رزمندگان اسلام دعا کردند. ایشان درباره خودشان اینطور دعا کردند که: خدایا به من توفیق بده که خبر سلامت یا شهادت، تمام مفقودالأثرها را به مادرانشان برسانم و یا مرا هم به آنها ملحق کن، که دیگر از روی مادران و پدرانی که خبر مفقود الأثرانشان را از من می گیرند، خجالت می کشم و خدا را به دردهای دل حضرت زینب قسم دادم که توفیق شهادت را نصیبشان کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     چند شب قبل از عملیات والفجر یک به همراه شهید به شهر شوش، رفته بودیم در خانه یکی از بچه های بشرویه بنام استاد علی شریفی بودیم. حسن آقا، به من گفتند : چند روز بیشتر به عملیات نمانده، بهتر است یک تماسی با خانواده بگیریم و یک غسلی هم بکنیم، چون ممکن است بعداً جایی برای غسل شهادت پیدا نکنیم وقتی غسل کرد دعا کرد و گفت: خدایا مرا جزء مفقودالأثرها قرار بده و در همان عملیات ایشان مفقودالأثر شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    شب قبل از شهادت حسن جهانیان، ما در خدمت ایشان مراسم زیارت عاشورا داشتیم . ایشان بعد از دعا تا نیمه های شب مشغول رازو نیاز بود، بنده گفتم: فردا عملیات داریم و الأن هم دیر وقت است شما باید استراحت کنید، ایشان گفت: عشق امام حسین (علیه السلام) و امیر المؤمنین مرا بی تاب کرده است و آرزویم زیارت قبر سالار شهیدان است من نمی توانم بخوابم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    چند ساعت قبل از عملیات والفجر یک داخل کانال در کنار حسن خوابیده بودم. ناگها ن حسن آقا از خواب پرید و گفت: نمی دانم کدام یک از بچه ها عطر به سر و صورتم پاشید تو کسی را ندیدی؟ من گفتم که نه کسی را ندیدم که اینجا باشد از هر کدام از بچه ها سؤال کردند، آنها هم اظهار بی اطلاعی می کردند، ایشان فکر کردند شاید معاونش که بچه شوخ طبعی هم بود این کار را کرده است. بلا فاصله او را صدا زدند و گفت: حاج آقا قدیانی این جا هم دست از شوخی برنمی داری آقای قدیانی هم از این مسأله بی اطلاع بودند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    یک بار موقعی که به منطقه نیرو اعزام داشتیم . پیرمردی را در میان جمعیت بدرقه کننده دیدم که به شدت گریه می کرد . جلو رفتم و از او پرسیدم : پدر جان چرا این قدر گریه می کنید اگر رفتن فرزندت آن قدر برایت سنگین است من از آقای جهانیان خواهش کنم که از رفتن فرزندت جلوگیری کند پیرمرد با بغضی که در گلو داشت گفت : گریه من برای فرزندم نیست بلکه برای غمخوارمان است گفتم : منظورت کیست .گفت : منظورم برادر جهانیان است چون بعد از خدا او امید ما روستاییان است او هر ماه به ما سر می زند و برایمان برنج و روغن می آورد . اگر او شهید بشود ما دیگر امیدی نداریم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    یک روز داخل اتاق نشسته بودیم. پدری آمد و به شهید جهانیان گفت: پسر من مفقودالأثر است. اگر اجازه می دهید. من خودم برای پیدا کردن جسد او به جبهه بروم. وی با چهره ای غمگین گفت: پدرجان فرزندتان در راه خدا رفته است، شما باید در راه خدا صبر داشته باشید . بعد از اینکه آن پدر رفت شهید جهانیان به من گفت: به خدا قسم خیلی برای من سنگینی است که یک پدری این طور با من حرف می زند از من چنین خواهش را می کند، بعد از شهید جهانیان برای جستجو و پیدا کردن مفقودالاثر در جبهه مأمور شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    گروهی از خواهران برای خواندن دعای توسل در محل زینبیه مجلس گرفته بودند چون روز جمعه بود، دعای سمات در آن محل خوانده شد. از شهید جهانیان خواسته بودند که به آنجا بروند و ایشان هم به آنجا آمدند و پس از خواندن دعا و توسلات و روضه ای از روز عاشورا و حضرت زینب (س) برای پیروزی رزمندگان سلامتی امام و پیدایش مفقودین و آزادی اسرا دعا کردند. این دعا را هم در حق خودشان کردند که: خدایا بمن توفیق بده که خبر سلامت یا شهادت مفقودالاثر ها را به خانواده های ایشان برسانم، یا مراهم به آنان ملحق کن که دیگر از روی مادران و پدران آنها خجالت نکشم. در این باره خدا را به درهای دل زینب (س) قسم دادند و دیدیم که چگونه خداوند دعای ایشان را اجابت کرد که هیچگونه اثری بعد از شهادت به ما نرسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    یک شب بنده نگهبان بسیج بودم، شهید حسن جهانیان به من گفتند: شما اینجا باش من بر می گردم، دیر وقت بود که ایشان برگشتند، بنده سؤال کردم که تا این موقع شب کجا بودید ؟ ایشان گفت: رفته بودم از خانواده های شهدا سرکشی کنم.که اگر مشکلی دارند شریک و غمخوارشان باشم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    شهید حسن جهانیان موتوری داشتند که اغلب بچه های بسیج از آن استفاده می کردند . بنده به ایشان گفتم: شما که موتور را لازم ندارید، آنرا بفروشید. ایشان گفت: من اگر این موتور را بفروشم بچه های بسیج فکر خواهند کرد. بخاطر اینکه آنها از آن استفاده می کنند آنرا فروخته ام. پس بگذارید بچه ها از آن استفاده کنند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    یک شب نیمه های شب در منطقه با بچه ها یک جایی نشسته بودیم، دیدیم در تاریکی شب یکی می آید، وقتی جلو تر آمد دیدم حسن جهانیان است یک ساک مشکی هم دستش بود پرسیدم: حسن آقا چه آورده ای؟ گفت: بیایید برایتان پول آورده ام . پرسیدم: از کجا؟ گفت: مساعده است که برایتان فرستاده اند. به هر یک از بچه ها مقداری پول داد و گفت: بروید به خانواده هایتان سر بزنید. بعدها فهمیدم که مبلغ زیادی از این پولها مال خودش بود و بقیه را از بین مردم جمع آوری کرده بود و برای ما آورده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6082%20 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt; .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6082منبع سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:6082.jpg&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید حسن جهانیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-06-16T18:45:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
نام : حسن‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : جهانیان‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمدباقر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : 1328/04/18&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : فردوس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/01/24 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : فکه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : پاسدار انقلاب اسلامی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی : تیپ 21 امامرضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : فرمانده هان رده دو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : فرمانده گروهان - ادوات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : گلستان‌شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 rId6&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     یک بار در محل زینبیه، بشرویه مجلس روضه ای گرفته بودیم و چون روز جمعه بود شهید حسن جهانیان را دعوت کرده بودیم که آنجا دعای توسل بخوانند. ایشان آمدند و دعای توسل را خواندند و پس از اتمام دعای توسل برای سلامتی رزمندگان اسلام دعا کردند. ایشان درباره خودشان اینطور دعا کردند که: خدایا به من توفیق بده که خبر سلامت یا شهادت، تمام مفقودالأثرها را به مادرانشان برسانم و یا مرا هم به آنها ملحق کن، که دیگر از روی مادران و پدرانی که خبر مفقود الأثرانشان را از من می گیرند، خجالت می کشم و خدا را به دردهای دل حضرت زینب قسم دادم که توفیق شهادت را نصیبشان کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     چند شب قبل از عملیات والفجر یک به همراه شهید به شهر شوش، رفته بودیم در خانه یکی از بچه های بشرویه بنام استاد علی شریفی بودیم. حسن آقا، به من گفتند : چند روز بیشتر به عملیات نمانده، بهتر است یک تماسی با خانواده بگیریم و یک غسلی هم بکنیم، چون ممکن است بعداً جایی برای غسل شهادت پیدا نکنیم وقتی غسل کرد دعا کرد و گفت: خدایا مرا جزء مفقودالأثرها قرار بده و در همان عملیات ایشان مفقودالأثر شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    شب قبل از شهادت حسن جهانیان، ما در خدمت ایشان مراسم زیارت عاشورا داشتیم . ایشان بعد از دعا تا نیمه های شب مشغول رازو نیاز بود، بنده گفتم: فردا عملیات داریم و الأن هم دیر وقت است شما باید استراحت کنید، ایشان گفت: عشق امام حسین (علیه السلام) و امیر المؤمنین مرا بی تاب کرده است و آرزویم زیارت قبر سالار شهیدان است من نمی توانم بخوابم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    چند ساعت قبل از عملیات والفجر یک داخل کانال در کنار حسن خوابیده بودم. ناگها ن حسن آقا از خواب پرید و گفت: نمی دانم کدام یک از بچه ها عطر به سر و صورتم پاشید تو کسی را ندیدی؟ من گفتم که نه کسی را ندیدم که اینجا باشد از هر کدام از بچه ها سؤال کردند، آنها هم اظهار بی اطلاعی می کردند، ایشان فکر کردند شاید معاونش که بچه شوخ طبعی هم بود این کار را کرده است. بلا فاصله او را صدا زدند و گفت: حاج آقا قدیانی این جا هم دست از شوخی برنمی داری آقای قدیانی هم از این مسأله بی اطلاع بودند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    یک بار موقعی که به منطقه نیرو اعزام داشتیم . پیرمردی را در میان جمعیت بدرقه کننده دیدم که به شدت گریه می کرد . جلو رفتم و از او پرسیدم : پدر جان چرا این قدر گریه می کنید اگر رفتن فرزندت آن قدر برایت سنگین است من از آقای جهانیان خواهش کنم که از رفتن فرزندت جلوگیری کند پیرمرد با بغضی که در گلو داشت گفت : گریه من برای فرزندم نیست بلکه برای غمخوارمان است گفتم : منظورت کیست .گفت : منظورم برادر جهانیان است چون بعد از خدا او امید ما روستاییان است او هر ماه به ما سر می زند و برایمان برنج و روغن می آورد . اگر او شهید بشود ما دیگر امیدی نداریم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    یک روز داخل اتاق نشسته بودیم. پدری آمد و به شهید جهانیان گفت: پسر من مفقودالأثر است. اگر اجازه می دهید. من خودم برای پیدا کردن جسد او به جبهه بروم. وی با چهره ای غمگین گفت: پدرجان فرزندتان در راه خدا رفته است، شما باید در راه خدا صبر داشته باشید . بعد از اینکه آن پدر رفت شهید جهانیان به من گفت: به خدا قسم خیلی برای من سنگینی است که یک پدری این طور با من حرف می زند از من چنین خواهش را می کند، بعد از شهید جهانیان برای جستجو و پیدا کردن مفقودالاثر در جبهه مأمور شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    گروهی از خواهران برای خواندن دعای توسل در محل زینبیه مجلس گرفته بودند چون روز جمعه بود، دعای سمات در آن محل خوانده شد. از شهید جهانیان خواسته بودند که به آنجا بروند و ایشان هم به آنجا آمدند و پس از خواندن دعا و توسلات و روضه ای از روز عاشورا و حضرت زینب (س) برای پیروزی رزمندگان سلامتی امام و پیدایش مفقودین و آزادی اسرا دعا کردند. این دعا را هم در حق خودشان کردند که: خدایا بمن توفیق بده که خبر سلامت یا شهادت مفقودالاثر ها را به خانواده های ایشان برسانم، یا مراهم به آنان ملحق کن که دیگر از روی مادران و پدران آنها خجالت نکشم. در این باره خدا را به درهای دل زینب (س) قسم دادند و دیدیم که چگونه خداوند دعای ایشان را اجابت کرد که هیچگونه اثری بعد از شهادت به ما نرسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    یک شب بنده نگهبان بسیج بودم، شهید حسن جهانیان به من گفتند: شما اینجا باش من بر می گردم، دیر وقت بود که ایشان برگشتند، بنده سؤال کردم که تا این موقع شب کجا بودید ؟ ایشان گفت: رفته بودم از خانواده های شهدا سرکشی کنم.که اگر مشکلی دارند شریک و غمخوارشان باشم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    شهید حسن جهانیان موتوری داشتند که اغلب بچه های بسیج از آن استفاده می کردند . بنده به ایشان گفتم: شما که موتور را لازم ندارید، آنرا بفروشید. ایشان گفت: من اگر این موتور را بفروشم بچه های بسیج فکر خواهند کرد. بخاطر اینکه آنها از آن استفاده می کنند آنرا فروخته ام. پس بگذارید بچه ها از آن استفاده کنند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-    یک شب نیمه های شب در منطقه با بچه ها یک جایی نشسته بودیم، دیدیم در تاریکی شب یکی می آید، وقتی جلو تر آمد دیدم حسن جهانیان است یک ساک مشکی هم دستش بود پرسیدم: حسن آقا چه آورده ای؟ گفت: بیایید برایتان پول آورده ام . پرسیدم: از کجا؟ گفت: مساعده است که برایتان فرستاده اند. به هر یک از بچه ها مقداری پول داد و گفت: بروید به خانواده هایتان سر بزنید. بعدها فهمیدم که مبلغ زیادی از این پولها مال خودش بود و بقیه را از بین مردم جمع آوری کرده بود و برای ما آورده بود .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6082منبع سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:6082.jpg&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA</id>
		<title>شهید سیدعلی اکبر سلامت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA"/>
				<updated>2020-06-06T06:37:41Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = سید علی اکبر سلامت&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[نیشابور]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۵/۱۰/۲۶]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = [[بهشت فضل]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =رزمنده  &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = دانش آموز&lt;br /&gt;
|خانواده                =  &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
به خاطر دارم زمانی که من در جبهه حضور داشتم برادرم سیدعلی اکبر نیز در جبهه حضور داشت. که من با دیدن او تعجب کردم چونکه سن و سالش کم بود، برای همین از دوستم خواهش کردم که علی اکبر را در قسمت مخابرات بکار بگیرند بعد از چند روز فهمیدم که از قسمت مخابرات بیرون رفته و به گردان ادوات پیوست فقط دوست داشت که حتماً عملاً بجنگد و از نیروهای پیشرو بود و گفته بود که مخابرات را دوست ندارم او را به ادوات معرفی کرده بودند که بتواند به خط مقدم برود و رو در رو با دشمن جهاد کند و به آرزویش که شهادت بود برسد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11602 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:سید علی اکبر سلامت}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%82%D9%84%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85</id>
		<title>شهید محمد عقلی مقدم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%82%D9%84%DB%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85"/>
				<updated>2020-05-20T17:25:23Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6525481    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمد    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    عقلی‌مقدم‌    تاریخ شهادت :    1365/10/20&lt;br /&gt;
نام پدر :    حسن‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
اولین اعزام&lt;br /&gt;
موضوع    اولين اعزام&lt;br /&gt;
راوی    لیلا رافعی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از رفتم محمد به جبهه ما اصلاً خبر نداشتیم. شب گفت: مادر جان من لباس گرفته ا م و فردا می خواهم به جبهه بروم گفتم: پدرت از رفتنت ناراضی است. محمد گفت: اگر من نروم پس چه کسی می خواهد به جبهه برود صبح که می خواست برود. پدرش خواب بود به محمد گفتم: برو دست پدرت را ببوس پدرش محمد را خیلی دوست داشت و از رفتنش بسیار ناراحت بود. آنها مدت نیم ساعت در آغوش هم بودند. محمد گریه می کرد و می گفت: که پدر نگذاشته است دستش را ببوسد بعد محمد را از زیر قرآن رد کردم و به جبهه رفت.&lt;br /&gt;
اولین اعزام&lt;br /&gt;
موضوع    اولين اعزام&lt;br /&gt;
راوی    زلیخا عقلی مقدم&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که محمد می خواست کارهای رفتن به جبهه اش را انجام بدهد. به من گفت: که برو از داخل کمد شناسنامه ام را بیاور من هر چه اصرار کردم که برای چه شناسنامه ات را می خواهی به من چیزی نگفت: شناسنامه را به او دادم و بعد از مدتی دوباره همان را به خودم داد تا در سر جایش قرار دهم از او مجدداً پرسیدم که شناسنامه را برای چی می خواستی گفت: که می خواهم به جبهه بروم به او گفتم: که هنوز عباس از جبهه نیامده تو می خواهی بروی صبر کن. تا او برگردد بعد شما برو. این مسئله را با پدر در میان گذاشتم پدر نامه های او را پاره کرد و نگذاشت که به جبهه برود. ولی او دوباره این بار مخفیانه شناسنامه را برداشته و تمام کارهای جبهه اش را کرد. و به جبهه رفت. بعد از 10 روز که از 2 نامه هم برای ما فرستاد دیگر خبری از او نیامد.&lt;br /&gt;
اولین اعزام&lt;br /&gt;
موضوع    اولين اعزام&lt;br /&gt;
راوی    لیلا رافعی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن داداش محمد به او گفت: که پدرت تو را دوست دارد. نرو جبهه و بگذار برادرت از جبهه برگردد و بعد برو محمد گفت: من خواب دیده ام که به جبهه می روم و برنمی گردم و باید بروم. وقت رفتن به جبهه برای خداحافظی به پادگان سپاه مشهد رفتم او گفت: مادرجان شما بروید. به حرم امام رضا (ع) ما با بچه های دیگر پیاده به آنجا می آییم. به حرم رفتم. و در آنجا صدای کاروان سپاه محمد (ص) می آید: را شنید در آن لحظه دو خانم که پوشیه زده بودند نزدیک من آمدند و حدود 10 قدم که با من آمدند یک جعبه شیرینی به من دادند و گفتند: که بده به پسرت کهه می رود به جبهه. بعد ناپدید شدند. بعد سپاه محمد (ص) را دیدم که وارد می شدند. داخل صحن شیرینی را به محمد دادم و ماجرا را برایش تعریف کردم بعد او شیرینی را بین مردم تقسیم کرد و به من گفت: که شما برگرد و به خانه برو.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14894 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر عبداللهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-20T06:15:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = علی اکبر عبداللهی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[نیشابور]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۰/۱۱/۱۸]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[حسن]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون گمان نکنيد کساني که در راه خدا کشته ميشوند مردگانند بلکه آنان زنده اند و نزد خداي خود روزي ميخورند ( قرآن مجيد ) و من البني وجدني و من وجدني عرفني اجبني ومن اجبني عشقني ومن عشقني عشقته ومن عشقته قتلته ومن قتلته و علي ديته و من علي ديته فاما ديته . هر کس مرا طلب کند مييابد مرا وهر کس مرا يافت مي شناسد مرا و هر کس مرا شناخت عاشق من ميشود و هر کس عاشق من شد ميکشم او را و هر کس را من کشتم ميريزم خون او را و هر کس را من خونش را ريختم ميدهم خونبهايش را ، پس من ، خود ( خدا ) خونبهايش هستم . با درود و سلام به محضر مبارک امام زمان ( عج ) منجي عالم بشريت و آخرين نور ولايت و امامت [[حضرت مهدي]] ( عج ) و با سلام و درود فراوان و با آرزوي سلامتي کامل و طول عمر براي نائب برحقش امام [[امت خميني]] عزيزقلب تپنده امت اسلامي و مستضعفين جهان و با عرض ادب به پيشگاه مقدس ارواح شهدا از صدر اسلام تا انقلاب سرخ کربلا و از انقلاب خونين [[کربلا]] تا انقلاب خونبار[[ ايران]] و کربلاهاي غرب و جنوب کشور عزيزمان ايران و تا ظهور مهدي موعود . و آرزوي شفاي عاجل براي مجروحين ومعلولين انقلاب و خنگ تحميلي و دعا براي آزادي رزمندگان عزيز و در بندان در زندانهاي هارون الرشيدي [[بغداد ]]و صبر و اجر جزيل براي خانواده هاي محترم شهدا اين وزنه هاي سنگين انقلاب اسلامي . وصيت نامه را با نام خدا شروع ميکنم : اينجانب علي اکبر عبداللهي شهادت ميدهم خدائي جز خداي يکتا نيست و شهادت ميدهم از جانب خدا براي هدايت و راهنمايي و ارشاد مردم صد و بيست وچهار (124000) پيغمبر آمده اند که اولين آنها[[آدم ]] و آخرين آنها خاتم ( ص ) است شهادت ميدهم امير المومنين [[علي بن ابيطالب]] خليفه برگزيده خدا بعد از پيامبر است و به امامت خاندان پاکش گواهي ميدهم . و در استمرار امامت بر نص صريح قران ( اما يعوالله و اما يعوا لرسول و اوالامر منکم ). شهادت ميدهم فقيه امر در هر زمان اختيار تام بر مردم دارد و امر او را واجب ميدانم که فقيه جامع الشرايط در عصر ما[[ امام خميني]] است . بنا بر حسب وظيفه و بدون هيچگونه اجباري عازم جبهه هاي نور عليه ظلمت ميشوم تا شايد بتوانم وظيفه خود را نسبت به اسلام و امام ادا کنم من براي گرفتن چند کيلومتر خاک به جبهه نميروم به جبهه ميروم به خاطر اسلام و براي قران خونم را ميريزم و جانم را فدا ميسازم تا اسلام و انقلاب زنده بماند امروز روزي است که نهال خونين اسلام به کمک و ياري ما و براي رشد به خون ما جوانان نيازمند است مشتاقانه خونم را هديه ميکنم به خدا . تا آخرين دم حيات با مزدوران زر و زور و تزوير خواهيم جنگيد و هيچگاه سازش و يا تسليم نميشويم راه و مقصد ما معلوم است آزادي قدس از راه سرخ کرببلا . راهي بس دشوار و طولاني در پيش داريم بايد بکوشيم و با ناملايمات پنجه نرم کنيم و هيچگاه از نبرد با کافران ترس و دلهره به خود راه ندهيم تا به سر منزل مقصود برسيم ( ومن الله التوفيق ) . جبهه سرزمين عشق به خدا و ايپار در راه اوست سرزمين ايثار و گذشت و ديار عاشقان الله و پيروان حقيقي روح الله است . به جبهه ميروم تا از شهامت و شجاعت و ناله هاي شبانه رزمندگان و غرش روزانه آنها درس ايثار و گذشت بگيرم . عشق به[[ امام حسين ]]( ع ) است که ما را بسوي جبهه ها ميخواند نادي : هل من ناصر ينصرني حسين يک لحظه آرام نميگيرد و بر خود واجب ميدانم که به اين نداي ملکوتي امام سوم لبيک بگويم . زمانيکه غرب و جنوب کشورم بخاطر دفاع از اسلام و نپذيرفتن حلقه مزدوري اجانب در ميان آتش و خون ميسوزد و برادران هموطنم براي اهداف انقلاب که همان گسترش اسلام است جان خود را مشتاقانه فدا ميسازند چگونه ميتوانم خود را مسلمان بدانم و شيعه و پيرو [[علي ( ع )]] و نسبت به مسئله به اين بزرگي ( جنگ ) که در کشور خودم اتفاق افتاده بي تفاوت باشم . اگر انسان کمي فکر کند بخدا قسم طاقت نمي آورد و مشتاقانه به ديدار خداي خود ميرود . دشمنان و مغرضان و کوته نظران بدانند که اکبر براي کسب مال دنيا به جبهه نرفت . براي کسب افتخار و براي قيافه گرفتن و به قول معروف چشم و هم چشمي به جبهه نرفت . اکبر براي رضاي خدا و بر حسب تکليف شرعي پا به صحنه مبارزه و دفاع از حيثيت و آبروي اسلام عزيز و ناموس خويش گذاشت . اي امت مسلمان و رزمنده : در هيچ حال امام را تنها نگذاريد در همه حال يار و ياور امام عزيز باشيد و امرش را بر خود واجب بدانيد ما بايد افتخار کنيم در زماني خلق شده ايم که سکان کشتي پر تلاطم اسلام را ابر مردي از ذره طيبه[[ امام موسي بن جعفر ]]بر عهده دارد پشتيبان اين همراه رزمندگان باشيد تا شما را به ساحل پيروزي برساند . امت مسلمان : وحدت داشته باشيد که در سايه وحدت و تمسک به حبل الله است که که ميتواند پيروزي را بدست آورد . نمازهاي جمعه و جماعت و دعاهاي [[کميل و توسل ]]را هر چه باشکوهتر برگزار کنيد . زيرا همين اجتماعات است که پشت دشمن را شکسته است . پدر و مادر عزيزم : شما براي من زحمت زيادي کشيديد و رنجها برديد و با خون دل بزررگم کرديد تا مرا به اين سن و سال رسانديد . ولي من نتوانستم حتي کوچکترين خدمتي براي جبران زحمات شما بکنم اميدوارم مرا به بزرگي خودتان ببخشيد . سخني دارم با تو اي مادر : اي مادر دوستت دارم و ستايشت ميکنم اي همه وجود من و همه کس من در اين کره خاکي به تو عشق ميورزم . امروز زماني است که شما پدران بايد همانند حضرت [[ابراهيم ( ع )]] امتحان الهي بدهيد و همان طوري که [[ابراهيم ( ع )]] ميخواست فرزندش را براي رضاي خدا ذبح کند شما هم بايد فرزندانتان را براي رضاي خدا به قربانگاه غرب و جنوب کشورمان بفرستيد تا در پيش خداي خود سربلند باشيد و افتخار هم نشيني با [[فاطمه زهرا ( ع ) ]]و[[ هاجر ]]و مادر[[ اسماعيل]] داشته باشيد . من امروز افتخار ميکنم به وجود اينچنين مادري که با سخترين شرايط زندگي دست و پنجه نرم کرد و توانست در دامان باعفت خويش فرزندي بپروراند که امروز خدمتگذار اسلام و[[ اهل بيت]] مطهر پيغمبر باشد . به تو ميبالم که با اين روحيه و با عشق به خاندان رسالت و امامت بزرگم کردي و بزرگترين افتخارم اين است که همين دست پرورده خود را هديه ميکنيد به راه خدا و رضاي خدا . سلام و درود خدا بر شما مادران باد که در دامان با عفت خويش فرزنداني تربيت ميکنيد که هر کدام مجاهدي براي اسلام و سربازي براي امام زمان عج و ياوري براي قلب تپنده[[ امت اسلامي خميني]] عزيز هستند . شما مادران در فرداي قيامت در حضور سيده زنان[[ فاطمه زهرا سلام الله عليها]] سر افراز و سربلنديد و افتخار همنشيني با آن بانوي نمونه اسلام را داريد . اي مادرگريه بر شهيد رواست و به قول[[ شهيد مطهري ]] گريه بر شهيد شرکت در حماسه اوست بر من گريه نکني هر وقت دلت گرفت ميتواني به ياد مظلوميت[[ امام حسين]] گريه کني اگر تو براي من گريه کني و ناله و افغان بکني من در پيشگاه با عظمت [[امام حسين ( ع )‌]] خجالت زده خواهم شد زيرا در حالي که ما شهيدي چون حسين داريم گريه بر امثال من جايز نيست . اي مادر اگر جنازه بي سرم را برايت آوردند به ياد سر جداي [[امام حسين]] گريه کن . اگر جنازه ام را با فرق شکسته برايت آوردند به ياد فرق شکافته [[علي اکبر حسين]] اشک بريز . اگر جنازه ام را بدون دست برايت آوردند به ياد دستهاي از پيکر جداي علمدار کربلا[[ ابو الفضل ]]گريه کن اگر جنازه ام را تکه تکه برايت آوردند به ياد[[ حمزه سيد الشهدا عموي پيغمبر]] اشک بريز اگر خبر اسارتم را برايت آوردند به ياد اسارت اهل بيت[[ امام حسين]] خصوصا [[زينب ]]و [[زين العابدين]] گريه کن هرگاه برايت از من ديرتر خبر آمد و چشم انتظار بودي به ياد چشم انتظاري دختر[[ بيمار حسين ( ع )]][[ فاطمه صفرا ]]اشک بريز . در هيچ گاه بر من گريه نکن زيرا ما اقتدا ء کرده ايم به سروران دين خود . چون وضعيت مالي قابل تعريفي ندارم از مادرم ميخواهم در صورتي که برايش مشکل باشد برايم مجلس ختم نگيرد و هرگز راضي نيستم قرض کني و برايم مجلس بگيري با يک شيريني ساده ميتواني [[شهادت]] تنها فرزندت را جشن بگيري . من چيزي ندارم که خواسته باشم برايم خرج کنيد تنها سرمايه ام از مال دنيا چندين جلد کتاب است که از مادرم ميخواهم که آنها را به]] کتابخانه سپاه يا بنياد شهيد]] هديه کند . جنازه ام را در[[ گلزار شهدا بهشت رضا ]]دفن کنيد که افتخار همنشيني و همسايگي شهدا را داشته باشم . در پايان شعار هميشگي را تکرار ميکنم که :‌ خدايا خدايا تا انقلاب مهدي حتي کنار مهدي خميني را نگهدار و جنگ جنگ تا پيروزي . والله التوفيق --- والسلام من اتبع الهدا - علي اکبر عبداللهي&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014432 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی اکبر_عبداللهی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر عبداللهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-20T06:13:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = علی اکبر عبداللهی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[نیشابور]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۰/۱۱/۱۸]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[حسن]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون گمان نکنيد کساني که در راه خدا کشته ميشوند مردگانند بلکه آنان زنده اند و نزد خداي خود روزي ميخورند ( قرآن مجيد ) و من البني وجدني و من وجدني عرفني اجبني ومن اجبني عشقني ومن عشقني عشقته ومن عشقته قتلته ومن قتلته و علي ديته و من علي ديته فاما ديته . هر کس مرا طلب کند مييابد مرا وهر کس مرا يافت مي شناسد مرا و هر کس مرا شناخت عاشق من ميشود و هر کس عاشق من شد ميکشم او را و هر کس را من کشتم ميريزم خون او را و هر کس را من خونش را ريختم ميدهم خونبهايش را ، پس من ، خود ( خدا ) خونبهايش هستم . با درود و سلام به محضر مبارک امام زمان ( عج ) منجي عالم بشريت و آخرين نور ولايت و امامت [[حضرت مهدي]] ( عج ) و با سلام و درود فراوان و با آرزوي سلامتي کامل و طول عمر براي نائب برحقش امام [[امت خميني]] عزيزقلب تپنده امت اسلامي و مستضعفين جهان و با عرض ادب به پيشگاه مقدس ارواح شهدا از صدر اسلام تا انقلاب سرخ کربلا و از انقلاب خونين [[کربلا]] تا انقلاب خونبار[[ ايران]] و کربلاهاي غرب و جنوب کشور عزيزمان ايران و تا ظهور مهدي موعود . و آرزوي شفاي عاجل براي مجروحين ومعلولين انقلاب و خنگ تحميلي و دعا براي آزادي رزمندگان عزيز و در بندان در زندانهاي هارون الرشيدي [[بغداد ]]و صبر و اجر جزيل براي خانواده هاي محترم شهدا اين وزنه هاي سنگين انقلاب اسلامي . وصيت نامه را با نام خدا شروع ميکنم : اينجانب علي اکبر عبداللهي شهادت ميدهم خدائي جز خداي يکتا نيست و شهادت ميدهم از جانب خدا براي هدايت و راهنمايي و ارشاد مردم صد و بيست وچهار (124000) پيغمبر آمده اند که اولين آنها[[آدم ]] و آخرين آنها خاتم ( ص ) است شهادت ميدهم امير المومنين [[علي بن ابيطالب]] خليفه برگزيده خدا بعد از پيامبر است و به امامت خاندان پاکش گواهي ميدهم . و در استمرار امامت بر نص صريح قران ( اما يعوالله و اما يعوا لرسول و اوالامر منکم ). شهادت ميدهم فقيه امر در هر زمان اختيار تام بر مردم دارد و امر او را واجب ميدانم که فقيه جامع الشرايط در عصر ما[[ امام خميني]] است . بنا بر حسب وظيفه و بدون هيچگونه اجباري عازم جبهه هاي نور عليه ظلمت ميشوم تا شايد بتوانم وظيفه خود را نسبت به اسلام و امام ادا کنم من براي گرفتن چند کيلومتر خاک به جبهه نميروم به جبهه ميروم به خاطر اسلام و براي قران خونم را ميريزم و جانم را فدا ميسازم تا اسلام و انقلاب زنده بماند امروز روزي است که نهال خونين اسلام به کمک و ياري ما و براي رشد به خون ما جوانان نيازمند است مشتاقانه خونم را هديه ميکنم به خدا . تا آخرين دم حيات با مزدوران زر و زور و تزوير خواهيم جنگيد و هيچگاه سازش و يا تسليم نميشويم راه و مقصد ما معلوم است آزادي قدس از راه سرخ کرببلا . راهي بس دشوار و طولاني در پيش داريم بايد بکوشيم و با ناملايمات پنجه نرم کنيم و هيچگاه از نبرد با کافران ترس و دلهره به خود راه ندهيم تا به سر منزل مقصود برسيم ( ومن الله التوفيق ) . جبهه سرزمين عشق به خدا و ايپار در راه اوست سرزمين ايثار و گذشت و ديار عاشقان الله و پيروان حقيقي روح الله است . به جبهه ميروم تا از شهامت و شجاعت و ناله هاي شبانه رزمندگان و غرش روزانه آنها درس ايثار و گذشت بگيرم . عشق به[[ امام حسين ]]( ع ) است که ما را بسوي جبهه ها ميخواند نادي : هل من ناصر ينصرني حسين يک لحظه آرام نميگيرد و بر خود واجب ميدانم که به اين نداي ملکوتي امام سوم لبيک بگويم . زمانيکه غرب و جنوب کشورم بخاطر دفاع از اسلام و نپذيرفتن حلقه مزدوري اجانب در ميان آتش و خون ميسوزد و برادران هموطنم براي اهداف انقلاب که همان گسترش اسلام است جان خود را مشتاقانه فدا ميسازند چگونه ميتوانم خود را مسلمان بدانم و شيعه و پيرو [[علي ( ع )]] و نسبت به مسئله به اين بزرگي ( جنگ ) که در کشور خودم اتفاق افتاده بي تفاوت باشم . اگر انسان کمي فکر کند بخدا قسم طاقت نمي آورد و مشتاقانه به ديدار خداي خود ميرود . دشمنان و مغرضان و کوته نظران بدانند که اکبر براي کسب مال دنيا به جبهه نرفت . براي کسب افتخار و براي قيافه گرفتن و به قول معروف چشم و هم چشمي به جبهه نرفت . اکبر براي رضاي خدا و بر حسب تکليف شرعي پا به صحنه مبارزه و دفاع از حيثيت و آبروي اسلام عزيز و ناموس خويش گذاشت . اي امت مسلمان و رزمنده : در هيچ حال امام را تنها نگذاريد در همه حال يار و ياور امام عزيز باشيد و امرش را بر خود واجب بدانيد ما بايد افتخار کنيم در زماني خلق شده ايم که سکان کشتي پر تلاطم اسلام را ابر مردي از ذره طيبه[[ امام موسي بن جعفر ]]بر عهده دارد پشتيبان اين همراه رزمندگان باشيد تا شما را به ساحل پيروزي برساند . امت مسلمان : وحدت داشته باشيد که در سايه وحدت و تمسک به حبل الله است که که ميتواند پيروزي را بدست آورد . نمازهاي جمعه و جماعت و دعاهاي [[کميل و توسل ]]را هر چه باشکوهتر برگزار کنيد . زيرا همين اجتماعات است که پشت دشمن را شکسته است . پدر و مادر عزيزم : شما براي من زحمت زيادي کشيديد و رنجها برديد و با خون دل بزررگم کرديد تا مرا به اين سن و سال رسانديد . ولي من نتوانستم حتي کوچکترين خدمتي براي جبران زحمات شما بکنم اميدوارم مرا به بزرگي خودتان ببخشيد . سخني دارم با تو اي مادر : اي مادر دوستت دارم و ستايشت ميکنم اي همه وجود من و همه کس من در اين کره خاکي به تو عشق ميورزم . امروز زماني است که شما پدران بايد همانند حضرت [[ابراهيم ( ع )]] امتحان الهي بدهيد و همان طوري که [[ابراهيم ( ع )]] ميخواست فرزندش را براي رضاي خدا ذبح کند شما هم بايد فرزندانتان را براي رضاي خدا به قربانگاه غرب و جنوب کشورمان بفرستيد تا در پيش خداي خود سربلند باشيد و افتخار هم نشيني با [[فاطمه زهرا ( ع ) ]]و[[ هاجر ]]و مادر[[ اسماعيل]] داشته باشيد . من امروز افتخار ميکنم به وجود اينچنين مادري که با سخترين شرايط زندگي دست و پنجه نرم کرد و توانست در دامان باعفت خويش فرزندي بپروراند که امروز خدمتگذار اسلام و[[ اهل بيت]] مطهر پيغمبر باشد . به تو ميبالم که با اين روحيه و با عشق به خاندان رسالت و امامت بزرگم کردي و بزرگترين افتخارم اين است که همين دست پرورده خود را هديه ميکنيد به راه خدا و رضاي خدا . سلام و درود خدا بر شما مادران باد که در دامان با عفت خويش فرزنداني تربيت ميکنيد که هر کدام مجاهدي براي اسلام و سربازي براي امام زمان عج و ياوري براي قلب تپنده[[ امت اسلامي خميني]] عزيز هستند . شما مادران در فرداي قيامت در حضور سيده زنان[[ فاطمه زهرا سلام الله عليها]] سر افراز و سربلنديد و افتخار همنشيني با آن بانوي نمونه اسلام را داريد . اي مادرگريه بر شهيد رواست و به قول[[ شهيد مطهري ]]گريه بر شهيد شرکت در حماسه اوست بر من گريه نکني هر وقت دلت گرفت ميتواني به ياد مظلوميت[[ امام حسين]] گريه کني اگر تو براي من گريه کني و ناله و افغان بکني من در پيشگاه با عظمت [[امام حسين ( ع )‌]] خجالت زده خواهم شد زيرا در حالي که ما شهيدي چون حسين داريم گريه بر امثال من جايز نيست . اي مادر اگر جنازه بي سرم را برايت آوردند به ياد سر جداي [[امام حسين]] گريه کن . اگر جنازه ام را با فرق شکسته برايت آوردند به ياد فرق شکافته [[علي اکبر حسين]] اشک بريز . اگر جنازه ام را بدون دست برايت آوردند به ياد دستهاي از پيکر جداي علمدار کربلا[[ ابو الفضل ]]گريه کن اگر جنازه ام را تکه تکه برايت آوردند به ياد[[ حمزه سيد الشهدا عموي پيغمبر]] اشک بريز اگر خبر اسارتم را برايت آوردند به ياد اسارت اهل بيت[[ امام حسين]] خصوصا [[زينب ]]و [[زين العابدين]] گريه کن هرگاه برايت از من ديرتر خبر آمد و چشم انتظار بودي به ياد چشم انتظاري دختر[[ بيمار حسين ( ع )]][[ فاطمه صفرا ]]اشک بريز . در هيچ گاه بر من گريه نکن زيرا ما اقتدا ء کرده ايم به سروران دين خود . چون وضعيت مالي قابل تعريفي ندارم از مادرم ميخواهم در صورتي که برايش مشکل باشد برايم مجلس ختم نگيرد و هرگز راضي نيستم قرض کني و برايم مجلس بگيري با يک شيريني ساده ميتواني [[شهادت]] تنها فرزندت را جشن بگيري . من چيزي ندارم که خواسته باشم برايم خرج کنيد تنها سرمايه ام از مال دنيا چندين جلد کتاب است که از مادرم ميخواهم که آنها را به]] کتابخانه سپاه يا بنياد شهيد]] هديه کند . جنازه ام را در[[ گلزار شهدا بهشت رضا ]]دفن کنيد که افتخار همنشيني و همسايگي شهدا را داشته باشم . در پايان شعار هميشگي را تکرار ميکنم که :‌ خدايا خدايا تا انقلاب مهدي حتي کنار مهدي خميني را نگهدار و جنگ جنگ تا پيروزي . والله التوفيق --- والسلام من اتبع الهدا - علي اکبر عبداللهي&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014432 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی اکبر_عبداللهی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر عبداللهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-20T06:11:40Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = علی اکبر عبداللهی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[نیشابور]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۰/۱۱/۱۸]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[حسن]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیتنامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون گمان نکنيد کساني که در راه خدا کشته ميشوند مردگانند بلکه آنان زنده اند و نزد خداي خود روزي ميخورند ( قرآن مجيد ) و من البني وجدني و من وجدني عرفني اجبني ومن اجبني عشقني ومن عشقني عشقته ومن عشقته قتلته ومن قتلته و علي ديته و من علي ديته فاما ديته . هر کس مرا طلب کند مييابد مرا وهر کس مرا يافت مي شناسد مرا و هر کس مرا شناخت عاشق من ميشود و هر کس عاشق من شد ميکشم او را و هر کس را من کشتم ميريزم خون او را و هر کس را من خونش را ريختم ميدهم خونبهايش را ، پس من ، خود ( خدا ) خونبهايش هستم . با درود و سلام به محضر مبارک امام زمان ( عج ) منجي عالم بشريت و آخرين نور ولايت و امامت [[حضرت مهدي]] ( عج ) و با سلام و درود فراوان و با آرزوي سلامتي کامل و طول عمر براي نائب برحقش امام [[امت خميني]] عزيزقلب تپنده امت اسلامي و مستضعفين جهان و با عرض ادب به پيشگاه مقدس ارواح شهدا از صدر اسلام تا انقلاب سرخ کربلا و از انقلاب خونين [[کربلا]] تا انقلاب خونبار[[ ايران]] و کربلاهاي غرب و جنوب کشور عزيزمان ايران و تا ظهور مهدي موعود . و آرزوي شفاي عاجل براي مجروحين ومعلولين انقلاب و خنگ تحميلي و دعا براي آزادي رزمندگان عزيز و در بندان در زندانهاي هارون الرشيدي [[بغداد ]]و صبر و اجر جزيل براي خانواده هاي محترم شهدا اين وزنه هاي سنگين انقلاب اسلامي . وصيت نامه را با نام خدا شروع ميکنم : اينجانب علي اکبر عبداللهي شهادت ميدهم خدائي جز خداي يکتا نيست و شهادت ميدهم از جانب خدا براي هدايت و راهنمايي و ارشاد مردم صد و بيست وچهار (124000) پيغمبر آمده اند که اولين آنها[[ آدم]]و آخرين آنها خاتم ( ص ) است شهادت ميدهم امير المومنين [[علي بن ابيطالب]] خليفه برگزيده خدا بعد از پيامبر است و به امامت خاندان پاکش گواهي ميدهم . و در استمرار امامت بر نص صريح قران ( اما يعوالله و اما يعوا لرسول و اوالامر منکم ). شهادت ميدهم فقيه امر در هر زمان اختيار تام بر مردم دارد و امر او را واجب ميدانم که فقيه جامع الشرايط در عصر ما[[ امام خميني]] است . بنا بر حسب وظيفه و بدون هيچگونه اجباري عازم جبهه هاي نور عليه ظلمت ميشوم تا شايد بتوانم وظيفه خود را نسبت به اسلام و امام ادا کنم من براي گرفتن چند کيلومتر خاک به جبهه نميروم به جبهه ميروم به خاطر اسلام و براي قران خونم را ميريزم و جانم را فدا ميسازم تا اسلام و انقلاب زنده بماند امروز روزي است که نهال خونين اسلام به کمک و ياري ما و براي رشد به خون ما جوانان نيازمند است مشتاقانه خونم را هديه ميکنم به خدا . تا آخرين دم حيات با مزدوران زر و زور و تزوير خواهيم جنگيد و هيچگاه سازش و يا تسليم نميشويم راه و مقصد ما معلوم است آزادي قدس از راه سرخ کرببلا . راهي بس دشوار و طولاني در پيش داريم بايد بکوشيم و با ناملايمات پنجه نرم کنيم و هيچگاه از نبرد با کافران ترس و دلهره به خود راه ندهيم تا به سر منزل مقصود برسيم ( ومن الله التوفيق ) . جبهه سرزمين عشق به خدا و ايپار در راه اوست سرزمين ايثار و گذشت و ديار عاشقان الله و پيروان حقيقي روح الله است . به جبهه ميروم تا از شهامت و شجاعت و ناله هاي شبانه رزمندگان و غرش روزانه آنها درس ايثار و گذشت بگيرم . عشق به[[ امام حسين ]]( ع ) است که ما را بسوي جبهه ها ميخواند نادي : هل من ناصر ينصرني حسين يک لحظه آرام نميگيرد و بر خود واجب ميدانم که به اين نداي ملکوتي امام سوم لبيک بگويم . زمانيکه غرب و جنوب کشورم بخاطر دفاع از اسلام و نپذيرفتن حلقه مزدوري اجانب در ميان آتش و خون ميسوزد و برادران هموطنم براي اهداف انقلاب که همان گسترش اسلام است جان خود را مشتاقانه فدا ميسازند چگونه ميتوانم خود را مسلمان بدانم و شيعه و پيرو [[علي ( ع )]] و نسبت به مسئله به اين بزرگي ( جنگ ) که در کشور خودم اتفاق افتاده بي تفاوت باشم . اگر انسان کمي فکر کند بخدا قسم طاقت نمي آورد و مشتاقانه به ديدار خداي خود ميرود . دشمنان و مغرضان و کوته نظران بدانند که اکبر براي کسب مال دنيا به جبهه نرفت . براي کسب افتخار و براي قيافه گرفتن و به قول معروف چشم و هم چشمي به جبهه نرفت . اکبر براي رضاي خدا و بر حسب تکليف شرعي پا به صحنه مبارزه و دفاع از حيثيت و آبروي اسلام عزيز و ناموس خويش گذاشت . اي امت مسلمان و رزمنده : در هيچ حال امام را تنها نگذاريد در همه حال يار و ياور امام عزيز باشيد و امرش را بر خود واجب بدانيد ما بايد افتخار کنيم در زماني خلق شده ايم که سکان کشتي پر تلاطم اسلام را ابر مردي از ذره طيبه[[ امام موسي بن جعفر ]]بر عهده دارد پشتيبان اين همراه رزمندگان باشيد تا شما را به ساحل پيروزي برساند . امت مسلمان : وحدت داشته باشيد که در سايه وحدت و تمسک به حبل الله است که که ميتواند پيروزي را بدست آورد . نمازهاي جمعه و جماعت و دعاهاي [[کميل و توسل ]]را هر چه باشکوهتر برگزار کنيد . زيرا همين اجتماعات است که پشت دشمن را شکسته است . پدر و مادر عزيزم : شما براي من زحمت زيادي کشيديد و رنجها برديد و با خون دل بزررگم کرديد تا مرا به اين سن و سال رسانديد . ولي من نتوانستم حتي کوچکترين خدمتي براي جبران زحمات شما بکنم اميدوارم مرا به بزرگي خودتان ببخشيد . سخني دارم با تو اي مادر : اي مادر دوستت دارم و ستايشت ميکنم اي همه وجود من و همه کس من در اين کره خاکي به تو عشق ميورزم . امروز زماني است که شما پدران بايد همانند حضرت [[ابراهيم ( ع )]] امتحان الهي بدهيد و همان طوري که [[ابراهيم ( ع )]] ميخواست فرزندش را براي رضاي خدا ذبح کند شما هم بايد فرزندانتان را براي رضاي خدا به قربانگاه غرب و جنوب کشورمان بفرستيد تا در پيش خداي خود سربلند باشيد و افتخار هم نشيني با [[فاطمه زهرا ( ع ) ]]و[[ هاجر ]]و مادر[[ اسماعيل]] داشته باشيد . من امروز افتخار ميکنم به وجود اينچنين مادري که با سخترين شرايط زندگي دست و پنجه نرم کرد و توانست در دامان باعفت خويش فرزندي بپروراند که امروز خدمتگذار اسلام و[[ اهل بيت]] مطهر پيغمبر باشد . به تو ميبالم که با اين روحيه و با عشق به خاندان رسالت و امامت بزرگم کردي و بزرگترين افتخارم اين است که همين دست پرورده خود را هديه ميکنيد به راه خدا و رضاي خدا . سلام و درود خدا بر شما مادران باد که در دامان با عفت خويش فرزنداني تربيت ميکنيد که هر کدام مجاهدي براي اسلام و سربازي براي امام زمان عج و ياوري براي قلب تپنده[[ امت اسلامي خميني]] عزيز هستند . شما مادران در فرداي قيامت در حضور سيده زنان[[ فاطمه زهرا سلام الله عليها]] سر افراز و سربلنديد و افتخار همنشيني با آن بانوي نمونه اسلام را داريد . اي مادرگريه بر شهيد رواست و به قول[[ شهيد مطهري ]]گريه بر شهيد شرکت در حماسه اوست بر من گريه نکني هر وقت دلت گرفت ميتواني به ياد مظلوميت[[ امام حسين]] گريه کني اگر تو براي من گريه کني و ناله و افغان بکني من در پيشگاه با عظمت [[امام حسين ( ع )‌]] خجالت زده خواهم شد زيرا در حالي که ما شهيدي چون حسين داريم گريه بر امثال من جايز نيست . اي مادر اگر جنازه بي سرم را برايت آوردند به ياد سر جداي [[امام حسين]] گريه کن . اگر جنازه ام را با فرق شکسته برايت آوردند به ياد فرق شکافته [[علي اکبر حسين]] اشک بريز . اگر جنازه ام را بدون دست برايت آوردند به ياد دستهاي از پيکر جداي علمدار کربلا[[ ابو الفضل ]]گريه کن اگر جنازه ام را تکه تکه برايت آوردند به ياد[[ حمزه سيد الشهدا عموي پيغمبر]] اشک بريز اگر خبر اسارتم را برايت آوردند به ياد اسارت اهل بيت[[ امام حسين]] خصوصا [[زينب ]]و [[زين العابدين]] گريه کن هرگاه برايت از من ديرتر خبر آمد و چشم انتظار بودي به ياد چشم انتظاري دختر[[ بيمار حسين ( ع )]][[ فاطمه صفرا ]]اشک بريز . در هيچ گاه بر من گريه نکن زيرا ما اقتدا ء کرده ايم به سروران دين خود . چون وضعيت مالي قابل تعريفي ندارم از مادرم ميخواهم در صورتي که برايش مشکل باشد برايم مجلس ختم نگيرد و هرگز راضي نيستم قرض کني و برايم مجلس بگيري با يک شيريني ساده ميتواني [[شهادت]] تنها فرزندت را جشن بگيري . من چيزي ندارم که خواسته باشم برايم خرج کنيد تنها سرمايه ام از مال دنيا چندين جلد کتاب است که از مادرم ميخواهم که آنها را به]] کتابخانه سپاه يا بنياد شهيد]] هديه کند . جنازه ام را در[[ گلزار شهدا بهشت رضا ]]دفن کنيد که افتخار همنشيني و همسايگي شهدا را داشته باشم . در پايان شعار هميشگي را تکرار ميکنم که :‌ خدايا خدايا تا انقلاب مهدي حتي کنار مهدي خميني را نگهدار و جنگ جنگ تا پيروزي . والله التوفيق --- والسلام من اتبع الهدا - علي اکبر عبداللهي&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2014432 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی اکبر_عبداللهی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان نیشابور]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D8%B1%DA%86%D8%A7%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر سرچاهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D8%B1%DA%86%D8%A7%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-02T00:17:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[پرونده:600px-Cscr-featuredtopic-fawiki.svg.png|20px|چپ]]&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = علی‌اکبر سرچاهی‌&lt;br /&gt;
|نام پدر                = اسماعیل‌&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = نیشابور، &lt;br /&gt;
|شهادت                  =  [[الگو:شهدای 27 تیر |1362/04/27]] &lt;br /&gt;
|کد شهید               = 6212857&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت             = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده‌&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = نامشخص &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
علی اکبر در نیروی دریایی استخدام شد و مدتی در پادگان آموزشی مشغول آموزش بود که انصراف داد وقتی علت انصرافش را پرسیدیم در جواب گفت: می ترسم جنگ تمام شود و نتوانم شرکت کنم و مدیون اسلام و شهداء باقی بمانم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11423 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C%DA%A9%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد رعنایی گوشیکی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C%DA%A9%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-20T17:14:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمد رعنایی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = jpg12 KBInsert link &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[ قاین]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[ ۱۳۶۰/۱۰/۲۵]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = [[شهدا فرخ آباد]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[حسین]]&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*نحوه ی شهادت همسر عزیز شهیدم محمد به این گونه بود که : تیری به پایش اصابت می کند که نتوانسته بود خودش را به نیروها برساند در آن موقع بند پوتینش را باز می کند تا با بستن به پایش در محل خونریزی ، از خون ریزی جلوگیری کند اما بر اثر همان خونریزی بیش از حد در سه شبانه روز به درجه ی رفیع شهادت نائل می گردد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10246 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهید مرتضی رضا پور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2020-04-16T06:44:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : مرتضی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : تربت جام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : رضاپور &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/11/04&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : غلام‌علی‌ مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     زمانی که فرزندم مرتضی از عملیات کربلای چهار برگشت دو مرتبه عازم جبهه شد و در عملیات کربلای پنج به شهادت رسید موقع شهادتش شب خواب دیدم که در حال طواف به دور خانه ی خدا هستم یک سید آمد و گلو بند قرمزی به من داد از خواب بلند شدم به ساعت نگاه کردم دیدم هنوز صبح نشده است با خودم فکر کردم و گفتم که حتما مرتضی به شهادت رسیده است تا این که بالاخره دوستان مرتضی از جبهه برگشتند و دیدم که مرتضی همراه آن ها نیست رفتم خانه ی حاج اسدالله خاکی گفتم حاج اسدالله : پسر من کجاست؟ گفت : پسرت مجروح شده گفتم : نخیر مجروح نیست احتمالا به شهادت رسیده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     شب و روز در این فکر بودم که پسرم مرتضی چگونه به شهادت رسیده است که خواب دیدم که مرتضی وارد منزل شد و جای خمپاره از بالا تا پایین دوخته شده است خطاب به من گفت : پدر جان تو چرا برای من غضه می خوری می بینی که همه جایم سالم است و جایی که من زندگی می کنم بهترین جاست . بعد از این نبینم غصه بخوری من هم به خودم فهماندم که پسرم سالم است و هر موقع که بخواهم به یاد او طریقه ی شهادتش باشم یاد صحبت هایش می افتم که گفت من سالم هستم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     زمانی که مهمات به خط می بردند تا به بچه ها برسانند کسی جرات نمی کرد که از میان سنگر بیرون آید و مهمات را خالی کند از بس که گلوله از آسمان می بارید مرتضی بر می خیزد تا ماشین مهمات را خالی کند اما دوستان و همرزمانش می گویند که مرتضی الان حجم آتش زیاد است صبر کن تا این خمپاره و توپ کمتر شود بعدا می رویم اما مرتضی می گوید : الان نیروها احتیاج دارند حالا شما می گویید صبر کنیم تا حجم آتش کم شود هر چه مشیت الهی باشد همان می شود یک دفعه دیدیم که مرتضی و یکی از بچه های نیشابور بند پوتین هایشان را محکم کردند و به کنار ماشین مهمات رفته در همان حین خمپاره ای سوت کشان به طرف آن ها به زمین خورد همرزمان مرتضی علی رمضانی و رمضان رمضانی می گفتند ما زمین گیر شدیم ولی مرتضی چون جعبه ی مهمات در دستش بود فرصت زمین گیر شدن پیدا نکرد و خواست خداوند هم بود که مهمات دستش منفجر نشد وقتی به روی زمین افتاد رفتیم بالای سرش دیدیم که سر مرتضی پودر شده و به درجه ی رفیع شهادت نائل گشته است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     شب های آخری که مرتضی قبل از شهادتش به سر می برد مدام در حال نماز خواندن و ذکر و توسل بود یک شب فرمانده مان گفت : کدام یک از شما حاضرید به دیده بانی در خط مقدم بروید تنها فردی که داوطلب شد مرتضی بود و با توجه به شرایط سخت کار و تاریکی شب ایشان به راحتی این کار را پذیرفت و داوطلب برای انجام آن ماموریت شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-     بعد از شهادت فرزندم مرتضی خیلی گریه می کردم و غصه می خوردم چون مرتضی نامزد داشت خیلی ناراحت و غمگین بودم مراسم سالگردش بود بعد از شام وقتی همه خوابیدند رفتم در اتاقی که عکس مرتضی بر دیوارش زده بود و شروع کردم با عکسش به صحبت کردن بعد رفتم خوابیدم . خواب دیدم که مرتضی آمد و گفت : مادر مگر وصیت نامه ام را نخواندید، توصیه کرده بودم وقتی به شهادت رسیدم گریه نکنید گفتم بیا مادرجان تا صورتت را ببوسم یک سال است که تو را ندیدم محلی که مرتضی ایستاده بود روشن بود اما جای من تاریک . وقتی رو به رویم ایستاد گفت : دیگر به پیشت نمی آیم چون به وصیتم عمل نکردی و در ادامه گفت : من وصیت کرده بودم گریه نکنید، لباس سیاه نپوشید اما شما به هیچ یک از وصایای من عمل نکردید و من دیگر به خواب شما نمی آیم و با شما صحبت نمی کنم، شما مدیون من هستید اگر برایم گریه کنید هر وقت خواستی گریه کنی آهسته گریه کن و نگو فرزندم شهید شده و بیشتر برای امام حسین علیه السلام و هفتاد و دو تن و شهدای کربلا و فاطمه زهرا سلام الله علیها گریه کنید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع سایت یاران رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10100&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:شهید مرتضی رضاپور.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D9%BE%D9%88%D8%B1.jpg</id>
		<title>پرونده:شهید مرتضی رضاپور.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7%D9%BE%D9%88%D8%B1.jpg"/>
				<updated>2020-04-16T06:32:35Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B3%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DA%AF</id>
		<title>شهید محمد رضا سمندرمارشگ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B3%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DA%AF"/>
				<updated>2020-04-14T22:05:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = محمدرضا سمندرمارشگ&lt;br /&gt;
|تصویر                  =  &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[مشهد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۶/۴/۲۴]]،[[ماووت]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = بهشت رضا&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = تیپ۲۱ امام رضا&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =  &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = محصل&lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر[[غلامحسن]]  &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
یادم می آید در دوران انقلاب، یک خانة تیمی که پشت سینما هویزه بود را به ما تحویل بدهید. ما هم با محمدرضا سمندری شب را در آنجا ؟؟؟ کرده بودیم. نزدیک صبح صدای باز کردن قفل در بگوش رسید. یکی از منافقین وارد منزل شد، آقای سمندری با یک نفر دیگر او را از پشا سر غافلگیر نموده و دستگیرش کردند. منافقین اکثراً از نظر رزمی خیلی ماهر و کار کرده بودند. امّا این دو نفر خیلی راحا توانستند او را که هیکل درشت و ورزیده ای شدات دستگیر کنند. برخلاف او جثه این دو نفر خیلی کوچک بود و نه دورة آموزشی دیده بودند. با این حال توانستند او را به زانو در بیاورند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من تا زمانی که به جبهه اعزام نشده بودم اصلاً نمی دانستم که ایشان کجا و چگونه و با چه سمتی فعالیت می کنند. وقتی به عنوان یک گروه هنری (سرود خوانی) به جبهه اعزام شدده به لشکر 21 امام رضا (ع) مأموریت یافتم، آقای سمندری را آنجا دیدیم. آنجا شنیدیم که آقای سمندری جزء بهترین مردان جنگ است و جزء گردان تخریب هستند من از ایشان سؤال کردم که مسئولیت شما در اینجا چیست؟ گفتند: من هم یکی از همین بسیجیان این گردان هستم. بعد از شهادتش متوجه شدیم که آقای سمندری معاون گردان بوده و یکی از مردان بزرگی بوده که ما در زمان حیاتش کمتر او را درک کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم زمانی که برادر سمندری از ناحیه زانو مجروح شده بود، آقای دکتری که در منطقه خدمت می کردند به ایشان گفتند: به خاطر زخم و جراحاتی که زانویت دارد، حق نداری که در منطقه عملیاتی باشی. ولی به دلیل اینکه برادر جلیل محدثی فر (فرمانده گردان یاسر) به شهادت رسیده بودند، برادر سمندری به بچه ها گفت: الآن اصلاً صلاح نیست که من اینجا را خالی بگذارم، وظیفه ام این است که در عملیات باشم. ولی آقای دکتر به ایشان گفت: آقاجان، اگر از این قضیه 24 ساعت بگذرد ما باید قطعاً پای شما را قطع کنیم. من دیگر حق ندارم به شما اجازه بدهم که در عملیات شرکت بکنی. برادر سمندری به آقای دکتر گفت: حالا راهش چیست؟ آقای دکتر به ایشان گفت: راهش این است که شما یک دست خطی به من بدهی که من خودم خواستم این کار را انجام بدهم. برادر سمندری هم ظاهراً متنی نوشتند و به آقای دکتر دادند. آقای دکتر هم ایشان را مرخص نمودند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یکی از دوستان همرزم در جبهه گفتم: محمدرضا مجروحیتش خیلی شدید است. ایشان گفت: خودم با علی محمد، برادر سمندری را که مجروح شده بود داخل تویوتا گذاشتم، ایشان صورتش سوخته بود و از گوش ها و بینی اش و چشمانش خون می آمد به طوری که هر چه خونهایش را با دستمال پاک می کردیم باز هم ما را نمی دید و نمی شناخت، حتی علی محمد ؟؟؟ را نشناخت. ایشان حالش به قدری بد بود که بعد از چند روز از او قطع امید کردیم! برای اینکه خانواده اش نگران نشوند، با مشهد هم که تماس می گرفتم، می پرسیدند: از محمدرضا چه خبر؟ می گفتم: نگران نباشید، ما با هم هستیم و هر روز همدیگر را می بینیم. بعد از دو هفته که دوباره با مشهد تماس داشتم، گفتند که دیشب محمدرضا زنگ زده وو وقتی از ایشان سؤال کردیم از عمویت چه خبر؟ گفت: من عمویم را ندیده ام. صحبت تلفنی که تمام شد از مخابرات آمدم بیرون و به پارک ساحلی پل سفید اهواز رفتم. در آنجا یکی از بچه ها گفت: نگاه کن، محمد رضا دارد می آید! خوب که نگاه کردم دیدم بله، محمدرضا است. بعد از احوالپرسی به او گفتم: کجا بودی؟! چرا به مشهد نرفتی؟ گفت: چند روزی در بیمارستان شیراز بستری بودم بعد هم که حالک بهتر شد به اینجا برگشتم.&lt;br /&gt;
در جاده خندق بچه های انفجار یک بوش ایجاد کرده که ؟؟؟ و عراق از هم جدا شده بود ولی بوش خوب انجام نشده بود و آن مقداری از خاک که باید برداشته می شد تا آب به خوبی و راحتی از این طرف به آن طرف حرکت کند، برداشته نشده بود. برای همین ما موانعی را در آنجا قرار داده بودیم و صبح به صبح به آن سر می زدیم. در همان جاده خندق از فضای باز که رد می شدیم یک خاکریزی بود که در آنجا یک بوش زده بودیم که آب رد می شد. انفجار به نحو احسن انجام نشده و آب با فشار و با صدا رد می شد. یک روز من و مبرادر سمندری رفتیم که آنجا را چک کنیم، دیدیم که یکی از این مینها دستکاری شده است! برارد سمندری گفت: بیا برویم و این مین را درست کنیم. من به ایشان گفتم: الآن اینجا موقعیتش مناسب میست! دشمن به روی ما درد دارد. ولی ایشان خیلی اصرار می کرد که این مین باید درست شود، چون ما هر روز صبح اینجا را چک می کنیم و شب اینجا را کم و زیاد می نمائیم، باید حتماً این مین را درست کنیم. بالاخره هم ایشان موفق شد و آن مینی را که جا به جا شده بود، درست کردیم و سر جایش گذاشتیم و سیم تله اش را هم بستیم و الحمدالله مشکلی پیش نیامد. در برگشت دشمن متوجه می شد و هر چه از تیربار و کلاش و خمپاره داست به طرف ما شلیک می کرد و ما هم می آمدیم و بالاخره از سوله رد شدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم دوم فروردین سال 65 بود که ما از جبهه ترخیص شدیم. آن زمان وجیهه دختر آقای سمندری حدود یکسال داشت، من به برادر سمندری گفتم: محمدرضا، شما نمی آیی به مشهد برویم؟ دلت برای وجیهه (دخترت) تنگ نشده است؟ ایشان گفت: دلم تنگ شده ولی کاری مهمتر از وجیهه اینجا دارم، باید بمانم و این کارها را انجام بدهم. شما بروید، من هر وقت فرصت شد می آیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین دفعه ای که من برادر سمندری را دیدم سر ظهر و در منطقه بود. من به ایشان گفتم: من می خواهم به مرخصی بروم، شما نمی خواهی با من به مشهد بیایی؟ ایشان گفت: من خسته ام، 20 دقیقه بخوابم بعد مرا بیدار کنید. با هم صحبت بکنیم. ایشان 72 ساعت می شد که نخوابیده بود و حالا می گفت: فقط 20 دقیقه بخوابم. ایشان بعد از 20 دقیقه بلافاصله خیلی سر حال و قبراق بیدار شد! من و آقای آریان منش با ایشان صحبت کردیم و گفتیم: اگر صلاح می دانی بعد از چند سال که در منطقه خدمت می کنی مأموریت بگیر به مشهد بیا. ولی ایشان راضی نشد. به ایشان گفتم: لااقل به مرخصی بیا. ایشان نیز به ما همین جوری یک قولی داد و گفت: باشد، اگر فرصتی شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که اولین فرزندم بدنیا آمد فکر می کنم عملیات کربلای 4 یا 5 بود. ایشان زنگ زدند و گفتند که عکسی از فرزرندم بگیرید و برایم بفرستید چون فکر می کنم که دیگر نمی توانم بیایم و او را از نزدیک ببینم. من هن از این حرف او خیلی ناراحت شدم. ایشان تا 45 روز بچه را ندیدند. همه تعجب کردند از اینکه ایشان اینقدر صبر کرده و علی رغم اشتیاق دیدار فرزند بیشتر در جبهه بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11804 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:محمدرضا سمندر مارشگ}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%E2%80%8C%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87%E2%80%8C</id>
		<title>شهید علی ‌اکبر سلیمان زاده‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%E2%80%8C%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-04-11T20:12:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام :	علی‌اکبر	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی: سلیمانزاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: براتعلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :	اسفراین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :	1365/11/11&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :	بیمارستان‌کامیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم در حالی که شب عاشورا بود هیات سینه زنی به طرف مزار شهید حرکت کرده بودند . علی اکبر را دیدم که لباس بسیجی و چفیه در گردن به طرف هیات می آید و من خودم را به او رساندم اورا درآغوش گرفتم و بسیار گریه کردم . ازایشان پرسیدم هیات آمده است ؟ گفت : این مردم مرا شرمنده نموده اند ازشهید پرسیدم حالت چگونه است ؟ ایشان احساس رضایت کردند با شهید خداحافظی کردم و من برگشتم .&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11688 سایت یاران رضا] &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین جوان‌نامی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-10T10:45:49Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6509760	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	حسین‌	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	جوان‌نامی‌	تاریخ شهادت :	1365/11/07&lt;br /&gt;
نام پدر :	جعفرقلی‌	مکان شهادت :	شلمچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	لشکر 5 نصر&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	مسئول محور&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
حرمت والدين&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-من از طرف بسیج به جبهه اعزام شدم . یک روز در چادر نشسته بودم که حسین آقا آمد من را صدا زد واز من خواست که به بیرون چادر بیایم بعد از سلام و احوال پرسی گفت : پدرجان امشب ساعت 10 عملیات انجام می شود آمده ام از شما خداحافظی کنم . دستم را گرفت و با همدیگر به داخل نخلستانی که در آن اطراف بود رفتیم ، کمی در نخلستان قدم زدیم و صحبت کردیم . حسین آقا گفت: کم کم دارد دیر می شود من باید بروم . همدیگر را در آغوش گرفتیم و در حالی که اشک از چشمانم جاری شده بود صورتش را بوسیدم . او وقتی اشکهای من را دید گفت: مرد که گریه نمی کند ، پدرجان گریه نکن اگر کسی ما را در این وضعیت ببیند شک می کند . این شاید آخرین دیدار ما باشد ، خداحافظی کرد و رفت . بعد از اینکه از حسین آقا جدا شدم یکی از دوستانم به نام آقای کرباسی جلوی من را گرفت و گفت : چه خبر ؟ چرا اینقدر ناراحت شدی پسرت چیزی گفت . من گفتم : بین خودمان بماند امشب عملیات است و خوب نباید کسی بفهمد اگر این موضوع جایی درز کند . همه چیز بهم می خورد آقای کرباسی گفت : نگران نباش من به کسی نمی گویم . چند ساعتی از دیدار ما با حسین آقا نگذشته بود که من به طرز عجیبی احساس دلتنگی کردم به آقای کرباسی گفتم :‌من طاقت نمی آورم بیاید برویم دوباره پسرم را ببینم. آنجا دژبانی داشتیم من جلوی دژبانی رفتم ، داشتم با دژبانی صحبت می کردم که به من اجازه بدهد از اردوگاه بیرون بروم که در همین حین حسین آقا را دیدم که سوار بر جیپی می خواست از دژبانی رد شود من را که دید ایستاد و گفت: پدر جان سوار شو فعلاً چند ساعتی وقت دارم می رویم تا پیش حاج رسول یک احوالی می پرسیم و برمی گردیم . پیش حاج رسول رفتیم و مدتی آنجا بودیم . بعد حسین آقا گفت: حالا که تا اینجا آمده ایم برویم قایق ها را نیز ببینیم . از حاج رسول خداحافظی کردیم . و رفتیم برای دیدن قایق ها نیم ساعتی آنجا بودیم کم کم داشت خورشید غروب می کرد به حسین آقا گفتم : پسرم دیگر دارد دیر می شود بهتر است که برویم . او من را به اردوگاه رساند موقع رفتن صورتش را بوسیدم و او را به خدا سپردم . بعد از عملیات چهار و پنج روز بود که از حسین آقا خبری نداشتیم . به ستاد رفتم تا از وضعیت ایشان مطلع شوم . آنجا به من گفتند : پسرم شما در حال حاضر آن طرف اروند است ما از وضعیت جسمی ایشان هیچ اطلاعی نداریم . من خیلی نگران بودم همین طور داشتم در محوطه راه می رفتم که یکی از دوستان پیش من آمد و گفت: من به اتفاق 6 نفر دیگر می خواهیم به آن طرف اروند برویم اگر شما هم مایل هستید می توانید با ما بیائید . من پیشنهاد آنها را قبول کردم و گفتم : من با شما می آیم . بالاخره سوار ماشین شدیم و به سمت اروند حرکت کردیم . مقداری از اردوگاه دور شدیم که یکدفعه متوجة ماشین شدم که به سمت ما می آید داخل ماشین را که نگاه کردم دیدم حسین پشت فرمان است همین که او را دیدم خودم را از عقب ماشین به پائین پرت کردم راننده ترمز زد و بالای سر من آمد گفت: افتادی گفتم : نه در همین حین حسین آقا هم رسید راننده گفت: مرد حسابی این چکاری بود که کردی ؟ امکان داشت که دست و پایت بشکند حسین آقا گفت: این بنده خدا پدرم است همین که من را دید از عقب ماشین پائین پرید . او دست من را گرفت و بلند کرد همدیگر را در آغوش گرفتیم چند لحظه ای در همین حالت بودیم . حسین آقا به راننده گفت شما برو من خودم بعداً پدرم را می آورم . سوار ماشین شدیم و به ستاد رفتیم ماشین را جلوی ستاد پارک کرد . از ماشین که پیاده شدیم تعدادی از دوستان حسین ما را دیدند و از ما دعوت کردند تا برای صرف چایی به چادر آنها برویم . من گفتم : چایی نمی خورم حسین آقا گفت: پس برویم من موتوری بردارم تا با آن به شهر برویم . از دوستان ایشان معذرت خواهی کردم ، سوار موتور شدیم و به فاو رفتیم گشتی درون شهر زدیم و بعد به کارخانه نمک رفتیم . کم کم داشت هوا تاریک می شد به حسین آقا گفتم : بهتر است برگردیم هوا دارد تاریک می شود . بالاخره حسین آقا من را به اردوگاه برد و خودش به آنطرف اروند رفت .&lt;br /&gt;
حرمت والدین&lt;br /&gt;
موضوع	حرمت والدين&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
-تقریباً 25 روز بود که از وضیعت حسین آقا بی خبر بودم البته یکی از دوستان ایشان به نام محمد آقا هر چند وقت یک بار پیش ما می آمد و می گفت: حال حسین آقا خوب است با من تماس گرفته نگران نباشید . تا اینکه یکی از اقوام از جبهه آمد من به دیدن او رفتم و از او پرسیدم شما از حسین آقا خبری ندارید آن بندة خدا گفت: حسین آقا چند روزی است که مجروح شده و در بیمارستان اصفهان بستری است . من به محض اینکه این موضوع را فهمیدم پیش محمد آقا رفتم و به او گفتم : مگر شما نگفتید حسین حالش خوب است ایشان گفت: بله حالش خوب است گفتم : مرد حسابی الان برای من خبر آورده اند که او مجروح شده است . محمد آقا گفت: حاج آقا چند لحظه صبر کن من الان با محل کارش تماس می گیرم . بلافاصله شماره ای را گرفت و گوشی را به من داد بله او راست می گفت : حسین پشت خط بود با او سلام و احوال پرسی کردم گفتم : حسین جان تو الان کجایی ؟ گفت: من در پادگان 92 هستم . گفتم : تو را به قرآن قسم می دهم را ستش را بگو مجروح شده ای ؟ حسین آقا گفت: من قسم نمی خورم ولی نگران نباشید فردا شب من به مشهد می آیم . بعد خداحافظی کردیم و من به خانه برگشتم تا در انتظار ایشان بمانم . ساعت 12 شب بود آمبولانسی به درب منزل ما آمد و حسین آقا با عصاهایی که زیر بغل داشت از آمبولانس پیاده شد . جلو رفتم و او را در آغوش گرفتم به او گفتم : تو الان 25 روز است که مجروح شده ای چرا به ما خبر ندادی. گفت: نمی خواستم شما نگران شوید . 2&lt;br /&gt;
پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بار آخری که حسین آقا می خواست به جبهه برود یک روز من برای احوالپرسی به منزل ایشان رفتم . بحث وصحبت آنشب ما درمورد زندگی آینده بود من گفتم : حسین آقا شما باید فکر خریدن زمین یا خانه باشید ایشان گفت : مگر شما خبر نداری من خانه دارم گفتم : خانه شما کجاست گفت : انشاءا… چند روز دیگر کلیدش را به شما می دهم . من آن موقع متوجه حرفی که ایشان زد نشدم . خلاصه تا اینکه بعد از چند روز خبر شهادت ایشان را برای ما آوردند من آن وقت فهمیدم منظور حسین آقا از خانه ای که دارد کجاست .&lt;br /&gt;
امر به معروف و نهي از منکر&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سایت چهار مستقر بودیم . من بعضی وقتها سیگار می کشیدم یک روز بعد از ظهر نزدیک های غروب آفتاب ، رفتم بیرون چادر نشستم و شروع به کشیدن سیگار کردم. در همین حسین یک دفعه حسین آقا از چادر بیرون آمد و دستش را روی شانه ی من گذاشت وبه شدت شانه ی مرا فشار داد . احساس درد شدیدی کردم گفتم : تورا به قرآن قسم می دهم دستت را بردار شانه ام شکست . ایشان دستش را از روی شانه ی من برداشت و بلافاصله مچ دستم را گرفت وسیگار را از بین انگشتانم بیرون کشید وزیر پایش له کرد . ایشان گفت : من چند بار به شما تذکر دادم که نباید سیگار بکشی . سیگار برای سلامتی ضرر دارد وباعث به وجود آمدن هزارو یک مریضی می شود . حالا به من قول بدهید که دیگر سیگار نمی کشید. اما من گفتم : اگر قول بدهم وزیر قول بزنم . گفت: مرد وقتی قول می دهد سرقولش می ماند . در همین حین کمی مچ دستم آزاد تر شد بلافاصله فرار کردم چون می ترسیدم قول بدهم ونتوانم به آن عمل کنم . خلاصه بعد از این ماجرا بار دیگر حسین آقا دنبال من کرد تا از من قول بگیرد ولی من فرار کردم .&lt;br /&gt;
اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از دوستان ارتشی ما چند روزی را درچادر ما مهمان بود یک روز در چادر نشسته بودیم که بحث حقوق ومزایای نیروهای سپاه و ارتش شد. این دوست ما از اینکه حقوق ما خیلی کم است تعجب کرده بود . به حسین آقا گفت : برای چه به شما اینقدر حقوق کم می دهند ؟ ایشان گفت : ما تا وقتی امام را داریم حقوق نیاز نداریم.&lt;br /&gt;
سعه صدر&lt;br /&gt;
موضوع	سعه صدر&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات فتح المبین حسین آقا مورد اصابت ترکش قرار گرفت اما ایشان تا پایان عملیات هیچ چیزی در مورد مجروحیتش به ما نگفت . تا اینکه عملیات تمام شد ما می خواستیم به عقبه برگردیم که متوجه شدیم حسین آقا زخمی شده است من خیلی تعجب کردم که چطور ایشان توانسته با این خونریزی طاقت بیاورد .&lt;br /&gt;
امور خير و عام المنفعه&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز حسین آقا را دیدم که مشغول شستن لباس بود . جلو رفتم تا خسته نباشیدی به او بگویم که متوجه شدم ایشان دارد لباسهای مرا هم می شوید . رفتم تا لباسها را از جلوی او بردارم که مرا هل داد از این کار حسین آقا ناراحت شدم وبه او گفتم : با این کارت چه چیزی را می خواهی ثابت کنی ؟ می خواهی خودت را نشان بدهی دوست داری همه بگویند جوانان لباس بچه ها را می شوید . اینجا هر کسی باید کارهای شخصی اش را خودش انجام بدهد . من هر چه حرف زدم هیچ تاثیری روی ایشان نداشت حسین آقا بدون اینکه به حرفهای من توجه کند در حال شستن لباس بود . وقتی دیدم ایشان دست برنمی دارد به زور متوسل شدم . البته قدرت بدنی ایشان خیلی از من بیشتر بود . انگشت صبابه حسین آقا را گرفتم و با تمام قدرت فشار دادم ایشان هیچ گونه مقاومتی نمی کرد. اینقدر فشار دادم تا اینکه انگشتش شکست با اینکه درد زیادی داشت اما هیچ گونه عکس العملی نشان نداد. من از عرقی که روی پیشانیش جمع شده بود فهمیدم که خیلی درد می کشد . حسین آقا گفت: سید بالاخره کار خودت را کردی دیگر نمی توانم لباسهایت را بشویم وقتی این حرف را زد اشک درچشمانم جمع شد . چون با درد شدیدی که داش حتی یک آخ هم نگفت . تنها چیزی که نشان من داد او درد می کشد عرقی بود که روی پیشانی اش نمایان شده بود .&lt;br /&gt;
تقيد به جماعت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح جمعه بود چند ساعتی وقت داشتیم تا استراحت کنیم چون قرار بود بعد از ظهر خط را تحویل بگیریم من می خواستم استراحت کنم که حسین آقا پیش من آمد و گفت : امروز می خواهم به آبادان بروم تا درنماز جمعه شرکت کنم بلندشو تا با همدیگر برویم. من گفتم : می خواهم استرحت کنم حوصله ی نماز جمعه را ندارم . بالاخره با اصرار زیاد حسین آقا به اجبار همراه ایشان شدم و برای شرکت در نماز جمعه به آبادان رفتم . وقتی امام جمعه در حال سخنرانی بود تعدادی گلوله به سمت ایشان شلیک کردند . من به شوخی به حسین آقا گفتم : اگر صدام نتواند در جبهه ما را از بین ببرد درمیان این صف ها کار خود را می کند. اصلاً شرکت در نماز جمعه وظیفه ی ما نیست . افرادی که درون شهر هستند باید این صفوف را پر کنند . وظیفه ما بالاتر از این هاست که بخواهیم چند کیلومتر راه بیاییم تا درنماز جمعه شرکت کنیم . کار ما جنگیدن است نه شرکت در نماز جمعه . حسین آقا در جواب حرفهای من گفت : اگر ما در چنین تجمعاتی که نشانه ی بارز جهاد در راه خداست شرکت نکنیم ممکن است در مواقع حساس و خطر پایمان بلرزد و عقب بکشیم .&lt;br /&gt;
خاطرات جنگي&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز حسین آقا برای من خاطره ای را اینگونه تعریف کرد : در کردستان بودیم یک روز برای ماموریت به کوههای اطراف رفتیم . در آنجا با نیروهای دشمن درگیر شدیم در طی این درگیری گلوله ای به پشت من اصابت کرد شدت مجروحیت من در حدی بود که دوستانم گمان می کردند شهید شده ام به همین خاطر مرا در بین جنازه ها می گذارند تا به سردخانه منتقل کنند اما در همین حین یک لحظه می توانستم پلک بزنم . دوستانم متوجه شدند که من هنوز زنده ام و بلافاصله بعد از اینکه متوجه علائم حیات دروجودم شدند سریع مرا به بیمارستان منتقل کردند و مرا از مرگ حتمی نجات دادند .&lt;br /&gt;
حرمت والدين&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار که حسین آقا می خواست به جبهه برود . با پدرم برای بدرقه ی ایشان به راه آهن رفتیم . آنجا خیلی شلوغ بود حسین آقا عجله داشت که زودتر سوار قطار شود چون می ترسید از قطار جا بماند . به همین دلیل پدرم را در آغوش گرفت . صورتش را بوسید واز او خداحافظی کرد . اما فراموش کرد که از من خداحافظی کند داشت می رفت سوار قطار شود که او را صدا کردم و گفتم : حسین با من خداحافظی نکردی ایشان برگشت صورت مرا بوسید و گفت: هیچ وقت درس و مسجد را ترک نکنی از من هم خداحافظی کرد و رفت سوار قطار شد .&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:شهید حسین جوان نامی6139.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6139&lt;br /&gt;
Z.shams:&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسین جوان نامی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C6139.jpg</id>
		<title>پرونده:شهید حسین جوان نامی6139.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86_%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C6139.jpg"/>
				<updated>2020-04-10T10:41:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید سید محمد سعید حسینی یزدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-06T13:15:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : سیدمحمدسعید     &lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حسینی‌یزدی‌ &lt;br /&gt;
نام پدر : ابوالقاسم‌     &lt;br /&gt;
محل تولد : کاشمر&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/05/02&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
زندگی نامه:&lt;br /&gt;
شهيد در سال 1342 در کاشمر و در خانواده‌اي مذهبي ديده به جهان گشود وي دوران کودکي را در دامان مادر سپري و با احکام عاليه اسلام رشد نمود و سپس راهي دبستان شد و با جديت به پايان رساند و سپس به مدرسه راهنمايي رفت و تا سوم راهنمايي درس خواند و در زمان انقلاب بود که در تظاهراتها و راهپيمائيها و در جلسات سياسي و در انجمن اسلامي و بسيج دانش‌آموزي فعاليتهاي چشم‌گيري داشت و با شروع جنگ با علاقه زياد از طرف بسيج براي رفتن به جبهه ثبت‌نام نمود که به علت سن کم با او موافقت نکردند ولي بالاخره توانست در سال 61 آموزش نظامي ببيند و سپس عازم منطقه جنگي جنوب شد ودر عمليات رمضان شهيد شد.&lt;br /&gt;
وصیت نامه:&lt;br /&gt;
محبوبترين چيز براي ملاقات با خدا در نزد من مرگ است.&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
فرزندم سید محمود مدت 6 سال مفقودالاثر بود. ما هر روز به امید اینکه خبری از او دریافت کنیم رادیو عراق را گوش می‌کردیم. نام همرزمش مسعود را شنیدیم ولی نامی از فرزند من نمی‌برد. هنگامی که می‌خواستند نام شهدا را بخوانند و جنازه‌ها را بیاورند خانم تقربی که بسیار متدین و راستگو بود، خواب دیده بود که تعدادی از شهدا جمع شده‌اند و به صف سر خاک شهید مدرس می‌آیند (که هم ا کنون خاک شهید در آنجا قرار دارد).آن وقت فرزند من سید محمود، جلودار آنهاست. و در حالی که پلاک بزرگی به گردنش بوده و پرچم سرخی هم در دستش وارد آرامگاه شهید مدرس شده و بقیة شهدا نیز پشت سرش وارد شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان پیروزی انقلاب او همگام با دوستان خود جلوی ماشینها را می‌گرفتند و به او می‌گفتند بگو مرگ بر شاه. وی در جلسات سیاسی و اخلاقی که از ناحیه روحانیت مبارز و انجمن اسلامی تشکیل می‌شد شرکت مستمر و فعالانه داشت&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7329 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمدباقر جوادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-03T16:33:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمدباقر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : جوادی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمدرضا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: کاشمر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/11/08&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند عزیز شهیدم محمد باقر در تاریخ هشتم بهمن ماه سال 1365 به شهادت رسید و من در تاریخ سوم بهمن ماه 1365 خواب دیدم من به لحاظ چشم نابینا هستم اما در عالم خواب بینا بودم در همین خواب ما در حال جمع کردن انگور بودیم و محمد باقر و حسین هر دو پسرم روی یک میم را گرفته بودند و انگور میچیدند و به همدیگر انگور میدادند گفتم بروید از هم دیگر جدا کار کنید در همان عالم خواب به نظرم رسید که محمد باقر در جبهه است ناگهان سیدی آمد و به ما سلام کرد و گفت من سی رضا هستم و از جبهه می آیم گفتم پس شما از رزمندگان خبردارید بچه ما چطور است گفت مگر خودتان بروید محمد باقر را بیاورید و گرنه او نمی آید در همین حال از خواب بیدار شدم و بعداً متوجه شدم که در همان تاریخ که من این خواب را دیدم محمد باقر به شهادت رسیده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرض دادن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ومحمد باقر در جبهه بودیم و در منطقه من از محمد باقر 50 تومان پول به قرض گرفتم و قرار شد اگر همدیگر را ندیدیم اگر شهید شد من پنجاه تومان را به پدرش بدهم و اگر من شهید شدم او پنجاه تومان از پدر من بگیرد و توفیق شهادت نصیب او شد و من که برگشتم حالا مانده بودم که چطوری این پنجاه تومان را ببرم و به پدر ایشان بدهم خجالت میکشیدم احتمال میدادم یاد شهید افتد و ناراحت شود یک شب محمد باقر را در عالم خواب دیدم او به من گفت برای پنجاه تومان چرا اینقدر خودت را میخوری برو به قرار عمل کن وخانواده من ناراحت نمیشوند بلکه افتخار میکنند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روزدر منطقه عملیاتی بنده در اطاق عقب وانت تویوتا خوابیده بودم یک وقت خواب دیدم که در روستای دهنو هستیم وبرادر شهید محمد باقر جوادی به سمت من آمد ولی می بینم که حسین جوادی دو تا دستش قطع شده در همین عالم خواب با خودم می گفتم چرا دستهای حسین قطع شده یکدفعه بیدار شدم وبه فکر افتادم گفتم حتما محمد باقر شهید شده بهد از چند روز که رفتم خبری از محمد باقر بگیرم متوجه شدم که او به آرزویش رسید وبه شهادت رسید&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%206103 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمدباقر جوادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1_%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-03T16:33:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمدباقر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : جوادی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمدرضا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد: کاشمر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/11/08&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند عزیز شهیدم محمد باقر در تاریخ هشتم بهمن ماه سال 1365 به شهادت رسید و من در تاریخ سوم بهمن ماه 1365 خواب دیدم من به لحاظ چشم نابینا هستم اما در عالم خواب بینا بودم در همین خواب ما در حال جمع کردن انگور بودیم و محمد باقر و حسین هر دو پسرم روی یک میم را گرفته بودند و انگور میچیدند و به همدیگر انگور میدادند گفتم بروید از هم دیگر جدا کار کنید در همان عالم خواب به نظرم رسید که محمد باقر در جبهه است ناگهان سیدی آمد و به ما سلام کرد و گفت من سی رضا هستم و از جبهه می آیم گفتم پس شما از رزمندگان خبردارید بچه ما چطور است گفت مگر خودتان بروید محمد باقر را بیاورید و گرنه او نمی آید در همین حال از خواب بیدار شدم و بعداً متوجه شدم که در همان تاریخ که من این خواب را دیدم محمد باقر به شهادت رسیده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرض دادن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ومحمد باقر در جبهه بودیم و در منطقه من از محمد باقر 50 تومان پول به قرض گرفتم و قرار شد اگر همدیگر را ندیدیم اگر شهید شد من پنجاه تومان را به پدرش بدهم و اگر من شهید شدم او پنجاه تومان از پدر من بگیرد و توفیق شهادت نصیب او شد و من که برگشتم حالا مانده بودم که چطوری این پنجاه تومان را ببرم و به پدر ایشان بدهم خجالت میکشیدم احتمال میدادم یاد شهید افتد و ناراحت شود یک شب محمد باقر را در عالم خواب دیدم او به من گفت برای پنجاه تومان چرا اینقدر خودت را میخوری برو به قرار عمل کن وخانواده من ناراحت نمیشوند بلکه افتخار میکنند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روزدر منطقه عملیاتی بنده در اطاق عقب وانت تویوتا خوابیده بودم یک وقت خواب دیدم که در روستای دهنو هستیم وبرادر شهید محمد باقر جوادی به سمت من آمد ولی می بینم که حسین جوادی دو تا دستش قطع شده در همین عالم خواب با خودم می گفتم چرا دستهای حسین قطع شده یکدفعه بیدار شدم وبه فکر افتادم گفتم حتما محمد باقر شهید شده بهد از چند روز که رفتم خبری از محمد باقر بگیرم متوجه شدم که او به آرزویش رسید وبه شهادت رسید&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%206103 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
منبع سایت:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6103&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86.jpg</id>
		<title>پرونده:شهید حمیدرضا سلطانیان.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86.jpg"/>
				<updated>2020-04-02T12:27:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%A8%DB%8C%D9%86</id>
		<title>شهید علی حهان بین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%A8%DB%8C%D9%86"/>
				<updated>2020-04-01T15:24:09Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6509889    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    علی‌    محل تولد :    تربت ‌حیدریه&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    جهان‌بین‌    تاریخ شهادت :    1365/10/23&lt;br /&gt;
نام پدر :    عباس‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    مهندس‌رزمی‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    تقيد به انجام کامل ماموريت&lt;br /&gt;
راوی    ن. م فخر آبادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« شهید جهان بین در آن شب که برادرش مجروح شده بود . ایشان را فقط تا اورژانس رساندند. گفتم شما برادرت مجروح شده ، گفت خوب مجروح شده انشاء ا... خوب می شود . او گفت : من باید بمانم و کارم را ادامه بدهم که واقعاً روحیّه بسیار جالبی داشت . شهید جهان بین توی ناو کار می کرد . یادم هست ایشان مسئولیّت و کار یک راننده لودر و بلدوزر را ، درک کرده بود که چقدر مهم است . با اصرار به من می گفت : اگر اشکالی ندارد بگذارید به من آموزش بدهند و من با دستگاه کار کنم . به گونه ای بود که به خودش اجازه نمی داد بدون اجازه بنشیند پشت دستگاه می گفت : ممکن است من دستگاه را خراب کنم . اجازه می گرفت : این خیلی مهم بود . می گفت : برای چه حالا که می توانی که دستگاه را این طرف آن طرف ببری می گفت نه می خواهم طوری یاد بگیرم که خاکریز بزنم تا اگر یک جایی ماند من بتوانم کار کنم . آخر هم روی بلدوزر شهید شد . برادر کدخدایی آن شب با ایشان بودند ، توضیح داد از علاقه عجیبی که ایشان به یاد گرفتن داشت و نهایتاً هم در آنجا روی بلدوزر ترکش خورد .&lt;br /&gt;
    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    حمید ربانی نوغانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید جهان بین در عملیات کربلای 5 شبهای اول مجروح می شود ، می آورند اهواز ، بدون اجازه دکتر برمی گردد ، روز قبل از این برنامه ، برادرش مجروح شدید می شود ، می خواهند منتقل کنند به اهواز . و بالاخره می گویند می توانید بروید مشهد . بالاخره چون داداشت رفته لااقل تا اهواز یا مشهد برسان خواستی برگردی برگرد . ایشان می گویند خوشا به حالش ایشان اگر مجروح شده کاری نکرد . گناهانش سبک شده است . شاید من هم اگر لایق باشم ، بتوانم بار گناهان خودم را کم کنم و به فکر خودم باشم . بعد از چند روزی مجروح می شود و برمی گردد عقب. او را به اهواز می برند و بدون اجازه پزشک می آید موقعیت و شب مصرانه می آید خط و به او می گویند فعلاً که رفتی خط کنار خاکریز بنشین و استراحت کن . خوب می نشیند. قسمتی از منطقه در دید دشمن بود و دشمن خیلی روشن اجرای آتش می کرد. بنا بوده آنجا خاکریز زده شود و چند تا رانندة لودر می روند، روی دستگاه کار می کنند و وقتی می خواهند خاکریز را به هم وصل کنند این دو نفر یکی شهید و یکی مجروح می شود . از خصوصیات شهید جهان بین این بود که هر وقت بیکار می شد . می رفت و روی دستگاهها کار می کرد ، روی دستگاهها شاید یک موقعی بتواند از رانندگی بهره ای ببرد و بتواند پشت دستگاه بنشیند و در همانجا موقعی که دو تا راننده مجروح و شهید می شوند بالاخره با بی سیم عقب خبر می دهند که راننده نداریم تا کار را تمام کند ، ایشان از فرصت استفاده می کند و می رود روی دستگاه و بعد از اینکه چند بیل خاک می زند بالاخره به آرزوی دیرینه اش می رسد و به دیار معبود می رود&lt;br /&gt;
    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    ن. م فخر آبادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید جهان بین بعنوان رابط بود ، نیروی بسیار جالبی بود من با شهید جهان بین رفتم که اوضاع و احوال را ببینیم که چه هست و بچه ها چطورند و چه کارهایی می شود توی منطقه کرد . با شهید جهان بین داشتم می رفتم منطقه آنچنان باتلاقی بود که نیروهای پیاده که می آمدند تا زانو توی گل می رفتند این جوانهای بسیجی را می دیدیم که دارند می آیند و مجروح هستند و حسابی گرسنه و تشنه هستند، شب را تا صبح دویده بودند عملیات کرده بودند ، چه غواص ها چه نیروهای ساده ای که ایشان توضع دادند که وقتی رد می شدند مین ها را می خواستند با بلدوزر پاکسازی کنند مخفی می شد ، نیروهای بسیجی از کنارشان رد می شدند و این ها می آمدند . من یادم هست شهید جهان بین این باد گیرهایی که تنشان بود ، جلوی این بادگیرها یک زیپ و یک جایگاهی دارد - جیره هایی که برای نیروهای بسیجی آورده بودند در سنگرها زیر ریخته بود ، بیسکویت بود ، شکلات بود ، واز این ها برداشت گفت : از اینها بردارید و من هم برداشتم ، ایشان هم برداشت ، و پر کردیم ، × که می رفتیم بسیجی که می آمدند ، حالت های ایشان را می خواهم بگویم که چقدر به فکر این مسائل بود ، خیلی مسائل ریزی را دنبالش بود ، به اینها یکی یکی می رسید و اینها را می بوسید و صحبت می کرد شما گرسنه نیستید ، از این بیسکویت ها به آنها می داد که جلوی ضعف آنها را بگیرد ، توی همین مسیر که می آمدیم یادم هست که نیروهای بسیجی را می دیدم که پاش از ران ترکش خورده بود ، تقریبأ شاید حدود 8-9 سانت دهن باز کرده بود و شلوارش که پاره شده بود ، معلوم بود که خون هم آمده بود دیگر خون نمی آمد و بسته شده بود × ما به عنوان فردی که سالم بود بدنمان توی گل ها و باتلاق جدأ برامون مسئله مشکل بود . چون ما به طرف خط می رفتیم و آنها بر می گشتند ، این با آن زخم جراجت و خستگی که داشتند پا توی این باتلاق و آوردن بالا جدأ مشکل بود تا رسیدیم به آن آخر پیج ضلعی که نیروهای مجروح را می آوردند روی دژ و آب گرفتگی سمت چپ محور عملیاتی خشایارها می آمدند اینجا و اینها را می گذاشتند روی این ها روی اینها . من جوان بسیجی را دیدم که این را رفت سوار شد و دقیقأ انگشتان پایش قطع بود و شکسته بود و خون می آمد . آنچنان محکم و مصمم و استوار نشسته بود و نگاه می کرد و حالا بعضی ها بودند که مجروح بودند ، ناله می کردند و اینها می گفتند حرکت کن برو . ایشان را من یادم هست نشسته بود ساکت و من وقتی نگاه کردم به پای او و چهره اش جددأ متعجب شدم که خدایا این ایمان که در قلب اینها واقعأ هست چی هست که اصلأ درد را احساس نمی کنند و این معلوم می شد که ارتباطی هست با جای دیگر.&lt;br /&gt;
اخلاص عمل&lt;br /&gt;
راوی    حمید ربانی نوغانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شهید بزرگوار با توجه به اخلاصی که داشت کمتر از زندگی خود سخن می گفت. بعد از شهادت ایشان از دوستان نزدیکتر او در مورد زندگی ایشان پرسیدیم متوجه شدیم که علی کمتر از روستاهای دور افتاده و محروم بیرجند زندگی می کند و پدر کشاورز می باشد و از نظر مادی در مضیقه است این شهید بزرگوار اکثر روزها را روزه می گرفت تا شاید در مواد غذایی صرفه جویی شود شهید علی جهان بین پس از اخذ دیپلم مدت زیادی را در جبهه خدمت می کرده است وقتی ایشان گفته می شود شما باید ادامه تحصیل بدهید در جواب گفت وقت برای تحصیل بسیار است فعلاً باید در اینجا جبهه ماند و از میهن دفاع کرد.&lt;br /&gt;
    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    حمید ربانی نوغانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید على جهان بین یکسرى در عملیات کربلاى 5 شبهاى اول مجروح مى‏شود که او را مى‏آورند اهواز اما او بدون اجازه دکتر برمى گردد به منطقه و روز قبل نیز برادرش مجروح شدید مى‏شود که مى‏خواهند او را به مشهد منتقل کنند که به شهید گفته مى‏شود. لااقل برادرت را تا اهواز همراهى کن و بعد برگردد اما شهید مى‏گوید اگر برادرم مجروح شده خوشا به حالش چون گناهانش سبک شده است پس من هم باید باشم شاید بتوانم بار گناهان خودم را کم کنم که بعدا خودش نیز مجروح مى‏شود که بدون اجازه پزشک برمیگردد به موقعیت و با اصرار زیاد خودش به خط مى‏رود و برادران به او مى‏گویند که کنار خاکریز بنشین و استراحت کن در آنجا یک خاکریزى برادران داشتند مى‏زدند که قسمتى از این خاکریز توى دید مستقیم دشمن بود و اجراى آتش شدید از طرف دشمن مى‏شد. وقتى مى‏خواهند خاکریز را به هم وصل کنند یکى از رانندگان لودر شهید و دیگرى مجروح مى‏شود. یکى از خصوصیات شهید جهان بین این بودکه هر وقت بیکار مى‏شد، مى‏رفت روى دستگاهها کار مى‏کرد تا بتواند پشت دستگاهها بنشینتد و در همین حین که برادران به عقب خبر مى‏دهند که راننده نداریم تا کار را تمام کند. شهید جهان بین روى دستگاه رفته و بعد از اینکه چند بیل خاک مى‏زند بالاخره به آرزوى دیرینه‏اش مى‏رسد یعنى شهادت و به دیدار معشوق نائل شدن.&lt;br /&gt;
منبع سایت:&lt;br /&gt;
http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6031&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:شهید علی جهان بین.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%A8%DB%8C%D9%86</id>
		<title>شهید علی حهان بین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%A8%DB%8C%D9%86"/>
				<updated>2020-04-01T15:23:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6509889    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    علی‌    محل تولد :    تربت ‌حیدریه&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    جهان‌بین‌    تاریخ شهادت :    1365/10/23&lt;br /&gt;
نام پدر :    عباس‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    مهندس‌رزمی‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    تقيد به انجام کامل ماموريت&lt;br /&gt;
راوی    ن. م فخر آبادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« شهید جهان بین در آن شب که برادرش مجروح شده بود . ایشان را فقط تا اورژانس رساندند. گفتم شما برادرت مجروح شده ، گفت خوب مجروح شده انشاء ا... خوب می شود . او گفت : من باید بمانم و کارم را ادامه بدهم که واقعاً روحیّه بسیار جالبی داشت . شهید جهان بین توی ناو کار می کرد . یادم هست ایشان مسئولیّت و کار یک راننده لودر و بلدوزر را ، درک کرده بود که چقدر مهم است . با اصرار به من می گفت : اگر اشکالی ندارد بگذارید به من آموزش بدهند و من با دستگاه کار کنم . به گونه ای بود که به خودش اجازه نمی داد بدون اجازه بنشیند پشت دستگاه می گفت : ممکن است من دستگاه را خراب کنم . اجازه می گرفت : این خیلی مهم بود . می گفت : برای چه حالا که می توانی که دستگاه را این طرف آن طرف ببری می گفت نه می خواهم طوری یاد بگیرم که خاکریز بزنم تا اگر یک جایی ماند من بتوانم کار کنم . آخر هم روی بلدوزر شهید شد . برادر کدخدایی آن شب با ایشان بودند ، توضیح داد از علاقه عجیبی که ایشان به یاد گرفتن داشت و نهایتاً هم در آنجا روی بلدوزر ترکش خورد .&lt;br /&gt;
    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    حمید ربانی نوغانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید جهان بین در عملیات کربلای 5 شبهای اول مجروح می شود ، می آورند اهواز ، بدون اجازه دکتر برمی گردد ، روز قبل از این برنامه ، برادرش مجروح شدید می شود ، می خواهند منتقل کنند به اهواز . و بالاخره می گویند می توانید بروید مشهد . بالاخره چون داداشت رفته لااقل تا اهواز یا مشهد برسان خواستی برگردی برگرد . ایشان می گویند خوشا به حالش ایشان اگر مجروح شده کاری نکرد . گناهانش سبک شده است . شاید من هم اگر لایق باشم ، بتوانم بار گناهان خودم را کم کنم و به فکر خودم باشم . بعد از چند روزی مجروح می شود و برمی گردد عقب. او را به اهواز می برند و بدون اجازه پزشک می آید موقعیت و شب مصرانه می آید خط و به او می گویند فعلاً که رفتی خط کنار خاکریز بنشین و استراحت کن . خوب می نشیند. قسمتی از منطقه در دید دشمن بود و دشمن خیلی روشن اجرای آتش می کرد. بنا بوده آنجا خاکریز زده شود و چند تا رانندة لودر می روند، روی دستگاه کار می کنند و وقتی می خواهند خاکریز را به هم وصل کنند این دو نفر یکی شهید و یکی مجروح می شود . از خصوصیات شهید جهان بین این بود که هر وقت بیکار می شد . می رفت و روی دستگاهها کار می کرد ، روی دستگاهها شاید یک موقعی بتواند از رانندگی بهره ای ببرد و بتواند پشت دستگاه بنشیند و در همانجا موقعی که دو تا راننده مجروح و شهید می شوند بالاخره با بی سیم عقب خبر می دهند که راننده نداریم تا کار را تمام کند ، ایشان از فرصت استفاده می کند و می رود روی دستگاه و بعد از اینکه چند بیل خاک می زند بالاخره به آرزوی دیرینه اش می رسد و به دیار معبود می رود&lt;br /&gt;
    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    ن. م فخر آبادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید جهان بین بعنوان رابط بود ، نیروی بسیار جالبی بود من با شهید جهان بین رفتم که اوضاع و احوال را ببینیم که چه هست و بچه ها چطورند و چه کارهایی می شود توی منطقه کرد . با شهید جهان بین داشتم می رفتم منطقه آنچنان باتلاقی بود که نیروهای پیاده که می آمدند تا زانو توی گل می رفتند این جوانهای بسیجی را می دیدیم که دارند می آیند و مجروح هستند و حسابی گرسنه و تشنه هستند، شب را تا صبح دویده بودند عملیات کرده بودند ، چه غواص ها چه نیروهای ساده ای که ایشان توضع دادند که وقتی رد می شدند مین ها را می خواستند با بلدوزر پاکسازی کنند مخفی می شد ، نیروهای بسیجی از کنارشان رد می شدند و این ها می آمدند . من یادم هست شهید جهان بین این باد گیرهایی که تنشان بود ، جلوی این بادگیرها یک زیپ و یک جایگاهی دارد - جیره هایی که برای نیروهای بسیجی آورده بودند در سنگرها زیر ریخته بود ، بیسکویت بود ، شکلات بود ، واز این ها برداشت گفت : از اینها بردارید و من هم برداشتم ، ایشان هم برداشت ، و پر کردیم ، × که می رفتیم بسیجی که می آمدند ، حالت های ایشان را می خواهم بگویم که چقدر به فکر این مسائل بود ، خیلی مسائل ریزی را دنبالش بود ، به اینها یکی یکی می رسید و اینها را می بوسید و صحبت می کرد شما گرسنه نیستید ، از این بیسکویت ها به آنها می داد که جلوی ضعف آنها را بگیرد ، توی همین مسیر که می آمدیم یادم هست که نیروهای بسیجی را می دیدم که پاش از ران ترکش خورده بود ، تقریبأ شاید حدود 8-9 سانت دهن باز کرده بود و شلوارش که پاره شده بود ، معلوم بود که خون هم آمده بود دیگر خون نمی آمد و بسته شده بود × ما به عنوان فردی که سالم بود بدنمان توی گل ها و باتلاق جدأ برامون مسئله مشکل بود . چون ما به طرف خط می رفتیم و آنها بر می گشتند ، این با آن زخم جراجت و خستگی که داشتند پا توی این باتلاق و آوردن بالا جدأ مشکل بود تا رسیدیم به آن آخر پیج ضلعی که نیروهای مجروح را می آوردند روی دژ و آب گرفتگی سمت چپ محور عملیاتی خشایارها می آمدند اینجا و اینها را می گذاشتند روی این ها روی اینها . من جوان بسیجی را دیدم که این را رفت سوار شد و دقیقأ انگشتان پایش قطع بود و شکسته بود و خون می آمد . آنچنان محکم و مصمم و استوار نشسته بود و نگاه می کرد و حالا بعضی ها بودند که مجروح بودند ، ناله می کردند و اینها می گفتند حرکت کن برو . ایشان را من یادم هست نشسته بود ساکت و من وقتی نگاه کردم به پای او و چهره اش جددأ متعجب شدم که خدایا این ایمان که در قلب اینها واقعأ هست چی هست که اصلأ درد را احساس نمی کنند و این معلوم می شد که ارتباطی هست با جای دیگر.&lt;br /&gt;
اخلاص عمل&lt;br /&gt;
راوی    حمید ربانی نوغانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شهید بزرگوار با توجه به اخلاصی که داشت کمتر از زندگی خود سخن می گفت. بعد از شهادت ایشان از دوستان نزدیکتر او در مورد زندگی ایشان پرسیدیم متوجه شدیم که علی کمتر از روستاهای دور افتاده و محروم بیرجند زندگی می کند و پدر کشاورز می باشد و از نظر مادی در مضیقه است این شهید بزرگوار اکثر روزها را روزه می گرفت تا شاید در مواد غذایی صرفه جویی شود شهید علی جهان بین پس از اخذ دیپلم مدت زیادی را در جبهه خدمت می کرده است وقتی ایشان گفته می شود شما باید ادامه تحصیل بدهید در جواب گفت وقت برای تحصیل بسیار است فعلاً باید در اینجا جبهه ماند و از میهن دفاع کرد.&lt;br /&gt;
    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    حمید ربانی نوغانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید على جهان بین یکسرى در عملیات کربلاى 5 شبهاى اول مجروح مى‏شود که او را مى‏آورند اهواز اما او بدون اجازه دکتر برمى گردد به منطقه و روز قبل نیز برادرش مجروح شدید مى‏شود که مى‏خواهند او را به مشهد منتقل کنند که به شهید گفته مى‏شود. لااقل برادرت را تا اهواز همراهى کن و بعد برگردد اما شهید مى‏گوید اگر برادرم مجروح شده خوشا به حالش چون گناهانش سبک شده است پس من هم باید باشم شاید بتوانم بار گناهان خودم را کم کنم که بعدا خودش نیز مجروح مى‏شود که بدون اجازه پزشک برمیگردد به موقعیت و با اصرار زیاد خودش به خط مى‏رود و برادران به او مى‏گویند که کنار خاکریز بنشین و استراحت کن در آنجا یک خاکریزى برادران داشتند مى‏زدند که قسمتى از این خاکریز توى دید مستقیم دشمن بود و اجراى آتش شدید از طرف دشمن مى‏شد. وقتى مى‏خواهند خاکریز را به هم وصل کنند یکى از رانندگان لودر شهید و دیگرى مجروح مى‏شود. یکى از خصوصیات شهید جهان بین این بودکه هر وقت بیکار مى‏شد، مى‏رفت روى دستگاهها کار مى‏کرد تا بتواند پشت دستگاهها بنشینتد و در همین حین که برادران به عقب خبر مى‏دهند که راننده نداریم تا کار را تمام کند. شهید جهان بین روى دستگاه رفته و بعد از اینکه چند بیل خاک مى‏زند بالاخره به آرزوى دیرینه‏اش مى‏رسد یعنى شهادت و به دیدار معشوق نائل شدن.&lt;br /&gt;
منبع سایت:&lt;br /&gt;
http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6031&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:شهید علی جهان بین.jpgl&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%A8%DB%8C%D9%86.jpg</id>
		<title>پرونده:شهید علی جهان بین.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86_%D8%A8%DB%8C%D9%86.jpg"/>
				<updated>2020-04-01T15:20:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید غلام رضا جنگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-01T14:46:49Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = غلام رضا جنگی&lt;br /&gt;
|تصویر                  =  &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[مشهد]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۶/۵/۱۲]]،[[غرب سقز]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = [[بهشت رضا]]&lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = لشکر ۵ نصر&lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =معاون فرمانده گردان _ادوات  &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                =نام پدر:نصراله  &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی    شهربانو حصاری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب در حال خواندن نماز مغرب بودم که درب منزل به صدا در آمد ،‌ بچه ها طبق معمول هر روز به سمت درب حیاط دویدند تا درب را برای پدرشان بازکنند. وقتی درب را باز کردند، دیدم معاون شهید و یکی دیگر از برادران آمده بودند که ما را به طریقه ای روانه مشهد کنند. اماوقتی چشمشان به بچه ها افتاده بود نتوانستند اصل موضوع را خبر بدهند ، لذا گفتند: حاج آقا ما را فرستاده که اگر چیزی لازم دارید برایتان تهیه کنیم.حرفهای ضد و نقیضی از قبیل اینکه تصادف کرده و ایشان را به مشهد ، تهران برده اند را مطرح می کردند. من از اهواز به تهران آمدم. در تهران برادرم برای همسرم به همه بیمارستان ها سرکشی کرده بود اما نتیجه ای نگرفته بود. تا این که راننده ای که ما را به تهران برده بود ، به برادرم می گوید ، به دنبال ایشان نگردید ، زیرا شهید شده و به مشهد منتقل کرده اند. برادرم من را به مشهد فرستاد و گفت: من مقداری دیگر در تهران جستجو می کنم و بعد به مشهد می آیم. وقتی به مشهد رسیدم تا چشمم به فرزند برادرم افتاد، متوجه شدم همسرم شهید شده است.&lt;br /&gt;
    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی    علی نجفی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز قبل از شهادت قرار شد که از اهواز عازم بانه شویم . روز شهادت ایشان به اتّفاق خود شهید جنگی و شهید لوقا حرکت کردیم . - اخلاق شهید جنگی طوری بود که همیشه می گفت : سرعت بیشتر از 80 کیلومتر نشود . امّا آنروز من 120 کیلومتر سرعت می رفتم و ایشان هیچ نمی گفت : مثل اینکه باید سر دقیقه و ثانیة مورد نظر به محلّ شهادت می رسیدیم . پس از طی چند کیلومتر ما به کمین دشمن خوردیم . من خواستم از یک ماشین تویوتای شخصی سبقت بگیرم که در همین حین شهید دعا کرد ، خدایا ما را جزء شهدا قرار بده و در همان لحظه گلوله های دمکرات شلیّک شد و به مغز ایشان اصابت کرد . من از ماشین پیاده شدم و دیدم که سه نفر درب ماشین را باز کردند من فکر کردم ، دنبال مدارک می گردند بعد ماشین را آتش زدند . من خواستم بروم و جنازه ها را بردارم . برای همین بند پوتین را خواستم محکم کنم که دیدم روی پوتینم تکّه ای مغز افتاده و مطمئن شدم گلوله به مغز شهید خورده است . بعد آمبولانس آمد و جنازه ها را منتقل کرد .&lt;br /&gt;
    آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی    شهربانو حصاری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر وقت مأموریّت می رفت ، قرآن می گرفتم و از زیر قرآن ردش می کردم . روز آخر که از زیر قرآن رد شد و به طرف ماشین رفت لحظه ای ایستاد و به من نگاه کرد . این نگاهش برای من سؤال انگیز بود . گفتم : چیه آقا رضا پول همراهتان نیست ؟ مکث کرد و گفت : نه خانم پول هم دارم . رفت و سوار ماشین شد . - من هیچ وقت نگاه آخرین دیدار را فراموش نمی کنم .&lt;br /&gt;
    اطاعت از فرماندهي&lt;br /&gt;
راوی    علی اکبر دشتیانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم روزی به اهواز آمده بودیم تا در نماز جمعه شرکت کنیم. در صف نماز جمعه نشسته بودیم که نامه ای به دستش رسید. با خواندن نامه شهید مرا از صف نماز بلند کرد و گفت: می بایست به خط برویم زیرا جنگ از نماز واجب تر است و در همان هوای گرم به سمت خط مقدم حرکت کردیم.&lt;br /&gt;
    شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی    ن .م جنگی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که ایلام بودیم ،‌بعضی شبها توسّط هواپیماهای عراقی شهر بمباران می شد . اکثر افراد به پناهگاه می رفتند . امّا پدرم ما را به بالکن خانه می آورد و هواپیماها را به ما نشان می داد . یک روز در مدرسه مشغول درس خواندن بودیم هواپیماها شهر را بمباران کردند و یکی از معلّمها بی هوش شد و بچّه های دیگر داد و بی داد راه انداخته بودند و فرار می کردند . ولی من بی خیال مشغول خوردن چیزی بودم و نه می ترسیدم و نه فرار می کردم . زیرا پدرم مرا اینطور تربیت کرده بود .&lt;br /&gt;
    فعاليتهاي مذهبي&lt;br /&gt;
راوی    محمد دوست علی زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال 63 بعد از برگشت از کرمان به مشهد یک روز آقای شکیبی با شهید جنگی به منزل ما آمدند و در مورد مسجدی در آزاد شهر با تأسیس بسیج صحبت کردند و گفتند: می خواهم برای شما به مدت ده شب جلسه سخنرانی بگذاریم و ما هم پذیرفتیم. بعد ما به مسجد رفتیم و سخنرانی برگزار شد از آن شب به بعد روحانی مسجد نیامد و من به ناچار مسئولیت آن مسجد را قبول می کردم و بعد با کمک شهید جنگی که قبلاً هم در تأ سیس پایگاه مقاومت بسیج سابقه داشت در آنجا پایگاه بسیج را دایر کردیم که خوشبختانه موفق هم بودیم و اعزامهای زیادی را از آنجا انجام دادیم که بعداً هم آن پایگاه را به نام خود شهید نامگذاری شد.&lt;br /&gt;
    خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی    ن .م جنگی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از شهادت برادرم خواب دیدم که در میدانی جعبه تمام شهدا را به ردیف چیده اند . به من و دختر خاله ام که شوهرش با برادر من همزمان شهید شده بود گفتند : شهدای شما اینجا هستند بروید و آن ها را پیدا کنید . هر چه گشتم ، نتوانستم پیدایشان کنم .فردای آن روز داماد ما به خانه آمد .من به او گفتم : برادرم این دفعه دیر کرده است ، همیشه زودتر به مرخصی می آمد ، اگر خبری شده به من بگو ، من تحمل شنیدن آن را دارم .او گفت : برادر و شوهر دختر خاله ات هر دو شهید شده اند .من از شنیدن این خبر به قدری ناراحت شدم که حالت عصبی پیدا کردم به نحوی که شوهرم را اذیت می کردم . بعد از مدتی خواب دیدم که برادرم با همان لباس سبز سپاه به منزل ما آمد و با ناراحتی گفت : بلند شو به خانه خودت برویم . چرا شوهرت را اذیت می کنی ؟ من از تو راضین نی ستم .&lt;br /&gt;
    خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
راوی    شهربانو حصاری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه شب قبل از شهادت بود که شهید جنگی پشت سر هم خواب می دید و صبح که بلند می شد تعریف می کرد که: در خواب دیدم، یک آقایی با اسب سفید دنبالم آمد و من پشت سر آن آقا سوار شدم و به حرم حضرت علی(ع) و امام حسین (ع) رفتیم و زیارت کردیم و دوباره برگشتیم. من را آن آقا دوباره به خانه آورد. شب سوم که این خواب را دیده بود، صبح بلند شد، گفت: لااله الا الله. من نمی دانم چرا سه شب پشت سر هم این خواب را می بینم؟ صبح زود، از خانه رفت و همان روز هم شهید شد.&lt;br /&gt;
    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    ن .م جنگی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدتی بود خیلی دوست داشتم شهیدرادرخواب ببینم که ممرا نصیحت کند تااینکه درمنزل روضه داشتیم وهمان شب خواب دیدم زنگ درب حیاط ما به صدا درامد درب را بازکردم برادرم را دیدم که مثل همیشه با عجله امد گفت:زود باید برگردم .درخواب دیدم که دوشیشه شیر دردستش بود وگفت:امدم شیربخورم وزود برگردم. من گفتم دلم برایت تنگ شده نمی گذارم بروی.درهمین حال زنگ درب منزل به صدا درامد.اوگفت:برو بگوالان می ایم.من گفتم:تانگویی چکارمی کنی مرانصیحت نکنی نمی گذارم بروی اوگفت:درب رابازکن تا خودت ببینی.وقتی درب رابازکردم.قللکی رادیدم که دومشعل دردست داشت.برادرم گفت:ما مرخصی امده ایم وباید زود برگردیم.فردای انروزدخترهمسایه ما که برادراو هم شهیدشده بود به خانه ما امد گفت:دیشب برادرشهیدم را خواب دیدم که گفت:با پسرهممسایه تان روضه امدیم وباید برگردیم.&lt;br /&gt;
    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    علی اکبر دشتیانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید جنگی را در خواب دیدم در حا لیکه لباس خاکی بر تن داشت با خوشحالی به من خوش آمد گفت : من به شهید گفتم : پسر خاله شما که شهید شده ای ؟ ایشان گفت ما مأموریت آمده ایم . _به خانه خواهر شوهرش آمده بود _وقتی از خانه بیرون آمد توسط دو بال پرواز کرد و رفت .&lt;br /&gt;
منبع سایت :&lt;br /&gt;
http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6023&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:شهید غلام رضا جنگی.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C.jpg</id>
		<title>پرونده:شهید غلام رضا جنگی.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C.jpg"/>
				<updated>2020-04-01T14:45:42Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: Shams98 نسخه جدیدی از  «پرونده:شهید غلام رضا جنگی.jpg» را بارگذاری کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C.jpg</id>
		<title>پرونده:شهید غلام رضا جنگی.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C.jpg"/>
				<updated>2020-04-01T14:39:05Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید علی اکبر جهان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-04-01T14:32:14Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =علی اکبر جهان &lt;br /&gt;
|تصویر                  =  &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[اسفراین]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[۱۳۶۵/۱۱/۱۹]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = رزمنده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = پاسدار&lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر:روح الله &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
   &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
45. شهید روزی که می خواست به جبهه برود با من خداحافظی کرد و گفت: &amp;quot; مادر جان من فرزندانم را به شما و برادرم می سپارم.&amp;quot; بعد به برادرش گفت: &amp;quot;که بچه های من به تو به عنوان پدر نگاه می کنند. من آنها را بعد از خدا به شما می سپارم &amp;quot; و بعد هم رفت. شب همان روز در خواب دیدم که پسرم بر روی صندلی نشسته و در مجلسی روضه خوانی می کند و به زنها می گوید:&amp;quot; ای مادرانی که فرزندان خود را به جبهه ها می فرستید ، هیچگاه ناراحت نباشید این پسران و این برادران همه ، روزی یا به شهادت می رسند یا مجروح می شوند و یا اسیر می شوند ، در هر حال همه را دلداری می داد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
. در یک روز پائیزی که هوا بارانی و سرد بود و قرار بود که برادرم به جبهه برود. من به خانه آنها رفتم ، دیدم که بچه هایش همگی مریض هستند. به برادرم گفتم که با این وضعیت ، ضرورتی ندارد که شما بروید، ایشان در پاسخ به من گفت: &amp;quot; نه خواهرجان اگر من هم نباشم بچه هایم خوب می شوند، من انها را به خدا می سپارم.&amp;quot; و درست در بعد از ظهر همان روز رفت و دیگر برنگشت، و خبر شهادت ایشان را آوردند.&lt;br /&gt;
    آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
45. بهترین خاطرهای که من از برادرم دارم این است که علی اکبر آماده رفتن به جبهه بود. من برای بدرقه ایشان قرآن و یک ظرف آب در دست داشتم و مادرم هم داشت، علی اکبر را می بوسید و گریه می کرد. وقتی که من اشکهای مادرم را دیدم ناگهان اشکهایم جاری شد، در این موقع بود که علی اکبر با دستهای مهربان خود اشکهایم را پاک کرد و گفت: &amp;quot; مادر و زهراجان، اگر من رفتم و این افتخار نصیب من شد که شهید شوم هرگز برایم اشک نریزید، بلکه با افتخار و سربلندی لبخند بزنید تا به دشمنان نشان دهید که از شهید شدن من خوشحال هستید و با سربلندی بگوئید ما پسرمان را در راه اسلام فدا کردیم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
45. در یکی از شبها که من بعداً‌پی به قضیه بردم، پدر شهید جهانی برای بچه های من از عمویشان در اسفراین باغی خریده بودند. من در همان شب در مشهر بودم و خواب دیدم که شهید جهانی درب خانه ما را می زند، درب را باز کردم شهید جهانی را دیدم. ایشان پسر بچه کوچکی در بغل داشت و با خنده رویی به طرف من آمد. به ایشان گفتم: شما که شهید شده اید، گفت: &amp;quot; آمده ام تا از شما سری بزنم.&amp;quot; گفتم: بچه کیست؟! گفت: &amp;quot; او را خدا تازه به من داده است و خیلی هم خوشحال بودند.&amp;quot; از پدر و مادرم و برادرم که قبلاً‌ فوت کرده بودند پرسیدم و ایشان در پاسخ به من گفت: &amp;quot; سلام رساندند، آنجا ما همه با هم هستیم و خیلی خوش می گذرد.&amp;quot; بعداً متوجه شدم که آن خواب را در همان شبی دیدم که در اسفراین پدر ایشان این کار خیر را انجام داده بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6071 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
Image:شهید علی اکبر جهان.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86.jpg</id>
		<title>پرونده:شهید علی اکبر جهان.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86.jpg"/>
				<updated>2020-04-01T14:29:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C.jpg</id>
		<title>پرونده:شهید علی اکبر درودی.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C.jpg"/>
				<updated>2020-04-01T14:11:31Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: MsUpload&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;MsUpload&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B4%D9%85%D8%AA%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد حشمتی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B4%D9%85%D8%AA%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-29T22:29:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام :     محمد     &lt;br /&gt;
نام خانوادگی : حشمتی‌     &lt;br /&gt;
نام پدر :     محمداسماعیل‌ &lt;br /&gt;
محل تولد : نیشابور    &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1362/08/29&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
وصیت نامه:    &lt;br /&gt;
با سلام و درود فراوان به يگانه منجي عالم بشريت که جهان در انتظارش روزشماري ميکند. و با سلام به نايب برحق او امام خميني اين اسطوره مقاومت که درس صبر و مقاومت و سازشناپذيري براي تمام جويندگان راه حق و عدالت و و با سلام به تمامي شهيدان گلگون کفن اسلام که با خون خود اسلام را جاودانه ساختند. سخنم را آغاز ميکنم به رهبري امام قاطع هم اکنون ملت ايران در اين مقطع از زمان وظيفه سنگيني را بعهده گرفتهاند و ميرود که جهان اسلام شديداً به خون فرزندان اين آب و خاک احتياج دارد. وظيفه فرد فرد ملت ايران است که با چنگ و دندان از اسلام و انقلاب اسلامي دفاع کنند و نداي رهبر انقلاب که نداي هل من ناصر ينصرني حسين است لبيک گويند. من در پي فرمان امام عزيز که از جنگ فراموش نکنيد و جنگ را سرلوحه کارهايتان قرار دهيد هم اکنون که اسلام به ايثار جان و مال فرزندان اين مرز و بوم احتياج دارد تا دوام يابد بر خود مسئوليت حساس و سنگين خود را لمس کردم و براي رساندن به رزمندگان اسلام راهي جبههها شدم اميدوارم که توانسته باشم خدمتي براي اسلام کرده و دين خود را به رهبر عزيز روحي؟؟؟ادا کرده باشم. پدر و مادر عزيز بر مرگ من اشک شادي بريزيد که لياقت چنين مرگي را يافتم هرگز مرا ناکام نخوانيد که کامي بهتر از شهادت نيست و صبر کنيد. برخورد؟؟؟پدر و مادر شهيد هستيد و صبر داشته باشيد تا در روز قيامت در برابر اباعبدالله و حضرت زهرا سرافراز باشيد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7355 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%D8%B4%D9%85%D8%AA%DB%8C</id>
		<title>شهید صفر علی حشمتی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%D8%B4%D9%85%D8%AA%DB%8C"/>
				<updated>2020-03-29T22:27:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;نام : صفرعلی‌     &lt;br /&gt;
نام خانوادگی :     حشمتی‌     &lt;br /&gt;
نام پدر : علی‌اصغر &lt;br /&gt;
محل تولد : نیشابور    &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1361/04/24&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌فضل‌&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خا طر دارم یک چراغ توری برایم هدیه آورده بودند که آن زمان خیلی ارزش داشت. یک روز همسرم صفرعلی چراغ توری را با خود بیرون برد و نیاورد. گفتم: چراغ را کجا گذاشتی؟ گفت: وقتی برای نماز به مسجد رفتم دیدم اهالی روستا دارند زیر نور شمع نماز می خوانند آن چراغ را از طرف خودت نذر مسجد کردم و نیز ایشان 2عدد چراغ پیک نیکی هم گرفته بود و به مسجد داده بود و گفت: مبادا در این مورد به کسی حرفی بزنی، اجرش نزد خدا بی قرب می گردد.&lt;br /&gt;
همسرم صفرعلی در یک کارخانه ای کار می کرد که آن کارخانه ورشکست شد و کارگزانش بیکار شدند و مسئول کارخانه مجبور شد برای هرکدام از کارگان بیکار شده پول بدهد. هنگامی که برای همسرم پول آورد ایشان قبول نکرد و به مسئول کارخانه گفت: شما الان ورشکسته اید و از من محتاج تر هستید. من پول بدون زحمت نمی خواهم و من فقط در مقابل زحمت کشی، پول حلال می گیرم.&lt;br /&gt;
وقتی خبر شهادت پدرم صفرعلی را از گوشه و کنار و صحبتهای دیگران، ضمن اینکه نمی خواستند مستقیماً به من بگویند را شنیدم بی اختیار و بدون اینکه کسی بفهمد بخصوص مادرم اشک از چشمهایم سرازیر شد و گویی سر تا پایم می لرزید، نمی دانستم چکار بکنم و کجا بروم. تا اینکه نا خودآگاه به طرف منزل مادر بزرگم به را ه افتادم. وقتی آنجا رسیدم دیدم دور تا دور سالن آنجا جمعیت نشسته بودن و گریه می کردند. آخر من آن روزها منتظر پدرم بودم و قرار بود آخر ماه مبارک بیاید و من با اینکه 13سال بیشتر نداشتم، کیکی پخته بودم که وقت آمدن پدرم آن را دورهم بخوریم.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7351 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%82%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید محمد رضا سنجاقی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%82%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-03-28T17:18:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = [[محمد رضا سنجاقی]]&lt;br /&gt;
|تصویر                  =  &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[فریمان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  =[[۱۳۶۷/۲/۱۰]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =[[بهشت صادق]] &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = [[جهادگر]]&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر:محمد &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
به خاطر دارم یکی از دوستان همرزمم محمد رضا سنجاقی نحوه ی شهادت ایشان را اینگونه برایم نقل می کرد؛ ظهر روز یکشنبه [[1367/2/10]] بود که ایشان بعد از صرف نهار از سنگرش بیرون آمد و به سمت سنگر ما می آمد ناگهان [[خمپاره]] ی 120 در نزدیکی ایشان فرود می آید و بر اثر اصابت ترکش به ناحیه ی شکمش مجروح می شود و بلافاصله ایشان را به [[بیمارستان فاطمه زهرا (س)]] منتقلش می کنیم و بعد از چند دقیقه ای به خیل عظیم عاشقان الله می پیوندد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من و همرزمم [[محمد رضا سنجاقی]] مثل دو تا برادر بودیم و اصلا از هم جدا نمی شدیم و همیشه همراه هم بودیم و به هم قول داده بودیم که با همدیگر به شهادت برسیم. یک دفعه که من و همرزمم منصور در [[پاتک عراقیها]] مجروح شدیم ما را به [[بیمارستان اهواز]] و [[گرگان]] منتقل کردند و بعد از اینکه کمی بهتر شدیم به فریمان آمدیم. یک شب در خواب دیدم که رضا به خوابم آمد و از من شکایت کرد و گفت: حمید رضا مگر من وتو برادر نبودیم پس چرا مرا تنها گذاشتی و رفتی، گفتم: من تو را تنها نگذاشتم ما همدیگر را گم کردیم، و از بیدار شدم، بعد از دو روز به [[مشهد]] رفتم تا معالجات روی من انجام بگیرد، به همراه چند تا از دوستانم در مشهد در پارک خیابان امام خمینی (ره) بودیم من به دوستانم گفتم: شما اینجا باشید من الآن می آیم و خود به خود به خیابان بیسیم رفتم و در قسمت جهاد سازندگی به دیدن یکی از دوستانم رفتم که مسئولیت امور شهدا را برعهده داشت. بعد از احوالپرسی و چند دقیقه ای گفتن از خاطرات [[جبهه و جنگ]] به من گفت: بابا خانی دیروز یکی از بچه های هم شهرستانی شما هم به شهادت رسیده است. گفتم:کی؟ گفت: محمد رضا سنجاقی دیگر چیزی نفهمیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که فرزندم محمد رضا خواست به جبهه برود سال اول دبیرستان بود و یک ماه قبل از اعزام به همراه کلاس سوم و چهارمی ها که سن همه ی آنها 16 سال به بالا بود برای دادن خون به کارخانه ی قند رفته بودند، در آنجا رئیس بیمارستان وقتی که به جثه ی ایشان نگاه می کند از خون گرفتن ایشان بدلیل سن وجثه ی کوچکش ممانعت می کند اما ایشانبا اصرار زیاد آن ها را وادار می کند تا از او خون بگیرند، هنگامی که به خانه برگشت خیلی خوشحال بود و در پوست خود نمی گنجید. ما که خبر داشتیم ایشان برای دادن خون به کارخانه ی قند رفته است به او خندیدیم و گفتیم: حتما مثل بچه ها کوچک گریه کردی تا از شما خون گرفتند. اما خیلی محکم و جدی گفت: چه اشکالی دارد آدم با گریه و زاری کار نیکی انجام دهد و ثواب آن را ببرد و با گفتن این جمله ما تحت تأثیر قرار گرفتیم و از آن روز به بعد حساب دیگری روی ایشان باز کردیم و مثل آدم بزرگها با ایشان رفتار می کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرم محمد رضا بازی کردن در تئاتر را خیلی دوست داشت. به خاطر دارم در یکی از تئاتر هایش باید نقش پیرمردی را ایفا می کرد و گاهی اوقات در خانه نقشش را بازی می کرد یک روز که وارد خانه شدم دیدم پیرمردی با ریش سفید و بلند و لباس پیرمردی که روستایی ها می پوشند در خانه نشسته است، تعجب کردم چون ما در فامیلهایمان پیرمردی نداشتیم با این شکل وقیافه وقتی نزدیک تر شدم متوجه شدم برادرم محمد رضا است که زد زیر خنده و خواستم ریشش را بگیرم و از صورتش جدا کنم ولی از دستم فرار کرد و من هم کلی خندیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم یک روز من به همراه همسرم برای انجام کاری بیرون رفته بودیم و فرزندم محمد رضا به همراه خواهر و برادرانش در خانه بودند و از آنجایی که به ائمه ی اطهار علاقه ی شدیدی داشت کتاب نوحه ای در دست داشت و ما از خانه بیرون رفتیم هنگامی که برگشتیم دیدیم که ایشان بالای درخت رفته است و در حال نوحه خواندن است وبا خودش سینه می زند.خواهران و برادرانش هم در حیاط مشغول بازی بودند یکی از فرزندان نزدیک من آمد و گفت: پدر جان محمد رضا در حیاط راه می رفت ونوحه می خواند و باعث شده بود که ما نتوانیم بازی کنیم و وقتی به ایشان گفتیم دیگر نوحه نخوان و جلوی ما راه نرو رفت بالای درخت و شروع کرد به نوحه خوانی و سینه زنی. ما واقعا با دیدن این صحنه متعجب شده بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از اینکه فرزندم محمد رضا سنجاقی به جبهه برود خوابی دیده بود که اینگونه برایم نقل کرد؛ گفت: خواب دیدم که حضرت [[امام رضا(ع)]] به فریمان آمده است و مردم به استقبال ایشان بودند و کسی جلو نمی توانست برود و همه با ایشان فاصله داشتند تنها من نزد امام رفتم و با ایشان رو بوسی کردم و آقا یک چهره ی بسیار نورانی و خندانی داشتند و از ایشان طلب شهادت کردم و خداحافظی کردند و از میان مردم رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدرضا کتاب نوحه‌ای تهیه کرده بود و بیشتر اوقات تمرین نوحه‌خوانی می‌کرد. یک روز برای انجام کاری از خانه بیرون رفتم. وقتی برگشتم دیدم که محمدرضا روی درخت وسط حیاط نشسته و دارد نوحه می‌خواند و خواهران و برادرانش سرگرم بازی هستند. وقتی علت این کارش را پرسیدم، گفت: ‹‹من داشتم با صدای بلند نوحه می‌خواندم. بچه‌ها گفتند که نخوانم ولی من ادامه دادم آنها دنبالم کردند و من از دستشان فرار کردم و آمدم این بالا.›› خنده‌ام گرفت احساس کردم که او رابطه عمیقی با ائمه دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11828 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%82%DB%8C%E2%80%8C</id>
		<title>شهید محمد رضا سنجاقی‌</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%82%DB%8C%E2%80%8C"/>
				<updated>2020-03-28T17:16:00Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Shams98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = [[محمد رضا سنجاقی]]&lt;br /&gt;
|تصویر                  =  &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  [[فریمان]]&lt;br /&gt;
|شهادت                  =[[۱۳۶۷/۲/۱۰]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =[[بهشت صادق]] &lt;br /&gt;
|مفقود                  =  &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = جهادگر&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = [[جنگ ایران و عراق]]&lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = نام پدر:محمد &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
به خاطر دارم یکی از دوستان همرزمم محمد رضا سنجاقی نحوه ی شهادت ایشان را اینگونه برایم نقل می کرد؛ ظهر روز یکشنبه [[1367/2/10]] بود که ایشان بعد از صرف نهار از سنگرش بیرون آمد و به سمت سنگر ما می آمد ناگهان [[خمپاره]] ی 120 در نزدیکی ایشان فرود می آید و بر اثر اصابت ترکش به ناحیه ی شکمش مجروح می شود و بلافاصله ایشان را به [[بیمارستان فاطمه زهرا (س)]] منتقلش می کنیم و بعد از چند دقیقه ای به خیل عظیم عاشقان الله می پیوندد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من و همرزمم [[محمد رضا سنجاقی]] مثل دو تا برادر بودیم و اصلا از هم جدا نمی شدیم و همیشه همراه هم بودیم و به هم قول داده بودیم که با همدیگر به شهادت برسیم. یک دفعه که من و همرزمم منصور در [[پاتک عراقیها]] مجروح شدیم ما را به [[بیمارستان اهواز]] و [[گرگان]] منتقل کردند و بعد از اینکه کمی بهتر شدیم به فریمان آمدیم. یک شب در خواب دیدم که رضا به خوابم آمد و از من شکایت کرد و گفت: حمید رضا مگر من وتو برادر نبودیم پس چرا مرا تنها گذاشتی و رفتی، گفتم: من تو را تنها نگذاشتم ما همدیگر را گم کردیم، و از بیدار شدم، بعد از دو روز به [[مشهد]] رفتم تا معالجات روی من انجام بگیرد، به همراه چند تا از دوستانم در مشهد در پارک خیابان امام خمینی (ره) بودیم من به دوستانم گفتم: شما اینجا باشید من الآن می آیم و خود به خود به خیابان بیسیم رفتم و در قسمت جهاد سازندگی به دیدن یکی از دوستانم رفتم که مسئولیت امور شهدا را برعهده داشت. بعد از احوالپرسی و چند دقیقه ای گفتن از خاطرات [[جبهه و جنگ]] به من گفت: بابا خانی دیروز یکی از بچه های هم شهرستانی شما هم به شهادت رسیده است. گفتم:کی؟ گفت: محمد رضا سنجاقی دیگر چیزی نفهمیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که فرزندم محمد رضا خواست به جبهه برود سال اول دبیرستان بود و یک ماه قبل از اعزام به همراه کلاس سوم و چهارمی ها که سن همه ی آنها 16 سال به بالا بود برای دادن خون به کارخانه ی قند رفته بودند، در آنجا رئیس بیمارستان وقتی که به جثه ی ایشان نگاه می کند از خون گرفتن ایشان بدلیل سن وجثه ی کوچکش ممانعت می کند اما ایشانبا اصرار زیاد آن ها را وادار می کند تا از او خون بگیرند، هنگامی که به خانه برگشت خیلی خوشحال بود و در پوست خود نمی گنجید. ما که خبر داشتیم ایشان برای دادن خون به کارخانه ی قند رفته است به او خندیدیم و گفتیم: حتما مثل بچه ها کوچک گریه کردی تا از شما خون گرفتند. اما خیلی محکم و جدی گفت: چه اشکالی دارد آدم با گریه و زاری کار نیکی انجام دهد و ثواب آن را ببرد و با گفتن این جمله ما تحت تأثیر قرار گرفتیم و از آن روز به بعد حساب دیگری روی ایشان باز کردیم و مثل آدم بزرگها با ایشان رفتار می کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرم محمد رضا بازی کردن در تئاتر را خیلی دوست داشت. به خاطر دارم در یکی از تئاتر هایش باید نقش پیرمردی را ایفا می کرد و گاهی اوقات در خانه نقشش را بازی می کرد یک روز که وارد خانه شدم دیدم پیرمردی با ریش سفید و بلند و لباس پیرمردی که روستایی ها می پوشند در خانه نشسته است، تعجب کردم چون ما در فامیلهایمان پیرمردی نداشتیم با این شکل وقیافه وقتی نزدیک تر شدم متوجه شدم برادرم محمد رضا است که زد زیر خنده و خواستم ریشش را بگیرم و از صورتش جدا کنم ولی از دستم فرار کرد و من هم کلی خندیدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم یک روز من به همراه همسرم برای انجام کاری بیرون رفته بودیم و فرزندم محمد رضا به همراه خواهر و برادرانش در خانه بودند و از آنجایی که به ائمه ی اطهار علاقه ی شدیدی داشت کتاب نوحه ای در دست داشت و ما از خانه بیرون رفتیم هنگامی که برگشتیم دیدیم که ایشان بالای درخت رفته است و در حال نوحه خواندن است وبا خودش سینه می زند.خواهران و برادرانش هم در حیاط مشغول بازی بودند یکی از فرزندان نزدیک من آمد و گفت: پدر جان محمد رضا در حیاط راه می رفت ونوحه می خواند و باعث شده بود که ما نتوانیم بازی کنیم و وقتی به ایشان گفتیم دیگر نوحه نخوان و جلوی ما راه نرو رفت بالای درخت و شروع کرد به نوحه خوانی و سینه زنی. ما واقعا با دیدن این صحنه متعجب شده بودیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از اینکه فرزندم محمد رضا سنجاقی به جبهه برود خوابی دیده بود که اینگونه برایم نقل کرد؛ گفت: خواب دیدم که حضرت [[امام رضا(ع)]] به فریمان آمده است و مردم به استقبال ایشان بودند و کسی جلو نمی توانست برود و همه با ایشان فاصله داشتند تنها من نزد امام رفتم و با ایشان رو بوسی کردم و آقا یک چهره ی بسیار نورانی و خندانی داشتند و از ایشان طلب شهادت کردم و خداحافظی کردند و از میان مردم رفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدرضا کتاب نوحه‌ای تهیه کرده بود و بیشتر اوقات تمرین نوحه‌خوانی می‌کرد. یک روز برای انجام کاری از خانه بیرون رفتم. وقتی برگشتم دیدم که محمدرضا روی درخت وسط حیاط نشسته و دارد نوحه می‌خواند و خواهران و برادرانش سرگرم بازی هستند. وقتی علت این کارش را پرسیدم، گفت: ‹‹من داشتم با صدای بلند نوحه می‌خواندم. بچه‌ها گفتند که نخوانم ولی من ادامه دادم آنها دنبالم کردند و من از دستشان فرار کردم و آمدم این بالا.›› خنده‌ام گرفت احساس کردم که او رابطه عمیقی با ائمه دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11828 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Shams98</name></author>	</entry>

	</feed>