<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Sheykhmohammadi98</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Sheykhmohammadi98"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Sheykhmohammadi98"/>
		<updated>2026-06-04T20:14:07Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%A7%D9%88%D9%84</id>
		<title>شهید حسین خرازی - بخش اول</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%A7%D9%88%D9%84"/>
				<updated>2020-01-21T02:40:43Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین بار تو مدینه هم دیگر را دیدیم. رفته بودیم بقیع. نشسته بود تکیه داده بود به دیوار. گفتم « چی شده حاجی ؟ گرفته ای ؟ » گفت « دلم مونده پیش بچه ها. » گفتم « بچه های لشکر ؟ » نشنید. گفت « ببین ! خدا کنه دیگه برنگردم. زندگی خیلی برام سخت شده. خیلی از بچه هایی که من فرماده شون بودم رفته ن ؛ علی قوچانی، رضا حبیب اللهی، مصطفی. یادته؟ دیگه طاقت ندارم ببینم بچه ها شهید می شن، من بمونم. » بغضش ترکید. سرش را گذاشت روی زانوهاش. هیچ وقت این طوری حرف نمی زد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 44&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، حج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی سیم چی حاجی بودم. یک وقت هایی خبر های خوب از خط می رسید و به حاجی می گفتم. بر می گشتم میدیدم توی سجده است. شکر می کرد توی سجده اش. هرچه خبر بهتر، سجده اش طولانی تر. گاهی هم دورکعت نماز می خواند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 62&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، شکر نعمت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفته بودم قوچان بهش سر بزنم. گفتم یک وقت پولی، چیزی لازم داشته باشد. دم در [[پادگان]] یک سرباز به م گفت « حسین تو مسجده » رفتم مسجد. دیدم سرباز ها را دور خودش جمع کرده، قرآن می خوانند نشستم تا تمام شود. یک سرهنگی آمد تو، داد و فریاد که « این چه وضعشه ؟ جلسه راه انداخته ین ؟ »حسین بلند شد؛ قرص و محکم. گفت « نه آقا ! جلسه نیس. داریم قرآن می خونیم. » حظ کردم. سرهنگ یک سیلی محکم گذاشت توی گوشش. گفت « فردا خودتو معرفی کن ستاد. » همان شد. فرستادندش ظفار، عمان. تا شش ماه ازش خبر نداشتیم. بعدا فهمیدیم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 2&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، قرآن &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات، قرآن که می خواندیم، حاجی گریه می کرد. دوست داشت. بعد از [[کربلای چهار]] هم قرآن خواندیم و حاجی گریه کرد؛ بیشتر از دفعه های قبل. خیلی بیش تر. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 84&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، قرآن &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با قایق گشت می زدیم. چند روزی بود عراقی ها راه به راه کمین می زدند به مان. سر یک آب راه، قایق حسین پیچید رو به رویمان. ایستادیم و حال و احوال. پرسید « چه خبر؟ » - آره حسین آقا. چند روز بود قایق خراب شده بود. خیلی وضعیت ناجوری بود. حالا که درست شده، مجبوریم صبح تا عصر گشت بزنیم. مراقب بچه ها باشیم. عصر که می شه، می پریم پایین، صبحونه و ناهار و شام رو یک جا می خوریم. » پرسید « پس کی نماز می خونی؟ » گفتم « همون عصری. » گفت « بیخود. » بعد هم وادارمان کرد پیاده شویم. همان جا لب آب ایستادیم، نماز خواندیم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 22&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه مان را جمع کرد. سی و هفت هشت نفری بودیم ؛ پاسدار و بسیجی. گفت «می خوام برم صحبت کنم، فردا تو راهپیمایی، ما رو بذارن اول صف، جلوتر از همه اگه درگیری شد، ما وایستیم جلوی سعودی ها، به مردم حمله نکنند. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 45&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، راهپیمایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز جمعه ماه محرم سال 1336 در یکی از محله های مستضعف نشین [[اصفهان]] به نام «کوی کلم» خانواده با ایمان خرازی مفتخر به قدوم سربازی از عاشقان اباعبدالله(ع) گشت. هوش و ادب، زینت بخش دوران کودکی او بود و در همان ایام همراه پدر به نماز جماعت و مجالس دینی راه یافت و به تحصیل علوم در مدرسه ای که معلمان آنجا افرادی متعهد بودند، پرداخت. اکثر اوقات پس از تکالیف مدرسه به مسجد محله به نام مسجد «سید» رفته با صدای پرطنینش اذان و تکبیر می گفت. حسین در دوران فراگیری دانش کلاسیک لحظه ای از آموزش مسایل دینی غافل نبوده و در آغاز دوران نوجوانی گرایش زیادی به مطالعه خبرها و کتب اسلامی و انقلابی داشت و به تدریج با امور سیاسی نیز آشنا شد. در سال 1355 پس از اخذ دیپلم طبیعی برای طی دوران سربازی به مشهد اعزام گشت. او ضمن گذراندن دوران خدمت، فعالانه به تحصیل علوم قرآنی در مجامع مذهبی مبادرت ورزید. در آن دوره او را برای عملیات سرکوبگرانه ظفار به عمان فرستادند ولی او از این سفر به معصیت یاد کرد و حتی نمازش را تمام می خواند. از همان روزهای اول [[انقلاب]] در کمیته دفاع شهری مسئولیت پذیرفت و برای مبارزه با ضد انقلاب داخلی و جنگ های کردستان قامت به لباس [[پاسدار]] ی آراست و لحظه ای آرام نگرفت. یک سال صادقانه در این مناطق خدمت کرد و مأموریت های محوله او را راهی گنبد نمود. با شروع [[جنگ تحمیلی]] به تقاضای خودش راهی خطه جنوب شد و در اولین خط دفاعی مقابل عراقی ها در منطقه دارخوین مدت نه ماه، با تجهیزات جنگی و امکانات تدارکاتی بسیار کم استقامت کرد و دلاورانی قدرتمند تربیت نمود. در سال 1360 پس از آزادسازی بستان [[تیپ امام حسین(ع)]] را رسمیت داد که بعدها با درخشش او و نیروهایش در رشادت ها و جانفشانی ها، به [[لشگر امام حسین(ع)]] ارتقا یافت. حسین شخصاً به شناسایی می رفت و تدبیر فرماندهی اش مبنی بر اصل غافلگیری و محاصره بود حتی در [[عملیات والفجر 3 و 4]] خود او شب تا صبح در عملیات خاکریزش شرکت داشت و در تمامی عملیات ها پیشقدم بود. حسین قرآن را با صدای بسیار خوب تلاوت می کرد و با مفاهیم آن مأنوس بود. او علاوه بر داشتن تدبیر نظامی ، شجاعت کم نظیری داشت. معتقد به نظم و ترتیب در امور و رعایت انضباط نظامی بود و در آموزش نظامی و تربیت نیروهای کارآمد اهتمام می ورزید. حساسیت فوق العاده و دقت زیادی در مصرف بیت المال و اجرای دستورات الهی داشت. از سال 1358 تا لحظه آخر حضورش در صحنه مبارزه تنها ایام مرخصی کاملش هنگام زیارت خانه خدا بود. (شهریور ماه سال 1365) در سایر موارد هر سال یکبار به مرخصی می آمد و پس از دیدار با خانواده [[شهدا]] و معلولین، با یاران باوفایش در گلستان شهدا به خلوت می نشست و در اسرع وقت به [[جبهه]] باز می گشت. در طول مدت حضورش در جبهه 30 ترکش میهمان پیکر او شد و در عملیات خیبر دست راستش را به خدا هدیه کرد. اما او با آنکه یک دست نداشت برای تامین و تدارکات رزمندگان در خط مقدم تلاش فراوان می نمود. در عملیات کربلای 5 زمانی که در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشکل مواجه شد حاج حسین خود پیگیر این امر گردید و انفجار خمپاره ای این سردار بزرگ را در روز جمعه هشتم اسفند ماه 1365 در سن 29 سالگی در منطقه [[شلمچه]] به سربازان شهید لشگر امام حسین (ع) پیوند داد و روح عاشورایی او به ندبه شهادت، زائر کربلا گشت و بنا به سفارش خودش در گلزار شهداي اصفهان و در میان یاران بسیجی اش میهمان خاک شد. مهدي تنها يادگار اوست. &lt;br /&gt;
منبع سایت صبح&lt;br /&gt;
موضوع : زندگینامه سرداران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد خواندن عقد، امام یک پول مختصری به شان داد، بروند مشهد، ماه عسل. پول را داده بود به احمد آقا. گفته بود« جنگ تموم بشه، زیارت هم می ریم. » با خانمش دوتایی رفتند اهواز. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 36&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، ازدواج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داماد شده بود. خیلی فکر کردیم برایش هدیه چی ببریم. هدیه ی بهتری پیدا نکردیم ؛ یک مسلسل بود با سیصد تا فشنگ. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 37&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، ازدواج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از بچه ها شیرینی تولد بچه اش را آورده بود. تعارف کردیم حاجی یکی برداشت. گفتم « خب حاجی. شما کی شیرینی تولد بچه تون رو می آرید؟ » گفت « من نمی بینمش که شیرینی هم بیارم. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 83&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، فرزند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد خواندن عقد، امام یک پول مختصری به شان داد، بروند مشهد، ماه عسل. پول را داده بود به احمد آقا. گفته بود« جنگ تموم بشه، زیارت هم می ریم. » با خانمش دوتایی رفتند اهواز &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 36&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، ماه عسل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو وصیت نامه اش نوشته بود « اگر بچه م دختر بود اسمش زهراست، پسر بود، مهدی. » مهدی خرازی الآن مردی شده برای خودش. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 100&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، نامگذاری فرزند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم پدرشم، با من این حرف ها را ندارد. گفتم حسین، بابا ! بدمن لباساتو می شورم» یک دستش قطع بود. گفت « نه چرا شما؟ خودم یه دست دارم با دوتا پا. نیگا کن. » نگاه می کردم. پاچه ی شلوارش را تا زد بالا، رفت توی تشت. لباس هایش را پامال می کرد. یک سرلباس هایش را می گذاشت زیر پایش، با دستش می چلاند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 35&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، والدین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک اتاق کوچک به م داده بودند. تویش وسایل بچه ها را تعمیر می کردم ؛ چراغ والور، کلمن، چراغ قوه. یک اتاق، اتاق که نه، پستویی هم گوشه اش بود. جای دنجی بود. حسین آن جا را خیلی دوست داشت. گاه گاهی می آمد می رفت آن تو، در را می بست، حالا یا مطالعه می کرد یا می خوابید. یک چای استکانی قند پهلو هم بهش می دادم که بیش تر کیف می کرد. گفت « منتظرم ها. » می گفت بیا ببرمت قرار گاه. فکر می کردم «من پیرمرد چراغ ساز رو چه به قرارگاه. » من را نشاند آن بالا، خودش رفت دم در نشست. نشسته بودم کنار محسن رضایی و آقا رحیم خنده ام گرفته بود. برمی گشتیم. دژبان دم در شهرک، باهاش حال و احوال کرد. یک نگاه به من کرد، پرسید « ایشون با شمان؟ » گفت« من با ایشونم. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 39&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، والدین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت « فلانی ! نوشابه ها رو که بردی، به حاج حسین دو تا نوشابه می دی. یادت نره ها. » گفتم « دوتا؟ حاجی جون بخواد. نوشابه چیه ؟» گفت « نه. الان اومده بود پیش من. پول یکیش رو داد. » گفتم « تو هم گرفتی؟» گفت « هه. فکر کرده ای! می ذاره نگیرم ؟ تازه اولش هم قسم خوردم که به همه می رسه. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 47&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، بیت المال &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت « بشین بریم به دور بزنیم. » رفتیم. – من کارامو کردم. دیگه کاری توی این دنیا ندارم. دعا کن برم دیگه بسه هر چی موندم. یک ریز می گفت. پریدم وسط حرفش. گفتم « مارو آورده ای این حرفا رو بزنی؟ کی بود می گفت هوای خودتونو داشته باشین؟ مراقب باشید الکی از دست نرید؟ مگه جنگ تموم شده که می گی کار دیگه ای ندارم؟ ما همه مون بهت احتیاج داریم. . . » من حرف می زدم، او گریه می کرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 86&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، آرزوی شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج حسین از خط تماس گرفته بود، ازمن می پرسید « حاج آقا! ما این جا کمبود آب داریم. تکلیفمون چیه ؟ آب رو بخوریم یا برای وضو نگه داریم؟»&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 61&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، تقید به مسا‌‌ئل شرعی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر کار کرد نتوانست سوار موتورش شود. موتور روشن می شد، ولی راه که می افتاد، تعادلش به هم می خورد. دور زدم رفتم طرفش. پرید ترک موتور، راه افتادیم. شهرک – محل استقرار لشکر – را بمباران کرده بودند. هه جا به هم ریخته بود. همه این طرف آن طرف می دویدند. یک جا بد جوری می سوخت. گفت «برو اون جا. » آن جا انبار مهمات بود. نمی خواستم بروم. داشتم دور می زدم داد زد « نگه دار ببینم. » پرید پایین. گفت « تو اگه میترسی، نیا. » دوید سمت آتش. فشنگ ها می ترکیدند، از کنار گوشش رد می شدند. انگار نه انگار. تخته ها را با همان یک دست گرفته بود، می کشید. گفتم «وایستا خودم می آم. » گفت « بیا ببین زیر اینا کسی نیست؟ فکر کنم یه صدایی شنیدم. » مجروح ها را یکی یکی تکیه می دادم به دیوار. چپ چپ نگاه می کردند. یکیشان گفت «گی گفته حاج حسین رو بیاری اینجا؟» گفتم «حالا بیا و درستش کن. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 50&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ترس &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر چهل وپنج روز بهش استراحت داده بود. آوردیمش خانه. عصر نشده، گفت « بابا ! من حوصله م سر رفته. » گفتم « چی کار کنم بابا ؟ » گفت « منو ببر [[سپاه]] ، بچه هارو ببینم. » بردمش. تا ده شب خبری نشد ازش. ساعت ده تلفن کرد، گفت « من اهوازم. بی زحمت داروها مو بدید یکی برام بیاره. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 19&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شنیده ایم حسین از بیمارستان مرخص شده. برگشته. ازسنگر فرماندهی سراغش را می گیریم. می گویند. « رفته سنگر [[دیده بانی]]. » - اومده طرف ما ؟ توی سنگر دیده بانی هم نیست. چشمم میافتد به دکل دیده بانی. رفته آن بالا ؛ روی نردبان دکل. « حسین آقا ! اون بالا چی کار می کنی شما؟ » می گوید « کریم! ببین. با یه دست تونستم چهار متر بیام بالا. دو روزه دارم تمرین می کنم. خوبه. نه ؟»می گویم « چی بگم والا؟»&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 20&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با هم برگشته بودیم اصفهان ولی دلم تنگ شده بود. رفتم دم خانه شان ببینمش. پدرش گفت « خدا خیرت بدیه دقیقه تو خونه بند می شه مگه ؟ خودت که بهتر می دونی نرسیدمی ره خونه ی بچه های لشکر که تازه شهید شدن یا می ره بیمارستان سر میزنه. » گفتم « حالا کجاس؟» گفت « این دوستتون که تازه شهید شده، بچه ش دنیا اومده رفته اسم اونو بذاره. » گفت « اسمشو گذاشتم فاطمه. نبودی ببینی. این قدر ناز بود. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 34&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسط معبر، کف زمین، سنگر کمین زده بودند؛ نمی دیدمشان. بچه ها تیر می خوردند. می افتادند. حاجی از روی خاکریز آمد پایین. دوربین را پرت کرد توی سنگر. گفت « دیدمشون. میدونم باهاشون چی کارکنم. » سنو سالی نداشت. خیلی، شانزدیا هفده. حاج حسین دست گذاشت روی شانهاش. گفت« می تونی ؟ خیلی خطرناکه ها. » گفت « واسه ی همین کارااومدیم حاج آقا!» سوار شد. پشت فرمان بلدوزر گم می شد. بیل بلدوزر را تا جلوی صورتش آورد بالا. حاج حسین داد زد « گاز بده برو جلو. هر وقت گفتم. بیل رو بیار پایین، سنگر شونو زیر ورو کن. باید خیلی تند بری. » یک دفعه دیدیم بلدوزر ایستاد. حاج حسین از روی [[خاکریز]] پرید آن طرف. داد زد « بچه ها بدوین. » دویدیم دنبالش، بدون [[اسلحه]]. خودش نشسته بود پشت فرمان، با همان یک دست. گاز می داد، سنگر عراقی ها را زیر و رو می کرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 56&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگاهش می کردم. یک ترکه دستش بود، روی خاک نقشه ی منطقه را توجیه می کرد. به م برخورده بود فرمانده گردان نشسته، یکی دیگر دارد توجیه میکند. فکر می کردم فرمانده گروهان است یا دسته. ندیده بودمش تا آن موقع بلند شدیم. می خواست برود، دستش را گرفتم. گفتم « شما فرمانده گروهانی ؟ » خندید. گفت « نه یه کم بالاتر» دستم را فشار داد و رفت. حاج حسن گفت « تو این و نمی شناسی ؟ » گفتم « نه. کیه ؟ » گفت « یه ساله جبهه ای، هنوز فرمانده تیپت رو نیمشناسی؟»&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 6&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تواضع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از صبح آفتاب خورده بود توی سرم ؛ گیج بودم. سرم درد می کرد. با بدخلقی گفتم « آقا جون ! این رئیس ستاد کجاس؟» حواسش نبود. برگشت. گفت «جانم؟ چی می گی ؟ » گفتم «رئیس ستاد. » گفت « رئیس ستاد رو می خوای چه کنی ؟ » گفتم « آقا جون ! ما ازصبح تا حالا علاف یه متر سیم کابل شدیم. می خوایم برق بکشیم پاسگاه. یه سری دستگاه داریم اون جا یه متر سیم کابل پیدا نمی شه. » گفت « آهان ! برای جاسوسی می خواین. » گفتم « جاسوسی کدومه برادر؟ حالت خوشه ها. برای شنود می خوایم. » رفتیم تو. دیدم رئیس ستاد جلوی پاش بلند شد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 11&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تواضع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دماه بود ازش خبری نداشتیم. مادرش می گفت« خرازی ! پاشو برو ببین چی شد این بچه ؟ زنده س ؟ مرده س؟» می گفتم«کجا برم دنبالش آخه ؟ کار و زندگی دارم خانوم. جبهه ه یه وجب دو وجب نیس. از کجا پیداش کنم؟» رفته بودیم نماز جمعه. حاج آقا آخر خطبه ها گفت حسین خرازی را دعا کنید. آمدم خانه. به مادرش گفتم. گفت« حسین ما رو می گفت؟ » گفتم « چی شده که امام جمعه هم می شناسدش؟» نمی دانستیم فرماده لشکر اصفهان است. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 13&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تواضع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتم بیرون، برگشتم. هنوز حرف می زدند. پیرمرد می گفت « جوون ! دستت چی شده ؟ تو جبهه این طوری شدی یا مادر زادیه ؟» حاج حسین خندید. آن یکی دستش را آورد بالا. گفت « این جای اون یکی رو هم پر می کنه. یه بار تو اصفهان با همین یه دست ده دوازده کیلو میوه خریدم برای مادرم. »پیرمرد ساکت بود. حوصله ام سر رفت. پرسیدم « پدر جان ! تازه اومده ای لشکر؟ » حواسش نبود. گفت « این، چه جوون بی تکبری بود. ازش خوشم اومد. دیدی چه طور حرفو عوض کرد ؟ اسمش چیه این ؟» گفتم «حاج حسین خرازی» راست نشست. گفت « حسین خرازی ؟ فرمانده لشکر؟»&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 49&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تواضع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرحله اول عملیات که تمام می شود، آزاد باش می دهند و یک جعبه کمپوت گیلاس؛ خنک، عینهو یک تکه یخ. انگار گنج پیدا کرده باشیم توی این گرما. از راه نرسیده، می گوید«می خواین از مهمونتون پذیرایی کنین؟» می گویم « چشمت به این کمپوتا افتاده؟ اینا صاحاب دارن. نداشته باشن هم خودمون بلدیم چی کارشون کنیم. » چند دقیقه می نشیند. تحویلش نمی گیریم، می رود. علی که می آید تو، عرق از سرو رویش می بارد. یک کمپوت می دهم دستش. می گویم « یه نفر اومده بود، لاغر مردنی. کمپوت می خواست بهش ندادیم. خیلی پررو بود. » می گوید «همین که الان از این جا رفت بیرون؟ یه دست هم نداشت؟ » می گویم « آره. همین» می گوید « خاک ! حاج حسین بود.»&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 53&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تواضع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمانده های گردان گوش تا گوش نشسته بودند. آمد تو، همه مان بلند شدیم. سرخ شد، گفت « بلند نشید جلوی پای من. » گفتیم « حاجی ! خواهش می کنیم. اختیار داری. بفرمایید بالا. » باز جلسه بود. ایستاده بود برون سنگر، می گفت« نمی آم. شماها بلند می شید. » قول دادیم بلند نشویم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 57&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تواضع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حق با من بود. هر وقت فکرش را می کردم می دیدم حق با من بوده. ولی چیزی نگفتم. بالاخره فرمانده بود. یکی دو ماه هم بزرگ تر بود. فکر کردم « بذار از عملیات برگردیم، با دلیل ثابت میکنم براش. » از عملیات برگشتیم. حسش نبود. فکر کردم «ولش کن. مهم نیست. بی خیال. » پشت بی سیم صدایش می لرزید. مکث کرد. گفتم « بگو حاجی. چی می خواستی بگی؟ » گفت «فلانی! دو سال پیش یادته؟ توی در؟ حق باتو بود. حالا که فکر می کنم، می بینم حق با تو بوده. من معذرت میخوام ازت. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 60&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تواضع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم « چه خبر از خط. اوضاع خوبه ؟» یک مدت می دیدم می آید و می رود. بچه ها خیلی تحویلش می گرفتند. نمی دانم چرا نپرسیدم این کی هست اصلا. همین جوری خوشم آمده بود ازش. گفتم برویم یک گپی بزنیم. با هم رفتیم توی سنگر فرماندهی. رفت چای آورد، چهار زانو نشست کنار من. دستم را گرفت توی دستش، از اصفهان و خانه شان و چایی های مادرش حرف زد. اصلا به نظرم نمی آمد فرمانده لشکر باشد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 67&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تواضع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت « امشب من این جا بخوابم ؟» گفتم « بخواب. ولی پتو نداریم. » یک برزنت گوشه ی سنگر بود. گفت « اون مال کیه ؟» گفتم « مال هیشکی. بردار بخواب. » همان را برداشت کشید رویش. دم در خوابید. صبح فردا، سر نماز، بچه ها بهش می گفتند« حاج حسین شما جلو بایستید. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 74&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تواضع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمده بود آشپزخانه ی لشکر سر بزند. داشتم تند تند بادمجان سرخ می کردم. ایستاده بود کنارم نگاه می کرد. بادمجان ها را نشان داد، گفت « این طرفش خوب سرخ نشده. ببین. اینا رو مثل اون یکی ها سرخ کن. » گفتم « چشم. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 43&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، دقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین طور حسین را نگاه می کرد. معلوم بود باورش نشده حسین فرمانده تیپ است. من هم اول که آمده بودم، باورم نشده بود. حسین آمد، نشست روبه رویش. گفت « آزادت می کنم بری. » به من گفت « بهش بگو. » ترجمه کردم. باز هم معلوم بود باورش نشده. حسین گفت « بگو بره خرمشهر، به دوستاش بگه راه فراری نیس، تسلیم شن. بگه کاری باهاشون نداریم. اذیتشون نمی کنیم. » خودش بلند شد دست های او را باز کرد. افسر عراقی می آمد؛ پشت سرش هزار هزار عراقی با زیر پیراهن های سفید که بالای سرشان تکان می داند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 7&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، رفتار با اسرا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی خانه شان یک وجب جا بود فقط. این قدر که خودشان تویش بنشینند. نمی دانم ان همه آدم چه طور می رفتند تو و می آمدند بیرون. پدرش ایستاده بود دم در. دست انداختم گردندش. ساکت بود. بغلم کرد و گذاشت حسابی گریه کنم. همان جا دم در ازمان پذیرایی کردند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 99&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هلی کوپتر های عراق می ایند، آتش می ریزند، می روند. حاجی دارد با دوربین آن طرف خاکریز را نگاه می کند، یک راکت می خورد یک متریش. بچه ها می ریزند رویش، همه با هم قل می خورند می آیند پایین خاکریز. – این چه کاریه ؟ چرا همچین می کنید؟ شماها برید به فکر خودتون باشین. سر مان را پایین انداخته ایم نمی دانیم از چه، اما خجالت می کشیم. چند تا خمپاره به ردیف منفجر می شوند آخری خیلی نزدیک ما است. بچه ها نمی خوابند روی زمین ؛ حاجی را هل می دهند، می خوابند رویش. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 58&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شجاعت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاجی خیر ببینی. بیا پایین تا کار دست خودتو ما نداده ای. بچه های اطلاعات هستن. هرچی بشه، بهت میگیم به خدا. &lt;br /&gt;
رفته بود بالای دپو، خط عراقی ها را نگاه می گرد؛ با یک طرف دوربین. آن طرفش رو به بالا بود. گفت «هرموقع خدا بخواد، درست می شه. هنوز قسمتمون نیس. . . » یک دفعه از پشت افتاد زمین. دوربین هم افتاد جلوی پای ما. تیر خورده بود به چشمی بالای دوربین. خندید. گفت « دیدین قسمت من نبود؟»&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 65&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شجاعت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی سیم چی گفت« حاج حسین بود. گفت فعلا توی سنگر ها باشید، آتیششون یه کم بخوابه. بعد می رید جلو» گفتم « چشم »بچه های گردان را فرستادم توی سنگر هاشان. نمی شد برای وضو رفت بیرون، تیمم می کردیم. زیر چشمی نگاهش می کردم بلند شد رفت بیرون. برگشتم بقه را نگاه کردم. گفتم « هیچی بهش نمی گین ؟» یکی گفت « چی بگیم ؟ به فرمانده لشکر بگیم خطرناکه، نرو بیرون؟» رفتم جلوی در. داشت جا نمازش را پهن می کرد. پردی سنگرها یکی یکی کنار می رفت. بچه ها سرک می کشیدند، این طرف را نگاه می کردند. جمع شده بودند جلوی در سنگر. می گفتند « راه نمیافتیم؟ هوا روشن شده که. » هنوز می کوبیدند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 69&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شجاعت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما را به خط کردند. از اول صف یکی یکی اسم و مشخصات می پرسیدند، می آمدند جلو. نوبت من شد. اسمم را گفتم. مترجم پرسید «مال کدوم لشکری ؟» گفتم « لشکر امام حسین. » افسر عراقب یک دفعه پرید. موهایم را گرفت به طرف خودش کشید. داد زد « حسین ؟ حسین خرازی؟ » چشم هاش انگار دوتا [[گلوله]] ی آتش ؛ سرم را انداختم پایین، گفتم«نه. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 96&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شجاعت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند حسین خرازی را آورده اند بیمارستان. رفتم عیادت. از تخت آمد پایین، بغلم کرد. گفت « دستت چی شده ؟ » دستم شکسته بود. گچ گرفته بودمش گفتم « هیچی حاج آقا ! یه [[ترکش]] کوچیک خرده، شکسته. » خندید. گفت « چه خوب! دست من یه ترکش بزرگ خورده، قطع شده. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 18&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با غیظ نگاهش می کنم. می گویم « اخوی ! به کارت برس. » می گوید « مگه غیر اینه ؟ ما این جا داریم عرق می ریزیم تو این گرما ؛ آقا فرمانده لشکر نشسته تو سنگر فرماندهی، هی دستور می ده. » تحملم تمام می شود. داد می زنم« من خودم بلدم قایق برانم ها. گفته باشم، یه کم دیگه حرف بزنی، همین جا پرتت می کنم توی آب، با همین یه دستت تا اون ور [[اروند]] شنا کنی. اصلا ببینم تو اصلا تا حالا حسین خرازی رو دیده ای که پشت سرش لغز می خونی؟ » می خندد. می خندد و می گوید « مگه تو دیده ای؟»&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هفت، کتاب شهید خرازی، ص 24&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخی&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B1%D8%B6%D9%88%D8%A7%D9%86_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%AF%D9%88%D9%85</id>
		<title>شهید حسن رضوان خواه - بخش دوم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B1%D8%B6%D9%88%D8%A7%D9%86_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%AF%D9%88%D9%85"/>
				<updated>2020-01-21T02:34:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
خوش حال بودیم که یکی از همشهری های ما شده فرمانده و به مان خوش می گذرد و هر کاری بخواهیم توی تدارکات می کنیم. اما این طور نبود. با این که بین خودمان شوخی و خنده به راه بود، اما به مسائل گردان که می رسید، حسن می شد یک فرمانده.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 53&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتیم با چندتای دیگه قدم می زدیم. یک هو جیپی که توپ صدوشش بهش وصل بود با سرعت پیچید جلومان و ترمز زد. خواستیم اعتراض کنیم که راننده با سر و صورت [[چفیه]] بسته و عینک به چشم پرید پایین. &lt;br /&gt;
- حسن جان! تویی؟&lt;br /&gt;
انگار نه انگار که فرمانده گردان است. تا مرا دیده بود، ذوق کرد. پرید پایین و در آغوشم کشید. هم محلی اش بودم.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 65&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرار بود گردان مان آماده ی عملیات شود. چند روزی که توی نقده مستقر بودیم، حسن ما را می برد کوه پیمایی. صبح اول وقت، خودش اولین نفر بود؛ وقت برگشتن هم آخرین نفر.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 66&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی راحت گفت: «هر کسی که می خواد، می تونه نیاد. این ماموریت احتمال برگشتنش خیلی کمه. باید بریم توی دل دشمن و برگردیم.»&lt;br /&gt;
شب عاشورایی شده بود. حسن هم همان جور حرف می زد که باید.&lt;br /&gt;
کسی پا پس نکشید. پانزده نفر بودیم که خود حسن انتخاب مان کرده بود. رفتیم و برگشتیم. بدون تلفات.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 67&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوا گرگ و میش بود. از دور حسن را دیدیم که با چه اشتیاقی منتظر ماست. منتظر مایی که ماموریت سنگینی به مان داده بود و امید به برگشتن همه مان نداشت. تا نزدیکش شدیم، جلو آمد و پیر تا جوان مان را بغل گرفت و بوسید. &lt;br /&gt;
با آن سن کمش مثل پدر بود برایمان.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 68&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط اسمش چادر فرماندهی بود. جز ساعت هایی که جلسه بود و کاری پیش می آمد، بقیه ی وقت ها باید سراغش را از چادر ما می گرفتند. جمع ما بعد از فرمانده شدن حسن فرقی نکرده بود.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 70&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرم روی شانه اش بود که یکی آمد توی چادر. با فرمانده کار داشت. خواستم خودم را جمع و جور کنم که دستش را گذاشت روی سرم و گفت راحت باش. کار آن بنده خدا را هم راه انداخت.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 71&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرمانده ها که [[شهید]] می شدند، یکی می آمد وصیت نامه شان را توی جمع می خواند.&lt;br /&gt;
...&lt;br /&gt;
توی پایگاه محل، اختلاف کوچکی پیدا کرده بودند. حسن هرچه کرد نتوانست قانع اش کند. این همان طور ماند تا نزدیک عملیات. آمد بهم گفت: «اگه توی این عملیات شهید شدم، وصیت نامه ام را بدهید فلانی توی جمع بچه ها بخونه.»&lt;br /&gt;
همانی را می گفت که باهاش اختلاف پیدا کرده بود.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 77&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسط درگیری احساس کرد نیروهاش کم رمق شدند. &lt;br /&gt;
می دوید و داد می زد: «هر کی حزب الله ست، با حسن همراه ست.»&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 84&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرپی جی زن بودم و اول ستون. سنگرهای دشمن به وضوح دیده می شد. به تک تک نیروها توصیه می کرد تا این که به من رسید:&lt;br /&gt;
-  املشی! اون سنگر رو می بینی؟ [[دوشکا]] شون اون جا مستقره، باید از کار بیندازیش. سعی کن بدون این که جانت رو در نظر بگیری، بلند شی و نشونه بگیری. ماشالله، ببینم چی کار می کنی.&lt;br /&gt;
بلند شدم.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 87&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدتی بعد از [[فتح المبین]] دیدمش، یک [[ترکش]] ریز خورده بود به کتف راستش.  &lt;br /&gt;
- چی شد؟ بالاخره درش آوردی؟&lt;br /&gt;
- چی رو؟&lt;br /&gt;
- همون رفیقت رو دیگه؛ توی فتح المبین؟&lt;br /&gt;
- آهان؛ نه. گذاشتم همین طور بمونه، تا توی اون دنیا یه نشونی از جنگ داشته باشم که شفاعتم کنه.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 48&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مجروحیت &lt;br /&gt;
پشت بی سیم صدایش بی رمق شده بود: «یه پشه نیشم زده.»&lt;br /&gt;
فهمیدم تیر [[کلاش]] بهش خورده. به بچه ها گفتم فوری حسن را ببرید عقب. نتوانستند. نمی رفت. با همان وضعیت یک ساعت و نیم مقاومت کرد و جلو رفت؛ تا این که افتاد زمین.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 91&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مقاومت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سنی ها هم دوستش داشتند. باهاشان خوش و بش می کرد و گرم می گرفت. &lt;br /&gt;
می رفت نماز جمعه شان.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 47&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وحدت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از روحانیون آمده بود لشگر ما. افکارش کمی فرق می کرد. بعضی ها خواستند ممانعت کنند و یا پشت سرش نماز نخوانند. اما حسن مخالف بود. می گفت: «وحدت مهم تر است.» خیلی سعی کرد بچه ها دو دسته نشوند.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 64&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وحدت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواستند همان جا توی شهر نگه ش دارند. حتی پاسدار نمونه ی شهرش کردند.&lt;br /&gt;
نماند. هر طور که بود، خودش را رساند جبهه.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 45&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سن مان کم بود و پدر و مادرهامان اجازه نمی دادند برویم جبهه. خواستیم حسن آقا را واسطه کنیم. گفت: «نمی شه؛ بدون اجازه ی پدر و مادرتون من نمی تونم کاری براتون بکنم.»&lt;br /&gt;
تا وقتی آن روز توی تلویزیون صحبت امام را پخش کردند: «امروز رفتن به [[جبهه]] تکلیف همه است.» تا شنیدیم، معطل نکردیم. رفتیم پیش حسن آقا. گفتیم: «حالا چی؟» گفت: «حرف، حرف ولیه.»&lt;br /&gt;
رفت پیش پدر و مادرهامان. &lt;br /&gt;
رفتیم جبهه.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 56&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرار کنید. حسن رضوان خواه اومد.&lt;br /&gt;
تا خواستیم جنب بخوریم، از پنجره آمد توی اتاق و سریع رفت در را بست. بساط مان را به هم ریخت و [[اسلحه]] کشید.&lt;br /&gt;
مثل چی ازش می ترسیدیم. مرا خوب می شناخت. بهم می گفت: «توی پیرمرد را که نتونستم آدم کنم؛ اما وای به حالت اگه ببینم یا بفهمم حتی یک جوان رو پای بساطت کشانده ای.»&lt;br /&gt;
آخرش ترک کردم. به خاطر حسن  آقا.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 43&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، کار فرهنگی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقت های بی کاری گردان، مسابقات ورزشی می گذاشت. کلاس های قرآن و حدیث راه انداخته بود. دوست نداشت نیروهایش توی جبهه از کارهای اجتماعی و فرهنگی غافل باشند.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 62&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، کار فرهنگی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتیم آماده می شدیم برویم. حسن چشمش خورد به یکی از نیروهای گردان که پوتینش پاره بود. فوری رفت پوتین خودش را در آورد؛ کتونی پوشید و رفت پیش آن بنده خدا و جوری که نفهمد پوتینش را داد به او.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 82&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، گذشت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیر بغلش را گرفتیم و کشان کشان بردیم عقب. گذاشتیمش روی یک تخته سنگ تا کمی استراحت کند. ناگهان [[خمپاره]] ای بغلمان منفجر شد. خوابیدیم زمین؛ اما ترکش ها فقط حسن را دیدند.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 93&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن در خانه را زد.&lt;br /&gt;
- نفت آوردیم.&lt;br /&gt;
- نفت؟ این موقع شب ...&lt;br /&gt;
شصت شان خبردار شد. خواستند عکس العمل نشان بدهند، اما حسن با آرپی جی در را پرت کرد روی هوا. بعدش پرید توی حیاط.&lt;br /&gt;
چهار پنج نفر دستگیر شدند و زیر متکاهاشان قطارهای [[فشنگ]] و [[اسلحه]] و [[مهمات]] پیدا کردیم.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 44&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، هوشمندی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B1%D8%B6%D9%88%D8%A7%D9%86_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%A7%D9%88%D9%84</id>
		<title>شهید حسن رضوان خواه - بخش اول</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B1%D8%B6%D9%88%D8%A7%D9%86_%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%A7%D9%88%D9%84"/>
				<updated>2020-01-21T02:30:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
مسئولیتی دادند بهش. توی دفترش نوشت&lt;br /&gt;
«شرالامراء من کان الهوی علیه امیرا.»&lt;br /&gt;
تا همیشه جلوی چشمش باشد و آن را بخواند؛ که هوای نفس برش غلبه نکند&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 49&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، تهذیب نفس&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، حج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از مداح های معروف را آورده بودند گردان ما و داشت مداحی می کرد. بعد از مصیبت که شروع کرد به نوحه، از سینه زن ها خواست پیراهن شان را دربیاورند. بعضی ها با زیرپوش بودند و داشتند لخت می شدند که حسن آمد جلو. نگذاشت کسی این کار را بکند. آهسته ولی با تحکم می گفت: «این جا از این خبرا نیست. خالصانه فقط سینه هاتون رو بزنید.»&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 63&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، عزاداری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وسط عملیات بهم گفت: «آن قدر ارزش داشته که خدا در قرآن به سم اسبانی که در میدان جهادند قسم خورده. پس ماها باید قدر خودمون رو بدونیم. ارزش ماها بیشتر از این حرف هاست.»&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 86&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، قرآن &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نماز را که شروع کرد، رفتیم پشت سرش. به قنوت که رسید، طولش داد. شانه هایش هم تکان می خورد. کم کم اشک بقیه هم درآمد.&lt;br /&gt;
از یادنرفتنی شد؛ آخرین نمازی که به او اقتدا کردیم.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 79&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر جا می دید داریم فرادا نماز می خوانیم، جمع مان می کرد و جماعت راه می انداخت.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 59&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز جماعت &lt;br /&gt;
قرآن و دعا که می خواند، اشتیاقش خیلی بیشتر از ماها بود. &lt;br /&gt;
همیشه با وضو بود.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 38&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، وضو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می گفت: «امام یه نعمته برای ما. خدا شاهده حرفش رو قبول نکردند بعضی ها. اگه گوش می کردند، ما این جا توی بیابان نبودیم. [[جنگ]] رو تموم می کردیم می رفتیم به کار و زندگی مون، به عبادت مون می رسیدیم.&lt;br /&gt;
ولی ما اومدیم که [[شهید]] بشیم. یا الان یا چند وقت دیگه. ما تسلیمیم به امر خدا. ما اومدیم که سرمون رو در راه خدا بدیم.»&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 80&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خمینی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتیم مشهد. دور دوم انتخابات مجلس بود. دور اولش را حسن [[جبهه]] بود. گفت: «دور اول که قسمت نشد. این دور را همین جا رای می دهم. » &lt;br /&gt;
رفت به چند تا مغازه سر زد و ازشان درباره ی کاندیداها پرسید. گفتم: «چه حوصله ای داری حسن» گفت: «توی هر کاری باید آگاهانه جلو رفت. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 21 کتاب شهید حسن رضوان خواه، ص 27&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، انتخابات &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سن مان کم بود و پدر و مادرهامان اجازه نمی دادند برویم جبهه. خواستیم حسن آقا را واسطه کنیم. گفت: «نمی شه؛ بدون اجازه ی پدر و مادرتون من نمی تونم کاری براتون بکنم.»&lt;br /&gt;
تا وقتی آن روز توی تلویزیون صحبت امام را پخش کردند: «امروز رفتن به جبهه تکلیف همه است.» تا شنیدیم، معطل نکردیم. رفتیم پیش حسن آقا. گفتیم: «حالا چی؟» گفت: «حرف، حرف ولیه.»&lt;br /&gt;
رفت پیش پدر و مادرهامان. &lt;br /&gt;
رفتیم جبهه.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 56&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، ولایت فقیه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دخترش که به دنیا آمد، کلی ذوق کرد. رفت شیرینی خرید و به هر که رسید خبرش را داد. &lt;br /&gt;
بلند بلند می گفت: «مهدی! خدا یه دختر بهم داده» همینطور حرف می زد، از خوشحالی، می گفت بزرگ کردن دختر پیش خدا، چه ثوابی که نداره.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 51&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، فرزند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا شنید، فوراً رفت سمت خانه شان. من هم سریع ماشین را ورداشتم و رفتم دنبالش. عصبانی شد. گفت: «ماشین [[سپاه]] رو چرا آوردی؟ کار من شخصیه. زود باش برگرد.» هر چه اصرار کردم و گفتم وضع خانمت خوب نیست، قبول نکرد.&lt;br /&gt;
ماشینی کرایه کرد و رفتند.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 50&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، بیت المال &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهم گفت: «آقاجون! مگه این طور نیست که برای دارایی های انسان خمس تعلق می گیره. شما هم پنج تا پسر دارین که خمس شون رو ندادین. خودم ایشالله سهم خمس بچه هاتون می شم.»&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 74&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، خمس &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی گردان صندوق قرض الحسنه راه انداخته بود. کسانی را هم که بنیه مالی ضعیفی داشتند، مخفیانه، ، شناسایی می کرد و دست شان را می گرفت، استاد این کارها بود.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 61&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، قرض الحسنه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از خواب که بلند شدم دیدم نیستند. تا دیدمش به اعتراض گفتم: «چرا بیدارم نکردی حسن؟ بی من رفتی شکار تانک؟»&lt;br /&gt;
گفت: «تا بالای سرت هم اومدم. اما تا خواستم بیدارت کنم، به دلم افتاد اگه بیای شهید می شی. زودتر از من که نباید شهیدشی!»&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 37&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، آرزوی شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: «اوضاع حساسه. تو بمون بذار من گردان رو ببرم جلو.»&lt;br /&gt;
قبول نکرد و گفت: «اگه قراره اتفاقی بیفته، به شهادت مشتاق ترم.»&lt;br /&gt;
اصرار نکردم. اخلاقش را می دانستم.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 85&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، آرزوی شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدتی بعد از [[فتح المبین]] دیدمش، یک ترکش ریز خورده بود به کتف راستش. &lt;br /&gt;
- چی شد؟ بالاخره درش آوردی؟&lt;br /&gt;
- چی رو؟&lt;br /&gt;
- همون رفیقت رو دیگه؛ توی فتح المبین؟&lt;br /&gt;
- آهان؛ نه. گذاشتم همین طور بمونه، تا توی اون دنیا یه نشونی از جنگ داشته باشم که شفاعتم کنه.&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 21 كتاب شهید حسن رضوان خواه، ص 48&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، حسن رضوان خواه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از شام نشسته بودیم و داشتیم حرف می زدیم. صدایش بلند شد: «برادرا برای وقت های بی کاری شون هم برنامه داشته باشن. اصلاً قرارمون این باشه؛ هر شب بعد از شام یکی بیاد و دو تا حدیث برا بقیه بگه. نوبت امشب هم با من.»&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 60&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، برنامه ریزی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چرا لباسات این قدر خونیه؟ طوریت که نشده؟&lt;br /&gt;
- نه. اینا رنگ خون های شهداست. خیلی زیاد بودند. همه شونو باید می آوردیم عقب.&lt;br /&gt;
خواستم درش بیاورد و بندازدش دور. گفتم: «دیگه قابل استفاده نیست.» گفت: «می خوام یادگاری نگه ش دارم.» &lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 36&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، توجه به پیکر شهدا &lt;br /&gt;
زیر آن آتش شدید، جنازه ی بچه ها را نمی توانستیم عقب بیاوریم. اما جنازه ی حسن را با هر سختی که بود، آوردیم.&lt;br /&gt;
فرمانده بود، به کنار. مهرش توی دل همه ی ما بود. نمی توانستیم جاش بگذاریم. &lt;br /&gt;
البته او بود که جایمان گذاشت.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 95&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، توجه به پیکر شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی برانکارد گذاشته بودندش. چند وقت قبلش، موضوع کوچکی بین مان پیش آمده بود. گفتم: «حسن جان! بابت اون موضوع حلالم کن.»&lt;br /&gt;
بی رمق بود؛ اما گفت: «تو باید حلالم کنی. تقصیر من بود.»&lt;br /&gt;
بوسیدمش و رفتم.&lt;br /&gt;
....&lt;br /&gt;
- مطمئنی؟ همین چند دقیقه ی پیش باهاش صحبت کردم. چه طور می گی شهید شده؟&lt;br /&gt;
- دوباره ترکش خورد.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 92&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، حلالیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنازه ی بچه ها جلویمان توی میدان مین افتاده بود. یک آن دیدیم یکی از جنازه ها تکان خورد. حسن نگاهم کرد. معطل نکردیم و پریدیم آن ور خاک ریز. زیر آتش شدید؛ حسن مجروح را بلند کرد و دو تایی گرفتیم، آوردیمش عقب. چیزی مان هم نشد.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 35&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شجاعت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگر نزدیک شده بودیم. انگار دیده بودندمان؛ چون به یک باره جهنمی شد که ناخودآگاه همه دراز کشیدیم روی زمین. اما همان لحظه داد و فریاد یکی می آمد. انگار نه انگار که از آسمان آتش می بارد. سر بالا و محکم می دوید و از بچه ها می خواست پیش روی کنند.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 83&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شجاعت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرار بود بیاید کمک مان. اما جلسه ای پیش آمد و نتوانست. کار ساخت آلاچیق تمام شده بود که دیدیم از دور می آید. گفتیم سر به سرش بگذاریم و اجازه ندهیم بیاید تو. با قلدری آمد و رفت توی آلاچیق و دراز کشید. &lt;br /&gt;
می خندید: «هرچی باشه من رییس تونم و حق آب و گل دارم. این جا هم جای منه.» &lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 69&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو سه روز مانده بود به عملیات. دیدم دارد وسایل شخصی اش را مرتب می کند. هیچ  وقت این طوری به شان اهمیت نمی داد. گفتم: «بی خود برای ما ادای [[شهدا]] را در نیاور.»&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 73&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اذیت می کردند. عصبانی شدیم و خواستیم برویم دعوا. حسن آمد و جلویمان را گرفت. گفت خودم حلش می کنم. رفت و باهاشان صحبت کرد و تذکر داد. همان شد. دیگر مشکلی پیش نیامد.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 54&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، اصلاح ذات البین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به راحتی از دل بقیه در می آورد و توی این کار شگرد داشت. هر جا خراب کاری می کردیم، می رفتیم سراغ حسن تا یک جوری رفع و رجوع کند.&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 55&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، اصلاح ذات البین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه بادگیر قشنگی! حالا درش بیار.&lt;br /&gt;
- تازه خریدمش حسن ... می خوای چی کار ... نوئه ها، مواظبش باش.&lt;br /&gt;
- نگران نباش. فردا برات میارمش.&lt;br /&gt;
.....&lt;br /&gt;
- این همون لباس دیروز منه؟! چه بلایی سرش آوردی؟ خودت سالمی؟&lt;br /&gt;
- چیزی نیست! دیشب تنها زدم به یه خونه تیمی. از کانال تنگ پشت خونه رفتم تو. بادگیرت کلی کمک بود. &lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 42&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، امر به معروف و نهی از منکر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: «حسن جان! بیا توی این برگه یه چیزی برام بنویس، ازت یادگاری داشته باشم.»&lt;br /&gt;
خودکاری از جیبش درآورد و نوشت: «جنگ را چون عزیزی استقبال می کنم. جبهه را گرامی تر از بستر نرم می دارم و مرگ را چون جان شیرین در بر می فشرم، تا عنصر امر به معروف و نهی از منکر جاوید باشد و مظلومان را یاور.»&lt;br /&gt;
يادگاران، جلد 21 كتاب شهيد حسن رضوان خواه ، ص 46&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، امر به معروف و نهی از منکر&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1%DB%8C_-_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8</id>
		<title>شهید محمد ناصری - کتاب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1%DB%8C_-_%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8"/>
				<updated>2020-01-21T02:28:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدجوری مجروح شده بود. باید یک مدت می ماند خانه. با خودم گفتم «سیر می بینمش &lt;br /&gt;
خوشحال بودم که زخمی شده. &lt;br /&gt;
چند روز بعد آمدند دنبالش. گفتند «اسمش رو نوشته یم برای مکه. »&lt;br /&gt;
هر چه کردیم نرود، نشد. با عصا و ویلچر راه افتاد و رفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 57&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، حج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادش به خیر هزار قله. داشتیم می رفتیم بلندی های اطراف سلیمانیه را بگیریم. ناصری جلو من بود. نصف شبی زیر لب زیارت عاشورا می خواند. هر چه بیش تر می خواند، سوز و گدازش بیش تر می شد. به لعن ها و سلام ها که رسید، ناله های آهسته و مداومش حال من را هم عوض کرد . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 55&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، دعا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسینیه ی بزرگی داشتیم توی مزارشریف. محرم ها ناصری هم می آمد آن جا. گاهی دم در می ایستاد، کنار من. پیر و جوان که می آمدند عزاداری، خیره می شد به شان؛ دست های پینه بسته، صورت های آفتاب سوخته، لباس های کهنه و وصله دار. &lt;br /&gt;
من خودم می دیدم اشک توی چشم هاش جمع می شد. با یک دنیا اندوه می گفت «آخه فقر و محرومیت تا چه قدر؟»&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 68&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، عزاداری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی تاشکند و ازبکستان، سجاده و جانماز همیشه همراهش بود. توی پیاده رو، توی پارک، توی سالن هتل، هر جا که وقت نماز می شد، بلند اذان می گفت و می ایستاد به نماز. نمازهای مستحبیش را هم جلو چشم می خواند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 44&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انتخابات دوره ی سوم مجلس، یک عده از بچه ها پاپِیَش شدند که بشود نماینده ی بیرجند. قبول نمی کرد. زورش کردند. رأی نیاورد. یعنی نگذاشتند بیاورد. بعد از انتخابات می گفت «سخت شد. حالا دیگه من به تعداد رأی هایی که آوردم، باید بیش تر از قبل کار کنم برای مردم. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 47&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، انتخابات &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[فرمانده]] [[سپاه]] زیرکوه بود. بیش تر از بقیه نفت می فرستادیم درِ خانه اش. فهمید. با عصبانیت آمد سراغمان. گفت «چرا این کار رو می کردین؟»&lt;br /&gt;
گفتیم «خب، حساب شما فرق می کنه. »&lt;br /&gt;
گفت «چه فرقی؟»&lt;br /&gt;
گفتیم «شما بیش تر از بقیه زحمت می کشی. »&lt;br /&gt;
گفت «بار آخرتون باشه از بیت المال همچین بذل و بخشش هایی می کنین. »&lt;br /&gt;
پول نفت های اضافه را هم حساب کرد و داد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 33&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، بیت المال &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح تا ظهر درس می خواند، بعدازظهرها هم کار می کرد. به من می گفت «دایی! شما بزرگ تری. »&lt;br /&gt;
وقتی که بود، نمی گذاشت دست به سیاه و سفید بزنم. پخت و پز، شست و شو، رفت و روب، همه را خودش انجام می داد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 13 کتاب [[شهید محمد ناصری]] ، ص 6&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، کار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیرجند که بودیم، هم حسابی درس می خواند، هم کار می کرد؛ برق کشی، جوش کاری، تراش کاری. سر هر کاری که می رفت، فقط چند روز شاگرد بود. بعد می شد استاد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 7&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، کار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گله را با هم بردیم چرا. یله اش کردیم توی یک علفزار، خودمان مشغول بازی شدیم. &lt;br /&gt;
گوسفندها کم کم پخش و پلا شدند. یک وقت فهمیدیم چندتاشان نیستند. دلمان ریخت. پاک هول کردیم. می دویدیم این طرف، می دویدیم آن طرف. گوسفندها انگار آب شده بودند رفته بودند توی زمین. محمدناصر گفت «این جوری فایده نداره. »&lt;br /&gt;
گفتم «پس می گی چی کار کنیم؟»&lt;br /&gt;
گفت «وضو بگیریم دو رکعت نماز بخونیم. خدا کمکمون می کنه. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 4&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، توکل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجروح شده بود. روی تخت بیمارستان راحت نمی توانست جابه جا شود. حرکت که می کرد، چهره اش می رفت تو هم؛ از شدت درد. آه و ناله نمی کرد. فقط می گفت «یا زهرا، یا زهرا» و اشک هاش می ریخت روی صورتش. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 56&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، حضرت زهرا (س) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راننده اش یک سرباز بود. سر موضوعی جلو بعضی ها بهش گفت «دروغ می گی. »&lt;br /&gt;
راست هم می گفت، ولی فردا جلو همان ها ازش عذرخواهی کرد و خواست تا ببخشدش. می گفت «تحقیر کردنش جلو بقیه اشتباه بود. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 38&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، عذرخواهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ وقت سیر نخوابید. همیشه کسری خواب داشت. گاهی که خانه می ماند استراحت کند، موبایلش را خاموش می کردم. وقتی بیدار می شد، می گفت «چرا موبایل رو خاموش کردی؟ این رو گرفته ام که همیشه در دسترس باشم. هر کی که کار داشت، راحت بتونه پیدام کنه. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 49&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استراحت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه های روستا می شد که سر راهشان از کشت و کار مردم رد می شدند. گاهی حتی ناخنکی هم می زدند. محمدناصر این کار را نمی کرد. وقتی هم می دید بچه ای این کار را می کند، نمی گذاشت. گاهی آن ها را نصیحت هم می کرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 3&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، امر به معروف و نهی از منکر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کلاس سوم دبستان با هم بودیم. همان روزهای اول، کتاب فارسی را تا آخر خواند. تمام شعرهاش را هم حفظ کرد. یک روز مدیر بردش سر صف. همه ی شعرها را برای بچه ها خواند. &lt;br /&gt;
خط قشنگی هم داشت. نمونه های خوش نویسیش را به در و دیوار مدرسه می زدند. &lt;br /&gt;
خاطرم هست کلاس پنجم، سه نفر یک ضرب همان خردادماه قبول شدند. یکیشان محمدناصر بود. معدلش هم خوب شد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 5&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شش هفت سالش که بود، یک روز با هم زدیم به صحرا. باید برای گوسفندها علوفه جمع می کردیم. توی راه که می رفتیم، دیمه زار زیاد بود. خواستم کار را آسان کنم. گفتم «بیا از همین علف های این جا بکَنیم و ببریم. »&lt;br /&gt;
گفت «مگه نمی دونی این زمین ها مال مردمه؟»&lt;br /&gt;
دور و برم را نگاه کردم. گفتم «حالا که کسی این جا نیست، چرا بریم راه دور؟»&lt;br /&gt;
گفت «خدا که هست. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 2&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، حق الناس &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدیریتش از بالا به پایین نبود. بیزار بود از این که خودش را توی یک اتاق زندانی کند. مستقیم با همه ارتباط داشت. از معاون خودش گرفته تا آبدارچی. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 48&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مدیریت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز آخر از مزارشریف زنگ زد. گفت «یه استخاره برام بگیرین. »&lt;br /&gt;
استخاره گرفتم. خوب آمد. می دانستم آن جا اوضاع ریخته به هم. بهش گفتم «مبادا ماندگار بشی. هر چی زودتر برگرد. »&lt;br /&gt;
گفت «اتفاقا حاج آقا، خودم هم توی این که بمونم یا بیام شک داشتم، ولی حالا دیگه مطمئن شدم. »&lt;br /&gt;
پرسیدم «مطمئن چی شدی؟»&lt;br /&gt;
گفت «استخاره خوب اومد. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 93&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، استخاره &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شام که خوردیم، به من گفت «حاج آقا! باید چندتا استخاره برام بگیری. »&lt;br /&gt;
گفتم «چی شده؟»&lt;br /&gt;
گفت «صاحب خونه جوابمون کرده. رفتم امروز هفت هشت جا رو دیدم. زیرزمین، بالا. همه شون تنگ و تاریک و کوچیک بودن. »&lt;br /&gt;
گفتم «خب، می رفتی سراغ خونه های بزرگ تر. »&lt;br /&gt;
گفت «نمی تونم، توانش رو ندارم. حالا می خوام استخاره کنی تا یکیش رو انتخاب کنم. »&lt;br /&gt;
صاحب خانه از آن طرف سفره به من گفت «چی می گه؟»&lt;br /&gt;
گفتم «همین که شنیدی. »&lt;br /&gt;
گفت «یعنی ناصری جدی جدی خونه نداره؟ مستأجره؟»&lt;br /&gt;
باورش نمی شد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 13 کتاب شهید محمد ناصری، ص 30&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، استخاره &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%B3%D9%88%D9%85</id>
		<title>شهید مجید شهریاری - بخش سوم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%B3%D9%88%D9%85"/>
				<updated>2020-01-19T02:25:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن موقع که دکتر شهریاری مدیر تحصیلات تکمیلی بود، در شرایطی قرار گرفته بودیم که نیاز داشتیم حتماً کار کنیم. دکتر شهریاری آن موقع استاد درس رآکتور یک بود. رفتیم به ایشان گفتیم دکتر ما شرایط خوبی از لحاظ مالی نداریم. اگر می‌شود یک طوری برای ما لیست کلاس‌ها را بنویسید که ما بتوانیم کار هم بکنیم. چند روزی درگیر این ماجرا بود. من در دوره‌ کارشناسی هم ندیده بودم یک چنین چیزی را که یک مدیر گروه یا حتّی یک استاد معمولی بیاید و برای دانشجو وقت بگذارد و این‌طور بدود برای این‌که ساعت کلاس را طوری تنطیم کند که دانشجو بتواند کار هم بکند&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص26&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با بچه‌ها بسیار دوست بودند. دوستی صمیمی و واقعی و تا حد امکان حتما وقتی را به آنها اختصاص می‌دادند. بچه‌ها به این وقت شبانه عادت کرده‌بودند. وقتی ساعت مقرر می‌رسید، دخترم بهانه‌ حضورش را می‌گرفت. با پسرم محسن بازی‌های مردانه‌ای می‌کرد، بدون این که ملاحظه‌ی بچگی یا توان جسمی او را داشته‌باشد، به جد کشتی می‌گرفت و این مایه‌ غرور محسن بود. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص91&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تفریح &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به خانه ی ایشان بروید باور نمی‌کنید که خانه یک استاد تمام است. شبی که دکتر در منزلشان مراسم سوگواری [[حضرت زهرا (س)]]گرفته بودند، خانم من هم رفته بود. وقتی برگشته بود برای همه فامیل و دوستان تعریف می‌کرد که خیلی ساده بود. می‌گفت من فکر کردم می‌روم در یک خانه‌ شبیه کاخ. تصور ایشان از یک استاد دانشگاه این بود. مثل این قبلا ندیده بودند. می‌گفت تلویزیون‌شان معمولی، مبل‌هایش ساده، فرش‌شان معمولی. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص94&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تفریح &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مجلس ختمی كه برای دکتر در مسجد دانشگاه گرفتند، یك آقای سیاه‌چرده و لاغر اندامی بودکه ایستاده بود كنار كسانی كه برای ختم میایستند. ایشان آخرهای ختم غش كرد و آمبولانسی از طرف دانشگاه آمد و ایشان را برد. بعدها فهمیدیم كه ایشان كسی بوده است كه دكتر شهریاری به اوكمك كرده بودند و برای ایشان خانه ساخته بودند.&lt;br /&gt;
فهمیده بود كه دكتر شهید شده است، آمده بود در مجلس ختم ایشان كه بگوید دكتر این كارها را برای من كرده است. هیچكس نمیدانست كه دكتر چنین كاری كرده است. حتی اقساط خانه را هم خود دكتر داشت میپرداخت. (حاج غلام؛ خدماتی)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص29&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، خانه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به خانه ی ایشان بروید باور نمی‌کنید که خانه یک استاد تمام است. شبی که دکتر در منزلشان مراسم سوگواری حضرت زهرا (س)گرفته بودند، خانم من هم رفته بود. وقتی برگشته بود برای همه فامیل و دوستان تعریف می‌کرد که خیلی ساده بود. می‌گفت من فکر کردم می‌روم در یک خانه‌ شبیه کاخ. تصور ایشان از یک استاد دانشگاه این بود. مثل این قبلا ندیده بودند. می‌گفت تلویزیون‌شان معمولی، مبل‌هایش ساده، فرش‌شان معمولی. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص93&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، خانه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سالن مجلس عروسی ما سلف سرویس دانشگاه بود. وقتی كه من سر كلاس درسم این را برای بچه‌ها تعریف میكنم، میبینم كه بچه‌های الآن اصلأ در مخیله‌شان نمیگنجد. وقتی كه ما ازدواج كردیم به خوابگاه دانشجویی رفتیم. دكتر گفت میخواهی خانه بگیرم؟ گفتم: نه. خوابگاه خوب است. تأسیساتش هم مجانی است. من با لباس عروس از پله‌های خوابگاه بالا رفتم. یك سوئیت كوچك متأهلی داشتیم. آقای دكتر صالحی - وزیر امور خارجه- كه تا پارسال رئیس سازمان انرژی اتمی بود، استاد ما بودند. ایشان با خانمشان،‌ آقای دكتر غفرانی هم با خانمشان، مهمان ما بودند. یك سفره كوچولو انداختیم. دو تا پتو و دو تا پشتی داشتیم. با افتخار از این دو استاد بزرگوار در همان خانه كوچك خوابگاهی پذیرایی كردیم. بعد هم دوتایی نشستیم و راجع به مسائل هسته‌ای صحبت كردیم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص80&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، خانه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه روز قبل از شهادت، با هم دانشگاه [[امام حسین(ع)]] بودیم. معمولا آقای دكتر آدم خنده‌رو و بشاش و خوش‌اخلاقی بود اما آن روز شدیداً بغض كرده و ناراحت بود. گفتم‌: آقای دكتر چیزی شده. گفت: آره یك چیزی به این آقایان گفتم. همه ناراحت شدند. خودم بیشتر ناراحت شدم. گفتم: چی شد. تعریف کرد که فرزند شهید علیمحمدی چند روز قبل خانه آنها بوده و لابلای صحبت‌هایش گفته كه از آن روزی كه پدر ما رفت، دیگر همه رفتند. كسی ما را تحویل نمیگیرد. همه رفتند و ما تنها و غریب شدیم. آقای دكتر میگفت: من خیلی متأثر شدم. شب به خانه‌مان دعوتشان كردم. چند تا از دوستان دیگر هم بودند. شنبه هم به دانشگاه امام حسین(ع) میرود و ماجرا را به یكی دو تا از دوستان میگوید و می‌پرسد شما به خانه دکتر علیمحمدی رفته‌اید سر بزنید. آنها میگویند نه. كار داریم. دکتر به آنها گفته بود: اگر ما رفتیم، خانواده ما را تنها نگذارید. آن دوست‌مان خندیده و گفته‌ بود: نه. شما پیش ما یك كتاب داری. دکتر جواب داده بود: آره. ولی علیمحمدی هم داشت.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص112&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، خانواده شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یكی از مسئولین‌گفت: خانم دكتر بالاخره دكتر امر به معروف میكرد یا نمیكرد؟ گفتم امر به معروف دكتر این بود كه اگر سه تا دانشجو داشت که دو تایشان فكلی بودند و یكی ریش داشت،جلوی پای هر سه تا بلند میشد. برایش فرقی نمیكرد كه فكلی است یا چادری. هر كس به دفترش میآمد، جلوی پایش بلند میشد. جواب سؤالات و مشكلات‌شان را یك جور میداد. اگر به این میگفت دخترم. به آن هم میگفت دخترم. سر اذان هم كه تكبیر میگفتند، نمیگفت بروید نماز؛ همانجا آستین‌هایش را بالا میزد. بدون هیچ حرفی. این منتهای امر به معروف است. بچه‌ها میدیدند كه چكار باید بكنند. یكیشان میگفت كه ما هم برویم و نماز بخوانیم. همین بچه فكلی را من سال بعد در نمازخانه دیدم. نماز اول وقتش به راه بود و قرآن بعد از نمازش هم. (همسر شهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص4&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه به دانشجوها میگفت بچه‌ها ازدواج كنید. وقتی خانم مناسبی را میدید، میگفت: این خانم خیلی مناسب است. با خانواده و باایمان است. دو تا از بچه‌ها كه بعد از [[شهادت]] دكتر ازدواج كردند، واسطه ازدواج‌شان دكتر بود. به خودم میگفت ریش‌هایت دارد سفید میشود، بهتر است بروی و ازدواج بكنی. من میگفتم كه دكتر سخت است. میگفت: نه. ببین من چطور ازدواج كردم و الآن چه زندگی خوبی دارم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص23&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه به دانشجوها میگفت بچه‌ها ازدواج كنید. وقتی خانم مناسبی را میدید، میگفت: این خانم خیلی مناسب است. با خانواده و باایمان است. دو تا از بچه‌ها كه بعد از شهادت دكتر ازدواج كردند، واسطه ازدواج‌شان دكتر بود. به خودم میگفت ریش‌هایت دارد سفید میشود، بهتر است بروی و ازدواج بكنی. من میگفتم كه دكتر سخت است. میگفت: نه. ببین من چطور ازدواج كردم و الآن چه زندگی خوبی دارم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص24&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال دوّم کارشناسی ارشد بودم. وسط‌ پروژه پایان‌نامه. ماجرای ازدواجم پیش آمد. مانده بودم چه کنم. بروم به استادم بگویم من می‌خواهم ازدواج کنم و پروژه بخوابد؟! می‌گفتم اگر یک دفعه به دکتر بگویم شاید دکتر مخالفت کند و بگوید تو اصلاً برای چه می‌خواهی الآن ازدواج کنی، شرایط تو الآن درست نیست، الآن وسط پروژه‌ات است، پروژه‌ات را می‌خواهی انجام ندهی چه بکنی و... خلاصه یک روز دکتر را دیدم. گفتم دکتر یک کاری با شما دارم، گفت: زود بگو می‌خواهم بروم. گفتم: امر خیر است. گفت: چی؟ وقتی ماجرا را فهمیدگفت: بیا برویم داخل اتاق. کار و عجله و این‌ها را کنار ‌گذاشت.گفتم: من می‌خواهم ببینم که آیا درست است من پا پیش بگذارم اصلاً شرایط من می‌خورد، نمی‌خورد؟ دکتر از دری وارد شد که من تعجّب کردم. خیلی خوشحال شد، هیچ حرفی راجع به پروژه نزد. شروع کرد برای من از زندگی گفتن. گفت که بله خوب کاری می‌کنی، چون آن موقع که ما خودمان هم ازدواج کردیم هیچ چیز نداشتیم. از خانه‌شان گفت، از چیزهایی که داشتند گفت، گفت سقف خانه‌ی ما موقعی که من ازدواج کردم، ترک داشت و از آن آب می‌چکید. من می‌رفتم دانشگاه و می‌آمدم، می‌دیدم یک گوشه‌ی خانه آب جمع شده است. آن روز کلی با همدیگر صحبت کردیم. فکر می‌کنم یک ماه نشد ما عقد کردیم. بعد از این ماجرا هر وقت می‌خواست برای دیگران مثال بزند من را مثال می زد. می‌گفت: این را نگاه کنید یک روز با من صحبت کرد فردایش رفت دست خانمش را گرفت برد. حالا من هم، همان حرف‌هایی را که دکتر آن روز زد با هر کس صحبت می‌کنم تعریف می‌کنم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص25&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقداری از امکانات همین دانشكده‌ای كه الآن ما در آن نشسته‌ایم، با هزینه شخصی دكتر شهریاری تهیه شده است. با این كه دانشكده متعلق به دانشگاه است ولی عمدتا با هزینه شخصی دكتر شهریاری سامان گرفته. سیستم كامپیوتری كه در اینجا داریم برای خود دكتر است. خودشان یك هزینه بالایی كردند و یك سرور خریدند. الآن هم بچه‌ها میدانند كه این متعلق به دكتر شهریاری است. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص28&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا آخرین دقایق کلاس، حتی معمولا 10 دقیقه بعد از اتمام وقت مقرر، کلاس را ترک نمی‌کرد. گاهی حتی فرصت نمی‌کردند بین دو کلاس گلویی تازه کنند. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص41&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک سری از دانشجوها رفته بودند پیش دکتر عباسی از دکتر شهریاری چغلی کرده بودند که دکتر شهریاری خیلی به ما فشار می‌آورد. درس ایشان واقعا سنگین بود. جلسه ی بعد که دکتر آمد، می‌توانست بگوید که رفتید چغلی کردید، حالتان را می‌گیرم. بجای این کار آمد و معذرت‌خواهی کرد! گفت معذرت‌ می‌خواهم اگر کدورتی پیش آمده است.&lt;br /&gt;
این اخلاق را خیلی‌ها ندارند... &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص46&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود سال 71 بود که بنده پس از اتمام کارشناسی و پایان دانشگاه، برای انجام کاری به دانشگاه رفتم. حین برگشت در داخل دانشگاه با آقامجید برخورد کردم. ایشان در آن زمان دانشجوی دکترای دانشگاه بوده و همزمان مشغول تدریس در دانشگاه بودند. با اصرار، بنده را همراه خود به منزل‌شان که یکی از واحدهای خوابگاه متاهلی دانشگاه بود بردند. واحد کوچکی بود. حدود 40 تا 50 متر. مقابل درب ورودی یک پذیرایی حدود 12 متری داشت. وسط پذیرایی پرده ای کشیده و آن را به دو قسمت به اصطلاح زنانه- مردانه تقسیم کرده بودند. بنده همراه ایشان در یک طرف پرده نشستیم و مشغول صحبت و طرف دیگر خانواده ایشان بودند که زحمت پذیرایی از ما با یک لیوان آب طالبی را کشیدند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص104&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ وقت هم شما احساس نمیكردی كه برفرض ایشان استاد است و ما كارمندهای اینجا هستیم و باید در اختیار ایشان باشیم. بیشتر مواقع خودش از آن بالا میآمد پایین. اتاقش بالا بود و ما پایین هستیم، بیشتر مواقع میآمد پایین وكارهایی كه باید انجام میداد، پاكت، نامه یا جایی باید میفرستاد، خودش میآورد پایین. یك بار نشد زنگ بزند و بگوید كه بیا من با شما كار دارم.(حاج غلام؛ خدماتی)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص118&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه نگران شغل و آینده دانشجو بود. اگر می‌دید دانشجویان سال قبل فارغ التحصیل شده و هنوز شغل ندارد، شغلی برایشان پیدا می کرد یا در پروژه‌های خودش،از آنها استفاده می‌کرد. وظیفه‌اش نبود اما این نگرانی همیشه در ذهنش بود. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص16&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی از دانشجویان یک رشته دیگر بود. به نرم‌افزاری که دکتر شهریاری در اختیار داشت نیاز پیدا کرده بود. گفت: دکتر شهریاری نرم‌افزار را می‌دهد؟ گفتم: جواب منفی نمی‌گیری.اگر ندهد،جواب قانع‌کننده می‌دهد. رفته بود و دکتر با فراغ بال داده بودند. مطالبات برخی در ازای در اختیار قرار دادن داشته‌های علمی را هم دیده‌ایم. ایشان آنطور نبود. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص19&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیر بار حرف زور نمی‌رفت. جایی برای من و چند نفر دیگر مشکلی پیش آمده بود. داشت ظلمی می‌شد. گفت: تا وقتی مشکل اینها حل نشود، من سر کلاس نمی‌روم. مشکل حل شد. همان فردا هم حل شد. سر کلاس نرفتن ایشان خیلی حرف داشت، صدا در می آورد.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص20&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه به دانشجوها میگفت بچه‌ها ازدواج كنید. وقتی خانم مناسبی را میدید، میگفت: این خانم خیلی مناسب است. با خانواده و باایمان است. دو تا از بچه‌ها كه بعد از شهادت دكتر ازدواج كردند، واسطه ازدواج‌شان دكتر بود. به خودم میگفت ریش‌هایت دارد سفید میشود، بهتر است بروی و ازدواج بكنی. من میگفتم كه دكتر سخت است. میگفت: نه. ببین من چطور ازدواج كردم و الآن چه زندگی خوبی دارم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص22&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن موقع که دکتر شهریاری مدیر تحصیلات تکمیلی بود، در شرایطی قرار گرفته بودیم که نیاز داشتیم حتماً کار کنیم. دکتر شهریاری آن موقع استاد درس رآکتور یک بود. رفتیم به ایشان گفتیم دکتر ما شرایط خوبی از لحاظ مالی نداریم. اگر می‌شود یک طوری برای ما لیست کلاس‌ها را بنویسید که ما بتوانیم کار هم بکنیم. چند روزی درگیر این ماجرا بود. من در دوره‌ کارشناسی هم ندیده بودم یک چنین چیزی را که یک مدیر گروه یا حتّی یک استاد معمولی بیاید و برای دانشجو وقت بگذارد و این‌طور بدود برای این‌که ساعت کلاس را طوری تنطیم کند که دانشجو بتواند کار هم بکند&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص26&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر وقت که با دکتر درس داشتیم، از اول ترم واقعا درگیر بودیم. حسابی کار می‌کشید. مدام در حال تمرین حل کردن بودیم. می‌گفت: من می‌خواهم شما این ها را بلد باشید. هر کس تمرین‌ها را نگاه می کرد می‌گفت:تمرین های شما هر کدام در حد یک پروژه است.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص32&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واقعا می گذاشت سر کلاس سوال بپرسیم.حتی یه مو‌قع اگرمنبع طرح سوال یا اشکال را نشان می‌دادیم، می خواند و می‌پذیرفت. می‌گفت: حرفی که می‌زنید جالب است. یک چیزی هم ما یاد گرفتیم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص33&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوال های امتحان استاد آنقدر سخت بود که خودش هم می دانست از روی هیچ کتابی نمی‌شد نوشت.در کلاس را می بست و می‌رفت بیرون. می دانست که نمی‌توانیم از روی چیزی بنویسیم.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص34&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای درس خیلی اهمیت قائل بود.یک هفته سه‌شنبه تعطیل بود،چهار شنبه کلاس داشتیم،پنج‌شنبه و جمعه هم تعطیل بود. می‌خواستیم چهار شنبه را هم تعطیل کنیم. ترم اول بود، از طرف بچه‌ها نماینده شدم، این موضوع را مطرح کنم.گفتم: آقای دکتر اگه اجازه بدهید چهار شنبه نیاییم. ایشون واقعا عصبانی شد. گفت:نه، این چه حرفیه می‌زنین. دانشجو باید باشه، معنی نداره، حالا تعطیلی بین تعطیلی خورده، بخوره. باید بیاین سرکلاس. به شدت از گفتن این پیشنهاد پشیمانم کرد. گفتم: آقای دکتر من نماینده بچه‌ها بودم. خیلی با قاطعیت گفتن: خواهش می‌کنم دیگه نماینده این گونه امور بچه‌ها نباش...&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص36&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت دو تا چهار با ایشان کلاس دکتری داشتیم. چهار نفر بودیم. ساعت یک ربع به دو از من پرسید: بچه‌ها آمده‌اند؟گفتم: بله. یک ربع زودتر آمد سر کلاس. از ساعت یک ربع به دو تا یک ربع به شش سر کلاس بودیم. جانانه وقت می گذاشت.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص37&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک سوال از ایشان پرسیدم. سوال جالبی هم بود. نگاهی کرد و گفت: من فکر کنم. بعدها متوجه شدم ایشان دو هفته روی این سوال وقت گذاشته‌اند. بعدا که مرا دید گفت جواب رو داد. من آن روز رضایت ایشان را دیدم. واقعا افتخار می کردم که من این سوال را از دکتر شهریاری پرسیده‌ام. می شد دکتر مثل بعضی دیگر سوالی که جوابش را نمیداند بپیچاند. ولی گفت: من باید فکر کنم و رفت فکر کرد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص38&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند سال پیش برف سنگینی در تهران آمد. ما خوابگاهی بودیم. خوابگاه نزدیک بود و ما پیاده می آمدیم. اما برف آنقدر سنگین بود، که بچه‌های تهرانی نتوانسته بودند بیایند. ولی دکتر شهریاری آمده بود. از ده دوازده نفر دانشجو فقط دو نفر سر کلاس بودیم. ایشان نگفت دیگران نیستند، کلاس تعطیل است.گفت: دیگران نیستند، درس نمی‌دهم. ولی حالا برای شما که آمدید، یک مطلب را اضافه بر درس نشان‌تان می دهم. رفت جعبه‌ای را آورد. پلیمرهای هسته‌ای رو که پرتو داده شده بود نشان‌مان داد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص39&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دكتر خیلی استاد سختگیری بود. بیرون كلاس، بگو بخند و شوخ بود ولی سر كلاس خیلی جدی بود. خیلی تمرین میداد. در درس بسیار انسان مسلطی بود. اگر شما از بچه‌های ورودی جدید بپرسید كه جزوه دینامك رآكتور چه كسی را میخواهند. همه میگویند جزوه دینامیك رآكتور دكتر شهریاری. چون واقعأ‌ روی درس مسلط بود. با اینكه استاد ما كس دیگری بود و خیلی هم وارد بود ولی ما از جزوه‌های دكتر شهریاری استفاده میكردیم. استاد تكی بود .&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص40&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اساتید دیگر می‌خواست بیایند آن قسمت‌های درس را که کار کرده‌اند یا بهتر بلدند، آن‌ها بگویند. حتی دانشجوهای دکتری می‌آمدند یک جاهایی را می‌گفتند. گاهی در یک ترم مطلبی را سر کلاس ارائه داده‌ بودیم، ترم بعد میگفت بیایید برای دانشجوهای بعدی همان‌ها را ارائه بدهید. این‌طور از بچّه‌ها استفاده می‌کرد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص44&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه پا به پای بچّه‌ها آزمایش‌ها را انجام می‌داد، در آزمایشگاه می‌آمد لباس می‌پوشید. کارهای خودش را خودش انجام می‌داد. بخاطر این که ایشان استاد است و ما دانشجو، کار با عناصر و عوامل خطرساز را به دانشجویان واگذار نمیکرد. نمیگفت: حالا که شما دانشجو شدی این کارها را انجام بده، برو آن را بردار، این را جا به جا کن و ... &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص45&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سنگ بنای علمی رشته کاربرد پرتوها را خودشان گذاشتند. دانه دانه رشته‌ها را از دانشگاههای خارج در آوردند- این را خانمشان تعریف میكرد- لیست دروس ترمیك دانشگاه را در میآوردند. مثلأ در یک کشور در این رشته پنج درس طراحی شده. در فلان كشور هم شش تا درس. در كشور دیگری این آزمایشگاه هست. اینها را كلاسه بندی كردند و یك پایه علمی برای این رشته ساختند. قبلا هیچ وقت چنین مبنای علمی نبوده است. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص51&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوست‌ هم‌خوابگاهی ایشان، می‌گفت: وقتی 18 سالش بود نماز شبش ترک نمی‌شد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص65&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جو دانشکده بعد از دکتر بالانس خود را از دست داد. دیگر تعادل نداشت. خلأ ایشان از لحاظ علمی در دانشکده احساس می‌شود. گرچه یک سری دانشجوی خوب تربیت کردند، ولی در یک سری جاها آدم گیر می‌کند که دیگر مفاتیح‌الجنان به کار نمی آید، باید خودقرآن باشد.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص66&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روزی كه شهید شد، پیكرش را به دانشكده آوردند. انگار كه نزدیكترین عزیزمان را آورده‌اند. همه دانشجویان شیون میكردند. وقتی كه پیكر را بلند كردند كه ببرند، ما به همدیگر گفتیم كه دكتر شهریاری دیگر اینجا نمیآید. تمام شد. آخرین باری است كه دكتر به دانشكده آمد و به ما سر زد. رفت. خیلی تكان دهنده بود. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص67&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اساتید معمولاً دسته‌ای هستند. یک دسته قبول‌شان دارند، یک دسته قبول‌شان ندارند. دکتر شهریاری جزو افرادی بود که محبوب بود، همه قبول‌شان داشتند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص76&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سالن مجلس عروسی ما سلف سرویس دانشگاه بود. وقتی كه من سر كلاس درسم این را برای بچه‌ها تعریف میكنم، میبینم كه بچه‌های الآن اصلأ در مخیله‌شان نمیگنجد. وقتی كه ما ازدواج كردیم به خوابگاه دانشجویی رفتیم. دكتر گفت میخواهی خانه بگیرم؟ گفتم: نه. خوابگاه خوب است. تأسیساتش هم مجانی است. من با لباس عروس از پله‌های خوابگاه بالا رفتم. یك سوئیت كوچك متأهلی داشتیم. آقای دكتر صالحی - وزیر امور خارجه- كه تا پارسال رئیس سازمان انرژی اتمی بود، استاد ما بودند. ایشان با خانمشان،‌ آقای دكتر غفرانی هم با خانمشان، مهمان ما بودند. یك سفره كوچولو انداختیم. دو تا پتو و دو تا پشتی داشتیم. با افتخار از این دو استاد بزرگوار در همان خانه كوچك خوابگاهی پذیرایی كردیم. بعد هم دوتایی نشستیم و راجع به مسائل هسته‌ای صحبت كردیم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص80&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودشان می‌گفتند معلم‌های دوره دبیرستان من که پدرم را می دیدند، به پدرم می‌گفتند: این خیلی درسش خوبه، ان شاء الله که استاد بشه. پدرشان هم جواب می‌داده که مجید! عمراً مجید استاد دانشگاه بشه! اینقدر شیطونه که نمیشه. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص106&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ وقت ته کلاسش نمی‌گفتیم استاد وقت تمام شد، خسته نباشید. سر کلاس دکتر شهریاری هیچ وقت این حرفها را نمی زدیم و اصلا نمی شد زد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص12&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یك روز كه ما كلاس داشتیم. ایشان ولیمه‌ای دادند. یادم نیست برای چه بود ولی یادم هست خانم ایشان به همراه چند نفر دیگر یك آبگوشت دیزی درست كردند. خانم ایشان هم استاد ما بود. غذا را توی دانشكده درست كردندخانمشان با چند نفر دیگر آبگوشت درست كردند. بعد از كلاس ما را صدا كردند و گفتند كه هر كس به نوبه خودش بیاید و گوشت این را بكوبد. ما گوشتش را كوبیدم. یكی از بچه‌ها هم فیلم گرفت. آبگوشت را خوردیم. چقدر هم صمیمی. خانمشان دوغ تقسیم میكرد. خود دكتر میآمد وسط و نان پخش میكرد. توی آزمایشگاه هسته‌ای. سر هر میزی كه كلی لوازم هسته‌ای بود، بشقاب و بساط غذا.. اینهایی را كه من تعریف میكنم، به هیچ عنوان روی بحث علمی تأثیر نمیگذاشت. چون وقتی كه سركلاس درس بودی، باید شش دانگ حواست جمع بود. روی این قضیه خیلی جدی بودند. چقدر روی تمرینها حساس بودند. اگر كسی انجام نمیداد، كاملاً تذكر میدادند. در عین حال چقدر صمیمی بودند. &lt;br /&gt;
اگر این چیزها نبود، در آن فضا نمیشد كار كرد. این جو صمیمانه باعث میشد كه بچه‌ها به دنبال این رشته بروند. چون خیلیها روز اول انصراف دادند. اگر دكتر از این کارها نمیكرد، خیلیها همان اول ول میكردند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص35&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنقدر مقید به نظم و حضور منظم در کلاس بودند که اگر مناسبتی پیش می‌آمد، دانشجویان مرا واسطه قرار می‌دادند تا رضایت دکتر را در تعطیلی جلب کنم که خیلی از اوقات وساطت من هم کارگر نمی‌افتاد. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص42&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمرین‌های ایشان وحشتناک بود، ولی اصل سختگیری ایشان این بود که سر وقت حل تمرین را بگیرد. این را ما از ایشان به ارث بردیم. دانشجوهای ما مدام به ما می‌گویند که چرا این‌طور می‌کنید. اگر تاریخی را معلوم می‌کرد آن تاریخ را نباید بچّه‌ها عقب میانداختند؛ چه برای امتحان چه برای حل تمرین. اگر کسی میخواست تاخیر بیاندازد ایشان واقعاً ناراحت می‌شد. آن موقع دیگر شوخی و خنده نداشت. خیلی جدی می‌گفت. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص43&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از مسولین نظام میگفت رهبر انقلاب از من پرسیدند: ایشان چه جور آدمی بود؟ گفتم: اگر به ایشان در علم هسته‌ای کشور نمره صد بدهیم، به بهترین نفر بعد از ایشان به زحمت می‌توانیم پنجاه بدهیم. دیگران هم هستند اما نمره صد لزوما برای دانش نیست. بحث تربیت دانشجو هم هست. بعضی اساتید هسته‌ ای در انگلیس و آمریکا درس خوانده‌اند. خیلی هم باسوادند، خیلی هم باهوشند، ولی دانشجو زیاد تربیت نمی‌کنند. به دلایل مختلف: حوصله ندارند، دانشجو طرف‌شان نمی‌رود و... هر استادی را که من در عرصه هسته‌ای دیده‌ام، در تعریفی که آن مسئول نظام از دکتر شهریاری کرده بود میگنجد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص52&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان خیلی دانشجو داشت، من یک بار آمار گرفتم. حساب کردم که مگر ایشان چند سال بود که تدریس می‌کرد؟ اصلا سنش چند سال بود؟ دکتر شهریاری اصلا سن آنچنانی نداشت. با این حال فقط 30 تا رساله کارشناسی ارشد داشت. 30 تا رساله خیلی زیاد است. یعنی 30 تا کارشناس ارشد هسته‌ای شما پخش کنی تو صنعت هسته‌ای کشور. خیلی حرف است...&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص54&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر صالحی جایی نقل کرده بود که میگفتم: به زور به ایشان حقوق بدهید. اگر نگویید، خودش نمی‌گوید به من حقوق بدهید. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص77&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه روز قبل از شهادت، با هم دانشگاه امام حسین(ع) بودیم. معمولا آقای دكتر آدم خنده‌رو و بشاش و خوش‌اخلاقی بود اما آن روز شدیداً بغض كرده و ناراحت بود. گفتم‌: آقای دكتر چیزی شده. گفت: آره یك چیزی به این آقایان گفتم. همه ناراحت شدند. خودم بیشتر ناراحت شدم. گفتم: چی شد. تعریف کرد که فرزند شهید علیمحمدی چند روز قبل خانه آنها بوده و لابلای صحبت‌هایش گفته كه از آن روزی كه پدر ما رفت، دیگر همه رفتند. كسی ما را تحویل نمیگیرد. همه رفتند و ما تنها و غریب شدیم. آقای دكتر میگفت: من خیلی متأثر شدم. شب به خانه‌مان دعوتشان كردم. چند تا از دوستان دیگر هم بودند. شنبه هم به دانشگاه امام حسین(ع) میرود و ماجرا را به یكی دو تا از دوستان میگوید و می‌پرسد شما به خانه دکتر علیمحمدی رفته‌اید سر بزنید. آنها میگویند نه. كار داریم. دکتر به آنها گفته بود: اگر ما رفتیم، خانواده ما را تنها نگذارید. آن دوست‌مان خندیده و گفته‌ بود: نه. شما پیش ما یك كتاب داری. دکتر جواب داده بود: آره. ولی علیمحمدی هم داشت.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص112&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها بود. سر كلاس که آمد چند كتاب عربی و فارسی با خودشان آورده بود. هیچ وقت دیر نمیآمد و زود هم نمیرفت. عین دو ساعت را میماند و معمولأ هم نود و نه در صد زمانش به درس میگذشت. آن روز اما حدود نیم ساعت درباره حضرت زهرا(س)صحبت کرد، نمیدانم در ذهنش چی گذشت كه یكهو شروع به گریه كرد. با صدای بلند. یك لحظه جا خوردم. اصلأ انتظار نداشتم. هیچ كس انتظار نداشت. همه خشكشان زده بود. با صدای بلند گریه میكرد. خیلی برایش سنگین بود. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص11&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایام محرم خیلی فعال بود، میگفت یاد محرم را زمین نگذاریم. كاری كرد كه ما تبلیغاتمان را گسترده كنیم. میگفت برویم كتیبه بخریم، بنر چاپ كنیم برای ایام محرم. تابلوهایی كه روی در و دیوار خورده است، کار دکتر است. دانشجوهامی‌گفتند كه اینها جایش اینجا نیست، جایش جای دیگر است. مثلا وقتی آمدیم همین تابلو فاطمه زهرا (س) را كه در همه اتاق‌ها هست و روی در اتاق آقای دكتر هم هست، بزنیم، مورد شكایت بعضی از دانشجوها قرار گرفت. میگفت بعضیها میگویند اینجا جایش نیست، اما اتفاقا جایش همین‌جا است. باید این دانشگاه را بااهل بیت ضمانت كنیم. كه این به در و دیوار اینجا بخورد كه دانشجویان بدانند كه بهای اصلی آنها ائمه و این راه است. (حاج غلام؛ خدماتی)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص14&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به زندگی شخصی دانشجوهایش به شدت اهمیت می داد. دوستی داشتم که موقع ازدواج،به مشکل مالی برخورد. استاد کمکش کرد تا زندگی‌اش را شروع کند. گفته بود هر وقت داشتی،برگردان. آن بنده خدا هم ماهیانه مبلغی را برمی‌گرداند.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص15&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشجوهایی که با استاد پروژه داشتند،می‌گفتند:امکان نداشت دکتر سر ماه فراموش کند حق‌الزحمه ما را بدهد. خودش می‌آمد می‌گفت: بیاییداین حقوق این ماهتان. حواسش بود که اگر یکی از بچه‌ها متاهل است و درآمدی ندارد استاد باید به او کمک کند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص17&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علمش بود كه خیلی برجسته بود. كسی نبود كه بالادست ایشان باشد. حتی همین الآن هم در ایران در زمینه فیزیك نوترون خیلی خیلی افراد كمی هستند كه مثل ایشان كار كرده باشند. دانشش هم از تجربه شخصی خودش و كار كردن در ایران بود، نه این كه از دانشگاه خارجی كمك گرفته باشد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص48&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سنگ بنای علمی رشته کاربرد پرتوها را خودشان گذاشتند. دانه دانه رشته‌ها را از دانشگاههای خارج در آوردند- این را خانمشان تعریف میكرد- لیست دروس ترمیك دانشگاه را در میآوردند. مثلأ در یک کشور در این رشته پنج درس طراحی شده. در فلان كشور هم شش تا درس. در كشور دیگری این آزمایشگاه هست. اینها را كلاسه بندی كردند و یك پایه علمی برای این رشته ساختند. قبلا هیچ وقت چنین مبنای علمی نبوده است. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص51&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام گرایش‌های هسته‌ای دانشجو داشت. هم در چرخه سوخت، هم در مبحث کاربرد پرتوها، هم گداخت، هم رآکتور، هم فیزیک و.... اساتید دیگری هم هستند که این طور وضعیتی دارند؛ ولی خیلی کم هستند، آن هم گاهی به‌واسطه پست و سمتی است که جایی دارند. ایشان سمت نداشت. واقعا جامع بود...&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص53&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما ابتدا با ایشان ارتباط نداشتیم. صرفا به چشم یک استاد به ایشان نگاه می‌کردیم. یک روز یکی از دوستان برگشت گفت: این‌جا یک استادی هست که شبها تا ساعت دو بیدار است. گفتم کی؟ اصلاً تا دوی شب برای چه بیدار است؟ گفت: یک دکتر شهریاری نامی است. می‌نشیند مطالعه می‌کند، این سایت آن سایت، ژورنال های مختلف، این کتاب و آن کتاب را مطالعه می‌کند. چند وقتی گذشت دیدیم واقعا همین چیزی که می‌گویند انگار درست است.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص56&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این شش، هفت سالی که در این دانشگاه هستم بیشتر از سه، چهار دست لباس تن دکتر شهریاری ندیدم. لباس‌های تمیز، کاملاً اتو کشیده و قابل پوشیدن. امّا من در پوشش ایشان تنوعی ندیدم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص75&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا جلسات ششم و هفتم رابطه، استاد و شاگردی بود. بعد از آن هر وقت مشكلی پیدا میكردم یا در تصمیم‌گیریها به یك دو راهی میرسیدم، پیش ایشان كه میرفتم، هیچ وقت راه را به من نشان نمیداد كه این راه را برو، بهتر است. مزایای آن راه را میگفت. معایب آن را هم میگفت. اختیار را با شما میگذاشت. میگفت، شما خودتان را بهتر از هر كسی میشناسید. راحت‌تر میتوانید مسیرتان را انتخاب بكنید. صحبت ایشان باعث آرامش من میشد.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص18&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکسری از اساتید کمتر در دانشکده حضور دارند. دانشجوهای آن‌ها را هم کمتر میبینید. امّا اساتیدی که بیشتر حضور دارند، دانشجوهای‌شان دائماً با آن‌ها هستند. گروه کاربرد پرتوها همین‌طور است. پنج شنبه، جمعه، ساعت ده شب، ساعت یازده شب، ماه رمضان، شب قدر هر زمان ما از جلوی محل کار آنها رد میشدیم، می‌دیدیم که مانده‌اند و دارند پروژه‌هایشان را انجام می‌دهند. این به خاطر پشت کار خود دکتر بود. دانشجو‌ها که ایشان را می‌دیدند علاقه‌مند می‌شدند به روشی که ایشان برای کسب علم داشتند و همین الگو را برمی‌داشتند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص47&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه روز قبل از شهادت، با هم دانشگاه امام حسین(ع) بودیم. معمولا آقای دكتر آدم خنده‌رو و بشاش و خوش‌اخلاقی بود اما آن روز شدیداً بغض كرده و ناراحت بود. گفتم‌: آقای دكتر چیزی شده. گفت: آره یك چیزی به این آقایان گفتم. همه ناراحت شدند. خودم بیشتر ناراحت شدم. گفتم: چی شد. تعریف کرد که فرزند شهید علیمحمدی چند روز قبل خانه آنها بوده و لابلای صحبت‌هایش گفته كه از آن روزی كه پدر ما رفت، دیگر همه رفتند. كسی ما را تحویل نمیگیرد. همه رفتند و ما تنها و غریب شدیم. آقای دكتر میگفت: من خیلی متأثر شدم. شب به خانه‌مان دعوتشان كردم. چند تا از دوستان دیگر هم بودند. شنبه هم به دانشگاه امام حسین(ع) میرود و ماجرا را به یكی دو تا از دوستان میگوید و می‌پرسد شما به خانه دکتر علیمحمدی رفته‌اید سر بزنید. آنها میگویند نه. كار داریم. دکتر به آنها گفته بود: اگر ما رفتیم، خانواده ما را تنها نگذارید. آن دوست‌مان خندیده و گفته‌ بود: نه. شما پیش ما یك كتاب داری. دکتر جواب داده بود: آره. ولی علیمحمدی هم داشت.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص112&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با بچه‌ها بسیار دوست بودند. دوستی صمیمی و واقعی و تا حد امکان حتما وقتی را به آنها اختصاص می‌دادند. بچه‌ها به این وقت شبانه عادت کرده‌بودند. وقتی ساعت مقرر می‌رسید، دخترم بهانه‌ حضورش را می‌گرفت. با پسرم محسن بازی‌های مردانه‌ای می‌کرد، بدون این که ملاحظه‌ی بچگی یا توان جسمی او را داشته‌باشد، به جد کشتی می‌گرفت و این مایه‌ غرور محسن بود. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص91&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، صمیمیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به خانه ی ایشان بروید باور نمی‌کنید که خانه یک استاد تمام است. شبی که دکتر در منزلشان مراسم سوگواری حضرت زهرا (س)گرفته بودند، خانم من هم رفته بود. وقتی برگشته بود برای همه فامیل و دوستان تعریف می‌کرد که خیلی ساده بود. می‌گفت من فکر کردم می‌روم در یک خانه‌ شبیه کاخ. تصور ایشان از یک استاد دانشگاه این بود. مثل این قبلا ندیده بودند. می‌گفت تلویزیون‌شان معمولی، مبل‌هایش ساده، فرش‌شان معمولی. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص94&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، صمیمیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یك روز كه ما كلاس داشتیم. ایشان ولیمه‌ای دادند. یادم نیست برای چه بود ولی یادم هست خانم ایشان به همراه چند نفر دیگر یك آبگوشت دیزی درست كردند. خانم ایشان هم استاد ما بود. غذا را توی دانشكده درست كردندخانمشان با چند نفر دیگر آبگوشت درست كردند. بعد از كلاس ما را صدا كردند و گفتند كه هر كس به نوبه خودش بیاید و گوشت این را بكوبد. ما گوشتش را كوبیدم. یكی از بچه‌ها هم فیلم گرفت. آبگوشت را خوردیم. چقدر هم صمیمی. خانمشان دوغ تقسیم میكرد. خود دكتر میآمد وسط و نان پخش میكرد. توی آزمایشگاه هسته‌ای. سر هر میزی كه كلی لوازم هسته‌ای بود، بشقاب و بساط غذا.. اینهایی را كه من تعریف میكنم، به هیچ عنوان روی بحث علمی تأثیر نمیگذاشت. چون وقتی كه سركلاس درس بودی، باید شش دانگ حواست جمع بود. روی این قضیه خیلی جدی بودند. چقدر روی تمرینها حساس بودند. اگر كسی انجام نمیداد، كاملاً تذكر میدادند. در عین حال چقدر صمیمی بودند. &lt;br /&gt;
اگر این چیزها نبود، در آن فضا نمیشد كار كرد. این جو صمیمانه باعث میشد كه بچه‌ها به دنبال این رشته بروند. چون خیلیها روز اول انصراف دادند. اگر دكتر از این کارها نمیكرد، خیلیها همان اول ول میكردند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص35&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، صمیمیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رعایت اهل منزل را زیاد می‌کرد. خیلی مقید بود که در مناسبت‌ها حتما هدیه‌ای برای اعضای خانواده بگیرد؛ حتی اگر یک شاخه گل بود. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص90&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، صمیمیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیشترین ویژگی ایشان كه مرا جذب میكرد، نه از لحاظ علمی بود و نه چیز دیگر. فقط آن آرامشی كه در صحبتهایش بود. همیشه دوست داشتم كه هر موقعی مشكلی برایم پیش میآید، بروم با ایشان صحبت كنم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص18&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، علم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سنگ بنای علمی رشته کاربرد پرتوها را خودشان گذاشتند. دانه دانه رشته‌ها را از دانشگاههای خارج در آوردند- این را خانمشان تعریف میكرد- لیست دروس ترمیك دانشگاه را در میآوردند. مثلأ در یک کشور در این رشته پنج درس طراحی شده. در فلان كشور هم شش تا درس. در كشور دیگری این آزمایشگاه هست. اینها را كلاسه بندی كردند و یك پایه علمی برای این رشته ساختند. قبلا هیچ وقت چنین مبنای علمی نبوده است. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص51&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، علم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار تا گرایش داریم. هر کدام از اساتید در یک گرایش قوی هستند اطّلاعاتی هم راجع به گرایشهای دیگر دارند. یک خصوصیت بارز دکتر شهریاری این بود که واقعاً در زمینه‌های مختلف ابراز نظر می‌کرد و خیلی هم اظهار نظرشان قوی بود. با ایشان به شرکتی رفتیم که در زمینه مهندسی هسته‌ای کار می‌کرد. ایشان راجع به مسائلی اظهار نظر ‌کردند که من اصلاً باورم نمی‌شد ایشان راجع به این مسائل هم اطّلاعات دارد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص57&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، علم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جو دانشکده بعد از دکتر بالانس خود را از دست داد. دیگر تعادل نداشت. خلأ ایشان از لحاظ علمی در دانشکده احساس می‌شود. گرچه یک سری دانشجوی خوب تربیت کردند، ولی در یک سری جاها آدم گیر می‌کند که دیگر مفاتیح‌الجنان به کار نمی آید، باید خودقرآن باشد.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص66&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، علم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علمش بود كه خیلی برجسته بود. كسی نبود كه بالادست ایشان باشد. حتی همین الآن هم در ایران در زمینه فیزیك نوترون خیلی خیلی افراد كمی هستند كه مثل ایشان كار كرده باشند. دانشش هم از تجربه شخصی خودش و كار كردن در ایران بود، نه این كه از دانشگاه خارجی كمك گرفته باشد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص48&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، علم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از مسولین نظام میگفت [[رهبر انقلاب]] از من پرسیدند: ایشان چه جور آدمی بود؟ گفتم: اگر به ایشان در علم هسته‌ای کشور نمره صد بدهیم، به بهترین نفر بعد از ایشان به زحمت می‌توانیم پنجاه بدهیم. دیگران هم هستند اما نمره صد لزوما برای دانش نیست. بحث تربیت دانشجو هم هست. بعضی اساتید هسته‌ ای در انگلیس و آمریکا درس خوانده‌اند. خیلی هم باسوادند، خیلی هم باهوشند، ولی دانشجو زیاد تربیت نمی‌کنند. به دلایل مختلف: حوصله ندارند، دانشجو طرف‌شان نمی‌رود و... هر استادی را که من در عرصه هسته‌ای دیده‌ام، در تعریفی که آن مسئول نظام از دکتر شهریاری کرده بود میگنجد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص52&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، علم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما ابتدا با ایشان ارتباط نداشتیم. صرفا به چشم یک استاد به ایشان نگاه می‌کردیم. یک روز یکی از دوستان برگشت گفت: این‌جا یک استادی هست که شبها تا ساعت دو بیدار است. گفتم کی؟ اصلاً تا دوی شب برای چه بیدار است؟ گفت: یک دکتر شهریاری نامی است. می‌نشیند مطالعه می‌کند، این سایت آن سایت، ژورنال های مختلف، این کتاب و آن کتاب را مطالعه می‌کند. چند وقتی گذشت دیدیم واقعا همین چیزی که می‌گویند انگار درست است.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص56&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، علم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به خاطر این كه از علم و شخصیت ایشان استفاده كنم، به ایشان پیشنهاد دادم كه بیایید با هم یك كتاب بنویسیم. سه كتاب پیشنهاد كردم، ایشان یكی را موافقت كرد. من برای همین با ایشان ارتباط داشتم. روز آخر هم راجع به كتاب صحبت میكردیم. ایشان گفتند كه علم روزانه پیشرفت میكند، اگر این جوری بخواهی پیش بروی، این كتابی كه بیرون میآوری، علمش به روز نیست. باید همت‌مان را خیلی بیشتر بكنیم. صحبتهایی كردیم و اهداف بلندی ریختند و چه آرزوهایی كه پیش خودشان داشتند و ما هم داشتیم. متأسفانه فردایش همه به باد رفت. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص50&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، علم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان خیلی دانشجو داشت، من یک بار آمار گرفتم. حساب کردم که مگر ایشان چند سال بود که تدریس می‌کرد؟ اصلا سنش چند سال بود؟ دکتر شهریاری اصلا سن آنچنانی نداشت. با این حال فقط 30 تا رساله کارشناسی ارشد داشت. 30 تا رساله خیلی زیاد است. یعنی 30 تا کارشناس ارشد هسته‌ای شما پخش کنی تو صنعت هسته‌ای کشور. خیلی حرف است...&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص54&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، علم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفت من در بچگی هیچ وقت کت و شلوار نو نپوشیدم. داداش‌ها همه از من بزرگ‌تر بودند. هر وقت می‌خواستند لباس بگیرند برای آنها می‌گرفتند، کوچک که می‌شد به من می‌دادند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص107&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، لباس &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این شش، هفت سالی که در این دانشگاه هستم بیشتر از سه، چهار دست لباس تن دکتر شهریاری ندیدم. لباس‌های تمیز، کاملاً اتو کشیده و قابل پوشیدن. امّا من در پوشش ایشان تنوعی ندیدم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص75&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، لباس &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اساتید معمولاً دسته‌ای هستند. یک دسته قبول‌شان دارند، یک دسته قبول‌شان ندارند. دکتر شهریاری جزو افرادی بود که محبوب بود، همه قبول‌شان داشتند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص76&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، محبوبیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روزی كه شهید شد، پیكرش را به دانشكده آوردند. انگار كه نزدیكترین عزیزمان را آورده‌اند. همه دانشجویان شیون میكردند. وقتی كه پیكر را بلند كردند كه ببرند، ما به همدیگر گفتیم كه دكتر شهریاری دیگر اینجا نمیآید. تمام شد. آخرین باری است كه دكتر به دانشكده آمد و به ما سر زد. رفت. خیلی تكان دهنده بود. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص69&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، محبوبیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ وقت هم شما احساس نمیكردی كه برفرض ایشان استاد است و ما كارمندهای اینجا هستیم و باید در اختیار ایشان باشیم. بیشتر مواقع خودش از آن بالا میآمد پایین. اتاقش بالا بود و ما پایین هستیم، بیشتر مواقع میآمد پایین وكارهایی كه باید انجام میداد، پاكت، نامه یا جایی باید میفرستاد، خودش میآورد پایین. یك بار نشد زنگ بزند و بگوید كه بیا من با شما كار دارم.(حاج غلام؛ خدماتی)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص118&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، محبوبیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر شهریاری یک پیک موتوری داشتند وقتی شهید شد پیک موتوری ایشان چنان هوار می‌زد و گریه می‌کرد که ساختمان می‌لرزید. بنده‌ خدا سنش هم خیلی زیاد بود. شاید پنجاه، شصت سالش بود. یک نفر رفت به او گفت که بابا تو چرا این‌طور گریه می‌کنی آخر؟ مگر چه شده است؟ گفت شما پیک دکتر بودی حالا چرا این‌طور داد می‌زنی؟ پسرش نبودی که این‌قدر داری داد می‌زنی. گفت نه، دکتر شهریاری من هر وقت می‌رفتم از ایشان نامه بگیرم جلوی پای من بلند می‌شد. فردی که مثلاً هفته‌ای یک بار شاید در حد ده دقیقه ایشان را می‌دیده این‌قدر از ایشان انرژی مثبت گرفته بود که بعد از شهادت ایشان این‌قدر منقلب شده بود و آن‌ طور داد می‌زد و از ته دل گریه می‌کرد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص99&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، محبوبیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود سال 71 بود که بنده پس از اتمام کارشناسی و پایان دانشگاه، برای انجام کاری به دانشگاه رفتم. حین برگشت در داخل دانشگاه با آقامجید برخورد کردم. ایشان در آن زمان دانشجوی دکترای دانشگاه بوده و همزمان مشغول تدریس در دانشگاه بودند. با اصرار، بنده را همراه خود به منزل‌شان که یکی از واحدهای خوابگاه متاهلی دانشگاه بود بردند. واحد کوچکی بود. حدود 40 تا 50 متر. مقابل درب ورودی یک پذیرایی حدود 12 متری داشت. وسط پذیرایی پرده ای کشیده و آن را به دو قسمت به اصطلاح زنانه- مردانه تقسیم کرده بودند. بنده همراه ایشان در یک طرف پرده نشستیم و مشغول صحبت و طرف دیگر خانواده ایشان بودند که زحمت پذیرایی از ما با یک لیوان آب طالبی را کشیدند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص104&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مهمان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رمضان 89 افطاری بابت استاد تمامی دکتر مهمان ایشان بودیم. هر سال این ماجرا بود و خیلی هم تاکید داشتند کارها را تقسیم کنید. آن سال مهمان ایشان بودیم، گفتند: نمی‌گذارم کسی کاری انجام بده. یک بار هم داخل دانشکده، آبگوشت داده بودند به دانشجوها. همان جا درست کرده بودند. خانم قاسمی همسر دکتر درست کرده بودند. خودشان بالا، در نمازخانه خورده بودند، ما در آزمایشگاه. از این کار ها ایشون خیلی می کردند، بدون ریخت و پاش و در عین سادگی. مهم این بود که هر سال رمضان پیش هم باشیم.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص109&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مهمان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با بچه‌ها بسیار دوست بودند. دوستی صمیمی و واقعی و تا حد امکان حتما وقتی را به آنها اختصاص می‌دادند. بچه‌ها به این وقت شبانه عادت کرده‌بودند. وقتی ساعت مقرر می‌رسید، دخترم بهانه‌ حضورش را می‌گرفت. با پسرم محسن بازی‌های مردانه‌ای می‌کرد، بدون این که ملاحظه‌ی بچگی یا توان جسمی او را داشته‌باشد، به جد کشتی می‌گرفت و این مایه‌ غرور محسن بود. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص91&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، ورزش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به خانه ی ایشان بروید باور نمی‌کنید که خانه یک استاد تمام است. شبی که دکتر در منزلشان مراسم سوگواری حضرت زهرا (س)گرفته بودند، خانم من هم رفته بود. وقتی برگشته بود برای همه فامیل و دوستان تعریف می‌کرد که خیلی ساده بود. می‌گفت من فکر کردم می‌روم در یک خانه‌ شبیه کاخ. تصور ایشان از یک استاد دانشگاه این بود. مثل این قبلا ندیده بودند. می‌گفت تلویزیون‌شان معمولی، مبل‌هایش ساده، فرش‌شان معمولی. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص94&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، ورزش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه نگران شغل و آینده دانشجو بود. اگر می‌دید دانشجویان سال قبل فارغ التحصیل شده و هنوز شغل ندارد، شغلی برایشان پیدا می کرد یا در پروژه‌های خودش،از آنها استفاده می‌کرد. وظیفه‌اش نبود اما این نگرانی همیشه در ذهنش بود. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص16&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه به دانشجوها میگفت بچه‌ها ازدواج كنید. وقتی خانم مناسبی را میدید، میگفت: این خانم خیلی مناسب است. با خانواده و باایمان است. دو تا از بچه‌ها كه بعد از شهادت دكتر ازدواج كردند، واسطه ازدواج‌شان دكتر بود. به خودم میگفت ریش‌هایت دارد سفید میشود، بهتر است بروی و ازدواج بكنی. من میگفتم كه دكتر سخت است. میگفت: نه. ببین من چطور ازدواج كردم و الآن چه زندگی خوبی دارم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص22&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه به دانشجوها میگفت بچه‌ها ازدواج كنید. وقتی خانم مناسبی را میدید، میگفت: این خانم خیلی مناسب است. با خانواده و باایمان است. دو تا از بچه‌ها كه بعد از شهادت دكتر ازدواج كردند، واسطه ازدواج‌شان دكتر بود. به خودم میگفت ریش‌هایت دارد سفید میشود، بهتر است بروی و ازدواج بكنی. من میگفتم كه دكتر سخت است. میگفت: نه. ببین من چطور ازدواج كردم و الآن چه زندگی خوبی دارم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص24&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه پا به پای بچّه‌ها آزمایش‌ها را انجام می‌داد، در آزمایشگاه می‌آمد لباس می‌پوشید. کارهای خودش را خودش انجام می‌داد. بخاطر این که ایشان استاد است و ما دانشجو، کار با عناصر و عوامل خطرساز را به دانشجویان واگذار نمیکرد. نمیگفت: حالا که شما دانشجو شدی این کارها را انجام بده، برو آن را بردار، این را جا به جا کن و ... &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص45&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا آخرین دقایق کلاس، حتی معمولا 10 دقیقه بعد از اتمام وقت مقرر، کلاس را ترک نمی‌کرد. گاهی حتی فرصت نمی‌کردند بین دو کلاس گلویی تازه کنند. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص41&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان خیلی دانشجو داشت، من یک بار آمار گرفتم. حساب کردم که مگر ایشان چند سال بود که تدریس می‌کرد؟ اصلا سنش چند سال بود؟ دکتر شهریاری اصلا سن آنچنانی نداشت. با این حال فقط 30 تا رساله کارشناسی ارشد داشت. 30 تا رساله خیلی زیاد است. یعنی 30 تا کارشناس ارشد هسته‌ای شما پخش کنی تو صنعت هسته‌ای کشور. خیلی حرف است...&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص54&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما ابتدا با ایشان ارتباط نداشتیم. صرفا به چشم یک استاد به ایشان نگاه می‌کردیم. یک روز یکی از دوستان برگشت گفت: این‌جا یک استادی هست که شبها تا ساعت دو بیدار است. گفتم کی؟ اصلاً تا دوی شب برای چه بیدار است؟ گفت: یک دکتر شهریاری نامی است. می‌نشیند مطالعه می‌کند، این سایت آن سایت، ژورنال های مختلف، این کتاب و آن کتاب را مطالعه می‌کند. چند وقتی گذشت دیدیم واقعا همین چیزی که می‌گویند انگار درست است.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص56&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند سال پیش برف سنگینی در تهران آمد. ما خوابگاهی بودیم. خوابگاه نزدیک بود و ما پیاده می آمدیم. اما برف آنقدر سنگین بود، که بچه‌های تهرانی نتوانسته بودند بیایند. ولی دکتر شهریاری آمده بود. از ده دوازده نفر دانشجو فقط دو نفر سر کلاس بودیم. ایشان نگفت دیگران نیستند، کلاس تعطیل است.گفت: دیگران نیستند، درس نمی‌دهم. ولی حالا برای شما که آمدید، یک مطلب را اضافه بر درس نشان‌تان می دهم. رفت جعبه‌ای را آورد. پلیمرهای هسته‌ای رو که پرتو داده شده بود نشان‌مان داد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص39&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به خاطر این كه از علم و شخصیت ایشان استفاده كنم، به ایشان پیشنهاد دادم كه بیایید با هم یك كتاب بنویسیم. سه كتاب پیشنهاد كردم، ایشان یكی را موافقت كرد. من برای همین با ایشان ارتباط داشتم. روز آخر هم راجع به كتاب صحبت میكردیم. ایشان گفتند كه علم روزانه پیشرفت میكند، اگر این جوری بخواهی پیش بروی، این كتابی كه بیرون میآوری، علمش به روز نیست. باید همت‌مان را خیلی بیشتر بكنیم. صحبتهایی كردیم و اهداف بلندی ریختند و چه آرزوهایی كه پیش خودشان داشتند و ما هم داشتیم. متأسفانه فردایش همه به باد رفت. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص50&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، آرزو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی از دانشجویان یک رشته دیگر بود. به نرم‌افزاری که دکتر شهریاری در اختیار داشت نیاز پیدا کرده بود. گفت: دکتر شهریاری نرم‌افزار را می‌دهد؟ گفتم: جواب منفی نمی‌گیری.اگر ندهد،جواب قانع‌کننده می‌دهد. رفته بود و دکتر با فراغ بال داده بودند. مطالبات برخی در ازای در اختیار قرار دادن داشته‌های علمی را هم دیده‌ایم. ایشان آنطور نبود. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص19&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیر بار حرف زور نمی‌رفت. جایی برای من و چند نفر دیگر مشکلی پیش آمده بود. داشت ظلمی می‌شد. گفت: تا وقتی مشکل اینها حل نشود، من سر کلاس نمی‌روم. مشکل حل شد. همان فردا هم حل شد. سر کلاس نرفتن ایشان خیلی حرف داشت، صدا در می آورد.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص20&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه به دانشجوها میگفت بچه‌ها ازدواج كنید. وقتی خانم مناسبی را میدید، میگفت: این خانم خیلی مناسب است. با خانواده و باایمان است. دو تا از بچه‌ها كه بعد از شهادت دكتر ازدواج كردند، واسطه ازدواج‌شان دكتر بود. به خودم میگفت ریش‌هایت دارد سفید میشود، بهتر است بروی و ازدواج بكنی. من میگفتم كه دكتر سخت است. میگفت: نه. ببین من چطور ازدواج كردم و الآن چه زندگی خوبی دارم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص21&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه به دانشجوها میگفت بچه‌ها ازدواج كنید. وقتی خانم مناسبی را میدید، میگفت: این خانم خیلی مناسب است. با خانواده و باایمان است. دو تا از بچه‌ها كه بعد از شهادت دكتر ازدواج كردند، واسطه ازدواج‌شان دكتر بود. به خودم میگفت ریش‌هایت دارد سفید میشود، بهتر است بروی و ازدواج بكنی. من میگفتم كه دكتر سخت است. میگفت: نه. ببین من چطور ازدواج كردم و الآن چه زندگی خوبی دارم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص23&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه به دانشجوها میگفت بچه‌ها ازدواج كنید. وقتی خانم مناسبی را میدید، میگفت: این خانم خیلی مناسب است. با خانواده و باایمان است. دو تا از بچه‌ها كه بعد از شهادت دكتر ازدواج كردند، واسطه ازدواج‌شان دكتر بود. به خودم میگفت ریش‌هایت دارد سفید میشود، بهتر است بروی و ازدواج بكنی. من میگفتم كه دكتر سخت است. میگفت: نه. ببین من چطور ازدواج كردم و الآن چه زندگی خوبی دارم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص24&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال دوّم کارشناسی ارشد بودم. وسط‌ پروژه پایان‌نامه. ماجرای ازدواجم پیش آمد. مانده بودم چه کنم. بروم به استادم بگویم من می‌خواهم ازدواج کنم و پروژه بخوابد؟! می‌گفتم اگر یک دفعه به دکتر بگویم شاید دکتر مخالفت کند و بگوید تو اصلاً برای چه می‌خواهی الآن ازدواج کنی، شرایط تو الآن درست نیست، الآن وسط پروژه‌ات است، پروژه‌ات را می‌خواهی انجام ندهی چه بکنی و... خلاصه یک روز دکتر را دیدم. گفتم دکتر یک کاری با شما دارم، گفت: زود بگو می‌خواهم بروم. گفتم: امر خیر است. گفت: چی؟ وقتی ماجرا را فهمیدگفت: بیا برویم داخل اتاق. کار و عجله و این‌ها را کنار ‌گذاشت.گفتم: من می‌خواهم ببینم که آیا درست است من پا پیش بگذارم اصلاً شرایط من می‌خورد، نمی‌خورد؟ دکتر از دری وارد شد که من تعجّب کردم. خیلی خوشحال شد، هیچ حرفی راجع به پروژه نزد. شروع کرد برای من از زندگی گفتن. گفت که بله خوب کاری می‌کنی، چون آن موقع که ما خودمان هم ازدواج کردیم هیچ چیز نداشتیم. از خانه‌شان گفت، از چیزهایی که داشتند گفت، گفت سقف خانه‌ی ما موقعی که من ازدواج کردم، ترک داشت و از آن آب می‌چکید. من می‌رفتم دانشگاه و می‌آمدم، می‌دیدم یک گوشه‌ی خانه آب جمع شده است. آن روز کلی با همدیگر صحبت کردیم. فکر می‌کنم یک ماه نشد ما عقد کردیم. بعد از این ماجرا هر وقت می‌خواست برای دیگران مثال بزند من را مثال می زد. می‌گفت: این را نگاه کنید یک روز با من صحبت کرد فردایش رفت دست خانمش را گرفت برد. حالا من هم، همان حرف‌هایی را که دکتر آن روز زد با هر کس صحبت می‌کنم تعریف می‌کنم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص25&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک سری از دانشجوها رفته بودند پیش دکتر عباسی از دکتر شهریاری چغلی کرده بودند که دکتر شهریاری خیلی به ما فشار می‌آورد. درس ایشان واقعا سنگین بود. جلسه ی بعد که دکتر آمد، می‌توانست بگوید که رفتید چغلی کردید، حالتان را می‌گیرم. بجای این کار آمد و معذرت‌خواهی کرد! گفت معذرت‌ می‌خواهم اگر کدورتی پیش آمده است.&lt;br /&gt;
این اخلاق را خیلی‌ها ندارند... &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص46&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود سال 71 بود که بنده پس از اتمام کارشناسی و پایان دانشگاه، برای انجام کاری به دانشگاه رفتم. حین برگشت در داخل دانشگاه با آقامجید برخورد کردم. ایشان در آن زمان دانشجوی دکترای دانشگاه بوده و همزمان مشغول تدریس در دانشگاه بودند. با اصرار، بنده را همراه خود به منزل‌شان که یکی از واحدهای خوابگاه متاهلی دانشگاه بود بردند. واحد کوچکی بود. حدود 40 تا 50 متر. مقابل درب ورودی یک پذیرایی حدود 12 متری داشت. وسط پذیرایی پرده ای کشیده و آن را به دو قسمت به اصطلاح زنانه- مردانه تقسیم کرده بودند. بنده همراه ایشان در یک طرف پرده نشستیم و مشغول صحبت و طرف دیگر خانواده ایشان بودند که زحمت پذیرایی از ما با یک لیوان آب طالبی را کشیدند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص104&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به زندگی شخصی دانشجوهایش به شدت اهمیت می داد. دوستی داشتم که موقع ازدواج،به مشکل مالی برخورد. استاد کمکش کرد تا زندگی‌اش را شروع کند. گفته بود هر وقت داشتی،برگردان. آن بنده خدا هم ماهیانه مبلغی را برمی‌گرداند.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص15&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه نگران شغل و آینده دانشجو بود. اگر می‌دید دانشجویان سال قبل فارغ التحصیل شده و هنوز شغل ندارد، شغلی برایشان پیدا می کرد یا در پروژه‌های خودش،از آنها استفاده می‌کرد. وظیفه‌اش نبود اما این نگرانی همیشه در ذهنش بود. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص16&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشجوهایی که با استاد پروژه داشتند،می‌گفتند:امکان نداشت دکتر سر ماه فراموش کند حق‌الزحمه ما را بدهد. خودش می‌آمد می‌گفت: بیاییداین حقوق این ماهتان. حواسش بود که اگر یکی از بچه‌ها متاهل است و درآمدی ندارد استاد باید به او کمک کند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص17&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه به دانشجوها میگفت بچه‌ها ازدواج كنید. وقتی خانم مناسبی را میدید، میگفت: این خانم خیلی مناسب است. با خانواده و باایمان است. دو تا از بچه‌ها كه بعد از شهادت دكتر ازدواج كردند، واسطه ازدواج‌شان دكتر بود. به خودم میگفت ریش‌هایت دارد سفید میشود، بهتر است بروی و ازدواج بكنی. من میگفتم كه دكتر سخت است. میگفت: نه. ببین من چطور ازدواج كردم و الآن چه زندگی خوبی دارم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص22&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن موقع که دکتر شهریاری مدیر تحصیلات تکمیلی بود، در شرایطی قرار گرفته بودیم که نیاز داشتیم حتماً کار کنیم. دکتر شهریاری آن موقع استاد درس رآکتور یک بود. رفتیم به ایشان گفتیم دکتر ما شرایط خوبی از لحاظ مالی نداریم. اگر می‌شود یک طوری برای ما لیست کلاس‌ها را بنویسید که ما بتوانیم کار هم بکنیم. چند روزی درگیر این ماجرا بود. من در دوره‌ کارشناسی هم ندیده بودم یک چنین چیزی را که یک مدیر گروه یا حتّی یک استاد معمولی بیاید و برای دانشجو وقت بگذارد و این‌طور بدود برای این‌که ساعت کلاس را طوری تنطیم کند که دانشجو بتواند کار هم بکند&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص26&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر وقت که با دکتر درس داشتیم، از اول ترم واقعا درگیر بودیم. حسابی کار می‌کشید. مدام در حال تمرین حل کردن بودیم. می‌گفت: من می‌خواهم شما این ها را بلد باشید. هر کس تمرین‌ها را نگاه می کرد می‌گفت:تمرین های شما هر کدام در حد یک پروژه است.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص32&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واقعا می گذاشت سر کلاس سوال بپرسیم.حتی یه مو‌قع اگرمنبع طرح سوال یا اشکال را نشان می‌دادیم، می خواند و می‌پذیرفت. می‌گفت: حرفی که می‌زنید جالب است. یک چیزی هم ما یاد گرفتیم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص33&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوال های امتحان استاد آنقدر سخت بود که خودش هم می دانست از روی هیچ کتابی نمی‌شد نوشت.در کلاس را می بست و می‌رفت بیرون. می دانست که نمی‌توانیم از روی چیزی بنویسیم.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص34&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای درس خیلی اهمیت قائل بود.یک هفته سه‌شنبه تعطیل بود،چهار شنبه کلاس داشتیم،پنج‌شنبه و جمعه هم تعطیل بود. می‌خواستیم چهار شنبه را هم تعطیل کنیم. ترم اول بود، از طرف بچه‌ها نماینده شدم، این موضوع را مطرح کنم.گفتم: آقای دکتر اگه اجازه بدهید چهار شنبه نیاییم. ایشون واقعا عصبانی شد. گفت:نه، این چه حرفیه می‌زنین. دانشجو باید باشه، معنی نداره، حالا تعطیلی بین تعطیلی خورده، بخوره. باید بیاین سرکلاس. به شدت از گفتن این پیشنهاد پشیمانم کرد. گفتم: آقای دکتر من نماینده بچه‌ها بودم. خیلی با قاطعیت گفتن: خواهش می‌کنم دیگه نماینده این گونه امور بچه‌ها نباش...&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص36&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت دو تا چهار با ایشان کلاس دکتری داشتیم. چهار نفر بودیم. ساعت یک ربع به دو از من پرسید: بچه‌ها آمده‌اند؟گفتم: بله. یک ربع زودتر آمد سر کلاس. از ساعت یک ربع به دو تا یک ربع به شش سر کلاس بودیم. جانانه وقت می گذاشت.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص37&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند سال پیش برف سنگینی در تهران آمد. ما خوابگاهی بودیم. خوابگاه نزدیک بود و ما پیاده می آمدیم. اما برف آنقدر سنگین بود، که بچه‌های تهرانی نتوانسته بودند بیایند. ولی دکتر شهریاری آمده بود. از ده دوازده نفر دانشجو فقط دو نفر سر کلاس بودیم. ایشان نگفت دیگران نیستند، کلاس تعطیل است.گفت: دیگران نیستند، درس نمی‌دهم. ولی حالا برای شما که آمدید، یک مطلب را اضافه بر درس نشان‌تان می دهم. رفت جعبه‌ای را آورد. پلیمرهای هسته‌ای رو که پرتو داده شده بود نشان‌مان داد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص39&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دكتر خیلی استاد سختگیری بود. بیرون كلاس، بگو بخند و شوخ بود ولی سر كلاس خیلی جدی بود. خیلی تمرین میداد. در درس بسیار انسان مسلطی بود. اگر شما از بچه‌های ورودی جدید بپرسید كه جزوه دینامك رآكتور چه كسی را میخواهند. همه میگویند جزوه دینامیك رآكتور دكتر شهریاری. چون واقعأ‌ روی درس مسلط بود. با اینكه استاد ما كس دیگری بود و خیلی هم وارد بود ولی ما از جزوه‌های دكتر شهریاری استفاده میكردیم. استاد تكی بود .&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص40&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اساتید دیگر می‌خواست بیایند آن قسمت‌های درس را که کار کرده‌اند یا بهتر بلدند، آن‌ها بگویند. حتی دانشجوهای دکتری می‌آمدند یک جاهایی را می‌گفتند. گاهی در یک ترم مطلبی را سر کلاس ارائه داده‌ بودیم، ترم بعد میگفت بیایید برای دانشجوهای بعدی همان‌ها را ارائه بدهید. این‌طور از بچّه‌ها استفاده می‌کرد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص44&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه پا به پای بچّه‌ها آزمایش‌ها را انجام می‌داد، در آزمایشگاه می‌آمد لباس می‌پوشید. کارهای خودش را خودش انجام می‌داد. بخاطر این که ایشان استاد است و ما دانشجو، کار با عناصر و عوامل خطرساز را به دانشجویان واگذار نمیکرد. نمیگفت: حالا که شما دانشجو شدی این کارها را انجام بده، برو آن را بردار، این را جا به جا کن و ... &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص45&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روزی كه شهید شد، پیكرش را به دانشكده آوردند. انگار كه نزدیكترین عزیزمان را آورده‌اند. همه دانشجویان شیون میكردند. وقتی كه پیكر را بلند كردند كه ببرند، ما به همدیگر گفتیم كه دكتر شهریاری دیگر اینجا نمیآید. تمام شد. آخرین باری است كه دكتر به دانشكده آمد و به ما سر زد. رفت. خیلی تكان دهنده بود. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص67&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ وقت ته کلاسش نمی‌گفتیم استاد وقت تمام شد، خسته نباشید. سر کلاس دکتر شهریاری هیچ وقت این حرفها را نمی زدیم و اصلا نمی شد زد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص12&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا جلسات ششم و هفتم رابطه، استاد و شاگردی بود. بعد از آن هر وقت مشكلی پیدا میكردم یا در تصمیم‌گیریها به یك دو راهی میرسیدم، پیش ایشان كه میرفتم، هیچ وقت راه را به من نشان نمیداد كه این راه را برو، بهتر است. مزایای آن راه را میگفت. معایب آن را هم میگفت. اختیار را با شما میگذاشت. میگفت، شما خودتان را بهتر از هر كسی میشناسید. راحت‌تر میتوانید مسیرتان را انتخاب بكنید. صحبت ایشان باعث آرامش من میشد.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص18&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یك روز كه ما كلاس داشتیم. ایشان ولیمه‌ای دادند. یادم نیست برای چه بود ولی یادم هست خانم ایشان به همراه چند نفر دیگر یك آبگوشت دیزی درست كردند. خانم ایشان هم استاد ما بود. غذا را توی دانشكده درست كردندخانمشان با چند نفر دیگر آبگوشت درست كردند. بعد از كلاس ما را صدا كردند و گفتند كه هر كس به نوبه خودش بیاید و گوشت این را بكوبد. ما گوشتش را كوبیدم. یكی از بچه‌ها هم فیلم گرفت. آبگوشت را خوردیم. چقدر هم صمیمی. خانمشان دوغ تقسیم میكرد. خود دكتر میآمد وسط و نان پخش میكرد. توی آزمایشگاه هسته‌ای. سر هر میزی كه كلی لوازم هسته‌ای بود، بشقاب و بساط غذا.. اینهایی را كه من تعریف میكنم، به هیچ عنوان روی بحث علمی تأثیر نمیگذاشت. چون وقتی كه سركلاس درس بودی، باید شش دانگ حواست جمع بود. روی این قضیه خیلی جدی بودند. چقدر روی تمرینها حساس بودند. اگر كسی انجام نمیداد، كاملاً تذكر میدادند. در عین حال چقدر صمیمی بودند. &lt;br /&gt;
اگر این چیزها نبود، در آن فضا نمیشد كار كرد. این جو صمیمانه باعث میشد كه بچه‌ها به دنبال این رشته بروند. چون خیلیها روز اول انصراف دادند. اگر دكتر از این کارها نمیكرد، خیلیها همان اول ول میكردند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص35&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک سوال از ایشان پرسیدم. سوال جالبی هم بود. نگاهی کرد و گفت: من فکر کنم. بعدها متوجه شدم ایشان دو هفته روی این سوال وقت گذاشته‌اند. بعدا که مرا دید گفت جواب رو داد. من آن روز رضایت ایشان را دیدم. واقعا افتخار می کردم که من این سوال را از دکتر شهریاری پرسیده‌ام. می شد دکتر مثل بعضی دیگر سوالی که جوابش را نمیداند بپیچاند. ولی گفت: من باید فکر کنم و رفت فکر کرد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص38&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنقدر مقید به نظم و حضور منظم در کلاس بودند که اگر مناسبتی پیش می‌آمد، دانشجویان مرا واسطه قرار می‌دادند تا رضایت دکتر را در تعطیلی جلب کنم که خیلی از اوقات وساطت من هم کارگر نمی‌افتاد. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص42&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمرین‌های ایشان وحشتناک بود، ولی اصل سختگیری ایشان این بود که سر وقت حل تمرین را بگیرد. این را ما از ایشان به ارث بردیم. دانشجوهای ما مدام به ما می‌گویند که چرا این‌طور می‌کنید. اگر تاریخی را معلوم می‌کرد آن تاریخ را نباید بچّه‌ها عقب میانداختند؛ چه برای امتحان چه برای حل تمرین. اگر کسی میخواست تاخیر بیاندازد ایشان واقعاً ناراحت می‌شد. آن موقع دیگر شوخی و خنده نداشت. خیلی جدی می‌گفت. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص43&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکسری از اساتید کمتر در دانشکده حضور دارند. دانشجوهای آن‌ها را هم کمتر میبینید. امّا اساتیدی که بیشتر حضور دارند، دانشجوهای‌شان دائماً با آن‌ها هستند. گروه کاربرد پرتوها همین‌طور است. پنج شنبه، جمعه، ساعت ده شب، ساعت یازده شب، ماه رمضان، شب قدر هر زمان ما از جلوی محل کار آنها رد میشدیم، می‌دیدیم که مانده‌اند و دارند پروژه‌هایشان را انجام می‌دهند. این به خاطر پشت کار خود دکتر بود. دانشجو‌ها که ایشان را می‌دیدند علاقه‌مند می‌شدند به روشی که ایشان برای کسب علم داشتند و همین الگو را برمی‌داشتند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص47&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یكی از مسئولین‌گفت: خانم دكتر بالاخره دكتر امر به معروف میكرد یا نمیكرد؟ گفتم امر به معروف دكتر این بود كه اگر سه تا دانشجو داشت که دو تایشان فكلی بودند و یكی ریش داشت،جلوی پای هر سه تا بلند میشد. برایش فرقی نمیكرد كه فكلی است یا چادری. هر كس به دفترش میآمد، جلوی پایش بلند میشد. جواب سؤالات و مشكلات‌شان را یك جور میداد. اگر به این میگفت دخترم. به آن هم میگفت دخترم. سر اذان هم كه تكبیر میگفتند، نمیگفت بروید نماز؛ همانجا آستین‌هایش را بالا میزد. بدون هیچ حرفی. این منتهای امر به معروف است. بچه‌ها میدیدند كه چكار باید بكنند. یكیشان میگفت كه ما هم برویم و نماز بخوانیم. همین بچه فكلی را من سال بعد در نمازخانه دیدم. نماز اول وقتش به راه بود و قرآن بعد از نمازش هم. (همسر شهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص4&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سالن مجلس عروسی ما سلف سرویس دانشگاه بود. وقتی كه من سر كلاس درسم این را برای بچه‌ها تعریف میكنم، میبینم كه بچه‌های الآن اصلأ در مخیله‌شان نمیگنجد. وقتی كه ما ازدواج كردیم به خوابگاه دانشجویی رفتیم. دكتر گفت میخواهی خانه بگیرم؟ گفتم: نه. خوابگاه خوب است. تأسیساتش هم مجانی است. من با لباس عروس از پله‌های خوابگاه بالا رفتم. یك سوئیت كوچك متأهلی داشتیم. آقای دكتر صالحی - وزیر امور خارجه- كه تا پارسال رئیس سازمان انرژی اتمی بود، استاد ما بودند. ایشان با خانمشان،‌ آقای دكتر غفرانی هم با خانمشان، مهمان ما بودند. یك سفره كوچولو انداختیم. دو تا پتو و دو تا پشتی داشتیم. با افتخار از این دو استاد بزرگوار در همان خانه كوچك خوابگاهی پذیرایی كردیم. بعد هم دوتایی نشستیم و راجع به مسائل هسته‌ای صحبت كردیم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص80&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ وقت هم شما احساس نمیكردی كه برفرض ایشان استاد است و ما كارمندهای اینجا هستیم و باید در اختیار ایشان باشیم. بیشتر مواقع خودش از آن بالا میآمد پایین. اتاقش بالا بود و ما پایین هستیم، بیشتر مواقع میآمد پایین وكارهایی كه باید انجام میداد، پاكت، نامه یا جایی باید میفرستاد، خودش میآورد پایین. یك بار نشد زنگ بزند و بگوید كه بیا من با شما كار دارم.(حاج غلام؛ خدماتی)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص118&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیشترین ویژگی ایشان كه مرا جذب میكرد، نه از لحاظ علمی بود و نه چیز دیگر. فقط آن آرامشی كه در صحبتهایش بود. همیشه دوست داشتم كه هر موقعی مشكلی برایم پیش میآید، بروم با ایشان صحبت كنم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص18&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، دانشجو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روزی كه شهید شد، پیكرش را به دانشكده آوردند. انگار كه نزدیكترین عزیزمان را آورده‌اند. همه دانشجویان شیون میكردند. وقتی كه پیكر را بلند كردند كه ببرند، ما به همدیگر گفتیم كه دكتر شهریاری دیگر اینجا نمیآید. تمام شد. آخرین باری است كه دكتر به دانشكده آمد و به ما سر زد. رفت. خیلی تكان دهنده بود. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص67&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار برای کاری رفتم پیش دکتر. کارم که تمام شد، گفت: دهنت چقدر قرصه؟ به شوخی گفتم: حرفی را بزنید، اگر پخش نکردم، قرص است. گفت: اگه دیگه ما رو ندیدی، ما رو حلال کن. گفتم: یعنی چی دکتر؟ شما هم مثل دکتر علیمحمدی؟! گفت: حالا.... چند وقت بعد که رفتم دکتر را ببینم گفت: زود این کارا رو جمع جور کن تا من زنده‌ام، یه مقاله با هم بدیم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص108&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمیدانم شما سر مزارشان رفته‌اید یا نه. هر موقع كه بروی امكان ندارد كمتر از چهار پنج نفر سر مزارشان باشند. ایستاده‌ام و نگاه كرده‌ام. افراد عبوری كه میخواهند به زیارت بروند، اول میآیند، فاتحه میخوانند و بعد به زیارت میروند. پیش خودم میگویم كه اگر خدا بخواهد به كسی رحمت بكند، اینجوری رحمتش میكند. خیلی اوقات شده كه گوشه‌ای ایستاده و نگاه كرده‌ام. برایم جالب بود. چهار نفر،‌ پنج نفر همیشه هستند. صفی است كه در طول روز تمام نمیشود. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص110&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن روزی كه شهید شد، پیكرش را به دانشكده آوردند. انگار كه نزدیكترین عزیزمان را آورده‌اند. همه دانشجویان شیون میكردند. وقتی كه پیكر را بلند كردند كه ببرند، ما به همدیگر گفتیم كه دكتر شهریاری دیگر اینجا نمیآید. تمام شد. آخرین باری است كه دكتر به دانشكده آمد و به ما سر زد. رفت. خیلی تكان دهنده بود. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص69&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یكی از این دوستان آقای دكتر میگفت: یك روز جمعه رفته بودیم پیاده‌روی و بعدش هم زیارت امامزاده صالح. دكتر شهریاری گفته بود: خوش به حال این شهدا كه اینجا هستند. دوست ایشان گفتند: چطور؟ گفتند آخر اینجا هركس كه میآید زیارت و سیاحت و دوری بزند برای اینها هم فاتحه‌ای میخواند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص111&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مجلس ختمی كه برای دکتر در مسجد دانشگاه گرفتند، یك آقای سیاه‌چهره و لاغر اندامی بودکه ایستاده بود كنار كسانی كه برای ختم میایستند. ایشان آخرهای ختم غش كرد و آمبولانسی از طرف دانشگاه آمد و ایشان را برد. بعدها فهمیدیم كه ایشان كسی بوده است كه دكتر شهریاری به اوكمك كرده بودند و برای ایشان خانه ساخته بودند.&lt;br /&gt;
فهمیده بود كه دكتر شهید شده است، آمده بود در مجلس ختم ایشان كه بگوید دكتر این كارها را برای من كرده است. هیچكس نمیدانست كه دكتر چنین كاری كرده است. حتی اقساط خانه را هم خود دكتر داشت میپرداخت. (حاج غلام؛ خدماتی)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص29&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر شهریاری یک پیک موتوری داشتند وقتی شهید شد پیک موتوری ایشان چنان هوار می‌زد و گریه می‌کرد که ساختمان می‌لرزید. بنده‌ خدا سنش هم خیلی زیاد بود. شاید پنجاه، شصت سالش بود. یک نفر رفت به او گفت که بابا تو چرا این‌طور گریه می‌کنی آخر؟ مگر چه شده است؟ گفت شما پیک دکتر بودی حالا چرا این‌طور داد می‌زنی؟ پسرش نبودی که این‌قدر داری داد می‌زنی. گفت نه، دکتر شهریاری من هر وقت می‌رفتم از ایشان نامه بگیرم جلوی پای من بلند می‌شد. فردی که مثلاً هفته‌ای یک بار شاید در حد ده دقیقه ایشان را می‌دیده این‌قدر از ایشان انرژی مثبت گرفته بود که بعد از شهادت ایشان این‌قدر منقلب شده بود و آن‌ طور داد می‌زد و از ته دل گریه می‌کرد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص99&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام طول زندگی حتی در آخرین شب و شب پیش از [[شهادت]] ایشان، تا هر وقت که طول می‌کشید برای شام منتظر دکتر می‌ماندم. شبی در خوابگاه آبگوشت درست کرده ‌بودم، طبق عادت ساعت 10 شب آقای دکتر آمدند. گفتم: نان نداریم اگر میشود از سرایداری نان بگیرید. گفت: عزیز! حاضرم تمام شهر را این وقت شب برای نان بگردم، ولی مرا در خانه کسی نفرست. آن شب آبگوشت را بدون نان خوردیم. به‌رغم مضیقه‌ مالی مطلقا نه من و نه ایشان به خودمان اجازه نمی‌دادیم حتی از نزدیکان کمک بگیریم. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص92&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، غذا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت دوازده که کلاس تمام می شد .می گفتم ،آقا مجید بیا برویم ناهار.به نوعی می پیچاند که حالا تو برو من هم می آیم. من می دانستم که می خواهد به نماز اول اول وقت برسد.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص126&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، غذا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رمضان 89 افطاری بابت استاد تمامی دکتر مهمان ایشان بودیم. هر سال این ماجرا بود و خیلی هم تاکید داشتند کارها را تقسیم کنید. آن سال مهمان ایشان بودیم، گفتند: نمی‌گذارم کسی کاری انجام بده. یک بار هم داخل دانشکده، آبگوشت داده بودند به دانشجوها. همان جا درست کرده بودند. خانم قاسمی همسر دکتر درست کرده بودند. خودشان بالا، در نمازخانه خورده بودند، ما در آزمایشگاه. از این کار ها ایشون خیلی می کردند، بدون ریخت و پاش و در عین سادگی. مهم این بود که هر سال رمضان پیش هم باشیم.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص109&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، غذا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفت من در بچگی هیچ وقت کت و شلوار نو نپوشیدم. داداش‌ها همه از من بزرگ‌تر بودند. هر وقت می‌خواستند لباس بگیرند برای آنها می‌گرفتند، کوچک که می‌شد به من می‌دادند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص107&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، نوجوانی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر برایمان تعریف کرده بود که کلاس اول یا دوم دبستان که بوده موقع املا نوشتن یکی از همکلاسی‌ها از روی دست دکتر تقلب می‌کرده. دکتر می‌گفت: من لجم در می آمد که چرا کسی که درسش خوب نیست، باید نمره اش اندازه من بشود؟ می‌گفت: من عمدا بعضی کلمات را غلط می نوشتم تا او هم غلط بنویسد و تنبیه بشود. خودم هم قبل از این که دفترم را به معلم بدهم سریع غلط‌ها را پاک می‌کردم.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص105&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، هوشمندی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : کتاب هفت قطره قرارگاه پدافند هوایی خاتم الانبیاء(ص)&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%AF%D9%88%D9%85</id>
		<title>شهید مجید شهریاری - بخش دوم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%AF%D9%88%D9%85"/>
				<updated>2020-01-19T02:19:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به خاطر این كه از علم و شخصیت ایشان استفاده كنم، به ایشان پیشنهاد دادم كه بیایید با هم یك كتاب بنویسیم. سه كتاب پیشنهاد كردم، ایشان یكی را موافقت كرد. من برای همین با ایشان ارتباط داشتم. روز آخر هم راجع به كتاب صحبت میكردیم. ایشان گفتند كه علم روزانه پیشرفت میكند، اگر این جوری بخواهی پیش بروی، این كتابی كه بیرون میآوری، علمش به روز نیست. باید همت‌مان را خیلی بیشتر بكنیم. صحبتهایی كردیم و اهداف بلندی ریختند و چه آرزوهایی كه پیش خودشان داشتند و ما هم داشتیم. متأسفانه فردایش همه به باد رفت. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص50&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سنگ بنای علمی رشته کاربرد پرتوها را خودشان گذاشتند. دانه دانه رشته‌ها را از دانشگاههای خارج در آوردند- این را خانمشان تعریف میكرد- لیست دروس ترمیك دانشگاه را در میآوردند. مثلأ در یک کشور در این رشته پنج درس طراحی شده. در فلان كشور هم شش تا درس. در كشور دیگری این آزمایشگاه هست. اینها را كلاسه بندی كردند و یك پایه علمی برای این رشته ساختند. قبلا هیچ وقت چنین مبنای علمی نبوده است. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص51&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر شهریاری یک پیک موتوری داشتند وقتی [[شهید]] شد پیک موتوری ایشان چنان هوار می‌زد و گریه می‌کرد که ساختمان می‌لرزید. بنده‌ خدا سنش هم خیلی زیاد بود. شاید پنجاه، شصت سالش بود. یک نفر رفت به او گفت که بابا تو چرا این‌طور گریه می‌کنی آخر؟ مگر چه شده است؟ گفت شما پیک دکتر بودی حالا چرا این‌طور داد می‌زنی؟ پسرش نبودی که این‌قدر داری داد می‌زنی. گفت نه، دکتر شهریاری من هر وقت می‌رفتم از ایشان نامه بگیرم جلوی پای من بلند می‌شد. فردی که مثلاً هفته‌ای یک بار شاید در حد ده دقیقه ایشان را می‌دیده این‌قدر از ایشان انرژی مثبت گرفته بود که بعد از [[شهادت]] ایشان این‌قدر منقلب شده بود و آن‌ طور داد می‌زد و از ته دل گریه می‌کرد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص99&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تواضع &lt;br /&gt;
وقتی دكتر عباسی در جلسه‌ای داشت در وصف خوبی های ایشان میگفت، مجید كنار من نشسته بود. من سالها با او زندگی كرده‌ام. حالتهای صورتش،‌ رنگ چهره‌اش، نگاهش،‌ نوع نفس كشیدنش همه را من میشناختم. وقتی كه دكتر عباسی داشت در وصفش میگفت. احساس میكردم در دلش آشوبی بر پا است. یقین دارم كه احساسش این بود كه خیلی بیشتر از آنی كه هست، دارد بیان میشود. وقتی كه رفت آنجا تا صحبت بكند. جزو اولین جملاتش این بود كه یاد این جمله دعای كمیل افتادم كه میگوید، &amp;quot;كم من قبیح سترته و كم من ثنا جمیل لست اهلأ له نشرته&amp;quot; این را گفتند با عرق شرم روی پیشانی‌اش. (همسر)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص114&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تواضع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ وقت هم شما احساس نمیكردی كه برفرض ایشان استاد است و ما كارمندهای اینجا هستیم و باید در اختیار ایشان باشیم. بیشتر مواقع خودش از آن بالا میآمد پایین. اتاقش بالا بود و ما پایین هستیم، بیشتر مواقع میآمد پایین وكارهایی كه باید انجام میداد، پاكت، نامه یا جایی باید میفرستاد، خودش میآورد پایین. یك بار نشد زنگ بزند و بگوید كه بیا من با شما كار دارم.(حاج غلام؛ خدماتی)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص115&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تواضع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر صالحی جایی نقل کرده بود که میگفتم: به زور به ایشان حقوق بدهید. اگر نگویید، خودش نمی‌گوید به من حقوق بدهید. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص77&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تواضع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از فارغ التحصیلی شركتی تأسیس كرده بودیم و میخواستیم با آقای دكتر همکاری كنیم. با یكی از شركا خدمت ایشان رفتیم. من قبلا وصف دکتر و سمتهایی را که داشته به همکارم گفته بودم. داخل اتاق دکتر رفتیم. همین كه دكتر شهریاری را دید، خشكش زد. ظاهرا منتظر آدم با دبدبه و کبکبه‌ای بود. بعداً ‌گفت ایشان همانی بود که تعریف کرده بودی؟ این نگاه بخاطر رفتار ساده‌ای که بود که دکتر داشت. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص71&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تواضع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی وقت‌ها که بر اثر فشار فعالیت‌ها شب دیر به منزل می‌آمد، به شوخی می‌گفتم: «راه گم کردی! چه عجب ازاین طرفها!» ایشان متواضعانه می‌گفت: شرمنده‌ام. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص89&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تواضع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر شهریاری یک پیک موتوری داشتند وقتی شهید شد پیک موتوری ایشان چنان هوار می‌زد و گریه می‌کرد که ساختمان می‌لرزید. بنده‌ خدا سنش هم خیلی زیاد بود. شاید پنجاه، شصت سالش بود. یک نفر رفت به او گفت که بابا تو چرا این‌طور گریه می‌کنی آخر؟ مگر چه شده است؟ گفت شما پیک دکتر بودی حالا چرا این‌طور داد می‌زنی؟ پسرش نبودی که این‌قدر داری داد می‌زنی. گفت نه، دکتر شهریاری من هر وقت می‌رفتم از ایشان نامه بگیرم جلوی پای من بلند می‌شد. فردی که مثلاً هفته‌ای یک بار شاید در حد ده دقیقه ایشان را می‌دیده این‌قدر از ایشان انرژی مثبت گرفته بود که بعد از شهادت ایشان این‌قدر منقلب شده بود و آن‌ طور داد می‌زد و از ته دل گریه می‌کرد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص99&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، روحیه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از فارغ التحصیلی شركتی تأسیس كرده بودیم و میخواستیم با آقای دكتر همکاری كنیم. با یكی از شركا خدمت ایشان رفتیم. من قبلا وصف دکتر و سمتهایی را که داشته به همکارم گفته بودم. داخل اتاق دکتر رفتیم. همین كه دكتر شهریاری را دید، خشكش زد. ظاهرا منتظر آدم با دبدبه و کبکبه‌ای بود. بعداً ‌گفت ایشان همانی بود که تعریف کرده بودی؟ این نگاه بخاطر رفتار ساده‌ای که بود که دکتر داشت. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص71&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این شش، هفت سالی که در این دانشگاه هستم بیشتر از سه، چهار دست لباس تن دکتر شهریاری ندیدم. لباس‌های تمیز، کاملاً اتو کشیده و قابل پوشیدن. امّا من در پوشش ایشان تنوعی ندیدم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص75&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن سوئیت یك صندلی نداشتیم كه پشت میز كامپیوتر بنشینیم. کامپیوتر را روی یک میز از میزهای كوچكی که قدیم‌ها زیر چرخ خیاطی میگذاشتند، گذاشته بودیم.&lt;br /&gt;
پسر دكتر عباسی یك بار قرار بود به خانه ما بیاید. دكتر به او گفته بود اگر میایی یك صندلی هم برای خودت بیاور. من فقط یك دانه صندلی دارم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص81&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوایل زندگی مخارج ما از طریق پولی که از راه تدریس یا حق تالیف کتاب دکتر و نیز حقوق من که با مدرک لیسانس در دانشگاه امیرکبیر با ماهی 13500 تومان مشغول کار بودم تامین می‌شد. در تمام این سالها خودم را در اوج عزت میدیدم. نمیدانم كه این را چه جوری با كلمات بیان بكنم. احساس میكردم. خواهرم، برادرم، اقوام و هر كس كه به خانه من میآید، خیلی مفتخر شده كه به خانه من آمده است. این احساسها این قدر غنی بودند. این قدر این مرد مرا در زندگی غنی كرده بود. عشقش، محبتش، یگانگیش، خلوصش، نمازهایش، چیزهایی كه برای من ارزش بود. این چیزها برای من ارزش بود و ایشان این چیزها را تام و تمام داشت. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص82&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به خانه ی ایشان بروید باور نمی‌کنید که خانه یک استاد تمام است. شبی که دکتر در منزلشان مراسم سوگواری [[حضرت زهرا (س)]] گرفته بودند، خانم من هم رفته بود. وقتی برگشته بود برای همه فامیل و دوستان تعریف می‌کرد که خیلی ساده بود. می‌گفت من فکر کردم می‌روم در یک خانه‌ شبیه کاخ. تصور ایشان از یک استاد دانشگاه این بود. مثل این قبلا ندیده بودند. می‌گفت تلویزیون‌شان معمولی، مبل‌هایش ساده، فرش‌شان معمولی. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص93&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سالن مجلس عروسی ما سلف سرویس دانشگاه بود. وقتی كه من سر كلاس درسم این را برای بچه‌ها تعریف میكنم، میبینم كه بچه‌های الآن اصلأ در مخیله‌شان نمیگنجد. وقتی كه ما ازدواج كردیم به خوابگاه دانشجویی رفتیم. دكتر گفت میخواهی خانه بگیرم؟ گفتم: نه. خوابگاه خوب است. تأسیساتش هم مجانی است. من با لباس عروس از پله‌های خوابگاه بالا رفتم. یك سوئیت كوچك متأهلی داشتیم. آقای دكتر صالحی - وزیر امور خارجه- كه تا پارسال رئیس سازمان انرژی اتمی بود، استاد ما بودند. ایشان با خانمشان،‌ آقای دكتر غفرانی هم با خانمشان، مهمان ما بودند. یك سفره كوچولو انداختیم. دو تا پتو و دو تا پشتی داشتیم. با افتخار از این دو استاد بزرگوار در همان خانه كوچك خوابگاهی پذیرایی كردیم. بعد هم دوتایی نشستیم و راجع به مسائل هسته‌ای صحبت كردیم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص80&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفت من در بچگی هیچ وقت کت و شلوار نو نپوشیدم. داداش‌ها همه از من بزرگ‌تر بودند. هر وقت می‌خواستند لباس بگیرند برای آنها می‌گرفتند، کوچک که می‌شد به من می‌دادند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص107&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود سال 71 بود که بنده پس از اتمام کارشناسی و پایان دانشگاه، برای انجام کاری به دانشگاه رفتم. حین برگشت در داخل دانشگاه با آقامجید برخورد کردم. ایشان در آن زمان دانشجوی دکترای دانشگاه بوده و همزمان مشغول تدریس در دانشگاه بودند. با اصرار، بنده را همراه خود به منزل‌شان که یکی از واحدهای خوابگاه متاهلی دانشگاه بود بردند. واحد کوچکی بود. حدود 40 تا 50 متر. مقابل درب ورودی یک پذیرایی حدود 12 متری داشت. وسط پذیرایی پرده ای کشیده و آن را به دو قسمت به اصطلاح زنانه- مردانه تقسیم کرده بودند. بنده همراه ایشان در یک طرف پرده نشستیم و مشغول صحبت و طرف دیگر خانواده ایشان بودند که زحمت پذیرایی از ما با یک لیوان آب طالبی را کشیدند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص104&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رمضان 89 افطاری بابت استاد تمامی دکتر مهمان ایشان بودیم. هر سال این ماجرا بود و خیلی هم تاکید داشتند کارها را تقسیم کنید. آن سال مهمان ایشان بودیم، گفتند: نمی‌گذارم کسی کاری انجام بده. یک بار هم داخل دانشکده، آبگوشت داده بودند به دانشجوها. همان جا درست کرده بودند. خانم قاسمی همسر دکتر درست کرده بودند. خودشان بالا، در نمازخانه خورده بودند، ما در آزمایشگاه. از این کار ها ایشون خیلی می کردند، بدون ریخت و پاش و در عین سادگی. مهم این بود که هر سال رمضان پیش هم باشیم.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص109&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودشان می‌گفتند معلم‌های دوره دبیرستان من که پدرم را می دیدند، به پدرم می‌گفتند: این خیلی درسش خوبه، ان شاء الله که استاد بشه. پدرشان هم جواب می‌داده که مجید! عمراً مجید استاد دانشگاه بشه! اینقدر شیطونه که نمیشه. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص106&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شیطنت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی وقت‌ها که بر اثر فشار فعالیت‌ها شب دیر به منزل می‌آمد، به شوخی می‌گفتم: «راه گم کردی! چه عجب ازاین طرفها!» ایشان متواضعانه می‌گفت: شرمنده‌ام. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص89&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، عذرخواهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدون این كه كلمه‌ای تذكر بدهد. سر اذان كه میشد، آستینها را بالا میزد. هر كس پیشش بود فرقی نداشت، تا صدای تكبیر میآمد، آستینهایش بالا میرفت. یك عذرخواهی كوچك میكرد و میرفت نمازش را میخواند. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص61&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، عذرخواهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک سری از دانشجوها رفته بودند پیش دکتر عباسی از دکتر شهریاری چغلی کرده بودند که دکتر شهریاری خیلی به ما فشار می‌آورد. درس ایشان واقعا سنگین بود. جلسه ی بعد که دکتر آمد، می‌توانست بگوید که رفتید چغلی کردید، حالتان را می‌گیرم. بجای این کار آمد و معذرت‌خواهی کرد! گفت معذرت‌ می‌خواهم اگر کدورتی پیش آمده است.&lt;br /&gt;
این اخلاق را خیلی‌ها ندارند... &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص46&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، عذرخواهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک سری از دانشجوها رفته بودند پیش دکتر عباسی از دکتر شهریاری چغلی کرده بودند که دکتر شهریاری خیلی به ما فشار می‌آورد. درس ایشان واقعا سنگین بود. جلسه ی بعد که دکتر آمد، می‌توانست بگوید که رفتید چغلی کردید، حالتان را می‌گیرم. بجای این کار آمد و معذرت‌خواهی کرد! گفت معذرت‌ می‌خواهم اگر کدورتی پیش آمده است.&lt;br /&gt;
این اخلاق را خیلی‌ها ندارند... &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص46&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، عصبانیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی دكتر عباسی در جلسه‌ای داشت در وصف خوبی های ایشان میگفت، مجید كنار من نشسته بود. من سالها با او زندگی كرده‌ام. حالتهای صورتش،‌ رنگ چهره‌اش، نگاهش،‌ نوع نفس كشیدنش همه را من میشناختم. وقتی كه دكتر عباسی داشت در وصفش میگفت. احساس میكردم در دلش آشوبی بر پا است. یقین دارم كه احساسش این بود كه خیلی بیشتر از آنی كه هست، دارد بیان میشود. وقتی كه رفت آنجا تا صحبت بكند. جزو اولین جملاتش این بود كه یاد این جمله دعای كمیل افتادم كه میگوید، &amp;quot;كم من قبیح سترته و كم من ثنا جمیل لست اهلأ له نشرته&amp;quot; این را گفتند با عرق شرم روی پیشانی‌اش. (همسر)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص114&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، غرور &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش ایشان هیچ کس نمی‌توانست پشت سر دیگری صحبت کند. اگر احیانا احساس می‌کرد که بحث دارد به سمت غیبت می‌رود، سریع بحث راطوری عوض می‌ کرد که آدم خودش هم متوجه نمی‌شد.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص1&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، غیبت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای درس خیلی اهمیت قائل بود.یک هفته سه‌شنبه تعطیل بود،چهار شنبه کلاس داشتیم،پنج‌شنبه و جمعه هم تعطیل بود. می‌خواستیم چهار شنبه را هم تعطیل کنیم. ترم اول بود، از طرف بچه‌ها نماینده شدم، این موضوع را مطرح کنم.گفتم: آقای دکتر اگه اجازه بدهید چهار شنبه نیاییم. ایشون واقعا عصبانی شد. گفت:نه، این چه حرفیه می‌زنین. دانشجو باید باشه، معنی نداره، حالا تعطیلی بین تعطیلی خورده، بخوره. باید بیاین سرکلاس. به شدت از گفتن این پیشنهاد پشیمانم کرد. گفتم: آقای دکتر من نماینده بچه‌ها بودم. خیلی با قاطعیت گفتن: خواهش می‌کنم دیگه نماینده این گونه امور بچه‌ها نباش...&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص36&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، قاطعیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنقدر مقید به نظم و حضور منظم در کلاس بودند که اگر مناسبتی پیش می‌آمد، دانشجویان مرا واسطه قرار می‌دادند تا رضایت دکتر را در تعطیلی جلب کنم که خیلی از اوقات وساطت من هم کارگر نمی‌افتاد. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص42&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، قاطعیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمرین‌های ایشان وحشتناک بود، ولی اصل سختگیری ایشان این بود که سر وقت حل تمرین را بگیرد. این را ما از ایشان به ارث بردیم. دانشجوهای ما مدام به ما می‌گویند که چرا این‌طور می‌کنید. اگر تاریخی را معلوم می‌کرد آن تاریخ را نباید بچّه‌ها عقب میانداختند؛ چه برای امتحان چه برای حل تمرین. اگر کسی میخواست تاخیر بیاندازد ایشان واقعاً ناراحت می‌شد. آن موقع دیگر شوخی و خنده نداشت. خیلی جدی می‌گفت. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص43&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، قاطعیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنقدر مقید به نظم و حضور منظم در کلاس بودند که اگر مناسبتی پیش می‌آمد، دانشجویان مرا واسطه قرار می‌دادند تا رضایت دکتر را در تعطیلی جلب کنم که خیلی از اوقات وساطت من هم کارگر نمی‌افتاد. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص42&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمرین‌های ایشان وحشتناک بود، ولی اصل سختگیری ایشان این بود که سر وقت حل تمرین را بگیرد. این را ما از ایشان به ارث بردیم. دانشجوهای ما مدام به ما می‌گویند که چرا این‌طور می‌کنید. اگر تاریخی را معلوم می‌کرد آن تاریخ را نباید بچّه‌ها عقب میانداختند؛ چه برای امتحان چه برای حل تمرین. اگر کسی میخواست تاخیر بیاندازد ایشان واقعاً ناراحت می‌شد. آن موقع دیگر شوخی و خنده نداشت. خیلی جدی می‌گفت. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص43&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشجوهایی که با استاد پروژه داشتند،می‌گفتند:امکان نداشت دکتر سر ماه فراموش کند حق‌الزحمه ما را بدهد. خودش می‌آمد می‌گفت: بیاییداین حقوق این ماهتان. حواسش بود که اگر یکی از بچه‌ها متاهل است و درآمدی ندارد استاد باید به او کمک کند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص17&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نسبت به امام‌ها خیلی تعصب داشت. در تزئینات اینجا کمک می‌کرد. حتی وفات [[حضرت عبدالعظیم حسنی]] مشكی میپوشید‌. میگفتیم دكتر امروز دیگر چه اتفاقی افتاده، میگفت وفات حضرت عبدالعظیم حسنی است. ما میفهمیدیم كه امروز وفات است. تقویم مذهبی ما شده بود دكتر شهریاری.(حاج غلام؛ خدماتی)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص13&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها بود. سر كلاس که آمد چند كتاب عربی و فارسی با خودشان آورده بود. هیچ وقت دیر نمیآمد و زود هم نمیرفت. عین دو ساعت را میماند و معمولأ هم نود و نه در صد زمانش به درس میگذشت. آن روز اما حدود نیم ساعت درباره حضرت زهرا(س)صحبت کرد، نمیدانم در ذهنش چی گذشت كه یكهو شروع به گریه كرد. با صدای بلند. یك لحظه جا خوردم. اصلأ انتظار نداشتم. هیچ كس انتظار نداشت. همه خشكشان زده بود. با صدای بلند گریه میكرد. خیلی برایش سنگین بود. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص11&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، گریه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با حافظ عجین بود. لذت میبرد از خواندن دیوان حافظ. وقتی حافظ میخواند تنها چیزی كه من میدیدم،‌ اشكهایش بود كه روی گونه‌هایش روان بود. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص79&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، گریه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مجلس ختمی كه برای دکتر در مسجد دانشگاه گرفتند، یك آقای سیاه‌چهره و لاغر اندامی بودکه ایستاده بود كنار كسانی كه برای ختم میایستند. ایشان آخرهای ختم غش كرد و آمبولانسی از طرف دانشگاه آمد و ایشان را برد. بعدها فهمیدیم كه ایشان كسی بوده است كه دكتر شهریاری به اوكمك كرده بودند و برای ایشان خانه ساخته بودند.&lt;br /&gt;
فهمیده بود كه دكتر شهید شده است، آمده بود در مجلس ختم ایشان كه بگوید دكتر این كارها را برای من كرده است. هیچكس نمیدانست كه دكتر چنین كاری كرده است. حتی اقساط خانه را هم خود دكتر داشت میپرداخت. (حاج غلام؛ خدماتی)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص29&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضیوقت‌ها از ما سوال میكرد كه اگر یك خانواده مستحق میشناسید، معرفی كنید. یك تیمی هست به خانواده‌های فقیر و مستمند كمك میكند، اگر كسی را میشناسید معرفی كنید. ما نمیدانستیم شخص خود ایشان مسئولیت این كار را برعهده دارد. بعد از شهادت ایشان متوجه شدیم. (حاج غلام؛ خدماتی)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص30&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پیشنهاد خود ایشان شبها ماشین شخصی شان (پراید)را می آوردند خودشان سبد کالا،نذورات وهدایا را پشت ماشین گذاشته وبر در خانه فقرا می برند.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص125&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا جلسات ششم و هفتم رابطه، استاد و شاگردی بود. بعد از آن هر وقت مشكلی پیدا میكردم یا در تصمیم‌گیریها به یك دو راهی میرسیدم، پیش ایشان كه میرفتم، هیچ وقت راه را به من نشان نمیداد كه این راه را برو، بهتر است. مزایای آن راه را میگفت. معایب آن را هم میگفت. اختیار را با شما میگذاشت. میگفت، شما خودتان را بهتر از هر كسی میشناسید. راحت‌تر میتوانید مسیرتان را انتخاب بكنید. صحبت ایشان باعث آرامش من میشد.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص18&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه مبارك رمضان سال قبل بود كه قرار بود برای ایتام ارزاق بگیریم. حدود 50 خانوار بودند كه قرار بود برایشان در ماه مبارك رمضان ارزاق تهیه بشود از قبیل برنج،‌ گوشت و روغن. برای هر خانواده‌ای یك سهمیه‌ای بود. معمولا در برنامه‌های آن صندوق خیریه رسم هست كه یكA5برگه ی چاپ میكنند و افراد خیر را نام میبرند كه مثلا این 5 نفر در این کمک دخیل بودند. این كاغذ را میدادند به خانواده‌ها تا برای اموات اینها فاتحه‌ای بخوانند. دکتر چکی را برای کمک به این خانواده‌ها داد و تاکید کرد فلانی این را پرداخت کن، اما اسم نبر. بعد از بیست روز دوستان یك رسید و یك پاكتA5 و یك تقدیرنامه دادند و ما آوردیم برای دكتر. دكتر خیلی ناراحت شد. گفت: این چه كاری است كه كردی؟ مگر من گفتم: برو رسید بیاور؟ گفتم: كه من كار بدی نكردم، من وظیفه‌ام را انجام دادم. گفت: آره، ولی من نمیخواستم شما این را عنوان بكنید. (محمد شاهی؛ راننده و محافظ شهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص27&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی از دانشجویان یک رشته دیگر بود. به نرم‌افزاری که دکتر شهریاری در اختیار داشت نیاز پیدا کرده بود. گفت: دکتر شهریاری نرم‌افزار را می‌دهد؟ گفتم: جواب منفی نمی‌گیری.اگر ندهد،جواب قانع‌کننده می‌دهد. رفته بود و دکتر با فراغ بال داده بودند. مطالبات برخی در ازای در اختیار قرار دادن داشته‌های علمی را هم دیده‌ایم. ایشان آنطور نبود. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص19&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه به دانشجوها میگفت بچه‌ها ازدواج كنید. وقتی خانم مناسبی را میدید، میگفت: این خانم خیلی مناسب است. با خانواده و باایمان است. دو تا از بچه‌ها كه بعد از شهادت دكتر ازدواج كردند، واسطه ازدواج‌شان دكتر بود. به خودم میگفت ریش‌هایت دارد سفید میشود، بهتر است بروی و ازدواج بكنی. من میگفتم كه دكتر سخت است. میگفت: نه. ببین من چطور ازدواج كردم و الآن چه زندگی خوبی دارم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص22&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به زندگی شخصی دانشجوهایش به شدت اهمیت می داد. دوستی داشتم که موقع ازدواج،به مشکل مالی برخورد. استاد کمکش کرد تا زندگی‌اش را شروع کند. گفته بود هر وقت داشتی،برگردان. آن بنده خدا هم ماهیانه مبلغی را برمی‌گرداند.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص15&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه به دانشجوها میگفت بچه‌ها ازدواج كنید. وقتی خانم مناسبی را میدید، میگفت: این خانم خیلی مناسب است. با خانواده و باایمان است. دو تا از بچه‌ها كه بعد از شهادت دكتر ازدواج كردند، واسطه ازدواج‌شان دكتر بود. به خودم میگفت ریش‌هایت دارد سفید میشود، بهتر است بروی و ازدواج بكنی. من میگفتم كه دكتر سخت است. میگفت: نه. ببین من چطور ازدواج كردم و الآن چه زندگی خوبی دارم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص23&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه به دانشجوها میگفت بچه‌ها ازدواج كنید. وقتی خانم مناسبی را میدید، میگفت: این خانم خیلی مناسب است. با خانواده و باایمان است. دو تا از بچه‌ها كه بعد از شهادت دكتر ازدواج كردند، واسطه ازدواج‌شان دكتر بود. به خودم میگفت ریش‌هایت دارد سفید میشود، بهتر است بروی و ازدواج بكنی. من میگفتم كه دكتر سخت است. میگفت: نه. ببین من چطور ازدواج كردم و الآن چه زندگی خوبی دارم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص24&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیر بار حرف زور نمی‌رفت. جایی برای من و چند نفر دیگر مشکلی پیش آمده بود. داشت ظلمی می‌شد. گفت: تا وقتی مشکل اینها حل نشود، من سر کلاس نمی‌روم. مشکل حل شد. همان فردا هم حل شد. سر کلاس نرفتن ایشان خیلی حرف داشت، صدا در می آورد.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص20&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه مبارك رمضان سال قبل بود كه قرار بود برای ایتام ارزاق بگیریم. حدود 50 خانوار بودند كه قرار بود برایشان در ماه مبارك رمضان ارزاق تهیه بشود از قبیل برنج،‌ گوشت و روغن. برای هر خانواده‌ای یك سهمیه‌ای بود. معمولا در برنامه‌های آن صندوق خیریه رسم هست كه یكA5برگه ی چاپ میكنند و افراد خیر را نام میبرند كه مثلا این 5 نفر در این کمک دخیل بودند. این كاغذ را میدادند به خانواده‌ها تا برای اموات اینها فاتحه‌ای بخوانند. دکتر چکی را برای کمک به این خانواده‌ها داد و تاکید کرد فلانی این را پرداخت کن، اما اسم نبر. بعد از بیست روز دوستان یك رسید و یك پاكتA5 و یك تقدیرنامه دادند و ما آوردیم برای دكتر. دكتر خیلی ناراحت شد. گفت: این چه كاری است كه كردی؟ مگر من گفتم: برو رسید بیاور؟ گفتم: كه من كار بدی نكردم، من وظیفه‌ام را انجام دادم. گفت: آره، ولی من نمیخواستم شما این را عنوان بكنید. (محمد شاهی؛ راننده و محافظ شهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص27&lt;br /&gt;
موضوع : مناسبتها ، رمضان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رمضان 89 افطاری بابت استاد تمامی دکتر مهمان ایشان بودیم. هر سال این ماجرا بود و خیلی هم تاکید داشتند کارها را تقسیم کنید. آن سال مهمان ایشان بودیم، گفتند: نمی‌گذارم کسی کاری انجام بده. یک بار هم داخل دانشکده، آبگوشت داده بودند به دانشجوها. همان جا درست کرده بودند. خانم قاسمی همسر دکتر درست کرده بودند. خودشان بالا، در نمازخانه خورده بودند، ما در آزمایشگاه. از این کار ها ایشون خیلی می کردند، بدون ریخت و پاش و در عین سادگی. مهم این بود که هر سال رمضان پیش هم باشیم.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص109&lt;br /&gt;
موضوع : مناسبتها ، رمضان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از شب های ماه مبارک رمضان بود. نمی‌دانم به چه مناسبتی بنا شده بود با هم به مسجد قندی حسن آباد - که در آن زمان مجالس سحرگاهی مرحوم آقا سید علی آقا نجفی هر شب در آنجا برگزار می شد - برویم. حدود ساعت یک یا دو شب یود که با هم عازم شدیم. در راه صحبت انتخابات مجلس شد. (ظاهرا دور سوم مجلس شورای اسلامی بود.) ایشان فرمودند: به نظر من بهتر است به کسانی رای دهیم که تابع نظر امام (ره) هستند و در مقابل حرف امام از خود نظری ندارند. تاکید ایشان این بود که در مقابل نظر رهبر انقلاب خوب نیست کسی &amp;quot;انا رجل&amp;quot; بگوید و تکیه بر عقل و علم خود کند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص103&lt;br /&gt;
موضوع : مناسبتها ، رمضان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکسری از اساتید کمتر در دانشکده حضور دارند. دانشجوهای آن‌ها را هم کمتر میبینید. امّا اساتیدی که بیشتر حضور دارند، دانشجوهای‌شان دائماً با آن‌ها هستند. گروه کاربرد پرتوها همین‌طور است. پنج شنبه، جمعه، ساعت ده شب، ساعت یازده شب، ماه رمضان، شب قدر هر زمان ما از جلوی محل کار آنها رد میشدیم، می‌دیدیم که مانده‌اند و دارند پروژه‌هایشان را انجام می‌دهند. این به خاطر پشت کار خود دکتر بود. دانشجو‌ها که ایشان را می‌دیدند علاقه‌مند می‌شدند به روشی که ایشان برای کسب علم داشتند و همین الگو را برمی‌داشتند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص47&lt;br /&gt;
موضوع : مناسبتها ، شب قدر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایام محرم خیلی فعال بود، میگفت یاد محرم را زمین نگذاریم. كاری كرد كه ما تبلیغاتمان را گسترده كنیم. میگفت برویم كتیبه بخریم، بنر چاپ كنیم برای ایام محرم. تابلوهایی كه روی در و دیوار خورده است، کار دکتر است. دانشجوهامی‌گفتند كه اینها جایش اینجا نیست، جایش جای دیگر است. مثلا وقتی آمدیم همین تابلو فاطمه زهرا (س) را كه در همه اتاق‌ها هست و روی در اتاق آقای دكتر هم هست، بزنیم، مورد شكایت بعضی از دانشجوها قرار گرفت. میگفت بعضیها میگویند اینجا جایش نیست، اما اتفاقا جایش همین‌جا است. باید این دانشگاه را بااهل بیت ضمانت كنیم. كه این به در و دیوار اینجا بخورد كه دانشجویان بدانند كه بهای اصلی آنها ائمه و این راه است. (حاج غلام؛ خدماتی)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص14&lt;br /&gt;
موضوع : مناسبتها ، محرم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن موقع که دکتر شهریاری مدیر تحصیلات تکمیلی بود، در شرایطی قرار گرفته بودیم که نیاز داشتیم حتماً کار کنیم. دکتر شهریاری آن موقع استاد درس رآکتور یک بود. رفتیم به ایشان گفتیم دکتر ما شرایط خوبی از لحاظ مالی نداریم. اگر می‌شود یک طوری برای ما لیست کلاس‌ها را بنویسید که ما بتوانیم کار هم بکنیم. چند روزی درگیر این ماجرا بود. من در دوره‌ کارشناسی هم ندیده بودم یک چنین چیزی را که یک مدیر گروه یا حتّی یک استاد معمولی بیاید و برای دانشجو وقت بگذارد و این‌طور بدود برای این‌که ساعت کلاس را طوری تنطیم کند که دانشجو بتواند کار هم بکند&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص26&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودشان می‌گفتند معلم‌های دوره دبیرستان من که پدرم را می دیدند، به پدرم می‌گفتند: این خیلی درسش خوبه، ان شاء الله که استاد بشه. پدرشان هم جواب می‌داده که مجید! عمراً مجید استاد دانشگاه بشه! اینقدر شیطونه که نمیشه. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص106&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به زندگی شخصی دانشجوهایش به شدت اهمیت می داد. دوستی داشتم که موقع ازدواج،به مشکل مالی برخورد. استاد کمکش کرد تا زندگی‌اش را شروع کند. گفته بود هر وقت داشتی،برگردان. آن بنده خدا هم ماهیانه مبلغی را برمی‌گرداند.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص15&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقداری از امکانات همین دانشكده‌ای كه الآن ما در آن نشسته‌ایم، با هزینه شخصی دكتر شهریاری تهیه شده است. با این كه دانشكده متعلق به دانشگاه است ولی عمدتا با هزینه شخصی دكتر شهریاری سامان گرفته. سیستم كامپیوتری كه در اینجا داریم برای خود دكتر است. خودشان یك هزینه بالایی كردند و یك سرور خریدند. الآن هم بچه‌ها میدانند كه این متعلق به دكتر شهریاری است. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص28&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ وقت هم شما احساس نمیكردی كه برفرض ایشان استاد است و ما كارمندهای اینجا هستیم و باید در اختیار ایشان باشیم. بیشتر مواقع خودش از آن بالا میآمد پایین. اتاقش بالا بود و ما پایین هستیم، بیشتر مواقع میآمد پایین وكارهایی كه باید انجام میداد، پاكت، نامه یا جایی باید میفرستاد، خودش میآورد پایین. یك بار نشد زنگ بزند و بگوید كه بیا من با شما كار دارم.(حاج غلام؛ خدماتی)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص118&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا جلسات ششم و هفتم رابطه، استاد و شاگردی بود. بعد از آن هر وقت مشكلی پیدا میكردم یا در تصمیم‌گیریها به یك دو راهی میرسیدم، پیش ایشان كه میرفتم، هیچ وقت راه را به من نشان نمیداد كه این راه را برو، بهتر است. مزایای آن راه را میگفت. معایب آن را هم میگفت. اختیار را با شما میگذاشت. میگفت، شما خودتان را بهتر از هر كسی میشناسید. راحت‌تر میتوانید مسیرتان را انتخاب بكنید. صحبت ایشان باعث آرامش من میشد.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص18&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه به دانشجوها میگفت بچه‌ها ازدواج كنید. وقتی خانم مناسبی را میدید، میگفت: این خانم خیلی مناسب است. با خانواده و باایمان است. دو تا از بچه‌ها كه بعد از شهادت دكتر ازدواج كردند، واسطه ازدواج‌شان دكتر بود. به خودم میگفت ریش‌هایت دارد سفید میشود، بهتر است بروی و ازدواج بكنی. من میگفتم كه دكتر سخت است. میگفت: نه. ببین من چطور ازدواج كردم و الآن چه زندگی خوبی دارم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص23&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه به دانشجوها میگفت بچه‌ها ازدواج كنید. وقتی خانم مناسبی را میدید، میگفت: این خانم خیلی مناسب است. با خانواده و باایمان است. دو تا از بچه‌ها كه بعد از شهادت دكتر ازدواج كردند، واسطه ازدواج‌شان دكتر بود. به خودم میگفت ریش‌هایت دارد سفید میشود، بهتر است بروی و ازدواج بكنی. من میگفتم كه دكتر سخت است. میگفت: نه. ببین من چطور ازدواج كردم و الآن چه زندگی خوبی دارم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص24&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال دوّم کارشناسی ارشد بودم. وسط‌ پروژه پایان‌نامه. ماجرای ازدواجم پیش آمد. مانده بودم چه کنم. بروم به استادم بگویم من می‌خواهم ازدواج کنم و پروژه بخوابد؟! می‌گفتم اگر یک دفعه به دکتر بگویم شاید دکتر مخالفت کند و بگوید تو اصلاً برای چه می‌خواهی الآن ازدواج کنی، شرایط تو الآن درست نیست، الآن وسط پروژه‌ات است، پروژه‌ات را می‌خواهی انجام ندهی چه بکنی و... خلاصه یک روز دکتر را دیدم. گفتم دکتر یک کاری با شما دارم، گفت: زود بگو می‌خواهم بروم. گفتم: امر خیر است. گفت: چی؟ وقتی ماجرا را فهمیدگفت: بیا برویم داخل اتاق. کار و عجله و این‌ها را کنار ‌گذاشت.گفتم: من می‌خواهم ببینم که آیا درست است من پا پیش بگذارم اصلاً شرایط من می‌خورد، نمی‌خورد؟ دکتر از دری وارد شد که من تعجّب کردم. خیلی خوشحال شد، هیچ حرفی راجع به پروژه نزد. شروع کرد برای من از زندگی گفتن. گفت که بله خوب کاری می‌کنی، چون آن موقع که ما خودمان هم ازدواج کردیم هیچ چیز نداشتیم. از خانه‌شان گفت، از چیزهایی که داشتند گفت، گفت سقف خانه‌ی ما موقعی که من ازدواج کردم، ترک داشت و از آن آب می‌چکید. من می‌رفتم دانشگاه و می‌آمدم، می‌دیدم یک گوشه‌ی خانه آب جمع شده است. آن روز کلی با همدیگر صحبت کردیم. فکر می‌کنم یک ماه نشد ما عقد کردیم. بعد از این ماجرا هر وقت می‌خواست برای دیگران مثال بزند من را مثال می زد. می‌گفت: این را نگاه کنید یک روز با من صحبت کرد فردایش رفت دست خانمش را گرفت برد. حالا من هم، همان حرف‌هایی را که دکتر آن روز زد با هر کس صحبت می‌کنم تعریف می‌کنم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص25&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک سوال از ایشان پرسیدم. سوال جالبی هم بود. نگاهی کرد و گفت: من فکر کنم. بعدها متوجه شدم ایشان دو هفته روی این سوال وقت گذاشته‌اند. بعدا که مرا دید گفت جواب رو داد. من آن روز رضایت ایشان را دیدم. واقعا افتخار می کردم که من این سوال را از دکتر شهریاری پرسیده‌ام. می شد دکتر مثل بعضی دیگر سوالی که جوابش را نمیداند بپیچاند. ولی گفت: من باید فکر کنم و رفت فکر کرد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص38&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا آخرین دقایق کلاس، حتی معمولا 10 دقیقه بعد از اتمام وقت مقرر، کلاس را ترک نمی‌کرد. گاهی حتی فرصت نمی‌کردند بین دو کلاس گلویی تازه کنند. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص41&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک سری از دانشجوها رفته بودند پیش دکتر عباسی از دکتر شهریاری چغلی کرده بودند که دکتر شهریاری خیلی به ما فشار می‌آورد. درس ایشان واقعا سنگین بود. جلسه ی بعد که دکتر آمد، می‌توانست بگوید که رفتید چغلی کردید، حالتان را می‌گیرم. بجای این کار آمد و معذرت‌خواهی کرد! گفت معذرت‌ می‌خواهم اگر کدورتی پیش آمده است.&lt;br /&gt;
این اخلاق را خیلی‌ها ندارند... &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص46&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه نگران شغل و آینده دانشجو بود. اگر می‌دید دانشجویان سال قبل فارغ التحصیل شده و هنوز شغل ندارد، شغلی برایشان پیدا می کرد یا در پروژه‌های خودش،از آنها استفاده می‌کرد. وظیفه‌اش نبود اما این نگرانی همیشه در ذهنش بود. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص16&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیر بار حرف زور نمی‌رفت. جایی برای من و چند نفر دیگر مشکلی پیش آمده بود. داشت ظلمی می‌شد. گفت: تا وقتی مشکل اینها حل نشود، من سر کلاس نمی‌روم. مشکل حل شد. همان فردا هم حل شد. سر کلاس نرفتن ایشان خیلی حرف داشت، صدا در می آورد.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص20&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر وقت که با دکتر درس داشتیم، از اول ترم واقعا درگیر بودیم. حسابی کار می‌کشید. مدام در حال تمرین حل کردن بودیم. می‌گفت: من می‌خواهم شما این ها را بلد باشید. هر کس تمرین‌ها را نگاه می کرد می‌گفت:تمرین های شما هر کدام در حد یک پروژه است.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص32&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واقعا می گذاشت سر کلاس سوال بپرسیم.حتی یه مو‌قع اگرمنبع طرح سوال یا اشکال را نشان می‌دادیم، می خواند و می‌پذیرفت. می‌گفت: حرفی که می‌زنید جالب است. یک چیزی هم ما یاد گرفتیم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص33&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوال های امتحان استاد آنقدر سخت بود که خودش هم می دانست از روی هیچ کتابی نمی‌شد نوشت.در کلاس را می بست و می‌رفت بیرون. می دانست که نمی‌توانیم از روی چیزی بنویسیم.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص34&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای درس خیلی اهمیت قائل بود.یک هفته سه‌شنبه تعطیل بود،چهار شنبه کلاس داشتیم،پنج‌شنبه و جمعه هم تعطیل بود. می‌خواستیم چهار شنبه را هم تعطیل کنیم. ترم اول بود، از طرف بچه‌ها نماینده شدم، این موضوع را مطرح کنم.گفتم: آقای دکتر اگه اجازه بدهید چهار شنبه نیاییم. ایشون واقعا عصبانی شد. گفت:نه، این چه حرفیه می‌زنین. دانشجو باید باشه، معنی نداره، حالا تعطیلی بین تعطیلی خورده، بخوره. باید بیاین سرکلاس. به شدت از گفتن این پیشنهاد پشیمانم کرد. گفتم: آقای دکتر من نماینده بچه‌ها بودم. خیلی با قاطعیت گفتن: خواهش می‌کنم دیگه نماینده این گونه امور بچه‌ها نباش...&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص36&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت دو تا چهار با ایشان کلاس دکتری داشتیم. چهار نفر بودیم. ساعت یک ربع به دو از من پرسید: بچه‌ها آمده‌اند؟گفتم: بله. یک ربع زودتر آمد سر کلاس. از ساعت یک ربع به دو تا یک ربع به شش سر کلاس بودیم. جانانه وقت می گذاشت.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص37&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند سال پیش برف سنگینی در تهران آمد. ما خوابگاهی بودیم. خوابگاه نزدیک بود و ما پیاده می آمدیم. اما برف آنقدر سنگین بود، که بچه‌های تهرانی نتوانسته بودند بیایند. ولی دکتر شهریاری آمده بود. از ده دوازده نفر دانشجو فقط دو نفر سر کلاس بودیم. ایشان نگفت دیگران نیستند، کلاس تعطیل است.گفت: دیگران نیستند، درس نمی‌دهم. ولی حالا برای شما که آمدید، یک مطلب را اضافه بر درس نشان‌تان می دهم. رفت جعبه‌ای را آورد. پلیمرهای هسته‌ای رو که پرتو داده شده بود نشان‌مان داد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص39&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دكتر خیلی استاد سختگیری بود. بیرون كلاس، بگو بخند و شوخ بود ولی سر كلاس خیلی جدی بود. خیلی تمرین میداد. در درس بسیار انسان مسلطی بود. اگر شما از بچه‌های ورودی جدید بپرسید كه جزوه دینامك رآكتور چه كسی را میخواهند. همه میگویند جزوه دینامیك رآكتور دكتر شهریاری. چون واقعأ‌ روی درس مسلط بود. با اینكه استاد ما كس دیگری بود و خیلی هم وارد بود ولی ما از جزوه‌های دكتر شهریاری استفاده میكردیم. استاد تكی بود .&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص40&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اساتید دیگر می‌خواست بیایند آن قسمت‌های درس را که کار کرده‌اند یا بهتر بلدند، آن‌ها بگویند. حتی دانشجوهای دکتری می‌آمدند یک جاهایی را می‌گفتند. گاهی در یک ترم مطلبی را سر کلاس ارائه داده‌ بودیم، ترم بعد میگفت بیایید برای دانشجوهای بعدی همان‌ها را ارائه بدهید. این‌طور از بچّه‌ها استفاده می‌کرد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص44&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه پا به پای بچّه‌ها آزمایش‌ها را انجام می‌داد، در آزمایشگاه می‌آمد لباس می‌پوشید. کارهای خودش را خودش انجام می‌داد. بخاطر این که ایشان استاد است و ما دانشجو، کار با عناصر و عوامل خطرساز را به دانشجویان واگذار نمیکرد. نمیگفت: حالا که شما دانشجو شدی این کارها را انجام بده، برو آن را بردار، این را جا به جا کن و ... &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص45&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به خانه ی ایشان بروید باور نمی‌کنید که خانه یک استاد تمام است. شبی که دکتر در منزلشان مراسم سوگواری حضرت زهرا (س)گرفته بودند، خانم من هم رفته بود. وقتی برگشته بود برای همه فامیل و دوستان تعریف می‌کرد که خیلی ساده بود. می‌گفت من فکر کردم می‌روم در یک خانه‌ شبیه کاخ. تصور ایشان از یک استاد دانشگاه این بود. مثل این قبلا ندیده بودند. می‌گفت تلویزیون‌شان معمولی، مبل‌هایش ساده، فرش‌شان معمولی. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص93&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشجوهایی که با استاد پروژه داشتند،می‌گفتند:امکان نداشت دکتر سر ماه فراموش کند حق‌الزحمه ما را بدهد. خودش می‌آمد می‌گفت: بیاییداین حقوق این ماهتان. حواسش بود که اگر یکی از بچه‌ها متاهل است و درآمدی ندارد استاد باید به او کمک کند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص17&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیشترین ویژگی ایشان كه مرا جذب میكرد، نه از لحاظ علمی بود و نه چیز دیگر. فقط آن آرامشی كه در صحبتهایش بود. همیشه دوست داشتم كه هر موقعی مشكلی برایم پیش میآید، بروم با ایشان صحبت كنم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص18&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه به دانشجوها میگفت بچه‌ها ازدواج كنید. وقتی خانم مناسبی را میدید، میگفت: این خانم خیلی مناسب است. با خانواده و باایمان است. دو تا از بچه‌ها كه بعد از شهادت دكتر ازدواج كردند، واسطه ازدواج‌شان دكتر بود. به خودم میگفت ریش‌هایت دارد سفید میشود، بهتر است بروی و ازدواج بكنی. من میگفتم كه دكتر سخت است. میگفت: نه. ببین من چطور ازدواج كردم و الآن چه زندگی خوبی دارم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص22&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یك روز كه ما كلاس داشتیم. ایشان ولیمه‌ای دادند. یادم نیست برای چه بود ولی یادم هست خانم ایشان به همراه چند نفر دیگر یك آبگوشت دیزی درست كردند. خانم ایشان هم استاد ما بود. غذا را توی دانشكده درست كردندخانمشان با چند نفر دیگر آبگوشت درست كردند. بعد از كلاس ما را صدا كردند و گفتند كه هر كس به نوبه خودش بیاید و گوشت این را بكوبد. ما گوشتش را كوبیدم. یكی از بچه‌ها هم فیلم گرفت. آبگوشت را خوردیم. چقدر هم صمیمی. خانمشان دوغ تقسیم میكرد. خود دكتر میآمد وسط و نان پخش میكرد. توی آزمایشگاه هسته‌ای. سر هر میزی كه كلی لوازم هسته‌ای بود، بشقاب و بساط غذا.. اینهایی را كه من تعریف میكنم، به هیچ عنوان روی بحث علمی تأثیر نمیگذاشت. چون وقتی كه سركلاس درس بودی، باید شش دانگ حواست جمع بود. روی این قضیه خیلی جدی بودند. چقدر روی تمرینها حساس بودند. اگر كسی انجام نمیداد، كاملاً تذكر میدادند. در عین حال چقدر صمیمی بودند. &lt;br /&gt;
اگر این چیزها نبود، در آن فضا نمیشد كار كرد. این جو صمیمانه باعث میشد كه بچه‌ها به دنبال این رشته بروند. چون خیلیها روز اول انصراف دادند. اگر دكتر از این کارها نمیكرد، خیلیها همان اول ول میكردند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص35&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنقدر مقید به نظم و حضور منظم در کلاس بودند که اگر مناسبتی پیش می‌آمد، دانشجویان مرا واسطه قرار می‌دادند تا رضایت دکتر را در تعطیلی جلب کنم که خیلی از اوقات وساطت من هم کارگر نمی‌افتاد. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص42&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمرین‌های ایشان وحشتناک بود، ولی اصل سختگیری ایشان این بود که سر وقت حل تمرین را بگیرد. این را ما از ایشان به ارث بردیم. دانشجوهای ما مدام به ما می‌گویند که چرا این‌طور می‌کنید. اگر تاریخی را معلوم می‌کرد آن تاریخ را نباید بچّه‌ها عقب میانداختند؛ چه برای امتحان چه برای حل تمرین. اگر کسی میخواست تاخیر بیاندازد ایشان واقعاً ناراحت می‌شد. آن موقع دیگر شوخی و خنده نداشت. خیلی جدی می‌گفت. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص43&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکسری از اساتید کمتر در دانشکده حضور دارند. دانشجوهای آن‌ها را هم کمتر میبینید. امّا اساتیدی که بیشتر حضور دارند، دانشجوهای‌شان دائماً با آن‌ها هستند. گروه کاربرد پرتوها همین‌طور است. پنج شنبه، جمعه، ساعت ده شب، ساعت یازده شب، ماه رمضان، شب قدر هر زمان ما از جلوی محل کار آنها رد میشدیم، می‌دیدیم که مانده‌اند و دارند پروژه‌هایشان را انجام می‌دهند. این به خاطر پشت کار خود دکتر بود. دانشجو‌ها که ایشان را می‌دیدند علاقه‌مند می‌شدند به روشی که ایشان برای کسب علم داشتند و همین الگو را برمی‌داشتند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص47&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه به دانشجوها میگفت بچه‌ها ازدواج كنید. وقتی خانم مناسبی را میدید، میگفت: این خانم خیلی مناسب است. با خانواده و باایمان است. دو تا از بچه‌ها كه بعد از شهادت دكتر ازدواج كردند، واسطه ازدواج‌شان دكتر بود. به خودم میگفت ریش‌هایت دارد سفید میشود، بهتر است بروی و ازدواج بكنی. من میگفتم كه دكتر سخت است. میگفت: نه. ببین من چطور ازدواج كردم و الآن چه زندگی خوبی دارم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص21&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استاد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا آخرین دقایق کلاس، حتی معمولا 10 دقیقه بعد از اتمام وقت مقرر، کلاس را ترک نمی‌کرد. گاهی حتی فرصت نمی‌کردند بین دو کلاس گلویی تازه کنند. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص41&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استراحت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه به دانشجوها میگفت بچه‌ها ازدواج كنید. وقتی خانم مناسبی را میدید، میگفت: این خانم خیلی مناسب است. با خانواده و باایمان است. دو تا از بچه‌ها كه بعد از شهادت دكتر ازدواج كردند، واسطه ازدواج‌شان دكتر بود. به خودم میگفت ریش‌هایت دارد سفید میشود، بهتر است بروی و ازدواج بكنی. من میگفتم كه دكتر سخت است. میگفت: نه. ببین من چطور ازدواج كردم و الآن چه زندگی خوبی دارم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص23&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، اصلاح ذات البین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یكی از مسئولین‌گفت: خانم دكتر بالاخره دكتر امر به معروف میكرد یا نمیكرد؟ گفتم امر به معروف دكتر این بود كه اگر سه تا دانشجو داشت که دو تایشان فكلی بودند و یكی ریش داشت،جلوی پای هر سه تا بلند میشد. برایش فرقی نمیكرد كه فكلی است یا چادری. هر كس به دفترش میآمد، جلوی پایش بلند میشد. جواب سؤالات و مشكلات‌شان را یك جور میداد. اگر به این میگفت دخترم. به آن هم میگفت دخترم. سر اذان هم كه تكبیر میگفتند، نمیگفت بروید نماز؛ همانجا آستین‌هایش را بالا میزد. بدون هیچ حرفی. این منتهای امر به معروف است. بچه‌ها میدیدند كه چكار باید بكنند. یكیشان میگفت كه ما هم برویم و نماز بخوانیم. همین بچه فكلی را من سال بعد در نمازخانه دیدم. نماز اول وقتش به راه بود و قرآن بعد از نمازش هم. (همسر شهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص4&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، امر به معروف و نهی از منکر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفت: دوست دارم همکارهای من افرادی باشند که نماز را سر وقت می‌خوانند. امّا فردی نبودند که بگویند که نماز را سر وقت خواندی یا نه. امر به معروف و نهی از منکرش را به صورت غیرمستقیم می‌گفت. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص7&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، امر به معروف و نهی از منکر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه به دانشجوها میگفت بچه‌ها ازدواج كنید. وقتی خانم مناسبی را میدید، میگفت: این خانم خیلی مناسب است. با خانواده و باایمان است. دو تا از بچه‌ها كه بعد از شهادت دكتر ازدواج كردند، واسطه ازدواج‌شان دكتر بود. به خودم میگفت ریش‌هایت دارد سفید میشود، بهتر است بروی و ازدواج بكنی. من میگفتم كه دكتر سخت است. میگفت: نه. ببین من چطور ازدواج كردم و الآن چه زندگی خوبی دارم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص21&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، امر به معروف و نهی از منکر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش ایشان هیچ کس نمی‌توانست پشت سر دیگری صحبت کند. اگر احیانا احساس می‌کرد که بحث دارد به سمت غیبت می‌رود، سریع بحث راطوری عوض می‌ کرد که آدم خودش هم متوجه نمی‌شد.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص1&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، امر به معروف و نهی از منکر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ وقت ته کلاسش نمی‌گفتیم استاد وقت تمام شد، خسته نباشید. سر کلاس دکتر شهریاری هیچ وقت این حرفها را نمی زدیم و اصلا نمی شد زد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص12&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه به دانشجوها میگفت بچه‌ها ازدواج كنید. وقتی خانم مناسبی را میدید، میگفت: این خانم خیلی مناسب است. با خانواده و باایمان است. دو تا از بچه‌ها كه بعد از شهادت دكتر ازدواج كردند، واسطه ازدواج‌شان دكتر بود. به خودم میگفت ریش‌هایت دارد سفید میشود، بهتر است بروی و ازدواج بكنی. من میگفتم كه دكتر سخت است. میگفت: نه. ببین من چطور ازدواج كردم و الآن چه زندگی خوبی دارم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص22&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر وقت که با دکتر درس داشتیم، از اول ترم واقعا درگیر بودیم. حسابی کار می‌کشید. مدام در حال تمرین حل کردن بودیم. می‌گفت: من می‌خواهم شما این ها را بلد باشید. هر کس تمرین‌ها را نگاه می کرد می‌گفت:تمرین های شما هر کدام در حد یک پروژه است.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص32&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واقعا می گذاشت سر کلاس سوال بپرسیم.حتی یه مو‌قع اگرمنبع طرح سوال یا اشکال را نشان می‌دادیم، می خواند و می‌پذیرفت. می‌گفت: حرفی که می‌زنید جالب است. یک چیزی هم ما یاد گرفتیم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص33&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوال های امتحان استاد آنقدر سخت بود که خودش هم می دانست از روی هیچ کتابی نمی‌شد نوشت.در کلاس را می بست و می‌رفت بیرون. می دانست که نمی‌توانیم از روی چیزی بنویسیم.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص34&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یك روز كه ما كلاس داشتیم. ایشان ولیمه‌ای دادند. یادم نیست برای چه بود ولی یادم هست خانم ایشان به همراه چند نفر دیگر یك آبگوشت دیزی درست كردند. خانم ایشان هم استاد ما بود. غذا را توی دانشكده درست كردندخانمشان با چند نفر دیگر آبگوشت درست كردند. بعد از كلاس ما را صدا كردند و گفتند كه هر كس به نوبه خودش بیاید و گوشت این را بكوبد. ما گوشتش را كوبیدم. یكی از بچه‌ها هم فیلم گرفت. آبگوشت را خوردیم. چقدر هم صمیمی. خانمشان دوغ تقسیم میكرد. خود دكتر میآمد وسط و نان پخش میكرد. توی آزمایشگاه هسته‌ای. سر هر میزی كه كلی لوازم هسته‌ای بود، بشقاب و بساط غذا.. اینهایی را كه من تعریف میكنم، به هیچ عنوان روی بحث علمی تأثیر نمیگذاشت. چون وقتی كه سركلاس درس بودی، باید شش دانگ حواست جمع بود. روی این قضیه خیلی جدی بودند. چقدر روی تمرینها حساس بودند. اگر كسی انجام نمیداد، كاملاً تذكر میدادند. در عین حال چقدر صمیمی بودند. &lt;br /&gt;
اگر این چیزها نبود، در آن فضا نمیشد كار كرد. این جو صمیمانه باعث میشد كه بچه‌ها به دنبال این رشته بروند. چون خیلیها روز اول انصراف دادند. اگر دكتر از این کارها نمیكرد، خیلیها همان اول ول میكردند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص35&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای درس خیلی اهمیت قائل بود.یک هفته سه‌شنبه تعطیل بود،چهار شنبه کلاس داشتیم،پنج‌شنبه و جمعه هم تعطیل بود. می‌خواستیم چهار شنبه را هم تعطیل کنیم. ترم اول بود، از طرف بچه‌ها نماینده شدم، این موضوع را مطرح کنم.گفتم: آقای دکتر اگه اجازه بدهید چهار شنبه نیاییم. ایشون واقعا عصبانی شد. گفت:نه، این چه حرفیه می‌زنین. دانشجو باید باشه، معنی نداره، حالا تعطیلی بین تعطیلی خورده، بخوره. باید بیاین سرکلاس. به شدت از گفتن این پیشنهاد پشیمانم کرد. گفتم: آقای دکتر من نماینده بچه‌ها بودم. خیلی با قاطعیت گفتن: خواهش می‌کنم دیگه نماینده این گونه امور بچه‌ها نباش...&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص36&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت دو تا چهار با ایشان کلاس دکتری داشتیم. چهار نفر بودیم. ساعت یک ربع به دو از من پرسید: بچه‌ها آمده‌اند؟گفتم: بله. یک ربع زودتر آمد سر کلاس. از ساعت یک ربع به دو تا یک ربع به شش سر کلاس بودیم. جانانه وقت می گذاشت.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص37&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند سال پیش برف سنگینی در تهران آمد. ما خوابگاهی بودیم. خوابگاه نزدیک بود و ما پیاده می آمدیم. اما برف آنقدر سنگین بود، که بچه‌های تهرانی نتوانسته بودند بیایند. ولی دکتر شهریاری آمده بود. از ده دوازده نفر دانشجو فقط دو نفر سر کلاس بودیم. ایشان نگفت دیگران نیستند، کلاس تعطیل است.گفت: دیگران نیستند، درس نمی‌دهم. ولی حالا برای شما که آمدید، یک مطلب را اضافه بر درس نشان‌تان می دهم. رفت جعبه‌ای را آورد. پلیمرهای هسته‌ای رو که پرتو داده شده بود نشان‌مان داد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص39&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دكتر خیلی استاد سختگیری بود. بیرون كلاس، بگو بخند و شوخ بود ولی سر كلاس خیلی جدی بود. خیلی تمرین میداد. در درس بسیار انسان مسلطی بود. اگر شما از بچه‌های ورودی جدید بپرسید كه جزوه دینامك رآكتور چه كسی را میخواهند. همه میگویند جزوه دینامیك رآكتور دكتر شهریاری. چون واقعأ‌ روی درس مسلط بود. با اینكه استاد ما كس دیگری بود و خیلی هم وارد بود ولی ما از جزوه‌های دكتر شهریاری استفاده میكردیم. استاد تكی بود .&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص40&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اساتید دیگر می‌خواست بیایند آن قسمت‌های درس را که کار کرده‌اند یا بهتر بلدند، آن‌ها بگویند. حتی دانشجوهای دکتری می‌آمدند یک جاهایی را می‌گفتند. گاهی در یک ترم مطلبی را سر کلاس ارائه داده‌ بودیم، ترم بعد میگفت بیایید برای دانشجوهای بعدی همان‌ها را ارائه بدهید. این‌طور از بچّه‌ها استفاده می‌کرد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص44&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکسری از اساتید کمتر در دانشکده حضور دارند. دانشجوهای آن‌ها را هم کمتر میبینید. امّا اساتیدی که بیشتر حضور دارند، دانشجوهای‌شان دائماً با آن‌ها هستند. گروه کاربرد پرتوها همین‌طور است. پنج شنبه، جمعه، ساعت ده شب، ساعت یازده شب، ماه رمضان، شب قدر هر زمان ما از جلوی محل کار آنها رد میشدیم، می‌دیدیم که مانده‌اند و دارند پروژه‌هایشان را انجام می‌دهند. این به خاطر پشت کار خود دکتر بود. دانشجو‌ها که ایشان را می‌دیدند علاقه‌مند می‌شدند به روشی که ایشان برای کسب علم داشتند و همین الگو را برمی‌داشتند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص47&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علمش بود كه خیلی برجسته بود. كسی نبود كه بالادست ایشان باشد. حتی همین الآن هم در ایران در زمینه فیزیك نوترون خیلی خیلی افراد كمی هستند كه مثل ایشان كار كرده باشند. دانشش هم از تجربه شخصی خودش و كار كردن در ایران بود، نه این كه از دانشگاه خارجی كمك گرفته باشد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص48&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در هر مناسبت مذهبی، به خصوص شهادت‌ها، اول کلاس پنج دقیقه صحبت می‌کرد. خیلی هم قشنگ صحبت می‌کرد. طوری که دلمان می‌خواست آن پنج دقیقه تا آخر کلاس ادامه پیدا کند.وقتی سرکلاس درباره اهل بیت صحبت می‌کرد،تا دم گریه کردن می‌رفت. بعد برمی‌گشت به حالت اولیه و درس را شروع می‌کرد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص10&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنقدر مقید به نظم و حضور منظم در کلاس بودند که اگر مناسبتی پیش می‌آمد، دانشجویان مرا واسطه قرار می‌دادند تا رضایت دکتر را در تعطیلی جلب کنم که خیلی از اوقات وساطت من هم کارگر نمی‌افتاد. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص42&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمرین‌های ایشان وحشتناک بود، ولی اصل سختگیری ایشان این بود که سر وقت حل تمرین را بگیرد. این را ما از ایشان به ارث بردیم. دانشجوهای ما مدام به ما می‌گویند که چرا این‌طور می‌کنید. اگر تاریخی را معلوم می‌کرد آن تاریخ را نباید بچّه‌ها عقب میانداختند؛ چه برای امتحان چه برای حل تمرین. اگر کسی میخواست تاخیر بیاندازد ایشان واقعاً ناراحت می‌شد. آن موقع دیگر شوخی و خنده نداشت. خیلی جدی می‌گفت. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص43&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام گرایش‌های هسته‌ای دانشجو داشت. هم در چرخه سوخت، هم در مبحث کاربرد پرتوها، هم گداخت، هم رآکتور، هم فیزیک و.... اساتید دیگری هم هستند که این طور وضعیتی دارند؛ ولی خیلی کم هستند، آن هم گاهی به‌واسطه پست و سمتی است که جایی دارند. ایشان سمت نداشت. واقعا جامع بود...&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص53&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار تا گرایش داریم. هر کدام از اساتید در یک گرایش قوی هستند اطّلاعاتی هم راجع به گرایشهای دیگر دارند. یک خصوصیت بارز دکتر شهریاری این بود که واقعاً در زمینه‌های مختلف ابراز نظر می‌کرد و خیلی هم اظهار نظرشان قوی بود. با ایشان به شرکتی رفتیم که در زمینه مهندسی هسته‌ای کار می‌کرد. ایشان راجع به مسائلی اظهار نظر ‌کردند که من اصلاً باورم نمی‌شد ایشان راجع به این مسائل هم اطّلاعات دارد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص57&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مقداری از امکانات همین دانشكده‌ای كه الآن ما در آن نشسته‌ایم، با هزینه شخصی دكتر شهریاری تهیه شده است. با این كه دانشكده متعلق به دانشگاه است ولی عمدتا با هزینه شخصی دكتر شهریاری سامان گرفته. سیستم كامپیوتری كه در اینجا داریم برای خود دكتر است. خودشان یك هزینه بالایی كردند و یك سرور خریدند. الآن هم بچه‌ها میدانند كه این متعلق به دكتر شهریاری است. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص28&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر برایمان تعریف کرده بود که کلاس اول یا دوم دبستان که بوده موقع املا نوشتن یکی از همکلاسی‌ها از روی دست دکتر تقلب می‌کرده. دکتر می‌گفت: من لجم در می آمد که چرا کسی که درسش خوب نیست، باید نمره اش اندازه من بشود؟ می‌گفت: من عمدا بعضی کلمات را غلط می نوشتم تا او هم غلط بنویسد و تنبیه بشود. خودم هم قبل از این که دفترم را به معلم بدهم سریع غلط‌ها را پاک می‌کردم.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص105&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودشان می‌گفتند معلم‌های دوره دبیرستان من که پدرم را می دیدند، به پدرم می‌گفتند: این خیلی درسش خوبه، ان شاء الله که استاد بشه. پدرشان هم جواب می‌داده که مجید! عمراً مجید استاد دانشگاه بشه! اینقدر شیطونه که نمیشه. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص106&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه به دانشجوها میگفت بچه‌ها ازدواج كنید. وقتی خانم مناسبی را میدید، میگفت: این خانم خیلی مناسب است. با خانواده و باایمان است. دو تا از بچه‌ها كه بعد از شهادت دكتر ازدواج كردند، واسطه ازدواج‌شان دكتر بود. به خودم میگفت ریش‌هایت دارد سفید میشود، بهتر است بروی و ازدواج بكنی. من میگفتم كه دكتر سخت است. میگفت: نه. ببین من چطور ازدواج كردم و الآن چه زندگی خوبی دارم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص24&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال دوّم کارشناسی ارشد بودم. وسط‌ پروژه پایان‌نامه. ماجرای ازدواجم پیش آمد. مانده بودم چه کنم. بروم به استادم بگویم من می‌خواهم ازدواج کنم و پروژه بخوابد؟! می‌گفتم اگر یک دفعه به دکتر بگویم شاید دکتر مخالفت کند و بگوید تو اصلاً برای چه می‌خواهی الآن ازدواج کنی، شرایط تو الآن درست نیست، الآن وسط پروژه‌ات است، پروژه‌ات را می‌خواهی انجام ندهی چه بکنی و... خلاصه یک روز دکتر را دیدم. گفتم دکتر یک کاری با شما دارم، گفت: زود بگو می‌خواهم بروم. گفتم: امر خیر است. گفت: چی؟ وقتی ماجرا را فهمیدگفت: بیا برویم داخل اتاق. کار و عجله و این‌ها را کنار ‌گذاشت.گفتم: من می‌خواهم ببینم که آیا درست است من پا پیش بگذارم اصلاً شرایط من می‌خورد، نمی‌خورد؟ دکتر از دری وارد شد که من تعجّب کردم. خیلی خوشحال شد، هیچ حرفی راجع به پروژه نزد. شروع کرد برای من از زندگی گفتن. گفت که بله خوب کاری می‌کنی، چون آن موقع که ما خودمان هم ازدواج کردیم هیچ چیز نداشتیم. از خانه‌شان گفت، از چیزهایی که داشتند گفت، گفت سقف خانه‌ی ما موقعی که من ازدواج کردم، ترک داشت و از آن آب می‌چکید. من می‌رفتم دانشگاه و می‌آمدم، می‌دیدم یک گوشه‌ی خانه آب جمع شده است. آن روز کلی با همدیگر صحبت کردیم. فکر می‌کنم یک ماه نشد ما عقد کردیم. بعد از این ماجرا هر وقت می‌خواست برای دیگران مثال بزند من را مثال می زد. می‌گفت: این را نگاه کنید یک روز با من صحبت کرد فردایش رفت دست خانمش را گرفت برد. حالا من هم، همان حرف‌هایی را که دکتر آن روز زد با هر کس صحبت می‌کنم تعریف می‌کنم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص25&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%A7%D9%88%D9%84</id>
		<title>شهید مجید شهریاری - بخش اول</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%A7%D9%88%D9%84"/>
				<updated>2020-01-19T02:13:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آیت‌الله جوادی آملی درخواست ملاقات میكردند و می رفتند ملاقات. دو سه بار هم خانوادگی رفتیم. یک بار آیت‌الله جوادی در آخر ملاقات دستهایشان را بلند كردند و گفتند كه خدایا آقای شهریاری و ذریه ایشان را از زمره شیعیان [[حضرت علی(ع)]] قرار بده و برای بچه‌های من دعا كردند. حافظه من درست كار نمیكند. جمله خیلی قشنگی بود. پسرم میگفت: آن روز آقا در دعا برای پسرم جمله‌ای را گفتند با این مضمون که انشاءالله با صابرین محشور بشوید. پسرم میگفت كه انگار میدانستند كه این اتفاق میافتد كه چنین دعایی برای من كردند. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص78&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، دعا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز عرفه اول وقت آمد پایین، طبقه دوم. با هم نشستیم، كسی در نمازخانه نبود. دكتر شروع كرد نماز خواندن. نماز ظهرش را كه خواند، گفتم دكتر امروز روز عرفه است. مثل اینكه سرت خیلی شلوغ است، دعای عرفه را چكار كنیم؟ مهدیه [[امام حسن(ع)]] مراسم دارد. برویم؟گفت من كه وقت نمیكنم. گفتم پس دعایی بكن که آنجا ما به یادت باشیم. گفت من دعا میكنم همه آخر و عاقبتمان ختم به خیر بشود. چند روز قبل از شهادتش بود. این جمله را گفت و رفت از نمازخانه بیرون. (حاج غلام؛ خدماتی)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص5&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، دعا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک دستخط را اخیرا لای یكی از كتابهای دكتر پیدا كردم. یك كتاب هسته‌ای هزار صفحه‌ای است. نمیدانم در چه حالی بوده‌اند. حتی نمیدانم این تاریخ‌های دسامبر و ژوئن که کنار آن نوشته شده‌اند چی هست. ایشان عادت به ثبت تاریخ میلادی نداشت. نمیدانم این تاریخ‌ها با این اشعاری كه روبرویش هست، متناسب است یا این كه برگه‌ای بوده كه قبلأ‌ این تاریخ‌ها رویش بوده است. دكتر در كنار آن مقامات علمی، این طوری گهگداری با خودش خلوت میكرد. نوشته است: «امكان سفر حج پنجاه در صد است اما حج دیگری اینجاست. امیدوارم در ورك‌شاپ، فرج صاحبمان را از خدا بخواهید. تهران امن است با وجود قدمهای شما روی آن.» وركشاپ‌های ما همش هسته‌ای بوده است. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص113&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، دعا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی به من زنگ زد که کدام مجلس می روی ؟پاسخ روشن بود .منزل یکی از دوستان که استاد فیزیک دانشگاه شهید بهشتی است ودرخانه اش روضه دارد درراه برایش توضیح ادم که آقای دکتر شهریاری جز 10 دانشمند برجسته فیزیک هسته ای ایران است.&lt;br /&gt;
ایشان در خانه جدیدشان که شیخ بهایی بود،جلسات مستمرعزاداری داشتند.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص122&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، دعا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل اینکه دکتر خیلی امامزاده صالح را دوست داشتند. نماز صبح را هم آنجا میخواندند. یکی از دلایلی که ایشان را آنجا دفن کردند همین بود. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص98&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، زیارت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمیدانم شما سر مزارشان رفته‌اید یا نه. هر موقع كه بروی امكان ندارد كمتر از چهار پنج نفر سر مزارشان باشند. ایستاده‌ام و نگاه كرده‌ام. افراد عبوری كه میخواهند به زیارت بروند، اول میآیند، فاتحه میخوانند و بعد به زیارت میروند. پیش خودم میگویم كه اگر خدا بخواهد به كسی رحمت بكند، اینجوری رحمتش میكند. خیلی اوقات شده كه گوشه‌ای ایستاده و نگاه كرده‌ام. برایم جالب بود. چهار نفر،‌ پنج نفر همیشه هستند. صفی است كه در طول روز تمام نمیشود. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص110&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، زیارت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستی به من زنگ زد که کدام مجلس می روی ؟پاسخ روشن بود .منزل یکی از دوستان که استاد فیزیک دانشگاه شهید بهشتی است ودرخانه اش روضه دارد درراه برایش توضیح ادم که آقای دکتر شهریاری جز 10 دانشمند برجسته فیزیک هسته ای ایران است.&lt;br /&gt;
ایشان در خانه جدیدشان که شیخ بهایی بود،جلسات مستمرعزاداری داشتند.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص122&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، عزاداری&lt;br /&gt;
وقتی دكتر عباسی در جلسه‌ای داشت در وصف خوبی های ایشان میگفت، مجید كنار من نشسته بود. من سالها با او زندگی كرده‌ام. حالتهای صورتش،‌ رنگ چهره‌اش، نگاهش،‌ نوع نفس كشیدنش همه را من میشناختم. وقتی كه دكتر عباسی داشت در وصفش میگفت. احساس میكردم در دلش آشوبی بر پا است. یقین دارم كه احساسش این بود كه خیلی بیشتر از آنی كه هست، دارد بیان میشود. وقتی كه رفت آنجا تا صحبت بكند. جزو اولین جملاتش این بود كه یاد این جمله دعای كمیل افتادم كه میگوید، &amp;quot;كم من قبیح سترته و كم من ثنا جمیل لست اهلأ له نشرته&amp;quot; این را گفتند با عرق شرم روی پیشانی‌اش. (همسر)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص114&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، مقابله با گناه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدن نماز خواندن ایشان من بعضی موقع‌ها خجالت می کشیدم. ایشون هنوز نمازش را شروع نکرده، ما هشت رکعت نمازمان را خوانده بودیم. ایشان خیلی در عباداتش، وزین بود. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص60&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی برای نماز به نمازخانه میرفتیم، همه به دكتر میگفتند امام جماعت بایستید. میگفت امام جماعت اول از همه میآید؛ بپرسید چه كسی اول آمده، او باید امام جماعت بشود.(محمدشاهی؛ راننده و محافظ شهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص2&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میگفت در هر قضیه‌ای گیر كردید دو ركعت نماز بخوانید و تقدیم كنید به یکی از ائمه؛ مطمئن باشید كه كارتان راه میافتد. اعتقاد خاصی به این دو رکعت نماز داشت. (حاج غلام؛ خدماتی)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص6&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفت: دوست دارم همکارهای من افرادی باشند که نماز را سر وقت می‌خوانند. امّا فردی نبودند که بگویند که نماز را سر وقت خواندی یا نه. امر به معروف و نهی از منکرش را به صورت غیرمستقیم می‌گفت. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص7&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نماز اول وقت خیلی اهتمام داشت. سفری به اراك رفته بودیم. ایشان یك جلسه فوری داشت و دوستان تاکید داشتند زود برسند. پنج دقیقه مانده به اذان به مسجدی رسیدیم. گفت این بغل نگهدار. گفتم آقای دكتر جلسه دیر نشود. گفت: تا ساعت سه و چهار بعد از ظهر، خبری از فوریت در جلسه نیست. نگه داشتم وضو گرفت و نمازش را خواند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص58&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه های دیگه شاید فقط تو همین دانشکده نماز خوندن ایشون رو دیده باشند. ولی من در کوهستان هم دیدم. تا اذان شد، سریع قبله را پیدا کرد و ایستاد به نماز. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص59&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدن نماز خواندن ایشان من بعضی موقع‌ها خجالت می کشیدم. ایشون هنوز نمازش را شروع نکرده، ما هشت رکعت نمازمان را خوانده بودیم. ایشان خیلی در عباداتش، وزین بود. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص60&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدون این كه كلمه‌ای تذكر بدهد. سر اذان كه میشد، آستینها را بالا میزد. هر كس پیشش بود فرقی نداشت، تا صدای تكبیر میآمد، آستینهایش بالا میرفت. یك عذرخواهی كوچك میكرد و میرفت نمازش را میخواند. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص61&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نماز را اوّل وقت می‌خواند. می‌گفت از همه‌ی کارهایمان که ماندیم حداقل این کار را درست انجام دهیم.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص62&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ وقت دغدغه‌ نماز اول وقت دکتر شهریاری یادم نمی‌رود. با یک جفت دمپایی در قسمت جلوی دستشویی قدم می‌زد که اذان بگویند و ایشان برود وضو بگیرد و نماز بخواند.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص63&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوست‌ هم‌خوابگاهی ایشان، می‌گفت: وقتی 18 سالش بود نماز شبش ترک نمی‌شد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص65&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت دوازده که کلاس تمام می شد .می گفتم ،آقا مجید بیا برویم ناهار.به نوعی می پیچاند که حالا تو برو من هم می آیم. من می دانستم که می خواهد به نماز اول اول وقت برسد.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص126&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل اینکه دکتر خیلی امامزاده صالح را دوست داشتند. نماز صبح را هم آنجا میخواندند. یکی از دلایلی که ایشان را آنجا دفن کردند همین بود. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص98&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یكی از مسئولین‌گفت: خانم دكتر بالاخره دكتر امر به معروف میكرد یا نمیكرد؟ گفتم امر به معروف دكتر این بود كه اگر سه تا دانشجو داشت که دو تایشان فكلی بودند و یكی ریش داشت،جلوی پای هر سه تا بلند میشد. برایش فرقی نمیكرد كه فكلی است یا چادری. هر كس به دفترش میآمد، جلوی پایش بلند میشد. جواب سؤالات و مشكلات‌شان را یك جور میداد. اگر به این میگفت دخترم. به آن هم میگفت دخترم. سر اذان هم كه تكبیر میگفتند، نمیگفت بروید نماز؛ همانجا آستین‌هایش را بالا میزد. بدون هیچ حرفی. این منتهای امر به معروف است. بچه‌ها میدیدند كه چكار باید بكنند. یكیشان میگفت كه ما هم برویم و نماز بخوانیم. همین بچه فكلی را من سال بعد در نمازخانه دیدم. نماز اول وقتش به راه بود و قرآن بعد از نمازش هم. (همسر شهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص4&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه‌شنبه‌ها می رفتیم فوتبال. دکتر شهریاری هم میآمد. یک روز هندوانه‌ای گرفته بود که بعد از فوتبال بخوریم. دم اذان، هوا تاریک شد و فوتبال را تمام کردیم. همگی تشنه دویدیم سر هندوانه و شروع کردیم به خوردن! دکتر شهریاری با همان لباس ورزشی ایستاد همان‌جا در چمن نمازش را خواند و بعد آمد سراغ هندوانه ... &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص64&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفت: دوست دارم همکارهای من افرادی باشند که نماز را سر وقت می‌خوانند. امّا فردی نبودند که بگویند که نماز را سر وقت خواندی یا نه. امر به معروف و نهی از منکرش را به صورت غیرمستقیم می‌گفت. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص7&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز اول وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نماز اول وقت خیلی اهتمام داشت. سفری به اراك رفته بودیم. ایشان یك جلسه فوری داشت و دوستان تاکید داشتند زود برسند. پنج دقیقه مانده به اذان به مسجدی رسیدیم. گفت این بغل نگهدار. گفتم آقای دكتر جلسه دیر نشود. گفت: تا ساعت سه و چهار بعد از ظهر، خبری از فوریت در جلسه نیست. نگه داشتم وضو گرفت و نمازش را خواند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص58&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز اول وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه های دیگه شاید فقط تو همین دانشکده نماز خوندن ایشون رو دیده باشند. ولی من در کوهستان هم دیدم. تا اذان شد، سریع قبله را پیدا کرد و ایستاد به نماز. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص59&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز اول وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدون این كه كلمه‌ای تذكر بدهد. سر اذان كه میشد، آستینها را بالا میزد. هر كس پیشش بود فرقی نداشت، تا صدای تكبیر میآمد، آستینهایش بالا میرفت. یك عذرخواهی كوچك میكرد و میرفت نمازش را میخواند. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص61&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز اول وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نماز را اوّل وقت می‌خواند. می‌گفت از همه‌ی کارهایمان که ماندیم حداقل این کار را درست انجام دهیم.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص62&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز اول وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ وقت دغدغه‌ نماز اول وقت دکتر شهریاری یادم نمی‌رود. با یک جفت دمپایی در قسمت جلوی دستشویی قدم می‌زد که اذان بگویند و ایشان برود وضو بگیرد و نماز بخواند.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص63&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز اول وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت دوازده که کلاس تمام می شد .می گفتم ،آقا مجید بیا برویم ناهار.به نوعی می پیچاند که حالا تو برو من هم می آیم. من می دانستم که می خواهد به نماز اول اول وقت برسد.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص126&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز اول وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سه‌شنبه‌ها می رفتیم فوتبال. دکتر شهریاری هم میآمد. یک روز هندوانه‌ای گرفته بود که بعد از فوتبال بخوریم. دم اذان، هوا تاریک شد و فوتبال را تمام کردیم. همگی تشنه دویدیم سر هندوانه و شروع کردیم به خوردن! دکتر شهریاری با همان لباس ورزشی ایستاد همان‌جا در چمن نمازش را خواند و بعد آمد سراغ هندوانه ... &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص64&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز اول وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی برای نماز به نمازخانه میرفتیم، همه به دكتر میگفتند امام جماعت بایستید. میگفت امام جماعت اول از همه میآید؛ بپرسید چه كسی اول آمده، او باید امام جماعت بشود.(محمدشاهی؛ راننده و محافظ شهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص2&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز جماعت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوست‌ هم‌خوابگاهی ایشان، می‌گفت: وقتی 18 سالش بود نماز شبش ترک نمی‌شد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص65&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز شب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از شب های ماه مبارک رمضان بود. نمی‌دانم به چه مناسبتی بنا شده بود با هم به مسجد قندی حسن آباد - که در آن زمان مجالس سحرگاهی مرحوم آقا سید علی آقا نجفی هر شب در آنجا برگزار می شد - برویم. حدود ساعت یک یا دو شب یود که با هم عازم شدیم. در راه صحبت انتخابات مجلس شد. (ظاهرا دور سوم مجلس شورای اسلامی بود.) ایشان فرمودند: به نظر من بهتر است به کسانی رای دهیم که تابع نظر امام (ره) هستند و در مقابل حرف امام از خود نظری ندارند. تاکید ایشان این بود که در مقابل نظر رهبر انقلاب خوب نیست کسی &amp;quot;انا رجل&amp;quot; بگوید و تکیه بر عقل و علم خود کند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص103&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خامنه ای &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از شب های ماه مبارک رمضان بود. نمی‌دانم به چه مناسبتی بنا شده بود با هم به مسجد قندی حسن آباد - که در آن زمان مجالس سحرگاهی مرحوم آقا سید علی آقا نجفی هر شب در آنجا برگزار می شد - برویم. حدود ساعت یک یا دو شب یود که با هم عازم شدیم. در راه صحبت انتخابات مجلس شد. (ظاهرا دور سوم مجلس شورای اسلامی بود.) ایشان فرمودند: به نظر من بهتر است به کسانی رای دهیم که تابع نظر امام (ره) هستند و در مقابل حرف امام از خود نظری ندارند. تاکید ایشان این بود که در مقابل نظر رهبر انقلاب خوب نیست کسی &amp;quot;انا رجل&amp;quot; بگوید و تکیه بر عقل و علم خود کند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص103&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خمینی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از شب های ماه مبارک رمضان بود. نمی‌دانم به چه مناسبتی بنا شده بود با هم به مسجد قندی حسن آباد - که در آن زمان مجالس سحرگاهی مرحوم آقا سید علی آقا نجفی هر شب در آنجا برگزار می شد - برویم. حدود ساعت یک یا دو شب یود که با هم عازم شدیم. در راه صحبت انتخابات مجلس شد. (ظاهرا دور سوم مجلس شورای اسلامی بود.) ایشان فرمودند: به نظر من بهتر است به کسانی رای دهیم که تابع نظر امام (ره) هستند و در مقابل حرف امام از خود نظری ندارند. تاکید ایشان این بود که در مقابل نظر رهبر انقلاب خوب نیست کسی &amp;quot;انا رجل&amp;quot; بگوید و تکیه بر عقل و علم خود کند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص103&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، انتخابات &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه به دانشجوها میگفت بچه‌ها ازدواج كنید. وقتی خانم مناسبی را میدید، میگفت: این خانم خیلی مناسب است. با خانواده و باایمان است. دو تا از بچه‌ها كه بعد از شهادت دكتر ازدواج كردند، واسطه ازدواج‌شان دكتر بود. به خودم میگفت ریش‌هایت دارد سفید میشود، بهتر است بروی و ازدواج بكنی. من میگفتم كه دكتر سخت است. میگفت: نه. ببین من چطور ازدواج كردم و الآن چه زندگی خوبی دارم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص21&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، ازدواج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سالن مجلس عروسی ما سلف سرویس دانشگاه بود. وقتی كه من سر كلاس درسم این را برای بچه‌ها تعریف میكنم، میبینم كه بچه‌های الآن اصلأ در مخیله‌شان نمیگنجد. وقتی كه ما ازدواج كردیم به خوابگاه دانشجویی رفتیم. دكتر گفت میخواهی خانه بگیرم؟ گفتم: نه. خوابگاه خوب است. تأسیساتش هم مجانی است. من با لباس عروس از پله‌های خوابگاه بالا رفتم. یك سوئیت كوچك متأهلی داشتیم. آقای دكتر صالحی - وزیر امور خارجه- كه تا پارسال رئیس سازمان انرژی اتمی بود، استاد ما بودند. ایشان با خانمشان،‌ آقای دكتر غفرانی هم با خانمشان، مهمان ما بودند. یك سفره كوچولو انداختیم. دو تا پتو و دو تا پشتی داشتیم. با افتخار از این دو استاد بزرگوار در همان خانه كوچك خوابگاهی پذیرایی كردیم. بعد هم دوتایی نشستیم و راجع به مسائل هسته‌ای صحبت كردیم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص80&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، ازدواج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال دوّم کارشناسی ارشد بودم. وسط‌ پروژه پایان‌نامه. ماجرای ازدواجم پیش آمد. مانده بودم چه کنم. بروم به استادم بگویم من می‌خواهم ازدواج کنم و پروژه بخوابد؟! می‌گفتم اگر یک دفعه به دکتر بگویم شاید دکتر مخالفت کند و بگوید تو اصلاً برای چه می‌خواهی الآن ازدواج کنی، شرایط تو الآن درست نیست، الآن وسط پروژه‌ات است، پروژه‌ات را می‌خواهی انجام ندهی چه بکنی و... خلاصه یک روز دکتر را دیدم. گفتم دکتر یک کاری با شما دارم، گفت: زود بگو می‌خواهم بروم. گفتم: امر خیر است. گفت: چی؟ وقتی ماجرا را فهمیدگفت: بیا برویم داخل اتاق. کار و عجله و این‌ها را کنار ‌گذاشت.گفتم: من می‌خواهم ببینم که آیا درست است من پا پیش بگذارم اصلاً شرایط من می‌خورد، نمی‌خورد؟ دکتر از دری وارد شد که من تعجّب کردم. خیلی خوشحال شد، هیچ حرفی راجع به پروژه نزد. شروع کرد برای من از زندگی گفتن. گفت که بله خوب کاری می‌کنی، چون آن موقع که ما خودمان هم ازدواج کردیم هیچ چیز نداشتیم. از خانه‌شان گفت، از چیزهایی که داشتند گفت، گفت سقف خانه‌ی ما موقعی که من ازدواج کردم، ترک داشت و از آن آب می‌چکید. من می‌رفتم دانشگاه و می‌آمدم، می‌دیدم یک گوشه‌ی خانه آب جمع شده است. آن روز کلی با همدیگر صحبت کردیم. فکر می‌کنم یک ماه نشد ما عقد کردیم. بعد از این ماجرا هر وقت می‌خواست برای دیگران مثال بزند من را مثال می زد. می‌گفت: این را نگاه کنید یک روز با من صحبت کرد فردایش رفت دست خانمش را گرفت برد. حالا من هم، همان حرف‌هایی را که دکتر آن روز زد با هر کس صحبت می‌کنم تعریف می‌کنم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص25&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، ازدواج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به زندگی شخصی دانشجوهایش به شدت اهمیت می داد. دوستی داشتم که موقع ازدواج،به مشکل مالی برخورد. استاد کمکش کرد تا زندگی‌اش را شروع کند. گفته بود هر وقت داشتی،برگردان. آن بنده خدا هم ماهیانه مبلغی را برمی‌گرداند.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص15&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، ازدواج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با بچه‌ها بسیار دوست بودند. دوستی صمیمی و واقعی و تا حد امکان حتما وقتی را به آنها اختصاص می‌دادند. بچه‌ها به این وقت شبانه عادت کرده‌بودند. وقتی ساعت مقرر می‌رسید، دخترم بهانه‌ حضورش را می‌گرفت. با پسرم محسن بازی‌های مردانه‌ای می‌کرد، بدون این که ملاحظه‌ی بچگی یا توان جسمی او را داشته‌باشد، به جد کشتی می‌گرفت و این مایه‌ غرور محسن بود. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص91&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به خانه ی ایشان بروید باور نمی‌کنید که خانه یک استاد تمام است. شبی که دکتر در منزلشان مراسم سوگواری [[حضرت زهرا (س)]]گرفته بودند، خانم من هم رفته بود. وقتی برگشته بود برای همه فامیل و دوستان تعریف می‌کرد که خیلی ساده بود. می‌گفت من فکر کردم می‌روم در یک خانه‌ شبیه کاخ. تصور ایشان از یک استاد دانشگاه این بود. مثل این قبلا ندیده بودند. می‌گفت تلویزیون‌شان معمولی، مبل‌هایش ساده، فرش‌شان معمولی. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص94&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی وقت‌ها که بر اثر فشار فعالیت‌ها شب دیر به منزل می‌آمد، به شوخی می‌گفتم: «راه گم کردی! چه عجب ازاین طرفها!» ایشان متواضعانه می‌گفت: شرمنده‌ام. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص89&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، زندگی مشترک &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تمام طول زندگی حتی در آخرین شب و شب پیش از [[شهادت]] ایشان، تا هر وقت که طول می‌کشید برای شام منتظر دکتر می‌ماندم. شبی در خوابگاه آبگوشت درست کرده ‌بودم، طبق عادت ساعت 10 شب آقای دکتر آمدند. گفتم: نان نداریم اگر میشود از سرایداری نان بگیرید. گفت: عزیز! حاضرم تمام شهر را این وقت شب برای نان بگردم، ولی مرا در خانه کسی نفرست. آن شب آبگوشت را بدون نان خوردیم. به‌رغم مضیقه‌ مالی مطلقا نه من و نه ایشان به خودمان اجازه نمی‌دادیم حتی از نزدیکان کمک بگیریم. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص92&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، زندگی مشترک &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آن سوئیت یك صندلی نداشتیم كه پشت میز كامپیوتر بنشینیم. کامپیوتر را روی یک میز از میزهای كوچكی که قدیم‌ها زیر چرخ خیاطی میگذاشتند، گذاشته بودیم.&lt;br /&gt;
پسر دكتر عباسی یك بار قرار بود به خانه ما بیاید. دكتر به او گفته بود اگر میایی یك صندلی هم برای خودت بیاور. من فقط یك دانه صندلی دارم. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص81&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، زندگی مشترک &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوایل زندگی مخارج ما از طریق پولی که از راه تدریس یا حق تالیف کتاب دکتر و نیز حقوق من که با مدرک لیسانس در دانشگاه امیرکبیر با ماهی 13500 تومان مشغول کار بودم تامین می‌شد. در تمام این سالها خودم را در اوج عزت میدیدم. نمیدانم كه این را چه جوری با كلمات بیان بكنم. احساس میكردم. خواهرم، برادرم، اقوام و هر كس كه به خانه من میآید، خیلی مفتخر شده كه به خانه من آمده است. این احساسها این قدر غنی بودند. این قدر این مرد مرا در زندگی غنی كرده بود. عشقش، محبتش، یگانگیش، خلوصش، نمازهایش، چیزهایی كه برای من ارزش بود. این چیزها برای من ارزش بود و ایشان این چیزها را تام و تمام داشت. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص82&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، زندگی مشترک &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رعایت اهل منزل را زیاد می‌کرد. خیلی مقید بود که در مناسبت‌ها حتما هدیه‌ای برای اعضای خانواده بگیرد؛ حتی اگر یک شاخه گل بود. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص90&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، همسرداری &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی وقت‌ها که بر اثر فشار فعالیت‌ها شب دیر به منزل می‌آمد، به شوخی می‌گفتم: «راه گم کردی! چه عجب ازاین طرفها!» ایشان متواضعانه می‌گفت: شرمنده‌ام. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص89&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، همسرداری &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پیشنهاد خود ایشان شبها ماشین شخصی شان (پراید)را می آوردند خودشان سبد کالا،نذورات وهدایا را پشت ماشین گذاشته وبر در خانه فقرا می برند.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص125&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، انفاق &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضیوقت‌ها از ما سوال میكرد كه اگر یك خانواده مستحق میشناسید، معرفی كنید. یك تیمی هست به خانواده‌های فقیر و مستمند كمك میكند، اگر كسی را میشناسید معرفی كنید. ما نمیدانستیم شخص خود ایشان مسئولیت این كار را برعهده دارد. بعد از شهادت ایشان متوجه شدیم. (حاج غلام؛ خدماتی)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص30&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، انفاق &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه مبارك رمضان سال قبل بود كه قرار بود برای ایتام ارزاق بگیریم. حدود 50 خانوار بودند كه قرار بود برایشان در ماه مبارك رمضان ارزاق تهیه بشود از قبیل برنج،‌ گوشت و روغن. برای هر خانواده‌ای یك سهمیه‌ای بود. معمولا در برنامه‌های آن صندوق خیریه رسم هست كه یكA5برگه ی چاپ میكنند و افراد خیر را نام میبرند كه مثلا این 5 نفر در این کمک دخیل بودند. این كاغذ را میدادند به خانواده‌ها تا برای اموات اینها فاتحه‌ای بخوانند. دکتر چکی را برای کمک به این خانواده‌ها داد و تاکید کرد فلانی این را پرداخت کن، اما اسم نبر. بعد از بیست روز دوستان یك رسید و یك پاكتA5 و یك تقدیرنامه دادند و ما آوردیم برای دكتر. دكتر خیلی ناراحت شد. گفت: این چه كاری است كه كردی؟ مگر من گفتم: برو رسید بیاور؟ گفتم: كه من كار بدی نكردم، من وظیفه‌ام را انجام دادم. گفت: آره، ولی من نمیخواستم شما این را عنوان بكنید. (محمد شاهی؛ راننده و محافظ شهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص27&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، انفاق &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر صالحی جایی نقل کرده بود که میگفتم: به زور به ایشان حقوق بدهید. اگر نگویید، خودش نمی‌گوید به من حقوق بدهید. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص77&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، حقوق &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ده ساعت که کار می‌کرد، می‌گفت: به من هفت ساعت بدهید، من فکر می‌کنم وسطش فلان کار را هم کردم. روحیه‌اش این‌طور بود.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص77&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، حقوق &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دانشجوهایی که با استاد پروژه داشتند،می‌گفتند:امکان نداشت دکتر سر ماه فراموش کند حق‌الزحمه ما را بدهد. خودش می‌آمد می‌گفت: بیاییداین حقوق این ماهتان. حواسش بود که اگر یکی از بچه‌ها متاهل است و درآمدی ندارد استاد باید به او کمک کند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص17&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، حقوق &lt;br /&gt;
سنگ بنای علمی رشته کاربرد پرتوها را خودشان گذاشتند. دانه دانه رشته‌ها را از دانشگاههای خارج در آوردند- این را خانمشان تعریف میكرد- لیست دروس ترمیك دانشگاه را در میآوردند. مثلأ در یک کشور در این رشته پنج درس طراحی شده. در فلان كشور هم شش تا درس. در كشور دیگری این آزمایشگاه هست. اینها را كلاسه بندی كردند و یك پایه علمی برای این رشته ساختند. قبلا هیچ وقت چنین مبنای علمی نبوده است. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص51&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، خودکفایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به زندگی شخصی دانشجوهایش به شدت اهمیت می داد. دوستی داشتم که موقع ازدواج،به مشکل مالی برخورد. استاد کمکش کرد تا زندگی‌اش را شروع کند. گفته بود هر وقت داشتی،برگردان. آن بنده خدا هم ماهیانه مبلغی را برمی‌گرداند.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص15&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، قرض الحسنه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر صالحی رئیس وقت سازمان انرژی اتمی بیش از حد به ایشان اعتماد داشت. من برگه‌ای را با دست‌خط دکتر صالحی دست دکتر شهریاری دیدم که به معاونت مالی سازمان انرژی اتمی دستوری داده بود. کلماتش را یادم رفته، امّا مفهومش این بود که ایشان در هر حدی از منابع مالی احتیاج دارند به ایشان بدهید. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص31&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، پول &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌موقع شرکت سر و سامان نداشت.دکتر به امکاناتی راضی می‌شد که باورتان نمی‌شود. بعضی از مدیرها را اگر شما ببرید جایی که دکتر شهریاری کار می‌کرد، حتی راضی نمی‌شوند ده دقیقه آن‌جا بنشینند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص8&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، کار &lt;br /&gt;
دانشجوهایی که با استاد پروژه داشتند،می‌گفتند:امکان نداشت دکتر سر ماه فراموش کند حق‌الزحمه ما را بدهد. خودش می‌آمد می‌گفت: بیاییداین حقوق این ماهتان. حواسش بود که اگر یکی از بچه‌ها متاهل است و درآمدی ندارد استاد باید به او کمک کند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص17&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، کار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنده خدا خواب نداشت. آخر شب‌ها خیلی چشم‌هایشان درد می‌گرفت. مدام عینکش را در می‌آورد و چشمش را می‌مالید. چون از صبح مدام مشغول کتاب و مانیتور بود تا آخر شب. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص73&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، کار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنج شنبه، جمعه و روزهای تعطیل هم ایشان می‌آمدند تا شب کار می‌کردند. همیشه هم دکتر می‌دوید یعنی این‌طور نبود که بنشیند با یکی صحبت کند و بگوید و بخندند. همیشه سرش در کار خودش بود. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص74&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، کار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ده ساعت که کار می‌کرد، می‌گفت: به من هفت ساعت بدهید، من فکر می‌کنم وسطش فلان کار را هم کردم. روحیه‌اش این‌طور بود.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص77&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، کار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ وقت هم شما احساس نمیكردی كه برفرض ایشان استاد است و ما كارمندهای اینجا هستیم و باید در اختیار ایشان باشیم. بیشتر مواقع خودش از آن بالا میآمد پایین. اتاقش بالا بود و ما پایین هستیم، بیشتر مواقع میآمد پایین وكارهایی كه باید انجام میداد، پاكت، نامه یا جایی باید میفرستاد، خودش میآورد پایین. یك بار نشد زنگ بزند و بگوید كه بیا من با شما كار دارم.(حاج غلام؛ خدماتی)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص115&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، کار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می‌گفت: دوست دارم همکارهای من افرادی باشند که نماز را سر وقت می‌خوانند. امّا فردی نبودند که بگویند که نماز را سر وقت خواندی یا نه. امر به معروف و نهی از منکرش را به صورت غیرمستقیم می‌گفت. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص7&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، کار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه نگران شغل و آینده دانشجو بود. اگر می‌دید دانشجویان سال قبل فارغ التحصیل شده و هنوز شغل ندارد، شغلی برایشان پیدا می کرد یا در پروژه‌های خودش،از آنها استفاده می‌کرد. وظیفه‌اش نبود اما این نگرانی همیشه در ذهنش بود. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص16&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، کار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن موقع که دکتر شهریاری مدیر تحصیلات تکمیلی بود، در شرایطی قرار گرفته بودیم که نیاز داشتیم حتماً کار کنیم. دکتر شهریاری آن موقع استاد درس رآکتور یک بود. رفتیم به ایشان گفتیم دکتر ما شرایط خوبی از لحاظ مالی نداریم. اگر می‌شود یک طوری برای ما لیست کلاس‌ها را بنویسید که ما بتوانیم کار هم بکنیم. چند روزی درگیر این ماجرا بود. من در دوره‌ کارشناسی هم ندیده بودم یک چنین چیزی را که یک مدیر گروه یا حتّی یک استاد معمولی بیاید و برای دانشجو وقت بگذارد و این‌طور بدود برای این‌که ساعت کلاس را طوری تنطیم کند که دانشجو بتواند کار هم بکند&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص26&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، کار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی وقت‌ها که بر اثر فشار فعالیت‌ها شب دیر به منزل می‌آمد، به شوخی می‌گفتم: «راه گم کردی! چه عجب ازاین طرفها!» ایشان متواضعانه می‌گفت: شرمنده‌ام. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص89&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، کار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک دستخط را اخیرا لای یكی از كتابهای دكتر پیدا كردم. یك كتاب هسته‌ای هزار صفحه‌ای است. نمیدانم در چه حالی بوده‌اند. حتی نمیدانم این تاریخ‌های دسامبر و ژوئن که کنار آن نوشته شده‌اند چی هست. ایشان عادت به ثبت تاریخ میلادی نداشت. نمیدانم این تاریخ‌ها با این اشعاری كه روبرویش هست، متناسب است یا این كه برگه‌ای بوده كه قبلأ‌ این تاریخ‌ها رویش بوده است. دكتر در كنار آن مقامات علمی، این طوری گهگداری با خودش خلوت میكرد. نوشته است: «امكان سفر حج پنجاه در صد است اما حج دیگری اینجاست. امیدوارم در ورك‌شاپ، فرج صاحبمان را از خدا بخواهید. تهران امن است با وجود قدمهای شما روی آن.» وركشاپ‌های ما همش هسته‌ای بوده است. (همسرشهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص113&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، امام زمان (ع) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حساس بود در ولادت همه ائمه شیرینی پخش کنند. اگر نمی‌کردند ناراحت می شد. می‌‌گفت: مگر امام تنی و ناتنی داریم که برای ولادت امام علی (ع)از دو روز قبل شیرینی می‌گذارید. برای ولادت [[امام هادی(ع)]] و سایر امام ها هم باید بگذارید. اگر نگرفته بودند، خودش شیرینی می گرفت و در دانشکده پخش می کرد&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص9&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، امام علی (ع)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نسبت به امام‌ها خیلی تعصب داشت. در تزئینات اینجا کمک می‌کرد. حتی وفات [[حضرت عبدالعظیم حسنی]] مشكی میپوشید‌. میگفتیم دكتر امروز دیگر چه اتفاقی افتاده، میگفت وفات حضرت عبدالعظیم حسنی است. ما میفهمیدیم كه امروز وفات است. تقویم مذهبی ما شده بود دكتر شهریاری.(حاج غلام؛ خدماتی)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص13&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، تقید به مسا‌‌ئل شرعی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عقیده قلبیاش این بود كه تا اذن خدا نباشد، برگی از درخت نمیافتد. ما و دیگر دوستان وقتی جایی، مخصوصا بیرون از تهران میرفتیم خیلی مراقب امنیت دکتر بودیم. تأكید داشت كه اینقدر سخت نگیرید. می‌گفت ما همه وسیله‌ایم و كاری نمیتوانیم بكنیم. اگر مقدر الهی باشد، مطمئن باشید هیچكسی نمیتواند جلواش را بگیرد. )محمدشاهی؛ راننده و محافظ شهید) &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص3&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، توکل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به خانه ی ایشان بروید باور نمی‌کنید که خانه یک استاد تمام است. شبی که دکتر در منزلشان مراسم سوگواری حضرت زهرا (س)گرفته بودند، خانم من هم رفته بود. وقتی برگشته بود برای همه فامیل و دوستان تعریف می‌کرد که خیلی ساده بود. می‌گفت من فکر کردم می‌روم در یک خانه‌ شبیه کاخ. تصور ایشان از یک استاد دانشگاه این بود. مثل این قبلا ندیده بودند. می‌گفت تلویزیون‌شان معمولی، مبل‌هایش ساده، فرش‌شان معمولی. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص93&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، حضرت زهرا (س) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او هیچ وقت در مجالس حضرت زهرا به دیوار تکیه نمی زد وبه محض اینکه اسم حضرت زهرا(س)می آمد می زد زیر گریه. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص123&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، حضرت زهرا (س) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها بود. سر كلاس که آمد چند كتاب عربی و فارسی با خودشان آورده بود. هیچ وقت دیر نمیآمد و زود هم نمیرفت. عین دو ساعت را میماند و معمولأ هم نود و نه در صد زمانش به درس میگذشت. آن روز اما حدود نیم ساعت درباره حضرت زهرا(س)صحبت کرد، نمیدانم در ذهنش چی گذشت كه یكهو شروع به گریه كرد. با صدای بلند. یك لحظه جا خوردم. اصلأ انتظار نداشتم. هیچ كس انتظار نداشت. همه خشكشان زده بود. با صدای بلند گریه میكرد. خیلی برایش سنگین بود. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص11&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، حضرت زهرا (س) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایام محرم خیلی فعال بود، میگفت یاد محرم را زمین نگذاریم. كاری كرد كه ما تبلیغاتمان را گسترده كنیم. میگفت برویم كتیبه بخریم، بنر چاپ كنیم برای ایام محرم. تابلوهایی كه روی در و دیوار خورده است، کار دکتر است. دانشجوهامی‌گفتند كه اینها جایش اینجا نیست، جایش جای دیگر است. مثلا وقتی آمدیم همین تابلو فاطمه زهرا (س) را كه در همه اتاق‌ها هست و روی در اتاق آقای دكتر هم هست، بزنیم، مورد شكایت بعضی از دانشجوها قرار گرفت. میگفت بعضیها میگویند اینجا جایش نیست، اما اتفاقا جایش همین‌جا است. باید این دانشگاه را بااهل بیت ضمانت كنیم. كه این به در و دیوار اینجا بخورد كه دانشجویان بدانند كه بهای اصلی آنها ائمه و این راه است. (حاج غلام؛ خدماتی)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص14&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، حضرت زهرا (س) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عقیده قلبیاش این بود كه تا اذن خدا نباشد، برگی از درخت نمیافتد. ما و دیگر دوستان وقتی جایی، مخصوصا بیرون از تهران میرفتیم خیلی مراقب امنیت دکتر بودیم. تأكید داشت كه اینقدر سخت نگیرید. می‌گفت ما همه وسیله‌ایم و كاری نمیتوانیم بكنیم. اگر مقدر الهی باشد، مطمئن باشید هیچكسی نمیتواند جلواش را بگیرد. )محمدشاهی؛ راننده و محافظ شهید) &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص3&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، خدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی برای نماز به نمازخانه میرفتیم، همه به دكتر میگفتند امام جماعت بایستید. میگفت امام جماعت اول از همه میآید؛ بپرسید چه كسی اول آمده، او باید امام جماعت بشود.(محمدشاهی؛ راننده و محافظ شهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص2&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، اخلاص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌موقع شرکت سر و سامان نداشت.دکتر به امکاناتی راضی می‌شد که باورتان نمی‌شود. بعضی از مدیرها را اگر شما ببرید جایی که دکتر شهریاری کار می‌کرد، حتی راضی نمی‌شوند ده دقیقه آن‌جا بنشینند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص8&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، اخلاص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه مبارك رمضان سال قبل بود كه قرار بود برای ایتام ارزاق بگیریم. حدود 50 خانوار بودند كه قرار بود برایشان در ماه مبارك رمضان ارزاق تهیه بشود از قبیل برنج،‌ گوشت و روغن. برای هر خانواده‌ای یك سهمیه‌ای بود. معمولا در برنامه‌های آن صندوق خیریه رسم هست كه یكA5برگه ی چاپ میكنند و افراد خیر را نام میبرند كه مثلا این 5 نفر در این کمک دخیل بودند. این كاغذ را میدادند به خانواده‌ها تا برای اموات اینها فاتحه‌ای بخوانند. دکتر چکی را برای کمک به این خانواده‌ها داد و تاکید کرد فلانی این را پرداخت کن، اما اسم نبر. بعد از بیست روز دوستان یك رسید و یك پاكتA5 و یك تقدیرنامه دادند و ما آوردیم برای دكتر. دكتر خیلی ناراحت شد. گفت: این چه كاری است كه كردی؟ مگر من گفتم: برو رسید بیاور؟ گفتم: كه من كار بدی نكردم، من وظیفه‌ام را انجام دادم. گفت: آره، ولی من نمیخواستم شما این را عنوان بكنید. (محمد شاهی؛ راننده و محافظ شهید)&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص27&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، اخلاص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از مسولین نظام میگفت رهبر انقلاب از من پرسیدند: ایشان چه جور آدمی بود؟ گفتم: اگر به ایشان در علم هسته‌ای کشور نمره صد بدهیم، به بهترین نفر بعد از ایشان به زحمت می‌توانیم پنجاه بدهیم. دیگران هم هستند اما نمره صد لزوما برای دانش نیست. بحث تربیت دانشجو هم هست. بعضی اساتید هسته‌ ای در انگلیس و آمریکا درس خوانده‌اند. خیلی هم باسوادند، خیلی هم باهوشند، ولی دانشجو زیاد تربیت نمی‌کنند. به دلایل مختلف: حوصله ندارند، دانشجو طرف‌شان نمی‌رود و... هر استادی را که من در عرصه هسته‌ای دیده‌ام، در تعریفی که آن مسئول نظام از دکتر شهریاری کرده بود میگنجد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص52&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، اخلاص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر شهریاری یک پیک موتوری داشتند وقتی شهید شد پیک موتوری ایشان چنان هوار می‌زد و گریه می‌کرد که ساختمان می‌لرزید. بنده‌ خدا سنش هم خیلی زیاد بود. شاید پنجاه، شصت سالش بود. یک نفر رفت به او گفت که بابا تو چرا این‌طور گریه می‌کنی آخر؟ مگر چه شده است؟ گفت شما پیک دکتر بودی حالا چرا این‌طور داد می‌زنی؟ پسرش نبودی که این‌قدر داری داد می‌زنی. گفت نه، دکتر شهریاری من هر وقت می‌رفتم از ایشان نامه بگیرم جلوی پای من بلند می‌شد. فردی که مثلاً هفته‌ای یک بار شاید در حد ده دقیقه ایشان را می‌دیده این‌قدر از ایشان انرژی مثبت گرفته بود که بعد از شهادت ایشان این‌قدر منقلب شده بود و آن‌ طور داد می‌زد و از ته دل گریه می‌کرد. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص99&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ادب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایشان خیلی دانشجو داشت، من یک بار آمار گرفتم. حساب کردم که مگر ایشان چند سال بود که تدریس می‌کرد؟ اصلا سنش چند سال بود؟ دکتر شهریاری اصلا سن آنچنانی نداشت. با این حال فقط 30 تا رساله کارشناسی ارشد داشت. 30 تا رساله خیلی زیاد است. یعنی 30 تا کارشناس ارشد هسته‌ای شما پخش کنی تو صنعت هسته‌ای کشور. خیلی حرف است...&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص54&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما ابتدا با ایشان ارتباط نداشتیم. صرفا به چشم یک استاد به ایشان نگاه می‌کردیم. یک روز یکی از دوستان برگشت گفت: این‌جا یک استادی هست که شبها تا ساعت دو بیدار است. گفتم کی؟ اصلاً تا دوی شب برای چه بیدار است؟ گفت: یک دکتر شهریاری نامی است. می‌نشیند مطالعه می‌کند، این سایت آن سایت، ژورنال های مختلف، این کتاب و آن کتاب را مطالعه می‌کند. چند وقتی گذشت دیدیم واقعا همین چیزی که می‌گویند انگار درست است.&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص56&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنده خدا خواب نداشت. آخر شب‌ها خیلی چشم‌هایشان درد می‌گرفت. مدام عینکش را در می‌آورد و چشمش را می‌مالید. چون از صبح مدام مشغول کتاب و مانیتور بود تا آخر شب. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص73&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنج شنبه، جمعه و روزهای تعطیل هم ایشان می‌آمدند تا شب کار می‌کردند. همیشه هم دکتر می‌دوید یعنی این‌طور نبود که بنشیند با یکی صحبت کند و بگوید و بخندند. همیشه سرش در کار خودش بود. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص74&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌موقع شرکت سر و سامان نداشت.دکتر به امکاناتی راضی می‌شد که باورتان نمی‌شود. بعضی از مدیرها را اگر شما ببرید جایی که دکتر شهریاری کار می‌کرد، حتی راضی نمی‌شوند ده دقیقه آن‌جا بنشینند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص8&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکسری از اساتید کمتر در دانشکده حضور دارند. دانشجوهای آن‌ها را هم کمتر میبینید. امّا اساتیدی که بیشتر حضور دارند، دانشجوهای‌شان دائماً با آن‌ها هستند. گروه کاربرد پرتوها همین‌طور است. پنج شنبه، جمعه، ساعت ده شب، ساعت یازده شب، ماه رمضان، شب قدر هر زمان ما از جلوی محل کار آنها رد میشدیم، می‌دیدیم که مانده‌اند و دارند پروژه‌هایشان را انجام می‌دهند. این به خاطر پشت کار خود دکتر بود. دانشجو‌ها که ایشان را می‌دیدند علاقه‌مند می‌شدند به روشی که ایشان برای کسب علم داشتند و همین الگو را برمی‌داشتند. &lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص47&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن موقع که دکتر شهریاری مدیر تحصیلات تکمیلی بود، در شرایطی قرار گرفته بودیم که نیاز داشتیم حتماً کار کنیم. دکتر شهریاری آن موقع استاد درس رآکتور یک بود. رفتیم به ایشان گفتیم دکتر ما شرایط خوبی از لحاظ مالی نداریم. اگر می‌شود یک طوری برای ما لیست کلاس‌ها را بنویسید که ما بتوانیم کار هم بکنیم. چند روزی درگیر این ماجرا بود. من در دوره‌ کارشناسی هم ندیده بودم یک چنین چیزی را که یک مدیر گروه یا حتّی یک استاد معمولی بیاید و برای دانشجو وقت بگذارد و این‌طور بدود برای این‌که ساعت کلاس را طوری تنطیم کند که دانشجو بتواند کار هم بکند&lt;br /&gt;
شهید دکتر مجید شهریاری&lt;br /&gt;
کتاب شهید علم، جلد اول، ص26&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D9%88%D9%87_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%B3%D9%88%D9%85</id>
		<title>شهید محمود کاوه - بخش سوم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D9%88%D9%87_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%B3%D9%88%D9%85"/>
				<updated>2020-01-19T02:07:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زخمی که شده بود، عشایر برده بودندش خانه ی خودشان. می گفتند: باید این جا بماند تا خوب شود. می گفتند: غذای سپاه قوت ندارد. بخورد دیرتر خوب می شود. باید بیاید غذای خودمان را بخورد تا جان بگیرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 26&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، محبوبیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وارد تأسیسات سد که شدیم، دیدیم کف ورودی سد نوشته اند محمودکاوه ؛ که هر کس آمد، اسم محمود را لگد کند و تو برود. بس که ازمحمود متنفر بودند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 38&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، محبوبیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفته بودیم کمین بزنیم، دیر رسیدیم. خودمان افتادیم توی کمین. شب تاریک تاریک بود. دیدیم در یک آن از دو طرف [[گلوله]] است که می آید. همه زمین گیر شدیم. صدای کاوه را می شنیدم. توی آن تاریکی یک سیاهی هم می دیدم که می دوید این طرف و آن طرف و داد می زد این طوری کن، آن طوری کن. &lt;br /&gt;
دیدم یک [[نارنجک]] تفنگی که معمولا برای پاک سازی سنگر می زنند، کنارش منفجر شد. دودستی زدم تو سرم. گفتم تکه تکه شد. دود و آتش که نشست، دیدم یک نفر دارد از آن میان سرم داد می زند که تو چرانشسته ای ؟ چرا [[اسلحه]] ت رو مثل چوب دستت گرفته ای، کاری نمی کنی ؟ &lt;br /&gt;
صداش را که شنیدم، از خوشی مُردم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 39&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، محبوبیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عکس هست ازش، می شمری، می بینی هجده تا دست روی گردنش هست. خب بندی خدا هرکول هم که نبود. اصلا درشت نبود. ازمحبتش، حالا داشته زیر فشار این دست ها له می شده ها، اما به روی خودش نمی آورد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 76&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، محبوبیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی محمود [[شهید]] شد، فکر می کردیم مهاباد جشن بگیرند. رسیدیم به مهاباد. همه جا عزا بود و ختم و فاتحه. &lt;br /&gt;
می گفتند: برای ما امنیت و آسایش آورده بود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 99&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، محبوبیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسجد رفتنش برای خودش مسافرتی بود. تا مسجد فاصله کم نبود، اما همیشه پیادمی رفت. با همه هم خوش و بش می کرد. پیادمی رفت که اگر نیروهای عادی هم وقت دیگر دستشان بهش نمی رسید، آن موقع بتوانند بروند پیشش. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 78&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مسجد &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از وقتی حقوق [[سپاه]] را می گرفت، دیگر خرج کردنش خیلی با امساک شده بود. هر چه هم که باقی می ماند، می داد برای [[جبهه]]. کم تر پیش می آمد برای کسی هدیه ای چیزی بخرد. فقط یک بار. آمده بود مشهد. دخترم را برد بیرون بگرداند. وقتی برگشت، دیدم برایش اسباب بازی خریده. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 62&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، هدیه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک [[کلت]] غنیمتی توی دستش بود. چیز قشنگی بود. گفتم: چه قشنگه. &lt;br /&gt;
داد دستم. دیگر پس نگرفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 65&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، هدیه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: چشمتون روشن. محمود آقاتون هم که به سلامتی اومده. &lt;br /&gt;
گفتم: محمود؟ نه. نیومده. &lt;br /&gt;
گفت: چرا! چهار پنج روز می شه که اومده. &lt;br /&gt;
فرداش از بجنورد زنگ زد که آقا جان ! ببخشید نیومدم پیشتون. اومده بودم نیرو ببرم. فرصت نشد. &lt;br /&gt;
گفتم: فکر کردم قهر کرده ای با ما. برو خدا پشت و پناهت. دعات می کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 12&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانمش آمده بود ارومیه که ببیندش. از مهاباد رفت ارومیه. کلش یک ساعت ارومیه بود. سلام و احوال پرسی و مراقب بچه باش وخداحافظ. انگار تلفن. گفته بود باید برم. کار دارم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 21&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنگ زدم بابات می خواد بیاد کردستان. منم بیام با بابات ؟ &lt;br /&gt;
گفت: اگه با بابا می آی، بیا. &lt;br /&gt;
از راه که رسیدیم دم غروب بود. آمد. سرش پر از خاک بود. سلام واحوال پرسی کرد و گفت: من برم یه دوش بگیرم، بعد بیام. &lt;br /&gt;
رفت که برگردد. تا صبح نیامد. یکی دو بار یواشکی سرک کشیدم توی اتاقش. با یک نفر سرشان توی نقشه بود و صحبت می کردند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 58&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرار بود مکه برویم، سوریه برویم. هر بار درست یکی دو روز مانده به رفتن، زنگ می زد که نمی توانم بیایم. می خورد به عملیات. نشد. خیلی هم دوست داشت، اما نشد. نرفتیم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 66&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برای این که با هم آشناتر بشویم، هر کس اسمش را می گفت و می گفت بچه ی کجا است. نوبت محمود که رسید ما مشهدی ها منتظر بودیم که چی بگوید. به هم چشمک می زدیم که یکی به نفع ما. &lt;br /&gt;
گفت: من محمود کاوه هستم، فرزند کردستان. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 83&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناکار شده بود، مجبور بود عصا دست بگیرد. گفتم: مادر، با این حال کجا می خوای بری ؟ &lt;br /&gt;
گفت: بچه های مردم اون جا بی پشت و پناه دارن از بین می رن. بمونم این جا چه کار کنم ؟ باید برم مادر. &lt;br /&gt;
با همون عصا راه افتاد و رفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 92&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بقیه ی تیپ ها یا مشمول قبول نمی کردند، یا مشمول ها را از [[بسیجی]] هاسوا می کردند. می گفتند: مشمول که بسیجی نمی شه. &lt;br /&gt;
کاوه نه. با مشمول ها بیش تر حتی می نشست. وقت عملیات دیگرتشخیص نمی دادی کی مشمول است کی بسیجی. گاهی حتی مشمول از بسیجی بهتر عمل می کرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 70&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، کادرسازی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این بار هم اولش گفتم نه. بعد هم گفتم: تو اصلا من رو چی می شناسی ؟ من یه مشمول ساده ام. اول گفتی بیا بشو فرمانده دسته. حالا هم می گی بیا بشو معاون گروهان. به چه حسابی ؟ &lt;br /&gt;
گفت: من اگر باید بشناسمت، که شناخته ام. بعد هم، من ازت نظرنخواستم، کار خواستم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 77&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، کادرسازی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دور آتش نشسته بودیم و گپ می زدیم. ناصر کاظمی گفت: من اگه شهید هم بشم، خجالت نمی کشم. قبلا از خجالت [[جمهوری اسلامی]] در اومدم. من با کشف کردن کاوه یک خدمت اساسی به این نظام کردم. &lt;br /&gt;
با خودمان می گفتیم: چی می گه ناصر؟ &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 88&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، کادرسازی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می گفت: فردا که شاه می آد، اگه بتونم برم رو پشت بوم، دو تا سنگ پرت کنم بخوره تو کله ش، خیلی خوب می شه. &lt;br /&gt;
گفتم: همچی کاری نکنی ها! خونه زندگیمون رو از بین می برن داداش. &lt;br /&gt;
گفت: آره. نمی شه. اما اگه می شد، چه خوب می شد. نه ؟ &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 2&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، آرزو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی این همه عملیات، فقط یک بار دیدم گفت: راه دشمن را از یک طرف باز بگذارید که بتواند فرار کند. &lt;br /&gt;
توی عملیات آزادسازی سد بود. می گفت: اگر نتوانند فرار کنند، به فکرخراب کردن سد می افتند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 37&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، هوشمندی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر رسانده بودند که می خواهیم بیاییم شهر را بگیریم، کسی توی شهر نباشد. مردم هم از ترس، مغازه های بازار را بسته بودند و رفته بودند خانه هاشان. در کل بازار شاید چند تا مغازه بیش تر باز نبود. &lt;br /&gt;
به کاوه گفتند که ضد انقلاب الان است که بیاید، شهر را هم مردم از ترس تعطیل کرده اند. &lt;br /&gt;
به من گفت: یک قوطی رنگ و یک قلم مو بردار و با بچه ها بیا. رفتیم بازار. گفت: روی در مغازه های بسته را شماره بزن. شروع کردم شماره زدن. هنوز به آخر بازار نرسیده، دیدیم مردم دارند برمی گردند مغازه ها راباز می کنند. فکر کرده بودند لابد اعدامشان می کنیم که مغازه شان رابسته اند. ترس ترس را از رو برد. آن ها هم از خیر تصرف شهر گذشتند. خیلی منتظرشان شدیم، نیامدند. خون از دماغ کسی هم نیامد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 40&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، هوشمندی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشسته بودیم غذا را بیاورند که یک ماشین جلوی غذاخوری ایستاد وچند نفر آمدند و پشت سر من روبه روی محمود نشستند. محمود رفت توی نخ این ها. کمی که گذشت من یک آن نگاه کردم دیدم محمود و دوسه تا از بچه ها پریده اند سر این ها. اسلحه داشتند. اسلحه ها را ازشان گرفتند و دست و پاشان را بستند و گفتند: کی هستید و چی هستید واز این حرف ها. &lt;br /&gt;
گفتند: شنیدیم کاوه آمده شهر، توی فلان غذاخوری نشسته، آمده بودیم ترورش کنیم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 41&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، هوشمندی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه یکی دو تا ایفای خالی آخر ستون می گذاشت که اگر اتفاقی افتاد، با ماشین های ستون تعویض شوند. &lt;br /&gt;
زد و یکی از ماشین ها پنچر شد. یکی از این ته ستونی ها را گذاشت تاجابه جایی کنند. یک عده را هم فرستاد توی دار و درخت های اطراف برای تأمین. یک دسته دمکرات یا کومله رسیده بودند و با خودشان گفته بودند خوراک کمین. ریخته بودند پایین. پشت سرشان هم تأمین رسیده بود و گرفته بودشان. بعد از این قضیه دیگر به نیروهای کاوه جرأت نمی کردند کمین بزنند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 48&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، هوشمندی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با دوربین نگاه کردم، دیدم کف دره یک عدنرم نرم می جنبند. سریع صداش زدم. گفتم: کمین، محمود جان. &lt;br /&gt;
دوربین را گرفت و نگاه کرد و گفت: همه بخوابند. همه خوابیدند. &lt;br /&gt;
بعد سینه خیز رفت جلو. خیلی رفت. کاملا نزدیکشان شد. نگران بودیم. برگشت. گفت: برویم. &lt;br /&gt;
گفتیم: کجا؟ &lt;br /&gt;
گفت: توی کمین. &lt;br /&gt;
رفتیم. دیدیم کف رودخانه چوب زده اند و روی چوب ها کلاه گذاشته اند. مترسک درست کرده اند. گفت: این جا از این کلک ها زیاده. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 52&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، هوشمندی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من قبلا فقط جبهه ی [[جنوب]] را دیده بودم و [[پاتک]] [[عراقی]] ها را با [[تانک]] و[[نفربر]]. پاتک با نیروی پیاده برایم اصلا جا نمی افتاد. وقتی دیدم آن همه نیروی پیاده دارند به سمت ما می آیند، کم دست پاچه نشدم. پرسیدم چند نفرند؟ &lt;br /&gt;
یکی گفت: به استعداد هفت تیپ. &lt;br /&gt;
هی می گفتم: دستور آتش بدهم. &lt;br /&gt;
هی کاوه می گفت: صبر کن. بخواب. سر و صدا نکن. &lt;br /&gt;
آخر رسیدند به فاصله ی شش متری. کاوه گفت: حالا آتش. به نظرم رسید خیلی بی فایده است دیگر. اما هشت صد و پنجاه نفر درجاافتادند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 55&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، هوشمندی &lt;br /&gt;
منبع : نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D8%AF_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%A7%D9%88%D9%84</id>
		<title>شهید علی صیاد شیرازی - بخش اول</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D8%AF_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%A7%D9%88%D9%84"/>
				<updated>2020-01-17T17:21:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوایل انقلاب ژیان داشت. بهش می گفتم: بابا، این همه ماشین توی پارکینگ موتوریه، چرا یکیش رو برنمی داری، سوار شی ؟ &lt;br /&gt;
می گفت: همین هم از سرم زیاده. &lt;br /&gt;
از استان داری دو تا حواله ی پیکان فرستادند. هر پیکان، چهل و پنج هزار تومان ؛ یکی برای صیاد، یکی برای من. صدایش را در نیاوردم. نودهزار تومان جور کردم و ریختم به حساب ناسیونال. &lt;br /&gt;
تلخ شد. گفت: کی پیکان خواسته بود؟ &lt;br /&gt;
ماجرا را گفتم. &lt;br /&gt;
گفت: پولم کجا بود؟ &lt;br /&gt;
ژیانش را گرفتم، فروختم بیست هزار تومان. بیست و پنج هزار تومان هم براش وام گرفتم، تا خیالش راحت شد. &lt;br /&gt;
چند سال بعد، ستاد مشترک ارتش بهش حواله ی حج داد. قبول نکرد باپول ستاد برود. &lt;br /&gt;
پیکانش را فروخت، خرج مکه اش کرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 12&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، حج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راهی مکه بودم. مسافر حج بودم. آمد گفت: عزیز جون، رفتی مکه، فقط کارت عبادت باشه، زیارت باشه. نری خرید کنی. &lt;br /&gt;
گفتم: من که نمی خوام برم تجارت. اما نمی شه دست خالی برگردم. یه سوغاتی کوچیک برای هر کدوم از بچه ها که دیگه این حرفا رو نداره. &lt;br /&gt;
گفت: راضی نیستم حتی برام یه زیرپوش بیاری. من که پسر بزرگتم نمی خوام. نباید ارز رو از کشور خارج کنی، بری اون جا خرجش کنی. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 82&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، حج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پانزده سال بود که اسم نوشته بودم بروم حج. گفتم: ننه، اگه می تونی، اسممم رو جلو بنداز. &lt;br /&gt;
گفت: عزیز جون، به حق خودت قانع باش. چرا می خوای حق مردم روبگیری ؟ این جوری که حَجِّت درست نیست. هست ؟ &lt;br /&gt;
ناراحت شدم. گریه کردم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 59&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، حج &lt;br /&gt;
رفته بود تهران درس بخواند. سال آخر دبیرستان، دوستش از یک کوچه می رفته مدرسه، علی از یک کوچه ی دیگر. دوستش بهش می گفته چرااز اون جا می ری ؟ بیا از این کوچه بریم، پر از دختره. &lt;br /&gt;
علی می گفته شما می خوای بری، برو. به سلامت. من نمی آم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 8&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، حیا و عفاف &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوره ی تکاوری، بین شیراز و پل خان ؛ به سمت مرودشت. دانش جوها رابرده بودم راه پیمایی استقامت. از آسمان آتش می بارید. خیلی ها خسته شده بودند. نگاهم افتاد به صیاد؛ عرق بدنش بخار می شد و می رفت هوا. یک لحظه حس کردم دارد آب می شود، آتش می گیرد و ذوب می شود. &lt;br /&gt;
شنیده بودم که قدرت بدنی بالایی دارد. با خودم گفتم: این هم که داره می بُره. &lt;br /&gt;
رفتم نزدیکش. گفتم: اگه برات مقدور نیست، می تونی آروم تر ادامه بدی. &lt;br /&gt;
هنوز صیاد چیزی نگفته بود که یکی از دانش جوها خودش را رساند به ما. &lt;br /&gt;
ـ استاد ببخشید! ایشون روزه ن. شونزده ـ هفده روزه. &lt;br /&gt;
ـ روزه است ؟ &lt;br /&gt;
ـ بله. الان ماه رمضونه، صیاد روزه می گیره. &lt;br /&gt;
ایستادم. جا ماندم. صیاد رفت، ازم فاصله گرفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 10&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، روزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش هم چای و میوه برمی داشت که مهمان راحت باشد. نمی گفت: من روزه م، برام نگذارید. خدمت کار دفتر هم می دانست که صیاد، چه روزه باشد چه نباشد، باید ظرف پذیرایی را بگذارد جلویش. هیچ کس به خودش اجازه نمی داد که بگوید ایشون روزه هستن، نمی خورن. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 80&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، روزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخر هر ماه روضه خوانی داشت ؛ توی زیرزمین خانه اش، که حسینیه بود. معمولا هر کس می آمد، روزه بود. آخر جلسه نماز جماعت بود وافطاری. هر دفعه یک گوسفند نذر می کرد؛ برای فقرا، آن هایی که می شناخت. &lt;br /&gt;
شش بعد از ظهر، مراسم شروع می شد. اما دوستان نزدیک، از ساعت سه می آمدند. حسینیه، قبل از سه آماده بود. نمی گذاشت کسی دست به چیزی بزند؛ خودش پاچه هایش را بالا می زد و مثل یک خادم کارمی کرد. تو و بیرون حیاط را می شست و آب و جارو می کرد. جلسه که شروع می شد، خودش را خیلی نشان نمی داد. تا موقع نماز جماعت، جلو نمی آمد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 81&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، روزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخر هر ماه روضه خوانی داشت ؛ توی زیرزمین خانه اش، که حسینیه بود. معمولا هر کس می آمد، روزه بود. آخر جلسه نماز جماعت بود وافطاری. هر دفعه یک گوسفند نذر می کرد؛ برای فقرا، آن هایی که می شناخت. &lt;br /&gt;
شش بعد از ظهر، مراسم شروع می شد. اما دوستان نزدیک، از ساعت سه می آمدند. حسینیه، قبل از سه آماده بود. نمی گذاشت کسی دست به چیزی بزند؛ خودش پاچه هایش را بالا می زد و مثل یک خادم کارمی کرد. تو و بیرون حیاط را می شست و آب و جارو می کرد. جلسه که شروع می شد، خودش را خیلی نشان نمی داد. تا موقع نماز جماعت، جلو نمی آمد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 81&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، عزاداری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می گفت: هرچه دارم، از نماز دارم. &lt;br /&gt;
همیشه می گفت. همیشه تأکید داشت نماز را اول وقت بخوانیم. وقت هایی که خانه بود، نماز مغرب و عشا را به جماعت می خواندیم. به امامت خودش. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 74&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز اول وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می گفتیم: فلانی پشت خطّه. ارتباط بدیم ؟ &lt;br /&gt;
اگر وقت اذان بود، می گفت: به شون بگید وقت نمازه. لطف کنن بعدا تماس بگیرن. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 77&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز اول وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان بود. توی راه کرمانشاه، بچه بغلش بود. زد و لباسش را نجس کرد. رسیدیم به یک قهوه خانه ی بین راهی. گفت: نگه دار. &lt;br /&gt;
پیاده شد. همه پیاده شدیم. از قهوه چی سراغ آب گرم را گرفت. فکر کردبرای چای می خواهیم. گفت: داریم. بعد که فهمید می خواهد خودش را آب بکشد، گفت: نه، نداریم. این جا حموم نداریم که. صیاد دست بردار نبود. بالاخره هرطور بود، خودش را آب کشید و لباسش را عوض کرد که پاک باشد، که نماز اول وقت را از دست ندهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 78&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز اول وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام شب را توی راه بودیم. خسته و فرسوده رسیدیم. هوا سرد بود. دست بردار نبود. همین طور حرف می زد؛ فردا چه کار کنید، چه کارنکنید، چند نفر بفرستید آن جا، این جا چند تا توپ بکارید. این دسته برگردد عقب، آن گروهان برود جلو. &lt;br /&gt;
دقیق یادم نیست. یازده ـ دوازده شب بود که چرتمان گرفت. زیلوی گوشه ی سنگر را برداشتم و پهن کردم و دراز کشیدیم. چیزی نداشتیم رویمان بیندازیم. پشت به پشت هم دادیم و خوابیدیم، که مثلا گرممان شود. دو ساعت که گذشت، بلند شد. با آب قمقمه اش وضو گرفت وایستاد به نماز. حس نداشتم تکان بخورم، چه رسد به بلند شدن و وضوگرفتن. فقط نگاهش می کردم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 75&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز شب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نماز شبش را که می خواند، تا صبح بیدار می ماند. برای نماز صبح همه را بیدار می کرد. هر جا بود، سعی می کرد نماز صبح را به جماعت بخواند. بچه ها را جمع می کرد. بعد از نماز ورزششان می داد. بعدمی رفت سراغ کارها. تازه، اول کارش بود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 76&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز شب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفته بودیم زاهدان، مأموریت. بعضی از افسرها، اصرار داشتند که شب پیش ما باشند؛ توی اتاق ما بخوابند. گفتم: حرفی نیست. ولی شمانمی تونید با اخلاق ایشون سر کنید. &lt;br /&gt;
گفتند: اختیار دارید، این چه حرفیه. دوست داریم این چند روزه درخدمت تیمسار باشیم. &lt;br /&gt;
چهار نفر بودند. شب اول، طبق معمول، صیاد بلند شد. وضو گرفت. نمازشب خواند. نمازش که تمام شد، قرآن خواندنش را شروع کرد؛ تا نمازصبح. نماز صبحش را که خواند، ده دقیقه خوابید. بعد رفت ورزش صبحگاهی. فردا شبش یکیشان آمد که بهتره ما مزاحم تیمسارنباشیم. &lt;br /&gt;
شب بعد، یکی دیگر. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 87&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز شب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی برمی گشت، پرانرژی بود؛ قبراق و سرحال. انگار که هدیه ای بهش داده اند، یا چیز با ارزشی نصیبش شده. سرِ کیف می آمد دفتر و شروع به کار می کرد؛ آن قدر سرِ کیف که می فهمیدیم قبلش پیش آقا بوده. &lt;br /&gt;
وقتی هم از آقا اسمی به میان می آمد، یا می خواست از ایشان صحبت کند، لحنش یک جور دیگر می شد. با یک حالتی صحبت می کرد. مثل کسی که چیزی را خیلی دوست داشته باشد، عاشق چیزی باشد وبخواهد بهش برسد؛ این طوری. خیلی با علاقه، با ولع. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 42&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خامنه ای &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نبودم. رفته بودم ملاقات آقای خامنه ای. عصر که برگشتم دفتر، پرسید نبودی. کجا بودی ؟ &lt;br /&gt;
گفتم: خدمت آقا بودیم. &lt;br /&gt;
از جایش بلند شد. آمد جلو. پیشانیم را بوسید. &lt;br /&gt;
تعجب کردم. پرسیدم طوری شده ؟ &lt;br /&gt;
گفت: این پیشونی بوسیدن داره. تو امروز از من به ولایت نزدیک تربودی. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 43&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خامنه ای &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرار بود بهش درجه ی سرلشکری بدهند. گفتیم: خب به سلامتی، مبارکه بابا. &lt;br /&gt;
خندید. تند و سریع گفت: خوش حالم. اما درجه گرفتن، فقط ارتقای سازمانی نیست. وقتی آقا درجه رو بذارن رو دوشم، حس می کنم ازم راضیَن. وقتی که ایشون راضی باشن، امام عصر هم راضیَن. همین برام بسه. انگار مزد تمام سال های جنگ رو یک جا به م دادن. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 44&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خامنه ای &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سحر است. نماز را در حرم امام می خوانیم و راه می افتیم. رسممان است که صبح روز اول برویم سر خاک. می رسیم. هنوز آفتاب نزده، اما همه جاروشن است. آقا آمده اند؛ زودتر از بقیه، زودتر از ما. &lt;br /&gt;
ـ شما چرا این موقع صبح خودتون رو به زحمت انداختید؟ &lt;br /&gt;
ـ دلم برای صیادم تنگ شده. مدتیه ازش دور شدم. &lt;br /&gt;
تازه دیروز به خاک سپرده ایمش. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 100&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خامنه ای &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می گفت: هر وقت می رم پیش امام، امام رو که می بینم، تمام غصه هام تموم می شه. قبل از این که حرف بزنن، همین که می بینمشون، تمام وجودم خالی می شه از غم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 40&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خمینی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گریه نداشت. چشماش پر از اشک می شد، اما اشکش نمی ریخت ؛ جاری نمی شد. خودش را خیلی نگه می داشت. در بدترین شرایط اشکش جاری نمی شد. فقط یک بار گریه اش را دیدم ؛ وقتی امام را ازدست دادیم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 41&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خمینی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب که با ناراحتی و دل خوری خوابیده بود، خواب دیده بود که امام می خواهد بیاید بازدید. با خودش گفته خیله خب، حالا که امام می آیند، یک گوشه ای تنها گیرشان می آورم و باهاشان درد دل می کنم. &lt;br /&gt;
وقتی امام می آید، همه ی فرمانده ها به صف می ایستند. امام رد می شده و با چهره ای گشاده با همه خوش و بش می کرده. به صیاد که می رسد، صیاد دست و پایش را گم می کند. هول می شود. فقط فرصت می کنددست امام را ببوسد. امام رد می شود. چند قدمی نرفته بود که برمی گردد و می گوید شما کارتان درست می شود، نگران نباشید. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 94&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خمینی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزارش پشت گزارش که جناب رئیس جمهور، وضع مناطق مرزی غرب کشور خرابه. با تیر مستقیم پاسگاه قصرشیرین رو می زنن. که خون مردم داره به جوش می آد. حاضرن خودشون اسلحه دست بگیرن و برن جلو. &lt;br /&gt;
اما از تهران خبری نمی شد. &lt;br /&gt;
بالاخره بنی صدر را آورد [[باختران]] ، [[قرارگاه]] [[نظامی غرب]] . که جناب رئیس جمهور، این شما و این منطقه. خودتون اوضاع رو ببینید وتصمیم بگیرید. &lt;br /&gt;
فرمانده های ارتش گزارش دادند؛ صیاد هم. جلسه طولانی شد. به عصر کشید. بعد از جلسه، رئیس جمهور و هیأت هم راه را بردند [[قصرشیرین]]، پاسگاه گورسفید، که ببینند دیوارهای پاسگاه با [[گلوله]] های مستقیم [[تانک]] سوراخ شده. دیده بودند و رفته بودند. خیال فرمانده ها راحت شده بود که دیگر کار تمام است ؛ طرح و برنامه ودستور آماده باش است که از تهران خواهد آمد. اما خبری نشده بود. انگار نه انگار. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 13&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، بنی صدر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به گوش بنی صدر رسیده بود که به سپاه کمک کرده، تا پادگان آموزشی راه بیندازند. صدای بنی صدر در آمده بود که چرا بی اجازه ی من این کارانجام شده. &lt;br /&gt;
صیاد را احضار کرده بود تهران، با یکی دیگر از فرمانده های ارتش. &lt;br /&gt;
بنی صدر شروع کرده بود به داد و بی داد و پرخاش. به بهانه ی سپاه، رفته بوده سراغ مسایل دیگر. همین طور داد می زده و چنین می کنم وچنان می کنم می گفته. صیاد ساکت بوده. آخرش به حرف آمده. &lt;br /&gt;
ـ می دونی چیه آقای رئیس جمهور! ما یه جنسی داریم قیمتش هزارتومنه، مثلا. شما می گی ده تومن می فروشی ؟ ما جواب نمی دیم. دوباره می گی ده تومن و پنج زار، می دید؟ &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 14&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، بنی صدر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی صیاد شیرازی در سال 1323 در شهرستان درگز از توابع استان خراسان چشم به جهان گشود. پدر او کارمند ژاندامری بود، اما چندی بعد به [[ارتش]] انتقال یافت و به اقتضای شغلش به همراه خانواده در اکثر شهرهای ایران برای مدتی سکونت نمود. علی نیز تحت تأثیر شغل پدر به ارتش علاقمند شد. از این رو پس از اخذ مدرک دیپلم وارد دانشکده افسری شد و در مهرماه سال 1346 با درجه [[ستوان دومی]] (در رسته توپخانه) به ارتش راه یافت. او پس از طی دوره آموزشی در [[شیراز]] و [[اصفهان]] به لشکر [[تبریز]] و چندی بعد به لشکر [[زرهی]] [[کرمانشاه]] منتقل گشت. وی درسال 1350 آموزش زبان انگلیسی را در تهران به پایان رساند و با دخترعموی خویش ازدواج نمود. صیادشیرازی جهت تکمیل تخصص های [[توپخانه]] در سال 1352 به [[آمریکا]] رفت و در سال 1353 جهت آموزش نیروهای نظامی به اصفهان بازگشت. او در اصفهان با تشکیل کلاس های مذهبی و شرکت در جلسات بحث های دینی، ساواک را نسبت به خویش حساس نمود و با اوج گیری [[انقلاب]] انزجار خویش را از نظام پهلوی علنی کرد. به همین علت در 19 بهمن ماه دستگیر و زندانی شد. با پیروزی انقلاب از زندان رهائی یافت و به همراه سردار رحیم صفوی و حجة الاسلام سالک از [[پادگان]] اصفهان محافظت نمود. صیادشیرازی در همین زمان با آیت الله خامنه ای آشنا شد و با درجه [[سرگرد]]ی به غرب ایران رفت و به یاری برادران غیور خود، [[سنندج]] را از دست منافقین آزاد نمود. مدتی بعد با درجه [[سرهنگ]]ی به [[فرمانده]]ی عملیات غرب منصوب گشت. اما بنی صدر او را از کار برکنار نمود. با حضور شهید رجائی در سمت ریاست جمهوری صیادشیرازی بار دیگر به ارتش بازگشت و [[قرارگاه حمزه سید الشهداء]] را تأسیس نمود. وی در طول سال های [[دفاع مقدس]] با سمت های مهم لشکری در عملیات های مختلف شرکت کرد. از جمله این مسئولیت ها می توان فرماندهی نیروی زمینی، نمایندگی امام در شورای عالی دفاع(به پیشنهاد آیت الله خامنه ای) ، جانشین ریاست ستاد کل را نام برد. سرانجام سپهبد علی صیادشیرازی در تاریخ 21/1/1378 در سن 55 سالگی پس از عمری جهاد در راه خدا توسط منافقین به [[شهادت]] رسید.&lt;br /&gt;
منبع سایت صبح&lt;br /&gt;
موضوع : زندگینامه سرداران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان جنگ، بیش تر منطقه بود. کم تر می آمد خانه. وقتی هم که می آمد، شب می ماند، صبح می رفت. گاهی به اندازه ی یک سرباز هم مرخصی نمی آمد. جنگ که تمام شد، فرصتش بیش تر شد. فهمید که با ما رابطه ندارد. رابطه داشت، اما صمیمانه نبود؛ آن جور که باید، رابطه ی پدرفرزنده ی. که بتوانیم راحت حرف هامان را بهش بگوییم. خودش این رافهمیده بود. &lt;br /&gt;
صبح ها بعد از نماز، جلسه داشتیم ؛ نیم ساعت، سه ربع. قبل از این که برویم مدرسه. می گفت: درباره ی هر چی که فکر می کنی راحت تری، حرف بزن. هر چی دلت می خواد بگو. &lt;br /&gt;
اواخر به آن چیزی که می خواست، رسید؛ با هم صمیمی شده بودیم. درمورد مسایل مختلف حرف می زدیم. درست مثل یک پدر و فرزند. تازه به آن لحظات شیرین رسیده بودیم، که همه چیز تمام شد. انگار بیش ترقسمت نبود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 45&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، فرزند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ وقت با هم قهر نمی کردیم. خیلی خیلی کم ؛ یک روز. روز بعدش می آمد سلام می کرد و عذرخواهی می کرد. می گفت: من اون موقع خسته بودم، خانوم. ناراحت بودم که به شما این حرف رو زدم. منوببخشید. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 72&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، همسرداری &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزهای جمعه می گفت: امروز می خوام یه کار خیر برات انجام بدم. هم برای شما، هم برای خدا. &lt;br /&gt;
وضو می گرفت و می رفت توی آشپزخانه. هر چه می گفتم: نکنید این کار رو، من ناراحت می شم، باعث شرمندگیمه. گوش نمی کرد. در را می بست و آشپزخانه را می شست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 73&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، همسرداری &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زدند. پیک بود. نامه آورده بود. قلبم ریخت. فکر کردم شهید شده، وصیت نامه اش را آورده اند. نامه را گرفتم. باز کردم. یک انگشتر عقیق برایم فرستاده بود؛ از [[جبهه]]. نوشته بود این انگشتر را فرستادم به پاس صبرها و تحمل های تو. به پاس زحمت هایی که کشیده ای. این رابه تو هدیه کردم. &lt;br /&gt;
آرام شدم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 37&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، همسرداری &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه که بود، به خواهر برادرهاش می گفت: وقتی می رید حموم، لباساتون رو همون جا بشورید. نذارید عزیز لباساتون رو بشوره. کفشاتون رو خودتون واکس بزنید، لباساتون رو خودتون اتو کنید. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 3&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، والدین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتم لباس می شستم. آمد خانه. گفت: ناهار چی داریم، عزیز؟ &lt;br /&gt;
گفتم: آب گوشت. &lt;br /&gt;
چیزی نگفت. رفت، کتری را آب کرد و گذاشت روی چراغ. آب که جوش آمد، چایی دم کرد و چای شیرین خورد. آب گوشت دوست نداشت. چیزی هم نمی گفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 6&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، والدین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبش حالم بد شده بود. بردندم بیمارستان. نزدیک های صبح، چشم باز کردم. علی بالای سرم بود. تو حال نیمه بی هوشی گفتم: چرانرفته ای خونه ؟ &lt;br /&gt;
گفت: خدا رو شکر که به خیر گذشت. حالتون خوب شده. الان می رم، عزیز جون. نماز صبحم رو که خوندم، نماز شکر می خونم و می رم. بازم می آم. &lt;br /&gt;
حالیم نشده بود. دوباره بی هوش شده بودم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 69&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، والدین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمده بود بیمارستان. کپسول اکسیژن می خواست ؛ امانت، برای مادرمریضش. سرباز بخش را صدا زدم، کپسول را ببرد. نگذاشت. هرچه گفتم: امیر، شما اجازه بفرمایید. قبول نکرد. اجازه نداد. خودش برداشت. &lt;br /&gt;
گفت: نه ! خودم می برم. برای مادرمه. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 70&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، والدین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستش داشتم. خیلی برام عزیز بود. برام یک جور دیگری بود. حتی لباسش را با لباس خواهر، برادرهاش نمی شستم. نه ازش بدی دیدم، نه این که ناراحتم کرد. هیچ وقت. این قدر خوب بود. . . عزیز بود، خدامی داند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 71&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، والدین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه که تمام شد، صدام کرد. گفت: جلسه ی امروز، همه ش اداری نبود. حرف و کار شخصی هم بود. هر چه قدر بابت پذیرایی هزینه کردین، بنویسید به حساب من. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 61&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، بیت المال &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی قوم و خویش های شهرستانیمان گله می کردند که جناب صیاد، هم وسیله دارن، هم راننده. اون موقع ما باید با تاکسی از ترمینال وفرودگاه بیاییم خونه تون. این درسته ؟ ما که تهران رو خوب بلدنیستیم. &lt;br /&gt;
به پدر که می گفتیم، می گفت: مسئله ای نیست. فوقش دل خور می شن. اونا که نمی خوان جواب بدن، من اون دنیا باید جواب بدم. راننده وماشین که اموال شخصی من نیست. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 63&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، بیت المال &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم زمانش را نوشته بود، هم مکانش را. چند دقیقه، کجا، تهران یا شهرستان. شده بود پانزده برگه ی امتحانی. لیست تمام تلفن های شخصی را که از اداره زده بود، نوشته بود. حساب این چیزها را دقیق داشت. حساب همه اش را. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 64&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، بیت المال &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آشنایانش بودند. جا مانده بودند از پرواز. بهش گفتم: چرا دستورنمی دید با هواپیمای نظامی ببرندشون ؟ &lt;br /&gt;
خیره شد به م. خیلی صریح گفت: شما دیگه چرا؟ شما که غریبه نیستی. اصلا امکان نداره من مجوز استفادی شخصی از هواپیمای نظامی رو بدم ؛ نه برای خودم، نه برای دیگران. &lt;br /&gt;
دیگر چیزی نگفتم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 62&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، بیت المال &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه خانه ساخته بودیم. حسابی رفته بودیم زیر قرض. یکی ـ دو سال آخرش بود. می خواست دیپلم بگیرد. گفت: من می خوام کلاس باز کنم که لااقل خرج مدرسه م رو در بیارم. &lt;br /&gt;
خانه مان بزرگ بود. یک اتاق بهش دادیم. بچه ها را می آورد خانه، به شان درس می داد. یک درآمدی هم داشت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 7&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، کار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل کارمندها نمی آمد ستاد کل ؛ که هفت و نیم یا هشت صبح، کارت ورود بزند و چهار بعدازظهر، کارت خروج. زود می آمد و دیر می رفت. خیلی دیر. می گفت: ما توی کشور بقیة الله هستیم. خادم این ملتیم. مردم ما رو به این جا رسوندن، مردم. باید براشون کار کنیم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 83&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، کار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از کاری که وظیفه اش بود باخبر می شد، معطل نمی کرد. بعضی دوستان بهش می گفتند: حالا چه عجله ایه ؟ این موضوع از طریق سلسله مراتب ابلاغ می شه به ستاد کل. رئیس ستاد پی نوشت می کنه برای شما، بعدش شما شروع می کنی به اجرا. &lt;br /&gt;
صیاد می گفت: این فاصله، تأخیر در اجرای دستوره. از اون لحظه ای که من فهمیدم، موظفم به اجرا. باید شروع کنم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 84&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، کار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهش زمین داده بودند. نامه نوشته بود که نمی خواهم، می ترسم آخرتم را با گرفتن این زمین معامله کنم. باهاش صحبت کردند؛ که قانعش کنند. گفتند: شما که تنها نیستی. خونواده ت هم هستن. اوناهم حق دارن. حرف گوش کن. این زمین رو بگیر و بساز. یعنی یه خونه هم سهم تو نمی شه ؟ &lt;br /&gt;
طلاهای خانمش را فروخت و با قرض از این طرف و آن طرف، پول جورکرد. اسکلت خانه که عَلَم شد، دوباره نامه داد که نمی خواهم. نمی خواهم آخرتم را با دنیا معامله کنم. دوباره آمدند. همان حرف ها وصحبت ها. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 60&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، آخرت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر لحظه این احساس را داشتم ؛ که هر وقت باشد، [[شهید]] می شود. همیشه هم بهش می گفتم. می گفتم که هر وقت باشه، شهید می شی. ولی دوست دارم به این زودی ها شهید نشی. هنوز پسرام دامادنشدند. می خوام خودت دامادشون کنی. &lt;br /&gt;
خواب دیده بود. دیده بود که یکی از دوست های شهیدش آمده ببردش. نمی رفته. به ما نگاه می کرده و نمی رفته. ما خیلی گریه می کرده ایم. دوستش، به زور دستش را کشیده بوده و برده بودش. &lt;br /&gt;
بعد از این خوابش، به م گفت: تو باید راضی باشی تا من برم. خودت روآماده کن. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 96&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، آرزوی شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر لحظه این احساس را داشتم؛ که هر وقت باشد، شهید می شود. همیشه هم بهش می گفتم. می گفتم که هر وقت باشه، شهید می شی. ولی دوست دارم به این زودی ها شهید نشی. هنوز پسرام دامادنشدند. می خوام خودت دامادشون کنی. &lt;br /&gt;
خواب دیده بود. دیده بود که یکی از دوست های شهیدش آمده ببردش. نمی رفته. به ما نگاه می کرده و نمی رفته. ما خیلی گریه می کرده ایم. دوستش، به زور دستش را کشیده بوده و برده بودش. &lt;br /&gt;
بعد از این خوابش، به م گفت: تو باید راضی باشی تا من برم. خودت روآماده کن. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 96&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، آرزوی شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باباش منتقل شده بود مشهد. ما هم باید می رفتیم. مادرم می گفت: توکه سنی نداری، تجربه ی بچه داری نداری، با شوهرت نرو. همین جاپیش ما بمون. بچه ت هنوز خیلی کوچیکه. &lt;br /&gt;
بهش گفتم: ناراحت نباش. مشهد جای خوبیه. امام هشتم اون جاست. اگه علی مریض بشه، می برمش پیش امام رضا. &lt;br /&gt;
با جاریم زندگی می کردیم. آمده بودیم مشهد. علی یک ساله بود؛ تپل وسفید و سرحال. یک شب همین که خواستم شیرش بدهم، دیدم لپ هاش گل انداخته ؛ قرمزِ قرمز. بدنش از تب می سوخت. گفتم شیرش بدهم، شاید خوب شود؛ تبش بیاید پایین، آرام بگیرد. همین طور که شیرمی خورد، یک دفعه سیاه شد؛ سیاه سیاه. ترسیدم. وحشت کردم. جاریم را صدا زدم. دوید. &lt;br /&gt;
ـ بریم دکتر. &lt;br /&gt;
از ترس می لرزیدم. از جایم حرکت نکردم. ایستادم رو به حرم. گفتم: یاامام رضا، من به امید تو اومدم این جا. نذار بچه م از دست بره. &lt;br /&gt;
گفتم و راه افتادیم طرف درمانگاه. &lt;br /&gt;
شد مثل قبل ؛ تپل و سفید و سرحال. یک ماه نکشید. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 1&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، شفا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شش صبح راه افتاد. درجه هم با خودش برد. &lt;br /&gt;
ـ باید فرمانده گردان صدوبیست وپنج تشویق بشه. باید بهش درجه بدم. همین امروز. &lt;br /&gt;
گفتیم: درجه رو باید ستاد تصویب کنه، بعد. الان هم دارن پل رومی کوبن. نمی تونی رد بشی. &lt;br /&gt;
ـ می دونم. اما باید همین امروز این کار رو بکنم. الان بدم، حسابش فرق می کنه ؛ تأثیرش بیش تره. &lt;br /&gt;
راه افتاد. همین طور گلوله می آمد. قدم به قدم خمپاره می خورد زمین. &lt;br /&gt;
هرچه دنبال فرمانده گردان صدوبیست وپنج گشته بود، پیدایش نکرده بود. کم مانده بود نا امید شود که دیده بودش. موضوع را گفته بود. فرمانده گردان خیلی قاطع جواب داده بود نه تشکر لازمه، نه تشویق. برای خدا کار می کنیم. فقط خواهش می کنم زودتر از این جا برید. همین. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 24&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، اخلاص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخر هر ماه روضه خوانی داشت ؛ توی زیرزمین خانه اش، که حسینیه بود. معمولا هر کس می آمد، روزه بود. آخر جلسه نماز جماعت بود وافطاری. هر دفعه یک گوسفند نذر می کرد؛ برای فقرا، آن هایی که می شناخت. &lt;br /&gt;
شش بعد از ظهر، مراسم شروع می شد. اما دوستان نزدیک، از ساعت سه می آمدند. حسینیه، قبل از سه آماده بود. نمی گذاشت کسی دست به چیزی بزند؛ خودش پاچه هایش را بالا می زد و مثل یک خادم کارمی کرد. تو و بیرون حیاط را می شست و آب و جارو می کرد. جلسه که شروع می شد، خودش را خیلی نشان نمی داد. تا موقع نماز جماعت، جلو نمی آمد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 81&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، اخلاص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه های محل دعواشان شده بود. علی رفته بود سوا کند. یکیشان برگشته بود، گفته بود به تو چه، علی خره ؟ &lt;br /&gt;
علی زده بود توی گوشش. بابای پسره آمد دم خانه مان. گفت: علی آقا، من تو رو مثل تخم چشمام دوست دارم. چرا بچه ی منو زدی ؟ &lt;br /&gt;
علی گفت: تو که این قدر منو دوست داشتی، چرا بچه ت رو این جوری تربیت کردی، که به من بگه علی خره ؟ من چه کارشون داشتم ؟ می خواستم سواشون کنم. &lt;br /&gt;
طرف چیزی نگفت. راهش را کشید و رفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 4&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ادب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید یک نفر در سطح فرماندهی نظر می داد. کسی در ردی بالا. صیاد یا کسی در همین سطح. نصفه شب بود. قبلا سپرده بود هر ساعتی کار داشتید، بیایید. گذاشته بودیم به حساب تعارف. دیدیم مجبوریم. رفتیم درِ خانه اش. &lt;br /&gt;
منتظر یک قیافه ی خواب آلود و اخمو بودیم. آمد دم در؛ خندان، با روی باز. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 86&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ادب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی می خواستیم برویم مأموریت، اول صدقه می داد. بعد قرآن را بازمی کرد و یک سوره می خواند؛ با ترجمه اش. بعدش برنامه ی سفر راتوضیح می داد و می گفت که چه کارهایی داریم ؛ چه کارهایی مشترک است و چه کارهایی انفرادی. وقت آزادمان را هم می گفت. &lt;br /&gt;
وارد شهر که می شدیم، اول می رفت گل زار شهدا، فاتحه می خواند. بعدمی رفت سراغ خانواده ی شهدا. باشان صحبت می کرد و درد دلشان راگوش می کرد. مشکلاتشان را می پرسید و گاهی یادداشت می کرد، که اگربتواند، حل کند. بعد می رفتیم سراغ مأموریتمان. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 92&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، برنامه ریزی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوایل انقلاب بود. ضعف ارتش را می دانست ؛ بعضی ها را تصفیه کرده بودند، بعضی ها خودشان می خواستند بروند، یک عده هم بازنشسته شده بودند. [[سپاه]] این طور نبود؛ پر بود از نیروهای مردمی. نیروهای تازه نفس، قبراق و باانگیزه، البته کم تجربه ؛ آدم های غیرنظامی. &lt;br /&gt;
آمد با فرمانده های سپاه جلسه گذاشت، که ارتش و سپاه قرارگاه مشترک تشکیل بدهند. قرارگاه که تشکیل شد، اول اسمش را گذاشتندکربلا؛ بعد شد خاتم الانبیا. قبل از آن هم سپاه و ارتش هم کاری داشتند، اما صیاد براش سیستم طراحی کرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 16&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صیاد که آمد، وضع فرق کرد. با همان امکاناتی که بود، فوری عملیات پیش روی و پاک سازی را شروع کرد؛ از پادگان تا استان داری. یک بلدوزر راه انداخته بود جلو و یک تانک عقب. بینشان نیروها موضع گرفته بودند و حرکت می کردند. &lt;br /&gt;
یکی ـ دو روز بعد، رسیدند به باشگاه افسران. بلافاصله نیرو باهلی کوپتر رساند فرودگاه. کار بازسازی و تامین سنندج از فرودگاه شروع شد. حالا دیگر وضع سنندج فرق می کرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 19&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن قدر خسته بود که نمی توانست خودش را نگه دارد. هلی کوپتر که ازقرارگاه بلند می شد، می خوابید تا می رسیدند به مقصد. وقتی می رسیدند، جلسه پشت جلسه. بازدید از مواضع خودی و آرایش نظامی و دوباره هلی کوپتر بلند می شد سمت قرارگاه بعدی. هلی کوپترشده بود اتاق خوابش. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 27&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالای کوه، ارتفاع دو ـ سه هزار متری ؛ برف، کولاک. سخت می شد رفت بیرون سنگر. چند شبی بود که آرام نداشت. یک جا بند نمی شد. تقلا می کرد تا نیروهای هوانیروز و توپ خانه و تجهیزاتشان مستقر شوند. حرفی از نیروی تحت امر و [[فرمانده نیروی زمینی ارتش]] نبود. انگار نه انگار. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 28&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تواضع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D8%AF_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%A7%D9%88%D9%84</id>
		<title>شهید علی صیاد شیرازی - بخش اول</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D8%AF_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%A7%D9%88%D9%84"/>
				<updated>2020-01-17T17:19:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوایل انقلاب ژیان داشت. بهش می گفتم: بابا، این همه ماشین توی پارکینگ موتوریه، چرا یکیش رو برنمی داری، سوار شی ؟ &lt;br /&gt;
می گفت: همین هم از سرم زیاده. &lt;br /&gt;
از استان داری دو تا حواله ی پیکان فرستادند. هر پیکان، چهل و پنج هزار تومان ؛ یکی برای صیاد، یکی برای من. صدایش را در نیاوردم. نودهزار تومان جور کردم و ریختم به حساب ناسیونال. &lt;br /&gt;
تلخ شد. گفت: کی پیکان خواسته بود؟ &lt;br /&gt;
ماجرا را گفتم. &lt;br /&gt;
گفت: پولم کجا بود؟ &lt;br /&gt;
ژیانش را گرفتم، فروختم بیست هزار تومان. بیست و پنج هزار تومان هم براش وام گرفتم، تا خیالش راحت شد. &lt;br /&gt;
چند سال بعد، ستاد مشترک ارتش بهش حواله ی حج داد. قبول نکرد باپول ستاد برود. &lt;br /&gt;
پیکانش را فروخت، خرج مکه اش کرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 12&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، حج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راهی مکه بودم. مسافر حج بودم. آمد گفت: عزیز جون، رفتی مکه، فقط کارت عبادت باشه، زیارت باشه. نری خرید کنی. &lt;br /&gt;
گفتم: من که نمی خوام برم تجارت. اما نمی شه دست خالی برگردم. یه سوغاتی کوچیک برای هر کدوم از بچه ها که دیگه این حرفا رو نداره. &lt;br /&gt;
گفت: راضی نیستم حتی برام یه زیرپوش بیاری. من که پسر بزرگتم نمی خوام. نباید ارز رو از کشور خارج کنی، بری اون جا خرجش کنی. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 82&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، حج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پانزده سال بود که اسم نوشته بودم بروم حج. گفتم: ننه، اگه می تونی، اسممم رو جلو بنداز. &lt;br /&gt;
گفت: عزیز جون، به حق خودت قانع باش. چرا می خوای حق مردم روبگیری ؟ این جوری که حَجِّت درست نیست. هست ؟ &lt;br /&gt;
ناراحت شدم. گریه کردم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 59&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، حج &lt;br /&gt;
رفته بود تهران درس بخواند. سال آخر دبیرستان، دوستش از یک کوچه می رفته مدرسه، علی از یک کوچه ی دیگر. دوستش بهش می گفته چرااز اون جا می ری ؟ بیا از این کوچه بریم، پر از دختره. &lt;br /&gt;
علی می گفته شما می خوای بری، برو. به سلامت. من نمی آم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 8&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، حیا و عفاف &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوره ی تکاوری، بین شیراز و پل خان ؛ به سمت مرودشت. دانش جوها رابرده بودم راه پیمایی استقامت. از آسمان آتش می بارید. خیلی ها خسته شده بودند. نگاهم افتاد به صیاد؛ عرق بدنش بخار می شد و می رفت هوا. یک لحظه حس کردم دارد آب می شود، آتش می گیرد و ذوب می شود. &lt;br /&gt;
شنیده بودم که قدرت بدنی بالایی دارد. با خودم گفتم: این هم که داره می بُره. &lt;br /&gt;
رفتم نزدیکش. گفتم: اگه برات مقدور نیست، می تونی آروم تر ادامه بدی. &lt;br /&gt;
هنوز صیاد چیزی نگفته بود که یکی از دانش جوها خودش را رساند به ما. &lt;br /&gt;
ـ استاد ببخشید! ایشون روزه ن. شونزده ـ هفده روزه. &lt;br /&gt;
ـ روزه است ؟ &lt;br /&gt;
ـ بله. الان ماه رمضونه، صیاد روزه می گیره. &lt;br /&gt;
ایستادم. جا ماندم. صیاد رفت، ازم فاصله گرفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 10&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، روزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش هم چای و میوه برمی داشت که مهمان راحت باشد. نمی گفت: من روزه م، برام نگذارید. خدمت کار دفتر هم می دانست که صیاد، چه روزه باشد چه نباشد، باید ظرف پذیرایی را بگذارد جلویش. هیچ کس به خودش اجازه نمی داد که بگوید ایشون روزه هستن، نمی خورن. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 80&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، روزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخر هر ماه روضه خوانی داشت ؛ توی زیرزمین خانه اش، که حسینیه بود. معمولا هر کس می آمد، روزه بود. آخر جلسه نماز جماعت بود وافطاری. هر دفعه یک گوسفند نذر می کرد؛ برای فقرا، آن هایی که می شناخت. &lt;br /&gt;
شش بعد از ظهر، مراسم شروع می شد. اما دوستان نزدیک، از ساعت سه می آمدند. حسینیه، قبل از سه آماده بود. نمی گذاشت کسی دست به چیزی بزند؛ خودش پاچه هایش را بالا می زد و مثل یک خادم کارمی کرد. تو و بیرون حیاط را می شست و آب و جارو می کرد. جلسه که شروع می شد، خودش را خیلی نشان نمی داد. تا موقع نماز جماعت، جلو نمی آمد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 81&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، روزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخر هر ماه روضه خوانی داشت ؛ توی زیرزمین خانه اش، که حسینیه بود. معمولا هر کس می آمد، روزه بود. آخر جلسه نماز جماعت بود وافطاری. هر دفعه یک گوسفند نذر می کرد؛ برای فقرا، آن هایی که می شناخت. &lt;br /&gt;
شش بعد از ظهر، مراسم شروع می شد. اما دوستان نزدیک، از ساعت سه می آمدند. حسینیه، قبل از سه آماده بود. نمی گذاشت کسی دست به چیزی بزند؛ خودش پاچه هایش را بالا می زد و مثل یک خادم کارمی کرد. تو و بیرون حیاط را می شست و آب و جارو می کرد. جلسه که شروع می شد، خودش را خیلی نشان نمی داد. تا موقع نماز جماعت، جلو نمی آمد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 81&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، عزاداری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می گفت: هرچه دارم، از نماز دارم. &lt;br /&gt;
همیشه می گفت. همیشه تأکید داشت نماز را اول وقت بخوانیم. وقت هایی که خانه بود، نماز مغرب و عشا را به جماعت می خواندیم. به امامت خودش. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 74&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز اول وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می گفتیم: فلانی پشت خطّه. ارتباط بدیم ؟ &lt;br /&gt;
اگر وقت اذان بود، می گفت: به شون بگید وقت نمازه. لطف کنن بعدا تماس بگیرن. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 77&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز اول وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان بود. توی راه کرمانشاه، بچه بغلش بود. زد و لباسش را نجس کرد. رسیدیم به یک قهوه خانه ی بین راهی. گفت: نگه دار. &lt;br /&gt;
پیاده شد. همه پیاده شدیم. از قهوه چی سراغ آب گرم را گرفت. فکر کردبرای چای می خواهیم. گفت: داریم. بعد که فهمید می خواهد خودش را آب بکشد، گفت: نه، نداریم. این جا حموم نداریم که. صیاد دست بردار نبود. بالاخره هرطور بود، خودش را آب کشید و لباسش را عوض کرد که پاک باشد، که نماز اول وقت را از دست ندهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 78&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز اول وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام شب را توی راه بودیم. خسته و فرسوده رسیدیم. هوا سرد بود. دست بردار نبود. همین طور حرف می زد؛ فردا چه کار کنید، چه کارنکنید، چند نفر بفرستید آن جا، این جا چند تا توپ بکارید. این دسته برگردد عقب، آن گروهان برود جلو. &lt;br /&gt;
دقیق یادم نیست. یازده ـ دوازده شب بود که چرتمان گرفت. زیلوی گوشه ی سنگر را برداشتم و پهن کردم و دراز کشیدیم. چیزی نداشتیم رویمان بیندازیم. پشت به پشت هم دادیم و خوابیدیم، که مثلا گرممان شود. دو ساعت که گذشت، بلند شد. با آب قمقمه اش وضو گرفت وایستاد به نماز. حس نداشتم تکان بخورم، چه رسد به بلند شدن و وضوگرفتن. فقط نگاهش می کردم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 75&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز شب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نماز شبش را که می خواند، تا صبح بیدار می ماند. برای نماز صبح همه را بیدار می کرد. هر جا بود، سعی می کرد نماز صبح را به جماعت بخواند. بچه ها را جمع می کرد. بعد از نماز ورزششان می داد. بعدمی رفت سراغ کارها. تازه، اول کارش بود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 76&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز شب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفته بودیم زاهدان، مأموریت. بعضی از افسرها، اصرار داشتند که شب پیش ما باشند؛ توی اتاق ما بخوابند. گفتم: حرفی نیست. ولی شمانمی تونید با اخلاق ایشون سر کنید. &lt;br /&gt;
گفتند: اختیار دارید، این چه حرفیه. دوست داریم این چند روزه درخدمت تیمسار باشیم. &lt;br /&gt;
چهار نفر بودند. شب اول، طبق معمول، صیاد بلند شد. وضو گرفت. نمازشب خواند. نمازش که تمام شد، قرآن خواندنش را شروع کرد؛ تا نمازصبح. نماز صبحش را که خواند، ده دقیقه خوابید. بعد رفت ورزش صبحگاهی. فردا شبش یکیشان آمد که بهتره ما مزاحم تیمسارنباشیم. &lt;br /&gt;
شب بعد، یکی دیگر. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 87&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز شب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی برمی گشت، پرانرژی بود؛ قبراق و سرحال. انگار که هدیه ای بهش داده اند، یا چیز با ارزشی نصیبش شده. سرِ کیف می آمد دفتر و شروع به کار می کرد؛ آن قدر سرِ کیف که می فهمیدیم قبلش پیش آقا بوده. &lt;br /&gt;
وقتی هم از آقا اسمی به میان می آمد، یا می خواست از ایشان صحبت کند، لحنش یک جور دیگر می شد. با یک حالتی صحبت می کرد. مثل کسی که چیزی را خیلی دوست داشته باشد، عاشق چیزی باشد وبخواهد بهش برسد؛ این طوری. خیلی با علاقه، با ولع. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 42&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خامنه ای &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نبودم. رفته بودم ملاقات آقای خامنه ای. عصر که برگشتم دفتر، پرسید نبودی. کجا بودی ؟ &lt;br /&gt;
گفتم: خدمت آقا بودیم. &lt;br /&gt;
از جایش بلند شد. آمد جلو. پیشانیم را بوسید. &lt;br /&gt;
تعجب کردم. پرسیدم طوری شده ؟ &lt;br /&gt;
گفت: این پیشونی بوسیدن داره. تو امروز از من به ولایت نزدیک تربودی. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 43&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خامنه ای &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرار بود بهش درجه ی سرلشکری بدهند. گفتیم: خب به سلامتی، مبارکه بابا. &lt;br /&gt;
خندید. تند و سریع گفت: خوش حالم. اما درجه گرفتن، فقط ارتقای سازمانی نیست. وقتی آقا درجه رو بذارن رو دوشم، حس می کنم ازم راضیَن. وقتی که ایشون راضی باشن، امام عصر هم راضیَن. همین برام بسه. انگار مزد تمام سال های جنگ رو یک جا به م دادن. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 44&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خامنه ای &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سحر است. نماز را در حرم امام می خوانیم و راه می افتیم. رسممان است که صبح روز اول برویم سر خاک. می رسیم. هنوز آفتاب نزده، اما همه جاروشن است. آقا آمده اند؛ زودتر از بقیه، زودتر از ما. &lt;br /&gt;
ـ شما چرا این موقع صبح خودتون رو به زحمت انداختید؟ &lt;br /&gt;
ـ دلم برای صیادم تنگ شده. مدتیه ازش دور شدم. &lt;br /&gt;
تازه دیروز به خاک سپرده ایمش. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 100&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خامنه ای &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می گفت: هر وقت می رم پیش امام، امام رو که می بینم، تمام غصه هام تموم می شه. قبل از این که حرف بزنن، همین که می بینمشون، تمام وجودم خالی می شه از غم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 40&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خمینی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گریه نداشت. چشماش پر از اشک می شد، اما اشکش نمی ریخت ؛ جاری نمی شد. خودش را خیلی نگه می داشت. در بدترین شرایط اشکش جاری نمی شد. فقط یک بار گریه اش را دیدم ؛ وقتی امام را ازدست دادیم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 41&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خمینی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب که با ناراحتی و دل خوری خوابیده بود، خواب دیده بود که امام می خواهد بیاید بازدید. با خودش گفته خیله خب، حالا که امام می آیند، یک گوشه ای تنها گیرشان می آورم و باهاشان درد دل می کنم. &lt;br /&gt;
وقتی امام می آید، همه ی فرمانده ها به صف می ایستند. امام رد می شده و با چهره ای گشاده با همه خوش و بش می کرده. به صیاد که می رسد، صیاد دست و پایش را گم می کند. هول می شود. فقط فرصت می کنددست امام را ببوسد. امام رد می شود. چند قدمی نرفته بود که برمی گردد و می گوید شما کارتان درست می شود، نگران نباشید. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 94&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خمینی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزارش پشت گزارش که جناب رئیس جمهور، وضع مناطق مرزی غرب کشور خرابه. با تیر مستقیم پاسگاه قصرشیرین رو می زنن. که خون مردم داره به جوش می آد. حاضرن خودشون اسلحه دست بگیرن و برن جلو. &lt;br /&gt;
اما از تهران خبری نمی شد. &lt;br /&gt;
بالاخره بنی صدر را آورد [[باختران]] ، [[قرارگاه]] [[نظامی غرب]] . که جناب رئیس جمهور، این شما و این منطقه. خودتون اوضاع رو ببینید وتصمیم بگیرید. &lt;br /&gt;
فرمانده های ارتش گزارش دادند؛ صیاد هم. جلسه طولانی شد. به عصر کشید. بعد از جلسه، رئیس جمهور و هیأت هم راه را بردند [[قصرشیرین]]، پاسگاه گورسفید، که ببینند دیوارهای پاسگاه با [[گلوله]] های مستقیم [[تانک]] سوراخ شده. دیده بودند و رفته بودند. خیال فرمانده ها راحت شده بود که دیگر کار تمام است ؛ طرح و برنامه ودستور آماده باش است که از تهران خواهد آمد. اما خبری نشده بود. انگار نه انگار. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 13&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، بنی صدر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به گوش بنی صدر رسیده بود که به سپاه کمک کرده، تا پادگان آموزشی راه بیندازند. صدای بنی صدر در آمده بود که چرا بی اجازه ی من این کارانجام شده. &lt;br /&gt;
صیاد را احضار کرده بود تهران، با یکی دیگر از فرمانده های ارتش. &lt;br /&gt;
بنی صدر شروع کرده بود به داد و بی داد و پرخاش. به بهانه ی سپاه، رفته بوده سراغ مسایل دیگر. همین طور داد می زده و چنین می کنم وچنان می کنم می گفته. صیاد ساکت بوده. آخرش به حرف آمده. &lt;br /&gt;
ـ می دونی چیه آقای رئیس جمهور! ما یه جنسی داریم قیمتش هزارتومنه، مثلا. شما می گی ده تومن می فروشی ؟ ما جواب نمی دیم. دوباره می گی ده تومن و پنج زار، می دید؟ &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 14&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، بنی صدر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی صیاد شیرازی در سال 1323 در شهرستان درگز از توابع استان خراسان چشم به جهان گشود. پدر او کارمند ژاندامری بود، اما چندی بعد به [[ارتش]] انتقال یافت و به اقتضای شغلش به همراه خانواده در اکثر شهرهای ایران برای مدتی سکونت نمود. علی نیز تحت تأثیر شغل پدر به ارتش علاقمند شد. از این رو پس از اخذ مدرک دیپلم وارد دانشکده افسری شد و در مهرماه سال 1346 با درجه [[ستوان دومی]] (در رسته توپخانه) به ارتش راه یافت. او پس از طی دوره آموزشی در [[شیراز]] و [[اصفهان]] به لشکر [[تبریز]] و چندی بعد به لشکر [[زرهی]] [[کرمانشاه]] منتقل گشت. وی درسال 1350 آموزش زبان انگلیسی را در تهران به پایان رساند و با دخترعموی خویش ازدواج نمود. صیادشیرازی جهت تکمیل تخصص های [[توپخانه]] در سال 1352 به [[آمریکا]] رفت و در سال 1353 جهت آموزش نیروهای نظامی به اصفهان بازگشت. او در اصفهان با تشکیل کلاس های مذهبی و شرکت در جلسات بحث های دینی، ساواک را نسبت به خویش حساس نمود و با اوج گیری [[انقلاب]] انزجار خویش را از نظام پهلوی علنی کرد. به همین علت در 19 بهمن ماه دستگیر و زندانی شد. با پیروزی انقلاب از زندان رهائی یافت و به همراه سردار رحیم صفوی و حجة الاسلام سالک از [[پادگان]] اصفهان محافظت نمود. صیادشیرازی در همین زمان با آیت الله خامنه ای آشنا شد و با درجه [[سرگردی]] به غرب ایران رفت و به یاری برادران غیور خود، [[سنندج]] را از دست منافقین آزاد نمود. مدتی بعد با درجه [[سرهنگی]] به [[فرماندهی]] عملیات غرب منصوب گشت. اما بنی صدر او را از کار برکنار نمود. با حضور شهید رجائی در سمت ریاست جمهوری صیادشیرازی بار دیگر به ارتش بازگشت و [[قرارگاه حمزه سید الشهداء]] را تأسیس نمود. وی در طول سال های [[دفاع مقدس]] با سمت های مهم لشکری در عملیات های مختلف شرکت کرد. از جمله این مسئولیت ها می توان فرماندهی نیروی زمینی، نمایندگی امام در شورای عالی دفاع(به پیشنهاد آیت الله خامنه ای) ، جانشین ریاست ستاد کل را نام برد. سرانجام سپهبد علی صیادشیرازی در تاریخ 21/1/1378 در سن 55 سالگی پس از عمری جهاد در راه خدا توسط منافقین به [[شهادت]] رسید.&lt;br /&gt;
منبع سایت صبح&lt;br /&gt;
موضوع : زندگینامه سرداران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان جنگ، بیش تر منطقه بود. کم تر می آمد خانه. وقتی هم که می آمد، شب می ماند، صبح می رفت. گاهی به اندازه ی یک سرباز هم مرخصی نمی آمد. جنگ که تمام شد، فرصتش بیش تر شد. فهمید که با ما رابطه ندارد. رابطه داشت، اما صمیمانه نبود؛ آن جور که باید، رابطه ی پدرفرزنده ی. که بتوانیم راحت حرف هامان را بهش بگوییم. خودش این رافهمیده بود. &lt;br /&gt;
صبح ها بعد از نماز، جلسه داشتیم ؛ نیم ساعت، سه ربع. قبل از این که برویم مدرسه. می گفت: درباره ی هر چی که فکر می کنی راحت تری، حرف بزن. هر چی دلت می خواد بگو. &lt;br /&gt;
اواخر به آن چیزی که می خواست، رسید؛ با هم صمیمی شده بودیم. درمورد مسایل مختلف حرف می زدیم. درست مثل یک پدر و فرزند. تازه به آن لحظات شیرین رسیده بودیم، که همه چیز تمام شد. انگار بیش ترقسمت نبود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 45&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، فرزند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ وقت با هم قهر نمی کردیم. خیلی خیلی کم ؛ یک روز. روز بعدش می آمد سلام می کرد و عذرخواهی می کرد. می گفت: من اون موقع خسته بودم، خانوم. ناراحت بودم که به شما این حرف رو زدم. منوببخشید. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 72&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، همسرداری &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزهای جمعه می گفت: امروز می خوام یه کار خیر برات انجام بدم. هم برای شما، هم برای خدا. &lt;br /&gt;
وضو می گرفت و می رفت توی آشپزخانه. هر چه می گفتم: نکنید این کار رو، من ناراحت می شم، باعث شرمندگیمه. گوش نمی کرد. در را می بست و آشپزخانه را می شست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 73&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، همسرداری &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زدند. پیک بود. نامه آورده بود. قلبم ریخت. فکر کردم شهید شده، وصیت نامه اش را آورده اند. نامه را گرفتم. باز کردم. یک انگشتر عقیق برایم فرستاده بود؛ از [[جبهه]]. نوشته بود این انگشتر را فرستادم به پاس صبرها و تحمل های تو. به پاس زحمت هایی که کشیده ای. این رابه تو هدیه کردم. &lt;br /&gt;
آرام شدم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 37&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، همسرداری &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه که بود، به خواهر برادرهاش می گفت: وقتی می رید حموم، لباساتون رو همون جا بشورید. نذارید عزیز لباساتون رو بشوره. کفشاتون رو خودتون واکس بزنید، لباساتون رو خودتون اتو کنید. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 3&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، والدین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتم لباس می شستم. آمد خانه. گفت: ناهار چی داریم، عزیز؟ &lt;br /&gt;
گفتم: آب گوشت. &lt;br /&gt;
چیزی نگفت. رفت، کتری را آب کرد و گذاشت روی چراغ. آب که جوش آمد، چایی دم کرد و چای شیرین خورد. آب گوشت دوست نداشت. چیزی هم نمی گفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 6&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، والدین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبش حالم بد شده بود. بردندم بیمارستان. نزدیک های صبح، چشم باز کردم. علی بالای سرم بود. تو حال نیمه بی هوشی گفتم: چرانرفته ای خونه ؟ &lt;br /&gt;
گفت: خدا رو شکر که به خیر گذشت. حالتون خوب شده. الان می رم، عزیز جون. نماز صبحم رو که خوندم، نماز شکر می خونم و می رم. بازم می آم. &lt;br /&gt;
حالیم نشده بود. دوباره بی هوش شده بودم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 69&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، والدین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمده بود بیمارستان. کپسول اکسیژن می خواست ؛ امانت، برای مادرمریضش. سرباز بخش را صدا زدم، کپسول را ببرد. نگذاشت. هرچه گفتم: امیر، شما اجازه بفرمایید. قبول نکرد. اجازه نداد. خودش برداشت. &lt;br /&gt;
گفت: نه ! خودم می برم. برای مادرمه. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 70&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، والدین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستش داشتم. خیلی برام عزیز بود. برام یک جور دیگری بود. حتی لباسش را با لباس خواهر، برادرهاش نمی شستم. نه ازش بدی دیدم، نه این که ناراحتم کرد. هیچ وقت. این قدر خوب بود. . . عزیز بود، خدامی داند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 71&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، والدین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه که تمام شد، صدام کرد. گفت: جلسه ی امروز، همه ش اداری نبود. حرف و کار شخصی هم بود. هر چه قدر بابت پذیرایی هزینه کردین، بنویسید به حساب من. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 61&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، بیت المال &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی قوم و خویش های شهرستانیمان گله می کردند که جناب صیاد، هم وسیله دارن، هم راننده. اون موقع ما باید با تاکسی از ترمینال وفرودگاه بیاییم خونه تون. این درسته ؟ ما که تهران رو خوب بلدنیستیم. &lt;br /&gt;
به پدر که می گفتیم، می گفت: مسئله ای نیست. فوقش دل خور می شن. اونا که نمی خوان جواب بدن، من اون دنیا باید جواب بدم. راننده وماشین که اموال شخصی من نیست. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 63&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، بیت المال &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم زمانش را نوشته بود، هم مکانش را. چند دقیقه، کجا، تهران یا شهرستان. شده بود پانزده برگه ی امتحانی. لیست تمام تلفن های شخصی را که از اداره زده بود، نوشته بود. حساب این چیزها را دقیق داشت. حساب همه اش را. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 64&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، بیت المال &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آشنایانش بودند. جا مانده بودند از پرواز. بهش گفتم: چرا دستورنمی دید با هواپیمای نظامی ببرندشون ؟ &lt;br /&gt;
خیره شد به م. خیلی صریح گفت: شما دیگه چرا؟ شما که غریبه نیستی. اصلا امکان نداره من مجوز استفادی شخصی از هواپیمای نظامی رو بدم ؛ نه برای خودم، نه برای دیگران. &lt;br /&gt;
دیگر چیزی نگفتم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 62&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، بیت المال &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه خانه ساخته بودیم. حسابی رفته بودیم زیر قرض. یکی ـ دو سال آخرش بود. می خواست دیپلم بگیرد. گفت: من می خوام کلاس باز کنم که لااقل خرج مدرسه م رو در بیارم. &lt;br /&gt;
خانه مان بزرگ بود. یک اتاق بهش دادیم. بچه ها را می آورد خانه، به شان درس می داد. یک درآمدی هم داشت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 7&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، کار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل کارمندها نمی آمد ستاد کل ؛ که هفت و نیم یا هشت صبح، کارت ورود بزند و چهار بعدازظهر، کارت خروج. زود می آمد و دیر می رفت. خیلی دیر. می گفت: ما توی کشور بقیة الله هستیم. خادم این ملتیم. مردم ما رو به این جا رسوندن، مردم. باید براشون کار کنیم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 83&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، کار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از کاری که وظیفه اش بود باخبر می شد، معطل نمی کرد. بعضی دوستان بهش می گفتند: حالا چه عجله ایه ؟ این موضوع از طریق سلسله مراتب ابلاغ می شه به ستاد کل. رئیس ستاد پی نوشت می کنه برای شما، بعدش شما شروع می کنی به اجرا. &lt;br /&gt;
صیاد می گفت: این فاصله، تأخیر در اجرای دستوره. از اون لحظه ای که من فهمیدم، موظفم به اجرا. باید شروع کنم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 84&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، کار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهش زمین داده بودند. نامه نوشته بود که نمی خواهم، می ترسم آخرتم را با گرفتن این زمین معامله کنم. باهاش صحبت کردند؛ که قانعش کنند. گفتند: شما که تنها نیستی. خونواده ت هم هستن. اوناهم حق دارن. حرف گوش کن. این زمین رو بگیر و بساز. یعنی یه خونه هم سهم تو نمی شه ؟ &lt;br /&gt;
طلاهای خانمش را فروخت و با قرض از این طرف و آن طرف، پول جورکرد. اسکلت خانه که عَلَم شد، دوباره نامه داد که نمی خواهم. نمی خواهم آخرتم را با دنیا معامله کنم. دوباره آمدند. همان حرف ها وصحبت ها. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 60&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، آخرت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر لحظه این احساس را داشتم ؛ که هر وقت باشد، [[شهید]] می شود. همیشه هم بهش می گفتم. می گفتم که هر وقت باشه، شهید می شی. ولی دوست دارم به این زودی ها شهید نشی. هنوز پسرام دامادنشدند. می خوام خودت دامادشون کنی. &lt;br /&gt;
خواب دیده بود. دیده بود که یکی از دوست های شهیدش آمده ببردش. نمی رفته. به ما نگاه می کرده و نمی رفته. ما خیلی گریه می کرده ایم. دوستش، به زور دستش را کشیده بوده و برده بودش. &lt;br /&gt;
بعد از این خوابش، به م گفت: تو باید راضی باشی تا من برم. خودت روآماده کن. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 96&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، آرزوی شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر لحظه این احساس را داشتم؛ که هر وقت باشد، شهید می شود. همیشه هم بهش می گفتم. می گفتم که هر وقت باشه، شهید می شی. ولی دوست دارم به این زودی ها شهید نشی. هنوز پسرام دامادنشدند. می خوام خودت دامادشون کنی. &lt;br /&gt;
خواب دیده بود. دیده بود که یکی از دوست های شهیدش آمده ببردش. نمی رفته. به ما نگاه می کرده و نمی رفته. ما خیلی گریه می کرده ایم. دوستش، به زور دستش را کشیده بوده و برده بودش. &lt;br /&gt;
بعد از این خوابش، به م گفت: تو باید راضی باشی تا من برم. خودت روآماده کن. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 96&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، آرزوی شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باباش منتقل شده بود مشهد. ما هم باید می رفتیم. مادرم می گفت: توکه سنی نداری، تجربه ی بچه داری نداری، با شوهرت نرو. همین جاپیش ما بمون. بچه ت هنوز خیلی کوچیکه. &lt;br /&gt;
بهش گفتم: ناراحت نباش. مشهد جای خوبیه. امام هشتم اون جاست. اگه علی مریض بشه، می برمش پیش امام رضا. &lt;br /&gt;
با جاریم زندگی می کردیم. آمده بودیم مشهد. علی یک ساله بود؛ تپل وسفید و سرحال. یک شب همین که خواستم شیرش بدهم، دیدم لپ هاش گل انداخته ؛ قرمزِ قرمز. بدنش از تب می سوخت. گفتم شیرش بدهم، شاید خوب شود؛ تبش بیاید پایین، آرام بگیرد. همین طور که شیرمی خورد، یک دفعه سیاه شد؛ سیاه سیاه. ترسیدم. وحشت کردم. جاریم را صدا زدم. دوید. &lt;br /&gt;
ـ بریم دکتر. &lt;br /&gt;
از ترس می لرزیدم. از جایم حرکت نکردم. ایستادم رو به حرم. گفتم: یاامام رضا، من به امید تو اومدم این جا. نذار بچه م از دست بره. &lt;br /&gt;
گفتم و راه افتادیم طرف درمانگاه. &lt;br /&gt;
شد مثل قبل ؛ تپل و سفید و سرحال. یک ماه نکشید. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 1&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، شفا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شش صبح راه افتاد. درجه هم با خودش برد. &lt;br /&gt;
ـ باید فرمانده گردان صدوبیست وپنج تشویق بشه. باید بهش درجه بدم. همین امروز. &lt;br /&gt;
گفتیم: درجه رو باید ستاد تصویب کنه، بعد. الان هم دارن پل رومی کوبن. نمی تونی رد بشی. &lt;br /&gt;
ـ می دونم. اما باید همین امروز این کار رو بکنم. الان بدم، حسابش فرق می کنه ؛ تأثیرش بیش تره. &lt;br /&gt;
راه افتاد. همین طور گلوله می آمد. قدم به قدم خمپاره می خورد زمین. &lt;br /&gt;
هرچه دنبال فرمانده گردان صدوبیست وپنج گشته بود، پیدایش نکرده بود. کم مانده بود نا امید شود که دیده بودش. موضوع را گفته بود. فرمانده گردان خیلی قاطع جواب داده بود نه تشکر لازمه، نه تشویق. برای خدا کار می کنیم. فقط خواهش می کنم زودتر از این جا برید. همین. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 24&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، اخلاص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخر هر ماه روضه خوانی داشت ؛ توی زیرزمین خانه اش، که حسینیه بود. معمولا هر کس می آمد، روزه بود. آخر جلسه نماز جماعت بود وافطاری. هر دفعه یک گوسفند نذر می کرد؛ برای فقرا، آن هایی که می شناخت. &lt;br /&gt;
شش بعد از ظهر، مراسم شروع می شد. اما دوستان نزدیک، از ساعت سه می آمدند. حسینیه، قبل از سه آماده بود. نمی گذاشت کسی دست به چیزی بزند؛ خودش پاچه هایش را بالا می زد و مثل یک خادم کارمی کرد. تو و بیرون حیاط را می شست و آب و جارو می کرد. جلسه که شروع می شد، خودش را خیلی نشان نمی داد. تا موقع نماز جماعت، جلو نمی آمد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 81&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، اخلاص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه های محل دعواشان شده بود. علی رفته بود سوا کند. یکیشان برگشته بود، گفته بود به تو چه، علی خره ؟ &lt;br /&gt;
علی زده بود توی گوشش. بابای پسره آمد دم خانه مان. گفت: علی آقا، من تو رو مثل تخم چشمام دوست دارم. چرا بچه ی منو زدی ؟ &lt;br /&gt;
علی گفت: تو که این قدر منو دوست داشتی، چرا بچه ت رو این جوری تربیت کردی، که به من بگه علی خره ؟ من چه کارشون داشتم ؟ می خواستم سواشون کنم. &lt;br /&gt;
طرف چیزی نگفت. راهش را کشید و رفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 4&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ادب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید یک نفر در سطح فرماندهی نظر می داد. کسی در ردی بالا. صیاد یا کسی در همین سطح. نصفه شب بود. قبلا سپرده بود هر ساعتی کار داشتید، بیایید. گذاشته بودیم به حساب تعارف. دیدیم مجبوریم. رفتیم درِ خانه اش. &lt;br /&gt;
منتظر یک قیافه ی خواب آلود و اخمو بودیم. آمد دم در؛ خندان، با روی باز. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 86&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ادب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی می خواستیم برویم مأموریت، اول صدقه می داد. بعد قرآن را بازمی کرد و یک سوره می خواند؛ با ترجمه اش. بعدش برنامه ی سفر راتوضیح می داد و می گفت که چه کارهایی داریم ؛ چه کارهایی مشترک است و چه کارهایی انفرادی. وقت آزادمان را هم می گفت. &lt;br /&gt;
وارد شهر که می شدیم، اول می رفت گل زار شهدا، فاتحه می خواند. بعدمی رفت سراغ خانواده ی شهدا. باشان صحبت می کرد و درد دلشان راگوش می کرد. مشکلاتشان را می پرسید و گاهی یادداشت می کرد، که اگربتواند، حل کند. بعد می رفتیم سراغ مأموریتمان. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 92&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، برنامه ریزی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوایل انقلاب بود. ضعف ارتش را می دانست ؛ بعضی ها را تصفیه کرده بودند، بعضی ها خودشان می خواستند بروند، یک عده هم بازنشسته شده بودند. [[سپاه]] این طور نبود؛ پر بود از نیروهای مردمی. نیروهای تازه نفس، قبراق و باانگیزه، البته کم تجربه ؛ آدم های غیرنظامی. &lt;br /&gt;
آمد با فرمانده های سپاه جلسه گذاشت، که ارتش و سپاه قرارگاه مشترک تشکیل بدهند. قرارگاه که تشکیل شد، اول اسمش را گذاشتندکربلا؛ بعد شد خاتم الانبیا. قبل از آن هم سپاه و ارتش هم کاری داشتند، اما صیاد براش سیستم طراحی کرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 16&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صیاد که آمد، وضع فرق کرد. با همان امکاناتی که بود، فوری عملیات پیش روی و پاک سازی را شروع کرد؛ از پادگان تا استان داری. یک بلدوزر راه انداخته بود جلو و یک تانک عقب. بینشان نیروها موضع گرفته بودند و حرکت می کردند. &lt;br /&gt;
یکی ـ دو روز بعد، رسیدند به باشگاه افسران. بلافاصله نیرو باهلی کوپتر رساند فرودگاه. کار بازسازی و تامین سنندج از فرودگاه شروع شد. حالا دیگر وضع سنندج فرق می کرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 19&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن قدر خسته بود که نمی توانست خودش را نگه دارد. هلی کوپتر که ازقرارگاه بلند می شد، می خوابید تا می رسیدند به مقصد. وقتی می رسیدند، جلسه پشت جلسه. بازدید از مواضع خودی و آرایش نظامی و دوباره هلی کوپتر بلند می شد سمت قرارگاه بعدی. هلی کوپترشده بود اتاق خوابش. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 27&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالای کوه، ارتفاع دو ـ سه هزار متری ؛ برف، کولاک. سخت می شد رفت بیرون سنگر. چند شبی بود که آرام نداشت. یک جا بند نمی شد. تقلا می کرد تا نیروهای هوانیروز و توپ خانه و تجهیزاتشان مستقر شوند. حرفی از نیروی تحت امر و [[فرمانده نیروی زمینی ارتش]] نبود. انگار نه انگار. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 28&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تواضع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%AF%D9%88%D9%85</id>
		<title>شهید ناصر کاظمی - بخش دوم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%AF%D9%88%D9%85"/>
				<updated>2020-01-17T17:15:12Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمد، گفت «ای آقا! آدم که با این چیزها ناراحت نمی شه. » &lt;br /&gt;
خیلی تحویلمان گرفت. گفت «من فکر کردم شما دیگه توی عملیات ها بوده ای، می دونی. بعضی وقت ها پیش می آد، یک جایی آدم تند می شه، یک حرفی می زنه. تو دیگه چرا به دل گرفتی؟» &lt;br /&gt;
آن قدر سر به سرمان گذاشت تا بالأخره کار خودش را کرد. گفت «اخم هات رو وا کن. » &lt;br /&gt;
وا کردم. گفت «حلال کردی ما رو؟» &lt;br /&gt;
رویم نمی شد به صورتش نگاه کنم. سرم را انداختم پایین، آرام گفتم «اوهوم. »&lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
به نیم ساعت نکشید که خبر آوردند [[شهید]] شده. آن قدر حسرت خوردم که چرا توی صورتش نگاه نکردم، که چرا بغلش نکردم، که چرا نبوسیدمش. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب [[شهید ناصر کاظمی]]، ص 94&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ،‌ عذرخواهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش از عملیات [[فتح المبین]] بود. سیم تلفن صحرایی سنگر فرماندهی [[ترکش]] خورد وارتباط قطع شد. یکی از بچه ها برای اینکه کار راه بیفتد. با موتوری که توی مقر بود رفت که سیم را وصل کند. موتور افتاد توی یک چاله [[خمپاره]]. هم سید زخمی شد و هم موتور خسارت دید. احمد، دم غروب از قرارگاه برگشت. سراغ سید را گرفت. وقتی قضیه قطع شدن سیم و موتور را برایش گفتم. ناراحت شد. گفت «هم خسارت موتور رو ازش بگیرید. هم خودش برگردنجف آباد. » ما پا در میانی کردیم. گفت «کار باید حساب، کتاب داشته باشه. اینجا مخابرات داره. سیم قطع شد. وظیفه شونه برن درست کنن، هر کی باید پی وظیفه خودش باشه. » &lt;br /&gt;
سید که برگشت باهاش حرف زد. «سید تو بی نظمی کردی، وظیف تو نبوده بری دنبال سیم» او هم عذرخواهی کرد. سید رضا، در عملیات فتح المبین شهید شد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 19 کتاب شهید احمد کاظمی، ص 27&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ،‌ عذرخواهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از بیمارستان که مرخص شدم، به جای کردستان، فرستادندم یک جای دیگر، تا روزی که دوباره به م مأموریت دادند [[کردستان]]. وقتی دیدمش، گفت «حالا که با پای خودت برگشته ای، دیگه نمی گذارم برگردی. » &lt;br /&gt;
گفتم «پدر بیامرز، مأموریت دارم. کارم تموم بشه، باید برگردم. » &lt;br /&gt;
گفت «بی خود، همین جا می مونی. من الآن مسئول ستاد ندارم. »&lt;br /&gt;
قائم مقامش را نشان داد، گفت «این رو می بینی؟ مهندس بوده، از پشت میز توی اداره ش کشوندمش این جا، کردمش قائم مقام. تو هم از همین حالا مسئول ستاد منی. » &lt;br /&gt;
ـ که جناب عالی برین منطقه بجنگین، من بمونم توی ستاد، خاک بخورم، بپوسم. هان؟&lt;br /&gt;
ـ زحمت نکش. این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست. &lt;br /&gt;
زنگ زد دژبانی، اسمم را گفت. گفت «این آقا حق نداره از در بره بیرون، تا من بگم. » &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 55&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، قاطعیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلش که می گرفت، می رفت سرِ خاک شهدا. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
چندتا فرمانده را آورده بودند بازدید منطقه. بهشان گفته بود «پیاده می ریم. » &lt;br /&gt;
یکیشان گفته بود «مگه می خوای ما رو به کشتن بدی؟» &lt;br /&gt;
عصبانی شده بود. گفته بود «چیه؟ فقط جون شماهاست که ارزش داره؟ جون بچه های مردم ارزشی نداره؟» &lt;br /&gt;
از این جور حرف و حدیث ها دلش زود می گرفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 42&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، قاطعیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از گرگ و میش غروب تا خروس خوان سحر، ضدانقلاب آتش ریخته بود روی منطقه. پشت سرشان تا مرز باز بود. خیلی راحت آمده بودند بیخ گوش رزمنده ها، خودی نشان داده بودند. خواب را ازشان گرفته بودند تا صبح. گفته بود «باید پشت سر این ها تا مرز بسته بشه. » &lt;br /&gt;
حرفی که می زد، دوتا نمی شد. بی خودی هم چیزی نمی گفت. برای هر حرفش طرح و نقشه داشت. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
یک گردان مستقل ارتشی از شیراز برداشت، آورد منطقه. امکانات این گردان از امکانات یک تیپ هم بیش تر بود. دست [[ارتش]] و [[سپاه]] را گذاشت توی دست هم، گفت «تا مرزها بسته نشه، همین آشه و همین کاسه. برید سمت مرز. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 29&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، قاطعیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمد پیشش، لب هاش خشکیده بودند، گفت «آقا! تشنمه. آب می خوام. » &lt;br /&gt;
نگاه کرد به صورت بچه. از گرما سرخ شده بود. رنگش پرید و به جمعیتی که جلوی زندان منتظر ملاقات بودند، خیره شد. گفت «آب می خوای؟ بیا. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
نگهبان، در را برای ناصر باز کرد. ده دوازده تا بچه پشت سرش آمدند تو. جلوشان را گرفت. ناصر برگشت و با تحکم گفت «تشنه ن. هوا گرمه. خودت جای این ها بودی چه کار می کردی؟» &lt;br /&gt;
رفت طرف آب سردکن. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
خودش دوره افتاده بود و به مردم آب می رساند و مدام می گفت «معذرت می خوام. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 58&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فوتبالیست قهاری بود. عملیات که نبود، شب تا صبح کارش می شد تمرین دادن نیروها. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
می گفت «زمین فوتبال میدون جنگه. کاپیتان هم همون فرمانده ست. هر چی فرمانده می گه باید گوش کنین. » &lt;br /&gt;
بچه ها را تمرین می داد. می گفت «این تمرین، تمرین جنگه. » &lt;br /&gt;
توی بازی هم خیلی سر بچه ها داد می زد. می گفت «وقتی می گم سر جای خودت بازی کن، فکر کن اسلحه داده ام دستت، گذاشته امت سرِ پست. کی توی جنگ پستش رو ول می کنه می ره؟» &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 56&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، آموزش نظامی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجرد بود، اما قاضی زن و شوهرهای کُرد بود. یکی از خانم های کُرد تعریف می کرد، می گفت «فقط کاک ناصر بود که حق داشت توی خونه ی ما بیاد و بره. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
گفتم «آخه مرد! به تو مجرد چه که بین زن و شوهرها قضاوت می کردی؟ تو رو چه به این حرف ها. » &lt;br /&gt;
گفت «والّا من کاری نمی کردم. همین هایی که خدا و پیغمبر گفته ن، بهشون می گفتم. اون ها هم آدم های خوبی بودن، حرف گوش می کردن و اختلاف هاشون حل می شد. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 41&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، اصلاح ذات البین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فوتبالیست قهاری بود. عملیات که نبود، شب تا صبح کارش می شد تمرین دادن نیروها. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
می گفت «زمین فوتبال میدون جنگه. کاپیتان هم همون فرمانده ست. هر چی فرمانده می گه باید گوش کنین. » &lt;br /&gt;
بچه ها را تمرین می داد. می گفت «این تمرین، تمرین جنگه. » &lt;br /&gt;
توی بازی هم خیلی سر بچه ها داد می زد. می گفت «وقتی می گم سر جای خودت بازی کن، فکر کن [[اسلحه]] داده ام دستت، گذاشته امت سرِ پست. کی توی جنگ پستش رو ول می کنه می ره؟» &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 56&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، اوقات فراغت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قاطی مردم که می شد، اگر می دید دست کسی اسلحه است، ناراحت می شد. می گفت «کسی که می آد پیش مردم، با خودش اسلحه نمی آره. » &lt;br /&gt;
چه رسد به این که کسی توی درگیری ها [[گلوله]] اش می خورد توی دهی، آبادی ای، شهری. &lt;br /&gt;
. . . . . &lt;br /&gt;
دستش خسته شده بود. لوله ی مسلسل آمده بود پایین و چندتاش خورده بود توی ده. حسابی ریخته بود به هم. گفته بود «کی بهت گفت مردم رو بزنی؟ چرا زدی توی ده؟» &lt;br /&gt;
فرستاده بودش آن جا. گفته بود «برو ببین کسی طوریش نشده باشه. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 22&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، توجه به مردم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موقع خرید حلقه، گفت «من حلقه نمی خوام. » &lt;br /&gt;
چیزی نگفتم. من هم پیش تر گفته بودم که آیینه و شمعدان نمی خواهم. مشهد که رفتیم، برایش به جای حلقه، یک انگشتر عقیق خریدم. گفتم «باشه به جای حلقه. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
بعد از شهادت ناصر، وسایلش را برایم آوردند. انگشتر عقیقش هنوز خونی بود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 84&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، خرید &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفته بود هر چه نقشه ی برجسته ی نظامی توی تیپ بود، کشیده بود بیرون، بغل زده بود، آورده بود توی اتاق. وقتی من را دید، گفت «خط الرأس چیه؟ میزان منحنی یعنی چی؟» &lt;br /&gt;
گفتم «چه می دونم؟ شما بگین ما بدونیم. »&lt;br /&gt;
آمد نقشه ها را پهن کرد روی میز. نیم ساعت دور نقشه گشت، هِی از این طرف میز رفت آن طرف. مدام می گفت «این باید چیز باشد؛ چیز. » آخر سر خنده اش گرفت. گفت «بچه ها رو بفرستین این چیزها رو یاد بگیرند، به درد می خوره. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
به ماه نکشید که مثل بلبل نقشه می خواند. می گفتیم «از کجا یاد گرفتی؟» &lt;br /&gt;
می گفت «دانشگاه رفته ام؛ دانشگاه جنگ. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 68&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صیاد شیرازی قبل از شهادتش آمد پیشم، گفت «اگه امکان داره، دفتر ناصر رو بدین به من. » &lt;br /&gt;
گفتم «باید پیداش کنم. برای چی می خواین؟» &lt;br /&gt;
گفت «ناصر طرح های عملیاتیش رو توی دفترش می نوشت، برای تدریس توی دانشگاه جنگ می خوام&lt;br /&gt;
می گفت «درس جنگ نخوانده بود، اما کارهایی که می کرد، واقعا بی عیب و نقص بود&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 99&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناصر که فرماندهشان بود، بیست و دو نفر بیش تر نبودند. حالا که می رفت سر خاکشان، خودش مانده بود و یکی دیگر که جانباز شده بود. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
گفت «من می رم بهشت زهرا، زود می آم. » &lt;br /&gt;
رفته بود. دیده بود همه جا پر شده. می ترسید دیگر جایی برایش نمانَد. &lt;br /&gt;
هِی می گفت «این قطعه هم پُر شد. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 90&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات که می شد، باید سَرِ ستون دنبالش می گشتی. می گفت «هیچ چی بیش تر از این روحیه ی افراد رو بالا نمی بره که فرمانده، خودش نفر اول باشه. » &lt;br /&gt;
. . . . . &lt;br /&gt;
یک کلاش دست می گرفت و دوره می افتاد. می گفتند «عیبش اینه که هیچ وقت پشت میزش نیست. » &lt;br /&gt;
خیلی وقت ها اگر کسی کارش داشت، باید صبر می کرد، با سر و صورت خاکی از عملیات برگردد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 19&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات ها می دیدی خودش به کوچک ترین کارها می رسد. می دیدی برای بی سیم چی های عملیات جلسه ی توجیهی گذاشته یا این که گفته راننده ها را جمع کنند تا برای ستون کشی توی عملیات توجیهشان کند . &lt;br /&gt;
نوبت شناسایی هم که می رسید، خودش حیّ و حاضر بود. عملیات هم که شروع می شد، نفر اولی بود که می زد به خط &lt;br /&gt;
. . . . . &lt;br /&gt;
هر جا که درگیری شدیدتر بود و خطر بیش تر، همان جا بود. &lt;br /&gt;
. . . . . &lt;br /&gt;
خیلی که عصبانی می شد، داد و فریاد می کرد. بچه ها دوستش داشتند، چیزی نمی گفتند، اما فرماندهی می کرد ها. بعضی وقت ها هم بود که همه نشسته بودند و زانوی غم به بغل گرفته بودند، شاد و شنگول با چهره ی باز و لب خندان پیدایش می شد، می شد قرص روحیه. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 24&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت «نکنه بریده ای؟» &lt;br /&gt;
گفتم «معذرت می خوام. بریده ای دیگه چه صیغه ایه؟ حکمم سه ماهه بوده، تموم شده. اومده ام تسویه کنم، برم سر خونه زندگیم. » &lt;br /&gt;
گفت «مأموریت و حکم و این چیزها همه ش حرفه. اگه بریده ای که یا علی، تسویه کن برو. اگه هم نبریده ای، این جا بهت احتیاج داریم. کار زیاده، بمون. » &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 35&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم فرمانده سپاه کردستان بود، هم [[فرمانده تیپ]] ویژه ی شهدا. گفته بود «همه با یونیفرم و سر تا پا مسلح جمع بشن توی میدان اصلی سنندج. » &lt;br /&gt;
هزار و دویست نفر [[نظامی]] سراپا [[مسلح]] را کرده بود سه تا چهارصد نفر. از سه جای شهر سه تا گردان را به حالت [[رژه]ه آورده بود توی میدان. پشت سرشان را هم پر کرده بود از [[کاتیوشا]] و [[توپ]] ها و تویوتاهای نظامی رنگ شده ی دست نخورده. همان روز رادیو دموکرات گفته بود «این ها رو شش ماه فرستادند اسرائیل، دوره دیدند. » &lt;br /&gt;
تا آن وقت چنین رژه ای ندیده بودند. توی دلشان خالی شده بود. خیلی ها این رژه را که دیده بودند، گفته بودند «قصه ی کردستان دیگه آخرشه. این ها اومدن کار رو یکسره کنن. » &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 59&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چمران که سردشت را گرفت، دولت گفت «سپاهی ها از شهر برن بیرون. »&lt;br /&gt;
شهر دوباره افتاد دست ضدانقلاب. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
سال بعد صیاد شیرازی رفت آن جا را گرفت. وقتی رسیده بودند، چیزی از ستون ارتش باقی نمانده بود. جاده ی بانه ـ سردشت هم مانده بود دست کومله ها. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
گفت «جاده ی بانه ـ سردشت باید آزاد بشه. » &lt;br /&gt;
بایدی که می گفت، خیلی حرف گنده ای بود. قبل از آن شهرام فر همچین چیزی گفته بود؛ شهید شده بود. شوخی نبود. هفتاد کیلومتر جاده بود؛ پر از دره، پیچ های تند، تپه های بلند، جنگل و کومله ها. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 60&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از گرگ و میش غروب تا خروس خوان سحر، ضدانقلاب آتش ریخته بود روی منطقه. پشت سرشان تا مرز باز بود. خیلی راحت آمده بودند بیخ گوش [[رزمنده]] ها، خودی نشان داده بودند. خواب را ازشان گرفته بودند تا صبح. گفته بود «باید پشت سر این ها تا مرز بسته بشه. » &lt;br /&gt;
حرفی که می زد، دوتا نمی شد. بی خودی هم چیزی نمی گفت. برای هر حرفش طرح و نقشه داشت. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
یک گردان مستقل ارتشی از شیراز برداشت، آورد منطقه. امکانات این گردان از امکانات یک تیپ هم بیش تر بود. دست ارتش و سپاه را گذاشت توی دست هم، گفت «تا مرزها بسته نشه، همین آشه و همین کاسه. برید سمت مرز. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 29&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسلحه هایشان را برداشته بودند و زده بودند به کوه. فرار کرده بودند. سی نفری می شدند. گفتم «چی کار می خوای بکنی؟» &lt;br /&gt;
گفت «یک پیغامی براشون بفرستین، بگین برگردن، گول حرف های این و اون رو نخورن. »&lt;br /&gt;
پیام را که شنیده بودند، گفته بودند «اگه فرماندار بیاد کوه، حاضریم مذاکره کنیم، برگردیم، اگه هم خواست بیاد، تک و تنها بیاد؛ دست خالی. »&lt;br /&gt;
گفتم «بَه! دست خالی؟ نری ها. می ری؟» &lt;br /&gt;
رفته بود. گفته بود «می دونی سی نفر یعنی چی؟ اون هم مسلح؟ من فقط یک نفرم. نمی ارزه؟» &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
تک و تنها رفت. همه می گفتند «توطئه ست. زنده برنمی گرده. »&lt;br /&gt;
وقتی آمد، سی نفر همراهش بودند؛ مسلح و تازه نفس. دیگر ول کنش که نبودند. عملیات که می رفت، هر جا که او بود، این سی نفر هم بودند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 30&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرش می گفت «توی پاوه که بودیم، بیش تر وقت ها ساعت از دو گذشته بود که می اومد یک گوشه ای پیدا می کرد، می خوابید. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
شده یک گوشه ی امن، یک ساحل آرامش پیدا کنی؟ بعد یکی بیاید بگوید «دیگه بسه. پاشو، برو توی دریای طوفانی. توی میدان کارزار. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
شده بود فرمانده سپاه کردستان، اما تمام زندگیش، تمام افتخاراتش، تمام کارنامه ی درخشانش، خلاصه می شد توی پاوه؛ توی امنیتی که آن جا درست کرده بود. پاوه ای ها به اسمش قسم می خوردند. وقتی گفتند «پاوه رو تحویل بده، برو سنندج» خیلی راحت دل کند از پاوه. انگار همین دیروز آمده باشد. رفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 50&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از بیمارستان که مرخص شدم، به جای کردستان، فرستادندم یک جای دیگر، تا روزی که دوباره به م مأموریت دادند کردستان. وقتی دیدمش، گفت «حالا که با پای خودت برگشته ای، دیگه نمی گذارم برگردی. » &lt;br /&gt;
گفتم «پدر بیامرز، مأموریت دارم. کارم تموم بشه، باید برگردم. » &lt;br /&gt;
گفت «بی خود، همین جا می مونی. من الآن مسئول ستاد ندارم. »&lt;br /&gt;
قائم مقامش را نشان داد، گفت «این رو می بینی؟ مهندس بوده، از پشت میز توی اداره ش کشوندمش این جا، کردمش قائم مقام. تو هم از همین حالا مسئول ستاد منی. » &lt;br /&gt;
ـ که جناب عالی برین منطقه بجنگین، من بمونم توی ستاد، خاک بخورم، بپوسم. هان؟&lt;br /&gt;
ـ زحمت نکش. این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست. &lt;br /&gt;
زنگ زد دژبانی، اسمم را گفت. گفت «این آقا حق نداره از در بره بیرون، تا من بگم. » &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 55&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه مان را جمع کرد، گفت «تا سد بیش تر از چهل کیلومتر راهه. باید پیاده برین، همه چی هم همراه ببرین؛ کوله پشتی، اسلحه، همه چی. اما صبح باید پای سد باشین. » &lt;br /&gt;
گفتم «اگه نباشیم؟» &lt;br /&gt;
نگاه کرد توی صورتم. گفت «همه چی تموم می شه؛ می شه باد هوا. کلی شهید، کلی تلفات. آخرش هم هیچی. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
بعضی ها گفته بودند، باید چند مرحله عملیات کرد. گفت «اگه دستِ منه، یک باره تا خود سد می رم. » &lt;br /&gt;
یک عده را با لباس کردی و چندتا تراکتور فرستاد شناسایی. گفته بودند «توی روز پرنده پر بزنه، گوشی می آد دستشون. سد می ره هوا. »&lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
نای جنگیدن نداشتیم. نگاه کردم ته ستون. همه ی شب پیاده آمده بودیم. گفتم «خدا به فریادمون برسه. » &lt;br /&gt;
آفتاب که زد، صدای تق تق [[تفنگ]] پیچید توی سد. دست آخر کومله ها فرار کردند طرف کوه و بیابان. ما ماندیم و سد بوکان. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 71&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه ها از شب قبل تا صلاه ظهر می جنگیدند، اما ارتفاع هنوز دست کومله ها بود. از آن طرف، ارتشی ها راه افتاده بودند سمت قله تا مستقر شوند. کار گره خورده بود. منتظر بودیم تا پیدایش شود و همه چیز درست شود. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
داشت شب می شد. اثری از ناصر کاظمی نبود. می گفتند «رفته شناسایی. » &lt;br /&gt;
کجا؟ نمی دانستیم. نیروهای ارتش هم آمده بودند توی درگیری. همه مثل کلاف پیچیده بودیم به هم. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
آمد، گفت «چه خبره؟» &lt;br /&gt;
گفتیم «قله هنوز دستشونه. »&lt;br /&gt;
دوتا هفت نفر برداشت و زد به کوه. فهمیده بودند خودش آمده. جهنمی درست کردند که نگو. بین رگبار گلوله ها، چه جوری رسید بالای قله، نمی دانم. همین قدر بود که دیدم دارد داد می زند «بیایین بالا، فرار کردن. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 27&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلش که می گرفت، می رفت سرِ خاک شهدا. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
چندتا فرمانده را آورده بودند بازدید منطقه. بهشان گفته بود «پیاده می ریم. » &lt;br /&gt;
یکیشان گفته بود «مگه می خوای ما رو به کشتن بدی؟» &lt;br /&gt;
عصبانی شده بود. گفته بود «چیه؟ فقط جون شماهاست که ارزش داره؟ جون بچه های مردم ارزشی نداره؟» &lt;br /&gt;
از این جور حرف و حدیث ها دلش زود می گرفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 42&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید هفته ای یک بار می آمد ستاد. وقتی هم که می آمد، دوره می افتاد توی قسمت ها و معاونت ها. آمد پیشم، محکم کوبید توی گودی کمرم. گفت «تو این همه آدم جنگی و قبراق رو چه جوری جمع کرده ای پیش خودت؟ از کجا پیداشون کردی؟» &lt;br /&gt;
حظ کردم. حالا جنگی جنگی هم نبودند ها. دیده بودشان که اسلحه برداشته اند، چندتا تیر درکرده اند. گفتم «خب دیگه، می تونیم. » &lt;br /&gt;
گفت «اون وقت حیف نیست این ها رو گذاشته ای توی ستاد، کار دفتری انجام بِدَن؟» &lt;br /&gt;
اسم ده پانزدنفرشان را نوشت، گذاشت جلویم. گفت «من این ها رو می خوام. » &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 54&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جاده از پایین دره کشیده شده بود تا بالای قله. همه اش هم پیچ واپیچ بود و پرتگاه و صخره. گفت «فکر می کنی چند ساعت طول بکشه برسیم اون بالا؟» &lt;br /&gt;
همین جوریش اگر می خواستی جاده را بروی، بیش تر از دو ساعت می شد، چه برسد به این که پشت هر پیچ و صخره ای کومله ها منتظرت ایستاده باشند. گفتم «اصلا فکر نکنم برسیم. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
سر هر پیچ نگه می‌داشت. پیادمان می کرد، می گفت «بلند الله اکبر بگین. »&lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
از پنجاه شصت کیلومتر جاده، سی چهل کیلومترش با عملیات آزاد شده بود. مانده بود بیست کیلومتر. تا این بیست کیلومتر تمام شود، حلقمان پاره شد. وقتی رسیدیم، گفت «دیدین؟ بَده که بیست کیلومتر رو چهار نفری با الله اکبر آزاد کردیم؟» &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 65&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفته بود هر چه نقشه ی برجسته ی نظامی توی تیپ بود، کشیده بود بیرون، بغل زده بود، آورده بود توی اتاق. وقتی من را دید، گفت «خط الرأس چیه؟ میزان منحنی یعنی چی؟» &lt;br /&gt;
گفتم «چه می دونم؟ شما بگین ما بدونیم. »&lt;br /&gt;
آمد نقشه ها را پهن کرد روی میز. نیم ساعت دور نقشه گشت، هِی از این طرف میز رفت آن طرف. مدام می گفت «این باید چیز باشد؛ چیز. » آخر سر خنده اش گرفت. گفت «بچه ها رو بفرستین این چیزها رو یاد بگیرند، به درد می خوره. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
به ماه نکشید که مثل بلبل نقشه می خواند. می گفتیم «از کجا یاد گرفتی؟» &lt;br /&gt;
می گفت «دانشگاه رفته ام؛ دانشگاه جنگ. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 68&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه ها از شب قبل تا صلاه ظهر می جنگیدند، اما ارتفاع هنوز دست کومله ها بود. از آن طرف، ارتشی ها راه افتاده بودند سمت قله تا مستقر شوند. کار گره خورده بود. منتظر بودیم تا پیدایش شود و همه چیز درست شود. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
داشت شب می شد. اثری از ناصر کاظمی نبود. می گفتند «رفته شناسایی. » &lt;br /&gt;
کجا؟ نمی دانستیم. نیروهای ارتش هم آمده بودند توی درگیری. همه مثل کلاف پیچیده بودیم به هم. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
آمد، گفت «چه خبره؟» &lt;br /&gt;
گفتیم «قله هنوز دستشونه. »&lt;br /&gt;
دوتا هفت نفر برداشت و زد به کوه. فهمیده بودند خودش آمده. جهنمی درست کردند که نگو. بین رگبار گلوله ها، چه جوری رسید بالای قله، نمی دانم. همین قدر بود که دیدم دارد داد می زند «بیایین بالا، فرار کردن. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 27&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آسمان سیل می بارید. آمد، گفت «امشب عملیات داریم. »&lt;br /&gt;
ساعت از نیمه شب گذشته بود. گفتم «این وقت شب؟ توی این بارون؟»&lt;br /&gt;
گفت «حواستون باشه راه رو گم نکنین. اسم رمز مختاره. »&lt;br /&gt;
مختار از دوستان ناصر بود. بیست ساله بود که شهید شد. حالا هم شده بود اسم رمز. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
نیروهای عملیاتیش را کرده بود دو گروهان. موقع عملیات یادش رفته بود به گروهان دوم بی سیم بدهد. هیچ کس تا صبح ازشان خبری نداشت. خروس خوان رسیده بودند به هم. تفنگش را مسلح کرده بود و رفته بود سمتشان. آن ها هم همین کار را کرده بودند. با هم پرسیده بودند «اسم رمز؟» &lt;br /&gt;
با هم گفته بودند «مختار. »&lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
سه تا ارتفاع پشت سر هم بود؛ دوتای اولی دست کومله ها بود، سومی دست عراقی ها. صبح که شد، دوتای اولی را گرفته بودند، سومی مانده بود دست عراقی ها. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 28&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت «برادر طیاره! می خوام بفرستمت مأموریت. » &lt;br /&gt;
ـ هر کاری داری بگو. من تا هفتم برج بیش تر نیستم. &lt;br /&gt;
طیاره بچه ی اصفهان بود. فکر کرد می خواهد از کردستان برود. گفت «بعد دو سال می خوای ول کنی بری اصفهان؟» &lt;br /&gt;
خندید. گفت «ناصرجون! اصفهان چیه؟ کی می خواد برگرده اصفهان؟»&lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
توی محور بانه ـ سردشت با هم بودند. کاظمی از طرف بانه حمله می کرد، طیاره از سمت سردشت. وقتی توی محور بانه شنیده بود که طیاره شهید شد، انگار یاد چیزی افتاده باشد، پرسیده بود «امروز چندمه؟» &lt;br /&gt;
گفته بودند «هفتم. » &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 63&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جاده از پایین دره کشیده شده بود تا بالای قله. همه اش هم پیچ واپیچ بود و پرتگاه و صخره. گفت «فکر می کنی چند ساعت طول بکشه برسیم اون بالا؟» &lt;br /&gt;
همین جوریش اگر می خواستی جاده را بروی، بیش تر از دو ساعت می شد، چه برسد به این که پشت هر پیچ و صخره ای کومله ها منتظرت ایستاده باشند. گفتم «اصلا فکر نکنم برسیم. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
سر هر پیچ نگه می‌داشت. پیادمان می کرد، می گفت «بلند الله اکبر بگین. »&lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
از پنجاه شصت کیلومتر جاده، سی چهل کیلومترش با عملیات آزاد شده بود. مانده بود بیست کیلومتر. تا این بیست کیلومتر تمام شود، حلقمان پاره شد. وقتی رسیدیم، گفت «دیدین؟ بَده که بیست کیلومتر رو چهار نفری با الله اکبر آزاد کردیم؟» &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 65&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از گرگ و میش غروب تا خروس خوان سحر، ضدانقلاب آتش ریخته بود روی منطقه. پشت سرشان تا مرز باز بود. خیلی راحت آمده بودند بیخ گوش رزمنده ها، خودی نشان داده بودند. خواب را ازشان گرفته بودند تا صبح. گفته بود «باید پشت سر این ها تا مرز بسته بشه. » &lt;br /&gt;
حرفی که می زد، دوتا نمی شد. بی خودی هم چیزی نمی گفت. برای هر حرفش طرح و نقشه داشت. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
یک گردان مستقل ارتشی از [[شیراز]] برداشت، آورد منطقه. امکانات این گردان از امکانات یک تیپ هم بیش تر بود. دست ارتش و سپاه را گذاشت توی دست هم، گفت «تا مرزها بسته نشه، همین آشه و همین کاسه. برید سمت مرز. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 29&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مدیریت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسلحه هایشان را برداشته بودند و زده بودند به کوه. فرار کرده بودند. سی نفری می شدند. گفتم «چی کار می خوای بکنی؟» &lt;br /&gt;
گفت «یک پیغامی براشون بفرستین، بگین برگردن، گول حرف های این و اون رو نخورن. »&lt;br /&gt;
پیام را که شنیده بودند، گفته بودند «اگه فرماندار بیاد کوه، حاضریم مذاکره کنیم، برگردیم، اگه هم خواست بیاد، تک و تنها بیاد؛ دست خالی. »&lt;br /&gt;
گفتم «بَه! دست خالی؟ نری ها. می ری؟» &lt;br /&gt;
رفته بود. گفته بود «می دونی سی نفر یعنی چی؟ اون هم مسلح؟ من فقط یک نفرم. نمی ارزه؟» &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
تک و تنها رفت. همه می گفتند «توطئه ست. زنده برنمی گرده. »&lt;br /&gt;
وقتی آمد، سی نفر همراهش بودند؛ مسلح و تازه نفس. دیگر ول کنش که نبودند. عملیات که می رفت، هر جا که او بود، این سی نفر هم بودند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 30&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مدیریت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت «نکنه بریده ای؟» &lt;br /&gt;
گفتم «معذرت می خوام. بریده ای دیگه چه صیغه ایه؟ حکمم سه ماهه بوده، تموم شده. اومده ام تسویه کنم، برم سر خونه زندگیم. » &lt;br /&gt;
گفت «مأموریت و حکم و این چیزها همه ش حرفه. اگه بریده ای که یا علی، تسویه کن برو. اگه هم نبریده ای، این جا بهت احتیاج داریم. کار زیاده، بمون. » &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 35&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مدیریت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید هفته ای یک بار می آمد ستاد. وقتی هم که می آمد، دوره می افتاد توی قسمت ها و معاونت ها. آمد پیشم، محکم کوبید توی گودی کمرم. گفت «تو این همه آدم جنگی و قبراق رو چه جوری جمع کرده ای پیش خودت؟ از کجا پیداشون کردی؟» &lt;br /&gt;
حظ کردم. حالا جنگی جنگی هم نبودند ها. دیده بودشان که اسلحه برداشته اند، چندتا تیر درکرده اند. گفتم «خب دیگه، می تونیم. » &lt;br /&gt;
گفت «اون وقت حیف نیست این ها رو گذاشته ای توی ستاد، کار دفتری انجام بِدَن؟» &lt;br /&gt;
اسم ده پانزدنفرشان را نوشت، گذاشت جلویم. گفت «من این ها رو می خوام. » &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 54&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مدیریت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم فرمانده سپاه کردستان بود، هم فرمانده تیپ ویژه ی شهدا. گفته بود «همه با یونیفرم و سر تا پا مسلح جمع بشن توی میدان اصلی سنندج. » &lt;br /&gt;
هزار و دویست نفر نظامی سراپا مسلح را کرده بود سه تا چهارصد نفر. از سه جای شهر سه تا گردان را به حالت رژه آورده بود توی میدان. پشت سرشان را هم پر کرده بود از کاتیوشا و توپ ها و تویوتاهای نظامی رنگ شده ی دست نخورده. همان روز رادیو دموکرات گفته بود «این ها رو شش ماه فرستادند اسرائیل، دوره دیدند. » &lt;br /&gt;
تا آن وقت چنین رژه ای ندیده بودند. توی دلشان خالی شده بود. خیلی ها این رژه را که دیده بودند، گفته بودند «قصه ی کردستان دیگه آخرشه. این ها اومدن کار رو یکسره کنن. » &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 59&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مدیریت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چمران که سردشت را گرفت، دولت گفت «سپاهی ها از شهر برن بیرون. »&lt;br /&gt;
شهر دوباره افتاد دست ضدانقلاب. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
سال بعد صیاد شیرازی رفت آن جا را گرفت. وقتی رسیده بودند، چیزی از ستون ارتش باقی نمانده بود. جاده ی بانه ـ سردشت هم مانده بود دست کومله ها. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
گفت «جاده ی بانه ـ سردشت باید آزاد بشه. » &lt;br /&gt;
بایدی که می گفت، خیلی حرف گنده ای بود. قبل از آن شهرام فر همچین چیزی گفته بود؛ شهید شده بود. شوخی نبود. هفتاد کیلومتر جاده بود؛ پر از دره، پیچ های تند، تپه های بلند، جنگل و کومله ها. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 60&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مدیریت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D9%88%D9%87_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%AF%D9%88%D9%85</id>
		<title>شهید محمود کاوه - بخش دوم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D9%88%D9%87_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%AF%D9%88%D9%85"/>
				<updated>2020-01-17T11:17:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مجروح های شب قبل بود. افتاده بود. کسی نتوانسته بود ببردش عقب. محمود رفت بالای سرش. باش صحبت کرد. دل داریش می داد که برمی گردیم و می بریمت. ازش پرسید منو می شناسی ؟ &lt;br /&gt;
پیرمرد ازش خیلی خون رفته بود. نمی توانست درست حرف بزند. گفت: آره. تو کافه ای. &lt;br /&gt;
خندید. گفت: آخر عمری کافه هم شدیم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 84&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ،‌ شوخی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اعصاب همه واقعا خرد بود. همه در حد [[انفجار]] سختی کشیده بودند. شش هفت ماه در یک محاصره ی نامرئی گیر کرده بودند. دیدم، یک بچه بگویم ؟ بزرگ به نظر نمی آمد آخر، نشسته روی کاپوت جیپ به جیپ می گوید برو. دست هایش را گذاشته بود روی گوش هایش جاده رانگاه می کرد. می گفت: یه ذره بگیر به چپ. راست مین گذاشته ند. خب. رد شدی. حالا فرمونتو راست کن. &lt;br /&gt;
بچه ها هم می خندیدند. &lt;br /&gt;
پرسیدم این بی مزه کیه ؟ &lt;br /&gt;
چپ چپ نگاهم کردند و گفتند: کاوه است. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 85&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ،‌ شوخی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنده ی خدا سر شب که می خواست بخوابد، یک پتو می گذاشت کناردستش که سحر که هوا سرد می شود، بکشد رویش. سحر می دید پتو نیست. یک شب گفت: بابا کدوم بی انصافیه این پتوی ما رو ورمی داره ؟ &lt;br /&gt;
محمود گفت: اِ. پس بگو. این پتوی توست که من هر شب برش می دارم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 86&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ،‌ شوخی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفته بودیم خانه ی یکی از پیش مرگ ها؛ مهمانی. جماعت گوش تا گوش نشسته بودند که دیدیم برق خانه قطع شد. حالا همه به هول و ولاافتاده بودیم که نزنند محمود را، طوریش نشود. هر چه می گشتیم محمود را پیدا نمی کردیم. یک چیزهایی هم مدام می خورد توی سر وکله مان. نیم ساعتی طول کشید. بالاخره برق وصل شد. دیدیم محمودیک گوشه ایستاده هرهر به همه می خندد. زده بود با انار کله ی همه راقرمز کرده بود. خودش ایستاده بود آن گوشه می خندید. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 87&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ،‌ شوخی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اخلاق عجیب و غریبی داشت. بداخلاقیش هم دل نشین بود. می رفت لباس عوض کند. اگر لباس تمیز و مرتب سر جایش بود که بود. اگر نبود، نه چیزی می گفت که مثلا لباسم کو یا چه، نه خودش می رفت دنبالش که اگر کثیف است بشویدش یا اگر جایی دیگر است پیدایش کند. رهامی کرد و می رفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 6&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظافت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولین حضور یگان ویژه ی شهدا در کردستان همان راه پیمایی در سنندج بود. قبل راه پیمایی محمود هی آمد و رفت و هی تای آستین ها و گترهاو بند [[پوتین]] ها و [[فانسقه]] ها را چک کرد؛ چند بار. تا از همه مطمئن نشدنرفتیم داخل شهر. وارد شهر شدیم و تا مقر رفتیم. خبر رسید که همان شب رادیوهای محلی ضد انقلاب اعلام کرده اند یک واحد ویژه به کردستان آمده که لااقل شش ماه در اسرائیل آموزش دیده است. ما راگفته بود. گفته بود در اسرائیل آموزش دیده ایم. خیلی ترسیده بودند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 29&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی وقت ها قبل از عملیات بند پوتین ها را هم خودش چک می کرد. جیره ها را هم. می گفت: دنبال طرف داری می دوی با بند پوتین شل. اون می ره تا دو تا کوه اون طرف تر، تو بند پوتینت باز می شه، می ره زیرپای پشت سریت، معلقت می کنه ته دره. پنج کیلو کمپوت و کنسرو باخودت برمی داری، بعد می خواهی بدوی توی کوه ؟ جیره ی خشک فقط. با یک قمقمه آب. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 30&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لباسش همیشه گتر کرده بود و آرم دار. وقت خواب هم با لباس گتر کرده می خوابید. چهار سال باش توی یک پادگان بودم، یک بار دمپایی پاش ندیدم. همیشه پوتین. کمرش را این قدر سفت می کشید که توی پادگان هیچ کس نمی توانست ادعا کند می تواند انگشتش را لای کمربند او یافانسقه ی او کند. نظامی بود. واقعا نظامی بود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 31&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می گفت جلسه ی فرمانده ها ساعت هشت یا نُه مثلا؛ یک ساعتی. سرساعت که می شد، در را می بست. اگر کسی ده دقیقه دیر می آمد، راهش نمی داد. می گفت: همان پشت در بایست. &lt;br /&gt;
بعد از جلسه هم با توپ و تشر می رفت سراغش ؛ عصبانی. می گفت: وقتی توی جلسه ده دقیقه دیر می آیی، لابد توی عملیات هم می خواهی به دشمن بگی ده دقیقه صبر کن، برم آماده شم، بعد بیام بجنگیم. این که نمی شه که. این نیروها زیر دستت امانتند. می خواهی این جوری نگه شون داری ؟ &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 32&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اخلاق عجیب و غریبی داشت. بداخلاقیش هم دل نشین بود. می رفت لباس عوض کند. اگر لباس تمیز و مرتب سر جایش بود که بود. اگر نبود، نه چیزی می گفت که مثلا لباسم کو یا چه، نه خودش می رفت دنبالش که اگر کثیف است بشویدش یا اگر جایی دیگر است پیدایش کند. رهامی کرد و می رفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 6&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عاصی کرده بود بچه را. بدو رو. خیز. برپا. بشین. برپا. بشین. برپا. خیز. بشین. . . &lt;br /&gt;
آخر توی یکی از خیزها افتاد روی یک کپه سنگ و دستش آش ولاش شد. هر دوشان بیست، بیست و چند سالی از من کوچک تر بودند. &lt;br /&gt;
رفتم جلو. داد و فریاد که این چه وضعشه ؟ این چه طرز آموزش دادنه ؟ شهیدش کردی بچه رو که. &lt;br /&gt;
دستم را گرفت و گفت: آروم باش. هر چی این جا مجروح بشه، زود خوب می شه. عوضش اون جا دیگه جا نمی مونه، بی هوا زخمی نمی شه. کم نمی آره. آموزش یعنی همین دیگه. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 7&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، آموزش نظامی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سر فوتبال که می شد همیشه می گفت: من تو تیم بسیجم. من اصلا بسیجیم. من [[پاسدار]] نیستم که، بسیجیم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 69&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، بسیج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تلفن زد آقا، این مبلّغی که فرستادید، احتیاج بهش نیست. بگیدبرگرده. &lt;br /&gt;
پرسیدم چرا؟ کسی دیگه پیدا شده ؟ &lt;br /&gt;
گفت: نه. لازم نیست اصلا. &lt;br /&gt;
گفتم: یعنی چی ؟ &lt;br /&gt;
گفت: این قراره بیاد اون جا، توی پادگان، تبلیغ خدا و پیغمبر و امام حسین رو بکنه. هنوز از راه نرسیده رفته منبر، منبر اولش، داره تبلیغ من محمود کاوه رو می کنه. به چه درد می خوره این ؟ &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 63&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تبلیغ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی سیم زدم. گفتم: برادر کاوه ما می خواهیم با [[توپ خانه]] این ها را بزنیم. این جا پر از ضد انقلابه. &lt;br /&gt;
گفت: چی رو با توپ بزنید؟ اون جا پر از زن و بچه است. مردم که گناهی ندارن. تو که خودت کُردی باید حواست بیش تر جمع این چیزها باشه. &lt;br /&gt;
گفتم: آخه ضد انقلاب خیلی زیاده. &lt;br /&gt;
گفت: خوب زیاد باشه. دلیل نمی شه. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 81&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، توجه به مردم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوایل یکی دو تا نامه نوشتم برایش. تازه عروس بودم. اما جوابی نیامد. می فهمیدم یعنی چه. بعد دیگر حتی یک نامه هم ننوشتیم به هم. نه محمود، نه من. قرار بود سد راهش نشوم. می ترسیدیم از وابستگی عاطفی. می ترسیدیم عقبش بیندازد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 14&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دنیا  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتیم از طراحی عملیات برمی گشتیم. محمود رفت عقب تویوتا. گفتم: جلو که جا هست. &lt;br /&gt;
گفت: راحتم. این جا راحت ترم. &lt;br /&gt;
من هم رفتم پیشش نشستم. از سر شب دیده بودم که تو حال خودش نیست. اول جلسه که قرآن خواند گریه افتاد. بقیه هم از گریه اش گریه افتادند. ماشین که کمی حرکت کرد گفت: دلم گرفته. &lt;br /&gt;
گفتم: چرا خب ؟ &lt;br /&gt;
گفت: بروجردی رفت. کاظمی رفت. قمی رفت. . . &lt;br /&gt;
یکی یکی همه را اسم برد. بیرون ماشین را نگاه کردم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 95&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم نیست داشتم چه می گفتم. شاید داشتم می گفتم: برادر کاوه ! به نظر من توی این عملیات. . . &lt;br /&gt;
به هر حال برادر کاوه داشت توی حرفم. یکی از کشته ها تا اسم کاوه راشنید زنده شد و [[نارنجک]] را انداخت سمت کاوه. [[ترکش]] سر و گردنش راگرفت. وقتی می بردندش، گفت: جون تو و جون این قله. &lt;br /&gt;
گفتم: چشم. &lt;br /&gt;
انگار به نظرش رسید بس نبوده. گفت: وای به حالت اگه این قله ازدست بره. &lt;br /&gt;
باز هم گفتم: چشم. &lt;br /&gt;
بردندش بیمارستان. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 24&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمدنش را یادم بود. می گفت: نمی دونم. مادرم اگه اجازه بدمی آم. &lt;br /&gt;
محمود رو کرد به مادر طرف و پرسید شما اجازه می دید بیاد؟ &lt;br /&gt;
مادرش گفت: بره. اگه با شما می خواد بره، خوب بره. سپرده است به دست شما. &lt;br /&gt;
حالا چهار ماه بعد، طرف توی شناسایی شهید شده بود. محمود کلی این طرف و آن طرف زد تا توانست جنازه را برگرداند. بعد من را صدا کردو گفت: نمی دونم با این چه کار کنم. روم نمی شه ببرمش پیش مادرش. مادرش به من سپرده بودش. &lt;br /&gt;
گفتم: من می برم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 28&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت: آمار! آمار یگان ! &lt;br /&gt;
گفتم: اجازه بدین تا فردا تکمیل می شه. &lt;br /&gt;
رفت. حالا آمار کجا بود؟ شب تا صبح بچه ها را کشیدم به کار. صبح آمار حاضر شد. دادیم دستش. نگاه کرده نکرده، سه تا اسم گفت. دوتاش توی لیست نبود. پاره کرد ریخت توی آتش. &lt;br /&gt;
گفتم: لیست مادر بود. &lt;br /&gt;
گفت: فایده نداره. از نو. &lt;br /&gt;
باز رفتیم یک شب تا صبح لیست درست کردیم. باز چند تا اسم گفت. یکی دو تاش نبود. باز پاره کرد ریخت توی آتش. گفت: اینم نشد. ازنو. &lt;br /&gt;
بار سوم رفتیم اتاق به اتاق و چادر به چادر از زیر سنگ هم که بود آمارنیرو را نفر به نفر گرفتیم. آوردیم. فقط یک نفر نیروی آزاد رفته بودمرخصی که توی لیست ما نبود. گفت: این کو؟ &lt;br /&gt;
باز آمد پاره کند. نگاه کرد دید بچه ها دارند گریه می کنند. گریه که یعنی اشک آمده بود توی چشم هاشان. پاره نکرد. &lt;br /&gt;
اصلا حالتش فرق کرد. فقط گفت: بابا! آخه این ها هر کدومشون یه آدمن. نمی شه بگیم حواسمون نبود که این این جا بود. جون اینا رو به ما سپردن. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 33&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نقشه را پهن می کرد و می نشست وسط نیروها. بسم الله که می گفت، نفس از کسی در نمی آمد. بعد هم مثل بچه کلاس اولی ها از همه درس می پرسید. پاشو بگو این جا چی بود. پا شو این قسمت رو توضیح بده. &lt;br /&gt;
اگر کسی اشتباه می کرد، می گفت: بنشین. دوباره توضیح می دم. گوش می کنید؟ &lt;br /&gt;
این قدر توضیح می داد تا دیگر کسی اشتباه نکند. می گفت: اشتباه توی این اتاق، خون نیرو است توی عملیات. &lt;br /&gt;
گاهی یکی خیلی پرت بود. بقیه را می فرستاد بروند و خودش باز با این می نشست. می شد هفت ساعت، هشت ساعت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 34&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو نفر واقعا بریده بودند. پیاده روی طولانی ای بود و تجهیزات هم کامل و سنگین. بریده بودند. هیچ کار هم نمی شد کرد. نیروی متخصص بودند. اگر می ماندند، این مرحله ی عملیات انجام نمی شد؛ یعنی همه لو می رفتیم، یعنی عملیات لو می رفت، یعنی می فهمیدند ما می خواهیم سد را بگیریم، یعنی سد بوکان را می فرستادند هوا که دست ما نیفتد، یعنی هزار تا یعنی دیگر. اگر هم می ایستادیم، صبح می شد و بازعملیات لو می رفت. &lt;br /&gt;
کوله پشتی و اسلحه شان را گرفتم، دادم بچه های دیگر بیاورند، ولی فایده نداشت. چشمشان از راه ترسیده بود. آخر به محمود خبر دادیم. آمد. &lt;br /&gt;
گفت: کی نمی تونه بیاد؟ &lt;br /&gt;
تا گفتم: این دونفر. . . &lt;br /&gt;
قنداق تفنگش رفت بالا و آمد خورد توی کمر این دو تا بی چاره. گفت: اگه جایی غیر از سر ستون ببینمتون، می کشمتون. &lt;br /&gt;
دلمان می سوخت. چاره ای هم نبود. تا صبح هر چه نگاه کردم، دیدم سرستون بودند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 36&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می رفت جلو. بیست متر، سی متر، چهل متر. همه جا را با دقت نگاه می کرد. حتی زیر سنگ ها را. بعد اشاره می کرد بقیه بیایند جلو. می گفت: این آدم ها تحت ولایت منند. خودم باید این کار را بکنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 56&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: برو بخواب. ما خودمون می ریم. توی این گل و شل و این شب تاریک، تو دیگه نیا بالا. می ریم و برمی گردیم. &lt;br /&gt;
گفت: کردستانه. یه ضد انقلاب بی پدر و مادر، تنهایی با یک کلاش تار ومارتون می کنه. کسی هم نیست که نیرو رو جمع کنه. بچه ها خدای نکرده توی مخمصه می افتند. باید خودم باشم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 57&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با بچه ها که طرف بود، می گفت: اگه ممکنه، این قسمت رو بیش ترتقویت کنید. یا می گفت: اگه ممکنه، این نقص ها هست، لطف کنیدبرطرف کنید. به فرمانده ها که می رسید می گفت: خجالت نمی کشی ؟ این همه وقته داری می جنگی، باز وضعت اینه ؟ &lt;br /&gt;
می گفت: نیروی بسیجی اومده برای خدا بجنگه. مشکل نداره. ازبی عرضگی ما است که نمی تونیم سازمان دهیش کنیم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 71&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفته بود آن بالا و داد می زد بچه ها بیایید. قله فتح شد. &lt;br /&gt;
خودش بود و [[ژ سه]] ی قنداق کوتاهش. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 42&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سینه خیز تا پیششان رفت. کمینشان توی غار بود، اسلحه هاشان راهمان جا گذاشته بودند و آمده بودند بیرون چایی بخورند. رفت و بی صدا کتریشان را برداشت. طرف دستش را آورد کتری را بردارد، دیدکتری نیست. &lt;br /&gt;
بلند شد و خندید و گفت: یه چایی هم بدین ما بخوریم. &lt;br /&gt;
چایی ریختند برایش. خورد و دست هاشان را بستیم و بردیم تا مقرشان را پیدا کنیم. &lt;br /&gt;
یکیشان می خواست داد و فریاد کند که توی مقر باخبر شوند. زد زیرگوشش و گفت: کار تو دیگه از این حرف ها گذشته. راهت رو برو. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 44&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیغام دادند که اگر مردی بیا فلان جا، یک جایی بیرون شهر، آن جابجنگ. رفتیم. سنگر زده بودند. کانال کنده بودند. مهمات حسابی هم فراهم کرده بودند. ما را انداخته بودند توی دشت باز و خودشان توی کانال. این مردانه جنگیدنشان بود. باور کن قبر هم برامان کنده بودند. &lt;br /&gt;
انداخت بچه ها را توی دشت و رفتند توی کانال. نقشه اش را کشیده بودند که قضیه ی محمود را آن جا مختومه کنند. آخر کار مجبور شدندکانال را ول کنند و در بروند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 51&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا دیدمش پرسیدم داداش ! چرا صورتت این قدر ورم کرده ؟ &lt;br /&gt;
گفت: نه. کی می گه ؟ &lt;br /&gt;
گفتم: ایناها. و آینه را از روی تلویزیون برداشتم دادم دستش. &lt;br /&gt;
نگاه کرد و گفت: نه. ورم نکرده. &lt;br /&gt;
رفتم توی آشپزخانه. می شنیدم که یواش یواش به آقا جان می گفت: مدتیه. فکر کنم اثر ترکش ها است. &lt;br /&gt;
توی سرش پر ترکش بود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 25&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مجروحیت&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D9%88%D9%87_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%A7%D9%88%D9%84</id>
		<title>شهید محمود کاوه - بخش اول</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%DA%A9%D8%A7%D9%88%D9%87_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%A7%D9%88%D9%84"/>
				<updated>2020-01-17T11:08:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم &lt;br /&gt;
با خبر شده بودند که سکه برده که بفروشد، پول واریز کند برای مکه. فرستادند پیِش که نمی خواهد. از طریق سپاه می بریمت. مجانی &lt;br /&gt;
نرفت. اصلا نرفت. نه مجانی، نه پولی، نه هیچ جور &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 67&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، حج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسمش درآمده بود برای مکه. نمی رفت. مادرش دوست داشت محمودش حاجی بشود. پرسید خب مادر چرا نمی ری ؟ &lt;br /&gt;
گفت: من اگر برم و برگردم ببینم توی همین مدت ضد انقلاب حمله کرده، یه عده رو کشته، یه جاهایی رو گرفته، که نبودن من باعث این ها شده، چی دارم جواب بدم ؟ جواب خون این بچه ها رو کی می ده ؟ &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 68&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، حج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر بی حجاب که می آمد درِ مغازه، محمود بهش جنس نمی داد. یکی آمده بود و محمود هم بهش جنس نداده بود و خلاصه دعواشان شده بود. محمود هم بچه بود. سفت ایستاده بود که نه، به تو جنس نمی دهم. طرف هم رفته بود و شب با پدرش برگشته بود و شکایت محمود را به آقا جان کرده بودند و یک سیلی هم توی گوش محمود زده بودند. طفلک به ملاحظه ی آقاجان صدایش درنیامده بود. سیلی راخورده بود و دم نزده بود. می دانست که اگر کار به آژان و آژان کشی بکشد، برای آقاجان بد می شود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 5&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ،‌ حجاب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب تا نصف شب کشتی می گرفتیم. وقتی خواستیم بخوابیم، محمودگفت: صبح برای نماز بیدارم کنید. اگه بیدار نشدم، آب بریزید روم که بیدار شم. &lt;br /&gt;
صبح هر چه کردیم، بیدار نشد. ناچاری با ترس و لرز آب ریختیم روش. بلند شد، تشکر هم فکر کنم کرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 80&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخر شب بود. دلم برایش تنگ شده بود. به خودم گفتم: تو چه طورخواهری هستی ؟ برادرت توی بیمارستانه، برو یه سر بهش بزن. &lt;br /&gt;
می دانستم ناراحت می شود که شب برویم بیرون. گفتم: علَی الله. می روم، هر چه باداباد. رفتم. پشت در اتاقش مراقب ایستاده بود و برق اتاقش خاموش بود. گفتم: لای در را باز کنید، من این را برایش بگذارم تو و یک نظر ببینمش و بروم. یادم نیست چی برایش برده بودم، ولی یک چیزی برده بودم. بیش تر بهانه بود. در را که باز کردند، دیدم صدایش می آید. مناجات می کرد. خواستم بیایم بیرون که من را دید. گفت: این جا چه کار می کنی ؟ &lt;br /&gt;
گفتم: دلم برات تنگ شده بود، آمدم ببینمت. &lt;br /&gt;
گفت: من راضی نیستم این ساعت شب بیایی این جا. &lt;br /&gt;
گفتم: زود می روم. &lt;br /&gt;
گفت: برو. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 22&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز شب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب که امام می ایستاد به نماز، محمود می رفت از آن بالا امام را نگاه می کرد. خیلی دوست داشت. تا این که دادند آن جا را سیم خاردارکشیدند. شاید فقط برای این که محمود نرود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 9&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خمینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولین بار که از بیت امام آمد مرخصی، دیدیم محمود محمود دیگری شده. پاک عوض شده بود. نمازهاش هم عوض شده بود. کیف می کردی نگاه کنی. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 10&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خمینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کجا می ری بچه ؟ &lt;br /&gt;
ـ مدرسه. &lt;br /&gt;
ـ این چیه ؟ &lt;br /&gt;
ـ کتابه. &lt;br /&gt;
پاسبان کتاب را گذاشت کنار و شروع کرد جیب های محمود را دنبال اعلامیه گشتن. فکرش نمی رسید که شاید این کتاب هم مثل اعلامیه ممنوع باشد&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ،‌ انقلاب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 3&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ،‌ انقلاب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال 1340 در [[مشهد الرضا(ع)]] ، خانواده مؤمن و معتقد کاوه صاحب پسری شدند که او را محمود نامیدند و از همان کودکی برای تربیت دقیق و پرورش خصائص اسلامی در وجودش تلاش بسیار نمودند. پدر محمود از کسبه متعهد مشهد به شمار می آمد و با روحانیون مبارزی چون [[آیت الله خامنه ای]]، شهید هاشمی نژاد و شهید کامیاب در ارتباط بود. دوران دبستان به پایان رسید و علاقه شدید پدر به مکتب اسلام باعث شد که محمود به ادامه تحصیل در حوزه علمیه تشویق شود. او همزمان تحصیلات دوره راهنمایی و دبیرستان را نیز ادامه داد. با اوج گیری جریانات انقلاب، او که جوانی با نشاط و مذهبی بود، فعالیت های مبارزاتی خود را آغاز کرد و در طی این مسیر از راهنمایی های آیت الله خامنه ای بسیار استفاده نمود. محمود جزو اولین افرادی بود که به [[سپاه پاسداران]] در [[مشهد]] مقدس پیوست و پس از گذراندن یک دوره شش ماهه چریکی، به آموزش نظامی دیگر برادران سپاه و [[بسیج]] پرداخت. چندی بعد برای حفاظت از بیت شریف امام (ره) به خدمت ایشان حاضر شد و در مدت شش ماه توشه پر باری از سیره عملی آن حضرت ذخیره نمود. حمله متجاوزان آغاز شد و کاوه ماندن را تاب نیاورد، پس خود را به جبهه شوش رساند و به یاری شهید چمران شتافت. به دنبال عملیات نیروهای سپاه در محورهای مختلف [[کردستان]] و همزمان با تشکیل تیپ ویژه شهدا (به فرماندهی شهید کاظمی )، محمود به عنوان فرمانده عملیات این تیپ، برگزیده شد. آوازه تیپ شهدا و فرمانده عملیات آن تا به آنجا رسیده بود که افراد ضد انقلاب دستگیر شده می گفتند: «فرماندهان ما تأکید کرده اند که اگر با نیروهای تحت امر شخصی به نام «کاوه» مواجه شدید، مقابل آن ها نایستید و فرار کنید.» او پس از [[شهادت]] شهیدان کاظمی ، گنجی زاده و محمد بروجردی در سال 1362 فرماندهی تیپ را به عهده گرفت. محمود کاوه، زندگی اش را وقف انقلاب کرده، خود را فرزند کردستان می نامید و با وجود تبلیغات سوء دشمنان و ضد انقلاب، مردم مهاباد با شنیدن خبر شهادتش، پای برهنه پیکر او را بر دوش گرفتند و بر سر و سینه زدند. روح بلند و آسمانی محمود در یازدهم شهریور ماه سال 1365 در سن 25 سالگی، در عملیات [[کربلای 2]] و در حالیکه پیشاپیش [[رزمندگان]] بر قله 2519 [[حاج عمران]] به سوی یاری دین خدا گام بر می داشت، رفیع ترین قله عشق و عرفان را فتح کرد و تنها فرزندش «زهرا» را برای ما، در راه ماندگان، به یادگار گذاشت. &lt;br /&gt;
منبع سایت صبح&lt;br /&gt;
موضوع : زندگی نامه سرداران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه که بود با خودم می بردمش سر کار. شاطر بودم. می نشاندمش درمغازه. نمی گذاشتم با هر کسی برود و بیاید. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 1&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهش گفته بود محمود آقا! شما هم دیگه باید [[جبهه]] رفتنتون رو کم ترکنید. بالاخره این بندی خدا هم. . . &lt;br /&gt;
و با دستش اشاره کرده بود به آن طرف خانه، به جایی که حدس زده بودکه زن محمود آن جا است، و باقی حرفش را گفته بود . . . بنده ی خدا هم بچه ی مردمه. امانته دست شما. &lt;br /&gt;
محمود هم گفته بود فقط این یکی امانته ؟ فقط همینه که بچه ی مردمه ؟ اونا که تو جبهه اند بچه ی مردم نیستند؟ &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 15&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، زندگی مشترک &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرش می گفت: من دامادش کردم که شاید عروسم نگه ش دارد. تو هم که نتونستی پابندش کنی. &lt;br /&gt;
اصلا نخواسته بودم پابندش کنم. قرارهامان را از قبل با هم گذاشته بودیم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 17&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، زندگی مشترک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می پرسیدیم زهرات چه طوره ؟ &lt;br /&gt;
اسم دخترش رو که می شنید، گل از گلش می شکفت. می گفت: خوبه. &lt;br /&gt;
چه قدر دخترش را دوست داشت و چه قدر کم دیدش. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 20&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، فرزند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مأموریت داشت تهران. درست روز بعد عروسیش. گفتیم با هم برویم ماه عسلمان هم باشد. رفتیم، تهران که رسیدیم، خانه ی یکی از بستگانش، من را گذاشت و رفت دنبال کارهایش. این هم ماه عسلمان. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 13&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، ماه عسل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: مادر! بچه ات به دنیا اومده. ما هیچی. خانواده ی زنت خیلی دل خورن. بیا. &lt;br /&gt;
گفت: نمی تونم. کار دارم. &lt;br /&gt;
ده روز بعد آمد. &lt;br /&gt;
از راه که رسید، گفت: اسمش رو بگذارید زهرا. &lt;br /&gt;
گفتیم: باشه. زهرا. حالا برو ببینش. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 19&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، نامگذاری فرزند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرش را برده بودند کردستان، ببیند پسرش کجا است و چه کار می کند. وقتی فهمیده بود، گفته بود بابا! شما از این امکانات بیت المال استفاده نکنیدها. چیزی اگر می خواید بخورید یا جایی می خواید برید، با خرج خودتون باشه. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 82&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، بیت المال &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صیاد، خدا رحمتش کنه، دوازده هزار نفر برده بود مستقر کرده بود، اماشروع نمی کرد. آخر فرستاد پی محمود. گفت: آقای کاوه، دست و دلم می لرزه. نمی تونم فرمان حمله بدم. چی کار کنم ؟ &lt;br /&gt;
محمود عصبانی شد. گفت: به قدرت خودت می خوای عملیات کنی یابه قدرت خدا؟ &lt;br /&gt;
گفت: لااله الاالله. خُب به قدرت خدا. &lt;br /&gt;
گفت: پس حلّه دیگه. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 53&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، خدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برگشت سمت من و توی تاریکی گفت: کی هستی ؟ &lt;br /&gt;
دیدم الان است که بزند. گفتم: نزنی. منم. &lt;br /&gt;
گفت: مگه نگفتم دنبال من راه نیفت ؟ &lt;br /&gt;
گفتم: خُب بابا داری تنها می ری. &lt;br /&gt;
گفت: تنها می رم. گرگ که نمی خورَدَم. &lt;br /&gt;
حالا همه ی دور و بر کومله و دمکرات بودند که من پیش گرگ ها راحت می تونستم بخوابم، اما پیش این ها نه. چی بهش بگم ؟ گفتم: می ترسم تنها برگردم. &lt;br /&gt;
گفت: برو. برو بازی درنیار. &lt;br /&gt;
گفتم: چشم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 43&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نور سیگارشان را دیده بود. چهار نفر را فرستاد تا ببینند قضیه چیست. دو نفر کومله بودند. یکی فرار کرده بود و یکی را گرفته بودند. &lt;br /&gt;
ازش پرسید این جا چه کار می کردید؟ &lt;br /&gt;
طرف گفت: شنیده بودیم قرار است کاوه بیاید. گفته بودند هر وقت رسید خبر بدهید که مقر را خالی کنیم. &lt;br /&gt;
در مورد کاوه دستور برای کومله عقب نشینی بی درگیری بود. درگیری را مدتی امتحان کرده بودند، دیده بودند فایده ندارد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 49&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ترس &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر رسانده بودند که می خواهیم بیاییم شهر را بگیریم، کسی توی شهر نباشد. مردم هم از ترس، مغازه های بازار را بسته بودند و رفته بودند خانه هاشان. در کل بازار شاید چند تا مغازه بیش تر باز نبود. &lt;br /&gt;
به کاوه گفتند که ضد انقلاب الان است که بیاید، شهر را هم مردم از ترس تعطیل کرده اند. &lt;br /&gt;
به من گفت: یک قوطی رنگ و یک قلم مو بردار و با بچه ها بیا. رفتیم بازار. گفت: روی در مغازه های بسته را شماره بزن. شروع کردم شماره زدن. هنوز به آخر بازار نرسیده، دیدیم مردم دارند برمی گردند مغازه ها راباز می کنند. فکر کرده بودند لابد اعدامشان می کنیم که مغازه شان رابسته اند. ترس ترس را از رو برد. آن ها هم از خیر تصرف شهر گذشتند. خیلی منتظرشان شدیم، نیامدند. خون از دماغ کسی هم نیامد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 40&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ترس &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: چی شده بابا جان ؟ چرا نمی ری ؟ این بار اومده ای ده روزمونده ای. &lt;br /&gt;
فکر می کردم که لابد با یکی از فرمانده هاش دعواش شده که نمی رود. &lt;br /&gt;
گفت: اومدم نیرو ببرم. طول می کشه. باید تمام استان رو از زیر پا درکنم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 27&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار روز بعد از شروع عملیات بود و یک هفته بود که محمود حتی یک ساعت هم نخوابیده بود. بالای تپه وسط برف نشسته بود. باد سوزداری هم می آمد. دو تا بی سیم دستش بود. مدام بی سیم ها صدامی زدند و کارش داشتند. بین این صداها سرش شل می شد و چرتی می زد. باز تا صدای بی سیم می آمد، جواب می داد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 59&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبس که رسیدیم محمود گفت: هر چی جا مونده ضبط کنید و صورت بردارید. &lt;br /&gt;
حتی سلاح های روی هلیکوپترها را هم باز کردیم. روحانی ای بود که آن روزها بسیار مشهور بود. او هم از راه رسید. آمد توی هلیکوپتر. گفت: دارید دزدی می کنید. شما دزدید. &lt;br /&gt;
محمود عصبانی شد. داد و فریادش رفت هوا. گفت: ما دزدیم ؟ بردیم خونه مون که دزد شدیم ؟ همین طوری دهنت رو باز می کنی شما و به پاسدار تهمت دزدی می زنی ؟ من شرعا عرفا قانونا راضی نیستم. اومدیم این وسایلو داریم جمع می کنیم، صورت برداری می کنیم، انتقال می دیم. اومدیم این جا مستقر شدیم که اگر برگشتند، عوض وسایل آماده شون با ما مواجه بشن، بعد شدیم دزد؟ &lt;br /&gt;
طرف رفت روی آمبولانسی که آن جا بود، گفت همه ی پاسدارها رو جمع کردند، از همه شان عذرخواهی کرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 8&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تهمت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم: با برادر کاوه کار دارم. &lt;br /&gt;
گفتند: داره فوتبال می زنه با بچه ها. &lt;br /&gt;
هر چه نگاه کردم، دیدم خب دارند فوتبال بازی می کنند، همه مثل همند. من از کجا بفهمم کاوه کدام است ؟ صبر کردم بازی که تمام شد، پیداش کنم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 79&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تواضع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تلفن زد آقا، این مبلّغی که فرستادید، احتیاج بهش نیست. بگیدبرگرده. &lt;br /&gt;
پرسیدم چرا؟ کسی دیگه پیدا شده ؟ &lt;br /&gt;
گفت: نه. لازم نیست اصلا. &lt;br /&gt;
گفتم: یعنی چی ؟ &lt;br /&gt;
گفت: این قراره بیاد اون جا، توی پادگان، تبلیغ خدا و پیغمبر و امام حسین رو بکنه. هنوز از راه نرسیده رفته منبر، منبر اولش، داره تبلیغ من محمود کاوه رو می کنه. به چه درد می خوره این ؟ &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 63&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تواضع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی بی کله بود. کنارش راه می رفتم. کنار گوشم صدای [[گلوله]] شنیدم، &lt;br /&gt;
سرم را دزدیدم. عصبانی شد. گفت: مگه منو نمی بینی چه طوری می رم ؟ سرتو چرا می دزدی ؟ داره با دوربین نگاه می کنه ببینه من و تومی ترسیم یا نه. &lt;br /&gt;
معاونش از راه رسید. داد زد محمود سرتو بدزد. &lt;br /&gt;
بعد هم خیز برداشت و کوبیدش زمین. گلوله از بیخ گوششان رد شد ودیوار پشت سرش را سوراخ کرد. درست همان جا که یک ثانیه پیش سرش بود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 45&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شجاعت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی راه افتادیم برای عملیات، فکر نمی کردیم ضد انقلاب باخبر باشد. وسط جاده به یک آمبولانس رسیدیم با چراغ های روشن. معلوم بودگذاشته اندش که ما ببینیم. جلویش هم جسد دو تا از شهدای ارتش راخوابانده بودند. مثله شان کرده بودند. خیلی تهدیدآمیز بود. با این که کم از این چیزها ندیده بودیم، ولی چند نفر حالشان به هم خورد. همه به فکر برگشتن بودیم. کاوه گفت: بریم. &lt;br /&gt;
گفتم: با این وضع ؟ &lt;br /&gt;
گفت: اصلا چون وضع این طوریه، حتما باید بریم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 47&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شجاعت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیغام دادند که اگر مردی بیا فلان جا، یک جایی بیرون شهر، آن جابجنگ. رفتیم. سنگر زده بودند. کانال کنده بودند. [[مهمات]] حسابی هم فراهم کرده بودند. ما را انداخته بودند توی دشت باز و خودشان توی کانال. این مردانه جنگیدنشان بود. باور کن قبر هم برامان کنده بودند. &lt;br /&gt;
انداخت بچه ها را توی دشت و رفتند توی کانال. نقشه اش را کشیده بودند که قضیه ی محمود را آن جا مختومه کنند. آخر کار مجبور شدندکانال را ول کنند و در بروند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 51&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شجاعت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشت با حسین بازی می کرد. حسین کوچک بود. به بچه می گفت: دایی جون ! اذیت نکن وگرنه اون بلایی که قراره سر صدام بیارم سر توهم می آرم ها. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 61&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ،‌ شوخی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتم می رفتم بالای تپه. یک باره دیدم از آن بالا تیر می آید. خودم راآماده کردم که جواب بدهم. سمت را پیدا کردم و داشتم اسلحه ام رامیزان می کردم که از آن بالا فریاد زد نزن. نزن. قبول. آمادگیت بیست. &lt;br /&gt;
محمود بود. خندیدم و رفتم بالا. تازه بلند شده بود. هنوز ضعیف بود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 6 کتاب شهید محمود کاوه، ص 23&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ،‌ شوخی&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%B3%D9%88%D9%85</id>
		<title>شهید ناصر کاظمی - بخش سوم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%B3%D9%88%D9%85"/>
				<updated>2020-01-17T11:00:48Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جاده از پایین دره کشیده شده بود تا بالای قله. همه اش هم پیچ واپیچ بود و پرتگاه و صخره. گفت «فکر می کنی چند ساعت طول بکشه برسیم اون بالا؟» &lt;br /&gt;
همین جوریش اگر می خواستی جاده را بروی، بیش تر از دو ساعت می شد، چه برسد به این که پشت هر پیچ و صخره ای کومله ها منتظرت ایستاده باشند. گفتم «اصلا فکر نکنم برسیم. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
سر هر پیچ نگه می‌داشت. پیادمان می کرد، می گفت «بلند الله اکبر بگین. »&lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
از پنجاه شصت کیلومتر جاده، سی چهل کیلومترش با عملیات آزاد شده بود. مانده بود بیست کیلومتر. تا این بیست کیلومتر تمام شود، حلقمان پاره شد. وقتی رسیدیم، گفت «دیدین؟ بَده که بیست کیلومتر رو چهار نفری با الله اکبر آزاد کردیم؟» &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 65&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مدیریت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه مان را جمع کرد، گفت «تا سد بیش تر از چهل کیلومتر راهه. باید پیاده برین، همه چی هم همراه ببرین؛ کوله پشتی، [[اسلحه]] ، همه چی. اما صبح باید پای سد باشین. » &lt;br /&gt;
گفتم «اگه نباشیم؟» &lt;br /&gt;
نگاه کرد توی صورتم. گفت «همه چی تموم می شه؛ می شه باد هوا. کلی شهید، کلی تلفات. آخرش هم هیچی. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
بعضی ها گفته بودند، باید چند مرحله عملیات کرد. گفت «اگه دستِ منه، یک باره تا خود سد می رم. » &lt;br /&gt;
یک عده را با لباس کردی و چندتا تراکتور فرستاد شناسایی. گفته بودند «توی روز پرنده پر بزنه، گوشی می آد دستشون. سد می ره هوا. »&lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
نای جنگیدن نداشتیم. نگاه کردم ته ستون. همه ی شب پیاده آمده بودیم. گفتم «خدا به فریادمون برسه. » &lt;br /&gt;
آفتاب که زد، صدای تق تق تفنگ پیچید توی سد. دست آخر کومله ها فرار کردند طرف کوه و بیابان. ما ماندیم و سد بوکان. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 71&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مدیریت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به همه ی هتل ها سر زد. مشهد غلغله بود. فکر کردم «ناصر که فرمانده سپاهه. برای جا که نباید مشکلی داشته باشیم. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
پسرک آمد جلو. گفت «آقا! خونه نمی خواین؟» &lt;br /&gt;
التماس می کرد. ناصر گفت «چرا که نه؟ خونه تون مستقله؟» &lt;br /&gt;
گفت «اوهوم. » &lt;br /&gt;
تمام مدت یک هفته ای که آن جا بودیم، غذای ما همان غذای صاحب خانه بود. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
وقت رفتن، ناصر کیف پولش را باز کرد و گرفت جلوی صاحب خانه گفت «قابل نداره. »&lt;br /&gt;
صاحب خانه هم هر چه قدر که خواست برداشت. اهل چانه زدن نبود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 89&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مسافرت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمد پیش امام جمعه ی پاوه، گفت «چرا خطبه نمی خونین برای مردم؟»&lt;br /&gt;
گفته بود «ما اهل سنتیم. شما شیعه ین. »&lt;br /&gt;
گفته بود «این حرف ها چیه، نماز جمعه رو اقامه کنین. هر طوری که هست، هر جوری که صلاح می دونین. »&lt;br /&gt;
. . . . . &lt;br /&gt;
گفته بود «پاسدار بی نماز به درد نمی خوره. » &lt;br /&gt;
اذان که می گفتند، سنی و شیعه صف می بستند برای نماز. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 13&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وحدت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک جایی بروی، ببینی هیچ کس تحویلت نمی گیرد، چه حالی می شوی؟&lt;br /&gt;
بعد کمی که بگذرد، یکی بیاید آدم حسابت کند، تحویلت بگیرد. آن وقت چه طور؟ پر درمی آوری یا نه؟&lt;br /&gt;
. . . . &lt;br /&gt;
طرف اصلا فوتبالش خوب نبود. کسی محلش نگذاشته بود. بازیش نداده بودند. &lt;br /&gt;
یک باره دیده بودش، از بازی آمده بود بیرون. گفته بود «این جای من. » بازی ناصر با بازی او کلی توفیر داشت. همه دادشان درآمده بود، اما اصلا گوشش بدهکار نبود. گفته بود «نه. این رو بفرستین جای من، بگذارین بازی کنه. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 2&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، ورزش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیم را جمع و جور کرد، گفت «چه مسابقه ای می شه فردا!» &lt;br /&gt;
عاشق فوتبال بود. &lt;br /&gt;
. . . . . &lt;br /&gt;
قبل از مسابقه رفت پشت بلندگو، قرآنش را از جیبش درآورد و خواند. بقیه هم دویدند توی زمین برای گرم کردن. &lt;br /&gt;
. . . . . &lt;br /&gt;
دیده بود یکی از بچه ها کفش ندارد، گفته بود «چرا این جوری؟» &lt;br /&gt;
گفته بود «کفش ندارم. » &lt;br /&gt;
گفته بود «من که دارم. » &lt;br /&gt;
کفش هایش را درآورده بود، داده بود بهش. به پایش گشاد بود. &lt;br /&gt;
دویده بود دوتا کفی پیدا کرده بود، گذاشته بود توی کفش ها. گفته بود «اندازه ت شد؟» &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 3&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، ورزش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لباس تیم راه آهن تهران را پوشیده و دارد با لباس و شورت ورزشی و کفش کتانی استوک دار روپایی می زند. توی عکس انگار همین دیروز بوده. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 4&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، ورزش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیپلمش را که گرفت، گفت «من سربازی نمی رم؛ می رم دانشگاه. » کنکورش را که داد، رشته ی تربیت بدنی قبول شد. &lt;br /&gt;
. . . . . &lt;br /&gt;
فقط درس نمی خواند. توی یکی از مدارس جنوب تهران شده بود مربی ورزش. درس می داد. &lt;br /&gt;
. . . . . &lt;br /&gt;
بعضی وقت ها روزنامه می آورد سر کلاس. بحث می کرد و تحلیل می داد و از این جور چیزها. کمک هزینه ی دانشگاهش را هم می داد برای شاگردانش کتاب می خرید. &lt;br /&gt;
. . . . . &lt;br /&gt;
بعد از [[انقلاب]] هم همه ی حقوقش را خرج لباس و کاغذ و قلم بچه های محروم منطقه می کرد. &lt;br /&gt;
می گفتم «پس خودت چی؟» &lt;br /&gt;
می گفت «من که خرج شخصی ندارم. یک دست لباس می خوام که هم لباس [[سپاه]] هست، هم کلی از قبل انقلاب دارم. » &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 5&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، ورزش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فوتبالیست قهاری بود. عملیات که نبود، شب تا صبح کارش می شد تمرین دادن نیروها. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
می گفت «زمین فوتبال میدون جنگه. کاپیتان هم همون فرمانده ست. هر چی فرمانده می گه باید گوش کنین. » &lt;br /&gt;
بچه ها را تمرین می داد. می گفت «این تمرین، تمرین جنگه. » &lt;br /&gt;
توی بازی هم خیلی سر بچه ها داد می زد. می گفت «وقتی می گم سر جای خودت بازی کن، فکر کن اسلحه داده ام دستت، گذاشته امت سرِ پست. کی توی جنگ پستش رو ول می کنه می ره؟» &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 56&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، ورزش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیدم نشسته روی میز فرمانداری و پاهایش را قلاب کرده به هم. &lt;br /&gt;
همه ی صندلی ها را طوری روی میز چیده بود که پایه هایشان همه رو به سقف بود. &lt;br /&gt;
گفت «همه ی شما رو این جا جمع کرده ام که این رو بگم. من نمی خوام فرماندار جایی باشم که حتی یک روستاش دست ضدانقلابه. تا وقتی هم که این جا آزاد نشه، پاک سازی نشه، وضع همینه؛ میز و صندلی، بی میز و صندلی. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 14&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول عروسیمان بود. قرار گذاشته بودیم با هم. گفته بودیم «ماه رمضون امسال باشه برای نماز و دعا و کتاب خوندن. » &lt;br /&gt;
یک عالمه کتاب هم برای خواندن آماده کرده بودیم. روز اول تمام نشده، تلفن زنگ زد. بروجردی بهش گفته بود «بهت احتیاج داریم. »&lt;br /&gt;
یک روزه بارش را بست و رفت. برای عید فطر که برگشت، گفت «عجب کتاب خوندنی شد امسال. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 86&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید هفته ای یک بار می آمد ستاد. وقتی هم که می آمد، دوره می افتاد توی قسمت ها و معاونت ها. آمد پیشم، محکم کوبید توی گودی کمرم. گفت «تو این همه آدم جنگی و قبراق رو چه جوری جمع کرده ای پیش خودت؟ از کجا پیداشون کردی؟» &lt;br /&gt;
حظ کردم. حالا جنگی جنگی هم نبودند ها. دیده بودشان که اسلحه برداشته اند، چندتا تیر درکرده اند. گفتم «خب دیگه، می تونیم. » &lt;br /&gt;
گفت «اون وقت حیف نیست این ها رو گذاشته ای توی ستاد، کار دفتری انجام بِدَن؟» &lt;br /&gt;
اسم ده پانزدنفرشان را نوشت، گذاشت جلویم. گفت «من این ها رو می خوام. » &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 54&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، کادرسازی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از بیمارستان که مرخص شدم، به جای کردستان، فرستادندم یک جای دیگر، تا روزی که دوباره به م مأموریت دادند [[کردستان]]. وقتی دیدمش، گفت «حالا که با پای خودت برگشته ای، دیگه نمی گذارم برگردی. » &lt;br /&gt;
گفتم «پدر بیامرز، مأموریت دارم. کارم تموم بشه، باید برگردم. » &lt;br /&gt;
گفت «بی خود، همین جا می مونی. من الآن مسئول ستاد ندارم. »&lt;br /&gt;
قائم مقامش را نشان داد، گفت «این رو می بینی؟ مهندس بوده، از پشت میز توی اداره ش کشوندمش این جا، کردمش قائم مقام. تو هم از همین حالا مسئول ستاد منی. » &lt;br /&gt;
که جناب عالی برین منطقه بجنگین، من بمونم توی ستاد، خاک بخورم، بپوسم. هان؟&lt;br /&gt;
زحمت نکش. این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست &lt;br /&gt;
زنگ زد دژبانی، اسمم را گفت. گفت «این آقا حق نداره از در بره بیرون، تا من بگم &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 55&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، کادرسازی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت «برادر طیاره! می خوام بفرستمت مأموریت. » &lt;br /&gt;
ـ هر کاری داری بگو. من تا هفتم برج بیش تر نیستم. &lt;br /&gt;
طیاره بچه ی اصفهان بود. فکر کرد می خواهد از کردستان برود. گفت «بعد دو سال می خوای ول کنی بری اصفهان؟» &lt;br /&gt;
خندید. گفت «ناصرجون! اصفهان چیه؟ کی می خواد برگرده اصفهان؟»&lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
توی محور بانه ـ سردشت با هم بودند. کاظمی از طرف بانه حمله می کرد، طیاره از سمت سردشت. وقتی توی محور بانه شنیده بود که طیاره شهید شد، انگار یاد چیزی افتاده باشد، پرسیده بود «امروز چندمه؟» &lt;br /&gt;
گفته بودند «هفتم. » &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 63&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسمم را برای حج نوشته بود. تلفنی به م گفت. گفتم «پس خودت چی؟» &lt;br /&gt;
گفت «توی عملیات خیلی اذیت شدی. اعصابت ریخته به هم. برو اعصابت بیاد سرِ جاش. » &lt;br /&gt;
گفتم «کی خونه ی خدا رو رد می کنه، اما خودت چی؟» &lt;br /&gt;
گفت «خدا رو چی دیدی؟ شاید قسمت ما هم خودش باشه. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
تلفن زنگ زد. هنوز چند ساعتی مانده بود به پرواز. گفتم «شاید کاظمی باشه، خواسته باشه بیاد. » &lt;br /&gt;
نبود. خبرش را دادند به م. گفتند «پرید. » &lt;br /&gt;
هنوز چند ساعتی به پرواز مانده بود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 73&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناصر که فرماندهشان بود، بیست و دو نفر بیش تر نبودند. حالا که می رفت سر خاکشان، خودش مانده بود و یکی دیگر که [[جانباز]] شده بود. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
گفت «من می رم بهشت زهرا، زود می آم. » &lt;br /&gt;
رفته بود. دیده بود همه جا پر شده. می ترسید دیگر جایی برایش نمانَد. &lt;br /&gt;
هِی می گفت «این قطعه هم پُر شد. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 90&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دَم شهید شده بود. سر و کله اش را باندپیچی کرده بودند، فرستاده بودند عقب، که کسی نفهمد. بعد که فهمیدند، ولوله ای شد. همت هر کاری کرد بچه ها را آرام کند، نشد. آرام نمی گرفتند که؛ نه با حرف، نه با دعوا، با هیچ چیز. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 95&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از صبح تا شب مادرم دلشوره داشت. خواب دیده بود. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
می گفت «نشسته بودم توی مسجد امام، توی بازار، همراه پدر ناصر. بلند شدم وضو بگیرم. یک پرنده ی سفید قشنگ آمد، نشست روی درخت بالای سرم. من که وضو می گرفتم، نگاهم می کرد. زل زده بود به من. بی اختیار دستم رفت روی قلبم. بهش گفتم تو آزادی، برو. پرنده ی سفید که پر زد و رفت، از خواب پریدم. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
صبح فرداش اخبار اعلام کرد داداش ناصر شهید شده. مادر قبلا به بابا گفته بود. بعد از دیدن خواب به پدرم گفته بود که ناصر شهید شده. همه می دانستیم که دیر یا زود، همچه خبری را باید بشنویم. خودش هم می دانست. قبل از ازدواجش به من می گفت «آبجی! اگه می خوای برای من زن پیدا کنی، بهش بگو که من خیلی موندنی نیستم. » &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 96&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی مهربان بود. دوستش داشتم. هر وقت دلم می گرفت، می آمد باهام حرف می زد. روحیه ام عوض می شد. تلفن کرد. گفت «سلام به مادر مجاهد خودم. » &lt;br /&gt;
جوابش را دادم. گفت «من رو دوست داری؟» &lt;br /&gt;
گفتم «چی شده پشتِ تلفن از این حرف ها می زنی؟» &lt;br /&gt;
گفت «دوست دارم مثل حضرت زینب(س) رفتار کنی. یک وقت برای من ناراحت نشی ها. » &lt;br /&gt;
دلم از جا کنده شد. تلفن را دست به دست کردم. گفت «آدم چیزی رو که دوست داره، در راه خدا می ده، تو چی؟»&lt;br /&gt;
گفتم «هر چی خدا بخواد، خوشه. تو دست من امانتی مادر، سپردمت به خدا. هر وقتی بخواد، امانت مال خودشه، می گیره. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 97&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت «برادر طیاره! می خوام بفرستمت مأموریت. » &lt;br /&gt;
ـ هر کاری داری بگو. من تا هفتم برج بیش تر نیستم. &lt;br /&gt;
طیاره بچه ی اصفهان بود. فکر کرد می خواهد از کردستان برود. گفت «بعد دو سال می خوای ول کنی بری اصفهان؟» &lt;br /&gt;
خندید. گفت «ناصرجون! اصفهان چیه؟ کی می خواد برگرده اصفهان؟»&lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
توی محور بانه ـ سردشت با هم بودند. کاظمی از طرف بانه حمله می کرد، طیاره از سمت سردشت. وقتی توی محور بانه شنیده بود که طیاره شهید شد، انگار یاد چیزی افتاده باشد، پرسیده بود «امروز چندمه؟» &lt;br /&gt;
گفته بودند «هفتم. » &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 63&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موقع خرید حلقه، گفت «من حلقه نمی خوام. » &lt;br /&gt;
چیزی نگفتم. من هم پیش تر گفته بودم که آیینه و شمعدان نمی خواهم. مشهد که رفتیم، برایش به جای حلقه، یک انگشتر عقیق خریدم. گفتم «باشه به جای حلقه. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
بعد از شهادت ناصر، وسایلش را برایم آوردند. انگشتر عقیقش هنوز خونی بود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 84&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمد، گفت «ای آقا! آدم که با این چیزها ناراحت نمی شه. » &lt;br /&gt;
خیلی تحویلمان گرفت. گفت «من فکر کردم شما دیگه توی عملیات ها بوده ای، می دونی. بعضی وقت ها پیش می آد، یک جایی آدم تند می شه، یک حرفی می زنه. تو دیگه چرا به دل گرفتی؟» &lt;br /&gt;
آن قدر سر به سرمان گذاشت تا بالأخره کار خودش را کرد. گفت «اخم هات رو وا کن. » &lt;br /&gt;
وا کردم. گفت «حلال کردی ما رو؟» &lt;br /&gt;
رویم نمی شد به صورتش نگاه کنم. سرم را انداختم پایین، آرام گفتم «اوهوم. »&lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
به نیم ساعت نکشید که خبر آوردند شهید شده. آن قدر حسرت خوردم که چرا توی صورتش نگاه نکردم، که چرا بغلش نکردم، که چرا نبوسیدمش. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 94&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول عروسیمان بود. قرار گذاشته بودیم با هم. گفته بودیم «ماه رمضون امسال باشه برای نماز و دعا و کتاب خوندن. » &lt;br /&gt;
یک عالمه کتاب هم برای خواندن آماده کرده بودیم. روز اول تمام نشده، تلفن زنگ زد. بروجردی بهش گفته بود «بهت احتیاج داریم. »&lt;br /&gt;
یک روزه بارش را بست و رفت. برای عید فطر که برگشت، گفت «عجب کتاب خوندنی شد امسال. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 86&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، مطالعه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جاده از پایین دره کشیده شده بود تا بالای قله. همه اش هم پیچ واپیچ بود و پرتگاه و صخره. گفت «فکر می کنی چند ساعت طول بکشه برسیم اون بالا؟» &lt;br /&gt;
همین جوریش اگر می خواستی جاده را بروی، بیش تر از دو ساعت می شد، چه برسد به این که پشت هر پیچ و صخره ای کومله ها منتظرت ایستاده باشند. گفتم «اصلا فکر نکنم برسیم. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
سر هر پیچ نگه می‌داشت. پیادمان می کرد، می گفت «بلند الله اکبر بگین. »&lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
از پنجاه شصت کیلومتر جاده، سی چهل کیلومترش با عملیات آزاد شده بود. مانده بود بیست کیلومتر. تا این بیست کیلومتر تمام شود، حلقمان پاره شد. وقتی رسیدیم، گفت «دیدین؟ بَده که بیست کیلومتر رو چهار نفری با الله اکبر آزاد کردیم؟» &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 65&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، هوشمندی &lt;br /&gt;
همه مان را جمع کرد، گفت «تا سد بیش تر از چهل کیلومتر راهه. باید پیاده برین، همه چی هم همراه ببرین؛ کوله پشتی، [[اسلحه]] ، همه چی. اما صبح باید پای سد باشین. » &lt;br /&gt;
گفتم «اگه نباشیم؟» &lt;br /&gt;
نگاه کرد توی صورتم. گفت «همه چی تموم می شه؛ می شه باد هوا. کلی شهید، کلی تلفات. آخرش هم هیچی. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
بعضی ها گفته بودند، باید چند مرحله عملیات کرد. گفت «اگه دستِ منه، یک باره تا خود سد می رم. » &lt;br /&gt;
یک عده را با لباس کردی و چندتا تراکتور فرستاد شناسایی. گفته بودند «توی روز پرنده پر بزنه، گوشی می آد دستشون. سد می ره هوا. »&lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
نای جنگیدن نداشتیم. نگاه کردم ته ستون. همه ی شب پیاده آمده بودیم. گفتم «خدا به فریادمون برسه. » &lt;br /&gt;
آفتاب که زد، صدای تق تق تفنگ پیچید توی سد. دست آخر کومله ها فرار کردند طرف کوه و بیابان. ما ماندیم و سد بوکان. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 71&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، هوشمندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم فرمانده [[سپاه کردستان]] بود، هم فرمانده تیپ ویژه ی شهدا. گفته بود «همه با یونیفرم و سر تا پا [[مسلح]] جمع بشن توی میدان اصلی [[سنندج]] . » &lt;br /&gt;
هزار و دویست نفر نظامی سراپا مسلح را کرده بود سه تا چهارصد نفر. از سه جای شهر سه تا گردان را به حالت رژه آورده بود توی میدان. پشت سرشان را هم پر کرده بود از کاتیوشا و توپ ها و تویوتاهای نظامی رنگ شده ی دست نخورده. همان روز رادیو دموکرات گفته بود «این ها رو شش ماه فرستادند اسرائیل، دوره دیدند. » &lt;br /&gt;
تا آن وقت چنین رژه ای ندیده بودند. توی دلشان خالی شده بود. خیلی ها این رژه را که دیده بودند، گفته بودند «قصه ی کردستان دیگه آخرشه. این ها اومدن کار رو یکسره کنن. » &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 59&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، هوشمندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%AF%D9%88%D9%85</id>
		<title>شهید ناصر کاظمی - بخش دوم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%AF%D9%88%D9%85"/>
				<updated>2020-01-17T10:49:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمد، گفت «ای آقا! آدم که با این چیزها ناراحت نمی شه. » &lt;br /&gt;
خیلی تحویلمان گرفت. گفت «من فکر کردم شما دیگه توی عملیات ها بوده ای، می دونی. بعضی وقت ها پیش می آد، یک جایی آدم تند می شه، یک حرفی می زنه. تو دیگه چرا به دل گرفتی؟» &lt;br /&gt;
آن قدر سر به سرمان گذاشت تا بالأخره کار خودش را کرد. گفت «اخم هات رو وا کن. » &lt;br /&gt;
وا کردم. گفت «حلال کردی ما رو؟» &lt;br /&gt;
رویم نمی شد به صورتش نگاه کنم. سرم را انداختم پایین، آرام گفتم «اوهوم. »&lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
به نیم ساعت نکشید که خبر آوردند [[شهید[[ شده. آن قدر حسرت خوردم که چرا توی صورتش نگاه نکردم، که چرا بغلش نکردم، که چرا نبوسیدمش. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب [[شهید ناصر کاظمی]]، ص 94&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ،‌ عذرخواهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش از عملیات [[فتح المبین]] بود. سیم تلفن صحرایی سنگر فرماندهی [[ترکش]] خورد وارتباط قطع شد. یکی از بچه ها برای اینکه کار راه بیفتد. با موتوری که توی مقر بود رفت که سیم را وصل کند. موتور افتاد توی یک چاله [[خمپاره]]. هم سید زخمی شد و هم موتور خسارت دید. احمد، دم غروب از قرارگاه برگشت. سراغ سید را گرفت. وقتی قضیه قطع شدن سیم و موتور را برایش گفتم. ناراحت شد. گفت «هم خسارت موتور رو ازش بگیرید. هم خودش برگردنجف آباد. » ما پا در میانی کردیم. گفت «کار باید حساب، کتاب داشته باشه. اینجا مخابرات داره. سیم قطع شد. وظیفه شونه برن درست کنن، هر کی باید پی وظیفه خودش باشه. » &lt;br /&gt;
سید که برگشت باهاش حرف زد. «سید تو بی نظمی کردی، وظیف تو نبوده بری دنبال سیم» او هم عذرخواهی کرد. سید رضا، در عملیات فتح المبین شهید شد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 19 کتاب شهید احمد کاظمی، ص 27&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ،‌ عذرخواهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از بیمارستان که مرخص شدم، به جای کردستان، فرستادندم یک جای دیگر، تا روزی که دوباره به م مأموریت دادند [[کردستان]]. وقتی دیدمش، گفت «حالا که با پای خودت برگشته ای، دیگه نمی گذارم برگردی. » &lt;br /&gt;
گفتم «پدر بیامرز، مأموریت دارم. کارم تموم بشه، باید برگردم. » &lt;br /&gt;
گفت «بی خود، همین جا می مونی. من الآن مسئول ستاد ندارم. »&lt;br /&gt;
قائم مقامش را نشان داد، گفت «این رو می بینی؟ مهندس بوده، از پشت میز توی اداره ش کشوندمش این جا، کردمش قائم مقام. تو هم از همین حالا مسئول ستاد منی. » &lt;br /&gt;
ـ که جناب عالی برین منطقه بجنگین، من بمونم توی ستاد، خاک بخورم، بپوسم. هان؟&lt;br /&gt;
ـ زحمت نکش. این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست. &lt;br /&gt;
زنگ زد دژبانی، اسمم را گفت. گفت «این آقا حق نداره از در بره بیرون، تا من بگم. » &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 55&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، قاطعیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلش که می گرفت، می رفت سرِ خاک شهدا. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
چندتا فرمانده را آورده بودند بازدید منطقه. بهشان گفته بود «پیاده می ریم. » &lt;br /&gt;
یکیشان گفته بود «مگه می خوای ما رو به کشتن بدی؟» &lt;br /&gt;
عصبانی شده بود. گفته بود «چیه؟ فقط جون شماهاست که ارزش داره؟ جون بچه های مردم ارزشی نداره؟» &lt;br /&gt;
از این جور حرف و حدیث ها دلش زود می گرفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 42&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، قاطعیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از گرگ و میش غروب تا خروس خوان سحر، ضدانقلاب آتش ریخته بود روی منطقه. پشت سرشان تا مرز باز بود. خیلی راحت آمده بودند بیخ گوش رزمنده ها، خودی نشان داده بودند. خواب را ازشان گرفته بودند تا صبح. گفته بود «باید پشت سر این ها تا مرز بسته بشه. » &lt;br /&gt;
حرفی که می زد، دوتا نمی شد. بی خودی هم چیزی نمی گفت. برای هر حرفش طرح و نقشه داشت. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
یک گردان مستقل ارتشی از شیراز برداشت، آورد منطقه. امکانات این گردان از امکانات یک تیپ هم بیش تر بود. دست [[ارتش]] و [[سپاه]] را گذاشت توی دست هم، گفت «تا مرزها بسته نشه، همین آشه و همین کاسه. برید سمت مرز. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 29&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، قاطعیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمد پیشش، لب هاش خشکیده بودند، گفت «آقا! تشنمه. آب می خوام. » &lt;br /&gt;
نگاه کرد به صورت بچه. از گرما سرخ شده بود. رنگش پرید و به جمعیتی که جلوی زندان منتظر ملاقات بودند، خیره شد. گفت «آب می خوای؟ بیا. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
نگهبان، در را برای ناصر باز کرد. ده دوازده تا بچه پشت سرش آمدند تو. جلوشان را گرفت. ناصر برگشت و با تحکم گفت «تشنه ن. هوا گرمه. خودت جای این ها بودی چه کار می کردی؟» &lt;br /&gt;
رفت طرف آب سردکن. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
خودش دوره افتاده بود و به مردم آب می رساند و مدام می گفت «معذرت می خوام. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 58&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فوتبالیست قهاری بود. عملیات که نبود، شب تا صبح کارش می شد تمرین دادن نیروها. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
می گفت «زمین فوتبال میدون جنگه. کاپیتان هم همون فرمانده ست. هر چی فرمانده می گه باید گوش کنین. » &lt;br /&gt;
بچه ها را تمرین می داد. می گفت «این تمرین، تمرین جنگه. » &lt;br /&gt;
توی بازی هم خیلی سر بچه ها داد می زد. می گفت «وقتی می گم سر جای خودت بازی کن، فکر کن اسلحه داده ام دستت، گذاشته امت سرِ پست. کی توی جنگ پستش رو ول می کنه می ره؟» &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 56&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، آموزش نظامی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجرد بود، اما قاضی زن و شوهرهای کُرد بود. یکی از خانم های کُرد تعریف می کرد، می گفت «فقط کاک ناصر بود که حق داشت توی خونه ی ما بیاد و بره. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
گفتم «آخه مرد! به تو مجرد چه که بین زن و شوهرها قضاوت می کردی؟ تو رو چه به این حرف ها. » &lt;br /&gt;
گفت «والّا من کاری نمی کردم. همین هایی که خدا و پیغمبر گفته ن، بهشون می گفتم. اون ها هم آدم های خوبی بودن، حرف گوش می کردن و اختلاف هاشون حل می شد. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 41&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، اصلاح ذات البین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فوتبالیست قهاری بود. عملیات که نبود، شب تا صبح کارش می شد تمرین دادن نیروها. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
می گفت «زمین فوتبال میدون جنگه. کاپیتان هم همون فرمانده ست. هر چی فرمانده می گه باید گوش کنین. » &lt;br /&gt;
بچه ها را تمرین می داد. می گفت «این تمرین، تمرین جنگه. » &lt;br /&gt;
توی بازی هم خیلی سر بچه ها داد می زد. می گفت «وقتی می گم سر جای خودت بازی کن، فکر کن [[اسلحه]] داده ام دستت، گذاشته امت سرِ پست. کی توی جنگ پستش رو ول می کنه می ره؟» &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 56&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، اوقات فراغت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قاطی مردم که می شد، اگر می دید دست کسی اسلحه است، ناراحت می شد. می گفت «کسی که می آد پیش مردم، با خودش اسلحه نمی آره. » &lt;br /&gt;
چه رسد به این که کسی توی درگیری ها [[گلوله]] اش می خورد توی دهی، آبادی ای، شهری. &lt;br /&gt;
. . . . . &lt;br /&gt;
دستش خسته شده بود. لوله ی مسلسل آمده بود پایین و چندتاش خورده بود توی ده. حسابی ریخته بود به هم. گفته بود «کی بهت گفت مردم رو بزنی؟ چرا زدی توی ده؟» &lt;br /&gt;
فرستاده بودش آن جا. گفته بود «برو ببین کسی طوریش نشده باشه. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 22&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، توجه به مردم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موقع خرید حلقه، گفت «من حلقه نمی خوام. » &lt;br /&gt;
چیزی نگفتم. من هم پیش تر گفته بودم که آیینه و شمعدان نمی خواهم. مشهد که رفتیم، برایش به جای حلقه، یک انگشتر عقیق خریدم. گفتم «باشه به جای حلقه. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
بعد از شهادت ناصر، وسایلش را برایم آوردند. انگشتر عقیقش هنوز خونی بود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 84&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، خرید &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفته بود هر چه نقشه ی برجسته ی نظامی توی تیپ بود، کشیده بود بیرون، بغل زده بود، آورده بود توی اتاق. وقتی من را دید، گفت «خط الرأس چیه؟ میزان منحنی یعنی چی؟» &lt;br /&gt;
گفتم «چه می دونم؟ شما بگین ما بدونیم. »&lt;br /&gt;
آمد نقشه ها را پهن کرد روی میز. نیم ساعت دور نقشه گشت، هِی از این طرف میز رفت آن طرف. مدام می گفت «این باید چیز باشد؛ چیز. » آخر سر خنده اش گرفت. گفت «بچه ها رو بفرستین این چیزها رو یاد بگیرند، به درد می خوره. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
به ماه نکشید که مثل بلبل نقشه می خواند. می گفتیم «از کجا یاد گرفتی؟» &lt;br /&gt;
می گفت «دانشگاه رفته ام؛ دانشگاه جنگ. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 68&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صیاد شیرازی قبل از شهادتش آمد پیشم، گفت «اگه امکان داره، دفتر ناصر رو بدین به من. » &lt;br /&gt;
گفتم «باید پیداش کنم. برای چی می خواین؟» &lt;br /&gt;
گفت «ناصر طرح های عملیاتیش رو توی دفترش می نوشت، برای تدریس توی دانشگاه جنگ می خوام&lt;br /&gt;
می گفت «درس جنگ نخوانده بود، اما کارهایی که می کرد، واقعا بی عیب و نقص بود&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 99&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناصر که فرماندهشان بود، بیست و دو نفر بیش تر نبودند. حالا که می رفت سر خاکشان، خودش مانده بود و یکی دیگر که [[جانباز]] شده بود. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
گفت «من می رم بهشت زهرا، زود می آم. » &lt;br /&gt;
رفته بود. دیده بود همه جا پر شده. می ترسید دیگر جایی برایش نمانَد. &lt;br /&gt;
هِی می گفت «این قطعه هم پُر شد. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 90&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات که می شد، باید سَرِ ستون دنبالش می گشتی. می گفت «هیچ چی بیش تر از این روحیه ی افراد رو بالا نمی بره که فرمانده، خودش نفر اول باشه. » &lt;br /&gt;
. . . . . &lt;br /&gt;
یک کلاش دست می گرفت و دوره می افتاد. می گفتند «عیبش اینه که هیچ وقت پشت میزش نیست. » &lt;br /&gt;
خیلی وقت ها اگر کسی کارش داشت، باید صبر می کرد، با سر و صورت خاکی از عملیات برگردد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 19&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات ها می دیدی خودش به کوچک ترین کارها می رسد. می دیدی برای بی سیم چی های عملیات جلسه ی توجیهی گذاشته یا این که گفته راننده ها را جمع کنند تا برای ستون کشی توی عملیات توجیهشان کند . &lt;br /&gt;
نوبت شناسایی هم که می رسید، خودش حیّ و حاضر بود. عملیات هم که شروع می شد، نفر اولی بود که می زد به خط &lt;br /&gt;
. . . . . &lt;br /&gt;
هر جا که درگیری شدیدتر بود و خطر بیش تر، همان جا بود. &lt;br /&gt;
. . . . . &lt;br /&gt;
خیلی که عصبانی می شد، داد و فریاد می کرد. بچه ها دوستش داشتند، چیزی نمی گفتند، اما فرماندهی می کرد ها. بعضی وقت ها هم بود که همه نشسته بودند و زانوی غم به بغل گرفته بودند، شاد و شنگول با چهره ی باز و لب خندان پیدایش می شد، می شد قرص روحیه. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 24&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت «نکنه بریده ای؟» &lt;br /&gt;
گفتم «معذرت می خوام. بریده ای دیگه چه صیغه ایه؟ حکمم سه ماهه بوده، تموم شده. اومده ام تسویه کنم، برم سر خونه زندگیم. » &lt;br /&gt;
گفت «مأموریت و حکم و این چیزها همه ش حرفه. اگه بریده ای که یا علی، تسویه کن برو. اگه هم نبریده ای، این جا بهت احتیاج داریم. کار زیاده، بمون. » &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 35&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم فرمانده سپاه کردستان بود، هم [[فرمانده تیپ]] ویژه ی شهدا. گفته بود «همه با یونیفرم و سر تا پا مسلح جمع بشن توی میدان اصلی سنندج. » &lt;br /&gt;
هزار و دویست نفر [[نظامی]] سراپا [[مسلح]] را کرده بود سه تا چهارصد نفر. از سه جای شهر سه تا گردان را به حالت [[رژه]ه آورده بود توی میدان. پشت سرشان را هم پر کرده بود از [[کاتیوشا]] و [[توپ]] ها و [[تویوتاهای نظامی]] رنگ شده ی دست نخورده. همان روز رادیو دموکرات گفته بود «این ها رو شش ماه فرستادند اسرائیل، دوره دیدند. » &lt;br /&gt;
تا آن وقت چنین رژه ای ندیده بودند. توی دلشان خالی شده بود. خیلی ها این رژه را که دیده بودند، گفته بودند «قصه ی کردستان دیگه آخرشه. این ها اومدن کار رو یکسره کنن. » &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 59&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چمران که سردشت را گرفت، دولت گفت «سپاهی ها از شهر برن بیرون. »&lt;br /&gt;
شهر دوباره افتاد دست ضدانقلاب. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
سال بعد صیاد شیرازی رفت آن جا را گرفت. وقتی رسیده بودند، چیزی از ستون ارتش باقی نمانده بود. جاده ی بانه ـ سردشت هم مانده بود دست کومله ها. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
گفت «جاده ی بانه ـ سردشت باید آزاد بشه. » &lt;br /&gt;
بایدی که می گفت، خیلی حرف گنده ای بود. قبل از آن شهرام فر همچین چیزی گفته بود؛ شهید شده بود. شوخی نبود. هفتاد کیلومتر جاده بود؛ پر از دره، پیچ های تند، تپه های بلند، جنگل و کومله ها. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 60&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از گرگ و میش غروب تا خروس خوان سحر، ضدانقلاب آتش ریخته بود روی منطقه. پشت سرشان تا مرز باز بود. خیلی راحت آمده بودند بیخ گوش [[رزمنده]] ها، خودی نشان داده بودند. خواب را ازشان گرفته بودند تا صبح. گفته بود «باید پشت سر این ها تا مرز بسته بشه. » &lt;br /&gt;
حرفی که می زد، دوتا نمی شد. بی خودی هم چیزی نمی گفت. برای هر حرفش طرح و نقشه داشت. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
یک گردان مستقل ارتشی از شیراز برداشت، آورد منطقه. امکانات این گردان از امکانات یک تیپ هم بیش تر بود. دست ارتش و سپاه را گذاشت توی دست هم، گفت «تا مرزها بسته نشه، همین آشه و همین کاسه. برید سمت مرز. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 29&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسلحه هایشان را برداشته بودند و زده بودند به کوه. فرار کرده بودند. سی نفری می شدند. گفتم «چی کار می خوای بکنی؟» &lt;br /&gt;
گفت «یک پیغامی براشون بفرستین، بگین برگردن، گول حرف های این و اون رو نخورن. »&lt;br /&gt;
پیام را که شنیده بودند، گفته بودند «اگه فرماندار بیاد کوه، حاضریم مذاکره کنیم، برگردیم، اگه هم خواست بیاد، تک و تنها بیاد؛ دست خالی. »&lt;br /&gt;
گفتم «بَه! دست خالی؟ نری ها. می ری؟» &lt;br /&gt;
رفته بود. گفته بود «می دونی سی نفر یعنی چی؟ اون هم مسلح؟ من فقط یک نفرم. نمی ارزه؟» &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
تک و تنها رفت. همه می گفتند «توطئه ست. زنده برنمی گرده. »&lt;br /&gt;
وقتی آمد، سی نفر همراهش بودند؛ مسلح و تازه نفس. دیگر ول کنش که نبودند. عملیات که می رفت، هر جا که او بود، این سی نفر هم بودند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 30&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرش می گفت «توی پاوه که بودیم، بیش تر وقت ها ساعت از دو گذشته بود که می اومد یک گوشه ای پیدا می کرد، می خوابید. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
شده یک گوشه ی امن، یک ساحل آرامش پیدا کنی؟ بعد یکی بیاید بگوید «دیگه بسه. پاشو، برو توی دریای طوفانی. توی میدان کارزار. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
شده بود فرمانده سپاه کردستان، اما تمام زندگیش، تمام افتخاراتش، تمام کارنامه ی درخشانش، خلاصه می شد توی پاوه؛ توی امنیتی که آن جا درست کرده بود. پاوه ای ها به اسمش قسم می خوردند. وقتی گفتند «پاوه رو تحویل بده، برو سنندج» خیلی راحت دل کند از پاوه. انگار همین دیروز آمده باشد. رفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 50&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از بیمارستان که مرخص شدم، به جای کردستان، فرستادندم یک جای دیگر، تا روزی که دوباره به م مأموریت دادند کردستان. وقتی دیدمش، گفت «حالا که با پای خودت برگشته ای، دیگه نمی گذارم برگردی. » &lt;br /&gt;
گفتم «پدر بیامرز، مأموریت دارم. کارم تموم بشه، باید برگردم. » &lt;br /&gt;
گفت «بی خود، همین جا می مونی. من الآن مسئول ستاد ندارم. »&lt;br /&gt;
قائم مقامش را نشان داد، گفت «این رو می بینی؟ مهندس بوده، از پشت میز توی اداره ش کشوندمش این جا، کردمش قائم مقام. تو هم از همین حالا مسئول ستاد منی. » &lt;br /&gt;
ـ که جناب عالی برین منطقه بجنگین، من بمونم توی ستاد، خاک بخورم، بپوسم. هان؟&lt;br /&gt;
ـ زحمت نکش. این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست. &lt;br /&gt;
زنگ زد دژبانی، اسمم را گفت. گفت «این آقا حق نداره از در بره بیرون، تا من بگم. » &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 55&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه مان را جمع کرد، گفت «تا سد بیش تر از چهل کیلومتر راهه. باید پیاده برین، همه چی هم همراه ببرین؛ کوله پشتی، اسلحه، همه چی. اما صبح باید پای سد باشین. » &lt;br /&gt;
گفتم «اگه نباشیم؟» &lt;br /&gt;
نگاه کرد توی صورتم. گفت «همه چی تموم می شه؛ می شه باد هوا. کلی شهید، کلی تلفات. آخرش هم هیچی. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
بعضی ها گفته بودند، باید چند مرحله عملیات کرد. گفت «اگه دستِ منه، یک باره تا خود سد می رم. » &lt;br /&gt;
یک عده را با لباس کردی و چندتا تراکتور فرستاد شناسایی. گفته بودند «توی روز پرنده پر بزنه، گوشی می آد دستشون. سد می ره هوا. »&lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
نای جنگیدن نداشتیم. نگاه کردم ته ستون. همه ی شب پیاده آمده بودیم. گفتم «خدا به فریادمون برسه. » &lt;br /&gt;
آفتاب که زد، صدای تق تق [[تفنگ]] پیچید توی سد. دست آخر کومله ها فرار کردند طرف کوه و بیابان. ما ماندیم و [[سد بوکان]]. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 71&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه ها از شب قبل تا صلاه ظهر می جنگیدند، اما ارتفاع هنوز دست کومله ها بود. از آن طرف، ارتشی ها راه افتاده بودند سمت قله تا مستقر شوند. کار گره خورده بود. منتظر بودیم تا پیدایش شود و همه چیز درست شود. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
داشت شب می شد. اثری از ناصر کاظمی نبود. می گفتند «رفته شناسایی. » &lt;br /&gt;
کجا؟ نمی دانستیم. نیروهای ارتش هم آمده بودند توی درگیری. همه مثل کلاف پیچیده بودیم به هم. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
آمد، گفت «چه خبره؟» &lt;br /&gt;
گفتیم «قله هنوز دستشونه. »&lt;br /&gt;
دوتا هفت نفر برداشت و زد به کوه. فهمیده بودند خودش آمده. جهنمی درست کردند که نگو. بین رگبار گلوله ها، چه جوری رسید بالای قله، نمی دانم. همین قدر بود که دیدم دارد داد می زند «بیایین بالا، فرار کردن. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 27&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلش که می گرفت، می رفت سرِ خاک شهدا. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
چندتا فرمانده را آورده بودند بازدید منطقه. بهشان گفته بود «پیاده می ریم. » &lt;br /&gt;
یکیشان گفته بود «مگه می خوای ما رو به کشتن بدی؟» &lt;br /&gt;
عصبانی شده بود. گفته بود «چیه؟ فقط جون شماهاست که ارزش داره؟ جون بچه های مردم ارزشی نداره؟» &lt;br /&gt;
از این جور حرف و حدیث ها دلش زود می گرفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 42&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید هفته ای یک بار می آمد ستاد. وقتی هم که می آمد، دوره می افتاد توی قسمت ها و معاونت ها. آمد پیشم، محکم کوبید توی گودی کمرم. گفت «تو این همه آدم جنگی و قبراق رو چه جوری جمع کرده ای پیش خودت؟ از کجا پیداشون کردی؟» &lt;br /&gt;
حظ کردم. حالا جنگی جنگی هم نبودند ها. دیده بودشان که اسلحه برداشته اند، چندتا تیر درکرده اند. گفتم «خب دیگه، می تونیم. » &lt;br /&gt;
گفت «اون وقت حیف نیست این ها رو گذاشته ای توی ستاد، کار دفتری انجام بِدَن؟» &lt;br /&gt;
اسم ده پانزدنفرشان را نوشت، گذاشت جلویم. گفت «من این ها رو می خوام. » &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 54&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جاده از پایین دره کشیده شده بود تا بالای قله. همه اش هم پیچ واپیچ بود و پرتگاه و صخره. گفت «فکر می کنی چند ساعت طول بکشه برسیم اون بالا؟» &lt;br /&gt;
همین جوریش اگر می خواستی جاده را بروی، بیش تر از دو ساعت می شد، چه برسد به این که پشت هر پیچ و صخره ای کومله ها منتظرت ایستاده باشند. گفتم «اصلا فکر نکنم برسیم. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
سر هر پیچ نگه می‌داشت. پیادمان می کرد، می گفت «بلند الله اکبر بگین. »&lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
از پنجاه شصت کیلومتر جاده، سی چهل کیلومترش با عملیات آزاد شده بود. مانده بود بیست کیلومتر. تا این بیست کیلومتر تمام شود، حلقمان پاره شد. وقتی رسیدیم، گفت «دیدین؟ بَده که بیست کیلومتر رو چهار نفری با الله اکبر آزاد کردیم؟» &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 65&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفته بود هر چه نقشه ی برجسته ی نظامی توی تیپ بود، کشیده بود بیرون، بغل زده بود، آورده بود توی اتاق. وقتی من را دید، گفت «خط الرأس چیه؟ میزان منحنی یعنی چی؟» &lt;br /&gt;
گفتم «چه می دونم؟ شما بگین ما بدونیم. »&lt;br /&gt;
آمد نقشه ها را پهن کرد روی میز. نیم ساعت دور نقشه گشت، هِی از این طرف میز رفت آن طرف. مدام می گفت «این باید چیز باشد؛ چیز. » آخر سر خنده اش گرفت. گفت «بچه ها رو بفرستین این چیزها رو یاد بگیرند، به درد می خوره. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
به ماه نکشید که مثل بلبل نقشه می خواند. می گفتیم «از کجا یاد گرفتی؟» &lt;br /&gt;
می گفت «دانشگاه رفته ام؛ دانشگاه جنگ. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 68&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه ها از شب قبل تا صلاه ظهر می جنگیدند، اما ارتفاع هنوز دست کومله ها بود. از آن طرف، ارتشی ها راه افتاده بودند سمت قله تا مستقر شوند. کار گره خورده بود. منتظر بودیم تا پیدایش شود و همه چیز درست شود. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
داشت شب می شد. اثری از ناصر کاظمی نبود. می گفتند «رفته شناسایی. » &lt;br /&gt;
کجا؟ نمی دانستیم. نیروهای ارتش هم آمده بودند توی درگیری. همه مثل کلاف پیچیده بودیم به هم. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
آمد، گفت «چه خبره؟» &lt;br /&gt;
گفتیم «قله هنوز دستشونه. »&lt;br /&gt;
دوتا هفت نفر برداشت و زد به کوه. فهمیده بودند خودش آمده. جهنمی درست کردند که نگو. بین رگبار گلوله ها، چه جوری رسید بالای قله، نمی دانم. همین قدر بود که دیدم دارد داد می زند «بیایین بالا، فرار کردن. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 27&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آسمان سیل می بارید. آمد، گفت «امشب عملیات داریم. »&lt;br /&gt;
ساعت از نیمه شب گذشته بود. گفتم «این وقت شب؟ توی این بارون؟»&lt;br /&gt;
گفت «حواستون باشه راه رو گم نکنین. اسم رمز مختاره. »&lt;br /&gt;
مختار از دوستان ناصر بود. بیست ساله بود که شهید شد. حالا هم شده بود اسم رمز. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
نیروهای عملیاتیش را کرده بود دو گروهان. موقع عملیات یادش رفته بود به گروهان دوم بی سیم بدهد. هیچ کس تا صبح ازشان خبری نداشت. خروس خوان رسیده بودند به هم. تفنگش را مسلح کرده بود و رفته بود سمتشان. آن ها هم همین کار را کرده بودند. با هم پرسیده بودند «اسم رمز؟» &lt;br /&gt;
با هم گفته بودند «مختار. »&lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
سه تا ارتفاع پشت سر هم بود؛ دوتای اولی دست کومله ها بود، سومی دست عراقی ها. صبح که شد، دوتای اولی را گرفته بودند، سومی مانده بود دست عراقی ها. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 28&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت «برادر طیاره! می خوام بفرستمت مأموریت. » &lt;br /&gt;
ـ هر کاری داری بگو. من تا هفتم برج بیش تر نیستم. &lt;br /&gt;
طیاره بچه ی اصفهان بود. فکر کرد می خواهد از کردستان برود. گفت «بعد دو سال می خوای ول کنی بری اصفهان؟» &lt;br /&gt;
خندید. گفت «ناصرجون! اصفهان چیه؟ کی می خواد برگرده اصفهان؟»&lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
توی محور بانه ـ سردشت با هم بودند. کاظمی از طرف بانه حمله می کرد، طیاره از سمت سردشت. وقتی توی محور بانه شنیده بود که طیاره شهید شد، انگار یاد چیزی افتاده باشد، پرسیده بود «امروز چندمه؟» &lt;br /&gt;
گفته بودند «هفتم. » &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 63&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جاده از پایین دره کشیده شده بود تا بالای قله. همه اش هم پیچ واپیچ بود و پرتگاه و صخره. گفت «فکر می کنی چند ساعت طول بکشه برسیم اون بالا؟» &lt;br /&gt;
همین جوریش اگر می خواستی جاده را بروی، بیش تر از دو ساعت می شد، چه برسد به این که پشت هر پیچ و صخره ای کومله ها منتظرت ایستاده باشند. گفتم «اصلا فکر نکنم برسیم. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
سر هر پیچ نگه می‌داشت. پیادمان می کرد، می گفت «بلند الله اکبر بگین. »&lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
از پنجاه شصت کیلومتر جاده، سی چهل کیلومترش با عملیات آزاد شده بود. مانده بود بیست کیلومتر. تا این بیست کیلومتر تمام شود، حلقمان پاره شد. وقتی رسیدیم، گفت «دیدین؟ بَده که بیست کیلومتر رو چهار نفری با الله اکبر آزاد کردیم؟» &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 65&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از گرگ و میش غروب تا خروس خوان سحر، ضدانقلاب آتش ریخته بود روی منطقه. پشت سرشان تا مرز باز بود. خیلی راحت آمده بودند بیخ گوش رزمنده ها، خودی نشان داده بودند. خواب را ازشان گرفته بودند تا صبح. گفته بود «باید پشت سر این ها تا مرز بسته بشه. » &lt;br /&gt;
حرفی که می زد، دوتا نمی شد. بی خودی هم چیزی نمی گفت. برای هر حرفش طرح و نقشه داشت. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
یک گردان مستقل ارتشی از [[شیراز]] برداشت، آورد منطقه. امکانات این گردان از امکانات یک تیپ هم بیش تر بود. دست ارتش و سپاه را گذاشت توی دست هم، گفت «تا مرزها بسته نشه، همین آشه و همین کاسه. برید سمت مرز. »&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 29&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مدیریت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسلحه هایشان را برداشته بودند و زده بودند به کوه. فرار کرده بودند. سی نفری می شدند. گفتم «چی کار می خوای بکنی؟» &lt;br /&gt;
گفت «یک پیغامی براشون بفرستین، بگین برگردن، گول حرف های این و اون رو نخورن. »&lt;br /&gt;
پیام را که شنیده بودند، گفته بودند «اگه فرماندار بیاد کوه، حاضریم مذاکره کنیم، برگردیم، اگه هم خواست بیاد، تک و تنها بیاد؛ دست خالی. »&lt;br /&gt;
گفتم «بَه! دست خالی؟ نری ها. می ری؟» &lt;br /&gt;
رفته بود. گفته بود «می دونی سی نفر یعنی چی؟ اون هم مسلح؟ من فقط یک نفرم. نمی ارزه؟» &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
تک و تنها رفت. همه می گفتند «توطئه ست. زنده برنمی گرده. »&lt;br /&gt;
وقتی آمد، سی نفر همراهش بودند؛ مسلح و تازه نفس. دیگر ول کنش که نبودند. عملیات که می رفت، هر جا که او بود، این سی نفر هم بودند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 30&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مدیریت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفت «نکنه بریده ای؟» &lt;br /&gt;
گفتم «معذرت می خوام. بریده ای دیگه چه صیغه ایه؟ حکمم سه ماهه بوده، تموم شده. اومده ام تسویه کنم، برم سر خونه زندگیم. » &lt;br /&gt;
گفت «مأموریت و حکم و این چیزها همه ش حرفه. اگه بریده ای که یا علی، تسویه کن برو. اگه هم نبریده ای، این جا بهت احتیاج داریم. کار زیاده، بمون. » &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 35&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مدیریت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید هفته ای یک بار می آمد ستاد. وقتی هم که می آمد، دوره می افتاد توی قسمت ها و معاونت ها. آمد پیشم، محکم کوبید توی گودی کمرم. گفت «تو این همه آدم جنگی و قبراق رو چه جوری جمع کرده ای پیش خودت؟ از کجا پیداشون کردی؟» &lt;br /&gt;
حظ کردم. حالا جنگی جنگی هم نبودند ها. دیده بودشان که اسلحه برداشته اند، چندتا تیر درکرده اند. گفتم «خب دیگه، می تونیم. » &lt;br /&gt;
گفت «اون وقت حیف نیست این ها رو گذاشته ای توی ستاد، کار دفتری انجام بِدَن؟» &lt;br /&gt;
اسم ده پانزدنفرشان را نوشت، گذاشت جلویم. گفت «من این ها رو می خوام. » &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 54&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مدیریت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم فرمانده سپاه کردستان بود، هم فرمانده تیپ ویژه ی شهدا. گفته بود «همه با یونیفرم و سر تا پا مسلح جمع بشن توی میدان اصلی سنندج. » &lt;br /&gt;
هزار و دویست نفر نظامی سراپا مسلح را کرده بود سه تا چهارصد نفر. از سه جای شهر سه تا گردان را به حالت رژه آورده بود توی میدان. پشت سرشان را هم پر کرده بود از کاتیوشا و توپ ها و تویوتاهای نظامی رنگ شده ی دست نخورده. همان روز رادیو دموکرات گفته بود «این ها رو شش ماه فرستادند اسرائیل، دوره دیدند. » &lt;br /&gt;
تا آن وقت چنین رژه ای ندیده بودند. توی دلشان خالی شده بود. خیلی ها این رژه را که دیده بودند، گفته بودند «قصه ی کردستان دیگه آخرشه. این ها اومدن کار رو یکسره کنن. » &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 59&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مدیریت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چمران که سردشت را گرفت، دولت گفت «سپاهی ها از شهر برن بیرون. »&lt;br /&gt;
شهر دوباره افتاد دست ضدانقلاب. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
سال بعد صیاد شیرازی رفت آن جا را گرفت. وقتی رسیده بودند، چیزی از ستون ارتش باقی نمانده بود. جاده ی بانه ـ سردشت هم مانده بود دست کومله ها. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
گفت «جاده ی بانه ـ سردشت باید آزاد بشه. » &lt;br /&gt;
بایدی که می گفت، خیلی حرف گنده ای بود. قبل از آن شهرام فر همچین چیزی گفته بود؛ شهید شده بود. شوخی نبود. هفتاد کیلومتر جاده بود؛ پر از دره، پیچ های تند، تپه های بلند، جنگل و کومله ها. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 60&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مدیریت&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%A7%D9%88%D9%84</id>
		<title>شهید ناصر کاظمی - بخش اول</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%A7%D9%88%D9%84"/>
				<updated>2020-01-17T10:36:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم &lt;br /&gt;
اول انقلاب، افغان ها آب رودخانه ی مرزی را برگردانده بودند و غائله ای درست کرده بودند. ناصر کاظمی را فرستادند سیستان و بلوچستان. می گفت «اون دوره ای که اون جا بودم، برای خودسازیم خیلی خوب بود. » &lt;br /&gt;
گفتم «چه طور؟» &lt;br /&gt;
گفت «یک ماه کامل رو هر روز، روزه گرفتم؛ درد مردم رو حس کردم. » &lt;br /&gt;
. . . . . &lt;br /&gt;
سراغش را از بچه های زاهدان گرفتم. گفتند «افغانستانه. »&lt;br /&gt;
همه مرخصی آمده بودند تهران، او رفته بود افغانستان، ردّ خراب کارها را بگیرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص ۹&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، تهذیب نفس &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از این که آمده بود و به تشکیلاتشان سر زده بود، کلی ذوق کرده بودند. &lt;br /&gt;
گروه سرود داشتند. نشریه هم راه انداخته بودند. بهشان می گفتند «نادمین» یعنی پشیمان ها، توبه کرده ها، برگشته ها. برگشته بودند به خودشان؛ به فطرتشان. خودشان می گفتند «آدم شدیم. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 23&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، توبه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دختر همسایه شان، هم دانشگاهیش بود. خودش که می رفت دانشگاه، او را هم می رساند. همین جوریش هم کاری به کار کسی نداشت، با او که بود، دیگر نگو. تا برسند، حتی سرش را بلند نمی کرد؛ بس که نجیب و سر به زیر بود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 8&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، حیا و عفاف &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول انقلاب، افغان ها آب رودخانه ی مرزی را برگردانده بودند و غائله ای درست کرده بودند. ناصر کاظمی را فرستادند سیستان و بلوچستان. می گفت «اون دوره ای که اون جا بودم، برای خودسازیم خیلی خوب بود. » &lt;br /&gt;
گفتم «چه طور؟» &lt;br /&gt;
گفت «یک ماه کامل رو هر روز، روزه گرفتم؛ درد مردم رو حس کردم. » &lt;br /&gt;
. . . . . &lt;br /&gt;
سراغش را از بچه های زاهدان گرفتم. گفتند «افغانستانه. »&lt;br /&gt;
همه مرخصی آمده بودند تهران، او رفته بود افغانستان، ردّ خراب کارها را بگیرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 9&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، روزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به همه ی هتل ها سر زد. مشهد غلغله بود. فکر کردم «ناصر که فرمانده سپاهه. برای جا که نباید مشکلی داشته باشیم. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
پسرک آمد جلو. گفت «آقا! خونه نمی خواین؟» &lt;br /&gt;
التماس می کرد. ناصر گفت «چرا که نه؟ خونه تون مستقله؟» &lt;br /&gt;
گفت «اوهوم. » &lt;br /&gt;
تمام مدت یک هفته ای که آن جا بودیم، غذای ما همان غذای صاحب خانه بود. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
وقت رفتن، ناصر کیف پولش را باز کرد و گرفت جلوی صاحب خانه گفت «قابل نداره. »&lt;br /&gt;
صاحب خانه هم هر چه قدر که خواست برداشت. اهل چانه زدن نبود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 89&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، زیارت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تیم را جمع و جور کرد، گفت «چه مسابقه ای می شه فردا!» &lt;br /&gt;
عاشق فوتبال بود. &lt;br /&gt;
. . . . . &lt;br /&gt;
قبل از مسابقه رفت پشت بلندگو، قرآنش را از جیبش درآورد و خواند. بقیه هم دویدند توی زمین برای گرم کردن. &lt;br /&gt;
. . . . . &lt;br /&gt;
دیده بود یکی از بچه ها کفش ندارد، گفته بود «چرا این جوری؟» &lt;br /&gt;
گفته بود «کفش ندارم. » &lt;br /&gt;
گفته بود «من که دارم. » &lt;br /&gt;
کفش هایش را درآورده بود، داده بود بهش. به پایش گشاد بود. &lt;br /&gt;
دویده بود دوتا کفی پیدا کرده بود، گذاشته بود توی کفش ها. گفته بود «اندازه ت شد؟» &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 3&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، قرآن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی جلوتر از همه پرچم را می برد و تیم ورزشی همان کشور پشت سرش حرکت می کرد. استادیوم صدهزار نفری آزادی پر شده بود از جمعیت. تیم آمریکا که وارد شده بود، ناصر پرچم آمریکا را آتش زده بود و انداخته بود پایین. کِی؟ یک سال قبل از انقلاب. &lt;br /&gt;
. . . . . &lt;br /&gt;
یکی از دوستانش را گرفته بودند. گفته بودند «کدوم گوری رفته؟ توی کدوم سوراخی قایم شده؟» &lt;br /&gt;
گفته بود «من از کجا بدونم؟» &lt;br /&gt;
بنده ی خدا را تا خورده بود، زده بودند. با سر و صورت له و لورده آمده بود سراغش. گفته بود «دنبالتن. » &lt;br /&gt;
شوخی که نبود، ساواک بود. یکراست آمده بودند بالای سرش. &lt;br /&gt;
. . . . . &lt;br /&gt;
وقتی آمده بود بیرون، دیگر ول کن قضیه نبود. حکومت نظامی که می شد، تازه او کارش را شروع می کرد. بالای سر کوچه ها می نوشت بن بست است یا به کجا راه دارد یا چندتا راه دارد. می خواست توی حکومت نظامی، مردم راحت تر فرار کنند؛ گیر مأمورها نیفتند. کلی پلاکارد درست کرده بود. از این جور چیزها رویش نوشته بود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 7&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، انقلاب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوازدهم خرداد سال 1335 بود که ناصر در [[تهران]] چشم به جهان گشود. دوران کودکی و نوجوانی را به تحصیل و کسب دانش پرداخت. از همان ابتدا روحیات خاص و بلند نظری های او دورنمایی از آینده ای روشن و تابناک بود. با پایان گرفتن تحصیلات متوسطه به دانشگاه راه یافت و در دو رشته پیراپزشکی و تربیت بدنی پذیرفته شد و دو مین رشته را به دلیل علاقه ای که به آن داشت برگزید و در کنار تحصیل برای امرار معاش به تدریس پرداخت. در زمان پهلوی به دلیل حرکات ضد آمریکایی دستگیر و راهی زندان قصر شد و پس از آزادی از زندان یک مبارز تمام عیار بود .&lt;br /&gt;
پس از پیروزی [[انقلاب]] شکوهمند اسلامی به [[سپاه پاسداران]] پیوست و به منظور مقابله با تحرکات منافقین به [[کردستان]] اعزام شد. در حالی که فرمانده سپاه پاوه بود در تشکیلات منافقین نفوذ کرده و اطلاعات بسیاری را جمع آوری نمود. با شروع [[جنگ تحمیلی]] به [[دفاع]] از مرزها برخاست و سر انجام در ششم شهریور سال 1361 معاون [[قرارگاه]] [[حمزه سيدالشهدا(س)]] به [[شهادت]] رسید. [[سردشت]] شاهد اصابت [[تير]] به پيشاني اين دلاور 26 ساله بود. پيکر پاک [[فرمانده]] [[سپاه کردستان]] را در قطعه 24 بهشت زهرا(س) در نزديکي دکتر چمران آرميده است. از او يک فرزند به يادگار باقي ماند . &lt;br /&gt;
منبع سایت صبح&lt;br /&gt;
موضوع : زندگی نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتیم قم، پیش آقای مرعشی نجفی. قرآن را باز کرد، داد دستم. خواندم. سوره ی مریم بود. آقا خطبه ی عقد را خواند، من سوره ی مریم را. جواب بله را قبلا ناصر داده بود. هل شده بود، گفته بود «بله بله. »&lt;br /&gt;
نوبت من، خطبه بیست و یک بار تکرار شد. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
همه چیز به سرعت گذشت. وقتی آمدیم بیرون، باران نم نم می بارید. وقت سوار شدن، مادر ناصر نشست صندلی عقب، گفت «شما دیگه باید بشینی جلو. » &lt;br /&gt;
حلقه ی ازدواج را همان جا ناصر دستم کرد. بعد هم پایش را گذاشت روی گاز. گفت «حالا که عیالوار شده ام، بگذار بپرسم شما از سرعت خوشتون می آد؟» &lt;br /&gt;
عاشق سرعت بودم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 82&lt;br /&gt;
موضوع : خانوادگی ، ازدواج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موقع خرید حلقه، گفت «من حلقه نمی خوام. » &lt;br /&gt;
چیزی نگفتم. من هم پیش تر گفته بودم که آیینه و شمعدان نمی خواهم. مشهد که رفتیم، برایش به جای حلقه، یک انگشتر عقیق خریدم. گفتم «باشه به جای حلقه. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
بعد از شهادت ناصر، وسایلش را برایم آوردند. انگشتر عقیقش هنوز خونی بود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 84&lt;br /&gt;
موضوع : خانوادگی ، ازدواج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلوز بافتنیِ خاکی رنگ با یک شلوار آبی که به طوسی می زد، با یک اورکت که سپاهی ها اول جنگ می پوشیدند. وقت خواستگاری تیپش این جوری بود. حالا هم برادرم بعضی وقت ها می گوید «وقتی اومدم، دیدم یک کفش خیلی مردونه دمِ دره؛ یک چیزی مثل پوتین. »&lt;br /&gt;
تا آن وقت همدیگر را ندیده بودند. اولین سؤال برادرم از ناصر این بود «از جبهه چه خبر؟» &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
اول کلی درباره ی توحید و نبوت و امامت حرف زدیم، بعد هم از کتاب و مطالعه پرسیدیم. بعدش هم نوبت به سیاست رسید، بعد هم چیزهای دیگر. &lt;br /&gt;
حرف هایمان را که زدیم، خندید. گفت «کاش به جای این حرف ها می پرسیدم، خیاطی بلدی؟ آشپزیت چه طوره؟ اصلا زندگی مشترک می دونی یعنی چی؟»&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 77&lt;br /&gt;
موضوع : خانوادگی ، ازدواج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلوز بافتنیِ خاکی رنگ با یک شلوار آبی که به طوسی می زد، با یک اورکت که سپاهی ها اول جنگ می پوشیدند. وقت خواستگاری تیپش این جوری بود. حالا هم برادرم بعضی وقت ها می گوید «وقتی اومدم، دیدم یک کفش خیلی مردونه دمِ دره؛ یک چیزی مثل پوتین. »&lt;br /&gt;
تا آن وقت همدیگر را ندیده بودند. اولین سؤال برادرم از ناصر این بود «از جبهه چه خبر؟» &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
اول کلی درباره ی توحید و نبوت و امامت حرف زدیم، بعد هم از کتاب و مطالعه پرسیدیم. بعدش هم نوبت به سیاست رسید، بعد هم چیزهای دیگر. &lt;br /&gt;
حرف هایمان را که زدیم، خندید. گفت «کاش به جای این حرف ها می پرسیدم، خیاطی بلدی؟ آشپزیت چه طوره؟ اصلا زندگی مشترک می دونی یعنی چی؟»&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 77&lt;br /&gt;
موضوع : خانوادگی ، انتخاب همسر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمده بود خواستگاری. قرار شد با هم حرف بزنیم. او که حرف می زد، من با فرش اتاق بازی می کردم. تا موقع عقد، یک بار هم توی صورتش نگاه نکردم. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
می گفت «با تو که حرف می زدم، با خودم می گفتم الآنه که یک طرف فرش سوراخ بشه و دست هات از اون طرف بزنه بیرون. » &lt;br /&gt;
می گفت «من فقط دست هات رو می دیدم که با فرش اتاق بازی می کنه. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 74&lt;br /&gt;
موضوع : خانوادگی ، خواستگاری  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلوز بافتنیِ خاکی رنگ با یک شلوار آبی که به طوسی می زد، با یک اورکت که سپاهی ها اول جنگ می پوشیدند. وقت خواستگاری تیپش این جوری بود. حالا هم برادرم بعضی وقت ها می گوید «وقتی اومدم، دیدم یک کفش خیلی مردونه دمِ دره؛ یک چیزی مثل پوتین. »&lt;br /&gt;
تا آن وقت همدیگر را ندیده بودند. اولین سؤال برادرم از ناصر این بود «از جبهه چه خبر؟» &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
اول کلی درباره ی توحید و نبوت و امامت حرف زدیم، بعد هم از کتاب و مطالعه پرسیدیم. بعدش هم نوبت به سیاست رسید، بعد هم چیزهای دیگر. &lt;br /&gt;
حرف هایمان را که زدیم، خندید. گفت «کاش به جای این حرف ها می پرسیدم، خیاطی بلدی؟ آشپزیت چه طوره؟ اصلا زندگی مشترک می دونی یعنی چی؟»&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 77&lt;br /&gt;
موضوع : خانوادگی ، خواستگاری  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از خواستگاری گفتم «جواب من منفیه. همین جا تمومش کنید. »&lt;br /&gt;
حس کردم شاید خانواده اش راضی نباشند، اما با خودم که فکر می کردم، می دیدم قبولش دارم. یک جورهایی دوست داشتنی بود. &lt;br /&gt;
با خودم می گفتم «اگه یک وقت از سر کوچه شون رد بشم و حجله ی شهادت ناصر رو ببینم، چه حالی می شم؟» ناراحت می شوم. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
پا شد رفت مشهد، یک قرآن نذر حرم امام رضا کرده بود که من از نظرم برگردم. فردایش خواب دیدم. مدام این خواب توی سرم چرخ می خورد. به هم ریخته بودم. تا برگردد، راضی شده بودم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 79&lt;br /&gt;
موضوع : خانوادگی ، خواستگاری  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مجرد بود، اما قاضی زن و شوهرهای کُرد بود. یکی از خانم های کُرد تعریف می کرد، می گفت فقط کاک ناصر بود که حق داشت توی خونه ی ما بیاد و بره &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
گفتم «آخه مرد! به تو مجرد چه که بین زن و شوهرها قضاوت می کردی؟ تو رو چه به این حرف ها &lt;br /&gt;
گفت «والّا من کاری نمی کردم. همین هایی که خدا و پیغمبر گفته ن، بهشون می گفتم. اون ها هم آدم های خوبی بودن، حرف گوش می کردن و اختلاف هاشون حل می شد&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 41&lt;br /&gt;
موضوع : خانوادگی ، زندگی مشترک &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفتیم قم، پیش آقای مرعشی نجفی. قرآن را باز کرد، داد دستم. خواندم. سوره ی مریم بود. آقا خطبه ی عقد را خواند، من سوره ی مریم را. جواب بله را قبلا ناصر داده بود. هل شده بود، گفته بود «بله بله&lt;br /&gt;
نوبت من، خطبه بیست و یک بار تکرار شد &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
همه چیز به سرعت گذشت. وقتی آمدیم بیرون، باران نم نم می بارید. وقت سوار شدن، مادر ناصر نشست صندلی عقب، گفت «شما دیگه باید بشینی جلو &lt;br /&gt;
حلقه ی ازدواج را همان جا ناصر دستم کرد. بعد هم پایش را گذاشت روی گاز. گفت «حالا که عیالوار شده ام، بگذار بپرسم شما از سرعت خوشتون می آد؟ &lt;br /&gt;
عاشق سرعت بودم &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 82&lt;br /&gt;
موضوع : خانوادگی ، زندگی مشترک &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول عروسیمان بود. قرار گذاشته بودیم با هم. گفته بودیم «ماه رمضون امسال باشه برای نماز و دعا و کتاب خوندن . &lt;br /&gt;
یک عالمه کتاب هم برای خواندن آماده کرده بودیم. روز اول تمام نشده، تلفن زنگ زد. بروجردی بهش گفته بود «بهت احتیاج داریم . &lt;br /&gt;
یک روزه بارش را بست و رفت. برای عید فطر که برگشت، گفت «عجب کتاب خوندنی شد امسال . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 86&lt;br /&gt;
موضوع : خانوادگی ، زندگی مشترک &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از صبح تا شب مادرم دلشوره داشت. خواب دیده بود. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
می گفت «نشسته بودم توی مسجد امام، توی بازار، همراه پدر ناصر. بلند شدم وضو بگیرم. یک پرنده ی سفید قشنگ آمد، نشست روی درخت بالای سرم. من که وضو می گرفتم، نگاهم می کرد. زل زده بود به من. بی اختیار دستم رفت روی قلبم. بهش گفتم تو آزادی، برو. پرنده ی سفید که پر زد و رفت، از خواب پریدم. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
صبح فرداش اخبار اعلام کرد داداش ناصر شهید شده. مادر قبلا به بابا گفته بود. بعد از دیدن خواب به پدرم گفته بود که ناصر شهید شده. همه می دانستیم که دیر یا زود، همچه خبری را باید بشنویم. خودش هم می دانست. قبل از ازدواجش به من می گفت «آبجی! اگه می خوای برای من زن پیدا کنی، بهش بگو که من خیلی موندنی نیستم. » &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 96&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، مادر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی مهربان بود. دوستش داشتم. هر وقت دلم می گرفت، می آمد باهام حرف می زد. روحیه ام عوض می شد. تلفن کرد. گفت «سلام به مادر مجاهد خودم &lt;br /&gt;
جوابش را دادم. گفت «من رو دوست داری؟ &lt;br /&gt;
گفتم «چی شده پشتِ تلفن از این حرف ها می زنی؟ &lt;br /&gt;
گفت «دوست دارم مثل حضرت زینب(س) رفتار کنی. یک وقت برای من ناراحت نشی ها &lt;br /&gt;
دلم از جا کنده شد. تلفن را دست به دست کردم. گفت «آدم چیزی رو که دوست داره، در راه خدا می ده، تو چی؟&lt;br /&gt;
گفتم «هر چی خدا بخواد، خوشه. تو دست من امانتی مادر، سپردمت به خدا. هر وقتی بخواد، امانت مال خودشه، می گیره&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 97&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، مادر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول انقلاب، [[خوزستان]]، یک عده جمع شده بودند، می گفتند «ما که خلق عربیم، چرا باید بریم زیر سلطه ی حکومت عجم؟» &lt;br /&gt;
پا شد از زابل رفت [[خرمشهر]]. پایش که رسید خرمشهر، شروع کرد به کار. شب ها سوار قایق می شد و می زد به اروند. می خواست از نزدیک ببیند کی می آید؟ کی می رود؟&lt;br /&gt;
می دانست که اگر قوم و قبیله بازی راه بیفتد، چه آتشی به پا می شود. سه ماه تمام ماند تا آتش فتنه خوابید. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 11&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از عملیات که برمی گشت، می رفت دنبال کارهای اداری. خیلی وقت ها ساعت از دوازده شب گذشته بود که کارهایش تمام می شد. می گفت «جلسه داریم، بچه ها رو خبر کنین. » &lt;br /&gt;
کار هر روزش بود. آخر شب با همه ی فرمانده ها و مسئولین برای کارهای فردا جلسه می گذاشت. بعضی وقت ها جلسه که تمام می شد، می گفت «وقت تموم شد، اما یادتون باشه مردم هنوز مشکل دارن. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 20&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفته بود هر چه نقشه ی برجسته ی نظامی توی تیپ بود، کشیده بود بیرون، بغل زده بود، آورده بود توی اتاق. وقتی من را دید، گفت «خط الرأس چیه؟ میزان منحنی یعنی چی؟» &lt;br /&gt;
گفتم «چه می دونم؟ شما بگین ما بدونیم&lt;br /&gt;
آمد نقشه ها را پهن کرد روی میز. نیم ساعت دور نقشه گشت، هِی از این طرف میز رفت آن طرف. مدام می گفت «این باید چیز باشد؛ چیز. » آخر سر خنده اش گرفت. گفت «بچه ها رو بفرستین این چیزها رو یاد بگیرند، به درد می خوره &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
به ماه نکشید که مثل بلبل نقشه می خواند. می گفتیم «از کجا یاد گرفتی؟ &lt;br /&gt;
می گفت «دانشگاه رفته ام؛ دانشگاه جنگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 68&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمعشان کرده بود، گفته بود «اگه می خواین شهرتون آزاد بشه، راهش اینه که اسلحه دست بگیرید و بجنگید. » &lt;br /&gt;
نگاهش را گردانده بود روی جمعیت. گفته بود «قبوله؟» &lt;br /&gt;
گفته بودند «نه. »&lt;br /&gt;
. . . . . &lt;br /&gt;
دور و اطراف شهر همه اش کوه بود و دره. همراه داوطلب ها زده بود به کوه. عادت که نداشت. گرمازده شده بود. &lt;br /&gt;
. . . . . &lt;br /&gt;
به هفته نکشیده بود که شهر افتاده بود دست مردم. همه ریخته بودند دورش. یکی آمده بود دستش را ببوسد، نگذاشته بود. خم شده بود و دست طرف را بوسیده بود. گفته بود «مگه من چه کار کردم؟ اگه شهرتون آزاد شده، کار خودتون بوده؛ خودتون کرده ین&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 21&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تواضع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمد، گفت «ای آقا! آدم که با این چیزها ناراحت نمی شه. » &lt;br /&gt;
خیلی تحویلمان گرفت. گفت «من فکر کردم شما دیگه توی عملیات ها بوده ای، می دونی. بعضی وقت ها پیش می آد، یک جایی آدم تند می شه، یک حرفی می زنه. تو دیگه چرا به دل گرفتی؟» &lt;br /&gt;
آن قدر سر به سرمان گذاشت تا بالأخره کار خودش را کرد. گفت «اخم هات رو وا کن. » &lt;br /&gt;
وا کردم. گفت «حلال کردی ما رو؟» &lt;br /&gt;
رویم نمی شد به صورتش نگاه کنم. سرم را انداختم پایین، آرام گفتم «اوهوم. »&lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
به نیم ساعت نکشید که خبر آوردند شهید شده. آن قدر حسرت خوردم که چرا توی صورتش نگاه نکردم، که چرا بغلش نکردم، که چرا نبوسیدمش . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 94&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، حلالیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم می توانست خوشگل بپوشد و هم بهش می آمد که خوش تیپ بگردد. می گفتیم «تو که داری، چرا نونوار نمی کنی؟» &lt;br /&gt;
می گفت «شاید یک عده نداشته باشن مثل من بپوشن، دلشون بسوزه. »&lt;br /&gt;
. . . . . &lt;br /&gt;
خیلی شیک پسند بود. می گفت «بچه مسلمون باید خوب زندگی کنه. » &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 6&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، دلسوزی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهار ماهِ تمام زابل بود. چهار ماه تمام زندگی کرده بود با مردم. دیده بود طرف از شدت نداری چه چیزها که نمی خورد. دیده بود مردم آب درست و حسابی ندارند که بخورند. این ها را دیده بود؛ نشسته بود یک گوشه داشت گریه می کرد. &lt;br /&gt;
تازه برگشته بود. گفتم «ناصرجان، بابا! چته؟ چرا بُق کردی باباجان؟»&lt;br /&gt;
گفت «شما که نمی دونی، مردم اون جا چه زجری می کشند. نمی دونی که چه جوری دارند زندگی می کنند. نمی دونی که حکومت طاغوت چه کرده با این مردم. من می دونم. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 10&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، دلسوزی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی نوسود افتاد دست عراقی ها، همه بغض کرده بودند. می گفتند «شکست خوردیم. » &lt;br /&gt;
شاد و خندان می آمد، می گفت «این که آتیش عراقی ها پشت سر کومله هاست، یعنی چی؟ یعنی این که این ها وابسته ن. مردمی نیستن. دروغ می گن. همه هم فهمیدن. این خودش پیروزی نیست؟» &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 46&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، روحیه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تلفن کردند، گفتند «فرماندار داره می آد زندان. » &lt;br /&gt;
وقتی رسید، لباس به تنش زار می زد. با شلوار کردی و بلوز ورزشی و کلاه کاموایی آمده بود به زندانی ها سر بزند. با کی؟ با رجایی، رئیس جمهور، با همان ریخت و قیافه. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 15&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند سال بود هیچ ماشینی از آن جاده رد نشده بود. می گفتند «گُله به گله ش مینه. » &lt;br /&gt;
ماشینش را سوار شده بود و زده بود به جاده. گفته بود «یکی باید راه رو باز کنه. » &lt;br /&gt;
بعد از چند سال، جاده رنگ ماشین دیده بود به خودش. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 34&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ،‌ شجاعت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه ها از شب قبل تا صلاه ظهر می جنگیدند، اما ارتفاع هنوز دست [[کومله]] ها بود. از آن طرف، ارتشی ها راه افتاده بودند سمت قله تا مستقر شوند. کار گره خورده بود. منتظر بودیم تا پیدایش شود و همه چیز درست شود &lt;br /&gt;
داشت شب می شد. اثری از ناصر کاظمی نبود. می گفتند «رفته شناسایی &lt;br /&gt;
کجا؟ نمی دانستیم. نیروهای ارتش هم آمده بودند توی درگیری. همه مثل کلاف پیچیده بودیم به هم &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
آمد، گفت «چه خبره؟ &lt;br /&gt;
گفتیم «قله هنوز دستشونه&lt;br /&gt;
دوتا هفت نفر برداشت و زد به کوه. فهمیده بودند خودش آمده. جهنمی درست کردند که نگو. بین رگبار گلوله ها، چه جوری رسید بالای قله، نمی دانم. همین قدر بود که دیدم دارد داد می زند «بیایین بالا، فرار کردن&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 27&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ،‌ شجاعت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اسلحه هایشان را برداشته بودند و زده بودند به کوه. فرار کرده بودند. سی نفری می شدند. گفتم «چی کار می خوای بکنی؟ &lt;br /&gt;
گفت «یک پیغامی براشون بفرستین، بگین برگردن، گول حرف های این و اون رو نخورن&lt;br /&gt;
پیام را که شنیده بودند، گفته بودند «اگه فرماندار بیاد کوه، حاضریم مذاکره کنیم، برگردیم، اگه هم خواست بیاد، تک و تنها بیاد؛ دست خالی&lt;br /&gt;
گفتم «بَه! دست خالی؟ نری ها. می ری؟ &lt;br /&gt;
رفته بود. گفته بود «می دونی سی نفر یعنی چی؟ اون هم مسلح؟ من فقط یک نفرم. نمی ارزه؟ &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
تک و تنها رفت. همه می گفتند «توطئه ست. زنده برنمی گرده&lt;br /&gt;
وقتی آمد، سی نفر همراهش بودند؛ مسلح و تازه نفس. دیگر ول کنش که نبودند. عملیات که می رفت، هر جا که او بود، این سی نفر هم بودند . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 30&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ،‌ شجاعت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمد پیشش، لب هاش خشکیده بودند، گفت «آقا! تشنمه. آب می خوام. » &lt;br /&gt;
نگاه کرد به صورت بچه. از گرما سرخ شده بود. رنگش پرید و به جمعیتی که جلوی زندان منتظر ملاقات بودند، خیره شد. گفت «آب می خوای؟ بیا. » &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
نگهبان، در را برای ناصر باز کرد. ده دوازده تا بچه پشت سرش آمدند تو. جلوشان را گرفت. ناصر برگشت و با تحکم گفت «تشنه ن. هوا گرمه. خودت جای این ها بودی چه کار می کردی؟» &lt;br /&gt;
رفت طرف آب سردکن. &lt;br /&gt;
.. .. . &lt;br /&gt;
خودش دوره افتاده بود و به مردم آب می رساند و مدام می گفت «معذرت می خوام. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 14 کتاب شهید ناصر کاظمی، ص 58&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ،‌ عذرخواهی&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D8%AF_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%AF%D9%88%D9%85</id>
		<title>شهید علی صیاد شیرازی - بخش دوم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D8%AF_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%AF%D9%88%D9%85"/>
				<updated>2020-01-17T10:24:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می خواست سوار ماشین شود. بغلش، پر بود از پرونده. رفتم جلو. در ماشین را باز کردم. برگشت طرفم. اخم کرد. گفت: برای چی شما در رو باز کردین ؟ &lt;br /&gt;
گفتم: دستتون پُر بود. &lt;br /&gt;
دیدم سوار نمی شود. حس کردم باید در را ببندم. بستم. پرونده ها راگذاشت روی کاپوت ماشین. در را باز کرد و سوار شد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 85&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تواضع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهترین فرصت بود. حدس زدم خواب است. پوتینش را از جلوی سنگربرداشتم و دویدم توی آشپزخانه. فرچه و قوطی واکس را از توی کشوم برداشتم و شروع کردم. &lt;br /&gt;
هنوز یک لنگه اش مانده بود که سر و کله ی یکی از افسرها پیدا شد. حدس زدم که آمده دنبال پوتین تمیسار. به روی خودم نیاوردم. حتی ازجا بلند نشدم. تند و تند فرچه می کشیدم. یک دفعه، سر و کله ی خودش پیدا شد. به آن افسر گفت: شما گفتید پوتین های منو واکس بزنه ؟ &lt;br /&gt;
ـ نه خیر، به هیچ وجه. &lt;br /&gt;
آمد طرفم. نزدیکم که رسید، گفت: پسرم، شما خودت باید دو سال خدمت سربازیت رو انجام بدی، منم باید خودم [[پوتین]] هام رو واکس بزنم. &lt;br /&gt;
نشست روی زمین. پوتین ها را ازم گرفت و شروع کرد به فرچه کشیدن. دست خودم نبود؛ دوستش داشتم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 88&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تواضع &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمده بود اصفهان. یک ونیم نصفه شب بود که زنگ زد و از خواب بیدارمان کرد. گفت: اومدیم بازرسی. &lt;br /&gt;
گفتم: قدم رو چشم. ولی کاش قبلا می گفتید که تشریف می یارین. &lt;br /&gt;
گفت: نه خیر، ما بی خبر می ریم بازرسی. اگه می گفتیم که شما آمادمی شدید. برای بازرسی از وضع سربازها اومدیم. &lt;br /&gt;
سریع لباس پوشیدم و راه افتادم. یک تیم کامل بازرسی آورده بود. &lt;br /&gt;
شروع کردند؛ تا صبح. ول کن نبود. از آسایشگاه سربازها شروع کرد؛ چه طوری خوابیده اند، تختشان چه جوری است، برای نماز صبح بیدارمی شوند یا نه، وضع غذا چه طوری است. خلاصه همه چیز. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 49&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، دقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرش برای بچه ها بارانی خریده بود. علی نمی پوشید. هر کاری می کردم، نمی پوشید. می گفت: این پسره، بی چاره نداره. منم نمی پوشم. &lt;br /&gt;
پسر هم سایه مان، پدرش رفتگر بود. نداشت برای بچه هایش بخرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 5&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، دلسوزی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیغام داده بود بیا قرارگاه. &lt;br /&gt;
رفتم. پیغام گذاشته بود کاری پیش آمده، صبر کن تا بیایم. &lt;br /&gt;
صبر کردم ؛ آن قدر که ساعت از دوازده شب گذشت. آمد. از دور دیدمش. با لباس خاکی، خاک خالی، خُرد و خمیر؛ عین سربازهای صفر. رسید. خوش و بش کرد و گفت: شام خوردی که ؟ &lt;br /&gt;
گفتم: پس فکر کردی تا این وقت شب گرسنه می مونم ؟ &lt;br /&gt;
گفت: خب، پس بشین. هم حرفامون رو می زنیم، هم یه بار دیگه شام بخور. &lt;br /&gt;
ـ باشه. کی از شام بدش می آد. &lt;br /&gt;
صدا زد اون پرچم ما رو بیارید. &lt;br /&gt;
پرچمش را آوردند؛ خیار و گوجه و پنیر. تکیه کلامش بود. این طوری تعارف می کرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 26&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزهای اولی بود که آمده بود [[سنندج]]. جلوی ستون حرکت می کرد ومی رفت طرف مریوان ؛ خیلی شجاع، جسور. بهش گفته بودند بهترنیست شما جلوی ستون حرکت نکنید، دیگران رو بفرستید جلو؟ &lt;br /&gt;
جواب داده بود من باید با چندتا از این ستون ها برم و بیام، تا برای بقیه جا بیفته که این جوری هم می شه کار کرد. &lt;br /&gt;
خیلی هم نگذشت. کم کم برای بقیه جا افتاد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 20&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شجاعت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی راه سردشتیم. تا سردشت خیلی نمانده. با بدبختی خودمان رارسانده ایم نزدیک [[پاسگاه]]. حالا کی جرأت می کند برود جلو؟ کی جرأت می کند برود بگوید ما خودی هستیم، نزنید؟ فرماندهمان صیاد است. می گوید من می رم. &lt;br /&gt;
رو می کند به بلد راه. &lt;br /&gt;
ـ بریم. &lt;br /&gt;
دو سه قدم نرفته اند که بلد برمی گردد. &lt;br /&gt;
ـ من نمی آم. اینا ایست نداده می زنن ؛ از بس که هر شب ضدّ انقلاب به شون حمله می کنه. جلو بریم، می کشندمان. &lt;br /&gt;
صیاد صبر نمی کند. &lt;br /&gt;
ـ تو بمون. من می رم. &lt;br /&gt;
ژ سه را می گیرد و راه می افتد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 21&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شجاعت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرگان که بودیم، به دریا نزدیک نبودیم. آن وقت ها، کم تر کسی توی خانه اش حمام داشت. ما توی خانه مان حمام درست کردیم. بچه ی تمیزی بود. یک روز در میان می رفت حمام. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 2&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظافت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه که بود، به خواهر برادرهاش می گفت: وقتی می رید حموم، لباساتون رو همون جا بشورید. نذارید عزیز لباساتون رو بشوره. کفشاتون رو خودتون واکس بزنید، لباساتون رو خودتون اتو کنید. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 3&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظافت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به ظاهر خیلی اهمیت می داد، که نظامی باشد. مرتب و آراسته. طوری که آراستگیمان، معرفیمان کند؛ که سرباز [[جمهوری اسلامی]] هستیم. اگربگویی خط اتوی شلوارمان یک ذرّه این طرف، آن طرف می شد، نمی شد. موی سرمان به اندازه ای بود که از زیر و کنار کلاه بیرون نزند. ریش هامان کوتاه و مرتب. خلاصه ظاهر و سر و رومان آراسته و نظامی بود. خودش مرتب بود، نظامی بود. جوری که روی ما هم تأثیر گذاشته بود، که عمری را در نظام گذرانده بودیم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 53&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظافت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاگردش بودیم. هم درس می داد، هم افسر ورزش دانشکده ی افسری بود. ساعت ورزش که می شد، یکی لباس ورزشی می پوشید، یکی نمی پوشید. خیلی جدی نمی گرفتیم. کاغذ و قلم دست می گرفت واسممان را می نوشت. مجبورمان می کرد منضبط باشیم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 52&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه قبراق بود. سرحال و شاداب. یک نظامی کامل ؛ فانوسقه بسته، لباس مرتب، کلت به کمر، با کلاه و قطب نما و بقیه ی تجهیزات ؛ چه درقرارگاه، چه در خط مقدم. همیشه نظامی بود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 54&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از فرمانده پشتیبانی، اولین نفری بود که وارد ستاد کل می شد؛ رأس ساعت. طوری قدم برمی داشت که وقتی وارد راه رو می شد، می فهمیدیم تیمسار آمده است. یک صلابتی داشت. راه که می رفت، مستقیم حرکت می کرد؛ نه یک سانت این طرف، نه یک سانت آن طرف. به دفتر که می رسید، با همه دست می داد. بدون استثنا؛ از مسئول دفترگرفته تا ارباب رجوع و سرباز. با همه سلام و احوال پرسی می کرد. واردهم که می شد، بلافاصله کارش را شروع می کرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 55&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به ظاهر خیلی اهمیت می داد، که نظامی باشد. مرتب و آراسته. طوری که آراستگیمان، معرفیمان کند؛ که سرباز جمهوری اسلامی هستیم. اگربگویی خط اتوی شلوارمان یک ذرّه این طرف، آن طرف می شد، نمی شد. موی سرمان به اندازه ای بود که از زیر و کنار کلاه بیرون نزند. ریش هامان کوتاه و مرتب. خلاصه ظاهر و سر و رومان آراسته و نظامی بود. خودش مرتب بود، نظامی بود. جوری که روی ما هم تأثیر گذاشته بود، که عمری را در نظام گذرانده بودیم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 53&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کسی نه نمی گفت. تا جایی که ازش برمی آمد و قانون اجازه می داد، گره از کار مردم باز می کرد. خیلی هم می آمدند پیشش. هرجا هم که می رفتیم، دوره اش می کردند؛ حرفشان را می زدند و مشکلشان رامی گفتند. صیاد هم با حوصله گوش می کرد. گاهی هم یادداشت می کرد. شماره ی تلفن می داد که تماس بگیرند. به کسی نه نمی گفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 65&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولین بار بود که مرا می فرستاد چیزی برای کسی ببرم. رفتم. امانتی رادادم و برگشتم. برگشتنی، دیدم ساعت اداری گذشته. رفتم خانه. یک ساعتی نگذشته بود که تلفن زنگ زد. گفتند تیمسار پشت خط است. تعجب کردم. چه کارم داشت ؟ &lt;br /&gt;
ـ رسوندی ؟ &lt;br /&gt;
گفتم: بله، الحمدلله مشکل حل شد. &lt;br /&gt;
گفت: چرا به م خبر ندادی ؟ از صبح که این بندی خدا اومد پیشم، تاالان نگرانم که مشکلش حل شده یا نه ؟ &lt;br /&gt;
گفتم: شرمندم. می خواستم فردا صبح گزارش بدم خدمتتون. &lt;br /&gt;
گفت: اگه نمی شناختمت، ازت ناراحت می شدم. حتی ممکن بودتوبیخت کنم ! &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 66&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سفارش کرده بود که هوای این بندی خدا را داشته باشید، به وضعش رسیدگی کنید و به زندگیش برسید. گفته بودم چشم. رفتم پیشش. &lt;br /&gt;
گفتم: شما چه سَر و سرّی با رُفتگرها دارین ؟ &lt;br /&gt;
گفت: درد دل هاشون رو گوش می کنم. اگر هم بتونم، قدمی برمی دارم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 67&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کمک به آدم های مستحق، کار همیشگیش بود. یک سوم حقوقش را به من می داد برای خرجی، بقیه اش را صرف این جور کارها می کرد. &lt;br /&gt;
چهل ـ پنجاه روزی از شهادتش می گذشت که چند نفری آمدندخانه مان. می گفتند: ما نمی دونستیم ایشون فرمانده بوده. نمی شناختیمش. فقط می اومد به مان کمک می کرد و می رفت. عکسش رو از تلویزیون دیدیم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 68&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه جایش را می دانستند. می دانستند که وقتی می آید نماز جمعه ی تهران، کجا می نشیند. با آن اورکتش، روزهای پاییزی که می رفت نماز جمعه، می شناختندش. می رفتند سراغش. با همه احوال پرسی وروبوسی می کرد؛ خیلی مهربان. اگر چیزی هم ازش می خواستند، نه نمی گفت. اگر می توانست، انجام می داد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 89&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماه آخر خیلی می آمدند دم خانه، زنگ می زدند که ماهیانه ی ما چه شد؟ به دلم بد آمد. حس کردم که این زنگ زدن ها، خیلی طبیعی نیست. یک بار گفتم: حاج آقا، شما نرید. اجازه بدید من برم، ببینیم ایناکی اند، از شما چی می خوان. &lt;br /&gt;
گفت: نه خانوم. اینا کارگرند و من دلم نمی آد به شون بگم نه. خوب نیست شما ببرید. شاید خجالت بکشن ازتون پول بگیرن. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 97&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنج سال با هم توی یک قرارگاه بودیم ؛ کار می کردیم، می جنگیدیم، زندگی می کردیم. یک بار در حال خواب ندیدمش، حتی یک بار. نمی گویم نمی خوابید. اما حالا کجا می خوابید و کی، خدا می داند. من که ندیدم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 38&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، استراحت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفته بود تهران درس بخواند. سال آخر دبیرستان، دوستش از یک کوچه می رفته مدرسه، علی از یک کوچه ی دیگر. دوستش بهش می گفته چرااز اون جا می ری ؟ بیا از این کوچه بریم، پر از دختره. &lt;br /&gt;
علی می گفته شما می خوای بری، برو. به سلامت. من نمی آم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 8&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز زدم به سیم آخر. گفتم: خیلی ممنون، اینم از گردشمون. صبح می ریم، شما با دوستاتون هستید. شب برمی گردیم، بازم شمایید ورفقاتون. &lt;br /&gt;
گفت: اینا منو دوست دارن، می شه به شون بگم دنبال من نیایید؟ &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 48&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تفریح &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استاد دانشگاه افسری بود. سر کلاس که می آمد، با تمام وجود درس می داد. طوری که نه سؤال باقی می ماند، نه مطلب ناگفته. اصرار داشت که دانش جو، سر کلاس درس را بفهمد. اگر هم کسی درس را نمی فهمید، از وقت استراحتش می زد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 51&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهش زمین داده بودند. نامه نوشته بود که نمی خواهم، می ترسم آخرتم را با گرفتن این زمین معامله کنم. باهاش صحبت کردند؛ که قانعش کنند. گفتند: شما که تنها نیستی. خونواده ت هم هستن. اوناهم حق دارن. حرف گوش کن. این زمین رو بگیر و بساز. یعنی یه خونه هم سهم تو نمی شه ؟ &lt;br /&gt;
طلاهای خانمش را فروخت و با قرض از این طرف و آن طرف، پول جورکرد. اسکلت خانه که عَلَم شد، دوباره نامه داد که نمی خواهم. نمی خواهم آخرتم را با دنیا معامله کنم. دوباره آمدند. همان حرف ها وصحبت ها. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 60&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دنیا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسافرت که می رفتیم، اولین جایی که می رفت، مزار شهدا بود. خیلی دوست داشت. هرجا هم که امام زاده بود و باخبر می شد، حتما می رفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 79&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، شهدا &lt;br /&gt;
آخر شب بود. یک دفعه متوجه سر و صدا شدم. چند نفر می آمدندطرفم. &lt;br /&gt;
ایست دادم. کسی داد زد از نو! [[فرمانده نیروی زمینی]] تشریف می آرن. &lt;br /&gt;
شک کردم. یک درصد هم احتمال نمی دادم آن وقت شب، فرمانده نیروبیاید از خط بازدید کند. همین طور جلو می آمدند. نمی شد صبر کرد. باید کاری می کردم. ضامن نارنجک را کشیدم و پرت کردم طرفشان. &lt;br /&gt;
توی بازداشتگاه فهمیدیم که فرمانده نیروی زمینی ارتش و هم راهانش مجروح شده اند. &lt;br /&gt;
صیاد گفته بود اون سرباز باید تشویق بشه. چون سر پست حواسش بوده، هوشیار بوده. مقصر فرمانده گردانه که بی موقع داد کشیده ازنو. &lt;br /&gt;
نمی دانستم بخنده م یا گریه کنم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 32&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، عدالت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ کاری را خارج از روال انجام نمی داد، حتی برای من که آجودانش بودم. &lt;br /&gt;
عیالم بیمارستان بود. به پول نیاز داشتم. درخواستم را بهش دادم. پی نوشت کرد به رئیس ستاد. توقع نداشتم. گفتم: تیمسار، چرامستقیم دستور نمی دید؟ &lt;br /&gt;
گفت: شاید نتونم برای دیگران مستقیم دستور بدم. نباید بقیه فکرکنند صیاد فقط به نیروهای خودش اهمیت می ده، با دیگران فرق می ذاره. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 56&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، عدالت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی جاده بسته می شد؛ یک ماه، یک ماه و نیم. ارتباطمان با نیروهایی که توی کوه های سردشت بودند قطع می شد. مجبور بودیم آب ونانشان را با هلی کوپتر ببریم. آب و نان که به شان می رسید، جان می گرفتند. فرمانده ها که می رفتند، دیگر نیروها بال درمی آوردند. &lt;br /&gt;
صیاد هم می رفت. وقتی می رفت، انگار بین نیروها روحیه تقسیم می کرد؛ یکی یکی. طوری هم می رفت که اگر درجه های روی دوشش نبود، نمی شد فهمید که سرهنگ است، که فرمانده عملیات غرب کشوراست. وقتی می رفت، ساکت نمی ماند. آیه می خواند و حدیث می گفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 17&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی جوان بود که شد فرمانده نیروی زمینی [[ارتش]]. اولین کاری که کرد، دانشگاه [[جنگ]] را از تهران منتقل کرد [[جبهه]] ؛ اساتید دانشگاه جنگ را برداشت آورد منطقه. که بسم الله، این گوی و این میدان. هم فال است، هم تماشا. هم آموزش، هم عملیات. طرح از شما، جان از نیروها. دیگر چه می خواهید؟ &lt;br /&gt;
آن ها هم کم نگذاشتند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 22&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته بود باید از یگان های مستقر در خط بازدید کنید؛ هر روز. آخروقت هم گزارش بدهید. بین ساعت ده تا دوازده شب، گزارش می دادیم ؛ هم شفاهی، هم کتبی. ازمان خواسته بود که تعارف را بگذاریم کنار، برویم سر اصل مطلب، رُک و راست همه چیز را بگوییم. می گفت: واقعیت رو به من بگید. من فرمانده نیروی زمینی هستم، باید همه چیز رو بدونم تا بتونم تصمیم بگیرم. باید از خط مقدم خبر داشته باشم ؛ از وضع نیروهام، از لباس و غذاشون. از این که تجهیزات دارن یا نه. یا این که اصلا آماده ی عملیات هستن یا نه. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 25&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ناراحت شدم. گفتم: این چه کاریه شما می کنی ؟ چرا می رید اون ور خط، وسط عراقی ها؟ کجای دنیا، فرمانده نیروی زمینی می ره وسط دشمن ؟ &lt;br /&gt;
خیلی آرام گفت: من باید خودم به یقین برسم، بعد نیروهام رو بفرستم اون ور. &lt;br /&gt;
بیش تر لجم گرفت. گفتم: اصلا بیا بریم پیش این حاج آقایی که توی قرارگاهه، تکلیف شما رو روشن کنه. ببینم شما شرعا حق داری بری توی مهلکه یا نه ؟ &lt;br /&gt;
گفت: حالا بشین، بعد. من باید خط خودی رو رد کنم. باید برم. که اگه پای بی سیم گفتم این کار باید بشه، بدونم شدنیه یا نه. تو هم حرص نخور. نیروی زمینی ارتش، بدون فرمانده نمی مونه. من برم، یکی دیگه. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 29&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات [[بدر]]؛ [[شرق دجله]] ، پنج کیلومتری دشمن. صدای همه درآمده بود؛ فرمانده های ارتش، فرمانده های [[سپاه]] ، که چرا صیاد آمده این جا؟ ببریدش عقب. این جا هر آن احتمال خطر هست. بیخ گوش دشمن که جای فرمانده نیروی زمینی ارتش نیست. &lt;br /&gt;
خودش گوشش بده کار نبود. فرمانده ها و نیروها هم ول کن نبودند. دست آخر بغلش کردند و به زور انداختندش توی قایق. &lt;br /&gt;
پرید بیرون ؛ با همان لباس نظامی و کلاه آهنی و قمقمه و تجهیزات. شناکنان، آمد سمت ساحل. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 30&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسیده بودیم به جادی شنی. باید جاده را رد می کردیم و می رسیدیم به جادی آسفالت و بعدش، تنگه ی چزابه. از دور، جیپی می آمد طرفمان. نزدیک که رسید، شناختمش. صیاد بود؛ فرمانده نیروی زمینی ارتش. دویدم جلو. گفتم: جناب سرهنگ، چرا اومدین این جا؟ این منطقه هنوز پاک سازی نشده. آلوده است. &lt;br /&gt;
گفت: می دونم. ولی باید خودم می اومدم، منطقه رو از نزدیک می دیدم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 31&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولین بهداری آمدند قرارگاه. &lt;br /&gt;
ـ کلی مجروح مونده بالای کوه. خلبان ها زیر بار نمی رن. هرچی می گیم با چند تا پرواز کار تموم می شه، قبول نمی کنن. اگه دیر برسیم، بچه هاشهید می شن. &lt;br /&gt;
صیاد چند متر آن طرف تر نشسته بود. شنید. فوری بلند شد، راه افتاد. &lt;br /&gt;
خلبان ها توی شناسایی منطقه ابهام داشتند. خودش سوار هلی کوپترشد و باشان رفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 33&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کسی نه نمی گفت. تا جایی که ازش برمی آمد و قانون اجازه می داد، گره از کار مردم باز می کرد. خیلی هم می آمدند پیشش. هرجا هم که می رفتیم، دوره اش می کردند؛ حرفشان را می زدند و مشکلشان رامی گفتند. صیاد هم با حوصله گوش می کرد. گاهی هم یادداشت می کرد. شماره ی تلفن می داد که تماس بگیرند. به کسی نه نمی گفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 65&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، قانون &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرصاد شروع شده بود. خودش را رساند باختران. از دوازده شب تا پنج صبح طرح و برنامه اش را داد. بعد از نماز صبح، رفت پیش خلبان ها. هوانیروز را [[بسیج]] کرد و خودش هم سوار هلی کوپتر شد و رفت بالا سرمنافق ها. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 39&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کوچک بودم. دوم دبستان بودم. دیر به دیر می دیدمش. تلفن زده بودندکه می آید. &lt;br /&gt;
آوردندنش ؛ روی برانکار. حالش بد بود. ترسیدم. وحشت کردم. فکرنمی کردم این طوری بیاید. خندید. رفتم جلو. بغلم کرد. صورتم را بوسید. &lt;br /&gt;
آن چند روزی که خانه بود، می آمدند پانسمانش را عوض می کردند. زخم هایش خیلی عمیق بود؛ عمیق و ترس آور. موقع عوض کردن پانسمان درد می کشید؛ چهره اش جمع می شد و رنگش می پرید. ولی فقط می گفت: الله اکبر. فقط تکبیر می گفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 34&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مجروحیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سخنران پیش از خطبه ها بود؛ نماز جمعه ی خرم آباد. سخنرانیش که تمام شد، از پشت تریبون که آمد کنار، مردم هجوم آوردند؛ انگار نه انگارکه جلوشان نرده کشیده بودند. نمی دانم چند نفر بودند. شاید دو ـ سه هزار نفر. آمدند سمت صیاد. یکی دست می کشید به سرش، یکی صورتش را می بوسید، یکی دستش را. با بدبختی، بین آن همه آدم، کشیدیمش بیرون. برگشتنی کفش نداشتم. توی شلوغی مانده بود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 90&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، محبوبیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالش خوب نبود. فشار کار، مریضش کرده بود. اصرار می کردم که مرخصی بگیر، استراحت کن. یا برویم مسافرت. برای سلامتیت خوب است. اولش قبول نمی کرد. اما بالاخره راضی شد مرخصی بگیرد و برویم مسافرت. &lt;br /&gt;
هر جا می رفتیم، فکر و ذکرش جبهه و جنگ بود. آن قدر که دیگر زده شدم. گفتم: جنگ که تموم شده، چرا ولش نمی کنی ؟ &lt;br /&gt;
گفت: هر چی داریم، از جنگ داریم. &lt;br /&gt;
نمی دانم چه شد که پایش را کرد توی یک کفش که برویم شلمچه ؛ همان مرخصی چند روزه را. گفت: وقتی می رم شملچه، یاد دوستام می افتم. خیلی خاطره دارم. &lt;br /&gt;
قبول کردم. خانوادگی رفتیم [[شلمچه]] . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 46&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مسافرت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسافرت که می رفتیم، اولین جایی که می رفت، مزار [[شهدا]] بود. خیلی دوست داشت. هرجا هم که امام زاده بود و باخبر می شد، حتما می رفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 79&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مسافرت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانه مان انزلی بود. زنگ زده بود که بین ساعت یک تا پنج عصرمی آیم. مدت ها بود نیامده بود. از خوش حالی بال درآوردم. فکرمی کردم بین این چهار ساعتی که گفته، می رسد. غذا را حاضر کردم ومنتظر شدم. وقتی آمد، فهمیدم که فقط چهار ساعت پیش ما می ماند؛ یک تا پنج. ناراحت شدم. گفتم: یعنی چی ؟ چرا این قدر کم ؟ &lt;br /&gt;
طاقت نیاوردم. زدم زیر گریه. گفتم: حق دارین داداش. خونه ی ما محقره. درسته، نمی تونیم از شما خوب پذیرایی کنیم ؛ مث یک تیمسار. درست می گید، حق با شماست. &lt;br /&gt;
نمی دانستم که برای کار اداری آمده گیلان. توی استان داری جلسه داشت. &lt;br /&gt;
رفتم توی آشپزخانه. داشتم ماهی سرخ می کردم که آمد. صورتم رابوسید. گفت: ماهی ها رو نسوزونی. &lt;br /&gt;
رفت کارش را جوری تنظیم کرد که یک شب پیشمان بماند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 93&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مهمان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زدند. پیک بود. نامه آورده بود. قلبم ریخت. فکر کردم شهید شده، وصیت نامه اش را آورده اند. نامه را گرفتم. باز کردم. یک انگشتر عقیق برایم فرستاده بود؛ از جبهه. نوشته بود این انگشتر را فرستادم به پاس صبرها و تحمل های تو. به پاس زحمت هایی که کشیده ای. این رابه تو هدیه کردم. &lt;br /&gt;
آرام شدم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 37&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، هدیه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفته بودم عیادتش. مجروح شده بود. لگن خاصره اش شکسته بود وپایش. لگنش را پیچ و مهره کرده بودند و توی پایش پلاتین گذاشته بودند. نشسته بود روی ویلچر. همین طور که حرف می زد، یک لحظه آرام نداشت ؛ همان طور روی ویلچر، بدنش را تکان می داد و ورزش می کرد. گفتم: عجله نکن، ایشال زود خوب می شی و دوباره ورزش صبحگاهیت رو شروع می کنی. &lt;br /&gt;
گفت: اتفاقا عجله دارم. خیلی هم. پشت سر هم شیر می خورم ونرمش و ورزش می کنم. باید زودتر راه بیفتم و برگردم منطقه. &lt;br /&gt;
گفتم: می خوایم وضعیتت رو گزارش کنیم و اسمت بره توی لیست جانبازها. &lt;br /&gt;
همان طور که بدنش را کش و قوس می داد، گفت: که چی بشه ؟ خدا ثبت می کنه کافیه. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 35&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، ورزش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوایل انقلاب، محل خدمتش اصفهان بود. به کمک بچه های سپاه وبچه های انقلابی تر ارتش، نیروهای مردمی را آموزش نظامی می دادند. نزدیک نماز مغرب و عشا، می رفتند مسجدِ هر محل ؛ با همان سلاح هایی که داشتند. بعد از آموزش و سازمان دهی، اعزامشان می کردند برای خواباندن غائله ی سیستان و بلوچستان، غائله ی کردستان، غائله ی گنبد، غائله ی خلق عرب و جاهای دیگر. &lt;br /&gt;
اولین جایی که توانسته بود به مناطق آشوب زده نیروی مردمی آموزش دیده اعزام کند، اصفهان بود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 11&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه بود؛ هیچ وقت خودش را کنار نکشید. حتی وقتی به تهران احضار شد و درجه های سرهنگیش را گرفتند؛ وقتی بنی صدر خلع درجه اش کرد. با لباس بسیجی می رفت سپاه، طرح می داد وبرنامه ریزی ستادی می کرد. همیشه بود؛ حی و حاضر. هیچ وقت خودش را کنار نکشید؛ چه زمان جنگ، چه بعد جنگ. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 15&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از کاری که وظیفه اش بود باخبر می شد، معطل نمی کرد. بعضی دوستان بهش می گفتند: حالا چه عجله ایه ؟ این موضوع از طریق سلسله مراتب ابلاغ می شه به ستاد کل. رئیس ستاد پی نوشت می کنه برای شما، بعدش شما شروع می کنی به اجرا. &lt;br /&gt;
صیاد می گفت: این فاصله، تأخیر در اجرای دستوره. از اون لحظه ای که من فهمیدم، موظفم به اجرا. باید شروع کنم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 84&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان جنگ بود. خانم یک آقایی تماس گرفته بود که سربازی هست به این نام. . . از کردستان منتقلش کنید تهران. &lt;br /&gt;
هم سرش هم موقعیتی داشت که هر کس دیگر جای صیاد بود، می گفت چشم. &lt;br /&gt;
صیاد گفته بود امکان نداره. مگه خونش رنگین تر از دیگرونه ؟ &lt;br /&gt;
گوشی را داده بود به شوهرش. &lt;br /&gt;
ـ مگه شما فرمانده نیروی زمینی ارتش نیستی ؟ &lt;br /&gt;
ـ هستم، اما این کار رو نمی کنم. &lt;br /&gt;
ـ داری ادا در می آری، تظاهر می کنی. &lt;br /&gt;
صیاد آخرش گفته بود من این کار رو نمی کنم، به هیچ وجه. مگه خود امام بگن. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 36&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، پارتی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر صیاد شده بود واسطه. تلفن زده بود به فرمانده نیروی انتظامی خراسان که پسرخاله ی صیاد، سرباز شماست، توی نهبندان. اگه می شه، جاشو عوض کنین. داغ داره، تازه برادرش رو از دست داده. &lt;br /&gt;
صیاد فهمیده بود. ناراحت شده بود. مادرش دست بردار نبود؛ من راواسطه کرد. &lt;br /&gt;
ـ حرف من که بی تأثیر بود، تو یه کاری بکن. تو که دوستشی، رفیقشی. شاید به حرفت گوش داد. &lt;br /&gt;
هنوز حرفم را نزده بودم که گفت: می دونم چی می خوای بگی. اماخودت بگو، قوم و خویش من با بچه های مردم چه فرقی دارن ؟ اون اگه بیاد، یکی دیگه رو می فرستن جاش. این درسته ؟ خدا رو خوش می آد؟ &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 57&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، پارتی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از بستگان صیاد بود. از خدمت فرار کرده بود. پرونده اش را فرستاده بودند دادگاه نظامی. به زندان محکومش کرده بودند. مادر صیاد با دفترتماس گرفت که به حاج علی بگو یه کاری بکنه. این پسر، جوونه، سربازه، گناه داره. &lt;br /&gt;
گفتم: حاج خانوم، خودتون بگید، بهتر نیست ؟ &lt;br /&gt;
گفت: قبول نمی کنه. &lt;br /&gt;
ـ چرا؟ &lt;br /&gt;
گفت: خودش تلفن زده که عزیزجون، فامیل وقتی برام محترمه که آبروی نظام رو حفظ کنه. که آبروی منو نبره. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 58&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، پارتی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پانزده سال بود که اسم نوشته بودم بروم حج. گفتم: ننه، اگه می تونی، اسممم رو جلو بنداز. &lt;br /&gt;
گفت: عزیز جون، به حق خودت قانع باش. چرا می خوای حق مردم روبگیری ؟ این جوری که حَجِّت درست نیست. هست ؟ &lt;br /&gt;
ناراحت شدم. گریه کردم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 59&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، پارتی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آشنایانش بودند. جا مانده بودند از پرواز. بهش گفتم: چرا دستورنمی دید با هواپیمای نظامی ببرندشون ؟ &lt;br /&gt;
خیره شد به م. خیلی صریح گفت: شما دیگه چرا؟ شما که غریبه نیستی. اصلا امکان نداره من مجوز استفادی شخصی از هواپیمای نظامی رو بدم ؛ نه برای خودم، نه برای دیگران. &lt;br /&gt;
دیگر چیزی نگفتم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 62&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، پارتی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لباس آبی تنش بود. ماسک زده بود و داشت خیابان را جارو می کرد. تعجب کردم. &lt;br /&gt;
ـ رفتگرها که لباسشون نارنجیه ؟ &lt;br /&gt;
درِ حیاط را تا آخر باز کردم. بابا گاز داد و رفت بیرون. یک لنگه ی در رابستم. چفت بالا را انداختم. جارویش را گذاشت کنار و رفت جلو. یک نامه از جیبش در آورد. پدر تا دیدش، به جای این که شیشه را بکشدپایین، در ماشین را باز کرد. نامه را ازش گرفت که بخواند. دودل شدم، چفت پایین را ببندم. صدای تیر بلند شد. دیدم یکی دارد می دود به طرف پایین خیابان ؛ همان که لباس آبی تنش بود. شوکه شدم. چسبیده بودم به زمین. نتوانستم از جام تکان بخورم. کنده شدم، دویدم به طرف بابا. رسیدم بالای سرش. همان طور، مثل همیشه، نشسته بود پشت فرمان. کمربند ایمنیش را هم بسته بود. سرش افتاده بود پایین ؛ انگارخوابیده باشد، اما غرق خون. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 98&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتم لباس می شستم. آمد خانه. گفت: ناهار چی داریم، عزیز؟ &lt;br /&gt;
گفتم: آب گوشت. &lt;br /&gt;
چیزی نگفت. رفت، کتری را آب کرد و گذاشت روی چراغ. آب که جوش آمد، چایی دم کرد و چای شیرین خورد. آب گوشت دوست نداشت. چیزی هم نمی گفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 6&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، غذا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه که بود، به خواهر برادرهاش می گفت: وقتی می رید حموم، لباساتون رو همون جا بشورید. نذارید عزیز لباساتون رو بشوره. کفشاتون رو خودتون واکس بزنید، لباساتون رو خودتون اتو کنید. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 3&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، نوجوانی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتم لباس می شستم. آمد خانه. گفت: ناهار چی داریم، عزیز؟ &lt;br /&gt;
گفتم: آب گوشت. &lt;br /&gt;
چیزی نگفت. رفت، کتری را آب کرد و گذاشت روی چراغ. آب که جوش آمد، چایی دم کرد و چای شیرین خورد. آب گوشت دوست نداشت. چیزی هم نمی گفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 6&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، نوجوانی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرگان که بودیم، به دریا نزدیک نبودیم. آن وقت ها، کم تر کسی توی خانه اش حمام داشت. ما توی خانه مان حمام درست کردیم. بچه ی تمیزی بود. یک روز در میان می رفت حمام. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 2&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، نوجوانی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه های محل دعواشان شده بود. علی رفته بود سوا کند. یکیشان برگشته بود، گفته بود به تو چه، علی خره ؟ &lt;br /&gt;
علی زده بود توی گوشش. بابای پسره آمد دم خانه مان. گفت: علی آقا، من تو رو مثل تخم چشمام دوست دارم. چرا بچه ی منو زدی ؟ &lt;br /&gt;
علی گفت: تو که این قدر منو دوست داشتی، چرا بچه ت رو این جوری تربیت کردی، که به من بگه علی خره ؟ من چه کارشون داشتم ؟ می خواستم سواشون کنم. &lt;br /&gt;
طرف چیزی نگفت. راهش را کشید و رفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 4&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، نوجوانی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرش برای بچه ها بارانی خریده بود. علی نمی پوشید. هر کاری می کردم، نمی پوشید. می گفت: این پسره، بی چاره نداره. منم نمی پوشم. &lt;br /&gt;
پسر هم سایه مان، پدرش رفتگر بود. نداشت برای بچه هایش بخرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 5&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، نوجوانی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D8%AF_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%A7%D9%88%D9%84</id>
		<title>شهید علی صیاد شیرازی - بخش اول</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D8%AF_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%A7%D9%88%D9%84"/>
				<updated>2020-01-17T10:13:45Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوایل انقلاب ژیان داشت. بهش می گفتم: بابا، این همه ماشین توی پارکینگ موتوریه، چرا یکیش رو برنمی داری، سوار شی ؟ &lt;br /&gt;
می گفت: همین هم از سرم زیاده. &lt;br /&gt;
از استان داری دو تا حواله ی پیکان فرستادند. هر پیکان، چهل و پنج هزار تومان ؛ یکی برای صیاد، یکی برای من. صدایش را در نیاوردم. نودهزار تومان جور کردم و ریختم به حساب ناسیونال. &lt;br /&gt;
تلخ شد. گفت: کی پیکان خواسته بود؟ &lt;br /&gt;
ماجرا را گفتم. &lt;br /&gt;
گفت: پولم کجا بود؟ &lt;br /&gt;
ژیانش را گرفتم، فروختم بیست هزار تومان. بیست و پنج هزار تومان هم براش وام گرفتم، تا خیالش راحت شد. &lt;br /&gt;
چند سال بعد، ستاد مشترک ارتش بهش حواله ی حج داد. قبول نکرد باپول ستاد برود. &lt;br /&gt;
پیکانش را فروخت، خرج مکه اش کرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 12&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، حج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راهی مکه بودم. مسافر حج بودم. آمد گفت: عزیز جون، رفتی مکه، فقط کارت عبادت باشه، زیارت باشه. نری خرید کنی. &lt;br /&gt;
گفتم: من که نمی خوام برم تجارت. اما نمی شه دست خالی برگردم. یه سوغاتی کوچیک برای هر کدوم از بچه ها که دیگه این حرفا رو نداره. &lt;br /&gt;
گفت: راضی نیستم حتی برام یه زیرپوش بیاری. من که پسر بزرگتم نمی خوام. نباید ارز رو از کشور خارج کنی، بری اون جا خرجش کنی. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 82&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، حج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پانزده سال بود که اسم نوشته بودم بروم حج. گفتم: ننه، اگه می تونی، اسممم رو جلو بنداز. &lt;br /&gt;
گفت: عزیز جون، به حق خودت قانع باش. چرا می خوای حق مردم روبگیری ؟ این جوری که حَجِّت درست نیست. هست ؟ &lt;br /&gt;
ناراحت شدم. گریه کردم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 59&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، حج &lt;br /&gt;
رفته بود تهران درس بخواند. سال آخر دبیرستان، دوستش از یک کوچه می رفته مدرسه، علی از یک کوچه ی دیگر. دوستش بهش می گفته چرااز اون جا می ری ؟ بیا از این کوچه بریم، پر از دختره. &lt;br /&gt;
علی می گفته شما می خوای بری، برو. به سلامت. من نمی آم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 8&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، حیا و عفاف &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوره ی تکاوری، بین شیراز و پل خان ؛ به سمت مرودشت. دانش جوها رابرده بودم راه پیمایی استقامت. از آسمان آتش می بارید. خیلی ها خسته شده بودند. نگاهم افتاد به صیاد؛ عرق بدنش بخار می شد و می رفت هوا. یک لحظه حس کردم دارد آب می شود، آتش می گیرد و ذوب می شود. &lt;br /&gt;
شنیده بودم که قدرت بدنی بالایی دارد. با خودم گفتم: این هم که داره می بُره. &lt;br /&gt;
رفتم نزدیکش. گفتم: اگه برات مقدور نیست، می تونی آروم تر ادامه بدی. &lt;br /&gt;
هنوز صیاد چیزی نگفته بود که یکی از دانش جوها خودش را رساند به ما. &lt;br /&gt;
ـ استاد ببخشید! ایشون روزه ن. شونزده ـ هفده روزه. &lt;br /&gt;
ـ روزه است ؟ &lt;br /&gt;
ـ بله. الان ماه رمضونه، صیاد روزه می گیره. &lt;br /&gt;
ایستادم. جا ماندم. صیاد رفت، ازم فاصله گرفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 10&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، روزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خودش هم چای و میوه برمی داشت که مهمان راحت باشد. نمی گفت: من روزه م، برام نگذارید. خدمت کار دفتر هم می دانست که صیاد، چه روزه باشد چه نباشد، باید ظرف پذیرایی را بگذارد جلویش. هیچ کس به خودش اجازه نمی داد که بگوید ایشون روزه هستن، نمی خورن. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 80&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، روزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخر هر ماه روضه خوانی داشت ؛ توی زیرزمین خانه اش، که حسینیه بود. معمولا هر کس می آمد، روزه بود. آخر جلسه نماز جماعت بود وافطاری. هر دفعه یک گوسفند نذر می کرد؛ برای فقرا، آن هایی که می شناخت. &lt;br /&gt;
شش بعد از ظهر، مراسم شروع می شد. اما دوستان نزدیک، از ساعت سه می آمدند. حسینیه، قبل از سه آماده بود. نمی گذاشت کسی دست به چیزی بزند؛ خودش پاچه هایش را بالا می زد و مثل یک خادم کارمی کرد. تو و بیرون حیاط را می شست و آب و جارو می کرد. جلسه که شروع می شد، خودش را خیلی نشان نمی داد. تا موقع نماز جماعت، جلو نمی آمد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 81&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، روزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخر هر ماه روضه خوانی داشت ؛ توی زیرزمین خانه اش، که حسینیه بود. معمولا هر کس می آمد، روزه بود. آخر جلسه نماز جماعت بود وافطاری. هر دفعه یک گوسفند نذر می کرد؛ برای فقرا، آن هایی که می شناخت. &lt;br /&gt;
شش بعد از ظهر، مراسم شروع می شد. اما دوستان نزدیک، از ساعت سه می آمدند. حسینیه، قبل از سه آماده بود. نمی گذاشت کسی دست به چیزی بزند؛ خودش پاچه هایش را بالا می زد و مثل یک خادم کارمی کرد. تو و بیرون حیاط را می شست و آب و جارو می کرد. جلسه که شروع می شد، خودش را خیلی نشان نمی داد. تا موقع نماز جماعت، جلو نمی آمد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 81&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، عزاداری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می گفت: هرچه دارم، از نماز دارم. &lt;br /&gt;
همیشه می گفت. همیشه تأکید داشت نماز را اول وقت بخوانیم. وقت هایی که خانه بود، نماز مغرب و عشا را به جماعت می خواندیم. به امامت خودش. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 74&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز اول وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می گفتیم: فلانی پشت خطّه. ارتباط بدیم ؟ &lt;br /&gt;
اگر وقت اذان بود، می گفت: به شون بگید وقت نمازه. لطف کنن بعدا تماس بگیرن. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 77&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز اول وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان بود. توی راه کرمانشاه، بچه بغلش بود. زد و لباسش را نجس کرد. رسیدیم به یک قهوه خانه ی بین راهی. گفت: نگه دار. &lt;br /&gt;
پیاده شد. همه پیاده شدیم. از قهوه چی سراغ آب گرم را گرفت. فکر کردبرای چای می خواهیم. گفت: داریم. بعد که فهمید می خواهد خودش را آب بکشد، گفت: نه، نداریم. این جا حموم نداریم که. صیاد دست بردار نبود. بالاخره هرطور بود، خودش را آب کشید و لباسش را عوض کرد که پاک باشد، که نماز اول وقت را از دست ندهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 78&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز اول وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام شب را توی راه بودیم. خسته و فرسوده رسیدیم. هوا سرد بود. دست بردار نبود. همین طور حرف می زد؛ فردا چه کار کنید، چه کارنکنید، چند نفر بفرستید آن جا، این جا چند تا توپ بکارید. این دسته برگردد عقب، آن گروهان برود جلو. &lt;br /&gt;
دقیق یادم نیست. یازده ـ دوازده شب بود که چرتمان گرفت. زیلوی گوشه ی سنگر را برداشتم و پهن کردم و دراز کشیدیم. چیزی نداشتیم رویمان بیندازیم. پشت به پشت هم دادیم و خوابیدیم، که مثلا گرممان شود. دو ساعت که گذشت، بلند شد. با آب قمقمه اش وضو گرفت وایستاد به نماز. حس نداشتم تکان بخورم، چه رسد به بلند شدن و وضوگرفتن. فقط نگاهش می کردم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 75&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز شب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نماز شبش را که می خواند، تا صبح بیدار می ماند. برای نماز صبح همه را بیدار می کرد. هر جا بود، سعی می کرد نماز صبح را به جماعت بخواند. بچه ها را جمع می کرد. بعد از نماز ورزششان می داد. بعدمی رفت سراغ کارها. تازه، اول کارش بود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 76&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز شب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفته بودیم زاهدان، مأموریت. بعضی از افسرها، اصرار داشتند که شب پیش ما باشند؛ توی اتاق ما بخوابند. گفتم: حرفی نیست. ولی شمانمی تونید با اخلاق ایشون سر کنید. &lt;br /&gt;
گفتند: اختیار دارید، این چه حرفیه. دوست داریم این چند روزه درخدمت تیمسار باشیم. &lt;br /&gt;
چهار نفر بودند. شب اول، طبق معمول، صیاد بلند شد. وضو گرفت. نمازشب خواند. نمازش که تمام شد، قرآن خواندنش را شروع کرد؛ تا نمازصبح. نماز صبحش را که خواند، ده دقیقه خوابید. بعد رفت ورزش صبحگاهی. فردا شبش یکیشان آمد که بهتره ما مزاحم [[تیمسار]]نباشیم. &lt;br /&gt;
شب بعد، یکی دیگر. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 87&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز شب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی برمی گشت، پرانرژی بود؛ قبراق و سرحال. انگار که هدیه ای بهش داده اند، یا چیز با ارزشی نصیبش شده. سرِ کیف می آمد دفتر و شروع به کار می کرد؛ آن قدر سرِ کیف که می فهمیدیم قبلش پیش آقا بوده. &lt;br /&gt;
وقتی هم از آقا اسمی به میان می آمد، یا می خواست از ایشان صحبت کند، لحنش یک جور دیگر می شد. با یک حالتی صحبت می کرد. مثل کسی که چیزی را خیلی دوست داشته باشد، عاشق چیزی باشد وبخواهد بهش برسد؛ این طوری. خیلی با علاقه، با ولع. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 42&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خامنه ای &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نبودم. رفته بودم ملاقات آقای خامنه ای. عصر که برگشتم دفتر، پرسید نبودی. کجا بودی ؟ &lt;br /&gt;
گفتم: خدمت آقا بودیم. &lt;br /&gt;
از جایش بلند شد. آمد جلو. پیشانیم را بوسید. &lt;br /&gt;
تعجب کردم. پرسیدم طوری شده ؟ &lt;br /&gt;
گفت: این پیشونی بوسیدن داره. تو امروز از من به ولایت نزدیک تربودی. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 43&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خامنه ای &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قرار بود بهش درجه ی سرلشکری بدهند. گفتیم: خب به سلامتی، مبارکه بابا. &lt;br /&gt;
خندید. تند و سریع گفت: خوش حالم. اما درجه گرفتن، فقط ارتقای سازمانی نیست. وقتی آقا درجه رو بذارن رو دوشم، حس می کنم ازم راضیَن. وقتی که ایشون راضی باشن، امام عصر هم راضیَن. همین برام بسه. انگار مزد تمام سال های جنگ رو یک جا به م دادن. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 44&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خامنه ای &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سحر است. نماز را در حرم امام می خوانیم و راه می افتیم. رسممان است که صبح روز اول برویم سر خاک. می رسیم. هنوز آفتاب نزده، اما همه جاروشن است. آقا آمده اند؛ زودتر از بقیه، زودتر از ما. &lt;br /&gt;
ـ شما چرا این موقع صبح خودتون رو به زحمت انداختید؟ &lt;br /&gt;
ـ دلم برای صیادم تنگ شده. مدتیه ازش دور شدم. &lt;br /&gt;
تازه دیروز به خاک سپرده ایمش. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 100&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خامنه ای &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می گفت: هر وقت می رم پیش امام، امام رو که می بینم، تمام غصه هام تموم می شه. قبل از این که حرف بزنن، همین که می بینمشون، تمام وجودم خالی می شه از غم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 40&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خمینی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گریه نداشت. چشماش پر از اشک می شد، اما اشکش نمی ریخت ؛ جاری نمی شد. خودش را خیلی نگه می داشت. در بدترین شرایط اشکش جاری نمی شد. فقط یک بار گریه اش را دیدم ؛ وقتی امام را ازدست دادیم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 41&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خمینی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب که با ناراحتی و دل خوری خوابیده بود، خواب دیده بود که امام می خواهد بیاید بازدید. با خودش گفته خیله خب، حالا که امام می آیند، یک گوشه ای تنها گیرشان می آورم و باهاشان درد دل می کنم. &lt;br /&gt;
وقتی امام می آید، همه ی فرمانده ها به صف می ایستند. امام رد می شده و با چهره ای گشاده با همه خوش و بش می کرده. به صیاد که می رسد، صیاد دست و پایش را گم می کند. هول می شود. فقط فرصت می کنددست امام را ببوسد. امام رد می شود. چند قدمی نرفته بود که برمی گردد و می گوید شما کارتان درست می شود، نگران نباشید. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 94&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خمینی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گزارش پشت گزارش که جناب رئیس جمهور، وضع مناطق مرزی غرب کشور خرابه. با تیر مستقیم پاسگاه قصرشیرین رو می زنن. که خون مردم داره به جوش می آد. حاضرن خودشون اسلحه دست بگیرن و برن جلو. &lt;br /&gt;
اما از تهران خبری نمی شد. &lt;br /&gt;
بالاخره بنی صدر را آورد [[باختران]] ، [[قرارگاه]] [[نظامی غرب]] . که جناب رئیس جمهور، این شما و این منطقه. خودتون اوضاع رو ببینید وتصمیم بگیرید. &lt;br /&gt;
فرمانده های ارتش گزارش دادند؛ صیاد هم. جلسه طولانی شد. به عصر کشید. بعد از جلسه، رئیس جمهور و هیأت هم راه را بردند [[قصرشیرین]]، [[پاسگاه]] [[گورسفید]] ، که ببینند دیوارهای پاسگاه با [[گلوله]] های مستقیم [[تانک]] سوراخ شده. دیده بودند و رفته بودند. خیال فرمانده ها راحت شده بود که دیگر کار تمام است ؛ طرح و برنامه ودستور آماده باش است که از تهران خواهد آمد. اما خبری نشده بود. انگار نه انگار. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 13&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، بنی صدر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به گوش بنی صدر رسیده بود که به سپاه کمک کرده، تا پادگان آموزشی راه بیندازند. صدای بنی صدر در آمده بود که چرا بی اجازه ی من این کارانجام شده. &lt;br /&gt;
صیاد را احضار کرده بود تهران، با یکی دیگر از فرمانده های ارتش. &lt;br /&gt;
بنی صدر شروع کرده بود به داد و بی داد و پرخاش. به بهانه ی سپاه، رفته بوده سراغ مسایل دیگر. همین طور داد می زده و چنین می کنم وچنان می کنم می گفته. صیاد ساکت بوده. آخرش به حرف آمده. &lt;br /&gt;
ـ می دونی چیه آقای رئیس جمهور! ما یه جنسی داریم قیمتش هزارتومنه، مثلا. شما می گی ده تومن می فروشی ؟ ما جواب نمی دیم. دوباره می گی ده تومن و پنج زار، می دید؟ &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 14&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، بنی صدر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی صیاد شیرازی در سال 1323 در شهرستان درگز از توابع استان [[خراسان]] چشم به جهان گشود. پدر او کارمند ژاندامری بود، اما چندی بعد به [[ارتش]] انتقال یافت و به اقتضای شغلش به همراه خانواده در اکثر شهرهای ایران برای مدتی سکونت نمود. علی نیز تحت تأثیر شغل پدر به ارتش علاقمند شد. از این رو پس از اخذ مدرک دیپلم وارد دانشکده افسری شد و در مهرماه سال 1346 با درجه [[ستوان دومی]] (در رسته توپخانه) به ارتش راه یافت. او پس از طی دوره آموزشی در [[شیراز]] و [[اصفهان]] به لشکر [[تبریز]] و چندی بعد به لشکر [[زرهی]] [[کرمانشاه]] منتقل گشت. وی درسال 1350 آموزش زبان انگلیسی را در تهران به پایان رساند و با دخترعموی خویش ازدواج نمود. صیادشیرازی جهت تکمیل تخصص های [[توپخانه]] در سال 1352 به [[آمریکا]] رفت و در سال 1353 جهت آموزش نیروهای نظامی به اصفهان بازگشت. او در اصفهان با تشکیل کلاس های مذهبی و شرکت در جلسات بحث های دینی، ساواک را نسبت به خویش حساس نمود و با اوج گیری [[انقلاب]] انزجار خویش را از نظام پهلوی علنی کرد. به همین علت در 19 بهمن ماه دستگیر و زندانی شد. با پیروزی انقلاب از زندان رهائی یافت و به همراه سردار [[رحیم صفوی]] و حجة الاسلام سالک از [[پادگان]] اصفهان محافظت نمود. صیادشیرازی در همین زمان با آیت الله خامنه ای آشنا شد و با درجه [[سرگردی]] به غرب ایران رفت و به یاری برادران غیور خود، [[سنندج]] را از دست منافقین آزاد نمود. مدتی بعد با درجه [[سرهنگی]] به [[فرماندهی]] عملیات غرب منصوب گشت. اما بنی صدر او را از کار برکنار نمود. با حضور شهید رجائی در سمت ریاست جمهوری صیادشیرازی بار دیگر به ارتش بازگشت و [[قرارگاه حمزه سید الشهداء]] را تأسیس نمود. وی در طول سال های [[دفاع مقدس]] با سمت های مهم لشکری در عملیات های مختلف شرکت کرد. از جمله این مسئولیت ها می توان فرماندهی نیروی زمینی، نمایندگی امام در شورای عالی دفاع(به پیشنهاد آیت الله خامنه ای) ، جانشین ریاست ستاد کل را نام برد. سرانجام سپهبد علی صیادشیرازی در تاریخ 21/1/1378 در سن 55 سالگی پس از عمری جهاد در راه خدا توسط منافقین به [[شهادت]] رسید.&lt;br /&gt;
منبع سایت صبح&lt;br /&gt;
موضوع : زندگینامه سرداران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمان جنگ، بیش تر منطقه بود. کم تر می آمد خانه. وقتی هم که می آمد، شب می ماند، صبح می رفت. گاهی به اندازه ی یک سرباز هم مرخصی نمی آمد. جنگ که تمام شد، فرصتش بیش تر شد. فهمید که با ما رابطه ندارد. رابطه داشت، اما صمیمانه نبود؛ آن جور که باید، رابطه ی پدرفرزنده ی. که بتوانیم راحت حرف هامان را بهش بگوییم. خودش این رافهمیده بود. &lt;br /&gt;
صبح ها بعد از نماز، جلسه داشتیم ؛ نیم ساعت، سه ربع. قبل از این که برویم مدرسه. می گفت: درباره ی هر چی که فکر می کنی راحت تری، حرف بزن. هر چی دلت می خواد بگو. &lt;br /&gt;
اواخر به آن چیزی که می خواست، رسید؛ با هم صمیمی شده بودیم. درمورد مسایل مختلف حرف می زدیم. درست مثل یک پدر و فرزند. تازه به آن لحظات شیرین رسیده بودیم، که همه چیز تمام شد. انگار بیش ترقسمت نبود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 45&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، فرزند &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچ وقت با هم قهر نمی کردیم. خیلی خیلی کم ؛ یک روز. روز بعدش می آمد سلام می کرد و عذرخواهی می کرد. می گفت: من اون موقع خسته بودم، خانوم. ناراحت بودم که به شما این حرف رو زدم. منوببخشید. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 72&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، همسرداری &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزهای جمعه می گفت: امروز می خوام یه کار خیر برات انجام بدم. هم برای شما، هم برای خدا. &lt;br /&gt;
وضو می گرفت و می رفت توی آشپزخانه. هر چه می گفتم: نکنید این کار رو، من ناراحت می شم، باعث شرمندگیمه. گوش نمی کرد. در را می بست و آشپزخانه را می شست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 73&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، همسرداری &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زدند. پیک بود. نامه آورده بود. قلبم ریخت. فکر کردم شهید شده، وصیت نامه اش را آورده اند. نامه را گرفتم. باز کردم. یک انگشتر عقیق برایم فرستاده بود؛ از [[جبهه]]. نوشته بود این انگشتر را فرستادم به پاس صبرها و تحمل های تو. به پاس زحمت هایی که کشیده ای. این رابه تو هدیه کردم. &lt;br /&gt;
آرام شدم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 37&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، همسرداری &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه که بود، به خواهر برادرهاش می گفت: وقتی می رید حموم، لباساتون رو همون جا بشورید. نذارید عزیز لباساتون رو بشوره. کفشاتون رو خودتون واکس بزنید، لباساتون رو خودتون اتو کنید. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 3&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، والدین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشتم لباس می شستم. آمد خانه. گفت: ناهار چی داریم، عزیز؟ &lt;br /&gt;
گفتم: آب گوشت. &lt;br /&gt;
چیزی نگفت. رفت، کتری را آب کرد و گذاشت روی چراغ. آب که جوش آمد، چایی دم کرد و چای شیرین خورد. آب گوشت دوست نداشت. چیزی هم نمی گفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 6&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، والدین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شبش حالم بد شده بود. بردندم بیمارستان. نزدیک های صبح، چشم باز کردم. علی بالای سرم بود. تو حال نیمه بی هوشی گفتم: چرانرفته ای خونه ؟ &lt;br /&gt;
گفت: خدا رو شکر که به خیر گذشت. حالتون خوب شده. الان می رم، عزیز جون. نماز صبحم رو که خوندم، نماز شکر می خونم و می رم. بازم می آم. &lt;br /&gt;
حالیم نشده بود. دوباره بی هوش شده بودم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 69&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، والدین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمده بود بیمارستان. کپسول اکسیژن می خواست ؛ امانت، برای مادرمریضش. سرباز بخش را صدا زدم، کپسول را ببرد. نگذاشت. هرچه گفتم: امیر، شما اجازه بفرمایید. قبول نکرد. اجازه نداد. خودش برداشت. &lt;br /&gt;
گفت: نه ! خودم می برم. برای مادرمه. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 70&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، والدین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوستش داشتم. خیلی برام عزیز بود. برام یک جور دیگری بود. حتی لباسش را با لباس خواهر، برادرهاش نمی شستم. نه ازش بدی دیدم، نه این که ناراحتم کرد. هیچ وقت. این قدر خوب بود. . . عزیز بود، خدامی داند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 71&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، والدین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه که تمام شد، صدام کرد. گفت: جلسه ی امروز، همه ش اداری نبود. حرف و کار شخصی هم بود. هر چه قدر بابت پذیرایی هزینه کردین، بنویسید به حساب من. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 61&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، بیت المال &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی قوم و خویش های شهرستانیمان گله می کردند که جناب صیاد، هم وسیله دارن، هم راننده. اون موقع ما باید با تاکسی از ترمینال وفرودگاه بیاییم خونه تون. این درسته ؟ ما که تهران رو خوب بلدنیستیم. &lt;br /&gt;
به پدر که می گفتیم، می گفت: مسئله ای نیست. فوقش دل خور می شن. اونا که نمی خوان جواب بدن، من اون دنیا باید جواب بدم. راننده وماشین که اموال شخصی من نیست. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 63&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، بیت المال &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم زمانش را نوشته بود، هم مکانش را. چند دقیقه، کجا، تهران یا شهرستان. شده بود پانزده برگه ی امتحانی. لیست تمام تلفن های شخصی را که از اداره زده بود، نوشته بود. حساب این چیزها را دقیق داشت. حساب همه اش را. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 64&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، بیت المال &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آشنایانش بودند. جا مانده بودند از پرواز. بهش گفتم: چرا دستورنمی دید با هواپیمای نظامی ببرندشون ؟ &lt;br /&gt;
خیره شد به م. خیلی صریح گفت: شما دیگه چرا؟ شما که غریبه نیستی. اصلا امکان نداره من مجوز استفادی شخصی از هواپیمای نظامی رو بدم ؛ نه برای خودم، نه برای دیگران. &lt;br /&gt;
دیگر چیزی نگفتم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 62&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، بیت المال &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه خانه ساخته بودیم. حسابی رفته بودیم زیر قرض. یکی ـ دو سال آخرش بود. می خواست دیپلم بگیرد. گفت: من می خوام کلاس باز کنم که لااقل خرج مدرسه م رو در بیارم. &lt;br /&gt;
خانه مان بزرگ بود. یک اتاق بهش دادیم. بچه ها را می آورد خانه، به شان درس می داد. یک درآمدی هم داشت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 7&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، کار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثل کارمندها نمی آمد ستاد کل ؛ که هفت و نیم یا هشت صبح، کارت ورود بزند و چهار بعدازظهر، کارت خروج. زود می آمد و دیر می رفت. خیلی دیر. می گفت: ما توی کشور بقیة الله هستیم. خادم این ملتیم. مردم ما رو به این جا رسوندن، مردم. باید براشون کار کنیم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 83&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، کار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از کاری که وظیفه اش بود باخبر می شد، معطل نمی کرد. بعضی دوستان بهش می گفتند: حالا چه عجله ایه ؟ این موضوع از طریق سلسله مراتب ابلاغ می شه به ستاد کل. رئیس ستاد پی نوشت می کنه برای شما، بعدش شما شروع می کنی به اجرا. &lt;br /&gt;
صیاد می گفت: این فاصله، تأخیر در اجرای دستوره. از اون لحظه ای که من فهمیدم، موظفم به اجرا. باید شروع کنم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 84&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، کار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهش زمین داده بودند. نامه نوشته بود که نمی خواهم، می ترسم آخرتم را با گرفتن این زمین معامله کنم. باهاش صحبت کردند؛ که قانعش کنند. گفتند: شما که تنها نیستی. خونواده ت هم هستن. اوناهم حق دارن. حرف گوش کن. این زمین رو بگیر و بساز. یعنی یه خونه هم سهم تو نمی شه ؟ &lt;br /&gt;
طلاهای خانمش را فروخت و با قرض از این طرف و آن طرف، پول جورکرد. اسکلت خانه که عَلَم شد، دوباره نامه داد که نمی خواهم. نمی خواهم آخرتم را با دنیا معامله کنم. دوباره آمدند. همان حرف ها وصحبت ها. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 60&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، آخرت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر لحظه این احساس را داشتم ؛ که هر وقت باشد، [[شهید]] می شود. همیشه هم بهش می گفتم. می گفتم که هر وقت باشه، شهید می شی. ولی دوست دارم به این زودی ها شهید نشی. هنوز پسرام دامادنشدند. می خوام خودت دامادشون کنی. &lt;br /&gt;
خواب دیده بود. دیده بود که یکی از دوست های شهیدش آمده ببردش. نمی رفته. به ما نگاه می کرده و نمی رفته. ما خیلی گریه می کرده ایم. دوستش، به زور دستش را کشیده بوده و برده بودش. &lt;br /&gt;
بعد از این خوابش، به م گفت: تو باید راضی باشی تا من برم. خودت روآماده کن. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 96&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، آرزوی شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر لحظه این احساس را داشتم؛ که هر وقت باشد، شهید می شود. همیشه هم بهش می گفتم. می گفتم که هر وقت باشه، شهید می شی. ولی دوست دارم به این زودی ها شهید نشی. هنوز پسرام دامادنشدند. می خوام خودت دامادشون کنی. &lt;br /&gt;
خواب دیده بود. دیده بود که یکی از دوست های شهیدش آمده ببردش. نمی رفته. به ما نگاه می کرده و نمی رفته. ما خیلی گریه می کرده ایم. دوستش، به زور دستش را کشیده بوده و برده بودش. &lt;br /&gt;
بعد از این خوابش، به م گفت: تو باید راضی باشی تا من برم. خودت روآماده کن. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 96&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، آرزوی شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باباش منتقل شده بود مشهد. ما هم باید می رفتیم. مادرم می گفت: توکه سنی نداری، تجربه ی بچه داری نداری، با شوهرت نرو. همین جاپیش ما بمون. بچه ت هنوز خیلی کوچیکه. &lt;br /&gt;
بهش گفتم: ناراحت نباش. مشهد جای خوبیه. امام هشتم اون جاست. اگه علی مریض بشه، می برمش پیش امام رضا. &lt;br /&gt;
با جاریم زندگی می کردیم. آمده بودیم مشهد. علی یک ساله بود؛ تپل وسفید و سرحال. یک شب همین که خواستم شیرش بدهم، دیدم لپ هاش گل انداخته ؛ قرمزِ قرمز. بدنش از تب می سوخت. گفتم شیرش بدهم، شاید خوب شود؛ تبش بیاید پایین، آرام بگیرد. همین طور که شیرمی خورد، یک دفعه سیاه شد؛ سیاه سیاه. ترسیدم. وحشت کردم. جاریم را صدا زدم. دوید. &lt;br /&gt;
ـ بریم دکتر. &lt;br /&gt;
از ترس می لرزیدم. از جایم حرکت نکردم. ایستادم رو به حرم. گفتم: یاامام رضا، من به امید تو اومدم این جا. نذار بچه م از دست بره. &lt;br /&gt;
گفتم و راه افتادیم طرف درمانگاه. &lt;br /&gt;
شد مثل قبل ؛ تپل و سفید و سرحال. یک ماه نکشید. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 1&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، شفا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شش صبح راه افتاد. درجه هم با خودش برد. &lt;br /&gt;
ـ باید فرمانده گردان صدوبیست وپنج تشویق بشه. باید بهش درجه بدم. همین امروز. &lt;br /&gt;
گفتیم: درجه رو باید ستاد تصویب کنه، بعد. الان هم دارن پل رومی کوبن. نمی تونی رد بشی. &lt;br /&gt;
ـ می دونم. اما باید همین امروز این کار رو بکنم. الان بدم، حسابش فرق می کنه ؛ تأثیرش بیش تره. &lt;br /&gt;
راه افتاد. همین طور گلوله می آمد. قدم به قدم خمپاره می خورد زمین. &lt;br /&gt;
هرچه دنبال فرمانده گردان صدوبیست وپنج گشته بود، پیدایش نکرده بود. کم مانده بود نا امید شود که دیده بودش. موضوع را گفته بود. فرمانده گردان خیلی قاطع جواب داده بود نه تشکر لازمه، نه تشویق. برای خدا کار می کنیم. فقط خواهش می کنم زودتر از این جا برید. همین. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 24&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، اخلاص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخر هر ماه روضه خوانی داشت ؛ توی زیرزمین خانه اش، که حسینیه بود. معمولا هر کس می آمد، روزه بود. آخر جلسه نماز جماعت بود وافطاری. هر دفعه یک گوسفند نذر می کرد؛ برای فقرا، آن هایی که می شناخت. &lt;br /&gt;
شش بعد از ظهر، مراسم شروع می شد. اما دوستان نزدیک، از ساعت سه می آمدند. حسینیه، قبل از سه آماده بود. نمی گذاشت کسی دست به چیزی بزند؛ خودش پاچه هایش را بالا می زد و مثل یک خادم کارمی کرد. تو و بیرون حیاط را می شست و آب و جارو می کرد. جلسه که شروع می شد، خودش را خیلی نشان نمی داد. تا موقع نماز جماعت، جلو نمی آمد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 81&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، اخلاص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه های محل دعواشان شده بود. علی رفته بود سوا کند. یکیشان برگشته بود، گفته بود به تو چه، علی خره ؟ &lt;br /&gt;
علی زده بود توی گوشش. بابای پسره آمد دم خانه مان. گفت: علی آقا، من تو رو مثل تخم چشمام دوست دارم. چرا بچه ی منو زدی ؟ &lt;br /&gt;
علی گفت: تو که این قدر منو دوست داشتی، چرا بچه ت رو این جوری تربیت کردی، که به من بگه علی خره ؟ من چه کارشون داشتم ؟ می خواستم سواشون کنم. &lt;br /&gt;
طرف چیزی نگفت. راهش را کشید و رفت. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 4&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ادب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باید یک نفر در سطح فرماندهی نظر می داد. کسی در ردی بالا. صیاد یا کسی در همین سطح. نصفه شب بود. قبلا سپرده بود هر ساعتی کار داشتید، بیایید. گذاشته بودیم به حساب تعارف. دیدیم مجبوریم. رفتیم درِ خانه اش. &lt;br /&gt;
منتظر یک قیافه ی خواب آلود و اخمو بودیم. آمد دم در؛ خندان، با روی باز. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 86&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ادب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی می خواستیم برویم مأموریت، اول صدقه می داد. بعد قرآن را بازمی کرد و یک سوره می خواند؛ با ترجمه اش. بعدش برنامه ی سفر راتوضیح می داد و می گفت که چه کارهایی داریم ؛ چه کارهایی مشترک است و چه کارهایی انفرادی. وقت آزادمان را هم می گفت. &lt;br /&gt;
وارد شهر که می شدیم، اول می رفت گل زار شهدا، فاتحه می خواند. بعدمی رفت سراغ خانواده ی شهدا. باشان صحبت می کرد و درد دلشان راگوش می کرد. مشکلاتشان را می پرسید و گاهی یادداشت می کرد، که اگربتواند، حل کند. بعد می رفتیم سراغ مأموریتمان. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 92&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، برنامه ریزی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوایل انقلاب بود. ضعف ارتش را می دانست ؛ بعضی ها را تصفیه کرده بودند، بعضی ها خودشان می خواستند بروند، یک عده هم بازنشسته شده بودند. [[سپاه]] این طور نبود؛ پر بود از نیروهای مردمی. نیروهای تازه نفس، قبراق و باانگیزه، البته کم تجربه ؛ آدم های غیرنظامی. &lt;br /&gt;
آمد با فرمانده های سپاه جلسه گذاشت، که ارتش و سپاه قرارگاه مشترک تشکیل بدهند. قرارگاه که تشکیل شد، اول اسمش را گذاشتندکربلا؛ بعد شد خاتم الانبیا. قبل از آن هم سپاه و ارتش هم کاری داشتند، اما صیاد براش سیستم طراحی کرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 16&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صیاد که آمد، وضع فرق کرد. با همان امکاناتی که بود، فوری عملیات پیش روی و پاک سازی را شروع کرد؛ از پادگان تا استان داری. یک بلدوزر راه انداخته بود جلو و یک تانک عقب. بینشان نیروها موضع گرفته بودند و حرکت می کردند. &lt;br /&gt;
یکی ـ دو روز بعد، رسیدند به باشگاه افسران. بلافاصله نیرو باهلی کوپتر رساند فرودگاه. کار بازسازی و تامین سنندج از فرودگاه شروع شد. حالا دیگر وضع سنندج فرق می کرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 19&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن قدر خسته بود که نمی توانست خودش را نگه دارد. هلی کوپتر که ازقرارگاه بلند می شد، می خوابید تا می رسیدند به مقصد. وقتی می رسیدند، جلسه پشت جلسه. بازدید از مواضع خودی و آرایش نظامی و دوباره هلی کوپتر بلند می شد سمت قرارگاه بعدی. هلی کوپترشده بود اتاق خوابش. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 27&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تلاش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالای کوه، ارتفاع دو ـ سه هزار متری ؛ برف، کولاک. سخت می شد رفت بیرون سنگر. چند شبی بود که آرام نداشت. یک جا بند نمی شد. تقلا می کرد تا نیروهای هوانیروز و توپ خانه و تجهیزاتشان مستقر شوند. حرفی از نیروی تحت امر و [[فرمانده نیروی زمینی ارتش]] نبود. انگار نه انگار. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 28&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تواضع&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%B3%D9%88%D9%85</id>
		<title>شهید مصطفی ردانی پور - بخش سوم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%B3%D9%88%D9%85"/>
				<updated>2020-01-17T07:21:48Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک گوشه ی هنرستان کتاب خانه راه انداخته بود؛ کتاب خانه که نه ! یک جایی که بشود کتاب رود و بدل کرد، بیش تر هم کتابهای انقلابی و مذهبی. بعد هم نماز جماعت راه انداخت، گاهی هم بین نماز ها حرف می زد. خبرش بعد مدتی به ساواک هم رسید. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 8&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، نوجوانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هفت هشت سالش بیش تر نبود، ولی راهش نمی دادند، چادر مشکی سرش کرده بود، رویش را سفت گرفته بود، رفت تو، یک گوشه نشست. روضه بود، روضه ی حضرت زهرا. مادر جلوتر رفته بود، سفت و سخت سفارش کرده بود « پا نشی بیای دنبال من، دیگه مرد شدی، زشته، از دم در برت می گردونند. » روضه که تمام شد، همان دم در چادر را برداشت، زد زیر بغلش و دِ بدو. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 2&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، نوجوانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر روز که از دکان کفاشی بر می گشتند، یک سنگ بر می داشت می داد دست علی که « پرتش کن توی حیاط یارو. » سنگ را پرت کرد آن طرف دیوار توی حیاط، دوتایی تا نفس داشتند دویدند، سر پیچ که رسیدند، صدای باز شدن درآمد، صاحب خانه بود. رنگ علی پرید، مصطفی دستش را محکم کشید و گفت « زود باش برگرد. » برگشتند طرف صاحب خانه. دادش به هوا بود « ندیدین از کدوم طرف رفت؟ مگه گیرش نیارم. . . » شانه هایش را بالا انداخت. مثل این که اولین بار است که از آن کوچه رد می شود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 3&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، نوجوانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمره اش کم شده بود، باید ورقه را امضا شدمی برد مدرسه. انگشت پایش را زده بود توی استامپ، بعد هم زیر ورقه ی امتحانیش. هیچ کس نفهمید که انگشت کی پای ورقه اش خورده است . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 4&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، نوجوانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی یکی از بچه ها اسم گذاشته بودند، شپشی، ناراحت می شد. مصطفی می دانست یک نفر هست که از قضیه خبر ندارد. بچه ها را جمع کرد، به آن یک نفر گفت« زود باش، بلند بگو شپشی!» او هم گفت« خیله خب بابا، شپشی. . . » همه فرار کردند. طرف ماند، کتک مفصلی نوش جان کرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 5&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، نوجوانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر نشسته بود وسط حیاط، رخت می شست. مرتضی آمد تو. گفت « یا الله، مادر چند تا نقاش آوردم، خونه را ببینند. یه چادر بنداز سرت. » با لباس شخصی بودند. خانه را گشتند. حسابی هم گشتند. چیزی پیدا نکردند. مصطفی همان روز صبح عکس ها و اعلامیه ها با خودش برده بود. وقت رفتن گفتند « مراقب جوون هاتون باشین یه عده به اسم اسلام گولشون می زنن. توی کارهای سیاسی می اندازنشون. خراب کار می شن. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 9&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، هوشمندی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داد می زد. می کوبید به در. مسئول بازداشتگاه را صدا می زد. می گفت « در رو باز کنین، می خوام برم دستشویی. » یک از سربازها آمد. بردش دستشویی. خودش هم ایستاد پشت در. امضاهایی که از مردم روستاها گرفته بودند که بفرستند قم برای حمایت از امام، توی جیبش بود. اگر می گشتند حتما پیدا می کردند. آن وقت معلوم نبود چه بلایی سرشان می آمد. طومار امضاها را در آورد. اسم امام رویش بود. نمی توانست بیندازد توی دستشویی. تکه تکه اش کرد. بسم الله گفت. قورتش داد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 18&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، هوشمندی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو ایستگاه ژاندارمری، اتوبوس را نگه داشتند. شک کرده بودند. چهارده تا طلبه با یک بلیت سری. افسر ژاندارمری آمد بالا. دو تا از بچه ها را صدا زد پایین. بلیت خواست، راننده می گفت« این ها بلیت دارن، بدون بلیت که نمی شه سوار شد. . . » قبول نمی کرد. می گفت «اگر بلیت دارن، باید نشون بدن. » مصطفی رفت پایین، بلیت را نشان د اد. همه را کشیدند پایین. ساک ها پر از اعلامیه و عکس امام بود. ساک اول را باز کردند روی میز. رنگ همه پرید. – این کاغذ ها چیه چپوندین این تو؟ - مگه نمی بینی؟ ما طلبه ایم. این ها هم درس و مشقمونه. الان هم درس تعطیل شده، داریم می ریم اصفهان. بلند شد ساک را پرت کرد طرفمان که « جمع کنید این آت و آشغال ها رو. . . » مصطفی زود زیر ساک را گرفت که برنگردد روی زمین. زیر جزوه ها پر از اعلامیه و عکس بود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 19&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، هوشمندی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می خوام وصیت کنم. دست هایم را گذاشتم روی گوش هایم. گفتم « نمیخوام بشنوم» آمد جلو پیشانیم را بوسید و گفت«بیا امروزیه قولی به من بده. » صورتم را برگرداندم. گفتم « ول کن مصطفی. به من از این حرف ها نزن. من قول بدنیستم. حال این کارها رو هم ندارم. » قسمم داد. گریه کرد. گفت« اگه شهید شدم، جنازه م رو جلوی در گلستان شهدای اصفهان دفن کنید. دلم می خواد پدر و مادرها که می آن زیارت بچه ها شون، پاشون رو بذارن روی قبر من. شاید خدا از سر تقصیرات من هم بگذره. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 79&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، وصیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب احیا بود. عملیات هم نزدیک. بچه ها جمع شده بودند که قرآن سر بگیرند هرکی یک گوشه توی حال خودش بود و گریه می کرد. وسط مراسم یکی بلند شد و با گریه و زاری گفت« برادر ها ! من دیشب خواب امام زمان را دیدم. گفت برو به بچه ها بگو هرچه زود تر بکشن عقب. » رفتند با یکی از بچه ها، توی یک چادر تنها گیرش آوردند و کتک مفصلی بهش زدند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 47&lt;br /&gt;
موضوع : مناسبت ها ، رمضان &lt;br /&gt;
ماه رمضان را آمده بود خانه. به علی می گفت« امسال ماه رمضون از خدا اهدی الحسنیین را خواستم ؛ یا شهادت یا زیارت. » هر شب با موتو علی می رفتند دعای ابوحمزه. هر سی شب! وقتی دعا را می خواندند، توی حال خودش نبود. ناله می زد. داد می کشید. استغفار می کرد. از حال می رفت. از دعا که بر می گشتند، گوشه ی حیاط، می ایستاد نماز شب می خواند. زیر انداز هم نمی انداخت. هنز دستش خوب نشده بود؛ نمی توانست خوب قنوت بگیرد. با همان حال، العفو می گفت. گریه می کرد. می گفت« ماه رمضون که تموم بشه، من هم تموم می شم. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 75&lt;br /&gt;
موضوع : مناسبت ها ، رمضان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب احیا بود. عملیات هم نزدیک. بچه ها جمع شده بودند که قرآن سر بگیرند هرکی یک گوشه توی حال خودش بود و گریه می کرد. وسط مراسم یکی بلند شد و با گریه و زاری گفت« برادر ها ! من دیشب خواب امام زمان را دیدم. گفت برو به بچه ها بگو هرچه زود تر بکشن عقب. » رفتند با یکی از بچه ها، توی یک چادر تنها گیرش آوردند و کتک مفصلی بهش زدند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 47&lt;br /&gt;
موضوع : مناسبت ها ، شب قدر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک مینی بوس طلبه برای تبلیغ. هرکدام با یک ساک پر از اعلامیه و عکس امام، پخش شدیم توی روستاها. قرار بود ده شب سخنرانی کنیم؛ از اول محرم تاشب عاشورا. هر شب از شریف امامی، شب عاشورا باید از شاه می گفتیم. توی همه ی روستا ها هم آهنگ عمل می کردیم. مصطفی ده بالا بود. خبر ها اول به او می رسید. پیغام داده بود « باید از مردم امضا بگیریم. یه طومار درست کنیم؛ بفرستیم قم برای حمایت از امام. » شب ها بعد از سخنرانی امضاها را جمع می کردیم. شب پنجم ساواک خبر دار شد. مجبور شدیم فرار کنیم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 16&lt;br /&gt;
موضوع : مناسبت ها ، محرم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردم ریخته بودند توی خیابان ها، محرم بود. به بهانه ی عزاداری شعار می دادند. مجسمه ی شاه را کشیده بودند پایین. سرباز ها مردم را می گرفتند، می کردند توی کامیون ها، کتک می زدند. شهر به هم ریخته بود. تازه رسیده بودیم شهرضا. نزدیک میدان شهر پیاده شدیم. ده بیست تا طلبه درست وسط درگیری. از هیچ جا خبر نداشتیم. چند روزی بود که برای تبلیغ رفته بودیم روستاهای اطراف کردستان، ارتباطمان با شهر قطع شده بود. تا سربازها دیدنمان ریختند سرمان تا می خوردیم زدندمان. انداختندمان پشت کامیون. مصطفی زیر دست سرباز ها مانده بود. یک بند، با مشت و لگد می زدندش. زانوهایش را بغل کرده بود. سرش را لای دست هایش قایم کرده بود. صدایش در نمی آمد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 17&lt;br /&gt;
موضوع : مناسبت ها ، محرم &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*کارخدا&lt;br /&gt;
از صبح تا شب در منطقه رملی دشت آزادگان راه رفتیم؛ هجده کیلومتر! ده دوازده نفری می شدیم.&lt;br /&gt;
در تنگه صعده آقامصطفی دعای کمیل باحالی خواند؛ «... خدایا، تو دیدی که راه رفتن تو رمل ها مشکله؛ ما چطور هفت گردان را بیاریم پشت سر عراقی ها؟ تازه خسته و کوفته بزنند به دشمن!  تو أرحم الرّاحمینی. برای تو سفت کردن رمل ها زیر پای بچه ها کار ساده ایه.»&lt;br /&gt;
دو هفته بعد، یک ساعت قبل از شروع عملیات [[فتح بستان]] باران شدیدی آمد و رمل ها سفت شد.&lt;br /&gt;
گردان های خط شکن انگار توی هوا راه می رفتند... مصطفی کنار [[معبر]] ایستاده بود و گریه می کرد: «خدایا گفتم تو هر کاری بخوای می تونی بکنی...» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع:(بوی باران، ص46)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%B3%D9%88%D9%85</id>
		<title>شهید مهدی زین الدین - بخش سوم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%B3%D9%88%D9%85"/>
				<updated>2020-01-15T03:22:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه وارد بودم. عراقی ها از بالای تپه دید خوبی داشتند. دستور رسیده بود که بچه ها آفتابی نشوند. توی منطقه می گشتم، دیدم یک جوان بیست و یکی دوساله، با کلاه سبز بافتنی روی سرش، رفته بالای درخت، دیده بانی می کند. صدایش کردم«تو خجالت نمی کشی این همه آدمو به خطر می اندازی؟» آمد پایین و گفت «بچه تهرونی؟» گفتم آره، چه ربطی داره؟» گفت «هیچی. خسته نباشی. تو برو استراحت کن من اینجا هستم. » هاج و واج ماندم. کفریم کرده بود. برگشتم جوابش را بدهم که یکی از بچه های لشکر سر رسید. هم دیگر را بغل کردند، خوش و بش کردند و رفتند. بعد ها که پرسیدم این کی بود، گفتند «زین الدین»&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 55&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات، مشورت هایش بیرون سنگر فرماندهی، بیش تر بود تا توی سنگر. جلسه می گذاشت با تیربارچی ها ؛ امداد گرها را جمع می کرد ازشان نظر می خواست. می فرستاد دنبال مسئول دسته ها که بیایند پیش نهاد بدهند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 62&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جاده را آب برده بود. ماشین ها، مانده بودند این طرف. بی سیمزدیم جلو که «ماشین ها نمی توانند بیایند. » آقا مهدی دستور داد، بلدوزرها چند تا تانک سوخته ی عراقی انداختند کنار جاده. آب بند آمد. ماشین ها رفتند خط. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 76&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ندیدم کسی چیزی بپرسد و او بگوید «بعدا» یا بگوید«از معاونم بپرسید. » جواب سر بالا تو کارش نبود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 82&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر از کسی می پرسیدی چه جور آدمی است. لابد می گفتند«خنده روست. » وقت کار اما، برعکس ؛ جدی بود. نه لبخندی، نه خنده ای انگار نه انگار که این، همان آدم است. توی بحث، نه که فکر کنی حرفش را نمی زد، می زد. ولی توی حرف کسی نمی پرید. هیچ وقت. من که ندیدم. می دانستم پایش تازه مجروح شده و درد می کند. اما تمام جلسه را دو زانو نشست. تکان نخورد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 86&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حوصله ام سر رفته بود. اول به ساعتم نگاه کردم، بعد به سرعت ماشین. گفتم. «آقا مهدی! شما که می گفتین قم تا خرم آباد رو سه ساعته می رین. » گفت «اون مالِ روزه. شب، نباید از هفتاد تا بیش تر رفت. قانونه. اطاعتش، اطاعت از ولی فقیهه. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 54&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، قانون &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی برای خرید می رفتیم، بیش تر دنبال لباس های ساده بود با رنگ های آبی آسمانی یا سبز کم رنگ. از رنگ هایی که توی چشم می زد، بدش می آمد. یک بار لباس سرخ آبی پوشیدم ؛ چیزی نگفت، ولی از قیافه اش فهمیدم خوشش نیامده. می گفت «لباس باید ساده باشه و تمیز» از بوی تمیزی لباس خوشش می آمد. از آرایش هم خوشش نمی آمد. می گفت «این مربا ها چیه زن ها به سرو صورتشون می مالن؟»&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 69&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، لباس &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عراق پاتک سنگینی کرده بود. آقا مهدی، طبق معمول، سوار موتورش توی خط این طرف و آن طرف می رفت و به بچه ها سر می زد. یک مرتبه دیدم پیدایش نیست. از بچه ها پرسیدم، گفتند«رفته عقب. » یک ساعت نشد که برگشت و دوباره با موتور، از این طرف به آن طرف. بعد از عملیات، بچه ها توی سنگرش یک شلوار خونی پیدا کردند. مجروح شده بود، رفته بود عقب، زخمش را بسته بود، شلوارش را عوض کرده بود، انگار نه انگار و دوباره برگشته بود خط. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 36&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مجروحیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز زین الدین، با هفت هشت نفر از بچه ها، می آمدند خط. صدای هلی کوپتر می آید. بعد هم صدای سوت راکتش. بچه ها، به جای این که خیز بروند، ایستاده بوند جلوی زین الدین. اکثرشان ترکش خورده بودند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 61&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، محبوبیت &lt;br /&gt;
نزدیک صبح بود که تانک هایشان، از خاکریز ما رد شدند. ده پانزده [[تانک]] رفتند سمت گردان راوندی. دیدم اسیر می گیرند. دیدم از روی بچه ها رد می شوند. مهمات نیروها تمام شده بود. بی سیم زدم عقب. حاج مهدی خودش آمده بود پشت سر ما. گفت:«به خدا من هم این جام. همه تا پای جان. باید مقاومت کنین. از نیروی کمکی خبری نیس. باید حسین وار بجنگیم. یا می میریم، یا دشمنو عقب می زنیم. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 22&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مقامت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی منطقه آرام بود، بساط فوتبال را ه می افتاد. همه خودشان را می کشتند که توی تیم مهدی باشند. می دانستند که تیم مهدی تا آخر بازی، توی زمین است. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 74&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، ورزش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانواده ام می خواستند مراسمی بگیرند که فامیلمان هم باشند، برای معرفی دامادشان، نشد. موقع عملیات بود و مهدی نمی توانست زیاد بماند. مراسم، در حد یک بله برون ساده بود. بعضی ها به شان برخورد و نیامدند. ولی من خوش حال بودم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 18&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا حالا روی آب عمل نکرده بودیم. برایمان نا آشنا بود توی جلسه ی توجیهی، با آقا مهدی بحثم شد که از این جا عملیات نکنیم. روز هفتم عملیات، مجروح شدم. آوردندم عقب توی پست امداد، احساس کردم کسی بالای سرم است. خود مهدی بود. یک دستش را گذاشته بود روی شانه ام و یک دستش را روی پیشانیم. با صدایی که به سختی می شنیدم گفت «یادته قبل از عملیات مخالف بودی؟ عمل به تکلیف بود. کاریش نمی شد کرد. حالا دعا کن که من سر شکسته نشم. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 31&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هور وضعیت عجیبی دارد و بعضی وقت ها، ساقه های نی جدا می شوند و سر را ه را می گیرند. انگار که اصلا راهی نبوده. ساعت ده شب بود که از سنگر های کمین گذشتیم. دسته ی اول وارد خشکی شده بود. ولی بقیه ی نیروها مانده بودند روی آب. وضع هور عوض شده بود؛ معبر را پیدا نمی کردیم. بی سیم زدیم عقب که «نمی شود جلو رفت، برگردیم؟» آقا مهدی، پشت بی سیم گفته بود «حبیبیتون چشم انتظاره، گفته سرنوشت جنگ به این عملیات بسته س، انجام وظیفه کنید. » بچه ها، تا معبر دسته ی اول را پیدا نکردند و وارد جزیره نشدند، آرام نگرفتند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 34&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفته بود شمال غرب، مأموریت فرستاده بودندش. بعد از یک ماه که برگشته بود [[اهواز]]، دیده بود لیلا مریض شده، افتاده روی دست مادرش. یک زن تنها با یک بچه ی مریض. باز هم نمی توانست بماند و کاری کند. باید برمی گشت. رفت توی اتاق. در را بست. نشست و یک شکم سیر گریه کرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 68&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند تا از بچه ها، کنار آب جمع شده بودند. یکیشان، برای تفریح، [[تیراندازی]] می کرد توی آب. زین الدین سر رسید و گفت «این تیرها، بیت الماله. حرومش نکنین. » جواب داد «به شما چه؟» و با دست هلش داد. زین الدین که رفت، صادقی آمد وپرسید «چی شده؟» بعد گفت«می دونی کی رو هل دادی اخوی؟». دویده بود دنبالش برای غذر خواهی که جوابش را داده بود «مهم نیس. من فقط امر به معروف کردم گوش کردن و نکردنش دیگه با خودته. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 56&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، گذشت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عروسم که حامله بود به دلم افتاده بود اگر بچه پسر باشد، معنیش این است که خدا می خواهد یکی از پسرهایم را عوضش بگیرد. خدا خدا می کردم دختر باشد. وقتی بچه دختر شد، یک نفس راحت کشیدم. مهدی که شنید بچه دختر است، گفت «خدارو شکر. در رحمت به روم باز شد. رحمت هم که برای من یعنی [[شهادت]] »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 67&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، آرزو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی پله ها دیدمش. دمغ بود. گفتم«چی شده؟» گفت«بی سیم زدند زود بیا اهواز، کارت داریم. هوا تاریک بود، سرعتم هم زیاد یه دفعه دیدم یه بچه الاغ جلومه. نتونستم کاریش کنم. زدم به ش. بی چاره دست و پا می زد. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 80&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، حیوانات &lt;br /&gt;
توی صبحگاه، گاهی بچه ها تکان می خوردند یا پا عوض می کردند، تشر می زد«رزمنده، اگر یک ساعت هم سرپا ایستاد، نباید خسته بشه. شما می خواهید بجنگید. [[جنگ]] هم خستگی بردار نیست. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 84&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، خستگی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید هیچ چیز به اندازه ی سیگار کشیدن بچه ها ناراحتش نمی کرد. اگر می دید کسی دارد سیگار می کشد، حالش عوض می شد. رگ های گردنش بیرون می زد. جرات می کردی توی [[لشکر]] فکر سیگار کشیدن بکنی؟&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 81&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، سیگار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان پنجاه ونه بود. با حسن باقری، توی یک خانه می نشستیم. خیلی رفیق بودیم. یک روز، دیدم دست جوانی را گرفته و آورده، می گوید:«این آقا مهدی، از بچه های قمه. می ری شناسایی، با خودت ببرش. راه و چاه رو نشونش بده. ». من زن داشتم. شب ها می آمدم خانه. ولی مهدی کسی را توی اهواز نداشت. تمام وقتش را گذاشته بود روی کار. شب ها تا صبح روی نقشه ی شناسایی ها کار می کرد. زرنگ هم بود. زود سوار کار شد. از من هم زد جلو. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 8&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شناسایی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناسایی عملات [[خیبر]] بود. مسئول محور بودم و باید خودم برای توجیه منطقه، می رفتم جلو. با چند نفر از فرمانده گردان ها، سوار قایق شدیم و رفتیم موقع برگشتن، هوا طوفانی شد. بارانی می آمد که نگو. توی قایق پر از آب شده بود با کلی مکافات موتورش را باز کردیم و پارو زنان برگشتیم. وقتی رسیدیم قرارگاه، از سر تا پا خیس شده بودم. زین الدین آمد. ما قضیه را برایش تعریف کردیم. خندید و گفت «عیبی نداره. عوضش حالا می دونین نیروهاتون، توی چه شرایطی باید عمل کنند. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 29&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شناسایی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من توی مقر ماندم. بچه ها رفتند غرب، عملیات. مجبور بودم بمامنم به یک عده آموزش بدهم. قبل از رفتن، مهدی قول داد که موقع عملیات زنگ بزند که بروم. یک شب زنگ زد و گفت«به بچه هایی که آموزششون می دی بگو اگه دعوتشون کردن، اگه تحریکشون کردن که بیان منطقه، اگه پشت جبهه مشکل دارن، برگردن. فقط اون هایی بمونن که عاشقن» شب بعدش، باز هم زنگ زد و گفت«زنگ زدم برای قولی که داده بودم ولی با خودم نمی برمت. » اسم خیلی از بچه ها را گفت که یا برگراندیا توی کرمانشاه جا گذاشته. گفت «شناسایی این عملیات رو باید تنها برم. به خاطر تکلیف و مسئولیتم. شما بمونین. » فردا غروب بود که خبردادن مهدی و برادرش، تو کمین، [[شهید]] شده اند. نفهمیدم چرا هیچ کس را نبرد جز برادرش. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 95&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شناسایی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیک ظهر، مجید و مهدی به بانه می رسند. مسئول [[سپاه]] [[بانه]] ، هرچه اصرار می کند که «جاده امن نیست و نروید. » از پسشان برنمی آید. آقا مهدی می گوید «اگرماندنی بودیم، می ماندیم. » وقتی می روند، مسئول سپاه، زنگ می زند به دژبانی، که «نگذارید بروند جلو. » به دژبان ها گفته بودند«همین روستای بغلی کار داریم. زود برمی گردیم. » بچه های سپاه، جسد هایشان را، کنار هم، لب شیار پیدا کردند. وقتی گروهکی ها، ماشین را به گلوله می بندند، مجید در دم شهید می شود، و مهدی را که می پرد بیرون، با [[آرپی جی]] می زنند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 96&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از عملیات خبری نبود، می خواستی پیدایش کنی، باید جاهای دنج را می گشتی. پیدایش که می کردی، می دیدی کتاب به دست نشسته، انگار توی این دنیا نیست. ده دقیقه وقت که پیدا می کرد، می رفت سر وقت کتاب هایش. گاهی که کار فوری پیش می آمد، کتاب همان طور باز می ماند تا برگردد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 52&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، مطالعه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند روز قبل از شهادتش، از [[سردشت]] می رفتیم [[باختران]]. بین حرف هایش گفت«بچه ها! من دویست روز روزه بده کارم» تعجب کردیم. گفت «شش ساله هیچ جا ده روز نموندم که قصد روزه کنم. » وقتی خبر رسید شهید شده، توی حسینیه انگار زلزله شد. کسی نمی توانست جلوی بچه ها را بگیرد. توی سر و سینه شان می زدند. چند نفر بی حال شدند و روی دست بردندشان. آخر مراسم عزاداری، آقای صادقی گفت«شهید، به من سپرده بود که دویست روز روزه ی قضا داره. کی حاضره براش این روزه ها رو بگیره؟» همه بلند شدند. نفری یک روز هم روزه می گرفتند، می شد ده هزار روز. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 94&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، وصیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%A7%D9%88%D9%84</id>
		<title>شهید مصطفی ردانی پور - بخش اول</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%A7%D9%88%D9%84"/>
				<updated>2020-01-15T03:20:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم &lt;br /&gt;
یک مینی بوس طلبه برای تبلیغ هرکدام با یک ساک پر از اعلامیه و عکس امام، پخش شدیم توی روستاها. قرار بود ده شب سخنرانی کنیم؛ از اول محرم تاشب عاشورا. هر شب از شریف امامی، شب عاشورا باید از شاه می گفتیم. توی همه ی روستا ها هم آهنگ عمل می کردیم. مصطفی ده بالا بود. خبر ها اول به او می رسید. پیغام داده بود « باید از مردم امضا بگیریم. یه طومار درست کنیم؛ بفرستیم قم برای حمایت از امام. » شب ها بعد از سخنرانی امضاها را جمع می کردیم. شب پنجم ساواک خبر دار شد. مجبور شدیم فرار کنیم .  &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 16&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تبلیغ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوایل انقلاب بود. رفته بود کردستان برای تبلیغ، مبارزه با کشت خشخاش. آن جا با بچه های اصفهان یک گروه ضربت راه انداخته بود. چند تا روستا را پاک سازی کرده بودند. مزرعه ها ی خشخاش را شخم زده بودند. خیلی ها چشم دیدنش را نداشتند. « همان جایی که هستید وایستید» مصطفی نگاهی به راننده انداخت و گفت « بشین سرجات و هر طوری شد تکان نخور. . » فوری پیاده شد. عمامه اش را از سرش برداشت؛ بالا گرفت وداد زد « عمامه من، کفن منه، اول باید از رو جنازه من رد شید .  &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 21&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تبلیغ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمره اش کم شده بود، باید ورقه را امضا شدمی برد مدرسه. انگشت پایش را زده بود توی استامپ، بعد هم زیر ورقه ی امتحانیش. هیچ کس نفهمید که انگشت کی پای ورقه اش خورده است .  &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 4&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آقا مرتضی، مصطفی را ندیدی؟ فرستادمش دنبال چرم. هنوز برنگشته !» چرم را انداخته بود توی آب، نشسته بود لب حوض کتاب می خواند. یک دستش کتاب بود، یکدستش توی حوض. اوستا به مرتضی گفت « حیف این بچه نیست می آریش سرکار؟ ببین با چه عشقی درس می خونه. برادر بزرگش هستی. باید حواست به این چیز ها باشه. » مرتضی گفت «خودش اصرار میکنه. دلش می خواد کمک خرج مادر باشه. درسش رو هم می خونه. کارنامه ش رو دیدم. نمره هاش بد نیست . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 7&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگه نمی خوام برم هنرستان. – آخه برای چی ؟ - معلم ها بی حجابن. انگار هیچی براشون مهم نیست. میخوام برم قم؛ حوزه . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 11&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« بچه ها! کسی حق نداره پاشو توی خونه های مردم بذاره. نماز هم تو خونه های مردم نخونید. شاید راضی نباشن. » تازه رسیده بودیم جنوب؛ پایگاه منتظران شهادت و بعد [[دارخوین]]. شصت هفتاد نفری می شدیم. با دو تا سیمرغ و چندت تیرباری که باخودمان آورده بودیم. برای خودمان گردانی شده بودیم. هنوز عراقی ها معلوم نبودند، ولی مردم خانه ایشان را ول کرده بودند. درها باز، وسایل دست نخورده، همه چی را گذاشته بودند و رفته بودند. مصطفی می گفت « مردم که نمی دونند ما اومدیم این جا. خوب نیست بی خبر سرمون رو بندازیم پایین، بریم تو . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 25&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، حق الناس &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مینی بوس پر شده بود. – آقا مصطفی امروز کجاها می ریم؟ - خانواده هایی که تازه [[شهید]] دادند و شش هفت تایی می شند. شام هم همه تون مهمون من . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 52&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، خانواده شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستم را کشید، برد گوشه ی حیاط. گفت «این پاکت ها را به آدرس هایی که روشون نوشتم برسون. وقت نشد خودم برسونمشون زحمتش می افته گردن تو. » پول هایی که برای کادوی عروسی جمع شده بود، تقسیم کرده بود. هر پاکت برای یک خانواده ی شهید .  &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 93&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، خانواده شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلوله ی توپ خانه ی خودی، درست صد متری سنگر، روی یک لوله ی نفت خورده بود و آتش بود که هوا می رفت. دیده بان قهر کرده بود. نمی آمد توی سنگر. از دست خودش، ازدست مصطفی، از دست همه دلگیر بود. می گفت « من دیگه دیده بانی نمی دم. از اولش هم گفتم بلد نیستم. حالا بفرما. اگه یه خورده این ورتر خورده بود، می افتاد رو سر بچه ها. من چی کار باید می کردم؟» مصطفی می گفت« کوتاه بیا. دیگه کاریش نمی شه کرد. اگه تو نیایی کسی رو نداریم جات واسته. خواست خدا بوده. تو که کم نذاشتی&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 28&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مچاله شده بودند بیخ خاکریز، انگار نه انگار که شب عملیات است. هرچه داد و بید داد کردیم که « این چه وضعیه. نشسته ین این جا که چی ؟ بلند شین یه کاری بکنید. . . . » تکان می خوردند. می گفتند « فرمندنداریم. بدون [[فرمانده]] که نمی شه رفت جلو. » بلند گوی تبلیغات چی را گرفت. جمعشان کرد. برایاشن سخنرانی کرد؛ زیر آتش. فرمانده برایشان گذاشت. آرپی جی را گرفت دستش و گفت « نترسید. ببینید. این طوری می زنند. »یکی از تانکها را نشانه گرفت. بچه ها که از خاکریز سرازیر شدند، نگرانشان بود. چشم ازشان بر نمی داشت . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 58&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرهنگ بود. [[سرهنگ]] زمان شاه خدمت کرده بود. اهل نماز و دعا نبود. مصطفی راکه می دید؛ سلام [[نظامی]] می داد. هر دو فرمانده بودند. مصطفی که دعا می خواند، می آمد یک گوشه می نشست. روضه خواندنش را دوست داشت. چراغ ها که خاموش می شد، کسی کسی رانمی دید. قنوت گرفته بود. سرش را انداخته بود پایین، گریه می کرد. یادش رفته بود فرمانده است. بلند بلند گریه می کرد. می گفت « همه ی این ها را از مصطفی دارم .&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 68&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از یک گردان، شانزدنفر برگشته بودند؛ فقط. جنازه ها را هم نتوانسته بودند برگدانند. بچه ها جمع شده بودند پشت خاکریز، بق کرده بودند، می گفتند « چه جوری برگردیم؟ به خانواده هاشون چی بگیم؟ یا جنازه ها ی بچه ها را بکشین عقب با هم برگردیم، یا ما هم همین جا می مونیم. » فقط یک جمله به شان گفت« برید، بیاید؛ که فتح بزرگی تو راهه. » چند ماه بعد، توی عملیات [[فتح المبین]] ، بچه ها یاد حرف های مصطفی افتاده بودند . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 70&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
پس آر پی جی کو؟ - آقا مصطفی فعلا ما اومدیم شناسایی، دیدم دست و پاگیره، گذاشتمش لب جاده. – حالا دیگه وسط دو تا صف [[تانک ]]با این [[ژ-3]] ها نمی شه کاری هم کرد. آرم [[سپاه]] رو از لباس هاتون بکنید. هرچی مدرک و کارت شناسایی هم دارید، در بیارید چال کنید. فقط خدا به دادمون برسه. سرش را انداخته بود پاین و تند تند و جعلنا می خواند. از عقب یک [[گلوله]] ی [[آرپی جی]] خورد به یکی از تانک ها ؛ مسیرشان را عوض کرند. حالا مصطفی جان گرفته بود. پرید لب جاده آرپی جی را برداشت. دنبال تانک ها می دوید. سه تایشان را زد. بعد هم آمد نشست که  خوب حسابشون رو رسیدیم . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 26&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه ها توی محاصره گیر کرده بودند. طاقت نداشت. این پا آن پا می کرد. نمی توانست بماند. باید خودش را می رساند. پرید پشت [[نفربر]] و گفت « هرچی [[مهمات]] دم دست داریم بریزید بالا. » پر که شد، معطل نکرد. گازش را گرفت و رفت. وقتی به هوش آمد، افتاده بود وسط خاکریز. بدنش تیر می کشید. یک نگاه به دور و برش انداخت. نفربر پر از گلوله و [[موشک]] آر پی جی سوخته بود و از چهار ستونش دود بلند می شد. هر چه فکر کرد، نفهمید چه طور از نفربر پرت شده بیرون. دست به بدنش کشید سالم بود؛ سالمِ سالم . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 27&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک دستی [[اسلحه]] را برداشت و راه افتاد. [[جنگ]] تن به تن بود. یکی با سر نیزه عراقی ها را می زد، یکی با [[کلاه آهنی]]. تاریک بود. و همه قاطی شده بودند. یک دستش توی گچ بود. هم می جنگید. هم فریاد می کشید «این جا کربلاست. یا حسین بگید بجنگید. دست های ابوالفضل کمکتون می کنه .&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 42&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[تیر]] خورده بود. مهماتش تمام شده بود. افتاده بود کنار جاده. بلندش کردم. انداختمش روی شانه ام. از زمین و آسمان آتش می ریخت. دولا شده بودم که تیر نخورد. تمام راه را دولا دولا دویدم. میگفت « نذار بدون اسلحه بمونم. من رو یه گوشه بذار. برو برام مهمات جورکن. » ترکش خورده بود توی کمرش. خون ریزیش شدید شده بود، اما چیزی به من نگفته بود. بهداری هم نمی توانست کاری بکند. باید می رفت عقب بیمارستان صحرایی. حمایلشرا پرازگلوله کرد. آرپی جی زا گرفت توی دستش. خودش را کشید جلو. چند تا تانک را نشانه گرفت. به هیچ کدام نخورد. گرد و خاک بلند شد. نمی توانست جایش را عوض کند. خاکریز را زیر آتش گرفتند. بی هوش شده بود. بردندش عقب. نفهمیده بود . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 51&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قراربود بکشندجلو برای شناسایی ؛ فقط. درگیر شده بودند. یک دسته دیده بان که گرای منطقه را می دادند، آن طرف آب کمین کرده بودند. مهماتشان تمام شده بد. هر طوری بود خودشان را رساندند این طرف آب. یکی جا مانده بود. سرش را بریده بودند؛ از پشت گردن، با سرنیزه؛ چشم هایش سرخ شده بود. عصبانی بود. داد می زد. گریه می کردو می گفت« دیر بجنبیم سر همه مون این بلا رو می آن. همه چیزمون رو می گیرن. خودتون رو برای یه انتقام سخت آماده کنین. باید بفهمن با کی طرفن .&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 54&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تانک عراقی بود. خودش غنیمت گرفته بود ؛ همان شکلی، دست نخورده. زده بودند به خط. تا سپیده بزند کسی به شان شک نکرد. صاف رفتند جلو. هوا گرگ و میش شده بود که لو رفتند. دیگر نمی شد جلو رفت. گفت« بچه ها بپرید پاین. از این جلو تر کربلاست. » درگیر شدند؛ وسط خاک عراق. زیاد طول نکشید. نیم ساعته خط را گرفتند . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 55&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصطفی آرپی جی را تنگ سینه اش چسبانده بود. سینه خیز می رفت. از هر طرف آتش می ریختند. فاصله با عراقی ها کم بود، درست دو طرف [[کارون]]. دقیق نشانه می رفتند. سرش را نمی توانست بالا بیاورد. لب کارون که رسید، از روی زمین کنده شد. آرپیجی را شلیک کرد. تیر بار منطقه را زیر آتش گرفت. گرد وخاک بلند شد. مصطفی پیدا نبود. بچه ها از سنگر ریختند بیرون. می جنگیدند. دنبال مصطفی می گشتند . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 56&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرپی جی را از تو بغلش کشید بیرون و گفت « بده ببینم این را گرفته این نشسته این این جا. » آرپی جی را گذاشت روی شان هاش و خط پرواز هلی کوپتر ها را نشانه رفت. فاصله هاشان را کم کرده بودند. می آمدند طرف کانال زخمی ها، موشک راشلیک کرد. نخورد فقط سرو صدا بلند شد. بچه ها پریدند هرکدام یک آرپی جی گرفتند دستشان. هیچ کدام هم به هدف نخورد، ولی هلی کوپتر ها راهشان را کج کردند و رفتند . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 59&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرت شده بود روی زمین. درست خورده بود توی کاسه ی زانویش. به هرزحمتی که بود بلند شد. دو قدمی جلو نرفته بود که تیر دوم خورد به بازویش. دوباره پاهایش بی حس شد و افتاد. این دفعه دست راستش را عصا کرد و بلند شد. سومی به کتفش خورد. باز هم سمت چپ. هر سه سمت چپ ! خم شد طرف زمین. خودش را بالا کشید و یک وری ایستاد. آخرش یک تیر [[کالیبر]] تانک خورد به دستش. دیگر افتاد روی زمین .  &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 34&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مجروحیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستش را انداخته بود دور گردنم. سرش راگذاشته بود روی شانه ام. هق هق گریه میکرد. نفسش بالا نمی امد. انگار منتظر بود یکی بیاید بنشیند؛ باهم گریه کنند. تا آن روز حاج حسین را آنطور ندیده بودم. آن شب همه گریه می کدند. بچه ها یاد شب های افتاده بودند که مصطفی برایشان دعا می خواند. هکی یک گوشه ای را گیر آورده بود، برایش زیارت عاشورا می خواند. دعای توسل می خواند . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 99&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، محبوبیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمده بود مرخصی، کلی هم مهمان آورده بود. هرچه مادر اصرار می کرد« این ها مهمونت اند، تازه از [[جبهه]] اومدن، زشته. » می گفت« نه! فقط سیب زمینی وخرما »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 53&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مهمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه که آرام می شد، بچه ها را جمع می کرد. می رفتیم قم، دیدن مراجع. با قطار میرفتیم. دم دم های صبح می رسیدیم، از ایستگاه یک راست می رفتیم مدرسه ی حقانی. – ما کله پاچه می خوایم. بلند شین. نا سلامتی براتون مهمون اومده. جلوی مهمون که نمی خوابن. بلندشین. صبحونه نخوردیم. گشنمونه. آقا مصطفی ! ساعت چهار صبحه. بنده های خدا خوابن. چی کارشون داری نصف شبی؟ ول کن نبود. خانه را گذاشتهبود روی سرش. آن قدر داد و قال کرد که طلبه ها بیدار شدند. سفره انداختند. نان تازه آوردند. کله پاچه خریدند . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 71&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مهمان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می گفت « ما دیگه کردستان کاری نداریم. باید بریم جنوب. مرزهای جنوب بیش تر تهدید می شه. » فرمانده ها قبول نمی کردند. می گفتند « اگه برید، دوباره این جا شلوغ می شه. منطقه نا امن می شه. » می گفت « ما کار خودمون رو این جا کرده ایم. دیگه جای موندن نیست. جنوب بیش تر به ما احتیاجه » .&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 24&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه به هوش آمده بود. چشم های بی رمقش که به من افتاد، خنده ای کرد و گفت « بله. رسو ل شهید شد. » نمیدانستم چه بگویم؟ رفته بودم تسلیت بگویم. خوش حال بود. می خندید. نفهمیدم دوباره کی به هوش آمد. چشم هایش نیمه باز بود، اشک هایش روی صورتش می ریخت. می گفت« رسول یک تیر خورد و رفت. من این همه تیر خوردم، هنوز این جام. » تازه از اتاق عمل صحرایی بیرون آمده بود. رنگ به صورت نداشت. هر چه اصرار کردم که شما برادر بزرگ رسول هستید، باید برای مراسم خودتان را برسانید، می گفت «نه!» آخر عصبانی شد و گفت « مگه نمی بینی بچه ها کشیدند جلو؟ تازه اول عملیاته. کجا بذارم برم؟ »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 36&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گریه اش بند نمی آمد. فقط یک جمله گفته بودم « حالا که منطقه آرومه، بیا بریم به درسمون هم برسیم. » دم غروب توی بیابان می دوید. گریه می کرد. به سرو صورتش می زد و می گفت« برم حوزه که چی ؟ همه چی این جاست. خدا این جاست. امام حسین این جاست. » نگاهش می کردم؛ نمی دانستم چه بگویم. دستش را از توی دستم کشید بیرون. شروع کرد به دویدن و گریه کردن. زار زار گریه می کرد. توی سرش می زد. حسین حسین می گفت. دم غروب بود. بیابان داشت تاریک می شد. ماندم چه کنم. دیدم زیر بغلش را گرفتم. عذر خواهی کردم. آرام نمی شد. من هم گریه ام گرفت. دوتایی نشستیم گریه کردیم. می گفت « مگه نمی بینی همه رفته اند و ما موندیم. ؟&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 43&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفته بود پیش امام که « باید تکلیفم رو معلوم کنم، بالا خره درس مقدمه یا جنگ؟» امام فقط یک جمله گفتند « محکم بمانید توی جنگ. » دیگر کسی جلودارش نبود . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 44&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماشین آمده بود دم در، دنبالش. [[پوتین]] هایش راواکس زده بودم. ساکش رابستهبودم. تازه سه روز بودکه مرد زندگیم شده بود. تند تند اشک های صورتم را با پشت دست پاک می کردم. مادر آمد. گریه می کرد. – مادر حالا زود نبود بری؟ آخه تازه روز سومه. علی آقا گوشه ی حیاط گریه می کرد. خودش هم گریه ش گرفته بود. دستم را گذاشت توی دست مادر، نگاهش را دزدید. سرش را انداخت پایین و گفت « دلم می خواد دختر خوبی برای مادرم باشی » . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 92&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه&lt;br /&gt;
گفت«من سه روز بعد عروسی بر میگردم. تو هم اگر می آی، یاعلی. » گفتم «حالا چه خبریه به این زودی؟ تو عروسیت رو راه بنداز تا ببینم چی می شه. » گفت « باور کن جدی می گم. عروسی که تموم شه، سه روز بعدش بر می گردم. » بعد ازعروسی زنگ زد. گفت « دارم می رم. می آی بریم؟» گفتم «تو دیگه کی هستی؟ سه روز نشده خانمت رو کجا می خوای بذاری بری؟» گفت « می رم. اون وقت دلت میسوزه ها. » باورم نشد. باخودم گفتم«امروز و فردا می کنم. معطل می کنم. اون هم بی خیال رفتن می شه. » رفتم سراغش. رفته بود. همان روز سوم رفته بود. دیگر ندیدمش . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 94&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرمرد دست مصطفی را گرفته بود، می کشید که باید دست شما را ببوسم. ول کن نبود. اصرار می کرد. آخر پیشانی مصطفی را بوسید و رو کرد به بقیه و گفت « پسرم دانشجو بود. حسابی افتاده بود توی خط سیاست و حزب بازی و از این چیزها. یک روز توی لشکر دور گرفته بوده، مصطفی سر می رسه و یکی می خوابونه توی گوشش، که اگه این جا اومدی به خاطر خداست؛ نه به خاطر بنی صدر و بهشتی. توی لشکر امام حسین، باید خالص بمونی برای امام حسین، و گرنه واینستا. زود راهت رو بگیر و برگرد. دیگه همون شد. حزب و این بازی ها را گذاشت کنار » .&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 63&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، اخلاص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی یک تپه ی سنگی، بالای شیار، یک گوشه ی دنجی، یک حال خوبی پیدا کرده بود. تنهای تنها نشسته بود. قرآن می خواند. عمامه گذاشته بود. معمولا توی خط عمامه نداشت. انگار نه انگار زیر آن همه آتش نشسته. آرام و ساکت بود. مثل این که توی مسجد قرآن می خواند. شب بعد، بدون عمامه، بدون سمت، مثل یک بسیجی، اول ستون می رفت عملیات . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 95&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، اخلاص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%AF%D9%88%D9%85</id>
		<title>شهید مصطفی ردانی پور - بخش دوم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%AF%D9%88%D9%85"/>
				<updated>2020-01-14T01:53:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پانزده [[شهید]]، بدون [[پلاک]]، صورت های متلاش شده، مانده بودند پنچاه متری خط [[عراق]]. از روزهای اول [[جنگ]] بودند. بعضی ها وسط میدان [[مین]]، بعضی ها گوشه و کنار [[سیم خاردار]]ها. شناسایی تمام شده بود. مصطفی منطقه را دیده بود. برای عملیات آماده بودیم. قبول نمی کرد. میگفت« تا شهید هایی که تو خط موندن روعقب نیاریم، از عملیات خبری نیست. » بیست روزی طول کشید. جمعشان کردیم، فرستادیم عقب . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 49&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، توجه به پیکر شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصطفی اجازه نداده بود برود عملیات. قهر کرده بود، رفته بود اهواز. فرداش از راه که رسید، مصطفی پرسید « کجا بودی؟» حسابی ترسیده بود. گفت « با بچه ها رفته بودم اهواز. » سرش داد زد « چرا اجازه نگرفتی؟ما برای دلمون اومدیم اینجا یا برای تکلیف؟» رنگش پرید. سرش را انداخت پایین و چیزی نگفت. از شب تا صبح مصطفی پلک روی هم نگذاشت. هر چی استغفار می کرد؛ خودش را می خورد، به خودش می پیچید، راضی نمی شد. فردا صبح اول وقت رفت سارغش. دستش را انداخت دور گردنش. برایش گفت که نگرانش بوده، خیلی دنبالش گشته. بعدکم کم همین طور که قدم هایش آرام تر می شد، لحن صدایش عوض شد. عذرخواهی کرد. ایستاد. زد زیرگریه. گفت « حلالم کن »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 65&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، حلالیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دژبان بود، اما هنوز ریشش در نیامده بود. لباس سپاه به تنش زار می زد. از مصطفی کارت خواست، نداشت. می خواست برود تو. [[اسلحه]] اش را گرفت سمت مصطفی. پیاده شد، زد تو گوشش. زنجیر را انداخت. ایستاد کنار. مصطفی دستش را روی شانه اش گذاشت. گفت« دردت اومد؟» بغض کرد، سرش را برگرداند. گفت« نه آقا! طوری نیست. » بغلش کرد. دست کشید به سرش. بوسیدش. نشست روی زانوهایش، تا هم قد او شد. گفت « بزن تو گوشم تا برم»&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 74&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، حلالیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند تا فن کاراته و چند تا فحش حسابی نثارش کردم. یکی از آن عراقی های گنده بود. دلم گرفته بود. اولین بار بود که جنازه ی یکی از بچه ها را می فرستادیم عقب. یک هو یک مشت خورد تو پهلوم و پرت شدم آن طرف. مصطفی بود. گفت « باید یاد بگیری با اسیر چه طور حرف بزنی . »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 30&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، رفتار با اسرا &lt;br /&gt;
یک کتاب گرفته بود دستش، دور حوض می چرخید و می خواند. مصطفی تا دید حواسش به دور و بر نیست، هلش داد توی حوض بعد هم شلنگ آب را گرفت رویش، تا می خواست بلند شود، دوباره هلش میداد، آب را می گرفت رویش. آمده بود سراغ مصطفی، با چند تا از هم حجره ای هایش. که بیندازندش تو همان حوض مدرسه ی حقانی. مصطفی اخم هایش را کرد توی هم. نگاهش را انداخت روی کتابش، خیلی جدی گفت« من با کسی شوخی ندارم. الان هم دارم درس می خونم . »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 12&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شوخی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر روز که از دکان کفاشی بر می گشتند، یک سنگ بر می داشت می داد دست علی که « پرتش کن توی حیاط یارو. » سنگ را پرت کرد آن طرف دیوار توی حیاط، دوتایی تا نفس داشتند دویدند، سر پیچ که رسیدند، صدای باز شدن درآمد، صاحب خانه بود. رنگ علی پرید، مصطفی دستش را محکم کشید و گفت « زود باش برگرد. » برگشتند طرف صاحب خانه. دادش به هوا بود « ندیدین از کدوم طرف رفت؟ مگه گیرش نیارم. . . » شانه هایش را بالا انداخت. مثل این که اولین بار است که از آن کوچه رد می شود . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 3&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شیطنت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی یکی از بچه ها اسم گذاشته بودند، شپشی، ناراحت می شد. مصطفی می دانست یک نفر هست که از قضیه خبر ندارد. بچه ها را جمع کرد، به آن یک نفر گفت« زود باش، بلند بگو شپشی!» او هم گفت« خیله خب بابا، شپشی. . . » همه فرار کردند. طرف ماند، کتک مفصلی نوش جان کرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 5&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شیطنت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک دختر جوان ایستاده بود جلوی مغازه، رویش را سفت گرفته بود. این پا و آن پا می کرد. انگار منتظر کسی بود. راننده تا دید، پرید پشت ماشینش. چند بار بوق زد، چراغ زد، ماشین را جلو وعقب کرد. انگار نه انگار، نگاهش هم نمی کرد. سرش را این ور و آن ور می کرد، ناز می کرد. از ماشین پیاده شد، آمد جلو. گفت « بفرما بالا!» یک هو دید یک چادر مشکی و یک جفت کفش پاشنه بلند ماند روی زمین و یک پسر بچه نه ده ساله از زیرش در رفت. مصطفی بود! بعد هم علی پشت سرش، از ته کوچه سرکی کشید، چادر و کفش را برداشتو دِ در رو. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 6&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شیطنت &lt;br /&gt;
تا آن روز امام را ندیده بودم. دل توی دلم نبود. منتظر بودیم تا نوبتمان بشود. روی پا بند نمی شدم. در اتاق که باز شد، هر دو از جا پریدیم. نفهمیدم چه طوری خودم را رساندم. گوشه ی چادرم را انداختم روی دست امام. بعد دست امام را سفت گرفتم. می بوسیدم، به سر و صورتم می کشیدم. امام من را نگاه می کرد. سرم را انداخته بودم پایین، ولی سنگینی نگاهش را حس می کردم. خطبه ی عقد را که خواندند، مصطفی گفت« آقا ما رو نصیحت کنین. » امام برگشت به من نگاه کرد و گفت « از خدا می خوام که بهت صبر بده. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 82&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، صبر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم هایش را چسبانده بود به دوربین. زل زده بود تو آتش. از پشت شعله ها عراقی بود که جلو می آمد با کلی [[پی ام پی]] و [[تانک]] و [[آر پی جی]]. رفت بالا ی سر بچه ها و یکی یکی بیدارشان کرد. چند ساعت بیش تر طول نکشید. با کلی [[اسیر]] و غنیمت برگشتند. بار اول بود که از نزدیک عراقی می دیدند. شب که شد، سنگر به سنگر سراغ بچه ها رفت. – یه وقت غرور نگیردتون. فکر نکنید جنگ همینه. عراقی ها باز هم می آن. از این به بعد با حواس جمع تر و توکل بیش تر . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 29&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، غرور &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دور هم گرد نشسته بودیم. مصطفی بغل دست آیت الله بهجت نشسته بود. دانه دانه بچه ها را معرفی می کرد. ازعملیات [[فتح المبین]] گزارش می داد « رزمنده های غیور اسلام، باب فتح الفتوح را گشودند. ماسربازهای [[امام خمینی]]، صدام و صدامیان را نابود می کنیم. » حاج آقا سرش پایین بود و گوش می داد. حرف های مصطفی که تمام شد، دستش را زد پشت مصطفی وگفت« مصطفی ! هر کدوم ما یه صدامیم. یه وقت غرور نگیردمون. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 72&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، غرور &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگاهش را دوخته بود یک گوشه، چشم بر نمی داشت. مثل این که تو دنیا نبود. آب می ریخت روی سرش، ولی انگار نه انگار. تکان نمی خورد. حمام [[پیران شهر]] نزدیک منطقه بود. دوتایی رفته بودیم که زود هم برگردیم. مانده بود زیر دوش آب. بیرون هم نمی آمد. یک هو برگشت طرفم، گفت« از خدا خواسته م جنازه ام گم بشه. نه عراقی ها پیدایش کنند، نه ایرانی ها. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 23&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، آرزوی شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منو بیش تر دوست داری یا خدا رو؟ مادر گفت « خب معلومه، خدارو. » - امام حسین رو بیش تر دوست داری یا خدارو؟ - امام حسین رو هم براخدا می خوام. - پس را ضی هستی که من شهید بشم. فدای امام حسین بشم!&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 76&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، آرزوی شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مریض شده بود؛ می خندید. می گفتند اگر گریه کند خوب می شود. نمازم را خواندم. مهر را گذاشتم کنارم. نگاهش می کردم. حال نداشت. صدایش در نمی آمد. یک نگاه به مهر انداخت. گفت « مرتضی، چرا عکس دست روی مهره؟»گفتم « این یادگار دست حضرت ابوالفضله که تو راه خدا داده. »گفت « جدی میگی؟» گفتم « آره. میخوای از حضرت ابوالفضل برات بگم؟» حالش عوض شد، اشکش در آمد. من می گفتم، او گریه می کرد. صدایش بلند شد. زار زار گریه می کرد. جان گرفت انگار. بلند شد لباس هایش را پوشید. گفت « می رم جمکران. » گفتم « بذار باهات بیام » گفت « نمی خواد. خودم می رم. » به راننده گفته بود « پول ندارم. اگر پول های مسافرها جمع کنم، تا جمکران من رو می رسونی؟»&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 15&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، امام زمان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب احیا بود. عملیات هم نزدیک. بچه ها جمع شده بودند که قرآن سر بگیرند هرکی یک گوشه توی حال خودش بود و گریه می کرد. وسط مراسم یکی بلند شد و با گریه و زاری گفت« برادر ها ! من دیشب خواب امام زمان را دیدم. گفت برو به بچه ها بگو هرچه زود تر بکشن عقب. » رفتند با یکی از بچه ها، توی یک چادر تنها گیرش آوردند و کتک مفصلی بهش زدند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 47&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، امام زمان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب جمعه، دعای کمیل می خواند. اشک همه را در می آورد. بلند می شد. راه می افتاد توی بیابان ؛ پای برهنه. روی رملها می دوید. گریه می کرد. امام زمان را صدا می زد. بچه ها هم دنبالش زار می زدند. می افتاد. بی هوش می شد. هوش که می آمد، می خندید. جان می گرفت. دوباره بلند میشد. می دوید ضجه می زد. یابن الحسن یابن الحسن می گفت. صبح که می شد، ندبه می خواند. بیابان تمامی نداشت. اشک بچه ها هم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 60&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، امام زمان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوز نفس می کشید. از تو ی آتش که کشیدندش بیرون ؛ جزغاله شده بود. صوتش را نمی توانستی بشناسی. نمی توانست حرف بزند. خس خس می کرد. لب هایش تکان می خورد، ولی صدایش در نمی آمد. مصطفی سرش را نزدیک برد. گوشش را گذاشت روی لبش. انگار با هم درد دل می کردند. او می گفت، مصطفی گریه می کرد. نفس های آخرش بود. با چشم های نیمه بازش التماس میکرد. می گفت«من راهمین جوری دفن کنید. دلم می خواد همین جوری خدمت امام زمان برسم»&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 67&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، امام زمان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک کارت برای امام رضا، مشهد. یک کارت برای امام زمان، مسجد جمکران. یک کارت برای حضرت معصومه، قم. این یکی را خودش برده بود انداخته بود توی ضریح. « چرا دعوت شما را رد کنیم؟ چرا به عروسی شما نیاییم؟ کی بهتر از شما؟ ببین همه آمدیم. شما عزیز ما هستی. » حضرت زهرا آمده بود به خوابش، درست قبل از عروسی!&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 84&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، امام زمان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آسمان را ابر گرفته بود. نم نم بارون روی رمل ها نشسته بود. رمل ها آن قدر سفت شده بودکه بشود رویش راه رفت. توی هوای ابری دم غروب، عراقی ها دیدشان کم شده بود. اصلا گمان نمی بردند توی آن هوا عملیاتی بشود. افتاده بود به سجده. صورتش را گذاشته بود روی رمل ها و گریه می کرد و شکر می گفت. نیم ساعت تمام سرش را از روی زمین بلند نکرد. بلند که شد، بچه ها را بغل کرد. گفت«دیدید به تون گفتم خدا ملکش را می فرستد برای کمک؟ این بارون به اندازه ی یک [[لشکر]] کمک شماست. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 31&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، توکل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر می تونید، بدون بی هوشی عمل کنید. ولی اجازه نمی دم بی هوشم کنید. از مچ تا بازو، عصب دستش باید عمل می شد. – من یا زهرا میگم، شما عمل را شروع کنید. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 35&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، حضرت زهرا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی توی چشمهایش نگاه می کرد. برایش تعریف می کرد. خواب دیده بود حضرت زهرا با دو تا کوزه ی پر از گل آمده خانه شان. یکی از کوزه ها رابه مادر داده، با یک نگاه عجیب، مثل این که بخواهد دل داریش بدهد. اشک های مصطفی می ریخت روی صورتش. هر وقت اسم حضرت زهرا می آمد همین طور گریه می کرد. گفت دسته گلی که حضرت به مادر دادن، مال من بود، اون یکی مال علی. من دیگه مال این دنیا نیستم. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 78&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، حضرت زهرا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک کارت برای امام رضا، مشهد. یک کارت برای امام زمان، [[مسجد جمکران]]. یک کارت برای [[حضرت معصومه]]، قم. این یکی را خودش برده بود انداخته بود توی ضریح. « چرا دعوت شما را رد کنیم؟ چرا به عروسی شما نیاییم؟ کی بهتر از شما؟ ببین همه آمدیم. شما عزیز ما هستی. » حضرت زهرا آمده بود به خوابش، درست قبل از عروسی!&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 84&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، حضرت زهرا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب تا صبح نخوابید. نماز می خواند. دعا می کرد. گریه می کرد. می گفت« من شهید می شم. » گفتم « مصطفی. این حرف ها رو بگذار کنار. بگیر بخواب نصفه شبی. » گفت « نه. به جان خودم شهید می شم. می دونم وقتش رسیده. » ول کن نبود. چشم هایش سرخ شده بود. گریه اش بند نیم آمد. صبح موقع رفتن، گفت «چند وقت دیگه عروسیه. باید قول بدی می آی. » گفتم « این همه گریه و زاری می کنی، می گی می خوام شهید بشم. دیگه زن گرفتنت چیه؟» گفت« خانمم سیده. می خواهم « به حضرت زهرا محرم باشم. شاید به صورتم نگاه کند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 85&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، حضرت زهرا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضعیف شده بود. بی حال بود. نگاهش که میکردم. نمی توانستم خوب بشناسمش. جلو رفتم. دستش را گرفتم. صورتش را بوسیدم گفت « مادر، ناراحت نشی که بچه ت شهید شده. قرار بود من برم. رسول پیش دستی کرد. سرت رو توی مردم بالا بگیر. تو از این به بعد باید مثل حضرت زینب باشی .&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 38&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، حضرت زینب (س)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم «با فرمانده تون کار دارم. » گفت « الان ساعت یازده است، ملاقاتی قبول نمی کنه. » رفتم پشت در اتاقش. در زدم ؛ گفت « کیه ؟» گفتم« مصطفی منم. » گفت « بیا تو. » سرش را از سجده بلند کرد، چشم های سرخ، خیس اشک. رنگش پریده بود. نگران شدم. گفتم« چی شدمصطفی؟ خبری شده ؟ کسی طوریش شده ؟» دو زانو نشست. سرش را انداخت پایین. زل زد به مهرش. دانه های تسبیح را یکی یکی از لای انگشت هایش رد می کرد. گفت « یازده تا دوازده هر روز رافقط برای خدا گذاشته ام. برمیگردم کارامو نگاه می کنم. از خودم می پرسم کارهایی که کردم برای خدا بود یا برای دل خودم .&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 22&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، خدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تب کرده بود، هذیان می گفت. می گفتند سرسام گرفته. دکتر ها جوابش کرده بودند. فقط دو سالش بود، پیچیده بودند گذاشته بودندش یک گوشه. هم سایه ها جمع شده بودند. مادر چند روز یک سر گریه وزاری می کرد، آرام نمی شد، می گفت « مرده، مصطفی مرده که خوب نمی شه. » صبح زود، درویش آمد دم در ؛ گفت « این نامه را برای مصطفی گرفتم، برات عمرشه. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 1&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، شفا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تارهای صوتیش قطع شده بود. صدایش در نمی آمد. مصطفی ول کن نبود، پایش راکرده بود توی یک کفش که باید بری اذان بگی! وقت اذان، به جای اینکه صدای اذان بیاید، یکی داشت یک نفس توی میکروفن « ها» می کرد. بعضی وقت ها نفسش بند می آمد. یک کمی یواش تر نفس می گرفت، دوباره « ها – ها – ها. » نمی توانست بخوابد. پلک هایش روی هم نمیرفت. با خودش کلنجار می رفت که از ته حلقش چند صدا بیرون آمد« ها- ها – ها » کم کم صدا ها قوی شد؛ اعراب گرفت، کامل شد. یک کلمه، دو کلمه. . . یک جمله، یک جمله ی کامل ازدهانش بیرون آمد. باورش نمی شد. نمی دانست چه کار کند. « می خوای برات شعر بخونم؟» مصطفی از زیر پتو پرید بیرون. زبانش بند آمده بود « مگه می شه؟ تو داری با من حرف می زنی! » بیت دوم شعر را که خواند، مصطفی گفت « دعای توسل هم می تونی بخونی؟» بچه ها بیدار شدند. دورش حلقه زدند. توی تایکی شب، چشم هایشان به لب های گودرز بود که بالا و پایین می رفت. هیچ کس دعا نمی خواند، فقط نگاه می کردند. یه اسم حضرت زهرا که رسید صدای مصطفی بالا رفت. روضه می خواند. روضه ی حضرت زهرا. ده بار حضرت را قسم داد. ده بار هم حضرت مهدی را قسم داد. گریه می کرد. شعر می خواند. خوش حال بود. اسمش گودرز بود، از آن به بعد مهدی صدایش می کردند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 61&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، شفا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آقا مرتضی، مصطفی را ندیدی؟ فرستادمش دنبال چرم. هنوز برنگشته !» چرم را انداخته بود توی آب، نشسته بود لب حوض کتاب می خواند. یک دستش کتاب بود، یکدستش توی حوض. اوستا به مرتضی گفت « حیف این بچه نیست می آریش سرکار؟ ببین با چه عشقی درس می خونه. برادر بزرگش هستی. باید حواست به این چیز ها باشه. » مرتضی گفت «خودش اصرار میکنه. دلش می خواد کمک خرج مادر باشه. درسش رو هم می خونه. کارنامه ش رو دیدم. نمره هاش بد نیست .&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 7&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، کار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتم « بذار لباسات رو هم با خودمون ببریم، بشوریم تمیز تر بشه برای برگشتن. » گفت « نه لازم نیست. » با خودم گفتم« داره تعارف میکنه. » رفتم سراغ بغچه ی لباس هایش. همه شان خاکی و گچی بودند. گفتم « چرا لباسات گچیه ؟» دستم را گرفت، برد یک گوشه. گفت «بهت نگفتم که نگران نشی. کوره ی آجر پزی بیرون شهر رو می شناسی؟ فقط پنج شنبه جمعه ها می ریم. با عبدالله دوتایی می ریم. نمی خوام مادر خبردار شه. دلش شور می افته.&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 14&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، کار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفته بود پیش امام که « باید تکلیفم رو معلوم کنم، بالا خره درس مقدمه یا جنگ؟» امام فقط یک جمله گفتند « محکم بمانید توی جنگ. » دیگر کسی جلودارش نبود &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 44&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خمینی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صدایش می کردیم«خمینی جون » از بس که از امام حرف می زد. - خمینی جون گم شده ؛ مصطفی داد می زد یعنی چی که گم شده ؟ مگه اسباب بازی بوده که گم بشه؟ برین همون جایی که بودین بگردین. تا پیدایش نکردین، حق برگشت ندارین. » شوخی نبود. رفته بودیم شناسایی. توی خاک عراق، پیرمرد راه را اشتباه رفته بود. هرچی دنبالش گشتیم، پیدایش نکردیم. حرف توی گوش مصطفی نمی رفت. می گفت« باید برش گردونید. اون جای پدر ما بود. چه طور ولش کردین اومدین؟ نباید یه مو از سرش کم شه. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 46&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خمینی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا آن روز امام را ندیده بودم. دل توی دلم نبود. منتظر بودیم تا نوبتمان بشود. روی پا بند نمی شدم. در اتاق که باز شد، هر دو از جا پریدیم. نفهمیدم چه طوری خودم را رساندم. گوشه ی چادرم را انداختم روی دست امام. بعد دست امام را سفت گرفتم. می بوسیدم، به سر و صورتم می کشیدم. امام من را نگاه می کرد. سرم را انداخته بودم پایین، ولی سنگینی نگاهش را حس می کردم. خطبه ی عقد را که خواندند، مصطفی گفت« آقا ما رو نصیحت کنین. » امام برگشت به من نگاه کرد و گفت « از خدا می خوام که بهت صبر بده. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 82&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خمینی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تارهای صوتیش قطع شده بود. صدایش در نمی آمد. مصطفی ول کن نبود، پایش راکرده بود توی یک کفش که باید بری اذان بگی! وقت اذان، به جای اینکه صدای اذان بیاید، یکی داشت یک نفس توی میکروفن « ها» می کرد. بعضی وقت ها نفسش بند می آمد. یک کمی یواش تر نفس می گرفت، دوباره « ها – ها – ها. » نمی توانست بخوابد. پلک هایش روی هم نمیرفت. با خودش کلنجار می رفت که از ته حلقش چند صدا بیرون آمد« ها- ها – ها » کم کم صدا ها قوی شد؛ اعراب گرفت، کامل شد. یک کلمه، دو کلمه. . . یک جمله، یک جمله ی کامل ازدهانش بیرون آمد. باورش نمی شد. نمی دانست چه کار کند. « می خوای برات شعر بخونم؟» مصطفی از زیر پتو پرید بیرون. زبانش بند آمده بود « مگه می شه؟ تو داری با من حرف می زنی! » بیت دوم شعر را که خواند، مصطفی گفت « دعای توسل هم می تونی بخونی؟» بچه ها بیدار شدند. دورش حلقه زدند. توی تایکی شب، چشم هایشان به لب های گودرز بود که بالا و پایین می رفت. هیچ کس دعا نمی خواند، فقط نگاه می کردند. یه اسم حضرت زهرا که رسید صدای مصطفی بالا رفت. روضه می خواند. روضه ی حضرت زهرا. ده بار حضرت را قسم داد. ده بار هم حضرت مهدی را قسم داد. گریه می کرد. شعر می خواند. خوش حال بود. اسمش گودرز بود، از آن به بعد مهدی صدایش می کردند . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 61&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، اذان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
معلم جدید بی حجاب بود. مصطفی تا دید سرش را انداخت پایین. - برجا ! بچه ها نشستند. هنوز سرش را بالا نیاورده بود، دست به سینه محکم چسبیده بود به نیمکت. خانم معلم آمد سراغش. دستش را انداخت زیر چانه اش که « سرت را بالا بگیر ببینم» چشم هایش را بست. سرش را بالا آورد. تف کرد توی صورتش. از کلاس زد بیرون. تا وسط های حیاط هنوز چشم هایش را باز نکرده بود . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 10&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، حجاب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگه نمی خوام برم هنرستان. – آخه برای چی ؟ - معلم ها بی حجابن. انگار هیچی براشون مهم نیست. میخوام برم قم؛ حوزه . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 11&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، حجاب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هفت هشت سالش بیش تر نبود، ولی راهش نمی دادند، چادر مشکی سرش کرده بود، رویش را سفت گرفته بود، رفت تو، یک گوشه نشست. روضه بود، روضه ی حضرت زهرا. مادر جلوتر رفته بود، سفت و سخت سفارش کرده بود « پا نشی بیای دنبال من، دیگه مرد شدی، زشته، از دم در برت می گردونند. » روضه که تمام شد، همان دم در چادر را برداشت، زد زیر بغلش و دِ بدو. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 2&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، عزاداری &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند روز به عملیات مانده بود. هر شب ساعت دوازده که می شد، من را می برد پشت دپو، زیر نور فانوس، توی گودال می نشاند. می گفت « بشین اینجا، زیارت عاشورا بخون، روضه ی امام حسین بخون». من می خواند م و مصطفی گریه می کرد. انگار یک مجلس بزرگ، یک واعظ حسابی، مصطفی هم از گریه کن ها، زار زار گریه می کرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 64&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، عزاداری &lt;br /&gt;
استخاره کرد. بد آمد. گفت« امشب عملیات نمی کنیم. » بچه ها آماده بودند. چند وقت بود که آماده بودند. حالا او میگفت« نه» وقتی هم که می گفت « نه » کسی روی حرفش حرف نمی زد. فردا شب دوباره استخاره کرد. بد آمد. شب سوم، عراقی ها دیدند خبری نیست، گرفتند خوابیدند. خیلی هاشان را با زیر پیراهن اسیر کردیم &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 73&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، استخاره &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیه اون جلو سرش را انداخته پایین داره می ره؟ آهای اخوی! برو تو ستون. به روی خود نیم آورد. دویدم تا اول ستون دستش را از پشت کشیدم «مگه با تو نیستم؟ بیا برو تو ستون. » برگشت. یک نگاه به سر تا پایم انداخت. چیزی نگفت. – ببخشید آقا مصطفی. شرمندنشناختمتون. شما این جا چی کار می کنید؟ رخت و لباس دآماده ی رو درنیاورده، کجا بلند شدید اومدید ؟ این دفعه رو دیگه نمیذارم بیایید. حرف هایم را نمی شنید. فقط می گفت« من باید امشب بیام. » ژ – سه را برداشتم. ضامنش را کشیدم. پایش را نشانه رفتم. بی سیم چی صدایم زد. قسمت نبود برگردد انگار . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 96&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از هر طر ف محاصره شده بودیم. ما پایین تپه، آن ها بالا ی تپه. بسته بودندمان به رگبار. چند تا بی سیم چی این طرف تپه ؛ مصطفی و سه نفر دیگر هم آن طرف. دیگر کسی سر پا نبود. سپیده زده بود. دید خوبی پیدا کردند. یک تیربارچی از بالای تپه بستمان به رگبار. گوشم را گذاشتم روی قلبش. صدایی نمی آمد . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 97&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک گوشه ی هنرستان کتاب خانه راه انداخته بود؛ کتاب خانه که نه ! یک جایی که بشود کتاب رود و بدل کرد، بیش تر هم کتابهای انقلابی و مذهبی. بعد هم نماز جماعت راه انداخت، گاهی هم بین نماز ها حرف می زد. خبرش بعد مدتی به ساواک هم رسید. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 8&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، مطالعه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آقا مرتضی، مصطفی را ندیدی؟ فرستادمش دنبال چرم. هنوز برنگشته !» چرم را انداخته بود توی آب، نشسته بود لب حوض کتاب می خواند. یک دستش کتاب بود، یکدستش توی حوض. اوستا به مرتضی گفت « حیف این بچه نیست می آریش سرکار؟ ببین با چه عشقی درس می خونه. برادر بزرگش هستی. باید حواست به این چیز ها باشه. » مرتضی گفت «خودش اصرار میکنه. دلش می خواد کمک خرج مادر باشه. درسش رو هم می خونه. کارنامه ش رو دیدم. نمره هاش بد نیست. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 7&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، نوجوانی&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%A7%D9%88%D9%84</id>
		<title>شهید مصطفی ردانی پور - بخش اول</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D9%BE%D9%88%D8%B1_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%A7%D9%88%D9%84"/>
				<updated>2020-01-14T01:46:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم &lt;br /&gt;
یک مینی بوس طلبه برای تبلیغ هرکدام با یک ساک پر از اعلامیه و عکس امام، پخش شدیم توی روستاها. قرار بود ده شب سخنرانی کنیم؛ از اول محرم تاشب عاشورا. هر شب از شریف امامی، شب عاشورا باید از شاه می گفتیم. توی همه ی روستا ها هم آهنگ عمل می کردیم. مصطفی ده بالا بود. خبر ها اول به او می رسید. پیغام داده بود « باید از مردم امضا بگیریم. یه طومار درست کنیم؛ بفرستیم قم برای حمایت از امام. » شب ها بعد از سخنرانی امضاها را جمع می کردیم. شب پنجم [[ساواک]] خبر دار شد. مجبور شدیم فرار کنیم .  &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 16&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تبلیغ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوایل انقلاب بود. رفته بود کردستان برای تبلیغ، مبارزه با کشت خشخاش. آن جا با بچه های اصفهان یک گروه ضربت راه انداخته بود. چند تا روستا را پاک سازی کرده بودند. مزرعه ها ی خشخاش را شخم زده بودند. خیلی ها چشم دیدنش را نداشتند. « همان جایی که هستید وایستید» مصطفی نگاهی به راننده انداخت و گفت « بشین سرجات و هر طوری شد تکان نخور. . » فوری پیاده شد. عمامه اش را از سرش برداشت؛ بالا گرفت وداد زد « عمامه من، کفن منه، اول باید از رو جنازه من رد شید .  &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 21&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تبلیغ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمره اش کم شده بود، باید ورقه را امضا شدمی برد مدرسه. انگشت پایش را زده بود توی استامپ، بعد هم زیر ورقه ی امتحانیش. هیچ کس نفهمید که انگشت کی پای ورقه اش خورده است .  &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 4&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آقا مرتضی، مصطفی را ندیدی؟ فرستادمش دنبال چرم. هنوز برنگشته !» چرم را انداخته بود توی آب، نشسته بود لب حوض کتاب می خواند. یک دستش کتاب بود، یکدستش توی حوض. اوستا به مرتضی گفت « حیف این بچه نیست می آریش سرکار؟ ببین با چه عشقی درس می خونه. برادر بزرگش هستی. باید حواست به این چیز ها باشه. » مرتضی گفت «خودش اصرار میکنه. دلش می خواد کمک خرج مادر باشه. درسش رو هم می خونه. کارنامه ش رو دیدم. نمره هاش بد نیست . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 7&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیگه نمی خوام برم هنرستان. – آخه برای چی ؟ - معلم ها بی حجابن. انگار هیچی براشون مهم نیست. میخوام برم قم؛ حوزه . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 11&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« بچه ها! کسی حق نداره پاشو توی خونه های مردم بذاره. نماز هم تو خونه های مردم نخونید. شاید راضی نباشن. » تازه رسیده بودیم جنوب؛ [[پایگاه]] [[منتظران شهادت]] و بعد [[دارخوین]]. شصت هفتاد نفری می شدیم. با دو تا [[سیمرغ]] و چندت [[تیرباری]] که باخودمان آورده بودیم. برای خودمان گردانی شده بودیم. هنوز عراقی ها معلوم نبودند، ولی مردم خانه ایشان را ول کرده بودند. درها باز، وسایل دست نخورده، همه چی را گذاشته بودند و رفته بودند. مصطفی می گفت « مردم که نمی دونند ما اومدیم این جا. خوب نیست بی خبر سرمون رو بندازیم پایین، بریم تو . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 25&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، حق الناس &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مینی بوس پر شده بود. – آقا مصطفی امروز کجاها می ریم؟ - خانواده هایی که تازه [[شهید]] دادند و شش هفت تایی می شند. شام هم همه تون مهمون من . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 52&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، خانواده شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستم را کشید، برد گوشه ی حیاط. گفت «این پاکت ها را به آدرس هایی که روشون نوشتم برسون. وقت نشد خودم برسونمشون زحمتش می افته گردن تو. » پول هایی که برای کادوی عروسی جمع شده بود، تقسیم کرده بود. هر پاکت برای یک خانواده ی شهید .  &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 93&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، خانواده شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلوله ی توپ خانه ی خودی، درست صد متری سنگر، روی یک لوله ی نفت خورده بود و آتش بود که هوا می رفت. دیده بان قهر کرده بود. نمی آمد توی سنگر. از دست خودش، ازدست مصطفی، از دست همه دلگیر بود. می گفت « من دیگه دیده بانی نمی دم. از اولش هم گفتم بلد نیستم. حالا بفرما. اگه یه خورده این ورتر خورده بود، می افتاد رو سر بچه ها. من چی کار باید می کردم؟» مصطفی می گفت« کوتاه بیا. دیگه کاریش نمی شه کرد. اگه تو نیایی کسی رو نداریم جات واسته. خواست خدا بوده. تو که کم نذاشتی&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 28&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مچاله شده بودند بیخ خاکریز، انگار نه انگار که شب عملیات است. هرچه داد و بید داد کردیم که « این چه وضعیه. نشسته ین این جا که چی ؟ بلند شین یه کاری بکنید. . . . » تکان می خوردند. می گفتند « فرمندنداریم. بدون [[فرمانده]] که نمی شه رفت جلو. » بلند گوی تبلیغات چی را گرفت. جمعشان کرد. برایاشن سخنرانی کرد؛ زیر آتش. فرمانده برایشان گذاشت. آرپی جی را گرفت دستش و گفت « نترسید. ببینید. این طوری می زنند. »یکی از تانکها را نشانه گرفت. بچه ها که از خاکریز سرازیر شدند، نگرانشان بود. چشم ازشان بر نمی داشت . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 58&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرهنگ بود. [[سرهنگ]] زمان شاه خدمت کرده بود. اهل نماز و دعا نبود. مصطفی راکه می دید؛ سلام [[نظامی]] می داد. هر دو فرمانده بودند. مصطفی که دعا می خواند، می آمد یک گوشه می نشست. روضه خواندنش را دوست داشت. چراغ ها که خاموش می شد، کسی کسی رانمی دید. قنوت گرفته بود. سرش را انداخته بود پایین، گریه می کرد. یادش رفته بود فرمانده است. بلند بلند گریه می کرد. می گفت « همه ی این ها را از مصطفی دارم .&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 68&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از یک گردان، شانزدنفر برگشته بودند؛ فقط. جنازه ها را هم نتوانسته بودند برگدانند. بچه ها جمع شده بودند پشت خاکریز، بق کرده بودند، می گفتند « چه جوری برگردیم؟ به خانواده هاشون چی بگیم؟ یا جنازه ها ی بچه ها را بکشین عقب با هم برگردیم، یا ما هم همین جا می مونیم. » فقط یک جمله به شان گفت« برید، بیاید؛ که فتح بزرگی تو راهه. » چند ماه بعد، توی عملیات [[فتح المبین]] ، بچه ها یاد حرف های مصطفی افتاده بودند . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 70&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
پس آر پی جی کو؟ - آقا مصطفی فعلا ما اومدیم شناسایی، دیدم دست و پاگیره، گذاشتمش لب جاده. – حالا دیگه وسط دو تا صف [[تانک ]]با این [[ژ-3]] ها نمی شه کاری هم کرد. آرم [[سپاه]] رو از لباس هاتون بکنید. هرچی مدرک و کارت شناسایی هم دارید، در بیارید چال کنید. فقط خدا به دادمون برسه. سرش را انداخته بود پاین و تند تند و جعلنا می خواند. از عقب یک [[گلوله]] ی [[آرپی جی]] خورد به یکی از تانک ها ؛ مسیرشان را عوض کرند. حالا مصطفی جان گرفته بود. پرید لب جاده آرپی جی را برداشت. دنبال تانک ها می دوید. سه تایشان را زد. بعد هم آمد نشست که  خوب حسابشون رو رسیدیم . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 26&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه ها توی محاصره گیر کرده بودند. طاقت نداشت. این پا آن پا می کرد. نمی توانست بماند. باید خودش را می رساند. پرید پشت [[نفربر]] و گفت « هرچی [[مهمات]] دم دست داریم بریزید بالا. » پر که شد، معطل نکرد. گازش را گرفت و رفت. وقتی به هوش آمد، افتاده بود وسط خاکریز. بدنش تیر می کشید. یک نگاه به دور و برش انداخت. نفربر پر از گلوله و [[موشک]] آر پی جی سوخته بود و از چهار ستونش دود بلند می شد. هر چه فکر کرد، نفهمید چه طور از نفربر پرت شده بیرون. دست به بدنش کشید سالم بود؛ سالمِ سالم . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 27&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک دستی [[اسلحه]] را برداشت و راه افتاد. [[جنگ]] تن به تن بود. یکی با سر نیزه عراقی ها را می زد، یکی با [[کلاه آهنی]]. تاریک بود. و همه قاطی شده بودند. یک دستش توی گچ بود. هم می جنگید. هم فریاد می کشید «این جا کربلاست. یا حسین بگید بجنگید. دست های ابوالفضل کمکتون می کنه .&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 42&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[تیر]] خورده بود. مهماتش تمام شده بود. افتاده بود کنار جاده. بلندش کردم. انداختمش روی شانه ام. از زمین و آسمان آتش می ریخت. دولا شده بودم که تیر نخورد. تمام راه را دولا دولا دویدم. میگفت « نذار بدون اسلحه بمونم. من رو یه گوشه بذار. برو برام مهمات جورکن. » ترکش خورده بود توی کمرش. خون ریزیش شدید شده بود، اما چیزی به من نگفته بود. بهداری هم نمی توانست کاری بکند. باید می رفت عقب بیمارستان صحرایی. حمایلشرا پرازگلوله کرد. آرپی جی زا گرفت توی دستش. خودش را کشید جلو. چند تا تانک را نشانه گرفت. به هیچ کدام نخورد. گرد و خاک بلند شد. نمی توانست جایش را عوض کند. خاکریز را زیر آتش گرفتند. بی هوش شده بود. بردندش عقب. نفهمیده بود . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 51&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قراربود بکشندجلو برای شناسایی ؛ فقط. درگیر شده بودند. یک دسته دیده بان که گرای منطقه را می دادند، آن طرف آب کمین کرده بودند. مهماتشان تمام شده بد. هر طوری بود خودشان را رساندند این طرف آب. یکی جا مانده بود. سرش را بریده بودند؛ از پشت گردن، با سرنیزه؛ چشم هایش سرخ شده بود. عصبانی بود. داد می زد. گریه می کردو می گفت« دیر بجنبیم سر همه مون این بلا رو می آن. همه چیزمون رو می گیرن. خودتون رو برای یه انتقام سخت آماده کنین. باید بفهمن با کی طرفن .&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 54&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تانک عراقی بود. خودش غنیمت گرفته بود ؛ همان شکلی، دست نخورده. زده بودند به خط. تا سپیده بزند کسی به شان شک نکرد. صاف رفتند جلو. هوا گرگ و میش شده بود که لو رفتند. دیگر نمی شد جلو رفت. گفت« بچه ها بپرید پاین. از این جلو تر کربلاست. » درگیر شدند؛ وسط خاک عراق. زیاد طول نکشید. نیم ساعته خط را گرفتند . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 55&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مصطفی آرپی جی را تنگ سینه اش چسبانده بود. سینه خیز می رفت. از هر طرف آتش می ریختند. فاصله با عراقی ها کم بود، درست دو طرف [[کارون]]. دقیق نشانه می رفتند. سرش را نمی توانست بالا بیاورد. لب کارون که رسید، از روی زمین کنده شد. آرپیجی را شلیک کرد. تیر بار منطقه را زیر آتش گرفت. گرد وخاک بلند شد. مصطفی پیدا نبود. بچه ها از سنگر ریختند بیرون. می جنگیدند. دنبال مصطفی می گشتند . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 56&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آرپی جی را از تو بغلش کشید بیرون و گفت « بده ببینم این را گرفته این نشسته این این جا. » آرپی جی را گذاشت روی شان هاش و خط پرواز هلی کوپتر ها را نشانه رفت. فاصله هاشان را کم کرده بودند. می آمدند طرف کانال زخمی ها، موشک راشلیک کرد. نخورد فقط سرو صدا بلند شد. بچه ها پریدند هرکدام یک آرپی جی گرفتند دستشان. هیچ کدام هم به هدف نخورد، ولی هلی کوپتر ها راهشان را کج کردند و رفتند . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 59&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مبارزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرت شده بود روی زمین. درست خورده بود توی کاسه ی زانویش. به هرزحمتی که بود بلند شد. دو قدمی جلو نرفته بود که تیر دوم خورد به بازویش. دوباره پاهایش بی حس شد و افتاد. این دفعه دست راستش را عصا کرد و بلند شد. سومی به کتفش خورد. باز هم سمت چپ. هر سه سمت چپ ! خم شد طرف زمین. خودش را بالا کشید و یک وری ایستاد. آخرش یک تیر [[کالیبر]] تانک خورد به دستش. دیگر افتاد روی زمین .  &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 34&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مجروحیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دستش را انداخته بود دور گردنم. سرش راگذاشته بود روی شانه ام. هق هق گریه میکرد. نفسش بالا نمی امد. انگار منتظر بود یکی بیاید بنشیند؛ باهم گریه کنند. تا آن روز حاج حسین را آنطور ندیده بودم. آن شب همه گریه می کدند. بچه ها یاد شب های افتاده بودند که مصطفی برایشان دعا می خواند. هکی یک گوشه ای را گیر آورده بود، برایش زیارت عاشورا می خواند. دعای توسل می خواند . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 99&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، محبوبیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آمده بود مرخصی، کلی هم مهمان آورده بود. هرچه مادر اصرار می کرد« این ها مهمونت اند، تازه از [[جبهه]] اومدن، زشته. » می گفت« نه! فقط سیب زمینی وخرما »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 53&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مهمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه که آرام می شد، بچه ها را جمع می کرد. می رفتیم قم، دیدن مراجع. با قطار میرفتیم. دم دم های صبح می رسیدیم، از ایستگاه یک راست می رفتیم مدرسه ی حقانی. – ما کله پاچه می خوایم. بلند شین. نا سلامتی براتون مهمون اومده. جلوی مهمون که نمی خوابن. بلندشین. صبحونه نخوردیم. گشنمونه. آقا مصطفی ! ساعت چهار صبحه. بنده های خدا خوابن. چی کارشون داری نصف شبی؟ ول کن نبود. خانه را گذاشتهبود روی سرش. آن قدر داد و قال کرد که طلبه ها بیدار شدند. سفره انداختند. نان تازه آوردند. کله پاچه خریدند . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 71&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مهمان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می گفت « ما دیگه کردستان کاری نداریم. باید بریم جنوب. مرزهای جنوب بیش تر تهدید می شه. » فرمانده ها قبول نمی کردند. می گفتند « اگه برید، دوباره این جا شلوغ می شه. منطقه نا امن می شه. » می گفت « ما کار خودمون رو این جا کرده ایم. دیگه جای موندن نیست. جنوب بیش تر به ما احتیاجه » .&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 24&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه به هوش آمده بود. چشم های بی رمقش که به من افتاد، خنده ای کرد و گفت « بله. رسو ل شهید شد. » نمیدانستم چه بگویم؟ رفته بودم تسلیت بگویم. خوش حال بود. می خندید. نفهمیدم دوباره کی به هوش آمد. چشم هایش نیمه باز بود، اشک هایش روی صورتش می ریخت. می گفت« رسول یک تیر خورد و رفت. من این همه تیر خوردم، هنوز این جام. » تازه از اتاق عمل صحرایی بیرون آمده بود. رنگ به صورت نداشت. هر چه اصرار کردم که شما برادر بزرگ رسول هستید، باید برای مراسم خودتان را برسانید، می گفت «نه!» آخر عصبانی شد و گفت « مگه نمی بینی بچه ها کشیدند جلو؟ تازه اول عملیاته. کجا بذارم برم؟ »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 36&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گریه اش بند نمی آمد. فقط یک جمله گفته بودم « حالا که منطقه آرومه، بیا بریم به درسمون هم برسیم. » دم غروب توی بیابان می دوید. گریه می کرد. به سرو صورتش می زد و می گفت« برم حوزه که چی ؟ همه چی این جاست. خدا این جاست. امام حسین این جاست. » نگاهش می کردم؛ نمی دانستم چه بگویم. دستش را از توی دستم کشید بیرون. شروع کرد به دویدن و گریه کردن. زار زار گریه می کرد. توی سرش می زد. حسین حسین می گفت. دم غروب بود. بیابان داشت تاریک می شد. ماندم چه کنم. دیدم زیر بغلش را گرفتم. عذر خواهی کردم. آرام نمی شد. من هم گریه ام گرفت. دوتایی نشستیم گریه کردیم. می گفت « مگه نمی بینی همه رفته اند و ما موندیم. ؟&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 43&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفته بود پیش امام که « باید تکلیفم رو معلوم کنم، بالا خره درس مقدمه یا جنگ؟» امام فقط یک جمله گفتند « محکم بمانید توی جنگ. » دیگر کسی جلودارش نبود . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 44&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماشین آمده بود دم در، دنبالش. [[پوتین]] هایش راواکس زده بودم. ساکش رابستهبودم. تازه سه روز بودکه مرد زندگیم شده بود. تند تند اشک های صورتم را با پشت دست پاک می کردم. مادر آمد. گریه می کرد. – مادر حالا زود نبود بری؟ آخه تازه روز سومه. علی آقا گوشه ی حیاط گریه می کرد. خودش هم گریه ش گرفته بود. دستم را گذاشت توی دست مادر، نگاهش را دزدید. سرش را انداخت پایین و گفت « دلم می خواد دختر خوبی برای مادرم باشی » . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 92&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه&lt;br /&gt;
گفت«من سه روز بعد عروسی بر میگردم. تو هم اگر می آی، یاعلی. » گفتم «حالا چه خبریه به این زودی؟ تو عروسیت رو راه بنداز تا ببینم چی می شه. » گفت « باور کن جدی می گم. عروسی که تموم شه، سه روز بعدش بر می گردم. » بعد ازعروسی زنگ زد. گفت « دارم می رم. می آی بریم؟» گفتم «تو دیگه کی هستی؟ سه روز نشده خانمت رو کجا می خوای بذاری بری؟» گفت « می رم. اون وقت دلت میسوزه ها. » باورم نشد. باخودم گفتم«امروز و فردا می کنم. معطل می کنم. اون هم بی خیال رفتن می شه. » رفتم سراغش. رفته بود. همان روز سوم رفته بود. دیگر ندیدمش . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 94&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرمرد دست مصطفی را گرفته بود، می کشید که باید دست شما را ببوسم. ول کن نبود. اصرار می کرد. آخر پیشانی مصطفی را بوسید و رو کرد به بقیه و گفت « پسرم دانشجو بود. حسابی افتاده بود توی خط سیاست و حزب بازی و از این چیزها. یک روز توی لشکر دور گرفته بوده، مصطفی سر می رسه و یکی می خوابونه توی گوشش، که اگه این جا اومدی به خاطر خداست؛ نه به خاطر بنی صدر و بهشتی. توی لشکر امام حسین، باید خالص بمونی برای امام حسین، و گرنه واینستا. زود راهت رو بگیر و برگرد. دیگه همون شد. حزب و این بازی ها را گذاشت کنار » .&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 63&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، اخلاص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی یک تپه ی سنگی، بالای شیار، یک گوشه ی دنجی، یک حال خوبی پیدا کرده بود. تنهای تنها نشسته بود. قرآن می خواند. عمامه گذاشته بود. معمولا توی خط عمامه نداشت. انگار نه انگار زیر آن همه آتش نشسته. آرام و ساکت بود. مثل این که توی مسجد قرآن می خواند. شب بعد، بدون عمامه، بدون سمت، مثل یک بسیجی، اول ستون می رفت عملیات . &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد هشت کتاب شهید ردانی پور، ص 95&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، اخلاص&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%B3%D9%88%D9%85</id>
		<title>شهید مهدی زین الدین - بخش سوم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%B3%D9%88%D9%85"/>
				<updated>2020-01-14T01:36:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تازه وارد بودم. عراقی ها از بالای تپه دید خوبی داشتند. دستور رسیده بود که بچه ها آفتابی نشوند. توی منطقه می گشتم، دیدم یک جوان بیست و یکی دوساله، با کلاه سبز بافتنی روی سرش، رفته بالای درخت، دیده بانی می کند. صدایش کردم«تو خجالت نمی کشی این همه آدمو به خطر می اندازی؟» آمد پایین و گفت «بچه تهرونی؟» گفتم آره، چه ربطی داره؟» گفت «هیچی. خسته نباشی. تو برو استراحت کن من اینجا هستم. » هاج و واج ماندم. کفریم کرده بود. برگشتم جوابش را بدهم که یکی از بچه های لشکر سر رسید. هم دیگر را بغل کردند، خوش و بش کردند و رفتند. بعد ها که پرسیدم این کی بود، گفتند «زین الدین»&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 55&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات، مشورت هایش بیرون سنگر فرماندهی، بیش تر بود تا توی سنگر. جلسه می گذاشت با تیربارچی ها ؛ امداد گرها را جمع می کرد ازشان نظر می خواست. می فرستاد دنبال مسئول دسته ها که بیایند پیش نهاد بدهند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 62&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جاده را آب برده بود. ماشین ها، مانده بودند این طرف. [[بی سیم]] زدیم جلو که «ماشین ها نمی توانند بیایند. » آقا مهدی دستور داد، بلدوزرها چند تا تانک سوخته ی عراقی انداختند کنار جاده. آب بند آمد. ماشین ها رفتند خط. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 76&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ندیدم کسی چیزی بپرسد و او بگوید «بعدا» یا بگوید«از معاونم بپرسید. » جواب سر بالا تو کارش نبود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 82&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر از کسی می پرسیدی چه جور آدمی است. لابد می گفتند«خنده روست. » وقت کار اما، برعکس ؛ جدی بود. نه لبخندی، نه خنده ای انگار نه انگار که این، همان آدم است. توی بحث، نه که فکر کنی حرفش را نمی زد، می زد. ولی توی حرف کسی نمی پرید. هیچ وقت. من که ندیدم. می دانستم پایش تازه مجروح شده و درد می کند. اما تمام جلسه را دو زانو نشست. تکان نخورد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 86&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حوصله ام سر رفته بود. اول به ساعتم نگاه کردم، بعد به سرعت ماشین. گفتم. «آقا مهدی! شما که می گفتین قم تا خرم آباد رو سه ساعته می رین. » گفت «اون مالِ روزه. شب، نباید از هفتاد تا بیش تر رفت. قانونه. اطاعتش، اطاعت از ولی فقیهه. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 54&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، قانون &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی برای خرید می رفتیم، بیش تر دنبال لباس های ساده بود با رنگ های آبی آسمانی یا سبز کم رنگ. از رنگ هایی که توی چشم می زد، بدش می آمد. یک بار لباس سرخ آبی پوشیدم ؛ چیزی نگفت، ولی از قیافه اش فهمیدم خوشش نیامده. می گفت «لباس باید ساده باشه و تمیز» از بوی تمیزی لباس خوشش می آمد. از آرایش هم خوشش نمی آمد. می گفت «این مربا ها چیه زن ها به سرو صورتشون می مالن؟»&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 69&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، لباس &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عراق پاتک سنگینی کرده بود. آقا مهدی، طبق معمول، سوار موتورش توی خط این طرف و آن طرف می رفت و به بچه ها سر می زد. یک مرتبه دیدم پیدایش نیست. از بچه ها پرسیدم، گفتند«رفته عقب. » یک ساعت نشد که برگشت و دوباره با موتور، از این طرف به آن طرف. بعد از عملیات، بچه ها توی سنگرش یک شلوار خونی پیدا کردند. مجروح شده بود، رفته بود عقب، زخمش را بسته بود، شلوارش را عوض کرده بود، انگار نه انگار و دوباره برگشته بود خط. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 36&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مجروحیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز زین الدین، با هفت هشت نفر از بچه ها، می آمدند خط. صدای [[هلی کوپتر]] می آید. بعد هم صدای سوت راکتش. بچه ها، به جای این که خیز بروند، ایستاده بوند جلوی زین الدین. اکثرشان ترکش خورده بودند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 61&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، محبوبیت &lt;br /&gt;
نزدیک صبح بود که تانک هایشان، از خاکریز ما رد شدند. ده پانزده [[تانک]] رفتند سمت [[گردان]] راوندی. دیدم اسیر می گیرند. دیدم از روی بچه ها رد می شوند. مهمات نیروها تمام شده بود. بی سیم زدم عقب. حاج مهدی خودش آمده بود پشت سر ما. گفت:«به خدا من هم این جام. همه تا پای جان. باید مقاومت کنین. از نیروی کمکی خبری نیس. باید حسین وار بجنگیم. یا می میریم، یا دشمنو عقب می زنیم. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 22&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مقامت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی منطقه آرام بود، بساط فوتبال را ه می افتاد. همه خودشان را می کشتند که توی تیم مهدی باشند. می دانستند که تیم مهدی تا آخر بازی، توی زمین است. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 74&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، ورزش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانواده ام می خواستند مراسمی بگیرند که فامیلمان هم باشند، برای معرفی دامادشان، نشد. موقع عملیات بود و مهدی نمی توانست زیاد بماند. مراسم، در حد یک بله برون ساده بود. بعضی ها به شان برخورد و نیامدند. ولی من خوش حال بودم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 18&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا حالا روی آب عمل نکرده بودیم. برایمان نا آشنا بود توی جلسه ی توجیهی، با آقا مهدی بحثم شد که از این جا عملیات نکنیم. روز هفتم عملیات، مجروح شدم. آوردندم عقب توی پست امداد، احساس کردم کسی بالای سرم است. خود مهدی بود. یک دستش را گذاشته بود روی شانه ام و یک دستش را روی پیشانیم. با صدایی که به سختی می شنیدم گفت «یادته قبل از عملیات مخالف بودی؟ عمل به تکلیف بود. کاریش نمی شد کرد. حالا دعا کن که من سر شکسته نشم. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 31&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هور وضعیت عجیبی دارد و بعضی وقت ها، ساقه های نی جدا می شوند و سر را ه را می گیرند. انگار که اصلا راهی نبوده. ساعت ده شب بود که از سنگر های کمین گذشتیم. دسته ی اول وارد خشکی شده بود. ولی بقیه ی نیروها مانده بودند روی آب. وضع هور عوض شده بود؛ معبر را پیدا نمی کردیم. بی سیم زدیم عقب که «نمی شود جلو رفت، برگردیم؟» آقا مهدی، پشت بی سیم گفته بود «حبیبیتون چشم انتظاره، گفته سرنوشت جنگ به این عملیات بسته س، انجام وظیفه کنید. » بچه ها، تا معبر دسته ی اول را پیدا نکردند و وارد جزیره نشدند، آرام نگرفتند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 34&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفته بود شمال غرب، مأموریت فرستاده بودندش. بعد از یک ماه که برگشته بود [[اهواز]]، دیده بود لیلا مریض شده، افتاده روی دست مادرش. یک زن تنها با یک بچه ی مریض. باز هم نمی توانست بماند و کاری کند. باید برمی گشت. رفت توی اتاق. در را بست. نشست و یک شکم سیر گریه کرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 68&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، وظیفه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند تا از بچه ها، کنار آب جمع شده بودند. یکیشان، برای تفریح، [[تیراندازی]] می کرد توی آب. زین الدین سر رسید و گفت «این تیرها، بیت الماله. حرومش نکنین. » جواب داد «به شما چه؟» و با دست هلش داد. زین الدین که رفت، صادقی آمد وپرسید «چی شده؟» بعد گفت«می دونی کی رو هل دادی اخوی؟». دویده بود دنبالش برای غذر خواهی که جوابش را داده بود «مهم نیس. من فقط امر به معروف کردم گوش کردن و نکردنش دیگه با خودته. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 56&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، گذشت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عروسم که حامله بود به دلم افتاده بود اگر بچه پسر باشد، معنیش این است که خدا می خواهد یکی از پسرهایم را عوضش بگیرد. خدا خدا می کردم دختر باشد. وقتی بچه دختر شد، یک نفس راحت کشیدم. مهدی که شنید بچه دختر است، گفت «خدارو شکر. در رحمت به روم باز شد. رحمت هم که برای من یعنی [[شهادت]] »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 67&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، آرزو &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی پله ها دیدمش. دمغ بود. گفتم«چی شده؟» گفت«بی سیم زدند زود بیا اهواز، کارت داریم. هوا تاریک بود، سرعتم هم زیاد یه دفعه دیدم یه بچه الاغ جلومه. نتونستم کاریش کنم. زدم به ش. بی چاره دست و پا می زد. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 80&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، حیوانات &lt;br /&gt;
توی صبحگاه، گاهی بچه ها تکان می خوردند یا پا عوض می کردند، تشر می زد«رزمنده، اگر یک ساعت هم سرپا ایستاد، نباید خسته بشه. شما می خواهید بجنگید. [[جنگ]] هم خستگی بردار نیست. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 84&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، خستگی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید هیچ چیز به اندازه ی سیگار کشیدن بچه ها ناراحتش نمی کرد. اگر می دید کسی دارد سیگار می کشد، حالش عوض می شد. رگ های گردنش بیرون می زد. جرات می کردی توی [[لشکر]] فکر سیگار کشیدن بکنی؟&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 81&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، سیگار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان پنجاه ونه بود. با حسن باقری، توی یک خانه می نشستیم. خیلی رفیق بودیم. یک روز، دیدم دست جوانی را گرفته و آورده، می گوید:«این آقا مهدی، از بچه های قمه. می ری شناسایی، با خودت ببرش. راه و چاه رو نشونش بده. ». من زن داشتم. شب ها می آمدم خانه. ولی مهدی کسی را توی اهواز نداشت. تمام وقتش را گذاشته بود روی کار. شب ها تا صبح روی نقشه ی شناسایی ها کار می کرد. زرنگ هم بود. زود سوار کار شد. از من هم زد جلو. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 8&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شناسایی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شناسایی عملات [[خیبر]] بود. مسئول محور بودم و باید خودم برای توجیه منطقه، می رفتم جلو. با چند نفر از فرمانده گردان ها، سوار قایق شدیم و رفتیم موقع برگشتن، هوا طوفانی شد. بارانی می آمد که نگو. توی قایق پر از آب شده بود با کلی مکافات موتورش را باز کردیم و پارو زنان برگشتیم. وقتی رسیدیم قرارگاه، از سر تا پا خیس شده بودم. زین الدین آمد. ما قضیه را برایش تعریف کردیم. خندید و گفت «عیبی نداره. عوضش حالا می دونین نیروهاتون، توی چه شرایطی باید عمل کنند. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 29&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شناسایی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من توی مقر ماندم. بچه ها رفتند غرب، عملیات. مجبور بودم بمامنم به یک عده آموزش بدهم. قبل از رفتن، مهدی قول داد که موقع عملیات زنگ بزند که بروم. یک شب زنگ زد و گفت«به بچه هایی که آموزششون می دی بگو اگه دعوتشون کردن، اگه تحریکشون کردن که بیان منطقه، اگه پشت جبهه مشکل دارن، برگردن. فقط اون هایی بمونن که عاشقن» شب بعدش، باز هم زنگ زد و گفت«زنگ زدم برای قولی که داده بودم ولی با خودم نمی برمت. » اسم خیلی از بچه ها را گفت که یا برگراندیا توی کرمانشاه جا گذاشته. گفت «شناسایی این عملیات رو باید تنها برم. به خاطر تکلیف و مسئولیتم. شما بمونین. » فردا غروب بود که خبردادن مهدی و برادرش، تو کمین، [[شهید]] شده اند. نفهمیدم چرا هیچ کس را نبرد جز برادرش. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 95&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شناسایی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیک ظهر، مجید و مهدی به بانه می رسند. مسئول [[سپاه]] [[بانه]] ، هرچه اصرار می کند که «جاده امن نیست و نروید. » از پسشان برنمی آید. آقا مهدی می گوید «اگرماندنی بودیم، می ماندیم. » وقتی می روند، مسئول سپاه، زنگ می زند به دژبانی، که «نگذارید بروند جلو. » به دژبان ها گفته بودند«همین روستای بغلی کار داریم. زود برمی گردیم. » بچه های سپاه، جسد هایشان را، کنار هم، لب شیار پیدا کردند. وقتی گروهکی ها، ماشین را به گلوله می بندند، مجید در دم شهید می شود، و مهدی را که می پرد بیرون، با [[آرپی جی]] می زنند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 96&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شهادت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی از عملیات خبری نبود، می خواستی پیدایش کنی، باید جاهای دنج را می گشتی. پیدایش که می کردی، می دیدی کتاب به دست نشسته، انگار توی این دنیا نیست. ده دقیقه وقت که پیدا می کرد، می رفت سر وقت کتاب هایش. گاهی که کار فوری پیش می آمد، کتاب همان طور باز می ماند تا برگردد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 52&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، مطالعه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند روز قبل از شهادتش، از [[سردشت]] می رفتیم [[باختران]]. بین حرف هایش گفت«بچه ها! من دویست روز روزه بده کارم» تعجب کردیم. گفت «شش ساله هیچ جا ده روز نموندم که قصد روزه کنم. » وقتی خبر رسید شهید شده، توی حسینیه انگار زلزله شد. کسی نمی توانست جلوی بچه ها را بگیرد. توی سر و سینه شان می زدند. چند نفر بی حال شدند و روی دست بردندشان. آخر مراسم عزاداری، آقای صادقی گفت«شهید، به من سپرده بود که دویست روز روزه ی قضا داره. کی حاضره براش این روزه ها رو بگیره؟» همه بلند شدند. نفری یک روز هم روزه می گرفتند، می شد ده هزار روز. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 94&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، وصیت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%AF%D9%88%D9%85</id>
		<title>شهید مهدی زین الدین - بخش دوم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%AF%D9%88%D9%85"/>
				<updated>2020-01-13T00:43:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
ماشین، جلوی [[سنگر]] فرماندهی ایستاد. آقا مهدی در ماشین را باز کرد. ته آیفا یک افسر عراقی نشسته بود. پیاده اش کردند. ترسیده بود. تا تکان می خوردیم.، سرش را با دست هایش می گرفت. آقا مهدی باهاش دست داد و دستش را ول نکرد. رفتند پنج شش متر آن طرف تر. گفت برایش کمپوت ببریم. چهار زانو نشسته بوند روی زمین و عربی حرف می زند. تمام که شد گفت «ببرید تحویلش بدید. » بی چاره گیج شده بود باورش نمی شد این فرمانده لشکر باشد. تا آیفا از مقر برود بیرون، یک سره به مهدی نگاه می کرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 42&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، رفتار با اسرا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خرید عقدمان یک حلقه ی نهصد تومانی بود برای من. همین و بس. بعد از عقد، رفیم حرم. بعدش گل زار شهدا. شب هم شام خانه ی ما. صبح زود مهدی برگشت [[جبهه]]. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 15&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موقع انتخابات، مسئول صندوق بودم. دست که بلند کرد، آقا مهدی را توی صف دیدم تازه فرمانده لشکر شده بود. به احترامش بلند شدم. گفتم بیاید جلوی صف. نیامد. ایستاد تا نوبتش شد. موقع رفتن، تا دم در دنبالش رفتم پرسیدم «وسیله دارین؟» گفت:«آره». هرچه نگاه کردم، ماشینی آن دور و بر ندیدم رفت طرف یک موتور گازی. موقع سوار شدن. با لبخند گفت «مال خودم نیس. از برادرم قرض گرفته م. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 23&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنش رفته بود قم. شب بود که آمد، با چهار پنج نفر از بچه های لشکر بود. همین طور که از پله های می رفت بالا، گفت «جلسه داریم. » یک ساعت بعد آمد پایین. گفت«می خوایم شام بخوریم. تو هم بیا. » گفتم «من شام خوردم. » اصرار کرد. رفتم بالا. زنش یک قابلمه عدس پلو، نمی دانم کی پخته بود، گذاشته بود تو یخچال. همان را آوردسر سفره. سرد بود، سفت بود، قاشق توش نمی رفت. گفتم «گرمش کنم؟» گفت «بی خیال، همین جوری می خوریم. » قاشق برداشتم که شروع کنم. هرچه کردم قاشق توی غذا فرو نمی رفت. زور زدم تا بالاخره یک تکه از غذا را با قاشق کندم و گذاشتم دهنم. همه داد زدند «الله اکبر»&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 79&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر جلوی سنگرش یک جفت پوتین کهنه و رنگ و رورفته بود، می فهمیدیم هست، والا می رفتیم جای دیگر دنبالش می گشتیم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 90&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات که شروع می شد، زین الدین بود و موتور تریلش. می رفت تا وسط عراقیها و برمی گشت. می گفتم:«آقا مهدی! می ری اسیر می شی ها. » می خندید و می گفت «نترس. این ها از تریل خوششون می آد. کاریم ندارن. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 33&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شجاعت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرتاسرِ جزیره را دودِ [[انفجار]] گرفته بود. چشم چشم را نمی دید. به یک [[سنگر]] رسیدیم. جلوش پر بود از آذوقه. پرسیدیم «اینا چیه؟»گفتند«هیچ کس نمی تونه آذوقه ببره جلو. به دمتری نرسیده، می زننش. » زین الدین پشت موتور، جعفری هم ترکش، رسیدند. چند تا بسته آذوقه برداشتند و رفتند جلو. شب نشده، دیگر چیزی باقی نمانده بود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 37&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، شجاعت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ازش گله کردم که چرا دیر به دیر سر می زند. گفت «پیش زن های دیگه م ام. » گفتم «چی؟» گفت «نمی دونستی چهار تا زن دارم؟» دیدم شوخی می کند. چیزی نگفتم. گفت «جدی می گم. من اول با سپاه ازدواج کردم، بعد با جبهه، بعد با شهادت، آخرش هم با تو. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 70&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، صبر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اهل ریا و تعارف واین حرف ها نبود. گاهی که بچه ها می گفتند «حاج آقا!التماس دعا» می گفت«باشه، تو زیارت عاشورا، جای نفر دهم میارمت. » حالا طرف، یا به فکرش می رسید که زیارت عاشورا تا شمر، نه تا لعنت دارد یا نه. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 73&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، صبر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفتند فرمانده لشکر، قرار است بیاید صبحگاه بازدید. ده دقیقه دیرکرد، نیم ساعت داشت به خاطر آن ده دقیقه عذر خواهی می کرد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 83&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، عذر خواهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو سه روزی بود می دیدم توی خودش است. پرسیدم «چته تو؟ چرا این قدر توهمی؟» گفت:«دلم گرفته. از خودم دل خورم. اصلا حالم خوش نیست. » گفتم: «همین جوری؟» گفت: «نه. با حسن باقری بحثم شد. داغ کردم. چه می دونم؟ شاید باهاش بلند حرف زدم. نمی دونم. عصبانی بودم. حرف که تموم شد فقط به من گفت مهدی من با فرمانده ام این جوری حرف نمی زنم که تو با من حرف می زنی. دیدم راست می گه. الان دو سه روزه. کلافه م. یادم نمی ره. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 10&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، عصبانیت ‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مدتی بود، حساس شده بود. زود عصبانی می شد. دو سه بار حرفمان شده بود. رفتم پیش رئیس ستاد، گله کردم. دیدم حاج مهدی را صدا کرد و برد توی سنگر. یک ساعت آن جا بودند. وقت بیرون آمدن، چشم های مهدی پف کرده بود. برگشتم پیش رئیس ستاد گفت«دلش پر بود. فرمانده هاش، نیروهاش، جلوی چشمش پرپر می شن. چه انتظاری داری؟ آدمه. سنگ که نیس. » بعداز آن، انگار که خالی شده باشد، دوباره مثل قبل شده بود؛ آرام، خنده رو. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 60&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، عصبانیت ‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی خط مقدم. داشتم [[سنگر]] می کندم. چند ماهی بود مرخصی نرفته بودم. ریش و مویم حسابی بلند شده بود. یک دفعه دیدم دل آذر با فرمانده لشکر می آیند طرفم، آمدند داخل [[سنگر]]. اولین باری بود که حاج مهدی را از نزدیک می دیدم. با خنده گفت:«چند وقته نرفته ای مرخصی؟ لابد با این قیافه، توی خونه رات نمی دن. » بعد قیچی دل آذر را گرفت و همان جا شروع کرد به کوتاه کردن موهام. وقتی تمام شد، در گوش دل آذر یک چیزی گفت و رفت. بعد دل آذر گفت:«وسایلتو جمع کن. باید بری مرخصی. » گفتم«آخه. . . » گفت «دستور فرمانده لشکره. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 27&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظافت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی برای خرید می رفتیم، بیش تر دنبال لباس های ساده بود با رنگ های آبی آسمانی یا سبز کم رنگ. از رنگ هایی که توی چشم می زد، بدش می آمد. یک بار لباس سرخ آبی پوشیدم ؛ چیزی نگفت، ولی از قیافه اش فهمیدم خوشش نیامده. می گفت «لباس باید ساده باشه و تمیز» از بوی تمیزی لباس خوشش می آمد. از آرایش هم خوشش نمی آمد. می گفت «این مربا ها چیه زن ها به سرو صورتشون می مالن؟»&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 69&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظافت&lt;br /&gt;
داشت سخنرانی می کرد، رسید به نظم. گفت:«ما اگر تکنولوژی جنگی [[عراق]] را نداریم، اگر آن هواپیماهای بلند پرواز شناسایی را نداریم، لااقل می توانیم در جنگمان نظم داشته باشیم. امروز کسی که سپاهی ست و شلوار فرم را با پیراهن شخصی می پوشد، یا با لباس سپاه کفش عادی می پوشد، به نظم جنگ اهانت کرده. از این چیزای جزئی بگیر بای تا مهم ترین مسائل. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 24&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی تدارکات لشکر، یکی دو شب، می دیدم ظرف ها ی شام را یک شسته. نمی دانستیم کار کیه. یک شب، مچش را گرفتیم. آقا مهدی بود. گفت «من روزها نمی رسم کمکتون کنم. ولی ظرف های شب با من»&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 44&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهرش پیراهن برایش فرستاده بود. من هم یک شلوار خریدم، تا وقتی از منطقه آمد، با هم بپوشد. لباس هار ا که دید، گفت«تو این شرایط جنگی وابسته م می کنین به دنیا. » گفتم«آخه یه وقتایی نباید به دنیای ماهام سربزنی؟» بالاخره پوشید. وقتی آمد، دوباره همان لباس های کهنه تنش بود. چیزی نپرسیدم. خودش گفت«یکی از بچه های سپاه عقدش بود لباس درست و حسابی نداشت. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 47&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بالای تپه ای که مستقر شده بودیم، آب نبود. باید چند تا از بچه ها، می رفتند پایین، آب می آوردند. دفعه ی اول، وقتی برگشتند، دیدیم آقا مهدی هم همراهشان آمده. ازفردا، هر روز صبح زود می آمد. با یک دبه ی بیست لیتری آب. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 87&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهدی بیست ساله، دست خالی، توی خط [[خرمشهر]]، گیر داده به سرهنگِ فرمانده که «چرا هیچ کاری نمی کنین؟ یه اسلحه به من بدید برم حساب این عراقیها رو برسم. »سرهنگ دست می گذارد روی شانه ی مهدی و می گوید:«صبر کن آقا جون. نوبت شما هم می رسه. » مهدی می گوید:«پس کی؟ عراقی ها دارن می رن طرف [[آبادان]] . » سرهنگ لب خندی می زند و می دود سراغ [[بی سیم]] . [[گلوله]] های فسفری که بالای سر عراقی ها می ترکد، فکر می کنند ایران شیمیایی زده. از تانک هایشان می پرند پایین و پا می گذارند به فرار. &lt;br /&gt;
حالا اگه می خوای، برو یه اسلحه بردار و حسابشونو برس. وقتی فرمانده شد، تاکتیک جنگی آن قدر برایش مهم بود که آموزش لشکر 17، بین همه ی لشکرها زبان زد شده بود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 7&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، آموزش نظامی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند تا از بچه ها، کنار آب جمع شده بودند. یکیشان، برای تفریح، تیراندازی می کرد توی آب. زین الدین سر رسید و گفت «این تیرها، بیت الماله. حرومش نکنین. » جواب داد «به شما چه؟» و با دست هلش داد. زین الدین که رفت، صادقی آمد وپرسید «چی شده؟» بعد گفت«می دونی کی رو هل دادی اخوی؟». دویده بود دنبالش برای غذر خواهی که جوابش را داده بود «مهم نیس. من فقط امر به معروف کردم گوش کردن و نکردنش دیگه با خودته. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 56&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، اسراف &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند تا از بچه ها، کنار آب جمع شده بودند. یکیشان، برای تفریح، تیراندازی می کرد توی آب. زین الدین سر رسید و گفت «این تیرها، بیت الماله. حرومش نکنین. » جواب داد «به شما چه؟» و با دست هلش داد. زین الدین که رفت، صادقی آمد وپرسید «چی شده؟» بعد گفت«می دونی کی رو هل دادی اخوی؟». دویده بود دنبالش برای غذر خواهی که جوابش را داده بود «مهم نیس. من فقط امر به معروف کردم گوش کردن و نکردنش دیگه با خودته. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 56&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، امر به معروف و نهی از منکر &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمایندی حزب رستاخیز می آید توی دبیرستان. با یک دفتر بزرگ سیاه. همه ی بچه ها باید اسم بنویسند. چون و چرا هم ندارد. لیست را که می گذارند جلوی مدیر، جای یک نفر خالی است؛ شاگرد اول مدرسه. اخراجش که می کنند، مجبور می شود رشته اش را عوض کند. در خرم آباد، فقط همان دبیرستان رشته ی ریاضی داشت. رفت تجربی. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 3&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از دست گیری من، برای چند دانشگاه فرانسه، تقاضای پذیرش فرستاده بود. همه جوابشان مثبت بود. خبر دادند یکی از دوستانش که آن جا درس می خواند، آمده ایران، رفته بود خانه شان. دوستش گفته بود «یک بار رفتم خدمت امام، گفتند به وجود تو در ایران بیش تر نیازه. منم برگشتم. حالا تو کجا می خوای بری؟» منصرف شد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 5&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رفته بودیم بیرون اردوگاه، آب تنی. دیدیم دو نفر دارند یکی را آب می دهند. به دوستانم گفتم«بریم کمکش؟» گفتند«ول کن، باهم رفیقن» پرسیدم «مگه کی اند؟» گفتند «دل آذر و جعفری دارند زین الدین رو آبش می دن. معاون های خودشن. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 57&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تفریح &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات که تمام می شد، نوبت مرخصی ها بود. بچه ها برمی گشتند پیش خانواده هایشان. اما تازه اول کار زین الدین بود. برای تعاون شهرها پیغام می فرستاد که خانواده های شهدا را جمع کنند می رفت برایشان صحبت می کرد؛ از عملیات، از کار هایی که بچه هایشان کرده بودند، از [[شهید]] شدنشان. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 45&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، خانواده شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از دست گیری من، برای چند دانشگاه فرانسه، تقاضای پذیرش فرستاده بود. همه جوابشان مثبت بود. خبر دادند یکی از دوستانش که آن جا درس می خواند، آمده ایران، رفته بود خانه شان. دوستش گفته بود «یک بار رفتم خدمت امام، گفتند به وجود تو در ایران بیش تر نیازه. منم برگشتم. حالا تو کجا می خوای بری؟» منصرف شد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 5&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا که تبعید کردند تفرش، بار خانواده افتاد گردن مهدی. تازه دیپلمش را گرفته بود و منتظر نتیجه ی کنکور بود. گفت:«بابا، من هر جور شده کتاب فروشی رو باز نگه می دارم. این جا سنگره. نباید بسته بشه. &amp;lt;&amp;lt;جواب کنکور آمد. دانشگاه شیراز قبول شده بود. پیغام دادم «نگران مغازه نباش. به دانشگاهت برس. » نرفت. ماند مغازه را بگرداند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 6&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موقع انتخابات، مسئول صندوق بودم. دست که بلند کرد، آقا مهدی را توی صف دیدم تازه فرمانده لشکر شده بود. به احترامش بلند شدم. گفتم بیاید جلوی صف. نیامد. ایستاد تا نوبتش شد. موقع رفتن، تا دم در دنبالش رفتم پرسیدم «وسیله دارین؟» گفت:«آره». هرچه نگاه کردم، ماشینی آن دور و بر ندیدم رفت طرف یک موتور گازی. موقع سوار شدن. با لبخند گفت «مال خودم نیس. از برادرم قرض گرفته م. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 23&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دنیا  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهرش پیراهن برایش فرستاده بود. من هم یک شلوار خریدم، تا وقتی از منطقه آمد، با هم بپوشد. لباس هار ا که دید، گفت«تو این شرایط جنگی وابسته م می کنین به دنیا. » گفتم«آخه یه وقتایی نباید به دنیای ماهام سربزنی؟» بالاخره پوشید. وقتی آمد، دوباره همان لباس های کهنه تنش بود. چیزی نپرسیدم. خودش گفت«یکی از بچه های سپاه عقدش بود لباس درست و حسابی نداشت. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 47&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دنیا  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حوصله ام سر رفته بود. اول به ساعتم نگاه کردم، بعد به سرعت ماشین. گفتم. «آقا مهدی! شما که می گفتین قم تا خرم آباد رو سه ساعته می رین. » گفت «اون مالِ روزه. شب، نباید از هفتاد تا بیش تر رفت. قانونه. اطاعتش، اطاعت از ولی فقیهه. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 54&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، رانندگی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی خشکی، با هر وسیله ای بود، شهدا را می آوردیم عقب. ولی تجربه ی کار روی آب را نداشتیم. رفتم پیش آقا مهدی. گفت «سعی می کنیم یه جاده خاکی براتون بزنیم. ولی اگه نشد، هرجوری هست، باید شهدا رو برگردونین عقب. » چند قدم رفت و رو کرد به من:«حاجی! چه جوری شهدامونو بذاریم و بیام؟»&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 32&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زن و بچه ام را آورده بودم اهواز، نزدیکم باشند. آن جا کسی را نداشتیم. یک بار که رفته بودم مرخصی، دیدم پسرم خوابیده. بالای سرش هم شیشه ی دواست. از زنم پرسیدم «کی مریض شده؟» گفت «سه چهار روزی می شه. » گفتم «دکتر بردیش؟» گفت «اون دوست لاغره، قدبلنده ت هست، اومد بردش دکتر. دواهاش رو هم گرفت. چند بار هم سرزده به ش. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 58&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، عیادت از مریض &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او فرمانده بود و من مسئول آموزش لشکر. قبلش، سه چهار سالی با هم رفیق بودیم. همه ی بچه ها هم خبر داشتند، با این حال، وقتی قرار شد چند روز قبل از [[عملیات خیبر]] ، حسن پور و جواد دل آذر برای شناسایی بروند جلو، مرا هم با آنها فرستاد؛ سیزده کیلومتر مسیر بود روی آب. دستورش قاطع بود جای چون و چرا باقی نمی گذاشت. از پله پایین رفتیم و سوار قایق شدیم. چشمم بهش افتاد بغض کرده بود، از همان بغض های غریبش. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 28&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنجاه روز بود نیروها مرخصی نرفته بودند. یازده گردان توی اردوگاه سد دز داشتیم که آموزش دیده بودند، تجدید آموزش هم شده بودند. اما از عملیات خبری نبود. نیروها می گفتند:«بر می گردیم عقب. هر وقت عملیات شد خبرمون کنین. » عصبانی بودم. رفتم پیش آقا مهدی و گفتم «تمومش کنین. نیروها خسته ان. پنجاه روز می شه مرخصی نرفته ن، گرفتارن. » گفت شما نگران نباشین. من براشون صحبت می کنم. » گفتم:«با صحبت چیزی درست نمی شه. شما فقط تصمیم بگیرین. » توی میدان صبحگاه جمعشان کرد. بیست دقیقه برایشان حرف زد. یک ماه ماندند. عملیات کردند. هنوز هم روحیه داشتند. بچه ها، بعد از سخنرانی آن روز، توی اردوگاه، آن قدر روی دوش گردانده بودندش که گرمازده شده بود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 30&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عراقی ها، نصف خاکریز را باز کرده بوند و آب بسته بودند توی نیروهای ما. از گردان، نیرو خواستیم که با الوار و کیسه ی شن، جلوی آب را بگیریم. وقتی که آمدند، راه افتادیم سمت خاکریز. دیدیم زین الدین و یکی دونفر دیگر، الوار های به چه بلندی را به پشت گرفته بودند و توی آب به سمت ورود ی خاکریز می رفتند. گفتم:«چرا شما؟ از گردان نیرو آمده» گفت:«نمی خواد. خودمون بندش می اوریم. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 35&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جزیره را گرفته بودیم. اما تیر اندازی عراقی ها بد جوری اذیت می کرد. اصلا احساس امنیت و آرامش نمی کردیم. سرِ ظهر بود که آمد. یک [[کلاشینکف]] توی دستش بود نشست توی سنگر، جلوی دید مستقیم عراقی ها. نشانه می گرفت و می زد. یک دفعه برگشت طرفمان، گفت«هر یک تیری که زدن، دو تا جوابشونو می دین. » همان شد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 39&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول من دیدمش. با آن [[کلاه خود]] روی سرش، و [[آرپی جی]] روی شانه اش مثل نیروهایی شده بود که می خواستند بروند جلو. به فرمانده گردانمان گفتم. صدایش کرد «حاج مهدی!» برگشت. گفت«شما کجا می رین؟» گفت«چه فرقی می کنه؟ فرمانده که همه ش نباید بشینه تو سنگر. منم با این دسته می رم جلو. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 40&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد [[خیبر]] ، دیگر کسی از فرمانده گردان ها و معاون ها شان باقی نمانده بود؛ یا شهید شده بودند، یا مجروح. با خودم گفتم«بندی خدا حاج مهدی. هیچ کس رو نداره. دست تنها مونده. » رفتم دیدنش. فکر می کردم وقتی ببینمش، حسابی تو غمه. از در [[سنگر]] فرماندهی رفتم تو. بلند شد. روی سرو صورتش خاک نشسته بود، روی لبش هم خنده ؛ همان خندی همیشگی. زبانم نگشت بپرسم«با گردان های بی فرماندهت می خواهی چه کنی؟»&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 41&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند تا سرباز، از [[قرارگاه]] [[ارتش]] [[مهمات]] آورده اند. دو ساعت گذشته و هنوز یک سوم تریلی هم خالی نشده، عرق از سر و صورتشان می ریزد. یک [[بسیجی]] لاغر و کم سن و سال می آید طرفشان. خسته نباشیدی می گوید و مشغول می شود. ظهر است که کار تمام می شود. سربازها پی فرمانده می گردند تا رسید را امضا کند. همان بندی خدا، عرق دستش را با شلوار پاک می کند، رسید را می گیرد و امضا می کند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 43&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال شصت و سه بود. توی انرژی اتمی، آموزش می دیدیم. بعد از یک مدت، بعضی از بچه ها، کم کم شل شده بودند. یک روز آقا مهدی، بی خبر آمد سر صبحگاه. هرکس را که دیر آمد، از صف جدا کرد و بعد از مراسم، دور اردوگاه کلاغ پر داد. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 51&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%A7%D9%88%D9%84</id>
		<title>شهید مهدی زین الدین - بخش اول</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B2%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%A7%D9%88%D9%84"/>
				<updated>2020-01-13T00:35:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم &lt;br /&gt;
شب های جمعه، دعای کمیل به راه بود. زین الدین می آمد می نشست یکی از بچه های خوش صدا هم می خواند. آخرین شب جمعه، یادم هست، توی [[سنگر]] بچه های اطلاعات [[سردشت]] بودیم. همه جمع شده بودند برای دعا. این بار خود زین الدین خواند. پرسوز هم خواند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 92&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، دعا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند روز قبل از شهادتش، از سردشت می رفتیم باختران. بین حرف هایش گفت«بچه ها! من دویست روز روزه بده کارم» تعجب کردیم. گفت «شش ساله هیچ جا ده روز نموندم که قصد روزه کنم. » وقتی خبر رسید [[شهید]] شده، توی حسینیه انگار زلزله شد. کسی نمی توانست جلوی بچه ها را بگیرد. توی سر و سینه شان می زدند. چند نفر بی حال شدند و روی دست بردندشان. آخر مراسم عزاداری، آقای صادقی گفت«[[شهید]] ، به من سپرده بود که دویست روز روزه ی قضا داره. کی حاضره براش این روزه ها رو بگیره؟» همه بلند شدند. نفری یک روز هم روزه می گرفتند، می شد ده هزار روز. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 94&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ،‌ روزه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از همه زودتر می آمد جلسه. تا بقیه بیایند، دو رکعت نماز می خواند. یکبار بعد از جلسه، کشیدمش کنار و پرسیدم «نماز قضا می خوندی؟» گفت«نماز خواندم که جلسه به یک جایی برسد. همین طور حرف روی حرف تل انبار نشه. بد هم نشد انگار. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 85&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جاده های کردستان آن قدر نا امن بود که وقتی می خواستی از شهری به شهر دیگر بروی، مخصوصا توی تاریکی، باید گاز ماشین را می گرفتی، پشت سرت را هم نگاه نمی کردی. اما زین الدین که هم راهت بود، موقع [[اذان]]، باید می ایستادی کنار جاده تا نمازش را بخواند. اصلا راه نداشت. بعد از شهادتش، یکی از بچه ها خوابش را دیده بود؛ توی مکه داشته زیارت می کرده. یک عده هم همراهش بوده اند. گفته بود «تو این جا چی کار می کنی؟» جواب داده بوده «به خاطر نمازهای اول وقتم، این جا هم فرمانده ام. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 91&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز اول وقت &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلسه که تمام شدف دیدیم، تا وضو بگیریم و برویم حسینیه، نماز تمام شده است. اما مهدی از قبل فکرش را کرده بود. سپرده بود، یک روحانی، از روحانی های لشکر، آمده بود همان جا؛ اذان که تمام شد، در همان اتاق جنگ تکبیر نماز را گفتیم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 53&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز جماعت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاگرد مغازه ی کتاب فروشی بودم. حاج آقا گفت:«می خواهیم بریم سفر. تو شب بیا خونه مون بخواب. » بد زمستانی بود. سرد بود. زود خوابیدم. ساعت حدود دو بود. در زدند. فکر کردم خیالاتی شده ام. در را که باز کردم، دیدم آقا مهدی و چند تا از دوستانش از [[جبهه]] آمده اند. آن قدر خسته بودند که نرسیده خوابشان برد. هوا هنوز تاریک بود که باز صدایی شنیدم. انگار کسی ناله می کرد. از پنجره که نگاه کردم، دیدم آقا مهدی توی آن سرمای دمِ صبح، سجاده انداخته توی ایوان و رفته به سجده. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 11&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز شب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هور وضعیت عجیبی دارد و بعضی وقت ها، ساقه های نی جدا می شوند و سر را ه را می گیرند. انگار که اصلا راهی نبوده. ساعت ده شب بود که از سنگر های کمین گذشتیم. دسته ی اول وارد خشکی شده بود. ولی بقیه ی نیروها مانده بودند روی آب. وضع هور عوض شده بود؛ معبر را پیدا نمی کردیم. بی سیم زدیم عقب که «نمی شود جلو رفت، برگردیم؟» آقا مهدی، پشت بی سیم گفته بود «حبیبیتون چشم انتظاره، گفته سرنوشت جنگ به این عملیات بسته س، انجام وظیفه کنید. » بچه ها، تا معبر دسته ی اول را پیدا نکردند و وارد جزیره نشدند، آرام نگرفتند. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 34&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خمینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی دوبار که رفت دیدار امام، تا چند روز حال عجیبی داشت. ساکت بود. می نشست وخیره می شد به یک نقطه می گفت«آدم وقتی امام رو می بینه، تازه می فهمه [[اسلام]] یعنی چه. چه قدر مسلمون بودن راحته. چه قدر شیرینه. » می گفت «دلش مثل دریاست. هیچ چیز نمی تونه آرامششو به هم بزنه. کاش نصف اون صبر و آرامش، توی دل ما بود. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 71&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خمینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موقع انتخابات، مسئول صندوق بودم. دست که بلند کرد، آقا مهدی را توی صف دیدم تازه فرمانده لشکر شده بود. به احترامش بلند شدم. گفتم بیاید جلوی صف. نیامد. ایستاد تا نوبتش شد. موقع رفتن، تا دم در دنبالش رفتم پرسیدم «وسیله دارین؟» گفت:«آره». هرچه نگاه کردم، ماشینی آن دور و بر ندیدم رفت طرف یک موتور گازی. موقع سوار شدن. با لبخند گفت «مال خودم نیس. از برادرم قرض گرفته م. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 23&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ،‌ انتخابات  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب، ساعت ده و نیم از اهواز راه افتادیم من و آقا مهدی و اسماعیل صادقی. قرار بود برویم خدمت امام. حرف ادغام گردان های ارتش و سپاه بود. تا صبح نخوابیدیم. صادقی تو پوست خودش نمی گنجید. دائم حرف می زد. مهدی هم پایش را گذاشته بود روی گاز و می آمد. همان آدمی که شب با ماشین [[سپاه]] هشتاد تا تندتر نمی رفت. حالا رسانده بود به صد و شصت و پنج. جماران که رسیدیم، ساعت ده بود. آقای توسلی گفت «دیر آمدید. قرار ملاقاتتون ساعت هشت بود. امام رفته اند. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 72&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خمینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال شصت و دو بود؛ [[پاسگاه زید]]. کادر لشکر را جمع کرد تا برایشان صحبت کند. حرف کشید به مقایسه ی بسیجی ها و ارتشی های خودمان با نظامی های بقیه ی کشورها. مهدی گفت:«درسته که بچه های ما در وفاداری و اطاعت امر با نظامی های بقیه ی جاها قابل مقایسه نیستند، ولی ما باید خودمونو با شیعیان ابا عبدالله مقایسه کنیم. اون هایی که وقت نماز، دور حضرت رو می گرفتند تا نیزه ی دشمن به سینه ی خودشون بخوره و حضرت آسیب نبینه. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 26&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ،‌ ولایت فقیه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام بلند [[مهدی زین الدین]] در سال 1338 در انبوه نام زمینیان درخشید و هستی آسمانی اش در خاک تجلی یافت. او در خانواده ای مذهبی، متدین در [[تهران]] متولد شد. با ورود به دبستان و آغاز زندگی تازه، مهدی اوقات فراغتش را در کتاب فروشی پدر می گذراند. مهدی در دوران تحصیلات متوسطه اش به لحاظ زمینه هایی که داشت با مسائل مذهبی و سیاسی آشنا شد. او در مسیر مبارزات سیاسی علیه رژیم پهلوی به دلیل نپذیرفتن شرکت اجباری در حزب رستاخیز از دبیرستان اخراج شده بود، با تغییر رشته و علیرغم تنگنا و فشار سیاسی تحصیل را ادامه داد و رتبه چهارم را درمیان پذیرفته شدگان دانشگاه شیراز به دست آورد. اما با تبعید پدر به سقز از ادامه تحصیل منصرف شد و به شکل جدی تری فعالیت مبارزاتی را پی گرفت. پدر پس از زمانی کوتاه به اقلید فارس تبعید شد و دور از خانواده مدتی را در آنجا گذراند. با شروع مبارزات مردمی در سال 1356 پدر مخفیانه به قم رفت و خانواده را نیز منتقل کرد. از آن پس مهدی به همراه پدر و جمعی دیگر در ساماندهی و پیشبردن [[انقلاب]] در شهر قم تلاش های بسیاری کردند. با به ثمر رسیدن تلاش های جمعی و پیروزی انقلاب، مهدی ابتدا به جهاد سازندگی و سپس با تشکیل سپاه پاسداران به این نهاد پیوست و پس از مدتی به عنوان مسؤول اطلاعات و عملیات سپاه پاسداران قم فعالیت های خود را ادامه داد. این مسؤلیت مقارن با توطئه های پیچیده و پی در پی ضد انقلاب بود که او با توانایی، خلاقیت و مدیریت بالایی که داشت به بهترین شکل ممکن آنها را از سر گذراند و این مرحله بحرانی فعالیت سیاسی را طی کرد. هنوز نخستین شعله های جنگ تحمیلی بر افروخته نشده بود که آقا مهدی با طی دوره آموزش کوتاه مدت نظامی همراه با یک گروه صد نفره عازم جبهه های نبرد شد و نخستین تجربه رویارویی مستقیم با دشمن را پشت سر گذاشت. او در طول دوران حضورش مسئوولیت شناسایی یگان های رزمی، مسئوولیت اطلاعات و عملیات قرارگاه نصر، فرماندهی تیپ [[علی بن ابیطالب(ع)]]، فرماندهی لشگر خط شکن علی بن ابیطالب(ع) و فرماندهی لشگر 17 علی بن ابیطالب(ع) را بر عهده گرفت.&lt;br /&gt;
سردار سرلشگر مهدی زین الدین در آبان ماه سال 1363 در حالی که به همراه برادرش مجید(مسئول اطلاعات و عملیات تیپ 2 لشگر علی بن ابیطالب) برای شناسایی منطقه عملیاتی از باختران به سمت سردشت در حال حرکت بود، پس از سال های طولانی انتظار، کلید باغ شهادت را یافت و مشتاقانه به سرزمین های ملکوتی آسمان هفتم بال گشود. زين الدين در 25 سالگي بر اثر اصابت [[گلوله]] به سينه و ران پا در تپه ساروين در حومه شهر سردشت به شهادت رسيد. از او يک دختر به يادگار باقي ماند. پيکر پاک و مطهرش را در گلزار شهداي قم به خاک سپردند. برادرش مجيد نيز در راه رسيدن به معشوق جانش را در طبق اخلاص نهاد.&lt;br /&gt;
منبع سایت صبح&lt;br /&gt;
موضوع : زندگی نامه سرداران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سرمان زد زنش بدهیم. عیالم یکی از دوستانش را که دو تا کوچه آن طرف تر می نشستند، پیش نهاد کرد. به مهدی گفتم. دختر را دید. خیلی پسندیده بود. گفت «باید مادرم هم ببیندش. » مادر و خواهرش آمدند اهواز. زیاد چشمشان را نگرفت. مادرش گفت:«توی قم، دخترا از خداشونه زن مهدی بشن. چرا از این جا زن بگیره؟» مهدی چیزی نگفت. بهش گفتم: «مگه نپسندیده بودی؟» گفت:«آقا رحمان، من رفتنیم. زنم باید کسی باشه که خانواده ام قبولش داشته باشن تا بعد از من مواظبش باشن. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 14&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، ازدواج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خرید عقدمان یک حلقه ی نهصد تومانی بود برای من. همین و بس. بعد از عقد، رفیم حرم. بعدش گل زار شهدا. شب هم شام خانه ی ما. صبح زود مهدی برگشت جبهه. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 15&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، ازدواج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خانواده ام می خواستند مراسمی بگیرند که فامیلمان هم باشند، برای معرفی دامادشان، نشد. موقع عملیات بود و مهدی نمی توانست زیاد بماند. مراسم، در حد یک بله برون ساده بود. بعضی ها به شان برخورد و نیامدند. ولی من خوش حال بودم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 18&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، ازدواج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی بچه های متاهل یک جور دیگر حساب می کرد. می گفت «کسی که ازدواج کرده، اجتماعی تر فکر می کند تا آدم مجرد. » بعداز عقد که برگشتم [[جبهه]] ، چنان بغلم کرد و بوسید که تا آن موقع این طور تحویلم نگرفته بود. گفت «مبارکه، [[جهاد اکبر]] کردی. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 64&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، ازدواج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ازش گله کردم که چرا دیر به دیر سر می زند. گفت «پیش زن های دیگه م ام. » گفتم «چی؟» گفت «نمی دونستی چهار تا زن دارم؟» دیدم شوخی می کند. چیزی نگفتم. گفت «جدی می گم. من اول با سپاه ازدواج کردم، بعد با جبهه، بعد با شهادت، آخرش هم با تو. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 70&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، ازدواج &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می گفت قیافه برایم مهم نیست. قبل از عقد، همیشه سرش پایین بود. نگاهم نمی کرد. هیچ وقت نفهمید برای مراسم دستی توی صورتم بردم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 16&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، انتخاب همسر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نزدیک عملیات بود. می دانستم دختردار شده. یک روز دیدم سر پاکت نامه از جیبش زده بیرون. گفتم «این چیه؟» گفت«عکس دخترمه. » گفتم «بده ببینمش» گفت «خودم هنوز ندیدمش. » گفتم «چرا؟» گفت «الآن موقع عملیاته. می ترسم مهر پدر و فرزنده ی کار دستم بده. باشه بعد. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 65&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، فرزند &lt;br /&gt;
همه دور تا دور سفره نشسته بودیم؛ پدر و مادر مهدی، خواهر و برادرش. من رفتم توی آشپزخانه، چیزی بیاورم وقتی آمدم، دیدم همه نصف غذایشان را خورده اند، ولی مهدی دست به غذایش نزده تا من بیایم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 19&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، همسرداری &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضع غذا پختنم دیدنی بود. برایش فسنجان درست کردم. چه فسنجانی! گردوها را درسته انداخته بودم توی خورش. آن قدر رب زده بودم، که سیاه شده بود. برنج هم شورِشور. نشست سر سفره. دل تو دلم نبود. غذایش را تا آخر خورد. بعد شروع کرد به شوخی کردن که «چون تو قره قروت دوست داری، به جای رب قره قروت ریخته ای توی غذا. » چند تا اسم هم برای غذایم ساخت؛ ترشکی، فسنجون سیاه. آخرش گفت«خدارو شکر. دستت درد نکنه. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 49&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، همسرداری &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ظرف های شام، دو تا بشقاب و لیوان بود و یک قابلمه. رفتم سر ظرف شویی. گفت«انتخاب کن. یا تو بشور من آب بکشم، یا من می شورم تو آب بکش. » گفتم «مگه چقدر ظرف هست؟» گفت «هرچی که هس. انتخاب کن. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 50&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، همسرداری &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی ظل گرمای تابستان، بچه های محل سه تا تیم شده اند. توی کوچه ی هجدمتری. تیم مهدی یک گل عقب است. عرق از سر و صورت بجه ها می ریزد. چیزی نمانده ببازند. اوت آخر است. مادر می آید روی تراس «مهدی! آقا مهدی! برای ناهار نون نداریم ها برو از سرکوچه دو تا نون بگیر. » توپ زیر پایش می ایستد. بچه ها منتظرند. توپ را می اندازد طرفشان و می دود سر کوچه. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 2&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، والدین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند روزی بود مریض شده بودم تب داشتم. حاج آقا خانه نبود. از بچه ها هم که خبری نداشتم. یک دفعه دیدم در باز شد و مهدی، با لباس خاکی و عرق کرده، آمد تو. تا دید رخت خواب پهن است و خوابیده ام، یک راست رفت توی آشپزخانه. صدای ظرف و ظروف و باز شدن در یخچال می آمد. برایم آش بار گذاشت. ظرف های مانده را شست، سینی غذا را آورد، گذاشت کنارم. گفتم:«مادر!چرا بی خبر؟» گفت: « به دلم افتاد که باید بیام. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 12&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، والدین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی رسیدیم دزفول و وسایلمان را جابه جا کردیم، گفت «می روم سوسنگرد. » گفتم «مادر منو نمی بری اون جلو رو ببینم؟» گفت:«اگه دلتون خواست، با ماشین های راه بیایید. این ماشین مال بیت الماله. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 13&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، والدین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی رسیدیم دزفول و وسایلمان را جابه جا کردیم، گفت «می روم سوسنگرد. » گفتم «مادر منو نمی بری اون جلو رو ببینم؟» گفت:«اگه دلتون خواست، با ماشین های راه بیایید. این ماشین مال بیت الماله. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 13&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، بیت المال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عروسم که حامله بود به دلم افتاده بود اگر بچه پسر باشد، معنیش این است که خدا می خواهد یکی از پسرهایم را عوضش بگیرد. خدا خدا می کردم دختر باشد. وقتی بچه دختر شد، یک نفس راحت کشیدم. مهدی که شنید بچه دختر است، گفت «خدارو شکر. در رحمت به روم باز شد. رحمت هم که برای من یعنی شهادت»&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 67&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، آرزوی شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال شصت و دو بود؛ [[پاسگاه زید]]. کادر لشکر را جمع کرد تا برایشان صحبت کند. حرف کشید به مقایسه ی بسیجی ها و ارتشی های خودمان با نظامی های بقیه ی کشورها. مهدی گفت:«درسته که بچه های ما در وفاداری و اطاعت امر با نظامی های بقیه ی جاها قابل مقایسه نیستند، ولی ما باید خودمونو با شیعیان ابا عبدالله مقایسه کنیم. اون هایی که وقت نماز، دور حضرت رو می گرفتند تا نیزه ی دشمن به سینه ی خودشون بخوره و حضرت آسیب نبینه. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 26&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، امام حسین (ع)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اولین عملیات لشکر بود که بعد از فرمانده شدن حاج مهدی انجام می دادیم. دستور رسید کنار زبیدات مستقر شویم. وقتی رسیدیم، رفتم روی تپه ی کنار جاده. قرار بود لشکر کربلا، سمت راست ما را پر کند. عقب مانده بودند و جایشان عراقی ها، راحت برای خودشان می رفتند و می آمدند. رفتم پیش حاج مهدی. خم شده بود روی کالک عملیاتی. بی سیم کنارش خش خش می کرد. موضوع را گفتم. نگاهم کرد. چهره اش هیچ فرقی نکرد. لب خند می زد. گفت:«خیالت راحت. برو. توکل کن به خدا. کربلا امشب راستمونو پر می کنه» از چادر آمدم بیرون. آرام شده بودم. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 20&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، توکل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رک بود. اگر می دید کسی می ترسد و احتیاج به تشر دارد، صاف توی چشم هایش نگاه می کرد و می گفت «تو ترسویی. »&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 89&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ترس &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب دهم عملیات بود. توی چادر دور هم نشسته بودیم. شمع روشن کرده بودیم. صدای موتور آمد. چند لحظه بعد، کسی وارد شد. تاریک بود. صورتش را ندیدیم. گفت «توی چادرتون یه لقمه نون و پنیر پیدا می شه؟» از صدایش معلوم بود که خسته است. بچه ها گفتند «نه، نداریم. » رفت. از عقب بی سیم زدند که «حاج مهدی نیامده آن جا؟» گفتیم «نه. » گفتند «یعنی هیچ کس با موتور اون طرف ها نیامده؟»&lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 38&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تواضع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی رسیدم دستشویی، دیدم آفتابه ها خالی اند. باید تا هور می رفتم. زورم آمد. یک [[بسیجی]] آن اطراف بود. گفتم «دستت درد نکنه. این آفتابه رو آب می کنی؟» رفت و آمد. آبش کثیف بود. گفتم «برادر جان! اگه از صدمتر بالاتر آب می کردی، تمیز تر بود. » دوباره آفتابه را برداشت و رفت. بعد ها شناختمش. طفلکی زین الدین بود. &lt;br /&gt;
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 77&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، تواضع&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85</id>
		<title>شهید سید محمد بهشتی - بخش هفتم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85"/>
				<updated>2020-01-13T00:31:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر شهید بهشتی میگفتند در دوران بارداری فرزندم، روزی یک جزء قرآن میخواندم واحساس آرامشی این قرائت قرآن به من میداد. در موقع شیردادن هم روبه قبله می نشستم وبا وضوایشان راشیرمیدادم واحساس میکردم هروقت ناراحتی میکرد موقع قرآن خواندن آرامش خاصی پیدا میکرد وبه تلاوت من گوش میکرد . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص43&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، مادر &lt;br /&gt;
از مادر شهید بهشتی در یک مصاحبه شنیدم که میگفت من در طول مدت بارداری فرزندم سید محمد 9 بار قرآن را ختم کردم. ایشان می گفت موقع شیردادن فرزندم هم قرآن میخواندم ووقتی تلاوت من قطع میشد ایشان شیر نمیخورد .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص43&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، مادر &lt;br /&gt;
کارهای خانه توسط پدرم بین همه ما تقسیم میشد واین طور نبود که همه کارها بردوش یک یا دو نفر باشد. مثلاً کار خرید خانه ازبیرون به عهده برادر بزرگم بود .البته پدرم گاهی با مادرم سوار ماشین میشدند ومیرفتند تاآنچه لازم داشتند تهیه کنند. گاهی خودشان مستقیماً‌ میخریدند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خود من که دختربزرگ خانه بودم نیز کارهای مشخصی داشتم. نکته جالب این بود که انجام دادن کارها ی خانه توسط افراد ثابت نبود بلکه تغییر میکرد مثلاً اگر قرار بود من ظرفهای شام را تمیز کنم گاهی این کار به برادرم واگذار میشد واصلاًَ‌این فکر مطرح نبود که چون پسر است نباید ظرف بشوید. پدرم تأکید میکردند هر چند درخانه ما نسبتاً کار زیاد است ولی باید سعی کنیم کسی به عنوان خدمتکار اینجا نیاید تا کارهایی را که مربوط به ماست انجام بدهد. اگرهرکس کارخودش را انجام بدهد احتیاجی به این کارها نیست. گاهی هم که درخانه نیاز به تعمیرات بود خودشان انجام میدادند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص91&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، همسرداری&lt;br /&gt;
پنجشنبه ها که ساعات کارآقای بهشتی زودتر از روزهای دیگر به پایان میرسید آقای بهشتی از سازمان کتابهای درسی به منزل می آمدند وپس از لحظاتی به بیرون میرفتند وخرید یک هفته منزل را انجام میدادند. برای نمونه وقتی گوشت میخریدند اصرار داشتند گوشت را خودشان قسمت کنند وهرچه خانمشان اصرارمی کردشما خسته هستید وکار دارید بگذارید ما این کار را بکنیم می گفتند نه من هم باید درخانه کاری را انجام بدهم. همه کارها راکه نباید شمابکنید من هم باید درخانه سهمی داشته باشم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص73&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، همسرداری&lt;br /&gt;
پدرم قبل از اینکه در خانواده برای ما فرزندان خود پدر باشند به عنوان استادی مهربان وارجمند محسوب میشدند که از شخصیتی به تمام معنا جامع برخوردار والگویی روشن برای آنان بود ند. خلق وخوی ایشان درمنزل خلق وخویی پیامبرانه بود ورفتارشان با همسر وفرزندان در کمال رأفت، رحمت و مهربانی و همانند او بود . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص69&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، همسرداری&lt;br /&gt;
امور مالی خانه حساب وکتاب خاصی داشت. مبلغ خاصی را به صورت هفتگی به مادرم میدادند که خرج خانه بکند ولی به او نمیگفتند با این پول چه کار بکن وچه کار نکن وسخت گیری نمیکردند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص96&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، همسرداری &lt;br /&gt;
یک روز مادرم به برادرم گفتند مادرجان بااین جوی که الان در جامعه علیه شما درست شده است مقداری از فعالیتهای خودتان را سبک کنید. برادرم به او گفت مادر جان صحبتهایی را که برای من میکنیدعمل آن برای من جنبه تکلیف والزام دارد ومن در قدمی از فرمایش شما فراتر نخواهم گذاشت ولی چون میخواهم در هر کاری رضایت شما را داشته باشم از شما خواهش میکنم در این زمینه برای من دعا کنید که مانع فعالیتهای من نشوید. مادرم هم گفت باشد حالا که نظر خودت این است من برایت دعامی کنم وتورا به خدا می سپارم وامیدوارم فعالیتهایت مثمر ثمر باشد .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص46&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، والدین &lt;br /&gt;
خوشحال ترین وشادترین لحظات عمر پدرم زمانی بود که رژیم شاه سقوط کرد وانقلاب به پیروزی رسید وامام عزیز وبزرگوارمان به سلامت وارد ایران شدند .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص47&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، انقلاب &lt;br /&gt;
خوشحال ترین وشادترین لحظات عمر پدرم زمانی بود که رژیم شاه سقوط کرد وانقلاب به پیروزی رسید وامام عزیز وبزرگوارمان به سلامت وارد ایران شدند .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص47&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خمینی &lt;br /&gt;
یکی از دوستان تعریف میکرد روز جمعه خدمت آقای بهشتی رسیدیم وگفتیم یکی از مقامات سیاسی خارجی که به تهران آمده ازشما تقاضای ملاقات کرده است .ایشان نپذیرفتند و گفتند من این ملاقات را نمیپذیرم مگر اینکه امام به من تکلیف بفرمایند ولی اگر ایشان این تکلیف را نمیکنند نمی پذیرم چون برای خودم برنامه دارم وامروز که جمعه است متعلق به خانواده من است ودر این ساعات باید به فرزندانم دیکته بگویم واز نظر درسی به آنهاکمک کنم وبه کارها ی خانه برسم چون روز جمعه من مخصوص خانواده است .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص70&lt;br /&gt;
موضوع : سیاسی ، امام خمینی &lt;br /&gt;
وقتی از قم به تهران آمدیم پدرم مرا در یک مدرسه دخترانه در امیریه ثبت نام کردند که یک جو روشنفکری داشت تا جو سنتی ومذهبی یعنی دختران سرهنگهای ارتش وکارمندان ادرات و در آن بودند ودرتمام این مدرسه فقط من ویک نفر دیگر ازخانواده روحانی بودیم وحجاب داشتیم. ایشان مرتب به این مدرسه سر میزدند واز وضع تحصیلی من سؤال میکردند ودر منزل هم بامن کار میکردند تا از سطح درس مدرسه عقب نباشم. دراین مدرسه نه تنها مارا تشویق به حجاب نمیکردند بلکه یک بار که خواستم چادرم را که در کیف بود بیرون بیاورم وزیپ کیف به آن گیر کرد ونتوانستم آن را از کیفم در آورم ناظم مدرسه به من گفت :چه اشکالی دارد یک دفعه بدون چادر به خانه بروی .ناچارشدم ازمستخدم مدرسه یک روسری گرفتم وعرض خیابان را به سرعت طی کردم وبا گریه به منزل رسیدم .ایشان وقتی مرامتأثر دید مرا آرام کردند وگفتند دخترم چیزی نشده شما که حجاب داشته ای . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص75&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، حجاب &lt;br /&gt;
پدرم معتقد بودند تک تک اعضای خانواده دارای فکر وشعور هستند وحق هر گونه انتخاب در شیوه زندگی خود را دارند. هرگز در برخوردشان با من به عنوان دختر خانواده امر به داشتن حجاب وامر به رعایت موازین شرعی نمیکردند زیرا معتقد بودند اجبار جوانان در این گونه مسائل باعث دوری آنان از دین واسلام میگردد. ایشان همواره معتقد بودند باید بامطالعه وبررسی وتفکر در مسائل، انتخاب نهایی را به عهده خود نوجوان گذاشت. در آلمان نیز هرگز مرا وادار به داشتن حجاب نکردند بلکه همچون معلمی دلسوز ومهربان ساعتها پیرامون این مسئله ومسائل دیگری که جوانان با آنها روبرو هستند به بحث وگفتگو میپرداختند که برای من در زندگی بسیار راهگشا بود .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص69&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، حجاب &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم به ما امر ونهی نمیکردند مثلاً‌به من که دختر بزرگ خانواده بودم هیچ وقت نمیگفتند چون من یک روحانی هستم شناخته شده هستم حتماً‌باید چادر مشکی سرت کنی یا کفش وجوراب مشکی بپوشی. حتی یکبار هم این امر و نهی اتفاق نیفتاد ولی راهنمایی میکردند به طوری که وقتی به آلمان رفتیم من ده ساله بودم وبا محیط مختلط آلمان درامر حجاب بسیار مشکل داشتم. حتی در آنجا به من امر ونهی نمیکرد ند که حتماً باید روسری سر کنی وجوراب کلفت بپوشی حال آنکه در آن محیط هر اتفاقی می افتاد اصلاً مهم نبود وخودش را نشان نمیداد ولی با راهنمایی کلی که به من میکردند من به انتخابی که میخواستند رسیدم ودر آن شرایط سخت زندگی در خارج که اصلاً بحث محرم ونامحرم درکلاس ومدرسه مطرح نبود به رغم همه شرایطی که داشتن حجاب را مشکل میکرد با حجاب کاملاً اسلامی به مدرسه میرفتم .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص75&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، حجاب &lt;br /&gt;
وقتی به آلمان رفتیم در مدارس مختلط درس می خواندیم ودر پارکها واماکن عمومی بعضاً با صحنه های زننده مواجه میشدیم، تلویزیون آلمان را نیز که وضع مشابهی داشت میدیدم ولی نوعی کنترل درونی در ما به وجود آمده بود که از اینکه کار زشتی را انجام بدهیم یا صحنه زشتی راتماشا بکنیم یا حرف زشتی را بزنیم خجالت میکشیدیم و حیا میکردیم. هنوز این رویه یکی از معماهای درونی برای من است که ایشان چگونه این کنترل درونی رادر ما ایجاد میکرد چون پدرمان با ما خیلی رفیق بود ومیتوانم بگویم نزدیک ترین دوستان ورفقای ما به ما بودند همان گونه که انسان در حضور رفیق صمیمی خود خجالت میکشد کار بدی بکند ویا حرف زشتی بزند ما هم همین حجب وحیا را درباره پدرمان داشتیم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص85&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، حیا و عفاف &lt;br /&gt;
یک روز مادرم به برادرم گفتند مادرجان بااین جوی که الان در جامعه علیه شما درست شده است مقداری از فعالیتهای خودتان را سبک کنید. برادرم به او گفت مادر جان صحبتهایی را که برای من میکنیدعمل آن برای من جنبه تکلیف والزام دارد ومن در قدمی از فرمایش شما فراتر نخواهم گذاشت ولی چون میخواهم در هر کاری رضایت شما را داشته باشم از شما خواهش میکنم در این زمینه برای من دعا کنید که مانع فعالیتهای من نشوید. مادرم هم گفت باشد حالا که نظر خودت این است من برایت دعامی کنم وتورا به خدا می سپارم وامیدوارم فعالیتهایت مثمر ثمر باشد .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص46&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، دعا&lt;br /&gt;
یک روز برادرم به مادرم گفتند خواهشی که از شما دارم این است که مرگ در بستر را از خدا برای من طلب نکنی چون من خودم شهادت در راه خدا را از خدا مسئلت کرده ام. برادرم عاشق شهادت بود وعاشقانه شهادت را انتظارمی کشید وهمیشه آماده شهادت بود . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص47&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، دعا&lt;br /&gt;
ازمادر بزرگم شنیده ام که دردوران بارداری تمام وقت قرائت قرآن را فراموش نمیکردند وماهی یک بارقرآن راختم میکردند وپس از تولد شیردادن برایشان قرآن می خواندند. ایشان می گفتند آقا محمدازهوش وذکاوت خاصی برخورداربود وموقعی که من قرآن میخواندم .نگاهش برق میزد و احساس میکردم انگار متوجه میشود .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص44&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، قرآن &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درخانه ما همه چیز سر جای خودش بود ونقش پدرم در ایجاد این آرامش خیلی تعیین کننده بود. مثلاً برای برادرهایم که برای مدرسه می بایست کاردستی بسازند و نجاری بکنند اتاقی در زیرزمین منزل آماده شده بود که این کارها در آنجا انجام میشد یا مثلاً برادر کوچکم علاقه خاصی به قرائت قرآن داشت واز صدای خوبی هم برخوردار بود. موقع تمرین قرآن به این اتاق میرفت تا آزادانه به تمرین قرائت قرآن بپردازد .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص80&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، قرآن &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار که درخدمت آقای بهشتی بودم در حال ترجمه قرآن بودند وبه من فرمودند الان ترجمه جزء اول را تمام کردم بعدفرمودند من به این نتیجه رسیده ام که بسیاری از مسائلی که در ذهن فارسی زبانها درباره قرآن مطرح است مربوط به خود قرآن نیست بلکه به ترجمه نامناسب آن ارتباط دارد چون مترجمان به گونه ای آیات قرآن را ترجمه کرده اند که ایجاد سؤال کرده است درحالی که اگر آیات قرآن را نزدیک به مفهوم اصلی آن ترجمه کرده بودند. 20 نسخه ازترجمه آن را فتوکپی کرده وبه افراد مختلف از جمله بنده جهت اظهار نظر دادند تا نظر آنها را ازلحاظ ادبی، معنایی داشته باشند. درجلسه ای که در خدمتشان بودیم به پسر کوچکشان علیرضا هم که آن موقع کلاس سوم ابتدایی بودند گفتند آقا علیرضا شما هم نظرتان را بگویید. عده ای که نشسته بودند خنده شان گرفت که بچه سوم ابتدایی چه میداند که نظر بدهد، آن هم درباره ترجمه حمد .آقای بهشتی که خنده تعجب آمیز آنها را دیدند گفتند اتفاقاً نظر ایشان برای من مهم است چون ترجمه ای که من نوشته ام باید برای دانش آموزان هم قابل استفاده باشد ومن میخواهم بدانم فردی به سن وسال او از ترجمه من چه می فهمد. اتفاقاً علیرضا مشکلی را مطرح کرد که آقای بهشتی به او گفتند بارک الله، اشکال تو به این تر جمه وارد است . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص86&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، قرآن &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم خیلی به انس ما به قرآن توصیه میکرد وخودشان هم انس زیادی با قرآن داشت .من معمولاً نوارهای اساتید مصری قرآن را از مدرسه میگرفتم وحین درس خواندن گوش میکردم. یک بار پدرم به اتاق من آمد ومرا درحال مطالعه درس ریاضی دید که صدای قرآن هم بلند بود خندید وگفت اقلاً این را موقع درس خواندن خاموش کن !&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص90&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، قرآن &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از مادر شهید بهشتی در یک مصاحبه شنیدم که میگفت من در طول مدت بارداری فرزندم سید محمد 9 بار قرآن را ختم کردم. ایشان می گفت موقع شیردادن فرزندم هم قرآن میخواندم ووقتی تلاوت من قطع میشد ایشان شیر نمیخورد .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص43&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، قرآن &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر شهید بهشتی میگفتند در دوران بارداری فرزندم، روزی یک جزء قرآن میخواندم واحساس آرامشی این قرائت قرآن به من میداد. در موقع شیردادن هم روبه قبله می نشستم وبا وضوایشان راشیرمیدادم واحساس میکردم هروقت ناراحتی میکرد موقع قرآن خواندن آرامش خاصی پیدا میکرد وبه تلاوت من گوش میکرد .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص43&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، قرآن &lt;br /&gt;
حتی یکبار دیده نشد پدرم به ما درامر عبادات دستور بدهند ومثلاًَ بگویند پاشو برو نمازت را بخوان ولی رفتار خودشان که همیشه اول وقت وضو می گرفتند و نماز میخواندند الگوی رفتار ماشده بود. البته اگر گاهی میدیدند نمازمان رادیر میخوانیم تذکر میدادند ولی با لفظ چرا نخواندی و همراه نبود .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص80&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز &lt;br /&gt;
پدرم درباره تربیت بچه ها نظریات تربیتی خاصی داشت. ایشان معتقد بود از دور نگاهتان را به بچه ها داشته باشید وبر رفتارشان مراقبت بکنید ولی تلاش کنید احساس فرزند این باشد این کاری را که میکند خودش انتخاب کرده است. وخودش آن را انجام میدهد .هیچ گاه پیش نیامد ما به عنوان فرزندان ایشان با مسئله ای برخورد کنیم که با این استدلال که چون من دارم می گویم باید این کار را بکنید مارا مخالف میلمان وادار به انجام دادن کاری کند. هیچ وقت ما راتحقیر نکرد در حضور دیگران وحتی در غیر حضور دیگران ونه حتی تنهایی به ما اهانت نکرد. در نهایت اگر خیلی از ما ناراحت میشد محکمتر با ما صحبت میکرد اما باز این امر به گونه ای نبود که در ما شکستگی شخصیت ایجاد کند واز این جهت همیشه مطمئن بودیم حریم ما محفوظ است واز طرف ایشان مخدوش نخواهد شد .&lt;br /&gt;
ایشان هیچ وقت ما را استهزا نکرد وبا دیگران مقایسه نکرد که مثلاً‌ببینید پسر فلانی چطور است. درباره نماز با اینکه حساسیت زیادی ازخود نشان میداد اما هیچ وقت احساس تکلفی از ایشان در رابطه با نمازمان احساس نمیکردیم و من یاد ندارم که مثلاً با لحن خاصی بگوید فلانی پاشو وقت نماز است، یا چرا بلند نمیشوی نمازت را بخوانی . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص64&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، نماز &lt;br /&gt;
مادر شهید بهشتی میگفتند در دوران بارداری فرزندم، روزی یک جزء قرآن میخواندم واحساس آرامشی این قرائت قرآن به من میداد. در موقع شیردادن هم روبه قبله می نشستم وبا وضوایشان راشیرمیدادم واحساس میکردم هروقت ناراحتی میکرد موقع قرآن خواندن آرامش خاصی پیدا میکرد وبه تلاوت من گوش میکرد .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص43&lt;br /&gt;
موضوع : عبادی ، وضو &lt;br /&gt;
یک روز برادرم به مادرم گفتند خواهشی که از شما دارم این است که مرگ در بستر را از خدا برای من طلب نکنی چون من خودم [[شهادت]] در راه خدا را از خدا مسئلت کرده ام. برادرم عاشق [[شهادت]] بود وعاشقانه [[شهادت]] را انتظارمی کشید وهمیشه آماده [[شهادت]] بود . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص47&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، آرزو &lt;br /&gt;
مادر بزرگم میگفت آقا محمد در عالم نوجوانی با بقیه تفاوت داشت ومن نمیدیدم که خودش را در بازیها ودعواهای بچه گانه که طبیعی این سن ودوران است وارد کند .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص44&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر بزرگم از دوران خردسالی وکودکی ونوجوانی پدرم خاطره های متعددی برای ما تعریف میکرد.مثلاً میگفت پسرمن مثل همه بچه ها اهل بازی نبود وحتی وقتی بچه های محل جلوی او می آمدند واورا دعوت به بازی میکردند نمیرفت ومیگفت نمی آیم. تعبیر مادر بزرگم آن بود که ایشان از همان اول آقا بود وشیطنت ها وبد جنسی های معمول بچه ها را نداشت . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص45&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم سعی میکرد وسایل تفریح مارا در منزل فراهم کند تا ما نیازمند تفریح در بیرون از خانه که جو سالمی نداشت نشویم مثلاً در آن زمان برای ما در منزل آپارات نمایش فیلم 8 میلیمتری خریده بود که میتوانستیم این فیلم ها را ببینیم .وسایل نجاری داشتیم، میز پینگ پنگ داشتیم، ماشین تایپ وتحریر داشتیم، وسایل فوتبال دستی خریده بودیم، نوارهای متعدد قرآن داشتیم واز وسایل سرگرمی چیزی کم نداشتیم. به موقع دوچرخه یا موتور سیکلت هایی که رایج بود برای ما میخریدند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص90&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، بازی &lt;br /&gt;
قبل از [[انقلاب]] که در زمینه مبارزه بحثهایی مانند صرفه جویی، خود سازی ومبارزه با نفس و… در بین مبارزان مسلمان مطرح بود واعتقاد همه این بود هرکس هر چه قدر که بتواند باید مصرفش را پایین بیاورد واسراف نکند شهید بهشتی که در هرحال متعادل بود نظر دیگری داشت ومی فرمود شما این کار را میتوانید در مورد خودتان انجام بدهید وفرضاً همیشه نان وپنیر وسبزی بخورید امانمی توانید این وضعیت را به زن و بچه هایتان تحمیل بکنید. شما اگر با ید این چنین بکنید چون در مبارزه هستید ولی آنها باید خودشان به این امر معتقد باشند نه اینکه مجبور به این انتخاب بشوند .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص61&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، تحمیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم درخانه به ما دستور کارکردن ونمیداد مثلاً اگر مهمانی به منزل ما می آمد حداکثر چیزی که از ایشان میشنیدیم این بودکه چای بیاوریم .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص71&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، تحمیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
د رخانه ما دستور صادر نمیشد وهرکس طبق روال ونظمی که بر خانه از سوی پدرم حاکم وموردپذیرش همه ما بود آموخته بود برنامه های فردی وجمعی خود را انجام دهد. اگر هم احیاناً چیزی را از من میخواستند بسیارمحبت آمیز وبا لفظ دخترم آغاز میکردند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص72&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، تحمیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی یکبار دیده نشد پدرم به ما درامر عبادات دستور بدهند ومثلاًَ بگویند پاشو برو نمازت را بخوان ولی رفتار خودشان که همیشه اول وقت وضو می گرفتند و نماز میخواندند الگوی رفتار ماشده بود. البته اگر گاهی میدیدند نمازمان رادیر میخوانیم تذکر میدادند ولی با لفظ چرا نخواندی و همراه نبود .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص80&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، تحمیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اینکه پدرم روحانی بود وپدر و پدر همسرش هم ازروحانیون سرشناس اصفهان بودند ولی هیچ یک از ما فرزندان خودش را تحریک وتشویق به واردشدن به لباس روحانیت یا فراگیری علوم حوزوی نمیکرد. ایشان بر خلاف بعضی از روحانیون که اصرار دارند حتماً یکی از فرزندانشان به کسوت روحانیت درآید تا به قول خودشان این چراغ در خاندان آنان روشن بماند مارا در راه وروش زندگی مان کاملاً آزاد گذاشته بود وبه انتخاب ما هرچه که بود به دیده احترام می نگریست .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص85&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، تحمیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نظم فوق العاده و شگفت انگیز پدرم در منزل هم وجود داشت اما به اهل خانه تحمیل نمیشد در عین حال هریک از ما میدانستیم اوقات هریک از ما با ایشان مشخص است. مثلاً نظم در منزل ما چنان بود که رأس ساعت 5/9 شب همه بچه ها میخوابیدند وکسی از تعیین این ساعت احساس تحمیل نظم نمیکرد چون میدانستیم روال این است. البته مادرمان هم مثل پدرمان منظم و جدی بود ومیشد گفت پدرم با زیرکی خاصی بعضی ازمسائل را از زبان مادرمان به ما منتقل میکرد چون در این باره باهم حرف میزدند وهماهنگ بودند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص63&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، تحمیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم در بر خورد با بچه ها معتقد بود بچه ها در عین حال که باید پرورش جهت دار پیدا کنند ولی این پرورش درعین احساس انتخاب گری وآزادی در انتخاب باشد.برخورد ایشان با فرزندانشان خیلی ظریف بود.من ازایشان حتی برای یک بار نشنیدم یا ندیدم که به من یا خواهر یا برادر بگویند این مسئله باید این طور که من میگویم انجام بشود .من هیچ وقت از ایشان در برخورد شان با خودم تحکم ندیدم واگر نظر ما با ایشان یکی نمیشد هم این حالت حفظ میشد .رابطه پدرم با ما رابطه احترام آمیزطبیعی بود نه تصنعی وما در عین صمیمیتی که با همدیگر داشتیم این رابطه احترام آمیز را حفظ میکردیم و در عین حال تلاش ایشان در مواقعی که مسئله ای در بین ما پیش می آمد متقاعد کردن مابود. هنر متقاعد کردن ایشان خیلی بالا بود .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص62&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، تحمیل &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم به ما امر ونهی نمیکردند مثلاً‌به من که دختر بزرگ خانواده بودم هیچ وقت نمیگفتند چون من یک روحانی هستم شناخته شده هستم حتماً‌باید چادر مشکی سرت کنی یا کفش وجوراب مشکی بپوشی. حتی یکبار هم این امر و نهی اتفاق نیفتاد ولی راهنمایی میکردند به طوری که وقتی به آلمان رفتیم من ده ساله بودم وبا محیط مختلط آلمان درامر حجاب بسیار مشکل داشتم. حتی در آنجا به من امر ونهی نمیکرد ند که حتماً باید روسری سر کنی وجوراب کلفت بپوشی حال آنکه در آن محیط هر اتفاقی می افتاد اصلاً مهم نبود وخودش را نشان نمیداد ولی با راهنمایی کلی که به من میکردند من به انتخابی که میخواستند رسیدم ودر آن شرایط سخت زندگی در خارج که اصلاً بحث محرم ونامحرم درکلاس ومدرسه مطرح نبود به رغم همه شرایطی که داشتن حجاب را مشکل میکرد با حجاب کاملاً اسلامی به مدرسه میرفتم .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص75&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، تحمیل &lt;br /&gt;
پدرم در برخورد تشویقی با ما به هیچ وجه به آن جنبه مالی نمیداد، یعنی حتی یک بار دیده نشد برای تشویق ما پول تو جیبی ماهانه ای را که به ما میداد اضافه کند یا اگر از بعضی رفتارهای ما راضی نبود، به تنبیه ما جنبه مالی بدهد. پول توجیبی هر یک ازما هم بر اساس دو برابر سنی بود که داشتیم مثلاً اگر من در مقطعی از عمرم 20 سال داشتم پول تو جیبی من چهل تومان بود. یعنی این مبلغ درست دو برابر سن ما بود وبالا وپایین نمیشد وایشان هم هیچ کاری به نحوه هزینه آن نداشت .البته اگر گاهی میدید ما از پول توجیبی مان برای خانه خرید میکنیم میپرسید فلانی این چیزها را چطور تهیه کردی؟ اگر جواب میشنید از پول خودم داده ام میگفت پس چرا نگفته ای .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص66&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، تشویق و تنبیه&lt;br /&gt;
شهیدبهشتی به مسئله تربیت ویژه دختران اعتقاد خاصی داشت وما را تشویق میکرد مانند دبیرستان کمال ودبیرستان علوی به فکر تأسیس مدرسه ای برای دختران باشیم که همین انگیزه در سال 45ـ44 باعث شد مدرسه دخترانه رفاه تأسیس شود که آقای رجایی، آقای باهنر وآقای هاشمی رفسنجانی مقدمات آن را آماده کردند ولی طراح این مدرسه درآموزش تربیت دینی دختران مسلمان وخانواده های متدین ایفا کرد .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص68&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، تشویق و تنبیه&lt;br /&gt;
یک روز مقاله ای درباره چین نوشته بودم در روزنامه جمهوری اسلامی چاپ شد. خبر به پدرم رسید. وقتی مرا دیدند باچهره ای که خوشحالی از آن میبارید گفتند دخترم تو این مقاله را نوشته ای ؟ گفتم بله. خیلی مرا تشویق کردند وگفتند شما این کار را ادامه بده وسعی کن زیاد مطالعه کنی ودر فعالیتهای اجتماعی شرکت کنی. به ایشان گفتم اگر بخواهم با وجود دو فرزند کوچک تدریس کنم چی ؟ گفتند خوب است ولی ساعات تدریس ات را کم بگیر وبه جای 24 ساعت 12 ساعت حق التدریس بگیر که به زندگی ات برسی . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص78&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، تشویق و تنبیه&lt;br /&gt;
درباره تشویق وتنبیه فرزندان در خانواده از سوی پدرم باید بگویم در طول مدت دوران خردسالی نوجوانی تنبیه بدنی اصلاً ‌نداشتیم یعنی حتی یک مورد کار به جایی نرسید که ایشان بخواهد باما برخورد فیزیکی بکند .رفتارشان با ما به گونه ای بود که اگر زمانی احساس میکردیم از کاری که کرده ایم خوششان نیامده است این ناراحتی را در چهره و نگاه ایشان می دیدیم واین برای ما کفایت میکرد بفهمیم از حد خودمان فراتر رفته ایم. ایشان حتی قیافه ناراحتی از خود نشان نمیداد ولی نگاه سنگینی از چهره اش صادر میشد که تحمل این نگاه برای ما خیلی دشوار بود ولذا سعی میکردیم در معرض این نگاه قرار نگیریم. البته ایشان اصراری به تحمیل این نگاه برما نداشت ولی این نگاه کار خودش را میکرد . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص65&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، تشویق و تنبیه&lt;br /&gt;
من دردبیرستان ملی نیکان در سال اول نظری درس میخواندم ولی به دلایلی تحصیل در این مدرسه را نپسندیدم. وقتی تصمیم خودم را با پدرم مطرح کردم پرسید خوب حالا چه مدرسه ای راانتخاب کرده ای ؟ گفتم به مدرسه ای میخواهم بروم که خیلی مردمی باشد چون احساس می کنم با تحصیل در این مدرسه از مردم فاصله می گیرم . &lt;br /&gt;
پدرم وقتی این استدلال راشنید مرا تشویق کرد ومن هم از آن مدرسه بیرون آمدم و در مدرسه ای در سه راه ژاله که بسیاراز منزل ما دور بود ثبت نام کردم. ایشان هیچ دخالتی در کار وانتخاب ما نمیکرد ومارا کاملاً آزاد گذاشته بود. البته در جریان کل مسایل من ومدرسه هم بود .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص94&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، تشویق و تنبیه&lt;br /&gt;
پدرم اگر نسبت به رفتار ما اعتراض داشت هیچ گاه در حضور جمع از خود عکس العملی نشان نمیداد واصولاً اعتقادی به تأثیراتی که بخواهد در همان لحظه انجام بگیرد نداشت. روش ایشان در تصحیح یک رفتار به طور غیر مستقیم بود .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص65&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، تشویق و تنبیه&lt;br /&gt;
پدرم اگر نسبت به رفتار ما اعتراض داشت هیچ گاه در حضور جمع از خود عکس العملی نشان نمیداد واصولاً اعتقادی به تأثیراتی که بخواهد در همان لحظه انجام بگیرد نداشت. روش ایشان در تصحیح یک رفتار به طور غیر مستقیم بود .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص65&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، تشویق و تنبیه&lt;br /&gt;
بعضی از روزها ی جمعه که در منزل آقای بهشتی مهمان بودم مشاهده میکردم چون در آن زمان فضاهای تفریحی تهران برای خانواده های مذهبی چندان قابل استفاده نبود اهل خانه را سوار ماشین میکردند وبه اطراف تهران که معمولاً جاهای خوش آب وهوا وخلوتی بود میبردند ویکی دوساعت آنجا قدم میزدند وشیرینی یا بستنی می خریدند وبرمیگشتند. ایشان به نشاط خانواده خیلی توجه داشتند که با این برنامه خستگی هفته گذشته از تنشان خارج شود وبرای آغاز هفته بعد شادابی لازم را پیدا کنند .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص83&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، خستگی&lt;br /&gt;
خوشحال ترین وشادترین لحظات عمر پدرم زمانی بود که رژیم شاه سقوط کرد وانقلاب به پیروزی رسید وامام عزیز وبزرگوارمان به سلامت وارد ایران شدند .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص47&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، شادی&lt;br /&gt;
یک بار پدرم ازمشقها وسختی های دوران طلبگی شان سخن می گفتند که بعضی مواقع به لحاظ مالی آنقدردرمضیقه بودم که پولی برای تهیه غذا نداشتم ،لذا می رفتم ومیوه ساده ای می خریدم وبه جای ناهار می خوردم. ایشان از همان ابتدا همین دقت را داشتند که حالا که بناست چیزی به جای ناهار بخورند ،میوه ای باشد که خاصیت بیشتر وبهتری از بقیه داشته باشد . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص52&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، غذا &lt;br /&gt;
قبل از انقلاب که در زمینه مبارزه بحثهایی مانند صرفه جویی، خود سازی ومبارزه با نفس و… در بین مبارزان مسلمان مطرح بود واعتقاد همه این بود هرکس هر چه قدر که بتواند باید مصرفش را پایین بیاورد واسراف نکند شهید بهشتی که در هرحال متعادل بود نظر دیگری داشت ومی فرمود شما این کار را میتوانید در مورد خودتان انجام بدهید وفرضاً همیشه نان وپنیر وسبزی بخورید امانمی توانید این وضعیت را به زن و بچه هایتان تحمیل بکنید. شما اگر با ید این چنین بکنید چون در مبارزه هستید ولی آنها باید خودشان به این امر معتقد باشند نه اینکه مجبور به این انتخاب بشوند .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص61&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، غذا &lt;br /&gt;
من در دوران نوجوانی وجوانی کتاب زیاد میخریدم وپدرم دراین باره نه تنها هیچ حرفی نمیزد بلکه بعضی اوقات که برای خرید کتاب جدیدی به بازار میرفتم همرا ه من می آمد .ایشان نظر ما را درباره کتابهایی که میخواندیم حتماً‌میگرفت. یک باریکی از روحانیون مشهد کتابی نوشته بود ویک نسخه از چاپ آن را به ایشان هدیه داد. پدرم این کتاب را به من داد ومن هم وقتی دیدم درآن کتاب که کشکول مانند بود حرفهای خلاف ادبی هم به صورت طنز نوشته شده نظرم را به پدرم گفتم. وقتی آن فرد برای دیدن پدرم آمده بود ایشان ازمن خواست نظرم رادرباره کتابی که نوشته بود بیان کنم که من با نهایت خجالت از آن فرد نظریاتم را گفتم. هدف ایشان آن بود که هم نویسنده نظر نویسنده مخاطب را درباره نوشته اش بداند وهم من جرئت اظهار نظر شخصی ام را داشته باشم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص87&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، مطالعه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عصر یکی ازروزهای تابستان که پدرم استراحت میکرد دراتاق مطالعه ایشان مشغول مطالعه کتابی بودم که حین مطالعه به خواب رفتم. عصر آن روز آقای محمود حکیمی با پدرم قرار ملاقاتی داشت که طبق معمول در کتابخانه بود. ناگهان من بیدار شدم دیدم پدرم بدون آنکه مرا بیدار کند جلسه اش را با آقای حکیمی برقرار کرده ومشغول صحبت است. چون قبلاً کتابی از ایشان راخوانده و نظریاتم را به پدرم گفته بودم وقتی خواستم سریعاً از اتاق خارج شوم مرا صدا کرد وگفت علیرضاجان ایشان آقای حکیمی است، نکاتی راکه در مورد کتاب ایشان گفتی تکرار کن تا ایشان هم نظریات تو را بشنود. من هم که قدری نظر انتقادی داشتم با شرمندگی نظریاتم را مطرح کردم وبلافاصله ازشدت خجالت از اتاق خارج شدم. هدف پدرم این بود که به ما جرئت اظها رنظر دربرابر دیگران را به وجود بیاورد واین روحیه رادرما تقویت کند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص88&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، مطالعه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توصیه به مطالعه میکردند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم معتقد بودند ما باید باآگاهی کامل تصمیم بگیریم وبعد در رویدادهای سیاسی واجتماعی وارد شویم. لذا توصیه میکردند کتابهای گوناگون را مطالعه کنیم ودر جریان تفکرات وعقاید مختلف قراربگیریم تا بتوانیم درست را از نادرست تشخیص داده ورا ه را از بیراهه باز شناسیم ودرآینده نیز به عنوان فردی مستقل سعی در انتخاب صراط مستقیم کرده گرفتار دسته ها وگروه بازیها نشویم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص69&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، مطالعه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از صفات خوب پدرم درخانه این بود که باحوصله خاصی به تمام سؤالات مادر منزل گوش میدادند وآنها را به دقت جواب میدادند. حتی برای ما زمینه ایجاد سؤال میکردند مثلاً مرتب برای ما کتاب میخریدند تا مطالعه ما بیشتر از گذشته شود ولی هرگز این روحیه رانداشتند که با سلیقه خاص خودشان برای ما کتاب بیاورند. بلکه کتابهای گوناگون وبا سلیقه های متفاوت میخریدند تا ما با تفکر وسلیقه ها ی متفاوت آشنا شویم وهرگز ما را از خواندن کتابی منع نکردند&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص76&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، مطالعه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز مقاله ای درباره چین نوشته بودم در روزنامه جمهوری اسلامی چاپ شد. خبر به پدرم رسید. وقتی مرا دیدند باچهره ای که خوشحالی از آن میبارید گفتند دخترم تو این مقاله را نوشته ای ؟ گفتم بله. خیلی مرا تشویق کردند وگفتند شما این کار را ادامه بده وسعی کن زیاد مطالعه کنی ودر فعالیتهای اجتماعی شرکت کنی. به ایشان گفتم اگر بخواهم با وجود دو فرزند کوچک تدریس کنم چی ؟ گفتند خوب است ولی ساعات تدریس ات را کم بگیر وبه جای 24 ساعت 12 ساعت حق التدریس بگیر که به زندگی ات برسی . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص78&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، مطالعه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتابخانه پدرم خیلی منظم بود. یادداشتهای مطالعاتی ایشان به صورتی منظم درزونکن های جداگانه ای دسته بندی ونگهداری میشد که در کمترین فرصت به آنها رجوع واستفاده میکردند. ایشان درهمه کارهایشان منظم بودند. به خود من که همیشه به دلیل دور بودن مدرسه وبیرون از خانه وقت کم می آوردم واز ساعت 6 صبح تا 5 بعد ازظهر وقتم در بیرون بود گفتند چگونه از ساعت 5 بعد از ظهر به بعد همه کارهایت را انجام بدهی که ساعت 10 شب هیچ کاری نداشته باشی. توصیه ایشان این بود که باید شب ها زود بخوابید تا صبح سر حال وسرزنده بلند بشوید در این جهت بود که آموزش تقسیم وقت را به ما یاد میدادند .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص81&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، مطالعه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از اوقات فراغت پدرم در منزل در روزها ی جمعه این بودکه ساعتها در باغچه یا گل میکاشتند یاعلف وجین میکردند وماهم که مشتاق صحبت باایشان بودیم دراین کار به ایشان کمک میکردیم وسؤالاتی را که برایمان مطرح بود می پرسیدیم و چون میدیدیم همه گروههای سیاسی ومبارز مثل منافقین ،مؤتلفه حتی نهضت آزادی با پدرم رفت وآمد دارند درباره دیدگاه ها ومواضع آنها با پدرم صحبت میکردیم .&lt;br /&gt;
وقتی دبیرستان دین ودانش تشکیل شد چون پدرم ازهمان آغاز این عادت را داشتند هر کاری را انجام میدهند که اطلاع از آن را برای خانواده مفید میدانستند ما را برای مشاهده آن کار ببرند لذا مارا به دبیرستان دین ودانش بردند که من خیلی خردسال بودم. نکته ای که توجهم را جلب کرد این بود که چون اتاقهای دبیرستان کم بودند پدرم با ابتکار خودشان قفسه های کتابخانه را در سالن مدرسه به گونه ای دور هم چیده بود که یک اتاق تشکیل شده بود که در این اتاق که کتابخانه بود معاون دبیرستان هم مستقر بود وکارش را انجام میداد .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص76&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، مطالعه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم خیلی به انس ما به قرآن توصیه میکرد وخودشان هم انس زیادی با قرآن داشت .من معمولاً نوارهای اساتید مصری قرآن را از مدرسه میگرفتم وحین درس خواندن گوش میکردم. یک بار پدرم به اتاق من آمد ومرا درحال مطالعه درس ریاضی دید که صدای قرآن هم بلند بود خندید وگفت اقلاً این را موقع درس خواندن خاموش کن&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص90&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، مطالعه &lt;br /&gt;
یک بار که درخدمت آقای بهشتی بودم در حال ترجمه قرآن بودند وبه من فرمودند الان ترجمه جزء اول را تمام کردم بعدفرمودند من به این نتیجه رسیده ام که بسیاری از مسائلی که در ذهن فارسی زبانها درباره قرآن مطرح است مربوط به خود قرآن نیست بلکه به ترجمه نامناسب آن ارتباط دارد چون مترجمان به گونه ای آیات قرآن را ترجمه کرده اند که ایجاد سؤال کرده است درحالی که اگر آیات قرآن را نزدیک به مفهوم اصلی آن ترجمه کرده بودند. 20 نسخه ازترجمه آن را فتوکپی کرده وبه افراد مختلف از جمله بنده جهت اظهار نظر دادند تا نظر آنها را ازلحاظ ادبی، معنایی داشته باشند. درجلسه ای که در خدمتشان بودیم به پسر کوچکشان علیرضا هم که آن موقع کلاس سوم ابتدایی بودند گفتند آقا علیرضا شما هم نظرتان را بگویید. عده ای که نشسته بودند خنده شان گرفت که بچه سوم ابتدایی چه میداند که نظر بدهد، آن هم درباره ترجمه حمد .آقای بهشتی که خنده تعجب آمیز آنها را دیدند گفتند اتفاقاً نظر ایشان برای من مهم است چون ترجمه ای که من نوشته ام باید برای دانش آموزان هم قابل استفاده باشد ومن میخواهم بدانم فردی به سن وسال او از ترجمه من چه می فهمد. اتفاقاً علیرضا مشکلی را مطرح کرد که آقای بهشتی به او گفتند بارک الله، اشکال تو به این تر جمه وارد است . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص86&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، نوجوانی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من در دوران نوجوانی وجوانی کتاب زیاد میخریدم وپدرم دراین باره نه تنها هیچ حرفی نمیزد بلکه بعضی اوقات که برای خرید کتاب جدیدی به بازار میرفتم همرا ه من می آمد .ایشان نظر ما را درباره کتابهایی که میخواندیم حتماً‌میگرفت. یک باریکی از روحانیون مشهد کتابی نوشته بود ویک نسخه از چاپ آن را به ایشان هدیه داد. پدرم این کتاب را به من داد ومن هم وقتی دیدم درآن کتاب که کشکول مانند بود حرفهای خلاف ادبی هم به صورت طنز نوشته شده نظرم را به پدرم گفتم. وقتی آن فرد برای دیدن پدرم آمده بود ایشان ازمن خواست نظرم رادرباره کتابی که نوشته بود بیان کنم که من با نهایت خجالت از آن فرد نظریاتم را گفتم. هدف ایشان آن بود که هم نویسنده نظر نویسنده مخاطب را درباره نوشته اش بداند وهم من جرئت اظهار نظر شخصی ام را داشته باشم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص87&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، نوجوانی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عصر یکی ازروزهای تابستان که پدرم استراحت میکرد دراتاق مطالعه ایشان مشغول مطالعه کتابی بودم که حین مطالعه به خواب رفتم. عصر آن روز آقای محمود حکیمی با پدرم قرار ملاقاتی داشت که طبق معمول در کتابخانه بود. ناگهان من بیدار شدم دیدم پدرم بدون آنکه مرا بیدار کند جلسه اش را با آقای حکیمی برقرار کرده ومشغول صحبت است. چون قبلاً کتابی از ایشان راخوانده و نظریاتم را به پدرم گفته بودم وقتی خواستم سریعاً از اتاق خارج شوم مرا صدا کرد وگفت علیرضاجان ایشان آقای حکیمی است، نکاتی راکه در مورد کتاب ایشان گفتی تکرار کن تا ایشان هم نظریات تو را بشنود. من هم که قدری نظر انتقادی داشتم با شرمندگی نظریاتم را مطرح کردم و بلافاصله از شدت خجالت از اتاق خارج شدم. هدف پدرم این بود که به ما جرئت اظها رنظر دربرابر دیگران را به وجود بیاورد واین روحیه رادرما تقویت کند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص88&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، نوجوانی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر بزرگم میگفت آقا محمد در عالم نوجوانی با بقیه تفاوت داشت ومن نمیدیدم که خودش را در بازیها ودعواهای بچه گانه که طبیعی این سن ودوران است وارد کند .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص44&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، نوجوانی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر بزرگم از دوران خردسالی وکودکی ونوجوانی پدرم خاطره های متعددی برای ما تعریف میکرد.مثلاً میگفت پسرمن مثل همه بچه ها اهل بازی نبود وحتی وقتی بچه های محل جلوی او می آمدند واورا دعوت به بازی میکردند نمیرفت ومیگفت نمی آیم. تعبیر مادر بزرگم آن بود که ایشان از همان اول آقا بود وشیطنت ها وبد جنسی های معمول بچه ها را نداشت . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص45&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، نوجوانی &lt;br /&gt;
یکبارازآقای بهشتی در باره خاطرات دوران طلبگی ایشان وهوش سرشاری که این دوره داشتند شنیدم که گفتند من دربعضی ازدرسها مدت کمی شرکت میکردم. گاهی یک هفته تا یک ماه شرکت داشتم واحساس می کردم درس رابهتر از بیان استاد می فهمم لذا درس را رها می کردم وبه جای اینکه پای درس بروم خودم به تدریس آن کتاب مشغول می شدم &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص51&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، هوشمندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ازمادر بزرگم شنیده ام که دردوران بارداری تمام وقت قرائت قرآن را فراموش نمیکردند وماهی یک بارقرآن راختم میکردند وپس از تولد شیردادن برایشان قرآن می خواندند. ایشان می گفتند آقا محمدازهوش وذکاوت خاصی برخورداربود وموقعی که من قرآن میخواندم .نگاهش برق میزد و احساس میکردم انگار متوجه میشود .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص44&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، هوشمندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم ،یکی از درسها را قبلاً مباحثه کرده بودیم، هنگامی که دردرس شرکت کردم، دیدم در یک مورد، استاد مقصود صاحب کتاب رادرست نفهمیده است. آنچه در مباحثه، شهید بهشتی گفته بود، به ایشان عرض کردم. استاد، فوراً آن را تصدیق کرد.بعد آمدم به شهید بهشتی گفتم: شما پیش مصنف کتاب بوده اید واوبه شما مقصود خود را گفته بود ؟ ایشان خندید .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص54&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، هوشمندی&lt;br /&gt;
کتابخانه پدرم خیلی منظم بود. یادداشتهای مطالعاتی ایشان به صورتی منظم درزونکن های جداگانه ای دسته بندی ونگهداری میشد که در کمترین فرصت به آنها رجوع واستفاده میکردند. ایشان درهمه کارهایشان منظم بودند. به خود من که همیشه به دلیل دور بودن مدرسه وبیرون از خانه وقت کم می آوردم واز ساعت 6 صبح تا 5 بعد ازظهر وقتم در بیرون بود گفتند چگونه از ساعت 5 بعد از ظهر به بعد همه کارهایت را انجام بدهی که ساعت 10 شب هیچ کاری نداشته باشی. توصیه ایشان این بود که باید شب ها زود بخوابید تا صبح سر حال وسرزنده بلند بشوید در این جهت بود که آموزش تقسیم وقت را به ما یاد میدادند .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص81&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، وقت &lt;br /&gt;
اوقات فراغت پدرم در منزل ما در روز جمعه به گونه های متفاوت سپری میشد. مثلاً‌ایشان بازیهای دوران نوجوانی خودشان را که در اصفهان بود به نام گل یا پوچ باما داشتند که انگشترشان را در یک دستشان مخفی میکردند . &lt;br /&gt;
گاهی که مارا سرگرم مشاهده برنامه های تلویزیونی میدیدند با لحن ملاطفت آمیز منتقدانه ای میگفتند حیف نیست هوای بیرون به این خوبی وگل وسبزه باغچه رارها کنید ودر اتاق بنشینید. بعد ما راتشویق میکرد در کار باغچه وعلف چیدن ایشان را همراهی کنیم واز طبیعت لذت ببریم. هدف ایشان این بود که ما به برنامه ها ی تلویزیون معتاد نباشیم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص91&lt;br /&gt;
موضوع : متفرقه ، وقت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85</id>
		<title>شهید سید محمد بهشتی - بخش پنجم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85"/>
				<updated>2020-01-13T00:20:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همدوره های اولیه تحصیل پدرم در مدرسه صدر اصفهان نقل میکرد: روزی جلوی حوزه نشسته بودم آقای بهشتی در حجره خود مشغول مطالعه بودند. یکی از طلاب که دروس پایین تری را میگذرانید از من سؤالی کرد که من سرسری جواب دادم .چند لحظه بعد آقای بهشتی رو به من کرد و گفت :شایسته نبود به آن بنده خدا جواب سرسری بدهید وسپس جواب کامل را به من گفت .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص54&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران &lt;br /&gt;
من در تمام عمرم دوبار پدرم را خیلی ناراحت دیدم یکی هنگامی که خبرفوت پدرشان را شنیدند وبا ماشین یکی از اقوام به اصفهان رفتیم که در مسیرگریه می کردند وناراحت بودند. مرتبه دوم وقتی بود که آقای مطهری به [[شهادت]] رسیدند که میتوانم بگویم به مراتب ناراحت تر از فوت پدرخودبودند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص47&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، گریه &lt;br /&gt;
دردورانی که من خردسال بودم (1333به بعد) خانواده های روحانی معمولاً دختران تحصیل کرده کمتر داشتند یا نداشتند ولی پدرم از همان آغاز روشن بینی خاصی داشتند مثلاً مرا به مهد کودکستان میبردند. یعنی فکر می کنم دراولین کودکستانی که درقم ایجاد شد من دوره آمادگی را گذراندم .این کار درآن زمان در حد تکفیر افراد روحانی مطرح میشد وپدرم چون ذهن روشنی داشتند کاری به این حرفها نداشتند . &lt;br /&gt;
پس از آن در مورد رفتن من به مدرسه هم همین مسئله مطرح بود. چون معمولاً دختران روحانیون به مدرسه نمیرفتند. پدرم حتی خواهرشان (عمه کوچکم )را به رغم مخالفت مادرشان که به دلیل مرد بودن معلمان مدرسه راضی به این کار نمیشد به مدرسه بردند وثبت نام کردند. این درحالی بود که پدرم بسیار به مسائل شرعی تقید داشتند ولی سعی میکردند از مسائل جدید استفاده مطلوب کنند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص77&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، تقید به مسائل شرعی &lt;br /&gt;
تاپدرم زنده بود ما نمیدانستیم میزان حقوقی که میگیرند چقدراست. سؤال هم نمیکردیم چون با اینکه حقوق کارمندی میگرفتند به هیچ وجه سختی ومحدودیتهایی را که بعضی از روحانیون در زندگی شان بر خانواده اعمال میکنند احساس نمیکردیم . درعین حال که احساس کمبود نمیکردیم ریخت و پاش و اسراف نداشتیم .  &lt;br /&gt;
مثلاً ایشان وقتی برای اولین بار خواست ماشین بخرد یک ماشین رامبلر دست دوم خرید . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص93&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، حقوق &lt;br /&gt;
هرچی که در آمدش بود متعلق به ما بود .یعنی ایشان هیچ وقت این مسایل بگیرید وببندید در زندگی نداشت ومیگفت همه درآمدم متعلق به شماست .البته ایشان یک دفعه هم از دادگستری حقوقی نگرفت ویک ریال هم به خانه نیاورد. میگفت جایز نیست در حالی که این همه مستضعف است حقوق دادگستری هم بگیرم، شما باید بدانید زندگیتان با همین حقوق باز نشستگی من باید بگذرد. ایشان ماهی 5500 تومان میگرفت که خرج خانواده، پسرش، خانواده ،دامادش وخرجهای دیگر را با همان میداد. حتی یادم نرفته یک شب یک لامپ سوخته بود، من تمام این اطراف رازیرپا گذاشتم، ولی پیدانکردم، تلفن کردم به دادگستری و گفتم آقا از فروشگاه دادگستری یک لامپ بیاورید، همان جا گفتند نه هرگز، خدا نکند من چنین کاری بکنم .شما شمع روشن کنید، بنشینید بهتر ازاین است که من مال دادگستری را بیاورم .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص96&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، حقوق &lt;br /&gt;
یکی از دوستان نزدیک که با آقای بهشتی روابط نزدیکی داشت برای من تعریف میکرد شهید بهشتی برای اینکه فرهنگ قرض الحسنه را در منزل پیاده کند به خانمشان پول میداد ومیگفت اگر بچه ها بیشتر از پول ماهانه شان خواستند به آنها قرض بده تا سرماه آن را پس بدهند تا به این شکل با فرهنگ قرض الحسنه آشنایی پیدا کنند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص60&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، قرض الحسنه &lt;br /&gt;
گاه پدرم مقروض بود ولی به گونه ای زندگی مارا اداره میکرد که ما هیچ محدودیتی احساس نمیکردیم. مثلاً یکبار در نوجوانی که ایشان مقروض بود چیزی را میخواستم که برای من بخرند ولی نمیخریدند وعلت آن را هم نمیگفتند ومن ناراحت شدم وبر خواسته ام اصرار می کردم ولی ایشان نمی گفت قرض دارم بلکه گفت من الان نمیتوانم این وسیله را برای تو تهیه کنم .لذا دلگیر شدم. مادرم که متوجه قضیه بود وقتی پدرم در خانه نبود قضیه را به من انتقال داد ومن خیلی شرمنده شدم لذا وقتی پدرم به منزل آمد گفتم نیازی به خرید این وسیله ندارم ودر ضمن اگر به شما کمکی میشود پول ماهانه ام راکه به من میدهید ندهید. ایشان خندیدند وگفتند نه علیرضا جان به این پول آن طورکه فکر میکنی احتیاج ندارم. پسرم من از وجوهات در زندگی ام استفاده نمیکنم ولی اگر بخواهم پول در بیاورم واقعاً میتوانم ماهی یک میلیون تومان درآمد داشته باشم ولی میخواهم استقلال مالی داشته باشم وبه لحاظ مالی فکر میکنم در سطح و حد معینی باید هزینه داشته باشم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص95&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، قرض الحسنه &lt;br /&gt;
پول توجیبی که پدرم به ما میدادند فقط بابت خرید خوردنی و… نبود بلکه به ما میگفتند شما ازهمین پول لوازم التحریر ودفتر مورد نیازتان راهم بخرید یا اگرمی خواهید برای کسی هدیه بخرید مقداری از این پول را جمع کنید وازاین پول هدیه بخرید. به این ترتیب با روشهای ایشان ما نحوه خرج کردن پولمان را یاد میگرفتیم. اگر گاهی پول ما کفاف یک هدیه مثلاً برای روز مادر را نمیکرد به ما پولی قرض میدادند تا فرهنگ قرض الحسنه را هم درخانه رعایت شود . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص74&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، قرض الحسنه&lt;br /&gt;
زمانی که پدرم برای برادرم که در دبیرستان درس میخواند یک میز ارج به قیمت صد تومان خریده بود که در آن زمان پول قابل توجهی بود من هم گفتم میز میخواهم .ایشان گفت شما از پول توجیبی که میگیری میتوانی میز تهیه کنی. من گفتم این پول که کفاف خرید میز را نمیدهد. گفتند خوب از من قرض الحسنه بگیر وبه تدریج از پول ماهانه ای که میگیری قرضت را پس بده&lt;br /&gt;
ایشان با این رویه علاوه براینکه بین ما تبعیض قائل نمیشد عملاً فرهنگ قرض الحسنه را درخانه رایج می کرد .من هم قرض گرفتم ومیزرا خریدم وبه تدریج ازپول ماهانه ام کسر شد تا قرض تمام شد .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص82&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، قرض الحسنه&lt;br /&gt;
به تشویق پدرم صندوق قرض الحسنه ای در منزل تهیه کرده بودیم و پولهایمان را روی هم میگذاشتیم و به همدیگر قرض میدادیم کار هم خیلی حساب وکتاب داشت. دفترچه های کوچکی برای پرداخت اقساط تهیه شده بود و کارهای آن به عهده من بود .کتابخانه ما هم در منزل حساب وکتاب داشت و کارت عضویت صادر میکردیم و کتابهایی را که به امانت میدادیم در دفتری ثبت میکردیم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص85&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، قرض الحسنه&lt;br /&gt;
گاه پدرم مقروض بود ولی به گونه ای زندگی مارا اداره میکرد که ما هیچ محدودیتی احساس نمیکردیم. مثلاً یکبار در نوجوانی که ایشان مقروض بود چیزی را میخواستم که برای من بخرند ولی نمیخریدند وعلت آن را هم نمیگفتند ومن ناراحت شدم وبر خواسته ام اصرار می کردم ولی ایشان نمی گفت قرض دارم بلکه گفت من الان نمیتوانم این وسیله را برای تو تهیه کنم .لذا دلگیر شدم. مادرم که متوجه قضیه بود وقتی پدرم در خانه نبود قضیه را به من انتقال داد ومن خیلی شرمنده شدم لذا وقتی پدرم به منزل آمد گفتم نیازی به خرید این وسیله ندارم و در ضمن اگر به شما کمکی میشود پول ماهانه ام راکه به من میدهید ندهید. ایشان خندیدند وگفتند نه علیرضا جان به این پول آن طور که فکر میکنی احتیاج ندارم. پسرم من از وجوهات در زندگی ام استفاده نمیکنم ولی اگر بخواهم پول در بیاورم واقعاً میتوانم ماهی یک میلیون تومان درآمد داشته باشم ولی میخواهم استقلال مالی داشته باشم و به لحاظ مالی فکر میکنم در سطح و حد معینی باید هزینه داشته باشم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص95&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ پول &lt;br /&gt;
امور مالی خانه حساب و کتاب خاصی داشت. مبلغ خاصی را به صورت هفتگی به مادرم میدادند که خرج خانه بکند ولی به او نمیگفتند با این پول چه کار بکن وچه کار نکن و سخت گیری نمیکردند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص96&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ پول &lt;br /&gt;
پدرم در برخورد تشویقی با ما به هیچ وجه به آن جنبه مالی نمیداد، یعنی حتی یک بار دیده نشد برای تشویق ما پول تو جیبی ماهانه ای را که به ما میداد اضافه کند یا اگر از بعضی رفتارهای ما راضی نبود، به تنبیه ما جنبه مالی بدهد. پول توجیبی هر یک ازما هم بر اساس دو برابر سنی بود که داشتیم مثلاً اگر من در مقطعی از عمرم 20 سال داشتم پول تو جیبی من چهل تومان بود. یعنی این مبلغ درست دو برابر سن ما بود وبالا وپایین نمیشد وایشان هم هیچ کاری به نحوه هزینه آن نداشت .البته اگر گاهی میدید ما از پول توجیبی مان برای خانه خرید میکنیم میپرسید فلانی این چیزها را چطور تهیه کردی؟ اگر جواب میشنید از پول خودم داده ام میگفت پس چرا نگفته ای . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص66&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ پول &lt;br /&gt;
زمانی که پدرم برای برادرم که در دبیرستان درس میخواند یک میز ارج به قیمت صد تومان خریده بود که در آن زمان پول قابل توجهی بود من هم گفتم میز میخواهم .ایشان گفت شما از پول توجیبی که میگیری میتوانی میز تهیه کنی. من گفتم این پول که کفاف خرید میز را نمیدهد. گفتند خوب از من قرض الحسنه بگیر وبه تدریج از پول ماهانه ای که میگیری قرضت را پس بده . &lt;br /&gt;
ایشان با این رویه علاوه براینکه بین ما تبعیض قائل نمیشد عملاً فرهنگ قرض الحسنه را درخانه رایج می کرد .من هم قرض گرفتم و میزرا خریدم وبه تدریج از پول ماهانه ام کسر شد تا قرض تمام شد . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص82&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ پول&lt;br /&gt;
تاپدرم زنده بود ما نمیدانستیم میزان حقوقی که میگیرند چقدراست. سؤال هم نمیکردیم چون با اینکه حقوق کارمندی میگرفتند به هیچ وجه سختی ومحدودیتهایی را که بعضی از روحانیون در زندگی شان بر خانواده اعمال میکنند احساس نمیکردیم .درعین حال که احساس کمبود نمیکردیم ریخت وپاش واسراف نداشتیم . &lt;br /&gt;
مثلاً ایشان وقتی برای اولین بار خواست ماشین بخرد یک ماشین رامبلر دست دوم خرید . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص93&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ پول&lt;br /&gt;
پول توجیبی که پدرم به ما میدادند فقط بابت خرید خوردنی و… نبود بلکه به ما میگفتند شما ازهمین پول لوازم التحریر ودفتر مورد نیازتان راهم بخرید یا اگرمی خواهید برای کسی هدیه بخرید مقداری از این پول را جمع کنید وازاین پول هدیه بخرید. به این ترتیب با روشهای ایشان ما نحوه خرج کردن پولمان را یاد میگرفتیم. اگر گاهی پول ما کفاف یک هدیه مثلاً برای روز مادر را نمیکرد به ما پولی قرض میدادند تا فرهنگ قرض الحسنه را هم درخانه رعایت شود . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص74&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ پول&lt;br /&gt;
آقای بهشتی موقع عید نوروز مبلغی را به وین می فرستادند ومیگفتند من به بچه های دیگرم که در ایران هستند عیدی داده ام این عیدی هم مال ملوک خانم است که در ایران نیست تا اگر میخواهد چیزی برای خودش بخرد از این پول بخرد. درمواردی هم از پولهای شخصی خودشان که جهت خریدهای مرتبط به خودشان مثل کتاب ونظایر من داشتند در نامه مینوشتند که معادل این مبلغ به دخترم به عنوان عیدی پول بدهید واز حساب من کم کنید .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص73&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ پول&lt;br /&gt;
در دوران جوانی به کار نویسندگی علاقه زیادی داشتم ومطالب خوبی مینوشتم لذا پس از اتمام تحصیل دوران متوسطه تصمیم گرفتم در رشته ادبیات در دانشگاه ادامه تحصیل بدهم. یک روز پدرم پرسید شما میخواهی چه کار کنی ؟ گفتم میخواهم در رشته فرهنگ وادب تحصیل کنم .پرسید چرا؟ گفتم میخواهم نویسنده بشوم. پرسیدند به من بگو آیا این داستانهای خوبی را که مینویسی قصد داری چاپ کنی یا نه ؟ گفتم بله قصد چاپ آنها را دارم .گفتند خوب حالا اگر قصد چاپ کردی ونوشته هایت را پیش ناشر بردی واو گفت نه من این قسمت هارا نمیپسندم وباید حذف کنی یا عوض کنی وتو هم بگویی نه حذف نمیکنم و لذا ناشر کتابت را چاپ نکند واز طرفی به حق التألیفی که او به تو میدهد هم برای زندگیت نیاز داری چه کار میکنی ؟ گفتم نمیدانم. گفت خوب حالا که نمیدانی برو یک شغل را انتخاب کن که استقلال مالی ات را حفظ کنی ولی از لحاظ اظهار عقیده هم آزاد باشی .  &lt;br /&gt;
بعد گفت به نظر من برو در رشته مهندسی درس بخوان ولی نویسندگی را به عنوان یک شغل دوم برای خودت در نظر داشته باش . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص88&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار &lt;br /&gt;
وقتی برادرم محمد رضا می خواست رشته تحصیلی خود را دردانشگاه انتخاب کند وبا پدرم مشورت کرد پدرم به او گفت برو با برخی از دوستان پزشک از جمله با آقای دکترحبیب الله پیمان مشورت کن ولی به او گفت در هر حال باید کاری باشد که استقلال مالی تورا حفظ بکند . &lt;br /&gt;
روش ایشان آن بود که فرزندانشان انتخاب گر بار بیایند ودر کارهایی که میخواهند بکنند انتخاب کننده اصلی باشند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص89&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار &lt;br /&gt;
هرچی که در آمدش بود متعلق به ما بود .یعنی ایشان هیچ وقت این مسایل بگیرید و ببندید در زندگی نداشت و میگفت همه درآمدم متعلق به شماست .البته ایشان یک دفعه هم از دادگستری حقوقی نگرفت ویک ریال هم به خانه نیاورد. میگفت جایز نیست در حالی که این همه مستضعف است حقوق دادگستری هم بگیرم، شما باید بدانید زندگیتان با همین حقوق باز نشستگی من باید بگذرد. ایشان ماهی 5500 تومان میگرفت که خرج خانواده، پسرش، خانواده ،دامادش وخرجهای دیگر را با همان میداد. حتی یادم نرفته یک شب یک لامپ سوخته بود، من تمام این اطراف رازیرپا گذاشتم، ولی پیدانکردم، تلفن کردم به دادگستری و گفتم آقا از فروشگاه دادگستری یک لامپ بیاورید، همان جا گفتند نه هرگز، خدا نکند من چنین کاری بکنم .شما شمع روشن کنید، بنشینید بهتر ازاین است که من مال دادگستری را بیاورم .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص96&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
کارهای خانه توسط پدرم بین همه ما تقسیم میشد واین طور نبود که همه کارها بردوش یک یا دو نفر باشد. مثلاً کار خرید خانه ازبیرون به عهده برادر بزرگم بود .البته پدرم گاهی با مادرم سوار ماشین میشدند ومیرفتند تاآنچه لازم داشتند تهیه کنند. گاهی خودشان مستقیماً‌میخریدند .خود من که دختربزرگ خانه بودم نیز کارهای مشخصی داشتم. نکته جالب این بود که انجام دادن کارها ی خانه توسط افراد ثابت نبود بلکه تغییر میکرد مثلاً اگر قرار بود من ظرفهای شام را تمیز کنم گاهی این کار به برادرم واگذار میشد واصلاًَ‌این فکر مطرح نبود که چون پسر است نباید ظرف بشوید. پدرم تأکید میکردند هر چند درخانه ما نسبتاً کار زیاد است ولی باید سعی کنیم کسی به عنوان خدمتکار اینجا نیاید تا کارهایی را که مربوط به ماست انجام بدهد. اگرهرکس کارخودش را انجام بدهد احتیاجی به این کارها نیست. گاهی هم که درخانه نیاز به تعمیرات بود خودشان انجام میدادند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص91&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
در تابستان سال58 که انقلاب وارد مراحل جدی خود شده بود وپدرم هم مسئولیتهای متعددی ازجمله شورای انقلاب داشت یک روز به پدرم گفتم برای اینکه مشکلات مردم را بهتر درک کنم میخواهم کار کنم. ایشان بدون اینکه استدلال کند که مثلاً نیازی به پول نداریم از این حرف من استقبال کرد و پرسید حالا میخواهی چه کار کنی ؟ گفتم میخواهم بروم از این روزنامه فروشی که در نزدیکی منزل ماست روزنامه بگیرم و در سرچهارراهها بفروشم. هیچ مرا منع نکردند که در شأن مانیست روزنامه بفروشی. بلکه برخورد مثبتی کردند والبته من انتظار همین برخورد را هم از ایشان داشتم. جالب بود بعضی از دوستان پدرم که مرا در حال روزنامه فروشی میدیدند چهره شان حالت آکنده از تعجب فرا میگرفت ومیپرسیدند شما اینجا چه کار میکنید ! &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص94&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
پدرم درخانه به ما دستور کارکردن ونمیداد مثلاً اگر مهمانی به منزل ما می آمد حداکثر چیزی که از ایشان میشنیدیم این بودکه چای بیاوریم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص71&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
تاپدرم زنده بود ما نمیدانستیم میزان حقوقی که میگیرند چقدراست. سؤال هم نمیکردیم چون با اینکه حقوق کارمندی میگرفتند به هیچ وجه سختی ومحدودیتهایی را که بعضی از روحانیون در زندگی شان بر خانواده اعمال میکنند احساس نمیکردیم .درعین حال که احساس کمبود نمیکردیم ریخت وپاش واسراف نداشتیم . &lt;br /&gt;
مثلاً ایشان وقتی برای اولین بار خواست ماشین بخرد یک ماشین رامبلر دست دوم خرید .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص93&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
پنجشنبه ها که ساعات کار آقای بهشتی زودتر از روزهای دیگر به پایان میرسید آقای بهشتی از سازمان کتابهای درسی به منزل می آمدند وپس از لحظاتی به بیرون میرفتند وخرید یک هفته منزل را انجام میدادند. برای نمونه وقتی گوشت میخریدند اصرار داشتند گوشت را خودشان قسمت کنند وهرچه خانمشان اصرارمی کردشما خسته هستید وکار دارید بگذارید ما این کار را بکنیم می گفتند نه من هم باید درخانه کاری را انجام بدهم. همه کارها راکه نباید شمابکنید من هم باید درخانه سهمی داشته باشم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص73&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
در دوران جوانی به کار نویسندگی علاقه زیادی داشتم ومطالب خوبی مینوشتم لذا پس از اتمام تحصیل دوران متوسطه تصمیم گرفتم در رشته ادبیات در دانشگاه ادامه تحصیل بدهم. یک روز پدرم پرسید شما میخواهی چه کار کنی ؟ گفتم میخواهم در رشته فرهنگ وادب تحصیل کنم .پرسید چرا؟ گفتم میخواهم نویسنده بشوم. پرسیدند به من بگو آیا این داستانهای خوبی را که مینویسی قصد داری چاپ کنی یا نه ؟ گفتم بله قصد چاپ آنها را دارم .گفتند خوب حالا اگر قصد چاپ کردی ونوشته هایت را پیش ناشر بردی واو گفت نه من این قسمت هارا نمیپسندم وباید حذف کنی یا عوض کنی وتو هم بگویی نه حذف نمیکنم و لذا ناشر کتابت را چاپ نکند واز طرفی به حق التألیفی که او به تو میدهد هم برای زندگیت نیاز داری چه کار میکنی ؟ گفتم نمیدانم. گفت خوب حالا که نمیدانی برو یک شغل راانتخاب کن که استقلال مالی ات را حفظ کنی ولی از لحاظ اظهار عقیده هم آزاد باشی .  &lt;br /&gt;
بعد گفت به نظر من برو در رشته مهندسی درس بخوان ولی نویسندگی را به عنوان یک شغل دوم برای خودت در نظر داشته باش . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص88&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
وقتی برادرم محمد رضا می خواست رشته تحصیلی خود را در دانشگاه انتخاب کند و با پدرم مشورت کرد پدرم به او گفت برو با برخی از دوستان پزشک از جمله با آقای دکتر حبیب الله پیمان مشورت کن ولی به او گفت در هر حال باید کاری باشد که استقلال مالی تو را حفظ بکند . &lt;br /&gt;
روش ایشان آن بود که فرزندانشان انتخاب گر بار بیایند ودر کارهایی که میخواهند بکنند انتخاب کننده اصلی باشند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص89&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
ایشان چون اهل جد بود، ناهار خوردن و صحبت کردنش هم جدی بود وهمه کار و زندگی را جدی تعقیب میکرد. وبرای مثال اگر فرضاً قبل از انقلاب روزهای جمعه را تصمیم به تعطیل کردن میگرفت جداً تعطیل میکردوهیچ کاری را نمی پذیرفت چون فکر میکرد روز جمعه راباید با همسر وفرزندانش بگذراند. لذا می بینیم چقدر این گذراندن ها اثر هم داشته، یعنی واقعاً فرزندان ایشان فرزندان زبده ای هستند که خداوند انشاءالله خط وجهت وفکرشان را تا آخر حفظ کند. به هر حال ایشان هر وقت فکر میکرد جمعه را باید با بچه هایش بگذراند میگذرانید وهمان کاررا هم جدی انجام میداد، یا اگر مثلاً فرض کنید با بچه هایش میخواست در حیاط خانه بازی کند این کار را هم جدی انجام میداد، یعنی هیچ حالت شوخی وهزل وشل وول حرکت کردن مطلقاً در او نبود واین یکی از خصلت های بسیار مهم ایشان بود ودرکنار این خصلت این قدر مهربان وعاطفی بود که با احساس، جنبه های عاطفی قضایا را همیشه ملحوظ میداشت .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص70&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
بارها شاهد بودم بعضی میخواستند روزجمعه برای کاری که داشتند خدمت آقای بهشتی برسند ومشکل خودشان را مطرح کنند ونظر ایشان را بگیرند وآقای بهشتی به آنها میگفت جمعه من مال خانواده است . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص70&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
پدرم درخانه به ما وقت معینی را اختصاص میداد که غالباً جمعه ها بود. ولی اینکه مثل بیرون وقت راتعیین کند و در دفتر بنویسد نبود. مثلاَ میگفت عصر جمعه در این مورد باهم صحبت میکنیم یعنی جمعه های ایشان تازمان پیروزی انقلاب تماماً متعلق به مابود. وقتی انقلاب شد نیمی از روز جمعه مال ما بود . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص71&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
یکی از دوستان تعریف میکرد روز جمعه خدمت آقای بهشتی رسیدیم وگفتیم یکی از مقامات سیاسی خارجی که به تهران آمده ازشما تقاضای ملاقات کرده است .ایشان نپذیرفتند و گفتند من این ملاقات را نمیپذیرم مگر اینکه امام به من تکلیف بفرمایند ولی اگر ایشان این تکلیف را نمیکنند نمی پذیرم چون برای خودم برنامه دارم وامروز که جمعه است متعلق به خانواده من است ودر این ساعات باید به فرزندانم دیکته بگویم واز نظر درسی به آنهاکمک کنم وبه کارها ی خانه برسم چون روز جمعه من مخصوص خانواده است . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص70&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
آقای بهشتی از نکات جالب دوران تحصیل، خود چنین یاد میکردند : &lt;br /&gt;
یکروز همراه عده ای از طلاب خوش ذوق وخوش فکر حوزه از جمله شهید مطهری وتنی چند تصمیم گرفتیم در ماه محرم به مناطقی برویم که معمولاً هیچ کس نمیرفت ورفتن به آن بلاد هم مشکل وهم دور بود. قرا رشد بعد از آن هم بیاییم و دیدنی ها را برای هم تعریف کنیم .  &lt;br /&gt;
بعد از تمام شدن ماه محرم وبازگشت مابه حوزه، نکته در خور توجه این بود که نکات مشابهی از برداشتها داریم واحساس کردیم می توانیم با هم کار کنیم. به دنبال این جریانها شروع به پی ریزی یک سری مطالعه و تقسیم آن بین هم کردیم. دررشته های مختلف از جمله: تاریخ ادیان، تاریخ مسیحیت ومسئله ماتریالیسم واسلام وسایر مسائل و نتایج را هم در جلسه عمومی مطرح می کردیم .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص56&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
کارهای خانه توسط پدرم بین همه ما تقسیم میشد واین طور نبود که همه کارها بردوش یک یا دو نفر باشد. مثلاً کار خرید خانه ازبیرون به عهده برادر بزرگم بود .البته پدرم گاهی با مادرم سوار ماشین میشدند ومیرفتند تاآنچه لازم داشتند تهیه کنند. گاهی خودشان مستقیماً‌ میخریدند . خود من که دختربزرگ خانه بودم نیز کارهای مشخصی داشتم. نکته جالب این بود که انجام دادن کارها ی خانه توسط افراد ثابت نبود بلکه تغییر میکرد مثلاً اگر قرار بود من ظرفهای شام را تمیز کنم گاهی این کار به برادرم واگذار میشد واصلاًَ‌این فکر مطرح نبود که چون پسر است نباید ظرف بشوید. پدرم تأکید میکردند هر چند درخانه ما نسبتاً کار زیاد است ولی باید سعی کنیم کسی به عنوان خدمتکار اینجا نیاید تا کارهایی را که مربوط به ماست انجام بدهد. اگرهرکس کارخودش را انجام بدهد احتیاجی به این کارها نیست. گاهی هم که درخانه نیاز به تعمیرات بود خودشان انجام میدادند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص91&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
یک بار که درخدمت آقای بهشتی بودم در حال ترجمه قرآن بودند وبه من فرمودند الان ترجمه جزء اول را تمام کردم بعد فرمودند من به این نتیجه رسیده ام که بسیاری از مسائلی که در ذهن فارسی زبانها درباره قرآن مطرح است مربوط به خود قرآن نیست بلکه به ترجمه نامناسب آن ارتباط دارد چون مترجمان به گونه ای آیات قرآن را ترجمه کرده اند که ایجاد سؤال کرده است درحالی که اگر آیات قرآن را نزدیک به مفهوم اصلی آن ترجمه کرده بودند. 20 نسخه از ترجمه آن را فتوکپی کرده وبه افراد مختلف از جمله بنده جهت اظهار نظر دادند تا نظر آنها را ازلحاظ ادبی، معنایی داشته باشند. درجلسه ای که در خدمتشان بودیم به پسر کوچکشان علیرضا هم که آن موقع کلاس سوم ابتدایی بودند گفتند آقا علیرضا شما هم نظرتان را بگویید. عده ای که نشسته بودند خنده شان گرفت که بچه سوم ابتدایی چه میداند که نظر بدهد، آن هم درباره ترجمه حمد آقای بهشتی که خنده تعجب آمیز آنها را دیدند گفتند اتفاقاً نظر ایشان برای من مهم است چون ترجمه ای که من نوشته ام باید برای دانش آموزان هم قابل استفاده باشد ومن میخواهم بدانم فردی به سن وسال او از ترجمه من چه می فهمد. اتفاقاً علیرضا مشکلی را مطرح کرد که آقای بهشتی به او گفتند بارک الله، اشکال تو به این ترجمه وارد است .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص86&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
برای من خواستگارهای متعددی می آمدند که افراد مؤمن وگاه متمکنی هم بودند ولی من همه را رد کردم. یک روز پدرم که اهل استدلال ومنطق بود و در رفتارشان جنبه تحکم وآمریت نبود به من گفت دخترم این که نمیشود شما همه کسانی راکه آمده اند رد کرده ای ودر میان آنها انسانهای خوبی هم بوده اند پس سلیقه شما چیست؟ وقتی گفتم اولاً من میخواهم درس بخوانم وبه دانشگاه بروم ایشان به شدت استقبال کردند .گفتند آفرین بردخترم که میخواهد تحصیلاتش را ادامه بدهد. ودر نهایت گفتم من به کسی اهمیت میدهم که بشود دو کلمه ای در زندگی بااو حرف حساب زد و تفاهم کرد. پرسیدند حالا ازچه قشری ؟ گفتم معمولاً این افراد ازقشر فرهنگی هستند تااینکه به آقای اژه ای که طلبه جوان ومعلم بود جواب مثبت دادم . ایشان هم سختی های زندگی طلبگی را برای من بازگو کردند ومن همه آن شرایط را پذیرفتم .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص79&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ،‌ انتخاب همسر &lt;br /&gt;
پدرم در بر خورد با بچه ها معتقد بود بچه ها در عین حال که باید پرورش جهت دار پیدا کنند ولی این پرورش درعین احساس انتخاب گری وآزادی در انتخاب باشد.برخورد ایشان با فرزندانشان خیلی ظریف بود.من از ایشان حتی برای یک بار نشنیدم یا ندیدم که به من یا خواهر یا برادر بگویند این مسئله باید این طور که من میگویم انجام بشود .من هیچ وقت از ایشان در برخورد شان با خودم تحکم ندیدم واگر نظر ما با ایشان یکی نمیشد هم این حالت حفظ میشد .رابطه پدرم با ما رابطه احترام آمیزطبیعی بود نه تصنعی وما در عین صمیمیتی که با همدیگر داشتیم این رابطه احترام آمیز را حفظ میکردیم و در عین حال تلاش ایشان در مواقعی که مسئله ای در بین ما پیش می آمد متقاعد کردن مابود. هنر متقاعد کردن ایشان خیلی بالا بود . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص62&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
روش تربیتی غیر مستقیم داشت روش تربیتی پدرم غیرمستقیم بود. مثلاً اگر احساس میکرد یکی از بچه های اقوام وفامیل نمازش رادرست نمیخواند به من میگفت محمد رضا بیا اینجا بایست وجلوی او نمازت را بخوان که او یاد بگیرد چه جوری باید نماز بخواند چون من نمیخواهم به او بگویم چگونه نماز بخواند. ولی وقتی تو ایستادی به او میگویم ببین محمد رضا چه جوری نماز میخواند نمازت را باید این جوری بخوانی .گاهی هم برای تشویق وایجاد انگیزه در ما خاطرات معنوی خوبی از اجداد خود نقل میکرد وبعد میگفت چقدر آدمهای جالبی پیدا میشوند به این ترتیب غیر مستقیم الگوها را معرفی میکرد. تعابیر دیدی گفتم، دیدی، یاد بگیر ،و…. را هیچ وقت در ارتباط تربیتی با ما به کار نمی برد . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص62&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
پدرم درباره تربیت بچه ها نظریات تربیتی خاصی داشت. ایشان معتقد بود از دور نگاهتان را به بچه ها داشته باشید وبر رفتارشان مراقبت بکنید ولی تلاش کنید احساس فرزند این باشد این کاری را که میکند خودش انتخاب کرده است. وخودش آن را انجام میدهد .هیچ گاه پیش نیامد ما به عنوان فرزندان ایشان با مسئله ای برخورد کنیم که با این استدلال که چون من دارم می گویم باید این کار را بکنید مارا مخالف میلمان وادار به انجام دادن کاری کند. هیچ وقت ما راتحقیر نکرد در حضور دیگران وحتی در غیر حضور دیگران ونه حتی تنهایی به ما اهانت نکرد. در نهایت اگر خیلی از ما ناراحت میشد محکمتر با ما صحبت میکرد اما باز این امر به گونه ای نبود که در ما شکستگی شخصیت ایجاد کند واز این جهت همیشه مطمئن بودیم حریم ما محفوظ است واز طرف ایشان مخدوش نخواهد شد . &lt;br /&gt;
ایشان هیچ وقت ما را استهزا نکرد وبا دیگران مقایسه نکرد که مثلاً‌ببینید پسر فلانی چطور است. درباره نماز با اینکه حساسیت زیادی ازخود نشان میداد اما هیچ وقت احساس تکلفی از ایشان در رابطه با نمازمان احساس نمیکردیم و من یاد ندارم که مثلاً با لحن خاصی بگوید فلانی پاشو وقت نماز است، یا چرا بلند نمیشوی نمازت را بخوانی .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص64&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
درباره تشویق وتنبیه فرزندان در خانواده از سوی پدرم باید بگویم در طول مدت دوران خردسالی نوجوانی تنبیه بدنی اصلاً ‌نداشتیم یعنی حتی یک مورد کار به جایی نرسید که ایشان بخواهد باما برخورد فیزیکی بکند .رفتارشان با ما به گونه ای بود که اگر زمانی احساس میکردیم از کاری که کرده ایم خوششان نیامده است این ناراحتی را در چهره و نگاه ایشان می دیدیم واین برای ما کفایت میکرد بفهمیم از حد خودمان فراتر رفته ایم. ایشان حتی قیافه ناراحتی از خود نشان نمیداد ولی نگاه سنگینی از چهره اش صادر میشد که تحمل این نگاه برای ما خیلی دشوار بود ولذا سعی میکردیم در معرض این نگاه قرار نگیریم. البته ایشان اصراری به تحمیل این نگاه برما نداشت ولی این نگاه کار خودش را میکرد . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص65&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
پدرم اگر نسبت به رفتار ما اعتراض داشت هیچ گاه در حضور جمع از خود عکس العملی نشان نمیداد و اصولاً اعتقادی به تأثیراتی که بخواهد در همان لحظه انجام بگیرد نداشت. روش ایشان در تصحیح یک رفتار به طور غیر مستقیم بود . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص65&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
رفتار پدرم درخانواده بخصوص در برخورد با افراد مختلف جامعه تأثیرات سازنده ای برما داشت. مثلاً به یاد دارم پس از مراجعت ما از آلمان به تهران در سال 49 که به اصفهان رفته بودیم وعلمای اصفهان به دیدارپدرم آمده بودند وقتی وارد جلسه شدیم پدرم با قامتی استوار وهیبتی خاص به رسم همیشگی با تک تک افراد که به احترام ایشان برخاسته بودند دست داد وما هم که به لحاظ سنی کودکان بسیارخردسالی بودیم بدون توجه به نظر ونگاه دیگران درست مثل ایشان به همان سبک با همه که همسن پدرمان بودند دست میدادیم. بعد ها از آقای جواد اژه ای شنیدم که این امر باعث حیرت وتعجب علمای حاضر در آن جلسه شده وگفته بودند فرزندان کوچک آقای بهشتی درست مثل پدرشان هستند. این تأثیر بدان جهت بود که ما درآلمان میدیدم وقتی ایشان وارد جمعی میشود به نشانه احترام با تک تک افراد دست میدهد واحوالپرسی میکند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص65&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
در آن دوران که تفکر سنتی مذهبی برخانواده های بعضی از روحانیون در مورد تحصیلات دخترانشان حاکم بود شیوه برخورد پدرم بسیارجالب بود .زیرا همان امکانات تحصیلی و تفریحی ای راکه برا ی پسرانشان تهیه کرده بودند برای ما هم فراهم کردند. ایشان مرا به ادامه تحصیل وفراگیری علوم دینی ودانش امروزی تشویق میکردند ومعتقد بودند افرادی در جامعه اسلامی میتوانند موفق باشند که تحصیلات شان در این دو بعد و زمینه باشد .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص67&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
زمانی که به آلمان رفتیم ده سال بیشتر نداشتم وچون تازه به سن تکلیف رسیده بودم برایم بسیار دشوار بود در آن جامعه بی بند وبار اروپایی وبیان وظایف و مسئولیتهای دختران در اسلام باعث شدند در آن موقعیت دشواری که درباره گروه همسن وسال خود داشتم واز آنها آزار و دشنام میشنیدم معتقدانه به حفظ حجاب ورعایت دیگر دستورات شرعی بپردازم و در حضور یا عدم حضور ایشان به رعایت حجاب اسلامی پای بند باشم. تأثیر مثبت این رویه در من تا بدان حد بود که پس از ازدواج همین رویه را با توافق همسرم در مورد فرزندانم اتخاذ کردیم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص68&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
پدرم معتقد بودند تک تک اعضای خانواده دارای فکر وشعور هستند وحق هر گونه انتخاب در شیوه زندگی خود را دارند. هرگز در برخوردشان با من به عنوان دختر خانواده امر به داشتن حجاب وامر به رعایت موازین شرعی نمیکردند زیرا معتقد بودند اجبار جوانان در این گونه مسائل باعث دوری آنان از دین واسلام میگردد. ایشان همواره معتقد بودند باید بامطالعه و بررسی وتفکر در مسائل، انتخاب نهایی را به عهده خود نوجوان گذاشت. در آلمان نیز هرگز مرا وادار به داشتن حجاب نکردند بلکه همچون معلمی دلسوز و مهربان ساعتها پیرامون این مسئله و مسائل دیگری که جوانان با آنها روبرو هستند به بحث و گفتگو میپرداختند که برای من در زندگی بسیار راهگشا بود . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص69&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
پدرم درخانه به ما دستور کارکردن ونمیداد مثلاً اگر مهمانی به منزل ما می آمد حداکثر چیزی که از ایشان میشنیدیم این بودکه چای بیاوریم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص71&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
جوی که پدرم درخانه ایجاد کرده بود خیلی طبیعی بود یعنی ما به صورت بسیار معمولی وعادی رشد میکردیم وبعد از شهادت ایشان بود که احساس کردیم چون فرزند کسی هستیم که در جامعه خیلی برای ایشان حرمت قائل هستند بعضی برای ما امتیازاتی قائل میشوند. البته هنوز این مسئله برای من یک معماست که ایشان با چه هنرمندی خاصی ما را درجوی طبیعی وبه دور از رشد روحیه آقازادگی و...رشد وتربیت میکردند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص71&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
د رخانه ما دستور صادر نمیشد وهرکس طبق روال و نظمی که بر خانه از سوی پدرم حاکم و مورد پذیرش همه ما بود آموخته بود برنامه های فردی و جمعی خود را انجام دهد. اگر هم احیاناً چیزی را از من میخواستند بسیارمحبت آمیز و با لفظ دخترم آغاز میکردند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص72&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
پول توجیبی که پدرم به ما میدادند فقط بابت خرید خوردنی و… نبود بلکه به ما میگفتند شما ازهمین پول لوازم التحریر ودفتر مورد نیازتان راهم بخرید یا اگرمی خواهید برای کسی هدیه بخرید مقداری از این پول را جمع کنید وازاین پول هدیه بخرید. به این ترتیب با روشهای ایشان ما نحوه خرج کردن پولمان را یاد میگرفتیم. اگر گاهی پول ما کفاف یک هدیه مثلاً برای روز مادر را نمیکرد به ما پولی قرض میدادند تا فرهنگ قرض الحسنه را هم درخانه رعایت شود . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص74&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
پدرم به ما امر ونهی نمیکردند مثلاً‌به من که دختر بزرگ خانواده بودم هیچ وقت نمیگفتند چون من یک روحانی هستم شناخته شده هستم حتماً‌باید چادر مشکی سرت کنی یا کفش وجوراب مشکی بپوشی. حتی یکبار هم این امر و نهی اتفاق نیفتاد ولی راهنمایی میکردند به طوری که وقتی به آلمان رفتیم من ده ساله بودم وبا محیط مختلط آلمان درامر حجاب بسیار مشکل داشتم. حتی در آنجا به من امر ونهی نمیکرد ند که حتماً باید روسری سر کنی وجوراب کلفت بپوشی حال آنکه در آن محیط هر اتفاقی می افتاد اصلاً مهم نبود وخودش را نشان نمیداد ولی با راهنمایی کلی که به من میکردند من به انتخابی که میخواستند رسیدم و در آن شرایط سخت زندگی در خارج که اصلاً بحث محرم ونامحرم درکلاس ومدرسه مطرح نبود به رغم همه شرایطی که داشتن حجاب را مشکل میکرد با حجاب کاملاً اسلامی به مدرسه میرفتم .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص75&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
وقتی از قم به تهران آمدیم پدرم مرا در یک مدرسه دخترانه در امیریه ثبت نام کردند که یک جو روشنفکری داشت تا جو سنتی ومذهبی یعنی دختران سرهنگهای ارتش وکارمندان ادرات و در آن بودند ودرتمام این مدرسه فقط من ویک نفر دیگر ازخانواده روحانی بودیم وحجاب داشتیم. ایشان مرتب به این مدرسه سر میزدند واز وضع تحصیلی من سؤال میکردند ودر منزل هم بامن کار میکردند تا از سطح درس مدرسه عقب نباشم. دراین مدرسه نه تنها مارا تشویق به حجاب نمیکردند بلکه یک بار که خواستم چادرم را که در کیف بود بیرون بیاورم وزیپ کیف به آن گیر کرد ونتوانستم آن را از کیفم در آورم ناظم مدرسه به من گفت :چه اشکالی دارد یک دفعه بدون چادر به خانه بروی .ناچارشدم ازمستخدم مدرسه یک روسری گرفتم وعرض خیابان را به سرعت طی کردم وبا گریه به منزل رسیدم .ایشان وقتی مرامتأثر دید مرا آرام کردند وگفتند دخترم چیزی نشده شما که حجاب داشته ای .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص75&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
یکی از صفات خوب پدرم درخانه این بود که باحوصله خاصی به تمام سؤالات مادر منزل گوش میدادند وآنها را به دقت جواب میدادند. حتی برای ما زمینه ایجاد سؤال میکردند مثلاً مرتب برای ما کتاب میخریدند تا مطالعه ما بیشتر از گذشته شود ولی هرگز این روحیه رانداشتند که با سلیقه خاص خودشان برای ما کتاب بیاورند. بلکه کتابهای گوناگون وبا سلیقه های متفاوت میخریدند تا ما با تفکر وسلیقه ها ی متفاوت آشنا شویم وهرگز ما را از خواندن کتابی منع نکردند&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص76&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
از اوقات فراغت پدرم در منزل در روزها ی جمعه این بودکه ساعتها در باغچه یا گل میکاشتند یاعلف وجین میکردند وماهم که مشتاق صحبت باایشان بودیم دراین کار به ایشان کمک میکردیم وسؤالاتی را که برایمان مطرح بود می پرسیدیم و چون میدیدیم همه گروههای سیاسی ومبارز مثل منافقین ،مؤتلفه حتی نهضت آزادی با پدرم رفت وآمد دارند درباره دیدگاه ها ومواضع آنها با پدرم صحبت میکردیم . &lt;br /&gt;
وقتی دبیرستان دین ودانش تشکیل شد چون پدرم ازهمان آغاز این عادت را داشتند هر کاری را انجام میدهند که اطلاع از آن را برای خانواده مفید میدانستند ما را برای مشاهده آن کار ببرند لذا مارا به دبیرستان دین ودانش بردند که من خیلی خردسال بودم. نکته ای که توجهم را جلب کرد این بود که چون اتاقهای دبیرستان کم بودند پدرم با ابتکار خودشان قفسه های کتابخانه را در سالن مدرسه به گونه ای دور هم چیده بود که یک اتاق تشکیل شده بود که در این اتاق که کتابخانه بود معاون دبیرستان هم مستقر بود وکارش را انجام میداد . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص76&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
دردورانی که من خردسال بودم (1333به بعد) خانواده های روحانی معمولاً دختران تحصیل کرده کمتر داشتند یا نداشتند ولی پدرم از همان آغاز روشن بینی خاصی داشتند مثلاً مرا به مهد کودکستان میبردند. یعنی فکر می کنم دراولین کودکستانی که درقم ایجاد شد من دوره آمادگی را گذراندم .این کار درآن زمان در حد تکفیر افراد روحانی مطرح میشد وپدرم چون ذهن روشنی داشتند کاری به این حرفها نداشتند .&lt;br /&gt;
پس از آن در مورد رفتن من به مدرسه هم همین مسئله مطرح بود. چون معمولاً دختران روحانیون به مدرسه نمیرفتند. پدرم حتی خواهرشان (عمه کوچکم )را به رغم مخالفت مادرشان که به دلیل مرد بودن معلمان مدرسه راضی به این کار نمیشد به مدرسه بردند وثبت نام کردند. این درحالی بود که پدرم بسیار به مسائل شرعی تقید داشتند ولی سعی میکردند از مسائل جدید استفاده مطلوب کنند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص77&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
رابطه آقای بهشتی با فرزندانشان خیلی عاطفی ودوستانه ورفاقت آمیز بود وصرفاً پدرانه نبود. یکبار خود من از ایشان شنیدم که درباره رابطه خود وفرزندشان میگفتند من وآقا محمد رضا با هم رفیق هستیم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص77&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
یکی از اهداف اینکه پدرم خانواده را به همراه خودشان در جلسات عمومی ای که با گروههای سیاسی ومذهبی درداخل وخارج از کشور می بردند این بود که با افکار ودیدگاهها وسلیقه های متفاوت آشنا بشویم وبا نگرشی باز که پیدا کرده ایم به خاطر شنیدن این دیدگاههای متفاوت وبرخورد با افراد وگروههای مختلف بتوانیم به راه صحیح خود ادامه دهیم. مثلاً وقتی کلاس «مواضع حزب» تشکیل میشد به من که بچه کوچکی داشتم میگفتند شما حتماً در کلاسهای حزب شرکت کن ودر خانه ننشین .ایشان میگفتند هرچه درخانه بنشینی فایده ندارد وبرهمین اساس من ومادرم را به این کلاسها میبردند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص78&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
برای من خواستگارهای متعددی می آمدند که افراد مؤمن وگاه متمکنی هم بودند ولی من همه را رد کردم. یک روز پدرم که اهل استدلال ومنطق بود و در رفتارشان جنبه تحکم وآمریت نبود به من گفت دخترم این که نمیشود شما همه کسانی راکه آمده اند رد کرده ای ودر میان آنها انسانهای خوبی هم بوده اند پس سلیقه شما چیست؟ وقتی گفتم اولاً من میخواهم درس بخوانم وبه دانشگاه بروم ایشان به شدت استقبال کردند .گفتند آفرین بردخترم که میخواهد تحصیلاتش را ادامه بدهد. ودر نهایت گفتم من به کسی اهمیت میدهم که بشود دو کلمه ای در زندگی بااو حرف حساب زد و تفاهم کرد. پرسیدند حالا ازچه قشری ؟ گفتم معمولاً این افراد ازقشر فرهنگی هستند تااینکه به آقای اژه ای که طلبه جوان ومعلم بود جواب مثبت دادم .ایشان هم سختی های زندگی طلبگی را برای من بازگو کردند ومن همه آن شرایط را پذیرفتم .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص79&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
حتی یکبار دیده نشد پدرم به ما درامر عبادات دستور بدهند ومثلاًَ بگویند پاشو برو نمازت را بخوان ولی رفتار خودشان که همیشه اول وقت وضو می گرفتند و نماز میخواندند الگوی رفتار ماشده بود. البته اگر گاهی میدیدند نمازمان رادیر میخوانیم تذکر میدادند ولی با لفظ چرا نخواندی و همراه نبود . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص80&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
کتابخانه پدرم خیلی منظم بود. یادداشتهای مطالعاتی ایشان به صورتی منظم درزونکن های جداگانه ای دسته بندی ونگهداری میشد که در کمترین فرصت به آنها رجوع واستفاده میکردند. ایشان درهمه کارهایشان منظم بودند. به خود من که همیشه به دلیل دور بودن مدرسه وبیرون از خانه وقت کم می آوردم واز ساعت 6 صبح تا 5 بعد ازظهر وقتم در بیرون بود گفتند چگونه از ساعت 5 بعد از ظهر به بعد همه کارهایت را انجام بدهی که ساعت 10 شب هیچ کاری نداشته باشی. توصیه ایشان این بود که باید شب ها زود بخوابید تا صبح سر حال وسرزنده بلند بشوید در این جهت بود که آموزش تقسیم وقت را به ما یاد میدادند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص81&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
من چندین بار باخانواده به منزل آقای بهشتی رفت وآمد کرده ام و از نزدیک شاهد برخورد مهربانانه وجذاب وآکنده از محبت ایشان نسبت به اهل خانه وبه خصوص فرزندانشان بوده ام. با فرزندشان درکمال ادب واحترام برخورد میکرد مثلاً وقتی میخواست ایشان را صدا بزند میگفت آقا محمد رضا، عزیزم بیا واین کاررا انجام بده .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص81&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
زمانی که پدرم برای برادرم که در دبیرستان درس میخواند یک میز ارج به قیمت صد تومان خریده بود که در آن زمان پول قابل توجهی بود من هم گفتم میز میخواهم .ایشان گفت شما از پول توجیبی که میگیری میتوانی میز تهیه کنی. من گفتم این پول که کفاف خرید میز را نمیدهد. گفتند خوب از من قرض الحسنه بگیر وبه تدریج از پول ماهانه ای که میگیری قرضت را پس بده&lt;br /&gt;
ایشان با این رویه علاوه براینکه بین ما تبعیض قائل نمیشد عملاً فرهنگ قرض الحسنه را درخانه رایج می کرد .من هم قرض گرفتم ومیزرا خریدم وبه تدریج ازپول ماهانه ام کسر شد تا قرض تمام شد .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص82&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
شبهای پنجشنبه که در منزل آقای بهشتی جلسه عمومی بود گاهی اوقات تا نیمه شب در منزل ما بود. از ساعت 9 شب تلفنهای مردم را جواب میدادند واین جلسه تا پیروزی انقلاب مستمراً تشکیل میشد. در یکی از سفرها شب جمعه که درمنزل ایشان مهمان بودم اول شب به من فرمودند فلانی اگر کاری ندارید لباسهایتان را بپوشید دراتاق بچه ها وعده داریم .بعد هم خودشان لباسهایشان راپوشیدند وعطر زدند وموهایشان رامرتب کردند وبا همدیگر وارد اتاق آنها شدیم. تاوارد اتاق شدیم من خیلی تعجب کردم چون فکر میکردم کسانی از بیرون آمده و با ایشان ملاقات دارند ولی دیدم در اتاق فقط فرزندان ایشان هستند واز پدرشان دعوت کرده اند که امشب ما جلسه داریم وتریبونی درست کرده بودند وبرنامه جشنی ریخته بودند که با تلاوت قرآن وشعر ومقاله وسرود دسته جمعی ودکلمه ویک مسابقه که آقای بهشتی در این مسابقه شرکت کردند همراه بود و20دقیقه اسلایدهایی را نشان دادند وآقای بهشتی به من فرمودند من یک ساعت ونیم به بچه ها قول داده ام در خدمتشان باشم .در پایان برنامه هم از ما پذیرایی شد. آقای بهشتی از آنها خیلی تشکر کردند. از آن پس این خاطره همواره در ذهن من به عنوان یک خاطره ماندگار مانده است . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص83&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
با اینکه پدرم روحانی بود وپدر و پدر همسرش هم ازروحانیون سرشناس اصفهان بودند ولی هیچ یک از ما فرزندان خودش را تحریک وتشویق به واردشدن به لباس روحانیت یا فراگیری علوم حوزوی نمیکرد. ایشان بر خلاف بعضی از روحانیون که اصرار دارند حتماً یکی از فرزندانشان به کسوت روحانیت درآید تا به قول خودشان این چراغ در خاندان آنان روشن بماند مارا در راه وروش زندگی مان کاملاً آزاد گذاشته بود وبه انتخاب ما هرچه که بود به دیده احترام می نگریست .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص85&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
به تشویق پدرم صندوق قرض الحسنه ای در منزل تهیه کرده بودیم وپولهایمان را روی هم میگذاشتیم وبه همدیگر قرض میدادیم کار هم خیلی حساب وکتاب داشت. دفترچه های کوچکی برای پرداخت اقساط تهیه شده بود و کارهای آن به عهده من بود .کتا بخانه ما هم در منزل حساب وکتاب داشت و کارت عضویت صادر میکردیم و کتابهایی را که به امانت میدادیم در دفتری ثبت میکردیم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص85&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در درسهایی که ما گاه مشکل داشتیم پدرم به ما کمک تحصیلی میکرد واگر در درسی تبحر لازم را نداشت خودش را با مطالعه به آن سطح از درس میرساند وما راکمک میکرد. درکتابی که ما حصل سخنرانی های تربیتی ایشان است هم به والدین پیشنهاد کرده است تا آنجایی که میتوانید خودتان را به درس بچه هایتان برسانید وتنها در مواردی که نمی توانید به آن سطح برسید از معلم خصوصی وتقویتی کمک بگیرید . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص90&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
یکی از دوستان نزدیک که با آقای بهشتی روابط نزدیکی داشت برای من تعریف میکرد شهید بهشتی برای اینکه فرهنگ قرض الحسنه را در منزل پیاده کند به خانمشان پول میداد ومیگفت اگر بچه ها بیشتر از پول ماهانه شان خواستند به آنها قرض بده تا سرماه آن را پس بدهند تا به این شکل با فرهنگ قرض الحسنه آشنایی پیدا کنند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص60&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
نظم فوق العاده و شگفت انگیز پدرم در منزل هم وجود داشت اما به اهل خانه تحمیل نمیشد در عین حال هریک از ما میدانستیم اوقات هریک از ما با ایشان مشخص است. مثلاً نظم در منزل ما چنان بود که رأس ساعت 5/9 شب همه بچه ها میخوابیدند وکسی از تعیین این ساعت احساس تحمیل نظم نمیکرد چون میدانستیم روال این است. البته مادرمان هم مثل پدرمان منظم و جدی بود ومیشد گفت پدرم با زیرکی خاصی بعضی ازمسائل را از زبان مادرمان به ما منتقل میکرد چون در این باره باهم حرف میزدند وهماهنگ بودند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص63&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
پدرم قبل از اینکه در خانواده برای ما فرزندان خود پدر باشند به عنوان استادی مهربان وارجمند محسوب میشدند که از شخصیتی به تمام معنا جامع برخوردار والگویی روشن برای آنان بود ند. خلق وخوی ایشان درمنزل خلق وخویی پیامبرانه بود ورفتارشان با همسر وفرزندان در کمال رأفت، رحمت و مهربانی و همانند او بود .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص69&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
یکی از دوستان تعریف میکرد روز جمعه خدمت آقای بهشتی رسیدیم وگفتیم یکی از مقامات سیاسی خارجی که به تهران آمده ازشما تقاضای ملاقات کرده است .ایشان نپذیرفتند و گفتند من این ملاقات را نمیپذیرم مگر اینکه امام به من تکلیف بفرمایند ولی اگر ایشان این تکلیف را نمیکنند نمی پذیرم چون برای خودم برنامه دارم وامروز که جمعه است متعلق به خانواده من است ودر این ساعات باید به فرزندانم دیکته بگویم واز نظر درسی به آنهاکمک کنم وبه کارها ی خانه برسم چون روز جمعه من مخصوص خانواده است . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص70&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
ایشان چون اهل جد بود، ناهار خوردن وصحبت کردنش هم جدی بود وهمه کار وزندگی را جدی تعقیب میکرد. وبرای مثال اگر فرضاً قبل از انقلاب روزهای جمعه را تصمیم به تعطیل کردن میگرفت جداً تعطیل میکردوهیچ کاری را نمی پذیرفت چون فکر میکرد روز جمعه راباید با همسر وفرزندانش بگذراند. لذا می بینیم چقدر این گذراندن ها اثر هم داشته، یعنی واقعاً فرزندان ایشان فرزندان زبده ای هستند که خداوند انشاءالله خط وجهت وفکرشان را تا آخر حفظ کند. به هر حال ایشان هر وقت فکر میکرد جمعه را باید با بچه هایش بگذراند میگذرانید وهمان کاررا هم جدی انجام میداد، یا اگر مثلاً فرض کنید با بچه هایش میخواست در حیاط خانه بازی کند این کار را هم جدی انجام میداد، یعنی هیچ حالت شوخی وهزل وشل وول حرکت کردن مطلقاً در او نبود واین یکی از خصلت های بسیار مهم ایشان بود ودرکنار این خصلت این قدر مهربان وعاطفی بود که با احساس، جنبه های عاطفی قضایا را همیشه ملحوظ میداشت .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص70&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
بارها شاهد بودم بعضی میخواستند روزجمعه برای کاری که داشتند خدمت آقای بهشتی برسند ومشکل خودشان را مطرح کنند ونظر ایشان را بگیرند وآقای بهشتی به آنها میگفت جمعه من مال خانواده است .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص70&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
پدرم درخانه به ما وقت معینی را اختصاص میداد که غالباً جمعه ها بود. ولی اینکه مثل بیرون وقت راتعیین کند و در دفتر بنویسد نبود. مثلاًَ میگفت عصر جمعه در این مورد باهم صحبت میکنیم یعنی جمعه های ایشان تازمان پیروزی انقلاب تماماً متعلق به مابود. وقتی انقلاب شد نیمی از روز جمعه مال ما بود . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص71&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
آقای بهشتی موقع عید نوروز مبلغی را به وین می فرستادند ومیگفتند من به بچه های دیگرم که در ایران هستند عیدی داده ام این عیدی هم مال ملوک خانم است که در ایران نیست تا اگر میخواهد چیزی برای خودش بخرد از این پول بخرد. درمواردی هم از پولهای شخصی خودشان که جهت خریدهای مرتبط به خودشان مثل کتاب ونظایر من داشتند در نامه مینوشتند که معادل این مبلغ به دخترم به عنوان عیدی پول بدهید واز حساب من کم کنید .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص73&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
یک روز مقاله ای درباره چین نوشته بودم در روزنامه جمهوری اسلامی چاپ شد. خبر به پدرم رسید. وقتی مرا دیدند باچهره ای که خوشحالی از آن میبارید گفتند دخترم تو این مقاله را نوشته ای ؟ گفتم بله. خیلی مرا تشویق کردند وگفتند شما این کار را ادامه بده وسعی کن زیاد مطالعه کنی ودر فعالیتهای اجتماعی شرکت کنی. به ایشان گفتم اگر بخواهم با وجود دو فرزند کوچک تدریس کنم چی ؟ گفتند خوب است ولی ساعات تدریس ات را کم بگیر وبه جای 24 ساعت 12 ساعت حق التدریس بگیر که به زندگی ات برسی . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص78&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
با اینکه برادرم به لحاظ فعالیتهای سیاسی واجتماعی خیلی در تلاش بودندولی این فعالیتها مانع رسیدگی ایشان به خانواده نمی شد. توجه به بنیان خانواده رادر هیچ زمان وموقعیتی حتی در خطیرترین مسئولیتهایی که داشت فراموش نمیکرد. درهمین گرفتاریهای زیاد که از اصفهان مهمان ایشان شده بودم به منزل آمد ولی لباسش را درنیاورد. پرسیدم اگر برنامه ای ازقبل دارید مزاحم شما نمیشوم .گفتند نه خواهر جان امشب برنامه من بازدید ازاتاق علیرضاست .ایشان برخودشان واجب میدانستند در مقاطع زمانی خاصی مثلاً این عید با لباس رسمی ازیکایک فرزندان خود در اتاقها یشان بازدید عید داشته باشد درست مثل دیدارهایی که در بیرون از منزل با دیگران داشت .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص81&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
وقتی به آلمان رفتیم در مدارس مختلط درس می خواندیم ودر پارکها واماکن عمومی بعضاً با صحنه های زننده مواجه میشدیم، تلویزیون آلمان را نیز که وضع مشابهی داشت میدیدم ولی نوعی کنترل درونی در ما به وجود آمده بود که از اینکه کار زشتی را انجام بدهیم یا صحنه زشتی راتماشا بکنیم یا حرف زشتی را بزنیم خجالت میکشیدیم و حیا میکردیم. هنوز این رویه یکی از معماهای درونی برای من است که ایشان چگونه این کنترل درونی رادر ما ایجاد میکرد چون پدرمان با ما خیلی رفیق بود ومیتوانم بگویم نزدیک ترین دوستان ورفقای ما به ما بودند همان گونه که انسان در حضور رفیق صمیمی خود خجالت میکشد کار بدی بکند ویا حرف زشتی بزند ما هم همین حجب وحیا را درباره پدرمان داشتیم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص85&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
من در دوران نوجوانی وجوانی کتاب زیاد میخریدم وپدرم دراین باره نه تنها هیچ حرفی نمیزد بلکه بعضی اوقات که برای خرید کتاب جدیدی به بازار میرفتم همرا ه من می آمد .ایشان نظر ما را درباره کتابهایی که میخواندیم حتماً‌میگرفت. یک باریکی از روحانیون مشهد کتابی نوشته بود ویک نسخه از چاپ آن را به ایشان هدیه داد. پدرم این کتاب را به من داد ومن هم وقتی دیدم درآن کتاب که کشکول مانند بود حرفهای خلاف ادبی هم به صورت طنز نوشته شده نظرم را به پدرم گفتم. وقتی آن فرد برای دیدن پدرم آمده بود ایشان ازمن خواست نظرم رادرباره کتابی که نوشته بود بیان کنم که من با نهایت خجالت از آن فرد نظریاتم را گفتم. هدف ایشان آن بود که هم نویسنده نظر نویسنده مخاطب را درباره نوشته اش بداند وهم من جرئت اظهار نظر شخصی ام را داشته باشم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص87&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
عصر یکی از روزهای تابستان که پدرم استراحت میکرد در اتاق مطالعه ایشان مشغول مطالعه کتابی بودم که حین مطالعه به خواب رفتم. عصر آن روز آقای محمود حکیمی با پدرم قرار ملاقاتی داشت که طبق معمول در کتابخانه بود. ناگهان من بیدار شدم دیدم پدرم بدون آنکه مرا بیدار کند جلسه اش را با آقای حکیمی برقرار کرده و مشغول صحبت است. چون قبلاً کتابی از ایشان را خوانده و نظریاتم را به پدرم گفته بودم وقتی خواستم سریعاً از اتاق خارج شوم مرا صدا کرد وگفت علیرضاجان ایشان آقای حکیمی است، نکاتی راکه در مورد کتاب ایشان گفتی تکرار کن تا ایشان هم نظریات تو را بشنود. من هم که قدری نظر انتقادی داشتم با شرمندگی نظریاتم را مطرح کردم وبلافاصله ازشدت خجالت از اتاق خارج شدم. هدف پدرم این بود که به ما جرئت اظهار نظر دربرابر دیگران را به وجود بیاورد واین روحیه رادرما تقویت کند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص88&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
در دوران جوانی به کار نویسندگی علاقه زیادی داشتم ومطالب خوبی مینوشتم لذا پس از اتمام تحصیل دوران متوسطه تصمیم گرفتم در رشته ادبیات در دانشگاه ادامه تحصیل بدهم. یک روز پدرم پرسید شما میخواهی چه کار کنی ؟ گفتم میخواهم در رشته فرهنگ وادب تحصیل کنم .پرسید چرا؟ گفتم میخواهم نویسنده بشوم. پرسیدند به من بگو آیا این داستانهای خوبی را که مینویسی قصد داری چاپ کنی یا نه ؟ گفتم بله قصد چاپ آنها را دارم .گفتند خوب حالا اگر قصد چاپ کردی ونوشته هایت را پیش ناشر بردی واو گفت نه من این قسمت هارا نمیپسندم وباید حذف کنی یا عوض کنی وتو هم بگویی نه حذف نمیکنم و لذا ناشر کتابت را چاپ نکند واز طرفی به حق التألیفی که او به تو میدهد هم برای زندگیت نیاز داری چه کار میکنی ؟ گفتم نمیدانم. گفت خوب حالا که نمیدانی برو یک شغل راانتخاب کن که استقلال مالی ات را حفظ کنی ولی از لحاظ اظهار عقیده هم آزاد باشی .  &lt;br /&gt;
بعد گفت به نظر من برو در رشته مهندسی درس بخوان ولی نویسندگی را به عنوان یک شغل دوم برای خودت در نظر داشته باش . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص88&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
وقتی برادرم محمد رضا می خواست رشته تحصیلی خود را دردانشگاه انتخاب کند وبا پدرم مشورت کرد پدرم به او گفت برو با برخی از دوستان پزشک از جمله با آقای دکترحبیب الله پیمان مشورت کن ولی به او گفت در هر حال باید کاری باشد که استقلال مالی تورا حفظ بکند . &lt;br /&gt;
روش ایشان آن بود که فرزندانشان انتخاب گر بار بیایند ودر کارهایی که میخواهند بکنند انتخاب کننده اصلی باشند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص89&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
پدرم خیلی به انس ما به قرآن توصیه میکرد وخودشان هم انس زیادی با قرآن داشت .من معمولاً نوارهای اساتید مصری قرآن را از مدرسه میگرفتم وحین درس خواندن گوش میکردم. یک بار پدرم به اتاق من آمد ومرا درحال مطالعه درس ریاضی دید که صدای قرآن هم بلند بود خندید وگفت اقلاً این را موقع درس خواندن خاموش کن . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص90&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
پدرم سعی میکرد وسایل تفریح مارا در منزل فراهم کند تا ما نیازمند تفریح در بیرون از خانه که جو سالمی نداشت نشویم مثلاً در آن زمان برای ما در منزل آپارات نمایش فیلم 8 میلیمتری خریده بود که میتوانستیم این فیلم ها را ببینیم .وسایل نجاری داشتیم، میز پینگ پنگ داشتیم، ماشین تایپ وتحریر داشتیم، وسایل فوتبال دستی خریده بودیم، نوارهای متعدد قرآن داشتیم واز وسایل سرگرمی چیزی کم نداشتیم. به موقع دوچرخه یا موتور سیکلت هایی که رایج بود برای ما میخریدند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص90&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85</id>
		<title>شهید سید محمد بهشتی - بخش چهارم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85"/>
				<updated>2020-01-13T00:17:48Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در منزل مقررات خاصی داشتیم مثلاً در آلمان که معمولاً‌مردم زودتر میخوابند و زود هم بلند میشوند ما سرساعت 9میخوابیدیم. بعضی شبها که پدرم با مادرم به میهمانی میرفت وما در خانه تنها بودیم سر ساعت می خوابیدیم ومقررات خانه را رعایت میکردیم چون این نظم را قبول داشتیم و پذیرفته بودیم. زمینه این پذیرش هم آن بود که خود ایشان درمنزل ودر رعایت مقررات منزل برای ما الگو بودند واین طور نبود که توصیه مستقیم بکنند ولی خودشان از این مقررات عدول کنند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص92&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ،‌ قانون &lt;br /&gt;
امور مالی خانه حساب وکتاب خاصی داشت. مبلغ خاصی را به صورت هفتگی به مادرم میدادند که خرج خانه بکند ولی به او نمیگفتند با این پول چه کار بکن وچه کار نکن وسخت گیری نمیکردند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص96&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مدیریت &lt;br /&gt;
آقای بهشتی بر خلاف بعضی از مقدسین که سخت گیریهایی را که در شرع نیامده بر اهل خانواده شان تحمیل میکنند درباره خانواده ورعایت حقوق زن و فرزند متعارف خیلی ها در جامعه همخوانی نداشته باشد .در اغلب سفرهایی که امکان داشت خانواده را ببرند حتی در سفرهای کاری خانواده را میبردند ودر آن سفر اگر برای کار وقتی میگذاشتند نصف روز یا روزی را با خانواده صرف میکردند مثلاً به مشهد میرفتند وبا علمای بر جسته مشهد ملاقاتها ودیدارهایی داشتند چند روزی را مخصوص خانواده داشتند واگر در این اوقات که مخصوص خانواده بود به جلسه ای دعوت میشدند نمیرفتند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص84‌&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مسافرت &lt;br /&gt;
پدرم به ما امر ونهی نمیکردند مثلاً‌به من که دختر بزرگ خانواده بودم هیچ وقت نمیگفتند چون من یک روحانی هستم شناخته شده هستم حتماً‌باید چادر مشکی سرت کنی یا کفش وجوراب مشکی بپوشی. حتی یکبار هم این امر و نهی اتفاق نیفتاد ولی راهنمایی میکردند به طوری که وقتی به آلمان رفتیم من ده ساله بودم وبا محیط مختلط آلمان درامر حجاب بسیار مشکل داشتم. حتی در آنجا به من امر ونهی نمیکرد ند که حتماً باید روسری سر کنی وجوراب کلفت بپوشی حال آنکه در آن محیط هر اتفاقی می افتاد اصلاً مهم نبود وخودش را نشان نمیداد ولی با راهنمایی کلی که به من میکردند من به انتخابی که میخواستند رسیدم ودر آن شرایط سخت زندگی در خارج که اصلاً بحث محرم ونامحرم درکلاس ومدرسه مطرح نبود به رغم همه شرایطی که داشتن حجاب را مشکل میکرد با حجاب کاملاً اسلامی به مدرسه میرفتم .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص75&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ،‌ مشورت &lt;br /&gt;
یک بار که درخدمت آقای بهشتی بودم در حال ترجمه قرآن بودند وبه من فرمودند الان ترجمه جزء اول را تمام کردم بعدفرمودند من به این نتیجه رسیده ام که بسیاری از مسائلی که در ذهن فارسی زبانها درباره قرآن مطرح است مربوط به خود قرآن نیست بلکه به ترجمه نامناسب آن ارتباط دارد چون مترجمان به گونه ای آیات قرآن را ترجمه کرده اند که ایجاد سؤال کرده است درحالی که اگر آیات قرآن را نزدیک به مفهوم اصلی آن ترجمه کرده بودند. 20 نسخه ازترجمه آن را فتوکپی کرده وبه افراد مختلف از جمله بنده جهت اظهار نظر دادند تا نظر آنها را ازلحاظ ادبی، معنایی داشته باشند. درجلسه ای که در خدمتشان بودیم به پسر کوچکشان علیرضا هم که آن موقع کلاس سوم ابتدایی بودند گفتند آقا علیرضا شما هم نظرتان را بگویید. عده ای که نشسته بودند خنده شان گرفت که بچه سوم ابتدایی چه میداند که نظر بدهد، آن هم درباره ترجمه حمد .آقای بهشتی که خنده تعجب آمیز آنها را دیدند گفتند اتفاقاً نظر ایشان برای من مهم است چون ترجمه ای که من نوشته ام باید برای دانش آموزان هم قابل استفاده باشد ومن میخواهم بدانم فردی به سن وسال او از ترجمه من چه می فهمد. اتفاقاً علیرضا مشکلی را مطرح کرد که آقای بهشتی به او گفتند بارک الله، اشکال تو به این تر جمه وارد است .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص86&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ،‌ مشورت &lt;br /&gt;
زندگی در یک‌آپارتمان در آلمان خیلی یکنواخت وخسته کننده بود به خصوص برای ما فرزندان خردسالی بودیم واز ایران با آن همه آشنایانی که داشتیم وارد محیط غربت شده بودیم. پدرم برای جبران این مسئله معمولا ً آخر هفته مارا به اطراف هامبورگ برای تفریح واستراحت میبرد. نکته جالب اینجابود که حتماً قبل از این مسافرتهای کوتاه از همه ما سؤال میکردند بچه ها این هفته کجا برویم بهتر است ؟وقتی نظر مارا میگرفتند حرکت میکردیم. با این روش حتی برادر خردسال چند ساله ام احساس میکرد نظرش درخانه مهم است وبه حساب می آید. درقم هم که بودیم ما را برای تفریح به باغهای اطراف میبردند که در آن زمان این کار در طبقه روحانی اصلاً مرسوم نبود واگر کسی این کار را میکرد مورد تهمت واقع میشد . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص73&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ،‌ مشورت &lt;br /&gt;
وقتی پدرم میخواستند برای مثلاً روز تولدمان هدیه ای بخرند این طور نبود که هر چه خودشان تشخیص میدادند بخرند وهدیه کنند بلکه قبلاً با ما مشورت میکردند واز ما میپرسیدند چه چیزهایی رادوست داریم یا نیاز داریم تا برایمان بخرند. گاهی هم خودمان را همراه میبردند .مثلاً یک بار که به یک مغازه رفتیم از من پرسید اسباب بازی میخواهی یا لوازم التحریر یا لباس ؟ ودر نهایت آنچه دوست داشتم برایم میخرید . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص74&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ،‌ مشورت &lt;br /&gt;
وقتی پدرم میخواستند برای مثلاً روز تولدمان هدیه ای بخرند این طور نبود که هر چه خودشان تشخیص میدادند بخرند وهدیه کنند بلکه قبلاً با ما مشورت میکردند واز ما میپرسیدند چه چیزهایی رادوست داریم یا نیاز داریم تا برایمان بخرند. گاهی هم خودمان را همراه میبردند .مثلاً یک بار که به یک مغازه رفتیم از من پرسید اسباب بازی میخواهی یا لوازم التحریر یا لباس ؟ ودر نهایت آنچه دوست داشتم برایم میخرید . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص74&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، هدیه &lt;br /&gt;
ما معمولاً سالی دوبار برای دیدار با اقوام وخویشاوندان به اصفهان می رفتیم که عید نوروز وتابستان بود. پدرم این روزها رابین منزل مادرشان منزل مادر همسرشان تقسیم میکردند واز اقوام دیدار میکردند وگاه ربع ساعت زمان این دیدارازهریک از اقوام بود .غالباً هدایایی هم از تهران برای اقوام میبردند. مثلاً چون علاقه خاصی به عطرگل یاس داشتند در ایام نوروز وآخر سال شیشه بزرگی از این عطرمیخریدند وما با سرنگ آن را در شیشه های کوچکتری خالی میکردیم وبه فرزندان اقوام این عطرها را هدیه میدادند. درا ین روزها ازبعضی از همسایگان وکسبه قدیمی محل هم دیدن می کردند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص49&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، هدیه&lt;br /&gt;
یکی از صفات خوب پدرم درخانه این بود که باحوصله خاصی به تمام سؤالات مادر منزل گوش میدادند وآنها را به دقت جواب میدادند. حتی برای ما زمینه ایجاد سؤال میکردند مثلاً مرتب برای ما کتاب میخریدند تا مطالعه ما بیشتر از گذشته شود ولی هرگز این روحیه رانداشتند که با سلیقه خاص خودشان برای ما کتاب بیاورند. بلکه کتابهای گوناگون وبا سلیقه های متفاوت میخریدند تا ما با تفکر وسلیقه ها ی متفاوت آشنا شویم وهرگز ما را از خواندن کتابی منع نکردند&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص76&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، هدیه&lt;br /&gt;
آقای بهشتی موقع عید نوروز مبلغی را به وین می فرستادند ومیگفتند من به بچه های دیگرم که در ایران هستند عیدی داده ام این عیدی هم مال ملوک خانم است که در ایران نیست تا اگر میخواهد چیزی برای خودش بخرد از این پول بخرد. درمواردی هم از پولهای شخصی خودشان که جهت خریدهای مرتبط به خودشان مثل کتاب ونظایر من داشتند در نامه مینوشتند که معادل این مبلغ به دخترم به عنوان عیدی پول بدهید واز حساب من کم کنید .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص73&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، هدیه&lt;br /&gt;
من چندین بار باخانواده به منزل آقای بهشتی رفت وآمد کرده ام واز نزدیک شاهد برخورد مهربانانه وجذاب وآکنده از محبت ایشان نسبت به اهل خانه وبه خصوص فرزندانشان بوده ام. با فرزندشان درکمال ادب واحترام برخورد میکرد مثلاً وقتی میخواست ایشان را صدا بزند میگفت آقا محمد رضا، عزیزم بیا واین کاررا انجام بده .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص81&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ادب &lt;br /&gt;
از آقای جوادی که ازدوستان دوران طلبگی وتحصیلی شهید بهشتی در اصفهان بودند شنیدم که میگفت آقای بهشتی در حجره اش کاغذی را روی دیوار زده بود و روزانه خودش را روی آن کاغذ نوشته بود شامل ساعت ورود به حجره، وقت صرف صبحانه، ساعت مطالعه، ساعت مباحثه، ساعت گپ زدن با دوستان که تا ظهر را معین وثبت کرده بود. ایشان ربع ساعت را برای گپ زدن وصحبت با دوستان طلبه که پیش او می آمدند معین کرده بودند. وقتی این ربع ساعت تمام می شد به آنها می گفت آقایان من وقتم تمام شد وحالا باید برای کار دیگری بروم اگر شما میخواهید درحجره بمانید این کلید خدمت شما باشد بنشینید وبعد که خواستید بروید در حجره را قفل کنید وتشریف ببرید . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص52&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ادب &lt;br /&gt;
مادرم میگفت وقتی باخواهر وبرادرت بیرون میرفتیم هیچ وقت ندیدم برادرت قدمی جلوترازخواهرت بردارد درراه رفتن براوسبقت بگیرد. این بدان علت بود که خواهر بزرگترم دو سال از برادرم بزرگتر بودکه البته این رفتارالگویی بود که ایشان از پدرم درخانه فراگرفته بود &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص46&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ادب &lt;br /&gt;
وقتی برای دیدن اقوام وفامیل به اصفهان میرفتیم پس از آنکه مستقر میشدیم پدرم با فاصله بیست دقیقه بلافاصله آماده میشد وبه دیدن افرادی که در نظر داشت میرفت .&lt;br /&gt;
اقوام درجه اول رادرمرحله اول دسته بندی میکرد وازآنها دیدن میکرد واقوام وفامیل درجه دوم رادرمرحله بعدی قرار میداد واگراین وقت به همه نمی رسید بقیه رادرسفرهای بعدی که معمولاًدرسال دو سه سفر می شد برنامه ریزی میکرد وبه ترتیب به همه سرمیزد وهرکی را که ندیده بود می دید. هر جا هم می رفت ربع ساعت می نشست وبرمی خاست. البته پیش خواهرانش بیشتر می نشست. در همه این دیدارها رفتار ایشان احترام آمیز ودر عین حال احترام بر انگیز بود. در این دیدارها خیلی با بچه ها صمیمی می شد. مثلاً از آنهامی پرسید چه چیزهایی را دوست داری، به چه بازیهایی علاقه داری. گاهی هم از درسشان سؤال میکرد . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص49&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، برنامه ریزی &lt;br /&gt;
در منزل مقررات خاصی داشتیم مثلاً در آلمان که معمولاً‌مردم زودتر میخوابند و زود هم بلند میشوند ما سرساعت 9میخوابیدیم. بعضی شبها که پدرم با مادرم به میهمانی میرفت وما در خانه تنها بودیم سر ساعت می خوابیدیم ومقررات خانه را رعایت میکردیم چون این نظم را قبول داشتیم و پذیرفته بودیم. زمینه این پذیرش هم آن بود که خود ایشان درمنزل ودر رعایت مقررات منزل برای ما الگو بودند واین طور نبود که توصیه مستقیم بکنند ولی خودشان از این مقررات عدول کنند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص92&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، برنامه ریزی&lt;br /&gt;
از آقای جوادی که ازدوستان دوران طلبگی وتحصیلی شهید بهشتی در اصفهان بودند شنیدم که میگفت آقای بهشتی در حجره اش کاغذی را روی دیوار زده بود و روزانه خودش را روی آن کاغذ نوشته بود شامل ساعت ورود به حجره، وقت صرف صبحانه، ساعت مطالعه، ساعت مباحثه، ساعت گپ زدن با دوستان که تا ظهر را معین وثبت کرده بود. ایشان ربع ساعت را برای گپ زدن وصحبت با دوستان طلبه که پیش او می آمدند معین کرده بودند. وقتی این ربع ساعت تمام می شد به آنها می گفت آقایان من وقتم تمام شد وحالا باید برای کار دیگری بروم اگر شما میخواهید درحجره بمانید این کلید خدمت شما باشد بنشینید وبعد که خواستید بروید در حجره را قفل کنید وتشریف ببرید . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص52&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، برنامه ریزی&lt;br /&gt;
نظم فوق العاده و شگفت انگیز پدرم در منزل هم وجود داشت اما به اهل خانه تحمیل نمیشد در عین حال هریک از ما میدانستیم اوقات هریک از ما با ایشان مشخص است. مثلاً نظم در منزل ما چنان بود که رأس ساعت 5/9 شب همه بچه ها میخوابیدند وکسی از تعیین این ساعت احساس تحمیل نظم نمیکرد چون میدانستیم روال این است. البته مادرمان هم مثل پدرمان منظم و جدی بود ومیشد گفت پدرم با زیرکی خاصی بعضی ازمسائل را از زبان مادرمان به ما منتقل میکرد چون در این باره باهم حرف میزدند وهماهنگ بودند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص63&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، برنامه ریزی&lt;br /&gt;
در جلسات عصر چهارشنبه که قبل از انقلاب در منزل آقای بهشتی تشکیل میشد و بعضی از مبارزان خدمت ایشان میرسیدند ومسائل ومشکلات شان را مطرح میکردند یک بارآقای بهشتی به عده ای از آنها گفتند رفقا اگر میخواهند زندگی بکنند به خانواده هایشان در زندگی سخت نگیرند چون نمیشود در یک زندگی عادی دو نوع حیات داشت. اگر میخواهید زندگی غیر چریکی داشته باشید بروید کار بکنید ودرآمد داشته باشید ولی در زندگی تان رعایت انصاف را بکنید چون نمیشود هم بخواهید چریک باشید وهم مهمانی های تشریفاتی راه بیندازید .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص82&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی &lt;br /&gt;
یکی از صفات خوب پدرم درخانه این بود که باحوصله خاصی به تمام سؤالات مادر منزل گوش میدادند وآنها را به دقت جواب میدادند. حتی برای ما زمینه ایجاد سؤال میکردند مثلاً مرتب برای ما کتاب میخریدند تا مطالعه ما بیشتر از گذشته شود ولی هرگز این روحیه رانداشتند که با سلیقه خاص خودشان برای ما کتاب بیاورند. بلکه کتابهای گوناگون وبا سلیقه های متفاوت میخریدند تا ما با تفکر وسلیقه ها ی متفاوت آشنا شویم وهرگز ما را از خواندن کتابی منع نکردند&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص76&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، صبر &lt;br /&gt;
اگر کسی در منزل از دیگری بدگویی میکرد با عکس العمل فوری پدرم متوقف میشد وحرفش را نیمه تمام میگذاشت چون پدرم در خانه نه داد میزدند و نه عصبانی میشدند. حداکثر حالت عصبانی ایشان این بود که چهره ایشان از شدت ناراحتی قرمز میشد. ما وقتی به چهره برافروخته ایشان نگاه میکردیم حساب کار دستمان می آمد . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص72&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ،‌ عصبانیت &lt;br /&gt;
یکبار در جلسه ای خانوادگی یکی از منسوبان آقای بهشتی برای اینکه لجاجت خودرا با آقای بهشتی آشکار کند اسکناسی را از جیب خود بیرون آورد وعکس شاه را که روی آن چاپ شده بود چند باربوسید .آقای بهشتی به اوگفتند من نمی خواهم تو مثل من فکر کنی ولی تو الان خودت نیستی. من میخواهم خودت باشی نه چیز دیگر .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص49&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ،‌ عصبانیت &lt;br /&gt;
پدرم درباره تربیت بچه ها نظریات تربیتی خاصی داشت. ایشان معتقد بود از دور نگاهتان را به بچه ها داشته باشید وبر رفتارشان مراقبت بکنید ولی تلاش کنید احساس فرزند این باشد این کاری را که میکند خودش انتخاب کرده است. وخودش آن را انجام میدهد .هیچ گاه پیش نیامد ما به عنوان فرزندان ایشان با مسئله ای برخورد کنیم که با این استدلال که چون من دارم می گویم باید این کار را بکنید مارا مخالف میلمان وادار به انجام دادن کاری کند. هیچ وقت ما راتحقیر نکرد در حضور دیگران وحتی در غیر حضور دیگران ونه حتی تنهایی به ما اهانت نکرد. در نهایت اگر خیلی از ما ناراحت میشد محکمتر با ما صحبت میکرد اما باز این امر به گونه ای نبود که در ما شکستگی شخصیت ایجاد کند واز این جهت همیشه مطمئن بودیم حریم ما محفوظ است واز طرف ایشان مخدوش نخواهد شد .&lt;br /&gt;
ایشان هیچ وقت ما را استهزا نکرد وبا دیگران مقایسه نکرد که مثلاً‌ببینید پسر فلانی چطور است. درباره نماز با اینکه حساسیت زیادی ازخود نشان میداد اما هیچ وقت احساس تکلفی از ایشان در رابطه با نمازمان احساس نمیکردیم و من یاد ندارم که مثلاً با لحن خاصی بگوید فلانی پاشو وقت نماز است، یا چرا بلند نمیشوی نمازت را بخوانی .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص64&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ،‌ عصبانیت &lt;br /&gt;
یکروز شهید بهشتی در مدرسه فیضیه برای طلاب سخنرانی داشتند وبه درخت توتی که درمدرسه هست اشاره ای کردند وگفتند این درخت توت شاهد فریادهای من در بحث بوده است. بعد گفتند ولی مسئله ای پیش آمد که ناچار شدم این مسیر رارها کنم. بعد به قضیه ای اشاره کردند که در درس مرحوم علامه طباطبایی شرکت کردم و درهمان جلسه اول در مطالب ایشان به نظر من اشکالی داشت که من صلاح ندیدم در همان جلسه اول اشکال کنم لذا صبر کردم درس تمام شد ووقتی خواستند به منزل بروند اشکالم را مطرح کردم خیلی با آرامش جواب دادند باز به جواب ایشان اشکال کردم وباز به من جواب دادند واز این تاریخ بود که دیگر تصمیم گرفتم بدون فریاد اشکال کنم واینکه می بینید به آرامی جواب شما را میدهم تأثیر این برخورد مرحوم علامه با من بود . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص55&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ،‌ عصبانیت&lt;br /&gt;
من در تمام عمرم دوبار پدرم را خیلی ناراحت دیدم یکی هنگامی که خبرفوت پدرشان را شنیدند وبا ماشین یکی از اقوام به اصفهان رفتیم که در مسیرگریه می کردند وناراحت بودند. مرتبه دوم وقتی بود که آقای مطهری به شهادت رسیدند که میتوانم بگویم به مراتب ناراحت تر از فوت پدرخودبودند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص47&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ،‌ عصبانیت&lt;br /&gt;
نظم فوق العاده و شگفت انگیز پدرم در منزل هم وجود داشت اما به اهل خانه تحمیل نمیشد در عین حال هریک از ما میدانستیم اوقات هریک از ما با ایشان مشخص است. مثلاً نظم در منزل ما چنان بود که رأس ساعت 5/9 شب همه بچه ها میخوابیدند وکسی از تعیین این ساعت احساس تحمیل نظم نمیکرد چون میدانستیم روال این است. البته مادرمان هم مثل پدرمان منظم و جدی بود ومیشد گفت پدرم با زیرکی خاصی بعضی ازمسائل را از زبان مادرمان به ما منتقل میکرد چون در این باره باهم حرف میزدند وهماهنگ بودند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص63&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم &lt;br /&gt;
از پدرم یادداشتهایی بسیارمنظم درباره مراحل رشد دوران خردسالی ما داریم که مثلاً نوشته امروز محمد رضا فلان سرود رایاد گرفته و میخواند ودر ضمن چند کلمه از فلان سوره را هم یاد گرفته است که نشان میدهد در این امر مثل سایر کارهایشان نظم ودقت خاصی داشته است &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص63‌&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم &lt;br /&gt;
در منزل مقررات خاصی داشتیم مثلاً در آلمان که معمولاً‌مردم زودتر میخوابند و زود هم بلند میشوند ما سرساعت 9میخوابیدیم. بعضی شبها که پدرم با مادرم به میهمانی میرفت وما در خانه تنها بودیم سر ساعت می خوابیدیم ومقررات خانه را رعایت میکردیم چون این نظم را قبول داشتیم و پذیرفته بودیم. زمینه این پذیرش هم آن بود که خود ایشان درمنزل ودر رعایت مقررات منزل برای ما الگو بودند واین طور نبود که توصیه مستقیم بکنند ولی خودشان از این مقررات عدول کنند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص92&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم &lt;br /&gt;
مثل منزل ماکمتر منزلی در قم بود که از وسایل صنعت جدید مثل رادیو درآن خبری باشد. شاید در اولین خانه هایی که درقم رادیو وارد شد خانه ما بود که پدرم از آن به عنوان ابزار کسب خبر استفاده میکردند وآن را هم در طاقچه ای گذاشته بودند که هرکس به خانه ما می آمد میتوانست آن را ببیند. چون ایشان هیچ ابایی از این نداشتند کسی آن را ببیند. بعد ها هم که تلویزیون آمد بلافاصله خریدند ولی استفاده از آن حساب شده بود وما طبق آموزشی که از ایشان میدیدیم بدون اینکه به ما امر و نهی کنند بعضی از برنامه های آن را که نسبتاً‌سالمتر از بقیه بود میدیدیم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص93&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم &lt;br /&gt;
درجلسات خانوادگی که بابرادرم داشتیم دوست داشتند از تک تک اعضای فامیل راجع به وضعیت شان سؤال کنند. در فروردین سال 60 که به اصفهان آمدند به من گفتند برنامه ای تنظیم کنید همه فامیل بیایند آنها را ببینم حالا به صبحانه یاچیز دیگر. وماهم غافل بودیم که این دیدار آخرما با ایشان است.برنامه ای تنظیم کردیم وهمه فامیل رابرای صبحانه دعوت کردیم .پس از اینکه صحبت برادرم با آقایان فامیل تمام شد بلند شدند وبین خانمها آمدند وبا یکایک آنها صحبت واحوالپرسی کردند که چه میکنید چه فعالیتهایی دارید و…. وقتی جلسه تمام شد وایشان داشتند بیرون میرفتند یکی ازفامیل که دیر رسیده بود در وسط کوچه با ماشین برادرم تلاقی کرده بود وبرادرم به راننده ومحافظین گفته بود نگه دارید وجواب شنیده بود وسط کوچه به لحاظ امنیتی نمی توانیم ماشین را متوقف کنیم چون همه حالا فهمیده اند که شما ساعتهاست اینجا هستید وموقعیت ما شناسایی شده است. برادرم به آنها گفته بود این حرف چی هست که شما میزنید ؟ فامیل من برا ی دیدن من آمده ومن باید با او دیدن کنم .بعد از ماشین پیاده شدند و حاج آقا مصطفی بهشتی را که از فامیل نزدیکشان بود درآغوش گرفته واحوالپرسی کردند وبه او گفتند شما باید مرا ببخشید چون من الان جلسه ای دیگر دارم که باید به آن برسم .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص48&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم &lt;br /&gt;
کتابخانه پدرم خیلی منظم بود. یادداشتهای مطالعاتی ایشان به صورتی منظم درزونکن های جداگانه ای دسته بندی ونگهداری میشد که در کمترین فرصت به آنها رجوع واستفاده میکردند. ایشان درهمه کارهایشان منظم بودند. به خود من که همیشه به دلیل دور بودن مدرسه وبیرون از خانه وقت کم می آوردم واز ساعت 6 صبح تا 5 بعد ازظهر وقتم در بیرون بود گفتند چگونه از ساعت 5 بعد از ظهر به بعد همه کارهایت را انجام بدهی که ساعت 10 شب هیچ کاری نداشته باشی. توصیه ایشان این بود که باید شب ها زود بخوابید تا صبح سر حال وسرزنده بلند بشوید در این جهت بود که آموزش تقسیم وقت را به ما یاد میدادند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص81&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم&lt;br /&gt;
درخانه ما همه چیز سر جای خودش بود ونقش پدرم در ایجاد این آرامش خیلی تعیین کننده بود. مثلاً برای برادرهایم که برای مدرسه می بایست کاردستی بسازند و نجاری بکنند اتاقی در زیرزمین منزل آماده شده بود که این کارها در آنجا انجام میشد یا مثلاً برادر کوچکم علاقه خاصی به قرائت قرآن داشت واز صدای خوبی هم برخوردار بود. موقع تمرین قرآن به این اتاق میرفت تا آزادانه به تمرین قرائت قرآن بپردازد . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص80&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم&lt;br /&gt;
با اینکه برادرم به لحاظ فعالیتهای سیاسی واجتماعی خیلی در تلاش بودندولی این فعالیتها مانع رسیدگی ایشان به خانواده نمی شد. توجه به بنیان خانواده رادر هیچ زمان وموقعیتی حتی در خطیرترین مسئولیتهایی که داشت فراموش نمیکرد. درهمین گرفتاریهای زیاد که از اصفهان مهمان ایشان شده بودم به منزل آمد ولی لباسش را درنیاورد. پرسیدم اگر برنامه ای ازقبل دارید مزاحم شما نمیشوم .گفتند نه خواهر جان امشب برنامه من بازدید ازاتاق علیرضاست .ایشان برخودشان واجب میدانستند در مقاطع زمانی خاصی مثلاً این عید با لباس رسمی ازیکایک فرزندان خود در اتاقها یشان بازدید عید داشته باشد درست مثل دیدارهایی که در بیرون از منزل با دیگران داشت .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص81&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم&lt;br /&gt;
شبهای پنجشنبه که در منزل آقای بهشتی جلسه عمومی بود گاهی اوقات تا نیمه شب در منزل ما بود. از ساعت 9 شب تلفنهای مردم را جواب میدادند واین جلسه تا پیروزی انقلاب مستمراً تشکیل میشد. در یکی از سفرها شب جمعه که درمنزل ایشان مهمان بودم اول شب به من فرمودند فلانی اگر کاری ندارید لباسهایتان را بپوشید دراتاق بچه ها وعده داریم .بعد هم خودشان لباسهایشان راپوشیدند وعطر زدند وموهایشان رامرتب کردند وبا همدیگر وارد اتاق آنها شدیم. تاوارد اتاق شدیم من خیلی تعجب کردم چون فکر میکردم کسانی از بیرون آمده و با ایشان ملاقات دارند ولی دیدم در اتاق فقط فرزندان ایشان هستند واز پدرشان دعوت کرده اند که امشب ما جلسه داریم وتریبونی درست کرده بودند وبرنامه جشنی ریخته بودند که با تلاوت قرآن وشعر ومقاله وسرود دسته جمعی ودکلمه ویک مسابقه که آقای بهشتی در این مسابقه شرکت کردند همراه بود و20دقیقه اسلایدهایی را نشان دادند وآقای بهشتی به من فرمودند من یک ساعت ونیم به بچه ها قول داده ام در خدمتشان باشم .در پایان برنامه هم از ما پذیرایی شد. آقای بهشتی از آنها خیلی تشکر کردند. از آن پس این خاطره همواره در ذهن من به عنوان یک خاطره ماندگار مانده است . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص83&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم&lt;br /&gt;
به تشویق پدرم صندوق قرض الحسنه ای در منزل تهیه کرده بودیم و پول هایمان را روی هم میگذاشتیم و به همدیگر قرض میدادیم کار هم خیلی حساب وکتاب داشت. دفترچه های کوچکی برای پرداخت اقساط تهیه شده بود و کارهای آن به عهده من بود .کتا بخانه ما هم در منزل حساب وکتاب داشت و کارت عضویت صادر میکردیم و کتابهایی را که به امانت میدادیم در دفتری ثبت میکردیم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص85&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم&lt;br /&gt;
از آقای جوادی که ازدوستان دوران طلبگی وتحصیلی شهید بهشتی در اصفهان بودند شنیدم که میگفت آقای بهشتی در حجره اش کاغذی را روی دیوار زده بود و روزانه خودش را روی آن کاغذ نوشته بود شامل ساعت ورود به حجره، وقت صرف صبحانه، ساعت مطالعه، ساعت مباحثه، ساعت گپ زدن با دوستان که تا ظهر را معین وثبت کرده بود. ایشان ربع ساعت را برای گپ زدن وصحبت با دوستان طلبه که پیش او می آمدند معین کرده بودند. وقتی این ربع ساعت تمام می شد به آنها می گفت آقایان من وقتم تمام شد وحالا باید برای کار دیگری بروم اگر شما میخواهید درحجره بمانید این کلید خدمت شما باشد بنشینید وبعد که خواستید بروید در حجره را قفل کنید وتشریف ببرید . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص52&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم&lt;br /&gt;
پنجشنبه ها که ساعات کارآقای بهشتی زودتر از روزهای دیگر به پایان میرسید آقای بهشتی از سازمان کتابهای درسی به منزل می آمدند وپس از لحظاتی به بیرون میرفتند وخرید یک هفته منزل را انجام میدادند. برای نمونه وقتی گوشت میخریدند اصرار داشتند گوشت را خودشان قسمت کنند وهرچه خانمشان اصرارمی کردشما خسته هستید وکار دارید بگذارید ما این کار را بکنیم می گفتند نه من هم باید درخانه کاری را انجام بدهم. همه کارها راکه نباید شمابکنید من هم باید درخانه سهمی داشته باشم&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص73&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم&lt;br /&gt;
اگر کسی در منزل از دیگری بدگویی میکرد با عکس العمل فوری پدرم متوقف میشد وحرفش را نیمه تمام میگذاشت چون پدرم در خانه نه داد میزدند و نه عصبانی میشدند. حداکثر حالت عصبانی ایشان این بود که چهره ایشان از شدت ناراحتی قرمز میشد. ما وقتی به چهره برافروخته ایشان نگاه میکردیم حساب کار دستمان می آمد . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص72&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%B3%D9%88%D9%85</id>
		<title>شهید سید محمد بهشتی - بخش سوم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%B3%D9%88%D9%85"/>
				<updated>2020-01-13T00:12:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از دوستان تعریف میکرد روز جمعه خدمت آقای بهشتی رسیدیم وگفتیم یکی از مقامات سیاسی خارجی که به تهران آمده ازشما تقاضای ملاقات کرده است .ایشان نپذیرفتند و گفتند من این ملاقات را نمیپذیرم مگر اینکه امام به من تکلیف بفرمایند ولی اگر ایشان این تکلیف را نمیکنند نمی پذیرم چون برای خودم برنامه دارم وامروز که جمعه است متعلق به خانواده من است ودر این ساعات باید به فرزندانم دیکته بگویم واز نظر درسی به آنهاکمک کنم وبه کارها ی خانه برسم چون روز جمعه من مخصوص خانواده است&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی ، ص70&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل&lt;br /&gt;
در دوران جوانی به کار نویسندگی علاقه زیادی داشتم ومطالب خوبی مینوشتم لذا پس از اتمام تحصیل دوران متوسطه تصمیم گرفتم در رشته ادبیات در دانشگاه ادامه تحصیل بدهم. یک روز پدرم پرسید شما میخواهی چه کار کنی ؟ گفتم میخواهم در رشته فرهنگ وادب تحصیل کنم .پرسید چرا؟ گفتم میخواهم نویسنده بشوم. پرسیدند به من بگو آیا این داستانهای خوبی را که مینویسی قصد داری چاپ کنی یا نه ؟ گفتم بله قصد چاپ آنها را دارم .گفتند خوب حالا اگر قصد چاپ کردی ونوشته هایت را پیش ناشر بردی واو گفت نه من این قسمت هارا نمیپسندم وباید حذف کنی یا عوض کنی وتو هم بگویی نه حذف نمیکنم و لذا ناشر کتابت را چاپ نکند واز طرفی به حق التألیفی که او به تو میدهد هم برای زندگیت نیاز داری چه کار میکنی ؟ گفتم نمیدانم. گفت خوب حالا که نمیدانی برو یک شغل راانتخاب کن که استقلال مالی ات را حفظ کنی ولی از لحاظ اظهار عقیده هم آزاد باشی بعد گفت به نظر من برو در رشته مهندسی درس بخوان ولی نویسندگی را به عنوان یک شغل دوم برای خودت در نظر داشته باش&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص88&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل&lt;br /&gt;
وقتی برادرم محمد رضا می خواست رشته تحصیلی خود را دردانشگاه انتخاب کند وبا پدرم مشورت کرد پدرم به او گفت برو با برخی از دوستان پزشک از جمله با آقای دکترحبیب الله پیمان مشورت کن ولی به او گفت در هر حال باید کاری باشد که استقلال مالی تورا حفظ بکند روش ایشان آن بود که فرزندانشان انتخاب گر بار بیایند ودر کارهایی که میخواهند بکنند انتخاب کننده اصلی باشند .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص89&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل&lt;br /&gt;
پدرم خیلی به انس ما به قرآن توصیه میکرد وخودشان هم انس زیادی با قرآن داشت .من معمولاً نوارهای اساتید مصری قرآن را از مدرسه میگرفتم وحین درس خواندن گوش میکردم. یک بار پدرم به اتاق من آمد ومرا درحال مطالعه درس ریاضی دید که صدای قرآن هم بلند بود خندید وگفت اقلاً این را موقع درس خواندن خاموش کن ! &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص90&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل&lt;br /&gt;
زمانی که پدرم برای برادرم که در دبیرستان درس میخواند یک میز ارج به قیمت صد تومان خریده بود که در آن زمان پول قابل توجهی بود من هم گفتم میز میخواهم .ایشان گفت شما از پول توجیبی که میگیری میتوانی میز تهیه کنی. من گفتم این پول که کفاف خرید میز را نمیدهد. گفتند خوب از من قرض الحسنه بگیر وبه تدریج از پول ماهانه ای که میگیری قرضت را پس بده ایشان با این رویه علاوه براینکه بین ما تبعیض قائل نمیشد عملاً فرهنگ قرض الحسنه را درخانه رایج می کرد .من هم قرض گرفتم ومیزرا خریدم وبه تدریج ازپول ماهانه ام کسر شد تا قرض تمام شد .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص82&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل&lt;br /&gt;
یک روز مقاله ای درباره چین نوشته بودم در روزنامه جمهوری اسلامی چاپ شد. خبر به پدرم رسید. وقتی مرا دیدند باچهره ای که خوشحالی از آن میبارید گفتند دخترم تو این مقاله را نوشته ای ؟ گفتم بله. خیلی مرا تشویق کردند وگفتند شما این کار را ادامه بده وسعی کن زیاد مطالعه کنی ودر فعالیتهای اجتماعی شرکت کنی. به ایشان گفتم اگر بخواهم با وجود دو فرزند کوچک تدریس کنم چی ؟ گفتند خوب است ولی ساعات تدریس ات را کم بگیر وبه جای 24 ساعت 12 ساعت حق التدریس بگیر که به زندگی ات برسی .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص78&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل&lt;br /&gt;
برای من خواستگارهای متعددی می آمدند که افراد مؤمن وگاه متمکنی هم بودند ولی من همه را رد کردم. یک روز پدرم که اهل استدلال ومنطق بود و در رفتارشان جنبه تحکم وآمریت نبود به من گفت دخترم این که نمیشود شما همه کسانی راکه آمده اند رد کرده ای ودر میان آنها انسانهای خوبی هم بوده اند پس سلیقه شما چیست؟ وقتی گفتم اولاً من میخواهم درس بخوانم وبه دانشگاه بروم ایشان به شدت استقبال کردند .گفتند آفرین بردخترم که میخواهد تحصیلاتش را ادامه بدهد. ودر نهایت گفتم من به کسی اهمیت میدهم که بشود دو کلمه ای در زندگی بااو حرف حساب زد و تفاهم کرد. پرسیدند حالا ازچه قشری ؟ گفتم معمولاً این افراد ازقشر فرهنگی هستند تااینکه به آقای اژه ای که طلبه جوان ومعلم بود جواب مثبت دادم .ایشان هم سختی های زندگی طلبگی را برای من بازگو کردند ومن همه آن شرایط را پذیرفتم &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص79&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل&lt;br /&gt;
پدرم در بر خورد با بچه ها معتقد بود بچه ها در عین حال که باید پرورش جهت دار پیدا کنند ولی این پرورش درعین احساس انتخاب گری وآزادی در انتخاب باشد.برخورد ایشان با فرزندانشان خیلی ظریف بود.من ازایشان حتی برای یک بار نشنیدم یا ندیدم که به من یا خواهر یا برادر بگویند این مسئله باید این طور که من میگویم انجام بشود .من هیچ وقت از ایشان در برخورد شان با خودم تحکم ندیدم واگر نظر ما با ایشان یکی نمیشد هم این حالت حفظ میشد .رابطه پدرم با ما رابطه احترام آمیزطبیعی بود نه تصنعی وما در عین صمیمیتی که با همدیگر داشتیم این رابطه احترام آمیز را حفظ میکردیم و در عین حال تلاش ایشان در مواقعی که مسئله ای در بین ما پیش می آمد متقاعد کردن مابود. هنر متقاعد کردن ایشان خیلی بالا بود&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص62&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تصمیم &lt;br /&gt;
جریان روحانی شدن پدرم خیلی جالب است. خود ایشان می گفتند یک روز که به دبیرستان سعدی می رفتم یک همکلاسی داشتم که بغل دست من می نشست و وقتی معلم تدریس میکرد او یواشکی کتاب دیگری را باز میکرد و میخواند.از او پرسیدم این کتا ب چیست؟ گفت کتاب معالم است. پرسیدم معالم چی هست ؟ علاقه مند شدم که درباره آن کتاب بیشتر بدانم. او هم توضیحاتی داد که علاقه مند به آن شدم. واین باعث شد که من تصمیم گرفتم روحانی بشوم&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص51&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تصمیم&lt;br /&gt;
پدرم در باره علت شرکت فعال خود درجلسات درس وهمچنین جلسات بحث خصوصی که باگروه از افراد مانند مرحوم استاد شهید مطهری وآیت الله منتظری خدمت علامه طباطبایی (ره) داشتند، چنین نقل کرده اند که درآن زمان امکان ادامه تحصیل درانگلستان برای ایشان فراهم شده بود ودر تدارک آن سفر بوده اند که روزی مرحوم استاد شهید مطهری او را میبینند وازایشان دعوت میکنند به مجلس بحث علامه طباطبایی بروند. پدرم ابتدا تمایلی از خود نشان نمیدهند چرا که دیگر در حوزه درسی که نگذرانده باشند وبرایشان جالب باشد، نبود. اما به اصرار مرحوم مطهری به آن درس میروند ودرهمان جلسه اول مجذوب شخصیت مرحوم علامه از یک طرف وشیوه بحث ایشان از طرف دیگر میشوند. پس از اتمام جلسه درس تا منزل علامه همراه میشوند وحوصله ودقت آن استاد فرزانه در شنیدن مطالب، شهید بهشتی را سخت تحت تأثیر قرار میدهد ودر نتیجه از تحصیلات عالی در انگلستان چشم پوشیده وبه مدت پنج سال به فراگیری ظرایف فلسفه اسلامی ومطالعه تطبیقی با فلسفه غربی نزد علامه میپردازند&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص57&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تصمیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم معتقد بودند ما باید باآگاهی کامل تصمیم بگیریم وبعد در رویدادهای سیاسی واجتماعی وارد شویم. لذا توصیه میکردند کتابهای گوناگون را مطالعه کنیم ودر جریان تفکرات وعقاید مختلف قراربگیریم تا بتوانیم درست را از نادرست تشخیص داده ورا ه را از بیراهه باز شناسیم ودرآینده نیز به عنوان فردی مستقل سعی در انتخاب صراط مستقیم کرده گرفتار دسته ها وگروه بازیها نشویم &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص69&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تصمیم&lt;br /&gt;
پدرم معتقد بودند تک تک اعضای خانواده دارای فکر وشعور هستند وحق هر گونه انتخاب در شیوه زندگی خود را دارند. هرگز در برخوردشان با من به عنوان دختر خانواده امر به داشتن حجاب وامر به رعایت موازین شرعی نمیکردند زیرا معتقد بودند اجبار جوانان در این گونه مسائل باعث دوری آنان از دین واسلام میگردد. ایشان همواره معتقد بودند باید بامطالعه وبررسی وتفکر در مسائل، انتخاب نهایی را به عهده خود نوجوان گذاشت. در آلمان نیز هرگز مرا وادار به داشتن حجاب نکردند بلکه همچون معلمی دلسوز ومهربان ساعتها پیرامون این مسئله ومسائل دیگری که جوانان با آنها روبرو هستند به بحث وگفتگو میپرداختند که برای من در زندگی بسیار راهگشا بود .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص69&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تصمیم&lt;br /&gt;
قبل از انقلاب در سال 54ـ53 بعضی از دوستان برای تأمین رفاه خانواده های خود ونیز فرزندان خود که دانش آموزان مدرسه رفاه بودند شرکتی به نام سبزه تأسیس کردند تا درجمعه ها در ایام تعطیلی ،سالی چند بار اوقات فراغت خود را در باغی که در نزدیک کرج اجاره میکردند سپری کنند. آقای بهشتی هم جزو کسانی بود که چند سهم از این شرکت را خریده وعضو شده بود. دراین باغ جلسات مذهبی تشکیل میشد وسخنرانی در این مجالس وجلسات پرسش وپاسخ مذهبی واقامه نماز جماعت برعهده ایشان بود. شهید بهشتی به رفاه و تفریح خانواده خیلی توجه داشتند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص61&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تفریح &lt;br /&gt;
زندگی در یک‌آپارتمان در آلمان خیلی یکنواخت وخسته کننده بود به خصوص برای ما فرزندان خردسالی بودیم واز ایران با آن همه آشنایانی که داشتیم وارد محیط غربت شده بودیم. پدرم برای جبران این مسئله معمولا ً آخر هفته مارا به اطراف هامبورگ برای تفریح واستراحت میبرد. نکته جالب اینجابود که حتماً قبل از این مسافرتهای کوتاه از همه ما سؤال میکردند بچه ها این هفته کجا برویم بهتر است ؟وقتی نظر مارا میگرفتند حرکت میکردیم. با این روش حتی برادر خردسال چند ساله ام احساس میکرد نظرش درخانه مهم است وبه حساب می آید. درقم هم که بودیم ما را برای تفریح به باغهای اطراف میبردند که در آن زمان این کار در طبقه روحانی اصلاً مرسوم نبود واگر کسی این کار را میکرد مورد تهمت واقع میشد .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص 73&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تفریح &lt;br /&gt;
بعضی از روزها ی جمعه که در منزل آقای بهشتی مهمان بودم مشاهده میکردم چون در آن زمان فضاهای تفریحی تهران برای خانواده های مذهبی چندان قابل استفاده نبود اهل خانه را سوار ماشین میکردند وبه اطراف تهران که معمولاً جاهای خوش آب وهوا وخلوتی بود میبردند ویکی دوساعت آنجا قدم میزدند وشیرینی یا بستنی می خریدند وبرمیگشتند. ایشان به نشاط خانواده خیلی توجه داشتند که با این برنامه خستگی هفته گذشته از تنشان خارج شود وبرای آغاز هفته بعد شادابی لازم را پیدا کنند .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص83&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تفریح &lt;br /&gt;
پدرم سعی میکرد وسایل تفریح مارا در منزل فراهم کند تا ما نیازمند تفریح در بیرون از خانه که جو سالمی نداشت نشویم مثلاً در آن زمان برای ما در منزل آپارات نمایش فیلم 8 میلیمتری خریده بود که میتوانستیم این فیلم ها را ببینیم .وسایل نجاری داشتیم، میز پینگ پنگ داشتیم، ماشین تایپ وتحریر داشتیم، وسایل فوتبال دستی خریده بودیم، نوارهای متعدد قرآن داشتیم واز وسایل سرگرمی چیزی کم نداشتیم. به موقع دوچرخه یا موتور سیکلت هایی که رایج بود برای ما میخریدند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص90&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تفریح &lt;br /&gt;
در برنامه ریزی شخصی پدرم، روز جمعه وقت اختصاصی برای منزل بود. روش ایشان این بود که تلفن را میکشیدیم مگر درمواقع ضروری که باید تلفن زده میشد. باایشان در باغچه منزل علف های هرز را میچیدیم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص60&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تفریح &lt;br /&gt;
آقای بهشتی بر خلاف بعضی از مقدسین که سخت گیریهایی را که در شرع نیامده بر اهل خانواده شان تحمیل میکنند درباره خانواده ورعایت حقوق زن و فرزند متعارف خیلی ها در جامعه همخوانی نداشته باشد در اغلب سفرهایی که امکان داشت خانواده را ببرند حتی در سفرهای کاری خانواده را میبردند ودر آن سفر اگر برای کار وقتی میگذاشتند نصف روز یا روزی را با خانواده صرف میکردند مثلاً به مشهد میرفتند وبا علمای بر جسته مشهد ملاقاتها ودیدارهایی داشتند چند روزی را مخصوص خانواده داشتند واگر در این اوقات که مخصوص خانواده بود به جلسه ای دعوت میشدند نمیرفتند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص84&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تفریح &lt;br /&gt;
ما با پدرم به اکثر شهر های ایران سفرکردیم این بدان جهت بود که پدرم معتقد بود انسان نباید درخانه بماند .ایشان معتقد بود اهل خانه همگی باید ایام تعطیلی آخر هفته و عید وتابستان را به گردش بروند ومی گفتند اینکه درخانه بمانید مشکل ایجاد میشود. برویم وآب وهوایی تازه کنیم و مردم جاهای مختلف را بشناسید وتجارت جدیدی کسب کنید و با اقوام و خویشان صله ارحام کنید&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص ۷۹&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تفریح &lt;br /&gt;
اوقات فراغت پدرم در منزل ما در روز جمعه به گونه های متفاوت سپری میشد. مثلاً‌ایشان بازیهای دوران نوجوانی خودشان را که در اصفهان بود به نام گل یا پوچ باما داشتند که انگشترشان را در یک دستشان مخفی میکردند . گاهی که مارا سرگرم مشاهده برنامه های تلویزیونی میدیدند با لحن ملاطفت آمیز منتقدانه ای میگفتند حیف نیست هوای بیرون به این خوبی وگل وسبزه باغچه رارها کنید ودر اتاق بنشینید. بعد ما راتشویق میکرد در کار باغچه وعلف چیدن ایشان را همراهی کنیم واز طبیعت لذت ببریم. هدف ایشان این بود که ما به برنامه ها ی تلویزیون معتاد نباشیم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص91&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تفریح &lt;br /&gt;
پنجشنبه ها که ساعات کارآقای بهشتی زودتر از روزهای دیگر به پایان میرسید آقای بهشتی از سازمان کتابهای درسی به منزل می آمدند وپس از لحظاتی به بیرون میرفتند وخرید یک هفته منزل را انجام میدادند. برای نمونه وقتی گوشت میخریدند اصرار داشتند گوشت را خودشان قسمت کنند وهرچه خانمشان اصرارمی کردشما خسته هستید وکار دارید بگذارید ما این کار را بکنیم می گفتند نه من هم باید درخانه کاری را انجام بدهم. همه کارها راکه نباید شمابکنید من هم باید درخانه سهمی داشته باشم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص73&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، خرید &lt;br /&gt;
وقتی پدرم میخواستند برای مثلاً روز تولدمان هدیه ای بخرند این طور نبود که هر چه خودشان تشخیص میدادند بخرند وهدیه کنند بلکه قبلاً با ما مشورت میکردند واز ما میپرسیدند چه چیزهایی رادوست داریم یا نیاز داریم تا برایمان بخرند. گاهی هم خودمان را همراه میبردند مثلاً یک بار که به یک مغازه رفتیم از من پرسید اسباب بازی میخواهی یا لوازم التحریر یا لباس ؟ ودر نهایت آنچه دوست داشتم برایم میخرید . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص74&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، خرید&lt;br /&gt;
پول توجیبی که پدرم به ما میدادند فقط بابت خرید خوردنی و… نبود بلکه به ما میگفتند شما ازهمین پول لوازم التحریر ودفتر مورد نیازتان راهم بخرید یا اگرمی خواهید برای کسی هدیه بخرید مقداری از این پول را جمع کنید وازاین پول هدیه بخرید. به این ترتیب با روشهای ایشان ما نحوه خرج کردن پولمان را یاد میگرفتیم. اگر گاهی پول ما کفاف یک هدیه مثلاً برای روز مادر را نمیکرد به ما پولی قرض میدادند تا فرهنگ قرض الحسنه را هم درخانه رعایت شود . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص74&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، خرید&lt;br /&gt;
کارهای خانه توسط پدرم بین همه ما تقسیم میشد واین طور نبود که همه کارها بردوش یک یا دو نفر باشد. مثلاً کار خرید خانه ازبیرون به عهده برادر بزرگم بود .البته پدرم گاهی با مادرم سوار ماشین میشدند ومیرفتند تاآنچه لازم داشتند تهیه کنند. گاهی خودشان مستقیماً‌میخریدند .خود من که دختربزرگ خانه بودم نیز کارهای مشخصی داشتم. نکته جالب این بود که انجام دادن کارها ی خانه توسط افراد ثابت نبود بلکه تغییر میکرد مثلاً اگر قرار بود من ظرفهای شام را تمیز کنم گاهی این کار به برادرم واگذار میشد واصلاًَ‌این فکر مطرح نبود که چون پسر است نباید ظرف بشوید. پدرم تأکید میکردند هر چند درخانه ما نسبتاً کار زیاد است ولی باید سعی کنیم کسی به عنوان خدمتکار اینجا نیاید تا کارهایی را که مربوط به ماست انجام بدهد. اگرهرکس کارخودش را انجام بدهد احتیاجی به این کارها نیست. گاهی هم که درخانه نیاز به تعمیرات بود خودشان انجام میدادند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص91&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، خرید&lt;br /&gt;
رابطه آقای بهشتی با فرزندانشان خیلی عاطفی ودوستانه ورفاقت آمیز بود وصرفاً پدرانه نبود. یکبار خود من از ایشان شنیدم که درباره رابطه خود وفرزندشان میگفتند من وآقا محمد رضا با هم رفیق هستیم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص77&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دوست &lt;br /&gt;
قبل از انقلاب که در زمینه مبارزه بحثهایی مانند صرفه جویی، خود سازی ومبارزه با نفس و… در بین مبارزان مسلمان مطرح بود واعتقاد همه این بود هرکس هر چه قدر که بتواند باید مصرفش را پایین بیاورد واسراف نکند شهید بهشتی که در هرحال متعادل بود نظر دیگری داشت ومی فرمود شما این کار را میتوانید در مورد خودتان انجام بدهید وفرضاً همیشه نان وپنیر وسبزی بخورید امانمی توانید این وضعیت را به زن و بچه هایتان تحمیل بکنید. شما اگر با ید این چنین بکنید چون در مبارزه هستید ولی آنها باید خودشان به این امر معتقد باشند نه اینکه مجبور به این انتخاب بشوند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص61&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، صرفه جویی &lt;br /&gt;
رفتار پدرم در اظهار محبت و برخورد با همه و از جمله در خانه بسیار گرم بود. ایشان توانایی این را داشت که مسائل خودش وکارهای بیرون از خانه اش را هیچ وقت به داخل خانه منتقل نکند. احساس میشد که همه این مسائل را در بیرون از خانه میگذارد وبه منزل وارد میشود. البته به معنا آن نبود که کاملاً از این مسائل خلاص شده است چون گاه ما حالت در ایشان به گونه ای نبود که اگر چیزی می گفتیم بگویند حالا حوصله ندارم باشد بعد. بلکه در این گونه مواقع میگفت حالا فرصت این را ندارم باشد در فرصت دیگری راجع به این امر صحبت می کنیم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص66&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، صمیمیت &lt;br /&gt;
د رخانه ما دستور صادر نمیشد وهرکس طبق روال ونظمی که بر خانه از سوی پدرم حاکم وموردپذیرش همه ما بود آموخته بود برنامه های فردی وجمعی خود را انجام دهد. اگر هم احیاناً چیزی را از من میخواستند بسیارمحبت آمیز وبا لفظ دخترم آغاز میکردند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص72&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، صمیمیت &lt;br /&gt;
رابطه آقای بهشتی با فرزندانشان خیلی عاطفی ودوستانه ورفاقت آمیز بود وصرفاً پدرانه نبود. یکبار خود من از ایشان شنیدم که درباره رابطه خود وفرزندشان میگفتند من وآقا محمد رضا با هم رفیق هستیم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص77&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، صمیمیت &lt;br /&gt;
من چندین بار باخانواده به منزل آقای بهشتی رفت وآمد کرده ام واز نزدیک شاهد برخورد مهربانانه وجذاب وآکنده از محبت ایشان نسبت به اهل خانه وبه خصوص فرزندانشان بوده ام. با فرزندشان درکمال ادب واحترام برخورد میکرد مثلاً وقتی میخواست ایشان را صدا بزند میگفت آقا محمد رضا، عزیزم بیا واین کاررا انجام بده .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص81&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، صمیمیت &lt;br /&gt;
ما معمولاً سالی دوبار برای دیدار با اقوام وخویشاوندان به اصفهان می رفتیم که عید نوروز وتابستان بود. پدرم این روزها رابین منزل مادرشان منزل مادر همسرشان تقسیم میکردند واز اقوام دیدار میکردند وگاه ربع ساعت زمان این دیدارازهریک از اقوام بود .غالباً هدایایی هم از تهران برای اقوام میبردند. مثلاً چون علاقه خاصی به عطرگل یاس داشتند در ایام نوروز وآخر سال شیشه بزرگی از این عطرمیخریدند وما با سرنگ آن را در شیشه های کوچکتری خالی میکردیم وبه فرزندان اقوام این عطرها را هدیه میدادند. درا ین روزها ازبعضی از همسایگان وکسبه قدیمی محل هم دیدن می کردند .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص49&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، عدالت&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85</id>
		<title>شهید سید محمد بهشتی - بخش پنجم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85"/>
				<updated>2020-01-09T00:28:17Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همدوره های اولیه تحصیل پدرم در مدرسه صدر اصفهان نقل میکرد: روزی جلوی حوزه نشسته بودم آقای بهشتی در حجره خود مشغول مطالعه بودند. یکی از طلاب که دروس پایین تری را میگذرانید از من سؤالی کرد که من سرسری جواب دادم .چند لحظه بعد آقای بهشتی رو به من کرد و گفت :شایسته نبود به آن بنده خدا جواب سرسری بدهید وسپس جواب کامل را به من گفت .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص54&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران &lt;br /&gt;
من در تمام عمرم دوبار پدرم را خیلی ناراحت دیدم یکی هنگامی که خبرفوت پدرشان را شنیدند وبا ماشین یکی از اقوام به اصفهان رفتیم که در مسیرگریه می کردند وناراحت بودند. مرتبه دوم وقتی بود که آقای مطهری به [[شهادت]] رسیدند که میتوانم بگویم به مراتب ناراحت تر از فوت پدرخودبودند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص47&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، گریه &lt;br /&gt;
دردورانی که من خردسال بودم (1333به بعد) خانواده های روحانی معمولاً دختران تحصیل کرده کمتر داشتند یا نداشتند ولی پدرم از همان آغاز روشن بینی خاصی داشتند مثلاً مرا به مهد کودکستان میبردند. یعنی فکر می کنم دراولین کودکستانی که درقم ایجاد شد من دوره آمادگی را گذراندم .این کار درآن زمان در حد تکفیر افراد روحانی مطرح میشد وپدرم چون ذهن روشنی داشتند کاری به این حرفها نداشتند . &lt;br /&gt;
پس از آن در مورد رفتن من به مدرسه هم همین مسئله مطرح بود. چون معمولاً دختران روحانیون به مدرسه نمیرفتند. پدرم حتی خواهرشان (عمه کوچکم )را به رغم مخالفت مادرشان که به دلیل مرد بودن معلمان مدرسه راضی به این کار نمیشد به مدرسه بردند وثبت نام کردند. این درحالی بود که پدرم بسیار به مسائل شرعی تقید داشتند ولی سعی میکردند از مسائل جدید استفاده مطلوب کنند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص77&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ، تقید به مسائل شرعی &lt;br /&gt;
تاپدرم زنده بود ما نمیدانستیم میزان حقوقی که میگیرند چقدراست. سؤال هم نمیکردیم چون با اینکه حقوق کارمندی میگرفتند به هیچ وجه سختی ومحدودیتهایی را که بعضی از روحانیون در زندگی شان بر خانواده اعمال میکنند احساس نمیکردیم . درعین حال که احساس کمبود نمیکردیم ریخت و پاش و اسراف نداشتیم .  &lt;br /&gt;
مثلاً ایشان وقتی برای اولین بار خواست ماشین بخرد یک ماشین رامبلر دست دوم خرید . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص93&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، حقوق &lt;br /&gt;
هرچی که در آمدش بود متعلق به ما بود .یعنی ایشان هیچ وقت این مسایل بگیرید وببندید در زندگی نداشت ومیگفت همه درآمدم متعلق به شماست .البته ایشان یک دفعه هم از دادگستری حقوقی نگرفت ویک ریال هم به خانه نیاورد. میگفت جایز نیست در حالی که این همه مستضعف است حقوق دادگستری هم بگیرم، شما باید بدانید زندگیتان با همین حقوق باز نشستگی من باید بگذرد. ایشان ماهی 5500 تومان میگرفت که خرج خانواده، پسرش، خانواده ،دامادش وخرجهای دیگر را با همان میداد. حتی یادم نرفته یک شب یک لامپ سوخته بود، من تمام این اطراف رازیرپا گذاشتم، ولی پیدانکردم، تلفن کردم به دادگستری و گفتم آقا از فروشگاه دادگستری یک لامپ بیاورید، همان جا گفتند نه هرگز، خدا نکند من چنین کاری بکنم .شما شمع روشن کنید، بنشینید بهتر ازاین است که من مال دادگستری را بیاورم .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص96&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، حقوق &lt;br /&gt;
یکی از دوستان نزدیک که با آقای بهشتی روابط نزدیکی داشت برای من تعریف میکرد [[شهید بهشتی]] برای اینکه فرهنگ قرض الحسنه را در منزل پیاده کند به خانمشان پول میداد ومیگفت اگر بچه ها بیشتر از پول ماهانه شان خواستند به آنها قرض بده تا سرماه آن را پس بدهند تا به این شکل با فرهنگ قرض الحسنه آشنایی پیدا کنند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص60&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، قرض الحسنه &lt;br /&gt;
گاه پدرم مقروض بود ولی به گونه ای زندگی مارا اداره میکرد که ما هیچ محدودیتی احساس نمیکردیم. مثلاً یکبار در نوجوانی که ایشان مقروض بود چیزی را میخواستم که برای من بخرند ولی نمیخریدند وعلت آن را هم نمیگفتند ومن ناراحت شدم وبر خواسته ام اصرار می کردم ولی ایشان نمی گفت قرض دارم بلکه گفت من الان نمیتوانم این وسیله را برای تو تهیه کنم .لذا دلگیر شدم. مادرم که متوجه قضیه بود وقتی پدرم در خانه نبود قضیه را به من انتقال داد ومن خیلی شرمنده شدم لذا وقتی پدرم به منزل آمد گفتم نیازی به خرید این وسیله ندارم ودر ضمن اگر به شما کمکی میشود پول ماهانه ام راکه به من میدهید ندهید. ایشان خندیدند وگفتند نه علیرضا جان به این پول آن طورکه فکر میکنی احتیاج ندارم. پسرم من از وجوهات در زندگی ام استفاده نمیکنم ولی اگر بخواهم پول در بیاورم واقعاً میتوانم ماهی یک میلیون تومان درآمد داشته باشم ولی میخواهم استقلال مالی داشته باشم وبه لحاظ مالی فکر میکنم در سطح و حد معینی باید هزینه داشته باشم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص95&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، قرض الحسنه &lt;br /&gt;
پول توجیبی که پدرم به ما میدادند فقط بابت خرید خوردنی و… نبود بلکه به ما میگفتند شما ازهمین پول لوازم التحریر ودفتر مورد نیازتان راهم بخرید یا اگرمی خواهید برای کسی هدیه بخرید مقداری از این پول را جمع کنید وازاین پول هدیه بخرید. به این ترتیب با روشهای ایشان ما نحوه خرج کردن پولمان را یاد میگرفتیم. اگر گاهی پول ما کفاف یک هدیه مثلاً برای روز مادر را نمیکرد به ما پولی قرض میدادند تا فرهنگ قرض الحسنه را هم درخانه رعایت شود . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص74&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، قرض الحسنه&lt;br /&gt;
زمانی که پدرم برای برادرم که در دبیرستان درس میخواند یک میز ارج به قیمت صد تومان خریده بود که در آن زمان پول قابل توجهی بود من هم گفتم میز میخواهم .ایشان گفت شما از پول توجیبی که میگیری میتوانی میز تهیه کنی. من گفتم این پول که کفاف خرید میز را نمیدهد. گفتند خوب از من قرض الحسنه بگیر وبه تدریج از پول ماهانه ای که میگیری قرضت را پس بده&lt;br /&gt;
ایشان با این رویه علاوه براینکه بین ما تبعیض قائل نمیشد عملاً فرهنگ قرض الحسنه را درخانه رایج می کرد .من هم قرض گرفتم ومیزرا خریدم وبه تدریج ازپول ماهانه ام کسر شد تا قرض تمام شد .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص82&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، قرض الحسنه&lt;br /&gt;
به تشویق پدرم صندوق قرض الحسنه ای در منزل تهیه کرده بودیم و پولهایمان را روی هم میگذاشتیم و به همدیگر قرض میدادیم کار هم خیلی حساب وکتاب داشت. دفترچه های کوچکی برای پرداخت اقساط تهیه شده بود و کارهای آن به عهده من بود .کتابخانه ما هم در منزل حساب وکتاب داشت و کارت عضویت صادر میکردیم و کتابهایی را که به امانت میدادیم در دفتری ثبت میکردیم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص85&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ، قرض الحسنه&lt;br /&gt;
گاه پدرم مقروض بود ولی به گونه ای زندگی مارا اداره میکرد که ما هیچ محدودیتی احساس نمیکردیم. مثلاً یکبار در نوجوانی که ایشان مقروض بود چیزی را میخواستم که برای من بخرند ولی نمیخریدند وعلت آن را هم نمیگفتند ومن ناراحت شدم وبر خواسته ام اصرار می کردم ولی ایشان نمی گفت قرض دارم بلکه گفت من الان نمیتوانم این وسیله را برای تو تهیه کنم .لذا دلگیر شدم. مادرم که متوجه قضیه بود وقتی پدرم در خانه نبود قضیه را به من انتقال داد ومن خیلی شرمنده شدم لذا وقتی پدرم به منزل آمد گفتم نیازی به خرید این وسیله ندارم و در ضمن اگر به شما کمکی میشود پول ماهانه ام راکه به من میدهید ندهید. ایشان خندیدند وگفتند نه علیرضا جان به این پول آن طور که فکر میکنی احتیاج ندارم. پسرم من از وجوهات در زندگی ام استفاده نمیکنم ولی اگر بخواهم پول در بیاورم واقعاً میتوانم ماهی یک میلیون تومان درآمد داشته باشم ولی میخواهم استقلال مالی داشته باشم و به لحاظ مالی فکر میکنم در سطح و حد معینی باید هزینه داشته باشم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص95&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ پول &lt;br /&gt;
امور مالی خانه حساب و کتاب خاصی داشت. مبلغ خاصی را به صورت هفتگی به مادرم میدادند که خرج خانه بکند ولی به او نمیگفتند با این پول چه کار بکن وچه کار نکن و سخت گیری نمیکردند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص96&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ پول &lt;br /&gt;
پدرم در برخورد تشویقی با ما به هیچ وجه به آن جنبه مالی نمیداد، یعنی حتی یک بار دیده نشد برای تشویق ما پول تو جیبی ماهانه ای را که به ما میداد اضافه کند یا اگر از بعضی رفتارهای ما راضی نبود، به تنبیه ما جنبه مالی بدهد. پول توجیبی هر یک ازما هم بر اساس دو برابر سنی بود که داشتیم مثلاً اگر من در مقطعی از عمرم 20 سال داشتم پول تو جیبی من چهل تومان بود. یعنی این مبلغ درست دو برابر سن ما بود وبالا وپایین نمیشد وایشان هم هیچ کاری به نحوه هزینه آن نداشت .البته اگر گاهی میدید ما از پول توجیبی مان برای خانه خرید میکنیم میپرسید فلانی این چیزها را چطور تهیه کردی؟ اگر جواب میشنید از پول خودم داده ام میگفت پس چرا نگفته ای . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص66&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ پول &lt;br /&gt;
زمانی که پدرم برای برادرم که در دبیرستان درس میخواند یک میز ارج به قیمت صد تومان خریده بود که در آن زمان پول قابل توجهی بود من هم گفتم میز میخواهم .ایشان گفت شما از پول توجیبی که میگیری میتوانی میز تهیه کنی. من گفتم این پول که کفاف خرید میز را نمیدهد. گفتند خوب از من قرض الحسنه بگیر وبه تدریج از پول ماهانه ای که میگیری قرضت را پس بده . &lt;br /&gt;
ایشان با این رویه علاوه براینکه بین ما تبعیض قائل نمیشد عملاً فرهنگ قرض الحسنه را درخانه رایج می کرد .من هم قرض گرفتم و میزرا خریدم وبه تدریج از پول ماهانه ام کسر شد تا قرض تمام شد . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص82&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ پول&lt;br /&gt;
تاپدرم زنده بود ما نمیدانستیم میزان حقوقی که میگیرند چقدراست. سؤال هم نمیکردیم چون با اینکه حقوق کارمندی میگرفتند به هیچ وجه سختی ومحدودیتهایی را که بعضی از روحانیون در زندگی شان بر خانواده اعمال میکنند احساس نمیکردیم .درعین حال که احساس کمبود نمیکردیم ریخت وپاش واسراف نداشتیم . &lt;br /&gt;
مثلاً ایشان وقتی برای اولین بار خواست ماشین بخرد یک ماشین رامبلر دست دوم خرید . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص93&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ پول&lt;br /&gt;
پول توجیبی که پدرم به ما میدادند فقط بابت خرید خوردنی و… نبود بلکه به ما میگفتند شما ازهمین پول لوازم التحریر ودفتر مورد نیازتان راهم بخرید یا اگرمی خواهید برای کسی هدیه بخرید مقداری از این پول را جمع کنید وازاین پول هدیه بخرید. به این ترتیب با روشهای ایشان ما نحوه خرج کردن پولمان را یاد میگرفتیم. اگر گاهی پول ما کفاف یک هدیه مثلاً برای روز مادر را نمیکرد به ما پولی قرض میدادند تا فرهنگ قرض الحسنه را هم درخانه رعایت شود . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص74&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ پول&lt;br /&gt;
آقای بهشتی موقع عید نوروز مبلغی را به وین می فرستادند ومیگفتند من به بچه های دیگرم که در ایران هستند عیدی داده ام این عیدی هم مال ملوک خانم است که در ایران نیست تا اگر میخواهد چیزی برای خودش بخرد از این پول بخرد. درمواردی هم از پولهای شخصی خودشان که جهت خریدهای مرتبط به خودشان مثل کتاب ونظایر من داشتند در نامه مینوشتند که معادل این مبلغ به دخترم به عنوان عیدی پول بدهید واز حساب من کم کنید .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص73&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ پول&lt;br /&gt;
در دوران جوانی به کار نویسندگی علاقه زیادی داشتم ومطالب خوبی مینوشتم لذا پس از اتمام تحصیل دوران متوسطه تصمیم گرفتم در رشته ادبیات در دانشگاه ادامه تحصیل بدهم. یک روز پدرم پرسید شما میخواهی چه کار کنی ؟ گفتم میخواهم در رشته فرهنگ وادب تحصیل کنم .پرسید چرا؟ گفتم میخواهم نویسنده بشوم. پرسیدند به من بگو آیا این داستانهای خوبی را که مینویسی قصد داری چاپ کنی یا نه ؟ گفتم بله قصد چاپ آنها را دارم .گفتند خوب حالا اگر قصد چاپ کردی ونوشته هایت را پیش ناشر بردی واو گفت نه من این قسمت هارا نمیپسندم وباید حذف کنی یا عوض کنی وتو هم بگویی نه حذف نمیکنم و لذا ناشر کتابت را چاپ نکند واز طرفی به حق التألیفی که او به تو میدهد هم برای زندگیت نیاز داری چه کار میکنی ؟ گفتم نمیدانم. گفت خوب حالا که نمیدانی برو یک شغل را انتخاب کن که استقلال مالی ات را حفظ کنی ولی از لحاظ اظهار عقیده هم آزاد باشی .  &lt;br /&gt;
بعد گفت به نظر من برو در رشته مهندسی درس بخوان ولی نویسندگی را به عنوان یک شغل دوم برای خودت در نظر داشته باش . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص88&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار &lt;br /&gt;
وقتی برادرم محمد رضا می خواست رشته تحصیلی خود را دردانشگاه انتخاب کند وبا پدرم مشورت کرد پدرم به او گفت برو با برخی از دوستان پزشک از جمله با آقای دکترحبیب الله پیمان مشورت کن ولی به او گفت در هر حال باید کاری باشد که استقلال مالی تورا حفظ بکند . &lt;br /&gt;
روش ایشان آن بود که فرزندانشان انتخاب گر بار بیایند ودر کارهایی که میخواهند بکنند انتخاب کننده اصلی باشند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص89&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار &lt;br /&gt;
هرچی که در آمدش بود متعلق به ما بود .یعنی ایشان هیچ وقت این مسایل بگیرید و ببندید در زندگی نداشت و میگفت همه درآمدم متعلق به شماست .البته ایشان یک دفعه هم از دادگستری حقوقی نگرفت ویک ریال هم به خانه نیاورد. میگفت جایز نیست در حالی که این همه مستضعف است حقوق دادگستری هم بگیرم، شما باید بدانید زندگیتان با همین حقوق باز نشستگی من باید بگذرد. ایشان ماهی 5500 تومان میگرفت که خرج خانواده، پسرش، خانواده ،دامادش وخرجهای دیگر را با همان میداد. حتی یادم نرفته یک شب یک لامپ سوخته بود، من تمام این اطراف رازیرپا گذاشتم، ولی پیدانکردم، تلفن کردم به دادگستری و گفتم آقا از فروشگاه دادگستری یک لامپ بیاورید، همان جا گفتند نه هرگز، خدا نکند من چنین کاری بکنم .شما شمع روشن کنید، بنشینید بهتر ازاین است که من مال دادگستری را بیاورم .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص96&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
کارهای خانه توسط پدرم بین همه ما تقسیم میشد واین طور نبود که همه کارها بردوش یک یا دو نفر باشد. مثلاً کار خرید خانه ازبیرون به عهده برادر بزرگم بود .البته پدرم گاهی با مادرم سوار ماشین میشدند ومیرفتند تاآنچه لازم داشتند تهیه کنند. گاهی خودشان مستقیماً‌میخریدند .خود من که دختربزرگ خانه بودم نیز کارهای مشخصی داشتم. نکته جالب این بود که انجام دادن کارها ی خانه توسط افراد ثابت نبود بلکه تغییر میکرد مثلاً اگر قرار بود من ظرفهای شام را تمیز کنم گاهی این کار به برادرم واگذار میشد واصلاًَ‌این فکر مطرح نبود که چون پسر است نباید ظرف بشوید. پدرم تأکید میکردند هر چند درخانه ما نسبتاً کار زیاد است ولی باید سعی کنیم کسی به عنوان خدمتکار اینجا نیاید تا کارهایی را که مربوط به ماست انجام بدهد. اگرهرکس کارخودش را انجام بدهد احتیاجی به این کارها نیست. گاهی هم که درخانه نیاز به تعمیرات بود خودشان انجام میدادند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص91&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
در تابستان سال58 که انقلاب وارد مراحل جدی خود شده بود وپدرم هم مسئولیتهای متعددی ازجمله شورای انقلاب داشت یک روز به پدرم گفتم برای اینکه مشکلات مردم را بهتر درک کنم میخواهم کار کنم. ایشان بدون اینکه استدلال کند که مثلاً نیازی به پول نداریم از این حرف من استقبال کرد و پرسید حالا میخواهی چه کار کنی ؟ گفتم میخواهم بروم از این روزنامه فروشی که در نزدیکی منزل ماست روزنامه بگیرم و در سرچهارراهها بفروشم. هیچ مرا منع نکردند که در شأن مانیست روزنامه بفروشی. بلکه برخورد مثبتی کردند والبته من انتظار همین برخورد را هم از ایشان داشتم. جالب بود بعضی از دوستان پدرم که مرا در حال روزنامه فروشی میدیدند چهره شان حالت آکنده از تعجب فرا میگرفت ومیپرسیدند شما اینجا چه کار میکنید ! &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص94&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
پدرم درخانه به ما دستور کارکردن ونمیداد مثلاً اگر مهمانی به منزل ما می آمد حداکثر چیزی که از ایشان میشنیدیم این بودکه چای بیاوریم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص71&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
تاپدرم زنده بود ما نمیدانستیم میزان حقوقی که میگیرند چقدراست. سؤال هم نمیکردیم چون با اینکه حقوق کارمندی میگرفتند به هیچ وجه سختی ومحدودیتهایی را که بعضی از روحانیون در زندگی شان بر خانواده اعمال میکنند احساس نمیکردیم .درعین حال که احساس کمبود نمیکردیم ریخت وپاش واسراف نداشتیم . &lt;br /&gt;
مثلاً ایشان وقتی برای اولین بار خواست ماشین بخرد یک ماشین رامبلر دست دوم خرید .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص93&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
پنجشنبه ها که ساعات کار آقای بهشتی زودتر از روزهای دیگر به پایان میرسید آقای بهشتی از سازمان کتابهای درسی به منزل می آمدند وپس از لحظاتی به بیرون میرفتند وخرید یک هفته منزل را انجام میدادند. برای نمونه وقتی گوشت میخریدند اصرار داشتند گوشت را خودشان قسمت کنند وهرچه خانمشان اصرارمی کردشما خسته هستید وکار دارید بگذارید ما این کار را بکنیم می گفتند نه من هم باید درخانه کاری را انجام بدهم. همه کارها راکه نباید شمابکنید من هم باید درخانه سهمی داشته باشم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص73&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
در دوران جوانی به کار نویسندگی علاقه زیادی داشتم ومطالب خوبی مینوشتم لذا پس از اتمام تحصیل دوران متوسطه تصمیم گرفتم در رشته ادبیات در دانشگاه ادامه تحصیل بدهم. یک روز پدرم پرسید شما میخواهی چه کار کنی ؟ گفتم میخواهم در رشته فرهنگ وادب تحصیل کنم .پرسید چرا؟ گفتم میخواهم نویسنده بشوم. پرسیدند به من بگو آیا این داستانهای خوبی را که مینویسی قصد داری چاپ کنی یا نه ؟ گفتم بله قصد چاپ آنها را دارم .گفتند خوب حالا اگر قصد چاپ کردی ونوشته هایت را پیش ناشر بردی واو گفت نه من این قسمت هارا نمیپسندم وباید حذف کنی یا عوض کنی وتو هم بگویی نه حذف نمیکنم و لذا ناشر کتابت را چاپ نکند واز طرفی به حق التألیفی که او به تو میدهد هم برای زندگیت نیاز داری چه کار میکنی ؟ گفتم نمیدانم. گفت خوب حالا که نمیدانی برو یک شغل راانتخاب کن که استقلال مالی ات را حفظ کنی ولی از لحاظ اظهار عقیده هم آزاد باشی .  &lt;br /&gt;
بعد گفت به نظر من برو در رشته مهندسی درس بخوان ولی نویسندگی را به عنوان یک شغل دوم برای خودت در نظر داشته باش . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص88&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
وقتی برادرم محمد رضا می خواست رشته تحصیلی خود را در دانشگاه انتخاب کند و با پدرم مشورت کرد پدرم به او گفت برو با برخی از دوستان پزشک از جمله با آقای دکتر حبیب الله پیمان مشورت کن ولی به او گفت در هر حال باید کاری باشد که استقلال مالی تو را حفظ بکند . &lt;br /&gt;
روش ایشان آن بود که فرزندانشان انتخاب گر بار بیایند ودر کارهایی که میخواهند بکنند انتخاب کننده اصلی باشند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص89&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
ایشان چون اهل جد بود، ناهار خوردن و صحبت کردنش هم جدی بود وهمه کار و زندگی را جدی تعقیب میکرد. وبرای مثال اگر فرضاً قبل از انقلاب روزهای جمعه را تصمیم به تعطیل کردن میگرفت جداً تعطیل میکردوهیچ کاری را نمی پذیرفت چون فکر میکرد روز جمعه راباید با همسر وفرزندانش بگذراند. لذا می بینیم چقدر این گذراندن ها اثر هم داشته، یعنی واقعاً فرزندان ایشان فرزندان زبده ای هستند که خداوند انشاءالله خط وجهت وفکرشان را تا آخر حفظ کند. به هر حال ایشان هر وقت فکر میکرد جمعه را باید با بچه هایش بگذراند میگذرانید وهمان کاررا هم جدی انجام میداد، یا اگر مثلاً فرض کنید با بچه هایش میخواست در حیاط خانه بازی کند این کار را هم جدی انجام میداد، یعنی هیچ حالت شوخی وهزل وشل وول حرکت کردن مطلقاً در او نبود واین یکی از خصلت های بسیار مهم ایشان بود ودرکنار این خصلت این قدر مهربان وعاطفی بود که با احساس، جنبه های عاطفی قضایا را همیشه ملحوظ میداشت .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص70&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
بارها شاهد بودم بعضی میخواستند روزجمعه برای کاری که داشتند خدمت آقای بهشتی برسند ومشکل خودشان را مطرح کنند ونظر ایشان را بگیرند وآقای بهشتی به آنها میگفت جمعه من مال خانواده است . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص70&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
پدرم درخانه به ما وقت معینی را اختصاص میداد که غالباً جمعه ها بود. ولی اینکه مثل بیرون وقت راتعیین کند و در دفتر بنویسد نبود. مثلاَ میگفت عصر جمعه در این مورد باهم صحبت میکنیم یعنی جمعه های ایشان تازمان پیروزی انقلاب تماماً متعلق به مابود. وقتی انقلاب شد نیمی از روز جمعه مال ما بود . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص71&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
یکی از دوستان تعریف میکرد روز جمعه خدمت آقای بهشتی رسیدیم وگفتیم یکی از مقامات سیاسی خارجی که به تهران آمده ازشما تقاضای ملاقات کرده است .ایشان نپذیرفتند و گفتند من این ملاقات را نمیپذیرم مگر اینکه امام به من تکلیف بفرمایند ولی اگر ایشان این تکلیف را نمیکنند نمی پذیرم چون برای خودم برنامه دارم وامروز که جمعه است متعلق به خانواده من است ودر این ساعات باید به فرزندانم دیکته بگویم واز نظر درسی به آنهاکمک کنم وبه کارها ی خانه برسم چون روز جمعه من مخصوص خانواده است . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص70&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
آقای بهشتی از نکات جالب دوران تحصیل، خود چنین یاد میکردند : &lt;br /&gt;
یکروز همراه عده ای از طلاب خوش ذوق وخوش فکر حوزه از جمله [[شهید مطهری]] وتنی چند تصمیم گرفتیم در ماه محرم به مناطقی برویم که معمولاً هیچ کس نمیرفت ورفتن به آن بلاد هم مشکل وهم دور بود. قرا رشد بعد از آن هم بیاییم و دیدنی ها را برای هم تعریف کنیم .  &lt;br /&gt;
بعد از تمام شدن ماه محرم وبازگشت مابه حوزه، نکته در خور توجه این بود که نکات مشابهی از برداشتها داریم واحساس کردیم می توانیم با هم کار کنیم. به دنبال این جریانها شروع به پی ریزی یک سری مطالعه و تقسیم آن بین هم کردیم. دررشته های مختلف از جمله: تاریخ ادیان، تاریخ مسیحیت ومسئله ماتریالیسم واسلام وسایر مسائل و نتایج را هم در جلسه عمومی مطرح می کردیم .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص56&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
کارهای خانه توسط پدرم بین همه ما تقسیم میشد واین طور نبود که همه کارها بردوش یک یا دو نفر باشد. مثلاً کار خرید خانه ازبیرون به عهده برادر بزرگم بود .البته پدرم گاهی با مادرم سوار ماشین میشدند ومیرفتند تاآنچه لازم داشتند تهیه کنند. گاهی خودشان مستقیماً‌ میخریدند . خود من که دختربزرگ خانه بودم نیز کارهای مشخصی داشتم. نکته جالب این بود که انجام دادن کارها ی خانه توسط افراد ثابت نبود بلکه تغییر میکرد مثلاً اگر قرار بود من ظرفهای شام را تمیز کنم گاهی این کار به برادرم واگذار میشد واصلاًَ‌این فکر مطرح نبود که چون پسر است نباید ظرف بشوید. پدرم تأکید میکردند هر چند درخانه ما نسبتاً کار زیاد است ولی باید سعی کنیم کسی به عنوان خدمتکار اینجا نیاید تا کارهایی را که مربوط به ماست انجام بدهد. اگرهرکس کارخودش را انجام بدهد احتیاجی به این کارها نیست. گاهی هم که درخانه نیاز به تعمیرات بود خودشان انجام میدادند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص91&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
یک بار که درخدمت آقای بهشتی بودم در حال ترجمه قرآن بودند وبه من فرمودند الان ترجمه جزء اول را تمام کردم بعد فرمودند من به این نتیجه رسیده ام که بسیاری از مسائلی که در ذهن فارسی زبانها درباره قرآن مطرح است مربوط به خود قرآن نیست بلکه به ترجمه نامناسب آن ارتباط دارد چون مترجمان به گونه ای آیات قرآن را ترجمه کرده اند که ایجاد سؤال کرده است درحالی که اگر آیات قرآن را نزدیک به مفهوم اصلی آن ترجمه کرده بودند. 20 نسخه از ترجمه آن را فتوکپی کرده وبه افراد مختلف از جمله بنده جهت اظهار نظر دادند تا نظر آنها را ازلحاظ ادبی، معنایی داشته باشند. درجلسه ای که در خدمتشان بودیم به پسر کوچکشان علیرضا هم که آن موقع کلاس سوم ابتدایی بودند گفتند آقا علیرضا شما هم نظرتان را بگویید. عده ای که نشسته بودند خنده شان گرفت که بچه سوم ابتدایی چه میداند که نظر بدهد، آن هم درباره ترجمه حمد آقای بهشتی که خنده تعجب آمیز آنها را دیدند گفتند اتفاقاً نظر ایشان برای من مهم است چون ترجمه ای که من نوشته ام باید برای دانش آموزان هم قابل استفاده باشد ومن میخواهم بدانم فردی به سن وسال او از ترجمه من چه می فهمد. اتفاقاً علیرضا مشکلی را مطرح کرد که آقای بهشتی به او گفتند بارک الله، اشکال تو به این ترجمه وارد است .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص86&lt;br /&gt;
موضوع : اقتصادی ،‌ کار&lt;br /&gt;
برای من خواستگارهای متعددی می آمدند که افراد مؤمن وگاه متمکنی هم بودند ولی من همه را رد کردم. یک روز پدرم که اهل استدلال ومنطق بود و در رفتارشان جنبه تحکم وآمریت نبود به من گفت دخترم این که نمیشود شما همه کسانی راکه آمده اند رد کرده ای ودر میان آنها انسانهای خوبی هم بوده اند پس سلیقه شما چیست؟ وقتی گفتم اولاً من میخواهم درس بخوانم وبه دانشگاه بروم ایشان به شدت استقبال کردند .گفتند آفرین بردخترم که میخواهد تحصیلاتش را ادامه بدهد. ودر نهایت گفتم من به کسی اهمیت میدهم که بشود دو کلمه ای در زندگی بااو حرف حساب زد و تفاهم کرد. پرسیدند حالا ازچه قشری ؟ گفتم معمولاً این افراد ازقشر فرهنگی هستند تااینکه به آقای اژه ای که طلبه جوان ومعلم بود جواب مثبت دادم . ایشان هم سختی های زندگی طلبگی را برای من بازگو کردند ومن همه آن شرایط را پذیرفتم .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص79&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ،‌ انتخاب همسر &lt;br /&gt;
پدرم در بر خورد با بچه ها معتقد بود بچه ها در عین حال که باید پرورش جهت دار پیدا کنند ولی این پرورش درعین احساس انتخاب گری وآزادی در انتخاب باشد.برخورد ایشان با فرزندانشان خیلی ظریف بود.من از ایشان حتی برای یک بار نشنیدم یا ندیدم که به من یا خواهر یا برادر بگویند این مسئله باید این طور که من میگویم انجام بشود .من هیچ وقت از ایشان در برخورد شان با خودم تحکم ندیدم واگر نظر ما با ایشان یکی نمیشد هم این حالت حفظ میشد .رابطه پدرم با ما رابطه احترام آمیزطبیعی بود نه تصنعی وما در عین صمیمیتی که با همدیگر داشتیم این رابطه احترام آمیز را حفظ میکردیم و در عین حال تلاش ایشان در مواقعی که مسئله ای در بین ما پیش می آمد متقاعد کردن مابود. هنر متقاعد کردن ایشان خیلی بالا بود . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص62&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
روش تربیتی غیر مستقیم داشت روش تربیتی پدرم غیرمستقیم بود. مثلاً اگر احساس میکرد یکی از بچه های اقوام وفامیل نمازش رادرست نمیخواند به من میگفت محمد رضا بیا اینجا بایست وجلوی او نمازت را بخوان که او یاد بگیرد چه جوری باید نماز بخواند چون من نمیخواهم به او بگویم چگونه نماز بخواند. ولی وقتی تو ایستادی به او میگویم ببین محمد رضا چه جوری نماز میخواند نمازت را باید این جوری بخوانی .گاهی هم برای تشویق وایجاد انگیزه در ما خاطرات معنوی خوبی از اجداد خود نقل میکرد وبعد میگفت چقدر آدمهای جالبی پیدا میشوند به این ترتیب غیر مستقیم الگوها را معرفی میکرد. تعابیر دیدی گفتم، دیدی، یاد بگیر ،و…. را هیچ وقت در ارتباط تربیتی با ما به کار نمی برد . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص62&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
پدرم درباره تربیت بچه ها نظریات تربیتی خاصی داشت. ایشان معتقد بود از دور نگاهتان را به بچه ها داشته باشید وبر رفتارشان مراقبت بکنید ولی تلاش کنید احساس فرزند این باشد این کاری را که میکند خودش انتخاب کرده است. وخودش آن را انجام میدهد .هیچ گاه پیش نیامد ما به عنوان فرزندان ایشان با مسئله ای برخورد کنیم که با این استدلال که چون من دارم می گویم باید این کار را بکنید مارا مخالف میلمان وادار به انجام دادن کاری کند. هیچ وقت ما راتحقیر نکرد در حضور دیگران وحتی در غیر حضور دیگران ونه حتی تنهایی به ما اهانت نکرد. در نهایت اگر خیلی از ما ناراحت میشد محکمتر با ما صحبت میکرد اما باز این امر به گونه ای نبود که در ما شکستگی شخصیت ایجاد کند واز این جهت همیشه مطمئن بودیم حریم ما محفوظ است واز طرف ایشان مخدوش نخواهد شد . &lt;br /&gt;
ایشان هیچ وقت ما را استهزا نکرد وبا دیگران مقایسه نکرد که مثلاً‌ببینید پسر فلانی چطور است. درباره نماز با اینکه حساسیت زیادی ازخود نشان میداد اما هیچ وقت احساس تکلفی از ایشان در رابطه با نمازمان احساس نمیکردیم و من یاد ندارم که مثلاً با لحن خاصی بگوید فلانی پاشو وقت نماز است، یا چرا بلند نمیشوی نمازت را بخوانی .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص64&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
درباره تشویق وتنبیه فرزندان در خانواده از سوی پدرم باید بگویم در طول مدت دوران خردسالی نوجوانی تنبیه بدنی اصلاً ‌نداشتیم یعنی حتی یک مورد کار به جایی نرسید که ایشان بخواهد باما برخورد فیزیکی بکند .رفتارشان با ما به گونه ای بود که اگر زمانی احساس میکردیم از کاری که کرده ایم خوششان نیامده است این ناراحتی را در چهره و نگاه ایشان می دیدیم واین برای ما کفایت میکرد بفهمیم از حد خودمان فراتر رفته ایم. ایشان حتی قیافه ناراحتی از خود نشان نمیداد ولی نگاه سنگینی از چهره اش صادر میشد که تحمل این نگاه برای ما خیلی دشوار بود ولذا سعی میکردیم در معرض این نگاه قرار نگیریم. البته ایشان اصراری به تحمیل این نگاه برما نداشت ولی این نگاه کار خودش را میکرد . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص65&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
پدرم اگر نسبت به رفتار ما اعتراض داشت هیچ گاه در حضور جمع از خود عکس العملی نشان نمیداد و اصولاً اعتقادی به تأثیراتی که بخواهد در همان لحظه انجام بگیرد نداشت. روش ایشان در تصحیح یک رفتار به طور غیر مستقیم بود . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص65&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
رفتار پدرم درخانواده بخصوص در برخورد با افراد مختلف جامعه تأثیرات سازنده ای برما داشت. مثلاً به یاد دارم پس از مراجعت ما از آلمان به تهران در سال 49 که به اصفهان رفته بودیم وعلمای اصفهان به دیدارپدرم آمده بودند وقتی وارد جلسه شدیم پدرم با قامتی استوار وهیبتی خاص به رسم همیشگی با تک تک افراد که به احترام ایشان برخاسته بودند دست داد وما هم که به لحاظ سنی کودکان بسیارخردسالی بودیم بدون توجه به نظر ونگاه دیگران درست مثل ایشان به همان سبک با همه که همسن پدرمان بودند دست میدادیم. بعد ها از آقای جواد اژه ای شنیدم که این امر باعث حیرت وتعجب علمای حاضر در آن جلسه شده وگفته بودند فرزندان کوچک آقای بهشتی درست مثل پدرشان هستند. این تأثیر بدان جهت بود که ما درآلمان میدیدم وقتی ایشان وارد جمعی میشود به نشانه احترام با تک تک افراد دست میدهد واحوالپرسی میکند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص65&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
در آن دوران که تفکر سنتی مذهبی برخانواده های بعضی از روحانیون در مورد تحصیلات دخترانشان حاکم بود شیوه برخورد پدرم بسیارجالب بود .زیرا همان امکانات تحصیلی و تفریحی ای راکه برا ی پسرانشان تهیه کرده بودند برای ما هم فراهم کردند. ایشان مرا به ادامه تحصیل وفراگیری علوم دینی ودانش امروزی تشویق میکردند ومعتقد بودند افرادی در جامعه اسلامی میتوانند موفق باشند که تحصیلات شان در این دو بعد و زمینه باشد .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص67&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
زمانی که به آلمان رفتیم ده سال بیشتر نداشتم وچون تازه به سن تکلیف رسیده بودم برایم بسیار دشوار بود در آن جامعه بی بند وبار اروپایی وبیان وظایف و مسئولیتهای دختران در اسلام باعث شدند در آن موقعیت دشواری که درباره گروه همسن وسال خود داشتم واز آنها آزار و دشنام میشنیدم معتقدانه به حفظ حجاب ورعایت دیگر دستورات شرعی بپردازم و در حضور یا عدم حضور ایشان به رعایت حجاب اسلامی پای بند باشم. تأثیر مثبت این رویه در من تا بدان حد بود که پس از ازدواج همین رویه را با توافق همسرم در مورد فرزندانم اتخاذ کردیم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص68&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
پدرم معتقد بودند تک تک اعضای خانواده دارای فکر وشعور هستند وحق هر گونه انتخاب در شیوه زندگی خود را دارند. هرگز در برخوردشان با من به عنوان دختر خانواده امر به داشتن حجاب وامر به رعایت موازین شرعی نمیکردند زیرا معتقد بودند اجبار جوانان در این گونه مسائل باعث دوری آنان از دین واسلام میگردد. ایشان همواره معتقد بودند باید بامطالعه و بررسی وتفکر در مسائل، انتخاب نهایی را به عهده خود نوجوان گذاشت. در آلمان نیز هرگز مرا وادار به داشتن حجاب نکردند بلکه همچون معلمی دلسوز و مهربان ساعتها پیرامون این مسئله و مسائل دیگری که جوانان با آنها روبرو هستند به بحث و گفتگو میپرداختند که برای من در زندگی بسیار راهگشا بود . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص69&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
پدرم درخانه به ما دستور کارکردن ونمیداد مثلاً اگر مهمانی به منزل ما می آمد حداکثر چیزی که از ایشان میشنیدیم این بودکه چای بیاوریم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص71&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
جوی که پدرم درخانه ایجاد کرده بود خیلی طبیعی بود یعنی ما به صورت بسیار معمولی وعادی رشد میکردیم وبعد از شهادت ایشان بود که احساس کردیم چون فرزند کسی هستیم که در جامعه خیلی برای ایشان حرمت قائل هستند بعضی برای ما امتیازاتی قائل میشوند. البته هنوز این مسئله برای من یک معماست که ایشان با چه هنرمندی خاصی ما را درجوی طبیعی وبه دور از رشد روحیه آقازادگی و...رشد وتربیت میکردند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص71&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
د رخانه ما دستور صادر نمیشد وهرکس طبق روال و نظمی که بر خانه از سوی پدرم حاکم و مورد پذیرش همه ما بود آموخته بود برنامه های فردی و جمعی خود را انجام دهد. اگر هم احیاناً چیزی را از من میخواستند بسیارمحبت آمیز و با لفظ دخترم آغاز میکردند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص72&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
پول توجیبی که پدرم به ما میدادند فقط بابت خرید خوردنی و… نبود بلکه به ما میگفتند شما ازهمین پول لوازم التحریر ودفتر مورد نیازتان راهم بخرید یا اگرمی خواهید برای کسی هدیه بخرید مقداری از این پول را جمع کنید وازاین پول هدیه بخرید. به این ترتیب با روشهای ایشان ما نحوه خرج کردن پولمان را یاد میگرفتیم. اگر گاهی پول ما کفاف یک هدیه مثلاً برای روز مادر را نمیکرد به ما پولی قرض میدادند تا فرهنگ قرض الحسنه را هم درخانه رعایت شود . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص74&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند &lt;br /&gt;
پدرم به ما امر ونهی نمیکردند مثلاً‌به من که دختر بزرگ خانواده بودم هیچ وقت نمیگفتند چون من یک روحانی هستم شناخته شده هستم حتماً‌باید چادر مشکی سرت کنی یا کفش وجوراب مشکی بپوشی. حتی یکبار هم این امر و نهی اتفاق نیفتاد ولی راهنمایی میکردند به طوری که وقتی به آلمان رفتیم من ده ساله بودم وبا محیط مختلط آلمان درامر حجاب بسیار مشکل داشتم. حتی در آنجا به من امر ونهی نمیکرد ند که حتماً باید روسری سر کنی وجوراب کلفت بپوشی حال آنکه در آن محیط هر اتفاقی می افتاد اصلاً مهم نبود وخودش را نشان نمیداد ولی با راهنمایی کلی که به من میکردند من به انتخابی که میخواستند رسیدم و در آن شرایط سخت زندگی در خارج که اصلاً بحث محرم ونامحرم درکلاس ومدرسه مطرح نبود به رغم همه شرایطی که داشتن حجاب را مشکل میکرد با حجاب کاملاً اسلامی به مدرسه میرفتم .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص75&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
وقتی از قم به تهران آمدیم پدرم مرا در یک مدرسه دخترانه در امیریه ثبت نام کردند که یک جو روشنفکری داشت تا جو سنتی ومذهبی یعنی دختران سرهنگهای ارتش وکارمندان ادرات و در آن بودند ودرتمام این مدرسه فقط من ویک نفر دیگر ازخانواده روحانی بودیم وحجاب داشتیم. ایشان مرتب به این مدرسه سر میزدند واز وضع تحصیلی من سؤال میکردند ودر منزل هم بامن کار میکردند تا از سطح درس مدرسه عقب نباشم. دراین مدرسه نه تنها مارا تشویق به حجاب نمیکردند بلکه یک بار که خواستم چادرم را که در کیف بود بیرون بیاورم وزیپ کیف به آن گیر کرد ونتوانستم آن را از کیفم در آورم ناظم مدرسه به من گفت :چه اشکالی دارد یک دفعه بدون چادر به خانه بروی .ناچارشدم ازمستخدم مدرسه یک روسری گرفتم وعرض خیابان را به سرعت طی کردم وبا گریه به منزل رسیدم .ایشان وقتی مرامتأثر دید مرا آرام کردند وگفتند دخترم چیزی نشده شما که حجاب داشته ای .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص75&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
یکی از صفات خوب پدرم درخانه این بود که باحوصله خاصی به تمام سؤالات مادر منزل گوش میدادند وآنها را به دقت جواب میدادند. حتی برای ما زمینه ایجاد سؤال میکردند مثلاً مرتب برای ما کتاب میخریدند تا مطالعه ما بیشتر از گذشته شود ولی هرگز این روحیه رانداشتند که با سلیقه خاص خودشان برای ما کتاب بیاورند. بلکه کتابهای گوناگون وبا سلیقه های متفاوت میخریدند تا ما با تفکر وسلیقه ها ی متفاوت آشنا شویم وهرگز ما را از خواندن کتابی منع نکردند&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص76&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
از اوقات فراغت پدرم در منزل در روزها ی جمعه این بودکه ساعتها در باغچه یا گل میکاشتند یاعلف وجین میکردند وماهم که مشتاق صحبت باایشان بودیم دراین کار به ایشان کمک میکردیم وسؤالاتی را که برایمان مطرح بود می پرسیدیم و چون میدیدیم همه گروههای سیاسی ومبارز مثل منافقین ،مؤتلفه حتی نهضت آزادی با پدرم رفت وآمد دارند درباره دیدگاه ها ومواضع آنها با پدرم صحبت میکردیم . &lt;br /&gt;
وقتی دبیرستان دین ودانش تشکیل شد چون پدرم ازهمان آغاز این عادت را داشتند هر کاری را انجام میدهند که اطلاع از آن را برای خانواده مفید میدانستند ما را برای مشاهده آن کار ببرند لذا مارا به دبیرستان دین ودانش بردند که من خیلی خردسال بودم. نکته ای که توجهم را جلب کرد این بود که چون اتاقهای دبیرستان کم بودند پدرم با ابتکار خودشان قفسه های کتابخانه را در سالن مدرسه به گونه ای دور هم چیده بود که یک اتاق تشکیل شده بود که در این اتاق که کتابخانه بود معاون دبیرستان هم مستقر بود وکارش را انجام میداد . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص76&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
دردورانی که من خردسال بودم (1333به بعد) خانواده های روحانی معمولاً دختران تحصیل کرده کمتر داشتند یا نداشتند ولی پدرم از همان آغاز روشن بینی خاصی داشتند مثلاً مرا به مهد کودکستان میبردند. یعنی فکر می کنم دراولین کودکستانی که درقم ایجاد شد من دوره آمادگی را گذراندم .این کار درآن زمان در حد تکفیر افراد روحانی مطرح میشد وپدرم چون ذهن روشنی داشتند کاری به این حرفها نداشتند .&lt;br /&gt;
پس از آن در مورد رفتن من به مدرسه هم همین مسئله مطرح بود. چون معمولاً دختران روحانیون به مدرسه نمیرفتند. پدرم حتی خواهرشان (عمه کوچکم )را به رغم مخالفت مادرشان که به دلیل مرد بودن معلمان مدرسه راضی به این کار نمیشد به مدرسه بردند وثبت نام کردند. این درحالی بود که پدرم بسیار به مسائل شرعی تقید داشتند ولی سعی میکردند از مسائل جدید استفاده مطلوب کنند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص77&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
رابطه آقای بهشتی با فرزندانشان خیلی عاطفی ودوستانه ورفاقت آمیز بود وصرفاً پدرانه نبود. یکبار خود من از ایشان شنیدم که درباره رابطه خود وفرزندشان میگفتند من وآقا محمد رضا با هم رفیق هستیم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص77&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
یکی از اهداف اینکه پدرم خانواده را به همراه خودشان در جلسات عمومی ای که با گروههای سیاسی ومذهبی درداخل وخارج از کشور می بردند این بود که با افکار ودیدگاهها وسلیقه های متفاوت آشنا بشویم وبا نگرشی باز که پیدا کرده ایم به خاطر شنیدن این دیدگاههای متفاوت وبرخورد با افراد وگروههای مختلف بتوانیم به راه صحیح خود ادامه دهیم. مثلاً وقتی کلاس «مواضع حزب» تشکیل میشد به من که بچه کوچکی داشتم میگفتند شما حتماً در کلاسهای حزب شرکت کن ودر خانه ننشین .ایشان میگفتند هرچه درخانه بنشینی فایده ندارد وبرهمین اساس من ومادرم را به این کلاسها میبردند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص78&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
برای من خواستگارهای متعددی می آمدند که افراد مؤمن وگاه متمکنی هم بودند ولی من همه را رد کردم. یک روز پدرم که اهل استدلال ومنطق بود و در رفتارشان جنبه تحکم وآمریت نبود به من گفت دخترم این که نمیشود شما همه کسانی راکه آمده اند رد کرده ای ودر میان آنها انسانهای خوبی هم بوده اند پس سلیقه شما چیست؟ وقتی گفتم اولاً من میخواهم درس بخوانم وبه دانشگاه بروم ایشان به شدت استقبال کردند .گفتند آفرین بردخترم که میخواهد تحصیلاتش را ادامه بدهد. ودر نهایت گفتم من به کسی اهمیت میدهم که بشود دو کلمه ای در زندگی بااو حرف حساب زد و تفاهم کرد. پرسیدند حالا ازچه قشری ؟ گفتم معمولاً این افراد ازقشر فرهنگی هستند تااینکه به آقای اژه ای که طلبه جوان ومعلم بود جواب مثبت دادم .ایشان هم سختی های زندگی طلبگی را برای من بازگو کردند ومن همه آن شرایط را پذیرفتم .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص79&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
حتی یکبار دیده نشد پدرم به ما درامر عبادات دستور بدهند ومثلاًَ بگویند پاشو برو نمازت را بخوان ولی رفتار خودشان که همیشه اول وقت وضو می گرفتند و نماز میخواندند الگوی رفتار ماشده بود. البته اگر گاهی میدیدند نمازمان رادیر میخوانیم تذکر میدادند ولی با لفظ چرا نخواندی و همراه نبود . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص80&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
کتابخانه پدرم خیلی منظم بود. یادداشتهای مطالعاتی ایشان به صورتی منظم درزونکن های جداگانه ای دسته بندی ونگهداری میشد که در کمترین فرصت به آنها رجوع واستفاده میکردند. ایشان درهمه کارهایشان منظم بودند. به خود من که همیشه به دلیل دور بودن مدرسه وبیرون از خانه وقت کم می آوردم واز ساعت 6 صبح تا 5 بعد ازظهر وقتم در بیرون بود گفتند چگونه از ساعت 5 بعد از ظهر به بعد همه کارهایت را انجام بدهی که ساعت 10 شب هیچ کاری نداشته باشی. توصیه ایشان این بود که باید شب ها زود بخوابید تا صبح سر حال وسرزنده بلند بشوید در این جهت بود که آموزش تقسیم وقت را به ما یاد میدادند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص81&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
من چندین بار باخانواده به منزل آقای بهشتی رفت وآمد کرده ام و از نزدیک شاهد برخورد مهربانانه وجذاب وآکنده از محبت ایشان نسبت به اهل خانه وبه خصوص فرزندانشان بوده ام. با فرزندشان درکمال ادب واحترام برخورد میکرد مثلاً وقتی میخواست ایشان را صدا بزند میگفت آقا محمد رضا، عزیزم بیا واین کاررا انجام بده .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص81&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
زمانی که پدرم برای برادرم که در دبیرستان درس میخواند یک میز ارج به قیمت صد تومان خریده بود که در آن زمان پول قابل توجهی بود من هم گفتم میز میخواهم .ایشان گفت شما از پول توجیبی که میگیری میتوانی میز تهیه کنی. من گفتم این پول که کفاف خرید میز را نمیدهد. گفتند خوب از من قرض الحسنه بگیر وبه تدریج از پول ماهانه ای که میگیری قرضت را پس بده&lt;br /&gt;
ایشان با این رویه علاوه براینکه بین ما تبعیض قائل نمیشد عملاً فرهنگ قرض الحسنه را درخانه رایج می کرد .من هم قرض گرفتم ومیزرا خریدم وبه تدریج ازپول ماهانه ام کسر شد تا قرض تمام شد .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص82&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
شبهای پنجشنبه که در منزل آقای بهشتی جلسه عمومی بود گاهی اوقات تا نیمه شب در منزل ما بود. از ساعت 9 شب تلفنهای مردم را جواب میدادند واین جلسه تا پیروزی انقلاب مستمراً تشکیل میشد. در یکی از سفرها شب جمعه که درمنزل ایشان مهمان بودم اول شب به من فرمودند فلانی اگر کاری ندارید لباسهایتان را بپوشید دراتاق بچه ها وعده داریم .بعد هم خودشان لباسهایشان راپوشیدند وعطر زدند وموهایشان رامرتب کردند وبا همدیگر وارد اتاق آنها شدیم. تاوارد اتاق شدیم من خیلی تعجب کردم چون فکر میکردم کسانی از بیرون آمده و با ایشان ملاقات دارند ولی دیدم در اتاق فقط فرزندان ایشان هستند واز پدرشان دعوت کرده اند که امشب ما جلسه داریم وتریبونی درست کرده بودند وبرنامه جشنی ریخته بودند که با تلاوت قرآن وشعر ومقاله وسرود دسته جمعی ودکلمه ویک مسابقه که آقای بهشتی در این مسابقه شرکت کردند همراه بود و20دقیقه اسلایدهایی را نشان دادند وآقای بهشتی به من فرمودند من یک ساعت ونیم به بچه ها قول داده ام در خدمتشان باشم .در پایان برنامه هم از ما پذیرایی شد. آقای بهشتی از آنها خیلی تشکر کردند. از آن پس این خاطره همواره در ذهن من به عنوان یک خاطره ماندگار مانده است . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص83&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
با اینکه پدرم روحانی بود وپدر و پدر همسرش هم ازروحانیون سرشناس اصفهان بودند ولی هیچ یک از ما فرزندان خودش را تحریک وتشویق به واردشدن به لباس روحانیت یا فراگیری علوم حوزوی نمیکرد. ایشان بر خلاف بعضی از روحانیون که اصرار دارند حتماً یکی از فرزندانشان به کسوت روحانیت درآید تا به قول خودشان این چراغ در خاندان آنان روشن بماند مارا در راه وروش زندگی مان کاملاً آزاد گذاشته بود وبه انتخاب ما هرچه که بود به دیده احترام می نگریست .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص85&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
به تشویق پدرم صندوق قرض الحسنه ای در منزل تهیه کرده بودیم وپولهایمان را روی هم میگذاشتیم وبه همدیگر قرض میدادیم کار هم خیلی حساب وکتاب داشت. دفترچه های کوچکی برای پرداخت اقساط تهیه شده بود و کارهای آن به عهده من بود .کتا بخانه ما هم در منزل حساب وکتاب داشت و کارت عضویت صادر میکردیم و کتابهایی را که به امانت میدادیم در دفتری ثبت میکردیم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص85&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در درسهایی که ما گاه مشکل داشتیم پدرم به ما کمک تحصیلی میکرد واگر در درسی تبحر لازم را نداشت خودش را با مطالعه به آن سطح از درس میرساند وما راکمک میکرد. درکتابی که ما حصل سخنرانی های تربیتی ایشان است هم به والدین پیشنهاد کرده است تا آنجایی که میتوانید خودتان را به درس بچه هایتان برسانید وتنها در مواردی که نمی توانید به آن سطح برسید از معلم خصوصی وتقویتی کمک بگیرید . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص90&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
یکی از دوستان نزدیک که با آقای بهشتی روابط نزدیکی داشت برای من تعریف میکرد [[شهید بهشتی]] برای اینکه فرهنگ قرض الحسنه را در منزل پیاده کند به خانمشان پول میداد ومیگفت اگر بچه ها بیشتر از پول ماهانه شان خواستند به آنها قرض بده تا سرماه آن را پس بدهند تا به این شکل با فرهنگ قرض الحسنه آشنایی پیدا کنند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص60&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
نظم فوق العاده و شگفت انگیز پدرم در منزل هم وجود داشت اما به اهل خانه تحمیل نمیشد در عین حال هریک از ما میدانستیم اوقات هریک از ما با ایشان مشخص است. مثلاً نظم در منزل ما چنان بود که رأس ساعت 5/9 شب همه بچه ها میخوابیدند وکسی از تعیین این ساعت احساس تحمیل نظم نمیکرد چون میدانستیم روال این است. البته مادرمان هم مثل پدرمان منظم و جدی بود ومیشد گفت پدرم با زیرکی خاصی بعضی ازمسائل را از زبان مادرمان به ما منتقل میکرد چون در این باره باهم حرف میزدند وهماهنگ بودند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص63&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
پدرم قبل از اینکه در خانواده برای ما فرزندان خود پدر باشند به عنوان استادی مهربان وارجمند محسوب میشدند که از شخصیتی به تمام معنا جامع برخوردار والگویی روشن برای آنان بود ند. خلق وخوی ایشان درمنزل خلق وخویی پیامبرانه بود ورفتارشان با همسر وفرزندان در کمال رأفت، رحمت و مهربانی و همانند او بود .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص69&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
یکی از دوستان تعریف میکرد روز جمعه خدمت آقای بهشتی رسیدیم وگفتیم یکی از مقامات سیاسی خارجی که به تهران آمده ازشما تقاضای ملاقات کرده است .ایشان نپذیرفتند و گفتند من این ملاقات را نمیپذیرم مگر اینکه امام به من تکلیف بفرمایند ولی اگر ایشان این تکلیف را نمیکنند نمی پذیرم چون برای خودم برنامه دارم وامروز که جمعه است متعلق به خانواده من است ودر این ساعات باید به فرزندانم دیکته بگویم واز نظر درسی به آنهاکمک کنم وبه کارها ی خانه برسم چون روز جمعه من مخصوص خانواده است . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص70&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
ایشان چون اهل جد بود، ناهار خوردن وصحبت کردنش هم جدی بود وهمه کار وزندگی را جدی تعقیب میکرد. وبرای مثال اگر فرضاً قبل از انقلاب روزهای جمعه را تصمیم به تعطیل کردن میگرفت جداً تعطیل میکردوهیچ کاری را نمی پذیرفت چون فکر میکرد روز جمعه راباید با همسر وفرزندانش بگذراند. لذا می بینیم چقدر این گذراندن ها اثر هم داشته، یعنی واقعاً فرزندان ایشان فرزندان زبده ای هستند که خداوند انشاءالله خط وجهت وفکرشان را تا آخر حفظ کند. به هر حال ایشان هر وقت فکر میکرد جمعه را باید با بچه هایش بگذراند میگذرانید وهمان کاررا هم جدی انجام میداد، یا اگر مثلاً فرض کنید با بچه هایش میخواست در حیاط خانه بازی کند این کار را هم جدی انجام میداد، یعنی هیچ حالت شوخی وهزل وشل وول حرکت کردن مطلقاً در او نبود واین یکی از خصلت های بسیار مهم ایشان بود ودرکنار این خصلت این قدر مهربان وعاطفی بود که با احساس، جنبه های عاطفی قضایا را همیشه ملحوظ میداشت .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص70&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
بارها شاهد بودم بعضی میخواستند روزجمعه برای کاری که داشتند خدمت آقای بهشتی برسند ومشکل خودشان را مطرح کنند ونظر ایشان را بگیرند وآقای بهشتی به آنها میگفت جمعه من مال خانواده است .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص70&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
پدرم درخانه به ما وقت معینی را اختصاص میداد که غالباً جمعه ها بود. ولی اینکه مثل بیرون وقت راتعیین کند و در دفتر بنویسد نبود. مثلاًَ میگفت عصر جمعه در این مورد باهم صحبت میکنیم یعنی جمعه های ایشان تازمان پیروزی انقلاب تماماً متعلق به مابود. وقتی انقلاب شد نیمی از روز جمعه مال ما بود . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص71&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
آقای بهشتی موقع عید نوروز مبلغی را به وین می فرستادند ومیگفتند من به بچه های دیگرم که در ایران هستند عیدی داده ام این عیدی هم مال ملوک خانم است که در ایران نیست تا اگر میخواهد چیزی برای خودش بخرد از این پول بخرد. درمواردی هم از پولهای شخصی خودشان که جهت خریدهای مرتبط به خودشان مثل کتاب ونظایر من داشتند در نامه مینوشتند که معادل این مبلغ به دخترم به عنوان عیدی پول بدهید واز حساب من کم کنید .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص73&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
یک روز مقاله ای درباره چین نوشته بودم در روزنامه جمهوری اسلامی چاپ شد. خبر به پدرم رسید. وقتی مرا دیدند باچهره ای که خوشحالی از آن میبارید گفتند دخترم تو این مقاله را نوشته ای ؟ گفتم بله. خیلی مرا تشویق کردند وگفتند شما این کار را ادامه بده وسعی کن زیاد مطالعه کنی ودر فعالیتهای اجتماعی شرکت کنی. به ایشان گفتم اگر بخواهم با وجود دو فرزند کوچک تدریس کنم چی ؟ گفتند خوب است ولی ساعات تدریس ات را کم بگیر وبه جای 24 ساعت 12 ساعت حق التدریس بگیر که به زندگی ات برسی . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص78&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
با اینکه برادرم به لحاظ فعالیتهای سیاسی واجتماعی خیلی در تلاش بودندولی این فعالیتها مانع رسیدگی ایشان به خانواده نمی شد. توجه به بنیان خانواده رادر هیچ زمان وموقعیتی حتی در خطیرترین مسئولیتهایی که داشت فراموش نمیکرد. درهمین گرفتاریهای زیاد که از اصفهان مهمان ایشان شده بودم به منزل آمد ولی لباسش را درنیاورد. پرسیدم اگر برنامه ای ازقبل دارید مزاحم شما نمیشوم .گفتند نه خواهر جان امشب برنامه من بازدید ازاتاق علیرضاست .ایشان برخودشان واجب میدانستند در مقاطع زمانی خاصی مثلاً این عید با لباس رسمی ازیکایک فرزندان خود در اتاقها یشان بازدید عید داشته باشد درست مثل دیدارهایی که در بیرون از منزل با دیگران داشت .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص81&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
وقتی به آلمان رفتیم در مدارس مختلط درس می خواندیم ودر پارکها واماکن عمومی بعضاً با صحنه های زننده مواجه میشدیم، تلویزیون آلمان را نیز که وضع مشابهی داشت میدیدم ولی نوعی کنترل درونی در ما به وجود آمده بود که از اینکه کار زشتی را انجام بدهیم یا صحنه زشتی راتماشا بکنیم یا حرف زشتی را بزنیم خجالت میکشیدیم و حیا میکردیم. هنوز این رویه یکی از معماهای درونی برای من است که ایشان چگونه این کنترل درونی رادر ما ایجاد میکرد چون پدرمان با ما خیلی رفیق بود ومیتوانم بگویم نزدیک ترین دوستان ورفقای ما به ما بودند همان گونه که انسان در حضور رفیق صمیمی خود خجالت میکشد کار بدی بکند ویا حرف زشتی بزند ما هم همین حجب وحیا را درباره پدرمان داشتیم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص85&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
من در دوران نوجوانی وجوانی کتاب زیاد میخریدم وپدرم دراین باره نه تنها هیچ حرفی نمیزد بلکه بعضی اوقات که برای خرید کتاب جدیدی به بازار میرفتم همرا ه من می آمد .ایشان نظر ما را درباره کتابهایی که میخواندیم حتماً‌میگرفت. یک باریکی از روحانیون مشهد کتابی نوشته بود ویک نسخه از چاپ آن را به ایشان هدیه داد. پدرم این کتاب را به من داد ومن هم وقتی دیدم درآن کتاب که کشکول مانند بود حرفهای خلاف ادبی هم به صورت طنز نوشته شده نظرم را به پدرم گفتم. وقتی آن فرد برای دیدن پدرم آمده بود ایشان ازمن خواست نظرم رادرباره کتابی که نوشته بود بیان کنم که من با نهایت خجالت از آن فرد نظریاتم را گفتم. هدف ایشان آن بود که هم نویسنده نظر نویسنده مخاطب را درباره نوشته اش بداند وهم من جرئت اظهار نظر شخصی ام را داشته باشم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص87&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
عصر یکی از روزهای تابستان که پدرم استراحت میکرد در اتاق مطالعه ایشان مشغول مطالعه کتابی بودم که حین مطالعه به خواب رفتم. عصر آن روز آقای محمود حکیمی با پدرم قرار ملاقاتی داشت که طبق معمول در کتابخانه بود. ناگهان من بیدار شدم دیدم پدرم بدون آنکه مرا بیدار کند جلسه اش را با آقای حکیمی برقرار کرده و مشغول صحبت است. چون قبلاً کتابی از ایشان را خوانده و نظریاتم را به پدرم گفته بودم وقتی خواستم سریعاً از اتاق خارج شوم مرا صدا کرد وگفت علیرضاجان ایشان آقای حکیمی است، نکاتی راکه در مورد کتاب ایشان گفتی تکرار کن تا ایشان هم نظریات تو را بشنود. من هم که قدری نظر انتقادی داشتم با شرمندگی نظریاتم را مطرح کردم وبلافاصله ازشدت خجالت از اتاق خارج شدم. هدف پدرم این بود که به ما جرئت اظهار نظر دربرابر دیگران را به وجود بیاورد واین روحیه رادرما تقویت کند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص88&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
در دوران جوانی به کار نویسندگی علاقه زیادی داشتم ومطالب خوبی مینوشتم لذا پس از اتمام تحصیل دوران متوسطه تصمیم گرفتم در رشته ادبیات در دانشگاه ادامه تحصیل بدهم. یک روز پدرم پرسید شما میخواهی چه کار کنی ؟ گفتم میخواهم در رشته فرهنگ وادب تحصیل کنم .پرسید چرا؟ گفتم میخواهم نویسنده بشوم. پرسیدند به من بگو آیا این داستانهای خوبی را که مینویسی قصد داری چاپ کنی یا نه ؟ گفتم بله قصد چاپ آنها را دارم .گفتند خوب حالا اگر قصد چاپ کردی ونوشته هایت را پیش ناشر بردی واو گفت نه من این قسمت هارا نمیپسندم وباید حذف کنی یا عوض کنی وتو هم بگویی نه حذف نمیکنم و لذا ناشر کتابت را چاپ نکند واز طرفی به حق التألیفی که او به تو میدهد هم برای زندگیت نیاز داری چه کار میکنی ؟ گفتم نمیدانم. گفت خوب حالا که نمیدانی برو یک شغل راانتخاب کن که استقلال مالی ات را حفظ کنی ولی از لحاظ اظهار عقیده هم آزاد باشی .  &lt;br /&gt;
بعد گفت به نظر من برو در رشته مهندسی درس بخوان ولی نویسندگی را به عنوان یک شغل دوم برای خودت در نظر داشته باش . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص88&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
وقتی برادرم محمد رضا می خواست رشته تحصیلی خود را دردانشگاه انتخاب کند وبا پدرم مشورت کرد پدرم به او گفت برو با برخی از دوستان پزشک از جمله با آقای دکترحبیب الله پیمان مشورت کن ولی به او گفت در هر حال باید کاری باشد که استقلال مالی تورا حفظ بکند . &lt;br /&gt;
روش ایشان آن بود که فرزندانشان انتخاب گر بار بیایند ودر کارهایی که میخواهند بکنند انتخاب کننده اصلی باشند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص89&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
پدرم خیلی به انس ما به قرآن توصیه میکرد وخودشان هم انس زیادی با قرآن داشت .من معمولاً نوارهای اساتید مصری قرآن را از مدرسه میگرفتم وحین درس خواندن گوش میکردم. یک بار پدرم به اتاق من آمد ومرا درحال مطالعه درس ریاضی دید که صدای قرآن هم بلند بود خندید وگفت اقلاً این را موقع درس خواندن خاموش کن . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص90&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
پدرم سعی میکرد وسایل تفریح مارا در منزل فراهم کند تا ما نیازمند تفریح در بیرون از خانه که جو سالمی نداشت نشویم مثلاً در آن زمان برای ما در منزل آپارات نمایش فیلم 8 میلیمتری خریده بود که میتوانستیم این فیلم ها را ببینیم .وسایل نجاری داشتیم، میز پینگ پنگ داشتیم، ماشین تایپ وتحریر داشتیم، وسایل فوتبال دستی خریده بودیم، نوارهای متعدد قرآن داشتیم واز وسایل سرگرمی چیزی کم نداشتیم. به موقع دوچرخه یا موتور سیکلت هایی که رایج بود برای ما میخریدند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص90&lt;br /&gt;
موضوع : خانواده ، تربیت فرزند&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85</id>
		<title>شهید سید محمد بهشتی - بخش چهارم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85"/>
				<updated>2020-01-09T00:21:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در منزل مقررات خاصی داشتیم مثلاً در آلمان که معمولاً‌مردم زودتر میخوابند و زود هم بلند میشوند ما سرساعت 9میخوابیدیم. بعضی شبها که پدرم با مادرم به میهمانی میرفت وما در خانه تنها بودیم سر ساعت می خوابیدیم ومقررات خانه را رعایت میکردیم چون این نظم را قبول داشتیم و پذیرفته بودیم. زمینه این پذیرش هم آن بود که خود ایشان درمنزل ودر رعایت مقررات منزل برای ما الگو بودند واین طور نبود که توصیه مستقیم بکنند ولی خودشان از این مقررات عدول کنند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص92&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ،‌ قانون &lt;br /&gt;
امور مالی خانه حساب وکتاب خاصی داشت. مبلغ خاصی را به صورت هفتگی به مادرم میدادند که خرج خانه بکند ولی به او نمیگفتند با این پول چه کار بکن وچه کار نکن وسخت گیری نمیکردند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص96&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مدیریت &lt;br /&gt;
آقای بهشتی بر خلاف بعضی از مقدسین که سخت گیریهایی را که در شرع نیامده بر اهل خانواده شان تحمیل میکنند درباره خانواده ورعایت حقوق زن و فرزند متعارف خیلی ها در جامعه همخوانی نداشته باشد .در اغلب سفرهایی که امکان داشت خانواده را ببرند حتی در سفرهای کاری خانواده را میبردند ودر آن سفر اگر برای کار وقتی میگذاشتند نصف روز یا روزی را با خانواده صرف میکردند مثلاً به مشهد میرفتند وبا علمای بر جسته مشهد ملاقاتها ودیدارهایی داشتند چند روزی را مخصوص خانواده داشتند واگر در این اوقات که مخصوص خانواده بود به جلسه ای دعوت میشدند نمیرفتند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص84‌&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، مسافرت &lt;br /&gt;
پدرم به ما امر ونهی نمیکردند مثلاً‌به من که دختر بزرگ خانواده بودم هیچ وقت نمیگفتند چون من یک روحانی هستم شناخته شده هستم حتماً‌باید چادر مشکی سرت کنی یا کفش وجوراب مشکی بپوشی. حتی یکبار هم این امر و نهی اتفاق نیفتاد ولی راهنمایی میکردند به طوری که وقتی به آلمان رفتیم من ده ساله بودم وبا محیط مختلط آلمان درامر حجاب بسیار مشکل داشتم. حتی در آنجا به من امر ونهی نمیکرد ند که حتماً باید روسری سر کنی وجوراب کلفت بپوشی حال آنکه در آن محیط هر اتفاقی می افتاد اصلاً مهم نبود وخودش را نشان نمیداد ولی با راهنمایی کلی که به من میکردند من به انتخابی که میخواستند رسیدم ودر آن شرایط سخت زندگی در خارج که اصلاً بحث محرم ونامحرم درکلاس ومدرسه مطرح نبود به رغم همه شرایطی که داشتن حجاب را مشکل میکرد با حجاب کاملاً اسلامی به مدرسه میرفتم .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص75&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ،‌ مشورت &lt;br /&gt;
یک بار که درخدمت آقای بهشتی بودم در حال ترجمه قرآن بودند وبه من فرمودند الان ترجمه جزء اول را تمام کردم بعدفرمودند من به این نتیجه رسیده ام که بسیاری از مسائلی که در ذهن فارسی زبانها درباره قرآن مطرح است مربوط به خود قرآن نیست بلکه به ترجمه نامناسب آن ارتباط دارد چون مترجمان به گونه ای آیات قرآن را ترجمه کرده اند که ایجاد سؤال کرده است درحالی که اگر آیات قرآن را نزدیک به مفهوم اصلی آن ترجمه کرده بودند. 20 نسخه ازترجمه آن را فتوکپی کرده وبه افراد مختلف از جمله بنده جهت اظهار نظر دادند تا نظر آنها را ازلحاظ ادبی، معنایی داشته باشند. درجلسه ای که در خدمتشان بودیم به پسر کوچکشان علیرضا هم که آن موقع کلاس سوم ابتدایی بودند گفتند آقا علیرضا شما هم نظرتان را بگویید. عده ای که نشسته بودند خنده شان گرفت که بچه سوم ابتدایی چه میداند که نظر بدهد، آن هم درباره ترجمه حمد .آقای بهشتی که خنده تعجب آمیز آنها را دیدند گفتند اتفاقاً نظر ایشان برای من مهم است چون ترجمه ای که من نوشته ام باید برای دانش آموزان هم قابل استفاده باشد ومن میخواهم بدانم فردی به سن وسال او از ترجمه من چه می فهمد. اتفاقاً علیرضا مشکلی را مطرح کرد که آقای بهشتی به او گفتند بارک الله، اشکال تو به این تر جمه وارد است .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص86&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ،‌ مشورت &lt;br /&gt;
زندگی در یک‌آپارتمان در آلمان خیلی یکنواخت وخسته کننده بود به خصوص برای ما فرزندان خردسالی بودیم واز ایران با آن همه آشنایانی که داشتیم وارد محیط غربت شده بودیم. پدرم برای جبران این مسئله معمولا ً آخر هفته مارا به اطراف هامبورگ برای تفریح واستراحت میبرد. نکته جالب اینجابود که حتماً قبل از این مسافرتهای کوتاه از همه ما سؤال میکردند بچه ها این هفته کجا برویم بهتر است ؟وقتی نظر مارا میگرفتند حرکت میکردیم. با این روش حتی برادر خردسال چند ساله ام احساس میکرد نظرش درخانه مهم است وبه حساب می آید. درقم هم که بودیم ما را برای تفریح به باغهای اطراف میبردند که در آن زمان این کار در طبقه روحانی اصلاً مرسوم نبود واگر کسی این کار را میکرد مورد تهمت واقع میشد . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص73&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ،‌ مشورت &lt;br /&gt;
وقتی پدرم میخواستند برای مثلاً روز تولدمان هدیه ای بخرند این طور نبود که هر چه خودشان تشخیص میدادند بخرند وهدیه کنند بلکه قبلاً با ما مشورت میکردند واز ما میپرسیدند چه چیزهایی رادوست داریم یا نیاز داریم تا برایمان بخرند. گاهی هم خودمان را همراه میبردند .مثلاً یک بار که به یک مغازه رفتیم از من پرسید اسباب بازی میخواهی یا لوازم التحریر یا لباس ؟ ودر نهایت آنچه دوست داشتم برایم میخرید . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص74&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ،‌ مشورت &lt;br /&gt;
وقتی پدرم میخواستند برای مثلاً روز تولدمان هدیه ای بخرند این طور نبود که هر چه خودشان تشخیص میدادند بخرند وهدیه کنند بلکه قبلاً با ما مشورت میکردند واز ما میپرسیدند چه چیزهایی رادوست داریم یا نیاز داریم تا برایمان بخرند. گاهی هم خودمان را همراه میبردند .مثلاً یک بار که به یک مغازه رفتیم از من پرسید اسباب بازی میخواهی یا لوازم التحریر یا لباس ؟ ودر نهایت آنچه دوست داشتم برایم میخرید . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص74&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، هدیه &lt;br /&gt;
ما معمولاً سالی دوبار برای دیدار با اقوام وخویشاوندان به اصفهان می رفتیم که عید نوروز وتابستان بود. پدرم این روزها رابین منزل مادرشان منزل مادر همسرشان تقسیم میکردند واز اقوام دیدار میکردند وگاه ربع ساعت زمان این دیدارازهریک از اقوام بود .غالباً هدایایی هم از تهران برای اقوام میبردند. مثلاً چون علاقه خاصی به عطرگل یاس داشتند در ایام نوروز وآخر سال شیشه بزرگی از این عطرمیخریدند وما با سرنگ آن را در شیشه های کوچکتری خالی میکردیم وبه فرزندان اقوام این عطرها را هدیه میدادند. درا ین روزها ازبعضی از همسایگان وکسبه قدیمی محل هم دیدن می کردند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص49&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، هدیه&lt;br /&gt;
یکی از صفات خوب پدرم درخانه این بود که باحوصله خاصی به تمام سؤالات مادر منزل گوش میدادند وآنها را به دقت جواب میدادند. حتی برای ما زمینه ایجاد سؤال میکردند مثلاً مرتب برای ما کتاب میخریدند تا مطالعه ما بیشتر از گذشته شود ولی هرگز این روحیه رانداشتند که با سلیقه خاص خودشان برای ما کتاب بیاورند. بلکه کتابهای گوناگون وبا سلیقه های متفاوت میخریدند تا ما با تفکر وسلیقه ها ی متفاوت آشنا شویم وهرگز ما را از خواندن کتابی منع نکردند&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص76&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، هدیه&lt;br /&gt;
آقای بهشتی موقع عید نوروز مبلغی را به وین می فرستادند ومیگفتند من به بچه های دیگرم که در ایران هستند عیدی داده ام این عیدی هم مال ملوک خانم است که در ایران نیست تا اگر میخواهد چیزی برای خودش بخرد از این پول بخرد. درمواردی هم از پولهای شخصی خودشان که جهت خریدهای مرتبط به خودشان مثل کتاب ونظایر من داشتند در نامه مینوشتند که معادل این مبلغ به دخترم به عنوان عیدی پول بدهید واز حساب من کم کنید .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص73&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، هدیه&lt;br /&gt;
من چندین بار باخانواده به منزل آقای بهشتی رفت وآمد کرده ام واز نزدیک شاهد برخورد مهربانانه وجذاب وآکنده از محبت ایشان نسبت به اهل خانه وبه خصوص فرزندانشان بوده ام. با فرزندشان درکمال ادب واحترام برخورد میکرد مثلاً وقتی میخواست ایشان را صدا بزند میگفت آقا محمد رضا، عزیزم بیا واین کاررا انجام بده .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص81&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ادب &lt;br /&gt;
از آقای جوادی که ازدوستان دوران طلبگی وتحصیلی [[شهید بهشتی]] در اصفهان بودند شنیدم که میگفت آقای بهشتی در حجره اش کاغذی را روی دیوار زده بود و روزانه خودش را روی آن کاغذ نوشته بود شامل ساعت ورود به حجره، وقت صرف صبحانه، ساعت مطالعه، ساعت مباحثه، ساعت گپ زدن با دوستان که تا ظهر را معین وثبت کرده بود. ایشان ربع ساعت را برای گپ زدن وصحبت با دوستان طلبه که پیش او می آمدند معین کرده بودند. وقتی این ربع ساعت تمام می شد به آنها می گفت آقایان من وقتم تمام شد وحالا باید برای کار دیگری بروم اگر شما میخواهید درحجره بمانید این کلید خدمت شما باشد بنشینید وبعد که خواستید بروید در حجره را قفل کنید وتشریف ببرید . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص52&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ادب &lt;br /&gt;
مادرم میگفت وقتی باخواهر وبرادرت بیرون میرفتیم هیچ وقت ندیدم برادرت قدمی جلوترازخواهرت بردارد درراه رفتن براوسبقت بگیرد. این بدان علت بود که خواهر بزرگترم دو سال از برادرم بزرگتر بودکه البته این رفتارالگویی بود که ایشان از پدرم درخانه فراگرفته بود &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص46&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ادب &lt;br /&gt;
وقتی برای دیدن اقوام وفامیل به اصفهان میرفتیم پس از آنکه مستقر میشدیم پدرم با فاصله بیست دقیقه بلافاصله آماده میشد وبه دیدن افرادی که در نظر داشت میرفت .&lt;br /&gt;
اقوام درجه اول رادرمرحله اول دسته بندی میکرد وازآنها دیدن میکرد واقوام وفامیل درجه دوم رادرمرحله بعدی قرار میداد واگراین وقت به همه نمی رسید بقیه رادرسفرهای بعدی که معمولاًدرسال دو سه سفر می شد برنامه ریزی میکرد وبه ترتیب به همه سرمیزد وهرکی را که ندیده بود می دید. هر جا هم می رفت ربع ساعت می نشست وبرمی خاست. البته پیش خواهرانش بیشتر می نشست. در همه این دیدارها رفتار ایشان احترام آمیز ودر عین حال احترام بر انگیز بود. در این دیدارها خیلی با بچه ها صمیمی می شد. مثلاً از آنهامی پرسید چه چیزهایی را دوست داری، به چه بازیهایی علاقه داری. گاهی هم از درسشان سؤال میکرد . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص49&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، برنامه ریزی &lt;br /&gt;
در منزل مقررات خاصی داشتیم مثلاً در آلمان که معمولاً‌مردم زودتر میخوابند و زود هم بلند میشوند ما سرساعت 9میخوابیدیم. بعضی شبها که پدرم با مادرم به میهمانی میرفت وما در خانه تنها بودیم سر ساعت می خوابیدیم ومقررات خانه را رعایت میکردیم چون این نظم را قبول داشتیم و پذیرفته بودیم. زمینه این پذیرش هم آن بود که خود ایشان درمنزل ودر رعایت مقررات منزل برای ما الگو بودند واین طور نبود که توصیه مستقیم بکنند ولی خودشان از این مقررات عدول کنند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص92&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، برنامه ریزی&lt;br /&gt;
از آقای جوادی که ازدوستان دوران طلبگی وتحصیلی [[شهید بهشتی]] در اصفهان بودند شنیدم که میگفت آقای بهشتی در حجره اش کاغذی را روی دیوار زده بود و روزانه خودش را روی آن کاغذ نوشته بود شامل ساعت ورود به حجره، وقت صرف صبحانه، ساعت مطالعه، ساعت مباحثه، ساعت گپ زدن با دوستان که تا ظهر را معین وثبت کرده بود. ایشان ربع ساعت را برای گپ زدن وصحبت با دوستان طلبه که پیش او می آمدند معین کرده بودند. وقتی این ربع ساعت تمام می شد به آنها می گفت آقایان من وقتم تمام شد وحالا باید برای کار دیگری بروم اگر شما میخواهید درحجره بمانید این کلید خدمت شما باشد بنشینید وبعد که خواستید بروید در حجره را قفل کنید وتشریف ببرید . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص52&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، برنامه ریزی&lt;br /&gt;
نظم فوق العاده و شگفت انگیز پدرم در منزل هم وجود داشت اما به اهل خانه تحمیل نمیشد در عین حال هریک از ما میدانستیم اوقات هریک از ما با ایشان مشخص است. مثلاً نظم در منزل ما چنان بود که رأس ساعت 5/9 شب همه بچه ها میخوابیدند وکسی از تعیین این ساعت احساس تحمیل نظم نمیکرد چون میدانستیم روال این است. البته مادرمان هم مثل پدرمان منظم و جدی بود ومیشد گفت پدرم با زیرکی خاصی بعضی ازمسائل را از زبان مادرمان به ما منتقل میکرد چون در این باره باهم حرف میزدند وهماهنگ بودند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص63&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، برنامه ریزی&lt;br /&gt;
در جلسات عصر چهارشنبه که قبل از انقلاب در منزل آقای بهشتی تشکیل میشد و بعضی از مبارزان خدمت ایشان میرسیدند ومسائل ومشکلات شان را مطرح میکردند یک بارآقای بهشتی به عده ای از آنها گفتند رفقا اگر میخواهند زندگی بکنند به خانواده هایشان در زندگی سخت نگیرند چون نمیشود در یک زندگی عادی دو نوع حیات داشت. اگر میخواهید زندگی غیر چریکی داشته باشید بروید کار بکنید ودرآمد داشته باشید ولی در زندگی تان رعایت انصاف را بکنید چون نمیشود هم بخواهید چریک باشید وهم مهمانی های تشریفاتی راه بیندازید .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص82&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی &lt;br /&gt;
یکی از صفات خوب پدرم درخانه این بود که باحوصله خاصی به تمام سؤالات مادر منزل گوش میدادند وآنها را به دقت جواب میدادند. حتی برای ما زمینه ایجاد سؤال میکردند مثلاً مرتب برای ما کتاب میخریدند تا مطالعه ما بیشتر از گذشته شود ولی هرگز این روحیه رانداشتند که با سلیقه خاص خودشان برای ما کتاب بیاورند. بلکه کتابهای گوناگون وبا سلیقه های متفاوت میخریدند تا ما با تفکر وسلیقه ها ی متفاوت آشنا شویم وهرگز ما را از خواندن کتابی منع نکردند&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص76&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، صبر &lt;br /&gt;
اگر کسی در منزل از دیگری بدگویی میکرد با عکس العمل فوری پدرم متوقف میشد وحرفش را نیمه تمام میگذاشت چون پدرم در خانه نه داد میزدند و نه عصبانی میشدند. حداکثر حالت عصبانی ایشان این بود که چهره ایشان از شدت ناراحتی قرمز میشد. ما وقتی به چهره برافروخته ایشان نگاه میکردیم حساب کار دستمان می آمد . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص72&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ،‌ عصبانیت &lt;br /&gt;
یکبار در جلسه ای خانوادگی یکی از منسوبان آقای بهشتی برای اینکه لجاجت خودرا با آقای بهشتی آشکار کند اسکناسی را از جیب خود بیرون آورد وعکس شاه را که روی آن چاپ شده بود چند باربوسید .آقای بهشتی به اوگفتند من نمی خواهم تو مثل من فکر کنی ولی تو الان خودت نیستی. من میخواهم خودت باشی نه چیز دیگر .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص49&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ،‌ عصبانیت &lt;br /&gt;
پدرم درباره تربیت بچه ها نظریات تربیتی خاصی داشت. ایشان معتقد بود از دور نگاهتان را به بچه ها داشته باشید وبر رفتارشان مراقبت بکنید ولی تلاش کنید احساس فرزند این باشد این کاری را که میکند خودش انتخاب کرده است. وخودش آن را انجام میدهد .هیچ گاه پیش نیامد ما به عنوان فرزندان ایشان با مسئله ای برخورد کنیم که با این استدلال که چون من دارم می گویم باید این کار را بکنید مارا مخالف میلمان وادار به انجام دادن کاری کند. هیچ وقت ما راتحقیر نکرد در حضور دیگران وحتی در غیر حضور دیگران ونه حتی تنهایی به ما اهانت نکرد. در نهایت اگر خیلی از ما ناراحت میشد محکمتر با ما صحبت میکرد اما باز این امر به گونه ای نبود که در ما شکستگی شخصیت ایجاد کند واز این جهت همیشه مطمئن بودیم حریم ما محفوظ است واز طرف ایشان مخدوش نخواهد شد .&lt;br /&gt;
ایشان هیچ وقت ما را استهزا نکرد وبا دیگران مقایسه نکرد که مثلاً‌ببینید پسر فلانی چطور است. درباره نماز با اینکه حساسیت زیادی ازخود نشان میداد اما هیچ وقت احساس تکلفی از ایشان در رابطه با نمازمان احساس نمیکردیم و من یاد ندارم که مثلاً با لحن خاصی بگوید فلانی پاشو وقت نماز است، یا چرا بلند نمیشوی نمازت را بخوانی .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص64&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ،‌ عصبانیت &lt;br /&gt;
یکروز [[شهید بهشتی]] در مدرسه فیضیه برای طلاب سخنرانی داشتند وبه درخت توتی که درمدرسه هست اشاره ای کردند وگفتند این درخت توت شاهد فریادهای من در بحث بوده است. بعد گفتند ولی مسئله ای پیش آمد که ناچار شدم این مسیر رارها کنم. بعد به قضیه ای اشاره کردند که در درس مرحوم علامه طباطبایی شرکت کردم و درهمان جلسه اول در مطالب ایشان به نظر من اشکالی داشت که من صلاح ندیدم در همان جلسه اول اشکال کنم لذا صبر کردم درس تمام شد ووقتی خواستند به منزل بروند اشکالم را مطرح کردم خیلی با آرامش جواب دادند باز به جواب ایشان اشکال کردم وباز به من جواب دادند واز این تاریخ بود که دیگر تصمیم گرفتم بدون فریاد اشکال کنم واینکه می بینید به آرامی جواب شما را میدهم تأثیر این برخورد مرحوم علامه با من بود . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص55&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ،‌ عصبانیت&lt;br /&gt;
من در تمام عمرم دوبار پدرم را خیلی ناراحت دیدم یکی هنگامی که خبرفوت پدرشان را شنیدند وبا ماشین یکی از اقوام به اصفهان رفتیم که در مسیرگریه می کردند وناراحت بودند. مرتبه دوم وقتی بود که آقای مطهری به شهادت رسیدند که میتوانم بگویم به مراتب ناراحت تر از فوت پدرخودبودند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص47&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ،‌ عصبانیت&lt;br /&gt;
نظم فوق العاده و شگفت انگیز پدرم در منزل هم وجود داشت اما به اهل خانه تحمیل نمیشد در عین حال هریک از ما میدانستیم اوقات هریک از ما با ایشان مشخص است. مثلاً نظم در منزل ما چنان بود که رأس ساعت 5/9 شب همه بچه ها میخوابیدند وکسی از تعیین این ساعت احساس تحمیل نظم نمیکرد چون میدانستیم روال این است. البته مادرمان هم مثل پدرمان منظم و جدی بود ومیشد گفت پدرم با زیرکی خاصی بعضی ازمسائل را از زبان مادرمان به ما منتقل میکرد چون در این باره باهم حرف میزدند وهماهنگ بودند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص63&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم &lt;br /&gt;
از پدرم یادداشتهایی بسیارمنظم درباره مراحل رشد دوران خردسالی ما داریم که مثلاً نوشته امروز محمد رضا فلان سرود رایاد گرفته و میخواند ودر ضمن چند کلمه از فلان سوره را هم یاد گرفته است که نشان میدهد در این امر مثل سایر کارهایشان نظم ودقت خاصی داشته است &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص63‌&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم &lt;br /&gt;
در منزل مقررات خاصی داشتیم مثلاً در آلمان که معمولاً‌مردم زودتر میخوابند و زود هم بلند میشوند ما سرساعت 9میخوابیدیم. بعضی شبها که پدرم با مادرم به میهمانی میرفت وما در خانه تنها بودیم سر ساعت می خوابیدیم ومقررات خانه را رعایت میکردیم چون این نظم را قبول داشتیم و پذیرفته بودیم. زمینه این پذیرش هم آن بود که خود ایشان درمنزل ودر رعایت مقررات منزل برای ما الگو بودند واین طور نبود که توصیه مستقیم بکنند ولی خودشان از این مقررات عدول کنند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص92&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم &lt;br /&gt;
مثل منزل ماکمتر منزلی در قم بود که از وسایل صنعت جدید مثل رادیو درآن خبری باشد. شاید در اولین خانه هایی که درقم رادیو وارد شد خانه ما بود که پدرم از آن به عنوان ابزار کسب خبر استفاده میکردند وآن را هم در طاقچه ای گذاشته بودند که هرکس به خانه ما می آمد میتوانست آن را ببیند. چون ایشان هیچ ابایی از این نداشتند کسی آن را ببیند. بعد ها هم که تلویزیون آمد بلافاصله خریدند ولی استفاده از آن حساب شده بود وما طبق آموزشی که از ایشان میدیدیم بدون اینکه به ما امر و نهی کنند بعضی از برنامه های آن را که نسبتاً‌سالمتر از بقیه بود میدیدیم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص93&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم &lt;br /&gt;
درجلسات خانوادگی که بابرادرم داشتیم دوست داشتند از تک تک اعضای فامیل راجع به وضعیت شان سؤال کنند. در فروردین سال 60 که به اصفهان آمدند به من گفتند برنامه ای تنظیم کنید همه فامیل بیایند آنها را ببینم حالا به صبحانه یاچیز دیگر. وماهم غافل بودیم که این دیدار آخرما با ایشان است.برنامه ای تنظیم کردیم وهمه فامیل رابرای صبحانه دعوت کردیم .پس از اینکه صحبت برادرم با آقایان فامیل تمام شد بلند شدند وبین خانمها آمدند وبا یکایک آنها صحبت واحوالپرسی کردند که چه میکنید چه فعالیتهایی دارید و…. وقتی جلسه تمام شد وایشان داشتند بیرون میرفتند یکی ازفامیل که دیر رسیده بود در وسط کوچه با ماشین برادرم تلاقی کرده بود وبرادرم به راننده ومحافظین گفته بود نگه دارید وجواب شنیده بود وسط کوچه به لحاظ امنیتی نمی توانیم ماشین را متوقف کنیم چون همه حالا فهمیده اند که شما ساعتهاست اینجا هستید وموقعیت ما شناسایی شده است. برادرم به آنها گفته بود این حرف چی هست که شما میزنید ؟ فامیل من برا ی دیدن من آمده ومن باید با او دیدن کنم .بعد از ماشین پیاده شدند و حاج آقا مصطفی بهشتی را که از فامیل نزدیکشان بود درآغوش گرفته واحوالپرسی کردند وبه او گفتند شما باید مرا ببخشید چون من الان جلسه ای دیگر دارم که باید به آن برسم .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص48&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم &lt;br /&gt;
کتابخانه پدرم خیلی منظم بود. یادداشتهای مطالعاتی ایشان به صورتی منظم درزونکن های جداگانه ای دسته بندی ونگهداری میشد که در کمترین فرصت به آنها رجوع واستفاده میکردند. ایشان درهمه کارهایشان منظم بودند. به خود من که همیشه به دلیل دور بودن مدرسه وبیرون از خانه وقت کم می آوردم واز ساعت 6 صبح تا 5 بعد ازظهر وقتم در بیرون بود گفتند چگونه از ساعت 5 بعد از ظهر به بعد همه کارهایت را انجام بدهی که ساعت 10 شب هیچ کاری نداشته باشی. توصیه ایشان این بود که باید شب ها زود بخوابید تا صبح سر حال وسرزنده بلند بشوید در این جهت بود که آموزش تقسیم وقت را به ما یاد میدادند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص81&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم&lt;br /&gt;
درخانه ما همه چیز سر جای خودش بود ونقش پدرم در ایجاد این آرامش خیلی تعیین کننده بود. مثلاً برای برادرهایم که برای مدرسه می بایست کاردستی بسازند و نجاری بکنند اتاقی در زیرزمین منزل آماده شده بود که این کارها در آنجا انجام میشد یا مثلاً برادر کوچکم علاقه خاصی به قرائت قرآن داشت واز صدای خوبی هم برخوردار بود. موقع تمرین قرآن به این اتاق میرفت تا آزادانه به تمرین قرائت قرآن بپردازد . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص80&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم&lt;br /&gt;
با اینکه برادرم به لحاظ فعالیتهای سیاسی واجتماعی خیلی در تلاش بودندولی این فعالیتها مانع رسیدگی ایشان به خانواده نمی شد. توجه به بنیان خانواده رادر هیچ زمان وموقعیتی حتی در خطیرترین مسئولیتهایی که داشت فراموش نمیکرد. درهمین گرفتاریهای زیاد که از اصفهان مهمان ایشان شده بودم به منزل آمد ولی لباسش را درنیاورد. پرسیدم اگر برنامه ای ازقبل دارید مزاحم شما نمیشوم .گفتند نه خواهر جان امشب برنامه من بازدید ازاتاق علیرضاست .ایشان برخودشان واجب میدانستند در مقاطع زمانی خاصی مثلاً این عید با لباس رسمی ازیکایک فرزندان خود در اتاقها یشان بازدید عید داشته باشد درست مثل دیدارهایی که در بیرون از منزل با دیگران داشت .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص81&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم&lt;br /&gt;
شبهای پنجشنبه که در منزل آقای بهشتی جلسه عمومی بود گاهی اوقات تا نیمه شب در منزل ما بود. از ساعت 9 شب تلفنهای مردم را جواب میدادند واین جلسه تا پیروزی انقلاب مستمراً تشکیل میشد. در یکی از سفرها شب جمعه که درمنزل ایشان مهمان بودم اول شب به من فرمودند فلانی اگر کاری ندارید لباسهایتان را بپوشید دراتاق بچه ها وعده داریم .بعد هم خودشان لباسهایشان راپوشیدند وعطر زدند وموهایشان رامرتب کردند وبا همدیگر وارد اتاق آنها شدیم. تاوارد اتاق شدیم من خیلی تعجب کردم چون فکر میکردم کسانی از بیرون آمده و با ایشان ملاقات دارند ولی دیدم در اتاق فقط فرزندان ایشان هستند واز پدرشان دعوت کرده اند که امشب ما جلسه داریم وتریبونی درست کرده بودند وبرنامه جشنی ریخته بودند که با تلاوت قرآن وشعر ومقاله وسرود دسته جمعی ودکلمه ویک مسابقه که آقای بهشتی در این مسابقه شرکت کردند همراه بود و20دقیقه اسلایدهایی را نشان دادند وآقای بهشتی به من فرمودند من یک ساعت ونیم به بچه ها قول داده ام در خدمتشان باشم .در پایان برنامه هم از ما پذیرایی شد. آقای بهشتی از آنها خیلی تشکر کردند. از آن پس این خاطره همواره در ذهن من به عنوان یک خاطره ماندگار مانده است . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص83&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم&lt;br /&gt;
به تشویق پدرم صندوق قرض الحسنه ای در منزل تهیه کرده بودیم و پول هایمان را روی هم میگذاشتیم و به همدیگر قرض میدادیم کار هم خیلی حساب وکتاب داشت. دفترچه های کوچکی برای پرداخت اقساط تهیه شده بود و کارهای آن به عهده من بود .کتا بخانه ما هم در منزل حساب وکتاب داشت و کارت عضویت صادر میکردیم و کتابهایی را که به امانت میدادیم در دفتری ثبت میکردیم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص85&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم&lt;br /&gt;
از آقای جوادی که ازدوستان دوران طلبگی وتحصیلی [[شهید بهشتی]] در اصفهان بودند شنیدم که میگفت آقای بهشتی در حجره اش کاغذی را روی دیوار زده بود و روزانه خودش را روی آن کاغذ نوشته بود شامل ساعت ورود به حجره، وقت صرف صبحانه، ساعت مطالعه، ساعت مباحثه، ساعت گپ زدن با دوستان که تا ظهر را معین وثبت کرده بود. ایشان ربع ساعت را برای گپ زدن وصحبت با دوستان طلبه که پیش او می آمدند معین کرده بودند. وقتی این ربع ساعت تمام می شد به آنها می گفت آقایان من وقتم تمام شد وحالا باید برای کار دیگری بروم اگر شما میخواهید درحجره بمانید این کلید خدمت شما باشد بنشینید وبعد که خواستید بروید در حجره را قفل کنید وتشریف ببرید . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص52&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم&lt;br /&gt;
پنجشنبه ها که ساعات کارآقای بهشتی زودتر از روزهای دیگر به پایان میرسید آقای بهشتی از سازمان کتابهای درسی به منزل می آمدند وپس از لحظاتی به بیرون میرفتند وخرید یک هفته منزل را انجام میدادند. برای نمونه وقتی گوشت میخریدند اصرار داشتند گوشت را خودشان قسمت کنند وهرچه خانمشان اصرارمی کردشما خسته هستید وکار دارید بگذارید ما این کار را بکنیم می گفتند نه من هم باید درخانه کاری را انجام بدهم. همه کارها راکه نباید شمابکنید من هم باید درخانه سهمی داشته باشم&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص73&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم&lt;br /&gt;
اگر کسی در منزل از دیگری بدگویی میکرد با عکس العمل فوری پدرم متوقف میشد وحرفش را نیمه تمام میگذاشت چون پدرم در خانه نه داد میزدند و نه عصبانی میشدند. حداکثر حالت عصبانی ایشان این بود که چهره ایشان از شدت ناراحتی قرمز میشد. ما وقتی به چهره برافروخته ایشان نگاه میکردیم حساب کار دستمان می آمد . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص72&lt;br /&gt;
موضوع : اخلاقی ، نظم&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%B3%D9%88%D9%85</id>
		<title>شهید سید محمد بهشتی - بخش سوم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C_-_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%B3%D9%88%D9%85"/>
				<updated>2020-01-09T00:17:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از دوستان تعریف میکرد روز جمعه خدمت آقای بهشتی رسیدیم وگفتیم یکی از مقامات سیاسی خارجی که به تهران آمده ازشما تقاضای ملاقات کرده است .ایشان نپذیرفتند و گفتند من این ملاقات را نمیپذیرم مگر اینکه امام به من تکلیف بفرمایند ولی اگر ایشان این تکلیف را نمیکنند نمی پذیرم چون برای خودم برنامه دارم وامروز که جمعه است متعلق به خانواده من است ودر این ساعات باید به فرزندانم دیکته بگویم واز نظر درسی به آنهاکمک کنم وبه کارها ی خانه برسم چون روز جمعه من مخصوص خانواده است&lt;br /&gt;
کتاب سیره [[شهید دکتر بهشتی]] ، ص70&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل&lt;br /&gt;
در دوران جوانی به کار نویسندگی علاقه زیادی داشتم ومطالب خوبی مینوشتم لذا پس از اتمام تحصیل دوران متوسطه تصمیم گرفتم در رشته ادبیات در دانشگاه ادامه تحصیل بدهم. یک روز پدرم پرسید شما میخواهی چه کار کنی ؟ گفتم میخواهم در رشته فرهنگ وادب تحصیل کنم .پرسید چرا؟ گفتم میخواهم نویسنده بشوم. پرسیدند به من بگو آیا این داستانهای خوبی را که مینویسی قصد داری چاپ کنی یا نه ؟ گفتم بله قصد چاپ آنها را دارم .گفتند خوب حالا اگر قصد چاپ کردی ونوشته هایت را پیش ناشر بردی واو گفت نه من این قسمت هارا نمیپسندم وباید حذف کنی یا عوض کنی وتو هم بگویی نه حذف نمیکنم و لذا ناشر کتابت را چاپ نکند واز طرفی به حق التألیفی که او به تو میدهد هم برای زندگیت نیاز داری چه کار میکنی ؟ گفتم نمیدانم. گفت خوب حالا که نمیدانی برو یک شغل راانتخاب کن که استقلال مالی ات را حفظ کنی ولی از لحاظ اظهار عقیده هم آزاد باشی بعد گفت به نظر من برو در رشته مهندسی درس بخوان ولی نویسندگی را به عنوان یک شغل دوم برای خودت در نظر داشته باش&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص88&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل&lt;br /&gt;
وقتی برادرم محمد رضا می خواست رشته تحصیلی خود را دردانشگاه انتخاب کند وبا پدرم مشورت کرد پدرم به او گفت برو با برخی از دوستان پزشک از جمله با آقای دکترحبیب الله پیمان مشورت کن ولی به او گفت در هر حال باید کاری باشد که استقلال مالی تورا حفظ بکند روش ایشان آن بود که فرزندانشان انتخاب گر بار بیایند ودر کارهایی که میخواهند بکنند انتخاب کننده اصلی باشند .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص89&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل&lt;br /&gt;
پدرم خیلی به انس ما به قرآن توصیه میکرد وخودشان هم انس زیادی با قرآن داشت .من معمولاً نوارهای اساتید مصری قرآن را از مدرسه میگرفتم وحین درس خواندن گوش میکردم. یک بار پدرم به اتاق من آمد ومرا درحال مطالعه درس ریاضی دید که صدای قرآن هم بلند بود خندید وگفت اقلاً این را موقع درس خواندن خاموش کن ! &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص90&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل&lt;br /&gt;
زمانی که پدرم برای برادرم که در دبیرستان درس میخواند یک میز ارج به قیمت صد تومان خریده بود که در آن زمان پول قابل توجهی بود من هم گفتم میز میخواهم .ایشان گفت شما از پول توجیبی که میگیری میتوانی میز تهیه کنی. من گفتم این پول که کفاف خرید میز را نمیدهد. گفتند خوب از من قرض الحسنه بگیر وبه تدریج از پول ماهانه ای که میگیری قرضت را پس بده ایشان با این رویه علاوه براینکه بین ما تبعیض قائل نمیشد عملاً فرهنگ قرض الحسنه را درخانه رایج می کرد .من هم قرض گرفتم ومیزرا خریدم وبه تدریج ازپول ماهانه ام کسر شد تا قرض تمام شد .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص82&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل&lt;br /&gt;
یک روز مقاله ای درباره چین نوشته بودم در روزنامه جمهوری اسلامی چاپ شد. خبر به پدرم رسید. وقتی مرا دیدند باچهره ای که خوشحالی از آن میبارید گفتند دخترم تو این مقاله را نوشته ای ؟ گفتم بله. خیلی مرا تشویق کردند وگفتند شما این کار را ادامه بده وسعی کن زیاد مطالعه کنی ودر فعالیتهای اجتماعی شرکت کنی. به ایشان گفتم اگر بخواهم با وجود دو فرزند کوچک تدریس کنم چی ؟ گفتند خوب است ولی ساعات تدریس ات را کم بگیر وبه جای 24 ساعت 12 ساعت حق التدریس بگیر که به زندگی ات برسی .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص78&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل&lt;br /&gt;
برای من خواستگارهای متعددی می آمدند که افراد مؤمن وگاه متمکنی هم بودند ولی من همه را رد کردم. یک روز پدرم که اهل استدلال ومنطق بود و در رفتارشان جنبه تحکم وآمریت نبود به من گفت دخترم این که نمیشود شما همه کسانی راکه آمده اند رد کرده ای ودر میان آنها انسانهای خوبی هم بوده اند پس سلیقه شما چیست؟ وقتی گفتم اولاً من میخواهم درس بخوانم وبه دانشگاه بروم ایشان به شدت استقبال کردند .گفتند آفرین بردخترم که میخواهد تحصیلاتش را ادامه بدهد. ودر نهایت گفتم من به کسی اهمیت میدهم که بشود دو کلمه ای در زندگی بااو حرف حساب زد و تفاهم کرد. پرسیدند حالا ازچه قشری ؟ گفتم معمولاً این افراد ازقشر فرهنگی هستند تااینکه به آقای اژه ای که طلبه جوان ومعلم بود جواب مثبت دادم .ایشان هم سختی های زندگی طلبگی را برای من بازگو کردند ومن همه آن شرایط را پذیرفتم &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص79&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تحصیل&lt;br /&gt;
پدرم در بر خورد با بچه ها معتقد بود بچه ها در عین حال که باید پرورش جهت دار پیدا کنند ولی این پرورش درعین احساس انتخاب گری وآزادی در انتخاب باشد.برخورد ایشان با فرزندانشان خیلی ظریف بود.من ازایشان حتی برای یک بار نشنیدم یا ندیدم که به من یا خواهر یا برادر بگویند این مسئله باید این طور که من میگویم انجام بشود .من هیچ وقت از ایشان در برخورد شان با خودم تحکم ندیدم واگر نظر ما با ایشان یکی نمیشد هم این حالت حفظ میشد .رابطه پدرم با ما رابطه احترام آمیزطبیعی بود نه تصنعی وما در عین صمیمیتی که با همدیگر داشتیم این رابطه احترام آمیز را حفظ میکردیم و در عین حال تلاش ایشان در مواقعی که مسئله ای در بین ما پیش می آمد متقاعد کردن مابود. هنر متقاعد کردن ایشان خیلی بالا بود&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص62&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تصمیم &lt;br /&gt;
جریان روحانی شدن پدرم خیلی جالب است. خود ایشان می گفتند یک روز که به دبیرستان سعدی می رفتم یک همکلاسی داشتم که بغل دست من می نشست و وقتی معلم تدریس میکرد او یواشکی کتاب دیگری را باز میکرد و میخواند.از او پرسیدم این کتا ب چیست؟ گفت کتاب معالم است. پرسیدم معالم چی هست ؟ علاقه مند شدم که درباره آن کتاب بیشتر بدانم. او هم توضیحاتی داد که علاقه مند به آن شدم. واین باعث شد که من تصمیم گرفتم روحانی بشوم&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص51&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تصمیم&lt;br /&gt;
پدرم در باره علت شرکت فعال خود درجلسات درس وهمچنین جلسات بحث خصوصی که باگروه از افراد مانند مرحوم استاد [[شهید مطهری]] وآیت الله منتظری خدمت علامه طباطبایی (ره) داشتند، چنین نقل کرده اند که درآن زمان امکان ادامه تحصیل درانگلستان برای ایشان فراهم شده بود ودر تدارک آن سفر بوده اند که روزی مرحوم استاد [[شهید مطهری]] او را میبینند وازایشان دعوت میکنند به مجلس بحث علامه طباطبایی بروند. پدرم ابتدا تمایلی از خود نشان نمیدهند چرا که دیگر در حوزه درسی که نگذرانده باشند وبرایشان جالب باشد، نبود. اما به اصرار مرحوم مطهری به آن درس میروند ودرهمان جلسه اول مجذوب شخصیت مرحوم علامه از یک طرف وشیوه بحث ایشان از طرف دیگر میشوند. پس از اتمام جلسه درس تا منزل علامه همراه میشوند وحوصله ودقت آن استاد فرزانه در شنیدن مطالب، [[شهید بهشتی]] را سخت تحت تأثیر قرار میدهد ودر نتیجه از تحصیلات عالی در انگلستان چشم پوشیده وبه مدت پنج سال به فراگیری ظرایف فلسفه اسلامی ومطالعه تطبیقی با فلسفه غربی نزد علامه میپردازند&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص57&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تصمیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم معتقد بودند ما باید باآگاهی کامل تصمیم بگیریم وبعد در رویدادهای سیاسی واجتماعی وارد شویم. لذا توصیه میکردند کتابهای گوناگون را مطالعه کنیم ودر جریان تفکرات وعقاید مختلف قراربگیریم تا بتوانیم درست را از نادرست تشخیص داده ورا ه را از بیراهه باز شناسیم ودرآینده نیز به عنوان فردی مستقل سعی در انتخاب صراط مستقیم کرده گرفتار دسته ها وگروه بازیها نشویم &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص69&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تصمیم&lt;br /&gt;
پدرم معتقد بودند تک تک اعضای خانواده دارای فکر وشعور هستند وحق هر گونه انتخاب در شیوه زندگی خود را دارند. هرگز در برخوردشان با من به عنوان دختر خانواده امر به داشتن حجاب وامر به رعایت موازین شرعی نمیکردند زیرا معتقد بودند اجبار جوانان در این گونه مسائل باعث دوری آنان از دین واسلام میگردد. ایشان همواره معتقد بودند باید بامطالعه وبررسی وتفکر در مسائل، انتخاب نهایی را به عهده خود نوجوان گذاشت. در آلمان نیز هرگز مرا وادار به داشتن حجاب نکردند بلکه همچون معلمی دلسوز ومهربان ساعتها پیرامون این مسئله ومسائل دیگری که جوانان با آنها روبرو هستند به بحث وگفتگو میپرداختند که برای من در زندگی بسیار راهگشا بود .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص69&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تصمیم&lt;br /&gt;
قبل از انقلاب در سال 54ـ53 بعضی از دوستان برای تأمین رفاه خانواده های خود ونیز فرزندان خود که دانش آموزان مدرسه رفاه بودند شرکتی به نام سبزه تأسیس کردند تا درجمعه ها در ایام تعطیلی ،سالی چند بار اوقات فراغت خود را در باغی که در نزدیک کرج اجاره میکردند سپری کنند. آقای بهشتی هم جزو کسانی بود که چند سهم از این شرکت را خریده وعضو شده بود. دراین باغ جلسات مذهبی تشکیل میشد وسخنرانی در این مجالس وجلسات پرسش وپاسخ مذهبی واقامه نماز جماعت برعهده ایشان بود. [[شهید بهشتی]] به رفاه و تفریح خانواده خیلی توجه داشتند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص61&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تفریح &lt;br /&gt;
زندگی در یک‌آپارتمان در آلمان خیلی یکنواخت وخسته کننده بود به خصوص برای ما فرزندان خردسالی بودیم واز ایران با آن همه آشنایانی که داشتیم وارد محیط غربت شده بودیم. پدرم برای جبران این مسئله معمولا ً آخر هفته مارا به اطراف هامبورگ برای تفریح واستراحت میبرد. نکته جالب اینجابود که حتماً قبل از این مسافرتهای کوتاه از همه ما سؤال میکردند بچه ها این هفته کجا برویم بهتر است ؟وقتی نظر مارا میگرفتند حرکت میکردیم. با این روش حتی برادر خردسال چند ساله ام احساس میکرد نظرش درخانه مهم است وبه حساب می آید. درقم هم که بودیم ما را برای تفریح به باغهای اطراف میبردند که در آن زمان این کار در طبقه روحانی اصلاً مرسوم نبود واگر کسی این کار را میکرد مورد تهمت واقع میشد .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص 73&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تفریح &lt;br /&gt;
بعضی از روزها ی جمعه که در منزل آقای بهشتی مهمان بودم مشاهده میکردم چون در آن زمان فضاهای تفریحی تهران برای خانواده های مذهبی چندان قابل استفاده نبود اهل خانه را سوار ماشین میکردند وبه اطراف تهران که معمولاً جاهای خوش آب وهوا وخلوتی بود میبردند ویکی دوساعت آنجا قدم میزدند وشیرینی یا بستنی می خریدند وبرمیگشتند. ایشان به نشاط خانواده خیلی توجه داشتند که با این برنامه خستگی هفته گذشته از تنشان خارج شود وبرای آغاز هفته بعد شادابی لازم را پیدا کنند .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص83&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تفریح &lt;br /&gt;
پدرم سعی میکرد وسایل تفریح مارا در منزل فراهم کند تا ما نیازمند تفریح در بیرون از خانه که جو سالمی نداشت نشویم مثلاً در آن زمان برای ما در منزل آپارات نمایش فیلم 8 میلیمتری خریده بود که میتوانستیم این فیلم ها را ببینیم .وسایل نجاری داشتیم، میز پینگ پنگ داشتیم، ماشین تایپ وتحریر داشتیم، وسایل فوتبال دستی خریده بودیم، نوارهای متعدد قرآن داشتیم واز وسایل سرگرمی چیزی کم نداشتیم. به موقع دوچرخه یا موتور سیکلت هایی که رایج بود برای ما میخریدند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص90&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تفریح &lt;br /&gt;
در برنامه ریزی شخصی پدرم، روز جمعه وقت اختصاصی برای منزل بود. روش ایشان این بود که تلفن را میکشیدیم مگر درمواقع ضروری که باید تلفن زده میشد. باایشان در باغچه منزل علف های هرز را میچیدیم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص60&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تفریح &lt;br /&gt;
آقای بهشتی بر خلاف بعضی از مقدسین که سخت گیریهایی را که در شرع نیامده بر اهل خانواده شان تحمیل میکنند درباره خانواده ورعایت حقوق زن و فرزند متعارف خیلی ها در جامعه همخوانی نداشته باشد در اغلب سفرهایی که امکان داشت خانواده را ببرند حتی در سفرهای کاری خانواده را میبردند ودر آن سفر اگر برای کار وقتی میگذاشتند نصف روز یا روزی را با خانواده صرف میکردند مثلاً به مشهد میرفتند وبا علمای بر جسته مشهد ملاقاتها ودیدارهایی داشتند چند روزی را مخصوص خانواده داشتند واگر در این اوقات که مخصوص خانواده بود به جلسه ای دعوت میشدند نمیرفتند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص84&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تفریح &lt;br /&gt;
ما با پدرم به اکثر شهر های ایران سفرکردیم این بدان جهت بود که پدرم معتقد بود انسان نباید درخانه بماند .ایشان معتقد بود اهل خانه همگی باید ایام تعطیلی آخر هفته و عید وتابستان را به گردش بروند ومی گفتند اینکه درخانه بمانید مشکل ایجاد میشود. برویم وآب وهوایی تازه کنیم و مردم جاهای مختلف را بشناسید وتجارت جدیدی کسب کنید و با اقوام و خویشان صله ارحام کنید&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص ۷۹&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تفریح &lt;br /&gt;
اوقات فراغت پدرم در منزل ما در روز جمعه به گونه های متفاوت سپری میشد. مثلاً‌ایشان بازیهای دوران نوجوانی خودشان را که در اصفهان بود به نام گل یا پوچ باما داشتند که انگشترشان را در یک دستشان مخفی میکردند . گاهی که مارا سرگرم مشاهده برنامه های تلویزیونی میدیدند با لحن ملاطفت آمیز منتقدانه ای میگفتند حیف نیست هوای بیرون به این خوبی وگل وسبزه باغچه رارها کنید ودر اتاق بنشینید. بعد ما راتشویق میکرد در کار باغچه وعلف چیدن ایشان را همراهی کنیم واز طبیعت لذت ببریم. هدف ایشان این بود که ما به برنامه ها ی تلویزیون معتاد نباشیم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص91&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، تفریح &lt;br /&gt;
پنجشنبه ها که ساعات کارآقای بهشتی زودتر از روزهای دیگر به پایان میرسید آقای بهشتی از سازمان کتابهای درسی به منزل می آمدند وپس از لحظاتی به بیرون میرفتند وخرید یک هفته منزل را انجام میدادند. برای نمونه وقتی گوشت میخریدند اصرار داشتند گوشت را خودشان قسمت کنند وهرچه خانمشان اصرارمی کردشما خسته هستید وکار دارید بگذارید ما این کار را بکنیم می گفتند نه من هم باید درخانه کاری را انجام بدهم. همه کارها راکه نباید شمابکنید من هم باید درخانه سهمی داشته باشم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص73&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، خرید &lt;br /&gt;
وقتی پدرم میخواستند برای مثلاً روز تولدمان هدیه ای بخرند این طور نبود که هر چه خودشان تشخیص میدادند بخرند وهدیه کنند بلکه قبلاً با ما مشورت میکردند واز ما میپرسیدند چه چیزهایی رادوست داریم یا نیاز داریم تا برایمان بخرند. گاهی هم خودمان را همراه میبردند مثلاً یک بار که به یک مغازه رفتیم از من پرسید اسباب بازی میخواهی یا لوازم التحریر یا لباس ؟ ودر نهایت آنچه دوست داشتم برایم میخرید . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص74&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، خرید&lt;br /&gt;
پول توجیبی که پدرم به ما میدادند فقط بابت خرید خوردنی و… نبود بلکه به ما میگفتند شما ازهمین پول لوازم التحریر ودفتر مورد نیازتان راهم بخرید یا اگرمی خواهید برای کسی هدیه بخرید مقداری از این پول را جمع کنید وازاین پول هدیه بخرید. به این ترتیب با روشهای ایشان ما نحوه خرج کردن پولمان را یاد میگرفتیم. اگر گاهی پول ما کفاف یک هدیه مثلاً برای روز مادر را نمیکرد به ما پولی قرض میدادند تا فرهنگ قرض الحسنه را هم درخانه رعایت شود . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص74&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، خرید&lt;br /&gt;
کارهای خانه توسط پدرم بین همه ما تقسیم میشد واین طور نبود که همه کارها بردوش یک یا دو نفر باشد. مثلاً کار خرید خانه ازبیرون به عهده برادر بزرگم بود .البته پدرم گاهی با مادرم سوار ماشین میشدند ومیرفتند تاآنچه لازم داشتند تهیه کنند. گاهی خودشان مستقیماً‌میخریدند .خود من که دختربزرگ خانه بودم نیز کارهای مشخصی داشتم. نکته جالب این بود که انجام دادن کارها ی خانه توسط افراد ثابت نبود بلکه تغییر میکرد مثلاً اگر قرار بود من ظرفهای شام را تمیز کنم گاهی این کار به برادرم واگذار میشد واصلاًَ‌این فکر مطرح نبود که چون پسر است نباید ظرف بشوید. پدرم تأکید میکردند هر چند درخانه ما نسبتاً کار زیاد است ولی باید سعی کنیم کسی به عنوان خدمتکار اینجا نیاید تا کارهایی را که مربوط به ماست انجام بدهد. اگرهرکس کارخودش را انجام بدهد احتیاجی به این کارها نیست. گاهی هم که درخانه نیاز به تعمیرات بود خودشان انجام میدادند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص91&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، خرید&lt;br /&gt;
رابطه آقای بهشتی با فرزندانشان خیلی عاطفی ودوستانه ورفاقت آمیز بود وصرفاً پدرانه نبود. یکبار خود من از ایشان شنیدم که درباره رابطه خود وفرزندشان میگفتند من وآقا محمد رضا با هم رفیق هستیم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص77&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، دوست &lt;br /&gt;
قبل از انقلاب که در زمینه مبارزه بحثهایی مانند صرفه جویی، خود سازی ومبارزه با نفس و… در بین مبارزان مسلمان مطرح بود واعتقاد همه این بود هرکس هر چه قدر که بتواند باید مصرفش را پایین بیاورد واسراف نکند شهید بهشتی که در هرحال متعادل بود نظر دیگری داشت ومی فرمود شما این کار را میتوانید در مورد خودتان انجام بدهید وفرضاً همیشه نان وپنیر وسبزی بخورید امانمی توانید این وضعیت را به زن و بچه هایتان تحمیل بکنید. شما اگر با ید این چنین بکنید چون در مبارزه هستید ولی آنها باید خودشان به این امر معتقد باشند نه اینکه مجبور به این انتخاب بشوند . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص61&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، صرفه جویی &lt;br /&gt;
رفتار پدرم در اظهار محبت و برخورد با همه و از جمله در خانه بسیار گرم بود. ایشان توانایی این را داشت که مسائل خودش وکارهای بیرون از خانه اش را هیچ وقت به داخل خانه منتقل نکند. احساس میشد که همه این مسائل را در بیرون از خانه میگذارد وبه منزل وارد میشود. البته به معنا آن نبود که کاملاً از این مسائل خلاص شده است چون گاه ما حالت در ایشان به گونه ای نبود که اگر چیزی می گفتیم بگویند حالا حوصله ندارم باشد بعد. بلکه در این گونه مواقع میگفت حالا فرصت این را ندارم باشد در فرصت دیگری راجع به این امر صحبت می کنیم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص66&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، صمیمیت &lt;br /&gt;
د رخانه ما دستور صادر نمیشد وهرکس طبق روال ونظمی که بر خانه از سوی پدرم حاکم وموردپذیرش همه ما بود آموخته بود برنامه های فردی وجمعی خود را انجام دهد. اگر هم احیاناً چیزی را از من میخواستند بسیارمحبت آمیز وبا لفظ دخترم آغاز میکردند .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص72&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، صمیمیت &lt;br /&gt;
رابطه آقای بهشتی با فرزندانشان خیلی عاطفی ودوستانه ورفاقت آمیز بود وصرفاً پدرانه نبود. یکبار خود من از ایشان شنیدم که درباره رابطه خود وفرزندشان میگفتند من وآقا محمد رضا با هم رفیق هستیم . &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص77&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، صمیمیت &lt;br /&gt;
من چندین بار باخانواده به منزل آقای بهشتی رفت وآمد کرده ام واز نزدیک شاهد برخورد مهربانانه وجذاب وآکنده از محبت ایشان نسبت به اهل خانه وبه خصوص فرزندانشان بوده ام. با فرزندشان درکمال ادب واحترام برخورد میکرد مثلاً وقتی میخواست ایشان را صدا بزند میگفت آقا محمد رضا، عزیزم بیا واین کاررا انجام بده .  &lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص81&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، صمیمیت &lt;br /&gt;
ما معمولاً سالی دوبار برای دیدار با اقوام وخویشاوندان به اصفهان می رفتیم که عید نوروز وتابستان بود. پدرم این روزها رابین منزل مادرشان منزل مادر همسرشان تقسیم میکردند واز اقوام دیدار میکردند وگاه ربع ساعت زمان این دیدارازهریک از اقوام بود .غالباً هدایایی هم از تهران برای اقوام میبردند. مثلاً چون علاقه خاصی به عطرگل یاس داشتند در ایام نوروز وآخر سال شیشه بزرگی از این عطرمیخریدند وما با سرنگ آن را در شیشه های کوچکتری خالی میکردیم وبه فرزندان اقوام این عطرها را هدیه میدادند. درا ین روزها ازبعضی از همسایگان وکسبه قدیمی محل هم دیدن می کردند .&lt;br /&gt;
کتاب سیره شهید دکتر بهشتی، ص49&lt;br /&gt;
موضوع : اجتماعی ، عدالت&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B2%D9%86%D8%AF%DB%8C_%D9%86%DB%8C%D8%A7</id>
		<title>شهید مهدی زندی نیا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B2%D9%86%D8%AF%DB%8C_%D9%86%DB%8C%D8%A7"/>
				<updated>2020-01-09T00:12:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = مهدی زندی نیا&lt;br /&gt;
|تصویر                  = m8.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = کرمان-سیرجان [[ 1337/11/01]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = شلمچه[[الگو:شهدای19 دی|1365/10/19]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[خوزستان]] &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت           = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =پاسدار-فرمانده تیپ ادوات لشکر41ثارالله&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌                 =&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = دانشجو&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 =&lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول بهمن ماه سال 1337، سومین فرزند خانواده ی زندی نیا که بعدها اولین [[شهید]] خانواده بود، به دنیا آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا یوسف ،پدر خانواده که حالا کشاورز است، آن موقع در تعمیر گاهی فنی کار میکرد .تولد این نو رسیده ،خانه اش را حال و هوای دیگری داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر برای سلامتی فرزندش نذر کرده و بچه به سلامت به دنیا آمده بود.قبل از هر چیز ،در گوش بچه اذان گفتند و بعد کمی تربت اما حسین را در دهان او  گذاشتند .این رسم خانواده بود تا انشاءالله تربت کربلا ضامن سعادت فرزندشان باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه دست به دست میچرخید اما هنوز اسمی نداشت .نزدیک غروب شد و قرار شد تا فردا صبح نامی بر او بگذارند.مادر آن شب خواب اما زمان (عج) را دیده بود ،آن هم کنار حوض زیبای خانه و در لابه لای عطر گلهای باغچه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب مادر نام بچه را هم معلوم کرد .اسم او قشنگترین اسم بود : &amp;quot;محمد مهدی&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر از ابتدا توجه خاصی به محمد مهدی داشت و میگفت همیشه با وضو شیرش میدادم و با &amp;quot;بسم الله&amp;quot; او را بغل میکردم.مهدی از کودکی با صدای قرآن مادر ،قرآن خواندن را یاد گرفت و قبل از رسیدن به سن تکلیف شروع به خواندن نماز و گرفتن روزه کرد پس از رفتن به مدرسه تا سال 54 دبیرستان را در رشته ی ریاضی به پایان رساند که مصادف با درگیریهای انقلاب بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در رشته ی راه و ساختمان دانشگاه قبول شد اما با آغاز [[جنگ تحمیلی]] ،دانشگاه را رها کرد و در [[جبهه]] به گروه دکتر چمران پیوست.حاج مهدی زندی نیا ،فرمانده ادوات لشکر 41 ثارالله ،تا روز [[شهادت]] ،با ابتکارات و طرحهای خلاق خود برای پیشرفته تر کردن سلاحهای جنگی ،نقش و حضور مهمی در جبهه داشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روح بلند و مهربان حاج مهدی ،اولین روزهای [[کربلای 5]] ،در 19 دی ماه 65 به آسمان پر کشید و با نام مقدس شهادت همراه شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره ای از سردار حاج قاسم سلیمانی:&lt;br /&gt;
 حاجی به من ظلم کردی&lt;br /&gt;
قرار بود از بین [[رزمندگان]] لشکر یکی را به عنوان پاسدار نمونه معرفی کنیم، درذهنم مرور کردم که چه کسی را بگذارم، به نظرم رسید [[شهید]] زندی بهترین است. اسمش را که خواندند احساس کردم با تمام وجود به زمین فرو رفت مثل ابر بهاری اشک می ریخت، زیر بغلهایش را گرفتند و به بالای سکو آورند، جایزه اش را طوری گرفت که هیچ وقت شرمندگی آن لحظه را در عمرم فراموش نمی کنم. گفت حاجی به من ظلم کردی . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مروری بر وصیت نامه [[شهید مهدی زندی نیا]]:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
ما در مقطع بسیار حساس و خطرناکی از زمان قرار گرفته ایم. عصر حاضر عصر بیداری و هشیاری ملتهاست، عصر از بند گسستن است و از یوغ استعمارگران بدر آمدن و از شر استثمار کنندگان خلاص شدن. عصر حاضر انشاءا... به حول و قوه الهی زمان غربال شدن انسانهاست و عصر به زیر کشیدن گردن کشان و زورمندان و رو آمدن مستضعفین و ضعیف نگاه داشته شدگان است.&lt;br /&gt;
در این [[انقلاب]] شما مردم ایران جلودار هستید و الگو و اسوه برای دیگر مردمان. تمام مستضعفین دنیا چشم به انقلاب شما دوخته اند و نظاره گر اعمال شما هستند تا نتیجه مبارزه شما را ببینند و در صورت موفقیت شما، آنها هم حرکت کنند و به شما مردم زمینه ساز آن حکومت خواهید گردید.&lt;br /&gt;
مطلبی در اینجا حائز اهمیت است این است که ما بایستی پا از دریچه تنگ ظواهر بیرون بنهیم و پرتو دید ما محدود به چهار دیواری اطرافمان نباشد، نگرش عمیق داشته باشیم. سطحی نگر نباشیم. فکر ما محدود به اطرافمان نباشد بلکه به ماوراء آن نظر بیاندازیم و واقعیات را در آنجا جستجو کنیم و زمانی خدای ناکرده فکر و ذهن ما محدود شد آنوقت خیلی زود سرخورده می شویم و خیلی زود از انقلاب و اسلام می بریم و به صف بی تفاوتان و یا خدای ناکرده ضد انقلاب می پیوندیم.&lt;br /&gt;
به عنوان مثال: یک فرد کوته بین [[انقلاب]] و [[اسلام]] را در همین محدود زندگی اطرافش جستجو می کند. اگر مایحتاج زندگیش فراهم باشد می گوید انقلاب خوب است در غیر اینصورت انقلاب بد است. اداره جات را کل دولت اسلامی می داند و اگر کارشکنی از ناحیه آنان دید به دولت بد می گوید، نه به آن اداره .&lt;br /&gt;
اگر کارمند آن اداره و یا فلان روحانی فرصت طلب را که سودجویی کرده و بعد از [[انقلاب]] زندگی مرفهی برای خود ساخته ، علم کرده وبا آن روحانیت معظم را میکوبد و بد بخت تر از آن کسی است که به خاطر این موضوع از اسلام روی گردان شود که این نهایت کوته فکری و بدبختی است . یا فلان [[پاسدار]] خاطی را علم کرده از سپاه انتقاد میکند و فلان مرد ریش دار و یا زن محجبه را علم کرده حزب الهی را می کوبد و از این قبیل... اما کسی که نگرش عمیق داشته باشد آنطرف قضایا را هم می تواند ببیند. اما واقعیات چیست؟ &lt;br /&gt;
واقعیت این است که رسوبات حاصل از تمدن شاهنشاهی هنوز در عمق و جان همه ما نهفته است و زمان طولانی میخواهد که کاملاً پاک گردد. ارزشهای انسانی در رژیم طاغوت ضد ارزش بودند و بر عکس اعمالی از قبیل کلاه برداری، دزدی، کم کاری، فحشاء، بی حجابی، موسیقی، استهزاء دیگران، غیبت، تهمت، بهتان، جمع آوری ثروت، تجدد گرایی و...&lt;br /&gt;
اینها همه ارزشهای رژیم طاغوت بودند که از آغاز تولد همه ما تا [[پیروزی انقلاب]] روی آنها توسط رادیو، تلوزیون، سینما، تأتر، روزنامه ها و مجلات تبلیغ و درج می شد. بیشتر از طرق رسانه ها آنها را در عمق و جان مردم ما می نهادند و این ها به این زودی از بین نمی رود.&lt;br /&gt;
درست است که محیط پاک شده و ارزشهای انسانی رخ نموده و شناخته شده اند ولی رسوبات زمان جاهلیت اثر خود را می گذارد و شیاطین هم به طرق دیگر برخی از آنها را چهره مذهبی داده و مجدداً به اجتماع عرضه داشته اند از قبیل کم حجابی، نوارهای سرود کوچه بازاری، تجدد از نوع حزب الهی و از این قبیل و آمریکا و دیگر استعمارگران نیز از این دریچه میخواهند وارد شوند و با شیوع فساد در اجتماع زمینه بازگشت طاغوت را فراهم نمایند.&lt;br /&gt;
واقعیت دیگر این است که اداره جات طاغوت دست نخورده باقی مانده و نمی توان تمام افراد آنها را بازنشست کرد و نیروی مومن جایگزین ساخت مومنین فعلاً در [[جبهه]] مشغول نبردند. روی همین اصل بر حسب دلائلی واضح و روشن را پیدا کرده اند. تنها وزیران در مرکز و بعضی مدیر کلها و رئیسهای ا داره جات در استانها و شهرستانها عوض شدند ولی کارمند همان کارمند سابق است و شما می دانید در زمان طاغوت چه کسانی آرزوی رفتن به اداره ها را داشتند بنابراین نباید تعجب کنید؟ در آنها کارشکنی و کم کاری وجود دارد و از طرف دیگر انتصاب به دولت و ارگانهای انقلاب شدیدتر از اداره هاست و گناه کم کاری در آن بیشتر و بیشتر . فقط هشیاری مردم می تواند جلوی آنها را بگیرد ولی متأسفانه میبینم که مردم ما نه تنها عکس العمل مناسبی نشان نمی دهند بلکه تسلیم محض شده و بی تفاوتی اختیار کرده اند و این گناه بزرگی است. نهایت آن به گفته حضرت علی(ع) حاکم شدن بی خردان و ناصالحان بر سر مردم است که داریم امروزه دربعضی ادارات می بینیم.&lt;br /&gt;
در اعصار و قرون گذشته نیز همینطور بوده است مردم همیشه چوب بی تفاوتی خود را می خورند و گناه را نباید به گردن دولت انقلاب بیاندازند.&lt;br /&gt;
مسئله دیگر این است که تصور شما از دولت همان دولت طاغوت است که زور و قدرتی دارد. ساواک و ارتشی دارد که حکومت زور می کند و دولت در حال حاضر شما مردم هستید، اگر شما مردم در صحنه و حامی دولت نباشید عمر دولت و انقلاب به یکروز نخواهد کشید و به خاطر اتکاء به همین نیروی لایزال است که وجود دارد . رهبران انقلاب ترور شدند انقلاب محکمتر از همیشه ایستاده است شما تحقیق کنید در انقلابهای دیگر یک دهم طرفندهایی را که آمریکا برای ما پیاده کرد برای بقیه انقلابها پیاده نکرده و آن را ساقط کرده و یکباره در دامن بلوک شرق انداخته است.&lt;br /&gt;
در شرایط کنونی زور، قدرت، سازمان امنیت، ارتش همه و همه در شما مردم جمع است و شماها هستید که باید سرنوشت خودتان را خود به دست بگیرید و برای نگاه داشتن آن زحمت بکشید و در این راه از جان و مال و آبرو مایه گذارید. بنابراین وقتی می بینید درون اداره کم کاری میشود و جوابتان را نمی دهند و غیره به خاطر بی تفاوتی شما مردم است و بس . اگر به این وضع ادامه بدهید چیزی جز حاکم شدن ناصالحان بر شما نخواهد بود. شما باید توضیح بخواهید از کارمند، رئیس و مسئولین شهر و آن را وادار کنید به راه راست برگردند و بدانید یک دست صدا ندارد جمع شوید، جمعی صادقانه و مخلصانه برای حاکم شدن قانون خدا، شهر نجف آباد اصفهان را الگو قرار دهید و به آنها اقتدا کنید، خلاصه ختم کلام اینکه بی تفاوتی سرانجامی جز نکبت و بدبختی نخواهد داشت و هیچ معذوریتی در پیشگاه خدا و قیامت شهیدان نخواهید داشت.&lt;br /&gt;
اگر مردم در صدر اسلام شناخت داشتند، جنگهای [[نهروان]] و [[صفین]] و [[کربلا]] و خلاصه زندانهای بغداد و... در امروز جنگ عراق علیه ایران و صهیونیستها برعلیه فلسطین پیش نمی آمد. &lt;br /&gt;
تمام این مصیبتها برای آن بود و در حال حاضر نیز بر این است که شناخت کافی ندارند و نمی توانند حق را از باطل تشخیص دهند و امروز هم همینطور است. اوضاع بعد از امام برای ما نگران کننده است و بسیار حساس نگذارید که تاریخ دوباره تکرار شود. فراموش نکنید که تفرقه و انشعاب در صفوف شما نفرین شهیدان رابرایتان درپی خواهد داشت.&lt;br /&gt;
منبع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن زاده،فرهاد،باران و آتش،نشر لشکر۴۱ثارالله،کرمان،۱۳۸۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مهدی_زندی نیا}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان کرمان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سیرجان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%A9%DB%8C</id>
		<title>شهید منصور بانکی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%A9%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-07T20:57:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = منصور بانکی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = m9.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = اصفهان [[زادروزهای|1338/05/01]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = عملیات الی بیت المقدس[[الگو:شهدای16اردیبهشت|1361/02/16]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[عراق]] &lt;br /&gt;
|محل دفن                = گلستان-گلزارشهدا&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت           = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = سربازارتش-فرمانده گروهان پیاده&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌                 =&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = لیسانس&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 =&lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید منصور بانکی:یكم مرداد ۱۳۳۸، در [[اصفهان]] چشم به جهان گشود. پدرش محمدصادق و مادرش فاطمه نام داشت. تاپیان دوره كارشناسى در دانشگاه صنعتى خواجه نصیر در رشته مكانیك درس خواند .&lt;br /&gt;
به‌عنوان [[سرباز]] [[ارتش]] در [[جبهه]] حضور یافت. شانزدهم اردیبهشت ۱۳۶۱، در   عملیات [[الی بیت‌المقدس]]   براثر اصابت [[تركش]] [[خمپاره]] دشمن به [[شهادت]] رسید. مزار او در [[گلستان]] شهداى زادگاهش واقع است. او هنگام [[شهادت]] [[فرمانده]] [[گروهان پیاده]] بود .&amp;lt;ref&amp;gt;فرهنگ اعلام شهدای دانشجو، نشر شاهد، تهران،۱۳۹۱، ص ۴۱&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==	&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:منصور بانکی}}	&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]	&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان اصفهان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان اصفهان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%BE%D8%B1%DA%86%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C</id>
		<title>شهید مهدی پرچلویی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%BE%D8%B1%DA%86%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-07T20:55:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[شهید مهدی پرچلویی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یكم شهریور ۱۳۴۷، در [[همدان]] به دنیا آمد. پدرش علی‌اصغر و مادرش زهرا نام داشت. دانشجوى دوره كارشناسى در رشته ماشین‌ابزار بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوى [[بسیج]] به [[جبهه]] رفت. ششم مرداد ۱۳۶۷، در   عملیات [[مرصاد]]   هنگام درگیرى با نیروهاى   سازمان مجاهدین خلق (منافقین )   براثر اصابت [[تركش]] [[خمپاره]] به [[شهادت]] رسید. مزارش در باغ بهشت زادگاهش قرار دارد .&amp;lt;ref&amp;gt;فرهنگ اعلام شهدای دانشجو، نشر شاهد، تهران،۱۳۹۱، ص ۴۴&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==	&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مهدی پرچلویی}}	&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]	&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]	&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان همدان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان همدان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید مهدی امیر کاظمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1_%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-07T20:54:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[شهید مهدی امیر کاظمی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یكم بهمن ۱۳۴۴، در جوین از شهرهای استان [[خراسان رضوی]] به دنیا آمد. پدرش غلامحسن كارمند وزارت راه و ترابری (سابق) بود و مادرش فرح نام داشت. دانشجوى سال دوم دوره كاردانى دانشگاه تبریز در رشته ابزارسازى بود .&lt;br /&gt;
بیست و هشتم دى ۱۳۶۵، در[[بمباران هوایى]] كارخانه [[اسلحه‌]]سازی تبریز به [[شهادت]] رسید. مزار او در بهشت فضل نیشابور واقع است .&amp;lt;ref&amp;gt;فرهنگ اعلام شهدای دانشجو، نشر شاهد، تهران،۱۳۹۱، ص ۳۲&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مهدی امیر کاظمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]	&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]	&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید مهدی بهمن زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2020-01-07T20:52:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[شهید مهدی بهمن زاده]] &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هفتم اردیبهشت ۱۳۴۰، در [[كرمان]] به دنیا آمد. پدرش احمد، ارتشى بود و مادرش كبرا نام داشت. دانشجوى دوره كارشناسى بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌عنوان [[بسیجى]] در [[جبهه]]، حضور یافت و در   [[جبهه]] [[بستان]]   [[مجروح]] شد. هشتم آذر ۱۳۶۰ براثر عوارض ناشى از آن به [[شهادت]] رسید. مزار وى در گلزار شهداى زادگاهش قرار دارد. برادرش   منصور بهمن‌زاده   نیز به [[شهادت]] رسیده است .&amp;lt;ref&amp;gt;فرهنگ اعلام شهدای دانشجو، نشر شاهد، تهران،۱۳۹۱، ص ۵۲&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==	&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مهدی بهمن زاده}}	&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]	&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]	&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان کرمان]]	&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کرمان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید مهدی بهمن زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2020-01-07T20:51:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[شهید مهدی بهمن‌زاده]] &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هفتم اردیبهشت ۱۳۴۰، در [[كرمان]] به دنیا آمد. پدرش احمد، ارتشى بود و مادرش كبرا نام داشت. دانشجوى دوره كارشناسى بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌عنوان [[بسیجى]] در [[جبهه]]، حضور یافت و در   [[جبهه]] [[بستان]]   [[مجروح]] شد. هشتم آذر ۱۳۶۰ براثر عوارض ناشى از آن به [[شهادت]] رسید. مزار وى در گلزار شهداى زادگاهش قرار دارد. برادرش   منصور بهمن‌زاده   نیز به [[شهادت]] رسیده است .&amp;lt;ref&amp;gt;فرهنگ اعلام شهدای دانشجو، نشر شاهد، تهران،۱۳۹۱، ص ۵۲&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==	&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مهدی بهمن زاده}}	&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]	&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]	&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان کرمان]]	&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان کرمان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%85%D9%86%D8%AF_%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید مهدی آرزومند ارشادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%85%D9%86%D8%AF_%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-07T20:48:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = مهدی آرزومند ارشادی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = تهران [[زادروزهای|1339/03/08]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = آبادان[[الگو:شهدای25اردیبهشت|1360/02/25]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[خوزستان]] &lt;br /&gt;
|محل دفن                = تهران-گلزارشهدای بهشت زهرا&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت           = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = بسیجی&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌                 =&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = دانشجو&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 =&lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید مهدی آرزومند ارشادی]] ؛هشتم خرداد ۱۳۳۹، در [[تهران]] ديده به جهان گشود. پدرش محمد، راننده تاكسى بود و مادرش بلقيس نام داشت. دانشجوى سال اول دوره كارشناسى دانشگاه صنعتى اصفهان در رشته مكانيك بود .&lt;br /&gt;
از سوی [[بسيج]] در [[جبهه]] حضور یافت. بيست و پنجم ارديبهشت ۱۳۶۰، در جبهه [[آبادان]] براثر اصابت [[تركش]] [[خمپاره]] دشمن به [[شهادت]] رسيد. مزار او در بهشت‌زهرای تهران واقع است .&amp;lt;ref&amp;gt;فرهنگ اعلام شهدای دانشجو، نشر شاهد، تهران،۱۳۹۱&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مهدی آرزومند ارشادی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%B7%D8%BA%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید مهدی امید بخش طغرکان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%AE%D8%B4_%D8%B7%D8%BA%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-01-07T20:47:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;[[شهید مهدی امیدبخش‌طغرکان]] &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیست و دوم شهریور ۱۳۴۴، در روستاى عنبرآباد از روستاهای استان [[کرمان]] به دنیا آمد. پدرش پیرمحمد، كارگرى می‌کرد و مادرش زرملك نام داشت. دانشجوى دوره كاردانى بود .&lt;br /&gt;
به‌عنوان[[ بسیجى]] در [[جبهه]] حضور یافت. هشتم مرداد ۱۳۶۷، در   جبهه شیخ صالح   براثر اصابت [[تركش]] [[خمپاره]] دشمن [[شهید]] شد. پیكرش را در گلزار شهداى زادگاهش به خاك سپردند .&amp;lt;ref&amp;gt;فرهنگ اعلام شهدای دانشجو، نشر شاهد، تهران،۱۳۹۱، ص ۳۰&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مهدی امید بخش طغرکان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان کرمان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B2%D9%86%D8%AF%DB%8C_%D9%86%DB%8C%D8%A7</id>
		<title>شهید مهدی زندی نیا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%B2%D9%86%D8%AF%DB%8C_%D9%86%DB%8C%D8%A7"/>
				<updated>2020-01-07T20:45:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = مهدی زندی نیا&lt;br /&gt;
|تصویر                  = m8.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = کرمان-سیرجان [[ 1337/11/01]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = شلمچه[[الگو:شهدای19 دی|1365/10/19]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[خوزستان]] &lt;br /&gt;
|محل دفن                = &lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت           = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  =پاسدار-فرمانده تیپ ادوات لشکر41ثارالله&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌                 =&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = دانشجو&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 =&lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگینامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول بهمن ماه سال 1337، سومین فرزند خانواده ی زندی نیا که بعدها اولین [[شهید]] خانواده بود، به دنیا آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقا یوسف ،پدر خانواده که حالا کشاورز است، آن موقع در تعمیر گاهی فنی کار میکرد .تولد این نو رسیده ،خانه اش را حال و هوای دیگری داده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر برای سلامتی فرزندش نذر کرده و بچه به سلامت به دنیا آمده بود.قبل از هر چیز ،در گوش بچه اذان گفتند و بعد کمی تربت اما حسین را در دهان او  گذاشتند .این رسم خانواده بود تا انشاءالله تربت کربلا ضامن سعادت فرزندشان باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بچه دست به دست میچرخید اما هنوز اسمی نداشت .نزدیک غروب شد و قرار شد تا فردا صبح نامی بر او بگذارند.مادر آن شب خواب اما زمان (عج) را دیده بود ،آن هم کنار حوض زیبای خانه و در لابه لای عطر گلهای باغچه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب مادر نام بچه را هم معلوم کرد .اسم او قشنگترین اسم بود : &amp;quot;محمد مهدی&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر از ابتدا توجه خاصی به محمد مهدی داشت و میگفت همیشه با وضو شیرش میدادم و با &amp;quot;بسم الله&amp;quot; او را بغل میکردم.مهدی از کودکی با صدای قرآن مادر ،قرآن خواندن را یاد گرفت و قبل از رسیدن به سن تکلیف شروع به خواندن نماز و گرفتن روزه کرد پس از رفتن به مدرسه تا سال 54 دبیرستان را در رشته ی ریاضی به پایان رساند که مصادف با درگیریهای انقلاب بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در رشته ی راه و ساختمان دانشگاه قبول شد اما با آغاز [[جنگ تحمیلی]] ،دانشگاه را رها کرد و در [[جبهه]] به گروه دکتر چمران پیوست.حاج مهدی زندی نیا ،فرمانده ادوات لشکر 41 ثارالله ،تا روز [[شهادت]] ،با ابتکارات و طرحهای خلاق خود برای پیشرفته تر کردن سلاحهای جنگی ،نقش و حضور مهمی در جبهه داشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روح بلند و مهربان حاج مهدی ،اولین روزهای [[عملیات کربلای 5]] ،در 19 دی ماه 65 به آسمان پر کشید و با نام مقدس شهادت همراه شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره ای از سردار حاج قاسم سلیمانی:&lt;br /&gt;
 حاجی به من ظلم کردی&lt;br /&gt;
قرار بود از بین [[رزمندگان]] لشکر یکی را به عنوان پاسدار نمونه معرفی کنیم، درذهنم مرور کردم که چه کسی را بگذارم، به نظرم رسید [[شهید]] زندی بهترین است. اسمش را که خواندند احساس کردم با تمام وجود به زمین فرو رفت مثل ابر بهاری اشک می ریخت، زیر بغلهایش را گرفتند و به بالای سکو آورند، جایزه اش را طوری گرفت که هیچ وقت شرمندگی آن لحظه را در عمرم فراموش نمی کنم. گفت حاجی به من ظلم کردی . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مروری بر وصیت نامه [[شهید مهدی زندی نیا]]:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحیم&lt;br /&gt;
ما در مقطع بسیار حساس و خطرناکی از زمان قرار گرفته ایم. عصر حاضر عصر بیداری و هشیاری ملتهاست، عصر از بند گسستن است و از یوغ استعمارگران بدر آمدن و از شر استثمار کنندگان خلاص شدن. عصر حاضر انشاءا... به حول و قوه الهی زمان غربال شدن انسانهاست و عصر به زیر کشیدن گردن کشان و زورمندان و رو آمدن مستضعفین و ضعیف نگاه داشته شدگان است.&lt;br /&gt;
در این [[انقلاب]] شما مردم ایران جلودار هستید و الگو و اسوه برای دیگر مردمان. تمام مستضعفین دنیا چشم به انقلاب شما دوخته اند و نظاره گر اعمال شما هستند تا نتیجه مبارزه شما را ببینند و در صورت موفقیت شما، آنها هم حرکت کنند و به شما مردم زمینه ساز آن حکومت خواهید گردید.&lt;br /&gt;
مطلبی در اینجا حائز اهمیت است این است که ما بایستی پا از دریچه تنگ ظواهر بیرون بنهیم و پرتو دید ما محدود به چهار دیواری اطرافمان نباشد، نگرش عمیق داشته باشیم. سطحی نگر نباشیم. فکر ما محدود به اطرافمان نباشد بلکه به ماوراء آن نظر بیاندازیم و واقعیات را در آنجا جستجو کنیم و زمانی خدای ناکرده فکر و ذهن ما محدود شد آنوقت خیلی زود سرخورده می شویم و خیلی زود از انقلاب و اسلام می بریم و به صف بی تفاوتان و یا خدای ناکرده ضد انقلاب می پیوندیم.&lt;br /&gt;
به عنوان مثال: یک فرد کوته بین [[انقلاب]] و [[اسلام]] را در همین محدود زندگی اطرافش جستجو می کند. اگر مایحتاج زندگیش فراهم باشد می گوید انقلاب خوب است در غیر اینصورت انقلاب بد است. اداره جات را کل دولت اسلامی می داند و اگر کارشکنی از ناحیه آنان دید به دولت بد می گوید، نه به آن اداره .&lt;br /&gt;
اگر کارمند آن اداره و یا فلان روحانی فرصت طلب را که سودجویی کرده و بعد از [[انقلاب]] زندگی مرفهی برای خود ساخته ، علم کرده وبا آن روحانیت معظم را میکوبد و بد بخت تر از آن کسی است که به خاطر این موضوع از اسلام روی گردان شود که این نهایت کوته فکری و بدبختی است . یا فلان [[پاسدار]] خاطی را علم کرده از سپاه انتقاد میکند و فلان مرد ریش دار و یا زن محجبه را علم کرده حزب الهی را می کوبد و از این قبیل... اما کسی که نگرش عمیق داشته باشد آنطرف قضایا را هم می تواند ببیند. اما واقعیات چیست؟ &lt;br /&gt;
واقعیت این است که رسوبات حاصل از تمدن شاهنشاهی هنوز در عمق و جان همه ما نهفته است و زمان طولانی میخواهد که کاملاً پاک گردد. ارزشهای انسانی در رژیم طاغوت ضد ارزش بودند و بر عکس اعمالی از قبیل کلاه برداری، دزدی، کم کاری، فحشاء، بی حجابی، موسیقی، استهزاء دیگران، غیبت، تهمت، بهتان، جمع آوری ثروت، تجدد گرایی و...&lt;br /&gt;
اینها همه ارزشهای رژیم طاغوت بودند که از آغاز تولد همه ما تا [[پیروزی انقلاب]] روی آنها توسط رادیو، تلوزیون، سینما، تأتر، روزنامه ها و مجلات تبلیغ و درج می شد. بیشتر از طرق رسانه ها آنها را در عمق و جان مردم ما می نهادند و این ها به این زودی از بین نمی رود.&lt;br /&gt;
درست است که محیط پاک شده و ارزشهای انسانی رخ نموده و شناخته شده اند ولی رسوبات زمان جاهلیت اثر خود را می گذارد و شیاطین هم به طرق دیگر برخی از آنها را چهره مذهبی داده و مجدداً به اجتماع عرضه داشته اند از قبیل کم حجابی، نوارهای سرود کوچه بازاری، تجدد از نوع حزب الهی و از این قبیل و آمریکا و دیگر استعمارگران نیز از این دریچه میخواهند وارد شوند و با شیوع فساد در اجتماع زمینه بازگشت طاغوت را فراهم نمایند.&lt;br /&gt;
واقعیت دیگر این است که اداره جات طاغوت دست نخورده باقی مانده و نمی توان تمام افراد آنها را بازنشست کرد و نیروی مومن جایگزین ساخت مومنین فعلاً در [[جبهه]] مشغول نبردند. روی همین اصل بر حسب دلائلی واضح و روشن را پیدا کرده اند. تنها وزیران در مرکز و بعضی مدیر کلها و رئیسهای ا داره جات در استانها و شهرستانها عوض شدند ولی کارمند همان کارمند سابق است و شما می دانید در زمان طاغوت چه کسانی آرزوی رفتن به اداره ها را داشتند بنابراین نباید تعجب کنید؟ در آنها کارشکنی و کم کاری وجود دارد و از طرف دیگر انتصاب به دولت و ارگانهای انقلاب شدیدتر از اداره هاست و گناه کم کاری در آن بیشتر و بیشتر . فقط هشیاری مردم می تواند جلوی آنها را بگیرد ولی متأسفانه میبینم که مردم ما نه تنها عکس العمل مناسبی نشان نمی دهند بلکه تسلیم محض شده و بی تفاوتی اختیار کرده اند و این گناه بزرگی است. نهایت آن به گفته حضرت علی(ع) حاکم شدن بی خردان و ناصالحان بر سر مردم است که داریم امروزه دربعضی ادارات می بینیم.&lt;br /&gt;
در اعصار و قرون گذشته نیز همینطور بوده است مردم همیشه چوب بی تفاوتی خود را می خورند و گناه را نباید به گردن دولت انقلاب بیاندازند.&lt;br /&gt;
مسئله دیگر این است که تصور شما از دولت همان دولت طاغوت است که زور و قدرتی دارد. ساواک و ارتشی دارد که حکومت زور می کند و دولت در حال حاضر شما مردم هستید، اگر شما مردم در صحنه و حامی دولت نباشید عمر دولت و انقلاب به یکروز نخواهد کشید و به خاطر اتکاء به همین نیروی لایزال است که وجود دارد . رهبران انقلاب ترور شدند انقلاب محکمتر از همیشه ایستاده است شما تحقیق کنید در انقلابهای دیگر یک دهم طرفندهایی را که آمریکا برای ما پیاده کرد برای بقیه انقلابها پیاده نکرده و آن را ساقط کرده و یکباره در دامن بلوک شرق انداخته است.&lt;br /&gt;
در شرایط کنونی زور، قدرت، سازمان امنیت، ارتش همه و همه در شما مردم جمع است و شماها هستید که باید سرنوشت خودتان را خود به دست بگیرید و برای نگاه داشتن آن زحمت بکشید و در این راه از جان و مال و آبرو مایه گذارید. بنابراین وقتی می بینید درون اداره کم کاری میشود و جوابتان را نمی دهند و غیره به خاطر بی تفاوتی شما مردم است و بس . اگر به این وضع ادامه بدهید چیزی جز حاکم شدن ناصالحان بر شما نخواهد بود. شما باید توضیح بخواهید از کارمند، رئیس و مسئولین شهر و آن را وادار کنید به راه راست برگردند و بدانید یک دست صدا ندارد جمع شوید، جمعی صادقانه و مخلصانه برای حاکم شدن قانون خدا، شهر نجف آباد اصفهان را الگو قرار دهید و به آنها اقتدا کنید، خلاصه ختم کلام اینکه بی تفاوتی سرانجامی جز نکبت و بدبختی نخواهد داشت و هیچ معذوریتی در پیشگاه خدا و قیامت [[شهیدان]] نخواهید داشت.&lt;br /&gt;
اگر مردم در صدر اسلام شناخت داشتند، جنگهای [[نهروان]] و [[صفین]] و [[کربلا]] و خلاصه زندانهای بغداد و... در امروز [[جنگ عراق علیه ایران]] و صهیونیستها برعلیه فلسطین پیش نمی آمد. &lt;br /&gt;
تمام این مصیبتها برای آن بود و در حال حاضر نیز بر این است که شناخت کافی ندارند و نمی توانند حق را از باطل تشخیص دهند و امروز هم همینطور است. اوضاع بعد از امام برای ما نگران کننده است و بسیار حساس نگذارید که تاریخ دوباره تکرار شود. فراموش نکنید که تفرقه و انشعاب در صفوف شما نفرین [[شهیدان]] رابرایتان درپی خواهد داشت.&lt;br /&gt;
منبع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن زاده،فرهاد،باران و آتش،نشر لشکر۴۱ثارالله،کرمان،۱۳۸۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:مهدی_زندی نیا}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان کرمان]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان سیرجان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AF_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A8%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید اسد الله ببرخان زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D8%AF_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A8%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2020-01-07T20:39:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = اسد الله ببرخان زاده&lt;br /&gt;
|تصویر                  = &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   =  &lt;br /&gt;
|شهادت                  = [[الگو:شهدای 7آبان|1365/08/7]]&lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل دفن                =&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت          = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌               = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                =&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
در روزهائیکه اسد الله به [[شهادت]]رسیده بود اما هنوز خبر شهادتش را به ما نداده بودند مادرم خواب دیده بود که ،برادرم در حالیکه سوار بر اسبی سفید است آمده و پیراهن سفید و زیبائی هم بر تن دارد اما از ناحیه شکم [[مجروح]] است بعد مادرم از اسد الله سوال می کند که چه شده چرا مجروح هستی و او می گوید نگران نباش چیزی نیست بعد که مادرم از خواب بیدار می شود . می گوید اسدالله حتما به [[شهادت ]]رسیده است وروز بعدش خبر شهادت برادرم را آوردند.    راوی زینب ببرخان زاده &amp;lt;ref&amp;gt;[http://%20http://yaranereza.ir/ShowMemory.aspx?MID=41350 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:اسد_الله_ببر_خان_زاده}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان شیروان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B9_%D8%AD%D8%B1%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید مدافع حرم علی قاسمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%B9_%D8%AD%D8%B1%D9%85_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-07T20:34:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*خاطره&lt;br /&gt;
به خواهرش گفته بود هروقت [[شهید]] شدم این عکس رو بزنید.همینطور هم شد.[[شهید]] شد و ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*سخن شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
💠راه خدا💠&lt;br /&gt;
اگر هزار بار بمیرم و دوباره جان در کالبدم قرار گیرد باز هم در راه خدا و [[جهاد]] [[فی سبیل الله]] حاضر می شوم و جانم را فدای ارزش های اسلام و انقلاب خواهم کرد.اگر قرار است که بمیریم چرا در راه خدا کشته نشویم...؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== گالری تصاویر ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
photo_2019-12-22_19-31-29.jpg&lt;br /&gt;
photo_2019-12-22_19-31-57.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی_قاسمی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای مدافع حرم]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%84%D8%B7%D9%81_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%DA%A9%D9%84%D9%87</id>
		<title>شهید لطف الله شیری کله</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%84%D8%B7%D9%81_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%DA%A9%D9%84%D9%87"/>
				<updated>2020-01-07T20:30:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = لطف الله شیری کله دره ای&lt;br /&gt;
|تصویر                 = m7.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = قزوین-بوئین زهرا[[زادروزهای|1337/06/06]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = خوزستان-شلمچه[[الگو:شهدای 7بهمن|1365/11/07]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[خرمشهر]] &lt;br /&gt;
|محل دفن                = قزوین- گلزار شهدای بوئین زهرا&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت           = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = بسیجی&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌                 =&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = پایان دوره راهنمایی&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = بهداشت یار&lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
شیری‌کله‌دره‌ای، لطف‌الله: ششم شهریور ۱۳۳۷، در شهر [[بوئین‌زهرا]] به دنیا آمد. پدرش کرمعلی، کشاورز بود و مادرش بتول نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. بهداشت‌یار بود. سال ۱۳۶۱ ازدواج کرد و صاحب یک پسر و یک دختر شد. از سوی [[بسیج]] در [[جبهه]] حضور یافت. هفتم بهمن ۱۳۶۵، در [[شلمچه]] بر اثر [[عوارض ناشی ازمصدومیت شیمیایی]] به [[شهادت]] رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش قرار دارد. برادرش روح‌الله نیز به [[شهادت]] رسیده است.&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
[[شهید لطف الله شیری کله]]: خواهرانم! از غم گریزان باشید و در چشمان خود اشک راه ندهید؛ زیرا دشمن خوشحال از گریستن شماست. باید در مقابل دشمن، هم چون زینب(س) استوار و قوی شد و هم چون او -با صبر و استقامتش مقابل یزید- پوزه آن ها را بر زمین مالید. همسرم که تنها امید زندگی خود را از دست دادی! بدان همسران زیادی هستند که هنوز جنازه شوهران شان پیدا نشده و هنوز منتظر هستند تا شاید روزی بیاید. می دانم که برایت خیلی مشکل است؛ چون در دورانی که تازه سر و سامان پیدا کرده و با بچه هایت مشغول زندگی بودی، با روزی مواجه شدی که اصلاً انتظارش نمی رفت و می دانم -در دوران چند سال زندگی- برایت همسر خوبی نبودم و حتی برای یک روز هم نشد که دست شما را بگیرم و برای زیارت ببرم؛ پس من از شما معذرت می خواهم و امیدورام حقیر را ببخشید تا شاید آتش دوزخ از بنده گناه کار فاصله گیرد. ...و تو ای پدر مهربان! چون مسلم بن عقیل، فرزند خود را به محضر ایمان و به [[جبهه]] فرستادی تا از اسلام و انقلاب دفاع کند و به آن خون بدهد. در رابطه با فرزندانت زحمات زیادی متحمل شدی و با دست های پینه بسته ات ما را بزرگ کردی تا شاید روزی دست در دست هم قرار دهیم و مشکلات زندگی را برطرف سازیم؛ اما واجب تر از همه اسلام است و امیدوارم به جای خون بهای شهدا، زیارت کربلا بروید. مادرم! از گفتن واقعیت ها و زحمات بی دریغ شما عاجزم و دست توانای حقیر در مقابل بی خوابی های دوران کودکیم، عاجز مانده و نمی دانم چطور بگویم و چطور بنویسم؛ ولی مادرم! این تنها تو نیستی که فرزندت را در راه اسلام قربانی می کنی. خیلی از مادرها، قاسم ها و اکبرها و اصغرهایشان را از دست داده اند. مادرم! اگر می خواهی گریه کنی به حال شهدای مفقود گریه کن که آثاری از آن ها نیست و به حال طفلان شیرخواری گریه کن که زیر آوار موشک ها جان سپردند. برادرانم! دوران همزیستی و کودکی گذشت و وقت آن رسیده است که همت کنیم تا دشمن را -که کشورمان را مورد تهاجم قرار داده است- بیرون کنیم و از خدای متعال می خواهم ما را جزو خوب ها قرار دهد و از گناهان ما بگذرد و انفاق و اتحاد را بین ما فراهم سازد، تا از یکدیگر سبقت بگیریم و [[اسلحه]] برادران دیگرمان را برداریم و دشمن را از خانه خود بیرون کنیم؛ باشد که همدیگر را در حرم امام حسین(ع) ملاقات کنیم.۱ (۱۴۵۳۶۶۸) لطف الله شیری ۱۸/۱۰/۶۵.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1747 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و3000شهید استان قزوین] &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:لطف الله_شیری}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان بوئین زهرا]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B9%DB%8C</id>
		<title>شهید غلام رضا زارعی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B9%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-07T20:27:02Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = غلام رضا زارعی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = a8.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = قزوین ، شهرستان علیا[[زادروزهای|1343/02/09]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = عراق، ام الرصاص[[الگو:شهدای 6فروردین|1365/11/04]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[عراق]] &lt;br /&gt;
|محل دفن                = گلزار شهداى قزوین،شهرستان علیا&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت           = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = بسیجی&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌                 =&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = سطح دو حوزوی&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = روحانی&lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
زارعی، غلامرضا/ الف-ش: نهم اردیبهشت ۱۳۴۳، در روستای شهرستان¬علیا تابعه شهرستان [[قزوین]] به دنیا آمد. پدرش محمدعلی و مادرش قمررخ¬خانم نام داشت. تا پایان سطح دو در حوزه علمیه درس خواند. روحانی بود. به عنوان [[بسیجی]] در [[جبهه]] حضور یافت. چهارم بهمن۱۳۶۵، در [[ام الرصاص]] [[عراق]] به [[شهادت]] رسید. پیکرش مدت¬ها در منطقه برجا ماند و سال ۱۳۷۸ پس از [[تفحص]] در گلزار شهدای شهرستان زادگاهش به خاک سپرده شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1702 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و3000شهید استان قزوین] &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:غلام رضا_زارعی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان قزوین]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D8%AF%DB%8C%D9%81_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81%DB%8C_%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید صدیف شریفی زیارانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D8%AF%DB%8C%D9%81_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81%DB%8C_%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-07T20:25:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = صدیف شریفی زیارانی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = a10.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = آبیک ، روستای زیاران[[زادروزهای|1335/06/05]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = ایران، خوزستان،شلمچه[[الگو:شهدای 26دی|1365/10/26]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[ایران]] &lt;br /&gt;
|محل دفن                = گلزار شهداى آبیک،روستای زیاران&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت           = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = بسیجی&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌                 =&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = دیپلم&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = کارمند&lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید صدیف شریفی زیارانی]] ، پنجم شهریور ۱۳۳۵، در روستای زیاران از توابع شهر [[آبیک]] به دنیا آمد. پدرش عباسقلی، کشاورز بود و مادرش طاهره نام داشت. تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت. کارمند بود. سال ۱۳۶۰ ازدواج کرد و صاحب یک پسر و یک دختر شد. از سوی [[بسیج]] در [[جبهه]] حضور یافت. بیست و ششم دی ۱۳۶۵، در [[شلمچه]] بر اثر اصابت [[ترکش]] به صورت، [[شهید]] شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید صدیف شریفی زیارانی]]: اگر [[جهاد]] و [[دفاع]] را بر خود واجب می دانیم، همه مشکلات را باید تحمل کنیم؛ همان طور که [[امام حسین(ع)]] سرور و سالار شهیدان، مرگ و شهادت را بر ننگ ابدی ترجیح داد و فرمود: «[[هیهات منا الذله]]». با این شعار -که به مرحله عمل رسید و تحقق یافت- به ما فهماند که مسلمان واقعی نباید زیر بار ننگ برود و مرگ با عزت را باید به زندگی ننگ آور ترجیح دهد. اگر پیرو مکتب اسلام و مکتب حسین(ع) و شیعه اثنی عشری هستیم و اگر آرزو می کردیم کاش در کربلا بودیم و حسین(ع) را یاری می کردیم و اگر از ظلم و جور متنفریم و واسطه جویی ابرقدرت ها را نمی توانیم تحمل کنیم و اگر گفته ایم «ما همه سرباز توایم خمینی، گوش به فرمان توایم خمینی» و بالاخره اگر با گفتن کلمه «لا اله الا الله»، همه این ها را نفی کرده ایم و کلمه توحید را برگزیده ایم، باید حسین وار در عاشوراهای مکرر و در کربلاهای متعدد تاریخ، از جای برخاسته و برای از بین بُردن ظلم -با دادن خون- مجاهدت نماییم تا -ان شاء الله- بتوانیم با این اعمال، زمینه ساز مکتب حکومت جهانی آخرین ذخیره الهی باشیم؛ که به یاری خداوند متعال -با پیاده شدن حکومت عدل حضرت ولی عصر(عج)- وارثان زمین به حکومت خواهند رسید؛ پس هر کس -در این موقعیت حساس- از جای بر نخیزد، مسلماً روزی پشیمان خواهد شد که پشیمانی در آن روز سودی ندارد و از خدا باید بخواهیم که چنین سعادتی را نصیبمان فرماید تا بتوانیم در این [[جهاد]] مقدس و [[دفاع]] واجب، شرکت نماییم و جز [[جهاد]] کنندگان [[فی سبیل الله]] باشیم. برادران و خواهران گرامی! نکند روزی فرار برسد که کربلا و قدس آزاد شوند و به علت این که ما، در این آزادی دخیل نبودیم، شرمنده شویم و نکند به ندای «[[هل من ناصرٍ ینصرنی]]؟» [[حسین(ع)]] پاسخ ندهیم، که این ندا نه فقط برای کربلا و عاشورای سال ۶۱ هجری بود، بلکه برای همه زمان ها و مکان ها بود و هست. اکنون باید به این ندا که به وسیله نایب برحق آن امام، طنین انداز گیتی شده است، لبیک گفت و این لبیک گفتن همان لبیک گفتن به ندای «هل من ناصرٍ ینصرنی؟» حسین(ع) است. ای مسلمانان و ای مؤمنین! اگر کسی تا به حال به عللی نتوانسته است [[جنگ]] -این [[دفاع مقدس]]- را سرلوحه همه اعمال خود قرار دهد، باز هم دیر نشده است و می تواند هم اکنون با خلوص نیت، در اعمال خود تجدید نظر نماید و از خداوند بخواهد کمکش نماید تا -ان شاء الله- پا به عرصه [[جهاد]] بنهد و سربازی برای اسلام باشد که اگر چنین تصمیمی را امروز نگیرد، فردا دیر است و ممکن است چنین موقعیت مناسبی را هرگز پیدا ننماید. این را هم فراموش نکنید که هر کس، این اندیشه را در سر می پروراند که برای چه خویشتن را به هلاکت اندازد و فکر می کند جبهه رفتن، یعنی خود را به هلاکت انداختن است، سخت در اشتباه بسر می برد؛ زیرا مگر نه این است که انسان باید روزی جهان فانی را بدرود گوید و مگر نه این است که معتقدیم [[شهید]] زندگانی جاوید دارد و مگر نه این است که هر کجا انسان باشد، مرگ نیز در کنارش هست؟ پس چنین اندیشیدن که شرکت در جهاد هلاکت است و این گونه فکر کردن گناهی بزرگ و نابخشودنی است. بیایید کمی هم به دین خود بپردازید؛ زیرا این اعمال است که توشه آخرت می باشد و در راه صعب العبوری که در پیش است شما را یاری می نماید و اعمالی که غیر دنیایی باشد، چراغی برای راه پُرمخاطره آخرت خواهد بود؛ پس بدانید به دنیا پرداختن همانا و آخرت را از دست دادن همانا که بحمدالله اکثریت قریب به اتفاق مسلمانان و مخصوصاً امت شریف و شهیدپرور ایران، راه خود را یافته و [[جهاد]] در راه خدا را سر منشأ اعمال خود قرار داده است. این جانب، مدتی برای شورای اسلامی در خدمت شریف تان بودم که احتمال دارد در این مدت آن جوری که می بایست خدمت نمایم، نتوانستم و ممکن است حتی آن جوری که باید عدالت برقرار می شد، نگردید و یا این که امکان دارد کسی را از خود رنجانده باشم؛ به هر حال از همه آن هایی که از این جانب رنجشی به دل گرفته اند، تقاضای عفو و بخشش دارم که دستم دیگر به دنیا نمیرسد و مجالی هم برای جبران و طلب بخشش برایم نمانده است و همه می دانید در عفو لذتی است که در انتقام نیست. وقتی به [[جبهه]] اعزام می شدم، مبلغی بیش از ۶۰ هزار تومان بدهی از خودم بر جای گذاشتم و این را برای آن هایی می گویم که گاهی مورد فریب شیطان واقع می شوند و حرف هایی را -که ضد انقلاب و مغرضین شایع می کنند- گوش می دهند؛ در صورتی که درباره هر چیز باید با تحقیق در موردش سخن گفت و بدون بررسی و تحقیق از دیگران هر حرفی را نپذیرفت؛ زیرا این کار هم غیبت و هم تهمت محسوب می شود، که این ها نیز از جمله گناهان کبیره بشمار می رود. از پدر و مادر، برادران، خواهر و همسرم می خواهم که در فراق من گریه نکنند و همانند امام سجاد(ع) و زینب(س) صبور باشند تا این که -ان شاء الله- تو دهنی محکمی به دشمنان اسلام بزنند و نشان دهند که مسلمانند و ایمان به خدای واحد دارند و امانت خود را به خالقش تحویل می دهند؛ آنگونه که مورد رضای خالق باشد. از بچه های من، محمد و مرضیه، خوب نگهداری کنید تا این که غم از دست دادن پدر آزارشان ندهد و -ان شاء الله- آن ها را چنان تربیت نمایید که خدمتگزاری برای اسلام و مسلمین باشند و آن ها را چنان برای فراگیری علوم -که در کشور جمهوری اسلامی متداول است- تشویق و ترغیب نمایید تا سطح عالی پیش بروند و در آینده مُبَلّغ راه شهدا باشند. هم چنین از پدر و مادر، برادران، خواهر و همسرم عذر می خواهم که تا مادامی که در قید حیات بودم، نتوانستم در حقشان به وظیفه ای که بر عهده ام بود، جامه عمل بپوشانم؛ مخصوصاً در حق پدر و مادر و همسرم که حق زیادی به گردن من داشتند و دارند و متأسفانه نتوانستم این حق را ادا کنم. در زندگی، چند آرزوی بزرگ داشتم؛ اوّل این که نایب امام زمان(عج) ، [[امام خمینی]] تا قیام آن حضرت و حتی در کنار ایشان عُمری طولانی و جسمی سالم داشته باشند. دوّم این که زنده بمانم و در قیام امام عصر(عج) شرکت نمایم. سوّم این که قبر شش گوشه ابا عبدالله الحسین(ع) را در ادامه عملیات بزرگ، زیارت نمایم و از نزدیک شاهد آزادی کربلای معلی باشم. چهارم این که قدس عزیز به دست توانای رزمندگان پُر توان اسلام آزاد گردد و من نیز ضمن شرکت در آزادسازی قدس، شاهد آزادی قبله اول مسلمین باشم و در آن جا نماز جمعه را به امامت روح خدا برگزار کنم. پنجم این که به زیارت خانه خدا، بیت الله الحرام مشرف و در کنگره عظیم مسلمین جهان، برای ادای عبادت حج شرکت نمایم. ششم این که تحصیلات خود را در دانشگاه -تا آن جایی که می توانم در زمینه علوم اسلامی- ادامه دهم. هفتم این که از خدای بزرگ می خواستم مرگ مرا شهادت در راه خودش قرار دهد. هشتم این که امام عزیز را از نزدیک زیارت نمایم. حال که خداوند مصلحت دانست به آرزوی هفتم نایل آیم (که از خودش می خواهم مرا از جمله شهدا قرار دهد) امیدوارم -ان شاء الله- خداوند بعد از من، عُمر امام عزیز را طولانی و ظهور امام زمان(عج) را نزدیک و پیروزی نهایی اسلام بر کفر جهانی را توسط [[رزمندگان]] اسلام نصیب امت اسلامی بفرماید. از خواهران ایمانی ام تقاضا دارم: حجاب تان را -که سنگر زن مسلمان است- حفظ نمایید؛ زیرا اگر زن مسلمان این سنگر را از دست بدهد نه تنها خود را به هلاکت انداخته است، بلکه جامعه اسلامی را به فساد کشانده است که این خود نیز گناهی است بس بزرگ و نابخشودنی. از امت اسلامی تقاضای عاجزانه دارم جبهه و جنگ و مبارزه علیه استکبار را فراموش نکنند و هیچ گاه دست از امام عزیز -این قلب تپنده امت اسلامی و این رهبر و مرجع گرانقدر اسلام و این نایب بر حق امام زمان(عج)- بر ندارند و تا خون در رگ دارند از ایشان حمایت و پشتیبانی نمایند. از خانواده های شهدا، اسرا، مفقودین و مجروحین که به قول امام عزیز «چشم و چراغ ملتند»، دلجویی نمایید و مورد لطف و احترام خود قرار دهید؛ زیرا این ها سرمایه های این ملتند و حتی المقدور در نمازهای جماعت و جمعه و مراسم مذهبی و راهپیمایی ها شرکت نمایید و مساجد را خالی نگذارید. صندوق قرض الحسنه زیاران را -که سنگر اقتصادی جامعه اسلامی می باشد- حمایت معنوی و مادی نمایید تا -ان شاء الله- رِبا در زیاران و حتی در منطقه و کشور و دنیا ریشه کن گردد و در جهت گسترش و توسعه صندوق قرض الحسنه به هر طریق ممکن اقدام فرمایید.۱ (۱۴۳۰۴۸۵) صدیف شریفی زیارانی.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1736 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;br /&gt;
== رده‌ها ==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:صدیف_شریفی_زیارانی}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان قزوین]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان آبیک_روستای_زیاران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%AA_%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7</id>
		<title>کرامت شهدا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%AA_%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7"/>
				<updated>2020-01-07T20:09:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;در اولین روزهای پس از [[فتح خرمشهر]] پیکر 25 تن از شهدای عملیات آزادسازی [[خرمشهر]] را به [[شیراز]] آورده بودند پس از اینکه جمعیت [[حزب الله]] بر اجساد مطهر این [[شهیدان]] نماز خواندند علمای شهر، مسئولیت تلقین شهدا را بر عهده گرفتند. هنگامیکه من به درون قبر یکی از این عزیزان رفتم و شروع به خواندن تلقین نمودم با صحنه ای بس عجیب و تکان دهنده مواجه شدم، تا جائیکه تلقین را نیمه کاره رها کردم و از قبر بیرون آمدم، ماجرا از این قرار بود که هنگام قرائت نام مبارکه ائمه (ع) در تلقین، به محض اینکه به نام مبارک حضرت صاحب الزمان (عج) رسیدم، دیدم که [[شهید]] انگار زنده است، چشمانش باز شد و لبخندی زد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی: [[آیت الله حائری شیرازی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: کتاب حدیث عشق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : اعتقادی ،‌ کرامات شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید صفر علی اسدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B3%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-07T19:58:53Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; {{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                = صفر علی اسدی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = a7.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = قزوین ، روستای قاقازان[[زادروزهای|1348/07/05]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = ایران، خوزستان،شلمچه[[الگو:شهدای 4اسفند|1365/12/04]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = [[ایران]] &lt;br /&gt;
|محل دفن                = گلزار شهداى قزوین،روستای قاقازان&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت           = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = &lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌                 =&lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = درحد خواندن و نوشتن&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = پاسدار&lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}            &lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید صفرعلی اسدی ، پنجم مهر ۱۳۴۸، در روستای قاقازان از توابع شهر [[قزوین]] به دنیا آمد. پدرش الماس (فوت۱۳۵۴) و مادرش امینه (فوت۱۳۵۱) نام داشت. در حد خواندن و نوشتن سواد آموخت. پاسدار بود. چهارم اسفند ۱۳۶۵، در [[شلمچه]] بر اثر اصابت [[گلوله]] به [[شهادت]] رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
[[شهید صفر علی اسدی]]: به درستى که هر انسان باید مزه ی مرگ را بچشد و به دنیاى دیگرى سفر نماید. در این دنیا،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزگار چه آسان و چه سخت بگذرد، سرانجام پایان می یابد و تنها چیزى که براى انسان می ماند، اعمال خیر است؛ پس انسان بایستى براى سفر به آخرت توشه اى بردارد و بعد عازم سفر گردد.&amp;lt;ref&amp;gt;پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 [http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1738&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:شهید صفر علی اسدی (2).jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید صفر علی اسدی (3).jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید صفر علی اسدی (4).jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید صفر علی اسدی (5).jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید صفر علی اسدی (6).jpg&lt;br /&gt;
Image:شهید صفر علی اسدی.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
==&amp;lt;references /&amp;gt;==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D8%B4%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C</id>
		<title>شهید شادپور شکراللهی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D8%B4%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C"/>
				<updated>2020-01-05T02:14:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sheykhmohammadi98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;بسمه تعالی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام	: شادپور شکرالهی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر: 	یوسف&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام مادر: 	زینب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد	: تاکستان - داکان	  تاریخ تولد	: ۱۳۴۳/۰۲/۰۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل شهادت: 	آبادان	 تاریخ شهادت: 	۱۳۶۵/۱۲/۱۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استان محل شهادت: 	خوزستان  	شهر محل شهادت: 	آبادان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وضعیت تاهل	مجرد	درجه نظامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات: 	سوم راهنمائی	رشته	-&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیات	 سال تفحص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل کار	بنیاد تحت پوشش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مزار شهید	قزوین - تاکستان-شهر خرم دشت – داکان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[شهید شادپور شکراللهی]]پنجم اردیبهشت ۱۳۴۳، در روستای داکان از توابع شهر [[تاکستان]] به دنیا آمد. پدرش یوسف، کشاورزی می‌کرد و مادرش زینب نام داشت. تا پایان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوره راهنمایی درس خواند. راننده بود. از سوی [[سپاه پاسداران]] در [[جبهه]] حضور یافت. دهم اسفند ۱۳۶۵، با سمت فرمانده [[تانک نفربر]] در [[آبادان]] توسط نیروهای [[عراقی]] بر اثر اصابت [[ترکش]] به [[شهادت]] رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1740 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references/&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sheykhmohammadi98</name></author>	</entry>

	</feed>