<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Sobhani99</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Sobhani99"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Sobhani99"/>
		<updated>2026-06-05T09:06:49Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%AF%D9%84</id>
		<title>شهید قاسم زنده دل</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87_%D8%AF%D9%84"/>
				<updated>2021-02-27T20:00:45Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6006561&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام :قاسم‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :زنده‌دل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :غلامحسین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :مشهد&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1360/09/09&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :خواجه‌ربیع‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسین شریفی نژاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من با شما صحبت می کنم آنچه را که درکش کردم. روزی بود روزگاری ... اون روزها هرچند وقت بکبار دوستی را از دست می دادیم . این شده بود جزو عادتهای زندگیمون . ما بچه همینجا بودیم ... ولی خونمون خرمشهره، شهر خون، [[خرمشهر]] خاکش غریب نداره... قاسم با دوستانش یا به بیمارستان می رفتند برای عیادت دوستانی که در [[جنگ]] مجروح شده بودند و یا می رفتند سر خاک برای دفن دوستانی که شربت [[شهادت]] نوشیده بودند . و یا با چشمهای خیس در انتظار خبر از مفقودین جنگ می نشست... یا به انتظار نامه ای رمزی از دوستی که در اردوگاههای عراقی اسیر بودند ... قاسم هشت سال اینچنین زندگی کرد . از اون روزها فقط همین خاطره ها برایمان مانده است . نباید فراموش کنیم . اگر آرامشی در این روزها داریم محصول اون روزها و خونهاست . انقلاب محصول از دست دادن بهترین جوانان روزگاراست که مثل شما صاحب آرزو های بی انتها بودند . ما خاطره های جنگ را بازگو می کنیم تا فراموش نکنیم آنچه را اکنون داریم از کجا به دست آورده ایم . ... سال 59 یا 60بود من بودم و قاسم ، جلوتر از خط مقدم ... عراقی ها منطقه رو شیمیایی زده بودند . قاسم ماسک نداشت ، چفیه اش رو گم کرده بود ... چه روزهایی بود . من چفیه ام را دادم به قاسم ، ولی دیر شده بود ... قاسم شیمیایی شده بود ... همیشه سردرد داشت . حاج اکبر دوست صمیمی قاسم بود ، قاسم رو عقب کشید ... بچه ها همگی حالشون خوب بود ... فقط... حاج اکبر و من و قاسم رفتیم بیمارستان صحرایی ، حاج اکبر و دکتر در یک گوشه پچ پچ می کردند... دیدم حاج اکبر گریه می کند ، قاسم نگاهی به حاجی کرد و پرسید : چی شده حاجی ؟ تو رو جون مولا بگو : دق کردم . حاجی رو به قاسم کرد و گفت : دق نکنی قاسم . قاسم : بگو حاجی . حاجی : تومور مغزیه ، تجربه دکتر اینو میگه . قاسم جون اگه یکدفعه بگیره ، یکدفعه هم ول کنه ناراحت نشو! من مات مونده بودم ، فقط قاسمو نگاه می کردم ، چقدر خونسرد بود ، چه لبخندها و تبسمهای زیبایی همراه داشت . حاج اکبر و قاسم و من راهی مشهد شدیم ، بیمارستان رفتیم . آزمایشگاه... سی تی اسکن ... هیچ چیز جواب نداد . قاسم روی برانکارد هی علامت می داد ... اشکاتو پاک کن آبرومون رفت . لبخندی زدم و اشکامو پاک کردم . دکتر گفت : تومور مغزیه ، اینجا هم نمیشه ... یکدفعه می گیره ، یکدفعه هم ول می کنه مگه مولا شفا بده . قاسم رو به دکتر و حاجی و من کرد و گفت : ما بیخیال این حرفهاییم دکتر ... ما لایق نبودیم ، اگه لایق بودیم می رفتیم ، ولی کجاست شانس ... امام رضا (ع) ... جواب یک دختر مسیحی رو داد من مسلمون جای خود دارم ، شاید جواب بده . دکتر اومد جلوی قاسم ایستاد و بوسه ای بر پیشونی قاسم زد . قاسم که پسر شوخ طبعی بود گفت : نوکرتم دکتر ... اگه زیاد ببوسی بچه لوسی می شم . فضای بیمارستان را خنده پر کرده بود ... قاسم علامت داد که بریم . منم علامتو به حاجی دادم و همه از دکتر خداحافضی کردیم و اومدیم بیرون .. قاسم رو به حاجی کرد و گفت : حاجی این کله دیگه کوکیه ، مال منم نیست . مال این مردمه ، فایده هم نداره ، خودش وقتی خوشش بیاد با هاونگ می کوبونه ... شوخیه دیگه ... وقتی هم می کوبونه عین یک نارنجک صدا میده . می خواد برام یادآوری کنه که هنوز من بچه جنگم . باید برم حاجی ... ( قاسم سکوت می کند ) ... خط مقدم . من و حاجی هر کار کردیم نشد ، قاسم گریه می کرد ... نمی دونستیم چیکار کنیم . قاسم با هزار التماس و در خواست حاجی رو راضی کرد ... اون برگشت منطقه ، خط مقدم . دکتر به حاجی گفته بود که یک شربت تهیه کنه . اون هرروز دنبال دارو می گشت ... خلاصه پیدا کرد ... اون شربتو داد به قاسم ، قاسم نگاهی کرد ... حاجی رو به قاسم کرد و گفت : هر قاشقی که از این شربت می خوری یک بسم ا لله بگو ! قاسم نمی دونست شاد باشه یا ناراحت ... همه بچه ها داشتند دعا می خواندند ، همه با حالت ناله ، أمن یحب المضطر اذا دعاء و یکشف السوء را می خواندند . قاسم همش گریه می کرد و با خودش می گفت : یا امام رضا (ع) ... یا مولا ، خودت شفا بده ، بهم قدرت بده تا جلو دشمن سرافکنده نباشم . قاسم یک قاشق از شربتو خورد و گفت : بسم الله ... اون روز من و حاجی شاهد ماجرا بودیم ... چقدر برای حاجی سخت بود ... هرروز قاسم را نگاه می کردیم ... حاجی شبها [[نماز]] شب می خوند و حاجتشو می خواست . قاسم یک شب اومد پیشم و گفت : رسول ... سپس کیفی رو جلوم گذاشت . من نگاهی به کیف کردم و گفتم چیه قاسم جون . قاسم گفت : توی این کیف چیزی نیست ... ولی یک چیزهایی هست چیزی که توی این کیفه پر از معنویته پولاشم بوی معنویت میده . اگه یک زمانی رفتنی بودم ... اینارو به مادرم بده . بگو قاسم خوابتو دیده ، دیده که ضامن من شدی ... منم برام سخت بود ، قاسم یک چیزیش شده بود . گریه می کردم ، نمی دونستم چیکار کنم ، خیلی برام سخت بود . جفتمون دست روی شونه های هم گذاشتتیم و تا صبح گریه می کردیم . حاجی هم نماز شب میخوند... حاجی که نمازشو تموم کرد به من یک علامتی داد و گفت : برای چند لحظه برو بیرون ! منم گفتم باشه و رفتم پشت خاکریز یکجا دراز کشیده بودم هی به آسمان نگاه می کردم ، به ستاره ها ... دلم گرفته بود ... اون شب یک شب طولانی بود ، واقعا یک شب طولانی . حاجی و قاسم تا نزدیکیهای سحر با هم درد دل می کردند ، وصیت می نوشتند ... همینطور که به آسمان نگاه می کردم ، یکدفعه خمپاره ها زوزه کشان رو سر بچه ها اومدند . یک خمپاره روی چادر حاجی نشست . هردوتا [[شهید]] شدند . منطقه بستان شده بود ، [[کربلا]] اونا رفتند. اونا متعلق به حسین فهمیده بودن ... متعلق به آن بیست هزار عزیزی که فقط طی 3 روز حمله به [[فاو]] قربانی بمبهای شیمیایی شدند ... من موندم و درد خودم ...).&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10979 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:قاسم زنده دل}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد منیدری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2021-02-27T19:57:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:	6224199	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمد	محل تولد :	سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	منیدری‌	تاریخ شهادت :	1362/12/09&lt;br /&gt;
نام پدر :	ولی‌اله‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	معاون‌فرمانده‌گردان‌ ـ ادوات&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی	خیرالنساء منیدری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست قبل از انقلاب بود که یک روز محمد گفت بیا تا شما را به خانه خواهرم که در آشخانه(بجنورد) است ببرم با او به خانه دخترم رفتیم وقتی رسیدیم ایشان به مسجد محله رفت تا نماز بخواند ولی موقعی که نماز شب تمام شده بود و نشسته بود تا روضه را گوش کند ملایی که بالای منبر رفته بود شاه را دعا می کند و ایشان ناراحت می شود و با عصبانیت آن جا را ترک می کند یکی از ضد انقلاب ها تا برخورد او را می بیند مشخصات او را به امنیه می دهد و مامورین به در خانه دخترم می آیند تا او را دستگیر کنند ولی دخترم اظهار بی اطلاعی می کند و می گوید ما چنین فامیلی نداریم بعد از رفتن امنیه ما شبانه آن جا را ترک کردیم و به بجنورد رفتیم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19755 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AE%D9%85%D8%AF_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%BE%D9%88%D8%B1</id>
		<title>شهید مخمد زادپور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AE%D9%85%D8%AF_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%BE%D9%88%D8%B1"/>
				<updated>2021-02-27T19:55:00Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید :6114450&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : زادپور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : حسین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 05 /1361/01&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‌مکان شهادت : جبهه شوش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد می آورم خیلی وقت بود که برادرم محمد را در خواب ندیده بودم ، دیگر یک روز نتوانستم تحمل کنم وبه اتفاق مادرم به مزار ایشان رفتیم . وقتی رسیدیم تا من قبراو را دیدم گریه کنان خودم را بر روی سنگش انداختم وگفتم خیلی بی معرفتی داداش محمد ما که روز ها برادری نداریم حداقل شبها ، به خوابمان بیا که ببینیمت ما به همین هم راضی هستیم ... یک چند ساعتی را به همراه مادرم درآنجا به خواندن فاتحه وقرآن مشغول بودیم که دیگر حرکت کردیم به طرف خانه مان، یک چند روزی از این موضوع می گذشت که یک شب موقعی در خواب بودم . دیدم خانه مان مجلس شادی است وهمه در خانه مان جمع اند ( خاله،دایی ،عمو،و ...) در عالم خودمان بودیم که زنگ درب حیاط به صدا درآمد وقتی رفتم ودرب را باز کردم دیدم برادرم محمد است . متعجب به او گفتم مگر شما شهید نشده اید ؟ ایشان هم با کمال شجاعت گفتند : نه کی گفته من شهید شده ام من که همیشه پیش شما هستم واز همه چیزتان آگاهم وقتی صحبتهایمان تمام شد از او پذیرایی کردیم در همین عالم خواب بودم که مادرم بیدارم کرد وگفت : چه می گویی در عالم خواب ،بلند شو که نمازت قضا شده،فردایش رفتم پیش یک روحانی وخوابم را تعبیر کردم او گفت : ایشان از یک چیزی خوشحال بوده که در مجلس شادی تان شرکت کرده وحتی شیرینی هم خورده . راوی ناهید زادپور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد می آورم زمانی که خبر شهادت برادرم محمد را شنیدم من در حیاط مشغول بازی با دختر دایی ام بودم آن موقع 4 یا 5 سال بیشتر نداشتم مادرم خانه نبود . خانم داداشم داشت خوراکی های سفره عصرانه را فراهم می کرد که یک دفعه دیدیم زنگ درب حیاط به صدا درآمد ایشان رفت درب را باز کرد من هم از دور نظاره گر آن بودم که چه کسی است وچه کاری دارد، دیدم مردی است با لباسهای سپاه اول فکر کردم پدرم است، دوان دوان رفتم جلوی درب وقتی آمدم کنار خانم داداشم، دیدم ایشان در حال گریه کردن هستند . گفتم : چی شده چرا گریه می کنی آیا این آقا چیزی بهتان گفته؟ او گفت : نه چیزی نشده مهم نیست هر چه به ایشان گفتم جواب قانع کننده ای به من نداد که دیگر از آخر بعد از ظهر بود که مادرم از بیرون آمد خانم داداشم رفت پیش ایشان وموضوع را برایشان تعریف کرد مادرم با شنیدن این خبر شروع به گریه کرد در این حال که خانم داداشم شروع به نوازش ودلداری مادرم کرد منهم با این کارها وبا آن سن کمی که داشتم احساس کردم که احتمالا این گریه ها در مورد برادرم هست وقتی به مادرم گفتم ایشان موضوع را برایم تعریف کرد،دیگر طبق قرارهایی که آن مرد سپاهی با خانم برادرم گذاشته بود فردایش آنها رفتند معراج البته من را با خودشان نبردند می گفتند . بچه است ودر روحیه اش تاثیر می گذارد هر چه اصرار وگریه کردم هیچ فایده ای نداشت دیگر همینطور در خانه نشستم وبرای برادرم گریه می کردم . راوی ناهید زادپور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: علاقه مندی ها و آرزوها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید چون من مثل برادرم محمد عشق رفتن به جبهه را داشتم به ایشان که درحین دوچرخه سوار ی بودند . گفتم : محمد جان منهم م ی توانم ب ی ا ی م آنجا برا ی امدادگری ؟ (خواهر ایشان دوره امداد گری را فرا گرفته بودند ) او گفت : اگر می خواهی بیایی جبهه بیا یک کاری کنیم تو پشت ترکه دوچرخه ام بایست واز همان بالا بپر پایین تا ببینم که در مورد آموزشهای نظامی چقدر مهارت داری . من ساده لوح هم پریدم دست وپایم پر خون شد وگریه کنان رفتم به خانه وقتی رسیدم مادرم دعوایم کرد وگفت : این چه کاریست که با خودت کردی چرا لباسهایت پر خون است؟ من هم گفتم : محمد گفته اگر از بالای ترکه دوچرخه ام خوب بپری من هم تو را به جبهه می برم مادرم با شنیدن این حرف ناراحت شد وبرادرم را دعوا کرد . راوی زهره زادپور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد می آورم یک روز که برای خرید به بازار رفته بودم خانمی را دیدم که با سرو وضعی کاملا نا بسامان در حال گذر است و وضع ظاهری او هیچ فرقی با مردها نمی کرد به طرف ایشان رفتم وگفتم : خانم محترم این چه لباسهایی است که پوشیده اید ؟ هنوز بقیه حرفهایم تمام نشده بود که او گفت : خانم به شما هیچ ربطی ندارد هر جور که بخواهم لباس تنم می کنم . من با خود گفتم مگر تو پلیس هست ی که مردم را امرونهی می کنی همینطور ناراحت آمدم خانه وچون خیلی خسته بودم زود خوابیدم در همین عالم بودم که برادرم محمد به خوابم آمد،دیدم لباس سفیدی بر تن دارد ودر حالی که سبد میوه در دستش است می گوید چرا ناراحتی ؟ منهم چون نمی توانستم بگویم با کسی بحثم شده از دروغ گفتم : محمد جان چند روزی است که احساس می کنم از دست من ناراضی هستی ! ایشان گفتند : اتفاقا خیلی راضی هستم هیچ وقت از این فکرها نکن دیگر در همین حال وهوا بود که از خواب بیدار شدم . سریعا آن را برای مادرم تعریف کردم ایشان گفتند : درسته دخترم برادرت به حجاب خیلی اهمیت می داد وهمیشه بر روی این مسئله تاکید زیادی داشت وحتما باید یقین داشته باشی که آن میوه ها را از خوشحالی که نسبت به این موضوع داشته برایت آورده . درسته که او شهید شده ولی روحشان آگاه است وبر روی تمامی کارهایی که ما می کنیم نظارت دارد . خلاصه آن روز یک فاتحه برایشان خواندیم ومن از بس که خوشحال بودم حواس پرتی گرفته بودم . روحشان شاد و یادشان گرامی . راوی زهره زادپور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد می آورم در زمان جنگ اکثر مدارس کمک هایی را جمع آوری وبرای رزمنده ها در جبهه می فرستادند مدرسه ما هم به نوبه ی خود مراسمی گرفته بود برای این کمک ها، در آن زمان من از خودم فقط یک جفت گوشواره داشتم خیلی هم از آنها خوشم می آمد دو دل بودم برای دادن آنها به مدرسه . یک شب که برادرم محمد در اتاقش در حال خوابیدن بود به او گفتم : محمد جان دوست دارم در این مراسم ی که مدرسه مان در مورد جمع آوری هدیه برای رزمنده ها گرفته است شرکت کنم برای همین قصد دارم که گوشواره هایم را هدیه بدهم ودو دل مانده ام که بدهم ی ا ندهم ایشان گفتند : اگر دوست داری بچه های رزمنده از لحاظ مالی تامین باشند،اگر می خواهی جبهه پیش برود هدیه کن در ضمن با این کاری هم که تو بکنی انگار که جهاد کردی وهیچ فرقی نمی کند چون تو آن را خیلی دوست داری وبخاطر وطنت از آنها می گذری . خلاصه من یک دل شدم که آنها را هدیه کنم، شب خوابیدم صبح که بلند شدم گوشواره هایم را کادو کردم وراهی مدرسه شدم وقتی آنها را به خانم مدیرمان دادم معلم پرورشی مان خیلی از من تشکر کرد وگفت : دخترم تو تنها کسی هستی که در این مدرسه طلای خودش را اهدا می کند در آن روز من حس خیلی خوبی را در خودم احساس می کردم از همان زمان من چیزی که در توانم بود را کمک می کردم وهمیشه حرف برادرم را در موقع هدیه دادن به یاد می آورم که می گفت : اگر می خواهی تو هم سهمی در جبهه داشته باشی می توانی از این راه بیایی ومثل دیگر رزمنده ها جهاد کنی . راوی زهره زادپور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: امور خیر و عام المنفعه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید از زمانی که مجرد بودم، یک روز که در خانه نشسته بودیم خواهر کوچکم که 3 یا 4 سال هم داشت به مادرم گفت : برویم سر خاک داداش محمد دیگر من وخواهرم ناهید به اتفاق مادرم، اول رفتیم قنادی دو جعبه شیرینی گرفتیم بعد از آن حرکت کردیم به سمت بهشت رضا بعد از اندک زمانی رسیدیم آنجا رفتیم سر مزار محمد شیرینی ها را خیرات کردیم وقتی تمام شد خواهرم گفت : من گرسنه ام ، اینقدر بی تابی کرد که از آخر مادرم به او گفت : زودتر می گفتی تا از شیرینی ها بهت می دادم بهشت رضا که خوراکی نداره برات بگیرم (در آن زمان در بهشت رضا هیچ فروشگاه مواد غذا یی نبود) در همین حال وهوا بودیم که دیدیم بر روی سنگ قبر برادرم یک تکه نانی است همگی مان تعجب کردیم رفتم نان را برداشتم دیدم که داغ است وعطر وبوی خاصی دارد ( بوی خیلی خوشی را داشت ) بردم جای مادرم ایشان تعجب زده گفتند : چرا این نان اینقدر داغ است چه بوی خوبی می دهد انگار بهشتی است واز طرف کسی برا ی مان آوردند،خلاصه نان را دادم به خواهرم واو هم کم ی از آن را خورد یادم می آید اینقدر آن نان برکت داشت که هم خواهرم وهم من وهم مادرم ازآن نان خوردیم ولی تمام نشد دیگر مادرم گفت : اگر سیرشده اید بقیه نان را بگذارید سر مزار محمد که یک مستضعف بیاید وآن را بردارد رفتم گذاشتم بعد از چند ثانیه باز هوس کردم یک کمی دیگر آن نان را بخورم هم برگشتم که آن را بردارم دیدم اصلا اثری از آن نان نیست تعجب زده رفتم جای مادرم وبه ایشان گفتم : آیا شما کسی را دیدید که بیاید سر قبر محمد، مادرم متعجب گفت : نه مگر چه طور شده؟ گفتم : تکه نان را که گذاشتم روی سنگ قبر، ن ی ست . مادرم گفت : اگر خودتان نخوردید حتما برادرتان آن را برداشته . من ناراحت شدم آمدم آن طرف نشستم وبا خودم گفتم : یا این نان از طرف برادرم است برای تشکر از اینکه برایش خیرات کردیم و یا از طرف خدا است . خلاصه در همین حال بودم که مادرم صدایم زد حاضر باش که می خواهیم برویم سریعا رفتم قبر ای پشان را بوسیدم وخداحافظی کردم بعداز آن همه با هم راهی خانه شدیم . راوی زهره زادپور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: دقت در بيت المال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر می آورم زمانی که برادرم محمد در سپاه یزد خدمت می کرد به ایشان گفتم : محمد جان می شود یکی یا دو تا از خودکارهایی که از سپاه گرفتی را به من قرض بدهی ؟ ایشان هم ،چون به مسائل حق الناس و بیت المال خیلی حساس بودند گفتند : خواهرم اگر شما خودکار لازم دارید می روم از بیرون برایتان می خرم ولی در مورد این چون مال سپاه و بیت المال است نمی توانم آن را به شما بدهم حتی خود منهم با این فقط کارها ی سپاه را انجام می دهم وحتی تا به حال یک کلمه با آن مسائل شخصی ام را ننوشته ام چون اشکال شرع ی دارد . راوی زهره زادپور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد می آورم وقتی برای گفتن خبر شهادت برادرم محمد به مغازه پدرم در سرخس رفته بودیم دیدیم ایشان لباس سیاه بر تن کرده به او گفتیم چه شده؟ پدرم با صدا یی بغض آلود گفت : یعنی شما نمیدانید؟ من با خودم احتمال می دادم که برای برادرم محمد باشد اما نمی دانستم چه کسی به ایشان گفته دیگر به هر صورتی بود فهمیدم که پدرم در جریان شهادت محمد است به او گفتم : پدر جان شما از کجا می دانید که محمد شهید شده است ایشان گفتند : دیروز که داشتم رادیو گوش می کردم اسم او را از اسامی پنجاه و یک نفر شنی دم در هم ی ن حال بود ی م که محمد به ی ادم آمد ومنهم شروع به گر ی ستن کردم پدرم دستش را در گردنم نهاد وگفت : دخترم برادرت رفته در راه اسلام جانش را داده وتو هم اصلا نگران ایشان نباش . راوی زهره زادپور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: تشييع جنازه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد می آورم روزی که می خواستند برادرم محمد را تشییع کنند من را در خانه جا گذاشته بودند وفراموش کرده بودند با خودشان ببرند، من هم اینقدر گریه می کردم که از شدت صدای گریه من دختر همسایه مان آمد وپرسید که چی شده؟ گفتم : مادر وپدرم از من فراموش کرده اند خودشان رفته اند برای تشییع برادرم . دختر همسایه که سنش هم زیاد بود بهم گفت : می خواهی با هم برویم برای تشیع ؟ من هم چون آن زمان تازه آمده بودیم مشهد وخیابانها را کاملا بلد نبودم قبول کردم دیگر با هم رفتیم ورسیدیم به فلکه آب من همچنان در حال گریه کردن بودم یک دفعه آقایی که ماشین وانت هم داشت . گفت : چی شده دخترم؟ منهم گفتم : منتظر برادرم هستم او شهید شده . آن مرد گفت : بیا دخترم بالای ماشین من برو تا هر وقت جنازه ها را آوردند آن را بهتر ببینی من رفتم بالای وانت وهمینطور در حال صحبت کردن با دختر همسایه مان بودم که دیدم پیکر شهیدان را آوردند داشتم به جعبه ها ی شهدا نگاه می کردم که ناگهان چشمم به برگه ای افتاد که بر روی آن نوشته بود شه ی د بزرگوار محمد زاد پور یک دفعه جیغ کشیدم وگریه کنان گفتم : داداش محمد خیلی بی معرفتی باید اینجور می رفتی ، همینطور به من قول دادی که درعروسی ات شرکت می کنم من در حال داد زدن بودم که یکدفعه کارهای خدا ماشینی که جعبه های شهدا را حمل می کرد از فلکه دور زد ودقیقا کنار وانت ما توقف کرد منهم فرصت را غن ی مت شمردم رفتم کنار جعبه اینقدر دردل وگریه کردم که دیگر از حال رفتم دیگر بنده خدا دختر همسایه مان آبی به سر وصورتم ریخت که دیگر سر حال آمدم، در همین حال وهوا بود که دیدم ماشین خاور شروع به حرکت کرد من هم گریه کنان به برادرم محمد گفتم : خیلی بی معرفتی داریمی روی وما رو تنها می گذاری من دیگر با چه کسی صحبت ودرد دل کنم؟ خلاصه ماشین ایشان رفت وطبق وصیتی که کرده بود او را به بهشت رضا بردیم وبه خاک سپردیم . راوی زهره زادپور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید آخرین دفعه ای که من پسر خواهرم محمد را ملاقات کردم روزی بود که ایشان برای خداحافظی (رفتن به جبهه) به خانه ماآمده بود،در همین چند لحظه که خانه مان بود به نصیحت او پرداختم وگفتم : ای کاش محمد جان درست را ادامه می دادی وجبهه نمی رفتی پدرومادرت که دیگر پسر ندارد حداقل باید درکنارشان می بودی محمد گفت : خاله جان اگر من لیاقت شهادت را داشتم که هیچی اگر هم که از جنگ وجبهه زنده برگشتم حتما ادامه درسم را می دهم هر چه به او اصرار کردم هیچ فایده ای نداشت به او گفتم : شما سه خواهر دارید آنها نیاز به بزرگتر دارند خلاصه هر چه به ایشان گفتم وایستا ونرو گوش نکرد وچون عاشق خون وشهادت بود راهی جبهه های حق علیه باطل شد . راوی صغری قادری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10689 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B9</id>
		<title>شهید عباسعلی زارع</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B9"/>
				<updated>2021-02-27T19:52:17Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید :6518027&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : عباسعلی ‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : زارع&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمدحسین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : سبزوار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1365/10/20&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‌گلزار : شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک دفعه که پسرم عباسعلی به مرخصی آمده بود به حمام رفت ووضو گرفت و به من گفت : مادر جان غسل [[شهادت]] کرده ام و [[نماز]] و [[قرآن]] هم خوانده ام و این بار به [[جبهه]] بروم دیگر بر نمی گردم و [[شهید]] می شوم مادر مرا حلال کن و من هم به ایشان کفتم : این چه حرفی است که می زنی بعد من هم ایشان را حلال کردم و به خدا سپردمش و گفتم : هر چه قسمتت باشد همان می شود که همینگونه شد و به شهادت رسید . راوی مریم کسکنی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10706 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهیدمحمد منصوریان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2021-02-27T19:50:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6618746 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : بابا  محمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : منصوریان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : علی‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : درگز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1366/11/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : تایباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : سایر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: حالات معنوي قبل از شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم، آخرین باری که بابا محمد به مرخصی آمده بود، حال و هوای دیگری داشت . گویی به او الهام شده بود که به [[شهادت]] می رسد . شب قبل از این که عازم [[جبهه]] شود ، به عکاسی رفت و یک عکس یادگاری از خودش گرفت و مقداری گل در چارچوب قاب عکس گذاشته بود و به من گفت : مادر جان این بار که به [[جبهه]] بروم [[شهید]] می شوم و این عکس را هم برای شهادتم آماده کرده ام . راوی فاطمه مرادی مقدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: فکاهي شوخ طبعي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم یک شب حدود ساعت دوازده در حیاط منزل خوابیده بودم یک مرتبه متوجه شدم که تمام لباسهایم خیس شد . از خواب پریدم و دیدم که محمد به عنوان شوخی یک پارچ آب روی لباسهایم خالی کرده و من هم بلند شدم و شلنگ آب را بر روی محمد گرفتم و تمام بدنش را خیس کردم و این بهترین خاطره ای بود که از برادرم به یاد داشتم . راوی محسن منصوریان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بابا محمد خودش را برای شهادت آماده کرده بود ، قبل از شهادتش عکس گرفته بود و در قاب عکس نصب کرده بود و تعدادی گل در چارچوب قاب عکس گذاشته بود و می گفت من شهید میشوم و این عکس را برای شهادتم آماده کردم . راوی فاطمه مرادی مقدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* موضوع: فکاهي شوخ طبعي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت 12 شب بود در حیاط منزل خوابیده بودم یک مرتبه متوجه شدم که تمام لباسهایم خیس شده است ، وقتی از خواب بلند شدم دیدم محمد آمده و به عنوان شوخی یک پارچ آب روی لباسهایم ریخته بود . ایشان از ماموریت آمده بود . راوی حسن منصوریان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2019722 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید غلام رضا زمانیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2021-02-20T18:58:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6306919&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام :غلامرضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :زمانیان‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :محمدحسین‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :گناباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1363/12/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :تخریب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حسین زمانیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم آخرین مرحله ای که پسرم غلامرضا زمانیان می خواست به جبهه برود. پیراهنش را درآورد و گفت: پدر جان بیا و برای آخرین بار بازوهای و اندام مرا نگاه کن. که بازوهای من فقط برای جنگ خوب است. پدر جان بیا ، بازوهای مرا ببوس چون ممکن است که دیگر مرا نبینی. من گریه ام گرفت وبرای آخرین بار بازوها و صورتش را بوسیدم و ایشان وسایلش را جمع کرد و به جبهه رفت.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10956 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهید سید حسین موسوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2021-02-20T18:56:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6313380	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
نام :	سیدحسین‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	موسوی‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :	سیداحمد	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :	قوچان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :	1363/12/21&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :	خمپاره‌اندازادوات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات جنگي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزندم نقل میکرد: زمانى که آقاى موسوى فرمانده تخریب لشکر ویژه شهدا بود من راننده‏اش بودم یک روز قرار بود در عملیاتى شرکت کنیم. به اتفاق به طرف منطقه عملیاتى حرکت کردیم در بین راه آقاى موسوى یکى از نیروها را که راننده هم بود دید و به او گفت: شما بیا پشت ماشین بنشین و رانندگى کن. مرا از ماشین پیاده کرد و گفت: شما همین جا باش اتفاقاً این دو نفر هر دو در این عملیات شهید شدند. فرزندم على از این قضیه خیلى ناراحت شده بود و مى‏گفت: من از این شهید راضى نیستم و روز قیامت جلویش را مى‏گیرم. شهادت از آن من بود ولى ایشان من را از ماشین پیاده کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19991 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B2%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%87</id>
		<title>شهید علی رضا زندیه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B2%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%87"/>
				<updated>2021-02-20T18:54:37Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6006568&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام :علیرضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :زندیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :ابوالقاسم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :تربت ‌حیدریه&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1360/09/30&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :بهشت‌عسگری‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علیرضا رشیدی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شهر سقز در استان کردستان و در فلکه مرکزی آن به نام فلکه ی عقاب در یک ساختمان که در دست سپاه بود مستقر بودیم در آن زمان برای سرکشی از دور ساختمان به صورت نوبتی می رفتیم. نوبت به علیرضا زندیه رسید و ایشان از ساختمان خارج شده و به خیابان پشت ساختمان رفته بود که با کموله دموکراتها و منافقین درگیر می شود و در آنجا بعد از مقاومت طولانی در حال خارج شدن از صحنه بود، که از پشت او را مورد هدف قرار داده و به شهادت می رسانند و سر ایشان را از تن جدا کرده و روی سینه اش قرار می دهند و در پشت ساختمان رها می کنند جنازه ی ایشان بعد از 48 ساعت با آن حال وخیم در پشت ساختمان پیدا شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10987 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%86_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید ببر خان زمانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A8%D8%A8%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%86_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2021-02-20T18:52:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6609699&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام :ببرخان‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :زمانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :زمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :شیروان&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1366/07/28&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
مکان شهادت :پایگاه‌شهیدچراغ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :سایر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی زمانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادرم نقل می کرد : (( اولین بار که حاج ببر زمانی می خواستند به حج بروند به ایشان گفتم ما تازه وضعمان کمی خوب شده است ، بگذارید چند وقت دیگر بروید ما بچه دار هستیم باید به فکرشان باشیم اما حاج آقا زمانی رو به من کرد و گفت خواب دیدم که در باغی هستم و مشغول به کار بودیم که یکدفعه در زدند . رفتم دم در دیدم دو سید بلند بالا و نورانی هستند ، به آنها خوش آمد گفتم و عرض کردم بفرمائید در راه به من گفتند ببرخان شما مستغنی شدی و باید به مکه بروی اما منگفتم فرزند کوچک دارم زن دارم اما گفتند نخیر تو متغنی شدی و برو مکه و بدان دوباره وقتی برگشتی ما تو را باز متغنی و بی نیاز خواهیم کرد آمدند خانه سفره پهن کردیم اما بلند شدند و تکرار کردند تو مستغنی شدی ، بعد حاج آقا هفتاد تا از هفتاد و پنج گوسفندی را که داشتیم فروختند و به مکه رفتند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توانايي جسمي رزمي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی زمانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم حاج ببر زمانی یک روز تعریف می کردند که در منطقه یک روز جوانی پیله می کند که حاج آقا زمانی شنیده ام شما پهلوان هستی و من هم کشتیگیر هستم و می خواهم یک کشتی با شما بگیرم ، هر چه پدرم به او می گوید من دیگر پیر شده ام و از من گذشته است این جوان بسیجی منصرف نمی شود تا اینکه پدرم بلند می شود و لباسش را می گیرد و او را می چرخاند اما یکدفعه از دستش رها می شود و به یک سمت پرت می شود و به وسایلی که در آنجا بود برخورد می کند و کمی زخمی می شود پدرم هم می گوید چقدر بود به تو گفتم که با من نگیر این هم عاقبتش .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی زمانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما همیشه به پدرم حاج ببر زمانی می گفتیم دیگر بس است ، شما تکلیفتان را انجام دادید ، دیگر به جبهه نروید ، یک بار برگشت و به من گفت : من جوانی را می شناسم که هنوز 20 روز نیست که ازدواج کرده و به جبهه آمده و می جنگد و جوانهای زیاد دیگری را می شناسم که در این راه خونشان را می دهند مگر خون ما از آنها رنگی تر است که نرویم من راهم را شناخته ام و تا ظهور مهدی (عج) از این راه بر نمی گردم و ادامه می دهم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مروارید رمضان زاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دفعه آخری که حاج ببرزمانی داشت به جبهه می رفت به ایشان گفتم عمو جان دیگر بس است ، نروید منطقه اما گفت من راهی را که رفتم تا زمانی که جان دارم ادامه می دهم و از این راه باز نمی مانم بعد بلند شد و تا دم در که رفت برگشت و گفت من از بچه های تو نمی توانم دل بکنم دختر بزرگم را بوسید و دختر کوچکم را که همیشه زمانی که من برای درس به نهضت می رفتم ایشان از او مراقبت می کردند در بغل گرفت و بوسید بعد رفت اما دوباره برگشت و آنها را بغل کرد بعد مرا بوسید و شروع به گریه کردن کرد و گفت : دخترم حلالم کنی ایندفعه که من می روم دیگر بر نمی گردم و شهید می شوم و همینطور هم شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مروارید رمضان زاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حاج ببر زمانی به روزه و نمازش بسیار مقید و حساس بود ، به یاد دارم ماه رمضان که در اوج تابستان و گرمای طاقت فرسا بود آن موقع حاج آقا زمانی با گاوها دشت می کوبید ، ظهر رفتم سرزمین پیشش دیدم بسیار تشنه است و تشنگی بی تابش کرده ، مقداری آب بر روی زمین ریخته بود و سینه اش را بر روی آبها و سرش را بر روی زمین خوابش برده بود .&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10940 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C_-_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_1363</id>
		<title>شهید سید علی موسوی - شهادت 1363</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C_-_%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA_1363"/>
				<updated>2021-02-20T18:51:13Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
کد شهید:	6313392	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
نام :	سیدعلی‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	موسوی‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :	حسن‌	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :	1363/12/22&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
شغل :	محصل	&lt;br /&gt;
	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌فضل‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عباس تیموری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی موسوی بسیجی خردسالی بود که نمی دانم چگونه به جبهه آمده بود . چرا که به قیافه اش نمی خورد از سن قانئنی برخردار باشد . سال 63 بود و نیروهای ما در سایت چهار مستقر بودند . مشکل من با ایشان این بود که هرگاه مرا صدا می زد ، نمی گفت : آقای تیموری ، فقط می گفت : عبّاس . برایش هم فرقی نمی کرد که در جمع باشد ، در حال سخنرانی باشد و ... حتّی یک دفعه با او برخورد کردم و گفتم : مگر تو ادب نداری ؟ چرا اینقدرد خودت را خودمانی می دانی ؟ در ثانی جلوی نیروها طوری عبّاس می گویی که انگار پسر خاله ات هستم . من احساس می کردم که با شنیدن اوّلین انفجار در عملیّات فرار را برقرار ترجیح می دهد و شرش کم می شود . این بود ، تا عملیّات بدر شروع شد . عملیّاتی بسیار سنگین و نبردی واقعاً مردانه که هر رزمندة با سابقه ای را به زانو درمی آورد و تنها خالصین تاب مقاومت می آوردند . هنگامی که از منطقة خطّ مقدّم به جادّه خندق عقب نشینی کردیم و به اوّل جادّة خندق - که شهید چراغچی خاکریز زده بود - به پدافند پرداختیم ، تنها چهار نفر در ابتدای جبهه بودیم . اکثراً شهید شده بودند و بقیّه هم عقب رفته بودند و تعداد رزمندگان عملیّات کننده به انگشتان دست نمی رسید . تانک ها وارد جادّه شدند ، ما سه قبضه آر پی جی داشتیم . یکی دو نفری که ایستاده بودند از بچّه های گردان خودمان بودند . نفر اوّل بلند و آر پی جی را شلیّک کرد . نفر دوّم که من بودم شلیّک کردم و همزمان تانک هم شلیّک کرد که در هوا ژیمناستیک بازی می کردم و نفر سوّم هم همینطور . خاکریز اوّلی را رها کردیم و به خاکریز دوّم رفتیم . بلافاصله خاکریزها 20 الی 30 متری بیشتر بنود . دنبال گلوله می گشتم که علی موسوی را دیدم ،‌مانند قرقی خودش را به من رساند و گفت : عبّاس سلام . - زیباترین سلام ها بود - اصلاً از این لفظ ناراحت نشدم . گفتم : علی جان بدو گلولة آر پی جی پیدا کن . این بسیجی انگار ده عملیّات را پشت سر گذاشته بود . اصلاً ترس برایش معنا نداشت . خیلی مطمئن بود . مانند جوجه هایی که دانه برمی چینند مهمّات می آورد و به ما می داد و برای ساعتی توانستیم مقاومت بکنیم . او هم این مأموریّت را به نحو احسن انجام داد . عقب می رفت و جلو می آمد البتّه گاهی هم خودش را به من می رساند و می گفت : عبّاس کار دیگری نداری که پیامها را به او می دادم و به خاکریز اصلی عقب می برد . در همان لحظات با خود فکر می کردم که چرا اینگونه در مورد این بندة خاصّ الهی پیش داوری کردم . شهید علی موسوی بعد از مدّت ها مقاومت بالاخره در پشت خاکریز اصلی به دیدار حق شتافت و من و دوستانش را در غم همیشگی خود باقی گذاشت . - البتّه در گردان انسانهایی بودند با قیافه های رستم گونه که در ابتدای عملیّات فرار را به قرار ترجیح دادند و رفتند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زهرا موسوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که برادرم سید علی می خواست به جبهه برود، به من و مادرم گفت: بیائید به بهشت فضل برویم. وقتی که سر قبر شهید انجیدنی رسیدیم، سید علی دلش شکست و خیلی گریه کرد و دست به سینه جلوی عکس شهید انجیدنی ایستاده بود و به مادرم گفت: اگر من شهید شدم خیلی بی تابی نکیند. اینها هم خانواده دارند. شما هم یک جوری باشید که این خانواده ها نیز بی قراری نکنند. خلاصه روز اعزام فرا رسید و آنها را به مسجد صاحب الزمان (عج) بردند اما خانواده ها را به مسجد راه نمی دادند. سید علی از مسجد بیرون آمد و به ما که کنار دیوار ایستاده بودیم چند تا عکس داد و گفت: مادر این عکسها را چاپ کردم ولی یادم رفت به شما بدهم. مادر گفت: ما عکس را می خواهیم چکار کنیم، خودت را می خواهیم ایشان گفت کار از محکم کاری عیب نمی کند اگر فیلمش را هم خواستید در عکاسی هفت هنر است. مادرم گفت: این چه حرفی است که می زنی. سید علی گفت: همین جوری برای شوخی گفتم. او دوباره به مسجد برگشت و گروه بندی شدند. من به خواهرم گفت، سید علی خیلی نورانی شده و چهره اش عوض شده است. خواهرم گفت: راست می گویی من هم می خواستم همین را بگویم. یکی از فامیل هایمان نیز آمد و گفت: چه کسی می خواهد به جبهه برود گفتم: سید علی وقتی او را دید گفت : ماشاء ا... از سر و صورتش نور می بارد. من دلم کنده شد و با خودم گفتم: او بدون اتفاق بر نمی گردد و برای شهید شدن ساخته شده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زهرا موسوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم یک روز به همراه دختر دائی ام در خانه بودیم که شهدا را اعلام می کردند، من به ایشان گفتم: دختر دایی ببین فردا عید است شهید اعلام می کند. هنوز حرفم تمام نشده بود که زنگ زدند. رفتم در را باز کردم. که دیدم یکی از همرزمان سید علی برادرم است گفتم: حسین آقا چکار دارید گفت : حاج آقا هستند آمده ام برای دورة قرآن با ایشان صحبت کنم که دیدم ماشین بنیاد داخل کوچه ایستاده است. رفتم جلو و گفتم: بفرمایید من خواهر سید علی هستم گفتند ما سید علی را نمی شناسیم. گفتم: پس اینجا چکار می کنید گفتند ما با شمار کاری نداریم که من شروع به گریه و جیغ کشیدن کردم. خانم همسایه دستم را گرفت و به داخل خانه آورد. گفتم: راستش را بگوئید چه خبر است؟ چرا حسین آقا آمد. گفت: فردا 28 تا شهید تشیع می کنند. فرض کن یکی از آنها هم برادرت سید علی است. گفتم: مادرم طاقت نمی آورد، وقتی که برادرم را در تابوت دیدم فکر نمی کردم که خودش باشد. وقتی صورتش را بوسیدم، گفتم: من که باور نمی کنم خودت باشی اما صورتت را می بوسم. و در آن موقع بد که دیگر باور کردم به فیض عظیم شهادت نائل گردیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توجه به خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علیرضا طاهری شرق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم سید علی علاقة خاصی به مادرش که مریض هم بود داشت و مرتب از ایشان در جبهه یاد می کرد و گفت: چنانچه اتفاقی برایم در اینجا بیفتد مادرم چگونه تحمل کند. ولی نه تنها شهادت ایشان تأثیری بر حال مادرش نکرد، بلکه مادرشان نیز از خدا خواستند تا با فرزندش محشور و در یکجا باشند و نیز به هنگام مرگ در کنار یکدیگر دفن شوند و زمینة این آرزوی مادرشان را شهادت برادرشان سید هادی فراهم نمود تا این مادر بزرگوار در کنار فرزندان شهید خود سید علی و سید هادی تا ابد آرام گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید حسین موسوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم یک روز به همراه خانواده بر سر مزار برادرم سید علی رفتیم. در آنجا دیدیم که یک خانمی سر خاک ایشان نشسته و فاتحه می خواند. هنگامی که او ما را دید بلند شد و احوالپرسی کرد و گفت: دامادم در تهران زندگی می کند و تا به حال به بهشت فضل هم نیامده و یک شب امام زمان (عج) را در خواب می بیند که به او گفته روی سنگ قبر سید علی اثر انگشت امام صادق (ع) است . و هنگامی که دقت کردیم دیدیم که درست می گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید حسین موسوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم که بعد از اتمام مراسم برادرم سید علی وقتی به مشهد برگشتم روز مبعث بود که شب خواب دیدم پدر، مادر و همة اعضای خانواده آمده اند و دور هم نشسته اند . ناگهان در حیاط به صدا در آمد. در را که باز کردم دیدم برادرم سید علی آمده. گفتم: برادر تو اینجا چکار می کنی. گفت: دیدم همه دور هم نشسته اید من هم به مشهد آمدم گفتم: مگر تو شهید نشده ای. گفت: شهیدان همه آزادند و می توانند هر جا که می خواهند بروند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید حسین موسوی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم که بعد از اتمام مراسم تشیع برادرم سید علی به مشهد برگشتم که مصادف بود با روز مبعث، شب خواب دیدم که پدر و مادر و همه خانواده ما آمده اند و دور هم نشسته ایم ناگهان در حیاط به صدا در آمد در را که باز کردیم دیدم برادرم سید علی پشت در است . گفتم: برادر تو آمدی؟! گفت: دیدم همه جمعند من هم آمدم. به مشهد، گفتم: مگر شما شهید نشده اید؟ گفت: شهیدان همه آزاداند هر جا که می خواهند بروند من دیدم شما اینجا جمعید من هم آمدم به شما سر بزنم. از خواب بیدار شدم و جریان را برای بقیه تعریف کردم و به سر کار رفتم. که از خانه همان روز به من زنگ زدند که پدر و مادرت به مشهد آمدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به ائمه اطهار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علیرضا طاهری شرق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم که به اتفاق سید علی و چند تن از دیگر دوستان محل که در یک مدرسه نیز تحصیل می کردیم عازم جبهه شدیم و با توجه به اینکه با سید علی فامیل بودیم به یکدیگر قول دادیم که تا آخر مأموریت با هم باشیم. جهت خداحافظی با برادرش سید احمد شب به منزل ایشان رفتیم و پس از خداحافظی با توجه به اینکه می توانست شب را در منزل برادرش بماند ولی به جهت قولی که به همدیگر دادیم شب در آنجا نماند و روز بعد که سعادت توفیق زیارت وپابوسی حرم رضوی را یافتیم با سید علی به محل استقرار برادرش سید احمد که خادم حرم رضوی می باشد رفتیم تا دوباره با ایشان خداحافظی نماییم. در آنجا سید احمد به یکی از خدام گفت که این آخرین باری است که برادرم را می بینم. به هر حال چون در هنگام اعزام نتوانسته بودیم با خانواده هایمان خداحافظی کنیم و با دیگر دوستان در یک اتوبوس بودیم و از راننده خواهش کردیم که در مسیر راه نیشابور از داخل شهر عبور نماید تا بتوانیم خداحافظی کنیم ولی به دلیل اینکه مسیر اتوبوسها از مسیر دیگری بود موفق نشدیم. ضمن اینکه سید علی تا آخر در حسرت دیداری سوخت چون نتوانسته بود با مادرش خداحافظی کند. بالاخره پس از رسیدن به منطقه و مأمور شدن به گردان، با یکدیگر در یک دسته سازماندهی شدیم تا اینکه بنده جهت آموزش مخابرات به جای دیگر اعزام شدم که سید علی از این قضیه بسیار ناراحت بود و گفت که شما قولتان را شکستید ولی به جهت وفای به عهد و با توجه به بعد مسافتی که محل آموزش با استقرار گردان داشت نتوانست این قول را بشکند و ما روزانه به ملاقات یکدیگر می رفتیم تا اینکه هنگام عملیات رسید و با توجه به اینکه بنده بی سیم چی بودم و ضرورت ایجاب می نمود که با فرماندة گروهان باشم نتوانست بین من و سید علی جدایی بیندازد و در قرارگاه تاکتیکی از صبح تا بعد از ظهر همدیگر را ندیدیم و عصر که فرصتی دست داد از دوستان سراغ ایشان را گرفتم. آنها از سید علی بی خبر بودند. به اتفاق دیگر برادران به محل استقرار ایشان رفتیم و دیدیم که او تنها و در آخر کانال مشغول تلاوت قرآن کریم بود. او در آن لحظات از شهادت و جایگاه شهید برایمان سخن ها گفت که خیلی تازگی داشت و در آنجا نیز به یاد مادرش بود و تمام مطالب را با اشاره به آیات قرآن بیان می نمود که فلان آیه در فلان سوره و حتی ذکر خط آیه را می نمود. خلاصه پس از ساعتی در کنار یکدیگر بودن خداحافظی نمود تا جهت عملیات بدر عازم شویم. ای کاش موقعیت طوری بود که از یکدیگر جدا نمی شدیم به هر حال تقدیر این بود که سیدی از سلاله پاک زهرای اطهر (س) پا به عرصة حیات معنوی گذارد و برگ افتخار دیگری بر کتاب صحیفة نور ایران افزوده کند. جهت عملیات سوار بر قایق ها به طرف خط رفتیم که بر اثر برخورد با کمین دشمن مجبور به بازگشت شده و تا صبح دوباره اعزام شویم. پس از رسیدن به خط به سمت محل مورد نظر حرکت کرده تا آمادة عملیات در معبر مشخص شده باشیم ولی به دلیل اینکه دشمن عمده قوای خود را تجهیز نموده و در یک نقطه متمرکز کرده بود موفق به پیشروی نشدیم و در همان نقطه پدافند نمودیم ولی به دلیل نرسیدن مهمات و فشار آتش پشتیبانی زمینی و هوایی دشمن مجبور به ترک محل پدافندی شده تا در فرصتی دیگر و پس از سازماندهی مجدد عازم خط شویم. بنده در تقاطعی منتظر ماندم تا از اوضاع دوستان و سلامت آنها مطلع شوم پس از اطمینان از سلامت دوستان به اتفاق فرمانده دسته شهید موسوی به عقب رفتیم که در بین راه با سید علی برخورد کردم. بنده را صدا زد و دعوت نمود که به سنگرش بروم ولی در همان لحظه انفجار خمپاره ای باعث مجروح شدن فرماندة دسته شد و بنده مجبور به رساندن ایشان به محل اورژانس شدم که تقریباً غروب بود و به جهت اینکه سازمان گروهانمان به علت شهادت و مجروح شدنم مسئولین گروهان به هم ریخته بود و عدم آشنایی با منطقه مجبور به ماندن در اوژانس شدم و همان دیدار آخر من با سید علی بود. ضمن اینکه روز بعد جهت رفتن به خط عازم شدم ولی توسط مسئول مخابرات از این امر منع شدم و گفتند: فعلاً به حضور نیروهای بی سیم چی در خط نیازی نیست و شما بمانید تا چنانچه نیزای بود اعزام شوید که در همانجا به کمک برادران اورژانس رفتم تا در تخلیة مجروحین و شهدا کمک نمایم که در همان روز سید علی بر اثر اصابت خمپاره به داخل سنگرشان و اصابت ترکش به قسمت سر، به درجة رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19992 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید علی زمانی بهابادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2021-02-20T18:49:31Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6518601&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام :علی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :زمانی‌بهابادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :جواد&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :مشهد&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1365/10/04&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :کربلای5&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل :دانش آموز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :تیپ21امام رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
گلزار :خواجه‌ربیع‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصيتنامه رزمندگان اين وصيتنامه ها انسان را مي لرزاند و انسان را بيدار مي کند.(امام خميني ) ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الحجه يقاتلون في سبيل الله فيقتلون و يقتلون، وعداً عليه حقاً في التوريه و الانجيل و القرآن، و من اوفي بعهده من الله فاستبشروا ببيعکم الذي با يعتم به و ذلک هو الفوز العظيم. «سوره توبه آيه 11 » خداوند جان و مال مؤمنين را خريداري کرده به بهاي بهشت، آنها در راه خدا جهاد مي کنند که دشمنان دين را به قتل رسانند و يا خود کشته شوند و اين وعده قطعي است و عهديست که در (سه دفتر آسماني ) تورات، انجيل و قرآن ياد فرموده و از خدا باوفاتر به عهد کيست؟ زماني که ابرقدرتها صدام را به هر نحو حفظ کنند آيا اين به آن معني نيست که دنياي کفر در مقابل انقلاب و اسلام ايستاده است و ممکن است در آينده خطرات بيشتري ايجاد نمايند و در فکر ضربه هاي ديگر بر پيکر مقدس اسلام باشند آيا وظيفه داريم مقاومت کنيم يا نه؟ آري. همانطوريکه براي آنها مرگ و حيات است براي ما هم مرگ و حيات است ما هم مي بينيم عزت انقلاب به هدرنرفتن خون شهدا و دوام و استمرار اسلاممان بستگي به اين مقاومت و به ايستادگي دارد. همانطوري که براي آنها مسئله صدام مطرح نيست و کفر جهاني و قدرت خودشان مطرح است براي ما هم حيات اسلام و پايداري انقلاب مطرح است. بايستيم و مقاومت کنيم اگر آنچنان ما در فشار بگذارند که به قول معروف با همان وسائل اوليه خودمان زندگي کنيم و از اين وسائل رفاهي چيزي نداشته باشيم و ساده ترين زندگي را بگذرانيم بايد ايستادگي و مقاومت بکنيم. البته اين بايد عمومي شود و در تمام اقشار ملت اين آمادگي پيدا شود و زمينه از خود گذشتگي در همه به وجود بيايد و الا اگر بنا باشد يک عده از ساده زيستي دم بزنند ولي مرگ را براي همسايه بخواهند و خودشان اهل کار نباشند به هيچ وجه پذيرفته نيست و مورد قبول نمي باشد. اگر مثلاً رفاهي نباشد براي همه نباشد و اگر امکاناتي هست براي همه باشد. بنابراين امروز مسئله مرگ و حيات انقلاب ما مطرح است، مسئله اسلام و نظام جمهوري اسلامي مطرح است لذا جز مقاومت و ايستادگي راه ديگري نداريم. نه مسئله زمين است و نه مسئله مرز است نه مسئله دو حکومت که از اين جنگهاي مرزي گاهي بينشان بوجود ميايد مسئله يک چيزي است که نه غرب مي خواهد و نه شرق و خوشايند براي هيچکدام نيست و سازش و صلح غيرشرافتمندانه اش به معناي عقب نشيني اسلام است لذا ارزش دارد و مي ارزد که تک تک بايستيم و مقاومت و فداکاري کنيم. اميدواريم که امدادهاي غيبي آنچنان ياري کند که همه مکرهاي آنها خنثي شود همانطوريکه در انقلاب هم چنين شد. اميدواريم لشگري همانند لشگر ابابيل آنها را مثل پنبه هاي زده شده متلاشي کنند و از بين ببرند. اما بايد بدانيم دشوار و سخت است و سنگيني مسئله را هم بايد احساس کنيم و همچنين انتظار پيروزي فوري و سريع را هم نداشته باشيم اگه اميد خواهيم داشت. آري نبايد انتظار داشته باشيم که در هر عملياتي که شروع مي شود فوراً بگوييم راه کربلا باز شده حالا به کربلا برويم، واقعاً قصد همان است و انشاءالله راه کربلا باز مي شود و اما اين مسائل را توجه داشته باشيم و خيلي هم ساده انديش نباشيم. ما پاســـدار خون شهيــــــدان کشــــوريم از جان و دل همواره به فرمان رهبــــريم ما زنــــده در پناه جـــهاد و شهـــــــادتيم نســتوه و پرخروش به دشمن يورش بريـم اي رهـــــبر اي امــــام اميد حيـــــات ما با رهنـمود تست که پيـــــروز و برتــــريم اين خصـم بدسگــــال زهر سو که روکند اورا به زور پنــــجه ايـمــان زهــم دريـــم ايستاده ايم مبرم و محـکم به نـــزد خصم تــــا او به جـــاي خــود بنشــينــد سنــگريم سازش نمي کنيم که سازش نه کار ماست اين ننگ را ز بهر چـــه بر خويش بنگريم صدام دام خويش فکندي به دست خويش اين گــور کنده اي تــو را انــدر آن بريــــم اي جاني داني که تو را سر رسيده عمر اعدام چـــون تو را هم در حـــکم داوريـــم ما حزب بعث و رهبر او را فنــا کنيـــم بــــا ملت عـــراق همچــــون مــر امـــديــم چون ســـايه امــام بود بر ســر وطــــن ما پاســـــــدار خـــون شهيــدان و رهبريـــم سبکبار و مجهز آماده جنگ با کفار باشيد همانطور که قرآن کريم فرموده است: انفروا خفافاً و ثقالاً و ما هدوا باموالکم والعسکم في سبيل الله، ذلک خير لکم ان کنتم تعلمون. اي مؤمنان سبکبار و سنگين بار(مجهز به سلاح ) براي جنگ با کفار بيرون شويد و با اموال و مالهاي خود در راه خدا جهاد کنيد اين کار براي شما بهتر است، اگر مي دانستيد. «سوره توبه آيه 41 » پدر و مادر گرامي بعد از من شما راه مرا ادامه دهيد چون اينطور که برداشت کرده ام راه ائمه اطهار راه خوب و بي مانعي است. به خواهران و برادران عزيزم درس شهامت و شهادت بياموزيد ×××شهادت راه سرور شهيدان حسين بن علي (عليه السلام ) مي باشد از برادر و خواهر عزيزم و بزرگم خواستارم که امير و فاطمه را طوري تربيت کنند که از من فراموش نکنند و راه مرا ادامه دهند.پدر و مادر گرامي و عزيز بهتر از جانم مي دانم که از دست دادن فرزند براي شما هر چند هم که فرزند خطاکاري باشد دشوار و مشکل است و من شما را به آن شهيد کربلا به علي اکبر حسين (عليه السلام ) قسمتان مي دهم که به هيچ عنوان در شهادت من گريه و زاري نکنيد چون دشمنان اسلام و انقلاب از ريختن اشک شما شادمان مي شوند و شادي آنها قلب امام را به درد مي آورد.از شما خواهش مي کنم ××××× پايگاه را خالي نگذاريد و دعاهاي توسل و کميل را هميشه بخوانيد چون خداوند فرموده است: ادعوني استجب لکم والسلام در آخر از شما خانواده گرامي مي خواهم که اگر جنازه ام به دستتان رسيد هر کجا پدر و مادرم صلاح بدانند مرا دفن کنند و مقداري نماز و روزه قضا دارم که شما آنها را انجام دهيد (تقريباً يک سال نماز و روزه) مقداري پول هم در بانک دارم که هر طوري صلاح دانستيد در راه درست و حلال خرج شود و مقداري هم که دست پدرم است بخشيدم. حدوداً 19 تومان (19 تا يک توماني) به برادر محمد ميربماني که از بچه هاي بسيج مي باشند بدهکارم آنها را هم بدهيد و دست ايشان انبردست و آچارپيچ گوشتي هست که مال خانه مي‌باشد آنها را هم بگيريد البته پارسال به برادر ايشان شهيد علي ميربماني داده بودم التماس دعا از زحماتي که شما عزيزان برايم کشيديد و خواهيد کشيد، متشکرم. والسلام در ضمن از همه براي من حلاليت بطلبيد و کساني که از دست من ناراحتي ديده اند آنها را راضي کامل کنيد که حق الناس را نمي توانم در آن دنيا جواب دهم. امام را دعا کنيد. علي زماني بهابادي.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10944 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AA%D9%82%DB%8C_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%E2%80%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87%E2%80%8C_%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید محمد تقی زمان ‌زاده‌ دربان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AA%D9%82%DB%8C_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86_%E2%80%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87%E2%80%8C_%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2021-02-20T18:47:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6407638&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام :محمد تقی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :زمان ‌زاده‌ دربان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر :محمداسماعیل&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد :مشهد&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1364/12/19&lt;br /&gt;
‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :ارتفاعات سلیمانیه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :تیپ ویژه شهداء&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت :مسئول واحد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار :بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات ==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات [[والفجر 9]] قرار شد تعدادی از افراد زبده انتخاب شوند تا مأموریتی را به صورت ویژه انجام دهند آقای زمان زاده هم به عنوان نیروی داوطلب به این جمع 30 نفره پیوست، منطقه ای که قرار بود این جمع به آنجا بروند از نظر استراتژیک بسیار مهم و نیز خطرناک بود کوچکترین اشتباه ممکن بود منجر به لو رفتن عملیات شود. گروه به توسل به ائمه ی معصومین (ع) عملیات را آغاز کردند و توانستند با موفقیت از ارتفاعات میشلان عبور کنند و با پیشروی در خاک [[عراق]] مقر فرماندهی یکی از تیپ های خوب شب را منهدم کنند. پس از برگشت به علت راهپیمایی زیاد پاهایشان تاول زده بود و لب ها خشکیده بود. هم زمان با برگشتن این نیروها، عراقی ها محل استقرار یکی از گردانهای مستقر در منطقه را بمباران کرده بودند. ما برای درامان ماندن از آتش دشمن می بایست ارتفاعات کاتو که ـ عراقی ها در آنجا مستقر بودند را فتح می کردیم. من به حضور آقای زمان زاده رسیدم و ضمن خسته نباشید، با ایشان در مورد اعزام نیرو برای شناسایی ارتفاعات کاتو گفتگو کردم. آقای زمان زاده به من گفت: من هم می خواهم به اتفاق نیروها بروم. این بار آقای زمان زاده به عنوان [[فرمانده]] ی این نیروها انتخاب شد و آماده ی حرکت شدند، ارتفاعات کاتو بسیار صعب العبور بود و هیچ گونه پشتیبانی نداشتیم در حین شناسایی به علت لو رفتن، درگیری پیش آمد و آقای زمان زاده در همانجا به درجه ی رفیع [[شهادت]] نایل آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات والفجر 9 آقای زمانزاده آمدند و به [[شهید کاوه]] اصرار کردند که حتماً باید آقای همت آبادی مسئول پرسنلی شود و من را آزاد کنید چون می خواهم در واحدهای عملیاتی کار کنم. شهید کاوه هم به خاطر اینکه ایشان منصرف بشود از این تصمیمی که گرفته بود فرمودند:&amp;quot; ما دیگر جای خالی نداریم. اگر قرار باشد شما بیایی در عملیات شروع به فعالیت کنی باید گروه ویژه تشکیل بدهی و عملیاتهای افتخاری انجام بدهی، یعنی شب عملیات یک تعداد رزمنده ها را برداری به روی پل پشت دشمن بروی و آن را منفجر کنی. این پل نزدیک سلیمانیة [[عراق]] است.&amp;quot; ایشان گفت:&amp;quot; باشد عیبی ندارد من این کار را انجام می دهم. به هر صورت با اصرار ایشان آقای همت آبادی مسئول واحد شد و ایشان هم آمد و همان گروه را تشکیل داد و یکی دو روز قبل از شروع عملیات والفجر 9 عازم شد تا آن پل را که سلیمانیه را به شهر چوارتة عراق وصل می کرد منفجر کند. و ایشان رفت مأموریتش را انجام داد و برگشت. وقتی که آمد درگیری شدیدی در روی ارتفاع کاتو بین [[تیپ]] 57 ابوالفضل(ع) با نیروهای عراقی بود. به ایشان مجدداً مأموریت دادند که به تیپ ویژة شهدا برود و آنها را تأمین کند. ایشان به منطقة مذکور اعزام و در گیری شدیدی در آنجا رخ داد ـ و البته من چون مجروح بودم و در آنجا نبودم از زبان شهید کاوه شنیدم که بسیار از رشادت و شجاعت ایشان تعریف کرد ـ همانجا آقای زمانزاده از بالای آن ارتفاع تعداد زیادی تانک عراقی که رو به سمت بالا در حرکت بودند را با آرپی جی هدف قرار داده و با این کار به بچه ها عملیات روحیه می دهد و در ضمن گفتن الله اکبر در همانجا به درجة رفیع شهادت نائل می آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از دوستان محمد آقا نقل می کرد: روزی به اتفاق محمد آقا از کانکسهایی که شهدا را داخل آن می گذاشتند بازدیدی به عمل آوردیم. در حین بازدید محمد آقا پارچه ای را که روی شهدا کشیده بودند کنار می زد و می گفت: خوشا به سعادت اینها، چرا که امتحانشان را پس داده اند و فقط من و شما مانده ایم، بعد از بازدید، سوار ماشین شده و به سمت منطقه حرکت کردیم. در بین راه به یکی از بچه ها گفته بود: عجب شبی است امشب. و آن شخص متوجه حرف ایشان نمی شود تا اینکه در همان شب به درجة رفیع شهادت نائل می آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از دوستان محمد آقا در مورد نحوة شهادت ایشان نقل می کرد:&amp;quot; در منطقه ای قرار داشتیم که حدوداً 100 متر با عراقی ها فاصله بود. در حین درگیری گلوله ای به ایشان اصابت کرد و بعد از اینکه محل اصابت گلوله را پانسمان کردیم دوباره به محل درگیری رفت و در آنجا تیر دیگری به گلوی ایشان اصابت کرد ولی چون آتش دشمن سنگین بود اجباراً به عقب برگشتیم و ایشان در همانجا به درجة رفیع شهادت نائل آمد ولی متأسفانه جنازه اش را نتوانستیم با خود به عقب برگردانیم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تواضع و فروتني&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد آقا در دبیرستان دارالفنون درس می خواند. سال اول دبیرستان شاگرد اول شد و پدرش برای تشویق او یک عدد کیف سامسونت به ایشان هدیه داد. ولی محمد آقا از همان کیف قدیمی و کهنه استفاده می کرد و کیف نو را به مدرسه نمی برد. روزی به ایشان گفتم: محمدجان این کیف را پدرت به شما هدیه داده است برای چه از آن استفاده نمی کنید؟ در جوابم گفت:&amp;quot; مادرجان، از پدر به خاطر هدیه ای که به من داده است تشکر کنید و از قول من به ایشان بگویید در مدرسة ما دانش آموزانی هستند که هنگام بارندگی حتی یک نایلون هم ندارند که کتابهایشان را داخل آن بگذارند تا خیس نشود. بعد شما انتظار دارید من هر سال با کیف نو به مدرسه بروم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اصلاح بين ديگران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی اختلافی بین عمه و شوهر عمة محمدآقا پیش آمد و دعوا نزدیک بود منجر به طلاق شود. به همین دلیل تمام بزرگان فامیل به هر نحوی می خواستند میانجی گری کنند، تا این دو با هم آشتی کنند. فایده ای نداشت تا اینکه روزی محمدآقا نزد شوهر عمه اش رفتو یک روز تمام با ایشان صحبت کرد. بعد از این موضوع با کمال تعجب دیدیم شوهر عمة ایشان از کردار خود پشیمان شده و با همسر خود آشتی کرد. موضوع دعوا به خوبی و خوشی پایان یافت. ولی از صحبت هایی که بین آن ها گفته شده بود به من چیزی نگفتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین باری که محمد آقا می خواست به [[جبهه]] برود روز قبلش دوربینی تهیه کرد و از من و پدرش و خانوادة خودش دسته جمعی عکسی به یادگار گرفت و نواری هم پر کرد و در آن نوار آورده بود که به چه کسانی بدهکار و از چه کسانی طلبکار است. حتی قید کرده بود که من از [[سپاه]] چه مقدار پول گرفته ام و به هر حال وصیت نامه اش را هم نوشت. هنگام خداحافظی من به علت مریضی نتوانستم به بدرقه اش بروم و تنها به راه آهن رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک سِری محمدآقا از منطقه آمده بود در حالیکه ناراحت بود به من گفت: &amp;quot; من دیگر به ارومیه برنمی گردم.&amp;quot; علت را جویا شدم در جوابم گفت: &amp;quot; من دیگر تا زمانی که اجازه ندهند به خط مقدم بروم به ارومیه برنمی گردم.&amp;quot; بعد از چند روز از این موضوع آقای کاوه تماس گرفت و به ایشان گفت: &amp;quot; بسیار خوب اگر شما مایلید به خط مقدم بروید، موردی نیست، فقط برگردید اینجا که به شما نیاز داریم.&amp;quot; بعد از تماس آقای کاوه ایشان خیلی خوشحال شد و گفت: &amp;quot; دیگر اینجا ماندنم جایز نیست و باید بروم.&amp;quot; سپس با ما خداحافظی کرد و رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی یکی از دوستان محمدآقا نحوة شهادت ایشان را اینگونه نقل می کرد: به اتفاق یک گروه سی نفره، برای شناسایی منطقه رفته بودیم که متأسفانه محل اختفای ما لو رفت. ما را در محاصره قرار داده بودند. خواستیم عقب برگردیم، ولی محمدآقا قبول نکرد و گفت: &amp;quot; نباید بگذاریم عراقی ها پیشروی کنند.&amp;quot; به هر حال ما مقاومت کردیم. در حین درگیری محمدآقا بر اثر اصابت تیر مجروح شد. سعی کردم ایشان را به پشت تخته سنگی برسانم، اما دیگر دیر شده بود و محمدآقا [[شهید]] شده بودند. چون درگیری شدید بود مجبور شدیم به عقب تر برگردیم و نتوانستیم جنازه را با خود به عقب برگردانیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آخرین خداحافظی محمدآقا کنار ساکش نشسته بود، درِ ساک را باز و بست می کرد گویی حرفی داشت که نمی توانست بر زبان بیاورد. گفتم: محمدآقا چکار می کنید دیر می شود و دوباره به قطار نمی رسید ـ چرا که روز قبلش می خواست برود ولیکن به علت دیر رسیدن نتوانسته بود بلیت تهیه کند ـ سپس بلند شد نگاهی به بچه ها انداخت و خداحافظی گرمی با من کرد و نگذاشت که برای بدرقه اش به راه آهن برویم. رفت و دیگر برنگشت.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[[ http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10925|سایت یاران رضا]]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%B8%DB%8C%D9%85_%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%86%D9%87%E2%80%8C_%D8%A7%D8%B3%D8%AF_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید عظیم زنگنه‌ اسد آبادی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%B8%DB%8C%D9%85_%D8%B2%D9%86%DA%AF%D9%86%D9%87%E2%80%8C_%D8%A7%D8%B3%D8%AF_%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2021-02-19T18:42:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6115022&lt;br /&gt;
نام :عظ‌یم‌&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :زنگنه‌اسدابادی&lt;br /&gt;
نام پدر :سلط‌انعلی&lt;br /&gt;
محل تولد :تربت ‌حیدریه&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1361/07/۰۵&lt;br /&gt;
‌مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی صاحب ترحمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از این که فرزندم عظیم به شهادت رسید ناراحت و گریان بودم تا این که یک شب ایشان را در خواب دیدم که به من گفت: چرا گریه می کنی؟ من جایم راحت است و اطرافم چراغانی و روشن است و در یک باغ سر سبز و آبادی هستم و چهار، پنج نفر در اطراف من قرآن می خوانند و به هیچ عنوان چراغ من خاموش نمی شود. خیلی خوشحال بود و از من خواست دیگر گریه نکنم و در آخر به من سفارش کرد نگذاریم قرآن من گرد و خاک بگیرد و به خواهران و برادرانم قرآن را بیاموزید و به آنها بگویید راه مرا ادامه دهند و خداحافظی کرد و رفت و من هم از خواب بیدار شدم و از آن روز به بعد دیگر گریه نمی کردم و خیلی خوشحال بودم از این که فرزندم به درجه ی عظیم شهادت نائل آمده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمایش خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوانخواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهیدموضوعخواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيدراویعلی اکبر زنگنهمتن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم زمانی که فرزندم حیدر در جبهه بود یک شب خواب دیدم : بیرون از روستا باغ سر سبزی وجود دارد به طرف باغ رفتم دیدم درب باغ باز است داخل رفتم یک باغ پر از میوه بود و در آن همه نوع گل وجود داشت که نهر های آب از زیر سایه ی درختان جاری بود. همان طور که در باغ راه می رفتم ناگهان چشمم به یک فرد نظامی خورد نزدیکش شدم دیدم یکی از شهدای روستایمان است بنام داریوش زنگنه از هوش رفتم بعد از این که به هوش آمدم او را ندیدم و به راهم ادامه دادم تا این که به شهید دیگر روستایمان (امرالله زنگنه) رسیدم از او سئوال کردم شما این جا چه کار می کنید؟ گفت: ما جایمان در این جاست و همیشه در این جا هستیم. گفتم این باغ مال چه کسی است ؟ گفت این باغ بزرگ مال حیدر است و آن چند تا خانه را که می بینی مال حیدر است که یک مرتبه از خواب بیدار شدم و چند روز بعد خبر به شهادت رسیدن ایشان را برایم آوردند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10996 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%E2%80%8C_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید ابراهیم زمانیان‌ یزدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%E2%80%8C_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2021-02-19T18:40:04Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6407687&lt;br /&gt;
نام :ابراهیم‌&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :زمانیان‌یزدی&lt;br /&gt;
نام پدر :محمد&lt;br /&gt;
محل تولد :مشهد&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1364/11/۲۱&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :دانش آموز&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده&lt;br /&gt;
‌گلزار :بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انا الله وانا اليه راجعون به نام الله پاسدار حرمت خون شهيدان فوق کل ذي بر ، بر - حتي يقتل في سيبل الله فليس فوقه بر ترجمه بالا تر ارهر خوبي نيکويي وخوبي ديگر هست اما بجز جبهه تا اينکه انسان در راه خداوند کشته شود ديگر فوق اين پاداش وثوابي نتوان تصور کرد حضرت محمد (ص) بنام يگانه عالم منجي عالم بشريت مهدي موعود (ع) نجات دهنده آدميان است وبه نام پاک شهداي صدراسلام تاکنون وبه نام آن پيرجماران اميد مستضعفان تمام جهان وبااميد پيروزي رزمندگان اسلام برکفر جهاني سخني چند با برادران وخواهران مسلمان هموطنان عزيز هميشه همبستگي وانسجام خود را حفظ کنيد تا بدينوسيله وحدانيت خود را به دشمنان اسلام نشان دهيد چون درتاتريخ ثبت شده است بهترين راه براي نابودي وحدت يک جاممه نفرقه ميباشد شما برادران وخواهران عزيز ازتفرقه دوري کنيد ودست به دست هم دهيد تابدين وسيله خارچشم دشمنان باشيد شما برادران وخواهران که بااتحاد وهمبستگي خود شکوفه هاي انقلاب رابه ثمر رسانده ايد هميشه سعي کنيد مخلص باشيد هر کارمي کيند براي رضاي خداوند باشد چونن هر قدم شما که براي رضاي خداوند کارکند برابر با هفتاد هزار حسنه است که درنامه عمل شما اعمالتان نوشته مي شود خلوص به معناي رضاي خداوند است پس برادران وخواهران عزيز مبادا وقتي که به مقام و منزلتي رسيديد از زيردستانتان يادتان برود ويا خدايي نکرده آنها را مسخره کنيد که خداوند رحمان فرموده اند که اگر در دنيايي کسي را مسخره کيند در روز قيامت در جهنم شما را مسخره مي کنم برادران عزيز به خود آييد که سرافکندگي آخرت بس دردناک است که گويند که شعري در وصف ما در رزمنده که شهيد خود سرود است گمان مبر که من آرام ورام مي ميريم من آن تنم که خود را بکام مي گيرم من آن يلم که به ميدان چوشير غرانم به روز رزم سلحشور مرد ايرانم عود شکارم ورزم آور حريف شکن هميشه ياور وپاسدار وطنم براي دشمن من جز شکست راهي نيست به غير آتش من بصروپناهي نيست زيروبحر وفضاشعله برفروزانم هجوم وستيز ه ظلم رابسوزانم طلايه دار طلوع ستاره سحرم طلوت سخن فتح آيه ضائرم جها د پاک توصبر است مادر خوب تو سرفراز آنن بزرگ مجنون دورد برتو که شير تو شيرپرور شد فروغ مهر تو گرمي گرفت وآذر شد من از تو هستم ودرمن هر آن چه هست از توست تو ازخداي وپيروز وبي شکست تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10962 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%E2%80%8C_%D8%B3%D9%82%D8%A7_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید علی زمانی‌ سقا زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%E2%80%8C_%D8%B3%D9%82%D8%A7_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2021-02-19T18:38:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6212359&lt;br /&gt;
نام :علی‌&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :زمانی‌سقازاده&lt;br /&gt;
نام پدر :غلامرضا&lt;br /&gt;
محل تولد :مشهد&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1362/01/۲۴&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :دانش آموز&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده&lt;br /&gt;
‌گلزار :خواجه‌ربیع‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نام خداوند بخشند ه مهربان واعتصمو ا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا با دورد وسام به امام زمان مهدي فاطمه ، اميد ويار مستضعفين و با دورد وسلام بر رهبر کبير انقلاب اسلامي امام خميني خدايا پروردگارا اميد وارم هر قدمي که در راه تو مي گذارم بپذيري خدايا پروردگارا مرا ببخش که نتوانستم شکر آن همه نعمتهايت را بکنم خدايا پروردگارا مراببخش که نتوانستم جبران اين همه گناهانم را بکنم خدايا پروردگارا مرا ببخش که نتوانستم از اين بيشتر در راه تو ودين توتلاش وکوشش داشته باشم وباز هم خوشحالم که در راه تو قدم مي گذارم ودر راه تو جان فدا مي کنم واز تو مي خواهم که اين خون ناقابل را از من بپذيري واز ملت شريف ايران مي خواهم که همچون مو به مو به گفته هاي رهبر گوش فرا دهند وبا اتحاد بيشتر آنچنان مشت محکمي بردهان منافقين ومزدوران دست نشانده آمريکابزنند واز شما ملت شريف مي خواهم که هميشه در سرنماز واميد مستضعفان راتا ظهور حضرت مهدي (عج ) نگهدارد ومن ميدانم که در اين راه مي روم وخيلي خوشحال هستم وازشما پدر ومادر عزيز مي خواهم که گريه نکنيد چونکه خداوند قهرش مي آيد وبايد خدارا شکر کنيد وافتخا رکنيد وبازهم مي گويم خدارا شکرکنيد وافتخار کنيد وبازهم مي گويم خدا را شکر کنيد وگريه نکنيد واگر گريه بکنيد روح مرا آزوده کرده ايد ودر مجلس ختيمي که برايم مي گيرد حتما شيريني شهادتم را بدهيد واز گرفتن مجالس دعوتي خودداري کرده وپول آنرا براي بيت المال ومستضنعفين خرج کنيد وجداً ازآمدن منافقين جلوگيري شود ومرا در خواجه ربيع دفن کنيد ديگر عرضي ندارم بجز سلامتي رهبر وشما خدانگهدار خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10950 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهید علی موسوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2021-02-19T18:36:01Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6415035	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	علی‌	محل تولد :	فریمان&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	موسوی‌	تاریخ شهادت :	1364/11/22&lt;br /&gt;
نام پدر :	سیدحیدر	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی	محمد ترکجوش&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق ، صفا ... شهادت شهید ترکجوش با دانستن این مطلب که واحدی در منطقه ، بنام تخریب وجود دارد و شور و حال و هوای ویژه ای در آن حاکم است و واحدی است که صفا و معنویت و شجاعت و ایثار و از خودگذشتگی می طلبد و می پروراند ، و در عین حال کارهای سخت و خطر ناک را هم بدنبال دارد ، پس از اعزام به جبهه در سال 61 مستقیماً به واحد لشگر 5 نصر رفت و مشغول حدمت شد. در سال 61 که شهید سید علی موسوی هم به واحد تخریب رفت با شهید ترکجوش آشنا شد و از آن پس یک انس و علاقه شدیدی بین آندو پدید آمد که همین امر باعث شد که هرچه بیشتر به هم وابسته شوند . در اکثر مأموریتها با هم بودند . همیشه با هم مرخصی می رفتند و در شهرستان هم در اکثر اوقات با هم بودند. یک حالت روحانی و عشق و صفا و معنویتی درونشان ایجاد شده بود که زبانزد دوستان و همرزمان بود. شهید موسوی با وجود اینکه معلم بود، ولی حاضر نبود که واحد تخریب را ترک کند و همیشه عنوان می کرد: ((تا هر وقت جواد آقا ( ترکجوش) در منطقه باشد من هم ترجیح می دهم که بمانم تا در کنارش خدمت کنم!)) در سال 64 هردو تصمیم به ازدواج گرفتند و قرار گذاشتند که هردو با یک خانواده وصلت کنند تا بلکه از این طریق هم به یکدیگر نزدیکتر گردند. پس از صحبتهای مقدماتی یکی از دوستان خانواده ای را معرفی نمود تا به خواستگاری برویم ولی چون هردو شهید (موسوی و ترکجوش) در جبهه بودند. قرار شد که هروقت که برگشتند باتفاق خودشان به خواستگاری برویم اما با گذشت دو ماه ، از آمدنشان خبری نشد. با شروع عملیات مالفجر 8 شرایط به کلی عوض شد. شهید ترکجوش و شهید موسوی در دومین روز عملیات در یک گروه شناسایی به سوی منطقه مورد نظر رفتند که در حین عبور از محور عملیاتی در معرض دید سنگر کمین دشمن قرار گرفتندو از سوی دشمن بر روی آنها آتش گشوده شد . که چون برادر عزیر سید علی موسوی در جلو ستون قرار داشت مورد اصابت تیر دشمن قرار گرفت و به شهادت رسید. این صحنه برای دوستان خیلی سخت بود و از همه مهمتر برای یار و مونس او بود که این دوری را تحمل کند . شهید ترکجوش به سوی او شتافت و در این لحظه او نیز از ناحیه شکم مورد اصابت چند تیر قرار گرفت: با این وضعیت شهید موسوی را در بغل گرفت و آندو در جوار هم خفتند و به سرای باقی شتافتندتا در جوار حضرت حق هم در کنار هم باشند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19994 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B0%D9%86_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%82%D9%87</id>
		<title>شهید محمد موذن فروتقه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B0%D9%86_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%82%D9%87"/>
				<updated>2021-02-17T18:56:45Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:	6129266	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمد	محل تولد :	کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	موذن‌فروتقه‌	تاریخ شهادت :	1361/02/10&lt;br /&gt;
نام پدر :	عزیز	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی	بی بی همدم جعفریان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از شهادت فرزند عزیزم محمد به واسطه ی عمل جراحی که داشتم در بیمارستان بستری بودم، خواب دیدم یک غاری هست که محمد از آنجا هیزم بیرون می آورد اول غار تعداد زیادی مار و مرغ وجود داشت که محمد همه را گشت یک دفعه مرغی که سیاه رنگ بود از غار بیرون آمد که حالت سرگیجه داشت و وقتی به بیرون رسید مرد. با خودم گفتم نگاه کن همه ی آنها را محمد کشت و این مرغ خودش مرد. صبح که بیدار شدم خانم عصمتی که بعضی مواقع برای کمک به دیدنم می آمد گفت دیشب در تلویزیون جنازه ی شهیدی را به نام محمد موذن نشان می دادند وقتی این حرف را شنیدم به یک عالم دیگر رفتم و هیچ نفهمیدم . دوباره از خانم عصمتی پرسیدم اسمش چه بود؟ گفت: محمد موذن، از کاشمر یا نیشابور. بعد خانم عصمتی گفت، شما چرا ناراحت شدید. گفتم او پاره ی تن من است، او فرزند شهید من محمد است. دیشب خوابش را دیدم بالاخره بعد از دو روز جنازه ی مطهرش را آوردند.&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	بی بی همدم جعفریان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از شهادت فرزند عزیزم محمد دخترم خواب دیده بود که محمد به خانه مان آمده و یک قابلمه ی روغن هم در دستش است و گفته که این روغن ها را به مادرم بدهید و به او بگویید من از مادرم راضی نیستم چون او گریه و بی تابی زیاد می کند و مرا ناراحت می کند و در حضور بقیه ی دوستان و همسنگرانم خجالت می کشم به مادرم بگویید برای این که من و خانواده مان عزت و افتخار دنیوی و اخروی یافته ایم ناراحت است پس دیگر حق گریه کردن نداری.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19949 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B0%D9%86</id>
		<title>شهید عید محمد موذن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%88%D8%B0%D9%86"/>
				<updated>2021-02-17T18:54:40Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:	6012912	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	عیدمحمد	محل تولد :	کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	موذن‌	تاریخ شهادت :	1360/07/05&lt;br /&gt;
نام پدر :	موسی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	انس باقران-تقید به پیروی&lt;br /&gt;
موضوع	بدون موضوع&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید: عیدمحمد مؤذن گوینده: محمد مؤذن ـــــــ پدر شهید: موسی بعد از اینکه برادرم عیدمحمد به شهادت رسیده بود و جنازه‌اش را به کاشمر آورده بودند من برای زیارتش به سردخانه شهید مدرس کاشمر رفتم و جیب لباسهای شهید را بررسی کردم که یک جلد قرآن کریم کوچک در جیبش بود و جالب اینکه زمانیکه قرآن را باز کردم متوجه شدم حاشیه‌های قرآن که معمولاً سفید است سوخته اما به خطوط قرآن و آیه‌های اول اصلاً آسیبی نرسیده بود و کلمات قرآن سالم بود. موضوع: 1- انس با قرآن 2- وقایع غیر طبیعی، معجزات جنگ&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید: عیدمحمد مؤذن گوینده: محمد مؤذن ـــــــ پدر شهید: موسی زمانیکه برادرم عید محمد جبهه بود و هنوز به شهادت نرسیده بود یک شب در صحرا به همراه پدرم مشغول آبیاری زمین‌ها بودیم که پدرم به من گفت حالا چند لحظه‌ای بخواب پدرم نشیته بود و من سرم را بر روی زانوی پدرم گذاشتم و فوراً خوابم برد بعد خواب دیدم یک کبوتر سفید آمد و روی دستم نشست و من او را نوازش کردم و دوباره به طرف آسمان پرواز کرد و من هم او را نگاه کردم یکدفعه دیدم کبوتر را در هوا با تیر زدند در همین حال پدرم مرا بیدار کرد و با خودم گفتم حتماً برادرم شهید شد که بعد از 48 ساعت خبر شهادتش را به ما دادند. موضوع: خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
	تولد و کودکی&lt;br /&gt;
موضوع	تولد و کودکي&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید: عیدمحمد مؤذن گوینده: عصمت روحانی ـــــــ پدر شهید: موسی در گذشته‌ها که امکانات فعلی نبود و مردم در تابستان، شب‌ها برای استفاده از هوای سرد بر روی پشت‌بامها می‌رفتند و در روی بام می‌خوابیدند یک شب روی پشت‌بام خوابیده بودیم و این عیدمحمد هنوز شیر خوار بود داشتم به او شیر می‌دادم که خودم خوابم برده بود و این بچه غلتیده بود از روی بام افتاده بود داخل حیاط در این حادثه الحمداله به او آسیبی نرسیده بود و خداوند او را برای مصلحتی که خود تبارک و تعالی‌اش داشت حفظ نمود. موضوع: تولد و کودکی&lt;br /&gt;
	تولد و کودکی&lt;br /&gt;
موضوع	تولد و کودکي&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید: عیدمحمد مؤذن گوینده: عصمت روحانی ـــــــ پدر شهید: موسی زمانیکه عیدمحمد فرزند دو، سه ساله‌ای بود بیماری سرخه به روستای ما آمد و عیدمحمد را بیماری سرخه سختی گرفت در آن زمان هم وقتی سرخه آمد بیشتر بچه‌ها جانشان را می‌دادند و از بین می‌رفتند چون هنوز آبله کوبی علیه سرخه شروع نشده بود حال این بچه بسیار بد شد وناامید بودیم و او را رو به قبله خواباندم و گریه می‌کردم و متوسل به خداوند تبارک و تعالی شدم گریه می‌کردم که همسایه‌ها آمدند و جمع شدند بعداً آنجا یک نفر یک دوائی داد و حالش بهتر شد و خوب شد و قسمت این بود که در جهاد فی سبیل‌اله به درجه‌ی شهادت نائل گردد. موضوع: کودکی&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19944 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%B1%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید صفرعلی زروندی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%B1%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2021-02-17T18:52:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6407616&lt;br /&gt;
نام :صفرعلی&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :زروندی&lt;br /&gt;
نام پدر :مصیب‌&lt;br /&gt;
‌محل تولد :نیشابور&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1364/12/۰۷&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی مصیب زروندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی پسرم صفر علی می خواست به جبهه برود، برگه ای آورد تا من رضایت بدهم و امضاء کنم که ایشان بتواند به جبهه اعزام گردد. ولی از آن جایی که ایشان پسرآخرم بود من آن برگه را امضاء نکردم، بعد خودش امضاء مرا جعل کرد و برگه را از طرف من امضاء نمود. فردای آن روز گفت می خواهم به جبهه بروم، من خیلی تعجب کردم و او برایم ماجرا را تعریف کرد و وقتی علاقه و عشق او را نسبت به حضور در جبهه دیدم رضایت دادم که به جیهه برود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10907 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید حسن زروندی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2021-02-17T18:50:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6114821&lt;br /&gt;
نام :حسن‌&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :زروندی&lt;br /&gt;
نام پدر :عبدالرحیم&lt;br /&gt;
محل تولد :نیشابور&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1361/05/۰۲&lt;br /&gt;
‌مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی مسلم زروندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که حاج حسن به طرف من می آید تا ایشان را دیدم به طرفش دویدم و خودم را در آغوشش انداختم و شروع به گریه کردم. ایشان گفت: چه شده، چرا گریه می کنی. بیا با هم به مسجد برویم، پرسیدم مسجد برای چه گفت: چون هنوز مسجد نیمه کاره است و آن را سفید نکرده اید. صبح که از خواب بیدار شدم علی رغم اینکه هوا سرد بود و برف هم آمده بود مصالح تهیه کرده و با کمک اهالی روستا مسجد را سفید کردیم. حاج حسن هم در موقع حیاتش و هم بعد از شهادتش به فکر مسجد روستا بود تا آن را آماده کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان تعاون و همکاری&lt;br /&gt;
موضوع تعاون و همکاري&lt;br /&gt;
راوی هادی زروندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم در زمان فتح خرمشهر، حاج حسن غبطه می خورد و می گفت: ای کاش من هم در جبهه بودم و در عملیات آزاد سازی خرمشهر شرکت می کردم و به محض اینکه خبر آزادی خرمشهر را از رادیو شنید به همراه بقیه مردم در کوچه جمع شدند و تعدادی پرچم برداشتند و شعار دادند و جشن بر پا کردند و سپس به مسجد آمدند و با شیرینی از مردم پذیرایی کردند و جشن با شکوهی را در روستا به پا کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان تقید به جماعت&lt;br /&gt;
موضوع تقيد به جماعت&lt;br /&gt;
راوی محمد اسماعیل زروندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم یک روز حاج حسن در هوای بسیار گرم ما را به نماز برد و بعد از به جا آوردند نماز صورتهایمان سرخ شده بود. ایشان با دیدن این منظره گفت: شما که اکنون در این هوای گرم، اینگونه کم حال و قرمز شده اید، در روز قیامت با آتش قیامت چکار می کنید آنجا راه فرار فراری نیست. ما با شنیدن این سخن درس بزرگی از ایشان آموختیم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10904 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B2%D8%B1%D9%86%DA%AF</id>
		<title>شهید صفر علی زرنگ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B5%D9%81%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B2%D8%B1%D9%86%DA%AF"/>
				<updated>2021-02-17T18:48:51Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6518452&lt;br /&gt;
نام :صفرعلی&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :زرنگ&lt;br /&gt;
نام پدر :قربان&lt;br /&gt;
محل تولد :مشهد&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1365/02/۳۱&lt;br /&gt;
‌مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی فاطمه مولائی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از شهادت صفر علی یکی از پسرهایم مریض بود و بی تابی می کرد و بالاخره از بی تابی زیاد بی حال شد و خوابید و من هم در کنارش خوابیدم و خواب دیدم ماشینی با چراغهای روشن به طرف من می آید وقتی جلو می آید وقتی جلو آمد دیدم ایشان در ماشین نشسته است. و به او گفتم، بچه مریض است. و این قدر گریه کرده است و تازه خوابیده است. گفت و شما تنها نیستی و من همیشه اینجا هستم و از شما خبر می گیرم. گفتم: شما پهلوی بچه ها باش ایشان بین این دو بچه خوابید و یک دست به گردن حسین و یک دست به گردن رمضان انداخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خاطرات جنگی&lt;br /&gt;
موضوع خاطرات جنگي&lt;br /&gt;
راوی هاشم علی زرنگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره ای از خود شهید در یکی از دفعاتی که او به جبهه می رود که ظاهراً اولین بار بوده است. شبی همراه فرمانده اش قصد عبور از خط خودی را داشتند تا برای کسب اطلاعات به داخل خطوط دشمن رخنه نمایند. قبل از رفتن به سوی دشمن او به نگهبان خودی اطلاع می دهد که چه مقصدی دارند ولی نگهبان به خاطر اینکه پرده گوشهایش توسط صدای آر - پی - جی پاره شده بود از جریان اطلاع پیدا نمی کند. و ایشان و دوستان بعد از اینکه کسب اطلاعات نمودند به سوی خط خودی حرکت می کنند که نگهبانان خودی به گمان اینکه دشمن می آید شروع می کند به شلیک او و دوستانش نمی توانستند بخوابند. به خاطر اینکه سایرین فکر می کنند که واقعاً اینها دشمن هستند در نتیجه ایستاده شروع به حرکت می نمایند. تا اینکه بقیة افراد خودشان را به نگهبان می رسانند و بالأخره او را متوجه قضیه می کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان نظافت و وضع ظاهری&lt;br /&gt;
موضوع نظافت و وضع ظاهري&lt;br /&gt;
راوی سید حسین ملک جعفریان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم یک سری که صفر علی از جبهه بر می گشت با فردی که لباس اسلامی نپوشیده بود و همچنین لباسش خیلی گران قیمت بود برخورد کرد و به او گفت : شما مگر چکاره اید که اینگونه لباس می پوشید؟ مگر نه این است که ما همه از یاران و غلامان امام هستیم پس چرا شما این وضع را دارید و اینگونه شهید به وضع ظاهری افراد توجه داشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی سید حسین ملک جعفریان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم سری سومی که صفر علی می خواست به جبهه برود من به ایشان گفتم : شما حق خودتان را رفته اید و دیگر از شما گذشته که به جبهه بروید حالا نوبت بقیه است که از کشورشان دفاع کنند . ایشان در جوابم گفت : بچه های دیگران مثل بچه های من هستند و بقیه مگر زن و بچه ندارند. من تا زمانی که امام دستور دهند به جبهه می روم و از فرمان ایشان اطاعت می کنم به هر حال رفت و دیگر بر نگشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی سید حسین ملک جعفریان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که در روستا یک درخت سنجد کاشته ام اما این درخت خشک شده بود و صفر علی به من گفت من یک صلوات می فرستم و بعد خواهی دید که درخت شکوفه می دهد و خدا را شاهد می گیرم که درخت پر از شکوفه شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان حسن برخورد&lt;br /&gt;
موضوع حسن برخورد&lt;br /&gt;
راوی سید حسن علی حسینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم زمانی که در منطقه بودیم یک روز من در سنگری خواب بودم . ساعت 10 صبح بود وقتی که بیدار شدم دیدم که حسین آقا همراه صفر علی به آنجا آمده اند و حسین آقا به من گفت : همان صفر علی زرنگ که می گفتم ایشان هستند و برایم گفت : شهید زرنگ دستش تنگ است اگر پول داری 10 هزار تومان به ایشان بده اما من از آنجایی که آشنایی کامل با ایشان نداشتم جرات نکردم پولی به شهید زرنگ بدهم یک مقدار پول داشتم اما چون نمی دانستم شهید زرنگ چه جور آدمی است به آنها گفتم که الان برایم مقدور نیست . حسین آقا هم زیاد اصرارنکرد و آنها رفتند. تقریبا بعد از 6 یا 7 ماه بود که ما به تهران رفتیم پس از مدتی حسین آقا هم به تهران آمد و گفت: قصد دارد ازدواج کند و از من کمک مالی خواست و من هم 10 هزار تومان به ایشان دادم و ما برای ازدواج حسین آقا به مشهد رفتیم و شهید زرنگ را در آنجا دیدیم و در برخوردهایی که با ایشان داشتیم متوجه شدم چه انسان خوبی هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
موضوع اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
راوی سید حسن علی حسینی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از چند وقت که از آشنایی من با صفر علی می گذشت . یک روز آمد و گفت که می خواهد به جبهه برود وقتی از جبهه برگشت چند روز بعد از رادیو و تلویزیون اعلام شد که امام امر کرده اند مردم به جبهه بروند و آن را تکلیف مردم دانستند. من به ایشان گفتم : شما به جبهه نمی روید ، ایشان گفت: این امر رهبر مربوط به کسانی می شود که کاهلی می کنند در جبهه رفتن اما ما می دانیم هر موقعی که نیاز باشد باید برویم. بعد از چند وقت یک روز شهید زرنگ آمد و به من گفت : می خواهم دوباره به جبهه بروم من هم از زبانم پرید و گفتم نروید که این دفعه حتما شهید می شوید و من خواب شهید شدن شما را دیده ام ولی ایشان گفتند : خدا کند که این حرف و خواب شما درست باشد و شهادت نصیب من شود و همین طور شد و دفعه آخری که به جبهه رفت دیگر خبری از او نشد وبه درجه رفیع شهادت نائل گشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی زهرا زرنگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادر بزرگم درباره علاقه پدر به شهادت گفتند بار آخری که پدرم می خواست عازم جبهه شود از او خواستم که به جبهه نرود اما ایشان در جواب من گفت : می خواهم بروم تا اینکه به همرزمانم در جبهه کمک کنم . گفتم بچه هایت کوچک هستند و به تو احتیاج دارند اگر می خواهی کمکی به جبهه بکنی قسمتی از زمین خود را بفروش و پول آن را برای کمک به جبهه ارسال کن این طوری هم می توانی دین خودت را ادا کنی اما شهید جمله ای گفت که جای هیچ حرف و سخنی برای ما باقی نگذاشت و بیان کرد : من می خواهم جان عزیزم را در این راه بدهم و امیدوارم که شهادت نصیب من شود و همین طور هم شد بعد از چند روز که از رفتنش گذشت به درجه رفیع شهادت نائل آمد و به آرزویش رسید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خبر شهادت&lt;br /&gt;
موضوع خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی زهرا زرنگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم روز قبل از خبر دادن شهادت پدرم ، دوستم فاطمه در مدرسه از من پرسید آیا فردا به مدرسه می آیی گفتم بله می آیم چرا این سوال را کردی . گفت : می گویند که فردا می خواهند پدرت را تشیع کنند از سخنان او فهمیدم که درباره پدرم صحبت می کند از این بابت خیلی خوشحال شدم زیرا بسیار منتظر و دلتنگ پدرم بودم و این سخن مانند آبی بود که فرد تشنه ای را می دادند و بسیار برایم شیرین بود از سخن او فقط مفهوم پدر را فهمیدم و کلمه تشیع برایم نا آشنا بود از مدرسه که برگشتم از مادر خواستم این کلمه را برایم معنی کند . اما مادر با شنیدن این سخن بسیار ناراحت و پریشان شد و از من پرسید که چرا این سوال را کردم و من نیز آنچه دوستم فاطمه به من گفته بود برای مادرم تعریف کردم مادرم بسیار نگران شد و بدون اینکه به من حرفی بزند به طرف خانه فاطمه رفت و از مادرش در مورد این موضوع پرسید. ایشان هم از حرف دخترش بسیار عذر خواهی کرد ، فردای آن روز وقتی به مدرسه رفتم بغض گلویم را گرفته بود و اصلا حوصله صحبت کردن با دوستانم را نداشتم حدود نیم ساعت از کلاس گذشته بود که نظم مدرسه درب کلاس را به صدا در آورد و وارد کلاس شد و در حالیکه به من نگاه می کرد با معلمم صحبت کرد . معلم هم مرا صدا زد و گفت : لوازمت را جمع کن مادر بزرگت آمده دنبالت. من بسیار تعجب کردم مادر بزرگ و برادرم منتظر من بودند برادرم لباس مشکی پوشیده بود و چشمانش سرخ شده بود پرسیدم چه شده برادرم گفت : اتفاقی نیفتاده بغضی که ماه ها در گلویم مرا آزار می داد سرباز کرد و شروع به گریه کردم در بین راه رفتن هم گریه می کردم مادر بزرگ برای اینکه مرا دلداری بدهد گفت : پدرت از جبهه آمده اما زخمی شده و در بیمارستان بستری است به خانه که رسیدیم چشمم به عده زیادی افتاد که همه سیاهپوش شده بودند در ان لحظه یکی از آشنایان فهمیدم که پدرم شهید شده است . حدود نیم ساعت بعد همراه خواهر و برادرانم به معراج شهدا رفتیم راهنمایی که در معراج شهدا بود جنازه پدرم را به ما نشان داد پدر بسیار آرام خوابیده بود و بعد از آن همه وقت که منتظر پدر بودم حالا او را در کنارم احساس می کردم . فردای آن روز پدرم را در حرم تشیع کردیم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10902 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین زروندی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2021-02-17T18:46:45Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6114822&lt;br /&gt;
نام :حسین‌&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :زروندی‌&lt;br /&gt;
نام پدر :علی‌اکبر&lt;br /&gt;
محل تولد :نیشابور&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1361/08/۳۰&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده&lt;br /&gt;
‌گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی عصمت مهرآبادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم هنگامی که حسین در سال اول راهنمایی درس می خواند سه تا تجدید آورد و از آن موقع دیگر به مدرسه نرفت. هر چه اصرار کردم که حسین جان درست را ادامه بده، قبول نکرد و گفت: اکنون موقع جنگ است و جایی که جنگ باشد کسی به مدرسه نمی رود. خیلی اصرار کرد که به جبهه برود. به خاطر اینکه سنش کم بود قصد داشت با شناسنامه پسرعمویش که از او بزرگتر بود برود ولی من گفتم: اگر مفقود یا شهید شدی چه؟ بالاخره پدرش رضایت داد که برود. بار اول بعد از سه ماه به مرخصی آمد. بعد از چند روز دوباره می خواست عازم جبهه شود که به او گفتم: دیگر نمی خواهد بروی همین یکبار کافی است. ولی قبول نکرد و رفت و بعد از چند روز خبر شهادتش را برایمان آوردند. روحش شاد و یادش گرامی باد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی سعادت الله زروندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادرم حسین موقع اعزام به جبهه سه روز مرخصی داشت و من هر سه شب متوالی خواب شهادت ایشان را می دیدم و خود حسین و همچنین مادرم نیز خواب شهادتش را دیده بودند. روز سوم که قصد رفتن داشت از او خواستیم که چند روزی از رفتن به جبهه منصرف شود اما ایشان حاضر به چنین کاری نشد. و در جواب من گفت: برادر جان می دانم که باید شهید شوم و می شوم. به هر حال او به جبهه رفت و در تاریخ 61/8/30 به فیض عظیم شهادت نائل آمد. بعد از شهادتش عکسی داشتیم که در مشهد با هم گرفته بودیم و هنگامی که می خواستم عکس را برای ماشین برادرم با کمال تعجب دیدم که یک قطعه عکس4×3 از ایشان در پشت عکس بود و در آن نام و تاریخ شهادتش را ذکر کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی محمد اسماعیل زروندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم هنگامی که در منطقه بودیم، چند روز ما را به رزم شبانه بردند و چون حسین چشمانش قرمز می شد به او گفتم: شما به خط نرو و همین جا بمان. گفت: مگر من آمده ام که اینجا بمانم. رفتم و به فرمانه اش گفتم اگر می شود ایشان را نبرید گفتند من هم خودم در این فکر بودم. بعد که آمدم او با عصبانیت به من گفت شما به فرمانده ی من چه گفتید؟ گفتم من چیزی نگفتم. گفت می خواهم به خط بروم. ایشان رفت و بعد از مدتی خبر آمد که مجروح شده است. من هم رفتم تا ایشان را ببینم. حسین به آنها گفته بود که اگر پسرعمویم آمد بگوئید حالم خوب است. سپس من به باختران آمدم و به نیشابور تلفن زدم و گفتم: در آن جا چه خبر است؟ گفتند خبری نیست هر چیزی هست آنجاست گفتم اینجا خبر نیست فقط علی محمد زروندی شهید شده است. یکدفعه دیدم پشت نلفن گریه اش گرفت و گفت: حسین شهید شده است. گفتم پس من بیایم. گفتند نه. سپس برگشتم و به خط رفتم و در آنجا متوجه شدم که حسین بر اثر اصابت خمپاره به سینه شربت شهادت را نوشیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی صاحب جان زروندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی فرزندم حسین به درجه شهادت نائل آمد و خبر شهادتش به چند تن از دوستانش رسیده بود، آنها به همان محلی که حسین شهید شده بود رفته و برایش مصیبت خوانده و گریه کردند. شب یکی از دوستانش در خواب می بیند که حسین سوار بر بلدوزر آمده و به ایشان گفت: حسین جان کجایی ما از صبح اینجاییم و منتظر تو هستیم. می خواهی چکار کنی؟ ما آمدیم تا با هم برویم بجنگیم و راه کربلا را باز کنیم . حسین گفت: نگران من نباشید. شما بروید من جلو می روم و راه را باز می کنم و بعد شما به کربلا بیایید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی علی اکبر زروندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی که حسین می خواست به جبهه عازم شود به برادرش گفت: داداش من دیشب خوابی دیده ام و می دانم که شهید می شوم، اما عکس بزرگی از خودم ندارم، مادرش گفت : عکس بزرگ می خواهی چه کنی همین عکس که داری خوب است. وقتی از جبهه آمدی با لباسهای بسیجی ات یک عکس بگیر حسین گفت: نه مادر من شهید می شوم و عکس بزرگ را برای جلوی ماشین می خواهم. بعد از اینکه یه شهادت رسید به دنبال عکس گشتیم. یک عکس به همراه برادرانش در مشهد گرفته بود ناچاراً همان را برای جلوی ماشین انتخاب کردیم. وقتی قاب عکس را از روی دیوار برداشتیم یک قطعه عکس حسین از پشت عکس به زمین افتاد و در پشت آن نام خود را به عنوان پاسدار شهید و تاریخ شهادتش را نیز ذکر کرده بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10905 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید محمدرضا زروندی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B2%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2021-02-17T18:44:47Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6518461&lt;br /&gt;
نام :محمدرضا&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :زروندی&lt;br /&gt;
نام پدر :محمداسماعیل‌&lt;br /&gt;
محل تولد :نیشابور&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1365/04/۲۷&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی فاطمه زروندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد رضا دوازده ساله بود که می خواست به جبهه برود ولی به علت سن کم ایشان را به جبهه نمی بردند. بعد او رفت و شناسنامه اش را دست کاری کرد و سنش را زیاد کرد. تا بتواند به جبهه برود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی فاطمه زروندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که با لباسهای جبهه اش که پاره هم بودند پیش من آمد من گفتم : خدا مرگم بده چرا لباسهایت پاره است بعد گفت: مادر از دست تو . گفتم چرا؟ گفت: از بس که تو گریه می کنی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی فاطمه زروندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همسر محمد رضا نقل می کرد: دفعه ی آخری که محمد رضا می خواست به جبهه برود به من گفت : این آخرین باری است که مرا می بینید زیرا من این دفعه به شهادت می رسم همسرش گفته بود : چرا این حرفها را می زنی ؟ محمد رضا گفته بود : من خواب دیدم که یکی از دوستان شهیدم به من گفت : چرا به جبهه نمی روی ؟ گفتم : سه بار تا به حال رفته ام و تازه از جبهه برگشته ام اما آن شهید گفت : باز هم باید به جبهه بروی .&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10911 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%AC%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%87_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C_%DA%AF%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D9%87</id>
		<title>شهید حجت اله زرینی گاکیه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%AC%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%87_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C_%DA%AF%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D9%87"/>
				<updated>2021-02-17T18:42:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6306860&lt;br /&gt;
نام :حجت‌اله‌&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :زرینی‌گاکیه‌&lt;br /&gt;
نام پدر :عبداله‌&lt;br /&gt;
محل تولد :مشهد&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1363/07/۲۹&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :شهدای‌باختران‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
عنوان لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید حافظی از آن طرف محور گروهان خودش را به محلی که ما بودیم رسانده بود . او دیده بود که نیروهای [[عراق]] دارند به سوی تنگه در قسمت[[ گرگنی]] می آیند و ارتباط بی سیم هم قطع شده بود و نمی شد که بیایند و خبر بدهند که بابا این تنگه را مواظب باشید . وقتی آمد گفت : چکار می کنید ؟ گفتم : هیچی بحمد ا... جلوی [[تنگه]] را گرفتیم . گفت : من به خاطر همین آمدم . گفتم : خاطرتان جمع باشد . آنجا الان به لطف خدا ، گورستان عراقیها شده است . بعد از حدود چند دقیقه دیدم شهید حجت زرینی آمد و با شهید حافظی صحبت کرد . خاکریز دو جداره ای داشتیم که بهترین خاکریزی بود که تا آن زمان در جنگ زده شده بود . بلافاصله شهید زرینی و[[ بی سیم چی]] اش و شهید حافظی به آن طرف خاک ریز رفتند و این طرف هم من و شهید دوست بین ایستاده بودیم و منتظر بودیم که ببینیم روی گرگنی چه اتفاقی افتاده است ، که یک مرتبه یک[[ گلوله]] تانک به پشت خاک ریزی که شهید حافظی و بقیه رفته بودند خورد و گرد و خاک زیادی بلند شد و تعدادی از ترکشهایش هم دقیقاً از روی سر ما رد شد . آنقدر گرد و خاک بلند شده بود که ما دیگر هیچ جا را نمی دیدیم . یک دفعه متوجه شدم شهید حافظی دستش را گرفته و خود را به این طرف خاک ریز انداخت . دویدم و زیر بغلش را گرفتم . و گفت : مرا رها کن . برو ببین حجت چکار شد ؟ رفتم ببینم که حجت چه شده است . دیدم یک بسیجی جوان 15_16 ساله از آن طرف خاکریز خودش را این طرف انداخت و دستش را هم گرفته بود . گفتم : پسر جان چی شده ؟ گفت : من هیچی . اما بروید ببینید که آقا حجت چکار شده اند . با هر دو نفرشان که برخورد کردم گفتند : بروید بینید که حجت چه کار شده است . سریع پریدم و به آن طرف رفتم . دیدم شهید حجت خم شده و سرش را در بین زانوهایش فرو برده و بادگیر سبز رنگی که به تن داشت ، می سوخت . بلافاصله خودم را به آن طرف خاک ریز رساندم و صدا زدم : دوست بین پیتهای آب را زود بیاور . سعی می کردم به خاطر موقعیت شهید حجت زرینی آهسته صحبت کنم که نیروها زیاد متوجه نشوند . چون حجت زرینی مسئول محور و از بچه های [[کرمانشاه]] بود . شهید دوست بین دو پیت آب را دستش گرفته بود و پشت سر من آمد . گفتم این سردار حجته ، زود آبها را روی سرش بریز . آتش را خاموش کردیم ، دست و پای شهید زرینی را گرفتیم و داخل یک چاله[[ تانک]] ایشان را گذاشتیم . به شهید دوست بین گفتم : حالا ایشان را می گذاریم تا بعد از پاتک دشمن با [[آمبولانس]] یا اینکه همراه برادران امداد به عقب ببریم . بعد خدمت شهید حافظی آمدم ، دیدم ایشان [[ترکش]] خورده است . دستهای ایشان هم از قبل مجروح بود و حتی دکتر به ایشان اجازه حضور در جبهه را نداده بود . گفتم : برادر علی چکار شده اید . گفت مرا رها کن . بگو حجت را چکار کردی ؟ گفتم : حجت حالش خوب است . برادر علی شما بیایید به عقب بروید گفت : نه من همین جا می مانم. گفتم : اینجا مانده اید که چه کار کنید ؟گفت : یعنی نمی توانم از [[سنگر]] بیرون بیایم ؟ گفتم : میخواهید بیایید بیرون که چه کار کنید ؟ شما با این حالتان نمی توانید کاری بکنید . ایشان تا پایان [[پاتک]] دشمن در منطقه ماندند . بعد دوباره گفت : حجت چه شده ؟ گفتم : حجت شهید شد . سپس ایشان و بی سیم چی شهید حجت را با آمبولانس به عقب فرستادم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی محمد حسن مکمل جعفر آباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات عاشورا که در[[ مهرماه سال 63]] در منطقه عمومی [[میمک]] انجام گرفت . شهید حجت زرینی بعنوان مسؤل محور درتی [[21 امام رضا (ع)]] خدمت می کرد بنده [[بی سیم چی]] ایشان بودم . از من خواست در صورتی که به فیض عظمای شهادت نایل شدم ایشان را شفاعت کنم . با این تعبیر:( سید جان قول بدهد مرا در فردای قیامت شفاعت کنی ) من نیز در جواب گفتم : از کجا معلوم که بنده شهید شوم . شاید شما نیز شهید شدید و من لیاقت آن را نداشته باشم . خلاصه قرار بر این شد که هر کس شهید شود ، دیگری را شفاعت کند . آری ، خداوند تبارک و تعالی عامی را لایق شهادت ندانست و [[در روز دوم عملیات]] در جریان پاتک عراقی ها یک[[ گلوله]] [[خمپاره 60]] در یکی ، دو متری ایشان ، من وشهید علی حافظی فرود آمد و [[در اثر اصابت ترکش]] به ماسه نفر ، حجت زرینی بلافاصله به فیض عظمای [[شهادت]] ناعل آمد (ترکش به سر مبارک ایشان اصابت کرد ) و پس از آن که صدا زدم حجت ، حجت، دیگر جوابی نشنیدم و متوجه شدم که به آرزوی خود رسیده است .&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10918 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B2%D8%B1%D8%A7%D8%B9%D8%AA%DB%8C_%D9%85%D8%BA%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید حسن زراعتی مغانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B2%D8%B1%D8%A7%D8%B9%D8%AA%DB%8C_%D9%85%D8%BA%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2021-02-08T16:24:05Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید :6114788&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : حسن‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : زراعتی‌ مغانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : محمدحسین‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : کاشمر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‌ تاریخ شهادت :1361/01/25&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : شهیدمدرس ‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان وفای به عهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : وفای به عهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که حسن به جبهه رفت من حامله بودم و حسن به من گفت وقتی بچه بدنیا آمد اگر پسر بود نامش را حسین و اگر دختر بود نامش را معصومه بگذار بعد از مدتی من فارغ شدم و پسری به دنیا آوردم و گفتم حالاکه بچه اولم پسر است اسمش را مهدی می گذارم بعد یک روز خوابیده بودم خواب دیدم آقایی به منزلمان آمد و گفت : مگر شما با پدر این بچه قرار نگذاشتید که اگر پسر بود نامش را حسین بگذارید اگر اسم این بچه را مهدی بگذاری برای شما نمی ماند و بعد از آن روز و دیدن آن خواب اسم بچه ام را حسین گذاشتم همانطوری که پدرش حسن دوست داشت .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که حسن به شهادت رسید جنازه اش در حدود 14 سال مفقود الاثر بود همان اوائلی که به شهادت رسیده بود یک شب خواب دیدم که می گویند به روستا شهید می آورند من هم برای تشییع رفتم بیرون وهمراه چند نفر بر روی یک بلندی ایستاده بودیم بعد متوجه شدم که در جلوی درب منزلمان شهیدی را پیاده کردند رفتم جلو گفتم این که بچه من است جلوتر رفتم دیدم پارچه سف ی د ی رو ی ش کش ی دند پارچه را کنار زدم دیدم پسر خودم است اما زنده گفتم مادر جان توکه شهید نشدی بعد او پایش را نشانم داد و گفت مادر نگاه کن پایم تیر خورده گفتم وان شاءالله خوب می شود و بعد از خواب بیدار شدم .&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10852 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%B5%D9%88%D9%85%D8%B9%D9%87</id>
		<title>شهید محمد منصوری صومعه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%DB%8C_%D8%B5%D9%88%D9%85%D8%B9%D9%87"/>
				<updated>2021-01-30T18:32:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;rId4&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 6535222&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : محمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : منصوری ‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : علی‌محمد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد : &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت : 1365/06/11&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله الرحمن الرحيم بنام خدا و با سلام و درود فراوان بر منجي عالم بشريت حضرت مهدي (عج) و نايب بر حقش خميني کبير اين قلب تپنده حزب الله و با درود و سلام بي پايان بر شهداي گلگون کفن ايران چند کلمه اي را به عنوان وصيت عرض مي کنم . سپاس خداوند يکتا و توانايي را که به ما هستي و توانايي بخشيد تا در راه او قدم برداريم . بويژه اين بنده حقير را به سعادت رسانيد تا به عنوان بنده يا نيروي کوچکي در جبهه هاي حق عليه باطل حضور يابم و دين خود را نسبت به ملت عزيزم ادا نمايم . در مرحله اول هدف من از حضور رساندن به جبهه لبيک گفتن به نداي هل من ناصر ينصرني حسين و نيز لبيک گفتن به نداي رهبر کبير انقلابمان امام خميني و ثانياً وظيفه شخصي خود نسبت به انقلاب را داشتم و عاشقانه رو به جبهه هاي نبرد کردم و اميدوارم که خداي بزرگ تمام گناهان مرا در طي اين چند سال عمرم ببخشايد و مرا در بستر نميراند و مرا مديون خون شهداي عزيزمان قرار ندهد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2019706 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B9_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D8%AF</id>
		<title>شهید غلامعلی زارع پور فرد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B9_%D9%BE%D9%88%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D8%AF"/>
				<updated>2021-01-30T18:26:04Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید :6900809&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : غلامعلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : زارع‌پورفرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : اسداله‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : قاین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1369/06/13&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : ج‌صفر چزابه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمتی : ارتش جمهوری اسلامی ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : تخریب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‌گلزار : شهداء&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خاطرات بعد از مجروحیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : خاطرات بعد از مجروحيت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : محمد یاوری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که علی مجروح شده بود من برای ملاقات او رفتم . او رو به من کرد و گفت : به پدر ومادرم درباره مجروح شدنم چیزی نگو تا ناراحت نشوند و من بعد از بهبودی بتوانم به جبهه بازگردم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : محمد یاوری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غلام علی افسر تخریب بود . یک روزغلام همراه یک سرباز برای پاکسازی مین ها به منطقه می روند آنها جلو تر از بقیه حرکت می کنند . منطقه در حال تخریب بودند که ناگهان بر روی مین ها می رود که منجر به مجروح شدن سرباز،و غلام علی نیز به شهادت می رسد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان توجه به تحصیل و علم آموزی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : توجه به تحصيل و علم آموزي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : محمد یاوری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین باری که با غلام علی با هم به مرخصی آمده بودیم . مرا تشویق به ادامه تحصیل کردو گفت : جنگ تمام شده است و کشور باید ساخته شود چون کشور به افرادی امثال شما نیاز دارد . پس پیرو امام باش و قدر امام را بدانید زیرا وجود امام مایه برکت و قدرت نظام ما است .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع : عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راوی : رمضان زارع پور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین باری که برادرم به مرخصی آمده بود رو به من کرد و گفت : من از این زندگی خسته شده ام . چون هر چه ازعمرم می گذرد بیشتر گناه می کنم پس دعا کن هر چه زود شهید شوم تا از این مادیات دنیوی که پوچ و بیهوده می باشد رهایی یابم . بعد از آنکه به جبهه رفت در یک عملیات تخریب به آرزوی دیرینه اش رسید وگفته اش به حقیقت پیوست و به درجه رفیع شهادت نائل رسید .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10720 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%84%DA%A9_%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید احمد ملک نژاد یزدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%84%DA%A9_%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF_%DB%8C%D8%B2%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2021-01-30T06:13:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:	6223965	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	احمد	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	ملک‌نژادیزدی‌	تاریخ شهادت :	1362/01/23&lt;br /&gt;
نام پدر :	غلامحسین‌	مکان شهادت :	ابو قریب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	معاون واحد&lt;br /&gt;
گلزار :	خواجه‌ربیع‌&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از شهادت احمد، یک شب قبل از اذان صبح، ایشان را در خواب دیدم که در مراسم زیارت عاشورا، دربین هیئت سینه زنی در حال عزاداری است. از او سؤال کردم شما که شهید شدی این جا چه کار می کنی؟ گفت: این جا مراسم داریم. از او پرسیدم چه اتفاقی افتاد که شهید شدی؟ نحوه شهادت تو چگونه بود؟ گفت: به محض این که گلوله به من اصابت کرد، من به کربلا رفتم و آن جا کنار قبر ابا عبدالله الحسین (ع) زیارت عاشورا خواندیم و از آن جا به آسمان عروج کردیم. تمام صحنه های کربلا را برایم تعریف کرد و این برایم خیلی جالب بود. وقتی از خواب بیدارشدم از دیگران پرسیدم، از آن هایی که کربلا مشرف شده بودند. چون من خودم به کربلا نرفته بودم. وقتی وصف آن جا را شنیدم متوجه شدم که هرچه احمد از کربلا برایم گفته بود، درست گفته بود. با این که خودش هنوز، یعنی تا قبل از شهادت به کربلا نرفته بود و آن جا را ندیده بود. او درضمن صحبت هایش به من گفت: یک نواری هم پرکرده ام که برایتان می فرستم، که البته من نفهمیدم منظورش کدام نوار بود. شاید به تعبیری همان نوار فیلمی باشد که از مراسم تشییع جنازه ایشان پرکرده ایم و در ادامه فیلم دوستان و همرزمانش و همچنین سرداران قالیباف و شهید چراغچی در وصف اخلاص عمل برادرم و رفتار و خصوصیات اخلاقی ایشان صحبت کرده اند.&lt;br /&gt;
	محبوبیت شهید نزد دیگران&lt;br /&gt;
موضوع	محبوبيت شهيد نزد ديگران&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو ساعت بعد از نماز صبح حرکت کردیم. برادر عامل معاون تیپ ما اکیپ بندی کردند. هدف ما واردکردن نیرو به خط مقوم و آماده کردن خط مقدم برای شروع عملیات بود. ما یک اکیپ هشت نفره بودیم. تمام نیروها از تیپ امام جعفر صادق(ع) بودند. من و احمد با یک جیپ حرکت کردیم. از کانال اول دشمن که گذشتیم به جاده رسیدیم که روبروی دشمن بود. احساس کردیم که جاده آلوده است و خطرناک می باشد. به بچه ها پیشنهاد کردم که دوباره برگردیم توی کانال برویم. در آن جا نقشه را مجدداً بررسی کنیم و راه دیگری را برای رفتن انتخاب کنیم. چون احمد در طرح و برنامه بود، من به او گفتم نقشه را کاملاً بررسی کنید و ببینید آیا جاده دیگری وجود دارد؟ ایشان نگاهی به نقشه کردند و گفتند که جاده ها ی دیگر دور اس. همین جاده از همه نزدیک تر است. ولی صدمتر بالاتر، سمت راست آن جا یک جاده خاکی وجود دارد. به او گفتم: نمی دان چرا دلهره دارم و نگرانم؟ بهتر است از این جاده حرکت نکنیم. احمد خندید و گفت:&amp;quot; اول سوره انا انزلناه را بخوانیم و به یاری خدا حرکت کنیم و خودما را به خط برسانیم.&amp;quot; دیگر برادران هم همین نظر را داشتند. برادرها شروع کردند به خواندن دعا و من هم پشت فرمان نشستم و ماشین رو به بلندی ( سربالایی ) حرکت کرد. احمد سرش را کنار گوش من گرفته بود و نقشه را برایم می خواند و مرا راهنمایی می کرد. یکدفعه احساس کردم یک شیء روشن قرمزرنگ به سمت ما می آید و به ذهنم رسید که موشک است که به سمت ما می آید. فوراً به سمت چپ پیچیدم تا موشک از ماشین ما رد بشود. در همین موقع ماشین از عقب روی مین ضدتانک رفت و منفجر شد. وقتی به هوش آمدم، چیزی از ماشین دیده نمی شد. برادر احمد ملک نژاد کنارم افتاده بود. یک دستش روی سرش و دست دیگرش روی شکمش بود.متوجه شدم هنوز زنده است و لبانش حرکت می کند. دائم تکبیر می گفت و اما زمان (عج) را صدا می زد. گفتم:&amp;quot; احمدجان یک یاحسین بگو و بلند شو. تو حالت خوب است.&amp;quot; تا اولین قدم را به سمت او برداشتم با پشت محکم به زمین خوردم. دیگر پاهایم را نمی توانستم حرکت بدهم. سعی کردم با آرنجم روی زمین خودم را به سمت او بکشانم، مرتب به او می گفتم: احمدجان &amp;quot;یاحسین&amp;quot; بگو و بلند شو! احساس می کردم که صدای مرا می شنود. در همین موقع بود که یکی از برادران امدادگر از کنارم گذشت و با صدای بلند گفت:&amp;quot; یکی از آن ها زنده است. برانکار را بیاورید این جا!&amp;quot; به او گفتم:&amp;quot; احمد را زودتر ببرید او حالش از من وخیم تر است!&amp;quot; برادر امدادگر گفت:&amp;quot; خیالت راحت باشد. ماشین و برانکار زیاد است، هر دو شما را می بریم&amp;quot; و از همان موقع از هم جدا شدیم. در عرض بیست و پنج روز که با احمد آشنا شدم به اندازه بیست و پنج سال آشنایی با او برایم ارزشمند بود. او بعد از نماز قرآن کوچکش را که همیشه در جیب داشت دور می کرد و تندتند می خواند. به خاطر علاقه ای که به رفتارهای عبادی ایشان داشتم، دوست داشتم من هم در چادر ایشان اقامت کنم و آن ها را الگو و سرمشق خود قراردهم. یک روز در بیمارستان وقتی برادر ایشان را دیدم، حال احمد را از ایشان پرسیدم، ایشان گفتند:&amp;quot; احمد شهید شده است.&amp;quot;&lt;br /&gt;
	حج&lt;br /&gt;
موضوع	حج&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست یک سال قبل از شهادت با یکدیگر به حج تمتع مشرف شدیم. خاطرات آن دورن را هیچ گاه فراموش نمی کنم. یک ماه باهم بودیم. تمام اعمال و رفتارش نشان دهنده نزدیکی به خدا بود. شب ها دورتادور کعبه در کنار دیگر زائرین می نشستیم و دعا می خواندیم. احساس می کرم در آستانه شهادت قراردارد. موقع خواندن دعا حال بسیار خوبی داشت و من با دیدن او حال دعا می گرفتم.&lt;br /&gt;
	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی	محمد حسن نظر زاده&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عملیّات والفجر یک در تاریخ 21 / 2 / 62 در ساعت 9 شب با رمز یا ا... یا ا... یا ا... آغاز شد . ما در ساعت اوّلیّه ، خطوط دفاعی دشمن را که در کانال و میدان به عرض 1500 متر بود شکستیم و خودمان را به ارتفاعات 112 و 106 نزدیک کردیم . از طرف دیگر هم گردان الحدید به ارتفاعات 122 رسیدند . اوّل صبح بود که من با چند تن از مسئولین تیپ امام صادق (ع) خودمان را آماده کردیم که با یک جیپ به خطّ مقدّم برسانیم و خط را تثبیت کنیم . وقتی از منطقة پیچ اتگیزه به سمت ارتفاعات 112 در حرکت بودیم به کانال و میدان اوّلیّة دشمن رسیدیم و از آن عبور کردیم . به طرف کانال دوّم دشمن به سرعت پیش می رفتیم که ناگهان متوجّه یک موشک مالیوتکا شدیم که از سمت دشمن به طرف ما می آمد . من که رانندگی ماشین را به عهده داشتم . ماشین را به سرعت از جادّه منحرف کردم که شاید موشک مالیوتکا به ماشین اصابت نکند . لیکن مقدّرات الهی باعث شد که موشک به طور کامل به ماشین اصابت نکند . ماشین ما روی چرخ حرکت می کرد و موشک از مقابل ماشین عبور کرد و به زیر دیفرانسیل ماشین که تقریباً در ماشین است اصابت کرد . در اینجا ماشین حدود چهار متر به سمت آسمان پرتاب شد در این موقع من متوجّه شدم که روی زمین افتادم و کمرم بسیار درد می کند . بلند شدم و دیدم که تکّه های ماشین هریک به طرفی پرتاب می شود . از میان ماشین تکّه های پاره پاره شدة برادرانی را که با من بودند می دیدم که بر زمین می افتاد . این برادران عبارتند بودند از : شهید ملک نژاد معاون طرح عملیّات ، شهید مهدی قرص زر معاون خط و شهید دودمان مسئول تخریب که این سه شهید در آن حادثه با من بودند و تنها بازماندة آن ها من بودم . در این موقع بود که وجود برادران امدادگر را در کنار خود احساس می کردم و این برادران مرا به بیمارستان صحرایی پشت جبهه انتقال دادند .&lt;br /&gt;
	اخلاص عمل&lt;br /&gt;
موضوع	اخلاص عمل&lt;br /&gt;
راوی	سعید رئوف&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید ملک نژاد با تقوا و خلوص بود و نماز شب او را همه برادران به خاطر دارد بشدت از غیبت و دروغ بدش می آمد کسانی که در مقابل او غیبت می کردند و یا تهمت می زدند مورد قهر و غضب او واقع می شوند. این قدر زحمت کش بود که شاید در یک روز تیپ امام رضا (ع) که آن موقع خیلی جابه جایی داشت و زیاد قرارگاه می زد در عرض 2 یا 3 روز چند قرارگاه عرض کرده بود. در عین حال خودش اصرار داشت که تجربه ندارم و جنگی نیستم ولی به هر حال فعالیت و زحمتکشی این برادرمان و عرقریزی که در روزها درر شبها در وقت و بی وقت انجام می داد بوضوح قابل رؤیت بود اجر جهاد هم که شهادت است نصیب این برادرمان که مجاهد فی سبیل الله بود شد.&lt;br /&gt;
	فکاهی شوخ طبعی&lt;br /&gt;
موضوع	فکاهي شوخ طبعي&lt;br /&gt;
راوی	علی رضا امین زادگان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد یک مدتی مسئول مهندسی تیپ بود . فرمانده ی ایشان در آن موقع برادر سعیدی بودند ایشان رفته بودند از خاک ریزی که احمد زده بود بازدید کند . خاکهای خاکریز خیلی نرم بود و پاهایشان درخاک فرورفته بود . حالا نمی دانم به شوخی یا به جدی گفته بود این خاک ریز پله ندارد ؟ بچه ها هم این جمله را دست آویز قرار داده بودند و می گفتند حاج احمد یک خاکریز درست کرده که پله نداشته است . حاج احمد هم به شوخی می گفت : عجب اشتباهای کردم ، خاک ریز ساختم و رویش پله نگذاشتم ایشان در برخورد با دیگران بسیار شوخ طبع و با وقار بودند .&lt;br /&gt;
	ذکر و یاد خدا&lt;br /&gt;
موضوع	ذکر و ياد خدا&lt;br /&gt;
راوی	مسعود شکوهی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار در مسیر مهران به دهلران بود که با احمد با ماشین می رفتیم . وضعیت طوری بود که جاده زیر نظر دشمن بود . مجبور بودیم با سرعت برویم . برایمان امکان نداشت که توقف کنیم و برای نماز وضو بگیریم و نماز بخوانیم . در آن زمان بسیار اتفاق می افتاد که بجای وضو بایستی تیمم می کردیم . من در ماشین کنار احمد روی صندلی دراز کشیده بودم . کم کم خوابم برد . احمد به خاطر اینکه مورد هدف دشمن قرار نگیرد ، خیلی تند رانندگی می کرد و به احتمال زیاد قبل از قضا شدن نماز به مقر می رسیدیم . همینطور درخواب و بیداری و در حال چرت زدن بودم که متوجه شدم ، احمد پشت فرمان درحال رانندگی نماز می خواند . برای سجده سرش را روی فرمان می گذاشت و بر مهری که در دستش داشت سجده می کرد . می خواستم به او بگویم که مگر برای نماز به مقرمان نمی رسیم . اما چیزی نگفتم چون نمی خواستم مزاحم او باشم . شاید او احساس کرده بود که شاید به مقر نرسد و توی راه برایش اتفاقی بیافتد . از آن گذشته وقتی به مقر رسیدیم دوباره نمازش را ادا کرد . احمد هم مثل خیلی از شهدا در مورد عبادت مقید بود .&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	علی رضا امین زادگان&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من یک شب بعد از شهادت ایشان خواب دیدم که وقتی وارد منزلمان شدم ، همسرم به من گفت : فلانی کجا هستی که دوستانت به دیدن شما آمده است و خیلی وقت است که منتظر شما هستند . وارد اتاق که شدم ، دیدم که شهید ملک نژاد و شهید آخوند زاده و شهید مهایی نشسته بودند و یک کاسه ی بزرگ پراز آلبالوهایی که هر کدام به اندازه ی گیلاس بود و هر سه مشغول تناول بودند و من که وارد شدم خودشان را کنار کشیدند و در عالم خواب اینطور به من تفهیم شد که این میوه ها را از بهشت آورده اند و ما هم می توانیم از آن بخوریم . به من تعارف کردند . من هم خودرم یک طعم عجیبی داشت یک عطر و بوی خاصی داشت . هیچ میوه ی زمینی اینطور نبود . گفتم : چرا شما دیگر نمی خورید ، گفتند : ما از اینها خورده ایم حالا نوبت شماست که از اینها بخورید . آنها با صدای بلند به من می خندیدند . گاهی به همدیگر نگاه می کردند و بعد به هم چشمک می زدند . و تبسمی می کردند ، خلاصه با رد و بدل کردن نگاه و خندیدن منظور خودشان را می رساندند شاید به خوردن من می خندیدند یا این که چون خودشان شهید شده بودند و ما مانده بودیم می خندیدند . بعد از این خواب خوشحال بودم از اینکه شاید باب شهادت بر روی ما می خواهد باز شود . اما متاسفانه تا حالا که اینطور نیست . متاسفانه شاید حالا کارهایی می کنیم که شهدا از ما روی گردان شده اند و دیگر با ما رفیق نیستند . فکر می کنم رابطه شان را با ما قطع کرده اند و به احتمال زیاد عیب از من حقیر باشد .&lt;br /&gt;
	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی	مجید مصباحی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در منطقه ی عملیاتی والفجر 1 قرار بود تیپ امام صادق (ع) مرحله ی دوم عملیات را اجرا کنند آقای احمد ملک نژاد ، علی موحدی حسن نظر نژاد در تیپ امام صادق (ع) بودند . اینها قبل از شروع عملیات برای شناسایی منطقه با یک جیپ حرکت کردند برای رسیدن به مقصد باید از یک جاده می گذشتند که در منطقه رباط بود این منطقه را عراقیها تخلیه نکرده بودند و بچه ها نتوانسته بودند آنجا را منهدم کنند . عراقیها آنجا یک پی ام گذاشته بودند و با یک موشک تاو که نیروهای ما ار آن اطلاعی نداشتند و با سرعت در حال عبور بودند مورد اصابت قرار گرفتند سرنشین های ماشین چهارنفر بودند ، آقای ملک نژاد ، آقای غلامعلی دودمان و محسن قرص زر و آقای نظر نژاد که رانندگی می کردند . در ارتفاع 112 در هنگام عبور انفجار رخ می ردهد و ماشین منهدم می گردد . آقای نظر نژاد بعد از این حادثه نقل می کردند : من دیدم یک شی قرمز به سمت ما می آید ماشین را سمت چپ هدایت کردم . پشت ماشین روی مین رفت و منهدم شد و در نتیجه برادر ملک نژاد و آن دو برادر دیگر به شهادت رسیدند من از ناحیه کمر به شدت مجروح گردیدم.&lt;br /&gt;
	نوافل و نماز شب&lt;br /&gt;
موضوع	نوافل و نماز شب&lt;br /&gt;
راوی	مجید مصباحی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید که بچه های تپه ی المحله ی مشهد که آقای احمد ملک نژاد و علی موحدی و هادی سعادتی بودند یک سنگر به نام تپه المحله ساخته بودند که موقع دعا و نماز از آن سنگر استفاده می کردیم . من یک شب آنجا ماندم تا ببینم بچه ها آنجا چه کار می کنند خیلی تلاش کردم که شب را بیدار باشم . آقای ملک نژاد آن شب نماز شب خواندند بیرون سنگر یک فانوس کم نوری جای کفشها گذاشته بودند . به این خاطر که اگر کسی برای آب خوردن یا کار دیگری خواست بیرون بروددیگر بچه ها را لگد نکند . آقای ملک نژاد در حال خواندن قنوت بودند که طولانی هم بود من هم بیرون رفتم وضو گرفتم و به لطف خدا آن شب توفیق خواندن نماز شب را پیدا کردم . آقای ملک نژاد از این کار من خوشحال شد .&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19646 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%AC%D8%A8%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C</id>
		<title>شهید رجبعلی ملانوروزی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%AC%D8%A8%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C"/>
				<updated>2021-01-30T06:11:20Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:	6414806	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	رجبعلی‌	محل تولد :	نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	ملانوروزی‌	تاریخ شهادت :	1364/11/21&lt;br /&gt;
نام پدر :	محمد	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	شهدا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	توجه به امر ازدواج&lt;br /&gt;
موضوع	توجه به امر ازدواج&lt;br /&gt;
راوی	طاهره جعفری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من ازهمان اوایل انقلاب علاقه وافری به شغل مقدس سپاهی داشتم و برای همین می خواستم با یک فرد سپاهی ازدواج کنم و چون فرزند اول خانواده بودم و مادرم خیلی علاقه داشتند که من زودتر ازدواج کنم و هر خواستگاری که می آمد به یک بهانه ای او را رد می کردم تا اینکه همسرم آقای ملا نوروز به خواستگاری من آمد و پدرم چون ایشان را کاملاً می شناخت و ارادت خاصی هم برای ایشان و خانواده اش قائل بود و نیز آنکه ایشان سپاهی هم بودند راضی شدم که با ایشان ازدواج کنم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19621 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%85%D9%84%D8%A7_%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AD%DB%8C</id>
		<title>شهید علیرضا ملا صالحی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%85%D9%84%D8%A7_%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AD%DB%8C"/>
				<updated>2021-01-30T06:06:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6535312	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	علیرضا	محل تولد :	بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	ملاصالحی‌	تاریخ شهادت :	1365/10/20&lt;br /&gt;
نام پدر :	میرزاامین‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	محصل	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	میرزا ملا صالحی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم پس از بازگشت پسرم علیرضا از جبهه در سال 1365 ایشان تصمیم گرفت به طور جدی دنبال درس را بگیرد تا از دیگر دانش آموزان عقب نیفتد. ولی پس از مدتی کاروان یکصد هزار نفری حضرت محمد رسول (ص) آماده رفتن به جبهه گردید، که ایشان هم خود را آماده رفتن به جبهه کرد. که بنده به او گفتم: دیگر به جبهه نرو و درست را ادامه بده که ایشان در جوابم گفت: در حال حاضر مسئله ی جبهه و جنگ از درس خواندن مهمتر است. درس موقعی مفید است که اسلام و کشور اسلامی از گزند دشمنان در امان باشد. هرگونه بود به جبهه اعزام شد و بعد از مدتی خبر شهادت را برایمان آوردند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19617 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%85%D9%84%DA%A9%DB%8C</id>
		<title>شهید حسن ملکی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D9%85%D9%84%DA%A9%DB%8C"/>
				<updated>2021-01-30T06:03:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6223989	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	حسن‌	محل تولد :	بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	ملکی‌	تاریخ شهادت :	1362/12/08&lt;br /&gt;
نام پدر :	علی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	دام‌پزشک	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	وطن دوستی&lt;br /&gt;
موضوع	وطن دوستي&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی که حسن می خواست به جبهه برود وقتی با مخالفت برادرش مواجه شد خیلی قاطع و کوبنده در جواب برادرش گفت:&amp;quot; برادرم تو خود می بینی که کشور ما امروز در حال جنگ است و اگر من وتو و امثال ما به جبهه نرویم پس تکلیف کشورمان چه می شود، چه کسی می خواهد از آن دفاع کند؟ اکنون که پس از سالها، مبارزات ملت ما به نتیجه رسیده و از زیر بار ظلم و ستم استکبار رهایی یافته ایم، نباید بگذاریم که باری دیگر استکبار بر ما سلطه یابد.&amp;quot;&lt;br /&gt;
	خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای ملکی در آن روزهایی که مبارزات مردمی علیه رژیم ستم شاهی به اوج خودش رسیده بود نذر کرد که اگر به زودی زود شاه و حکومت پهلوی سرنگون شود 10 روز روزه بگیرد که با پیروزی انقلاب اسلامی به نذرش عمل کرد و 10 روز، روزه به جا آورد.&lt;br /&gt;
	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع	عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن بعد از گذشت پانزده روز از اتمام دورة خدمت سربازی وارد بسیج شد و به جبهه رفت. روزی که می خواست به جبهه برود به او گفتم: تو که تازه آمده ای پس چرا به این زودی می خواهی بروی. گفت:&amp;quot; تا کنون که در جبهه بودم اجباری بود و ارزشی نداشت حالا که داوطلب هستم ارزش دارد ، بالأخره وطنی گفتن، دینی گفتن، ناموسی گفتن. به هر حال من که رفتم شما هم سعی کنید این فرصت را از دست ندهید و از جنگ، جهاد و شهادت غافل نشوید.&amp;quot;&lt;br /&gt;
	خواب و رویای شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای ملکی در یکی از مرخصی هایش تعریف کرد که:&amp;quot; یک شب قبل از عملیات خواب دیدم که در باغی هستم، گویا باغ متعلق به پسر خاله ام شهید ابراهیم کاظمی بود. نزدیک شهید رفتم، سیبی ازدرخت چید و به من داد. سیب را که خوردم به شهید گفتم: من می خواهم همین جا پیش شما در این باغ بمانم. شهید گفت:&amp;quot; نمی شود، تو باید دوباره به همانجایی که بودی برگردی.&amp;quot; گفتم: چرا ؟ گفت:&amp;quot; آمدن به این باغ تذکره می خواهد، البته ناراحت نباش چون دفعة بعد که بیایی به تو تذکره می دهند آن وقت می توانی برای همیشه در این باغ بمانی.&amp;quot;&lt;br /&gt;
	احساس مسؤلیت&lt;br /&gt;
موضوع	احساس مسؤليت&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از دوستان پدرم برایم نقل کرد که:&amp;quot; چند روزی به عملیات مانده بود. فرمانده نیروها را جمع کرده و مشغول صحبت برای آنها بود. گویا به چند نفر آرپی جی زن نیاز بود چرا که ایشان در پایان صحبتهایش خطاب به نیروها گفت: آیا از بین شما برادران کسی حاضر است که آر پی جی زن باشد؟ بعد از اینکه فرمانده چند دفعه این مطلب را تکرار کرد همگی دیدیم که تنها کسی که اعلام آمادگی کرد پدر تو بود.&amp;quot;&lt;br /&gt;
	خواب و رویای شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن قبل از شهادتش خواب دیده بود که پسر خاله اش، شهید ابراهیم کاظمی به او خبر می دهد که:&amp;quot; می خواهند او را داماد کنند.&amp;quot; وقتی بیدار شده بود می گفت:&amp;quot; من که ازدواج کرده ام پس چرا باز دوباره می خواهم داماد شوم.&amp;quot;&lt;br /&gt;
	دعا وتوسل- انفرادی&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
راوی	&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی دیدم حسن در حالی که رادیو خریده بود به خانه آمد. با تعجب پرسیدم چرا رادیو خریدی؟ خیلی جدی گفت:&amp;quot; اگر یک بار دعای کمیلی که از رادیو پخش می شود را بشنوی خون گریه می کنی و آن وقت دیگر نمی گویی چرا خریده ای.&amp;quot; از آن روز به بعد حسن تمام هفته را منتظر شب جمعه می ماند تا دعای کمیل از رادیو پخش شود و او گوش کند و من ممی توانمن قسم یاد کنم که او هنگام شنیدن دعای پر فیض کمیل خون می گریست.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19655 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%A6%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد حسین ملائی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%A6%DB%8C"/>
				<updated>2021-01-30T06:01:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6313178	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمدحسین‌	محل تولد :	اسفراین&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	ملائی‌	تاریخ شهادت :	1363/12/21&lt;br /&gt;
نام پدر :	علی‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	پاسدار	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	شهدا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	خاطرات ورزشی&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات ورزشي&lt;br /&gt;
راوی	بهروز حقیقی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوست شهیدم ملایی یکی از کشتی گیران منطقه اسفرایی بود قرار بود یکی از کشتی گیران در وزن 53 کیلو گرم برای برگزاری مسابقه به مشهد بفرستیم و دو نفر هم وزن وجود داشتند شهید ملایی و یکی از دوستانش و ما وظیفه داشتیم که نفر برتر را انتخاب کنیم و از آن دو نفر خواستیم که خودشان انتخاب کنند که یکی از آنها با ما بیاید ولی آن دو مماعنت کردند و گفتن خودتان یک نفر مارا انتخاب کنید . ما هم مجبود شدیم مسابقه دوستانه بین آن دو برگزار کنیم شهید ملایی برنده شد ولی با گریه از ما خواست هر دو نفر را اعزام کنیم وقتی اخلاص و صمیمیت شهید را دیدم با مسیول تربیت بدنی رایزنی صورت گرفت و تصمیم از آن شد تا هر دو نفر را به مسابقه اعزام شوند دوستی آن دو ادامه داشت تا در عملیات بدر به فاصله اندکی از هم و درون قایق به شهادت برسند.&lt;br /&gt;
	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی	علی اصغر قلعه نوعی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید شجیعی در یکی از مراسم هفتگی شهید ملایی تعریف میکرد که: قبل از عملیات بدر شهید ملایی فرمانده گردان آموزش قواصی بود. یک روز نزد من آمد و با حالی گرفته گفتند: سید من دلم گرفته خواهش میکنم مرا در یکی از گردانها بگذارید تا در عملیات شرکت کنم من هر چه به آقای فرومندی مراجعه میکنم و التماس میکنم به حرفم گوش نمیکند شما بروید و با فرومندی صحبت کنید تا بگذارد من در عملیات شرکت کنم و گرنه همین طور گردان آموزش را رها میکنم و به خط مقدم با گردان دیگری میروم شهید شیجعی گفت : وقتی این وضعیت را می دیدم خودم را به فرومندی رساندم و با اصرار زیاد توانستم فرومندی را راضی کنم تا اجازه دهد ملایی به خط مقدم بیاید بالاخره شهید ملایی را به عنوان جانشین خودم در عملیات بدر سازماندهی کردیم و چون خیلی صمیمی بودیم در یک قایق نشتیم و برای عملیات به راه افتادیم و در بین راه در کمین عراقیها گرفتار شدیم بعد از دفاع جانانه ای تیر به سینه شهید ملایی اصابت می کند و رو به من کرد گفت :فلانی من دراز می کشم تا خون به قلبم برسد تا به خود آمدم دیدم در حالی که دستش روی سینه اش هست به شهادت رسید . او را بوسیدم و عهد بستم ساله دیگر همین موقع به او ملحق شوم و همین گونه ام شد و شهید شجیعی در سال بعد در عملیات والفجر به شهادت رسید . یادشان گرامی باد.&lt;br /&gt;
	خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع	خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
راوی	علی اصغر قلعه نوعی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من به همراه شهید محمد محسن ملایی در یک مکانی مشغول کار بودیم صاحب کار ما ار افرادی بودند که عقیده خارج از انقلاب را داشتند ولی شهید همیشه طوری با آنها برخورد می کرد که آنها متوجه شدند که عقیده و فکرشان منحرف بر خلاف اسلام است. انقلاب در آستانه پیروزی قرار گرفت بود ولی صاحبکار ما حاضر نبود عکس شاه ملعون را از بالای سرش بردارد. روزی شهید با شجاعت تمام در حضور صاحبکار عکس شاه و فرح را از دیوار کند و به زمین کوبید صاحبکار بخواطر این کار شهید او را تنبه کرد و گفت تو را از کار برکنار خواهم کرد ولی شهید با شدت زیاد گفت: من جدا میگویم شما جرات این کار را ندارید من چندین سال هست اینجا کار میکنم ضمنا این ملعون از مملکت فرار کرده هنوز نمی خواهید باور کنید که انقلاب رو به پیروزی نهایی است صاحبکار وقتی دید حرف شهید منطقی است ساکت شد و شهید از همان کارگاه. راهی جبهه شد و صاحبکارش هم حقوق او را پرداخت می نمود و به شجاعت و شهادت شهید احسنت می گفت و به او و انقلاب ایمان آورد. رفتار و کردار شهید باعث شده بود که فرزندان صاحبکار او را برادر صدا می کردند.&lt;br /&gt;
اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
موضوع	اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
راوی	علی اصغر قلعه نوعی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
113. شهید گرانقدر در سال 59 در گارد شاهنشاهی بعنوان سرباز مشغول انجام وظیفه بود. بصورت مخفیانه اعلامیه های حضرت امام خمینی ( ره ) ا مطالعه می کردند و به محض فرمان امام مبنی بر فرار سربازان از پادگانها ایشان فرار کردند و به اسفراین می آیند، نزدیک منبع آب که جنب منزل ما است می رسند فریاد می زنند، &amp;quot; الله اکبر، خمینی رهبر&amp;quot; آن هم در موقعی که در اسفراین انقلاب جا نیفتاده بود و می گفت: &amp;quot; که مردم اسفراین خواب هستند. &amp;quot; و بعد هم که انقلاب شد از همان ابتدا در جهاد سازندگی و در امرمدرسه سازی فعالیت می کردند، و به محض شروع جنگ به جبهه رفتند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19602 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%84%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد ملتانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D9%84%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2021-01-30T05:59:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:	6618590	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	محمد	محل تولد :	قاین&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	ملتانی‌	تاریخ شهادت :	1366/05/28&lt;br /&gt;
نام پدر :	علی‌	مکان شهادت :	مرزافغانستان‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	سایر&lt;br /&gt;
گلزار :	&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	توصیه های شهید&lt;br /&gt;
موضوع	توصيه هاي شهيد&lt;br /&gt;
راوی	مریم ملتانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم یک روز با پدرم در خانه تنها بودیم مادرم نیز به منزل پدرش رفته بودم همان روز پدرم مریض بود ایشان رو به ما کرد وگفت: قدر مادرتان را بدانید ببینید امشب که مادرتان نیست منزل چقدر تاریک و صوت و کور است.&lt;br /&gt;
	محبت و مهربانی&lt;br /&gt;
موضوع	محبت و مهرباني&lt;br /&gt;
راوی	علیرضا ملتانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم یک روز پدرم برایم موتوری خرید با اینکه تازه رسیده بود و خیلی هم خسته بود تا نیمه های شب با من بازی کرد و نحوه ی موتور سواری را آموزش داد پدرم خیلی خوشحال بود از اینکه من توانسته بودم سوار موتور شوم و آن را راه ببرم.&lt;br /&gt;
	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی	طاهره ملتانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد در تاریخ 1366/5/28 در منطقه ی تپه ی نا مهر بر اثر اصابت تیر به سینه و ساق پایش و یک تیر نیز به گلویش به شهادت رسید. این قصه توسط پاسگاه روستای خودمان به دایی شهید خبر دادند، هنگامی که این موضوع را فهمیدم خدا را شکر کردم که بالاخره همسرم به آرزویش رسیده است.&lt;br /&gt;
	وفای به عهد&lt;br /&gt;
موضوع	وفاي به عهد&lt;br /&gt;
راوی	طاهره ملتانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد به من قول داده که مرا به مشهد ببرد برای زیارت امام رضا(ع) قبل از اینکه می خواست به جبهه برود یک روز به من گفت: حاضر شوید می خواهیم با هم به مشهد برویم گفتم: نمی خواهد ایشان در جوابم گفت: حال که وضعیت مالی و اقتصادی ما کمی خوب شده است وقتش شده که من به قول خود عمل کنم. خلاصه بعد از یک روز با ایشان به مشهد رفتیم حرم مطهر امام رضا(ع) و امام زاده ها را زیارت کردیم و به پارک ها برای تفریح رفتیم و عکس برداشتیم. بعد از 10 روز به قائن برگشتیم. محمد به من گفت: من چون به شما قول داده بودم وفای به عهد کردم. این یک خاطره ی به یاد ماندنی بود که از همسرم به یاد دارم.&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	طاهره ملتانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب محمد را در خواب دیدم با یکدیگر احوالپرسی کردیم. من پرسیدم محمد به کجا می روی؟ ایشان گفت: به کلاس های آموزش نظامی گفتم: سر پیری و معرکه گیری او گفت: اینقدر حقوق کفاف ما را نمی کند باید حقوق ما کمی بیشتر شود تا خرج خانواده را تأمین کند، راستی به شما تبریک می گویم. پرسیدم چرا؟ محمد گفت: چون درجه ی بالاتری برای من آمده است به ایشان گفتم: پس باید شیرینی بدهی و از خواب بیدار شدم. بعد از چند روز برای دریافت حقوق به بانک مراجعه کردم دیدم مقداری به حقوق اضافه شده است. آنجا متوجه شدم که شهدا همیشه و همه جا زنده هستند و از همه چیز آگاه می باشند.&lt;br /&gt;
	خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع	خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی	طاهره ملتانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم مدتی بود مریض احوال بودم و زیاد نمی توانستم به وضع بچه ها رسیدگی کنم. در همین ایام یک شب آقا محمد به خوابم آمد و گفت: چرا برای بچه ها غذا درست نمی کنی به ایشان گفتم: مریض هستم سه مرتبه پیش دکتر رفتم ام ولی هنوز خوب نشده ام بعد از شنیدن این موضوع آقا محمد شیشه ای شربت به من داد و گفت: یک قاشق از این شربت بخور و از آن شربت نوشیدم ایشان به من سفارش کرد جان تو و جان بچه ها و از خوابم بیرون رفت. صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که دیگر مریض نیستم و حالم خوب شده است.&lt;br /&gt;
	زندگی مشترک&lt;br /&gt;
موضوع	زندگي مشترک&lt;br /&gt;
راوی	مریم ملتانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم زمانیکه پدرم می خواست به جبهه برود، مادرم ایشان را از زیر آینه و قرآن رد کرد. در آن زمان برادرم خیلی اشک می ریخت مادرم به پدرم گفت: علیرضا را با خود ببر اما ایشان گفت: اگر خودم به شهادت برسم مسئله ای نیست اما علیرضا بسیار کوچک است و شهادت برای او زود است بعد صورت همه را بوسید و خدا حافظی کرد. وقتی پدرم رفت برادر سه ساله ام سرش را به زمین می زد چون پدر را خیلی دوست داشت.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19632 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D9%84%DA%A9%DB%8C_%DB%B1</id>
		<title>شهید علی ملکی ۱</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D9%84%DA%A9%DB%8C_%DB%B1"/>
				<updated>2021-01-30T05:57:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:	6012790	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	علی‌	محل تولد :	سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	ملکی‌	تاریخ شهادت :	1360/12/16&lt;br /&gt;
نام پدر :	امان‌اله‌	مکان شهادت :	&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :	دانش آموز	یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	بهشت‌شهدا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
اولین اعزام&lt;br /&gt;
موضوع	اولين اعزام&lt;br /&gt;
راوی	امان الله ملکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روزصبح که بسیج رفتم یک فرم برای اعزام به جبهه گرفتم تا به جبهه بروم وقتی به خانه رسیدم به خاطراینکه سواد درستی نداشتم فرم را روی طاقچه گذاشتم و منتظرشدم تا علی بیاید وآن را پرکند وقتی علی آمد زرنگی کرد و فرم را به نام خودش نوشت و به من داد تا امضا کنم بعد ازاینکه امضا کردم گفت: حالا من می توانم به جبهه بروم چون شما رضایت داده اید آن موقع متوجه شدم که او اسم خودش را نوشته است. بعد از ده روز از آن ماجرا به منطقه اعزام شد و طولی نکشید که خبرشهادتش را برای ما آوردند.&lt;br /&gt;
	وطن دوستی&lt;br /&gt;
موضوع	وطن دوستي&lt;br /&gt;
راوی	ربابه وفایی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی روز قبل ازاعزام شیرینی تهیه کرده بود وبه خانه آمد شیرینی را تعارف کرد وگفت بخورید این شیرینی شهادت من است وبرای خواهرانش کادو خریده بود. به اوگفتم: شما هنوز نرفته برمی گردی وآنجا جای این حرفها نیست که می زنید. حرف من درست درآمد وهنوز مدتی ازرفتن ایشان نگذشته بود که جنازه اش را برای ما آوردند.&lt;br /&gt;
	وطن دوستی&lt;br /&gt;
موضوع	وطن دوستي&lt;br /&gt;
راوی	امان الله ملکی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علی به خاطراینکه یک مدت کوتاهی در گروههای ضد انقلاب شرکت می کرد خیلی ها بازگشتن او را به آغوش حزب ا... باور نمی کردند تا اینکه خواست به جبهه برود خواهرش به او می گفت چه شده شما که می گفتید اینها به خاطر دفاع از وطن نمی روند و به خاطر منظور دیگری به جبهه می روند حالا خودت می خواهی بروی؟ گفت: من در آن زمان اشتباه می کردم حالا می خواهم به جبهه بروم و از هر رزمنده ای که دیدم عذر خواهی کنم و اگر به درجه شهادت رسیدم ازشهیدان نیز عذر خواهی و حلالیت می طلبم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19652 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%86%D8%B9%DB%8C%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید مهدی نعیمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%86%D8%B9%DB%8C%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2021-01-27T20:17:09Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;مشخصات&lt;br /&gt;
کد شهید: 0995446 تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
نام : مهدی محل تولد : طبس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : نعیمی تاریخ شهادت : 9609/91/12&lt;br /&gt;
نام پدر : حسین مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیالت : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدامسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
گلزار : شهدا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
عنوان خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع خواب و رویاي دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
راوی انصاری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
قبل از شهادتش در خواب دیدم که او باغی بود ،وآن جا را به من نشان داد .وگفت: مادر این باغ متعلق به من است . در این&lt;br /&gt;
هنگام از خواب پریدم .و چند روزی نگذشت که خبر شهادت او را آوردند .&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=21012 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید علی رضا نوده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%86%D9%88%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2021-01-27T20:15:06Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;مشخصات&lt;br /&gt;
کد شهید: 2260666 تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
نام : علیرضا محل تولد : سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : نوده تاریخ شهادت : 6622/06/06&lt;br /&gt;
نام پدر : حسن مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیالت : نامشخص منطمه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل : یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدامسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
عنوان عشك شهادت&lt;br /&gt;
موضوع عشك شهادت&lt;br /&gt;
راوی گوهرشاد نودهی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
علیرضا را آخرین باری که دیدم گویا خواب دیده بود که شهید می شود ، ولی خوابش را برایم تعریف نکرد و فمط گفت : من می&lt;br /&gt;
روم و شهید می شوم .&lt;br /&gt;
عنوان خبر شهادت&lt;br /&gt;
موضوع خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی گوهرشاد نودهی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
شبی خواب دیدم که امام خمینی به خانه ما آمده است . به محض ورود به خانه آمدوکنارم نشست و سه بار دست به پشت من زد&lt;br /&gt;
و گفت : دخترم صبر کن ، دخترم صبر کن. در همین لحظه از خواب بیدار شدم . فردای آن شب پدر علی رضا آمد و گفت :&lt;br /&gt;
لباس مشکی ندارید بپوشید ؟ گفتم : لباس مشکی برای چی ؟ گفت : علیرضا شهید شده است . من گفتم: از این خبر ناراحت نیستم&lt;br /&gt;
بلکه خوشحال هم هستم . چون دیشب خواب دیدم که امام مرا توصیه به صبر می کرد ، گویی به من الهام شده بود که این اتفاق&lt;br /&gt;
خواهد افتاد .&lt;br /&gt;
عنوان لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی عبدهللا نودهی رحیمی خواه&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
نحوه شهادت علیرضا به این صورت بود که آتش سنگینی بین ایرانی ها و عرالی ها در گرفت ، فرمانده ما گفت : به داخل&lt;br /&gt;
سنگر بروید که مورد اصابت ترکش لرار نگیرید . در این لحظه دیدم که یک گلوله خمپاره 20 جلو علیرضا افتادو ترکش آن به&lt;br /&gt;
ایشان اصابت کرد و شهید شد .&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=21143 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%B6%D9%84_%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%A6%DB%8C_%DB%8C%D8%AD%DB%8C%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید ابوالفضل نوائی یحیی زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%B6%D9%84_%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%A6%DB%8C_%DB%8C%D8%AD%DB%8C%DB%8C_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2021-01-27T20:13:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;مشخصات&lt;br /&gt;
کد شهید: 1863006 تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
نام : ابوالفضل محل تولد : مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : نوائی یحیی زاده تاریخ شهادت : 6318/66/33&lt;br /&gt;
نام پدر : عباس مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیالت : نامشخص منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدامسئولیت : رزمنده&lt;br /&gt;
گلزار : بهشترضا&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
بسمه تعالي بعد ازاسالم بر رهبر انقالب اسالمي امام امت حضرت آیه ا..... خمیني سالمتي ایشان را از خداي تبارک وتعالي&lt;br /&gt;
مسئلت دارم وضیعت نامه خود را مي نویسم سالم وبه پدر ومادر و سالم به تمامي ملت ایران من باخون خود مي جنگم جاي&lt;br /&gt;
صدام وصدامیان اینجاست ویا صدام راسرنگون مي کنم و یا شهید مي شوم من مي روم سوسنگرد جاي آقاي مثنمني که خدا&lt;br /&gt;
نگهدارش باد ملت ایران من سیزده سال دارم وخیلي خوشحالم که مي خواهم بروم مرز کشور من خودم مي روم چون کسي مرا&lt;br /&gt;
نمي برد به من مي گویند سن شما کم است ولي مگر خون من از آن پسر سیرده ساله قرمز تر است کشوري اینچنین کودکي&lt;br /&gt;
داشته باشد اسالم پیروز است واي ملت ایران فقط دعا کنید که امام زمان ما بیایند تا همه این کارها درست شود وگرنه ما هیچ&lt;br /&gt;
هستیم و سالمتي امام خمیني را خواستارم وسالم به پدر و مادرم ، خداحافظ همگي .&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=21106 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید ناصر روشن روان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2021-01-27T20:11:48Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:6211780&lt;br /&gt;
نام :ناصر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :روشن‌روان‌&lt;br /&gt;
نام پدر :علی‌اصغر&lt;br /&gt;
محل تولد :مشهد&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1362/05/۰۵&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :دانش آموز&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده&lt;br /&gt;
‌گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنام خدا وبا سلام به رهبر کبير انقلام امام خميني چيزي که بر هر فرد مسلمان واجب است بنويسد وصيتنامه است من وصيتنامه خود را به اين صورت مي نويسم در مرحله اول هر چه پول دارم مقداري از آن را براي مستضعفين و مقداري از آن را به صندوقهاي جبهه بريزيد و در صورت تمام شدن جنگ براي بازسازي منطقه هاي جنگ زده بريزيد ودر غير اينصورت در خانه مورد استفاد ه قرار دهيد هر چه به من ارث رسيده اگر امکان دارد بفروشيد وپول آن را به جبهه بريزيد ودر غير اينصورت يا به مستضعف بدهيد وبا هر طور که صلاح است خودتان عمل کنيد چرخ من را به انجمن برده و تا در انجمن مورد استفاده قرار گيرد ويا بفروشيد و پولش را به انجمن بدهيد لباسهاي نظامي من که در خانه است به انجمن برده تا در آنجا مورد استفاده قرار گيرد ولباسهاي ديگر را به مستضعفين بدهيد اگر من شهيد شدم عين شهداي ديگر در بهشت رضا خاک کنيد واگر معمولي از دنيا رفتم در کنار يک شهيد دفن نماييد شايد آن شهيد مرا در روز قيامت عفوکند اگر راديوي من را در خانه دادند به يک نفر بدهيد که به جبهه مي رود وبه او بگوييد که آن را در سنگر ها بگذارند واگر هم که جنگ تمام شده بود آن را به يکي از مستضعفين بدهيد چيزهايي که من به عنوان يادگاري نگه داشته ام دور نريزيد بلکه از طرف من به عنوان يادگاري براي خودتان نگه داريد اگر کسي در خانه آمد که من ا زفلاني طلب دارم ويا چيزي مي خواهم به او بدهيد منظور از فلاني خودم هستم به پيروزي حق عليه باطل ويا آرزوي موفقيت براي شما 16/8/61 جمهوري اسلامي درضمن من به اندازه يک سال نماز قضا دارم يا خودتان بگيريد يا از همان پولها ي من يک نفر بدهيد تا بگيرد وده روزهم روزه قرض دارم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10597 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید علی رضا لاری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2021-01-27T20:09:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6531986&lt;br /&gt;
نام :علیرضا محل تولد :بردسکن نام خانوادگی :لاری &lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1365/10/05نام پدر :محمد &lt;br /&gt;
تصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.نوع عضویت :سایر شهدا &lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده&lt;br /&gt;
گلزار :بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
۱:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عموان:&lt;br /&gt;
خواب و رویای شهید&lt;br /&gt;
موضوع:خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید علی رضا لاری گوینده:فاطمه محمدی ثانی آخرین دفعه ای که فرزند عزیزم علیرضا عازم جبهه بود گفت مادر خواب خوبی دیده ام که تا کنون به هیچ کس نگفته ام حتی پدرم اما شما گوش کنید می خواهم به شما بگویم:چند شب جلوتر خواب دیدم آقا امام زمان (عج) به من فرمودند آقای علیرضا لاری من دارم جایی می روم که تو همیشه آرزویش را داشتی پشت سر من حرکت کن و بیا چشمهایم را بستم وپشت سر امام به راه افتادم دیگر چشمهایم هیج را نمی دید چشمهایم کور شده و هر کار می‌کنمـ چشمهایم را باز کنم ولی نمی شد و خلاصه عازم جبهه شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۲:&lt;br /&gt;
موضوع:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب و روياي ديگران در مورد شهادت&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره:&lt;br /&gt;
شهید علی رضا لاری گوینده:فاطمه محمدی ثانی آخرین دفعه ای که فرزند عزیزم علیرضا عازم جبهه بود گفت مادر خواب خوبی دیده ام که تا کنون به هیچ کس نگفته ام حتی پدرم اما شما گوش کنید می خواهم به شما بگویم:چند شب جلوتر خواب دیدم آقا امام زمان (عج) به من فرمودند آقای علیرضا لاری من دارم جایی می روم که تو همیشه آرزویش را داشتی پشت سر من حرکت کن و بیا چشمهایم را بستم وپشت سر امام به راه افتادم دیگر چشمهایم هیج را نمی دید چشمهایم کور شده و هر کار می‌کنمـ چشمهایم را باز کنم ولی نمی شد و خلاصه عازم جبهه شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۳:&lt;br /&gt;
موضوع:تشییع جنازه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همزمان با پیروزی انقلاب و شروع جنگ تحمیلی معاون مدرسه راهنمایی علیرضا میانه خو بی باانقلابیون نداشت یکروز تشیع جنازه یکی از همکلاسیهایش علیرضا رفته بو د به معا ون مدرسه اشمیگو ید که امروز تشیع جنازه شهید و اعظ یکی ازهمکلاسیهایمان است می خو اهم بر و یم تشیع جنازه بعد معا ون مدرسه میگو ید ما مو ظف به درس خو اند ن هستیم تشیع جنازه کار ما نیست ـ علیرضا می گوید ما درس نداریم معلم کلاسهم نیا مده او هم میکو ید ورزش کنید امّاحق تشیع جنازه رفتن ندارید بعد فر زندم علیرضا تکبیر گو یان مد رسه را ترک می کند بعدأ او را چون رهبریبقیهرا هم به عهده داشته به جرم اخلال گری اخراج کردند و لی با پیگیری های مداو م و جدی که داشت باعث شد معا ون مدرسه اش عو ض و خو دش نیز مجددبه مدرسه و ادامه تحصیل بر گشت و پساز گدشت مد تی راهی جبهه های حق علیه باطل و جهادی سبیل الّله شد رو حش شاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18083 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%E2%80%8C_%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%88</id>
		<title>شهید علی اصغر روشن‌ زهرالو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%E2%80%8C_%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%88"/>
				<updated>2021-01-27T20:08:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6006232&lt;br /&gt;
نام :علی‌اصغر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :روشن‌زهرالو&lt;br /&gt;
نام پدر :علی‌محمد&lt;br /&gt;
محل تولد :مشهد&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1360/12/۰۷&lt;br /&gt;
مکان شهادت :تنگه چزابه&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده&lt;br /&gt;
‌گلزار :بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان عشق به جهادموضوع عشق به جهاد راوی متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;quot;در مراکز آموزشهاى تخصصى طبق بخشنامه‏ها و دستور فرمانده‏هاى پادگان مربیان تخصصى را به جبهه اعزام نمى‏کردند. در سال 60 بعد از عملیات خرابه که هنوز ادامه داشت به دستور فرمانده سپاه وقت و همچنین فشار بیش از حد مربى‏ها جهت اعزام به جبهه قرار شد تعدادى از برادران طبق قرعه‏کشى به جبهه اعزام شوند. خوب قرعه‏کشى در میان مربیان انجام گرفت ولى اسم آقاى على روشن درنیامد ایشان وقتى فهمید که اسمش درنیامده است و اعزام نخواهد شد پیش یکى از دوستانش که اسمش جهت اعزام درآمده بود رفت و با صحبت زیاد توانست دوستش را راضى کند. با گریه و با صحبت با مسئول پادگان توانست موفق شود اجازه اعزام را بگیرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10601 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85</id>
		<title>شهید ابراهیم روشناوندی‌ مقدم</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C_%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85"/>
				<updated>2021-01-27T20:06:15Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6211766&lt;br /&gt;
نام :ابراهیم‌&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :روشناوندی‌مقدم&lt;br /&gt;
نام پدر :اسداله&lt;br /&gt;
‌ محل تولد :گناباد&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1362/08/۲۸&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی شادک ارجمند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با آخری که ابراهیم روشناوندی مقدم می خواست به جبهه برود ایشان را در شهر تایباد ملاقات کردم از ایشان پرسیدم ابراهیم کجا می روی؟ گفت: به جبهه می روم گفتم چیزی از تربیت معلمت نمانده است درست را تمام کن بعد برو. ایشان در جوابم گفت جبهه مقدم تر است بر مسائل دیگر اگر الان بروم جبهه وظیفه دینیم را ادا کرده ام و اگر هم برگردم تربیت معلمم را تمام کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
موضوع آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی ماه سلطان روشناوندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یکی از روزها که برادرم ابراهیم به دانشگاه می رفت گفت: از طرف دانشگاه به جبهه خواهم رفت و می دانم که شهید خواهم شد اگر بر نگشتم حلالم کنید ولی ما حرف های او را جدی نگرفتیم و بعد از چند روز از طریق دوستانشان فهمیدم که به جبهه رفته است و حدود 19 روز بیشتر از رفتنش به جبهه نگذشته بود که در عملیاتی شرکت کرده و به شهادت رسیده بود حدود 10 سال مفقودالاثر بود تا این که جنازه اش را آوردند و تشییع کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی ماه سلطان روشناوندی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم یک شب قبل از شهادت برادرم ابراهیم در خواب دیدم که همگی اهل خانواده به اتفاق برادرم ابراهیم داریم به سمت کوه مقداری که رفتیم دیدم برادرم ابراهیم از ما جدا شد و به سویی دیگر رفت فردای آن شب با ما اطلاع دادند به دیار حق شتافته و شهید شده است خوابم تعبیر شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی زهرا قدیمی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز داشتم تلویزیون نگاه می کردم که برنامه اش مصاحبه با همسر شهیدی بود که این خاطره را نقل می کرد می گفت: خواب دیدم که تمام دندانهایم ریخته است بدون اینکه خونی بریزد صبح که بیدار شدم اطلاع پیدا کردم که همسرم شهید شده است من هم همان شب دقیقاً همین خواب را دیدم که دندانهایم ریخته است و فهمیدم که همسرم شهید شده است و این چنین نیز شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10609 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%A6%DB%8C</id>
		<title>شهید غلام حسن روشنائی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%A6%DB%8C"/>
				<updated>2021-01-27T20:04:25Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6517731&lt;br /&gt;
نام :غلامحسن&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :روشنائی&lt;br /&gt;
نام پدر :موسی‌الرضا&lt;br /&gt;
‌محل تولد :قوچان&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1365/11/۰۵&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان اولین اعزام&lt;br /&gt;
موضوع اولين اعزام&lt;br /&gt;
راوی ن. م روشنایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ اعزام به جبهه های حق علیه باطل 65/4/15 بود از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قوچان منطقه جنگی ایلام اعزام شدیم ابتدا جهت فراگیری فنون آموزش نظامی مدت 45 روز دز پادگان ایلام مشغول فراگیری آموزش رزمی شدیم. در این مدت 45 روز آموزش شهید غلامحسین در کلیه زمینه ها بسیار فعال بود به خصوص درباره فراگیری قرآن و اعتقاد زیادی به نماز اول وقت داشت تا اینکه آموزش به پایان رسید و ما را به میدان تیر بردند در میدان تیر موفق به کسب مقام اول تیراندازی شد تمام این موفقیت ها حاکی از پشت کار شهید بزرگوار بود و تا اینکه یک روز به ما گفتند آماده شوید و ما را سوار اتوبوس کردند و بردند اهواز در آنجا ما را تقسیم کردند که ما باهم در قسمت ادوات و قسمت توپ 106 درست یک هفته آموزش توپ 106 را با موفقیت به پایان رساندیم یک روز ما را در جلوی میدان صبحگاه جمع کردند و در امتحانات شهید بزرگوار و بنده هر دو به عنوان سؤال قبضه انتخاب شدیم برای خط مقدم چند نفر داوطلب می خواستند که من و شهید بزرگوار اعلام آمادگی کردیم. ولی چون فامیل من و شهید یکی بود برادری که می خواست ما را انتخاب کند پرسید شما برادرید گفتیم خیر ما پسر عمو هستیم بنابراین اجازه ندادند هر دو به خط برویم و با توافق خودمان من آماده شدم و به جزیره مجنون (به مدت ده روز) رفتم. پس از ده روز به اهواز برگشتم اما شهید غلامحسین نبود پرسیدم پسر عمویم کجاست گفتند رفته به غرب کشور که در عملیات کربلای دو به فرماندهی شهید گرانمایه کاوه شرکت کند. یکی دو روز به مرخصی آمدم ولی نگران بودم که چرا تنها آمدم ولی چاره ای نبود و چند روز بعد از من به مرخصی آمد. من پرسیدم کجا رفته بودی گفت ما را به غرب کشور بردند ولی حیف که به عملیات نرسیدم. مرخصی که تمام شد دوباره به ایلام برگشتیم و دوباره تقسیم مجدد شدیم خوشبختانه باهم در یک گردان سازماندهی شدیم شهید بزرگوار گروهان دو بود و من گروهان یک ایشان به عنوان مسئول دسته مشغول خدمت شد و سرانجام از ایلام ما را به اهواز بردند بعد از چند روز عملیات کربلای چهار شروع شد و ما را به منطقه عملیاتی بردند ولی موفق به شرکت در عملیات نشدیم و بنابراین ما را برگرداندند به پادگان. ایشان با کارائی که داشتند به عنوان معاون گروهان معرفی شدند بعد از چند روز عملیات کربلای 5 شروع شد و ما را حرکت دادند به خرمشهر که یکی دو روز آنجا بودیم که یک روز چند نفر از مسئولان گردان رفتند بازدید از خط که در بین اینها شهید بزرگوار نیز حضور داشت. تا اینکه از خط برگشته پرسیدم چه خبر از عملیات گفتند خیلی خوب بود روحیه بالای بچه ها داشتند دم دمای غروب بود که باهم مشغول صحبت بودیم ولی انگاری غروب آخرش بود و سرانجام اذان مغرب را گفتند و باهم به نماز رفتیم و از هم خداحافظی کردیم و ما را بعد از نماز بردند به خط صبح شد که به ما دستور عقب نشینی دادند آمدم پشت خاکریز برای دیدن شهید غلامحسین در بین برادران و دیگر هم سنگران نبود پرسیدم که روشنایی کجاست گفتند زخمی شد. فرستادنش عقب خط. یکی دو روز بعد ما را به پادگان اهواز بردند تا به مرخصی بفرستند پرسیدم که پسرعمویم کجاست. گفتند شهید شده است من خیلی ناراحت برگشتم به چادر و ساک شهید بزرگوار را از تعاون گرفتم و آمدم به مرخصی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی حبیب جعفرزاده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم بار آخری که همسرم غلامحسین روشنایی می خواست به جبهه برود مقداری نان روغنی برای ایشان پختم تا همراه خود به جبهه ببرد. در کنار تنور بودم و در حال نان پختن که ایشان نزدیک من آمد و گفت: سکینه جان الان هنگام اذان مغرب است. بیا نمازت را بخوان بعد برو نان پخته کن. من هم نان پختن را تعطیل کردم و با هم به خانه رفتیم. چایی درست کردم و باهم نشستیم و شروع کردیم به صحبت کردن. ایشان آهی از ته دلشان کشید و گفت، در این نوبت که به جبهه بروم دیگر بر نمی گردم. و اگر لیاقت داشته باشم به درجه ی رفیع شهادت نائل خواهم آمد از شما می خواهم سرپرست بچه ها باشید و از آنها مراقبت کنید. در ادامه به من گفت: شما الان حامله هستید اگر فارغ شودی و بچه ام دختر بود نامش را زهرا بگذار ولی اگر پسر بود هر اسمی خودت دوست داری انتخاب کن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10607 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید سعید روشن روان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2021-01-27T20:02:49Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6517719&lt;br /&gt;
نام :سعید&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :روشن‌روان&lt;br /&gt;
نام پدر :علی‌اصغر&lt;br /&gt;
محل تولد :مشهد&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1365/01/۱۱&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :دانش آموز&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده&lt;br /&gt;
‌گلزار :بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم رب الشهدا والصديقين (اشهدان لا اله الا وحده لا شريک له و اشهد ان محمداً عبده و رسوله) هيچ قطره اي در مقياس حقيقت در نزد خدا از قطره خوني که ريخته شود بهتر نيست و من مي خواهم با اين قطره خون به معشوقم برسم. شکر خداي را که توفيق يافتم در راه مبارزه حق عليه باطل شرکت کنم و آنچه را که دارم در طبق اخلاص نهاده تقديم ايزد منان کنم. و آنچه را که حسين (ع) و يارانش و تمام رزمندگان صدر اسلام پروانه وار دور آن مي گشتند من هم آنرا باز يابم که او شهادت است من هم الآن به سوي سنگر خالي هم رزمم به سوي لانه باصفاي جبهه جنگ پرواز مي کنم که دشمن بداند هيچ موقع سنگر خالي نمي ماند و اما بايد از رهبرم، امامم، حجت عصرم خميني بت شکن قدرداني کنم که مرا از سياهچالهاي زندگي و گردابهاي روزگار که مرا به سوي پرتگاه روانه داشت نجات داده و هادي و راهنمايم شد و تو اي همرزمم و دوستم خود بهتر مي داني که اين انقلاب به چه نحوه اي به پيروزي رسيد با کشته شدن علي اکبرها، علي اصغرها و حبيب بن مظاهرهاو ... نکند خداي نکرده بي تفاوت بنشيني و دنيا را بر آخرت ترجيح بدهي و شما اي دانش آموزان اميدوارم با تقوي و پرهيزکار باشيد دنيا را هدف خويش قرار ندهيد و در تحصيل ثروت دنيا در تلاش نباشيد و براي از دست دادن ثروت و مقام دنيا اندوهگين نشويد. همواره طالب حق باشيد و حق را بگوييد. با يتيمان دلسوز و مهربان باشيد و در اجراي دستورهاي الهي استوار باشيد و شما اي مادرم نکند از مرگم بي‌تابي کنيد و تا آخر عمر خودتان را در آتش ناراحتي بسوزانيد و شما اي پدرم وصي من شما هستيد و دوست دارم از مرگ من ناراحت نشويد بلکه خوشحال هم باشيد که در راههاي ديگر کشته نشدم و حضرت رسول اکرم (ص) فرمودند : در برابر هر عمل نيکي عمل برتر و بالاتري نيز هست مگر شهادت در راه خدا که از هر عملي بالاتر و برتر و ارزشمندتر است و هيچ عملي بهتر از آن وجود ندارد. اي خانواده عزيزم و بخصوص شما اي مادرم اميدوارم از من راضي باشيد و مرا حلال کنيد. اگر جنازه اي داشتم غير از خواجه ربيع هر جاي ديگر که صلاح بود مرا به خاک بسپاريد و دوست دارم از پولهايم يک سوم را در راه مستضعفين خرج کنيد و بقيه چيزها را به عهده خودتان مي گذارم. «از دعا براي امام و رزمندگان فراموش نکنيد».&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10598 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86</id>
		<title>شهید حسین روشن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86"/>
				<updated>2021-01-27T20:00:48Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6306581&lt;br /&gt;
نام :حسین‌&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :روشن‌&lt;br /&gt;
نام پدر :غلامرضا&lt;br /&gt;
محل تولد :گناباد&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1363/08/۰۴&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده&lt;br /&gt;
‌گلزار :کلات‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان آخرین وداع با خانواده&lt;br /&gt;
موضوع آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی زهرا روشن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید آخرین خداحافظی و وداع برادرم حسین بود که می خواست به سربازی برود و می گفت می خواهم بروم شهید شوم . رفتن ایشان همزمان بود با جمع آوری گل های زعفران . آمد به خانه ی ما و گفت : این دفعه که بروم شهید می شوم . با خواهرما خداحافظی کرد . انگار به ایشان الهام شده بود که اگر برود شهید می شود و چنین نیز شد .&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10594 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%AE%D8%B4</id>
		<title>شهید محمدهادی نوربخش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%AE%D8%B4"/>
				<updated>2021-01-27T19:58:39Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;مشخصات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید : 5910967 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام : سیدمحمدهادی‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام خانوادگی : نوربخش‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نام پدر : حمزه‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ تولد :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محل تولد : بیرجند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1359/11/12&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مکان شهادت : اناردره‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات : نامشخص&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شغل : دانش آموز &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یگان خدمت ی :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع عضویت : سایر شهدا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسئولیت : سایر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گلزار : شماره‌1&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بسم الله ارحمن الرحيم پدر و مادر گراميم و برادران عزيزم که عارم سفري طولاني هستم خواهش ميکنم کليه گناهان گذشته مرا عفو فرماييد خواهش ميکنم که بعد از وفات من برايم گريه نکنيد وک در غير اين صورت روحم در عذاب خواهد بود. از مال دينا چيزي جز حقوق چند ماهه خود ندارم آنها را به فقرا بدهيد برايم مجلس نگيريد از قول من به حسين بگوييد که درس بخواند آرزوي من است که او هم پاسدار بشود از قولم امير عزيز را ببوسيد و بگوييد که برايم ناراحت نشود چون روحم هميشه با او خواهد بود و يادش تا آخرين لحظه حيات در قلبم جاويد خواهد ماند. برادرم محمود اگر در مدتي که با شما بودم خطائي از من سر زد و يا شما را ناراحت کردم مرا ببخشيد برادرم مهدي اميدوارم که به درست ادامه داده و خطاهايم را عفو نمايي پدر عزيزم وقتي نگاه به چهرهات ميکنم ياد رنجهاي فراواني که براي بزرگ کردنم کشيدهاي ميافتم و از رويت خجالت ميکشم مادر عزيزتر از شما جانم و جده بزرگوارم وقتي ياد زحمتهاي فراوان شما ميافتم بدنم ميلرزد و از شما خيلي خجلم خواهش من از همه شما اين است که برايم گريه نکنيد. امضاء شهيد بسم الله ارحمن ارحيم وصيتنامه اينجانب خطاب به برادران پاسدار 30/10/59 عزيزانم از ابتدايي که به سپاه آمدهام از اينکه وجودم در بين افراد پاکي همچون شما اضافي است رنج ميبرم اما يک نکته را بعنوان يک انسان خطا کار و يک بنده گنکار ميخواستم به شما بگويم خواهش ميکنم سنگر سپاه را رها نسازيد و با تمام قوت در فعال کردن آن بکوشيد. سعي کنيد که هر چه بيشتر اخلاق اسلامي را رعايت کنيد و اگر ؟؟؟؟ يا مراجعه کننده ديگري درب سپاه آمد با خوشوروئي و متا نت جوابش را بدهيد نه اينکه او را بازور از سپاه بيرون و درب سپاه را ببنديد خيلي حرفها دارم که اگر بخواهم بگويم وقتم گرفته ميشود چون ميخواهم چند لحظه بعد به سوي سرنوشت بروم به برادر... بگوئيد که ميدانم چقدر از دست من رنج ميبري ولي بهتر است که از گناهان بيشمارم که از کوهي بزرگتر است بگذرد و برادر... توصيه ميکنم که راه (شهيد کميلي) را ادامه دهد به برادر... و ... توصيه ميکنم که صبر و تحمل فراوان در برخورد با مسائل داشته باشند از کليه برادران تقاضا عفوي عاجزانه دارم. امضاع : سيد محمد هادي نور بخش&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=21195 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86</id>
		<title>شهید احمد روشن</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86"/>
				<updated>2021-01-26T19:15:30Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6211752&lt;br /&gt;
نام :احمد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :روشن&lt;br /&gt;
نام پدر :محمد&lt;br /&gt;
محل تولد :مشهد&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1362/12/08&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده&lt;br /&gt;
‌گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان گذشت و اغماض&lt;br /&gt;
موضوع گذشت و اغماض&lt;br /&gt;
راوی کبری روشن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم یکروز یک موتوری به برادرم زد این موتوری دستپاچه شده بود وبرادرم را به بیمارستان رسانده بود و به آن بنده خدا گفته بود من شکایتی ندارم می توانی بروی که من به پدرم اعتراض کردم و گفتم چرا گذاشتی برود؟ گفت او هم مثل ما آدم است و باید گذشت داشته باشی تا گذشت کنند در حق تو، دنیا را بر کسی سخت نگیرکه برایت سخت بگیرند و اینگونه بود کهاز حق خود گذش وآن فرد را بخشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان اعتقاد به ولایت&lt;br /&gt;
موضوع اعتقاد به ولايت&lt;br /&gt;
راوی جواد روشن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم شهیدیم احمد روشن عشق وعلاقه خاصی نسبت به حضرت امام داشتند. به خاطر دارم یکسری که ایشان از بجنورد به منزل آمدند خیلی ناراحت بودند گفتم:پدر جان چرا ناراحتی ؟گفت قرار بود ما را ببرند دیدار امام، اما وقتی دیدند ما مرخصی هستیم گفتند که خانواده واجب تر است و ما را به دیدن امام نبردند. بعد از چند روزی که به بجنورد برگشت و در سری بعد که مرخصی آمد دیدم با روحیه شاد وخوشحال آمد و گفت: دیدی که قسمت ما بود که برویم و حضرت امام را از نزدیک ببینیم و حتی دست مبارکشان را هم ببوسیم، گفتم چطوری؟ گفت: گویا ماشین خراب بود و تا آن را تعمیر کرده بودند چند روزی به طول انجامیده بود که من هم رسیدم وهمراه آنها رفتم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی کبری روشن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم وقتی عده ای از اسرای ایرانی می خواستند به خاک وطن باز گردند، یک هفه قبل از آن خواب دیدم که کربلا رفته ام و دارن مرقد مطهر امام حسین (ع)را که گردوخاک گرفته است تمیز میکنم که یکدفعه دیدم آنطرف عدهای نشسته اند ،دقیقا که نگاه کردم دیدم پدرم احمد روشن وآقای اخلاقی هستند که جلو رفتم وگفتم: خدا مرگم بدهد من اینقدر بالا پایین رفتم و چشم انتظار شما بودم آنموقع شما اینجا نشسته اید،کمی باهم صحبت کردیم که پدرم از نظرم محو شد و با حالتی مضطرب از خواب پریدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10593 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین روحی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C"/>
				<updated>2021-01-26T19:13:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6609234&lt;br /&gt;
نام :حسین‌&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :روحی&lt;br /&gt;
نام پدر :ابراهیم&lt;br /&gt;
محل تولد: بجنورد&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1366/12/۲۸&lt;br /&gt;
‌مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده&lt;br /&gt;
‌گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خاطرات سیاسی&lt;br /&gt;
موضوع خاطرات سياسي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از انقلاب ایشان به مدرسه می رفت .که یک با رسرا به مدرسه خواستند وقتی رفتم و قضیه را سوال کردم به من گفتند : ایشان عکس شاه را پاره کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که رفته بود تا برای جمعه ثبت نام کند به ایشان گفته بودند قد تو کوتاه است .و ایشان را ثبت نام نکرده بودند.دفعه بعد که رفته بود زیر پایش آجر گذاشته بود تا قدش بلند شود و بالاخره ثبت نام کرده بود .ابتدا ایشان را به مشهد و سپس به جبهه برده بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان احساس مسؤلیت&lt;br /&gt;
موضوع احساس مسؤليت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که می خواست به جبهه برود، من به بسیج رفتم ت او را بینم. او فکر کرده بود من می روم تا نگذارم او به جبهه برود. وقتی به بسیج رفتم. تا مرا دید گریه کرد. من رفتم او را در آغوش گرفتم و گفتم: شما که می خواهی بروی پول داری یا نه؟ حسین خوشحال شد و گفت: بله، پول دارم. بعد گفتم: « من به جبهه می روم تا انتقام خون دوستان شهیدم را بگیرم و تا این کار را نکنم دست بردار نیستم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- دفعه آخر که می خواست به جبهه برود به من و برادرانم گفت: « دیگر به بدرقه من نیایید که احتمالاً این مرتبه آخر است، که من به جبهه می روم، اگر خداوند مرا قبول کند به فیض شهادت می رسم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خبر شهادت&lt;br /&gt;
موضوع خبر شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که بالای کوه رفته ام و آنجا حاجی شاکری را دیدم که نماز می خواند و گریه می کرد. بعد به من گفت:&amp;quot; همانجا بایست.&amp;quot; که من به طرف روستا فرار کردم و از بالای یک بلندی پائین پریدم. وقتی به پائین رسیدم دیدم که دست و پایم شکسته است ولی سرپا ایستاده ام، در اینجا بود که از خواب بیدار شدم. بعد از 2 الی 3 روز خوابم را برای حاجی شاکری تعریف کردم که او گفت:&amp;quot; هر چه خدا بخواهد، خیر است.&amp;quot; خوابم را برای مردم تعریف کردم. گفتند:&amp;quot; تو باید صدقه بدهی.&amp;quot; بعد از چند روز از این موضوع خبر شهادت فرزندم حسین را به من رساندند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خواب و رویای شهید&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزندم حسین چند دفعه خواب حضرت ابوالفضل را دیده بود که آن حضرت به حسین گفته بود:&amp;quot; حسین بلند شو، برویم.&amp;quot; دفعة آخر حضرت ابوالفضل را دیده بود که سوار بر اسب سفیدی است و در حال حرکت بوده است. فردای آن روز هر کاری که کردیم که به جبهه نرود، رفت و بعد از مدتی به فیض شهادت نائل شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان اخلاص عمل&lt;br /&gt;
موضوع اخلاص عمل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک مرتبه که مجروح شده بود من به عیادت ایشان رفتم در حین صحبت پرسیدم که شما چگونه مجروح شدید؟ ایشان آنقدر شکسته نفسی می کرد که حاضر نبود بگوید توسط تیربار دشمن و گفت: دو پایم یر خورده است و به این وضع افتادم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10562 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B1%D9%88%D8%AF_%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C</id>
		<title>شهید رضا رود سرابی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B1%D9%88%D8%AF_%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C"/>
				<updated>2021-01-26T19:11:00Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6211710&lt;br /&gt;
نام :رضا&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :رودسرابی&lt;br /&gt;
نام پدر :حسین&lt;br /&gt;
محل تولد :سبزوار&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1362/05/۲۳&lt;br /&gt;
‌مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده&lt;br /&gt;
‌گلزار :بهشت‌شهدا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
عنوان عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع عشق شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکبار که من نماز خوانده بودم آمد و گفت:مادر جان در حق من دعا کن. گفتم:من همیشه تو را دعا می کنم.حاجتت چیست؟گفت:شهادت.از خدا بخواه که من شهید شوم.به او گفتم:من تو را دعا نمی کنم.دیدم که گریه کرد و گفت:اگر من در بستر بمیرم روز قیامت پیش حضرت زهرا(س)شکایت شما را می کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10574 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید محمد رضا یوسفیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2021-01-26T19:09:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:6540727&lt;br /&gt;
نام :محمدرضا&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :یوسفیان&lt;br /&gt;
نام پدر :یوسف‌&lt;br /&gt;
محل تولد :تربت ‌حیدریه&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1365/03/۳۰&lt;br /&gt;
مکان شهادت :کامیاران&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :قرارگاه حمزه&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :مسئول واحد&lt;br /&gt;
گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی فاطمه یوسفیان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از یکی از اعزام ها برادرم محمدرضا دستش مجروح بود در هنگام اعزام مادرم با ایشان گفتند شما دستتان مجروح است صبر کنید تا خوب شود برادرم در جواب ایشان گفت دشمن درون کشور ما آمده و خاک ما را تصرف کرده است و ناموس ما در خطر است اگر من به بهانه ی دستم نروم و دیگری به بهانه ی چیز دیگری نرود پس چه کسی باید از مملکت دفاع کند من رفتم و قرآن را آوردم و پدرم دعایی در گوش ایشان خواند و او را بغل کرد و بوسید و ما به بدرقه ی او رفتیم.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22315 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%82%D9%87</id>
		<title>شهید محمد روحی فروتقه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%82%D9%87"/>
				<updated>2021-01-26T19:07:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Sobhani99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6517627&lt;br /&gt;
نام :محمد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :روحی‌فروتقه&lt;br /&gt;
نام پدر :غلامرضا&lt;br /&gt;
محل تولد :کاشمر&lt;br /&gt;
‌تاریخ شهادت :1365/10/۲۳&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده&lt;br /&gt;
‌گلزار :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوست عزیز شهیدم محمد روحى چندین بار به جبهه رفت و نهایتاً به آرزویش رسید و شهید شد وقتیکه جنازه محمد را براى شناسائى آورده بودند و خانواده‏اش رفته بودند چون محمد سر نداشت شناسایى براى خانواده مشکل شده بود و تو را از انگشترش شناخته بودند یک شب خواب دیدم که با شهید روبوسى مى‏کنیم در عالم خواب به محمد گفتم گفته‏اند که تو سر در بدن ندارى او گفت نخیر جون موقع جان دادن هیچ وقت از یادم نمى‏رود که من از خواب بیدار شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانیکه فرزند عزیز شهیدم محمد جبهه بود تقریبا دو سه روز قبل از شهادتش یک شب در خواب دیدم که یکى از دوستانش آمده درب منزل و من هم رفتم درب حیاط دیدم یک دسته گل بزرگى در دست دارد و دسته گل را به من داد و گفت این دسته گل را محمد داده که من بدهم به شما و شما هم بدهید به به پدر بزرگ محمد گفتم مگر محمد خودش نمى‏آید گفت: چرا او هم چند روز دیگر مى‏آید گفتم شما کى مى‏روید گفت وقتى خواستم برگردم به جبهه مى‏آیم اگر نامه داشتید مى‏برم تا مى‏خواستم تعارف منزل کنم از خواب بیدار شدم و بعداز چند روز خبر شهادت محمد را برایمان آوردند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10566 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Sobhani99</name></author>	</entry>

	</feed>