<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Torki99</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Torki99"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Torki99"/>
		<updated>2026-06-05T09:59:27Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87</id>
		<title>شهید سید مهدی مدینه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87"/>
				<updated>2021-06-03T21:53:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Torki99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;سید مهدی مدینه&lt;br /&gt;
فرزند: مدینه&lt;br /&gt;
متولد: 1345/01/01&lt;br /&gt;
شهادت: ۰۱/۰۱/۱۳۶۱&lt;br /&gt;
اهل: [[اصفهان]]&lt;br /&gt;
قطعه: [[محرم ۲]]&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: [[محرم]]&lt;br /&gt;
سرباز: [[زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
راوی علی خادمی&lt;br /&gt;
اعزام نیرو شلوغ ترین قسمت [[سپاه]] [[سنندج]] بود کمتر کسی توان ماندن در آنجا را داشت یک روز که تعدادی از نیروها می خواستند پایان ماموریت بروند اما نیروهای جایگزین آنها هنوز نیامده بودند من چندبار گفتم که شما با.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابر واجب بودن نوشتن وصیت نامه بر هر فرد مسلمان بنده سید مهدی مدینه فرزند عباس متولد 1345 وصیت می کنم که این انقلاب یک انقلاب حسینی است و خون پاک جوانان به پای آن ریخته شده است پس از آن پاسداری کامل را بنمایید ودر این راه که می رویم سرنوشت هر کس معلوم نیست و کسانی که در این راه می روند و جان خود را به بهای بهشت می دهند شهیدند و من که در این راه می روم خیلی کوچکتر از آنم که لیاقت شهادت را داشته باشم اما اگر خدا بر من منت گذارد و شهادت نصیبم شد از شما می خواهم که برای من ناراحت نشوید و گریه و زاری نکنید زیرا مگر شهیدان پیش خدا نمی روند پس چه جای ناراحتی است و باید خوشحال باشید و با این کار تیری بر قلب ضد انقلاب زده باشید از شما می خواهم در زیر لطف و عنایات خدا در امر خیر ثابت قدم باشید از برادرانم می خواهم به تحصیل خود ادامه دهند و در آینده فردی مثمر ثمر برای این انقلاب باشند به این انقلاب کمک کنند و دانشگاه ها را پر کنند تا جایی برای ضد انقلاب نماند و درآخر وصیت می کنم که7 روزه از سال گذشته برایم بگیرند و18 تومان کفاره آن را بدهند و 15 روزه از امسال برایم بگیرند ومقداری که پول دارم و هر چه که دارم برای خود خانواده مان خرج کنید و بگذارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=5&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Torki99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87</id>
		<title>شهید سید مهدی مدینه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87"/>
				<updated>2021-06-03T21:51:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Torki99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;سید مهدی مدینه&lt;br /&gt;
فرزند: مدینه&lt;br /&gt;
متولد: 1345/01/01&lt;br /&gt;
شهادت: ۰۱/۰۱/۱۳۶۱&lt;br /&gt;
اهل: [[اصفهان]]&lt;br /&gt;
قطعه: [[محرم ۲]]&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: [[محرم]]&lt;br /&gt;
سرباز: [[زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
راوی علی خادمی&lt;br /&gt;
اعزام نیرو شلوغ ترین قسمت [[سپاه]] [[سنندج]] بود کمتر کسی توان ماندن در آنجا را داشت یک روز که تعدادی از نیروها می خواستند پایان ماموریت بروند اما نیروهای جایگزین آنها هنوز نیامده بودند من چندبار گفتم که شما با.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابر واجب بودن نوشتن وصیت نامه بر هر فرد مسلمان بنده سید مهدی مدینه فرزند عباس متولد 1345 وصیت می کنم که این انقلاب یک انقلاب حسینی است و خون پاک جوانان به پای آن ریخته شده است پس از آن پاسداری کامل را بنمایید ودر این راه که می رویم سرنوشت هر کس معلوم نیست و کسانی که در این راه می روند و جان خود را به بهای بهشت می دهند شهیدند و من که در این راه می روم خیلی کوچکتر از آنم که لیاقت شهادت را داشته باشم اما اگر خدا بر من منت گذارد و شهادت نصیبم شد از شما می خواهم که برای من ناراحت نشوید و گریه و زاری نکنید زیرا مگر شهیدان پیش خدا نمی روند پس چه جای ناراحتی است و باید خوشحال باشید و با این کار [[تیری بر قلب ضد انقلاب]] زده باشید از شما می خواهم در زیر لطف و عنایات خدا در امر خیر ثابت قدم باشید از برادرانم می خواهم به تحصیل خود ادامه دهند و در آینده فردی مثمر ثمر برای این انقلاب باشند به این انقلاب کمک کنند و دانشگاه ها را پر کنند تا جایی برای ضد انقلاب نماند و درآخر وصیت می کنم که7 روزه از سال گذشته برایم بگیرند و18 تومان کفاره آن را بدهند و 15 روزه از امسال برایم بگیرند ومقداری که پول دارم و هر چه که دارم برای خود خانواده مان خرج کنید و بگذارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=5&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Torki99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87</id>
		<title>شهید سید مهدی مدینه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87"/>
				<updated>2021-06-03T17:46:01Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Torki99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;سید مهدی مدینه&lt;br /&gt;
فرزند: مدینه&lt;br /&gt;
متولد: 1345/01/01&lt;br /&gt;
شهادت: ۰۱/۰۱/۱۳۶۱&lt;br /&gt;
اهل: [[اصفهان]]&lt;br /&gt;
قطعه: [[محرم ۲]]&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: [[محرم]]&lt;br /&gt;
سرباز: [[زمینی سپاه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
راوی علی خادمی&lt;br /&gt;
اعزام نیرو شلوغ ترین قسمت [[سپاه سنندج]] بود کمتر کسی توان ماندن در آنجا را داشت یک روز که تعدادی از نیروها می خواستند پایان ماموریت بروند اما نیروهای جایگزین آنها هنوز نیامده بودند من چندبار گفتم که شما با.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابر واجب بودن نوشتن وصیت نامه بر هر فرد مسلمان بنده [[سید مهدی مدینه فرزند عباس متولد 1345]] وصیت می کنم که این انقلاب یک انقلاب حسینی است و خون پاک جوانان به پای آن ریخته شده است پس از آن پاسداری کامل را بنمایید ودر این راه که می رویم سرنوشت هر کس معلوم نیست و کسانی که در این راه می روند و جان خود را به بهای بهشت می دهند شهیدند و من که در این راه می روم خیلی کوچکتر از آنم که لیاقت شهادت را داشته باشم اما اگر خدا بر من منت گذارد و شهادت نصیبم شد از شما می خواهم که برای من ناراحت نشوید و گریه و زاری نکنید زیرا مگر شهیدان پیش خدا نمی روند پس چه جای ناراحتی است و باید خوشحال باشید و با این کار [[تیری بر قلب ضد انقلاب]] زده باشید از شما می خواهم در زیر لطف و عنایات خدا در امر خیر ثابت قدم باشید از برادرانم می خواهم به تحصیل خود ادامه دهند و در آینده فردی مثمر ثمر برای این انقلاب باشند به این انقلاب کمک کنند و دانشگاه ها را پر کنند تا جایی برای ضد انقلاب نماند و درآخر وصیت می کنم که[[ 7 روزه]] از سال گذشته برایم بگیرند و[[18 تومان کفاره]] آن را بدهند و [[15 روزه]] از امسال برایم بگیرند ومقداری که پول دارم و هر چه که دارم برای خود خانواده مان خرج کنید و بگذارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=5&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Torki99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87</id>
		<title>شهید سید مهدی مدینه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87"/>
				<updated>2021-06-03T17:43:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Torki99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;سید مهدی مدینه&lt;br /&gt;
فرزند: مدینه&lt;br /&gt;
متولد: 1345/01/01&lt;br /&gt;
شهادت: ۰۱/۰۱/۱۳۶۱&lt;br /&gt;
اهل: [[اصفهان]]&lt;br /&gt;
قطعه: محرم ۲&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: [[محرم]]&lt;br /&gt;
سرباز: زمینی سپاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
راوی علی خادمی&lt;br /&gt;
اعزام نیرو شلوغ ترین قسمت [[سپاه سنندج]] بود کمتر کسی توان ماندن در آنجا را داشت یک روز که تعدادی از نیروها می خواستند پایان ماموریت بروند اما نیروهای جایگزین آنها هنوز نیامده بودند من چندبار گفتم که شما با.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابر واجب بودن نوشتن وصیت نامه بر هر فرد مسلمان بنده [[سید مهدی مدینه فرزند عباس متولد 1345]] وصیت می کنم که این انقلاب یک انقلاب حسینی است و خون پاک جوانان به پای آن ریخته شده است پس از آن پاسداری کامل را بنمایید ودر این راه که می رویم سرنوشت هر کس معلوم نیست و کسانی که در این راه می روند و جان خود را به بهای بهشت می دهند شهیدند و من که در این راه می روم خیلی کوچکتر از آنم که لیاقت شهادت را داشته باشم اما اگر خدا بر من منت گذارد و شهادت نصیبم شد از شما می خواهم که برای من ناراحت نشوید و گریه و زاری نکنید زیرا مگر شهیدان پیش خدا نمی روند پس چه جای ناراحتی است و باید خوشحال باشید و با این کار [[تیری بر قلب ضد انقلاب]] زده باشید از شما می خواهم در زیر لطف و عنایات خدا در امر خیر ثابت قدم باشید از برادرانم می خواهم به تحصیل خود ادامه دهند و در آینده فردی مثمر ثمر برای این انقلاب باشند به این انقلاب کمک کنند و دانشگاه ها را پر کنند تا جایی برای ضد انقلاب نماند و درآخر وصیت می کنم که 7 روزه از سال گذشته برایم بگیرند و 18 تومان کفاره آن را بدهند و 15 روزه از امسال برایم بگیرند ومقداری که پول دارم و هر چه که دارم برای خود خانواده مان خرج کنید و بگذارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=5&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Torki99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87</id>
		<title>شهید سید مهدی مدینه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%86%D9%87"/>
				<updated>2021-06-03T17:40:11Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Torki99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;سید مهدی مدینه&lt;br /&gt;
فرزند: مدینه&lt;br /&gt;
متولد: 1345/01/01&lt;br /&gt;
شهادت: ۰۱/۰۱/۱۳۶۱&lt;br /&gt;
اهل: اصفهان&lt;br /&gt;
قطعه: محرم ۲&lt;br /&gt;
عملیات منجر به شهادت: محرم&lt;br /&gt;
سرباز: زمینی سپاه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
راوی علی خادمی&lt;br /&gt;
اعزام نیرو شلوغ ترین قسمت [[سپاه سنندج]] بود کمتر کسی توان ماندن در آنجا را داشت یک روز که تعدادی از نیروها می خواستند پایان ماموریت بروند اما نیروهای جایگزین آنها هنوز نیامده بودند من چندبار گفتم که شما با.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابر واجب بودن نوشتن وصیت نامه بر هر فرد مسلمان بنده [[سید مهدی مدینه فرزند عباس متولد 1345]] وصیت می کنم که این انقلاب یک انقلاب حسینی است و خون پاک جوانان به پای آن ریخته شده است پس از آن پاسداری کامل را بنمایید ودر این راه که می رویم سرنوشت هر کس معلوم نیست و کسانی که در این راه می روند و جان خود را به بهای بهشت می دهند شهیدند و من که در این راه می روم خیلی کوچکتر از آنم که لیاقت شهادت را داشته باشم اما اگر خدا بر من منت گذارد و شهادت نصیبم شد از شما می خواهم که برای من ناراحت نشوید و گریه و زاری نکنید زیرا مگر شهیدان پیش خدا نمی روند پس چه جای ناراحتی است و باید خوشحال باشید و با این کار [[تیری بر قلب ضد انقلاب]] زده باشید از شما می خواهم در زیر لطف و عنایات خدا در امر خیر ثابت قدم باشید از برادرانم می خواهم به تحصیل خود ادامه دهند و در آینده فردی مثمر ثمر برای این انقلاب باشند به این انقلاب کمک کنند و دانشگاه ها را پر کنند تا جایی برای ضد انقلاب نماند و درآخر وصیت می کنم که 7 روزه از سال گذشته برایم بگیرند و 18 تومان کفاره آن را بدهند و 15 روزه از امسال برایم بگیرند ومقداری که پول دارم و هر چه که دارم برای خود خانواده مان خرج کنید و بگذارید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
http://shohada-isf.ir/fa/shahid?shahidID=5&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Torki99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید حمید منصوریان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2021-03-04T20:17:45Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Torki99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:	6224160	تاریخ تولد :	&lt;br /&gt;
نام :	حمید	محل تولد :	مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :	منصوریان‌	تاریخ شهادت :	1362/01/23&lt;br /&gt;
نام پدر :	جعفر	مکان شهادت :	ابو قریب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :	نامشخص	منطقه شهادت :	&lt;br /&gt;
شغل :		یگان خدمتی :	&lt;br /&gt;
گروه مربوط :	گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :	سایر شهدا	مسئولیت :	رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :	حرم‌مط‌هرامام‌ر&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع	لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی	سعید رئوف&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که برادر منصوریان در عملیات [[والفجر یک]] می خواست به سمت خط حرکت کند برادر سعادتی با ایشان روبوسی می کند و زمانی که می خواهد خداحافظی بکند نگاهی به چشمان برادر سعادتی می اندازد و اشک از چشمان این برادر جاری می شود گویا احساس می کند که دیگر برگشتنی در کار نیست و فقط نیم ساعت یا 45 دقیقه بعد بود که متوجه شدیم ایشان به شهادت رسیده اند و جنازه ایشان که [[تیری]] به سرش اصابت کرده و سیمای نورانی برای شهید ایجاد کرده بود، توسط ماشین به عقب فرستاده شد.&lt;br /&gt;
	تلاش و پشتکار&lt;br /&gt;
موضوع	تلاش و پشتکار&lt;br /&gt;
راوی	سعید رئوف&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید حمید منصوریان فردی مخلص زحمت کش متعهد و تفکر بود خلاقیت این پسر در پشت جبهه و فعالیتش در انجمن اسلامی دانش آموزان [[خراسان]] تشکیل انجمن اسلامی دانش آموزان خراسان و فعالیت چشمگیرش در اطلاعات عملیات[[ لشکر 5 نصر]] همه گویای زحمات اوست. زمانی که برادرمان در والفجر یک به سمت خط می خواهد برود برادر سعادتی با ایشان روبوسی می کند و وقتی می خواهد خداحافظی کند نگاهی در چشم برادر سعادتی می کند اشک در چشمان ایشان جمع می شود و گویا احساس می کند که این رفتن برگشتنی ندارد پس از نیم ساعت متوجه می شوند که ایشان شهید شده است ماشین فرستادند و جنازه این شهید را که[[ترکش]] به بدنش خورده بود سوار ماشین کردند و صورتش همچنان سفید و نورانی بود.&amp;lt;ref&amp;gt;[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19724 سایت یاران رضا]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
	&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;br /&gt;
==رده==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حمید منصوریان}}&lt;br /&gt;
[[رده: شهدا]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]&lt;br /&gt;
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Torki99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%AC%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%87_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C_%DA%AF%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D9%87</id>
		<title>شهید حجت اله زرینی گاکیه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%AC%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%87_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C_%DA%AF%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D9%87"/>
				<updated>2021-02-17T12:01:03Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Torki99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6306860&lt;br /&gt;
نام :حجت‌اله‌&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :زرینی‌گاکیه‌&lt;br /&gt;
نام پدر :عبداله‌&lt;br /&gt;
محل تولد :مشهد&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :1363/07/۲۹&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :شهدای‌باختران‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
عنوان لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید حافظی از آن طرف محور گروهان خودش را به محلی که ما بودیم رسانده بود . او دیده بود که نیروهای [[عراق]] دارند به سوی تنگه در قسمت[[ گرگنی]] می آیند و ارتباط بی سیم هم قطع شده بود و نمی شد که بیایند و خبر بدهند که بابا این تنگه را مواظب باشید . وقتی آمد گفت : چکار می کنید ؟ گفتم : هیچی بحمد ا... جلوی [[تنگه]] را گرفتیم . گفت : من به خاطر همین آمدم . گفتم : خاطرتان جمع باشد . آنجا الان به لطف خدا ، گورستان عراقیها شده است . بعد از حدود چند دقیقه دیدم شهید حجت زرینی آمد و با شهید حافظی صحبت کرد . خاکریز دو جداره ای داشتیم که بهترین خاکریزی بود که تا آن زمان در جنگ زده شده بود . بلافاصله شهید زرینی و[[ بی سیم چی]] اش و شهید حافظی به آن طرف خاک ریز رفتند و این طرف هم من و شهید دوست بین ایستاده بودیم و منتظر بودیم که ببینیم روی گرگنی چه اتفاقی افتاده است ، که یک مرتبه یک[[ گلوله]] تانک به پشت خاک ریزی که شهید حافظی و بقیه رفته بودند خورد و گرد و خاک زیادی بلند شد و تعدادی از ترکشهایش هم دقیقاً از روی سر ما رد شد . آنقدر گرد و خاک بلند شده بود که ما دیگر هیچ جا را نمی دیدیم . یک دفعه متوجه شدم شهید حافظی دستش را گرفته و خود را به این طرف خاک ریز انداخت . دویدم و زیر بغلش را گرفتم . و گفت : مرا رها کن . برو ببین حجت چکار شد ؟ رفتم ببینم که حجت چه شده است . دیدم یک بسیجی جوان 15_16 ساله از آن طرف خاکریز خودش را این طرف انداخت و دستش را هم گرفته بود . گفتم : پسر جان چی شده ؟ گفت : من هیچی . اما بروید ببینید که آقا حجت چکار شده اند . با هر دو نفرشان که برخورد کردم گفتند : بروید بینید که حجت چه کار شده است . سریع پریدم و به آن طرف رفتم . دیدم شهید حجت خم شده و سرش را در بین زانوهایش فرو برده و بادگیر سبز رنگی که به تن داشت ، می سوخت . بلافاصله خودم را به آن طرف خاک ریز رساندم و صدا زدم : دوست بین پیتهای آب را زود بیاور . سعی می کردم به خاطر موقعیت شهید حجت زرینی آهسته صحبت کنم که نیروها زیاد متوجه نشوند . چون حجت زرینی مسئول محور و از بچه های [[کرمانشاه]] بود . شهید دوست بین دو پیت آب را دستش گرفته بود و پشت سر من آمد . گفتم این سردار حجته ، زود آبها را روی سرش بریز . آتش را خاموش کردیم ، دست و پای شهید زرینی را گرفتیم و داخل یک چاله[[ تانک]] ایشان را گذاشتیم . به شهید دوست بین گفتم : حالا ایشان را می گذاریم تا بعد از پاتک دشمن با [[آمبولانس]] یا اینکه همراه برادران امداد به عقب ببریم . بعد خدمت شهید حافظی آمدم ، دیدم ایشان [[ترکش]] خورده است . دستهای ایشان هم از قبل مجروح بود و حتی دکتر به ایشان اجازه حضور در جبهه را نداده بود . گفتم : برادر علی چکار شده اید . گفت مرا رها کن . بگو حجت را چکار کردی ؟ گفتم : حجت حالش خوب است . برادر علی شما بیایید به عقب بروید گفت : نه من همین جا می مانم. گفتم : اینجا مانده اید که چه کار کنید ؟گفت : یعنی نمی توانم از [[سنگر]] بیرون بیایم ؟ گفتم : میخواهید بیایید بیرون که چه کار کنید ؟ شما با این حالتان نمی توانید کاری بکنید . ایشان تا پایان [[پاتک]] دشمن در منطقه ماندند . بعد دوباره گفت : حجت چه شده ؟ گفتم : حجت شهید شد . سپس ایشان و بی سیم چی شهید حجت را با آمبولانس به عقب فرستادم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی محمد حسن مکمل جعفر آباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات عاشورا که در[[ مهرماه سال 63]] در منطقه عمومی [[میمک]] انجام گرفت . شهید حجت زرینی بعنوان مسؤل محور درتی [[21 امام رضا (ع)]] خدمت می کرد بنده [[بی سیم چی]] ایشان بودم . از من خواست در صورتی که به فیض عظمای شهادت نایل شدم ایشان را شفاعت کنم . با این تعبیر:( سید جان قول بدهد مرا در فردای قیامت شفاعت کنی ) من نیز در جواب گفتم : از کجا معلوم که بنده شهید شوم . شاید شما نیز شهید شدید و من لیاقت آن را نداشته باشم . خلاصه قرار بر این شد که هر کس شهید شود ، دیگری را شفاعت کند . آری ، خداوند تبارک و تعالی عامی را لایق شهادت ندانست و [[در روز دوم عملیات]] در جریان پاتک عراقی ها یک[[ گلوله]] [[خمپاره 60]] در یکی ، دو متری ایشان ، من وشهید علی حافظی فرود آمد و [[در اثر اصابت ترکش]] به ماسه نفر ، حجت زرینی بلافاصله به فیض عظمای [[شهادت]] ناعل آمد (ترکش به سر مبارک ایشان اصابت کرد ) و پس از آن که صدا زدم حجت ، حجت، دیگر جوابی نشنیدم و متوجه شدم که به آرزوی خود رسیده است .&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10918&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Torki99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%AC%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%87_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C_%DA%AF%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D9%87</id>
		<title>شهید حجت اله زرینی گاکیه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%AC%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%87_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C_%DA%AF%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D9%87"/>
				<updated>2021-02-17T11:49:48Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Torki99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6306860&lt;br /&gt;
نام :حجت‌اله‌&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :زرینی‌گاکیه‌&lt;br /&gt;
نام پدر :عبداله‌&lt;br /&gt;
محل تولد :[[مشهد]]&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :[[1363/07/۲۹]]&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :[[رزمنده‌]]&lt;br /&gt;
گلزار :[[شهدای‌باختران‌]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
عنوان لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید حافظی از آن طرف محور گروهان خودش را به محلی که ما بودیم رسانده بود . او دیده بود که نیروهای [[عراق]] دارند به سوی تنگه در قسمت[[ گرگنی]] می آیند و ارتباط بی سیم هم قطع شده بود و نمی شد که بیایند و خبر بدهند که بابا این تنگه را مواظب باشید . وقتی آمد گفت : چکار می کنید ؟ گفتم : هیچی بحمد ا... جلوی [[تنگه]] را گرفتیم . گفت : من به خاطر همین آمدم . گفتم : خاطرتان جمع باشد . آنجا الان به لطف خدا ، گورستان عراقیها شده است . بعد از حدود چند دقیقه دیدم شهید حجت زرینی آمد و با شهید حافظی صحبت کرد . خاکریز دو جداره ای داشتیم که بهترین خاکریزی بود که تا آن زمان در جنگ زده شده بود . بلافاصله شهید زرینی و بی سیم چی اش و شهید حافظی به آن طرف خاک ریز رفتند و این طرف هم من و شهید دوست بین ایستاده بودیم و منتظر بودیم که ببینیم روی گرگنی چه اتفاقی افتاده است ، که یک مرتبه یک[[ گلوله]] تانک به پشت خاک ریزی که شهید حافظی و بقیه رفته بودند خورد و گرد و خاک زیادی بلند شد و تعدادی از ترکشهایش هم دقیقاً از روی سر ما رد شد . آنقدر گرد و خاک بلند شده بود که ما دیگر هیچ جا را نمی دیدیم . یک دفعه متوجه شدم شهید حافظی دستش را گرفته و خود را به این طرف خاک ریز انداخت . دویدم و زیر بغلش را گرفتم . و گفت : مرا رها کن . برو ببین حجت چکار شد ؟ رفتم ببینم که حجت چه شده است . دیدم یک بسیجی جوان 15_16 ساله از آن طرف خاکریز خودش را این طرف انداخت و دستش را هم گرفته بود . گفتم : پسر جان چی شده ؟ گفت : من هیچی . اما بروید ببینید که آقا حجت چکار شده اند . با هر دو نفرشان که برخورد کردم گفتند : بروید بینید که حجت چه کار شده است . سریع پریدم و به آن طرف رفتم . دیدم شهید حجت خم شده و سرش را در بین زانوهایش فرو برده و بادگیر سبز رنگی که به تن داشت ، می سوخت . بلافاصله خودم را به آن طرف خاک ریز رساندم و صدا زدم : دوست بین پیتهای آب را زود بیاور . سعی می کردم به خاطر موقعیت شهید حجت زرینی آهسته صحبت کنم که نیروها زیاد متوجه نشوند . چون حجت زرینی مسئول محور و از بچه های [[کرمانشاه]] بود . شهید دوست بین دو پیت آب را دستش گرفته بود و پشت سر من آمد . گفتم این سردار حجته ، زود آبها را روی سرش بریز . آتش را خاموش کردیم ، دست و پای شهید زرینی را گرفتیم و داخل یک چاله تانک ایشان را گذاشتیم . به شهید دوست بین گفتم : حالا ایشان را می گذاریم تا بعد از پاتک دشمن با آمبولانس یا اینکه همراه برادران امداد به عقب ببریم . بعد خدمت شهید حافظی آمدم ، دیدم ایشان ترکش خورده است . دستهای ایشان هم از قبل مجروح بود و حتی دکتر به ایشان اجازه حضور در جبهه را نداده بود . گفتم : برادر علی چکار شده اید . گفت مرا رها کن . بگو حجت را چکار کردی ؟ گفتم : حجت حالش خوب است . برادر علی شما بیایید به عقب بروید گفت : نه من همین جا می مانم. گفتم : اینجا مانده اید که چه کار کنید ؟گفت : یعنی نمی توانم از سنگر بیرون بیایم ؟ گفتم : میخواهید بیایید بیرون که چه کار کنید ؟ شما با این حالتان نمی توانید کاری بکنید . ایشان تا پایان [[پاتک]] دشمن در منطقه ماندند . بعد دوباره گفت : حجت چه شده ؟ گفتم : حجت شهید شد . سپس ایشان و بی سیم چی شهید حجت را با آمبولانس به عقب فرستادم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی محمد حسن مکمل جعفر آباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات عاشورا که در[[ مهرماه سال 63]] در منطقه عمومی میمک انجام گرفت . شهید حجت زرینی بعنوان مسؤل محور درتی [[21 امام رضا (ع)]] خدمت می کرد بنده بی سیم چی ایشان بودم . از من خواست در صورتی که به فیض عظمای شهادت نایل شدم ایشان را شفاعت کنم . با این تعبیر:( سید جان قول بدهد مرا در فردای قیامت شفاعت کنی ) من نیز در جواب گفتم : از کجا معلوم که بنده شهید شوم . شاید شما نیز شهید شدید و من لیاقت آن را نداشته باشم . خلاصه قرار بر این شد که هر کس شهید شود ، دیگری را شفاعت کند . آری ، خداوند تبارک و تعالی عامی را لایق شهادت ندانست و [[در روز دوم عملیات]] در جریان پاتک عراقی ها یک[[ گلوله]] [[خمپاره 60]] در یکی ، دو متری ایشان ، من وشهید علی حافظی فرود آمد و [[در اثر اصابت ترکش]] به ماسه نفر ، حجت زرینی بلافاصله به فیض عظمای [[شهادت]] ناعل آمد (ترکش به سر مبارک ایشان اصابت کرد ) و پس از آن که صدا زدم حجت ، حجت، دیگر جوابی نشنیدم و متوجه شدم که به آرزوی خود رسیده است .&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10918&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Torki99</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%AC%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%87_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C_%DA%AF%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D9%87</id>
		<title>شهید حجت اله زرینی گاکیه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%AC%D8%AA_%D8%A7%D9%84%D9%87_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C_%DA%AF%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D9%87"/>
				<updated>2021-02-17T11:28:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Torki99: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:6306860&lt;br /&gt;
نام :حجت‌اله‌&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :زرینی‌گاکیه‌&lt;br /&gt;
نام پدر :عبداله‌&lt;br /&gt;
محل تولد :[[مشهد]]&lt;br /&gt;
تاریخ شهادت :[[1363/07/۲۹]]&lt;br /&gt;
مکان شهادت :&lt;br /&gt;
تحصیلات :نامشخص&lt;br /&gt;
منطقه شهادت :&lt;br /&gt;
شغل :&lt;br /&gt;
یگان خدمتی :&lt;br /&gt;
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :سایر شهدا&lt;br /&gt;
مسئولیت :[[رزمنده‌]]&lt;br /&gt;
گلزار :[[شهدای‌باختران‌]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
عنوان لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید حافظی از آن طرف محور گروهان خودش را به محلی که ما بودیم رسانده بود . او دیده بود که نیروهای عراق دارند به سوی تنگه در قسمت گرگنی می آیند و ارتباط بی سیم هم قطع شده بود و نمی شد که بیایند و خبر بدهند که بابا این تنگه را مواظب باشید . وقتی آمد گفت : چکار می کنید ؟ گفتم : هیچی بحمد ا... جلوی تنگه را گرفتیم . گفت : من به خاطر همین آمدم . گفتم : خاطرتان جمع باشد . آنجا الان به لطف خدا ، گورستان عراقیها شده است . بعد از حدود چند دقیقه دیدم شهید حجت زرینی آمد و با شهید حافظی صحبت کرد . خاکریز دو جداره ای داشتیم که بهترین خاکریزی بود که تا آن زمان در جنگ زده شده بود . بلافاصله شهید زرینی و بی سیم چی اش و شهید حافظی به آن طرف خاک ریز رفتند و این طرف هم من و شهید دوست بین ایستاده بودیم و منتظر بودیم که ببینیم روی گرگنی چه اتفاقی افتاده است ، که یک مرتبه یک گلوله تانک به پشت خاک ریزی که شهید حافظی و بقیه رفته بودند خورد و گرد و خاک زیادی بلند شد و تعدادی از ترکشهایش هم دقیقاً از روی سر ما رد شد . آنقدر گرد و خاک بلند شده بود که ما دیگر هیچ جا را نمی دیدیم . یک دفعه متوجه شدم شهید حافظی دستش را گرفته و خود را به این طرف خاک ریز انداخت . دویدم و زیر بغلش را گرفتم . و گفت : مرا رها کن . برو ببین حجت چکار شد ؟ رفتم ببینم که حجت چه شده است . دیدم یک بسیجی جوان 15_16 ساله از آن طرف خاکریز خودش را این طرف انداخت و دستش را هم گرفته بود . گفتم : پسر جان چی شده ؟ گفت : من هیچی . اما بروید ببینید که آقا حجت چکار شده اند . با هر دو نفرشان که برخورد کردم گفتند : بروید بینید که حجت چه کار شده است . سریع پریدم و به آن طرف رفتم . دیدم شهید حجت خم شده و سرش را در بین زانوهایش فرو برده و بادگیر سبز رنگی که به تن داشت ، می سوخت . بلافاصله خودم را به آن طرف خاک ریز رساندم و صدا زدم : دوست بین پیتهای آب را زود بیاور . سعی می کردم به خاطر موقعیت شهید حجت زرینی آهسته صحبت کنم که نیروها زیاد متوجه نشوند . چون حجت زرینی مسئول محور و از بچه های کرمانشاه بود . شهید دوست بین دو پیت آب را دستش گرفته بود و پشت سر من آمد . گفتم این سردار حجته ، زود آبها را روی سرش بریز . آتش را خاموش کردیم ، دست و پای شهید زرینی را گرفتیم و داخل یک چاله تانک ایشان را گذاشتیم . به شهید دوست بین گفتم : حالا ایشان را می گذاریم تا بعد از پاتک دشمن با آمبولانس یا اینکه همراه برادران امداد به عقب ببریم . بعد خدمت شهید حافظی آمدم ، دیدم ایشان ترکش خورده است . دستهای ایشان هم از قبل مجروح بود و حتی دکتر به ایشان اجازه حضور در جبهه را نداده بود . گفتم : برادر علی چکار شده اید . گفت مرا رها کن . بگو حجت را چکار کردی ؟ گفتم : حجت حالش خوب است . برادر علی شما بیایید به عقب بروید گفت : نه من همین جا می مانم. گفتم : اینجا مانده اید که چه کار کنید ؟گفت : یعنی نمی توانم از سنگر بیرون بیایم ؟ گفتم : میخواهید بیایید بیرون که چه کار کنید ؟ شما با این حالتان نمی توانید کاری بکنید . ایشان تا پایان پاتک دشمن در منطقه ماندند . بعد دوباره گفت : حجت چه شده ؟ گفتم : حجت شهید شد . سپس ایشان و بی سیم چی شهید حجت را با آمبولانس به عقب فرستادم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عنوان لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی محمد حسن مکمل جعفر آباد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از عملیات عاشورا که در مهرماه سال 63 در منطقه عمومی میمک انجام گرفت . شهید حجت زرینی بعنوان مسؤل محور درتی 21 امام رضا (ع) خدمت می کرد بنده بی سیم چی ایشان بودم . از من خواست در صورتی که به فیض عظمای شهادت نایل شدم ایشان را شفاعت کنم . با این تعبیر:( سید جان قول بدهد مرا در فردای قیامت شفاعت کنی ) من نیز در جواب گفتم : از کجا معلوم که بنده شهید شوم . شاید شما نیز شهید شدید و من لیاقت آن را نداشته باشم . خلاصه قرار بر این شد که هر کس شهید شود ، دیگری را شفاعت کند . آری ، خداوند تبارک و تعالی عامی را لایق شهادت ندانست و [[در روز دوم عملیات]] در جریان پاتک عراقی ها یک[[ گلوله خمپاره 60]] در یکی ، دو متری ایشان ، من وشهید علی حافظی[[ فرود آمد]] و [[در اثر اصابت ترکش]] به ماسه نفر ، [[حجت زرینی بلافاصله به فیض عظمای شهادت ناعل آمد]] (ترکش به سر مبارک ایشان اصابت کرد ) و پس از آن که صدا زدم حجت ، حجت، دیگر جوابی نشنیدم و متوجه شدم که به آرزوی خود رسیده است .&lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10918&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Torki99</name></author>	</entry>

	</feed>