<?xml version="1.0"?>
<?xml-stylesheet type="text/css" href="https://fa.jahad.ir/skins/common/feed.css?303"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
		<id>https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Tozandajani98</id>
		<title>دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
		<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://fa.jahad.ir/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Tozandajani98"/>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Tozandajani98"/>
		<updated>2026-06-05T09:59:21Z</updated>
		<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
		<generator>MediaWiki 1.23.5</generator>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AF%D9%87%DA%A9%DB%8C</id>
		<title>شهید سید محمد حسین دهکی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%AF%D9%87%DA%A9%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-27T06:17:29Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6112107    تاریخ تولد :     نام :    سیدمحمدحسین‌    محل تولد :    مشهد نام خان...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6112107    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    سیدمحمدحسین‌    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    دهشکی‌    تاریخ شهادت :    1361/08/23&lt;br /&gt;
نام پدر :    سیدمحمدرحیم‌    مکان شهادت :    سومار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
ازغذاشبی دوستان بسیجی محمد رضا به منزل آمدند و به ما اطلاع دادند که برادر دهشکی شب تا صبح مأموریت دارد و بر نمی گردد اما او روز بعد هم برنگشت و وقتی من از سر کار به منزل آمدم مادرم گفت هنوز محمد حسن برنگشته است. وقتی من به پایگاه رفتم و از برادرم سوال کردم گفتم در خیابان پاستور واقع در احمدآباد مشغول انجام ماموریت است وقتی آنجا رفتم دیدم با یک از دوستان مشغول فروختن پسته که داخل یک گاری بود هستند وقتی علت را جویا شدم گفت: با فروختن این پسته ها پولی بدست می آید که صرف هزینه های فرهنگی پایگاه خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا      http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8994&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید پرویزرضا دلاوری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-27T06:16:24Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6209761    تاریخ تولد :     نام :    پرویزرضا    محل تولد :    گناباد نام خانوا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6209761    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    پرویزرضا    محل تولد :    گناباد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    دلاوری‌    تاریخ شهادت :    1362/10/10&lt;br /&gt;
نام پدر :    شهسوار    مکان شهادت :    مهران‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
تقریبا مدتی را که فرزندم رضا به جبهه رفت آمد و گفت من می خواهم پاسدار شوم به اتفاق به سپاه گناباد رفتیم آنجا از من سئوال کردند مادر چند تا پسر داری ؟ گفتم : همین یک پسر را دارم به رضا گفتند : مادرت باید رضایت بدهد . من گفتم رضایت نمی دهم با اصرار رضا از من اثر انگشت گرفت بعد مرا بوسید و گفت : الهی دورت بگردم بعدا به جبهه رفت و برای ما نامه می نوشت .&lt;br /&gt;
یک دفعه به اتفاق فرزندم رضا با موتور به روستای گیسور می رفتیم . در میان راه که می رفتیم به من گفت : مادر برایم دعا کن تا شهید شوم . به ایشان گفتم ای خاک بر سرم خدا مرا بکشد . من چطور چنین حرفی بزنم . من فقط تو یک پسر را دارم . وقتی به گیسور رسیدیم رفتیم به قبرستان سر مزار یک شهید رفتیم . او به من گفت : مادر مقام این مرده ها بالاتر است یا مقام این شهید ؟ گفتم : مقام شهید . گفت : پس چطور تو نمی خواهی من مقام بالای داشته باشم . پس دعا کن من شهید شوم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکدفعه فرزندم رضا از ایلام به من تلفن زد. پس از احوالپرسی گفتم مادرجان مدتی است که جبهه هستی نمی خواهی از جبهه بیایی ؟ گفت : مادرجان این چه حرفی است می زنین . من در راه شهادت قدم گذاشته ام گفتم : آن جلوها نروی در پشت خط باش . گفت : درخط و پشت خط یکی است . تا تو مادر شیرت راحلالم نکنی من شهید نمی شوم و گفت سلام مرا به خواهران و دامادها برسانید .&lt;br /&gt;
یکی از دخترهایم 2 سال بود که عقد بود وقتی رضا به مرخصی آمد گفت : بابا باید خواهرم را عروس کنم . زیرا من این دفعه که بروم شهید می شوم و یکسال دیگر هم باید صبر کنید . پدرش گفت : هنوز جهیزیه اش کامل نیست . گفت اشکال ندارد . خودم همه چیز را کامل می کنم . او با یک ماشین خاور به گناباد رفت و هر چیزی که لازم بود برای جهیزیه ی خواهرش خرید . دو روز پیش از آن که به جبهه برود این کارها را انجام داد . خلاصه عروسی دخترم را گرفتیم و او را با اسبابهایش به فردوس بردیم و شب را ماند و صبح گفت : من دیگر باید بروم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک دفعه فرزندم رضا که از جبهه به مرخصی آمده بود یک ترکش با خود آورده بود و می گفت : مادر جان رزمندگان با این ترکش ها به شهادت می رسند . وقتی ترکش به من هم خورد و به شهادت رسیدم یک بشقاب پر نقل می کنی و می بری بین مردم پخش می کنی و بگو خدایا تو این بچه را به من دادی و من او را در راه تو دادم . او را از من قبول کن و گفت اگر یک وقت شهید شدم گریه نکنی که دشمن شاد شود . بلکه شادی کن و بگو من خوشحالم که بچه ام را در این راه دادم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزی رضا آمد و گفت می خواهم به جبهه بروم . گفتم تو هنوز کوچکی . نمی توانی به جبهه بروی . گفت پس لباسهای مرا حاضر کن می خواهم به حمام بروم . پدرش هم نبود. لباسهایش را برداشت و رفت حمام . ساعت 12 شد دیدم ایشان نیامد . گفتم خدایا این بچه کجا رفته است . وقتی پدرش آمد از ما پرسید رضا کجاست ؟ گفتم : حمام رفته است . پدرش به حمام می رود ولی او را در حمام پیدا نمی کند . صاحب حمامی می گوید به حمام آمد و زود ساکش را برداشت و با ماشین های عبوری مشهد رفت . از مشهد به جبهه اعزام می شود و از ایلام به ما زنگ زد و گفت مادر جان غصه نخوری . ناراحت نباش . من از ایلام تلفن می زنم .&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا      http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8896&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهید مجتبی علوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-27T06:14:42Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6208511    تاریخ تولد :     نام :    مجتبی‌    محل تولد :    بجنورد نام خانوادگ...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6208511    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    مجتبی‌    محل تولد :    بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علوی‌    تاریخ شهادت :    1362/01/24&lt;br /&gt;
نام پدر :    نعمت‌اله‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    نوجوانی و جوانی&lt;br /&gt;
موضوع    نوجواني و جواني&lt;br /&gt;
راوی    نعمت الله علوی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم یک روز جمعی از پیرمردان و به اصطلاح بزرگان محل در میدان آبادی جمع بودیم و با هم درباره مسائل و مشکلات روستا بحث می کردیم که فرزندم مجتبی را از طرف خانه فرستاده بودند تا من را برای انجام کاری صدا بزند وقتی به میدان روستا رسیدند و من را داخل جمع دید آمد نزدیک و با یکایک بزرگان روستا سلام و احوالپرسی کرد و آرام در گوشم پیغامی را که به او داده بودند به من گفت . افرادی که آنجا بودند به این نحوه ی آداب معاشرت و حسن برخورد او آفرین گفتند و خشنود شدند از رفتار پسندیده ای که انجام داد .&lt;br /&gt;
    توجه به خانواده&lt;br /&gt;
موضوع    توجه به خانواده&lt;br /&gt;
راوی    حمید علوی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می آید روزی که برادر بزرگترم مجتبی می خواست همراه رفقایش به جبهه اعزام شود، من ساک او را از درب حیاط گرفتم و او را تا میدان روستا همراهی کنم از آنجایی که ساکش سنگین بود و من نیز کوچک بودم و توان حمل ساک را نداشتم چند قدمی با او ساک را برداشتم. ایشان با مردم کوچه و محل آبادی خداحافظی کرد. من از او عقب ماندم و حتی به زمین خوردم. او آمد و مرا بلند کرد و لباس هایم که خاک آلود شده بود را تکان داد و یک لگد به جایی که من به زمین خورده بودم زد جهت تسلی دلم مرا به پشت گرفت و سریع رفت تا جایی که به میدان آبادی رسیدیم مرا پایین گذاشت و ما آنجا منتظر اعزام ایستادیم تا اینکه ساعت و وعده اعزام فرا رسد. او آمد و مرا چند بوسه به عنوان خداحافظی کرد و بعد با پدر و مادرم خداحافظی نمود و رفت. از یکی از دکان های همان میدان روستا برایم خوراکی خرید و آورد به من داد و دست مرا در دست مادرم گذاشت و بعد سوار اتوبوس شد . همین طور که اتوبوس می رفت هی به عقب برمی گشت و دست برایم تکان می داد و هرگز این لحظه از خاطرم بیرون نمی رود .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14927&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین عقیقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-27T06:11:45Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    7200394    تاریخ تولد :     نام :    حسین‌    محل تولد :    قوچان نام خانوادگی :...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    7200394    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حسین‌    محل تولد :    قوچان&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    عقیقی‌    تاریخ شهادت :    1372/06/10&lt;br /&gt;
نام پدر :    اسحاق‌    مکان شهادت :    باخرز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات شهید از سال 65 که در خط مقدم جبهه در منطقه عملیاتی عین خوش که به منظور شناسایی گشتی به جلو اعزام گردیدند و من به علت برخورد با تلة انفجاری دشمن بعثی عراق از ناحیه بازوی چپ ، سر و پا و صورت مجروح گردیدم . همسرم و تمام شهیدان و رزمندگان به خاطر اعتقادات مذهبی عشق به وطن و خدمت به مردم با دلیری و رشادت سالها در جبهه های جنگ با دشمنان جنگیدند و با خون خودسرزمین اسلامی را آبیاری کردند . همسرم هنگامی که مجروح شد به دلیل صبر و عشق به وطن آن هنگام هیچ نفهمید همان طوری که می گفت : وقتی که ترکش خوردم تا چند لحظه خودم متوجه آن نبودم و بعد از لحظه ای یکی از سربازها متوجه می شود و به علت خونریزی زیاد لباس خودش را در می آورد و به روی زخمها می بندد تا از خونریزی بیشتر جلوگیری شود و بعد از چند روز که بهبودی کامل پیدا می کند منتقل مشهد می شود و با آمبولانس تا نزدیکی منزل می آید بخاطر اینکه من و خانواده از این موضوع مطلع نشویم بقیة راه را خودش می آید . این شجاعت ، صبر و جوانمردی و رشادت یک رزمنده و یک ارتشی مخلص خط امام (ره) را می رساند و من هنگامی که دیدم شوهرم مانند همیشه سرحال و شاد نیست ، متوجه موضوعاتی شدم که هر چه همسرم خواست از من پنهان کند نشد . هنگامی که اصرار مرا دید برایم توضیح داد که چه شده است و وقتی که می دید من ناراحت هستم مرا به صبر و بردباری تشویق می کرد و قرآن را بدستم می داد . و می گفت : &amp;quot; اَدّ‘عا مَفاتیحُ النَّجاحِ &amp;quot; &amp;quot; دعا کنید رستگاری و خوشبختی است &amp;quot; و توصیه می کرد که همیشه دعا کنم و توکلّم به خدا باشد و یک هفته در مشهد در بیمارستان بستری شد وقتی که پانسمان زخمهایش را باز و بسته می کردند با اینکه درد فراوان داشت اَخم به ابرو نمی آورد . که دکترها و پرستارها صبر و تحمل او را تحصین می کردند و چون یکی از ترکشها به رگ عصبی دستش خورده بود و دستش تا مدتها بی حس بود ، دکتر گفت باید به تهران رفته تا ترکشها را بیرون آورند و من تمام سختیها را به جان خریدم چون زن یک رزمندة جمهوری اسلامی ایران باید همانند همسرش بردبار و صبور و دلیر باشد ومن نیز چنین کردم و همة سختیها را برای بهبودی همسرم تحمل کردم و با دو فرزند کوچکم راهی تهران و شهر غربت شدم و 15 روز در تهران ماندگار شدیم و شوهرم که کمی بهتر شد به مشهد بازگشتیم و همسرم با تلاش فراوان و ورزشهای مکرر بهبودی کامل یافت و دوباره شروع به خدمت کردن به نظام و مردم جمهوری اسلامی شد و سالها گذشت و من به تربیت فرزندانم مشغول بودم و او در خدمت نظام بود و تمام سعی و کوشش خود را می کرد تا سرافراز این ملت باشد و در سال 1372 وقتی که از من و بچه ها خداحافظی می کرد گفت : شاید این آخرین دیدا ما باشد اگر رفتم و دیگر بازنگشتم می خواهم که همانند قبل هم پدری دلسوز و مادری مهربان برای فرزندانم باشی و به پسرم توصیه کرد که مانند یک مرد جای خانواده خودش باشد و نماز و روزه را در هیچ حال فراموش نکند و همیشه در همه جا به فکر خدا باشد و همة کارهایش را با نام و یاد او آغاز کند . در سال 72 در منطقة مانور تربت جام شهید شد و دار فانی را وداع گفت من هم از خداوند متعال خواستارم تا با توکل به او در مقابل سختیها مقاوم باشم و بتوانم فرزندانم را به خوبی و هم چنان که همسرم دوست داشت تربیت کنم . و با آرزوی طول عمر برای رهبر معظّم و فرج آقا امام زمان (عج) . انشاء اللّه&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14896&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%AF%D9%87%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید مجتبی دهستانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%AF%D9%87%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-27T06:10:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6607883    تاریخ تولد :     نام :    مجتبی‌    محل تولد :    مشهد نام خانوادگی :...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6607883    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    مجتبی‌    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    دهستانی‌    تاریخ شهادت :    1366/01/27&lt;br /&gt;
نام پدر :    علی‌اصغر    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    دانش آموز    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
ولاتحسبن اللذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون با عرض سلام به شگاه آقا امام زمان ودرود و سپاس به خدمت سالار شهيدان حسين بن علي وبا درود به روان پاک شهيدان بخون غلتيده جنگ تحميلي و با عرض سلام و درود خدمت پدرومادر عزيزم اميدوارم از اينکه پسر خودتان ار در راه خداوند و ايلام اهداء‌ کرده ايد ناراحت نيستيد جرا که همانگونه که خداوند باري تعالي در آيه بالا مي فرمايد کساني که در راه خدا داده ايد ناراحت وافسرده نباشيد گريه نکنيد و شاد باشيد و در مجالسي که براي ن بپا مي کنيد لباس مشکي نپوشيد و از شيريني هم يادتان نرود البته من مي دانم که بهترين دوره زندگي پدر ومادروقتي است که فرزندانشان جوان و بزرگ شده است و مي توانند تا حدي خانواده و پدر ومادر خودش بکند اما پدرومادر عزيزم در اينج بيشتر به من احتياج دارند چر که ان کوردلان بعثي و منافقين و افراد کمله و دمکرات آنقدر بيرحمي را بالا برده اند که برادران پاسدار و بسيجي که ازخانه و خانواده خود جدا شده اند و براي کمک آنها آمده اند سرآنها را در جلوي عروسان خود مي برند و بعد در سر چهار راههاي خودشان مي فروشند آري اينان اينقدر ظالمند . اما ديگر با وجود همان نيروي بسيجي که بعضي ها مي گويند هيچکاري از اينها ساخته نيست روز بروز خوارتر و ذليلتر مي شوند و به نابودي کشانيده مي شوند و ما تاآخرين قطره خودمان از آب و خاک و ميهن اسلامي و شرف خودمان دفاع مي کنيم . واگر در اين راه جان خودمان را از دست بدهيم افتخار است پدرو مادر عزيزم اگر من در اين راه شهادت نائل آمدم من را در کنار ديگر شهداي راه حق و حقيت بهشت رضا (ع ) دفن کنيد و براي من دو سال نماز و روزه قضا بگيريد و ديگر اينکه در مجالسي که برا ي من مي گيريد خرج ندهيد و اگر خواستيد پول آنرا و يا مقدار ي از آنرا هر طوري که خودتان مي دانيد در راه خداوند خرج کنيد از شما مي خواهم که به اين نکات توجه کنيد و همچنين عمل نمائيد تا روح من را در آن دنيا شاد کنيد . و من اکنون شاد هستم که چنين پدر ومادر خوب مهرباني داشتم که من را چنين درست راهنمائي کرده اند خوب ديگر عرضي ندارم به اميد پيروزي رزمندگان اسلام و نابودي کفار بعثي و کمال تشکر از شما خانواده عزيزم از دعا در حرم حضرت رضا (ع ) فراموش نکنيد . والسلام مجتبي دهستاني&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع : سایت یاران رضا     http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8991&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید اسماعیل دلبری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-27T06:08:58Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6305429    تاریخ تولد :     نام :    سیداسماعیل‌    محل تولد :    سبزوار نام خا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6305429    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    سیداسماعیل‌    محل تولد :    سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    دلبری‌    تاریخ شهادت :    1363/07/26&lt;br /&gt;
نام پدر :    سیدمحمد    مکان شهادت :    میمک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    تیپ21امامرضا&lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    مسئول‌مخابرا&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
هنوز یک ماه وخورده ای از رفتن به جبهه ی همسرم سید اسماعیل نگذشته بودکه نصف شب دختر خانم یکساله ونیمه ام از خواب بیدار شد وبابا بابا می کرد.آن شب خواهر شوهر کوچکم وخواهر خودم خانه ما بودند دیگر من برخاستم ساعت حدود 2نیمه شب بود دعا می کردم میگفتم خوب است الان همسرم بیاید واین خواسته بچه ام را برآورده کند راز ونیاز می کردم ومی گفتم چه خوب است الان در بزندبیاید وما برویم پشت در ببینیم اسماعیل است همینطور داشتیم دعا می کردید وبا خودمان صحبت می کردیم که دیدیمیک سنگی خورد به پنجره ی که از بیرون دید داشت اول جا خوردم وگفتم : خدایا کیست؟ بعد دیدم یک زنگ کوچک زد رفتم جلوی پنجره دیدم همسرم است که آمده آن شب تا صبح نخوابید وبچه را برداشت ونوازش کرد.&lt;br /&gt;
یک ماه از میزان گذشته بود که ما به صحرا بودیم و آبیاری میکردیم ، آمدند به ما گفتند از جهاد آمده اند به قلعه شما را کار دارند ما آب گیری زمین شما را انجام می دهیم شما بروید به قلعه ، ما از صحرا به قلعه آمدیم دیدیم برادرزنمان است و ماشین هم دارد دو نفر دیگر هم آمدند و گفتند سید اسماعیل مجروح شده است و به سبزوار آوردیمش ناراحت نباشید او باید آنجا تحت درمان باشد گفته است بروید پدرم را بگوئید بیاید ما بدون استثناء گفتیم اسماعیل شهید ما استقامتش را داریم و شما هم این طور نگوئید اگر اسماعییل آمده باشد یک نشانه ای ، یک چیزی به شما می داده است همین طور صبور رفتیم به شهر دیدیم که جنازه اش را به سردخانه برده اند شب ما را بردند و صبح می خواستیم تشییع کنیم هفت جراحت بر بدنش بود گفتیم خدایا ازما این دو شهید را قبول کن.&lt;br /&gt;
روزی سه چها رتا دوست و رفیق بودیم یک روز در همان سنین کوچکی که بازی می کردیم یک گودالی بود که سگی گوسفندی را که مرده بود داشت می خورد. همینطور که می رفتیم یکی از بچه ها یک سنگی برداشت وبه سگ زد. آن موقع می گفتند اگر سگی که درحال خوردن لاشه است را اذیت کنید هار می شود. همینکه سنگ به طرفش پرتاب شد سگ لاشه را رها کرد ودنبال ما افتاد وما فرار کردیم حدود 20نفر از روستایان در بالای روستا که جاده مانند بود به ردیف نشسته بودند ومی دیدند که این سگ دنبال ما سه چهار نفر کرذده است ولی کسی جرات نمی کرد که برای مقابله بیاید و یا اینکه نسبت به موضوع بی تفاوت بودند. چشم ما به طرف مردم بود وفرار می کردیم یک دفعه چشمم به سید اسماعیل افتاد که دارد می آید تا نگاهش به سگ افتاد که دارد دنبال ما می کند بعد که جلوآمد گفتم چون من داخل بچه ها بودم آمدی؟ گفت: نه اصلا متوجه شما نبودم. فقط دیدم سگ به دنبال سه چهار تا بچه است گفتم هرکدامشان را سگ بگیرد شکمشان را پاره پاره می کند. یک چوبی هم دستش بود از این چوبهای گره گره. باور کنید نمی دانم با چه شتابی خودش را رساند به این سگ یک چوب به سر سگ زد که باهمان چوب خیلی محکم وسفت این سگ همانطوری که به دنبال ما میآمد با دوبرابرسرعت فرار کرد.&lt;br /&gt;
وقتِی برادرم مِی خواست به جبهه برود من در سپاه خدمت مِی کردم . به اِیشان گفتم : من حاظرم خدمت جبهه شما را هر چقدر است من قبول مِی کنم چون شما زن وبچه و مشکلات دارِی اما اِیشان در پاسخ من گفت:هر کس مسئول اعمال خودش است.&lt;br /&gt;
سال 79 سوم دبیرستان بودم بعد سر کلاس با یکی از بچه‌ها سر مسأله‌ی شهادت و رهبری بحث شده بود مسلماً آنها رهبری را قبول نداشتند و معتقد بودند که جامعه‌ی امورز ما دیگر نیاز به رهبری ندارد ما از این طرف از رهبری دفاع می‌کردیم بعد من خیلی ناراحت شدم چون کوچکترین توهینی که به پدرم بشود خیلی ناراحت می‌شوم بعد به خانه آمدم و هیچکس در خانه نبود روبروی ستون هالمان نشسته بودم و همینطوری داشتم فکر می‌کردم که چرا باید این طوری باشد همین‌طور که داشتم به ستون نگاه می‌کردم و با خودم حرف می‌‌زدم این ستون شکافته شد و یک نوری بیرون آمد من توی آن نور پدرم را دیدم که به من یک جمله گفت که ناراحت نباش و صبر داشته باش بعدش هم آن نور محو شد.&lt;br /&gt;
یادم است با یکی از بچه‌های روستا توی میدان فوتبال حرفمون شده بود که به بگو مگو انجامیده بود سیداسماعیل جالب برخورد می‌کرد در آن مثل بزرگترها برخورد می‌کرد ما دو نفر را به کناری کشید نواقص هر کدام ما را گفت و اختلافات ما در بازی حل شد.&lt;br /&gt;
وقتِی همسرم سِداسماعِل میِ‌خواست جبهه برود من حامله بودم به اِشان گفتم بعد از زاِمان من برو همان موقع که داشتم صحبت مِ‌کردم ِک چِزِ از پله‌ها افتاد پائِن بلافاصله اِشان گفت: ببِن بگذار بروم گفت حالا بِا بروِم سپاه ببِنِم چِی میِ‌شود؟ همانطور که داشتِم به طرف سپاه مِی‌رفتِم در حالِ که سوار موتور بودِم یک دفعه دیِدِم ِیک کامِون ده تنِ روبروِمان ظاهر شد نزدیک بود با هم برخورد کنِم همسرم گفت ببِن من باید به جبهه بروم یکسره دارد برایِمان بد می أید دِگر به جبهه رفت.&lt;br /&gt;
حاجی آقای مادر زمان رژیم گذشته مدتی از عمرش را کدخدا بود و آنهایی که کدخدا بودند می‌بایست عکس شاه به صورت آرم بر سر در حیاط کدخدا نصب می‌شد یا در میان راهروی منزل دقیقاً یادم است آن زمان سیداسماعیل در تهران بود وقتی به روستا آمد با حاج آقا و ما احوالپرسی کرد و اولین کاری که کرد عکس شاه را از راهرو کند ـ در صورتی که آن موقع این کار خیلی جرأت می‌خواست ـ حاجی آقا پرسید به عکس‌ چکار داری؟ گفت این عکس دیگر فاتحه‌اش خوانده است گفت: الآن مردم این رژیم را نمی‌خواهند و شما در ده هستید و سروگوشتان بسته است آن موقع حاجی آقا گفت: شاه توپ و تانک دارد برادرم در جواب حاجی آقا گفت: تانکها تو خالی است و در برابر سیل مردم هیچ کاری نمی‌توانند انجام دهند خاطرم است همزمان با همان مسأله‌‌ی کندن عکس شاه دوستانی داشت که شبانه رفتند و هر جا عکسی از شاه بود بخصوص در مدرسه همه را آتش زدند.&lt;br /&gt;
یک روز فرزند سیداسماعیل در ایام گندم درو آمد و سری به ما زد وقتی دید ما داریم آب گرم می‌خوریم گفت شما با این وضع چطور می‌توانید درو کنید غروب رفت سبزوار و شب دیدیم دو قالب یخ از سبزوار گرفته و روی موتورش بسته بود و آورد گفتیم یخ‌ها آب می‌شود گف: در خانه در زیر کاه پنهان می‌کنیم همین قالب یخ را تا دو سه روز می‌توانیم نگهداریم.&lt;br /&gt;
قبل از عملیات عاشورا ـ میمک ـ دعای توسلی بود که کنار حجره‌ای نشسته بود و با خودش داشت راز و نیاز می‌کرد و به هر صورت بچه‌ها در کنارش بودند حالتی خاص داشت موقعی که در بین دعا به ایشان توجه می‌کردم می‌دیدم که از خود بی‌خود شده و یک حالت روحانی و گریه‌کنان بودکه ما واقعاً از گریه و حالات ایشان اشک می‌ریختیم.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا       http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8908&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید علی دهبان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-05-27T06:05:14Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6514987    تاریخ تولد :     نام :    علی‌    محل تولد :    نیشابور نام خانوادگی...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6514987    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    علی‌    محل تولد :    نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    دهبان‌    تاریخ شهادت :    1365/10/21&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
= =خاطرات==&lt;br /&gt;
یکبار خواب دیدم که در مراسم عزاداری امام حسین (ع) هستم .دیدم یک جوانی نورانی روی یک بلندی ایستاده است و مرثیه خوانی می کند خوب نگاه کردم دیدم علی است تا دویدم به طرف او تا او را از نزدیک تر ببینم از خواب بیدار شدم .&lt;br /&gt;
یادم هست یک روز از کوچه مان عبور می کرد . تا دید بچه ها مشغول قمار بازی هستند .با رفتاری مهربانانه و ایثارگرانه آن را از این کار منع کرده و تشویق کرد .تا همراه با ا و به مسجد بروند و در کلاس قرآن شرکت کنند .&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا        http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8984&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهید سید غلامرضا علوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-27T06:02:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی « کد شهید:    6309692    تاریخ تولد :     نام :    سیدغلامرضا    محل تولد :    فردوس نام خانو...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6309692    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    سیدغلامرضا    محل تولد :    فردوس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علوی‌    تاریخ شهادت :    1363/07/25&lt;br /&gt;
نام پدر :    سیدمهدی‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    اخلاص عمل&lt;br /&gt;
موضوع    اخلاص عمل&lt;br /&gt;
راوی    محمد فاطمی پور&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم تعریف می کرد که در آن زمان آب لوله کشی موجود نبود و مردم می بایست برای تامین آب مورد نیاز خود در روز دفعات بسیاری به حوض انبار بروند. ساختمان حوض انبار طوری بود که حدود بیست پله به داخل زمین بود و مردم بوسیله کوزه آب بیرون می آوردند و این دو عامل کار را مشکل می کرد . روزی پدرم به همراه مادر از شب نشینی بر می گشتند که به شهید غلامرضا بر می خورند که با کوزه ای آب از حوض انبار بالا می آید. پدر از وی سؤال می کند: این وقت شب آب را به کجا می بری؟ ایشان جواب می دهد: آب را برای سپاه می برم.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14929&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D9%84%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1</id>
		<title>شهید محمد رضا علمدار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%D8%B9%D9%84%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1"/>
				<updated>2020-05-27T06:00:28Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی « کد شهید:    6009223    تاریخ تولد :     نام :    محمدرضا    محل تولد :    فردوس نام خانوادگ...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6009223    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمدرضا    محل تولد :    فردوس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علمدار    تاریخ شهادت :    1360/09/09&lt;br /&gt;
نام پدر :    حسین‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    محمد ابراهیم عسگران&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در تاریخ5/9/1360 من با دو نفر از بستگانم که در گرگان بودند شب خوابی دیدم که محمدرضا و من و چند نفر از دوستان که با ایشان به جبهه رفته بودند قصد رفتن به زیارت را دادیم در همان عالم خواب تصمیم گرفتم اول به حمام برویم و غسل زیارت بکنیم سپس به زیارت برویم من و محمدرضا و سه نفر دیگر وارد حمام شدیم من در عالم خواب گفتم حمام خیلی تاریک است من به حمام نمی آیم به محض این که من این حرف را زدم دو نفر از برادران دیگر هم با من هم عقیده شدند و گفتند ما هم به حمام نمی آییم حمام تاریک است محمدرضا علمدار در جواب گفت: برای شما تاریک است ولی برای من روشن است . من می روم داخل حمام نیمه شب از خواب بیدار شدم و گفتم ای وای بر ما که از غافله عقب ماندیم محمدرضا علمدار به فیض شهادت نائل خواهد شد چون به خواب هایم اعتقاد داشتم صبح به بستگانم گفتم باید به آیسک برویم و هنگامی که به آیسک رسیدیم مراسم تشییع آن شهید در تاریخ 9/9/1360 بود .&lt;br /&gt;
    دقت در حلال و حرام&lt;br /&gt;
موضوع    دقت در حلال و حرام&lt;br /&gt;
راوی    محمد ابراهیم عسگران&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 1345 که اصلاحات ارضی به دستور شاه خائن به تصویب رسید چون طبق این قانون زمین های مالکین عمده را بین زارعین به مدت نود سال واگذار می کردند من و محمدرضا علمدار هر دو مخالف این کار بودیم که این اصلاحات ارضی از نطر ما بر خلاف دستورات اسلامی بود که این که مقداری از این زمین ها را به پدر ایشان داده بودند اما محمدرضا با ناراحتی به پدرشان صحبت کردند که این ملک حرام می باشد و من در این ملک کشاورزی نمی کنم .&lt;br /&gt;
    خواب و رویای شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
راوی    غلامرضا جهانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از اعزام به جبهه در پادگان دارخوین اهواز مستقر بودیم یک شب که با محمدرضا بیرون خوابیده بودم نیمه شب به خاطر سردی هوا از خواب پریدم دیدم محمدرضا هم بیدار شده است پرسیدم چه شده است؟ گفتند: خواب دیدم در یک باغ بسیار سبز و خرم که یک رودخانه هم از میانش می گذرد هستیم و من به اتفاق شما در این باغ مشغول تفریح هستیم ناگهان از درب باغ یک سیدروحانی وارد شدند و به طرف من آمدند و با دست بر پشت من زدند و گفتند: احسنت آفرین عجب باغ زیبایی برای خود درست کرده ایی؟ گفتم : باغ مال من نیست آن سید جواب داد چرا باغ متعلق به شماست هر کاری می خواهید انجام دهید ناگهان از خواب بیدار شدم چون هوا سرد بود به داخل اتاق رفتیم که سرما نخوریم و خوابیدیم یک ساعت بعد ناگهان صدای موشک ما را از خواب بیدار کرد بیرون که رفتیم دیدیم دقیقا همانجایی که ما سر شب بیرون خوابیده بودیم موشک اصابت کرده است چند نفر هم شهید شده بودند و ایشان گفتند: دیدید چه فرصتی را از دست دادیم چه جای خوب و باغ سر سبزی در انتظار ما بود .&lt;br /&gt;
    اولین اعزام&lt;br /&gt;
موضوع    اولين اعزام&lt;br /&gt;
راوی    غلامرضا جهانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از این که جنگ عراق علیه ایران شروع شده بود روزی محمدرضا به من گفت: می خواهم به جبهه بروم اگر شما هم مایل هستید بیایید با هم برویم دوست دارم اما کار خانواده و فرزندانم را به چه کسی بسپارم بعد ایشان گفتند: مگر من کار خانواده ندارم که می خواهم به جبهه بروم بالاخره هر طور بود ایشان مرا راضی کردند تا با ایشان همسفر شوم و به اتفاق هم در سال 1360 اولین کاروانی بودیم که از آیسک به جبهه اعزام می شوند و اکثر افراد جوان بودند.&lt;br /&gt;
    اولین اعزام&lt;br /&gt;
موضوع    اولين اعزام&lt;br /&gt;
راوی    فاطمه علمدار&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواهر کوچکم مریم زمان شهادت پدرم سه سال بیشتر نداشت وقتی پدرم در جبهه بود ایشان بهانه ی پدرم را می گرفت و مادرم به او می گفت: پدرت به جبهه رفته و می خواهد از اهواز برای تو یک پیراهن قشنگ سوغاتی بیاورد اما مریم بدون این که از شنیدن این حرف خوشحال شود گفت بابا رفته جبهه شهید بشه! دوباره مادرم حرف اولش را تکرار کرد و به مریم گفت: این حرفت درست نیست اما من و مادرم تا لحظه ی شهادت پدرم به این حرف مریم فکر می کردیم که یک بچه ی سه ساله آن هم زمانی که هنوز هیچ شهیدی به آیسک نیاورده بودند و معنای شهادت در روستا جا نیفتاده بود چه طور چنین حرفی را بر زبان جاری می کرد.&lt;br /&gt;
    توجه به خانواده&lt;br /&gt;
موضوع    توجه به خانواده&lt;br /&gt;
راوی    فاطمه علمدار&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین لحظاتی که پدرم محمدرضا می خواست به جبهه برود من در اتاق کنارش نشسته بودم و خواهر کوچکم روی زانویش و پد برای مان صحبت می کرد و مثل همیشه می خواست با خنده و شوخی ما را از ناراحتی بیرون بیاورد از منزل که بیرون رفت به ما شیرینی داد و منزل را ترک کرد.&lt;br /&gt;
    زندگی مشترک&lt;br /&gt;
موضوع    زندگي مشترک&lt;br /&gt;
راوی    خیرالنساء بشروگی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یک سفری که به اتفاق محمدرضا به زیارت امام رضا علیه السلام رفته بودیم به من پیشنهاد داد که طلایی برایم بخرد اما من اظهار داشتم همین حلقه ای که دارم بس است و قبول نکردم برایم گردنبند بخرد و گفتم تمایلی به طلاجات ندارم اما محمدرضا دور از چشم من گردنبند را خریده بود وقتی که به آیسک رسیدیم آن را به من هدیه داد و گفت: این را مخفیانه خریده ام زیرا نمی خواستم شما بفهمی و مانع خرید آن شوی چون فکر کردم شما برای این که من دچار مشکل مالی نشوم با این کار مخالفت کردید.&lt;br /&gt;
    خواب و رویای شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
راوی    خیرالنساء بشروگی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب که محمدرضا در منزل خواب بودند یک دفعه دیدم با حالت عجیبی از خواب پریدند ابتدا فکر کردم که خواب وحشتناکی دیده اند وقتی حالت اضطراب ایشان را سئوال کردم ابتدا از گفتن امتناع می کرد بعدا که اصرار کردم خوابی را که دیده بودند برایم تعریف کردند گفتند در خواب دیدم که به اتفاق جمعی از دوستان و آشنایان هستیم و در جایی گرد آمدیم و قرار است همگی به صورت رسمی به جایی برویم و کسی هم برای ما سخنرانی می کند ما را به صف کردند و به همراه جمع به راه افتادیم و به نقطه ای خشک و پهناور رسیدیم در آنجا حدود پانزده نفری را جدا کردند و بقیه ماندند من به همراه این گروه بودم که انتخاب شدم به دنبال این جمع راه افتادیم بعد از مدتی راهپیمایی نوبت به انتخاب دیگر رسید و در آنجا فقط من انتخاب شدم و ناگهان دیدم که به هوا بلند شدم گویی پرنده ای بودم و سبکبال به هوا پریدم بعد در نقطه ای سر سبز و خوش آب و هوا پیاده شدم محمدرضا می گفت: آن جا قابل توصیف با باغهای جهان مادی نبود آبی گوارا جاری بود و آواز پرندگان به گوش می رسید مکان بسیار خرم و سر سبزی بود از لب جوی آب آن طرف پریدم آن وقت به من گفتند اگر دوست داری شهید بشوی از این آن بنوش من هم بی درنگ از آن آب نوشیدم آبی بود که هیچ وقت نظیر آن را نخورده بودم و هیچ آبی به خوش طعمی آن نبود- بعد از خوردن آب من را در تابوت گذاشت و به قبرستان آیسک که در آن زمان هنوز مزار شهدا نبود بردند و در کنار حوض آبی که آنجا بود به خاک سپردند این خواب را حدود دو ماه قبل از شهادت دیدند دقیقا بعد از شهادت در همان محلی که خواب دیده بود ایشان را دفن کردند که هم اکنون زیارتگاه عاشقان است.&lt;br /&gt;
    وطن دوستی&lt;br /&gt;
موضوع    وطن دوستي&lt;br /&gt;
راوی    رقیه آراسته&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدرضا در هنگام جبهه رفتن به یکی از همسایه ها که گفته بود شما صلاح نیست که فرزند و کارهای خود را رها کنید و به جبهه بروید بگذارید دیگرانی هم که می توانند بروند. محمد رضا در جواب ایشان گفته بود مرگ و زندگی دست خداست و گفته بود ما در این گوشه ی دور افتاده از وقایع بی خبریم و هموطنان ما در جنوب و غرب کشورمان جان خود را از دست داده اند پس بر من واجب است که به جبهه بروم و اگر خداوند مرا بطلبد که این جان ناقابل را تقدیم اسلام و انقلاب می کنم.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14912&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D9%82%DB%8C%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهید سید محمد علی عقیلی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D9%82%DB%8C%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-27T05:58:14Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «د شهید:    6305430    تاریخ تولد :     نام :    علی‌اکبر    محل تولد :    سبزوار نام خانواد...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;د شهید:    6305430    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    علی‌اکبر    محل تولد :    سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    دلبری‌    تاریخ شهادت :    1363/08/29&lt;br /&gt;
نام پدر :    رجبعلی‌    مکان شهادت :    دیواندره‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    دانش آموز    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
علی اکبر بچه ای بود که هیچ وقت حرف مرا کنار نمی گذاشت فقط یک بار اینکار را انجام داد آن هم موقع رفتن جبهه بود که بعد از چند دفعه رفتن به محل اعزام برادران پاسدار به علت کمبودشان او را ثبت نام کرده بودند یک روز به پیش من و پدرش آمد و گفت : شما اگر شناسنامه مرا بزرگ کنید من می توانم به جبهه بروم من به او گفتم : شما بهتر است درستان را بخوانید که او یک نگاه خشمگین به من و پدرش کرد و گفت : باید از ناموس و دینمان دفاع کنید و من باید به فرمان رهبرم لبیک بگویم و متاسفم که نمی توانم حرف شما را قبول کنم .&lt;br /&gt;
خاطره خوبی که از علی اکبر دارم از زمان قبل از انقلاب است که مردم به تظاهرات می رفتند علی اکبر همراه چند تن از دوستانش پنهانی به جمع مردم می پیوستند در یکی از روزها نیروها به مردم حمله کرده بودند هراسان به خانه آمد و دهانش خونی بود پرسیدم چی شده ؟ گفت : یکی از نیروهای شاه سیلی محکمی به من زد و من به خاطر اینکه به یک بچه 10-12ساله رحم نکرده بودند خیلی ناراحت بودم .&lt;br /&gt;
خواب دیدم که علی اکبر به نزد من آمد و گفت پدر جان غصه نخور جای من خیلی خوب است عموهم که شهید شده اینجاست و من تنها نیستم پدر جان شما هم غصه نخور شما هم عاقبت پیش من می آیید.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا      http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8909&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر دلبری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-27T05:56:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «د شهید:    6305430    تاریخ تولد :     نام :    علی‌اکبر    محل تولد :    سبزوار نام خانواد...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;د شهید:    6305430    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    علی‌اکبر    محل تولد :    سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    دلبری‌    تاریخ شهادت :    1363/08/29&lt;br /&gt;
نام پدر :    رجبعلی‌    مکان شهادت :    دیواندره‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    دانش آموز    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
علی اکبر بچه ای بود که هیچ وقت حرف مرا کنار نمی گذاشت فقط یک بار اینکار را انجام داد آن هم موقع رفتن جبهه بود که بعد از چند دفعه رفتن به محل اعزام برادران پاسدار به علت کمبودشان او را ثبت نام کرده بودند یک روز به پیش من و پدرش آمد و گفت : شما اگر شناسنامه مرا بزرگ کنید من می توانم به جبهه بروم من به او گفتم : شما بهتر است درستان را بخوانید که او یک نگاه خشمگین به من و پدرش کرد و گفت : باید از ناموس و دینمان دفاع کنید و من باید به فرمان رهبرم لبیک بگویم و متاسفم که نمی توانم حرف شما را قبول کنم .&lt;br /&gt;
خاطره خوبی که از علی اکبر دارم از زمان قبل از انقلاب است که مردم به تظاهرات می رفتند علی اکبر همراه چند تن از دوستانش پنهانی به جمع مردم می پیوستند در یکی از روزها نیروها به مردم حمله کرده بودند هراسان به خانه آمد و دهانش خونی بود پرسیدم چی شده ؟ گفت : یکی از نیروهای شاه سیلی محکمی به من زد و من به خاطر اینکه به یک بچه 10-12ساله رحم نکرده بودند خیلی ناراحت بودم .&lt;br /&gt;
خواب دیدم که علی اکبر به نزد من آمد و گفت پدر جان غصه نخور جای من خیلی خوب است عموهم که شهید شده اینجاست و من تنها نیستم پدر جان شما هم غصه نخور شما هم عاقبت پیش من می آیید.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا      http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8909&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D8%AA_%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید حست دلبری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D8%AA_%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-27T05:54:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6111925    تاریخ تولد :     نام :    حسن‌    محل تولد :    سبزوار نام خانوادگی :...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6111925    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حسن‌    محل تولد :    سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    دلبری‌    تاریخ شهادت :    1361/02/10&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمدتقی‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌شهدا&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
یکی از همرزم های حسن برایم تعریف کرد که در شب شهادتش بعد از نماز مغرب دوستان و همسنگران خود را جمع می کند و شربتی با قند و آب درست کرده و به آن ها می گوید این شربت شهادت است هر که دوست دارد شهید شود جرعه ای از آن را بنوشد. بعد خودش یک لیوان آن را سر می کشد بچه ها به او می خندند و حرف او را جدی نمی گیرند و ایشان نزدیکی های اذان صبح شهد شیرین شهادت را سر می کشد و به مقام والای شهادت دست می یابد.&lt;br /&gt;
یکی از همررزمانش برای ما تعریف می کرد که سیدحسن در سنگر شربت درست کرده بود. دوستانش از او می پرسیدند چه کار می کنید؟ می گوید: در حال ساختن شربت شهادت هستم! و وقتی شربت را درست می کند بدون تعارف خودش می خورد و بقیه را به بچه ها می دهد و می گوید هر کدام از شما که می خواهید شهید شوید از این شربت بنوشید، آنها هم برای شوخی شربت ها را روی لباس او می ریزند. ایشان تا نزدیکی نماز صبح مشغول عبادت می شود و موقع نماز صبح که همه ی بچه ها برای وضو گرفتن جمع می شوند گلوله ی خمپاره ای به نزدیکی آن ها می خورد و تنها کسی که از آن جمع به شهادت می رسد سید حسن است.&lt;br /&gt;
یادم هست آخرین باری که حسن می خواست به منطقه برود مثل این که به همه ی ما الهام شده بود که آخرین باری است که او را می بینیم و اگر برود دیگر برگشتی ندارد. زمانی که آماده شده بود تا برود یک حلقه فیلم عکاسی گرفته بود و با یکایک اعضای خانواده عکس گرفت و از آن ها حلالیت طلبید و می گفت: هر بدی و خوبی که از من دیده اید به بزرگواری خودتان ببخشید. و خداحافظی کرد و رفت.&lt;br /&gt;
ادم هست دو روز قبل از این که جنازه ی حسن را بیاورند صبح که برای نماز بیدار شدم متوجه صدایی در حیاط شدم وقتی در را باز کردم یکی از دوستان برادرم بود اجازه ورود خواست و وقتی داخل شد به من گفت: که دیشب خوابی از حسن دیده ام که به خاطر اصرار زیاد برادر شهیدتان در خواب به این جا آمده ام. بعد گفت سید حسن در خواب سفارش زیادی کرد که به پدر و مادرم بگویید این قدر بی تابی نکند و ناراحت نباشند تا دو روز دیگر برای تان میهمان می آید و درست دو روز بعد جنازه ی حسن را به خانه آوردند.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا       http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8905&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%BA</id>
		<title>شهید حسن دباغ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%BA"/>
				<updated>2020-05-27T05:51:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6514372    تاریخ تولد :     نام :    حسین‌    محل تولد :    فردوس نام خانوادگی :...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6514372    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حسین‌    محل تولد :    فردوس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    دباغ‌    تاریخ شهادت :    1365/04/10&lt;br /&gt;
نام پدر :    حبیب‌اله‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    دانش آموز    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
شب (65/04/10) که عملیّات شروع شد و نیروهای سپاه اسلام موفّق به کسب پیروزی شدند من و حسین روی تپه 173 مستقر و مشغول کندن سنگر شدیم ، مقداری که کندیم حسین خسته شد و گفت : این طرفی که من می کنم ، خیلی محکم است . بیا جایمان را عوض کنیم . من گفتم اشکالی ندارد به محض اینکه جایمان را عوض کردیم ، بعد از لحظه ای یک گلوله توپ مستقیم تانک دشمن که در حال پیشروی به طرف تپه بود ، در بغل سنگر ، یعنی ، همان طرفی که حسین بود ، منفجر شد به نحوی که من در وسط گرد و خاک جایی را نمی دیدم بعد از لحظه ای که گرد و خاک فرو نشست ، دیدم حسین از ناحیه سر مورد اصابت ترکش قرار گرفته و به صورت سجده وسط سنگر افتاده ، بلندش کردم . لبهایش تکان می خورد و لحظه ای بعد به لقاء ا... پیوست .&lt;br /&gt;
شب عملیّات کربلای یک همرزمش احمد آقا خانی که شهید شده است روحش شاد قبل از شهادت منزل ما آمد و از شهادت وی خیلی خیلی ناراحت بود و حرف نمی زد میوه و چای برایش آوردیم ، نخورد . گفتیم : از حسین بگو . تو همسنگرش بودی و هم برادر خوانده بودی . با ناراحتی و زحمت گفت : حسین در شب عملیّات به من گفت : احمد من شهید می شوم برو منزل ما ، از پدر و مادرم که خیالم راحت است ، امّا برادرانم را دلداری بده و بگو پسرتان شهید شد . هر وقت کربلا رفتید سلام من را به آقا اباعبدا... (ع) برسانید و بگویید پسرم خیلی دوست داشت قبر شش گوشه شما را در بغل بگیرد ، ولی حالا در بین ما نیست .&lt;br /&gt;
یکبار که حسین مریض شده بود، او را به دکتر بردیم. دکتر گفت: ناراحتی قلبی دارد و باید عملش کنید. اگر بخواهید او را عمل کنید. برای عمل ببریدش به خارج از کشور 50 درصد خوب می شود و 50 درصد خوب نمی شود. ولی در اینجا عمل کردن او سخت است. دیگر اینکه اگر همین طور بمونه قدش کوتاه می ماند حسین که این حرفها را شنیده بود به من گفت: برویم حرم امام رضا (ع) تا آقا من را شفا بدهد. ایام تعطیلات مدرسه او را به حرم بردم و دخیل کردم. بعد که آمدیم به او گفتم: تو شفا گرفته ای و همین طور هم شد. وقتی برای دومین بار او را پیش دکتر بردم دکتر گفت: او صحیح و سالم است و دیگر مشکلی ندارد. وقتیکه شهید ها را می آوردند او به من گفت: چه خوب می شد من هم رشد می کردم و بزرگ می شدم و به جبهه می رفتم. من به او گفتم: غصه نخور مادر جان جبهه می روی و شهید می شوی. و او در سن 16 سالگی به جبهه رفت.&lt;br /&gt;
حسین یک روز آمد و به من گفت: مادر من می خواهم به جبهه بروم. من گفتم خوب مادر جان برو. وقتی برای ثبت نام رفته بود با حالت گریه برگشت از او پرسیدم: چی شده؟ او گفت: چون سن من کم بود اسم من را ننوشتند. من به او گفتم: ناراحت نباش من خواب دیدم تو رفتی به جبهه و شهید هم شده ای و این برای او قوت قلب شد. بالأخره بعد از 6 ماه او را قبول کردند و او خیلی خوشحال آمد و گفت: مادر اسم من را نوشتند و به جبهه رفت.&lt;br /&gt;
قبل از آخرین دفعه ای که به جبهه اعزام شود من جهت مداوا به پزشک مراجعه کردم دیدم حسین با برادرش وارد مطب دکتر شد. گفتم: حسین چرا آمدی؟ چکار داری؟ گفت: مادر کارت تمام شده. گفتم: بله. گفت:مادر بیا من با شما چند کلمه حرف دارم. بعد گفت: مادر مرا بیشتر دوست داری یا خدا را؟ مرا دوست داری یا فاطمه زهرا (س) را؟ گفتم: فاطمه زهرا (س) را. گفت: مادر اگر ظهر عاشورا بودی به هل من ناصر حسین لبیک می گفتی یا نه. گفتم: بله. بعداً گفت: دوستم صابری گفته که دیشب از تلویزیون اعلام کردندکه امام (ره) فرموده اند: از جوانان می خواهم که به جبهه بروند و حالا من می خواهم به هل من ناصر حسین زمان لبیک بگویم. من گفتم: تو صبر کن تر کش دستت را در بیاورند بعد می روی. خندید و گفت: این ترکش بلیط بهشت و تذکره کربلاست. گفتم : با پدرت مشورت کنیم ببینیم او چه می گوید. بعد که صحبت کردیم موافقت شد که برود حسین با خوشحالی گفت: حالا که موافقت کردید و مرا به جبهه می فرستید فردای قیامت پیش فاطمه زهرا (س) رو سفید خواهید بود.&lt;br /&gt;
هم اکنون خاطراتی که در عملیات والفجر 8 دارم بیان می کنم. تقریبا ساعت حدود 5/5 بعد از ظهر روز 2 / 11 / 64 بود که از خواب بیدار شدم و دیدم که فرمانده گردان می گوید: سریع کلیه برادران جمع شوید که می خواهم کالک عملیاتی را شرح دهم. در حالیکه من در پوست خودم نمی گنجیدم از فرط خوشحالی به محوطه بازی رفتم و فرمانده گردان به ما گفت: امشب ما به سوی نخلستان ها حرکت می کنیم. پشت اروند رود بعد از اتمام صحبت های فرمانده گردان همه سریع رفتیم وضو گرفتیم و نماز مغرب و عشاء را خواندیم و بعد جیره غذایی گرفتیم و آماده رفتن شدیم. بعد سوار اتوبوس ها شده و به طرف اروند رود حرکت کردیم. به رود بهمنشهر که رسیدیم اتوبوس ما خراب شد و مجبور شدیم که پیاده برویم. آن طرف بهمنشهر سوار کمپرسی شدیم و با هزار سختی و بدبختی به سوله های واقع در نخلستان ها رسیدیم.&lt;br /&gt;
==وصیت نامه==&lt;br /&gt;
بسم ا… الرحمن الرحيم فليقاتل في سبيل ا… الذين يشرون الحيوة الدنيا بالاخر مومن يقاتل في سبيل ا… فيقتل او يعلب فسوف نوئته اجراً عظيماً «سوره نساء آيه 74 » مومنان بايد در راه خدا با آنکه حيات عادي دنيا را بر آخرت گزيدند جهاد کنند و هرکس در جهاد براي خدا کشته شد يا فاتح گرديد زود باشد که او را در بهشت ابدي اجر عظيم دهيم . با سلام و درود بي‌کران به پيشگاه مقدس دوازد‌همين اختر تابناک آسمان امامت و ولايت آقا امام زمان (عج) و نائب بر حقش امام امت ( حافظه هوالله ). با سلام و درود بر کليه علماي اسلام بخصوص آيت‌ ا… خميني و با سلام و درود فراوان به ارواح طيبه شهدا، اسرا، مفقودين، مجروحين، معلولين و مصدومين جنگ تحميلي و با سلام و درود فراوان بر خانواده‌ هاي اين عزيزان که با صبرشان مشت محکمي بر دهان تمامي ضد انقلاب و تمامي ابر جنايت هاي شرق و غرب زده‌اند و با سلام و درود بيکران بر امت شهيد پرور ايران و با سلام و درود بر پدر بزرگوار و مادر بهتر از جانم و برادران وخواهران عزيزم. پروردگارا تو مي‌داني گناهم را و مرا بهتر از خودم مي‌شناسي خدايا، تو آگاهي و تو از اصرار من خبر داري تو از گناهانم با اطلاعي. پروردگارا، معبودا، معشوقا، اگر لطف و رحمت تو نبود و اگر گناهانم پيش مردم پوشيده نبود مردم هيچ گاه مرا در جمع خود راه نمي‌دادند. بارالها با کوله باري از گناه سوي تو آمدم و از تو طلب عفو و بخشش دارم که تو، ارحم الراحميني و تو، ستار العيوبي. خدايا اگر گناهم را نبخشي پيش چه کسي بروم به چه کسي بهتر از تو، بزرگتر از تو، عزيزتر از تو، بخشنده‌تر از تو، مهربانتر از تو مراجعت کنم. خدايا منِ مخلوق به خطاي خود و به گناه خود، اعتراف دارم و از تو مي‌خواهم به حق خاص آن عباد و ساير ائمه معصومين سلام ا… عليه و به حق مقربان درگاهت و آن شب زنده‌داران از سر تقصيرم در گذري، از گناهانم چشم پوشي کني و مرا به گناه خود مؤاخذه نکني. خدايا، اميدوارم اين بنده حقير، گناهکار، ذليل رادر جمع عاشقان خودت در جبهه‌ها بپذيري به خاطر اخلاص و ايثار رزمندگان فيض شهادت را نصيبم نمايي. حال که آماده پيکار شده‌ام و الان در کنار برادران رزمنده مي‌باشم لازم دانستم چند کلمه اي به عنوان وصيت به عرض شما ملت شهيد پرور برسانم هر چند گناهکار حقير لايق اين نيستم که وصيت کنم اين را بدانيد که وصيت ما نصيحت امام است. از شما هموطنان مي‌خواهم که وحدت و يکپارچگي را در بين خود همانند اوايل انقلاب حفظ کنيد و از تفرقه و نفاق جلوگيري کنيد و نگذاريد در بين امت حزب ا… تفرقه بوجود آيد. واقعاً که شما ملت شهيد پرور ايران قابل تحصين هستيد چون هميشه، همه جا و هر وقت در صحنه حاضر هستيد و انشاء ا… که ثابت قدم و مصمم تر از قبل امام را ياري نماييد از شما‌ها مي‌خواهم انرژيتان را براي رضاي ا… مصرف کنيد و بخاطر ماديات به اين انقلاب بدبين نشويد و از ولايت فقيه اطاعت امر کنيد. قال ا… تعالي: يا ايها الذين امنوا اطيعوا ا… و اطيعوا الرسول و اولي الامر منکم، از شما مي‌خواهم که مانع رفتن فرزندانتان به جبهه‌ها نشويد که اگر خداي نکرده مانع شويد در فرداي قيامت حسرت مي‌خوريد و در پيشگاه فاطمه زهرا(س) روسياه خواهيد بود و در آن موقع توقع شفاعت را از آقا امام حسين (ع) را نداشته باشيد. گاهي هم به خودتان نگاه کنيد و ببينيد که چکار مي‌کنيد کاري که مي‌کنيد براي خداست يا غير خدا و محاسبه کنيد اعمالتان را قبل از اينکه محاسبه شويد. (تحاسبوا قبل ان تحاسبوا ) از جواناني که هم اکنون اين وصيتنامه را مي‌خوانند و تا بحال به جبهه نرفته‌اند مي‌خواهم در اسرع وقت به بسيج مراجعه کنند و براي رفتن به جبهه ثبت نام کنند چون واقعاً حيف است کسي در اين جنگ مقدس شرکت نکند. من براي خودتان مي‌گويم بعد از مرگ است که افسوس خواهيد خورد بياييد آن ناز و نعمت مادي را رها سازيد و ناز و نعمت معنوي را بچسبيد که اين ناز و نعمت معنوي فقط در جبهه‌ها وجود دارد. حال چند وصيتي با شما پدر و مادرم دارم قبل از اينکه وصيت را شروع کنم بايد به عرض شما برسانم که مرا نسبت به اذيت‌هايي که شما راکرده‌ام عفو کنيد و از سر تقصيراتم در گذريد که شايدخداوند متعال با عفو و بخشش شما پدرو مادر عزيزم از سر تقصيراتم و گناهانم در گذرد. پدرو مادر بزرگوارم و مادر بهتر از جانم، اين را بدانيد حال که من را با دو دست خود به جبهه فرستاديد در فرداي قيامت در پيشگاه فاطمه‌ زهرا(س) روسفيد و سربلند خواهيد بود و به فاطمه‌ زهرا (س) عرض خواهيد کرد فاطمه جان در ظهر عاشورا ما نبوديم که به نداي هل من ناصر ينصرنيحسينت لبيک گوييم و اکنون که هستيم فرزندمان را براي ياري اسلام و قرآن و آزادي قبر شش گوشه‌ آقا ابي‌عبد ا… الحسين (ع) فرستاديم. پدر بزرگوارم هر چند که نبودنم براي شما سخت است ولي در اين سختي صبر پيشه کنيد که خداوند در قرآن مي‌فرمايند من با شما صابرين مي‌باشم ان ا... مع الصابرين، مادر بهتر از جانم بعد از خدا وجودم را متعلق به تو مي‌دانم چرا که مرا در دامان خودت تربيت نمودي و من نيز درس عشق و ايمان را از شما آموختم و در اين حال مرا به صاحب کلي اکمال هديه کرده‌ايد انشاء ا… خداوند صبر جميل و استقامتي عظيم عنايت فرمايد. برادران عزيزم اميدوارم که شما از آينده سازان انقلاب و خدمت گذاران اسلام باشيد و همواره موفقيت هاي الهي شامل حالتان باشد. اميدوارم که نگذاريد اسلحه‌ام روي زمين بماند، بايد شما اسلحه‌ام را برداريد و راه شهيدان را ادامه دهيد. خواهر مهربانم اميدوارم که با صبر و استقامت و سخنانت راه مرا ادامه دهي که حضرت زينب (س) راه امام حسين (ع)‌ را با صبر و استقامت و سخنان کوبنده‌اش ادامه داد. پدر جان شما بايد در برابر شهادتم همان کاري را کنيد که حضرت آقا امام حسين (ع)‌ در برابر شهادت حضرت علي اکبر (ع) انجام داد و مادر جان و خواهرجان شما هم بايد همان کاري را کنيد که حضرت زينب (س) در قبال شهادت برادران و فرزندان، برادرزاده‌هايش انجام داد شما هم بايد سخناني بگوييد که تمامي ابرجنايتها به خود بلرزند و اما شما برادرانم بايد کاري کنيد که امام حسين(ع) در برابر شهادت حضرت ابوالفضل (ع) انجام داد. پدر جان و مادر جان حتي المقدور برايم گريه نکيند اگر خواستيد گريه کنيد براي من گريه نکنيد براي واقعه عاشورا گريه کنيد براي آن روز آقا ابي عبدا… (ع) و مصيبت هاي حضرت زينب (س) را بخوانيد چون اين روضه‌ها و مصيبت هاست که انسان را متوجه خود مي‌سازد. پدرجان مجاز هستيد با اجازه از فقيهي از جنازه‌ام اگر لازم بود براي بدن مجروحي يا اگر لازم نبود براي کالبد شکافي استفاده نماييد. شايد از اين طريق خدمتي براي توسعه‌ي علم به کشور اسلاميم بکند. اينجا بايد بگويم که اين مسئله را از شما خواهش مي‌کنم که کوچکش نگيريد. پدر جان مرا در شهرستان فردوس دفن کنيد. ضمناً مادر جان 15روز روزه‌ي قضا دارم از شما مي‌خواهم اين 15روز را برايم روزه بگيريد و کفاره بيشتري بپردازيد و تا جايي که مي‌توانيد برايم نماز بخوانيد و مقداري پول به عنوان رد مظالم بپردازيد هر چه قدر که مي‌توانيد چون به خاطرم نمي‌آيد که به کسي بدهکار باشم. در خاتمه بايد به عرض برسانم پدرجان و مادرجان يادتان نرود هر موقع که راه کربلا باز شد و رفتيد کربلا سلام ما شهداء را به آقا ابي‌عبدا… الحسين (ع) برسانيد و بگوييد که فرزند ما خيلي دوست داشت تا قبر شش گوشة شما را در برگيرد ولي اکنون در پيش ما نيست. پدرجان نکته مهمي که هم اکنون به ذهنم رسيد اين است که براي مراسم ختم و سالگرد و غيره تا جايي که مي‌توانيد کم خرج کنيد تا جاييکه وسعتان مي‌رسد و مواظب باشيد که اسراف نکنيد و زياد براي اينگونه مراسم غصه نخوريد خدا خودش همه کارها را درست مي‌کند و به زخم زبان هاي مردم هيچ اعتنايي نکنيد که لعنت خدا بر آنهايي که به خانواده‌هاي شهدا زخم زبان مي‌زنند. باز هم مي‌گويم مراسم پرخرجي بر پا نکنيد. آنانکه رفتند کاري حسيني کردند و آنانکه ماندند بايد کاري زينبي کنند والسلام عليکم و رحمةا… و برکاته حسين دباغ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا     http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8653&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1</id>
		<title>شهید علی دلدار</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AF%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1"/>
				<updated>2020-05-27T05:42:36Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «شهید:    6305435    تاریخ تولد :     نام :    علی‌    محل تولد :    مشهد نام خانوادگی :    دل...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;شهید:    6305435    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    علی‌    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    دلدار    تاریخ شهادت :    1363/05/02&lt;br /&gt;
نام پدر :    حسین‌    مکان شهادت :    جنوب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
==خاطرات==&lt;br /&gt;
خاطرم هست فرزندم علی برایم تعریف می‌کرد و می‌گفت: زمانی که در جبهه بودم خواب دیدم امام زمان (عج) به دیدار رزمندگان آمده است و در یک خواب دیگر دیدم که راهی کربلا شده‌ام.&lt;br /&gt;
یک عکس از شاه ظالم و همسرش داشتم که فرزندم علی آن را از من گرفت و آن را سوزاند و خیلی ناراحت شد که این عکس را برای یادگاری نگه داشته‌ام.&lt;br /&gt;
خواب دیدم در اندیمشک هستیم و با علی عکس گرفته‌ایم و قدم می‌زنیم و ایشان بسیار خوشحال و خندان بود از ایشان پرسیدم شما که شهید شده‌اید چطوری الان با من قدم می‌زنید گفت: من زنده هستم و زنده خواهم بود.&lt;br /&gt;
یادم هست روزی بدون روسری از خانه بیرون آمدم و به محض اینکه برادرم علی مرا دید با من دعوا کرد که چرا روسری سرت نکرده‌ای. سریع برو و روسری سرت کن با وجود اینکه سنم خیلی کم بود و هنوز به 9 سالگی نرسیده بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا     http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8925&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهید سید احمد علوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-27T05:37:27Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی « کد شهید:    6525541    تاریخ تولد :     نام :    سیداحمد    محل تولد :    سبزوار نام خانواد...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6525541    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    سیداحمد    محل تولد :    سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علوی‌    تاریخ شهادت :    1365/10/19&lt;br /&gt;
نام پدر :    سیدعباس‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    مهندس‌رزمی‌&lt;br /&gt;
گلزار :    شهداء&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی    ام البنین کرامت&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست یک دفعه یکی از دوستانش به شهادت رسیده بود سید احمد خیلی گریه می کرد وقتی علت را جویا شدم و پرسیدم گفت: گریه ام به خاطر این است که افتخار شهادت نصیبم نشد وقتی می بینم دوستانم هم رفتند و من تنها ماندم . من گفتم سید اگر شما بروی این سه فرزند را من چگونه به تنهایی بزرگ کنم؟ گفت: توکل کن به خدا، خدایی که زندگی ما را اداره می کند &amp;quot;و توکل علی الله و کفی به الله و کیلا &amp;quot; و تنها از خدا در مشکلات کمک بخواه.&lt;br /&gt;
    روحیه بسیجی&lt;br /&gt;
موضوع    روحيه بسيجي&lt;br /&gt;
راوی    ام البنین کرامت&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره ای را همرزمانش این گونه نقل می کردند: وقت ناهار بود بچه ها در سنگر نشسته بودند یکی از بچه ها در حالی که کفشهای سید را واکس زده بود غذایش را پنهان کرده بود آمد و نگاهش به نقطه ای خیره مانده بود یکی از بچه ها پرسید چه چیز را داری نگاه می کنی؟ گفته بود سربازی که دمپایی به پا دارد و در حال آمدن به این سمت است سید از سرباز پرسید چرا دمپایی به پا کردی؟ لبخندی زد و گفت رفتم انبار چکمه اندازه ی من نبود. سید سریع چکمه اش را درآورد و به او داد و گفت: بپوش ببین اندازه ی پایت است؟ سرباز پوشید و پوتین ها اندازه ی پایش بود بچه ها پرسیدند سید خودت چی می پوشی؟ گفت: من می روم و پیدا می کنم و بعد گفت: به مهمان ها غذا بدهید. بچه ها گفتند سه روز است غذا نخوردی؟ گفت: اشکالی ندارد سه روز دیگر هم می توانم غذا نخورم فعلا غذای من را به این سرباز بدهید. واقعا بچه ها تعجب کرده بودند نهایت تواضع و اخلاص و سادگی که در تک تک اعمال و رفتارش موج می زد:&amp;quot; لن تنالوا لبر حتی تنفقوا مما تحبون&amp;quot;.&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    زهرا علوی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم است یک شب به آوردن هزار شهید سال 1378 باقی مانده بود که من خواب دیدم که پیکرهای شهید را آورده اند و پیکر پدرم هم جزء آنها بود و داخل تابوت یک جا نماز ، یک چفیه و یک قرآن بود ناگهان دیدم که پدرم مقابلم ایستاده است و آرام آرام از من دور شد پرسیدم بابا کجا می روی؟ گفت: می روم و فردا صبح بر می گردم پدر. وقتی خوابم را تعبیر کردم ، تعبیرش این بود که قرآن یعنی همیشه قرآن بخوان، جانماز؛برای این که نمازت را همیشه اول وقت بخوانی، و چفیه برای این که همیشه حجابت را رعایت کنی.&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی    ام البنین کرامت&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم سه چهار شب است که امام خمینی(ره) به خانه ی ما می آید شب سوم که رفتم برایش چای بریزم گفت نه دخترم چای نریز. سه تا چای ریخته بود بعد این چای را آورد یکی را جلوی خودشان ، یکی را جلوی سیداحمد و جلوی مادر سیداحمد نگذاشت و با بچه ها صحبت می کرد. یک دفعه آقای علوی از خوشحالی گریه اش گرفت و گفت خدایا به آرزویم رسیدم همان موقع بود که رفت و به شهادت رسید.&lt;br /&gt;
    خبر شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی    ام البنین کرامت&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز با پسرم رفتیم فروشگاه سپاه، پسرم گفت: مامان ماشین بابا نیست! گفتم پدرت در منطقه است. بعد خودم خواب دیدم و می دانستم که ایشان شهید شده و بسیجی ها دور هم که جمع شده بودند وقتی ما را می دیدند فرار می کردند وقتی علت را پرسیدم گفتند علوی با ولی زاده شهید شده اند.&lt;br /&gt;
    خبر شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی    سید امیر علوی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صبح بود و من می خواستم به مدرسه بروم دایی من آقای کرامت آمدند ایشان هر وقت خانه می آمدند خیلی بگو بخند شوخی می کردند ولی آن روز خیلی عصبی بودند من سلام کردم حال و حوصله ی جواب دادن سلام من را نداشت چون ایشان می دانستند پدرم شهید شده است من یک مقداری ناراحت شدم و به مدرسه رفتم سر کلاس بودم که دیدم درب کلاس به صدا در آمد و دیدم ناظم مان آمد و گفت: اگر امکان دارد امیر را بگویید بیاید کار داریم من فکر کردم دعوای ،چیزی کرده ام به خاطر ان است گفتم تکرار نمی شود. گفت: بیا برو بعد رفتیم پایین دیدم یکی از همسایه هامان آمده دنبالم خلاصه دیدم مدیر مدرسه یک آدم بسیجی مخلص بود داشت گریه می کرد و همسایه مان هم گریه می کرد گفتم چه خبر شده است؟ گفت: بیا برویم پدرت ترکش خورده. بیا برویم بیمارستان تا آمدم سر کوچه ی خانه مان دیدم حجله گذاشته اند و قرآن می خوانند بعد وارد خانه شدم هیچ چیز مرا متوجه نکرد فقط خواهر کوچکم که دو ساله بود و دیگران همه گریه می کردند و هیچ کس حواسش به این بچه نبود من اولین کاری که کردم این بچه را برداشتم و ساکتش کردم. بردم ایشان را ، بردم دور زدن تا ساکت بشود چون از گریه ای که بقیه می کردند ترسیده بود.&lt;br /&gt;
    توصیه های شهید&lt;br /&gt;
موضوع    توصيه هاي شهيد&lt;br /&gt;
راوی    سید امیر علوی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرین دیداری که با پدرم سیداحمد داشتم تهران بودیم درد کمر عجیبی داشت در اثر موجی که گرفته بود شکمش را عمل کردند درد شدیدی داشت وقتی می خواست برود مرا صدا کرد بیرون و گفت: نگاه کن بابا جان تو بزرگ شده ای و من نباید تو را نصیحت کنم مامان خودت را اذیت نکن. تو بعد از من مرد خانه هستی باید هوای خواهرانت را داشته باشی با آدم های نا باب نشین با بسیج محل هماهنگی کن باید خودت و خانواده را بچرخانی.&lt;br /&gt;
    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی    کاظم کرامت&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیداحمد شب آغاز عملیات کربلای پنج به خط رفتند بدون این که به ما خبر بدهند و به اتفاق یکی از دوستانش که خیلی هم با هم نزدیک بود آقای ولیزاده رفته بودند. در راه بازگشت در حالی که کمک به مجروحین جهت انتقال به عقب می کنند مورد اصابت بمب های دشمن قرار گرفته و شهید می شوند.&lt;br /&gt;
    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی    یعقوب بهمنی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب ساعت یازده بود که برادر سیداحمد به همراه ولیزاده که با هم شهید شدند و برادرهای دیگر که با ایشان بودند می خواستند حرکت کنند پرسیدم تکلیف ما چیست؟ چه باید بکنیم؟ گفتش: که فردا می آیم کارهای شما را بهتان می گویم. فردا صبح یکی از برادرها آمد گفتش خبر آوردند ماشین سید پشت ماشینی از مهمات بوده که هواپیما آمده بمباران کرده و چون ماشین سید پشت کامیون مهمات بوده مورد اصابت قرار گرفته و آقای علوی و ولیزاده به شهادت رسیده اند زمانی که من رفتم ببینم چه خبر است جنازه ها را برده بودند معراج و من رفتم توی معراج این ها را دیدم بعد فرستادمشان تهران.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14932&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C</id>
		<title>شهید سید محمد علوی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%D9%88%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-27T05:35:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «    کد شهید:    6009236    تاریخ تولد :     نام :    سیدمحمد    محل تولد :    قاین نام خانواد...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:    6009236    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    سیدمحمد    محل تولد :    قاین&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علوی‌    تاریخ شهادت :    1360/11/23&lt;br /&gt;
نام پدر :    سیدعلی‌    مکان شهادت :    تنگه چزابه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    شهدا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    تولد و کودکی&lt;br /&gt;
موضوع    تولد و کودکي&lt;br /&gt;
راوی    سید علی علوی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست ماه مبارک رمضان بود که با فرزندم سید برای جمع آوری زیره به بیرون از روستا رفته بودیم . و در نزدیکی ظهر ایشان بسیار تشنه شده بود به حدی که لبهایش سیاه شده بود علی رغم پا فشاری که کردم که روزه ات را باز کن ولی ایشان تا موقع افطار صبر کردند در حالی که هنوز در سن کودکی به سن تکلیف نرسیده بود و روزه برایشان واجب نبود.&lt;br /&gt;
    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    فاطمه دوراندیش&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم قد و هیکل فرزندم سید محمد خیلی کوچک بود و با توجه به این که علاقه ی وافری به جبهه و جنگ داشت. به شهر رفت تا کفش پاشنه بلند بخرد و بدین وسیله او را برای اعزام به جبهه ثبت نام کنند.&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    سید علی علوی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب دیدم که به مشهد رفته ایم و جلوی حرم امام رضا(ع)هستیم و فرزندم سید محمد را دیدم که در جلوی در حرم ایستاده بود رفتم جلو تا با او صحبت کنم به من گفت:وقتی به شهادت رسیدم و مرا دفن کردند از آن موقع خادم حرم امام رضا(ع)هستم،ناراحت نباشید جایم بسیار خوب است&lt;br /&gt;
    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    سید حسین علوی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم اوایل انقلاب بود و برادران سپاهی جهت فراگیری و آموزش اسلحه به روستا آمده بودند به محض این که از طریق بلند گویشان برادران را فرا خواندند برادرم سید محمد فوراًً خود را به مسجد رساند تا آموزش اسلحه را فرا گیرد.&lt;br /&gt;
    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی    مهدی قلی نژاد&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست روزی سید محمد هنگام نماز ظهر در خط مقدم،موقعی که داشتند وضو می گرفتند ترکش خمپاره به ایشان اصابت کرد و در تنگه چذابه در سال 1360به شهادت رسیدند .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14925&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%87</id>
		<title>شهید محمد حسین علامه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%87"/>
				<updated>2020-05-27T05:33:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6525504    تاریخ تولد :     نام :    محمدحسین‌    محل تولد :    مشهد نام خانواد...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6525504    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمدحسین‌    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علامه‌    تاریخ شهادت :    1365/02/31&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    عدالت&lt;br /&gt;
موضوع    عدالت&lt;br /&gt;
راوی    جعفر فلاح&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست که باواحد مخابرات مسابقه فوتبال داشتیم وشهید کاوه هم در تیم ما (اطلاعات عملیات )بازی می کرد . شهید علامه کاپتان تیم اطلاعات عملیات بود . در حین بازی شهید علامه داد زد . آقا محمود شما پاسکاری نمی کنید ،تک روی می کنید ، باید تعویض شوید . بچه ها گفتند : آقای علامه !آقای کاوه فرمانده تیپ هستند . شهید علامه گفت: درست است که ایشان فرمانده هستند. ولی در بازی مسئول تیم من هستم ایشان باید به حرف من گوش کند&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14909&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C_%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید قاسم علمی نژاد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85_%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C_%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2020-05-27T05:32:22Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی « کد شهید:    6121024    تاریخ تولد :     نام :    قاسم‌    محل تولد :    مشهد نام خانوادگی :...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6121024    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    قاسم‌    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    علمی‌نژاد    تاریخ شهادت :    1361/05/02&lt;br /&gt;
نام پدر :    حسین‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    دانش آموز    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    شهدا&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
الذين امنو وها جرو ا وجاهدوا في سبيل الله باموالهم و انفسهم اعظم درجه عندالله ا و الئک هم الفائزون کساني که ايمان آوردند به خدا ي خود و هجرت کردند در راه خدا وباملهايشان وجانهايشان در راه خدا جهاد کردند درجه عظمي پيش خدا دارند حمد وسپاس خداراکه رامستقيم رابرايم نماياند ومرا نصرت عنايت کرد که بتوانم درراهش گام بردارم واز گناهها و معصيتها دوري گزينم خدايا تورا شکر مي کنم که به من قدرت دادي تا بتوانم درراهت به جهاد برخيزم واز دينت سند رهايي تمام مستضعفان جهان ازيوق مستکبران زورگو است به دفاع برخيزم درشرايطي کهاستکبار جهاني به سر کردگي آمريکاي جهانخوار انقلاب اسلامي ما را مورد حمله هاي شديد تبليغاتي - سياسي نظامي قرار داده است که براي جانشين کردن قامون ا… در تمامي جهان شده بود بار ديگر امپرياليسم براي سرنگوني انقلاب وجمهوري اسلامي ايران نقشه مي کشد و مي خواهد بوسيله يکي از عمال سر سپرده اش يعني صدام نکريتي اين انقلاب بوده هست ومن باتشخيص خودم به اين راه که راه اسلام وخدا مي باشد قدم نهادم من مي خواستم بهناي هل من ينسرني اباعبدالله لبيک بگويم من مي خواستم به فرمان رهبر عزيزم قائد اعظم ابراهيم زمان باور مستضعفان جهان دشمن ظالمان نايب امام زمانمان يعني خميني کبير لبيک گويم واگر سعادت رادشتم دراين راه کشته شوم چه بسا افتخارمي کنم واين آرزوي من است واينک تواي مادرم تو هم بايد به من افتخار کني ومن دردست توامانتي هستم از طرف خدا وهروقت خدا بخواهد بايد با دل وجان تقديم کني مادرم نمي داني که چقدر خوشحالم از اينکه توانستم راه خوب را تشخيص دهم ودراين راه کشته شوم اين آرزوي من است که دران راه کشته شوم چه بسا افتخار مي کنم و اين آرزوي من است واينک تو اي مادرم تو هم بايد به من افتخار کني ومن دردست تو امانتي هستم از طرف خد وهر وقت خدا بخواهد بايد با دل وجان تقديم کني مادرم نمي داني که چقدر خوشحالم ازاينکه توانستم راه خوب راتشخيص دهم ودراين راه کشته شوم اين آرزوي من است که دراين راه کشته مادرجان الان که اين وصيت نامه رامي نويسم خيلي دلم برايت تنگ شده ومي خواهم که ترا ببينم ولي چه کنم که اين جهاد واجب تر است ازتو مي خواهم مرا ببخشي که اذيتت کرده ام واين رابدان تاتو از من راضي نباشي اگر من کشته شوم شهيد نيستم مادر جان الان برخيزي مادر جان درمرگ من اشک نريز وهيچ ناراحت نباش چون اگر لازم شد خود تو هم بايد سلاح بردوش گيري وبه دفاع از اسلام برخيزي مادر جان آخرين وصيتي که دارم اينست به مردم بگوييد که من قدرامام عزيزمان رابدانيد قدر اين مرد بزرگ رابدانيد اورا تنها نگذاريد وبه رهنمود هاي انسان ساز او گوش فرادهيد و عمل کنيد منافقان داخلي رااز بين ببريد مادر جان ازتو خيلي راضي هستم مادرجان تو همچون زينب بودي براي من مراآگاهي دادي قرآن آموختي و مرا بزرگ کردي وبه ميدان جنگ فرستادي مادرم اگر شهيد شدم افتخار کن که توانستي فرزندي بزرگ کني تا در راه احياء کلمه اسلام و حفظ دين خداشهيد شود امروز شما مادران ازدست دادن فرزندتان را تحمل کنيد فردا که قانون خدا حاکم شد ديگر مادران شاهد نابودي تدريجي فرزندانشان نخواهند بود ديگر مادران بجاي اشک برچشم خنده بر لبها خواهند داشت و مادرم اني رابدان که اگر شهيد شوم اجرش راتنها نمي برم بلکه تو هم دراين اجر سهيم هستي چون توبودي که توانستي مرا اينطور تربيت کني وباز هم وصيت آخرين من اين است که امام عزيزمان راخميني بزرگ راتنها نگذاريد و براي سلامتي او دعا کنيد والسلام عليکم ورحمته الله وبرکاته التماس دعا دارم - قاسم علمي نژاد بسيج مسجد امام حسين ( ع) پايگاه شهيد حميد حداد طوسي منطقه 2 ناحيه 4&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14921&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%B1%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد عارفی ایوری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%B1%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-01T09:07:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی « کد شهید:    6410064    تاریخ تولد :     نام :    محمدمهدی‌    محل تولد :    کاشمر نام خانو...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6410064    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمدمهدی‌    محل تولد :    کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    عارفی‌ایوری‌    تاریخ شهادت :    1364/06/20&lt;br /&gt;
نام پدر :    علی‌اصغر    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    دانش آموز    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
زندگی نامه&lt;br /&gt;
ايشان در سال 1346 در خانواده‌اي معمولي در روستاي ايوار کوهسرخ متولد شد و سپس دوران کودکي را سپري کرد ودوران ابتدائي وراهنمائي را در خود روستا سپري نمود و سپس براي دوره دبيرستان به شهر کاشمر مراجعت نمود ودر دوران دبيرستان را در مدرسه امام خميني در رشته رياضي وفيزيک سپري نمود ودر تابستانها براي کمک به والدين خود در کار کشاورزي به ياري آنها مي‌شتافت تا اينکه در زمان جنگ به علت علاقه زياد، به جبهه رفت ودر عمليات قادر به شهادت رسيد.&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
پيام شهيد دررابطه با ضد انقلابيون چنين است: از شما مي‌خواهم که پشت جبهه با ستون پنجم و ضد انقلابيون مبارزه کنيد. پيام شهيد خطاب به والدين خود ومردم: مبادا از رفتن فرزندتان به جبهه جلوگيري کنيد که فردا در محضر خدا نمي‌توانيد جواب زينب(ع) را بدهيد که تحمل 72تن شهيد را نمودمثل خاندان وهب باشيد و جوانان خود را به جبهه‌هاي نبرد بفرستيد. اي ملت مسلمان اي خواهر و برادران: از شما مي‌خواهم که فرزندانتان را به جبهه بفرستيد و نخواهيد و منتظر نباشيد که زماني ايران پيروز شود و شما زنده باشيد و فرزندانتان هم در کنار شما باشند و عده‌اي فرزندانشان نباشد. اي همکلاسيها بموقع در جبهه حضور پيدا کنيد وبا دشمنان اسلام بجنگيد. اي جوانان نکند در رختخواب ذلت بميريد که حسين(ع) ودر ميدان نبرد شهيد شد وعلي در محراب عبادت و علي اکبر در راه حسين شهيد شد.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14138&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81%DB%8C.</id>
		<title>شهید محمد عارفی.</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81%DB%8C."/>
				<updated>2020-05-01T09:05:34Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی « کد شهید:    6216273    تاریخ تولد :     نام :    محمد    محل تولد :    سرخس نام خانوادگی :...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6216273    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمد    محل تولد :    سرخس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    عارفی‌    تاریخ شهادت :    1362/06/09&lt;br /&gt;
نام پدر :    علی‌اصغر    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌نبی‌&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی    مریم صفدری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب محمد آمد و به من گفت: مادر جان از شما خواهش می کنم در کنار من بنشین و من دعا می کنم و تو آمین بگو. می گویند دعای مادر زودتر مستجاب می شود. من در آن شب نمی دانستم از خدا چه می خواهد اما بعد متوجه شدم که از خدا خواسته تا شهید شود و من هم برایش آمین گفتم. محمد در وصیت نامه اش گفته بود که اگر من شهید شدم برایم گریه نکنید و نروید هر جا بگویید که من پدر یا مادر شهید هستم. چون شما تنها نیستید که فرزندتان شهید شده، زیاد هستند کسانی حتی چند فرزندشان را از دست داده اند. به همین خاطر در هنگام شهادتش خدا چنان صبری به ما داده بود که برای خودمان جای تعجب بود.&lt;br /&gt;
    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    احمد عارفی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز به همراه خانواده در خانه نشسته بودیم و در حال تماشای تلویزیون بودیم که یک دفعه خبر به شهادت رسیدن شهید جدی به گوش محمد رسید و چنان تحت تأثیر قرار گرفت که در همان لحظه شروع کرد به گریه کردن و گفت: من اینجا در خانه نشسته ام در حالی که دوستانم جانشان را در راه کشور فدا کرده اند و زمانی که جبهه رفت به همسرم گفت: اگر خدا به شما فرزندی عطا کرد اسمش را محمد جواد به یاد محمد جواد باهنر بگذارید. که بعد از شهادت برادرم همسرم این موضوع را به من گفت و طبق قولی که همسرم به محمد داده بود نام پسرمان را محمد جواد گذاشتیم.&lt;br /&gt;
    عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی    علی اصغر عارفی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم هنگامی که در مازندران بودیم. یک روز محمد با موتور تصادف کرد و هر دو پایش شکست به طوری که تا چند وقت در بیمارستان بستری بود. اما او از این موضوع خیلی ناراحت بود و با خدای خود راز و نیاز می کرد و می گفت: خدایا من نمی خواهم مرگم به این صورت باشد، می خواهم جانم را در راه تو فدا کنم و در راه اسلام و قرآن شهید شوم. این برای ما خیلی باعث تعجب بود چون با سن بسیار کمی که داشت چنین آرزوی بزرگی در سر داشت.&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    احمد عارفی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطره ای که به ذهن دارم این است که: وقتی در جبهه بودم، در عملیات باز پس گیری مهران مجروح شدم و مرا به عقب منتقل می کردند که دوباره با عراقی ها درگیر شدیم که در آن درگیری دوباره مجروح شدم و در حالت بیهوشی و بین خواب و بیداری بودم که در یک لحظه برادر شهیدم محمد را دیدم و از او کمک خواستم. ایشان به من گفت: پشت سر من بیا، من هم دنبال ایشان رفتم و با هم وارد یک باغ بزرگ شدیم. محمد به من گفت: اینجا بهشت است. این حرف را که زد به هوش آمدم و متوجه شدم کسی اطرافم نیست و این موضوع نشان دهنده ی این واقعه است که شهیدان همیشه زنده و جاودانه اند.&lt;br /&gt;
    پیش بینی شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی    مریم صفدری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم وقتی که محمد می خواست به جبهه برود به من گفت: مادر جان راهی که من هم اکنون انتخاب کرده ام، بازگشتی ندارد و مطمئن هستم به آرزویم که همان شهادت است خواهم رسید. پس بعد از شهادتم مبادا گریه کنید و ناراحت شوید. شما باید افتخار کنید که پسرتان این سعادت را داشت که شهادت نصیبش شود. مبادا با گریه و زاری دشمن را شاد کنید. دلتان را ببرید پیش مادرانی که چند فرزندشان به شهادت رسیده است. وقتی که محمد این حرف ها را می زد اشک در چشمان حلقه زد و افتخار کردم که چنین فرزند با ایمان وبا خدایی دارم&lt;br /&gt;
    علاقه مندی به خدمتگذاران نظام و روحانیت&lt;br /&gt;
موضوع    علاقه مندي به خدمتگذاران نظام و روحانيت&lt;br /&gt;
راوی    مریم صفدری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز محمد از خانه بیرون رفت تا موتورش را درست کند. هنوز چند دقیقه ای از رفتنش نگذشته بود که برگشت و موتورش را در حیاط رها کرد و زار زار گریه می کرد. خیلی ترسیدم گفتم: چه اتفاقی افتاده آیا پدرت طوری شده است، گفت: ای کاش پدرم طوری می شد او یک نفر است و درست است پدر ماست و ما تربیت کرده اما بودن و نبودن افرادی مثل من و یا دیگران هیچ نفعی برای اسلام و کشور ندارد. ما دانه های قیمتی از دست داده ایم که دیگر نمی توانیم مثل آنها را به دست بیاوریم. گفتم: مگر چه اتفاقی افتاده است. گفت: آقای رجائی و باهنر را به شهادت رسانده اند. محمد شهید رجائی را خیلی دوست می داشت و سه روز تمام چیزی نخورد و گریه می کرد.&lt;br /&gt;
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی    علی اصغر عارفی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب در خواب دیدم که در یک باغ بسیار بزرگ و زیبا در حال قدم زدن هستم. همانطور که می رفتم محمد را دیدم که از دور می آید. به طرف او رفتم و صدایش زدم، اما محمد صدای مرا نشنید و همانطور به راه خودش ادامه داد تا اینکه از نظرم محو شد. صبح که از خواب بیدار شدم حال عجیبی داشتم و یک حسی در درونم موج می زد که گویی اتفاقی افتاده است و همین طور هم شد، پس از چند ساعت خبر آوردند که محمد به فیض شهادت نائل گردیده است.&lt;br /&gt;
    برخورد با مخالفین&lt;br /&gt;
موضوع    برخورد با مخالفين&lt;br /&gt;
راوی    علی اصغر عارفی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم یک روز محمد به همراه برادرش برای کاری به شهرستان دیگری رفتند. در بین راه که سوار ماشین بودند با راننده آشنا می شوند که خیلی از نظام وانقلاب بد می گوید. محمد با وجود اینکه در آن زمان سن زیادی نداشت اما از برخورد آن راننده آنقدر ناراحت و عصبانی می شود که باعث تعجب برادرش شده و شروع به بحث و صحبت با راننده می کند تا او را قانع کند که حرف هایش همه اشتباه است که بالاخره راننده هم متوجه کار خودش می شود و از محمد عذر خواهی می کند.&lt;br /&gt;
    عشق شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی    مریم صفدری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم یک روز محمد پیش من آمد و گفت: مادر جان دعای تو زودتر مستجاب می شود خواهش می کنم بیا و کنار من بنشین تا خواسته ام را از خدا بخواهم و تو هم دعا کن. از او پرسیدم محمد جان خواسته ات چیست؟ گفت: بگذار پیش خودم بماند. من هم چیزی به او نگفتم و با خودم گفتم جوان است حتما آرزویی دارد که نمی خواهد من بدانم. رفتم و در کنارش نشستم. و هر چیزی گفت: آمین گفتم. بعد ها متوجه شدم که دعایش شهادت بوده است.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14134&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد عارفی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-01T09:04:43Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی « کد شهید:    6523983    تاریخ تولد :     نام :    محمد    محل تولد :    کاشمر نام خانوادگی :...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6523983    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمد    محل تولد :    کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    عارفی‌    تاریخ شهادت :    1365/11/11&lt;br /&gt;
نام پدر :    حسین‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    دانش آموز    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    باغمزار&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد&lt;br /&gt;
راوی    زهرا تاج&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمانی که محمد در جبهه به شهادت رسید، خواب دیدم که یک تابوت روی سرم گرفتم و با یک شیشه گلاب به سمت باغمزار حرکت می‌کنم. به آنجا که رسیدم، پای یک درخت را با دستهایم گور کردم و تابوت را در آن دفن کردم وبه رویش گلاب پاشیدم و سپس به خانه برگشتم. صبح که از خواب بیدار شدم در اولین کلامم به فرزندانم گفتم: محمد شهید شده، بچه‌ها گفتند: نه مادر، چرا این حرف را می‌زنی و این فکرها را می‌کنی، گفتم: دیشب خوابش را دیده‌ام که شهید شده است. و همانگونه نیز شد. همان‌روز کم‌کم خبر شهادت فرزندم را به ما دادند.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14136&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86._%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87</id>
		<title>شهید محسن. عاشور زاده</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86._%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1_%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87"/>
				<updated>2020-05-01T09:03:38Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی « کد شهید:    6524001    تاریخ تولد :     نام :    محسن‌    محل تولد :    مشهد نام خانوادگی :...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6524001    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محسن‌    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    عاشورزاده‌    تاریخ شهادت :    1365/10/23&lt;br /&gt;
نام پدر :    غلامرضا    مکان شهادت :    شلمچه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    دانش آموز    یگان خدمتی :    لشکر 5 نصر&lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
وصیتنامه&lt;br /&gt;
الله الرحمن الرحيم اشهد ان لااله الا الله واشهد ان محمد رسول الله. شهادت مي دهم خدايکتا است وشهادت مي دهم محمد (ص) فرستاده خداست. ضمن عرض سلام به پدرومادر عزيزم وباتشکر ازايشان که براي من زحمات زيادي کشيدهاند بخصوص اينکه با رضايت خودشان که به من اين افتخار را دادند که بتوانم به جبهه هاي نور عليه ظلمت انجام وظيفه نمايم، پدرومادرعزيزم احساس مي کنم که شماعالم ترازآن هستيد که من حقيربه شما نصيحت کنم اما درهر صورت همانگونه که با رضايت خودتان براي رفتن به جبهه راضيم کرديد درنبودن من باچهره اي شاد راضي تر بکنيد.آري من از شما خواهش مي کنم که بعداز شهادتم هيچگونه زاري نکنيد وهمينطور به همه دوستان وآشنايان هم بگوييد براي من گريه نکنند اگر مي خواهيد گريه کنيد براي معلّم شهادت امام حسين (ع) وحضرت زينب گريه کنيد چرا که من کوچکتر از آن هستم که برايم زاري کنيد مقاوم و استوار باشيد وافتخار کنيد که فرزندتان را در اين را ه داده ايد راهي که امام حسين (ع) معلّم آن بوده ومن دراينجا باتمام وجودم از خداوند متعال سپاسگذارم که نظر لطف به ما کرد واين توفيق را به من حقير داد تا بتوانم دين خود به اسلام انقلاب ادا نمايم.بايد بر اين منافقان کوردل وياوه سرايان مزدور از خدا بي خبر بگويم که من به فرمان امام عزيزمان خميني بت شکن وبا الهام از پيام شهداي اين آب وخاک که براي رسيدن به اهداف عاليه مخلصانه از جان گذشتند وبا اين ايثارگري خود چنان وحشتي در دل دشمن انداخته که ديوانه وار دست به بمباران شهرها وروستاها ميزدند تا شايد مردم دست از تلاش بردارند عازم اين راه هستم تا مدافع اسلام باشم و وظيفه ي خود مي دانم که به ياري برادران عراقي بروم.از اين رو با ديگر هموطنان خود عازم جبهه هستم تا با اتحاد خودمان آنها را از ظلم وستم مزدوران آمريکايي چون صدام وديگر دست نشانده هاي آن ها در کشور مسلمان عراق نجات دهيم ودرخاتمه از برادران ديني ام مي خواهم که نگذارند بر زمين بماند بياييد ديگر کار صدام به آخر رسيده است اسلحه ام را برداريد ودشمن خصم زبون را يکدم آرام نگذاريد زيرا که تنها راهي که بتوانيم به فلسطين اشغالي راه يابيم وقدس عزيز را آزاد کنيم همين راه است. ودرپايان از تمامي اقوام وخويشاوندان ودوستان بخصوص از پدر ومادر عزيزم مي خواهم که به بزرگواري خودشان مرا ببخشند وتا آنجا که مي توانند به جبهه کمک کنند ومساجد را خالي نگذارند. ديگر عرضي ندارم به اميد روزي که اسلام جهانگير شود واز همه شما خدا حافظي مي کنم وتمامي شما را به خداي متعال مي سپارم واز همگي شما التماس دعا دارم. والسلام عليکم ورحمته الله وبرکاته. محسن عاشورزاده. خدايا خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار. بسيج انجمن اسلامي خيابان فلسطين.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14145&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C_%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF</id>
		<title>شهید علی اکبر عابدینی حاجی اباد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C_%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF"/>
				<updated>2020-05-01T09:02:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6119766    تاریخ تولد :     نام :    علی‌اکبر    محل تولد :    قاین نام خانوادگ...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6119766    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    علی‌اکبر    محل تولد :    قاین&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    عابدینی‌حاجی‌اباد    تاریخ شهادت :    1361/01/02&lt;br /&gt;
نام پدر :    حسین‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
موضوع    شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی    محمد عابدینی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم یکمرتبه تعدادی از نیروهای اشرار در مرز افغانستان دستگیر شده بودند وقتی به سپاه آورده بودند یکی از اشرار فرار کرده بود و در قنات آب پنهان شده بود، کسی از نیروهای انتظامی جرأت نداشت که نزدیک آن شرور شود اما برادرم علی اکبر با تمام شجاعت داوطلبانه جلو رفت و به داخل قنات رفت و حدود یک کیلومتر در داخل قنات راه رفته بود و بدون هیچ ترس و واهمه ای این شرور فراری را دستگیر و از آب بیرون آورد.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14106&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد عابدینی حاجی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-01T09:00:16Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6523946    تاریخ تولد :     نام :    محمد    محل تولد :    مشهد نام خانوادگی :...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6523946    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمد    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    عابدینی‌زو    تاریخ شهادت :    1365/10/23&lt;br /&gt;
نام پدر :    علیرضا    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    فرمانده‌گردان‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
راوی    ن.م چاووشی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب دعای توسل برگزار شد و بعد هرکس به چادرش جهت استراحت کردن رفت . فردای آن روز شهید من را دید و به من گفت : دیشب خوابی دیدم گفتم : چه خوابی ؟ گفت: خواب دیدم ما (گروهان) داریم به کربلا می دویم . این خواب تأثیر عجیبی رویش گذاشته بود.&lt;br /&gt;
    استقامت و پایداری&lt;br /&gt;
موضوع    استقامت و پايداري&lt;br /&gt;
راوی    سید علی سید غلامی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درارتفاعات قلاویزان در کربلای یک ما حدود دو روز ارتفاعات را نگه داشتیم . در آن مواقعی که آتش بود ( پاتک عراق ) ما خدمت عابدینی زو می رفتیم و می گفتیم : روی این قله دیگر نمی شود بایستیم . بچه ها همگی دارند شهید می شوند . یا روحیه شان ضعیف شده است . ایشان بدون اینکه ناراحت بشود ، با خونسردی می گفت : استقامت کنید به هرحال نیرو می آید و ما آنجا واقعاً به صبر ایشان غبطه می خوردیم با آن آرامش احساس می کردی در منزلش نشسته است .&lt;br /&gt;
شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
موضوع    شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی    ن.م چاووشی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعدادی از بچه ها برای گرفتن منافقین رفتند که متوجه خانه تیمی شده بودند . در این خانه درگیری از ساعت 12 شب شروع شد و تا ساعت 2 نیمه شب ادامه داشت . ایشان با توجه به آتشی که از طرف منافقین بود ، تنها کسی بود که توانسته بود ، وارد خانه شود و این واقعاً شجاعت ایشان را می رساند .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14107&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B9%D8%AA%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C</id>
		<title>شهید علی اکبر عتبیدنی حاجی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1_%D8%B9%D8%AA%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C_%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-01T08:59:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6119766    تاریخ تولد :     نام :    علی‌اکبر    محل تولد :    قاین نام خانوادگ...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6119766    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    علی‌اکبر    محل تولد :    قاین&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    عابدینی‌حاجی‌اباد    تاریخ شهادت :    1361/01/02&lt;br /&gt;
نام پدر :    حسین‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
موضوع    شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی    محمد عابدینی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم یکمرتبه تعدادی از نیروهای اشرار در مرز افغانستان دستگیر شده بودند وقتی به سپاه آورده بودند یکی از اشرار فرار کرده بود و در قنات آب پنهان شده بود، کسی از نیروهای انتظامی جرأت نداشت که نزدیک آن شرور شود اما برادرم علی اکبر با تمام شجاعت داوطلبانه جلو رفت و به داخل قنات رفت و حدود یک کیلومتر در داخل قنات راه رفته بود و بدون هیچ ترس و واهمه ای این شرور فراری را دستگیر و از آب بیرون آورد.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14106&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D8%A7%D8%B2%D9%85_%DA%A9%D9%86%D8%BA%D8%AC%D9%87</id>
		<title>شهیدعلی عازم کنغجه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B9%D8%A7%D8%B2%D9%85_%DA%A9%D9%86%D8%BA%D8%AC%D9%87"/>
				<updated>2020-05-01T08:58:10Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی « کد شهید:    6008701    تاریخ تولد :     نام :    علی‌    محل تولد :    کاشمر نام خانوادگی :...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6008701    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    علی‌    محل تولد :    کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    عازم‌کجغنه‌    تاریخ شهادت :    1360/09/16&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    باغمزار&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار خواهر علی خوابی در مورد او دیده بود که برایم تعریف کرد میگفت:دیدم علی کنار جوی آبی نشسته است و ناراحت میباشد گفتم چرا ناراحت هستی گفت چرا به حسن و حسین نمیرسید آنها باید راه مرا ادامه بدهند از آنها به خوبی رسیدگی کنید.&lt;br /&gt;
مبارزه با ضد انقلاب و منافقین&lt;br /&gt;
موضوع    مبارزه با ضد انقلاب و منافقين&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست یک روز علی به من گفت میخواهم امشب کتابخانه منافقین را آتش بزنم گفتم علی این چه کاریست که میخواهی انجام بدهی از این عمل منصرف شو گفت نه ما باید با منافقین برخورد کنیم گفتم آتش زدن که کار بیهوده ایست شاید در بین ین کتابها قرآن نیز باشد گفت اگر قرآنی که به این گونعه افرادتعلق دارد اشکالی ندارد خلاصه شب علی پیش من آمد گفتم چکار داری ؟ گفت آتش زدم او به این گونه مخالفت خود را نشان داد&lt;br /&gt;
    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
موضوع    لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از دوستان علی لحظه شهادتش را برایم اینگونه نقل میکرد:صحنه بسیار زیبایی بود او به پشت خاکریز رفت گفتم علی سرت را پایین بگیر ولی یک لحظه به حرفم گوش نکرد و بلند شد همان لحظه نیروهای عراقی رگبار را گرفتند و تیری مستقیم به سر مبارکش اصابت کرد افتاد اما هنوز جان داشت گفت روبه قبله ام کنید گفتم رو به قبله وکربلایی سلام بده ما به هدفی که داشتی رسیدی علی جان هرچه میخواهی بگو فقط توانست اشهدش را بگوید و همان طور که سرش روی زانوی پایم بود به فیض عظیم شهادت نائل گشت&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14139&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%AF_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82</id>
		<title>شهید سد الله عاشق</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%AF_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82"/>
				<updated>2020-05-01T08:56:57Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی « کد شهید:    6410067    تاریخ تولد :     نام :    اسداله‌    محل تولد :    نیشابور نام خانو...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6410067    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    اسداله‌    محل تولد :    نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    عاشق‌    تاریخ شهادت :    1364/06/29&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌مفضل‌&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    اصلاح بين ديگران&lt;br /&gt;
راوی    عباس عاشق&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز پدرم به خانه آمد و گفت آماده شوید تا به مشهد و به زیارت امام رضا (ع) برویم . با خوشحالی و به سرعت آماده شدیم و با اتوبوس به مشهد مقدس رفتیم . پدرم اول از همه ما را به حرم مطهر امام رضا (ع) برد . آنجا مردم زیادی حضور داشتند و مشغول دعا و زیارتنامه بودند . پس از زیارت و حضور در جوار حضرت رضا (ع) پدرم ما را به گردش برد . در راه رسیدن به کوهسنگی پدرم باعث شد که اختلاف دو نفر که بر سر پول بود بر طرف شود و دعوا خاتمه یابد و آن دو نفر با خوشحالی از هم جدا شدند . مدتی در کوهسنگی و بعد از آن هم به پارک رفتیم و روز را تا شب به خوشی و تفریح گذراندیم .&lt;br /&gt;
    عشق به ائمه اطهار&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به ائمه اطهار&lt;br /&gt;
راوی    عباس عاشق&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من با پدرم کمتر از دیگر اعضای خانواده ام به مسافرت رفته ام. امّا مسافرتی را که به مشهد داشتیم هرگز فراموش نمی کنم و از همه بیشتر آن روز پدرم به خانه آمد و گفت: حاضر شوید تا به مشهد برویم. ما خیلی سریع حاضر شده و همراه پدرم سوار بر اتوبوس مشهد گردیدیم و بعد از مدتی به مشهد مقدس رسیدیم. پدرم گفت: بهتر است اوّل برای زیارت به حرم برویم وسپس برای گشت و گذار، در حرم زائرین بسیاری گرد هم آمده بودند، به طوری که تا مدتی بعداز زیارت در آنجا بودیم، سپس پدرم به ما گفت: حالا بهتر است برویم و گردش نماییم، ما نیز قبول کرده و به اتفاق پدر حرم را به قصد گشت و گذار ترک کردیم.&lt;br /&gt;
    شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
موضوع    شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردی چهارشانه را دیدم که چفیه اش را بر گردن انداخته بود در تاریکی شب عملیات با متانت خاص قدم بر می دارد حدس می زدم چه کسی است به زبان کرمانجی کردی خراسان جمله ای به او گفتم: وی نیز به همان لحجه پاسخ مرا داد مطمئن شدم که یکی از هم ولایتی هایم از شمال خراسان است که در آن موقع حضور فعّالی در جبهه های جنگ داشتند گفتم: برادر بیا داخل سنگر استراحت کن. عاشق که به حق عاشق اسلام و میهن بود دعوت مرا پذیرفت آن شب سر و صدای زیادی فضای منطقه را فرا گرفته بود کم کم معلوم شد که شب عملیات است بسیجیان و کلیه نیروهای اسلام با تمامی امکانات رزمی و مهندسی بر خصم زبون می تاختند در این گیر و دار یکی از نگهبان ها احتمالاً به علّت جراحت نمی توانست کار بکند برادر عاشق شبانه به سوی سنگر دوید اسلحه اش را گرفت و با پای برهنه با یک خشاب که 30 فشنگ بیشتر نداشت طرف دشمن آتش گشود. عملیات با دلاوری عاشق به پایان رسید وی که هنوز آثار خدمتگزاری در راه کشور را می شد در نگاههایش دید به سوی سنگر ما آمد هنوز به نزدیکی سنگر نرسیده بود که یک بمب خوشه ای وی را در برگرفت خودم را به سرعت به او رساندم و در آغوشش گرفتم اما قبل از اینکه بتوانم برای نجاتش کاری بکنم قبل از رسیدن به درمانگاه عاشق مردی از سلاسه دلاوران نسل انقلاب به درجه رفیع شهادت نائل آمده بود.&lt;br /&gt;
    شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
موضوع    شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی    عباس عاشق&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوا تاریک شده بود. مردی چهار شانه را دیدم که چیفه اش را بر دور گردنش انداخته و آرام آرام گام برمی داشت. من با لهجه کردی جمله ای را بیان کردم و او با همان ظرافت و لهجه شیرین و آشنا جواب مرا داد. از رنگ و رو و حرف زدنش معلوم بود که از اکراد خراسان است و لهجه اش نمایانگر این مسئله بود و معلوم بود که از شهرستان خودمان، یعنی، نیشابور است. او را به سنگرمان دعوت نمودم تا استراحت نماید آن شب سر و صدای زیادی بود و کم کم معلوم شد که عملیاتی در پیش است زیرا که بسیجیان با تمام وسایل از قبیل قمقمه آب، چند خشاب تیر، نارنجک و ... همگی حاضر به رزم بودند. در همین حال چشم آقای عاشق به نگهبانی افتاد که بی تحرک ایستاده بود و هیچ کاری انجام نمی داد لذا پا برهنه به طرف او دوید و اسلحه او را همراه با یک خشاب که 30 فشنگ بیشتر نداشت گرفت و به طرف دشمن هجوم برد. عملیات که تمام شد آقای عاشق به طرف سنگرمان آمد و در آستانه ورود به سنگر ترکش های بمب خوشه ای او را در بر گرفت و من با دیدن چنین صحنه ای سریعاً او را در آغوش گرفته و سعی نمودم که او را به درمانگاه برسانم ولی وقتی که به درمانگاه رسیدیم دیگر او را در این دنیای مادی نیافتم، بله آقای عاشق به شهادت رسیده بود.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14140&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%B9%D8%A7%D8%AC%D9%84_%D9%81%D8%B1%DA%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید سید مجتبی عاجل فرگی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D8%A8%DB%8C_%D8%B9%D8%A7%D8%AC%D9%84_%D9%81%D8%B1%DA%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-01T08:53:35Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی « کد شهید:    6008691    تاریخ تولد :     نام :    سیدمجتبی‌    محل تولد :    کاشمر نام خانو...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6008691    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    سیدمجتبی‌    محل تولد :    کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    عاجل‌فرگی‌    تاریخ شهادت :    1360/12/29&lt;br /&gt;
نام پدر :    سیدمحمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزى پدر شهید بیر چندى خوابى در مورد سید مجتبى دیده بود و این گونه نقل مى‏کرد: خواب دیدم که داخل باغ بزرگ و زیبایى شده‏ام سید مجتبى را دیدم که اسلحه‏اى بر دوش داشت پرسیدم: مجتبى این جا چه کار مى‏کنى؟ گفت این باغ بزرگ و با صفا متعلق به عده‏اى علماى سادات است که در اینجا جلساتشان را بر پا مى‏کنند من هم چون سید هستم به عنوان نگهبان پذیرفته شده‏ام. گفتم من دارم به روستا بر مى‏گردم اگر پیامى براى پدر و مادرت دارى بگو تا به آنها بگویم گفت: فقط چند سفارش اول آنکه به نام من به مکه نروند و من خوردم به مکه رفته‏ام دیگر آنکه به نام من از بنیاد شهید جنسى نگیرند زیرا در اینجا یک مهر آهنى است که هر گاه خانواده شهید از بنیاد چیزى مى‏گیرند بر پیشانى آن شهید جک مى‏کنند و من مى‏خواهم تا قیامت هیچ مهرى بر پیشانى ام حک شود و در آخر اینکه در ضلع شرقى قبرستان شهداى روستا منطقه مسکونى است و در جنوب غربى هم حمام روستا واقع شده است مردم گاهى مى‏خواهند به حمام بروند براى کوتاه شدن مسیر از قبرستان عبور مى‏کنند و حال آنکه بعضى از آنها پاک نیستند و این باعث اذین شدن روح ما مى‏شود لازم است دیوارهاى قبرستان ترمیم شود تا مردم براى استحمام و غسل از قبرستان عبور نکنند.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14112&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید علی رمضانی عارفخانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B1%D9%85%D8%B6%D8%A7%D9%86%DB%8C_%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-05-01T08:51:59Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی « کد شهید:    6216268    تاریخ تولد :     نام :    رمضانعلی‌    محل تولد :    نیشابور نام خا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6216268    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    رمضانعلی‌    محل تولد :    نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    عارفخانی‌    تاریخ شهادت :    1362/12/12&lt;br /&gt;
نام پدر :    اسداله‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    فرش‌فروش    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    خواب و رویای دیگران درمورد شهید&lt;br /&gt;
موضوع    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    کوکب بذرکار&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز ساعت 12 داخل حیاط دراز کشیده بودم که همسرم رمضانعلی را در حالت خوا ب و بیداری دیدم که پشت پنجره ایستاده است. گفتم: رمضانعلی شما هستید گفت: بله گفتم: من خواب می بینم؟ گفت: نه شما خواب نمی بینید و بعد بچه ها را یکی یکی بغل کرد و بوسید و بعد دست مرا گرفت تا از جایم بلند کند و که باز با خود گفتم: حتماً من خواب می بینم و دوباره ایشان تاکید کرد که شما خواب نیستید. دیدم دختر کوچکم کنار دیوار ایستاده و با حسرت پدرش را نگاه می کند گفتم: برو و دختر کوچکت را بغل کن، همه را بوسیدی ولی دختر کوچکت را نبوسیدی ببین با چه حسرتی نگاه می کند. وقتی رفت فرزند کوچکم را بغل کند ، پسرم از محل کارش به خانه آمد و داخل حیاط که شد ذهنم دگرگون شد و از آن حالت بیرون آمدم و گفتم: پسرم، الان پدرت اینجا بود و به دیدن ما آمده بود که وقتی تو آمدی او نا پدید شد و رفت.&lt;br /&gt;
    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    کوکب بذرکار&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سالی که مکه شلوغ بود پسرم به مکه مشرف شده بود و ما هم از ایشان خبری نداشتیم که یک شب خواب دیدم که در می زنند، وقتی در را باز کردم، دیدم همسر شهیدم رمضانعلی است ، می خواست داخل خانه بیاید که گفتم: بروید از مرتضی خبر بیاورید چون مکه شلوغ است و من از مرتضی خبری ندارم و دلواپس هستم. رمضانعلی گفت: من الان از پیش او می آیم ، مرتضی سه روز دیگر از مکه می آید، من زود تر آمدم تا شما را خبر کنم تا کارهایتان را سرو سامان بدهید و آماده باشید از خواب که بیدار شدم و بعد از سه روز پسرم از زیارت خانه خدا برگشت.&lt;br /&gt;
خاطرات نحوه مجروحیت&lt;br /&gt;
موضوع    خاطرات نحوه مجروحيت&lt;br /&gt;
راوی    کوکب بذرکار&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم یکدفعه همسرم رمضا نعلی برایم تعریف کرد که در یک عملیات به هنگام پیشروی ترکشی به پایم اصابت کرده بود ولی همانطور که به جلو می رفتم و به حمله ادامه می دادم که دو مرتبه ترکش دیگری به نا حیه سرم اصابت کرد ولی باز ادامه دادم تا اینکه ضعف بر من غلبه کرد و بر زمین افتادم. بعد به من گفتند: شما همان موقع که پایتان مجروج شده بود باید به عقب برمی گشتید و ادامه نمی دادید. من گفتم: درسته که من پایم تیر خورده ولی من هنوز سالم بودم و می توانستم با دشمن مقابله کنم.&lt;br /&gt;
    گذشت و اغماض&lt;br /&gt;
راوی    مرتضی عارف خانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از همرزمان پدرم رمضانعلی نقل می کرد که در صحنه عملیات از همه جان گذشته تر بود بطوریکه در عملیات خیبر با اینکه زخمی شده بود و گروه امداد هم حاضر بودند. ایشان از کسی کمک نخواست و خودش به پشت جبهه آمد و گفت: شما مجروحین دیگر را انتقال دهید من حالم خوب است&lt;br /&gt;
    گذشت و اغماض&lt;br /&gt;
موضوع    گذشت و اغماض&lt;br /&gt;
راوی    منصوره عارف خانی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از دوستان پدرم رمضانعلی تعریف می کرد: یکدفعه مجروح شده بود و پایش خونریزی داشت که به همین دلیل چفیه اش را به پایش بسته بود. بعد من به ایشان گفتم دستت رابده تا کمکت کنم ولی ایشان به جوانی که کنارش افتاده بود اشاره کرد که تقاضای کمک می کرد. شهید گفت: به این جوان کمک کن از من واجبتر است، من خودم به عقب برمی گردم.&lt;br /&gt;
    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
موضوع    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    کوکب بذرکار&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست زمانیکه همسرم رمضانعلی می خواست به جبهه برود من مانع شدم و گفتم شما دیگر نمی خواهد به جبهه بروی شما سهم و حق خود را به جبهه ادا نموده ای.دیدم ایشان از این حرف من ناراحت شد و گفت:جبهه رفتن حق و غیر حق و سهم ندارد .هنگامیکه من گریه کردم که نرو از مصیبت های حضرت زینیب و امام حسین (ع) در دشت کربلا برایم صحبت کرد و گفت :شما پیرو چنین کسانی باید باشید و آنها را در زندگی سر مشق خود قرار دهید زیرا آنها رهبران و امامان ما بوده اند و به خاطر بر پایی اسلام چنین فداکاری هایی کرده اند که با این حرفها دلم آرام گرفت و اجازه دادم که به جبهه برود و به آرزویش که شهادت بود برسد.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=14128&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D9%88%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AF_%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید نور محد حاج محمدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D9%88%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AF_%D8%AD%D8%A7%D8%AC_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-16T05:35:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6510483    تاریخ تولد :     نام :    نورمحمد    محل تولد :    بجنورد نام خانواد...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6510483    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    نورمحمد    محل تولد :    بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    حاج‌محمدی‌    تاریخ شهادت :    1365/10/04&lt;br /&gt;
نام پدر :    علی‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    پاسدار    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
    شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
. نور محمد غواصی خاطره ای که به یاد دارم مربوط به دوران سربازیمان در سال 1342 است که با همدیگر به خدمت می رفتیم.در تیپ 17 مشغول خدمت بودیم . در آن زمان ساواک دو نفر روحانی ( یک نفر سید ودیگری عالم ) را گرفته بود ومی خواستند به سازمان ساواک ببرند .دو نفر سرباز خواستند که آنها را به سازمان ببرند . من و نور محمد را خواستند که آنها را ببریم . نور محمد از ماشین پائین آمد و به داخل سازمان نیامد وبه داخل بازاری رفت و علت دستگیری آنها را پرسید. گفتند: آنها علیه رژیم صحبت می کردند وبه همین علت آنها را دستگیر کردند . بعد از مدتی یک روحانی را که در پادگان زندانی بود فراری داد .او از اول شهامت و شجاعت خاصی داشت .تا اینکه تیپ فهمید چه کسی آن روحانی را فراری داده است .&lt;br /&gt;
شجاعت و شهامت&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از کارهایی که در جبهه سخت بود غواصی بود. و اکثراً شانه خالی می کردند. به علت اینکه توانایی جسمی نداشتند. روزی که نیروها را برای عملیات جدا می کردند گفت: « من شنیده ام کار سختی است. به همین خاطر من قبول کردم که فردای قیامت پیش شهدا، رو سفید باشم و خودم یک مقداری آرامش خاطر داشته باشم که توانسته ام یک کاری انجام بدهم. می خواهم یک جایی باشم که خط شکن باشم و با دشمن بجنگم.» برادرانی که با او بودند می گفتند: « نور محمد در عملیات خیلی شهامت به خرج داد و برای شکستن خط دشمن مایه گذاشت و در این رابطه هیچ مشکلی نداشت.»&lt;br /&gt;
    عشق به جهاد&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن موقع که ایشان به شهادت رسیدند ما خودمان در منطقه عملیاتی بودیم. ایشان عضو گردان غواصی بودند و با توجه به اینکه غواصان باید اروند رود را پشت سر می گذاشتند تا به مواضع دشمن برسند، ایشان یکی از افرادی بود که به آب زدند و از آب رد شدند و از مواضع گذشتند. و با شرایط سخت، خط اول را شکستند. بعد از اینکه غواصان خط را شکستند نیروهای عمل کننده دیگر باید به عملیات ادامه می دادند. بعد از شکستن خط نیروهای عمل کننده دیگر وارد عملیات شدندو خاک دشمن را تصرف کردند. بعد از اینکه نیروها خاک دشمن را تصرف کردند، غواصان باید به عقب بر می گشتند ولی ایشان برنگشت تا با دیگر برادران همراه باشد. در نیمه های شب بود که تیری به ایشان اصابت می کند و ایشان که در کنار اروند رود بودند به داخل آب می افتند. و چند روزی مفقود می شوند. بعد از چند روز پیکر مطهرش را از آب می گیرند و به عقب می برند.&lt;br /&gt;
    وطن دوستي&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم یکی از همرزمان پدرم به نام فضل ا… حسن زاده تعریف می کرد زمانی که خرمشهر از دست عراقی ها آزاد شد پدرت از شدت خوشحالی به بالای مسجد رفت و پرچم جمهوری اسلامی را درآنجا زد .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6403&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85_%DA%86%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید هاشم چینانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85_%DA%86%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-16T05:34:44Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6605535    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    هاشم‌    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    چینانی‌    تاریخ شهادت :    1366/12/25&lt;br /&gt;
نام پدر :    علی‌اصغر    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    خیاط    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    پيش بيني شهادت&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2- آخرین دفعه ای که می خواست به جبهه برود گویی به او الهام شده بود که به شهادت می رسد به همین خاطر به عکاسی رفت و چند تا عکس گرفت و به ما داد و گفت: &amp;quot; به من الهام شده که شهید می شوم . این عکسها را از من به یادگاری داشته باشید که به آنها احتیاج خواهید داشت . &amp;quot; همین طور هم شد و بعد از مدتی به فیض شهادت نائل شد .&lt;br /&gt;
    همت در رفع مشکل ديگران&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- مرتبه که هاشم به مرخصی آمده بود یکی از دوستانش سفارش کرده بود که به خانواده اش سر بزند . او به همین خاطر به خانواده دوستش سر می زند و هر چه که خانواده آنها لازم داشتند تهیه می کند تا اینکه من از اینکار او متوجه شدم و چون شبها دیر به خانه می آمد دیگر اجازة این کار را به ندادم . ولی او گفت: &amp;quot; پدرجان ، من با مادرم به خانواده دوستم سر می زنم و اگر کاری داشته باشند برای آنها انجام می دهم . &amp;quot; با شنیدن این حرف موافقت کردم و به او اجازه دادم که به خانواده دوستش سر بزند و به آنها کمک کند&lt;br /&gt;
    امر به معروف و نهي از منکر&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- یک روز که هاشم به منزل آمد زنهای همسایه جلوی درب منزل نشسته بودند . وقتی که هاشم همسایه ها را دید که بیرون نشسته و صحبت می کنند رو به من کرد و گفت: &amp;quot; مادر به زنهای همسایه بگو جلوی درب منزل ننشینند و بروند داخل خانه با هم صحبت کنند چرا که نامحرم آنها را می بیند .&lt;br /&gt;
    نزديکي قول و عمل&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- یک شب که در پایگاه بسیج بودیم با دوستان تصمیم گرفتیم به اردو برویم . قرار شد هر نفر ازما وسیله ای را تهیه نماید . وسیله ای که هاشم قرار شد تهیه نماید در منزل نداشتند . و او آن شب که هوا خیلی سرد بود به منزل یکی از آشنایان رفته بود و لوازم مورد نظر را از آنجا تهیه کرده بود. هنگامی که به پایگاه بسیج آمد ماجرا را از او جویا شدم و به او گفتم : چرا این کار را کردی و خودت را به زحمت انداختی او گفت : &amp;quot; من مسئولیت تهیه این لوازم را به عهده گرفتم و باید آنها را تهیه می کردم . &amp;quot;&lt;br /&gt;
    ساده زيستي و پرهيز از تجمل&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
12- روزی که هاشم می خواست به جبهه برود گفت: « مادر، بیا به منزل دایی برویم تا از او خداحافظی کنم.» گفتم: با این کفشها که نمی شود بیا برویم تا یک کفش نو برایت بخرم. هاشم گفت: « مادر جان، دیگر کفش لازم ندارم.»&lt;br /&gt;
    تولد و کودکي&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
12- هاشم در دوران کودکی خیلی غش می کرد و ما هر چه او را به دکتر می بردیم او خوب نمی شد. یک روز او را به حرم مطهر امام رضا (ع) بردیم و برای او نذر کردم که اگر خوب شود برابر وزنش پول به صندوق امام رضا(ع) بدهیم. بر اثر همان نذر ایشان خوب شد.&lt;br /&gt;
احساس مسؤليت&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
12- یک شب که ایشان در پست نگهبانی بود قرار بود که به جای ایشان شخص دیگری بیاید و پستش را عوض کند. اما آن فردی که می بایست می آمد 45 دقیقه دیر آمده بود و هوا هم خیلی سرد بود، از شدت سرما صورت هاشم یخ زده بود. وقتی به پایگاه آمد ماجرا را از او پرسیدم و او برایم تعریف کرد. گفتم: چرا حداقل تلفن نزدی؟ گفت: « جانشینم نیامده بود و من نمی توانستم ترک پست کنم.»&lt;br /&gt;
    نيکوکاري&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در زمستان سال65 که برف زیادی آمده بود، من از مدرسه به طرف منزل می رفتم. در حال رفتن به خانه بودم که مشاهده کردم فردی بالای پشت بام مسجد محله است. و مشغول پاک کردن برفهای پشت بام مسجد است. به بالای پشت بام رفتم. دیدم هاشم است. گفتم: چی کار می کنی؟ گفت:&amp;quot; من چند ساعت وقت داشتم، گفتم به خادم مسجد کمک کنم و برفها را پارو کنم.&amp;quot; در حالی که ارتفاع پشت بام زیاد، و هوا خیلی سرد بود به کمک خادم مسجد رفته بود.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6376&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد علی حاتنی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-16T05:33:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی « 6003665    تاریخ تولد :     نام :    محمدعلی‌    محل تولد :    تربت ‌حیدریه نام خانوادگ...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
6003665    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمدعلی‌    محل تولد :    تربت ‌حیدریه&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    حاتمی‌منظ‌ری‌    تاریخ شهادت :    1360/06/09&lt;br /&gt;
نام پدر :    غلامرضا    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    شهدا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
لحظه و نحوه شهادت&lt;br /&gt;
راوی    محمد رضا تیموری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در عملیات بستان من در کنار محمد علی بودم ایشان در اثر پاتک عراقیها از ناحیه سینه و پاها مجروح شد که با همان جراحت از جا بلند شد و تکبیر گفت و سپس به زمین خورد . من ایشان را به سنگر آوردم و بعد از انجام کمکهای اولیه به بیمارستان صحرایی منتقل شد و از آنجا هم به بیمارستان سوسنگرد منتقل شده بود که در آنجا به درجه رفیع شهادت نائل گردیده بود.&lt;br /&gt;
    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    محمد رضا تیموری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک شب خواب دیدم که با محمد علی و به همراه گروه گشتی به کمین رفته ایم در راه به یک موتور سیکلت که از بچه های سپاه بود و به زمین افتاده بود رسیدیم که راننده آن به شهادت رسیده بود . من با محمد علی موتور سیکلت را برداشتم و به راه افتادیم که در همین هنگام از خواب بیدار شدم .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6396&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید عباس حاتمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-16T05:32:32Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی « کد شهید:    6404300    تاریخ تولد :     نام :    عباس‌    محل تولد :    سبزوار نام خانوادگ...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6404300    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    عباس‌    محل تولد :    سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    حاتمی ‌خوشمردان‌    تاریخ شهادت :    1364/11/21&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمدحسین‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    خبر شهادت&lt;br /&gt;
راوی    محمد خالقی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست سال 1363 بود. یک روز من و دوستان به بیرون رفته بودیم ناگفته نماند که پدرم عبدا... خالقی در آن زمان در جبهه حضور داشت . یکی از دوستانم به ما گفت که بیایید با هم به سینما برویم. ما قبول نکردیم و گفتیم در سینما فیلمهای بدی به تصویر کشیده می شود اما دوستم اصرار کرد و گفت که فلیم جالبی به نام زخمی ها است و در رابطه با جنگ است. بالاخره ما را راضی کرد و به سینما رفتیم وقتی فیلم شروع شد نقش اول فیلم درست همانند پدرم بود و شباهت زیادی با او داشت به طوری که وقتی اتفاقی برای او می افتاد من بی احتیار صدا می زدم پدرم را رها کنید در آخر فیلم نقش اول فیلم که شبیه پدرم بود شهید شد در همان جا خیلی اشک ریختم و می گفتم پدر شهید شده . از سینما که خارج شدیم احساس بدی داشتم سریع به خانه رفتم به خانه که وارد شدم متوجه حال و هوایی خاص شدم که در خانه ما حاکم بود به مادرم گفتم چه شده است؟ گفت: یک بنده ی خدا از طرف سپاه به درب خانه آمد و گفت که پدرت مجروح شده است من سریع یاد آن فیلم افتادم و گفتم نه امکان ندارد حتماً پدرم شهید شده است و آخر شوهر خواهرم اعلام کرد که آن فرد سپاهی به من گفته است که آقای خالقی شهید شده اند روز بعد که به معراج شهدا رفتیم تا او را شناسایی کنیم دیدم که مثل همان نقش اول فیلم نصف سرش را از دست داده است.&lt;br /&gt;
    کرامات شهداء بعداز شهادت&lt;br /&gt;
راوی    محمد خالقی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست یکسال که به تهران رفته بودیم به حسینیه ای به نام حسینیه شهدا رفتیم در آنجا یک مسئولی داشت که خاطره ای را برای ما تعریف کرد و گفت که یک فرزند شهید در مدرسه ای در حال تحصیل بوده است در ثلث اول وقتی کارنامه ها را به دانش آموزان می دهند معلم به آنها می گوید که کارنامه را به پدرتان بدهید تا امضاء کند و به غیر از امضاء پدر امضاء کس دیگری مورد قبول نیست. و فردا کارنامه را بیاوید. این فرزند شهید حدود نه یا ده سال بیشتر سن نداشته و در دورة ابتدایی درس می خوانده است. به معلمش چیزی نمی گوید که پدرش شهید شده است و به خانه می رود اتفاقاً وقتی به خانه می رسد مادرش در خانه نبوده تکالیفش را می نویسد و می خواب در خواب پدرش را می بیند که به او می گوید کارنامه ات را بیاور تا برایت امضاء کنم. به پدرش می گوید چه کارنامه ای؟ پدرش می گوید: مگر نگفته اند که باید پدرت کارنامه ات را امضاء کند؟ پس برو کارنامه ات را بیاور. دختر می گوید بلند شدم و کارنامه ام را از داخل کیف برداشتم و با خودکار آبی به پدرم دادم او نیز کارنامه را گرفت و امضاء کرد و به من داد من هم دوباره آن را در کیفم گذاشتم. صبح که از خواب بیدار می شود یادش می آید که کارنامه را پدرش در خواب امضاء کرده است وقتی در کیفش را باز می کند متوجه می شود که بله درست است کارنامه اش امضاء شده است. خوشحال به مدرسه می رود و کارنامه را به معلمش داده و می گوید پدرم امضاء کرده است. معلمش که می داند پدر او روحانی بوده و شهید شده است می گوید تو که پدرت امضاء کرده. دختر موضوع را برای معلمش تعریف می کند. معلمش برای اینکه صحت امضاء را معلوم کند به پیش آیت ا... خزعلی که دوست شهید بوده است می رود و می گوید حاج آقا این امضاء را می شناسی؟ آیت ا... خزعلی نیز می گوید امضاء برای من آشناست و بعد از کمی فکر کردن میگوید این امضاء شهید خالقی است و وقتی تاریخ پای امضاء را می بیند و متعجب می شود و می فهمند که شهیدان همیشه زنده اند.&lt;br /&gt;
    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    محمد خالقی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست اوایلی که پدرم عبدا... خالقی به شهادت رسیده بود به خاطر اینکه او را در خواب ببینم و از وضعیت او با خبر شوم همیشه دو رکعت نماز جدا از نمازهای یومیه می خواندم. تا حدود شش ماه این جریان ادامه داشت تا اینکه یک شب پدرم را در خواب دیدم که با لباسهای سپاهی به منزل آمد و تا صحن حیاط آمد ایشان خیلی از گذشته شادابتر و نورانی تر شده بود ایشان فقط یک چیز به من گفت: و این بود که دو رکعت نمازی را که می خوانی ادامه بده و هیچ وقت آن را ترک نکن.&lt;br /&gt;
    آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی    مریم خالقی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم هست آخرین دیداری که من با پدرم عبدا... خالقی داشتم مربوط به آخرین اعزام ایشان به جبهه است. شب آخری که ایشان قصد داشت روز بعدش به جبهه برود به درب خانه ما آمده بود ولی آن شب ما زود خوابیده بودیم و پدرم وقتی به اینجا رسیده بود و برق خاموش خانه ی ما را دیده بود دلش نیامده ما را بیدا کند و هوای به آن سردی را به خانه برگشته بود و صبح زود قبل از رفتن دوباره به خانة ما آمد و از ما خداحافظی کرد و برای بچه هایم چیزی گرفته بود به آنها داد و آنها را بوسید بعد به من گفت: دیشب آمدم تا اینجا در کنارتان باشم اما خواب بودید. به شما سفارش می کنم . راه خدا و اسلام را پیش گیرید من می روم و اگر قسمت باشد شهید می شوم و امیدوارم که شما راه مرا ادامه دهید.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6381&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%A7%D8%A6%D8%B2%DB%8C%D9%90</id>
		<title>شهید حمید حائزیِ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%A7%D8%A6%D8%B2%DB%8C%D9%90"/>
				<updated>2020-04-16T05:31:21Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6705656    تاریخ تولد :     نام :    حمید    محل تولد :    مشهد نام خانوادگی :...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6705656    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حمید    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    حائزی‌    تاریخ شهادت :    1367/03/23&lt;br /&gt;
نام پدر :    غلامرضا    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    حالات معنوي قبل از شهادت&lt;br /&gt;
راوی    محمد هادی حائری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای سید حسین هاشمی دبیر دبیرستان شهید کاوه روستای بیهود برایم نقل کردند شب قبل از شهادت در جبهه مراسم دعای توسل برگزار کردیم و حمید هم با توجه به اینکه از جمله افرادی بود که به تازگی به این منطقه آمده بود اما توجّه او در حال دعا نظر همه را به خود جلب می کرد و در آن شب حال عجیبی پیدا کرده بود و با دیگر همسنگرها می گفتم این حالت حائری حکایت از یک قضیه ای دارد که روز بعد با شنیدن خبر شهادتش آن قضیه اتفاق افتاد.&lt;br /&gt;
    خواب و روياي شهادت&lt;br /&gt;
راوی    محمد هادی حائری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دقیقا مصادف با زمان شهادت حمید بود که شبی در خواب دیدم برادر پاسداری با یک قیافه تمیز و مرتب ملبس به لباس مقدس سپاه در یک فاصله ای از من در حدود بیست متر ، بین زمین و آسمان در حالی که نصف بدنش دیده می شد رو به من کرده و گفت : حمید حائری شهید شده است . صبح که از خواب برخواستم مضطرب و هیجان زده بودم ولی به کسی چیزی نگفتم یکی دو ساعت بعد نامه ای به دستم رسید. که حمید از جبهه برای پدرم نوشته بود و آنها هم پس از خواندن نامه آن را برای اطلاع من بیهود به قاین فرستاده بودند . با خواندن نامه اضطراب من کمتر شد از حالت نگرانی بیرون آمدم ولی هنگامی که جنازه شهید به مشهد مقدس رسید و از جریان شهادت برادرم اطلاع پیدا کردم و متوجه شدم که خوابم بی نشان نبوده و آن خبر روحانی نشان از شهادت حمید عزیز بوده است .&lt;br /&gt;
    دعا و توسل جمعي&lt;br /&gt;
راوی    محمد هادی حائری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای جهان بخش فرماندار محترم شهرستان تربت حیدریه که از همرزمان شهید می باشند در ضمن ملاقاتی که در حضور پدرم با ایشان داشتیم می فرمودند شبهایی که در جبهه مراسم دعای کمیل یا توسل داشتیم به ایشان می گفت: شما در خواندن دعا کمک کنید، خواندن مصیبت و روضه با من باشد چون من مدّتی طلبه بوده ام و اندک تجربه ای دارم و اضافه می نمودم که حالت وصف ناپذیری در ایشان بوجود می آمد و حالت عجیبی پیدا می کرد.&lt;br /&gt;
    اوقات فراغت&lt;br /&gt;
راوی    محمد هادی حائری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در یکی از روزها که به همراه خود و خانواده خواهری و اقوام برای تفریح به بیرون از روستا رفته بودیم و هر کسی به طریقی به فکر گذراندن وقت خود بود حمید طبق آن رسالت علمی و دینی خود بچه های کوچک را دور خود جمع می نمود و برای آنان شروع به گفتن قصه ها و مسایل اسلامی نمود این حرکت او توجه همگان به خصوص حقیر را به خود جلب کرد که تا چه اندازه علاقمند به ارشاد بچه ها به مسایل مذهبی می باشد که حتی در وقت تفریح از آن غفلت نورزیده است.&lt;br /&gt;
    زيرکي و هوشمندي&lt;br /&gt;
راوی    محمد هادی حائری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حمید اگرچه در ابتدا طرفدار بنی صدر بود اما پس از شنیدن سخنان مغرضانه او در دانشگاه تهران نسبت به ماهیت او پی برد و تغییر موشع داد و به تنهایی در مقابل کسانی که از مواضع بنی صدر دفاع می کردند ایستاد. من نیز به صورت انتقاد به او گفتم: چرا در مقابل عده ای که طرفدار بنی صدر هستند قرار گرفته و بحث می کنی ؟ اما بعدا فهمیدم که او درست تشخیص داده بود و این ما بودیم که راه را اشتباه میرفتیم.&lt;br /&gt;
    زيرکي و هوشمندي&lt;br /&gt;
راوی    محمد هادی حائری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهید حمید حائری پس از استماع سخنرانی بنی صدر در دانشگاه تهران سخت تحت تاثیر سخنان مغرضانه او قرار گرفت و تغیییر موضع داد و در حالی که عده زیادی از جوانان در آن زمان از بنی صدر حمایت می کردند حمید یک تنه در مقابل آنها ایستاد و از مواضع بنی صدر انتقاد کرد روزی به حمید گفتم: چرا خودت را در مقابل عده ای قرار می دهی و به بحث می پردازی در صورتی که بعداً متوجه شدم تشخیص حمید درست بوده و ما درک صحیح و خوبی از افکار بنی صدر نداشتیم.&lt;br /&gt;
    زيرکي و هوشمندي&lt;br /&gt;
راوی    خیرالنساء رنگساز&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برایم نقل می کردند که فرزندم حمید شب قبل از شهادتش دعای توسل خوانده بود و برای مصیبت اهل بیت اشک ریخته بود و روز بعد شهید شد&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6378&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید حیدر علی حاتمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-16T05:30:07Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6510344    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حیدرعلی‌    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    حاتمی‌    تاریخ شهادت :    1365/10/04&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمدابراهیم‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    محبت و مهرباني&lt;br /&gt;
راوی    عذرا حاتمی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدر جان خوب یادم هست ، وقتی که از جبهه می آمدی . با اینکه کودکی بیش نبودم ، مرا در کنارت می نشاندی و دستانم را در دستانت قرار می دادی و با اطرافیان از جنگ ، جبهه و همسنگرانت حرف می زدی . از شور و شوق بچه ها و از دعای کمیل ، توسل ، ندبه و زیارت عاشورا و از پاکی و خلوص بسیجی ها و به قول خودت از ایستگاههای صلواتی که فقط با یک صلوات شربت و خرما را نوش جان می کردید . از صبوری و استقامت از گردان های یا حسین (ع) یا زهرا (س) از نترس بودن در مقابل دشمنان&lt;br /&gt;
    خواب و روياي ديگران درمورد شهيد&lt;br /&gt;
راوی    عذرا حاتمی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از مادران شهید که پسرش همرزم پدرم بود و هر دو در یک عملیّات شهید شدند می گفت : چون مدّت زیادی از پسرم - حمزه - خبری نبود و همچنین بخاطر پدرت نگرانی و اضطراب شدیدی در من و مادرت پیدا شده بود . در این حول و حوش شبی از شب ها این مادر شهید خواب می بیند که دو کبوتر بر پشت بام خانة ایشان نشسته است . یکی از این دو کبوتر سفید صورتش را به طرف خانة ما کرد تا اینکه مادر شهید به خود می آید و می رود که کبوترها را از نزدیک مشاهده کند . کبوترها پر می کشند و می گویند : ما برای حسین رفته ایم . بعد از چند روز از آن ماجرا خبر شهادت این دو رزمنده می آید .&lt;br /&gt;
    خواب و روياي شهيد&lt;br /&gt;
راوی    فاطمه اکبری&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوهرم قبل از اینکه برای آخرین بار به جبهه برود برایم تعریف کرد: شب عملیات بود. سرشب به ما گفتند با حالت آماده یکی دو ساعت بخوابید بعد راهی عملیات می شویم . خوابم برد . در خواب دیدم که دارم خارهای روی زمین را که خیلی بلند هم بودند با تیشه در می آورم و راه را پاک می کنم. می گویند که می خواهند آقا امام زمان (عج) بیایند. من با تلاش بیشتر می گفتم حتما باید این خارها را بزنم که به پای آقا خاری نرود. همین طور که در حال انجام این کار بودم دیدم که یک عده چادر مشکی که صورت هایشان دیده نمی شد از همین راه که من باز کردم عبور می کردند که بروند سر مزاری . من شما را در بین آنها نمی دیدم ولی یقین داشتم که با آنها بودید . خجالت می کشیدم که بیایم و شما را صدا بزنم . با خود گفتم همین جا و در کناری راه بروم شاید فاطمه خانم من را ببیند و بیاید هم را ببینیم . همین طور که راه می رفتم از خواب بیدار شدم و خیلی گریه کردم و با خود گفتم که انشاءا... شما از من بیشتر اجر دارید.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6387&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید سید علی حاتمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-16T05:28:46Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6510351    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    سیدعلی‌    محل تولد :    فردوس&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    حاتمی‌    تاریخ شهادت :    1365/04/13&lt;br /&gt;
نام پدر :    سیدحاتم‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    دانش آموز    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    آخرين وداع با خانواده&lt;br /&gt;
راوی    حسین اسلامی فر&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در آخرین لحظات وداع به چشمان به چشمان اشک آلود مادر خیره شد با تبسم شانه ای از جیبش درآورد به مادر داد و گفت ثابت کنید که رضایید به رضای معبود و از رفتنم خشنود هستید. مادر شانه را گرفت و با چشمانی اشک بار بر زلفان برادرم می کشید و در حینی که دوبیتیهای محلی را برای بدرقه فرزندش زمزمه می نمود پیشانی اش را بوسید و گفت به خدا می سپارمت. برو پسرم راضی ام به رضای خدا. ولی به ذریه نبی دعا کن خدا صبری چون صبر زینب عطا کند. سید علی دستان مادر را بوسید و گفت: باید صبری چون زینب داشته باشید ما که از علی اکبر حسین بهتر نیستیم و شما هم اندکی از مصائب بی بی زینب را درک نکرده اید. پس در مقایسه با آن بزرگواران ما بسیار خوشبخت و مرفه زندگی کرده ایم. بنابراین دلیلی برای بی قراری و صبر ندارد که یقیناً بی قراری و شیون بر مشیت الهی ناسپاسی است، بر الطاف خداوندی و ناشکری خود گناه کبیره است. چرا که ناشکری از صفات کفار است پس مواظب باشید مرتکب گناه نشوید. آنگاه داخل حیاط با خواهر و برادران و سایر افراد فامیل یک یک وداع کرد و از کلیه حضار طلب عفو و بخشش نمود و بسیار خاضعانه از لطفشان که برای بدرقه اش آمده بودند قدردانی نمود. در یک لحظه در چارچوب در چوبی نگاهش بر نگاه پدر گره خورد نزدیک آمد و دو کتف پدر را بوسید چون پدر از اختلال شنوایی برخوردار بود مجبور بود بلندتر صحبت کند پس رو به پدرم کرد و گفت قربان دستان پینه بسته و کمر خمیده ات شوم. شرمنده ام از اینکه نتوانستم زحماتت را جبران کنم و مرهمی برای بدن دردمندت باشم ولی نخواه در پیشگاه جدمان در روز واپسین خجل باشم پس حلالم کن پدرم در حالی که گریه امانش را بریده بود و اجازه صحبت کردن به او نمی داد پیش آمد و پیشانی برادرم را بوسید بریده بریده در میان گریه و اشک رو به فرزند نمود و گفت برو پسرم شیر مادرت حلالت که مایه روسفیدی من در دنیا و آخرت باشی. سید من ،علی من، بابا جان تو مرا حلال کن که نتوانستم بار مشکلات را اندک کنم تا هم در زندگی طعم شیرین آسایش و آرامش و رفاه را بچشی- سید علی دستان پدرم را غرق در بوسه کرد و با غرور گفت: پدر جان رضایت شما برای من بهترین آسایش و آرامش خیال است پس ادامه داد بابا! شرمنده ام ولی خواهش دیگری هم دارم، دوست دارم همانطور که مولایمان حسین (ع) هنگام رفتن علی اکبر گرد از عباش می زدود و سرمه بر چشمانش می کشید، تو هم علی ات را مهیای نبرد کنی. پدرم جلو آمد چند ضربه به لباس برادرم زد تا گرد و غبارش زدوده شود، سپس با شکیبایی یقه پیراهنش را درست کرد قرآن جیبی کوچکی درآورده و در جیب برادرم نهاد و گفت یادگار امام رضا (ع) است پس به همراه برادرم و سایر همراهان برای بدرقه او رزمندگان بومی و غیر بومی عازم شهرستان فردوس شدند. در آخرین لحظات هنگامی که سید علی پای در مرکب عشق به امید وصال معبود می نهاد دوباره دیدگانش بر نگاه اشک بار پدر خیره ماند. از اتوبوس پیاده شد به سمت پدر رفت با آستین اشکهای صورت بابا را پاک کرد و می گفت بابا جان می دانی اشکهای تو آتش دل سید علی است حالا که قرار است دل را به دلدار بسپارد دیگر بر دلش آتش میفکن، پدر دوباره لباس برادرم را تکاند، پیشانی اش را بوسید و گفت: پسرم اشکم اشک حسرت است حسرت آنکه چرا لیاقت همراهی تو را ندارم. با خیال آسوده برو پسرم تو سرباز امام زمانی و اذن نبردت را او صادر کرده است. بدین ترتیب سید علی 16 ساله با آرزوی دیرینه خود رسید و در پاسخ به ندای هل من ناصر ینصرنی امام وقت خود در صف سپاهان حق علیه باطل قرار گرفت. رشادت و جوانمردی فراوانی از خود نشان داد، او در گروهان تخریب از ایثار و فتوت کم نگذارد و بالاخره بعد از انجام فریضه نماز صبح و قرأت چند سوره قرآن در بامداد روز 12/ 4/ 65 در عملیات کربلای یک در آزادسازی مهران شرکت کرده پس از آزادی شهر مهران به آرزوی دیرینه خویش رسید و به دیدار معشوق شتافت و از شربت شهادت سیراب گردید.&lt;br /&gt;
    ايثار و فداکاري&lt;br /&gt;
راوی    حسین اسلامی فر&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که تازه با دوستش شهید محمّد رفتاری در یکی از محله های شهر فقیر نشین فردوس اتاقی را از یک معمار با اجاره ای مختصر تهیه کرده بود. چون مجبور بود در شهر فردوس ادامه تحصیل بدهد فقط پنج شنبه ها و جمعه ها به منزل می آمد آن زمان من کلاس پنجم را گذرانده بودم و به علّت عدم تمکن مالی مجبور بودم برای گذراندن امور به قالی بافی مشغول شوم یک روز که برادرم آمده بود و با هم مشغول صحبت بودیم در حین کار من متوجّه شد که قیچی من اصلاً مناسب سن من نیست چون قیچی های قالی بافی قدیمی خیلی سنگین بود و هم بسیار کند بنابراین برای دختری به سن وسال من کار با یک قیچی قدیمی که فرسوده هم بود بی نهایت سخت و دشوار بود. برادرم پرسید چرا برای خودت از این قیچی های جدید که سبک تر و تیزتر هستند نمی خری؟ گفتم: آخر 120 تومان است و من آنقدر پول ندارم اگر بتوانم 2 قالی دیگر ببافم می توانم با دستمزدم یک قیچی جدید بخرم. تو نمی دانی کار با آنها چقدر راحت و سریع است تازه بافت قشنگتری هم تحویل می دهد. از این ماجرا مدّتی گذشت تا یک روز که برادرم از فردوس بر گشت یک جفت دمپایی و یک قیچی جدید برایم هدیه آورد بی نهایت خوشحال شدم می دانستم او تمام دستمزد فصل تابستانش را برای اجاره اتاق و تهیه کتاب و لوازم التحریر پرداخته است پس از او پرسیدم پول تهیه آنها را از کجا آورده است. در حالی که آماده رفتن به مسجد می شد پاسخ داد خدا ساخت تا اینکه بعد ها از زبان دوستش شهید محمود رفتاری فهمیدم برای صاحب خانه اش عملگی می کرده و در ازای بردن هر دانه آجر به طبقه فوقانی پنج ریال می گرفته و آنقدر در اوقات فراغت مدرسه به این کار مشغول بوده تا بالاخره پول خرید هدایا را تهیه کرده. حالا هر وقت به آن قیچی می نگرم ترک دستان برادرم پیش رویم مجسم می شود.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6388&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهید حسن حاتمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-16T05:26:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6605542    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حسن‌    محل تولد :    بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    حاتمی‌    تاریخ شهادت :    1366/12/29&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خا طرات&lt;br /&gt;
    عشق شهادت&lt;br /&gt;
راوی    عزیز حاتمی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکروز برادرم حسن گفت :چقدر خوب است که انسان شهید شود.به او گفتم: این چه حرفی است که می زنی ؟گفت :انسان که در آخر باید بمیرد پس چه بهتر که شهادت نصیبش شود .من این بار که به جبهه بروم حتما&amp;quot;شهید می شوم .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6391&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C</id>
		<title>شهیداحمد حاتمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-16T05:25:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6108404    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    احمد    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    حاتمی‌    تاریخ شهادت :    1361/04/14&lt;br /&gt;
نام پدر :    حاجی‌اقا    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌رضا&lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    حجب و حیا&lt;br /&gt;
موضوع    حجب و حيا&lt;br /&gt;
راوی    &lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما تهران می نشینیم و از تهران به مشهد آمدیم ایشان دوران دبستان را تهران خوانده بودند و دوران راهنمایی را در مشهد ثبت نام کردیم بعد از دو سه رفت و آمد متوجّه شدیم که این بچّه خیلی ناراحت است از او پرسیدم چرا ناراحتی و به مدرسه نمی روی ؟ جواب داد مامان اینجا پسر و دختر باهم مخلوط می باشد گفتم حالا که ما تازه اینجا آمدیم و وارد نیستیم حالا امسال را تو بخوان برای پسر که عیب ندارد برای دخترها بد است که با پسرها مخلوط باشد گفت نه مامان دختر و پسر فرقی نمی کند من ناراحت هستم آن سال به مدرسه نرفت چونکه در مدرسه پسر و دختر مخلوط بودند تا سال آینده ماند خودش رفت و هنرستان را پیدا کرد و دید خوب است و به هنرستان رفت و بسیار علاقه داشت و خیلی درسش خوب بود .&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6382&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%DA%86%D9%88%D9%84%DB%8C</id>
		<title>شهیدحسین چولی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%DA%86%D9%88%D9%84%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-16T05:23:18Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
کد شهید:    6404267    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حسین‌    محل تولد :    سبزوار&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    چولی‌    تاریخ شهادت :    1364/12/07&lt;br /&gt;
نام پدر :    غلامحسین‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات&lt;br /&gt;
    ايثار و فداکاري&lt;br /&gt;
راوی    زهرا پور جوادی&lt;br /&gt;
متن کامل خاطره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمستان بود که ایشان از جبهه آمد. دیدم چراغ علاءالدینی روشن کرده و پاهایش را گرم می کند. پرسیدم چرا اینطوری می کنی؟مگر پاهایت درد می کند؟ ایشان به من راستش را نگفتند ولی به مادرم گفته بودند که از عملیات که می آمدم دیدم پیرمردی پاهایش برهنه است.چکمه هایم را درآورده و به ایشان دادم و از آنجاست که وقتی هوا سرد شد پاهایم سرما می خورند ودرد دارند.&lt;br /&gt;
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6371&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین علی سلطانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-03T18:37:54Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6006974    تاریخ تولد :     نام :    حسینعلی‌    محل تولد :    بجنورد نام خانوا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6006974    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حسینعلی‌    محل تولد :    بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سلط‌انی‌    تاریخ شهادت :    1360/08/28&lt;br /&gt;
نام پدر :    رحمت‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
در گردان جواد الائمه بودم که در همان زمان در محاصره عراقی ها بودند . عملیات فتح المبین در تاریخ 61/11/19 شروع گردیده بود عراقی ها مستقیمأ ما را زیر رگبار گرفته بودند که ما در حال پیش روی بودیم و علی سلطانی شهید کربلا این اشعار را زمزمه می کردند و می گفت : ای قهرمان کربلا ابولفضل ریشه صدام را بکن ابولفضل داریم قدم بر می داریم رو به خدا میرویم ای همراهان شهید داریم همراه می رویم داریم حسین مظلوم جان به فدا می کنیم در راه و قرآن و دین جان رافدا می کنیم همین اشعار را زمزمه می کرد و به من نیز وصیت می کرد و می گفت : اگر من شهید شدم بگو که من مردانه جنگیدم و شهید شدم . برایم گریه نکنند . من آرزو دارم شهید بشوم ، شهادت در راه خدا و وطنم را افتخار می دانم در همین لحظه ناگهانی تیری بر گردنش اصابت نمود و او را در آغوشم احساس نمودم و من نیز و او نیز سرش را بر روی زانوانم قرار داد و چفیه خود را که بر گردنم بود باز کرده و محل خون ریزی را بستم تا خون کمتری بریزد و زنده بماند و من نتوانستم برای او کار بیشتری بکنم ولی او در لحظه آخر نیز مرا دل داری می داد تا این که جان به جان آفرین تسلیم کرد و دار فانی را وداع گفت .&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11626&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد حسین سلطانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-03T18:36:35Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6307393    تاریخ تولد :     نام :    محمدحسین‌    محل تولد :    بجنورد نام خانو...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6307393    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمدحسین‌    محل تولد :    بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سلط‌انی‌    تاریخ شهادت :    1363/12/22&lt;br /&gt;
نام پدر :    علی‌یار    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
یادم می آید یک سال موقع برداشت ودرو گندم مقداری از درو گندم مانده بود . برادرش تازه ازخدمت سربازی برگشته بود و چون تعدادی گوسفند هم در بیابان داشتیم . پدرش گفت: یکی ازشما به سر زمین برود و مواظب گوسفندان باشد . ایشان گفت : چون برادرم تازه به مرخصی آمده و خسته است من می روم. و سپس راهی صحرا شد درهمان شب چون هوا مهتابی بود از فرصت استفاده کرده و گندمهای باقیمانده را درو می کند و صبح وقتی پدرش و برادرش برای درو گندم به مزرعه می روند با کار تمام شده مواجه می شوند و چون علت را جویا می شوند ایشان می گوید من نمی خواستم شما بیشتر از این به زحمت بیفتید .&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11633&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86</id>
		<title>شهید حسین سلطانیان</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86"/>
				<updated>2020-04-03T18:35:31Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6115988    تاریخ تولد :     نام :    حسین‌    محل تولد :    نیشابور نام خانوادگ...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6115988    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حسین‌    محل تولد :    نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سلط‌انیان‌    تاریخ شهادت :    1361/03/04&lt;br /&gt;
نام پدر :    عزیزاله‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    محصل    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌فضل‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وصیت نامه:&lt;br /&gt;
پروردگارا ! من در مدت کوتاه 20 سال زندگيم نتوانستم خدمتي به اسلام و مسلمين بنمايم، اميدوارم که با هديه جانم توانسته باشم خدمتي کوچک به برقراري قانون تو در زمين بکنم. اي خداي بزرگ ! تو از ظاهر و باطن همه مخلوقات خودآگاهي، از تو مي‌خواهم که قبل از اينکه مردم درباره من قضاوت کنند، تو درباره من قضاوت کني و قبل از اينکه مردم جنازه مرا روي دستهايشان گرفته و نام شهيد را برايم به کار مي‌برند، تو نام شهيد بپذيري. پروردگارا! من خطاها و گناهان زيادي در اين مدت انجام داده‌ام که بعضي از روي هواهاي شيطاني ونفساني بوده است. اينک در پيشگاه تو طلب مغفرت و آمرزش مي‌کنم و دست نياز و بخشش به درگاهت دراز مي‌کنم(الهي العفو). پروردگارا! من در طول زندگيم تا آنجا که توانسته‌ام هميشه سعي کرده‌ام که در مقابل زر و زرو تزوير ايستادگي نمايم و در اين راه که راه صالحين و انبيا بوده و هست نيز جان دهم و به همين خاطر بود که در نبرد عليه خط کفر جهاني شرکت نمودم و جان دادن در اين مسير را افتخار مي‌دانم. شما اي تمامي انسانهاي صالح و پرهيزگار ! سعي کنيد که هميشه پاسدار و تداومگر خط خونين و سرخ تشيع که ادامه خط انبيا و صالحين است باشيد000 آيا زمان آن نرسيده که به شعارهاي مرگ بر آمريکا، مرگ بر شوروي، استقلال آزادي جمهوري اسلاميمان تحقق عيني بخشيم؟ آيا در زماني که تمامي مزدوران جبهه کفر، زنان و خواهران مسلمان ما را در بستان و سوسنگرد، پس از تجاوز، زنده زنده بگور مي‌کنند، درست است که ما به خانه و زن و فرزند و پدر و مادر و مدرسه و کسب و کار بچسبيم و حتي گاهي مواقع به خاطره کمبود بعضي مواد غذايي، فرياد اعتراض بلند کنيم؟ اي عزيزان و اي ياران هميشه در سنگر امام و اي پاسداران وايثار گران اسلام ! 000 شما بايد حافظان خط حق و نابود کنندگان توطئه بزرگ آينده کفر جهاني باشيد. ساعت 12 شب 9/2/1361&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11654&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید اسماعیل سعیدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-03T18:34:26Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6307319    تاریخ تولد :     نام :    محمداسماعیل‌    محل تولد :    مشهد نام خان...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6307319    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمداسماعیل‌    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سعیدی‌نجات‌    تاریخ شهادت :    1363/12/22&lt;br /&gt;
نام پدر :    احمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    حرم‌مط‌هرامام‌ر&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در سال 1361 در خطوط پدافندی استان چون چزابه و بناء و ابو شهاب در جمع نیروهای تیپ 18 جواد الئمه بودیم یک شب پس از نگهبانی بسیار خسته کننده و سنگینی که داشتیم آمدیم در سنگر استراحت کنیم که بعد از چند دقیقه که خوابم برده بود با صدای گریه ای بلند شدم دیدم شهید اسماعیل سعیدی در حال خواندن نماز شب است تازه فهمیدم که ایشان هر شب پس از نگهبانی با خدای خود خلوت کرده اند این شب زنده داری ایشان در آن شب موجب شد بیشتر بچه های سنگر اجتماعی از خواب بیدار شوند و مشغول نماز شوند از قضا عراقی ها قصد پاتک داشتند که هوشیاری معنوی بچه ها مانع از آن شد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اخوی شهید محمد اسماعیل سعیدی نجات از قول یکی از دوستان شهید اینگونه نقل می کند که : داخل سنگر نشسته بودیم که یکدفعه خمپاره ای خورد به سنگر و ترکشش هم به گردن اسماعیل اصابت کرد و محمد اسماعیل هم مثل مار به خودش می پیچید و اومدیم که بگیرمش که آروم بشه ولی یکدفعه دستهای ما را کنار زد و مؤدب دو زانو و به قبله نشست. حالا چی دید که اینجوری شد الله اعلم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز آمد به من گفت که فردا می خواهم بروم جبهه من هم بهشون گفتم فردا پدرتون می خواد شهریه طلبه ها رو بهشون بدهد به کمک شما نیاز دارد ایشان در جواب گفتند که یک نفری پیدا می شه که به پدرم کمک کند من خیال کردم که رفتن به جبهه رو شوخی کردند که عصری تماس گرفت و گفت من دارم می رم جبهه کاری با من ندارید؟ و بعد هم خداحافظی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که می خواستن برن جبهه در حین خداحافظی به ما می گفتند که سعی کنید پدر و مادر را از خودتون راضی نگه دارید نماز اول وقت را فراموش نکنید حجابتون را رعایت کنید و بالاخره دین و ایمانتان را هم نگه دارید تا خون شهدا پایمال نشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی که مطلع شد که امام خمینی (ره) رفتن به جبهه ها رو واجب کردند و فرموده اند که سنگرها رو خالی نگذارین دیگه همه چیز را کنار گذاشت و رفت به جبهه تا به ندای رهبرش لبیک گوید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای اسماعیلیان جلسة قرآنی داشتند یکبار هم من رفتم جلسشان برادر کوچکتر آقا اسماعیل داشتند قرآن می خواندند وقتی که من وارد مجلس شدم چون دفعة اولم بود که می رفتن وقتی که برادرشان منو دید شروع کرد به خواندن قرآنی که جلسه پیش خوانده بود آقا اسماعیل آمدند و بهشون گفتند که چرا از اول می خوانی برادرشان هم گفتند که به خاطر اینکه آقای ترابی آمدند از اول شروع کردم به خواندن بعد هم آقا اسماعیل خندیدند و گفتند اگر هر جلسه یک فرد جدیدی آمد شما باید از اول شروع کنی به خواندن نه برادرم اینطور نیست شما باید ادامه بدهی نه اینکه از اول شروع کنی به خواندن.&lt;br /&gt;
یه روز تو مدرسه داشتیم با هم شوخی می کردیم و من یکدفعه چاقو را ورداشتم و زدم به پایش وقتی که پاچة شلوارش رو داد بالا دیدم که پایش زخمی شده بعد ازش عذرخواهی کردم و ایشان هم گفت که اشکالی نداره خوب می شه.&lt;br /&gt;
در شهرستان طبس مراسمی برای یکی از شهدا برپا کرده بودند ما هم رفتیم تا به مراسم برسیم مسئول ذکر توسل در جلسه آقا اسماعیل بودند و ایشان با صحبتی که داشتن حال عجیبی به ما دست داد طوری که در آن جلسه چند نفر از حال رفتند و ایشان بود که با صدای گرمشان محافل و مجالس را با ذکر مصائب ائمه علیهم السلام منقلب می کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برادر شهید اسماعیل سعیدی‌نجات از قول یکی از دوستان شهید اینگونه تعریف می‌کند که : جبهه که رفته بودیم یه وقتی پیدا کردیم که فوتبالی بزنیم در حال بازی‌کردن فوتبال بودیم که بهمان خبر دادند که برایتان یک روحانی آمد وقتی که ایشان آمد طرف ما دیدم که لباسهای روحانیش رو درآورد و آمد تو میدان بچه‌ها هم از این صحنه خیلی خوششان آمده بود که این چه روحانی متواضع و خودمونید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از مراسم عقد تقریباً یک ماه مانده بود که خانمش رو ببرد خونه وقتی که با خبر شد جنگ شروع شده و امام (ره) هم پیام دادند که جبهه‌ها را خالی نگذارید به ندای نائب امام زمانش لبیک گفت و رفت و سرانجام هم به مقام رفیع شهادت نائل آمد.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11570&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهید حسین سعیدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-03T18:33:19Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6610266    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حسین‌    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سعیدی‌    تاریخ شهادت :    1366/06/03&lt;br /&gt;
نام پدر :    عزیزاله‌    مکان شهادت :    سردشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :    دانش آموز    یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
آخرین دفعه در 16/ 4/ 66 به جبهه ایلام اعزام شد . قبل از اعزامش شب ها نحوه خوابیدن در تابوت و ... را تمرین می کرد . هنگامی که می خواست برود با گرمی از همه خداحافظی کرد ، دست پدر را بوسید و گفت : اگر مرا ندیدی حلالم کن . این دفعه او تنها بود و هیچ یک از دوستانش و یا همرزمان قدیمی اش با وی نبودند ، همچنانکه به هنگام پر کشیدن به نزد خداوند تنها بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم زمان انقلاب معلمین درمدرسه مرا می زدند و می گفتند : چادر سرت نکن سرت را لخت کن برادرم محمد ابراهیم که از این قضیه مطلع شد به مدرسه آمد و به معلم ما گفت: اگر خواهرم سرش را لخت کند خودم سرش را می برم من به او می گوی سرت را لخت نکن شما چرا می گویید سرت را لخت کن .&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا      &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11559&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید احمد سلطانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B3%D9%84%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-03T18:30:50Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6519872    تاریخ تولد :     نام :    احمد    محل تولد :    مشهد نام خانوادگی :...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6519872    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    احمد    محل تولد :    مشهد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سلط‌انی‌    تاریخ شهادت :    1365/10/24&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمدعلی‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
خواب دیدم که به همراه مادر بزرگش در مکه معظمه بودیم و من در حالیکه در بیابان به دنبال چیزی می گشتم. دائم می گفتم: گلی گم کرده ام می جویم او را به هر گل می رسم می بویم او را این خواب را چندین بار دیدم. تا اینکه روزی برادر کوچکش قاسم که در عملیات کربلای 4و5 شرکت کرده بود، مرخصی آمد و چون 4 ماه بود که ما از احمد بی خبر بودیم او را به سومار فرستادیم تا شاید خبری بیاورید. او به سومار رفت و متوجه برادرش احمد در میان جمعیت شد و پس از پیدا کردن فرمانده اش متوجه شد که او در سومار در شب وفات حضرت فاطمه زهرا مطابق با 24 / 10 / 64 در عملیات کربلای 6 به مقام بلند شهادت نایل آمده است و از دوستانش خبردار شده بود که هنگامی که مین منفجر شده، پایش بسویی پرتاب گشته است. با برانکارد می خواستیم او را به اورژانس ببریم اما او گفت مرا به زمین بگذارید و بعد ساعتی را از پشت دستش باز کرده و به دوستش داد و گفت: این را به پدرم بدهید و به او تبریک بگویید و بعد در حالی که می گفت: الله اکبر شهید شد.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11635&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%84%D8%B2%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید حسن علی سلزانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%B3%D9%84%D8%B2%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-03T18:28:55Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6006974    تاریخ تولد :     نام :    حسینعلی‌    محل تولد :    بجنورد نام خانوا...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6006974    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حسینعلی‌    محل تولد :    بجنورد&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سلط‌انی‌    تاریخ شهادت :    1360/08/28&lt;br /&gt;
نام پدر :    رحمت‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
در گردان جواد الائمه بودم که در همان زمان در محاصره عراقی ها بودند . عملیات فتح المبین در تاریخ 61/11/19 شروع گردیده بود عراقی ها مستقیمأ ما را زیر رگبار گرفته بودند که ما در حال پیش روی بودیم و علی سلطانی شهید کربلا این اشعار را زمزمه می کردند و می گفت : ای قهرمان کربلا ابولفضل ریشه صدام را بکن ابولفضل داریم قدم بر می داریم رو به خدا میرویم ای همراهان شهید داریم همراه می رویم داریم حسین مظلوم جان به فدا می کنیم در راه و قرآن و دین جان رافدا می کنیم همین اشعار را زمزمه می کرد و به من نیز وصیت می کرد و می گفت : اگر من شهید شدم بگو که من مردانه جنگیدم و شهید شدم . برایم گریه نکنند . من آرزو دارم شهید بشوم ، شهادت در راه خدا و وطنم را افتخار می دانم در همین لحظه ناگهانی تیری بر گردنش اصابت نمود و او را در آغوشم احساس نمودم و من نیز و او نیز سرش را بر روی زانوانم قرار داد و چفیه خود را که بر گردنم بود باز کرده و محل خون ریزی را بستم تا خون کمتری بریزد و زنده بماند و من نتوانستم برای او کار بیشتری بکنم ولی او در لحظه آخر نیز مرا دل داری می داد تا این که جان به جان آفرین تسلیم کرد و دار فانی را وداع گفت .&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11626&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C</id>
		<title>شهیدحسن سعیدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-03T18:27:08Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: /* زندگي نامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات افراد نظامی &lt;br /&gt;
|نام فرد                =حسن سعیدی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = شهیدحسن سعیدی.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی&lt;br /&gt;
|شهرت                   = &lt;br /&gt;
|دین و مذهب             = [[مسلمان]]، [[شیعه]]&lt;br /&gt;
|تولد                   = تاکستان، روستای نیکوئیه [[زادروزهای| 1 مهر 1344/07/01]] &lt;br /&gt;
|شهادت                  = عراق، منطقه حاج عمران [[الگو:شهدای 1 آذر |1366/09/01/]] &lt;br /&gt;
|وفات                   = &lt;br /&gt;
|مرگ                    = &lt;br /&gt;
|محل شهادت              = حاج عمران&lt;br /&gt;
|محل دفن                = گلزار شهداى قزوین&lt;br /&gt;
|مفقود                  = &lt;br /&gt;
|جانباز                 = &lt;br /&gt;
|اسارت                  = &lt;br /&gt;
|نیرو                   = &lt;br /&gt;
|یگانهای خدمت           = &lt;br /&gt;
|طول خدمت               = &lt;br /&gt;
|درجه                   = &lt;br /&gt;
|سمت‌ها                  = سرباز&lt;br /&gt;
|جنگ‌‌ها                  = &lt;br /&gt;
|نشان‌های لیاقت          = &lt;br /&gt;
|عملیات‌                 = &lt;br /&gt;
|فعالیت‌ها               = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = پنجم ابتدائی&lt;br /&gt;
|تخصص‌ها                 = &lt;br /&gt;
|شغل                    = &lt;br /&gt;
|خانواده                = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کد شهید:    7100419    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حسن‌    محل تولد :    تربت ‌حیدریه&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سعیدی‌    تاریخ شهادت :    1371/05/05&lt;br /&gt;
نام پدر :    علی‌    مکان شهادت :    ج‌اهواز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    سایر&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
پس از شهادت فرزندم حسین درحال ساخت منزلی بودیم من هر از گاهی با خود می گفتم که اگر فرزندم حسین شهید نمی شد الان کمک می کرد و خیلی کار بیشتر پیشرفت می کرد چون ایشان آنقدر زحمتکش و مهربان بودند که بودند که من بیشتر احساس نبود ایشان را می کردم . تا اینکه شبی خواب دیدم که شهید تشریف آوردند و خودشان به تنهایی همه کارها را انجام دادند که بدین ترتیب می خواستند بر اساس قاعده (شهیدان زنده اند الله اکبر ) بگویید و به من گفتند من زنده ام و همیشه حاضر و ناظر بر اعمال و رفتار شما و من همیشه به شما کمک می کنم ولی شما احساس نمی کنید که از خواب بیدار شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فرزند شهیدم حسن به همراه چند سرباز دیگرعقب ماشین سوار بودند و برای انجام عملیاتی می رفتند. چون آن سربازها با یکدیگر شوخی می کردند، شهید گفت : من از این شوخی های شما خوشم نمی آید می خواهم به جلو بروم. به محض اینکه فرزندم حسن به جلو ماشین می رود و می نشیند دربین راه ماشین تصادف می کند که ایشان خونریزی مغزی می کند و پس از چند روز بستری بودن در بیمارستان به فیض عظیم و والای شهادت نائل می گردد.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11562&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگارخانه تصاویر==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
Image:شهیدحسن سعیدی.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهیدحسن سعیدی1.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهیدحسن سعیدی2.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهیدحسن سعیدی3.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهیدحسن سعیدی4.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهیدحسن سعیدی5.jpg&lt;br /&gt;
Image:شهیدحسن سعیدی6.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==	&lt;br /&gt;
&amp;lt;references /&amp;gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%82%D9%87</id>
		<title>شهید سعیدفروتقه</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%82%D9%87"/>
				<updated>2020-04-03T18:25:45Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6519694    تاریخ تولد :     نام :    حسن‌    محل تولد :    کاشمر نام خانوادگی :...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6519694    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    حسن‌    محل تولد :    کاشمر&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سعیدی‌فروتقه‌    تاریخ شهادت :    1365/10/23&lt;br /&gt;
نام پدر :    علی‌اکبر    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    &lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
برادرم حاج حسن خاطرات زیادی برای ما بر جای گذاشته ، به خاطر دارم زمانیکه من هنوز ازدواج نکرده بودم و در خانه پدری زندگی میکردم به خاطر یک موضوع ایشان مرا دعوا کردند ، چند سال بعد که من ازدواج کردم ، یک روز تابستان که هوا بسیار گرم بود ایشان به منزل ما آمد و به بهانه میوه جمع کردن مرا با خود به باغ برد در حالی که اشک می ریخت به من گفت : کفش هایت را از پایت بیرون بیاور ، به خاک بمال و بر روی چشمان من بگذار تا شاید از من راضی باشی ، به خاطر آن موضوع که چند سال پیش اتفاق افتاد ، البته آن روز من مقصر نبودم ، مقصر کس دیگری بود. من اشک از چشمانم جاری شد ، گفتم : خدا از من و شما راضی باشد ، من از شما راضی هستم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطر دارم همان اولین بار که حاج حسن آقا می خواست به جبهه برود شب خواب دیدم به همراه ایشان به سپاه رفتیم ، یک برادر بسیجی جلوی درب سپاه ایستاده بود یک اسلحه به حاج حسن دادند و او را داخل سپاه بردند ولی به من اجازه ورود ندادند در حالیکه صدا می زدم حاج حسن مرا هم با خود ببر ، و ناگهان از خواب بیدار شدم ، وقتی بیدار شدم ایشان از من پرسید چه شده است ؟ خوابم را تعریف کردم و حاج حسن آقا گفت : انشاء الله خیر است.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11567&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7</id>
		<title>شهید محمود رضا</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B1%D8%B6%D8%A7"/>
				<updated>2020-04-03T18:24:33Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6307356    تاریخ تولد :     نام :    محمودرضا    محل تولد :    اسفراین نام خانو...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6307356    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمودرضا    محل تولد :    اسفراین&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سلحشورسنجر    تاریخ شهادت :    1363/12/22&lt;br /&gt;
نام پدر :    محمد    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    فرمانده‌دسته‌ـ ادوات&lt;br /&gt;
گلزار :    کلاته‌سنجر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
105. در شب عملیات وی به دوستش می گوید: &amp;quot; که در این عملیات به من الهام شده که حتماً شهید می شوم. خواب دیدم در موقع تاریکی و جایی تنگ، تیری به من اصابت کرد و شهید شدم و جایی سبز رفتم. &amp;quot; در موقع عملیات وی در حال نگاه کردن به طرف دشمن بود که تیری از ناحیه راست سر به او اصابت می کند و او به درجه رفیع شهادت نائل می آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
105. محمد رضا هنگامی که در جبهه بود، یکی از دوستانش در جلوی او به شهادت می رسد، بعد از چند شب همان رزمنده را در خواب می بیند و با او صحبت می کند و می پرسد: &amp;quot; چرا شما از ما جدا شدی؟ در کجا هستی؟ آیا به شما خوش می گذرد. &amp;quot; بعد رزمنده جواب می دهد، غصه نخور، شما هم چند روز دیگر به ما ملحق می شوی. ایشان بعد از اینکه از خواب بیدار می شود، این خواب صادقانه را برای دوستانش تعریف می کند و بعد از چند روز به شهادت می رسد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
105. او همیشه می گفت: &amp;quot; مادر جان ما 5 تا برادر هستیم و باید یکی از ما به عنوان خمس از این خانواده در راه اسلام و انقلاب قربانی شود، تا نهال انقلاب با خونمان آبیاری شود &amp;quot; بزرگترین آرزویش شهادت بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
. در تهران بود که انقلاب آغاز شد و امام خمینی دستور داده بودند که سربازها از پادگان فرار کنند، محمود رضا هم با اسلحه اش فرار کرده بود و با دوستش به یکی از خانه ها پناهنده شدند. بعد از چند روزی به روستا آمد، هنگامی که آمد ما در خواب بودیم و دیدم شخصی از دیوار بالا می آید و می خواهد داخل حیاط شود، من پرسیذم، شما چه کسی هستید، او هم به زبان کردی گفت: &amp;quot; ننه من محمود هستم &amp;quot; گفتم: از کجا آمدی؟ فرمود: &amp;quot; به فرمان امام خمینی از پادگان فرار کردم. &amp;quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5. ایشان زمانی که به مدرسه می رفت، چند دفتر برایش خریدم و به مدرسه برد، موقع برگشت دیدم که یکی از دفترهایش نیست، از او سئوال کردم، یکی از دفترهایت کجاست؟ اول ترسید به من بگوید، بعد از اینکه با ملایمت با او صحبت کردم، جواب داد، &amp;quot; دوستم دفتر نداشت و یکی از دفترهایم را به او دادم. &amp;quot;&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11616&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	<entry>
		<id>https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
		<title>شهید محمد باقر سلیمانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://fa.jahad.ir/index.php/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1_%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
				<updated>2020-04-03T18:21:56Z</updated>
		
		<summary type="html">&lt;p&gt;Tozandajani98: صفحه‌ای جدید حاوی «کد شهید:    6520170    تاریخ تولد :     نام :    محمدباقر    محل تولد :    نیشابور نام خانو...» ایجاد کرد&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;کد شهید:    6520170    تاریخ تولد :    &lt;br /&gt;
نام :    محمدباقر    محل تولد :    نیشابور&lt;br /&gt;
نام خانوادگی :    سلیمان‌    تاریخ شهادت :    1365/06/10&lt;br /&gt;
نام پدر :    خدابخش‌    مکان شهادت :    &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیلات :    نامشخص    منطقه شهادت :    &lt;br /&gt;
شغل :        یگان خدمتی :    &lt;br /&gt;
گروه مربوط :    گروهی برای این شهید ثبت نشده است.&lt;br /&gt;
نوع عضویت :    سایر شهدا    مسئولیت :    رزمنده‌&lt;br /&gt;
گلزار :    بهشت‌فضل‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خاطرات:&lt;br /&gt;
محمدباقر یکی از خاطراتش را برای ما تعریف کرد و گفت یک شب برای شناسایی منطقه با یکی از دوستان رفته بودیم چند ساعتی که گذشت متوجه شدیم که دشمن ما را شناسایی کرده و ما همین طور سرگردان بودیم که چکار کنیم ناگهان در چاله ای افتادیم که در همان لحطه به خواب رفتم و در خواب دیدم آقای سوار بر اسب پیشانی بند سبزی به من داد و فرمود از اینجا برو همین که از خواب بیدار شدم دیدم که همه دشمنان رفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به یاد دارم دفعه آخری که محمد باقر می خواست به جبهه برود به من گفت فکر نمی کنم این دفعه برگردم. گفتم چرا این حرف را می زنی؟ گفت چون شبی در سنگر از دل درد به خود می پیچیدم که ناگهان پرده کنار رفت و سیدی داخل شد و گفت بلند شو در برابر دل درد ساده این چنین به خود می پیچی پس در مقابل دردهایی که در آینده برایت پیش خواهد آمد چه می خواهی بکنی سپس بیرون رفت بعد از رفتن آن سید دیگر دردی در خود احساس نکردم از آن لحظه این فکر در من قوت یافت که دیگر بر نمی گردم بعد از رفتن برادرم محمد باقر این فکر در ذهن من نیز قوت یافت و هر روز که از مدرسه بر می گشتم منتظر شنیدن خبری از جانب ایشان بودم تا اینکه یک روز فرا رسید و طبق گفته همرزمش در شب عملیات دوستان به محمد باقر اصرار می کنند که در عملیات شرکت نکند اما ایشان قبول نمی کند و می گوید این عملیات آخر است که در همان عملیات جز اولین کسانی بوده که شهد شهادت را می نوشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک روز یکی از همسایه ها به من گفت: از پسرت محمد باقر چه خبر؟ من هم او را قسم دادم و گفتم اگر خبری است به من هم بگو چون او را قسم دادم گفت محمد باقر مفقد شده است بعد از 9 ماه نیز جنازه اش را برایمان آوردند وقتی که چشمم به جنازه اش افتاد بدنم بی حس شد و روی جنازه افتادم و گفتم مادر جان مبارکت باشد من انتظار داشتم بر گردی و برایت زن بگیرم این هم حجله عروسی ات است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به خاطردارم وقتی که محمد باقر را 6 ماهه حامله بودم خواب دیدم که سیدی آمد و به من گفت بچه ات پسر است نام او را محمد باقر بگذار و در شانه راست او خالی وجود دارد بعد از از اینکه فرزندم متولد شد دیدم که پسر است و خالی نیز بر شانه راست او نقش بسته و به همین خاطر نامش را محمد باقر گذاشتیم.&lt;br /&gt;
منبع: سایت یاران رضا   &lt;br /&gt;
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=11680&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Tozandajani98</name></author>	</entry>

	</feed>