قاضی ادیب ابوالحسین الرشید غسانی
زندگي نامه
احمد بن القاضـی الرشـید ابی الحسن علی بن القاضی ابی اسحاق ابراهیم بن محمد بن الحسین بن الزبیر غسانی آسوانی[۱]، از مشاهر عصر خویش بود. جامع هنرها و امتیازات علمی و ادبی بود. در علوم گوناگون استادي زبر دست بود. از هنر شیوا گوئی بهره ي وافر داشت. کتاب ها نوشـته و شـعر زیبا سـرود. ابن خلکان می نویسد: دانشـمند، هوشـیار، و صاحب مقام سیاسـی بود کتاب ((جنان الجنان و ریاض الاذهان)) را تألیف کرد و در آن جمعی از مشهور ترین ادیبان و فضلان را به بحث کشید. دیوان شـعري هم دارد. برادرش ((مهذب)) ابو محمد الحسن نیز دیوان شـعري دارد و هر دو شـعر نیکو می سرودند و نثر زیبا می نوشـتند ... مهـذب در شـعر اسـتادتر از رشـید بود و رشـید در زمینه هاي مختلف علمی دانشـمندتراز او. وي در رجب 561ه در گذشت، اما القاضی الرشید،
حافظ ابو طاهر سـلفی در یکی از شـرح هایش از او یاد کرده می گویـد: در سال 559ه به ناچار در اسـکندریه به شغل دیوانی پرداخـت، سـپس در محرم 563ه سـتمگرانه بـه قتـل رسـید. ((عمـاد)) نیز در کتـاب(( السـیل و الـذیل)) - که حاشـیه اي بر کتـاب ((الخریـده)) است- به شـرح حال وي پرداخته می گویـد: دریاي بی پایان و خروشانی بود و در کتاب ((الخریـده)) از او و برادرش نام آوردم. او را »شاور« در 563ه بیدادگرانه کشت چون هوادار اسدالدین شـیرکوه شده بود. شیر مردي بود و سروري زبده و یگـانه ي روزگـارش در همه ي رشـته هاي علمی: در هنـدسه و ریاضـیات و علوم فقهی و اخلاق اسـلامی . این شـعر او را امیر عضدالدین ابوالفوارس مرهف بن اسام?بن منقذ برایم خواند و گفت خودش از او شنیده است:
مصیبتهاي سهمگین بر سرم آمد، اما به جاي فرسودنم اراده ام را صیقل داد و قاطع تر ساخت.
صیقل، شمشیر پولادین خوش نهاد را چه زیان!
دیگران و غیر مرا دگرگونی هاي روزگار
و تغییر حال از جا به در می کند تا خصال نیکشان را از دست می دهند
اگر آتش یاقوت را می سوزانید
یاقوت و سنگ از هم باز شناخته نمی شدند
جامه ي کهنه ام و کم ارزشی اش تو را نفریبد
که آن پوسته ي صدفی بیش نیست که گوهري در بر دارد
کم سویی ستاره را دلیل کوچکی آن مگیر،
خطاي این تصور از دیده ي تو است
یاقوت حموي در (( معجم الأدباء)) می نویسد: کنیه اش ابوالحسن بود.
در 562ه در گـذشت و چنین به یادم هست که به دار آویخته شـده است. نویسـنده اي زبردست و شاعر و فقیه و نحوي و لغت شناس و چیره در فنون شـعر و عروضـدان و مورخ و منطقـدان و مهنـدس بود و بهره منـد از علم طب و موسـیقی و نجوم، و در علوم گوناگون دست داشت.(( سـلفی)) می گوید: قاضـی ابوالحسـین احمدبن علی بن ابراهیم غسانی آسوانی در منطقه ي کناره (شاید اسکندریه) این ابیات را که خود سروده بود برایم خواند:
به دنیاي خویش چیزها که از ما دریغ داشته است
ارزانی داشتیم و به بیشتر کارها و پیشامدهایش، اعتنائی نداریم
اي کاش وقتی از شادي هایش محروم گشتیم
از آفت ها و حادثه هاي بدش هم در امان می ماندیم
.... تألیفاتی هم دارد. اشعار و نوشته هایی به نثر، که در هر دو زمینه به پاي شاعران پر افتخار نویسندگان گهر بار دوره ي قدیم و عصـر طلاـئی ادب رسـیده است و به پایه ي آنان. در محرم 652ه ظالمانه کشـتندش. آثاري دارد که در خارج مصـر مشهور است، از آن میان کتاب(( منیه الالمعی و بلغه المدعی)) حاوي علوم فراوان، ((المقامات))، ((جنان الجنان و روضه الاذهان)) در چهار جلد مشـتمل بر شـعر شاعران مصـري و شاعرانی که در مصـر زیسته اند، ((الهدایا و الطرف))، ((شفاء الغله فی سمت القبله))، کتابی شامـل رسائلش در پنجاه صـفحه، دیوان شـعرش در یک صـد صـفحه. وي در آسوان که منطقه اي در فلات جنوبی مصـر واقع است به دنیا آمد و به مصر(مقصود بخش ساحلی آن است) هجرت کرد و در آنجا اقامت گزید... علت قتلش این بود که وقتی به مصـر آمـد هوا خواه اسـد الـدین شـیر کوه گشـته و بنـاي مکـاتبه بـا وي را گذاشـته بود تا گزارش به ((شاور)) وزیر العاضـد- حکمران مصر-
رسـید و او را احضار کرد، وي در اسکندریه پنهان گشت. بعدها، سلطان صلاح الدین یوسف بن ایوب به اسکندریه آمد و آن را به محاصـره در آورد. قاضـی رشـید- که در آن شـهر پنهـان بـود- از فرصت اسـتفاده کرده شمشـیر به کمر بست و بر اسـب نشـست و زیر پرچم سـلطان صـلاح الـدین جنگیـد و تـا وي در اسـکندریه بود بـا او همراه بود. وقـتی سـلطان صـلاح الـدین از اسـکندریه برفت ((شاور)) سخت به تکاپو افتاد تا وي را دستگیر کند و سرانجام دستگیرش کرد به طرزي که بر ما پوشیده است. آنگاه دسـتور داد تا کلاه زنانه بر سرش نهاده بر شتر نشانده در شهر گرداندند در حالی که پلیسی پشت سر وي نشسته بود.و او را می زد و شکنجه می داد. الشـریف الادریسـی از زبان ابوالفضل بن ابی الفضل برایم حکایت کرد که او وي را به چشم خود در آن حال زننـده دیـده که این بیت را بر زبان داشته است: اي روزگار! اگر باز هم چیزي براي اهانت به بزرگ مردان داري پیش آر! و آنگاه به خواندن آیات قرآن پرداخته است. پس از این که او را در مصـر و در شـهر قاهره بدان وضع گرداندند دستور داد به دار بیاویزنـدش. در پـاي دار به افسـر مـأمور اعـدام گفت:زود بـاش! که انسان بزرگ بعـد از این وضع رغبتی به ادامه زنـدگی نخواهـد داشت. او را به دار آویختند. همین شـریف که نام بردم به من گفت که قاضـی الرشـید را در همان جا به دار آویختند دفن کردند، و چند روزي بیش نگذشت که »شاور« به قتل رسـید و نعشش را در خیابان ها کشیدند و آورده چاله اي کندند تا دفنش کنند دیدند قاضـی رشـید در آن مدفون است. او را با وي یک جا نهادند. بعدها هر یک را برده در گوري خاص در ((قرافه ي)) مصر وقاهره دفن کردند. این بیت از او است: گلزار را چه می شود که مستانه در خرامیدن است، مگر ابر بر آن شراب باریده است؟ و این بیت: آیا کربلائی در عراق است، و کربلائی دیگر در مصر؟ و این ابیات: اي خاندان محمد! سپیده ي فرداي رستخیز که پاها ي همه می لغزد دستم را بگیرید. دلم جز به عشق و علاقه ي شما نگروید و این گرایشش از پاکزادي من است.[۲]