rId5
پدیدآورنده : مریم بصیری
نوبت چاپ : اول / 1397
قیمت : 13000 تومان
معرفی
رمان بهشت من کنار توست، داستان دختری است که زندگی اش با یک رزمندۀ دوران دفاع مقدس گره می خورد . راضیه در کشاکش زندگی بزرگ می شود و یاد می گیرد چطور در بحبوحۀ جنگ از خودش و خانواده اش حمایت کند . راضیه در پی زندگی است و زندگی در پی نشان دادن عجایبش به راضیه .
نمونه محتوا
- راضیه حساب روز و ماه را از دست داده بود . تازه با حرفهای خانم جان و مادرش فهمید که صدوده روز است از آن روز گذشته است، روزی که او برای آخرین بار صورت یاسر را دیده بود . روزی که پس از آن برای همیشه از دیدارش محروم شده و حتی نامهای هم از او به دستش نرسیده بود . تمام شبها و روزهایی که قبل از زایمانش به فکر یاسر بود و دلشوره داشت، یاسر او پر کشیده بود . قفس تنگ حیات شکسته و شوهرش رها شده بود . پس چرا او رها نمیشد؟ * رحمان متوجه صدای پایی شد . شک کرد که صدای پای پیرزن را شنیده باشد، اما گفت :« سلام خانم جان !» راضیه هیچ نگفت، دستش را گرفت به در و همان جا ایستاد و نگاهی به حیاط مسجد کرد تا ببیند کسی آن ها را دیده است یا نه . رحمان مطمئن شد که صدا، صدای پای خانم جان نیست .
- شمایین راضیه خانوم؟
راضیه تنها توانست جواب سلام رحمان را بدهد و دوباره خاموش بماند سرجایش . چشم دوخته بود به چشمان رحمان که دوخته شده بودند روی زمین . خواست برود که رحمان گفت : « راضیه خانوم ما رو هم حلال کنین، ما قصدمون خیر بود، ولی آقاناصر آب پاکی رو ریخت رو دستمون .» راضیه آمد چیزی بگوید، ولی نه حرفی برای گفتن داشت و نه زبانش می چرخید تا چیزی بگوید .
رحمان آرام رفت، رحمان بدون عصا رفت و جای قدم هایش بزرگ تر از همیشه بر روی برف ها جا ماند . سوز سردی می آمد، ولی راضیه تکیه بر دیوار ایستاده بود و پردۀ جلوی در را پیچیده بود دورش و گریه می کرد .
[۱]