خاطرات اسارت شهدا بخش ششم

قبل از ارتحال حضرت امام(ره)، روزی افسر ارشد عراقی اسرای بند سه اردوگاه تکریت یازده را جمع کرد تا برای شان سخنرانی کند. پیش از آن، خبر بیماری حضرت امام خمینی توسط جرائد و تلویزیون به گوش اسرا رسیده بود. افسر بلند پایه ی عراقی که غرور او را گرفته بود سؤالی از اسرا پرسید که فکر نمی کرد کسی جرأت پاسخ گفتن به آن را داشته باشد و می خواست از این راه روحیه ی اسرا را تخریب کند. او گفت: شما که دم از امام تان می زنید، اگر روزی او فوت کند چه کار خواهید کرد؟ بعد از چند لحظه، یکی از اسرا اجازه گرفت و بلند شد تا جواب بدهد. بعد از اجازه ی افسر اردوگاه برای پاسخ گفتن، ایشان گفت: همه ی ملت ایران خمینی هستند. حضرت امام ملت ایران را طوری تربیت کرده که هر کدامشان یک خمینی هستند. همین اسرایی که در دست شما هستند هر کدام یک خمینی هستند. و اگر امام خمینی از بین ما برود، پنجاه میلیون ایرانی امام هستند. امام اندیشه خودش را جوری انتقال داده که هر کدام از مردم ما یک خمینی است. وقتی مترجم پاسخ آن اسیر را ترجمه کرد، افسر عراقی از جواب دندان شکن وی بسیار تعجب کرد و از روی شرمندگی به بهانه ی وقت آمار و داخل باش بحث را ادامه نداد. طاهری برمائی - محسن[۱]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

بنده قبل از اعزام به جبهه، حدود یک سال در جماران در محضر امام بودم و به عنوان نگهبان و محافظ بیت ایشان خدمت می کردم. ابهت و عظمت امام باعث می شد در دیدارهایی که با ایشان دست می داد، نتوانم حتی یک کلمه بر زبان جاری کنم. همیشه زبانم آرام می ماند و به جای آن اشک از چشمم جاری می شد. روزهای آخری که می خواستم به جبهه اعزام شوم، موقعیتی پیش آمد تا برای خداحافظی و تبرّک، به دست بوسی بروم. من با اشک شوق دست امام را بوسیدم و عرض کردم: آقا دعا کنید ما شهید شویم! حضرت امام در پاسخ فرمودند: خداوند شما را زنده نگه دارد و اجر شهادت به شما عنایت فرماید! سلام مرا به رزمندگان برسانید و به آن ها بگویید که ان شاالله خداوند به شما نصرت عطا می فرماید. طباطبایی - سیدمحمدتقی[۲]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

بعد از اسارت به علت جراحتی که در جبهه برداشته بودم، به بیمارستانی در بصره منتقل شد. نگهبان عراقی که در بیمارستان حضور داشت، نامش عماد بود و آدم گمان می کرد او از نسل شمر و یزید ملعون است چون رفتاری خیلی خشن و غیرانسانی داشت. در زمان اعزام به جبهه و اسارت، من هجده نوزده سال بیشتر نداشتم. آن آدم می آمد و با بی رحمی تمام ریش های مرا می کند و می خواست بداند چه کسی بسیجی یا سپاهی است. یکی از بچه های مجروح که آقای فروغی نام داشت و اگر اشتباه نکنم فرمانده ی گردان بود، با ما در بیمارستان بستری بود و ما همان جا با ایشان آشنا شدیم. ایشان به خاطر ریش بلندی که داشت، مدام از سوی بعثی ها آزار و اذیت می شد تا اعتراف کند پاسدار است و به اصطلاح خودشان « حرس خمینی » است. یک بار همان عماد که بسیار بددهن هم بود و به امام زیاد توهین می کرد، سراغ ایشان رفت و پس از مقداری ضرب و شتم به او گفت: به [ امام ] خمینی توهین کن! ایشان هم مقاومت کرد و چیزی نگفت. عماد دوستانش را خبر کرد و می خواست نشان دهد که می تواند با زور رزمندگان ایرانی را وادار به اهانت به رهبرشان کند؛ اما هر چه آن دوست ما را زد تا به امام توهین کند، ایشان زیر بار نرفت و بعد از مدتی شکنجه، شجاعانه گفت: درود بر خمینی! با این حرف، عماد آن قدر عصبانی شد که با کابل به صورت ایشان زد. با آن ضربه، چشم آن برادر ما از حدقه بیرون افتاد و الآن هم ایشان یک چشم دارد. طباطبایی - سیدمحمدتقی[۳]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

بنده دو ماه هم در وزارت دفاع عراق زندانی بودم. به علت این که به من و چند نفر دیگر از بچه ها مشکوک شده بودند که از فرماندهان هستیم. یکی از بچه ها به نام رضا چاقیان که در والفجر مقدماتی اسیر شده بود هم آن جا بود. ایشان اهل آران و بیدگل کاشان بود و متأسفانه با لباس سپاه هم اسیر شده بود. بعثی ها که خیلی روی این مسأله حساس بودند، چند بار ایشان را در تلویزیون نشان دادند و خیلی سر و صدا کردند که ما یک حرس خمینی را دستگیر کرده ایم و ... یک شب دوباره ایشان را برای مصاحبه با رادیو و تلویزیون بردند ولی صبح روز بعد با سر و صورت شکسته و زخمی در حالی که دستش به گردنش آویزان بود، آوردند. بعثی ها دندان های او را هم شکسته بودند. وقتی از ایشان سؤال کردیم که چه شده است، ایشان گفت: آن ها خیلی اصرار داشتند که من به امام توهین کنم تا آن ها این صحنه را ضبط کنند ولی این کار را نکردم. خلاصه سرهنگ عراقی که با من مصاحبه می کرد، آن قدر عصبانی شد که صندلی چوبی را بلند کرد و بر سر من کوبید. طباطبایی - سیدمحمدتقی[۴]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

در سال 61 ما در اردوگاه موصل دو بودیم و ایام محرم بود. بچه ها یک عکس بزرگ از امام را روی پتویی کشیده بودند و به دیوار آسایشگاه زده بودند. هنگام نماز که می شد، همه ی بچه ها به عشق امام به آسایشگاه دو می آمدند و نماز را در کنار تصویر امام می خواندند و با دیدن آن صلوات می فرستادند. فرمانده ی اردوگاه بعد از مدتی کنجکاو شده بود که چرا اکثر بچه ها برای نماز در این آسایشگاه حاضر می شوند. تا این که آمد و متوجه عکس شد و به ما گفت: من می دانم [ امام ] خمینی رهبر شماست و برای او احترام قایل هستید، ولی این کار شما، کاری سیاسی است. شما اسیر ارتش عراق هستید و در ارتش، کار سیاسی ممنوع است؛ پس قبل از این که ماجرا به جاهای باریک کشیده شود، این عکس را بردارید. بچه ها در جواب او صلوات بلندی فرستادند و در پایان هم شعار « و ایِّد امام الخمینی » را بلندتر گفتند. سرهنگ هم خیلی عصبانی شد و با سربازانش از آسایشگاه بیرون رفت. البته بعد از آن هیچ مزاحمتی برایمان ایجاد نکرد؛ چون ابهت امام در دل آن ها تأثیر کرده بود و می دانستند این عشق را نمی توانند از اسرا بگیرند. طباطبایی - سیدمحمدتقی[۵]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

زمانی که ما در بصره بودیم، سربازی عراقی آن جا بود که فردی تحصیل کرده بود و مدرک فوق لیسانس داشت و به امام علاقمند بود. بعد از این که ما به اسارت درآمدیم، چون ما را در مقر اطلاعاتی ایران دستگیر کرده بودند، به همراه چند نفر دیگر اتاق جداگانه ای برای حبس ما در نظر گرفته بودند. این سرباز وظیفه بعد از مدتی که به رفتار ما اطمینان پیدا کرده بود، شب ها به صورت مخفیانه به اتاق ما می آمد و در را هم قفل می کرد. او تا مدتی می خواست ما را بشناسد تا اگر جاسوس عراق هستیم، خودش را به دردسر نیاندازد؛ اما بعد از این که از ما مطمئن شد، گفت: از امام برایم بگویید و بگویید چرا شما این قدر امام را دوست دارید و گوش به فرمان او هستید؟ چه طور با یک دستور او حاضر می شوید جان خود را به خطر بیاندازید؟ ما با هم صحبت می کردیم و ایشان آرام آرام علاقه ی خود را به امام ابراز می کرد تا این که آخر سر گفت: « من و چند نفر از دوستان دانشگاهی ام عاشق امام خمینی هستیم.» معلوم بود که قشر تحصیل کرده و روشنفکر و دانشگاهی عراق نمی تواند نیکی و وارستگی امام خمینی را نادیده بگیرد و تبلغات سوء دشمن در مغزهای آگاه و انسان های روشن ضمیر کارگر نبود. طباطبایی - سیدمحمدتقی[۶]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

ترکشی که به چشم من اصابت کرده بود، خیلی مرا آزار می داد. در همان بیمارستان بصره دکتری آمد و به من گفت: تو پاسدار خمینی هستی؟ گفتم: نه. من کیسه کش حمام بودم ولی چون درآمد خوبی نداشتم، به جبهه آمدم. من تا آخر اسارت همین روال را پیش گرفته بودم و هر جا با من مصاحبه می شد، این کلک را می زدم و آن ها را سر کار می گذاشتم. آن دکتر چند تا سیلی به صورت من زد و گفت: تو باید بروی بغداد تا عمل شوی. مرا به بغداد بردند. در استخبارات، دکتری برای معاینه ام آمد و گفت: چه شده؟ گفتم: ترکش به چشمم خورده و خیلی مرا آزار می دهد. گفت: الآن برایت مداوا می کنم. بعد انگشتش را در چشمم فرو کرد. فریاد من به هوا رفت و از چشمم خون جاری شد. گفت: به خمینی توهین کن. گفتم: توهین نمی کنم. او رهبر من است و همه ی ما به عشق خمینی به جبهه آمده ایم و گوش به فرمان او هستیم. او هم برای این آمده تا ما را از زیر بار ظلم و ستم نجات دهد. بعد گفتم: آیا تو قرآن می خوانی؟ گفت: بله. گفتم: ( لا تَظلِمونَ و لا تُظلِمونَ )؛ ظلم نکنید و ظلم را نپذیرید. او هم عصبانی شد و به سربازان گفت مرا بزنند. عابدی - کرم علی[۷]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

بعثی ها از ما می ترسیدند. یادم هست زمانی که در استخبارات و در زندان انفرادی بودم، یک افسر عراقی برای بازجویی آمده بود. او به من گفت: آیا فرمانده هستی؟ ( من فرمانده ی گردان امام جواد علیه السلام بودم ) گفتم: نه، من هیچ مسئولیتی نداشتم. گفت: دروغ می گویی. راستش را بگو تا تو را آزاد کنیم و به ایران بفرستیم! و قسم یاد کرد که این کار را می کند. گفتم: راستش را گفتم، من هیچ کاره ام. کیسه کش حمام بودم و الآن به عنوان بسیجی به جبهه آمده ام. شما دروغ می گویید؛ نه من. چون اگر من واقعاً فرمانده باشم و به شما بگویم، مرا آزاد نمی کنید و تازه می خواهید از من استفاده کنید و اطلاعات بگیرید. من هیچ سمتی ندارم. معمولاً فرمانده ها قوی هیکل و پرتوانند؛ ولی من خیلی ضعیفم و قد بلندی ندارم. او گفت: تو دروغ می گویی شما همه اعجوبه هستید. نیازی به هیکل ندارید از بچه ی ده ساله تا پیرمرد نود ساله؛ اگر همین الآن آزادتان بگذاریم، از دیوار راست بالا می روید و مثل پرنده تا ایران پرواز می کنید. عابدی - کرم علی[۸]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

یکی از بچه های بوشهر به نام حسین که هم پاسدار بود و هم فرمانده ی گردان، بارها و بارها توسط عراقی ها شکنجه شد تا به امام توهین کند. یک بار یکی از افسران به او گفت: یک سؤال از تو می پرسم راستش را بگو. واقعیت امام در نظر تو چیست؟ او هم پاسخ داد: واقعیت این است که امام قلب من است شما هر چه قدر مرا شکنجه کنید، نمی توانید امام را از من بگیرید. اگر می خواهید دست مرا جدا کنید، پای مرا جدا کنید، چشم مرا درآورید، ولی نمی توانید قلب مرا از من بگیرید. عراق ها سه چهار نفری آن قدر او را زدند که از شدت شکنجه یکی از پاهایش از زانو به پایین تا مدت ها کبود بود و یک کلیه اش را هم از دست داد. او را به بیمارستان منتقل کردند و حدود دو ماه هم در بیمارستان بستری بود و از شدت شکنجه چیزی جز پوست و استخوان از او نمانده بود ولی روحیه ی او هم چنان پرتوان و نیرومند بود. بچه ها همه ی این سختی ها را تحمل می کردند تا نشان دهند امام و انقلاب اسلامی بر حق است؛ در صورتی که هم از نظر شرعی و هم از نظر مقررات جهانی اگر اسیری در موارد سخت این چنین قرار بگیرد و از روی اجبار به مملکت یا رهبر خودش توهین کند، مسئولیتی ندارد و کسی حق مجازات او را ندارد. عیسی مراد - ابوالقاسم[۹]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

وقتی به اسارت دشمن در آمدم، آن ها دست هایم را بستند و از قسمت های مختلف که رد می شدم مرا بازجویی می کردند. در سه مرحله بازجویی، عکس امام که در جیب من بود کشف نشد. بعد، مرا با دست های بسته در گوشه ای انداختند. بعد از سعی و تلاش بسیار، دست هایم را باز کردم. می خواستم بدانم واقعاً عکس امام در جیب من هست یا نه؟ وقتی دست در جیبم کردم، با کمال نا باوری عکس را بیرون آوردم و آن را بوسیدم و بعد مخفی کردم. عبدالملکی - صفر[۱۰]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

در سفرهای زیارتی ما به کربلا، یکی از عزیزان در حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام وقتی به ضریح مبارک حضرت رسید، از ته دل فریاد زد: «اباالفضل علمدار، خمینی را نگهدار» این شعار باعث شد دیگر اسرا هم تبعیت کنند و این شعار را سر بدهند، بعد نیروهای عراقی و افراد گارد ویژه به ایشان حمله کردند و او را مورد ضرب وشتم قرار دادند و با کتک کاری بردند. عبدی - تقی[۱۱]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

من مدتی در سلول های زندان استخبارات عراق در بغداد بودم. در آن جا با خیلی از عراقی هایی که حکم اعدام برایشان صادر شده بود، آشنا شدم. من برای آن ها درباره ی اهداف جمهوری اسلامی و پیام های امام خمینی می گفتم. وقتی از امام برای آن ها می گفتم، اشک شان جاری می شد و می گفتند: ای امام خمینی، تو ما را کمک کن و از این اوضاع نجات بده. عموشاهی - غلام حسین[۱۲]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

یکبار، یکی از دوستان با سرباز عراقی صحبت کرده بود و او از امام تمجید کرده بود (جریان مربوط به مراسم تشییع حضرت امام می شود). این سرباز که مراسم تشییع پیکر امام را در تلویزیون دیده بود به دوست ما گفت: در تشییع جنازه[امام] خمینی، گویی حضرت نبی اکرم صلی الله علیه و آله به رحمت خدا رفته بود. این سرباز عراقی امام را به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله تشبیه کرده بود.

قائمی - محمود[۱۳]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

یک بار عراقی ها به ما گفتند: می خواهیم از شما عکس بگیریم. بچه ها خیلی نگران شدند که نکند از این عکس ها علیه نظام اسلامی و امام خمینی استفاده کنند. به همین خاطر ما مخالفت کردیم و گفتیم: ما عکس نمی خواهیم. آن ها گفتند: ما عکس ها را برای شناسایی شما و فرستادن به خانواده هایتان می خواهیم. ولی باز هم مخالفت می کردیم. بالاخره بعد از اصرار زیاد، به شرط این که هیچ توهینی به امام و انقلاب نشود، قبول کردیم. وقتی به محل عکس برداری رسیدیم، دیدیم عراقی ها یک میز و صندلی گذاشته اند تا افراد تک تک پشت آن بنشینند و عکس بگیرند؛ اما پشت این میز، تصویری از صدام ملعون هم گذاشته اند. ما با دیدن تصویر، اعتراض کردیم و یک پارچه برای امام صلوات فرستادیم و داد و بیداد راه انداختیم. آن قدر صلوات فرستادیم و همهمه کردیم تا تمام عکاسان که نظامی هم بودند، بساط شان را برداشتند و رفتند. قاسمی - مهدی[۱۴]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

گاهی عراقی ها یک اسیر را می گرفتند و با پا روی سر او می رفتند و با پوتین فشار می دادند و به او می گفتند: بگو خدا! می گفت: خدا. بعد فشار بیشتری به او می دادند و می گفتند: بگو خمینی. می گفت: خمینی. دوباره فشار بیشتری می دادند و می گفتند: بگو صدام. می گفت: صدام. آن وقت پا را برمی داشتند و او را آزاد می کردند و می گفتند: هر وقت بگویی صدام در پناهی ولی اگر اسم خدا یا خمینی را بیاوری در عذابی. در حقیقت می خواستند این طوری فکر بچه ها را شستشو دهند که راه نجات شما صدام است؛ این قدر طرفدار خدا و ائمه ی معصومین علیهم السلام و امام خمینی نباشید. قلندری - روح الله[۱۵]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

ما برادر اسیری داشتیم که از نیروهای شخصی بود. عراقی ها یک بار او را به ماشین بستند و روی زمین کشیدند اما هر چه به او گفتند به امام توهین کن تا تو را آزاد کنیم و شکنجه نکنیم، او قبول نکرد. آن ها سرش را داخل لجن فرو کردند تا به امام توهین کند ولی او باز قبول نکرد با این که او نیروی انتظامی نبود و چندان رابطه ای با جبهه و جنگ نداشت، اما انسان مقاومی بود و خیلی به امام عشق می ورزید. خلاصه هر بلایی که سر آن بنده ی خدا آوردند، توهین نکرد. خود سربازان عراقی هم از تعجب دیوانه شده بودند که ایرانی ها دیگر چه کسانی هستند که به هیچ قیمتی حاضر به توهین به امام نیستند. قلندری - روح الله[۱۶]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

زمانی که در جبهه بودم، لیوانی داشتم که یک طرف آن عکس امام و طرف دیگرش تمثال مبارک حضرت ابوالفضل علیه السلام بود. وقتی اسیر شدم، آن عکس ها را از روی لیوان کندم. با خودم گفتم: اگر آن ها را بخورم، گناه دارد لذا عکس حضرت امام و لیوان را دفن کردم و عکس حضرت ابوالفضل علیه السلام را در جیبم گذاشتم. وقتی مرا بازجویی می کردند، آن عکس را به همراه کارتی که روی آن نوشته شده بود " در پناه خدا " گرفتند. افسر عراقی گفت: این چیست؟ گفتم: عکس حضرت ابوالفضل ... هنوز حرفم تمام نشده بود که سیلی محکمی به صورت من زد. بعد کارت را نشانم داد و گفت: این چیست؟ اشاره کردم به آسمان و گفتم: خدا. باز هم سیلی محکمی به صورتم زد. بعد از جیب دیگرم شناسنامه ام را درآورد و آن را باز کرد و متوجه شد اسمم روح الله است و از من هم سؤال کرد. گفتم: اسمم روح الله است. او ناراحت شد که چرا اسم من مانند امام خمینی است؛ گفت: چرا روح الله؟ گفتم: نمی دانم، برو از پدر و مادرم بپرس که چرا این اسم را روی من گذاشته اند. گفت: چرا ایرانی ها همه اش اسم روح الله، خیرالله، اسدالله و از این جور چیزها می گذارند؟ خلاصه به خاطر اسمم که مانند امام بود، کتک مفصلی خوردم. البته بعد من شناسنامه ام را خوردم تا دیگر برایم دردسر نشود، چون آن ها روی این اسامی و مخصوصاً اسم روح الله خیلی حساس بودند. قلندری - روح الله[۱۷]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

بنده، به دلیل آنکه در جبهه مجروح شده بودم، مدت شانزده روز در بیمارستان بصره بستری شدم. سربازان آن جا به امام و حتی اسم ایشان حساسیت داشتند. با این حال، در بین آن ها دو سرباز شیعه با بقیه تفاوت داشتند و انسانهای بهتری بودند. یادم هست روزی یکی از آن ها که اسمش داوود بود داخل اتاق ما آمد و وقتی دید سرباز عراقی دیگری آن جا نیست، عکسی از امام از حیبش در آورد و گفت: «هذا روحی، هذا امامی.آنا احبه» این روح من است. این امام من است. من او را دوست دارم. عکس بزرگی هم از صدام روی دیوار اتاق بود. او رو به آن عکس کرد وشروع به اهانت به عکس صدام کرد. آن سرباز علاقه ی زیادی به امام از خود نشان داد و این علاقه را با رسیدگی خیلی خوب خود به بچه های مجروح ایرانی اثبات کرد. یادم هست روزی که ما را از بیمارستان مرخص کردند و می خواستند به اردوگاه ببرند، همین سرباز به کمک آن سرباز دیگر به صورت مخفیانه یک بسته قرص مسکن به داخل اتوبوس آورد و به یکی از بچه ها که در انتهای اتوبوس نشسته بود داد و گفت: شما را در این مسیر اذیت می کنند. این قرص را بگیرید و استفاده کنید، ولی به عراقی ها نشان ندهید. در بین خود عراقی ها هم آدم هایی بودند که به امام ارادت داشتند . قهرمانی - غلام حسین[۱۸]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

اولین گروه اسرا که وارد تهران شدند اسرای عملیات خیبر بودند که ما هم جزو آن ها بودیم. ما در فرودگاه کرمانشاه سوار هواپیما شدیم و آمدیم تهران. قبل از فرود، خلبان گفت: من شما را یک دور بالای حرم امام می چرخانم. وقتی خلبان این را گفت:، همه بچه ها منقلب شدند و همین که از بالا نگاه می کردند و حرم مطهر امام را می دیدند اشک از چشمانشان جاری می شد و می گفتند: خدایا قرار این بود که ما بیاییم و امام را زنده ملاقات کنیم! خلاصه، صحنه خیلی عجیبی بود. در فرودگاه مهرآباد، تعدادی از مسئولان به استقبال ما آمدند و چون اولین گروه بودیم ما را به پادگان جی بردند. نماینده ی ولی فقیه در پادگان به بچه ها گفت: هر کس طلبه است خودش را معرفی کند. ما شش نفر بودیم: بنده بودم، آقای قاسم جعفری، آقای ولی الله علی زاده، آقای کرامتی، آقای مجید معینی و یک نفر دیگرهم بود. به ما گفتند: ما می خواهیم شما را خدمت مقام معظم رهبری ببریم. ما خیلی از این مسأله خوشحال شدیم. وقتی خدمت ایشان رسیدیم و آیت الله خامنه ای وارد شدند، بچه ها گریه کردند. بعضی از بچه ها مثل آقای کرامتی خیلی گریه می کرد و نمی توانست خودش را کنترل کند. آقای جعفری مقاله ای در محضر مقام معظم رهبری خواندند. آن وقت، ما سؤال کردیم و به آقا گفتیم: خیلی پیر شده اید؟ ایشان فرمودند: بله، ما داغ امام دیده ایم. ما بهترین انسان را از دست داده ایم...... وقتی ملاقات تمام شد و ما به پادگان برگشتیم گفتند فردا همه ی آزادگان را به مرقد امام می بریم. روز بعد، همین که از آن قسمت پلیس راه وارد مرقد شدیم، بچه ها پیاده شدند و سینه خیز به طرف مرقد امام رفتند. حالت عجیبی ایجاد شده بود و کسی نمی توانست سراغ بچه ها برود و بگوید بلند شوید یا مثلاً بگوید این چه کاری است که می کنید؟ بالاخره، با گریه و زاری رفتیم داخل صحن امام، دیدیم جمعیت انبوهی جمع شده است. اصلاً انگار قیامت شده بود. قهرمانی - غلام حسین[۱۹]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

یکی از سربازهای عراقی داخل اردوگاه می گفت: در زندان بغداد که بودم، یک افسر ایرانی را که به عراق پناهنده شده بود، به استخبارات آورده بودند. در آن جا افسر عراقی از او پرسید: چرا پناهنده شدی؟ گفت: خمینی به ایران آمده و خیلی به مردم ظلم می کند و هر روز به طریقی مردم اذیت می شوند. همه می خواهند از کشور فرارکنند و ... . اما افسر عراقی رو کرده بود به آن افسر ایرانی و گفته بود: خمینی در کشور ما هم بود و ما او را می شناسیم. او هرگز چنین کارهایی نمی کند و این کارهایی که تو می گویی، هرگز از خمینی سر نمی زند و تو دروغ می گویی. بعد دستور داده بود او را بزنند. کارکوب زاده - محمدرضا[۲۰]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

ما یک نگهبان عراقی با درجه ی گروهبان دومی داشتیم به نام سعد که شیعه و آدم خوش اخلاقی بود. او ارادت خاصی به امام داشت و بچه ها هم این را فهمیده بودند. یک روز که مسئولان آسایشگاه ها جمع شده بودند، یکی از بچه ها به نام قاسم قیم که اهل آبادان و مترجم ما بود، گفت: بچه ها به جمله ای که از سعد شنیده ام گوش کنید. یک روز از او سؤالی کردم و خواستم به سؤالم پاسخ دهد. سعد هم موافقت کرد. به او گفتم می خواهم نظرت را در باره ی امام بدانم. او نگاهی به اطراف کرد و گفت: سؤالت سخت است. بعد، خیلی مختصر حدیثی از امام زمان "عج" خواند و گفت: شما ایرانی ها بهترین مردمان روی کره ی زمین هستید و بهترین رهبر را دارید. قدر این رهبر را بدانید. ما تا آن لحظه، چنین جمله ای از عراقی ها در وصف امام نشنیده بودیم. البته، بعثی ها سعد را بخاطر روحیاتی که داشت و کم و بیش از آن مطلع بودند، به بیرون اردوگاه می فرستادند وبیشتر در آن جا نگهبانی می داد و فقط در مواقع تفتیش یا در موارد خاص دیگر، به داخل اردوگاه می آمد. همین سرباز، یکبار در هنگام تفتیش، آرم سپاه پاسداران را پیدا کرد، اما با بزرگواری آن را نادیده گرفت و مسأله را علنی نکرد. کریمی - ناصر[۲۱]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

امام کسی بود که راه عشق ورزیدن به خوبی ها را به ما یاد داده بود. بچه ها هم امام را نقطه ی اوج خوبی ها یافته بودند و عاشق امام بودند. از طرفی بعثی ها هم به جایگاه امام در بین بچه ها پی برده بودند و آن را وسیله ای برای شکنجه ی روحی بچه ها قرار داده بودند و از آنان می خواستند به امام توهین کنند. البته باید توجه داشت که خود بعثی ها به سادگی به امام توهین نمی کردند و جرأت این کار را نداشتند. برای همین سربازی که از یک اسیر ایرانی می خواست به امام توهین کند، خودش جرأت توهین به امام را نداشت. بچه ها هم بارها با آن ها مقابله کرده و اعلام کرده بودند که: اگر بخواهید به امام توهین کنید، با شما برخورد می کنیم و اردوگاه را روی سرتان خراب می کنیم. کلوشانی - مهدی[۲۲]

موضوع : اجتماعی ، اسارت یکی از اهالی آبادان در میان اسرا بود که قبل از جنگ هم آدم ولگرد و شروری بود و پیشینه ی خوبی نداشت. این آدم با عراقی ها همکاری می کرد. البته یک مدت توبه کرد اما باز هم شیطان او را فریب داد و سراغ کار قبلی اش برگشت. یک روز که او داشت در اردوگاه راه می رفت، یک افسر عراقی او را گرفت و به او گفت: خمینی چه جور آدمی است؟ او هم برای این که آن ها را خوشحال کند، شروع کرد به دروغ گفتن و حرف هایی بر ضد امام زدن. در همین اثنا آن افسر عراقی سیلی محکمی به صورت او زد و گفت: « انت کذاب ». تو دروغ گویی. به خدا قسم خمینی بهترین بنده ی خداست. کیانی - بیژن[۲۳]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

اردوگاه ما یک آبگرمکن برقی داشت که اکثر مواقع خاموش بود یا درجه ی آن خیلی کم بود، لذا اصلاً آب گرم برای استفاده وجود نداشت.عراقی ها فقط زمانی که صلیب سرخ می آمدند آن را روشن می کردند. من چون تا حدودی در کارهای الکتریکی وارد بودم، با یکی از بچه ها تصمیم گرفتیم آبگرمکن را دستکاری کنیم تا خود عراقی ها هم متوجه نشوند و همیشه آب گرم باشد. روزی که قرار بود این تصمیم را عملی کنیم، با همان دوستم که آقای مدرسی نام داشت به طرف آبگرمکن می رفتیم که معلوم نشد از کجا کارمان لو رفت. در اثنای راه، یکی از نگهبانان عراقی، به نام جاسم، دوستم را عقب کشیده بود و خودش با من همراه شده بود. من هم که متوجه حضور او نشده بودم به راه خودم ادامه می دادم. وقتی به آبگرمکن رسیدم و دستم را به طرف درجه ی آبگرمکن دراز کردم، جاسم دستم را گرفت. از اقبال خوش من فرمانده اردوگاه سر رسید و از ماجرا پرسید و ما را به اتاق فرمانده برد. جاسم به او گفت: این فرد می خواست آبگرمکن را خراب کند. فرمانده از من موضوع را پرسید. من گفتم: ما همین یک آبگرمکن را داریم، چطور ممکن است من آبگرمکنی را که برای خودمان است خراب کنم؟ او هم دید من حرف منطقی زده ام، لذا گفت: اهل کجایی؟ گفتم: اهل قم. گفت: آیا تو [امام] خمینی را دیده ای؟ گفتم:خیلی زیاد! تعجب کرد و گفت: مگر با او فامیل هستی؟ گفتم: نه، فامیل من گرایی است و فامیل او خمینی. اگر فامیل بودیم حتماً به شما می گفتم. او پرسید: پس چطور ممکن است خمینی را زیاد دیده باشی؟ گفتم: [امام] خمینی یک رهبر مذهبی است و همیشه در بین مردم و در دسترس آنان است و اگر کسی بخواهد می تواند وقت ملاقات بگیرد و با ایشان دیدار کند. به علاوه، وقت هایی هست که خود امام در جمع مردم حاضر می شود و با آن ها ارتباط برقرار می کند. او از حرف های من خیلی تعجب کرد و گفت تا مرا به آسایشگاهم بفرستند. بعد از رفتن من، به شدت در فکر فرو رفته بود و تا مدتی از جای خودش بلند نشد. وقتی که به طرف آسایشگاه می رفتم، مدرسی از پنجره آسایشگاه به من گفت: گرایی، آبگرمکن منزل ما در قم هم خراب است. اگر آزاد شدی، یک سر بیا درستش کن. گرایی - غلام رضا[۲۴]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

پانویس

  1. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:132
  2. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:109
  3. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:110
  4. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:111
  5. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:112
  6. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:113
  7. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:71
  8. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:71
  9. کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:205
  10. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:181
  11. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:100
  12. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:200
  13. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:78
  14. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:119
  15. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:37
  16. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:36
  17. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:36
  18. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:74
  19. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:75
  20. کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:138
  21. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:84
  22. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:223
  23. کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:145
  24. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:86
آخرین تغییر ‏۲۷ بهمن ۱۳۹۸، در ‏۰۱:۲۴