خاطرات اسارت شهدا بخش پنجم

بعثی ها به ما می گفتند: شما با ما می جنگید و برای کشتن ما آمده اید. پس انتظار نداشته باشید ما با گل از شما استقبال کنیم. [ امام ] خمینی، شما را فرستاده تا ما را بکشید. هر وقت هم که او بخواهد به شما می گوید، بس است و جنگ تمام می شود؛ ولی او نمی خواهد جنگ را تمام کند. بعد به ما می گفتند: فحش بدهید و به او بگویید دجّال. ولی هیچ وقت به نتیجه نمی رسیدند و کسی به امام توهین نمی کرد. در این باره یکی از بچه ها تعریف می کرد که در اردوگاه ما یک روز پیرمرد 60-70 ساله ای را گرفتند و به او گفتند به امام توهین کن؛ ولی او به قدری مقاومت کرد تا عراقی ها خسته شدند. در عوض یکی از آن ها نوک پوتینش را با فشار وارد دهان او کرد و چرخاند؛ طوری که دهان آن پیرمرد از گوشه ی لب پاره شد و خون از آن جاری شد. بعد هم او را تا حدّ مرگ شکنجه کردند. گرشاسبی - احمدرضا[۱]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

بعد از رحلت امام من یک شب خواب دیدم تمام اردوگاه را با پارچه های سبز رنگی که روی آن ها " یا صاحب الزمان " نوشته شده بود، تزیین کرده اند. همه ی ما در شگفت بودیم که این چه چهره ای است که اردوگاه به خود گرفته و چرا همه جا را تزیین و چراغانی کرده اند؟ ناگهان، گویا به من الهام شد که حضرت امام می خواهند بیایند و به بقیه هم گفتم. خلاصه درِ اردوگاه باز شد و چهره ی نورانی و خوش سیمایی که قامتی بلند داشت، وارد شد. همه می گفتند: امام آمده! امام آمده! حضرت امام با متانت خاصی از تمام آسایشگاه ها بازدید کردند تا نوبت به آسایشگاه ما رسید. وقتی امام وارد آسایشگاه ما شد، من با شتاب از جایم بلند شدم و حالت سربازی را که به احترام مافوقش از جا بلند می شود، به خود گرفتم. امام به من فرمودند: راحت باش و بنشین! اما من همین طور ایستاده بودم و نمی نشستم. امام نزدیک من آمدند و پیش من نشستند. آن وقت من هم نشستم. من دوزانو نشسته بودم و سرم را پایین انداخته بودم. امام به من گفتند: راحت باش و پایت را دراز کن. گفتم: خجالت می کشم. امام گفتند: نه، پایت را دراز کن و راحت باشد و خودشان پایشان را دراز کردند. من هم پایم را دراز کردم بعد ایشان دستشان را روی شانه ام گذاشتند و فرمودند: چه شده؟ چرا ناراحت هستی؟ گفتم: آقا ما مشتاق زیارت جمال شما هستیم؛ دلمان برای شما تنگ شده! فرمودند: فقط همین مشکل را داری؟ گفتم: بله ما دیگر هیچ غمی نداریم و فقط مشتاق دیدار شما هستیم. امام فرمودند: من الآن پیش شما هستم و هیچ نگرانی نداشته باشید. امام چند بار به همه ی ما فرمودند: عزیزان من، هیچ ناراحت نباشید. این جمله خیلی به ما آرامش داد. بعد دیدم همین طور که امام به دیوار تکیه داده اند، زیر لب چیزی زمزمه می کنند و ذکر می گویند. من کنجکاو شدم و نزدیک تر رفتم ببینم امام چه می گویند. امام این آیه از قرآن را زمزمه می کردند: ( اِنّ الحَسَناتِ یُذهِبنَ السَّیِّاتِ ). من هیچ گاه این خاطره را فراموش نمی کنم. خصوصاً این آیه را و این یکی از زیباترین خواب هایی است که من در طول زندگی ام دیده ام. گرشاسبی - احمدرضا[۲]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

من در سنّ هفده هجده سالگی و قبل از اعزام به جبهه، موفق شده بودم دو بار با امام دیدار کنم. سخنان امام چنان در روح و جان من اثر گذاشته بود که در درونم انقلابی برپا شده بود و هر وقت صدای امام را می شنیدم، این حالت را احساس می کردم. جالب این جاست که حتی کسانی که با امام مخالف بودند، هم از ایشان حساب می بردند و حرف امام در جان آن ها هم اثر می کرد؛ چون کلام امام حرف خدا بود و حرف خدا در دل تمام انسان ها اثر می گذارد. گرشاسبی - احمدرضا[۳]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

یکی از مجروحان ایرانی را به بیمارستان آوردند و نامش را پرسیدند. گفت: احمد. خیلی هم او را زدند و او که بسیار تشنه بود، دائم درخواست آب می کرد ولی آنان هیچ آبی به او نمی دادند. او فقط می گفت: آب بدهید؛ اما کسی به داد او نمی رسید و از او می خواستند به امام توهین کند تا به او آب بدهند. آنان از دادن آب به او خودداری می کردند و خاطره ی کربلای امام حسین علیه السلام را زنده کردند. ایشان مقاومت سختی کرد و نهایتاً از تشنگی و از شدت جراحت در جلو چشمان ما شهید شد که ان شاءالله با شهیدان کربلا و سالار آنان حضرت سیدالشهدا علیه السلام محشور شود. خیلی از برادران دیگر هم بودند که اگر چیزی درخواست می کردند، جوابی جز الفاظ زشت و توهین آمیز نسبت به خودشان و امام نمی شنیدند. مارانی - مرتضی[۴]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

اوایل سال 63 بود و چند روزی از عملیات خیبر نگذشته بود که بعثی ها به آسایشگاه هجوم آوردند و بچه ها را بیرون کردند. ما می دانستیم که برنامه ی کتک کاری در پیش است. آن ها ابتدا همه را از میان تونل های مرگ عبور دادند و چند ساعتی فقط بچه ها را زدند. بعد شروع کردند به ضرب و شتم تک نفری؛ به این ترتیب که هر کدام از ما را چند نفر سرباز تحویل می گرفت و با هر چه در دست داشت، به هر جا از بدن که می خواست می زد. پس از کتک کاری حسابی، از ما خواستند به امام توهین کنیم و نسبت زشتی به حضرت امام بدهیم؛ اما بچه ها خواسته ی آن ها را اجابت نکردند و تا پای جان زیر شکنجه های وحشیانه ی آن ها مقاومت کردند. مارانی - مرتضی[۵]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

روزی یکی از بچه ها را می زدند و از او می خواستند به امام توهین کند. اما او مقاومت می کرد. خداوند شاهد است آن قدر با کابل به کمر او زدند که تا یک هفته روی سینه می خوابید و نمی توانست کمرش را روی زمین بگذارد یا به جایی تکیه بدهد. ما هم به شوخی به او می گفتیم: وضعیت چه طور است؟ او هم می گفت: خیلی خوبم! آن ها فکر می کرند می توانند ما را مجبور به توهین کنند. من تمام زندگی ام را برای امام فدا می کنم. من به خاطر او به جبهه آمده ام حالا چگونه می توانم به او توهین کنم؟ این نهایت حماقت آن هاست که فکر می کنند می توانند با این شکنجه ها و فشارها روحیه ی ما را تخریب کنند. آیا من به امام توهین کنم؟ محال است! ما به او می گفتیم: حرف دیگری بزن تا تو را رها کنند. می گفت: این هم نمی گویم، چون باعث می شود فکر کنند من توهین کرده ام و تسلیم شده ام. برای خودم هم این کار مضر است؛ چون مقدمه ای است برای این که به امام توهین کنم. مارانی - مرتضی[۶]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

بعثی ها بعضی از دوستان ما را می بردند و به برق وصل می کردند یا در خود آسایشگاه آن ها را به فلک می بستند؛ به این شکل که به دو طرف یک چوب، دو سر یک طناب را گره می زدند و بچه ها را می خواباندند و بعد از این که پاهایشان را در تشت آب سردی می خیساندند، آن ها را از درون فلک رد می کردند. بعد چوب را می چرخاندند و طناب جمع می شد و پای آن ها محکم بین فلک قرار می گرفت. آن وقت به شدت می زدند و آن قدر می زدند که کف پا ورم می کرد بعد طرف را بلند می کردند و چند دور توی آسایشگاه می چرخاندند تا پا خون ریزی نکند و ورم بخوابد تا اگر صلیب سرخ آمد و بچه ها این مسأله را گزارش کردند، اثر و مدرکی موجود نباشد. گاهی اوقات شبی دو سه بار این بلا را سر بچه هایی که در مسایل اعتقادی و وفاداری به امام خمینی محکم بودند، می آوردند. مارانی - مرتضی[۷]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

بنده مدتی مسئول آسایشگاه 21 اردوگاه خودمان بودم. در آن جا از جانب حاج آقا جمشیدی آموزش ها و اطلاعات زیادی به ما داده می شد و ایشان واقعاً سعی در بیداری بچه ها داشتند. در جلساتی که برگزار می شد، سعی ما بر این بود که اسرا با همان اعتقاداتی که به جبهه آمده اند و اسیر شده اند، برگردند. خود حاج آقا جمشیدی در مدرسه ی فیضیه و ماجرای سال 1342 حضور داشتند و برای شناخت امام و انقلاب زحمات زیادی می کشیدند. ایشان یک تقویم انقلاب درست کرده بودند و به هر مسئول آسایشگاهی می دادند تا در روزهای مشخص برای بچه های آسایشگاه بخواند. هم چنین از خاطراتی که هر کدام از بچه ها درباره ی حضرت امام داشتند، استفاده می شد تا به معارف بچه ها در زمینه ی امام و انقلاب افزوده شود. هم چنین سخنان امام را به صورت مخفیانه از رادیو به دست می آوردیم و به بچه ها منتقل می کردیم. در یکی از برنامه ها، حاج آقا جمشیدی به موضوع نامه ی حضرت امیر علیه السلام به مالک اشتر اشاره کردند و آن را با اهداف امام خمینی در راه برپایی حکومت اسلامی مرتبط ساختند و اسرا را بیش از پیش با مسایل حکومت اسلامی آگاه کردند. کلاس های قرآن و نهج البلاغه هم بخش عظیمی از فعالیت های فرهنگی ما را در بر می گرفت. مارانی - مرتضی[۸]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

یادم هست اوایل اسارت که در بیمارستان بصره بستری بودیم، شخصی آن جا بود که خیلی آدم خشنی بود و فارسی هم می دانست. او آن قدر نفهم بود که در بیمارستان، من و چند نفر از دوستان دیگر را که مجروح بودیم، می زد تا به امام توهین کنیم. ولی ما حرف نمی زدیم. یک بار او خیلی ناراحت شد و گفت: آخر چرا به خمینی توهین نمی کنید تا راحت شوید؟ من به او گفتم: چرا اصرار داری که ما به امام توهین کنیم؟ امام مثل پدر ماست. شما می توانید به پدر خودتان توهین کنید؟ گفت: نه گفتم: پس چنین انتظاری هم از ما نداشته باش؛ چون هر چه قدر هم این بچه ها را بزنی، بعید می دانم به نتیجه برسی؛ امام هم رهبر و هم پدر ماست و ما او را دوست داریم. محمودی فر - محمدعلی[۹]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

بچه ها همان طور که در دوران انقلاب و جبهه به سخنان امام پای بند بودند، در اسارت هم به اهداف ایشان پای بند بودند. یادم هست در یکی از نامه های بچه ها، جمله ای از امام نوشته بودند که اگر روزی اسرا برگشتند و من در میان شما نبودم، به آن ها بگویید خمینی خیلی به فکر شما بود. این جمله تا پایان اسارت، بچه ها را باروحیه نگه داشت. اگر جمله های دیگری هم ( هر چند مختصر ) از امام به دستمان می رسید، تا مدت ها ما را زنده دل نگه می داشت. محمودی فر - محمدعلی[۱۰]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

من در اوایل اسارت در بیمارستانی به نام تموز در شهر بصره _ که مخصوص نیروی هوایی ارتش بود _ بستری بودم. آن جا سربازی به نام جاسم داشتیم که به امام خیلی ارادت داشت و می گفت: « عکسی از امام نداری به من نشان بدهی؟ من از طرفداران امام هستم و او را دوست دارم. » من با چشمان خودم می دیدم که او جلوی عکس صدام می رفت و می گفت: « سگ! توله سگ! » و آب دهان به عکس صدام می انداخت. سرباز دیگری هم بود به نام عباس که در ارودگاه الانبار، با ما بود. ایشان هم خیلی به اسرا احترام می گذاشت و از رفتارش معلوم بود که دوستدار امام و از شیعیان عراق است. محمودی فر - محمدعلی[۱۱]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

سربازان عراقی از طریق منافقانی که داخل اردوگاه بودند افرادی را که سخنرانی یا مداحی می کردند یا قرائت قرآن می کردند و دنبال برنامه ریزی برای مراسم رحلت حضرت امام بودند شناسایی کردند و آن ها را در نیمه تیر ماه سال 1368 به اردوگاه هفده تکریت تبعید کردند. این بچه ها، که حدود 75 نفر بودند، افراد خالص و مخلصی بودند که در کلیه مراسمات اردوگاه شرکت داشتند. یادم نمی رود زمانی که داشتند بچه ها را منتقل می کردند، صدای ضربات کابل همراه با صدای ضجه و شیون آن ها به گوش می رسید. مزیدها - جعفر[۱۲]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

در شمال عراق و در محور دزلی و پاوه، عملیاتی صورت گرفت که در آن، سدی به نام سد دربند یخان به دست رزمندگان اسلام افتاد. عراقی ها فکر می کردند ایران آن سد را منفجر می کند، ولی امام خمینی اجازه انهدام آن را نداد و فرمود که این کار موجب وارد آمدن خسارات مالی و جانی به مردم بی گناه و روستاهای اطراف سد می شود. و از این گذشته خلاف مقررات اسلام و شرع مقدس در مورد جنگ است. این تصمیم امام مورد توجه عراقی ها قرار گرفت و یادم هست که وقتی در اردوگاه یازده بودیم، یکی از آن ها گفت: رهبر شما اجاره ی انهدام سد را نداد و از امام به نیکی یاد کرد. میاراحمدی - جعفر[۱۳]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

سال 59، زمانی که در زندان استخبارات بغداد بودیم، یک افسر استخباراتی آمد و شروع کرد به بددهنی و توهین به ما و امام و شخصیت های مملکت. بعد یک نفر از افراد خودفروخته را که گویا از قبل او را می شناخت و می دانست ضد امام و انقلاب است، بلند کرد و گفت: من یک پاکت سیگار به تو می دهم تو در عوض یک پاسدار از میان این ها به من معرفی کن. آن نامرد هم یک نفر را معرفی کرد. افسر عراقی آن برادر ما را بیرون آورد و گفت: « انت حرس خمینی؟ جواب داد: نه، من پاسدار نیستم. گفت: اگر راست می گویی به امام توهین کن. او گفت: اگر شما به رهبرتان توهین کنید، من هم به رهبرم توهین می کنم؛ خمینی رهبر من است و من هرگز به او توهین نمی کنم. افسر عراقی اصرار می کرد که تو باید توهین کنی و خلاصه درگیری لفظی پیش آمد. بعد آن افسر کُلت کمری اش را بیرون آورد و گفت: اگر به امام توهین نکنی، همین جا تو را می کشم. وقتی دوباره امتناع کرد، آن افسر با ناجوانمردی تمام او را جلوی چشم ما به شهادت رساند. میرمحمدصادقی - سیدحمیدرضا[۱۴]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

زمانی که ما در رمادی بودیم، بین یکی از بچه ها و یکی از عراقی ها درگیری لفظی پیش آمد. آن عراقی به او گفت: به امام توهین کن. ولی او گفت: توهین نمی کنم. حتی با زور هم نتوانستند او را وادار به توهین کنند. در نهایت ایشان را به قسمت پشت آسایشگاه ها که فاضلاب توالت ها به آن جا می رفت و حالت باتلاق و گنداب داشت، بردند و آن جا خواباندند و سنگ بزرگی را که چهار نفری آن را بلند کرده بودند، روی سینه اش گذاشتند و یک نفر هم رفت روی آن ایستاد! ولی باز هم ایشان توهین نکرد. میرمحمدصادقی - سیدحمیدرضا[۱۵]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

شخصیت و کلام امام دارای نفوذ بسیار بالایی در بین نیروهای عراق و دشمن بود؛ به طوری که تعیین سرنوشت جنگ را فقط با امام می دانستند و این را علنی می گفتند و هیچ گونه پرده پوشی نداشتند. عراقی ها هر از چند گاهی نزد ما شایعه پخش می کردند که جنگ می خواهد تمام شود یا این که می آمدند و می گفتند جنگ تمام شد. با توجه به این سابقه، ما هر گاه این اخبار را می شنیدیم، باور نمی کردیم. تا این که قصه ی قطعنامه و پذیرش آن از طرف ایران به صورت واقعی مطرح شد و ما هنوز خبردار نشده بودیم. همان شبی که ایران قطعنامه را پذیرفت، یکی از نگهبانان عراقی آمد و از پشت پنجره ی آسایشگاه به ما گفت: « الحرب خلاص »؛ جنگ تمام شد. به او گفتیم: از این حرف ها زیاد زده شده است و این هم مثل حرف های گذشته دروغ است. سرباز گفت: نه من از هر کس می شنیدم باور نمی کردم، ولی این بار فرق می کند؛ چون من با گوش های خودم شنیدم که [ امام ] خمینی گفت جنگ تمام شده است. مبهوتی - احمد[۱۶]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

نمونه ی دیگر از نفوذ امام این بود که یک روز یکی از سربازهای عراقی گفت: ای کاش ایران و عراق به جای این که با هم بجنگند، با هم متحد می شدند؛ چون [ امام ] خمینی یک رهبر الهی خوب و صدام یک رهبر نظامی خوب است. مبهوتی - احمد[۱۷]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

آزادگان با یاد خدا و ائمه ی معصومین علیهم السلام و رهنمودهای حضرت امام و راهنمایی های ایشان، آن دوران سخت و پرفراز و نشیب را گذراندند و این باعث شد در مقابل سختی ها و مشقّاتی که از دشمن به آن ها می رسید، مقاومت کنند؛ عراقی ها خودشان هم به این مسأله پی برده بودند. یادم هست یک سرباز عراقی به من گفت: من از وقتی که این جا آمده ام، آدم شده ام و خیلی چیزها را فهمیده ام . خودش می گفت: خمینی چه کار کرده که شما بعد از چند سال اسارت باز هم از او دست بر نمی دارید. با این که ما این همه شما را می زنیم و شکنجه می دهیم. یک بار هم یکی از استخباراتی های عراق که در اردوگاه ما بود، گفت: من اگر کمی تحت فشار قرار بگیرم، به صدام فحش می دهم. بچه ها هم در جواب او گفتند: برای شما زود است بفهمید امام خمینی کیست. ما با نام و یاد امام خمینی بزرگ شده ایم. مدنی - سیدروح الله[۱۸]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

آزادگان با یاد خدا و ائمه ی معصومین علیهم السلام و رهنمودهای حضرت امام و راهنمایی های ایشان، آن دوران سخت و پرفراز و نشیب را گذراندند و این باعث شد در مقابل سختی ها و مشقّاتی که از دشمن به آن ها می رسید، مقاومت کنند؛ عراقی ها خودشان هم به این مسأله پی برده بودند. یادم هست یک سرباز عراقی به من گفت: من از وقتی که این جا آمده ام، آدم شده ام و خیلی چیزها را فهمیده ام . خودش می گفت: خمینی چه کار کرده که شما بعد از چند سال اسارت باز هم از او دست بر نمی دارید. با این که ما این همه شما را می زنیم و شکنجه می دهیم. یک بار هم یکی از استخباراتی های عراق که در اردوگاه ما بود، گفت: من اگر کمی تحت فشار قرار بگیرم، به صدام فحش می دهم. بچه ها هم در جواب او گفتند: برای شما زود است بفهمید امام خمینی کیست. ما با نام و یاد امام خمینی بزرگ شده ایم. مدنی - سیدروح الله[۱۹]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

گاهی خود عراقی ها از امام تمجید می کردند ولی می ترسیدند آن را ابراز کنند. با این حال، از بعضی رفتارهایشان معلوم بود؛ مثلاً در اواخر اسارت یکی از نیروهای اطلاعاتی عراق به اردوگاه آمده بود و به حاج آقا ابوترابی گفته بود: می خواهم بدانم این خمینی کیست که شما با این که به خاطر او این همه شکنجه شده اید و مورد آزار و اذیّت قرار گرفته اید، باز هم از او دست برنمی دارید؟ او به حاج آقا گفت که: « من تو را قبول دارم و به تو علاقه مندم. » حاج آقا ابوترابی در جواب او گفته بود: من انگشت کوچک امام هم نمی شوم و اگر تو من را قبول داری و به من علاقه داری، خودت حساب کن و ببین امام خمینی دیگر چه کسی است که من او را قبول دارم و به او علاقه دارم مدنی - سیدروح الله[۲۰]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

اولین مسأله ای که در رابطه با حضرت امام در خاطرم هست این است که هر فردی که اسیر می شد، اولین سؤالی که از او می پرسیدند این بود که «انت حرس خمینی» تو پاسدار خمینی هستی؟ مسأله ی علاقه به امام برای آن ها خیلی مهم بود؛ چون آن چیزی که در صحنه ی جنگ تأپیر داشت و دشمن را مغلوب می کرد عشق به امام بود. این را عراقی ها درک کرده بودند، لذا اگر متوجه می شدند کسی به امام علاقه دارد و پاسدار است خیلی اذیت و آزارش می کردند. از یکی از بچه های خراسان سؤال کرده بودند که انت حرس خمینی؟ و او جواب داده بود: « انا جندی خمینی» یعنی من سرباز خمینی هستم. همین که او گفت من سرباز خمینی هستم، او را کتک زدند. البته، منظور او از جندی خمینی این بود که من ارتشی و سرباز هستم، ولی آن ها آن قدر او را زدند که تا مدتها سردرد شدیدی داشت. مفرح زاده - حسن[۲۱]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

من برای شناسایی سه تیپ زرهی عراق به مأموریت رفته بودم که اسیر شدم. در همان سنگر اول، عراقی ها از من خواستند به امام توهین کنم. من هم حدیثی از حضرت امیر علیه السلام برای آن ها خواندم که می فرمایند: « انی اکرَهُ ان تَکوُنوا سَبابین » من از این که شما از ناسزاگویان باشید، متنفرم. آن ها گفتند: شما در مورد صدام چه می گویید (و چرا به او توهین می کنید)؟ من گفتم: امام خمینی همیشه به صدام می گوید آقای صدام و هیچ وقت به ایشان اهانت نمی کند. عراقی ها، اسرا را به خاطر خودداری از اهانت به امام به قتل می رساندند. شنیدم که آن ها گروهی از بچه های ما را به اسارت گرفتند و به خاطر توهین نکردن به امام، همه را قتل عام کردند. محبی - محمدجواد[۲۲]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

من مدتی در وزارت دفاع عراق با چند نفر از دوستان دیگر که مجروح بودند، زندانی بودم. حدود سه روز بود که به شدت شکجه می شدیم و هیچ غذایی هم نخورده بودیم. بچه ها خیلی گرسنه بودند و خصوصاً با آن تن مجروح فشار زیادی را تحمل می کردند. آن قدر به درِ اتاق ضربه زدیم که بالاخره عراقی ها خسته شدند و غذایی آوردند. نگهبان آمد دم در و گفت: بیا غذا را بگیر. من رفتم غذا را بگیرم. اما او نداد و گفت: به امام ناسزا بگو تا به تو غذا بدهم. نگاهی به دوستان مجروحم کردم و به او گفتم: من که نمی خورم. دیگران هم گفتند: بگو غذا را ببرد؛ اگر این طور هست ما هم نمی خوریم! او غذا را برد. اما بعد از مدتی دوباره آن را آورد و گفت: بیا! من رفتم تا غذا را بگیرم. دوباره همان برنامه را پیاده کرد. باز ما غذا را نخوردیم و او آن را برد. دفعه ی سوم که برگشت، تصمیم گرفتیم اگر باز گفت توهین کنید، او را بزنیم؛ ولی این دفعه غذا را گذاشت و رفت. بچه ها هم از شدت گرسنگی آن را خوردند. ما غذایی را که قیمت آن توهین به امام بود، نخوردیم و صبر کردیم تا بر ما حلال شود سپس آن را خوردیم. محبی - محمدجواد[۲۳]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

یک درجه دار عراقی به نام کریم که شیعه بود، در اردوگاه ما حضور داشت و همیشه آمار را او می گرفت و با بچه ها دوست بود. او شب ها مخفیانه پشت پنجره ی آسایشگاه می آمد و با ما حرف می زد. روزی که امام فوت کردند، او نیامد آمار بگیرد. برای همین بچه ها خیلی تعجب کردند. ارشد ایرانی اردوگاه که یکی از بچه های قزوین به نام حامد کریمی بود، دنبال کریم رفت و او را دید که نشسته و گریه می کند. به او گفت: سیدکریم، چرا گریه می کنی؟ گفت: می دانی چه کسی را از دست دادیم و چه خاکی بر سر عالم شد؟ بعد خبر رحلت امام را به ارشد ما داده بود. البته به او گفته بود: به بچه ها بگو آرامش خود را از دست ندهند! او هم بچه ها را خبر کرد. بچه ها همه بهت زده بودند و هیچ کس از آسایشگاه بیرون نمی آمد. همه اشک می ریختند و گریان بودند. مرادی - مصطفی[۲۴]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

عراقی ها بچةها را خیلی اذیت و آزار می کردند. از جمله ی این اذیت ها، که باعث دغدغه ی خاطر و نگرانی آزادگان می شد، مساًله ی توهین به حضرت امام بود. عراقی ها چه در جمع و چه به صورت انفرادی(مثلاً در سلولهای انفرادی) از بچه ها می خواستند به امام توهین کنند و اگر کسی توهین نمی کرد، او را شکنجه می کردند وکتک می زدند؛ اما بچه ها هیچ گاه به امام توهین نمی کردند و در برابر شکنجه های آن ها مقاومت می کردند که گاهی این شکنجه ها منجربه نقص عضو می شد. مهربان - غلام رضا[۲۵]

موضوع : اجتماعی ، اسارت

پانویس

  1. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:86
  2. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:86
  3. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:86
  4. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:94
  5. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:94
  6. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:94
  7. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:94
  8. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:94
  9. کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:64
  10. کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:64
  11. کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:64
  12. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:102
  13. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:135
  14. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:32
  15. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:32
  16. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:175
  17. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:175
  18. کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:107
  19. کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:107
  20. کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:107
  21. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:81
  22. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:41
  23. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:41
  24. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:184
  25. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:58
آخرین تغییر ‏۴ اسفند ۱۳۹۸، در ‏۰۱:۳۰