در آسایشگاه، دوستی داشتیم که برادر سه شهید بود و از ناحیه پا مجروحیت داشت، ایشان خیلی به حضرت امام ارادت داشت و همیشه می گفت: من نمی توانم توهین به حضرت امام را تحمل کنم. برای همین، عراقی ها همیشه ایشان را اذیت و آزار می کردند. آن ها از این مسأله سوء استفاده می کردند و برایش دردسر ایجاد می کردند؛ مثلاً، او را وادار می کردند به امام توهین کند و چون می دانستند او خودداری می کند، او را به شدت تنبیه می کردند. گاهی دو نفر از سربازان عراقی او را بین هم قرار می دادند و هر کدام با سیلی او را به دیگری پاس می دادند که این حالت موجب درد شدید ناحیه ی صورت و سر شده و در نهایت فرد گیج می شود. خلاصه،خیلی ایشان را اذیت می کردند و شلاق می زدند و هر روز او را کتک می زدند. حتی یادم هست یکبار او را مجبور کردند دستانش را داخل چاه فاضلاب کند و این قدر این کار را کردند تا او از هوش رفت. یک سال بعد سال 1368 ایشان را به اردوگاه تبعیدی ها منتقل کردند. میرزا - عبدالرسول[۱]
موضوع : اجتماعی ، اسارت
یک بار دیگر سربازی به نام احمد در آسایشگاه، جلو همه ی بچه ها به امام توهین کرد و به امام نسبت کلاهبردار داد. بچه ها همه با هم به سمت او هجوم آوردند و در چشم هایش خیره شدند؛ او هم به شدت ترسید. بچه ها لفظی را که او به کار برده بود، به خودش و پدرش و صدام نسبت دادند و به او گفتند: کِلوچی صدام، کِلوچی ابوک، کِلوچی نفسک. ( کلوچی به معنای کلاهبردار و کلّاش است. ) او هم ترسید و شروع به معذرت خواهی کرد. محمدی - صفرعلی[۲]
موضوع : اجتماعی ، اسارت
یادم هست زمانی که در بصره بودیم، یک روز من و چند نفر از دوستان دیگر قدم می زدیم که یک سرباز عراقی نزد ما آمد و به طور مخفیانه عکسی از حضرت امام را از جیبش درآورد و به ما نشان داد و گفت: هذا خمینی! او برای احترام آن عکس را می بوسید و می گفت: عَلی عَینی! یعنی جایگاه امام روی چشم های من است. محمدی - صفرعلی[۳]
موضوع : اجتماعی ، اسارت
ما در اردوگاه اعلام کرده بودیم هر کس سخنی از امام به یاد دارد، روی کاغذ بنویسد. بعد همه ی آن ها را جمع کردیم و مجموعه ی زیبایی از گفتار امام درست کردیم. در ایام دهه ی فجر هم، روزشماری از انقلاب داشتیم که سخنان و حرکات و تصمیمات امام را در روزهای مختلف انقلاب به اطلاع اسرا می رساند. محمدی - صفرعلی[۴]
موضوع : اجتماعی ، اسارت
در لحظه ی اسارت، خیلی از بچه ها چیزهایی را که همراه داشتند در گوشه ای پنهان می کردند یا آن ها را زیر خاک می کردند. من هم عکس کوچکی از حضرت امام و عطر و جا نمازی داشتم که در جیبم بود. برای من تعجب آور این بود که سربازی که برای بازجویی من آمده بود، طوری که کسی متوجه نشود عکس را بوسید و آن وسایل را از من گرفت. بعدها که با بچه ها صحبت می کردم، فهمیدم بیشتر عراقی هایی که به خط اول فرستاده می شوند، شیعه هستند و قصد دشمن از این کار این است که شیعه ها در جنگ کشته شوند. جالب این که، بر خوردی که ما از عراقی ها در خط اول جبهه می دیدیم نسبتاً خوب بود و خیلی از بچه ها از این مسأله تعجب می کردند، ولی همین طور که به طرف داخل عراق می رفتیم، برخوردها بدتر می شد، تا به بغداد رسیدیم و با بعثی ها برخورد کردیم که واقعاً تنبیه ها خیلی زیاد بود. مزاری - عبدالرضا[۵]
موضوع : اجتماعی ، اسارت
یادم هست یکی از دوستان به نام مسعود پلاتینی که خیلی آدم مقاومی بود و روحیه ی خیلی بالایی داشت به راحتی جلو عراقی ها می ایستاد و با آن ها مقابله می کرد. ایشان نماز شب می خواند و چون عراقی ها گفته بودند شب ها باید بخوابید و دعا و عبادت ممنوع است، دوستان هم به او می گفتند نشسته یا خوابیده نماز بخواند؛ ولی او توجهی نمی کرد. همین چیزها باعث می شد که عراقی ها به او گیر بدهند. یکبار به او گفتند به امام اهانت کن، ولی او حرفی نزد. آن ها اصرار می کردند و او هم مقاومت می کرد. در یک بعدازظهر سرد زمستانی، چند نفر از نگهبانان اردوگاه که بسیار سنگدل و بی رحم بودند در حدود 500 ضربه شلاق به او زدند، ولی لب از لب او تکان نخورد و همچنان مقاومت می کرد تا اینکه خود عراقی ها خسته شدند و دست از سرش برداشتند. چند روز بعد از این ماجرا، ایشان در صف آمار از سر جایش بلند شد و بلند گفت: مرگ بر صدام یزید کافر! عراقی ها از شدت عصبانیت نزدیک بود دیوانه شوند، لذا او را گرفتند و بعد از ضرب وشتم شدید،حدود دو ماه درزندان انفرادی حبس کردند.عراقی ها به او گفتند: که چرا به صدام اهانت کردی؟ او هم گفت: شما به رهبر ما اهانت کردید، من هم به رهبر شما اهانت کردم. مزاری - عبدالرضا[۶]
موضوع : اجتماعی ، اسارت
در برابر توهین به امام، که باعث بیشتر شکنجه ها بود، اسرا واقعاً تحمل می کردند و از امام دفاع میکردند و سختی های فراوانی را متحمل می شدند. در یکی از همین ماجراها، استخوان های چند نفر از بچه ها، در ضرب وشتم هایی که به صورت دسته جمعی و توسط چند نفر از سربازان اردوگاه صورت می گرفت، به سختی شکست. مزاری - عبدالرضا[۷]
موضوع : اجتماعی ، اسارت
روزی، عراقی ها یکی از دوستان به نام آقای موسوی را که از بچه های سپاه قزوین بود گرفتند و به بهانه ی توهین نکردن به امام شکنجه کردند. اما هر چقدر ایشان را کتک زدند هیچ حرفی نزد. عراقی ها آن قدر او را زدند تا پای راستش از زیر زانو شکست، ولی باز هم او را رها نکردند و همچنان زدند. بر اثر شدت ضربات کابل، از کف پای ایشان خون جاری شد. عراقی ها هم آب نمک روی آن ریختند و دوباره زدند. خلاصه، آن قدر او را زدند تا بی هوش شد و همان طور بیهوش او را به آسایشگاه آوردند. آن ها حتی اجازه نمی دادند کسی به او نزدیک شود و اگر کسی می خواست نزد او برود بایستی اول حسابی کابل می خورد و بعد می رفت. موسعلی - حسین[۸]
موضوع : اجتماعی ، اسارت
یکی از همین شب ها، وقتی محمودی بچه ها را وسط حیاط جمع کرد، گفت: حالا شعاری را که من می گویم، بگویید. شعارهای او نه شعر بود و نه قافیه داشت. اما او پشت سر هم ردیف کرده بود که مثلاً توپ تانک مسلسل، لعنت بر ... کافر ( نعوذبالله ). وقتی کسی جواب او را نداد، گفت: یک نفر بیاید این جا بگوید تا بقیه هم بگویند. وقتی او این مسأله را مطرح کرد، بچه ها به خوبی می دانستند که اگر یک بار در مقابل این حرکات تسلیم شوند و خواسته ی او را اجرا کنند، بایستی مراحل بعدی را هم پشت سر بگذارند و این آغازی خواهد شد برای پیشروی او؛ لذا سرسختانه مقاومت کردند و هیچ کس جواب نداد. با این حال او می گفت یک نفر باید شعار بدهد و بقیه هم جواب بدهند. بالاخره، من داوطلبانه جلو رفتم. گفت: بگو. گفتم: چه بگویم؟ گفت همان عبارت را و شروع کرد به تکرار کردن: توپ تانک مسلسل ... من بند اول را محکم گفتم، ولی در بند دوم به جای عبارت لعنت گفتم: رحمت. این جمله را که گفتم، یک مرتبه محمودی جلاد به جانم افتاد شروع کرد به زدن. در مقابل چشم بچه ها که در دو طرف حیاط شاهد ماجرا بودند و بچه های آسایشگاه های دیگر که از پشت پنجره ماجرا را می دیدند، صحنه ی وحشتناکی به وجود آمده بود. او شدیداً عصبانی شده بود و خودش شخصاً با شدت تمام می زد. کار زمانی سخت تر شد که من با خوردن چند ضربه شلاق، فریاد زدم "یاحضرت مهدی". مهدی گفتن همان و عصبانی تر شدن او همان. خلاصه، آن شب ما کتک سیری از دست محمودی خوردیم. اما این امر باعث شد که او از فردا شب هوس چنین درخواست هایی نکند. من فکر می کنم صدای "یا مهدی" در آن لحظه و با آن حالت کار خودش را کرد و نمی دانم چه طور شد که از فردا شب آن ها دیگر پیدایشان نشد و برای همیشه این خواسته را ترک کردند و بدین صورت، ما این مرحله را هم پشت سر گذاشتیم. میرسید - سیدحسن[۹]
موضوع : اجتماعی ، اسارت
بسیار پیش می آمد که عراقی ها دوستان را بیرون می کشیدند و از آن ها می خواستند شعار بدهند. یادم هست یک بار به یکی از برادران به نام محمود کشتکار گفتند باید واضح شعار بدهی، ولی او شعار نداد. عراقی ها هم خیلی او را زدند و حتی فرمانده اردوگاه هم او را زد و آنقدر او را کتک زدند تا بیهوش شد. مهم این بود که او تا آخرین توان خود مقاومت کرد و خواسته ی عراقی ها را انجام نداد. بعثی ها در همان حال که او را می زدند به ما می گفتند: کاری می کنیم که دیگر [امام] خمینی روی شما حساب نکند. نکویی سامانی - مهدی[۱۰]
موضوع : اجتماعی ، اسارت
وقتی زمان مبادله اسرا فرا رسید چند تن از بچه ها با زحمت خیلی زیاد شروع کردند به طراحی عکس هایی از حضرت امام. نمایندگان صلیب سرخ هم آمدند و به بچه ها لباس دادند. ما شروع کردیم به دوختن عکس های امام به لباس های مان و آن را از داخل به جیب لباس می دوختیم، طوری که مشخص نمی شد. طبق نقشه ای که طراحی شده بود، لحظه ی مبادله اسرا، وقتی سوار ماشین شدیم این عکس ها را یکی یکی از جیب هایمان جدا کردیم و عکس ها را نشان دادیم. عراقی ها اصلاً باورشان نمی شد و حسابی شوکه شده بودند که ما در چه زمانی و کجا این کارها را کرده ایم. در آن موقع هم، آن ها نمی توانستند ما را برگردانند یا بزنند. نکویی سامانی - مهدی[۱۱]
موضوع : اجتماعی ، اسارت
یکبار، اردوگاه به مناسبتی شلوغ شده بود و عراقی ها هم بچه ها را زده بودند. آن ها پس از شناسایی افراد مؤثر در این حرکت، ده نفر از بچه ها را از بقیه جدا کردند و به سلول های انفرادی بردند. در ایام زندان، آن ها سه وعده کتک می زدند که این شکنجه ی جسمی آن ها بود. یکسری شکنجه های روحی هم داشتند که در آن از ما می خواستند به امام توهین کنیم و علیه ایشان شعار بدهیم و دقیقاً بر نقطه ای که ما بر آن حساس بودیم دست می گذاشتند. آن روز، یکی از نگهبان ها که فردی گستاخ و بی حیا بود از ما خواست بگوییم: مرگ بر امام. او به ما یک مهلت ده دقیقه ای هم داد. ما در این زمان کوتاه مشورت کردیم و یکی از بچه ها گفت: این نگهبان که فارسی نمی فهمد. ما می توانیم با تغییر اندکی در این شعار، شر او را از سر خودمان کم کنیم. بنا شد به جای مرگ بر امام بگوییم مرد است امام. زمانی که او برگشت و از ما خواست شعار بدهیم، ما شعار مرد است امام را تکرار کردیم. او هم که خیال می کرد ما شعار را طبق نظر او داده ایم دست از سر ما برداشت ورفت. نوربخش - اسماعیل[۱۲]
موضوع : اجتماعی ، اسارت
من بر اثر ترکشی که به کمرم اصابت کرده بود، درد زیادی داشتم؛ به حدی که با دهان باز روی زمین افتادم و کلوخی که روی زمین بود، داخل دهانم رفت. شدت درد من آن قدر زیاد بود که آن کلوخ را جویدم. من در همین حال اسیر شدم. وقتی مرا پیش افسر عراقی بردند، او عکسی از امام آورد و به من گفت: اهانت کن! من به او گفتم: دهنم خشک شده و پر از خاک است. گفت: پس پایت را روی عکس بگذار. گفتم: پایم درد می کند و نمی توانم آن را تکان بدهم. او عصبانی شد و با انگشت دستش صورت امام را از پشت عکس سوراخ کرد و سیلی محکمی به صورتم زد. در آن لحظه در این فکر بودم که از نظر عقلی و شرعی اشکالی ندارد من به امام توهین کنم، چون مسأله دلیل موجهی دارد؛ ولی از لحاظ روحی و قلبی اصلاً به خودم اجازه ی این کار را نمی دادم. بعد او تصمیم گرفت مرا بکشد. دور تا دور من پر از نیروهای عراقی بود. او هم کُلت کمری اش را درآورد و به طرف من نشانه گرفت. در آن لحظه یکی از افسران مافوق، او را احضار کرد و او هم مجبور شد برود. من احساس کردم امداد غیبی به کمک من آمد و این شعر مصداق پیدا کرد: "عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ". من در آن لحظه خدا را شکر کردم. هاشمی - سیدمحمود[۱۳]
موضوع : اجتماعی ، اسارت
در سال 65 یا 64 بود که بچه ها یک رادیو بدست آوردند. آن ها تمام قسمت های رادیو را جدا کردند و آن را در یک بلوک جاسازی کردند که پیام و صحبت های امام را از طریق آن گوش می دادند و بعد برای برادران می نوشتند که در اردوگاه پخش می شد البته، این کار را خیلی مخفیانه و دور از چشم عراقی ها انجام می دادند. معمولاً، بچه ها پیام ها را روی کاغذ ها سیمان و غیره می نوشتند و بعد نمایشگاه کوچکی ترتیب می دادند. عده ای از بچه ها مواظب بودند سربازهای عراقی را مشغول کنند و آن ها را در حیاط اردوگاه حدود یک ساعت مشغول نگهدارند تا بقیه بتوانند از این نوشته ها خوب استفاده کنند. وقتی عراقی ها دوباره بر می گشتند، بچه ها سریع آن ها را جمع می کردند و از بین می بردند یا در جایی مخفی می کردند تا چیزی به دست آن ها نیفتد. معمولاً، این نمایشگاه در اعیاد یا روزهای جشن برگزار می شد. یاحقی - اسماعیل[۱۴]
موضوع : اجتماعی ، اسارت
زمانی که عراق ها می خواستند ما را به کربلا ببرند، با آن ها قرار گذاشتیم و از آنان قول گرفتیم که هیچ تبلیغی از صدام در کارشان نباشد، ولی در موقع رفتن دیدیم عکسی از صدام آوردند و به ماشین چسسباندند. برادران ما هم یک عکس امام همراهشان بود. دو نفر از برادران به نام های اکبر گله دار عراقی و سیدحسن حدادی که با پسر عمویش سید احمد حدادی، در آنجا بود عکس صدام را برداشتند، و آن عکس امام را به جای آن گذاشتند، ولی بعد از آنکه به اردوگاه برگشتیم عراقی ها آن ها را شناسایی کردند و به بغداد فرستادند و خیلی اذیت شان کردند. در زمان آزادی هم، حدود بیست روز بعد از دیگران آزاد شدند. یاحقی - اسماعیل[۱۵]
موضوع : اجتماعی ، اسارت
خاطره ای که از حضرت امام در ذهن دارم به ایام رحلت ایشان مربوط می شود. زمانی که امام کسالت پیدا کرده بودند، همه ی اسرا نگران حال ایشان بودند و مراسم دعا و نذر و نیاز برای شفای ایشان برگزار می کردند. یکی از روحانیونی که آن جا همراه ما بود، آقای حسن اصغری نژاد بود. ایشان بخاطر شجاعتی که داشت زیاد مورد اذیت و آزار عراقی ها قرار می گرفت. شبی که امام فوت کردند، یکی از مامؤران استخباراتی عراق به نام علی، پشت پنجره ی آسایشگاه آمد و خبر رحلت امام را به این برادر ما داد. البته، آن ها قبل از این هم بارها و بارها به دروغ خبر رحلت امام را به ما داده بودند تا روحیه ی ما را تضعیف کنند، ولی ما باور نمی کردیم و آن ها هم دستشان رو می شد. به همین دلیل، آقای اصغری نژاد پس از شنیدن این خبر، آیه شش سوره مبارکه ی حجرات را که درباره ی خبر افراد فاسق است، خواند( یا ایها الذین آمنوا ان جاءکم فاسق بنبا فتبینوا ان تصیبوا قوما بجهالة فتصبحوا علی ما فعلتم نادمین). نگهبان عراقی که منظور ایشان را فهمیده بود، بسیار خشمگین و عصبانی شد. برای همین فردای آن روز او را بردند و حسابی شکنجه و کتک کاری کردند. البته، بعد ما متوجه شدیم که خبر درست بوده و امام واقعاً از دنیا رفته اند. از این رو، بچه ها خیلی ناراحت شدند، ولی از آن جا که ما اسرای مفقودالاثر بودیم و به مراتب بیش از دیگر اسرا در مضیقه و فشار بودیم، اجازه ی عزاداری نداشتیم. عراقی ها حتی اجازه ی گریه کردن هم به ما نمی دادند و اگر کسی را در حال گریه می دیدند با او برخورد می کردند. بر عکس، از ما می خواستند شاد باشیم؛ لذا اسرای مظلوم ایرانی شب ها موقع خواب، آن هم زیر پتو و دور از دید عراقی ها، گریه می کردند و عقده ی دلشان را باز می کردند. البته ما تا جایی که توانستیم به صورت مخفیانه برنامه هایی اجرا کردیم؛ مثل ختم قرآن. از جمله کارهایی که بچه ها در این راستا و به نشانه ی عزاداری کردند، پوشیدن لباس های سرمه ای رنگ مخصوص زمستان بود که همه را یکدست تیره پوش کرده بود. یخکشی - شعبان[۱۶]
موضوع : اجتماعی ، اسارت
امام خمینی واقعا ًخار چشم دشمنان اسلام و انقلاب، به خصوص دشمن بعثی، بود. بارها پیش آمد که عراقی ها از بچه ها خواستند تا علیه امام شعار بدهند و به ایشان توهین کنند، ولی همیشه با مقاومت بچه ها رو به رو شدند. یادم هست یک روز، فرمانده اردوگاه (نقیب جمال) که فرد بسیار خشن و خبیثی بود، یکی از برادران پاسدار ما به نام محمود کشتکار را خواست و به سوی جایگاه برد و از او خواست تا با صدای بلند به امام توهین کند؛ اما ایشان هیچ حرفی نزد. یادم هست از جایگاه اردوگاه تا نزدیک آسایشگاه ما، چندین سرباز و نگهبان با کابل و چوب به جان او افتاده بودند و او را غلتان غلتان روی زمین می کشاندند و کتک می زدند. خون از سر و صورت و دماغ و تمام بدن او جاری بود، ولی حتی یک کلمه هم علیه امام حرف نزد. این صحنه برای ما بسیار درد آور بود، ولی چیزی که زیبا بود، ناکامی و درماندگی دشمن بود؛ چون از سرباز و نگهبان اردوگاه گرفته تا درجه دار و فرمانده، همه او را می زدند ولی هیچ کدام نمی توانستند او را وادار به کوچک ترین توهینی به امام کنند. این صحنه برای ما از یک سو جانسوز و ناراحت کننده بود و از سوی دیگر با عظمت و افتخارآمیز، چرا که صحنه های زیبایی از مقاومت را شاهد بودیم. یخکشی - شعبان[۱۷]
موضوع : اجتماعی ، اسارت
یک بار نمایندگان صلیب سرخ به اردوگاه آمده بودند (معمولاً، آن ها هر وقت می آمدند سه روز در اردوگاه می ماندند و عراقی ها هم سعی می کردند آزادی بیشتری به ما بدهند). در یکی از این روز ها، یکی از نگهبان های عراقی به پشت پنجره آسایشگاه ما آمد و با اصرار و التماس گفت: در نامه ها ی تان به خانواده های تان بنویسید تا به[امام]خمینی بگویند که جنگ را تمام کند. ما به آن سرباز گفتیم: اتمام جنگ دست ما نیست و ربطی به ما ندارد و کاری از دست ما ساخته نیست. آن سرباز ناراحت شد، لذا یکی از برادران به او گفت: ناراحت نباش، خداکریم است. ولی آن سرباز دوباره اصرار کرد وگفت: نه، فقط شما بنویسید که خمینی جنگ را تمام کند. او میگفت:این جنگ (نعوذ بالله) از دست خدا هم در رفته و فقط خود (امام )خمینی باید تمامش کند. رحمانیان - عبدالمجید[۱۸]
موضوع : اجتماعی ، اسارت
من از ناحیه ی زانو زخمی شده بودم و خون زیادی از من رفته بود؛ با این حال بعثی ها از من خواستند به امام توهین کنم. آن ها پا روی زخم من می گذاشتند و با قنداق اسلحه به پهلوهایم می زدند ولی خداوند توفیق مقاومت به من عنایت کرد و به امام توهین نکردم. بعد از آن مرا به مدرسه ای در بصره بردند که به پادگان تبدیل شده بود. در آن جا سربازی به نام "محمد" حضور داشت که شیعه بود و آینه ای داشت که یک طرف آن عکس حضرت امام قرار داشت و شاید آن را از بچه های ما گرفته بود. او هر وقت به من می رسید، آن را می بوسید و می گفت: من به خاطر خانواده ام در این جا مانده ام وگرنه همین الآن به ایران می رفتم. چون اگر کسی به ایران فرار کند، رژیم بعث خانواده ی او را اعدام می کند. شهسواری - علی[۱۹]
موضوع : اجتماعی ، اسارت
حاج آقا جمشیدی، که یکی از روحانیون عالی قدر در زمان اسارت ما بودند، نقل می کردند که یک روز تیمسار نظّار- او فرمانده کل اسرا بود- وارد کمپ ما شد و خودش شخصاً ناظر شکنجه ی آزادگان بود. در بین این اسرا، چند نفر از بسیجیان کم سن و سال هم بودند. من به او گفتم: تیمسار نظّار، این اسرای کم سن و سال که گناهی ندارند؛ چرا آنها را اذیت و آزار می کنید؟ او گفت: جمشیدی، به خدا قسم هر کدام از این بسیجی ها را بکشیم، مثل این است که یک خمینی را کشته ایم. اسرایی که در خط امام بوده و با عشق به ولایت به جبهه آمده بودند، با همان صلابت در اردوگاه ها زندگی می کردند و اسارت را می گذراندند و این موضوع برای دشمن بسیار شکننده بود. اسیرانی با این ویژگی برای دشمن آن قدر غیر قابل تحمل بودند که خود عراقی ها هر یک از آنان را به امام تشبیه می کردند. این چیز کمی نیست و نمی توان به سادگی از کنار آن گذشت و باید تحلیل های زیادی درباره ی آن بشود. اگر اسرای ما در اسارت آن همه اذیت و آزار روحی و جسمی دشمن را تحمل کردند، برای کمبود نان وغذا و امکانات بهداشتی و فضای مناسب نبود. تاکید نکردن اسرا بر این جنبه ها دشمن را عصبانی می کرد و بارها می گفتند: هر وقت از شما می پرسیم چه چیزی می خواهید، از کمبودهای مادی حرف نمی زنید، بلکه می گویید قرآن و کتاب و...... می خواهیم. پس اذیت و آزار اسرای ایرانی مربوط به این کمبودها نبود و آنچه دشمن را وادار می کرد تا آن مواضع خصمانه را نسبت به اسرای ما بگیرد، اعتقاد والای بچه ها به امام و نظام بود. واقعاً اسرای ما آبروی نظام را در طول اسارت تا زمان آزادی و بازگشت به ایران حفظ کردند. جعفری - ولی الله[۲۰]
موضوع : اجتماعی ، بسیج
من از استان اصفهان و از شهرستان خمینی شهر به جبهه اعزام شدم. وقتی در استخبارات عراق با من مصاحبه کردند و پرسیدند از کدام شهر هستی، و گفتم: از خمینی شهر، آن ها ریختند سر من و حسابی مرا زدند و گفتند: که چرا اسم خمینی را می آوری؟! من گفتم: این اسم شهر من است. آن ها باز هم مرا زدند. آن ها می گفتند: تو بگو شهر من سده است؛ ولی من اصرار داشتم هم چنان نام خمینی شهر را ببرم. قاکوچکی - حسن علی[۲۱]
موضوع : اجتماعی ، شکنجه
در ابتدای اسارت، عراقی ها ما را به یک پایگاه نظامی در العماره بردند و مدت سه شبانه روز در آن جا نگهداری کردند. در این مدت، هر چند دقیقه سربازان عراقی از ما می خواستند به امام توهین کنیم و به شدت ما را مورد ضرب وشتم قرار می دادند و اصرار داشتند بگوییم: «خمینی دجال» ولی هیچ کدام از بچه ها با وجود آن همه ضرب وشتم حاضر به انجام خواسته آن ها نمی شدند. بالاخره در شب آخر (شب سوم)، چند کماندو را آوردند و چشم بندهای ما را باز کردند و به ما گفتند: این ها سربازان صدام هستند و شما هم سربازان خمینی هستید. آن شب تا صبح ما را به شدت کتک می زدند و از ما می خواستند به امام توهین کنیم، ولی هیچ کدام از بچه ها خواسته ی آنها را به جا نمی آوردند. در آن جا، پیر مردی همراه ما بود که از کارکنان اتوبوسرانی تهران بود. عراقی ها او را به شدت کتک می زدند و می گفتند: به امام توهین کن! ولی او می گفت: من زبان شما را نمی فهمم ( با این که آنها فارسی می گفتند). صبح که شد فهمیدیم او زیر شکنجه ها جان داده و شهید شده است. عراقی ها چند ضربه به او زدند و وقتی دیدند تکان نمی خورد، جلو چشم بچه ها به جنازه ی پاک آن شهید بزرگوار با حالتی که گفتنی نیست بی حرمتی کردند. ابراهیمی - سیدرایت الله[۲۲]
موضوع : اجتماعی ، شکنجه
حدود چهار ماه از اسارت ما گذشته بود که مرا برای عمل روده به بغداد و پادگان الرشید بردند. در آن جا، چند تا از عراقی ها با من صحبت کردند و گفتند: چرا شما به خمینی می گویید امام؟ من هم گفتم: هر فرد مسلمانی یک رهبر دارد. اهل تسنن به رهبران دینی خود مفتی می گویند، ولی شیعیان می گویند امام و مرجع تقلید. بعد در مورد اذان و جمله ی اشهد ان علیا ولی الله بحث کردیم. در همین حال، یکی از آن ها به آیت الله سید محمد باقر صدر که رهبر شیعیان عراق بود توهین کرد که باعث عصبانیت من شد. در عوض، من هم به صدام توهین کردم.خلاصه،کار به جای باریک کشید و برای من پرونده درست کردند و به مقامات استخباراتی گزارش دادند که به صدام توهین کرده ام. آن ها مرا به استخبارات بردند و گفتند: چرا به سیدالرئیس توهین کردی؟ من نگفتم که آن ها به آیت الله صدر توهین کردند. بلکه گقتم آن ها به رهبرم توهین کردند. بعد، ما را به اردوگاه منتقل کردند و پرونده ی مرا به دست محمودی که آدم بسیار وحشی ای بود دادند. او به من گفت: تو خمینی را از کجا می شناسی؟ گفتم: او رهبر و مرجع تقلید من است. او هم شروع کرد به کتک کاری و زدن من. بعد از کمی مشت ولگد، دمپایی مرا در آورد ( پای راست من که در اثر ترکش استخوانش شکسته بود، به کلی جدا شده بود. این پا، بعد از مدت های طولانی که بالاخره جوش خورد، حدود چهار سانت کوتاه شد. برای همین یکی از دوستان برای سهولت راه رفتن من، کف چند دمپایی را روی هم قرار داد و آن ها را به هم بست و برای پای راست من دمپایی ای با ارتفاع بلندتر درست کرد).خلاصه، محمودی آن دمپایی را که سنگین هم بود در آورد و با آن شروع کرد به سیلی زدن به سر و صورت من. محمودی یک سگ تعلیم دیده هم داشت که با او فوتبال بازی می کرد. او سگش را به جان من می انداخت و به او می گفت مرا گاز بگیرد، اما سگ او از خودش بهتر بود و اصلاً کاری با من نداشت. فقط پوزة اش را به لباس های من می مالید. اسلام پناه - رحمت الله[۲۳]
موضوع : اجتماعی ، شکنجه
با اینکه به بچه ها گفته شده بود خود حضرت امام گفته اند من راضی نیستم اسرا به خاطر توهین نکردن به من اذیت شوند و این کار اشکالی ندارد، ولی بچه ها به هر شکل ممکن از دادن اصل شعار امتناع می کردند که این موجب درگیری بین اسرا و عراقی ها می شد. گاهی، عراقی ها تک به تک از بچه ها شعار می خواستند، ولی باز هم بچه ها با استدلال هایی که می آوردند یا با سر دادن شعارهای اشتباه از زیر بار آن شانه خالی می کردند. خلاصه، عراقی ها دیدند فایده ای ندارد و هر چه کتک و تنبیه می کنند، بچه ها راضی نمی شوند شعار بدهند یا اگر شعار می دهند چیزهای دیگری می گویند که آن ها را گمراه می کند، برای همین بعد از یکی دو ماه این کار را رها کردند و کمتر پیش می آمد که از اسرا چینن در خواست هایی داشته باشند. مزاری - عبدالرضا[۲۴]
موضوع : اجتماعی ، مقاومت[۲۵]
در اردوگاه موصل 4 برادری بود به نام عبدالله که چشم درد او به مرور زمان آن قدر شدید شد که عینک ته استکانی می زد. بیش از 80% بینایی خود را از دست داد. دوستش یاسر مددکار چشم پزشک عراقی بود.
یک روز یاسر عبدالله را به درمانگاه برد. اما پزشک بعد از معاینه گفت: « این چشم دیگر برای تو چشم نخواهد شد حتی اگر متخصص ترین جراح آن را عمل کند ... »
عبدالله مدتی بعد به زیارت اباعبدالله الحسین (ع) مشرف شد و خدمت آقا عرض کرد: « آقاجان! من تا حالا شفای چشم و رفتن به ایران را از شما نخواستم. این مدت اسیر بودم و وظیفه ام این بود که اسارت را بگذرانم و سعی من همیشه بر این بوده که به وظیفه ی خود عمل کنم. امروز به برکت عنایت شما داریم به ایران می رویم و من با این چشم راهی ندارم جز این که دست گدایی پیش این و آن دراز کنم و این برای من سخت خواهد بود. اگر این جا بمیرم، برایم خیلی راحت است. شما را قسم می دهم به حق مادرتان زهرا (س) که نظری بفرمایی تا من بتوانم بینایی چشم را از شما بگیرم که محتاج کسی نباشم. »
عبدالله پیشانی بر روی مهر گذاشت و اشک ریخت. لحظاتی بعد چشمانش روشن شد و به برکت نام فرزند زهرا (س) توانست به راحتی حتی نوشته های ریز را ببیند. دوباره به پزشک عراقی مراجعه کرد. او با مشاهده ی چشم عبدالله با صدای بلند گفت: « یا عیسی بن مریم! این چشم ها توانایی چشم های سالم یک جوان 15 ساله را دارد ... »[۲۶]
موضوع : اجتماعی ، اسارت
سال 1363 غریب رضا اسماعیلی در اسارت گاه موصل به بیماری کلیه گرفتار شد. چهار سال بیماری اش طول کشید. روزهای اول از سوزش ادرار شروع شد. درد که شدت یافت، به بهداری مراجعه کرد. پزشکان عراقی به او قرص های آرام بخش و خواب آور دادند. آنتی بیوتیک ها هم بر ضعف او افزود. تا این که پزشک صلیب سرخ او را معاینه کرد. بعد از گرفتن عکس گفتند: کلیه ها املاح ساز است. باید اسید کلیه ها را زیاد کنی تا املاح دفع شود. 14 ماه بعد کلیه ها املاح را به سنگ تبدیل کردند. سنگ ها به مثانه آمد و در مجرای ادرار گیر کرد. هر شبانه روز دو الی سه بار به او سوند وصل کردند. پزشک عراقی گفت که در 24 ساعت باید 16 لیتر آب بخوری. آب خوردن در زندان اسارت عذاب آور بود. چرا که دستشویی وجود نداشت. عراقی ها هم از دستش خسته شدند و او را ابوکلیه صدا می زدند. مدتی بعد به دلیل استفاده ی زیاد از سوند، مجرای ادرار گوشت اضافه آورد. درد تا آن جا شدت یافت که گمان کردیم از دنیا رفته است ... همه ی بچه ها برای سلامتی اش دعا کردند. بار دیگر از او عکس گرفتند و گفتند: کلیه ی چپ فاسد شده و باید آن را در بیاوریم. روزی که قرار بود او را به بیمارستان ببرند، بچه ها نامه هایی را برای تبادل بین اسرا به او دادند و او در لیفه ی شلوارش پنهان کرد. اما متأسفانه قبل از رسیدن به بیمارستان مأموران نامه را یافتند و او را 20 روز در سرمای سخت در محوطه ی آسایشگاه نگه داشتند و شب ها به آسایشگاه می بردند. در همین روزها بود که بچه های آسایشگاه را به زیارت کربلا بردند اما غریب رضا اجازه ی زیارت نداشت. دل شکسته بود؛ شب بچه ها ظرف آب، چند عدد خرما و تکه ای نان متبرّک شده به او دادند. صبح روز بعد غریب رضا به یکی از پزشکان ایرانی گفت: « من دیشب در نیمه های شب دعا خواندم و صبح احساس کردم که کلیه هایم درد ندارد. » اما پزشک ایرانی از او خواست که هیچ عکس العملی نشان ندهد تا او را دوباره به بیمارستان ببرند. در بیمارستان دوباره از کلیه هایش عکس گرفتند. پزشک با دیدن عکس گفت: « والله العظیم هدا شی عجیب » ( به خدا چیز شگفت انگیزی است. ) سپس به پزشک یار گفت: اشتباه عکس گرفته ای از کلیه ی دیگرش عکس بگیر. امام این عکس هم سالم بود. پزشک سلامتی اش را تأیید کرد. رضا همان جا دستانش را بالا گرفت و گفت: قربان مقامت یا امام حسین (ع) روزها گذشت تا این که در مردادماه سال 1369 او هم به وطن بازگشت و زندگی را در جمع خانواده با سرور قلبی ادامه داد ... [۲۷]
موضوع : اجتماعی ، اسارت
اسفندماه سال 1365 بود که در مسابقه ی فوتبال، قدرت الله در اولین دقایق بازی بر زمین افتاد. کم کم پچ پچی محزون شروع شد. قدرت از دنیا رفت. اسرا در حالی که سرها را به زیر انداخته بودند، به سوی آسایشگاه به راه افتادند. بچه های اسیر با تمام وجود گریه می کردند و از حضرت زهرا (س) شفا می خواستند. قدرت الله به شدت ضربه ی مغزی شده بود. 10 روز گذشت. ناگهان در مقابل چشمان بهت زده ی بیش از 700 اسیر قدرت آمد. مدت ها موضوع چگونگی شفای او فاش نشد. تا این که سید آزادگان حجت الاسلام ابوترابی گفت: قدرت برای من تعریف کرد: « در گوشه ای از بیمارستان آتشی شعله ور شده بود. بلندگوی بیمارستان اعلام خطر کرد که اگر تا چند لحظه ی دیگر آتش مهار نشود، تمامی بیمارستان و مریض های بستری شده در آن طعمه ی حریق خواهند شد. هر کس بتواند خود را به آتش زده و آن را خاموش کند، به او هدیه ی بزرگی خواهیم داد. زنی با چادر سیاه و وقار و آرامش به من نزدیک شد و گفت: قدرت جان فرزندم! تو می توانی این آتش را خاموش کنی، سعی خودت را بکن. من مادرت هستم برو و آتش را خاموش کن. به طرف آتش دویدم و به هر وسیله ی ممکن به خاموش کردن آن پرداختم و هر طور بود آن را خاموش کردم. بانوی چادر سیاه به طرفم برگشت و با خوشحالی گفت: تو آزادی، این هدیه ی تو و از نظرم ناپدید شد. چشمانم را گشودم و خود را در روی تختی دیدم. سرمی در دست چپم جریان داشت و جای سوراخ هفت سرم دیگر نیز در رگ های دستانم پیدا بود. گوش چپم کمی درد می کرد و سنگین شده بود و پنبه های زیادی درون گوش و روی لایه های خارجی آن قرار داده بودند. سرم نیز باندپیچی شده بود. بسیار تعجب کردم. اصلاً نمی فهمیدم این جا کجاست و من در این جا چه می خواهم. یکی از اسرای اردوگاه را دیدم، او را صدا زدم. با شادی وصف ناپذیری با لکنت زبان گفت: قدرت! تو حرف می زنی؟ تو سالمی؟ دو روز قبل دو نفر از سربازان عراقی تو را به این جا آوردند و گفتند تو در بازی فوتبال به زمین خورده ای. الآن حدود 51 ساعت است بیهوشی. خون زیادی از تو رفته و هیچ خونی به تو تزریق نشده است. من فکر می کردم که حداقل به خاطر کم خونی و عدم رسیدگی عراقی ها در غربت شهید می شوی. وقتی به اردوگاه برگشتم، از دوستم رضا ملکی شنیدم که آقای ابوترابی در لحظه ی مجروحیت من گفته است: برو دعاخوان های خوب اردوگاه را به تک تک آسایشگاه ها بفرست و به بچه ها بگو سر ساعت دوازده کسی در محوطه ی اردوگاه نباشد. همه به داخل آسایشگاه بروند و دعای توسل بخوانند. به مرثیه خوان ها بگو به حضرت فاطمه زهرا (س) متوسل شوند زیرا قدرت الله مادر نداشت و امروز فاطمه زهرا (س) برای او مادری خواهد کرد.[۲۸]
موضوع : اجتماعی ، اسارت
جشن نیمه شعبان
یکی از اسرای اردوگاه تکریت، از ناحیه ی دو پا فلج شده بود و به هیچ وجه قدرت حرکت نداشت؛ بنابراین، دوستان برای بردنش به بهداری، دستشویی و دیگر کارها کمکش می کردند. او در آسایشگاه 16 زندگی می کرد.
این اسیر جانباز، به دلیل آن که با بچه های آسایشگاه 3 بیشتر هم زبان بود، برای افزایش روحیه ی او، با وساطت ارشد قاطع به آن آسایشگاه که همجوار آسایشگاه ما بود، انتقال یافت.
هنگام آمار گرفتن، دیگر مأموران عراقی به حضور او در کنار دیوار عادت کرده بودند تا آن که روزی یکی از مأموران آمار مشاهده می کند که وی سر جای همیشگی اش کنار دیوار خروجی آسایشگاه حضور ندارد؛ اما تعداد اسیران کامل است. خیلی تعجب می کند و از روی فهرست اسامی، نام او را می خواند و می بیند که او در سلامت جسمی کامل در صف ایستاده است.
ما که در آسایشگاه کناری به سر می بردیم و تازه از جریان باخبر شده بودیم، علت خوب شدن ناگهانی او را جویا شدیم و فهمیدیم که برادرمان در شب واقعه بسیار بی قرار بوده است و زودتر از سایرین به خواب می رود؛ ولی ناگهان بلند می شود و گریه کنان به طرف پنجره می دود. همه از این موضوع حیرت می کنند. وقتی ماجرا را از او می پرسند، می گوید:
در خواب دیدم دو آقای بزرگوار از سمت پنجره ی آسایشگاه وارد شدند. یکی از آن ها دستش را بر پاهایم کشید و فرمود: « تو سالم هستی. شما جشن بزرگی در پیش دارید که باید سعی کنید هر چه باشکوه تر برگزار شود. از هیچ کس هم جز خدا ترسی به دل راه ندهید ما پشتیبان شما هستیم. » سپس آن بزرگواران از همان سمت پنجره رفتند.
با شنیدن این سخنان از زبان آزاده ی جانباز، بچه ها لباس هایش را به نشانه ی تبرّک تکه تکه کردند و با خود بردند.
پانزده روز بعد، جشن نیمه ی شعبان سال 1368 بود و به یُمن آن روز بابرکت و شفای آزاده ی عزیزمان، در سراسر اردوگاه بدون هیچ ترس و واهمه ای از عراقی ها، جشن های مختلفی برپا ساختیم.[۲۹]
موضوع : اجتماعی ، اسارت
وقتی به هوش آمدم (1) متوجه شدم در بیمارستانی در عراق هستم. حال خودم را هیچ نمی فهمیدم. به نقل از برادرانی که همراهم بودند، مدام شعارهایی چون " مرگ بر صدام " و " الله اکبر " سر می دادم و از خداوند یاری می جستم. پس از بیست روز ما را از بیمارستان بصره به بیمارستان تموز ( نیروی هوایی ) انتقال دادند. در آن جا تقریباً هر شب دعای توسل می خواندیم. وقتی عراقی ها متوجه می شدند، سعی می کردند با ضرب و شتم دعاها را قطع کنند. اما بچه ها استقامت می کردند و به محض بیرون رفتن آن ها مجدّداً هماهنگ، آوای ملکوتی دعا را ادامه می دادیم. یک جلد قرآن کریم داخل بیمارستان بود. یک روز پزشک عراقی آن را برد. دوستان اسیر و مجروح، به نشانه ی اعتراض اعتصاب کردند. آن ها مجبور شدند قرآن را برگردانند. شبی از شب ها از برادران مجروح درخواست کردم که برای شفای چشم هایم دعای توسل بخوانند. آن ها هم در نهایت خلوص نیت و صفای باطن، دست به دعا برداشتند و خودم نیز تا صبح در پیشگاه خدا گریه و زاری کردم و لحظه ای از یاد حق غافل نشدم. فردای آن روز، وقتی چشمانم را باز کردم، دیدم که به حول و قوه ی الهی بینا گشته است. از تخت برخاستم و شروع به راه رفتن کردم؛ کاری که تا آن روز توانایی انجامش را نداشتم. (1) یحیی اسدزاده در شامگاه دهم اردیبهشت ماه 61 در نخستین شب عملیات بیت المقدس مجروح و بیهوش شد.[۳۰]
موضوع : اجتماعی ، اسارت
در اردوگاه موصل ( موصل 2 قدیم ) یک برادر ارتشی بود که هنگام عقب آمدن، از روی تانک افتاد و لگنش شکست و دیگر توانایی حرکت یا ایستادن روی پا را نداشت. هر وقت می خواست جایی برود، - توالت یا حمام – دو نفر از بچه ها او را می بردند و می آوردند. این برادر، سید بود و ساکن مشهد. یک روز صبح پس از نماز، هر کسی رفت سراغ کاری. بعضی رفتند سر کلاس و بعضی به کارهای خدماتی اردوگاه مشغول شدند؛ بعضی شروع به مطالعه کردند و بعضی هم خوابیدند. در همین حین ناگهان وضع اردوگاه به هم ریخت و همه به سوی اروگاه سید هجوم بردند. من هم همراه بچه ها رفتم داخل آسایشگاه. آن چه می دیدم، غیر قابل باور بود. سید روی پاهایش ایستاده بود و در حالی که گریه می کرد، این طرف و آن طرف می رفت و نام مقدس مهدی (عج) را به زبان می آورد. بچه ها با دیدن این صحنه ریختند سر سید و تمام لباس هایش را تکه تکه کردند و بردند؛ سید شفا گرفته بود. چند روز بعد با اصرار زیاد، از او خواستم قضیه را برایم توضیح بدهد. سید هم بعد از کلی طفره رفتن، گفت: « همه ی بچه ها رفته بودند بیرون آسایشگاه. چند نفری هم خواب بودند. احتیاج داشتم حتماً بروم بیرون؛ اما خجالت کشیدم از کسی بخواهم به من کمک کند. خیلی دلم گرفت. پیش خودم گفتم: تا کی باید این بچه ها زحمت مرا بکشند؟ چه قدر مزاحمشان بشوم؟ آن چند نفری که همیشه مرا کمک می کردند، خوابیده بودند. از ته دل آقا امام زمان را صدا کردم. ناگهان احساس کردم دو تا دست زیر بغل هایم را گرفتند و بلندم کردند. این طرف و آن طرف را نگاه کردم. کسی نبود؛ اما من سر پا ایستاده بودم. فکر می کردم خواب و خیال است. برای اطمینان چند قدم راه رفتم. از شدت تعجّب چشم هایم را مالیدم تا اگر خواب هستم، بیدار شوم. اما واقعیت داشت؛ شفا گرفته بودم.» همان روز دکتر عراقی که قبلاً سید را معاینه کرده و گفته بود که استخوان لگن شما بدجوری شکسته است و مداوای آن در این جا امکان نخواهد داشت، وارد اردوگاه شد. وقتی خبر شفا گرفتن سید را شنید، به دیدن او رفت. هنگامی که او از آسایشگاه سید بیرون می آمد، به بچه ها گفت: " یک تکه از آن پارچه ی تبرّکی را به من بدهید.[۳۱]
موضوع : اجتماعی ، اسارت [۳۲]
پانویس
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:185
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:169
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:169
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:169
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:170
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:170
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:170
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:187
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:70
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:179
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:179
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:89
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:272
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:40
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:40
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:150
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:150
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:50
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:50
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:118
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:129
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:70
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:44
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:170
- ↑ نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا
- ↑ کتاب درهای همیشه باز
- ↑ کتاب درهای همیشه باز
- ↑ کتاب درهای همیشه باز، صفحه:27
- ↑ کتاب درهای همیشه باز، صفحه:30
- ↑ کتاب درهای همیشه باز، صفحه:75
- ↑ کتاب درهای همیشه باز، صفحه:77
- ↑ نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا