سربازی هم داشتیم به نام ساعر که اهل کردستان عراق بود. او می گفت: من ارادت و علاقه ی خاصی به امام دارم، ولی چون ارتشی هستم و یک نظامی باید از امر مافوق اطاعت کند، نمی توانم مخالفت کنم. من دلم نمی خواهد شما را بزنم ولی مجبورم. چون اگر نزنم، زن و بچه ام را اذیت می کنند؛ حقوقم را قطع می کنند؛ خودم را اعدام می کنند. من مجبور هستم جلو بعثی ها شما را محکم بزنم یا سخت گیری کنم. افروغ - مختار[۱]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
یکی از دوستان ما نامه ای برای امام نوشت و امام را با نام پدربزرگ و بقیه مسئولان را با عنوان برادر خطاب کرد؛ مثلاً برادرم اکبر آقا، حالت چه طور است؟ در مسایل و مشکلات، پدر را یاری کن و من هم اگر از این جا آزاد بشوم، دوست دارم در کنار شما باشم. یا برادرم علی، حالش خوب است؟ به او سلام برسانید که منظورش آقای رفسنجانی و آیت الله خامنه ای بود. ما هم هر وقت به امام نامه می نوشتیم، نامه را این طور شروع می کردیم: سلام بر پدربزرگ عزیزم حاج آقا روح الله، ان شاالله که حالت خوب باشد. ما فرزندان تو در این جا حالمان خوب است و دعاگوی شما هستیم. ان شالله خداوند عمر شما را طولانی کند تا ما برگردیم و شما را ببینیم. بعضی از بچه ها هم خیلی وقت ها مسایل اردوگاه را می نوشتند و یک آیت الکرسی یا آیه ی وجعلنا روی آن می نوشتند تا بدون هیچ مشکلی به ایران برود و جوابش برگردد. البته معمولاً جواب این نامه ها بر نمی گشت، فقط نامه می دادند که فلان نامه ی شما به دست امام رسید و ایشان به شما و به خانواده ی شما اظهار محبت کرده اند. افروغ - مختار[۲]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
در اردوگاه موصل دو که بودیم، یک سرباز عراقی با ما بود که از بعثی ها بی رحم و پلید بود و از انقلاب اسلامی و امام، کینه ی عجیبی داشت. او می گفت: [ امام ] خمینی شما را به زور فرستاده این جا تا انقلاب تان را به ما بفروشید. اما ما در این جا شما را نابود می کنیم و چون شما به ما حمله کرده اید، مثل حسین بن علی علیه السلام که با حکومت وقت مخالفت کرد و به سزای عملش رسید، شما را به سزای عمل تان می رسانیم. هنگامی که او اظهار قدرت و شجاعت می کرد، بچه ها می گفتند: اگر شما واقعاً شجاعید، پس چرا هر وقت ما در جبهه ها با شعار الله اکبر و بدون داشتن سلاح های پیشرفته به خط شما حمله می کنیم، فرار می کنید؟ می گفت: ما در تمامی این موارد عقب نشینی تاکتیکی می کنیم نه فرار. او می گفت: شما به دست ما مسلمان شده اید، حالا آمده اید و به کشور خود ما حمله می کنید؟ بچه ها می گفتند: مسلمان شدن کار مهمی نیست، مسلمان ماندن مهم است. آیا اسلامی که شما روز اول آن را پذیرفتید، اکنون در کشورتان پیاده می شود؟ هنگامی که او در جواب بچه ها می ماند، به خشونت و کتک و ضرب و شتم روی می آورد و بچه هایی را که به او جواب داده بودند، در مواقع مختلف و به بهانه های مختلف می برد و شکنجه می کرد و علناً می گفت: ما شما را مثل حسین بن علی علیه السلام می کشیم. افروغ - مختار[۳]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
همه ی اسرا ارادت خاصی به حضرت امام داشتند و امید داشتند که روزی برگردند و امام را ببینند و همه ی غم و اندوهشان از بین برود ولی متأسفانه خبر رحلت حضرت امام در اسارت به ما رسید! یادم هست یک سرگرد یا سرهنگ عراقی پشت پنجره آمد و گفت: خمینیتان مرد! البته ما پیش از آن خبر را از رادیو گرفته بودیم و بغض ها در گلو شکسته بود؛ لذا وقتی او آمد و گفت خمینیتان مرد، انفجاری روی داد و همه به گریه افتادند. بچه ها از شدت ناراحتی حتی یک سرباز عراقی را گرفته بودند و داخل حمام شروع کرده بودند به زدن که چرا اهانت کردی؟ خلاصه سرباز عراقی را به قصد کشت در حمام زدند. کار به جایی رسید که سرهنگ طاها _که فرمانده ی اردوگاه بود _ و سروان خمیس _ که ذاتاً موجودی خبیث و از نظر ظاهر و باطن شبیه صدام بود _ آمدند و گفتند: خمینی نه تنها امام شما بلکه امام ما هم بود. بعد فرمانده ی اردوگاه به سربازانش دستور داد که بگذارند ما تا حدی عزاداری کنیم. پس از آن، عزاداری تا حدی آزاد شد. بچه ها قرآن و دعا می خواندند و گریه و عزاداری می کردند اما حال برادران منقلب شد تا آن جا که یکی از برادران روی زمین افتاد و غش کرد. باقری - عباس[۴]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
زمانی که ما را اسیر کردند، خیلی تشنه بودیم و تمام فضای دهانمان خشک شده بود، اما آن ها هیچ آبی به ما نمی دادند. وقتی ما را بازجویی می کردند، در جیب یکی از بچه ها عکسی از حضرت امام پیدا کردند و برای همین او را کتک زدند. آن روز، رزمنده ی کم سن و سالی با ما بود به نام محسن که در اسارت محسن سیاه صدایش می کردیم، چون اهل بوشهر بود و چهره ی سبزه ای داشت. ایشان حدوداً شانزده سالش بود. افسر عراقی آن عکس حضرت امام را جلوی صورت او گرفت و گفت: اگر آب می خواهی به این عکس توهین کن! این دوست ما نگاهی به صورت آن افسر خبیث کرد و به صورت خود او تف کرد. البته، چون هیچ آبی ننوشیده بود دهانش خشک شده بود و فقط حالت تف کردن داشت. به خاطر این کار، او را خیلی کتک زدند، ولی خدا را شکر او را همان جا زدند و دیگر با او کاری نداشتند و دردسر زیادی برایش پیش نیامد. من هنوز وقتی خودم را در آن موقعیت قرار می دهم، می بینم واقعاً خیلی جرأت می خواهد کسی چنین کاری بکند و هر کسی نمی تواند چنین واکنشی نشان بدهد. از گذشته گفته اند «شنیدن کی بود مانند دیدن» من چیزی می گویم و شما می شنوید، اما به جرأت می توان قسم خورد که چنین صحنه هایی در دنیا نظیر ندارد که نوجوانی در آغاز اسارت این گونه به رهبرش وفاداری نشان بدهد. واقعیت را هیچ گاه نمی توان به صورت کامل به همه نشان داد و این مسأله به میزان تطبیق ذهن افراد بر فضا و جو حاکم بر اسارت بستگی دارد، اما هر کس بتواند تصور درستی از آن موقعیت داشته باشد عظمت این کار را بهتر درک می کند. بهشتی پور - حسن[۵]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
در اردوگاه، یک بار سرباز عراقی به یکی از بچه ها گیر داد و از او خواست به امام توهین کند. این دوست ما هم مخالفت کرد و مورد اذیت و آزار و شکنجه قرار گرفت. بعد از مدتی، خود آن عراقی که او را زده بود به امام توهین کرد و این موجب اعتراض شدید دوست ما شد. وقتی او را به درمانگاه اردوگاه منتقل کردند، او اعتصاب کرد و نه اجازه داد او را مداوا کنند، نه سرم به او وصل کنند و نه حتی غذا خورد و تا دو روز فقط آب می نوشید. این کار او باعث شد تا عراقی ها به بقیه ی اسرای اردوگاه فشار بیاورند و آن ها را در مضیقه قرار دهند. وقتی ارشد ایرانی اردوگاه با او صحبت کرد و گفت: اعتصاب تو باعث شده تا کل اسرا در فشار قرار بگیرند، اعتصاب را بشکن تا بقیه آزاد شوند! او گفت: این تنها کاری است که من می توانم به وسیله ی آن از امام دفاع کنم. بهشتی پور - حسن[۶]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
من دو بار شاهد بودم که عراقی ها به امام خمینی(ره) و رزمندگان اظهار علاقه کردند: یکبار، در همان اوایل اسارت بود که بعد از کتک مفصلی که خورده بودیم، قرار بود از اردوگاه دوازده وارد اردوگاه شانزده شویم. شب همان روز، یک سرباز عراقی پشت پنجره آمد و به من گفت: آب می خواهی؟ من هم چون کمی عربی بلد بودم جلو رفتم تا با او صحبت کنم. او به من آب داد و گفت: قدر خودتان را بدانید. بعد شروع کرد به صحبت کردن و خیلی از ما تعریف کرد. من ابتدا خیال می کردم او می خواهد کلک بزند و با این کار بهانه ای از ما بگیرد، لذا زیاد توجهی به او نکردم. اما او بعد از مدتی حرف زدن گفت: خوشا به حال شما! شما سربازان آدم بزرگی هستید (منظورش امام خمینی بود)، ولی ما خیلی بدبختیم و هیچ کسی نیستیم، ما جزو اشقیا هستیم، چون سربازان صدام هستیم! این حرف را که زد، متوجه شدم کلکی در کار نیست، چون اگر هم کلک بود نمی توانست و اجازه نداشت به صدام توهین کند و این جرم بزرگی برای او محسوب می شد. بهشتی پور - حسن[۷]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
دو هفته ای به تبادل اسرا باقی مانده بود. آن وقت من موهایم کمی سفید شده بود و سن بیشتری نسبت به سایرین داشتم. آن روز، یکی از سربازان عراقی به نام سیدکریم نزد من آمد و با گریه گفت: من توبه کرده ام و از کارهایم پشیمان هستم. اگر به ایران رفتی، حتماً سر خاک [امام] خمینی برو و بگو سیدکریم خیلی پشیمان است و از تو می خواهد برایش دعا کنی تا گناهانش بخشیده شود .خلاصه، خیلی تأکید کرد این کار را برایش انجام دهم. آیا کسی هست که جواب این معما را بیابد: چه شده است که یک شکنجه گر و دشمن امام خمینی از ساحت او عذر خواهی کرده التماس دعا دارد و اظهار ندامت و پشیمانی می کند؟ آیا جز این است که رفتار اسلامی و انسانی فرزندان خمینی که شاگردان مکتب اویند این چنین تأثیر گذار بوده است؟ بهشتی پور - حسن[۸]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
یک روز بعثی ها یکی از بچه های قصرشیرین به نام حشمت را بردند و از او خواستند به امام توهین کند. ولی هر چه او را زدند، او مقاومت کرد و حرفی نزد تا بی هوش شد. بعد که به هوش آمد، باز هم از او خواستند توهین کند. اما او گفت: اگر مرا بکشید و تمام بدنم را قطعه قطعه کنید، قطعه های بدن من همه فدای جان امام خمینی می شود. بیات - سیدجلال[۹]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
بعثی ها برای منحرف کردن عقاید بچه ها، از روحانی نماها و منافقین استفاده می کردند؛ ولی تا آن ها می خواستند درباره ی امام حرف بزنند، با صلوات های پیاپی و بلند بچه ها برای امام روبه رو می شدند که تمام برنامه هایشان را به هم می زد. صلوات های ما خیلی طولانی بود و می گفتیم: " اللّهم صلّ علی محمد و آل محمد و عجّل فرجهم و ایّد امام الخمینی وَ انصُر جیوش المُسلمین ". این صلوات ها رمق آن ها را برای سخنرانی می گرفت و سررشته ی کلام را از دستشان در می آورد و در کل حربه ی خیلی جالبی بود. بیات - سیدجلال[۱۰]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
از آن جا که عراقی ها از امام کینه بر دل داشتند و ایشان را بر اساس تبلیغات رژیم بعثی عراق مقصر اصلی جنگ می دانستند، به ایشان بسیار توهین می کردند و از ما هم می خواستند به امام توهین کنیم، به طوری که اولین خواسته ی آن ها بعد از اسارت ما این بود که به امام توهین کنیم. اولین جایی که ما را پس از اسارت به آن جا بردند شهر تنومه بود. آن ها ما را در مدرسه ای به مدت یک شب نگهداشتند. آن شب همه ی ما را در اتاقی جمع کردند بودند و یکی یکی ما را به اتاق دیگری که در واقع یکی از کلاس های مدرسه بود می بردند تا باز جویی کنند. در جلسه ی بازجویی، آن ها شروع می کردند به امام توهین کردن و به شدت ما را اذیت و آزار می کردند و در ضمن اذیت و آزار، دائم این خواسته را تکرار می کردند که باید به امام توهین کنید. لحظات سختی بود و بر ما خیلی سخت می گذشت. پس از چند روز، ما را به بغداد بردند. در بغداد، از من باز جویی کردند و گفتند باید به امام توهین کنی. من گفتم: امام رهبر ماست و من نمی توانم به رهبرم توهین کنم. اگر شما به رهبرتان (صدام)توهین کنید من هم به رهبرم توهین می کنم. مرا خیلی اذیت کردند، ولی شکر خدا توانستم مقاومت کنم و به امام توهین نکنم. بیاتی - فریدون[۱۱]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
یادم می آید عراقی ها یکی از برادران ما را که اهل بهبهان بود (نام این آقا محمدباقر نجفیان بود و در جریان چهار ماه اعتصاب و بلوک زنی بود)یک روز که همه برای آمار صف کشیده بودیم آوردند جلو همه (بر خلاف همیشه که هر وقت می خواستند کسی را تنبیه کنند به محل خاصی مثلاً طبقه بالای ارودگاه یا حمام و یا جایی دور از چشم می بردند) و از ایشان خواستند به امام توهین کند. او از توهین به امام خودداری کرد و هرچه هم او را زدند حاضر به توهین نشد تا بالاخره او را به فلک بستند. دو سر چوب فلک را دو نفر گرفته بودند و یک نفر با کابل به کف دو پای او می زد و ما هم آن جا شاهد این ماجرای دلخراش و آزار دهنده بودیم و ضربه های کابل را می شمردیم. آن ها چهارصد ضربه زدند و ایشان زیر فلک بیهوش شد، اما هیچ کس از او توهینی نشنید و لب از لب باز نکرد. این اتفاقات باعث رنجش خاطر ما می شد، ولی از طرفی روحیه دهنده هم بود و انگیزه مقاومت را در بچه ها تقویت می کرد و افرادی که روحیه ضعیفی داشتند وقتی این صحنه ها را می دیدند تقویت می شدند. این ماجرا در اردوگاه موصل یک قدیم (دو جدید) و در اواخر سال 1360 اتفاق افتاد. بیاتی - فریدون[۱۲]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
در خواست عراقی ها مبنی بر توهین به حضرت امام به یک بار و دو بار ختم نمی شد؛ بلکه یک حرکت برنامه ریزی شده و پایدار بود، ولی بچه ها همیشه مقاومت می کردند. یادم هست یکبار یکی از دوستان را بلند کردند و از او خواستند بطور واضح شعار بدهد، اما اوهیچ حرفی نمی زد. عراقی ها دست های او را از پشت بستند و آن قدر با دمپایی به صورت او ضربه زدند که تمام صورتش باد کرد و لب ها و گوش های او کلفت و خون آلود شد. تا چند روز ما نمی توانستیم او را بشناسیم، چون چهره اش به شدت تغییر کرده بود. بار دیگر هم یکی از دوستان را خیلی زدند، تا جایی که بی هوش شد و افتاد تا او را رها کردند. خوشبختانه و به لطف خدا، اتحاد بچه ها خیلی خوب بود و همان چیزی بود که خداوند در قرآن از مسلمانان خواسته است. پورربانی - مصطفی[۱۳]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
حاج آقا جمشیدی، که یکی از روحانیون عالی قدر در زمان اسارت ما بودند، نقل می کردند که یک روز تیمسار نظّار- او فرمانده کل اسرا بود- وارد کمپ ما شد و خودش شخصاً ناظر شکنجه ی آزادگان بود. در بین این اسرا، چند نفر از بسیجیان کم سن و سال هم بودند. من به او گفتم: تیمسار نظّار، این اسرای کم سن و سال که گناهی ندارند؛ چرا آنها را اذیت و آزار می کنید؟ او گفت: جمشیدی، به خدا قسم هر کدام از این بسیجی ها را بکشیم، مثل این است که یک خمینی را کشته ایم. اسرایی که در خط امام بوده و با عشق به ولایت به جبهه آمده بودند، با همان صلابت در اردوگاه ها زندگی می کردند و اسارت را می گذراندند و این موضوع برای دشمن بسیار شکننده بود. اسیرانی با این ویژگی برای دشمن آن قدر غیر قابل تحمل بودند که خود عراقی ها هر یک از آنان را به امام تشبیه می کردند. این چیز کمی نیست و نمی توان به سادگی از کنار آن گذشت و باید تحلیل های زیادی درباره ی آن بشود. اگر اسرای ما در اسارت آن همه اذیت و آزار روحی و جسمی دشمن را تحمل کردند، برای کمبود نان وغذا و امکانات بهداشتی و فضای مناسب نبود. تاکید نکردن اسرا بر این جنبه ها دشمن را عصبانی می کرد و بارها می گفتند: هر وقت از شما می پرسیم چه چیزی می خواهید، از کمبودهای مادی حرف نمی زنید، بلکه می گویید قرآن و کتاب و...... می خواهیم. پس اذیت و آزار اسرای ایرانی مربوط به این کمبودها نبود و آنچه دشمن را وادار می کرد تا آن مواضع خصمانه را نسبت به اسرای ما بگیرد، اعتقاد والای بچه ها به امام و نظام بود. واقعاً اسرای ما آبروی نظام را در طول اسارت تا زمان آزادی و بازگشت به ایران حفظ کردند. جعفری - ولی الله[۱۴]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
بعد از رحلت حضرت امام، باقی مانده اسارت خیلی سخت گذشت. فکر می کنم تشبیه این سختی به واقعه ی کربلا مطلب را روشن تر می کند. در واقعه ی کربلا، هر یک از شهدای گرانقدر که به شهادت می رسیدند اهل حرم می گفتند که امام حسین علیه السلام زنده است. در انقلاب ما هم بعد از هر مصیبت سنگین و جانگدازی که بر پیکر نظام وارد می شد، همه به اتفاق می گفتند خورشید انقلاب هست و به او دلخوش می کردند. در اسارت هم زمانی که فشارهای طاقت فرسا بر ما وارد می شد، اگر خدای ناکرده حالت نا امیدی در ما به وجود می آمد، بعد از خدا و امامان معصوم: با یاد حضرت امام خودمان را تسلی می دادیم و با خود می گفتیم که ان شاءالّله روزی می رویم و همه ی این مصائب و مشکلات به پایان خواهد رسید روزی در جماران، گرد و غبار اسارت با دیدن آن چهره ی ملکوتی از سر و صورت مان زدوده خواهد شد. نمی دانم چگونه می توان از غم بزرگ آن هجرت سنگین سخن گفت و آن ماجرا را دوباره در خاطر زنده کرد؟ جعفری - ولی الله[۱۵]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
هنوز هجرت خورشید باورمان نشده بود و هنوز از این خبر هولناک مات و مبهوت بودیم که چرخ زمان چرخید و در گردش ایام، چهاده خرداد 1369 آن واقعه ی مهم و جانسوز را در اذهان ما زنده کرد و آتشی دیگر بر جان اسرا زد. آری، یک سال از آن واقعه گذشت و چهارده خردادی دیگری فرا رسید و ما اندوهگین همچنان در فراق امام مان در پشت میله های اسارت، تدارک سالگرد آن عزیز از دست رفته را می دیدیم. هر آسایشگاهی برنامه خاص خودش را داشت. بعضی از آسایشگاه ها مقاله یا شعری را تهیه می کردند و با همان امکانات کمی که داشتند حلوا و طعامی را آماده می کردند و در سوگ امام راحل اشک می ریختند و مداحی می کردند. یکی از دوستان این شعر را سرود و در این مراسم خواند: شمس می ماند به روی پر فروغت یا خمینی کن شفاعت امتت را در قیامت یا خمینی دیگر آن قد چو سروت در جماران کس نبیند از چه در ماتم نشاندی امتت را یا خمینی آرزویم بود تا روزی ببینم روی ماهت رفتی و آتش زدی بر روح و جانم یا خمینی در جماران غمین لطف وصفا دیگر نباشد پیک خوش الحان سبحان،از چه رفتی یا خمینی گفته اند صعب است مرگ ای شمس تابان لیک باشد صعب تر بر ما فراقت یا خمینی جنتت بادا مبارک ای شهنشاه عزیزم گو سلامی بر شهیدان از اسیران یا خمینی رفتی از بزم طرب ای بلبل گلزار ایران آسمان پوشیده نیلی در عزایت یا خمینی یکی از مداحان بسیار خوب که صدای گرم و دلنشینی هم داشت، برادر حجت بود. ایشان در سوگ امام شروع به مداحی کرد و چنان با جملاتش آتش بر جان اسرا می زد که کمتر کسی بود که اشک از گونه هایش جاری نشود. یادم می آید ایشان با جملاتی ساده خطاب به روح قدسی امام می گفت: ما آرزو داشتیم در کربلا پشت سرتو نماز بخوانیم و آرزو داشتیم روزی به جماران بیاییم و تو دستی بر سر و صورت ما بکشی ولی تو رفتی ویتیمی مان زود بود. جعفری - ولی الله[۱۶]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
زمانی که ما را از موصل یک به موصل سه منتقل کردند، هنگام ورود به اردوگاه، از بچه ها پذیرایی کردند و آن ها را از تونلی که به اصطلاح تونل مرگ نام داشت، گذراندند. در نتیجه حسابی بدن های بچه ها آسیب دید. بعد از این کتک کاری مفصل، آن ها از بچه ها خواستند به امام توهین کنند و العیاذ بالله بگویند: " خمینی دجال ". چند نفر از بچه ها بر اثر امتناع از توهین، به شدت مجروح و زخمی شدند تا حدی که به حالت اغما فرو رفتند. ما نمی دانستیم چه کار کنیم تا از این وضع خلاص شویم. از یک طرف، به هیچ وجه نمی توانستیم به امام توهین کنیم و از طرف دیگر، این شکنجه ها و کتک کاری ها واقعاً کار دست بچه ها می داد و آن ها را دچار نقص عضو می کرد. در همین اثنا یکی از بچه ها به فکرش خطور کرد که به جای " دجال " بگوییم: " نجار ". این حرف خیلی سریع به صورت رمزی و زیر لب به بچه ها منتقل شد و قرار شد به جای دجال بگوییم نجار. سه _ چهار نفر اول گروه به شدت زخمی شده بودند ولی نفرات بعدی، این تدبیر را به کار گرفتند. وقتی فرمانده از نفر بعدی خواست به امام توهین کند، او گفت: " خمینی نجار " یک باره فرمانده ی عراقی خوشحال شد و خیلی هم تعجب کرد. نفرات بعدی هم همین حرف را تکرار کردند و عراقی ها هم از این که ( به گمان خودشان ) با شکنجه ی نفرات اول ما را ترسانده اند و این گونه از کارشان نتیجه گرفته اند، خوشحال شدند تا این که بعد از تمام شدن کار، یکی از کسانی که به اصطلاح جاسوس بود و با عراقی ها همکاری می کرد، به آن ها گفت: بچه ها خواسته ی شما را انجام ندادند و چیز دیگری گفتند. وقتی فرمانده ی عراقی متوجه زرنگی ما شد، تمام خوشحالی ای را که به دست آورده بود، از دست داد. جوکار - غلام رضا(مرتضی)[۱۷]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
در اسارت، استخوان ساق پای من که بر اثر ترکش شکسته بود، همیشه عفونی بود و چرک می کرد. به علاوه ترکشی که داخل پایم مانده بود، در اثر پیاده روی های زیاد باعث عفونت بیشتر می شد. عراقی ها بچه هایی را که چنین مشکلاتی داشتند می بردند و دست یا پای آن ها را قطع می کردند و می آوردند. من در این فکرها بودم که خدا نکند مرا ببرند و این جور کنند و همیشه دعا می کردم که پایم خوب شود. یک شب خواب دیدم دیوار آسایشگاه خراب شد و پدربزرگم و حضرت امام تشریف آوردند داخل آسایشگاه. من گفتم: آقاجان، شما برای چه آمده اید این جا؟ امام گفتند: نترس، این ها با ما کاری ندارند. بعد امام دست مبارکشان را کشیدند روی پای من. من به امام گفتم: آقاجان، این ها قرار است فردا مرا ببرند و پایم را قطع کنند. فرمودند: نگران نباش، هیچ کاری با تو ندارند. بعد بلند شدند و رفتند و دیوار دوباره به هم آمد و سالم شد. همان لحظه من از خواب بیدار شدم و دیدم همان اردوگاه است و همان پای خراب من. فردا مرا صدا زدند و با یکی دو نفر دیگر بردند. البته من نمی توانستم راه بروم. لذا با برانکارد مرا بردند. با خودم گفتم: خوب، دیگر تمام شد. الآن می برند و پایم را قطع می کنند. در بیمارستان عده ای از بچه های ایرانی پایم درآوردند و پایم را گچ گرفتند و در نتیجه بهبودی حاصل شد. حجتی زاده - حسین[۱۸]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
یک بار بدون هیچ دلیلی و بدون این که چیزی بگویند، صدایم زدند. بعد سوار ماشینی کردند و با چشم و دست بسته با خود بردند. حدود پانزده روز مرا در جای تاریکی حبس کردند؛ طوری که چشم های من در مدتی که آن جا بودم، خیلی خراب شد. سرانجام به من گفتند: تو اگر چهار تا کلمه ی انگلیسی بلدی، چرا این قدر برای صلیب سرخ از خمینی می گویی؟ اصلاً برای همین مرا برده بودند. من هم در جواب گفتم: ببینید، شما اگر زبان مرا هم ببرید دلم و تمام سلول های بدن من می گویند: خمینی. چون او رهبر من است و این چیزی نیست که بخواهید آن را با کتک و شکنجه از دل من بیرون کنید. حجتی زاده - حسین[۱۹]
موضوع : سیاسی ، امام خمینی
پانویس
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:132
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:132
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:132
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:59
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:159
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:160
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:161
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:162
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:45
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:46
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:19
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:20
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:142
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:118
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:119
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:120
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:111
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:161
- ↑ کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:162