شهدا و امام خمینی - بخش پنجم

دشمن هر کجا اسیری می گرفت اولین خواسته ی او اهانت به امام بود. برای ما هم پیش آمد که در ابتدای اسارت ما را که حدوداً هشتاد نفر بودیم تحت فشار قرار دادند و از ما خواستند تا به امام اهانت کنیم که نهایتاً حدود ده نفر را به اسارت گرفتند و بقیه را به رگبار بستند. در بدو ورود به هر اردوگاه هم تونل مرگ درست می کردند و بعد از آن هم به بهانه های مختلف از قبیل تأمین دارو یا غذا دادن از ما می خواستند به امام توهین کنیم، ولی این خوابی آشفته بود که هیچگاه تعبیر نشد اینکه آنها بخواهند ما را با این شکنجه وادار به توهین به امام کنند. همه ی بچه ها استوار بودند و هیچ یک از بچه ها اهانت نمی کردند. هر بار که از بچه ها می خواستند به امام اهانت کنند و بچه ها با تمام قوا در مقابل آن ها می ایستادند و هیچ جسارتی نمی کردند، این مساًله برای آن ها خیلی سخت تمام می شد و واقعاً احساس عجز و خواری می کردند. این حالت از چهره ی عصبانی آن ها و فحش هایی که به زبان می آوردند و همچنین شدت گرفتن شکنجه های آن ها مشخص بود. صابری - اکبر[۱]

موضوع : سیاسی ، امام خمینی

ما با دیدن عکس امام خیلی خوشحال می شدیم و تمام سختی های اسارت را فراموش می کردیم. یادم هست ده، پانزده روز از اسارت ما گذشته بود و ما در این مدت فشارها و سختی های زیادی را تحمل کرده بودیم. در همان روزها، من دو نفر از دوستان به نام های هادی و محمود ( هادی پاسدار و اهل شیراز و محمود روحانی و اهل بروجرد بود) را دیدم که کنار یکدیگر نشسته اند و آرام می خندند. برایم عجیب بود که در این اوضاع و احوال اسفناک، چرا آن ها خوشحالند و می خندند. وقتی هادی رفت، من پیش محمود رفتم و به او گفتم: چرا می خندیدید؟ او کاغذ سیگار کوچکی را به من نشان داد که هادی روی آن تصویری از امام را کشیده بود و یک بیت عاشقانه هم کنار آن نوشته بود. آن ها با دیدن این تصویر شاد و خوشحال شده بودند و هر کس هم آن عکس را می دید در آن شرایط خوشحال می شد. صفی نژاد - ابراهیم[۲]

موضوع : سیاسی ، امام خمینی

آخرین خاطره ی من درباره ی مرحوم پدرم است که چون در ارتباط با امام است، آن را نقل می کنم. یکی از بستگان ما نقل می کرد: زمانی که شما مفقود شده بودید و مشخص نبود شهید شده اید یا به اسارت درآمده اید، اهالی یکی از این روستاها که مردمش به راحتی می توانستند تلویزیون عراق را بگیرند، پیش قدم شدند و دلسوزی و محبت کردند و پیش خودشان گفتند: پدر شما دو شهید داده و حال که پسر سومش هم مفقود شده شاید ما بتوانیم کمکی کنیم و این پدر را از نگرانی نجات دهیم؛ لذا به پدر شما گفتند: بیایید منزل ما و موقعی که تلویزیون عراق اسرا را نشان می دهد، ببینید پسرتان آن جا هست یا نه. پدر بنده هم همراه چند تن از بستگان به آن روستا رفته بودند. شب اول که تلویزیون عراق را می گیرند، کانال فارسی حرف های بی ربطی می زند و به حضرت امام جسارت می کند. این برنامه یک ساعتی طول می کشد و وقتی تمام می شود، مرحوم پدرم می گوید: بلند شوید برویم. به ایشان می گویند: حاجی، باز هم برنامه دارد می توانید باشید و ببینید شاید پسرتان را شناسایی کنید. گفته بود: نه، بگذارید ما برویم. آن بنده ی خدا تعریف می کرد که وقتی بیرون آمدیم، پرسیدم: چه شده؟ گفت: ما جوانی در راه خدا داده ایم؛ حالا یا زنده هست یا نه، دست خداست. من نمی توانم تحمل کنم به امام توهین کنند و من گوش کنم تا ببینم پسرم زنده هست یا نه. خدا اگر صلاح بداند او را برمی گرداند و اگر نداند، با این حرف ها و این کارها پسر ما زنده نمی شود. خلاصه، ایشان حاضر نشده بود چند کلمه جسارت به امام را تحمل کند تا بخواهد چند فیلم از اسرای ایرانی ببیند و فرزندش را شناسایی کند. صمدی - رضاعلی[۳]

موضوع : سیاسی ، امام خمینی


قبل از ارتحال حضرت امام(ره)، روزی افسر ارشد عراقی اسرای بند سه اردوگاه تکریت یازده را جمع کرد تا برای شان سخنرانی کند. پیش از آن، خبر بیماری حضرت امام خمینی توسط جرائد و تلویزیون به گوش اسرا رسیده بود. افسر بلند پایه ی عراقی که غرور او را گرفته بود سؤالی از اسرا پرسید که فکر نمی کرد کسی جرأت پاسخ گفتن به آن را داشته باشد و می خواست از این راه روحیه ی اسرا را تخریب کند. او گفت: شما که دم از امام تان می زنید، اگر روزی او فوت کند چه کار خواهید کرد؟ بعد از چند لحظه، یکی از اسرا اجازه گرفت و بلند شد تا جواب بدهد. بعد از اجازه ی افسر اردوگاه برای پاسخ گفتن، ایشان گفت: همه ی ملت ایران خمینی هستند. حضرت امام ملت ایران را طوری تربیت کرده که هر کدامشان یک خمینی هستند. همین اسرایی که در دست شما هستند هر کدام یک خمینی هستند. و اگر امام خمینی از بین ما برود، پنجاه میلیون ایرانی امام هستند. امام اندیشه خودش را جوری انتقال داده که هر کدام از مردم ما یک خمینی است. وقتی مترجم پاسخ آن اسیر را ترجمه کرد، افسر عراقی از جواب دندان شکن وی بسیار تعجب کرد و از روی شرمندگی به بهانه ی وقت آمار و داخل باش بحث را ادامه نداد. طاهری برمائی - محسن[۴]

موضوع : سیاسی ، امام خمینی

بنده قبل از اعزام به جبهه، حدود یک سال در جماران در محضر امام بودم و به عنوان نگهبان و محافظ بیت ایشان خدمت می کردم. ابهت و عظمت امام باعث می شد در دیدارهایی که با ایشان دست می داد، نتوانم حتی یک کلمه بر زبان جاری کنم. همیشه زبانم آرام می ماند و به جای آن اشک از چشمم جاری می شد. روزهای آخری که می خواستم به جبهه اعزام شوم، موقعیتی پیش آمد تا برای خداحافظی و تبرّک، به دست بوسی بروم. من با اشک شوق دست امام را بوسیدم و عرض کردم: آقا دعا کنید ما شهید شویم! حضرت امام در پاسخ فرمودند: خداوند شما را زنده نگه دارد و اجر شهادت به شما عنایت فرماید! سلام مرا به رزمندگان برسانید و به آن ها بگویید که ان شاالله خداوند به شما نصرت عطا می فرماید. طباطبایی - سیدمحمدتقی[۵]

موضوع : سیاسی ، امام خمینی

بعد از اسارت به علت جراحتی که در جبهه برداشته بودم، به بیمارستانی در بصره منتقل شد. نگهبان عراقی که در بیمارستان حضور داشت، نامش عماد بود و آدم گمان می کرد او از نسل شمر و یزید ملعون است چون رفتاری خیلی خشن و غیرانسانی داشت. در زمان اعزام به جبهه و اسارت، من هجده نوزده سال بیشتر نداشتم. آن آدم می آمد و با بی رحمی تمام ریش های مرا می کند و می خواست بداند چه کسی بسیجی یا سپاهی است. یکی از بچه های مجروح که آقای فروغی نام داشت و اگر اشتباه نکنم فرمانده ی گردان بود، با ما در بیمارستان بستری بود و ما همان جا با ایشان آشنا شدیم. ایشان به خاطر ریش بلندی که داشت، مدام از سوی بعثی ها آزار و اذیت می شد تا اعتراف کند پاسدار است و به اصطلاح خودشان « حرس خمینی » است. یک بار همان عماد که بسیار بددهن هم بود و به امام زیاد توهین می کرد، سراغ ایشان رفت و پس از مقداری ضرب و شتم به او گفت: به [ امام ] خمینی توهین کن! ایشان هم مقاومت کرد و چیزی نگفت. عماد دوستانش را خبر کرد و می خواست نشان دهد که می تواند با زور رزمندگان ایرانی را وادار به اهانت به رهبرشان کند؛ اما هر چه آن دوست ما را زد تا به امام توهین کند، ایشان زیر بار نرفت و بعد از مدتی شکنجه، شجاعانه گفت: درود بر خمینی! با این حرف، عماد آن قدر عصبانی شد که با کابل به صورت ایشان زد. با آن ضربه، چشم آن برادر ما از حدقه بیرون افتاد و الآن هم ایشان یک چشم دارد. طباطبایی - سیدمحمدتقی[۶]

موضوع : سیاسی ، امام خمینی

بنده دو ماه هم در وزارت دفاع عراق زندانی بودم. به علت این که به من و چند نفر دیگر از بچه ها مشکوک شده بودند که از فرماندهان هستیم. یکی از بچه ها به نام رضا چاقیان که در والفجر مقدماتی اسیر شده بود هم آن جا بود. ایشان اهل آران و بیدگل کاشان بود و متأسفانه با لباس سپاه هم اسیر شده بود. بعثی ها که خیلی روی این مسأله حساس بودند، چند بار ایشان را در تلویزیون نشان دادند و خیلی سر و صدا کردند که ما یک حرس خمینی را دستگیر کرده ایم و ... یک شب دوباره ایشان را برای مصاحبه با رادیو و تلویزیون بردند ولی صبح روز بعد با سر و صورت شکسته و زخمی در حالی که دستش به گردنش آویزان بود، آوردند. بعثی ها دندان های او را هم شکسته بودند. وقتی از ایشان سؤال کردیم که چه شده است، ایشان گفت: آن ها خیلی اصرار داشتند که من به امام توهین کنم تا آن ها این صحنه را ضبط کنند ولی این کار را نکردم. خلاصه سرهنگ عراقی که با من مصاحبه می کرد، آن قدر عصبانی شد که صندلی چوبی را بلند کرد و بر سر من کوبید. طباطبایی - سیدمحمدتقی[۷]

موضوع : سیاسی ، امام خمینی

در سال 61 ما در اردوگاه موصل دو بودیم و ایام محرم بود. بچه ها یک عکس بزرگ از امام را روی پتویی کشیده بودند و به دیوار آسایشگاه زده بودند. هنگام نماز که می شد، همه ی بچه ها به عشق امام به آسایشگاه دو می آمدند و نماز را در کنار تصویر امام می خواندند و با دیدن آن صلوات می فرستادند. فرمانده ی اردوگاه بعد از مدتی کنجکاو شده بود که چرا اکثر بچه ها برای نماز در این آسایشگاه حاضر می شوند. تا این که آمد و متوجه عکس شد و به ما گفت: من می دانم [ امام ] خمینی رهبر شماست و برای او احترام قایل هستید، ولی این کار شما، کاری سیاسی است. شما اسیر ارتش عراق هستید و در ارتش، کار سیاسی ممنوع است؛ پس قبل از این که ماجرا به جاهای باریک کشیده شود، این عکس را بردارید. بچه ها در جواب او صلوات بلندی فرستادند و در پایان هم شعار « و ایِّد امام الخمینی » را بلندتر گفتند. سرهنگ هم خیلی عصبانی شد و با سربازانش از آسایشگاه بیرون رفت. البته بعد از آن هیچ مزاحمتی برایمان ایجاد نکرد؛ چون ابهت امام در دل آن ها تأثیر کرده بود و می دانستند این عشق را نمی توانند از اسرا بگیرند. طباطبایی - سیدمحمدتقی[۸]

موضوع : سیاسی ، امام خمینی

زمانی که ما در بصره بودیم، سربازی عراقی آن جا بود که فردی تحصیل کرده بود و مدرک فوق لیسانس داشت و به امام علاقمند بود. بعد از این که ما به اسارت درآمدیم، چون ما را در مقر اطلاعاتی ایران دستگیر کرده بودند، به همراه چند نفر دیگر اتاق جداگانه ای برای حبس ما در نظر گرفته بودند. این سرباز وظیفه بعد از مدتی که به رفتار ما اطمینان پیدا کرده بود، شب ها به صورت مخفیانه به اتاق ما می آمد و در را هم قفل می کرد. او تا مدتی می خواست ما را بشناسد تا اگر جاسوس عراق هستیم، خودش را به دردسر نیاندازد؛ اما بعد از این که از ما مطمئن شد، گفت: از امام برایم بگویید و بگویید چرا شما این قدر امام را دوست دارید و گوش به فرمان او هستید؟ چه طور با یک دستور او حاضر می شوید جان خود را به خطر بیاندازید؟ ما با هم صحبت می کردیم و ایشان آرام آرام علاقه ی خود را به امام ابراز می کرد تا این که آخر سر گفت: « من و چند نفر از دوستان دانشگاهی ام عاشق امام خمینی هستیم.» معلوم بود که قشر تحصیل کرده و روشنفکر و دانشگاهی عراق نمی تواند نیکی و وارستگی امام خمینی را نادیده بگیرد و تبلغات سوء دشمن در مغزهای آگاه و انسان های روشن ضمیر کارگر نبود. طباطبایی - سیدمحمدتقی[۹]

موضوع : سیاسی ، امام خمینی

ترکشی که به چشم من اصابت کرده بود، خیلی مرا آزار می داد. در همان بیمارستان بصره دکتری آمد و به من گفت: تو پاسدار خمینی هستی؟ گفتم: نه. من کیسه کش حمام بودم ولی چون درآمد خوبی نداشتم، به جبهه آمدم. من تا آخر اسارت همین روال را پیش گرفته بودم و هر جا با من مصاحبه می شد، این کلک را می زدم و آن ها را سر کار می گذاشتم. آن دکتر چند تا سیلی به صورت من زد و گفت: تو باید بروی بغداد تا عمل شوی. مرا به بغداد بردند. در استخبارات، دکتری برای معاینه ام آمد و گفت: چه شده؟ گفتم: ترکش به چشمم خورده و خیلی مرا آزار می دهد. گفت: الآن برایت مداوا می کنم. بعد انگشتش را در چشمم فرو کرد. فریاد من به هوا رفت و از چشمم خون جاری شد. گفت: به خمینی توهین کن. گفتم: توهین نمی کنم. او رهبر من است و همه ی ما به عشق خمینی به جبهه آمده ایم و گوش به فرمان او هستیم. او هم برای این آمده تا ما را از زیر بار ظلم و ستم نجات دهد. بعد گفتم: آیا تو قرآن می خوانی؟ گفت: بله. گفتم: ( لا تَظلِمونَ و لا تُظلِمونَ )؛ ظلم نکنید و ظلم را نپذیرید. او هم عصبانی شد و به سربازان گفت مرا بزنند. عابدی - کرم علی[۱۰]

موضوع : سیاسی ، امام خمینی

بعثی ها از ما می ترسیدند. یادم هست زمانی که در استخبارات و در زندان انفرادی بودم، یک افسر عراقی برای بازجویی آمده بود. او به من گفت: آیا فرمانده هستی؟ ( من فرمانده ی گردان امام جواد علیه السلام بودم ) گفتم: نه، من هیچ مسئولیتی نداشتم. گفت: دروغ می گویی. راستش را بگو تا تو را آزاد کنیم و به ایران بفرستیم! و قسم یاد کرد که این کار را می کند. گفتم: راستش را گفتم، من هیچ کاره ام. کیسه کش حمام بودم و الآن به عنوان بسیجی به جبهه آمده ام. شما دروغ می گویید؛ نه من. چون اگر من واقعاً فرمانده باشم و به شما بگویم، مرا آزاد نمی کنید و تازه می خواهید از من استفاده کنید و اطلاعات بگیرید. من هیچ سمتی ندارم. معمولاً فرمانده ها قوی هیکل و پرتوانند؛ ولی من خیلی ضعیفم و قد بلندی ندارم. او گفت: تو دروغ می گویی شما همه اعجوبه هستید. نیازی به هیکل ندارید از بچه ی ده ساله تا پیرمرد نود ساله؛ اگر همین الآن آزادتان بگذاریم، از دیوار راست بالا می روید و مثل پرنده تا ایران پرواز می کنید. عابدی - کرم علی[۱۱]

موضوع : سیاسی ، امام خمینی

یکی از بچه های بوشهر به نام حسین که هم پاسدار بود و هم فرمانده ی گردان، بارها و بارها توسط عراقی ها شکنجه شد تا به امام توهین کند. یک بار یکی از افسران به او گفت: یک سؤال از تو می پرسم راستش را بگو. واقعیت امام در نظر تو چیست؟ او هم پاسخ داد: واقعیت این است که امام قلب من است شما هر چه قدر مرا شکنجه کنید، نمی توانید امام را از من بگیرید. اگر می خواهید دست مرا جدا کنید، پای مرا جدا کنید، چشم مرا درآورید، ولی نمی توانید قلب مرا از من بگیرید. عراق ها سه چهار نفری آن قدر او را زدند که از شدت شکنجه یکی از پاهایش از زانو به پایین تا مدت ها کبود بود و یک کلیه اش را هم از دست داد. او را به بیمارستان منتقل کردند و حدود دو ماه هم در بیمارستان بستری بود و از شدت شکنجه چیزی جز پوست و استخوان از او نمانده بود ولی روحیه ی او هم چنان پرتوان و نیرومند بود. بچه ها همه ی این سختی ها را تحمل می کردند تا نشان دهند امام و انقلاب اسلامی بر حق است؛ در صورتی که هم از نظر شرعی و هم از نظر مقررات جهانی اگر اسیری در موارد سخت این چنین قرار بگیرد و از روی اجبار به مملکت یا رهبر خودش توهین کند، مسئولیتی ندارد و کسی حق مجازات او را ندارد. عیسی مراد - ابوالقاسم[۱۲]

موضوع : سیاسی ، امام خمینی

وقتی به اسارت دشمن در آمدم، آن ها دست هایم را بستند و از قسمت های مختلف که رد می شدم مرا بازجویی می کردند. در سه مرحله بازجویی، عکس امام که در جیب من بود کشف نشد. بعد، مرا با دست های بسته در گوشه ای انداختند. بعد از سعی و تلاش بسیار، دست هایم را باز کردم. می خواستم بدانم واقعاً عکس امام در جیب من هست یا نه؟ وقتی دست در جیبم کردم، با کمال نا باوری عکس را بیرون آوردم و آن را بوسیدم و بعد مخفی کردم. عبدالملکی - صفر[۱۳]

موضوع : سیاسی ، امام خمینی

در سفرهای زیارتی ما به کربلا، یکی از عزیزان در حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام وقتی به ضریح مبارک حضرت رسید، از ته دل فریاد زد: «اباالفضل علمدار، خمینی را نگهدار» این شعار باعث شد دیگر اسرا هم تبعیت کنند و این شعار را سر بدهند، بعد نیروهای عراقی و افراد گارد ویژه به ایشان حمله کردند و او را مورد ضرب وشتم قرار دادند و با کتک کاری بردند. عبدی - تقی[۱۴]

موضوع : سیاسی ، امام خمینی

یک شب ما در آسایشگاه نماز جماعت برگزار کردیم و بنده هم به عنوان امام جماعت جلو ایستادم. در حال نماز بودیم که سربازی از کنار پنجره ی آسایشگاه رد شد و بعد از اتمام نماز مرا صدا کرد. اول یکی از بچه ها پشت پنجره رفت ولی او گفت: نه، خود تو بیا! من پشت پنجره رفتم. او گفت: خمینی به شما گفته نماز جماعت بخوانید؟ تا او نام امام را آورد، من صلوات فرستادم. گفت: برای خمینی صلوات می فرستی یا رسول الله؟ من دوباره صلوات فرستادم. گفت: باچر، باچر؛ یعنی فردا، فردا. فردا که شد، من را با کتک از آسایشگاه پیش فرمانده ی اردوگاه بردند که افسری سیاسی بود به نام رعد. او به من گفت: تو دو جرم بزرگ مرتکب شده ای؛ یکی این که نماز جماعت خوانده ای؛ دیگر این که برای خمینی صلوات فرستاده ای. تا اسم امام را آورد، من باز هم صلوات فرستادم. او نگاهی به سربازانش کرد و گفت: نگاه کنید، جلوی چشمان من دارد برای خمینی صلوات می فرستد! باز هم صلوات فرستادم. او گفت: لیش تصلی؟ چرا صلوات می فرستی؟ گفتم: من دائماً صلوات می فرستم و باز صلوات دیگری فرستادم. بعد گفتم: من که نگفتم خمینی و آل خمینی گفتم محمد و آل محمد و دوباره صلوات فرستادم. گفت: برو بیرون! و کابل را گرفت و چند تا کابل به من زد. بعد گفت: من برای جرمت تو را به زندان بغداد می فرستم. گفتم: اگر مرا به زندان اسراییل هم بفرستی، من باز هم صلوات می فرستم. و دوباره صلوات فرستادم. او ناراحت شد و گفت: یعنی تو می گویی ما اسراییلی هستیم، ما یهودی هستیم؟ من دیگر چیزی نگفتم. او گفت: چرا نماز جماعت خوانده ای؟ من با تعجب گفتم: من خوانده ام؟ چه کسی گفته من نماز جماعت خوانده ام؟ گفت: آن سرباز به من گزارش داده است. گفتم: اگر به حرف من گوش می دهی، صحبت کنم وگرنه حرف نمی زنم. گفت: گوش می دهم، بگو! گفتم: آن سربازی که برای تو این گزارش را آورده زن و بچه دارد و الآن دو هفته است مرخصی نرفته. او می خواهد تو به او مرخصی بدهی وگرنه من هم می توانم برای خودشیرینی و دریافت پاداش دروغ بسازم و دیگری را خراب کنم. تا این را گفتم او مرا آزاد کرد و سوت زد و آن سرباز را صدا کرد. بعد دو تا تف به صورت او انداخت و شروع کرد به زدن او و فحاشی کردن. آن سرباز هم که نمی دانست ماجرا چیست، مدام می گفت: نعم سیدی و کتک می خورد. خلاصه سربازی که می خواست با نماز جماعت خواندن یک مسلمان مخالفت کند و زورگویی کند، با معجزه ی صلوات های من، خودش گرفتار شد. عموشاهی - غلام حسین[۱۵]

موضوع : سیاسی ، امام خمینی

من مدتی در سلول های زندان استخبارات عراق در بغداد بودم. در آن جا با خیلی از عراقی هایی که حکم اعدام برایشان صادر شده بود، آشنا شدم. من برای آن ها درباره ی اهداف جمهوری اسلامی و پیام های امام خمینی می گفتم. وقتی از امام برای آن ها می گفتم، اشک شان جاری می شد و می گفتند: ای امام خمینی، تو ما را کمک کن و از این اوضاع نجات بده. عموشاهی - غلام حسین[۱۶]

موضوع : سیاسی ، امام خمینی

یکبار، یکی از دوستان با سرباز عراقی صحبت کرده بود و او از امام تمجید کرده بود (جریان مربوط به مراسم تشییع حضرت امام می شود). این سرباز که مراسم تشییع پیکر امام را در تلویزیون دیده بود به دوست ما گفت: در تشییع جنازه[امام] خمینی، گویی حضرت نبی اکرم صلی الله علیه و آله به رحمت خدا رفته بود. این سرباز عراقی امام را به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله تشبیه کرده بود. قائمی - محمود[۱۷]

موضوع : سیاسی ، امام خمینی

یک بار عراقی ها به ما گفتند: می خواهیم از شما عکس بگیریم. بچه ها خیلی نگران شدند که نکند از این عکس ها علیه نظام اسلامی و امام خمینی استفاده کنند. به همین خاطر ما مخالفت کردیم و گفتیم: ما عکس نمی خواهیم. آن ها گفتند: ما عکس ها را برای شناسایی شما و فرستادن به خانواده هایتان می خواهیم. ولی باز هم مخالفت می کردیم. بالاخره بعد از اصرار زیاد، به شرط این که هیچ توهینی به امام و انقلاب نشود، قبول کردیم. وقتی به محل عکس برداری رسیدیم، دیدیم عراقی ها یک میز و صندلی گذاشته اند تا افراد تک تک پشت آن بنشینند و عکس بگیرند؛ اما پشت این میز، تصویری از صدام ملعون هم گذاشته اند. ما با دیدن تصویر، اعتراض کردیم و یک پارچه برای امام صلوات فرستادیم و داد و بیداد راه انداختیم. آن قدر صلوات فرستادیم و همهمه کردیم تا تمام عکاسان که نظامی هم بودند، بساط شان را برداشتند و رفتند. قاسمی - مهدی[۱۸]

موضوع : سیاسی ، امام خمینی

گاهی عراقی ها یک اسیر را می گرفتند و با پا روی سر او می رفتند و با پوتین فشار می دادند و به او می گفتند: بگو خدا! می گفت: خدا. بعد فشار بیشتری به او می دادند و می گفتند: بگو خمینی. می گفت: خمینی. دوباره فشار بیشتری می دادند و می گفتند: بگو صدام. می گفت: صدام. آن وقت پا را برمی داشتند و او را آزاد می کردند و می گفتند: هر وقت بگویی صدام در پناهی ولی اگر اسم خدا یا خمینی را بیاوری در عذابی. در حقیقت می خواستند این طوری فکر بچه ها را شستشو دهند که راه نجات شما صدام است؛ این قدر طرفدار خدا و ائمه ی معصومین علیهم السلام و امام خمینی نباشید. قلندری - روح الله[۱۹]

موضوع : سیاسی ، امام خمینی

ما برادر اسیری داشتیم که از نیروهای شخصی بود. عراقی ها یک بار او را به ماشین بستند و روی زمین کشیدند اما هر چه به او گفتند به امام توهین کن تا تو را آزاد کنیم و شکنجه نکنیم، او قبول نکرد. آن ها سرش را داخل لجن فرو کردند تا به امام توهین کند ولی او باز قبول نکرد با این که او نیروی انتظامی نبود و چندان رابطه ای با جبهه و جنگ نداشت، اما انسان مقاومی بود و خیلی به امام عشق می ورزید. خلاصه هر بلایی که سر آن بنده ی خدا آوردند، توهین نکرد. خود سربازان عراقی هم از تعجب دیوانه شده بودند که ایرانی ها دیگر چه کسانی هستند که به هیچ قیمتی حاضر به توهین به امام نیستند. قلندری - روح الله[۲۰]

موضوع : سیاسی ، امام خمینی

زمانی که در جبهه بودم، لیوانی داشتم که یک طرف آن عکس امام و طرف دیگرش تمثال مبارک حضرت ابوالفضل علیه السلام بود. وقتی اسیر شدم، آن عکس ها را از روی لیوان کندم. با خودم گفتم: اگر آن ها را بخورم، گناه دارد لذا عکس حضرت امام و لیوان را دفن کردم و عکس حضرت ابوالفضل علیه السلام را در جیبم گذاشتم. وقتی مرا بازجویی می کردند، آن عکس را به همراه کارتی که روی آن نوشته شده بود " در پناه خدا " گرفتند. افسر عراقی گفت: این چیست؟ گفتم: عکس حضرت ابوالفضل ... هنوز حرفم تمام نشده بود که سیلی محکمی به صورت من زد. بعد کارت را نشانم داد و گفت: این چیست؟ اشاره کردم به آسمان و گفتم: خدا. باز هم سیلی محکمی به صورتم زد. بعد از جیب دیگرم شناسنامه ام را درآورد و آن را باز کرد و متوجه شد اسمم روح الله است و از من هم سؤال کرد. گفتم: اسمم روح الله است. او ناراحت شد که چرا اسم من مانند امام خمینی است؛ گفت: چرا روح الله؟ گفتم: نمی دانم، برو از پدر و مادرم بپرس که چرا این اسم را روی من گذاشته اند. گفت: چرا ایرانی ها همه اش اسم روح الله، خیرالله، اسدالله و از این جور چیزها می گذارند؟ خلاصه به خاطر اسمم که مانند امام بود، کتک مفصلی خوردم. البته بعد من شناسنامه ام را خوردم تا دیگر برایم دردسر نشود، چون آن ها روی این اسامی و مخصوصاً اسم روح الله خیلی حساس بودند. قلندری - روح الله[۲۱]

موضوع : سیاسی ، امام خمینی


پانویس

  1. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:56
  2. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:114
  3. کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:173
  4. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:132
  5. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:109
  6. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:110
  7. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:111
  8. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:112
  9. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:113
  10. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:71
  11. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:71
  12. کتاب رمزمقاومت جلد1، صفحه:205
  13. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:181
  14. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:100
  15. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:199
  16. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:200
  17. کتاب رمزمقاومت جلد3، صفحه:78
  18. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:119
  19. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:37
  20. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:36
  21. کتاب رمزمقاومت جلد2، صفحه:36
آخرین تغییر ‏۴ بهمن ۱۳۹۸، در ‏۰۱:۰۷