شهیداحمد جان احمدی گل

تاریخ تولد : 1344/01/07

نام : اسماعیل‌ محل تولد : بیرجند

نام خانوادگی : جان‌احمدی‌گل‌ تاریخ شهادت : 1366/01/27

نام پدر : علی‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : پاسدار یگان خدمتی :

گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرمانده‌گردان‌


خاطرات

- یک شب من و اسماعیل در منطقه غرب بودیم شب سردی بعد از باران هم در حال باریدن بود رفتم داخل چادر که ببینم اسماعیل آن جاست. هر چه گشتم نبود. از فرمانده ی گروهان سئوال کردم که آقا اسماعیل کجاست ؟ گفت: نمی دانم، رفته بیرون و هنوز بر نگشته همین طور که در حال گشت بودم به رودخانه ای رسیدم آب بسیاری در آن جاری بود وقتی که خوب جستجو کردم دیدم که دارد نماز می خواند زمین مرطوب و سرد بود چند لحظه ای قدم زدم و جای دیگری رفتم وقتی که برگشتم دیدم هنوز مشغول نماز خواندن است بیشتر از دو ساعت دائم از این طرف به آن طرف رفت و آمد کردم که ایشان نمازش را تمام کند وقتی که دوباره آمدم دیدم با پای برهنه در حال عبادت کردن است در صورتی که من پاهایم در داخل پوتین از شدت سرما اذیت می شد .

- بعد از برگزاری مراسم چهلم برادرش رجب اسماعیل به طور مخفیانه وارد سپاه شد به من گفت بر طبق وصیت برادرم رجب که گفته سنگرم را خالی نگذارید خوابی دیده ام کاغذ رضایت نامه اعزام به جبهه را پیش من آورده و گفت امضا کن ولی من امضا نکردم. دیدم رنگ ایشان پریده و در گوشه ای شروع به گریه کردن کرد . گفتم چرا گریه می کنی؟ گفت: خواب دیدم که رجب آمده است و در خیابان سپاه مشغول آموزش است تا من را دید در بغل گرفت و بوسید و گفت اسماعیل قرار نبود که اسلحه ام را برداری خجالت کشیدم و گفتم مادر نمی گذارد به جبهه بروم بعد از این که خوابش را تعریف کرد گفت: من شکایت شما را به حضرت زهرا سلام الله علیها خواهم کرد که نمی گذارید به جبهه بروم من گفتم حالا که خیلی اصرار داری برو نامه اش را امضا کردم. خوشحال شد و به مسجد رفت تا برای اعزام به جبهه ثبت نام کند .

- یکی از همرزمان اسماعیل نقل می کرد: که وقتی در جبهه بودیم گردان در پاتک عراقی ها محاصره شده بود او به عنوان جلو دار بلند شد و ایستاد و آرپی جی را برداشت و خط شکنی کرد آن قدر آرپی جی زد تا گردان را از تهاجم عراقی ها نجات داد از بس گلوله ی آرپی جی شلیک کرده بود که دستش سوخته بود ولی حاضر نبود که بگوید دستش چکار شده است؟

- در یکی از شبهای جمعه به به نیت شروع عملیاتی دیگر واجبات آن از جانب خداوند دعای کمیل خواندیم که به نظر خودم یک مورد استثنائی و تاریخی بود . در آن مراسم بچه ها عاشقانه گریه زاری می کردند اما شهید جان احمدی حالت عجیبی داشت و حقیقتأ باید بگویم من به حال ایشان و گریه های ایشان بیشتر گریه می کردم تا به احوال خودم شهید درویشی که در همان مراسم بود همین حالت را داشت و این حالت را به دفعات در ایشان می دیدم و حقیقتأ توصیف این عشق ها غیر ممکن و حیرت آور است .

- یکی از همرزمانش به نام آقای بختیاری می گفت: ایشان آرپی جی زن بود. وقتی که گلوله هایش تمام شد می خواست برود داخل سنگر عراقی ها که از آرپی جی آنها استفاده کند. بچه ها جلویش را گرفتند ولی او گفت: ما باید از مهمات دشمن استفاده کنیم و رفت توی سنگر عراقی ها. همزمان خمپاره ای آمد روی سنگر و به شهادت رسید .

- صبح روز بعد از عملیات تمام کادر گردان ما مجروح و یا شهید شده بودند و من و شهید جان احمدی تنها مانده بودیم ایشان هم به گمانم با اصابت تیر مستقیم دستش شکسته بود اما با این حال حتی یک آه و اظهار ناراحتی از او ندیدم هر چه اصرارکردم که به پشت خط برود موافقت نکرد و گفت : من شما را تنها نمی گذارم من در آن لحظه درس صبر و استقامت و ایمان و فداکاری را از او آموختم .

- شوهرم تعریف می کرد و می گفت : یکروز در سنگر نشسته بودیم که دیدیم ماری وارد سنگر شد خیلی سریع با بچه ها سنگر را ترک کردیم که بلافاصله بعد از خارج شدن ما خمپاره ای آمد و سنگر را زیر و رو کرد .

- بخاطر دارم که وقتی برای عملیات رفته بودیم و در نزدیکی محل عملیات مستقر بودیم نیروهای دشمن اقدام به بمباران شیمیائی کرد و متعاقبأ از ستاد فرماندهی اعلام شد که نیروها و اسیرها بر گردند که در معرض خطر عوامل شیمیایی هستند در این حال شهید جان احمدی خیلی متأسف شد و گفت : خدایا ما به عبارتی تا پای کار آمدیم ولی از اینجا باید بر گردیم و توفیق عملیات از ما سلب شد و دقیقاً سپس از برگشت ما ازآن نقطه همان جا بمباران شیمیایی شد .

- پسرم رجب شهید شده بود و هنوز چهل روز از شهادت او نگذشته بود که اسماعیل بدون اطلاع من در بسیج ثبت نام کرده بود که به جبهه برود . وقتی مطلع شدم او را منع کردم و گفتم : می بینی که من تنها هستم و هنوز مراسم چهلم برادرت را هم برگزار نکردیم از آنجا که به سخنان من اهمیت می داد و احرام می گذاشت آن موقع صرف نظر کرد و نرفت . بعداً یک شب هنگام اذان صبح که بیدار شدم دیدم نامه ای می نویسد و گریه می کند علت را پرسیدم گفت : چرا متوجه نیستی و به من اجازه نمی دهید که بروم . برادرم رجب را خواب دیدم در محلی مشغول آموزش دادن رزمندگان بود وقتی مرا دید در آغوش گرفت و بوسید و در پایان به من گفت مگر قرار نبود راه مرا ادامه دهی و سنگرم را خالی نگذاری؟ - برار شهیدش در وصیت نامه اش را او توصیه کرده بود که راه او را ادامه دهد و سنگرش را خالی نگذارد- د راین حال در همان عالم خواب بسیار خجالت زده شدم و فکر کردم و ناگهان به یادم آمد که شما به من اجازه ندادید بروم من فردا نزد حضرت فاطمه (س) از شما شکایت خواهم کرد . این را که گفت من متأثر شدم و گفتم : فرزندم به هر کجا که می خواهی برو من راضی هستم من نمی توانم شکایت تو را نزد حضرت زهرا (س) تحمل کنم . من یه تو اجازه دادم و دیگر پاسخی برای شکایت تو ندارم. این را که گفتم بسیار خوشحال شد و گویا بامداد و صبح از راه می رسید و او تعجیل رسیدن صبح را داشت و فردا رفت و ثبت نام کرد و به جبهه رفت .

- بعد از برگزاری مراسم چهلم برادرش (رجب) به طور مخفیانه وارد سپاه شد. به من گفت: بر طبق وصیت برادرم رجب که گفته سنگرم را خالی نگذارید خوابی دیده ام . گفت: کاغذ رضایت نامه اعزام به جبهه را امضاء کن. من امضاء نکردم. دیدم رنگ ایشان پرید و در گوشه ای شروع به گریه کردن کرد. داشت نامه می نوشت . گفتم: چرا گریه می کنی؟ گفت: من خواب دیده ام که رجب آمده است و در خیابان سپاه مشغول آموزش است و تا من را دید در بغل گرفت و بوسید و گفت: اسماعیل مگر قرار نبود که اسلحه ام را برداری؟ خجالت کشیدم و گفتم: مادر نمی گذارد به جبهه بروم. بعد که خواب را برایم تعریف کرد گفت: من شکایت شما را به حضرت زهرا (س) خواهم کرد که نمی گذارید به جبهه بروم. من گفتم: حالا که چنین است برو. چون من جواب خودم را نمی توانم بدهم و نامه اش را امضاء کردم. خوشحال شد و رفت مسجد که ثبت نام کند. وقتی برگشت گفت: بسیج گفته: دو ماه دیگر اعزام است .

- هنگام آغاز عملیات و دقایقی بعد از آن همه ما زمین گیر بودیم و توان حرکت از ما گرقته شده بود. در این حال تنها کسی که با شجاعت تمام بلند شد و با شلیک آر پی چی به طرف دشمن وضعیت را به نفع ما تغییر داد همین شهید جان احدی بود .

- شب آخری گفت: هر کدام از ما دو نفر زودتر نزد خدا رفتیم، از امام یادمان نرود. با یک سوز ولی این مطلب را می گفت. یک شب در جبهه محاصره شده بودیم ولی به هر حال مقاومت می کردیم تا شاید از لشکر دستوری صادر شود و تکلیف ما معین شود که بدانیم چکار کنیم. سخت در مضیقه مهمات قرار داشتیم. بچه ها خاکهایی که در اطراف کانال ریخته بود جابجایی می کردند که شاید گلوله کلاشینکف پیدا کرده و مقاومت بیشتری بکنند. آقای جان احمدی در لحظات آخر تلاش برای بدست آوردن مهمات بیشتری بود به نحوی که از هر جایی مهمات تهیه می کرد و می آورد. یک چند لحظه ای از نظر پنهان می شد و از ارتفاعات می رفت پایین و بعد که می آمد مقداری مهمات با خودش می آورد به سنگرهایی که در سطح پایین توی شیارها قرار داشت. ظاهراً قبلاُ آنجا زاغه مهمات دشمن بود . ایشان در رفت و آمد برای آوردن مهمات بود که به شهادت رسید .

- یک روز در منزل آش رشته پخته می کردیم که اسماعیل از جبهه آمد و گفت: زود باشید اگر آش رشته پخته شده است بدهید من بخورم که می خواهم برگردم. گفتیم : چه خبر است. تو که صبح آمدی. یکی دو روز پهلوی ما باش. گفت: نه. من گفته ام: می روم از مادرم سری می زنم و زود برمی گردم. خلاصه هنوز کاسه آش را تمام نخورده بود که ماشین آمد و گفت: می خواهیم حرکت کنیم و رفت .

- یک شب در منطقه غرب بودیم. شب سردی بود و باران هم می آمد. رفتم داخل چادر ببینم اسماعیل آنجاست دیدم که نیست. از فرمانده گروهان سئوال کوتاهی کردم که اسماعیل آقا کجاست؟ گفت: نمی دانم. رفته بیرون هنوز نیامده. همینطور داشتم می گشتم یک شیاری بود در آن آب جریان داشت. رودخانه فصلی بود و نصف در آن آب می شد و توی این شیار می ریخت. وقتی رفتم آنجا دیدم کنار آب است . زمین مرطوب و سرد بود و دارد نماز می خواند. نماز غفیله و نمازهای دیگر . چند لحظه ای قدم زدم و رفتم جای دیگری و برگشتم. هنوز دیدم مشغول نماز است . بیشتر از 2 ساعت من دائماً از این طرف به آن طرف رفت و آمد کردم که شاید ایشان تمام کند. بعد که آمد دیدم باز یک گوشه ای نشسته و بدون کفش در صورتی که من احساس می کردم پاهایم داخل پوتین دارد از لحاظ سرما اذیت می شود ولی ایشان با پای برهنه به هر حال عبادت می کردند و با خدا راز و نیاز می کردند .

- یک روز آمد و گفت: کوپن های قند و شکر کجاست؟ آنها را به من بدهید پرسیدم : چرا مگر می خواهی با آنها چکار کنی؟ گفت شخصی در جلو صف قند و شکر که جلوی مغازه تشکیل شده است آه ناله و ... می کند من نمی دانم چرا بعضی ها این قدر شکم پرست هستند کوپنها را بده که می خواهم قند و شکرش را بگیرم و به او بدهم دیدم اصرار دارد کوپن های مربوطه را دادم وقتی رفت و برگشت گفتم مگر ما خودمان قند و شکر لازم نداریم گفت: آخر مردک حرفهای نامربوط و بد و بی را ه می زد گفتم : خوب شما یک نفر را ساکت کردید دیگران که این گونه اند چه؟ گفت : خداوند بزرگ است در هر موردی مشکلات را حل خواهد کرد اخلاقش این بود .

- « گاهی که به خانه می آمد، می دیدم کتش را به همراه ندارد، علّت را که می پرسیدم، می گفت : فلان دوستم سرما می خورد لباس کم داشت.‌ کُتم را به او دادم تا بپوشد و سرما نخورد. گاهی هم از ما اجازه می گرفت و مخصوصاً زمستانها هَمکلاسی هایش را که از روستاهای دیگر به اینجا می آمدند را به خانه می آورد و می گفت : سرما می خورند. ‌خیلی با آنها صحبت می کرد و از این کار خود خوشحال بود .»[۱]


پانویس

  1. سایت یاران رضا
آخرین تغییر ‏۲۷ شهریور ۱۳۹۸، در ‏۱۳:۵۴