شهیداحمد خبازی

ا بسمه تعالی

- شهید سید احمد خبازی :

تاریخ تولد : 28/05/1351

تاریخ شهادت : 13/09/1370

محل شهادت : نامشحص

محل آرامگاه : اصفهانکاشان - دارالسلام

rId7


زندگی نامه

شهید سید احمد خبازی از سن چهار سالگی نماز می خواند. در سن هفت سالگی تفاوت محرم و نامحرم را درک می كرد. در سنّ 12 سالگی روزه می گرفت و نماز را به وقت می خواند. بعضی اوقات نیز بدون سحری روزه می گرفت. در چهار سالگی قرآن را مرتّب تلاوت می کرد. با وجود سنّ کم خیلی دوست داشت داوطلبانه به جبهه برود ولی پایگاه محل او را قبول نمی كرد.

او همیشه در خانه و محل، رفتار و كردار خوبی داشت و به همه كمك می كرد. اگر كار خیر بود اوّل كسی بود كه پیش قدم می شد. در مجالس عزاداری و هئیت محل حضور داشت و فعّالیت می کرد. به خانواده محترم شهداء کمک و رسیدگی می کرد تا این كه در تاریخ 03/03/1370 به خدمت مقدّس سربازی فرا خوانده شد. سه ماه آموزشی را در پادگان 05 كرمان گذراند و بعد از تقسیم به یكی از روستاهای استان كردستان اعزام شد.

شایان ذكر است شهید بزرگوار قبل از اعزام به منطقه كردستان در عالم خواب، پسر شهید قربان پور که سوار بر اسب سیاهی بود را می بیند که یك اسب سفیدی را با خود آورده و رو به او (شهید سید احمد خبازی) می گوید: باید سوار بر این اسب سفید بشوی تا برویم.

شهید خبازی بعد از دیدن این خواب از همه فامیل در موقع رفتن حلالیت می طلبد و می گوید: دفعه آخر من خواهد بود، هوای پدر و مادرم را داشته باشید. این خواب را خودش برای پسر عمّه اش تعریف كرده بود و بعد از شهادت خانواده از این خواب باخبر شدند.

قرار بود بعد از چهار ماه به مرخّصی بیاید كه در تاریخ 13/09/1370 خبر شهادتش توسّط بنیاد شهید اعلام شد . پیکر مطهر شهید خبازی در روز جمعه 22/09/1370 بعد از نماز جمعه توسّط مردم نمازگزار و شهید پرور به طرف دارالسّلام تشییع گردید و در این مراسم حضرت آیت الله یثربی، نماینده ولی فقیه و امام جمعه كاشان حضور داشتند و نماز میت توسّط ایشان خوانده شد.

خاطرات

  • خاطره ای از زبان مادر شهید

در همان سالی كه پسرم شهید شده بود می خواستم به مشهد مقدّس بروم. شب جمعه به سر قبرش رفتم و از او طلب بخشش كردم و به او گفتم مرا ببخش که نتوانستم در موقع زنده بودنت تو را به زیارت علی بن موسی الرّضا(علیه السّلام) ببرم و از او خداحافظی كردم. شب در خواب دیدم تنها در بیابانی هستم یك دفعه پسرم به شانه ام زد و گفت: مادرجان! غصّه نخور! هر كجا كه شما هستی من هم پیش شما هستم .

مادربزرگ سید احمد سه روز قبل از تولّدش خواب پدربزرگ احمد که از دنیا رفته را می بیند که خیلی نورانی وارد خانه دخترش شد و گفت: پسر است و اسمش را سید احمد بگذارید.[۱]

پانویس

  1. شهدای ارتش
آخرین تغییر ‏۱ شهریور ۱۳۹۸، در ‏۱۷:۲۷